نامه ۵۳ - عهد نامه مالک اشتر

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : امر به تقوا و اطاعت خدا [منبع]

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.
هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللهِ عَلِيٌّ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِي عَهْدِهِ إِلَيْهِ حِينَ وَلَّاهُ مِصْرَ جِبَايَةَ خَرَاجِهَا وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا؛ أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ إِيْثَارِ طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِي كِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِي لَا يَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا وَ لَا يَشْقَى إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا، وَ أَنْ يَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ، فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ قَدْ تَكَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ.
وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ وَ يَزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ، فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ.
ثُمَّ اعْلَمْ يَا مَالِكُ أَنِّي قَدْ وَجَّهْتُكَ إِلَى بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَيْهَا دُوَلٌ قَبْلَكَ مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ، وَ أَنَّ النَّاسَ يَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِكَ فِي مِثْلِ مَا كُنْتَ تَنْظُرُ فِيهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلَاةِ قَبْلَكَ وَ يَقُولُونَ فِيكَ مَا كُنْتَ تَقُولُ فِيهِمْ، وَ إِنَّمَا يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحِينَ بِمَا يُجْرِي اللَّهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ.
فَلْيَكُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَيْكَ ذَخِيرَةُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ، فَامْلِكْ هَوَاكَ وَ شُحَّ بِنَفْسِكَ عَمَّا لَا يَحِلُّ لَكَ، فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِيمَا أَحَبَّتْ أَوْ كَرِهَت.
عهده علیه السلام إلى الأشتر حين ولاّه مصر و أعمالها :

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.
هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِي عَهْدِهِ إِلَيْهِ حِينَ وَلَّاهُ مِصْرَ جِبَايَةَ خَرَاجِهَا وَ مُجَاهَدَةَ عَدُوِّهَا وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا.
أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ إِيثَارِ طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ فِي كِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِي لَا يَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا وَ لَا يَشْقَى إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا، وَ أَنْ يَنْصُرَ اللَّهَ بِيَدِهِ وَ قَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ فَإِنَّهُ قَدْ تَكَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ إِنَّهُ قَوِيٌّ عَزِيزٌ.
وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْسِرَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ الشَّهَوَاتِ فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ، وَ أَنْ يَعْتَمِدَ كِتَابَ اللَّهِ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ فَإِنَّ فِيهِ تِبْيَانَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ، وَ أَنْ يَتَحَرَّى رِضَا اللَّهِ وَ لَا يَتَعَرَّضَ لِسَخَطِهِ وَ لَا يُصِرَّ عَلَى مَعْصِيَتِهِ فَإِنَّهُ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ.
ثُمَّ اعْلَمْ يَا مَالِكُ أَنِّي وَجَّهْتُكَ إِلَى بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَيْهَا دُوَلٌ قَبْلَكَ مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ وَ أَنَّ النَّاسَ يَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِكَ فِي مِثْلِ مَا كُنْتَ تَنْظُرُ فِيهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلَاةِ قَبْلَكَ وَ يَقُولُونَ فِيكَ مَا كُنْتَ تَقُولُ فِيهِمْ وَ إِنَّمَا يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحِينَ بِمَا يُجْرِي اللَّهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ؛ فَلْيَكُنْ أَحَبُّ الذَّخَائِرِ إِلَيْكَ ذَخِيرَةَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ بِالْقَصْدِ فِيمَا تَجْمَعُ وَ مَا تَرْعَى بِهِ رَعِيَّتَكَ فَامْلِكْ هَوَاكَ وَ شُحَّ بِنَفْسِكَ عَمَّا لَا يَحِلُّ لَكَ فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِيمَا أَحْبَبْتَ وَ كَرِهْتَ.

يَزَعهَا : آن را باز مى ‏دارد.
الْجَمَحَات : سركشى ‏ها.
شُحَّ بِنَفْسِكَ : (از آلوده شدن به غير حلال) نفس خويش را دريغ دار. 
جِبايَة : جمع نمودن 
يَزَعها : نگه دارد 
جَمَحات : سركشي ها 
يُستَدَلُّ : پى برده مى ‏شود
بنام خداوند بخشنده و مهربان، اين فرمان بنده خدا على امير مؤمنان، به مالك اشتر پسر حارث(۱) است، در عهدى كه با او دارد، هنگامى كه او را به فرماندارى مصر بر مى ‏گزيند تا خراج آن ديار را جمع آورد، و با دشمنانش نبرد كند، كار مردم را اصلاح، و شهرهاى مصر را آباد سازد.
۱. ضرورت خودسازی
او را به ترس از خدا فرمان مى دهد، و اينكه اطاعت خدا را بر ديگر كارها مقدّم دارد، و آنچه در كتاب خدا آمده، از واجبات و سنّت ها را پيروى كند، دستوراتى كه جز با پيروى آن رستگار نخواهد شد، و جز با نشناختن و ضايع كردن آن جنايتكار نخواهد گرديد. به او فرمان مى دهد كه خدا را با دل و دست و زبان يارى كند، زيرا خداوند پيروزى كسى را تضمين كند كه او را يارى دهد، و بزرگ دارد آن كس را كه او را بزرگ شمارد و به او فرمان مى دهد تا نفس خود را از پيروى آرزوها باز دارد، و به هنگام سركشى رامش كند، كه: “همانا نفس همواره به بدى وا مى دارد جز آن كه خدا رحمت آورد”.
پس اى مالك بدان! من تو را به سوى شهرهايى فرستادم كه پيش از تو دولت هاى عادل يا ستمگرى بر آن حكم راندند، و مردم در كارهاى تو چنان مى نگرند كه تو در كارهاى حاكمان پيش از خود مى نگرى، و در باره تو آن مى گويند كه تو نسبت به زمامداران گذشته مى گويى، و همانا نيكوكاران را به نام نيكى توان شناخت كه خدا از آنان بر زبان بندگانش جارى ساخت. پس نيكوترين اندوخته تو بايد اعمال صالح و درست باشد، هواى نفس را در اختيار گير، و از آنچه حلال نيست خويشتن دارى كن، زيرا بخل ورزيدن به نفس خويش، آن است كه در آنچه دوست دارد، يا براى او ناخوشايند است، راه انصاف پيمايى.
________________________________________
(۱). مالك در سرزمين «يمن» در روستاى «بيشه» چشم به دنيا گشود. از قبيله «مذحج» بود كه بعدها به مالك اشتر معروف شد، و پدرش يغوث بن نخع مى ‏باشد كه به مالك نخعى «جدّ پدرى» نيز معروف شد، مالك پس از رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در جنگ با روميان شركت كرد، و از شام به كمك سعد وقّاص آمده در فتح ايران رفت. در حكومت عثمان با فرماندار فاسد او در كوفه درگير شد، و اوّل كسى بود كه با امام على عليه السّلام بيعت كرد، مردم كوفه را براى جنگ جمل او آماده ساخت، و در جنگ جمل بود كه لياقت و شجاعت او شهره شد، در صفّين نقش تعيين كننده داشت، نه تنها در شجاعت بلكه در عبادت و ايمان و تقوا نيز مشهور بود و در سال ۳۸ هجرى در روستاى «قلزم» بين راه مصر توسّط جاسوسان معاويه با زهر مسموم و به شهادت رسيد.
اين دستورى است كه بنده خدا علىّ امير المؤمنين بمالك ابن حارث اشتر در پيمان خود با او امر فرموده، هنگاميكه او را والى مصر گردانيده: تا خراج آنجا را گرد آورد، و با دشمن آن بجنگد، و به اصلاح حال مردم آن بپردازد، و شهرهاى آنجا را آباد سازد. امر مى نمايد او را به پرهيزكارى و ترس از خدا، و برگزيدن فرمان او، و پيروى از آنچه در كتاب خود (قرآن كريم) بآن امر فرموده از واجبات و مستحبّات كه كسى نيك بخت نمى شود، مگر به پيروى از آنها، و بدبخت نمى گردد جز به زير بار نرفتن و تباه ساختن آنها، و اينكه (دين) خداوند سبحان را بدل و دست و زبان يارى كند (به دل ايمان و باور داشته و بدست از دشمن جلو گيرد و به زبان امر بمعروف و نهى از منكر نمايد) زيرا خداوندى كه برتر است نام او ضامن گشته كه يارى كننده خود را يارى كند، و ارجمند داننده اش را ارجمند فرمايد. و او را امر مى فرمايد كه نفس خود را هنگام شهوات و خواهشها فرو نشاند، و هنگام سركشيها آنرا باز دارد (تا عنان بدست او نيافتاده و در سختي هايش نيافكند) زيرا نفس به بدى وامى دارد (آدمى از شرّ او آسوده نيست) مگر كسي را كه خدا رحم فرمايد (حضرت امام موسى ابن جعفر از پدران خود عليهم السّلام روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گروهى از لشگريان را بجنگ فرستاد چون باز گشتند، فرمود: خوشا بحال گروهى كه از جهاد اصغر فراغت يافتند و برايشان جهاد اكبر باقى مانده است، گفتند يا رسول اللّه جهاد اكبر چيست؟ فرمود: جهاد و زد و خورد با نفس، پس فرمود: بالاترين جهاد، جهاد كسى است كه با نفس خود كه با اوست جهاد كند).
پس بدان، اى مالك من ترا به شهرهائى فرستادم كه پيش از تو حكمرانان دادرس و ستمگر در آنها بوده، و مردم به كارهاى تو همان نظر ميكنند كه تو به كارهاى حكمرانان پيش از خود مى نگرى، و در باره تو همان را گويند كه تو در باره آنان ميگوئى، و به سخنانى كه خداوند به زبان بندگانش (از نيك و بد) جارى مى فرمايد مى توان به نيكوكاران پى برده آنها را شناخت (اگر از آنها نيكوئى بر زبانها جارى باشد مردم ايشان را نيكوكار شمرده دعا مى نمايند، و اگر در زبانها بد نام باشند آنان را بدكار دانسته نفرين مي كنند، از اينرو حكمران چه مسلمان مانند عمر ابن عبد العزيز و چه كافر باشد مانند انوشيروان و هر زمامدار قومى بايد كارى كند كه ذكر جميل و نام نيكويش به يادگار بماند تا مردم در باره اش دعاى خير نمايند و بر اثر آن نيكبختى جاويد بدست آرد). پس بايد بهترين اندوخته هاى تو كردار شايسته باشد، و بر هوا و خواهش خود مسلّط باش (مهارش را بدست گير تا در سختي هايت نيافكند) و بنفس خويش از آنچه برايت حلال و روا نيست بخل بورز، زيرا بخل بنفس انصاف و عدل است از او در آنچه او را خوش آيد يا ناخوش سازد (بخل بنفس آنست كه گرد آنچه تو را روا نباشد نگردى، اگر چه بسيار دوستدار و آرزومند آن باشى.
 
به نام خداوند بخشاينده مهربان. اين فرمانى است از بنده خدا، على امير المؤمنين، به مالك بن الحارث الاشتر. در پيمانى كه با او مى نهد، هنگامى كه او را فرمانروايى مصر داد تا خراج آنجا را گرد آورد و با دشمنانش پيكار كند و كار مردمش را به صلاح آورد و شهرهايش را آباد سازد. او را به ترس از خدا و برگزيدن طاعت او بر ديگر كارها و پيروى از هر چه در كتاب خود بدان فرمان داده، از واجبات و سنتهايى كه كس به سعادت نرسد مگر به پيروى از آنها، و به شقاوت نيفتد، مگر به انكار آنها و ضايع گذاشتن آنها. و بايد كه خداى سبحان را يارى نمايد به دل و دست و زبان خود، كه خداى جلّ اسمه، يارى كردن هر كس را كه ياريش كند و عزيز داشتن هر كس را كه عزيزش دارد بر عهده گرفته است. و او را فرمان مى دهد كه زمام نفس خويش در برابر شهوتها به دست گيرد و از سركشي هايش باز دارد، زيرا نفس همواره به بدى فرمان دهد، مگر آنكه خداوند رحمت آورد.
اى مالك، بدان كه تو را به بلادى فرستاده ام كه پيش از تو دولتها ديده، برخى دادگر و برخى ستمگر. و مردم در كارهاى تو به همان چشم مى نگرند كه تو در كارهاى واليان پيش از خود مى نگرى و در باره تو همان گويند كه تو در باره آنها مى گويى و نيكوكاران را از آنچه خداوند در باره آنها بر زبان مردم جارى ساخته، توان شناخت. بايد بهترين اندوخته ها در نزد تو، اندوخته كار نيك باشد. پس زمام هواهاى نفس خويش فروگير و بر نفس خود، در آنچه براى او روا نيست، بخل بورز كه بخل ورزيدن بر نفس، انصاف دادن است در آنچه دوست دارد يا ناخوش مى شمارد.
 
بسم الله الرحمن الرحيم. اين دستورى است كه بنده خدا على عليه السلام به “مالك بن حارث اشتر” در فرمانش باو صادر فرموده است. و اين فرمان را هنگامى نوشت كه وى را زمامدار و والى كشور مصر قرار داد تا: مالياتهاى آن سرزمين را جمع آورى كند، با دشمنان آن كشور بجنگد، باصلاح اهل آن همت گمارد و به عمران و آبادى شهرها قصبات و روستاها و قريه هاى آن بپردازد. (نخست) او را بتقوا و ترس از خداوند، ايثار و فداكارى در راه اطاعتش و متابعت از آنچه در كتاب خدا قرآن بآن امر شده است فرمان مى دهد: به متابعت اوامرى كه در كتاب اللّه آمده، فرائض و واجبات و سنتها، همان دستوراتى كه هيچكس جز با متابعت آنها روى سعادت نمى بيند و جز با انكار و ضايع ساختن آنها در شقاوت و بدبختى واقع نمى شود. باو فرمان مى دهد كه (آئين) خدا را با قلب دست و زبان يارى كند، چرا كه خداوند متكفل يارى كسى شده كه او را يارى نمايد و عزت كسى كه او را عزيز دارد و نيز او فرمان مى دهد كه خواسته هاى نابجاى خود را درهم بشكند. و به هنگام وسوسه هاى نفس خويشتن دارى را پيش گيرد، زيرا كه “نفس اماره” هم- واره انسان را به بدى وادار مى كند، مگر آنكه رحمت الهى شامل حال او شود.
اى مالك بدان من تو را بسوى كشورى فرستادم كه پيش از تو دولتهاى عادل و ستمگرى بر آن حكومت داشتند. و مردم بكارهاى تو همان گونه نظر مى كنند كه تو در امور زمامداران پيش از خود، و همان را در باره تو خواهند گفت كه تو در باره آنها مى گفتى. بدان افراد شايسته را با آنچه خداوند بر زبان بندگانش جارى مى سازد مى توان شناخت، بنا براين بايد محبوبترين ذخيره در پيش تو عمل صالح باشد، زمام هوا و هوس را در دست گير. و آنچه برايت حلال نيست، نسبت بخود بخل روا دار، زيرا بخل نسبت بخويشتن اين است كه راه انصاف را در آنچه محبوب و مكروه تو است پيش گيرى.
 
(به نام خداوند بخشنده مهربان) اين فرمانى است از بنده خدا، على امير مؤمنان به مالك اشتر پسر حارث، در عهدى كه با او مى گذارد، هنگامى كه وى را به حكومت مصر مى گمارد تا خراج آن را فراهم آرد، و پيكار كردن با دشمنان و سامان دادن كار مردم مصر و آباد كردن شهرهاى آن. او را فرمان مى دهد به ترس از خدا و مقدم داشتن طاعت خدا بر ديگر كارها، و پيروى آنچه در كتاب خود فرمود، از واجب و سنتّها كه كسى جز با پيروى آن راه نيك بختى را نپيمود، و جز با نشناختن و ضايع ساختن آن بدبخت نبود. و اين كه خداى سبحان را يارى كند به دل و دست و زبان، چه او (جلّ اسمه) يارى هر كه او را يار باشد پذيرفته است و ارجمندى آن كس كه - دين- او را ارجمند سازد، به عهده گرفته. و او را مى فرمايد تا نفس خود را از پيروى آرزوها بازدارد، و هنگام سركشيها به فرمانش آرد كه “همانا نفس به بدى وا مى دارد، جز كه خدا رحمت آرد”.
و مالك! بدان كه من تو را به شهرهايى مى فرستم كه دستخوش دگرگونيها گرديده، گاه داد و گاهى ستم ديده، و مردم در كارهاى تو چنان مى نگرند كه تو در كارهاى واليان پيش از خود مى نگرى، و در باره تو آن مى گويند كه در باره آنان مى گويى، و نيكوكاران را به نام نيكى توان شناخت كه خدا از ايشان بر زبانهاى بندگانش جارى ساخت. پس نيكوترين اندوخته خود را كردار نيك بدان و هواى خويش را در اختيار گير، و بر نفس خود بخيل باش و زمام آن را در آنچه برايت روا نيست رها مگردان، كه بخل ورزيدن بر نفس، دادِ آن را دادن است در آنچه دوست دارد، يا ناخوش مى انگارد.
 
اين فرمانى است كه بنده خدا امير المؤمنين در پيمانش به مالك بن حارث اشتر، زمانى كه او را به فرمانروايى مصر برگزيد دستور داد، تا مالياتهاى آن را جمع كند، و با دشمنش جهاد نمايد، و به اصلاح اهلش برخيزد، و شهرهايش را آباد سازد. او را فرمان مى دهد به تقواى الهى، و مقدم داشتن طاعت خدا، و پيروى آنچه را كه خداوند در كتابش از واجبات و سنّت هاى خود امر فرموده، كه كسى جز به پيروى آنها خوشبخت نمى شود، و جز به انكار و ضايع نمودن آنها بدبخت نمى گردد. و ديگر آنكه خداوند سبحان را به قلب و دست و زبانش يارى كند، زيرا خداوند يارى کردن يارى كننده خود، و عزّت آن كس را كه او را عزيز بدارد ضامن شده. او را دستور مى دهد كه نفس را به وقت خواسته هاى نابجا درهم شكند، و آن را به هنگام سركشى ها باز دارد، كه نفس امر كننده به بدى است، مگر خداوند رحم نمايد.
اى مالك، آگاه باش كه تو را به شهرهايى روانه كردم كه پيش از تو فرمانروايانى در آن به عدالت و ستم حكومت كردند، و مردم به وضع تو به همان صورت مى نگرند كه تو به حاكمان پيش از خود مى نگريسته اى، و همان را در حق تو مى گويند، كه تو درباره حاكمان گذشته مصر مى گفته اى. شايستگان را به ذكر خيرى كه خداوند بر زبان بندگانش جارى مى كند مى توان شناخت. پس بايد محبوبترين اندوخته ها در نزد تو عمل صالح باشد. بنابراين بر هواهايت مسلط باش، نسبت به خود از آنچه بر تو حلال نيست بخل بورز، زيرا بخل به خود، انصاف دادن از خود است در رابطه با آنچه محبوب يا منفور انسان است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )کَتَبَهُ لِلاْشْتَرِ النَّخَعی لَمّا وَلاّهُ عَلى مِصْرَ وَأعمالِها حینَ اضْطَرَبَ أمْرُ أمیرِها مُحَمَّدُ بنُ أبی بَکْر وَهُوَ أطْوَلُ عَهْد کَتَبَهُ وأجْمَعُهُ لِلْمَحاسِنِ.این از نامه هاى امام(عليه السلام) براى مالک اشتر نخعى است هنگامى که او را فرماندار مصر و بخش هاى مختلف آن قرار داد و اين در زمانى بود که وضع زمامدار مصر، محمّدبن ابى بکر متزلزل شده بود. اين فرمان (فرمان معروف مالک اشتر) طولانى ترين و جامع ترين فرمانى است که امام(عليه السلام) مرقوم داشته است.(1) نامه در یک نگاه:براى پى بردن به اهمّيّت اين عهدنامه ـ پيش از آنکه محتواى آن در يک نگاه بررسى شود ـ توجّه به نکات زير لازم است:اين نامه طولانى ترين و پرمحتواترين نامه هاى نهج البلاغه است که آيين کشوردارى را از تمام جهات بررسى کرده و اصولى پايدار که هرگز کهنه نمى شود در آن ترسيم شده است.1. قابل توجّه اينکه ابن ابى الحديد در ذيل خطبه کوتاه 68 (در شرح خود، خطبه 67) از ابراهيم ثقفى نويسنده الغارات نامه اى نسبتاً مفصل و طولانى نقل مى کند که على(عليه السلام) به عنوان برنامه اى اخلاقى جهت تهذيب نفوس و پرورش روح و تقوا براى محمد بن ابى بکر نوشته است و در ذيل آن از همان مورخ (صاحب الغارات) نقل مى کند که محمّدبن ابى بکر اين نامه را در مصر پيوسته با خود داشت و در آن نگاه مى کرد و به آداب آن متأدّب مى شد. هنگامى که عمرو عاص بر او مسلط شد و او را شهيد کرد تمام نامه هاى محمّد را گرفت و براى معاويه فرستاد. معاويه در اين نامه پيوسته نگاه مى کرد و شگفت زده مى شد. سپس مى گويد: وليد بن عقبه (برادر مادرى عثمان همان کسى که قرآن، در آيه «إن جاءکم فاسق...» او را فاسق ناميده است) در آنجا نزد معاويه حاضر بود. هنگامى که شگفتى او را از اين نامه ملاحظه کرد به معاويه گفت دستور ده تا اين احاديث را بسوزانند. معاويه گفت: چقدر اشتباه مى کنى. وليد گفت: آيا اين صحيح است که مردم بدانند احاديث ابو تراب (على بن ابى طالب) نزد توست و از آن درس مى آموزى؟ معاويه گفت: واى بر تو به من مى گويى علم و دانشى مثل اين را بسوزانم؟ به خدا سوگند مطالب علمى جامع تر و استوارتر از اين تا کنون نشنيده ام.اين عهدنامه سرانجام در خزائن بنى اميّه باقى ماند ولى هيچ کس آن را افشا نمى کرد تا زمانى که عمربن عبدالعزيز به حکومت رسيد و آن را منتشر ساخت و جامعه اسلامى از آن بهره مند شدند.گفتنى است که ابن ابى الحديد پس از ذکر اين سخن از نويسنده الغارات مى گويد: سزوارتر اين است که بگوييم نامه اى که معاويه پيوسته به آن نگاه مى کرد و تعجّب مى نمود و بر طبق آن حکم مى کرد همان عهدنامه اى است که على(عليه السلام) به مالک اشتر نوشته بود، زيرا مردم آداب و قضايا و احکام و سياست را از آن آموختند (ولى نامه محمد بن ابى بکر تنها متضمّن بحث هايى اخلاقى بود) و بايد گفت اين عهدنامه هنگامى که معاويه مالک اشتر را مسموم ساخت و پيش از رسيدن به مصر شهيد شد به وسيله ايادى او به معاويه منتقل گشت. وى پيوسته در آن مى نگريست و شگفت زده مى شد و مثل چنين عهدنامه اى است که بايد در خزائن سلاطين نگاه دارى شود.به اين ترتيب ابن ابى الحديد بر اين اعتقاد است که آن نامه تاريخى فوق العاده که معاويه پيوسته از آن بهره مى گرفت ولى افشا نمى کرد و سرانجام به وسيله عمربن عبدالعزيز کشف و افشا شد همين عهدنامه مالک بوده است. ما هم نظريه ابن ابى الحديد را کاملا تأييد مى کنيم، زيرا قراين و شواهد مختلف بر آن گواهى مى دهد. 2. نويسنده معروف مسيحى جورج جرداق در کتاب خود به نام الامام على صوت العدالة الانسانية مى نويسد: بسيار مشکل است که انسان اختلافى در ميان اين عهدنامه و اعلاميّه جهانى حقوق بشر بيابد، بلکه تمام نکات اساسى موجود در اين اعلاميه در عهدنامه امام(عليه السلام) ديده مى شود. اضافه بر اين در عهدنامه امام چيزى است که در اعلاميه جهانى حقوق بشر نيست و آن عواطف عميق انسانى است که بر تمام اين نامه سايه افکنده است. بايد توجّه داشت که اعلاميه جهانى حقوق بشر بيش از هزار و سيصد سال بعد از اين عهدنامه، آن هم به کمک گروهى از متفکران از سراسر جهان تدوين شده ولى در عين حال هنوز نقايصى دارد و نقيصه مهم آن خالى بودن از مسائل معنوى و ارزش هاى والاى انسانى است. 3. براى پى بردن به اهمّيّت اين نامه لازم است اشاره اى به موقعيّت محل مأموريت مالک اشتر; يعنى سرزمين مصر داشته باشيم. مورخان تقريباً اتفاق دارند که خاستگاه تمدن بشرى، منطقه مشرق زمين و از جمله سرزمين مصر بوده است که در چندين هزار سال قبل، پيش از آنکه ديگر نقاط وارد تمدن شوند آنها پايه هاى تمدن بشرى را گذاردند تا آنجا که «ويل دورانت» اين منطقه را گهواره تمدن بشرى نام مى گذارد و در واقع چنين است و به همين دليل پيامبران بزرگ الهى که پايه گذاران تمدن مادى و معنوى بوده اند نيز همگى از اين منطقه برخاستند سپس پيام دعوت آنها به ديگر نقاط عالم منتقل شد. مورخ مزبور در جلد اوّل تاريخ تمدّن معروف خود ده ها صفحه درباره تمدن مصر باستان سخن مى گويد. آثار مهمى که از آن زمان باقى مانده و هزاران سال است على رغم دگرگونى هاى اعصار و قرون همچنان پابرجاست نيز نشانه ديگرى از اين تمدن کهن است. مصر يکى از کانون هاى مهم علم و دانش بشرى بود و مخصوصاً شهر اسکندريه بر اساس مدارک تاريخى يکى از مهم ترينِ آنها به شمار مى رفت. مردم مصر نه تنها علوم يونانيان را اقتباس کردند، بلکه خود علوم فراوان ديگرى بر آن افزودند. در واقع مصر در حکومت اسلامى استان محسوب نمى شد، بلکه کشورى بزرگ و پهناور با مردمى هوشيار و تمدنى آشکار بود.مصر در سال 19 هجرى در زمان خلافت خليفه دوم به وسيله لشکر اسلام فتح شد و از آن زمان مصريان زير پرچم اسلام قرار گرفتند و به سرعت ـ مانند ايرانيان ـ اين آيين جديد را که داراى فرهنگ قوى و نشانه هاى حقانيّت روشن بود پذيرا شدند; اما متأسفانه بعضى حاکمان ظالم از طرف خلفا به زمامدارى مصر برگزيده شدند. از جمله در زمان عثمان، عبدالله بن ابى سرح زمامدار مصر بود که ظلم و ستم او بر مردم مصر سبب شورش آنها گشت و چنان که مى دانيم دامنه اين شورش به مدينه کشيده شد و خطاى بزرگ خليفه سوم به اين شورش دامن زد، آنجا که فرمان عزل عبد الله را نوشت و به دست شورشيان داد تا به مصر برگردند و همراه آن نامه ديگرى با شخص ديگر براى عبد الله فرستاد که هنگامى که شورشيان به مصر بازگشتند همه آنها را گردن بزند. اين نامه به دست آنها افتاد و از وسط راه بازگشتند و غائله قتل عثمان فراهم شد. اميرمؤمنان على(عليه السلام) براى جبران خطاهاى گذشته، نخست محمّد بن ابى بکر را براى حکومت مصر فرستاد و چون در عمل ثابت شد که او توان کشيدن اين بار سنگين را ندارد، امام(عليه السلام) شخص توانا و قدرتمندى همچون مالک را براى اين مأموريت برگزيد و با همين نامه مورد بحث او را براى سامان بخشيدن به اوضاع اين کشور پهناور به سوى مصر فرستاد و افسوس که جنايت معاويه نگذاشت اين برنامه به انجام رسد و مردم مصر نفس راحتى بکشند. پنجاه نکته ی مهم در يک فرمانبه هر حال اين عهدنامه در يک نگاه اجمالى از بخش هاى متعدّدى تشکيل شده است که ممکن است آن را از يک نظر به پنجاه بخش تقسيم کرد:1. در بخش اوّل امام (عليه السلام) هدف اصلى اعزام مالک را به مصر در چهار چيز خلاصه کرده است: رسيدگى کامل به جمع آورى خراج و پيکار با دشمنان اين سرزمين و اصلاح اهل آن و عمران و آبادى اين سرزمين.2. تأکيد بر رعايت تقوا پيش از هر چيز و اهمّيّت نقش آن در زندگى انسان.3. مبارزه با هواى نفس.4. توجّه دادن مالک به موقعيّت محلّ مأموريت او.5. توصيه به ذخيره عمل صالح و اجتناب از بخل.6. تلاش و کوشش براى جلب رضايت رعايا و توده هاى ملّت.7. نهى از سرکشى در برابر فرمان هاى الهى.8. راه مبارزه با کبر و غرور ناشى از مقام.9. رعايت عدل و انصاف در هر حال و پرهيز از هرگونه ظلم و ستم که سبب تغيير نعمت ها مى شود.10. بايد محبوب ترين امور آن شمرده شود که جلب رضايت عامه مردم کند نه خواص.11. برحذر بودن از وسوسه هاى عيب جويان و سخن چينان و تلاش در عيب پوشى مردم.12. لزوم مشورت در کارها و برحذر بودن از مشورت با افراد بخيل و ترسو و دنياپرست.13. کنار گذاردن سردمداران حکومت هاى ستمگر پيشين و به عکس ارتباط داشتن با اهل ورع و صداقت و ايمان.14. تشويق نيکوکاران و سرزنش و کيفر بدکاران.15. جلب حسن ظن مردم از طريق احسان و نيکى و سبک کردن بار هزينه ها.16. احترام به آداب و رسوم نيک پيشين.17. تداوم نشست و مشورت با علما و خردمندان.18. تقسيم رعايا به گروه هاى مختلف و رسيدگى به هر کدام طبق نيازها و موقعيّت ها.19. نهايت تأکيد بر رعايت حال قشر محروم.20. ويژگى هاى فرماندهان نظامى و افسران لشکر.21. توجّه خاص به سوابق اشخاص و خاندان هاى خوش نام و صالح.22. ويژگى هاى فرماندهان ارشد.23. تأکيد بر اصل عدالت که مايه روشنى چشم زمامداران است.24. ستايش از کارهاى خوب نيکوکاران تا انگيزه اى براى همگان در کار نيک گردد.25. سنجش ارزش کار هرکس بدون توجّه به موقعيّت اجتماعى او.26. مراجعه به کتاب و سنّت در حل مشکلات و استنباط احکام.27. شرايط قضات و صفات لازم در آنها.28. زير نظر داشتن احکام قضايى قضات و تأمين کامل هزينه هاى زندگى آنها براى جلوگيرى از ابتلا به رشوه خوارى.29. بيان معيار در انتخاب فرمانداران بلاد و پرداختن حقوق کافى به آنان و گماردن عيون (مأموران اطّلاعاتى) بر کارهاى آنها.30. سامان بخشيدن به وضع خراج و ماليات و توجّه به عمران و آبادى بيش از توجّه به جمع آورى خراج.31. ويژگى هاى مربوط به دبيران و مسئولان اسناد و منشيان خاص و تقسيم کار در ميان آنها به طور دقيق.32. رسيدگى کامل به وضع تجار و صنعت گران و آنهايى که براى نقل و انتقال يا توليد نيازمندى هاى مردم صادقانه خدمت مى کنند و نظارت دقيق بر معاملات، نرخ اجناس و مبارزه با احتکار.33. باز هم تأکيد بيشتر به قشر محروم و کم درآمد جامعه، و لزوم رسيدگى مداوم و خبر گرفتن از وضع آنها.34. لزوم رسيدگى به وضع ايتام و کهن سالان.35. تعيين وقت مشخصى براى ملاقات عمومى و اجازه دادن تماس مردم به طور مستقيم با زمامدارشان.36. تعيين وقت خاصّ ديگرى براى کارگزاران جهت حلّ مشکلات خاص آنها.37. تنظيم برنامه دقيق براى کارهاى مختلف روزها.38. اهتمام به اقامه فرايض و اهمّيّت دادن به نماز جماعت و چگونگى برگزارى آن و تعيين وقت فراغتى براى ارتباط با پروردگار عالم.39. فاصله نگرفتن از مردم براى مدّت طولانى.40. چگونگى برخورد با همکاران خاص و صاحبان اسرار کشور.41. رعايت دقيق حقوق همه اعم از افراد نزديک و دور.42. اعلام عذر موجه در برابر کمبودها و مشکلات و سوء ظن ها.43. پذيرش دعوت دشمنان به صلح در عين رعايت هوشيارى در برابر آنان و احترام به قراردادهايى که با آنها برقرار مى شود.44. پرهيز شديد از خونريزى غير مجاز.45. پرهيز از هرگونه عُجب و خودبينى و خودپسندى.46. بر حذر بودن از منت گذاشتن بر رعايا.47. اجتناب از شتاب زدگى و عجله در کارها.48. پرهيز از رانت خوارى و گرفتن حق اختصاصى در مشترکات.49. توجّه به سيره رسول خدا و انبياى الهى در تمام امور مربوط به زمامدارى.50. سرانجام دعا براى خود و مالک و درخواست رحمت و توفيق از پروردگار و سعادت شهادت. اين عهدنامه را از زاويه اى ديگر مى توان در ده محور خلاصه کرد:1. اهمّيّت ماموريتى که بر عهده مالک گذارده شده بود.2. تذکرات اخلاقى فوق العاده که در روش حکومت بسيار تاثير گذار است.3. تقسيم رعايا و قشرهاى مختلف مردم به چندين بخش از نيروهاى نظامى گرفته تا ماموران جمع ماليات و کارگزاران حکومت و قضات و تجار و صاحبان صنايع و تعيين وظايف و ويژگى هاى مربوط به آنها.4. اهتمام فوق العاده به طبقات محروم.5. لزوم تعيين وقتى براى ملاقات عمومى مردم و به اصطلاح ديدار چهره به چهره با ارباب حاجات.6. انتخاب مشاوران قوى و خردمند.7. جلوگيرى از هرگونه رانت خوارى و امتياز طلبى.8. اهتمام به امر صلحِ آميخته با هوشيارى در برابر دشمنان و پرهيز از هرگونه خونريزى بى دليل.9. اهتمام به امر برگزارى فرايض دينى براى عموم مردم.10. دعا براى موفقيت جهت انجام اين مسئوليت ها و کمک طلبيدن از ذات پاک پروردگار.***شرح و تفسير:نخستين توصيه، تقوا و مبارزه با هواى نفس استامام(عليه السلام) در بخشِ آغازين اين نامه، از نام خداوند رحمان و رحيم کمک مى طلبد سپس مى فرمايد: «اين دستورى است که بنده خدا على اميرمؤمنان به مالک بن حارث اشتر در فرمانى که براى او صادر کرده بيان نموده، در آن هنگام که زمامدارى مصر را به او سپرد تا حقوق بيت المال در آن سرزمين را جمع آورى کند و با دشمنان آنجا پيکار نمايد، به اصلاح اهل آن همت گمارد و به عمران و آبادى شهرها و روستاهاى آن بپردازد»; (بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ، مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الاَْشْتَرَ فِي عَهْدِهِ إِلَيْهِ، حِينَ وَلاَّهُ مِصْرَ. جِبَايَةَ(2) خَرَاجِهَا، وَجِهَادَ عَدُوِّهَا، وَاسْتِصْلاَحَ أَهْلِهَا، وَعِمَارَةَ بِلاَدِهَا).در اين فرمان امام(عليه السلام) نخست خود را بنده خدا مى شمارد. سپس اميرمؤمنان، تا روشن سازد که زمامدارى مؤمنان نيز در سايه عبوديت پروردگار است نه براى خودکامگى.آن گاه اهداف چهارگانه اى براى اين مأموريت بيان مى کند:نخست به امور اقتصادى و مالى اشاره کرده که از آن تعبير به خراج شده است. درست که خراج به معناى ماليات سرزمين هايى است که در جنگ ها به دست مسلمانان فتح مى شد; ولى در اينجا مفهوم گسترده ترى دارد و تمام امور مالى مربوط به دولت اسلامى را فرا مى گيرد; اعم از خراج و زکات و جزيه و خمس و امثال آن.سپس به مسأله نيروى نظامى و دفاعى کشور اسلام و آمادگى آنها براى دفع هجمات دشمن اشاره مى کند، زيرا تا امر آنها سامان نپذيرد امنيّت در داخل حاصل نمى شود و مردم با فکر آسوده به دنبال کارهاى خود نمى روند.در سومين هدف به اصلاح امور اجتماعى و فرهنگى اشاره مى کند از جمله ايجاد انگيزه براى کارهاى خير و از بين بردن سرچشمه هاى مفاسد اخلاقى و برقرار ساختن امنيّت شغلى و تأمين حقوق همگان و نظام بخشيدن به امور قضايى، گرچه بعضى چنين تصور کرده اند که جمله «اسْتِصْلاَحَ أَهْلِهَا» تنها به سامان بخشيدن امور مادى مردم اشاره مى کند; ولى بعيد است که نظر امام(عليه السلام)تنها اين باشد، بلکه اصلاح تمام امور معنوى و مادى را دربر مى گيرد. بعضى از تعبيرات امام(عليه السلام) در همين نامه نشان مى دهد که نظر آن حضرت در اينجا گسترده است و همه مسائل اخلاقى را نيز شامل مى شود; مانند جمله «ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَيْهِمُ الاَْرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلاَحِ أَنْفُسِهِمْ وَغِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَيْدِيهِمْ».در چهارمين هدف، سخن از عمران و آبادى بلاد به ميان مى آورد که شامل سامان بخشيدن به همه امور کشاورزى، صنعتى و تجارت و بازرگانى مى شود. گرچه در اين نامه تنها به مسأله صنعت و تجارت و کسب و کار اشاره شده و سخنى از کشاورزى به ميان نيامده است; ولى با توجّه به اينکه مصر يک کشور کشاورزى بوده و مردم به اين امر اهتمام فراوان داشتند گويا امام(عليه السلام) نياز به ذکر آن نديده است و اشاره به کمبودهاى صنعتى و تجارى فرموده است و به هنگامى که سخن از گرفتن خراج مى کند به مالک دستور مى دهد در عين گرفتن خراج، مراقب عمران و آبادى اراضى باشد و از سختگيرى هايى که سبب کمبود محصولات کشاورزى مى شود بپرهيزد.آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن چهار دستور اخلاقى مهم به مالک دارد که در واقع پايه هاى اصلى معنوى حکومت او را تشکيل مى دهد. نخست مى فرمايد: «او را به تقواى الهى فرمان مى دهد»; (أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللهِ).خطبه ها و نامه ها و کلمات قصار نهج البلاغه پر است از توصيه به تقوا، همان چيزى که خميرمايه سعادت انسان در دنيا و آخرت است. تقوا به معناى احساس مسئوليت درونى و پرهيز از هرگونه گناه و امر خلاف و تعدى و اجحاف است و به سخن ديگر، حالت بازدارنده معنوى است که سبب مى شود انسان از مسير حق هرگز منحرف نگردد و البته هرقدر مسئوليت انسان سنگين تر باشد تقواى بيشترى را مى طلبد.در دومين دستور مى فرمايد: «و او را به ايثار و مقدّم داشتن اطاعت خدا و پيروى از آنچه در کتاب او (قرآن مجيد) به آن امر فرموده اعم از فرايض (واجبات) و سنن (مستحبات) دستور مى دهد، همان دستوراتى که هيچ کس جز با متابعت آنها روى سعادت نمى بيند و جز با انکار و ضايع ساختن آن در مسير شقاوت و بدبختى واقع نمى شود»; (وَإِيْثَارِ طَاعَتِهِ، وَاتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِي کِتَابِهِ: مِنْ فَرَائِضِهِ وَسُنَنِهِ، الَّتِي لاَ يَسْعَدُ أَحَدٌ إِلاَّ بِاتِّبَاعِهَا، وَلاَ يَشْقَى إِلاَّ مَعَ جُحُودِهَا وَإِضَاعَتِهَا). «فرايض» و «سنن» را معمولاً به واجبات و مستحبات تفسير مى کنند و گاه گفته مى شود: «فرايض» واجباتى است که در کتاب الله آمده و «سنن» احکام و واجباتى که در کلام پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) ذکر شده است. در اين صورت جمله «مَا أَمَرَ بِهِ فِي کِتَابِهِ» شامل امر به اطاعت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) در بيان احکام نيز مى شود. در تفسير اين دو واژه اين احتمال نيز هست که «فرايض» اشاره به واجبات پراهمّيّت و «سنن» اشاره به واجباتى باشد که در درجه پس از آن قرار دارد. از تعبير به «وَلاَ يَشْقَى إِلاَّ مَعَ جُحُودِهَا» معلوم مى شود که راه سعادت دنيا وآخرت منحصر در همين راه است و طرق ديگر سبب گمراهى است. البته اين تعبير ادراکات عقلى و هدايت هاى آن را نفى نمى کند، زيرا از جمله امورى که در کتاب الله بر آن تاکيد شده پيروى از عقل و خرد است که ده ها آيه از قرآن مجيد بر آن تأکيد کرده است.در سومين دستور مى افزايد: «او را مأمور مى کند که (آيين) خدا را با قلب و دست و زبان يارى کند، چرا که خداوند متعال يارى کسى که او را يارى کند و عزت کسى که او را عزيز دارد بر عهده گرفته است»; (وَأَنْ يَنْصُرَ اللهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَيَدِهِ وَلِسَانِهِ; فَإِنَّهُ، جَلَّ اسْمُهُ، قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ، وَإِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ). تعبير به يارى کردن خداوند به قلب و يد و لسان به گفته بعضى از شارحان; قلب اشاره به اعتقادات، و يد اشاره به جهاد با دشمن، و لسان اشاره به امر به معروف و نهى از منکر است; ولى بعضى معتقدند قلب تنها اشاره به اعتقادات نيست، بلکه بيزارى درونى از زشتى ها و عشق و علاقه به اعمال نيک نيز جزء آن است و همچنين يد تنها اشاره به جهاد با دشمن نيست، بلکه امر به معروف و نهى از منکر را در آنجا که احتياج به اقدامات عملى دارد و طبعاً وظيفه حکومت اسلامى است، نيز شامل مى شود و لسان هرگونه آموزش و تعليم و تربيت صحيح اضافه بر امر به معروف و نهى از منکر را فرا مى گيرد. تعبير به «قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ» اشاره به آيات شريفه اى از قرآن است که ناظر به اين معناست از جمله در سوره محمّد آيه 7: (إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ يَنْصُرْکُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدامَکُم).در چهارمين دستور مى فرمايد: «و (نيز) به او فرمان مى دهد که هواى نفس خويش را در برابر شهوات بشکند و به هنگام سرکشى نفس، آن را باز دارد، زيرا نفس همواره انسان را به بدى ها امر مى کند مگر آنچه را خداوند رحم کند»; (وَأَمَرَهُ أَنْ يَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ، وَيَزَعَهَا(3) عِنْدَ الْجَمَحَاتِ(4)، فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ، إِلاَّ مَا رَحِمَ اللهُ). به راستى اين چهار دستور اخلاقى برنامه کامل سعادت براى همه انسان هاست. اگر روح تقوا و حالت باز دارندگى نفس در انسان زنده شود و به دنبال آن انسان راه اطاعت الهى و پيروى از دستورات کتاب و سنّت را پيش گيرد و به مبارزه با مفاسد و زشتى ها و توطئه هاى دشمنان با قلب و دست و زبان برخيزد و بت هواى نفس را بشکند، چنين انسانى، انسانى کامل است و در واقع مخاطب به خطاب (يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ)(5) خواهد بود.جمله «إِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» اقتباس از آيه شريفه (وَما أُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لاََمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّ ما رَحِمَ رَبِّي)(6) است. (خواه اين جمله از زبان يوسف باشد يا از زبان همسر عزيز مصر در هر صورت قرآن بر آن صحه نهاده است). گرچه بسيارى از پرهيزگاران از وسوسه هاى شيطان مى ترسند; ولى هواى نفس و وسوسه هاى شهوانى از آن بسيار خطرناک تر است و شايد به همين دليل امام(عليه السلام)مالک اشتر را بيشتر به اين مسأله توجّه مى دهد. درست است که مؤمنان والا مقام و اولياى الهى از مرحله نفس امّاره به نفس لوّامه و از آنجا به نفس مطمئنه مى رسند; ولى اين بدان معنا نيست که نفس اماره مرده باشد و نبايد به خطرات او انديشيد.****نکته ها1. خطرات نفس امارهمى دانيم بزرگان علما و مفسران با الهام از آيات قرآن مراحل سه گانه اى براى نفس قائل شده اند: نفس امّاره، نفس لوّامه و نفس مطمئنه. نفس امّاره را اشاره به هوا و هوس هاى سرکش مى دانند که پيوسته انسان را به بدى ها امر مى کند و نفس لوامه را به حالت ندامت حاصل از گناه بر اثر پرورش روح تقوا اشاره مى دانند و نفس مطمئنه به مرحله تکامل روح انسان گفته مى شود که به مرحله اى مى رسد که هوا و هوس هاى نفسانى به طور کامل تحت کنترل قرار مى گيرند و سرکشى آنها ناممکن مى شود.امام زين العابدين على بن الحسين(عليه السلام) در مناجات دوم از مناجات هاى پانزده گانه معروف، نفس امّاره را به روشنى ترسيم کرده و از آن (به عنوان سرمشق دادن به عموم مردم) به پيشگاه خدا اين گونه شکايت مى کند: «إِلَهِي إِلَيْکَ أَشْکُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَةً وَإِلَى الْخَطِيئَةِ مُبَادِرَةً وَبِمَعَاصِيکَ مُولَعَةً وَبِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضَةً تَسْلُکُ بِي مَسَالِکَ الْمَهَالِکِ وَتَجْعَلُنِي عِنْدَکَ أَهْوَنَ هَالِک کَثِيرَةَ الْعِلَلِ طَوِيلَةَ الاَْمَلِ إِنْ مَسَّهَا الشَّرُّ تَجْزَعُ وَإِنْ مَسَّهَا الْخَيْرُ تَمْنَعُ مَيَّالَةً إِلَى اللَّعْبِ وَاللَّهْوِ مَمْلُوَّةً بِالْغَفْلَةِ وَالسَّهْوِ تُسْرِعُ بِي إِلَى الْحَوْبَةِ وَتُسَوِّفُنِي بِالتَّوْبَة; خدايا من به سوى تو شکايت مى کنم از نفسى که مرا همواره به بدى وا مى دارد و به سوى گناه با سرعت مى فرستد و به نافرمانى هايت حريص است و به موجبات خشمت دست مى آلايد، مرا به راه هايى که منجر به هلاکت مى شود مى کشاند و به صورت پست ترين هلاک شدگان در مى آورد. بيمارى هايش بسيار و آرزوهايش دراز است. اگر ناراحتى به او رسد بى تاب مى شود (و فرياد مى کشد) و اگر خيرى نصيبش گردد بخل مىورزد. به بازى ها و سرگرمى هاى بيهوده بسيار تمايل دارد و مملوّ از غفلت و سهو است. مرا به سرعت به سوى گناه مى برد و نسبت به توبه امروز و فردا مى کند».آرى اين است چهره اصلى نفس اماره. از روايات به خوبى استفاده مى شود که نفس امّاره گناه را در نزد انسان زيبا جلوه مى دهد و خوبى ها را زشت مى نماياند. هنگامى که انسان مرتکب آن شد و به عواقب آن گرفتار گشت، آن گاه پرده ها کنار مى رود و راه بازگشتى هم باقى نمى ماند. امام اميرمؤمنان (طبق نقل غررالحکم) در کلام کوتاهى مى فرمايد: «النَّفْسُ الأَمّارَةُ الْمُسَوِّلَةُ تَتَمَلَّقُ تَمَلُّقَ الْمُنافِقِ وَتَتَصَنَّعُ بِشَيْمَةِ الصِّديقِ الْمُوافِقِ حَتّى إذا خَدَعَتْ وَتَمَکَّنَتْ تَسَلَّطَتْ تَسَلُّطَ الْعَدوِّ وَتَحَکَّمَتْ تَحَکُّمَ الْعُتُوِّ فَأوْرَدَتْ مَوارِدَ السَّوْءِ; نفس اماره فريبکار همچون منافقان به انسان تملّق مى گويد و در چهره دوستِ موافقى بروز مى کند تا زمانى که انسان را فريب دهد و بر او همچون دشمن خطرناکى مسلط گردد و بر او حاکم شود و او را به انواع گناهان بکشاند».(6)به همين دليل دستور داده اند کاملا مراقب نفس خويش باشيد مبادا گرفتار فريبکارى هاى اين فريبکارِ خطرناک شويد. اميرمؤمنان على(عليه السلام) در سخن ديگرى مطابق نقل غررالحکم مى فرمايد: «إنَّ هذَه النَّفْسِ لاَمّارَةٌ بِالسُّوءِ فَمَنْ أهْمَلَها جَمَحَتْ بِهِ إلَى الْمَآثِمِ; اين نفس پيوسته انسان را به بدى ها دعوت مى کند کسى که آن را ناديده بگيرد او را به انواع گناهان مى کشاند».(7) نفس اماره در واقع مهم ترين ابزار شيطان است و اگر انسان از شر آن رهايى يابد از شر شيطان هم رهايى خواهد يافت. 2. اهميّت کشور مصرمصر يکى از قديمى ترين کانون هاى تمدن بشرى است و جزء گهواره هاى تمدن محسوب مى شود. آثار تاريخى مهمى که در آن سرزمين قرار دارد و حتى با وسايل امروز ايجاد آنها بسيار مشکل مى نمايد، گوياى اين حقيقت است که سرزمين مصر از قديم الايّام جزو پيشرفته ترين کشورهاى جهان بوده است. اسناد و مدارک تاريخى نشان مى دهد مصر حتى ده قرن پيش از ميلاد مسيح، کشورى بالنده و پيشرفته بوده است; مدارس بزرگ، کتابخانه ها و مراکز تحقيقاتى در مصر وجود داشته و تمدن مصر و يونان در قديم به هم گره خورده و دانش هاى اين دو سرزمين با يکديگر مبادله شده است. از نعمت هاى بزرگى که خداوند به اين کشور باستانى داده رود عظيم نيل است که آن را کشورى آباد و پربار ساخته که اگر اين رود عظيم را از آن کشور بگيرند بخش هاى عظيمى از آن به صورت بيابانى لم يزرع در خواهد آمد.اين کشور در سال بيستم هجرت در عصر خليفه دوم به تصرف مسلمانان در آمد و از شگفتى هاى تاريخ اينکه عمر مانع از دخول لشکر اسلام به مصر بود; ولى عمرو بن عاص لشکرى فراهم کرد و خودسرانه به سوى مصر حرکت نمود. اين خبر به عمر رسيد. او از اين مى ترسيد که اگر لشکر اسلام وارد شود روميان و مصريان دست به دست هم دهند و آنها را در هم بکوبند، لذا نامه اى نوشته و به وسيله «عقبة بن عامر» به سوى او فرستاد. عقبه هنگامى به عمرو بن عاص رسيد که وى نزديک مصر بود. او وقت ملاقات به عقبه نداد و نامه را دريافت نکرد تا وارد يکى از شهرهاى ساحلى مصر شد. آن گاه به عقبه گفت: نامه را بياور. او نامه را به دست عمرو داد. عمر نوشته بود اگر داخل مصر نشده اى فوراً برگرد. عمرو به سربازانش گفت: آيا اينجا که ما هستيم مصر است يا بيرون مصر؟ گفتند: داخل مصر شده ايم. گفت: دستور خليفه اين بوده است که اگر داخل مصر نشده ايم برگرديم، بنابراين اين شرط حاصل نشده است و بايد به پيشروى ادامه دهيم; ولى عمرو عاص در فتح مصر با مشکل روبه رو شد و از ترس شکست نامه اى براى عمر نوشت و تقاضاى کمک کرد. خليفه دوم چند نفر از مردان دلاور اسلام را با دوازده هزار نفر به يارى او فرستاد سرانجام مصر فتح شد و مصريان با اشتياق اسلام را پذيرفتند و بسيارى از علماى اسلام در فنون مختلف پرورش يافته اين سرزمين بوده اند و مدارس اسلامى يکى پس از ديگرى باشکوه تمام در اين کشور سر برافراشتند.از امتيازات مصر اين است که محبّان اهل بيت و عاشقان مکتب علوى در آنجا فراوانند و حتى اهل سنّت مصر به آنها عشق مى ورزند و زيارت «رأس الحسين» و بارگاه و مدفن منسوب به حضرت زينب در آنجا زيارتگاه عمومى مردم آن سرزمين است. اگر دست سياست بگذارد آنها مى توانند وسيله خوبى براى ايجاد وحدت مذاهب اسلامى باشند; فتواى معروف «شيخ شلتوت» که پيروى از فقه اماميّه را هم رديف پيروى از مذاهب چهارگانه اهل سنّت قرار داده گواه بر اين مدعاست. به هر حال به سبب اهمّيّتى که اين سرزمين داشت، اميرالمؤمنين على(عليه السلام) قوى ترين و آگاه ترين ياران خود را که مالک اشتر بود براى زمامدارى آنجا برگزيد و عهدنامه مورد بحث را که شامل دقيق ترين دستورات کشوردارى است نوشت و در اختيار او قرار داد.***حقوق همه شهروندان را محترم بشمار:امام(عليه السلام) به دنبال وصاياى پر معنا و جامعى که به طور کلى در بخش نخستين اين عهدنامه بيان فرمود، روى سخن را به مالک کرده و انگشت روى نقاط خاص مى گذارد.نخست مى فرمايد: «اى مالک! بدان من تو را به سوى بلادى فرستادم که پيش از تو دولت هاى عادل و ستمگرى بر آن حکومت داشتند و مردم به کارهاى تو همان گونه نظر مى کنند که تو در امور زمامداران پيش از خود نظر مى کردى و همان را درباره تو خواهند گفت که تو درباره آنها مى گفتى»; (ثُمَّ اعْلَمْ يَا مَالِکُ، أَنِّي قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَى بِلاَد قَدْ جَرَتْ عَلَيْهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ، مِنْ عَدْل وَجَوْر، وَأَنَّ النَّاسَ يَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِي مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِيهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلاَةِ قَبْلَکَ، وَيَقُولُونَ فِيکَ مَا کُنْتَ تَقُولُ فِيهِمْ). سپس مى افزايد: «و (بدان) افراد صالح را به آنچه خداوند بر زبان بندگانش جارى مى سازد مى توان شناخت»; (وَإِنَّمَا يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحِينَ بِمَا يُجْرِي اللهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ).امام(عليه السلام) در اين بخش از سخنان خود از باب مقدّمه به وضع کشور مصر ـ که به يقين منحصر به آن کشور نيست ـ اشاره مى کند که پيش از تو حکومت هاى عدل و جورى داشت; حکومت عدل; مانند حکومت دوران حضرت يوسف بر مصر بود و حکومت جور حکومت بسيارى از فراعنه از جمله فرعون معاصر حضرت موسى بن عمران بود. سپس به اين مطلب مهم اشاره مى فرمايد: که معيار سنجش حکومت ها از نظر عدل و جور، افکار عمومى توده مردم است، همان چيزى که امروز در تمام دنيا از آن سخن گفته مى شود، هرچند در عمل غالباً به فراموشى سپرده خواهد شد ولى در آن روز که امام(عليه السلام) اين سخن را بيان فرمود کمتر کسى اعتقاد به چنين سخنى داشت و تصور مردم بر اين بود که حکومت بدون استبداد امکان پذير نيست و استبداد همواره آميخته با ظلم و ستم است.در بعضى از تعبيرات دانشمندان آمده است: «ألْسِنَةُ الْخَلْقِ أقْلامُ الْحَقِّ» يا «ألْسِنَةُ الرَّعِيَةِ أقْلامُ الْحَقِّ إلَى الْمُلُوکِ» که مفهوم هر دو يکى است و آن اينکه زبان توده هاى مردم قلم حق است که نامه هاى خود را با آن براى زمامداران مى نويسد يا خداوند بدين وسيله با آنها مکاتبه مى کند و در هر حال هدف اين است که قضاوت عمومى و هوش جمعى معيار بسيار خوبى براى سنجش ارزش حکومت هاست. البته گاه مى شود که حکومت ها از طريق تبليغات دروغين و رياکارى افکار مردم را مى دزدند يا آنها را شستشوى مغزى مى دهند. در اين گونه موارد قضاوت عمومى بيمار مى شود و اثر مطلوب خود را از دست مى دهد. به هر حال شايسته است زمامداران کنونى مسلمانان جمله «إنَّما يُسْتَدلُ عَلَى الصّالِحينَ بِما يُجْرِى اللهُ لَهُمْ عَلى ألْسُنِ عِبادِهِ» را با آب زر بنويسند و در برابر ديدگان خود نصب کنند و همه روزه آن را بخوانند و به دل بسپارند و براى رسيدن به اين مطلب بايد متملّقان را از اطراف خود دور سازند و تنها به گواهى اطرافيان قناعت نکنند، بلکه از طريق تماس مستقيم با مردم قضاوت افکار عمومى را دريابند. در تواريخ آمده است بعضى از زمامداران پيشين که مايل بودند عدالت را اجرا کنند، گاه شبانه لباس مبدل مى پوشيدند و تنها در محلات مختلف شهر مخصوصاً مناطق محروم گردش مى کردند و اوضاع را دقيقا با حذف تماس واسطه ها بررسى مى نمودند.آن گاه امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه، شش دستور مهم به مالک مى دهد:در آغاز مى فرمايد: «بنابراين بايد محبوب ترين ذخاير نزد تو ذخيره عمل صالح باشد»; (فَلْيَکُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَيْکَ ذَخِيرَةُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ). قرآن مجيد مى فرمايد: «(فَمَنْ کانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً); پس هر که به لقاى پروردگارش اميد دارد، بايد کارى شايسته انجام دهد».(9) در جاى ديگر مى فرمايد: «(الَيْهِ يَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ); سخنان پاکيزه به سوى او صعود مى کند و عمل صالح را بالا مى برد (و قبول مى کند و پاداش شايسته مى دهد)».(10) به تفسير ديگر عمل صالح سخنان پاکيزه را بالا مى برد و اعتقادات را راسخ مى سازد. در سوره عصر مى خوانيم: «(إِنَّ الاِْنْسانَ لَفي خُسْر * إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَواصَوْا بِالصَّبْرِ); که انسان ها همه در زيانند; مگر کسانى که ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند، و يکديگر را به (اداى) حق سفارش کرده و يکديگر را به استقامت و شکيبايى توصيه نموده اند».(11)در دومين و سومين دستور مى فرمايد: «زمام هوا و هوس خود را در دست گير و نسبت به آنچه بر تو حلال نيست بخيل باش، زيرا بخل به خويشتن، راه انصاف را در آنچه محبوب و مکروه است به تو نشان مى دهد»; (فَامْلِکْ هَوَاکَ، وَشُحَّ(12) بِنَفْسِکَ عَمَّا لاَ يَحِلُّ لَکَ، فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الاِْنْصَافُ مِنْهَا فِيمَا أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَتْ). مالکيّت هواى نفس که امام(عليه السلام) بر آن تأکيد فرموده، آن است که به هنگام هيجان شهوات، انسان بتواند خود را کنترل کند و به عکس اگر هواى نفس، مالک فکر و عقل و نيروى انسان شود او را به هر پرتگاهى مى کشاند. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم «احْذَرُوا أَهْوَاءَکُمْ کَمَا تَحْذَرُونَ أَعْدَاءَکُمْ فَلَيْسَ شَيْءٌ أَعْدَى لِلرِّجَالِ مِنِ اتِّبَاعِ أَهْوَائِهِمْ وَحَصَائِدِ أَلْسِنَتِهِمْ; از هواى نفس بترسيد همان گونه که از دشمنان بيم داريد، چرا که چيزى دشمن تر از پيروى هواى نفس و آنچه «بى حساب» بر زبان انسان جارى مى شود نيست».(13)در حديث ديگرى در غررالحکم از امام اميرالمؤمنين على(عليه السلام) آمده است: «أمْلِکُوا أنْفُسَکُمْ بِدَوامِ جِهادِها; از طريق جهاد مداوم در برابر خواسته هاى نفس مالک نفس خويش شويد»(14)بخل به خويشتن در برابر آنچه حرام است مفهومى جز اين ندارد که انسان همچون بخيل که حاضر نيست درهم و دينارى از اموال خود را به کسى بدهد در برابر محرمات ايستادگى کند. نتيجه اين کار آن است که راه انصاف را در همه حال مى پويد; خواه در امورى که مورد علاقه اوست يا امورى که مورد علاقه او نيست. پی نوشت:1. سند عهدنامه: اين عهدنامه مشهورتر و معروف تر از آن است که نياز به ذکر سندى داشته باشد، هرچند آن را در کتب زيادى که قبل از سيّد رضى و بعد از او نگاشته اند ذکر کرده اند و در واقع شهرت آن بالاتر از آن است که نياز به شرح مدارک داشته باشد. ولى نويسنده مصادر نهج البلاغه تصريح مى کند که قبل از سيّد رضى جمعى از بزرگان مانند: حسن بن على بن شعبه (متوفاى 332) در تحف العقول و قاضى نعمان مصرى (متوفاى 367) در کتاب دعائم الاسلام و بعد از سيّد رضى، نجاشى رجالى معروف در کتاب فهرست در شرح حال اصبغ بن نباته آن را آورده و همچنين شيخ طوسى در کتاب فهرست و نويرى در نهاية العرب با اختلاف و ابن عساکر (متوفاى 571) در تاريخ مدينه دمشق بخش هايى از آن را ذکر کرده است. شايان ذکر است که شرح هاى بسيار زيادى بر اين عهدنامه نوشته شده از جمله: 1. آداب الملوک نظام العلماء، 2. اساس السياسة از واعظ معروف شيخ محمد کجورى ملقب به سلطان المتکلمين. 3. التحفة السليمانية از سيّد ماجد بحرانى متوفاى بعد از 1097. 4. الراعى و الرعية نوشته استاد توفيق الفکيکى 5. السياسة العلوية نوشته عبدالواحد آل مظفر 6. شرح عهد اميرالمؤمنين از محمد باقر بن صالح قزوينى 7. شرح عهد اميرالمؤمنين از علاّمه مجلسى متوفاى 1111. 8. شرح عهد اميرالمؤمنين از ميرزا حسن بن سيّد على قزوينى متوفاى 1358 9. شرح عهد اميرالمؤمنين از ميرزا محمد بن سليمان تنکابنى 10. شرح عهد اميرالمؤمنين از شيخ هادى بن محمد حسين القائينى 11. شرح الفاضل 12. فرمان مبارک از جواد 13. نصايح الملوک از مولى ابي الحسن العاملى 14. مقتبس السياسة وسياج الرئاسة 15. القانون الاکبر في شرح عهد الامام للاشتر از سيّد مهدى السويج 16. مع الامام علي في عهده لمالک الاشتر از علاّمه الشيخ محمد باقر الناصرى (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 426) و شروح فراوان ديگر که در عصر ما نيز ادامه دارد و به طورى که در اخبار آمده اين عهدنامه به زبان هاى مختلف ترجمه شده و در سازمان ملل متّحد به عنوان يک سند در ميان نمايندگان کشورهاى جهان نشر شده است.2 . «جِبايَة» جمع آورى زکات و اموال بيت المال و مانند آن است و در اصل از ريشه «جِباوة» بر وزن «عِداوة» به معناى جمع آورى کردن گرفته شده است.3 . «يَزَعَ» از ريشه «وزع» بر وزن «وضع» به معناى باز داشتن و خويشتن دارى کردن و گاه به معناى جمع کردن نفرات، گرد هم به کار رفته، به مناسبت اينکه آنها را از پراکندگى باز مى دارند.4 . «الْجَمَحات» جمع «جَمَحَة» بر وزن «صدقه» به معناى حوادث يا عوامل سرکش است.5 . فجر، آيه 27.6 . يوسف، آيه 53.7 . غررالحکم، ح 4683.8 . همان مدرک، ح 4779 .9. کهف، آيه 110.10 . فاطر، آيه 10.11 . عصر، آيه 3 و 4.12. «شحّ» در اصل به معناى بخل توأم با حرص است که به صورت عادت درآيد و اين هر دو از رذايل مهم اخلاقى است بعضى از مفسّران قرآن گفته اند «شحّ» از بخل شديدتر است. استفاده از اين واژه در کلام امام(عليه السلام) اشاره به اين است که شديداً از آنچه بر تو حرام است بپرهيز و خويشتن را از آن باز دار همچون بخيلى که مردم را از اموال و ثروت خود باز مى دارد.13 . اصول کافى، ج 2، ص 335، ح 1.14 . غررالحکم، ح 4898.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه ‏شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم)، ج 5، صفحه 238-228 از جمله عهد و پيمانهاى امام (ع) كه براى مالك اشتر نخعى- خدايش بيامرزد- آن را نوشته است، موقعى كه او را بر مصر، و توابع آن فرمانروا كرد، در آن هنگام كه فرمانروايى محمد بن ابى بكر متزلزل گشته بود، و اين نامه طولانى‏ ترين و پرمحاسن ترين و جامعترين نامه‏ اى است كه آن بزرگوار نوشته است. اين شخص همان مالك بن حرث اشتر نخعى از مردم يمن است، وى از جمله بزرگترين اصحاب امام (ع) و ياران با فضيلت و دلاورانى است كه آن حضرت در جنگها بدانها تكيه داشت. نقل كرده ‏اند، «طرمّاح» وقتى بر معاويه وارد شد، معاويه به او گفت: به على بن ابى طالب بگو: من به تعداد دانه ‏هاى كنجد كوفه سرباز آماده كرده ‏ام و قصد حمله دارم. طرماح در جواب او گفت: على (ع) خروسى به نام اشتر دارد كه تمام اين دانه‏ هاى كنجد تو را از روى زمين مى‏ چيند. روحيه معاويه از اين سخن در هم شكست.در اين پيمان چند فصل است:فصل اول: شرح:امام (ع)، اين پيمان را با يادآورى چند چيز كه هدف اصلى فرمانروايى و ولايت، مى ‏باشد و نظام حكومت بدانها وابسته است، شروع كرده است، از جمله‏ آن امور، چيزى است كه سود آن به والى مى ‏رسد، يعنى جمع آورى ماليات، و از جمله آنها چيزهايى است كه به سود رعيّت است، و آن عبارت است از پيكار با دشمنان مردم و اصلاح امور آنها با سياست و حسن سرپرستى، و از جمله آن امور، مواردى است كه نفعش هم به والى و هم به رعيّت مى‏ رسد از قبيل آباد سازى شهرها و نواحى.آن گاه، نخست پنج دستور براى خودسازى شخص مالك داده است:1- تقوا و ترس از خدا، قبلا بيان اين مطلب گذشت كه تقوا اساس هر فضيلتى است.2- پيروى اوامر الهى از واجب و مستحب كه در كتاب خدا، آمده است، و با عبارت: لا يسعد (به خوشبختى نمى ‏رسد) تا كلمه: اضاعتها (تباه ساختن آنها)، او را ترغيب و وادار به اطاعت از اوامر الهى كرده است. و بيان اين مطلب به تكرار انجام شده است.3- در نبرد با دشمن، و مبارزه با منكرات، خداوند سبحان را با دست، دل، و زبانش، يارى كند، و با عبارت: قد تكفّل (خداوند بر خود واجب شمرده است) تا جمله: اعزّه (او را عزيز و ارجمند گرداند) او را به يارى خدا وادار كرده است همان طورى كه در آيه شريفه آمده: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ يَنصُرکم...».4- به هنگام خواسته ‏ها و خواهشها، نفس را سركوب كند. و اين فرمان، دستور به داشتن فضيلت عفت نفس است.5- هنگام سركشى نفس، جلو آن بايستد و او را باز دارد. اين دستور به فضيلت صبر و شكيبايى از پيروى هواى نفس است كه خود فضيلتى در تحت فضيلت پاكى و عفت است. و از هواى نفس با عبارت: «انّ النّفس» تا آخر، بر حذر داشته است، و آن عبارت گرفته شده از آيه مباركه: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي...» است. ما در سخن امام (ع) به معنى «مَن» يعنى كسى كه، و در محل نصب مى ‏باشد چون مستثنى است، يعنى به جز كسى كه مورد لطف و شفقت خداوند قرار گيرد. فصل دوم:در مورد اوامر و سفارشهاى امام (ع) نسبت به اعمال شايسته مربوط به كيفيت فرمانروايى و اداره مملكت و شهر به شرح زير است:بدان كه محور سخن چون در اين فصل، بر اساس فرمان امام (ع) نسبت به عمل صالح در شهرها و در ميان بندگان بود، نخست او را به بخشى از علل غايى آن توجه داده از قبيل: نام نيك در آخرت و از زمره شايستگان بودن، تا به دستور عمل كند، و اين مطلب را با عبارت: «انّى قد وجّهتك» (من تو را فرستادم) تا جمله: تقول فيهم (در باره آنان مى‏ گويى) بيان فرموده كه خود به منزله صغراى قياس مضمرى است و تقدير آن چنين است: تو به سمت شهرى گسيل شده ‏اى، چنين و چنان، و حالت مردم در باره عمل تو در آنجا چنين است و كبراى مقدّر آن نيز اين طور است: و هر كسى كه به شهرى چنين فرستاده شود، و مردم آن طور ناظر بر اعمال او هستند كه او بر عمل فرمانروايان پيش از خود مى ‏نگرد، و مردم در باره او همان حرفهايى را مى ‏زنند، كه او در باره حاكمان قبل مى ‏زند، بنا براين لازم است كه محبوبترين كارها در نزد او عمل صالح باشد، تا خوشنامى ميان مردم حاصل شود كه خود دليل بر ذكر نام او از جمله صالحان در نزد خداست، و بر اين معنى با عبارت: «و انّما يستدل على الصّالحين بما يجرى اللّه لهم على ألسن عباده»، اشاره فرموده است. اين كه امام (ع) اجراى قول را به خدا نسبت داده (و فرموده: خدا به زبان بندگان مى‏ اندازد)، تشويق زيادى است به كسب نام نيك.سپس به دنبال مطالب قبل، اين دستور را داده است كه عمل خوب را بهترين اندوخته ‏هاى خود قرار دهد، و كلمه ذخيره، را براى عمل صالح استعاره آورده است از آن جهت كه همچون اندوخته ‏اى آن را در دنيا كسب مى‏ كند تا در آخرت، از آن بهره‏ مند گردد. و چون او را به طور اجمال مأمور به انجام كار نيك كرده، شروع به تفصيل آن نموده و چند قسم از اعمال شايسته را يادآور شده است:اوّل: بر هواى نفسش در مورد خواسته‏ ها و خشمش مسلّط باشد و از آن‏ پيروى نكند، و نسبت به هواى نفس در مورد محرماتى كه بر او حلال نيست سختگير باشد. عبارت امام (ع): «فانّ الشّح» تا جمله «كرهت» تفسير و توضيح براى همين سختگيرى نسبت به هواى نفس به وسيله اسباب سختگيرى از قبيل رعايت انصاف و ايستادن در موضع عدل و داد، در حد دوست داشتنى و پسنديده است، تا هواى نفس او را به طرف افراط نكشاند در نتيجه به ورطه فسق و فجور نيفكند، و همچنين در دفع يك امر ناگوار، قوه غضب او را به افراط از فضيلت عدالت نكشاند، تا به صفت ناپسند ظلم و بى‏ باكى دچار شود، بديهى است كه اين عمل سختگيرى نسبت به نفس و در تنگنا قرار دادن نفس از افتادن در پرتگاههاى هلاكت است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 162 المختار الثاني و الخمسون من كتبه عليه السّلام:و من عهد له عليه السلام كتبه للاشتر النخعي رحمه اللّه، لما ولاه على مصر و أعمالها حين اضطرب أمر محمد بن أبى بكر، و هو أطول عهد و اجمع كتبه للمحاسن مالك بن الحارث الأشتر النخعي قد عدّه الشيخ رحمه اللّه في رجاله من أصحاب أمير المؤمنين عليه السّلام و قال في القسم الأوّل من الخلاصة: «و هو ما اجتمع فيه الصحاح و الحسان» مالك بن الأشتر قدّس اللّه روحه و رضي اللّه عنه جليل القدر عظيم المنزلة كان اختصاصه بعليّ عليه السّلام أظهر من أن يخفي، و تأسّف أمير المؤمنين لموته و قال: لقد كان لي مثل ما كنت لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، انتهى، و قد روي عن الكشّي فيه روايات:فمنها ما عن الفضل بن شاذان أنّه من التابعين الكبار و رؤسائهم و زهّادهم.و منها ما رواه مرسلا بقوله لمّا نعي الأشتر مالك بن الحارث النخعي أمير المؤمنين عليه السّلام تأوّه حزنا، ثمّ قال: رحم اللّه مالكا و ما مالك؟! عزّ عليّ به هالكا لو كان صخرا لكان صلدا و لو كان جبلا لكان فندا و كأنّه قدّمني قدا.و منها ما رواه هو عن محمّد بن علقمة بن الأسود النخعي، قال: خرجت في رهط اريد الحجّ، منهم مالك بن الحارث الأشتر و عبد اللّه بن الفضل التميمي و رفاعة بن شدّاد البجلي حتّى قدمنا الربذة، فاذا امرأة على قارعة الطريق تقول:يا عباد اللّه المسلمين هذا أبوذرّ صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هلك غريبا ليس لي أحد يعينني عليه، قال: فنظر بعضنا إلى بعض و حمدنا اللّه على ما ساق إلينا و استرجعنا على عظيم المصيبة، ثمّ أقبلنا معها فجهّزناه و تنافسنا في كفنه حتّى خرج من بيننا بالسواء، ثمّ تعاونّا على غسله حتّى فرغنا منه، ثمّ قدّمنا الأشتر فصلّى بنا عليه، ثمّ دفنّاه، فقام الأشتر على قبره ثمّ قال: اللّهمّ هذا أبو ذر صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عبدك في العابدين و جاهد فيك المشركين، لم يغيّر و لم يبدّل لكنّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 163 رأى منكرا فغيّره بلسانه و قلبه حتّى جفي و نفى و حرم و احتقر ثمّ مات وحيدا غريبا، اللّهمّ فاقصم من حرمه و نفاه عن مهاجره حرم رسولك، قال: فرفعنا أيدينا جميعا و قلنا آمين، ثمّ قدّمت الشاة الّتي صنعت فقالت: إنّه قد أقسم عليكم أن لا تبرحوا حتّى تتغدّوا فتغدّينا و ارتحلنا.و منها ما روي عن حلّام دلف الغفاري و كانت له صحبة، قال: مكث أبو ذر بالربذة حتّى مات فلمّا حضرته الوفاة قال لامرأته: اذبحي شاة من غنمك و اصنعيها فاذا نضجت فاقعدي على قارعة الطريق فاوّل ركب تريهم قولي يا عباد اللّه المسلمين هذا أبو ذر صاحب رسول اللّه قد قضى نحبه و لقى ربّه فأعينونى عليه و أجيبوه.فانّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أخبرني أنّى أموت في أرض غربة و أنّه يلي غسلي و دفني و الصلاة علىّ رجال من امّته صالحون.و منها ما في البحار من أنّه ممّا كتب أمير المؤمنين إلى مالك الأشتر لمّا نعي إليه محمّد بن أبي بكر و كان مقيما بنصيبين، أمّا بعد فانّك ممّن أستظهر به على إقامة الدين و أقمع به نخوة الاثيم و أسدّ به الثغر المخوف، و قد كنت ولّيت محمّد ابن أبي بكر مصر فخرج خوارج و كان حدثا لا علم له بالحرب فاستشهد فاقدم إليّ لننظر في امور مصر و استخلف على عملك أهل الثقة و النصيحة من أصحابك و استخلف مالك بن شبيب بن عامر.و قد ذكر جماعة من أهل السير أنّه لمّا بلغ معاوية إرسال عليّ عليه السّلام الأشتر إلى مصر عظم ذلك إليه و بعث إلى رجل من أهل الخراج و قيل: دسّ إليه مولى عمر، و قيل مولى عثمان فاغتاله فسقاه السمّ فهلك، و لمّا بلغ معاوية موته خطب الناس فقال: أمّا بعد فانّه كان لعليّ بن أبي طالب يمينان قطعت إحداهما يوم صفّين و هو عمّار بن ياسر و قد قطعت الاخرى اليوم و هو مالك بن الأشتر.و في شرح ابن أبي الحديد أنّه كان فارسا شجاعا رئيسا من أكابر الشيعة و عظمائها شديد التحقّق بولاء أمير المؤمنين عليه السّلام و نصره و قال فيه بعد موته: رحم اللّه مالكا فلقد كان لي كما كنت لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 164 أقول: إنّ الأشتر كان رجل فذّ من نخع أحد قبائل يمن و قد كان أكثر أهل يمن ذووا بصيرة في الدين و من المخلصين لأمير المؤمنين لوجوه:1- أنّ مقاطعة يمن دخل تحت حماية فارس منذ زمان كسرى أنوشروان و أنّها صارت تحت إدارة الفرس عشرات من السنين و اختلطت سكّانها بالفرس فكانوا ذوي بصيرة و أجابوا إلى الاسلام عن طوع و إرادة و اتّصلوا بأهل بيت النبي صلّى اللّه عليه و آله فنشأ فيهم رجال من المخلصين لعليّ عليه السّلام العارفين بحقّه أمثال مالك الأشتر النخعي و كميل بن زياد النخعي.2- أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خصّ أهل يمن بأن بعث عليهم عليّ بن أبي طالب عليه السلام غير مرّة، قال في «ص 415 ج 2 من سيرة ابن هشام ط مصر»: «غزوة عليّ بن أبي طالب رضوان اللّه عليه إلى اليمن»:و غزوة عليّ بن أبي طالب رضوان اللّه عليه اليمن غزاها مرّتين، قال ابن هشام: قال أبو عمرو المدني: بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عليّ بن أبي طالب إلى اليمن و بعث خالد بن الوليد في جند آخر و قال: إن التقيتما فالأمير عليّ بن أبي طالب.و كان عليّ عليه السّلام سنة حجّة الوداع في يمن و التحق برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في الحجّ و قد أحرم على إحرام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فاشترك معه في الهدي الّذي ساقه.قال ابن هشام في سيرته «ص 389 ج 2 ط مصر»: قال ابن إسحاق: و حدّثني عبد اللّه بن أبي نجيح أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان بعث عليّا رضي اللّه عنه إلى نجران فلقيه بمكّة و قد أحرم فدخل على فاطمة بنت رسول اللّه رضي اللّه عنها فوجدها قد حلّت و تهيّأت فقال: ما لك يا بنت رسول اللّه؟قالت: أمرنا رسول اللّه أن نحلّ بعمرة فحللنا، ثمّ أتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فلمّا فرغ من الخبر عن سفره قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: انطلق فطف بالبيت و حلّ كما حلّ أصحابك قال: يا رسول اللّه إنّي أهللت كما أهللت فقال: ارجع فاحلل كما حلّ أصحابك قال: يا رسول اللّه إنّي قلت حين أحرمت: اللهمّ إنّي اهلّ بما أهلّ به نبيّك و عبدك و رسولك محمّد صلّى اللّه عليه و آله، قال: فهل معك من هدي؟ قال: لا، فأشركه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 165 رسول اللّه في هديه و ثبت على إحرامه مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حتّى فرغا من الحجّ و نحر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الهدي عنهما.قال ابن إسحاق: و حدّثني يحيى بن عبد اللّه بن عبد الرحمن بن أبي عمرة عن يزيد بن طلحة بن يزيد بن دكانة قال: لمّا أقبل عليّ رضي اللّه عنه من اليمن لتلقى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بمكّة تعجل إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فاستخلف على جنده الّذين معه رجلا من أصحابه فعمد ذلك الرجل فكسا كلّ رجل من القوم حلّة من البزّ الّذي كان مع عليّ رضي اللّه عنه، فلمّا دنا جيشه خرج ليلقاهم فاذا عليهم الحلل قال: ويلك ما هذا؟ قال: كسوت القوم ليتجمّلوا به إذا قدموا في الناس، قال:ويلك انزع قبل أن تنتهي به إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: فانزع الحلل من الناس فردّها في البزّ قال: و أظهر الجيش شكواه لما صنع بهم.قال ابن إسحاق: فحدّثني عبد اللّه بن عبد الرحمن بن معمر بن حزم عن سليمان ابن محمّد بن كعب بن عجرة، عن عمّته زينب بنت كعب و كانت عند أبي سعيد الخدري عن أبي سعيد الخدري قال: اشتكى الناس عليّا رضوان اللّه عليه فقام رسول اللّه فينا خطيبا فسمعته يقول:أيّها الناس لا تشكوا عليّا فواللّه إنّه لأخشن في ذات اللّه أو في سبيل اللّه من أن يشكى، انتهى ما أردنا نقله عن السيرة لابن هشام.فممّا ذكرنا يظهر أنّ عرب يمن و قبائله الّذين سكنوا كوفة بعد الفتح الاسلامي كانوا أهل بصيرة بالدّين و أهل إخلاص لأهل بيت النبيّ و أمير المؤمنين عليه السّلام، و من هذه الجهة لمّا جمع طلحة و الزبير الجموع في بصرة بغيا على حكومة عليّ عليه السّلام خرج عليّ إليهم من مدينة بما لا يبلغ ألف نفس من كبار أصحاب النبيّ اعتمادا على نصرة أهل كوفة فاستنصر منهم فنصروه، فانهزم أصحاب الجمل و أكثر المهاجرين في الكوفة من قبائل يمن.موقعية مصر في الحكومة الاسلامية:مصر من البلاد العريقة في المدنية منذ آلاف من القرون، و قد كشف الباحثون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 166 فيها آثار المدنيّة إلى ما يزيد عن عشرات من القرون، و برع فيها جمع من الفلاسفة الأول قد استمدّ يونان في عصره الذهبي من تعليمات شائعة فيها، ثمّ عقّب ذلك بحكومة البطالسة فيها فأسّسوا فيها دور الحكمة و ألّفوا كتبا قيّمة بقي منها نحو مجسطي، فكانت مصر متهيّئة لبيان دقائق النظم الاجتماعيّة و القضائيّة و العسكرية أكثر من سائر البلاد.و هذا هو السبب في تطويل هذا العهد و تعرّضه لكافّة شئون الحياة المادّيّة و المعنويّة، فانّ الاسلام حاو لكلّ ما يحتاج إليه بنو الانسان من النظم و القوانين لتربية الروح و المادّة، و هذا أحد معاني الشريعة الكاملة الناسخة لما قبلها من الشرائع و الباقية إلى آخر الدّهر.و لكنّ العرب في الحجاز و سائر أقطار الجزيرة كانوا في سذاجة من العيش و بساطة من الفهم لا يستطيعون تحمّل دقائق القوانين و تفاصيل النظم ممّا يتعلّق بشتّى أنواع المعاش من الزراعة و التجارة و القضاوة و غير ذلك، لعدم الانس بها في حياتهم و عدم ممارسة شئونها.فدعاهم الاسلام في بادىء الأمر على أبسط تعاليمها في العقيدة و الأخلاق، و أزكى شئون الانسانيّة من الاعتقاد بالصانع و عبادته و ملازمة الامور الخيريّة من البرّ بالوالدين و صلة الأرحام و ترك الفحشاء و الكذب و غير ذلك، و لمّا نشر الاسلام إلى بلاد فارس وجد قوما عريقا في المدنيّة و أليفا بالنظم الاجتماعيّة ففسح أمامه مجالا لبسط تعاليمه الجذريّة.كما أنّه إذا نشر الاسلام في مصر وجد أمامه قوم من الأقباط و بقايا الفلاسفة و البطالسة ما رسوا الحياة المدنيّة أكثر و أدقّ و لمّا وقعت في حوزة حكومة عليّ عليه السلام قام فيها بتعاليم هامّة و عامّة منها صدور هذا العهد، و إن كان عليّ عليه السّلام يتفرّس بعدم توفيق مالك نفسه لإجرائه.و قد نفصّله على خمسة عشر فصلا يمتاز بعضها عن بعض بما تضمّنها من الشئون المختلفة و الاداب الممتازة في كلّ شأن من الشئون.***منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 167 الفصل الاول:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم هذا ما أمر به عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين مالك بن الحارث الأشتر في عهده إليه، حين ولّاه مصر: جباية خراجها، و جهاد عدوّها، و استصلاح أهلها، و عمارة بلادها. أمره بتقوى اللّه، و إيثار طاعته، و اتّباع ما أمر به في كتابه:من فرائضه و سننه، الّتي لا يسعد أحد إلّا باتّباعها، و لا يشقى إلا مع جحودها و إضاعتها، و أن ينصر اللّه سبحانه بقلبه و يده و لسانه، فإنّه- جلّ اسمه- قد تكفّل بنصر من نصره، و إعزاز من أعزّه. و أمره أن يكسر نفسه عند الشّهوات، و ينزعها [يزعها] عند الجمحات فإنّ النّفس أمّارة بالسّوء إلّا ما رحم اللّه. ثمّ اعلم، يا مالك أنّي قد وجّهتك إلى بلاد قد جرت عليها دول قبلك من عدل و جور، و أنّ النّاس ينظرون من أمورك في مثل ما كنت تنظر فيه من أمور الولاة قبلك، و يقولون فيك ما كنت تقول فيهم، و إنّما يستدلّ على الصّالحين بما يجرى اللّه لهم على ألسن عباده، فليكن أحبّ الذّخائر إليك ذخيرة العمل الصّالح فاملك هواك، و شحّ بنفسك عمّا لا يحلّ لك، فإنّ الشّحّ بالنّفس الإنصاف منها فيما أحبّت أو كرهت. (66385- 66202) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 168 اللغة:(الجباية): جبا الخراج: جمعه، (يزعها): يكفّها، (جمح الفرس): تغلّب على راكبه و ذهب به لا ينثني -المنجد-.الاعراب:حين ولّاه مصر: ظرف اضيف إلى جملة فعليّة متعلّق بقوله: عهده.المعنى:قد عقد لمالك ولاية عامّة على كلّ امور مصر و جمعها في أربع:1- الامور الماليّة و الاقتصاديّة الّتي تتركّز في ذلك العصر في جمع الخراج فانّ مصر من الأراضي المفتوحة عنوة انتقل أراضيها العامرة إلى المسلمين فقرّروا فيها الخراج.2- في الامور العسكريّة فأثبت له القيادة العامّة على القوى المسلّحة و الجامع لها جهاد الأعداء.3- الامور الاجتماعية و النظم الحقوقيّة الراجعة إلى كلّ فرد فعبّر عنها بقوله: (و استصلاح أهلها).4- عمران البلاد بالزّراعة و الغرس و سائر ما يثمر للناس في معاشهم.ثمّ ابتدء بما يلزم عليه في نفسه من التأديب و الحزم ليقدر على إجراء أمره عليه السّلام و حصرها في امور:1- تقوى اللّه و إيثار طاعته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 169 2- اتباع ما أمر اللّه فى كتابه من الفرائض و السنن.3- نصرة اللّه بالقلب و اليد و اللسان.قال الشارح المعتزلي: نصرة اللّه باليد: الجهاد بالسيّف، و بالقلب الاعتقاد للحقّ، و باللسان: قول الحق.أقول: لا ينحصر نصرة اللّه باليد على الجهاد بالسّيف فانها تحقق في كلّ أعمال الجوارح المرضية للّه تعالى، و منها الجهاد بالسيّف إذا حان وقته و حضر شرطه.ثمّ وصّاه بحفظ نفسه عن التغلّب عليه في اموره و أمر بكسر شهواته و ميوله نحو اللذائذ المادّية و حذره منها أشدّ الحذر.ثمّ خاطبه باسمه فقال: (ثمّ اعلم يا مالك اني قد وجّهتك إلى بلاد قد جرت عليها دول قبلك من عدل و جور) فقد أثبت عليه السّلام لمصر في تاريخها الماضي دول و حكومات و وصفها بانّها عدل و جور، فلا بدّ من الفحص عن هذه الدّول و الفحص عن ماهى عادلة أو جائرة.فهل المقصود من هذه الدّول هي العمّال الاسلاميين بعد فتح مصر، و هل يصحّ التعبير عنهم بأنها دول عدل و لو باعتبار شمول السلطة الإسلاميّة من أواخر خلافة أبي بكر إلى أيّام عمر و عثمان فالدّول الجارية دولة عمر و عثمان مثلا، أو حكومة عمرو بن عاص فاتح مصر و من وليه من امثال ابن أبي السّرح، و هل توصف واحدة منها بأنها عادلة؟ أو المراد من الدول الجارية المتتالية في مصر الدّول قبل الإسلام في قرون كثيرة و أشكال شتّى فلا بدّ من بيان إجمالى لهذه الدّول، و هل يمكن تعرف دولة عادلة فيها أم لا.فنقول: نتوجّه إلى دول مصر في ضوء القرآن الكريم فانه قد تعرّض لشرح بعض دولها إجمالا فيما يأتي.1- دولة مصر المعاصر ليوسف النبيّ صلوات اللّه عليه المعبّر عنها بدولة عزيز مصر.ففي سورة يوسف الاية 30 «و قال نسوة في المدينة امرأة العزيز تراود فتيها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 170 عن نفسه قد شغفها حبّا إنّا لنريها في ضلال مبين».و الظاهر أنّ عزيز مصر هو حاكمها و رئيسها في هذا العصر المعبّر عنه بفرعون و قد قيل: إنّ عزيز مصر غير فرعون مصر بل هو رئيس جندها أو أحد أركان دولتها و لكن سياق الايات الواردة يأباها، فانظر إلى آية 42 في بيان رؤيا الملك: «و قال الملك إنّي أرى سبع بقرات سمان يأكلهنّ سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر يابسات- إلى آية- 50- و قال الملك ائتوني به فلمّا جاءه الرّسول قال ارجع إلى ربّك فسئله ما بال النّسوة اللّاتي قطّعن أيديهنّ إنّ ربّي بكيدهنّ عليم- 51- قال ما خطبكنّ إذ راودتنّ يوسف عن نفسه قلن حاش للّه ما علمنا عليه من سوء قالت امرأة العزيز الان حصحص الحقّ أنا راودته عن نفسه و إنّه لمن الصّادقين- إلى آية- 54- و قال الملك ائتوني به أستخلصه لنفسي فلمّا كلّمه قال إنّك اليوم لدينا مكين أمين».فسياق هذه الايات يشهد بوضوح أنّ زوج زليخا و عزيز مصر رجل واحد و هو حاكم مطلق على امور مصر و ليس فوقه أحد، و يستفاد من نصّ الايات الأخيرة من سورة يوسف أنّ عزيز مصر لمّا اطلع على مقام يوسف و طهارته و عصمته و نبوته تنزل عن عرش مصر و فوّض إليه امور مصر كافّة فصار يوسف عزيز مصر، كما في آية 78 «يا أيّها العزيز إنّ له أبا شيخا كبيرا فخذ أحدنا مكانه إنّا نريك من المحسنين- إلى آية 88- قالوا يا أيّها العزيز مسّنا و أهلنا الضّرّ و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل و تصدّق علينا إنّ اللّه يجزى المتصدّقين».فعزيز مصر و هو زوج زليخا و إن لم يتنزل عن العرش رسما بحيث تتحوّل الحكومة من بيت إلى بيت لكنه آمن بيوسف و انقاد له و فوّض إليه اموره، كما يستفاد من الاية 24- المؤمن- عن قول مؤمن آل فرعون موسى «و لقد جائكم يوسف من قبل بالبيّنات فما زلتم في شكّ ممّا جائكم به حتّى إذا هلك قلتم لن يبعث اللّه من بعده رسولا».و هذا الّذي ذكرناه و إن كان مخالفا لما اثبته التوراة في تاريخ يوسف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 171 و تبعها التواريخ و لكن الالتزام بتحريف التوراة و التاريخ ليس بعيدا عن الصّواب بعد ظهور القرآن المستند إلى الوحى، و بهذه الجهة قال اللّه تعالى في آية 102: «ذلك من أنباء الغيب نوحيه إليك» و يتعارض القرآن مع التوراة في موارد شتّى من قصّة يوسف أشرنا إليها في تفسيرنا لسورة يوسف «كانون عفت قرآن» من أراد الاطلاع فليرجع إليه.فعلى ضوء هذا التفسير كان دولة عزيز مصر في زمن يوسف عليه السّلام دولة عادلة و دولة فرعون مصر المعاصر لموسى بن عمران دولة جائرة من كلّ النواحي منكرا للّه تعالى و لعبادته و مناديا على رءوس الأشهاد «أنا ربّكم الأعلى» و ظالما لبني إسرائيل إلى حيث يذبح أبنائهم و يستحيى نسائهم و يجرّ عليهم بلاء عظيما ليستأصلهم عن شافتهم حتّى صارت من الأمثال السّائرة العالمية في الجور و الظلم و العدوان.هذا بالنظر إلى مجمل التاريخ المنعكس في الكتب السّماوية.و قد انتهت حكومة مصر قبل الإسلام إلى بطالسة يونان فأثّروا في بسط الفلسفة اليونانية فيها و أسّسوا دورا لتعليم الفلسفة و مكتبة عامّة بقيت إلى عصر الفتح الإسلامي و كان حاكم مصر و واليها في ذلك العصر مقوقس الّذي كتب إليه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كتابا يدعوه إلى قبول الإسلام مع الكتب الّتي بعثها إلى غير واحد من رؤساء و ملوك ذلك العصر، ففي سيرة ابن هشام «ص 392 ج 2 ط مصر».قال ابن هشام: حدّثني من أثق به عن أبي بكر الهذلي قال: بلغني أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خرج على أصحابه ذات يوم بعد عمرته الّتي صدّعنها يوم الحديبيّة فقال: أيّها النّاس إنّ اللّه قد بعثني رحمة و كافة فلا تختلفوا علىّ كما اختلف الحواريّون على عيسى بن مريم، فقال أصحابه: و كيف اختلف الحواريّون يا رسول اللّه؟ فقال: دعاهم إلى الّذي دعوتكم إليه فأمّا من بعثه مبعثا قريبا فرضي و سلم، و أمّا من بعثه مبعثا بعيدا فكره وجهه و تثاقل و شكا ذلك عيسى إلى اللّه، فأصبح المتثاقلون و كلّ واحد منهم يتكلّم بلغة الامّة الّتي بعث إليها، و بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رسلا من أصحابه و كتب معهم كتابا إلى الملوك يدعوهم فيها إلى الإسلام، فبعث دحية بن خليفة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 172 الكلبي إلى قيصر ملك الرّوم، و بعث عبد اللّه بن حذافة السّهمى إلى كسرى ملك فارس، و بعث عمرو بن اميّة الضّمري إلى النجاشي ملك الحبشة، و بعث حاطب ابن أبي بلتعة إلى المقوقس ملك الاسكندرية- إلخ.و مقوقس هذا رجل يوناني يحكم على مصر عقب ملوك بطالسة و كان تحت حماية ملوك الرّوم البيزانطية في ذلك العصر، فلمّا جاءه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إليه الكتاب لقيه ببشر و احترام و ردّه إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مصحوبا بهدايا منها المارية القبطيّة الّتي قبلها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بقبول حسن و سرّيها و اتّخذها لفراشه و أولدها فولدت له إبراهيم ابن النّبي و نالت حظوة عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.و قد دخل مصر في حوزة الإسلام سنة العشرين من الهجرة و أقدم على فتحها عمرو بن العاص بعد ما استتب للمسلمين فتح سوريّة و تسلّطوا عليها و فرّ هرقل ملك الرّوم الشرقيّة إلى قسطنطينيّة.فلما سافر عمر إلى الشّام للنظر في أمر معاوية و ما بلغه من سرفه لقيه عمرو بن العاص في قرية يقال لها: جابية قرب دمشق و أخلى به و عرض عليه زحفه إلى مصر بجيش من المسلمين معلّلا بأنّ فتح مصر يضاعف شوكة الإسلام، فمنعه عمر معلّلا بخوفه من جموع الرّوم السّاكنين في مصر للدفاع عنها على حيش الإسلام، فأقام عمرو بن العاص في دمشق حتّى استقرّ سلطة الإسلام على جميع بلاد الشّام و رجع بعد فتح النوبة إلى فلسطين بأمر من عمر، و يهمّه فتح مصر دائما حتّى تهيأ جيشا و قصد مصر من دون تحصيل رخصة من عمر، و بلغ خبره إلى عمر فلم يرتضه و كتب إليه: «من عمر بن الخطّاب إلى العاصي بن العاصي أمّا بعد فانك سرت إلى مصر و من معك و بها جموع الرّوم، و إنّما معك نفر يسير و لعمري لو ثكلت امّك و ما سرت بهم فإن لم يكن بلغت مصر فارجع بهم».و أمر عقبة بن عامر الجهني بايصال هذا الكتاب إلى عمرو بن عاص معجّلا فأسرع لإيصال المكتوب حتّى أدركه في رفح، و هي مرحلة في طريق مصر منها إلى عسقلان يومان، فلمّا رآه عمرو بن العاص تفرّس أنه قاصد من عمر ليرجع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 173 فماطل في أخذ كتابه حتّى بلغ عريش و كانت هي بلدة من مصر في ساحل بحر الرّوم و نهاية أرض الشّام، فطلب عقبة و أخذ منه كتاب عمر و قرأه على النّاس و قال: هذا العريش الّذي نحن فيه من أىّ البلاد؟ قالوا: من بلاد مصر، فقال: لا ينبغي لنا أن نرجع لأنّ الخليفة شرط لرجوعنا عدم دخول مصر، فرحل في تخوم مصر حتّى بلغ جيل [الحلال ].و وصل الخبر إلى مقوقس ملك مصر، فأرسل قائدا له يسمّى مذقور الأعيرج بجيش لدفع المسلمين و تلاقى الفريقان في أرض فرما، و اشتدّ الحرب بينهما و قتل من الفريقين جمع كثير فهزم جمع الرّوم و تقدّم عمرو بن العاص إلى قواصر و رحل إلى أمّ دنين و نزل فيها بقرب القاهرة، و هي بلدة في جنب فسطاط بينهما سور، و هي كانت دار الملك لمصر كما أنّها عاصمة مصر في هذا العصر، ثمّ رجع أعيرج إلى الحرب مع عمرو بن عاص فتلاقيا في أمّ دنين و قتل خلق كثير من الجانبين و دامت الحرب مدّة شهر كامل و لم يتيسّر فتح مصر، و كتب عمرو بن عاص إلى عمر و استمدّ منه، فأرسل عمر أربعة من أبطال المسلمين و هم زبير بن العوام و المقداد ابن الأسود و عبادة بن صامت و مسلمة بن المخلّد في اثنى عشر ألفا لمددهم فأسرعوا في السير و لحقوا بعمرو بن العاص فقوى جيش الإسلام و وهن أمر أعيرج و تحصّن في قصر له و حوله خندق يتخلّله معابر إلى القصر ملاها بقطعات حادّة من الحديد لا يقدر العبور عليها الراكب و الرّاجل، و جهد المسلمون في فتح الحصن، و بلغ الخبر إلى مقوقس، فزحف بجيوش لحرب المسلمين و دام الحرب سبعة أشهر.فقال الزبير: اضحّى بنفسي في سبيل اللّه عسى أن يفتح هذا الحصن للمسلمين فصنع عدّة مراقي و نصبها على الحصن فقال: إذا سمعتم تكبيري من فوق السّور فارفعوا أصواتكم جميعا معي بالتّكبير، فصعد الحصن بجمع من رجاله و هبط و فتح الباب فعرض مقوقس على المسلمين الصلح لما رأى من جهودهم في فتح الحصن و شرط لهم دينارين من الذّهب كلّ سنة عن كلّ شخص في مصر، فطلبوا هذا الجزية من الرّوم الساكنين في أرض مصر و عرض على هرقل فلم يرض بذلك، و أمر مقوقس بالحرب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 174 مع المسلمين و لكن مقوقس لم ينكث عهده و لحق القبط بالمسلمين، و لمّا استقرّ المسلمون في مصر صلحا أو عنوة على قول بعضهم و فتحوا الاسكندريّة و دخلها عمرو ابن العاص فتن بها و أراد الإقامة فيها كمركز لجيوش الإسلام، فاستجاز من عمر في ضمن مكتوب أفصح فيه عن فتوحاته فأجابه بما يلي:لا تجعلوا بيني و بينكم ماء حتّى إذا ما أردت أركب اليكم راحلتي حتّى أقدم عليكم قدمت.فلمّا قرأ مكتوب عمر رحل من اسكندريّة إلى الفسطاط فسكنها و جعلها معسكر المسلمين فتنازع الجيش في مسكنهم حول فسطاط فأمر عمرو أربعة من امراء الجيش فخطّوا لهم و عينوا حدود مساكنهم، و قد اشترك من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في حرب مصر أربعة عشر من المهاجرين يرأسهم زبير بن العوّام، و ستة عشر من الأنصار يرأسهم عبادة بن صامت الأنصاري.و لمّا ثمّ فتح مصر صار عمرو بن عاص واليا عليها و هو أوّل من صار واليا على مصر من المسلمين و هو قرشيّ من سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب بن لويّ، و كان يسافر إلى مصر تاجرا في أيّام الجاهليّة، و فتح مصر أيّام عمر يوم الجمعة غرّة محرّم سنة العشرين من الهجرة، و بقى فيها واليا أربع سنين و شهورا، زار عمر خلالها مرّتين.كان في إسكندريّة مصر رجل يسمّى يحيى النّحوي من أساقفة إسكندريّة فهداه اللّه إلى الإسلام فكبر على الأساقفة فاجتمعوا حوله و ناظروه فأجابهم و دام على إسلامه، فلمّا فتح عمرو بن العاص المصر دخل عليه فاستقبله باكرام لما سمع من فضله و مجاوبته للنّصارى في إثبات حقانيّة الإسلام و اتّخذه نديما له يكتسب من فضله و حكمته.فقال يوما لعمرو: قد حزت ما في الإسكندريّة من الأموال و الخزائن و لا كلام لأحد معك في ذلك لكن هنا شيء لا يفيدكم و نحتاج إليه فاعف عنه و دعه لنا، فقال عمرو: ما هو؟ قال: كتب الحكمة الّتي جمعها ملوك إسكندريّة طيلة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 175 قرون خاصّة يوناطيس الّذي يدعوه أهل أروپا فيلاد لفس و كان محبّا للحكمة، فأمر رجلا يسمّى زهيرة بجمع الكتب و نصبه ضابطا لمكتبته، فاشترى الكتب من التجار بأثمان غالية حتّى اجتمع في مكتبته أكثر من أربعة و خمسين ألف كتابا، و قلّده ملوك البطالسة في جمع الكتب إلى ما خرج عن الاحصاء.فعجب عمرو بن العاص من كلامه، و قال: لا بدّ من أن أكتب ذلك لعمر بن الخطّاب و آخذ منه الجواب فكتب إليه، فأجابه: إن كان ما في هذه الكتب ما يوافق كتاب اللّه لا حاجة لنا بها و إن كان مخالفا له لا نرتضيها فأعدمها و امح أثرها فقسّمها عمرو على حمّامات إسكندريّة ليصرفوها فيها بدلا من الوقود فأوقدوها خلال ستّة أشهر حتّى أفنوها.و قد استنكر بعض المورّخين الجدد من أهل مصر صدور الأمر من عمر باحراق كتب مكتبة إسكندريّة لما صدر في الإسلام من الأمر بالفحص و البحث عن الحقائق و تحصيل العلم و لو بالصّين.أقول: و قد عرفت ممّا ذكرنا من ملخّص تاريخ فتح مصر بيد المسلمين أنّه لم يحكم في مصر إلى أيّام أمير المؤمنين عليه السّلام و إلى حين صدور هذا العهد التاريخي للأشتر النخعي إلّا عمرو بن العاص و عبد اللّه بن سرح بن أبي سرح الّذي ولّاه عثمان على مصر بعد عزل فاتحه عمرو بن العاص فثار عليه الرّومان، فاستعان عثمان بعمرو فسار إلى مصر و أخمد ثورة الرّومان و أخرجهم من مصر و لكن لم يرض عثمان بعزل عبد اللّه فاشتركا في إدارة امور مصر و تنازعا و رجّح عثمان عبد اللّه بن سرح عليه فرجع إلى المدينة ناقما على عثمان معينا لأعدائه و محرّضا للقيام عليه حتّى قتل و هما واليان على مصر.و لا يصدق على حكومتهما باعتبار أنهما عاملان للخليفة لفظ الدّولة و لا يمتازان بالعدل و الجور بل كلاهما من نسيج واحد و من أهل النفاق و من أعداء أهل البيت و المخالفين لولاية أمير المؤمنين عليه السّلام و من الحكّام الجائرين فانّ عمرو ابن العاص توجّه في مصر إلى جمع المال و الادّخاد حتّى بلغ ثروته إلى حيث منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 176 ظهر للملأ اغتصابه لأموال المسلمين و أخذه من بيت المال فوق حقّه و سهمه حتّى بلغ خبره إلى عمر بن الخطّاب فكتب إليه معاتبا له:أمّا بعد، فقد ظهر لي من مالك ما لم يكن في رزقك و لا كان لك مال قبل أن أستعملك، فأنّى لك هذا؟ فواللّه لو لم يهمّني في ذات اللّه إلّا من اختان في مال اللّه لكثر همّي و انتثر أمري، و لقد كان عندي من المهاجرين الأوّلين من هو خير منك و لكنّي قلّدتك رجاء غنائك فاكتب إلىّ من أين لك هذا المال؟ و عجّل.فأجابه عمرو بن العاص: أمّا بعد، فقد فهمت كتاب أمير المؤمنين فأمّا ما ظهر لي من مال فإنّا قدمنا بلادا رخيصة الأسعار و كثيرة الغزو، فجعلنا ما أصابنا في الفضول الّتي اتّصل بأمير المؤمنين نباها و اللّه لو كانت خيانتك حلالا ما خنتك و قد ائتمنتنى فانّ لنا أحسابا إذا رجعنا إليها أغنتنا عن خيانتك، و ذكرت أنّ عندك من المهاجرين الأوّلين من هو خير منّي فإذا كان ذاك فواللّه ما دققت لك يا أمير المؤمنين بابا و لا فتحت لك قفلا.فلمّا وصل جوابه إلى عمر كتب إليه ثانيا:أمّا بعد فإني لست من تسطيرك الكتاب و تثقيفك الكلام في شيء، و لكنكم معشر الامراء قعدتم على عيون الأموال و لن تقدّموا عذرا، و إنّما تأكلون النّار و تتعجّلون العار، و قد وجّهت إليك محمّد بن مسلمة فسلّم إليه شطر مالك.فأعطى الكتاب محمّد بن مسلمة و بعثه إلى مصر، فلمّا وصل إلى مصر و حضر عند عمرو بن العاص أحضر له طعاما، فقال محمّد: لو دعوتني إلى الضّيافة و أحضرت لي طعاما لأكلته و لكن هذا الطّعام مقدّمة للشرّ فنحّه عنّى و احضر شطر مالك، و لا مناص لعمرو بن العاص من إطاعة أمر عمر، فأمر باحضار شطر من ماله من المواشي و الذّهب و الفضّة و أثاث الدّار و غيرها، فلمّا نظر إليها رأى خزانة جزيلة فقال تأسّفا:لعن اللّه زمانا صرت فيه عاملا لعمر، و اللّه لقد رأيت عمر و أباه على كلّ واحد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 177 منهم عبائة قطوانية لا تجاوز ما يض ركبتيه و على عنقه حزمة «1» حطب و العاص بن وائل في مزرّدات الديباج.و كان محمّد بن مسلمة من شجعان الأنصار و المخلصين لحكومة عمر فاختاره من عمّال غضبه و يبعثه إلى كبار الرجال لإجراء أوامره الرّهيبة الشاقة فهو الّذي أجرى أمره في تشطير أموال خالد بن الوليد في الشّام و عزله من إمارة جيش الإسلام و تأديبه في محضر الأنام.و هو الّذي أجرى أمر عمر في سعد بن وقاص باحراق قصره الّذي بناه في الكوفة و نصب فيه بابين من أبواب قصر مدائن.و هو الّذي فتك بكعب بن أشرف و قتله في عصر النبيّ صلّى اللّه عليه و آله كما قال ابن هشام في سيرته.فنقول: إنّ الدول الّتي وقع في صدر هذا العهد و وصفها عليه السّلام بأنّ فيها عادل و جائر لا يصحّ أن تكون حكومة عمرو عاص و خلفه على مصر لأنّها ليست دولة إلّا بتكلّف و لا يطلق عليها دول بلفظ الجمع مع أنهما جائران لاتباعهما عمر و عثمان و حالهما معلومة مع أنهما عريقان في النفاق و عداوة أهل البيت و خصوصا الثاني منهما.فلا بدّ أن يكون المقصود من هذه الدّول الحاكمة على مصر قبل الإسلام ممّا بقيت آثارها و أخبارها و عرفها خلق مصر و لو بالنّقل عن الأسلاف أو بسبب ثبت أخبارها في كتب التاريخ، فوجّه عليه السّلام مالكا إلى هذا التاريخ العميق العريق في القدم و ملأ عهده هذا من القوانين السائدة في مصر القديمة و من بعض سير ملوكها العدول.و لا ينافي توصيف بعض دول مصر بالعدالة مع كونهم و ثنيّين، لأنّ عدالة الدّولة بالنسبة إلى رعاياها و حفظ النظم و الحقوق لا يرتبط بمذهبها، و يمكن أن يعدّ ذلك من كراماته عليه السّلام و إحاطته بالعلوم و الأخبار.ثمّ نبّهه عليه السّلام إلى أنّ سيرة الحاكم و الوالي بمالها من التعلّق إلى عموم______________________________ (1) كساء قطوانى موضع بالكوفة، المايض: باطن الركبة من كل شيء، حزمة: كومة من حطب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 178 النّاس تنعكس في التّاريخ و تلهج بها الألسن و كما أنّك تقضي في أعمال الولاة قبلك يقضي عليك من يقوم مقامك، بعدك و دليل الصّلحاء ما يجرى على لسان العباد باذن اللّه فلا تتوجّه إلى ادّخاد الأموال كما هو عادة طلّاب الدّنيا المفتونين بها بل ليكن أحبّ الذخائر إليك ذخيرة العمل الصالح، و العمل الصالح للوالي و عامله ما يوجب راحة رعيته و اجراء العدل فيما بينهم، و لذا أمر بمنع الهوى عن التأثير في أعماله و منع النفس عمّا لا يحلّ له.الترجمة:بنام خداوند بخشنده مهربان. اين فرمان بنده خدا أمير مؤمنانست بمالك بن حارث الأشتر كه بايد آنرا در عهده خود بشناسد، و اين فرمان هنگامى شرف صدور يافته كه او را والى بر كشور مصر نموده تا خراج آن را بگيرد و با دشمن آن بجنگد و ملّت آنرا اصلاح كند و بلاد آنرا آباد نمايد.1- تقوا از خدا را شعار خود كند و طاعتش را غنيمت شمارد و از آنچه در كتابش از فرائض و سنن دستور داده پيروى نمايد، زيرا هيچكس بسعادت نرسيده مگر با پيروى از آنها، و كسى بدبخت نگردد مگر بانكار و ترك عمل بدانها.2- خداوند سبحان را با دست و دل و زبان يارى كند، زيرا خداى جلّ اسمه ضامن يارى و عزت كسانيست كه او را يارى كنند و عزيز شمارند.3- خود را از شهوترانى و سركشى نفس بازدارد، زيرا نفس بطبع خود بدخواه است مگر خدا رحم كند.اى مالك من تو را بكشورى فرستادم كه پيش از تو دولتهاى عادل و ظالمى بخود ديده، مردم بهمان چشم تو را بينند كه تو واليان پيش از خود را بينى، و در باره تو همان را مى گويند كه در باره آنها ميگوئى، خداوند مردمان نيك و شايسته را بزبان بندگان خود معرفى ميكند، بايد محبوبترين ذخيره در نظر تو پس انداز كردن عمل صالح باشد، هواى نفس خود را داشته باش و نسبت بخود از آنچه بر تو حلال نيست دريغ كن، زيرا دريغ كردن بخويشتن رعايت انصاف با او است در آنچه دوست دارى يا بد دارى. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص119 از نامه آن حضرت كه آن را براى مالك اشتر كه خدايش رحمت فرمايد به هنگامى كه پس از آشفته شدن كار مصر بر محمد بن ابى بكر امير آن ديار او را به امارت مصر گماشته، نوشته است. اين نامه مفصل ترين عهد نامه است و از همه نامه هاى آن حضرت زيباييهاى بيشترى دارد. در اين عهد نامه كه چنين آغاز مى شود: «بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما امر به عبد الله على امير المؤمنين مالك بن حارث الاشتر»، «به نام خداوند بخشنده مهربان اين فرمانى است از بنده خدا على امير مؤمنان به مالك اشتر پسر حارث.» ابن ابى الحديد شرح آن را در صد صفحه آورده است كه بخشى از آن توضيح لغات و صنايع لفظى و معنوى و بيرون از مقوله تاريخ است و بخشى ديگر گزينه هايى اخلاقى است و كلمات قصارى كه از قول اشخاص مختلف آورده است. اين بنده در ترجمه اين صد صفحه به لطايفى از آن كه خالى از جنبه تاريخى نيست، بسنده مى كنم. ابن ابى الحديد مى نويسد: على عليه السّلام به او فرموده است: به خاطر دارى كه خودت اخبار حاكمان را گوش مى دادى، گروهى را مى ستودى و برخى را نكوهش مى كردى اينك به زودى مردم در باره چگونگى حكمرانى تو سخن خواهند گفت، بر حذر باش كه بر تو خرده گرفته نشود و نكوهيده نشوى، آن چنان كه خودت كسانى را كه سزاوار نكوهش بودند، عيب و نكوهش مى كردى. نيكوكاران را با خوشنامى كه خداوند در باره ايشان به زبان بندگانش جارى مى سازد مى توان شناخت و در مورد تبهكاران هم همين گونه است. و گفته شده است زبانهاى مردم قلمهاى خداوند سبحان در باره پادشاهان است. 
بخش ۲ : مدارا با مردم [منبع]

وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ، وَ لَا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ :
إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ، يَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ يُؤْتَى عَلَى أَيْدِيهِمْ فِي الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ، فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ الَّذِي تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ، فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاكَ وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلَاكَ بِهِمْ.
وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِمْ وَ لَا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ تَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ يُؤْتَى عَلَى أَيْدِيهِمْ فِي الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلَ الَّذِي تُحِبُّ أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاكَ بِمَا عَرَّفَكَ مِنْ كِتَابِهِ وَ بَصَّرَكَ مِنْ سُنَنِ نَبِيِّهِ صلی الله علیه وآله عَلَيْكَ بِمَا كَتَبْنَا لَكَ فِي عَهِدْنَا هَذَا.

يَفْرُطُ : پيشى مى‏ گيرد، سر مى ‏زند.
الزَّلََل : خطا، لغزش.
اسْتَكْفَاک امْرَهُمْ : (خداوند) از تو كفايت در زمامدارى و تدبير مصالح مردم را خواسته است.
أشعِر : شعار كن، عادت ده 
يَفرُط : سبقت مي كند، بدون توجه اتفاق مى‏ افتد.
استَكفاكَ : از تو درخواست كفايت نموده است. 
۲. اخلاق رهبرى (روش برخورد با مردم)
مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار ده، و با همه دوست و مهربان باش. مبادا هرگز، چونان حيوان شكارى باشى كه خوردن آنان را غنيمت دانى، زيرا مردم دو دسته اند، دسته اى برادر دينى تو، و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مى باشند. (۱) اگر گناهى از آنان سر مى زند يا علّت هايى بر آنان عارض مى شود، يا خواسته و ناخواسته، اشتباهى مرتكب مى گردند، آنان را ببخشاى و بر آنان آسان گير، آن گونه كه دوست دارى خدا تو را ببخشايد و بر تو آسان گيرد. همانا تو از آنان برتر، و امام تو از تو برتر، و خدا بر آن كس كه تو را فرماندارى مصر داد والاتر است، كه انجام امور مردم مصر را به تو واگذارده، و آنان را وسيله آزمودن تو قرار داده است.
____________________________
۱. نفى تفكّر راسيزم (RACISM : نژاد پرستى) و آپارتايد (APARTHEID : نژاد پرستى) و نفى: اليتيسم (ELITISM : خود برتر بينى و نخبه گرايى) و تأييد: انتر ناسيوناليسم INTERNATIONALISM و كاسموپوليتانيسم COSMOPOLITANISM كه همه ملّتها برادر و برابرند.
و مهربانى و خوش رفتارى و نيكوئى با رعيّت را در دل خود جاى ده (نه آنكه در ظاهر اظهار دوستى كرده در باطن با آنان دشمن باشى كه موجب پراكندگى رعيّت گردد، چنانكه در قرآن كريم سوره 3 آیه ى 159 به پيغمبر اكرم مى فرمايد: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ، وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ  يعنى بر اثر بخشايش خدا تو با مردم مهربان گشتى و اگر تندخو و سخت دل بودى از گردت پراكنده مى شدند، پس “اگر بتو بدى كنند” از آنان درگذر و برايشان آمرزش خواه، و در كار “جنگ” با ايشان مشورت نما، و “پس از مشورت” اگر تصميم گرفتى بخدا اعتماد كن كه خدا اعتماد كنندگان را دوست دارد) و مبادا نسبت بايشان (چون) جانور درنده بوده خوردنشان را غنيمت دانى كه آنان دو دسته اند: يا با تو برادر دينيند يا در آفرينش مانند تو هستند كه از پيش گرفتار لغزش بوده و سببهاى بد كارى بآنان رو آورده عمدا و سهوا (دانسته يا ندانسته) در دسترشان قرار مى گيرد، پس (چون جز پيغمبر و امام كه معصوم هستند كسى نيست كه از خطاء و نادرستى ايمن باشد اگر پيش آمدى آنها را عمدا و سهوا به بدكارى واداشت نبايد بايشان بخشش روا نداشت، بلكه) با بخشش و گذشت خود آنان را عفو كن همانطور كه دوست دارى خدا با بخشش و گذشتش ترا بيامرزد، زيرا تو بر آنها برترى، و كسيكه ترا به حكمرانى فرستاده از تو برتر است، و خدا برتر است از كسيكه اين حكومت را بتو سپرده و خواسته است كارشان را انجام دهى، و آنان را سبب آزمايش تو قرار داده (هر گونه با آنها رفتار نمائى با تو معامله خواهد نمود).
مهربانى به رعيت و دوست داشتن آنها و لطف در حق ايشان را شعار دل خود ساز. چونان حيوانى درنده مباش كه خوردنشان را غنيمت شمارى، زيرا آنان دو گروهند يا همكيشان تو هستند يا همانندان تو در آفرينش. از آنها خطاها سر خواهد زد و علتهايى عارضشان خواهد شد و، بعمد يا خطا، لغزشهايى كنند، پس، از عفو و بخشايش خويش نصيبشان ده، همان گونه كه دوست دارى كه خداوند نيز از عفو و بخشايش خود تو را نصيب دهد. زيرا تو برتر از آنها هستى و، آنكه تو را بر آن سرزمين ولايت داده، برتر از توست و خداوند برتر از كسى است كه تو را ولايت داده است. ساختن كارشان را از تو خواسته و تو را به آنها آزموده است.
و قلب خويش را کانون رحمت و محبّت و لطف به رعيت قرار ده و در مورد آنان همچون درنده اى مباش که خوردنشان را غنيمت شمارى، زيرا آنها دو گروهند يا برادر دينى تواند و يا انسان هايى که در آفرينش شبيه تو هستند (در هر حال بايد حقوق آنها را محترم بشمارى و بدان) از مردم لغزش ها و خطاهايى سر مى زند و مشکلاتى به آنها دست مى دهد (که آنها را از انجام وظيفه باز مى دارد) و به دست آنان از روى عمد يا خطا، کارهاى (خلافى) ظاهر مى شود (در اين گونه موارد) از عفو و گذشت خود آن قدر به آنها عطا کن که دوست دارى و خوشنود مى شوى خداوند از عفوش به تو عطا کند، زيرا تو فوق آنها هستى و پيشوايت فوق توست و خداوند فوق کسى است که تو را زمامدار آنها قرار داده و تدبير امور آنها را از تو خواسته و به وسيله آنان تو را آزمايش مى کند.
و مهربانى بر رعيت را براى دل خود پوششى گردان و دوستى ورزيدن با آنان را و مهربانى كردن با همگان، و مباش همچون جانورى شكارى كه خوردنشان را غنيمت شمارى! چه رعيّت دو دسته اند: دسته اى برادر دينى تواند، و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند. گناهى از ايشان سر مى زند، يا علتهايى بر آنان عارض مى شود، يا خواسته و ناخواسته خطايى بر دستشان مى رود. به خطاشان منگر، و از گناهشان در گذر، چنانكه دوست دارى خدا بر تو ببخشايد و گناهت را عفو فرمايد، چه تو برتر آنانى، و آن كه بر تو ولايت دارد از تو برتر است، و خدا از آن كه تو را ولايت داد بالاتر، و او ساختن كارشان را از تو خواست و آنان را وسيلت آزمايش تو ساخت. 
مهربانى و محبت و لطف به رعيت را شعار قلب خود قرار ده، بر رعيت همچون حيوان درنده مباش كه خوردن آنان را غنيمت دانى، كه رعيت بر دو گروهند: يا برادر دينى تواند، يا انسانهايى مانند تو، كه خطاهايى از آنان سر مى زند، علل گناهى بر آنان عارض مى شود، و گناهانى از آنان به عمد يا اشتباه بروز مى كند، پس همان گونه كه علاقه دارى خداوند بخشش و چشم پوشى را به تو عنايت نمايد رعيت را مورد عفو و چشم پوشى قرار بده، چرا كه تو از نظر قدرت برتر از آنانى، و آن كه بر تو ولايت دارد بالاتر از تو مى باشد، و خداوند برتر از آن كسى كه تو را والى مصر نموده، خداوند كفايت امور رعيّت را از تو خواسته، و به خاطر آنان تو را در عرصه آزمايش قرار داده.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )سپس امام(عليه السلام) در چهارمين دستور به مسأله بسيار مهمى اشاره مى کند که از سماحت و عظمت قوانين اسلامى پرده برمى دارد و چيزى را که در آن روز در دنيا مطرح نبود عنوان مى کند و مى فرمايد: «و قلب خويش را کانون رحمت و محبّت و لطف به رعيّت قرار ده»; (وَأَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَالْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَاللُّطْفَ بِهِمْ). مى دانيم «اشعر» از ريشه «شعار» است و شعار در اصل به لباس زيرين انسان گفته مى شود که با تن او مستقيماً در تماس است. انتخاب اين تعبير از سوى امام(عليه السلام) اشاره به اين است که بايد قلب تو مستقيماً با رحمت و محبّت و لطف نسبت به رعايا در تماس باشد. ممکن است تفاوت رحمت و محبّت و لطف در اين باشد که رحمت مرتبه نخستين دوستى و خوش رفتارى است و محبّت درجه بالاتر و لطف آخرين درجه است. نيز شايد تفاوت اين مراتب نسبت به موقعيت رعايا باشد; بعضى استحقاق رحمت دارند و بعضى که سودمندتر و مفيدترند شايسته محبّت و آنهايى که خدمت و تلاششان از همه بيشتر است سزاوار لطف اند. در روايتى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «لاَ تَصْلُحُ الاِْمَامَةُ إِلاَّ لِرَجُل فِيهِ ثَلاَثُ خِصَال; پيشوايى و زمامدارى شايسته کسى است که اين سه صفت را داشته باشد». نخستين صفت ورع و تقوايى است که مانع گناه شود و دومين صفت حلم و بردبارى که مانع غضب گردد سپس حضرت سومين صفت را چنين بيان مى کند: «وَحُسْنُ الْوِلاَيَةِ عَلَى مَنْ يَلِي حَتَّى يَکُونَ لَهُمْ کَالْوَالِدِ الرَّحِيمِ; چنان نسبت به رعايا نيکى کند که همچون پدرى مهربان باشد».(1) در ششمين دستور که در واقع تأکيدى است بر آنچه در دستور چهارم بيان شد مى فرمايد: «و در مورد آنان همچون درنده اى مباش که خوردنشان را غنيمت شمارى، زيرا آنها دو گروهند يا برادر دينى تواند و يا انسان هايى که در آفرينش شبيه تو هستند (در هر حال بايد حقوق آنها را محترم بشمارى)»; (وَلاَ تَکُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً(2) تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَکَ فِي الدِّينِ، وَإِمَّا نَظِيرٌ لَکَ فِي الْخَلْقِ). بى شک پايه حکومت صحيح، مقتدر و عادلانه، بر قلوب و دل هاى مردم است نه بر شمشيرها و نيزه ها. آنها که بر دل ها حکومت دارند کشورشان امن و امان است و آنها که بر شمشير تکيه مى کنند دائما در خطرند. امام(عليه السلام) براى اينکه مالک را به حکومت بر دل ها تشويق کند دستور رحمت و محبّت و لطف را درباره رعايا صادر مى کند. سپس به بيان نقطه مقابل آن مى پردازد و آن اينکه حاکم همچون حيوان درنده اى باشد که خوردن حق رعايا را غنيمت بشمارد آن گاه بهترين دليل را براى دستور خود بر مى گزيند و آن اينکه رعايا در حکومت اسلامى از دو حالت خارج نيستند: اکثريت مسلمانند و مى دانيم اسلام هر مسلمانى را برادر مسلمان مى داند و يا اقليتى هستند که با مسلمين زندگى مسالمت آميز دارند و آنها انسانند و انسان نسبت به انسان بايد نهايت محبّت را داشته باشد. اين گفتار در واقع خط بطلانى است بر تبليغات مسموم دشمنان اسلام که مى گويند: مسلمانان حق حيات براى غير خود قائل نيستند و معتقدند همه را بايد از دم شمشير گذراند و يا اينکه اسلام اصرار دارد ديگران را به اجبار وارد اين دين کند. آرى اين گفتار نشان مى دهد تمام انسان ها و پيروان همه مذاهب مى توانند با مسلمانان زندگى مسالمت آميز داشته باشند و در داخل کشورهاى اسلامى در سايه قوانين اسلام، جان و مال و ناموس و آبرويشان محفوظ باشد. بر خلاف آنچه در دنياى امروز ديده مى شود که حتى اختلاف رنگِ پوست در داخل کشور ظاهرا پيشرفته اى مانند آمريکا مايه تبعيض هاى وحشتناکى است و بر خلاف نمايش هاى سياسى در اين زمينه سفيدپوستان آنجا غالباً از سياه پوستان متنفرند، مراکز اجتماعى آنها از هم جداست و در بسيارى از مسائل اجتماعى حاضر به همکارى با يکديگر نيستند. آن گاه امام (عليه السلام) در پنجمين دستور که از مهم ترين دستورات مديريت و مردم دارى است، مى فرمايد: «(و بدان) از مردم لغزش ها و خطاها سر مى زند و مشکلاتى به آنها دست مى دهد (که آنها را از انجام وظيفه باز مى دارد) و به دست آنان از روى عمد يا خطا، کارهاى (خلافى) ظاهر مى شود (در اين گونه موارد) از عفو و گذشت خود آن قدر به آنها عطا کن که دوست دارى و خوشنود مى شوى خداوند از عفوش به تو عطا کند»; (يَفْرُطُ (3) مِنْهُمُ الزَّلَلُ (4)، وَتَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ، وَيُؤْتَى عَلَى أَيْدِيهِمْ فِي الْعَمْدِ وَالْخَطَإِ، فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَصَفْحِکَ مِثْلِ الَّذِي تُحِبُّ وَتَرْضَى أَنْ يُعْطِيَکَ اللهُ مِنْ عَفْوِهِ وَصَفْحِهِ). بديهى است هيچ انسانى (جز معصومان(عليهم السلام)) نيست که خطايى از او سر نزند. کوچک و بزرگ، دانشمند و جاهل هر يک به تناسب حال خود گرفتار لغزش هايى مى شوند و هيچ کس نمى تواند دعوى بى گناهى کند. حتى در حالات بعضى از انبياى الهى گاهى ترک اولى ديده مى شود که اگر چه گناه نيست، اما شايسته مقام آنها نيز نيست و به گفته شاعر: آنجا که برق عصيان بر آدم صفى زد *** ما را چگونه زيبد دعوى بى گناهى؟! همچنين گاه انسان بر اثر ناراحتى هايى جسمانى و روحانى، شکست در زندگى، از دست رفتن عزيزان و امثال اينها حالت عادى خود را از دست مى دهد و در اين حال گرفتار لغزش هايى مى شود. امام(عليه السلام) به مالک اشتر که مى خواهد بر گروهى عظيم از مردم يعنى ساکنان مصر حکومت کند عفو از خطاها را (تا آنجا که ميسر است و راه دارد) دستور مى دهد و براى اينکه انگيزه اين کار در وجود او تقويت شود وى را به خطاهايش در پيشگاه پروردگار توجّه داده، مى فرمايد: آيا مايل نيستى خدا از خطاهاى تو بگذرد، پس تو هم از خطاهاى رعاياى خود بگذر و بر آنان سخت نگير. البته تا جايى که عفو و بخشش موجب بى نظمى و تضييع حقوق مظلومان نگردد. هنگامى که داستان افک به وسيله منافقان در ميان مسلمانان منتشر شد و گروهى از آنان همسر پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را متهم به انحراف از جادّه عفّت کردند، عده اى از مؤمنان نيز آگاهانه يا ناآگاهانه در مسير اين شايعه سازى قرار گرفتند. آياتى از قرآن نازل شد و شديداً با اين کار برخورد کرد، آن چنان که بعضى از مسلمانان تصميم گرفتند رابطه خود را با شايعه پراکنان به طور کلى قطع کنند و آنها را از کمک هاى مادّى خود محروم سازند. آيه نازل شد: «(وَلا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِى الْقُرْبَى وَالْمَساکينَ وَالْمُهاجِرينَ فِى سَبيلِ اللهِ وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَکُمْ وَاللهُ غَفُورٌ رَّحيمٌ); آنها که از ميان شما داراى برترى (مالى) و وسعت زندگى هستند نبايد سوگند ياد کنند که از انفاق کردن به نزديکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا (که گرفتار محروميّت هستند) دريغ نمايند، آنها بايد عفو کنند و چشم بپوشند، آيا دوست نداريد خداوند شما را بيامرزد؟ و خداوند آمرزنده و مهربان است (شما هم بخشنده و مهربان باشيد).(5) فرق ميان عفو و صفح، اين است که عفو کردن به معناى صرف نظر نمودن از کيفر خطاست; ولى صفح (در اين گونه موارد) آن است که به کلى خطا را از ذهن خود بشويد و به فراموشى بسپارد. جمله «يُؤْتَى عَلَى أَيْدِيهِمْ» به اين معنا نيست که بايد دست خطاکاران را گرفت و هدايت کرد، آن گونه که بعضى از شارحان گفته اند، بلکه به اين معناست که کارهاى خطا بر دست آنها جارى مى شود. آن گاه براى توضيح و تأکيد بيشتر مى فرمايد: «زيرا تو فوق آنها هستى و پيشوايت فوق توست و خداوند فوق کسى است که تو را زمامدار آنها قرار داده و تدبير امور آنها را از تو خواسته و به وسيله آنان تو را آزمايش مى کند»; (فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ، وَ وَالِي الاَْمْرِ عَلَيْکَ فَوْقَکَ، وَاللهُ فَوْقَ مَنْ وَلاَّکَ! وَقَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ، وَابْتَلاَکَ بِهِمْ). امام(عليه السلام) اين نکته را يادآور مى شود که هر کس بر گروهى حکومت مى کند در حدّ خود تحت حکومت ديگرى قرار دارد; اگر تو بر مصر حکومت خواهى کرد توجّه داشته باش من هم حاکم بر تو و مراقب اعمالت هستم و اگر من بر تو حکومت مى کنم بايد مراقب باشم که خداوند حاکم بر ماست و به يقين توجّه به اين امر سبب مى شود که انسان تا مى تواند از عفو و گذشت و محبّت بهره گيرد تا بتواند در انتظار عفو حاکم بر خود و بالاتر از آن در انتظار عفو الهى باشد.*** پی نوشت: 1. کافى، ج 1، ص 407، ح 8. 2. «ضارِياً» به معناى درنده است از ريشه «ضَرْو» بر وزن «ضرب» در اصل به معناى حمله شديد به کسى يا چيزى است، از اين رو در حمله گوسفندان به زراعت نيز به کار مى رود. 3. «يَفْرُط» از ريشه «فرط» بر وزن «شرط» به معناى عجله و شتاب کردن در انجام کارى است. اين واژه در مورد کسى که براى انجام کارى سبقت مى گيرد نيز به کار مى رود. 4. «زَلَل» و «زَلَّة» بر وزن «غلة» به معناى خطا و لغزش است. 5. نور، آيه 22.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم)، ج 5، صفحه 239-238 لغات:ضارى: آماده شكار، و نسبت به شكار بى ‏باك و جسور. صفح: دورى از گناهبجح: به سكون جيم: خوشحالى، شادىبادرة: تندى، تيزىمندوحة: گشايشادغال: وارد ساختن فساد و خرابى در كارنهك: ناتوانى، سستىينزع: بر مى‏ گردد. شرح: دوم: قلبش را كانون مهر محبت و لطف نسبت به رعيت قرار دهد كه تمام اينها برجستگيهاى اخلاقى زير چتر ملكه عفتند، يعنى اين فضيلتها را شعار قلبت قرار بده. الفاظ شِعار و سَبُع (درنده) استعاره ‏اند. و به جهت استعاره سَبُع با عبارت: «خوردن ايشان را غنيمت شمارى» اشاره فرموده است. سوم: نسبت به مردم، با گذشت و بخشش رفتار كند، و اين فضيلتى است از فضايل مربوط به شجاعت. عبارت امام (ع): «فانّهم ... فى الخلق»، توضيحى است براى دو سبب از اسباب گذشت و محبت نسبت به مردم. عبارت: «يفرط منهم الزلل... و الخطاء»، تفسيرى براى همسان بودن مردم با وى و دوّمين سبب از اسباب محبت و گذشت است و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه در باره نيكى، گذشت، و بخشندگى مى ‏باشد و مقصود امام (ع) از بيماريها و ناروايي هايى كه در اجتماع بر آنان عارض مى ‏شود همان كارهاى سرگرم كننده ‏اى است كه آنها را از اجراى اوامر مختلف حاكم‏ آن طور كه شايسته است باز مى ‏دارد. و عبارت: «يُؤتى على ايديهم» (دستشان باز گذاشته شده است)، كنايه از اينست كه مردم معصوم نيستند بلكه آنها كسانى هستند كه خواه و ناخواه مرتكب گناه و لغزش مى‏ شوند و دستورهاى فرمانروايان و مؤاخذه مردم به خاطر آنچه به عمد و يا خطا انجام دهند، به دست آنان انجام مى ‏پذيرد. كبراى قياس نيز در حقيقت چنين است: و هر كس آن چنان باشد، سزاوار است كه بخشيده شود و مشمول محبّت شخص بخشنده و مهربان قرار گيرد، و خطايش را با عفو و گذشت پاسخ دهند.امام (ع) مالك اشتر را به گذشت امر فرموده، همچون كسى كه دوست مى ‏دارد كه خداوند با او به عفو و بخشندگى رفتار كند، كه اين بالاترين تشويق به گذشت و مهمترين كشش به سمت آن است.و همچنين عبارت: «فانك فوقهم ... و ابتلاك بهم»، ترساندن از خدا در مقام امر به گذشت و محبّت است، و خود، صغراى قياس مضمر ديگرى در اين باره است.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 179 الفصل الثاني من عهده عليه السّلام للاشتر النخعي:و أشعر قلبك الرّحمة للرّعيّة، و المحبّة لهم، و اللطف بهم، و لا تكوننّ عليهم سبعا ضاريا تغتنم أكلهم، فإنّهم صنفان: إمّا أخ لك في الدّين، و إمّا نظير لك في الخلق، يفرط منهم الزّلل، و تعرض لهم العلل، و يؤتى على أيديهم في العمد و الخطاء، فأعطهم من عفوك و صفحك مثل الّذي تحبّ أن يعطيك اللّه من عفوه و صفحه، فإنّك فوقهم، و والى الأمر عليك فوقك، و اللّه فوق من ولّاك، و قد استكفاك أمرهم، و ابتلاك بهم.اللغة:(الضارى): المعتاد للصّيد، الجرىء عليه، (الصفح): الإعراض عن الذنب و غفرانه.الاعراب:تغتنم أكلهم: جملة حالية عن اسم لا تكوننّ، مثل الّذي تحبّ، صفة موصوف محذوف أى عفوا و صفحا مثل الّذي تحبّ، و والى الأمر مبتدأ و فوقك ظرف مستقر خبر له و الجملة حالية.المعنى:قد تعرّض عليه السّلام هذا في الفصل من عهده للأشتر لبيان روابطه مع رعيته و المسوسين له من العامّة و الخاصّة في ثلاثة مراحل:الاولى: رابطته باعتبار أنه وال على النّاس و بيده القدرة و الأمر و النهى مع كلّ أحد، و بيّنها في امور:1- أن يكون ملؤ قلبه المحبّة و اللطف و الرّحمة لكافّة الرعيّة.2- عدم سوء الاستفادة عن قدرته عليهم فيصير ذئبا وقع على غنم يأكلهم لأنّ رعاياه، إمّا إخوانه في الدّين ككافة المسلمين، و إمّا إخوانه في الإنسانية كالذّمّي و المعاهد.3- الصفح عن خطاياهم و العفو عن ذنوبهم لنقصان التربية، و نبّهه على انّ نسبتهم إليه كنسبته إلى الوالي الامر عليه و فوقه أيضا هو اللّه، فينبغي الصفح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 185 عنهم، كما أنّه يرجو الصفح عنه من الوالي الامر و فوقه من اللّه القادر، و بيّن أنّ تعذيب عباد اللّه بمنزلة الحرب مع اللّه الّذي لا قدرة تجاه عقوبته، و لا غنى عن عفوه و رحمته.الترجمة:1- دلت را نسبت برعيّت پر از مهر و محبّت و لطف كن، نسبت به آنها چون درنده آزار كننده اى مباش كه خوردن آنان را غنيمت شمارى، زيرا از دو كس بيرون نيستند يا برادر دينى تو هستند يا همنوع تو محسوبند و در معرض لغزش و خطا قرار دارند و از روى عمد و يا خطا گاهى تجاوز مى كنند، باندازه اى در باره آنها گذشت و عفو منظوردار كه خود از خداوند توقّع گذشت و عفو گناه خود را دارى، تو بالادست آنهائى و والى تو بالا دست تواست و خداوند بالا دست كسى است كه تو را والى كرده و كار آنها را بتو وانهاده و بوسيله آنها تو را در معرض امتحان قرار داده است.  
بخش ۳ : نهی از تکبر [منبع]

وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اللَّهِ، فَإِنَّهُ لَا [يَدَيْ] يَدَ لَكَ بِنِقْمَتِهِ وَ لَا غِنَى بِكَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ؛ وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ، وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ، وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَةٍ وَجَدْتَ [عَنْهَا] مِنْهَا مَنْدُوحَةً؛ وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ، فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِي الْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ؛ وَ إِذَا أَحْدَثَ لَكَ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ سُلْطَانِكَ أُبَّهَةً أَوْ مَخِيلَةً فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْكِ اللَّهِ فَوْقَكَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْكَ عَلَى مَا لَا تَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ نَفْسِكَ، فَإِنَّ ذَلِكَ يُطَامِنُ إِلَيْكَ مِنْ طِمَاحِكَ وَ يَكُفُّ عَنْكَ مِنْ غَرْبِكَ وَ يَفِيءُ إِلَيْكَ بِمَا عَزَبَ عَنْكَ مِنْ عَقْلِكَ؛ إِيَّاکَ وَ مُسَامَاةَ اللهِ فِي عَظَمَتِهِ، وَالتَّشَبُّهَ بِهِ فِي جَبَرُوتِهِ، فَإِنَّ اللهَ يُذِلُّ کُلَّ جَبَّار وَ يُهِينُ کُلَّ مُخْتَال.
لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَا يَدَ لَكَ بِنَقِمَتِهِ وَ لَا غِنَى بِكَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ.
فَلَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَةٍ وَجَدْتَ عَنْهَا مَنْدُوحَةً.
وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِي الْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْفِتَنِ فَتَعَوَّذْ بِاللَّهِ مِنْ دَرَكِ الشَّقَاءِ.
وَ إِذَا أَعْجَبَكَ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ سُلْطَانِكَ فَحَدَثَتْ لَكَ بِهِ أُبَّهَةٌ أَوْ مَخِيلَةٌ فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْكِ اللَّهِ فَوْقَكَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْكَ عَلَى مَا لَا تَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ نَفْسِكَ فَإِنَّ ذَلِكَ يُطَامِنُ إِلَيْكَ مِنْ طِمَاحِكَ وَ يَكُفُّ عَنْكَ مِنْ غَرْبِكَ وَ يَفِي‏ءُ إِلَيْكَ مَا عَزَبَ مِنْ عَقْلِكَ.
وَ إِيَّاكَ وَ مُسَامَاتَهُ فِي عَظَمَتِهِ أَوِ التَّشَبُّهَ بِهِ فِي جَبَرُوتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ يُذِلُّ كُلَّ جَبَّارٍ وَ يُهِينُ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ.

حَرْبُ اللَّهِ : جنگ با خدا، مقصود مخالفت با دين خداست.
لَا يَدَ لَكَ بِنِقْمَتِهِ : براى تو دستى نيست كه قادر به دفع كيفر او باشد، مقصود اينست كه طاقت كيفر او را ندارى.
لَا يَبْجَحَنَّ : شاد مباش.
الْبَادِرَة : كار يا سخن عجولانه ‏اى كه به هنگام خشم و غضب از انسان سر مى ‏زند.
الْمَندُوحَة : وسعت، گشادگى، در اينجا به معناى راه چاره است.
مُؤَمَّرٌ : مسلط، فرمانروا.
الِادْغَال : داخل كردن چيزى در چيزى كه موجب فساد و تباهى آن شود.
مَنْهَكَة : آنچه موجب تضعيف و سستى مي شود.
الْغِيَر : دگرگونيها و تغييرات، حوادث روزگار كه تغيير دهنده ‏اند.
ابُّهَة : عظمت و بزرگى.
الْمَخِيلَة : تكبر و خودپسندى.
يُطامِنُ : پائين مى‏ آورد، فرو مى ‏نشاند.
طِمَاحُكَ : سركشى و عصيان تو.
الْغَرْب : تندى.
يَفِي‏ءُ : باز مى‏ گردد.
عَزَبَ : غائب شد.
لا تبجَحنّ : شاد نباش و دل خوش مدار 
بادِرة : سخن و عملى كه موقع غضب بدون توجه از انسان سر مى‏ زند 
مَندوحة : وسعت، راه علاج و خلاص 
مُؤمَّر : امر داده شده، مسلط 
إدغال : فساد و خرابى 
مَنهكة : باعث ضعف و ناتوانى 
غِيَر : تغيير نعمت 
أبّهة : تكبر و عظمت 
مَخيلة : خودپسندى، خيالبافى 
يُطامِن : پائين مى ‏آورد 
طِماح : سركشى، بلند پروازى 
غَرب : تندى
عَزب : غائب و پنهان شده 
مُسامات : هم سمت شدن، برابرى نمودن
هرگز با خدا مستيز، كه تو را از كيفر او نجاتى نيست، و از بخشش و رحمت او بى نياز نخواهى بود. بر بخشش ديگران پشيمان مباش، و از كيفر كردن شادى مكن، و از خشمى كه توانى از آن رها گردى شتاب نداشته باش. به مردم نگو، به من فرمان دادند و من نيز فرمان مى دهم، پس بايد اطاعت شود، (۱) كه اين گونه خود بزرگ بينى دل را فاسد، و دين را پژمرده، و موجب زوال نعمت هاست. و اگر با مقام و قدرتى كه دارى، دچار تكبّر يا خود بزرگ بينى شدى به بزرگى حكومت پروردگار كه برتر از تو است بنگر، كه تو را از آن سركشى نجات مى دهد، و تندروى تو را فرو مى نشاند، و عقل و انديشه ات را به جايگاه اصلى باز مى گرداند.۳. پرهیز از غرور و خودپسندیبپرهيز كه خود را در بزرگى همانند خداوند پندارى، و در شكوه خداوندى همانند او دانى، زيرا خداوند هر سركشى را خوار مى ‏سازد، و هر خود پسندى را بى ‏ارزش مى ‏كند.
______________________۱- نفى حكومت: ابسولوتيسم (ABSOLUTISM : حكومتهاى مطلقه و استبدادى) 
و مبادا خود را براى جنگ با خدا آماده سازى (مخالفت دين نموده بمردم ستم روا دارى) كه ترا توانائى خشم او نبوده از بخشش و مهربانيش بى نياز نيستى، و هرگز از بخشش و گذشت پشيمان و بكيفر شاد مباش، و به خشمى كه مى توانى مرتكب نشوى شتاب منما، و (از سركشى و بد دلى) مگو من مأمورم و (بهر چه خواهم) امر ميكنم پس بايد فرمان مرا بپذيرند و اين روش سبب فساد و خرابى دل و ضعف و سستى دين و تغيير و زوال نعمتها گردد.
و هرگاه سلطنت و حكومت برايت عظمت و بزرگى يا كبر و خود پسندى پديد آورد به بزرگى پادشاهى خدا كه فوق تو است و به توانائى او نسبت بخود بآنچه از جانب خويش بر آن توانا نيستى بنگر كه اين نگريستن (انديشه نمودن در بزرگوارى و غالب بودن خدا بر هر چيز) كبر و سركشى ترا فرو مى نشاند، و سرفرازى را از تو باز مى دارد، و از عقل و خردى كه از تو دور گشته به سويت بر مى گردد (انديشه در اين كار سبب مي شود كه بخود باز آمده كبر و خودپسندى را از خود برانى). و بر حذر باش از برابر داشتن خود با خدا در بزرگواريش، و مانند قرار دادن خويش را باو در توانائيش، زيرا خدا هر گردن كش متكبّرى را خوار و پست مى‏ گرداند.
 
اى مالك، خود را براى جنگ با خدا بسيج مكن كه تو را در برابر خشم او توانى نيست و از عفو و بخشايش او هرگز بى ‏نياز نخواهى بود. هرگاه كسى را بخشودى، از كرده خود پشيمان مشو و هرگاه كسى را عقوبت نمودى، از كرده خود شادمان مباش.
هرگز به خشمى، كه از آنت امكان رهايى هست، مشتاب و مگوى كه مرا بر شما امير ساخته‏ اند و بايد فرمان من اطاعت شود. زيرا، چنين پندارى سبب فساد دل و سستى دين و نزديك شدن دگرگوني ها در نعمتهاست.
هرگاه، از سلطه و قدرتى كه در آن هستى در تو نخوتى يا غرورى پديد آمد به عظمت ملك خداوند بنگر كه برتر از توست و بر كارهايى تواناست كه تو را بر آنها توانايى نيست.
اين نگريستن سركشى تو را تسكين مى‏ دهد و تندى و سرافرازى را فرو مى‏ كاهد و خردى را كه از تو گريخته است به تو باز مى‏ گرداند.
بپرهيز از اين كه خود را در عظمت با خدا برابر دارى يا در كبريا و جبروت، خود را به او همانند سازى كه خدا هر جبارى را خوار كند و هر خودكامه ‏اى را پست و بى‏ مقدار سازد.
هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار نده، زيرا تاب کيفر او را ندارى و از عفو و رحمت او بى نياز نيستى و هرگز از عفو و بخششى که نموده اى پشيمان نباش و از کيفرى که داده اى به خود مبال و شادى نکن. هرگز به هنگامى که خشمگين مى شوى و راه چاره اى براى آن مى يابى به انجام اقدام خشن شتاب مکن (و تصميم ناگهانى مگير) هرگز مگو من اميرم; امر مى کنم و از من اطاعت مى شود؛ که اين، موجب دخول فساد در دل تو و ضعف و خرابى دين و نزديک شدن دگرگونى ها (در قدرت تو) است و هرگاه بر اثر قدرتى که در اختيار دارى کبر و غرور يا عُجب در تو پديد آيد، به عظمت قدرت خداوند که فوق توست و بر امورى نسبت به تو قادر است که تو درباره خويشتن قدرت آن را ندارى نظر بيافکن، زيرا اين نگاه تو را از آن سرکشى پايين مى آورد و از شدّت و تندى تو مى کاهد و آنچه از نيروى عقلت از دست رفته به تو باز مى گرداند. از دعوى همتايى با خداوند در عظمتش برحذر باش و از تشبه به او در جبروتش خود را برکنار دار، زيرا خداوند هر جبارى را ذليل و هر فرد خودپسند متکبّرى را خوار مى دارد.
و خود را آماده جنگ با خدا مكن كه كيفر او را نتوانى برتافت و در بخشش و آمرزش از او بى نيازى نخواهى يافت، و بر بخشش پشيمان مشو و بر كيفر شادى مكن، و به خشمى كه توانى خود را از آن برهانى مشتاب، و مگو مرا گمارده اند و من مى فرمايم، و اطاعت امر را مى پايم. چه اين كار دل را سياه كند و دين را پژمرده و تباه و موجب زوال نعمت است و نزديكى بلا و آفت، و اگر قدرتى كه از آن برخوردارى، نخوتى در تو پديد آرد و خود را بزرگ بشمارى، بزرگى حكومت پروردگار را كه برتر از توست بنگر، كه چيست، و قدرتى را كه بر تو دارد و تو را بر خود آن قدرت نيست، كه چنين نگريستن سركشى تو را مى خواباند و تيزى تو را فرو مى نشاند و خرد رفته ات را به جاى باز مى گرداند. بپرهيز كه در بزرگى فروختن، خدا را هم نبرد خوانى و در كبريا و عظمت خود را همانند او دانى كه خدا هر سركشى را خوار مى ‏سازد و هر خودبينى را بى مقدار.
 
خود را در موقف جنگ با خدا قرار مده، كه تو را تحمّل كيفر او نيست، و از عفو و رحمتش بى نياز نمى باشى. از گذشتى كه از مردم كرده اى پشيمان مشو، و بر كيفرى كه داده اى شاد مباش، و به خشمى كه راه بيرون رفتن از آن وجود دارد شتاب مكن، و فرياد مزن كه من بر شما گمارده ام، فرمان مى دهم بايد اطاعت شوم، كه اين وضع موجب فساد دل، و كاهش و ضعف دين، و باعث نزديك شدن زوال قدرت است. هرگاه حكومت براى تو خود بزرگ بينى و كبر به وجود آورد، به بزرگى سلطنت خداوند كه فوق توست و قدرتى كه بر تو دارد و تو را بر خودت آن قدرت و توانايى نيست نظر كن، كه اين نظر، كبر و غرورت را مى نشاند، و تندى و شدت را از تو باز مى دارد، و عقل از دست رفته را به تو باز مى گرداند. از برابر داشتن خود با عظمت حق، و از تشبّه خود با جبروت خداوند بر حذر باش، كه حضرت او هر گردنكشى را خوار، و هر متكبرى را بى ‏ارزش و پست مى ‏كند. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )هرگز مغرور نباش:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه به هفت توصيه مهم ديگر مى پردازد. نخست مى فرمايد: «هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار نده، زيرا تاب کيفر او را ندارى و از عفو و رحمت او بى نياز نيستى»; (وَلاَ تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ، لِحَرْبِ اللهِ فَإِنَّهُ لاَ يَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ، وَلاَ غِنَى بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَرَحْمَتِهِ). منظور از جنگ با خدا ـ آن گونه که بسيارى از شارحان نهج البلاغه استنباط کرده اند ـ همان ظلم و ستم بر بندگانش و تضييع حقوق آنهاست نه هرگونه معصيت و گناه. درست است که همه گناهان زشت و ناپسندند; ولى تعبير به «حرب الله» چيزى بيشتر از آن را مى طلبد. شاهد اين سخن حديثى است که امام صادق(عليه السلام) از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل مى کند که فرمود: «لَقَدْ أَسْرَى رَبِّي بِي فَأَوْحَى إِلَيَّ مِنْ وَرَاءِ الْحِجَابِ مَا أَوْحَى وَشَافَهَنِي إِلَى أَنْ قَالَ لِي يَا مُحَمَّدُ مَنْ أَذَلَّ لِي وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَنِي بِالْمُحَارَبَةِ وَمَنْ حَارَبَنِي حَارَبْتُهُ; هنگامى که پروردگارم مرا به معراج برد از پشت حجاب هاى (معنوى) به من آنچه را که مى بايست وحى کرد و در حضور نيز (آنچه بايد بگويد) فرمود(1) تا آنجا که به من گفت: اى محمد کسى که ولىّ مرا خوار و ذليل دارد در مقام جنگ با من بر آمده است و کسى که با من به محاربه برخيزد با او محاربه مى کنم (و او را در هم مى شکنم)».(2) امام(عليه السلام) دليل عدم جنگ با خدا را در اين عبارت دو چيز گرفته است يکى نياز به عفو و رحمت خدا و ديگرى پرهيز از عقوبت و عذاب الهى. در دومين و سومين توصيه مى فرمايد: «و هرگز از عفو و بخششى که نموده اى پشيمان نباش و از کيفرى که داده اى به خود مبال و شادى نکن»; (وَلاَ تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْو، وَلاَ تَبْجَحَنَّ(3) بِعُقُوبَة). اين سخن اشاره به اين است که تا مى توانى جانب عفو را بگير و کمتر مجازات کن، زيرا اگر اثر کيفر در کوتاه مدّت باشد اثر عفو در دراز مدّت خواهد بود. البته اين حکمى است که در مورد غالب مردم صادق است; ولى در برابر اقليتى که عفو در آنها نتيجه معکوس دارد و بر ترس و ضعف عفو کننده حمل مى شود، بايد شدّت عمل به خرج داد. در چهارمين توصيه مى افزايد: «هرگز به هنگامى که خشمگين مى شوى و راه چاره اى براى آن مى يابى به انجام اقدام خشن شتاب مکن (و تصميم ناگهانى مگير)»; (وَلاَ تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَة(4) وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً(5)). به يقين هنگامى که انسان از خشم برافروخته مى شود اعتدال فکرى خود را از دست مى دهد و بارها آزموده ايم که هر تصميمى در آن حال گرفتيم بعداً ثابت شده که خطا بوده است. حتى عاقل ترين اشخاص به هنگام خشم و غضب ممکن است به صورت نادان ترين افراد در آيند. و اين تعبيرى که در ميان عوام معروف است که مى گويند: هنگامى که عصبانى شدم خون چشمانم را گرفت و چيزى را نديدم و مرتکب فلان کار شدم در واقع اشاره به همين حالت است. لذا در حديثى از اميرمؤمنان(عليه السلام) مى خوانيم: «الْغَضَبُ يُرْدِي صاحِبَهُ وَيُبْدي مَعايِبَهُ; غضب صاحبش را به هلاکت مى افکند و عيوبش را آشکار مى سازد».(6) در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است: «بِئْسَ الْقَرِينُ الْغَضَبُ يُبْدِي الْمَعَائِبَ وَيُدْنِي الشَّرَّ وَيُبَاعِدُ الْخَيْرَ; غضب بد همنشينى است عيوب انسان را آشکار مى سازد شر را نزديک و خير را دور مى کند».(7) اين نکته هنگامى روشن تر مى شود که گاه افرادى يک طرفه مى آيند و نزد امرا سخنى مى گويند. اگر آنها در همان حال تصميم بگيرند پشيمان خواهند شد. بايد حوصله کنند و سخنان طرف مقابل را هم بشنوند و چه بسا پس از تحقيق، مطلب دگرگون شود. بنابراين بايد مطابق ضرب المثل معروف عمل کرد: به هنگام غضب نه تصميم، نه کيفر و نه دستور. در پنجمين توصيه او را از مسأله غرور و خودکامگى شديداً نهى مى کند، و مى فرمايد: «و هرگز مگو من اميرم; امر مى کنم و از من اطاعت مى شود که اين موجب دخول فساد در دل و ضعف و خرابى دين و نزديک شدن دگرگونى ها (در قدرت تو) است»; (وَلاَ تَقُولَنَّ: إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ، فَإِنَّ ذَلِکَ إِدْغَالٌ(8) فِي الْقَلْبِ، وَمَنْهَکَةٌ(9) لِلدِّينِ وَتَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ(10)). بى شک يکى از آفات خطرناک حکومت و زمامدارى، غرور و خودبزرگ بينى و استبداد است و همان گونه که امام(عليه السلام) فرموده سه پيامد خطرناک دارد. نخست اينکه فکر انسان را فاسد مى کند و حقايق را آن گونه که هست نمى بيند و تصميمات نابخردانه و غير عادلانه مى گيرد. ديگر اينکه انسان را گرفتار انواع معاصى و گناهان و ظلم و ستم مى سازد و دين او را تضعيف مى کند. سوم اينکه چنين حالتى سبب تغييرات و دگرگونى ها در رابطه حکومت با مردم مى شود. بسيارى از شورش هاى عمومى در طول تاريخ از همين جا سرچشمه گرفته است. به عکس اگر زمامدار متواضع باشد و باد غرور از سر بيرون کند، هم درست مى انديشد، هم آلوده گناه و ضعف دين نمى شود، و هم رابطه صميمانه با مردم خواهد داشت، همان رابطه اى که پايه هاى حکومت را قدرت مى بخشد. امام(عليه السلام) در کلمات قصارش در غررالحکم تعبيرات تکان دهنده اى درباره سرنوشت شوم مغروران بيان کرده است. در جايى مى فرمايد: «طُوبى لِمَنْ لَمْ تَقْتُلُهُ قاتِلاتُ الْغُرورِ; خوشا به حال کسى که عوامل نابود کننده غرور وى را به قتل نرسانده است».(11) در جاى ديگر مى فرمايد: «سُکْرُ الْغَفْلَةِ وَالْغُرُورِ أبْعَدُ إفاقَةً مِنْ سُکْرِ الْخُمُورِ; انسان از مستى غفلت و غرور بسيار ديرتر از مستى شراب هوشيار مى شود».(12) آرى مستى شراب ممکن است يک روز يا يک شب باشد; اما مستى غرور شايد پنجاه سال ادامه پيدا کند. امام(عليه السلام) در اواخر خطبه دوم نهج البلاغه با اشاره به جمعى از منافقان و گروه هايى که بر ضد حضرتش قيام کرده بودند مى فرمايد: «زَرَعُوا الْفُجُورَ وَسَقَوْهُ الْغُرُورَ وَحَصَدُوا الثُّبُور; آنها بذر فجور پاشيدند و با آب غرور آن را آبيارى کردند و سرانجام بدبختى و هلاکت را درو نمودند». از آنجا که کار طبيبان آگاه تنها تشخيص و درمان درد نيست، بلکه ارائه طرق درمان نيز از ارکان اصلى برنامه آنهاست، امام(عليه السلام) اين طبيب الهى در ادامه اين عهدنامه پس از ذکر آفات غرور به راه درمان آن اشاره کرده مى فرمايد: «هرگاه بر اثر قدرتى که در اختيار دارى کبر و غرور يا عُجب در تو پديد آيد، به عظمت قدرت خداوند که فوق توست و بر امورى نسبت به تو قادر است که تو درباره خويشتن قدرت آن را ندارى نظر بيافکن، زيرا اين نگاه تو را از آن سرکشى پايين مى آورد و از شدّت و تندى تو مى کاهد و آنچه از نيروى عقلت از دست رفته به تو باز مى گرداند»; (وَإِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَةً(13) أَوْ مَخِيلَةً(14)، فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْکِ اللهِ فَوْقَکَ، وَقُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَى مَا لاَ تَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ نَفْسِکَ، فَإِنَّ ذَلِکَ يُطَامِنُ(15) إِلَيْکَ مِنْ طِمَاحِکَ(16) وَيَکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ(17) وَيَفِيءُ إِلَيْکَ بِمَا عَزَبَ(18) عَنْکَ مِنْ عَقْلِکَ). امام(عليه السلام) در عبارات بسيار پر معناى خود، نگاه به عظمت ملک خداوند و قدرت وسيع او را، سرچشمه سه اثر براى مغروران به قدرت مى شمارد: آنها را از مرکب غرور پياده مى کند، از شدّت عمل آنها مى کاهد و عقل از دست رفته به سبب غفلت ناشى از غرور را به آنها باز مى گرداند. آرى قوى ترين انسان ها در برابر بسيارى از حوادث که به امر خدا انجام مى گيرد همچون پر کاهى در برابر طوفان عظيمى هستند. بسيار شنيده ايم که حاکمان زورگو با يک ايست مختصر قلبى همه چيزشان پايان گرفته است و مى دانيم اين عارضه بر اثر گرفتن مويرگ هاى قلب به وسيله قطعه کوچکى از خون لخته شده است. يا از طريق سرطان که چيزى جز طغيان يک سلول ضعيف نيست يا به واسطه يک ميکروب يا ويروسى که با چشم ديده نمى شود از پاى در آمده اند. گاه زلزله اى تمام قصرهاى آنها را ويران کرده و تندبادى همه چيز را در هم کوبيده و سيلابى همه را با خود برده است. اينها همه اشارات کوچکى است از قدرت بى پايان پروردگار. اگر انسان به اين امور بينديشد، در هر مقامى باشد گرفتار غرور نمى شود. تاريخ، حکومتى بالاتر از حکومت سليمان به خاطر ندارد. قرآن مى گويد هنگامى که زمان مرگ سليمان نبى فرا رسيد اجل به او مهلت نداد که از حالت ايستاده بر زمين بنشيند، بلکه در همان حال که بر عصايش تکيه کرده بود با تمام آنچه در اختيار داشت وداع گفت و هيچ کس از مرگش باخبر نشد، مگر آن زمان که موريانه عصايش را جويد و تعادل او بر هم خورد و بر زمين افتاد. امام(عليه السلام) در هفتمين توصيه در تأکيد بر مطالبى که در بالا آمد براى فرو نشاندن غرور مغروران و کبر متکبّران از طريق تهديد به کيفر الهى وارد مى شود و مى فرمايد: «از دعوى همتايى با خداوند در عظمتش برحذر باش و از تشبه به او در جبروتش خود را برکنار دار، زيرا خداوند هر جبارى را ذليل و هر فرد خودپسند متکبّرى را خوار مى دارد»; (إِيَّاکَ وَمُسَامَاةَ(19) اللهِ فِي عَظَمَتِهِ، وَالتَّشَبُّهَ بِهِ فِي جَبَرُوتِهِ، فَإِنَّ اللهَ يُذِلُّ کُلَّ جَبَّار، وَيُهِينُ کُلَّ مُخْتَال(20)). در واقع کسانى که از باد کبر و غرور سرمستند عملاً دعوى همتايى با خدا را دارند در حالى که ذرّه ناچيزى دربرابر اقيانوس عظمت او هستند. کيفر اين گونه بلندپروازىِ بى معنا همان است که خداوند آنها را به ذلت و خوارى بکشاند و اگر متکبّران و مغروران توجّه به پايان کار خويش کنند از مرکب غرور و کبر پايين خواهند آمد. در اين زمينه احاديث پرمعنايى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و ساير امامان معصوم(عليهم السلام)نقل شده است. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که از آن حضرت درباره «أَدْنَى الاِْلْحَادِ»; (نخستين مرحله کفر) سؤال شد. امام(عليه السلام) فرمود: «إِنَّ الْکِبْرَ أَدْنَاهُ; تکبّر مرحله نخست آن است».(21) در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) آمده است: «الْکِبْرُ رِدَاءُ اللهِ فَمَنْ نَازَعَ اللهَ شَيْئاً مِنْ ذَلِکَ أَکَبَّهُ اللهُ فِي النَّارِ; بزرگى، ردايى است که تنها بر قامت کبريايى خداوند موزون است کسى که با خداوند در اين امر به منازعه برخيزد (و خود را بزرگ ببيند) خداوند او را به صورت در آتش دوزخ مى افکند».(22) البته تمام اينها به علت آثار بسيار منفى فردى و اجتماعى است که دامان شخص مغرور و متکبّر را مى گيرد. در روايات متعدّدى وارد شده است که کبر سبب مى شود که انسان حق را ناديده بگيرد و طرفداران حق را سرزنش کند و حقوق مردم را پايمال سازد.(23) اين سخن را با حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پايان مى دهيم، که فرمود: «الْکِبْرُ أَنْ تَتْرُکَ الْحَقَّ وَتَتَجَاوَزَهُ إِلَى غَيْرِهِ وَتَنْظُرَ إِلَى النَّاسِ وَلاَ تَرَى أَنَّ أَحَداً عِرْضُهُ کَعِرْضِکَ وَلاَ دَمُهُ کَدَمِکَ; کبر آن است که حق را ترک گويى و به سراغ باطل روى و به مردم نگاه کنى و آبروى هيچ کس را همچون آبروى خود و خون هيچ کس را داراى ارزش خون خود ندانى».(24)*** پی نوشت: 1 . مشابه اين تعبير در قرآن مجيد آمده است: (وَما کانَ لِبَشَر أَنْ يُکَلِّمَهُ اللهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراىِ حِجاب أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً) (شورى، آيه 51) پيام الهى گاه مستقيما بر قلب پيغمبر نازل مى شد و گاه همچون صدايى که موسى در کوه طور شنيد و گاه از طريق فرستادن فرشته وحى که در روايات بالا تنها به قسمت اوّل و دوم اشاره شده است. 2 . کافى، ج 2، ص 353، ح 10. 3 . «تَبْجَحَنَّ» از ريشه «بَجَح» بر وزن «وجب» به معناى شادى کردن و افتخار نمودن است. 4 . «بادرة» حرکات و افعال شتاب زده اى است که از انسان به هنگام خشم و غضب سر مى زند. از ريشه «بدور» بر وزن «صدور» به معناى سرعت کردن گرفته شده است. 5 . «مندوحة» به معناى وسعت و راه چاره است از ريشه «نَدْح» بر وزن «مدح» به معناى وسعت بخشيدن گرفته شده. اين واژه ممکن است اسم مفعول باشد به معناى جايى که آن را وسيع ساخته اند يا اسم مکان به معناى مکان وسيع و گسترده. 6 . غررالحکم، ح 6892. 7 . همان مدرک، ح 6893. 8 . «اِدْغال» از ريشه «دَغْل» بر وزن «عقل» به معناى داخل شدن در جايى به صورت مخفيانه است. از آنجا که فاسدان و مفسدان معمولاً به اين صورت وارد مى شوند، مفهوم فساد نيز غالباً در آن وجود دارد. و «دَغَل» بر وزن «قمر» به معناى فساد و گاه به معناى شخص مفسد مى آيد و در عبارت بالا نيز معناى فساد مندرج است. 9 . «مَنْهَکَة» از ريشه «نَهْک» بر وزن «مدح» به معناى خسته کردن و ضعيف نمودن گرفته شده و مَنْهَکَة به ضعف و ناتوانى يا اسباب ضعف و ناتوانى اطلاق مى شود. 10 . «غِيَر» به معناى حوادث دگرگون کننده است، جمع «غيرة» بر وزن «غيبة». 11 . غررالحکم، ح 7175. 12 . غررالحکم، ح 5750. 13 . «أبَّهَة» به معناى عظمت و گاه به معناى کبر و غرور آمده و در جمله بالا همين معنا مراد است. 14 . «مَخِيلَة» به معناى عُجب و خودپسندى است. 15 . «يُطامِنُ» از ريشه «طَمأنة» بر وزن «گردنه» به معناى فرو نشاندن و آرام کردن و پايين آوردن گرفته شده است. 16 . «طِماح» به معناى سرکشى است. 17 . «غَرْب» به معناى شدت و تندى است. 18 . «عَزَب» به معناى غايب شدن است. 19 . «مُساماة» به معناى برترى جويى و مقابله کردن است. 20 . «مُخْتال» به معناى متکبّر مغرور است از ريشه «خُيَلاء» بر وزن «جهلاء» به معناى تخيلاتى است که انسان بر اثر آن خود را بزرگ مى بيند. 21 . کافى، ج 2، ص 309، ح 1. 22 . همان مدرک، ح 5. 23 . به کافى، ج 2، باب الکبر مراجعه شود. 24 . بحارالانوار، ج 74، ص 90، ح3.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه(ابن ‏ميثم)، ج 5، صفحه 241-240چهارم: او را از اين كه خود را در معرض نبرد با خدا قرار دهد، منع فرموده و مقصود از نبرد با خدا كنايه از درشتى نسبت به بندگان خدا و ظلم به آنهاست، مبارزه با خدا در باره مردم همان سركشى و نافرمانى اوست. عبارت: «فانه لا يدي لك ... و رحمته»، صغراى قياس مضمرى است كه بدان وسيله توجّه داده است بر اين كه ستم كردن به بندگان خدا و جنگ با خدا روا نيست، و نداشتن دست كنايه از نداشتن قدرت است. گفته مى ‏شود: مالى بهذا لا مريد؛ وقتى كه آن كار از كارهايى باشد كه در خور توان نيست. و حذف «ن» از كلمه: اليدين به دليل شبه مضاف بودن آن است، و بعضى گفته ‏اند به دليل كثرت استعمال است. و كبراى مقدّر قياس نيز چنين است: و هر كس چنان باشد روا نيست كه خود را با ظلم به بندگان خدا در معرض جنگ با خدا قرار دهد. پنجم: او را از پشيمانى بر گذشتى كه كرده، منع نموده و همچنين از خوشحالى به مجازات ديگران و شتاب كردن در خشم و تندخويى، در حالى كه راه گريز از آن را دارد، نهى فرموده است، زيرا همه اينها از او از افسار گسيختگى قوّه غضب است، در حالى كه مى‏دانى اين قوّه به منزله شيطانى است كه انسان را به سمت آتش دوزخ مى ‏كشد. ششم: او را از فرمان دادن به كارى كه سزاوار فرمان نبوده و مخالف دين ماست نهى كرده و همچنين او را از امرى كه ممكن است باعث بد دلى او شود نهى كرده است. از قبيل اين كه با خود بينديشد مردم بايد فرمان او را اجرا كنند چون بر مردم اطاعت و شنوايى دستور و امر او، و بر او صدور فرمان است و بس، براستى اين باعث خرابى دل و دين است، و به اين خرابى اشاره فرموده است در عبارت «فانّه ادغال... الغير»، فساد و خرابى دل از سه راه به شرح زير امكان پذير است:اول، آن كه اين گونه تصوّر [كه من فرمانروا هستم پس بايد اطاعت شوم‏] ويرانگر قلب و منصرف كننده آن از راه خداست و معناى تباه ساختن قلب نيز. دوم، اين كه [چنين طرز فكرى‏] باعث خرابى دين و سست شدن بنياد آن است. سوم، آن كه باعث نزديكى به غير خداست زيرا ستمكارى از مهمترين عواملى است كه زمينه ‏ساز است براى اين كه مردم تمام نيروى خود را در جهت نابودى او به كار ببرند و به همين مطلب اشاره دارد آيه مباركه: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ». و اين بخش از سخنان امام (ع) به منزله سه مقدمه صغرا براى قياسات مضمرى است كه كبراى مقدّر در تمام آنها چنين‏ است: و هر چه كه از اين قبيل باشد انجام آن روا نيست. هفتم: امام (ع) او را به داورى درد خودخواهى و خود پسندى كه ممكن است در طول حكومت و فرمانروايى‏ اش دامن او را بگيرد، راهنمايى فرموده است، به اين ترتيب كه به عظمت خدا كه ما فوق او و ما فوق قدرت او است و نسبت به آنچه كه خود او در مورد خود، توانايى آن را نداشته، نه توان جلب منفعتى و نه دفع زيانى از خود دارد، بينديشد، كه همين داروى آرام بخش خودخواهي اى است كه به سراغ او آمده است، و آن را فرو مى ‏نشاند و شدّت خشم او را درهم مى ‏شكند، و آن مقدار از عقل و انديشه او را كه تحت تأثير قوه خشم وى قرار گرفته و با يورش قوه غضب از دست رفته بود، به او باز مى ‏گرداند. و اين قسمت از سخنان امام (ع) نيز سه مقدمه صغرا براى سه قياس مضمرى هستند كه در آنها بر ضرورت انجام كارى كه به منزله داروى شفابخش است، راهنمايى فرموده است. و مقدّمات كبراى قياسات نيز چنين است: و هر چه كه آن چنان باشد، انجام دادنش بر تو لازم است. هشتم: او را از خود بزرگ بينى و اظهار جبروت بر كنار داشته و بدان جهت كه اينها نوعى همسان بينى و خود را نظير خدا شمردن است، برحذر فرموده است، چه آن كه تكبّر باعث اين مى ‏شود تا خداوند متكبّر را ذليل و خوار گرداند. و حقيقت استدلال چنين است: براستى تو اى مالك اگر تكبّر و خود بزرگ بينى داشته باشى، خداوند خوار و ذليلت خواهد ساخت، و همين به منزله مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن چنين است: و هر كس چنان باشد، بايد با ترك خود بزرگ بينى از خدا بترسد، [نتيجه اين مى ‏شود: پس تو اى مالك، از خدا بترس و تكبر نورز].  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 180 و لا تنصبنّ نفسك لحرب اللّه، فإنّه لا يدي لك بنقمته، و لا غنى بك عن عفوه و رحمته، و لا تندمنّ على عفو، و لا تبجحنّ بعقوبة، و لا تسرعنّ إلى بادرة وجدت منها مندوحة، و لا تقولنّ إنّي مؤمّر آمر فأطاع، فإنّ ذلك إدغال في القلب، و منهكة للدّين، و تقرّب من الغير، و إذا أحدث لك ما أنت فيه من سلطانك أبّهة أو مخيلة فانظر إلى عظم ملك اللّه فوقك و قدرته منك على ما لا تقدر عليه من نفسك، فإنّ ذلك يطامن إليك من طماحك، و يكفّ عنك من غربك، و يفىء إليك بما عزب عنك من عقلك. إيّاك و مساماة اللّه في عظمته، و التّشبّه به في جبروته، فإنّ اللّه يذلّ كلّ جبّار، و يهين كلّ مختال.اللغة:(البجح) بسكون الجيم: الفرح و السرور، (البادرة): الحدّة، (المندوحة): السّعة في الأمر و عدم الضيق و الاضطرار، (الإدغال): إدخال الفساد في الأمر، (المنهكة): الضعف، (الابّهة) و (المخيلة): الكبر، (يطامن): يسكّن، (طماح) النفس: جماحها عن المشتهيات، طمح البصر: ارتفع، (عزب) الفرس حدته و أول جريه، (المساماة): مفاعلة من السموّ، (الجبروت): عظيم الكبر.الاعراب:لا يدي، نافية للجنس و يدي مبنى على علامة النصب و هو الياء و حذف النّون على التوسع و التشبيه بالمضاف. إيّاك و مساماة اللّه، منصوب على التحذير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 185 المعنى:4- عدم النّدامة على عفو المجرم مهما كان.5- عدم السرور و الانشراح لعقوبة المجرم إذا اقتضاها الضرورة.6- ملازمة الحلم و الاجتناب عن بادرة الغضب.7- لا تفسد قلبك بحديث الرياسة و السلطة.8- و إذا أحدث السلطان فيه أبهة و طغيانا فلينظر إلى عظم ملك اللّه حتّى يخضع قلبه و يدرك عجز نفسه و يكف عن جريه في سبيل الأمارة، و يجد عقله الزائل في سكر الرياسة.9- حذّره عن اغتراره باحتفاف النّاس حوله و انقيادهم له فتطغى نفسه كفرعون و يبارز اللّه في عظمته و جبروته، فانه يذلّه اللّه و يهينه كفرعون و يأخذه بنكال الاخرة و الالى و يصير عبرة لمن يخشى.الترجمة:2- هرگز بجنگ و ستيز با خدا بر مخيز زيرا تاب انتقام او را ندارى و از عفو و رحمتش بى نياز نيستى.3- هرگز از عفو خلافكار پشيمان مباش.4- هرگز بر شكنجه و عقوبت مبال.5- تا راه گريز دارى بتندى و تحكّم مشتاب، مگو من فرماندهم و فرمانم اجراء مى شود، زيرا اين خود فساد در دل و سستى در دين پديد مى كند و دگرگونى و آشوب ببار مى آورد.6- چون از ملاحظه حكومت و مقاومت تكبّر و سرافرازى بتو دست داد.نگاهى بملك بزرگ خدا كن كه بالا دست تو است و توجّه كن كه خداوند بر تو قدرت دارد و تو در برابر او بر خود هم قدرت ندارى زيرا اين توجّه سركشى ترافرونشاند و تندى ترا باز دارد و عقلي كه بر اثر خود بينى از سرت بدر رفته به تو باز گردد.7- مبادا با خداوند در بزرگى و جبروت سر همسرى و همانندى داشته باشى زيرا خداوند هر جبّارى را خوار و هر بالنده اى را زبون مى كند. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه ‏تاريخ ‏در شرح‏ نهج ‏البلاغه ‏ابن ‏ابى ‏الحديد، ج 7، صفحه 119 سپس به او فرمان مى‏ دهد كه هر گاه ابهت و عظمت رياست و امارت در نظرش مى‏ آيد و جلوه گر مى‏ شود، بزرگى و توان خداوند را در از ميان بردن و به وجود آوردن و زنده ساختن و ميراندن به ياد آورد كه تذكر اين موضوع جوشش غرور و تكبر را فرو مى ‏نشاند و با چنين تذكرى به فروتنى مى‏ گرايد.   
بخش ۴ : نهی از ظلم [منبع]

أَنْصِفِ اللهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ، وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِکَ، وَ مَنْ لَکَ فِيهِ هَوًى مِنْ رَعِيَّتِکَ، فَإِنَّکَ إِلاَّ تَفْعَلْ تَظْلِمْ؛ وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللهِ کَانَ اللهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ، وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ، وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى يَنْزِعَ أَوْ يَتُوبَ.
وَ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةِ اللهِ وَ تَعْجِيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَة عَلَى ظُلْم، فَإِنَّ اللهَ سَمِيعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِينَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِينَ بِالْمِرْصَادِ.
أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ وَ مِنْ خَاصَّتِكَ وَ مِنْ أَهْلِكَ وَ مَنْ لَكَ فِيهِ هَوًى‏ مِنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَا تَفْعَلْ تَظْلِمْ، وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ كَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ كَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى يَنْزِعَ وَ يَتُوبَ، وَ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةٍ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَى ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ يَسْمَعُ دَعْوَةَ الْمَظْلُومِينَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِينَ بِمِرْصَادٍ وَ مَنْ يَكُنْ كَذَلِكَ فَهُوَ رَهِينُ هَلَاكٍ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.

