جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۵۴ : بیعت شکنی طلحه و زبیر [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى طلحة و الزبير (مع عمران بن الحصين الخزاعي)، ذَكَره أبو جعفر الإسكافي في كتاب المقامات في مناقب أميرالمؤمنين (عليه السلام) :
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا -وَ إِنْ كَتَمْتُمَا- أَنِّي لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِي وَ لَمْ أُبَايِعْهُمْ حَتَّى بَايَعُونِي، وَ إِنَّكُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِي وَ بَايَعَنِي، وَ إِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَايِعْنِي لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا [لِحِرْصٍ] لِعَرَضٍ حَاضِرٍ؛ فَإِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي طَائِعَيْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِيبٍ، وَ إِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي كَارِهَيْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِي عَلَيْكُمَا السَّبِيلَ بِإِظْهَارِكُمَا الطَّاعَةَ وَ إِسْرَارِكُمَا الْمَعْصِيَةَ؛ وَ لَعَمْرِي مَا كُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِينَ بِالتَّقِيَّةِ وَ الْكِتْمَانِ وَ إِنَّ دَفْعَكُمَا هَذَا الْأَمْرَ [قَبْلَ] مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِيهِ كَانَ أَوْسَعَ عَلَيْكُمَا مِنْ خُرُوجِكُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِكُمَا بِهِ.
وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّي قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَيْنِي وَ بَيْنَكُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي وَ عَنْكُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ، ثُمَّ يُلْزَمُ كُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ.
فَارْجِعَا أَيُّهَا الشَّيْخَانِ عَنْ رَأْيِكُمَا، فَإِنَّ الْآنَ [أَعْظَمُ] أَعْظَمَ أَمْرِكُمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ [يَجْتَمِعَ] يَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ، وَ السَّلَام.

الْعَرَض : متاع و كالا، هر مالى غير از طلا و نقره.
السَّبِيل : حجت. 

(نامه به طلحه و زبير كه ابو جعفر اسكافى(۱) آن را در كتاب مقامات در بخش فضائل امير المؤمنين عليه السّلام آورد كه در سال ۳۶ هجرى نوشته و توسّط عمران بن حصين فرستاد).
پاسخ به ادّعاهاى سران جمل:
پس از ياد خدا و درود شما مى دانيد -گر چه پنهان مى داريد- كه من براى حكومت در پى مردم نرفته، تا آنان به سوى من آمدند، و من قول بيعت نداده تا آن كه آنان با من بيعت كردند، و شما دو نفر از كسانى بوديد كه مرا خواستند و بيعت كردند.
همانا بيعت عموم مردم با من نه از روى ترس قدرتى مسلّط بود، و نه براى به دست آوردن متاع دنيا. اگر شما دو نفر از روى ميل و انتخاب بيعت كرديد تا دير نشده (از راهى كه در پيش گرفته ايد) باز گرديد، و در پيشگاه خدا توبه كنيد. و اگر در دل با اكراه بيعت كرديد خود دانيد، زيرا اين شما بوديد كه مرا در حكومت بر خويش راه داديد، اطاعت از من را ظاهر، و نافرمانى را پنهان داشتيد.
به جانم سوگند شما از ساير مهاجران سزاوارتر به پنهان داشتن عقيده و پنهان كارى نيستيد. اگر در آغاز بيعت كنار مى رفتيد (و بيعت نمى كرديد) آسان تر بود كه بيعت كنيد و سپس به بهانه سرباز زنيد.
شما پنداشته ايد كه من كشنده عثمان مى باشم، بياييد تا مردم مدينه كسى بين من و شما داورى كنند، آنان كه نه از من طرفدارى كرده و نه به يارى شما برخاسته، سپس هر كدام به اندازه جرمى كه در آن حادثه داشته، مسؤوليّت آن را پذيرا باشد. اى دو پير مرد، از آنچه در انديشه داريد باز گرديد، هم اكنون بزرگ ترين مسئله شما، عار است، پيش از آن كه عار و آتش خشم پروردگار، دامنگيرتان گردد. با درود.
___________________________________________
(۱). اسكافى از دانشمندان و متكلّمان معتزلى بود كه در سال ۲۴۰ هجرى در بغداد درگذشت.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به طلحه و زبير كه (در آن بى حقّى آنها را به پيمان شكنى اثبات نموده و) بوسيله عمران ابن حصين خزاعىّ فرستاده (خزاع نام قبيله اى است از ازد و عمران از دانشمندان اصحاب رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- و از شيعيان امام عليه السّلام بوده، و) آنرا ابو جعفر (محمّد ابن عبد اللّه) اسكافىّ (اسكاف ده بزرگى بين نهروان و بصره بوده) در كتاب مقاماتش كه در فضائل امير المؤمنين عليه السّلام است بيان كرده:
(1) پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، شما مى دانيد با اينكه پوشانده ايد كه من قصد مردم نكردم (خواستار بيعت نبودم) تا اينكه قصد من كردند (بيعت با مرا خواستند) و (براى بيعت بستن) دست بسوى آنان دراز ننمودم تا اينكه ايشان دست پيش من دراز كردند، و شما از جمله كسانى بوديد كه قصد من كرد و بيعت نمود، و مردم با من بيعت نكردند بجهت تسلّط و غلبه (كه داشته باشم) و نه بجهت مال و دارائى موجود (كه طمع بآن كرده باشند، بلكه با اختيار و خواست خود دست بيعت به سويم دراز كردند) پس اگر شما با من باختيار بيعت نموده پيمان بستيد (از شكستن آن) برگرديد تا زود است (از اين كار زشت) توبه و بازگشت بسوى خدا نمائيد، و اگر با بى ميلى پيمان بستيد به آشكار ساختن طاعت و فرمانبرى (بيعت نمودن) و معصيت و نافرمانى در نهان (بى ميلى به پيمان بستن) براى (بازخواست نمودن) من بر خود راه گشوديد (تا از شما بپرسم چرا بى اكراه و زور بيعت نموديد اگر در باطن بى ميل بوديد)
(2) و به جانم سوگند (كه بميل و رغبت براى مقصد نادرستى كه داشتيد با من بيعت نموديد و اكنون كه بآن نرسيديد پيمان شكستيد، زيرا) شما به تقيّه و ترس و اظهار بى ميلى ننمودن در باره بيعت با من از مهاجرين سزاوارتر نبوديد (زيرا شما از آنان تواناتر بوديد و تسلّط و زور بشما كمتر بود) و نرفتن شما زير بار بيعت پيش از آنكه در آن داخل شويد از پيمان شكنى پس از پذيرفتن تان بر شما آسانتر بود.
(3) و (بهانه اى كه براى پيمان شكنى خود آماده كرده ايد آنست كه) گمان نموده ايد من عثمان را كشته ام (و شما به خونخواهى او در صدد جنگ با من برآمده ايد) پس بين من و شما از اهل مدينه كسانى (مانند محمّد ابن مسلمه و اسامة ابن زيد و عبد اللّه ابن عمر) كه از من و شما كناره گرفته اند (و هيچيك را يارى نمى نمايند) هستند (كه گواهى بدهند و بگويند كشنده عثمان كيست) پس (اگر ايشان گفتند عثمان را كى كشته) هر كدام (از ما طبق گواهى كه در باره او بدهند) الزام ميشود به اندازه اى كه در اين كار داخل بود زير بار رود (و از او خونخواهى شود، و شكّ نيست كه اگر حكم مى دادند معلوم مى شد كه باعث كشتن عثمان طلحه و زبير بودند، و امام عليه السّلام از آن مبرّى است) پس اى پير مردان از انديشه خود برگرديد (به نادرستى بهانه نگرفته از جنگ و خونريزى دست كشيد) زيرا اكنون بزرگترين پيشآمد شما ننگ (در دنيا) است پيش از آنكه (اين) ننگ و آتش (روز رستخيز) با هم گرد آيند (اگر در باره شما بگويند: پشيمان شده توبه و بازگشت نمودند بهتر است از اينكه اصحاب پيغمبر اكرم بسبب مخالفت با امام زمان خود بعذاب الهىّ گرفتار شوند كه در اينجا ننگ و آتش با هم گرد آمده اند) و درود بر شايسته آن.