حَرْباً : محارب. 
حَتَّى يَنْزِعَ : تا دست بردارد. 
مُضطَهِد : مظلوم و پايمال شده 
با خدا و با مردم، و با خويشاوندان نزديك، و با افرادى از رعيّت خود كه آنان را دوست دارى، انصاف را رعايت كن، كه اگر چنين نكنى ستم روا داشتى، و كسى كه به بندگان خدا ستم روا دارد خدا به جاى بندگانش دشمن او خواهد بود، و آن را كه خدا دشمن شود، دليل او را نپذيرد، كه با خدا سر جنگ دارد، تا آنگاه كه باز گردد، يا توبه كند، و چيزى چون ستمكارى نعمت خدا را دگرگون نمى ‏كند، و كيفر او را نزديك نمى‏ سازد، كه خدا دعاى ستمديدگان را مى‏ شنود و در كمين ستمكاران است.
با خدا به انصاف رفتار كن (اوامر او را كار بند و از نواهيش بپرهيز) و از جانب خود و خويشان نزديك و هر رعيّتى كه دوستش مى ‏دارى در باره مردم انصاف را از دست مده (نه خود بآنها ستم نما و نه بگذار خويشان و دوستانت بنام تو ستم نمايند) كه اگر نكنى ستمكار باشى و كسي كه با بندگان خدا ستم كند خدا بجاى بندگانش با او دشمن است، و خدا با هر كه‏ دشمن باشد برهان و دليلش را نادرست مى‏ گرداند (عذرش را نمى ‏پذيرد) و آن كس در جنگ با خدا است تا اينكه (از ستم) دست كشد و توبه و بازگشت نمايد، و تغيير (از دست رفتن) نعمت خدا و زود بخشم آوردن (دورى از رحمت) او را هيچ چيز مؤثّرتر از ستمگرى (بر بندگان خدا) نيست، زيرا خدا دعاى ستمديدگان را شنوا و در كمين ستمكاران است (انتقام آنان را خواهد كشيد.
هر چه خدا بر تو فريضه كرده است، ادا كن و در باره خواص‏ خويشاوندانت و از افراد رعيت، هركس را كه دوستش مى ‏دارى، انصاف را رعايت نماى. كه اگر نه چنين كنى، ستم كرده ‏اى و هر كه بر بندگان خدا ستم كند، افزون بر بندگان، خدا نيز خصم او بود. و خدا با هر كه خصومت كند، حجتش را نادرست سازد و همواره با او در جنگ باشد تا از اين كار باز ايستد و توبه كند. هيچ چيز چون ستمكارى، نعمت خدا را ديگرگون نكند و خشم خدا را برنينگيزد، زيرا خدا دعاى ستمديدگان را مى ‏شنود و در كمين ستمكاران است. 
انصاف در برابر خداوند و مردم را نسبت به خويشتن و خاندان خود و کسانى که از رعايا مورد علاقه تواند رعايت کن، زيرا اگر چنين نکنى (و انصاف را رعايت ننمايى) ستم خواهى کرد و کسى که به بندگان خدا ستم کند خداوند پيش از بندگانش دشمن او خواهد بود و کسى که خداوند دشمن او باشد عذرش را نمى پذيرد و در مقام نبرد با خداست تا زمانى که دست از ستم بردارد و توبه کند. (بدان) هيچ چيز در تغيير نعمت هاى خداوند و تعجيل انتقام و کيفر او از اصرار بر ظلم و ستم سريع تر نيست، زيرا خداوند دعاى مظلومان را (بر ضد تو) مى شنود و در کمين ستم کاران است.
خود را همانند او دانى كه خدا هر سركشى را خوار مى ‏سازد و هر خودبينى را بى مقدار. داد خدا و مردم و خويشاوندان نزديكت را از خود بده، و آن كس را كه از رعيت خويش دوست مى ‏دارى، كه اگر داد آنان را ندهى ستمكارى، و آن كه بر بندگان خدا ستم كند خدا را به جاى بندگانش دشمن او بود، و آن را كه خدا دشمن گيرد، دليل وى را نپذيرد و او با خدا سر جنگ دارد، تا آن گاه كه بازگردد و توبه آرد، و هيچ چيز چون بنياد ستم نهادن، نعمت خدا را دگرگون ندارد، و كيفر او را نزديك نيارد، كه خدا شنواى دعاى ستمديدگانست و در كمين ستمكاران. 
خدا و مردم را از جانب خود و خواص از خاندانت و كسانى از رعيتت كه به او علاقه دارى انصاف ده، كه اگر انصاف ندهى ستم كرده‏ اى، و هر كه به بندگان خدا ستم كند خداوند به جاى بندگان ستمديده خصم او مى ‏باشد، و هر كه خداوند خصم او باشد عذرش را باطل كند، و شخص ستمكار محارب با خداست تا وقتى كه از ستم دست بردارد و توبه كند. چيزى در تغيير نعمت خدا، و سرعت دادن به عقوبت او قوى ‏تر از ستمكارى نيست، كه خداوند شنواى دعاى ستمديدگان، و در كمين ستمكاران است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نفرین مظلومان بترس:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه، مالک را با تعبيرات محکم و حساب شده اى دعوت به عدالت و رفع هرگونه تبعيض مى کند. مى فرمايد: «انصاف در برابر خداوند و مردم را نسبت به خويشتن و خاندان خود و کسانى که از رعايا مورد علاقه تواند رعايت کن»; (أَنْصِفِ اللهَ وَأَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ، وَمِنْ خَاصَّةِ أَهْلِکَ، وَمَنْ لَکَ فِيهِ هَوًى(1) مِنْ رَعِيَّتِکَ). البته منظور از انصاف در برابر خداوند اطاعت از اوامر و نواهى اوست و انصاف در برابر مردم ترک هرگونه تبعيض و تمايل به افراد مورد نظر است; همان چيزى که غالب زمامداران در گذشته و حال گرفتار آن بوده و هستند که وقتى به قدرت مى رسند براى دوستان و بستگان و افراد مورد علاقه خود امتيازاتى قائل مى شوند که هرگز آن را به ديگران نمى دهند. اين تبعيض سرچشمه انواع انحرافات و نابسامانى هاى حکومت هاست. بايد توجّه داشت که «انصاف» از ريشه «نصف» گرفته شده که به نيمه هر چيزى اطلاق مى شود و از آن جايى که عدالت سبب مى شود انسان حقوق اجتماعى را در ميان خود و ديگران عادلانه تقسيم کند، از اين جهت به آن انصاف گفته اند. در بيان ديگر انصاف آن است که انسان هرچه براى خود و دوستان و نزديکان خود مى خواهد براى ديگران هم بخواهد و آنچه درباره خود و افراد مورد علاقه اش روا نمى دارد درباره ديگران نيز روا ندارد. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «سَيِّدُ الاَْعْمَالِ ثَلاَثَةٌ إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّى لاَ تَرْضَى بِشَيْء إِلاَّ رَضِيتَ لَهُمْ مِثْلَهُ» برترين اعمال سه چيز است و امام(عليه السلام) اوّلين آن را رعايت انصاف درباره مردم شمرد و در تفسير آن مى فرمايد: بايد به گونه اى باشد که هرچه را براى خود مى خواهى مانند آن را براى ديگران هم بخواهى».(2) اما انصاف در مورد خداوند اين است که انسان حدّاقل مواهب الهى را عادلانه تقسيم کند; نيمى را در راه رضاى خدا بدهد و نيمى را براى خويشتن نگه دارد. وقت و فکر و امکانات ديگر خود را نيز به همين گونه تقسيم کند تا دست کم انصاف را رعايت کرده باشد، هرچند به مقام والاى ايثار نرسيده باشد. البته اين کار، کار آسانى نيست، زيرا هميشه انسان مايل است کفه خويشتن و نزديکان خود را سنگين تر از کفه ديگران کند، لذا در خبرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که به يکى از ياران خود فرمود: «آيا مى خواهى سخت ترين چيزى را که خداوند بر مردم واجب کرده است براى تو بازگو کنم؟ آن گاه امام(عليه السلام) سه چيز را بر شمرد و آن سه چيز اين بود: «إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ وَمُوَاسَاتُکَ أَخَاکَ وَذِکْرُ اللهِ فِي کُلِّ مَوْطِن; رعايت انصاف درباره مردم نسبت به خويشتن و مواسات با برادران دينى داشتن و در هر حال به ياد خدا بودن».(3) تفاوت در ميان انصاف و مواسات ظاهراً از اين جهت است که انصاف در مورد حقوق و مواسات درباره تمام مواهب زندگى است.   آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن دليلى براى گفتار خود ذکر مى کند که در واقع، مُرکب از صغرا و کبرا و نتيجه است. مى فرمايد: «زيرا اگر چنين نکنى (و انصاف را رعايت ننمايى) ستم خواهى کرد و کسى که به بندگان خدا ستم کند خداوند پيش از بندگانش دشمن او خواهد بود و کسى که خداوند دشمن او باشد عذرش را نمى پذيرد و در مقام نبرد با خداست تا زمانى که دست از ستم بردارد و توبه کند»; (فَإِنَّکَ إِلاَّ تَفْعَلْ تَظْلِمْ! وَمَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللهِ کَانَ اللهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ، وَمَنْ خَاصَمَهُ اللهُ أَدْحَضَ(4) حُجَّتَهُ، وَکَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى يَنْزِعَ(5) أَوْ يَتُوبَ). روشن است ترک انصاف و روى آوردن به انواع تبعيض ها ظلم فاحش و آشکار است و مى دانيم خداوند عادل و حکيم دشمن ظالمان و يار مظلومان است. گفتنى است مام(عليه السلام) بر اين معنا تأکيد مى کند که خداوند به دشمنى و مخاصمت هرکس اقدام کند هيچ عذر و بهانه اى را از او نمى پذيرد و تعبير به «أَدْحَضَ حُجَّتَهُ» اشاره به همين معناست. ممکن است در گناهان ديگر اعذار غير موجهى به لطف خدا و از طريق غفاريت او پذيرفته شود; ولى در مورد ظلم و ستم هيچ عذرى پذيرفته نيست و تنها راه نجات از خصومت پروردگار و عقوبت او اين است که دست از ظلم بکشد و از گذشته توبه کند و حقوق از دست رفته را به صاحبانش باز گرداند و جبران نمايد.   امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن کيفر شديد ظالمان را که در نوع خود بى نظير است شرح مى دهد. مى فرمايد: «(بدان) هيچ چيز در تغيير نعمت هاى خداوند و تعجيل انتقام و کيفر او از اصرار بر ظلم و ستم سريع تر نيست، زيرا خداوند دعاى مظلومان را (بر ضد تو) مى شنود و در کمين ستم کاران است»; (وَلَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةِ اللهِ وَتَعْجِيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَة عَلَى ظُلْم، فَإِنَّ اللهَ سَمِيعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِينَ(6)، وَهُوَ لِلظَّالِمِينَ بِالْمِرْصَادِ). اين جمله هشدار کوبنده اى به ظالمان است که بدانند مجازات کيفر آنها تنها حواله به قيامت نمى شود، بلکه در اين جهان نيز گرفتار کيفر اعمال خود خواهند شد. آن هم نه در دراز مدت، بلکه در کوتاه مدت. آرى آنچه با سرعت باعث تغيير نعمت ها مى شود و عذاب الهى را فرا مى خواند اقامه بر ظلم و اصرار بر ستم است. در حديثى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «هيچ کس بر ديگرى ستم نمى کند مگر اينکه خداوند به سبب آن او را کيفر مى دهد; کيفرى در جانش يا در مالش».(7) در کلمات قصار امام(عليه السلام) در غررالحکم نيز آمده است: «مَنْ عَمِلَ بِالْجَوْرِ عَجَّلَ اللهُ هُلْکَه; کسى که ستم کند خداوند در هلاکت او تسريع مى کند».(8) همچنين در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که خداوند به يکى از انبيا که در کشور يکى از ستمکاران زندگى مى کرد، وحى فرستاد که به سراغ اين مرد جبار برو و به او بگو: «إِنَّنِي لَمْ أَسْتَعْمِلْکَ عَلَى سَفْکِ الدِّمَاءِ وَاتِّخَاذِ الاَْمْوَالِ وَإِنَّمَا اسْتَعْمَلْتُکَ لِتَکُفَّ عَنِّي أَصْوَاتَ الْمَظْلُومِينَ فَإِنِّي لَمْ أَدَعْ ظُلاَمَتَهُمْ وَإِنْ کَانُوا کُفَّاراً; من اين مقام را به تو ندادم که خون بى گناهان را بريزى و اموال مردم را بگيرى بلکه اين مقام را بدين جهت به تو دادم که صداى ناله مظلومان را بدرگاه من فروبنشانى، زيرا من از ستمى که بر آنها رفته صرف نظر نمى کنم، هرچند کافر باشند».(9) ابن عباس که بسيارى از علوم خود را از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) گرفته است مى گويد: «من از قرآن مجيد به خوبى استفاده کردم که ظلم و ستم خانه ها را ويران مى کند». سپس به اين آيه اشاره کرد: «(فَتِلْکَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةٌ بِمَا ظَلَمُوا); اين خانه هاى آنهاست که بسبب ظلم و ستمشان خالى (و ويران) مانده است».(10) در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «أسْرَعُ الْخَيْرُ ثَواباً الْبِرُّ وَصِلَةُ الرَّحِمِ وَأسْرَعُ الشَّرُّ عُقُوبَةً الْبَغْىُ وَقَطِيعَةُ الرَّحِمِ; از کارهاى خير چيزى که از همه زودتر پاداشش به انسان مى رسد نيکوکارى و صله رحم است و از کارهاى شر چيزى که کيفرش زودتر از همه به انسان مى رسد ظلم و قطع رحم است».(11)*** پی نوشت: 1 . «هَوًى» به معناى ميل و علاقه است. 2 . کافى، ج 2، ص 144، ح 3. 3 . کافى، ج 2، ص 145، ح 8 . 4 . «أدْحَضَ» از ريشه «دَحْض» بر وزن «محض» به معناى باطل شدن است و هنگامى که به باب افعال مى رود به معناى ابطال نمودن است. باطل کردن حجت در اينجا به معناى عدم پذيرش عذر است. 5 . «يَنْزِع» از ريشه «نَزْع» بر وزن «نظم» به معناى برکندن و جدا کردن و رها نمودن است. بايد توجّه داشت که در جمله بالا تناسب ايجاب مى کند که «او» به معناى واو باشد. در بعضى از نسخ نهج البلاغه به جاى «او» واو نوشته شده است. 6 . «المُضْطَهِدينَ» جمع «مُضْطَهدّ» به معناى مظلوم و ستم ديده است و از ريشه «ضهد» بر وزن «مهد» به معناى ظلم گرفته شده است. 7 . کافى، ج 2، ص 332، ح 12. 8 . غررالحکم، ح 8047 . 9 . کافى، ج 2، ص 333، ح 14. 10 . تفسير نمونه، ج 15، ذيل سوره کهف، آيه 42. 11 . سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1408.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه(ابن ‏ميثم)، ج 5، صفحه 242امام (ع) او را به انصاف با خدا و مردم، نسبت به خود و رعايايى كه طرفدار اوست امر كرده است. امّا انصاف با خدا عمل به اوامر و خوددارى از منهيّات او، در برابر نعمتهاى خداست. و اما انصاف با مردم، به عدالت رفتار كردن ميان مردم و دادن حقوقى كه بر او و بر خويشان و نزديكان او دارند. و در مورد وجوب چنين انصافى، به قياس مفصولى [قياسى كه نتيجه‏ اش صغراى قياس ديگرى مى‏ گردد]، استدلال كرده است، صغراى قياس اوّل: براستى تو اگر آن كار را نكنى ظالمى، يعنى به بندگان خدا ستم كرده ‏اى، و كبراى آن: و هر كس به بندگان خدا ستم روا دارد، خداوند به جاى بندگانش دشمن اوست، و نتيجه مقدّر آن چنين مى ‏شود: پس اگر چنان نكنى خداوند به جاى بندگانش دشمن تو است. و همين نتيجه، خود، صغرا براى قياس ديگرى است كه كبرايش سخن امام (ع): و هر كس كه خدا با او در ستيزد و... (و من خاصمه اللَّه...) و نتيجه مقدّر آن چنين مى ‏شود: زيرا تو اگر آن كار را نكردى، هنگام در ستيز بودن با او، عذرت را نپذيرفته و تا وقتى كه از ظلم و ستم خوددارى و توبه نكرده‏ اى در جنگ با خدا هستى.  گفتار امام (ع): و ليس شي‏ء... على ظلم، هشدار بر پيامد ديگرى براى نداشتن انصاف و يا ستم ‏پيشگى است و اين پيامد، عبارت از آن است كه ستمگرى بيش از هر چيز باعث تغيير نعمت خدا و سرعت در خشم اوست.  عبارت امام (ع): فانّ اللَّه... بالمرصاد، بيان ضرورت پيامد مذكور است، توضيح آن كه خداى سبحان هرگاه دعاى ستمديده را بشنود و بر كار ستمگر اطلاع يابد، در صورتى كه زمينه تغيير نعمت فراهم باشد، زود نعمتش را دگرگون مى ‏سازد.   
منهاج البراعه (خوئی)أنصف اللّه و أنصف النّاس من نفسك و من خاصّة أهلك و من لك فيه هوى من رعيّتك، فإنّك إلّا تفعل تظلم، و من ظلم عباد اللّه كان اللّه خصمه دون عباده، و من خاصمه اللّه أدحض حجّته، و كان للّه حربا حتّى ينزع و يتوب، و ليس شيء أدعى إلى تغيير نعمة اللّه و تعجيل نقمته من إقامة على ظلم، فإنّ اللّه يسمع دعوة المضطهدين، و هو للظّالمين بالمرصاد.اللغة:(أدحض حجته): أبطلها، (ينزع): يرجع.المعنى:10- أمره برعاية الانصاف مع اللّه و خلقه، سواء بالنسبة إلى نفسه أو أهله أو من يهواه من رعيّته، فلا يهضم حقّ اللّه و حقّ أحد من عباده لرعاية هؤلاء فانه ظلم و اللّه خصم للظالم، و من خاصمه اللّه أدحض حجّته و كان للّه حربا حتّى يتوب و الظلم يوجب تغيير النعم و سلب الأمارة و الحكم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 191 الترجمة:8- نسبت بخداوند و مردم از طرف خودت و خاندانت و دوستانت انصاف و عدالت را مراعات كن، اگر نكنى ستم ورزيده اى (و هر كس ببندگان خدا ستم كند خدا از طرف بندگانش خصم اوست و چون خدا با كسى خصومت كند دليلش را باطل نمايد و با او بجنگد تا برگردد و توبه كند)، هيچ چيز از ادامه ستمكارى مؤثّرتر در زوال نعمت خداوند و تعجيل انتقام او نيست، زيرا خدا نفرين ستمكشان را خوب مى شنود و در كمين ستمكاران است.  
بخش ۵ : جلب رضایت مردم [منبع]

وَلْيَکُنْ أَحَبَّ الاُْمُورِ إِلَيْکَ أَوْسَطُهَا فِي الْحَقِّ، وَأَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ، وَأَجْمَعُهَا لِرِضَى الرَّعِيَّةِ، فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ يُجْحِفُ بِرِضَى الْخَاصَّةِ، وَإِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعَامَّةِ؛ وَلَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِيَّةِ أَثْقَلَ عَلَى الْوَالِي مَؤُونَةً فِي الرَّخَاءِ، وَأَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِي الْبَلاَءِ، وَأَکْرَهَ لِلاِْنْصَافِ، وَأَسْأَلَ بِالاِْلْحَافِ، وَأَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الاِْعْطَاءِ، وَأَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ، وَأَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ؛ وَإِنَّمَا عِمَادُ الدِّينِ وَجِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَالْعُدَّةُ لِلاَْعْدَاءِ، الْعَامَّةُ مِنَ الاُْمَّةِ؛ فَلْيَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ، وَمَيْلُکَ مَعَهُمْ.
وَ لْيَكُنْ أَحَبُّ الْأُمُورِ إِلَيْكَ أَوْسَطَهَا فِي الْحَقِّ وَ أَعَمَّهَا فِي الْعَدْلِ وَ أَجْمَعَهَا لِلرَّعِيَّةِ فَإِنَّ سَخَطَ الْعَامَّةِ يُجْحِفُ بِرِضَا الْخَاصَّةِ وَ إِنَّ سَخَطَ الْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَا الْعَامَّةِ وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِيَّةِ أَثْقَلَ عَلَى الْوَالِي مَئُونَةً فِي الرَّخَاءِ وَ أَقَلَّ لَهُ مَعُونَةً فِي الْبَلَاءِ وَ أَكْرَهَ لِلْإِنْصَافِ وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ وَ أَقَلَّ شُكْراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الْأُمُورِ مِنَ الْخَاصَّةِ وَ إِنَّمَا عَمُودُ الدِّينِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ أَهْلُ الْعَامَّةِ مِنَ الْأُمَّةِ فَلْيَكُنْ لَهُمْ صَغْوُكَ وَ اعْمِدْ لِأَعَمِّ الْأُمُورِ مَنْفَعَةً وَ خَيْرِهَا عَاقِبَةً وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ.

يُجْحِفُ : مى ‏برد، «أجحَف السَّيل به» : سيل او را برد. 
الِالحَاف : الحاح و اصرار در سؤال و تقاضا. 
جِمَاعُ المُسْلِمِين : اجتماع و يگانگى مسلمانان، «جماع الشّى‏ء» : جمع چيزى. 
الصِّغْو : ميل. 
يُجحِف : از بين مى ‏برد، اجحاف مي كند
مُلِمّات : حوادث نازل شونده 
جِماع : وسيله اجتماع، مجتمع 
صِغو : تمايل نمودن 
۴. مردم گرایی، حق گراییدوست داشتنى ‏ترين چيزها در نزد تو، در حق ميانه‏ ترين، و در عدل فراگيرترين، و در جلب خشنودى مردم گسترده ‏ترين باشد، كه همانا خشم عمومى مردم، خشنودى خواص (نزديكان) را از بين مى ‏برد، امّا خشم خواص را خشنودى همگان بى ‏أثر مى‏ كند. 
خواصّ جامعه، همواره بار سنگينى را بر حكومت تحميل مى‏ كنند زيرا در روزگار سختى ياريشان كمتر، و در اجراى عدالت از همه ناراضى ‏تر، و در خواسته‏ هايشان پافشارتر، و در عطا و بخشش‏ها كم سپاس‏تر، و به هنگام منع خواسته‏ ها دير عذر پذيرتر، و در برابر مشكلات كم استقامت ‏تر مى ‏باشند. 
در صورتى كه ستون‏هاى استوار دين، و اجتماعات پرشور مسلمين، و نيروهاى ذخيره دفاعى، عموم مردم مى ‏باشند، پس به آنها گرايش داشته و اشتياق تو با آنان باشد. 
و كارى كه بايد بيش از هر كار دوست داشته باشى ميانه روى در حقّ است، و همگانى كردن آن در برابرى و دادگرى كه بيشتر سبب خوشنودى رعيّت مى‏ گردد (در هر كار آنرا اختيار كن كه بصلاح حال همه باشد هر چند بر خواصّ گران آمده از آن راضى نباشند) زيرا خشم همگان رضاء و خوشنودى چند تن را پايمال مى ‏سازد، و خشم چند تن در برابر خوشنودى همگان اهميّت ندارد، 
و از رعيّت هيچكس بر حكمران در هنگام رفاه و آسانى گران بارتر، و در گرفتارى كم يارى كننده ‏تر، و در انصاف و برابرى ناراضى ‏تر، و در خواهش پر اصرارتر، و موقع بخشش كم سپاستر، و هنگام ردّ دير عذر پذيرنده ‏تر، و در پيش آمد سختيهاى روزگار در شكيبائى سست ‏تر، از خواصّ نيست، 
و ستون دين و انبوهى مسلمانها و آماده براى (جلوگيرى از) دشمنان همگان از مردم هستند (نه چند تن از خواصّ كه از آنان به تنهايى كارى ساخته نيست) پس بايد با آنان همراه بوده و ميل و رغبت تو با آنها باشد. 
بايد كه محبوبترين كارها در نزد تو، كارهايى باشد كه با ميانه ‏روى سازگارتر بوده و با عدالت دمسازتر و خشنودى رعيت را در پى داشته باشد زيرا خشم توده ‏هاى مردم، خشنودى نزديكان را زير پاى بسپرد و حال آنكه، خشم نزديكان اگر توده‏ هاى مردم از تو خشنود باشند، ناچيز گردد. 
خواص و نزديكان كسانى هستند كه به هنگام فراخى و آسايش بر دوش والى بارى گران‏ اند و چون حادثه ‏اى پيش آيد كمتر از هر كس به ياريش برخيزند و خوش ندارند كه به انصاف در باره آنان قضاوت شود. اينان همه چيز را به اصرار از والى مى‏ طلبند و اگر عطايى يابند، كمتر از همه سپاس مى‏ گويند و اگر به آنان ندهند، ديرتر از ديگران پوزش مى‏ پذيرند و در برابر سختيهاى روزگار، شكيباييشان بس اندك است. 
اما ستون دين و انبوهى مسلمانان و ساز و برگ در برابر دشمنان، عامه مردم هستند، پس، بايد توجه تو به آنان بيشتر و ميل تو به ايشان افزونتر باشد. 
بايد محبوب ترين کارها نزد تو امورى باشد که در جهت رعايت حق از همه کامل تر و از نظر عدالت شامل تر و از نظر رضايت عمومى مردم جامع تر باشد، زيرا خشم توده مردم خشنودى خواص (اقليت پرتوقع) را بى اثر مى سازد; اما ناخشنودى خاصان با رضايت عامه مردم بخشوده و جبران پذير است.
و (بدان که) هيچ کس از رعايا از نظر هزينه هاى زندگى در حالت آرامش و صلح، بر والى سنگين تر و به هنگام بروز مشکلات، کم يارى تر از خواص (از خود راضى و پر توقع) نيست. آنها در برابر انصاف (و رعايت حقوق مساوى بين شهروندان) از همه ناخشنودترند و به هنگام درخواست (چيزى از حکومت) از همه اصرار کننده تر و در برابر عطا و بخشش کم سپاس ترند و به هنگام منع (از خواسته هايشان) ديرتر پذيراى عذر مى شوند و به هنگام رويارويى با مشکلاتِ روزگار صبر و استقامت آنها از همه کمتر است. و (بدان) ستون دين و شکل دهنده جمعيت مسلمانان و نيروى دفاعى در برابر دشمنان، تنها توده ملت هستند، بنابراين گوش به سوى آنها فرا ده و توجّه به آنها داشته باش.
و بايد از كارها آن را بيشتر دوست بدارى كه نه از حق بگذرد، و نه فروماند، و عدالت را فرا گيرتر بود و رعيت را دلپذيرتر، كه ناخشنودى همگان خشنودى نزديكان را بى‏ اثر گرداند، و خشم نزديكان خشنودى همگان را زيانى نرساند. 
و به هنگام فراخى زندگانى، سنگينى بار نزديكان بر والى از همه افراد رعيت بيشتر است، و در روز گرفتارى يارى آنان از همه كمتر، و انصاف را از همه ناخوشتر دارند، و چون درخواست كنند فزونتر از ديگران ستهند و به هنگام عطا سپاس از همه كمتر گزارند، و چون به آنان ندهند ديرتر از همه عذر پذيرند و در سختى روزگار شكيبايى را از همه كمتر پيشه گيرند، و همانا آنان كه دين را پشتيبانند، و موجب انبوهى مسلمانان، و آماده پيكار با دشمنان، عامه مردمانند. پس بايد گرايش تو به آنان بود و ميلت به سوى ايشان. 
بايد محبوبترين امور نزد تو ميانه ‏ترينش در حق، و همگانى ‏ترينش در عدالت، و جامع‏ترينش در خشنودى رعيت باشد، چرا كه خشم عموم خشنودى خواص را بى‏ نتيجه مى‏ كند، و خشم خواص در برابر خشنودى عموم بى ‏اثر است. و به وقت آسانى و رفاه احدى از رعيّت بر والى پر خرج‏تر، و زمان‏ مشكلات كم يارى تر، و هنگام انصاف ناخشنودتر، و در خواهش و خواسته با اصرارتر، و زمان بخشش كم سپاس‏تر، و وقت منع از عطا دير عذر پذيرتر، و در حوادث روزگار بى ‏صبرتر از خواص نيست. همانا ستون دين، و جمعيّت مسلمانان، و مهيا شدگان براى جنگ با دشمن توده مردمند، پس بايد توجه و ميل تو به آنان باشد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )همواره با توده مردم باش:امام(عليه السلام) در اين فقره به نکته مهمى مى پردازد که در حيات امروز بشر و شکل گيرى حکومت ها، اثرش از هر زمان آشکارتر است. مى فرمايد: «بايد محبوب ترين کارها نزد تو امورى باشد که در جهت رعايت حق از همه کامل تر و از نظر عدالت شامل تر و از نظر رضايت عمومى مردم جامع تر باشد»; (وَلْيَکُنْ أَحَبَّ الاُْمُورِ إِلَيْکَ أَوْسَطُهَا(1) فِي الْحَقِّ، وَأَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ، وَأَجْمَعُهَا لِرِضَى الرَّعِيَّةِ). بديهى است قوانين و مقرراتى که داراى اين سه ويژگى باشند: هم از نظر حفظ حقوق، جامع تر و هم از نظر رعايت عدالت شامل تر و هم رضايت توده هاى مردم را بهتر جلب کند، مورد رضاى خدا و خلق است و هنگامى که خداوند از حکومتى راضى و خلق خدا از آن خشنود باشند، دوام و بقاى آن تضمين شده است. از آنجا که مفهوم اين سخن آن است که مهم رضاى اکثريت قاطع مردم است نه اقليتى ثروتمند و خودخواه که همواره در حاشيه حکومت ها زندگى مى کنند. در ادامه اين سخن مى فرمايد: «زيرا خشم توده مردم خشنودى خواص (اقليت پرتوقع) را بى اثر مى سازد اما ناخشنودى خاصان با رضايت عامه مردم بخشوده و جبران پذير است»; (فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ يُجْحِفُ(2) بِرِضَى الْخَاصَّةِ، وَإِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعَامَّةِ). آنچه در جمله هاى کوتاه بالا آمد در واقع زيربناى حکومت هاى پايدار را تشکيل مى دهد. افراد يک جامعه هميشه بر دو گروه تقسيم مى شوند: اقليت ثروتمندى که معمولاً اطراف زمامداران را مى گيرند و با چاپلوسى و تملق و اظهار اخلاص و فداکارى در فکر تأمين منافع خويشند و در برابر آنها اکثريت مردم که چرخ هاى زندگى اجتماعى با دست و بازوى آنها در حرکت است، بيش از همه زحمت مى کشند و بيش از همه به کشورشان علاقه مندند. اگر گروه اوّل از حکومتى ناراضى شوند ولى گروه دوم راضى و خشنود باشند هيچ مشکلى به وجود نمى آيد; مشکلات جامعه با دست توده هاى مردم حل مى شود و داد فرياد آن اقليت تغييرى در مسير کارها ايجاد نمى کند; ولى اگر رضايت اين گروه اقليت به بهاى خشم توده هاى مردم جلب گردد آن هنگام است که پايه هاى حکومت به لرزه در مى آيد و به گفته شاعر: نفس ها ناله شد در سينه آهسته آهسته *** فزون تر گر شود اين ناله ها فرياد مى گردد چنانچه نارضايتى ها ادامه پيدا کند منتهى به قيام و انقلاب ها خواهد شد. زندگى پيغمبر اسلام و على(عليه السلام) بهترين نمونه براى اين مسأله است. سعى داشتند همواره جانب توده هاى محروم و متوسط جامعه را بگيرند و به مخالفت خواص که منافع خود را در خطر مى ديدند اعتنا نکنند. اين همان چيزى است که امروز به دموکراسى مردمى يا دموکراسى دينى يا مردم سالارى دينى از آن ياد مى شود، هرچند گاهى تنها به الفاظ قناعت مى کنند و به واقعيات توجه ندارند. و در واقع مفهومى قديمى است که در قالب الفاظ جديد ريخته شده است. البته امروزه نوعى شيطنت بسيار مرموزى از سوى اين گروه خاص به کار گرفته مى شود که با سلطه بر رسانه هاى جمعى سعى مى کنند افکار عمومى را فريب و به اصطلاح شستشوى مغزى بدهند به گونه اى که تصور شود خواسته هاى آنها همان است که توده هاى مردم مى خواهند، هرچند با کمى دقت مى توان به شگرد آنها پى برد. گاه به شيوه ديگرى متوسل مى شوند و آن اينکه وسايل هوسرانى و لذات بى قيد و شرط جسمانى را در اختيار توده هاى مردم قرار مى دهند و آنها را بدين وسيله سرگرم مى سازند تا از آنچه در جامعه مى گذرد بى خبر بمانند. اگر آگاهانِ باهدف و مؤمن، آنها را هوشيار سازند تا در اين دام ها نيفتند به يقين قيامى خواهند کرد که طومار زندگى اين زالو صفتان را در هم بپيچد. از آنجا که اين مسأله داراى اهمّيّت زيادى است، امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به شرح بيشترى پرداخته و انگشت روى جزئيات مسأله مى گذارد و صفات آن گروه از خواص و همچنين ويژگى هاى توده هاى زحمت کش جامعه را به تفصيل برمى شمارد. نخست به سراغ صفات نکوهيده خواص از خود راضى مى رود و هفت ويژگى براى آنها ذکر مى کند. در اوّلين و دومين صفت مى فرمايد: «و (بدان که) هيچ کس از رعايا از نظر هزينه هاى زندگى در حالت آرامش و صلح، بر والى سنگين تر و به هنگام بروز مشکلات، کم يارى تر از خواص (از خود راضى و پر توقع) نيست»; (وَلَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِيَّةِ أَثْقَلَ عَلَى الْوَالِي مَؤُونَةً فِي الرَّخَاءِ، وَأَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِي الْبَلاَءِ). آنها از والى توقعات بسيار و خواسته هاى بى شمار دارند و کيسه هايى براى منافع خود دوخته اند که به اين آسانى پر نمى شود و به عکس به هنگام بروز مشکلات خود را کنار مى کشند و چنين مى پندارند که حفظ کشور و ايثار و فداکارى در راه آن بر عهده توده هاى مردم است; آنها قشر ممتازى هستند که فقط بايد نظارت کنند و نظر دهند. در سومين صفت مى فرمايد: «آنها در برابر انصاف (و رعايت حقوق مساوى بين شهروندان) از همه ناخشنودترند»; (وَأَکْرَهَ لِلاِْنْصَافِ)، زيرا خود را قشر ممتازى مى دانند که نبايد با ديگران در هيچ برنامه اى در يک صف قرار گيرند. در چهارمين وصف مى افزايد: «و به هنگام درخواست (چيزى از حکومت) از همه اصرار کننده ترند»; (وَأَسْأَلَ بِالاِْلْحَافِ(3))، زيرا خود را طلبکار مى دانند و اضافه بر اين به زمامداران نزديکند و مى توانند خواسته خود را مکرر در مکرر عنوان کنند. به خلاف توده هاى مردم که خواسته هاى خود را با اصرار بسيار کمترى همراه مى سازند و اصولا دسترسى چندانى به حاکمان ندارند. در پنجمين و ششمين وصف مى فرمايد: «و در برابر عطا و بخشش کم سپاس ترند و به هنگام منع (از خواسته هايشان) ديرتر پذيراى عذر مى شوند»; (وَأَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الاِْعْطَاءِ، وَأَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ)، چرا که عطا و بخشش را خدمتى از ناحيه حاکم نمى بينند، بلکه اداى دين مى شمرند و در برابر اداى دين نيازى به سپاسگزارى نمى بينند. آنها غالباً چنين مى پندارند که اگر حمايت و نظارتشان بر امر حکومت نباشد، حکومت نمى تواند به حيات خود ادامه دهد، بنابراين آنها حق حيات بر حکومت دارند و هرچه به آنها داده شود کم است. نيز به همين دليل اگر خواسته هاى آنها تأمين نشود کمتر حاضرند عذرى را بپذيرند و تمام عذرها را در اين زمينه ناموجه مى بينند و گاه عذر بدتر از گناه. در هفتمين و آخرين ويژگى مى فرمايد: «و به هنگام رويارويى با مشکلاتِ روزگار صبر و استقامت آنها از همه کمتر است»; (وَأَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ(4) الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ)، زيرا آنها در ناز و نعمت پرورش يافته و کمتر با مشکلات روبه رو بوده و هرگز ورزيده و آبديده نشده اند بر عکس توده هاى زحمت کش جامعه که در لابه لاى مشکلات پرورش مى يابند و در کوره حوادث قرار مى گيرند و همچون فولادى آبديده محکم مى شوند. به راستى ترسيمى از اين بهتر و گوياتر و شفاف تر درباره اين گروهِ اندک از خودراضى و خودبرتربين پيدا نمى شود و مى دانيم تمام اين صفات ناشى از توهماتى است که درباره امتيازات ذاتى خود و نياز حکومت به آنها و برترى بر توده هاى مردم دارند. اين اوهام و خيالات، آنها را به اين مسيرهاى نادرست مى کشاند.   اما ويژگى هاى توده هاى زحمت کش جامعه و به تعبير امام(عليه السلام) عامه در سه چيز خلاصه شده است; مى فرمايد: «و (بدان) ستون دين و شکل دهنده جمعيت مسلمانان و نيروى دفاعى در برابر دشمنان، تنها توده ملت هستند، بنابراين گوش به سوى آنها فرا ده و توجّه به آنها داشته باش»; (وَإِنَّمَا عِمَادُ الدِّينِ، وَجِمَاعُ(5)الْمُسْلِمِينَ، وَالْعُدَّةُ لِلاَْعْدَاءِ، الْعَامَّةُ مِنَ الاُْمَّةِ، فَلْيَکُنْ صِغْوُکَ(6) لَهُمْ، وَمَيْلُکَ مَعَهُمْ). چه تعبيرات زنده و پرمعنايى. به يقين اگر حمايت عامه مردم نباشد اصول و فروع دين به فراموشى سپرده مى شود و جامعه مسلمانان از هم گسسته مى گردد و در برابر هجوم دشمنان، مدافعى نخواهد بود. به همين دليل، حکومت بايد به اقليت پرادعاى بى اثر بى اعتنا باشد و تمام توجّه خود را به کسانى معطوف دارد که شکوفايى و پيشرفت و بقاى دين و دنيا از آنهاست. از مجموع عبارات امام(عليه السلام) در اين فراز از عهدنامه استفاده مى شود که توده هاى زحمت کش مردم ده ويژگى دارند که سه ويژگى آن در ذيل گفته شده و هفت وصف ديگر با اشاره به هنگام بيان صفات نکوهيده خواص از خودراضى بيان شده و آن به شرح زير است: 1. هزينه آنها به هنگام آرامش، بر والى سبک است. 2. يارى و کمک آنها در مشکلات بسيار زياد است. 3. از انصاف و رعايت حقوق يکسان خشنودند. 4. به هنگام تقاضاى چيزى از حوائج خود زياد اصرار نمىورزند. 5. هنگامى که چيزى به آنها هديه شود شکرگزارند. 6. اگر مانعى براى پذيرفتن خواسته هاى آنها در کار باشد، عذرپذيرند. 7. در برابر مشکلات روزگار شکيبايى و استقامت فراوان دارند. تعبير به «جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ» اشاره به اين است که توده هاى زحمت کش مردم رکن اصلى جامعه اسلامى اند و اين همان چيزى است که در روايات ديگر به عنوان «سواد اعظم» از آن تعبير شده است. به بيان ديگر اگر نفرات جامعه را از هم جدا حساب کنيم جامعه مفهوم نخواهد داشت; ولى اگر آنها را با پيوند با يکديگر در نظر بگيريم ـ همانند ساختمانى که مصالح کوچک آن با ملاط محکمى به هم پيوسته است ـ جامعه مفهوم اصلى را پيدا مى کند و اين امر تنها به وسيله همين توده هاى زحمت کش جامعه حاصل مى شود. جمله «فَلْيَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ، وَمَيْلُکَ مَعَهُمْ» در واقع برگرفته از قرآن مجيد است آنجا که خطاب به پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله)مى فرمايد: «(وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَالْعَشِيِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ وَلا تَعْدُ عَيْناکَ عَنْهُمْ تُريدُ زينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَلا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَاتَّبَعَ هَواهُ وَکانَ أَمْرُهُ فُرُطاً); با کسانى باش که پروردگار خود را صبح و عصر مى خوانند و تنها رضاى او را مى طلبند; و هرگز براى زيورهاى دنيا چشمان خود را از آنها برمگير و از کسانى که قلبشان را از يادمان غافل ساختيم و از هواى نفس پيروى کردند و کارشان افراطى است، اطاعت مکن».(7) نه تنها پيغمبر اکرم مامور بود اين گروه را تکيه گاه خود قرار دهد، بلکه تمام انبياى پيشين نيز چنين بودند. قرآن مجيد درباره نوح پيغمبر مى گويد: «هنگامى که جوانان پاکدل به نوح ايمان آوردند و اطراف او را گرفتند، گروهى از ثروتمندان خودخواه به نوح ايراد کردند که اگر مى خواهى ما به تو ايمان آوريم بايد اين گروه را از دور خود دورساز و نوح مأمور شد به آنها چنين پاسخ گويد: «(وَما أَنَا بِطارِدِ الَّذينَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَلکِنِّي أَراکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ * وَيا قَوْمِ مَنْ يَنْصُرُني مِنَ اللهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ أَفَلا تَذَکَّرُونَ); و من کسانى را که ايمان آورده اند (به خاطر شما) از خود طرد نمى کنم، زيرا آنها پروردگارشان را ملاقات خواهند کرد (اگر آنها را از خود برانم، در دادگاه قيامت خصم من خواهند بود;) ولى شما را گروهى مى بينم که جهالت به خرج مى دهيد اى قوم من! چه کسى مرا در برابر (مجازات) خدا يارى مى دهد اگر آنها را طرد کنم؟! آيا متذکر نمى شويد».(8)***نکته:انواع حکومتها بعضى از دانشمندان حکومت را در طول تاريخ بشر به چهار قسم تقسيم کرده اند: 1. حکومت استبدادى و آن حکومتى است که يک فرد بر جامعه مسلط مى شود و بدون هيچ قانونى اراده خود را بر آنها در هر چيز تحميل مى کند (مانند حکومت رؤساى قبايل در تاريخ هاى دور گذشته). 2. حکومت پادشاهى که در آن نيز حاکم فرد واحدى است; ولى قانون و نظامى براى خود مقرر داشته است. 3. حکومت اشراف (آريستوکراسى) و آن حکومتى است که در آن گروهى از اشراف بر جامعه حکومت مى کنند. 4. حکومت دموکراسى که ملت حاکم واقعى جامعه است و به همين دليل از طريق انتخابات نمايندگان خود را براى مسائل قانونى و اجرايى و قضايى برمى گزيند که گاه انتخابات بى واسطه است و گاه با واسطه. البته حکومت الهى; يعنى حکومت انبيا و امامان معصوم نيز جايگاه ويژه خود را دارد. آنان از طرف خداوند منصوب به اين حکومتند و تمام خير بندگان خدا را طالبند، هر چند آنها هم براى پيشرفت کار خود و جلب حمايت توده هاى مردم در بسيارى از مواقع از بيعتشان بهره مى گرفتند و با آن رسميت بيشترى به حکومت خود مى بخشيدند. اين معنا در حکومت پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان(عليه السلام) به خوبى ديده مى شود.*** پی نوشت: 1 . «أوْسَط» از ريشه «وسط» به معناى ميان چيزى گرفته شده; ولى در اين گونه موارد مفهوم «بهترين» مى دهد زيرا چيزى که در حد وسط و اعتدال است بهتر و کامل تر است. قرآن مجيد در سوره قلم آيه 28 مى فرمايد: «(قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ); آنکه از همه عاقل تر بود گفت: آيا من به شما نگفتم چرا تسبيح خدا نمى گوييد» و در لسان العرب آمده است: «أوْسَطُ الشَّىْءِ أفْضَلُ الشَّىْءِ وَخِيارِهِ». 2 . «يُجْحِفُ» از ماده «اجحاف» و ريشه «جَحْف» بر وزن «جهل» در اصل به معناى کندن پوست چيزى است سپس به معناى به مشقت انداختن و بى اثر ساختن و خراب کردن آمده است. 3 . «إلحاف» از ريشه «لحف» بر وزن «حرف» در اصل به معناى پوشاندن و ملافه کشيدن آمده سپس به معناى اصرار و پافشارى در چيزى به کار رفته است; گويا به قدرى اصرار مى کند که تمام وجود طرف را مى پوشاند. 4 . «مُلِمّات» از ريشه «لَمّ» بر وزن «غم» به معناى جمع کردن گرفته شده سپس واژه ملمات به حوادث شديد و ناراحت کننده اطلاق شده گويى اين گونه حوادث تمام فکر انسان را جمع کرده و متوجه به خود مى سازد. 5 . «جِماع» در اصل مصدر است و در اين گونه موارد به معناى وصفى به کار مى رود يعنى جامع بودن و جمع کردن. 6 . «صِغْو» به معناى گرايش به چيزى داشتن است. «صَغو» به فتح و کسر صاد به گفته جمعى از محقّقان به يک معنا آمده است. 7 . کهف، آيه 28. 8 . هود، آيه 29 و 30 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 244-242 امام (ع) او را مأمور ساخته است كه بهترين كارها در نزد او كارى باشد كه به اعتدال در راه حق از دو طرف افراط و تفريط نزديكتر باشد و از همه امور بيشتر شامل عدالت بوده، و نسبت به جلب رضاى مردم، جامعتر باشد، زيرا عدالت گاهى به نحوى است كه شامل حال توده مردم نمى ‌گردد، بلكه تنها خوشنودى خواص را همراه دارد.  امام (ع) به دو جهت، ضرورت عدالت همگانى را براى مردم، و دل به دست آوردن و در پى خوشنودى آنها بودن را توجه داده است:يكى آن كه در برابر خشم توده، به دليل زيادى جمعيتشان، خوشحالى خواص به دليل كمى جمعيتشان نمى تواند مقاومت كند، بلكه اكثريت به او خواهند تاخت و رضايت خواص به هنگام خشم توده مردم سودى به حال او نخواهد داشت، و اين خود باعث سستى و ناتوانى دين مى گردد. اما خشم خواص موقعى كه توده مردم راضى باشند، قابل چشم پوشى و گذشت است، بنا بر اين رضايت توده مردم مهمتر است.دوم اين كه امام (ع) خواصّ را با صفات نكوهيده معرّفى كرده كه خود باعث كم اهميّت دادن به آنها نسبت به توده مردم است، و توصيف توده به صفات پسنديده، دليل بر توجّه بيشتر به آنهاست. امّا صفات خواصّ:1-  پر هزينه بودن آنها براى حاكم در موقع رفاه، از جهت زحمتى كه به خاطر آنها به دوش حاكم مى افتد، نه توده مردم.  2-  كم فايده بودن آنها موقع گرفتارى حاكم، به جهت علاقمندى آنها به دنيا و حفظ موقعيّتى كه دارند.  3-  به هنگام انصاف و عدالت ناراضى تر بودنشان، به دليل آزمندى بيشتر آنها در دنيا نسبت به توده مردم.  4-  به هنگام درخواست پافشارترند، زيرا آنها وقتى كه نياز به درخواستى داشته باشند، جرأت بيشترى نسبت به حاكم داشته، و بيش از مردم عادى، در نزد او خودنمايى و در گوش او زمزمه مى كنند.  5-  آنان به هنگام بخشش از طرف حاكم كم سپاس تر هستند، به دليل اين كه معتقدند آنها از توده مردم حق بيشترى دارند، و به آنچه مى دهند سزاوارترند، و اعتقاد دارند كه حاكم به آنها نياز دارد و از آنها مى ترسد.  6-  اگر والى چيزى به آنها ندهد، ديرتر از توده مردم، عذر حاكم را پذيرايند: يعنى اين كه اگر حاكم در كارى از آنها معذرت خواهى كند، آنها كم گذشت ترند، به اين اعتقاد كه آنها از ديگران برترند و دادن حقوق بر آنها واجب و لازم و حق آنهاست.  7-  آنان به هنگام سختيهاى روزگار، كم صبرترند، به خاطر عادتى كه به رفاه و آسايش دارند، و نسبت به آنچه از مال دنيا در دست دارند ناراضى و بى تابند.  اما ويژگيهاى توده مردم:1-  آنان ستون دينند، لفظ عمود (ستون) را به اعتبار برپايى دين به وجود آنها مانند استوارى خانه به ستون، استعاره از توده مردم آورده است.  2-  توده مردم، همان توده مسلمانانند، زيرا آنها هستند كه اكثريّت جامعه را تشكيل مى دهند.  3-  آنان به دليل زيادى جمعيّت، نيرويى در برابر دشمنانند، و نيز از آن رو كه هم ايشان در آن زمان اهل كارزار بودند.  و اين ويژگيها براى هر دو دسته، خود انگيزه اى براى جلب محبّت توده مردم، و مقدم داشتن آنها بر جلب نظر خواص است، و به همين دليل امام (ع) او را مأمور به همراهى و همدلى با توده مردم فرموده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 181 و ليكن أحبّ الأمور إليك أوسطها في الحقّ، و أعمّها في العدل و أجمعها لرضى الرّعيّة، فإنّ سخط العامّة يجحف برضى الخاصّة، و إنّ سخط الخاصّة يغتفر مع رضى العامّة، و ليس أحد من الرّعيّة أثقل على الوالي مئونة في الرّخاء و أقلّ معونة له في البلاء، و أكره للإنصاف، و أسال بالإلحاف، و أقلّ شكرا عند الإعطاء و أبطأ عذرا عند المنع، و أضعف صبرا عند ملمّات الدّهر من أهل الخاصّة، و إنّما عماد الدّين و جماع المسلمين و العدّة للأعداء العامّة من الأمّة، فليكن صغوك لهم، و ميلك معهم.اللغة:(اجحف) به: ذهب به، (الالحاف): شدّة السؤال و الاصرار فيه، (ملمّات الدّهر): ما يلم و ينزل من خطوبه و بلاياه، (جماع المسلمين): جمعهم و عامّتهم، (الصغو): الميل.المعنى:11- أمره برعاية ما هو الأفضل في أداء الحقّ و ما هو أعمّ لجميع الرّعيّة في اجراء العدل و ما هو أجمع لرضا الرعية في تمشية الامور و إن كان يوجب سخط الخاصّة من أرباب النفوذ و أصحاب المقامات السّامية، و علّل ذلك بأنّ غضب عامّة الرعيّة و عدم رضاهم عن وضعهم يوجب الثورة و البلوى و لا يقدر الخاصّة مهما كانوا مخلصين للحكومة و جادين في نصرته المقاومة تجاه سيول الثائرين و أهل البلوى كما حدث في زمان عثمان حيث إنّ سوء سياسته و عدم تأديته الحقوق العموميّة صار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 186 سببا لنقمة عامّة الجيش الإسلامي، فانحازوا من مصر و كوفة و اجتمعوا في المدينة و حصروا عثمان و لم يقدر خاصّته كمروان بن حكم و سائر رجال بني اميّة مع كمال نفوذهم و دهائهم أن يصدّوا سيل الثائرين و المهاجمين حتّى قتل عثمان في داره و القي بجسده إلى البقيع و تبعه ما تبعه من الحوادث الهامّة، و لكن إذا كان العموم راضيا و موافقا مع الوالي فسخط بعض الخواص لا يؤثر شيئا، لأنّ الفرد و الأفراد القليلين لا يقدرون على مقاومة الوالي إذا لا تساعدهم العموم.ثمّ وصف الخاصّة الملاصقة بالوالي مع كمال أدبهم و تواضعهم بما يلي:الف- هم أثقل النّاس على الوالي من جهة المئونة و ما يتوقّعون من معاش اشرافي يصاحب الخدم و الحشم و الغلمان و المماليك، كما كان في حال الرّخاء و العافية.ب- هم أقلّ النّاس معونة عند حلول البلاء و ضيق الحال.ج- هم أكره النّاس للعدل و الانصاف لأنّ وضعهم يقتضي التجاوز و التعدّى بحقوق غيرهم.د- هم أصرّ النّاس على السؤال و تقديم التقاضا لحوائجهم حقّا كانت أم باطلة.ه- هم أقلّ النّاس شكرا للعطايا و أبطأ لقبول الاعتذار عند المنع.و- هم أضعف صبرا في النوائب و تجاه الحوادث فيفرّون عن صفّ الجهاد عند شدّة البأس، ثمّ وصف العامة من النّاس بما يلى: هم عماد الدّين و حفاظه، و يتشكّل منهم جامعة المسلمين و السّواد الأعظم و هم العدّة في الدّفاع عن الأعداء.الترجمة:9- كارهائى را بيشتر دوست دار كه با حقيقت تر و عادلانه تر و رضايت عمومى رعايا را بهتر جلب مى كند، زيرا خشم ملّت رضايت مخصوصان دولت را پايمال مى كند ولى خشم مخصوصان دولت با وجود رضايت عمومى ملّت جبران و در گذشت مى شود، مخصوصان و اطرافيان والى در هنگام صلح و آسايش هزينه بسيار سنگينى بر او تحميل مى كنند و در هنگام گرفتارى كمتر باو كمك مى دهند، از عدالت بيشتر بدشان مى آيد و پرروتر در خواست عطا و مقام مى كنند، چون به آنها چيزى داده شود كمتر شكر مى كنند و اگر دريغ شود ديرتر عذر مى پذيرند، و در پيشامدهاى ناگوار روزگار ناشكيباترند. همانا ستون ديانت و جامعه مسلمانان و ذخيره دفن دشمنان توده عمومى ملّت باشند، بايد گوشت بسخن آنها و دلت با آنها باشد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه ‏تاريخ‏ در شرح ‏نهج ‏البلاغه‏ ابن ‏ابى ‏الحديد، ج 7، صفحه‏ 119 امير المؤمنين على عليه السّلام سپس به او نشان مى‏ دهد كه قانون اميرى كوشش در جلب رضايت عامه مردم است كه اگر عامه مردم از امير راضى باشند، نارضايتى خواص براى او زيانى ندارد و حال آنكه اگر عامه ناراضى شوند، رضايت خواص براى او سودى‏ نخواهد داشت. و اين مثل آن است كه اگر در شهر ده بيست تن از توانگران و ثروتمندان در التزام والى قرار گيرند و او را خدمت كنند و با او افسانه سرايى نمايند و به ظاهر براى او همچون دوست شوند، همه اينان و نظايرشان از اطرافيان امير و شفاعت كنندگان و مقربان درگاهش در صورتى كه عامه مردم او را نپسندند نمى ‏توانند براى او كارى انجام دهند، وانگهى براى خواص مى ‏توان بدل و جايگزين فراهم كرد و حال آنكه براى عامه جايگزين و بدل نيست و اگر عامه مردم بر او بشورند همچون دريا خواهند بود كه چون طوفانى شود هيچ كس را ياراى ايستادگى در قبال آن نيست و حال آنكه خواص چنين نيستند.  
بخش ۶ : عیب پوشی از مردم [منبع]

وَلْيَکُنْ أَبْعَدَ رَعِيَّتِکَ مِنْکَ وَأَشْنَأَهُمْ عِنْدَکَ، أَطْلَبُهُمْ لِمَعَائِبِ النَّاسِ؛ فَإِنَّ فِي النَّاسِ عُيُوباً الْوَالِي أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا، فَلاَ تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا، فَإِنَّمَا عَلَيْکَ تَطْهِيرُ مَا ظَهَرَ لَکَ، وَاللهُ يَحْکُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْکَ، فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اللهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِکَ.
أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ کُلِّ حِقْد، وَاقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْر، وَتَغَابَ عَنْ کُلِّ مَا لاَ يَضِحُ لَکَ، وَلاَ تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِيقِ سَاعٍ، فَإِنَّ السَّاعِيَ غَاشٌّ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِينَ.
وَ لْيَكُنْ أَبْعَدُ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ وَ أَشْنَأُهُمْ عِنْدَكَ أَطْلَبَهُمْ لِعُيُوبِ النَّاسِ فَإِنَّ فِي النَّاسِ عُيُوباً الْوَالِي أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا فَلَا تَكْشِفَنَّ مَا غَابَ عَنْكَ وَ اسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اللَّهُ مِنْكَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِكَ وَ أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقَدَ كُلِّ حِقْدٍ وَ اقْطَعْ عَنْكَ سَبَبَ كُلِّ وِتْرٍ وَ اقْبَلِ الْعُذْرَ وَ ادْرَأِ الْحُدُودَ بِالشُّبُهَاتِ وَ تَغَابَ عَنْ كُلِّ مَا لَا يَضِحُ لَكَ وَ لَا تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِيقِ سَاعٍ فَإِنَّ السَّاعِيَ غَاشٌّ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِينَ.

اشْنَؤُهُمْ : دشمن ترين و منفورترين آنها. 
اطْلَبُهُمْ لِمَعَايِبِ النَّاسِ : عيب جوترين آنها. 
اطْلِق : باز كن، بگشا. 
الوِتر : عداوت، دشمنى. 
تَغَابَ : فعل امر از «تغابى» تغافل كن، خود را به غفلت بزن. 
لَا يَضِحُ : روشن نمى شود. 
السَّاعِى : سخن چين، نمّام. 
أشنَأ : دشمن داشتنى ‏تر 
وِتر : عداوت و كينه 
تَغابَ : تغافل و كودنى كن 
ساعى : سخن چين ميان مردم و دولت 
۵. ضرورت راز داریاز رعيّت، آنان را كه عيب جوترند از خود دور كن،(۱) زيرا مردم عيوبى دارند كه رهبر امّت در پنهان داشتن آن از همه سزاوارتر است، پس مبادا آنچه بر تو پنهان است آشكار گردانى، و آنچه كه هويداست بپوشانى، كه داورى در آنچه از تو پنهان است با خداى جهان مى باشد، پس چندان كه مى توانى زشتى ها را بپوشان، تا آن را كه دوست دارى بر رعيّت پوشيده ماند خدا بر تو بپوشاند. 
گره هر كينه اى را در مردم بگشاى، و رشته هر نوع دشمنى را قطع كن، و از آنچه كه در نظر روشن نيست كناره گير. در تصديق سخن چين شتاب مكن، زيرا سخن چين گرچه در لباس اندرز دهنده ظاهر مى شود امّا خيانتكار است.______________________________(۱). نفى: آپورتونيسم ‏OPPORTUNISM (فرصت طلبى).
و بايد از رعيّت كسى را بيش از همه دور و دشمن داشته باشى كه به گفتن زشتيهاى مردم اصرار دارد، زيرا مردم را عيوب و زشتيهايى است كه سزاوارتر كس براى پوشاندن آنها حاكم است، پس آنچه از زشتيهاى مردم بتو پوشيده است پى مكن (كنجكاوى منما) كه بر تو است پوشيدن آنچه (از زشتيهاى ايشان) بر تو آشكار شود، 
و خدا بر آنچه از تو پنهان است حكم مى فرمايد، پس تا مى توانى زشتى (مردم) را بپوشان كه خدا بپوشاند زشتى ترا كه دوست مى دارى از رعيّت پنهان دارى،از مردم گره هر كينه را بگشا (كينه آنها را در دل راه مده) و از خود رشته هر انتقام و باز خواستى را جدا كن، و از هر چه كه ترا نادرست در نظر آيد خود را نادان بنما، و در تصديق و باور داشتن (گفتار) بد گو و سخن چين شتاب منما، زيرا سخن چين خيانتكار و فريب دهنده است هر چند خود را بصورت پند دهندگان درآورد (پس شتاب در قبول گفتار او شايد باعث خطائى شود كه پشيمانى بعد از آن را سودى نباشد). 
و بايد كه دورترين افراد رعيت از تو و دشمنترين آنان در نزد تو، كسى باشد كه بيش از ديگران عيبجوى مردم است. زيرا در مردم عيبهايى است و والى از هر كس ديگر به پوشيدن آنها سزاوارتر است. از عيبهاى مردم آنچه از نظرت پنهان است، مخواه كه آشكار شود، زيرا آنچه بر عهده توست، پاكيزه ساختن چيزهايى است كه بر تو آشكار است 
و خداست كه بر آنچه از نظرت پوشيده است، داورى كند. تا توانى عيبهاى ديگران را بپوشان، تا خداوند عيبهاى تو را كه خواهى از رعيت مستور بماند، بپوشاند. 
و از مردم گره هر كينه اى را بگشاى و از دل بيرون كن و رشته هر عداوت را بگسل و خود را از آنچه از تو پوشيده داشته اند، به تغافل زن و گفته سخن چين را تصديق مكن. زيرا سخن چين، خيانتكار است، هر چند، خود را چون نيكخواهان وانمايد. 
بايد دورترين رعايا نسبت به تو و مبغوض ترين آنها در نزد تو کسانى باشند که بيشتر در جستجوى عيوب مردمند، زيرا در (غالب) مردم عيوبى وجود دارد (که از نظرها پنهان است و) والى از همه سزاوارتر است که آنها را بپوشاند، بنابراين لازم است عيوبى را که بر تو پنهان است آشکار نسازى. وظيفه تو تنها اين است که آنچه را بر تو ظاهر گشته اصلاح کنى و آنچه از تو مخفى مانده خدا درباره آن داورى مى کند. تا آنجا که در توان دارى عيب پوشى کن تا خدا عيوب تو را که دوست دارى از رعيتت پنهان باشد، بپوشاند. عقده آنها را که کينه دارند (با برخورد خوب و محبّت آميز) بگشا و اسباب عداوت و دشمنى را درباره خود قطع نما. از آنچه براى تو روشن نيست تغافل کن و در تصديق سخن چينان شتاب مکن، زيرا سخن چين خيانت پيشه است، هرچند در لباس ناصحان ظاهر شود.
و از رعيت آن را از خود دورتر دار و با او دشمن باش كه عيب مردم را بيشتر جويد، كه همه مردم را عيبهاست و والى از هركسى سزاوارتر به پوشيدن آنهاست. پس مبادا آنچه را بر تو نهان است آشكار گردانى و بايد، آن را كه برايت پيداست بپوشانى، و داورى در آنچه از تو نهان است با خداى جهان است. پس چندان كه توانى زشتى را بپوشان تا آن را كه دوست دارى بر رعيت پوشيده ماند، خدا بر تو بپوشاند. 
گره هر كينه را -كه از مردم دارى- بگشاى و رشته هر دشمنى را پاره نماى. خود را از آنچه برايت آشكار نيست نا آگاه گير و شتابان گفته سخن چين را مپذير، كه سخن چين نرد خيانت بازد هر چند خود را همانند خيرخواهان سازد. 
بايد دورترين رعيّت تو از حريم تو، و در شدّت كينه تو نسبت به او كسى باشد كه در حق مردم عيب جوتر است، زيرا در مردم عيوبى هست كه والى در پوشاندن آن عيوب از همه كس سزاوارتر است، پس در رابطه با عيوبى كه از مردم بر تو پنهان است كنجكاوى مكن، چرا كه فقط در آنچه از عيوب مردم نزد تو معلوم است وظيفه اصلاح دارى، 
و نسبت به آنچه از عيوب رعيّت بر تو پنهان است خداوند داورى مى كند. پس تا مى توانى عيوب مردم را بپوشان، تا خداوند عيوب تو را كه علاقه دارى از مردم پوشيده بماند، پرده پوشى كند. 
گره هر كينه اى كه از مردم به دل دارى بگشاى، و رشته هر انتقامى را قطع كن، و در هر چه از ديگران برايت ثابت نشده خود را به غفلت زن، در باور كردن گفتار سخن چينان شتاب مكن، زيرا سخن چين خائن است گرچه خود را شبيه خير خواهان نشان دهد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )عیب پوش باش:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه عمدتا درباره عيب پوشى والى نسبت به رعيت سخن مى گويد و تأکيد مى ورزد که وظيفه او تنها مبارزه با عيوب ظاهر است و بايد از تجسس و پرداختن عيوب باطن و از کسانى که او را تشويق به اين کار مى کنند بپرهيزد. مى فرمايد: «بايد دورترين رعايا به تو و مبغوض ترين آنها در نزد تو کسانى باشند که بيشتر در جستجوى عيوب مردمند»; (وَلْيَکُنْ أَبْعَدَ رَعِيَّتِکَ مِنْکَ وَأَشْنَأَهُمْ(1) عِنْدَکَ، أَطْلَبُهُمْ لِمَعَايِبِ النَّاسِ). معمولاً در اطراف زمامداران گروهى از عيب جويان حاضر مى شوند و براى تقرب به والى و زمامدار عيوب و خيانت هاى اين و آن را شرح مى دهند آبروى افراد را مى برند و ذهن والى را به آنها مشوب مى کنند و او را گرفتار سوء ظن نسبت به هرکس مى سازند. امام(عليه السلام) مى فرمايد: بايد اين گروه را از خود دور کنى که مايه نابسامانى حکومتند; از يک سو ايجاد اختلاف در ميان مردم مى کنند و از سويى ديگر رابطه زمامداران را با توده هاى ملت سست مى سازند و از سوى سوم بذر بدبينى و سوء ظن را در همه جا مى پاشند. آرى بايد چنان باشد که هيچ کس تصور نکند با عيب جويى از اين و آن به والى تقرب پيدا مى کند. سپس امام براى تأکيد و تأييد اين سخن به استدلال پرداخته مى افزايد: «زيرا در (غالب) مردم عيوبى وجود دارد (که از نظرها پنهان است و) والى از همه سزاوارتر است که آنها را بپوشاند، بنابراين لازم است عيوبى را که بر تو پنهان است آشکار نسازى»; ( فَإِنَّ فِي النَّاسِ عُيُوباً، الْوَالِي أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا، فَلاَ تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا). در ادامه مى افزايد: «وظيفه تو تنها اين است که آنچه را بر تو ظاهر گشته اصلاح کنى و آنچه از تو مخفى مانده است خدا درباره آن داورى مى کند»; (فَإِنَّمَا عَلَيْکَ تَطْهِيرُ مَا ظَهَرَ لَکَ وَاللهُ يَحْکُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْکَ). پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرموده است: «لاَ يُبْلِغْنِي أَحَدٌ مِنْکُمْ عَنْ أَصْحَابِي شَيْئاً فَإِنِّي أُحِبُّ أَنْ أَخْرُجَ إِلَيْکُمْ وَأَنَا سَلِيمُ الصَّدْرِ; هيچ يک از شما عيوب (پنهانى) ياران مرا براى من نقل نکند، زيرا من دوست دارم به همه شما خوش بين باشم».(2) آنچه امام(عليه السلام) در اين بخش از سخنان خود بيان فرموده اشاره به اين حقيقت دارد که بالاخره غالب مردم داراى نقاط ضعفى هستند که بر ديگران پوشيده است. اگر اين نقاط ضعف آشکار گردد هم مردم به يکديگر بدبين مى شوند و هم والى به آنها بدبين مى گردد و اين بدبينى که در حديث پيامبر نيز به آن اشاره شد، رشته اتحاد آنها را پاره مى کند و امکان همکارى صميمانه آنها را به يکديگر و همه را با والى سلب مى نمايد. به همين دليل قرآن مجيد صريحا از تجسس و تفحص از عيوب پنهانى نهى کرده و مى فرمايد: (وَلا تَجَسَّسوا).(3) وظيفه والى آن است که اگر کسى پرده درى کند و آشکارا دست به کارهاى خلاف زند و عيوب خويش را جسورانه ظاهر نمايد به اصلاح آن از طرق مسالمت آميز بپردازد و اگر از اين راه موفق نشد شدت عمل به خرج دهد و حدود الهى را که در حکم جراحى لازم براى پيکر اجتماع است، اجرا کند. سپس امام(عليه السلام) براى تکميل اين سخن از راه ديگرى وارد مى شود و مى فرمايد: «تا آنجا که در توان دارى عيب پوشى کن تا خدا عيوب تو را که دوست دارى از رعيتت پنهان باشد بپوشاند»; (فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اللهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِکَ). اشاره به اينکه درباره ديگران عيب پوش باش تا خدا عيوب تو را مستور دارد. اين پاداش الهى در دنياست. در آخرت نيز پاداشى مهم تر و عالى تر در انتظار عيب پوشان است. در روايتى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «مَنْ سَتَرَ أَخاهُ في فاحِشَة رَآها عَلَيْهِ سَتَرَهُ اللهُ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ; کسى که کار بدى از برادر مسلمانش ببيند و آن را مستور دارد خداوند عيب او را در دنيا و آخرت مستور خواهد داشت».(4) در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم: «کَانَ بِالْمَدِينَةِ أَقْوَامٌ لَهُمْ عُيُوبٌ فَسَکَتُوا عَنْ عُيُوبِ النَّاسِ فَأَسْکَتَ اللهُ عَنْ عُيُوبِهِمُ النَّاسَ فَمَاتُوا وَلاَ عُيُوبَ لَهُمْ عِنْدَ النَّاس; در مدينه گروه هايى بودند که عيوبى داشتند ولى عيوب ديگران را پوشاندند خداوند هم عيوب آنها را از مردم پوشاند، لذا هنگامى که از دنيا رفتند مردم هيچ عيبى بر آنها نمى گرفتند».(5) سپس امام(عليه السلام) در ادامه چهار دستور ديگر در اين بخش از عهدنامه به مالک اشتر مى دهد. نخست مى فرمايد: «عقده آنها را که کينه دارند (با برخورد خوب و محبّت آميز) بگشا»; (أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ کُلِّ حِقْد(6)). روشن است که عوامل مختلفى ممکن است مردم را درباره والى کينه توز کند. والى بايد بيدار و هشيار باشد و اين کينه ها را که در سينه ها نهفته است با رفتار نيک و بزرگوارانه بر طرف سازد و عقده گشايى کند. اين احتمال نيز در تفسير اين جمله داده شده که کينه هاى درون خود را نسبت به مردم رها کند و اگر کسى کار خلافى کرد به دل نگيرد و فراموش کند. از قديم گفته اند کارهاى خوبى را که مردم درباره شما مى کنند فراموش نکنيد و به موقع جبران نماييد و کارهاى بد آنها را به فراموشى بسپاريد و در مقام انتقام برنياييد; ولى معناى اوّل مناسب تر است. در دستور دوم مى افزايد: «و اسباب عداوت و دشمنى را درباره خود قطع کن»; (وَاقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْر(7))، زيرا مى دانيم عداوت ها معمولاً بى سبب نيست; يا نتيجه بدرفتارى است يا تضييع حقوق، يا خودبزرگ بينى و امثال آن. هنگامى که اين اسباب قطع گردد دشمنى ها به دوستى مبدل مى شود. در سومين دستور مى فرمايد: «از آنچه براى تو روشن نيست تغافل کن»; (وَتَغَابَ(8) عَنْ کُلِّ مَا لاَ يَضِحُ(9) لَکَ). اشاره به اينکه اصرار بر جستجوگرى در کار مردم نداشته باش و در جزئيات خود را به فراموشکارى و تغافل بزن، زيرا پرداختن به جزئيات، انسان را از پرداختن به امور کلى و مهم بازمى دارد و به اختلافات و کينه ها و عداوت ها دامن مى زند. در چهارمين و آخرين دستور مى فرمايد: «و در تصديق سخن چينان شتاب مکن زيرا سخن چين خيانت پيشه است، هرچند در لباس ناصحان ظاهر شود»; (وَلاَ تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِيقِ سَاع(10) فَإِنَّ السَّاعِيَ غَاشٌّ(11)، وَإِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِينَ). مى دانيم سخن چين کسى است که با خبر رسانى درست و نادرست در ميان افراد آنها را به جان هم مى اندازد و بذر عداوت را در سرزمين سينه ها مى پاشد. از قديم گفته اند: ميان دو کس جنگ چون آتش است *** سخن چين بدبخت هيزم کش است به عکس، اسلام اجازه مى دهد براى صلح دادن افراد حتى دروغ بر زبان جارى کنند و به تعبير ديگر آب بر آن آتش بريزند نه آنکه هيزمى بر آن بيافزايند. در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «أَ لاَ أُنَبِّئُکُمْ بِشِرَارِکُمْ قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللهِ قَالَ الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِيمَةِ الْمُفَرِّقُونَ بَيْنَ الاَْحِبَّةِ الْبَاغُونَ لِلْبُرَآءِ الْمَعَايِبَ; آيا به شما شرورترين مردم را معرفى کنم؟ عرض کردند آرى يا رسول الله فرمود: آنها سخن چينانى هستند که در ميان دوستان جدايى مى افکنند و پاکان را متهم به عيوب مى سازند».(12) ***نکته: موارد عیب پوشى و موارد اطلاع رسانىبا مطالعه آنچه امام(عليه السلام) در اين بخش در مورد عيب پوشى واليان و طرد عيب جويان و سخن چينان بيان فرموده، اين سؤال مطرح مى شود که چرا پيغمبر اکرم و شخص امام اميرالمؤمنين عيون و خبرچينانى داشتند که در اقصا نقاط بلاد اسلام خبرهاى آشکار و پنهانى امرا و کارگزاران و واليان را به آنها مى رساندند آيا اين کار بر خلاف عيب پوشى نيست؟ اضافه بر اين در دستورات اسلام آمده است که اگر کسى با شما درباره شخصى مشورت کند چنانچه عيوبى پنهانى از او سراغ داريد براى او بازگو کنيد و آن را از مسأله غيبت مستثنا دانسته اند. پاسخ اين سؤال چندان پوشيده نيست، زيرا سخن از عيب پوشى درباره عيوب خصوصى و شخصى است که در سرنوشت جامعه تأثير ندارد يا تأثير بسيار کمى دارد; ولى هنگامى که پاى مصالح جامعه و نظام کشور اسلام به ميان مى آيد و سخن از توطئه ها و افشاى آنها در ميان باشد، حکم ديگرى دارد. به يقين بايد تحقيق و تجسس کرد و خبررسانى داشت مبادا به سبب آن ضرر و زيان گسترده اى دامان گروهى را بگيرد و گاه خون هايى ريخته شود و اموال و اعراضى بر باد رود. اينجا جاى عيب پوشى و ستّاريت نيست. همچنين هرگاه مسلمانى مى خواهد به کارى اقدام کند خواه مربوط به ازدواج باشد يا شراکت در امر تجارت، يا انتخاب شخصى براى کارمندى و معاونت و در اين باره از شخص مطلعى تحقيق کند و به مشورت با او بنشيند، پنهان کردن امورى که تأثير در آن امر دارد نوعى خيانت است و شخصى که طرف مشورت واقع مى شود حق ندارد در اين امر با کتمان عيوب خيانت کند. به اين ترتيب حد فاصل ميان عيب پوشى و خبررسانى در امور اجتماعى و در مقام مشورت روشن مى شود.***پی نوشت:1 . «أشْنأهم» از ريشه «شَنْأ» بر وزن «شمع» به معناى کينه و عداوت گرفته شده است. 2 . بحارالانوار، ج 16، ص 230. 3 . حجرات، آيه 12. 4 . کنزالعمال، ح 6392. 5 . بحارالانوار، ج 72، 213، ح 4. 6 . «حِقْد» به معناى کينه و عداوتى است که در قلب نهفته شده و در انتظار فرصت براى ظهور و بروز است. 7 . «وِتْر» بر وزن «فکر» و «وَتْر» بر وزن «سطر» هر دو به معناى مفرد و تنها بودن است. از آنجا که هرگاه کسى کشته شود بازماندگان او تنها مى مانند و طبعاً کينه او را به دل مى گيرند اين واژه به معناى کينه و عداوت نيز به کار مى رود و در جمله بالا همين معنا مراد است. 8 . «تَغابَ» فعل امر است از ريشه «تغابى» به معناى تغافل از ماده «غِباوَة» به معناى جهل و بى خبرى گرفته شده گويى کسى که خود را به فراموشى و تغافل مى زند از آن امر جاهل و بى خبر است. 9 . «يضح» از ريشه «وضوح» به معناى روشن شدن چيزى است. 10 . «سَاع» از ريشه «سعى» در اصل به معناى هرگونه تلاش و کوشش است; ولى در اين گونه موارد به کسى گفته مى شود که سعى در سخن چينى و عيب جويى افراد دارد. 11 . «غاشّ» به معناى خائن و بدخواه است از ريشه «غِشّ» به معناى خيانت و بدخواهى گرفته شده است. 12 . کافى، ج 2، ص 369، ح 1.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 245-244یازدهم: امام (ع) دستور داده است بر اين كه، دورترين و دشمنترين فرد رعيّت در نزد او، كسانى باشند كه بيشتر در پى عيبجويى ديگرانند، و بر ضرورت اين مطلب با اين عبارت: «فانّ فى النّاس... سترها» هشدار داده است. و چون فرمانروا از هر كسى سزاوارتر به عيب پوشى مردم است، پس نبايد عيبهاى پوشيده مردم را برملا كند، و اين هم ممكن نيست مگر با از بين بردن سخن چينان و دور داشتن آنها از خود، و ديگر آن كه عيبهاى ظاهرى مردم -نه معايب پنهانى- را بايد از بين ببرد، و اين مطلب را از راه عيب پوشى در حدّ توان، مورد تأكيد قرار داده است، زيرا هر نوع عيبى به منزله ناموس است، و براى تشويق به اين كار، توجّه به پى آمد آن عمل داده است كه خداوند عيبهايش را كه او دوست دارد از مردم پنهان بدارد، در مقابل پنهان داشتن گناهان و معايب مردم، مخفى مى دارد.  دوازدهم: به او دستور داده است تا هر نوع كينه و رنجش قلبى خود را از مردم به دليل اين كه اينها از اخلاق رذيله است، از خود دور كرده، و وسايل آن را از قبيل باور داشتن سخن چينى و پذيرفتن سخن چينان، از بين ببرد.  سيزدهم: مبادا هر سخن مبهم و بى دليل را باور كند، و از باور داشتن عجولانه سخن سخن چينان وى را منع كرده و به وسيله قياس مضمرى بر اين مطلب توجه داده است كه صغراى آن عبارت «فانّ الساعى... الناصحين» است و دليل فريبكارى آنان، ايجاد كينه توزيها و عداوتهاى ميان مردم و گسترش فحشا و فساد روى زمين است. و كبراى مقدّر قياس چنين است: و هر كه فريبكار باشد، نبايد مورد توجه قرار گيرد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 184 و ليكن أبعد رعيّتك منك، و أشنؤهم عندك أطلبهم لمعايب النّاس، فإنّ في النّاس عيوبا، الوالي أحقّ من سترها، فلا تكشفنّ عمّا غاب عنك منها، فإنّما عليك تطهير ما ظهر [منها] لك، و اللّه يحكم على ما غاب عنك، فاستر العورة ما استطعت، يستر اللّه منك ما تحبّ ستره من رعيّتك، أطلق عن النّاس عقدة كلّ حقد، و اقطع عنك سبب كلّ وتر، و تغاب عن كلّ ما لا يصحّ لك، و لا تعجلنّ إلى تصديق ساع، فإنّ السّاعى غاشّ و إن تشبّه بالنّاصحين.اللغة:(أشنأهم): أبغضهم، (الوتر): الحقد، (التغابي): التجاهل و التغافل.الاعراب:تغاب: أمر من تغابى يتغابى تغابيا.المعنى:12- ثمّ وصف أهل النمامة و طلّاب عيوب الناس و أمره بابعادة و شنئانه و نبّه أنّ من مصلحة الوالي الستر على عيوب النّاس و عدم التفتيش عنها حقّ لا يوجب نفورهم عنه و خوفهم منه.13- أمره بقطع كلّ ما يوجب حقد النّاس و تمكن البغضاء في صدورهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 187 14- التجاهل عن امور لا يصحّ للوالي الدخول فيها من أحوال الناس الخصوصيّة ممّا لا يصح و يظهر له.15- التوقّف في تصديق من يسعى لديه عن غيره حتّى يتفحّص و يتحقّق و وصف الساعي بأنّه غاش في صورة ناصح.الترجمة:10- هر كس از رعايا نسبت بمردم عيب جوتر است او را از خود دور كن و دشمن تر بدار، زيرا طبعا در مردم عيبهائى هست كه بايست والي بيشتر از ديگران آنها را بپوشد، در مقام مباش كه عيب آنها را بدانى زيرا هر چه را بدانى بايد آنرا اصلاح كنى ولى آنچه از تو پنهانست خدا در باره آن حكم مى كند، تا مى توانى بديها را بپوش تا خدا عيب ترا از رعيّت بپوشد.11- با مردم بهيچ وجه كينه توزى مكن و خونى از آنها بر عهده مگير و از آنچه بر تو روشن نيست تغافل بورز.12- در تصديق راپورتچيان سخن چين شتاب مكن، زيرا آنان در لباس خير خواه آب بشير مى كنند.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، صفحه 121 ابن ابى الحديد سپس فصلى در باره نهى از ذكر عيبهاى مردم و آنچه در اين مورد آمده، آورده است و فصلى ديگر در لزوم نشنيدن سخن چينى بيان كرده است كه يكى دو مورد آن چنين است: مصعب بن زبير، احنف را براى كارى مورد عتاب قرار داد. احنف آن را انكار كرد، مصعب گفت: مردى مورد اعتماد به من خبر داده است. احنف گفت: اى امير، هرگز شخص مورد اعتماد سخن چينى نمى كند.  خسروان ساسانى به كسى اجازه نمى دادند كه سكباج بپزد، و آن را ويژه مطبخ پادشاه مى دانستند. سخن چينى پيش انوشروان چنين گزارش كرد كه فلانى، ما را كه گروهى بوديم به خوراكى دعوت كرد كه سكباج در آن بود، انوشروان بر رقعه او نوشت: خير خواهى تو را مى ستاييم و دوست تو را در مورد بد انتخاب كردن برادرانش نكوهش مى كنيم.  هنگامى كه وليد بن عبد الملك جانشين پدر خود در دمشق بود، مردى پيش او آمد و گفت: اى امير مرا نصيحتى است. گفت: بگو، گفت: يكى از همسايه هاى من پوشيده از مأموريت جنگى خود برگشته است. وليد گفت: تو با اين كار خود ما را آگاه ساختى كه همسايه بدى هستى، اينك اگر مى خواهى كسى را همراه تو براى تحقيق بفرستيم، اگر دروغگو باشى آزارت خواهيم داد و اگر راستگو باشى تو را خوش نخواهيم داشت و اگر ما را به حال خود رها كنى، رهايت مى كنيم. گفت: اى امير تو را به حال خود رها مى كنم. گفت: برگرد و پى كارت برو.  نظير اين داستان از عبد الملك هم نقل شده است كه كسى از او خواست در خلوت با او سخن گويد. عبد الملك به همنشينان خود گفت: اگر مناسب مى دانيد بيرون برويد و آنان بيرون رفتند و همين كه آن مرد آماده سخن گفتن شد، عبد الملك به او گفت: نخست آنچه را مى گويم گوش كن، بر حذر باش كه مرا ستايش نكنى كه من از تو به خويشتن آشناترم، و اگر مى خواهى مرا تكذيب كنى كه براى كسى كه او را تكذيب مى كنند، رأيى نيست و اگر مى خواهى در باره كسى سخن چينى كنى، من سخن چينى را دوست نمى دارم. آن مرد گفت: آيا امير المؤمنين اجازه بازگشت مى دهد گفت: هر گاه مى خواهى برو. يكى از شاعران چنين سروده است: «به جان خودت كه دشمن امير او را دشنام نداده است، بلكه آن كس كه آن خبر را به امير مى رساند او را دشنام داده است.»   
بخش ۷ : مشورت صحیح [منبع]

وَلاَ تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِکَ بَخِيلاً يَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ وَ يَعِدُکَ الْفَقْرَ، وَلاَ جَبَاناً يُضْعِفُکَ عَنِ الاُْمُورِ، وَلاَ حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَکَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ؛ فَإِنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَالْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى، يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللهِ.
لَا تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِكَ بَخِيلًا يَخْذُلُكَ عَنِ الْفَضْلِ وَ يَعِدُكَ الْفَقْرَ وَ لَا جَبَاناً يُضْعِفُ عَلَيْكَ الْأُمُورَ وَ لَا حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَكَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجَوْرَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ كُمُونُهَا فِي الْأَشْرَارِ.

الفَضْل : احسان، بخشش. 
يَعِدُكَ الْفَقْرَ : تو را به فقر وعده مى دهد و از آن مى ترساند. 
الشَرَه : سخت آزمند و حريص شدن. 
غَرَائِز : طبايع. 
شَتّى : مختلف، گوناگون. 
شَرَه : طمع شديد 
۶. جایگاه صحیح مشورتبخيل را در مشورت كردن دخالت نده، كه تو را از نيكوكارى باز مى دارد، و از تنگدستى مى ترساند. ترسو را در مشورت كردن دخالت نده، كه در انجام كارها روحيّه تو را سست مى كند. حريص را در مشورت كردن دخالت نده، كه حرص را با ستمكارى در نظرت زينت مى دهد. همانا بخل و ترس و حرص، غرائز گوناگونى هستند كه ريشه آنها بدگمانى به خداى بزرگ است. 
و در كنگاش (كار) خود بخيل را راه مده كه ترا از نيكى و بخشش باز داشته از بى چيزى و درويشى مى ترساند، و نه بى دل و ترسو را كه ترا از (اقدام در) كارها سست مى گرداند، و نه حريص را كه از بسيارى حرص (اندوختن جهت روز نيازمندى) ستمگرى (بمردم) را در نظرت جلوه مى دهد، پس بخل و ترس و حرص طبيعتهاى گوناگونى مى باشند كه بدگمانى بخدا آنها را گرد مى آورد (منشأ اين خوها بدگمانى بخدا است، و بد گمان بخدا او را نمى شناسد، زيرا بخيل اگر او را بسيار بخشنده داند به ديگران بخل نمى ورزد، و ترسو اگر او را نگهدار خواند از اقدام در كار خدا پسند نمى ترسد، و حريص اگر او را روزى دهنده داند براى اندوختن حرص نمى زند). 
با بخيلان رأى مزن كه تو را از جود و بخشش باز دارند و نه با حريصان، زيرا حرص و طمع را در چشم تو مى آرايند كه بخل و ترس و آزمندى، خصلتهايى گوناگون هستند كه سوء ظن به خدا همه را در بر دارد. 
هرگز بخيل را در مشورت خود دخالت مده، زيرا تو را از احسان و نيکى کردن منصرف مى سازد و از تهى دستى و فقر مى ترساند. و نيز با شخص ترسو مشورت مکن که روحيه تو را در انجام امور تضعيف مى کند. و از مشورت با افراد حريص برحذر باش که حرص ورزيدن را از طريق ستمگرى در نظرت زينت مى دهند. زيرا «بخل» و «ترس» و «حرص»، تمايلات گوناگونى هستند که جامع آنها «سوء ظن» به خداوند است.
و بخيل را در رأى زنى خود در مياور كه تو را از نيكوكارى باز گرداند، و از درويشى مى ترساند. و نه ترسو را تا در كارها سستت نمايد، و نه آزمند را تا حرص ستم را برايت بيارايد، كه بخل و ترس و آز سرشتهايى جدا جداست كه فراهم آورنده آنها بدگمانى به خداست. 
در امور خود بخيل را وارد مشورت مكن كه تو را از بخشش مانع گردد، و از تهيدستى مى ترساند، و همچنين با بزدل و ترسو كه تو را در اجراى برنامه هايت سست مى نمايد، و نه با طمع كار كه حرص بر اندوختن و ستمگرى را در نظرت مى آرايد، همانا بخل و ترس و حرص سرشت هايى جداى از هم اند كه جمع كننده آنها در انسان سوء ظن به خداوند است.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از این گونه مشاوران بپرهیز!امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه به مسأله مشاوران والى و صفات و ويژگى هاى آنها مى پردازد و جالب اينکه از اصل لزوم مشورت سخن نمى گويد، زيرا آن را امر مسلّمى فرض کرده که هر والى و زمامدار بايد مشاورانى براى مسائل مختلف سياسى و اقتصادى و نظامى داشته باشد تا با استفاده از افکار آنها بهترين راه را براى پيشبرد اين امور برگزيند و از استبداد به رأى و تکيه بر افکار فردى بپرهيزد و مصالح رعايا تا آنجا که ممکن است رعايت شود. امام(عليه السلام) مالک اشتر را از مشورت با سه گروه به شدّت برحذر مى دارد و آثار سوء مشورت با آنها را در عباراتى کوتاه و پرمعنا بيان مى دارد. مى فرمايد: «هرگز بخيل را در مشورت خود دخالت مده، زيرا تو را از احسان و نيکى کردن منصرف مى سازد و از تهى دستى و فقر مى ترساند و نيز با شخص ترسو مشورت مکن که روحيه تو را در انجام امور تضعيف مى کند و از مشورت با افراد حريص برحذر باش که حرص ورزيدن را از طريق ستمگرى در نظرت زينت مى دهند»; (وَلاَ تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِکَ بَخِيلاً يَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ، وَيَعِدُکَ الْفَقْرَ، وَلاَ جَبَاناً يُضْعِفُکَ عَنِ الاُْمُورِ، وَلاَ حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَکَ الشَّرَهَ(1) بِالْجَوْرِ). امام(عليه السلام) در واقع او را به سه اصل توصيه مى کند: سخاوت، شجاعت و قناعت و توکل. روشن است که مشورت با فرد بخيل جلوى سخاوت را مى گيرد و با شخص ترسو پايه هاى شجاعت را سست مى کند و با حريص قناعت را متزلزل مى سازد که لازمه آن ستم کردن بر رعاياست. از سوى ديگر، در برابر امور رفاهى رعايا بخيلان مانع مى شوند و در امور نظامى و نبرد با دشمنان ترسوها سنگ مى اندازند و در امور اقتصادى حريصان سدّ راهند، بنابراين مشاوران والى بايد از ميان کسانى انتخاب شوند که در شئون مختلف کشور او را يارى دهند و اراده و تصميم وى را تقويت کنند و از امورى که مصالح مردم را برباد مى دهد برحذر دارند. آن گاه امام در پايان اين بحث به ريشه هاى اين سه صفت زشت وناپسند پرداخته و همه آنها را به يک اصل باز مى گرداند. مى فرمايد: «زيرا «بخل» و «ترس» و «حرص»، تمايلات گوناگونى هستند که جامع آنها «سوء» ظن به خداوند است»; (فَإِنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَالْحِرْصَ غَرَائِزُ(2) شَتَّى يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللهِ). امام(عليه السلام) در اين جمله در واقع به روانکاوى عميقى دست زده، مى فرمايد: بخيلان اگر بخل مى ورزند براى آن است که به فضل و مواهب الهى سوء ظن دارند و چنين مى پندارند که اگر امروز بخشش کنند فردا فقير مى شوند و درمى مانند؛ و ترسوها به وعده الهى در مورد نصرت ياران حق بدگمانند و چنين مى پندارند که اگر عقب نشينى نکنند ممکن است تنها بمانند و نابود شوند؛ و حريصان اگر حرص را پيشه کرده اند به سبب آن است که توکل بر خدا ندارند و در واقع به قدرت خدا سوء ظن دارند. آيات قرآن مجيد نيز گواه بر اين معانى است، در يک جا مى فرمايد: «(الشَّيْطانُ يَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَاللهُ يَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلاً); شيطان شما را (هنگام انفاق) وعده فقر و تهى دستى مى دهد و به زشتى ها امر مى کند، ولى خداوند وعده آمرزش و فزونى به شما مى دهد».(3) در جاى ديگر مى فرمايد: «(وَلا تَهِنُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنينَ); هرگز سست نشويد! و غمگين نگرديد; و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد».(4) همچنين در جاى ديگرى مى فرمايد: «(وَأَنْفِقُوا خَيْراً لاَِنْفُسِکُمْ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ); و انفاق کنيد که براى شما بهتر است; و کسانى که از بخل و حرص خويشتن مصون بمانند رستگارانند».(5) آنچه از کلام امام در اين بخش عهدنامه آمده، شبيه چيزى است که در کلام پيغمبر اکرم هنگام توصيه به على(عليه السلام)وارد شده است. در حديثى از علل الشرايع مى خوانيم که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود: «يَا عَلِيُّ لاَ تُشَاوِرْ جَبَاناً فَإِنَّهُ يُضَيِّقُ عَلَيْکَ الْمَخْرَجَ وَلاَ تُشَاوِرِ الْبَخِيلَ فَإِنَّهُ يَقْصُرُ بِکَ عَنْ غَايَتِکَ وَلاَ تُشَاوِرْ حَرِيصاً فَإِنَّهُ يُزَيِّنُ لَکَ شَرَّهَا وَاعْلَمْ يَا عَلِيُّ أَنَّ الْجُبْنَ وَالْبُخْلَ وَالْحِرْصَ غَرِيزَةٌ وَاحِدَةٌ يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ; اى على با ترسو مشورت نکن که راه هاى خروج از مشکلات را بر تو مى بندد و با بخيل مشورت مکن که تو را از رسيدن به هدف باز مى دارد و با حريص مشورت ننما، زيرا در ميان دو چيز آنچه بدتر است براى تو زينت مى بخشد و بدان اى على که جبن و بخل و حرص به يک ريشه باز مى گردند و جامع آنها سوء ظن است».(6)*** نکته:اهمّیّت مشورت در زندگى انسان هاموضوع مشورت از مهم ترين مسائل اجتماعى است و دليل آن کاملا روشن است، زيرا از يک سو مشکلات اجتماعى و حتى شخصى، غالباً داراى پيچيدگى هايى است و از سويى ديگر هر سرى را فکرى و هر کسى را رأى و هوشى است که اگر همگى تا آنجا که ممکن است براى حل مشکل دعوت شوند راه حل هاى روشنى به دست مى آيد. از اين رو در غررالحکم از امام(عليه السلام) نقل شده که فرمود: «حَقٌّ عَلَى الْعاقِلِ أنْ يُضِيفَ إلى رَأيِهِ رَأْىَ الْعُقَلاءِ وَيَضُمَّ إلى عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُکَماءِ; سزاوار است انسان خردمند رأى عاقلان ديگر را به رأى خود اضافه کند و علوم دانشمندان را به علم خود ضميمه نمايد».(7) بديهى است هر قدر کار مهم تر باشد اهمّيّت مشورت بيشتر مى شود و تجربه نشان داده کسانى که کارهاى مهم خويش را با مشورت و صلاح انديشى خردمندان انجام مى دهند کمتر گرفتار لغزش مى شوند و برعکس مستبدان به رأى که خود را از افکار ديگران بى نياز مى بينند غالباً گرفتار اشتباهات پر هزينه و يا خطرناک مى گردد. ولذا در کلمات نورانى و گهربار امام(عليه السلام) مى خوانيم: «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ هَلَکَ وَمَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِي عُقُولِهَا; کسى که استبداد به رأى پيشه کند هلاک مى شود و کسى که با مردان صاحب نظر به مشورت بنشيند شريک عقل هاى آنها خواهد بود».(8) در حديثى از امام حسن مجتبى(عليه السلام) آمده است: «مَا تَشَاوَرَ قَوْمٌ إِلاَّ هُدُوا إِلَى رُشْدِهِمْ; هيچ گروهى مشورت نمى کنند مگر اينکه به خير و صلاح خود مى رسند».(9) در حديثى از امام باقر(عليه السلام) اين جمله حکمت آميز از تورات نقل شده است: «مَنْ لَمْ يَسْتَشِرْ يَنْدَم; کسى که مشورت نکند پشيمان مى شود».(10) تفاوت نمى کند که انسان با عاقلان بالاتر از خود مشورت کند يا زيردست، چنان که از امام على بن موسى الرضا(عليهما السلام)نقل شده هنگامى که نام پدرش موسى بن جعفر را نزد او بردند فرمود: عقل ها با عقل او برابرى نداشتند; ولى با اين حال گاه با غلامان سياه مشورت مى کرد. به آن حضرت عرض کردند: با چنين شخصى مشورت مى کنى! فرمود: «إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَتَعالى رُبَّمَا فَتَحَ عَلَى لِسَانِه; اى بسا خداوند متعال کليد حل مشکل را بر زبان او قرار دهد».(11) جالب اينکه در مورد فلسفه هاى مشورت افزون بر آنچه گذشت آمده است: اينکه دستور به مشورت تأکيد شده براى اين است که معمولاً طرف مشورت فکر خالصى درباره آن موضوع دارد در حالى که مشورت کننده (چون منافعش مطرح است) فکر او مشوب به هوا و هوس است: (إنّما حُضَّ عَلَى الْمُشاوَرَةِ لاِنَّ رَأْىَ الْمُشيرِ صِرْفٌ وَرَأْىُ الْمُسْتَشيرِ مَشُوبٌ بِالْهَوى).(12) البته همان گونه که در عبارت عهدنامه امام آمده است، با هر کس نمى توان و نبايد مشورت کرد; طرف مشورت بايد فردى عاقل، با ايمان، و خيرخواه بوده باشد، لذا در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: مشورت بايد با معيارهايش صورت بگيرد و گرنه ضررش بيشتر از سود آن است. سپس امام چهار معيار براى مشورت ذکر مى کند: 1. طرف مشورت فرد عاقلى باشد. 2. آزادانديش و متدين باشد. 3. دوست مهربان باشد. 4. او را از اسرار درونت آگاه سازى (تا شرايط تو را بداند و مشورت صحيح بدهد) سپس آن را مکتوم دارد. در پايان حديث مى فرمايد: هرگاه اين شرايط جمع شود مشورت کامل مى گردد و خيرخواهى به حد کمال مى رسد.(13) در دنياى امروز مسأله مشورت و شورا بسيار گسترده تر از گذشته است و گاه انسان گمان مى کند که با گسترش مشورت، دنيا رو به صلاح خواهد رفت حال آنکه متأسّفانه اين شوراها و مجالس مشورتى غالباً رنگ سياسى به خود گرفته و در مسير منافع افراد يا گروه هاى خاصى است و در حقيقت آن خلوص و قداست مشورت را از دست داده است. نشانه روشن آن اينکه بسيارى از افراد يا گروه ها تلاش مى کنند با صرف هزينه هاى سنگين به عنوان نماينده براى اين گونه جلسات انتخاب شوند; کارى که آشکارا مى گويد هدف تأمين مصالح توده هاى مردم نيست، بلکه بذرى مى پاشند تا بيشتر از آن به نفع خود درو کنند. سخن درباره مشورت بسيار است هدف تنها اشاره کوتاهى در اين باره بود و اين بحث را با تأکيد بر اين نکته که طرف مشورت همواره مسئوليت سنگينى دارد با ذکر حديثى پايان مى دهيم که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى گويد: «مَنِ اسْتَشَارَهُ أَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فَلَمْ يَمْحَضْهُ النَّصِيحَةَ سَلَبَهُ اللهُ لُبَّهُ; کسى که برادر مؤمنش از او مشورت بخواهد و او در مقام مشورت خالصانه خيرخواهى نکند خدا عقل او را از وى خواهد گرفت».(14)***پی نوشت:1 . «الشَّرَه» به معناى حرص شديد است. 2 . «غَرائز» جميع غريزه به معناى طبيعت و قريحه و انگيزه هاى متمرکز درون ذات انسان يا جانداران ديگر است. از ريشه «غَرْز» بر وزن «قرض» به معناى سوراخ کردن گرفته شده گويى درون انسان را سوراخ مى کنند و انگيزه اى در آن جاى مى دهند. 3 . بقره، آيه 268. 4 . آل عمران، آيه 139. 5 . تغابن، آيه 16. 6 . علل الشرايع، ج 2، ص 559، ح 1. بايد توجّه داشت که اگر در کلام امام «غَرائِزَ شَتّى» آمده است و در کلام پيغمبر «غَريزَةٌ واحِدَة» به سبب نگاه کردن به اين سه موضوع از زواياى مختلف است. به حسب ظاهر از هم جدا هستند; ولى در واقع به يک اصل باز مى گردند. 7 . غررالحکم، ح 496. 8 . نهج البلاغه، کلمات قصار، 161. 9 . بحارالانوار، ج 75، ص 105، ح 4. 10 . همان مدرک، ج 74، ص 43، ح 13. 11 . همان مدرک، ج 72، ص 101، ص 25. 12 . غررالحکم، ح 10049. 13 . بحارالانوار، ج 72، ص 102، ح 30. 14 . بحارالانوار، ج 72، ص 104، ح 36.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحة 247-245 چهاردهم: وى را از طرف مشورت قرار دادن سه دسته نهى فرموده است: تنگ نظر، ترسو و حريص، و به دليل پيامد بد، مشورت كردن با هر كدام از اين سه گروه به وسيله قياس مضمرى اشاره فرموده است كه صغراى قياس اول، عبارت: «يعدل بك... الفقر» است. توضيح آن كه شخص تنگ نظر، جز بر آنچه كه در نظر وى مصلحت دارد، يعنى تنگ نظرى و آنچه لازمه آن از قبيل ترساندن از بيچارگى است، رأى نمى دهد، و اين خود باعث دور داشتن شخص مشورت كننده از كار خير است.  صغراى قياس دوم، جمله: «ليضعّفك عن الامور» است، زيرا شخص ترسو نظر نمى دهد مگر به لزوم حفظ نفس و ترس از دشمن كه در نظر او مصلحت  همين است، و تمام اينها باعث سستى از نبرد و ضعف در ايستادگى در برابر دشمن مى گردد.  صغراى قياس سوم: جمله: «يزيّن لك الشره بالجور» است، توضيح آن كه مصلحت از نظر آدم حريص، جمع آورى مال و نگهدارى آن است، و اين خود باعث تجاوز از طريق ارزشمند عدالت و انصاف است. كبراى مقدّر در هر سه قياس چنين است: هر كس چنان باشد مشورت خواهى از او روا نيست.  آن گاه با قياس مضمر ديگرى وى را از هر سه گروه بر حذر داشته است، كه با صغراى آن اشاره به ريشه صفات ناپسند هر سه دسته، يعنى تنگ نظرى، ترس و حرص نموده تا آنها را بشناسد و در نتيجه از صاحبان آنها دورى كند، يادآور شده است كه آنها غريزه هايى يعنى خويهاى گوناگون هستند كه از يك ريشه نشأت گرفته و عايد نفس مى شوند و به سرانجامى مى رسند كه همانا بدگمانى به خداست.توضيح آن كه ريشه سوء ظن به خدا، ناآشنايى با خداست زيرا كسى كه ناآگاه است خدا را از جهتى كه او بسيار بخشنده و دهنده همه نيكيها به كسى است كه از راه اطاعت فرمان او قابليت يافته است، نمى شناسد و در نتيجه به خدا بدگمان است، و اين كه خداوند چيزى را كه بنده بذل و بخشش كرده، جبران نمى كند، بنا بر اين با جلوه دادن تنگدستى او را از بذل و بخشش باز مى دارد، و با خوى پست تنگ نظرى هم سو مى سازد، و همچنين شخص ترسو خدا را از نظر لطف و عنايتى كه به هستى بندگان خود دارد، نشناخته، و نسبت به راز مقدّرات او ناآگاه است، بنا بر اين به خدا بدگمان است و او را نگه دار خود از نابودى نمى داند، و نگران مرگ است و اين حالت وى را از اقدام به جنگ و امثال آن باز مى دارد كه اين خود لازمه خوى ناپسند ترس است و همچنين حريص خدا را از دو جنبه ياد شده نشناخته و نسبت به او بدگمان است و عقيده دارد كه اگر حرص ناپسند را پيشه خود نسازد خداوند او را بدانچه مورد علاقه اوست و نسبت به آن حرص مى ورزد نمى رساند در نتيجه او را وادار به حرص و آز مى گرداند و نفس آدمى چنين است. پس اين سه دسته اخلاق ناپسند، به همان ريشه سوء ظن كه امام (ع) فرمود منتهى مى شوند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 188 و لا تدخلنّ في مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل، و يعدك الفقر، و لا جبانا يضعفك عن الأمور، و لا حريصا يزيّن لك الشّره بالجور، فإنّ البخل و الجبن و الحرص غرائز شتّى يجمعها سوء الظّنّ باللّه.المعنى:16- النهى عن المشورة مع البخيل.17- النهى عن المشورة مع الجبان.18- النهى عن المشورة مع الحريص.و قد أشار إلى أنّ المشورة مع هؤلاء لا تهتدي إلى رأي صالح مصيب باعتبار ما ركز في طبع هؤلاء من مساوى الأخلاق الّتي تؤثّر في رأيهم و تكدّره، فالبخيل يمنع عن الإيثار و البذل لكلّ أحد كما أنّ الجبان لا يرى الحرب و الجهاد مع الأعداء مصلحة في حال من الأحوال، لأنّ جبنه يدعوه إلى حفظ النفس و الإخفاء عن العدوّ كما أنّ الحريص الجامع للدنيا يدعو إلى الشّره.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، صفحه ى 121 ابن ابى الحديد در شرح اين جمله كه امير المؤمنين فرموده است: «همانا كه بخل و ترس و آزمندى گر چه خوى هاى مختلفى است ولى در سوء ظن داشتن نسبت به خدا هر سه مشترك هستند»، مى گويد: سخنى پر ارزش و فراتر از سخن همه حكيمان است.  مى فرمايد اين سه خوى و خصلت داراى فصل مشتركى است كه سوء ظن نسبت به خداوند است، زيرا شخص ترسو با خود مى گويد اگر جلو بروم و اقدام كنم، كشته مى شوم، و بخيل مى گويد اگر خرج كنم و ببخشم، فقير مى شوم، و آزمند مى گويد اگر كوشش و جديت نكنم آنچه را كه مى خواهم به آن برسم، از دست مى دهم، و بازگشت اين امور و ريشه آن در بدگمانى نسبت به خداوند است كه اگر آدمى نسبت به خدا خوش گمان و يقين او راست باشد به خوبى مى داند كه اجل و روزى و توانگرى و نيازمندى همه مقدر است و هيچ يك از آنها بدون قضاى خداوند متعال نخواهد بود.   
بخش ۸ : بدترین و بهترین وزیران [منبع]

إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلاَْشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِيراً، وَمَنْ شَرِکَهُمْ فِي الآْثَامِ فَلاَ يَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَةً، فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الاَْثَمَةِ، وَإِخْوَانُ الظَّلَمَةِ؛ وَأَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَنَفَاذِهِمْ، وَلَيْسَ عَلَيْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَ أَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ، مِمَّنْ لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ، وَلاَ آثِماً عَلَى إِثْمِهِ، أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَيْکَ مَؤُونَةً، وَأَحْسَنُ لَکَ مَعُونَةً، وَأَحْنَى عَلَيْکَ عَطْفاً، وَأَقَلُّ لِغَيْرِکَ إِلْفاً، فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِکَ وَحَفَلاَتِکَ؛ ثُمَّ لْيَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ وَأَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِيمَا يَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللهُ لاَِوْلِيَائِهِ، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَيْثُ وَقَعَ.
وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَالصِّدْقِ، ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلاَّ يُطْرُوکَ وَلاَ يَبْجَحُوکَ بِبَاطِل لَمْ تَفْعَلْهُ، فَإِنَّ کَثْرَةَ الاِْطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ، وَتُدْنِي مِنَ الْعِزَّةِ.
أَيْقِنْ أَنَّ شَرَّ وُزَرَائِكَ مَنْ كَانَ لِلْأَشْرَارِ وَزِيراً وَ مَنْ شَرِكَهُمْ فِي الْآثَامِ وَ قَامَ بِأُمُورِهِمْ فِي عِبَادِ اللَّهِ فَلَا يَكُونَنَّ لَكَ بِطَانَةً تُشْرِكُهُمْ فِي أَمَانَتِكَ كَمَا شَرِكُوا فِي سُلْطَانِ غَيْرِكَ فَأَرْدَوْهُمْ وَ أَوْرَدُوهُمْ مَصَارِعَ السَّوْءِ وَ لَا يُعْجِبَنَّكَ شَاهِدُ مَا يُحْضِرُونَكَ بِهِ فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ وَ إِخْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ عُبَابُ كُلِّ طَمَعٍ وَ دَغَلٍ وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ أَدَبِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ مِمَّنْ قَدْ تَصَفَّحَ الْأُمُورَ فَعَرَفَ مَسَاوِئَهَا بِمَا جَرَى عَلَيْهِ مِنْهَا فَأُولَئِكَ أَخَفُّ عَلَيْكَ مَئُونَةً وَ أَحْسَنُ لَكَ مَعُونَةً وَ أَحْنَى عَلَيْكَ عَطْفاً وَ أَقَلُّ لِغَيْرِكَ إِلْفاً لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ وَ لَا آثِماً عَلَى إِثْمِهِ وَ لَمْ يَكُنْ مَعَ غَيْرِكَ لَهُ سِيرَةٌ أَجْحَفَتْ بِالْمُسْلِمِينَ وَ الْمُعَاهَدِينَ فَاتَّخِذْ أُولَئِكَ خَاصَّةً لِخَلْوَتِكَ وَ مَلَائِكَ ثُمَّ لْيَكُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَكَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ وَ أَحْوَطَهُمْ عَلَى الضُّعَفَاءِ بِالْإِنْصَافِ وَ أَقَلَّهُمْ لَكَ‏ مُنَاظَرَةً فِيمَا يَكُونُ مِنْكَ مِمَّا كَرِهَ اللَّهُ لِأَوْلِيَائِهِ وَاقِعاً ذَلِكَ مِنْ هَوَاكَ حَيْثُ وَقَعَ فَإِنَّهُمْ يَقِفُونَكَ عَلَى الْحَقِّ وَ يُبَصِّرُونَكَ مَا يَعُودُ عَلَيْكَ نَفْعُهُ وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ وَ ذَوِي الْعُقُولِ وَ الْأَحْسَابِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَنْ لَا يُطْرُوكَ وَ لَا يَبْجَحُوكَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ كَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِي مِنَ الْغِرَّةِ وَ الْإِقْرَارُ بِذَلِكَ يُوجِبُ الْمَقْتَ مِنَ اللَّهِ.

بِطَانَة : خواص، نزديكان، در اصل به لباس زيرين كه در تماس نزديك با بدن است گفته مي شود. 
الَاثَمَة : جمع «آثم» گناهكاران. 
الظَلَمَة : جمع «ظالم»، ستمگران. 
الآصَار : جمع «آصر» : گناهان. 
الَاوْزَار : جمع «وزر» : گناهان. 
الِالْف : الفت و محبت. 
رُضْهُمْ : آنها را تمرين و عادت بده. 
لَا يَبْجَحُوكَ : خوشحالت نكند. 
الزَّهْو : عُجب، خودپسندى. 
تُدْنِى : نزديك مي كند.
الْعِزَّة : در اينجا به معناى «كبر» است.
أثِمة : گناهكاران 
آصار : جمع اصر : گناه 
أوزار : جمع وزر : سنگينى 
أحنى : علاقمندتر 
إلف : انس و محبت 
حَفلات : جمع حفلة : مجلس 
أقول : گوينده ‏تر 
رُض : عادت بده 
لا يُطروك : ترا زياده از حد تعريف نكنند 
يَبجَحوك : ترا بيجا شاد نكنند 
زَهو : غرور و تكبر 
عِزّة : غرور و خود بزرگ بينى 
بدترين وزيران تو، كسى است كه پيش از تو وزير بدكاران بوده، و در گناهان آنان شركت داشته، پس مبادا چنين افرادى محرم راز تو باشند، زيرا كه آنان ياوران گناهكاران، و يارى دهندگان ستمكارانند. تو بايد جانشينانى بهتر از آنان داشته باشى كه قدرت فكرى امثال آنها را داشته، امّا گناهان و كردار زشت آنها را نداشته باشند: كسانى كه ستمكارى را بر ستمى يارى نكرده، و گناه كارى را در گناهى كمك نرسانده باشند. 
هزينه اين گونه از افراد بر تو سبك تر، و ياريشان بهتر، و مهربانيشان بيشتر، و دوستى آنان با غير تو كمتر است. آنان را از خواص، و دوستان نزديك، و راز داران خود قرار ده، سپس از ميان آنان افرادى را كه در حق گويى از همه صريح ترند، و در آنچه را كه خدا براى دوستانش نمى پسندد تو را مدد كار نباشند، انتخاب كن، چه خوشايند تو باشد يا ناخوشايند.۷. اصول روابط اجتماعی رهبران
تا مى توانى با پرهيزكاران و راستگويان بپيوند، و آنان را چنان پرورش ده كه تو را فراوان نستايند، و تو را براى اعمال زشتى كه انجام نداده اى تشويق نكنند، كه ستايش بى اندازه، خود پسندى مى آورد، و انسان را به سركشى وا مى دارد. 
بدترين وزيران تو (كسيرا كه بر شئون مملكت گماشته از رأى و انديشه اش كمك مى طلبى) وزيرى است كه پيش از تو وزير اشرار و بد كرداران و در گناهان (كارهاى ناشايسته) با آنها شريك و انباز بوده، پس (چنين كس) نبايد از خواصّ و نزديكان تو باشد، زيرا آنان يار گناهكاران و برادر (همراه) ستمگران هستند، در حاليكه تو بجاى آنها در كسانيكه داراى انديشه ها و كاربريهاى نيكو مانند آنها (در امور مملكت) هستند مى توانى بهترين وزير را بيابى كه چنان گناهان و كارهاى زشت آنان (كه در حكومت اشرار مرتكب شده اند) بر او نيست، و ستمگر را بر ستم و گناهكار را بر گناهش همراهى و يارى نكرده اند: 
هزينه ايشان براى تو سبكتر (زيرا اندك نعمت ترا بسيار دانسته از آن قدر دانى نموده سپاسگزار مى باشند) و ياريشان برايت نيكوتر، و ميل و رغبتشان بتو از روى مهربانى بيشتر، و دوستيشان با غير تو كمتر است، پس ايشان را در خلوتها و مجلسهاى خود از نزديكان قرار ده، 
و بايد برگزيده ترين ايشان نزد تو وزيرى باشد كه سخن تلخ حقّ بتو بيشتر گويد، و كمتر ترا در گفتار و كردارت كه خدا براى دوستانش نمى پسندد بستايد اگر چه سخن تلخ و كمتر ستودن خواهش و آرزوى تو سبب دلتنگيت شود (هر چند گفتار و كردار تلخ او بر تو گران آيد و از روش او خوشنود نباشى). 
و خود را به پرهيزكاران و راستگويان بچسبان (هميشه با آنها همنشين باش) و آنان را وادار و بياموز كه بسيار ترا نستايند، و از اينكه نادرستى بجا نياورده اى (و شايسته بيان نيست) ترا شاد نگردانند (تا ترا بخود متوجّه سازند) زيرا بسيارى اصرار در ستايش شخص را خود پسند ساخته سركشى بار مى آورد.
بدترين وزيران تو، وزيرى است كه وزير بدكاران پيش از تو بوده است و شريك گناهان ايشان. مبادا كه اينان همراز و همدم تو شوند، زيرا ياور گناهكاران و مددكار ستم پيشگان بوده اند. در حالى كه، تو مى توانى بهترين جانشين را برايشان بيابى از كسانى كه در رأى و انديشه و كاردانى همانند ايشان باشند ولى بار گناهى چون بار گناه آنان بر دوش ندارند، از كسانى كه ستمگرى را در ستمش و بزهكارى را در بزهش يارى نكرده باشند. رنج اينان بر تو كمتر است و ياريشان بهتر و مهربانيشان بيشتر و دوستيشان با غير تو كمتر است. اينان را در خلوت و جلوت به دوستى برگزين. و بايد كه برگزيده ترين وزيران تو كسانى باشند كه سخن حق بر زبان آرند، هر چند، حق تلخ باشد و در كارهايى كه خداوند بر دوستانش نمى پسندد كمتر تو را يارى كنند، هر چند، كه اين سخنان و كارها تو را ناخوش آيد. 
به پرهيزگاران و راست گويان بپيوند، سپس، از آنان بخواه كه تو را فراوان نستايند و به باطلى كه مرتكب آن نشده اى، شادمانت ندارند، زيرا ستايش آميخته به تملق، سبب خودپسندى شود و آدمى را به سركشى وادارد. 
بدترين وزراى تو کسى است که پيش از تو وزير «زمامداران شرور» بوده و در گناهان آنها شرکت داشته است. چنين کسى هرگز نبايد محرم اسرار تو باشد. آنها معاون گنهکاران و برادران ستمکارانند. اين در حالى است که تو مى توانى جانشينان خوبى به جاى آنان انتخاب کنى، از کسانى که از نظر فکر و نفوذ اجتماعى کمتر از آنها نيستند; ولى بار سنگين اعمال خلاف، گناهان و معاصى آنها را بر دوش ندارند; از کسانى که هرگز ستمگرى را در ستمش يارى نکرده و گناهکارى را در گناهش معاونت ننموده اند. هزينه اين افراد بر تو سبک تر و همکارى و ياريشان بهتر و محبتشان با تو بيشتر و انس و الفتشان با غير تو (و بيگانگان) کمتر است، بنابراين آنها را از خواص خود در خلوت ها و رازدار خويش در محافل خصوصى قرار بده. سپس (از ميان آنها) افرادى را مقدم دار که در گفتن حقايق تلخ براى تو از همه صريح اللهجه تر باشند و در مساعدت و همراهى با تو در امورى که خداوند براى اوليايش دوست نمى دارد کمتر کمک کنند; خواه موافق ميل تو باشد يا نه.
به اهل ورع و صدق و راستى بپيوند سپس آنها را طورى تربيت کن که از تو ستايش بيجا نکنند (و از تملق و چاپلوسى بپرهيزند و نيز) تو را به اعمال نادرستى که انجام نداده اى تمجيد ننمايند، زيرا مدح و ستايش فراوان، عُجب و خودپسندى به بار مى آورد و انسان را به کبر و غرور نزديک مى سازد. 
بدترين وزيران تو، كسى است كه پيش از تو وزير بدكاران بوده و آن كه در گناهان آنان شركت نموده. پس مبادا چنين كسان محرم تو باشند كه آنان ياوران گناهكارانند، و ستمكاران را كمك كار، و تو جانشينى بهتر از ايشان خواهى يافت كه در رأى و گذاردن كار چون آنان بود، و گناهان و كردار بد آنان را بر عهده ندارد. آن كه ستمكارى را در ستم يار نبوده، و گناهكارى را در گناهش مددكار. 
بار اينان بر تو سبكتر است، و يارى ايشان بهتر، و مهربانى شان بيشتر و دوستيشان با جز تو كمتر. پس اينان را خاص خلوت خود گير و در مجلسهايت بپذير، و آن كس را بر ديگران بگزين كه سخن تلخ حق را به تو بيشتر گويد، و در آنچه كنى يا گويى -و خدا آن را از دوستانش ناپسند دارد- كمتر يارى ات كند. 
و به پارسايان و راستگويان بپيوند، و آنان را چنان بپرور كه تو را فراوان نستايند، و با ستودن كار بيهوده اى كه نكرده اى خاطرت را شاد ننمايند، كه ستودن فراوان خود پسندى آرد، و به سركشى وادارد. 
بدترين وزراى تو وزيرى است كه پيش از تو وزير اشرار بوده، و در گناهانشان شركت داشته، چنين كسى نبايد از محرمان تو باشد، كه اينان ياران اهل گناه، و برادران اهل ستم اند، البته در حالى كه قدرت دارى جانشينى بهتر از آنان بيابى كه در كشور دارى مانند آنان داراى رأى و كار دانى است، و بار سنگين گناهان آنان هم بر او نيست، از كسانى كه اهل ستم را در ستمكارى و گناهكاران را در گناهشان يارى نكرده است. هزينه اينان بر تو سبكتر، و همكاريشان بهتر، و نسبت به تو در طريق عطوفت مايل تر، و الفتشان با بيگانه كمتر است. اينان را از خاصان خود در خلوتها و مجالس خويش قرار ده. 
و نيز بايد از وزرايت برگزيده ترينشان نزد تو وزيرى باشد كه سخن تلخ حق را به تو بيشتر بگويد، و نسبت به آنچه كه خداوند براى اوليائش خوش ندارد كمتر تو را يارى دهد، گرچه اين برنامه بر عليه ميل تو به هر جا كه خواهد برسد. 
به اهل پاكدامنى و صدق بپيوند، و آنان را آنچنان تعليم ده كه تو را زياد تعريف نكنند، و بيهوده به كارى كه انجام نداده اى تو را شاد ننمايند، كه تمجيد فراوان ايجاد كبر و نخوت كند، و به گردنكشى نزديك نمايد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )وزرای خوب و بد:امام(عليه السلام) بعد از بيان صفات مشاوران در بخش گذشته، در اين بخش به سراغ صفات و ويژگى هاى وزيران و همکاران در حکومت مى رود. نخست افرادى را که صفات منفى دارند معرفى مى کند و بعد واجدان صفات نيک و سپس توصيه هاى لازمى را که بايد نسبت به آنها ايفا بشود شرح مى دهد. مى فرمايد: «بدترين وزراى تو کسى است که پيش از تو وزير «زمامداران شرور» بوده و در گناهان آنها شرکت داشته است چنين کسى هرگز نبايد محرم اسرار تو باشد»; (إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلاَْشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِيراً، وَمَنْ شَرِکَهُمْ فِي الآْثَامِ فَلاَ يَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَةً(1)). امام(عليه السلام) در اينجا به مسأله حسن سابقه و سوء سابقه اشاره مى کند و بررسى سوابق اشخاص را در انتخاب آنها براى کارهاى مهم لازم مى شمرد. اين همان چيزى است که در دنياى امروز به صورت برگ اوّل پرونده کارگزاران و کارمندان در آمده است. سپس امام(عليه السلام) دليل آن را به طور شفاف بيان مى کند و مى فرمايد: «آنها معاون گنهکاران و برادران ستمکارانند»; (فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الاَْثَمَةِ(2)، وَإِخْوَانُ الظَّلَمَةِ). بعضى کسانى که سال ها با افراد ظالم و ستم پيشه همکارى داشته اند صفات زشت و نکوهيده به صورت حالت و عادت و سجيه آنها درآمده و به فرض اظهار توبه کنند باز هم قابل اعتماد نيستند بهويژه آنکه انسان هاى لايق و بدون سوء سابقه در جامعه وجود دارند، لذا در ادامه سخن مى افزايد: «اين در حالى است که تو مى توانى جانشينان خوبى به جاى آنان انتخاب کنى، از کسانى که از نظر فکر و نفوذ اجتماعى کمتر از آنها نيستند; ولى بار سنگين اعمال خلاف، گناهان و معاصى آنها را بر دوش ندارند; از کسانى که هرگز ستمگرى را در ستمش يارى نکرده و گناهکارى را در گناهش معاونت ننموده اند»; (وَأَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَنَفَاذِهِمْ، وَلَيْسَ عَلَيْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ(3)وَأَوْزَارِهِمْ(4) وَآثَامِهِمْ، مِمَّنْ لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ، وَلاَ آثِماً عَلَى إِثْمِهِ). از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود حتى کسانى که يک نقطه سياه در پرونده پيشين آنها هست نبايد براى کارهاى مهم، وزارت و امثال آن برگزيده شوند، بلکه لازم است حسن سابقه آنها بر همگان روشن باشد. در پايان اين سخن چنين نتيجه مى گيرد و مى فرمايد: «هزينه اين افراد بر تو سبک تر و همکارى و ياريشان بهتر و محبّتشان با تو بيشتر و انس و الفتشان با غير تو (و بيگانگان) کمتر است، بنابراين آنها را از خواص خود در خلوت ها و رازدار خويش در محافل خصوصى قرار بده»; (أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَيْکَ مَؤُونَةً وَأَحْسَنُ لَکَ مَعُونَةً، وَأَحْنَى(5) عَلَيْکَ عَطْفاً، وَأَقَلُّ لِغَيْرِکَ إِلْفاً(6) فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِکَ وَحَفَلاَتِکَ(7)). امام(عليه السلام) در اين عبارات کوتاه و پر معنا چهار نقطه قوت براى افرادى که داراى سوء سابقه نيستند ذکر مى کند: 1. آن ها هزينه کمترى بر والى دارند، زيرا قبلاً منافع نامشروعى از حاکمان ظلم به آنها نرسيده تا پرتوقع باشند. 2. يارى آنها بهتر و بيشتر است، چرا که نيّاتشان خالص است و کمک هايشان مخلصانه. 3. آنها محبّتشان بيشتر است، زيرا اتحاد فکر و سليقه و هماهنگى در صفات و نيّات سبب جوشش محبّت آنها مى گردد و به حکم: ذره ذره کاندر اين ارض و سماست *** جنس خود را همچو کاه و کهرباست تجاذب بسيارى ميان تو و آنهاست. 4. اينها با بيگانگان سر و سرّى ندارند. تنها تو را مى بينند و تو را مى خواهند. اين نکته نيز واضح است که ياران ظالمان پيشين نه تنها معاونان خوبى براى والى نخواهند بود، بلکه چون مردم از سوابق سوء آنها آگاهند با آنها همکارى نمى کنند و اعتمادشان به والى و زمامدار نيز کم مى شود. ابن ابى الحديد پس از نقل اين روايت معروف: «يُنادي يَوْمَ الْقِيامَةِ أيْنَ مَنْ بَرِئَ لَهُمْ ـ اَىْ لِلظّالِمينَ ـ قَلَماً; روز قيامت منادى فرياد مى زند: کجا هستند کسانى که قلمى را تراشيدند و به دست ظالمان دادند (تا حکم ظلمى بنويسند، بيايند و کيفر اعمالشان را ببينند)». داستانى را نقل مى کند که مردى را نزد وليد بن عبد الملک آوردند. وليد از او پرسيد: درباره حجاج چه مى گويى؟ گفت: من چه درباره او بگويم. او گناهى از گناهان تو و شعله اى از آتشت بود. خدا هم تو را لعنت کند و هم حجاج را با تو. و شروع کرد به دشنام دادن به هر دو. وليد به عمر بن عبدالعزيز (عموزاده وليد) که در کنارش بود نگاهى کرد و گفت: درباره اين شخص چه مى گويى؟ عمر بن عبد العزيز گفت: چه مى خواهى بگويم؟ اين مردى است که به همه شما دشنام مى دهد. يا همانند او دشنامى بده يا او را عفو کن. وليد خشمگين شد و به او گفت: من تو را فقط يک آدم خارجى و بيگانه مى دانم. عمر گفت: من هم تنها تو را مجنون فکر مى کنم. برخاست و خشمگين بيرون رفت. خالد بن ريان که رئيس شرطه (نيروى انتظامى) وليد بود برخاست و همراه او رفت و به عمر بن عبدالعزيز گفت: چرا به اميرمؤمنان! (منظور وليد است) چنين گفتى؟ من دستم را به قبضه شمشير برده بودم منتظر بودم کى به من دستور مى دهد گردن تو را بزنم. عمر بن عبد العزير گفت: اگر چنين دستورى به تو داده بود انجام مى دادى؟ خالد گفت: آرى. (اين ماجرا گذشت) هنگامى که عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد خالد آمد بالاى سر عمر (به عنوان محافظ) ايستاد در حالى که شمشير بر کمر داشت. عمر نگاهى به او کرد و گفت: شمشيرت را بر زمين بگذار تو بايد مطيع ما باشى در هر چه دستور مى دهيم و در برابر او کاتب و نويسنده سابق وليد بود. به او گفت: تو هم قلمت را بر زمين بگذار، زيرا گاه با آن ضرر مى زدى و گاه منفعت مى رساندى. بعد عرضه داشت: خداوندا من اين هر دو را بر زمين گذاشتم تو هرگز آنها را بالا مبر. راوى مى گويد: به خدا سوگند اين هر دو پست و خوار بودند تا مردند.(8) آن گاه امام(عليه السلام) بعد از ذکر مسأله حسن سابقه وزرا و کارگزاران به رتبه بندى ميان آنها پرداخته و صفاتى را براى برترين ها مى شمرد. نخست مى فرمايد: «سپس (از ميان آنها) افرادى را مقدم دار که در گفتن حقايق تلخ براى تو از همه صريح اللهجه تر باشند»; (ثُمَّ لْيَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ). در وصف دوم مى افزايد: «و در مساعدت و همراهى با تو در امورى که خداوند براى اوليايش دوست نمى دارد کمتر کمک کنند خواه موافق ميل تو باشد يا نه»; (وَأَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِيمَا يَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللهُ لاَِوْلِيَائِهِ، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَيْثُ وَقَعَ). اشاره به اينکه اگر راه خطا رفتى آنها دست از يارى تو بردارند تا هوشيار شوى و به راه ثواب برگردى. به بيان ديگر داراى استقلال فکر و شخصيت باشند. در حق، تو را يارى کنند و در باطل از يارى تو باز ايستند. در سومين و چهارمين وصف مى فرمايد: «به اهل ورع و صدق و راستى بپيوند»; (وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَالصِّدْقِ). «ورع» به معناى تقوا در حد بالا و «صدق» همان راستگويى در مشورت ها و خبرهاى گوارا و ناگوار است. تعبير به «مُرِّ الْحَقِّ» در عبارت بالا اشاره به اين است که بيان حق گاهى شيرين است و در بسيارى از اوقات تلخ; ولى به منزله داروى شفابخشى است که گر چه موقتاً کام انسان را تلخ مى سازد ولى بيمارى هاى جانکاه را از انسان دور مى کند و اين يکى از آزمايش هاى خواص و اطرافيان زمامداران است که آنها جرأت و جسارت را داشته باشند کام حاکم را با گفتن حقايق تلخ اما مفيد و سودمند تلخ کنند و از خشم او نهراسند. همچنين در آنجا که حاکم راه خطا مى رود آزمون ديگرى براى اطرافيان اوست که شجاع باشند و او را يارى نکنند و از راه خطا باز گردانند نه اينکه چشم و گوش بسته به دنبال آنها حرکت کرده و رضاى او را بر رضاى خدا و خلق مقدم دارند. امام(عليه السلام) در پايان اين بخش دستورى درباره وزرا و اطرافيان صادر مى کند و مى فرمايد: «سپس آنها را طورى تربيت کن که از تو ستايش بى جا نکنند (و از تملق و چاپلوسى بپرهيزند و نيز) تو را به اعمال نادرستى که انجام نداده اى تمجيد ننمايند، زيرا مدح و ستايش فراوان، عُجب و خودپسندى به بار مى آورد و انسان را به کبر و غرور نزديک مى سازد»; (ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلاَّ يُطْرُوکَ وَلاَ يَبْجَحُوکَ بِبَاطِل لَمْ تَفْعَلْهُ، فَإِنَّ کَثْرَةَ الاِْطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ(9)، وَتُدْنِي مِنَ الْعِزَّةِ(10)). با توجّه به اينکه «رُضْهُمْ» از ريشه «رياضت» است که در اينجا به معناى تمرين دادن و تربيت کردن آمده و «يُطْرُوکَ» از ريشه «اِطراء» به معناى مدح و ستايش فراوان است و «يَبْجَحُوکَ» از ريشه «بَجَح» (بر وزن فرح) و به معناى شادمانى است، هدف امام اين است که در برابر مداحى اطرافيان روى خوش نشان ندهد و اظهار خوشحالى نکند; خواه در مورد انجام کارهاى نيک باشد يا ترک کارهاى بد چرا که تکرار اين عمل از سوى اطرافيان تدريجاً در دل زمامدار اثر مى گذارد و او را مغرور و ازخودراضى مى کند و به يقين غرور سرچشمه انحرافات بسيارى است. در حديثى آمده است که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: درباره من مدح بيجا نکنيد آن گونه که نصارا درباره حضرت مسيح کرده اند (و او را خدا خواندند) من فقط بنده اى از بندگان خدا هستم; ولى بگوييد بنده خدا و فرستاده او.(11) در روايت معروفى مى خوانيم: «احْثُوا فِي وُجُوهِ الْمَدَّاحِينَ التُّرَاب; به صورت ستايشگران تملق گو خاک بپاشيد».(12) در حديثى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) که در غررالحکم آمده مى خوانيم: «إيّاکَ أنْ تُثْنِىَ عَلى أَحَد بِما لَيْسَ فيهِ فَإنَّ فِعْلَهُ يُصَدِّقُ عَنْ وَصْفِهِ وَيُکَذِّبُکَ; بپرهيز از اينکه ستايشى در حق کسى کنى به چيزى که در او نيست زيرا اعمال او وصف واقعى او را آشکار مى سازد و تو را تکذيب مى کند».(13) البته اين کار آسانى نيست که اطرافيان و حواشى قدرت ها بدون ترس و واهمه و چشم داشت پاداش واقعيت ها را برملا کنند; نه از زور بترسند و نه زر انتظار داشته باشند و اين در شأن موحدان راستين است. به گفته آن سخنور معروف: نصيحت پادشاهان کردن کسى را مسلم بُوَد که بيم سر ندارد يا اميد زر. موحد چه در پاى ريزى زرش *** چه شمشير هندى نهى بر سرش اميد و هراسش نباشد ز کس *** بر اين است بنياد توحيد و بس(14) البته اين سخن توصيه اکيدى به همه متصديان مراکز قدرت دارد که ياران و مشاوران خود را به گفتن حق عادت بدهند و آماده پذيرش حقايق تلخ باشند.(15)***پی نوشت: 1 . «بِطانَة» در اصل به معناى زيرين است (مقابل «ظِهارة» که لباس رويين است) سپس اين واژه به معناى محرم اسرار به کار رفته است. 2 . «الأَثَمَة» جمع «آثم» به معناى گنهکار است. 3 . «آصار» جمع «اِصْر» بر وزن «مصر» در اصل به معناى نگهدارى و محبوس ساختن است سپس به کارهاى سنگين که انسان را از فعاليت باز مى دارد اطلاق شده است و همچنين به گناهانى که بر دوش انسان سنگينى مى کند و در جمله بالا همين معنا اراده شده است. 4 . «أَوْزار» جمع «وِزْر» بر وزن «مصر» در اصل به معناى بار سنگين است و به گناهان بزرگ که مسئوليتش بر دوش انسان سنگينى مى کند اطلاق شده و بعضى گفته اند: وزر گناهان سنگين تر از إصر است. 5 . «أحْنى» در اصل به معناى عطف توجّه به شخص يا چيزى داشتن است و «عطف» به معناى محبّت کردن آمده است. 6 . «إلْف» به معناى الفت داشتن و انس گرفتن است. 7 . «حَفَلات» جمع «حَفْل» بر وزن «هفت» در اصل به معناى محلى است که آب در آن جمع مى شود، سپس به هر محل اجتماع بزرگ و مجلسى اطلاق شده است و به مجلس نيز محفل گفته مى شود. 8 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، ص 43. 9 . «الزَّهْو» به معناى تکبر و خودبزرگ بينى است. 10 . «العِزّة» در اينجا به معناى غرور است. در بعضى از نسخ «غِرّة» آمده که استعمال آن در اين معنا روشن تر است. 11 . موطأ، ج 1، ص 12 و کتب ديگر. 12 . من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 11. 13 . غرر الحکم، ص 466، ح 10735. 14 . گلستان، در نقل آداب صحبت. 15 . درباره مدح و ثناخوانىِ بيجا و زيان هاى تملق و چاپلوسى، بحث مشروحى در جلد هشتم از همين کتاب ذيل خطبه 216 آمده است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5    ، صفحه 249-247پانزدهم: چون از جمله كارهاى خوب انتخاب وزيران و دستياران است از اين رو امام (ع) هشدار داده است، هم نسبت به كسانى كه شايستگى براى انتخاب ندارند و هم نسبت به كسانى كه شايسته اند تا توجه و تمايل به انتخاب آنها بشود. غير شايستگان همان كسانى هستند كه پيش از وى وزير و شريك جرم حاكمان فاسد و شرور بودند و او را از اين كه چنين افرادى را از نديمان و خواص خود قرار دهد، نهى كرده است، و هم به وسيله قياس مضمرى كه صغرايش عبارت: «فانّهم... الخلف» است او را برحذر داشته و كبراى مقدّر قياس چنين است: و هر كسى كه چنان باشد او را نديم خود قرار مده.  عبارت: «ممّن له مثل آرائهم»، تميز است براى كسانى كه بهتر از آن اشرار و افراد فاسدند و آنان افرادى هستند كه شايسته است از ايشان كمك خواهى شود، و هم دليل نيكى آنها نسبت به اشرار است، به اين معنى كه اين افراد تدبير و نفوذ كلامى همانند آنها در انجام امور دارند ولى گناهان و زشتيهاى آنها را ندارند، و ستمگرى را در راه ستمكارى اش يارى نكرده اند.  آن گاه امام (ع)، او را به وسيله قياس مضمرى تشويق فرموده است تا آنها را يار و ياور خود قرار دهد، كه عبارت: «اولئك اخفّ... الفا» صغراى آن قياس است.  امّا اين كه آنان كم هزينه اند، از آن جهت كه آنها نسبت به هر مال يا وضعى كه سزاوار آنها نيست خويشتن دارند بنا بر اين در مورد راضى كردن و يا بازداشتن آنها از كارهاى ناشايست نيازى به زحمت زياد ندارد بر خلاف اشرار و آزمندان در مال و حال ناشايست. و از طرفى نسبت به مقام قربى كه در پيشگاه حق، و بعدى كه از اشرار دارند، يارى رسان تر و دلبسته تر به او مى باشند و به ديگران، دلبستگى و گرايششان كمتر است.  و كبراى مقدّر قياس نيز چنين است: و هر كس كه چنان باشد شايستگى براى يار و ياور گرفتن و وزارت را دارد. از اين رو فرمود: آنها را در خلوت و انجمن خود از نزديكان خود قرار بده.  سپس آنانى را كه شايستگى دارند از همگان نزديكتر و مورد اعتماد بيشترى باشند با ويژگيهاى زير مشخّص كرده است:1-  آنانى كه سخن حق را هر چند تلخ باشد بيشتر به او بگويند.  2-  او را در آن گونه از گفتار و رفتارش كه خداوند از اوليايش نمى پسندد كمتر كمك و يارى كنند. كلمه: «واقعا» حال و منصوب است، يعنى: در حال سرزدن چنان سخنى از او، و آن گاه كه سخن، كم و بيش از هواى نفست برخاسته و يا آنچه كه بدان گرايش دارى- مهمّ باشد يا نباشد- بايد به كسى اعتماد كنى كه تو را بيشتر نصيحت كند و كمتر مساعدت نمايد. احتمال دارد كه منظور امام (ع) از اين سخن [واقعا...] چنين باشد: چه اين رويداد مهم باشد يا غير مهم... و ممكن است مقصود امام (ع) اين باشد كه آن شخص نصيحتگر نسبت به خواست و علاقه قلبى تو هر طور كه باشد، يعنى هر موقعيتى نسبت به تو و در برابر خواسته باطنى تو داشته باشد.  آن گاه در مورد ارزشيابى و گزينش آنان دستوراتى داده است:1-  خود را به پرهيزكاران و صاحبان اعمال نيك نزديك سازد كه اينها صفاتى در ذيل فضيلت پاكى و پاكدامنى اند.  2-  مردم را عادت و تمرين دهد بر اين كه از ستايش او خود دارى كنند و يا با سخن گفتن در باره كارى كه او انجام نداده است، باعث خوشحالى نشوند، و در نتيجه او را وارد در جمع نكوهش شده در آيه مباركه: «لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا...» نكنند. و از ستايش زياد او را بر حذر داشته است. به وسيله قياس مضمرى كه صغرايش عبارت: «فانّ كثرة الاطراء... الغرة» است و پيوند ستايش با صفات ناپسند ياد شده، روشن است. و كبراى مقدّر چنين است: هر چيزى كه آن چنان باشد اجتناب از آن ضرورى است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 182 إنّ شرّ وزرائك من كان للأشرار قبلك وزيرا، و من شركهم في الاثام فلا يكوننّ لك بطانة، فإنّهم أعوان الأثمة، و إخوان الظّلمة، و أنت واجد منهم خير الخلف ممّن له مثل آرائهم و نفاذهم، و ليس عليه مثل آصارهم و أوزارهم ممّن لم يعاون ظالما على ظلمه و لا آثما على إثمه، أولئك أخفّ عليك مئونة، و أحسن لك معونة، و أحنى عليك عطفا، و أقلّ لغيرك إلفا، فاتّخذ أولئك خاصّة لخلواتك و حفلاتك، ثمّ ليكن آثرهم عندك أقولهم بمرّ الحقّ لك، و أقلّهم مساعدة فيما يكون منك ممّا كره اللّه لأوليائه، واقعا ذلك من هواك حيث وقع، و الصق بأهل الورع و الصّدق ثمّ رضهم على أن لا يطروك، و لا يبجحوك بباطل لم تفعله، فإنّ كثرة الإطراء تحدث الزّهو، و تدني من العزّة.اللغة:(بطانة) الرّجل: خاصّته الملاصقون به، (الاصار) جمع إصر: الاثام، (حفلاتك): جلساتك في المجالس و المحافل، (الاطراء): المبالغة في المدح و الثناء، (الزّهو): الكبر.الاعراب:للأشرار قبلك، قبلك ظرف مستقر حال عن الأشرار.المعنى:ثمّ نبّه إلى أنّ هذه الذمائم ترجع إلى مبدء واحد و هو سوء الظنّ باللّه تعالى و قلّة معرفته.و اعلم أنّ الوزير هو المعاون و الظهير كما قال اللّه تعالى حكاية عن موسى ابن عمران «ربّ اشرح لي صدري و يسّر لي أمري و احلل عقدة من لساني يفقهوا قولي و اجعل لي وزيرا من أهلي هرون أخي اشدد به أزري. 25- 28 سورة طه» و قد خصّص هذا العنوان بمن يعاون الرؤساء و الملوك حتّى يتبادر من لفظ وزير فلان أنّه سلطان، و والي مصر باعتبار سعة ميدان نفوذه يساوي ملكا من الملوك و قد كان لكلّ فرعون من فراعنة مصر و كلّ ملك من ملوكه و كلّ وال من ولاته الاسلاميّين وزراء و معاونون و هم أهيأ الناس للالتصاق بالوالي الجديد و كسب الجاه عنده و إشغال مقام الوزارة لديه و تقديم الهدايا و تحسين الثناء و بذل العون له بما لهم من التجربة و الاطّلاع على مجارى الامور، و قلّما يقدر وال جديد أو ملك جديد من التخلّص عن أمثال هؤلاء، و لكنّه صلوات اللّه عليه بيّن حال تلك العصابة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 188 المتمرّنة على الظلم فقال: إذا كان الوزير وزيرا للوالي الشرير فقد شركه في الاثام و المظالم و لا يجوز الاعتماد عليه و اتّخاذه بطانة في امور الحكومة فانّهم أعوان الأثمة و إخوان الظلمة.ثمّ هداه إلى رجال آخرين يفضّلون على أمثال هؤلاء من وجوه:1- لهم مثل آرائهم و نفاذهم في الامور مبرّؤون من الاصار و الأوزار لعدم المعاونة على الظلم و الاثم فيكون آرائهم أصقل و نفاذهم أكثر.2- اولئك أخفّ مئونة لانّهم أهل صلاح و سداد و لم يعتادوا الاسراف في المعيشة و ادّخار الأموال.3- معونتهم للوالي أكثر من الوزراء السابقين لعدم اعتيادهم بالمسامحة في الامور.4- لم يغيّر صفاء قلوبهم المطامع و المكائد فكان حبّهم للوالي خالصا و عطفهم عليه عن صميم القلب.5- لم يألفوا مع اناس آخرين هم أتباع و أعوان الأشرار الماضين فالفتهم مع غير الوالي قليل.ثمّ أمره بالانتخاب من اولئك الوزراء الصالحين فقال عليه السّلام: (ثمّ ليكن آثرهم عندك أقولهم بمرّ الحقّ لك) على خلاف عادة الولاة الظلمة الطالبين لمن يؤيّدهم على أهوائهم الباطلة، و قد ذكر الشارح المعتزلي هنا قصّة لطيفة كما يلي:اتى الوليد بن عبد الملك برجل من الخوارج، فقال له: ما تقول في الحجّاج؟قال: و ما عسيت أن أقول فيه، هل هو إلّا خطيئة من خطاياك، و شرر من نارك، فلعنك اللّه و لعن الحجّاج معك و أقبل يشتمهما، فالتفت الوليد إلى عمر بن عبد العزيز فقال: ما تقول في هذا؟ قال: ما أقول فيه هذا رجل يشتمكم، فإمّا أن تشتموه كما شتمكم، و إمّا أن تعفوا عنه، فغضب الوليد و قال لعمر: ما أظنّك إلّا خارجيا، فقال عمر: و ما أظنّك إلّا مجنونا، و قام فخرج مغضبا، و لحقه خالد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 189 ابن الرّيان صاحب شرطة الوليد، فقال له: ما دعاك إلى ما كلّمت به أمير المؤمنين؟ لقد ضربت بيدي إلى قائم سيفي أنتظر متى يأمرني بضرب عنقك، قال:أو كنت فاعلا لو أمرك؟ قال: نعم، فلمّا استخلف عمر جاء خالد بن الرّيان فوقف على رأسه متقلّدا سيفه، فنظر إليه و قال: يا خالد ضع سيفك، فانّك مطيعنا في كلّ أمر نأمرك به، و كان بين يديه كاتب كان للوليد، فقال له: ضع أنت قلمك فانّك كنت تضرّ به و تنفع، اللهمّ إنّي قد وضعتهما فلا ترفعهما، قال: فواللّه ما زالا وضيعين مهينين حتّى ماتا.أقول: عمر بن عبد العزيز لمّا تصدّى للخلافة يعلم أنّ مظالم بني أميّة شاعت في الأقطار الاسلاميّة و تلاطمت فكاد عرش الخلافة يسقط فدبّر أحسن تدبير لتعليل تلك المظالم و قطع أيادى المولعين بها بكلّ وجه ممكن، و من أهمّ ما نفّذه إسقاط سبّ أهل البيت من الخطب و ردّ فدك إلى بني فاطمة كما ذكرناه في مقامه و لم يأل جهدا في إصلاح الاجتماع و لكن لم يتركوه على سرير الخلافة إلّا ممّا يقرب ثلاث سنين.ثمّ أمره عليه السّلام بالتقرّب بأهل الورع و الصّدق و تركهم على حالهم حرّا لئلّا ينحرفوا عن طريق الورع و الصدق فيطروه بالثناء و يمدحوه بما لا يستحقّ فانّ الإطراء يفسدهم و يؤثر في الوالي فيكسبه زهوا و غرورا فيفسد هو أيضا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 192 الترجمة:13- چند طايفه را هم شور خود مكن:الف- بخيل، زيرا تو را از فضل و احسان منصرف مى كند و از تهى دستى بيم مى دهد.ب- ترسو، زيرا تو را در هر كارى بسستى و ضعف مى كشاند.ج- حريص و آزمند، زيرا دست اندازى بر خلاف حق را در نظر تو نمايش مى دهد، بحل و ترس و حرص چند خصلت بدند كه ريشه همه آنها بد گمانى بخدا است.14- بدترين وزيران تو كسانى اند كه وزير واليان بدكار پيش از تو بوده اند و با آنها در گناهان همكارى كرده اند، مبادا اينان طرفداران و مخصوصان تو باشند زيرا كه يار گنهكاران و برادر ستمگرانند، تو مى توانى بجاى آنها بهتر از آنها را بيابي، كسانى كه نظريّات و نفوذ آنها را دارند ولى وزر و وبال آنها را ندارند و با ستمكاران و گنهكاران همكارى نكرده اند، اين مردان پاكدامن هزينه كمترى بر تو تحميل مى كنند و نسبت بتو مهربانترند و با بيگانه ها كم الفت ترند، آنها را مخصوصان جلسه هاى سرّى و انجمنهاى علنى خود قرار ده سپس بر گزيده تر آنها پيش تو كسى باشد كه حق را بى پرده برابر تو بگويد و در مخالف خواست حق براى دوستانش ترا كمتر مساعدت كند چه دلخواه تو باشد چه نباشد.15- به پاكدامنان و راستگويان بپيوند و آنها را چنان بار آور و بپرور كه تملق ترا نگويند و بكارهائى كه نكرده اى بيهوده ستايش و خوشامد ترا نگويند، زيرا مدح خود پسندى آورد و بغرور كشاند.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، صفحه 123-121 ضمن شرح جمله «همانا بدترين وزيران تو آنانى هستند كه پيش از تو وزير اشرار بوده اند» پس از استشهاد به يكى دو آيه قرآن مجيد، داستان تاريخى زير را آورده است: مردى از خوارج را پيش وليد بن عبد الملك آوردند، وليد از او پرسيد در باره حجاج چه مى گويى؟ گفت: مى خواهى چه بگويم، مگر جز اين است كه او يكى از خطاهاى تو و شررى از شعله تو است، خداوند تو را و همراه تو حجاج را لعنت كناد و شروع به دشنام دادن به آن دو كرد. وليد به عمر بن عبد العزيز نگريست و گفت: در باره اين مرد چه مى گويى؟ عمر گفت: چه بگويم، مردى است كه شما را دشنام داده است، اگر مى خواهيد دشنامش دهيد همان گونه كه به شما دشنام داده است و يا او را عفو كنيد. وليد خشمگين شد و به عمر بن عبد العزيز گفت: تو را جز خارجى نمى پندارم. عمر بن عبد العزيز گفت: من هم تو را جز ديوانه اى نمى پندارم و برخاست و خشمگين بيرون رفت. خالد بن ريان سالار شرطه وليد، خود را به عمر بن عبد العزيز رساند و گفت: چه چيزى تو را واداشت كه با امير مؤمنان اين گونه سخن بگويى من دسته شمشيرم را در دست داشتم و منتظر بودم چه هنگامى فرمان به زدن گردنت مى دهد. عمر گفت: بر فرض كه به تو فرمان مى داد آن را انجام مى دادى؟ گفت: آرى. چون عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد، خالد بن ريان در حالى كه شمشير خود را حمايل كرده بود آمد و بالا سر او ايستاد.  عمر به او نگريست و گفت: اى خالد شمشيرت را كنار بگذار كه تو در هر فرمانى كه ما بدهيم فرمان بردارى. مقابل عمر دبيرى نشسته بود كه دبيرى وليد را هم عهده دار بود، به او هم گفت: قلمت را بر زمين بگذار كه با آن هم سود مى رسانى و هم زيان، بار خدايا من اين دو را فرو نهادم آنان را به رفعت مرسان و به خدا سوگند خالد و آن دبير از آن پس تا هنگامى كه مردند، فرومايه و زبون بودند.  غزالى در كتاب احياء علوم الدين مى نويسد: همين كه زُهرى به درگاه خليفه پيوست و با قدرتمندان در آميخت يكى از برادران دينى او برايش چنين نوشت: اى ابا بكر، خداوند ما و تو را از فتنه ها به سلامت دارد، تو گرفتار حالتى شده اى كه براى هر كس كه تو را مى شناسد، شايسته است براى تو دعا كند و بر تو رحمت آورد. كه تو پيرى سالخورده شده اى نعمتهاى خداوند نسبت به تو از آنچه از كتاب خود به تو فهمانده و از سنت پيامبرش آموزش داده، بسيار سنگين است و بار گرانى بر دوش توست. خداوند از علما اين چنين عهد و پيمان نگرفته بلكه فرموده است: «براى آنكه آن را بر مردم روشن سازيد و پوشيده مداريدش»، و بدان ساده ترين كارى كه مرتكب شده اى و سبك ترين گناهى كه بر دوش كشيده اى، اين است كه انيس تنهايى ستمگران شده اى و با نزديك شدن به كسى كه حق را انجام نمى دهد، راه گمراهى را آسان پيموده اى. ستمگران با نزديك ساختن تو به خودشان باطلى را رها نكرده اند، بلكه تو را به صورت محورى در آورده اند كه سنگ آسياب ستم ايشان بر گرد تو مى گردد و تو را پلى قرار داده اند كه براى رسيدن به گناه خود از آن مى گذرند و نردبانى براى وصول به گمراهى خويش گرفته اند. وانگهى در پناه نام تو در دل عالمان شك مى افكنند و دلهاى نادانان را در پى خود مى كشند، آنچه كه براى تو آباد كرده اند در قبال آنكه دين و حال خوش تو را به تباهى داده اند، چه بسيار چيزها كه از تو بهره بردارى كرده اند و در امان نيستى كه از آن گروه باشى كه خداوند در باره شان فرموده است: «پس از ايشان گروهى جانشين آنان شدند كه نماز را تباه ساختند و از شهوتها پيروى كردند و به زودى به گمراهى خواهند افتاد.» اى ابا بكر تو با كسى معامله مى كنى كه نادان نيست و فرشته اى بر تو موكل است كه غافل نمى ماند، دين خود را كه دردمند شده است، مداوا كن و زاد و توشه خويش را فراهم ساز كه سفرى دور و دراز در پيش است «و هيچ چيز بر خدا در زمين و آسمان پوشيده نمى ماند»، و السّلام.    وی همچنین ضمن شرح اين جمله «ثم رُضهم على الّا يطروك»، «و سپس ايشان را چنان تربيت كن كه تو را تملق نگويند و در حضورت ستايش نكنند»، چنين آورده است: در خبر آمده است: «بر چهره ستايشگران چاپلوس خاك بپاشيد».  مردى در حضور على عليه السّلام او را ستود و فراوان مدح كرد، آن مرد در نظر على به نفاق متهم بود. به او فرمود: من فروتر از آن هستم كه گفتى و فراتر از آنم كه در دل دارى.  به روز بيعت با عمر بن عبد العزيز، خالد بن عبد الله قسرى برخاست و گفت: اى امير المؤمنين خلافت هر كس را آراسته باشد، تو خلافت را آراسته اى و هر كس را به شرف رسانده باشد، اينك تو خلافت را به شرف رساندى، تو همان گونه اى كه شاعر گفته است:           و اذ الدرّ زان حسن وجوه            كان للدّر حسن وجهك زينا عمر بن عبد العزيز گفت: به اين دوست شما سخنورى ارزانى شده و از خرد محروم شده است و فرمان داد بنشيند.   
بخش ۹ : حسن ظن به مردم [منبع]

وَلاَ يَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَالْمُسِيءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَة سَوَاء، فَإِنَّ فِي ذَلِکَ تَزْهِيداً لاَِهْلِ الاِْحْسَانِ فِي الاِْحْسَانِ، وَتَدْرِيباً لاَِهْلِ الاِْسَاءَةِ عَلَى الاِْسَاءَةِ، وَأَلْزِمْ کُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ.
وَاعْلَمْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ رَاع بِرَعِيَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَيْهِمْ، وَتَخْفِيفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَيْهِمْ، وَتَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِيَّاهُمْ عَلَى مَا لَيْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ؛ فَلْيَکُنْ مِنْکَ فِي ذَلِکَ أَمْرٌ يَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِيَّتِکَ، فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ يَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً طَوِيلاً.
وَإِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ، وَإِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ.
وَلاَ تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الاُْمَّةِ، وَاجْتَمَعَتْ بِهَا الاُْلْفَةُ، وَصَلَحَتْ عَلَيْهَا الرَّعِيَّةُ.
وَلاَ تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَيْء مِنْ مَاضِي تِلْکَ السُّنَنِ، فَيَکُونَ الاَْجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا، وَالْوِزْرُ عَلَيْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا.
وَأَکْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ، وَمُنَاقَشَةَ الْحُکَمَاءِ، فِي تَثْبِيتِ مَا صَلَحَ عَلَيْهِ أَمْرُ بِلاَدِکَ، وَإِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ.
لَا يَكُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِيءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ ذَلِكَ تَزْهِيدٌ لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِي الْإِحْسَانِ وَ تَدْرِيبٌ لِأَهْلِ الْإِسَاءَةِ عَلَى الْإِسَاءَةِ فَأَلْزِمْ كَلًّا مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ أَدَباً مِنْكَ يَنْفَعْكَ اللَّهُ بِهِ وَ تَنْفَعْ بِهِ أَعْوَانَكَ ثُمَّ اعْلَمْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِأَدْعَى لِحُسْنِ ظَنِّ وَالٍ بِرَعِيَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَيْهِمْ وَ تَخْفِيفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَيْهِمْ وَ قِلَّةِ اسْتِكْرَاهِهِ إِيَّاهُمْ عَلَى مَا لَيْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ فَلْيَكُنْ فِي ذَلِكَ أَمْرٌ يَجْتَمِعُ لَكَ بِهِ حُسْنُ ظَنِّكَ بِرَعِيَّتِكَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ يَقْطَعُ عَنْكَ نَصَباً طَوِيلًا وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلَاؤُكَ عِنْدَهُ وَ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلَاؤُكَ عِنْدَهُ فَاعْرِفْ هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ لَكَ وَ عَلَيْكَ لِتَزِدْكَ بَصِيرَةً فِي حُسْنِ الصُّنْعِ وَ اسْتِكْثَارِ حُسْنِ الْبَلَاءِ عِنْدَ الْعَامَّةِ مَعَ مَا يُوجِبُ اللَّهُ بِهَا لَكَ فِي الْمَعَادِ وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ وَ صَلَحَتْ عَلَيْهَا الرَّعِيَّةُ وَ لَا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تُضِرُّ بِشَيْءٍ مِمَّا مَضَى مِنْ تِلْكَ السُّنَنِ فَيَكُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا وَ الْوِزْرُ عَلَيْكَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا وَ أَكْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ وَ مُثَافَنَةَ الْحُكَمَاءِ فِي تَثْبِيتِ مَا صَلَحَ عَلَيْهِ أَهْلُ بِلَادِكَ وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ مِنْ قِبَلِكَ فَإِنَّ ذَلِكَ يُحِقَّ الْحَقَّ وَ يَدْفَعُ الْبَاطِلَ وَ يُكْتَفَى بِهِ دَلِيلًا وَ مِثَالًا لِأَنَّ السُّنَنَ الصَّالِحَةَ هِيَ السَّبِيلُ إِلَى طَاعَةِ اللَّهِ.

قِبَلَهُمْ : نزد آنها. 
النَّصَب : سختى و رنج، تعب. 
الْبَلَاء : مقصود در اينجا مطلق كردار و عمل است، چه خوب باشد و چه بد. 
تَزهيد : بى‏ ميل نمودن 
تَدريب : مجرب نمودن و عادت دادن 
مُناقشة : هم صحبت شدن، همدم بودن 
هرگز نيكوكار و بدكار در نظرت يكسان نباشند، زيرا نيكوكاران در نيكوكارى بى رغبت، و بدكاران در بد كارى تشويق مى گردند، پس هر كدام از آنان را بر أساس كردارشان پاداش ده. 
بدان اى مالك هيچ وسيله اى براى جلب اعتماد والى به رعيّت بهتر از نيكوكارى به مردم، و تخفيف ماليات، و عدم اجبار مردم به كارى كه دوست ندارند، نمى باشد، پس در اين راه آنقدر بكوش تا به وفادارى رعيّت، خوشبين شوى، كه اين خوشبينى رنج طولانى مشكلات را از تو بر مى دارد، پس به آنان كه بيشتر احسان كردى بيشتر خوشبين باش، و به آنان كه بد رفتارى كردى بد گمان تر باش. 
و آداب پسنديده اى را كه بزرگان اين امّت به آن عمل كردند، و ملّت اسلام با آن پيوند خورده، و رعيّت با آن اصلاح شدند، بر هم مزن، و آدابى كه به سنّت هاى خوب گذشته زيان وارد مى كند، پديد نياور،(۱) كه پاداش براى آورنده سنّت، و كيفر آن براى تو باشد كه آنها را در هم شكستى. 
با دانشمندان، فراوان گفتگو كن، و با حكيمان فراوان بحث كن، كه مايه آبادانى و اصلاح شهرها، و برقرارى نظم و قانونى است كه در گذشته نيز وجود داشت. 
______________________________(۱). اشاره به نقد: ترديسيوناليسم ‏TRADITIONALISM (احترام به اصالت سنن و آداب) و نقد ريتو آليسم‏ RITUALISM (آداب پرستى افراطى) كه عكس ديالكتيك ‏DIALECTIC (تغيير عمومى) است، از ديدگاه امام (ع) نه همه سنّتها اصالت دارند و نه همه سنّت‏ها را بايد طرد كرد، بلكه با ارزيابى صحيح بايد آداب و سنن نيكو را محترم شمرد.
و نبايد نيكوكار و بدكار نزد تو بيك پايه باشد كه آن نيكوكاران را از نيكوئى كردن بى رغبت سازد و بد كرداران را به بدى كردن وادارد، و هر يك از ايشان را بآنچه گزيده جزاء ده (نيكوكار را پاداش و بد كردار را كيفر ده). 
و بدان چيزى سبب خوش بينى حاكم نسبت به رعيّت بهتر از نيكوئى و بخشش او بايشان و سبك گردانيدن هزينه هاى آنها و رنجش نداشتن از آنان بر چيزى كه حقّى بآنها ندارد نيست، پس بايد در اين باب كارى كنى كه خوش بينى به رعيّتت را بدست آورى، زيرا خوش بينى رنج بسيار را از تو دور مى دارد (براى آنكه بد بينى به رعيّت سبب سختگيرى مي شود، و سختگيرى رنجش مى آورد و چون رنجيدند بزوال و عزل تو كوشيده باندازه توانائى در صدد مخالفت با تو بر آمده در پى فرصت مى گردند، و تو ناچار همواره بر اثر انديشه در كار ايشان غمگين و اندوهناك بوده و آسودگى را از دست مى دهى).
و سزاوارتر كسيكه بايد باو خوش بين باشى كسى است كه بيشتر باو احسان نموده و نيكوتر آزموده اى، و سزاوارتر كسيكه بايد باو بد بين باشى كسى است كه با او بد سلوك كرده و كمتر آزموده اى (پس هرگاه بيارى ايشان نيازمند شدى اعتماد كن بكسيكه باو احسان نموده اى، نه بكسى كه از تو بدى و سختى ديده). 
و مشكن سنّت (طريقه) شايسته اى را كه رؤساء و بزرگان اين امّت بآن رفتار نموده اند، و الفت و انس (بين مردم) بسبب آن پيدا شده، و (كار) رعيّت بر آن منظّم گرديده، و نبايد سنّت و طريقه اى را بكار برى كه بچيزى از سنّتهاى گذشته زيان رساند، پس (اگر چنين كردى بدان سود نخواهى برد، زيرا) مزد و پاداش كسى را است كه آن سنّتها (ى نيكو) را بناء گذاشت، و گناه ترا خواهد بود بآنچه آن سنّتها را شكست دادى. 
و درباره استوار ساختن آنچه كار شهرهاى تو را منظّم گرداند و برپا داشتن آنچه مردم پيش از تو برپا داشته بودند بسيار با دانشمندان مذاكره و با راستگويان و درست كرداران گفتگو كن (كه بر اثر آن هميشه حكومت تو پايدار مانده و كار رعيّتت به شايستگى انجام گيرد). 
و نبايد كه نيكوكار و بدكار در نزد تو برابر باشند، زيرا اين كار سبب شود كه نيكوكاران را به نيكوكارى رغبتى نماند، ولى بدكاران را به بدكارى رغبت بيفزايد. با هر يك چنان رفتار كن كه او خود را بدان ملزم ساخته است. 
و بدان، بهترين چيزى كه حسن ظن والى را نسبت به رعيتش سبب مى شود، نيكى كردن والى است در حق رعيت و كاستن است از بار رنج آنان و به اكراه وادار نكردنشان به انجام دادن كارهايى كه بدان ملزم نيستند. 
و تو بايد در اين باره چنان باشى كه حسن ظن رعيت براى تو فراهم آيد. زيرا حسن ظن آنان، رنج بسيارى را از تو دور مى سازد. به حسن ظن تو، كسى سزاوارتر است كه در حق او بيشتر احسان كرده باشى و به بدگمانى، آن سزاوارتر كه در حق او بدى كرده باشى. 
سنت نيكويى را كه بزرگان اين امت به آن عمل كرده اند و رعيت بر آن سنت به نظام آمده و حالش نيكو شده است، مشكن و سنتى مياور كه به سنتهاى نيكوى گذشته زيان رساند، آن گاه پاداش نيك بهره كسانى شود كه آن سنتهاى نيكو نهاده اند و گناه بر تو ماند كه آنها را شكسته اى. تا كار كشورت به سامان آيد و نظامهاى نيكويى، كه پيش از تو مردم برپاى داشته بودند برقرار بماند، و با دانشمندان و حكيمان، فراوان گفتگو كن، در تثبيت آنچه امور بلاد تو را به صلاح مى آورد و آن نظم و آيين كه مردم پيش از تو بر پاى داشته اند. 
هرگز نبايد افراد نيکوکار و بدکار در نظرت يکسان باشند، زيرا اين کار سبب مى شود نيکوکاران به نيکى ها بى رغبت شوند و بدکاران به اعمال بد تشويق گردند; بنابراين هر يک از اينها را مطابق آنچه براى خود خواسته اند پاداش ده. بدان هيچ وسيله اى براى جلب اعتماد والى به (وفادارىِ) رعيت بهتر از احسان به آنها و سبک کردن هزينه ها بر آنان و عدم اجبارشان به کارى که وظيفه ندارند نيست، بنابراين در اين راه آن قدر بکوش تا به وفادارى رعايا درباره خود خوش بين شوى، زيرا اين خوش بينى، خستگى و رنج فراوانى را از تو دور مى سازد و سزاوارترين کسى که مى تواند مورد حسن ظن تو قرار گيرد آن کس است که تو بهتر به او خدمت کرده اى و (به عکس) آن کس که مورد بدرفتارى تو واقع شده است سزاوارترين کسى است که بايد به او بدبين باشى.
هرگز سنّت مفيد و پسنديده اى را که پيشگامان اين امت به آن عمل کرده اند و ملت اسلام با آن الفت گرفته و امور رعيت به وسيله آن اصلاح شده مشکن و هرگز سنّت و روشى را که به چيزى از سنّت هاى (حسنه) گذشته زيان وارد مى سازد ايجاد مکن که اجر آن سنّت ها براى کسى خواهد بود که آن را برقرار کرده و گناهش بر توست که چيزى از آن را نقض کرده اى، با دانشمندان، زياد به گفت وگو بنشين و با انديشمندان نيز بسيار به بحث پرداز (و اين گفت وگوها و بحث ها بايد) درباره امورى (باشد) که به وسيله آن، امور بلاد تو اصلاح مى شود و آنچه را پيش از تو باعث پيشرفت کار مردم بوده است برپا مى دارد.
و مبادا نكوكار و بد كردار در ديده ات برابر آيد، كه آن رغبت نكوكار را در نيكى كم كند، و بد كردار را به بدى وادار نمايد، و در باره هر يك از آنان آن را عهده دار باش كه او بر عهده خود گرفت.
و بدان كه هيچ چيز گمان والى را به رعيت نيك نيارد، چون نيكيى كه در حق آنان كند و بارشان را سبك دارد، و ناخوش نشمردن از ايشان آنچه را كه حقى در آن ندارد بر آنان. 
پس رفتار تو چنان بايد، كه خوش گمانى رعيت برايت فراهم آيد، كه اين رنج دراز را از تو مى زدايد. و به خوش گمانى تو آن كس سزاوارتر كه از تو بدو نيكى رسيده و بدگمانى ات بدان بيشتر بايد كه از تو بدى ديده. 
و آيين پسنديده اى را بر هم مريز كه بزرگان اين امّت بدان رفتار نموده اند، و مردم بدان وسيلت به هم پيوسته اند، و رعيّت با يكديگر سازش كرده اند، و آيينى را منه كه چيزى از سنتهاى نيك گذشته را زيان رساند، تا پاداش از آن نهنده سنّت باشد و گناه شكستن آن بر تو ماند. 
و با دانشمندان فراوان گفتگو كن و با حكيمان فراوان سخن در ميان نه، در آنچه كار شهرهايت را استوار دارد و نظمى را كه مردم پيش از تو بر آن بوده اند برقرار. 
نيكوكار و بدكار در برابرت يكسان نباشند، كه اين كار نيكوكار را در انجام كار نيك بى رغبت، و بدكار را در بدى ترغيب مى كند، هر كدام را نسبت به كارشان پاداش بخش. 
آگاه باش كه چيزى براى جلب خوشبينى حاكم بر رعيت بهتر از نيكى به آنان، و سبك كردن هزينه بر دوش ايشان، و اجبار نكردنشان به حقّى كه حاكم بر آنان ندارد نيست. 
به صورتى بايد رفتار كنى كه خوش گمانى بر رعيتت را در كمك همه جانبه به حاكم فراهم آرى، كه اين خوش گمانى رنجى طولانى را از تو بر مى دارد، و به خوش گمانى تو كسى شايسته تر است كه از تو احسان ديده، و به بد گمانيت كسى سزاوارتر است كه از جانب تو به او ناراحتى رسيده. 
روشى را كه بزرگان امت بر اساس آن رفتار كرده اند، و به سبب آن در ميان مردم الفت برقرار شده، و اصلاح جامعه بر پايه آن بوده از بين مبر، و روشى را كه به روشهاى گذشته ضرر مى زند به وجود نياور، كه پاداش و اجر براى كسى است كه روشهاى درست را بر پا كرده، و گناه از بين بردن آن روشها بر گردن توست.
با دانشمندان در استوار ساختن آنچه صلاح كار شهرهايت بر آن است، و برپا داشتن آنچه مردم پيش از اين به آن مستقيم شده اند با دانشمندان و انديشمندان زياد گفتگو كن. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )سنت هاى حسنه را احیا کن:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه به چند امر مهم ديگر توصيه مى کند: نخست درباره پاداش نيکوکاران و کيفر بدکاران تأکيد مى ورزد و مى فرمايد: «هرگز نبايد افراد نيکوکار و بدکار در نظرت يکسان باشند، زيرا اين کار سبب مى شود نيکوکاران به نيکى ها بى رغبت و بدکاران به اعمال بد تشويق گردند، بنابراين هر يک از اينها را مطابق آنچه براى خود خواسته اند پاداش ده»; (وَلاَ يَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَالْمُسِيءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَة سَوَاء، فَإِنَّ فِي ذَلِکَ تَزْهِيداً لاَِهْلِ الاِْحْسَانِ فِي الاِْحْسَانِ، وَتَدْرِيباً(1) لاَِهْلِ الاِْسَاءَةِ عَلَى الاِْسَاءَةِ وَأَلْزِمْ کُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ). آنچه امام(عليه السلام) در اين دستور بيان کرده يکى از اصول مهم مديريت است; از مديريت خداوند و پيامبران بر جهان انسانيت گرفته تا مديريت يک پدر در خانواده. قرآن مجيد پيامبر را به بشارت و انذار دستور مى دهد و او را «مبشر» و «نذير» مى نامد. خداوند وعده بهشت را به صالحان و دوزخ را به بدکاران داده است. اين اصل در تمام اقوام با تمام اختلافاتى که در عقايد و فرهنگ و حکومت دارند تحت عنوان تشويق و تنبيه، سارى و جارى است. دليل آن روشن است، زيرا ادامه نيکوکارى انگيزه مى خواهد و بازايستادن از کار خلاف نيز انگيزه اى مى طلبد. ممکن است انگيزه هاى معنوى و اعتقادات دينى آثار مطلوبى از خود در اين زمينه به يادگار بگذارند; ولى اين انگيزه ها در همه نيست به علاوه اگر مسأله پاداش و کيفر نباشد آن انگيزه ها نيز سست مى شود. جمله «وَأَلْزِمْ کُلاًّ...» اشاره لطيفى به اين نکته است که وقتى آنها چيزى را براى خود بپسندند دليل ندارد حاکم آن را به آنان ندهد. نيکوکار پاداش را براى خود پسنديده و بدکار کيفر را، بنابراين خواسته خودش را بايد به او داد. از اين بالاتر، پاداش نيکوکار انگيزه اى براى ترک عمل بدکار و کيفر بدکار انگيزه اى براى ادامه کار نيکوکار مى شود همان گونه که امام در عبارت زيباى ديگرى در نهج البلاغه فرموده: «ازْجُرِ الْمُسِيءَ بِثَوَابِ الْمُحْسِنِ; بدکار را به واسطه پاداش نيکوکاران مجازات کنيد».(2) اشاره به اينکه وقتى بدکار خود را از پاداش هاى مادى و معنوى نيکوکاران محروم مى بيند تنبيه مى شود و بر سر عقل مى آيد و چه بسا از کار خود توبه کند و باز ايستد. آن گاه امام در دومين دستور، بهترين وسيله جلب حسن ظن و محبّت رعايا را براى او تبيين مى کند و مى فرمايد: «بدان هيچ وسيله اى براى جلب اعتماد والى به (وفادارىِ) رعيت بهتر از احسان به آنها و سبک کردن هزينه ها بر آنان و عدم اجبارشان به کارى که وظيفه ندارند نيست»; (وَاعْلَمْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ رَاع بِرَعِيَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَيْهِمْ، وَتَخْفِيفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَيْهِمْ، وَتَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِيَّاهُمْ عَلَى مَا لَيْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ). تعبير به «مَا لَيْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ» با توجّه به اينکه «قِبَل» گاه به معناى «نزد» و گاه به معناى «قدرت» مى آيد، مى توان جمله را چنين معنا کرد: چيزى که نزد آنها (و بر عهده آنها) نيست يا چيزى که در طاقت و توان آنها نيست.(3) اين حقيقتى است که تجربه بارها نشان داده است که اگر والى به فکر رعايا باشد و زمامداران هزينه ها را بر آنان سبک کنند و امورى را که از وظايف آنها نيست يا قدرت بر آن ندارند از آنها نخواهند رابطه عاطفى قوى و محکمى در ميان آنها برقرار خواهد شد; رابطه اى که حمايت آنها را به زمامدار در حوادث مشکل و پيچيده تأمين مى کند. اين نکته نيز حائز اهمّيّت است که امام سخن از عوامل حسن ظن زمامدار به رعايا به ميان آورده، نه حسن ظن رعايا به زمامدار در حالى که تصور بر اين است که در اين گونه موارد تعبير اوّلى مناسب تر است; ولى منظور امام اين است که آن قدر زمامدار به رعايا خوبى کند که به وفادارى آنها به خود مطمئن گردد. به همين دليل امام در ادامه اين سخن مى فرمايد: «بنابراين در اين راه آن قدر بکوش تا به وفادارى رعايا به خود خوش بين شوى، زيرا اين خوش بينى، خستگى و رنج فراوانى را از تو دور مى سازد»; (فَلْيَکُنْ مِنْکَ فِي ذَلِکَ أَمْرٌ يَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِيَّتِکَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ يَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً(4) طَوِيلاً). روشن است هرگاه زمامدار به رعيت خود سوء ظن داشته باشد، هر زمان احتمال مى دهد شورشى بر ضد او برپا شود و يا به او خيانت کنند يا توطئه اى در برابر او بچينند و اين به طور دائم فکر او را ناراحت خواهد ساخت; اما هنگامى که از وفادارى آنها مطمئن باشد، با آرامش خاطر مى تواند به نظم امور و عمران و آبادى و دفع شر دشمنان بپردازد. آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن همين توصيه را به تعبير زيباى ديگرى بيان مى دارد و مى فرمايد: «و سزاوارترين کسى که مى تواند مورد حسن ظن تو قرار گيرد آن کس است که تو بهتر به او خدمت کرده اى و (به عکس) آن کس که مورد بدرفتارى تو واقع شده است سزاوارترين کسى است که بايد به او بدبين باشى»; (وَإِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلاَؤُکَ(5) عِنْدَهُ، وَإِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ). اشاره به اينکه همان گونه که نيکى کردن سبب حسن ظن است، هر قدر بيشتر نيکى کنى، حسن ظن بيشترى فراهم مى شود و همان گونه که بدى کردن سبب سوء ظن مى شود، هرقدر بدى بيشتر باشد، سوء ظن هم بيشتر است. در کتاب عيون الاخبار ابن قتيبة آمده است که ابن عباس مى گفت: به هرکس نيکى کردم فضاى ميان من و او روشن شد و به هر کس بدى کردم فضاى ميان من و او تاريک گشت.(6) در ضمن مى توان از اين سخن نتيجه گرفت که اگر کسانى به هر دليل مورد مجازات و مؤاخذه قرار گرفتند، زمامدار و والى بايد از آنها برحذر باشد و از حسن ظن به آنها بپرهيزد. آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه سخن به نکته مهم ديگرى مى پردازد و مالک اشتر را از شکستن سنّت هاى صالح برحذر مى دارد. مى فرمايد: «هرگز سنّت مفيد و پسنديده اى را که پيشگامان اين امت به آن عمل کرده اند و ملت اسلام با آن الفت گرفته و امور رعيت به وسيله آن اصلاح شده مشکن»; (وَلاَ تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ(7) هَذِهِ الاُْمَّةِ، وَاجْتَمَعَتْ بِهَا الاُْلْفَةُ، وَصَلَحَتْ عَلَيْهَا الرَّعِيَّةُ). سنّت در دو معنا به کار مى رود: گاه به معناى عادات و روش هايى است که از گذشتگان و پيشينيان به يادگار مانده و آن بر دو قسم است: حسنه و سيئه. همان گونه که در روايت معروف پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است: «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً عَمِلَ بِها مَنْ بَعْدَهُ کانَ لَهُ أجْرُهُ وَمِثْلُ أُجُورِهِمْ مِنْ غَيْرِ أنْ يَنْقُصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَىْءٌ وَمَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً فَعَمِلَ بِها بَعْدَهُ کانَ عَلَيْهِ وِزْرُهُ وَمِثْلُ أوْزارِهِمْ مِنْ غَيْرِ أنْ يَنْقُصَ مِنْ أوْزارِهِمْ شَىْءٌ; کسى که سنّت نيکى را پايه گذارى کند و بعد از وى به آن عمل شود پاداش آن و پاداش کسانى که به آن عمل کرده اند براى او خواهد بود بى آنکه چيزى از پاداش آنها کم شود و کسى که سنّت بدى را پايه گذارى کند و بعد از او به آن عمل شود گناه آن و همانند گناه کسانى که به آن عمل کرده اند خواهد بود بى آنکه از گناهان آنها چيزى کاسته شود».(8) معناى دوم سنّت اين است که به معناى سخن پيامبر اکرم و فعل و تقرير اوست و کلام امام(عليه السلام) در اينجا ناظر به معناى اوّل است. (به قرينه جمله: وَلا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ...) مثلاً شخصى يا گروهى هفته اى از سال را به عنوان هفته نيکوکارى يا اکرام يتيمان يا پاک سازى مساجد يا کاشتن انواع درختان قرار مى دهند، بى آنکه آن را به شرع نسبت دهند. اين سنّت صالح باقى مى ماند و افرادى به آن عمل مى کنند و در پرتو آن کارهاى نيکى صورت مى گيرد. امام(عليه السلام)به مالک اشتر دستور مى دهد هرگز اين گونه سنّت ها را نشکند و بگذارد مردم به آن عمل کنند و از برکاتش بهره مند شوند. البته اگر سنّت هاى فاسد و مفسدى باشد; مانند آنچه در زمان جاهليت از انتقام جويى ها و زنده به گور کردن دختران و امثال آن وجود داشت، بايد با اين گونه سنّت هاى خرافى و غلط و غير انسانى مبارزه کرد. تاريخ اسلام نيز نشان مى دهد که پيغمبر اکرم سنّت هاى صالح پيشين را هرگز نشکست، بلکه آنها را تأييد فرمود. مانند سنّت هايى که از عبدالمطلب به يادگار مانده بود; ولى با سنّت هاى زشت و خرافى سخت مبارزه کرد. سپس امام(عليه السلام) همين مطلب را به صورت ديگرى بيان مى کند و مى فرمايد: «و هرگز سنّت و روشى را که به چيزى از سنّت هاى (حسنه) گذشته زيان وارد مى سازد ايجاد مکن که اجر آن سنّت ها براى کسى خواهد بود که آن را برقرار کرده و گناهش بر توست که چيزى از آن را نقض کرده اى»; ( وَلاَ تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَيْء مِنْ مَاضِي تِلْکَ السُّنَنِ، فَيَکُونَ الاَْجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا، وَالْوِزْرُ عَلَيْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا). در واقع امام مى فرمايد: سنّت هاى صالح پيشين را نه مستقيما بشکن و نه مزاحمتى براى آنها ايجاد کن که آن را بشکند، بلکه بايد در حفظ آن سنّت ها بکوشى تا مردم به سبب پيروى از آن بهره مند گردند. درباره اهمّيّت سنّت هاى حسنه و فرق آن با بدعت ها و همچنين سنّت هاى سيئه و آثار آن در جوامع انسانى، در پايان همين بحث سخن خواهيم گفت. سپس امام(عليه السلام) در آخرين توصيه در اين بخش از عهدنامه به مالک دستور مى دهد همواره در کنار علما و حکما باشد، مى فرمايد: «و با دانشمندان، زياد به گفتوگو بنشين و با انديشمندان نيز بسيار به بحث پرداز (و اين گفتوگوها و بحث ها بايد) درباره امورى (باشد) که بهوسيله آن، امور بلاد تو اصلاح مى شود و آنچه را پيش از تو باعث پيشرفت کار مردم بوده است برپا مى دارد»; (وَأَکْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ، وَمُنَاقَشَةَ(9) الْحُکَمَاءِ، فِي تَثْبِيتِ مَا صَلَحَ عَلَيْهِ أَمْرُ بِلاَدِکَ، وَإِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ). در واقع امام در اين قسمت از وصاياى خود به مالک توصيه مى کند همواره سطح آموزش خود را در احکام و موضوعات بالا ببرد، با علما و دانشمندان پيوسته به گفتوگو بنشيند تا به احکام الهى و اصول کشوردارى آشناتر گردد و با انديشمندان پيوسته بحث کند تا از تجارب آنها در تشخيص موضوعات مهم بهره گيرد و هنگامى که آگاهى زمامدار نسبت به اين دو بخش افزايش پيدا کند، امر بلاد اصلاح مى شود و سنّت هاى حسنه پيشين همچنان باقى و برقرار مى ماند. مرحوم کلينى در جلد اوّل اصول کافى بابى به عنوان «بابُ مُجالَسَةِ الْعُلَماءِ وَصُحْبَتِهِمْ» آورده و از جمله روايات باب اين است: امام صادق(عليه السلام) در حديثى مى فرمود: «لَمَجْلِسٌ أَجْلِسُهُ إِلَى مَنْ أَثِقُ بِهِ أَوْثَقُ فِي نَفْسِي مِنْ عَمَلِ سَنَة; مجلسى که در آن در کنار شخص مورد اطمينانى بنشينيم (و از او علم و دانشى فرا گيرم) در دل من اطمينان بخش تر از آن است که يک سال اعمال صالح انجام دهم».(10) در حديث ديگرى از لقمان نقل مى کند که به فرزندش نصيحت کرد: «فرزندم مجالس را با دقت انتخاب کن. هرگاه ديدى گروهى به ياد خداوند بزرگ مشغولند با آنها همنشين شو; اگر عالم باشى علمت در آنجا تو را سود مى بخشد و اگر جاهل باشى به تو تعليم مى دهند و اى بسا خداوند رحمت خود را بر آنها نازل کند و تو را همراه آنان مشمول نعمت سازد و هرگاه جمعى را ديدى که به ياد خدا نيستند با آنها مجالست مکن، زيرا اگر عالم باشى علمت در آنجا به تو سودى نمى بخشد و اگر جاهل باشى بر جهلت مى افزايند و چه بسا خداوند عقوبتى بر آنان نازل کند و تو را با آنها همراه سازد.(11) امام زين العابدين(عليه السلام) در دعاى معروف ابوحمزه ثمالى هنگامى که عوامل سلب توفيق را بر مى شمرد مى فرمايد: «أَوْ لَعَلَّکَ فَقَدْتَنِي مِنْ مَجَالِسِ الْعُلَمَاءِ فَخَذَلْتَنِي; شايد تو مرا در مجالس علما نيافتى و دست از يارى من برداشته اى». از جمله برکات همنشينى و گفتوگو با دانشمندان اين است که انسان علوم و دانش خود را از ياد نمى برد و اگر چيزى نمى داند به او مى آموزند همان گونه که اميرمؤمنان(عليه السلام) در يکى ديگر از سخنانش مى فرمايد: «مَنْ أکْثَرَ مُدارَسَةَ الْعِلْمِ لَمْ يَنْسَ ما عَلِمَ وَاسْتَفْادَ ما لَمْ يَعْلَمْ».(12)***نکته:سرچشمه پیدایش سنّت ها واژه سنّت در اصل از ماده سنّ (بر وزن فن) به معناى جارى ساختن آب بر صورت گرفته شده و سپس به هر امرى که سريان و جريان پيدا کند سنّت اطلاق شده است و به تمام عادات و آداب خوب يا بدى که از سوى شخص يا گروهى در جامعه به جريان مى افتد سنّت گفته مى شود و به همين دليل آن را به سنّت هاى حسنه و سيئه تقسيم کرده اند; مثلاً قرار دادن برنامه مستمر هر ساله اى جهت نوازش يتيمان يا ايجاد صلح در ميان افرادى که با هم اختلاف دارند سنّت حسنه محسوب مى شود و برنامه هايى مانند زنده به گور کردن دختران و يا در عصر ما استفاده از مواد محترقه و منفجره در چهارشنبه آخر سال سنّت سيئه است. در روايات اسلامى بحث هاى فراوانى درباره کسانى که سنّت حسنه يا سنّت سيئه مى گذارند آمده است که نمونه آن را در بحث هاى گذشته مطالعه کرديد. مخصوصاً در اين روايات تأکيد شده کسى که سنّت حسنه اى بگذارد به تعداد کسانى که به آن عمل مى کنند اجر و پاداش براى سنّت گذار از سوى خداوند داده خواهد شد، بى آنکه از ثواب آنها چيزى کاسته شود و آنها که سنّت سيئه مى گذارند به تعداد کسانى که به آن عمل مى کنند وزر و گناه در نامه اعمال آنها نوشته مى شود، بى آنکه چيزى از گناهان آنها کم شود و اين در واقع از مسأله تسبيب و تعاون بر خير و شر سرچشمه مى گيرد، زيرا مى دانيم گاه انسان عملى را بالمباشره انجام مى دهد و گاه بالتسبيب و ايجاد سنّت خوب و بد نوعى تسبيب است. البته مسأله سنّت هاى اجتماعى ارتباطى به بدعت گذاشتن ندارد آن گونه که بعضى از وهابيون کوته فکر مى پندارند، زيرا بدعت چيزى است که به شارع مقدس و قرآن و سنّت پيغمبر نسبت داده شود و جزء آن نباشد; ولى سنّت ها نوعى بدعت هاى عرفى و اجتماعى است که بدون اسناد به شرع مقدس گذارده مى شود که اگر در مسير اهداف شرع باشد (مانند نوازش يتيمان و کمک به محرومان) سنّت حسنه محسوب مى شود و مطلوب است و اگر بر ضد آن باشد (مانند زنده به گور کردن دختران که از سنّت هاى جاهلى بود) سنّت سيئه و نامطلوب است. از اينجا روشن مى شود اينکه وهابى هاى متعصب با امورى مانند جشن ميلاد پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) يا برگزارى مراسم تعزيه براى اموات و گذشتگان مخالفت مى کنند از سوء فهم آنهاست که سنّت را با بدعت اشتباه مى گيرند در حالى که روايات مربوط به سنّت حسنه و سيئه را خودشان در کتاب ها آورده اند.(13)***پی نوشت: 1 . «تَدْريب» به معناى عادت دادن کسى به چيزى است و در اينجا مى تواند معناى تشويق را داشته باشد در مقابل «تزهيد» که در اينجا به معناى دلسرد ساختن است. 2 . نهج البلاغه، کلمات قصار 177. 3 . هرچند بعضى معتقدند «قِبَل» اگر اضافه به ضمير شود حتما به معناى نزد است و اگر جدا استعمال شود به معناى قدرت و توان است. 4 . «نَصَب» به معناى رنج و تعب است از ريشه «نَصْب» بر وزن «نصر» به معناى ثابت قرار دادن گرفته شده; مثلاً هنگامى که نيزه را بر زمين مى کوبند و جاى آن را محکم مى سازند، نصب گفته مى شود و از آنجا که رنج و تعب انسان را از کار متوقف مى سازد، اين واژه بر آن اطلاق شده است و دشمنان اهل بيت را از اين جهت ناصبى مى گويند که گويى پرچم عداوت برافراشته اند. 5 . «بَلاء» معناى اصلى آن آزمايش کردن است که گاه به وسيله نعمت ها و گاه به وسيله مصائب صورت مى گيرد و به همين جهت بلاء گاه به معناى نعمت و گاه به معناى مصيبت آمده است و در جمله بالا به هر دو معنا ـ به عنوان حسن بلاء و سوء بلاء ـ استعمال شده است (اين واژه از ريشه «بَلى يَبْلُو» است). 6 . ابن قتيبة، ج 1، ص 64، طبق نقل شرح نهج البلاغه شوشترى، ج 8، ص 519. 7 . «صُدُور» در اينجا به معناى پيشگامان و صدر نشينان و مسلمانان صدر اسلام است. 8 . کنزالعمال، ح 910. شبيه اين حديث در منابع شيعه از امامان معصوم به طرق مختلف و با تعبيرات متفاوت نقل شده است. به بحارالانوار، ج 68، ص 257 و 258 مراجعه شود. 9 . «مُناقَشَة» از ريشه «نقش» در اصل به معناى بيرون کشيدن خار از بدن به وسيله منقاش است. سپس به هر گونه بحث دقيق و حسابرسى کامل اطلاق شده است، بنابراين مناقشه حکما به معناى بحث دقيق با دانشمندان است. 10 . کافى، ج 1، ص 39، ح 5. 11 . کافى، ج 1، ص 39، ح 1. 12 . غررالحکم، ص 49، ح 273. 13 . سنن بيهقى، ج 4، ص 176 و مسند احمد، ج 4، ص 362 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 251-249امام علیه السلام او را از اين كه نيكوكار و بدكار در نزد وى يكسان باشند، نهى كرده و به دليل پيامد بد اين كار او را از چنان عملى در ضمن قياس مضمرى برحذر داشته است كه صغراى آن عبارت: «فانّ ذلك... الاساءة» مى باشد، و راز مطلب آن است كه بيشتر كارهاى نيك به خاطر پاداش نيك آن است به خصوص از فرمانروايان كه چنين انتظارى دارند و ميل دارند كه آنان از ديگران مقامشان بالاتر باشد و به خاطر آن همه زحمات و مشكلاتى كه دارند خوشنام تر باشند. و هر گاه نيكوكار مقام خود را با مقام و منزلت بدكار يكسان ببيند، اين خود باعث انصراف او از نيكى و انگيزه اى براى رويگردانى از رنج و زحمتش خواهد بود، و همين طور چون بيشتر كسانى كه بدكارى را ترك مى كنند تنها از ترس حاكمان است و به خاطر اين است كه مبادا در نظر آنها تنزّل مقام پيدا كنند، در صورتى كه اگر بدكاران مقام خود را با نيكوكاران همسان ببيند، بيشتر در مقام انجام وظيفه كوتاهى خواهند كرد. كبراى مقدّر قياس چنين است: و هر چه باعث از بين بردن نيكوكارى و تشويق به بدكارى گردد، سزاوار اجتناب است.  سپس امام (ع) در تأييد فرمان خود مى فرمايد: نيكوكار و بدكار بايد خود را در معرض نيكى و بديى كه سزاوار آنند، بدانند و براى نتيجه عمل خود آماده باشند، بنا بر اين براى نيكوكار نيكى و براى بدكار بدى در نظر داشته باشد.  شانزدهم: او را نسبت به نيكى بر رعيت و سبكبار كردن آنان و مجبور نكردن بر چيزى كه حقى بر آنها نداشته، توجّه داده است، به دليل اين كه اينها باعث خوشبينى حاكم بديشان است كه خود مستلزم از بين رفتن رنجش و زحمت طولانى وى و آسايش از جانب ايشان است. توضيح آن كه حاكم وقتى كه به مردم خوشرفتارى كند، مردم بيشتر به او علاقه مند شده و در باطن به محبّت و اطاعت گرايش پيدا مى كنند، و اين خود باعث خوشبينى وى به آنها گرديده و در نتيجه نيازى به زحمت در هواخواه ساختن آنها و احساس خطر از طرف آنها نمى كند، امام (ع) اين مطلب را با عبارت: «و ان احقّ من يحسن ظنك به... عنده» مورد تأكيد قرار داده است.  هفدهم: او را از سنت شكنى نسبت به راه و روش نيكى كه بزرگان امّت قبل از او داشته اند، و باعث انس و اتّحاد و به نفع مردم بوده است، برحذر داشته، زيرا اين باعث صدمه و فساد آشكارى در دين است.  هيجدهم: وى را از پيش گرفتن روش نوى كه به سنّتهاى گذشته صدمه بزند، منع فرموده است. و به دليل نادرستى اين كار به وسيله قياس مضمرى اشاره كرده است، كه صغراى قياس عبارت: «فيكون... سنتها» است، و ضمير در منها بر مى گردد به سننى كه ضرر بر آنها رسيده و اجر و مزد براى كسى است كه آن سنتهاى گذشته را به وجود آورده و سنّت جديد تو به آنها صدمه زده، و گناه سنّت شكنى به گردن تو خواهد بود. و كبراى مقدّر چنين است: پس هر چه آن چنان باشد سزاوار اجتناب است و بايد از آن دورى كرد.  نوزدهم: به مالك دستور داده است كه با دانشمند زياد رفت و آمد كند، يعنى راجع به احكام شرعى و قوانين دينى با آنها صحبت كند، و با مردمان دانا يعنى كسانى كه خداشناس، و در ميان بندگان و شهرها به اسرار الهى آشنا و به قوانين تجربى و غير تجربى عمل كرده اند و در باره استوارى اركان و قوانينى كه اصلاح كننده امور كشور است، و در مورد به پا داشتن مراسمى كه مردم پيش از او به پا داشته اند گفتگو و مشورت كند. توفيق از جانب خداست.  فصل سوم:در توجه دادن به گروههاى مردمى كه امر شهر به آنها وابسته است و قرار دادن هر كدام در جاى خود، و در مرتبه اى كه حكمت نبوى اقتضا كرده تا در آن مرتبه قرار داده شود، و اشاره بر اين مطلب كه هر طبقه اى به طبقه ديگر وابسته است، چه آن كه صلاح هر كدام جز به وسيله ديگرى ميسر نيست و بنياد شهرنشينى و جامعه بر آن است.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 183 و لا يكوننّ المحسن و المسيء عندك بمنزلة سواء، فإنّ في ذلك تزهيدا لأهل الاحسان في الإحسان، و تدريبا لأهل الإساءة على الإساءة و ألزم كلّا منهم ما ألزم نفسه. و اعلم أنّه ليس شيء بأدعى إلى حسن ظنّ و ال [راع ] برعيّته من إحسانه إليهم، و تخفيفه المئونات عليهم، و ترك استكراهه إيّاهم على ما ليس له قبلهم، فليكن منك في ذلك أمر يجتمع لك به حسن الظّنّ برعيّتك، فإنّ حسن الظّنّ يقطع عنك نصبا طويلا، و إنّ أحقّ من حسن ظنك به لمن حسن بلاؤك عنده، و إنّ أحقّ من ساء ظنّك به لمن ساء بلاؤك عنده. و لا تنقض سنّة صالحة عمل بها صدور هذه الأمّة، و اجتمعت بها الألفة، و صلحت عليها الرّعيّة، و لا تحدثنّ سنّة تضرّ بشيء من ماضي تلك السّنن فيكون الأجر لمن سنّها، و الوزر عليك بما نقضت منها. و أكثر مدارسة العلماء، و منافثة [مناقشة] الحكماء في تثبيت ما صلح عليه أمر بلادك، و إقامة ما استقام به النّاس قبلك. (67155- 66386)اللغة:(التدريب): التّعويد، (المناقشة): المحادثة و البحث.المعنى:ثمّ أمره برعاية العدالة و الحقّ بينهم و ليس معناه أن ينظر إلى جميعهم بنظرة واحدة و يكون المحسن و المسىء سواء فانّه يوجب تزهيد أهل الاحسان في الاحسان و تدريب أهل الإسائة بالإسائة.ثمّ نبّهه على أنّ ألزم ما يكون يتوجّه إليه الوالى جلب حسن ظنّ الرعيّة و جلب عطفه و أدعى شيء إلى ذلك أمران:1- الاحسان بالرعايا ببذل ما يحتاجون من المئونة و الحوائج.2- تخفيف ما يطلب منهم من الخراج و المئونات و ترك استكراههم على ما ليس في عهدتهم لجلب حسن ظنّهم و اعتمادهم على الوالي فحسن الظنّ بالوالي إذا عمّ الرعايا يسهّل الأمر عليه في إرادتهم و لا يحتاج إلى بثّ العيون و المحافظين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 190 عليهم، و حسن الظنّ لا بدّ و أن يكون أثر التجربة و الامتحان.ثمّ وصّاه برعاية السنن الصالحة الّتي عمل بها صدور الامّة الاسلاميّة و شاعت بين المسلمين و ألفوا بها فلا يصحّ نقض هذه السنن و تبديلها بالبدع أو تركها رأسا و المقصود منها السنن الحسنة الّتي عمل بها المسلمون اقتداء بالنبيّ صلّى اللّه عليه و آله أو عملوها في مشهد من النبيّ فأقرّهم عليها فصارت من السنن الاسلاميّة الثابتة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 193 الترجمة:16- مردمان درست و خوشرفتار و نادرست و بدكار را بيك چشم منگر و برابر مدان، زيرا در اين صورت مردان درست و خوشرفتار بخدمت كردن و درستى بى رغبت مى شوند و مردان بدكار و نادرست ببد كردارى تشويق و وادار مى گردند، هر يك از اين دو را بپاداش كارشان كه خود براى خود خواسته اند برسان.17- بايد رعيّت را بخود خوشبين و اميدوار كنى و بهترين راهش اينست كه به آنها احسان كنى و بار هزينه و مخارج آنها را تا مى توانى سبك كنى و آنها را به چيزى كه در عهده آنها نيست بزور وادار نكنى، در اين زمينه طبعا تو هم برعيّت خوشبين خواهى شد و خوشبينى تو به آنها رنج و اندوه فراوان و دنباله دارى را از دوشت بر مى دارد.18- نسبت بهر كس پيش تو آزمايش خوب داده بايد خوشبين باشى و هر كس آزمايش بد داده باو بدبين باش.19- روش نيكى كه پيشروان و رهبران نخست اين امّت بكار زده اند و با آن توده را بهم پيوسته اند و كار رعيّت را اصلاح كرده اند نقض مكن و روش تازه و بدى كه باين دستورات نيك گذشته لطمه مى زند پديد مياور تا آنانكه روشهاى نيك را گذاشته اجر برند و تو و بال نقض آنرا بگردن بگيرى.20- در باره دستورات اصلاحى كشور و اداره كارهاى مردم كه پيش از تو بوده است با دانشمندان مطّلع بسيار گفتگو كن و با فرزانگان خير خواه بسيار انجمن نما.  
بخش ۱۰ : طبقات مختلف اجتماع [منبع]

وَاعْلَمْ أَنَّ الرَّعِيَّةَ طَبَقَاتٌ لاَ يَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْض، وَلاَ غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْض؛ فَمِنْهَا جُنُودُ اللهِ، وَمِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّةِ وَالْخَاصَّةِ، وَمِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ، وَمِنْهَا عُمَّالُ الاِْنْصَافِ وَالرِّفْقِ، وَمِنْهَا أَهْلُ الْجِزْيَةِ وَالْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَمُسْلِمَةِ النَّاسِ، وَمِنْهَا التُّجَّارُ وَأَهْلُ الصِّنَاعَاتِ، وَمِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ ذَوِي الْحَاجَةِ وَالْمَسْکَنَةِ؛ وَکُلٌّ قَدْ سَمَّى اللهُ لَهُ سَهْمَهُ، وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ فَرِيضَةً فِي کِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِيِّهِ (صلى الله عليه وآله) عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً.
ثُمَّ اعْلَمْ أَنَّ الرَّعِيَّةَ طَبَقَاتٌ لَا يَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ وَ لَا غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اللَّهِ وَ مِنْهَا كُتَّابُ الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ وَ مِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ وَ مِنْهَا عُمَّالُ الْإِنْصَافِ وَ الرِّفْقِ وَ مِنْهَا أَهْلُ الْجِزْيَةِ وَ الْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَ مُسْلِمَةِ النَّاسِ وَ مِنْهَا التُّجَّارُ وَ أَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا طَبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ ذَوِي الْحَاجَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ، وَ كُلًّا قَدْ سَمَّى اللَّهُ سَهْمَهُ وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّ فَرِيضَتِهِ فِي كِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِيِّهِ (صلی الله علیه وآله) وَ عَهْداً عِنْدَنَا مَحْفُوظاً.

سَهْمُهُ : نصيب او. 

۸. شناخت اقشار گوناگون اجتماعیاى مالك بدان مردم از گروه هاى گوناگونى مى باشند كه اصلاح هر يك جز با ديگرى امكان ندارد، و هيچ يك از گروه ها از گروه ديگر بى نياز نيست. از آن قشرها، لشكريان خدا، و نويسندگان عمومى و خصوصى، قضات دادگستر، كارگزاران عدل و نظم اجتماعى، جزيه دهندگان، پرداخت كنندگان ماليات، تجّار و بازرگانان، صاحبان صنعت و پيشه وران، و نيز طبقه پايين جامعه، يعنى نيازمندان و مستمندان مى باشند، كه براى هر يك خداوند سهمى مقرّر داشته، و مقدار واجب آن را در قرآن يا سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تعيين كرده كه پيمانى از طرف خداست و نگهدارى آن بر ما لازم است. 
و بدان كه رعيّت (مردمى كه زير فرمان هستند) چند دسته مى باشند كه (كار) بعضى بسامان نمى رسد مگر ببعض ديگر، و گروهى را از گروه ديگر بى نيازى نيست: پس بعضى از آن دسته ها (نخستين) لشگرهاى خدا (كه براى دفع دشمنان او آماده) هستند، و برخى از آنها (دوّم) نويسندگان عمومى و خصوصى، و بعضى از آنها (سوّم) قاضي هاى دادرس (كه احكام را بين مردم از روى عدل اجرا نمايند) و دسته اى از آنها (چهارم) كار گردانان (مأمورين حكمرانى) كه با انصاف و مدارا رفتار مى نمايند، و بعضى از آنها (پنجم) جزيه دهندگان اهل ذمّه (كفّارى كه باج مى دهند تا مال و جان و ناموس آنان در پناه اسلام باشد) و خراج دهندگان مسلمان (كه حقوق خدا را مى پردازند) و برخى از آنان (ششم) سوداگر و بازرگان و صنعتگر، و دسته اى از آنها (هفتم) فروتنان كه نيازمندان و بيچارگانند. 
و براى هر يك از اين چند دسته خداوند نصيب و بهره او را نام برده است، و حدّ و اندازه واجب آنرا در كتاب خود (قرآن كريم) يا در سنّت پيغمبرش -صلّى اللّه عليه و آله- پيمان و دستورى داده است كه نزد ما محفوظ و نگهدارى شده است (آن حدود و عهود در دسترس ما مى باشد).
بدان، كه رعيت را صنفهايى است كه كارشان جز به يكديگر اصلاح نشود و از يكديگر بى نياز نباشند. صنفى از ايشان لشكرهاى خداى اند و صنفى، دبيران خاص يا عام و صنفى قاضيان عدالت گسترند و صنفى، كارگزاران اند كه بايد در كار خود انصاف و مدارا را به كار دارند. و صنفى جزيه دهندگان و خراج گزارانند، چه ذمى و چه مسلمان و صنفى بازرگانان اند و صنعتگران و صنفى فرودين كه حاجتمندان و مستمندان باشند. 
هر يك را خداوند سهمى معين كرده و ميزان آن را در كتاب خود و سنت پيامبرش (صلى الله عليه و آله) بيان فرموده و دستورى داده كه در نزد ما نگهدارى مى شود. 
(اى مالک) بدان مردم يک کشور از گروه هاى متعددى تشکيل يافته اند که هر يک جز به وسيله ديگرى اصلاح و تکميل نمى شود و هيچ کدام از ديگرى بى نياز نيست. گروهى لشگريان خداوند هستند (که امنيّت و نظم جامعه را تأمين و از آسيب دشمنان حفظ مى کنند).
گروه ديگرى نويسندگان عمومى و خصوصى هستند (که برنامه آنها نگه داشتن حساب هاى مالى دولت، تنظيم بودجه، ثبت اسناد و تعليم و تربيت مردم است).
جمع ديگرى قضات عدل و دادگسترند (که به فصل خصومت و احقاق حقوق مى پردازند).
عده ديگرى عاملان انصاف و مدارا (و کارگزاران حکومت) هستند. و قشرى ديگر اهل جزيه و خراج از غير مسلمانان هستند که در پناه حکومت اسلامى زندگى مى کنند (و در برابر حفظ جان و مالشان به حکومت اسلامى مالياتى مى پردازند).
و گروهى از مسلمانان (زمين هاى خراجى را کشاورزى مى کنند و خراج آن را مى پردازند). جمع ديگرى تاجران و صنعت گران اند.
گروه ديگر طبقه پايين اجتماع از نيازمندان و محرومان (و از کارافتادگان و پيران ناتوان و کهن سال هستند که قادر بر انجام هيچ کارى نيستند). خداوند براى هرکدام از اين گروه ها سهمى مقرر داشته و در کتاب خود يا سنّت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) وظيفه جداگانه اى تعيين کرده که به صورت عهدى از سوى او در نزد ما محفوظ است.
و بدان كه رعيت را صنفهاست كه كار برخى جز به برخى ديگر راست نيايد، و به برخى از برخى ديگر بى نيازى نشايد. از آنان سپاهيان خدايند و دبيران كه در نوشتن نامه هاى عمومى و يا محرمانه انجام وظيفه نمايند. و از آنها داوران اند كه كار به عدالت دارند و عاملانند كه كار خود به انصاف و مدارا رانند، و از آنان أهل جزيه و خراج اند، از ذميّان و مسلمانان. و بازرگانانند و صنعتگران و طبقه فرودين از حاجتمندان و درويشان. 
و خدا نصيب هر دسته را معين داشته و ميزان واجب آن را در كتاب خود يا سنّت پيامبرش (ص) نگاشته، كه پيمانى از جانب خداست و نگهدارى شده نزد ماست. 
آگاه باش كه مردم مملكت گروههاى مختلفند كه هر گروه جز به گروه ديگر اصلاح نمى شود، و با داشتن گروهى از گروه ديگر بى نيازى نيست. اينان عبارتند از ارتش حق، و نويسندگان عمومى و خصوصى، و قاضيان عدل، و مأموران انصاف و مدارا، و اهل جزيه و ماليات از غير مسلمان و مسلمان، و تاجران و صنعتگران، و طبقه پايين از نيازمندان و افتادگان. 
خداوند سهم هر يك از اين طبقات را مقرر فرموده، و در كتابش يا سنّت پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله عهدى محفوظ را بر حدّ و اندازه واجب آن نزد ما قرار داده است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )اقشار مختلف اجتماعى:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه خود به يکى از مهم ترين بحث هاى سياسى و اجتماعى مى پردازد و مردمى را که در يک جامعه زندگى مى کنند به هفت طبقه يا هفت قشر و جمعيت و گروه تقسيم مى فرمايد.پيش از ذکر اين اقسام شايسته است به اين نکته که بعضى از شارحان نهج البلاغه به آن اشاره کرده اند اشاره شود که انسان به طور طبيعى اجتماعى آفريده شده (مدنى بالطبع) زيرا از يک سو نيازهاى بشر به قدرى متنوع و زياد است که هيچ کس به تنهايى نمى تواند از عهده تأمين آنها برآيد. افزون بر اين هيچ انسانى قانع به زندگى يکنواخت نيست، بلکه جامعه بشرى دائما به سوى تحول و تکامل پيش مى رود و اين پيشرفت، تنوع نيازهاى او را افزون تر مى کند و براى حل مشکلات هيچ راه عاقلانه اى وجود ندارد جز اينکه هر گروه به تأمين بخشى از اين نيازها بپردازند و نتيجه کار خود را با ديگران معاوضه کنند تا همگان از زحمات همه بهره مند شوند; گروهى مأمور حفظ نظم باشند، عده اى به کشاورزى و دامدارى براى تأمين مواد غذايى بپردازند، جمعيّتى به تعليم و تربيت فرزندان و قشرى به صنايع مختلف روى آورند، جمعى طبيب شوند و به درمان بيماران بپردازند و گروهى قاضى باشند و فصل خصومات کنند و... امروز کار به جايى رسيده است که گاه در يک بخش از تأمين نيازهاى بشر مثلاً بهداشت و درمان، صدها يا هزاران شاخه هاى تخصصى پيدا شده و هر گروه در يک رشته فعاليت مى کنند. بر اين اساس امام(عليه السلام) جامعه را به هفت طبقه که در واقع هفت عمود خيمه زندگانى اجتماعى بشر است تقسيم فرموده، هرچند طبقات ديگرى نيز مى توان پيدا کرد; ولى عمده و اساس همين هفت قشر هستند. مى فرمايد: «(اى مالک) بدان مردم يک کشور از گروه هاى متعددى تشکيل يافته اند که هر يک جز به وسيله ديگرى اصلاح و تکميل نمى شود و هيچ کدام از ديگرى بى نياز نيست. گروهى لشکريان خداوند هستند (که امنيّت و نظم جامعه را تأمين و از آسيب دشمنان حفظ مى کنند). گروه ديگرى نويسندگان عمومى و خصوصى هستند (که برنامه آنها نگه داشتن حساب هاى مالى دولت، تنظيم بودجه، ثبت اسناد و تعليم و تربيت مردم است). جمع ديگرى قضات عدل و دادگسترند (که به فصل خصومت و احقاق حقوق مى پردازند). عدّه ديگرى عاملان انصاف و مدارا (و کارگزاران حکومت) هستند. و قشرى ديگر اهل جزيه و خراج از غير مسلمانان هستند که در پناه حکومت اسلامى زندگى مى کنند (و در برابر حفظ جان و مالشان به حکومت اسلامى مالياتى مى پردازند). و گروهى از مسلمانان (زمين هاى خراجى را کشاورزى مى کنند و خراج آن را مى پردازند). جمع ديگرى تاجران و صنعت گران اند. و گروه ديگر طبقه پايين اجتماع از نيازمندان و محرومان (و از کار افتادگان و پيران ناتوان و کهن سال هستند که قادر بر انجام هيچ کارى نيستند)»; (وَاعْلَمْ أَنَّ الرَّعِيَّةَ طَبَقَاتٌ لاَ يَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْض، وَلاَ غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْض فَمِنْهَا جُنُودُ اللهِ، وَمِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّةِ وَالْخَاصَّةِ وَمِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ وَمِنْهَا عُمَّالُ الاِْنْصَافِ وَالرِّفْقِ، وَمِنْهَا أَهْلُ الْجِزْيَةِ وَالْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَمُسْلِمَةِ النَّاسِ وَمِنْهَا التُّجَّارُ وَأَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَمِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ ذَوِي الْحَاجَةِ وَالْمَسْکَنَةِ). آن گاه امام اشاره اى اجمالى به وظايف و حقوق آنها کرده و به دنبال آن به شرح مبسوطى درباره ويژگى ها و صفات و وظايف و حقوق هر يک از اين طبقات مى پردازد. در اشاره اجمالى مى فرمايد: «و خداوند براى هرکدام از اين گروه ها سهمى مقرر داشته و در کتاب خود يا سنّت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) وظيفه جداگانه اى تعيين کرده که به صورت عهدى از سوى او در نزد ما محفوظ است»; (وَکُلٌّ قَدْ سَمَّى اللهُ لَهُ سَهْمَهُ، وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ فَرِيضَةً فِي کِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِيِّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً). روشن است منظور از جنود الله سربازانى هستند که از مرزهاى کشور اسلام در مقابل هجوم بيگانگان نگهدارى مى کنند. اما گروه دوم که امام از آنها به کتّاب عامه و خاصه ياد کرده است. کتّاب خاصه نويسندگانى هستند که از خاصان والى و زمامدارند و صاحب اسرار و امضا کننده قراردادهاى مهم و پيمان هاى صلح و مانند آن و کتاب عامه تمام کارمندانى را شامل مى شود که حساب و کتاب درآمدها و هزينه هاى دولت را در دست دارند، بدهى ها را مى پردازند، مطالبات را جمع آورى مى کنند و ممکن است در عصر ما شامل مراکز آموزش و پرورش نوجوانان و جوانان را نيز شامل شود. اما قضات عدل تمام دستگاه دادگسترى اسلام را فرا مى گيرد که در رأس آن قضات اند. عُمّال انصاف و رفق، اشاره به فرمانداران و بخشدارانى است که براى اداره شهرها و بخش هاى مختلف کشور اسلام تعيين مى شوند و اضافه آن به انصاف و رفق اشاره به اين است که بايد از ميان کسانى انتخاب شوند که واجد اين دو صفت برجسته اند; هم اهل انصاف باشند و حق را به حق دار برسانند و هم با مردم با محبّت و رفق و مدارا رفتار کنند. اما اهل جزيه و خراج اشاره به دو گروه از شهروندان کشور اسلام است; اهل جزيه غير مسلمانانِ اهل کتاب اند که در پناه حکومت اسلامى زندگى مى کنند و هر ساله ماليات سرانه اى که غالباً مبلغ اندکى است مى پردازند و حکومت اسلام مدافع حقوق آنها و حافظ جان و مال و ناموس آنهاست. گروه دوم کشاورزانى هستند که اراضى متعلق به جامعه اسلامى را (به نام اراضى خراجيه) در اختيار دارند و کشاورزى و باغدارى مى کنند و هر سال مبلغى به عنوان خراج که در واقع مال الاجاره آن اراضى است مى پردازند. اما تجار و اهل صناعات که به عنوان قشر مهم ديگرى از آنها ياد شده قسمت مهمى از جامعه اسلامى را در آن روز و مخصوصاً امروز تشکيل مى دهند که امام در ادامه اين عهدنامه توصيه هاى متعددى درباره آنها دارد. آخرين گروه که به عنوان طبقه پايين از آنها ياد شده افراد پير و ناتوان و از کار افتاده و نيازمندند که امام در ادامه اين عهدنامه درباره رسيدگى به وضع آنان بسيار تأکيد فرموده و از هيچ گروهى از گروه هاى هفت گانه به آن صورت ياد نکرده است.*** نکته:لایه های اجتماع:طبقات جمع «طبقه» در لغت به معانى زيادى آمده که قريب الافق اند; مانند گروه، جمعيت، حال، مرتبه، نسل، صنف و لايه هاى زمين يا طبقات عمارت و در اينجا به معناى گروه اجتماعى است; ولى اين واژه در عصر ما بيشتر اشاره به گروه هايى دارد که يکى برتر از ديگرى است و لذا زندگى طبقاتى اشاره به زندگى است که اجتماع را گروهى ثروتمند و گروهى کم درآمد تشکيل دهند. به همين جهت مفهومى منفى را تداعى مى کند که البته در اصل معناى لغوى نيست و کلام امام نيز اشاره اى به آن ندارد. اين واژه از ريشه طَبَق به معناى مساوات ميان دو چيز گرفته شده و مطابقت و تطابق نيز به همين معنا به کار مى رود. ممکن است کسانى تصور کنند که گروه هاى ديگرى نيز در جامعه بشرى وجود دارند که تحت هيچ يک از عناوين هفت گانه قرار نمى گيرند از جمله کارگران، مأموران اطلاعاتى، عاملان حسبه، کسانى که بر امور اخلاقى جامعه و انجام وظيفه کاسبان و پيشه وران نظارت دارند، مأموران امر به معروف و نهى از منکر و امثال آنها. اما با دقت مى توان هر يک از اينها را زير مجموعه گروه هاى هفت گانه فوق شمرد; مثلاً عاملان حسبه زير مجموعه گروه قضات و کارگران تحت عنوان «اَهْلُ الصَّناعات» و کسبه و پيشه وران تحت عنوان تجار و مأموران اطلاعاتى تحت عنوان «عُمّالُ الإنْصافِ وَالرِّفْق» قرار مى گيرند.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 263آن گاه اشاره به كسانى دارد كه از هر صنف و طبقه اى شايستگى دارند و سزاوار آن مقامند، و سفارش در باره هر آنچه كه آن طبقه شايسته آن است به شرح زير: بايد توجه داشت كه در اين بخش از فرمان امام (ع) چند مطلب است:اول: امام (ع) مردم شهرها را به هفت دسته تقسيم كرده، و مطابق توضيحى كه داده است هيچ دسته اى جز به كمك دسته ديگر استوار نمى ماند.  عبارت امام (ع): «من اهل الذمة و مسلمة النّاس»، (از اهل ذمه و مسلمانان) تفصيلى براى دسته اوّل است. اما عبارت «اهل ذمّه» تفسير و توضيح است براى اهل جزيه و عبارت مسلمة النّاس، بيانگر ماليات دهندگان، و ممكن است عبارت مذكور، توضيح اهل جزيه و خراج بوده باشد. به اين ترتيب كه امام (ع) حق دارد كه زمين خراج را از ديگر مسلمانان و اهل ذمّه، قبول كند. و مقصود امام (ع) از سهمى كه خداوند براى هر كسى تعيين كرده است، حق هر يك از صاحبان حق از صدقات است مانند: فقرا، مساكين، جمع آورندگان ماليات و صدقه، كه به طور اجمال در قرآن و به طور تفصيل در سنّت پيامبر (ص) بيان شده است. و موضع هر كسى كه خداوند به عنوان عهد و پيمانى از جانب خود، در نزد خاندان پيامبرش تعيين كرده است عبارت است از مقام و مرتبه هر يك از مردم جامعه كه تنها به خود آنها مربوط است، زيرا سپاهى مقام و موضع خاصّى دارد كه نبايد از آن تجاوز كند، و وظيفه اوست كه در حدّ و موضع خود بماند و آنچه لازمه آن مقام است انجام دهد، و هم چنين منشيان، كاركنان، قضاة و ديگران، كه هر كدام موضع خاصّى دارند كه بايد در آن حدّ بمانند، و وظيفه اى است كه به عنوان پيمانى از جانب خدا بر عهده آنهاست كه اين پيمان نزد پيامبر (ص) و خاندانش محفوظ و شريعت اسلامى جامع آن وظايف است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 195 الفصل الثالث من عهده عليه السلام:و اعلم أنّ الرّعيّة طبقات لا يصلح بعضها إلّا ببعض، و لا غنى ببعضها عن بعض، فمنها جنود اللّه، و منها كتّاب العامّة و الخاصّة و منها قضاة العدل، و منها عمّال الإنصاف و الرّفق، و منها أهل الجزية و الخراج من أهل الذّمّة و مسلمة النّاس، و منها التّجّار و أهل الصّناعات، و منها الطّبقة السّفلى من ذوى الحاجة و المسكنة، و كلّ قد سمّى اللّه له سهمه، و وضع على حدّه فريضته في كتابه أو سنّة نبيّه -صلّى اللّه عليه و آله- عهدا منه عندنا محفوظا.اللغة:(الرّعية): الماشية الراعية، الماشية المرعية، (الطبقة): المرتبة و من ذلك قولهم: الطبقة الاجتماعية و طبقة العمّال و نحوها، (الجند): جمع أجناد و جنود و الواحد جندي: العسكر، (الكاتب) ج: كتاب: العالم و من عمله الكتابة- المنجد. (الجزية): الخراج المعروف المجعول على رأس الذّمي يأخذه الامام في كلّ عام، قال تعالى: «حتّى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون» قيل: سمّيت بذلك لأنها قضاية منهم لما عليهم، و قيل: لأنها يجتزى بها و يكتفى بها منهم.الاعراب:لا يصلح بعضها إلّا ببعض، جملة فعلية صفة لقوله طبقات، لا غنى ببعضها لاء المشبهة بليس و غنى اسمها، منها جنود اللّه جملة اسميّة قدّم خبرها لكونه ظرفا، و هكذا ما عطف عليها من سائر الجمل، أو سنّة نبيّه عطف على قوله فريضة عهدا منه منصوب على التميز الرافع للابهام عن النسبة من قوله: قد سمّى اللّه سهمه و يحتمل أن يكون حالا.المعنى:قد تعرّض عليه السّلام في هذا الفصل من عهده المبارك لبيان طبقات النّاس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 196 و الرّعيّة و أثبت للرّعية طبقات سبعة و ليس المقصود من ذلك إثبات نظام الطبقات و تأييده فان نظام الطبقات مخالف للعدل و الديمقراطية الحاكمة بتساوى الرّعيّة في الحقوق.فالبشر في تحوّله الاجتماعي شرع من النظام القبلية و الاسرة المبني على أنّ الحكم المطلق ثابت لرئيس القبيلة و أبى الاسرة يحكم على الأفراد بما شاء يعزّ من شاء و يذلّ من شاء، فلا حياة للفرد إلّا في ضمن القبيلة و يشترك معها في الخيرات و الشرور على ما يراه صاحب الاسرة و رئيس القبيلة، و هذا أدنى نظام اجتماعي وصل إليه البشر في تكامله الاجتماعي و انتقاله من الغاب إلى الصّحراء، و قد ظلّ البشر في هذا النظام آلافا من السّنين يسكن في ظلّ بيوت من الشعر أو الجلد و ينتقل من كور إلى كور، و قد أشار اللّه تعالى إلى هذا الدور في قوله: «وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَناً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعامِ بُيُوتاً تَسْتَخِفُّونَها يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَ يَوْمَ إِقامَتِكُمْ وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً وَ مَتاعاً إِلى حِينٍ - النحل الاية 80».و قد تحولت امم من هذا النظام إلى نظام مدنى أرقى قبل آلاف من السنين فقد ذكر بعضهم اكتشاف آثار المدنيّة في مصر من قبل خمسة عشر ألف عام و في الصّين إلى ما قبل ذلك بالاف من القرون، ثمّ ازدهرت المدنية في بين النّهرين و ضواحى ايران و فارس و ظلّ قبائل اروبا و إفريقا برابرة يعيشون تحت الخيام إلى هذه العصور الأخيرة إلّا ما ظهرت من المدنية في يونان و بعض ضواحى البحر الأبيض و جزرها.فنظام الطبقات يحصل للامم بعد التحوّل من النظام القبلي و مرجعه إلى اعتبار الامتيازات بين الأفراد و الأصناف و يبتنى على التبعيض في الحقوق العامّة، كما شاع الان في ايفريقيا الجنوبية حيث إنّ الجنس الأبيض و هم الاسرة الحاكمة في البلاد يمتازون عن السودان و هم أكثر سكان البلاد الأصليين بحقوق واسعة، فنظام الطبقات منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 197 يخالف التساوي و التاخي بين الأفراد و التساوي في الحقوق كما نادى به الإسلام في القرآن الشريف حيث يقول: «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ- 13- الحجرات» و قد تعلّق العرب على النظام الطبقاتي و اعتبار الامتياز من وجوه شتّى: منها عدم تزويج بناتهم مع غير العرب و عدم تزويج القبائل بعضها مع بعض باعتبار علوّ شأنه، و قد اهتمّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله بمحو النظام الطبقاتي و إلقاء هذه الامتيازات المتوهّمة بكلّ جهده.و مقصوده عليه السّلام من قوله (و اعلم أنّ للرّعيّة طبقات) ليس اثبات الطبقات بهذا المعنى بل بيان اختلاف الرّعيّة في ما تتصدّيه من شئون الحياة البشريّة حيث إنّ الانسان مدني بالطبع يحتاج إلى حوائج كثيرة في معاشه من المأكل و الملبس و المسكن و لا يقدر فرد واحد بل أفراد على إدارة كلّ هذه الامور فلا بدّ و أن ينقسم الرّعيّة بحسب مشاغله إلى طبقات و يتصدّى كلّ طبقة شأنا من الشئون و شغلا من المشاغل، ثمّ يتبادل حاصل أعماله بعضهم مع بعض حتّى يتم أمر معيشتهم و يكمل حوائج حياتهم و جعل الرّعية سبع طبقات:1- الجنود المحافظون للحدود و الثغور و المدافعون عن هجوم الأعداء.2- كتّاب العامّة المتصدّون لكتابة العقود و المعاهدات و الحقوق و غيرها من المراسلات.3- قضاة العدل و رؤساء المحاكم المتصدّون للترافع بين النّاس و النظر في الدّعاوى و اثبات الحق عن غيره بحسب الموازين القضائية المقرّرة.4- عمال الامور الحسبيّة المحافظون على الانصاف و الرّفق بين النّاس و هم الّذين يجرون الأحكام القضائية و ينفذونها و يتعلّق هذه الوظيفة في هذه العصور بادارة الشرطة العامّة و ما يتبعها من المخافر.5- أهل الجزية و الخراج من أهل الذمّة و مسلمة النّاس، قال ابن ميثم و قوله من أهل الذمّة و مسلمة النّاس تفصيل للأهل الأوّل، فأهل الذمّة تفسير لأهل الجزية و مسلمة الناس تفسير لأهل الخراج، و يجوز أن يكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 198 تفسيرا لأهل الجزية و الخراج لأنّ للامام أن يقبّل أرض الخراج من سائر المسلمين و أهل الذمّة.أقول: لا إشكال في اختصاص أهل الجزية بالذّميين، و أمّا أهل الخراج أيضا كان أكثرهم في صدر الإسلام ذمّيا لأنّ المسلمين مشتغلون بامور الدّين و تجهيز الجيوش و لا فرصة لهم في الاشتغال بزرع الأرض و حرسها فكلّ أرض يملكها المسلمون يكون في أيدى أهل الذمّة يعملون فيها و يؤدّون خراجها، و لكن ظهر في أهل الخراج من المسلمين و زادوا تدريجا بوجهين:الف- أنّ كثيرا من أهل الذمّة التابعين للإسلام أسلموا فيما بعد لما ظهر لهم من دلائل صدق الاسلام و حسن سلوكه.ب- أنه بعد ما شاع الاسلام في كثير من المعمورة و انتشر في البلدان النائية العامرة كمصر و الشّام فقد تصدّى جمع من المسلمين لأمر الزراعة و الحرث و صاروا من أهل الخراج.6- التجار و أهل الصناعات و الحرف الكثيرة الّتي عليها مدار حياة البشر و ادارة شتّى شئونها من التجارة و البناية و العمارة و غيرها.7- الطبقة السّفلى من ذوى الحاجة و المسكنة، و التعبير عن هذه الطبقة بالسفلى باعتبار أنها لا تقدّم عملا نافعا في الاجتماع تتبادل به مع أعمال الطبقات الاخر فلا بدّ و أن تعيش من عمل الطبقات الاخر.و قد بيّن عليه السّلام في نظم طبقات الرّعيّة أنه لا محلّ للعاطل و من لا يعمل عملا يفيد الاجتماع في المجتمع الحيّ البشري، فما ترى بين الامّة من جماعات لا يتصدّون لهذه المشاغل و يعيشون ربما أرغد عيش بين الرّعيّة فهم كاللّصوص و المغيرين.فمنهم أرباب رءوس المال الّذين يتحصّلون الأرباح من رأس مالهم و يعاملون بالرّبا، و قد قال اللّه تعالى «و ذروا ما بقى من الرّبوا إن كنتم مؤمنين. فان لم تفعلوا فأذنوا بحرب من اللّه و رسوله -278- البقرة».و قد شاع هذه الطبقة في هذه العصور يسكنون القصور و يعيشون بالهناء و السرور من دون أن يعملوا عملا للاجتماع. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 199 و منهم أرباب الحيل و المخاديع ممّن يدّعى السحر و النيرنجات و الرّمل و أمثال ذلك فيتوجّه إليهم البسطاء من الناس و يبذلون في سبيل دعاويهم الباطلة الغالي و الرخيص من أموالهم.و منهم أصحاب التعاويذ و الدراويش و من حذا حذوهم ممّن يحصلون أموال البسطاء و الغافلين بأنواع المكائد و الحيل.و منهم من يسأل بكفّه و يدور في الأسواق و الدّور و يستغيث بالنّاس لتحصيل المعاش و الرزق بالتكدّي.و لو عدّ في مثل هذه العصور طبقات النّاس في بلد إسلامي يوجد فيها طبقات كثيرة لا تدخل في هذه السبعة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 201 الترجمة:اى مالك، بدانكه ملّت از طبقه هاى چندى تشكيل مى شود كه بايد هر كدام را با ديگرى اصلاح كرد و همه با هم پيوسته و مرتبط و بهم نيازمندند:الف- جنود اللّه، آرتشى كه در راه خدا و براى خدا مى جنگد.ب- نويسندگان عامّه و خاصّه، دفترداران عمومي و منشيان مخصوص كه براى رجال و بزرگان نامه هاى خصوصى والي و كارگزاران عاليرتبه او را تنظيم مى نمايند.ج- قاضيان و دادگران عادل، دادستان ها و قاضيان محاكم.د- كارمندان إنصاف و رفق: تشكيلات كلّ شهربانى و شهردارى، اداره أمر بمعروف و نهى از منكر.ه- أهل جزيه و خراج از كفّار ذمّي و مسلمانان، بدهكاران ماليات سري و ماليات زمينهائى كه خالصه دولت اسلامي است و متصرّفين آن بايد سهم در آمد زمين را بدولت بپردازند.و- بازرگانان و پيشه وران و صنعتگران.ز- بيچارگان و زبونان كه نيازمندند و دست طلب دراز دارند: مردمان بيچاره كه سرمايه اى و كار و شغلى ندارند و يا نمى توانند كار كنند و باز نشسته اند و براى قوت خود محتاجند.خداوند در كتاب خود قرآن مجيد و سنّت پيغمبرش براى هر كدام از اين طبقات بخشى از ثروت كه در كشور است نام برده و در خور استحقاقش قرار معيّنى نهاده، اين دستور بودجه و پخش آن بما سپرده است و نزد ما مصون و محفوظ است.  
بخش ۱۱ : نیاز مردم به یکدیگر [منبع]

فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اللهِ حُصُونُ الرَّعِيَّةِ، وَ زَيْنُ الْوُلاَةِ، وَعِزُّ الدِّينِ، وَسُبُلُ الاَْمْنِ وَلَيْسَ تَقُومُ الرَّعِيَّةُ إِلاَّ بِهِمْ.
ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلاَّ بِمَا يُخْرِجُ اللهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِي يَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ، وَيَعْتَمِدُونَ عَلَيْهِ فِيمَا يُصْلِحُهُمْ وَيَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ.
ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِهَذَيْنِ الصِّنْفَيْنِ إِلاَّ بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَالْعُمَّالِ وَالْکُتَّابِ، لِمَا يُحْکِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ، وَيَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ، وَيُؤْتَمَنُونَ عَلَيْهِ مِنْ خَوَاصِّ الاُْمُورِ وَعَوَامِّهَا.
وَلاَ قِوَامَ لَهُمْ جَمِيعاً إِلاَّ بِالتُّجَّارِ وَذَوِي الصِّنَاعَاتِ، فِيمَا يَجْتَمِعُونَ عَلَيْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ، وَيُقِيمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَيَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَيْدِيهِمْ مَا لاَ يَبْلُغُهُ رِفْقُ غَيْرِهِمْ.
ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَالْمَسْکَنَةِ الَّذِينَ يَحِقُّ رِفْدُهُمْ وَمَعُونَتُهُمْ.
وَفِي اللهِ لِکُلّ سَعَةٌ، وَلِکُلّ عَلَى الْوَالِي حَقٌّ بِقَدْرِ مَا يُصْلِحُهُ، وَلَيْسَ يَخْرُجُ الْوَالِي مِنْ حَقِيقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللهُ مِنْ ذَلِکَ إِلاَّ بِالاِهْتِمَامِ وَالاِسْتِعَانَةِ بِاللهِ، وَتَوْطِينِ نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ الْحَقِّ، وَالصَّبْرِ عَلَيْهِ فِيمَا خَفَّ عَلَيْهِ أَوْ ثَقُلَ.
فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اللَّهِ حُصُونُ الرَّعِيَّةِ وَ زَيْنُ الْوُلَاةِ وَ عِزُّ الدِّينِ وَ سَبِيلُ الْأَمْنِ وَ الْخَفْضِ وَ لَيْسَ تَقُومُ الرَّعِيَّةُ إِلَّا بِهِمْ ثُمَّ لَا قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلَّا بِمَا يُخْرِجُ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِي يَصِلُونَ بِهِ إِلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ وَ يَعْتَمِدُونَ عَلَيْهِ وَ يَكُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَاتِهِمْ ثُمَّ لَا بَقَاءَ لِهَذَيْنِ الصِّنْفَيْنِ إِلَّا بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَ الْعُمَّالِ وَ الْكُتَّابِ لِمَا يُحْكِمُونَ مِنَ الْأُمُورِ وَ يُظْهِرُونَ مِنَ الْإِنْصَافِ وَ يَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ وَ يُؤْمَنُونَ عَلَيْهِ مِنْ خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ جَمِيعاً إِلَّا بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِي الصِّنَاعَاتِ فِيمَا يَجْمَعُونَ‏ مِنْ مَرَافِقِهِمْ وَ يُقِيمُونَ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَ يَكْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَيْدِيهِمْ مِمَّا لَا يَبْلُغُهُ رِفْقُ غَيْرِهِمْ ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ الَّذِينَ يَحِقُّ رِفْدُهُمْ وَ فِي فَيْ‏ءِ اللَّهِ لِكُلٍّ سَعَةٌ وَ لِكُلٍّ عَلَى الْوَالِي حَقٌّ بِقَدْرٍ يُصْلِحُهُ وَ لَيْسَ يَخْرُجُ الْوَالِي مِنْ حَقِيقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللَّهُ مِنْ ذَلِكَ إِلَّا بِالاهْتِمَامِ وَ الِاسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ وَ تَوْطِينِ نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ الْحَقِّ وَ الصَّبْرِ فِيمَا خَفَّ عَلَيْهِ وَ ثَقُلَ.

يَكُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ : نيازشان بواسطه آن (خراج) رفع ميشود. 
الْمَعَاقِد : عقودى كه در معاملات بين خريدار و فروشنده بسته ميشود، هر عهد و پيمانى كه رسيدگى به آن مربوط به قضات است. 
الْمَرَافِق : منافع. 
التَّرَفّق : كسب كردن.رِفْد : مساعدت و بخشش. 
مَرافق : وسائل رفاه و راحتى 
رِفد : يارى و مساعدت 
پس سپاهيان به فرمان خدا، پناهگاه استوار رعيّت، و زينت و وقار زمامداران، شكوه دين، و راههاى تحقّق امنيّت كشورند. امور مردم جز با سپاهيان استوار نگردد، و پايدارى سپاهيان جز به خراج و ماليات رعيّت انجام نمى شود كه با آن براى جهاد با دشمن تقويت گردند، و براى اصلاح امور خويش به آن تكيّه كنند، و نيازمندى هاى خود را برطرف سازند.(۱)
سپس سپاهيان و مردم، جز با گروه سوم نمى توانند پايدار باشند، و آن قضات، و كارگزاران دولت، و نويسندگان حكومتند، كه قراردادها و معاملات را استوار مى كنند، و آنچه به سود مسلمانان است فراهم مى آورند، و در كارهاى عمومى و خصوصى مورد اعتمادند. 
و گروه هاى ياد شده بدون بازرگانان، و صاحبان صنايع نمى توانند دوام بياورند، زيرا آنان وسائل زندگى را فراهم مى آورند، و در بازارها عرضه مى كنند، و بسيارى از وسايل زندگى را با دست مى سازند كه از توان ديگران خارج است. 
قشر ديگر، طبقه پايين از نيازمندان و مستمندانند كه بايد به آنها بخشش و يارى كرد. 
براى تمام اقشار گوناگون ياد شده، در پيشگاه خدا گشايشى است، و همه آنان به مقدارى كه امورشان اصلاح شود بر زمامدار، حقّى مشخصّ دارند، و زمامدار از انجام آنچه خدا بر او واجب كرده است نمى تواند موفّق باشد جز آن كه تلاش فراوان نمايد، و از خدا يارى بطلبد، و خود را براى انجام حق آماده سازد، و در همه كارها، آسان باشد يا دشوار، شكيبايى ورزد. _____________________________________(۱). نقد ميليتاريسم ‏MILITATISM (اصالت دادن به امور نظامى) كه ارتش و نظاميان با اينكه جايگاه مهمّ و ارزشمندى در جامعه اسلامى دارند، امّا نبايد به نظامى و نظامى‏ گرى اصالت داد.
پس (سود اين دسته ‏ها آنست كه) سپاهيان به فرمان خدا براى رعيّت (مانند) دژها و قلعه ‏ها (كه آنها را از شرّ دشمنان آسوده مى ‏دارند) و زينت و آراستگى حكمرانان و ارجمندى دين و راههاى امن و آسايش (براى رهروان) هستند، و رعيّت برپا نمى‏ ماند مگر با بودن ايشان، 
و نظام و آسايشى براى سپاهيان نيست مگر بخراج (حقوق واجبه ‏اى) كه خدا براى ايشان تعيين فرموده كه بوسيله آن بجنگ با دشمنانشان توانا مى گردند، و بآن در اصلاح كار خود اعتماد مى‏ نمايند، و آن هنگام حاجت و نيازمندى ايشان بكار مى ‏رود، 
و نظام و آسايشى براى اين دو دسته (سپاهيان و خراج دهندگان) نيست مگر به دسته سوّم كه عبارتست از قاضيها كه براى عقدها (ى داد و ستد و زناشويي ها) حكم مى ‏نمايند، و كار گردانان كه باج و خراج گرد مى ‏آورند، و نويسندگان كه براى كارهاى همگانى و خصوصى بآنها اعتماد مي شود (و سر رشته حساب نگاه مى ‏دارند). 
و نظام و آسايشى براى همه اين دسته ‏ها نيست مگر به سوداگران و صنعتگرانى كه سودهاشان را گرد آورده بازارها بر پا مى‏ دارند، و كارهايى انجام مى ‏دهند كه سعى و كوشش غير ايشان آن كارها را سامان نتواند داد، 
پس از اين دسته فروتنان هستند كه نيازمندان و بيچارگانند و بخشش و كمك بآنها (بر توانگران) واجب و لازم است، 
و نزد خدا براى هر يك از اين طبقات گشايشى است (نه تنگى و ناتوانى، پس اگر بعضى را به بعضى نيازمند گردانيده طبق حكمت و مصلحت بوده نه از روى تنگى و كمى قدرت) و هر يك از آن دسته ها را بر حكمران حقّى است به اندازه ‏اى كه كار آنرا بصلاح آورد، و حكمران از عهده آنچه خدا بر او لازم گردانيده بر نمى‏ آيد مگر به سعى و كوشش، و يارى خواستن از خدا، و آماده نمودن خود بر بكار بستن حقّ، و شكيبائى بر آن در كار آسان يا گران و دشوار. 
اما لشكرها، به فرمان خدا دژهاى استوار رعيت اند و زينت واليان. دين به آنها عزّت يابد و راهها به آنها امن گردد و كار رعيت جز به آنها استقامت نپذيرد. 
و كار لشكر سامان نيابد، جز به خراجى كه خداوند براى ايشان مقرر داشته تا در جهاد با دشمنانشان نيرو گيرند و به آن در به سامان آوردن كارهاى خويش اعتماد كنند و نيازهايشان را برآورد. 
اين دو صنف، برپاى نمانند مگر به صنف سوم كه قاضيان و كارگزاران و دبيران اند، اينان عقدها و معاهده ها را مى بندند و منافع حكومت را گرد مى آورند و در هر كار، چه خصوصى و چه عمومى، به آنها متكى توان بود. 
و اينها كه برشمردم، استوار نمانند مگر به بازرگانان و صنعتگران كه گردهم مى آيند و تا سودى حاصل كنند، بازارها را برپاى مى دارند و به كارهايى كه ديگران در انجام دادن آنها ناتوان اند امور رعيت را سامان مى دهند. 
آن گاه، صنف فرودين، يعنى نيازمندان و مسكينان اند و سزاوار است كه والى آنان را به بخشش خود بنوازد و ياريشان كند. 
در نزد خداوند، براى هر يك از اين اصناف، گشايشى است. و هر يك را بر والى حقى است، آن قدر كه حال او نيكو دارد و كارش را به صلاح آورد. و والى از عهده آنچه خدا بر او مقرر داشته، بر نيايد مگر، به كوشش و يارى خواستن از خداى و ملزم ساختن خويش به اجراى حق و شكيبايى ورزيدن در كارها، خواه بر او دشوار آيد يا آسان نمايد. 
اما سپاهيان ـ به اذن پرودگارـ دژها و پناهگاه هاى رعيت و زينت زمامداران و عزت دين و راه هاى امنيّت اند و قوام رعيت جز به وسيله آنها ممکن نيست. سپس استوارى و قوام سپاهيان جز به وسيله خراج امکان پذير نيست، همان چيزى که براى جهاد با دشمن به وسيله آن تقويت مى شوند و براى اصلاح خود به آن تکيه مى کنند و با آن نيازمندى هاى خويش را برطرف مى سازند. اين دو گروه (سپاهيان و خراج گزاران) جز با گروه سومى از قضات و کارگزاران دولت و منشى ها و حساب داران، قوام و استوارى نمى پذيرند، زيرا آنها قراردادها را استحکام مى بخشند و ماليات ها را جمع آورى مى کنند و در ضبطِ امور خصوصى و عمومى مورد اعتماد و اطمينان هستند.
همه اين گروه ها نيز بدون تجار و پيشه وران و صنعتگران سامان نمى يابند (زيرا) آنها (تجار و صنعتگران) وسائل زندگى ايشان (گروه هاى ديگر) را جمع آورى کرده و در بازارها عرضه مى کنند و (گروهى از آنان) وسايل و ابزارى را با دست خود مى سازند که ديگران قادر به آن نيستند. سپس قشر پايين، نيازمندان و از کار افتادگان هستند که لازم است به آنها مساعدت و کمک شود.
خداوند در آفرينش خود براى هر يک از اين طبقات، وسعتى قرار داده همچنين هر يک بر والى به مقدار اصلاح کارشان حقى دارند. هرگز والى از عهده اداى آنچه خداوند او را به آن ملزم ساخته بر نمى آيد جز با اهتمام و کوشش و يارى جستن از خداوند و آماده ساختن خويش بر ملازمت حق و شکيبايى و استقامت در برابر آن، خواه امورى باشد که بر او سبک باشد يا سنگين.
پس سپاهيان -به فرمان خدا- رعيت را دژهاى استوارند، و واليان را زينت و وقار. دين به آنان ارجمندست، و راه ها بى گزند، و كار رعيت جز به سپاهيان قرار نگيرد، و كار سپاهيان جز با خراجى كه خدا براى آنان معين فرموده درستى نپذيرد. تا بدان در جهاد با دشمن خود نيرومند شوند و كار خود را بدان سامان دهند. -و آنان را از خراج آن اندازه بايد- كه نيازمنديشان را كفايت نمايد. 
و اين دو دسته -رعيت و سپاهيان- بر پاى نماند جز با سومين دسته از مردمان كه قاضيان اند و عاملان و نويسندگان ديوان، كه كار عقدها را استوار مى كنند و آنچه سود مسلمانان است فراهم مى آورند، و در كارهاى خصوصى و عمومى مورد اعتمادند. 
و كار اين جمله استوار نشود جز با بازرگانان و صنعتگران كه فراهم مى شوند و با سودى كه به دست مى آرند، بازارها را بر پاى مى دارند. و كار مردم را كفايت مى كنند، در آنچه ديگران مانند آن نتوانند. 
سپس طبقه فرودينند از نيازمندان و درويشان كه سزاوار است بخشيدن به آنان، و يارى كردن ايشان. 
و براى هر يك از آنان نزد خدا -از غنيمت- گشايشى است، و هر يك را بر والى حقى، چندان كه كارشان را سامان دهد، و والى چنانكه بايد از عهده آنچه خدا بر او واجب كرده بر نيايد، جز با كوشش و از خدا يارى جستن و خود را براى اجراى حق آماده نمودن، و شكيبايى در انجام كار، بر او آسان باشد يا دشوار.
ارتش به اذن خداوند دژ مردم، و زينت حاكمان، و ارجمندى دين، و راههاى امنيت اند، كه مردم بدون آنان برپاى نمانند. 
سپس نظام ارتش جز با مالياتى كه خداوند براى آنان قرار داده استوار نگردد، مالياتى كه به وسيله آن در جنگ با دشمن توانا مى شوند، و براى اصلاح زندگى خود به آن تكيه مى نمايند، و مايه رفع نيازمنديهاى آنان است. 
سپس كار ارتش و ماليات دهندگان استوار نگردد جز با گروه سوم كه عبارتند از قضات و كارگزاران حكومت و منشيان حسابگر كه قراردادها را محكم مى كنند، و آنچه را به سود رعيّت است جمع مى نمايند، و در امور خصوصى و عمومى بر آنان اعتماد مى شود. 
و كار اينان نيز به سامان نشود جز با تاجران و صنعتگران كه آنچه براى مردم سودمند است فراهم مى آورند، و بازارها را به آن برپا مى دارند، و به كارهايى كه به نفع مردم است دست مى زنند، كارهايى كه از غير ايشان ساخته نيست. 
سپس جمع نيازمند و از كار افتاده است كه احسان و يارى ايشان لازم است. 
و براى هر كدام از اين گروهها نزد خداوند گشايشى است، و براى هر يك از اين طبقات به مقدارى كه امور آنان را اصلاح نمايد بر عهده والى حقّى است، و والى از اداى آنچه خداوند بر عهده او قرار داده بر نيايد جز با كوشش و يارى خواستن از خداوند، و مهيّا نمودن خود بر به كار گيرى حق و استقامت بر آن، چه اينكه بر او آسان باشد يا سخت. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پیوند گروه هاى اجتماعى:امام(عليه السلام) در بخش گذشته اين عهدنامه اشاره اى اجمالى، جامع و جالب به هفت گروه عمده اجتماعى نموده است. سپس از اينجا به بعد به شرح وظايف مسئوليت ها و ويژگى هاى هر يک مى پردازد و از آنجا که نيروى نظامى و انتظامى مهم ترين رکن جامعه است از آن شروع مى کند. مى فرمايد: «اما سپاهيان ـ به اذن پرودگارـ دژها و پناهگاه هاى رعيت و زينت زمامداران و عزت دين و راه هاى امنيّت اند و قوام رعيت جز به وسيله آنها ممکن نيست»; (فَالْجُنُودُ، بِإِذْنِ اللهِ، حُصُونُ الرَّعِيَّةِ، وَزَيْنُ الْوُلاَةِ، وَعِزُّ(1) الدِّينِ، وَسُبُلُ الاَْمْنِ وَلَيْسَ تَقُومُ الرَّعِيَّةُ إِلاَّ بِهِمْ). امام(عليه السلام) در اين چند جمله کوتاه، پنج اثر مثبت و نتيجه پربار براى وجود لشکريان مؤمن بيان مى فرمايد. نخست اينکه آنها دژهاى رعيت اند. اشاره به اينکه براى محفوظ ماندن از آسيب دشمنان و خطرات آنها پناهگاهى لازم است و آن پناهگاه لشکريان مقتدرند، زيرا هرگونه ضعف و فتور در آنها سبب طمع دشمنان مى شود و انواع مشکلات را براى جامعه مسلمين پديد مى آورد. در گذشته تاريخ نظر به اينکه سلاح ها بسيار ساده و ابتدايى بود، وجود دژهاى محکم مى توانست جلوى بسيارى از آسيب ها را بگيرد، هرچند امروز با وجود هواپيماهاى جنگى و موشک ها و توپ هاى دوربرد، دژها کارآيى چندانى ندارند. در جمله دوم آن را زينت زمامداران مى شمرد، زيرا زمامدارى در نظر مردم محترم است که صاحب قدرت و نفوذ باشد و قدرت و نفوذ در درجه اوّل از طريق لشکرى نيرومند و سر بر فرمان حاصل مى شود. جمله سوم که لشکر نيرومند را سبب عزت و قدرت دين مى شمرد، اشاره روشنى به اين حقيقت دارد که امور معنوى مردم نيز بدون وجود ارتشى نيرومند سامان نمى پذيرد; بخش مهمى از امر به معروف و نهى از منکر، احقاق حقوق و اجراى حدود و بسط و گسترش عدل و داد نياز به قدرت و نيرو دارد، آن هم وابسته به لشکرى نيرومند است. چهارمين جمله که در آن سخن از طرق امنيّت به وسيله لشکريان نيرومند به ميان آمده اشاره به اين است که يک لشکر قوى نه تنها دشمنان خارج را به عنوان (تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللهِ وَعَدُوَّکُم)(2) مى ترساند، بلکه دشمنان داخل نيز از او مى ترسند. يا به اين دليل که جنود در اينجا اعم از نيروى نظامى و انتظامى است و يا اينکه در موارد فوق العاده که نيروى انتظامى از عهده تأمين امنيّت بر نيايد معمولاً نيروى نظامى را در داخل کشور بسيج مى کنند و امنيّت را به وسيله آنها برقرار مى سازند. جمله پنجم که مى فرمايد: قوام رعيت جز به وسيله آنها امکان پذير نيست، ممکن است به منزله نتيجه گيرى از چهار جمله قبل باشد. اين احتمال نيز هست که جمله مستقلى باشد و آن اينکه در بسيارى از مواقع ارتش ها به يارى مردم مى شتابند; در زلزله ها، سيلاب ها و حوادث تلخِ غير مترقبه، دولت ناچار است نيروى نظامى را به کمک مردم بفرستد. آن گاه امام ارتباط اين گروه اجتماعى را با گروه هاى ديگر به ترتيب بيان مى کند و در رابطه سپاهيان و عاملان خراج مى فرمايد: «سپس استوارى و قوام سپاهيان جز به وسيله خراج امکان پذير نيست، همان چيزى که براى جهاد با دشمن به وسيله آن تقويت مى شوند و براى اصلاح خود به آن تکيه مى کنند و با آن نيازمندى هاى خويش را برطرف مى سازند»; (ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلاَّ بِمَا يُخْرِجُ اللهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِي يَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ، وَيَعْتَمِدُونَ عَلَيْهِ فِيمَا يُصْلِحُهُمْ وَيَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ). از تاريخ اسلام استفاده مى شود که در عصر رسول خدا سپاه و لشکر به شکل يک قشر ممتاز و جداگانه وجود نداشت، بلکه به هنگام نياز براى مقابله با دشمن، پير و جوان، کوچک و بزرگ که قدرت داشتند سلاح بردارند اسلحه بر مى داشتند و همراه پيامبر به سوى ميدان نبرد مى شتافتند. غالباً سلاح را خود تهيه مى کردند و مرکب سوارى نيز از خودشان بود. البته قبل از حرکت به سوى ميدان، پيامبر دستور مى داد آذوقه لشکر را از طريق زکات و تبرعاتى که افراد داشتند تهيه کنند. ولى در زمان هاى بعد که حکومت اسلام گسترش يافت و چاره اى جز مقابله با لشکريان سازمان يافته دشمنان نداشتند، مسلمانان ناچار شدند به سپاه اسلام سازمان دهند و پادگان هايى براى آنها فراهم سازند.(3) اصولاً شهر کوفه به عنوان «کوفة الجند» شمرده مى شد که خود يک پادگان بزرگ بود. البته در مواقع حساس افراد عادى نيز به سپاهيان مى پيوستند و به عنوان جهاد فى سبيل الله که وظيفه همه افراد قادر بر جهاد است در کنار سپاهيان مى ايستادند. به هر حال يک چنين گروهى که خود را آماده فداکارى براى حفظ حوزه اسلام کرده است بايد از نظر معيشت فارغ البال باشد، لذا در اسلام، ماليات خاصى به نام خراج و همچنين سهمى از زکات به عنوان فى سبيل الله براى آنها قرار داده شده است. جمله هاى سه گانه اى که در سخن امام آمده مى تواند اشاره به نيازهاى مختلف سپاهيان باشد جمله «الَّذِينَ يَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ» اشاره به نيازهاى مربوط به ميدان جنگ از قبيل سلاح و مرکب است. جمله «وَيَعْتَمِدُونَ عَلَيْهِ فِيمَا يُصْلِحُهُمْ» اشاره به تأمين ضروريات زندگى است. جمله «وَيَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ» مى تواند اشاره به امور رفاهى آنها باشد. بعضى از شارحان اين جمله را چنين تفسير کرده اند: سپاهيان درآمدى داشته باشند که تمام نيازهاى آنها را برطرف سازد. آن گاه امام ارتباط اين دو گروه را با گروه سوم و چهارم و پنجم يعنى قضات و کارگزاران و حساب داران بيان مى کند مى فرمايد: «اين دو گروه (سپاهيان و خراج گزاران) جز با گروه سومى از قضات و کارگزاران دولت و منشى ها و حساب داران، قوام و استوارى نمى پذيرند، زيرا آنها قراردادها را استحکام مى بخشند و ماليات ها را جمع آورى مى کنند و در ضبطِ امور خصوصى و عمومى مورد اعتماد و اطمينان هستند»; (ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِهَذَيْنِ الصِّنْفَيْنِ إِلاَّ بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَالْعُمَّالِ وَالْکُتَّابِ، لِمَا يُحْکِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ(4)، وَيَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ، وَيُؤْتَمَنُونَ عَلَيْهِ مِنْ خَوَاصِّ الاُْمُورِ وَعَوَامِّهَا). در واقع امام در اين عبارت نورانى خود سه گروه از گروه هاى اجتماعى را در يک صنف ادغام کرده و به عنوان صنف سوم در مقابل دو صنف پيشين; يعنى سپاهيان و جمع آورى کنندگان خراج قرار داده و براى هر کدام از اين سه گروه يک اثر مهم اجتماعى ذکر کرده است. در مورد قضات مى فرمايد: آنها قراردادها را استحکام مى بخشند، زيرا اگر نظارت آنها نباشد ممکن است بسيارى از مردم از تعهدات خود سرباز زنند; ولى وجود محاکم عدل سبب مى شود تخلّف نکنند، زيرا از طرف محاکم تحت تعقيب قرار مى گيرند و گرفتار مجازات مى شوند. براى عمّال; يعنى کارگزاران و فرمانداران و بخشداران مسأله نظارت بر جمع منافع را ذکر فرموده. درست است که مأموران گردآورى ماليات و خراج به دنبال جمع آن هستند; ولى ناظر بر اعمال آنها عاملان يعنى فرمانداران و بخشدارانند. فايده وجودى کتاب را اين شمرده که آنها در ضبط امور عام و خاص و درآمدها و هزينه هاى کشور اسلام مورد اطمينانند. هنگامى که اين سه گروه دست به دست هم دهند امر خراج و ماليات اصلاح مى شود و با اصلاح آن امر سپاه سامان مى پذيرد. بعضى از شارحان نهج البلاغه چنين تصور کرده اند که اين سه گروه يک گروه اند و خلاصه در قضات و کارکنان آنها مى شوند و آنچه در جمله هاى سه گانه آمده به قضات باز مى گردد در حالى که به يقين آنها سه گروه اجتماعى هستند که قبلا هم امام به آنها اشاره فرموده و در اينجا نيز براى هر يک وظيفه و برنامه اى ذکر کرده است; ولى به يقين هر سه با هم ارتباط نزديک و تنگاتنگ دارند و به همين دليل به عنوان صنف ثالث ذکر شده اند. در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که قبلاً امام به دو صنف اشاره کرد و مسأله گردآورى خراج را به عنوان صنف دوم بيان فرمود چگونه در اينجا عمّال باز يکى از سه گروه صنف سوم را تشکيل مى دهند؟ پاسخ اين سؤال آن است که در صدر کلام امام سخن از سپاه بود و کشاورزانى که زمين هاى خراجيه را آباد مى کنند و خراج آن را مى پردازند; ولى در اينجا سخن از کارگزاران دولت; يعنى فرمانداران و بخشدارانى است که بر امر جمع آورى خراج نظارت دارند و مأموران آنها متصدى جمع آن هستند. توجّه داشته باشيد عمّال جمع عامل بارها در کلمات امام به استاندار، فرماندار و بخشدار اطلاق شده است و ناظر به «عامِلينَ عَلَيْها»; (مأموران جمع آورى زکات) که در قرآن مجيد در مورد زکات آمده نيست. تعبير به «خَوَاصِّ الاُْمُورِ وَعَوَامِّهَا» اشاره به اين است که کار اين نويسندگان گاه ثبت و ضبط مسائل سرى و ما فوق و گاه مربوط به ثبت هزينه ها و درآمدهاى معمولى است. آنها وظيفه دارند هم اسناد طبقه بندى شده را حفظ کنند و هم درآمدها و هزينه هاى جارى را. آن گاه امام(عليه السلام) پيوند گروه ديگرى را با اصناف گذشته بيان کرده مى فرمايد: «همه اين گروه ها نيز بدون تجار و پيشه وران و صنعتگران سامان نمى يابند (زيرا) آنها (تجار و صنعتگران) وسايل زندگى ايشان (گروه هاى پيشين) را جمع آورى کرده و در بازارها عرضه مى کنند و (گروهى از آنان) وسايل و ابزارى را با دست خود مى سازند که ديگران قادر به آن نيستند»; (وَلاَ قِوَامَ لَهُمْ جَمِيعاً إِلاَّ بِالتُّجَّارِ وَذَوِي الصِّنَاعَاتِ، فِيمَا يَجْتَمِعُونَ عَلَيْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ(5)، وَيُقِيمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَيَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ(6) بِأَيْدِيهِمْ مَا لاَ يَبْلُغُهُ رِفْقُ غَيْرِهِمْ). روشن است که جمله «فِيمَا يَجْتَمِعُونَ...» و «يُقِيمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ» اشاره به تجار و پيشه وران است که کار آنان جمع آورى مواد مورد نياز مردم از مناطق دور و نزديک و عرضه کردن آنها در بازارها و گذاشتن آنها در اختيار مصرف کنندگان است; ولى جمله «وَيَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَيْدِيهِمْ...» اشاره به صنعتگران است که آنها با تلاش و رنج و زحمت وسايل مورد نياز مردم را با دست هاى خود ـ البته طبق شرايط آن زمان ـ ساخته و پرداخته و در اختيار نيازمندان مى گذارند. ممکن است بعضى چنين پندارند که تجار نقش مهمى در زندگى انسان ها ندارند; نه کار توليدى انجام مى دهند و نه زراعت و دامدارى و صنعت. چگونه امام آنها را از ارکان جامعه شمرده است؟ ولى اگر تاجر، انسانى وظيفه شناس باشد به يقين کارهاى مهمى را انجام مى دهد، زيرا از يک سو در هر منطقه اى از جهان چيزهايى است که در مناطق ديگر يافت نمى شود. اگر همه مردم روى زمين بخواهند از همه برکات الهى استفاده کنند بايد گروهى انتقال اين مواد مورد نياز را از نقطه اى به نقطه ديگر به عهده بگيرند و اين گروه همان تجارند. از سويى ديگر حتى در موادى که در يک شهر و يک استان توليد مى شود، توليدکنندگان غالباً توانايى ندارند آنچه را توليد کرده اند شخصاً به بازار بياورند و خرده فروشى کنند و به اصطلاح از توليد به مصرف برسانند، بلکه ناچارند محصولات خود را يکجا به کسى که سرمايه کافى دارد بفروشند و آن شخص به پيشه وران جزء بدهد و پيشه وران به طور خرده فروشى به مردم عرضه دارند. از سوى سوم بسيارى از توليدات کشاورزى و دامى و صنعتى است که ممکن است در محل توليد قابل جذب نباشد و بايد آنها را جمع آورى کرده در بازارهاى دنيا عرضه کنند، لذا گروهى بايد کار صادرات را به عهده بگيرند و اين گروه همان تجارند به خصوص در محصولاتى که حفظ و ذخيره و نگه دارى آنها احتياج به انبارهاى مجهز دارد که از عهده توليد کنندگان خارج است. تجار در اين سه امر نقش مهمى دارند; يعنى معمولاً اين دو واسطه (تجار و پيشه وران) براى گردش صحيح اموال و محصولات مختلف ضرورت دارد.حال اگر وسائط متعدد شود و هر گروهى بخواهند بدون انجام کارى مثبت بهره بگيرند و بر بهاى اجناس بيفزايند و يا تجار اجناسى را که خريدارى کرده اند احتکار کنند يا دست به دست هم بدهند و بازار سياه با قيمت هاى کاذب تشکيل دهند، انحراف محسوب مى شود و ارتباطى به اصل مسأله تجارت ندارد. به همين دليل در تمام دولت ها وزارت خانه اى به عنوان وزارت بازرگانى و مانند آن براى نظارت بر امر تجارت و حتى کمک به تجار و دادن سرمايه هاى لازم به آنها براى انجام صادرات و واردات وجود دارد که در واقع کار صنعتگران، کشاورزان و دامداران را تکميل مى کنند. آن گاه امام از قشر پايين اجتماع ياد کرده، مى فرمايد: «سپس قشر پايين، نيازمندان و از کار افتادگان هستند که لازم است به آنها مساعدت و کمک شود»; (ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَالْمَسْکَنَةِ الَّذِينَ يَحِقُّ رِفْدُهُمْ(7) وَمَعُونَتُهُمْ). بديهى است در هر جامعه اى افرادى هستند که بر اثر پيرى، بيمارى، نقص عضو، حوادث گوناگون، عقب افتادگى ذهنى و مانند آن نمى توانند توليد کننده باشند و تنها مصرف کننده اند. بسيارى از اين گروه به هنگام جوانى و سلامت جسم و روح از توليد کنندگان عمده بودند; ولى بر اثر گذشت زمان به چنين وضعى گرفتار شدند. نه عقل اجازه مى دهد نه وجدان مى پذيرد که اينها از حمايت هاى اجتماعى حذف شوند به همين دليل در تمام دنيا براى اين گروه حسابى باز مى کنند و بخشى از درآمدهاى حکومت صرف نگهدارى و پذيرايى از آنها مى شود و در اجتماع نيز مراکزى به حمايت از آنها تشکيل مى گردد. در اسلام درباره رسيدگى به اين گروه توصيه اکيد شده و سهم عمده اى از خمس و زکات به آنها تعلق دارد. افزون بر اين چنانچه اين گروه ناديده گرفته شوند مشکلات مهمى براى اقشار ديگر جامعه فراهم مى شود. از يک سو ممکن است آنها براى تأمين زندگى خود دست به کارهاى خلاف يا جنايت ها و عقده گشايى ها بزنند، يا اقشار ديگر از کار خود دلسرد شوند و فکر کنند اگر روزى مانند اين گروه شوند به چه مصائبى گرفتار خواهند شد; اما هنگامى که مى ببينند بر فرض از کارافتادگى حکومت و جامعه از آنها حمايت مى کنند به آينده خود نگران نخواهند شد. تعبير به اهل حاجت و مسکنت اشاره به دو گروه است: اهل حاجت کسانى هستند که فعاليتى دارند; اما درآمدشان کفاف نمى دهد و مسکنت اشاره به از کارافتادگان و زمين گيران است که مطلقا نمى توانند درآمدى داشته باشند. آن گاه امام(عليه السلام) بعد از ذکر ارتباط اين طبقات اجتماعى با يکديگر اشاره به نکته مهمى مى کند و مى فرمايد: «خداوند در آفرينش خود براى هر يک از اين طبقات، وسعتى قرار داده همچنين هر يک بر والى به مقدار اصلاح کارشان حقى دارند»; (وَفِي اللهِ لِکُلّ سَعَةٌ، وَلِکُلّ عَلَى الْوَالِي حَقٌّ بِقَدْرِ مَا يُصْلِحُهُ). اشاره به اينکه تمام اين طبقات براى رسيدن به خواسته هاى خود از دو سرچشمه کمک مى گيرند: نخست سرچشمه آفرينش است که خداوند مواهب و نعمت ها و امکاناتى در اين عالم آفريده که هر کدام از اين گروه ها مى توانند با تلاش و کوشش و برنامه ريزى از آن بهره مند شوند، اين بر حسب جهان تکوين، و اما از نظر جهان تشريع، حکومت اسلامى وظيفه دارد که به همه آنها کمک کند تا به مقاصد خويش برسند، زيرا حکومت هم داراى قدرت مالى است و هم قدرت اجرايى و مى تواند از اين دو قدرت براى کمک به همه طبقات اجتماعى بهره بگيرد. سپس در ادامه اين سخن درباره اين مطلب سخن مى گويد که والى چگونه مى تواند وظيفه خود را در اين راه به خوبى انجام دهد مى فرمايد: «هرگز والى از عهده اداى آنچه خداوند او را به آن ملزم ساخته بر نمى آيد جز با اهتمام و کوشش و يارى جستن از خداوند و آماده ساختن خويش بر ملازمت حق و شکيبايى و استقامت در برابر آن، خواه امورى باشد که بر او سبک باشد يا سنگين»; (وَلَيْسَ يَخْرُجُ الْوَالِي مِنْ حَقِيقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللهُ مِنْ ذَلِکَ إِلاَّ بِالاِهْتِمَامِ وَالاِسْتِعَانَةِ بِاللهِ، وَتَوْطِينِ(8) نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ الْحَقِّ، وَالصَّبْرِ عَلَيْهِ فِيمَا خَفَّ عَلَيْهِ أَوْ ثَقُلَ). در واقع امام(عليه السلام) سه شرط براى موفقيت والى در انجام وظيفه در برابر گروه هاى اجتماعى ذکر فرموده است: شرط اوّل تلاش و کوشش در اين راه، شرط دوم يارى جستن از خدا و شرط سوم آماده بودن براى تحمل مشکلاتى که در اين راه هست. به يقين هرگاه والى بر خداوند تکيه کند و مخلصانه بکوشد و از مشکلات در طريق انجام وظيفه نهراسد موفق و پيروز خواهد شد.***پی نوشت: 1 . «عزّ» واژه «عزيز» که از «عزت» گرفته شده در لغت به معناى هر چيزى است که رسيدن به آن سخت است از اين رو به زمينى که عبور از آن به سختى ايجاد مى شود عَزاز (بر وزن نماز) ناميده مى شود و نيز هر چيزى که بر اثر کميابى دسترسى به آن مشکل باشد به آن عزيز مى گويند. همچنين افراد قوى و نيرومند که غلبه بر آنها مشکل است يا غير ممکن، عزيز ناميده مى شوند و لذا واژه عزت هم به معناى قدرت و هم به معناى کميابى و هم به معناى گرانبها بودن به کار مى رود. و در جمله پيشين کلمه عزّ به معناى قدرت است. 2 . انفال، آيه 60 . 3 . درباره معناى خراج و مورد آن بحث مشروحى ذيل نامه 51 ذکر کرده ايم. 4 . «مَعاقِد» جمع «مَعْقِد» بر وزن «مسجد» در اصل به معناى محل گره زدن است سپس به هر معامله و قراردادى به مناسبت اينکه گرهى در ميان طرفين ايجاد مى کند اطلاق شده است و ريشه اصلى آن «عقد» به معناى گره زدن است. 5 . «مَرافِق» جمع «مرفق» بر وزن «مسجد» و همچنين جمع «مرفق» بر وزن «محور» به معناى امورى است که انسان از آنها منتفع و بهره مند مى شود. 6 . «التَّرَفُّق» به معناى بهره مند شدن و استفاده کردن است و جمله (ما لايَبْلُغُهُ رِفْقُ غَيْرِهِمْ) اشاره به اين است که خداوند استعدادها و موقعيت هاى اجتماعى را مختلف آفريده است; چه بسيار کارهايى که از فردى ساخته است و از فردى ديگر ساخته نيست و نتيجه زندگى اجتماعى همين است که هر کس بر طبق استعداد و توان خود به کارى مشغول مى شود و ديگران از آن بهره مند مى گردند و در برابر به او بهره مى دهند. 7 . «رِفْد» به معناى عطا و بخشش و کمک کردن است. 8 . «توطين» به معناى وادار ساختن بر چيزى است و «توطين نفس» يعنى خويشتن را به کارى وادار کردن. در اصل از ماده وطن گرفته شده گويى انسان آن کار را وطن خويش قرار مى دهد و در آن توقف مى کند. اين واژه گاه به معناى عادت دادن نيز آمده است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 266-265امام (ع) با عبارت: «فالجنود باذن اللّه... معونتهم»،  بر اين مطلب توجه داده است كه هر كدام از گروههاى نامبرده وابسته به ديگرى است به طورى كه بدون آن استوار نيست و نيازمندى اش بدان حتمى است. و صورت و هيأت جامعه شهر به مجموعه آنها وابسته است. آن گاه امام (ع) نخست از سپاهيان شروع كرده است به دليل اين كه اصل در نظام جامعه آنهايند، و دليل نيازمندى به سپاهيان را در چهار ويژگى بيان كرده است:1- سپاهيان به منزله دژهاى مردمند. كلمه: الحصون (دژها) را به لحاظ آن كه آنها همچون دژى از رعيت نگهدارى و مراقبت مى كنند، استعاره از سپاه آورده است.  2-  سپاهيان زينت حكمرانانند، زيرا حاكم بدون سپاه مثل فردى از مردم است كه هيچ كس به او اعتنا نمى كند و فرمان او را نمى برد و پيامد فاسد آن نيز روشن است.  3-  آنان باعث عزّت و حرمت دينند، كلمه عزت را بر سپاهيان از باب تسميه لازم بر ملزوم، اطلاق فرموده، زيرا وجود آنان براى عزت لازم و ضرورى است.  4-  كلمه «أمن» را از باب اين كه در جاده ها و ديگر جاها وجود سپاه باعث امنيت است، استعاره از سپاهيان آورده است و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر كس چنين باشد، كار رعيت بدون او استوار نگردد.  عبارت: «و ليس يقوم الرعية الّا بهم»  يعنى رعيت جز با سپاهيان پايدار نمى ماند، نتيجه قياس مورد ذكر است. و امام (ع): «باذن اللّه» فرموده تا روشن كند منظور وى سپاهيان حق است كه بر پايه مصلحت و حكمت به وجود آمده اند، نه هر نوع سپاهى.  دسته دوم، ماليات دهندگان و كسانى هستند كه ماليات از آنها گرفته مى شود و به دليل اين كه لازمه نياز به سپاه، نياز به اين گروه است، در عبارت: ثم لا قوام للجنود... حاجتهم، اشاره دارد.  بنا بر اين عبارت: «لا قوام... الخراج»،  مدعايى است كه عبارت: «الذين يقوون... حاجتهم»، به منزله صغراى قياس مضمرى است كه آن را براى اثبات اين مدعا آورده است، و كبراى مقدّر نيز چنين است: و هر چه چنان باشد، بدون آن سپاه پايدار نمى ماند. بنا بر اين سپاه بدون مالياتى كه خداوند براى آنان تعيين فرموده است، استوار نمى ماند و از طرفى ماليات از دسته اى از توده مردم گرفته مى شود و سپاه بدون آنان پايدار نمى ماند.  دسته سوم: قضاة، كاركنان و منشيان مى باشند و نيز امام (ع) وجه مشترك اين گروهها را بيان مى كند، زيرا علّت نيازمندى به اينان يكى است، و به همين علّت اشاره فرموده در عبارت: «لما يحكمون به... و عوامّها»، زيرا هر كدام آنها از طرف حاكم و مردم بر تمام كارهاى عمومى و يا خصوصى امينند، و تنظيم احكام قراردادها، و جمع آورى منافع، به دست آنهاست. و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر كس آن چنان باشد پس نيازمندى سپاه و مردم به او حتمى است.  دسته چهارم: بازرگانان و صنعتگران، امام (ع) مدّعى است كه كار گروههاى قبل بدون اينها به سامان نمى رسد، و به اين مطلب توجّه داده است. در عبارت: «فيما يجتمعون عليه من مرافقهم» (اينان باعث جمع آورى فايده و سودند)، زيرا كار بازرگانان از فراهم ساختن كالا و خريد و فروش و به پا داشتن بازارهاى كسب، و همچنين كار صنعتگران، يعنى همان فايده نيروى بازويشان، چيزهايى هستند كه از ديگران چنين سودى عايد نمى شود، بنابراين در مقام برآوردن نياز توده مردم و اهميّت كار آنها اينان باعث رسيدن فايده و منفعت به مردمند، و آن جمله به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن عبارات پيش از آنست.  دسته پنجم: طبقه پايين جامعه كه از مردم نيازمند و تهى دست تشكيل مى شود، و به جهت نيازمندى به ايشان توجه داده است در عبارت: «الّذين يحقّ رفدهم و معونتهم» (كسانى كه كمك و بخشش به آنها لازم است). توضيح مطلب آن كه كمك و بخشش بدانها باعث جلب نظر و پشتيبانى آنها از كسى مى شود كه بدانها يارى و كمك رسانده، و به وسيله آنهاست كه رحمت خدا نازل مى شود و همواره بركت از جانب خداوند به شهروندان مى رسد، و به پاداش اخروى نائل مى گردند، بنا بر اين، نياز به اين دسته از مردم، ايجاب مى كند تا به آنها كمك و يارى شود.  پس از آن كه امام (ع) به دليل احتياج به تمام قشرهاى مردم اشاره كرد، آن گاه مى فرمايد: براى هر كدام از اين طبقات مردم، نزد خداوند، رفاه و گشايشى مقدّر است، يعنى در ذات خدا و در عنايت و لطف پروردگار ملحوظ است، تا اين كه در تدبير امور مردم، اعتماد به خدا كند، زيرا سرآغاز عنايت از اوست. و نيز مى فرمايد: هر طبقه اى از مردم بر حاكم حقى درخور دارند تا حاكم بداند كه رعايت حال هر يك از اين گروهها بر او لازم است و از آن غفلت نورزد. توفيق از آن خداست.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 195 فالجنود بإذن اللّه حصون الرّعيّة، و زين الولاة، و عزّ الدّين و سبل الأمن، و ليس تقوم الرّعيّة إلّا بهم، ثمّ لا قوام للجنود إلّا بما يخرج اللّه لهم من الخراج الّذي يقوون به على جهاد عدوّهم، و يعتمدون عليه فيما يصلحهم و يكون من وراء حاجتهم، ثمّ لا قوام لهذين الصّنفين إلّا بالصّنف الثّالث من القضاة و العمّال و الكتّاب لما يحكمون من المعاقد، و يجمعون من المنافع، و يؤتمنون عليه من خواصّ الأمور و عوامّها، و لا قوام لهم جميعا إلّا بالتّجّار و ذوي الصّناعات فيما يجتمعون عليه من مرافقهم، و يقيمونه من أسواقهم، و يكفونهم من التّرفّق بأيديهم ممّا لا يبلغه رفق غيرهم، ثمّ الطّبقة السّفلى من أهل الحاجة و المسكنة الّذين يحقّ رفدهم و معونتهم، و في اللّه لكلّ سعة، و لكلّ على الوالي حقّ بقدر ما يصلحه. و ليس يخرج الوالي من حقيقة ما ألزمه اللّه تعالى من ذلك إلّا بالاهتمام و الاستعانة باللّه، و توطين نفسه على لزوم الحقّ و الصّبر عليه فيما خفّ عليه أو ثقل. (67401- 67156)اللغة:(الحصن): واحد الحصون: و هو المكان المرتفع لا يقدر عليه لارتفاعه و منه: الفقهاء حصون الاسلام كحصن سور المدينة- مجمع البحرين. (المعاقد) جمع معقد: و هو العقد و القرار في المعاملات و يطلق على الأوراق المتضمّنة للمعاهدات.الاعراب:لا قوام للجنود: لاء نافية للجنس و الخبر محذوف أى لا قوام متحقّق للجنود، ما لا يبلغه: لفظة ما اسميّة: أى شيئا لا يبلغه، و في اللّه لكلّ سعة: سعة مبتدأ مؤخّر، و في اللّه ظرف مستقرّ خبر له و لكلّ جار و مجرور متعلّق بقوله سعة.المعنى:ثمّ بيّن عليه السّلام الموقع الاجتماعي لكلّ من هذه الطبقات و احتياج بعضها إلى بعض في إدارة شئون الحياة و إدامتها فوصف الجنود بأنّهم:1- حصون الرّعية و وسيلة الأمن و الرّاحة لهم بحيث لا حفاظ و لا دفاع تجاه الأعداء المهاجمين أو اللصوص السالبين إلّا بوجودهم.2- زينة و ابهة للولاة تجاه العدوّ الخارجي و المخالف الدّاخلي فلولا وجود الجند لا يمكن للوالي تمشية الامور و تدريبها.3- الجنود الاسلاميّة الّذين يقومون في ميادين الجهاد بنصرة الحقّ عزّ للدّين تجاه الأعداء الكافرين.4- الجنود سبل للأمن من وجوه شتّى فلا يجترىء اللّص أن يسلب أموال النّاس خوفا من الجنود و لا يجترىء العدوّ أن يهاجم على المسلمين و يسلبهم أموالهم خوفا من الجنود.و لا بدّ لمعاش الجندي و سدّ حوائجه من وجوه كافية يصل إليه دوما و هو الخراج الّذي يتحصّل من الأراضي الخراجيّة و قد يكون أجناسا صالحة للمعيشة كحصّة من حنطة الأرض الخراجية، و قد يكون درهما و دينارا يصرف في رفع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 200 الحوائج، فوجود الجند إنّما يقوم على الخراج المقرّر له فانّه لو لا هذا الخراج يحتاج إلى التخلّي عن شغله و السعى وراء طلب المعيشة فلا يبقى جندياّ فانّ الجنود لا بدّ و أن يكونوا معدّين للجهاد و مقاومة العدوّ في كلّ حين و تحصيل الخراج و ايصاله إلى الجند يحتاج إلى الصنف الثالث من القضاة و العمّال و الكتّاب، فانّ الخراج إنّما يؤخذ على طبق معاهدة بين عمّال الأرض و الوالي فلا بدّ من تنظيم أسناد ثمّ لا بدّ من عمّال يحصّلون الخراج من عمال الأرض طبق المعاقدة المرضيّة و ربما ينشأ هناك خلافات بين عمّال الوالي و عمّال الأراضي أو بعضهم مع بعض فلا بدّ من الرجوع إلى القاضي في حلّ هذه الخلافات، و هذه الجامعة المركبّة من القوّة الدفاعيّة و الماليّه و القضائيّة و الكتّاب لا يقدرون على المعيشة إلّا مع ما يقضي حوائج المعيشة من اللباس و الغذاء و أنواع الأثاث و الرياش الّتي يحتاج وجودها إلى من يصنعها و يهيّؤها و إلى من ينقلها من بلد إلى بلد، و هم التجّار و ذوى الصناعات فأهل الصنعة بفنونها و شعوبها منتشرة في شرق الأرض و غربها و يتخصّص أهل كلّ بلد بصنعة خاصّة بهم و الواسطة في حمل هذه المصنوعات من بلد إلى بلد هم التجّار الّذين يتعرّفون وجود كلّ صنعة في أيّ بلد و يتحمّلون المشاقّ في نقلها إلى أسواق اخرى حيث يضعونها في منال أيدى الطالبين، فالتجّار و ذووا الصنعة ركن في الاجتماع المدني لما يجتمعون عليه من مرافقهم و يقيمونه من أسواقهم و يكفونه من الترفّق بأيديهم ما لا يبلغه رفق غيرهم.ثمّ بعد ذلك لا يخلو الاجتماع مهما كان صحيحا و منظّما و عادلا من وجود ذوى العاهات و العجزة و الأشياخ الّذين لا يقدرون على العمل، فهذه الطبقة كالقشر من الشجرة فكما أنّه لا يمكن وجود شجرة سالمة مثمرة من دون قشر، لا يمكن وجود اجتماع خال من هذه الطبقة السفلى، فمنهم من أدّى خدمته أيّام شبابه و دوران صحّته ثمّ عرضه الهرم أو اعترضه السقم فتعذّر له العمل، فلا بدّ من رعايته بتحمّل مئونته، و منهم من حرم من القوّة لعاهة عرضته فلا بدّ من حفظ حرمته و رعاية كرامته، و هم الّذين يحقّ رفدهم و معونتهم و تهيّة وسائل معيشتهم و يسع رحمة اللّه كلّ هذه الطبقات السبعة و لكلّ منهم على الوالي حقّ الرعاية و المحافظة بقدر ما يصلحه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 202 الترجمة:لشكريان باذن خدا پناه رعيّت و زينت واليان و عزّت دين و وسيله أمنيّت راهها مى باشند، رعيّت بى وجود آنها بر سرپا نمى ماند و آنها بر سر پا نمى مانند مگربوسيله دريافت حقوق خود كه خدا از خراج و ماليات براى آنها معين كرده و بپشتگرمى آن در جنگ با دشمنان نيرومند مى شوند و زندگى خود را اصلاح مى نمايند و رفع نياز مى كنند.اين دو دسته لشكريان و خراج گزاران را دسته سومى بايد اداره كند كه عبارتند از قاضيان (دستگاه دادگسترى) و كارمندان دولت (استانداران و فرمانداران و بخشداران) و نويسندگان (متصدّيان امور دفترى) براى آنكه معاملات و معاهدات را منعقد مى كنند و عوائد را جمع آورى مى كنند و كارهاى كلّى و جزئي به آنها سپرده است.زندگى همه اينها اداره نمى شود مگر بوسيله بازرگانان و صنعتگران كه وسائل زندگى را جمع آورى مى كنند و بازار داد و ستد بوجود مى آورند و با دست خود أبزارهاى زندگانى را جمع آورى مى كنند و مى سازند كه ديگران نمى توانند بسازند، سپس آن دسته پائين و بيچاره اند كه نيازمند و مسكينند، كسانى كه بايد به آنها بخشش كرد و براى خدا بدانها كمك نمود، هر كدام آنها را نزد والى جائى است و بر او لازم است باندازه اى كه زندگى آنها اصلاح شود به آنها كمك دهد.والى از عهده اين خدمتى كه خدا بر او لازم كرده بر نيايد مگر بكوشش و استعانت از خداوند و وادار كردن خود بر درستكارى و صبر بر آن سبك باشد بر او يا سنگين. 
بخش ۱۲ : امور سپاهیان [منبع]

فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِي نَفْسِکَ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ وَ لاِمَامِکَ، وَأَنْقَاهُمْ جَيْباً، وَأَفْضَلَهُمْ حِلْماً، مِمَّنْ يُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ، وَيَسْتَرِيحُ إِلَى الْعُذْرِ، وَيَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ، وَيَنْبُو عَلَى الاَْقْوِيَاءِ، وَمِمَّنْ لاَ يُثِيرُهُ الْعُنْفُ، وَلاَ يَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ.
ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِي الْمُرُوءَاتِ وَالاَْحْسَابِ، وَأَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ، وَالسَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ، ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَالشَّجَاعَةِ، وَالسَّخَاءِ وَالسَّمَاحَةِ؛ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْکَرَمِ، وَشُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ.
ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا يَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا، وَلاَ يَتَفَاقَمَنَّ فِي نَفْسِکَ شَيْءٌ قَوَّيْتَهُمْ بِهِ، وَلاَ تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَإِنْ قَلَّ، فَإِنَّهُ دَاعِيَةٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ النَّصِيحَةِ لَکَ، وَحُسْنِ الظَّنِّ بِکَ؛ وَلاَ تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِيفِ أُمُورِهِمُ اتِّکَالاً عَلَى جَسِيمِهَا، فَإِنَّ لِلْيَسِيرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً يَنْتَفِعُونَ بِهِ، وَلِلْجَسِيمِ مَوْقِعاً لاَ يَسْتَغْنُونَ عَنْهُ.
وَلْيَکُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِي مَعُونَتِهِ، وَأَفْضَلَ عَلَيْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ، بِمَا يَسَعُهُمْ وَيَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِيهِمْ، حَتَّى يَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ؛ فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَيْهِمْ يَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَيْکَ.
فَوَلِّ مِنْ جُنُودِكَ أَنْصَحَهُمْ فِي نَفْسِكَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِكَ وَ أَنْقَاهُمْ جَيْباً وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً وَ أَجْمَعَهُمْ عِلْماً وَ سِيَاسَةً مِمَّنْ يُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ وَ يُسْرِعُ إِلَى الْعُذْرِ وَ يَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَ يَنْبُو عَلَى الْأَقْوِيَاءِ مِمَّنْ لَا يُثِيرُهُ الْعُنْفُ وَ لَا يَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِي الْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْكَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ العُرْفِ يَهْدُونَ إِلَى حُسْنِ الظَّنِّ بِاللَّهِ وَ الْإِيمَانِ بِقَدَرِهِ ثُمَّ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِمَا يَتَفَقَّدُ الْوَالِدُ مِنْ وُلْدِهِ وَ لَا يَتَفَاقَمَنَّ فِي نَفْسِكَ شَيْ ءٌ قَوَّيْتَهُمْ بِهِ وَ لَا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِيَةٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ النَّصِيحَةِ وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِكَ فَلَا تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِيفِ أُمُورِهِمُ اتِّكَالًا عَلَى جَسِيمِهَا فَإِنَّ لِلْيَسِيرِ مِنْ لُطْفِكَ مَوْضِعاً يَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلْجَسِيمِ مَوْقِعاً لَا يَسْتَغْنُونَ عَنْهُ.
وَ لْيَكُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنُودِكَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِي مَعُونَتِهِ وَ أَفْضَلَ عَلَيْهِمْ فِي بَذْلِهِ مِمَّنْ يَسَعُهُمْ وَ يَسَعُ مَنْ وَرَائَهُمْ مِنَ الْخُلُوفِ مِنْ أَهْلِهِمْ حَتَّى يَكُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ ثُمَّ وَاتِرْ أَعْلَامَهُمْ ذَاتَ نَفْسِكَ فِي إِيثَارِهِمْ وَ التَّكْرِمَةِ لَهُمْ وَ الْإِرْصَادِ بِالتَّوْسِعَةِ وَ حَقِّقْ ذَلِكَ بِحُسْنِ الْفِعَالِ وَ الْأَثَرِ وَ الْعَطْفِ فَإِنَّ عَطْفَكَ عَلَيْهِمْ يَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَيْكَ.