 
نامه اى از آن حضرت (ع) به طلحه و زبير با عمران بن حصين خزاعى. آن را ابو جعفر اسكافى در كتاب مقامات در مناقب امير المؤمنين (ع) آورده است:
اما بعد. شما نيك مى دانيد، هر چند كتمان مى كنيد، كه من آهنگ مردم نكردم تا آنها آهنگ من كردند. من از آنها بيعت نخواستم تا آنها با من بيعت كردند. شما دو تن از كسانى بوديد كه به سوى من آمديد و به من دست بيعت داديد. بيعت كردن مردم با من، بدان سبب نبود كه مرا قدرتى است غالب يا مالى است مهيا.
اگر شما از روى رضا با من بيعت كرده ايد از اين بيعت شكنى باز گرديد و بر فور توبه كنيد و اگر به اكراه بيعت كرده ايد، به سبب تظاهر به طاعت و در دل نهان داشتن معصيت، راه بازخواست خود را بر من گشاده داشته ايد.
به جان خودم سوگند، كه شما از ديگر مهاجران به تقيه و كتمان سزاوارتر نبوده ايد. نپذيرفتن بيعت من، پيش از آنكه داخل در بيعت شويد، براى شما آسانتر بود از بيعت كردن و خارج شدن از آن.
پنداريد كه من عثمان را كشته ام. ميان من و شما از اهل مدينه، كسانى هستند كه نه با من هستند و نه با شما. اينان قضاوت كنند تا هر كس هر اندازه در اين امر دخالت داشته بر گردنش آيد و از عهده آن برآيد. اى دو مرد سالخورده، از اين رأى و نظر كه داريد، بازگرديد كه اگر امروز چنين كنيد، تنها عار گريبانگير شماست و اگر داورى به قيامت واگذاريد، هم عار است و هم نار. والسلام.
 
اما بعد (از حمد و ثناى الهى) شما مى دانيد ـ هر چند کتمان کنيد ـ که من به دنبال مردم نرفتم; آنها به سراغ من آمدند و من دست بيعت به سوى آنها نگشودم تا آنها با اصرار با من بيعت کردند و شما دو نفر از کسانى بوديد که به سراغ من آمديد و با من بيعت کرديد. توده مردم به جهت زور و سلطه يا متاع دنيا با من بيعت نکردند. (بنابراين از دو حال خارج نيست) اگر شما از روى ميل و رغبت با من بيعت کرده ايد (بيعت شکنى شما حرام بوده) بايد باز گرديد و فوراً در پيشگاه خدا توبه کنيد و اگر بيعت شما از روى اکراه و نارضايى بوده راه را براى من نسبت به خود گشوده ايد، زيرا ظاهرا اظهار اطاعت کرديد و در دل، قصد عصيان داشتيد (زيرا راه منافقان را پيموديد و اين حرکت منافقانه مستوجب عقوبت است). به جان خودم سوگند شما از ساير مهاجران سزاوارتر به تقيه و کتمان عقيده نبوده ايد (هيچ کس در آن روز مجبور به چنين چيزى نبود مخصوصاً شما که از قدرتمندان صحابه بوديد) بنابراين هرگاه از آغاز، کناره گيرى از بيعت کرده بوديد کار شما آسان تر بود تا اينکه نخست بيعت کنيد و بعد (به بهانه اى) سر باز زنيد. شما چنين پنداشته ايد (و به دروغ تبليغ کرده ايد) که من قاتل عثمانم. بياييد ميان من و شما کسانى حکم کنند که اکنون در مدينه اند; نه به طرفدارى من برخاسته اند نه به طرفدارى شما، سپس هرکس به اندازه جرمى که در اين حادثه داشته محکوم و ملزم شود.
اى دو پيرمرد کهنسال! (که خود را از پيشگامان و شيوخ اسلام مى دانيد و آفتاب عمرتان بر لب بام است) از عقيده خود برگرديد (و تجديد بيعت کنيد يا لااقل دست از آتش افروزى جنگ برداريد و به کنارى رويد) زيرا الان مهم ترين چيزى که دامان شما را مى گيرد سرافکندگى و ننگ و عار است (آن هم به عقيده شما) ولى ادامه اين راه هم سبب ننگ (شکست در جنگ) است و هم آتش دوزخ! والسلام».
 
و از نامه آن حضرت است به طلحه و زبير ابو جعفر اسكافى آن را در كتاب مقامات در مناقب امير المؤمنين عليه السلام آورده است:
اما بعد، دانستيد، هر چند پوشيده داشتيد، كه من پى مردم نرفتم تا آنان روى به من نهادند، و من با آنان بيعت نكردم تا آنان دست به بيعت من گشادند، و شما دو تن از آنان بوديد كه مرا خواستند و با من بيعت كردند، و مردم با من بيعت كردند نه براى آنكه دست قدرت من گشاده بود، يا مالى آماده. پس اگر شما از روى رضا با من بيعت كرديد تا زود است باز آييد و به خدا توبه نماييد، و اگر به نادلخواه با من بيعت نموديد، با نمودن فرمانبردارى و پنهان داشتن نافرمانى راه بازخواست را براى من بر خود گشوديد، و به جانم سوگند كه شما از ديگر مهاجران در تقيّه و كتمان سزاوارتر نبوديد. از پيش بيعت مرا نپذيرفتن براى شما آسانتر بود تا بدان گردن نهيد و پس از پذيرفتن از بيعت بيرون رويد.
پنداشتيد من عثمان را كشتم، پس ميان من و شما از مردم مدينه آن كس داورى كند كه سر از بيعت من برتافته و به يارى شما هم نشتافته، آن گاه هر كس را بدان اندازه كه در كار داخل بوده برگردن آيد، و از عهده آن برآيد.
پس اى دو پيرمرد از آنچه انديشيده ايد بازگرديد كه اكنون بزرگتر چيز -كه دامنتان را گيرد- عار است، و از اين پس شما را هم عار است و هم آتش خشم كردگار.
 
از نامه هاى آن حضرت است كه عمران بن حصين خزاعى به جانب طلحه و زبير فرستاد. ابو جعفر اسكافى آن را در كتاب مقامات در مناقب امير المؤمنين عليه السّلام ذكر كرده است:
اما بعد، شما آگاهيد -گر چه پنهان مى داريد- كه من دنبال مردم نرفتم تا مردم دنبال من آمدند، و با آنان بيعت نكردم تا با من بيعت نمودند، شما دو نفر از كسانى بوديد كه دنبال من آمديد و بيعت كرديد. عموم مردم با من به خاطر سلطنت و قدرت يا متاع موجود دنيا بيعت ننمودند، پس اگر شما از روى رغبت بيعت كرديد تا زود است برگرديد و به محضر خداوند توبه كنيد، و اگر از روى ناخشنودى بوده، به اظهار طاعت و پنهان داشتن گناه پيمان شكنى راه بازخواست از خودتان را به روى من گشوديد.
به جان خودم قسم شما از ساير مهاجرين (كه مجبور به بيعت نبودند) به تقيّه و كتمان عقيده سزاوارتر نبوديد، و زير بار بيعت من نرفتن پيش از آنكه در آن وارد شويد از بيعت شكنى پس از اقرار به آن براى شما آسان تر بود.
گمان كرديد عثمان را من كشتم، بياييد بين من و شما مردمى كه نه حامى من هستند و نه حامى شما و اكنون در مدينه اند داورى كنند، سپس هر كس به اندازه گناهش در اين حادثه مسئول شناخته شود.
اى دو مرد سالخورده، از رأى خود باز گرديد، چه اينكه در اين حال بزرگترين مسأله براى شما ننگ است، و اين بهتر از اين است كه ننگ و آتش دوزخ دامنتان را بگيرد. و السلام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) براى طلحه و زبير است که به وسيله عمران بن حصين خزاعى براى آنها فرستاد. اين نامه را ابو جعفر اسکافى در کتاب المقامات فى مناقب اميرالمؤمنين(عليه السلام) ذکر کرده است.(1) نامه در یک نگاه:این نامه در عین فشردگى به چهار نکته مهم اشاره مى کند:در بخش اوّلِ این نامه، حضرت بر این امر تأکید دارد که من براى بیعت به  سراغ مردم نرفتم و آنها با اصرار و بدون اکراه و اجبار و طمع به سراغ من آمدند و شما هم در بیعت با من هرگز مجبور نبودید.در بخش دوم طلحه و زبیر را مخاطب ساخته مى فرماید: از دو حال خارج نیست; یا شما با میل و رغبت با من بیعت کرده اید، پس چرا بیعت را شکستید؟ برگردید و توبه کنید و یا بى میل و رغبت بیعت کرده اید که در این صورت مرتکب تدلیس شده اید، زیرا در ظاهر ابراز اطاعت نموده و در باطن قصد عصیان داشته اید.در بخش سوم مى فرماید: شما چنین مى پندارید که من قاتل عثمان بوده ام و این را بهانه براى نقض بیعت قرار داده اید. بهترین راه این است که آنهایى که در این میدان بى طرف مانده اند در میان من و شما حکومت کنند.در بخش چهارم مى فرماید: از این راه که در پیش گرفته اید برگردید که عذاب الهى را در پى دارد. از اين راه پرخطر برگرديد:مى دانيم پس از قتل عثمان، مردم براى بيعت با اميرمؤمنان(عليه السلام) هجوم شديدى آوردند و براى بيعت با آن حضرت بر يکديگر پيشى مى گرفتند. سرشناسان صحابه نيز هماهنگ با مردم با ميل و رغبت با آن حضرت بيعت نمودند و طلحه و زبير نيز به آنها پيوستند. بيعتى که با اميرمؤمنان صورت گرفت جز در زمان پيغمبر سابقه نداشت، و با بيعت سقيفه يا بيعت با عمر بعد از تعيين او از سوى خليفه اوّل و يا بيعت با عثمان پس از رأى شوراى شش نفرى، مطلقاً شباهتى نداشت; بيعتى بود به تمام معنا مردمى، درست همانند بيعت مردم با رسول خدا.ولى مى دانيم که طلحه و زبير انتظاراتى داشتند از جمله اينکه فرماندارى بعضى از شهرهاى مهم از سوى على(عليه السلام) به آنها سپرده شود(2) و چون اين انتظار برآورده نشد بيعت خود را شکستند و همسر پيامبر عايشه را تحريک و به عنوان خون خواهى عثمان بر ضد اميرمؤمنان قيام کردند و به شهر بصره که نقطه آسيب پذيرترى بود رفتند و آنجا را تسخير نمودند و جنگ جمل را به راه انداختند. سرانجام پس از شکست، هر دو کشته شدند.اميرمؤمنان على(عليه السلام) پيش از جنگ جمل بوسيله اين نامه با آنها اتمام حجت مى کند و تمام راه هاى فرار را با منطق نيرومندش بر آنان مى بندد.نخست مى فرمايد: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) شما مى دانيد ـ هر چند کتمان کنيد ـ که من به دنبال مردم نرفتم; آنها به سراغ من آمدند و من دست بيعت به سوى آنها نگشودم تا آنها با اصرار با من بيعت کردند و شما دو نفر از کسانى بوديد که به سراغ من آمديد و با من بيعت کرديد»; (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا، وَإِنْ کَتَمْتُمَا، أَنِّي لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِي، وَلَمْ أُبَايِعْهُمْ حَتَّى بَايَعُونِي، وَإِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِي وَ بَايَعَنِي).اشاره به اينکه شما هيچ بهانه اى براى بيعت شکنى نداريد، زيرا بيعت من بر خلاف بيعت هاى پيشين به صورت خودجوش مردمى بود بى آنکه من مقدمه چينى براى آن کرده باشم، شما هم در ميان توده مردم آمديد و مثل ديگران از روى ميل و اراده با من بيعت کرديد.سپس امام(عليه السلام) به دليل روشنى براى اختيار و آزاد بودن بيعت اشاره کرده مى فرمايد: «توده مردم به جهت زور و سلطه يا متاع دنيا با من بيعت نکردند»; (وَإِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَايِعْنِي لِسُلْطَان غَالِب، وَلاَ لِعَرَض(3) حَاضِر).اشاره به اينکه بيعت هاى غير واقعى ممکن است از دو چيز سرچشمه بگيرد: يکى ظهور سلطه که مردم را مجبور سازند با کسى بيعت کنند. اين بيعت قطعاً باطل است و يا اينکه مردم را تطميع نمايند و آراى آنها را بخرند و آنها براى کسب مال و ثروتى بيعت کنند. اين بيعت هم بيعت واقعى نيست و چون مى دانيد بيعت مردم هيچ کدام از اين دو نبوده، دليلى ندارد که ادعاى کراهت کنيد و آن را بشکنيد.امام(عليه السلام) به اين ترتيب راه هاى فرار را به روى آنها مى بندد. سپس به دليل ديگرى تمسک مى جويد و مى فرمايد: «بنابراين (از دو حال خارج نيست) اگر شما از روى ميل و رغبت با من بيعت کرده ايد (بيعت شکنى شما حرام بوده) بايد باز گرديد و فوراً در پيشگاه خدا توبه کنيد و اگر بيعت شما از روى اکراه و نارضايى بوده، راه را براى من نسبت به خود گشوده ايد، زيرا ظاهراً اظهار اطاعت کرديد و در دل، قصد عصيان داشتيد (زيرا راه منافقان را پيموديد و اين حرکت منافقانه مستوجب عقوبت است)»; (فَإِنْ کُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي طَائِعَيْنِ، فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللهِ مِنْ قَرِيب، وَإِنْ کُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي کَارِهَيْنِ، فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِي عَلَيْکُمَا السَّبِيلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَةَ، وَإِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِيَةَ).آن گاه امام(عليه السلام) سومين استدلال دندان شکن در برابر ادعاى کراهت آنها را بيان مى فرمايد: «به جان خودم سوگند شما از ساير مهاجران سزاوارتر به تقيه و کتمان عقيده نبوده ايد (هيچ کس در آن روز مجبور به چنين چيزى نبود مخصوصاً شما که از قدرتمندان صحابه بوديد) بنابراين هرگاه از آغاز، کناره گيرى از بيعت کرده بوديد کار شما آسان تر بود تا اينکه نخست بيعت کنيد و بعد (به بهانه اى) سر باز زنيد»; (وَلَعَمْرِي مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِينَ بِالتَّقِيَّةِ وَالْکِتْمَانِ، وَإِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الاَْمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلاَ فِيهِ، کَانَ أَوْسَعَ عَلَيْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ، بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ).اشاره به اينکه اگر ادعا مى کنيد بيعت شما از روى تقيه و ترس از مخالفت بوده اين اشتباه بزرگى است; زيرا امروز که قدرت در دست من است شما از پيمان شکنى و نقض بيعت ترسى نداريد چگونه ادعا مى کنيد بيعت شما از روى ترس بوده، در حالى که ترک بيعت بسيار آسان تر از نقض بيعت است آن هم با تفاوت ظروف که در آن روز قدرتى در دست من نبود و امروز قدرت در دست من است.به اين ترتيب امام(عليه السلام) تمام راه هاى عذر در پيمان شکنى را به روى آنها بسته و ثابت نموده است که اين کار جز از روى هوا و هوس و عشق به مقام و مال و ثروت دنيا نبوده است.از کسانى تعجب مى کنيم که عدالت صحابه را تا آنجا پيش برده اند که تمام کارهاى امثال طلحه و زبير را صحيح و مطابق حق و عدالت مى شمرند در حالى که امام از افضل صحابه بود و آنها را با اين دلايل منطقى و عقلانى محکوم مى کند. با اين حال چگونه مى توان عدالت آنها را مطرح کرد و تمام جناياتشان را زير عنوان اجتهاد پوشانيد. راستى عجيب و تأسف بار است.مرحوم علاّمه شوشترى از کتاب «خلفاى ابن قتيبه» مطلب جالبى در اين زمينه نقل کرده است، مى گويد: على(عليه السلام) در روز جنگ جمل در ميان دو صف ايستاده بود. طلحه را مخاطب ساخت و فرمود: مگر با من از روى ميل و رغبت بيعت نکردى (چرا بيعت را شکستى؟) طلحه گفت: من در حالى بيعت کردم که شمشير بر گردن من بود. امام فرمود: (دروغ مى گويى) آيا تو نمى دانى که من احدى را به بيعت اکراه نکردم. اگر بنا بود کسى را اکراه کنم «سعد بن ابى وقاص» و «عبد الله بن عمر» و «محمد بن مسلمه» را (که از تو ضعيف تر بودند) به بيعت مجبور مى کردم; آنها با من بيعت نکردند و بى طرف ماندند من هم دست از آنها برداشتم.در همان کتاب آمده است که عمار، عبدالله بن عمر و سعد و محمد بن مسلمه را به بيعت با امام دعوت کرد. آنها ابا کردند او اين خبر را به امام رسانيد. حضرت فرمود: اين گروه را رها کن. اما «عبد الله بن عمر» مرد ضعيفى است و اهل تصميم نيست و «سعد بن ابى وقاص» انسان حسودى است و گناه من در مورد «محمد بن مسلمه» اين است که در روز خيبر برادرش را کشتم.(4)امام(عليه السلام) در بخش آخر اين نامه اشاره به مطلب مهمى مى کند که دستاويز اصلى طلحه و زبير در خروج بر ضد امام و روشن کردن آتش جنگ جمل بود و آن اينکه آنها قتل عثمان را که خود از عوامل اصلى آن بودند به امام که دامانش از آن پاک بود نسبت داده و آن را دليل بر بيعت شکنى خود قرار دادند، مى فرمايد: «شما چنين پنداشته ايد (و به دروغ تبليغ کرده ايد) که من قاتل عثمانم. بياييد ميان من و شما کسانى حکم کنند که هم اکنون در مدينه اند; نه به طرفدارى من برخاسته اند نه به طرفدارى شما سپس هرکس به اندازه جرمى که در اين حادثه داشته محکوم و ملزم شود»; (وَقَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّي قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَيْنِي وَبَيْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي وَعَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ، ثُمَّ يُلْزَمُ کُلُّ امْرِئ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ).ماجراى قتل عثمان بهانه اى بود براى کسانى که بر ضد امام قيام کردند; طلحه و زبير از يک سو و معاويه از سوى ديگر. گرچه حوادث زمان عثمان مى رفت که تاريخ اسلام را از نظر بپوشانند ولى در عين حال گوياست و نشان مى دهد قاتلان عثمان و معاونان آنها چه کسانى بودند. به يقين طلحه از کسانى بود که آشکارا به اين مسأله دامن مى زد و زبير پنهانى و مخفيانه. و امام(عليه السلام) فرزندان خود حسن و حسين را فرستاد تا بر در خانه عثمان بايستند و جلوى هجوم مردم را بگيرند شايد با ديدن فرزندان رسول خدا دست بر دارند و حمله نکنند.امام بارها عثمان را نصيحت کرد و راه صحيح را که عذرخواهى از مردم و کنار زدن اقوام و بستگانش از مناصب مهم حکومت و از غارت بيت المال بود به وى نشان داد ولى متأسفانه او چنان غرق در خطا شده بود که راه بازگشتى براى خود نمى ديد، چون ضعيف بود و قدرت تصميم گيرى در اين زمينه نداشت. به همين دليل، امام افراد بى طرف در مدينه را براى حکميت پيشنهاد مى کند که آنها گواهى دهند سپس حکم کنند چه کسى دستش به خون عثمان آلوده شده بود.آن گاه امام آن دو را مخاطب ساخته مى فرمايد: «اى دو پيرمرد کهنسال! (که خود را از پيشگامان و شيوخ اسلام مى دانيد و آفتاب عمرتان بر لب بام است) از عقيده خود برگرديد (و تجديد بيعت کنيد يا لا اقل دست از آتش افروزى جنگ برداريد و به کنارى رويد) زيرا الان مهم ترين چيزى که دامان شما را مى گيرد سرافکندگى و ننگ و عار است (آن هم به عقيده شما) ولى ادامه اين راه هم سبب ننگ (شکست در جنگ) است و هم آتش دوزخ والسلام»; (فَارْجِعَا أَيُّهَا الشَّيْخَانِ عَنْ رَأْيِکُمَا، فَإِنَّ الآْنَ أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ، مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَالنَّارُ، وَالسَّلاَمُ).ابن قتيبه در کتاب الامامة والسياسة مى گويد هنگامى که اهل مصر بر عثمان شوريدند و خانه او را محاصره کردند، طلحه از کسانى بود که هر دو گروه را بر ضد عثمان مى شورانيد. حتى مى گفت: عثمان به محاصره شما اعتقادى ندارد چون آب و غذا به او مى رسد; نگذاريد آب و غذا براى او ببرند.