انْقَاهُمْ جَيباً : پاكدل ترين آنها. 
الْحِلْم : در اينجا به معناى «عقل» است. 
يَنْبُو : دور مي شود، «ينبو على الاقوياء» با زورمندان همراهى و سازش نمى كند. 
جِمَاعٌ مِنَ الْكَرَمِ : مجموعه كرم. 
شُعَبٌ : جمع «شعبة»، شعبه ها. 
الْعُرْف : معروف، نيكى. 
لَا يَتَفَاقَمَنَّ : بزرگ جلوه نكند. 
لا تَحْقِرَنَّ : كوچك مشمار، يعنى ملاطفتى را كه بايد نسبت به آنها انجام دهى هر چند كم باشد كوچك مشمار و ترك مكن.
آثَر : افضل، برتر. 
وَاسَاهُمْ : به آنها كمك و مساعدت كرد. 
افْضَلَ عَلَيْهِمْ : بر آنها ببخشيد. 
الْجِدَة : دارائى. 
خُلُوف : جمع «خلف»، بازماندگان مسافر، زن و فرزندى كه از مسافر باقى مى ماند.
أنقا : پاك‏تر (از نقى) 
جَيب : يقه پيراهن 
يَنبو : شدت نشان مى‏ دهد 
تَفاقم : بزرگى كارخُلوف : باقيمانده
اول. سیمای نظامیانبراى فرماندهى سپاه كسى را برگزين كه خيرخواهى او براى خدا و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و امام تو بيشتر، و دامن او پاك تر، شكيبايى او برتر باشد، از كسانى كه دير به خشم آيد، و عذر پذيرتر باشد، و بر ناتوان رحمت آورد، و با قدرتمندان، با قدرت برخورد كند، درشتى او را به تجاوز نكشاند، و ناتوانى او را از حركت باز ندارد. 
سپس در نظاميان با خانواده هاى ريشه دار، داراى شخصيّت حساب شده، خاندانى پارسا، داراى سوابقى نيكو و درخشان، كه دلاور و سلحشور و بخشنده و بلند نظرند، روابط نزديك بر قرار كن، آنان همه بزرگوارى را در خود جمع كرده، و نيكى ها را در خود گرد آورده اند. 
پس در كارهاى آنان به گونه اى بينديش كه پدرى مهربان در باره فرزندش مى انديشد، و مبادا آنچه را كه آنان را بدان نيرومند مى كنى در نظرت بزرگ جلوه كند، و نيكوكارى تو نسبت به آنان -هر چند اندك باشد- خوار مپندار، زيرا نيكى، آنان را به خيرخواهى تو خواند، و گمانشان را نسبت به تو نيكو گرداند، و رسيدگى به امور كوچك آنان را به خاطر رسيدگى به كارهاى بزرگشان وامگذار، زيرا از نيكى اندك تو سود مى برند، و به نيكى هاى بزرگ تو بى نياز نيستند. 
برگزيده ترين فرماندهان سپاه تو، كسى باشد كه از همه بيشتر به سربازان كمك رساند، و از امكانات مالى خود بيشتر در اختيارشان گذارد، به اندازه اى كه خانواده هايشان در پشت جبهه، و خودشان در آسايش كامل باشند، تا در نبرد با دشمن، سربازان اسلام تنها به يك چيز بينديشند. همانا مهربانى تو نسبت به سربازان، دل هايشان را به تو مى كشاند.
پس (براى انجام كارها) از سپاهيانت برگمار كسي را كه براى (بدست آوردن رضاء و خوشنودى) خدا و رسول او و براى (پيروى از) امام و پيشوايت پند پذيرنده تر و پاكدل تر (راست گفتار و درست كردار) و خردمندتر و بردبارترين آنان باشد: از كسانيكه دير بخشم آيند، و زود عذر (گناهكار) پذيرند (نه مانند بد سيرتان كه آسودگى را در آن بينند كه خشم بكار برده عذر نپذيرند) و به زير دستان مهربان بوده، و بر زورمندان سختگيرى و گردن فرازى نمايد، و از آنانكه درشتى او را از جا نكند (كه بر اثر آن ستم روا دارد) و نرمى او را (در انجام كار) ننشاند (باز ندارد). 
پس همنشين باش با آنانكه از خانواده هاى شريف و خوشنام و كسانيكه داراى سابقه هاى نيكو (خدمت بخلق و پيروى از خالق) مى باشند، و با جنگجويان و دليران و بخشندگان و جوانمردان (رؤساى لشگر و كشورت را از چنين مردمى برگزين) زيرا آنان جامع بزرگوارى و شاخه هاى احسان و نيكوئى هستند، 
پس به كارهاى آنها رسيدگى كن چون پدر و مادرى كه به فرزندشان رسيدگى مى نمايند، و بايد نيكوئى كه در باره آنان نموده و آنها را با آن توانا ساخته اى نزد تو بزرگ (دشوار) نيايد، و همراهى كه برايشان متعهّد شده اى كوچك مشمارى اگر چه اندك باشد (همواره در باره آنها نيكوئى كن اندك يا بسيار، پس اگر احسان بزرگ پيش آيد آنرا بزرگ مپندار، و اگر اندك بود آنرا نيز كوچك مشمار و بجا آور) زيرا احسان آنان را خير خواه و خوش بين بتو مى نمايد (كه در نتيجه فرمانت را به خوبى انجام مى دهند) 
و يارى كردن در كارهاى كم اهميّت را رها مكن باعتماد و اميد رسيدگى به كارهاى بزرگ آنها (هيچ گاه مگو پرسش بيمار و مبارك باد بچه تازه بدنيا آمده و مانند آن چندان اهميّت ندارد براى من كه در كارهاى بزرگ با آنها همراهم) زيرا احسان اندك تو جائى دارد كه از آن سود مى برند، و احسان بزرگ هم موقعيّتى دارد كه از آن بى نياز نيستند (خلاصه احسان اندك را ترك مكن و آنها را چشم براه احسان بزرگ مگذار كه سبب رنجش و دلگيرى خواهد بود). 
و بايد برگزيده ترین سران سپاهت كسى باشد كه با لشگر در همراهى (مال و دارائى) مؤاسات كند (از اصل مال با آنها خود را برابر داند، نه از زيادى آن كه اگر از زيادى بخشد آنرا مؤاسات نگويند) و از توانائى خويش (خوار و بار لشگر كه در دست او است) بآنها احسان نمايد به اندازه اى كه ايشان و خانواده شان در آسايش باشند، تا اينكه در جنگ با دشمن يك دل و يك انديشه گردند (در كارزار غمّ نادرستى خانواده نداشته باشند) زيرا مهربانى و كمك تو بايشان دلهاشان را بتو متوجّه و مهربان مى نمايد (آرى اگر پادشاه سران لشگر را وا داشت كه با لشگريان مؤاسات نموده جيره و ماهيانه آنان را بموقع بپردازند همه هوا خواه او ميشوند، و گر نه دلهاشان برميگردد و باعث خرابى و پيش نرفتن كار مملكت ميشود).
آن گاه از لشكريان خود آن را كه در نظرت نيكخواه ترين آنها به خدا و پيامبر او و امام توست، به كار برگمار. اينان بايد پاكدامن ترين و شكيباترين افراد سپاه باشند، دير خشمناك شوند و چون از آنها پوزش خواهند، آرامش يابند. به ناتوانان، مهربان و بر زورمندان، سختگير باشند. درشتيشان به ستم بر نينگيزد و نرميشان برجاى ننشاند. 
آن گاه به مردم صاحب حسب و خوشنام بپيوند، از خاندانهاى صالح كه سابقه اى نيكو دارند و نيز پيوند خود با سلحشوران و دليران و سخاوتمندان و جوانمردان استوار نماى، زيرا اينان مجموعه هاى كرم اند و شاخه هاى احسان و خوبى. 
آن گاه به كارهايشان آن چنان بپرداز كه پدر و مادر به كار فرزند خويش مى پردازند. اگر كارى كرده اى كه سبب نيرومندى آنها شده است، نبايد در نظرت بزرگ آيد و نيز نبايد لطف و احسان تو در حق آنان هر چند خرد باشد، در نظرت اندك جلوه كند. زيرا لطف و احسان تو سبب مى شود كه نصيحت خود از تو دريغ ندارند و به تو حسن ظن يابند. 
نبايد بدين بهانه، كه به كارهاى بزرگ مى پردازى، از كارهاى كوچكشان غافل مانى، زيرا الطاف كوچك را جايى است كه از آن بهره مند مى شوند و توجه به كارهاى بزرگ را هم جايى است كه از آن بى نياز نخواهند بود. 
بايد برگزيده ترين سران سپاه تو، در نزد تو، كسى باشد كه در بخشش به افراد سپاه قصور نورزد و به آنان يارى رساند و از مال خويش چندان بهره مندشان سازد كه هزينه خود و خانواده شان را، كه بر جاى نهاده اند، كفايت كند، تا يكدل و يك رأى روى به جهاد دشمن آورند، زيرا مهربانى تو به آنها دلهايشان را به تو مهربان سازد.
فرمانده سپاهت را کسى قرار ده که در نزد تو به خدا و پيامبر و امامت از همه خيرخواه تر و از همه پاک دل تر و عاقل تر باشد، از کسانى که دير خشم مى گيرد و زود عذر مى پذيرد. کسى باشد که نسبت به ضعفا رئوف و مهربان و در برابر زورمندان پرقدرت باشد. کسى که مشکلات، او را از جا به در نمى برد و ضعف، او را به زانو در نمى آورد. سپس به سراغ کسانى برو که داراى شخصيت و اصالتِ خانوادگى از خاندان هاى صالح و خوش سابقه و داراى برازندگى و شجاعت و سخاوت و کرم باشند، زيرا آنها کانون کرامت و شاخه هاى نيکى و شايستگى هستند. سپس کارها (و مشکلات و نيازهاى) آنها را بررسى کن آن گونه که پدر و مادر از فرزندشان تفقد مى کنند.هرگز نبايد چيزى که آنها را به وسيله آن تقويت کرده اى در نظر تو بزرگ آيد و نيز نبايد لطف و محبتى را که درباره آنها ابراز مى دارى، هرچند کوچک باشد حقير بشمرى. اين امر آنها را به خيرخواهى و حسن ظن نسبت به تو وادار مى کند (و پيوندهاى عاطفى را محکم مى سازد). هرگز تفقد و تلاش براى اصلاح امور کوچکِ آنها را به سبب تکيه کردن بر اصلاح امور کلى آنها رها مساز; زيرا رفع نيازهاى کوچک براى خود جايگاهى دارد که از آن بهره مند مى شوند، همان گونه که رفع نيازهاى مهم موقعيتى دارد که از آن بى نياز نخواهند بود.
برترين فرماندهان لشکر نزد تو بايد کسانى باشند که در کمک به سپاهيان بيش از همه مواسات کنند و از امکانات خود بيشتر به آنان کمک نمايند، به اندازه اى که هم نفرات سربازان و هم کسانى که تحت تکفّل آنها هستند به خوبى اداره شوند; به گونه اى که همه آنها به يک چيز بينديشند و آن جهاد با دشمن است، زيرا محبّت و مهربانى تو به آنان قلب هايشان را به تو متوجه مى سازد.
پس از سپاهيان خود كسى را بگمار كه خيرخواهى وى براى خدا و رسول او و امام خود بيشتر دانى و دامن او را پاكتر و بردبارى اش برتر، كه دير به خشم آيد و زود به پذيرفتن پوزش گرايد، و بر ناتوانان رحمت آرد، و با قوي دستان برآيد، و آن كس كه درشتى او را بر نيانگيزاند، و ناتوانى وى را بر جاى ننشاند، و از آنان كه گوهرى نيك دارند و از خاندانى پارسايند، و از سابقتى نيكو برخوردار. پس دليران و رزم آوران و بخشندگان و جوانمردان، كه اينان بزرگوارى را در خود فراهم كرده اند و نيكوييها را گرد آورده. 
پس در كارهاى آنان چنان بينديش كه پدر و مادر در باره فرزند خويش، و مبادا آنچه آنان را بدان نيرومند مى كنى در ديده ات بزرگ نمايد، و نيكويى ات در باره ايشان هر چند اندك باشد خرد نيايد، كه آن نيكى آنان را به خيرخواهى تو خواند و گمانشان را در باره ات نيكو گرداند، و رسيدگى به كارهاى خرد آنان را به اعتماد وارسى كارهاى بزرگ وامگذار، كه اندك لطف تو را جايى است و از آن سود برگيرند، و بسيار آن را جايى كه از آن بى نياز نبوند. 
و بايد گزيده ترين سران سپاه نزد تو آن بود كه با سپاهيان يار باشد و آنان را كمك كار، و از آنچه دارد بر آنان ببخشايد چندان كه خود و كسانشان را كه به جاى نهاده اند شايد، تا عزم همگى شان در جهاد با دشمن فراهم آيد. چه مهربانى تو به آنان دلهاشان را بر تو مهربان نمايد.
آن كه پيش تو نسبت به خداوند و پيامبر و پيشوايت خير خواه تر و پاك دامن تر و بردبارتر است او را به فرماندهى ارتشت انتخاب كن، از آنان كه دير به خشم آيند، و پوزش پذيرترند، و به ناتوانان مهربان، و در برابر زورمندان گردن فرازند، و از آنان كه خشونت او را برنينگيزد، و ناتوانى وى را بر جاى ننشاند. 
با صاحبان مكارم و شرافت، و خانواده هاى شايسته و داراى سوابق نيكو پيوند برقرار كن، پس از آن با دلاور مردان و شجاعان و بخشندگان و جوانمردان رابطه برقرار ساز، زيرا اينان جامع بزرگوارى، و شاخه هايى از خوبى و احسانند. 
سپس از آنان چنان دلجويى كن كه پدر و مادر از فرزندشان دلجويى مى نمايند، و نبايد چيزى كه آنان را به وسيله آن نيرومند مى سازى در ديده ات بزرگ آيد، و لطفى كه نسبت به ايشان متعهد شده اى كوچك شمارى گر چه كوچك باشد، زيرا لطف تو آنان را نسبت به تو خير خواه و خوش گمان مى نمايد. 
از بررسى امور ناچيز آنان به اميد بررسى كارهاى بزرگشان چشم مپوش، كه نيكى اندك تو جايى دارد كه از آن بهره مند مى گردند، و براى احسان بزرگ تو نيز موقفى است كه از آن بى نياز نيستند. 
و بايد برگزيده ترين سران سپاهت نزد تو كسى باشد كه در كمك به سپاهيان مواسات را رعايت نمايد، و از توانگرى خود به آنان احسان كند به اندازه اى كه بتواند سپاهيان و خانواده هاى آنان را كه از خود به جاى نهاده اند اداره نمايد، تا انديشه آنان در جنگ با دشمن يك انديشه باشد، چرا كه عنايت تو نسبت به آنان دلهايشان را متوجه تو مى گرداند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )شرایط فرمانده لشکر:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه به تفصيل از شرايط فرماندهان لشکر سخن مى گويد که از قبيل ذکر تفصيل بعد از اجمال است و در مجموع براى فرماندهان لشکر چهارده وصف ذکر مى کند. مى فرمايد: «فرمانده سپاهت را کسى قرار ده که در نزد تو به خدا و پيامبر و امامت از همه خيرخواه تر و از همه پاک دل تر و عاقل تر باشد»; (فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِي نَفْسِکَ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ وَلاِِمَامِکَ، وَأَنْقَاهُمْ جَيْباً(1)، وَأَفْضَلَهُمْ حِلْماً). اين اوصاف سه گانه سبب مى شود اوّلاً فرمانده لشکر تنها به فکر پيشرفت آيين حق و عظمت پيامبر اکرم و پيروزى امام باشد. ثانياً خالصانه و مخلصانه در اين راه بکوشد و ثالثا با بردبارى و عقل و درايتِ کافى امور لشکر را سامان بخشد. واژه «حلم» در اينجا ممکن است به معناى عقل(2) و شايد به معناى خويشتن دارى و بردبارى باشد. جمله هاى بعد از آن معناى دوم را تقويت مى کند. آن گاه امام بعد از ذکر اين سه وصف به دو وصف ديگر اشاره مى کند که در واقع تفصيلى است براى وصف اخير. مى فرمايد: «(فرمانده لشکر تو بايد) از کسانى باشد که دير خشم مى گيرد و زود عذر مى پذيرد»; (مِمَّنْ يُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ، وَيَسْتَرِيحُ إِلَى الْعُذْرِ). بديهى است منظور سهل انگارى و عذرپذيرى در برابر مسائل مهم و سرنوشت ساز نيست. منظور خطاهاى جزئى است که ممکن است از همه کس سر بزند. فرمانده لشکر بايد در برابر اين امور خونسرد و عذرپذير باشد. حضرت در ادامه اين سخن به چهار وصف ديگر اشاره کرده مى فرمايد: «کسى باشد که نسبت به ضعفا رئوف و مهربان و در برابر زورمندان پرقدرت باشد، کسى که مشکلات، او را از جا به در نمى برد و ضعف، او را به زانو در نمى آورد»; (وَيَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ، وَيَنْبُو(3) عَلَى الاَْقْوِيَاءِ، وَمِمَّنْ لاَ يُثِيرُهُ(4) الْعُنْفُ، وَلاَ يَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ). اين اوصاف از آن کسانى است که با شخصيت، شجاع و پراستقامت باشند; چنين افرادى در برابر افراد ضعيف مهربانند. آنها را در زير چتر حمايت خود مى گيرند و مورد محبّت قرار مى دهند و به عکس در برابر زورمندان با قدرت مى ايستند و هرگز سر خود را در مقابل آنها خم نمى کنند. مشکلات را با عقل وتدبير وقدرت حل مى کنند و در برابر هيچ کس وهيچ کارى ضعف نشان نمى دهند. آن گاه بعد از بيان اين اوصاف نه گانه، امام(عليه السلام) به هشت وصف ديگر و صفات برجسته يک فرمانده لايق اشاره کرده مى فرمايد: «سپس به سراغ کسانى برو که داراى شخصيت و اصالتِ خانوادگى از خاندان هاى صالح و خوش سابقه و داراى برازندگى و شجاعت و سخاوت و کرم باشند»; (ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِي الْمُرُوءَاتِ وَالاَْحْسَابِ، وَأَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ، وَالسَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ، ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَالشَّجَاعَةِ، وَالسَّخَاءِ وَالسَّمَاحَةِ). «مُرُوءَاتِ» جمع «مروت» از ريشه «مَرء» گرفته شده که معمولاً به معناى شخصيت استعمال مى شود. «أَحْسَابِ» جمع «حَسَب» اشاره به اصالت نژاد و جنبه هاى مثبت وراثت دارد، مثل اينکه مى گوييم: فلان کس از طايفه بنى هاشم و سادات صاحب احترام است. «أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ» اشاره به خاندان هايى است که پاکدامن و صالح العمل هستند. و «السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ» ناظر به خانواده هايى است که نه تنها امروز بلکه در گذشته به سبب اعمال خوبشان نام نيکى از خود به يادگار گذارده اند. «النَّجْدَةِ» که در اصل به معناى ارتفاع مى آيد در اينجا به معناى رفيع بودن مقام و روح بزرگ و جايگاه اجتماعى والاست. «الشَّجَاعَةِ» که به معناى دلاورى است معناى روشنى دارد. «السَّخَاءِ» همان مفهوم سخاوت را مى رساند. و «السَّمَاحَةِ» به معناى سعه صدر و بزرگوارى است. بنابراين هر يک از اين هشت واژه معانى متفاوتى دارد که به يکى از فضايل و صفات برجسته انسان اشاره دارد، هرچند بعضى از مفسّران نهج البلاغه تعدادى از آنها را مترادف شمرده اند; مانند «نجده» و «سخاوت» و همچنين «سخاء» و «سماحت» و يا «احساب» و «اهل البيوتات الصالحة». تعبير به «ألْصِقْ» که مفهومش امر به چسبيدن است، به داشتن روابط نزديک و تنگاتنگ اشاره دارد; يعنى با گروه هايى که چنين ويژگى هايى دارند جهت انتخاب فرماندهان لشکر ارتباط بر قرار کن. بى شک آنها که داراى اين صفاتند قابل اعتمادتر و کارآيى بيشتر و قرين فتح و پيروزى اند. نژاد، وراثت، حسن سابقه و اعمالى که نشانه بزرگوارى و شجاعت و سخاوت و جوانمردى است همگى مى تواند دليلى بر شخصيت والاى صاحب آن باشد و در واقع امام در اينجا به نوعى روانکاوى و روان شناسى دست زده تا مالک بتواند بهترين را براى فرماندهى لشکر برگزيند. از اين رو امام در ادامه اين سخن مى فرمايد: «زيرا آنها کانون کرامت و شاخه هاى نيکى و شايستگى هستند»; (فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ(5) مِنَ الْکَرَمِ، وَشُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ). تعبير به «عُرْف» به همه انواع نيکى ها اشاره دارد. اين واژه از ماده عرفان و معرفت گرفته شده و به معناى معروف و شناخته شده مى آيد. از آنجا که نيکى ها و خوبى ها براى روح و عقل انسان امورى شناخته شده هستند از آن تعبير به عرف يا معروف مى شود و به عکس زشتى ها و بدى ها که با روح پاک انسان سنخيت ندارند امورى ناشناخته و منکر محسوب مى شوند. امام(عليه السلام) در اين عبارت مى فرمايد: کسانى که واجد آن صفات هشت گانه باشند، کانونى از شخصيت و کرم و شعبه هايى از صفات برجسته انسانى هستند. آن گاه امام بعد از ذکر اين اوصاف مهم و برجسته براى فرماندهان لشکر، چهار دستور درباره طرز رفتار با آنان صادر مى کند. نخست مى فرمايد: «سپس کارها (و مشکلات و نيازهاى) آنها را بررسى کن آن گونه که پدر و مادر از فرزندشان تفقد مى کنند»; (ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا يَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا). به اين ترتيب فرمانده لشکر نسبت به فرماندهان جزء بلکه نسبت به همه لشکر بايد همچون پدر و مادر دلسوز، پر محبّت و جستجوگر درباره نيازهايشان باشد و پيوند عاطفى محکمى با آنها برقرار سازد که سبب وفادارى آنها به فرمانده و پايدارى آنان در ميدان جنگ شود. در دستور دوم مى افزايد: «هرگز نبايد چيزى که آنها را به وسيله آن تقويت کرده اى در نظر تو بزرگ آيد»; (وَلاَ يَتَفَاقَمَنَّ(6) فِي نَفْسِکَ شَيْءٌ قَوَّيْتَهُمْ بِهِ). اشاره به اينکه هر اندازه خدمات تو بزرگ باشد باز هم آن را کوچک بشمر و در فکر بهتر از آن باش. در دستور سوم مى فرمايد: «و نيز نبايد لطف و محبّتى را که درباره آنها ابراز مى دارى، هرچند کوچک باشد حقير بشمرى»; (وَلاَ تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ(7) بِهِ وَإِنْ قَلَّ). آن گاه امام(عليه السلام) دليلى براى اين گفتار خود (رسيدگى به امور کلى و جزئى فرماندهان لشکر و سپاه) ذکر کرده و مى فرمايد: «اين امر آنها را به خيرخواهى و حسن ظن به تو وادار مى کند (و پيوندهاى عاطفى را محکم مى سازد)»; (فَإِنَّهُ دَاعِيَةٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ النَّصِيحَةِ لَکَ، وَحُسْنِ الظَّنِّ بِکَ). در چهارمين دستور مى فرمايد: «هرگز تفقد و تلاش براى اصلاح امور کوچکِ آنها را به سبب تکيه کردن بر اصلاح امور کلى آنها رها مساز، زيرا رفع نيازهاى کوچک براى خود جايگاهى دارد که از آن بهره مند مى شوند همان گونه که رفع نيازهاى مهم موقعيتى دارد که از آن بى نياز نخواهند بود»; (وَلاَ تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِيفِ أُمُورِهِمُ اتِّکَالاً عَلَى جَسِيمِهَا، فَإِنَّ لِلْيَسِيرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً يَنْتَفِعُونَ بِهِ، وَلِلْجَسِيمِ مَوْقِعاً لاَ يَسْتَغْنُونَ عَنْهُ). اين نکته کاملا شايان دقت است که فرماندهان، بلکه تمام مديران جامعه نبايد از امور کوچک و بزرگ غافل شوند يا اينکه تنها به امور سرنوشت ساز و نيازهاى مهم و برجسته جامعه بپردازند، بلکه هر کدام را در جايگاه خود ببينند، زيرا گاه مى شود فراموش کردن امور فرعى به همان اندازه آسيب مى رساند که فراموش کردن امور کلى سبب مى شود. نکته جالب ديگر اينکه در تمام بحث هاى گذشته، امام به جاى پرداختن به اهمّيّت آموزش هاى نظامى و مسائل مربوط به سلاح، به امور معنوى و جنبه هاى روحى فرماندهان سپاه مى پردازد، چون آنچه سبب پيروزى است اين امور است، هرچند امور ديگر نيز جايگاه خود را دارد. در دنياى امروز کمتر ديده مى شود که براى انتخاب فرماندهان و مديران جامعه به سراغ ويژگى هاى خانوادگى و صفات معنوى و سخاوت و پاکدامنى و تقواى آنها بروند. به همين دليل بسيار ديده شده که خيانت هاى بزرگ از سوى همين مديران صورت مى گيرد.***برترین فرماندهان لشکر:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه به دنبال توصيه هايى که براى انتخاب فرماندهانِ لشکر در بخش سابق نموده بود، به سراغ اهتمام به امر سپاه و لشکر مى رود و به مالک توصيه مى کند فرماندهانى انتخاب کن که به امور لشکر بهتر رسيدگى کنند. مى فرمايد: «برترين فرماندهان لشکر نزد تو بايد کسانى باشند که در کمک به سپاهيان بيش از همه مواسات کنند و از امکانات خود بيشتر به آنان کمک نمايند، به اندازه اى که هم نفرات سربازان و هم کسانى که تحت تکفّل آنها هستند به خوبى اداره شوند; به گونه اى که همه آنها به يک چيز بينديشند و آن جهاد با دشمن است»; (وَلْيَکُنْ آثَرُ(8) رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِي مَعُونَتِهِ، وَأَفْضَلَ عَلَيْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ(9)، بِمَا يَسَعُهُمْ وَيَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ(10) أَهْلِيهِمْ، حَتَّى يَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ). در دنياى امروز رابطه ميان فرماندهان لشکر و افراد يگان ها روابطى خشک و به اصطلاح «نظامى» است نه عاطفى; روابطى که غالباً بر محور جريمه و مجازات و بازداشت و تهديد دور مى زند؛ در حالى که امام، چهارده قرن پيش تأکيد فرموده که روابط بايد عاطفى باشد و بايد فرماندهان مشکلاتِ افراد سپاه و حتى مشکلات خانواده هاى آنها را در نظر بگيرند و به اندازه کافى زندگى آنها را تأمين کنند تا هنگامى که به ميدان جهاد گام مى نهند تنها به فکر نبرد با دشمن باشند نه غير آن. بديهى است چنين لشکرى به پيروزى نزديک تر است. هرگاه نفرات لشکر يک چشم به سوى ميدان دوخته باشند و با چشم ديگر به پشت سر به خانواده و فرزند خويش نگاه کنند و نگران آنها باشند اراده و عزمشان براى جنگيدن با دشمن سست مى شود. جالب اينکه امام(عليه السلام) در زندگى شخصى خود حدّاکثر زهد را رعايت مى کند و حتى به فرمانداران و فرماندهان نيز اين توصيه را دارد که شرح آن در نامه امام به عثمان بن حنيف گذشت; ولى به گروه هايى که تحت کفالت او هستند توصيه گشايش زندگى در حد معقول دارد. آن گاه امام(عليه السلام) در مقام بيان علت براى اين دستور بر آمده مى فرمايد: «زيرا محبّت و مهربانى تو به آنان قلب هايشان را به تو متوجه مى سازد»; (فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَيْهِمْ يَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَيْکَ). با توجّه به اينکه بر حسب ظاهرِ عبارت ضمير در «عَلَيْهِم» و «قُلُوبَهُم» به افراد سپاه بر مى گردد مفهوم کلام چنين مى شود: هنگامى که تو از طريق فرماندهان لشکر به لشکر محبّت کنى، لشکريان از صميم دل تو را دوست مى دارند و وفادار خواهند بود.(11) *** پی نوشت:1 . «جيب» در اصل به معناى يقه پيراهن و گريبان است و از آنجايى که اين قسمت از پيراهن با سينه مجاورت دارد و سينه نيز با قلب مجاور است اين واژه گاه بر سينه و گاه بر قلب نيز اطلاق مى گردد. 2 . قرآن مجيد درباره کافران مى گويد: (أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ بِهذا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ). (طور، آيه 32) 3 . «يَنْبو» از ريشه «نَبْو» بر وزن «نذر» در اصل به معناى اثر نگذاشتن شمشير و تير و امثال آن است. سپس به معناى موافق نبودن و تسليم نشدن به کار رفته و در عبارت بالا همين معنا اراده شده است. 4 . «لايُثيرُهُ» از ريشه «اثاره» به معناى برانگيختن و يا برانگيزاندن آمده است. 5 . «جِماع» همان گونه که قبلاً گفتيم در اصل مصدر است و در اين گونه موارد به معناى وصفى به کار مى رود يعنى جامع بودن و جمع کردن. 6 . «لاَ يَتَفَاقَمَنَّ» از ريشه «تفاقُم» به معناى بزرگ و خطير بودن است و از مادّه «فقم» بر وزن «فهم» که به همين معنا آمده است. 7 . «تَعَاهَدْتَهُمْ» از ريشه «تعاهُد» و از مادّه «عهد» گاه به معناى پيمان بستن و گاه به معناى سرپرستى و رسيدگى نمودن است و اينکه در بعضى روايات وارد شده به هنگام ورود در مسجد «تعاهد نعلين» کنيد اشاره به همين معناى وارسى کردن جهت آلوده نبودن است (در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله)مى خوانيم: «تَعَاهَدُوا نِعَالَکُمْ عِنْدَ أَبْوَابِ مَسَاجِدِکُمْ» (بحارالانوار، ج 80، ص 367). در عبارت بالا نيز همين معنا اراده شده است; يعنى رسيدگى به امر لشکر. 8 . «آثَر» در اينجا صيغه افعل تفضيل است و به معناى برترين آمده، از ريشه «ايثار» به معناى برترى دادن ديگرى است.9 . «جِدَة» به معناى توانايى مالى است. اين واژه مصدر و از ريشه «وجود» گرفته شده است. 10 . «خُلُوف» جمع «خَلْف» به معناى بازماندگانى است که انسان به هنگام سفر از خود در وطن مى گذارد و معمولاً به زنان و فرزندان کوچک و افراد ناتوان اطلاق مى شود. 11 . با توجّه به اينکه سخن از رابطه عاطفى فرماندهان لشکر با لشکر بود نه از رابطه مالک و افراد لشکر، لذا در مرجع ضماير بالا نوعى ناهماهنگى به نظر مى رسد; ولى اگر به اين واقعيت توجّه کنيم که مرحوم سيّد رضى جمله هايى را در اين وسط حذف کرده همان جمله هايى که در کتاب تحف العقول و کتاب تمام نهج البلاغه آمده است، آن گاه معلوم مى شود امام قبل از اين جمله سفارشى به مالک درباره اهتمام به امور فرماندهان مى کند و مى گويد: «ثُمَّ وَاتِرْ إِعْلاَمَهُمْ ذَاتَ نَفْسِکَ في إِيثَارِهِمْ وَالتَّکْرِمَةِ لَهُمْ،وَالاِرْصَادِ بِالتَّوْسِعَةِ وَحَقِّقْ ذَلِکَ بِحُسْنِ الْفِعَالِ وَالأَثَرِ وَالْعَطْفِ فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَيْهِم». به همين جهت روشن مى شود که ضميرهاى جمع به فرماندهان بر مى گردد و سخن از رابطه آنها با مالک است (دقت کنيد).  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 269-267مطلب سوم، دستور به آراستن هر دسته اى از مردم به صفات و ويژگيهايى است كه بايد واجد آن اوصاف باشند، و هر كدام را در جايگاه مناسب خود قرار دهد: امّا دسته اوّل يعنى سپاهيان: امام (ع) به تعيين كسانى اشاره فرموده است كه آنان با داشتن ويژگيهايى، شايستگى رسيدن به اين مقام را احراز مى كنند. و در باره آنان دستورهايى -اعم از اوامر و نواهى- داده است.  امّا اوصاف و ويژگيها:1- كسى كه نسبت به خدا و پيامبر خدا (ص) و پيشوا و رهبرش پندپذيرتر و پاكدلتر است، يعنى در عمل بر طبق فرمان خدا، رسول خدا و رهبر خود، امين تر است. اصطلاح «ناصح الجيب»، كنايه از امانتدارى است.  2- بردبارترين مردم باشد. آن گاه چنين فرد برتر را معرّفى كرده و فرموده است: از كسانى كه دير خشمگين مى شوند، و اگر كسى از آنان عذرخواهى كند، زود عذر پذيرند و به زيردستان مهربانند و نسبت به آنها درشتى نمى كنند، امّا با زورمندان گردن فرازى مى نمايند يعنى بر آنها برترى مى جويند و با اعراض از ضعيفان به زورمندان رو نياورند از آن كسانى كه خشونت آنان را از جا نكند، يعنى خصلت درشتى و خشونت ندارند تا آنان را به هر جا كه خواهد بكشد، مانند اين سخن: دوشيدن شتر با همه نيرو و تمام كف دست مصلحت نيست، كه باعث پس زدن شير مى شود و بعضى گفته اند: هيجان او را وادار به عملى نكند، و اگر كارى را انجام داد، باعث رنجش او نگردد، و نرمش و ناتوانى او را از اجراى حدود الهى و گرفتن حق ستمديدگان از ستمكاران باز ندارد.  3- كسانى كه از خانواده هاى شريف و خاندانهاى درستكار و خوشنام و خوش سابقه از نظر حالات، رفتار و گفتار نيك باشند.  4- كسانى از جنگجويان و دليران باشند.  5- از بخشندگان و جوانمردان باشند.امّا اوامر:1- فردى از سپاهيان را به رياست برگمارد كه داراى اين ويژگيها باشد.  2- با افراد ياد شده نزديك و همنشين شود، يعنى در اين پست و مقام با آنها همراه باشد و در باره آنان او را ترغيب و تشويق نموده است با اين عبارت: «فانّهم... من العرف»، يعنى زيرا آنان جامع بزرگوارى و شاخسار احسانند. و آنان را با صفت: جامع بزرگوارى و شاخه هايى از نيكى، ستوده است، از باب اطلاق نام لازم بر ملزوم خود، زيرا انبوهى از بزرگوارى يعنى فضيلتهاى ياد شده لازم و همراه چنان افرادى است، امانتدارى، بخشندگى و جوانمردى خصلتهاى خوبى هستند كه تحت عنوان پاكى و پاكدامنى قرار دارند. بردبارى و دلاورى دو فضيلت از فضايل اخلاقى و در ذيل عنوان شجاعت هستند. و احتمال دارد مرجع ضمير در عبارت: فانهم، فضايل ياد شده باشد، همان طور كه در آيه مباركه آمده است: «فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي» كه مرجع ضمير بتهايند.  3- همانند پدر و مادرى، به كارهاى آنها و آنچه مربوط به مصلحت آنهاست، رسيدگى كند، و اين سخن كنايه از نهايت مهربانى نسبت به آنهاست.  4- او را از اين كه كمك مالى و يا هر نوع منفعت رسانى را كه باعث تقويت آنها مى گردد در نزد خود بزرگ شمارد، نهى فرموده است، بدان جهت كه اين عمل باعث كوتاهى او در حق ايشان مى گردد.  5- مبادا وعده محبّتى كه به آنها داده است، ناچيز شمارد، و اين كوچك شمردن باعث شود تا او به وعده خود عمل نكند، و به رجحان انجام وعده اى كه به آنها داده است، هر چند كه ناچيز باشد، با اين عبارت استدلال كرده: «فانه داعية... الظّن بك» (زيرا اين عمل تو باعث خيرخواهى و خوشبينى آنان نسبت به تو مى گردد). و كبراى مقدّر اين قياس مضمر، چنين است: و هر چه كه اين طور باشد، سزاوار است انجام دهى.  6- او را از اين كه به دليل رسيدگى به كارهاى مهمّ، به كارهاى كم اهميّت نپردازد، بازداشته است، و براى اولويّت عمل وى با اين عبارت استدلال كرده است: «فان اليسير... موقعا لا يستغنون عنه» (زيرا كمك تو در مورد كارهاى كم اهميّت آن قدر ارزش دارد كه مورد استفاده آنها باشد)، و معناى عبارت روشن است، زيرا كمك در كارهاى مهمّ از ارزش كمك مفيدى كه اندك و ناچيز باشد نمى كاهد، [هر نوع كمكى جاى خود را دارد].  7- امام (ع) او را مأمور كرده است، بر اين كه از سران سپاه كسانى را در نزد خود برگزيند كه واجد صفات مزبورند، آن كسى كه با زيردستان از سپاه در زندگى برابر بوده، و از امكانات خود به اندازه اى كه آنها و خانواده و فرزندانشان در رفاه باشند كمك مى كند، تا بدين وسيله عزمشان يكى شود و در راه پيكار با دشمن به منزله يك فرد گردند.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 203 الفصل الرابع من عهده عليه السّلام:فولّ من جنودك أنصحهم في نفسك للّه و لرسوله و لإمامك، و أنقاهم جيبا، و أفضلهم حلما، ممّن يبطىء عن الغضب، و يستريح إلى العذر، و يرأف بالضّعفاء، و ينبو على الأقوياء، و ممّن لا يثيره العنف، و لا يقعد به الضّعف. ثمّ الصق بذوي الأحساب، و أهل البيوتات الصّالحة و السّوابق الحسنة، ثمّ أهل النجدة و الشّجاعة و السّخاء و السّماحة، فإنّهم جماع من الكرم، و شعب من العرف، ثمّ تفقّد من أمورهم ما يتفقّد الوالدان من ولدهما، و لا يتفاقمنّ في نفسك شيء قوّيتهم به، و لا تحقرنّ لطفا تعاهدتهم به و إن قلّ، فإنّه داعية لهم إلى بذل النّصيحة لك و حسن الظنّ بك، و لا تدع تفقّد لطيف أمورهم اتّكالا على جسيمها، فإنّ لليسير من لطفك موضعا ينتفعون به، و للجسيم موقعا لا يستغنون عنه. و ليكن آثر رءوس جندك عندك من واساهم في معونته، و أفضل عليهم من جدته، بما يسعهم و يسع من ورائهم من خلوف أهليهم، حتّى يكون همّهم همّا واحدا في جهاد العدوّ، فإنّ عطفك عليهم يعطف قلوبهم عليك. (67570- 67402) اللغة: (جنود) جمع جند و الواحد جندي: العسكر، (أنقاهم جيبا): أطهرهم في القلب و النفس و ألزمهم للتقوى، (بطؤ) يبطىء: ضدّ أسرع، (رؤف) رأفة: رحمه أشدّ رحمة فهو رؤوف، (نبا) ينبو: تجافى و تباعد، (أثاره) هيّجه، (العنف): الشدّة و القساوة، (قعد به): أعجزه، (النجدة): الرفعة، (السماحة): البذل، (جماع الشيء): جمعه، يقال: الخمر جماع الاثم أى جامعة لكلّ أصنافه، (فقم) فقما الأمر: عظم، تفاقم الأمر: عظم و لم يجر على استواء- المنجد. (الخلوف): المتخلّفون جمع خلف بالفتح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 204  الا عراب: أنصحهم في نفسك: في نفسك متعلّق بقوله أنصحهم، جيبا: تميز لقوله أنقاهم رافع للابهام عن النسبة و كذلك حلما منصوب على التميز، من قوله أفضلهم عن الغضب: متعلّق بقوله يبطىء و يفيد المجاوزة أى يبطىء متجاوزا عن الغضب، على الأقوياء: يفيد الاستعلاء، لا يقعد به الضعف: الباء للتعدية، ثمّ الصق: يفيد التراخي أى ولّ من جنودك في الدرجة الثانية من ذوى الأحساب، ثمّ أهل النجدة: تراخ ثان، جماع: خبر إن أى مجمع الكرامة و شعب من الأعمال الحسنة، لا يتفاقمنّ: نهي مؤكّد، اتّكالا: مفعول له لقوله لا تدع، لليسير من لطفك: ظرف مستقرّ خبر إن قدّم على اسمها و هو مرفوع موضعا، ينتفعون به: جملة فعليّة صفة لقوله موضعا.آثر: أفعل التفضيل من الاثرة يعني أحبّهم و أخصّهم إليك، جدته: اسم مصدر من الوجدان مثل عدة من الوعد: أى ممّا تمكّن منه. ورائهم: ظرف مستقرّ صلة لقوله من، من خلوف: بيان لقوله من ورائهم.المعنى:قد تعرّض عليه السّلام في هذا الفصل لبيان ما يلزم أن يتّصف به الجنديّ من الأوصاف حتّى يستحقّ لمقام الولاية على السائرين و هذا هو من أهمّ امور النظام العسكري و قد انشأ في هذه العصور معاهد و مدارس لتعليم النظام و تربية الضبّاط و الامراء في الجيوش و تتضمّن هذه التعليمات تمرينات و تدريبات عسكريّة شاقّة في دورات متعدّدة ينتهي كل منها إلى امتحانات صعبة ربما قلّ الناجحون منها.و لكنّ الاسلام يتوجّه إلى روحيّة الجندي أكثر ممّا يتوجّه إلى تدريبه العملي، فانّ الجنديّ إنّما يواجه العدوّ و يدافع عنه بروحه و ايمانه و قوّة عقيدته أكثر ممّا يعتمد على قوّة جسمه و أعماله، فقد كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يجمع المسلمين في صفوف صلاة الجماعة يعلّمهم آي القرآن و يبين لهم طريق عبادة الرحمن و يؤيّد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 205 اعتقادهم باللّه و رسوله بالتمرين و التدريب على الاصول التعليميّة للاسلام و يتخرّج من بينهم رجال كأكبر قوّاد الجيوش في العالم يبارزون الأبطال المدرّبين في كلّيّات العسكريّة الرومانية و الفارسية فيقهرونهم و يغلبون عليهم حتّى اشتهروا في هذه العصور بالبطولة و الشجاعة يقع الخوف في قلوب الأعداء من ذكر أسمائهم، و قد افتخر النبيّ صلّى اللّه عليه و آله بقوله: «و نصرت بالرعب مسيرة شهر».و هذه البطولة الفائقة تعتمد على قوّة الروح و الايمان في القوّاد الاسلاميّين أكثر ممّا تعتمد على قوّة الجسم و التدريبات العمليّة، و قد وصف عليه السّلام من يستحقّ مقام الولاية على الجند و ينبغي أن يكون أميرا بسبعة أوصاف:1- أن يكون أنصح و أطوع للّه و رسوله و للامام المفترض الطاعة من سائر الافراد، فلا يألوا جهدا في تحصيل رضا اللّه و رسوله و رضا إمامه مهما كلّفه من الجهد و المشقّة، و قد قدّم هذا الاخلاص و النصح لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سعد بن معاذ رئيس الأوس في قضيّة بدر حين عرض صلّى اللّه عليه و آله على الأنصار الزحف لمقاتلة قريش في بدر فجمع أصحابه و عرض عليهم ما أراده، قال ابن هشام في سيرته «ص 374 ج 1 ط مصر»:ثمّ نزل و أتاه الخبر عن قريش بمسيرهم ليمنعوا عيرهم فاستشار الناس فأخبرهم عن قريش- إلى أن قال: ثمّ قام المقداد بن عمرو فقال: يا رسول اللّه امض لما أراك اللّه فنحن معك و اللّه لا نقول لك كما قالت بنو إسرائيل لموسى «اذهب أنت و ربّك فقاتلا إنّا هاهنا قاعدون» و لكن اذهب انت و ربّك فقاتلا إنّا معكما مقاتلون، فو الّذي بعثك بالحقّ لو سرت بنا إلى برك الغماد- موضع بعيد مخوف- لجالدنا معك من دونه حتّى تبلغه، فقال له رسول اللّه: خيرا و دعا له به.ثمّ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أشيروا عليّ أيّها الناس و إنّما يريد الأنصار و ذلك أنّهم عدد الناس و أنّهم حين بايعوه بالعقبة قالوا: يا رسول اللّه إنّا برءاء من ذمامك حتّى تصل إلى ديارنا فإذا وصلت إلينا فأنت في ذمّتنا نمنعك ممّا نمنع أبنائنا و نسائنا، فكان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يتخوّف أن لا تكون الأنصار ترى عليها نصره منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 206 إلّا ممّن دهمه بالمدينة من عدوّه و أن ليس عليهم أن يسير بهم إلى عدوّ من بلادهم.فلمّا قال ذلك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، قال له سعد بن معاذ: و اللّه لكأنّك تريدنا يا رسول اللّه؟ قال: أجل قال: فقد آمنّا بك، و صدّقناك، و شهدنا أنّ ما جئت به هو الحقّ، و أعطيناك على ذلك عهودنا و مواثيقنا على السمع و الطاعة فامض يا رسول اللّه لما أردت فنحن معك فو الّذي بعثك بالحقّ لو استعرضت بنا هذا البحر فخضته لخضناه معك، ما تخلّف منّا رجل واحد و ما نكره أن تلقى بنا عدوّنا غدا إنّا لصبر في الحرب صدق في اللقاء لعلّ اللّه يريك منّا ما تقرّ به عينك فسر بنا على بركة اللّه.2- أن يكون أطهر أفراد الجيش قلبا و سريرة و تجنّبا عن الفواحش و المنكرات.3- أن يكون أثبتهم حلما و تسلّطا على نفسه تجاه ما يثير الغضب حتّى لا يسوقه جبروت امارته على ارتكاب الشدّة بالنسبة إلى من وقعوا تحت امرته بارتكاب ما يخالف هواه كما هو مقتضى طبع الامراء و أصحاب القوّة و بسط اليد و النفوذ.4- كان ممّن يقبل الاعتذار عمّن ارتكب خلافا و يتّصف بالعفو و الصفح عن المذنب.5- حين ما يكون جنديّا موصوفا بشدّة الشكيمة تجاه الأعداء مهيبا عند السائرين لإنفاذ أوامره، يكون رقيق القلب يرأف بالضعفاء، كما وصف اللّه المؤمنين بقوله عزّ من قائل «أشدّاء على الكفّار رحماء بينهم 29- الفتح».6- كان مقاوما للأقوياء المعتادين لإعمال النفوذ في الدولة لإحراز منافعهم و مقاصدهم و تحميل مظالمهم على الضعفاء.7- كان حليما و صبورا تجاه الشدائد و مفكّرا في حلّ ما ينوبه من العقد و العقائد فلا يؤثّر فيه العنف و شدّة النائبة و صعوبة الحادثة فيثيره و يجذبه إلى ارتكاب ما لا يليق به أو يجد في نفسه ضعفا فيتكاسل و يقعد عن العمل و تدبير الأمر و الخطب الّذي به حل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 207 هذا، و إحراز هذه الصفات الكريمة في الأفراد يحتاج إلى درس كامل عن أحوالهم و إلى تجارب و امتحانات متتالية و متطاولة ربما لا يتيسّر بالنسبة إلى ما يحتاج إليه من الأفراد فقرّر عليه السّلام ضابطتين تكونان كالأمارة و الدليل على وجود هذه الصفات العالية النفسانية:الاول ضابطة الاسرة و البيت:و هى فصيلة من القبيلة تبقى دورا طويلا بعد التحوّل من النظام القبلي إلى النظام الدولي فكانت العرب تظلّ في النظام القبلي منذ قرون كثيرة حتّى جاء نظام الاسلام فحوّل العرب إلى نظام حكومي أعلى ليس الحاكم فيه إرادة رئيس القبيلة و مقرّراتها بل الحاكم فيه قانون الاسلام و الدستورات النبوية، و لكنّ الملة بقيت تحت تربية الاسرة و البيت فهي الّتي تكفّل تربية الفرد و تعليمه بلا واسطة أو بوسيلة المكاتب أو المعلّمين المخصوصين، فذوى الأحساب و أهل البيوتات الصالحة و السوابق الحسنة هم المؤدّبون و المربّون تربية صحيحة.فاذا تمّ النظام الحكومي في الشعب و أكمل فيه وسائل التربية و التثقيف بانشاء دور التعليمات الابتدائيّة و المتوسّطة و العالية و تشمل جميع الأفراد كما في الدول الراقية و الشعوب المترقيّة فينفصل الفرد عن البيت و الاسرة و ينتقل إلى تربية النظام الحكومي فيطالب بالشهادات المدرسيّة في كلّ دور و يعتمد في تعهّده لأيّ شغل و مقام إلى ما في يده من الشهادات المدرسيّة و الكلّيّات و المعاهد العلميّة و لا ينظر إلى بيته و اسرته و إلى أبيه و امّه لأنّ جهوده الّذي بذله في سبيل التحصيل المنعكس في شهاداته المدرسيّة و أوراق دور علمه يثبت جوهر شخصيّته و ما يستحقّه من الرتب و الدرجات في النظام و سائر الشئون.و لكنّ الحكومة الاسلامية الفنية في عصره عليه السّلام لم تبلغ إلى حدّ يتكفّل تربية الأفراد، و كان الاعتماد في صلاحيّة الأفراد إلى البيت و الأسرة، فالانتساب إلى بيت صالح و اسرة معروفة يقوم مقام الشهادة الصادرة من كلّيّة علمية أو معهد رسمى كما كانت حكومة الفرس في أدوارها الطويلة قائمة على نظام الأسرة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 208 و البيوتات في تربية الأفراد و تأديبهم و إن بلغت من السعة و النفوذ إلى ما يوجب العجب و التحسين، و قد بيّن تلك الحكمة الاجتماعية الفيلسوف اليوناني الشهير أرسطوطاليس في ما أجاب به الإسكندر الفاتح الشهير ننقله من الشرح المعتزلي بعينه، قال:رسالة الاسكندر الى أرسطو و ردّ أرسطو عليه:و ينبغي أن نذكر في هذا الموضع رسالة أرسطو إلى الإسكندر في معنى المحافظة على أهل البيوتات و ذوي الأحساب، و أن يخصّهم بالرياسة و الامرة، و لا يعدل عنهم إلى العامّة و السّفلة، فانّ في ذلك تشييدا لكلام أمير المؤمنين عليه السّلام و وصيّته.لمّا ملك الاسكندر ايران شهر و هو العراق مملكة الأكاسرة و قتل دارا بن دارا كتب إلى أرسطو و هو ببلاد يونان:عليك أيّها الحكيم منّا السلام، أمّا بعد، فانّ الأفلاك الدائرة، و العلل السمائيّة و إن كانت أسعدتنا بالامور الّتي أصبح الناس بها دائبين، فانّا جدّ واجدين لمسّ الاضطرار إلى حكمتك، غير جاحدين لفضلك و الاقرار بمنزلتك و الاستنامة «1» إلى مشورتك و الاقتداء برأيك، و الاعتماد لأمرك و نهيك لما بلونا من جدا ذلك علينا، و ذقنا من جنا منفعته، حتّى صار ذلك بنجوعه فينا و ترسّخه في أذهاننا و عقولنا كالغذاء لنا، فما ننفكّ نعوّل عليه و نستمدّ منه استمداد الجداول من البحور، و تعويل الفروع على الاصول، و قوّة الأشكال بالأشكال، و قد كان ممّا سبق إلينا من النصر و الفلح، و اتيح لنا من الظفر، و بلغنا في العدوّ من النكاية و البطش ما يعجز العقول عن وصفه، و يقصر شكر المنعم عن موقع الانعام به، و كان من ذلك أنّا جاوزنا أرض سوريّة و الجزيرة، إلى بابل و أرض فارس، فلمّا حللنا بعقوة أهلها- العقوة ما حول الدار- و ساحة بلادهم، لم يكن إلّا ريثما______________________________ (1) كذا، و استنام الى الامر: سكن اليه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 209 تلقّنا برأس ملكهم هديّة إلينا، و طلبا للحظوة عندنا، فأمرنا بصلب من جاء به، و شهرته لسوء بلائه، و قلّة ارعوائه و وفائه ثمّ أمرنا بجمع من كان هناك من أولاد ملوكهم و أحرارهم و ذوي الشّرف منهم، فرأينا رجالا عظيمة أجسامهم و أحلامهم، حاضرة ألبابهم و أذهانهم، رائعة مناظرهم و مناطقهم، دليلا على أنّ ما يظهر من روائهم و منطقهم أنّ وراء من قوّة أيديهم، و شدّة نجدتهم و بأسهم ما لم يكن ليكون لنا سبيل إلى غلبتهم، و إعطائهم بأيديهم، لو لا أنّ القضاء أدالنا منهم، و أظفرنا بهم، و أظهرنا عليهم، و لم نر بعيدا من الرّأى في أمرهم أن نستأصل شافتهم، و نجتثّ أصلهم، و نلحقهم بمن مضى من أسلافهم، لتكون القلوب بذلك إلى الأمن من جرائرهم و بوائقهم، فرأينا أن لا نعجل باسعاف بادىء الرّأى في قتلهم دون الاستظهار عليهم بمشورتك فيهم، فارفع إلينا رأيك، فيما استشرناك فيه بعد صحّته عندك، و تقليبك إياه بجليّ نظرك، و سلام على أهل السّلام فليكن علينا و عليك.فكتب اليه أرسطو:لملك الملوك و عظيم العظماء، الإسكندر المؤيّد بالنّصر على الأعداء، المهدي له الظّفر بالملوك، من أصغر عبيده و أقلّ خوله، ارسطوطاليس البخوع بالسّجود، و التذلّل في السّلام، و الإذعان في الطاعة. أمّا بعد، فانّه لا قوّة بالمنطق و إن احتشد الناطق فيه، و اجتهد في تثقيف معانيه و تأليف حروفه و مبانيه على الاحاطة بأقلّ ما تناله القدرة من بسط علوّ الملك و سموّ ارتفاعه عن كلّ قول، و إبرازه على كلّ وصف، و اغترافه بكل إطناب، و قد كان تقرّر عندي من مقدّمات إعلام فضل الملك في صهلة سبقه، و بروز شأوه، و يمن نقيبته مذأدّت إلىّ حاسّة بصري صورة شخصه، و اضطرب في حسّ سمعي صوت لفظه، و وقع و همي على تعقيب نجاح رأيه، أيّام كنت أودي إليه من تكلّف تعليمي إيّاه ما أصبحت قاضيا على نفسي بالحاجة إلى تعلّمه منه، و مهما يكن منّي إليه في ذلك، فانّما هو عقل مردود إلى عقله، مستنبطة أو اليه و تواليه من علمه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 210 و حكمته، و قد جلا إلىّ كتاب الملك و مخاطبته إيّاى و مسألته لي عمّا لا يتخالجني الشك في لقاح ذلك و إنتاجه من عنده، فعنه صدر و عليه ورد، و أنا فيما اشير إليه على الملك- و إن اجتهدت فيه و احتشدت له، و تجاوزت حدّ الوسع و الطاقة منّي في استنطاقه و استقصائه- كالعدم مع الوجود، بل كما لا يتجزأ في جنب معظم الأشياء و لكنّي غير ممتنع من اجابة الملك إلى ما سأل، مع علمي و يقيني بعظم غناه عنّي و شدّة فاقتى إليه، و أنا رادّ إلى الملك ما اكتسبته منه، و مشير عليه بما أخذته عنه، فقائل له:إنّ لكلّ تربة لا محالة قسما من الفضائل، و إنّ لفارس قسمها من النّجدة و القوّة و إنّك إن تقتل أشرافهم تخلّف الوضعاء على أعقابهم، و تورث سفلتهم على منازل عليّتهم، و تغلّب أدنيائهم على مراتب ذوي أخطارهم، و لم يبتل الملوك قطّ ببلاء هو أعظم عليهم و أشدّ توهينا لسلطانهم من غلبة السفلة، و ذلّ الوجوه فاحذر الحذر كلّه من أن تمكّن تلك الطبقة من الغلبة و الحركة، فإنّه إن نجم بعد اليوم على جندك و أهل بلادك ناجم دهمهم منه مالا رويّة فيه و لا بقيّة معه، فانصرف عن هذا الرّأي إلى غيره و اعمد إلى من قبلك من اولئك العظماء و الأحرار، فوزّع بينهم مملكتهم، و ألزم اسم الملك كلّ من ولّيته منهم ناحيته و اعقد التاج على رأسه، و إن صغر ملكه، فإن المتسمّى بالملك لازم لاسمه، و المعقود التاج على رأسه لا يخضع لغيره، فليس ينشب ذلك أن يوقع كلّ ملك منهم بينه و بين صاحبه تدابرا و تقاطعا و تغالبا على الملك، و تفاخرا بالمال و الجند حتّى ينسوا بذلك أضغانهم عليك و أوتارهم فيك، و يعود حربهم لك حربا بينهم، و حنقهم عليك حنقا منهم على أنفسهم، ثمّ لا يزدادون ذلك بصيرة إلّا أحدثوا لك بها استقامة، و إن دنوت منهم دانوا لك، و إن نأيت عنهم تعزّزوا بك، حتّى يثب من ملك منهم على جاره باسمك، و يسترهبه بجندك، و في ذلك شاغل لهم عنك و أمان لاحداثهم بعدك، و إن كان لا أمان للدّهر، و لا ثقة بالأيّام.قد أدّيت إلى الملك ما رأيته لي حظّا، و علىّ حقّا من إجابتي إيّاه إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 211 ما سألني عنه، و محضته النصيحة فيه، و الملك أعلى عينا، و أنفذ رويّة، و أفضل رأيا و أبعد همّة فيما استعان بي عليه، و كلّفني بتبيينه و المشورة عليه فيه، لا زال الملك متعرّفا من عوائد النّعم، و عواقب الصّنع، و توطيد الملك، و تنفيس الأجل، و درك الأمل، ما تأتي فيه قدرته على غاية قصوى ما تناله قدرة البشر، و السّلام الّذي لا انقضاء له، و لا انتهاء، و لا فناء، فليكن على الملك.قالوا: فعمل الملك برأيه، و استخلف على إيران شهر أبناء الملوك و العظماء من أهل فارس فهم ملوك الطّوائف الّذين بقوا بعده و المملكة موزّعة بينهم إلى أن جاء أردشير بن بابك فانتزع الملك منهم.و ينبغي أن يلفت النظر إلى مكاتبة إسكندر و أرسطو هذه من وجوه:1- ما يستفاد من كتاب إسكندر من إعجابه بالاسرة المالكة في إيران أيّام داريوش حيث اعجب بهم و هابهم و خاف منهم بعد الغلبة عليهم حتّى همّ بقتلهم و استيصال شافتهم ليأمن بوائقهم على ملكه فيما بعد ها بهم و هم أذلّاء و اسراء تحت يديه، هابهم من قوّة منطقهم و وفور تعقلهم و بسالتهم و شجاعتهم و اعترف بأنّ الغلبة عليهم كان قضاء مقدرا لا أمرا بشريّا ميسّرا، و يستفاد من ذلك أنّه كان في الاسرة المالكة تربية و تثقيف لا يوجد مثلها حتّى في يونان مركز الفلسفة في هذه العصور.2- إنّ هذه التربية و الثقافة كانت مقصورة على الاسرة المالكة لا تتعدّاهم، و كانت عامّة النّاس في هذه المملكة الواسعة الأطراف فاقدين لكلّ شيء لا يمسّون من شئون الحياة إلّا العمل تحت إرادة الحكّام و نيل أدنى المعيشة مما يناله البهائم و الأنعام، فهم في الحقيقة كالغنم يرعاهم الاسرة المالكة تأكل منهم ما يشاء و تبقي ما يشاء، و هذا هو السرّ في إمكان الحكومة على هذه الشعوب الكثيرة في بلاد شاسعة الأطراف، و من هذه الجهة لا تهتمّ عامّة الشعوب في الدفاع عن الوطن و لا تدخل لهم في هذا الأمر السّياسي إلّا ما يؤمرون به من جهة الامراء، فاذا ضعف الحكومة في ناحية أو شعب يهاجم عليها العدوّ و يتسلّط عليها بلا منازع و مدافع و بقي هذا التلاشي بين الحكومة و الشعب في إيران إلى أيّام الفتح العربي، فهاجم ما يقلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 212 عن أربعين ألف جنديّ بدويّ و غلب على الامبراطوريّة الممدودة من نواحي سورية و الشام إلى ثغور الهند و الصّين.3- يستحق العجب من تدبير الحكيم أرسطو لردّ إسكندر الفاتح المغرور عن عزمه بقتل الاسرة المالكه في إيران، فقد أظهر في جوابه عن كتاب إسكندر كلّ خضوع و انقياد تجاه هذا الجبّار العنيد ليستميله إلى إصغاء ما يملي عليه من سوء عاقبة هذا العزم الخبيث و دلل عليه بأنّ قتل الاسرة المالكة المدبّرة في إيران الّذين يحكمون و يديرون شئون امم شتّى يزدادون على ملائين من البشر الّذين لا يمسّون من شئون الحياة إلّا كالأنعام و الأغنام- يوجب تلاشى الامة البشريّة و فنائهم و يولّد منه الهرج و المرج المفنى لجماعات من البشر، فانّ البشر الغير المثقّف الوحشي إذا كسب قوّة و منعة يعيث في الأرض فسادا و خرابا و دمارا كما ارتكبه آتيلا الامر على القبائل الوحشية في اوروبا، و چنگيز الامر على قبائل وحشية في صين.و نعود فنقول: إنّه عليه السّلام أشار في كلامه هذا إلى أنّ الاعتماد على الفرد يكتسب من ملاحظة أسرته و بيته الّذي تولّد و نشأ فيه.الضابطة الثانية ما يستفاد من حال الفرد نفسه:فانّه دخل في جماعة المسلمين في هذه الأيّام خلق كثير من سائر الشعوب لا يعرف لهم اسرة و بيت و يعبّرون عنهم بالموالي فكان الاعتماد عليهم يرجع إلى ما يستفاد من أخلاقهم فبيّن لذلك أربعة أوصاف:1- النجدة، و هي صفة تنبىء عن علوّ الهمّة و تمنع الرّجولية.2- الشجاعة، و هي صفة تنبىء عن الغيرة و سرعة الاقدام في الدفاع عما يجب حفظه.3- السخاء، و هي صفة تنبىء عن بسط اليد و عدم حبّ المال و الادّخار و حبّ الإيثار على الأغيار.4- السّماحة، و هي صفة تنبىء عن الاقتدار على جمع الناس و تأليفهم حوله و التسلّط عليهم بحسن الخلق و بسط الجود.فهذه صفات شخصية إذا اجتمعت في فرد تؤهلها للامرة و توجب الاعتماد عليه في إعطاء الولاية على الجند. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 213 ثمّ أشار في آخر هذا الفصل إلى أنّ أفضل رؤساء الجند و امراء الجيوش من يواسيهم في المعونة و يوفّر عليهم فيما يجده من المئونة و لا يقتصر على خصوص رواتبهم المقرّرة المحدودة بحيث يغنيهم لما يحتاجون إليه من مئونة أنفسهم و مئونة أهلهم المتخلّفين ورائهم ينتظرون عونهم في كلّ حين فيكون حينئذ همّهم همّا واحدا في جهاد العدوّ و الدّفاع عن حوزة الإسلام.الترجمة:آن كس را از لشكريان خود بر قشون فرمانده كن كه داراى خصائل زير باشد:1- در پيش خود از همه نسبت بخدا و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و نسبت به امام و رهبر تو با اخلاص تر و خيرخواه تر باشد.2- از همه پاكدامن تر و پارساتر باشد.3- از همه در حلم و بردبارى بيشتر باشد و از كسانى باشد كه خشم او را فرا نگيرد و بزودى از جاى خود بدر نرود.4- عذر پذير باشد.5- نسبت به بينوايان و ضعفاء رؤوف و مهربان باشد.6- نسبت به افراد نيرومند و با نفوذ تأثير ناپذير و خوددار باشد.7- از كسانى باشد كه سختى و دشوارى كارها او را از جاى بدر نبرد و از خود بيخود و بيچاره نسازد و ناتوانى و سستى او را زمين گير نگرداند.سپس خود را بمردمان خانواده دار و آبرومند و منسوبان بخانواده هاى خوش سابقه و خوب نزديك كن و فرماندهان خود را از ميان آنها انتخاب كن. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 214 و از آن پس مردمان راد مرد و دلير را كه با سخاوت و مردم دارند در نظر بگير زيرا آنان جامع اوصاف كرامتند و همه خوبيها در وجود آنها هست.سپس از همه كارهاشان وارسى كن و آنها را تحت نظر بگير چنانچه پدر و مادر از فرزند خود دلجوئى ميكنند و هيچ تقويت و نيرو بخشى بدانها در نظر تو مشكل و گره دار جلوه نكند و هيچ لطف و دلجوئى نسبت بدانها در چشمت خرد و كوچك نيايد و گر چه اندك و ناچيز باشد، زيرا اين خود براى آنها باعث خير خواهى و اخلاصمندى و خوشبينى بتو مى گردد، از وارسى و تفقد كارهاى ريز و چشم نارس آنها صرف نظر نكن باعتماد اين كه كارهاى عمده و چشم گير آنها را بازرسى كردى، زيرا لطف و دلجوئى تو در كارهاى خرد و كوچك موقعيتى دارد كه از آن بهره مند شوند و در كارهاى مهم هم در جاى خود از بازرسى تو مستغنى نباشند.بايد بر گزيده ترين فرماندهان قشونت در نزد تو كسانى باشند كه با افراد ديگر قشون همدردى دارند و بدانها كمك مى نمايند و از آنچه در دسترس دارند بدانها بذل ميكنند تا آنجا كه وسيله وسعت زندگى خود آنها و افراد خانواده آنها باشد كه در پشت سر خود بجا نهاده اند و چشم انتظار مخارج از آنها هستند تا اين كه يكدل و يك جهت در جهاد با دشمن بكوشند و پريشان خاطر نباشند راستى كه مهربانى و مهروزى تو با آنها مايه اين مى شود كه از دل با تو مهر ورزند و مخلص تو باشند. و يجدر بنا هنا أن نترجم مكاتبة إسكندر مع أرسطو في هذا المقام طلبا لمزيد النفع للقرّاء الكرام.نامه اسكندر بارسطو و پاسخ أرسطو بنامه او:چون اسكندر ايران شهر كه كشور عراق و مملكت خسروان پارس بود بچنگ آورد و دارا بن دارا را كشت بارسطو كه در يونان بود اين نامه را نوشت:اى حكيم از طرف ما بر تو درود باد أمّا بعد، براستى كه چرخهاى گردان و علل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 215 آسمان گرچه ما را بامورى سعادتمند كرده كه زبانزد همه مردم است ولى باز ما با كمال جد و كوشش به حكمت و فرزانگى تو خود را نيازمند مى دانيم، فضليت تو را انكار نتوانيم و بمقام والاى تو اقرار داريم و بمشورت تو دلگرم هستيم و پيروى از رأى تو را لازم شمرده و بامر و نهى تو اعتماد داريم، چون سود آن را آزموده و نفع آن را چشيديم تا آنجا كه در ما ريشه كرده و در اذهان ما رسوخ نموده و غذاى خرد ما گرديده و هميشه بنظر تو اعتماد توانيم و چون نهرى از آن درياى دانش بهره مند مى شويم و چون شاخه اى هستيم از تنه تنومند و بنظرهاى تو نيرومند مى شويم، چنان پيروزى و پيشتازى بما سبقت جست و ظفرمندى ما را نصيب آمد و در سركوبى و غلبه بر دشمن بدانجا رسيديم كه وصفش بگفت در نيايد و شكر اين نعمت از دست ما برنيايد و از اين جمله است كه ما از سرزمين سوريه و جزيره در گذشتيم تا به بابل و سرزمين فارس تاختيم و چون در بن خانه و عرصه بلاد آنها جاى گزين شديم ديرى نگذشت كه چند تن از خود آنان سر پادشاهشان را بدست خودشان براى ما پيشكش آوردند تا در نزد ما بهره مند گردند و بمقامى رسند، فرمان داديم آنانكه سر را آوردند بدار آويخته شدند زيرا سزاى بد رفتارى و بيوفائى آنها همين بود، سپس فرمان داديم تا همه شاهزادگان و رادمردانى كه در آن كشور بود گرد آوردند، مردمى ديديم تنومند و پهلوان و سر بزرگ و خردمند و آزموده، خوش منظر و خوش گفتار، و اين خود دليل است كه عقل و منطق نيرومندى در خود دارند و پهلوان و رادمرد و جنگجو هستند تا آنجا كه ما را راهى براى غلبه و پيروزى بر آنها وجود نداشته جز اين كه قضا و قدر بسود ما چرخيده و ما را بر آنها پيروز كرده و بر آنها مسلّط نموده.و بنظر خود اين را دور نمى دانيم كه همه را از بن بر كنيم و از ريشه براندازيم و بگذشته هايشان ملحق سازيم تا از دست درازى و انتقامجوئى آنان آسوده خاطر و دل نهاده باشيم، و در نظر آورديم كه در كشتار آنان شتاب نكنيم تا رأى شما را در اين باره ندانيم و با شما مشورت نكنيم، شما رأى خود را در اين باره براى ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 216 روشن سازيد، و زير و روى اين مطلب را بسنجيد، و همه درود درود گويان بر ما و شما باد.ارسطو در پاسخ او چنين نوشت:بسوى شاه شاهان و بزرگ بزرگان، اسكندر كه در پيروزى بر دشمنان تأييد يافته و ظفر بر پادشاهان هديه پيشگاه او شده، از طرف خردترين بنده ها و كمترين وابسته هاى او ارسطوطاليس كه در پيشگاهش پيشانى سايد، و درود و تذلل و فرمانبرى و انقياد وى را گردن نهاده.أمّا بعد، گفت را هر چه گويا در آن مهارت بخرج دهد و در سنجش معانى و تأليف حروف و مبانيش بكوشد، احاطه بكمترين درجه قدرت و بسط علوّ سلطنت و فرازمندى رفعت تو نتواند، زيرا از هر گفتارى و توصيفى و تفصيلى برتر است.از مقدّمات اعلاميه فضيلت آن پادشاه در ميدان مسابقت و بروز مرتبة و يمن مقدم بر من مقرر گرديده است چنان درجه اى كه حسّ ديده ام پيكر او را ورانداز كرده و گوشم آوازه او را شنيده و كامبخشى راى او در وهمم صورت بسته، از همان دورانى كه من بظاهر مكلف باموزش او بودم خود را نيازمند آموختن حكمت او مى دانستم، و هر آنچه از من بوى القاء مى شد همانى بود كه از پرتو عقل او در من منعكس مى گرديد، و استنباطى بود كه بهم نظرى با او از علم و حكمتش رد و بدل مى كردم، از نامه پادشاه و خطاب وى با من و پرسش از من روشن است كه شكى ندارم نظر خود را در فكر من بيدار كرده و از رأى روشن خود در من نتيجه خواسته هم از او بمن نظرى صادر شود و هم از او دريافت گردد و باو بر گردد آنچه من بحضرت پادشاه اشاره كنم با همه كوشش و تلاشى كه در آن نمايم و از حد وسع و طاقت در آن بگذرم و در بازرسى و نكته سنجى آن بكوشم باز هم در برابر رأى منيرش چون عدم است نسبت بوجود و چون جزء لا يتجزّى در برابر معظم أشياء، ولى در هر حال من از اجابت پادشاه سر بر نتابم و پرسش وى را بى پاسخ نگذارم، با اين كه مى دانم كه حضرتش از رأى من بى نياز است و من بدو بسيار نيازمند و محتاج، من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 217 خود همان را كه از آن پادشاه بدست آورده و استفاده كردم بوى باز گردانم، و همان را كه از حكمتش دريافت نمودم بوى اشارت كنم و بحضرتش گويم.بناچار هر خاكى و هر سرزمينى را بهره ايست از فضائل، و راستى كه سرزمين پارس را بهره ايست از بزرگوارى و نيرومندى، و براستى كه اگر تو مردم شرافتمند آن سرزمين را بكشى مردمى پست را جايگزين آنها مى سازى و خانمان و كشور بزرگانشان را بدست أوباش مى سپارى، و زبونان را بر آبرومندانشان چيره ميكنى و پادشاهان هرگز گرفتار بلائى نشوند كه بزرگتر و دردناكتر و بيشتر مايه توهين سلطنت آنان باشد از غلبه أوباش و بى آبرويان، بايد بسختى بر حذر باشى از اين كه طائفه أوباش را صاحب قدرت و حركت در أمر كشور سازى، زيرا چنانچه از اين أوباش شورشى بر عليه لشكر تو و أهل كشور تو رخ دهد بلائى بدانها رسد كه نتوان پيش بينى كرد و كسى را باقى نخواهند گذاشت، از اين نظر بر گرد و نظر بهترى پيش گير، و هر آن كس از اين بزرگان و شاهزادگان كه در دسترس توأند بخواه و بنواز و كشورشان را ميان آنها تقسيم كن، و هر كدام را فرمانرواى سرزمين كردى نام پادشاه بر او بنه و تاجى بر سر او بگذار و اگر چه قلمرو فرمان او كوچك باشد، زيرا هر كس را پادشاه خواندند بدين نام بچسبد و بر سر هر كه تاج نهند زير بار فرمان ديگرى نرود، و اين تدبير سبب گردد كه ميان آنها ستيزه و تفرقه و نزاع بر سر ملك و سلطنت در گيرد و با يكديگر از نظر مال و قشون مفاخرت آغازند تا آنكه كينه هاى تو را فراموش كنند، و خونها كه از آنها ريختى بدست فراموشى سپارند، و جنگى كه بايد با تو بنمايند بميان خودشان بر گردد، و كينه بر تو كه بايست در سينه ها پرورند بكينه ميانه خودشان مبدّل گردد، و سپس هر چه در اين زمينه بيناتر گردند و بمقام خود دل بسته تر شوند نسبت بتو خوش بين تر و راست كردارتر گردند، اگر بدانها نزديك شوى و از هر يك آنها دلجوئى كنى نسبت بتو اظهار اطاعت و انقياد كنند، و اگر از آنها دورى گزينى از تو عزّت و آبرو خواستار شوند تا آنكه هر كدام بنام و باعتبار پشتيبانى تو بر همسايه خود بشورد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 218 و بوسيله لشكر تو او را بترساند و در اين كشمكش و ستيز از تو صرفنظر كنند و با تو در مقام ستيزه درنيايند و تو از گزند آنها در آسايش باشى، گر چه در اين روزگار آسايشى وجود ندارد و اعتمادى بگذشت زمانه نيست.من آنچه را بهره دانش و فكرت خود مى دانستم بپيشگاه پادشاه عرضه داشتم اين حقّى بود بر عهده من كه مخلصانه در پاسخ آن حضرت نگاشتم و اندرز بى شائبه خود را بعرض رسانيدم، و در عين حال آن پادشاه از من بيناتر است و انديشه نافذتر و رأيى بهتر و همّتى والاتر نسبت بدانچه در باره آن از من كمك خواسته و مرا بتوضيح و شور در آن واداشته دارد.هميشه پادشاه از نعمتهاى واصله و احسانهاى بى دريغ بر خوردار باد و ملكش پاينده و عمرش دراز و آرزويش رسا باد تا آنجا كه نيرويش بنهايت آنچه قدرت بشر رسا است بر آيد، درودى بى انتها و پيوسته و بى نهايت و فنا ناپذير بر پادشاه باد.مورّخان گفته اند: پادشاه برأى ارسطو عمل كرد و نظر او را بكار بست و شاهزادگان و آزادگان پارس را بر سراسر كشور ايران جايگزين و فرمانروا ساخت، و آنان همان پادشاهان ملوك الطوائف بودند كه پس از او بجاى ماندند و كشور ايران ميان آنان تقسيم بود تا اردشير بن بابك آمد و كشور را از آنها گرفت و مملكت را متّحد ساخت.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، صفحه 126-124 ضمن شرح اين جمله «ثم الصق بذوى المروآت و الاحساب...»، «آن گاه به كسانى توجه كن كه از خاندانهاى با مروت و والا گهرند.»، ابن ابى الحديد نامه اى را كه اسكندر به ارسطو نوشته است و پاسخ ارسطو را به او نقل كرده و چنين گفته است: و شايسته است در اين مورد پاسخى را كه ارسطو براى اسكندر در باب محافظت و نگهدارى افراد خانواده دار و والاتبار نوشته و پيشنهاد كرده است كه آنان را به رياست و اميرى ويژه دارد و از آنان به مردم عامه و سفلگان مراجعه نكند، بياوريم كه تأييدى در مورد سخن امير المؤمنين على عليه السّلام و وصيت اوست.  چون اسكندر ايران شهر را كه همان عراق و كشور خسروان است، گشود و داراى پسر دارا را كشت، براى ارسطو كه در يونان بود چنين نوشت: اى حكيم از ما بر تو سلام باد و سپس هر چند گردش افلاك و علتهاى آسمانى چندان ما را در كارها كامياب كرده است كه مردم مسخر فرمان ما شده اند ولى به سبب نياز ما به حكمت و دانش تو، اينك آن را بهتر احساس مى كنيم، ما منكر فضل تو نيستيم و اقرار به منزلت تو داريم و در مشورت با تو و اقتداء به انديشه تو و اعتماد به امر و نهى تو احساس آرامش مى كنيم كه مزه آن نعمت را چشيده ايم و بركت آن را آزموده ايم. آن چنان كه به سبب گوارا بودن آن در نظر ما و رسوخ آن در ذهن و خرد ما، پند و اندرز تو براى ما همچون غذا شده است و همواره بر آن اعتماد مى كنيم و رشته فكر خود را با آن مدد مى دهيم، همچون جويبارها كه از بارش باران درياها مدد مى گيرد و همان گونه كه شاخه ها بر تنه و ريشه درخت متكى است و چون نيرو گرفتن انديشه هاى پسنديده از يكديگر است. و همانا چندان فتح و ظفر و پيروزى براى ما صورت گرفته است و چندان دشمن را درمانده ساخته ايم كه گفتار از وصف آن ناتوان است و زبان آن كس كه نعمت به او ارزانى شده است، از سپاس كوتاه است و فرو مى ماند. از جمله اين فتوح آن است كه از سرزمينهاى سوريه و جزيره گذشتيم و به بابل و سرزمين پارس رسيديم و همين كه نزديك آن ديار و مردمش بوديم چيزى نگذشت كه تنى چند از پارسيان سر پادشاه خود را براى من هديه آوردند، به اميد آنكه در پيشگاه ما به حظّ و بهره اى رسند.  ما به سبب بى وفايى و كمى رعايت حرمت و بد رفتارى ايشان فرمان داديم آنان را بر دار آويختند. سپس دستور داديم همه شاهزادگان و آزادگان و افراد شريف را جمع كردند. مردانى ديدم تنومند و سخت با خرد كه انديشه و ذهن ايشان آماده و وضع ظاهر و سخن آنان پسنديده بود و سخن و انديشه شان دليل بر دليرى و نيرومندى آنان بود و چنين به نظر مى رسيد كه اگر قضاى خداوند ما را بر ايشان پيروز نمى كرد و غلبه نمى داد، راهى براى پيروز شدن ما بر آنان وجود نداشت و ممكن نبود كه تسليم شوند. ما اين كار را دور از خرد و مصلحت نمى بينيم كه بن و ريشه همه آنان را قطع كنيم و آنان را به گذشتگان ايشان ملحق سازيم تا بدين گونه دل از گناهان و فتنه انگيزيهاى ايشان در امان قرار گيرد ولى چنين مصلحت ديديم كه در اعمال اين نظريه در مورد كشتن ايشان بدون مشورت با تو شتاب نكنيم، بنابر اين در اين باره كه رأى تو را خواسته ايم، نظر خود را پس از بررسى صحت آن و سنجيدن آن با انديشه روشن خود، براى ما گزارش كن و سلام اهل سلام بر ما و بر تو باد.  ارسطو براى اسكندر چنين نوشت: براى شاه شاهان و بزرگ بزرگان، اسكندر كه در پيروزى بر دشمنان تأييد شده است و چيرگى بر پادشاهان به او هديه داده مى شود، از كوچكترين بندگان و كمترين بردگانش ارسطو طاليس كه اقرار كننده به سجده است و تواضع در سلام و اعتراف به فرمان بردارى دارد... همانا براى هر سرزمين به ناچار بخشى از فضايل موجود است و سهم سرزمين فارس دليرى و نيرومندى است و اگر تو اشراف ايشان را بكشى، افراد فرو مايه را به جاى ايشان جايگزين مى كنى و منازل بر كشيدگان را به سفلگان ارزانى مى دارى و اشخاص بى ارزش و پست را به مراتب اشخاص گرانقدر چيره مى سازى، و پادشاهان هرگز به بلايى سخت تر از اين گرفتار نمى شوند كه سفلگان بر كشور چيره و اشخاص بى آبرو عهده دار كارها شوند كه از هر چيز براى خوارى پادشاهى آنان خطرناك تر است. بنابر اين به تمام معنى از اين كار بر حذر باش و مبادا براى فرو مايگان امكان چيرگى را فراهم آورى كه اگر از اين پس كسى از آنان بر لشكر و مردم سرزمين تو خروج كند آن چنان ايشان را فرو خواهد گرفت كه هيچ روش پسنديده اى باقى نخواهد ماند. از اين انديشه به انديشه ديگر برگرد و به همان آزادگان و بزرگان اعتماد كن و كشورشان را ميان ايشان تقسيم كن و هر كس را كه به هر ناحيه، هر چند كوچك باشد، مى گمارى عنوان پادشاهى بده و بر سرش تاج شاهى بگذار، زيرا بر هر كس نام پادشاه نهاده شود و تاج بر سر نهد، به نام و تاج خود چنان مى بالد كه حاضر براى فروتنى در قبال كس ديگرى نيست و هر يك از آن پادشاهان گرفتار مسائل ميان خود و همسايه اش مى شود كه چگونه پادشاهى خود را حفظ كند و به فراوانى مال و سپاه خود سرگرم مى شود و بدين گونه آنان كينه هاى خود را نسبت به تو و خونهايى را كه بر عهده تو داشته اند، فراموش مى كنند و جنگ و ستيز ايشان به جاى آنكه متوجه تو باشد ميان خودشان خواهد بود و خشم ايشان نسبت به تو مبدل به خشم آنان از خودشان مى شود، و هر چه بصيرت ايشان افزون شود براى تو، رو به راه تر مى شوند اگر برايشان نزديك شوى به تو نزديك مى شوند و اگر از ايشان دورى جويى هر يك مى خواهد به نام تو عزت و قدرت يابد تا آنجا كه ممكن است يكى از ايشان به نام تو بر ديگرى بشورد و او را با لشكر تو بترساند و به اين گونه كارها سرگرم خود خواهند بود و به تو نمى پردازند و موجب ايمنى خاطر است كه پس از بيرون آمدن تو كارهاى نو پديد نياورند، هر چند كه به روزگار امانى نيست و به گردش دهر اعتمادى نه.  و چون مايه افتخار و حق واجب بود كه پاسخ آنچه را كه پادشاه از من پرسيده است بدهم، اينك آن را كه محض نصيحت است عرضه داشتم هر چند كه پادشاه خود داراى بينش برتر و روش استوارتر و انديشه فراتر است و در آنچه به لطف از من يارى خواسته و مرا مكلف به روشن كردن آن و رايزنى فرموده است خود دارى همتى بيشتر است، كه شاه همواره در شناخت بهره نعمتها و نتيجه پسنديده كارها و استوار ساختن پادشاهى و آسايش حال و درك آرزوها داراى قدرتى فراتر از حد قدرت بشر است. و درودى بى پايان كه آن را حد و نهايتى نباشد بر شاه باد.  گويند اسكندر به رأى ارسطو عمل كرد و شاهزادگان و بزرگ زادگان ايرانى را بر نواحى ايرانشهر به جانشينى خود گماشت و ايشان همان طبقه ملوك الطوايف هستند كه پس از او بر جاى بودند و كشور ميان ايشان بخش شده بود تا آنكه اردشير بابكان آمد و پادشاهى را از دست ايشان بيرون كشيد.   
بخش ۱۳ : دلجویی از مردم [منبع]

وَإِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَيْنِ الْوُلاَةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِي الْبِلاَدِ، وَظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِيَّةِ؛ وإِنَّهُ لاَ تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلاَّ بِسَلاَمَةِ صُدُورِهِمْ، وَلاَ تَصِحُّ نَصِيحَتُهُمْ إِلاَّ بِحِيطَتِهِمْ عَلَى وُلاَةِ الاُْمُورِ، وَقِلَّةِ اسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ، وَتَرْک اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ؛ فَافْسَحْ فِي آمَالِهِمْ، وَ وَاصِلْ فِي حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ، وَتَعْدِيدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلاَءِ مِنْهُمْ؛ فَإِنَّ کَثْرَةَ الذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ وَتُحَرِّضُ النَّاکِلَ، إِنْ شَاءَ اللهُ.
ثُمَّ اعْرِفْ لِکُلِّ امْرِئ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى، وَلاَ تَضُمَّنَّ بَلاَءَ امْرِئ إِلَى غَيْرِهِ، وَلاَ تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَايَةِ بَلاَئِهِ، وَلاَ يَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ امْرِئ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ صَغِيراً، وَلاَ ضَعَةُ امْرِئ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ عَظِيماً.
وَارْدُدْ إِلَى اللهِ وَرَسُولِهِ مَا يُضْلِعُکَ مِنَ الْخُطُوبِ، وَيَشْتَبِهُ عَلَيْکَ مِنَ الاُْمُورِ؛ فَقَدْ قَالَ اللهُ تَعَالَى لِقَوْم أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ :

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الاَْمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْء فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ»؛ فَالرَّدُّ إِلَى اللهِ الاَْخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ، وَالرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الاَْخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَيْرِ الْمُفَرِّقَةِ.
وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ الْعُيُونِ لِلْوُلَاةِ اسْتِفَاضَةُ الْعَدْلِ فِي الْبِلَادِ وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِيَّةِ لِأَنَّهُ لَا تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلَّا بِسَلَامَةِ صُدُورِهِمْ وَ لَا تَصِحُّ نَصِيحَتُهُمْ إِلَّا بِحَوْطَتِهِمْ عَلَى وُلَاةِ أُمُورِهِمْ وَ قِلَّةِ اسْتِثْقَالِ دَوْلَتِهِمْ وَ تَرْكِ اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ ثُمَّ لَا تَكِلَنَّ جُنُودَكَ إِلَى مَغْنَمٍ وَزَّعْتَهُ بَيْنَهُمْ بَلْ أَحْدِثْ لَهُمْ مَعَ كُلَّ مَغْنَمٍ بَدَلًا مِمَّا سِوَاهُ مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ تَسْتَنْصِرُ بِهِمْ بِهِ وَ يَكُونُ دَاعِيَةً لَهُمْ إِلَى الْعَوْدَةِ لِنَصْرِ اللَّهِ وَ لِدِينِهِ وَ اخْصُصْ أَهْلَ النَّجْدَةِ فِي أَمَلِهِمْ إِلَى مُنْتَهَى غَايَةِ آمَالِكَ مِنَ النَّصِيحَةِ بِالْبَذْلِ وَ حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ وَ لَطِيفِ التَّعَهُّدِ لَهُمْ رَجُلًا رَجُلًا وَ مَا أَبْلَى فِي كُلِّ مَشْهَدٍ فَإِنَّ كَثْرَةَ الذِّكْرِ مِنْكَ لِحُسْنِ فِعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ النَّاكِلَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ لَا تَدَعْ أَنْ يَكُونَ لَكَ عَلَيْهِمْ عُيُونٌ مِنْ أَهْلِ الْأَمَانَةِ وَ الْقَوْلِ بِالْحَقِّ عِنْدَ النَّاسِ فَيُثْبِتُونَ بَلَاءَ كُلِّ ذِي بَلَاءٍ مِنْهُمْ لِيَثِقَ أُولَئِكَ بِعِلْمِكَ بِبَلَائِهِمْ ثُمَّ اعْرِفْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى وَ لَا تَضُمَّنَّ بَلَاءَ امْرِئٍ إِلَى غَيْرِهِ وَ لَا تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَايَةِ بَلَائِهِ وَ كَافِ كُلًّا مِنْهُمْ بِمَا كَانَ مِنْهُ وَ اخْصُصْهُ مِنْكَ بِهَزِّهِ وَ لَا يَدْعُوَنَّكَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلَائِهِ مَا كَانَ صَغِيراً وَ لَا ضَعَةُ امْرِئٍ عَلَى أَنْ تُصَغِّرَ مِنْ بَلَائِهِ مَا كَانَ عَظِيماً وَ لَا يُفْسِدَنَّ امْرَأً عِنْدَكَ عِلَّةٌ إِنْ عُرِضَتْ لَهُ وَ لَا نَبْوَةُ حَدِيثٍ لَهُ قَدْ كَانَ لَهُ فِيهَا حُسْنُ بَلَاءٍ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ وَ إِنِ اسْتُشْهِدَ أَحَدٌ مِنْ جُنُودِكَ وَ أَهْلِ النِّكَايَةِ فِي عَدُوِّكَ فَاخْلُفْهُ فِي عِيَالِهِ بِمَا يَخْلُفُ بِهِ الْوَصِيُّ الشَّفِيقُ الْمُوَثَّقُ بِهِ حَتَّى لَا يُرَى عَلَيْهِمْ أَثَرُ فَقْدِهِ فَإِنَّ ذَلِكَ يَعْطِفُ عَلَيْكَ قُلُوبَ شِيعَتِكَ وَ يَسْتَشْعِرُونَ بِهِ طَاعَتَكَ وَ يَسْلَسُونَ لِرُكُوبِ مَعَارِيضِ التَّلَفِ الشَّدِيدِ فِي وَلَايَتِكَ.
وَ قَدْ كَانَتْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله سُنَنٌ فِي الْمُشْرِكِينَ وَ مِنَّا بَعْدَهُ سُنَنٌ قَدْ جَرَتْ بِهَا سُنَنٌ وَ أَمْثَالٌ فِي الظَّالِمِينَ وَ مَنْ تَوَجَّهَ قِبْلَتَنَا وَ تُسَمَّى بِدِينِنَا، وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا وَ قَالَ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلَّا قَلِيلًا فَالرَّدُّ إِلَى اللَّهِ الْأَخْذُ بِمُحْكَمِ كِتَابِهِ وَ الرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَيْرِ الْمُتَفَرِّقَةِ وَ نَحْنُ أَهْلُ رَسُولِ اللَّهِ الَّذِينَ نَسْتَنْبِطُ الْمُحْكَمَ مِنْ كِتَابِهِ وَ نُمَيِّزُ الْمُتَشَابِهَ مِنْهُ وَ نَعْرِفُ النَّاسِخَ مِمَّا نَسَخَ اللَّهُ وَ وَضَعَ إِصْرَهُ فَسِرْ فِي عَدُوِّكَ بِمِثْلِ مَا شَاهَدْتَ مِنَّا فِي مِثْلِهِمْ مِنَ الْأَعْدَاءِ وَ وَاتِرْ إِلَيْنَا الْكُتُبَ بِالْإِخْبَارِ بِكُلِّ حَدَثٍ يَأْتِكَ مِنَّا أَمْرٌ عَامٌّ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ.

حِيطَة : حفظ و نگهدارى كردن.
ذَوُو الْبَلَاءِ : صاحبان كارهاى بزرگ، كسانيكه كارهاى مهم انجام مى دهند.
تُحَرِّضُ : ترغيب ميكند، برمى انگيزد.
النَّاكِل : خوددارى كننده (از جنگ).
بَلَاء : كار، دسترنج.
مَا يُضْلِعُكَ : آنچه بر تو سنگين و مشكل ميشود.
مُحْكَمُ الْكِتَاب : نص، تصريح قرآن. 
تهُزّ : بحركت مى‏ آورد
لا تضيفنّ : نسبت نده
ضِعَة : پستى مقام
يُضلِع : مشكل مى‏ شودخُطوب : جمع خطب : كار بزرگ و مهم
و همانا برترين روشنى چشم زمامداران، برقرارى عدل در شهرها و آشكار شدن محبّت مردم نسبت به رهبر است، كه محبّت دلهاى رعيّت جز با پاكى قلب ها پديد نمى آيد، و خيرخواهى آنان زمانى است كه با رغبت و شوق پيرامون رهبر را گرفته، و حكومت بار سنگينى را بر دوش رعيّت نگذاشته باشد، و طولانى شدن مدت زمامدارى بر ملّت ناگوار نباشد. 
پس آرزوهاى سپاهيان را بر آور، و همواره از آنان ستايش كن، و كارهاى مهمّى كه انجام داده اند بر شمار، زيرا يادآورى كارهاى ارزشمند آنان، شجاعان را بر مى انگيزاند، و ترسوها را به تلاش وامى دارد، انشاء اللّه. 
و در يك ارزشيابى دقيق، رنج و زحمات هر يك از آنان را شناسايى كن، و هرگز تلاش و رنج كسى را به حساب ديگرى نگذاشته، و ارزش خدمت او را ناچيز مشمار، تا شرافت و بزرگى كسى موجب نگردد كه كار كوچكش را بزرگ بشمارى، يا گمنامى كسى باعث شود كه كار بزرگ او را ناچيز بدانى. 
مشكلاتى كه در احكام نظاميان براى تو پديد مى آيد، و امورى كه براى تو شبهه ناكند، به خدا، و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم باز گردان، زيرا خدا براى مردمى كه علاقه داشته هدايتشان كند فرموده است: «اى كسانى كه ايمان آورديد، از خدا و رسول و امامانى كه از شما هستند اطاعت كنيد، و اگر در چيزى نزاع داريد، آن را به خدا و رسولش باز گردانيد». پس باز گرداندن چيزى به خدا، يعنى عمل كردن به قرآن، و باز گرداندن به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يعنى عمل كردن به سنّت او كه وحدت بخش است، نه عامل پراكندگى.
و نيكوترين چيزى كه حكمرانان را خوشنود مى دارد برپا داشتن عدل و دادگرى در شهرها و آشكار ساختن دوستى رعيّت مى باشد، و دوستى آنان آشكار نمى گردد مگر بسالم ماندن سينه هاشان (از بيمارى خشم و كينه) و خيرخواه (با سينه سالم) نمى مانند مگر به دوستدارى به نگهدارى حكمرانان و گرد آنان بودن و سنگين نشمردن حكومتشان، و انتظار نداشتن بسر رسيدن مدّت (حكومت) آنها. پس آرزوهاى ايشان بر آور، و آنها را به نيكوئى ياد كن، و كسانى را كه آزمايشى نموده رنجى برده اند همّتشان را به زبان آور، زيرا ياد كردن نيكوكارشان دلير را بهيجان آورده به جنبش وامى دارد، و نشسته (از كار مانده) را به خواست خداى تعالى ترغيب مى نمايد (او را دوباره بكار مى آورد).پس رنج و كار هر يك از آنان را براى خودش بدان، و رنج كسيرا بديگرى نسبت مده (تا رنج برده از عدل و انصاف والى نوميد نگردد و ديگران هم به كارهاى بزرگ اقدام كنند) و بايد در پاداش باو هنگام بسر رساندن كارش كوتاهى ننمايى، و بايد بزرگى كسى ترا بر آن ندارد كه رنج و كار كوچك او را بزرگ شمارى، و پستى كس ترا وادار نسازد كه رنج و كار بزرگش را كوچك پندارى (زيرا چنين رفتار بر خلاف عدل و دادگرى است، و سبب بى رغبتى كار گردانان در انجام كارها ميشود). 
و در كارهاى مشكلى كه درمانى و كارهايى كه بر تو مشتبه گردد (كه براى دانستن حكم حقّ سرگردان باشى) به (كتاب) خدا و (سنّت) پيغمبر او باز گردان، كه خداوند سبحان براى گروهى كه خواسته هدايت و راهنمائى كند (در قرآن كريم سوره نساء آیه 59) فرموده: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ» يعنى اى كسانيكه ايمان آورده ايد از خدا و رسول و اولى الأمر از خودتان (امام و پيشوا خليفه بر حقّ و جانشين پيغمبر اكرم) اطاعت و پيروى نمائيد، پس اگر در حكمى اختلاف پيدا كنيد بخدا و رسولش رجوع نمائيد (از روى هواى نفس قضاوت نكنيد كه سبب تباهكارى گردد). 
پس رجوع بخدا فرا گرفتن محكم از كتاب او (آنچه در معنى آن اشتباه و ترديدى نيست) مى باشد، و رجوع برسول فرا گرفتن سنّت (احكام) او است سنّتى كه گرد مى آورد و پراكنده نمى سازد (سنّتى كه اختلاف را رفع مى نمايد و همه را در رأى و انديشه يگانه گرداند، نه سنّت پراكنده كننده كه مقصود از آن واضح و هويدا نمى باشد).
و بايد كه بهترين مايه شادمانى واليان برپاى داشتن عدالت در بلاد باشد و پديد آمدن دوستى در ميان افراد رعيت. و اين دوستى پديد نيايد، مگر به سلامت دلهاشان. و نيكخواهيشان درست نبود، مگر آن گاه كه براى كارهاى خود بر گرد واليان خود باشند و بار دولت ايشان را بر دوش خويش سنگين نشمارند و از دير كشيدن فرمانرواييشان ملول نشوند. 
پس اميدهايشان را نيك برآور و پيوسته به نيكيشان بستاى و رنجهايى را كه تحمل كرده اند، همواره بر زبان آر، زيرا ياد كردن از كارهاى نيكشان، دليران را برمى انگيزد و از كارماندگان را به كار ترغيب مى كند. ان شاء الله. 
و همواره در نظر دار كه هر يك در چه كارى تحمل رنجى كرده اند، تا رنجى را كه يكى تحمل كرده به حساب ديگرى نگذارى و كمتر از رنج و محنتى كه تحمل كرده، پاداشش مده. شرف و بزرگى كسى تو را واندارد كه رنج اندكش را بزرگ شمرى و فرودستى كسى تو را واندارد كه رنج بزرگش را خرد به حساب آورى. 
چون كارى بر تو دشوار گردد و شبهه آميز شود در آن كار به خدا و رسولش رجوع كن. زيرا خداى تعالى به قومى كه دوستدار هدايتشان بود، گفته است: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا اطاعت كنيد و از رسول و الوالامر خويش فرمان بريد و چون در امرى اختلاف كرديد اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد به خدا و پيامبر رجوع كنيد.» رجوع به خدا، گرفتن محكمات كتاب اوست و رجوع به رسول، گرفتن سنت جامع اوست، سنتى كه مسلمانان را گرد مى آورد و پراكنده نمى سازد.
(بدان) برترين چيزى که موجب روشنايى چشم زمامداران مى شود برقرارى عدالت در همه بلاد و آشکار شدن علاقه و محبّت رعايا به آنهاست و محبّت و علاقه رعايا نسبت به آنها جز با پاکى دل هايشان (و بر طرف شدن هرگونه سوء ظن به زمامداران) آشکار نمى شود و خيرخواهى آنها در صورتى کاملا مفيد واقع مى شود که با ميل خود گرداگرد زمامداران جمع شوند و حکومتِ آنها بر ايشان سنگين نباشد و انتظارِ پايان گرفتن مدت حکومتشان را نکشند، بنابراين ميدان آرزوها را (براى زندگى) در برابر سپاهت وسعت بخش (و نيازهاى آنها را از اين نظر تأمين کن) پيوسته آنها را تشويق نما و پياپى کارهاى مهمى را که افرادى از آنها انجام داده اند برشمار، زيرا يادآورىِ کارهاى نيکِ آنها افراد شجاعشان را به فعاليتِ بيشتر وامى دارد و کم کاران را به کار تشويق مى کند. ان شاءالله.
سپس بايد ارزش زحمات هر يک را به دقت بشناسى و هرگز کار خوب کسى را به ديگرى نسبت ندهى و ارزش خدمت او را کمتر از آنچه هست به حساب نياورى. مبادا شخصيت کسى موجب اين شود که کار کوچکش را بزرگ بشمارى و يا کوچکى مقام کسى سبب گردد که خدمت پر ارجش را ناچيز به حساب آورى.
امور مهمى که بر تو، سنگين مى شود و در کارهاى مختلف، مشتبه و پيچيده مى گردد به خدا و پيامبر بازگردان (و از گفته آنها براى کشف احکام کمک بگير). خداوند متعال به گروهى که دوست دارد آنها را ارشاد و راهنمايى کند چنين فرموده: اى کسانى که ايمان آورده ايد اطاعت کنيد خدا را و اطاعت کنيد پيامبر (خدا) و پيشوايان (معصوم) خود را و اگر در چيزى اختلاف کرديد آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد (و از آنها داورى بطلبيد). باز گرداندن به خدا به معناى تمسک جستن به قرآن کريم و گرفتن دستور از آيات محکمات آن است و بازگرداندن به پيامبر همان تمسک به سنّت قطعى و مورد اتفاق آن حضرت است که اختلافى در آن نيست.
و آنچه بيشتر ديده واليان بدان روشن است، برقرارى عدالت در شهرها و ميان رعيت دوستى پديد شدن است، و دوستى آنان آشكارا نگردد جز آن گاه كه دل ايشان بى گزند شود، و خيرخواهى شان راست نيايد جز كه با واليان يكدل و مهربان باشند و دوام حكومت آنان را سنگين نشمارند، و گفتگو از دير ماندن آنان را بر سر كار، واگذارند. 
پس اميدشان را برآر، و ستودنشان را به نيكى پيوسته دار، و رنج كسانى را كه كوششى كرده اند بر زبان آر، كه فراوان كار نيكوى آنان را ياد كردن، دلير را بر انگيزاند، و ترسان بد دل را به كوشش مايل گرداند، إن شاء اللّه.
نيز مقدار رنج هر يك را در نظر دار و رنج يكى را به حساب ديگرى مگذار، و در پاداش او به اندازه رنجى كه ديده و زحمتى كه كشيده تقصير ميار، و مبادا بزرگى كسى موجب شود كه رنج اندك او را بزرگ شمارى و فرودى رتبه مردى سبب شود، كوشش سترگ وى را خوار به حساب آرى. 
و آنجا كه كار بر تو گران شود و دشوار و حقيقت كارها نا آشكار، بخدا و رسولش باز آر، چه خداى تعالى مردمى را كه دوستدار راهنمايى شان بوده گفته است «اى كسانى كه ايمان آورديد خدا و رسول و خداوندان امر خويش را فرمان بريد پس اگر در چيزى با يكديگر خصومت ورزيديد، آنرا به خدا و رسول بازگردانيد». و بازگرداندن به خدا گرفتن محكم كتاب او قرآنست. و بازگرداندن به رسول گرفتن سنت جامع اوست كه پذيرفته همگانست.
برترين چيزى كه موجب چشم روشنى زمامداران مى شود برقرارى عدالت در شهرها، و ظهور دوستى و محبت رعيت است. و دوستى رعيت آشكار نشود مگر به سلامت دل آنان، و خير خواهى ايشان درست و راست نگردد جز آنكه زمامداران خود را حمايت نمايند، و حكومت حاكمان را بر خود سنگين نشمارند، و توقع به پايان رسيدن زمان حكومتشان را نداشته باشند.
پس آرزوهاى رعيّت را بر آور، و نيكو ستودن آنان را پيوسته دار، و رنج و زحمت و كوشش و ابتلاى صاحبان فعاليت را در نظر داشته باش، چه اينكه بسيار ياد كردن كارهاى خوب دلير را به هيجان آورده، و ترسو را به كوش وامى دارد ان شاء اللّه.
سپس كوشش هر يك از آنان را به دقّت بشناس، و زحمت كسى را به ديگرى نسبت مده، و در اجر و مزدش به اندازه رنجى كه برده كوتاهى مكن، و مقام كسى باعث نشود كه كوشش اندكش را بزرگ شمارى، و معمولى بودن شخص علت نگردد كه كار بزرگش را اندك دانى.
جايى كه كارها بر تو مشكل شود و در امورى كه برايت شبهه حاصل گردد حلّ آن را به خدا و پيامبرش ارجاع ده، كه خداوند به مردمى كه هدايتشان را علاقه داشته فرموده: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خدا و پيامبر و اولى الامر از خودتان را اطاعت كنيد، و اگر در برنامه اى اختلاف كرديد حكمش را به خدا و رسول باز گردانيد». باز گردان به خدا قبول آيات محكم او، و ارجاع به رسول پذيرفتن سنّت اوست كه جمع كننده همگان بر يك رأى است و پراكنده نيست.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به نکته مهمى اشاره مى کند که سبب بقاى دولت ها، حکومت ها و مديريت هاست. مى فرمايد: «(بدان) برترين چيزى که موجب روشنايى چشم زمامداران مى شود برقرارى عدالت در همه بلاد و آشکار شدن علاقه و محبّت رعايا به آنهاست»; (وَإِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَيْنِ الْوُلاَةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِي الْبِلاَدِ، وَظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِيَّةِ). اشاره به اينکه گسترش عدل و داد سبب پيوند عاطفى ميان مردم و زمامداران مى شود که بهترين وسيله براى حفظ حکومت است. سپس به عوامل ظهور مودّت و محبّت مردم اشاره کرده مى فرمايد: «محبّت و علاقه رعايا به آنها جز با پاکى دل هايشان (و برطرف شدن هرگونه سوء ظن به زمامداران) آشکار نمى شود»; (و إِنَّهُ لاَ تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلاَّ بِسَلاَمَةِ صُدُورِهِمْ). سلامتِ صدور اشاره به خوش بينى و نفى هر گونه کينه و عداوت است. بديهى است که اگر رعايا به اعمال زمامداران خوش بين باشند و هيچ گونه کينه و عداوتى از آنان به دل نگيرند محبّت و وفادارى آنان به حکومت آشکار مى گردد. اين تعبير ممکن است اشاره به اين باشد که بسيارى از مردم به حکم اجبار و خوف و ترس، ممکن است ثناخوان زمامداران باشند در حالى که سلامتِ صدور ندارند. مودت واقعى زمانى ظاهر و آشکار مى شود که دل هاى آنها به زمامداران علاقه مند باشد. در ادامه مى افزايد: «خيرخواهى آنها در صورتى کاملا مفيد واقع مى شود که با ميل خود گرداگرد زمامداران جمع شوند و حکومتِ آنها بر ايشان سنگين نباشد و انتظارِ پايان گرفتن مدت حکومتشان را نکشند»; (وَلاَ تَصِحُّ نَصِيحَتُهُمْ إِلاَّ بِحِيطَتِهِمْ عَلَى وُلاَةِ الاُْمُورِ، وَقِلَّةِ اسْتِثْقَالِ(1) دُوَلِهِمْ، وَتَرْک اسْتِبْطَاءِ(2) انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ). جالب اينکه امام براى دوام و بقاى حکومت ها روى مسأله قدرت ظاهرى و تسلط لشکر و نيروى انتظامى و اطلاعاتى بر مردم تکيه نمى کند، بلکه تمام تکيه اش بر دل هاى مردم و جنبه هاى عاطفى آنان است و راه جلب محبّت آنان را نيز به خوبى نشان مى هد. در حالى که در گذشته و حتى دنياى امروز بسيارى از حکومت ها بقاى خود را در گروى سلطه ظاهرى بر مردم مى شمرند و غالباً ديده ايم مردم ناراضى با فراهم آمدن فرصت بر ضد آنها قيام کرده اند و طومار قدرتشان را در هم پيچيده اند. در شرح نهج البلاغه مرحوم علاّمه شوشترى آمده است که «زهرى» مى گويد: «روزى وارد بر عمر بن عبد العزيز شدم در همان اثنا که من نزد او بودم نامه اى از يکى از فرماندارانش به او رسيد که مضمونش اين بود که شهر او نياز به تعمير و مرمت دارد. من به او گفتم: اتفاقاً يکى از فرمانداران على(عليه السلام) شبيه اين نامه را به آن حضرت نوشته بود و امام در پاسخ او نوشت: «أمّا بَعْدُ، فَحَصِّنْها بِالْعَدْلِ وَنَقِّ طُرُقَها مِنَ الْجَوْرِ; بعد از حمد و ثناى الهى شهر خود را با عدالت محکم کن و جاده هايش را از ظلم و جور پاک گردان» با شنيدن اين سخن، عمر بن عبدالعزيز همان را در پاسخ فرماندارش نوشت.(3) سپس امام(عليه السلام) در مورد تشويق هاى مادى مى فرمايد: «بنابراين ميدان آرزوها را (براى زندگى) در برابر سپاهت وسعت بخش (و نيازهاى آنها را از اين نظر تأمين کن)»; (فَافْسَحْ فِي آمَالِهِمْ(4)). آمال (آرزوها) مفهوم وسيعى دارد که شامل تمام نيازهاى ضرورى و رفاهى مى شود. بديهى است اگر فرماندهان لشکر و سپاهيان فکرشان از ناحيه تأمين زندگى راحت نباشد کارآيى آنها در ميدان نبرد کم مى شود. امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به تشويق هاى روانى پرداخته مى فرمايد: «پيوسته آنها را تشويق نما و پياپى کارهاى مهمى را که افرادى از آنها انجام داده اند برشمار، زيرا يادآورىِ کارهاى نيکِ آنها افراد شجاعشان را به فعاليتِ بيشتر وامى دارد و کم کاران را به کار تشويق مى کند. ان شاء الله»; (وَوَاصِلْ فِي حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ، وَتَعْدِيدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلاَءِ(5) مِنْهُمْ فَإِنَّ کَثْرَةَ الذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ(6) الشُّجَاعَ وَتُحَرِّضُ(7) النَّاکِلَ(8) إِنْ شَاءَ اللهُ). به يقين مسأله تشويق افراد لايق و پرکار هميشه براى پيشرفت کارهاى اجتماعى مؤثر بوده و هست و مخصوصاً در دنياى امروز بسيار به آن اهمّيّت داده مى شود. انتخاب استاد نمونه، صنعتگر نمونه، کشاورز نمونه و فرماندهان نمونه و دادن لوح سپاس و جايزه هاى بزرگ و عنوان کردن نام آنها در رسانه ها در همين راستا صورت مى گيرد. شايان توجّه اينکه اين تشويق ها ـ چنان که امام در گفتار بالا اشاره فرموده ـ اثر مضاعف دارد; از يک سو افراد لايق را به کار وامى دارد و از سوى ديگر افراد سست و کم کار که خود را در آن ميان سر شکسته مى بينند به فکر تغيير مسير مى اندازد. آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن ـ يعنى مسأله تشويق ها ـ به توضيح بيشترى در اين زمينه پرداخته مى فرمايد: «سپس بايد ارزش زحمات هر يک را به دقت بشناسى و هرگز کار خوب کسى را به ديگرى نسبت ندهى و ارزش خدمت او را کمتر از آنچه هست به حساب نياورى»; (ثُمَّ اعْرِفْ لِکُلِّ امْرِئ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى، وَلاَ تَضُمَّنَّ(9) بَلاَءَ امْرِئ إِلَى غَيْرِهِ، وَلاَ تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَايَةِ بَلاَئِهِ) امام در اين سه جمله که هر يک به نکته خاصى اشاره دارد و در عين حال مکمّل يکديگر است تأکيد مى کند که مالک کاملا مراقب باشد و ارزش زحمات نفرات زير دست را بشناسد و اگر کسى انجام دهنده اصلى کار مهمى بوده آن را به حسابِ او بگذارند به علاوه نه تنها خادم اصلى را بشناسند، بلکه دقيقاً ميزان خدمت او نيز ارزيابى شود. آن گاه دو دستور ديگر در تکميل اين دستورات بيان مى کند و مى فرمايد: «مبادا شخصيت کسى موجب اين شود که کار کوچکش را بزرگ بشمارى و يا کوچکى مقام کسى سبب گردد که خدمت پر ارجش را ناچيز به حساب آورى»; (وَلاَ يَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ امْرِئ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ صَغِيراً وَلاَ ضَعَةُ امْرِئ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ عَظِيماً). به تعبير ديگر نخست به عمل نگاه کن سپس به شخص عامل. به عکس آنچه در ميان اکثر مردم معمول است که نخست به عمل کننده نگاه مى کنند آن گاه به عمل و همين امر سبب مى شود در ارزيابى اعمال اشخاص گرفتار اشتباه و خطا شوند. شايان توجّه است که امام در مجموع اين بخش از عهدنامه خود نخست از صفات برجسته اى که در فرماندهان لشکر است دم مى زند و بعد توصيه هاى لازم درباره افراد لشکر دارد و به دنبال آن سخن از عموم رعايا به ميان آورده و در پايان بار ديگر از مسائل مربوط به تشويق فرماندهان لشکر سخن مى راند و توصيه هاى مؤکدى به آن دارد. بنابراين چنين به نظر مى رسد که امام در لابه لاى بحث هاى مربوط به فرماندهان و لشکريان به صورت جمله معترضه از تمام توده هاى مردم و خيرخواهى براى آنان سخن گفته است.***راه حلّ مشکلات:امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه به تبيين وظيفه مالک در مسائل مربوط به احکام شرع و به اصطلاح شبهات حکميه مى پردازد و راه کشف احکام الهى را در مسائل مربوط به لشکر، جنگ و صلح و ساير مسائل مرتبط به حکومت به او نشان مى دهد و به اصطلاح او را به اجتهاد در احکام الهى با استفاده از منابع فرا مى خواند، زيرا حضرت چنين آمادگى را در او مى ديد. مى فرمايد: «امور مهمى که بر تو، سنگين مى شود و در کارهاى مختلف، مشتبه و پيچيده مى گردد به خدا و پيامبر بازگردان (و از گفته آنها براى کشف احکام کمک بگير)»; (وَارْدُدْ إِلَى اللهِ وَرَسُولِهِ مَا يُضْلِعُکَ مِنَ الْخُطُوبِ، وَيَشْتَبِهُ عَلَيْکَ مِنَ الاُْمُورِ). آن گاه به آيه شريفه استناد مى کند و مى فرمايد: «خداوند متعال به گروهى که دوست دارد آنها را ارشاد و راهنمايى کند چنين فرموده: اى کسانى که ايمان آورده ايد اطاعت کنيد خدا را و اطاعت کنيد پيامبر (خدا) و پيشوايان (معصوم) خود را و اگر در چيزى اختلاف کرديد آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد (و از آنها داورى بطلبيد)»; (فَقَدْ قَالَ اللهُ تَعَالَى لِقَوْم أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الاَْمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْء فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ)(10)). سپس مى افزايد: «باز گرداندن به خدا به معناى تمسک جستن به قرآن کريم و گرفتن دستور از آيات محکمات آن است و بازگرداندن به پيامبر همان تمسک به سنّت قطعى و مورد اتفاق آن حضرت است که اختلافى در آن نيست»; (فَالرَّدُّ إِلَى اللهِ الاَْخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ، وَالرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الاَْخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَيْرِ الْمُفَرِّقَةِ). تعبير به «ما يُضْلِعُکَ» با توجّه به اينکه «ضَلْع»; (بر وزن منع) در اصل به معناى بار سنگينى است که گاه انسان را به اين سو و آن سو مايل مى کند، اشاره به اين است که هر حکم مشکل و پيچيده اى پيش آمد بايد از طريق مراجعه به کتاب و سنّت حل شود. تعبير به «خُطُوب» جمع «خطب» (بر وزن ختم) به معناى کار مهم است، در برابر امور که به هر نوع کارى گفته مى شود. اشاره به اينکه هم در امور مهمه و هم در امور عادى هر کجا حکمش مشکل شد از نصوص کتاب و سنّت يا از عمومات و اطلاقات کمک بگير. تعبير به «أُولِى الأَمْر» به معناى صاحبان اختيار اشاره به پيشوايان معصوم است که در آن زمان مصداقش خود امام بود. تعبير به «مُحْکَمُ کِتابِهِ» اشاره به محکمات آيات است که در مفهوم و تفسير آن شک و ترديدى نيست. تعبير به «سنّت جامعه غير مفرّقه» اشاره به احاديث و سيره نبوى است که مورد قبول مسلمانان و مشهور در ميان آنهاست و اخذ به آن سبب هيچ گونه اختلاف و تفرقه اى نمى شود. در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که چرا امام(عليه السلام) از دليل عقل و اجماع که دو دليل قطعى از ادله چهارگانه فقه است سخنى به ميان نياورده است؟ پاسخ آن روشن است، زيرا کتاب و سنّت هم حجيت دليل عقل را صريحاً بيان کرده و هم حجيت اجماع را; خواه اجماع را يک دليل مستقل بدانيم و يا آن را به سنّت و کلام معصوم بازگردانيم.*** نکته:اولوا الامر کیانند؟ درباره تفسير اولوا الامر در ميان مفسّران اختلاف نظر است. مفسّران اهل سنّت غالباً مقصود از آن را زمامداران و حاکمان وقت مى دانند و عجب اينکه استثنايى هم براى آن قائل نشده اند! نتيجه اين تفسير آن است که مسلمانان وظيفه دارند از هر شکل حکومتى پيروى کنند حتى اگر حکومت مغول ها باشد. ولى بعضى از مفسّران اخير که روشن بينى بيشترى دارند مانند نويسندگان تفسير «المنار» و «فى ظلال» اولوا الامر را به معناى نمايندگان مردم و علما و صاحب منصبانى مى دانند که داراى نقشى در زندگى مردم هستند ولى آن را مشروط به اين مى کنند که بر خلاف مقررات اسلام نبوده باشد. اين در حالى است که بعضى ديگر اولوا الامر را به دانشمندانى که زمامدار معنوى هستند منحصر مى کنند و بعضى تنها خلفاى چهارگانه را اولوا الامر مى شمرند که لازمه آن اين مى شود در ازمنه ديگر اولى الامرى وجود نخواهد داشت. بعضى ديگر صحابه را نيز جزء اولى الامر مى شمرند که همان اشکال و ايراد به آن وارد است. ولى مفسّران شيعه اتفاق نظر دارند که اولى الامر تنها امامان معصومند که پيشواى مردم از سوى خدا در تمام امور مادى و معنوى هستند. دليل آن هم روشن است و آن اينکه وجوب اطاعت از اولوا الامر که در آيه شريفه آمده مطلق است. بديهى است اطاعت مطلق از کسى که ممکن است گرفتار گناه يا خطا بشود معنا ندارد. به خصوص اينکه اولو الامر بدون فاصله عطف بر رسول شده و «اطيعوا» که پيش از آن آمده به طور يکسان پيغمبر اکرم و اولى الامر را شامل مى شود. شايان توجّه است که بعضى از مفسّران اهل سنّت در اينجا انصاف داده و به اين حقيقت اعتراف کرده اند; فخر رازى در تفسير خود ذيل اين آيه مى گويد: «کسى که خدا اطاعت او را به طور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد حتماً بايد معصوم باشد، زيرا اگر معصوم از خطا نباشد به هنگامى که مرتکب خطايى مى شود چنانچه پيروى از او لازم باشد با هيچ منطقى سازگار نيست. اين خود نوعى تضاد در حکم الهى ايجاد مى کند، زيرا از يک سو مى گويد اين کار ممنوع است و از سوى ديگر دستور به پيروى از اولى الامر خطا کار مى دهد و مى گويد لازم است و اين در واقع سبب اجتماع امر و نهى در موضوع واحد مى شود». سپس نتيجه مى گيرد که اولى الامر در آيه فوق به يقين ناظر به معصومين باشد. منتها از آنجا که فخر رازى معصوم بودن امامان اهل بيت(عليهم السلام) را نپذيرفته مى گويد: «مجموع امت اگر بر چيزى اتفاق کنند معصومند. و به اين ترتيب اولى الامر مجموعه امت مى شوند».(11) نتيجه اينکه اولى الامر به معناى اجماع است! ولى فخر رازى از اين نکته غافل شده است که قرآن مى گويد مسائلى که بر شما پيچيده مى شود از طريق اطاعت اولى الامر حل کنيد. واضح است که مسائل مورد اتفاق و اجماع، محدود و معدود است و نمى توان مشکلات را از طريق به دست آوردن اتفاق همه امت حل کرد. به علاوه از آيه استفاده مى شود که مسلمانان بايد به حکومت اولى الامر تن در دهند و حکومت مجموعه امت به اتفاق امکان پذير نيست. حتى اگر از طريق انتخابات نمايندگان آنها براى اين امر برگزيده شوند کمتر ممکن است مردم در انتخاب نماينده به اتفاق آرا و بدون کمترين مخالفت اقدام کنند و به اين ترتيب اطاعت از اولى الامر به عنوان حاکمان اسلامى باطل مى شود. تنها سؤال مهمى که مى ماند اين است که اولى الامر به معناى امام معصوم، در زمان پيغمبر وجود نداشته، چگونه قرآن به اطاعت آنها امر فرموده است؟ پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا مخاطبان آيه تنها کسانى نيستند که در زمان پيغمبر و عصر نزول آيه مى زيستند، بلکه آيه ناظر به همه زمان هاست، لذا اهل سنّت نيز زمامداران و حاکمان هر زمان را مشمول آن دانسته اند و حتى فخر رازى که اولوا الامر را به معناى اجماع مسلمانان مى گيرد، او هم اجماع در هر عصر و زمان را معيار قرار مى دهد. بايسته است بدانيم در منابع اسلامى اعم از شيعه و اهل سنّت روايات متعددى وارد شده که اولوا الامر در آن به على بن ابى طالب (به عنوان يک مصداق کامل) تفسير شده است.(12)*** پی نوشت: 1 . «اسْتِثْقال» يعنى سنگين شمردن از ريشه «ثِقْل» گرفته شده است. 2 . «استبطاء» به معناى کند شمردن از ريشه «بُطْء» بر وزن «قطب» به معناى کند بودن گرفته شده است. 3 . شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى،ج8، ص538. اين داستان در تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 306 آمده است. 4 . گاه تصور مى شود که ضمير «آمالِهِم» و ضميرهاى جمع که بعد از آن آمده بايد به رعايا برگردد، زيرا قبلاً ضماير مشابهى بوده که تمام به آنها بازگشت مى کرده; ولى قراين موجود در عبارت (مانند واژه شجاع وناکِل) نشان مى دهد که اين جمله ها بازگشتى است به مسائل مربوط به فرماندهان. اضافه بر اين مرحوم سيّد رضى به هنگام گزينش جمله ها، جمله اى در اين وسط بوده که آن را محذوف داشته در حالى که اين جمله بيانگر بازگشت اين توصيه ها به فرماندهان لشکر است. در تحف العقول بعد از ذکر جمله «انقِطاعِ مُدَّتِهِم» آمده است: «ثُمَّ لا تَکْلَنْ جُنُودَکَ إلى مَغْنَم وَزَعْتَهُ بَيْنَهُمْ». (تحف العقول، ص 89). 5 . «بلاء» معناى اصلى آن آزمايش کردن است که گاه بهوسيله نعمت ها و گاه مصائب صورت مى گيرد و به همين جهت بلاء گاه به معناى نعمت و گاه به معناى مصيبت آمده است. در عبارت بالا اشاره به کارهاى قهرمانانه اى است که از لشکر صادر مى شود (اين واژه از ريشه «بَلى يَبْلو» است و واژه أبلى که در عبارات بالاست نيز از همين ماده گرفته شده است). 6. «تهزّ» از ريشه «هزّ» بر وزن «حظّ» به معناى جنبش دادن و تحريک شديد است. 7. «تَحرّضْ» از ريشه «تحريض» به معناى برانگيزاندن و ترغيب کردن بر چيزى است. 8. «النّاکِل» به معناى انسان کم کار يا ترسو و عقب نشينى کننده است، از ريشه «نکول» به معناى ترسيدن و عقب نشينى کردن گرفته شده است. 9. «لاتضمّنّ» از ريشه «تضمّن» بر وزن «تعهد» به معناى در بر داشتن و شامل شدن چيزى است و در جمله بالا به اين اشاره دارد که نقاط قوت کسى را براى ديگرى قرار نده و ضميمه ديگرى مساز. 10. نساء، آيه 59. 11. تفسير فخر رازى، ج 10، ص 144، چاپ مصر، سنه 1357. 12. براى اطلاع بيشتر از اين احاديث به احقاق الحق، ج 3، ص 425 و تفسير نمونه، ج 3، ذيل آيه 59 سوره نساء مراجعه شود.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 272-270آن گاه امام (ع) در زمينه توجّه به زيردستان، با بيان اين كه پيامد اين توجّه و يارى جلب قلوب آنان است، او را تشويق به محبّت بدانها كرده است. و اين بخش از عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر چه كه باعث جلب قلوب آنان شود، انجام دادنش مصلحت و واجب است. و از طرفى چون محبت صحيح بدانها از مهمترين هدفها بوده است، امام (ع) اظهار داشته كه كمك و محبت به آنها جز با انجام سه امر انجام پذير نيست:1- شفقت مردم به فرمانروايان و مراقبت از ايشان.  2- بار سنگين نشمردن حكومت آنان.  3- به انتظار پايان گرفتن مدت حكومت ايشان نبودن. اين امور به منزله صغراى قياس مضمرى هستند كه كبراى مقدّر آن چنين است: و آنچه كه مهمترين خواسته ها جز به وسيله آن انجام پذير نباشد، خود از مهمترين خواسته هاست.  سپس امام (ع) دستور بر آوردن نياز مردم را به وى داده است: به اين ترتيب كه از طرف خود امكانى به آنها بدهد كه آرمانهاى ايشان بدان وسيله برآورده شود، زيرا اين خود از چيزهايى است كه موارد سه گانه بالا جز به اين وسيله انجام نمى پذيرد. و از اين روست كه امام (ع) اين مطلب را با فاى نتيجه ايراد كرده است.  و فرمان داده است تا با تمجيد از آنها و قدردانى از زحمات كسانى كه آنها را آزموده است رابطه خود را با آنها استوار سازد، و براى ضرورت اين كار با اين عبارت خود استدلال فرموده است: «فانّ كثرة الذكر... انشاء اللّه»، زيرا ياد كردن اعمال نيك آنها -به خواست خدا- باعث جنب و جوش آنها و تشويق افراد خمود مى گردد. و اين مطلب واضحى است و اين قضيه به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدر آن چنين است: و هر چه آن چنان باشد، ضرورت دارد.  و امر كرده است تا موقعيت هر كسى را با رنجى و زحمتى كه كشيده بشناسد، و زحمت هر كسى را به حساب خود او بگذارد.  و او را نهى كرده است از اين كه زحمت و تلاش كسى را به حساب ديگرى بگذارد. مبادا در پاداش زحمات او كوتاهى كند و در نتيجه مقدارى از آن را به حساب آورد. و يا ناچيز قلمداد كند.  و نبايد بزرگى كسى باعث آن شود كه زحمات كم او را بزرگ شمارد و يا پستى مقام كسى باعث شود كه رنج و زحمت بزرگ او را كوچك به حساب آورد، زيرا تمام اينها انگيزه سستى و تنبلى نسبت به جهاد در راه خدا مى گردد.  سپس فرمان داده است تا در كارهاى مشكلى كه باعث درماندگى او مى شود و كارها را بر او مشتبه مى سازد به خدا و پيامبر رجوع دهد، با استدلال به آيه مباركه، و بعد هم، رجوع دادن به خدا را، تفسير به فراگيرى محكمات قرآن، و رجوع به پيامبر را تفسير به فرا گرفتن سنّت او، فرموده است، و سنّت را با اين ويژگى تعريف كرده است كه جامع و گردآورنده باشد، زيرا محور و هدف سنّت بر ضرورت اتّحاد و اجتماع مردم بر بندگى خدا و رفتن به راه اوست.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 219 الفصل الخامس من عهده عليه السّلام:و إنّ أفضل قرّة عين الولاة استقامة العدل في البلاد، و ظهور مودّة الرّعيّة، و أنّه لا تظهر مودّتهم إلّا بسلامة صدورهم، و لا تصحّ نصيحتهم إلّا بحيطتهم على ولاة [الامور] أمورهم، و قلّة استثقال دولهم و ترك استبطاء انقطاع مدّتهم، فافسح في آمالهم، و واصل في حسن الثّناء عليهم و تعديد ما أبلى ذوو البلاء منهم، فإنّ كثرة الذّكر لحسن أفعالهم تهزّ الشّجاع، و تحرّض النّاكل، إن شاء اللّه تعالى. ثمّ اعرف لكلّ امرىء منهم ما أبلى، و لا تضيفنّ بلاء امرىء إلى غيره، و لا تقصّرنّ به دون غاية بلائه، و لا يدعونّك شرف امرىء إلى أن تعظّم من بلائه ما كان صغيرا، و لا ضعة امرىء إلى أن تستصغر من بلائه ما كان عظيما. و اردد إلى اللّه و رسوله ما يضلعك من الخطوب و يشتبه عليك من الامور، فقد قال اللّه سبحانه لقوم أحبّ إرشادهم: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ» (59- النساء) فالرّدّ إلى اللّه: الأخذ بمحكم كتابه، و الرّدّ إلى الرّسول: الأخذ بسنته الجامعة غير المفرّقة. (67744- 67571) اللغة: (قرّة عين) لي و لك: أى فرح و سرور لي و لك، (الحيطة) على وزن الشيمة مصدر حاطه يحوطه حوطا و حياطة و حيطة: أى كلاه و رعاه، (استثقال) استفعال من الثقل: تحمّل الشدّة و الاستنكار بالقلب، (بطؤ) بالضمّ ككرم بطاء ككتاب و أبطأ ضدّ أسرع و منه الخبر: من بطأ به عمله لم ينفعه نسبه، أى من أخره عمله السيىء و تفريطه في العمل الصالح لم ينفعه في الاخرة شرف النسب، (فسحت) له في المجلس فسحا من باب نفع: فرجت له عن مكان يسعه و فسح المكان بالضمّ، و أفسح لغة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 220 (تهزّ الشجاع): يقال هزّه و هزّ به إذا حرّكه، (و تحرّض الناكل): قوله تعالى: و حرّض المؤمنين على القتال، أي حثّهم و التحريض الحثّ و الاحماء عليه، (أبلى): أي أظهر الاخلاص في الجهاد، (لا تضيفنّ): صيغة نهي مؤكّدة بالثقيلة من أضاف يضيف: لا تنسبنّ، (ضعة): اسم مصدر من وضع يضع أي خسّة مقامه و حسبه، (ما يضلعك): يقال ضلع بالفتح يضلع ضلعا بالتسكين أي مال عن الحقّ و حمل مضلع أي مثقل، (الخطوب): و هذا خطب جليل أي أمر عظيم. الاعراب: استقامة العدل: خبر قوله أفضل، إلّا بسلامة صدورهم: مستثنى مفرّغ، ذووا: جمع ذا بمعنى صاحب: أي أصحاب الاخلاص في الجهاد، ما أبلى: يحتمل أن يكون لفظة ما مصدريّة أي ابتلائه و يحتمل أن يكون موصولة بحذف العائد أي ما أبلا فيه، دون: ظرف مضاف إلى قوله: غاية بلائه، و لا ضعة: عطف على قوله: شرف امرىء أي لا يدعونّك ضعة امرىء، من الخطوب: لفظة من بيانية، غير المفرقة: صفة ثانية لقوله بسنّته. المعن ى: قد تعرّض عليه السّلام في ضمن هذا الفصل المتعلّق بالجند و امرائه للعدالة فقال: (و إنّ أفضل قرّة عين الولاة استقامة العدل في البلاد) و ذلك لارتباط إجراء العدل في البلاد بالجند من وجوه شتّى نذكرها بعد التنبيه على نكتة مهمّة في المقام، و هى أنّ الجند بمعناه العامّ هو المالك و القائم بالسيف في الرعيّة بحيث يكون القوّة و القدرة على إجراء الامور بيده، و قد تفرّع من الجند في النظامات العصرية ما يلي:1- إدارة الشرطة العامّة الّتي تنظر إلى إجراء الأمن في البلاد بحراسة الأسواق و الطرق و طرد اللصوص و أخذهم و معاقبتهم و طرد كلّ من يريد الاستفادة من الناس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 221 من غير طريقها القانوني و المحافظ على الأمن من جهة المنع عن النزاع و المضاربة و المقاتلة و ارتكاب الجنايات بأنواعها.2- إدارة حفظ الانتظامات العامّة السائدة على إدارة الشرطة.3- إدارة الجيش الحافظ للأمن في البلاد تجاه هجوم الأعداء من الخارج.و يرتبط العدل بالجند و فروعه من نواح شتّى:الف- من حيث أنّ كلّ سرقة أو جناية أو جنحة وقعت بين الناس فتعرض على إدارة الشرطة و هي الّتي تتصدّى لدفعها و تتعرّض لرفعها بعد وقوعها و تنظم أوراق الاعترافات و تشريح القضايا للعرض على المحاكمات فيكون مفتاح العدل بيد إدارة الشرطة من حيث انضباطها و حراستها للشعب حتّى لا توجد فرصة للّصوص فيسرقون متاع الناس و فرصة للنزاع و القتال فيحدث الجنايات بأنواعها، فهذا مبدأ إجراء العدل في البلاد و من حيث رعاية الحقّ و الحقيقة في تنظيم أوراق الاعترافات و الشهادات و تشريح القضايا و ضبطها على حقيقتها للعرض على المحاكم و إحقاق حقّ المظلوم عن الظالم، فلو كان الجند غير معتن بحراسة الناس و نظارة الطرق و الأسواق و الدّور ليلا و نهارا لكثر السرقة و الجناية و اختلّ العدل و النظام، و لو كان الجندي غير ديّن و غير أمين فيأخذ الرشوة و يقع تحت نفوذ ذوى القدرة فلا يضبط الاعترافات و أوراق الشهادات على ما تحكى عن الواقع و يدسّسها و يلطّخها بالرشوة و أو غير ذلك فيختلّ الأمن و العدل و يكثر المظالم بين الشعب.ب- من حيث أنّ الظلم و ثلم سياج العدل ينشأ غالبا من القدرة فالمقتدر هو الّذى يطمع في أموال الضعفاء و أعراضهم و يتعرّض للعدوان و التجاوز، فلمّا كان السيف و القدرة في يد الجندي فهو الّذي يتعرّض للظلم على أفراد الشعب. و قد ملىء كتب التواريخ من ارتكاب الامراء و الجنود الظلم على الناس من وجوه شتّى و أكثر من يقع منهم الظلم و يختلّ بهم العدل في كلّ عصر هم الّذين بيدهم السيف و السوط فيطمعون في أموال الناس و أعراضهم و يتجاوزون على حقوق غيرهم سيّما إذا كان الوالي نفسه ظالما و متجاوزا فقد قال شاعر فارسي ما معناه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 222 لو أنّ الملك أكل تفّاحة من الرعيّة ظلما و عدوانا يستأصل عبيده ألفا من شجرات التفّاح ظلما و عدوانا.و لو أخذ الملك من الرعيّة خمس بيضات ظلما يشوي جنده و عبيده ألف دجاجة من أموال الرعيّة ظلما و عدوانا.ج- من حيث أنّ امراء الجنود كثيرا ما يطمحون إلى تحصيل مراتب أعلى و مناصب أغلى فيثيرون الفتن و يثورون على الولاة فتقع هناك حروب و ثورات تجرّ إلى القتل و النهب و الأسر و يشتعل نار الفتنة فتعمّ الأبرياء و الضعفاء من النساء و الولدان و المرضى و من لا حرج عليهم، و أكثر الفتن في التاريخ نشأت من مطامح و مطامع امراء الجيوش حتّى في صدر الاسلام و في حكومة النبي عليه السّلام، فهذا خالد بن الوليد أمّره النبيّ صلّى اللّه عليه و آله بعد فتح مكّة فعدا على بني جذيمة و قتل منهم رجالا أبرياء فوصل الخبر إلى النبي صلّى اللّه عليه و آله فنادى: اللهمّ إنّي أبرا إليك ممّا فعل خالد، و بعث مولانا عليّ بن أبي طالب لتلافي خطأ خالد.قال في سيرة ابن هشام «ص 283 ج 2 ط مصر»: بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خالد بن الوليد حين افتتح مكّة داعيا و لم يبعثه مقاتلا و معه قبائل من العرب:سليم بن منصور و مدلج بن مرّة فوطئوا بني جذيمة بن عامر بن كنانة، فلمّا رآه القوم أخذوا سلاحهم، فقال خالد: ضعوا السلاح فانّ الناس قد أسلموا، قال ابن إسحاق: فحدّثني بعض أصحابنا من أهل العلم من بني جذيمة- إلى أن قال- فلمّا وضعوا السلاح أمر بهم خالد عند ذلك فكتّفوا ثمّ عرضهم على السيف فقتل من قتل منهم فلمّا انتهى الخبر إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رفع يديه إلى السماء ثمّ قال: اللهمّ إنّي أبرا إليك ممّا صنع خالد بن الوليد.قال ابن هشام: حدّثني بعض أهل العلم أنّه حدّث عن إبراهيم بن جعفر المحمودي قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: رأيت أنّي لقمت لقمة من حيس  «1» فالتذذت______________________________ (1) فى الحديث ان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حين تزويج ميمونة اطعم الناس الحيس و هو بفتح المهملة و التحتانية تمر تنزع نواه و يدق مع القط و يعجنان بالسمن ثم يدلك باليد حتى يبقى كالثريد و ربما جعل معه سويق- مجمع البحرين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 223 طعمها فاعترض في حلقي منها شيء حين ابتلعتها فأدخل علىّ يده فنزعه، فقال أبو بكر الصديق «رض»: يا رسول اللّه، هذه سرّية من سراياك تبعثها فيأتيك بها بعض ما تحبّ و يكون في بعضها اعتراض فتبعث عليّا فيسهله.قال ابن هشام: و حدّثني أنه انفلت رجل من القوم فأتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فأخبره الخبر، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: هل أنكر عليه أحد؟ قال: نعم أنكر عليه رجل أبيض ربعة فنهمه خالد فسكت عنه، و أنكر عليه رجل آخر طويل مضطرب فراجعه فاشتدّت مراجعتهما، فقال عمر بن الخطّاب: أمّا الأوّل يا رسول اللّه، فابنى عبد اللّه و أمّا الاخر فسالم مولى أبي حذيفة- إلى أن قال- ثمّ دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم عليّ بن أبي طالب رضوان اللّه عليه فقال: يا علي اخرج إلى هؤلاء القوم فانظر في أمرهم و أمر الجاهليّة تحت قدميك، فخرج عليّ حتّى جاءهم و معه مال قد بعث به رسول اللّه فودى لهم الدماء و ما اصيب لهم من الأموال حتّى أنّه ليدى لهم ميلغة الكلب حتّى إذا لم يبق شيء من دم و لا مال إلّا وداه، بقيت معه بقيّة من المال فقال لهم عليّ حين فرغ منهم: هل بقى لكم بقيّة من دم أو مال لم يوديكم؟ قالوا: لا، قال: فانّي اعطيكم هذه البقيّة من هذا المال احتياطا لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ممّا لا يعلم و لا تعلمون ...و قد ارتكب خالد هذا في صدر حكومة أبي بكر قتل مالك بن نويرة و أسر أهله و قبيله على وجه وضيع و فضيح ممّا فتّ في عضد العدل الاسلامي بما لم يتدارك بعد، و إذا تصفّحت تاريخ أيّ شعب من الشعوب و تأمّلت في أحوالهم وجدت أكثر الفتن و المظالم و الجنايات ناشئة من قبل الامراء و رءوس الجيوش، و تمدّ إلى هذا العصر المضيء بالقوانين و النظامات الدولية العامّة الحائزة للامم المتّحدة المحافظة على السلم و السلام في جميع الشعوب الملجا لدفع المظالم عن الأبرياء و الضعفاء و مع ذلك لا تمضى سنة بل و أشهر حتّى تسمع ثورة عسكريّة ناشئة من امراء الجيش هنا و هناك تتضمّن مقاتل و مظالم لا تحصى.و قد نادى عليه السّلام في هذا الفصل الّذي عقده في عهده التاريخي الّذي لا مثيل له منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 224 بحفظ العدالة و نبّه على أنّ العدالة قرّة عين الولاة مشيرا إلى أنّ استقامة العدل في البلاد مرتبطة بالجند من نواح كثيرة كما بيّنّاه.ثمّ توجّه عليه السّلام في هذا المقام إلى أهمّ ما يجب في نظام الدولة العادلة، و هو أن يكون الحكومة حكومة الشعب و أن يرى الشعب الحكومة ناشئة منه و حافظة لمصالحه فيودّها و يحبّها عن ظهر قلبه، فشرّح رابطة الأمّة و الشعب في حكومة كهذه في خمسة امور جذرية:1- ظهور مودّة الرعيّة و إظهارهم الحبّ لها.2- سلامة صدورهم بالنسبة إلى الحكومة و عدم الحقد و الخصومة بالنسبة إليها.3- إحاطتهم على ولاة الامور إحاطة الولدان بالوالد مع إظهار الإخلاص و النصيحة لها4- عدم استثقال إدامة الحكم و الدولة نفورا عن مظالمها.5- ترك تمنّى انقطاع مدّة غلبة الحكومة بزوالها رجاء للخلاص عن ظلمها و عدوانها.و هذه هي امارات حكومة شعبيّة قائمة على درك الشعب و نيله لحقوقه السياسية المعبّر عنه بحكومة الشعب على الشعب المبني على الديموقراطيّة الأصيلة الصحيحة و إمارة حكومة كهذه هو حسن رابطة الجند مع الشعب و الرعيّة بحيث يدرك الشعب أنّ الجند منه و له يحرس منافعه و يدفع عنه هجوم عدوّه و يحفظ على العدل و المساواة بين أفراده.و ممّا لا شكّ أنّ أكثر الحكومات قامت على القهر و الاضطهاد بالنسبة على الامّة و الرعيّة خصوصا في مبادئ تأسيسها في العصور القديمة و بقي في التاريخ أعلام حكومات نمرودية و فرعونية كسمات لرجال جبّار ظلّام لا يتوقّع منهم إلّا الارهاب و النهب و ربما يرتعد الفرائض من سماع أسمائهم بعد دفنهم في عمق التاريخ من زمن بعيد، و إنّما يظهر قهر الحكومات الجبّارة و اضطهادها للرعيّة على أيدي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 225 الجند المأمورين لقهر الناس و قتلهم و أسرهم، فكان الناس من زمن بعيد و في أكثر الشعوب و الامم يواجهون الجندي كعدوّ ظالم لا ينتظر منه إلّا الايلام و الارهاب فوصّى عليه السّلام في ضمن عهده هذا إلى السعى لقلب هذه الرابطة بين الشعب و الجند و تحويلها إلى رابطة ودّيّة أخويّة أسّس الاسلام حكومته عليها، فانّه جعل وظائف الجند من الامور العامّة، و كلّف بها جميع الامّة ففي عصر النبي صلّى اللّه عليه و آله كلّ المسلمين جنود و جنود الاسلام كلّ مسلم بالغ عاقل، فالجند الاسلامي ناش عن صميم الامّة فلم يكن هناك جند و شعب متمايزون حتّى يرهب الشعب من الجند و يتجاوز الجند على الشعب، و لمّا توسّع الامّة الاسلاميّة بالفتوحات المتواصلة المتوالية و دخل في ظلّ الاسلام شعوب شتّى لم يتّسم كلّها بسمة الجند الاسلامي وصّى عليه السّلام في عهده هذا بحفظ الرابطة الودّيّة بين الجند و سائر أفراد الشعب بحيث لا يدرك الشعب أنّ الجند صنف ممتاز عنه قاهر عليه و حاكم على أمره.وصيته عليه السلام باحياء الفضيلة و حفظ الحقوق:ثمّ أمر عليه السّلام بعدم التضييق على امراء الجنود و حصرهم في درجة واحدة، بل التوسيع عليهم في الارتقاء إلى درجات أعلى بحسب ما لهم من الاستعداد و اللياقة لها فقال عليه السّلام (فافسح في آمالهم).و هذا كما جرى في التاريخ من أمر طارق بن زياد في ما بعد فانّه أحد الامراء و القوّاد الأمجاد الأفذاذ في تاريخ الفتوحات الاسلاميّة بلغته همّته إلى فتح الاندلس بعد استيلاء الجنود الاسلامية على سواحل البحر الأبيض من سوريّة و مصر إلى المغرب الأقصى إلى المراكش، و يوجب ذلك عبر مضيق جبل الطارق و الزحف على بلاد العدوّ وراء البحر و لا يرخص موسى بن نصير القائد العامّ للجنود الاسلاميّة في ذلك العصر لقصور همّته أو غبطته على فتح كهذا من أحد قوّاده، و لكنّ طارق عزم على ذلك و عبر مضيق البحر في سبعة آلاف جندي و فتح مملكة اندلس، و أتى باية كبيرة من الرجوليّة و علوّ الهمّة في تاريخ الفتوحات العسكرية فصار اندلس مملكة إسلاميّة غنيّة بالتمدّن و العلم منذ ثمانية قرون بقيت آثارها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 226 إلى عصرنا هذا، و أمر عليه السّلام بحسن الثناء على رجال كهذا و ضبط ما لهم من الماثر في الجهاد إحياء للفضيلة و ترغيبا لسائر الأفراد القاصري الهمّ و الهمّة.وصيته عليه السلام بالمساواة و ترك التبعيض:المساواة و التاخي أصل إسلامي مال إليه كلّ الشعوب في هذه العصور الأخيرة المنيرة بالتفكير و الاختراع، و ادرج في برنامج الحقوق العامّة البشريّة، و لكن المقصود منه ليس تساوي الأفراد في النيل من شئون الحياة: الصالح منهم و الطالح و الجادّ منهم و الكسلان على نهج سواء، بل المقصود منه نيل كلّ ذي حقّ حقّه من حظّ الحياة على حسب رتبته العلمية و جدّه في العمل، فهذا الأصل يبتني على تعيين الحقوق، و قد شرّح عليه السّلام في هذا الفصل من كلامه هذا الأصل فقال (اعرف لكلّ امرىء منهم ما أبلى) فأمر بايصال حقّ الجهد و الاخلاص إلى صاحبه و عرفان هذا الحقّ بما يوجبه من الرتبة و الامتياز و فسّر التبعيض البغيض في امور:1- إضافة جهد رجل إلى غيره و احتسابه لغير صاحبه.2- عدم استيفاء حقّ المجاهد الجادّ و التقصير في رعاية حقّه على ما يستحقّه.3- احتساب العمل الصغير من رجل شريف كبيرا رعاية لشرفه.4- استصغار عمل كبير من رجل وضيع بحساب ضعته.فهذه هى التبعيضات الممنوعة الّتي توجب سلب الحقوق عن ذوي الحقوق.توصيته عليه السلام برعاية القانون و تبيين معناه و التثبت عند الترديد و الاشتباه:فالقانون في الحكومة الاسلاميّة هو نصّ القرآن الصريح و سنّة الرسول الثابت الصحيح، فكثيرا ما يعرض امور على الوالي يشكل عليه حكمها و يشتبه عليه أمرها من جهة العرض على القانون فيختلف في حكمها الاراء و يتولّد النزاع و قد بيّن اللّه حكمه بعد الأمر باطاعة القانون من وجوب إطاعة اللّه و إطاعة رسوله و إطاعة اولى الأمر الحافظ للقانون بعد الرسول صلّى اللّه عليه و آله فقال «و إن تنازعتم في شيء فردّوه إلى اللّه و الرسول». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 227 و ينبغي البحث في مفاد هذه الاية من وجهين:الأول أنّ هذا التنازع الّذي يوجب في رفعه الرجوع إلى اللّه و رسوله هوما يقع بين أفراد الامّة الاسلاميّة غير اولى الأمر الّذي أوجب طاعتهم في رديف طاعة اللّه و طاعة رسوله، فيكون النزاع المردود إلى اللّه و رسوله تارة بين فردين من الامّة، و اخرى بين فرد أو جمع من الامّة مع اولى الأمر، أو مخصوص بالنزاع بين الامّة غير اولى الأمر، و لا بدّ من القول بأنّ هذا النزاع لا يشمل اولى الأمر، لأنّ اولى الأمر عدّوا واجب الطاعة كاللّه و الرسول و لا معنى لوجوب طاعة اولى الأمر و تصوير النزاع معهم بحيث يردّ في رفعه إلى اللّه و الرسول، فاولوا الأمر مندرج في الرسول و لا بدّ من كونهم معصومين و مصونين عن الخطاء و الاشتباه و لا يجتمع وجوب طاعة اولى الأمر على الاطلاق مع كونهم طرفا في النزاع.الثاني أنّ هذا التنازع المبحوث عنه في الاية لا بدّ و أن يكون في الشبهة الحكميّة و في العلم بكبرى كلّيّة للحكم الشرعي الّتي هو نصّ القانون المرجوع إليه، كاختلاف الصحابة في وجوب الغسل من الدّخول بلا إنزال، فأنكره جمع قائلين بأنّ الماء من الماء حتّى رجعوا إلى عموم قوله تعالى «أو لامستم النساء» الشامل للدّخول بلا إنزال، و كالنزاع في حكم المجوس من حيث إنّهم أهل الكتاب فيشملهم حكم الجزية أم ملحقون بالكافر الحربي حتّى رجعوا بدلالة مولانا امير- المؤمنين عليه السّلام إلى أنّهم أهل كتاب لقوله تعالى «و أصحاب الرّسّ»، و كالنزاع في أمر حلى الكعبة في زمان حكومة عمر، فقال قوم بجواز بيعها و صرفها في تجهيز الجنود الاسلاميّة لتقوية عساكر الاسلام حتّى أرجعهم مولانا أمير المؤمنين إلى ما نزل في القرآن من أحكام الأموال و ما عمل به النبيّ صلّى اللّه عليه و آله في حلي الكعبة من عدم التعرّض لها.و أمّا في الشبهات الموضوعيّة فقد ينازع الامّة مع النبيّ صلّى اللّه عليه و آله نفسه كما وقع في موارد: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 228 منها في الخروج من الحصون للحرب مع المشركين في احد، فرأى النبي أوّلا التحصّن فردّ رأيه أكثر الصحابة فرجع إلى قولهم و أفضى إلى هزيمة المسلمين و قتل ما يزيد على سبعين من كبار الصحابة منهم حمزة بن عبد المطلب، و قد شرّع الشورى بين النبيّ و المسلمين بهذا الاعتبار فقال اللّه تعالى «و شاورهم في الأمر- 159 آل عمران».و قد أمر عليه السّلام لرفع التنازع بالرجوع إلى محكم الكتاب فقال «فالردّ إلى اللّه: الأخذ بمحكم الكتاب» و الظاهر منه أنّ المرجع عند النزاع أوّلا هو الرجوع إلى الايات المحكمة من القرآن الّتي وصفها اللّه تعالى بأنّها امّ الكتاب، فقال تعالى: «هو الّذي أنزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هنّ امّ الكتاب و اخر متشابهات 7- آل عمران».فما هى الآية المحكمة؟الاية المحكمة هى الّتي لها دلالة واضحة على المعنى يتوافق عرف اللسان الّذي نزل عليه القرآن على فهمه منها، و المحكم بحسب الاصطلاح هو الجامع بين النصّ و الظاهر الّذي يتوافق عرف اللسان على فهمه من الكلام، قال الشيخ البهائي في زبدته في مبحث الدلالات: اللفظ إن لم يحتمل غير ما يفهم منه لغة فنصّ، و إلّا فالراجح ظاهر و المرجوح مأوّل و الجامع بين الأوّلين محكم و بين الأخيرين متشابه.فالمحكم هو الظاهر الدلالة على المعنى المقصود مضافا إلى كون معناه أمرا مفهوما للعموم لتضمّنها حكما عمليّا أو أصلا اعتقاديّا كايات الأحكام و ما يدلّ على التوحيد و صفات اللّه الجلاليّة و الجماليّة.فان لم تكن الاية ظاهرة الدلالة على المقصود كالحروف المقطّعة الواقعة في أوائل غير واحد من السور، أو تدلّ على معنى مبهم غامض يحتاج إلى البيان و التوضيح كقوله تعالى «و يحمل عرش ربّك فوقهم يومئذ ثمانية- 17-الحاقّة» فليست من الايات المحكمة الّتي يرجع إليها عند الاختلاف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 229 فان لم تكن هناك آية محكمة ترفع النزاع فترجع إلى السنّة الجامعة الغير المفرقة و هى قول أو تقرير صادر عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله مجمع عليها بين أصحابه و ثابت عند الامّة، و لم تكن النصوص و القضايا الصادرة عنه صلّى اللّه عليه و آله المجمع عليها بين الأصحاب بقليل في ذلك العصر الّذي صدر هذا العهد الشريف.و نختم هذا الفصل بنقل تفسير هذه الاية الشريفة عن «مجمع البيان»: «يا أيّها الّذين آمنوا أطيعوا اللّه» أى الزموا طاعة اللّه فى ما أمركم به و نهاكم عنه «و أطيعوا الرسول» أى و ألزموا طاعة رسوله أيضا، و إنّما أفرد الأمر بطاعة الرسول و إن كانت طاعته مقترنة بطاعة اللّه، مبالغة في البيان و قطعا لتوهّم من توهّم أنّه لا يجب لزوم ما ليس في القرآن من الأوامر- إلى أن قال- «و اولى الأمر منكم» للمفسّرين فيه قولان: أحدهما أنّه الامراء عن أبي هريرة و ابن عبّاس في إحدى الروايتين و ميمون بن مهران و السّدي و اختاره الجبّائي و البلخي و الطبري، و الاخر أنّهم العلماء عن جابر بن عبد اللّه و ابن عبّاس في الرواية الاخرى و مجاهد و الحسن و عطا و جماعة، و قال بعضهم: لأنّهم الّذين يرجع إليهم في الأحكام و يجب الرّجوع إليهم عند التنازع دون الولاة.و أمّا أصحابنا فانّهم رووا عن الباقر و الصادق عليهما السّلام أنّ اولى الأمر الأئمّة من آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله أوجب اللّه طاعتهم بالاطلاق كما أوحب طاعته و طاعة رسوله و لا يجوز أن يوجب اللّه طاعة أحد على الاطلاق إلّا من ثبت عصمته و علم أنّ باطنه كظاهره و أمن منه الغلط، و إلّا يلزم الأمر بالقبيح و ليس ذلك بحاصل في الامراء و لا العلماء سواهم، جلّ اللّه أن يأمر بطاعة من يعصيه أو بالانقياد للمختلفين في القول و الفعل، لأنّه محال أن يطاع المختلفون كما أنّه محال أن يجتمع ما اختلفوا فيه، و ممّا يدلّ على ذلك أيضا أنّ اللّه قرن طاعة اولى الأمر بطاعة رسوله كما قرن طاعة رسوله بطاعته و أولو الأمر فوق الخلق جميعا كما أنّ الرسول فوق اولى الأمر و فوق سائر الخلق، و هذه صفة أئمّة الهدى من آل محمّد الّذين ثبت إمامتهم و عصمتهم و اتّفقت الامّة على علوّ رتبتهم و عدالتهم، انتهى ما نقلناه عن التفسير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 230 الترجمة:و براستى بهترين چيزى كه باعث شادمانى و رضايت واليان است پابرجا شدن عدل و داد است در بلاد و ظهور دوستدارى رعيّت است نسبت بانان، و براستى كه اين گنجينه دوستى و مهرورزى را از گنجدان دل آنان نتوان بر آورد مگر باين كه: 1- سينه هاشان از كينه پاك باشد. 2- خير خواهى و اخلاص آنان نسبت بواليان محقّق نشود مگر باين كه دوستانه و با اطمينان خاطر گرد واليان بر آيند و آن را بسود خود بدانند و سلطنت و تسلّط والي را بر خود سنگين و ناروا نشمارند و براى زوال دولت و حكومت او روز شماره نكنند و بقاء حكومت او را بر خود ستم ندانند.بايد ميدان آرزوى فرماندهان قشون را توسعه بخشى و راه ترقّى را در برابر آنها باز گزارى و از آنها ستايش كنى و خدمات ارزنده اى كه انجام داده اند هميشه برشمارى و در نظر آرى زيرا هر چه بيشتر خدمات خوب آنها را ياد آور شوى دليران را بهتر برانگيزد و كناره گيران را تشويق بكار و خدمت باشد.بايد براى هر كدام حقّ خدمت او را منظور دارى و خدمت يكى را بپاى ديگرى بحساب نياورى و كمتر از آنچه هست نشمارى، شرافت و مقام هيچكس باعث نشود كه خدمت اندك او را بزرگ بحساب آورى و زبونى و بينوائى هيچكس سبب نشود كه خدمت بزرگ او را بكم گيرى.اگر تو را در احكام خدا و قانون شرع هدى مشكلى پيش آيد و شبهه اى در حكمى بدلت شود خداوند خودش مردم را در اين باره ارشاد كرده و فرموده: «أيا كسانى كه گرويديد فرمان خدا را ببريد و فرمان رسول خدا را ببريد و از اولى الأمر را و اگر در باره حكمى ميان شما اختلاف و نزاعى رخ داد آن را از خدا و رسولش جويا شويد» ردّ حكم بخدا عبارت از عمل بايات روشن قرآن است، و ردّ حكم و جويا شدنش از رسول خدا بمعنى رجوع بسنّت و روش مقرّر و ثابت و مورد اتّفاق آن حضرت است كه مورد اختلاف نباشد.  
بخش ۱۴ : قاضیان برگزیده [منبع]

ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَيْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِيَّتِکَ فِي نَفْسِکَ، مِمَّنْ لاَ تَضِيقُ بِهِ الاُْمُورُ، وَلاَ تُمَحِّکُهُ الْخُصُومُ، وَلاَ يَتَمَادَى فِي الزَّلَّةِ، وَلاَ يَحْصَرُ مِنَ الْفَيْءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ، وَلاَ تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَع، وَلاَ يَکْتَفِي بِأَدْنَى فَهْم دُونَ أَقْصَاهُ، وَأَوْقَفَهُمْ فِي الشُّبُهَاتِ، وَآخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ، وَأَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ، وَأَصْبَرَهُمْ عَلَى تَکَشُّفِ الاُْمُورِ، وَأَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ، مِمَّنْ لاَ يَزْدَهِيهِ إِطْرَاءٌ وَلاَ يَسْتَمِيلُهُ إِغْرَاءٌ وَأُولَئِکَ قَلِيلٌ؛ ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ، وَافْسَحْ لَهُ فِي الْبَذْلِ مَا يُزِيلُ عِلَّتَهُ، وَتَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ، وَأَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَيْکَ مَا لاَ يَطْمَعُ فِيهِ غَيْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ، لِيَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِيَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ.
فَانْظُرْ فِي ذَلِکَ نَظَراً بَلِيغاً، فَإِنَّ هَذَا الدِّينَ قَدْ کَانَ أَسِيراً فِي أَيْدِي الاَْشْرَارِ، يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى، وَتُطْلَبُ بِهِ الدُّنْيَا.
ثُمَّ انْظُرْ فِي أَمْرِ الْأَحْكَامِ بَيْنَ النَّاسِ بِنِيَّةٍ صَالِحَةٍ فَإِنَّ الْحُكْمَ فِي إِنْصَافِ الْمَظْلُومِ مِنَ الظَّالِمِ وَ الْأَخْذِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ وَ إِقَامَةِ حُدُودِ اللَّهِ عَلَى سُنَّتِهَا وَ مِنْهَاجِهَا مِمَّا يُصْلِحُ عِبَادَ اللَّهِ وَ بِلَادَهُ فَاخْتَرْ لِلْحُكْمِ بَيْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِيَّتِكَ فِي نَفْسِكَ وَ أَنْفَسَهُمْ لِلْعِلْمِ وَ الْحِلْمِ وَ الْوَرَعِ وَ السَّخَاءِ مِمَّنْ لَا تَضِيقُ بِهِ الْأُمُورُ وَ لَا تُمْحِكُهُ الْخُصُومُ وَ لَا يَتَمَادَى فِي إِثْبَاتِ الزَّلَّةِ وَ لَا يَحْصَرُ مِنَ الْفَيْ ءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَعٍ وَ لَا يَكْتَفِي بِأَدْنَى فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ وَ أَوْقَفَهُمْ فِي الشُّبُهَاتِ وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ الْخُصُومِ وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَى تَكَشُّفِ الْأُمُورِ وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُكْمِ مِمَّنْ لَا يَزْدَهِيهِ إِطْرَاءٌ وَ لَا يَسْتَمِيلُهُ إِغْرَاقٌ وَ لَا يُصْغِي لِلتَّبْلِيغِ فَوَلِ قَضَاءَكَ مَنْ كَانَ كَذَلِكَ وَ هُمْ قَلِيلٌ ثُمَّ أَكْثِرْ تَعَهُّدَ قَضَائِهِ وَ افْتَحْ لَهُ فِي الْبَذْلِ مَا يُزِيحُ عِلَّتَهُ وَ يَسْتَعِينُ بِهِ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَيْكَ مَا لَا يَطْمَعُ فِيهِ غَيْرُهُ مِنْ خَاصَّتِكَ لِيَأْمَنَ بِذَلِكَ اغْتِيَالَ الرِّجَالِ إِيَّاهُ عِنْدَكَ وَ أَحْسِنْ تَوْقِيرَهُ فِي صُحْبَتِكَ وَ قَرِّبْهُ فِي مَجْلِسِكَ وَ أَمْضِ قَضَاءَهُ وَ أَنْفِذْ حُكْمَهُ وَ اشْدُدْ عَضُدَهُ وَ اجْعَلْ أَعْوَانَهُ خِيَارَ مَنْ تَرْضَى مِنْ نُظَرَائِهِ مِنَ الْفُقَهَاءِ وَ أَهْلِ الْوَرَعِ وَ النَّصِيحَةِ لِلَّهِ وَ لِعِبَادِ اللَّهِ لِيُنَاظِرَهُمْ فِيمَا شُبِّهَ عَلَيْهِ وَ يَلْطُفَ عَلَيْهِمْ لِعِلْمِ مَا غَابَ عَنْهُ وَ يَكُونُونَ شُهَدَاءَ عَلَى قَضَائِهِ بَيْنَ النَّاسِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ حَمَلَةُ الْأَخْبَارِ لِأَطْرَافِكَ قُضَاةٌ تَجْتَهِدُ فِيهِمْ نَفْسُهُ لَا يَخْتَلِفُونَ وَ لَا يَتَدَابَرُونَ فِي حُكْمِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله فَإِنَّ الِاخْتِلَافَ فِي الْحُكْمِ إِضَاعَةٌ لِلْعَدْلِ وَ غِرَّةٌ فِي الدِّينِ وَ سَبَبٌ مِنَ الْفُرْقَةِ وَ قَدْ بَيَّنَ اللَّهُ مَا يَأْتُونَ وَ مَا يُنْفِقُونَ وَ أَمَرَ بِرَدِّ مَا لَا يَعْلَمُونَ إِلَى مَنِ اسْتَوْدَعَهُ اللَّهُ عِلْمَ كِتَابِهِ وَ اسْتَحْفَظَهُ الْحُكْمَ فِيهِ فَإِنَّمَا اخْتِلَافُ الْقُضَاةِ فِي دُخُولِ الْبَغْيِ بَيْنَهُمْ وَ اكْتِفَاءِ كُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ بِرَأْيِهِ دُونَ مَنْ فَرَضَ اللَّهُ وَلَايَتَهُ لَيْسَ يَصْلُحُ الدِّينُ وَ لَا أَهْلُ الدِّينِ عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ عَلَى الْحَاكِمِ أَنْ يَحْكُمَ بِمَا عِنْدَهُ مِنَ الْأَثَرِ وَ السُّنَّةِ فَإِذَا أَعْيَاهُ ذَلِكَ رَدَّ الْحُكْمَ إِلَى أَهْلِهِ فَإِنْ غَابَ أَهْلُهُ عَنْهُ نَاظَرَ غَيْرَهُ مِنْ فُقَهَاءِ الْمُسْلِمِينَ لَيْسَ لَهُ تَرْكُ ذَلِكَ إِلَى غَيْرِهِ وَ لَيْسَ لِقَاضِيَيْنِ مِنَ أَهْلِ الْمِلَّةِ أَنْ يُقِيمَا عَلَى اخْتِلَافٍ فِي الْحُكْمِ دُونَ مَا رُفِعَ ذَلِكَ إِلَى وَلِيِّ الْأَمْرِ فِيكُمْ فَيَكُونُ هُوَ الْحَاكِمُ بِمَا عَلَّمَهُ اللَّهُ ثُمَّ يَجْتَمِعَانِ عَلَى حُكْمِهِ فِيمَا وَافَقَهُمَا أَوْ خَالَفَهُمَا فَانْظُرْ فِي ذَلِكَ نَظَراً بَلِيغاً فَإِنَّ هَذَا الدِّينَ قَدْ كَانَ أَسِيراً بِأَيْدِي الْأَشْرَارِ يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْيَا وَ اكْتُبْ إِلَى قُضَاةِ بُلْدَانِكَ فَلْيَرْفَعُوا إِلَيْكَ كُلَّ حُكْمٍ اخْتَلَفُوا فِيهِ عَلَى حُقُوقِهِ ثُمَّ تَصَفَّحْ تِلْكَ الْأَحْكَامَ فَمَا وَافَقَ كِتَابَ اللَّهِ وَ سُنَّةَ نَبِيِّهِ وَ الْأَثَرَ مِنْ إِمَامِكَ فَأَمْضِهِ وَ احْمِلْهُمْ عَلَيْهِ وَ مَا اشْتَبَهَ عَلَيْكَ فَاجْمَعْ لَهُ الْفُقَهَاءَ- بِحَضْرَتِكَ فَنَاظِرْهُمْ فِيهِ ثُمَّ أَمْضِ مَا يَجْتَمِعُ عَلَيْهِ أَقَاوِيلُ الْفُقَهَاءِ بِحَضْرَتِكَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَإِنَّ كُلَّ أَمْرٍ اخْتَلَفَ فِيهِ الرَّعِيَّةُ مَرْدُودٌ إِلَى حُكْمِ الْإِمَامِ وَ عَلَى الْإِمَامِ الِاسْتِعَانَةُ بِاللَّهِ وَ الِاجْتِهَادُ فِي إِقَامَةِ الْحُدُودِ وَ جَبْرُ الرَّعِيَّةِ عَلَى أَمْرِهِ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ.

لَا تُمَحِّكُهُ : او را به لجاجت وا نمى دارد. 
لَا يَتَمَادَى : ادامه نمى دهد. 
الزَّلّة : لغزش، خطا. 
لا يَحْصَرُ : از گفتن (حق) عاجز نمى شود، در نمى ماند. 
الفَىْ ء : بازگشتن. 
لَا يُشْرِفُ : مشرف نمى شود. 
ادْنَى فَهْمٍ : درك و فهم ابتدائى. 
اقْصَاهُ : نهايت آن. 
الشُبُهَات : شبهه ها، چيزهائى كه در موردشان نصى نيامده و بايد در برابر آنها وقوف و تأمل كرد. 
التَّبَرُّم : ملول و دلتنگ شدن. 
اصْرَمُهُمْ : قاطعترين آنها (در فصل خصومت). 
لا يَزْدَهِيهِ اطْرَاءٌ : مدح و ثنا او را از حق و صواب منحرف نمى كند، او را به تكبر و خودپسندى وانمي دارد. 
التَّعَاهُد : بررسى كردن، پرس و جو نمودن. 
افْسَحْ لَهُ فِى الْبَذْل : به اندازه كافى به او ببخش.
لا تُمَحّك : خشمگين نمى‏ كند، بد خلق نمى ‏شود 
لا يَحصُر : سينه‏ اش تنگ نمى ‏شود 
تَبرُّم : انزجار نشان دادن 
أصرَم : برنده ‏تر 
لا يَزدهى : خودپسندى و تكبر نمى ‏كند 
إغراء : تشويق و تحريك كردن 
دوم. سیمای قضات و داوران
سپس از ميان مردم، برترين فرد نزد خود را براى قضاوت انتخاب كن، كسانى كه مراجعه فراوان، آنها را به ستوه نياورد، و برخورد مخالفان با يكديگر او را خشمناك نسازد، در اشتباهاتش پافشارى نكند، و بازگشت به حق پس از آگاهى براى او دشوار نباشد، طمع را از دل ريشه كن كند، و در شناخت مطالب با تحقيقى اندك رضايت ندهد، و در شبهات از همه با احتياطتر عمل كند، و در يافتن دليل اصرار او از همه بيشتر باشد، و در مراجعه پياپى شاكيان خسته نشود، در كشف امور از همه شكيباتر، و پس از آشكار شدن حقيقت، در فصل خصومت از همه برنده تر باشد، كسى كه ستايش فراوان او را فريب ندهد، و چرب زبانى او را منحرف نسازد و چنين كسانى بسيار اندكند. 
پس از انتخاب قاضى، هر چه بيشتر در قضاوت هاى او بينديش، و آنقدر به او ببخش كه نيازهاى او بر طرف گردد، و به مردم نيازمند نباشد، و از نظر مقام و منزلت آنقدر او را گرامى دار كه نزديكان تو، به نفوذ در او طمع نكنند، تا از توطئه آنان در نزد تو در أمان باشد. 
در دستوراتى كه دادم نيك بنگر كه همانا اين دين در دست بدكاران اسير گشته بود، كه با نام دين به هوا پرستى پرداخته، و دنياى خود را به دست مى آوردند. 
پس براى قضاوت و داورى بين مردم بهترين رعيّتت را اختيار كن كسيكه كارها باو سخت نيايد (از عهده هر حكمى بر آيد نه آنكه ناتوان باشد) و نزاع كنندگان در ستيزه و لجاج رأى خود را بر او تحميل ننمايند، و در لغزش پايدارى نكند، و از بازگشت بحقّ هرگاه آنرا شناخت درمانده نشود (چون بخطاء خود آگاه شد يا او را بآن لغزش آشنا نمودند باز گردد، نه آنكه بر اشتباه خويش ايستادگى نمايد) و نفس او بطمع و آز مائل نباشد (زيرا اگر طمع داشته باشد نمى تواند بحقّ حكم كند) و (در حكم دادن) به اندك فهم بدون بكار بردن انديشه كافى اكتفاء نكند (بلكه جستجو نمايد تا منتهى درجه آنچه لازمست بدست آورد). 
و كسيكه در شبهات تأمّل و درنگش از همه بيشتر باشد (در امر مشتبه تا حقيقت را بدست نياورد حكم ندهد) و حجّت و دليلها را بيش از همه فرا گيرد، و كمتر از همه از مراجعه داد خواه دلتنگ گردد، و بر (رنج بردن در) آشكار ساختن كارها از همه شكيباتر و هنگام روشن شدن حكم از همه برنده تر باشد (چون بمطلب پى برد فورى حكم آنرا بدهد و تأخير نياندازد كه موجب سرگردانى نزاع كننده ها شود) كسيكه بسيار ستودن او را بخود بينى وا ندارد، و بر انگيختن و گول زدن او را مائل (به يكى از دو طرف) نگرداند، و حكم دهندگان آراسته باين صفات كم بدست مى آيند (بايد در طلب ايشان بسيار سعى و كوشش نمود). 
پس از آن از قضاوت او بسيار خبر گير و وارسى كن (مبادا خطائى از او سر زند كه نتوانى جبران نمود) و آنقدر باو ببخش و زندگيش را فراخ ساز كه عذر او را از بين ببرد، و نيازش بمردم با آن بخشش كم باشد (تا بهانه اى براى رشوه گرفتن نداشته براستى و درستى در كارها حكم نمايد) و نزد خويش منزلت و بزرگى باو بده كه ديگرى از نزديكان تو در (از بين بردن) او طمع نكند تا باين سبب از تباه كردن ناگهانى مردم او را نزد تو ايمن و آسوده باشد (زيرا دشمن و رشكبر قاضى بسيار است و اگر مقام و منزلتى نداشته باشد آسوده نبوده از بيان حكم حقّ مى ترسد). 
پس در باره برگزيدن قضات و صفاتى را كه براى آنها شمردم از هر جهت انديشه كن، زيرا اين دين در دست اشرار و بد كرداران گرفتار بوده كه در آن از روى هوا و خواهش رفتار مى شده و با آن دنيا مى خواسته اند. 
و براى داورى در ميان مردم، يكى از افراد رعيت را بگزين كه در نزد تو برتر از ديگران بود. از آن كسان، كه كارها بر او دشوار نمى آيد و از عهده كار قضا برمى آيد. مردى كه مدعيان با ستيزه و لجاج، رأى خود را بر او تحميل نتوانند كرد و اگر مرتكب خطايى شد، بر آن اصرار نورزد و چون حقيقت را شناخت در گرايش به آن درنگ ننمايد و نفسش به آزمندى متمايل نگردد و به اندك فهم، بى آنكه به عمق حقيقت رسد، بسنده نكند. 
قاضى تو بايد، از هر كس ديگر موارد شبهه را بهتر بشناسد و بيش از همه به دليل متكى باشد و از مراجعه صاحبان دعوا كمتر از ديگران ملول شود و در كشف حقيقت، شكيباتر از همه باشد و چون حكم آشكار شد، قاطع رأى دهد. چرب زبانى و ستايش به خودپسنديش نكشاند. از تشويق و ترغيب ديگران به يكى از دو طرف دعوا متمايل نشود. چنين كسان اندك به دست آيند. پس داورى مردى چون او را نيكو تعهد كن و نيكو نگه دار. و در بذل مال به او، گشاده دستى به خرج ده تا گرفتاريش برطرف شود و نيازش به مردم نيفتد. و او را در نزد خود چنان منزلتى ده كه نزديكانت در باره او طمع نكنند و در نزد تو از آسيب ديگران در امان ماند. در اين كار، نيكو نظر كن كه اين دين در دست بدكاران اسير است. از روى هوا و هوس در آن عمل مى كنند و آن را وسيله طلب دنيا قرار داده اند. 
سپس از ميان رعاياى خود برترين فرد را نزد خود براى قضاوت در ميان مردم برگزين. کسى که امور مختلف وى را در تنگنا قرار ندهد و برخورد مخالفان و خصوم با يکديگر او را به خشم و لجاجت وا ندارد، در لغزش و اشتباهاتش پافشارى نکند و هنگامى که خطايش بر او روشن شود بازگشت به سوى حق بر او مشکل نباشد و نفس او به طمع تمايل نداشته باشد، در فهم مطالب به اندک تحقيق اکتفا نکند و تا پايان پيش رود و در شبهات از همه محتاط تر باشد، در تمسک به حجت و دليل از همه بيشتر پافشارى کند و با مراجعه مکرر اطراف دعوا کمتر خسته شود، در کشف حقيقت امور شکيباتر و به هنگام آشکار شدن حق در انشاى حکم از همه قاطع تر باشد. از کسانى که ستايش فراوان، او را مغرور نسازد (و فريب ندهد) و مدح و ثناى بسيار او را به ثنا خوان و مدح کننده متمايل نکند، البته اين گونه افراد کم اند.
سپس با جديت هرچه بيشتر داورى هاى او را بررسى کن و در بذل حقوق به او سفره سخاوتت را بگستران آنچنان که نيازش را از بين ببرد و حاجتى به مردم پيدا نکند (مبادا خداى نکرده آلوده به رشوه خوارى گردد) و از نظر منزلت آن قدر مقامش را نزد خود بالا ببر که احدى از ياران نزديک تو نسبت به نفوذ در او طمع نکند و به اين طريق از توطئه و زيان رساندن اين گونه افراد در نزد تو در امان باشد. سپس در آنچه گفتم با دقت بنگر (و همه اين دستورات را به طور دقيق اجرا کن) زيرا اين دين اسير دست اشرار بود با هوا و هوس درباره آن عمل مى شد و به وسيله آن دنيا را طلب مى کردند (از يک سو هواپرستى و از سوى ديگر دنياپرستى همه ارکان دين را متزلزل ساخته بود).
و براى داورى ميان مردم از رعيت خود آنرا گزين كه نزد تو برترين است. آنكه كارها بر او دشوار نگردد و ستيز خصمان وى را به لجاجت نكشاند، و در خطا پايدار نبود، و چون حق را شناخت در بازگشت بدان در نماند. و نفس او به طمع ننگرد، و تا رسيدن به حق، به اندك شناخت بسنده نكند، و در شبهت ها درنگش از همه بيش باشد و حجت را بيش از همه به كار برد، و از آمد شد صاحبان دعوى كمتر به ستوه آيد و در آشكار گشتن كارها شكيباتر بود و چون حكم روشن باشد در داورى قاطع تر. آن كس كه ستايش فراوان وى را به خودبينى نكشاند و خوش آمد گوئى او را بر نيانگيزاند، و اينان اندك اند. 
پس داورى چنين كس را فراوان تيمار دار و در بخشش بدو گشاده دستى به كار آر چندان كه نياز وى به مردمان كم افتد، و رتبت او را نزد خود چندان بالا بر كه از نزديكانت كسى در باره وى طمع نكند، و از گزند مردمان نزد تو ايمن ماند. 
در اين باره نيك بنگر كه اين دين در دست بدكاران گرفتار بود، در آن، كار از روى هوس مى راندند و به نام دين دنيا را مى خوردند
براى قضاوت بين مردم برترين شخص نزد خودت را انتخاب كن، كسى كه امور قضاوت او را دچار تنگنا نكند، و بر خورد مدعيان پرونده وى را گرفتار لجبازى ننمايد، و در خطا پافشارى نورزد، و هنگام شناخت حق از باز گشت به آن درنماند، و درونش به طمع ميل نكند، و در رسيدن به حقيقت مقصود به اندك فهم اكتفا ننمايد، و درنگش در شبهات از همه بيشتر باشد، و دلايل را بيش از همه به كار گيرد، و از رفت و آمد نزاع كنندگان كمتر ملول شود، و در كشف امور از همه شكيباتر، و در وقت روشن شدن حكم از همه قاطع تر باشد، كسى كه ستايش مردم او را دچار خود بينى نكند، و تمجيد و تعريف او را به تعريف كننده مايل ننمايد، كه آراستگان به اين صفات در جامعه اندكند. 
قضاوت قاضى را هر چه بيشتر بررسى كن، و در پرداخت مال به او گشاده دست باش آن مقدار كه نيازش را بر طرف كند، و احتياجش به مردم كم شود، و آنچنان مقامش را نزد خود بالا بر كه از نزديكانت احدى در نفوذ به او طمع ننمايد، تا از ضايع شدنش به توسط مردم نزد تو در امان بماند. 
در زمينه انتخاب قاضى از هر جهت دقت كن دقّتى بليغ و رسا، كه اين دين اسير دست اشرار بود، در آن به هوا و هوس عمل مى كردند، و وسيله دنيا طلبى آنان بود. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )قضات باید واجد این دوازده صفت باشند: امام(علیه السلام) در این بخش از نامه خود به مالک اشتر بحث مهمى درباره قضات بیان داشته و آن را از بحث هاى دیگر مستقل کرده تا اشاره اى به استقلال قضایى باشد که در دنیاى امروز به آن اهمّیّت زیادى مى دهند و قوه قضائیه را قوه مستقلى در برابر قوه اجرایى (دولت) و قوه قانونگذارى مى شناسند. اضافه بر این ذکر ویژگى هاى قضات بعد از ویژگى هاى فرماندهان لشکر این پیام را دارد که لشکر، کشوراسلام را در مقابل اجانب حفظ مى کند و قوه قضائیه در مقابل نزاع هاى داخلى؛ و به بیان دیگر یکى ضامن امنیتى برونى است و دیگرى ضامن امنیتى درونى. نخست مى فرماید: «سپس از میان رعایاى خود برترین فرد را نزد خود براى قضاوت در میان مردم برگزین»;(ثُمَّ اخْتَرْلِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ). این تعبیر مى رساند که در مورد قضات حتماً باید به سراغ برترین ها رفت، چرا که مسأله قضاوت امرى بسیار سنگین، حساس و سرنوشت ساز است که تنها برترین ها مى توانند آن را سر و سامان بخشند. تعبیر به «اخْتَرْ» نشان مى دهد که قضات با آراى مردم ـ آن گونه که در بعضى کشورهاى امروز رایج است ـ انتخاب نمى شوند، بلکه زمامدار و رهبر آنها را مستقیماً یا به وسیله افراد مورد اعتماد خود برمى گزیند، زیرا مسأله صلاحیت قضایى چیزى نیست که مردم بتوانند درباره آن داورى کنند و رأى بدهند. آن گاه دوازده صفت براى آنها برمى شمارد که در واقع از قبیل تفصیل پس از اجمال است و نشان مى دهد برترین ها چه کسانى اند: 1. مى فرماید: «کسى که امور مختلف وى را در تنگنا قرار ندهد»; (مِمَّنْ لاَ تَضِیقُ بِهِ الاُْمُورُ). اشاره به اینکه آگاهى آنها درباره مسائل مختلف و قوانین اسلام و شناخت موضوعات در حدى باشد که هر مسأله پیچیده اى پیش آید راه حل آن را بدانند و در تنگنا قرار نگیرند. به سخن دیگر هم به احکام شرع واقف باشد و هم در تشخیص موضوع آگاه، تا بتواند رد فروع به اصول و استخراج فروع از اصول کند و این وصف تنها در مجتهدان مبرّز وجود دارد. 2. در بیان دومین وصف مى فرماید: «و برخورد مخالفان و خصوم با یکدیگر او را به خشم و لجاجت وا ندارد»; (وَلاَ تُمَحِّکُهُ(1) الْخُصُومُ). یعنى آن چنان سعه صدرى داشته باشد که اگر گاهى طرفین دعوا در محضر او به نزاع و جنجال برخیزند از کوره در نرود و حکم عادلانه الهى را درباره آنها هرچند جسور و بى ادب باشند صادر کند. 3. امام در سومین وصف قضات لایق و کارآمد مى فرماید: «کسى که در لغزش و اشتباهاتش پافشارى نکند»; (وَلاَ یَتَمَادَى(2) فِی الزَّلَّةِ). به یقین افراد لجوج هنگامى که مرتکب خطایى شوند و متوجه گردند، به آسانى حاضر نیستند مسیر خود را تغییر داده و به سوى راه راست و صراط مستقیم باز گردند و همین سبب مى شود داورى هاى آنها ظالمانه و غیر واقعى باشد آن هم ظلمى از روى عمد که غیر قابل بخشش است. قرآن مجید درباره گروهى از کافران مى فرماید: «(وَلَوْ رَحِمْناهُمْ وَکَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرّ لَّلَجُّوا فی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ); اگر به آنان رحم کنیم و ناراحتى ها (و مشکلات) آنان را برطرف سازیم (نه تنها بیدار نمى شوند بلکه) در طغیانشان لجاجت مى روزند و سرگردان مى شوند».(3) بسیار مى شود که لجاجت در فکر انسان چنان اثر مى گذارد که باطل را حق مى بیند و حق را باطل. امیرمؤمنان(علیه السلام)مى فرماید: «اللِّجاجُ یُفْسِدُ الرَّأْىَ; لجاجت فکر انسان را خراب مى کند».(4) در جاى دیگر مى فرماید: «اللِّجاجُ أکْثَرُ الاْشْیاءِ مَضَرَّةً فِى الْعاجِلِ وَالاْجِلِ; لجاجت زیان بارترین امور در دنیا و آخرت است».(5) 4. در چهارمین وصف مى فرماید: «و هنگامى که خطایش بر او روشن شود بازگشت به سوى حق براومشکل نباشد»; (وَلاَیَحْصَرُ(6) مِنَ الْفَیْءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَاعَرَفَهُ). این وصف در واقع چهره دیگرى از عدم لجاجت است و یا به تعبیرى دیگر نتیجه آن است. انسانى که لجوج نباشد هنگامى که حق براى او روشن شود به راحتى به سوى حق باز مى گردد و تمام آثار خطاى خود را اصلاح مى کند. به سخن دیگر کسى که شجاعت پذیرش خطا و اصلاح اشتباه خود را داشته باشد و این گونه شجاعت از مهم ترین شاخه هاى این فضیلت انسانى است. 5. «کسى که نفس او به طمع تمایل نداشته باشد»; (وَلاَتُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَع). بدیهى است اگر قاضى طمع کار باشد، حتى گرفتار کمترین طمع شود به آسانى مى توان او را با پیشنهاد رشوه فریب داد و از داورى به حق باز داشت. در حدیثى از مولا امیرمؤمنان(علیه السلام) مى خوانیم: «رَأْسُ الْوَرَعِ تَرْکُ الطَّمَعِ; اساس تقوا ترک گفتن طمع است».(7) در کلمات قصار مولا نیز مى خوانیم که مى فرماید: «أَکْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ; بیشترین قربانگاه عقل ها در زیر برق طمع هاست».(8) به دیگر سخن با توجّه به اینکه اِشراف به معناى نظر کردن به چیزى از طرف بالا است این تعبیر امام اشاره به این دارد که انسان طمعکار از اوج فضیلت به حضیض رذیلت سقوط مى کند. 6. «کسى که در فهم مطالب به اندک تحقیق اکتفا نکند و تا پایان پیش رود»; (وَلاَ یَکْتَفِی بِأَدْنَى فَهْم دُونَ أَقْصَاهُ). اشاره به این که قاضى باید در فهم مسائل چنان با حوصله باشد که تمام جوانب مسأله را خواه در شبهات حکمیه باشد یا شبهات موضوعیه و شرایط متخاصمین که نزد او به داورى ها حضور مى یابند بررسى نماید آن گاه حکم صادر کند. 7. «کسى که در شبهات از همه محتاط تر باشد»; (وَأَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ). مى دانیم ـ همان گونه که در حدیث معروف نبوى وارد شده ـ امور بر سه گونه است: قسمتى حق بودن آن آشکار و قسمت دیگرى باطل بودن آن آشکار است ولى بخش سوم شبهات است; یعنى امورى که پى بردن به واقعیت آن آسان نیست. در این گونه موارد دستور داده شده که جانب احتیاط را بگیرید و آن کس که در وادى شبهات گام مى نهد سرانجام در محرمات مى لغزد و فرو مى رود و هر کس شبهات را ترک کند، محرمات واقعى را بهتر ترک مى کند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «حَلاَلٌ بَیِّنٌ وَحَرَامٌ بَیِّنٌ وَشُبُهَاتٌ بَیْنَ ذَلِکَ فَمَنْ تَرَکَ الشُّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ وَمَنْ أَخَذَ بِالشُّبُهَاتِ ارْتَکَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَهَلَکَ مِنْ حَیْثُ لاَ یَعْلَمُ».(9) مفهوم این سخن آن نیست که قاضى از حکم کردن باز ایستد، زیرا وظیفه او به هر حال فصل خصومت و فیصله دادن نزاع است، بلکه منظور آن است که توقف کند و تمام جوانب را بررسى نماید و ظلمت شبهات را با نور علم برطرف سازد و گاه طرفین نزاع را به مصالحه که مواقف احتیاط است دعوت نماید. 8. «کسى که در تمسک به حجت و دلیل از همه بیشتر پافشارى کند»; (وَآخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ). مهم ترین برنامه قاضى بررسى ادله طرفین دعواست; دلایل قوى و قابل قبول و نیز خوددارى کردن از پذیرش دلایل ضعیف و آسیب پذیر. این احتمال نیز هست که منظور از این جمله آن باشد که قاضى باید بیش از هر کس در جستجوى دلیل باشد. به این معنا که گاه در مسأله مورد دعوا ظاهراً هیچ دلیلى نیست که حق را روشن سازد; ولى قاضى مى تواند با جستجوگرى در گوشه و کنار حادثه، دلایل روشنى براى کشف حق از باطل پیدا کند همان گونه که در بسیارى از قضاوت هاى امیرمؤمنان على(علیه السلام) وارد شده است که حضرت با استفاده از جنبه هاى روانى یا مجرم را به اقرار وادار مى کرد و یا قراینى براى علم قاضى فراهم مى ساخت; مثلاً در داستان اختلاف دو زن بر سر یک کودک و پافشارى هر دو بر ادعاى خود، که قاعدتاً قاضى در اینجا باید به حکم قرعه دعوا را فیصله دهد، امام جستجوى دلیلى کرد و آن اینکه دستور داد شمشیرى بیاورند و فرمود من کودک را دو شقه مى کنم و هر شقه اى را به یکى از شما دو نفر مى دهم. مادر واقعى فریاد برآورد که من از حق خود گذشتم کودک را به نفر دیگر بدهید و امام(علیه السلام) با این دلیل مدعى راستین را از دروغین روشن ساخت و در قضایاى آن حضرت از این نمونه بسیار است.(10) 9. «کسى که با مراجعه مکرر اطراف دعوا کمتر خسته شود»; (وَأَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً(11)بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ). بسیار مى شود که ارباب دعوا هر کدام دلایلى براى خود دست و پا مى کنند و پى در پى براى قاضى مزاحمت فراهم مى سازند. قاضى اگر کم حوصله باشد آنها را طرد مى کند و چه بسا دلایل واقعى با این کار مکتوم مى ماند; ولى اگر پرحوصله باشد و ناراحت نشود حق بهتر به حق دار مى رسد. قاضى باید به طرفین دعوا به مقدار کافى مجال دهد تا آنچه در توان دارند براى اثبات ادعاى خود عرضه کنند. 10. «کسى که در کشف حقیقت امور شکیباتر باشد»; (وَأَصْبَرَهُمْ عَلَى تَکَشُّفِ الاُْمُورِ). به یقین اگر قاضى عجول و شتاب زده باشد حقیقت امر مخصوصاً در دعاوى پیچیده براى او روشن نمى شود; اما اگر صبور و شکیبا باشد و در صادر کردن حکم نهایى شتاب نکند بهتر مى تواند حق را به حق دار واقعى برساند. معناى این سخن آن نیست که مانند زمان ما رسیدگى به پرونده ها را هر روز به بهانه اى به تأخیر بیندازند و گاهى فیصله یک نزاع سال ها به تأخیر بیفتد. مخصوصاً اگر پاى وکلاى پشت هم انداز در میان باشد که گاه با یک بهانه کوچک رسیدگى به پرونده اى را چند ماه به عقب مى اندازند. 11. «کسى که به هنگام آشکار شدن حق در انشاى حکم از همه قاطع تر باشد»; (وَأَصْرَمَهُمْ(12) عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ). اشاره به اینکه محتاط بودن قاضى و شکیبا بودن در برابر طرفین دعوا و جستجوى حدّاکثرى ادله به این معنا نیست که در مقام انشاى حکم گرفتار وسواس شود و با روشن شدن حق در انشاى حکم امروز و فردا کند، بلکه باید مانند شمشیرى برنده نزاع را با انشاى حکم قاطع پایان دهد و به پیامدها و آثار متعاقب آن نیندیشد، چرا که معمولاً انشاى حکم به نفع یکى از دو طرف دعوا موجب ناراحتى طرف مقابل و حامیان و دوستان و گاه طایفه و قبیله او مى شود و این لازمه طبعیت قضاوت است و آن کس که در این امور مى اندیشد و مى خواهد احتیاط کند نباید بر مسند قضا بنشیند. 12. امام(علیه السلام) در آخرین وصف از اوصاف قاضى شایسته و لایق مى فرماید: «از کسانى که ستایش فراوان، او را مغرور نسازد (و فریب ندهد) و مدح و ثناى بسیار او را به ثنا خوان و مدح کننده متمایل نکند»; (مِمَّنْ لاَ یَزْدَهِیهِ(13) إِطْرَاءٌ(14) وَلاَ یَسْتَمِیلُهُ(15) إِغْرَاءٌ(16)). ناگفته پیداست که افراد خودخواه و خودپسند هنگامى که از سوى کسانى تمجید و ستایش شوند ممکن است از مسیر حق باز گردند و روى حب ذات به ثناخوان علاقه مند گردند و به سبب همین علاقه حکم را ظالمانه به نفع او صادر کنند. امام تأکید مى کند که این قبیل افراد لایق مقام قضاوت میان مسلمانان نیستند، هرچند صفات دیگر در آنها موجود باشد. آن گاه امام به دنبال ذکر این صفات دوازده گانه که هر یک از دیگرى برتر و مهم تر است، به قضاتى مى پردازد که هنگام روبه رو شدن به پیچیده ترین پرونده ها بتوانند با کمال هوشیارى و شجاعت حق را از باطل تشخیص دهند و بر طبق آن حکم کنند، هرچند صاحب حق ضعیف ترین فرد جامعه و مخالف آن قوى ترین افراد باشند و همان گونه که امام در پایان این اوصاف مى فرماید: «و البته این گونه افراد کم اند»; (وَأُولَئِکَ قَلِیلٌ). ولى مهم این است که با صبر و حوصله و بررسى همه جانبه باید این قلیل را از میان نخبگان یافت و بر کرسى قضاوت در میان مسلمانان نشاند. سپس امام(علیه السلام) به دنبال بیان اوصاف به ذکر وظایف زمامدار در برابر چنین قضاتى مى پردازد و سه دستور بسیار مهم درباره آنها صادر مى کند. نخست مى فرماید: «سپس با جدیت هرچه بیشتر داورى هاى او را بررسى کن»; (ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ(17) قَضَائِهِ). اشاره به اینکه، هرچند واجدان این صفات مورد اعتمادند، با این حال چون مسأله قضاوت بسیار مهم است و ممکن است گاه گرفتار اشتباه و خطا یا انحراف شوند، بازرس هایى بفرست تا احکام قضایى آنها را بررسى کنند و یا خودت از نزدیک پاره اى از قضاوت هاى آنها را بررسى کن که این کار قاضى را در طرفدارى از عدالت تقویت مى کند. البته این سخن بدان معنا نیست که در نظام قضایى اسلام مسأله تجدید نظر وجود دارد، بلکه به این معناست که اگر خطاى مسلمى دیده شد، حکم ابطال گردد و دادرسى از سر گرفته شود. در دستور دوم مى فرماید: «در بذل حقوق به او سفره سخاوتت را بگستران آنچنان که نیازش را از میان ببرد و حاجتى به مردم پیدا نکند (مبادا خداى نکرده آلوده به رشوه خوارى گردد)»; (وَافْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ، وَتَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ). اشاره به اینکه یکى از عوامل فساد دستگاه قضایى کم بودن حقوق قضات و کارمندان دستگاه قضاوت است. باید براى آنها حقوق بالایى در نظر گرفت تا از زندگى آبرومند معقولى بهره مند باشند و کمتر فکر قبول رشوه را در سر بپرورانند. مى گویند: امروز در بعضى از کشورها براى حقوق، چک سفید به دست قضات مى دهند تا هرچه نیاز دارند در آن بنویسند. این سخن خواه راست باشد یا مبالغه و دروغ، از این حقیقت خبر مى دهد که قاضى باید به اندازه کافى براى یک زندگى مناسب از بیت المال بهره مند گردد. شایان توجّه اینکه امام(علیه السلام) در مورد مسأله تأمین زندگى هم درباره قضات حساسیت نشان داده و هم درباره فرماندهان لشکر که در بخش پیشین گذشت. درست است که باید زندگى همه کارگزاران و حتى فرد فرد کارمندان قضایى و سربازان لشکر اسلام تأمین باشد; ولى تأکید بر این دو قسمت نشان مى دهد که باید براى حفظ حدود و ثغور کشور و حقوق مردم توجّه ویژه اى اعمال شود. آن گاه در سومین دستور مى فرماید: «از نظر منزلت آن قدر مقامش را نزد خود بالا ببر که احدى از یاران نزدیک تو نسبت به نفوذ در او طمع نکند و به این طریق از توطئه و زیان رساندن این گونه افراد نزد تو در امان باشد»; (وَأَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَیْکَ مَا لاَ یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِیَالَ(18) الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ). این نکته مهمى است که قاضى براى آزادى در انشاى حکم حق، باید هیچ گونه فشار اجتماعى و گروهى روى او نباشد و این در صورتى ممکن است که از همه به زمامدار نزدیک تر باشد، زیرا اگر افرادى به او نزدیک تر از قاضى باشند هرگز احساس امنیّت نخواهد کرد چون ممکن است براى قرب سلطان، نزد او بروند و براى قاضى سعایت کنند و بیم این کار قاضى را مجبور کند تا طبق خواسته هاى آنها حکم صادر کند. به تعبیر دیگر قضات باید از هر نظر مصون باشند تا استقلال قضایى را از دست ندهند. به دنبال این دستورات سه گانه، امام(علیه السلام) به عنوان تأکید مى فرماید: «سپس در آنچه گفتم با دقت بنگر (و همه این دستورات را به طور دقیق اجرا کن)»; (فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً). تعبیر به «ذلِکَ» ممکن است اشاره به دستور اخیر باشد یا هر سه دستور و یا حتى صفات دوازده گانه قاضى را نیز فرا بگیرد، به این معنا که هم در گزینش قضات دقت کافى به خرج دهد و هم در بازرسى از کار قضات و رفع نیازها و تأمین آزادى قضایى. امام(علیه السلام) در پایان این بخش به سراغ ذکر دلیلى بر تأکیداتى که قبلاً فرموده مى رود و مى فرماید: «زیرا این دین اسیر دست اشرار بود، با هوا و هوس درباره آن عمل مى شد و بهوسیله آن دنیا را طلب مى کردند (از یک سو هواپرستى و از سوى دیگر دنیاپرستى همه ارکان دین را متزلزل ساخته بود)»; (فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الاَْشْرَارِ، یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَى، وَتُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا). روشن است که این سخن به زمان عثمان اشاره مى کند که گروهى از افراد فاسد و مفسد از بنى امیّه و بنى مروان قدرت را به دست گرفتند، اموال بیت المال را به غارت مى بردند و آنچه براى آنها مهم نبود حفظ اسلام و نگهدارى از این آیین نوپا بود. در اینکه در عصر عثمان فساد گسترده اى بر جامعه اسلامى حاکم بود هیچ تاریخ نویسى تردید ندارد، منتها بعضى از علماى اهل سنّت براى اینکه موقعیت عثمان را حفظ کنند مى گویند: او مرد ضعیفى بود که نتوانست بر این گروه اشرار چیره شود، به گونه اى که زمام اختیار را از دست او ربودند، بنابراین او معذور بود. حال تا چه اندازه مى توان چنین عذرى را پذیرفت ناگفته پیداست. در خطبه شقشقیه نیز به این موضوع اشاره شده است، آنجا که مى فرماید: «وَقَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضَمُونَ مَالَ اللهِ خِضْمَةَ الاِْبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِیع; و بستگان پدرش (اشاره به بنى امیّه است) به همکارى او (عثمان) برخاستند و همچون شتر گرسنه اى که در بهار به علفزار بیفتد و با ولع عجیبى گیاهان را ببلعد به خوردن اموال خدا (بیت المال) مشغول شدند».*** پی نوشت: 1 . «تُمَحِّکُهُ» از ريشه «مَحْک» بر وزن «مکر» به معناى پرخاشگرى و لجاجت گرفته شده است. 2 . «يَتَمادى» از ريشه «تمادى» و از مادّه «مَدى» بر وزن «دوا» به معناى استمرار و ادامه و اصرار در انجام چيزى است. 3 . مؤمنون، آيه 75. 4 . غررالحکم، ص 65، ح 853 . 5 . همان مدرک، ص 463، ح 10640. 6 . «لايَحْصَر» از ريشه «حصر» بر وزن «نصر» به معناى به تنگنا افتادن است و بسيار مى شود که آن را درفروماندن به هنگام سخن گفتن اطلاق مى کنند و در عبارت بالا هر دو معنا ممکن است. 7. غررالحکم، ص 272، ح 5954. 8. نهج البلاغه، کلمات قصار، 219. 9. کافى، ج 1، ص 68، ح 1. 10 . وسائل الشيعة، ج 18 ص 212 ح 11 و بحارالانوار، ج 40، ص 252، ح 26. براى آگاهى بيشتر به وسائل الشيعة، ج 18، کتاب القضاء باب 21 مراجعه شود. 11 . «تَبَرُّم» از ريشه «برم» بر وزن «نرم» در اصل به معناى تابيدن ريسمان و طناب و امثال آن است و سپس بر هر چيز خسته کننده اى اطلاق شده و در جمله بالا به معناى ناراحتى شديد و خستگى است. 12 . «أصْرَم» از ريشه «صرم» بر وزن «سرد» به معناى بريدن و قطع کردن گرفته شده که گاه به معناى برش معنوى و قاطعيت نيز به کار مى رود. 13 . «يَزْدَهيه» از ريشه «ازدهاء» به معناى عجب و خودبينى و خودپسندى است. 14 . «إطْراء» به معناى ثناخوانى و تمجيد و مدح فراوان است. 15 . «يَسْتَميلُهُ» از ريشه «استمالة» به معناى متمايل ساختن به سوى خويش است. 16 . «اِغراء» در اصل به معناى چسبانيدن چيزى به چيز ديگر است. سپس به معناى تشويق و تحريک براى انجام کارى به کار رفته است و در جمله بالا معناى تشويق فراوان دارد. 17. «تَعاهُد» به معناى بررسى کردن است و معناى آن به طور مشروح تر در چند صفحه قبل آمد. 18. «اِغْتِيال» در اصل به معناى غافلگير کردن و زيان رساندن است و گاه به معناى کشتن غافلگيرانه آمده و در عبارت بالا همان معناى اوّل اراده شده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 274-273 سپس به قاضيانى كه به عدل و داد حكم مى كنند اشاره کرده، و آنان را با ويژگيهايى معرّفى فرموده و در باره ايشان اوامرى صادر كرده است: امّا در مورد انتخاب قاضى، بايد از نظر او بهترين فرد رعيّت باشد، و اين برترى را با چند ويژگى مشخّص كرده است:1-  از آن كسانى نباشد كه به هنگام مراجعه، كارها بر او سخت و مشكل جلوه كنند.  2-  از كسانى نباشد كه طرفهاى دعوا، نظر خود را بر او تحميل كنند، يعنى او را با لجاجت وادار كنند تا بر خلاف حق داورى كند. بعضى گفته اند، اين سخن كنايه است از اين كه، قاضى از آن كسانى باشد كه طرفهاى نزاع او را راضى كنند و او اقدام به بحث و بررسى نكند، و حرف اوّل آنها را بپذيرد.  3-  اگر اشتباهى از او سرزد، به اشتباه خود پافشارى نكند، زيرا بازگشت به حق بهتر از ادامه در گمراهى است.  4-  به هنگام شناخت حق از بازگشت به حق در نماند، آن طورى كه قضاة بد به خاطر حفظ مقام و از ترس زشتى كار غلط خود رفتار مى كنند.  5-  هواى نفسش ميل به حرص و آز نكند، زيرا چشم طمع داشتن به مردم باعث احساس نياز به ايشان و انحراف از راه حق مى گردد. 6-  به اندك فهم و درك از مسائل - بدون فكر و انديشه زياد- بسنده نكند، زيرا اين خود زمينه خطا و اشتباه است.  7-  از همه كس بيشتر در مسائل شبهه ناك تأمّل كند، زيرا اين قبيل مسائل جاى احتمال وقوع در گناه است.  8-  بيش از همه كس به سراغ دليل و برهان برود.  9-  از همه كس كمتر از مراجعه دادخواهان خسته شود، زيرا لازمه خستگى و دلتنگى از كار، ضايع كردن حقوق است.  10-  همچنين از همه كس در كشف واقعيتها با حوصله تر باشد.  11-  به هنگام كشف حقيقت، قاطع تر از همه باشد، زيرا كه تأخير در اجراى حق، آفتها دارد.  12-  از كسانى نباشد كه ستايش زياد ديگران، او را به سوى خودخواهى سوق دهد.  13-  از آن كسانى نباشد كه از روى ناآگاهى و فريب، از راه حق و اعتدال منحرف شود.  آن گاه امام (ع)، بر اين مطلب كه شمار افراد واجد اين شرايط اندك است حكم كرده تا توجه دهد كه واجدين اين شرايط سزاوارترند نه آن كه اينها شرط قضاوت است.  اما اوامر:نخست: آن كه كس را انتخاب كند كه واجد صفات ياد شده است.  دوم: آنكه كارهاى قضايى او را مورد وارسى بسيار قرار دهد، تا ريشه طمع او را به انحراف از راه حقّ -اگر موردى به قلبش خطور كند- از بن بر كند.  سوم: به قدرى از مال دنيا به او بدهد كه ديگر بهانه اى براى او نماند. و اين مطلب كنايه از مقدار كفايت و آن اندازه اى است كه نيازمندى او به مردم را به حداقلّ برساند تا به آنها چشم طمع نداشته باشد. احتمال دارد كلمه: ما در جمله: «ما يزيل» بدل از البذل، و مفعول براى فعل محذوفى باشد كه كلمه البذل بر آن دلالت دارد، گويا فرموده باشد: چيزى را كه عذر و بهانه او را از بين ببرد، به او بدهد، و احتمال مى رود كه مفعول براى «يفسح» باشد، يعنى به قدرى از مال دنيا به او دهد كه در رفاه زندگى كند. و ممكن است در معناى مصدر يفسح باشد، يعنى: به نوعى زندگى او را گشايش بخشد كه عذر و بهانه اى نماند.  چهارم: او را در نزد خود جايگاهى دهد، كه ديگر نزديكان وى با وجود آن، از وى چشم طمع نداشته باشند، تا بدان وسيله از بدگويى دشمنان در امان باشد. و كبراى مقدّر اين قياس مضمر چنين است: و هر چه اين فوايد را دارد، دادن آن به قاضى لازم و ضرورى است.  پنجم: در انتخاب كسانى با اين ويژگيها و اجراى اوامر امام (ع)، دقّت بيشترى كند، تا به نتيجه نهايى برسد. و در اين مورد چنين استدلال فرموده است: «فانّ هذا الدّين... الدّنيا». و كلمه الاسير را به اين لحاظ استعاره آورده است كه بدكاران، قضاوت را چون اسيرى در اختيار مى گيرند. و اين عبارت صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر گاه چنان است، پس دقّت در انتخاب كسى كه مطابق حقّ عمل كند و آن را از اسارت اشرار و تبهكاران نجات دهد، ضرورت دارد. توفيق از آن خداست.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 231 الفصل السادس من عهده عليه السّلام:ثمّ اختر للحكم بين النّاس أفضل رعيّتك في نفسك ممّن لا تضيق به الأمور، و لا تمحكه الخصوم، و لا يتمادى في الزّلّة، و لا يحصر من الفيء إلى الحقّ إذا عرفه، و لا تشرف نفسه على طمع و لا يكتفي بأدنى فهم دون أقصاه، و أوقفهم في الشّبهات، و آخذهم بالحجج، و أقلّهم تبرّما بمراجعة الخصم، و أصبرهم على تكشّف الأمور، و أصرمهم عند اتّضاح الحكم ممّن لا يزدهيه إطراء و لا يستميله إغراء، و أولئك قليل، ثمّ أكثر تعاهد قضائه، و افسح له في البذل ما يزيل علّته، و تقلّ معه حاجته إلى النّاس، و أعطه من المنزلة لديك ما لا يطمع فيه غيره من خاصتك، ليأمن بذلك اغتيال الرّجال له عندك، فانظر في ذلك نظرا بليغا، فإنّ هذا الدّين قد كان أسيرا في أيدى الأشرار، يعمل فيه بالهوى، و تطلب به الدّنيا. (67879- 67745)اللغة:(الحكم) مصدر حكم يحكم و جاء منه حكّم تحكيما و تحكّم تحكّما و حاكم و تحاكم و هو إنشاء نفساني يتعلّق بالنسبة بين الموضوع و المحمول ايجابا أو سلبا فيسمّى تصديقا و خبرا إذا حكى عمّا ورائه، و يحتمل الصدق، و الكذب و إنشاء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 232 إذا لم يحك بأقسامه من الأمر و النهي و القسم و الدعاء و غير ذلك، و ينسب إلى الشرع فيقال: الحكم الشرعي، و هو طلب الشارع الفعل أو تركه مع استحقاق الذّم بمخالفته أو بدونه أو تسويته و يتولّد منه الحكم الوضعي بأقسامه أو هو إنشاء مستقلّ في بعض صوره، و الحكم الشرعي عند الأشاعرة خطاب اللّه المتعلّق بأفعال المكلّفين، و هذا التفسير أعمّ و أتمّ، و الحكم القضائى إنشاء إثبات حقّ لأحد المترافعين كما إذا اقيم البيّنة أو اعترف المدّعى عليه أو نفيه كما إذا أنكر و حلف، (محك) الرجل: لجّ و ماحك زيد عمرا: لاجّه، (الزلّة): موضع الخطر و المزلّة، المزلق، (الصرم): القطع، (لا يزدهيه): افتعال من الزهو و هو الكبر، (الاطراء): كثرة المدح، (الاغتيال): الأخذ على غرّة.الاعراب:في نفسك: ظرف متعلّق بقوله أفضل، ممّن: لفظة من للتبعيض و الظرف مستقرّ و حال من فاعل أفضل، و أوقفهم: عطف على قوله أفضل، قليل: خبر اولئك يستعمل في المفرد و الجمع، ما يزيل علّته: لفظة ما اسميّة موصوفة بما بعدها أى شيئا أو بذلا يزيل علّته، له عندك: ظرفان متعلّقان بقوله اغتيال الرجال.المعنى:يحتاج إدارة شئون الاجتماع إلى قانون كلّي يتضمّن تعيين الحقوق و الحدود بين الأفراد على الوجه الكلّي، و إلى قانون يتضمّن رفع الاختلاف بينهم عند النزاع و الخصومة في الحقوق الّتي يتضمّنها القوانين العامّة، و إلى قوّة لإجراء هذه القوانين، و من هنا يقسّمون قوى المجتمع الحاكمة على الشعب و الأمّة إلى القوّة المقنّنة و القوّة القضائيّة و القوّة المجرية، و هذه القوى الثلاثة هى أركان إدارة شعب و امّة متمدّنة مترقّية و لا بدّ من استقلال كلّ. هذه القوى في شئونها و عدم مداخلة أيّ منها في الشئون المتعلّقة بالقوّة الاخرى حتّى يستقيم الامور و تتحقّق العدالة في المجتمع و يصل كلّ ذي حقّ إلى حقّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 233 و قد تعرّض عليه السّلام في هذا الفصل من عهده للأشتر عليه الرحمة حين ولّاه مصر إلى القوّة القضائيّة و ما يلزم في القاضي من الأوصاف و الألقاب ليكون أهلا لتصدّي منصب القضاء و الحكم بين الناس فقال (ثمّ اختر للحكم بين الناس أفضل رعيّتك في نفسك) فقد أدرج عليه السّلام في هذه الجملة استقلال القوّة القضائيّة حيث إنّ المتصدّي للقضاء لا بدّ و أن يكون من أفضل أفراد الامّة، و إذا كان من أفضل أفراد الامّة فيكون مستقلّا في أمره و لا يتسلّط عليه غيره لأنّ المفضول لا يحكم على الفاضل و الأفضل، مضافا إلى ما أكّد ذلك الاستقلال بما ذكره عليه السّلام في آخر الفصل من قوله  (و أعطه من المنزلة لديك ما لا يطمع فيه غيره من خاصّتك ليأمن بذلك اغتيال الرجال له عندك).ثمّ فسّر عليه السّلام الأفضل بمن يحوز ألقابا ستّة:1- لا تضيق به الامور لقلّة الاحاطة بوجوه تدبيرها و عدم قوّة التحليل و التجزية للقضايا الواردة عليه فيحار فيها و يعرضه الشكّ و الترديد في حلّها و فصلها.2- كنايه و لا تمحكه الخصوم، قال في الشرح المعتزلي: جعله ما حكا أى لجوجا، و قال ابن ميثم: أى يغلبه على الحقّ باللّجاج، و قيل: ذلك كناية عن كونه ممّن يرتضيه الخصوم فلا تلاجّه و يقبل بأوّل قوله. أقول: يمكن أن يكون كناية عن كونه بشدّة صلابته في أمره و هيبة ايمانه و تمسّكه بالحقّ بحيث لا يطمع الخصوم في جعله محكا يمتحنونه هل يقبل الرشوة أم لا و هل يؤثّر فيه التطميع و التهديد أم لا؟3- و لا يتمادى في الزّلّة، حيث إنّ القاضي في معرض الاشتباه دائما من جهة تحيّل المترافعين و تشبّث كلّ واحد منهما في جلب نظر القاضي إلى الاعتماد بكون الحقّ له فاذا عرض له رأى ثمّ كشف له أنّه خلاف الحقّ لا يتمادى في الزلّة و لا يصعب عليه الرجوع إلى الحقّ.4- لا يحصر من الرجوع إلى الحقّ إذا عرفه، قال الشارح المعتزلي: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 234 هو المعنى الأوّل بعينه، إلّا أنّ ها هنا زيادة، و هو أنّه لا يحصر أى لا يعيا في المنطق، لأنّ من الناس من إذا زلّ حصر عن أن يرجع و أصابه كالفهاهة و العيّ و أضاف ابن ميثم أنّه لا يأبى للرجوع إلى الحقّ حفظا لجاهه و خوفا من الشناءة كما يفعله قضاة السوء.5- أن لا يحدّث نفسه بالطمع في الاستفادة من المترافعين فيتوجّه إلى إلى الأوفر منهم ثروة أو جاها ليستفيد من ماله أو جاهه، ثمّ يجرّه ذلك إلى أخذ الرشوة و الميل عن الحقّ و الحكم بخلاف الحقّ.6- أن يكون دقيقا في كشف القضيّة المعروضة عليه محقّقا لفهم الحقيقة و لا يكتفي بالنظر السطحي في فهم صدق المتداعيين و كذبهم، بل يكتنه القضيّة عن طرق كشف الجرم و عن طرق كشف الحقيقة و هى كثيرة غير محصورة جدّا، و قد ظهر منه عليه السّلام في قضاياه الكثيرة ما يقضي منه العجب.فممّا ذكر من ذلك أنّه سافر عبد مع مولا له شابّ فادّعى العبد أثناء السفر أنّه هو المالك لسيّده و أنّه عبده و عامل معه معاملة المسترقّ فدخلا كوفة و ترافعا عند عليّ عليه السّلام و لم يكن هناك بيّنة لأحدهما و لم يعترف العبد المتجاوز للحقيقة بوجه من الوجوه، فأحضرهما يوما و أمر بحفر ثقبتين في جدار متعاكسا و أمرهما باخراج رأسهما من تلك الثقبتين، ثمّ نادى بصوت عال يا قنبر اضرب عنق العبد، فلمّا سمع العبد ذلك هابه و أخرج رأسه من الثقبة فورا فصار ذلك اعترافا له بالحقيقة، و قد قرّر في محاكم هذه العصور طرائق هائلة في كشف الحقيقة و كشف الجرائم.فهذه هى الصفات الّتي توجب فضيلة الفرد و تشكّل له شخصيّة رهيبة تؤهّله لتصدّي منصب القضاوة، و لم يكتف عليه السّلام بهذه الصفات حتّى أكملها بستّة اخرى فقال:1- أوقف الرعيّة عند عروض الشبهة، فلا يأخذ بأحد طرفي الشبهة حتّى يفحص و يبيّن له الحقّ بدليل علمي يوجب الاطمينان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 235 2- آخذهم بالحجج، فلا يقصّر في جمع الدلائل و الأمارات على فهم الحقيقة من أيّ طريق كان.3- و أقلّ الناس تضجّرا و قلقا من مراجعة الخصوم، فلا ينهرهم و لا يصيح في وجوههم ليسع لهم بيان الحال و المال فينكشف له الحقّ و لا يضيع حقّ الخصوم قال الشارح المعتزلي: و هذه الخصلة من محاسن ما شرطه عليه السّلام، فانّ القلق و الضجر و التبرّم قبيح و أقبح ما يكون من القاضي.4- أن يكون أصبر الناس على كشف حقيقة الامور بالبحث و جمع الدلائل.5- أن يحكم عند وضوح الحقّ صريحا و قاطعا و لا يؤخّر صدور الحكم.6- أن لا يؤثّر فيه المدح و الثناء من المتداعيين أو غيرهما فيصير متكبّرا و لا يؤثّر فيه تحريض الغير فيجلب نظره إلى أحد الخصمين.و قد أعلن عليه السّلام بعد بيان هذه الأوصاف بأنّ الواجدين لها قليل.و اعلم أنّ القضاوة من شئون النبوّة كما قال اللّه تعالى «فلا و ربّك لا يؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهم ثمّ لا يجدوا في أنفسهم حرجا ممّا قضيت و يسلّموا تسليما 65- النساء فهى من شئون الرياسة العامّة على الدّين و الدّنيا الثابتة للنبيّ بالرسالة و للوصيّ بحكم الوصاية، و قد ورد في الحديث أنّ مسند القضاوة مجلس لا يجلسه إلّا نبيّ أو وصيّ أو شقيّ، فلا بدّ من كسب هذا المنصب من النبيّ و الوصيّ، فلا يجوز تصدّي القضاوة لأحد من عند نفسه و إن كان مجتهدا و واجدا لأوصاف القاضي.قال في «الرياض» بعد ذكر شرائط القاضي: و اعلم أنّه لا بدّ مع اجتماع هذه الشرائط من إذن الامام بالقضاء لمستجمعها خصوصا أو عموما، و لا يكفي مجرّد اجتماعها فيه إجماعا لما مضى من اتّفاق النصّ و الفتوى على اختصاصه عليه السّلام بمنصب القضاء، فلا يجوز لأحد التصرّف فيه إلّا باذنه قطعا و منه ينقدح الوجه في ما اتّفقوا عليه من أنّه لا ينعقد القضاء بنصب العوامّ له، أى المستجمع للشرائط أو غيره بالطريق الأولى بينهم قاضيا، انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 236 ثمّ استثنى بعد ذلك بقوله: نعم لو تراضى اثنان بواحد من الرعيّة فحكم بينهما لزم حكمه في حقّهما في المشهور بين أصحابنا بل لم ينقلوا فيه خلافا أصلا مستندين إلى وقوع ذلك في زمن الصحابة و لم ينكر أحد منهم ذلك، انتهى.أقول: لو تمّ الدليل على ذلك كان من موارد صدور الاذن على وجه العموم فكان قاضي التراضي قاضيا منصوبا بالأدلّة العامّة.إلى أن قال: و مع عدم الامام ينفذ قضاء الفقيه من فقهاء أهل البيت عليهم السّلام الجامع للصفات المشترطة في الفتوى لقول أبي عبد اللّه عليه السّلام: فاجعلوه قاضيا فقد جعلته قاضيا فتحاكموا إليه.و قد نقل عن الشهيد الثاني في المسالك ما لفظه: ما تقدّم من اشتراط نصب القاضي و إن كان فقيها و مجتهدا و عدم نفوذ حكمه إلّا مع التراضي به مختصّ بحال حضور الإمام و تمكّنه من نصب القضاة، و أمّا مع عدم ذلك إمّا لغيبته أو لعدم بسط يده فيسقط هذا الشرط من جملة الشروط و هو نصب الامام، انتهى.ثمّ قال: و ينفذ عندنا قضاء الفقيه العدل الامامي الجامع لباقي الشروط و إن لم يتراض الخصمان بقوله لقول أبي عبد اللّه عليه السّلام لأبي خديجة: إيّاكم أن يحاكم بعضكم بعضا إلى أهل الجور و لكن انظروا إلى رجل منكم يعلم شيئا من قضايانا فاجعلوه بينكم قاضيا فإنّي قد جعلته قاضيا فتحاكموا إليه- إلى أن قال: و قريب منها رواية عمر بن حنظلة، قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن رجلين من أصحابنا يكون بينهما منازعة في دين أو ميراث فتحاكما إلى السلطان أو إلى القضاة أ يحلّ ذلك؟ فقال عليه السّلام من تحاكم إلى الطاغوت فحكم له فانّما يأخذه سحقا و إن كان حقّه ثابتا لأنّه أخذ بحكم الطاغوت و قد أمر اللّه تعالى أن يكفر به، قلت: كيف يصنعان؟ قال: انظروا إلى من كان منكم روى حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف أحكامنا فارضوا به حكما فانّي قد جعلته عليكم حاكما- إلخ.أقول: يستفاد من الحديثين أنّ الامام نصب الفقيه الجامع للشرائط قاضيا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 237 على وجه العموم فليس هناك استثناء عن اشتراط القضاء باذن الامام، و ظاهر الفقهاء أنّ القاضي يلزم أن يكون مجتهدا مطلقا فلا يجوز للمتجزّي تصدّي القضاء و إن كان استفادة ذلك من الحديثين مشكل.و اعلم أنّه قد ذكر الفقهاء للقاضي شرائط كما يلي:قال في الرياض: و اعلم أنّ الصفات المشترطة فيه ستّة: التكليف بالبلوغ و كمال العقل، و الايمان بالمعنى الأخصّ أي الاعتقاد بالاصول الخمسة، و العدالة و طهارة المولد عن الزنا، و العلم و لو بالمعنى الشامل للظنّ الاجتهادي بالحكم الشرعي القائم مقامه بالدليل القطعي فانّه في الحقيقة علم و لو بوسيلة الظنّ فإنّه في طريق الحكم لا نفسه، و الذكورة، بلا خلاف في شيء من ذلك أجده بيننا بل عليه الاجماع في عبائر جماعة كالمسالك و غيره في الجميع- إلى أن قال: و لا بدّ أن يكون ضابطا فلو غلبه النسيان لم ينعقد له القضاء، و هل يشترط علمه بالكتابة؟الأشبه نعم- إلى أن قال: و لا ينعقد القضاء للمرأة و في انعقاده للأعمى تردّد إلى أن قال: و الأقرب الأشهر أنّه لا ينعقد له القضاء- انتهى.أقول: لا ينطبق ما ذكره الفقهاء من شرائط القاضي على ما ذكره عليه السّلام في هذا الفصل من الصفات الاثنتي عشر للقاضي فإنّ كلامه عليه السّلام يخلو من كثير من هذه الشرائط كشرط الايمان بالمعنى الأخصّ، كيف و قد نصب شريحا قاضيا في أيّام حكومته و لم يكن مؤمنا بالمعنى الأخصّ كما أنّ. كلامه خال عن اشتراط الذكورة و طهارة المولد، إلّا أن يقال إنّ هذه الشرائط يستفاد من فحوى كلامه فإنّها دون ما ذكره عليه السّلام من الشرائط للقاضي بكثير مع التوجّه إلى قوله عليه السّلام (و اولئك قليل).و هل يشترط هذه الشرائط الّتي عدّدها عليه السّلام في القاضي على وجه الوجوب فلا يجوز نصب القاضي الفاقد لأحد هذه الشروط مطلقا أو عند وجود واجد هذه الشرائط؟ ظاهر كلام الفقهاء عدم وجوب رعاية وجود كلّ هذه الشرائط في القاضي و قد ذكروا بعضها من صفات مستحبّة له. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 238 قال في الرياض: النظر الثاني في الاداب و هى قسمان: مستحبّة و مكروهة و لم يرد بكثير منها نصّ و لا رواية و لكن ذكرها الأصحاب فلا بأس بمتابعتهم مسامحة في أدلّة السنن و الكراهة، فالمستحبّ إشعار رعيّته و أخبارهم بوصوله إن إن لم يشتهر خبره، و الجلوس في قضائه في موضع بارز مثل رحبة أو فضاء يسهل الوصول إليه، و يكون مستقبل القبلة في جلوسه لتحصيل الفضيلة على قول و الأكثر على استحبابه، مستدبر القبلة ليكون وجوه الناس إليها نظرا إلى عموم المصلحة و أن يأخذ مبتدأ ما في يد الحاكم المعزول من حجج الناس و ودائعهم- إلى أن قال: و السؤال بعد ذلك عن أهل السجون و إثبات أسمائهم و البحث عن موجب اعتقالهم و حبسهم ليطلق من يجب إطلاقه، و يستحبّ تفريق الشهود عند الإقامة، فإنّه أوثق خصوصا في موضع الريبة عدا ذوي البصائر و الشأن من العلماء و الصلحاء الأعيان فلا يستحبّ تفريقهم بل يكره و ربّما يحرم لما يتضمّن تفريقهم من الغضاضة و المهانة بهم بل ربما يحصل في ذلك كسر قلوبهم، و أن يستحضر من أهل العلم و الاجتهاد من يعاونه في المسائل المشتبهة.و المكروهات: الاحتجاب أى اتّخاذ الحاجب وقت القضاء، للنبوي: من ولى شيئا من امور الناس فاحتجب دون حاجتهم و فاقتهم احتجب اللّه تعالى دون حاجته و فاقته و فقره- إلى أن قال: و أن يقضي مع ما يشغل النفس كالغضب لغير اللّه تعالى و الجوع و العطش و المرض و غلبة النعاس و مدافعة الأخبثين و نحو ذلك من المشغلات كما يستفاد من الأخبار ففي النبوي: لا يقضي و هو غضبان، و في آخر:لا يقضي إلّا و هو شبعان- إلى أن قال: و أن يرتّب و يعيّن قوما للشهادة دون غيرهم لما يترتّب عليه من التضييق على الناس و الغضاضة من العدل الغير المرتّب، و نقل قول بتحريمه نظرا إلى أنّ ذلك موجب لإبطال شهادة مقبولي الشهادة فانّه ربما يتحمّل الشهادة غيرهم فاذا لم تقبل شهادتهم ضاع الحقّ عن أهله و قد قال سبحانه «و أشهدوا ذوى عدل منكم» فأطلق، انتهى.و قال في مبحث وظائف الحكم و آدابه: و هى أربع: الاولى يجب على القاضي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 239 التسوية بين الخصوم في السّلام عليهما و ردّه إذا سلّما عليه، و الكلام معهما و المكان لهما فيجلسهما بين يديه معا، و النظر إليهما و الإنصات و الاستماع لكلامهما، و العدل في الحكم بينهما و غير ذلك من أنواع الإكرام كالاذن في الدخول و طلاقة الوجه للنصوص المستفيضة- إلى أن قال: من جملته قول علي عليه السّلام لشريح: ثمّ واس بين المسلمين بوجهك و منطقك و مجلسك حتّى لا يطمع قريبك في حيفك، و لا يبأس عدوّك من عدلك، انتهى.و قد ذكر الشارح المعتزلي في هذا الشأن حديثا كما يلي:و استعدى رجل على عليّ بن أبي طالب عليه السّلام عمر بن الخطاب و عليّ جالس، فالتفت عمر إليه، فقال: قم يا أبا الحسن فاجلس مع خصمك، فقام فجلس معه و تناظرا ثمّ انصرف الرجل و رجع عليّ عليه السّلام إلى محلّه، فتبيّن عمر التغيّر في وجهه، فقال: يا أبا الحسن، مالي أراك متغيّرا، أكرهت ما كان؟ قال: نعم، قال: و ما ذاك؟قال: كنّيتني بحضرة خصمي، هلّا قلت: قم يا عليّ فاجلس مع خصمك، فاعتنق عمر عليّا، و جعل يقبّل وجهه، و قال: بأبي أنتم بكم هدانا اللّه و بكم أخرجنا من الظلمة إلى النور.و نذكر في آخر هذا الفصل ما ذكره الشارح المعتزلي في آداب القاضي نقلا عن الفقهاء: قال: و قد ذكر الفقهاء في آداب القاضي امورا، قالوا:لا يجوز أن يقبل هديّة في أيّام القضاء، و لا يجوز قبولها في أيّام القضاء ممّن له حكومة و خصومة و إن كان ممّن له عادة قديمة، و كذلك إن كانت الهديّة أنفس و أرفع ممّا كانت قبل أيّام القضاء لا يجوز قبولها، و يجوز أن يحضر القاضي الولائم و لا يحضر عند قوم دون قوم لأنّ التخصيص يشعر بالميل، و يجوز أن يعود المرضى، و يشهد الجنائز، و يأتي مقدم الغائب، و يكره له مباشرة البيع و الشراء، و لا يجوز أن يقضي و هو غضبان، و لا جائع و لا عطشان، و لا في حال الحزن الشديد، و لا الفرح الشديد، و لا يقضي و النعاس يعانيه، و المرض يقلقه، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 240 و لا هو يدافع الأخبثين، و لا في حرّ مزعج، و لا في برد مزعج، و ينبغي أن يجلس للحكم في موضع بارز يصل إليه كلّ أحد، و لا يحتجب إلّا لعذر، و يستحبّ أن يكون مجلسه فسيحا لا يتأذّي بذلك هو أيضا، و يكره الجلوس في المساجد للقضاء، فان احتاج إلى و كلاء جاز أن يتّخذهم و يوصيهم بالرفق بالخصوم و يستحبّ أن يكون له حبس، و أن يتّخذ كاتبا إن احتاج إليه و من شرط كاتبه أن يكون عارفا بما يكتب به عن القضاء، و اختلف في جواز كونه ذمّيّا، و الأظهر أنّه لا يجوز، و لا يجوز أن يكون كاتبه فاسقا، و لا يجوز أن يكون الشهود عنده قوما معيّنين بل الشهادة عامّة في من استكمل شروطها.و اعلم أنّه من المقرّر في القوانين القضائيّة في هذا العصر أنّ الحكم الصادر في قضيّة واحدة يقبل النقض مرّتين، فقسّموا الدائرة القضائيّة إلى ثلاث مراتب:المحكمة الابتدائيّة الّتي يعرض عليها القضيّة أوّل مرّة فاذا صدر حكم من قاضي هذه المحكمة يكون لمن صدر الحكم عليه أن يعرضه على محكمة الاستيناف و يطلب تجديد النظر فيه، و يجوز لقاضي محكمة الاستيناف نقض الحكم إن رأى فيه خللا من حيث القوانين القضائيّة، فان أبرمه فلمن هو عليه أن يعرضه مرّة ثالثة إلى محكمة أعلى و هي محكمة التميز، فلها أن ينقضه إن رأت فيه خللا فان أبرمته يصير قطعيّا باتا لا يقبل النقض، و قد أشار عليه السّلام إلى هذه المراتب الثلاثة في ضمن هذا الفصل، فقوله عليه السّلام  (و لا يحصر من الفىء إلى الحقّ إذا عرفه) إشارة إلى الحكم الاستينافي، فإنّ الرجوع إلى الحقّ إنّما يكون بعد صدور حكم ابتدائي في القضيّة المعروضة على محكمة القضاء، ثمّ أشار إلى الدرجة الثالثة بقوله  (و أكثر تعاهد قضائه) فإنّ تعاهد القضاء، ثمّ أشار إلى الدرجة الثالثة بقوله  (و أكثر تعاهد قضائه) فإنّ تعاهد القضاء و الفحص عنها من قبل الوالي يشمل الأحكام الصادرة في القضايا المعروضة، و فائدة الفحص و التعاهد عنها إنّما يكون في نقضها إذا رأى الوالي فيها خللا.ثمّ أوصى للقضاة بوفور البذل لهم بحيث يكفي لمؤونتهم و سدّ حاجاتهم، فلا يؤدّيهم ضيق المعيشة إلى أخذ الرشوة و الميل عن الحق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 241 ثمّ أوصى بحفظ جانبهم و إعطاء المنزلة العالية لهم عند الوالي بحيث لا يجترىء أحد على انتقادهم لدى الوالي و حطّ رتبتهم ليكون ذلك مظنّة لتهديدهم من قبل ذوي النفوذ بالسعى في عزلهم إذا لم يوافقوا لما أرادوا منهم من الميل عن الحق بنفعهم و المقصود من هذه الجملة حفظ استقلال القوّة القضائية عن القوّة المقنّنة و القوّة المجرية و عدم تدخّل أحد فيها حتّى يطمئنّ القاضي بنفسه و يعتقد أنّه لا يحول بينه و بين تشخيص الحقّ في القضيّة المعروضة عليه أحد، فيفحص عن الحقّ و يميّزه و يحكم به من دون خوف و لا وجل.الترجمة:سپس برگزين براى قضاوت ميان مردم در اختلافات آنها بهترين رعاياى خود را در نظر خودت از كسانى كه داراى اين صفات باشند:1- كارها بر آنها مشكل نگردند و در حلّ و فصل آنها در نمانند.2- اهل دعوى آنها را به لجبازى نكشند و در معرض امتحان نياورند.3- اگر بلغزش و خطائى دچار شدند دنبال آن نروند و بمحض اين كه فهميدند بحق برگردند.4- رجوع و برگشت بحق پس از فهميدن آن بر آنها دشوار و ناهموار نباشد.5- خود را در پرتگاه طمع نكشند و پيرامون آن نگردند.6- بفهم سطحي و ابتدائي در قضايا اكتفاء نكنند و دنبال فهم نهائي و تحقيق كافي باشند.با اين حال، از همه مردم در مورد شبهه و ابهام حق محتاطتر باشند، و از همه بيشتر دنبال دليل و حجّت براى روشن شدن حق بگردند، و از مراجعت أهل دعوى دلگير و تنگ خلق نشوند، و از همه كس براى كشف حقيقت بردبارتر باشند و چون حق را روشن و گويا فهميدند در صدور حكم قاطع باشند. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 242 از كسانى باشند كه ستايش آنها را فريفته و خود بين نسازد و تشويق و ترغيب در آنها مؤثّر نگردد و دل آنها را نبرد، اينان كميابند.سپس بسيار از قضاوت آنها بازرسى كن و بجريان كار آنها مطّلع باش و براى قاضي بخشش فراوان كن و حقوق مكفي مقرّردار باندازه اى كه رفع نياز او را بكند و حاجت وى را بمردم ديگر بحدّ أقل برساند.براى او در نزد خود مقامى بس منيع مقرّردار كه هيچكدام از خواص كارگزاران تو بدان مقام طمع نورزند تا بدينوسيله از دستبرد مردان ديگر در پيشگاه تو نسبت بخود مصون باشند، در اين باره نظرى رسا داشته باش زيرا اين دين بدست مردمى بد اسير بوده است، و بهوى و هوس در آن عمل مى شده و آنرا وسيله بر آوردن آرزوهاى شيطاني كردند و بوسيله آن دنيا طلبى نمودند.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، صفحه 129-127 در شرح فصلى از اين عهد نامه كه در مورد گزينش قاضى است، ابن ابى الحديد پس از شرح لغات و اصطلاحات و اشاره به اينكه اين گفتار على عليه السّلام كه فرموده است: «همانا كه اين دين اسير بود»، در مورد قاضيان و حاكمان عثمان است كه در حكومت او به حق قضاوت نمى كردند بلكه در طلب دنيا و به هواى نفس قضاوت مى كرده اند و حال آنكه اصحاب معتزلى ما مى گويند خداوند عثمان را بيامرزاد كه مردى ضعيف بود، خويشاوندانش بر او چيره شدند و كارها را بدون اطلاع او انجام مى دادند و گناه ايشان بر خودشان است و عثمان از آنان برى است، فصلى لطيف و آميخته به طنز در باره قضات و آنچه بر ايشان لازم است و ذكر برخى از كارهاى نادر ايشان آورده است كه به ترجمه گزينه هايى از آن بسنده مى شود.  در حديث مرفوع آمده است كه «قاضى در حالى كه خشمگين است نبايد قضاوت كند»، همچنين در حديث مرفوع آمده است كه «هر كس گرفتار قضاوت ميان مسلمانان مى شود بايد در نگريستن و اشاره كردن و نشست و برخاست خود ميان ايشان به عدالت رفتار كند.»- ابن شهاب زهرى پيش وليد يا سليمان رفت. او پرسيد: اى پسر شهاب اين چيست كه مردم شام آن را روايت مى كنند زهرى گفت: اى امير المؤمنين چه حديثى گفت: آنان روايت مى كنند كه هر گاه خداوند بنده اى را به شبانى رعيت مى گمارد، حسنات را براى او مى نويسد و سيئات را نمى نويسد. گفت: اى امير المؤمنين دروغ گفته اند، پيامبر به خدا نزديكتر است يا خليفه گفت: بدون ترديد پيامبر. ابن شهاب گفت: خداوند متعال -در آيه بيست و ششم از سوره ص- به پيامبر خود داود چنين مى فرمايد: «اى داود، ما تو را در زمين خليفه قرار داديم، پس ميان مردم به حق حكم كن و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا گمراه كند، كسانى كه از راه خدا گمراه شوند براى آنان عذابى سخت است.» سليمان گفت: همانا مردم، ما را از دين خودمان فريب مى دهند.  - ابن ارطاة خواست بكر بن عبد الله عدوى عهده دار قضاوت شود. بكر گفت: به خدا سوگند من قضاوت را نيكو نمى دانم، اگر در اين سخن خود راستگو باشم، براى تو روا نيست كسى را كه قضاوت را نيكو نمى داند به قضاوت بگمارى و اگر دروغگو باشم، فاسق هستم و به خدا سوگند روا نيست كه فاسق را به قضاوت بگمارى.  - ابن شهاب زهرى گفته است سه چيز است كه چون در قاضى باشد، قاضى نيست، اينكه نكوهش را خوش نداشته باشد و ستايش را خوش داشته باشد و از عزل خود بترسد.  محارب بن زياد به اعمش گفت: عهده دار قضاوت شدم افراد خانواده ام گريستند. و چون بر كنار شدم باز هم گريستند و نمى دانم به چه سبب بود گفت: از اين روى بود كه چون قاضى شدى، آن را خوش نمى داشتى و از آن بى تابى مى كردى و اهل تو به سبب بى تابى تو گريستند و چون بر كنار شدى، بركنارى را خوش نداشتى و از آن بى تابى كردى و باز هم اهل تو به سبب بى تابى تو گريستند. گفت: راست گفتى.  - گروهى را براى گواهى دادن در مورد نخلستانى پيش ابن شبرمه قاضى آوردند. آنان كه به ظاهر عادل هم بودند، شهادت دادند. ابن شبرمه آنان را امتحان كرد و گفت: در اين نخلستان چند نخل خرماست گفتند: نمى دانيم. شهادت آنان را رد كرد. يكى از آنان به او گفت: اى قاضى سى سال است در اين مسجد قضاوت مى كنى به ما بگو در اين مسجد چند ستون است قاضى سكوت كرد و گواهى ايشان را پذيرفت.  - مردى، كنيزى را كه از مردى خريده بود، مى خواست به سبب حماقت كنيز پس دهد، كارشان به مرافعه پيش اياس بن معاويه كشيد. اياس از آن كنيز پرسيد كدام پاى تو درازتر است گفت: اين يكى. اياس پرسيد آيا شبى را كه مادرت تو را زاييد به ياد دارى؟ گفت: آرى. اياس گفت: حتما او را پس بده. - و در خبر مرفوع از روايت عبد الله بن عمر آمده است كه «امتى كه ميان ايشان به حق قضاوت نشود، مقدس و پاك نخواهد بود.»، و باز در حديث مرفوع از روايت ابو هريره آمده است «هيچ كس نيست كه ميان مردم حكم دهد مگر اينكه روز قيامت او را در حالى مى آورند كه دستهايش بر گردنش بسته است، دادگرى او را مى گشايد و ستم او را به همان حال رها مى كند.»- مردى از على عليه السّلام پيش عمر داورى آورد. على در حضور عمر نشسته بود، عمر به او نگريست و گفت: اى ابا لحسن برخيز و كنار مدعى خود بنشين. برخاست و كنار مدعى نشست، و دلايل خود را عرضه كردند. آن مرد برگشت و على عليه السّلام هم به جاى خود برگشت. عمر متوجه تغيير در چهره على شد و گفت: اى ابا الحسن چرا تو را متغير مى بينم مگر چيزى از آنچه صورت گرفت خوش نداشتى؟ گفت: آرى. عمر پرسيد چه چيز را؟ گفت: در حضور مدّعى مرا احترام كردى و با كنيه ام خواندى، اى كاش مى گفتى اى على برخيز و كنار مدعى خود بنشين. عمر، على را در آغوش كشيد و شروع به بوسيدن چهره اش كرد و گفت: پدرم فداى شما باد كه خداوند به يارى شما ما را هدايت فرمود و به وسيله شما ما را از ظلمت به نور منتقل كرد.  - در بغداد مردى شهره به صلاح و پارسايى به نام رويم بود كه سر انجام عهده دار قضاوت شد. جنيد گفت: هر كس مى خواهد راز خود را به كسى بگويد كه آن را فاش نكند به رويم بگويد كه چهل سال محبت دنيا را نهان داشت تا سر انجام بر آن دست يافت.  - ابوذر كه خداى از او خشنود باد مى گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شش روز پياپى به من فرمود آنچه را به تو مى گويم بينديش و عمل كن، روز هفتم فرمود «تو را به ترس از خداوند در نهان و آشكار كارهايت سفارش مى كنم و هر گاه بدى كردى پس از آن نيكى كن و از هيچ كس چيزى مخواه حتى اگر تازيانه ات بر زمين افتاد -خود آن را بردار- و عهده دار امانت مشو و اميرى و ولايت مپذير و هيچ يتيمى را كفالت مكن و هرگز ميان دو كس قضاوت و داورى مكن.»  
بخش ۱۵ : گزینش کارگزاران [منبع]