(5)ابن ابى الحديد نيز درباره زبير مى نويسد: او به مردم مى گفت: عثمان را بکشيد چون دين و آيين شما را دگرگون کرده و هنگامى که به او گفتند: چه مى گويى در حالى که پسرت بر در خانه عثمان ايستاده، از او دفاع مى کند. او گفت: من ناراحت نمى شوم اگر عثمان را بکشند هرچند قبل از او پسرم هم کشته شود.(6)امام(عليه السلام) بارها در خطبه ها يا نامه هاى نهج البلاغه اشاره به بهانه جويى رسواى طلحه و زبير در مسأله قتل عثمان مى کند و آنها را از شرکاى قتل مى شمارد; چيزى که در تواريخ نيز صريحا آمده است.قابل توجّه اينکه ابن قتيبه در الامامة والسياسة نيز چنين آورده: هنگامى که عايشه در بصره خطبه مى خواند و آنها را به خون خواهى عثمان تشويق مى کرد، مردى از بزرگان بصره برخاست و نامه اى نشان داد که طلحه جهت تشويق به قتل عثمان براى او نوشته بود. آن مرد در آن مجلس خطاب به طلحه کرد و گفت: اين نامه را قبول دارى؟ طلحه گفت: آرى. آن مرد گفت: پس چرا ديروز ما را به قتل عثمان تشويق مى کردى و امروز به خون خواهى او دعوت مى کنى؟ طلحه در پاسخ او (به عذر واهى و مضحکى توسل جست و) گفت: عده اى به ما ايراد کردند که چرا به يارى عمثان نشتافتيد ما هم جبران آن را در اين ديديم که به خون خواهى او قيام کنيم.(7)اين جمله نيز از عايشه معروف است که با صراحت دستور قتل عثمان را به مردم داد و گفت: «اقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللهُ نَعْثَلا; نعثل را بکشيد خدا نعثل را بکشد».(8) منظور او از «نعثل» عثمان بود که شباهتى به نعثل يهودى داشت که ريش بلندى داشت.*****نکته:ادامه نامه امام(عليه السلام) درباره عايشه است:در کتاب تمام نهج البلاغه که اين نامه را بدون گزينش و به طور کامل آورده، بخشى در ذيل آن ديده مى شود که مربوط به عايشه است، زيرا مخاطب نامه تنها طلحه و زبير نبوده اند، بلکه عايشه نيز جزء مخاطبين بوده است. امام او را سرزنش مى کند که تو چرا بر خلاف حکم اسلام بيرون آمدى و عملا فرماندهى لشکر را به عهده گرفته اى و ميان مسلمانان فساد کرده اى و گمان مى کنى براى اصلاح آمده اى. تو مطالبه خون عثمان مى کنى در حالى که مى دانيم تو بودى که مى گفتى: «نعثل» (يعنى عثمان) را بکشيد که او کافر شده است ولى با نهايت تعجب الان برگشته اى و مطالبه خون او مى کنى! به جان خودم سوگند کسى که تو را تحريک کرده و به اين کار واداشته گناهش از گناه قاتلان عثمان بيشتر است! توبه کن و به خانه ات باز گرد!(9)******پی نوشت:1. سند نامه: مرحوم سيّد رضى در ابتداى اين نامه ـ همان گونه که در بالا آمده ـ نوشته است که آن را ابوجعفر اسکافى (محمّد بن عبدالله اسکافى متوفاى سنه 240 قمرى) در کتاب المقامات فى مناقب اميرالمؤمنين آورده است. اسکافى از معتزله بود و در محله اسکاف بغداد زندگى مى کرد و از اين رو او را اسکافى گفته اند. او از معاصران «جاحز» بود و ردّى بر کتاب العثمانيه او نوشته است. معتزله بغداد معتقد بر افضليت اميرمؤمنان بر تمام صحابه بوده اند و اسکافى نيز پيرو همين عقيده بود. (البته ابوجعفر اسکافى از اهل سنّت بود و غير از محمد بن احمد بن جنيد اسکافى معروف است که از قدماى فقهاى شيعه محسوب مى شود). صاحب مصادر نهج البلاغه دو مأخذ ديگر براى اين نامه نقل کرده است: نخست تاريخ ابن اعثم کوفى (متوفاى 314) است و ديگر کتاب الامامة والسياسة ابن قتيبه دينورى (متوفاى 276) است.2. ابن کثير در البداية والنهايه مى گويد: طلحه و زبير هنگامى با امام بيعت کردند که از او تقاضاى فرماندارى بصره و کوفه را داشتند. امام به آنها فرمود: شما پيش من باشيد و در مسائل حکومتى با شما مأنوس باشم بهتر است (البداية والنهايه، ج 8، ص 226).3. «عَرَض» در اصل به معناى چيزى است که ثبات و پايدارى ندارد و عارضى و کم دوام است، از اين رو به متاع دنياى مادى عرض گفته اند چون معمولاً ناپايدار است و در جمله بالا به همين معناست و در کتب فقهى «عَرَض» به کالايى گفته مى شود که در مقابل درهم و دينار است. در بعضى از کتب لغت مانند لسان العرب نيز «عَرْض» بر وزن «فرض» به همين معنا اطلاق شده است.4. شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى، ج 9، ص 352.5. الامامة والسياسة، ج 1، ص 38.6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 9، ص 36.7. الامامة والسياسة، ج 1، ص 88 .8. بحارالانوار، ج 31، ص 484.9. تمام نهج البلاغه، ص 784. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از جمله نامه هاى امام (ع) به طلحه و زبير كه توسط عمران بن حصين خزاعى فرستاده است:خزاعة، قبيله اى از دودمان ازد است، بعضى گفته اند: اسكافى منسوب به روستاى بزرگى است كه بين نهروان و بصره بوده است. و كتاب المقامات كتابى است كه شيخ نامبرده در مناقب امير المؤمنين (ع) تصنيف كرده است.امام (ع) در مورد بيعت شكنى طلحه و زبير با آن حضرت، با دليل زير با آنها به استدلال پرداخته است:1-  عبارت: «امّا بعد... حاضر»،كه به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر كه را كه شما آن چنان مى شناسيد، سزاوار نيست بيعت با او را بشكنيد و بر او خروج كنيد. و جمله: و كتمتما اشاره بر آن است كه طلحه و زبير پس از شكستن بيعت با امام (ع)، قصد بيعت و آزادى در عمل را در مورد خود و جمع زيادى از مردم، كتمان كردند و وانمود كردند كه امام (ع) آنها را به اجبار وادار بر بيعت با خود كرده است.2-  دليل دوّم، عبارت: «و ان كنتما... اقراركما به»،است كه جمله شرطيه منفصله و در حقيقت چنين است: عمل شما از دو صورت، بيرون نيست: يا اين است كه شما از روى ميل و اراده بيعت كرده ايد و يا از روى بى ميلى و به اجبار.امّا اگر صورت اوّل باشد، همان مورد نظر ماست، و نافرمانى شما را محكوم مى كند و بايد هر چه زودتر و پيش از آن كه اين معصيت در دل شما نفوذ كند به جانب خدا برگرديد و توبه كنيد. و امّا صورت دوم به سه دليل نادرست و باطل است:1-  لازمه اين عمل شما دورويى و نفاق است كه شما نسبت به من اظهار فرمانبرى و اطاعت كنيد و در باطن سر نافرمانى داشته باشيد، كه همين خود سبب مى شود كه راه اعتراض من به گفتار و رفتار شما باز باشد.2-  شما دو تن نسبت به من از ديگر مهاجران به ترس و تقيه و پنهان داشتن نافرمانى سزاوارتر نبوديد، توضيح آن كه طلحه و زبير نيرومندترين مردم و از ديگران مهمتر بودند، بنا بر اين ديگر مهاجران به هنگام بيعت، و بعد از آن در بيعت شكنى، براى ترس و تقيّه سزاوارتر از آنها بودند.3-  براستى، زير بار بيعت امام (ع) نرفتن آنها پيش از آن كه دست بيعت دهند، از پيمان شكنى و بيرون رفتن از بيعت بعد از پذيرش آن، آسانتر و قابل قبولتر بود. و اين سه بخش از سخنان امام مقدمات صغراى قياس مضمرى هستند كه كبراى اوّلى: هر چه باعث آن شود كه راه اعتراض بر شما باز شود، انجام آن بر شما حرام است و نبايد شما مرتكب آن شويد، و كبراى دومى: و هر كس از مهاجران كه در ادعاى خود، سزاوارتر از ديگران نباشد، در صورتى كه آنان ادّعايى نكرده اند، او نيز نبايد مدّعى شود. و كبراى سومى چنين است: و هر چه آسانتر و آماده تر براى بهانه و عذر باشد نبايد آنها خود را در تنگنا و در موردى قرار دهند كه عذر و بهانه اى ندارند.عبارت: «و قد زعمتما انّى قتلت عثمان»،(به گمان شما من عثمان را كشته ام) اشاره به شبهه مشهورى است كه آنها در مورد خروج بر امام (ع) داشتند.و عبارت: «فبينى... احتمل»،در حقيقت جواب به شبهه مذكور است، يعنى داورى را از مردم مدينه به كسى وامى گذاريم كه هم از كمك به من و هم يارى شما دورى گرفته است، تا بعد هر يك از ما را به مقدارى كه گناه و ستم مرتكب شده ايم، به سرزنش و مجازات محكوم كند.آن گاه، پس از اين كه امام (ع) حجّت را بر آنها تمام كرد، به ايشان دستور داد تا از نظريه نادرست و فاسد خود در باره اختيار [نداشتن] در بيعت با امام، برگردند، و آنها را به برگشت از رأى فاسدشان با اين عبارت تشويق كرد: «فانّ الان...» كه به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: ننگ و عار در دنيا ساده تر است از جمع بين ننگ و عار و عذاب و آتش دوزخ در آخرت. و مقصود امام (ع) از ننگ و عار ننگ بهانه جويى است. و كلمه الآن ظرف منصوب به وسيله كلمه اعظم است كه اسم انّ مى باشد. و ممكن است اسم انّ باشد و اعظم مبتدا و «العار» خبر آن، و جمله خبر انّ باشد، و ضمير عايد به اسم ان محذوف است كه تقدير آن چنين مى شود: «فانّ الآن اعظم امركما فيه العار» يعنى زيرا اكنون با وجود ننگ و عار قضيه مهمتر است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 325 المختار الثالث و الخمسون:و من كتاب له عليه السلام الى طلحة و الزبير، مع عمران بن الحصين الخزاعى، ذكره أبو جعفر الاسكافى في كتاب المقامات في مناقب أمير المؤمنين عليه السلام  أمّا بعد، فقد علمتما و إن كتمتما أنّي لم أرد النّاس حتّى أرادوني، و لم أبايعهم حتّى بايعوني، و إنّكما ممّن أرادني و بايعني، و إنّ العامّة لم تبايعني لسلطان غالب، و لا لعرض حاضر، فإن كنتما بايعتماني طائعين فارجعا و توبا إلى اللّه من قريب، و إن كنتما بايعتماني كارهين فقد جعلتما لي عليكما السّبيل بإظهاركما الطّاعة و إسراركما المعصية، و لعمري ما كنتما بأحقّ المهاجرين بالتّقيّة و الكتمان، و إنّ دفعكما هذا الأمر من قبل أن تدخلا فيه كان أوسع عليكما من خروجكما منه بعد إقراركما به. و قد زعمتما أنّي قتلت عثمان، فبيني و بينكما من تخلّف عنّي و عنكما من أهل المدينة، ثمّ يلزم كلّ امرىء بقدر ما احتمل، فارجعا أيّها الشّيخان عن رأيكما، فإنّ الان أعظم أمركما العار من قبل أن يجتمع العار و النّار، و السّلام. (69985- 69854)الاعراب:إن كتمتما: لفظة إن وصليّة، أنى لم أرد قائم مقام مفعولي علم، و أنكما ممّن أرادني: عطف على أني لم أرد، و كذلك قوله: و أنّ العامّة، طائعين حال من ضمير في كنتما، السّبيل مفعول أوّل لقوله جعلتما ولي ظرف مستقرّ و هو مفعوله الثاني و عليكما متعلّق بقوله السّبيل، باظهار كما الباء للسببيّة و إظهار مصدر مضاف إلى الفاعل، بالتقية متعلّق بقوله: بأحقّ.المعنى:قال ابن ميثم: خزاعة قبيلة من الأزد، و قيل: الاسكاف منسوب إلى اسكاف رستاق كبير بين النهروان و البصرة، و كتاب المقامات الّذي صنّفه الشّيخ المذكور في مناقب أمير المؤمنين عليه السّلام.قال الشارح المعتزلي: عمران بن الحصين بن عبد بن خلف، و سرد نسبه إلى كعب بن عمرو الخزاعي، يكنّى أبا بجيد بابنه بجيد بن عمران، أسلم هو و أبو هريرة عام خيبر، و كان من فضلاء الصّحابة و فقهائهم ... و قال محمّد بن سيرين: أفضل من في البصرة من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عمران بن الحصين ...و أمّا أبو جعفر الإسكافي- و هو شيخنا محمّد بن عبد اللّه الإسكافي- عدّه قاضي القضاة في الطّبقة السّابعة من طبقات المعتزلة- إلى أن قال: و قال: كان أبو جعفر فاضلا عالما، و صنّف سبعين كتابا في علم الكلام و هو الّذي نقض كتاب «العثمانيّة» على أبي عثمان الجاحظ في حياته- إلى أن قال: و كان أبو جعفر يقول بالتفضيل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 326 على قاعدة معتزلة بغداد، و يبالغ في ذلك، و كان علويّ الرّأى، محقّقا مصنّفا قليل العصبيّة.أقول: خزاعة من القبائل الساكنة حول مكّة المكرّمة الموالية لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتّى قبل نشر الإسلام و قبل أن أسلموا، و قد نصروه و أيدوه في مواقف هامّة و سيّدهم بديل بن ورقاء الخزاعي المشهور و هو أحد الممثّلين لأهل مكّة المشركين في قضية حديبيّة.فمن تلك المواقف ورودهم في عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في معاهدة صلح الحديبيّة و قبولهم حمايته و اعتمادهم به تجاه قريش.و منها ردعهم أبا سفيان و جنده من الهجوم ثانيا إلى المدينة بعد الرّحيل من احد و إصابة المسلمين بأكثر من سبعين قتيلا و جرحى كثيرة، فقد روى أنّه لما بلغ إلى الرّوحاء ندم من تركه الزحف بقيّة المسلمين في المدينة و عزم على الرجوع فلحقه عير خزاعة الرّاحلة من المدينة فاستخبرهم عن المسلمين فأجابوه بانّه قد رحلوا ورائكم بجيش كثير سوّد الأرض يسرعون في اللّقاء معكم و استيصالكم فخاف و لم يرجع.و الظّاهر أنّ هذا الكتاب صدر منه عليه السّلام في ضمن المراجعات و الاحتجاجات المتبادلة بينه و بين طلحة و الزّبير في جبهة الجمل، و كان أحد مجاهيده الّتي توسّل بها لإخماد هذه الثّورة الحادّة قبل اشتغال الحرب الهائلة الهدّامة و نبّه فيه على أن نفوذ الامامة و هي الرّياسة العامّة يحتاج إلى بيعة الامّة عن الرّضا و طيب النّفس فانّ الإمامة تحتاج إلى صلاحيّة روحيّة و معنويّة في نفس الإمام تعتمد على العصمة عند الإماميّة و لا طريق إلى إثباتها إلّا النّص الصادر عن المعصوم نبيّا كان أم إماما منصوصا فيعتمد على دلالة من اللّه إليها، و لكن نفوذها في الامّة بحيث يتصدّى الإمام لإجراء الامور يحتاج إلى بيعتهم عن طيب النّفس.