ثُمَّ انْظُرْ فِي أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً، وَلاَ تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَأَثَرَةً، فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَالْخِيَانَةِ.
وَتَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَالْحَيَاءِ، مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ، وَالْقَدَمِ فِي الاِْسْلاَمِ الْمُتَقَدِّمَةِ، فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلاَقاً وَأَصَحُّ أَعْرَاضاً، وَأَقَلُّ فِي الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً، وَأَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِ الاُْمُورِ نَظَراً.
ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَيْهِمُ الاَْرْزَاقَ، فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلاَحِ أَنْفُسِهِمْ، وَغِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَيْدِيهِمْ، وَحُجَّةٌ عَلَيْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَکَ.
ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ، وَابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَالْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ، فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِي السِّرِّ لاُِمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الاَْمَانَةِ، وَالرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ.
وَتَحَفَّظْ مِنَ الاَْعْوَانِ، فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَة اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُيُونِکَ، اکْتَفَيْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً، فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ، وَأَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ، ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ، وَوَسَمْتَهُ بِالْخِيَانَةِ، وَقَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ.
ثُمَّ انْظُرْ إِلَى أُمُورِ عُمَّالِكَ وَ اسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً وَ لَا تُوَلِّهِمْ أُمُورَكَ مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً فَإِنَّ الْمُحَابَاةَ وَ الْأَثَرَةَ جِمَاعُ الْجَوْرِ وَ الْخِيَانَةِ وَ إِدْخَالُ الضَّرُورَةِ عَلَى النَّاسِ وَ لَيْسَتْ تَصْلُحُ الْأُمُورُ بِالْإِدْغَالِ فَاصْطَفِ لِوِلَايَةِ أَعْمَالِكَ أَهْلَ الْوَرَعِ وَ الْعِلْمِ وَ السِّيَاسَةِ وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَيَاءِ مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ الْقِدَمِ فِي الْإِسْلَامِ فَإِنَّهُمْ أَكْرَمُ أَخْلَاقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِي الْمَطَامِعِ إِشْرَافاً وَ أَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً مِنْ غَيْرِهِمْ فَلْيَكُونُوا أَعْوَانَكَ عَلَى مَا تَقَلَّدْتَ ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَيْهِمْ فِي الْعَمَالاتِ وَ وَسِّعْ عَلَيْهِمْ فِي الْأَرْزَاقِ فَإِنَّ فِي ذَلِكَ قُوَّةً لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنًى عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَيْدِيهِمْ وَ حُجَّةً عَلَيْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَكَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَكَ ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ وَ ابْعَثِ الْعُيُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ فَإِنَّ تَعَهُّدَكَ فِي السِّرِّ أُمُورَهُمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا أَخْبَارُ عُيُونِكَ اكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ فَوَسَمْتَهُ بِالْخِيَانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ.
 

اسْتَعْمِلْهُمْ اخْتِبَاراً : با آزمايش و امتحان، آنها را بكار بگمار. 
مُحَابَاةً : چيزى را بجهت تمايلات شخصى به كسى اختصاص دادن، بنا حق از كسى طرفدارى كردن. 
اثَرَةً : از روى استبداد و بدون مشورت كارى كردن. 
فَاِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ و الْخِيَانَة : زيرا اين دو (پيروى از تمايلات شخصى و استبداد) مجموعه اى از شاخه هاى جور و خيانت است. 
تَوَخَّ : بخواه، طلب كن، «توخّ الامر» : فقط در جستجوى آن كار باش. 
اهْلُ الْقَدَم : پيش قدم، پيشگام. 
اسْبِغْ : كامل كن، وسعت بده. 
ثَلَمُوا امَانَتَكْ : در امانت تو خيانت كردند، رخنه و خلل ايجاد كردند. 
الْعُيُون : چشمها، مقصود در اينجا مراقبانى هستند كه ناظر اعمال ديگران هستند. 
حَدْوَة : ترغيب و تشويق كردن، برانگيختن و به حركت واداشتن. 
إختبار : امتحان كردن 
مُحاباة : كارى از روى هواى نفس انجام دادن 
توَخّ : جستجو كن 
إشراف : متوجه شدن و نظر كردن 
ثَلَموا : نقص و رخنه وارد كردند 
حَدوَة : سوق دادن و جلب نمودن 
وسمتَ : با نشان كردى، نشاندار نمودى
سوم. سیمای کارگزاران دولتیسپس در امور كارمندانت بينديش، و پس از آزمايش به كارشان بگمار، و با ميل شخصى، و بدون مشورت با ديگران آنان را به كارهاى مختلف وادار نكن، زيرا نوعى ستمگرى و خيانت است. 
كارگزاران دولتى را از ميان مردمى با تجربه و با حيا، از خاندان هاى پاكيزه و با تقوى، كه در مسلمانى سابقه درخشانى دارند انتخاب كن، زيرا اخلاق آنان گرامى تر، و آبرويشان محفوظتر، و طمع و روزى شان كمتر، و آينده نگرى آنان بيشتر است. 
سپس روزى فراوان بر آنان ارزانى دار، كه با گرفتن حقوق كافى در اصلاح خود بيشتر مى كوشند، و با بى نيازى، دست به اموال بيت المال نمى زنند، و اتمام حجّتى است بر آنان اگر فرمانت را نپذيرند يا در امانت تو خيانت كنند. 
سپس رفتار كارگزاران را بررسى كن، و جاسوسانى راستگو، و وفا پيشه بر آنان بگمار، كه مراقبت و بازرسى پنهانى تو از كار آنان، سبب امانت دارى، و مهربانى با رعيّت خواهد بود. 
و از همكاران نزديكت سخت مراقبت كن، و اگر يكى از آنان دست به خيانت زد، و گزارش جاسوسان تو هم آن خيانت را تأييد كرد، به همين مقدار گواهى قناعت كرده او را با تازيانه كيفر كن، و آنچه از اموال كه در اختيار دارد از او باز پس گير، سپس او را خوار دار، و خيانتكار بشمار، و طوق بد نامى به گردنش بيفكن. 
پس در كارهاى عمّال و كار گردانانت نظر و انديشه كن، و چون آنان را تجربه و آزمايش نمودى بكار وادار (تا ديانت و راستى و درستيشان را نيازموده اى بكارى مگمار) و آنها را بميل خود و كمك بايشان و سر خود (بى مشورت) بكارى نفرست، زيرا بميل و سر خود كسيرا بكارى گماشتن گرد آمده ايست از شاخه هاى ستم و نادرستى (به رعيّت، چون حكمران اگر سر خود بدون مشورت و آزمايش به هواى نفس اشخاصى را به كارهايى گماشت خلاف عدل و داد رفتار نموده و امانت مردم را تباه ساخته است) 
و ايشان را از آزمايش شدگان و شرم داران از خاندانهاى نجيب و شايسته و پيش قدم در اسلام بخواه (بكار بگمار) زيرا آنها داراى اخلاق و خوهاى گراميتر و ناموس درستتر (ننگ بر خود روا نداشته اند) و طمعهاى كمتر و انديشه در پايان كارها را رساتر هستند، پس جيره و خوار و بارشان را فراوان ده كه اين كار آنان را به اصلاح (و نيك كردن خوهاى) خودشان توانا مى دارد، و بى نياز مى گرداند از خوردن آنچه (مال مسلمانها) كه زير دستهاشان مى باشد، و حجّت و دليل است بر ايشان اگر فرمانت را بكار نبستند يا در امانتت رخنه اى گشودند (اگر آنها را سير نموده باشى و دستورت را انجام ندهند يا در امانتت خيانت نموده رشوه گيرند و تو بخواهى به كيفرشان برسانى عذرى ندارند) 
پس در كارهايشان كاوش و رسيدگى كن، و بازرسهاى راستكار و وفادار بر آنان بگمار، زيرا خبرگيرى و بازرسى در نهانى تو كارهاى آنها را سبب وادار نمودن ايشان است بر امانت دارى و مداراة نمودن و نرمى با رعيّت (هرگاه والى به كارهايشان نرسد آنها از راه عدل و دادگرى بيرون رفته و بمردم ستم روا دارند) 
و خود را از ياران (خيانتكار) دور دار، و اگر يكى از ايشان به خيانت و نادرستى دستش را بيالايد و خبرهاى بازرسانت به خيانت او گرد آيد به گواهى همان خبرها اكتفا كن (اين جمله شايد اشاره بآن باشد كه شرط گواهى دادن در امور مملكتى عدد خاصّ و عدالت «كه مجتهدين آنرا در احكام شرط گواهى دادن مى دانند» نيست) پس بايد او را كيفر بدنى بدهى و او را به كردارش بگيرى، و بى مقدار و خوارش گردانى، و داغ خيانت بر او بزنى، و ننگ تهمت و بد نامى را (چون طوق) به گردنش بنهى (تا نادرستان را عبرت و پند باشد). 
در كار كارگزارانت بنگر و پس از آزمايش به كارشان برگمار، نه به سبب دوستى با آنها. و بى مشورت ديگران به كارشان مگمار، زيرا به رأى خود كار كردن و از ديگران مشورت نخواستن، گونه اى از ستم و خيانت است. 
كارگزاران شايسته را در ميان گروهى بجوى كه اهل تجربت و حيا هستند و از خاندانهاى صالح، آنها كه در اسلام سابقه اى ديرين دارند. اينان به اخلاق شايسته ترند و آبرويشان محفوظتر است و از طمعكارى بيشتر رويگردان اند و در عواقب كارها بيشتر مى نگرند. 
در ارزاقشان بيفزاى، زيرا فراوانى ارزاق، آنان را بر اصلاح خود نيرو دهد و از دست اندازى به مالى كه در تصرف دارند، باز مى دارد. و نيز براى آنها حجت است، اگر فرمانت را مخالفت كنند يا در امانتت خللى پديد آورند. 
پس در كارهايشان تفقد كن و كاوش نماى و جاسوسانى از مردم راستگوى و وفادار به خود بر آنان بگمار. زيرا مراقبت نهانى تو در كارهايشان آنان را به رعايت امانت و مدارا در حق رعيت وامى دارد. 
و بنگر تا ياران كارگزارانت تو را به خيانت نيالايند. هر گاه يكى از ايشان دست به خيانت گشود و اخبار جاسوسان در نزد تو به خيانت او گرد آمد و همه بدان گواهى دادند، همين خبرها تو را بس بود. بايد به سبب خيانتى كه كرده تنش را به تنبيه بيازارى و از كارى كه كرده است، بازخواست نمايى. سپس، خوار و ذليلش سازى و مهر خيانت بر او زنى و ننك تهمت را بر گردنش آويزى. 
سپس در امور مربوط به کارگزارانت دقت کن و آنها را با آزمون و امتحان و نه از روى «تمايلات شخصى» و «استبداد و خودرأيى» به کار گير، زيرا اين دو کانونى از شعب ظلم و خيانت اند، از ميان آنها افرادى را برگزين که داراى تجربه و پاکى روح باشند از خانواده هاى صالح و پيشگام و باسابقه در اسلام، زيرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنان پاک تر و توجّه آنها به موارد طمع کمتر و در سنجش عواقب کارها بيناترند. آن گاه روزى آنها را فراوان کن (و حقوق کافى به آنها بده) زيرا اين کار سبب تقويت آنها در اصلاح خويشتن مى شود و ايشان را از خيانت در اموالى که زير نظرشان است بى نياز مى سازد و اضافه بر اين حجتى در برابر آنهاست، اگر از دستورات تو سرپيچى کنند يا در امانت تو خيانت ورزند. سپس با فرستادن مأموران مخفىِ راستگو و وفادار کارهاى آنان را تحت نظر بگير، زيرا بازرسى مداومِ پنهانى سبب تشويق آنها به امانت دارى و مدارا کردن به زيردستان و مراقبت از معاونان مى شود.
و هرگاه يکى از آنها (از کارگزاران تو) دست به سوى خيانت دراز کند و مأموران مخفى ات متفقاً نزد تو بر ضد او گزارش دهند، به همين مقدار به عنوان گواه و شاهد قناعت کن و مجازاتِ بدنى را در حق او روا دار و به مقدارى که در کار خود خيانت کرده کيفر ده سپس (از نظر روانى نيز او را مجازات کن و) وى را در مقام خوارى بنشان و داغ خيانت را بر او نه و قلاده اتهام تهمت را به گردنش بيفکن (و او را چنان معرفى کن که عبرت ديگران گردد).
سپس در كار عاملان خود بينديش، و پس آزمودن به كارشان بگمار، و به ميل خود و بى مشورت ديگران به كارى مخصوصشان مدار، كه به هواى خود رفتن و براى ديگران ننگريستن، ستمگرى بود و خيانت، و عاملانى اين چنين را در ميان كسانى جو كه تجربت دارند و حيا، از خاندانهاى پارسا كه در مسلمانى قدمى پيشتر دارند، -و دلبستگى بيشتر- اخلاق آنان گراميتر است و آبروشان محفوظتر و طمعشان كمتر، و عاقبت نگرى شان فزونتر. 
پس روزى اينان را فراخ دار كه فراخى روزى نيروشان دهد تا در پى اصلاح خود برآيند، و بينيازيشان بود، تا دست به مالى كه در اختيار دارند نگشايند، و حجتى بود بر آنان اگر فرمانت را نپذيرفتند، يا در امانتت خيانت ورزيدند. 
پس بر كارهاى آنان مراقبت دار، و جاسوسى راستگو و وفا پيشه بر ايشان بگمار كه مراقبت نهانى تو در كارهاشان، وادار كننده آنهاست به رعايت امانت، و مهربانى بر رعيت، و خود را از كاركنانت واپاى اگر يكى از آنان دست به خيانتى گشود، و گزارش جاسوسان تو بر آن خيانت همداستان بود، بدين گواه بسنده كن، و كيفر او را با تنبيه بدنى بدو برسان و آنچه بدست آورده بستان. سپس او را خوار بدار، و خيانتكار شمار و طوق بدنامى را در گردنش در آر. 
سپس در امور كارگزاران حكومتت دقت كن و آنان را پس از آزمايش به كار گير، از راه هوا و هوس و خود رأيى آنان را به كار گردانى مگمار، زيرا هوا و هوس و خود رأيى جامع همه شعبه هاى ستم و خيانت است. 
از عمّال حكومت كسانى را انتخاب كن كه اهل تجربه و حياءاند، و از خانواده هاى شايسته و در اسلام پيش قدم ترند، چرا كه اخلاق آنان كريمانه تر، و خانواده ايشان سالم تر، و مردمى كم طمع تر، و در ارزيابى عواقب امور دقيق ترند. 
سپس جيره آنان را فراوان ده، زيرا اين برنامه براى آنان در اصلاح وجودشان قوّت است، و از خيانت در آنچه زير دست آنان مى باشد بى نياز كننده است، و اگر از فرمانت سر بر تابند و يا در امانت خيانت كنند بر آنان حجّت است. 
به كارهايشان رسيدگى كن، و جاسوسانى از اهل راستى و وفا بر آنان بگمار، زيرا بازرسى پنهانى تو از كارهاى آنان سبب امانت دارى ايشان و مداراى با رعيّت است. 
از ياران و ياوران بر حذر باش، اگر يكى از آنان دست به خيانت دراز كند و مأموران مخفى تو بالاتفاق خيانتش را گزارش نمايند اكتفاى به همين گزارش تو را بس باشد، و او را به جرم خيانت كيفر بدنى بده، و وى را به اندازه عمل ناپسندش عقوبت كن، و سپس او را به مرحله ذلّت و خوارى به نشان، و داغ خيانت را بر او بگذار، و گردن بند عار و بد نامى را به گردنش بينداز. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )مراقبت دقیق از کارگزاران:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه به مطلب مهم ديگرى; يعنى بيان صفات کارگزاران حکومت مى پردازد و مى فرمايد: «سپس در امور مربوط به کارگزارنت دقت کن و آنها را با آزمون و امتحان و نه از روى «تمايلات شخصى» و «استبداد و خودرأيى» به کار گير زيرا اين دو کانونى از شعب ظلم و خيانت اند»; (ثُمَّ انْظُرْ فِي أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً، وَلاَ تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً(1) وَأَثَرَةً(2)، فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ  شُعَبِ الْجَوْرِ وَالْخِيَانَةِ). شک نيست که زمامداران بدون همکارى کارگزارانشان نمى توانند کارى انجام دهند. چنانچه اين کارگزاران افرادى صالح و سالم باشند، امور مملکت بر محور صحيح مى چرخد وگرنه در همه جا فساد و ظلم و جور آشکار مى گردد. امام در اينجا معيار انتخاب آنها را آزمايش و امتحان قرار داده و مالک اشتر را به شدت از اينکه معيار رابطه ها ـ و نه ضابطه ها ـ حاکم گردد و بدون مشورت آنها گزينش شوند برحذر مى دارد و تصريح مى کند که انتخاب بدون مشورت و يا با تمايلات شخصى مجموعه اى از شاخه هاى جور و خيانت را به وجود مى آورد.(3) اين گفتار امام در واقع اشاره به اوضاع نابسامان جامعه اسلامى در زمان خليفه سوم دارد که گروهى از بنى اميّه را به سبب رابطه خويشاوندى و بدون هيچ گونه مشورت (يا مشورت با امثال مروان که او هم از بنى اميّه بود) براى پست هاى حساس کشور اسلام برگزيد و آنها هم مصداق بارز «جِماعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَالخِيَانَةِ» بودند; تا توانستند ظلم و ستم کردند و اموال بيت المال را به غارت بردند به گونه اى که همه مسلمانان ناراحت شدند و شورش عظيمى بر ضد آنها و بر ضد خليفه برپا شد. آن گاه امام اوصاف آنها را در سه جمله کوتاه و پرمعنا بيان مى دارد و مى فرمايد: «و از ميان آنها افرادى را برگزين که داراى تجربه و پاکى روح باشند از خانواده هاى صالح و پيشگام و باسابقه در اسلام»; (وَتَوَخَّ(4) مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ  وَالْحَيَاءِ، مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ، وَالْقَدَمِ(15) فِي الاِْسْلاَمِ الْمُتَقَدِّمَةِ). وصف اوّل يعنى باتجربه بودن در کارى که براى آن انتخاب مى شود تأثير غير قابل انکارى دارد و همه کسانى که مى خواهند شخصى را براى کار مهمى انتخاب کنند بر آن تأکيد دارند که بايد در آن امر صاحب تجربه باشد. و «الْحَياء» که به معناى انقباض نفس در مقابل معصيت است در واقع اشاره به نوعى از وصف عدالت است، زيرا عدالت به معناى مصطلح که حالت خداترسى درونى و پرهيز از گناه است، تقريبا با حيا به معناى وسيع کلمه يکسان خواهد بود. اما وصف سوم; يعنى از خانواده هاى صالح و پيشگام در اسلام بودن اشاره به همان معناى وراثت است، زيرا خانواده هاى اصيل افزون بر اينکه صفات ذاتى خود را به فرزندان خويش منتقل مى کنند به امر تربيت آنها نيز همت مى گمارند و غالباً فرزندان صالح و سالمى را تقديم جامعه مى کنند. آن گاه امام(عليه السلام) به ذکر دليل براى انتخاب افرادى که واجد اين صفات اند پرداخته مى فرمايد: «زيرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنان پاک تر و توجّه آنها به موارد طمع کمتر و در سنجش عواقب کارها بيناترند»; (فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلاَقاً وَأَصَحُّ أَعْرَاضاً، وَأَقَلُّ فِي الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً(6)، وَأَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِ الاُْمُورِ نَظَراً). با توجّه به اينکه ضمير «انهم» به کسانى که داراى مجموعه اين صفات اند باز مى گردد، آثارى که امام براى آنها بر شمرده هر يک نتيجه يکى از اين اوصاف است. پاکى اخلاق، و قداست خانوادگى مربوط به اهل بيوتات صالحه است و بى اعتنايى به موارد طمع نتيجه حياست و بيناتر بودن در عواقب امور از اهل تجربه بودن سرچشمه مى گيرد. به اين ترتيب مجموعه اين علل چهارگانه نتيجه مجموع آن صفات سه گانه است. آن گاه امام(عليه السلام) دستور ديگرى درباره کارگزاران حکومت مى دهد و مسئوليت زمامدار را بعد از انتخاب آنها با اوصافى که در عبارات قبل آمد چنين بيان مى دارد: مى فرمايد: «آن گاه روزى آنها را فراوان کن (و حقوق کافى به آنها بده) زيرا اين کار سبب تقويت آنها در اصلاح خويشتن مى شود و ايشان را از خيانت در اموالى که زير نظرشان است بى نياز مى سازد و اضافه بر اين حجتى در برابر آنهاست اگر از دستورات تو سرپيچى کنند يا در امانت تو خيانت ورزند»; (ثُمَّ أَسْبِغْ(7) عَلَيْهِمُ الاَْرْزَاقَ، فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلاَحِ أَنْفُسِهِمْ، وَغِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَيْدِيهِمْ، وَحُجَّةٌ عَلَيْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا(8) أَمَانَتَکَ). جالب اينکه امام اين فرمان را هم در مورد قضات بيان فرموده و هم فرماندهان لشکر و هم کارگزاران کشور اسلام. دستور مى دهد آنها را سير کن، چرا که شکم گرسنه به اصطلاح ايمان ندارد. شايان دقت است که امام سه دليل براى اين مطلب ذکر فرموده است: دليل اوّل اصلاح خويشتن است، زيرا انسان نيازمند نمى تواند به اصلاح اخلاق خود بپردازد و غالباً حالت پرخاش گرى در برابر ارباب رجوع پيدا مى کند; ولى اگر زندگى او در حد معقول اداره شود آرامش لازم را مى يابد. در داستان ورود سفيان ثورى (متصوّف معروف) بر امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم که امام از جمله مسائلى که در نفى کارهاى سفيان بيان داشت چنين فرمود: «ثُمَّ  مَنْ قَدْ عَلِمْتُمْ بَعْدَهُ فِي فَضْلِهِ وَزُهْدِهِ سَلْمَانُ وَأَبُوذَرّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا فَأَمَّا سَلْمَانُ فَکَانَ إِذَا أَخَذَ عَطَاهُ رَفَعَ مِنْهُ قُوتَهُ لِسَنَتِهِ حَتَّى يَحْضُرَ عَطَاؤُهُ مِنْ قَابِل فَقِيلَ لَهُ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ أَنْتَ فِي زُهْدِکَ تَصْنَعُ هَذَا وَأَنْتَ لاَ تَدْرِي لَعَلَّکَ تَمُوتُ الْيَوْمَ أَوْ غَداً فَکَانَ جَوَابَهُ أَنْ قَالَ مَا لَکُمْ لاَ تَرْجُونَ لِيَ الْبَقَاءَ کَمَا خِفْتُمْ عَلَيَّ الْفَنَاءَ أَ مَا عَلِمْتُمْ يَا جَهَلَةُ أَنَّ النَّفْسَ قَدْ تَلْتَاثُ عَلَى صَاحِبِهَا إِذَا لَمْ يَکُنْ لَهَا مِنَ الْعَيْشِ مَا يَعْتَمِدُ عَلَيْهِ فَإِذَا هِيَ أَحْرَزَتْ مَعِيشَتَهَا اطْمَأَنَّت; سپس بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از فضل و زهد سلمان و ابوذر (رضى الله عنهما) شنيده ايد; اما سلمان هنگامى که سهميه خود را از بيت المال مى گرفت قوت سال خود را (به صورت زاهدانه) از آن برمى داشت تا سال ديگر فرا رسد. کسى به او گفت اى سلمان تو با اينکه زاهدى چنين مى کنى با اينکه نمى دانى شايد مرگ تو امروز يا فردا فرا رسد؟ جواب سلمان اين بود: چرا همان گونه که درباره مرگ من مى ترسيد درباره بقاى من اميدوار نيستيد؟ آيا شما جاهلان نمى دانيد که نفس آدمى گاه بر صاحبش مى پيچد (و او را در فشار قرار مى دهد) هرگاه وسيله زندگى قابل اعتمادى نداشته باشد; اما هنگامى که معيشت خود را فراهم ساخت آرامش پيدا مى کند؟».(9) سلمان در واقع اين سخن را از کلام پيغمبر گرفته بود که مى فرمود: «إِنَّ النَّفْسَ إِذَا أَحْرَزَتْ قُوتَهَا اسْتَقَرَّتْ; نفس آدمى هنگامى که قوت خود را به دست آورد آرامش مى يابد».(10) دليل دوم اينکه شخص هنگامى که مستغنى شد کمتر گِرد خيانت مى گردد و در حفظ آنچه به او سپرده اند امانت را رعايت مى کند. دليل سوم اينکه اگر در امانت خيانتى کنند يا بر خلاف فرمان رفتار نمايند مجرم بودن آنها به آسانى اثبات مى شود، زيرا مستغنى بودند و حتى دليل ظاهرى  بر خيانت در دست نداشتند. آن گاه امام دستور ديگرى درباره کارگزاران مى دهد و آن دستور نظارت بر اعمال آنها به وسيله بازرسان و مأموران مخفى است مى فرمايد: «سپس با فرستادن مأموران مخفى راستگو و وفادار کارهاى آنان را تحت نظر بگير، زيرا بازرسى مداومِ پنهانى سبب تشويق آنها به امانت دارى و مدارا کردن به زيردستان مى شود»; (ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ، وَابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَالْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ، فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِي السِّرِّ لاُِمُورِهِمْ حَدْوَةٌ(11) لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الاَْمَانَةِ، وَالرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ). امام(عليه السلام) در جمله هاى بالا بر اين امر تأکيد مى ورزد که بايد مأموران مخفى را از ميان افراد راستگو و درستکار و وفادار انتخاب کنى. در ضمن فلسفه اين کار را نيز بيان مى فرمايد و آن اينکه چون کارگزاران احساس کنند مأموران پنهانى اعمالشان را به زمامدار گزارش مى دهند از يک سو به کارهاى نيک تشويق مى شوند و از سوى ديگر لازمه آن اين است که خود را از خيانت و بدرفتارى به مردم برکنار مى دارند. آن گاه امام بعد از آن جمله کوتاهى بيان کرده مى فرمايد: «مراقبت از معاونان مى شود»; (وَتَحَفَّظْ مِنَ الاَْعْوَانِ) اين جمله ممکن است دنباله جمله هاى پيشين باشد و به صورت «و تَحَفُّظ» خوانده شود و ناظر به اين معنا باشد که وجود مأموران مخفى سبب مى شود کارگزاران افزون بر حفظ امانت و خوش رفتارى با رعيت مراقب اعوان و ياران و معاونان و زيردستان خويش باشند و از افراد خائن و بد رفتار بپرهيزند، بنابراين تفسير جمله هاى بعد ادامه بحث هاى گذشته درباره کارگزاران خواهد بود و ارتباط و پيوند ميان جمله هاى قبل و بعد کاملا محفوظ خواهد ماند; ولى  کمتر کسى از مفسّران و شارحان نهج البلاغه به سراغ چنين تفسيرى رفته است. تفسير ديگر اين است که «تَحَفَّظْ مِنَ الاْعْوان» دستور جديدى باشد و معناى آن اين است: «از معاونان خود بپرهيز و برحذر باش»، به اين صورت که بحثِ عمال با جمله پيشين پايان گرفته و امام به معاونان زمامدار پرداخته باشد و جمله هاى بعد که سخن از خيانت و مجازات خائنان مى کند ناظر به معاونان باشد. اين تفسير از جهاتى بعيد به نظر مى رسد، زيرا طبق معمول، امام هر گروه جديدى را ذکر مى کند مطلب را با «ثم» شروع کرده نخست صفات و شرايط آنها را بيان مى دارد و سپس به رسيدگى به حال آنان توصيه مى کند و سرانجام دستورات انضباطى را در مورد آنان صادر مى فرمايد در حالى که در اينجا هيچ يک از اين امور مراعات نشده است; نه با «ثم» تجديد مطلع شده و نه صفات اعوان و معاونان که مهم ترين نزديکان زمامدارانند بيان گرديده و نه درباره حقوق آنها توصيه شده، بلکه حضرت مستقيماً به سراغ مجازات خيانت کاران رفته است. در ضمن بحث گذشته که درباره مأموران مخفى است ناتمام مى ماند، چرا که سخن از نتيجه کار مأموران مخفى و مجازات متخلفان به ميان نيامده است. اين احتمال نيز داده شده که «تَحَفَّظْ مِنَ الاْعْوان» جمله معترضه اى باشد; يعنى از معاونان خود برحذر باش. جمله بعد نيز ادامه بحث درباره کارگزاران باشد. با توجّه به آنچه گفتيم روشن مى شود که تفسير اوّل از همه مناسب تر است، هرچند کمتر کسى به آن پرداخته است. آن گاه امام بعد از دستوراتى که جنبه تبشير و تشويق داشت از انذار و تحذير سخن مى گويد و مى فرمايد: «و هرگاه يکى از آنها (از کارگزاران تو) دست به سوى خيانت دراز کند و مأموران مخفى ات متفقاً نزد تو بر ضد او گزارش دهند به همين مقدار به عنوان گواه و شاهد قناعت کن و مجازاتِ بدنى را در حق او روا دار و به مقدارى که در کار خود خيانت کرده کيفر ده سپس (از نظر روانى نيز او را مجازات کن و) وى را در مقام خوارى بنشان و داغ خيانت را بر او نه و قلاده ننگ اتهام را به گردنش بيفکن (و او را چنان معرفى کن که عبرت ديگران گردد)»; (فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَة اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُيُونِکَ، اکْتَفَيْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ، وَأَخَذْتَهُ(12) بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ، ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ، وَوَسَمْتَهُ بِالْخِيَانَةِ، وَقَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ). امام(عليه السلام) در اين حکم بر چند موضوع تأکيد ورزيده است: يکم. براى اثبات مجرم بودن تنها به اخبار يک نفر از مأموران مخفى قناعت نکند، بلکه بايد تمام آنها بر خيانت يک فرد اجماع داشته باشند، از اين رو در بعضى از نامه هايى که گذشت مشاهده مى کنيم که امام مى گويد: مأمور پنهانى من چنين گزارشى داده اگر چنين باشد چنان خواهد بود و اگر... ؛ معلوم مى شود امام در مسائل مهم تنها به اخبار يک نفر قناعت نمى کرد (خواه مربوط به موضوعات باشد يا احکام و اين همان چيزى است که در علم اصول نيز بر آن تأکيد کرده ايم). دوم. بعد از اجماع آنها ترديد به خود راه ندهد و بدون ملاحظه مقام و موقعيت افراد، کيفر لازم را براى آنها مقرّر دارد. سوم. اين کيفر بايد جنبه جسمى و روحى هر دو داشته باشد و به گونه اى باشد که درس عبرت براى همگان گردد، زيرا کيفرهاى مجرمان به دو منظور انجام مى شود: نخست بازداشتن مجرم از جرم در آينده و ديگر بازداشتن افرادى که احتمال آلودگى آنها مى رود. چهارم. بايد مجازات به اندازه جرم باشد نه بيشتر و جمله «أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ» اشاره به اين معنا دارد.*** پی نوشت: 1. «مُحاباة» به معناى تمايلات شخصى و بخشيدن چيزى به کسى به موجب رابطه خاص است. از ريشه «حَبْو» بر وزن «حمد» به معناى بخشيدن و عطا کردن گرفته شده است. 2. «أثَرَة» به معناى استبداد و خودرأيى در کارها و بدون مشورت عمل کردن از ريشه «أَثَر» بر وزن «خبر» به معناى تأثيرگذارى يا مقدم داشتن خويشتن بر ديگرى گرفته شده است. 3. ضمير «إنَّهما» که تثنيه است به مُحاباة و اَثَرَة باز مى گردد و اشاره به کسانى است که بر اساس اين دو معيار نادرست برگزيده مى شوند، هرچند در بعضى از نسخ به جاى آن «إنّهم» به صورت ضمير جمع که ناظر به برگزيده شدگان است آمده. ولى نسخه تحف العقول که به جاى ضمير تثنيه اسم ظاهر به کار برده و گفته است: «فَإنَّ الْمُحاباةَ وَالاَْثَرَةَ جِماعٌ» گواه بر صحت نسخه اوّل است. 4. «تَوَخَّ» به معناى جستجو کردن و برگزيدن است. از ريشه «وخْى» بر وزن «وحى» به معناى قصد کردن و آهنگ چيزى نمودن گرفته شده است. 5. «قَدَم» در اين گونه موارد به معناى سابقه مى آيد و «صاحب قدم» يعنى کسى که داراى حسن سابقه است. 6. در بسيارى از نسخ به جاى «إشراق» که به معناى نورافشانى است «اِشراف» که به معناى نظر کردن از محل بالا به چيزى است آمده از جمله در نسخه تحف العقول و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد و تمام نهج البلاغه و اين نسخه مناسب تر است. شاهد ديگر اينکه در بخش قبل که امام صفات قضات را بيان مى فرمود تعبير به «لا تَشْرفُ نَفْسُه عَلَى الطَّمَع» آمده است. 7. «أسْبِغْ» از ريشه «سُبوغ» بر وزن «بلوغ» به معناى فراخى نعمت است و در اصل به معناى گشاد بودن پيراهن يا زره و «اسباغ» به معناى چيزى را فراوان ساختن آمده است. 8. «ثَلَمُوا» از ريشه «ثلم» بر وزن «سرد» به معناى شکافتن يا شکستن چيزى است و در بالا که در مورد امانت به کار رفته اشاره به خيانت در امانت است. 9. کافى، ج 5، ص 68، ح 1. 10. همان مدرک، ص 89، ح 2. 11. «حَدْوَة» به معناى تشويق کردن و تحريک نمودن کسى است و در اصل از ريشه «حُداء» به معناى حرکت دادن سريعِ شتران با آواز مخصوصى گرفته شده است. 12. «أخَذْتَ» در اصل از ريشه «أخذ» به معناى گرفتن است; ولى بسيار مى شود که به معناى مجازات کردن به کار رود، زيرا هنگام مجازات نخست مجرم را دستگير و سپس مجازات مى کنند. در قرآن مجيد نيز کراراً اين معنا به کار رفته است; مانند: (أخَذْناهُمْ بِالعَذابِ)(مؤمنون، آيه 76).  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 276-273دسته سوم: كاركنان: امام (ع) آنان را با ويژگيهايى مشخص كرده و دستورات سازنده اى در باره آنان صادر فرموده است.  امّا ويژگيها:1- يك كارمند براى كارهاى حكومتى و استانداري ها از ميان مردم كارآزموده و آگاه به مقررات و قوانين انتخاب شود. و سخن را به دليل اين كه اين اصل مهم كار است از همين جا شروع كرده است.  2- از اهل شرم و حيا باشد، نه آن چنان كه در كمرويى در حدّى باشد كه آلت دست ديگران گردد -كه طرف تفريط است- در نتيجه به وسيله او حقوق و منافع اشخاص را از بين ببرند، و نه به مرز بى حيايى برسد، كه موضع افراط است، و باعث بى اعتبارى او نزد مردم و نفرت دلها از وى شود.  3- از اعضاى خانواده هاى خوشنام و پيشقدم در اسلام باشند، در اين عبارت كنايه از خانواده هاى با سابقه در ديانت و خوبى است، كه ريشه دار در اين امورند. و به دليل مصلحت و حكمت در به كار گماردن كسانى با اين ويژگيها با اين عبارت اشاره فرموده است: «فانّهم... نظرا»، توضيح آن كه شرم و حيا و درستى و اصالت خانوادگى و پيشقدم بودن در اسلام، باعث بزرگوارى و حفظ نواميس از تعرض ديگران، و كم اعتنايى و بى توجهى به چشم اندازهاى دنيوى مى گردد، و همچنين آزمودگى باعث تيزبينى و دور انديشى در باره نتايج و پيامد كارها مى گردد. اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر كس چنان باشد، شايسته تر براى واليگرى و كارمندى است.  اما دستورها:اول آن كه در اعمال كاركنان دقت كند، تا پس از آزمون و بررسى آنها را به كار گمارد و آنها را معامله گرانه و از روى هواى نفس مشغول كارى نكند، مثل اين كه در برابر تقاضاى مقام و رياست چيزى به او بدهند و در مقابل، ايشان را به شغلى بگمارد و بدون هيچ مشورتى در اين باره به ميل خود عمل كند، زيرا اين بى حسابى و به ميل خود رفتار كردن -چنان كه در بعضى نسخه ها به جاى ضمير، اين كلمات عينا آمده است- رشته هايى از ستمكارى و خيانت است: امّا ستمكارى، از آن جهت است كه رفتار آن چنانى، انسان را از عدالت لازمى كه از نظر شرع موظف به انجام آن است، بيرون مى كند. و اما خيانت براى آن است كه اولويت در انتخاب كاركنان و واليان از وظايف دينى است، و دين هم امانتى است در دست كسى كه آنان را به كار مى گمارد، بنا بر اين اگر بدون رعايت اين امانت، بى حساب و از روى هوا و هوس انتخاب كند به دور از امانتدارى، و خود نوعى خيانت است.  دوم اين كه اشخاصى را با ويژگيهاى ياد شده به دلايلى كه ذكر شد، براى كارها در نظر بگيرد.  سوم وسايل خورد و خوراك آنان را فراوان كند، در اين مورد از سه جهت مصلحت كار را بيان فرموده است:1- فراوان داشتن خورد و خوراك، انگيزه اى براى خود سازى آنهاست، كه خود امرى ضرورى است.  2- اين كار باعث بى نيازى آنان از دست درازى به مال مسلمانانى است كه در تحت اختيار آنها قرار دارند.  3- اين عمل، دليلى براى او در برابر آنها خواهد بود كه فرمان او را نبرند و يا در امانت ايجاد خدشه كنند، كلمه: الثّلم به معنى ايجاد خدشه استعاره براى خيانت است.  جهات سه گانه، مقدّمات صغراى قياسات مضمرى هستند كه كبراى هر كدام از آنها چنين است: و هر چه آن چنان باشد، انجامش داراى مصلحت لازم و فايده قطعى است.  چهارم، آن كه كارهاى آنها را بررسى كن، و بازرسان و جاسوسانى از مردم راستگو و باوفا بر آنان بگمار. و به جهت مصلحت اين كار، با اين بيان اشاره فرموده است: «فانّ تعاهدك... بالرّعية» زيرا بررسى كارهاى ايشان، با اطّلاع و آگاهى آنها بر اين كه اين بررسى از طرف اوست انگيزه اى براى امانتدارى در انجام وظايفى كه به عهده دارند، و مداراى با مردم، مى گردد. عبارت مذكور صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر چه بر اين منوال باشد انجامش لازم است.  پنجم: آن كه خود را از خيانت يار و ياورانى كه از جمله كاركنان هستند، دور نگه دارد، او را با اين عبارت: «فان احد منهم بسط... التّهمة»، به روشى كه شايسته است آنها را ادب كند و سنّت الهى را در باره آنها اجرا نمايد، راهنمايى فرموده است.  كلمه: «تقليد» را استعاره آورده است، براى آويختن ننگ تهمت به گردن او، از آن جهت كه تهمت همچون شعارى محسوس (يوغى) به گردن مى افتد.  و عبارت در نهايت رسايى و روانى است. ميزان اين مجازات بر حسب عرف و نظر امام، و يا شخص منتخب او تعيين مى شود.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 243 الفصل السابع من عهده عليه السّلام:ثمّ انظر في أمور عمّالك فاستعملهم اختبارا، و لا تولّهم محاباة و أثرة، فانّهم [فإنّهما] جماع من شعب الجور و الخيانة، و توخّ منهم أهل التّجربة و الحياء من أهل البيوتات الصّالحة، و القدم في الإسلام المتقدّمة، فإنّهم أكرم أخلاقا، و أصحّ أعراضا و أقلّ في المطامع إشرافا، و أبلغ في عواقب الامور نظرا، ثمّ أسبغ عليهم الأرزاق، فإنّ ذلك قوّة لهم على استصلاح أنفسهم، و غنىّ لهم عن تناول ما تحت أيديهم، و حجّة عليهم إن خالفوا أمرك، أو ثلموا أمانتك، ثمّ تفقّد أعمالهم، و ابعث العيون من أهل الصّدق و الوفاء عليهم، فإنّ تعاهدك في السّرّ لأمورهم حدوة لهم على استعمال الأمانة، و الرّفق بالرّعيّة، و تحفّظ من الأعوان، فإن أحد منهم بسط يده إلى خيانة اجتمعت بها عليه عندك أخبار عيونك اكتفيت بذلك شاهدا، فبسطت عليه العقوبة في بدنه، و أخذته بما أصاب من عمله، ثمّ نصبته بمقام المذلّة، و وسمته بالخيانة، و قلّدته عار التّهمة.اللغة:(المحاباة): المعاطاة و العطاء بلا عوض، (الاثرة): الاستبداد و الانعام للحبّ و المودّة، (الجماع): الجمع، (التوخّي): التقصّد، ثلمت الاناء من باب ضرب: كسرته من حافته، الثلمة كبرمة: الخلل الواقع في الحائط و غيره، (الحدوة): الحثّ، (وسمه) وسما و سمة: أثّر فيه بسمة و كيّ، و الميسم بكسر الميم اسم الالة الّتي يكوى بها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 245 الاعراب:اختبارا: مفعول له لقوله فاستعملهم، محاباة: مفعول له لقوله لا تولّهم، توخّ: أمر من توخّى يتوخّى، و أهل التجربة مفعوله، المتقدّمة: صفة لقوله البيوتات، أخلاقا: منصوب على التميز من النسبة في قوله أكرم، ما تحت أيديهم: ما موصولة و تحت أيديهم ظرف مستقرّ صلة و العائد محذوف أو مستتر في الظرف باعتبار متعلّقه المقدّر و يحتمل أن تكون موصوفة و ما بعدها صفتها أى شيئا تحت أيديهم، فان أحد منهم: أحد فاعل فعل مضمر يفسّره قوله: بسط يده إلى خيانة، اكتفيت بذلك شاهدا: جملة فعليّة حاليّة، و قوله فبسطت عليه العقوبة جزاء الشرط.المعنى:قد انبسط النظم السياسي للبلاد في هذه العصور فيتشكّل الحكومة من رئيس أو ملك يعيّن وزراء عديدة لكلّ شأن من شئون البلد، فوزير للحرب، و وزير للماليّة، و وزير للامور الداخليّة، و وزير للامور الخارجيّة، و وزير للعلوم، و وزير للاشغال العامّة، و هكذا، و ربما يزيد الوزراء على عشرين وزيرا و يتشكّل كلّ وزارة من مديريّات و إدارات كثيرة يشتغل في امورها خلق كثير، و لكنّ النظم السياسي في صدر حكومة الاسلام كان بسيطا جداّ، و هذا هو العلّة الرئيسيّة لتقدّم الاسلام و نفوذه في الامم و الشعوب، فكان ينبعث من قبل الخليفة لكلّ ناحية عامل، و الشغل الرئيسي لهذا العامل مهما كان مدار عمله وسيعا أمران:1- إقامة الصلاة للناس بامامته فكان حضور الجماعة و الصلاة خلف العامل واجبا على كلّ المكلّفين فيحضرون المسجد كلّ يوم في مواقيت الصلوات الخمسة و يصطفّون وراء العامل فيصلّي بهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة في صلاته و يلقّنهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 246 العقائد الاسلاميّة و يدرّ بهم للاصطفاف تجاه العدوّ في ميادين الجهاد، فكانت جامعة الصلاة مدرسة للمعارف و تعليم النظامات العسكريّة لكلّ مسلم، و لا يشغل منه إلّا مقدار ساعتين في كلّ يوم و ليلة، و يكون له الفرصة الكافية أن يذهب وراء مشاغله و حرفه المعتادة.2- جمع الخراج من الدهاقين و الزارعين و يدخل في ضمنه الجزية المفروضة على أهل الكتاب الداخلين في ذمّة الاسلام من اليهود و النصارى و المجوس، و هم الأكثرون عددا في هذا العصر المشتغلون بأمر الزراعة و العمران في شتّى نواحي البلاد الاسلاميّة الممتدّة من إفريقيا إلى حدود الصين، فكان شخصيّة الوالي هي النقطة الرئيسيّة في استقامة نظم البلاد الاسلاميّة و صحّة مسير الاسلام نحو التقدّم و الازدهار و نحو هدفه الاساسي الّذي هو هداية الناس كافّة كما قال اللّه تعالى: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً»، (28- السبأ) و لا يوصل إلى هذا الهدف الرئيسي إلّا برعاية القوانين الاسلاميّة و بثّ العدل الاسلامي و رعاية نوع البشر و إرائة طريق سعادته بالسيرة و العمل، فكان وظيفة العامل ثقيلة و دقيقة، و من هذه الجهة أوصى لانتخاب العمّال بقوله  (فاستعملهم اختبارا).قال في الشرح المعتزلي «ج 17 ص 29 ط مصر»: و هم عمّال السواد و الصدقات و الوقوف و المصالح و غيرها، فأمره أن يستعملهم بعد اختبارهم و تجربتهم و أن لا يولّيهم محاباة لهم و لمن يشفع فيهم و لا إثرة و لا إنعاما عليهم.أقول: لا وجه لاختصاص كلامه بصنف من العمّال، بل المقصود منه مطلق العمّال و من يلي أمر ناحية من البلاد، و الاثرة هو إظهار المحبّة لأحد أو التعطّف له لتودّده أو حاجته أو غير ذلك من الدواعي الخصوصيّة، و في نسخة ابن ميثم: «فانّهم جماع من الجور و الخيانة».فالمقصود أنّ العمّال الشاغلين للأعمال في زمان عثمان و من تقدّمه كانوا جمعا من شعب الجور و الخيانة، فإنّ الخلفاء الّذين تقمّصوا الخلافة بغير حقّ و يخافون على مقامهم من ثورة طلّاب الحقّ و يستعملون في أعمالهم من يوافقهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 247 في نفاقهم و يعينهم على جورهم و شقاقهم ممّن ينحرف عن الحقّ و يميل إلى الباطل لضعف عقيدته و رقّة ديانته و ايمانه.فانظر إلى أبي بكر المتحفّظ على الظاهر و المتظاهر بحفظ السيرة النبويّة قد اختار خالد بن وليد المنحرف عن أهل بيت النبوّة و الحاسد الحاقد على مركز الولاية عليّ بن أبي طالب أمير الامراء في حكومته و فوّض إليه قوّة السيف الاسلامي و لقّبه سيف اللّه و سيف شهره رسول اللّه مع وجود مات من الأبطال في الأصحاب ممّن لهم القدمة في الاسلام و الاخلاص و النصيحة، فارتكب خالد جنايات و فضائح في العالم الاسلامي يقشعرّ الأبدان من سماعها.و هذا عمر استعمل على الكوفة و هى أحد الثغور الاسلاميّة الرئيسيّة بما لها من الوسعة الشاملة من حدود نجد إلى تخوم خراسان مغيرة بن شعبة أحد أعداء أمير المؤمنين الألدّاء، و هو رجل الجناية و الخيانة من عصره الجاهلي قد التجأ بالاسلام على أثر جناية و خيانة فضيحة ارتكبها كما في سيرة ابن هشام «ص 213 ج 2 ط مصر» قال الزهري في حديثه: ثمّ بعثوا إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عروة بن مسعود الثقفي- إلى أن قال: ثمّ جعل يتناول لحية رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هو يكلّمه قال: و المغيرة بن شعبة واقف على رأس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في الحديد قال: فجعل يقرع يده إذا تناول لحية رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و يقول: اكفف يدك عن وجه رسول- اللّه صلّى اللّه عليه و آله قبل أن لا تصل إليك «أى المقرعة» قال: و يقول عروة: ويحك ما أفظّك و أغلظك؟! قال: فتبسّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال له عروة: من هذا يا محمّد؟قال: هذا ابن أخيك المغيرة بن شعبة، قال: أى غدر، و هل غسلت سوأتك إلّا بالأمس، قال ابن هشام: أراد عروة بقوله هذا أنّ المغيرة بن شعبة قبل إسلامه قتل ثلاثة عشر رجلا من بنى مالك من ثقيف فتهايج الحيّان من ثقيف بنو مالك رهط المقتولين و الأحلاف رهط المغيرة فودى عروة المقتولين ثلاث عشرة دية و أصلح ذلك الأمر، انتهى.أقول: و كان قتلهم غدرا لأخذ هداياهم الّتي أعطاهم ملك اليمن فأخذها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 248 و فرّ بها إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فأسلم و عرضها على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فلم يقبلها، فارتكب في أيّام عمله في الكوفة فضيحة الزنا و هو محصن مع امّ جميل امرأة ذات بعل على ضوء النهار فاطّلع على زناه أربعة من الصحابة و التابعين العاملين في دار- الحكومة منهم زياد بن أبيه فعرضوا أمره إلى عمر فطلبه و الشهود إلى المدينة و حاكمه بنفسه و أدّى ثلاثة من الشهود شهادة تامّة على ارتكابه الزنا، و لكن لمّا ورد زياد لأداء الشهادة قال له عمر: أرى وجه رجل لا يفتضح به أحد كبار أصحاب رسول اللّه، فلقّنه بهذا الكلام ما أراد أن يلقّنه، فقال زياد: رأيت مغيرة نائما مع امّ جميل على فراش واحد و هو راكب على بطن امّ جميل و سكت عن رؤيته دخوله فيها كالميل في المكحلة و نقص شهادته و لم ير عمر شهادته كافية فأمر بضرب سائر الشهود حدّ القذف و برّأ مغيرة، و أيّ فضيحة في الاسلام أفضح من هذه؟.و أمّا عمّال عثمان فلا يحتاج جورهم و خيانتهم إلى توضيح فانّه كالعيان المغني عن البيان، فقال عليه السّلام: إنّ العمّال السابقين كانوا جماعا من شعب الجور و الخيانة.و لكن في نسخة المعتزلي «فانّهما جماع من شعب الجور و الخيانة» و قال في شرحه: فانّهما- يعني استعمال المحاباة و الاثرة- جماع من شعب الجور و الخيانة و قد تقدّم شرح مثل هذه اللفظة، و المعنى أنّ ذلك يجمع ضروبا من الجور و الخيانة أمّا الجور فانّه يكون قد عدل عن المستحقّ إلى غير المستحقّ ففي ذلك جور على المستحقّ، و أمّا الخيانة فلأنّ الأمانة تقتضي تقليد الأكفاء، فمن لم يعتمد ذلك فقد خان من ولّاه.و اغترّ ابن ميثم بهذا التفسير فقال: فلا يولّيهم محاباة و إثرة، كأن يعطونه شيئا على الولاية فيولّيهم و يستأثر بذلك دون مشاورة فيه، فانّهما أى المحاباة و الاثرة- كما هو مصرّح به في بعض النسخ عوض الضمير- جماع من شعب الجور و الخيانة، أمّا الجور فللخروج بهما عن واجب العدل المأمور به شرعا، و أمّا الخيانة فلأنّ التحرّي في اختيارهم من الدين و هو أمانة في يد الناصب لهم، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 249 فكان نصبهم من دون ذلك بمجرّد المحاباة و الاثرة خروجا عن الأمانة و نوعا من الخيانة.أقول: لا يخفى ما في ما ذكره الشارحان من تطبيق جملة: جماع من شعب الجور و الخيانة على الانتخاب بالمحاباة و الاثرة من التكلّف و التعسّف، نعم لا إشكال في أنّ هذا الانتخاب جور و خيانة و لكن لا ينطبق عليه أنّه جماع من شعب الجور و الخيانة إلّا بالتكلّف، فالأظهر أنّ هذه الجملة راجعة إلى العمّال الشاغلين للأعمال قبل حكومته عليه السّلام.ثمّ أمر عليه السّلام بانتخاب العمّال من أهل البيوتات الصالحة و المتقدّمة في الاسلام لما ذكرنا سابقا من أنّ كفيل تربية الأفراد في ذلك العصر هى الاسرة و البيت، و لم تكن هناك شهادة على صلاحيّة الفرد غير النظر في البيت و الاسرة الّتي ربّى فيها و نشأ في ظلّها، فقد وصف هؤلاء المربّين في البيوت الصالحة بأنّهم موصوفون بما يلزم للعامل من كرم الأخلاق و مصونيّة العرض و قلّة الطمع و النظر في عواقب الامور.ثمّ أوصى بوفور الأرزاق و الرواتب عليهم، لئلا يضطرّوا إلى الاختلاس ممّا في أيديهم من أموال الخراج و يتمّ الحجّة عليهم إن خانوا.ثمّ أوصى بتفقّد أعمالهم و بثّ العيون عليهم لحثّهم على حفظ الأمانة و الرفق بالرعيّة.ثمّ شرّع عقوبة الخائن الّذي ثبت خيانته باتّفاق أخبار العيون و المتفقّدين في البدن بعرضهم على السياط و عزلهم عن العمل و إعلام خيانتهم للعموم و تقليدهم بعار التهمة و أثر ذلك انفصالهم عن شغلهم أبدا.الترجمة:سپس در كارهاى كارمندان و عمّال خود بنگر و از روى امتحان و آزمايش آنان را بكار بگمار و بمحض دلخوشى و احسان به آنها يا خويش و اظهار خصوصيّت با آنها كارگزارشان مكن، زيرا آنها مجموعه اى از تيره هاى جور و ستم و خيانتند.از ميان آنان اهل تجربه و مردم آبرومند را انتخاب كن، كسانى كه از خانواده هاى خوب و پيشقدم در اسلام هستند و پيشرو بودند، زيرا كه آنان:1- اخلاقى گرامى تر و اصيل تر دارند.2- آبروى آنها نيالوده و محفوظ و بابروى خود علاقه دارند.3- كمتر پيرامون طمع و جلب منافع مى گردند.4- در عواقب امور و دنباله كارها نظرى رساتر و عميق تر دارند و ملاحظه عاقبت كار خود را بهتر مى كنند.سپس حقوق و ارزاق مكفي بدانها بده زيرا وفور معيشت مايه اصلاح نفوس آنها است و سبب بى نيازى آنان از تصرّف در اموالى كه زير دست آنها است مى شود و وسيله اتمام حجّت بر آنها مى گردد در صورتى كه از دستور تو سرپيچند و در امانتت خيانت ورزند.سپس كارهاى آنان را زير نظر بگير و ديده بان هاى درست و وفادار بر آنها بگمار، زيرا بازرسى پنهانى تو از كارهاى آنان موجب تشويق آنها است بر امانتدارى و خوشرفتارى با رعيّت، معاونان خود را خوب بپا و اگر از آنها كسى دست بخيانت گشود و مورد اتّفاق نظر خبر گزاران و ديده بانان گرديد و گواهى آنانرا در باره اثبات جرمش كافي دانستى او را زير تازيانه مجازات بكش و مسئول كار خودش بشناس و در معرض خوارى در آور و داغ خيانت بر پيشانى او بنه و جامه ننگين تهمت را در بر او كن. 
بخش ۱۶ : آسان گرفتن در مالیات [منبع]

وَتَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا يُصْلِحُ أَهْلَهُ، فَإِنَّ فِي صَلاَحِهِ وَصَلاَحِهِمْ صَلاَحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ، وَلاَ صَلاَحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلاَّ بِهِمْ، لاَِنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ عِيَالٌ عَلَى الْخَرَاجِ وَأَهْلِهِ.
وَلْيَکُنْ نَظَرُکَ فِي عِمَارَةِ الاَْرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِي اسْتِجْلاَبِ الْخَرَاجِ، لاَِنَّ ذَلِکَ لاَ يُدْرَکُ إِلاَّ بِالْعِمَارَةِ؛ وَمَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَيْرِ عِمَارَة أَخْرَبَ الْبِلاَدَ، وَأَهْلَکَ الْعِبَادَ، وَلَمْ يَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلاَّ قَلِيلاً.
فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّةً، أَوِ انْقِطَاعَ شِرْب أَوْ بَالَّة، أَوْ إِحَالَةَ أَرْض اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ، أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ، خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ يَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ؛ وَلاَ يَثْقُلَنَّ عَلَيْکَ شَيْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَؤُونَةَ عَنْهُمْ، فَإِنَّهُ ذُخْرٌ يَعُودُونَ بِهِ عَلَيْکَ فِي عِمَارَةِ بِلاَدِکَ وَتَزْيِينِ وِلاَيَتِکَ، مَعَ اسْتِجْلاَبِکَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ، وَتَبَجُّحِکَ بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ فِيهِمْ، مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ لَهُمْ، وَالثِّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَيْهِمْ وَرِفْقِکَ بِهِمْ؛ فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الاُْمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِيهِ عَلَيْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَيِّبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ، فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ؛ وَإِنَّمَا يُؤْتَى خَرَابُ الاَْرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا، وَإِنَّمَا يُعْوِزُ أَهْلُهَا لاِِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلاَةِ عَلَى الْجَمْعِ، وَسُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ، وَقِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ.
وَ تَفَقَّدْ مَا يُصْلِحُ أَهْلَ الْخَرَاجِ فَإِنَّ فِي صَلَاحِهِ وَ صَلَاحِهِمْ صَلَاحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ وَ لَا صَلَاحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلَّا بِهِمْ لِأَنَّ النَّاسَ كُلَّهُمْ عِيَالٌ عَلَى الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ فَلْيَكُنْ نَظَرُكَ فِي عِمَارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِكَ فِي اسْتِجْلَابِ الْخَرَاجِ فَإِنَّ الْجَلْبَ لَا يُدْرَكُ إِلَّا بِالْعِمَارَةِ وَ مَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَيْرِ عِمَارَةٍ أَخْرَبَ الْبِلَادَ وَ أَهْلَكَ الْعِبَادَ وَ لَمْ يَسْتَقِمْ لَهُ أَمْرُهُ إِلَّا قَلِيلًا فَاجْمَعْ إِلَيْكَ أَهْلَ الْخَرَاجِ مِنْ كُلِّ بُلْدَانِكَ وَ مُرْهُمْ فَلْيُعْلِمُوكَ حَالَ بِلَادِهِمْ وَ مَا فِيهِ صَلَاحُهُمْ وَ رَخَاءُ جِبَايَتِهِمْ ثُمَّ سَلْ عَمَّا يَرْفَعُ إِلَيْكَ أَهْلُ الْعِلْمِ بِهِ مِنْ غِيْرِهِمْ فَإِنْ كَانُوا شَكَوْا ثِقَلًا أَوْ عِلَّةً مِنِ انْقِطَاعِ شُرْبٍ أَوْ إِحَالَةِ أَرْضٍ اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ أَوْ أَجْحَفَ بِهِمُ الْعَطَشُ أَوْ آفَةٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ مَا تَرْجُو أَنْ يُصْلِحَ اللَّهُ بِهِ أَمْرَهُمْ وَ إِنْ سَأَلُوا مَعُونَةً عَلَى إِصْلَاحِ مَا يَقْدِرُونَ عَلَيْهِ بِأَمْوَالِهِمْ فَاكْفِهِمْ مَئُونَتَهُ فَإِنَّ فِي عَاقِبَةِ كِفَايَتِكَ إِيَّاهُمْ صَلَاحاً فَلَا يَثْقُلَنَّ عَلَيْكَ شَيْ ءٌ خَفَّفْتَ بِهِ عَنْهُمُ الْمَئُونَاتِ فَإِنَّهُ ذُخْرٌ يَعُودُونَ بِهِ عَلَيْكَ لِعِمَارَةِ بِلَادِكَ وَ تَزْيِينِ وِلَايَتِكَ مَعَ اقْتِنَائِكَ مَوَدَّتَهُمْ وَ حُسْنَ نِيَّاتِهِمْ وَ اسْتَفَاضَةِ الْخَيْرِ وَ مَا يُسَهِّلُ اللَّهُ بِهِ مِنْ جَلْبِهِمْ فَإِنَّ الْخَرَاجَ لَا يُسْتَخْرَجُ بِالْكَدِّ وَ الْإِتْعَابِ مَعَ أَنَّهَا عَقْدٌ تُعْتَمَدُ عَلَيْهَا إِنْ حَدَثَ حَدَثٌ كُنْتَ عَلَيْهِمْ مُعْتَمِداً لِفَضْلِ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عَنْهُمْ مِنَ الْجَمَامِ وَ الثِّقَةِ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِكَ وَ رِفْقِكَ وَ مَعْرِفَتِهِمْ بِعُذْرِكَ فِيمَا حَدَثَ مِنَ الْأَمْرِ الَّذِي اتَّكَلْتَ بِهِ عَلَيْهِمْ فَاحْتَمَلُوهُ بِطِيبِ أَنْفُسِهِمْ فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ وَ إِنَّمَا يُؤْتَى خَرَابُ الْأَرْضِ لِإِعْوَازِ أَهْلِهَا وَ إِنَّمَا يُعْوِزُ أَهْلُهَا لِإِسْرَافِ الْوُلَاةِ وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ وَ قِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ فَاعْمَلْ فِيمَا وُلِّيتَ عَمَلَ مَنْ يُحِبُّ أَنْ يَدَّخِرَ حُسْنَ الثَّنَاءِ مِنَ الرَّعِيَّةِ وَ الْمَثُوبَةَ مِنَ اللَّهِ وَ الرِّضَا مِنَ الْإِمَامِ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ.

ثِقَلًا : سنگينى، مقصود سنگينى خراج و ماليات است. 
عِلَّة : بيمارى، آفت، مقصود آفتهاى زراعى است كه موجب زيان در محصولات ميشود. 
انْقِطَاعُ شِرْبٍ : قطع شدن سهميه آب. 
بَالّة : آنچه زمين را خيس مى كند مانند شبنم و باران. 
احَالَةُ ارْضٍ : تغيير و دگرگونى زمين (كه موجب نابودى و فساد بذرها شود). 
اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ : آب آن (زمين) را فرا گرفت، يعنى در اثر آب گرفتگى زمين، بذرها فاسد و نابود شدند. 
اجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ : بى آبى آن (زمين) را از بين برد. 
تَبَجُّحِكَ : شادمانيت. 
اسْتِفَاضَةُ الْعَدْل : گسترش عدل. 
مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ : (با ايجاد آسايش، و عدل، و عطوفت به مردم) به نيروى آنها تكيه كرده اى. 
ذَخَرْتَ : اندوختى، ذخيره كردى. 
الِاجْمَام : رفاه و آسايش دادن. 
الِاعْوَاز : فقر و حاجت. 
إشْرَافِ انْفُسِ الْوُلَاةِ عَلَى الْجَمْعِ : حرص و طمع زمامداران بجمع آورى مال، «اشرفت نفسه على الشّى ء» : نسبت بچيزى حريص و آزمند شد. 
إستِجلاب : جلب و جمع نمودن 
شِرب : آب نهر كه با آن زراعت را آب مى‏ دهند 
بالّة : رطوبت زمين 
إحالة أرض : تغيير دادن و فاسد كردن زمين تخم را 
إغتَمَر : آب زمين را فرا گرفت 
إجمام : راحت نمودن 
چهارم. سیمای مالیات دهنگانماليات و بيت المال را به گونه اى وارسى كن كه صلاح ماليات دهندگان باشد، زيرا بهبودى ماليات و ماليات دهندگان، عامل اصلاح امور ديگر اقشار جامعه مى باشد، و تا امور ماليات دهندگان اصلاح نشود كار ديگران نيز سامان نخواهد گرفت زيرا همه مردم نان خور ماليات و ماليات دهندگانند. 
بايد تلاش تو در آبادانى زمين بيشتر از جمع آورى خراج باشد كه خراج جز با آبادانى فراهم نمى گردد، و آن كس كه بخواهد خراج را بدون آبادانى مزارع به دست آورد، شهرها را خراب، و بندگان خدا را نابود، و حكومتش جز اندك مدّتى دوام نياورد. 
پس اگر مردم شكايت كردند، از سنگينى ماليات، يا آفت زدگى، يا خشك شدن آب چشمه ها، يا كمى باران، يا خراب شدن زمين در سيلاب ها، يا خشكسالى، در گرفتن ماليات به ميزانى تخفيف ده تا امورشان سامان گيرد، و هرگز تخفيف دادن در خراج تو را نگران نسازد زيرا آن، اندوخته اى است كه در آبادانى شهرهاى تو، و آراستن ولايت هاى تو نقش دارد، و رعيّت تو را مى ستايند، و تو از گسترش عدالت ميان مردم خشنود خواهى شد، و به افزايش قوّت آنان تكيّه خواهى كرد، بدانچه در نزدشان اندوختى و به آنان بخشيدى، و با گسترش عدالت در بين مردم، و مهربانى با رعيّت، به آنان اطمينان خواهى داشت، آنگاه اگر در آينده كارى پيش آيد و به عهده شان بگذارى، با شادمانى خواهند پذيرفت، زيرا عمران و آبادى، قدرت تحمّل مردم را زياد مى كند. 
همانا ويرانى زمين به جهت تنگدستى كشاورزان است، و تنگدستى كشاورزان، به جهت غارت اموال از طرف زمامدارانى است كه به آينده حكومتشان اعتماد ندارند، و از تاريخ گذشتگان عبرت نمى گيرند. 
و در كار خراج بصلاح خراج دهندگان كنجكاوى كن، زيرا در صلاح خراج و صلاح خراج دهندگان ديگران را آسايش و راحتى است، و آسايش و راحتى براى ديگران نيست مگر بواسطه خراج دهندگان، چون مردم همه جيره خوار خراج و خراج دهندگانند (پس اگر امر خراج و خراج گزاران درست باشد مردم در آسايشند و اگر بآن اعتناء نكنى همه گرفتارند). 
و بايد انديشه تو در آبادى زمين (كه از آن خراج گرفته ميشود) از انديشه در ستاندن خراج بيشتر باشد، زيرا خراج بدست نمى آيد مگر به آبادى، و كسيكه خراج را بى آباد نمودن بطلبد به ويرانى شهرها و تباه نمودن بندگان پرداخته، و كار او جز اندكى پايدار نمى ماند، 
پس اگر خراج دهندگان شكايت كنند از سنگينى (مالياتى كه بر ايشان مقرّر گشته) يا از علّت و آفتى (كه بمحصول رسيده باشد) يا از قطع شدن بهره آب (باينكه كاريزشان بند آمده يا سدّ اصطخر و رودخانه را سيل برده و مانند آن) يا از نيامدن باران و شبنم يا از تغيير يافتن و دگرگون شدن زمين كه آنرا آب (سيل و مانند آن) پوشانده يا بى آبى (گياه) آن را تباه ساخته، بايشان تخفيف بده به اندازه اى كه اميدوارى كار آنان درست و نيكو شود (شارح قزوينىّ ملّا محمّد صالح «رحمه اللّه» در اينجا فرموده: اين كلام دلالت كند بر آنكه خراج تنها زكوات نيست كه در شرع تعيين گرديده، بلكه مالياتى است مقرّر بر زمين و آب و غير آن باندازه لزوم كه بر طبق مصلحت وقت در آن تفاوت مى نهند، و ظاهرا تخصيص به ارباب ذمّه ندارد). و بايد سبك ساختن سنگينى بار ايشان بر تو گران نيايد، زيرا تخفيفى كه بآنها داده اى اندوخته اى است كه با آبادى شهرها و آرايش دادن حكومتت بتو باز مى گردانند با جلب خوش بينى و ستايش آنها بخود و خورسند بودن تو از برقرار كردن عدل و داد بين آنان، در حاليكه افزون شدن توانائى ايشان را بآنچه نزدشان اندوخته اى از رفاهيّت و آسايش و اطمينان داشتن به مداراتى كه بآنها نموده اى از عدل و داد خود بر آنان را براى خويش تكيه گاه قرار داده اى، 
پس بسا پيش آمدى كه پس از نيكى بآنها هرگاه آنرا بايشان واگزارى با خوشدلى انجام دهند، زيرا به مملكت آباد آنچه بار كنى مى تواند بكشد (و اين با نيكوئى حال رعيّت و اطمينان ايشان به حكمران انجام يابد). 
و همواره ويرانى زمين بجهت دست تنگى اهل آنست، و رعيّت نيازمند و پريشان ميشود بتوجّه حكمرانان بجمع و گرد آوردن (مال و دارائى) و بد گمانيشان به پايدارى (حكومت و رياست خود) و كم بهره بردنشان از پيش آمدها و پندها و انديشه در احوال روزگار. 
در كار خراج نيكو نظر كن، به گونه اى كه به صلاح خراج گزاران باشد. زيرا صلاح كار خراج و خراج گزاران، صلاح كار ديگران است و ديگران حالشان نيكو نشود، مگر به نيكوشدن حال خراج گزاران، زيرا همه مردم روزيخوار خراج و خراج گزاران اند. 
ولى بايد بيش از تحصيل خراج در انديشه زمين باشى، زيرا خراج حاصل نشود، مگر به آبادانى زمين و هر كه خراج طلبد و زمين را آباد نسازد، شهرها و مردم را هلاك كرده است و كارش استقامت نيابد، مگر اندكى. 
هرگاه از سنگينى خراج يا آفت محصول يا بريدن آب يا نيامدن باران يا دگرگون شدن زمين، چون در آب فرو رفتن آن يا بى آبى، شكايت نزد تو آوردند، از هزينه و رنجشان بكاه، آن قدر كه اميد مى دارى كه كارشان را سامان دهد. و كاستن از خراج بر تو گران نيايد، زيرا اندوخته اى شود براى آبادانى بلاد تو و زيور حكومت تو باشد، كه ستايش آنها را به خود جلب كرده اى و سبب شادمانى دل تو گردد، كه عدالت را در ميانشان گسترده اى و به افزودن ارزاقشان و به آنچه در نزد ايشان اندوخته اى از آسايش خاطرشان و اعتمادشان به دادگرى خود و مدارا در حق ايشان، براى خود تكيه گاهى استوار ساخته اى. 
چه بسا كارها پيش آيد كه اگر رفع مشكل را بر عهده آنها گذارى، به خوشدلى به انجامش رسانند. زيرا چون بلاد آباد گردد، هر چه بر عهده مردمش نهى، انجام دهند كه ويرانى زمين را تنگدستى مردم آن سبب شود و مردم زمانى تنگدست گردند كه همت واليان، همه گرد آوردن مال بود و به ماندن خود بر سر كار اطمينان نداشته باشند و از آنچه مايه عبرت است، سود برنگيرند. 
مسأله خراج و ماليات را دقيقا زير نظر بگير، به گونه اى که صلاح خراج دهندگان باشد، زيرا بهبودى و صلاحِ وضع خراج و بهبودى و صلاح حال خراج گزاران سبب بهبودى حال ديگران (و ساير قشرهاى جامعه اسلامى) مى شود و هرگز ديگران به صلاح نمى رسند مگر اينکه خراج گزاران به صلاح  برسند، زيرا تمام مردم وابسته به خراج و خراج گزاران هستند و بايد توجّه تو در عمران و آبادى زمين بيش از توجهت به جمع آورى خراج باشد، چون خراج جز با آبادانى به دست نمى آيد و آن کس که بخواهد خراج را بدون عمران و آبادانى طلب کند شهرها را ويران و بندگان خدا را هلاک نموده و پايه هاى حکومتش متزلزل خواهد شد، به گونه اى که بيش از مدت کمى دوام نخواهد داشت، بنابراين اگر رعايا از سنگينى خراج و يا آفت زدگى يا خشک شدن آب چشمه ها يا کمىِ باران و يا دگرگونى زمين بر اثر آب گرفتگى (و فساد بذرها) يا تشنگى شديد زراعت (و به دنبال آن کمبود محصول) به تو شکايت کنند، خراج آنها را به مقدارى که اميد دارى کار آنها را اصلاح کند و بهبود بخشد، تخفيف ده.
هرگز تخفيف هزينه هايى که به آنها مى دهى بر تو گران نيايد، زيرا آن ذخيره اى خواهد بود که از طريق عمران کشورت به تو باز مى گردانند و حکومت تو را زينت مى بخشند و اضافه بر آن از تو به نيکى ياد مى کنند و به سبب گسترش عدالت از سوى تو در ميان آنها (و رضايت آنان از حکومتت) از آنان خرسند خواهى شد. اين در حالى است که مى توانى با تقويت آنها از طريق ذخيره اى که نزدشان نهاده اى آنان را آسوده خاطر سازى و به جهت عدالت و مهربانى که آنها را به آن عادت داده اى نسبت به آنان مطمئن باشى.
و بسيار مى شود که در آينده براى تو گرفتارى هايى پيش مى آيد که اگر در دفع آن گرفتارى ها بر اين رعايا تکيه کنى آنها با طيب خاطر آن را پذيرا مى شوند (و در حل مشکل به تو يارى مى دهند) زيرا عمران و آبادى، هر چه بر آن نِهى تحمل مى کند. ويرانى زمين تنها به علت فقر صاحبان آن حاصل مى شود و فقر آنها تنها به سبب توجّه زمامداران به جمع مال و زراندوزى و بدگمانى به بقاى حکومتشان و کم عبرت گرفتن (از سرنوشت زمامدارانِ پيشين) خواهد بود.
و در كار خراج چنان بنگر كه اصلاح خراج دهندگان در آن است، چه صلاح خراج و خراج دهندگان به صلاح ديگران است، و كار ديگران سامان نگيرد تا كار خراج دهندگان سامان نپذيرد، كه مردمان همگان، هزينه خوار خراجند و خراج دهندگان. 
و بايد نگريستنت به آبادانى زمين بيشتر از ستدن خراج بود، كه ستدن خراج جز با آبادانى ميسّر نشود، و آن كه خراج خواهد و به آبادانى نپردازد، شهرها را ويران كند و بندگان را هلاك سازد، و كارش جز اندكى راست نيايد. 
و اگر از سنگينى -ماليات- شكايت كردند، يا از آفتى كه -به كشت- رسيده، يا آبى كه از كشتهاشان بريده، يا باران بدانها نباريده يا -بذر زمين- بر اثر غرق شدن يا بى آبى تباه گرديده، بار آنان را سبك گردان چندان كه مى دانى كارشان سامان پذيرد بدان. 
و آنچه بدان بار آنان را سبك گردانى بر تو گران نيايد، چه آن اندوخته اى بود كه به تو بازش دهند، با آبادانى كه در شهرهايت كنند و آرايشى كه به ولايتها دهند، نيز ستايش آنان را به خود كشانده اى و شادمانى كه عدالت را ميانشان گسترانده اى، حالى كه تكيه بر فزونى قوت آنان خواهى داشت بدانچه نزدشان اندوخته اى: از آسايشى كه برايشان اندوخته اى و اطمينانشان كه با عدالت خود بدست آورده و مدارايى كه كرده اى و بسا كه در آينده كارى پديد آيد كه چون آن را به عهده آنان گذارى با خاطر خوش بپذيرند -و خرده نگيرند-، كه چون -شهرها- آبادان بود، هرچه بر عهده -مردم آن- نهى برد، 
و زمين جز با تنگدستى ساكنان آن ويران نشود. مردم شهرها هنگامى تنگدست گردند كه واليان روى به گرد آوردن مال آرند و از ماندن خود بر سر كار اطمينان ندارند، و از آنچه مايه عبرت است كمتر سود بردارند. 
در مسأله ماليات به صورتى كه اصلاح ماليات دهندگان در آن است رسيدگى كن، چه اينكه صلاح و بهبودى ماليات و ماليات دهندگان صلاح ديگران است، و براى ديگران آسايش جز با بهبودى آنان وجود ندارد چرا كه تمام مردم جيره خوار ماليات و پرداخت كنندگان آن هستند. 
بايد انديشه ات در آبادى زمين از تدبيرت در جمع آورى ماليات بيشتر باشد، زيرا ماليات جز با آباد كردن زمين به دست نمى آيد، و هر كس بخواهد منهاى آباد نمودن ماليات بگيرد شهرها را خراب كرده، و بندگان خدا را به هلاكت انداخته، و حكومتش جز اندك زمانى نماند. 
اگر ماليات دهندگان از سنگينى ماليات، يا بر خورد به آفات، يا خشك شدن چشمه ها، يا كمى باران، يا تغيير زمين بر اثر آب گرفتگى، يا بى آبى شكايت كنند ماليات را به اندازه اى كه اوضاع آنان بهبود يابد تخفيف ده، و اين تخفيف خرجى آنان بر تو سنگين نيايد، زيرا تخفيف تو ذخيره اى است كه با آباد كردن شهرهاى تو و آرايش حكومتت به تو باز مى گردانند، علاوه ستايش مردم را به خود جلب نموده، و شادمان هستى كه سفره عدالت را در بين آنان گسترده اى، در حالى كه با قوت بخشيدن به آنان به وسيله ذخيره اى كه در تخفيف ماليات نزد ايشان نهاده اى مى توانى بر آنان اعتماد كنى، و با عدالت و مهربانيت كه آنان را به آن عادت داده اى بر آنان مطمئن باشى.
چه بسا گرفتاريهايى كه پيش آيد كه پس از نيكى به ماليات دهندگان اگر حلّ آن را به آنان واگذارى با طيب خاطر بپذيرند، چه اينكه بر مملكت آباد آنچه را بار كنى تحمّل كشيدنش را دارد، و علّت خرابى زمين بى چيزى و تنگدستى اهل آن زمين است، و فقر و ندارى آنان ناشى از زراندوزى واليان، و بدگمانى آنان به بقاء حكومت، و كم بهره گيرى آنان از عبرتها و پندهاست. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )طرق صحیح اخذ مالیات اسلامى:امام(عليه السلام) بعد از بيان شرايط و وظايف فرماندهان لشکر و قضات و کارگزاران حکومت اسلامى از مسأله خراج و ماليات سخن مى راند و دستورات مهمى به مالک اشتر در اين باره مى دهد، مى فرمايد: «مسأله خراج و ماليات را دقيقا زير نظر بگير، به گونه اى که صلاح خراج دهندگان باشد، زيرا بهبودى و صلاحِ وضع خراج و بهبودى و صلاح حال خراج گزاران سبب بهبودى حال ديگران (و ساير قشرهاى جامعه اسلامى) مى شود و هرگز ديگران به صلاح نمى رسند مگر اينکه خراج گزاران به صلاح برسند»; (وَتَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا يُصْلِحُ أَهْلَهُ، فَإِنَّ فِي صَلاَحِهِ وَصَلاَحِهِمْ صَلاَحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ، وَلاَ صَلاَحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلاَّ بِهِمْ). خراج، مطابق آنچه در بسيارى از روايات مربوط به اراضى خراجيه(1) آمده، مال الاجاره زمين هاى متعلق به عموم مسلمانان است که در جنگ ها نصيب آنان شده است. جمله هاى بعد که امام در آن توصيه به عمران و آبادى اراضى خراجيه مى کند نيز شاهد بر اين معناست; ولى از يک نظر ساير ماليات هاى اسلامى را اعم از خمس و زکات و جزيه و مالياتى که حکومت اسلامى طبق ضرورت بر درآمدها مى بندد نيز شامل مى شود (البته از باب ملاک و تنقيح مناط). بديهى است همه بخش هاى حکومت اسلامى اعم از دستگاه قضايى، ارتش و سپاه، کارمندان و کارگزاران و جز آن نياز به منابع مالى دارند و اگر اختلالى در امور مالى حکومت رخ دهد آثار آن در همه بخش ها آشکار مى شود، لذا امام(عليه السلام)به دنبال گفته بالا در جمله اى کوتاه و پر معنا به اين موضوع اشاره کرده مى فرمايد: «زيرا تمام مردم وابسته به خراج و خراج گزاران هستند»; (لاَِنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ عِيَالٌ عَلَى الْخَرَاجِ وَأَهْلِهِ). آن گاه امام دستور ديگرى که جنبه اصولى و اساسى در امر خراج دارد به مالک مى دهد و مى فرمايد: «بايد توجّه تو در عمران و آبادى زمين بيش از توجهت به جمع آورى خراج باشد»; (وَلْيَکُنْ نَظَرُکَ فِي عِمَارَةِ الاَْرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِي اسْتِجْلاَبِ الْخَرَاجِ). اين دستور در واقع به اين اشاره دارد که بايد به منابع اصلى درآمد بازگشت کرد و آنها را حفظ نمود تا درآمدها ثابت و برقرار بماند و هر قدر منابع تقويت شود درآمدها افزون خواهد شد. لذا امام(عليه السلام) در ادامه اين بحث به عنوان ذکر دليل مى فرمايد: «چون خراج جز با آبادانى به دست نمى آيد و آن کس که بخواهد خراج را بدون عمران و آبادانى طلب کند شهرها را ويران و بندگان خدا را هلاک نموده و پايه هاى حکومتش متزلزل خواهد شد به گونه اى که بيش از مدت کمى دوام نخواهد داشت»; (لاَِنَّ ذَلِکَ لاَ يُدْرَکُ إِلاَّ بِالْعِمَارَةِ وَمَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَيْرِ عِمَارَة أَخْرَبَ الْبِلاَدَ، وَأَهْلَکَ الْعِبَادَ، وَلَمْ يَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلاَّ قَلِيلاً). در واقع امام براى حکومتى که در بند عمران و آبادى نيست و تنها به فکر جمع آورى خراج است سه نتيجه شوم ذکر مى فرمايد: «نخست ويران شدن اين زمين ها، زيرا عمران و آبادى جز با حمايت حکومت اسلامى ميسر نمى شود. در طول تاريخ نيز ديده شده است در مناطقى که حکومت ها خراج سنگينى بر اراضى مى بستند و به آبادى زمين نمى انديشيدند، کشاورزان زمين ها را رها کرده و براى در امان ماندن از شر جمع آورندگان خراج به نقاط ديگر فرار مى کردند. ديگر اينکه مردم به هلاکت سوق داده مى شوند، زيرا فقر دامان آنها را مى گيرد و يکى از عوامل مهم هلاکت به معناى واقعى يا به معناى اجتماعى; يعنى از دست دادن روحيه ها همان فقر است. سومين نتيجه نيز از همين جا حاصل مى شود، زيرا فقر عمومى سبب عدم همکارى توده هاى مردم بلکه شورش آنها بر ضد حکومت مى گردد آن هم حکومتى که دستش خالى است و در آمدى ندارد. چنين حکومتى چند صباحى بيشتر نمى تواند خود را نگه دارد. آن گاه امام(عليه السلام) به نکته مهم ديگرى مى پردازد و آن گرفتارى هاى مختلفى است که ممکن است براى کشاورزان اراضى خراجيه پيدا شود و نتوانند مال الخراج معين را بپردازند و بايد مشمول تخفيف والى گردند. جالب اينکه امام روى عوامل مختلف انگشت مى گذارد و آنها را يک يک برمى شمارد. مى فرمايد: «بنابراين اگر رعايا از سنگينى خراج و يا آفت زدگى يا خشک شدن آب چشمه ها يا کمىِ باران و يا دگرگونى زمين بر اثر آب گرفتگى (و فساد بذرها) يا تشنگى شديد زراعت (و به دنبال آن کمبود محصول) به تو شکايت کنند، خراج آنها را به مقدارى که اميد دارى کار آنها را اصلاح کند و بهبود بخشد، تخفيف ده»; (فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّةً(2)، أَوِ انْقِطَاعَ شِرْب أَوْ بَالَّة(3)، أَوْ إِحَالَةَ(4) أَرْض اغْتَمَرَهَا(5) غَرَقٌ، أَوْ أَجْحَفَ(6) بِهَا عَطَشٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ يَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ). در اينجا امام اسباب شکايت کشاورزان را در شش چيز خلاصه کرده است: نخست. همه چيز زمين و زراعت رو به راه است ولى مال الاجاره و خراجى که بر آن بسته شده سنگين و غير عادلانه است. دوم. آفتى به زراعت برسد; از آفات زمينى و آسمانى و سبب کمبود يا نابودى محصول شود. سوم. زراعت هايى که با آب نهرها و قنات ها سيراب مى شود بر اثر عوامل مختلف، آب نهر و قنات قطع شود و محصولى به دست نيايد و يا به اندازه مورد انتظار نباشد. چهارم. در زمين هايى که ديمى است و با آب باران سيراب مى شود، بر اثر خشکسالى و کمبود نزولات آسمانى گرفتار کمبود محصول شود. پنجم. بر اثر سيلاب ها و آب گرفتگى زمين هاى زراعى همه يا قسمتى از محصول از ميان برود يا فاسد گردد. ششم. آب به اندازه کافى به زراعت نرسد. تفاوت عامل ششم و سوم روشن است; در عامل سوم سخن از قطع کامل آب بود; ولى در مورد ششم سخن از کمبود آب است. به هرحال در تمام اين صورت ها والى بايد توان کشاورزان را در نظر بگيرد و خراج هر کدام را به اندازه اى که گرفتار ضرر و زيان شده اند تخفيف دهد و يا حتى اگر به هيچ وجه توان ندارند به کلى از خراج معاف کند. در دنياى امروز نيز حکومت هايى که مدير و مدبر هستند تمام اين امور را در نظر مى گيرند و ماليات ها را به همان نسبت تخفيف مى دهند. حتى گاهى چيزى به عنوان کمک به ماليات دهندگانى که گرفتار زيان شده اند مى پردازند. آن گاه امام(عليه السلام) به مالک اطمينان مى دهد که تصور نکند تخفيف هايى که براى رعيت در اين گونه موارد قائل مى شود به زيان او تمام مى گردد، بلکه اين به تمام معنا سودآور و از جنبه هاى مادى و معنوى سرشار از فايده است. مى فرمايد: «هرگز تخفيف هزينه هايى که به آنها مى دهى بر تو گران نيايد، زيرا آن ذخيره اى خواهد بود که از طريق عمران کشورت به تو باز مى گردانند و حکومت تو را زينت مى بخشند و اضافه بر آن از تو به نيکى ياد مى کنند و به سبب گسترش عدالت از سوى تو در ميان آنها (و رضايت آنان از حکومتت) از آنان خرسند خواهى شد»; (وَلاَ يَثْقُلَنَّ عَلَيْکَ شَيْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَؤُونَةَ عَنْهُمْ، فَإِنَّهُ ذُخْرٌ يَعُودُونَ بِهِ عَلَيْکَ فِي عِمَارَةِ بِلاَدِکَ، وَتَزْيِينِ وِلاَيَتِکَ، مَعَ اسْتِجْلاَبِکَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ، وَتَبَجُّحِکَ(71)بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ فِيهِمْ). امام(عليه السلام) در اينجا چهار نتيجه قابل توجّه براى تخفيف خراج در موارد بحرانى بيان مى فرمايد. نخست اينکه: اين تخفيف ها از بين نمى رود، بلکه سبب عمران و آبادى زمين ها مى شود و در آينده، بهتر و بيشتر از آن بهره مند خواهى شد. دوم. سبب آبرومندى و زينت حکومت مى گردد، زيرا مردم احساس مى کنند والى علاقه مند به آنهاست و در مشکلات با آنان هم درد است. سوم. هرجا مى نشينند تعريف و تمجيد مى کنند و پايه هاى حکومت از اين طريق محکم مى شود. چهارم. خود والى نيز از رفتار خود به جهت گسترش عدالت شاد و مسرور مى شود و روحيه تازه اى براى ادامه حکومتش مى يابد. از اين تعبيرات استفاده مى شود که حکومت در اين گونه حوادثِ سخت نه تنها بايد خراج و ماليات را تخفيف دهد، بلکه در صورت لزوم بايد به آنها کمک نيز بکند و يقين داشته باشد اين کمک ها باز مى گردد. شاهد اين سخن جمله اى است که در روايت تحف العقول اضافه بر آنچه گفته شده آمده (و مرحوم سيّد رضى به هنگام گزينش آن را حذف کرده است) و آن جمله اين است: «وَإِنْ سَأَلُوا مَعُونَةً عَلَى إِصْلاَحِ مَا يَقْدِرُونَ عَلَيْهِ بِأَمْوَالِهِمْ فَاکْفِهِمْ مَؤُونَتَه; هرگاه آنها کمکى از تو خواستند براى اصلاح کردن چيزى که با اموال خود قادر بر آن نيستند به آنها کمک کن».(8) سپس امام(عليه السلام) در تأکيد اين معنا مى فرمايد: «اين در حالى است که مى توانى با تقويت آنها از طريق ذخيره اى که نزدشان نهاده اى آنان را آسوده خاطر سازى و به جهت عدالت و مهربانى که آنها را به آن عادت داده اى نسبت به آنان مطمئن باشى»; (مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ، بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ(9) لَهُمْ، وَالثِّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَيْهِمْ وَرِفْقِکَ بِهِمْ). اشاره به اينکه حمايت از رعايا مخصوصاً در سختى ها و مشکلاتِ طاقت فرسا از يک سو سبب راحتى و آسايش خاطر آنها مى شود و از سوى ديگر سبب اعتماد تو بر آنها که آن نيز خود مايه آرامش خاطر توست. از مجموع اين سخنان استفاده مى شود که حکومت زمانى سامان مى يابد که تکيه گاهش توده هاى مردم آن کشور باشد در غير اين صورت هميشه تنش ها و ناآرامى و شورش در گوشه اى از کشور حکم فرما خواهد بود; شورش هايى که سرکوب کردن آن نفرت بيشترى براى حکومت به بار مى آورد و اگر مانند بعضى از حکومت هاى زمان ما تکيه گاه حکومت هاى بيگانه باشد، مصيبت آن افزون خواهد شد، زيرا بيگانگان هرگز بدون منافع مهمى، از حکومت ديگرى حمايت نخواهند کرد و نتيجه آن مستعمره شدن کشور اسلامى به وسيله بيگانگان از اسلام خواهد بود. سپس امام(عليه السلام) به نتيجه اين گونه ارفاق ها در حق رعيت پرداخته مى فرمايد: «بسيار مى شود در آينده براى تو گرفتارى هايى پيش مى آيد که اگر در دفع آنها بر اين رعايا تکيه کنى با طيب خاطر آن را پذيرا مى شوند (و در حل مشکل به تو يارى مى دهند)»; (فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الاُْمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِيهِ عَلَيْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَيِّبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ). بديهى است محبّت، ايجاد محبّت مى کند و کمک به افراد وجدان آنها را بيدار مى سازد و خود را مديون محبّت کننده مى بينند، بنابراين هرگاه مشکلى براى محبّت کننده پيش آيد آنها با رضايت خاطر به کمک مى شتابند و اين بهترين سرمايه زمامداران براى اداره کشور و بقاى حکومت است. آن گاه امام در جمله اى کوتاه و پر معنا مى فرمايد: «زيرا عمران و آبادى، هر چه بر آن نِهى تحمل مى کند»; (فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ). اشاره به اينکه اساس کار و آنچه حرف اوّل را مى زند عمران و آبادى است; اگر زمين هاى کشاورزى و ساير منابع درآمد مردمِ يک کشور آباد گردد و بنيه اقتصادى همه قوى شود هر مشکلى پيش آيد قابل حل است. آن گاه امام در پايان اين سخن به نکته ديگرى که عامل اصلى ويرانى کشورهاست اشاره کرده مى فرمايد: «ويرانى زمين تنها به علت فقر صاحبان آن حاصل مى شود و فقر آنها تنها به سبب توجّه زمامداران به جمع مال و زراندوزى و بدگمانى به بقاى حکومتشان و کم عبرت گرفتن (از سرنوشت زمامدارانِ پيشين) خواهد بود»; (وَإِنَّمَا يُؤْتَى خَرَابُ الاَْرْضِ مِنْ إِعْوَازِ(10) أَهْلِهَا، وَإِنَّمَا يُعْوِزُ أَهْلُهَا لاِِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلاَةِ عَلَى الْجَمْعِ، وَسُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ، وَقِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ). مسائل اجتماعى و حوادثى که در کشورها مى گذرد همواره علت و معلول يکديگرند; هنگامى که زمامداران بر اثر بى کفايتى يا ظلم بر مردم از آينده خود نااميد شوند و از تجارب پيشينيان در زمينه زمامدارىِ صحيح بهره نگيرند دستپاچه مى شوند و به جمع مال مى پردازند; گاه آن را در نقاط دور و نزديک پنهان مى سازند و گاه به بستگان خود منتقل مى کنند و گاه به کشورهاى خارج اگر محل مورد اطمينانى داشته باشند انتقال مى دهند و همين امر باعث ويرانى زمين ها و منابع اقتصادى و فقر عمومى مى شود و ارکان حکومت را متزلزل مى سازد. تجربه نشان داده است که اين گونه افراد کمتر مى توانند از اموالى که گرد آورده اند بهره بگيرند. نمونه هاى آن را حتى در عصر خود درباره شاهان گذشته ديده و شنيده ايم. اين نکته نيز شايان توجّه است که بسيارى از برنامه هاى عمرانى زمان مى طلبد و هرگاه زمامداران اميد به بقاى خود نداشته باشند زير بار چنين برنامه هايى نمى روند و طبعاً برنامه هاى عمرانى تعطيل مى شود و فقر دامان توده هاى مردم را مى گيرد. نيز اگر زمامداران دفتر تاريخ را دربرابر خود بگشايند و هر روز صفحه اى از آن را بنگرند به زودى به اشتباهات خويش پى مى برند; ولى غرور يا غفلت مانع از اين کار مى شود. شگفت اينکه بعضى از شارحان نهج البلاغه احتمال داده اند جمله (وَسُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ) به اين معناست که آنها مرگ را فرموش مى کنند و گمان مى کنند ساليان دراز زنده اند. در حالى که اين عبارت هرگز تاب چنين تفسيرى را ندارد، زيرا سوء ظن را در واقع به معناى حسن ظن تفسير کرده اند.*** پی نوشت: 1. رجوع شود به وسائل الشيعة، ج 13، ص 214، باب 15 و 18 از ابواب «احکام المزارعة». 2. «عِلّة» در اصل به معناى بيمارى است و در اينجا به معناى آفاتى است که به گياهان و درختان مى رسد. 3. «بالّة» به معناى تر کننده از ريشه «بلّ» بر وزن «حل» به معناى مرطوب شدن گرفته شده و «بالّة» در اينجا اشاره به باران و رطوبت هاى زمينى است که گياهان را پرورش مى دهد. 4. «اِحالَة» در اصل به معناى تغيير يافتن است و در اينجا که اضافه به ارض (زمين) شده است اشاره به دگرگونى زمين بر اثر آب گرفتگى است که موجب گنديدن بذر گياه و ثمر ندادن مى شود. 5. «إغْتَمَر» از ريشه «اِغتمار» به معناى آب گرفتگى است. 6. «أجْحَفَ» از ريشه «اجحاف» در اصل به معناى کندن پوست چيزى است. سپس به معناى به مشقت انداختن و بى اثر ساختن و خراب کردن آمده است. 7. «تَبَجُّحْ» به معناى مسرور شدن از ريشه «بَجْح» بر وزن «مدح» به معناى فرح و شادى گرفته شده است. 8. تحف العقول، ص 92. 9. «إجْمام» به معناى صراحت بخشيدن از ريشه «جموم» که به معناى اجتماع کردن است گرفته شده و از آنجا که انسان به هنگام استراحت خاطرى جمع دارد اين واژه به آن اطلاق شده است. 10. «إعْواز» به معناى کمبود و فقر است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 279-276دسته چهارم ماليات دهندگان هستند. امام (ع) در باره آنان اوامرى به شرح زير صادر فرموده است:اوّل: مسأله ماليات آنها را بررسى كرده -و در مواردى كه شرح مى دهد- طورى رفتار كند كه به نفع و مصلحت ماليات دهندگان تمام شود.  آن گاه به جنبه مصلحت ماليات دهنده با قياس مضمرى اشاره فرموده است كه صغراى آن، عبارت: «فانّ صلاحه... الّا بهم» است. و با عبارت: «لا صلاح لمن سواهم الّا بهم»، يعنى آسايش ديگران ميسر نيست مگر به وسيله ماليات دهندگان، به منظور تأكيد توجه داده است كه آسايش ديگران جز به وسيله آنان ميسر نيست.  و كبراى مقدّر نيز چنين است: و هر كس كه آسايش مردم جز به وسيله او ميسر نگردد، توجّه به كارهاى او و بررسى حالات وى لازم است. و بعد در توضيح صغراى قياس فرموده است: چون مردم همه مرهون ماليات و ماليات دهندگانند، و اين مطلب امروز براى ما روشن است. دوم: آن كه توجهش به آبادى زمين از گرفتن و جمع آورى ماليات بيشتر باشد، و به جنبه مصلحتى كه در آن عمل وجود دارد، با اين گفتار توجه داده است: زيرا آن، يعنى پرداخت ماليات جز به آبادانى زمين ميسر نيست. و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمر است. و بعد آن را با جمله: «و من طلب... قليلا»، توضيح داده است. و همين سخن امام (ع) اشارتى است بر پى آمد نقيض مطلب مورد ادعاى آن بزرگوار، و آن عبارت از مفاسد سه گانه زير مى باشد:1-  ويران سازى كشور از طريق نپرداختن به آبادانى آن.  2-  از بين بردن مردم، به جهت مكلّف كردنشان به چيزى كه در توان آنها نيست.  3-  ناپايدارى كار ماليات گيرنده و حاكم نسبت به مردم، كه اين خود لازمه دو مورد قبلى است. و كبراى مقدّر چنين است: و هر چيزى كه جز با آبادانى ميسر نگردد، لازم است، در باره آبادانى دقت بيشترى به عمل آيد تا در باره آن چيز. نتيجه اين مى شود كه توجه به آبادانى كشور بايد بيش از توجه به گرفتن ماليات باشد.  سوم به او دستور داده است تا از ماليات آنها به مقدارى كه اميد مصلحت كارشان مى رود، تخفيف دهد، البته در صورتى كه ماليات دهندگان از جريان حال خود شكايت داشتند كه به دليل وضعى كه زمينشان پيدا كرده ماليات سنگين است، يا آفتى به آن رسيده و يا به دليل كم آبى و نيامدن باران و يا به علّت آمدن سيل و نرسيدن آب، دگرگونى و خرابى در زمين پديد آمده است. و به دنبال آن، وى را نهى كرده است از اين كه مبادا اين تخفيف دادن ماليات را، گران و سنگين تلقّى كند. و در عبارت خود: «فانّه ذخر... العدل فيهم» اشاره به مصلحتى فرموده است كه در تخفيف دادن ماليات وجود دارد، و معناى عبارت واضح است.  كلمه: معتمدا منصوب است بنا بر اين كه حال است و عامل آن خفّفت مى باشد. و كلمه: فضل منصوب است چون مفعول معتمدا است. و عبارت: و الثّقة عطف بر همان مفعول مى باشد.  امام (ع) به جنبه مصلحتى كه در اعتماد به افزايش توانمندى مردم از طريق رفاه و آسايش ايشان و اطمينان آنها به برخوردارى از عدالت وى، وجود دارد، با اين عبارت خود توجّه داده است: «فربما حدث... انفسهم به». و در حقيقت سخن امام (ع) چنين است: ماليات را از آنها سبك بگير به خاطر آن كه افزايش توان آنها را تأمين كرده اى، زيرا اين لازمه آن رويدادهاى احتمالى است كه براى آنها پيش مى آيد، بنا بر اين اگر با آنها مدارا كنى با طيب خاطر مى پذيرند.  همين بخش از سخن امام (ع) به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن چنين است: و هر كسى كه چنان وضعى داشته باشد بايد بر آنها سبك گرفته شود، تا توانشان افزايش يابد. و عبارت: «فان العمران محتمل ما حمّلته» (زيرا به مملكت آباد هر چه بار كنى، بار را مى كشد) توضيحى براى صغراى قياس مذكور است، به اين ترتيب كه تخفيف ماليات مردم باعث آبادانى زمين است و آبادى زمين باعث تحمّل هر نوع حوادث و پيشآمدى است كه براى مردم پيش بيايد.  آن گاه به وسيله عبارت: «و انّما يؤتى خراب الارض... اهلها» (ويرانى يك سر زمين در گرو تنگدستى مردم آن است) به جهت ويرانى كشور توجّه داده است، و هم چنين در عبارت: «و انّما يعوز... العبر» توجّه به همين علّت خرابى مملكت دارد، كه خود از سه بخش تشكيل شده است:  1-  توجه حكمرانان بر جمع آورى مال و ثروت.  2-  بدگمانى آنها بر اين كه در پست خود نمى مانند.  3-  استفاده نكردن آنها از دگرگونى زمان، به دليل كم توجهيشان بر اين مسئله.  بديهى است وقتى كه اين ويژگيها در فرمانروايى جمع شد، انگيزه اى براى جمع آورى ثروت و كوتاهى او نسبت به رعيت و در نتيجه باعث تنگدستى و فقر مردم مى گردد، و آن هم ويرانى سرزمين و از بين رفتن عمران و آبادى كشور را در پى مى آورد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 244 و تفقّد أمر الخراج بما يصلح أهله، فإنّ في صلاحه و صلاحهم صلاحا لمن سواهم، و لا صلاح لمن سواهم إلّا بهم، لأنّ النّاس كلهم عيال على الخراج و أهله، و ليكن نظرك في عمارة الأرض أبلغ من نظرك في استجلاب الخراج، لأنّ ذلك لا يدرك إلّا بالعمارة، و من طلب الخراج بغير عمارة أخرب البلاد، و أهلك العباد، و لم يستقم أمره إلّا قليلا، فإن شكوا ثقلا أو علّة أو انقطاع شرب أو بالّة أو إحالة أرض اغتمرها غرق أو أجحف بها عطش خفّفت عنهم بما ترجو أن يصلح به أمرهم، و لا يثقلنّ عليك شيء خفّفت به المئونة عنهم، فإنّه ذخر يعودون به عليك في عمارة بلادك، و تزيين ولايتك، مع استجلابك حسن ثنائهم، و تبجّحك باستفاضة العدل فيهم، معتمدا فضل قوّتهم بما ذخرت عندهم من إجمامك لهم، و الثّقة منهم بما عوّدتهم من عدلك عليهم و رفقك بهم، فربّما حدث من الأمور ما إذا عوّلت فيه عليهم، من بعد احتملوه طيبة أنفسهم به، فإنّ العمران محتمل ما حمّلته، و إنّما يؤتى خراب الأرض من إعواز أهلها، و إنّما يعوز أهلها لإشراف أنفس الولاة على الجمع، و سوء ظنّهم بالبقاء، و قلّة انتفاعهم بالعبر. (68213- 67880)اللغة:يقال (ثقل) الشيء بالضمّ ثقلا و زان عنب و يسكن للتخفيف فهو ثقيل، (الشرب): النصيب من الماء، (البالّة): القليل من الماء يبلّ به الأرض، و الظاهر أنّه في الأراضي الّتي يسقيه الأمطار فحسب، فاذا قلّت الأمطار يقال: اصيب بالبالّة، (أحالت) الأرض: تغيرت عمّا عليه من الاستواء فلم ينجب زرعها و لا أثمر نخلها، و ذلك يكون على أثر السيول و الأمطار الغزيرة (البجح): الفرح، يقال: بجح بالشىء بالكسر و بالفتح لغة ضعيفة و بجحته فتبجّح: أى فرحته ففرح و في حديث: أهل الجنّة في خيراتها يتبجّحون، (معتمدا): قاصدا، (الاجمام): الاراحة، (الاعواز): الفقر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 245 الاعراب:بما يصلح أهله: ما موصولة و ما بعدها صلتها، سواهم: ظرف مستقرّ صلة لقوله من في لمن، إلّا بهم: استثناء مفرّغ، خفّفت عنهم: جزاء شرط لقوله فان شكوا، معتمدا: حال عن المخاطب، من بعد: بضمّ بعد مبنيّا لكون المضاف إليه المحذوف منويّا أى بعد ذلك الارفاق، طيّبة: حال، من إعواز: من هنا للتعليل.المعنى:ثمّ توجّه إلى أمر الخراج و هو المصدر الوحيد في هذا العصر لخزانة الحكومة و ما يلزمها من المصارف في شتّى حوائجها من أرزاق الجند و رواتب العمّال و الخدم، و نبّه على أنّ المبدأ الوحيد للخراج هو عمران البلاد بالزرع و الغرس و ما يتحصّل منه عوائد جديدة و بيّن أنّ التوليدات المثمرة إنّما هى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 250 من الزراعة و تربية المواشي، و كليهما يتّفقان على عمران البلاد و قدرة الزرّاع و الدهاقين الماليّة على العمل في الانتاج و التوليد و أنّ طلب الخراج مع قطع النظر عن العمران موجب للخراب و الاستيصال.و من واجب العمران التوجّه إلى الافات الطارئة في المحاصيل الزراعيّة و الحيوانيّة، فقال عليه السّلام «فان شكوا ثقلا- أى جورا- في ضرب مقدار الخراج المضروب عليهم أو جور العمّال في أخذه أو علّة نحو أن يصيب الغلّة آفة كالجراد و البرق و البرد و غيرها.أو انقطاع شرب- بأن ينقص الماء في النهر أو طمّ القنوات في أثر السيول أو الزلازل و نحوها.أو بالة- يعني قلّة الأمطار في ما يسقى بماء المطر أو كثرة الأمطار الموجبة للسيول الجارفة للزرع و الشجر.أو إحالة أرض اغتمرها غرق- يعني أنّ الأرض قد تحوّلت في أثر السيول أو تكرار الزرع فلم يحصل منها زرع لأنّ الغرق غمرها و أفسد زرعها.أو أجحف بها عطش فأتلفها.فلا بدّ من سماع الشكوى و التحقيق عنها و التخفيف على الزراع و الدهاقين و بذل المساعدة لهم بحيث يصلح أمرهم و يتمكّنوا من الاشتغال بالعمران و نبّه على أنّ هذا التخفيف و المساعدة لم يذهب هدرا، لأنّه:1- ذخر يعودون به عليك في عمارة بلادك.2- زينة و افتخار لولايتك فانّ زينة الوالي عمران البلاد و راحة العباد.3- تكتسب حسن ثنائهم عليك و تسرّ باستفاضة العدل فيهم مع اعتمادك على فضل قوّتهم بما ذخرت عندهم من توجّهك عليهم و توجّههم عليك بالوثوق بك و الاعتماد بعدلك و رفقك.4- فربما حدث عليك حادث و تحتاج إلى الاقتراض منهم أو طلب المعونة منهم أو مساعدتهم لك بنفوسهم فيجيبونك و يساعدونك بطيب أنفسهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 251 ثمّ انتج من ذلك ضابطتين عامّتين هامّتين:1- العمران محتمل ما حمّلته.2- يؤتى خراب الأرض من فقر أهلها و إعوازهم مصارف عمرانها.ثمّ نبّه على أنّ إعواز أهل الأرض ناش عن الولاة السّوء الّذي لا همّ لهم إلّا جمع المال و الأخذ من الرّعايا بكلّ حال، لسوء ظنّهم ببقائهم على العمل و خوفهم من العزل و عدم انتفاعهم بالعبر و اعتقادهم بالعقوبة من اللّه في الاخرة.و قد نقل الشارح المعتزلي هنا ما يؤيّد كلام مولانا لا بأس بنقله قال:عهد سابور بن اردشير لابنه:و قد وجدت في عهد سابور بن أردشير إلى ابنه كلاما يشابه كلام أمير المؤمنين عليه السّلام في هذا العهد و هو قوله:و اعلم أنّ قوام أمرك بدرور الخراج، و درور الخراج بعمارة البلاد، و بلوغ الغاية في ذلك استصلاح أهله بالعدل عليهم، و المعونة لهم، فإنّ بعض الامور لبعض سبب، و عوامّ النّاس لخواصّهم عدّة، و بكلّ صنف منهم إلى الاخر حاجة، فاختر لذلك أفضل من تقدر عليه من كتّابك، و ليكونوا من أهل البصر و العفاف و الكفاية، و استرسل إلى كلّ أحد منهم شخصا يضطلع به، و يمكنه تعجيل الفراغ منه، فان اطّلعت على أنّ أحدا منهم خان أو تعدّى، فنكّل به، و بالغ في عقوبته، و احذر أن تستعمل على الأرض الكثير خراجها إلّا البعيد الصّوت، العظيم شرف المنزلة و لا تولّين أحدا من قوّاد جندك الّذين هم عدّة للحرب، و جنّة من الأعداء شيئا من أمر الخراج، فلعلّك تهجم من بعضهم على خيانة في المال، أو تضييع للعمل فان سوّغته المال، و أغضيت له على التّضييع كان ذلك هلاكا و إضرارا بك و برعيتّك و داعية إلى فساد غيره، و إن أنت كافأته فقد استفسدته، و أضقت صدره، و هذا أمر توقيّه حزم، و الإقدام عليه حزق، و التّقصير فيه عجز.و اعلم أنّ من أهل الخراج من يلجىء بعض أرضه و ضياعه إلى خاصّة الملك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 252 و بطانته لأحد أمرين، أنت حرىّ بكراهتهما، إمّا لامتناع من جور العمّال و ظلم الولاة، و تلك منزلة يظهر بها سوء أثر العمّال و ضعف الملك و إخلاله بما تحت يده، و إمّا للدّفع عمّا يلزم من الحقّ و التيسّر له، و هذه خلّة تفسد بها آداب الرّعية، و تنقص بها أموال الملك، فاحذر ذلك، و عاقب الملتجئين و الملجأ إليهم.الترجمة:از وضع خراج و در آمد املاك بازرسى كن بوجهى كه مايه بهبود خراج گزاران باشد، زيرا در بهبود امر خراج و بهبود حال خراج گزاران بهبود حال ديگران نهفته است و ديگران را جز بدانها بهبودى حال ميسّر نيست، زيرا همه مردم نانخوران خراجند و خراج گزاران، و بايد توجّه تو بابادى زمين بيشتر باشد از توجّه بجلب خراج، زيرا خراج جز از زمين آباد بدست نيايد و هر كس آباد نكرده خراج خواهد شهرستانها را ويران و بندگان خدا را نابود سازد و جز اندك زمانى كارش درست نيايد.اگر زارعان و دهقانان شكايت كردند از فزونى و گرانى مقدار خراج يا از آفت در زراعت يا قطع آب يا كمى باران يا دگرگونى و فساد زمين زراعت و درخت بواسطه آنكه سيل آنرا غرق كرده يا تشنگى بدان زيان رسانيده خراج آنها را تا حدى كه مايه بهبود حالشان باشد تخفيف بده و اين تخفيف كه مايه كمك بدانها است بر تو گران نيايد زيرا:1- اين ذخيره و پس اندازيست در ملك كه بوسيله آباد كردن بلاد تو بتو برميگردد.2- سبب زيور و آرايش حكمرانى تواست.3- مايه جلب ستايش آنان و شادمانى تو بانتشار عدالت در باره آنها است در حالى كه بفزونى نيروى آنها اعتماد دارى بدانچه براى آنها ذخيره كردى و فراهم آوردى و جلب اعتماد آنها را بخود نمودى بوسيله آنكه آنها را بعدالت گسترى خود معتاد ساختى و با نرمش با آنها معامله كردى.بعلاوه بسا باشد كه براى تو پيشامدى رخ دهد و گرفتارى پيش آيد و چون تو با آنها احسان كردى و خوشرفتارى نمودى و اعتماد آنها را جلب كردى در دنبال آن هر تقاضا را با طيب خاطر پذيرا شوند و بتو هر گونه كمك و مساعدت را از روى رضا و رغبت تقديم دارند. بابادانى هر چه بار نهى بار مى كشد و همانا ويرانى سرزمينها زائيده ندارى و بى وسيله اى أهل آن سرزمين است آيا ندارى و بيچارگى مردم از كجا ناشى مى شود؟ از توجّه كارگزاران بجمع مال دنيا و ربودن دسترنج مردمان براى بدبينى آن كارگزاران نسبت به بقاء آنان بر سر كار خود و بواسطه كم عبرت گرفتن آنها از آنچه براى مردم با ايمان و با بصيرت مايه عبرتست.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، صفحه 129-130 ضمن شرح آن بخش از عهد نامه كه در باره خراج است و با اين جمله آغاز مى شود: «و تفقّد امر الخراج بما يصلح اهله»، و در كار خراج چنان بنگر كه خراج دهندگان را به صلاح مى آورد»، ابن ابى الحديد چنين آورده:به انوشروان گزارش داده شد كه كارگزار اهواز، خراجى افزون از حد معمول فرستاده است و چه بسا كه اين كار با اجحاف نسبت به رعيت صورت گرفته باشد.  نوشروان نوشت: اين اموال بر هر كس كه از او گرفته شده است، برگردانده شود كه اگر پادشاه اموال خود را با گرفتن اموال مردم افزايش دهد همچون كسى است كه براى استوار ساختن بام خانه خويش از بن خانه و ساختمان خود خاك بردارى كند. بر انگشترى نوشروان نوشته شده بود: «هر جا كه پادشاه ستم ورزد، آبادى نخواهد بود.»  عهدنامه شاپور پسر اردشير براى پسرش  در عهدنامه شاپور پسر اردشير براى پسرش سخنانى ديدم كه شبيه سخن امير المؤمنين على عليه السّلام در اين عهد نامه است و آن اين سخنان شاپور است: بدان كه پايدارى فرمانروايى تو به پيوستگى درآمد خراج است و آن فراهم نشود جز به آبادى سرزمينها و رسيدن به كمال هدف، در اين راه نيكو داشتن احوال خراج گزاران با دادگرى ميان ايشان و يارى دادن آنان است كه پاره اى از كارها سبب پاره اى ديگر از كارهاست و عوام مردم، ساز و برگ خواص اند و هر صنف را به صنف ديگر نياز است. براى كار خراج، بهترين دبيرى را كه ممكن باشد، برگزين و بايد كه اهل بينش و پاكدامنى و كفايت باشند، و با هر يك از آنان، مردى ديگر را بفرست كه بر او يارى رساند و زودتر آسوده شدن از جمع كردن خراج را ممكن سازد و اگر آگاه شدى كه يكى از ايشان خيانت و ستمى كرده است، او را عقوبت و در عقوبت او مبالغه كن.  بر حذر باش كه بر سرزمينى پر خراج، كسى جز مرد بلند آوازه بزرگ منزلت را نگمارى و هيچ يك از فرماندهان سپاه خود را كه آماده جنگ و سپر در قبال دشمنان هستند، بر كار خراج مگمار كه شايد گرفتار خيانت يكى از ايشان يا تباه ساختن كار ولايت از سوى او شوى و در اين حال اگر آن مال را بر او ببخشى و از تبهكارى او چشم بپوشى مايه هلاك و زيان تو و رعيت مى شود و انگيزه تباهى ديگرى مى گردد و اگر او را مكافات كنى، تباهش كرده اى و سينه اش را تنگ ساخته اى و اين كار از دور انديشى به دور و اقدام بر آن نكوهيده است، در عين حال كه كوتاهى در اين باره هم ناتوانى است. و بدان كه برخى از خراج دهندگان پاره اى از زمين و ملك خود را به اختيار برخى از ويژگان و اطرافيان شاه مى نهد و اين كار به دو منظور صورت مى گيرد كه براى تو شايسته است آن هر دو منظور را خوش نداشته باشى، يا براى جلوگيرى از ستم عاملان خراج و ظلم واليان است كه اين نمودار بد رفتارى عاملان و ناتوانى پادشاه در امورى است كه زير فرمان اوست، يا براى خود دارى از پرداخت آنچه بر ايشان واجب است صورت مى گيرد و اين كارى است كه با آن آداب رعيت تباهى و اموال پادشاه نقصان مى پذيرد، از اين كار بر حذر باش و هر دو را عقوبت فرماى، چه آن كس را كه مال خود را در اختيار نهاده است و چه آن را كه پذيرفته است.   
بخش ۱۷ : گزینش منشیان و دبیران [منبع]

ثُمَّ انْظُرْ فِي حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَى أُمُورِکَ خَيْرَهُمْ، وَاخْصُصْ رَسَائِلَکَ الَّتِي تُدْخِلُ فِيهَا مَکَايِدَکَ وَأَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الاَْخْلاَقِ، مِمَّنْ لاَ تُبْطِرُهُ الْکَرَامَةُ، فَيَجْتَرِئَ بِهَا عَلَيْکَ فِي خِلاَف لَکَ بِحَضْرَةِ مَلاَ، وَلاَ تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِيرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَيْکَ، وَإِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَى الصَّوَابِ عَنْکَ، فِيمَا يَأْخُذُ لَکَ وَيُعْطِي مِنْکَ، وَلاَ يُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَکَ، وَلاَ يَعْجِزُ عَنْ إِطْلاَقِ مَا عُقِدَ عَلَيْکَ، وَلاَ يَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِي الاُْمُورِ، فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ يَکُونُ بِقَدْرِ غَيْرِهِ أَجْهَلَ.
ثُمَّ لاَ يَکُنِ اخْتِيَارُکَ إِيَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِکَ وَاسْتِنَامَتِکَ وَحُسْنِ الظَّنِّ مِنْکَ، فَإِنَّ الرِّجَالَ يَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلاَةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَحُسْنِ خِدْمَتِهِمْ، وَلَيْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ النَّصِيحَةِ وَالاَْمَانَةِ شَيْءٌ؛ وَلَکِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِينَ قَبْلَکَ، فَاعْمِدْ لاَِحْسَنِهِمْ کَانَ فِي الْعَامَّةِ أَثَراً، وَأَعْرَفِهِمْ بِالاَْمَانَةِ وَجْهاً، فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِيلٌ عَلَى نَصِيحَتِکَ لِلَّهِ وَلِمَنْ وُلِّيتَ أَمْرَهُ.
وَاجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْر مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ، لاَ يَقْهَرُهُ کَبِيرُهَا وَلاَ يَتَشَتَّتُ عَلَيْهِ کَثِيرُهَا، وَمَهْمَا کَانَ فِي کُتَّابِکَ مِنْ عَيْب، فَتَغَابَيْتَ عَنْهُ، أُلْزِمْتَه.
ثُمَّ انْظُرْ فِي حَالِ كُتَّابِكَ فَاعْرِفْ حَالَ كُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ فِيمَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ مِنْهُمْ فَاجْعَلْ لَهُمْ مَنَازِلَ وَ رُتَباً فَوَلِّ عَلَى أُمُورِكَ خَيْرَهُمْ وَ اخْصُصْ رَسَائِلَكَ الَّتِي تُدْخِلُ فِيهَا مَكِيدَتَكَ وَ أَسْرَارَكَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الْأَدَبِ مِمَّنْ يَصْلُحُ لِلْمُنَاظَرَةِ فِي جَلَائِلِ الْأُمُورِ مِنْ ذَوِي الرَّأْيِ وَ النَّصِيحَةِ وَ الذِّهْنِ أَطْوَاهُمْ عَنْكَ لِمَكْنُونِ الْأَسْرَارِ كَشْحاً مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ الْكَرَامَةُ وَ لَا تَمْحَقُ بِهِ الدَّالَّةُ فَيَجْتَرِئَ بِهَا عَلَيْكَ فِي خَلَاءٍ أَوْ يَلْتَمِسَ إِظْهَارَهَا فِي مَلَاءٍ وَ لَا تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِيرَادِ كُتُبِ الْأَطْرَافِ عَلَيْكَ وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِكَ عَلَى الصَّوَابِ عَنْكَ وَ فِيمَا يَأْخُذُ وَ يُعْطِي مِنْكَ وَ لَا يُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَكَ وَ لَا يَعْجِزُ عَنْ إِطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَيْكَ وَ لَا يَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِي الْأُمُورِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ يَكُونُ بِقَدْرِ غَيْرِهِ أَجْهَلَ وَ وَلِّ مَا دُونَ ذَلِكَ مِنْ رَسَائِلِكَ وَ جَمَاعَاتِ كُتُبِ خَرْجِكَ وَ دَوَاوِينِ جُنُودِكَ قَوْماً تَجْتَهِدُ نَفْسُكَ فِي اخْتِيَارِهِمْ فَإِنَّهَا رُءُوسُ أَمْرِكَ أَجْمَعُهَا لِنَفْعِكَ وَ أَعَمُّهَا لِنَفْعِ رَعِيَّتِكَ ثُمَّ لَا يَكُنِ اخْتِيَارُكَ إِيَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِكَ وَ اسْتِنَامَتِكَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِهِمْ فَإِنَّ الرِّجَالَ يَعْرِفُونَ فِرَاسَاتِ الْوُلَاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ خِدْمَتِهِمْ وَ لَيْسَ وَرَاءَ ذَلِكَ مِنَ النَّصِيحَةِ وَ الْأَمَانَةِ وَ لَكِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِينَ قَبْلَكَ فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ كَانَ فِي الْعَامَّةِ أَثَراً وَ أَعْرَفِهِمْ فِيهَا بِالنُّبْلِ وَ الْأَمَانَةِ فَإِنَّ ذَلِكَ دَلِيلٌ عَلَى نَصِيحَتِكَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّيتَ أَمْرَهُ ثُمَّ مُرْهُمْ بِحُسْنِ الْوَلَايَةِ وَ لِينِ الْكَلِمَةِ وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ كُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِكَ رَأْساً مِنْهُمْ لَا يَقْهَرُهُ كَبِيرُهَا وَ لَا يَتَشَتَّتُ عَلَيْهِ كَثِيرُهَا ثُمَّ تَفَقَّدْ مَا غَابَ عَنْكَ مِنْ حَالاتِهِمْ وَ أُمُورِ مَنْ يَرِدُ عَلَيْكَ رُسُلُهُ وَ ذَوِي الْحَاجَةِ وَ كَيْفَ وَلَايَتُهُمْ وَ قَبُولُهُمْ وَلِيَّهُمْ وَ حُجَّتَهُمْ فَإِنَّ التَّبَرُّمَ وَ الْعِزَّ وَ النَّخْوَةَ مِنْ كَثِيرٍ مِنَ الْكُتَّابِ إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللَّهُ وَ لَيْسَ لِلنَّاسِ بُدٌّ مِنْ طَلَبِ حَاجَاتِهِمْ وَ مَهْمَا كَانَ فِي كُتَّابِكَ مِنْ عَيْبٍ فَتَغَابَيْتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَهُ أَوْ فَضْلٍ نُسِبَ إِلَيْكَ مَعَ مَا لَكَ عِنْدَ اللَّهِ فِي ذَلِكَ مِنْ حُسْنِ الثَّوَابِ.

لَا تُبْطِرُهُ : او را به سركشى وانمي دارد. 
مَلَاء : جمعيت چشم پر كن. 
لَا تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ : غفلت او را به كوتاهى (در انجام وظائفش) وانمي دارد. 
عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَكَ : قرار دادى را كه براى تو منعقد كرد. 
لَا يَعْجِزُ عَنْ اطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَيْكَ : از الغاء يا اصلاح قرار داد زيان آور عاجز نباشد. 
الْفِرَاسة : نيروى گمان و حدس، از صورت به سيرت پى بردن. 
الِاسْتِنَامَة : آرميدن، قرار گرفتن، در اينجا مقصود اعتماد داشتن است. 
يَتَعَرَّفُونَ : (خود را) مى شناسانند. 
بِتَصَنُّعِهِمْ : با تصنع و ظاهر سازيشان. 
تَغَابَيْتَ : غفلت كردى. 
إستنامَة : وثوق و اطمينان 
تَغابَيتَ : غفلت و بى ‏توجهى نمودى
پنجم. سیمای نویسندگان و منشیانسپس در امور نويسندگان و منشيان به درستى بينديش، و كارهايت را به بهترين آنان واگذار، و نامه هاى محرمانه، كه در بر دارنده سياست ها و اسرار تو است، از ميان نويسندگان به كسى اختصاص ده كه صالح تر از ديگران باشد، كسى كه گرامى داشتن، او را به سركشى و تجاوز نكشاند تا در حضور ديگران با تو مخالفت كند، و در رساندن نامه كار گزارانت به تو، يا رساندن پاسخ هاى تو به آنان كوتاهى نكند، و در آنچه براى تو مى ستاند يا از طرف تو به آنان تحويل مى دهد، فراموش كار نباشد. و در تنظيم هيچ قراردادى سستى نورزد، و در برهم زدن قراردادى كه به زيان توست كوتاهى نكند، و منزلت و قدر خويش را بشناسد، همانا آن كه از شناخت قدر خويش عاجز باشد، در شناخت قدر ديگران جاهل تر است. 
مبادا در گزينش نويسندگان و منشيان، بر تيز هوشى و اطمينان شخصى و خوش باورى خود تكيه نمايى، زيرا افراد زيرك با ظاهر سازى و خوش خدمتى، نظر زمامداران را به خود جلب مى نمايند، كه در پس اين ظاهر سازى ها، نه خيرخواهى وجود دارد، و نه از امانت دارى نشانى يافت مى شود؛ لكن آنها را با خدماتى كه براى زمامداران شايسته و پيشين انجام داده اند بيازماى، به كاتبان و نويسندگانى اعتماد داشته باش كه در ميان مردم آثارى نيكو گذاشته، و به امانت دارى از همه مشهورترند، كه چنين انتخاب درستى نشان دهنده خيرخواهى تو براى خدا، و مردمى است كه حاكم آنانى. 
براى هر يك از كارهايت سرپرستى برگزين كه بزرگى كار بر او چيرگى نيابد، و فراوانى كار او را درمانده نسازد، و بدان كه هر گاه در كار نويسندگان و منشيان تو كمبودى وجود داشته باشد كه تو بى خبر باشى، خطرات آن دامنگير تو خواهد بود.
پس از آن در حال نويسندگانت بنگر و بهترين ايشان را (از جهت راستى گفتار و درستى كردار) به كارهايت بگمار، و نامه هايت كه در آنها تدبيرها و رازها (براى دفع دشمن و ملك دارى) بيان ميكنى تخصيص ده بكسى كه در همه خوهاى پسنديده (ديندارى، امانت، خير خواهى، پاكدامنى و مانند آنها) از نويسندگان ديگر جامع تر باشد (زيرا كسيكه بر اسرار سلطنت و حكومت از همه بيشتر دست مى يابد بايد داراى اوصاف شايسته باشد، و گر نه به اندك غرضى شكست لشگر را در جنگ و زيان مملكت را در كارها فراهم مى آورد). كسيرا كه مقام و بزرگوارى سركش نسازد كه به مخالفت با تو در حضور مردم و بزرگان بى باك باشد، 
و كسيرا كه غفلت و فراموشى سبب نشود كه كوتاهى كند در رساندن نامه هاى كار گردانانت بتو و نيكو پاسخ دادن آنها از جانب تو، و در چيزهائى كه براى تو مى ستاند و از جانب تو مى بخشد، و كسيكه قرار داد به سود ترا سست نبندد (بلكه آنرا استوار و زباندار گرداند) و از گشادن گره قراردادى كه به زيان تو بسته شده ناتوان نگردد، 
و اندازه مقام و پايه خود را در كارها بداند، زيرا نادان بمقام و كار خويش بمقام و كار ديگرى نادانتر است (پس نويسنده مخصوص ملك و حاكم بايد به پايه و قدر خود دانا باشد تا پايه و كار هر كس را بشناسد). 
و ديگر ايشان را (براى كارها) به فراست و دريافتن و اطمينان و نيكو گمانى خود نبايد برگزينى، زيرا مردان (كار گردانان) براى بدست آوردن دل حكمرانان آراسته و نيكو خدمت خود را مى شناسانند (امانت و نيك نفسى و خير انديشى از خود جلوه مى دهند، و عيوب و بديهاشان را از والى مى پوشانند تا او را فريفته اعتقاد و حسن ظنّ او را جلب نموده به كارهاى ديوانى برسند) در حاليكه غير از آنچه از خود نشان مى دهند و خويش را بآن مى آرايند چيزى از خير خواهى و امانت (در ايشان) نيست، 
ولى آنان را به كردارى كه براى نيكان پيش از تو انجام داده اند بيازما، آنگاه نيكوترين آنان را كه بين مردم آشكار و درستكارتر آنها را كه روشناس و در زبانهاشان باشد برگزين، و اين آزمايش تو دليل است بر فرمانبرى تو از خدا و كسى (امام عليه السّلام) كه كار را بدست تو سپرده، 
و براى هر كارى از كارهايت رئيس و كار گردانى از نويسندگان قرار ده كه بزرگى كارها او را مغلوب و ناتوان نكند، و بسيارى آنها او را پريشان نسازد، و هرگاه در نويسندگانت عيب و بدى باشد و تو از آن غافل باشى ترا بآن بدى مى گيرند (بازخواست آن بر تو باشد). 
سپس، به دبيرانت نظر كن و بهترين آنان را بر كارهاى خود بگمار و نامه هايى را كه در آن تدبيرها و اسرار حكومتت آمده است، از جمع دبيران، به كسى اختصاص ده كه به اخلاق از ديگران شايسته تر باشد. از آن گروه كه اكرام تو سرمستش نسازد يا چنان دليرش نكند كه در مخالفت با تو، بر سر جمع سخن گويد، و غفلتش سبب نشود كه نامه هاى عاملانت را به تو نرساند يا در نوشتن پاسخ درست تو به آنها درنگ روا دارد، يا در آنچه براى تو مى ستاند يا از سوى تو مى دهد، سهل انگارى كند، يا پيمانى را كه به سود تو بسته، سست گرداند و از فسخ پيمانى كه به زيان توست، ناتوان باشد. 
دبير بايد به پايگاه و مقام خويش در كارها آگاه باشد زيرا كسى كه مقدار خويش را نداند، به طريق اولى، مقدار ديگران را نتواند شناخت. 
مبادا كه در گزينش آنها بر فراست و اعتماد و حسن ظن خود تكيه كنى. زيرا مردان با ظاهر آرايى و نيكو خدمتى، خويشتن را در چشم واليان عزيز گردانند. ولى، در پس اين ظاهر آراسته و خدمت نيكو، نه نشانى از نيكخواهى است و نه امانت. دبيرانت را به كارهايى كه براى حكام پيش از تو بر عهده داشته اند، بيازماى و از آن ميان، بهترين آنها را كه در ميان مردم اثرى نيكوتر نهاده اند و به امانت چهره اى شناخته اند، اختيار كن. كه اگر چنين كنى اين كار دليل نيكخواهى تو براى خداوند است و هم به آن كس كه كار خود را بر عهده تو نهاده. 
بر سر هر كارى از كارهاى خود از ميان ايشان، رئيسى برگمار. كسى كه بزرگى كار مقهورش نسازد و بسيارى آنها سبب پراكندگى خاطرش نشود. اگر در دبيران تو عيبى يافته شود و تو از آن غفلت كرده باشى، تو را به آن بازخواست كنند.
سپس در وضع دبيران و منشيانت دقت کن و کارهايت را به بهترين آنها بسپار. نامه هاى سرّى خود را که در بر دارنده نقشه ها و اسرار مخفى است، در اختيار کسى قرار ده که بيش از همه داراى فضايل اخلاقى باشد. از کسانى باشد که مقام و موقعيت، او را مست و مغرور نسازد تا جرأت کند در حضور بزرگان و سران مردم با تو مخالفت و گستاخى ورزد. کسى که در رساندن نامه هاى  کارگزارانت به تو و گرفتن پاسخ هاى صحيح آن، از تو غافل نشود، خواه از امورى باشد که براى تو دريافت مى دارد يا از سوى تو مى بخشد. کسى باشد که هرگاه قراردادى براى تو ببندد سست نبندد و هرگاه قراردادى بر ضد تو بسته شد، از يافتن راه حل آن عاجز نماند. کسى که از ارزش و قدر خويش در امور مختلف بى خبر نباشد، زيرا آن کس که به قدر و منزلت خويش جاهل است نسبت به قدر و منزلت ديگران جاهل تر خواهد بود.
سپس در انتخاب اين منشيان هرگز به فراست و هوشيارى خود، و اعتماد شخصى و حسن ظن خويش قناعت مکن، زيرا افراد (فرصت طلب) براى جلب توجّه زمامداران به ظاهرسازى و خوش خدمتى مى پردازند در حالى که در ماوراى اين ظاهرِ جالب هيچ گونه خيرخواهى و امانت دارى وجود ندارد.
آنها را از طريق مقاماتى که براى حاکمان صالح پيش از تو داشته اند بيازماى و بر کسانى اعتماد کن که در ميان مردم بهترين آثار نيک را گذارده اند و در امانت دارى معروف ترند. اگر چنين کنى اين دليل بر خيرخواهى و اطاعت تو از پروردگار است، همچنين اطاعت از کسى که ولايت را از طرف او پذيرفته اى (يعنى امام و پيشواى تو).
براى هر بخشى از کارهايت رئيس و سرپرستى از ميان آنها انتخاب کن; کسى که کار مهم او را مغلوب و درمانده نسازد و کثرت کارها پريشانش نکند و (بايد بدانى) هر عيبى در منشيان مخصوص تو يافت شود که تو از آن بى خبر بمانى مسئول آن خواهى بود.
پس در باره كاتبان خود بنگر، و بهترينشان را بر سر كار بياور، و نامه هايى را كه در آن تدبيرها و رازهايت نهان است، از ميان جمع كاتبان به كسى مخصوص دار كه صالحتر از ديگران است. كسى كه مكرمت -در حق وى- او را به طغيان نكشاند و بر تو دلير نگرداند آن سانكه در جمع حاضران مخالفتت تواند، و غفلتش سبب نشود كه در رساندن نامه هاى عاملانت به تو و نوشتن پاسخ درست آنها از تو به آنان سهل انگارى كند، و در آنچه براى تو مى گيرد و آنچه از جانب تو مى دهد فروگذارى. و پيمانى را كه به -سود- تو بسته سست نگرداند، و در به هم زدن پيمانى كه به زيان توست در نماند و قدر خود را در كارها بداند، چه آن كه قدر خود را نداند در شناختن قدر جز خود نادانتر بود و درماند. 
و در گزيدن اين كاتبان تنها به فراست و اطمينان، و خوش گمانى خود اعتماد مكن كه مردم براى جلب نظر واليان به آراستن ظاهر مى پردازند، و خوش خدمتى را پيشه مى سازند. اما در پس آن، نه خيرخواهى است و نه از امانت نشان. 
ليكن آنان را بيازماى به خدمتى كه براى واليان نيكوكار پيش از تو عهده دار بوده اند، و بر آن كس اعتماد كن كه ميان همگان اثرى نيكو نهاده، و به امانت از همه شناخته تر است -و امتحان خود را داده- كه اين نشانه خيرخواهى تو براى -دين- خداست و براى كسى كه كار او بر عهده شماست. 
و بر سر هر يك از كارهايت مهترى از آنان بگمار كه نه بزرگى كار او را ناتوان سازد، و نه بسيارى آن وى را پريشان، و هر عيب كه در كاتبان توست و تو از آن غافل شوى به عهده تو ماند.
سپس در حال نويسندگان و منشيان حكومت دقّت كن، و امورت را به بهترين آنها بسپار، نامه هايت را كه در بر دارنده امور محرمانه است به آنان كه در تمام خوبيهاى اخلاق از ديگران جامع ترند بسپار، كسى كه پست و مقام او را مست نكند و منزلتش باعث جرأت او در مخالفت با تو در جمع حاضران نگردد، و غفلتش سبب كوتاهى در رساندن نامه هاى كار گزارانت به تو، و گرفتن جوابهاى صحيح آن نامه ها از تو نشود، و در آنچه براى تو مى ستاند و يا از جانب تو مى دهد فروگذارى ننمايد، و پيمان و قراردادى كه براى تو مى بندد سست نبندد، و از به هم زدن قراردادى كه به زيان تو منعقد شده ناتوان نماند، به مرتبه و اندازه اش جاهل نباشد تا در امور به اندازه مقام خود وارد گردد، كه جاهل به مقام خويش به مقام ديگران جاهل تر است. 
انتخاب منشيان به فراست و اعتماد و خوش گمانى خودت نباشد، چرا كه مردان براى جلب نظر حاكمان خود را به ظاهر سازى و خوش خدمتى مى شناسانند، در حالى كه پشت پرده اين ظاهر سازى خبرى از خير خواهى و امانت دارى نيست، بلكه آنان را به كارهايى كه براى نيكان پيش از تو انجام داده اند امتحان كن، پس به آن شخص روى آر كه در ميان مردم اثرش نيكوتر، و در امانت دارى معروفتر است، كه اين برنامه نشانه خيرخواهى تو براى خدا و براى كسى است كه عهده دار كار اويى. 
براى هر كارى از كارهايت رئيسى از منشيان قرار ده، كه بزرگى امور او را عاجز نكند، و كثرت كارها پريشانش نسازد. و چنانچه در منشيانت عيبى باشد و تو از آن بى خبر بمانى مسئول آن هستى. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )منشیان و کارگزاران:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه درباره منشيان مخصوص و حافظان  قراردادها و نامه هاى سرّى و محرمانه دستورات مهمى صادر مى کند. مى فرمايد: «سپس در وضع دبيران و منشيانت دقت کن و کارهايت را به بهترين آنها بسپار»; (ثُمَّ انْظُرْ فِي حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَى أُمُورِکَ خَيْرَهُمْ). تعبير به «خيرهم» تعبير جامعى است که تمام اوصاف برجسته را که لازمه چنين مقام حساسى است شامل مى شود. آن گاه امام در ادامه اين سخن به شرايط کسانى مى پردازد که نامه هاى سرّى و محرمانه و قراردادهاى حساس را در اختيار دارند. مى فرمايد: «نامه هاى سرّى خود را که در بر دارنده نقشه ها و اسرار مخفى است، در اختيار کسى قرار ده که بيش از همه داراى فضايل اخلاقى باشد»; (وَاخْصُصْ رَسَائِلَکَ الَّتِي تُدْخِلُ فِيهَا مَکَايِدَکَ(1) وَأَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الاَْخْلاَقِ). آن گاه امام اين فضايل مهم اخلاقى را که بايد دبيرانِ مخصوص، واجد آن باشند در پنج چيز خلاصه مى کند. نخست مى فرمايد: «از کسانى باشد که مقام و موقعيت، او را مست و مغرور نسازد تا جرأت کند در حضور بزرگان و سران مردم با تو مخالفت و گستاخى ورزد»; (مِمَّنْ لاَ تُبْطِرُهُ(2) الْکَرَامَةُ، فَيَجْتَرِئَ بِهَا عَلَيْکَ فِي خِلاَف لَکَ بِحَضْرَةِ مَلاَ). بسيار شده که افراد کم ظرفيت هنگامى که مقام والا و ويژه اى پيدا مى کنند چنان مغرور مى شوند که حتى به کسى که اين مقام را به آنها سپرده گستاخى مى کنند گويا زمام اختيار او را نيز به دست خود مى دانند و کراراً ديده شده است که همين مسئله قاتل جان آنها شده و مقام بالاتر نه فقط او را برکنار ساخته، بلکه به مجازات سختى گرفتار نموده است. در دومين وصف مى فرمايد: «کسى که در رساندن نامه هاى کارگزارانت به تو و گرفتن پاسخ هاى صحيح آن، از تو، غافل نشود. خواه از امورى باشد که براى تو دريافت مى دارد يا از سوى تو مى بخشد»; (وَلاَ تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِيرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَيْکَ، وَإِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَى الصَّوَابِ عَنْکَ، فِيمَا يَأْخُذُ لَکَ وَيُعْطِي مِنْکَ). اشاره به اينکه اين دبيران و منشيان واسطه در ميان زمامدار و کارگزاران او هستند; دستوراتِ مهم و فرمان هاى لازم را بايد برسانند و تقاضاهاى کارگزاران را نيز منتقل نمايند. لحظه اى غفلت ممکن است سبب نابسامانى هاى زيادى گردد. به همين دليل بايد اين افراد کاملا هوشيار و بيدار باشند نه غافل و بى خبر. در سومين وصف مى افزايد: «کسى باشد که هرگاه قراردادى براى تو ببندد سست نبندد»; (وَلاَ يُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَکَ). زيرا قراردادها در صورتى ارزش دارد که محکم و غير قابل ترديد و خالى از هرگونه ضعف، سستى و ابهام باشد مبادا طرف قرارداد از نقاط ضعف استفاده کند و هر زمان موافق ميل خود نبيند به فسخ قرارداد اقدام کند. آنچه در اين وصف آمد مربوط به عقد قراردادهاست. در وصف چهارم درباره فسخ قراردادها سخن مى گويد و مى فرمايد: «و هرگاه قراردادى بر ضد تو بسته شده از يافتن راه حلّ آن عاجز نماند»; (وَلاَ يَعْجِزُ عَنْ إِطْلاَقِ مَا عُقِدَعَلَيْکَ). نه اينکه ظلم و ستم کند و پايبند به قرارداد نباشد، بلکه پيش بينى هاى لازم را در قرارداد اعمال کند که به هنگام بروز پاره اى از مشکلات بتواند راه چاره را بيابد. در پنجمين و آخرين وصف مى فرمايد: «کسى که از ارزش و قدر خويش در امور مختلف بى خبر نباشد، زيرا آن کس که به قدر و منزلت خويش جاهل است نسبت به قدر و منزلت ديگران جاهل تر خواهد بود»; (وَلاَ يَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِي الاُْمُورِ، فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ يَکُونُ بِقَدْرِ غَيْرِهِ أَجْهَلَ). اشاره به اينکه دبيران و منشيان مخصوص بايد هم موقعيت خود را به خوبى بفهمند و هم موقعيت مخاطبان را تا بتوانند با هرکس موافق موقعيتش مکاتبه کنند و نيز توان خويش را در کارها بدانند تا بتوانند توان ديگران را هم درک کنند و با حکم و درايت با مردم رفتار نمايند. از آنچه در بالا درباره صفات دبيران ذکر شد به خوبى استفاده مى شود که امام(عليه السلام)بر خلاف آنچه در دنياى امروز و ديروز معمول بوده است همه جا بر ضوابط و ارزش ها و شايستگى ها تکيه مى کند، نه بر مسائل عاطفى و روابط و دوستى ها. بسيار ديده ايم افرادى که به قدرت مى رسند دوستان و بستگان و خويشاوندان خود را در گرد خود مهره چينى مى کنند بى آنکه ارزش و قدرت آنها را براى کارهاى بزرگ حساب کرده باشند و به عکس افراد لايق و باارزش و قدرتمند را که با آنها رابطه عاطفى خاصى ندارند کنار مى زنند. آن گاه امام بعد از ذکر صفات لازم براى انتخاب دبيران و منشيان مخصوص به طرز تشخيص اين صفات و تحقق آنها در افراد مى پردازد و راه شناسايى افراد را با اين صفات به مالک نشان مى دهد. مى فرمايد: «سپس در انتخاب اين منشيان هرگز به فراست و هوشيارى خود، و اعتماد شخصى و حسن ظن خويش قناعت مکن، زيرا افراد (فرصت طلب) براى جلب توجّه زمامداران به ظاهرسازى و خوش خدمتى مى پردازند در حالى که در ماوراى اين ظاهرِ جالب هيچ گونه خيرخواهى و امانت دارى وجود ندارد»; (ثُمَّ لاَ يَکُنِ اخْتِيَارُکَ إِيَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِکَ(3) وَاسْتِنَامَتِکَ(4) وَحُسْنِ الظَّنِّ مِنْکَ، فَإِنَّ الرِّجَالَ يَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلاَةِ بِتَصَنُّعِهِمْ(5)وَحُسْنِ خِدْمَتِهِمْ، وَلَيْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ النَّصِيحَةِ وَالاَْمَانَةِ شَيْءٌ). اين يک واقعيت مهم است، کسانى که در پى احراز مقامات بالا هستند سعى مى کنند خود را در نظر زمامداران افرادى امين، پرکار، هوشيار و فعال نشان بدهند تا از اين طريق توجّه آنها را به خود جلب کنند و چون بر مرکب مراد سوار شدند دست به سوء استفاده و خيانت بزنند. به همين دليل نبايد به ظاهر سخنان و اعمالى را که در آغاز کار انجام مى دهند دلخوش کرد. همچنين حسن ظن و اعتماد شخصى و اعتقاد به هشيارى خويشتن را در اين گونه موارد بايد کنار گذاشت و براى حسن انتخاب کارگزاران و معاونان و منشيان و مانند آنها به سراغ معيارهاى ديگرى رفت; معيارهايى که کاملا قابل اعتماد و کمتر خطاپذير است; همان معيارهايى که امام در جمله هاى بعد به آن اشاره فرموده است. مى فرمايد: «آنها را از طريق مقاماتى که براى حاکمان صالح پيش از تو داشته اند بيازماى»; (وَلَکِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِينَ قَبْلَکَ). اين مسأله معيار بسيار اطمينان بخشى است، هرگاه ديدى فلان شخص سال ها با حکومت هاى صالح همکارى داشته و مورد قبول آنها بوده مى توان فهميد که او شخص لايق و درستکارى است; ولى اگر در پرونده زندگى او همکارى با ناصالحان و قبول پست هايى از سوى زمامداران سوء وجود داشته باشد بايد از او صرف نظر کرد. امام(عليه السلام) در بخش هاى پيشين همين عهدنامه درباره وزيران به همين نکته اشاره کرد و فرمود: «إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلاَْشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِيراً; بدترين وزراى تو کسانى هستند که وزير زمامداران شرور قبل از تو بوده اند». کوتاه سخن اينکه اشخاص را از سوابق آنها بايد شناخت و به ظواهر فعلى آنها که گاه براى فريفتن زمامدران و جلب توجّه آنهاست قناعت نکرد. سپس به معيار دومى براى اين انتخاب اشاره کرده مى فرمايد: «و بر کسانى اعتماد کن که در ميان مردم بهترين آثار نيک را گذارده اند و در امانت دارى معروف ترند»; (فَاعْمِدْ لاَِحْسَنِهِمْ کَانَ فِي الْعَامَّةِ أَثَراً، وَأَعْرَفِهِمْ بِالاَْمَانَةِ وَجْهاً). به يقين قضاوت توده هاى مردم درباره اشخاص يکى از بهترين طرق شناسايى آنهاست. در فرمايش هاى امام، اوايل همين عهدنامه اين جمله را داشتيم: «إِنَّمَا يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحِينَ بِمَا يُجْرِي اللهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ; براى تشخيص افراد صالح از آنچه خداوند بر زبان بندگانش (و توده هاى مردم) جارى مى سازد مى توان بهره گرفت». سپس امام در پايان اين سخن مى فرمايد: «اگر چنين کنى اين دليل بر خيرخواهى و اطاعت تو از پروردگار است، همچنين اطاعت از کسى که ولايت را از طرف او پذيرفته اى (يعنى امام و پيشواى تو)»; (فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِيلٌ عَلَى نَصِيحَتِکَ لِلَّهِ وَلِمَنْ وُلِّيتَ أَمْرَهُ). اين احتمال نيز در جمله «لِمَنْ وُليّتَ أمرَه» هست که منظور از آن مردم باشند; يعنى دقت در انتخاب منشيان مخصوص، نشانه خيرخواهى در پيشگاه خدا و خيرخواهى در مورد مردمى است که بخشى از حکومت بر آنها را برعهده گرفته اى. يعنى اگر در انتخاب منشيان مخصوص دقت هاى لازم را از طرقى که براى تو شرح دادم به کار گيرى و آنها را بر اساس حسن ظن و هوشيارى شخصى خود انتخاب نکنى اين دليل بر آن است که حق اين امانت الهى (زمامدارى) و خيرخواهى رعايا را انجام داده اى. سپس امام(عليه السلام) در پايان اين فقره از عهدنامه به دو موضوع مهم ديگر درباره منشيان مخصوص و دبيران اشاره مى کند که نخستين آنها درباره لزوم تقسيم کار در ميان آنهاست. مى فرمايد: «براى هر بخشى از کارهايت رئيس و سرپرستى از ميان آنها انتخاب کن; کسى که کار مهم او را مغلوب و درمانده نسازد و کثرت کارها پريشانش نکند»; (وَاجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْر مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ، لاَ يَقْهَرُهُ کَبِيرُهَا وَلاَ يَتَشَتَّتُ عَلَيْهِ کَثِيرُهَا). اشاره به اينکه تقسيم کار بايد به صورتى انجام گيرد که مسئوليت هر يک از آنان روشن شود; مثلاً بخشى از نامه ها مربوط به پيمان هاى صلح، قراردادها اعم از قراردادهاى مربوط به خارج و قراردادهاى داخلى درباره زمين هاى کشاورزى و مانند آن است که بايد مسئول معينى داشته باشد. بخش ديگرى نامه هاى محرمانه است که احتياج به مديريت خاصى دارد و بخشى مربوط به نامه هاى فرمانداران و استانداران و امثال آنها و قسمتى مربوط به تظلم هاى مردم مظلوم و ستمديده است. هر يک از اينها بايد مسئول خاصى داشته باشد; مسئولانى که داراى اين دو صفت باشند; نه از کارهاى بزرگ بهراسند و نه کثرت کار آنها را پريشان و درمانده کند. بعضى از شارحان نهج البلاغه اين دستور را تنها ناظر به دبيران و منشيان مخصوص ندانسته اند، بلکه به تمام کارهاى مملکتى اشاره مى دانند. مفهوم آن اين است که بخشى از کارها بايد به دست وزيرى سپرده شود و وزارت خانه او ناظر به امور معينى باشد بى آنکه تداخلى در کارها رخ دهد و يا کارى بدون سرپرست و مسئول باقى بماند.(6) ولى دستور بعد که مربوط به کتّاب است با توجّه به اينکه پيش از اين نيز در اين فراز از عهدنامه سخن از کتّاب در ميان بوده قرينه مى شود که اين جمله نيز ناظر به کاتبان باشد، هرچند ملاکِ آن ديگران را شامل شود. بعضى معتقدند تقسيم کار حکومت به اين صورت که اميرمؤمنان على(عليه السلام) در اين عهدنامه به آن اشاره کرده از امورى است که در قرن هاى اخير پيدا شده و در گذشته به اين صورت وجود نداشت; ولى همان گونه که ملاحظه مى کنيد امام آنچه را در اين زمينه لازم بوده با ظرافت خاصى بيان فرموده است. در دومين دستور به اين نکته اشاره مى فرمايد که تعيين مسئول براى هر کار، سلب مسئوليت از تو نمى کند; تو نيز با آنها مسئوليت مشترک دارى. مى فرمايد: «و (بايد بدانى) هر عيبى در منشيان مخصوص تو يافت شود که تو از آن بى خبر بمانى مسئول خواهى بود»; (وَمَهْمَا کَانَ فِي کُتَّابِکَ مِنْ عَيْب فَتَغَابَيْتَ(7) عَنْهُ أُلْزِمْتَه). اين همان چيزى است که از آن به مسئوليت مشترک تعبير مى شود و اشاره به آن است که تعيين مسئول براى هر کار سلب مسئوليت از مقامى بالاتر نمى کند، چرا که او بايد در عين تقسيم کار و مديريت ها، بر وضع مديران خود نظارت مستمر داشته باشد همان گونه که در دنياى امروز نيز چنين است که اگر مديرى در فلان وزارتخانه دست به کار خلافى زد وزير را احضار مى کنند و از او بازخواست مى نمايند و به اين ترتيب درباره کارهاى مهم نظارت مضاعف صورت مى گيرد و سبب استحکام برنامه هاى اجرايى حکومت خواهد شد.***پی نوشت: 1. «مَکايد» جمع مکيدة به معناى حيله و چاره هاى پنهانى براى حل مشکلات است. 2. «تُبْطِرُه» از ريشه «بَطَر» بر وزن «بشر» به معناى طغيان و غرور بر اثر فزونى نعمت يا رسيدن به مقام و قدرت گرفته شده است. 3. «فِراسَة» به معناى درک درون افراد با ظن صائب است. به بيان ديگر هوشيارى و مهارت در شناخت باطن و ظاهر امور. اين واژه در اصل به معناى صيد کردن است و به همين مناسبت در مسائل مربوط به هوشيارى نيز به کار رفته است. 4. «استِنامَة» به معناى آرامش و اعتماد و اطمينان است. از ريشه «نوم» به معناى خواب گرفته شده، زيرا انسان در حالت خواب به آرامش دست مى يابد. 5. «تَصَنُّعْ» به معناى ظاهرسازى و تلاش براى خوب نشان دادن شخص يا چيزى است. از ريشه «صنع» و «صنعت» گرفته شده و هنگامى که به باب تفعل مى رود به معناى تکلف براى ساختن چيزى است. 6. شرح نهج البلاغه علاّمه خويى، ج 4، ص 92. 7. «تَغابَيْتَ» از ريشه «تَغابى» همان گونه که پيش از اين هم اشاره شد به معناى تغافل از ريشه «غَباوة» به معناى جهل و بى خبرى گرفته شده است گويا کسى که خود را به فراموشى و تغافل مى زند درباره آن امر جاهل و بى خبر است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 281-279دسته پنجم: منشيان اند، امام (ع) اوامرى به شرح زير در باره آنان صادر فرموده است:اول آن كه بهترين فرد آنها را به كار بگمارد، و منظور از بهترين در اينجا كسى است كه با تقوا باشد و به بهترين وجهى از عهده كار برآيد.  دوم اين كه نامه ها و اسرار حكومتى و تمام امور سرنوشت ساز را به كسى بسپار كه جامع صفات پسنديده است، و شما بارها با اين صفات پسنديده و اصول اخلاقى آشنا شده ايد. آن صفات عبارتند از آگاهى به روشهاى خيرانديشى و آشنايى با قرار دادن هر چيزى در جاى خود، علاوه بر اينها پاكدامنى، شجاعت، عدالت، با همه صفات ديگرى كه زير پوشش اين چهار اصل اخلاقى قرار دارند.آن گاه امام (ع) براى اين كه مبادا بعضى فضايل اخلاقى روشن نباشد به توضيح و تفسير آنها پرداخته و پنج مورد از آنها را بيان كرده است:1-  مقام او را از راه بيرون نبرد، و اين فضيلتى است همراه با فضيلت سپاسگزارى و آن هم شعبه اى از پاكدامنى است. امام (ع) از اين كسى كه مقام او را از راه بيرون كرده با جمله: «فيجرأ... ملاء»، بر حذر داشته است. و اين جمله به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر كس كه در حضور مردم با مخالفت تو اين چنين جسور باشد، شايسته نمايندگى تو نيست.  2-  زيركى و هوشيارى در امورى كه بايد انجام دهد، و به كنايه اين مطلب را با سخن خود: «ممّن لا تقصر به الغفلة... منك» (كسى كه غفلت باعث كوتاهى در انجام وظيفه محوّله نگردد) بيان داشته است. زيركى، خود، فضيلتى است تحت عنوان حكمت و دانايى. 3-  از آن كسانى نباشد كه هر نوع قراردادى را كه به نفع تو است، به سستى منعقد كند، بلكه آن را محكم و استوار سازد.  4-  از گشودن گره قراردادهايى كه دشمنان تو با مكر و فريب به زيان تو بسته اند، باز نماند. و اين دو ويژگى لازمه اصالت انديشه آدمى بوده و آن فضيلتى زير پوشش حكمت و درايت آدمى است.  5-  اندازه ارزش و مقام خود را در كارها بشناسد، تا هر كارى را در مرتبه خود و جاى مناسب قرار دهد. و اين فضيلت هم از فضايل زير پوشش حكمت اخلاقى است. و نيز او را به دورى گزيدن از نادان با اين عبارت هشدار داده است: «فان الجاهل... اجهل» (زيرا كسى كه موضع خود را نشناسد موضع ديگران را هرگز نخواهد شناخت)، و اين مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر كس آن طور باشد اجتناب از او لازم و ضرورى است.  سوم: نهى كرده است از اين كه گزينش كاركنان بر مبناى فراست و برداشت خود، و اطمينان و خوشبينى بدانها باشد. و به دليل نادرستى آن در اين عبارت اشاره كرده است: «فانّ الرّجال... شي ء» (زيرا افراد براى جلب نظر فرمانروايان، خوش خدمتى مى كنند...) به اين معنى، كه افراد، خدمت خود را خوب جلوه مى دهند، و خودنمايى مى كنند تا نظر فرمانروايان را جلب كنند. و فرمانروايان به آنها خوش بين شوند، در حالى كه پشت پرده، از خير خواهى و امانت خبرى نيست. و اين عبارت، صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر چه كه آن طور باشد، شايسته نيست در گزينش آن بر اساس فراست و دريافت خود تكيه كنى.  چهارم: پس از اين كه امام (ع) او را از انجام گزينش آن چنانى نهى كرده است، به منظور راهنمايى به روش انتخاب كاركنان، دستور داده است تا آنها را به روشى كه نيكان پيش از او، مى آزمودند، بيازمايد. و در تأييد ويژگيهاى قبل مى فرمايد: آنانى را كه بين مردم درستكارتر و به امانتدارى در دين مشهورترند، انتخاب كن. و به وسيله قياس مضمرى او را تشويق به انجام اين دستورها فرموده است كه صغراى قياس، جمله: «فانّ ذلك... امره»، و كبراى مقدر آن نيز چنين است: و هر چه آن طور باشد، بايد انجام داد.  پنجم: امر كرده است تا در رأس هر كارى از كارها يكى از منشيان واجد شرايط مناسب با آن كار را قرار دهد، به طورى كه عظمت كار او را از پا در نياورد و در انجام آن كوتاه نيايد و زيادى كار باعث آن نشود، شيرازه كارها از هم بپاشد و به كارها نرسد.  ششم: نهى فرموده است از اين كه مبادا از عيب منشيانش غافل بماند، و با اين عبارت او را هشدار داده است: «مهما... الزمته» (هر عيبى كه در منشيانت باشد و تو از آن غافل بمانى، مسئول آن عيب هستى)، و اين صغراى قياس مضمرى است كه تقدير آن چنين است: زيرا هر چه، از معايب مورد غفلت قرار گيرد، تو مسئول هستى. و كبراى مقدّر نيز مى شود: و هر چيزى را كه تو مسئول آنى، غفلت از آن روا نيست.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 255 الفصل الثامن من عهده عليه السلام:ثمّ انظر في حال كتّابك فولّ على أمورك خيرهم، و اخصص رسائلك الّتي تدخل فيها مكائدك و أسرارك بأجمعهم لوجوه صالح الأخلاق ممّن لا تبطره الكرامة فيجترئ بها عليك في خلاف لك بحضرة ملإ، و لا تقصر به الغفلة عن إيراد مكاتبات عمّالك عليك، و إصدار جواباتها على الصّواب عنك فيما يأخذ لك و يعطي منك، و لا يضعف عقدا اعتقده لك، و لا يعجز عن إطلاق ما عقد عليك، و لا يجهل مبلغ قدر نفسه في الامور، فإنّ الجاهل بقدر نفسه يكون بقدر غيره أجهل، ثمّ لا يكن اختيارك إيّاهم على فراستك و استنامتك و حسن الظنّ منك، فإنّ الرّجال يتعرّفون لفراسات الولاة بتصنّعهم و حسن خدمتهم [حديثهم] و ليس وراء ذلك من النّصيحة و الأمانة شيء، و لكن اختبرهم بما ولوا للصّالحين قبلك، فاعمد لأحسنهم كان في العامّة أثرا، و أعرفهم بالأمانة وجها، فإنّ ذلك دليل على نصيحتك للّه و لمن ولّيت أمره، و اجعل لرأس كلّ أمر من أمورك رأسا منهم لا يقهره كبيرها، و لا يتشتّت عليه كثيرها، و مهما كان في كتّابك من عيب فتغابيت عنه ألزمته. (68384- 68214)اللغة:(كتّاب) جمع كاتب: من يتولّي ديوان المكاتبات، (مكائد): جمع مكيدة: تدبير سرّي تجاه العدوّ، (لا تبطره): و قد تكرّر في الحديث ذكر البطر و هو كما قيل: سوء احتمال الغنى و الطغيان عند النّعمة و يقال: هو التجبّر و شدّة النشاط، و قد بطر بالكسر يبطر بالفتح- مجمع البحرين-. (الملأ): قيل: الملأ جماعة من النّاس يملئون العين و القلب هيبة، و قيل: هم أشراف الناس و رؤساؤهم الّذين يرجع إلى قولهم، (العقد): المعاهدة في أمر بين اثنين، (الفراسة) بالكسر الاسم من قولك تفرّست فيه خيرا، و هي نوعان أحدهما ما يوقعه اللّه في قلوب أوليائه فيعلمون بعض أحوال النّاس بنوع من الكرامات و إصابة الحدس و الظن و هو ما دلّ عليه ظاهر الحديث: اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور اللّه، و ثانيهما نوع يعلم بالدّلائل و التجارب، (استنام) إلى كذا: سكن إليه، (تغابيت) عنه: تغافلت عنه.الاعراب:ممّن لا تبطره: من للتبعيض، بحضرة ملأ: متعلّق بقوله فيجترئ، فيما يأخذ: لفظة ما موصولة و ما بعدها صلتها و العائد محذوف، وراء ذلك، ظرف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 256 مستقرّ خبر ليس قدّم على اسمها و هو شيء، بما ولّوا: يجوز أن تكون ما مصدريّة:أى بالولاية الّتي ولّوها و العائد محذوف على أيّ تقدير، كان في العامّة: اسم كان مقدر فيه و في العامّة ظرف مستقرّ خبر له، و أثرا تميز من قوله عليه السّلام لأحسنهم ألزمته: جزاء قوله عليه السّلام: مهما كان.المعنى:من أهمّ النظامات الرّئيسية في الدّول الرّاقية و المتمدّنة نظام الديوان و الكتّاب، فقد اهتمّ به الملوك و الرّؤساء من عهد قديم و تمثّل في النظام الاسلامي في عهد النّبي صلّى اللّه عليه و آله في كتابة آى القرآن، و قد دار حول النّبي في هذا العصر مع ندرة الكاتب في الامّة العربيّة الامّيين اثنى عشر كاتبا يوصفون بكتّاب الوحى يرأسهم مولانا أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه، و قد اهتمّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله بتوفير الكتّاب في الجامعة الإسلاميّة حتّى جعل فداء أسرى الحروب الكاتبين تعليم الكتابة لعشر نفر من المسلمين، و كان عليّ عليه السّلام هو الكاتب المخصوص للنّبي صلّى اللّه عليه و آله يتولّي كتابة العهود و المواثيق بينه و بين النّاس في مواقف كثيرة على الأكثر:منها كتابه عهد الصّلح بين المسلمين و قبائل اليهود الساكنين حول المدينة في صدر الهجرة، كما في سيرة ابن هشام «ص 301 ج 1 ط مصر».قال ابن إسحاق: و كتب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كتابا بين المهاجرين و الأنصار و وادع فيه يهود و عاهدهم و أقرّهم على دينهم و أموالهم و شرط عليهم و اشترط لهم.بسم اللّه الرّحمن الرحيم، هذا كتاب من محمّد النبيّ صلّى اللّه عليه و آله بين المؤمنين و المسلمين من قريش و يثرب و من تبعهم «و» فلحق بهم و جاهد معهم إنّهم امّة واحدة من دون النّاس، المهاجرون من قريش على ربعتهم يتعاقلون بينهم و هم يفدون عانيهم بالمعروف و القسط بين المؤمنين و بنو عوف على ربعتهم يتعاقلون معاقلهم الاولى و كلّ طائفة تفدى عانيها بالمعروف و القسط بين المؤمنين و بنو ساعدة على ربعتهم يتعاقلون معاقلهم الاولى و كلّ طائفة منهم تفدى عانيها بالمعروف و القسط بين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 257 المؤمنين و بنو النجّار على ربعتهم- إلى أن قال: و أنّه من تبعنا من يهود فإنّ له النّصر و الأسوة غير مظلومين و لا متناصرين عليهم- إلخ.و هو عهد تاريخيّ غزير اللّفظ و المعنى، و لم يصرّح في السيرة باسم الكاتب و لكنّ الظاهر أنه عليّ بن أبي طالب عليه السّلام- فتدبّر.و منها العهد التاريخي المنعقد بينه صلّى اللّه عليه و آله مع قريش في واقعة الحديبيّة حيث منع قبائل قريش مكّة عن دخول المسلمين مكّة المكرّمة لأداء العمرة و صدّوهم في وادي حديبيّة و عرّضوهم للحرب، فامتنع النبيّ صلّى اللّه عليه و آله عن إثارة حرب في هذه الواقعة و تردّد بينه و بين قريش عدّة من الرّجال حتّى تمكّن سهيل بن عمرو من عقد صلح بين النبيّ صلّى اللّه عليه و آله مع قريش في ضمن شروط هامّة ثقيلة على المسلمين و تولّى عليّ عليه السّلام كتابة هذا العهد، كما في سيرة ابن هشام «ص 216 ج 2 ط مصر»:قال: ثمّ دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عليّ بن أبي طالب رضوان اللّه عليه فقال: اكتب:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، فقال سهيل: لا أعرف هذا و لكن اكتب باسمك اللّهمّ، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: اكتب باسمك اللّهمّ، فكتبها، ثمّ قال: اكتب هذا ما صالح عليه محمّد رسول اللّه سهيل بن عمرو قال: فقال سهيل: لو شهدت أنّك رسول اللّه لم اقاتلك و لكن اكتب اسمك و اسم أبيك، قال: فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اكتب هذا ما صالح عليه محمّد بن عبد اللّه سهيل بن عمرو و اصطلحا على وضع الحرب عن النّاس عشر سنين يأمن فيهنّ النّاس و يكفّ بعضهم عن بعض على أنّه من أتى محمّدا من قريش بغير إذن وليّه ردّه عليهم و من جاء قريشا ممّن مع محمّد لم يردّوه عليه و أنّ بيننا عيبة مكفوفة و أنّه لا إسلال و لا إغلال و أنّه من أحب أن يدخل في عقد محمّد و عهده دخل فيه و من أحبّ أن يدخل في عقد قريش و عهدهم دخل فيه فتواثبت خزاعة فقالوا نحن في عقد محمّد و عهده و تواثبت بنو بكر فقالوا: نحن في عقد قريش و عهدهم و أنّك ترجع عنّا عامك هذا فلا تدخل علينا مكّة و أنّه إذا كان عام قابل خرجنا عنك فدخلتها بأصحابك فأقمت بها ثلاثا معك سلاح الرّاكب السّيوف في القرب لا تدخلها بغيرها- إلى أن قال: في بيان شهود الكتاب: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 258 و عليّ بن أبي طالب و كتب و كان هو كاتب الصّحيفة.و قد بيّن عليه السّلام في هذا الفصل نظام الديوان و ألقاب الكتّاب اللائقين الأنجاب و نظّم أمر الدّيوان و الكتّاب في مباحث قيّمة.1- في شخصيّة الكاتب من الوجهة الأخلاقيّة و رعاية الأمانة و الصداقة و لم يتعرض عليه السّلام لما يلزم في الكاتب من الوجهة الفنيّة و ما يجب عليه من تعلم الخطّ و تحصيل درجات علميّة ليتمكّن من الاشتغال بكتابة الدّيوان العالي لأنّه معلوم بالضّرورة لمن يعرّض نفسه لهذا المنصب العالي فشغل الكتابة في ديوان رسمي يحتاج في عصرنا هذا إلى شهادة إتمام تحصيلات الدورة المتوسّطة مضافا إلى ما يلزم له من التعلّم الخصوصي لفنّ الكتابة و الفوز بجودة الخطّ.و قد لخّص الوصف العام للكاتب بقوله عليه السّلام (فولّ على امورك خيرهم) قال ابن ميثم: و تفسير الخير هنا هو من كان تقيّا قيّما بما يراد منه من مصالح العمل.أقول: كأنه غفل عن معنى التّفضيل المصرّح به في قوله عليه السّلام: خيرهم.قال في الشرح المعتزلي:فصل في الكتّاب و ما يلزمهم من الاداب:و اعلم أنّ الكاتب الّذي يشير أمير المؤمنين عليه السّلام إليه هو الّذي يسمّى الان في الاصطلاح العرفي وزيرا، لأنّه صاحب تدبير حضرة الأمير، و النّائب عنه في اموره و إليه تصل مكتوبات العمّال و عنه تصدر الأجوبة، و إليه العرض على الأمير، و هو المستدرك على العمّال، و المهيمن عليهم، و هو على الحقيقة كاتب الكتّاب، و لهذا يسمّونه الكاتب المطلق.أقول: الوزارة منصب ممتاز عن الكتابة في عصرنا هذا و أظنّ أنه كان ممتازا في العصور السابقة، و إن كان الوزير يشتغل بالكتابة و إنشاء ما يهمّ من الكتب في بعض الأزمان، و في بعض الأحيان إلّا أنّه لا يدلّ على كون الكاتب هو الوزير، فقد كان في عهد هارون و مأمون يصدر التوقيعات الهامّة في الامور منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 259 العامّة المرتبطة بدار الخلافة بقلم يحيى بن خالد البرمكي و ابنه جعفر و فضل و لهم مقام الوزارة في ديوان الخلافة إلّا أنّه لم يعهد توصيفهم بالكاتب في كتب السيّر و التواريخ.قال: و كان يقال للكاتب على الملك ثلث: رفع الحجاب عنه، و اتهام الوشاة عليه، و إفشاء السرّ لديه.2- في تقسيم الكتّاب إلى درجات و طبقات:فمنهم كاتب السرّ، فأوصى فيه بأن يكون أجمع الكتّاب للأخلاق الصّالحة و لا يكون خفيف المزاج فيسوء فيه أثر خلواته مع الوالي و توديعه أسراره لديه فيعتريه البطر و الطغيان على الوالي فيجترئ عليه بإظهار الخلاف و الأنانيّة في المحضر الحافل بالأشراف و الرّؤساء و الامراء فيهون الوالي بجرأته عليه و يضعف قدره عند الملأ.و منهم كاتب الدّيوان العام الّذي يرد عليه مكاتبات العمّال و يتكلّف جوابها فيوصي عليه السّلام فيه أن يكون حافظا يقظا لا يسامح في اصدار جواب هذه الكتب على وجه الصواب سواء فيما يتعلّق بأخذ الخراج و العوائد أو ما يتعلّق باعطاء الرواتب و المصارف، فيضبط ذلك كلّه ليتمكّن الوالى من النظر في الواردات و الصّادرات.و أن يكون فطنا ليقا في تنظيم موادّ العهود و العقود بين الوالي و غيره من أصناف الرّعايا أو الأجانب، و هذا أمر يحتاج إلى بصيرة فائقة و فطنة وقّادة يقتدر صاحبها إلى تنظيم موادّ المعاهدة محكمة غير مبهمة بحيث لا يمكن لطرف المعاهدة أن يجعل بعض جملها مبهمة و يفسّرها على ما يريد كما أنّه يحتاج التخلّص عن المسئولية تجاه مقررات العهود إلى بصيرة و حسن تعبير عبّر عليه السّلام بقوله (و لا يعجز عن إطلاق ما عقد عليك).و اشترط في الكاتب أن يعرف قدره و يقف عند حدّه في إعمال النفوذ لدى الوالي و لا يغترّ بصحبته مع الوالي و مجالسته معه لأداء ما يجب عليه من شغله في إنهاء الرّسائل إليه و أخذ الإمضاء منه في جوابها فلا يحسب هذا الحضور و المجالسة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 260 الّتي يقتضيها شغله دلالا على الوالي فيطير فوق قدره.ثمّ نبّه على أنّ انتخاب الكتاب و انتصابهم في هذا الشّغل الهامّ لا بدّ و أن يكون معتمدا على اختبار كامل في صلاحيّتهم و لا يكتفي في إثبات لياقتهم بمجرّد الحدس و الفراسة و حسن الظنّ النّاشي عن التظاهر بالإخلاص و تقديم الخدمة لأنّ الرّجال أهل تصنّع و تظاهر ربّما يغترّ الوالي بهما و هم خلو من الاخلاص في الباطن.و بيّن عليه السّلام أنّ الدّليل على صلاحيتهم سابقتهم في تولّي الكتابة للصالحين قبل ذلك مع حسن أثرهم في نظر العامّة و عرفان أمانتهم عند النّاس.ثمّ أشار إلى تفنّن أمر الكتابة و وجوهها المختلفة فأمر بأن يجعل لكلّ من الامور رئيسا لائقا من الكتّاب الماهرين في هذا الفنّ بحيث لا يقهره مشكل ورد عليه و لا يعجز عن الإدارة إذا تكثرت الواردات عليه، و نبّه على أنّه من الواجب الفحص عن صحّة عمل الكتّاب و عدم الغفلة عنهم فلو غفل عنهم و تضرّر النّاس منهم كان تبعته على الوالي و هو مسئول عنه.و نذكر هنا وصيّة صدرت من ابرويز إلى كاتبه نقلا عن الشرح المعتزلي «ص 81 ج 17 ط مصر».و قال أبرويز لكاتبه: اكتم السّر، و اصدق الحديث، و اجتهد في النّصيحة و عليك بالحذر، فانّ لك علىّ أن لا اعجّل عليك حتّى أستأني لك، و لا أقبل فيك قولا حتّى أستيقن، و لا أطمع فيك أحدا فتغتال، و اعلم أنّك بمنجاة رفعة فلا تحطّها و في ظلّ مملكة فلا تستزيلنّه، قارب النّاس مجاملة من نفسك، و باعدهم مسامحة عن عدوّك، و اقصد إلى الجميل ازدراعا لغدك و تنزّه بالعفاف صونا لمروءتك، و تحسّن عندي بما قدرت عليه، احذر لا تسرعنّ الألسنة عليك، و لا تقبحنّ الاحدوثة عنك، و صن نفسك صون الدّرة الصّافية، و أخلصها خلاص الفضّة البيضاء و عاتبها معاتبة الحذر المشفق، و حصّنها تحصين المدينة المنيعة، لا تدعنّ أن ترفع إلىّ الصغير فانّه يدلّ على الكبير، و لا تكتمنّ عنّى الكبير فإنّه ليس بشاغل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 261 عن الصغير، هذّب امورك، ثمّ القنى بها، و احكم أمرك، ثمّ راجعنى فيه، و لا تجترئنّ على فامتعض، و لا تنقبضنّ منّي فأتّهم، و لا تمرضنّ ما تلقاني به و لا تخدجنّه، و إذا أفكرت فلا تعجل، و إذا كتبت فلا تعذر، و لا تستعن بالفضول فإنّها علاوة على الكفاية، و لا تقصرنّ عن التحقيق فانّها هجنة بالمقالة، و لا تلبّس كلاما بكلام، و لا تبعدن معنى عن معنى، و اكرم لي كتابك عن ثلاث:خضوع يستخفّه، و انتشار يهجنه، و معان تعقد به، و اجمع الكثير مما تريد في القليل ممّا تقول، و ليكن بسطة كلامك على كلام السّوقة كبسطة الملك الّذي تحدّثه على الملوك، فاجعله عاليا كعلوّه، و فائقا كتفوّقه، فانما جماع الكلام كلّه خصال أربع: سؤالك الشيء، و سؤالك عن الشيء، و أمرك بالشيء، و خبرك عن الشيء، فهذه الخصال دعائم المقالات، إن التمس إليها خامس لم يوجد، و إن نقص منها واحد لم يتمّ، فاذا أمرت فأحكم، و إذا سألت فأوضح، و إذا طلبت فأسمح و إذا أخبرت فحقّق، فانّك إذا فعلت ذلك أخذت بجراثيم القول كلّه، فلم يشتبه عليك واردة، و لم تعجزك صادرة، أثبت في دواوينك ما أخذت، احص فيها ما أخرجت، و تيقّظ لما تعطى، و تجرّد لما تأخذ، و لا يغلبنّك النسيان عن الاحصاء و لا الاناة عن التقدّم، و لا تخرجنّ وزن قيراط في غير حقّ، و لا تعظمنّ إخراج الالوف الكثيرة في الحقّ، و ليكن ذلك كلّه عن مؤامرتي.الترجمة:سپس در حال كاتبان آستانت نظر كن و كارهايت را به بهترين آنان بسپار و نامه هاى محرمانه و حاوى تدبيرات خود را مخصوص كسى كن كه:1- بيشتر از همه واجد اخلاق شايسته و نيك باشد.2- احترام و مقام مخصوص نزد تو او را مست و بيخود نسازد تا در حضور بزرگان و سروران با تو اظهار مخالفت كند و نسبت بتو گستاخى و دليرى كند.3- غفلت و مسامحه كارى مايه كوتاه آمدن او از عرض نامه هاى عمّال تو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 262 بر تو و صدور پاسخهاى درست آنها نگردد چه در باره آنچه براى تو دريافت مى شود و چه در باره آنچه از طرف تو پرداخت مى گردد.4- عهد نامه اى كه براى تو تنظيم ميكند سست و شكننده نباشد، و از آزاد كردن تو از قيد مقررات عهدنامه ها بوسيله تفسيرهاى پذيرفته عاجز نماند.5- باندازه خود و حدود مداخله او در كارها نادان و نفهميده نباشد زيرا كسى كه اندازه خود را نداند باندازه و قدر و مرتبه ديگران نادانتر باشد.سپس بايد انتخاب و انتصاب آنان در مقام منيع كاتبان متكى بخوشبيني و دلباختگى و خوش گمانى تو نباشد زيرا مردان زرنگ راه جلب فراست و خوشبينى واليان را بوسيله ظاهر سازى و تظاهر بخوش خدمتى خوب مى شناشند، در صورتى كه در پس اين ظاهر سازى هيچ اخلاص و حقيقتى وجود ندارد و ليكن بايد آنها را بوسيله تصدى كارهاى مربوطه براى نيكان پيش از خود بيازمائى، و هر كدام نزد عموم مردم خوش سابقه تر و بأمانت دارى معروفترند بر گزينى كه اين خود دليل است بر اين كه نسبت به پروردگار خود بكسى كه از جانب او متصدّى ولايت و فرمانگزارى شدى خير انديشى كردى.و بايد براى هر نوعى از كارهاى خود رئيسى براى دفتر مربوطه انتخاب كنى كه كارهاى مهم او را مقهور و درمانده نسازند و كارهاى بسيار او را پريشان نكنند، و بايد بدانى هر عيبى در كاتبان تو باشد و مايه زيان گردد تو خود مسئول آنى.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی ) جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، صفحه 131-130  ابن ابى الحديد ضمن شرح اين جمله كه فرموده است: «ثم انظر فى حال كتابك»، «و سپس در احوال دبيران خود بنگر» مطالبى اجتماعى در باره مصاحبان شاه و آداب دبيرى و پند و اندرز وزيران گذشته آورده است كه براى نمونه به ترجمه يكى دو مورد بسنده مى شود. گفته شده است همان گونه كه دليرترين مردان نيازمند به سلاح است و تيزروترين اسبها نيازمند تازيانه و تيزترين تيغها نيازمند سوهان دندانه دار است، خردمند و دور انديش ترين پادشاهان نيز نيازمند وزير صالح اند.  و گفته مى شده است، صلاح دنيا به صلاح پادشاهان و صلاح پادشاهان به صلاح وزيران وابسته است و همان گونه كه براى پادشاهى، كسى جز مستحق پادشاهى، شايسته نيست، همان گونه وزارت هم به صلاح نمى انجامد جز به كسى كه سزاوار وزارت باشد.  و گفته اند، مثل پادشاه شايسته و نيكوكار كه وزيرش فاسد باشد، همچون آب صاف شيرينى است كه در آن تمساح وجود داشته باشد، كه آدمى هر چند شناگر و تشنه و دل بسته به آن آب باشد از بيم جان خود نمى تواند در آن آب در آيد.   
بخش ۱۸ : امور بازرگانان [منبع]

ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِي الصِّنَاعَاتِ، وَأَوْصِ بِهِمْ خَيْراً، الْمُقِيمِ مِنْهُمْ وَالْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ وَالْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ، فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ وَأَسْبَابُ الْمَرَافِقِ وَجُلّابُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ وَالْمَطَارِحِ، فِي بَرِّکَ وَبَحْرِکَ وَسَهْلِکَ وَجَبَلِکَ، وَحَيْثُ لاَ يَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا وَلاَ يَجْتَرِءُونَ عَلَيْهَا؛ فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لاَ تُخَافُ بَائِقَتُهُ، وَصُلْحٌ لاَ تُخْشَى غَائِلَتُهُ.
وَتَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَفِي حَوَاشِي بِلاَدِکَ.
وَاعْلَمْ مَعَ ذَلِکَ، أَنَّ فِي کَثِير مِنْهُمْ ضِيقاً فَاحِشاً وَ شُحّاً قَبِيحاً وَاحْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ وَتَحَکُّماً فِي الْبِيَاعَاتِ، وَذَلِکَ بَابُ مَضَرَّة لِلْعَامَّةِ، وَعَيْبٌ عَلَى الْوُلاَةِ؛ فَامْنَعْ مِنَ الاِحْتِکَارِ، فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ مَنَعَ مِنْهُ.
وَلْيَکُنِ الْبَيْعُ بَيْعاً سَمْحاً بِمَوَازِينِ عَدْل وَأَسْعَار، لاَ تُجْحِفُ بِالْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَالْمُبْتَاعِ.
فَمَنْ قَارَفَ حُکْرَةً بَعْدَ نَهْيِکَ إِيَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ، وَعَاقِبْهُ فِي غَيْرِ إِسْرَاف.
ثُمَّ التُّجَّارَ وَ ذَوِي الصِّنَاعَاتِ فَاسْتَوْصِ وَ أَوْصِ بِهِمْ خَيْراً الْمُقِيمِ مِنْهُمْ وَ الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ وَ الْمُتَرَفِّقِ بِيَدِهِ فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ لِلْمَنَافِعِ وَ جُلَّابُهَا فِي الْبِلَادِ فِي بَرِّكَ وَ بَحْرِكَ وَ سَهْلِكَ وَ جَبَلِكَ وَ حَيْثُ لَا يَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا وَ لَا يَجْتَرِءُونَ عَلَيْهَا مِنْ بِلَادِ أَعْدَائِكَ مِنْ أَهْلِ الصِّنَاعَاتِ الَّتِي أَجْرَى اللَّهُ الرِّفْقَ مِنْهَا عَلَى أَيْدِيهِمْ فَاحْفَظْ حُرْمَتَهُمْ وَ آمِنْ سُبُلَهُمْ وَ خُذْ لَهُمْ بِحُقُوقِهِمْ فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لَا تُخَافُ بَائِقَتُهُ وَ صُلْحٌ لَا تُحْذَرُ غَائِلَتُهُ أَحَبُّ الْأُمُورِ إِلَيْهِمْ أَجْمَعُهَا لِلْأَمْنِ وَ أَجْمَعُهَا لِلسُّلْطَانِ فَتَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِكَ وَ فِي حَوَاشِي بِلَادِكَ وَ اعْلَمْ مَعَ ذَلِكَ أَنَّ فِي كَثِيرٍ مِنْهُمْ ضَيْقاً فَاحِشاً وَ شُحّاً قَبِيحاً وَ احْتِكَاراً لِلْمَنَافِعِ وَ تَحَكُّماً فِي الْبِيَاعَاتِ وَ ذَلِكَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ وَ عَيْبٌ عَلَى الْوُلَاةِ فَامْنَعِ الِاحْتِكَارَ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله نَهَى عَنْهُ وَ لْيَكُنِ الْبَيْعُ وَ الشِّرَاءُ بَيْعاً سَمْحاً بِمَوَازِينِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لَا تُجْحِفُ بِالْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ فَمَنْ قَارَفَ حُكْرَةً بَعْدَ نَهْيِكَ فَنَكِّلْ وَ عَاقِبْ فِي غَيْرِ إِسْرَافٍ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله فَعَلَ ذَلِكَ.

الْمُضْطَرِبُ بِمَالِهِ : كسى كه بصورت سيار تجارت مي كند، پيله ور. 
الْمُتَرَفِّقُ بِبَدَنِهِ : كارگر، كسى كه به نيروى بدنش اتكاء دارد و از آن ارتزاق مى كند. 
الْمَرَافِق : منافع، آنچه از آن نفع مى برند و بهره مى گيرند. 
الْمَطَارِح : سرزمينهاى دور. 
لَا يَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا : مردم در آنجا گرد نمى آيند، يعنى براى مردم امكان گرد آمدن در آن اماكن وجود ندارد. 
انَّهُمْ سِلْمٌ : آنها (تاجران و صنعتگران) صلح جو هستند. 
الْبَائِقَة : حادثه ناگوار، مصيبت. 
الضِّيق : كسى كه در معامله سختگير است. 
الشُحّ : بخل. 
الِاحْتِكَار : انبار كردن يا نگاه داشتن كالاى مورد نياز مردم بقصد گران فروختن آن. 
الْمُبْتَاع : در اينجا به معناى مشترى است. 
قَارَفَ : نزديك شد. 
الْحُكْرَة : احتكار. 
نَكِّلْ بِهِ : او را مجازات كن. 
فِى غَيْرِ اسْرَافٍ : بدون تجاوز از حد. 
مضطرب بماله : آنكه مالش را بگردش انداخته و براى تجارت بشهرها مى ‏رود 
مُترَفِّق : كسب كننده و منفعت بدست آورنده 
بائقة : هلاك كننده 
سَمح : آسان و عادلانه 
قارَفَ : مرتكب و نزديك شود 
ششم. سیمای بازرگانان و صاحبان صنایعسپس سفارش مرا به بازرگانان و صاحبان صنايع بپذير، و آنها را به نيكوكارى سفارش كن، بازرگانانى كه در شهر ساكنند، يا آنان كه همواره در سير و كوچ كردن مى باشند، و بازرگانانى كه با نيروى جسمانى كار مى كنند، چرا كه آنان منابع اصلى منفعت، و پديد آورندگان وسايل زندگى و آسايش، و آوردندگان وسايل زندگى از نقاط دور دست و دشوار مى باشند، از بيابان ها و درياها، و دشت ها و كوهستان ها، جاهاى سختى كه مردم در آن اجتماع نمى كنند، يا براى رفتن به آنجاها شجاعت ندارند. بازرگانان مردمى آرامند، و از ستيزه جويى آنان ترسى وجود نخواهد داشت، مردمى آشتى طلبند كه فتنه انگيزى ندارند. 
در كار آنها بينديش چه در شهرى باشند كه تو به سر مى برى، يا در شهرهاى ديگر، با توجه به آنچه كه تذكر دادم. اين را هم بدان كه در ميان بازرگانان، كسانى هم هستند كه تنگ نظر و بد معامله و بخيل و احتكار كننده اند، كه تنها با زورگويى به سود خود مى انديشند. و كالا را به هر قيمتى كه مى خواهند مى فروشند، كه اين سود جويى و گران فروشى براى همه افراد جامعه زيانبار، و عيب بزرگى بر زمامدار است. پس، از احتكار كالا جلوگيرى كن، كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از آن جلوگيرى مى كرد، بايد خريد و فروش در جامعه اسلامى، به سادگى و با موازين عدالت انجام گيرد، با نرخ هايى كه بر فروشنده و خريدار زيانى نرساند، كسى كه پس از منع تو احتكار كند، او را كيفر ده تا عبرت ديگران شود، امّا در كيفر او اسراف نكن. 
پس سفارش در باره سوداگران و صنعتگران را بپذير، و در باره نيكى كردن بآنان (به گماشتگان خود) سفارش كن (كه بطمع مال و دارائى ايشان بهانه ها نياورده آنها را نرنجانند تا دل سرد نشوند) كسيرا از ايشان كه مقيم است (در شهرى مى خرد و مى فروشد يا شريك و همكار او كالايى از جاى ديگر مى فرستد و او مى فروشد) و آنكه با مال و دارائى خود در رفت و آمد است، و آنكه از بدن خود سود مى رساند (صنعتگران كه با دست و باز و حوائج مردم را آماده مى نمايند)، زيرا ايشان سبب و ريشه هاى سودها هستند، و بدست آورنده آن از راههاى سخت و جاهاى دور در بيابان و دريا و زمين هموار و كوهستان قلمرو تو، و از جاهايى كه مردم در آن گرد نمى آيند، و به رفتن آن مواضع جرأت نمى كنند، پس سوداگران آسودگى مى باشند كه ترس سختى ندارد، و صلح و آشتى كه بيم و شرّ و بدى بآنها نمى رود، و كارهاى ايشان را در حضور خود و در گوشه هاى شهرهايت وارسى كن (از دور و نزديك آسودگى آنها را بخواه تا ظلم و ستمى بر آنها رخ ندهد).و با همه اين سفارشها كه در باره ايشان شد بدان كه در بسيارى از آنان سختگيرى بى اندازه و بخل ورزى زشت و نكوهيده و احتكار و نگاه دارى (اشياء) براى گران فروشى و به دلخواه نرخ نهادن در فروختنيها مى باشد، و اين كارهاى ايشان سبب زيان رساندن به همگان و زشتى حكمرانان است، پس از احتكار جلوگيرى كن كه رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- از آن منع فرموده (و قواعد و مسائل آن در كتب فقهيّه بيان شده) است، و داد و ستد بايد آسان به ترازوهاى بى كم و كاست و نرخهايى باشد كه بفروشنده و خريدار اجحاف و زياده روى نشود (شارح قزوينىّ «رحمه اللّه» در اينجا فرموده: ظاهر اين كلام آن است كه حاكم مى تواند ايشان را به نرخى بى كم و كاست الزام نمايد تا ستم بر جانبى رخ ندهد). پس كسيرا كه بعد از نهى تو احتكار كند بكيفر رسان كيفرى كه سبب رسوايى او (و عبرت ديگران) باشد، ولى از اندازه تجاوز نكند (كيفر زياده از گناه نباشد، و آن نسبت بطبقات مردم مختلف است، پس بسا كسيرا اندك سرزنش كيفر باشد، و بسا بحبس و شكنجه متنبّه نگشته بخود نيايد، در اين صورت تشخيص كيفر هر كس با حكمران است). 
اينك سفارش مرا در حق بازرگانان و پيشه وران بپذير و در باره آنها به كارگزارانت نيكو سفارش كن. خواه آنها كه بر يك جاى مقيم اند و خواه آنها كه با سرمايه خويش اين سو و آن سو سفر كنند و با دسترنج خود زندگى نمايند. زيرا اين گروه، خود مايه هاى منافع اند و اسباب رفاه و آسودگى و به دست آورندگان آن از راههاى دشوار و دور و خشكى و دريا و دشتها و كوهساران و جايهايى كه مردم در آن جايها گرد نيايند و جرئت رفتن به آن جايها ننمايند. اينان مردمى مسالمت جوى اند كه نه از فتنه گريهايشان بيمى است و نه از شر و فسادشان وحشتى. در كارشان نظر كن، خواه در حضرت تو باشند يا در شهرهاى تو.
با اين همه بدان كه بسيارى از ايشان را روشى ناشايسته است و حريص اند و بخيل. احتكار مى كنند و به ميل خود براى كالاى خود بها مى گذارند، با اين كار به مردم زيان مى رسانند و براى واليان هم مايه ننگ و عيب هستند. پس از احتكار منع كن كه رسول الله (صلى الله عليه و آله) از آن منع كرده است و بايد خريد و فروش به آسانى صورت گيرد و بر موازين عدل، به گونه اى كه در بها، نه فروشنده زيان بيند و نه بر خريدار اجحاف شود. پس از آنكه احتكار را ممنوع داشتى، اگر كسى باز هم دست به احتكار كالا زد، كيفرش ده و عقوبتش كن تا سبب عبرت ديگران گردد ولى كار به اسراف نكشد. 
سپس درباره تجار و صاحبان صنايع نخست به خودت توصيه کن (که مراقب حفظ و تقويت آنان باشى) و نيز ديگران را به خير و نيکى با آنان سفارش نما. (در اين توصيه) بين بازرگانانى که در مراکز تجارى اقامت دارند و يا آنها که سيار و در گردش اند و نيز صنعتگران و کارگرانى که با نيروى جسمانى خود به کار مى پردازند، تفاوت مگذار، زيرا آنها منابع اصلى منفعت (مردم) و اسباب آسايش (جامعه) هستند و مال التجاره هاى مفيد را از سرزمين هاى بعيد و دور دست، از صحرا و دريا و سرزمين هاى هموار و ناهموارِ محل حکومت تو و از مناطقى که  عموم مردم با آن سر و کارى ندارند و (حتى) جرأت رفتن به آن را نيز در خود نمى بينند، گردآورى مى کنند، زيرا آنها (بازرگانان، پيشه وران و صنعتگران) مردم سالمى هستند که بيمى از ضرر آنها نمى رود و صلح دوستانى که خوف خيانت و نيرنگ آنها نيست. کارهاى آنها را پيگيرى کن و سامان ده چه آنها که در حضور تو (و مرکز فرمانداريت) زندگى مى کنند و چه آنها که در گوشه و کنار کشورت هستند.
و بدان! با تمام آنچه گفتم در ميان آنها جمع کثيرى هستند به شدت تنگ نظر و بخيلِ زشت کار و احتکار کننده مواد مورد نياز مردم و اجحاف کننده درتعيين قيمت ها و اينها موجب زيان براى توده مردم و عيب و ننگ بر زمامدارانند. از احتکار (به شدت) جلوگيرى کن، چرا که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از آن منع فرمود و بايد معاملات با شرايط آسان صورت گيرد: با موازين عدل و نرخ هايى که نه به فروشنده زيان رساند و نه به خريدار، و هر گاه کسى بعد از نهى تو از احتکار، دست به چنين کارى زند او را کيفر ده; ولى (هرگز) در مجازات زياده روى نکن.
ديگر اين كه نيكى به بازرگانان و صنعتگران را بر خود بپذير، و سفارش كردن به نيكويى در باره آنان را به عهده گير، چه كسى كه برجاى بود و چه آن كه با مال خود از اين سو بدان سو رود، و با دسترنج خود كسب كند، كه آنان مايه هاى منفعتند و پديدآورندگان وسيلتهاى آسايش و راحت. و آورنده آن از جاهاى دور دست و دشوار، در بيابان و دريا و دشت و كوهسار. جايى كه مردمان در آنجا گرد نيايند و در رفتن بدان جا دليرى ننمايند. اين بازرگانان مردمى آرامند و نمى ستيزند، و آشتى جويند و فتنه اى نمى انگيزند. 
به كار آنان بنگر، چه در آنجا باشند كه خود به سر مى برى و يا در شهرهاى ديگر. و با اين همه بدان كه ميان بازرگانان بسيار كسانند كه معاملتى بد دارند، بخيلند و در پى احتكارند. سود خود را مى كوشند و كالا را به هر بها كه خواهند مى فروشند، و اين سود جويى و گرانفروشى زيانى است براى همگان، و عيب است بر واليان. 
پس بايدت از احتكار منع نمود كه رسول خدا (ص) از آن منع فرمود. و بايد خريد و فروش آسان صورت پذيرد و با ميزان عدل انجام گيرد، با نرخهاى -رايج بازار- نه به زيان فروشنده و نه خريدار. و آن كه پس از منع تو دست به احتكار زند او را كيفر ده و عبرت ديگران گردان، و در كيفر او اسراف مكن. 
در باره تاجران و صنعتگران پذيراى سفارش باش، و نسبت به آنان سفارش به نيكى كن، بدون فرق بين آنان كه در يك جا مقيمند، و آنان كه با مال خود در رفت و آمدند، و آنان كه با هنر دست خود در پى كسب و سودند، چه اينكه اينان مايه هاى منافع، و اسباب راحت جامعه، و جلب كننده سودها از مكانهاى دور دست، در بيابان و دريا، و زمين هموار و ناهموار منطقه حكومت تواند، از مناطقى كه مردم در آن جمع نمى شوند، و به رفت و آمد در آنها جرأت نمى كنند، اينان اهل سلامت اند كه از ضرر آنان بيمى نيست، و اهل صلح و مسالمت اند كه ترسى از بدى و آسيب آنان وجود ندارد.از آنان كه در منطقه حكومت تو به سر مى برند و آنان كه در گوشه و كنار شهرهايت هستند كنجكاوى كن، ولى روشن باش كه با همه آنچه تذكر دادم در ميان ايشان گروهى تنگ نظر و بخيل به شكلى قبيح و زشت، و مردمى محتكر، و نرخ گذارانى به دلخواه در امر خريد و فروش وجود دارد، كه در اين وضع زيان جامعه و عيب و ننگ زمامداران است. پس از احتكار جلوگيرى كن كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن را منع فرمود. داد و ستد بايد آسان باشد، و بر موازين عدالت صورت گيرد، و به نرخى معامله شود كه به فروشنده و خريدار اجحاف نشود. هرگاه كسى پس از نهى تو دست به احتكار زد او را مجازات كن ولى در مجازاتش از زياده روى بپرهيز. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )تجارت و صنعت را این گونه سامان ده:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه خود به گروه ششم از گروه هاى اجتماعى پرداخته و در اين زمينه سفارش هاى مهمى به مالک اشتر دارد. نخست مى فرمايد: «سپس درباره تجار و صاحبان صنايع نخست به خودت توصيه کن (که مراقب حفظ و تقويت آنان باشى) و نيز ديگران را به خير و نيکى با آنان سفارش نما»; (ثُمَّ اسْتَوْصِ(1) بِالتُّجَّارِ وَذَوِي الصِّنَاعَاتِ، وَأَوْصِ بِهِمْ خَيْراً). براين پايه زمامدار، نخست بايد خودش نسبت به اين گروه اجتماعىِ فعال، حساس باشد و سپس اهمّيّت آنها را به ديگران گوشزد نمايد. اين احتمال نيز در جمله «استوص» هست که هر گاه ديگران نسبت به اين گروه سفارش هاى مثبتى کنند، سفارش آنان را بپذير و جامه عمل به آن بپوشان. آن گاه امام به گروه هاى مختلف تجار و صاحبان صنايع اشاره کرده مى فرمايد: «(در اين توصيه) بين بازرگانانى که در مراکز تجارى اقامت دارند و يا آنها که سيار و در گردش اند و نيز صنعتگران و کارگرانى که با نيروى جسمانى خود به کار مى پردازند، تفاوت مگذار»; (الْمُقِيمِ مِنْهُمْ وَالْمُضْطَرِبِ(2) بِمَالِهِ وَالْمُتَرَفِّقِ(3)بِبَدَنِهِ). روشن است که تجار دو گروه اند; گروهى مرکز ثابت دارند و عده اى دائماً اموال تجارتى را از نقطه اى به نقطه ديگر و از آن نقطه به نقطه ثالثى مى برند و مواد مورد نياز مردم را به آنها مى رسانند. سرمايه اصلى صنعتگران نيروى بدنى آنهاست که با آن براى رفع نيازهاى مردم تلاش و کوشش مى کنند. سپس امام(عليه السلام) به فلسفه تجارت و آثار مثبت آن ـ در برابر کسانى که تجار را سربار جامعه مى دانند ـ پرداخته مى فرمايد: «زيرا آنها منابع اصلى منفعت (مردم) و اسباب آسايش (جامعه) هستند و مال التجاره هاى مفيد را از سرزمين هاى بعيد و دور دست، از صحرا و دريا و سرزمين هاى هموار و ناهموارِ محل حکومت تو و از مناطقى که عموم مردم با آن سر و کارى ندارند و (حتى) جرأت رفتن به آن را نيز در خود نمى بينند، گردآورى مى کنند»; (فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ، وَأَسْبَابُ الْمَرَافِقِ(4)، وَجُلاَّبُهَا(5) مِنَ الْمَبَاعِدِ(6) وَالْمَطَارِحِ(7)، فِي بَرِّکَ وَبَحْرِکَ، وَسَهْلِکَ وَجَبَلِکَ، وَحَيْثُ لاَ يَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا، وَلاَ يَجْتَرِءُونَ عَلَيْهَا). امام(عليه السلام) سپس با دو جمله اهمّيّت موقعيت بازرگانان با ايمان را بيان کرده مى فرمايد: «زيرا آنها (بازرگانان، پيشهوران و صنعتگران) مردم سالمى هستند که بيمى از ضرر آنها نمى رود و صلح دوستانى که خوف خيانت و نيرنگ آنها نيست»; (فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لاَ تُخَافُ بَائِقَتُهُ(8)، وَصُلْحٌ لاَ تُخْشَى غَائِلَتُهُ(9)). بر خلاف آنچه بعضى مى پندارند، تجار سربار جامعه اقتصادى و واسطه ناسالم نيستند (مشروط به اينکه به وظايف صنفى خود درست عمل کنند) و فلسفه آن را چنان که گفتيم اميرمؤمنان على(عليه السلام) در عبارات بالا شرح داده است. مى دانيم هر منطقه اى در روى زمين، توليدهاى کشاورزى و صنعتى خاص خود را دارد و اگر اين توليدات به مناطق ديگر منتقل نشود هم آنها گرفتار خسارت فوق العاده مى شوند و هم مناطق ديگر محروم مى مانند و اگر نقل و انتقال تجارى صورت نگيرد، يک منطقه ممکن است نسبت به چيزى گرفتار قحطى و منطقه ديگر دچار فزونى بى حد و حساب شود. بازرگانان نقش تعديل اقتصادى را در کشورهاى جهان و در شهرهاى مختلف يک کشور دارند و آنها که براى اين کار به نقاط دور و نزديک مى روند گاه حتى جان خود را نيز به خطر مى افکنند. درست است که آنها دنبال منافع خويش اند; ولى در کنار تأمين منافع شخصى يک منفعت بزرگ اجتماعى براى مردم يک کشور يا کشورهاى مختلف جهان دارند. آنها به مجرد اينکه احساس کنند فلان جنس در فلان منطقه نسبت به منطقه ديگر ارزان تر است به سوى آن منطقه هجوم مى آورند و اجناس اضافى آن منطقه را به منطقه اى که آن جنس کمياب است مى برند تا سودى عايدشان شود; ولى اين سود انگيزه اى براى بهره مندى هر دو نقطه مى گردد. آن گاه امام(عليه السلام) دستور ديگرى به مالک درباره بازرگانان و صنعت گران داده مى فرمايد: «کارهاى آنها را پيگيرى کن و سامان ده چه آنها که در حضور تو (و مرکز فرمانداريت) زندگى مى کنند و چه آنها که در گوشه و کنار کشورت هستند»; (وَتَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَفِي حَوَاشِي بِلاَدِکَ). درست است که حکومت نبايد امر تجارت و صنعت را به دست گيرد، بلکه بهترين راه آن است که آن را به بخش خصوصى واگذار کند; ولى با اين حال نبايد جهات حمايتى و هدايتى را از آنها دريغ دارد، زيرا غالباً بدون حمايت و هدايت حکومت به مشکلات زيادى برخورد مى کنند که دامنه آن عموم مردم را دربر مى گيرد. به همين دليل اقتصاد دانهاى آگاه در دنياى امروز به همين امر توصيه مى کنند که دولت بى آنکه خود تاجر و صنعتگر باشد بايد از آنها حمايت کند و در موارد لازم نظارت و هدايت آنها را نيز به عهده بگيرد و اين کار نقش مهمى در موفقيت تجارت و صنعت خواهد داشت. ولى گاه مى شود که تجار از مسير سالم خود منحرف شده براى دست يابى به سود بيشتر بازار سياه ايجاد مى کنند يا به سراغ احتکار مى روند يا با ايجاد واسطه هاى غير ضرورى عملاً نرخ کالاها را بالا مى برند يا براى اهداف سياسى، کشورى را در محاصره اقتصادى و به صورت ابزارى براى دست سياست مداران قرار مى دهند و گاه بالعکس سياست مداران به صورت ابزارى در دست آنها عمل مى کنند. آن گونه که در دنياى امروز بسيار ديده مى شود. به همين دليل اميرمؤمنان(عليه السلام) در ذيل اين جملات به آنها هشدار داده و خطاب به مالک مى فرمايد: «بدان با تمام آنچه گفتم در ميان آنها جمع کثيرى هستند به شدّت تنگ نظر و بخيلِ زشت کار و احتکار کننده مواد مورد نياز مردم و اجحاف کننده در تعيين قيمت ها و اينها موجب زيان براى توده مردم و عيب و ننگ بر زمامدارانند»; (وَاعْلَمْ ـ مَعَ ذَلِکَ ـ أَنَّ فِي کَثِير مِنْهُمْ ضِيقاً(10) فَاحِشاً، وَشُحّاً(11) قَبِيحاً، وَاحْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ، وَتَحَکُّماً فِي الْبِيَاعَاتِ(12)، وَذَلِکَ بَابُ مَضَرَّة لِلْعَامَّةِ وَعَيْبٌ عَلَى الْوُلاَةِ). امام در اين تعابير کوتاه و پرمعنا چهار نقطه ضعف مهم را که ممکن است دامنگير تجار و صنعتگران شود بر مى شمارد: يکم: تنگ نظرى فاحش، اشاره به آنها که انحصار طلبند و تنها به منافع خود مى انديشند و حاضر نيستند ديگرى در تجارت و صنعت پرورش پيدا کند. دوم: بخل قبيح، اشاره به کسانى که حاضر نيستند چيزى از درآمد خود را در کارهاى خير و به نفع محرومان جامعه مصرف کنند. سوم: احتکار که سبب مى شود اجناس را هنگام فراوانى ارزان بخرند و براى روز کميابى انبار کنند تا بسيار گران بفروشند. چهارم: تحکم بر قيمت گذارى ها بدون توجّه به منافع مردم و قدرت خريد آنها، به اين ترتيب که از طرق مختلف براى ايجاد بازار سياه و بالا بردن نرخ ها به صورت کاذب تلاش کنند و گاه دست به دست يکدگر بدهند تا قيمت ها را به طور مصنوعى بالا نگه دارند. اين چهار عيب بزرگ است که در دنياى ديروز به صورت کم رنگ و در دنياى امروز به صورت پررنگ در امر تجارت و صنعت خودنمايى مى کند. در ضمن امام(عليه السلام) تأکيد مى کند که اگر اين گونه مسائل در امور اقتصادى راه يابد دو مشکل بزرگ پيدا مى شود: 1. اينکه توده هاى مردم در تنگناى اقتصادى قرار مى گيرند و سبب نارضايتى آنها از حکومت مى شود همان چيزى که ممکن است به شورش هاى خطرناک بينجامد. 2. اينکه لکه ننگى بر دامان حکومت مى نشيند و دليل بر بى کفايتى و عدم مديريت او خواهد بود، زيرا حل مشکلات اقتصادى از مهم ترين يا مهم ترين وظيفه حکومت است. اگر در اين قسمت وا بماند کارهاى ديگر او مردم را راضى نخواهد ساخت. امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن چند دستور درباره مسائل اقتصادى مى دهد و از احتکار شروع مى کند مى فرمايد: «از احتکار (به شدت) جلوگيرى کن، چرا که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از آن منع فرمود»; (فَامْنَعْ مِنَ الاِحْتِکَارِ، فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ مَنَعَ مِنْهُ). احتکار به معناى گردآورى احتياجات مردم و ذخيره کردن و به انتظار گرانى نشستن و منافع کلان بردن است و در اصل از ريشه حَکْر (بر وزن مکر) به معناى ظلم و ستم و بدرفتارى گرفته شده و از آنجايى که احتکار طعام از روشن ترين مصداق هاى ظلم و بدرفتارى است اين واژه بر آن اطلاق شده است. در فقه اسلام بحث مشروحى درباره احتکار آمده و همه فقهاى اسلام آن را حرام شمرده اند و روايات بسيارى در اين زمينه وارد شده از جمله در حديثى که در کتب اهل سنّت و اماميه وارد شده از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «الْمُحْتَکِرُ مَلْعُون; محتکر رانده درگاه خداست».(13) در حديث ديگرى از امام امير المؤمنين در غررالحکم آمده است: «الْمُحْتَکِرُ الْبَخِيلُ جَامِعٌ لِمَنْ لاَ يَشْکُرُهُ وَقَادِمٌ عَلَى مَنْ لاَ يَعْذِرُهُ; محتکر بخيل ثروتى جمع مى کند براى وارثانى که هرگز از او راضى نخواهند شد و بر خدايى (در محشر) وارد مى شود که او را معذور نخواهد داشت».(14) در حديث ديگرى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «يَقُومُ الْمُحْتَکِرُ مَکْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ يا کافِرُ تَبَوَّأ مَقْعَدَکَ مِنَ النّارِ; شخص محتکر در روز قيامت در حالى محشور مى شود که در پيشانى او نوشته شده است: اى کافر جايگاه خودت را در آتش دوزخ انتخاب کن».(15) در اينکه احتکار مخصوص مواد غذايى است يا همه احتياجات مردم را شامل مى شود، حکومت اسلامى با محتکر چگونه برخورد کند و اموال احتکار شده را با چه شرايطى در اختيار توده هاى مردم نيازمند گذارد گفتوگوهاى زيادى در فقه شده است که اينجا محل شرح آن نيست. همين قدر بايد دانست که احتکار از بدترين مفاسد اقتصادى است که اسلام از آن به شدت نهى کرده و همان گونه که در ادامه همين عهدنامه مى آيد براى محتکران مجازات قائل شده است. دومين دستورى را که امام به مالک اشتر در زمينه مسائل اقتصادى مى دهد اين است که مى فرمايد: «بايد معاملات با شرايط آسان صورت گيرد: با موازين عدل و نرخ هايى که نه به فروشنده زيان رساند و نه به خريدار»; (وَلْيَکُنِ الْبَيْعُ بَيْعاً سَمْحاً(16): بِمَوَازِينِ عَدْل وَأَسْعَار(17) لاَ تُجْحِفُ بِالْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَالْمُبْتَاعِ(18)). امام(عليه السلام) در اين جمله کوتاه و پر معنا نخست دستور کلى مى دهد که معاملات با شرايط آسان بايد انجام گيرد، آن گاه آن را به شکل مشروح تر در دو جمله بيان مى فرمايد: نخست اينکه ميزان هاى سنجش بايد عادلانه باشد; کم فروشى و تقلّب در کار نباشد و ديگر اينکه قيمت ها بايد متعادل گردد و معناى تعادل در قيمت ها آن است که هم از توليد کننده حمايت کنند و هم از مصرف کننده، زيرا هرگاه تنها به نفع مصرف کننده باشد و توليد کنندگان زيان ببينند دست از توليد مى کشند و اين خود مايه گرانى و کمبود اجناس مى شود و اگر تنها جانب توليدکننده در نظر گرفته شود و با منافع زياد اجناس خود را عرضه کنند مصرف کنندگان به زحمت مى افتند. بسيارى از فقيهان و دانشمندان از اين جمله امام(عليه السلام) استفاده کردند که حکومت اسلامى حق قيمت گذارى را در مواردى که لازم مى بيند دارد و اگر نرخ هايى براى مواد غذايى و غير آن تعيين کند همه مردم بايد آن را معتبر بشمارند و تخلّف از آن ممنوع است. البته در رواياتى از قيمت گذارى نهى شده و قيمت ها بر اساس عرضه و تقاضا گذارده شده، از جمله در حديثى مى خوانيم که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از کنار جمعى از محتکران عبور مى کرد. دستور داد انبارهاى آنها را بگشايند و اجناسشان را در بازار عرضه کنند. کسى به حضرت عرض کرد: چه خوب است قيمت آن را نيز تعيين کنيد. پيغمبر خشمگين شد فرمود: «أَنَا أُقَوِّمُ عَلَيْهِمْ؟ إِنَّمَا السِّعْرُ إِلَى اللهِ عَزَّ وَجَلَّ يَرْفَعُهُ إِذَا شَاءَ وَيَخْفِضُهُ إِذَا شَاءَ; آيا من قيمت را تعيين کنم؟ قيمت به دست خداست هر زمان بخواهد آن را بالا مى برد و هر زمان بخواهد پايين مى آورد».(19) اين جمله اشاره لطيفى است به همان مسأله عرضه و تقاضا که به طور طبيعى قيمت ها را تعيين مى کند; يعنى اساس در نرخ گذارى همان عرضه و تقاضاست; ولى در موارد خاصى حکومت اسلامى مى تواند دخالت کند و قيمت ها را تحت کنترل درآورد. حضرت در پايان اين بخش مى فرمايد: «هر گاه کسى بعد از نهى تو از احتکار دست به چنين کارى زند او را کيفر ده; ولى هرگز در مجازات زياده روى نکن»; (فَمَنْ قَارَفَ(20) حُکْرَةً بَعْدَ نَهْيِکَ إِيَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ(21)، وَعَاقِبْهُ فِي غَيْرِ إِسْرَاف). اگر چه «قارف» از ريشه «مقارفه» به معناى اکتساب و به دست آوردن چيزى به کار مى رود; ولى با توجّه به اينکه از ريشه قَرْف (بر وزن حرف) به معناى کندن پوست از درخت و مانند آن است ممکن است در اينجا اشاره به اين نکته باشد که محتکران در واقع با عملشان پوست نيازمندان و فقرا را مى کنند و به همين دليل مستحق مجازات اند. تعبير به «نکّل»; (مجازات کن) از ماده «تنکيل» و از ريشه نَکْل (بر وزن أکل) به معناى لجام حيوان گرفته شده نشان مى دهد که منظور از اين مجازات همان مجازات بازدارنده است که از آن تعبير به تعزير مى شود. هدف انتقام جويى نيست بلکه هدف آن است که محتکر را از تکرار عمل بازدارند و ديگران هم عبرت گيرند و به سراغ احتکار نروند. به هر حال تصريح به مجازات محتکر دليل روشنى است که احتکار از گناهان کبيره است، زيرا تعزير تنها در گناهان کبيره آمده است. تعبير به «فِي غَيْرِ إِسْرَاف» اشاره به مطلبى در باب تعزيرات در فقه است که تعزير بايد متناسب با گناه مجرم باشد و اينکه گفته اند به اختيار حاکم شرع است منظور اختيار در انتخاب مجازات مناسب گناه است.***نکته:احتکار در شریعت اسلامى:حرام بودن احتکار در ميان علماى اهل سنّت مورد اتفاق و اجماع است، همان گونه که در کتاب الموسوعة الفقهية الکويتية(22) آمده است; ولى در ظاهر چنين به نظر مى رسد که فقهاى اماميه در آن اختلاف نظر دارند; گروهى آن را مکروه مى دانند و گروهى حرام و بعضى معتقدند که داراى احکام خمسه است(23); ولى با دقت در ادله اين اقوال روشن مى شود که نزاع لفظى است همان گونه که صاحب جواهر در پايان اين بحث آورده است، زيرا آن کس که قائل به حرمت است منظورش احتکارى است که سبب ضرر و زيان توده مردم مسلمان مى شود همان گونه که در کلام اميرمؤمنان در همين فصل از عهدنامه آمده بود: «وَذلِکَ بابُ مُضَرَّة لِلْعامَّةِ» و همان گونه که در ذيل همين فصل اشاره به مجازات محتکران شده بود. آنها که مانند مرحوم محقق در شرايع و جمعى ديگر احتکار را مکروه دانسته اند ناظر به ذخيره کردن اجناسى هستند که در شرايط خاص سبب ضرر و زيانى به مردم نمى شود، بلکه قيمت ها کمى ترقى مى کند. از جمله شواهدى که نشان مى دهد احتکار به معناى بالا حرام است اينکه فقها اتفاق نظر دارند امام المسلمين (حکومت اسلامى) حق دارد محتکر را به فروش مجبور کند که اگر احتکار مکروه باشد اجبار بر بيع معنا ندارد. اين اجبار نشان مى دهد احتکارِ حرام ناظر به مواردى است که اگر محتکر مجبور به فروش نشود مردم در تنگناى شديد براى به دست آوردن نيازهايشان گرفتار مى شوند. جالب اينکه مرحوم شيخ در مبسوط (بنا به نقل شهيد ثانى در کتاب مسالک) در کتاب الاطعمة مى گويد: «هرگاه صاحب طعام (در موارد اضطرار مردم) از بذل طعام خوددارى کند مگر به زيادتر از قيمت، اگر شخص مضطر قادر باشد با او مى جنگد اگر مضطر کشته شود مظلوم است و ديه او بايد پرداخت شود و اگر مالک طعام کشته شود خون او هدر است و اگر قادر به جنگيدن با او نباشد يا قادر باشد و نخواهد کار به خون ريزى برسد مى تواند از طريق حيله با او وارد شود و طعام را به قيمتى که او مى گويد (هرچند بسيار زياد) بدون قصد جدى خريدارى کند ولى بعداً تنها قيمة المثل را بپردازد».(24) در نسخه تحف العقول و تمام نهج البلاغه که گزينش مرحوم سيّد رضى در آن نيست، جمله اضافه اى ديده مى شود که امام(عليه السلام) در ذيل آن فرموده اند: «فَإنَّ رَسُولَ اللهِ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وآلِهِ فَعَل ذلِکَ; پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيز درباره محتکر اقدام به مجازات فرمود».***پی نوشت: 1. «استوص» از ريشه «وصيت» به معناى پذيرش وصيت آمده است و به تعبير ديگر خويشتن را سفارش به چيزى کردن در مقابل «أوص» که به معناى سفارش به ديگران است. 2. «المضطرب» در اينجا به معناى تاجر سيار است که از نقطه اى به نقطه ديگر براى فروش اموال خود مسافرت مى کند. از ريشه «ضرب فى الارض» که يکى از معانى آن سير کردن در زمين است گرفته شده. 3. «المترفق ببدنه» در اينجا به معناى کارگر و کسانى است که با نيروى جسمانى خود به توليد مشغولند. از ريشه «رفق» بر وزن «وفق» به معناى مدارا و همراهى کردن گرفته شده است. 4. «المرافق» به معناى وسايل آسايش است. 5. «جلاب» جمع جالب به معناى وارد کننده و گردآورى کننده است. 6. «المباعد» جمع «مبعد» به معناى نقطه دور دست است. 7. «المطارح» جمع «مطرح» به معناى نقطه دور دست است. 8. «بائقة» به معناى ستم کردن و ايجاد حادثه وحشتناک است از ريشه «بوؤق» بر وزن «حقوق» به معناى فاسد شدن و هلاک گشتن است. 9. «غائلة» به معناى شر از ريشه «غول» بر وزن «قول» است که در اصل به معناى فسادى است که به طور پنهانى در چيزى نفوذ مى کند، لذا به قتل هاى مخفى و ترور «غيله» گفته مى شود. 10. «ضيق» در اينجا به معناى سخت گيرى در معامله است. 11. «شح» همان گونه که راغب در کتاب مفردات آورده به معناى بخل توأم با حرص است که به صورت عادت در آمده. 12. «البياعات» جمع «بياعة» بر وزن «زيارة» به معناى متاع است و منظور از «تحکم در بياعات» تعيين نرخ ظالمانه براى متاع هاست. 13. بحارالانوار، ج 59، ص 292. 14. غررالحکم، ح 8205. 15. کنزالعمال، ح 43958. 16. «سَمْح» به معناى آسان گرفتن و سخاوت نمودن است. 17. «أسْعار» جمع «سعر» بر وزن «شعر» به معناى نرخ اجناس است. 18. «المُبْتاع» به معناى مشترى و خريدار است. 19. من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 265، ح 3955. 20. «قارَفَ» از ريشه مقارفة به معناى نزديک شدن به چيزى يا ارتکاب عملى است. 21. «نَکِّلْ بِهِ» يعنى او را کيفر ده از ريشه «تنکيل» به معناى کيفر و مجازات دادن گرفته شده است. 22. الموسوعة الفقهية الکويتية، ج 2، ص 90. 23. به کتاب جواهرالکلام، ج 22، ص 477 به بعد و کتاب مهذب الاحکام، ج 16، ص 30 به بعد مراجعه شود. 24. مسالک، ج 12، ص 121.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 283-281دسته ششم، بازرگانان و صنعتگرانند، و در باره آنان اوامرى به شرح زير صادر كرده است:1- نسبت به آنان خيرخواه باشد.  2- سفارش لازم را نسبت به آنها -چه آنانى كه در يك جا مقيمند و چه آنها كه با سرمايه خود، دوره گردند، و چه آنها كه با نيروى بدنى خدمت مى كنند- دريغ نورزد، زيرا آنها سرچشمه سازندگى اند. و به جنبه مصلحتى كه در سفارش نسبت به آنها و توجّه به حال آنها وجود دارد، از دو جهت اشاره فرموده است: يكى جهت سود و منفعت آنهاست، در عبارت: «فانّهم... عليها»، و ضمير در كلمات: مواضعها و عليها به منافع برمى گردد، و «حيث» يعنى از جايى كه مردم براى چنان منافعى آن جاها اجتماع نكرده و جرأت رفتن آن جاها را ندارند، و چنان جايى مثل درياها، كوهها و امثال آنهاست.  دوم جهت بى زيان بودن آنهاست كه در عبارت: «فانّهم... غائلته»، آمده است. و كبراى مقدّر هر دو قياس مضمر چنين است: و هر كس كه چنان باشد، خيرخواهى و سفارش نيكو در باره او، لازم و ضرورى است.  3- اعمال آنان را از نزديك و اطراف كشور، زير نظر داشته باشد، تا در صورت پيشامد مظالم و مشكلاتى براى آنها، از ايشان برطرف نمايد.  4- از معايب انگشت شمارى كه دارند از قبيل تنگ نظرى و بخل، آگاه باشد، تنگ نظرى در اين جا همان بخل است، و پس از آن احتكار ما يحتاج عمومى، از قبيل احتكار گندم، جو، خرما، كشمش، روغن و نمك، علاوه بر اينها، نرخ گذارى در باره اجناس، يعنى فروش اجناس به نرخ دلخواه خود بدون پايبندى به اصول شرع و يا عرف مردم، زيرا تمام اينها انحراف از مرز عدالت به سمت صفت ناپسند ظلم و جور است.  آن گاه به جنبه پيامد ناروايى كه اين معايب دارند، با اين عبارت هشدار داده است: «و ذلك... الولاة»، اما اين مطلب كه آن معايب براى مردم زيانبخش اند واضح، و اما اين كه خود عيبى براى فرمانروايان است، از آن رو كه قانون عدالت به دست آنها اجرا مى شود. و اگر آنان در بازداشتن اين قبيل افراد از راه تجاوز و ستمكارى سهل انگارى كنند، سرزنش و ملامت متوجه ايشان مى گردد. و اين عبارت صغراى قياس مضمر است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر چيزى كه آن طور باشد، ردّ و دفع آن لازم و ضرورى است.  5- پس از اين كه دليل پيامد بد آن معايب را بيان داشت، او را مأمور به جلوگيرى از احتكار نموده و به نهى پيامبر (ص) از احتكار استدلال فرموده است.  6- دستور آسانى و سادگى خريد و فروش را داده و هم اين كه با ترازوى عدل، بدون كم و كاست باشد، و نرخهايى كه نه به فروشنده اجحاف شود، تا اصل كالا از بين برود و نه به مشترى تا اصل سرمايه اش را از دست دهد.  7- دستور داده تا محتكرين را پس از نهى از كار زشتشان مجازات كند، امّا در مجازات زياده روى نكند.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 263 الفصل التاسع من عهده عليه السّلام:ثمّ استوص بالتّجّار و ذوي الصّناعات و أوص بهم خيرا، المقيم منهم و المضطرب بماله، و المترفّق ببدنه [بيديه ]، فإنّهم موادّ المنافع، و أسباب المرافق، و جلّابها من المباعد و المطارح في برّك و بحرك، و سهلك و جبلك، [و] حيث لا يلتئم النّاس لمواضعها، و لا يجترءون عليها، فإنّهم سلم لا تخاف بائقته، و صلح لا تخشى غائلته، و تفقّد أمورهم بحضرتك و في حواشي بلادك و اعلم- مع ذلك- أنّ في كثير منهم ضيقا فاحشا، و شحّا قبيحا، و احتكارا للمنافع، و تحكّما في البياعات، و ذلك باب مضرّة للعامّة، و عيب على الولاة، فامنع من الاحتكار، فإنّ رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله- منع منه، و ليكن البيع بيعا سمحا: بموازين عدل، و أسعار لا تجحف بالفريقين من البائع و المبتاع، فمن قارف حكرة بعد نهيك إيّاه فنكّل به، و عاقبه في غير إسراف. (68517- 68385)اللغة:(المضطرب بماله): التاجر الّذي يدور بماله من بلد إلى بلد للكسب، (جلّاب) جمع جالب، (المطارح) جمع مطرح: الأرض البعيدة، (البائقة): الدّاهية، (الغائلة): الشرّ، (حواشي البلاد)، أطرافها، (الشحّ)، البخل مع حرص فهو أشدّ من البخل لأنّ البخل في المال و هو في مال و معروف تقول: شحّ يشحّ من باب قتل و في لغة من باب ضرب و تعب فهو شحيح- مجمع البحرين. (الاحتكار): حبس المنافع عن النّاس عند الحاجة إليها، (التحكم في البياعات): التطفيف في الوزن و الزيادة في السّعر، (السّمحة) بفتح فسكون أى السهلة الّتي لا ضيق فيها و لا حرج و سمح به يسمح بفتحتين سموحا و سماحا و سماحة أي جاد، (قارف): قارف الذّنب و غيره إذا داناه و لا صقه و إن شئت إذا أتاه و فعله- مجمع البحرين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 264 الاعراب:استوص بالتجّار: مفعوله محذوف: أى أوص نفسك بذلك، أوص بهم خيرا حذف مفعوله: أى أوص عمّا لك، المقيم: بدل أو عطف بيان للضمير في بهم و المضطرب عطف عليه، المترفق ببدنه، بيان لقوله ذو الصّناعات، فانّهم سلم: أى اولو سلم فحذف المضاف و اقيم المضاف إليه مقامه للمبالغة و الضمير في بائقته يرجع إلى السلم باعتبار اولى السّلم، و هكذا الكلام في قوله صلح- إلخ.في كثير منهم ظرف مستقر خبر إن، البياعات جمع بياع مصدر بايع أي المبايعات، عيب على الولاة عطف على قوله باب مضرّة، بيعا مفعول مطلق نوعي بموازين عدل: جار و مجرور متعلق بقوله بيعا، و أسعار عطف على قوله موازين، من البائع من بيانيّة.المعنى:انتقل عليه السّلام بعد تنظيم الحكومة إلى الاجتماع و ما يصلح به أمر الامّة و ركنه التجارة و الصّناعة، و التجارة شغل شريف حثّ عليها في الشرع الاسلامي لكونها وسيلة لتبادل الحاصلات الأوّليّة و التوليدات الصّناعيّة، و هذا التبادل ركن الحياة الاجتماعيّة و نظام الحيويّة المدنيّة، و قد ورد أخبار كثيرة في مدح التجارة و الترغيب إليها ففي الخبر أنّه تسعة أعشار الرزق في التجارة و واحدة في سائر المكاسب.قال في الوسائل في مقدمات كتاب التجارة: و بإسناده عن روح عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: تسعة اعشار الرّزق في التّجارة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 265 و روى بسنده عن عبد المؤمن الأنصاري عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: البركة عشرة أجزاء: تسعة أعشارها في التجارة و العشر الباقي في الجلود. قال الصّدوق: يعني بالجلود الغنم.و بإسناده عن عليّ عليه السّلام في حديث الأربعمائة قال: تعرّضوا للتجارات فإنّ لكم فيها غنى عمّا في أيدى النّاس، و إنّ اللّه عزّ و جلّ يحبّ المحترف الأمين المغبون غير محمود و لا مأجور.و بإسناده عن محمّد بن يعقوب، عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبى عمير، عن محمّد الزعفراني، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من طلب التّجارة استغنى عن النّاس، قلت: و إن كان معيلا؟ قال: و إن كان معيلا إنّ تسعة أعشار الرزق في التجارة.و بسنده عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: التّجارة تزيد في العقل.و بالإسناد عن عليّ بن الحكم، عن أسباط بن سالم، قال: دخلت على أبي عبد اللّه عليه السّلام فسألنا عن عمر بن مسلم ما فعل؟ فقلت: صالح و لكنّه قد ترك التجّارة، فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: عمل الشيطان- ثلاثا- أما علم أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اشترى عيرا أتت من الشام فاستفضل فيها ما قضى دينه و قسّم في مراتبه، يقول اللّه عزّ و جلّ «رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر اللّه- إلى آخر الاية 37- النور» يقول القصّاص: إنّ القوم لم يكونوا يتّجرون، كذبوا و لكنّهم لم يكونوا يدعون الصّلاة في ميقاتها و هم أفضل ممّن حضر الصّلاة و لم يتّجر.و الأخبار في هذا الموضوع كثيرة مستفيضة، و كفى في فضل التّجارة أنها كانت شغل النبيّ صلّى اللّه عليه و آله قبل أن يبعث نبيّا، و قد سافر إلى الشّام في التجارة مع عمّه أبي طالب و هو غلام لم يبلغ الحلم، ثمّ صار عاملا لخديجة بنت خويلد و سافر إلى الشّام للتجارة مرّة اخرى، و قد أعجبت خديجة أمانته و كفايته فطلبت منه أن يزوّجها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 266 و الظاهر من حديث أسباط بن سالم الانف الذكر أنه لم يدع الاشتغال بها بعد البعثة و تحمّل أعباء النبوّة، كما يستفاد ذلك من تعيير قريش له بقولهم: «ما لهذا الرّسول يأكل الطّعام و يمشي في الأسواق- كما في الاية 7 من سورة الفرقان».و قد وصف عليه السّلام التجّار بما لا مزيد عليه من خدمتهم في الاجتماع الانساني و حمايتهم المدنية البشريّة فقال:1- (و المضطرب بماله) أى من يجعل ماله متاعا يدور به في البلاد البعيدة يقطع المفاوز و يعرّض نفسه للأخطار ليصل حوائج كلّ بلد إليه.2- فانهم موادّ المنافع و أسباب المرافق.قد اهتمّ الدّول الراقية و الشعوب المتقدّمة في هذه العصور بأمر التّجارة و أدركوا حقيقة ما أفاده عليه السّلام في هذه الجملة القصيرة قبل قرون طويلة من أنّ التّجارة موادّ المنافع، و قد أبلغ عليه السّلام في إفادة ما للتّجارة من الأهمّية في أمر الاقتصاد حيث جاء بكلمة الموادّ جمعا مضافا مفيدا للعموم، و بكلمة المنافع جمعا معرّفا باللّام مفيدا للاستغراق، فأفاد أنّ كلّ مادة لكلّ منفعة مندرج في أمر التّجارة، فالتّجارة تحتاج إلى ما يتّجر به من الأمتعة و إلى سوق تباع تلك الأمتعة، ثمّ يؤخذ بدلها متاعا آخر و يبدّل بمتاع آخر فيستفاد من هذه المبادلات كلّها أرباحا.و قد بلغ أهمّية التّجارة في هذه القرون المعاصرة إلى حيث صارت محورا للسّياسة العامّة للدّول العظمى فكانوا يبحثون عن الاراضي الّتي يحصل منها موادّ نافعة كالمعادن الغزيرة من النفط و الذّهب و الفضّة و المحاصيل الزراعيّة التي تصرف في صناعة النسج و غيرها، ثمّ ينقلونها إلى بلادهم و يصنعون منها أنواع الأمتعة الّتي يحتاج إليها كلّ شعب من الشّعوب، و يبحثون عن الأسواق الّتي يصرف منها هذه المصنوعات، فصارت هذه المنافع التجاريّة أساسا لسياسة الدّول و مثارا للحروب الهائلة و مدارا للمعاملة مع الشّعوب، تحيّلت الدّول العظمي في الحيلولة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 267 بين الشّعوب المتأخّرة ذات الموادّ الصالحة للصنعة كالنفط و أنواع المعادن و المحاصيل الزراعيّة المتحوّلة إلى المنسوجات، و بين الرّقي و التقدّم في أمر الصّنعة و العلم بادارة المكائن الصناعيّة.و قد ابتلت امّة ايران و شعبها بهذه العرقلة السّياسيّة و المكيدة الحيّالة منذ قرون و سلّطت على معادنها و منافعها و أسواقها دول حيّالة عظمى دبّرت تأخّرها في أمر الصنّاعة منذ قرون، و قد غفلت امّة ايران و شعبها بل الامم الاسلامية كلّهم من هذه الجملة من كلام مولانا أمير المؤمنين في أمر التجّار (فإنّهم موادّ المنافع و أسباب المرافق).و قد كان التّجارة العالميّة في القرون المزدهرة الاسلامية أيّام الخلفاء العباسيين الاول في يد المسلمين، فكانوا يجوبون البحار و البراري شرقا و غربا في جميع القارّات بوسيلة السّفن الأرياحيّة الخطيرة و يحملون أنواع الأمتعة إلى تلك البلاد البعيدة و الجزر النائية و يبدّلونها بما في هذه البلاد و الجزر البحريّة من أنواع المحاصيل و النّقود و يزرعون العقائد الإسلاميّة في قلوب أهاليها، فنحن نعلم الان في رسوخ الإسلام إلى بلاد نائية و قارّات متنائية كإفريقيا و جزائر أندونوسيا و أبعد منها، و كان المبلّغون الأوّلون للاسلام في هذه البلاد البعيدة حتّى الصين و اليابان هم تجّار المسلمين الأبطال في القرون الزاهية الاسلاميّة، فكانوا يدخلون تلك البلاد و يخالطون أهلها تجّارا سالمين و يحبّبون إليهم الإسلام بأعمالهم الإسلاميّة النيّرة الجاذبة، فيعمل الإسلام فيهم كجهاز حيّ نشيط يتوسّع و ينمو حتّى بلغ أهل الإسلام في جميع الأصقاع ماة ملايين، و هذا أهمّ المنافع التجّارية الّتي نالها المسلمون في عصور نشاطهم و تقدّمهم، و هذا أحد الأسرار المخزونة في قوله عليه السّلام: فإنّهم موادّ المنافع و أسباب المرافق.و قد نبّه عليه السّلام إلى أنّ الروابط التجّاريّة تفيد الشّعوب و عامّة البشريّة من جهة أنها سبب استقرار السّلم و الصّلح بين أفراد الامّة و بين الشّعوب فقال عليه السّلام (فانهم سلم لا تخاف بائقته و صلح لا تخشى غائلته) فيا لها من جملة ذهبيّة حيّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 268 في هذه القرون المعاصرة، و في القرن العشرين العطشان لاستقرار الصّلح العالمي و السّلم العامّ بين الشعوب.فالرّابطة التجارية المبنية على تبادل المنافع و الحوائج تكون ودّية و أخويّة دائما و هذا هو أساس الوداد العقلاني الصّادق الثابت فإنّ المتبادلين للحوائج و المنافع يحبّ كلّ منهما الاخر لأنّ حبّ أحدهما للاخر يرجع إلى حبّ الذات الّذى هو الحبّ الثابت للانسان، فانّ الانسان يحبّ ذاته قبل كلّ شيء فحبّه لذاته ذاتيّ و يحبّ كلّ شيء لحبّه بذاته حبّا عرضيّا بواسطة في الثبوت أو العروض، فالرّابطة التجاريّة سواء كانت بين فردين أو شعبين أو شعوب شتّى رابطة ودّية سلميّة نافرة للحرب و التّنازع، فالشعوب المحبّة للسّلام ساعون لبسط التجارة الحرّة الدّاعية إلى الودّ و التّفاهم المتبادل، فإنّ كلّ أحد يحبّ من يقضى حاجته و ينفعه، و الحبّ الزواجي الّذي هو أساس تزويج ثابت لا بدّ و أن يرجع إلى هذا المعنى و يدرك كلّ من الزّوجين أنّ الاخر يتبادل معه قضاء الحوائج و تبادل المنافع.و أمّا الحبّ الغريزي القائم بين الامّ و ولدها فلا يصحّ أن يكون مبدءا للمعاهدات و العقود، و هو الّذي يعبر عنه بالعشق في لسان الأدب و الشّعر، و هو حبّ كاذب خارج عن تحت الارادة و الادارة و أحسن ما عبّر عنه ما نقل عن الشيخ الرّئيس أبو علي بن سينا في تعريف العشق من أنّه: مرض سوداوىّ يزول بالجماع و السّفر و يزيد بالفكر و النّظر.و الشّعوب المحبّة للسّلام في عالم البشريّة يسعون وراء عقد روابط تجاريّة حرّة مع الشعوب الاخرى مبنيّة على تبادل المنافع و الحوائج و يسعون وراء التّجارة بالتّهاتر أى تبادل الحاجيّات بنوع آخر منها و لا تقيّدون بيوعهم بأخذ النّقود، فالتجارة الحرّة تكون أساسا للسّلم بين الشعوب كما أشار إليه عليه السّلام بقوله  (فإنّهم سلم لا تخاف بائقته و صلح لا تخشى غائلته) و قد فسّر البائقة بالدّاهية فيفيد أنّ التجارة الحرّة ليس فيها دهاء و مكر و قصد سوء من قبيل الاستعمار و التسلّط و صلح ليس ورائه مضرّة و هلاك.و أمر عليه السّلام بتفقّد أحوال التجار و النظارة عليهم تكميلا لتوصيته لهم بالخير منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 269 و الحماية لرؤوس أموالهم عن التّلف و السّرقة بأيدى اللّصوص، و هذه توصية بإقرار الأمن في البلاد و في طرق التّجارة بحرا و برّا، و قد التفت الامم الرّاقية إلى ذلك فاهتمّوا باستقرار الأمن في البلاد و الطّرق، و في حفظ رءوس الأموال التجّاريّة عن المكائد و الدسائس المذهبة لها، فقال عليه السّلام: (تفقّد امورهم بحضرتك) أى في البلد، (و في حواشي بلادك) أي في الطّرق و الأماكن البعيدة.ثمّ نبّه عليه السّلام إلى خطر في أمر التجارة يتوجّه إلى عامّة النّاس المحتاجين في معاشهم إلى شراء الأمتعة من الأسواق، و هو خلق الشح و طلب الادّخار و الاستكثار من المال الكامن في طبع الكثير من التّجار، فانّه يؤول إلى الاستعمار و التسلّط على اجور الزراع و العمّال إلى حيث يؤخذون عبيدا و أسرى لأصحاب رءوس الأموال فوصفهم بقوله عليه السّلام: (أن في كثير منهم):1- (ضيقا فاحشا) أى حبّا بالغا في جلب المنافع و ازدياد رقم الأموال المختصّة به ربما يبلغ إلى الجنون و لا يقف بالملايين و المليارات.2- (و شحّا قبيحا) يمنع من السّماح على سائر الأفراد بما يزيد على حاجته بل بما لا يقدر على حفظه و حصره.3- (و احتكارا للمنافع) بلا حدّ و لا حساب حتّى ينقلب إلى جهنّم كلما قيل لها: هل امتلئت؟ يجيب: هل من مزيد؟4- (و تحكّما في البياعات) أى يؤول ذلك الحرص الجهنّمي إلى تشكيل الشركات و الانحصارات الجبّارة فيجمعون حوائج النّاس بمكائدهم و قوّة رءوس أموالهم و يبيعونها بأىّ سعر أرادوا و بأيّ شروط خبيثة تحفظ مزيد منافعهم و تقهر النّاس و تشدّد سلاسل مطامعهم و مظالمهم على أكتافهم و استنتج عليه السّلام من ذلك مفسدتين مهلكتين:الف- (باب مضرّة للعامّة) و أىّ مضرّة أعظم من الأسر الاقتصادي في أيدي ثعابين رءوس الأموال. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 270 ب- (و عيب على الولاة) و أيّ عيب أشنأ من تسليم الامّة إلى هذا الأسر المهلك.فشرّع عليه السّلام لسدّ هذه المفاسد، المنع من الاحتكار للمنافع، فنلفت نظر القراء الكرام إلى أنّ الاحتكار على وجهين.1- احتكار الأجناس و هو موضوع بحث الفقهاء في باب البيع حيث حكموا بحرمة الاحتكار أو كراهته على خلاف بين الفقهاء، فقد عدّه المحقق في المختصر النافع في المكروهات فقال بعد عدّ جملة منها: و الاحتكار، و قال صاحب الرّياض في شرحه: و هو حبس الطّعام، كما عن الجوهري أو مطلق الأقوات يتربّص به الغلاء للنّهى عنه في المستفيضة.منها الصّحيح، إيّاك أن تحتكر، المعتبر بوجود فضالة المجمع على تصحيح رواياته في سنده فلا يضرّ اشتراك راويه بين الثقة و الضّعيف، و على تقدير تعيّنه فقد ادّعى الطّوسى الإجماع على قبول روايته، و لذا عدّ موثقا و ربّما قيل بوثاقته، و فيه: لا يحتكر الطعّام إلّا خاطئ، و لذا قيل: يحرم، كما عن المقنع و المرتضى و الحلّي و أحد قولي الحلبيّ و المنتهى و به قال في المسالك و الرّوضة، و لا يخلو عن قوّة- إلى أن قال: و إنّما يكون الاحتكار الممنوع منه في خمسة:الحنطة، و الشّعير، و التّمر، و الزبيب، و السّمن، على الأشهر- إلى أن قال:و قيل: كما عن المبسوط و ابن حمزة أنّه يكون في الملح أيضا، و قوّاه في القواعد و المسالك و أفتى به صريحا في الرّوضة تبعا للمعته، و لعلّه لفحوى الأخبار المتقدّمة لأنّ احتياج النّاس إليه أشدّ مع توقف أغلب الماكل عليه- إلى أن قال: و إنّما يتحقّق الكراهة إذا اشتراه و استبقاه لزيادة الثمن مع فقده في البلد و احتياج النّاس إليه و لا يوجد بايع و لا باذل مطلقا غيره، فلو لم يشتره بل كان غلّته لم يكره كما عن النهاية للصّحيح: الحكرة أن يشترى طعاما ليس في المصر غيره، و نحوه الخبر المتقدّم عن المجالس لكنّه ضعيف السند، و مع ذلك الشرط فيه كالأوّل يحتمل وروده مورد الغالب فالتعميم أجود، وفاقا للمسالك عملا بالاطلاق و التفاتا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 271 إلى مفهوم التّعليل في الصّحيح المتقدّم: يكره أن يحتكر و النّاس ليس لهم طعام- إلى أن قال: و يشترط زيادة على ما مرّ أن يستبقيه في زمان الرّخص أربعين يوما و في الغلاء ثلاثة أيّام، فلا حكرة قبل الزمانين في الموضعين لرواية ضعيفة عن المقاومة لما مرّ و تقييده قاصرة، و يجبر الحاكم المحتكر على البيع مع الحاجة إجماعا، كما في ب وقيح و كلام جماعة و هو الحجّة مضافا إلى الخبرين في أحدهما أنّه مرّ بالمحتكرين فأمر بحكرتهم إلى أن يخرج في بطون الأسواق و حيث ينطلق الناس إليها.و هل يسعّر الحاكم السّعر عليه حينئذ الأصحّ الأشهر لا، مطلقا وفاقا للطّوسي و الرّضي و الحلّي و الشّهيد الثاني للأصل و عموم السلطنة في المال، و خصوص الخبر:لو قوّمت عليهم، فغضب صلّى اللّه عليه و آله حتّى عرف الغضب من وجهه فقال: أنا أقوّم عليهم إنّما السّعر إلى اللّه تعالى يرفعه إذا شاء و يضعه إذا شاء.خلافا للمفيد و الدّيلمي فيسعّر عليه بما يراه الحاكم من المصلحة لانتفاء فائدة الإجبار لا معه لجواز الاجحاف في القيمة، و فيه منع انحصار الفائدة فيما ذكره مع اندفاع الاجحاف بما يأتي.و لا بن حمزة و الفاضل و اللّمعة فالتفصيل بين اجحاف المالك فالثاني، و عدمه فالأوّل، تحصيلا لفائدة الإجبار و دفعا لضرر الاجحاف، و فيهما نظر فقد يحصلان بالأمر بالنزول عن المجحف و هو و إن كان في معنى التّسعر إلّا أنه لا ينحصر على قدر خاصّ.هذا خلاصة ما ذكره الفقهاء في باب الاحتكار نقلناه عن الرّياض مزدوجا شرحه مع متن المختصر النافع للمحقق رحمه اللّه.2- احتكار المنافع، كما عبّر في كلامه عليه السّلام و الظاهر أنّ احتكار المنافع الّتي عنونه عليه السّلام غير الاحتكار المعنون في الفقه، و المقصود منه الحرص على أخذ الأرياح و المنافع من التجارات زائدا عن المقدار المشروع على الوجه المشروع بحيث يؤدّي هذا الحرص و الولع إلى تشكيل الشّركات و ضرب الانحصارات الّتي شاع في هذه العصور منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 272 و مال إليه أرباب رءوس الأموال الهامّة في الشركات النفطية و الانحصارات المعدنية و يدلّ على ذلك امور:1- أنّه عليه السّلام جعل ثمرة الضّيق الفاحش و الشحّ القبيح احتكار المنافع، و الاحتكار المعنون في الفقه هو احتكار الأجناس و الحبوبات المعيّنة، و الفرق بينهما ظاهر.2- أنّه عليه السّلام عطف على قوله «احتكارا للمنافع» قوله «و تحكّما في البياعات» و البياعات جمع معرّف بالألف و اللّام يفيد العموم، و الاحتكار الفقهي لا ينتج هذا المعنى بل التحكّم في البياعات و التسلّط على الأسواق معنى آخر ناش عن الانحصارات التجاريّة الّتي توجدها أرباب رءوس الأموال.3- ما رواه في الوسائل بسنده عن محمّد بن يعقوب، عن أبي عليّ الأشعري، عن محمّد بن عبد الجبّار، عن أحمد بن النّضر، عن أبي جعفر الفزارى قال: دعا أبو عبد اللّه عليه السّلام مولى يقال له مصادف فأعطاه ألف دينار و قال له: تجهّز حتّى تخرج إلى مصر فإنّ عيالي قد كثروا، قال: فتجهّز بمتاع و خرج مع التجّار إلى مصر، فلمّا دنوا من مصر استقبلتهم قافلة خارجة من مصر فسألوهم عن المتاع الّذي معهم ما حاله في المدينة و كان متاع العامّة فأخبروهم أنّه ليس بمصر منه شيء فتحالفوا و تعاقدوا على أن لا ينقصوا متاعهم من ربح الدينار دينارا، فلمّا قبضوا أموالهم انصرفوا إلى المدينة فدخل مصادف على أبي عبد اللّه عليه السّلام و معه كيسان كلّ واحد ألف دينار فقال: جعلت فداك هذا رأس المال و هذا الاخر ربح، فقال: إنّ هذا الرّبح كثير و لكن ما صنعتم في المتاع؟ فحدّثه كيف صنعوا و تحالفوا، فقال: سبحان اللّه تحلفون على قوم مسلمين أن لا تبيعوهم إلّا بربح الدينار دينارا، ثمّ أخذ أحد الكيسين و قال: هذا رأس مالي و لا حاجة لنا في هذا الرّبح، ثمّ قال: يا مصادف مجالدة السّيوف أهون من طلب الحلال. و قد رواه بسندين آخرين مع اختلاف يسير.أقول: يستفاد من هذا الحديث أنّ التجّار أو جدوا في معاملتهم مع أهل مصر انحصارا و هم محتاجون على المتاع فأخذوا منهم مائة في المائة من الرّبح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 273 فلمّا اطلع الإمام على عملهم لم يتصرّف في هذا الرّبح لأنّه مأخوذ من أرباب الحاجة إلى المتاع بالتّحالف و إيجاد الانحصار الموضعي، و هذا هو عين ما يستعمله أصحاب الشركات و الانحصارات في هذا العصر و هو ما عبّر عنه عليّ عليه السّلام «باحتكار المنافع و التحكّم في البياعات» فيستفاد من ذلك كلّه أنّ كبرى احتكار المنافع كبرى مستقلّة، و مغايرة مع كبرى الاحتكار المعنون في الفقه، و أنّه تشريع علويّ كما أنّ المنع عن الاحتكار في الطّعام تشريع نبويّ.فاحتكار المنافع في مورد تحالف الشركات و الانحصارات على أسعار معينة في الأمتعة فيخرج وضع السّوق عن طبعه المبنيّ على مجرّد العرضة و التقاضا من دون مداخلة أمر آخر في ذلك، و حينئذ لا بدّ أن يداخل الحكومة و ينظر في أمر الأسعار و يعين للأجناس سعرا عادلا يوافق مقدرة الناس المحتاجين إلى هذه الأمتعة و يمنع التجّار الانحصارييّن عن الاجحاف بالناس في أسعارهم النّاشئة عن أهوائهم و ولعهم بجمع الأموال و الإغارة على العمّال و الزّراع في مصّ دمائهم و أخذ اجورهم.و أمّا الاحتكار الفقهي المبني على مجرّد الامتناع عن بيع الأطعمة المدّخرة انتظارا لارتفاع سعره فهو في مورد لا مداخلة لأرباب رءوس الأموال في السّوق و كان السّوق على طبعه العادى و السعر حينئذ ينطبق على مقتضى تقاضا المبتاعين و مقدار عرضة البايعين و هو السّعر الّذي يلهمه اللّه في قلوب أهل السّوق فيتوافقون عليه كما في حديث الوسائل في أبواب الاحتكار بسنده عن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام أنه قال: رفع الحديث إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، أنّه مرّ بالمحتكرين فأمر بحكرتهم أن تخرج إلى بطون الأسواق و حيث تنظر الأبصار إليها فقيل لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:لو قوّمت عليهم، فغضب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حتّى عرف الغضب في وجهه فقال: أنّا أقوّم عليهم؟ إنّما السّعر إلى اللّه يرفعه إذا شاء و يخفضه إذا شاء.فقوله عليه السّلام «فامنع من الاحتكار» يرجع إلى المنع عن احتكار المنافع و إيجاد الشركات الانحصاريّة و تعليله بأنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله منع الاحتكار يحتمل وجهين: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 274 1- أنه أخذ عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله المنع عن الاحتكار المطلق بحيث يشمل احتكار المنافع و احتكار الأطعمة، فنقله عنه دليلا على ما أمر به من المنع عن احتكار المنافع.2- أنه ذكر منع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن احتكار الأطعمة تنظيرا و بيانا لحكمة التشريع مع أنه لا يحكم و لا يقول إلّا ما علّمه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.و قد تبيّن ممّا ذكرنا أنّ الحقّ في مسئلة حق تسعير الحاكم و عدمه، هو التفصيل بين ما إذا كان وضع السّوق طبيعيّا عاديّا منزّها عن مداخلة أرباب رءوس الأموال و أطماعهم فلا يجوز للحاكم تسعير الطعام أو المتاع الّذى اجبر مالكه على عرضه للبيع و يرجع في السّعر إلى طبع السّوق الملهم من طبع العرضة و التقاضا.و أمّا إذا كان السّوق تحت نفوذ أرباب رءوس المال و مطامعهم و حملوا عليه الانحصارات الرأسماليّة أو ما بحكمها فلا بدّ للحاكم من تعيين السعر العادل، كما قال عليه السّلام «و ليكن البيع بيعا سمحا بموازين عدل و أسعار لا تجحف بالفريقين من البائع و المبتاع».الترجمة:سپس در باره بازرگانان و صنعتگران سفارش خواه باش، و در باره آنان بخوبى و رعايت حال سفارش، كن، چه بازرگانان صاحب بنگاه و اقامتگاه در شهر و روستا و چه بازرگانان دوره گرد كه سرمايه خود را بهمراه خود بهر شهر و ديار مى گردانند و آن صنعتگرانى كه با دسترنج خود وسيله آسايش ديگران را فراهم مى سازند، زيرا آنان مايه هاى سودهاى كلان و وسائل آسايش هم نوعانند و هر كالا را از سرزمينهاى دور دست و پرتگاه ها بدست مى آورند، از بيابان تو و از درياى تو و از سرزمينهاى هموار تو و از كوهستانهايت و از آن جائى كه عموم مردم با آنها سرو كارى ندارند و رفت و آمدى نمى كنند و جرئت رفتن بدان سرزمينها را ندارند. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 275 زيرا كه بازرگانان و صنعتگران مردمى سالمند و از نيرنگ و آهنگ شورش و جنگ آنان بيمى در ميان نيست، مردمى صلح دوست و آرامش طلبند و از زيان آنان هراسى در ميان نيست.و بايد از حال و وضع آنها بازرسى كنى چه آنكه در كنار تو و در شهر و ديار تو باشند و يا در كناره هاى دور دست كشور و محور حكمرانى تو.و بدانكه با اين حال بسيارى از آنها بسيار تنگ نظرند و گرفتار بخل و دريغى زشت و زننده و در پى انباشتن سودهاى كلانند و تسلط بر انجام همه گونه معاملات و اين خود مايه زيان عموم رعايا و ننگ و نكوهش بر حكمرانانست، از احتكار غدقن كن، زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از آن غدقن كرده، و بايد فروش هر متاع فروشى آزاد و روا و بوسيله ترازوهاى درست و نرخهاى عادلانه اى باشد كه بهيچكدام از طرفين معامله از فروشنده و خريدار ستمى نشود و هر كس پس از غدقن تو دستش باحتكار و انباشتن سود آلوده شد او را شكنجه كن و عقوبت نما و از حدّ مگذران.  
بخش ۱۹ : یاری طبقه محروم [منبع]

ثُمَّ اللهَ اللهَ فِي الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِينَ لاَ حِيلَةَ لَهُمْ، مِنَ الْمَسَاکِينِ وَالْمُحْتَاجِينَ وَأَهْلِ الْبُؤْسَى وَ الزَّمْنَى، فَإِنَّ فِي هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَمُعْتَرّاً، وَاحْفَظ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَکَ مِنْ حَقِّهِ فِيهِمْ، وَاجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مَالِکِ، وَقِسْماً مِنْ غَلاَّتِ صَوَافِي الاِْسْلاَمِ فِي کُلِّ بَلَد، فَإِنَّ لِلاَْقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِي لِلاَْدْنَى، وَکُلٌّ قَدِ اسْتُرْعِيتَ حَقَّهُ؛ وَلاَ يَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ، فَإِنَّکَ لاَ تُعْذَرُ بِتَضْيِيعِکَ التَّافِهَ لاِِحْکَامِکَ الْکَثِيرَ الْمُهِمَّ؛ فَلاَ تُشْخِصْ هَمَّکَ عَنْهُمْ، وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ، وَتَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لاَ يَصِلُ إِلَيْکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُيُونُ، وَتَحْقِرُهُ الرِّجَالُ؛ فَفَرِّغْ لاُِولَئِکَ ثِقَتَکَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْيَةِ وَالتَّوَاضُعِ، فَلْيَرْفَعْ إِلَيْکَ أُمُورَهُمْ، ثُمَّ اعْمَلْ فِيهِمْ بِالاِْعْذَارِ إِلَى اللهِ يَوْمَ تَلْقَاهُ، فَإِنَّ هَؤُلاَءِ مِنْ بَيْنِ الرَّعِيَّةِ أَحْوَجُ إِلَى الاِْنْصَافِ مِنْ غَيْرِهِمْ؛ وَکُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللهِ فِي تَأْدِيَةِ حَقِّهِ إِلَيْهِ.
وَتَعَهَّدْ أَهْلَ الْيُتْمِ وَ ذَوِي الرِّقَّةِ فِي السِّنِّ، مِمَّنْ لاَ حِيلَةَ لَهُ وَلاَ يَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ، وَذَلِکَ عَلَى الْوُلاَةِ ثَقِيلٌ، وَالْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِيلٌ، وَقَدْ يُخَفِّفُهُ اللهُ عَلَى أَقْوَام طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ، فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللهِ لَهُمْ.
ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِي الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِينَ لَا حِيلَةَ لَهُمْ وَ الْمَسَاكِينِ وَ الْمُحْتَاجِينَ وَ ذَوِي الْبُؤْسِ وَ الزَّمْنَى فَإِنَّ فِي هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعْتَرّاً فَاحْفَظِ اللَّهَ مَا اسْتَحْفَظَكَ مِنْ حَقِّهِ فِيهَا وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ غَلَّاتِ صَوَافِي الْإِسْلَامِ فِي كُلِّ بَلَدٍ فَإِنَّ لِلْأَقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِي لِلْأَدْنَى وَ كُلًّا قَدِ اسْتَرْعَيْتَ حَقَّهُ فَلَا يَشْغَلَنَّكَ عَنْهُمْ نَظَرٌ فَإِنَّكَ لَا تُعْذَرُ بِتَضْيِيعِ الصَّغِيرِ لِإِحْكَامِكَ الْكَثِيرَ الْمُهِمَّ فَلَا تُشْخِصْ هَمَّكَ عَنْهُمْ وَ لَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لَهُمْ وَ تَوَاضَعْ لِلَّهِ يَرْفَعْكَ اللَّهُ وَ اخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلضُّعَفَاءِ وَ أَرِ بِهِمْ إِلَى ذَلِكَ مِنْكَ حَاجَةً وَ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا لَا يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُيُونُ وَ تُحَقِّرُهُ الرِّجَالُ فَفَرِّغْ لِأُولَئِكَ ثِقَتَكَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْيَةِ وَ التَّوَاضُعِ فَلْيَرْفَعْ إِلَيْكَ أُمُورَهُمْ ثُمَّ اعْمَلْ فِيهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَى اللَّهِ يَوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلَاءِ أَحْوَجُ إِلَى الْإِنْصَافِ مِنْ غَيْرِهِمْ وَ كُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللَّهِ فِي تَأْدِيَةِ حَقِّهِ إِلَيْهِ وَ تَعَهَّدْ أَهْلَ الْيُتْمِ وَ الزَّمَانَةِ وَ الرِّقَّةِ فِي السِّنِّ مِمَّنْ لَا حِيلَةَ لَهُ وَ لَا يَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ فَأَجْرِ لَهُمْ أَرْزَاقاً فَإِنَّهُمْ عِبَادُ اللَّهِ فَتَقَرَّبْ إِلَى اللَّهِ بِتَخَلُّصِهِمْ وَ وَضْعِهِمْ مَوَاضِعَهُمْ فِي أَقْوَاتِهِمْ وَ حُقُوقِهِمْ فَإِنَّ الْأَعْمَالَ تَخْلُصُ بِصِدْقِ النِّيَّاتِ ثُمَّ إِنَّهُ لَا تَسْكُنُ نُفُوسُ النَّاسِ أَوْ بَعْضِهِمْ إِلَى أَنَّكَ قَدْ قَضَيْتَ حُقُوقَهُمْ بِظَهْرِ الْغَيْبِ دُونَ مُشَافَهَتِكَ بِالْحَاجَاتِ وَ ذَلِكَ عَلَى الْوُلَاةِ ثَقِيلٌ وَ الْحَقُّ كُلُّهُ ثَقِيلٌ وَ قَدْ يُخَفِّفُهُ اللَّهُ عَلَى أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا نُفُوسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لِمَنْ صَبَرَ وَ احْتَسَبَ فَكُنْ مِنْهُمْ وَ اسْتَعِنْ بِاللَّهِ.

الْبُؤْسى : شدت فقر. 
الزَّمْنَى : جمع «زمين»، عاجز، بيمار، كسى كه قوايش تحليل رفته. 
الْقَانِعِ : سائل، نيازمندى كه دست سؤال دراز ميكند. 
الْمُعْتَرّ : نيازمندى كه روى گدايى ندارد. 
اسْتَحْفَظَ : طلب نگهدارى كرد. 
غَلّات : محصولات، ثمرات. 
صَوَافِى : جمع «صافية»، زمينهايى كه جزء غنائم هستند. 
بَطَرٌ : سركشى در اثر نعمت، ناسپاسى. 
التَّافِة : حقير، كوچك، ناچيز. 
لَا تُشْخِصْ هَمَّكَ عَنْهُمْ : از اهميت دادن به كار آنها دريغ مكن. 
لَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ : از روى كبر و خود پسندى روى بر مگردان. 
تَقْتَحِمُهُ الْعُيُون : او را بچشم تحقير مى نگرند. 
فَرِّغْ لأِوُلئِكَ ثِقَتَكَ : براى (تحقيق و شناخت) آنها افراد مورد اطمينانت را قرار ده. 
الِاعْذَارُ الَى اللَّهِ : معذور داشتن خود در پيشگاه خداوند. 
ذَوُوا الرِّقَةِ فِى السِّنِّ : پيران، سالخوردگان.
بُؤسى : جمع بائس : شخص بسيار فقير 
زَمنَى : زمين گيرها 
قانع : سائلى كه هر چه بدهى قناعت مي كند 
مُعتَر : كسى كه خود را در معرض بخشش قرار مى ‏دهد، ولى سؤال نمى‏ كند 
صَوافِى الاسلام : زمينهائى كه‏ مخصوص اسلام است اموال شخصى نيست 
تافِه : چيز حقير و كم ارزش 
لا تُصعِّر : رو مگردان 
تقتَحِم : نمى‏ پسندد و حقير مى ‏شمارد 
هفتم. سیمای محرومان و مستضعفانسپس خدا را خدا را در خصوص طبقات پايين و محروم جامعه، كه هيچ چاره اى ندارند، [و عبارتند] از زمين گيران، نيازمندان، گرفتاران، دردمندان. همانا در اين طبقه محروم گروهى خويشتن دارى كرده، و گروهى به گدايى دست نياز بر مى دارند، پس براى خدا پاسدار حقّى باش كه خداوند براى اين طبقه معيّن فرموده است: بخشى از بيت المال، و بخشى از غلّه هاى زمين هاى غنيمتى اسلام را در هر شهرى به طبقات پايين اختصاص ده، زيرا براى دورترين مسلمانان همانند نزديك ترين آنان سهمى مساوى وجود دارد و تو مسئول رعايت آن مى باشى. مبادا سر مستى حكومت تو را از رسيدگى به آنان باز دارد، كه هرگز انجام كارهاى فراوان و مهم عذرى براى ترك مسئوليّت هاى كوچك تر نخواهد بود. همواره در فكر مشكلات آنان باش، و از آنان روى بر مگردان، به ويژه امور كسانى را از آنان بيشتر رسيدگى كن كه از كوچكى به چشم نمى آيند و ديگران آنان را كوچك مى شمارند و كمتر به تو دسترسى دارند.براى اين گروه، از افراد مورد اطمينان خود كه خدا ترس و فروتنند فردى را انتخاب كن، تا پيرامونشان تحقيق و مسائل آنان را به تو گزارش كنند. سپس در رفع مشكلاتشان به گونه اى عمل كن كه در پيشگاه خدا عذرى داشته باشى، زيرا اين گروه در ميان رعيّت بيشتر از ديگران به عدالت نيازمندند، و حق آنان را به گونه اى بپرداز كه در نزد خدا معذور باشى، از يتيمان خردسال، و پيران سالخورده كه راه چاره اى ندارند. و دست نياز بر نمى دارند، پيوسته دلجويى كن كه مسئوليّتى سنگين بر دوش زمامداران است، اگر چه حق، تمامش سنگين است امّا خدا آن را بر مردمى آسان مى كند كه آخرت مى طلبند، نفس را به شكيبايى وا مى دارند، و به وعده هاى پروردگار اطمينان دارند. 
پس از خدا بترس، از خدا بترس در باره دسته زيردستان درمانده بيچاره و بى چيز و نيازمند و گرفتار در سختى و رنجورى و ناتوانى، زيرا در اين طبقه هم خواهنده است كه ذلّت و بيچارگيش را اظهار ميكند و هم كسى است كه بعطاء و بخشش نيازمند است، ولى (از عفّت نفس) اظهار نمى نمايد، و براى رضاى خدا آنچه را كه از حقّ خود در باره ايشان بتو امر فرموده بجا آور، و قسمتى از بيت المال كه در دست دارى و قسمتى از غلّات و بهره هايى كه از زمينهاى غنيمت اسلام بدست آمده در هر شهرى براى ايشان مقرّر دار، زيرا دورترين ايشان را همان نصيب و بهره اى است كه نزديكترين آنها دارد (همه ايشان از بيت المال و غلّات زمينهايى كه از جنگ كننده با مسلمانها گرفته شده بهره مى برند خواه دور و خواه نزديك، و چون توانائى ندارند كه خود را بشهر تو برسانند و سهم خود را بگيرند پس در شهر خودشان مأمورى بگمار كه حقّ آنها را بپردازد تا كسى محروم و نوميد نماند). و رعايت حقّ هر يك از ايشان از تو خواسته شده است، پس ترا سركشى شادى و فرو رفتن در نعمت از حال آنان باز ندارد، زيرا توبه از دست دادن كار كوچك براى استوار نمودن كار بزرگ كه اهتمام و رسيدگيت بآن بيشتر است معذور نيستى، پس همّت خود را از (رسيدگى كار) آنان دريغ مدار، و از روى گردنكشى از آنان رو بر مگردان، 
و رسيدگى و وارسى كن كارهاى كسى (درويش و ناتوان) از ايشان را كه دسترسى بتو ندارد از كسانيكه چشمها (ى مردم) آنها را خوار مى نگرند، و مردم آنان را كوچك مى شمارند (چون به درويشان و ناتوانان دربانان بذلّت و خوارى نگاه ميكنند و دير ميشود كه ايشان را به والى راه دهند، پس تو براى آنان كارى كن كه درخواستهاى خود را بى ترس و رنج بتو اظهار نمايند تا كسى ستمديده و افسرده نماند و شكايت تو را به خداى تعالى نبرد).پس امين خود را كه (از خدا) بترسد و فروتن باشد براى (رسيدگى به احوال) ايشان قرار ده تا كارهاى آنها را بتو برساند، آنگاه در باره ايشان چنان رفتار كن كه روزى كه (حساب و وارسى) خدا را (در قيامت) ملاقات كنى عذرت را بپذيرند، زيرا ايشان در بين رعيّت بعدل و داد از ديگران نيازمندترند (چون آنان توانائى دفاع از حقّ خويشتن ندارند) پس در اداى حقّ هر يك از ايشان نزد خدا عذر و حجّت داشته باش (تا هيچ گونه مسئول نباشى). و رسيدگى كن به يتيمان (خردسال) و پيران سالخورده كه چاره اى ندارند، و (از روى ناتوانى) خود را براى خواستن آماده نساخته اند، و آنچه گفتيم (و آنرا برنامه تو قرار داديم عمل بآن) بر حكمرانان سنگين و گران است، و (بلكه) هر گونه حقّى گران آيد، و گاه باشد خداوند آنرا سبك مى گرداند به كسانى كه پاداش نيكو و رستگارى مى طلبند، و خود را به شكيبايى مى دارند، و براستى آنچه خدا براى ايشان وعده داده (بهشت جاويد) اطمينان دارند (پس آنرا به آسانى بجا مى آورند). 
خدا را، خدا را، در باب طبقه فرودين: كسانى كه بيچارگان اند از مساكين و نيازمندان و بينوايان و زمينگيران. در اين طبقه، مردمى هستند سائل و مردمى هستند، كه در عين نياز روى سؤال ندارند. خداوند حقى براى ايشان مقرر داشته و از تو خواسته است كه آن را رعايت كنى، پس، در نگه داشت آن بكوش. براى اينان در بيت المال خود حقى مقرر دار و نيز بخشى از غلات اراضى خالصه اسلام را، در هر شهرى، به آنان اختصاص ده. زيرا براى دورترينشان همان حقى است كه نزديكترينشان از آن برخوردارند. 
و از تو خواسته اند كه حق همه را، اعم از دور و نزديك، نيكو رعايت كنى. سرمستى و غرور، تو را از ايشان غافل نسازد، زيرا اين بهانه كه كارهاى خرد را به سبب پرداختن به كارهاى مهم و بزرگ از دست هشتن، هرگز پذيرفته نخواهد شد. پس همت خود را از پرداختن به نيازهايشان دريغ مدار و به تكبر بر آنان چهره دژم منماى و كارهاى كسانى را كه به تو دست نتوانند يافت، خود، تفقد و بازجست نماى. اينان مردمى هستند كه در نظر ديگران بى مقدارند و مورد تحقير رجال حكومت. كسانى از امينان خود را كه خداى ترس و فروتن باشند، براى نگريستن در كارهايشان برگمار تا نيازهايشان را به تو گزارش كنند. 
با مردم چنان باش، كه در روز حساب كه خدا را ديدار مى كنى، عذرت پذيرفته آيد كه گروه ناتوانان و بينوايان به عدالت تو نيازمندتر از ديگران اند و چنان باش كه براى يك يك آنان در پيشگاه خداوندى، در اداى حق ايشان، عذرى توانى داشت. تيمار دار يتيمان باش و غمخوار پيران از كار افتاده كه بيچاره اند و دست سؤال پيش كس دراز نكنند و اين كار بر واليان دشوار و گران است و هرگونه حقى دشوار و گران آيد. و گاه باشد كه خداوند اين دشواريها را براى كسانى كه خواستار عاقبت نيك هستند، آسان مى سازد. آنان خود را به شكيبايى وامى دارند و به وعده راست خداوند، در باره خود اطمينان دارند. 
سپس (امام عليه السلام فرمود:) خدا را خدا را (در نظر داشته باش) درباره طبقه پايين اجتماع; همانها که راه چاره اى (حتى براى معيشت ساده) ندارند. آن ها مستمندان و نيازمندان و تهى دستان و از کار افتادگان هستند و (بدان) در اين طبقه گروهى قانع اند (و به آنچه به آنها بدهند اکتفا مى کنند) و گروهى ديگر کسانى هستند که سؤال مى کنند (و در برابر کمک هايى که به آنها مى شود گاه اعتراض دارند). آنچه را خداوند درباره حق خود نسبت به آنها به تو دستور داده است حفظ کن; بخشى از بيت المال مسلمين و قسمتى از غلات خالصه جات اسلامى را در هر شهر (و آبادى) به آنها اختصاص ده، زيرا آنها که دورند به مقدار کسانى که نزديک اند سهم دارند و تو مأمورى که حق همه آنها را رعايت کنى. هرگز غرور و سرمستى زمامدارى، تو را به خود مشغول نسازد (و از رسيدگى به کار آنها باز ندارد) زيرا هرگز به بهانه کارهاى فراوان و مهمى که انجام مى دهى از ترک خدمات کوچک معذور نيستى. نبايد همّ خود را از آنها برگيرى و روى از آنان برگردانى (و بى اعتنايى کنى) و نسبت به کارهاى کسانى که دسترسى به تو ندارند و مردم به ديده تحقير به آنها مى نگرند، (حتى) رجال حکومت نيز آنها را کوچک مى شمرند (با دقت) بررسى کن و براى اين کار، فرد (يا افراد) مورد اطمينانى را که خداترس و متواضع باشند برگزين تا وضع آن ها را به تو گزارش دهند.سپس با اين گروه آن گونه رفتار کن که به هنگام ملاقات پروردگار (در روز قيامت) عذرت پذيرفته باشد چرا که از ميان رعايا، اين گروه از همه به احقاق حق نيازمندترند و بايد در اداى حق هر فردى از آنان در پيشگاه خدا عذر و دليل داشته باشى به گونه اى که حتى حق يک فرد هم ضايع نشود.
به کار يتيمان و پيرانِ از کار افتاده که هيچ راه چاره اى ندارند و نمى توانند دست نياز خود را به سوى مردم دراز کنند رسيدگى کن، گرچه انجام اين امور (درباره قشر محروم و نيازمند) بر زمامداران سنگين است، ولى اداى حق تمامش سنگين است و گاه خداوند تحمل حق را بر اقوامى سبک مى سازد; اقوامى که طالب عاقبت نيک اند و خويش را به استقامت و شکيبايى عادت داده و به صدق وعده هاى الهى اطمينان دارند.
سپس خدا را خدا را در طبقه فرودين از مردم، آنان كه راه چاره ندانند و از درويشان و نيازمندان و بينوايان و از بيمارى بر جاى ماندگانند، كه در اين طبقه مستمندى است خواهنده، و مستحق عطايى است به روى خود نياورنده. و براى خدا حقى از خود را كه به آنان اختصاص داده، و نگهبانى آن را به عهده ات نهاده پاس دار، و بخشى از بيت المال و بخشى از غله هاى زمينهاى خالصه را در هر شهر به آنان واگذار، كه دور دست ترين آنان را همان بايد كه براى نزديكان است، و آنچه بر عهده تو نهاده اند، رعايت حق ايشان است. پس مبادا فرور رفتن در نعمت، از پرداختن به آنان بازت دارد كه ضايع گذاردنت كارى خرد را به خاطر استوار كردن كارى بزرگ و مهم، عذرى برايت نيارد. پس، از رسيدگى به كارشان دريغ مدار و روى ترش بدانان ميار، و به كارهاى كسى كه به تو دسترسى ندارد بنگر- آنان كه در ديده ها خوارند و مردم خردشان مى شمارند، و كسى را كه بدو اعتماد دارى براى تفقد حال آن جماعت بگذار كه از خدا ترسان باشد و از فروتنان، تا در خواستهاى آنان را به تو رساند. 
و با آنان چنان رفتار كن كه چون خدا را ديدى جاى عذرت بماند، كه اين گروه از ميان مردمان به انصاف نيازمندترند از ديگران، و در گزارد حقّ همگان تو را چنان بايد كه عذرت در پيشگاه خدا پذيرفته آيد. يتيمان را عهده دار باش و كهنسالانى را كه چاره اى ندارند و دست سؤال پيش نمى آرند، و اين كار بر واليان گرانبار است و گزاردن حق همه جا دشوار، و بود كه خدا آن را سبك گرداند بر مردمى كه عاقبت جويند و خود را به شكيبايى وا مى دارند، و به وعده راست خدا در باره خويش اطمينان دارند. 
خدا را خدا را در طبقه پايين اجتماع، از آنان كه راه چاره ندارند، و از كار افتادگان و نيازمندان و دچارشدگان به زيان و سختى و صاحبان امراضى كه از پا در آمده اند، در ميان اينان كسانى هستند كه روى سؤال و اظهار حاجت دارند و كسانى كه عفت نفسشان مانع از سؤال است. بنا بر اين آنچه را كه خداوند در مورد آنان از حفظ حقوق از تو خواسته به حفظ آن پرداز، نصيبى از بيت المال كه در اختيار توست، و سهمى از غلّات خالصه جات اسلامى را در هر منطقه براى آنان قرار ده، كه براى دورترين آنها همان سهمى است كه براى نزديكترين آنان است، در هر صورت رعايت حق هر يك از آنان از تو خواسته شده، پس نشاط و فرو رفتن در نعمت تو را از توجه به آنان باز ندارد، چه اينكه از بى توجهى به امور كوچك آنان به بهانه پرداختن به كارهاى زياد و مهم معذور نيستى، از انديشه ات در امور ايشان دريغ مكن، و رخ از آنان برمتاب، نسبت به امور نيازمندان و محتاجانى كه به تو دسترسى ندارند، از آنان كه ديده ها خوارشان مى شمارد، و مردم تحقيرشان مى كنند كنجكاوى كن، براى به عهده گرفتن امور اينان انسانى مورد اعتماد خود را كه خدا ترس و فروتن است مهيّا كن، تا وضع آنان را به تو خبر دهد. سپس با آنان به صورتى عمل كن كه به وقت لقاء حق عذرت پذيرفته شود، زيرا اينان در ميان رعيت از همه به دادگرى و انصاف نيازمندترند، و در اداى حق همگان بايد چنان باشى كه عذرت نزد خداوند قبول شود. 
به اوضاع يتيمان و سالخوردگان كه راه چاره اى ندارند، و خود را در معرض سؤال از مردم قرار نداده اند رسيدگى كن. آنچه سفارش كردم بر حاكمان سنگين است، البته همه حق سنگين است، و گاهى خداوند آن را بر اقوامى سبك مى كند كه خواهان عاقبت به خيرى هستند، و خود را به صبر و استقامت واداشته، و به صدق آنچه خداوند به آن وعده داده اعتماد كرده اند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )بسیار مراقب قشر محروم باش:آن گاه امام(عليه السلام) به سراغ آسيب پذيرترين قشر جامعه مى رود و درباره آنها تأکيد زيادى دارد که در بخش هاى گذشته تا اين حد نبود. به همين دليل آن را با «الله الله» آغاز مى کند مى فرمايد: «سپس خدا را خدا را (در نظر داشته باش) درباره طبقه پايين اجتماع; همان ها که راه چاره اى (حتى براى معيشت ساده) ندارند»; (ثُمَّ اللهَ اللهَ فِي الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِينَ لاَ حِيلَةَ لَهُمْ) سپس امام آن ها را به شکل مشروح تر ـ به عنوان ذکر تفصيل بعد از اجمال ـ بيان کرده مى فرمايد: «آن ها مستمندان و نيازمندان و تهى دستان و از کار افتادگان هستند»; (مِنَ الْمَسَاکِينِ وَالْمُحْتَاجِينَ وَأَهْلِ الْبُؤْسَى(1) وَالزَّمْنَى(2)). گروه اوّل; يعنى مساکين کسانى هستند که از شدت فقر گويى به زمين چسبيده اند و توان برخاستن ندارند و گروه دوم; يعنى محتاجان، نيازمندانى که در حد مسکين نيستند; ولى از نظر زندگى و معيشت گرفتارند و گروه سوم يعنى اهل بؤس به فقيرانى گفته مى شود که فقرشان از همه بيشتر است; همان گونه که در حديثى در اصول کافى از امام صادق(عليه السلام) آمده است که در تفسير بائس مى فرمايد او از همه فقيرتر و تنگدست تر است: «وَالْبَائِسُ أَجْهَدُهُم»(3) و گروه چهارم «زَمْنَى» به کسانى گفته مى شود که بر اثر بيمارى از کار افتاده اند و به اين ترتيب امام تمام افرادى را که گرفتار فقر و تنگدستى هستند با توجّه به سلسله مراتب آنها مورد توجّه دقيق قرار داده است. گويا امام با اين تقسيم بندى مى خواهد اولويت ها را براى مالک در مورد کمک کردن به نيازمندان گوشزد کند تا آن ها که بيشتر با فقر دست به گريبانند بيشتر مورد توجّه واقع شوند. سپس امام به تقسيم ديگرى درباره اين قشر جامعه پرداخته مى فرمايد: «و (بدان) در اين طبقه گروهى قانع اند (و به آنچه به آنها بدهند اکتفا مى کنند) و گروهى ديگر کسانى هستند که سؤال مى کنند (و در برابر کمک هايى که به آنها مى شود گاه اعتراض دارند)»; (فَإِنَّ فِي هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَمُعْتَرّاً). بعضى نيز «قانع» را به معناى فقيرانى تفسير کرده اند که زبان سؤال دارند و در مقابل آن ها «مُعْتَرّ» است که بدون سؤال حال خود را نشان مى دهند و با زبان حال تقاضاى کمک مى کنند. امام با اين تعبير مى خواهد به مالک گوشزد کند که مبادا از ناسپاسى و اعتراض نيازمندان ناراحت شود زيرا طبيعى است شخص نيازمند گاه از کوره بيرون مى رود و عقده ها و ناراحتى هاى خود را حتى در برابر فردى که به او نيکى کرده آشکار مى سازد. در ادامه سخن تأکيد کرده و مى فرمايد: «آنچه را خداوند درباره حق خود نسبت به آنها به تو دستور داده است حفظ کن»; (وَاحْفَظِ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَکَ مِنْ حَقِّهِ فِيهِمْ). اشاره به اينکه خداوند تأکيدهاى فراوانى درباره آنها کرده و اين حق پروردگار است که بايد آن را با دقت رعايت کند. آن گاه امام بعد از اين تأکيدات چند دستور درباره رعايت حقوق اين قشر محرومِ جامعه اسلامى مى دهد. نخست مى فرمايد: «بخشى از بيت المال مسلمين و قسمتى از غلات خالصه جات اسلامى را در هر شهر (و آبادى) به آنها اختصاص ده، زيرا آنها که دورند به مقدار کسانى که نزديک اند سهم دارند و تو مأمورى که حق همه آنها را رعايت کنى»; (وَاجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مَالِکِ، وَقِسْماً مِنْ غَلاَّتِ صَوَافِي(4) الاِْسْلاَمِ فِي کُلِّ بَلَد، فَإِنَّ لِلاَْقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِي لِلاَْدْنَى، وَکُلٌّ قَدِ اسْتُرْعِيتَ حَقَّهُ). امام(عليه السلام) در اينجا به دو نکته اشاره مى کند: نخست اينکه بخشى از بيت المال و بخشى از درآمد اراضى خراجيه (زمين هايى که در فتوحات اسلامى به دست لشکر اسلام افتاده) بايد به مساکين و نيازمندان و از کار افتادگان اختصاص يابد. گرچه در دنياى امروز در بودجه کشورهاى مختلف چنين پيش بينى هايى شده است; ولى به گفته مرحوم مَغنيّه در شرح نهج البلاغه، در هزار و سيصد سال قبل دولتى را سراغ نداريم که مقيد باشد سهمى از خزانه دولت را به نيازمندان و محرومان اختصاص دهد و اين يکى از نشانه هاى عظمت اسلام است.(5) ديگر اينکه بر خلاف آنچه در مورد بخشى از بيت المال معمول بوده که ميان حاضران تقسيم مى شده، امام(عليه السلام) تأکيد مى فرمايد که بخش مربوط به محرومان همه نيازمندان را شامل مى شود چه آنها که در مرکز حکومت اسلامى مى زيستند و چه آن ها که در دورترين نقاط زندگى مى کردند، زيرا اراضى خراجيه تقريبا در تمام مناطق بود و مى بايست از درآمد آن، بخشى صرف رفع نيازمندى اين نيازمندان شود و به اين ترتيب بايد تمام مسلمانان نيازمند در سراسر کشور اسلامى زير پوشش اين کمک بيت المال باشند. جمله «لِلاَْقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِي لِلاَْدْنَى» اشاره به اين است که حاکم اسلامى مجاز نيست براى حاضران در مرکز حکومت امتيازى نسبت به افراد دور دست قائل شود. اين نکته شايان دقت است که «صَوافي» جمع «صافية» به معناى اراضى اختصاصى است و هنگامى که اضافه به اسلام شود تمام زمين هاى «مفتوح عَنْوَة» و به تعبير ديگر زمين هاى خراجيه را شامل مى گردد و از اينجا روشن مى شود که آنچه ابن ابى الحديد در تفسير اين واژه گفته که منظور از «صوافى» خالصه جاتى بوده که مخصوص پيغمبر اکرم بوده و آن را به معناى اراضى «غير مفتوح عنوة» تفسير کرده صحيح نيست(6)، زيرا در اينجا سخن از «صَوافى الإسلام» است نه «صوافى رسول الله» به علاوه زمين هاى غير خراجى نيز اختصاص به پيغمبر اکرم نداشت، بلکه براى آن مصارفى بود که در آيه هفتم سوره «حشر» آمده و از آن جمله يتيمان و مساکين و ابن سبيل نيز هست. و ابن ابى الحديد اين آيه را رها کرده و به سراغ آيه خمس رفته است که ارتباطى به بحث ما ندارد، زيرا غنايم جنگى شامل زمين هاى فتح شده نمى شود. حضرت در سومين دستور مى فرمايد: «هرگز غرور و سرمستى زمامدارى، تو را به خود مشغول نسازد (و از رسيدگى به کار آنها باز ندارد) زيرا هرگز به بهانه کارهاى فراوان و مهمى که انجام مى دهى از ترک خدمات کوچک معذور نيستى»; (وَلاَ يَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ(7)، فَإِنَّکَ لاَ تُعْذَرُ بِتَضْيِيعِکَ التَّافِهَ(8) لاِِحْکَامِکَ الْکَثِيرَ الْمُهِمَّ). امام(عليه السلام) در اينجا نخست به مالک اشتر هشدار مى دهد که گاه مى شود سرمستى مقام و غرور حاصل از آن انسان را به خود مشغول مى دارد به گونه اى که وظايف خود را فراموش مى کند و نيز هشدار مى دهد مبادا گمان کنى که اگر به امور مهم نيازمندان رسيدگى کردى در ترک امور غير مهم معذور هستى. چنين نيست; بلکه همه امور آنها بايد مورد نظر باشد از کوچک تا بزرگ و اى بسا تضييع کار کوچکى سبب مصائب بزرگى شود و يا لا اقل مايه شکستن قلب آنها گردد. اين احتمال نيز در تفسير جمله بالا داده شده که مفهوم کلام امام اين است که اشتغال به کارهاى مهم کشور اسلام نمى تواند عذرى براى ترک رسيدگى به کارهاى فقرا و حاجتمندان شود; ولى اين تفسير با توجّه به جمله «بِتَضْييعکَ التّافِهِ» بعيد به نظر مى رسد، زيرا امام هرگز رسيدگى به حال نيازمندان را «تافِه»; (کوچک و بى ارزش) نمى شمرد. آن گاه در چهارمين و پنجمين دستور مى فرمايد: «نبايد همّ خود را از آنها برگيرى و روى از آنان برگردانى (و بى اعتنايى کنى)»; (فَلاَ تُشْخِصْ(9) هَمَّکَ عَنْهُمْ وَلاَ تُصَعِّرْ(10) خَدَّکَ لَهُمْ). به اين ترتيب امام(عليه السلام) نخست دستور مى دهد که بخش مهمّى از همّ و غمّ او متوجه حال نيازمندان باشد و سپس دستور مى دهد که با برخورد خوب و چهره گشاده با آنان روبه رو گردد، درخواست هاى آنها را بشنود و به آن ترتيب اثر دهد. در ششمين دستور به مطلب مهم ديگرى اشاره کرده مى فرمايد: «نسبت به کارهاى کسانى که دسترسى به تو ندارند و مردم به ديده تحقير به آنها مى نگرند، (حتى) رجال حکومت نيز آنها را کوچک مى شمرند (با دقت) بررسى کن و براى اين کار، فرد (يا افراد) مورد اطمينانى را که خداترس و متواضع باشند برگزين تا وضع آن ها را به تو گزارش دهند»; (وَتَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لاَ يَصِلُ إِلَيْکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ(11) الْعُيُونُ، وَتَحْقِرُهُ الرِّجَالُ، فَفَرِّغْ(12) لاُِولَئِکَ ثِقَتَکَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْيَةِ وَالتَّوَاضُعِ، فَلْيَرْفَعْ إِلَيْکَ أُمُورَهُمْ). جمله «مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُيُونُ» اشاره به کسانى است که توده مردم به آنان چندان اعتنايى ندارند و آنها را کوچک مى شمارند. جمله «تَحْقِرُهُ الرِّجالُ» اشاره به اين است که مردان حکومت نيز آنها را در خور اعتنا نمى دانند. تعبير به «فَرِّغْ» اشاره به اين است که کسى را که براى شناسايى اين افراد انتخاب مى کنى بايد تمام هم و غمش همين کار باشد نه اينکه در کنار کارهاى ديگر به اين کار هم رسيدگى کند. در ضمن امام(عليه السلام) براى مأموران بازرسىِ حال نيازمندان و شناسايى آنها سه وصف ذکر فرموده است: مورد اعتماد و اطمينان باشند، خدا ترس و متواضع باشند. امام(عليه السلام) در توصيه هفتم مى فرمايد: «سپس با اين گروه آن گونه رفتار کن که به هنگام ملاقات پروردگار (در روز قيامت) عذرت پذيرفته باشد، چرا که از ميان رعايا، اين گروه از همه به احقاق حق نيازمندترند»; (ثُمَّ اعْمَلْ فِيهِمْ بِالاِْعْذَارِ إِلَى اللهِ يَوْمَ تَلْقَاهُ، فَإِنَّ هَؤُلاَءِ مِنْ بَيْنِ الرَّعِيَّةِ أَحْوَجُ إِلَى الاِْنْصَافِ مِنْ غَيْرِهِمْ). به اين ترتيب امام(عليه السلام) مالک اشتر را از مسئوليت عظيمى که روز قيامت در پيشگاه پروردگار نسبت به اداى حقوق اين گروه دارد هشدار مى دهد و علت اين هشدار و سنگينى اين مسئوليت را چنين مى داند که آنها از همه نيازمندتر به احقاق حقند، زيرا اولاً آنها قشر محروم جامعه هستند وثانياً قدرت دفاع از خويشتن ندارند و حتى بسيارى از آنان راه دادگاه و محکمه قضا را بلد نيستند و قاضى را نمى شناسند و اگر زمامدار مراقب حقوق آنان نباشد ضايع خواهند شد. از آنجا که ممکن است کسى فکر کند من حق اکثريت آنها را ادا کرده ام و عدم رسيدگى به جمع اندکى از آنان مشکل ايجاد نمى کند، امام هشدار مى دهد که بايد به حق فرد فرد آنها رسيدگى کنى. مى فرمايد: «بايد در اداى حق هر فردى از آنان در پيشگاه خدا عذر و دليل داشته باشى به گونه اى که حتى حق يک فرد هم ضايع نشود»; (وَکُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللهِ فِي تَأْدِيَةِ حَقِّهِ إِلَيْهِ). امام خود بهترين نمونه و برگزيده ترين اسوه و پيشوا در اين قسمت بود. تمام عمرش در خدمت محرومان گذشت و هرگز از حال آنها غافل نشد و حتى اين صفت را در عصر حيات پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيز به طور بارز داشت، لذا پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در حق او فرمود: «يَا عَلِيُّ إِنَّ اللهَ قَدْ زَيَّنَکَ بِزِينَة لَمْ يُزَيِّنِ الْعِبَادَ بِزِينَة أَحَبَّ إِلَى اللهِ مِنْهَا زَيَّنَکَ بِالزُّهْدِ فِي الدُّنْيَا وَجَعَلَکَ لاَ تَرْزَأُ مِنْهَا شَيْئاً وَلاَ تَرْزَأُ مِنْکَ شَيْئاً وَوَهَبَ لَکَ حُبَّ الْمَسَاکِينِ فَجَعَلَکَ تَرْضَى بِهِمْ أَتْبَاعاً وَيَرْضَوْنَ بِکَ إِمَاما; اى على خداوند تو را به زيورى آراسته است که هيچ يک از بندگانش را به زيورى از اين محبوب تر نياراسته، تو را مزين به زينت زهد (و بى اعتنايى به) دنيا نمود، آن چيزى از تو نمى کاهد و تو نيز چيزى از آن کم نمى کنى و محبّت مساکين را به تو بخشيد آن گونه که تو از اينکه آنها پيروان تو باشند خشنودى و آنها نيز از اينکه امام و پيشواى آنها باشى خشنودند».(13) آن حضرت در هشتمين توصيه درباره اين قشر محروم درباره يتيمان و پيران از کار افتاده که از همه کس بيشتر نيازمند حمايت اند، مى فرمايد: «به کار يتيمان و پيرانِ از کار افتاده که هيچ راه چاره اى ندارند و نمى توانند دست نياز خود را به سوى مردم دراز کنند رسيدگى کن»; (وَتَعَهَّدْ أَهْلَ الْيُتْمِ وَذَوِي الرِّقَّةِ فِي السِّنِّ مِمَّنْ لاَ حِيلَةَ لَهُ وَلاَ يَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ). تعبير به «ذَوِي الرِّقَّةِ فِي السِّنِّ» که اشاره به پيران از کار افتاده است مى تواند از اين جهت باشد که «رقت» گاه به معناى ضعف و ناتوانى آمده; يعنى آنها به سبب سن زيادشان ناتوان و افتاده شده اند و گاه به معناى نازکى آمده، زيرا پوست بدن به هنگام پيرى نازک مى شود. احتمال سومى نيز داده شده که منظور از «رقّت» عواطف رقيق مردم نسبت به آنان به علت شدت کهولت باشد و جمع ميان اين احتمالات سه گانه نيز بعيد به نظر نمى رسد، همان گونه که در آيات قرآن جمع ميان تفاسير مختلف ممکن است. جمله «لاَ يَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ» اگر اشاره به يتيمان و پيران هر دو باشد مفهومش اين است که آنها حتى توان سؤال را براى رفع حاجاتشان ندارند و اگر تنها وصف پيران باشد اشاره به اين است که آنها به واسطه کبر سن سؤال و تقاضا را در شأن خود نمى دانند، همان گونه که در قرآن مجيد درباره گروهى از نيازمندان آمده است: «(يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسيماهُمْ لا يَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً); افراد ناآگاه هنگامى که به چهره آنها مى نگرند گمان مى برند از اغنيا هستند; ولى تو با دقت در چهره آنان را مى شناسى (و آثار فقر را در چهره آنان مى نگرى) آنها هرگز چيزى با اصرار از مردم نمى طلبند».(14) آن گاه امام(عليه السلام) در پايان اين بخش با اشاره به تمام دستورات گذشته که درباره اقشار نيازمند جامعه بيان کرد مى فرمايد: «گرچه انجام اين امور (درباره قشر محروم و نيازمند) بر زمامداران سنگين است، ولى اداى حق تمامش سنگين است»; (وَذَلِکَ عَلَى الْوُلاَةِ ثَقِيلٌ، وَالْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِيلٌ). اين تعبير که تنها در اين مورد آمده شايد اشاره به اين باشد که در کار نيازمندان و محرومان دقت زياد بايد کرد و همان گونه که گفته شد، دور و نزديک را بايد در نظر داشت و لحظه اى از کار آنها غافل نگشت. اين دقت با توجّه به کثرت نيازمندان در جوامع انسانى کار سنگينى است. اضافه بر اين خدمت کردن به گروه هايى که پيش از اين اشاره شد به جهت خدماتى که در مقابل انجام مى دهند آسان تر است; اما گروه نيازمندان بايد به آنها خدمت شود بى آنکه انتظار خدمتى از سوى آنها باشد و اين بر سنگينى کار مى افزايد. افزون بر اينها بسيارى از محرومان بر اثر فشار زندگى عصبانى و ناراحتند و تعبيرات تند و خشن و ناگوارى بر زبان مى رانند که تحمل آنها کار آسانى نيست. روى اين جهات سه گانه امام هشدار مى دهد که اداى حق اين گروه بر زمامداران کار سنگينى است. جمله «وَالْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِيلٌ» اشاره به اين است که اداى حقوق تنها در اين مورد سنگين نيست; در همه جا سنگين است، زيرا غالباً بر خلاف خواسته نفس است و انسان ها به طور طبيعى به هنگام مزاحمت حقوق با يکديگر جانب خويش را ترجيح مى دهند. امام در ادامه اين سخن راه آسان شدن اين امر سخت و سنگين را در چند جمله کوتاه و پرمعنا بيان مى کند. مى فرمايد: «گاه خداوند تحمل حق را بر اقوامى سبک مى سازد; اقوامى که طالب عاقبت نيک اند و خويش را به استقامت و شکيبايى عادت داده و به صدق وعده هاى الهى اطمينان دارند»; (وَقَدْ يُخَفِّفُهُ اللهُ عَلَى أَقْوَام طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَوَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللهِ لَهُمْ). جمله «طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ» اشاره به افراد دورانديش، عاقبت نگر و طالب حسن عاقبت است. قرآن مجيد نيز مى فرمايد: «(وَالعاقِبَةُ لِلمتقين); عاقبت نيک براى پرهيزکاران است».(15) جمله «صَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ» اشاره به اين است که خود را به استقامت و شکيبايى وادار مى کنند تا عادت و حالت آنها شود و جمله «وَوَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللهِ لَهُمْ» اشاره به ايمان قوى آنها به معاد و وعده هاى الهى در حق نيکوکاران است.***نکته:حمایت از نیازمندان در اسلام:همان گونه که در اين بخش از عهدنامه امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) به مالک اشتر يا به تعبير ديگر به همه زمامداران حق جو و حق طلب آمده بود، امام بيشترين تأکيد را درباره قشر نيازمند جامعه فرمود و سفارش هايى را که درباره آنها ذکر کرد درباره هيچ يک از گروه هايى که دست اندر کار توليد و سوددهى و امنيّت جامعه هستند نفرمود، هرچند به آنها نيز اهمّيّت فراوان داد با اينکه تصور بسيارى بر اين است که از کارافتادگان اجتماع و نيازمندان بى دست و پا چون نقشى در توليد و پيشرفت جامعه ندارند نبايد اهميتى داشته باشند. حتى در دنياى مادى، امروزه گروه هايى هستند که معتقدند از بين بردن آنها با يک طريق آسان و بدون درد کار شايسته اى است و بحث هاى مربوط به «أتانازى»; (مرگ از روى ترحم) مدافعان سرسختى دارد. البته تفکرات مادى نتيجه اى جز اين ندارد، زيرا به عقيده آنها اين گروه تنها مصرف کننده و سربار جامعه اند; ولى از نظر اديان آسمانى و مخصوصاً اسلام که بر محور مسائل اخلاقى و انسانى دور مى زند و پرورش عواطف بشرى را در سايه خدمت به اين گروه مى داند بيشترين تأکيد براى رسيدگى به آنها شده است. در جهان خلقت نيز چنين است: اگر مثلاً عضوى از بدن انسان آسيب ببيند و کارايى خود را موقتاً يا براى هميشه از دست بدهد قلب و ساير اعضا، خدمات به آن را هرگز تعطيل نمى کنند، بلکه گاهى قلب خون بيشتر و غذاى فراوان ترى به آنجا مى فرستد و تا حد ممکن در ترميم آن مى کوشد. اضافه بر اين نبايد فراموش کرد که بسيارى از اين گروه روزگارى در خدمت جامعه بوده اند و گاه بهترين خدمات را ارائه داده اگر امروز به فراموشى سپرده شوند يا کسى تسريع در مرگ آنان را با قساوت و بى رحمى طالب باشد انگيزه خدمت در ديگران که پايان کار خود را به اين صورت مى بينند ضعيف مى شود. افزون بر اين نهايت بى انصافى است که در روز توانايى خدمت کنند و در روز ناتوانى محروم گردند و اين سخن يادآور حديث معروفى است که از مولا على(عليه السلام) نقل شده و در آن آمده است: «مَرَّ شَيْخٌ مَکْفُوفٌ کَبِيرٌ يَسْأَلُ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(عليه السلام) مَا هَذَا فَقَالُوا يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ نَصْرَانِيٌّ قَالَ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(عليه السلام)اسْتَعْمَلْتُمُوهُ حَتَّى إِذَا کَبِرَ وَعَجَزَ مَنَعْتُمُوهُ أَنْفِقُوا عَلَيْهِ مِنْ بَيْتِ الْمَالِ; پيرمرد نابيناى ناتوانى در حال عبور بود که از مردم درخواست کمک مى کرد. حضرت فرمود: او کيست (که دست به سؤال دراز کرده؟) عرض کردند: مردى است نصرانى. فرمود: در آن روز که قوى و توانا بود از وجود او استفاده کرديد; اما امروز که پير و ناتوان شده رهايش ساختيد؟ بايد از بيت المال مسلمين او را اداره کنيد».(16) آنچه امام در اين بخش از سخنانش فرموده با روايات زيادى که از رسول خدا و ساير معصومان(عليهم السلام) در زمينه کمک به نيازمندان وارد شده و آن را يکى از بزرگ ترين حسنات شمرده اند هماهنگ است. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «مَنْ سَعَى فِي حَاجَةِ أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ فَکَأَنَّمَا عَبَدَ اللهَ تِسْعَةَ آلاَفِ سَنَة صَائِماً نَهَارَهُ قَائِماً لَيْلَهُ; کسى که براى انجام حاجت برادر مسلمانش تلاش و کوشش کند مانند آن است که خدا را نه هزار سال عبادت کرده باشد; تمام روزها را روزه بگيرد و شب را تا به صبح به عبادت برخيزد».(17) در حديث ديگرى از امام کاظم(عليه السلام) مى خوانيم: «إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً فِي الاَْرْضِ يَسْعَوْنَ فِي حَوَائِجِ النَّاسِ هُمُ الآْمِنُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ; خداوند بندگانى در زمين دارد که براى رفع نيازهاى مردم تلاش مى کنند. آن ها در روز قيامت در امنيّت اند».(18) امام صادق(عليه السلام) نيز مى فرمايد: «مَنْ سَعَى فِي حَاجَةِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ طَلَبَ وَجْهِ اللهِ کَتَبَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ أَلْفَ أَلْفِ حَسَنَة; کسى که براى انجام حاجت برادر مسلمانش کوشش کند و اين کار را براى خدا انجام دهد خداوند متعال هزار هزار حسنه به او عطا مى کند».(19)*** پی نوشت: 1. «بُؤسى» از ريشه «بُؤس» گرفته شده که به معناى شدت فقر است، در مقابل «بأس» که به معناى شجاعت است. 2. «زَمْنى» جمع «زَمِن» (به کسر ميم) به معناى کسى است که به بيمارى هايى گرفتار شده که او را از کار انداخته است. 3. کافى، ج، 3، ص 501، ح 16. 4. «صَوافِي» جمع «صافيه» به معناى زمين هايى است که به عنوان غنيمت به دست مسلمانان افتاده يا از طريق ديگرى در اختيار حکومت اسلامى قرار گرفته است. اين زمين ها که عمدتاً همان زمين هاى خراجى است، درآمدش به همه مسلمانان تعلق دارد. و تعبير به «صافِية» براى آن است که آن را جزء خالصه جات حکومت مى دانستند که اشخاص حق خاصى در آن نداشتند. 5. فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 100. 6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، ص 86. 7. «بَطَر» بر وزن «بشر» به معناى طغيان و غرور بر اثر فزونى نعمت است و ترک شکرگزارى در معناى آن نهفته شده است. 8. «تافِه» به معناى چيز قليل و کم ارزش از ريشه «تَفَه» بر وزن «ثمر» به معناى کاستى و قلت گرفته شده است. 9. «لاتُشْخِصْ» از ريشه «اِشْخاص» در اصل به معناى تير زدن در نقطه بالاتر از هدف است و سپس به خارج ساختن و بيرون کردن اطلاق شده، بنابراين جمله «فَلا تُشْخِصْ هَمَّکَ عَنْهُمْ» مفهومش اين است که فکر خود را از گروه نيازمند بيرون مبر. 10. «تُصَعِّر» از ريشه «صَعْر» در اصل يک نوع بيمارى است که به شتر دست مى دهد و گردن خود را کج مى کند و جمله «وَلا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ» يعنى با بى اعتنايى از ايشان روى مگردان. 11. «تَقْتَحِمُ» از ريشه «اِقْتِحام» در اصل به معناى داخل شدن در کار شديد و پر زحمت است و جمله «تَقْتَحِمُهُ الْعُيُونُ» مفهومش اين است که از بس کوچک هستند چشم ها به زحمت آنها را مى نگرند. 12. «فَرِّغ» از ريشه «فَراغ» بر وزن «بلاغ» در اصل به معناى خالى شدن ظرف و مانند آن است و هنگامى که به باب تفعيل برود به معناى خالى کردن مى آيد. سپس اين واژه در مورد کسى که فکر خود را از همه چيز خالى مى کند و تنها به يک موضوع مى انديشد استعمال شده است. 13. بحارالانوار، ج 40، 28، ح 55. 14. بقره، آيه 273. 15. قصص، آيه 83 .16. تهذيب، ج 6، ص 292، ح 16; وسائل الشيعة، ج 15، ص 66. 17. بحارالانوار، ج 71، ص 315، ح 72. 18. همان مدرک، ص 319، ح 84 . 19. بحارالانوار، ج 71، ص 333، ح 110.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 285-283دسته هفتم: گروه زيردستان است، و آنها را با ويژگيهايى معين كرده و امر و نهى هايى در باره آنها بيان فرموده است:امّا ويژگيها:بيچاره، ناتوان از كسب و كار، تهيدست، نيازمند و گرفتار رنج و زحمتند.  و تمام اينها -هر چند كه بعضى ويژگيها در ضمن بعضى ديگر وجود دارد، جز اين كه امام (ع) بر حسب صفات مختلف- تمام آنها را به جهت توجه زيادى كه به اينان داشته، بر شمرده است، تا مبادا حتى يك مورد آنها را فراموش و سهل انگارى كند.  اما اوامر:1-  مالك را در باره ايشان از خدا ترسانده، و به جنبه حكمتى كه در اين ترساندن وجود داشته با اين سخن اشاره فرموده است: زيرا در ميان آنان افراد نيازمند و محتاج هستند، و اين عبارت: مقدمه صغرا براى قياس مضمرى است كه كبراى مقدر آن چنين است: و هر كه آن چنان باشد، بايد از خدا در باره او ترسيد، و حقى كه از طرف خدا براى او معين شده است بايد حفظ كرد.  2-  بخشى از بيت المال خود و اموالى را كه از راه غلّات زمينهاى غنيمت گرفته شده در هر شهر، وجود دارد، بديشان اختصاص دهد. بيت المال را به وى نسبت داده، از آن رو كه سرپرستى آن را حاكم اسلام بر عهده دارد، و عبارت: «فانّ للاقصى... حقّه» اشاره به همان مطلب دارد. كبراى مقدّر اين قياس مضمر چنين است: هر كس در آن شرايط باشد، بايد با پرداخت حق او، رعايت حالش بخوبى بشود. 3-  او را نهى كرده است از اين كه مبادا غرور مقام و شادى ناز و نعمت او را از حال آنان غافل نگه دارد. و با اين عبارت او را از غافل ماندن از احوال ايشان بر حذر داشته است: «فانّك لا تعذر... المهمّ» (زيرا به دليل انجام كارهاى مهمّ، از غفلت نسبت به كارهاى غير مهمّ معذور نخواهى بود). مقصود امام (ع) از كلمه: التّافه، امور ناچيز و كمترين حالات مردم ضعيف است. و همين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدر آن مى شود: و هر كسى را كه عذر و بهانه اش پذيرفته نباشد، نبايد از حال فقرا غفلت ورزد.  4-  او را منع كرده است از اين كه توجّه و عنايت خود را از ايشان دريغ ورزد، يعنى آن قدر عنايت به مسائل مهمّ داشته باشد كه هرگز شامل حال آنان نگردد و به آنها نرسد.  5-  او را از اين كه با غرور، صورت از آنها برگرداند، منع كرده است، كنايه از تكبّر و گردن فرازى نمودن نسبت به ايشان.  6-  دستور داده است تا نسبت به امور كسانى كه به دليل ناتوانى و حقارت در انظار دولتمردان و سربازان، دسترسى به او ندارند، بررسى كند، و فردى مورد اعتماد از مردم خدا ترس، و فروتن را از جانب خود بر ايشان بگمارد تا به كارهاى ايشان رسيدگى كند و نتيجه را به اطلاع وى برساند.  7-  با آنان طورى رفتار كند كه روز ملاقات با پروردگارش، عذر و بهانه اى داشته باشد. يعنى در باره آنها آن طور رفتار كند كه خداوند دستور داده است، به نحوى كه عذرش پذيرفته باشد. به اين ترتيب كه اگر خداوند از نحوه رفتارش نسبت به آنها پرسيد، عذرى در پيشگاه خدا داشته باشد، و به جنبه مصلحتى كه در عنايت زياد نسبت به آنها وجود دارد، با اين عبارت توجّه داده است: «فانّ هؤلاء... غيرهم» زيرا اينان به عدالت و دادگسترى از ديگر مردم نيازمندترند.  8-  نسبت به داشتن عذر و بهانه اى در نزد خداوند در مورد پرداخت حق هر كدام از قشرهاى نامبرده تأكيد بيشترى فرموده است.  9-  به وى دستور رسيدگى به حال رقّت بار يتيمان و سالخوردگان را داده است، يعنى سالخوردگانى كه از پيرى به حدّى رسيده اند كه مقاومتشان اندك شده و ناتوان از حركتند و راه چاره اى ندارند، و به دليل آبرومندى با همه فقر و تهيدستى خود را براى گدايى آماده نكرده اند.  آن گاه به سنگينى وظيفه انجام تمام دستورهايى كه گذشت با اين عبارت اشاره فرموده است: «و ذلك على الولاة ثقيل» (آنچه گفتيم براى فرمانروايان سنگين است)، و هم چنين با عبارت: «و الحق كلّه ثقيل» (و هر گونه حقى سنگين است)، تا مطلب كاملا مؤثّر افتد و در قلب طرف جايگزين شود. و بعد با اين عبارت او را وادار به انجام وظيفه نموده است: «و قد يخفّف اللّه... لهم» (و گاهى خداوند آن را سبك مى سازد)، نسبت سبك كردن را به خدا داده است تا او را علاقمند به انجام وظيفه كند و براى وادار ساختن به انجام وظيفه و ساده شمردن آن، به بيان ويژگيهاى افراد شايسته پرداخته است، و اينان كسانى هستند كه تنها بركنارى از عذاب خدا در آخرت را طالبند، و سختيهاى وظايف دنيوى را نسبت به عذاب اخروى آسان شمرده و به درستى وعده هاى الهى در آخرت اطمينان دارند. توفيق از آن خداست.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 276 الفصل العاشر من عهده عليه السّلام:ثمّ اللّه اللّه في الطّبقة السّفلى من الذين لا حيلة لهم من المساكين و المحتاجين و أهل البؤسى و الزّمنى، فإنّ في هذه الطّبقة قانعا و معترّا، و احفظ للّه ما استحفظك من حقّه فيهم، و اجعل لهم قسما من بيت مالك، و قسما من غلّات صوافي الإسلام في كلّ بلد، فإنّ للأقصى منهم مثل الّذي للأدنى، و كلّ قد استرعيت حقّه، فلا [و لا] يشغلنّك عنهم بطر، فإنّك لا تعذر بتضييعك [بتضييع] التّافه لأحكامك الكثير المهمّ، فلا تشخص همّك عنهم، و لا تصعّر خدّك لهم، و تفقّد أمور من لا يصل إليك منهم ممّن تقتحمه العيون، و تحقره الرّجال، ففرّغ لأولئك ثقتك من أهل الخشية و التّواضع، فليرفع إليك أمورهم، ثمّ اعمل فيهم بالإعذار إلى اللّه يوم تلقاه، فإنّ هؤلاء من بين الرّعيّة أحوج إلى الإنصاف من غيرهم، و كلّ فأعذر إلى اللّه في تأدية حقّه إليه و تعهّد أهل اليتم و ذوى الرّقّة في السّنّ ممّن لا حيلة له، و لا ينصب للمسألة نفسه، و ذلك على الولاة ثقيل «و الحقّ كلّه ثقيل» و قد يخفّفه اللّه على أقوام طلبوا العاقبة فصبّروا أنفسهم، و وثقوا بصدق موعود اللّه لهم. (68696- 68518)اللغة:(البؤسى): هي البؤسى كالنّعمى للنّعيم بمعنى الشدّة، (و الزّمنى): أولو الزّمانة و الفلج، (القانع): الّذي يسئل لحاجته (المعترّ): الّذي يتعرّض للعطاء من غير سؤال، (الصّوافي) جمع صافية: أرض الغنيمة، (التافه): الحقير، (أشخص همّه): رفعه، (تصعير الخدّ): إمالته كبرا، (تقتحمه): تزدريه، (أعذر في الأمر): صار ذا عذر فيه.الاعراب:اللّه مكررا: منصوب على التّحذير، من الّذين: من بيانيّة، للّه: اللّام للاختصاص و تفيد الاخلاص، و كلّ: المضاف إليه محذوف أي كلّهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 277 المعنى:قد عبّر عليه السّلام من الطبقة السّابعة بالطّبقة السّفلى نظرا إلى ظاهر حالهم عند النّاس حيث إنّهم عاجزون عن الحيلة و الاكتساب و هم مساكين و محتاجون و المبتلون بالبؤس و الزّمانة و لكن سوّاهم مع سائر النّاس في الحقوق و أظهر بهم أشدّ العناية و الاهتمام و قسّمهم إلى ثلاثة أقسام.1- القانع، و قد فسّر بمن يسأل لرفع حاجته و يعرض حاجته على مظانّ قضائه.2- المعترّ، و هو السّيىء الحال الّذي لا يسأل الحاجة بلسانه و لكن يعرض نفسه في مظانّ التّرحم و التوجّه إليه فكان يسأل بلسان الحال.3- من اعتزل في زاوية بيته لا يسأل بلسانه و لا يعرض نفسه على مظانّ قضاء حوائجه، إمّا لرسوخ العفاف و عزّة النّفس فيه، و إمّا لعدم قدرته على ذلك كالزّمنى و هم الّذين بيّن حالهم في قوله عليه السّلام  (و تفقّد امور من لا يصل إليك منهم، ممّن تقتحمه العيون و تحقره الرّجال) و قد وصّى فيهم بامور:1- حفظ حقوقهم و العناية بهم طلبا لمرضاة اللّه و حذرا من نقمته لأنهم لا يقدرون على الانتقام ممن يهضم حقوقهم.2- جعل لهم قسما من بيت المال العام الّذي يجمع فيه الصّدقات الواجبة و المستحبّة و أموال الخراج الحاصل من الأراضي المفتوحة عنوة.3- جعل لهم قسما من صوافي الاسلام في كلّ بلد، قال في الشّرح المعتزلي:و هي الأرضون الّتي لم يوجف عليها بخيل و لا ركاب و كانت صافية رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فلمّا قبض صارت لفقراء المسلمين، و لما يراه الامام من مصالح الاسلام.4- أن لا يصير الزهو بمقام الولاية موجبا لصرف النّظر عنهم و عدم التوجّه إليهم مغترّا باشتغاله بامور هامّة عامّة، فقال عليه السّلام: أحكام الامور الهامّة الكثيرة لا يصير كفّارة لصرف النظر عن الامور الواجبة القصيرة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 278 5- الاهتمام بهم و عدم العبوس في وجوههم عند المحاضرة و المصاحبة لاظهار الحاجة.ثمّ أوصى بالتفقّد عن القسم الثالث المعتزل بوسيلة رجال موثق من أهل الخشية و التواضع و خصّص طائفتين من العجزة بمزيد التّوصية و الاهتمام.الف- الأيتام الّذين فقدوا آبائهم و حرموا من محبّة والدهم الّذين يلمسونهم بالعطف و الحنان دائما.ب- المعمّرون إلى أرذل العمر الّذين أنهكتهم الشيّبة و اسقطت قواهم فلا يقدرون على انجاز حوائجهم بأنفسهم، و أشار إلى أنّ رعاية هذه الطبقة على الولاة ثقيل بل الحقّ كلّه ثقيل.الترجمة:سپس خدا را باش خدا را باش در باره آن طبقه زير دستى كه بيچاره و مستمندند چون گدايان و نيازمندان و گرفتاران سختى در زندگى و مردم زمين گير و از كار افتاده، زيرا در اين طبقه حاجت خواهان و ترحم جويانند آنچه را از تو در باره حفظ حق آنان خواسته در نظر دار، و بهره اى از بيت المال براى آنها مقرّر دار، و بهره اى هم از در آمد خالصجات اسلامى در هر شهرستانى باشند، حقّ بيگانه ها و دوردستهاى اين طبقه همانند حق نزديكان آنها است، سر مستى مقام و جاه تو را از آنها باز ندارد، زيرا انجام كارهاى مهم و فراوان براى تقصير تو در اين كارهاى كوچك و لازم عذر پذيرفته نيست، دل از آنان بر مدار و چهره بر آنها گره مساز، از آن دسته اين مستمندان كه بحضور تو نمى رسند، و مردم بديده تحقير بدانها نگاه ميكنند بازرسى و تفقّد كن، و براى سرپرستى آنان كسان موثق و مورد اعتمادى كه خدا ترس و فروتن باشند بگمار تا وضع آنانرا بتو گزارش دهند.با اينها چنان رفتار كن كه در پيشگاه خداوند سبحان هنگام ملاقاتش رو سفيد و معذور باشى، زيرا اينان در ميان رعيت از ديگران بيشتر نيازمند انصاف و عدلند و در باره هر كدام به درگاه خدا از نظر پرداخت حقش عذرخواه باش، يتيمان و پيران پشت خميده را كه بيچاره اند و نيروى سؤال و در خواست ندارند بازرسى كن اين كاريست كه براى حكمرانان سنگين است ولى چه بايد كرد؟ هر حقّى سنگين است، و خداوند آنرا بر مردمى سبك نمايد كه عاقبت خوش بخواهند و خود را بسيار شكيبا دارند، و براستى وعده هاى خداوند بر ايشان اطمينان و عقيده دارند.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، صفحه 131  ابن ابی الحدید ضمن شرح وظايف حاكم نسبت به طبقات ضعيف جامعه كه با اين عبارت آغاز مى شود: «الله الله فى الطبقة السفلى»، «خدا را خدا را، در مورد طبقه پايين» چنين آورده است: يكى از خسروان به تن خويش به دادرسى مى نشست و به كسى جز خود اعتماد نمى كرد و به جايى مى نشست كه صداى دادخواه را بشنود و چون مى شنيد او را بار مى داد. قضا را گرفتار كرى و ناشنوايى شد. منادى او نداد داد كه اى مردم پادشاه مى گويد اگر من گرفتار ناشنوايى در گوش خود شده ام، گرفتار نابينايى در چشم خويش نيستم. از اين پس هر دادخواه جامه سرخ بپوشد، و شاه در جايى مى نشست كه بر آنان اشراف داشته باشد.براى امير المؤمنين على عليه السّلام حجره اى بود كه آن را خانه قصه ها نام نهاده بود، مردم رقعه هاى خود را در آن خانه مى انداختند، واثق عباسى از خليفگان بنى عباس هم همين گونه رفتار مى كرد.   
بخش ۲۰ : دیدار عمومی با مردم [منبع]

وَاجْعَلْ لِذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَکَ، وَتَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً، فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَکَ، وَتُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَأَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ وَشُرَطِکَ، حَتَّى يُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتِع، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلّى الله عليه و آله و سلم يَقُولُ فِي غَيْرِ مَوْطِن :
«لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لاَ يُؤْخَذُ لِلضَّعِيفِ فِيهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِع».
ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ الْعِيَّ، وَ نَحِّ عَنْهُمُ الضِّيقَ وَالاَْنَفَ يَبْسُطِ اللهُ عَلَيْکَ بِذَلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ، وَيُوجِبْ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ.
وَأَعْطِ مَا أَعْطَيْتَ هَنِيئاً، وَامْنَعْ فِي إِجْمَال وَإِعْذَار.
ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لاَ بُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا، مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِکَ بِمَا يَعْيَا عَنْهُ کُتَّابُکَ، وَمِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ يَوْمَ وُرُودِهَا عَلَيْکَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ.
وَأَمْضِ لِکُلِّ يَوْم عَمَلَهُ، فَإِنَّ لِکُلِّ يَوْم مَا فِيهِ.
وَ اجْعَلْ لِذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْكَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَكَ وَ ذِهْنَكَ مِنَ كُلِّ شُغُلٍ ثُمَّ تَأْذَنُ لَهُمْ عَلَيْكَ وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً تَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلَّهِ الَّذِي رَفَعَكَ وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَكَ وَ أَعْوَانَكَ مِنْ أَحْرَاسِكَ وَ شُرَطِكَ تَخْفِضُ لَهُمْ فِي مَجْلِسِكَ ذَلِكَ جَنَاحَكَ وَ تُلِينُ لَهُمْ كَنَفَكَ فِي مُرَاجَعَتِكَ وَ وَجْهِكَ حَتَّى يُكَلِّمَكَ مُتَكَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَعْتَعٍ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه وآله يَقُولُ فِي غَيْرِ مَوْطِنٍ لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَا يُؤْخَذُ لِلضَّعِيفِ فِيهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَعْتَعٍ ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ الْعِيَّ وَ نَحِّ عَنْكَ الضِّيقَ وَ الْأَنَفَ يَبْسُطِ اللَّهُ عَلَيْكَ أَكْنَافَ رَحْمَتِهِ وَ يُوجِبْ لَكَ ثَوَابَ أَهْلِ طَاعَتِهِ فَأَعْطِ مَا أَعْطَيْتَ هَنِيئاً وَ امْنَعْ فِي إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ وَ تَوَاضَعْ هُنَاكَ فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَاضِعِينَ وَ لْيَكُنْ أَكْرَمُ أَعْوَانِكَ عَلَيْكَ أَلْيَنَهُمْ جَانِباً وَ أَحْسَنَهُمْ مُرَاجَعَةً وَ أَلْطَفَهُمْ بِالضُّعَفَاءِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
ثُمَّ إِنَّ أُمُوراً مِنْ أُمُورِكَ لَا بُدَّ لَكَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِكَ مَا يَعْيَا عَنْهُ كُتَّابُكَ وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ فِي قَصَصِهِمْ وَ مِنْهَا مَعْرِفَةُ مَا يَصِلُ إِلَى الْكُتَّابِ وَ الْخُزَّانِ مِمَّا تَحْتَ أَيْدِيهِمْ فَلَا تَتَوَانَ فِيمَا هُنَالِكَ وَ لَا تَغْتَنِمْ تَأْخِيرَهُ وَ اجْعَلْ لِكُلِّ أَمْرٍ مِنْهَا مَنْ يُنَاظِرُ فِيهِ وُلَاتَهُ بِتَفْرِيغٍ لِقَلْبِكَ وَ هَمِّكَ فَكُلَّمَا أَمْضَيْتَ أَمْراً فَأَمْضِهِ بَعْدَ التَّرْوِيَةِ وَ مُرَاجَعَةِ نَفْسِكَ وَ مُشَاوَرَةِ وَلِيِّ ذَلِكَ بِغَيْرِ احْتِشَامٍ وَ لَا رَأْيٍ يَكْسِبُ بِهِ عَلَيْكَ نَقِيضَهُ ثُمَّ أَمْضِ لِكُلِّ يَوْمٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِكُلِّ يَوْمٍ مَا فِيهِ.