و هذا معنا التمكّن الّذي أشار إليه المحقق الطّوسى في تجريده بقوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 327 «وجوده لطف و تصرّفه لطف آخر و عدمه منّا» أى عدم تمكّننا و بيعتنا مع الامام فوّت عنّا تصرّف الامام في الامور و إجرائها كما ينبغي.و أشار عليه السّلام إلى ما يسقط اعتبار البيعة و هو أمران:1- (و إنّ العامّة لم تبايعني لسلطان غالب) يعني أنّ البيعة الصادرة عن قهر الناس بارعابهم و تخويفهم لا تنعقد، لأنّ الإكراه مبطل للمعاهدات عقدا كانت أم إيقاعا و البيعة من أهمّ العقود بين الرعيّة و الامام فلا تنعقد مع الاكراه.2- (و لا لعرض حاضر) قال الشارح المعتزلي «ص 123 ج 17 ط مصر»: «أى مال موجود فرّقته بينهم» و هو المعبّر عنه بابتياع الرأي، فالبيعة الحاصلة بابتياع آراء من بايع إلى حيث يخلّ بالأكثريّة اللازمة يسقط البيعة عن الاعتبار، فأثبت عليه السّلام صحّة بيعته بأنّها صادرة عن عامّة الناس بالرضا و طيب النفس فيلزم عليهما التسليم و الطاعة و الانقياد.ثمّ أقام عليهما الحجّة بأنّهما بايعا معه فيلزم عليهما الوفاء بها و الرجوع عن الخلاف و التوبة إلى اللّه فورا فانّها واجبة على العاصي فورا، فان زعما أنّهما كارهان لبيعته و لم تصدر عن الرضا و طيب النفس فاعترض عليهما بوجوه:1- أنّ الكراهة غير مبطلة للعقود، لأنّ مجرّد الكراهة الباطنيّة لا تضرّ بصحّة العقد الصادر عن الرضا الانشائي بداعي المنافع المقصودة منه كالمريض يشتري الدواء و هو كاره له بداعي معالجة مرضه، و كالمضطرّ في شراء الحوائج فانّه كاره قلبا فالمبطل للعقد هو الاكراه الّذي يسلب قدرة المكره لا الكراهة الباطنيّة.2- أنّ ظاهر بيعتكما الرضا و طيب النفس، فدعوى الكراهة مردودة لأنّها كالانكار بعد الإقرار، فقال عليه السّلام (فقد جعلتما لي عليكما السلطان بإظهار كما الطاعة).3- أنّكما تعترفان بالنفاق، و إظهار النفاق موجب للعقوبة و إن كان المستتر منه يحال إلى اللّه تعالى فيعاقب عليه في الاخرة، و أشار إليه بقوله  (و إسرار كما المعصية). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 328 ثمّ تعرّض لجواب ما يمكن أن يحتجّوا به في المقام و هو التقيّة فقال عليه السّلام ليس المقام مقام التقيّة لأنّها في معرض الخوف من إظهار العقيدة و أنتما من المهاجرين الّذين لا يخافون في المقام مع أنّه عليه السّلام لم يتعرّض لمن تخلّف عن بيعته بأدنى تعقيب و أذى كما أشار إليه بعد ذلك في قطع عذرهما و ما تمسّكا به من اتّهامه عليه السّلام بقتل عثمان، فقال: (و قد زعمتما أنّي قتلت عثمان، فبيني و بينكما من تخلّف عنّي و عنكما من أهل المدينة) أمثال: محمّد بن مسلمة و اسامة بن زيد، و عبد اللّه بن عمر،- فاتّخذهم شهودا على من شرك في قتل عثمان و دعا إليه.قال في الشرح المعتزلي: و أهل المدينة يعلمون أنّ طلحة كان هو الجملة و التفصيل في أمره و حصره و قتله، و كان الزبير مساعدا له على ذلك و إن لم يكن مكاشفا مكاشفة طلحة- انتهى.و قد أشار في قوله  (من قبل أن يجتمع العار و النار) إلى قتل طلحة و الزبير في هذه الحرب، و نلفت نظر القرّاء إلى أنّ طلحة و الزبير من أكابر الصحابة المهاجرين الّذين آمنوا في السنين الاولى من البعثة و في عصر غربة الاسلام بدعوة أبي بكر و هم عدّة، كما في سيرة ابن هشام «ص 158 ج 1 ط مصر»: فلمّا أسلم أبو بكر «رض» أظهر إسلامه و دعا إليه- إلى أن قال- فأسلم بدعائه في ما بلغني عثمان بن عفّان «و سرد نسبه» و الزبير بن العوّام «و سرد نسبه» و عبد الرحمن ابن عوف «و سرد نسبه» و سعد بن أبي وقّاص «و سرد نسبه» و طلحة بن عبيد- اللّه «و سرد نسبه»- انتهى.و كان أثر نفس أبي بكر نفث النفاق في هؤلاء فخرج كلّهم من أعداء علىّ أمير المؤمنين و من رءوس أهل النفاق و الخلاف مع أهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و الدليل عليه إقبالهم على الدنيا و جمع الأموال الطائلة و النزة إلى الرياسة و الجاه كما يظهر من الأخبار الصحيحة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 329 الترجمة:از يك نامه اى كه به طلحه و زبير نگاشته و با عمران بن حصين گسيل داشته أبو جعفر إسكافي آنرا در كتاب مقامات خود كه در مناقب أمير المؤمنين نوشته است يادآور شده:أمّا بعد، شما هر دو بخوبى مى دانيد -گر چه نهان مى سازيد- كه من مردم را نخواستم تا مرا خواستند، و دست بيعت بدانها دراز نكردم تا آنها دست براى بيعت من دراز كردند، و شما هر دو از كسانى هستيد كه مرا خواستيد و با من بيعت كرديد، و راستش اين است كه عموم مردم بزور و قهر با من بيعت نكردند و براى طمع در عرض موجودى كه به آنها پرداخت شده باشد بيعت نكردند، بلكه از روى رضا و رغبت دست بيعت بمن دادند.اگر شما بدلخواه با من بيعت كرديد اكنون از خلاف خود بر گرديد و فورا بدرگاه خدا توبه كنيد، و اگر از روى بى ميلى و ناخواهى با من بيعت كرديد اين بيعت بگردن شما ثابت شده و خود دليل محكوميّت خود را به من سپرديد كه إظهار إطاعت كرديد و نافرمانى را در دل نهفتيد، بجان خودم قسم شما از سائر مهاجران سزاوارتر به تقيّه و كتمان عقيده نبوديد، كناره گيري شما از اين كار پيش از ورود در آن براستى براى شما رواتر بود از مخالفت با آن پس از اعتراف و إقرار بدان.شما را گمان اين است كه من عثمان را كشتم، همه آنها كه در مدينه از من و شما هر دو طرف كناره گيرى كردند و از حادثه قتل عثمان بخوبى آگاهند ميان من و شما حكم باشند تا هر كس باندازه اى كه متحمّل انجام اين حادثه شده است مسئول باشد، اى دو تن پير مرد كهنسال و رهبر اسلامى از رأى و نظر خود بر گرديد و بسوى حق گرائيد، زيرا اكنون بزرگترين نكوهشى كه بر شما است همان ننگ كناره گيرى از جبهه نبرد است، و پيشگيرى كنيد از اين كه اين ننگ با شكنجه دوزخ توأم گردد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص140 از نامه آن حضرت به طلحه و زبير كه آن را همراه عمران بن حصين خزاعى گسيل فرموده است و اين نامه را ابو جعفر اسكافى در كتاب مقامات نقل كرده است. در اين نامه كه چنين آغاز مى شود «اما بعد، فقد علمتها و ان كتمتها انّى لم ارد الناس حتى ارادونى»، «اما بعد، هر چند پوشيده داريد خود به خوبى مى دانيد كه من از پى مردم نرفتم تا آنان از پى من آمدند.»