ذَوُو الْحَاجَات : نيازمندان، ستمديدگان، دادخواهان. 
تُقْعِد عَنْهُمْ جُنْدَكَ : سربازانت را از تعرض به آنها باز دار. 
الَاحْرَاس : جمع «حرس»، محافظان، حراست كنندگان. 
الشُرَط : جمع «شرطة»، ضابط، پليس. 
غَيْرُ مُتَتَعْتعٍ : بدون لكنت زبان، يعنى بدون ترس و خوف. 
فِى غَيْرِ مُوطِنٍ : نه در يك جا (بلكه در موارد بسيار). 
لَنْ تُقَدَّسَ : هرگز پاك نمى شود، «تقديس» : تطهير و پاك كردن. 
الْخُرْق : شدت و خشونت، ضد رفق. 
الْعىِّ : ناتوانى در گفتار. 
نَحّ : دور كن. 
الضِّيق : تنگى، مقصود در اينجا بى حوصلگى و بد خويى است. 
الَانَف : از چيزى ننگ و عار داشتن، استكبار، خود بزرگ بينى. 
اكْنَاف : جمع «كنف»، اطراف. 
هَنِيئاً : گوارا، يعنى آنچه را مى بخشى بدون منت ببخش. 
امْنَعْ فِى اجْمَالٍ وَ اعْذَارٍ : (اگر عطا و بخششى را از كسى دريغ داشتى) آنرا با عذر و پوزش دريغ دار. 
يَعْيَا : عاجز ميشود. 
تَحْرَجُ : تنگ مي شود، يعنى امورى كه دست يارانت حوصله پرداختن به آن را ندارند و براى راحتى يا جلب سود يا اظهار قدرت خود، آن را به تعويق مى اندازند. 
مُتَتَعتِع : كسى كه از ترس يا عجز در سخن گفتن تردد دارد 
خُرق : بد خلقى و بدرفتارى 
نَحِّ : دور كن 
أنف : استنكاف و خوددارى نمودن 
هَنيئى : گوارا 
يَعيا : عاجز مى ‏شود 
يَحرَجُ : به حرج و تنگى مى ‏افتد 
پس بخشى از وقت خود را به كسانى اختصاص ده كه به تو نياز دارند، تا شخصا به امور آنان رسيدگى كنى، و در مجلس عمومى با آنان بنشين و در برابر خدايى كه تو را آفريده فروتن باش، و سربازان و ياران و نگهبانان خود را از سر راهشان دور كن تا سخنگوى آنان بدون اضطراب در سخن گفتن با تو گفتگو كند، من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بارها شنيدم كه مى فرمود: «ملّتى كه حق ناتوانان را از زورمندان، بى اضطراب و بهانه اى باز نستاند، رستگار نخواهد شد». پس درشتى و سخنان ناهموار آنان را بر خود هموار كن، و تنگ خويى و خود بزرگ بينى را از خود دور ساز تا خدا درهاى رحمت خود را به روى تو بگشايد، و تو را پاداش اطاعت ببخشايد، آنچه به مردم مى بخشى بر تو گوارا باشد، و اگر چيزى را از كسى باز مى دارى با مهربانى و پوزش خواهى همراه باشد.
۹. اخلاق اختصاصی رهبری
بخشى از كارها به گونه اى است كه خود بايد انجام دهى، مانند پاسخ دادن به كارگزاران دولتى، در آنجا كه منشيان تو از پاسخ دادن به آنها درمانده اند، و ديگر، بر آوردن نياز مردم در همان روزى كه به تو عرضه مى دارند، و يارانت در رفع نياز آنان ناتوانند، كار هر روز را در همان روز انجام ده، زيرا هر روزى، كارى مخصوص به خود دارد.
  و پاره اى از وقت را براى نيازمندان از خود قرار ده كه در آن وقت خويشتن را براى (رسيدگى به خواست) ايشان آماده ساخته در مجلس عمومى بنشينى (تا ناتوانان و بيچارگان بتو دسترسى داشته باشند) پس براى (خوشنودى) خدائى كه ترا آفريده (با آنان) فروتنى كن، و لشگريان و دربانان از نگهبانان و پاسداران خود را از (جلوگيرى) آنها باز دار تا سخنران ايشان بى لكنت و گرفتگى زبان و بى ترس و نگرانى سخن گويد (نياز خود را بخواهد). كه من از رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- بارها شنيدم كه مى فرمود: هرگز امّتى پاك و آراسته نگردد كه در آن امّت حقّ ناتوان بى لكنت و ترس و نگرانى از توانا گرفته نشود. پس درشتى و ناهموارى و آداب سخن ندانستن را از آنان تحمّل كن و بروى خود نياور (زيرا بسيارى از حاجتمندان تنگدل و در سخن ناتوانند، و اگر والى خوشخو و بردبار نباشد كارشان درست نمى شود) و تندى (بد خوئى) و خود پسندى (بنشست و برخاست و گفتگوى با آنها) را از خويشتن دور كن تا خدا درهاى رحمتش را بروى تو بگشايد، و پاداش طاعت و فرمانبريش را بتو ارزانى فرمايد، و (اگر خواستى چيزى به يكى از آنان بدهى) آنچه مى بخشى به خوشروئى ببخش (تا خواستار را گوارا آيد) و (اگر بانجام خواهش او توانا نبوده يا مصلحت ندانستى، آنچه از او منع مى نمايى) با مهربانى و عذر خواهى منع كن (تا نرنجد و كينه ات را در دل نگيرد). 
و در بين كارهاى تو كارهائى است كه ناچار بايد خودت انجام دهى: از آنها پاسخ دادن (مطالب) كار گزارانت است آنجا كه نويسندگانت درمانده شوند (نتوانند سر خود پاسخ دهند، و اگر شخص والى رسيدگى نكند سبب سرگردانى نويسندگان و كارگزاران گردد) و از آن كارها انجام (پاسخ دادن) درخواستهاى مردم است روزى كه بتو مى رسد درخواستهايى كه بسبب (بسيارى) آنها يارانت (كار گردانانت) را تنگدل مى سازد (براى آسوده ماندن خود بخواهند آنها را عقب اندازند، تو خود بايد رسيدگى كرده نگذارى تأخير افتد)   و در هر روز كار آنروز را بجا آور زيرا براى هر روز كارى است مخصوص آن (پس اگر غفلت نموده كار امروز را به فردا و فردا را به پس فردا افكنى كارها بسيار گشته از عهده آن بر نمى آيى و مردم سرگردان و از كار باز مى مانند و در نتيجه مملكت ضائع و تباه مى گردد).
براى كسانى كه به تو نياز دارند، زمانى معين كن كه در آن فارغ از هر كارى به آنان پردازى. براى ديدار با ايشان به مجلس عام بنشين، مجلسى كه همگان در آن حاضر توانند شد و، براى خدايى كه آفريدگار توست، در برابرشان فروتنى نمايى و بفرماى تا سپاهيان و ياران و نگهبانان و پاسپانان به يك سو شوند، تا سخنگويشان بى هراس و بى لكنت زبان سخن خويش بگويد. كه من از رسول الله (صلى الله عليه و آله) بارها شنيدم كه مى گفت: پاك و آراسته نيست امتى كه در آن امت، زيردست نتواند بدون لكنت زبان حق خود را از قوى دست بستاند. پس تحمل نماى، درشتگويى يا عجز آنها را در سخن گفتن. و تنگ حوصلگى و خودپسندى را از خود دور ساز تا خداوند درهاى رحمتش را به روى تو بگشايد و ثواب طاعتش را به تو عنايت فرمايد. اگر چيزى مى بخشى، چنان بخش كه گويى تو را گوارا افتاده است و اگر منع مى كنى، بايد كه منع تو با مهربانى و پوزشخواهى همراه بود. 
سپس كارهايى است كه بايد خود به انجام دادنشان پردازى. از آن جمله، پاسخ دادن است به كارگزاران در جايى كه دبيرانت درمانده شوند. ديگر برآوردن نيازهاى مردم است در روزى كه بر تو عرضه مى شوند، ولى دستيارانت در اداى آنها درنگ و گرانى مى كنند. كار هر روز را در همان روز به انجام رسان، زيرا هر روز را كارى است خاص خود. 
براى کسانى که به تو نياز دارند وقتى مقرر کن که شخصاً (و چهره به چهره) به نياز آنها رسيدگى کنى و مجلسى عمومى و همگانى براى آنها تشکيل ده (و در آنجا بنشين و مشکلات آنها را حل کن) در آن مجلس براى خدايى که تو را آفريده است تواضع کن و لشکريان و معاونانت اعم از پاسداران و نيروى انتظامى را از آنها دور ساز تا هر کس بخواهد بتواند با صراحت و بدون ترس و لکنت زبان، سخن خود را با تو بگويد زيرا من بارها از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) اين سخن را شنيدم که مى فرمود: «امتى که در آن حق ضعيف از زورمند با صراحت گرفته نشود هرگز روى قداست و پاکى را نخواهد ديد (و آرامش از آنها رخت بر مى بندد). سپس خشونت و کندى و ناتوانى آنها را در سخن، تحمل کن و هرگونه محدوديت و تنگخويى و استکبار در برابر آنها را از خود دور ساز (تا بتوانند حرف دل خود را بگويند). خداوند با اين کار، رحمت واسعه خود را بر تو گسترش خواهد داد و ثواب اطاعتش را براى تو قرار مى دهد. آنچه مى بخشى به گونه اى ببخش که گوارا (و بى منت باشد) و آن گاه که (به هر علت) از بخشش خوددارى مى کنى آن را با لطف و معذرت خواهى همراه ساز.
سپس (آگاه باش) بخشى از کارهاى توست که بايد شخصاً به آنها بپردازى (و نبايد به ديگران واگذار کنى) از جمله، پاسخ گفتن به کارگزاران حکومت است در آنجا که منشيان و دفترداران از پاسخ آن عاجزند و ديگر، برآوردن نيازهاى مردم است در همان روز که حاجات و نيازهاى آنها به تو گزارش مى شود و معاونان تو در پاسخ به آن مشکل دارند. (به هوش باش) کار هر روز را در همان روز انجام بده (و به فردا ميفکن) زيرا هر روز کارى مخصوص به خود دارد (و اگر کار روز ديگر بر آن افزوده شود مشکل آفرين خواهد بود).
و بخشى از وقت خود را خاص كسانى كن كه به تو نياز دارند. خود را براى كار آنان فارغ دار و در مجلسى عمومى بنشين تا در آن فروتنى كنى خدايى را كه تو را آفريد. و سپاهيان و يارانت را كه نگهبانانند يا تو را پاسبانانند، از آنان بازدار، تا سخنگوى آن مردم با تو گفتگو كند بى درماندگى در گفتار، كه من از رسول خدا (ص) بارها شنيدم كه مى فرمود: «هرگز امتى را پاك -از گناه- نخوانند كه در آن امت -بى آنكه بترسند و- در گفتار درمانند، حق ناتوان را از توانا نستانند». و درشتى كردن و درست سخن نگفتن آنان را بر خود هموار كن و تنگخويى بر آنان و خود بزرگ بينى را از خود بران، تا خدا بدين كار درهاى رحمت خود را بر روى تو بگشايد و تو را پاداش فرمانبرى عطا فرمايد، و آنچه مى بخشى چنان بخش كه بر تو گوارا افتد و آنچه باز مى دارى با مهربانى و پوزشخواهى همراه بود. 
نيز بر عهده تو كارهاست كه خود بايد آن را انجام دهى، از آن جمله پاسخ گفتن عاملان توست آنجا كه كاتبانت درمانند، و رساندن آن را در نامه نتوانند. ديگر نياز مردم را بر آوردن در همان روز كه به تو عرضه دارند و يارانت در انجام تقاضاى آنان گرانى كنند و عذرى آرند. و كار هر روز را در همان روز بران، كه هر روز را كارى است خصوص بدان.
از جانب خود وقتى را براى آنان كه به شخص تو نيازمندند قرار ده و در آن وقت وجود خود را براى آنان از هر كارى فارغ كن، و جلوست براى آنان در مجلس عمومى باشد، و براى خداوندى كه تو را آفريده تواضع كن، و لشگريان و ياران از پاسبانان و محافظان خود را از اين مجلس بركنار دار، تا سخنگوى نيازمندان بدون ترس و نگرانى و لكنت و ترديد با تو سخن بگويد، كه من بارها از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مى فرمود: «امتى به پاكى و قداست نرسد مگر اينكه حق ناتوان را از قدرتمند با صراحت و روانى كلام بگيرد». آن گاه خشونت و درست حرف نزدن آنان را تحمل كن، تنگ خويى و غرور و خودپسندى نسبت به آنان را از خود دور كن تا خداوند جوانب رحمتش را بر تو بگشايد، و ثواب طاعتش را بر تو واجب كند. آنچه عطا مى كنى به خوشرويى عطا كن، و خوددارى از عطا را با مهربانى و عذر همراه نما.
قسمتى از امور است كه بايد خودت به انجام آنها بر خيزى، از جمله پاسخ دادن به كارگزاران دولت آنجا كه منشيانت از پاسخ گويى ناتوانند. و نيز جواب دادن به حاجات و مطالب مردم در همان روزى كه حاجاتشان به تو مى رسد و پاسخش همكارانت را تنگدل و ناراحت مى كند. برنامه هر روز را در همان روز انجام ده، زيرا هر روز را كارى مخصوص به همان روز است.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )تشکیل مجلس عام براى رسیدگى به کار مردم:امام(عليه السلام) بعد از شرح کامل طبقات جامعه و دستورات لازم در مورد هر يک و وظايفى را که زمامدار در برابر آنها دارد، نکاتى را يادآور مى شود که ناظر به همه آنهاست و هر يک به نحوى در آن مشترک اند. نخستين دستور اينکه مى فرمايد: «براى کسانى که به تو نياز دارند وقتى مقرر کن که شخصاً (و چهره به چهره) به نياز آنها رسيدگى کنى و مجلسى عمومى و همگانى براى آنها تشکيل ده (و در آنجا بنشين و مشکلات آنها را حل کن)»; (وَاجْعَلْ لِذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَکَ، وَتَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً). بعضى تصور کرده اند که اين فصل دنباله فصل سابق و مربوط به محرومان و نيازمندان جامعه است؛ در حالى که چنين نيست و ممکن است کسى کاسب يا تاجر يا کارمند اداره اى باشد و فرد زورمندى حقش را پايمال نموده باشد و نياز به دادخواهى داشته باشد. تعبير به «ذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْکَ» به جاى «ذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْهُمْ» نيز دليل بر عموميت است و تعبير به «گرفتن حق ضعيف از قوى» که ذيل اين کلام آمده، دليل ديگرى بر عموميت مفهوم اين بخش است. امام(عليه السلام) به دنبال اين سخن مى فرمايد: دو نکته ديگر را نيز فراموش نکن: نخست اينکه «در آن مجلس براى خدايى که تو را آفريده است تواضع کن»;  (فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَکَ(1)). روشن است اگر زمامدار تواضع نکند و با ابهت و کبر و غرور در بالاى مجلس بنشيند، ضعيفان و نيازمندان جرأت نمى کنند که با صراحت مشکل خود را مطرح کنند. ديگر اينکه «لشکريان و معاونانت اعم از پاسداران و نيروى انتظامى را از آنها دور ساز تا هر کس بخواهد بتواند با صراحت و بدون ترس و لکنت زبان، سخن خود را با تو بگويد»; (وَتُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَأَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ(2) وَشُرَطِکَ(3)، حَتَّى يُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتِع(4)). بديهى است اگر مأموران با لباس هاى رسمى اطراف مجلس را گرفته باشند چنان رعب و وحشتى به افراد دست مى دهد که توان بيان حاجت خود را پيدا نمى کنند. ممکن است گفته شود که حضور زمامدار بدون اعوان و انصار و پاسدار در چنين مجلسى خطرناک است; ولى اوّلاً، زمامدارانِ عادل و مردمى، هنگامى که ميان مردم مى آيند خود مردم محافظ و پاسدار آنها هستند. ثانياً، ممکن است عده اى با لباس هاى عادى و معمولى در لا به لاى جمعيت باشند تا اگر شخصى شرور قصد سوئى داشته باشد بتوانند جلوى او را بگيرند. آن گاه امام(عليه السلام) براى اين دستور مهم و اجتماعى دليل روشنى از کلام پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل مى کند و مى فرمايد: «زيرا من بارها از رسول خدا ـ که درود خدا بر ايشان و خاندان پاکش باد ـ اين سخن را شنيدم که مى فرمود: «امتى که در آن حق ضعيف از زورمند با صراحت گرفته نشود هرگز روى قداست و پاکى را نخواهد ديد (و آرامش از آنها رخت بر مى بندد)»; (فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وآله وسلم يَقُولُ فِي غَيْرِ مَوْطِن: لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لاَ يُؤْخَذُ لِلضَّعِيفِ فِيهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِع). منظور از تقدس و پاکيزگى همان پاکيزه شدن از ظلم و جور و جنايت و هرج و مرج است، چرا که اگر ضعيفان جامعه پناهگاهى براى خود پيدا نکنند دست به دست هم مى دهند و شورشى به راه مى اندازند که کنترل آن بسيار مشکل و گاه غير ممکن است و تاريخ نشان مى دهد که قيام ضعفاى جامعه و شورش هاى فراگير از همين جا سرچشمه مى گيرد. بنابراين آنچه امام و همچنين پيامبر اکرم فرمودند افزون بر اينکه دستورى اخلاقى و انسانى و سبب پيشرفت دين و آيين است جنبه سياسى هم دارد. در حديثى ابن مسعود نقل مى کند: «أَتَى النَّبِيَّ(صلى الله عليه وآله) رَجُلٌ يُکَلِّمُهُ فَأُرْعِدَ فَقَالَ هَوِّنْ عَلَيْکَ فَلَسْتُ بِمَلِک إِنَّمَا أَنَا ابْنُ امْرَأَة کَانَتْ تَأْکُلُ الْقَدَّ; مردى خدمت پيغمبر کرم(صلى الله عليه وآله) آمد و در حالى که با پيامبر صحبت مى کرد مى لرزيد. پيغمبر فرمود کار را بر خود آسان گير (بيهوده نترس) من شاه نيستم. من فرزند زنى هستم که غذاى بسيار ساده اى مى خورد».(5) آن گاه امام(عليه السلام) در دستور ديگرى به دنبال دستور بار عام براى همه حاجت مندان مى افزايد: «سپس خشونت و کندى و ناتوانى آنها را در سخن، تحمل کن و هرگونه محدوديت و تنگخويى و استکبار در برابر آنها را از خود دور ساز (تا بتوانند حرف دل خود را بگويند) خداوند با اين کار، رحمت واسعه خود را بر تو گسترش خواهد داد و ثواب اطاعتش را براى تو قرار مى دهد»; (ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ(6) مِنْهُمْ وَالْعِيَّ(7)، وَنَحِّ(8) عَنْهُمُ الضِّيقَ وَالاَْنَفَ(9) يَبْسُطِ اللهُ عَلَيْکَ بِذَلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ، وَيُوجِبْ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ). در نهايت مى فرمايد: «آنچه مى بخشى به گونه اى ببخش که گوارا (و بى منت باشد) و آن گاه که (به هر علت) از بخشش خوددارى مى کنى آن را با لطف و معذرت خواهى همراه ساز»; (وَأَعْطِ مَا أَعْطَيْتَ هَنِيئاً، وَامْنَعْ فِي إِجْمَال(10)وَإِعْذَار(11)). قرآن مجيد نيز در اين زمينه دستور صريحى دارد گاه خداوند به پيامبرش خطاب مى کند و مى فرمايد: «(وَإِمّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَة مِنْ رَبِّکَ تَرْجُوها فَقُلْ لَّهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً); و هر گاه از آنان (مستمندان) روى برتابى و انتظار رحمت (و نعمت) پرودگارت را داشته باشى (تا توانايى يابى و به آنها کمک کنى) با گفتار نرم و آميخته با لطف با آنان سخن بگو».(12) و در جاى ديگر عموم مردم را مخاطب ساخته مى فرمايد: «(قَوْلٌ مَّعْرُوفٌ وَمَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِّنْ صَدَقَة يَتْبَعُها أَذىً); گفتار پسنديده (در برابر نيازمندان) و عفو (و گذشت از تندخويى آنها) از صدقه اى که آزارى به دنبال آن باشد بهتر است».(13) امام(عليه السلام) به اين ترتيب تمام ظرافت هاى مربوط به چنان مجلسى را بيان فرموده و نکات روانى لازم را که سبب بهره گيرى بهتر و بيشتر از چنين مجلسى مى شود گفته است. گرچه در دنياى امروز کمتر زمامدارى دست به تشکيل چنين مجلسى مى زند; ولى به يقين ارتباط مستقيم با مردم حاجتمند و به شکل چهره به چهره مى تواند حلاّل بسيارى از مشکلات باشد و فوايد زير را در بر دارد: 1. مردم مى توانند عقده هاى دل خود را در نزد زمامدار بگشايند. 2. اين امر پيوند محبّت را ميان مردم و زمامدار محکم مى کند. 3. کارمندان و دولتمردان از ترس اينکه در چنين مجلسى رازشان فاش شود از ظلم به رعايا و غصب حقوق آنان خوددارى خواهند کرد. ممکن است گفته شود با توجّه به فزونى جمعيت و سرعت و آسانى ارتباط ها، هجوم مردم حاجتمند رشته کار را از دست زمامدار خواهد گرفت، چرا که ممکن است در يک کشور در زمان واحد ده ها هزار يا صدها هزار از اين قبيل افراد باشند ولى راه حل آن با دادن نوبت و در نظر گرفتن اولويت، و بهره گيرى از مشاوران امين قابل حل است. ***کار امروز را به فردا میفکن:سپس امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه خود به مالک اشتر چند دستور مهم درباره  تقسيم کارها و تقسيم اوقات روزانه مى دهد، نخست مى فرمايد: «سپس (آگاه باش) بخشى از کارهاى توست که بايد شخصاً به آنها بپردازى (و نبايد به ديگران واگذار کنى) از جمله، پاسخ گفتن به کارگزاران حکومت است در آنجا که منشيان و دفترداران از پاسخ آن عاجزند»; (ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لاَ بُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا: مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِکَ بِمَا يَعْيَا(14) عَنْهُ کُتَّابُکَ). اين معناى مديريت صحيح و اثربخش است که کارهاى کليدى و امورى که از دست ديگران ساخته نيست رسما به دست رئيس حکومت باشد و لحظه اى از آن غافل نشود; امورى که اگر انسجام يابد تمام بخش هاى حکومت در مسير صحيح خود قرار خواهد گرفت. سپس مى افزايد: «و ديگر، برآوردن نيازهاى مردم است در همان روز که حاجات و نيازهاى آنها به تو گزارش مى شود و معاونان تو در پاسخ به آن مشکل دارند»; (وَمِنْهَا إِصْدَارُ(15) حَاجَاتِ النَّاسِ يَوْمَ وُرُودِهَا عَلَيْکَ بِمَا تَحْرَجُ(16) بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ). آن گاه دستور ديگرى مى دهد; دستورى که از نظر مديريت خرد و کلان فوق العاده اهمّيّت دارد. مى فرمايد: «(به هوش باش) کار هر روز را در همان روز انجام بده (و به فردا ميفکن) زيرا هر روز کارى مخصوص به خود دارد (و اگر کار روز ديگر بر آن افزوده شود مشکل آفرين خواهد بود)»; (وَأَمْضِ لِکُلِّ يَوْم عَمَلَهُ، فَإِنَّ لِکُلِّ يَوْم مَا فِيهِ). اين گفته منطقى و روشن است که هر روز مشکلات خاص خود را دارد و اگر کار امروز به فردا افکنده شود مشکلى بر مشکل افزوده مى گردد و پاسخگويى به آن آسان نخواهد بود و ممکن است سبب شود که باز کارهاى آن روز به روزهاى ديگرى موکول شود و سرانجام آنچنان کارهاى پيچيده و مختلف روى هم انباشته گردد که مانند بهمنى عظيم بر سر مديران سقوط کند و آنها را بيچاره سازد.*** پی نوشت: 1. در بعضى از نسخه ها «رَفَعَک» (يعنى برترى داد) آمده است که تناسب بيشترى دارد. 2. «أحْراس» جمع «حارس» و «حَرَسىّ» به معناى نگهبان از ماده حراست به معناى نگهبانى گرفته شده است. 3. «شُرَط» جمع «شُرطة» به معناى پاسبان (نيروى محافظت شهر) است. ارباب لغت گفته اند که اين واژه از «شَرَط» بر وزن «شرف» به معناى علامت گرفته شده، زيرا اين مأموران هميشه علامت هايى بر خود مى نهند که شناخته شوند. 4. «مُتَتَعْتِع» به شخصى که داراى لکنت زبان است گفته مى شود. از ريشه «تَعْتَعة» به معناى لکنت زبان گرفته شده و در واقع شبيه به اسماى اصوات است. 5. بحارالانوار، ج 16، ص 229. 6. «خُرْق» به معناى سخت گيرى در برابر «رفق» که به معناى مدارا کردن است. 7. «عِىّ» (با کسر عين) به معناى کند زبانى است و «عَىّ» بر وزن «حىّ» معناى وصفى دارد; يعنى کند زبان. 8. «نحّ» فعل امر از باب تفعيل و از ريشه «تنحيه» به معناى دور کردن و زائل کردن گرفته شده است. 9. «الأنَف» يعنى خوددارى از کارى بر اثر استکبار و خودبرتربينى است. 10. «اِجْمال» به معناى لطف و مدارا کردن است. 11. «اِعذار» به معناى معذرت خواهى نمودن است. 12. اسراء، آيه 28. 13. بقره، آيه 263. 14. «يَعْيا» فعل مضارع از ريشه «عىّ» بر وزن «حىّ» به معناى ناتوان شدن است. 15. «إصْدار» به معناى انجام دادن و صادر نمودن است. 16. «تَحْرَج» فعل مضارع از ريشه «حرج» بر وزن «کرج» به معناى در تنگنا قرار گرفتن است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 295-294فصل چهارم: در باره اوامر و نواهى سازنده و آداب اخلاقى و سياسى كه بعضى عمومى و بعضى ويژه كاركنان، نزديكان، نديمان و خود اوست و همچنين در كيفيت عبادت و امثال آن است.  اما كارهايى كه به نفع توده مردم است:اول، آن كه بخشى از وقت خود را مخصوص كسانى كند كه به او نياز دارند، تا در آن فرصت خود را فارغ از هر كارى آماده سازد و هفته اى يا كمتر يا بيشتر -به هر اندازه كه ممكن شود- در يك انجمن عمومى به خاطر آنها نشستى داشته باشد.  دوم، به خاطر خدا در انجمن و نشست با ارباب حاجت و كسانى كه به او نياز دارند، فروتنى كند. امام (ع) او را در ارتباط با خدا وادار به فروتنى كرده است از آن رو كه خداوند آفريدگار اوست، و وظيفه اش نسبت به خدا فروتنى است.  سوم، سپاه و يار و ياورانش را از مردم نيازمند باز دارد [مبادا مانع از مراجعه آنان شوند] و دليل اين مصلحت و فايده آن كار را با اين عبارت بيان فرموده است: تا كسى كه از طرف آنها حرف مى زند بدون دغدغه و لكنت زبان حرف بزند. و به دليل ضرورت اين كار با اين بيان اشاره كرده است: «فانى سمعت... القوى»، و جهت استدلال امام (ع) به اين خبر آن است كه دلالت مطابقى بر مجازات امتى دارد كه در ميان آنها به دليل ناپاكيشان حق ناتوان از توانا گرفته نمى شود، و همين خود باعث عذاب اخروى است و به دلالت التزامى دلالت دارد بر اين كه در ميان مردم به طور قطع چنين چيزى وجود دارد. و آنگهى چون اين امورى كه امام (ع) دستور انجام آنها را مى دهد، چون زمينه و مقدمه واجبند، بنا بر اين انجام تمام اين كارها واجب خواهد بود.  چهارم، كارهايى كه هر چند به مصلحت عموم مردم و به نفع همه است او خود بايد بدون واسطه انجام دهد. كلمه امور، مبتدا و خبر آن محذوف است: «و هناك امور» يعنى در اينجا امورى هست، و يا عباراتى نظير آن. از جمله آن امور پاسخ دادن به كاركنان است، در جايى كه اين كار از عهده منشيان برنيايد، او خود آن طور كه مصلحت مى بيند پاسخ دهد. و از جمله رسيدگى به نيازهاى مردم در موردى است كه يارانش در انجام آن سعه صدر نشان نمى دهند، و شايسته نيست كه به آنها واگذار كند، زيرا در نهايت اگر آنها برآورده كنند باز هم رضايت بخش نخواهد بود.  پنجم، بايد هر روز كار همان روز را انجام دهد و بر اين مطلب با اين عبارت توجه داده است: «فإنّ لكل يوم ما فيه» يعنى زيرا هر روز كار مخصوص به خود دارد. و اين جمله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و اگر هر روزى كار مخصوص به خود دارد پس بايد در همان روز انجام گيرد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 280 الفصل الحادى عشر من عهده عليه السّلام:و اجعل لذوى الحاجات منك قسما تفرّغ لهم فيه شخصك، و تجلس لهم مجلسا عامّا فتتواضع فيه للّه الّذي خلقك، و تقعد عنهم جندك و أعوانك من أحراسك و شرطك حتّى يكلّمك متكلّمهم غير متتعتع، فإنّي سمعت رسول اللّه -صلّى اللّه عليه و آله- يقول في غير موطن: (لن تقدّس أمّة لا يؤخذ للضّعيف فيها حقه من القويّ غير متتعتع) ثمّ احتمل الخرق منهم و العيّ، و نحّ عنهم الضّيق و الأنف، يبسط اللّه عليك بذلك أكناف رحمته، و يوجب لك ثواب طاعته، و أعط ما أعطيت هنيئا و امنع في إجمال و إعذار. ثمّ أمور من أمورك لا بدّ لك من مباشرتها: منها إجابة عمّالك بما يعيا عنه كتّابك، و منها إصدار حاجات النّاس عند [يوم] ورودها عليك بما تحرج به صدور أعوانك، و أمض لكلّ يوم عمله، فإنّ لكلّ يوم ما فيه.اللغة:(الحرس): حرس السّلطان و هم الحرّاس الواحد حرسي و الحرس اسم مفرد بمعنى الحرّاس كالخدّام و الخدم، (الشرط): قوم من أعوان الحكومة يعلمون أنفسهم بعلامات الخدمة يعرفون بها، (التعتعة) في الكلام: التردّد فيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 281 من حصر أو عىّ (الخرق): ضدّ الرّفق، (عىّ): يقال: عيى من باب تعب عجز عنه و لم يهتد لوجه مراده، العيّ بكسر العين و تشديد الياء: التحيّر في الكلام، (الأنف): الانفة و هي خصلة تلازم الكبر، (الأكناف): الجوانب، (إجمال): في الرّفق، (يعيا): يعجز.الاعراب:مجلسا: مصدر ميميّ فيكون مفعولا مطلقا أو اسم مكان فيكون مفعولا فيه، من أحراسك: لفظة من بيانيّة، غير متتعتع حال، يبسط اللّه: مجزوم في جواب الأمر، ما اعطيت، لفظة ما مصدريّة زمانيّة أو موصولة و العائد محذوف، هنيئا: تميز رافع للابهام عن النسبة، في إجمال: لفظة في للظرفيّة المجازيّة، امور من امورك: مبتدأ لخبر مقدّم محذوف أى هنا امور من امورك، و لذا صحّ الابتداء بالنكرة، ما فيه: فيه ظرف مستقر صفة أو صلة لما.المعنى:بعد ما فرغ عليه السّلام من تشريح النّظام العام و تقرير القوانين لتشكيلات الدّولة و تنظيم أمر طبقات الامّة، توجّه إلى بيان ما يرتبط بالوالي نفسه و بيّنه في شعب ثلاث:الاولى: ما يلزم على الوالي بالنسبة إلى عموم من يرجع إليه في حاجة و يشكو إليه في مظلمة و وصّاه بأن يعين وقتا من أوقاته لإجابة المراجعين إليه و شرط عليه:1- أن يجلس لهم في مكان بلا مانع يصلون إليه و يأذن للعموم من ذوى الحاجات في الدخول عليه.2- أن يتلقّاهم بتواضع و حسن خلق مستبشرا برجوعهم إليه في حوائجهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 282 3- أن يمنع جنده و أعوانه من التعرّض لهم و ينحّى الحرس و الشّرط الّذين يرعب النّاس منهم عن هذه الجلسة ليقدر ذوو الحاجة من بيان مقاصدهم و شرح ماربهم و مظالمهم بلا رعب و خوف و حصر في الكلام.4- أن يتحمّل من السّوقة و البدويّين خشونة آدابهم و كلامهم العاري عن كلّ ملاحة و أدب.5- أن لا يضيّق عليهم في مجلسه و لا يفرض عليهم آدابا يصعب مراعاتها و لا يلقاهم بالكبر و أبهّة الولاية و الرّياسة.6- أنه إن كان حاجاتهم معقولة و مستجابة فاعطاهم ما طلبوا لم يقرن عطائه بالمنّ و الأذى و الخشونة و التأمّر حتّى يكون هنيئا و إن لم يقدر على إجابة ما طلبوا يردّهم ردّا رفيقا جميلا و يعتذر عنهم في عدم إمكان إجابة طلبتهم.الثاني: ما يلزم عليه فيما بينه و بين أعوانه و عمّاله المخصوصين به من الكتّاب و الخدمة كما يلي:1- يجيب عمّاله و كتّابه في حلّ ما عجزوا عنه من المشاكل الهامّة.2- يتولّى بنفسه اصدار الحوائج الّتي عرضت على أعوانه و يصعب عليهم انفاذها لما يعرض عليهم من التّرديد في تطبيق القوانين أو الخوف ممّا يترتّب على انفاذها من نواح شتّى.3- أن لا يتأخّر أىّ عمل عن يومه المقرّر و يتسامح في إمضاء الامور في أوقاتها المقرّرة.الترجمة:براى مراجعان شخص خودت كه بتو نيازى دارند وقتى مقرر دار كه شخص خودت بدانها رسيدگى كنى و در مجلس عمومى همه را بار دهى، و در آن متواضع باشى براى خدائى كه تو را آفريده بشرائط زير:لشكريان و ياوران خود را از قبيل گارد مخصوص پاسبانى و پاسبانان شهرباني خود را از مراجعان بر كنار سازى تا هر كس بى لكنت زبان با تو سخن خود را در ميان گذارد، زيرا من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه در چند جا فرمود: «مقدّس و پاك نباشند امّتى كه در ميان آنها حق ناتوان از توانا بى لكنت زبان گرفته نشود».سپس بد برخوردى و كند زبانى آنانرا بر خود هموار كن و فشار و تكبّر فرمانروائى خود را از آنان دور دار تا خداوند بدين وسيله رحمت همه جانبه خود را بروى تو بگشايد و پاداش طاعتش را بتو ارزانى دارد هر چه بهر كس مى دهى بى منّت باشد تا بر او گوارا بود و اگر از انجام درخواست كسى دريغ كردى با زبان خوش و معذرت او را روانه ساز. سپس تو را كارهائيست كه بناچار خوبست بايد انجام دهى: از آن جمله پذيرفتن مراجعه كارمندان تو است در آنچه دفتر داران تو از انجام آن درمانند. از آن جمله پاسخ گوئى به نيازمنديهاى مردم است كه بتو مراجعه مى شود در صورتى كه ياوران تو از پاسخ بدانها دچار نگرانى شوند. كار هر روزى را در همان روز انجام بده و به فردا ميفكن، زيرا براى هر روزى است كارهاى مربوط بدان روز.  
بخش ۲۱ : ارتباط با خدا [منبع]

وَاجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِيمَا بَيْنَکَ وَبَيْنَ اللهِ أَفْضَلَ تِلْکَ الْمَوَاقِيتِ وَأَجْزَلَ تِلْکَ الاَْقْسَامِ، وَإِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِيهَا النِّيَّةُ، وَسَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِيَّةُ.
وَلْيَکُنْ فِي خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِينَکَ إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِي هِيَ لَهُ خَاصَّةً، فَأَعْطِ اللهَ مِنْ بَدَنِکَ فِي لَيْلِکَ وَنَهَارِکَ، وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اللهِ مِنْ ذَلِکَ کَامِلاً غَيْرَ مَثْلُوم وَلاَ مَنْقُوص، بَالِغاً مِنْ بَدَنِکَ مَا بَلَغَ.
وَإِذَا قُمْتَ فِي صَلاَتِکَ لِلنَّاسِ، فَلاَ تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَلاَ مُضَيِّعاً، فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ.
؛ وَقَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللهِ (صلى الله عليه وآله) حِينَ وَجَّهَنِي إِلَى الْيَمَنِ کَيْفَ أُصَلِّي بِهِمْ؟ فَقَالَ :

صَلِّ بِهِمْ کَصَلاَةِ أَضْعَفِهِمْ وَ کُنْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً.
اجْعَلْ لِنَفْسِكَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَفْضَلَ تِلْكَ الْمَوَاقِيتِ وَ أَجْزَلَ تِلْكَ الْأَقْسَامِ وَ إِنْ كَانَتْ كُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَحَّتْ فِيهَا النِّيَّةُ وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِيَّةُ وَ لْيَكُنْ فِي خَاصِّ مَا تُخْلِصُ لِلَّهِ بِهِ دِينَكَ إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِي هِيَ لَهُ خَاصَّةً فَأَعْطِ اللَّهَ مِنْ بَدَنِكَ فِي لَيْلِكَ وَ نَهَارِكَ مَا يَجِبُ فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَ النَّافِلَةَ لِنَبِيِّهِ خَاصَّةً دُونَ خَلْقِهِ فَقَالَ «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» فَذَلِكَ أَمْرٌ اخْتَصَّ اللَّهُ بِهِ نَبِيَّهُ وَ أَكْرَمَهُ بِهِ لَيْسَ لِأَحَدٍ سِوَاهُ وَ هُوَ لِمَنْ سِوَاهُ تَطَوُّعٌ فَإِنَّهُ يَقُولُ «وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ» فَوَفِّرْ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اللَّهِ وَ كَرَمِهِ وَ أَدِّ فَرَائِضَهُ إِلَى اللَّهِ كَامِلًا غَيْرَ مَثْلُوبٍ وَ لَا مَنْقُوصٍ بَالِغاً ذَلِكَ مِنْ بَدَنِكَ مَا بَلَغَ فَإِذَا قُمْتَ فِي صَلَاتِكَ بِالنَّاسِ فَلَا تُطَوِّلَنَّ وَ لَا تَكُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَيِّعاً فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله) حِينَ وَجَّهَنِي إِلَى الْيَمَنِ كَيْفَ نُصَلِّي بِهِمْ فَقَالَ صَلِّ بِهِمْ كَصَلَاةِ أَضْعَفِهِمْ وَ كُنْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً.
 

اجْزَل : بزرگترين. 
غَيْرُ مَثْلُوم : غير مخدوش، بدون خدشه، «مثلوم» : شكاف دار، ترك خورده. 
لَا تَكُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَيِّعاً : نماز را نه چندان طولانى كن كه موجب فرار مردم گردد و نه چنان مختصر كه اركان آن ضايع شود، (بلكه هميشه حد اعتدال را مراعات كن). 
أجزَل : كاملتر 
مَثلوم : نقصان و رخنه يافته 
نيكوترين وقت ها و بهترين ساعات شب و روزت را براى خود و خداى خود انتخاب كن، اگر چه همه وقت براى خداست، اگر نيّت درست و رعيّت در آسايش قرار داشته باشد. 
از كارهايى كه به خدا اختصاص دارد و بايد با اخلاص انجام دهى، انجام واجباتى است كه ويژه پروردگار است، پس در بخشى از شب و روز، وجود خود را به پرستش خدا اختصاص ده، و آنچه تو را به خدا نزديك مى كند بى عيب و نقصانى انجام ده، اگر چه دچار خستگى جسم شوى. 
هنگامى كه نماز به جماعت مى خوانى، نه با طولانى كردن نماز، مردم را بپراكن و نه آن كه آن را تباه سازى، زيرا در ميان مردم، بيمار يا صاحب حاجتى وجود دارد. آنگاه كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا به يمن مى فرستاد از او پرسيدم، با مردم چگونه نماز بخوانم فرمود: «در حد توان ناتوانان نماز بگذار و بر مؤمنان مهربان باش». 
و بهترين وقتها و پاكترين قسمت آن را براى خود و آنچه بين تو و خدا است (عبادت و بندگى) قرار ده (مثلا در اوّل وقت كه سرشار هستى نماز بخوان نه آنكه همه كارها را كه انجام دادى با خستگى و بى ميلى نماز گزارى) هر چند همه آن وقتها (كه بكار مردم مى رسى) از آن خدا است (عبادت و بندگى است) اگر نيّت و قصد در آن شايسته و رعيّت از آن در آسايش باشد. و بايد برپا داشتن واجبات كه براى خدا است و بس در وقت گزيده اى باشد كه براى خدا و نيت را خالص مى گردانى (چنانكه بهترين اوقات را براى عبادت بايد تخصيص داد، بهترين اوقات عبادت را براى اداء واجبات بايستى بكار برد) پس در (قسمتى از) شب و روزت از تن خود بخدا واگذار (به عبادت او بپرداز) و بآن (واجبى) كه بوسيله آن بخدا نزديك مى شوى وفا كن و كوشش نما كه داراى شرائط كمال و بى عيب و نقص (بى رئاء و خودنمايى و توجّه بغير) باشد اگر چه تنت را بفرسايد (مانند وضوء گرفتن در هواى سرد و روزه داشتن در هواى گرم). 
و هرگاه نمازت را با مردم گزارى (به جماعت بخوانى) پس (بسبب دراز گردانيدن) مردم را از خود دور و رنجيده و نماز را (با ترك واجبات آن) ضائع و تباه مگردان، زيرا در مردم عليل و بيمار و حاجتمند و كاردار هست (كه عليل و بيمار را طاقت و توانائى طول دادن و كاردار را فرصت نمى باشد). و من از رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- هنگاميكه به يمن روانه ام مى ساخت پرسيدم چگونه با آنان نماز گزارم فرمود: با آنها چون نماز ضعيفتر و ناتوانتر ايشان نماز گزار، و بمؤمنين مهربان باش. 
بهترين وقتها و بيشترين ساعات عمرت را براى آنچه ميان تو و خداست، قرار ده اگر چه در همه وقتها، كار تو براى خداست، هرگاه نيتت صادق باشد و رعيت را در آن آسايش رسد. بايد در اقامه فرايضى، كه خاص خداوند است، نيت خويش خالص گردانى و در اوقاتى باشد كه بدان اختصاص دارد. پس در بخشى از شبانه روز، تن خود را در طاعت خداى بگمار و اعمالى را كه سبب نزديكى تو به خداى مى شود به انجام رسان و بكوش تا اعمالت بى هيچ عيب و نقصى گزارده آيد، هر چند، سبب فرسودن جسم تو گردد. 
چون با مردم نماز مى گزارى، چنان مكن كه آنان را رنجيده سازى يا نمازت را ضايع گردانى، زيرا برخى از نمازگزاران بيمارند و برخى نيازمند. از رسول الله (صلى الله عليه و آله) هنگامى كه مرا به يمن مى فرستاد، پرسيدم كه چگونه با مردم نمازگزارم فرمود: به قدر توان ناتوانترين آنها و بر مؤمنان مهربان باش. 
و بايد بهترين اوقات و بهترين بخش هاى عمرت را براى خلوت با خدا قرار دهى، هرچند تمام کارهايت براى خداست اگر نيّت خالص داشته باشى و رعيت به سبب آن در سلامت و آرامش زندگى کنند. از جمله امورى که بايد آن را به جهت خلوص دينت براى خدا انجام دهى اقامه فرائضى است که مخصوص ذات پاک اوست، بنابراين از نيروى بدنى خود را در شب و روز در اختيار فرمان خدا بگذار و آنچه را موجب تقرب تو به خداوند مى شود به طور کامل و بى نقص به انجام رسان، هرچند موجب خستگى فراوان جسمى تو شود.و هنگامى که به نماز جماعت براى مردم مى ايستى بايد نمازت نه (چندان طولانى باشد که) موجب نفرت مردم گردد و نه (چنان سريع که) موجب تضييع واجبات نماز شود، زيرا در ميان مردمى (که با تو به نماز مى ايستند) افراد بيمارى هستند يا کسانى که حاجات فورى دارند. من از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به هنگامى که مرا به سوى يمن فرستاد پرسيدم: چگونه با آنان نماز بخوانم؟ فرمود: با آنها نمازى بخوان که همچون نمازِ ناتوان ترين آنها باشد و نسبت به مؤمنان رحيم و مهربان باش.
و براى آنچه ميان تو و خداست نيكوترين اوقات و بهترين ساعات را بگذار هرچند همه كارها در همه وقت براى خداست، اگر نيت درست باشد و رعيت را از آن آسايش بود. 
و بايد گزارد واجباتى كه خاص خداست -و در پى اداى آنى- از آن جمله بود كه دينت را براى آن خالص مى گردانى. پس در بخشى از شب و روز تن خود را خاص -پرستش- خدا گردان و آنچه را به خدا نزديكت كند به درستى به انجام رسان، بى هيچ كاهش و نقصان، هر چند تو را دشوار آيد و تنت بفرسايد. 
و چون با مردمان نمازگزارى چنان گزار كه نه آنان را برمانى و نه نماز را ضايع گردانى، چه ميان مردم كسى بود كه بيمار است يا حاجتى دارد و گرفتارست. من از رسول خدا (ص) آن گاه كه مرا به يمن فرستاد پرسيدم با مردم چگونه نماز گزارم فرمود: «در حد توانايى ناتوانان آنان بگزار و بر مؤمنان رحمت آر.» 
بهترين اوقات و با عظمت ترين ساعات را براى خود در آنچه بين تو و خداوند است اختصاص ده، هر چند همه كارها در تمام اوقات براى خداست اگر نيّت صحيح باشد، و رعيّت از آن كارها روى آسايش ببيند. و بايد در خصوص آنچه به آن دينت را براى خدا خالص مى كنى اقامه واجبات باشد واجباتى كه مخصوص به خداوند است، روى اين ملاك از بدنت در شب و روز در اختيار خداوند قرار بده، و از آنچه موجب قرب تو به خداوند مى شود به نحو كامل و بدون كم و كاست انجام ده، گر چه هر گونه صدمه و فرسايشى به بدنت وارد آيد. 
چون با مردم به نماز جماعت بايستى نه چنان نماز بگزار كه مردم را رميده كنى نه به آن صورت كه نماز را ضايع نمايى، كه در ميان مردم هم بيمار وجود دارد و هم كسى كه حاجتى دارد و بايد به دنبال آن برود. من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هنگام سفرى كه مرا به يمن فرستاد پرسيدم: با مردم چگونه نماز بگزارم فرمود: «با آنان نمازى بخوان مانند نماز ناتوان ترين آنان، و به مردم مؤمن مهربان باش» 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )در همه چیز حتى نماز اعتدال را رعایت کن:امام(عليه السلام) در سومين دستور مى فرمايد: «بايد بهترين اوقات و بهترين بخش هاى عمرت را براى خلوت با خدا قرار دهى، هرچند تمام کارهايت براى خداست اگر نيّت خالص داشته باشى و رعيت به سبب آن در سلامت و آرامش زندگى کنند»; (وَاجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِيمَا بَيْنَکَ وَبَيْنَ اللهِ أَفْضَلَ تِلْکَ الْمَوَاقِيتِ، وَأَجْزَلَ(1) تِلْکَ الاَْقْسَامِ، وَإِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِيهَا النِّيَّةُ، وَسَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِيَّةُ). اشاره به اينکه درست است که انسان هر کارى را که با نيّت خالص کند عبادت محسوب مى شود حتى غذايى که مى خورد اگر به قصد اين باشد که براى انجام وظايف الهى نيرو بگيرد عبادت است; خواب و تفريح نيز اگر براى آماده ساختن جسم و روح جهت خدمت به خلق خدا باشد آن هم عبادت بزرگى است; ولى با اين حال بايد بخشى از بهترين اوقات شبانه روز براى راز و نياز خالصانه به درگاه خدا اختصاص يابد که حاصل زندگى را پربار و پربرکت و پايه هاى کاخ سعادت انسان را محکم مى سازد. در روايات اسلامى نيز از يک سو اين حقيقت آمده است که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به ابوذر فرمود: «يَا أَبَا ذَرّ لِيَکُنْ لَکَ فِي کُلِّ شَيْء نِيَّةٌ حَتَّى فِي النَّوْمِ وَالاَْکْلِ; بايد در هر چيز نيت (و قصد قربت) داشته باشى حتى در غذا خوردن و خوابيدن (تا همه آنها جزء عبادات تو محسوب شود)».(2) از سوى ديگر در حديثى که در کتاب شريف کافى آمده است مى خوانيم: «کَانَ عَلِيٌّ(عليه السلام) إِذَا هَالَهُ شَيْءٌ فَزِعَ إِلَى الصَّلاَةِ ثُمَّ تَلاَ هَذِهِ الآْيَةَ وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ; على(عليه السلام) هرگاه مشکل مهمى پيش مى آمد به سراغ نماز مى رفت (تا مشکل را با قدرت بيشترى حل کند) سپس اين آيه شريفه قرآن را تلاوت مى فرمود: «از شکيبايى (روزه) و نماز يارى بطلبيد».(3) در آيات 6 و 7 سوره مزمّل مى خوانيم: «(إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَأَقْوَمُ قيلاً * إِنَّ لَکَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَويلاً); به يقين نماز و عبادت شبانه گامى استوارتر و گفتارى پايدارتر است، زيرا تو در روز تلاش مستمر و طولانى خواهى داشت (و عبادت شبانه به تو نيرو مى بخشد)». اشاره به اينکه چون در روز وظايف سنگين بر دوش دارى بايد روح خود را با عبادت شبانه تقويت کنى و آمادگى لازم براى کارهاى بزرگ به دست آورى. سپس امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه دو دستور مهم دیگر به مالک در مورد عبادات مى دهد: دستور اوّل درباره عبادت هاى خصوصى است که انسان تنها با خدا راز و نياز مى کند مخصوصاً در دل شب ها و در آن زمان که چشم گروهى در خواب است. مى فرمايد: «از جمله امورى که بايد آن را به جهت خلوص دينت براى خدا انجام دهى اقامه فرائضى است که مخصوص ذات پاک اوست»; (وَلْيَکُنْ فِي خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِينَکَ، إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِي هِيَ لَهُ خَاصَّةً). اشاره به اينکه مبادا تصور کنى انجام وظايف زمامدارى مخصوصاً خدمت به نيازمندان مى تواند مانع از عبادات و اقامه فرائض گردد که هر يک از اين دو جاى مخصوص خود را دارد و هيچ کدام نمى تواند جانشين ديگرى شود. به دنبال آن تأکيد بيشترى کرده مى فرمايد: «بنابراين از نيروى بدنى خود را در شب و روز در اختيار فرمان خدا بگذار و آنچه را موجب تقرب تو به خداوند مى شود به طور کامل و بى نقص به انجام رسان، هرچند موجب خستگى فراوان جسمى تو شود»; (فَأَعْطِ اللهَ مِنْ بَدَنِکَ فِي لَيْلِکَ وَنَهَارِکَ، وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اللهِ مِنْ ذَلِکَ کَامِلاً غَيْرَ مَثْلُوم وَلاَ مَنْقُوص بَالِغاً مِنْ بَدَنِکَ مَا بَلَغَ). بنابراين زمامدار هرچند در تمام اوقات به تدبير امور کشور مشغول است; ولى بايد بخشى از اوقات شبانه روز خود را براى راز و نياز با خدا بگذارد و عبادات را به طور کامل انجام دهد، هر چند جمع ميان آن و انجام وظايف زمامدارى بر او سنگين باشد چرا که اين عبادات و راز نيازها و مناجات هاى با خداست که به او نيرو و توان مى بخشد و قصد او را در خدمت خالص مى کند. تعبير «غَيْرَ مَثْلُوم» با توجّه به اينکه «ثُلْمَة» در اصل به معناى شکاف و شکستگى است در اينجا اشاره به کم نگذاردن از نظر اجزا و شرايط و ترک موانع نماز است، ازاين رو ممکن است جمله «وَلاَ مَنْقُوص» اشاره به کاستى هايى از نظر مستحبات و کمالات عبادت باشد; يعنى عبادت را به طور کامل انجام ده به گونه اى که نه کمبودى از نظر واجبات داشته باشد و نه مستحبات. در واقع امام(عليه السلام) با اين بيان به تمام کسانى که در اجتماع شغل هاى مهم و پردردسرى دارند درسى مى دهد که مبادا وجود گرفتارى هاى زياد سبب شود که آنها خود را از عبادات مستحب و نوافل معاف بدانند که اين اشتباه بزرگى است و يا اينکه تصور کنند انجام فرائض به طور کامل ممکن است سبب گردد تا در وظايف اجتماعى گرفتار کوتاهى ها و خطا و اشتباه شوند. جالب اينکه در بعضى از نقل ها آمده است در زمان مرحوم ميرزاى قمى اطرافيان سلطان وقت به او نوشتند: اگر سلطان در اين فصل گرما بخواهد روزه بگيرد ممکن است در اواخر روز حالت عصبانيت به او دست دهد و حکم خلافى صادر کند; خون بى گناه يا کم گناهى ريخته شود و افرادى بيش از استحقاقشان مجازات گردند. مرحوم ميرزاى قمى در پاسخ نوشت: سلطان بايد روزه بگيرد و عصبانى هم نشود. آن گاه به سراغ دومين دستور درباره عبادات جمعى مى رود و مى فرمايد: «هنگامى که به نماز جماعت براى مردم مى ايستى بايد نمازت نه (چندان طولانى باشد که) موجب نفرت مردم گردد و نه (چنان سريع که) موجب تضييع واجبات نماز شود»; (وَإِذَا قُمْتَ فِي صَلاَتِکَ لِلنَّاسِ، فَلاَ تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَلاَ مُضَيِّعاً). آن گاه امام(عليه السلام) به دو دليل عقلى و نقلى براى اين دستور تمسک مى جويد: نخست مى فرمايد: «زيرا در ميان مردمى (که با تو به نماز مى ايستند) افراد بيمارى هستند يا کسانى که حاجات فورى دارند»; (فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَلَهُ الْحَاجَةُ). بنابراين عقل ايجاب مى کند که امام جماعت وضع آنها را در نظر بگيرد تا نماز جماعت موجب نفرتشان نگردد. آن گاه به سراغ دليل نقلى مى رود و مى فرمايد: «من از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به هنگامى که مرا به سوى يمن فرستاد پرسيدم: چگونه با آنان نماز بخوانم؟ فرمود: با آنها نمازى بخوان که همچون نمازِ ناتوان ترين آنها باشد و نسبت به مؤمنان رحيم و مهربان باش»; (وَقَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللهِ(صلى الله عليه وآله) حِينَ وَجَّهَنِي إِلَى الْيَمَنِ کَيْفَ أُصَلِّي بِهِمْ فَقَالَ: صَلِّ بِهِمْ کَصَلاَةِ أَضْعَفِهِمْ وَکُنْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً). مرحوم شيخ حر عاملى در کتاب وسائل الشيعة در ابواب مستحبات نماز جماعت بابى به عنوان «اِسْتِحْبابُ تَخْفِيفِ الاْمام صَلاتَهُ» گشوده است و در آن هشت روايت از معصومان(عليهم السلام) در اين زمينه نقل کرده است، از جمله اينکه در روايتى آمده است: «روزى معاذ (بن جبل) در زمان رسول خدا در مسجدى نماز جماعت برگزار مى کرد و قرائت نماز را طولانى مى خواند. مردى در نماز به او ملحق شد و معاذ سوره طولانى را آغاز کرد. آن مرد براى خود سوره کوتاهى خواند و نماز را تمام کرد و سوار مرکبش شد (و رفت). اين جريان به گوش رسول خدا رسيد. کسى را نزد معاذ فرستاد و فرمود: «يَا مُعَاذُ إِيَّاکَ أَنْ تَکُونَ فَتَّاناً عَلَيْکَ بِالشَّمْسِ وَضُحَاهَا وَ ذَوَاتِهَا; اى معاذ فتنه گر مباش (و مردم را از جماعت دور مساز)؛ لازم است سوره «والشمس وضحاها» و امثال آن (از سوره هاى کوتاه) را بخوانى».(4) در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «يَنْبَغِي لِلاِْمَامِ أَنْ تَکُونَ صَلاَتُهُ عَلَى صَلاَةِ أَضْعَفِ مَنْ خَلْفَهُ; سزاوار است نماز امام همانند نماز ضعيف ترين کسى باشد که پشت سر او نماز مى خواند».(5) در حديث ديگرى آمده است: «إِنَّ النَّبِيَّ کَانَ ذَاتَ يَوْم يَؤُمُّ أَصْحَابَهُ فَيَسْمَعُ بُکَاءَ الصَّبِيِّ فَيُخَفِّفُ الصَّلاَةَ; پيغمبر اکرم روزى با اصحابش نماز مى خواند صداى گريه کودکى را شنيد. نماز را تخفيف داد و کوتاه کرد».(6) در روايت ديگرى شبيه آن آمده که اصحاب سؤال کردند چرا نماز را کوتاه فرمودى؟ پيغمبر فرمود: «أَوَمَا سَمِعْتُمْ صُرَاخَ الصَّبِيِّ؟; آيا صداى گريه کودک را نشنيديد؟».(7) بديهى است منظور از تخفيف نماز در اين روايات اين نيست که واجبات نماز رعايت نگردد.***پی نوشت:1. «أجْزَل» به معناى بهترين و پربارترين از ريشه «جَزْل» بر وزن «عزل» است. 2. بحارالانوار، ج 74، ص 84 . 3. کافى، ج 3، ص 480، ح 1. 4. وسائل الشيعة، ج 5، باب 69، ح 4. 5. همان مدرک، ح 3. 6. وسائل الشيعة، ج 5، باب 69، ح 5. 7. همان مدرک، ح 1.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 296-295ششم: بهترين فرصتها را در كارها و اعمال بين خود و خدا صرف كند، يعنى اوقات لازم براى اعمال واجب، و بهترين نوع كارها آن كارى است كه در وقت معين انجام گيرد. پس با فضيلت ترين اوقات وقتى است كه از گرفتاريهاى دنيايى فارغ و به خلوت با خدا مقرون باشد. و در عبارت: «و ان كانت... الرّعية» توجّه بر اين مطلب داده است كه بالاترين اعمال، عملى است كه تنها براى خدا باشد.  هفتم: در آن فرصت معيّن، كه ويژه خدا و مخصوص عمل دينى قرار داده، واجبات الهى را با اخلاص و توجّه خاصّى انجام دهد. هشتم: قسمتى از آسايش جسمى خود را در شبانه روز براى خدا، يعنى در راه طاعت و بندگى او صرف كند. مفعول دوم -چون معلوم بوده است- حذف شده، قرينه همان بودن شبانه روز است كه دو ظرف مكان براى افعال به قرينه ذكر بدن، مى باشند.  نهم: عملى را كه براى تقرّب به خدا انجام مى دهد، به طور كامل و بدون عيب و نقص باشد. كلمات كاملا، غير مثلوم، و بالغا هر سه حالند. و «ما» منصوب است بنا بر اين كه حرف مصدرى است و نصبش به وسيله كلمه: «بالغا» است كه در ضمن سخنان امام (ع) آمده است: «بالغا ما بلغ من القوّة و الطّاعة» يعنى: هر چند كه فشار عبادت باعث فرسودگى بدنت گردد.  دهم: از جمله آدابى كه به امامت مردم در نماز جماعت مربوط مى شود، اين است كه در نماز خود حد وسطى را انتخاب كند، ما بين نماز طولانى كه طول دادن آن باعث نفرت مردم مى گردد، و بين كوتاه خواندن كه باعث تباه سازى اركان نماز و از بين بردن فضيلت آن مى گردد، و براى ردّ سنگينى و طولانى خواندن نماز به دليل عقلى و نقلى استدلال جسته است. امّا دليل عقلى يك قياس مضمرى است كه صغراى آن عبارت است از: «فانّ فى النّاس... الحاجة» زيرا ميان مردم افرادى وجود دارند كه بيمار و گرفتارند و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و هر جامعه اى كه افراد مزبور ميان آنها باشد نيازمند مدارا و سبك گرفتن است. و اما دليل نقلى، روايتى است كه از پيامبر خدا (ص) نقل كرده است، و جهت تشبيه نماز جماعت به نماز ناتوانترين نمازگزار، سبك گرفتن نماز به حفظ اركان و واجبات نماز است.   
منهاج البراعه (خوئی)و اجعل لنفسك فيما بينك و بين اللّه أفضل تلك المواقيت، و أجزل تلك الأقسام و إن كانت كلّها للّه إذا صلحت فيها النّيّة، و سلمت منها الرّعيّة. و ليكن في خاصّة ما تخلص به للّه دينك إقامة فرائضه الّتي هى له خاصّة، فأعط اللّه من بدنك في ليلك و نهارك، و وفّ ما تقرّبت به إلى اللّه من ذلك كاملا غير مثلوم و لا منقوص بالغا من بدنك ما بلغ، و إذا قمت في صلاتك للنّاس فلا تكوننّ منفّرا و لا مضيّعا، فإنّ في النّاس من به العلّة و له الحاجة، و قد سألت رسول اللّه -صلّى اللّه عليه و آله- حين وجّهني إلى اليمن كيف أصلّي بهم؟ فقال: «صلّ بهم كصلاة أضعفهم، و كن بالمؤمنين رحيما». (68939- 68697)اللغة:(مثلوم): ما فيه خلل.الاعراب:إقامة فرائضه: اسم و« ليكن» اخّر عن الخبر، و هو جملة ظرفيّة.المعنى:الثالث: ما يلزم عليه فيما بينه و بين اللّه فوصّاه بأنّ الولاية بما فيها من المشاغل و المشاكل لا تحول بينه و بين ربّه و أداء ما يجب عليه من العبادة و التوجّه إلى اللّه فقال عليه السّلام:اجعل أفضل أوقاتك و أجزل أقسام عمرك بينك و بين اللّه في التوجّه إليه و التضرّع و الدعاء لديه و إن كان كلّ عمل من أعمالك عبادة للّه مع النيّة الصالحة و إصلاح حال الرّعية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 283 و أمره باقامة الفرائض المخصوصة، و إن كانت شاقة و متعبة لبدنه كالصّوم في الأيّام الحارّة و الصّلاة بمالها من المقدّمات في شدّة البرد و في الفيافي و الأسفار الطائلة بحيث لا يقع خلل فيما يؤدّيه من الأعمال و لا منقصة فيه من التّسامح و الإهمال.قال في الشّرح المعتزلي في بيان قوله: (كاملا غير مثلوم) أى لا يحملنّك شغل السّلطان على أن تختصر الصّلاة اختصارا، بل صلّها بفرائضها و سننها و شعائرها في نهارك و ليلك و إن أتعبك ذلك و نال من بدنك و قوّتك.أقول: الظاهر أنّ المقصود من قوله  (غير مثلوم) هو النّهى عن الاخلال بواجب في العبادة من شرط أو جزء بحيث يوجب البطلان و المقصود من قوله  (غير منقوص) النهي عن النقصان الغير المبطل كالاختصار و التّعجيل في الأداء أو التأخير من وقت الفضيلة.قال ابن ميثم: الثامن أن يعطى اللّه من بدنه في ليله و نهاره: أي طاعة و عبادة فحذف المفعول الثاني للعلم به و القرينة كون اللّيل و النّهار محلّين للأفعال و القرينة ذكر البدن.أقول: لا يخلو كلامه من تكلّف و الظاهر أنّ قوله عليه السّلام كنايه [فاعط الله من بدنك ] (من بدنك) ظرف مستقر مفعول ثان لقوله  (فأعط) كما تقول أعط زيدا من البرّ، و الجملة كناية عن رياضة بدنيّة في العبادة بحيث يصرف فيها جزء من البدن و قواه.ثمّ استدرك من ذلك صلاته بالنّاس في الجماعة فأمره برعاية حال المأمومين و أدائها على وجه لا يشقّ على المعلولين و لا يضرّ بحوائج العمّال و المحترفين فتصير الصّلاة في الجماعة منفورة عندهم و لكن لا يؤدّيها على وجه يخلّ بواجباتها و آدابها المرعيّة بحيث يكون مضيّعا لأعمالها أو وقتها.و نختم شرح هذا الفصل بذكر قصّتين مناسبتين للمقام:الاولى: حكي أنه استأذن بعض أعوان فتح على شاه من المحقّق القمّي المعاصر له و هو مرجع و مفت للشيعة في أيّامه و معتمد لديه في إفطار الشّاه صومه لطول منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 284 النهار و شدّة الحرّ معلّلا بأنّ الصّوم يؤثر في حاله و يورث فيه الغضب الشّديد و خصوصا في أوان العصر فربّما يحكم على المتّهمين بالعقوبة قبل التحقيق عن إثباته جرمه، أو على المجرمين بتشديد العقوبة إلى أن يصل بالقتل و الفتك بما يخرج عن حدّ العدالة، فأجاب رحمه اللّه تعالى: بأنّ الشّاه يصوم و لا يغضب حتّى يرتكب الخلاف و الظلم.الثانية: ما ذكره الشارح المعتزلي في شرحه «ص 87 ج 17 ط مصر» قال: كان بعض الأكاسرة يجلس للمظالم بنفسه، و لا يثق إلى غيره، و يقعد بحيث يسمع الصّوت، فإذا سمعه أدخل المتظلّم، فاصيب بصمم في سمعه، فنادى مناديه: أنّ الملك يقول: أيّها الرّعيّة إني إن أصبت بصمم في سمعي فلم أصب في بصري، كلّ ذي ظلامة فليلبس ثوبا أحمر، و جلس لهم في مستشرف له.الترجمه:براى خود ميان خود و خداى تعالى بهترين أوقات و شايان ترين قسمت عمر خود را مقرّر دار و گر چه همه اوقات تو براى خدا مصرف مى شود و عبادت محسوبست در صورتى كه نيت پاك باشد و كار رعيّت درست شود، و بايد در خصوص آنچه با خلاصمندى در كار دين خود براى خدا انجام مى دهى، انجام واجباتى كه بر تو است و مخصوص خدا است منظور دارى، از تن خود بخدا بده، در شب خويش و در روز خويش آنچه براى تقرّب بخداى سبحان ميكنى (از نماز و روزه و غيره) كامل انجام بده بطورى كه خللى در آن نباشد و كاستى نداشته باشد، بگزار هر چه بيشتر به تنت رنج عبادت رسد.ولى هر گاه براى مردم نماز ميخوانى و جماعت در پشت سر دارى نبايد باندازه اى طول بدهى كه مايه نفرت مردم از نماز جماعت شود و نه چنان كوتاه آئى كه مايه تضييع نماز گردد، مردمى كه پشت سر تو نماز مى خوانند برخى دچار بيمارى و گرفتارى و حاجت هستند. من خود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هنگامى كه براى سرپرستى مسلمانان بسوى يمنم گسيل داشت پرسيدم كه: چگونه براى مردم نماز جماعت بخوانم؟ در پاسخ فرمود: مانند نماز ناتوان ترين آنها و نسبت بمؤمنان مهربان باش. 
بخش ۲۲ : اطلاع از امور مردم [منبع]

وَأَمَّا بَعْدُ، فَلاَ تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ عَنْ رَعِيَّتِکَ، فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلاَةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّيقِ، وَقِلَّةُ عِلْم بِالاُْمُورِ؛ وَالاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ، فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِيرُ وَيَعْظُمُ الصَّغِيرُ، وَيَقْبُحُ الْحَسَنُ وَيَحْسُنُ الْقَبِيحُ، وَيُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ؛ وَإِنَّمَا الْوَالِي بَشَرٌ لاَ يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الاُْمُورِ، وَلَيْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ؛ وَإِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَيْنِ :
إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِي الْحَقِّ، فَفِيمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقّ تُعْطِيهِ، أَوْ فِعْل کَرِيم تُسْدِيهِ! أَوْ مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ، فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَيِسُوا مِنْ بَذْلِکَ! مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَيْکَ مِمَّا لاَ مَئُونَةَ فِيهِ عَلَيْکَ، مِنْ شَکَاةِ مَظْلِمَة، أَوْ طَلَبِ إِنْصَاف فِي مُعَامَلَة.
وَ بَعْدَ هَذَا فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّيقِ وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ وَ الِاحْتِجَابُ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْكَبِيرُ وَ يَعْظُمُ الصَّغِيرُ وَ يَقْبُحُ الْحَسَنُ وَ يَحْسُنُ الْقَبِيحُ وَ يُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَ إِنَّمَا الْوَالِي بَشَرٌ لَا يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ وَ لَيْسَتْ عَلَى الْقَوْلِ سِمَاتٌ يُعْرَفُ بِهَا الصِّدْقُ مِنَ الْكَذِبِ فَتَحَصَّنْ مِنَ الْإِدْخَالِ فِي الْحُقُوقِ بِلِينِ الْحِجَابِ فَإِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَيْنِ إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُكَ بِالْبَذْلِ فِي الْحَقِّ فَفِيمَ احْتِجَابُكَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِيهِ أَوْ خُلُقٍ كَرِيمٍ تُسْدِيهِ وَ إِمَّا مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ فَمَا أَسْرَعَ كَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِكَ إِذَا أَيِسُوا مِنْ بَذْلِكَ مَعَ أَنَّ أَكْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَيْكَ مَا لَا مَئُونَةَ عَلَيْكَ فِيهِ مِنْ شِكَايَةِ مَظْلِمَةٍ أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فَانْتَفِعْ بِمَا وَصَفْتُ لَكَ وَ اقْتَصِرْ فِيهِ عَلَى حَظِّكَ وَ رُشْدِكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.

سِمَاتٌ : جمع «سمة»، علامات، نشانه ها. 
الْبَذْل : عطا، بخشش. 
أيِسُوا : مأيوس شدند. 
شَكَاة : شكايت. 
يُشاب : مخلوط مى ‏شود 
تَوارى : پنهان شد 
سِمات : علامات و نشانه‏ ها 
ضُروب : انواع و اقسام
هيچ گاه خود را فراوان از مردم پنهان مدار، كه پنهان بودن رهبران، نمونه اى از تنگ خويى و كم اطّلاعى در امور جامعه مى باشد. نهان شدن از رعيّت، زمامداران را از دانستن آنچه بر آنان پوشيده است باز مى دارد، پس كار بزرگ، اندك، و كار اندك بزرگ جلوه مى كند، زيبا زشت، و زشت زيبا مى نمايد، و باطل به لباس حق در آيد. 
همانا زمامدار، آنچه را كه مردم از او پوشيده دارند نمى داند، و حق را نيز نشانه اى نباشد تا با آن راست از دروغ شناخته شود، و تو به هر حال يكى از آن دو نفر مى باشى: يا خود را براى جانبازى در راه حق آماده كرده اى كه در اين حال، نسبت به حقّ واجبى كه بايد بپردازى يا كار نيكى كه بايد انجام دهى ترسى ندارى، پس چرا خود را پنهان مى دارى؟ و يا مردى بخيل و تنگ نظرى، كه در اين صورت نيز مردم چون تو را بنگرند مأيوس شده از درخواست كردن باز مانند. با اينكه بسيارى از نيازمندى هاى مردم رنجى براى تو نخواهد داشت، كه شكايت از ستم دارند يا خواستار عدالتند، يا در خريد و فروش خواهان انصافند.
و پس از اين دستورها مبادا خويشتن را زيادة از رعيّت پنهان كنى، زيرا رو نشان ندادن حكمرانان به رعيّت قسمتى از تنگى (نامهربانى) و كم دانشى و آگاه نبودن به كارها است (چون حكمرانان با نشست و برخاست و سخن گفتن با مردم از احوال مملكت و رعيّت آگاه مى گردند، ولى اگر تنها بنشينند به بسيارى از اسرار و رموز كارها پى نمى برند). و رو نشان ندادن حكمرانان به رعيّت اطّلاع بر آنچه (احوال و اوضاع مملكت و رعيّت) را كه از آن پنهان بوده اند از ايشان پوشيده مى سازد، پس (در اين صورت گاهى) نزد حكمرانان كار بزرگ خرد و كار خرد بزرگ و نيكوئى زشتى و زشتى نيكوئى و حقّ و درستى بباطل و نادرستى آميخته گردد، و والى و حكمران بشر است كه به كارهاى مردم كه از او پنهان مى دارند آگاهى ندارد، و حقّ را هم نشانه هايى نيست كه با آنها انواع راستى از دروغى شناخته شود.
و تو يكى از دو مرد خواهى بود: يا مردى كه در بخشيدن حقّ و درستى سخىّ و دستبازى، پس سبب رو نشان ندادنت از حقّى واجب كه عطاء كنى يا كار نيكوئى كه بجا آورى چيست؟ يا مردى هستى سخت و بى بخشش، پس (باز هم چرا رو نشان ندهى، زيرا) زود باشد كه مردم از درخواست از تو دست بدارند چون از بذل و بخشش تو نوميد گردند، با اينكه بيشتر خواهشهاى مردم از تو چيزى است كه برايت مايه و زحمتى ندارد، از قبيل شكايت كردن از ستمى (كه بايشان رسيده و دفع از آنرا از تو بخواهند) يا درخواست انصاف و داد در معامله و رفتارى. 
به هر حال، روى پوشيدنت از مردم به دراز نكشد، زيرا روى پوشيدن واليان از رعيت خود، گونه اى نامهربانى است به آنها و سبب مى شود كه از امور ملك آگاهى اندكى داشته باشند. اگر والى از مردم رخ بپوشد، چگونه تواند از شوربختيها و رنجهاى آنان آگاه شود. آن وقت، بسا بزرگا، كه در نظر مردم خرد آيد و بسا خردا، كه بزرگ جلوه كند و زيبا، زشت و زشت، زيبا نمايد و حق و باطل به هم بياميزند. زيرا والى انسان است و نمى تواند به كارهاى مردم كه از نظر او پنهان مانده، آگاه گردد. و حق را هم نشانه هايى نيست كه به آنها انواع راست از دروغ شناخته شود. 
و تو يكى از اين دو تن هستى: يا مردى هستى در اجراى حق گشاده دست و سخاوتمند، پس چرا بايد روى پنهان دارى و از اداى حق واجبى كه بر عهده توست دريغ فرمايى و در كار نيكى، كه بايد به انجام رسانى، درنگ روا دارى؟ يا مردى هستى كه هيچ خواهشى را و نيازى را برنمى آورى، در اين حال، مردم، ديگر از تو چيزى نخواهند و از يارى تو نوميد شوند، با اين كه نيازمنديهاى مردم براى تو رنجى پديد نياورد، زيرا آنچه از تو مى خواهند يا شكايت از ستمى است يا درخواست عدالت در معاملتى. 
و اما بعد (از اين دستور) هيچ گاه خود را در زمانى طولانى از رعايا پنهان مدار، زيرا پنهان ماندن زمامداران از چشم رعايا موجب نوعى کم اطلاعى نسبت به امور (مردم و کشور) مى شود و آنها را از آنچه نسبت به آن پنهان مانده اند بى خبر مى سازد در نتيجه مسائل بزرگ نزد آنان کوچک و امور کوچک در نظر آنها بزرگ مى شود، کار خوب، زشت جلوه مى کند و کار زشت، خوب; و حقّ و باطل با يکديگر آميخته مى شود. (و به يقين تدبير لازم براى امور کشور در چنين شرايطى امکان پذير نيست) زيرا والى فقط يک انسان است، امورى را که مردم از او پنهان مى دارند نمى داند و حق، هميشه علامتِ مشخصى ندارد و نمى توان هميشه «صدق» را در چهره هاى مختلف از «کذب» شناخت.
(وانگهى) تو از دو حال خارج نيستى: يا مردى هستى که آمادگى براى سخاوت و بذل و بخشش در راه حق دارى، بنابراين دليلى ندارد که خود را پنهان دارى و از عطا کردن حقِ واجب خوددارى کنى، و فعل کريمانه اى را که بايد انجام دهى ترک نمايى، يا مردى بخيل و تنگ نظر هستى در اين صورت (هنگامى که مردم تو را ببينند و اين صفت را در تو بشناسند) از بذل و بخشش تو مأيوس مى شوند و دست از تو برمى دارند. افزون بر اينها، بسيارى از حوايج مردم نزد تو، هزينه اى براى تو ندارد; مانند شکايت از ستمى يا درخواست انصاف در داد و ستدى.
و پس از اين همه، فراوان خود را از رعيت خويش پنهان مكن كه پنهان شدن واليان از رعيت نمونه اى است از تنگخوئى و كم اطلاعى در كارها، و نهان شدن از رعيت، واليان را از دانستن آنچه بر آنان پوشيده است باز دارد، پس كار بزرگ نزد آنان خرد به شمار آيد، و كار خرد بزرگ نمايد، زيبا زشت شود و زشت زيبا، و باطل به لباس حق در آيد. و همانا والى انسانى است كه آنچه را مردم از او پوشيده دارند نداند، و حق را نشانه اى نبود، تا بدان راست از دروغ شناخته شود. 
و تو به هر حال يكى از دو كس خواهى بود: يا مردى كه نفس او در اجراى حق سخاوتمند است، پس چرا خود را بپوشانى و حق واجبى را كه بر عهده توست نرسانى؟ يا كار نيكى را نكنى كه كردن آن توانى يا به بازداشتن حق گرفتارى، در اين صورت مردمان به زودى خود را از درخواست از تو بازدارند، چه از بخشش تو نوميدند -و چاره ندارند-، با اين كه بيشتر نيازمندى مردمان بر تو رنجى ندارد، چرا كه شكايت از ستم است و عدالت خواستن يا در معاملتى انصاف جستن. 
اما بعد از اين، پنهان ماندنت را از رعيت طولانى مكن، كه در پرده ماندن حاكم شعبه اى است از تنگ خويى و كم اطلاعى به امور. و پنهان ماندن حاكم از رعيت حاكمان را از دانستن آنچه بر آنان پوشيده است باز مى دارد، بر اين اساس كار بزرگ پيش آنان كوچك و كار كوچك بزرگ جلوه مى كند، زيبا زشت گردد و زشت زيبا شود، و حق به باطل آميخته مى گردد. زمامدار انسانى است كه آنچه را مردم از او پوشيده دارند نخواهد دانست، و حق را هم نشانه اى نيست كه به وسيله آن انواع راستى از دروغ شناخته شود.
و تو يكى از دو مردى: يا انسانى هستى كه وجودت به بخشيدن در راه خدا سخاوتمند است، پس نسبت به حق مردم واجبى كه بايد عطا كنى يا كار نيكى كه بايد ادا نمايى علّت روى نشان ندادنت به رعيت چيست؟ يا انسانى هستى مبتلا به بخل، كه در اين صورت زود باشد كه مردم دست درخواستشان را از تو باز دارند آن گاه كه از عطا و بخششت نا اميد گردند. با اينكه بيشترين حاجات مردم از تو چيزى است كه برايت زحمت و رنجى ندارد، از قبيل شكايت از ستمى، يا درخواست انصاف در خريد و فروشى. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )عیوب پنهان شدن زمامدار از دید مردم:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه خود درباره لزوم رابطه نزديک ميان والى و توده هاى مردم سخن مى گويد و معايب دور ماندن او از آنها را شرح مى دهد و با دلايل مختلف روشن مى سازد که نبايد والى خود را از مردم پنهان دارد و اگر شرائطى ايجاب کند که از آنها پنهان شود نبايد اين پنهانى به طول انجامد. مى فرمايد: «و اما بعد (از اين دستور) هيچ گاه خود را در زمانى طولانى از رعايا پنهان مدار، زيرا پنهان ماندن زمامداران از چشم رعايا موجب نوعى کم اطلاعى نسبت به امور (مردم و کشور) مى شود»; (وَأَمَّا بَعْدُ فَلاَ تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ(1) عَنْ رَعِيَّتِکَ، فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلاَةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّيقِ، وَقِلَّةُ عِلْم بِالاُْمُورِ). در طول تاريخ بسيار ديده شده که حواشى سلطان و اطرافيان زمامدار او را عملاً در محاصره خود قرار مى دهند و تنها اخبارى را به او مى رسانند که موجب خشنودى او يا به نفع حواشى و اطرافيان باشد و به اين ترتيب او را از آنچه در کشور مى گذرد دور مى سازنند و اين وضع، بسيار براى اداره يک کشور خطرناک است; اما هنگامى که او با آحاد مردم در جلساتى تماس داشته باشد واقعيت هاى دست اوّل به او منتقل مى شود و حتى خيانت اطرافيان و مظالم آنها آشکار مى گردد. يکى از دستورات اسلامى اين بوده که زمامداران، امامت جماعت را بر عهده مى گرفتند; يعنى در ميان مردم همه روز حاضر مى شدند و اين کار مى توانست بسيارى از واقعيت ها را به آنها منتقل کند; خواه تلخ باشد يا شيرين. آن گاه در ادامه اين سخن مى فرمايد: «و آنها را از آنچه نسبت به آن پنهان مانده اند بى خبر مى سازد در نتيجه مسائل بزرگ نزد آنان کوچک و امور کوچک در نظر آنها بزرگ مى شود، کار خوب، زشت جلوه مى کند و کار زشت، خوب; و حق و باطل با يکديگر آميخته مى شود. (و به يقين تدبير لازم براى امور کشور در چنين شرايطى امکان پذير نيست)»; (وَالاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِيرُ، وَيَعْظُمُ الصَّغِيرُ، وَيَقْبُحُ الْحَسَنُ، وَيَحْسُنُ الْقَبِيحُ وَيُشَابُ(2) الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ). امام(عليه السلام) به روشنى آثار شوم اين دور ماندن از مردم را بيان فرموده و انگشت روى جزئيات گذاشته است، زيرا زمامدار در صورتى مى تواند تصميم صحيح در اداره امور کشور بگيرد که حوادث خوب را از بد و بد را از خوب و حق را از باطل و باطل را از حق بشناسد. بلکه در اندازه گيرى هاى حوادث نيز به خطا نرود. اگر حادثه کوچکى را بزرگ ببيند و تصميمات شديد نسبت به آن بگيرد به يقين گرفتار مشکلات مى شود و همچنين به عکس اگر حوادث مهم را اطرافيان و حواشى در نظر او کوچک جلوه دهند ممکن است وقتى خبردار شود که شيرازه کشور از هم گسيخته باشد. اين يکى از دستورات مهم اسلام است و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و حاکم عادلى همچون على(عليه السلام) با دقت آن را رعايت مى کرده است; هنگامى که حاکمان جور بنى اميّه و امثال آنها بر سر کار آمدند وضع دگرگون شد و حاجبان درگاه از ارتباط آحاد مردم با آن خلفاى جور جلوگيرى مى کردند. حتى طبق بعضى از تواريخ گاه مى شد که ارباب حاجت ماه ها بر در کاخ حکومت و حتى گاهى به مدت يک سال رفت و آمد مى کردند; ولى آنها را به درون راه نمى دادند.(3) به همين دليل مردم به کلى از آنها جدا شدند و ادامه حکومتشان جز با استبداد و کشتار بى گناهان امکان پذير نبود. سپس امام(عليه السلام) به سه دليل ديگر براى نهى از پنهان ماندن زمامدار از مردم توسل مى جويد که هر يک به تنهايى مى تواند براى اثبات اين واقعيت کافى باشد. نخست مى فرمايد: «زيرا والى فقط يک انسان است که امورى را که مردم از او پنهان مى دارند نمى داند و حق، هميشه علامتِ مشخصى ندارد و نمى توان هميشه «صدق» را در چهره هاى مختلف از «کذب» شناخت»; (وَإِنَّمَا الْوَالِي بَشَرٌ لاَ يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الاُْمُورِ، وَلَيْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ(4) تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ). اين دليل بسيار روشنى است که زمامدار «عالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ» نیست و حق و باطل نيز هميشه نشان دار نيست، بهترين راه شناخت اين است که با واقعيات بدون واسطه تماس داشته باشد تا از آنچه در کشورش مى گذرد به طور صحيح با خبر گردد. ممکن است در اينجا سؤال شود که اين سخن با حديثى که از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده چگونه سازگار است: «إِنَّ عَلَى کُلِّ حَقّ حَقِيقَةً وَعَلَى کُلِّ صَوَاب نُوراً فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اللهِ فَخُذُوهُ وَمَا خَالَفَ کِتَابَ اللهِ فَدَعُوهُ; بر هر حقى نشانه اى از حقيقت است و بر هر سخن راستى نورى است. آنچه (از روايات) موافق کتاب الله است آن را بگيريد و آنچه را مخالف آن است رها سازيد».(5) پاسخ آن روشن است، زيرا حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) ناظر به روايات و احکام است که مى توان آنها را با معيار سنجشى همچون قرآن مجيد سنجيد و حق را از باطل جدا کرد; اما آنچه در عهدنامه مالک آمده مربوط به موضوعات و مصاديق حق و باطل و راست و دروغ است که غالباً نشانه روشنى ندارد. آن گاه امام به سراغ دليل دوم مى رود و مى فرمايد: «وانگهى تو از دو حال خارج نيستى: يا مردى هستى که آمادگى براى سخاوت و بذل و بخشش در راه حق دارى، بنابراين دليلى ندارد که خود را پنهان دارى و از عطا کردن حقِ واجب خوددارى کنى، و فعل کريمانه اى را که بايد انجام دهى ترک نمايى، يا مردى بخيل و تنگ نظر هستى در اين صورت (هنگامى که مردم تو را ببينند و اين صفت را در تو بشناسند) از بذل و بخشش تو مأيوس مى شوند و دست از تو برمى دارند»; (وَإِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَيْنِ: إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِي الْحَقِّ، فَفِيمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقّ تُعْطِيهِ، أَوْ فِعْل کَرِيم تُسْدِيهِ!(6) أَوْ مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ، فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَيِسُوا مِنْ بَذْلِکَ!). اين يک واقعيت است که مردم اگر درباره کسى گرفتار شک و ترديد باشند، پيوسته به او مراجعه مى کنند; اما هنگامى که با او تماس نزديک داشته باشند اگر اهل بذل و بخشش است عطاى او را مى گيرند و به دنبال کار خود مى روند و اگر آدمى بخيل است مأيوس مى شوند باز هم به سراغ کار خود مى روند; ولى شخصى که خود را پنهان مى دارد ممکن است بر در خانه او پيوسته ازدحام باشد. سپس امام(عليه السلام) دليل سوم را بيان مى کند و مى فرمايد: «افزون بر اينها، بسيارى از حوايج مردم نزد تو، هزينه اى براى تو ندارد; مانند شکايت از ستمى يا درخواست انصاف در داد و ستدى»; (مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَيْکَ مِمَّا لاَ مَئُونَةَ فِيهِ عَلَيْکَ، مِنْ شَکَاةِ(7) مَظْلِمَة، أَوْ طَلَبِ إِنْصَاف فِي مُعَامَلَة).***نکته:دیدارهاى مستقیم مردمى: تنها در اين عهدنامه نيست که اميرالمؤمنين على(عليه السلام) به مالک اشتر اين توصيه را مى کند که سعى کند در ساعات معينى تماس مستقيم با مردم داشته باشد و از مشکلات آنها آگاه گردد و جلوى مظالم را بگيرد، بلکه در روايات ديگرى از معصومان(عليهم السلام) نيز بر اين معنا تأکيد شده است. از جمله يکى از ياران خاص امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) به نام بزنطى مى گويد: نامه اى از امام را ديدم که به فرزندش امام جواد(عليه السلام) نوشته است و مى فرمايد: «يَا أَبَا جَعْفَر بَلَغَنِي أَنَّ الْمَوَالِيَ إِذَا رَکِبْتَ أَخْرَجُوکَ مِنَ الْبَابِ الصَّغِيرِ وَإِنَّمَا ذَلِکَ مِنْ بُخْل بِهِمْ لِئَلاَّ يَنَالَ مِنْکَ أَحَدٌ خَيْراً فَأَسْأَلُکَ بِحَقِّي عَلَيْکَ لاَ يَکُنْ مَدْخَلُکَ وَمَخْرَجُکَ إِلاَّ مِنَ الْبَابِ الْکَبِيرِ وَإِذَا رَکِبْتَ فَلْيَکُنْ مَعَکَ ذَهَبٌ وَفِضَّةٌ ثُمَّ لاَ يَسْأَلُکَ أَحَدٌ إِلاَّ أَعْطَيْتَهُ; به من اطلاع داده اند که خادمان و معاونان تو هنگامى که سوار مى شوى تو را از در کوچک بيرون مى برند (تا مردمى که در برابر در بزرگ ايستاده اند با تو ملاقات نکنند) اين به جهت بخلى است که آنها دارند و مى خواهند خيرى از تو به کسى نرسد از تو مى خواهم به حقى که بر تو دارم (چنين کارى را ترک کنى و) ورود و خروج تو فقط از باب کبير باشد (تا بتوانى با مردم تماس داشته باشى و بخشى از مشکلات آنها را حل کنى) افزون بر اين هنگامى که سوار مى شوى مقدارى درهم و دينار با خود داشته باش و هر کس تقاضايى کرد چيزى به او بده».(8) در حديث ديگرى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) آمده است: «أَيُّمَا وَال احْتَجَبَ عَنْ حَوَائِجِ النَّاسِ احْتَجَبَ اللهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَنْ حَوَائِجِهِ; هر والى که خود را از برآوردن نياز مردم پنهان دارد خداوند در قيامت از حوائج خود آنها را پنهان مى دارد».(9) البته نمى توان انکار کرد که زمان ها يکسان نيستند مثلاً در زمان ما يکى از مشکلات مهم، مشکلات امنيتى است که در بسيارى از موارد اجازه نمى دهد دولت مردان بدون حاجب و محافظ در ميان مردم ظاهر شوند، در حالى که امام در سخنان فوق دستور مى داد که تمام حاجبان و پاسداران را از آن مجلس خارج سازند. البته ممکن است نيروهاى مخفى تا حدى مشکلات را حل کنند; ولى گاه به تنهايى کافى نيست. علاوه بر اين فزونى جمعيت در عصر ما و سهولت ارتباط ها از اقصا نقاط کشور به مرکز حکومت سبب مى شود که اين گونه مجالس شديداً مورد هجوم واقع شود. البته نبايد آن را تعطيل کرد; ولى بايد تدبيرهايى براى حل مشکلاتِ اين گونه ملاقات ها انديشيد. مرحوم مَغْنيّه در شرح نهج البلاغه خود به نکته ديگرى نيز در مورد معايب پنهان ماندن والى از مردم اشاره مى کند که قابل توجّه است. مى گويد: ممکن است بسيارى از صاحب نظران و اهل فضل و شخصيت هاى مستقل بخواهند با والى تماس گرفته و نظرات مفيد خود را براى حل مشکلات کشور در اختيار او بگذارند. اگر والى خود را از آنها پنهان دارد در واقع آنها را تحقير کرده و سبب مى شود که آنها از وى نفرت پيدا کنند (و اين خسارت بزرگى است) و بدون شک بزرگان را تحقير کردن و مأموران کوچک خود را بزرگ داشتن سبب حقارت والى مى شود و گناهى است نابخشودنى، چرا که در واقع کسى را که به تو بدى نکرده مجازات کرده اى و آن کس که مى خواهد خشنودى تو را به دست آورد به خشم آورده اى آيا چيزى از اين قبيح تر و زشت تر هست؟(10)*** پی نوشت: 1. «اِحْتِجاب» به معناى خويشتن را پنهان داشتن از ريشه «حَجْب» بر وزن «حجم» به معناى پوشانيدن آمده است. 2. «يُشابُ» از ريشه «شَوْب» بر وزن «شوق» به معناى مخلوط کردن و آميختن است و گاه به معناى آلوده کردنى که منشأ فساد است. 3. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، ص 93. 4. «سِمات» جمع «سِمَة» به معناى علامت است. 5. کافى، ج 1، ص 69، ح 1. 6. «تُسْدى» از ريشه «اِسداء» به معناى بخشيدن و عطا کردن است و از ريشه «سدو» بر وزن «سرو» به معناى دست به سوى چيزى بردن گرفته شده است. 7. «شَکاة» به معناى شکايت است. 8. بحارالانوار، ج 50، ص 102، ح 16. 9. همان مدرک، ج 72، ص 345، ح 42. 10. فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 107. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 298-296 يازدهم: از جمله آداب سازنده براى اداره شهر، خوددارى از طول غيبت از انظار توده مردم است، و براى تشويق به خوددارى از آن عمل به چند جهت اشاره فرموده است: 1-  طول غيبت نوعى سختگيرى نسبت به رعيت و تنگ نظرى است. چون ديدار آنان با حاكمشان باعث برطرف شدن اندوه ناشى از مشكلاتشان مى گردد.  2-  طول غيبت باعث اطلاع كمتر از امور مى شود، يعنى لازمه مخفى بودن طولانى از انظار، بى اطلاعى از امور است، بنا بر اين نام لازم را بر ملزوم اطلاق فرموده است. و با اين عبارت مطلب را تأكيد كرده است: و همين رو پنهان كردن از مردم است كه باعث بريدن از مردم مى شود، يعنى مانع اطلاع بعضى از فرمانروايان از امور پنهانى رعيت مى گردد. آن گاه به پيامدهاى نارواى آن ناآگاهى اشاره فرموده است. به اين ترتيب كه كارهاى بزرگ مردم را كوچك مى بيند، مثل اين كه اگر يكى از اطرافيان حاكم، دست به ستمكارى بزند، دستياران جرم او را كوچك قلمداد مى كنند و حاكم هم آن را كوچك مى بيند، و همچنين كارهاى كوچك را بزرگ مى بيند. مثلا يك نافرمانى كوچك كه از مقام پايين تر نسبت به بالاتر سر بزند. و همين طور كارهاى خوب مردم را بد، و كارهاى بد را خوب مى بيند، و حق و باطل با هم درآميخته و مشتبه مى شوند، و اين است معناى عبارت امام (ع): «فيصغر... بالباطل».  آن گاه چند دليل آورده است بر اين كه لازمه رو پنهان كردن از مردم به مدّت زياد ناآگاهى است، با اين عبارت: «و انّما الوالى بشر... الصدق و الكذب»، كه در حقيقت چنين است: زيرا حاكم يك فرد از بشر است و از ويژگيهاى بشر آن است كه هيچ چيز را جز به وسيله نشانه، نشناسد، و از طرفى، حق نشانه هايى ندارد، تا بدان وسيله انواع سخنان راست از نادرست بازشناخته شود.  3-  امام (ع) وى را به خوددارى از رو پنهان كردن از مردم به وسيله قياس مضمرى تشويق كرده است كه مقدّمه صغراى آن يك قضيه شرطيه منفصله است و آن عبارت است از: «و انّما انت... بذلك» و خلاصه معناى آن چنين است: يا تو فردى با سخاوت طبع و در راه حق، دست و دل بازى، و يا شخصى گرفتار تنگ نظرى هستى، كبراى مقدّر آن نيز چنين است: هر كس كه با اين ويژگيها باشد روا نيست كه از مردم مدّتى دور زندگى كند، توضيح مقدّمه كبرا اين طور مى شود: يا او در راه اداى حق دست و دل باز است، چنان كه به هنگام درخواست حقى، يا حق واجب را ادا مى كند، و يا همچون افراد كريم و بزرگوار برخورد مى كند كه در اين صورت رو پنهان كردن از مردم روا نيست، و يا گرفتار تنگ نظرى است كه در اين صورت هم، مردم وقتى از بذل و بخشش او نااميد شدند، ديگر چيزى از او درخواست نخواهند كرد، در اين صورت هم، رو پنهان كردن از مردم معنايى ندارد.  4-  سخن امام (ع): «مع انّ اكثر...» معامله مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن چنين است: و هر كسى كه بيشترين نيازهاى مردم از قبيل موارد ياد شده، زحمت و هزينه اى براى او نداشته باشد، رو پنهان كردن وى از مردم بى معناست.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 286 الفصل الثاني عشر من عهده عليه السّلام:[و] أمّا بعد [هذا] فلا تطوّلنّ احتجابك عن رعيّتك، فإنّ احتجاب الولاة عن الرّعيّة شعبة من الضّيق، و قلّة علم بالامور، و الاحتجاب منهم يقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه فيصغر عندهم الكبير، و يعظم الصّغير، و يقبح الحسن، و يحسن القبيح، و يشاب الحقّ بالباطل، و إنّما الوالي بشر لا يعرف ما توارى عنه النّاس به من الأمور، و ليست على الحقّ سمات تعرف بها ضروب الصّدق من الكذب، و إنّما أنت أحد رجلين: إمّا امرؤ سخت نفسك بالبذل في الحقّ ففيم احتجابك من واجب حق تعطيه؟ أو فعل كريم تسديه؟ أو مبتلى بالمنع؟ فما أسرع كفّ النّاس عن مسألتك إذا أيسوا من بذلك، مع أنّ أكثر حاجات النّاس إليك ممّا لا مئونة فيه عليك، من شكاة مظلمة أو طلب إنصاف في معاملة. (69062- 68940)اللغة:(الشّوب) بالفتح: الخلط يقال: شابه شوبا من باب قال خلطه، (الوري): ما توارى عنك و استتر، (سمات): جمع سمة كعدة و أصلها و سم و هي العلامات، (ضروب): أنواع، (سخت) من سخا يسخو: جادت، (الأسداء): الاعطاء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 287 المعنى:قد يتّخذ الوالي حاجبا على بابه يمنع عن ورود النّاس إليه إلّا مع الاذن، و قد يحتجب عن النّاس أى يكفّ نفسه عن الاختلاط بهم فيقطع عنه أخبارهم و أحوالهم، و قد سعى الاسلام في رفع الحجاب بين الوالي و الرّعيّة إلى النّهاية، فكان النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله يختلط مع النّاس كأحدهم فيجتمعون حوله للصّلاة في كلّ يوم خمس مرّات و لاستماع آي القرآن و الوعظ و عرض الحوائج في أيّ وقت حتّى يهجمون على أبواب دور نسائه و يدخلونها من دون استيذان.فنزلت الاية «يا أيّها الّذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبيّ إلّا أن يؤذن لكم إلى طعام غير ناظرين إنيه و لكن إذا دعيتم فادخلوا فاذا طعمتم فانتشروا و لا مستأنسين لحديث إنّ ذلكم كان يؤذي النبيّ فيستحيى منكم و اللّه لا يستحيى من الحقّ و إذا سألتموهنّ متاعا فسئلوهنّ من وراء حجاب» 53- الأحزاب.و قد كانوا يصيحون عليه من وراء الباب و يستحضرونه حتّى نزلت الاية 4 و 5 الحجرات «إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ. وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ».و لكن ورد الحجاب في الحكومة الاسلاميّة في أيّام عمر، قال الشارح المعتزلي «ص 91 ج 17 ط مصر» حضر باب عمر جماعة من الأشراف منهم سهيل بن عمرو و عيينة بن حصن و الأقرع بن حابس فحجبوا، ثمّ خرج الاذن فنادى، أين عمّار أين سلمان، أين صهيب و أدخلهم فتمعرت وجوه القوم- تغيّرت غيظا و حنقا- فقال سهيل ابن عمرو: لم تتمعّر وجوهكم، دعوا و دعينا، فأسرعوا و أبطأنا و لئن حسدتموهم على باب عمر اليوم لأنتم غدا لهم أحسد.و اشتدّ الحجاب في أيّام بني اميّة فكان المراجعون يحجبون وراء الباب شهورا و سنة، قال الشارح المعتزلي «ص 93 ج 17 ط مصر» أقام عبد العزيز بن زرارة الكلابي على باب معاوية سنة في شملة من صوف لا يؤذن له. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 288 و الظاهر أنّ موضوع كلامه عليه السّلام هذا ليس الحجاب بهذا المعنى، بل المقصود النّهى عن غيبة الوالي من بين النّاس و عدم الاختلاط معهم بحيث يعرف أحوالهم و أخبارهم فانتهز خواصّه هذه الفرصة فيموّهون عليه الحقائق، كما يريدون و يعرضون عليه الامور بخلاف ما هي عليه فيستصغر عنده الكبير و بالعكس و يقبح باضلالهم عنده الحسن و بالعكس و لا يتميّز عنده الحقّ من الباطل قال عليه السّلام «إنّما الوالي بشر» لا يعلم الغيب و ما يخفيه عنه ذو و الأغراض و ليست للحقّ علائم محسوسة ليعلم الصّدق من الكذب.ثمّ ردّ عليه السّلام عذر الوالي في الاحتجاب من هجوم النّاس عليه و طلب الجوائز منه فقال: إن كان الوالي جوادا يبذل في الحق فلا وجه لاحتجابه، و إن كان أهل المنع من العطاء فاذا لم يبذل للطّالبين أيسوا منه فلا يطلبون.و نختم شرح هذا الفصل بنقل ما حكاه الشارح المعتزلي من وصايا أبرويز لحاجبه قال:و قال أبرويز لحاجبه: لا تضعنّ شريفا بصعوبة حجاب، و لا ترفعنّ وضيعا بسهولته ضع الرّجال مواضع أخطارهم فمن كان قديما شرفه ثمّ ازدرعه «اثبته» و لم يهدمه بعد آبائه فقدّمه على شرفه الأوّل، و حسن رأيه الاخر، و من كان له شرف متقدّم و لم يصن ذلك حياطة له، و لم يزدرعه تثمير المغارسة، فألحق بابائه من رفعة حاله ما يقتضيه سابق شرفهم، و ألحق به في خاصّته ما ألحق بنفسه، و لا تأذن له إلّا دبريّا و إلّا سرارا، و لا تلحقه بطبقة الأوّلين، و إذا ورد كتاب عامل من عمّالي فلا تحبسه عنّى طرفة عين إلّا أن أكون على حال لا تستطيع الوصول إلىّ فيها، و إذا أتاك من يدّعى النّصيحة لنا فاكتبها سرّا، ثمّ أخدلها بعد أن تستأذن له، حتّى إذا كان منّى بحيث أراه فادفع إلىّ كتابه فان أحمدت قبلت و إن كرهت رفضت، و إن أتاك عالم مشتهر بالعلم و الفضل يستأذن، فأذن له، فإنّ العلم شريف و شريف صاحبه، و لا تحجبنّ عنّي أحدا من أفناء النّاس إذا أخذت مجلسي مجلس العامّة، فإنّ الملك لا يحجب إلّا عن ثلاث: عيّ يكره منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 289 أن يطّلع عليه منه، أو بخل يكره أن يدخل عليه من يسأله، أو ريبة هو مصر عليها فيشفق من إبدائها و وقوف الناس عليها، و لا بدّ أن يحيطوا بها علما، و إن اجتهد في سترها.الترجمة:پس از همه اينها خود را مدتى طولانى از نظر رعيت محجوب بدار، زيرا پرده گيرى كار گزاران از رعايا يك نوع فشار بر آنها است و كم اطلاعى از كارها پرده گيرى از رعيت مانع از دانستن حقايق است و بزرگ را در نظر كار گزار خرد جلوه مى دهد و خرد را بزرگ، و زيبا را زشت جلوه مى دهد، و زشت را زيبا، و حق و باطل را بهم مى آميزد، همانا كارگزار و حكمران يك آدمى است و آنچه را مردم از او نهان دارند نخواهد دانست، حق را نشانه هاى آشكار و ديدنى نيست تا درست و نادرست بوسيله آنها شناخته شوند، همانا تو كه حكمرانى يكى از دو كس خواهى بود: يا مردى دست باز و با سخاوتى در راه حق، چرا پشت پرده مى روى براى پرداخت حقى كه بايد بدهى يا كار خوبى كه بايد بكنى.يا مردى هستى گرفتار بخل و تنگ نظر در اين صورت هم مردم چه زود از حاجت خواستن از تو صرف نظر كنند وقتى تو را بيازمايند از تو نوميد گردند، با اين كه بيشتر حوائج مراجعان بتو خرجى ندارد، از قبيل شكايت از مظلمه اى يا در خواست انصاف و عدالت در معامله و داد ستدى.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، صفحه 132-131 ضمن شرح اين جمله كه فرموده است: «فلا تطولنّ احتجابك عن رعيتك»، «فراوان خود را از رعيت خويش در پرده قرار مده.»، فصلى در باره حجاب و پرده دارى و اخبار و اشعارى كه در اين باره آمده، آورده است كه به ترجمه گزينه هايى از آن بسنده مى شود.  - گروهى از اشراف كه از جمله ايشان سهيل بن عمرو و عيينة بن حصن و اقرع بن حابس بودند، بر در خانه عمر آمدند. آنان را نپذيرفتند، پس از مدتى حاجب بيرون آمد و گفت: عمار و سلمان و صهيب كجايند و آنان را اجازه ورود به خانه داد. چهره هاى آن گروه اشراف دگرگون و نشانه هاى خشم بر آن آشكار شد، سهيل بن عمرو به آنان گفت: چرا چهره هايتان دگرگون مى شود، آنان و ما را به اسلام فرا خواندند، ايشان پيشى گرفتند و ما تأخير و درنگ كرديم و اگر امروز بر در خانه عمر بر ايشان رشك مى بريد، فردا -در قيامت- به ايشان رشك بيشترى خواهيد برد.  - معاويه، ابو الدرداء را نپذيرفت، به او گفتند معاويه روى از تو پنهان داشت و تو را نپذيرفت. گفت: آن كس كه به درگاه پادشاهان آمد و شد كند، گاه زبون و گاه گرامى مى شود و هر كس به درى بسته مصادف شود، كنار آن درى گشوده خواهد يافت كه اگر چيزى بخواهد بر او داده مى شود و اگر دعا كند بر آورده مى گردد. اگر معاويه خود را در پرده قرار داد و روى پنهان كرد، پروردگار معاويه روى پنهان نمى دارد.  - دو مرد از معاويه اجازه ورود خواستند ابتدا به يكى از ايشان كه منزلت شريف ترى داشت، اجازه داد و سپس به ديگرى. دومى كه وارد مجلس معاويه شد، جايى فراتر از جاى اولى نشست. معاويه گفت: خداوند ما را ملزم به ادب كردن شما كرده است، همان گونه كه ملزم به رعايت شماييم، اينكه ما آن يكى را پيش از تو اجازه ورود داديم، نمى خواستيم محل نشستن او پايين تر از محل نشستن تو باشد، برخيز كه خداوند براى تو وزنى بر پاى ندارد.   
بخش ۲۳ : نهی از تبعیض [منبع]

ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِي خَاصَّةً وَبِطَانَةً، فِيهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَتَطَاوُلٌ، وَقِلَّةُ إِنْصَاف فِي مُعَامَلَة؛ فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الاَْحْوَالِ.
وَلاَ تُقْطِعَنَّ لاَِحَد مِنْ حَاشِيَتِکَ وَحَامَّتِکَ قَطِيعَةً، وَلاَ يَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِي اعْتِقَادِ عُقْدَة، تَضُرُّ بِمَنْ يَلِيهَا مِنَ النَّاسِ، فِي شِرْب أَوْ عَمَل مُشْتَرَک، يَحْمِلُونَ مَؤُونَتَهُ عَلَى غَيْرِهِمْ، فَيَکُونَ مَهْنَأُ ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ، وَعَيْبُهُ عَلَيْکَ فِي الدُّنْيَا وَالآْخِرَةِ.
وَأَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِيبِ وَالْبَعِيدِ، وَکُنْ فِي ذَلِکَ صَابِرا مُحْتَسِباً، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَخَاصَّتِکَ حَيْثُ وَقَعَ، وَابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَثْقُلُ عَلَيْکَ مِنْهُ، فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ.
وَإِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِکَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ، وَاعْدِلْ عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ، فَإِنَّ فِي ذَلِکَ رِيَاضَةً مِنْکَ لِنَفْسِکَ، وَ رِفْقاً بِرَعِيَّتِکَ، وَإِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ.
ثُمَّ إِنَّ لِلْمُلُوكِ خَاصَّةً وَ بِطَانَةً فِيهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولَئِكَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْكَ الْأَشْيَاءِ وَ لَا تَقْطَعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حَشَمِكَ وَ لَا حَامَّتِكَ قَطِيعَةً وَ لَا تَعْتَمِدَنَّ فِي اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ تَضُرُّ بِمَنْ يَلِيهَا مِنَ النَّاسِ فِي شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَكٍ يَحْمِلُونَ مَئُونَتَهُمْ عَلَى غَيْرِهِمْ فَيَكُونَ مَهْنَأُ ذَلِكَ لَهُمْ دُونَكَ وَ عَيْبُهُ عَلَيْكَ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ عَلَيْكَ بِالْعَدْلِ فِي حُكْمِكَ إِذَا انْتَهَتِ الْأُمُورُ إِلَيْكَ وَ أَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِيبِ وَ الْبَعِيدِ وَ كُنْ فِي ذَلِكَ صَابِراً مُحْتَسِباً وَ افْعَلْ ذَلِكَ بِقَرَابَتِكَ حَيْثُ وَقَعَ وَ ابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَثْقُلُ عَلَيْهِ مِنْهُ فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِكَ مَحْمُودَةٌ وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِكَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِكَ وَ اعْدِلْ عَنْكَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِكَ فَإِنَّ فِي تِلْكَ رِيَاضَةً مِنْكَ لِنَفْسِكَ وَ رِفْقاً مِنْكَ بِرَعِيَّتِكَ وَ إِعْذَاراً تَبْلُغُ فِيهِ حَاجَتَكَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ فِي خَفْضٍ وَ إِجْمَالٍ.

احْسِمْ : قطع كن. 
لا تُقْطِعَنَّ : هرگز زمينى را به رسم تيول نبخش. 
الْحَامَّة : افراد خاص و نزديك. 
الْقَطِيعَة : زمين بخشيده شده، تيول. 
الِاعْتِقَاد : مالك شدن. 
الْعُقْدَة : زمين زراعى. 
الشِّرْب : سهميه آب. 
مَهْنَأ : گوارا، آنچه بدون زحمت بدست آيد. 
الْمَغَبَّة : عاقبت. 
حَيْفاً : ظلم، ستم. 
اصْحِرْ : آشكار كن. 
اعْدِلْ : كنار بزن، برطرف كن. 
رِيَاضَةٍ : تمرين و عادت دادن. 
الِاعْذَار : پوزش خواستن. 
إستِئثار : ترجيح دادن و مقدم نمودن 
تَطاوُل : بمردم تكبر نمودن 
احسِم : قطع كن 
حامّة : خواص و خويشاوندان 
قَطيعَة : زمين بخشيدن والى به كسى 
۱۰. اخلاق رهبری با خویشاوندانهمانا زمامداران را خواص و نزديكانى است كه خود خواه و چپاولگرند، و در معاملات انصاف ندارند، ريشه ستمكاريشان را با بريدن اسباب آن بخشكان، و به هيچ كدام از اطرافيان و خويشاوندانت زمين را واگذار مكن،(۱) و به گونه اى با آنان رفتار كن كه قرار دادى به سودشان منعقد نگردد كه به مردم زيان رساند، مانند آبيارى مزارع، يا زراعت مشترك، كه هزينه هاى آن را بر ديگران تحميل كنند، در آن صورت سودش براى آنان، و عيب و ننگش در دنيا و آخرت براى تو خواهد ماند. 
حق را به صاحب حق، هر كس كه باشد، نزديك يا دور، بپرداز، و در اين كار شكيبا باش، و اين شكيبايى را به حساب خدا بگذار، گر چه اجراى حق مشكلاتى براى نزديكانت فراهم آورد، تحمّل سنگينى آن را به ياد قيامت بر خود هموار ساز. و هر گاه رعيّت بر تو بد گمان گردد، عذر خويش را آشكارا با آنان در ميان بگذار، و با اين كار از بدگمانى نجاتشان ده، كه اين كار رياضتى براى خود سازى تو، و مهربانى كردن نسبت به رعيّت است، و اين پوزش خواهى تو آنان را به حق وامى دارد.______________________________(۱). نفى تفكّر: اگوسانتريسم ‏EGOCENTRISM (خودمدارى و خود محور بينى)، بلكه بايد به خدا توجّه داشت تا انجام وظيفه كرد.
سپس (بدان) حكمرانان را نزديكان و خويشانى است كه بخود سرى و گردنكشى و دراز دستى (بمال مردم) و كمى انصاف خو گرفته اند (و رعيّت را بسختى و گرفتارى دوچار مى نمايند) ريشه و اساس (شرّ) ايشان را با جدا كردن و دور ساختن موجبات آن صفات از بين ببر (عادل و دادگر و از اوضاع داخلى مملكت با خبر باش تا ايشان بى عدالتى و بيخبرى ترا وسيله خودسرى و دراز دستى و كم انصافى قرار ندهند و به رعيّت آزار نرسانند). و بكسى از آنان كه در گردت هستند و اهل بيت و خويشاوندانت زمينى واگذار مكن، و بايد كسى از تو در طمع نيافتد به گرفتن مزرعه و كشت زارى كه زيان رساند بمردم همسايه آن در آبشخور يا كارى كه به شركت بايد انجام داد كه سختى كار مشترك را به همسايگان تحميل نمايند، پس سود و گوارايى آن براى ايشان خواهد بود، نه تو، و عيب و سرزنش آن در دنيا و آخرت بر تو خواهد ماند. 
و حقّ را براى آنكه شايسته است از نزديك و دور (خويش و بيگانه) اجرا كن، و در آن كار شكيبا و (از خدا) پاداش خواه باش اگر چه از بكار بردن حقّ به خويشان و نزديكانت برسد هر چه برسد (مثلا لازم آيد كه از روى حقّ يكى از خويشان را قصاص نمايى) و پايان حقّ را با آنچه بر تو گران (و بر نزديكان سخت و دشوار) است بنگر كه پسنديده و فرخنده است. و اگر رعيّت بتو گمان ستمگرى بردند عذر و دليلت را براى ايشان آشكار كن و گمانهاى آنها را با آشكار كردنت از خويشتن دور نما، زيرا در آن كار رياضت و عادت دادن است بخود (عدل و انصاف را) و مهربانى است به رعيّت، و عذر آوردنى است كه با آن بآنچه خواستارى از وادار نمودن آنها بحقّ مى رسى (تو كه مى خواهى از بدگمانى و سرزنش آنها برهى عذر خود را بيان كن تا از اشتباه بيرون آمده دوستيت را در دل جا دهند). 
و بدان، كه والى را خويشاوندان و نزديكان است و در ايشان خوى برترى جويى و گردنكشى است و در معاملت با مردم رعايت انصاف نكنند. ريشه ايشان را با قطع موجبات آن صفات قطع كن. به هيچيك از اطرافيان و خويشاوندانت زمينى را به اقطاع مده، مبادا به سبب نزديكى به تو، پيمانى بندند كه صاحبان زمينهاى مجاورشان را در سهمى كه از آب دارند يا كارى كه بايد به اشتراك انجام دهند، زيان برسانند و بخواهند بار زحمت خود بر دوش آنان نهند. پس لذت و گوارايى، نصيب ايشان شود و ننگ آن در دنيا و آخرت بهره تو گردد.اجراى حق را در باره هر كه باشد، چه خويشاوند و چه بيگانه، لازم بدار و در اين كار شكيبايى به خرج ده كه خداوند پاداش شكيبايى تو را خواهد داد. هر چند، در اجراى عدالت، خويشاوندان و نزديكان تو را زيان رسد. پس چشم به عاقبت دار، هر چند، تحمل آن بر تو سنگين آيد كه عاقبتى نيك و پسنديده است.
اگر رعيت بر تو به ستمگرى گمان برد، عذر خود را به آشكارا با آنان در ميانه نه و با اين كار از بدگمانيشان بكاه، كه چون چنين كنى، خود را به عدالت پروده اى و با رعيت مدارا نموده اى. عذرى كه مى آورى سبب مى شود كه تو به مقصود خود رسى و آنان نيز به حق راه يابند.                  
(اضافه بر اين گاه) براى زمامدار، خاصان و صاحبان اسرار (و نزديکان و اطرافيانى) است که خودخواه و برترى طلب اند و در داد و ستد با مردم عدالت و انصاف را رعايت نمى کنند. ريشه ستمشان را با قطع وسائل آن بر کن و هرگز به هيچ يک از اطرافيان و هواداران خود زمينى از اراضى مسلمانان را وا مگذار و نبايد آنها طمع کنند که قراردادى به سود آنها منعقد سازى که موجب ضرر بر همجواران آن زمين باشد; خواه در آبيارى يا عمل مشترک ديگر. به گونه اى که هزينه هاى آن را بر ديگران تحميل کنند و در نتيجه سودش فقط براى آنها باشد و عيب و ننگش در دنيا و آخرت نصيب تو گردد.حق را درباره آنها که صاحب حق اند رعايت کن; چه از نزديکان تو باشد يا غير آنها و در اين باره شکيبا باش و به حساب خدا بگذار (و پاداش آن را از او بخواه) هرچند اين کار موجب فشار بر خويشاوندان و ياران نزديک تو شود، سنگينى اين کار را بپذير، زيرا سرانجامش پسنديده است و هرگاه رعايا نسبت به تو گمان بى عدالتى ببرند عذر خويش را آشکارا با آنان در ميان بگذار و با بيانِ عذر خويش گمان آنها را نسبت به خود (درباره آنچه موجب بدبينى شده) اصلاح کن، زيرا اين امر از يک سو موجب تربيت اخلاقى تو مى شود و از سوى ديگر ارفاق و ملاطفتى است درباره رعيت و سبب مى شود که بيانِ عذر خود، تو را به مقصودت که وادار ساختن آنها به حق است برساند.
نيز والى را نزديكان است و خويشاوندان كه خوى برترى جستن دارند و گردن فرازى كردن و در معاملت انصاف را كمتر به كار بستن. ريشه ستم اينان را با بريدن اسباب آن برآر و به هيچ يك از اطرافيان و خويشاوندانت زمينى را به بخشش وامگذار، و مبادا در تو طمع كنند با بستن پيمانى كه مجاور آنان را زيان رساند در بهره كه از آب دارند، يا كارى كه بايد با هم به انجام رسانند و رنج آن را بر عهده ديگران نهند، پس بر آنان تنها گوارا افتد و عيب آن در دنيا و آخرت بر تو ماند. 
و حق را از آن هر كه بود بر عهده دار، نزديك يا دور، و در اين باره شكيبا باش و اين شكيبايى را به حساب -خدا- بگذار. هر چند اين رفتار با خويشاوندان و أطرافيانت بود و عاقبت آن را با همه دشوارى كه دارد، چشم دار، كه پايان آن پسنديده است -و سرانجامش فرخنده-. و اگر رعيت بر تو گمان ستم برد، عذر خود را آشكارا با آنان در ميان گذار، و با اين كار از بدگمانى شان در آر، كه بدين رفتار نفس خود را به فرمان آورده باشى و با رعيت مدارا كرده و حاجت خويش را برآورده و رعيت را به راه راست واداشته. 
سپس واليان را نزديكانى است كه آنان را خوى خود خواهى و دست درازى به مال مردم، و كمى انصاف در داد و ستد است، به جدا كردن اسباب و وسايل اين حالات ماده و ريشه آنان را قطع كن. به هيچ يك از اطرافيان و اقوام خود زمينى از اقطاع مسلمين واگذار مكن. نبايد در تو طمع ورزد كسى به گرفتن مزرعه اى كه در آبشخور آن به همسايه زيان رساند، يا كارى كه بايد با شركت به سامان رسد مشقّت كار مشترك را به همسايگان تحميل كند، در آن صورت سودش براى آن طمع كاران و عيب و زشتى آن در دنيا و آخرت بر عهده تو خواهد بود. 
حق را نسبت به هر كه لازم است از نزديك و دور رعايت كن، و در اين زمينه شكيبا و مزد خواه از خدا باش، گر چه اين برنامه به زيان نزديكان و خاصانت باشد، و در اين مورد نسبت آنچه بر تو گران است جوياى عاقبتش باش، كه سر انجام رعايت حق پسنديده و نيكوست. هرگاه رعيت گمان ستمى بر تو ببرد آشكارا عذرت را به آنان ارائه كن، و به اظهار عذر گمانهاى آنان را از خود بگردان، چرا كه اظهار عذر موجب عادت دادن نفس به اخلاق حسنه، و مهربانى و نرمى نسبت به رعيت است، و اين عذر خواهى تو را به خواسته ات در واداشتن رعيت به حق مى رساند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از زیادخواهى اطرافیانت بپرهیز:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه چند دستور مهم ديگر به مالک مى دهد که همه آنها سرنوشت ساز است. نخست مى فرمايد: «(اضافه بر اين گاه) براى زمامدار، خاصان و صاحبان اسرار (و نزديکان و اطرافيانى) است که خودخواه و برترى طلبند و در داد و ستد با مردم عدالت و انصاف را رعايت نمى کنند»; (ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِي خَاصَّةً وَبِطَانَةً(1)، فِيهِمُ اسْتِئْثَارٌ(2) وَتَطَاوُلٌ(3)، وَقِلَّةُ إِنْصَاف فِي مُعَامَلَة). آنچه امام(عليه السلام) در اينجا به آن اشاره کرده يک واقعيت تلخ و گسترده تاريخى است که همواره دنيا پرستان و فرصت طلبان خود را به مراکز قدرت نزديک مى کنند و با اظهار اخلاص و فداکارى کامل به آنها تقرب مى جويند تا به وسيله آنها بخش هايى از بيت المال در اختيار آنان و منسوبانشان قرار بگيرد و بر دوش مردم مظلوم سوار شوند و اموال و منافع آنها را غارت کنند. امام به مالک اشتر هشدار مى دهد که مراقب اين گروه باشد. سپس دستور قاطعى در اين زمينه صادر کرده در ادامه سخن مى فرمايد: «ريشه ستمشان را با قطع وسائل آن بر کن و هرگز به هيچ يک از اطرافيان و هواداران خود زمينى از اراضى مسلمانان را وا مگذار و نبايد آنها طمع کنند که قراردادى به سود آنها منعقد سازى که موجب ضرر بر همجواران آن زمين باشد; خواه در آبيارى يا عمل مشترک ديگر. به گونه اى که هزينه هاى آن را بر ديگران تحميل کنند و در نتيجه سودش فقط براى آنها باشد و عيب و ننگش در دنيا و آخرت نصيب تو گردد»; (فَاحْسِمْ(4) مَادَّةَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الاَْحْوَالِ، وَلاَ تُقْطِعَنَّ(5) لاَِحَد مِنْ حَاشِيَتِکَ وَحَامَّتِکَ(6) قَطِيعَةً وَلاَ يَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِي اعْتِقَادِ عُقْدَة، تَضُرُّ بِمَنْ يَلِيهَا مِنَ النَّاسِ، فِي شِرْب أَوْ عَمَل مُشْتَرَک يَحْمِلُونَ مَؤُونَتَهُ عَلَى غَيْرِهِمْ، فَيَکُونَ مَهْنَأُ(7) ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ، وَعَيْبُهُ عَلَيْکَ فِي الدُّنْيَا وَالآْخِرَةِ). اين تعبيرات با صراحت بيانگر اين حقيقت است که شخص والى و زمامدار بايد دست رد بر سينه گروه فرصت طلب سودجوى حاشيه نشين بزند و هرگز تسليم خواسته هاى آنها نشود و زمين هايى را که به مسلمانان تعلق دارد در اختيار آنان نگذارد، زيرا آنها به سبب نفوذى که در مرکز اصلى قدرت دارند سعى مى کنند تمام هزينه هاى اين املاک را که قاعدتاً بايد در ميان همه کسانى که ملک مشترک دارند تقسيم شود به زور بر عهده ديگران بيندازند و منفعت خالص از آنِ آنها باشد; کارى که ظلم فاحش و خيانت آشکار است. شايان توجّه است که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به فرمان خدا زکات را بر بنى هاشم تحريم کرد، مبادا از خويشاوندى آن حضرت استفاده کنند و بخش هاى عظيمى از زکات را در اختيار خود بگيرند. حتى در روايت آمده است: «هنگامى که جمعى از بنى هاشم خدمت آن حضرت رسيدند و عرض کردند: اجازه بده جمع آورى زکات حيوانات بر عهده ما باشد. (ما از زکات سهمى نمى خواهيم ولى) سهم «والعاملين عليها» (کسانى که جمع آورى زکات مى کنند) را به ما ده و گفتند ما از ديگران به اين کار سزاوارتريم. پيغمبر فرمود: زکات (حتى سهم جمع آورى کنندگان آن) بر من و شما حرام است; ولى به من وعده شفاعت داده شده ... آيا فکر مى کنيد ديگران را (در شفاعت کردن) بر شما مقدم مى دارم؟)».(1) دور نگه داشتن خويشاوندان و اطرافيان از حکومت و دسترسى به بيت المال، تا مدتى در ميان مسلمانان رواج داشت; ولى هنگامى که زمان عثمان فرا رسيد، اوضاع به کلّى دگرگون شد; بنى اميّه و بنى مروان اطراف او را گرفتند; هم پست ها و مقام ها را در ميان خود تقسيم کردند، هم بيت المال و اراضى مسلمانان را. نتيجه آن شورش عظيمى بود که به وجود آمد و خون خليفه در اين راه ريخته شد. وقتى نوبت به امام اميرمؤمنان(عليه السلام) رسيد اوضاع به کلى تغيير يافت تا آنجا که حتى برادرش عقيل اجازه نيافت سهم مختصرى بيشتر از ديگران از بيت المال داشته باشد وچون حکومت به معاويه و بنى اميّه و پس از آنها به بنى عباس رسيد غوغايى برپا شد. اموال مسلمانان و بيت المال در ميان بستگان و اطرافيان و چاپلوسان تقسيم شد و در عوض، آنها با خشونت تمام از حکومت دفاع کردند و صداها را در سينه ها خاموش نمودند و غالب شورش هايى که پيدا شد بر اثر همين مظالم بود. تنها از عمر بن عبدالعزيز نقل مى کنند که وقتى احساس کرد ممکن است اين امر سرچشمه شورش عظيمى شود، دستور اکيد داد تمام اين اموال به بيت المال مسترد گردد و جلوى اين امتيازات گرفته شود. اين امر در دنياى امروز نيز کاملا رواج دارد، اشخاص و گروه هاى وابسته به حکومت از امتيازهاى خاصى برخوردارند. همين امر سبب ناآرامى هاى فراوان و شورش هاى خطرناک است. امام(عليه السلام) در دومين دستور مى فرمايد: «حق را درباره آنها که صاحب حق اند رعايت کن; چه از نزديکان تو باشد يا غير آنها و در اين باره شکيبا باش و به حساب خدا بگذار (و پاداش آن را از او بخواه) هرچند اين کار موجب فشار بر خويشاوندان و ياران نزديک تو شود سنگينى اين کار را بپذير، زيرا سرانجامش پسنديده است»; (وَأَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِيبِ وَالْبَعِيدِ، وَکُنْ فِي ذَلِکَ صَابِرا مُحْتَسِباً، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَخَاصَّتِکَ حَيْثُ وَقَعَ، وَابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَثْقُلُ عَلَيْکَ مِنْهُ، فَإِنَّ مَغَبَّةَ(9) ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ). اين همان چيزى است که امروز از آن به عنوان مقدم داشتن ضابطه بر رابطه تعبير مى شود و کارى است بسيار مشکل که انسان حق را بر پيوندهاى خويشاوندى و دوستان نزديک و همکاران خود مقدم دارد و معاونان خود را در برابر حق به فراموشى بسپرد و اگر خواسته آنها بر خلاف حق است اجراى حق را بر خواسته آنها مقدم بدارد. همان چيزى که نمونه کاملش خود امام(عليه السلام) است و داستان او با برادرش عقيل معروف است. و همچنين نامه اى که براى عثمان بن حنيف نوشت و به علت انحراف کوچک او از مسير حق، شديدا وى را سرزنش فرمود. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: اميرمؤمنان به عمر بن خطاب چنين فرمود: «ثَلاَثٌ إِنْ حَفِظْتَهُنَّ وَعَمِلْتَ بِهِنَّ کَفَتْکَ مَا سِوَاهُنَّ وَإِنْ تَرَکْتَهُنَّ لَمْ يَنْفَعْکَ شَيْءٌ سِوَاهُنَّ; سه چيز است اگر آنها را حفظ کنى و به آنها عمل نمايى تو را از غير آن بى نياز مى کند و اگر آنها را ترک گويى چيزى غير از آن تو را سودى نمى بخشد». عمر گفت: «وَمَا هُنَّ يَا أَبَا الْحَسَنِ; اى ابو الحسن! آن سه چيز چيست؟». امام فرمود: «إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى الْقَرِيبِ وَالْبَعِيدِ وَالْحُکْمُ بِکِتَابِ اللهِ فِي الرِّضَا وَالسَّخَطِ وَالْقَسْمُ بِالْعَدْلِ بَيْنَ الاَْحْمَرِ وَالاَْسْوَدِ; اجراى حد درباره نزديکان و دوران (به طور يکسان) و حکم بر طبق کتاب خدا در حالت خشنودى و غضب و تقسيم عادلانه در ميان سفيد و سياه». عمر گفت: «لَعَمْرِي لَقَدْ أَوْجَزْتَ وَأَبْلَغْتَ; به جانم سوگند که مختصر گفتى و حق مطلب را ادا کردى».(10) تعبير امام به «فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ» اشاره به اين است که رعايت عدالت و عدم تبعيض در ميان نزديکان و غير آنها در دنيا عاقبت نيکى دارد، زيرا سبب اطمينان و خشنودى توده مردم و همراهى آنها با حکومت مى شود و در آخرت نيز ثواب نيکوکاران و مجاهدان را در بر دارد. آن گاه امام سومين دستور مهم را صادر مى فرمايد که بسيارى از مشکلات حکومت را کم مى کند. مى فرمايد: «هرگاه رعايا نسبت به تو گمان بى عدالتى ببرند عذر خويش را آشکارا با آنان در ميان بگذار و با بيانِ عذر خويش گمان آنها را نسبت به خود (درباره آنچه موجب بدبينى شده) اصلاح کن، زيرا اين امر از يک سو موجب تربيت اخلاقى تو مى شود و از سوى ديگر ارفاق و ملاطفتى است درباره رعيت و سبب مى شود که بيانِ عذر خود، تو را به مقصودت که وادار ساختن آنها به حق است برساند»; (وَإِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِکَ حَيْفاً(11) فَأَصْحِرْ(12) لَهُمْ بِعُذْرِکَ، وَاعْدِلْ(13) عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ، فَإِنَّ فِي ذَلِکَ رِيَاضَةً مِنْکَ لِنَفْسِکَ، وَرِفْقاً بِرَعِيَّتِکَ، وَإِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ(14) عَلَى الْحَقِّ). مى دانيم يکى از مشکلات حکومت ها اين است که بسيارى از مردم از جزئيات مسائلى که در جامعه مى گذرد ناآگاه اند و گاه زمامدار عادل دست به اقداماتى براى حل مشکلات و اصلاح امور مى زند که دليلش بر آنها مخفى است. همين امر موجب بدگمانى مردم مى شود و اگر اين بدگمانى ها روى هم متراکم گردد ممکن است مردم را از حکومت جدا سازد، از اين رو هرگاه والى و زمامدار احساس کند سوء ظنى براى مردم درباره مسأله اى پيدا شده، بايد آشکارا دليل منطقى کار خود را بيان دارد تا آنها آرامش فکر پيدا کنند و سوء ظنشان برطرف گردد. يکى از بهترين فرصت ها در اسلام براى زمامداران، استفاده کردن از خطبه هاى نماز جمعه است که قريب و بعيد و نزديکان و غير آنها در آن جمع اند و او مى تواند خود به طور مستقيم يا نائبانش مسائل را بشکافند و دلايل انجام هر کارى را که موجب بدگمانى شده آشکارا بگويند. امروز با توجّه به گستردگى رسانه ها، معمولاً با مصاحبه يا دادن بيانيه در اين گونه موارد اقدام مى کنند; ولى آنها که عذر موجهى ندارند به زودى رسوا مى شوند و پايه هاى قدرتشان به لرزه در مى آيد. اين نکته نيز قابل توجّه است که امام(عليه السلام) براى افشاگرى در موارد سوء ظن رعيت دو فايده مهم ذکر فرمود: اوّل: رفع سوء ظن مردم از طريق بيان واقعيت ها و شرح امکانات و تنگناها. دوم: رياضت نفس والى و زمامدار، زيرا او با اين عمل، گويى خود را در اختيار مردم گذارده و از اوج قدرت فرود آمده و همچون يک دوست و برادر، با آنها متواضعانه سخن مى گويد و اين تواضع مايه رياضت نفس و پرورش روح و اخلاق زمامدار است. پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيز بارها اقدام بر اين کار کرده و اسوه عملى براى اين دستور بود. از جمله: 1. به هنگام تقسيم غنائم فراوان جنگ حنين، هنگامى که براى رؤساى تازه مسلمان قريش مانند ابوسفيان و بعضى ديگر يکصد شتر سهميه قرار داد و سهم مهاجران و انصار پيشين را بسيار کم و در حدود چهار شتر مقرر فرمود، گروهى از آنها سخت ناراحت شدند و بعضى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را متهم به عدم رعايت عدالت در تقسيم غنيمت نمودند. در اينجا پيغمبر خدا عذر خود را آشکارا بيان کرد و به آنها گفت: من با اين کار محبّت اين افراد را نسبت به اسلام جلب کردم تا مسلمان شوند ولى شما را به اسلامتان (که در وجودتان ريشه دار است واگذاردم) آيا دوست نداريد گروهى شتر و گوسفند ببرند ولى شما محبّت و ايمان به رسول الله را با خود ببريد؟(15) 2. نمونه ديگر جريانى است که در صلح حديبيه اتفاق افتاد. پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در اين صلح که با مشرکان مکه برقرار کرد، اوّلاً حاضر شد بدون انجام اعمال عمره ـ با اينکه خود و يارانش احرام بسته بودند ـ به مدينه باز گردد و ثانياً شرط هايى را که به نفع قريش در اين صلح نامه آمده بود بپذيرد که اين مسأله بر يارانش سنگين بود. از جمله کسانى که زبان به اعتراض گشودند عمر بود. در روايتى آمده که او گفت: «ما شَکَکْتُ فِى الإسْلامِ قَطُّ کَشَکّي يَوْمَ حُدَيْبِيَّةَ; هيچ گاه در اسلام شکى مانند شک روز حديبيه نکردم». خدمت پيغمبر آمده عرض کرد: آيا ما مسلمان نيستيم؟ فرمود: هستيد. عرض کرد: آيا آنها مشرک نيستند؟ فرمود: هستند. عرض کرد: پس چرا ما اين همه خفت و خوارى را در دين خود بپذيريم؟ پيامبر ياران خود را مخاطب قرار داد و فرمود: اين از ناحيه من نبود; خدا چنين دستور صلحى را به من داده و احدى نمى تواند امر پروردگار را مخالفت کند و بدانيد خدا مرا ضايع نخواهد کرد. (و پيروزى ها در پيش است).(16) 3. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که مى فرمود: چيزى «از مواد غذايى» خدمت پيغمبر آوردند تا (بر اهل صفه) تقسيم کند; ولى به اندازه اى نبود که به همه برسد، از اين رو تنها به جمعى از آنها داد و چون ممکن بود ديگران قلباً ناراحت شوند و معترض باشند، پيامبر در برابر آنها آمد و فرمود: اى اهل صفه مقدار کمى براى ما آورده بودند; من ديدم به همه نمى رسد. آن را به افرادى که نياز بيشترى داشتند دادم (و در آينده جبران خواهد شد).(17)*** پی نوشت: 1. «بِطانَة» به معناى لباس زيرين در مقابل «ظهارة» که به لباس رويين گفته مى شود، نيز به افرادى که محرم اسرار هستند «بطانة» گفته مى شود و منظور امام از اين واژه معناى اخير است. 2. «استئثار» به معناى چيزى را به خود اختصاص دادن از ريشه «أثر» در اصل به معناى علامتى بر چيزى گذاردن گرفته شده و از آنجا که وقتى انسان چيزى را به خود اختصاص مى دهد گويى اثرى بر آن مى گذارد اين ماده در آن معنا به کار رفته است. 3. «تَطاول» به معناى برترى جويى از ريشه «طول» به معناى مرتفع شدن گرفته شده است. 4. «احْسِم» صيغه امر از ريشه «حسم» بر وزن «وصل» به معناى قطع کردن گرفته شده. 5. «لاتقطعنّ» از ريشه «قطع» به معناى جدا کردن گرفته شده و اين واژه هنگامى که به باب افعال مى رود به معناى تخصيص دادن چيزى به کسى مثلاً زمينى را در اختيار کسى قرار دادن مى باشد. 6. «حامّة» به معناى نزديکان و خاصان و خويشاوندان است و از ريشه «حمّ» به معناى گرم کردن گرفته شده به مناسبت اينکه علاقه و دوستى آنها گرم و داغ است. به همين دليل دوست صميمى را «حميم» مى گويند. 7. «مهنأ» به معناى چيز مرغوب و گواراست. 8. کافى، ج 4، ص 58، ح 1. 9. «مَغَبَّة» به معناى عاقبت و نتيجه چيزى است. 10. تهذيب الأحکام، ج 6، ص 227، ح 7. 11. «حَيْف» به معناى ظلم و ستم و بى انصافى است و از آنجا که وقتى چيزى به وسيله ظلم و ستم از دست برود انسان افسوس مى خورد، اين واژه امروز به معناى افسوس خوردن به کار مى رود. 12. «أصْحِر» فعل امر از ريشه «صحرا» به معناى بيابان گرفته شده و «اِصْحار» يعنى به بيابان رفتن. از آنجا که در بيابان همه چيز ظاهر و آشکار مى شود، اين ماده به معناى آشکار ساختن به کار رفته و در کلام امام نيز به همين معناست. 13. «اَعْدِل» از ريشه «عدول» به معناى برگرداندن گرفته شده است. 14. «تقويم» به معناى صاف و راست کردن و کجى ها را از بين بردن است. 15. سيره ابن هشام، ج 2، ص 320 و تاريخ طبرى، ج 2، ص 361، حوادث سال هشتم هجرت. 16. سيره ابن هشام، ج 2، ص 215. 17. وسائل الشيعة، ج 6، کتاب الزکات، باب 28، ح 2; منهاج البراعة، ج 20، ص 296.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 300-299دوازدهم: از جمله امور سازنده كه مربوط به نزديكان حاكم است، آن است كه بار هزينه آنها را از دوش مردم بردارد، بنا بر اين عبارت: «بقطع اسباب... مئونته» رهنمودى است به طريق از ميان برداشتن آن، و به دليل آن عمل - با يادآورى پى آمدهايى از قبيل اين كه خود را در منافعى بر رعيّت مقدّم داشته و دست اذيّت و آزار و كم انصافى بر آنها دراز كنند- اشاره فرموده است. و آن عبارت به منزله مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر كس چنان باشد گسستن رشته زحمت و هزينه وى از مردم ضرورت دارد. صفات و حالاتى كه امام (ع) دستور بركندن ريشه هاى آنها را داده است عبارتند از: انواع زحمتهاى نامبرده از قبيل خودسرى، دراز دستى و كم انصافى.  عبارت: «و لا تقطعنّ... مشترك»، توضيح و تفصيل راههاى از بين بردن انگيزه هاى ياد شده است، زيرا واگذار كردن قطعه زمينى به يكى از آنها و به طمع واداشتن وى - در فراهم آوردن زمين و باغ- بر ضرر رساندن به همسايگان در آب، و يا در كار مشترك با مردم مانند عمران و آبادانى، موجب مى شود كه هزينه آن را بر ديگران تحميل كند، اينها انگيزه هاى صفات ياد شده از انواع زحمت هستند، و قهرا از ميان برداشتن اينها در گرو بركندن ريشه هاى آنهاست.  آن گاه از انگيزه هاى زحمت بر مردم، به دليل پيامدهاى ناروا كه براى حاكم دارد او را بر حذر داشته است، پيامدهايى از قبيل گوارايى آن كارها براى ايشان نه براى او، و باقى ماندن ننگ آن در دنيا و آخرت براى او، و همين عبارت به منزله مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر چه كه گوارائى اش براى ديگران و ننگش براى تو باشد، انجامش بر تو روا نيست.  سيزدهم: حق را در باره همه افرادى كه سزاوار آنند، چه دور و چه نزديك اجرا كند و اگر در اثر اجراى حق، احتمالا به خويشاوندان و نزديكانش مرارت و تلخى برسد، او به خاطر دستاوردى كه باعث قرب به خدا و تنها براى رضاى اوست، بردبار و شكيبا باشد، هر چند كه از اجراى حق به خويشان و نزديكانش، به اقتضاى شريعت، برسد آنچه بايد برسد. و او در «و لكن» براى حال و «واقعا» نيز حال است و عامل حال فعل: «و الزم» مى باشد.  چهاردهم: نتيجه اين اجراى حق را با همه سنگينى كه براى او-  در مورد نزديكان خود - دارد- در نظر بگيرد. گويا وى با اجراى حق، سرانجام از آسيب دنيا و عذاب آخرت ايمن مى گردد. و به اين كار او را چنين تشويق كرده است: زيرا پيامد آن اجراى حق پسنديده است، يعنى همان عافيت و ايمنى و بالأخره، سعادت جاويد، كه خوش و پسنديده است. و همين عبارت مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر چيزى كه پيامدى خوش و پسنديده داشته باشد، علاقه مندى به انجام آن ضرورى است. پانزدهم: بر فرض اين كه توده مردم او را ستمگر و ظالم پندارند، امام (ع) به او دستور مى دهد كه به طور روشن و آشكار در باره پندار ايشان كه او را ظالم تصور كرده اند، دليل و انگيزه خود را ابراز كند و با اظهار خود، پندار آنها را از بين ببرد. و در اين مورد نيز او را به وسيله قياس مضمرى ترغيب نموده است كه عبارت: «فانّ... الحقّ»  صغراى آن است، يعنى اين كه با اين اظهار دليل و انگيزه - در صورتى كه عذر و دليلى دارى- به خواسته اى كه دارى، خواهى رسيد، به اين معنى كه با آگاه شدن آنها از كار تو كه از روى حق بوده است، نه از روى ستم، آنها را بر طريق حق استوار خواهى ساخت. و كبراى مقدّر آن چنين است: و هر چه كه آن چنان باشد، شايسته انجام دادن است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 290 الفصل الثالث عشر من عهده عليه السّلام:ثمّ إنّ للوالي خاصّة و بطانة فيهم استئثار و تطاول، و قلّة إنصاف في معاملة، فاحسم مادّة أولئك بقطع أسباب تلك الأحوال و لا تقطعنّ لأحد من حاشيتك و حامّتك قطيعة، و لا يطمعنّ منك في اعتقاد عقدة تضرّ بمن يليها من النّاس في شرب أو عمل مشترك، يحملون مئونته على غيرهم، فيكون مهنأ ذلك لهم دونك، و عيبه عليك في الدّنيا و الاخرة. و ألزم الحقّ من لزمه من القريب و البعيد، و كن في ذلك صابرا محتسبا، واقعا ذلك من قرابتك و خاصّتك حيث وقع، و ابتغ عاقبته بما يثقل عليك منه، فإنّ مغبّة ذلك محمودة. و إن ظنّت الرّعيّة بك حيفا فأصحر لهم بعذرك، و اعدل عنك ظنونهم بإصحارك، فإنّ في ذلك رياضة منك لنفسك، و رفقا برعيّتك، و إعذارا تبلغ به حاجتك من تقويمهم على الحقّ. (69192- 69063)اللغة:(بطانة) الرّجل: دخلاؤه و أهل سرّه ممن يسكن إليهم و يثق بمودّتهم، (الاستئثار): طلب المنافع لنفسه خاصّة، (التطاول): و أطال الرّجل على الشيء مثل أشرف و زنا و معنى و تطاول علا و ارتفع، (الحسم): قطع الدّم بالكي و حسمه حسما من باب ضرب: قطعه، (الحامّة): القرابة، (القطيعة): محال ببغداد أقطعها المنصور أناسا من أعيان دولته ليعمّروها و يسكنوها، و منه حدثني شيخ من أهل قطيعة الرّبيع، و أقطعته قطيعة أي طائفة من أرض الخراج و الأقطاع إعطاء الإمام قطعة من الأرض و غيرها و يكون تمليكا و غير تمليك- مجمع البحرين-. (العقدة): الضّيعة، و العقدة أيضا: المكان الكثير الشّجر و النّخل، اعتقد الضيعة: اقتناها، (المهنا): مصدر هنأته كذا (المغبة): العاقبة، (الحيف): الظلم و الجور، (و أصحرت) بكذا أى كشفته، مأخوذ من الاصحار، و هو الخروج إلى الصحراء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 291 الاعراب:استئثار: مبتدأ لقوله فيهم و هو ظرف مستقر قدّم على المبتدأ لكونه نكرة، بقطع: الباء للسّببيه، لا يطمعن: فاعله مستتر فيه راجع إلى قوله أحد، يحملون مئونته: جملة حالية، واقعا حال من قوله ذلك، بما: الباء بمعنى مع، بك حيفا الجار و المجرور ظرف مستقرّ مفعول ثان لقوله: ظنّت قدم على حيفا و هو المفعول الأوّل لكونه ظرفا، فأصحر: ضمن معنى صرّح فعدى بالباء، من تقويمهم لفظة من للتّعليل.المعنى:من أصعب نواحي العدالة للولاة و الحكّام و السّلاطين و الزّعماء العدالة في خصوص الأولياء، و الأحبّاء و الأقرباء و الأرحام من حيث منعهم عن الظلم بالرّعيّة اعتمادا على تقرّبهم بالحاكم و من بيده الأمر و النّهى، و قد اهتمّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله في ذلك فحرّم الصّدقات على ذوي قرباه لئلّا يشتركوا مع النّاس في بيت المال فيأخذون أكثر من حقّهم، و منع بني عبد المطّلب من تصدّي العمل في جمع الصّدقات لئلّا يختلسوا منها شيئا بتزلّفهم إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله.ففي الوسائل بسنده عن محمّد بن يعقوب، عن أحمد بن إدريس، عن محمّد بن عبد الجبّار، و عن محمّد بن إسماعيل، عن الفضل بن شاذان جميعا عن صفوان بن يحيى، عن عيص بن القاسم، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ اناسا من بني هاشم أتوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فسألوه أن يستعملهم على صدقات المواشي و قالوا يكون لنا هذا السّهم الّذي جعل اللّه عزّ و جلّ للعاملين عليها فنحن أولى به، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا بني عبد المطّلب [يا بني هاشم- خ ب ] إنّ الصّدقة لا تحلّ لى و لا لكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 292 و لكنّي قد وعدت الشّفاعة- إلى أن قال: أ تروني مؤثرا عليكم غيركم؟و قد حفظ على هذه السيرة النبويّة المقدّسة في صدر الأسلام شيئا ما حتّى وصلت النوبة إلى عثمان فحكّم ذوي قرابته من بني اميّة على رقاب المسلمين و سلّطهم على أموالهم فكان يعطى العطايا الجزيلة لهم من بيت مال المسلمين و يقطع الأقطاع لهم من أراضي المسلمين و هتك حجاب العدل فأقطع مروان بن الحكم من فدك الّتي أخذها أبو بكر من فاطمة عليها السّلام بحجّة مختلفة من أنه فيء لجميع المسلمين و صدقة مرجوعة إليهم، ثمّ شاع أمر الأقطاع في حكّام الجور إلى أنّ المنصور العبّاسي أعطى جمعا من بطانته قطايع من أراضي بغداد أكثرهم حظّا من ذلك الربيع الحاجب المتهالك في خدمته و الفاتك بأعدائه و أهل ريبته كائنا من كان حتّى بالنسبة إلى الأئمّة المعصومين عليهم السّلام.و قد أكثر حكّام بني اميّة أيّام إمارتهم من أقطاع القطائع و غصب أراضي المسلمين إلى حيث ملاؤا صدور المسلمين غيظا و كرها على حكومتهم فخاف عمر ابن عبد العزيز من ثورة تدكّ عرشهم فعزم بحزمه الفائق على سدّ هذا الخلل و تصدّى لردّ المظالم بكلّ صرامة و صراحة.قال الشارح المعتزلي «ص 98 ج 17 ط مصر»: ردّ عمر بن عبد العزيز المظالم الّتي احتقبها بنو مروان فابغضوه و ذمّوه، و قيل: إنّهم سمّوه فمات و في «ص 99»:روى جويرية بن أسماء، عن إسماعيل بن أبي حكيم، قال: كنّا عند عمر بن عبد العزيز، فلمّا تفرّقنا نادى مناديه، الصّلاة جامعة، فجئت إلى المسجد، فإذا عمر على المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ هؤلاء- يعني خلفاء بني اميّة قبله- قد كانوا أعطوا عطايا ما كان ينبغي لنا أن نأخذها منهم، و ما كان ينبغي لهم أن يعطوناها، و إنّي قد رأيت الان أنّه ليس علىّ في ذلك دون اللّه حسيب، و قد بدأت بنفسي و الأقربين من أهل بيتي، إقرء يا مزاحم.فجعل مزاحم يقرأ كتابا فيه الأقطاعات بالضّياع و النّواحي، ثمّ يأخذه عمر فيقصّه بالجلم «المقصّ» لم يزل كذلك حتّى نودي بالظهر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 293 و روى الأوزاعىّ، أيضا، قال: قال عمر بن عبد العزيز يوما، و قد بلغه عن بني اميّة كلام أغضبه: إنّ للّه في بني اميّة يوما- أو قال: ذبحا- و أيم اللّه لئن كان ذلك الذبح- أو قال: ذلك اليوم- على يدي لأعذرنّ اللّه فيهم، قال: فلما بلغهم ذلك كفّوا، و كانوا يعلمون صرامته، و أنّه إذا وقع في أمر مضى فيه.أقول: و من هذه الرّواية يعلم عمق سياسة عمر بن عبد العزيز و حزمه و أنه تفرّس أنّ مظالم بني اميّة تؤدي إلى ثورة عامّة عليهم تستأصلهم، فصار بصدد العلاج من نواح كثيرة:منها- يردّ الظّلامات و الأقطاع ما أمكنه.منها- التحبّب إلى أهل بيت النّبي صلّى اللّه عليه و آله حتّى ردّ فدك إليهم خلافا لسنّة أبي بكر الغاصبة و إلغاء سبّ و لعن عليّ عليه السّلام من خطبة صلاة الجمعة الّذي سنّها و أمر بها معاوية.و روى عمر بن عليّ بن مقدّم، قال: قال ابن صغير لسليمان بن عبد الملك لمزاحم: إنّ لي حاجة إلى أمير المؤمنين عمر، قال: فاستأذنت له، فأدخله، فقال: يا أمير المؤمنين لم أخذت قطيعتي؟ قال: معاذ اللّه أن آخذ قطيعة ثبتت في الإسلام، قال: فهذا كتابي بها -و أخرج كتابا من كمّه- فقرأه عمر و قال: لمن كانت هذه الأرض؟ قال: كانت للمسلمين، قال: فالمسلمون أولى بها، قال: فاردد إلىّ كتابي، قال: إنّك لو لم تأتنى به لم أسألكه، فاذا جئتنى به فلست أدعك تطلب به ما ليس لك بحقّ، فبكى ابن سليمان، فقال مزاحم: يا أمير المؤمنين، ابن سليمان تصنع به هذا؟! قال: و ذلك لأنّ سليمان عهد إلى عمر، و قدّمه على إخوته فقال عمر: ويحك يا مزاحم، إنّي لأجد له من اللّوط -في اللسان و قد لاط حبّه بقلبي أى لصق- ما أجد لولدي، و لكنّها نفسي اجادل عنها- انتهى.أقول: هذا في أقطاع الأراضي، و أمّا أقطاع المناصب، فقد ابتدع من عصر أبي بكر حيث اتّخذ خالد بن الوليد بطانة و أعطاه لقب سيف اللّه و فوّض إليه إمارة جيوش الاسلام لما علم منه عداوة عليّ عليه السّلام و فوّض إمارة الجيش الّذي بعثه إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 294 الشام إلى يزيد بن أبي سفيان فاتّخذ بني اميّة بطانة لما عرف فيهم من المعاداة مع بني هاشم و أهل بيت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله مع وجود من هو أشجع و أرسخ قدما في الاسلام من كبار الصحابة العظام كأمثال مقداد و الزبير و عمّار بن ياسر.و قد عرف عليه السّلام ما لحق من الاضرار بالاسلام من استئثار خاصّة الوالي و بطانته و أنّ فيهم تطاول و قلّة انصاف، فأمر الوالي بقطع مادّة الفساد و نهاه مؤكّدا عن أقطاع الأراضي لحاشيته و قرابته، و أضاف إليه أن لا يسلّطه على ما يمسّ بالرّعيّة بواسطة عقد إجارة أو تقبّل زراعة الأراضي و نحوهما لئلّا يظلمهم في الشّرب و يحمّلهم مئونة لانتفاعه عنهم بلا عوض و أشار إلى أنّ ذلك صعب فأمره بالصبر و انتظار العاقبة المحمودة لإجراء هذه العدالة الشاقة عليه.ثمّ توجّه عليه السّلام إلى أنّه قد ينقم الرّعيّة على الوالي في امور يرونها ظلما عليهم فيتّهمونه بالمظالم و الجور فيتنفّر عنه قلوبهم و يفكّرون في الخلاص منه، و ربّما كان ذلك من جهلهم بالحقيقة، فلا بدّ للوالي من التماس معهم و كشف الحقيقة لهم و إقناعهم و تنبيههم على جهلهم و حلّ العقدة الّتي تمكّنت في قلوبهم، و قد اتّفق ذلك لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في مواقف:منها- ما اتّفق في موقف تقسيم غنائم حنين حيث أسهم لرؤساء قريش كأبي سفيان مائة بعير، و أسهم لرؤساء العشائر كعيينة بن حصن و أمثاله مائة بعير، و أسهم للأنصار المجاهدين المخلصين مع سابقتهم و تفانيهم في نصرة الاسلام أربعة، فدخل في صدورهم من الغيظ ما لا يخفى فنقموا على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و اتّهموه بالحيف في تقسيم الغنيمة فلمّا عرض ذلك عليه صلّى اللّه عليه و آله جمع الأنصار و أصحر لهم بعذره و أزال غيظهم و أقنعهم قال ابن هشام في سيرته «ص 320 ج 2 ط مصر»:قال ابن إسحاق، و أعطى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله المؤلّفة قلوبهم و كانوا أشرافا من أشراف النّاس يتألّفهم و يتألّف بهم قومهم، فاعطى أبا سفيان بن حرب مائة بعير، و أعطى ابنه معاوية مائة بعير، و أعطى حكيم بن حزام مائة بعير، و أعطى الحارث ابن كلدة أخا بني عبد الدار مائة بعير- إلى أن قال: و أعطى العلاء بن جارية الثقفي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 295 مائة بعير، و أعطى عيينة بن حصن بن حذيفة بن بدر مائة بعير، و أعطى الأقرع بن حابس التّميمي مائة بعير، و أعطى مالك بن عوف بن النّصري مائة بعير، و أعطى صفوان ابن اميّة مائة بعير- إلى أن قال: جاء رجل من تميم يقال له: ذو الخويصرة فوقف عليه و هو يعطى النّاس، فقال: يا محمّد قد رأيت ما صنعت في هذا اليوم، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أجل فكيف رأيت؟ قال: لم أرك عدلت- إلى أن قال: عن أبي سعيد الخدرى قال: لمّا أعطى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ما أعطى من تلك العطايا في قريش و في قبائل العرب و لم يكن للأنصار منها شيء، وجد هذا الحيّ من الأنصار في أنفسهم حتّى كثرت منهم القالة حتّى قال قائلهم لقى و اللّه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قومه فدخل عليه سعد بن عبادة، فقال يا رسول اللّه إنّ هذا الحيّ من الأنصار قد وجدوا عليك في أنفسهم لما صنعت في هذا الفيء الّذي أصبت قسمت في قومك و أعطيت عطايا عظاما في قبائل العرب و لم يك في هذا الحيّ من الأنصار منها شيء قال: فأين أنت من ذلك يا سعد؟ قال: يا رسول اللّه ما أنا إلّا من قومي، قال: فاجمع لي قومك في هذه الحظيرة، قال: فخرج سعد فجمع الأنصار، في تلك الحظيرة- إلى أن قال: فلما اجتمعوا له أتاه سعد فقال: قد اجتمع هذا الحيّ من الأنصار فأتاهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فحمد اللّه و أثنى عليه بما هو أهله، ثمّ أصحر لهم عن عذره في ضمن خطبة بليغة قاطعة فبكى القوم حتّى اخضلّوا لحاهم و قالوا رضينا برسول اللّه قسما و حظّا، ثمّ انصرف رسول اللّه و تفرّقوا فمن أراد الاطلاع فليرجع إلى محلّه.و من أهمّها ما وقع في صلح الحديبيّة مع مشركي مكّة حيث قبل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله منهم الرّجوع من حديبيّة و نقص العمرة الّتي أحرم بها مع أصحابه و شرط لقريش شروطا يثقل قبولها على أصحابه.قال ابن هشام في سيرته «ص 215 ج 2 ط مصر» قال الزهريّ: ثمّ بعث قريش سهيل بن عمرو أخا بني عامر بن لؤىّ إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و قالوا له: ائت محمّدا فصالحه و لا يكن في صلحه إلّا أن يرجع عنه عامه هذا فواللّه لا تحدّث العرب عنّا أنّه دخلها علينا عنوة أبدا، فأتاه سهيل بن عمرو، فلمّا رآه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 296 مقبلا قال: قد أراد القوم الصّلح حين بعثوا هذا الرّجل، فلمّا انتهى سهيل بن عمرو إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله تكلّم فأطال الكلام و تراجعا، ثمّ جرى بينهما الصّلح فلمّا التأم الأمر و لم يبق إلّا الكتاب وثب عمر بن الخطّاب فأتى أبا بكر، فقال: يا أبا بكر أ ليس برسول اللّه؟ قال: بلى، قال: أو لسنا بالمسلمين؟ قال: بلى، قال: أو ليسوا بالمشركين؟ قال: بلى، قال: فعلى م نعطى الدنية في ديننا؟! قال أبو بكر: يا عمر الزم غرزه- الغرز: العود المغروز بالأرض: أى الزم رايته- فإني أشهد أنه رسول اللّه، قال عمر: و أنا أشهد أنّه رسول اللّه، ثمّ أتى رسول اللّه، فقال: يا رسول اللّه أ لست برسول اللّه؟ قال: بلى، قال: أو لسنا بالمسلمين؟ قال: بلى، قال: أو ليسوا بالمشركين؟ قال: بلى، قال: فعلى م نعطى الدنيّة في ديننا؟! قال: أنا عبد اللّه و رسوله لن اخالف أمره و لن يضيعني- انتهى.و هذا الّذي بيّنه عمر ما كان يختلج في صدور أكثر المسلمين لما أحسّوا من ثقل شروط الصّلح و اضطهادها المسلمين حتّى دخل الشكّ في قلوب النّاس، و روى عن عمر انّه قال: ما شككت في الإسلام قطّ كشكّي يوم حديبيّة.فأصحر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن عذره بأنّه عبد اللّه و رسوله، و قد أمره اللّه تعالى بعقد هذا الصلح و لا يستطيع مخالفة أمر اللّه.و يظهر شكّهم ممّا روي عن ابن عبّاس قال: حلّق رجال يوم حديبيّة و قصّر آخرون، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يرحم اللّه المحلّقين، قالوا: و المقصّرين يا رسول اللّه، قال: يرحم اللّه المحلّقين، قالوا: و المقصّرين- إلى أن قال: فقالوا: يا رسول اللّه فلم ظاهرت التّرحيم للمحلّقين؟ قال: لم يشكّوا.و منها- ما رواه في الوسائل عن عنبسة بن مصعب، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سمعته يقول: اتى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله بشيء يقسّمه فلم يسع أهل الصّفة جميعا فخصّ به اناسا منهم فخاف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أن يكون قد دخل قلوب الاخرين شيء، فخرج إليهم، فقال: معذرة إلى اللّه عزّ و جلّ و إليكم يا أهل الصّفة إنّا اوتينا بشيء فأردنا أن نقسمه بينكم فلم يسعكم فخصصت به اناسا منكم خشينا جزعهم و هلعهم- ذكره منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 297 في كتاب الزكاة في باب عدم وجوب استيعاب المستحقين بالإعطاء-.و لعمري أنّ هذه المرحلة من أصعب ما يبتلي به الولاة و الامراء و رؤساء الشعوب و الملل الغير الرّاقية و الملل المتأخّرة، حيث إنّ أعدل القوانين مما لا يرضى به كثير منهم لاستئثارهم بالمنافع و عدم التّوجه إلى غيرهم من الأفراد فقلّما وقع في تاريخ الدّول و الملل أن يكون الشّعب راضيا من الحكومة غير ناقم عليه في كثير من قوانينها و إجراء آتها.الترجمة:سپس راستى كه براى والى مخصوصان و ياران نزديكى است كه خود خواه و دست درازند و در معامله با ديگران كمتر رعايت انصاف را مى نمايند، ريشه تجاوز و ستم آنانرا با قطع وسائل ستم از بن بر كن، و بهيچكدام از دوروريها و خويشان خود تيولى از اراضى مسلمانان وامگذار و هرگز در تو طمع نبندند كه قراردادى بنفع آنها منعقد كنى كه مايه زيان مردم ديگر باشد در حقابه آب يارى يا در عمل مشتركى كه مخارج آنرا بر ديگران تحميل كنند، تا سود آنرا ببرند و گوارا بخورند و عيب و نكوهشش در دنيا و آخرت بگردن تو بماند.حق را در باره خويش و بيگانه بطور لزوم مراعات كن، و در اين باره شكيبائى و خدا خواهى را منظور دار با هر چه فشار بر خويشان و يارانت وارد شود، گرانى اين كار را در سرانجام خوب آن تحمّل كن، زيرا سرانجامش پسنديده و دلنشين است.و اگر رعيّت تو را متهم به ستم و جورى كردند، عذر خود را در باره كارى كه منشأ اتهام و بدبينى آنها شده فاش كن و با كمال صراحت مطلب را به آنها بفهمان و بدبينى آنها را بوسيله صراحت در بيان مطلب از خود بگردان، زيرا اين خود براى نفس تو رياضت و پرورشى است و نسبت برعيت ارفاق و ملاطفتى است، و در نتيجه عذر خواهى مؤثريست كه گره كار تو را مى گشايد و رعيت را براه حق استوار مى دارد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، صفحه 139-132 ضمن شرح اين جمله «ثمّ انّ للوالى خاصّة و بطانة فيهم استئثار و تطاول و قلّة انصاف فى معاملة»، «وانگهى والى را ويژگان و نزديكانى است كه در آنان خوى برترى جويى و دست يازى و بى انصافى در معامله وجود دارد.»، ابن ابى الحديد پس از توضيح پاره اى از لغات و اصطلاحات، فصلى در مورد سيره و روش عمر بن عبد العزيز و پاكى او در دوره خلافت آورده است كه هر چند خبرهاى تاريخى كمتر در آن طرح شده است ولى حاوى نكات آموزنده اى است كه به ترجمه گزينه هايى از آن بسنده مى شود.  عمر بن عبد العزيز اموالى را كه خاندان مروان به ستم از مردم ستانده بودند، به مردم برگرداند. بدين سبب مروانيان او را نكوهش كردند و كينه اش را به دل گرفتند و گفته شده است او را مسموم كرده اند و عمر بن عبد العزيز از آن درگذشته است.  جويرية بن اسماء، از قول اسماعيل بن ابى حكيم نقل مى كند كه مى گفته است پيش عمر بن عبد العزيز بوديم، چون پراكنده شديم منادى او نداى جمع شدن در مسجد داد. به مسجد رفتم، ديدم عمر بن عبد العزيز بر منبر است. او نخست حمد و ستايش خدا را بر زبان آورد و سپس گفت: همانا آنان - يعنى خليفگان اموى پيش از او- عطاهايى به ما داده اند كه نه براى ما گرفتن آن روا بوده است و نه براى آنان بخشيدن آن اموال بر ما جايز بوده است. و من اينك مى بينم كه در آن مورد كسى جز خداوند از من حساب نخواهد خواست و به همين سبب نخست از خودم و سپس خويشاوندان نزديكم شروع مى كنم. اى مزاحم بخوان و مزاحم شروع به خواندن نامه هايى كرد كه همگى اسناد اقطاعات در نواحى مختلف بود. آن گاه عمر بن عبد العزيز آن قباله ها را گرفت و با قيچى ريز ريز كرد و اين كار تا هنگام اذان ظهر ادامه داشت. فرات بن سائب روايت مى كند كه فاطمه دختر عبد الملك بن مروان كه همسر عمر بن عبد العزيز بود گوهرى گرانبها داشت كه پدرش به او بخشيده بود و هيچ كس را چنان گوهرى نبود. چون عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد به او گفت: يكى از اين دو پيشنهاد را انتخاب كن يا آن گوهر و زيورهاى خود را به بيت المال مسلمانان برگردان يا به من اجازه بده از تو جدا شوم كه خوش نمى دارم من و تو و آن گوهر و زيور در يك خانه جمع باشيم. فاطمه گفت: من تو را انتخاب مى كنم و نه تنها بر آن گوهر بلكه اگر چند برابر آن هم از من بود، و دستور داد آن گوهر را به بيت المال برگردانند.  چون عمر مرد و يزيد بن عبد الملك خليفه شد به خواهرش فاطمه گفت: اگر مى خواهى آن را به تو برگردانم گفت: هرگز نمى خواهم كه من به هنگام زندگى عمر بن عبد العزيز با ميل از آن گذشت كرده ام، اينك پس از مرگ او آنها را پس بگيرم نه به خدا سوگند هرگز. يزيد بن عبد الملك كه چنين ديد آنها را ميان فرزندان و زنان خويش تقسيم كرد.  سهيل بن يحيى مروزى، از پدرش، از عبد العزيز نقل مى كند كه مى گفته است همين كه جسد سليمان را به خاك سپردند، عمر بن عبد العزيز به منبر رفت و گفت: اى مردم من بيعت شما را از گردن خود برداشتم. مردم يك صدا فرياد بر آوردند كه ما تو را برگزيده ايم، عمر بن عبد العزيز به خانه اش رفت و فرمان داد پرده ها و فرشهاى گرانبهايى را كه براى خليفگان گسترده مى شد، جمع كردند و به بيت المال بردند. آن گاه منادى او بيرون آمد و گفت هر كس از دور و نزديك كه فرياد خواهى و دادرسى از امير المؤمنين دارد بيايد. مردى از اهل ذمه حمص كه همه موهاى سر و ريش او سپيد بود، برخاست و گفت: اى امير مؤمنان از تو مى خواهم به حكم كتاب خدا حكم كنى. عمر بن عبد العزيز پرسيد كار تو چيست و چه مى خواهى گفت: عباس بن وليد بن عبد الملك، ملك مرا غصب كرده است، عباس نشسته بود. عمر بن عبد العزيز به او گفت: اى عباس چه مى گويى گفت: امير المؤمنين وليد آن را به من بخشيده و در اين مورد قباله نوشته است.  عمر بن عبد العزيز به آن مرد ذمى گفت: تو چه مى گويى گفت: اى امير المؤمنين از تو مى خواهم حكم كتاب خدا را رعايت كنى. عمر گفت: آرى به جان خودم سوگند كتاب خدا سزاوارتر براى پيروى از كتاب وليد است، اى عباس ملك او را بر او برگردان. و عمر بن عبد العزيز هيچ مظلمه اى را در دست اهل بيت خود باقى نگذاشت و يكى يكى پس داد.  ابن درستويه از يعقوب بن سفيان از جويرية بن اسماء نقل مى كند كه مى گفته است: پيش از آن كه عمر بن عبد العزيز به خلافت برسد، ملك آباد و معروف سهله در منطقه يمامه در اختيارش بود كه ملكى بسيار بزرگ و غلات بسيار داشت و زندگى عمر بن عبد العزيز و خانواده اش از درآمد آن اداره مى شد. همين كه عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد به وابسته خود مزاحم كه مرد فاضلى بود گفت: تصميم گرفته ام سهله را به بيت المال مسلمانان برگردانم. مزاحم گفت: آيا مى دانى شمار فرزندان تو چند است آنان اين همه اند. گويد: چشمهاى عمر بن عبد العزيز به اشك نشست و اشك سرازير شد و با انگشت ميانه خود اشكهايش را پاك كرد و مى گفت: آنان را به خدا مى سپارم و به او وا مى گذارم. مزاحم از پيش عمر نزد عبد الملك پسر عمر بن عبد العزيز رفت و گفت: آيا مى دانى پدرت چه تصميمى گرفته است او مى خواهد سهله را به بيت المال مسلمانان برگرداند. عبد الملك گفت: تو به او چه گفتى گفت: شمار فرزندانش را ياد آور شدم و او شروع به گريستن كرد و گفت آنان را به خدا وا مى گذارم. عبد الملك گفت: از لحاظ دينى چه بد وزيرى هستى. آن گاه از جاى برخاست و به درگاه پدر آمد و به حاجب گفت: براى او اجازه بخواهد. حاجب گفت: او هم اكنون براى خواب نيمروزى سر بر بالش نهاده است. عبد الملك گفت: براى من از او اجازه بخواه. گفت: آيا بر او رحم نمى كنيد، در همه ساعات شبانه روز جز همين ساعت براى استراحت ندارد، عبد الملك با صداى بلند گفت: اى بى مادر براى من اجازه ورود بگير. عمر بن عبد العزيز گفتگوى آنان را شنيد و گفت: به عبد الملك اجازه ورود بده. همين كه عبد الملك وارد شد گفت: پدر چه تصميمى گرفته اى گفت: مى خواهم سهله را به بيت المال مسلمانان برگردانم.  عبد الملك گفت: تأخير مكن و هم اكنون برخيز. عمر دست به سوى آسمان بر افراشت و گفت: سپاس خداوندى را كه ميان فرزندانم كسى را قرار داده است كه مرا در كار دينم يارى مى دهد. سپس گفت: آرى پسر جان، نماز ظهر كه بگزارم به منبر مى روم و آشكارا و در حضور مردم آن را بر مى گردانم. عبد الملك گفت: چه كسى ضامن آن است كه تا ظهر زنده بمانى وانگهى چه كسى ضامن آن است كه بر فرض تا ظهر زنده بمانى، نيت تو دگرگون نشود. عمر بن عبد العزيز همان دم برخاست و بر منبر رفت و براى مردم خطبه خواند و سهله را برگرداند.  گويد: چون عمر بن عبد العزيز بنى مروان را به برگرداندن مظالم وا داشت، عمر بن وليد بن عبد الملك براى او نامه اى با لحن درشت نوشت كه برخى از آن چنين بود: همانا تو بر خليفه هاى پيش از خود عيب مى گيرى و به سبب كينه با آنان و دشمنى نسبت به فرزندان ايشان، به روشى غير از روش ايشان كار مى كنى و پيوند خويشاوندى را كه خداوند فرمان به پيوستگى آن داده است، بريدى و به اموال و ميراثهاى قريش دست يازيدى و با زور و ستم آن را در زمره اموال بيت المال در آوردى. اى پسر عبد العزيز از خدا بترس و مراقب باش كه اهل بيت خود را به ظلم و ستم كردن بر ايشان ويژه كردى، آرى سوگند به خدايى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به آن همه خصايص مخصوص فرموده است با اين ولايت خود كه از نخست هم آن را براى خود مايه گرفتارى مى دانستى، از خداوند دورتر شدى، از پاره اى كارهاى خود دست كوتاه كن و بدان كه در ديدگاه و اختيار پروردگار نيرومند درهم شكننده هستى و هرگز تو را بر اين كارها كه در آن هستى، رها نمى فرمايد.  گويند: عمر بن عبد العزيز پاسخ او را چنين نوشت: اما بعد، نامه ات را خواندم و هم اكنون پاسخت را همان گونه مى دهم. اى پسر وليد، آغاز كارت چنين بود كه مادرت نباته كنيزى از قبيله سكون يمن بود كه در بازارهاى حمص مى گشت و به دكانها سر مى زد و خداوند به كار او داناتر است، سر انجام او را ذبيان بن ذبيان در زمره غنايم مسلمانان خريد و به پدرت هديه داد كه به تو باردار شد، چه حامل و محمول نكوهيده اى، و هنگامى كه پرورش يافتى ستمگرى ستيزگر بودى و اينك مى پندارى كه من از ستمگرانم زيرا تو را و خاندانت را از غنايم خداوند كه حق خويشاوندان نزديك پيامبر و بينوايان و بيوه زنان است، محروم ساخته ام، و حال آنكه ستمگرتر و رها كننده تر پيمان خداوند كسى است كه تو را در كودكى و سفلگى به فرماندهى لشكر مسلمانان گماشت كه ميان ايشان به رأى خود حكومت كنى و در اين كار انگيزه اى جز دوستى پدر نسبت به فرزندش وجود نداشت. اى واى بر تو و واى بر پدرت كه روز قيامت دشمنان شما چه بسيارند، و ستمگرتر و بى وفاتر به پيمان خدا از من آن كسى است كه حجاج بن يوسف را بر دو پنجم اعراب حكومت داد تا خونهاى حرام را بريزد و به حرام اموال را بگيرد، و ستمگرتر و پيمان شكننده تر از من نسبت به عهد خداوند كسى است كه قرة بن شريك را كه عربى صحرا نشين و بى ادب بود بر مصر گماشت و به او در مورد موسيقى و باده نوشى و لهو و لعب اجازه داد، و باز ستمگرتر و پيمان شكن تر از من كسى است كه عثمان بن حيان را بر حجاز حاكم ساخت كه بر منبر رسول خدا شعر خوانى كند و كسى است كه براى عاليه همان زن بربرى سهمى از خمس قرار داد.  بنابر اين اى پسر نباته آرام باش و اگر اين كار بزرگ برگرداندن غنايم به اهل آن صورت بگيرد و آسوده شوم، به تو و افراد خانواده ات بيشتر خواهم پرداخت و شما را به شاهراه برمى گردانم كه مدتى دراز است حق را رها كرده و كوره راهها را مى پيماييد.  آنچه كه از اين مهمتر است و اميدوارم آن را عمل كنم، فروختن تو به بردگى است و تقسيم كردن بهاى تو ميان بينوايان و يتيمان و بيوه زنان كه هر يك از ايشان را بر تو حقى است و سلام بر ما و سلام خدا هرگز به ستمگران نرسد.  اوزاعى روايت مى كند و مى گويد: هنگامى كه عمر بن عبد العزيز مستمرى هاى ويژه اى را كه خليفگان پيش از او براى افراد خاندانش مقرر داشته بودند قطع كرد، عنبسة بن سعيد در اين باره با او سخن گفت و اظهار داشت: اى امير المؤمنين ما را حق خويشاوندى است. عمر بن عبد العزيز گفت: اگر اموال شخصى من فراوان شد. از شما خواهد بود، اما در اين اموال عمومى حق شما هم در آن، همان حق كسى است كه در دورترين نقطه برك الغماد زندگى مى كند و فقط دورى او مانع از آن است كه حق خود را بگيرد. به خدا سوگند معتقدم كه اگر چنان شود كه همه مردم زمين همين نظر شما را در مورد اين اموال پيدا كنند بدون ترديد عذابى نابود كننده از جانب خداوند بر ايشان نازل خواهد شد.  اسماعيل بن ابى حكيم مى گويد: روزى عمر بن عبد العزيز به حاجب خود گفت: امروز كسى جز مروانيان را به حضور نمى پذيرم. چون مروانيان گرد آمدند، عمر بن عبد العزيز به آنان گفت: اى بنى مروان به شما شرف و بهره فراوان و اموال بسيار رسيده است و چنين مى پندارم كه نيمى بلكه دو سوم اموال اين امت در دست شماست، آنان خاموش ماندند. گفت: در اين مورد پاسخ مرا نمى دهيد مردى از ايشان گفت: نظر تو چيست گفت: مى خواهم آن را از چنگ شما بيرون كشم و به بيت المال مسلمانان برگردانم. مردى ديگر از ايشان گفت: به خدا سوگند اين كار نخواهد شد تا ميان سرها و بدنهاى ما جدايى افتد، و به خدا سوگند ما گذشتگان خود را تكفير نمى كنيم و فرزندان خود را به فقر نمى اندازيم. عمر بن عبد العزيز گفت: به خدا سوگند اگر خودتان مرا در اين مورد يارى ندهيد كه حق را به حق دار رسانم، چهره شما را خوار و زبون خواهم ساخت از حضور من برخيزيد و برويد.  نوفل بن فرات مى گويد: بنى مروان پيش عاتكه دختر مروان بن حكم از عمر بن عبد العزيز شكايت كردند و گفتند: او بر گذشتگان و پيشينيان ما عيب مى گيرد و اموال ما را از ما باز مى گيرد. عاتكه كه در نظر مروانيان بزرگ بود، اين موضوع را به عمر بن عبد العزيز گفت. عمر گفت: عمه جان، رسول خدا كه درود بر او و خاندانش باد رحلت فرمود و براى مردم جويبارى پر آب و آبشخور باقى گذاشت، پس از آن حضرت دو مرد عهده دار آن جويبار شدند كه چيزى از آن را ويژه خود و خاندان خود قرار ندادند، سپس شخص سومى عهده دار شد كه از آن رود جويى جدا كرد و پس از او مردم از آن براى خود جويها جدا كردند تا آنجا كه آن رود بزرگ را به صورت خشك رودى در آوردند كه قطره اى آب در آن باقى نماند. سوگند به خدا كه اگر خدايم باقى گذارد همه اين جويها را خواهم بست تا آب به همان جويبار نخستين برگردد. عاتكه گفت: در اين صورت هم نبايد در حضور تو آنان دشنام داده شوند. گفت: چه كسى آنان را دشنام مى دهد، كسى شكايت خود را طرح و گزارش مى كند و من آن را رسيدگى و مالش را به او بر مى گردانم.  وهيب بن ورد مى گويد: مروانيان بر در خانه عمر بن عبد العزيز جمع شدند و به يكى از پسرانش گفتند: به پدرت بگو اجازه ورود به ما بدهد و اگر اجازه نداد، پيامى از ما به او برسان. عمر بن عبد العزيز به آنان اجازه ورود نداد و گفت: بگو پيام خود را بگويند. آنان گفتند: به پدرت بگو خليفگان پيش از تو قدر و منزلت ما را مى شناختند و به ما عطا مى كردند. و حال آنكه پدرت ما را از آنچه كه در اختيار اوست محروم ساخته است. او پيش پدر برگشت و پيام ايشان را رساند، عمر بن عبد العزيز گفت: پيش آنان برو و بگو «من اگر عصيان پروردگارم كنم از عذاب روز بزرگ سخت مى ترسم.» سعيد بن عمار از قول اسماء دختر عبيد نقل مى كند كه مى گفته است: عنبسة بن سعيد بن عاص پيش عمر بن عبد العزيز آمد و گفت: اى امير المؤمنين، خليفگان پيش از تو عطاهايى به ما مى دادند كه تو آن را از ما باز داشته اى و من عائله مندم و آب و زمينى دارم، اجازه فرماى به آنجا روم و هزينه نان خورهاى خود را به دست آورم. عمر گفت: آرى، محبوب ترين شما در نظر ما كسى است كه هزينه خود را از ما كفايت كند. عنبسه بيرون رفت همين كه نزديك در رسيد عمر بن عبد العزيز او را صدا كرد كه اى ابو خالد، ابو خالد برگشت، عمر به او گفت: از مرگ بسيار ياد كن كه اگر در فقر و گرفتارى باشى، زندگى را بر تو آسان مى دارد و اگر در فراخى و آسايش باشى، آن را بر تو اعتدال مى بخشد.  عمر بن على بن مقدم مى گويد: پسرك سليمان بن عبد الملك به مزاحم گفت: مرا با امير المؤمنين كارى است، مزاحم براى او اجازه گرفت و او را به حضور عمر بن عبد العزيز برد. پسرك گفت: اى امير المؤمنين، چرا زمين مرا گرفته اى گفت: پناه به خدا كه من زمينى را كه بر طبق مقررات اسلامى از آن كسى باشد بگيرم. پسرك گفت: اين قباله من است و آن را از آستين خود بيرون آورد و عمر آن را خواند و گفت: اصل اين زمين از چه كسى بوده است گفت: از مسلمانان. عمر بن عبد العزيز گفت: پس در اين صورت مسلمانان بر آن سزاوارترند. پسرك گفت: قباله ام را پس بده. عمر گفت: اگر اين قباله را پيش من نياورده بودى آن را مطالبه نمى كردم اما اينك كه آن را پيش من آورده اى، اجازه نمى دهم كه با آن چيزى را كه از تو نيست مطالبه كنى. پسرك گريست، مزاحم با توجه به اينكه سليمان بن عبد الملك، عمر بن عبد العزيز را بر برادران خود مقدم داشته بود و او را به خلافت گماشته بود، به عمر بن عبد العزيز گفت: با پسر سليمان چنين رفتار مى كنى عمر گفت: اى مزاحم، واى بر تو، من در مورد او همان محبتى را احساس مى كنم كه نسبت به فرزندان خودم ولى نفس من از انجام دادن چنين كارى خود دارى مى كند.  اوزاعى روايت مى كند و مى گويد: هشام بن عبد الملك و سعيد بن خالد بن عمر بن عثمان بن عفان به عمر بن عبد العزيز گفتند: اى امير المؤمنين، در مورد كارهاى مربوط به دوره حكومت خود هر گونه مى خواهى رفتار كن ولى نسبت به خليفگانى كه پيش از تو بوده اند و كارهايى به سود و زيان خويش كرده اند، دخالت مكن كه بى نياز از آنى كه به خير و شر آنان كارى داشته باشى. عمر بن عبد العزيز گفت: شما را به خدايى كه به پيشگاه او بر مى گرديد، سوگند مى دهم كه اگر مردى بميرد و فرزندان كوچك و بزرگ از خود باقى بگذارد و بزرگان، كوچكان را فريب دهند و اموال ايشان را بخورند و فرزندان كوچك پس از رسيدن به بلوغ شكايت بزرگترها را در مورد اموالشان پيش شما آورند، شما چگونه رفتار مى كنيد گفتند: حقوق آنان را به تمام و كمال بر آنان بر مى گردانيم.  عمر بن عبد العزيز گفت: من هم بسيارى از حاكمانى را كه پيش از من بوده اند، چنين ديده ام كه مردم را در پناه قدرت و حكومت خود گول زده اند و اموال مردم را به پيروان و ويژگان و خويشاوندان خود بخشيده اند، اينك كه من به حكومت رسيده ام براى اين شكايت پيش من آمده اند و مرا چاره اى جز آن كه اموال ضعيف را از قوى بگيرم و افراد ناتوان را در قبال زورمندان يارى دهم نيست، آن دو گفتند: خداوند امير مؤمنان را موفق بدارد.   
بخش ۲۴ : وفای به عهد و پیمان [منبع]

وَلاَ تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَيْهِ عَدُوُّکَ وَلِلَّهِ فِيهِ رِضًى، فَإِنَّ فِي الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِکَ وَرَاحَةً مِنْ هُمُومِکَ وَأَمْناً لِبِلاَدِکَ، وَلَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ، فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ، فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَاتَّهِمْ فِي ذَلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ.
وَإِنْ عَقَدْتَ بَيْنَکَ وَبَيْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَةً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً، فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ، وَارْعَ ذِمَّتَکَ بِالاَْمَانَةِ، وَاجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَيْتَ، فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللهِ شَيْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَيْهِ اجْتِمَاعاً، مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَتَشَتُّتِ آرَائِهِمْ، مِنْ تَعْظِيمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ.
وَقَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِينَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ؛ فَلاَ تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ، وَلاَ تَخِيسَنَّ بِعَهْدِکَ، وَلاَ تَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ، فَإِنَّهُ لاَ يَجْتَرِئُ عَلَى اللهِ إِلاَّ جَاهِلٌ شَقِيٌّ.
وَقَدْ جَعَلَ اللهُ عَهْدَهُ وَذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ، وَحَرِيماً يَسْکُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ، وَيَسْتَفِيضُونَ إِلَى جِوَارِهِ، فَلاَ إِدْغَالَ وَلاَ مُدَالَسَةَ وَلاَ خِدَاعَ فِيهِ.
وَلاَ تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِيهِ الْعِلَلَ، وَلاَ تُعَوِّلَنَّ عَلَى لَحْنِ قَوْل بَعْدَ التَّأْکِيدِ وَالتَّوْثِقَةِ، وَلاَ يَدْعُوَنَّکَ ضِيقُ أَمْر لَزِمَکَ فِيهِ عَهْدُ اللهِ، إِلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَيْرِ الْحَقِّ؛ فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَى ضِيقِ أَمْر تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَفَضْلَ عَاقِبَتِهِ، خَيْرٌ مِنْ غَدْر تَخَافُ تَبِعَتَهُ، وَأَنْ تُحِيطَ بِکَ مِنَ اللهِ فِيهِ طِلْبَةٌ، لاَ تَسْتَقْبِلُ فِيهَا دُنْيَاکَ وَلاَ آخِرَتَکَ.
لَا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاكَ إِلَيْهِ عَدُوُّكَ فِيهِ رِضًا فَإِنَّ فِي الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِكَ وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِكَ وَ أَمْناً لِبِلَادِكَ وَ لَكِنِ الْحَذَرَ كُلَّ الْحَذَرِ مِنْ مُقَارَبَةِ عَدُوِّكَ فِي طَلَبِ الصُّلْحِ فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَ تَحَصَّنْ كُلَّ مَخُوفٍ تُؤْتَى مِنْهُ وَ بِاللَّهِ الثِّقَةُ فِي جَمِيعِ الْأُمُورِ وَ إِنْ لَجَّتْ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عَدُوِّكَ قَضِيَّةٌ عَقَدْتَ لَهُ بِهَا صُلْحاً أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْكَ ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَكَ بِالْوَفَاءِ وَ ارْعَ ذِمَّتَكَ بِالْأَمَانَةِ وَ اجْعَلْ نَفْسَكَ جُنَّةً دُونَهُ فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ مِنَ فَرَائِضِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَيْهِ اجْتِمَاعاً فِي تَفْرِيقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشْتِيتِ أَدْيَانِهِمْ مِنْ تَعْظِيمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِكَ الْمُشْرِكُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِينَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنَ الْغَدْرِ وَ الْخَتْرِ فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِكَ وَ لَا تَخْفِرْ بِعَهْدِكَ وَ لَا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّكَ فَإِنَّهُ لَا يَجْتَرِئُ عَلَى اللَّهِ إِلَّا جَاهِلٌ وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَرِيماً يَسْكُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ وَ يَسْتَفِيضُونَ بِهِ إِلَى جِوَارِهِ فَلَا خِدَاعَ وَ لَا مُدَالَسَةَ وَ لَا إِدْغَالَ فِيهِ فَلَا يَدْعُوَنَّكَ ضِيقُ أَمْرٍ لَزِمَكَ فِيهِ عَهْدُ اللَّهِ عَلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ فَإِنَّ صَبْرَكَ عَلَى ضِيقٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ خَيْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ وَ أَنْ تُحِيطَ بِكَ مِنَ اللَّهِ طِلْبَةٌ وَ لَا تَسْتَقِيلَ فِيهَا دُنْيَاكَ وَ لَا آخِرَتَكَ.

الدَّعَة : آسايش. 
لِيَتَغَفَّلَ : تا غافلگير كند. 
الذِّمَّة : اصل معناى «ذمّة» عبارت از وجدان است كه انسان را به رعايت و اداء حقوق ديگران وامى دارد، سپس در معناى عهد و پيمان بكار رفته است. 
حُطْ : فعل امر «حاط - يحوط»، حفظ كن، نگهدار. 
الْجُنَّة : سپر، يعنى با جانت از تعهدات و پيمانهاى خود محافظت كن. 
اسْتَوْبَلُوا : (عواقب پيمان شكنى را) سخت و ناگوار يافتند. 
لَا تَخِيسَنَّ : هرگز خيانت مكن. 
لَا تَخْتِلَنَّ : هرگز خدعه مكن، فريب مده. 
افْضَاهُ : آن را افشاء كرد. 
الْحَرِيم : آنچه حرام شده و تماس با آن جايز نيست. 
الْمَنَعَة : نيرو، قوّت. 
يَسْتَفِيضُونَ : پناه مى برند. 
الِادْغَال : افساد، داخل كردن چيزى در چيزى كه موجب فساد و تباهى آن شود. 
الْمُدَالَسَة : خيانت. 
الْعِلَل : جمع «علّة»، بيماريها، يعنى پيمان و قرار دادى كه بخاطر ابهام و عدم صراحتش قابل انصراف از معناى ظاهريش باشد. 
لَحْنُ الْقَوْلِ : سخنى كه قابل توجيه و تأويل است. 
طِلْبَة : مطالبه، درخواست حق. 
حُط : حفظ و مواظبت كن 
ارْعَ : مراعات و رعايت كن 
استَوبَلوا : هلاك كننده يافتند 
لا تَخيسَنَّ : البته خيانت نكن 
۱۱. روش برخورد با دشمنهرگز پيشنهاد صلح از طرف دشمن را كه خشنودى خدا در آن است رد مكن، كه آسايش رزمندگان، و آرامش فكرى تو، و امنيّت كشور در صلح تأمين مى گردد.(۱) لكن زنهار زنهار از دشمن خود پس از آشتى كردن، زيرا گاهى دشمن نزديك مى شود تا غافلگير كند، پس دور انديش باش، و خوشبينى خود را متّهم كن. حال اگر پيمانى بين تو و دشمن منعقد گرديد، يا در پناه خود او را امان دادى، به عهد خويش وفا دار باش، و بر آنچه بر عهده گرفتى امانت دار باش، و جان خود را سپر پيمان خود گردان، زيرا هيچ يك از واجبات الهى همانند وفاى به عهد نيست. كه همه مردم جهان با تمام اختلافاتى كه در افكار و تمايلات دارند، در آن اتّفاق نظر داشته باشند. تا آنجا كه مشركين زمان جاهليّت به عهد و پيمانى كه با مسلمانان داشتند وفادار بودند، زيرا كه آينده ناگوار پيمان شكنى را آزمودند. پس هرگز پيمان شكن مباش، و در عهد خود خيانت مكن، و دشمن را فريب مده، زيرا كسى جز نادان بدكار، بر خدا گستاخى روا نمى دارد، خداوند عهد و پيمانى كه با نام او شكل مى گيرد با رحمت خود مايه آسايش بندگان، و پناهگاه امنى براى پناه آورندگان قرار داده است، تا همگان به حريم أمن آن روى بياورند. پس فساد، خيانت، فريب، در عهد و پيمان راه ندارد. 
مبادا قراردادى را امضاء كنى كه در آن براى دغلكارى و فريب راه هايى وجود دارد، و پس از محكم كارى و دقّت در قرار داد نامه، دست از بهانه جويى بردار، مبادا مشكلات پيمانى كه بر عهده ات قرار گرفته، و خدا آن را بر گردنت نهاده، تو را به پيمان شكنى وا دارد، زيرا شكيبايى تو در مشكلات پيمان ها كه اميد پيروزى در آينده را به همراه دارد، بهتر از پيمان شكنى است كه از كيفر آن مى ترسى، و در دنيا و آخرت نمى توانى پاسخ گوى پيمان شكنى باشى.________________________(۱). نقد تفكّر: پاسى فيسم ‏PACIFISM (صلح طلبى) كه با توسّل به جنگ مخالفند، بلكه پس از دفاع مقدّس اگر دشمن پيشنهاد صلح داد، بايد پذيرفت.
و از صلح و آشتى را كه رضاء و خوشنودى خدا در آنست و دشمنت ترا بآن بخواند سرپيچى مكن، زيرا در آشتى راحت لشگريان و آسايش اندوهها و آسودگى براى (اهل) شهرهايت است (چنانكه خداوند در قرآن كريم سوره 8 آیه 61 مى فرمايد: «وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» يعنى اگر دشمنان بصلح و آشتى گراييدند تو نيز آنرا بپسند و «اگر در باطن مكر و حيله بكار برده بصلح و آشتى مى خواهند ترا فريب دهند مترس» كار خود بخدا واگزار كه خدا «به گفتارشان» شنوا و «به انديشه هاشان» دانا است) ولى از دشمنت پس از آشتى او سخت برحذر باش و بترس، زيرا دشمن چه بسيار خود را نزديك گرداند تا غافل گير كند (آنگاه كار حريف را بسازد يا او را در سختى اندازد) پس احتياط و استوار كارى را پيشه كن و زير بار حسن ظنّ و نيكو گمانى بزودى مرو (مؤمن با اينكه بهمه كس نيك بين است در امور اجتماعى بايد از زيان نفاق و دوروئى و مكر دشمن آگاه و هشيار باشد). 
و اگر بين خود و دشمنت پيمانى بستى و او را از جانب خويش (جامه) امان و آسودگى پوشاندى (پناه دادى) به پيمانت وفادار باش و پناه دادنت را بدرستى رعايت كن، و خود را سپر پيمان و زنهارى كه داده اى قرار ده، زيرا چيزى از واجبات خدا در اجتماع مردم با اختلاف هواها و پراكندگى انديشه هاشان از بزرگ دانستن وفاى به پيمانها نيست، و مشركين هم پيش از مسلمانها وفاء بعهد را بين خود لازم مى دانستند بجهت آنكه وبال و بد عاقبتى پيمان شكنى را دريافته بودند (آزموده بودند، و مسلمانها بانجام آن سزاوارترند) 
پس به جامان و زنهارت خيانت نكرده پيمانت را مشكن، و دشمنت را فريب مده، زيرا (پيمان شكنى جرأت و دليرى بر خدا است، و) بر خدا جرأت و دليرى نمى كند مگر نادان بد بخت. و خداوند پيمان و زنهارش را امن و آسايشى كه از روى رحمت و مهربانيش بين بندگان گسترده قرار داده است (آنان را بمراعات آن امر فرموده تا از هرج و مرج و قتل و فساد رها گردند) و آنرا حريم و پناهگاهى قرار داده كه به استوارى آن زيست كرده در پناه آن بروند، پس تباهكارى و فريب در آن روا نيست.
و عهد و پيمانى مبند كه در آن تأويل و بهانه و بكار بردن مكر و فريب راه داشته باشد (چنانكه با دشمن پيمان بندد كه اسيرانش را آزاد سازد تا لشگرش را از فلان شهر بيرون برد، چون اسيران را آزاد نمود شهر را ويران كرده خالى كند) و بعد از برقرارى و استوار نمودن عهد و پيمان گفتار دو پهلو بكار مبر (توريه و پنهان نمودن قصد در وقتى كه شخص به سوگند خوردن بغير حقّ ناچار گردد تا سوگند به دروغ نخورد بد نيست، ولى هنگام پيمان بستن و آشتى با گروه روا نيست، و ادّعاى توريه پذيرفته نگردد) و سختى كار كه بايد در آن عهد خدا (پيمانى كه با ديگرى بسته اى) را مراعات كنى ترا بدون حقّ به شكستن آن وا ندارد، زيرا شكيبا بودن تو بر كار سختى كه در پاداش آن آسايش و افزونى اميد دارى بهتر است از حيله و مكرى كه از وبال و كيفر آن و از اينكه از جانب خدا از تو بازخواست شود بطوريكه راهى نداشته در دنيا و آخرت نتوانى عفو و بخشش آنرا درخواست نمائى بترسى (و اينكه پيمان بستن با ديگرى را پيمان خدا ناميده براى تأكيد در مراعات نمودن و تهديد بر شكستن آنست).
اگر دشمنت تو را به صلح فراخواند، از آن روى برمتاب كه خشنودى خداى در آن نهفته است. صلح سبب بر آسودن سپاهيانت شود و تو را از غم و رنج برهاند و كشورت را امنيت بخشد. ولى، پس از پيمان صلح، از دشمن برحذر باش و نيك برحذر باش. زيرا دشمن، چه بسا نزديكى كند تا تو را به غفلت فرو گيرد. پس دورانديشى را از دست منه و حسن ظن را به يك سو نه و اگر ميان خود و دشمنت پيمان دوستى بستى و امانش دادى به عهد خويش وفا كن و امانى را كه داده اى، نيك، رعايت نماى. 
در برابر پيمانى كه بسته اى و امانى كه داده اى خود را سپر ساز، زيرا هيچ يك از واجبات خداوندى كه مردم با وجود اختلاف در آرا و عقايد، در آن همداستان و همرأى هستند، بزرگتر از وفاى به عهد و پيمان نيست. حتى مشركان هم وفاى به عهد را در ميان خود لازم مى شمردند، زيرا عواقب ناگوار غدر و پيمان شكنى را دريافته بودند. پس در آنچه بر عهده گرفته اى، خيانت مكن و پيمانت را مشكن و خصمت را به پيمان مفريب. زيرا تنها نادانان شقى در برابر خداى تعالى، دليرى كنند. خداوند پيمان و زينهار خود را به سبب رحمت و محبتى كه بر بندگان خود دارد، امان قرار داده و آن را چون حريمى ساخته كه در سايه سار استوار آن زندگى كنند و به جوار آن پناه آورند. پس نه خيانت را جايى براى خودنمايى است و نه فريب را و نه حيله گرى را. 
پيمانى مبند كه در آن تأويل را راه تواند بود و پس از بستن و استوار كردن پيمان براى بر هم زدنش به عبارتهاى دو پهلو كه در آنها ايهامى باشد، تكيه منماى. و مبادا كه سختى اجراى پيمانى كه بر گردن گرفته اى و بايد عهد خدا را در آن رعايت كنى، تو را به شكستن و فسخ آن وادارد، بى آنكه در آن حقى داشته باشى. زيرا پايدارى تو در برابر كار دشوارى كه اميد به گشايش آن بسته اى و عاقبت خوشش را چشم مى دارى، از غدرى كه از سرانجامش بيمناك هستى بسى بهتر است. و نيز به از آن است كه خداوندت بازخواست كند و راه طلب بخشايش در دنيا و آخرت بر تو بسته شود. 
هرگز صلحى را که از جانب دشمن پيشنهاد مى شود و رضاى خدا در آن است رد مکن، چرا که در صلح براى سپاهت آرامش (و سبب تجديد قوا) و براى خودت مايه راحتى از همّ و غم ها و براى کشورت موجب امنيّت است; اما سخت از دشمنت پس از صلح با او برحذر باش، زيرا دشمن گاه نزديک مى شود که غافلگير سازد، بنابراين دورانديشى را به کار گير و در اين مورد خوش بينى را کنار بگذار. و اگر پيمانى ميان خود و دشمنت بستى يا لباس امان بر او پوشاندى (و او را پناه دادى) به عهدت وفا کن و قرارداد خود را محترم بشمار و جان خويش را در برابر تعهداتت سپر قرار ده، زيرا هيچ يک از فرايض الهى همچون بزرگداشت «وفاى به عهد و پيمان» نيست و مردم جهان با تمام اختلافات و تشتت آرايى که دارند نسبت به آن اتفاق نظر دارند. حتى مشرکان زمان جاهليت ـ علاوه بر مسلمين ـ آن را مراعات مى کردند، چرا که عواقب دردناک پيمان شکنى را آزموده بودند. بنابراين هرگز پيمان شکنى نکن و در عهد و پيمان خود خيانت روا مدار و دشمنت را فريب نده، زيرا هيچ کس جز شخص جاهل و شقى (چنين) گستاخى را در برابر خداوند روا نمى دارد. خداوند عهد و پيمانى را که با نام او منعقد مى شود به رحمت خود مايه آسايش بندگان و حريم امنى براى آنها قرار داده تا به آن پناه برند و براى انجام کارهاى خود در کنار آن بهره بگيرند، لذا نه فساد، نه تدليس و نه خدعه و نيرنگ در عهد و پيمان روا نيست.
(اضافه بر اين) هرگز پيمانى را که در آن تعبيراتى است که جاى اشکال (و سوء استفاده دشمن) در آن وجود دارد منعقد مکن (و همان گونه که نبايد عبارتى در عهدنامه باشد که دشمن از آن سوء استفاده کند) تو نيز بعد از تأکيد و عبارات محکم عهدنامه، تکيه بر بعضى از تعبيرات سست و آسيب پذير براى شکستن پيمان منما و هيچ گاه نبايد قرار گرفتن در تنگناها به سبب الزام هاى پيمان الهى تو را وادار سازد که براى فسخ آن از طريق ناحق اقدام کنى، زيرا شکيبايى تو در تنگناى پيمان ها که (به لطف خداوند) اميد گشايش و پيروزى در پايان آن دارى بهتر از پيمان شکنى و خيانتى است که از مجازات آن مى ترسى. همان پيمان شکنى که سبب مسئوليت الهى مى گردد که نه در دنيا و نه در آخرت نمى توانى پاسخ گوى آن باشى.
و از صلحى كه دشمن تو را بدان خواند، و رضاى خدا در آن بود، روى متاب كه آشتى، سربازان تو را آسايش رساند. و از اندوه هايت برهاند و شهرهايت ايمن ماند، ليكن زنهار زنهار از دشمن خود پس از آشتى بپرهيز كه بسا دشمن به نزديكى گرايد تا غفلتى يابد -و كمين خود بگشايد- پس دور انديش شو و به راه خوش گمانى مرو، و اگر با دشمنت پيمانى نهادى و در ذمه خود او را امان دادى به عهد خويش وفا كن و آنچه را بر ذمه دارى ادا. و خود را چون سپرى برابر پيمانت بر پا، چه مردم بر هيچ چيز از واجبهاى خدا چون بزرگ شمردن وفاى به عهد سخت همداستان نباشند با همه هواهاى گونه گون كه دارند، و رأيهاى مخالف يكديگر كه در ميان آرند. و مشركان نيز جدا از مسلمانان وفاى به عهد را ميان خود لازم مى شمردند چه زيان پايان ناگوار پيمان شكنى را بردند. پس در آنچه به عهده گرفته اى خيانت مكن و پيمانى را كه بسته اى مشكن و دشمنت را كه -در پيمان توست- مفريب كه جز نادان بدبخت بر خدا دليرى نكند. و خدا پيمان و زينهار خود را امانى قرار داده، و از در رحمت به بندگان رعايت آن را بر عهده همگان نهاده، و چون حريمى استوارش ساخته تا در استوارى آن بيارمند و رخت به پناه آن كشند. پس در پيمان نه خيانتى توان كرد، و نه فريبى داد، و نه مكرى پيش آورد.
و پيمانى مبند كه آن را تأويلى توان كرد -يا رخنه اى در آن پديد آورد-. و چون پيمانت استوار شد و عهدت برقرار -راه خيانت مپوى- و براى به هم زدنش خلاف معنى لفظ را مجوى، و مبادا سختى پيمانى كه بر عهده ات فتاده و عهد خدا آن را بر گردنت نهاده، سر بردارد و تو را -به ناحق- بر به هم زدن آن پيمان وادارد، كه شكيبايى كردنت در كار دشوارى كه گشايش آن را اميدوارى، و پايان نيكويى اش را در انتظار، بهتر از مكرى است كه از كيفر آن ترسانى، و اين كه خدا تو را چنان بازخواست كند كه درخواست بخشش او را در دنيا و آخرتت نتوانى.
از صلحى كه دشمنت به آن دعوت مى كند و خشنودى خدا در آن است روى مگردان، زيرا صلح موجب آسايش لشگريان، و آسودگى خاطر آنها، و امنيت شهرهاى توست. ولى پس از صلح به كلى از دشمن حذر كن، چه بسا كه دشمن براى غافلگير كردن تن به صلح دهد. در اين زمينه طريق احتياط گير، و به راه خوش گمانى قدم مگذار. 
اگر بين خود و دشمنت قراردادى بستى، يا از جانب خود به او لباس امان پوشاندى، به قراردادت وفا كن، و امان دادنت را به امانت رعايت نما، و خود را سپر تعهدات خود قرار ده، زيرا مردم بر چيزى از واجبات الهى چون بزرگ شمردن وفاى به پيمان-  با همه هواهاى گوناگون و اختلاف آرايى كه دارند-  اتفاق ندارند. مشركين هم علاوه بر مسلمين وفاى بر عهد را بر خود لازم مى دانستند، چرا كه عواقب زشت پيمان شكنى را آزموده بودند. پس در آنچه به عهده گرفته اى خيانت نورز، و پيمان خود را مشكن، و دشمنت را گول مزن، كه بر خداوند جز نادان بدبخت گستاخى نكند، خداوند عهد و پيمانش را امان قرار داده و رعايت آن را از باب رحمتش بر عهده همه بندگان گذاشته، عهد و پيمان حريم امنى است تا در استوارى آن بياسايند، و همگان به پناه آن روند. بنا بر اين در عهد و پيمان خيانت و فريب و مكر روا نيست. 
عهد و پيمانى برقرار مكن كه در آن راه تأويل و بهانه و توريه و فريب باز باشد، و پس از تأكيد و استوار نمودن عهد و پيمان گفتار توريه مانند و دو پهلو به كار مبر، و نبايد در تنگنا افتادنت به خاطر اينكه عهد و پيمان خدا براى تو الزام آور شده تو را به فسخ آن به طور نامشروع بكشاند، چرا كه صبر تو در تنگناى عهد و پيمان كه اميد گشايش و برترى عاقبتش را دارى بهتر است از خيانتى كه از مجازاتش ترسانى، و نيكوتر است از اينكه از جانب حق مورد بازخواست واقع گردى، به صورتى كه نتوانى در دنيا و آخرت از خداوند در خواست بخشش كنى.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )احترام به عهد و پیمان از مهم ترین واجبات است:امام(عليه السلام) در اين بخش، مسائل مهمى در ارتباط با دشمنان و طرز برخورد با آنها در صلح و جنگ بيان مى کند. نخست مى فرمايد: «هرگز صلحى را که از جانب دشمن پيشنهاد مى شود و رضاى خدا در آن است رد مکن; چرا که در صلح براى سپاهت آرامش (و سبب تجديد قوا) و براى خودت مايه راحتى از همّ و غم ها و براى کشورت موجب امنيّت است»; (وَلاَ تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَيْهِ عَدُوُّکَ وَلِلَّهِ فِيهِ رِضًى فَإِنَّ فِي الصُّلْحِ دَعَةً(1) لِجُنُودِکَ، وَرَاحَةً مِنْ هُمُومِکَ، وَأَمْناً لِبِلاَدِکَ). تعبير به «وَلِلَّهِ فِيهِ رِضًى» اشاره به صلح عادلانه است; صلحى که سبب سرشکستگى ملت اسلام نشود و اجحافى بر دشمن در آن نباشد; صلحى عادلانه و پرفايده. اين تعبير ممکن است اشاره به اين موضوع نيز باشد که گاه بعضى از افراد پرتوقع و تندرو رضايت به صلح ندهند در حالى که رضاى خدا در آن باشد، مانند صلح حديبيه که رضاى خداوند و پيامبر اسلام در آن بود; ولى بعضى از تندروان با آن به مخالفت برخاستند و سرانجام فهميدند اشتباه از آنان بوده است. به عکس گاهى افراد طرفدار صلح اند در حالى که خدا از آن راضى نيست، مانند آنچه در صفين واقع شد که گروهى فريب خورده و نادان بعد از مشاهده  قرآن ها بر سر نيزه ها بر صلح با معاويه اصرار داشتند در حالى که اين صلح مايه بدبختى مسلمانان شد و اگر جنگ کمى ادامه مى داشت کار براى هميشه يکسره مى شد. در عصر ما گاه دولت هاى استعمارى دم از صلح با ملت ها مى زنند; صلحى که به گفته مرحوم مَغنيّه در شرح نهج البلاغه اش در سه چيز خلاصه مى شود: روى کار آمدن حکومتى مزدور; اقتصادى که مصالح استعمارگران را تأمين کند و تشکيلات ادارى و نظامى که تابع اراده آنها باشد. و اظهار مى دارند که اگر اين سه تأمين بشود هر شرط ديگرى را خواهند پذيرفت در حالى که نتيجه آن جز بدبختى و شکست همه جانبه نخواهد بود.(2) بديهى است منظور از رضايت خداوند همان تأمين مصالح اسلام و مردم مسلمان است که به وسيله انديشمندان و مشاوران آگاه حکومت تضمين مى شود. فوايد سه گانه اى را که امام در اينجا براى صلح بيان فرموده کاملا جامع است، زيرا صلح نتيجه اى براى لشکر، ثمره اى براى زمامدار و فايده اى براى مردم دارد; لشکر آرامش پيدا مى کند و مى تواند خود را آماده تر از پيش براى دفع هرگونه حمله دشمن سازد و زمامدار که به هنگام جنگ تمام فکرش متوجه برنامه هاى آن مى شود از اين افکار آزار دهنده راحت مى گردد و به تمشيت ساير امور مى پردازد و مردم هم احساس امنيّت مى کنند و به پيشبرد کارهاى اجتماعى و فرهنگى و اقتصادى مى پردازند. اين تعبيرات نشان مى دهد که جنگ بلايى بزرگ است و حتى الامکان بايد از آن پرهيز کرد مگر آنکه خطرى براى کشور اسلام احساس شود که در آنجا بايد شجاعانه ايستاد. سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به نکته مهم ديگرى اشاره کرده مى فرمايد: «اما سخت از دشمنت پس از صلح با او برحذر باش، زيرا دشمن گاه نزديک مى شود که غافلگير سازد، بنابراين دورانديشى را به کار گير و در اين مورد خوش بينى را کنار بگذار»; (وَلَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ، فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ، وَاتَّهِمْ فِي ذَلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ). اين يک واقعيت است که پيشنهاد صلح از سوى دشمن هميشه صادقانه نيست و نمى توان آن را دليل بر صلح طلبى وى دانست، گرچه بايد پيشنهاد صلح شرافتمندانه را پذيرفت; ولى نبايد به آن دل بست و اطمينان نمود. تاريخ گذشته و معاصر نمونه هاى زيادى از صلح غافلگيرانه را به خاطر دارد. اينکه امام(عليه السلام) مى فرمايد: «حسن ظن و خوش بينى را در اينجا کنار بگذار» با اينکه اصل در اسلام بر خوش بينى است به سبب آن است که طرف مقابل دشمن است نه دوست. آن گاه امام(عليه السلام) دستور مهم ديگرى را در برابر دشمنان بيان مى دارد و با تأکيد تمام به آن مى پردازد; تأکيدى که نشانه روح عدالت و جوان مردى و اخلاق انسانى در اسلام است. مى فرمايد: «اگر پيمانى ميان خود و دشمنت بستى يا لباس امان بر او پوشاندى (و او را پناه دادى) به عهدت وفا کن و قرارداد خود را محترم بشمار و جان خويش را در برابر تعهداتت سپر قرار ده»; (وَإِنْ عَقَدْتَ بَيْنَکَ وَبَيْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَةً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً، فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ، وَارْعَ ذِمَّتَکَ بِالاَْمَانَةِ، وَاجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَيْتَ). از آنجا که مسأله عهد و پيمان ها و پايبندى به آن نقش بسيار مهمى در مسأله صلح در جهان انسانيت دارد، امام با ذکر چند دليل بر آن تأکيد مى نهد. مى فرمايد: «زيرا هيچ يک از فرايض الهى همچون بزرگداشت «وفاى به عهد و پيمان» نيست و مردم جهان با تمام اختلافات و تشتت آرايى که دارند نسبت به آن اتفاق نظر دارند»; (فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللهِ شَيْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَيْهِ اجْتِمَاعاً، مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ، وَتَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِيمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ). اشاره به اينکه همه مردم جهان در طول تاريخ وفاى به عهد و پيمان ها را که در ميان کشورها و قبائل بسته مى شود لازم شمرده و مى شمرند و مخالفت با آن را ننگ مى دانند، هرچند نمونه هايى از پيمان شکنى در گذشته و حال داشته ايم; ولى پيمان شکنان هم اصرار داشته اند کار خود را به نوعى توجيه کنند که رنگ پيمان شکنى به خود نگيرد تا مورد نکوهش همگان واقع نشوند. آن گاه به سراغ دليل ديگرى رفته مى فرمايد: «حتى مشرکان زمان جاهليت ـ علاوه بر مسلمين ـ آن را مراعات مى کردند، چرا که عواقب دردناک پيمان شکنى را آزموده بودند»; (وَقَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِينَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا(3) مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ). مى دانيم عرب در زمان جاهليت تقريبا از تمام ارزش هاى اخلاقى و انسانى دور افتاده بود; غارتگرى و کشتار را جزء افتخارات خود مى شمرد; ولى با اين حال اگر عهد و پيمانى از سوى قبيله اى با قبيله ديگرى بسته مى شد حتى الامکان آن را محترم مى شمرد و پيمان شکنى را گناه بزرگى مى دانست. در اسلام نيز مسأله وفاى به عهد در برابر دوست و دشمن يکى از اصول مسلّم است. در حديثى مى خوانيم شخصى از محضر امام سجاد(عليه السلام) سؤال کرد و گفت: «أَخْبِرْنِي بِجَمِيعِ شَرَائِعِ الدِّينِ; تمام اصول اساسى دين را براى من بيان فرما». امام(عليه السلام) فرمود: «قَوْلُ الْحَقِّ وَالْحُکْمُ بِالْعَدْلِ وَالْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ; سخن حق و حکم به عدالت و وفاى به عهد شرايع دين است».(4) آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه همين سخن، با دو بيان ديگر، شديداً از پيمان شکنى نهى مى کند. نخست مى فرمايد: «بنابراين هرگز پيمان شکنى نکن و در عهد و پيمان خود خيانت روا مدار و دشمنت را فريب نده، زيرا هيچ کس جز شخص جاهل و شقى (چنين) گستاخى را در برابر خداوند روا نمى دارد»; (فَلاَ تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ، وَلاَ تَخِيسَنَّ(5) بِعَهْدِکَ، وَلاَ تَخْتِلَنَّ(6) عَدُوَّکَ، فَإِنَّهُ لاَ يَجْتَرِئُ عَلَى اللهِ إِلاَّ جَاهِلٌ شَقِيٌّ). اشاره به اينکه پيمان شکنى و خيانت در عهد و فريب دادن دشمن از اين طريق نوعى دشمنى با خداست، زيرا او دستور فراوان بر وفاى به عهد و ترک غدر و مکر داده است و مخالفت با آن يا از سر جهل است و يا از روى شقاوت (در فرض آگاهى) از اينجا روشن مى شود که اسلام تا چه حد براى وفادارى به عهد و پيمان ها اهمّيّت قائل شده و آن را به عنوان يک ارزش انسانى والا واجب و لازم شمرده است. در تعبير دوم مى فرمايد: «خداوند عهد و پيمانى را که با نام او منعقد مى شود به رحمت خود مايه آسايش بندگان و حريم امنى براى آنها قرار داده تا به آن پناه برند و براى انجام کارهاى خود در کنار آن بهره بگيرند، لذا نه فساد، نه تدليس و نه خدعه و نيرنگ در عهد و پيمان روا نيست»; (وَقَدْ جَعَلَ اللهُ عَهْدَهُ وَذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ(7) بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ، وَحَرِيماً يَسْکُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ(8)، وَيَسْتَفِيضُونَ إِلَى جِوَارِهِ، فَلاَ إِدْغَالَ(9) وَلاَ مُدَالَسَةَ(10) وَلاَ خِدَاعَ فِيهِ). قابل توجّه اينکه تعبير به «بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ» که همه بندگان، اعم از مؤمن و کافر و دوست و دشمنِ مسلمانان را شامل مى شود به خوبى نشان مى دهد که اين دستور از دستورات مربوط به حقوق مؤمنان و برادران مسلمان نيست، بلکه جزء حقوق بشر است که صرف نظر از مذهب و عقيده بايد اجرا شود و در سايه آن مردم جهان با تمام اختلافاتى که در آن دارند بتوانند در کنار هم در آرامش زندگى کنند. سپس امام(عليه السلام) از سومين دستور در زمينه عهد و پيمان با مخالفان سخن مى گويد و مى فرمايد: «(اضافه بر اين) هرگز پيمانى را که در آن تعبيراتى است که جاى اشکال (و سوء استفاده دشمن) در آن وجود دارد منعقد مکن»; (وَلاَ تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِيهِ الْعِلَلَ(11)). اين نکته مخصوصاً در پيمان هايى که در ميان اقوام و ملت ها و دولت ها بسته مى شود، بسيار مهم است که تمام بندهاى پيمان بايد شفاف و روشن باشد و تعبيرات دوپهلو که امکان سوء استفاده در آن راه يابد وجود نداشته باشد، زيرا بسيار مى شود که دشمن با زيرکى خود جمله اى مبهم را در عهدنامه مى گنجاند و سپس براى طفره رفتن از وفاى به عهد از آن بهره مى گيرد. در دنياى امروز اين مسأله به دقت دنبال مى شود; مواد عهدنامه ها را چندين بار مى خوانند و از کارشناسان حقوقى و غير حقوقى کمک مى گيرند مبادا يک بند آن مشکل آفرين باشد. سزاوار است مردم در معاملات شخصى و خصوصى نيز اين دستور مولا را که در مورد عهدنامه ها بيان فرموده رعايت کنند و خود را از مشکلات احتمالى رهايى بخشند. حضرت در ادامه سخن در چهارمين دستور مى فرمايد: «(و همان گونه که نبايد عبارتى در عهدنامه باشد که دشمن از آن سوء استفاده کند) تو نيز بعد از تأکيد و عبارات محکم عهدنامه، تکيه بر بعضى از تعبيرات سست و آسيب پذير براى شکستن پيمان منما»; (وَلاَ تُعَوِّلَنَّ عَلَى لَحْنِ قَوْل(12) بَعْدَ التَّأْکِيدِ وَالتَّوْثِقَةِ). اين دستور امام(عليه السلام) پايبند بودن اسلام و مسلمانان را به ارزش هاى انسانى درباره وفاى به عهد آشکارتر مى سازد و نشانه روشنى از عدالت اسلام است، زيرا همان گونه که سوء استفاده دشمن را از عبارات عهدنامه نمى پسندند به دوست هم اجازه اين کار را نمى دهد. البته ممکن است امضاکننده پيمان اظهار کند که هدفم غير از اين بوده است که ظاهر عبارت دلالت دارد، يا من به حکم ناچارى توريه کردم. ولى مى دانيم در تمام پيمان ها و حتى اسناد معاملات و وقف نامه ها و وصيت نامه ها، معيار، ظواهر الفاظ است و هيچ کس حق ندارد با هيچ بهانه اى از آن فراتر رود. از اين رو اميرمؤمنان على(عليه السلام) در خطبه هشتم نهج البلاغه هنگامى که «زبير» با عذرهاى واهى مى خواست بيعت خود را با امام بشکند چنين فرمود: «يَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَايَعَ بِيَدِهِ وَلَمْ يُبَايِعْ بِقَلْبِهِ فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَيْعَةِ وَادَّعَى الْوَلِيجَةَ فَلْيَأْتِ عَلَيْهَا بِأَمْر يُعْرَفُ وَإِلاَّ فَلْيَدْخُلْ فِيمَا خَرَجَ مِنْهُ; او گمان مى کند که بيعتش تنها با دست بوده نه با دل، پس اقرار به بيعت مى کند; ولى مدعى امرى پنهانى است (که نيّتش چيز ديگرى بوده) بنابراين بر او واجب است دليل روشنى بر اين ادعاى خود بياورد و گرنه بايد در آن چيزى که از آن خارج شده بازگردد و به بيعت خود وفادار باشد». در ادامه براى تأکيد بيشتر مى افزايد: «هيچ گاه نبايد قرار گرفتن در تنگناها به سبب الزام هاى پيمان الهى تو را وادار سازد که براى فسخ آن از طريق ناحق اقدام کنى»; (وَلاَ يَدْعُوَنَّکَ ضِيقُ أَمْر، لَزِمَکَ فِيهِ عَهْدُ اللهِ، إِلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَيْرِ الْحَقِّ). ممکن است گاهى عمل به عهدنامه اى واقعا مشکل آفرين باشد و مسلمانان را در تنگناها قرار دهد; ولى تحمل اين مشکلات بر شکستن پيمان کاملا ترجيح دارد. آن گاه امام(عليه السلام) به ذکر دليل آن مى پردازد و مى فرمايد: «زيرا شکيبايى تو در تنگناى پيمان ها که (به لطف خداوند) اميد گشايش و پيروزى در پايان آن دارى بهتر از پيمان شکنى و خيانتى است که از مجازات آن مى ترسى. همان پيمان شکنى که سبب مسئوليت الهى مى گردد که نه در دنيا و نه در آخرت نمى توانى پاسخ گوى آن باشى»; (فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَى ضِيقِ أَمْر تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَفَضْلَ عَاقِبَتِهِ، خَيْرٌ مِنْ غَدْر تَخَافُ تَبِعَتَهُ، وَأَنْ تُحِيطَ بِکَ مِنَ اللهِ فِيهِ طِلْبَةٌ(12)، لاَ تَسْتَقْبِلُ فِيهَا دُنْيَاکَ وَلاَ آخِرَتَکَ). اشاره به اينکه مشکلات آخرت در برابر مشکلات دنيا قابل مقايسه نيست و خشم پروردگار با هيچ چيز قياس نمى شود، بنابراين بايد تنگناها و مشکلات پيمانى که بسته شده تحمل شود و بايد از پيمان شکنى که مجازات الهى را در پى دارد پرهيز کرد که نه تنها مجازات الهى را در پى دارد، بلکه در دنيا نيز اسباب سرشکستگى و بى اعتبارى است. نمونه روشن اين مطلب حادثه اى است که بعد از عهدنامه صلح حديبيه اتفاق افتاد. چون يکى از مواد اين صلح نامه اين بود که اگر کسى از زندانيان مکه به مدينه فرار کند او را باز گردانند و تحويل دهند; ولى اگر از مسلمانان مدينه کسى به مکه فرار کند تحويل او لازم نباشد که اين ماده به هنگام نوشتن عهدنامه مورد ايراد بعضى از مسلمانان واقع شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) پاسخ داد: اگر کسى از ما به سوى مکه فرار کند مفهومش اين است که مرتد شده و چنين فردى به درد مسلمانان نمى خورد. به دنبال اين موضوع شخصى از زندانيان مکه از قريش به نام «ابو بصير» فرار کرد و به مدينه آمد. مکيان دو نفر را براى تحويل گرفتن او به مدينه فرستادند. پيغمبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: اى ابو بصير تو مى دانى ما با اين جمعيت پيمان بستيم و در دين ما پيمان شکنى جايز نيست ناچاريم تو را به آنها تحويل دهيم; ولى خداوند گشايش و فرجى براى تو فراهم مى آورد. آن دو مأمور، ابو بصير را تحويل گرفتند و در وسط راه ابو بصير به يکى از آن دو مأمور گفت: شمشير تو واقعا برنده است؟ گفت: آرى. گفت: ببينم. شمشيرش را به دست او داد او هم وى را کشت (و نفر دوم جرأت حمله به وى را نداشت و فرار کرد) ابو بصير بعد از اين جريان به مدينه بازگشت.(13)*** نکته: وفاى به عهد و پیمان در تعلیمات اسلام:در آيات قرآن و روايات اسلامى در مورد وفاى به عهد و پيمان حتى با دشمنان، تأکيد بسيار شده است. اين تأکيدهاى پى در پى درباره وفادارى به پيمان هاى ميان ملت ها و کشورها و طوايف و قبايل، همه از اينجا سرچشمه مى گيرد که بدون آن آرامش و امنيتى در جهان پيدا نخواهد شد و اگر کشورها و دولت ها پايبند به پيمان هاى خود نباشند، مردم دنيا در وحشت و ناامنى عجيبى فرو مى روند. فراموش نکنيم که اسلام اين دستور انسانىِ بسيار مهم را چهارده قرن پيش، داده است; چيزى که دنياى امروز هنوز در آن گرفتار مشکل است. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «ثَلاَثَةٌ لاَ عُذْرَ لاَِحَد فِيهَا: أَدَاءُ الاَْمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَالْفَاجِرِ وَالْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَالْفَاجِرِ وَبِرُّ الْوَالِدَيْنِ بَرَّيْنِ کَانَا أَوْ فَاجِرَيْنِ; سه چيز است که هيچ کس در مخالفت با آن معذور نيست: اداى امانت خواه متعلق به انسان نيکوکارى باشد يا بدکار و وفاى به عهد، خواه در برابر نيکوکارى باشد يا بدکار و نيکى به پدر و مادر خواه نيکوکار باشند يا بدکار».(14) در حديث ديگرى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «مَنْ عَامَلَ النَّاسَ فَلَمْ يَظْلِمْهُمْ وَحَدَّثَهُمْ فَلَمْ يَکْذِبْهُمْ وَوَعَدَهُمْ فَلَمْ يُخْلِفْهُمْ فَهُوَ مِمَّنْ کَمَلَتْ مُرُوءَتُهُ وَظَهَرَتْ عَدَالَتُهُ وَوَجَبَتْ أُخُوَّتُهُ وَحَرُمَتْ غِيبَتُهُ; کسى که با مردم معامله کند و به آنها ستم روا ندارد و با آنان سخن گويد و دروغ نگويد و وعده دهد و مخالفت با وعده خود ننمايد از کسانى است که شخصيتش کامل و عدالتش ظاهر و برادرى او واجب و غيبتش حرام است».(15) ولى در دنياى امروز که متأسّفانه پايه هاى ارزش هاى اخلاقى و انسانى سست شده، گاهى مهم ترين و مؤکدترين پيمان ها را زير پا مى گذارند و با صراحت مى گويند: «معيار منافع خصوصى است نه پيمان» و به همين دليل آرامشى که بايد بعد از پيمان هاى صلح حاصل شود فراهم نمى گردد. مرحوم شهيد مطهرى در کتاب «سيرى در سيره نبوى» نکته اى را از نخست وزير و فرمانده معروف انگليسى «چرچيل» نقل مى کند که در کتاب خود درباه حمله متفقين به ايران چنين مى گويد: «اگر چه ما با ايرانى ها پيمان بسته بوديم که در کشور آنها وارد نشويم و طبق قرار داد نبايد چنين کارى مى کرديم ولى اين معيارها، يعنى پيمان و وفاى به پيمان، در مقياس هاى کوچک قابل قبول است; هنگامى که دو نفر با يکديگر قول و قرار مى گذارند; اما در عالم سياست هنگامى که پاى منافع يک ملت در ميان است اين حرف ها ديگر موهوم است. من نمى توانستم از منافع بريتانياى کبير به عنوان اين که اين کار ضد اخلاق است چشم بپوشم که ما با فلان کشور پيمان بسته ايم و نقض پيمان بر خلاف اصول انسانيت است. اين حرف ها اساساً در مقياس هاى کلى و شعاع هاى وسيع درست نيست!!».(16) اين در حالى است که قرآن مجيد درباره مخالفان اسلام با صراحت مى گويد: «(وَإِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْکُمُ النَّصْرُ إِلاَّ عَلَى قَوْم بَيْنَکُمْ وَبَيْنَهُمْ مِّيثَاقٌ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ); و (تنها) اگر در (حفظ) دين (خود) از شما يارى طلبند بر شماست که آنها را يارى کنيد جز بر ضد گروهى که ميان شما و آنها، پيمان (ترک مخاصمه) است. و خداوند به آنچه انجام مى دهيد بيناست».(17) به بيان ديگر لزوم دفاع از دوستان در صورتى است که در برابر دشمنان مشترک قرار گيرند; اما اگر در برابر کفارى که با مسلمانان پيمان بسته اند واقع شوند احترام به پيمان از دفاع از اين گروه لازم تر است. در آيه ديگر مى خوانيم: «(وَإِنْ کانَ مِنْ قَوْم بَيْنَکُمْ وَبَيْنَهُمْ مِّيثَاقٌ فَدِيَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ وَتَحْريرُ رَقَبَة مُّؤْمِنَة فَمَنْ لَّمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ); و اگر از گروهى باشد که ميان شما و آنها پيمانى برقرار است، بايد خون بهاى او را به کسان او بپردازد و يک برده مؤمن (نيز) آزاد کند و آن کس که نمى تواند (برده آزاد کند) بايد دو ماه پى در پى روزه بگيرد».(18) خلاصه مضمون آيه اين است که اگر خاندان مقتول از کفارى باشند که با مسلمانان هم پيمانند، در اين صورت براى احترام به پيمان بايد علاوه بر آزاد کردن يک برده مسلمان خون بهاى مقتول را به بازماندگانش بپردازند. تمامى اين دستورات و تأکيدات، نشانه روشنى از لزوم پايبندى مسلمانان به عهد و پيمان هاست که بدون آن، اعتماد از جامعه رخت مى بندد.*** پی نوشت:1. «دَعْهُ» به معناى سکون و آرامش است و از ريشه «وَدَعَ» بر وزن «منع» گرفته شده است. 2. فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 112. 3. «اسْتَوْبَلُوا» از ريشه «استيبال» به معناى آزمودن گرفته شده و ريشه اصلى آن «وَبْل» بر وزن «نقل» به معناى بارش شديد باران است و چون چنين بارشى مشکلاتى ايجاد مى کند اين واژه در مورد ضرر و زيان و امتحانات سخت به کار رفته است. 4. بحارالانوار، ج 72، ص 26، ح 10. 5. «لاتَخيسَنَّ» از ريشه «خَيْس» بر وزن «خير» به معناى فاسد شدن و متعفن گرديدن گرفته شده سپس به معناى خيانت و نقض عهد به کار رفته است. 6. «لا تَخْتِلَنَّ» از ريشه «خَتْل» بر وزن «قتل» به معناى خدعه و نيرنگ غافلگيرانه است. 7. «اَفْضا» از ريشه «افضاء» به معناى توسعه دادن و از ريشه «فضا» گرفته شده و گاه به معناى گستردن و منتشر ساختن نيز به کار مى رود و در جمله بالا همين معنا اراده شده است. 8. «مَنَعَة» به معناى قوت و قدرتى است که انسان را در مقابل دشمن يا حوادث ناگوار حفظ مى کند. 9. «اِدْغال» از ريشه «دَغْل» بر وزن «عقل» به معناى داخل شدن در يک مکان به صورت مخفيانه است و از آنجا که فاسدان و مفسدان معمولاً به اين صورت وارد مى شوند، مفهوم فساد نيز غالباً در آن وجود دارد. و «دَغَل» بر وزن «قَمَر» به معناى فساد و گاه به معناى شخص مفسد مى آيد و در عبارت بالا نيز معناى فساد مندرج است. 10. «مُدالَسَة» به معناى خدعه و خيانت کردن است و ريشه اصلى آن «دَلَس» بر وزن «قفس» به معناى ظلمت است و سپس به معناى خيانت به کار رفته است. 11. «عِلَل» جمع «علة» به معناى بيمارى و فساد است و در عبارت بالا به معناى ابهاماتى است که سرچشمه توجيهات فاسد و مفسد مى شود. 11. «لَحْن قَوْل» به گفته ارباب لغت سخنى است که از قواعد و سنن خود منصرف گردد و نتيجه خلافى از آن گرفته شود. 12. «طِلبَة» اسم مصدر و به معناى مطلوب است. 13. تاريخ طبرى، ج 2، ص 284. 14. بحارالانوار، ج 92، ص 72، ح 2. 15. همان مدرک، ح 4. 16. سيرى در سيره نبوى، ص 92. 17. انفال، آيه 72. 18. نساء، آيه 92.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 303-301شانزدهم: او را از ردّ صلح خداپسندانه اى كه دشمن به آن دعوتش مى كند برحذر داشته و او را به مصالح و فوايدى كه اين عمل دارد به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است، كه مقدمه صغراى قياس، عبارت: «فانّ فى الصّلح... لبلادك» است، و آنها سه مصلحت روشن و آشكارى است كه در اثر صلح و سازش به دست مى آيد. و كبراى مقدّر آن، چنين است: و هر چيزى كه مشتمل بر چنين مصالحى باشد پذيرفتنش لازم و واجب است.  هفدهم: او را پس از سازش، سخت از دشمن بر حذر داشته، و امر به گرفتن جانب احتياط نموده است، و نيز دستور داده به حسن ظنّى كه ممكن است از صلح و سازش با دشمن پيدا شده باشد، متكى نباشد. و بر ضرورت اين احتياط و حذر داشتن با قياس مضمرى توجه داده است كه مقدمه صغراى آن، جمله: «فانّ العدوّ ربّما يتقارب ليتغفّل» يعنى: چه بسا دشمن با صلح و سازش به او نزديك شده تا او را غافلگير سازد و بر او پيروز گردد. و امام (ع) خود در اين باره دلايل و شواهدى آزموده دارد. و هر دو مفعول به دليل وضوح و روشن بودن آنها حذف شده اند. و كبراى مقدر نيز چنين است: و هر كس چنان باشد بر حذر بودن از او لازم و واجب است.  هيجدهم: به او امر كرده كه چنانچه بين او و دشمنش پيمان بسته شد به پيمان خود وفادار باشد و امانتى را كه بر عهده گرفته است رعايت كند و خود را همچون سپر دفاعى براى پيمانى كه بسته است قرار دهد، يعنى به قيمت جان خود -هر چند به ضرر او باشد- از آن دفاع كند كلمه «اللبس يعنى پوشش» را استعاره آورده است براى وارد شدن دشمن زير پوشش امنيت، نظر به شباهتى كه پوشش امنيت به پيراهن و امثال آن دارد. و همچنين كلمه: «الجنّة» يعنى سپر را استعاره براى جان وى آورده است، از نظر شباهتى كه جان او در نگهبانى به سپر و نظير آن دارد. و بر اين وفادارى به دو دليل كه عبارت زير مشتمل بر آنهاست او را وادار نموده است: «فانّه... الغدر».  1-  براستى كه مردم - با همه اختلاف نظر و افكار گوناگون خود- بر هيچ واجبى از واجبات الهى اين قدر اهميت نمى دهند.  2-  حتى مشركان پيش از اسلام به وفاى عهد پايبند بوده و پيامد نادرست پيمان شكنى و فريبكارى را ناگوار مى دانستند.  دو جمله ياد شده دو مقدمه صغرا براى قياس مضمرى هستند كه كبراى مقدّر آنها چنين است: و هر چه كه آن طور باشد پايبندى و نگهدارى آن لازم و ضرورى است.  آن گاه با نهى از خيانت در عهد و پيمان و پيمان شكنى، و فريفتن دشمن با بستن پيمان و بعد گول زدن او مطلب را مورد تأكيد قرار داده است. و به دو جهت از پيمان شكنى بر حذر داشته است:  1-  جمله: «فانّه... الاشقى» به منزله صغراى قياس مضمرى است كه خلاصه آن چنين مى شود: زيرا كسى كه بر خدا گستاخى كند بيچاره و بدبخت است، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: هر پيمان شكن و فريبكارى گستاخ بر خداست، از چهارمين مقدمه اين نتيجه گرفته مى شود: پس شخص نگونبخت آن كسى است كه پيمان شكن و فريبكار است. و ممكن است مقدّمه صغرا چنين باشد: زيرا آن عمل، گستاخى بر خدا و باعث بدبختى است، و كبراى مقدّر نيز چنين است: و هر چه آن طور باشد، اجتناب از آن ضرورى و لازم است. به اين ترتيب از اوّل به نتيجه مورد نظر مى رسيم.  2-  عبارت: «و قد جعل... جواره و امنا» يعنى: خداوند عهد و پيمان را... محل امنى براى زيستن در سايه لطف خود قرار داده است. لفظ: «الحريم» را استعاره براى عهد و پيمان آورده و با كاربرد كلمه: «السكون» به طور استعاره ترشيحى به برخوردارى بنده از نعمت و بهره بردارى از جوار رحمت او اشاره نموده، و بدين وسيله بر جهت استعاره كه همان اعتماد و اطمينان به خدا و در امان ماندن از فتنه است، توجّه داده، و حريم را به نوعى مانع تشبيه كرده است، و اين سخن به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن مى شود: و هر چيزى كه آن چنان باشد، شكستن آن و فريبكارى در آن روا نيست.  نوزدهم: او را از انعقاد قرار دادى كه راههاى عذر و بهانه در آن باز باشد، يعنى پى آمدهاى ناروا داشته باشد نهى كرده است. و اين كنايه از دستور به استوار نمودن قرار دادهاست.  بيستم: او را از اعتماد بر گفتار مبهم، در سوگندها و پيمانها، پس از آن كه پيمان محكم و استوارى از ديگرى گرفته و يا شخص ديگر چنين پيمان محكمى با او بسته است، منع كرده است و نمونه گفتار دو پهلو و مبهم، سخنى است كه طلحه و زبير در بيعت خود با على (ع) در لفافه و از سر تزوير بيان كردند. يعنى نه از خودت بايد چنين كارى سر بزند و نه به ادّعاى ديگران توجّه داشته باش.  بيست و يكم: او را نهى كرده است از اين كه تنگناى كار مربوط به پيمان الهى باعث آن شود كه پيمان را به ناحق ناديده بگيرد. و در اين مورد با عبارت: «فانّ صبرك... آخرتك» او را وادار به استقامت و پايدارى كرده است، و آن عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است. و مقصود امام (ع) از پيامد آن، همان كيفر الهى است كه به دنبال دارد، و مقصود از بازخواست، همان بازخواست نسبت به وفاى عهد در روز قيامت است، و منظور از منحصر بودن راه، به بازخواست از پيمان كنايه از پايبندى بدان است، و متّصف كردن بازخواست بر اين كه، در دنيا و آخرت راهى براى عفو از پيمان شكنى ندارى، به اين منظور است كه در مقابل آن بازخواست، نه دنيايى در كار است كه راهى داشته باشى و به اميد خير دنيا باشى، زيرا آن روز دنيايى وجود ندارد، و نه راه آخرتى هست، زيرا در آخرت جز براى كارهاى خوب راه پذيرشى نيست. و هر كسى كه مورد بازخواست الهى واقع شود، خير قابل قبولى در آخرت ندارد. و بعضى، «تستقيل» با ياء روايت كرده اند: يعنى تو راه بازگشت از آن بازخواست و پيامد ناروا را ندارى، نه در دنيا و نه در آخرت.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 299 الفصل الرابع عشر من عهده عليه السّلام:و لا تدفعنّ صلحا دعاك إليه عدوّك و للّه فيه رضا، فإنّ في الصّلح دعة لجنودك، و راحة من همومك، و أمنا لبلادك، و لكن الحذر كلّ الحذر من عدوّك بعد صلحه، فإنّ العدوّ ربّما قارب ليتغفّل، فخذ بالحزم، و اتّهم في ذلك حسن الظّنّ، و إن عقدت بينك و بين عدوّك عقدة أو ألبسته منك ذمّة فحط عهدك بالوفاء، و ارع ذمّتك بالأمانة، و اجعل نفسك جنّة دون ما أعطيت، فإنّه ليس من فرائض اللّه شيء النّاس أشدّ عليه اجتماعا مع تفرّق أهوائهم و تشتّت آرائهم من تعظيم الوفاء بالعهود، و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر، فلا تغدرنّ بذمّتك، و لا تخيسنّ بعهدك، و لا تختلنّ عدوّك، فإنّه لا يجترىء على اللّه إلّا جاهل شقيّ، و قد جعل اللّه عهده و ذمّته أمنا أفضاه بين العباد برحمته، و حريما يسكنون إلى منعته، و يستفيضون إلى جواره، فلا إدغال و لا مدالسة و لا خداع فيه، و لا تعقد عقدا تجوّز فيه العلل، و لا تعوّلنّ على لحن قول بعد التّأكيد و التّوثقه، و لا يدعونّك ضيق أمر لزمك فيه عهد اللّه إلى طلب انفساخه بغير الحقّ، فإنّ صبرك على ضيق أمر ترجو انفراجه و فضل عاقبته خير من غدر تخاف تبعته، و أن تحيط بك من اللّه فيه طلبة فلا تستقبل فيها دنياك و لا آخرتك. (69407- 69193)اللغة:(دعة): مصدر ودع: الرّاحة، (استوبلوا) استفعال من الوبال: أى ينتظرون و بال عاقبة الغدر و الوبال: الوخم، يقال: استوبلت البلد: استوخمت فلم توافق ساكنها، (خاس) بالعهد: نقضه، (الختل): الخداع و المكر (أفضاه): بسطه، استفاض الماء: سال، (الدّغل): الفساد، (المدالسة): مفاعلة من التّدليس في البيع و غيره كالمخادعة و هي إرائة الشيء و تعريفه بخلاف ما هو عليه، (لحن القول): كالتورية و التعريض و هي أداء المقصود بلفظ يحتمل غيره من المعنى، (التوثقة): مصدر من وثّق.الاعراب:للّه فيه رضا: رضا مبتدأ مؤخّر مرفوع تقديرا و للّه جار و مجرور متعلّق برضا و فيه ظرف مستقر خبر له، و الجملة حال عن قوله عليه السّلام صلحا، الحذر: منصوب على التحذير بفعل مقدر و كلّ الحذر تأكيد، عقدة مفعول عقدت و بينك ظرف متعلّق بها، ما اعطيت، ما موصولة أو مصدرية و العائد محذوف.فانّه ليس من فرائض اللّه- إلى قوله: أشدّ عليه اجتماعا- إلخ، قال الشارح المعتزلي في «ص 107 طبع مصر»، قال الرّاوندي: النّاس مبتدأ و أشدّ مبتدأ ثان و من تعظيم الوفاء خبره، و هذا المبتدأ الثاني مع خبره خبر المبتدأ الأوّل و محلّ الجملة نصب لأنها خبر ليس و محلّ ليس مع اسمه و خبره رفع لأنّه خبر فانّه، و شيء اسم ليس و من فرائض اللّه حال و لو تأخر لكان صفة لشيء و الصّواب أنّ شيء اسم ليس و جاز ذلك و إن كان نكرة لاعتماده على النّفي و لأنّ الجار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 300 و المجرور قبله في موضع الحال كالصّفة، فتخصّص بذلك و قرب من المعرفة، و النّاس مبتدأ و أشدّ خبره، و هذه الجملة المركّبة من مبتدأ و خبر في موضع رفع لأنّها صفة شيء و أمّا خبر المبتدأ الّذي هو «شيء» فمحذوف و تقديره «في الوجود» كما حذف الخبر في قولنا «لا إله إلّا اللّه» أى في الوجود.و ليس يصحّ ما قال الرّاوندي من أنّ «أشدّ» مبتدأ ثان و «من تعظيم الوفاء» خبره لأنّ حرف الجرّ إذا كان خبرا لمبتدأ تعلّق بمحذوف، و ها هنا هو متعلّق بأشدّ نفسه، فكيف يكون خبرا عنه، و أيضا فانّه لا يجوز أن يكون أشدّ من تعظيم الوفاء خبرا عن النّاس، كما زعم الرّاوندي، لأنّ ذلك كلام غير مفيد ألا ترى أنّك إذا أردت أن تخبر بهذا الكلام عن المبتدأ الّذي هو «النّاس» لم يقم من ذلك صورة محصّلة تفيدك شيئا، بل يكون كلاما مضطربا.و يمكن أن يكون «من فرائض اللّه» في موضع رفع لأنه خبر المبتدأ و قد قدم عليه، و يكون موضع «النّاس» و ما بعده رفع لأنّه خبرا لمبتدأ الّذي هو شيء، كما قلناه أوّلا، و ليس يمتنع أيضا أن يكون «من فرائض اللّه» منصوب الموضع لأنّه حال و يكون موضع «النّاس أشدّ» رفعا لا خبرا لمبتدأ الّذي هو «شيء».أقول: الوجه الصحيح في إعراب هذه الجملة أنّ: من فرائض اللّه ظرف مستقرّ خبر ليس و «شيء» اسمه و كون الخبر ظرفا و مقدما من مصحّحات الابتداء بالنّكرة، و «الناس» مبتدأ و «أشدّ عليه اجتماعا» خبره و «من تعظيم الوفاء» مكمّل قوله «أشدّ» فانّ أفعل التفضيل يكمّل بالاضافة أو لفظة من، و الجملة في محل حال أوصفة لقوله «شيء» و ما ذكره الراوندي و الشارح المعتزلي من الوجوه تكلّفات مستغنى عنها.دون المسلمين: ظرف مستقر في موضع الحال عن المشركين، لا تختلنّ، نهى مؤكّد من ختله يختله إذا خدعه و راوغه، فلا ادغال، لنفى الجنس و الاسم مبني على الفتح كنايه [فلا ادغال و لا مدالسة و لا خداع فيه] و نفى جنس الادغال و ما بعده كناية عن النّهي المؤكّد، و فضل عاقبته:عطف على قوله: انفراجه، و أن تحيط: فعل مضارع منصوب بأن المصدرية معطوف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 301 على قوله عليه السّلام غدر أي و من إحاطة للّه بك فيه طلبة، فلا تستقبل: الفاء فصيحة تفيد التفريع و هي الفاء الفصيحة.المعنى:قد تعرّض عليه السّلام في هذا الفصل في الرّوابط الحكوميّة الاسلاميّة الخارجيّة و حثّ على رعاية الصلح و قبول الدّعوة إليه، و هذا الدّستور ناش من جوهر الاسلام الّذي كان شريعة الصّلح و السّلام و الأمن، فانّه نهض بشعارين ذهبيّين و هو الإسلام و الإيمان، و الإسلام مأخوذ من السّلم، و الإيمان مأخوذ من الأمن و هذان الشعاران اللّذان نهض الإسلام بهما اعلام بأنّ هذا الدّين داع إلى استقرار الصلح و الأمن بين كافّة البشر، و قد نزلت في القرآن الشريف آيات محكمات تدعو إلى الصّلح و استتباب السّلام.1- «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ-» (94- النساء).قال في مجمع البيان: و قرء في بعض الرّوايات عن عاصم السّلم بكسر السّين و سكون اللّام و قرء الباقون السّلام بالألف، و روى عن أبي جعفر القارئ عن بعض الطّرق «لست مؤمنا» بفتح الميم الثانية، و حكى أبو القاسم البلخي أنّه قراءة محمّد بن علي الباقر عليه السّلام- انتهى.فجمع هذين القرائتين يصير «و لا تقولوا لمن ألقى إليكم السّلم لست مؤمنا» فيكون صريحا في المطلوب و موافقا لقوله عليه السّلام  (و لا تدفعنّ صلحا دعاك إليه عدوّك).2- «لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً» (114- النساء).3- «وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يُصْلِحا بَيْنَهُما صُلْحاً وَ الصُّلْحُ» (128- النساء). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 302 فقوله تعالى «و الصّلح خير» جملة صارمة ذهبية مال إليها كلّ الشعوب في هذه العصور و آمنوا بها من حيث يشعرون و من حيث لا يشعرون، فقد صار حفظ الصّلح و السّلام دينا للبشر كافّة أسّسوا لحفظه و الدعوة إليه مؤسّسة الامم المتّحدة.4- «يا أيّها الّذين آمنوا ادخلوا في السّلم كافة و لا تتّبعوا خطوات الشيطان إنّه لكم عدوّ مبين- 209- البقرة».و السبب في ترغيب الإسلام في الصلح و السّلم أنّ الاسلام، دين برهان و تفكير و شريعة تبيان و دليل و الاستفادة منها يحتاج إلى محيط سالم و طمأنينة و الحرب المثيرة للأحقاد و التعصّبات منافية للتوجّه إلى البرهان و التعقّل في أيّ بيان، و قد نبّه عليه السّلام إلى ما في الصّلح من الفوائد القيّمة فقال: (فانّ في الصّلح:1- دعة لجنودك) فالحرب متعبة للأبدان منهكة للقوى، فيحتاج الجند إلى دعة و استراحة لتجديد القوى و الاقتدار على مقاومة العدى.2- (و راحة من همومك) فالحرب تحتاج إلى ترسيم خطّة صحيحة تؤدّى إلى الظّفر فاذا حمى الوطيس و احمرّ الموقف من دم الأبطال و ارتج الفضاء من العويل و الويل لا يقدر القائد من التفكير و ترسيم خطط ناجحة و الصّلح يريحه من الهموم و يفتح أمامه فرصة الفكر و ترسيم خطط للظفر بالعدوّ.3- (و أمنا لبلادك) فالحرب تثير الضّغائن و تحرّض العدوّ على الاغارة في البلاد و سلب الأمن و الرّاحة عن العباد.ثمّ نهى عليه السّلام و حذّر عن الغفلة بعد الصّلح و وصّى أن يكون المسلمون دائما على اهبة فطنا يقظا من كيد الأعداء، لأنّ العدوّ إذا رأى التفوّق لعدوّه في الحرب و أيس من الغلبة عليه يلتجأ باقتراح الصّلح، ثمّ لم يلبث أن يفكّر في الخديعة و طلب الظّفر بالمكر و الدّهاء من شتّى النواحي و يقارب ليتمكن من درس نقاط الضعف و ينتهز الفرصة للهجوم على عدوّه في موقع مقتض.فالحرب خطة محيطة بالأخطار من شتّى النّواحي، فلا بدّ من ملاحظة أيّ احتمال يؤدّي إلى ظفر العدوّ و إن كان ضعيفا و الفكر في معالجته و سدّه، كما أنه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 303 لما اصطفّ المسلمون مع قريش في احد فكّر النّبي صلّى اللّه عليه و آله في إمكان هجوم خيّالة قريش من وراء عسكر الإسلام و محاصرتهم حتّى بعد انهزامهم، فوكّل عبد اللّه بن جبير في ستّين نفرا من رماة الإسلام على جبل الرّماة و وصّاهم بالمقام هناك و حفظ خلف صفوف المسلمين و أكّد لهم مزيد التأكيد و وعدهم بمزيد من سهم الغنيمة.و لمّا انهزم المشركون في الهجوم الأوّل لجيش الإسلام و شرعوا بالفرار غرّ أصحاب عبد اللّه و لم يطيعوه و أخلّوا مقامهم، فانتهز خالد بن وليد قائد خيّالة قريش هذه الفرصة و دار بالخيّالة وراء صفوف المسلمين و حاصرهم فوقع الانهزام في صفوف المسلمين و قتل أكثر من سبعين من أبطال الإسلام و اصيب النبيّ صلّى اللّه عليه و آله بجراحات عظيمة كاد أن يقضى عليه لو لا نصر اللّه و تأييده.و الصّلح دورة ينضب شعلة الحرب تحت الرّماد فلا بدّ من الحذر و اليقظة التامّة من مكائد العدوّ الكاشر باسنانه الحاقد بقلبه.و قد تقدّم الاسلام في أيام بني عثمان تقدّما ظاهرا في اروبا حتّى حاصر جيش الأسلام بلدة وينه و لكن لما وقع عقد الصلح بين زعماء أروبا و بني عثمان كادوا و دبّروا حتى استولوا على متصرفاته و ارجعوا سلطة الإسلام الرّهيبة قهقرى و شرحوا في ترسيم خطط لإغفال المسلمين و تنويمهم بشتّى الوسائل حتّى غلبوا في القرن الثامن عشر و بعده على كافّة نواحي الإسلام و فتحوا بلاد الإسلام فتحا اقتصاديا لا نظير له من قبل و حازوا كلّ منابع ثروة المسلمين من المعادن، و حوّلوا بلادهم إلى أسواق تجارية لهم و كبّلوهم برءوس الأموال الهائلة و سخّروهم من حيث يشعرون و من حيث لا يشعرون و دام سلطتهم على أغلب المسلمين و أغلب بلادهم إلى عصرنا هذا، فيا لها من مصيبة سبّبت إغواء شباب الإسلام و انحرافهم عن الإسلام.زعم العواذل أنّني في غمرة         صدقوا و لكن غمرتي لا تنجلي     فلا بدّ من الأخذ بالحزم و طرد حسن الظنّ تجاه العدوّ سواء في حالة الحرب أو الصّلح، و الصّلح مع العدوّ غالبا ينتهى إلى عقد قرار بشروط معيّنة فتوجّه عليه السّلام إلى ذلك و وصّى فيه بأمرين: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 304 1- أمر بالوفاء بالعهد و الذمّة وفاء كاملا يحوط به من كلّ ناحية و رعاية الذّمة إلى حيث يضحّى بنفسه في سبيل الوفاء و رعاية الذمّة مع أنها تنعقد مع غير المسلم، و أشار إلى أنّ الوفاء بالعهد فريضة إلهيّة يجب رعايتها و الالتزام بها و وديعة بشريّة اتفقت الشعوب و الملل راقيها و متأخّرها على الالتزام بها حتّى المشركين المنكرين للدّين، حيث أنهم يخافون من عاقبة الغدر، فيقول عليه السّلام: (فلا تغدرنّ بذمّتك و لا تخيسنّ بعهدك، و لا تختلنّ عدوّك) لأنّ الغدر و نقض العهد و المخادعة بعد التعهّد ظلم و لو كان الطّرف كافرا و لا يرتكبه إلّا جاهل شقيّ.و نبّه على أن اتفاق بني الإنسان على رعاية العهود و الذّمم نظم إلهي و إلهام فطرى أوحى إليهم من حيث لا يشعرون لحفظ الأمن و النظام و اللازم لبقاء البشر فهو رحمة اللّه الّتي فاضت في كافّة العباد كالرزق المقدر لهم ليسكنو إلى منعة حريمها و ينتشروا في جوارها وراء ماربهم و مكاسبهم.2- أمره بالسّعي في صراحة ألفاظ المعاهدة و وضوح النّصوص المندرجة فيها بحيث لا تكون ألفاظها و جملها مبهمة و مجملة، قابلة للترديد و التأويل، و نهى عن التمسّك بخلاف ظاهر ألفاظ المعاهدة بعد التأكيد و التوثيق لنقضها إذا طرء الصّعوبة على إجرائها، و قال عليه السّلام (و لا يدعونّك ضيق أمر لزمك فيه عهد اللّه إلى طلب انفساخه بغير الحقّ) و علّله عليه السّلام بأنّ الصّبر على الصّعوبة النّاشئة من الوفاء بالعهد متعقّب بالفرج و حسن العاقبة و هو خير من الغدر الّذي يخاف تبعته بانتقام من نقض عهده في الدّنيا و بعقوبة اللّه على نقض العهد المنهيّ عنه في غير آية من القرآن في الاخرة.و ممّا ينبغي تذكّره هنا ما وقع لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في معاهدة حديبيّة مع قريش، قال ابن هشام في سيرته «ص 216 ج 2 ط مصر».فبينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يكتب الكتاب هو و سهيل بن عمرو إذا جاء أبو جندل ابن سهيل بن عمرو يوسف في الحديد، قد انفلت إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و قد كان أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حين خرجوا و هم لا يشكّون في الفتح لرؤيا رآها رسول اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 305 صلّى اللّه عليه و سلّم، فلمّا رأوا ما رأوا من الصّلح و الرّجوع و ما تحمّل عليه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في نفسه دخل على النّاس من ذلك أمر عظيم حتّى كادوا يهلكون، فلمّا رأى سهيل أبا جندل قام إليه فضرب وجهه و أخذ بتلبيبه، ثمّ قال: يا محمّد قد لجّت القضية بيني و بينك قبل أن يأتيك هذا، قال: صدقت فجعل ينتره بتلبيبه و يجرّه ليردّه إلى قريش، و جعل أبو جندل يصرخ بأعلى صوته: يا معشر المسلمين أ أردّ إلى المشركين يفتنونني في ديني فراد النّاس إلى ما بهم، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يا أبا جندل أصبر و احتسب فإنّ اللّه عاجل لك و لمن معك من المستضعفين فرجا و مخرجا إنا قد عقدنا بيننا و بين القوم صلحا و أعطيناهم على ذلك و أعطونا عهد اللّه و إنا لا نغدر بهم، قال: فوثب عمر بن الخطّاب، انتهى.و أنت ترى ما وقع فيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من الحرج و المشقّة في الوفاء بالعهد الّذي عقده مع قريش و لكن دام عليه حتّى فرّج اللّه عنه أحسن فرج.الترجمة:محققا صلحى كه از دشمن بدان دعوت شدى رد مكن در صورتى كه خدا پسند باشد زيرا در صلح با دشمن آرامش خاطر لشكريان تو است و مايه آسايش تو از همّ و هول است و وسيله آسايش شهرستانها است، ولى بايد پس از صلح بسيار از دشمن در حذر باشى، زيرا بسا كه دشمن نزديك و دمخور مى شود تا دشمن را غافلگير كند، دور انديشى را پيشه كن و خوش بينى را كنار بگذار.و اگر ميان خود و دشمنت قرار دادى بستى يا او را در پناه خود گرفتى تعهد خود را از همه جهت وفا كن، و ذمّه پناه بخشى خود را رعايت نما و جان خود را سپر آن عهدى ساز كه سپردى، زيرا در ميان واجبات خداوند چيزى نيست كه همه مردم با تفرقه در اهواء و تشتت در آراء سخت تر در آن اتفاق داشته باشند از تعظيم و بزرگ داشت وفا بتعهّدات.تا آنجا كه مشركان و بت پرستان هم كه مسلمانى ندارند آنرا بر خود لازم مى شمارند، براى آنكه عواقب نقض تعهد را نكبت بار مى دانند، بتعهد پناه بخشى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 306 خود غدر مكن و عهد خود را مشكن و دشمن خود را گول مزن، زيرا دليرى و گستاخى بر خدا را مرتكب نشود مگر نادان بدبخت.خداوند تعهد و ذمّه پناه بخشى را مايه آسايش ساخته كه ميان بندگان خود از هر كيش و ملّت پراكنده و آنرا بست و دژ محكمى مقرر كرده كه در سايه آن بيارامند و در پناه آن بدنبال انجام كارهاى خود بگرايند، دغلى و تدليس و فريب و خدعه را در آن راهى نيست.قرار دادى منعقد نكن كه عبارات آن مبهم باشد و خلل در آن راه يابد و بكنايه و اشاره در عقد قرارداد مؤكد و مورد وثوق اعتماد مكن، و اگر براى اجراى برخى مواد قرارداد در فشار افتادى امر خدا تو را باجراى آن ملزم ساخته در مقام برنيا كه بنا حق را فسخ آنرا جستجو كنى، زيرا شكيبائى تو بر تحمل فشار اجراى تعهد با اميد باين كه دنبالش گشايش است و سرانجامش خوبست بهتر است از عهد شكنى كه بيم از عواقب ناهنجارش دارى و از اين كه از جانب خداوند در باره آن مورد مسئوليت قرار بگيري، و خدا از تو نگذرد نه در دنيا و نه در آخرت.  
بخش ۲۵ : حرمت خون انسانها [منبع]

إِيَّاکَ وَالدِّمَاءَ وَسَفْکَهَا بِغَيْرِ حِلِّهَا، فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْنَى لِنِقْمَة، وَلاَ أَعْظَمَ لِتَبِعَة، وَلاَ أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَة، وَانْقِطَاعِ مُدَّة، مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَيْرِ حَقِّهَا.
وَاللهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَيْنَ الْعِبَادِ فِيمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛ فَلاَ تُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَم حَرَام، فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا يُضْعِفُهُ وَ يُوهِنُهُ، بَلْ يُزِيلُهُ وَ يَنْقُلُهُ.
وَلاَ عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللهِ وَلاَ عِنْدِي فِي قَتْلِ الْعَمْدِ، لاَِنَّ فِيهِ قَوَدَ الْبَدَنِ.
وَإِنِ ابْتُلِيتَ بِخَطَإ وَأَفْرَطَ عَلَيْکَ سَوْطُکَ أَوْ سَيْفُکَ أَوْ يَدُکَ بِالْعُقُوبَةِ -فَإِنَّ فِي الْوَکْزَةِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً- فَلاَ تَطْمَحَنَّ بِکَ نَخْوَةُ سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَى أَوْلِيَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ.
وَ إِيَّاكَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْكَهَا بِغَيْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى لِنَقِمَةٍ وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لَا أَحْرَى لِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْكِ الدِّمَاءِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ اللَّهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُكْمِ بَيْنَ الْعِبَادِ فِيمَا يَتَسَافَكُونَ مِنَ الدِّمَاءِ فَلَا تَصُونَنَّ سُلْطَانَكَ بِسَفْكِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِكَ يُخْلِقُهُ وَ يُزِيلُهُ فَإِيَّاكَ وَ التَّعَرُّضَ لِسَخَطِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ جَعَلَ لِوَلِيِّ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً سُلْطَاناً قَالَ اللَّهُ «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً»؛ وَ لَا عُذْرَ لَكَ عِنْدَ اللَّهِ وَ لَا عِنْدِي فِي قَتْلِ الْعَمْدِ لِأَنَّ فِيهِ قَوَدَ الْبَدَنِ فَإِنِ ابْتُلِيتَ بِخَطَإٍ وَ أَفْرَطَ عَلَيْهِ سَوْطُكَ أَوْ يَدُكَ لِعُقُوبَةٍ فَإِنَّ فِي الْوَكْزَةِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً فَلَا تَطْمَحَنَّ بِكَ نَخْوَةُ سُلْطَانِكَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَى أَهْلِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ دِيَةً مُسَلَّمَةً يُتَقَرَّبُ بِهَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى.

الْقَوَد : قصاص. 
افْرَطَ عَلَيْكَ سَوْطُكَ : تازيانه ات (اشتباها) به افراط رفت. 
الْوَكْزَة : مشت زدن. 
لَا تَطْمَحَنَّ بِكَ : تو را بالا نبرد، يعنى موجب تكبر تو نشود. 
قَوَد : قصاص 
وَكزَة : با مشت زدن 
۱۲. هشدارها:اول. هشدار از خون ناحقاز خونريزى بپرهيز، و از خون ناحق پروا كن، كه هيچ چيز همانند خون ناحق كيفر الهى را نزديك مجازات را بزرگ نمى كند، و نابودى نعمت ها را سرعت نمى بخشد و زوال حكومت را نزديك نمى گرداند، و روز قيامت خداى سبحان قبل از رسيدگى اعمال بندگان، نسبت به خون هاى ناحق ريخته شده داورى خواهد كرد، پس با ريختن خونى حرام، حكومت خود را تقويت مكن. زيرا خون ناحق، پايه هاى حكومت را سست، و پست مى كند و بنياد آن را بر كنده به ديگرى منتقل سازد، و تو، نه در نزد من، و نه در پيشگاه خداوند، عذرى در خون ناحق نخواهى داشت چرا كه كيفر آن قصاص است و از آن گريزى نيست. 
اگر به خطا خون كسى ريختى، يا تازيانه يا شمشير، يا دستت دچار تند روى شد، -كه گاه مشتى سبب كشتن كسى مى گردد، چه رسد به بيش از آن- مبادا غرور قدرت تو را از پرداخت خونبها به بازماندگان مقتول باز دارد. 
بترس از خونها (آدم كشى) و بنا حقّ ريختن آن، زيرا چيزى بيشتر موجب عذاب و كيفر و بزرگتر براى بازخواست و سزاوارتر براى از دست دادن نعمت و بسر رسيدن عمر از ريختن خونهاى بنا حقّ نيست، و خداوند سبحان روز رستخيز نخستين چيزى را كه بين بندگان حكم فرمايد در باره خونهايى است كه ريخته اند، پس قوّت و برقرارى حكومتت را با ريختن خون حرام (كشتن بر خلاف دستور دين) مخواه، زيرا ريختن خون حرام از امورى است كه حكومت را ضعيف و سست مى گرداند بلكه آنرا از بين برده و (از خاندانى به خاندان ديگر) انتقال مى دهد، و ترا نزد خدا و نزد من در كشتن از روى عمد عذرى نيست، زيرا در آن (بى چون و چرا) قصاص تن (كشتن همانطورى كه ديگرى را كشته اى) لازم آيد، و اگر از روى خطاء و اشتباه ديگرى را كشتى و تازيانه يا شمشير يا دستت به شكنجه زياده روى كرد (بدون قصد بقتل انجاميد) پس مشت زدن و بالاتر از آن هم كشتنى است (گاهى سبب مرگ ميشود) كه بايد گردنكشى حكومت ترا از اداى خونبهاى كشته شده به اولياء و خويشان او باز ندارد (بلكه بايد با كمال فروتنى خونبهاى او را اداء كنى). 
بپرهيز از خونها و خونريزيهاى بناحق. زيرا هيچ چيز، بيش از خونريزى بناحق، موجب كيفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نكشد و رشته عمر را نبرد. خداوند سبحان، چون در روز حساب به داورى در ميان مردم پردازد، نخستين داورى او در باره خونهايى است كه مردم از يكديگر ريخته اند. پس مباد كه حكومت خود را با ريختن خون حرام تقويت كنى، زيرا ريختن چنان خونى نه تنها حكومت را ناتوان و سست سازد، بلكه آن را از ميان برمى دارد يا به ديگران مى سپارد. اگر مرتكب قتل عمدى شوى، نه در برابر خدا معذورى، نه در برابر من، زيرا قتل عمد موجب قصاص مى شود. 
اگر به خطايى دچار گشتى و كسى را كشتى يا تازيانه ات، يا شمشيرت، يا دستت در عقوبت از حد درگذرانيد يا به مشت زدن و يا بالاتر از آن، به ناخواسته، مرتكب قتلى شدى، نبايد گردنكشى و غرور قدرت تو مانع آيد كه خونبهاى مقتول را به خانواده اش بپردازى.
از ريختن خونِ ناحق شديداً بپرهيز، زيرا هيچ چيز در نزديک ساختن انتقام الهى و مجازاتِ شديدتر و سرعتِ زوال نعمت و پايان بخشيدن به حکومت ها، همچون ريختن خونِ به ناحق نيست. خداوند سبحان در دادگاه قيامت پيش از هر چيز در ميان بندگان خود در مورد خون هايى که ريخته شده دادرسى خواهد کرد، بنابراين حکومت و زمامدارى خود را هرگز با ريختن خون حرام تقويت مکن، زيرا اين عمل، پايه هاى حکومت را ضعيف و سست مى کند، بلکه بنياد آن را مى کَند يا به ديگران منتقل مى سازد و هيچ گونه عذرى نزد خداوند و نزد من در قتل عمد پذيرفته نيست، و کيفر آن قصاص است و اگر به قتل خطا مبتلا گشتى و تازيانه يا شمشير تو و يا (حتى) دستت به ناورا کسى را کيفر داد ـ چون ممکن است حتى با يک مشت زدن و يا بيشتر، قتل واقع گردد ـ مبادا غرور زمامدارى ات مانع از آن شود که حق اولياى مقتول را بپردازى (و رضايت آنها را جلب کنى).
و بپرهيز از خونها، و ريختن آن به ناروا، كه چيزى چون ريختن خون به ناحق -آدمى- را به كيفر نرساند، و گناه را بزرگ نگرداند، و نعمت را نبرد، و رشته عمر را نبرد، و خداوند سبحان روز رستاخيز نخستين داورى كه ميان بندگان كند در خونهايى باشد كه از يكديگر ريخته اند. پس حكومت خود را با ريختن خونى به حرام نيرومند مكن كه خون به حرام ريختن قدرت را به ناتوانى و سستى كشاند بلكه دولت را از صاحب آن به ديگرى بگرداند. 
و به كشتن به ناحق تو را نزد من و خدا عذرى به كار نيايد چه در آن قصاص بايد، و اگر دچار خطا گشتى و تازيانه يا شمشير يا دستت از فرمان برون شد و -به ناخواه كسى را كشتى- چه در مشت زدن و بالاتر، بيم كشتن است، مبادا نخوت دولت تو را وادارد كه خود را برتر دانى و خونبهاى كشته را به خاندانش نرسانى. 
از ريختن خون به ناحق بر حذر باش، زيرا چيزى در نزديك ساختن انتقام حق، و عظمت مجازات، و از بين رفتن نعمت و پايان گرفتن زمان حكومت به مانند خون به ناحق ريختن نيست. خداوند در قيامت اول چيزى كه بين مردم حكم مى كند در رابطه با خونهايى است كه به ناحق ريخته اند. پس حكومت را به ريختن خون حرام تقويت مكن، كه ريختن خون حرام قدرت را به سستى كشاند، بلكه حكومت را ساقط نموده و به ديگرى انتقال دهد. 
براى تو در قتل عمد نزد خدا و نزد من عذرى نيست، چرا كه كيفر قتل عمد كشتن قاتل است. و اگر دچار اشتباه شدى، و تازيانه يا شمشير يا دستت در كيفر دادن از حد بيرون رفت -چه اينكه در مشت زدن و بالاتر از آن بيم قتل است- مبادا نخوت حكومت تو را از پرداخت خون بها به خاندان مقتول مانع گردد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از ریختن خون بیگناهان بپرهیز:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه مسأله بسيار مهم ديگرى را عنوان مى کند و آن احترام به خون انسان هاست، حضرت با تعبيرات متعدد و مؤکد مالک اشتر را از اين امر به پرهيز وامى دارد. به يقين مالک کسى نبود که خون بى گناهى را بريزد، بلکه منظور از اين سخن آن است که به هنگامى که فرمان قتل افراد مهدور الدم را صادر مى کند، نهايت دقت را به خرج دهد مبادا بى گناهى به اشتباه کشته شود. نخست مى فرمايد: «از ريختن خونِ ناحق شديداً بپرهيز»; (إِيَّاکَ وَالدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا(1) بِغَيْرِ حِلِّهَا). اين جمله در واقع از قبيل توضيح بعد از اجمال است; نخست مى فرمايد: از خون ها بپرهيز بعد آن را توضيح مى دهد که منظور ريختن خون ناحق است. آن گاه در ادامه سخن پيامدهاى شوم و مرگبار اين عمل بسيار زشت را بيان مى کند و مى فرمايد: «زيرا هيچ چيز در نزديک ساختن انتقام الهى و مجازاتِ شديدتر و سرعتِ زوال نعمت و پايان بخشيدن به حکومت ها، همچون ريختن خونِ به ناحق نيست»; (فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْنَى لِنِقْمَة، وَلاَ أَعْظَمَ لِتَبِعَة(2)، وَلاَ أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَة، وَانْقِطَاعِ مُدَّة، مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَيْرِ حَقِّهَا). امام(عليه السلام) در اين عبارت چهار اثر بسيار منفى ريختن خون به ناحق را بيان فرموده: انتقام شديد الهى، مجازات سنگين او، زوال نعمت ها از قبيل آرامش، امنيّت، سلامت و سعادت و زوال مُلک و حکومت. تاريخ هم نشان داده است که چگونه خون به ناحق دامان صاحبش را مى گيرد و او را در پرتگاه نيستى مى افکند. سپس پنجمين اثر شوم آن را بيان مى فرمايد: «خداوند سبحان در دادگاه قيامت پيش از هر چيز در ميان بندگان خود در مورد خون هايى که ريخته شده دادرسى خواهد کرد»; (وَاللهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَيْنَ الْعِبَادِ، فِيمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ). درست است که حساب در قيامت بسيار سريع انجام مى گيرد; ولى اين مانع از آن نمى شود که اعمال بهتر زودتر حسابرسى شود و همچنين اعمال بدتر. در روايات آمده است نخستين چيزى که از اعمال نيک در قيامت به آن نگاه مى شود نماز است «أَوَّلُ مَا يُنْظَرُ فِي عَمَلِ الْعَبْدِ فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ فِي صَلاَتِهِ»(3) در معاصى بزرگ نيز نخستين چيزى که خدا درباره آن حکم مى کند خون به ناحق است. حضرت در ادامه به چهار پيامد شوم ديگر اشاره مى کند و مى فرمايد: «بنابراين حکومت و زمامدارى خود را هرگز با ريختن خون حرام تقويت مکن، زيرا اين عمل، پايه هاى حکومت را ضعيف و سست مى کند، بلکه بنياد آن را مى کَند يا به ديگران منتقل مى سازد»; (فَلاَ تُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَم حَرَام، فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا يُضْعِفُهُ وَيُوهِنُهُ، بَلْ يُزِيلُهُ وَيَنْقُلُهُ). تفاوت ميان اين چهار جمله (يُضْعِفُ، يُوهِنُ، يُزِيلُ و يَنْقُلُ) روشن است زيرا گاه ممکن است چيزى ضعيف شود; اما پايه هاى آن سست نگردد و با آن حال مدت ها بماند، و گاه ممکن است چيزى ظاهرا ضعيف نشود ولى پايه هاى آن سست شده باشد و در آينده خطراتى متوجه آن گردد; مثلاً دولت نيرومندى بر اثر حوادثى لشکرش نصف مى شود، اين نوعى ضعف است ولى گاه لشکر به همان تعداد، باقى مانده اما پايه ها سست است و ممکن است روزى مواجه با خطر شود. جمله (يُزيلُهُ) اشاره به نابودى مطلق يک حکومت است مانند کشورهايى که بر اثر شکست، مستعمره کشورى ديگر و يا ملحق به آن شده است و جمله (يَنْقُلُهُ) اشاره به اين است که حکومت باقى است اما گروهى جانشين گروه ديگرى مى شود. آن گاه امام(عليه السلام) اشاره به پيامد شوم قتل عمد کرده مى فرمايد: «هيچ گونه عذرى نزد خداوند و نزد من در قتل عمد پذيرفته نيست»; (وَلاَ عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللهِ وَلاَ عِنْدِي فِي قَتْلِ الْعَمْدِ). اشاره به اينکه آنچه در بحث هاى سابق گذشت ناظر به قتل هايى است که از بى توجهى صورت مى گيرد نه قتل عمد، و اما قتل عمد مجازاتش بسيار سنگين است «و کيفر آن قصاص است»; (لاَِنَّ فِيهِ قَوَدَ(4) الْبَدَنِ). سپس در ادامه مى افزايد: «اگر به قتل خطا مبتلا گشتى و تازيانه يا شمشير تو و يا (حتى) دستت به ناورا کسى را کيفر داد ـ چون ممکن است حتى با يک مشت زدن و يا بيشتر، قتل واقع گردد ـ مبادا غرور زمامدارى ات مانع از آن شود که حق اولياى مقتول را بپردازى (و رضايت آنها را جلب کنى)»; (وَإِنِ ابْتُلِيتَ بِخَطَإ وَأَفْرَطَ عَلَيْکَ سَوْطُکَ أَوْ سَيْفُکَ أَوْ يَدُکَ بِالْعُقُوبَةِ; فَإِنَّ فِي الْوَکْزَةِ(5) فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً، فَلاَ تَطْمَحَنَّ(6) بِکَ نَخْوَةُ(7) سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَى أَوْلِيَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ). مى دانيم مطابق آنچه فقها از آيات قرآن و روايات اسلامى استفاده کرده اند، قتل بر سه نوع است: يکم: قتل عمد و آن در جايى است که قصدِ جانى، کشتن طرف مقابل باشد و يا اينکه به سراغ کارى برود که غالباً منجر به قتل مى شود، هرچند قصد او قتل نباشد مانند ضربه سنگينى بر مغز وارد کردن که غالباً سبب قتل مى شود و اگر جانى قصد قتل هم نداشته باشد محکوم به قصاص است. مگر اينکه صاحبان خون و جانى بر ديه توافق کنند. دوم: قتل شبه عمد است و آن در جايى است که انسان کارى انجام مى دهد که غالباً سبب قتل نيست و قصد او هم قتل نيست; ولى اتفاقاً منجر به مرگ مى شود; مانند اينکه کسى سوزنى به بدن ديگرى وارد مى کند و بر اثر آن، به طرف شوک وارد مى شود و مى ميرد اين را شبه عمد مى گويند. بسيارى از تصادف هاى وسايل نقليه در جاده ها از همين قبيل است و حکم آن تعلق ديه در مال جانى است. سوم: قتل خطاى محض است و آن اينکه انسان، دست به کارى مى زند که هيچ ارتباطى به شخص مقتول نداشته; اما بر اثر عواملى، شخص مقتول هدف واقع مى شود و از بين مى رود. مثل اينکه شخصى براى شکار کردن تيرى به سمت راست رها مى کند اما اين تير به سنگيى خورده کمانه مى کند و به فردى خورده او را مى کشد اين را خطاى محض مى گويند و حکم آن تعلق ديه به عاقله است. در کتاب حدود و ديات آمده است که اگر مجرى حد يا تعزير در اجراى آن خطا کند و بيش از اندازه اجرا نمايد; خواه موجب مرگ محکوم شود يا نه در هر صورت بايد جبران گردد. اين مسأله با مسأله ديگرى که در آن کتاب مطرح شده که هرگاه حد و تعزير کاملا به اندازه و بدون افراط و خطا انجام گيرد ولى سبب مرگ محکوم شود آيا بيت المال يا مجرى حد و تعزير، ضامن است يا نه؟ ارتباطى ندارد، هرچند در آن مسأله، معروف عدم ضمان است; اما آن حکم نيز خالى از اشکال نيست و آنچه در بعضى از شروح ديده مى شود که اين دو مسأله را با هم خلط کرده اند صحيح نيست و کلام امام(عليه السلام) ارتباطى با مسأله دوم ندارد.*** نکته: اهمّیّت گناه قتل نفس در اسلام:در آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى تعبيراتى درباره ريختن خون بى گناهان آمده که شبيه آن در هيچ موضوع ديگرى ديده نمى شود: از جمله در آيه 32 سوره مائده آمده است: «(مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلى بَنِى إِسْرائيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِي الاَْرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعاً); به همين جهت بر بنى اسرائيل مقرر داشتيم که هر کس، انسانى را بدون ارتکاب قتل يا فساد در روى زمين بکشد، چنان است که گويى همه انسان ها را کشته است». در آيه 93 سوره نساء آمده است: «(وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فيها وَغَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظيماً); هرکس فرد با ايمانى را از روى عمد به قتل برساند مجازات او دوزخ است در حالى که جاودانه در آن خواهد بود و خداوند بر او غضب مى کند و او را از رحمتش دور مى سازد و مجازات بزرگى براى او آماده ساخته است». از تعبير به «خلود و جاودانگى در آتش» چنين بر مى آيد که قاتلِ عمد باايمان از دنيا نخواهد رفت، زيرا مى دانيم هيچ فرد باايمانى خلود و جاودانگى در آتش ندارد. در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است: «لَزَوالُ الدّنْيا جَميعاً أهْوَنُ عَلَى اللهِ مِنْ دَم سُفِکَ بِغَيْرِ حَقٍّ; تمام دنيا ويران شود در پيشگاه خداوند آسان تر از اين است که خونى به ناحق ريخته شود».(8) در حديث ديگرى از امام معصوم(عليه السلام) مى خوانيم: «أُتِيَ رَسُولَ اللهِ(صلى الله عليه وآله) فَقِيلَ لَهُ يَا رَسُولَ اللهِ قَتِيلٌ فِي مَسْجِدِ جُهَيْنَةَ فَقَامَ رَسُولُ اللهِ(صلى الله عليه وآله) يَمْشِي حَتَّى انْتَهَى إِلَى مَسْجِدِهِمْ قَالَ وَتَسَامَعَ النَّاسُ فَأَتَوْهُ فَقَالَ(عليه السلام) مَنْ قَتَلَ ذَا قَالُوا يَا رَسُولَ اللهِ مَا نَدْرِي فَقَالَ قَتِيلٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ بَيْنَ ظَهْرَانَيِ الْمُسْلِمِينَ لاَ يُدْرَى مَنْ قَتَلَهُ وَاللهِ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ لَوْ أَنَّ أَهْلَ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ شَرِکُوا فِي دَمِ امْرِئ مُسْلِم وَرَضُوا بِهِ لاََکَبَّهُمُ اللهُ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ أَوْ قَالَ عَلَى وُجُوهِهِمْ; کسى خدمت رسول خدا رسيد و عرض کرد: اى رسول خدا کشته اى در مسجد (قبيله) جُهَيْنه افتاده است. پيامبر برخاست و حرکت کرد تا به مسجد آنها رسيد. هنگامى که مردم اين سخن را شنيدند در آنجا اجتماع کردند پيامبر فرمود: چه کسى اين فرد را کشته است؟ عرض کردند: اى رسول خدا نمى دانيم. عرض کرد: کسى در ميان مسلمانان کشته شود و قاتل او معلوم نباشد؟ قسم به خدايى که مرا مبعوث به حق کرده است اگر تمام اهل آسمان ها و زمين شريک خون مسلمانى باشند و راضى به آن شوند همه آنها را به صورت در آتش دوزخ خواهد افکند».(9)*** پی نوشت: 1. «سَفْک» در اصل به معناى ريختن خون يا ريختن اشک از ديدگان است; ولى غالباً در همان خون ريزى استعمال مى شود. 2. «تَبِعَة» در اصل از «تَبَع» به معناى متابعت و پيروى کردن و دنبال چيزى رفتن گرفته شده و سپس به مجازات و کيفر که به دنبال اعمال انسان دامان او را مى گيرد اطلاق شده است و در جمله بالا همين معنا اراده شده است. 3. بحارالانوار، ج 79، ص 227، ح 53. 4. «قَوَد» به معناى قصاص است و در اصل از «قَوْد» بر وزن «قول» و «قيادت» گرفته شده که به معناى راه بردن و سوق دادن چيز يا شخصى است. از آنجا که قاتل را به محل قتل مى برند، اين واژه به معناى قصاص آمده است. 5. «وَکْزَة» به معناى مشت زدن از ريشه «وَکْز» بر وزن «مغز» به معناى زدن و عقب راندن گرفته شده است. 6. «لا تَطْمَحَنَّ» از ريشه «طُموح» و «طمْح» بر وزن «سهم» به معناى بالا بردن و تکبر کردن گرفته شده و در عبارت بالا به معناى کبر و غرور است. 7. «نَخْوَة» به معناى تکبر است. 8. ميزان الحکمه، ج 10، ص 4769. 9. بحارالانوار، ج 101، ص 383، ح 3.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 305-303بيست و دوم: او را از آلودن دستش به خونها و خونريزى به ناحق، يعنى از قتل نفس برحذر داشته است، و با دو دليل زير او را از اين كار بيم داده است:  1- عبارت: «فانّه... حقّها» كه خود مقدمه صغراى قياس مضمرى است به اين ترتيب: زيرا خونريزى به ناحق، نزديكترين انگيزه براى فرا رسيدن عذاب خدا، و مهمترين سبب مجازات و بالاترين موجب از دست دادن نعمت، و كوتاهى دوران حكومت و عمر انسانى است. بديهى است كه خون به ناحق مهمترين علت براى هر سه مورد است، از آن رو كه باعث توجّه و انگيزش مردم بر نابودى قاتل شده و موجب نزول خشم خداوند براى او مى گردد، چون قتل بزرگترين نوع مصائب، نفرت انگيز است، و كبراى مقدّر نيز چنين است: و هر چه آن چنان باشد دورى جستن از آن واجب است. 2- عبارت: «و اللّه سبحانه... القيامة»، با ذكر اين مطلب كه نخستين حكم خداوند ميان بندگانش در باره خونهايى است كه مردم ريخته اند، توجه داده است بر اين كه قتل از ساير گناهان كبيره در نزد خداوند متعال، بزرگتر است، و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و هر چه را كه خداوند نخست در باره آن حكم كند، پس بررسى و توجه به آن لازم، و دورى و اجتناب از آنچه مورد عدم رضاى اوست، واجب است.  بيست و سوم: او را نهى كرده است از اين كه مبادا بنياد حكومت و قدرت خود را با ريختن خونهاى به ناحق استوار سازد، و از اين عمل با عبارت: «فانّ ذلك... و ينقله» بر حذر داشته است. كه خود به منزله صغراى قياس مضمرى است، با بيانى كه گذشت، چون ريختن خون به ناحق مستلزم آن سه نوع پيامدى است كه گفتيم، بنا بر اين باعث سستى بنياد قدرت و حكومت بلكه نابودى آن است. كبراى مقدّر قياس نيز چنين است: و هر چه داراى اين ويژگيها باشد اجتناب از آن لازم است.  بيست و چهارم: او را از قتل عمد به ناحق منع كرده و به دو جهت او را از ارتكاب چنان عملى بر حذر داشته است:1- هيچ عذر و بهانه اى در قتل عمد -در نزد خدا و در نزد وى- از او قابل قبول نيست.  2- ديگر آن كه در قتل عمد، قصاص تن لازم است.  اين دو عبارت، دو مقدمه صغرا براى قياس مضمرى هستند كه كبراى مقدّر آنها چنين است: و هر چه با آن خصوصيات باشد، دورى از آن لازم است.  بيست و پنجم: از صفت ناپسند خودخواهى و غرور به هنگام ارتكاب قتل غير عمد و يا افراط در مجازات افراد از طريق زدن با تازيانه و يا دست بر حذر داشته تا مبادا قدرت و خودخواهى مانع پرداخت خونبهايى كه حق آنهاست به ايشان گردد. و با عبارت: «فانّ... مقتله»، بر اين مطلب توجه داده است كه يك نوع زدن با دست كه به آن «وكز» يعنى زدن با تمام كف دست، مى گويند، گاهى باعث قتل مى شود، و احتمال قتل در آن حتمى است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 307 الفصل الخامس عشر من عهده عليه السّلام:إيّاك و الدّماء و سفكها بغير حلّها، فإنّه ليس شيء أدعى لنقمة، و لا أعظم لتبعة، و لا أحرى بزوال نعمة، و انقطاع مدّة من سفك الدّماء بغير حقّها، و اللّه سبحانه مبتدئ بالحكم بين العباد فيما تسافكوا من الدّماء يوم القيامة، فلا تقوّينّ سلطانك بسفك دم حرام، فإنّ ذلك ممّا يضعفه و يوهنه بل يزيله و ينقله، و لا عذر لك عند اللّه و لا عندي في قتل العمد، لأنّ فيه قود البدن، و إن ابتليت بخطإ و أفرط عليك سوطك أو سيفك أو يدك بالعقوبة فإنّ في الوكزة فما فوقها مقتلة فلا تطمحنّ بك نخوة سلطانك عن أن تؤدّى إلى أولياء المقتول حقّهم.اللغة:(قود) القود بالتحريك: القصاص، يقال: أقدت القاتل بالقتيل: قتلته به منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 309 و بابه قال (الوكزة): و كزه: ضربه و دفعه، و يقال: و كزه أي ضربه بجمع يده على ذقنه، و أصابه بوكزة أى بطعنة و ضربة، (نخوة): في الحديث إنّ اللّه أذهب بالإسلام نخوة الجاهليّة بالفتح فالسّكون أى افتخارها و تعظّمها.الاعراب:إيّاك منصوب على التحذير، و الدّماء منصوب على التحذير و التقدير اتّق نفسك و احذر الدّماء و سفكها، ممّا يضعفه: من للتبعيض، لا عذر لنفى الجنس و الخبر محذوف.المعنى:قد تعرّض عليه السّلام في هذا الفصل للتّوصيات الأخلاقيّة بالنّسبة إلى الوالي نفسه ليكون اسوة لعمّاله أوّلا و لكافّة الرّعيّة نتيجتا، فتوجّه إلى التّعليم الأخلاقي كطبيب روحاني ما أشدّه في حذقه و مهارته فانّه عليه السّلام وضع إصبعه على أصعب الأمراض الأخلاقيّة و الجنائية الّتي ابتلت بها الامّة العربيّة في الجاهليّة العمياء الّتي ظلّت عليها قرونا وسعت في معالجتها و التحذير عنها و بيان مضارّها كدواء ناجع ناجح في معالجتها فشرع في ذلك الفصل بقوله عليه السّلام. (إيّاك و الدّماء و سفكها) كانت العرب في الجاهليّة غريقة في الحروب و المشاحنات، و عريقة في سفك الدّماء البريئات، فكانت تحمل سلاحها و تخرج منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 310 من كمينها للصّيد فيهدف أىّ دابّة تلقاها وحشيّة كانت أم أهليّة بهيمة كانت أم نسمة، تعيش بالصّيد و تشبع منها و تسدّ جوعتها، و إذا كان صيدها إنسانا يزيده شعفا و سرورا، لأنه ينال بسلبه و متاعه فانقلبت إلى امّة سفّاكة تلذّ من قتل النّفوس و يزيدها نشاطا إذا كان المقتول رجلا شريفا و بطلا فارسا فتفتخر بسفك دمه و تنظم عليه الأشعار الرّائقة المهيّجة و ترنّمها و تغنّي بها في حفلاتها.و جاء الإسلام مبشّرا بشعار الإيمان و الأمن و لكن ما لبث أن ابتلى بالهجومات الحادّة الّتي ألجأه إلى تشريع الجهاد، فاشتغل العرب المسلمون بقتل النفوس في ميادين الجهاد حقّا في الجهاد المشروع و باطلا في شتّى المناضلات الّتي أثارها المنافقون فيما بينهم بعض مع بعض أو مع الفئة الحقّة حتّى ظهر في الإسلام حروب دمويّة هائلة تعدّ القتلى فيها بعشرات الالوف كحرب جمل و صفّين.فزاد المسلمون العرب السّادة في الجزيرة و ما فتحوه من البلاد الواسعة الالفة بمص الدّماء و سفكها حتّى سقط حرمة الإنسان في نظرهم و سهل عليهم أمر سفك الدّماء لا يفرّقون بين ذبح شاة و بين ذبح إنسان.و هذا الدّاء العضال مهمّة للتعليمات الإسلاميّة من الوجهه الأخلاقيّة منذ بعثة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله.فنزلت في القرآن الشريف آيات محكمة صارمة في تحريم سفك الدّماء فبيّن الاعتراض عليه من لسان الملائكة العظام حين إعلام خلق آدم فقال عزّ من قائل «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ» (30- البقرة) و تلاها بنقل قصّة ابني آدم الّذي قتل أحدهما الاخر فأبلغ في تشنيع ارتكاب القتل إلى حدّ الاعجاز، ثمّ صرّح بالمنع في قوله تعالى «و ما كان لمؤمن أن يقتل مؤمنا إلّا خطأ» (92- النساء).و فرض في ارتكاب قتل الخطاء كفّارة عظيمة، فقال تعالى «و من قتل مؤمنا خطأ فتحرير رقبة مؤمنة و دية مسلمة إلى أهله» ثمّ قرّر عقوبة لا تتحمّل في قتل المؤمن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 311 عمدا فقال تعالى «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً» (94- النساء).و أكّد النبيّ في المنع عن قتل الخطا باشتراك العاقلة في هذا الجريمة المعفوّة عن العقوبة الاخروية لكونها غير اختيارية من حيث النيّة فحمّلهم الدية و أعلن أنّ حرمة المؤمن كحرمة الكعبة باعتبار أنّ حرمة الكعبة راسخة في قلوب العرب و عقيدتهم إلى النهاية.و قد نبّه عليه السّلام إلى تبعات سفك الدم بما يلي:1- (فانّه ليس شيء أدعى لنقمة) في نظر أولياء المقتول و عامّة الناس و عند اللّه.2- (و لا أعظم لتبعة) في الدنيا بالانتقام من ذوي أرحام المقتول و أحبّائه و بالقصاص المقرّر في الاسلام.3- (و لا أحرى بزوال نعمة) و أهمّها زوال الطمأنينة عن وجدان القاتل و ابتلائه بالاضطراب الفكري و عذاب الوجدان.4- (و انقطاع مدّة) سواء كان مدّة الشباب فيسرع المشيب إلى القاتل أو الرتبة الاجتماعيّة و المدنيّة فتسقط عند الناس و عند الامراء، أو العمر فيقصر عمر القاتل.5- أنّه أوّل ما يقضي اللّه به يوم القيامة، فتحلّ أوّل عقوبة الاخرة بالقاتل.6- انتاجه عكس ما يروم القاتل من ارتكابه، فيضعف سلطنته و يوهنها إن قصد به تقوية سلطانه بل يزيلها و ينقلها.7- إنّه لا يقبل الاعتذار و الخلاص من عقوبته إن كان عمدا.8- ادّائه إلى القود المفني للبدن و المزيل للحياة.ثمّ بيّن عليه السّلام أنّه إن كان خطأ فلا بدّ من الانقياد لأولياء المقتول بأداء الدية من دون مسامحة و اعتزاز بمقام الولاية، و نبّه إلى الاحتياط في الضرب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 312 و الايلام و إلى كظم الغيظ عند المكاره فانّه ربما يصير الوكزة باليد سببا للقتل.قال في الشرح المعتزلي: في شرح قتل الخطأ «ص 212 ج 17 ط مصر»: و قد اختلف الفقهاء في هذه المسألة، فقال أبو حنيفة و أصحابه: القتل على خمسة أوجه:عمد، و شبه عمد، و خطأ، و ما اجري مجرى الخطأ، و قتل بسبب:فالعمد ما يتعمّد به ضرب الانسان بسلاح، أو ما يجرى مجرى السلاح كالمحدّد من الخشب و ليطة القصب «و هى قشر القصب اللازق به» و المروة «و هى الحجر الأبيض البرّاق» المحدّدة، و النار، و يوجب ذلك المأثم و القود إلّا أن يعفو الأولياء، و لا كفّارة فيه.و شبه العمد أن يتعمّد الضرب بما ليس بسلاح و اجرى مجرى السلاح كالحجر العظيم و الخشبة العظيمة، و يوجب ذلك المأثم و الكفّارة، و لا قود فيه، و فيه الدية مغلّظة على العاقلة.و الخطأ على وجهين: خطأ في القصد، و هو أن يرمي شخصا يظنّه صيدا، فاذا هو آدمي، و خطأ في الفعل، و هو أن يرمي غرضا فيصيب آدميا، و يوجب النوعان جميعا الكفّارة و الدية على العاقلة، و لا مأثم فيه.و ما اجرى مجرى الخطأ، مثل النائم يتقلّب على رجل فيقتله، فحكمه حكم الخطأ.و أمّا القتل بسبب، فحافر البئر و واضع الحجر في غير ملكه، و موجبه إذا تلف فيه إنسان الدية على العاقلة، و لا كفّارة فيه.فهذا قول أبي حنيفة و من تابعه، و قد خالفه صاحباه أبو يوسف و محمّد في شبه العمد، و قالا: إذا ضربه بحجر عظيم، أو خشبة غليظة فهو عمد، قال: و شبه العمد أن يتعمّد ضربه بما لا يقتل به غالبا، كالعصا الصغيرة، و السوط، و بهذا القول قال الشافعي.و كلام أمير المؤمنين عليه السّلام يدلّ على أنّ المؤدّب من الولاة إذا تلف تحت يده إنسان في التأديب فعليه الدية، و قال لي قوم من فقهاء الاماميّة: إنّ مذهبنا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 313 أن لا دية عليه، و هو خلاف ما يقتضيه كلام أمير المؤمنين عليه السّلام.أقول: ليس في كلامه عليه السّلام أنّ الضرب كان للتأديب كما قيّده به في كلامه بل الظاهر خلافه و أنّه عليه السّلام بيّن حكم العنوان الذاتي الأوّلي للضرب و لا ينافي ذلك سقوطه بعنوانه الثانوي كما إذا كان للتأديب أو الدفاع.و قال المحقّق- رحمه اللّه- في الشرائع: القتل إمّا عمد، و إمّا شبيه العمد و إمّا خطأ محض، فضابطة العمد أن يكون عامدا في فعله و قصده، و شبه العمد أن يكون عامدا في فعله مخطئا في قصده، و الخطأ المحض أن يكون مخطئا فيهما انتهى.قسّم القتل إلى هذه الأقسام الثلاثة، ثمّ فرّع بعد ذلك فروعا كثيرة في موجبات الضمان الملحق بقتل الخطأ أو شبه العمد، و مع ملاحظة الفروع الّتي تعرّض فيها لأنواع الضمانات في هذا الباب لا يظهر منها كثير خلاف مع ما ذكره الشارح المعتزلي من فقهاء العامّة، و لا يسع المقام تفصيل ذلك.الترجمة:از خون و خونريزى ناروا بپرهيز، زيرا خون ناحق از همه چيز زودتر مورد انتقام مى شود و گناهش بزرگتر است، و نعمت را زودتر از ميان مى برد، و ريشه عمر را قطع مى كند، خداوند سبحان در روز قيامت محاكمه گنهكاران را در باره خونريزى هاى ميان بندگان آغاز مى كند.حكومت خود را بوسيله خون ناحق تقويت مكن، زيرا خونريزى ناروا آنرا سست و متزلزل مى سازد و سپس بنيادش را مى كند و بدست ديگرانش مى دهد، در نزد خدا و در نزد من در قتل عمد راه عذر و اميد عفو ندارى، زيرا كيفر مقرر آن قصاص است.و اگر گرفتار قتل خطا شدى، و تازيانه يا شمشير و يا دستت بدون قصد قتل زياده روى كردند و كسى را كشتى «چون ممكن است بيك مشت محكم و بالاتر قتلى واقع شود» مبادا غرور سلطنت ترا باز دارد از اين كه حق أولياى مقتول را بپردازى و رضايت آنها را جلب كنى.  
بخش ۲۶ : اخلاق اداری کارگزاران [منبع]

وَإِيَّاکَ وَالاِْعْجَابَ بِنَفْسِکَ، وَالثِّقَةَ بِمَا يُعْجِبُکَ مِنْهَا، وَ حُبَّ الاِْطْرَاءِ؛ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّيْطَانِ فِي نَفْسِهِ، لِيَمْحَقَ مَا يَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِينَ.
وَإِيَّاکَ وَالْمَنَّ عَلَى رَعِيَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ، أَوِ التَّزَيُّدَ فِيمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ، أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ، فَإِنَّ الْمَنَّ يُبْطِلُ الاِْحْسَانَ، وَالتَّزَيُّدَ يَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ، وَالْخُلْفَ يُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللهِ وَالنَّاسِ؛ قَالَ اللهُ تَعَالَى :

«کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا ما لاَ تَفْعَلُونَ».
وَإِيَّاکَ وَالْعَجَلَةَ بِالاُْمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا، أَوِ التَّسَقُّطَ فِيهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا، أَوِ اللَّجَاجَةَ فِيهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ، أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ؛ فَضَعْ کُلَّ أَمْر مَوْضِعَهُ، وَأَوْقِعْ کُلَّ أَمْر مَوْقِعَهُ.
وَإِيَّاکَ وَالاِسْتِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِيهِ أُسْوَةٌ، وَالتَّغَابِيَ عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُيُونِ، فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَيْرِکَ، وَعَمَّا قَلِيل تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِيَةُ الاُْمُورِ، وَيُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ.
امْلِکْ حَمِيَّةَ أَنْفِکَ، وَسَوْرَةَ حَدِّکَ، وَسَطْوَةَ يَدِکَ وَغَرْبَ لِسَانِکَ؛ وَاحْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ الْبَادِرَةِ وَتَأْخِيرِ السَّطْوَةِ، حَتَّى يَسْکُنَ غَضَبُکَ فَتَمْلِکَ الاِخْتِيَارَ؛ وَلَنْ تَحْکُمَ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّى تُکْثِرَ هُمُومَکَ بِذِکْرِ الْمَعَادِ إِلَى رَبِّکَ.
إِيَّاكَ وَ الْإِعْجَابَ بِنَفْسِكَ وَ الثِّقَةَ بِمَا يُعْجِبُكَ مِنْهَا وَ حُبَّ الْإِطْرَاءِ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّيْطَانِ فِي نَفْسِهِ لِيَمْحَقَ مَا يَكُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِ إِيَّاكَ وَ الْمَنَّ عَلَى رَعِيَّتِكَ بِإِحْسَانٍ أَوِ التَّزَيُّدَ فِيمَا كَانَ مِنْ فِعْلِكَ أَوْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَكَ بِخُلْفِكَ أَوِ التَّسَرُّعَ إِلَى الرَّعِيَّةِ بِلِسَانِكَ فَإِنَّ الْمَنَّ يُبْطِلُ الْإِحْسَانَ وَ الْخُلْفَ يُوجِبُ الْمَقْتَ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ «كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ».
إِيَّاكَ وَ الْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا وَ التَّسَاقُطَ فِيهَا عِنْدَ زَمَانِهَا وَ اللَّجَاجَةَ فِيهَا إِذَا تَنَكَّرَتْ وَ الْوَهْنَ فِيهَا إِذَا أَوْضَحَتْ فَضَعْ كُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أَوْقِعْ كُلَّ عَمَلٍ مَوقِعَهُ وَ إِيَّاكَ وَ الِاسْتِئْثَارَ بِمَا لِلنَّاسِ فِيهِ الْأُسْوَةُ وَ الِاعْتِرَاضَ فِيمَا يَعْنِيكَ وَ التَّغَابِيَ عَمَّا يُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِعُيُونِ النَّاظِرِينَ فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْكَ لِغَيْرِكَ وَ عَمَّا قَلِيلٍ تُكْشَفُ عَنْكَ أَغْطِيَةُ الْأُمُورِ وَ يَبْرُزُ الْجَبَّارُ بِعَظَمَتِهِ فَيَنْتَصِفُ الْمَظْلُومُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ ثُمَّ امْلِكْ حَمِيَّةَ أَنْفِكَوَ سَوْرَةَ حِدَّتِكَ وَ سَطْوَةَ يَدِكَ وَ غَرْبَ لِسَانِكَ وَ احْتَرِسْ كُلَّ ذَلِكَ بِكَفِّ الْبَادِرَةِ وَ تَأْخِيرِ السَّطْوَةِ وَ ارْفَعْ بَصَرَكَ إِلَى السَّمَاءِ عِنْدَ مَا يَحْضُرُكَ مِنْهُ حَتَّى يَسْكُنَ غَضَبُكَ فَتَمْلِكَ الِاخْتِيَارَ وَ لَنْ تَحْكُمَ [تُحْكِمَ] ذَلِكَ مِنْ نَفْسِكَ حَتَّى تُكْثِرَ هُمُومَكَ بِذِكْرِ الْمَعَادِ.

الِاطْرَاء : زياده روى در مدح. 
التَّزَيُّد : كارى را بيشتر و زيادتر از واقع نشان دادن. 
الْمَقْت : بغض و خشم. 
التَّسَقّط : مقصود در اينجا سستى و سهل انگارى است. 
اللَجَاجَة : اصرار و لجاجت كردن. 
تَنَكّرَتْ : مبهم شد، صواب از ناصواب شناخته نشد. 
الوَهْن : ضعف. 
الِاسْتِئْثَار : بخود اختصاص دادن، انحصار طلبى. 
اسْوَة : مساوى، برابر. 
التَّغَابِى : تغافل. 
حَمِيَّةُ انْفِكَ : نخوت و غرور تو. 
السَّوْرَة : حدّت، تندى. 
حَدُّكَ : خشم و غضب تو، «الحدُّ من الانسان» : دليرى و خشم انسان. 
الْغَرْب : تيزى، تندى. 
الْبَادِرَة : سخن ناصوابى كه به هنگام غضب از انسان سر مى زند. 
تَزَيُّد : بسيار شمردن 
تَسَقّطُ : سستى نمودن و فرو افتادن 
تَنَكّرَت : ناشناس و متغير شود 
دوم. هشدار از خودپسندیمبادا هرگز دچار خود پسندى گردى و به خوبى هاى خود اطمينان كنى، و ستايش را دوست داشته باشى، كه اينها همه از بهترين فرصت هاى شيطان براى هجوم آوردن به توست، و كردار نيك، نيكوكاران را نابود سازد. 
سوم. هشدار از منت گذاریمبادا هرگز با خدمت هايى كه انجام دادى بر مردم منّت گذارى، يا آنچه را انجام داده اى بزرگ بشمارى، يا مردم را وعده اى داده، سپس خلف وعده نمايى. منّت نهادن، پاداش نيكوكارى را از بين مى برد، و كارى را بزرگ شمردن، نور حق را خاموش گرداند، و خلاف وعده عمل كردن، خشم خدا و مردم را بر مى انگيزاند كه خداى بزرگ فرمود: «دشمنى بزرگ نزد خدا آن كه بگوييد و عمل نكنيد».
چهارم. هشدار از شتابزدگیمبادا هرگز در كارى كه وقت آن فرا نرسيده شتاب كنى، يا كارى كه وقت آن رسيده سستى ورزى، و يا در چيزى كه (حقيقت آن) روشن نيست ستيزه جويى نمايى و يا در كارهاى واضح و آشكار كوتاهى كنى تلاش كن تا هر كارى را در جاى خود، و در زمان مخصوص به خود، انجام دهى. 
پنجم. هشدار از امتیاز خواهیمبادا هرگز در آنچه كه با مردم مساوى هستى امتيازى خواهى از امورى كه بر همه روشن است، غفلت كنى، زيرا به هر حال نسبت به آن در برابر مردم مسئولى، و به زودى پرده از كارها يك سو رود، و انتقام ستمديده را از تو باز مى گيرند. 
باد غرورت، جوشش خشمت، تجاوز دستت، تندى زبانت را در اختيار خود گير، و با پرهيز از شتابزدگى، و فروخوردن خشم، خود را آرامش ده تا خشم فرو نشيند و اختيار نفس در دست تو باشد. و تو بر نفس مسلّط نخواهى شد مگر با ياد فراوان قيامت، و بازگشت به سوى خدا.
و بپرهيز از خودپسندى و تكيه به چيزى كه ترا بخود پسندى وا دارد، و از اينكه دوست بدارى مردم ترا بسيار بستايند، زيرا اين حالت از مهمّترين فرصتهاى شيطان است (همواره در صدد بدست آوردن چنين فرصتى است) تا نيكى نيكوكاران را از بين ببرد (شخص را بخود پسندى و ستايش دوستى وا مى دارد تا كار نيكى كه انجام داده بى اثر گردد). 
و بپرهيز از اينكه بر رعيّتت به نيكى كه ميكنى منّت گزارى، يا كارى كه انجام مى دهى بيش از آنچه هست در نظر آرى، يا به وعده اى كه بآنان مى دهى وفا نكنى، زيرا منّت نهادن احسان را بى نتيجه مى گرداند (چنانكه در قرآن كريم س 2 ى 264 مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى» يعنى اى كسانيكه ايمان آورده ايد بخششهاى خود را با منّت نهادن و آزار رساندن تباه نسازيد) و كار را بيش از آنچه هست پنداشتن (كه نوعى از خود پسندى و ستم و دروغ است) نور حقّ را مى زدايد (احسان و راستى را بى پاداش مى سازد) و وفاء نكردن بوعده سبب خشم خدا و مردم مى گردد، خداى تعالى (سوره 61 آیه 3) فرموده: «كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» يعنى خداوند سخت بخشم مى آيد از اينكه بگوئيد آنچه را كه نمى كنيد. 
و بترس از شتاب زدگى به كارها پيش از رسيدن هنگام آنها، يا دنبال گيرى و سخت كوشى در آنها هنگام دسترسى بآنها، يا از ستيزگى در آنها وقتى كه سر رشته ناپيدا باشد، يا از سستى در آنها چون در دسترس آيد. پس هر چيز را بجاى خود بگذار، و هر كارى را در وقت آن انجام ده (كه عدل و برابرى و درستكارى اينست، ولى اگر در هر امرى از امور دنيا و آخرت افراط يا تفريط نمودى يعنى از حقّ تجاوز يا در آن كوتاهى كردى ستمكار بوده اى). 
و بترس از بخود اختصاص دادن آنچه مردم در آن يكسانند (همه حقّ دارند مانند غنائم و مالهايى كه مسلمانان در جنگ با كفّار بيغما بدست آورده اند كه همه در آنها شريكند، و مانند چراگاهها كه مالك خاصّى ندارد، و آب سيل يا درختهاى جنگلها، و مانند بكار بردن راى و انديشه در امرى از امور مملكت و رعيّت كه سود و زيان آن همگانى باشد كه نبايد در آن به رأى خود اكتفا كنى، بلكه بايد با خردمندان مشورت نمائى و به انديشه آنها بى اعتنا نباشى) و بپرهيز از خود را به نادانى زدن در آنچه توجّه بآن بر تو لازم است از امورى كه همه مى دانند (حقّى كه ندارى طلب نكرده و از حقّى كه ضائع گشته چشم پوشى مكن) زيرا آن (مظلمه و چيزى كه به ستم گرفته اى) از تو براى ديگرى (مظلوم و ستمديده) گرفته خواهد شد، و بزودى پرده ها از روى كارها برداشته شود (پنهانيها آشكار گردد) و داد مظلوم و ستمكشيده از تو بستانند. 
هنگام افروختگى خشم و تيزى سركشى و حمله با دست و تندى و زشت گوئى زبانت بر خود مسلّط باش، و از اين كارهاى زشت با شتاب نكردن و حمله را عقب انداختن خوددارى كن تا خشمت فرو نشيند كه (در اين هنگام) اختيار و اقتدار يافته بر خود مسلّط مى گردى، و هرگز بر خويشتن تسلّط نمى يابى و از خشم نمى رهى تا انديشه هايت را بسيار بياد بازگشت بسوى پروردگارت نگردانى (خشمت را كه از كبر و سركشى شعله ور گشته نمى توانى فرونشانى مگر وقتى كه ذلّت و بيچارگى و گرفتارى روز رستخيز را بياد آورى). 
از خودپسندى و از اعتماد به آنچه موجب اعجابت شده و نيز از دلبستگى به ستايش و چرب زبانيهاى ديگران، پرهيز كن، زيرا يكى از بهترين فرصتهاى شيطان است براى تاختن تا كردارهاى نيكوى نيكوكاران را نابود سازد. 
زنهار از اين كه به احسان خود بر رعيت منت گذارى يا آنچه براى آنها كرده اى، بزرگش شمارى يا وعده دهى و خلاف آن كنى. زيرا منت نهادن احسان را باطل كند و بزرگ شمردن كار، نور حق را خاموش گرداند و خلف وعده، سبب برانگيختن خشم خدا و مردم شود. خداى تعالى فرمايد: خداوند سخت به خشم مى آيد كه چيزى بگوييد و به جاى نياوريد. 
از شتاب كردن در كارها پيش از رسيدن زمان آنها بپرهيز و نيز، از سستى در انجام دادن كارى كه زمان آن فرا رسيده است و از لجاج و اصرار در كارى كه سررشته اش ناپيدا بود و از سستى كردن در كارها، هنگامى كه راه رسيدن به هدف باز و روشن است، حذر نماى. پس هر چيز را به جاى خود بنه و هر كار را به هنگامش به انجام رسان. 
و بپرهيز از اين كه به خود اختصاص دهى، چيزى را كه همگان را در آن حقى است يا خود را به نادانى زنى در آنچه توجه تو به آن ضرورى است و همه از آن آگاه اند. زيرا بزودى آن را از تو مى ستانند و به ديگرى مى دهند. زودا كه حجاب از برابر ديدگانت برداشته خواهد شد و بينى كه داد مظلومان را از تو مى ستانند. 
به هنگام خشم خويشتندار باش و از شدت تندى و تيزى خود بكاه و دست به روى كس بر مدار و سخن زشت بر زبان مياور و از اين همه، خود را در امان دار با ايستادن از دشنامگويى و به تأخيرافكندن قهر خصم، تا خشمت فرو نشيند و زمام اختيارت به دستت آيد. و تو بر خود مسلط نشوى مگر آن گاه كه بيشتر همّت ياد بازگشت به سوى پروردگارت شود. 
از خودپسندى و تکيه بر نقاط قوت خويش و علاقه به مبالغه در ستايش (ستايش گويان) شديداً بپرهيز، زيرا اين صفات از مطمئن ترين فرصت هاى شيطان است تا کارهاى نيک نيکوکاران را محو و نابود کند.
از منّت بر رعيت به هنگام احسان، شديداً دورى کن و (همچنين) از افزون شمردن کارهايى که انجام داده اى خوددارى نما و نيز از اينکه به آنها وعده دهى سپس تخلف کنى برحذر باش، زيرا منّت گذاردن، احسان را باطل مى سازد و بزرگ شمردن نعمت نور حق را مى برد و خلف وعده موجب خشم خدا و خلق است; خداوند متعال مى فرمايد: «نزد خدا بسيار خشم آور است که چيزى را بگوييد که انجام نمى دهيد» از عجله در کارهايى که وقتش نرسيده است جداً بپرهيز و از کوتاهى در آن کارها که امکانات عمل آن فراهم شده خوددارى کن، از لجاجت در امورى که مبهم و مجهول است بپرهيز و (نيز) از سستى در انجام آن به هنگامى که روشن شود برحذر باش. (آرى) هر امرى را در جاى خويش و هر کارى را به موقع خود انجام ده.
از امتياز خواهى براى خود در آنچه مردم در آن مساوى اند جدّاً بپرهيز و از غفلت در انجام آنچه مربوط به توست و در برابر چشمان مردم واضح و روشن است برحذر باش، چرا که به هر حال در برابر مردم نسبت به آن مسئولى و به زودى پرده از کارهايت کنار مى رود و انتقام مظلوم از تو گرفته مى شود. به هنگام خشم، خويشتن دار باش و از تندى و تيزى خود، و قدرت دست، و خشونت زبانت بکاه و براى پرهيز از اين امور از انجام کارهاى شتاب زده و سخنان ناسنجيده و اقدام به مجازات، برحذر باش تا خشم تو فرو نشيند و مالک خويشتن گردى و هرگز در اين زمينه حاکم بر خود نخواهى شد مگر اينکه بسيار به ياد قيامت و بازگشت به سوى پرودگارت باشى.
و بپرهيز از خود پسنديدن، و به خودپسندى مطمئن بودن، و ستايش را دوست داشتن كه اينها همه از بهترين فرصتهاى شيطان است تا بتازد، و كرده نيكوكاران را نابود سازد. 
و بپرهيز كه با نيكى خود بر رعيت منت گذارى يا آنچه را كرده اى بزرگ شمارى يا آنان را وعده اى دهى و در وعده خلاف آرى كه منت نهادن ارج نيكى را ببرد و كار را بزرگ شمردن نور حق را خاموش گرداند، و خلاف وعده خشم خدا و مردم را بر انگيزاند. و خداى تعالى فرموده است: «بزرگ دشمنى است نزد خدا كه بگوييد و نكنيد.». 
و بپرهيز از شتاب در كارهايى كه هنگام انجام آن نرسيده، يا سستى در آن چون انجامش ممكن گرديده، يا ستيزيدن در كارهايى كه راه راست در آن ناپايدار است، يا سستى ورزيدن آن گاه كه آشكار است. پس هر چيز را در جاى آن بدار و هر كارى را به هنگام آن بگزار. 
و بپرهيز از آنكه چيزى را به خود مخصوص دارى كه -بهره- همه مردم در آن يكسان است، و از غفلت در آنچه بدان توجه بايد، و در ديده ها نمايان است. چه آن را كه به ناروا ستده باشى از چنگ تو در آرند، و به زودى پرده كارها از پيش ديده ات بردارند، و داد از تو بستانند و به ستمديده رسانند. 
به هنگام خشم خويشتندار باش و تندى و سركشى ميار و دست قهر پيش مدار و تيزى زبان بگذار، و از اين جمله خوددارى كن، با سخن ناسنجيده بر زبان نياوردن، و در قهر تأخير كردن، تا خشمت آرام شود و عنان اختيار به دستت آيد، و چنين قدرتى بر خود نيابى جز كه فراوان به ياد آرى كه در راه بازگشت به سوى كردگارى.
از خودپسندى و تكيه بر آنچه تو را آلوده به خود پسندى كند، و از علاقه به ستايش و تعريف مردم برحذر باش، زيرا اين حالات از مطمئن ترين فرصت هاى شيطان در نظر اوست تا نيكى نيكوكاران را نابود كند. 
بپرهيز از اينكه احسانت را بر رعيّت منّت گذارى، يا كرده خود را بيش از آنچه هست بزرگ شمارى، يا به رعيّت وعده اى دهى و خلاف آن را به جا آورى، چرا كه منّت موجب بطلان احسان، و كار را بيش از آنچه هست پنداشتن باعث از بين بردن نور حق در قلب، و خلف وعده سبب خشم خدا و مردم است، خداوند بزرگ فرموده: «اين باعث خشم بزرگ خداست كه بگوييد و انجام ندهيد». 
از عجله در كارهايى كه وقتش نرسيده، يا سهل انگارى در امورى كه انجامش ممكن شده، يا لجبازى در چيزى كه نامعلوم است، يا سستى در آنچه كه روشن است بر حذر باش. هر چيزى را در جاى خودش بگذار، و هر كارى را به موقع خودش انجام ده