، ابن ابى الحديد پيش از شروع در شرح چنين آورده است: عمران بن حصين: عمران بن حصين بن عبيد بن خلف بن عبد بن نهم بن سالم بن عاضرة بن سلول بن حبشيّة بن سلول بن كعب بن عمرو خزاعى كه به نام پسرش بجيد كنيه ابو بجيد داشته است همراه ابو هريره در سال فتح خيبر مسلمان شد. او از افراد فاضل و فقيه صحابه بوده است. مردم بصره از قول خود او نقل مى كنند كه مى گفته است، فرشتگان موكل بر آدميان را مى ديده است و با او سخن مى گفته اند ولى همين كه اين موضوع را نقل كرده و افتخار ورزيده است، آن حال از ميان رفته است. محمد بن سيرين مى گويد: فاضل تر اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه ساكن بصره شدند، عمران بن حصين و ابو بكره بودند. عبد الله بن عامر بن كريز از او خواست قضاوت بصره را بپذيرد و او چندى پذيرفت و سپس استعفاء داد و عبد الله بن عامر آن را پذيرفت. عمران بن حصين به سال پنجاه و دوم هجرت در بصره در گذشته است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص141 ابو جعفر اسكافى: محمد بن عبد الله اسكافى كه شيخ ماست، قاضى عبد الجبار معتزلى در طبقات المعتزله او را در زمره طبقه هفتم معتزليان همراه عباد بن سليمان صيمرى و زرقان و عيسى بن هيثم صوفى بر شمرده است. او در طبقه هفتم به ترتيب از آغاز تا اسكافى از اين اشخاص نام برده است: ابو معن ثمامة بن اشرس، ابو عثمان جاحظ، ابو موسى عيسى بن صبيح المردار، ابو عمران يونس بن عمران، محمد بن شبيب، محمد بن اسماعيل بن عسكرى، عبد الكريم بن روح عسكرى ابو يعقوب يوسف بن عبد الله شحّام، ابو الحسين صالحى، جعفر بن جرير و جعفر بن ميسر، ابو عمران بن نقاش، ابو سعيد احمد بن سعيد اسدى عباد بن سليمان و ابو جعفر اسكافى. قاضى عبد الجبار افزوده است كه اسكافى مردى عالم و فاضل بوده است و هفتاد كتاب در علم كلام تصنيف كرده است. اسكافى كتاب العثمانية جاحظ را در زنده بودن جاحظ رد كرده است كتاب نقض العثمانية. گويند: جاحظ وارد بازار كتابفروشان و صحاف ها شد و پرسيد: اين پسرك عراقى كه به من خبر رسيده است متعرض من شده و بر كتابم نقض نوشته است كيست؟ ابو جعفر اسكافى هم آنجا نشسته بود خود را از او پوشيده داشت كه جاحظ او را نبيند. ابو جعفر اسكافى طبق قواعد معتزله بغداد معتقد به تفضيل بود و در آن مبالغه مى كرد، او گرايش به على عليه السّلام داشت و محقق و منصف و كم تعصب بود. على عليه السّلام در اين نامه مى گويد: من خواهان حكومت و ولايت بر مردم نبودم تا آنكه آنان خود از من چنين تقاضايى كردند و من دست طلب و آز براى حكومت به سوى مردم دراز نكردم و هنگامى اين كار را كردم كه آنان مرا به اميرى و خلافت خواستند و همگى به زبان گفتند با تو بيعت كرده ايم و آن گاه دست به سوى ايشان دراز كردم، و مسلمانان و عامه مردم با زور و اجبار و اينكه من به آن كار آزمند باشم با من بيعت نكردند و چنين نبود كه اموالى را ميان ايشان پراكنده ساخته باشم. سپس خطاب به طلحه و زبير فرموده است: اگر شما با ميل و رضايت خود با من بيعت كرده باشيد، بر شما جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص142 واجب است كه به اطاعت برگرديد زيرا دليلى براى شكستن بيعت خود نداريد و اگر مى گوييد با زور و در حالى كه مجبور شده ايد با من بيعت كرده ايد معنى زور و اجبار اين است كه شمشير برهنه بر گردن باشد كه چنين اتفاقى هرگز نيفتاده است و براى شما هم چنين ادعايى ممكن نيست. اگر مى گوييد نه با رضايت خود و نه با زور بلكه در حالى كه بيعت با من را خوش نداشته ايد، بيعت كرده ايد، فرق است ميان آن كه كسى چيزى را خوش نداشته باشد يا اينكه او را مجبور كرده باشند. وانگهى امور شرعى مبتنى بر ظاهر است و بر شما با اظهار بيعت و در آمدن در آنچه كه مردم به آن در آمده اند، اطاعت از من واجب مى شود و اينكه شما ناخوش داشتن بيعت خود را پوشيده نگه داشته ايد، اعتبارى ندارد. وانگهى اگر بيعت مرا مسلمانان خوش نداشته اند همه مهاجران در اين ناخوش داشتن برابر بوده اند و چه چيزى فقط شما دو تن را از ميان مهاجران به تقيه و پوشيده داشتن نيت واداشته است. و سپس فرموده است: اگر در آغاز كار از بيعت خود دارى مى كرديد، پسنديده تر از اين بود كه نخست به بيعت در آييد و سپس آن را بشكنيد. آن گاه على عليه السّلام مى گويد: اما شبهه اى كه در مورد من كرده ايد و مى گوييد عثمان را من كشته ام، من كسانى از مردم مدينه را كه نه با من بيعت كرده اند و نه با شما موافق اند يعنى كسانى همچون محمد بن مسلمه و اسامة بن زيد و عبد الله بن عمر را كه نه على و نه طلحه را يارى دادند، حكم قرار مى دهم. يعنى گروهى را كه به طرفدارى از على يا از طلحه و زبير متهم نبودند، و بر هر چه حكم كنند اطاعت از آن بر هر كدام ما واجب مى شود، و هيچ شبهه اى نيست كه آنان اگر مى خواستند بر طبق واقع حكم كنند به برائت على عليه السّلام از خون عثمان حكم مى كردند و رأى مى دادند كه طلحه عهده دار انجام دادن كارهايى بود كه به محاصره كردن و كشتن عثمان منجر شد و زبير هم او را بر آن كار يارى داد هر چند در اظهار دشمنى و ستيز همچون طلحه نبوده است. على عليه السّلام سپس آن دو را از اصرار بر گناه منع كرده و فرموده است: شما مى ترسيد كه اگر به طاعت برگرديد و از جنگ باز ايستيد ننگ و عار بر شما خواهد بود، و حال آنكه اگر اين كار را نكنيد هم ننگ و عار و هم آتش دوزخ را خواهيد داشت. ننگ و عار از اين جهت كه چون شكست بخوريد و بگريزيد از آن مصون نمى مانيد و باطل بودن ادعاى شما هم به زودى براى مردم روشن مى شود، آتش دوزخ هم براى سر كشانى است كه بدون توبه بميرند و بديهى است تحمل ننگ به تنهايى سبك تر و بهتر از تحمل ننگ و عار و آتش دوزخ است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom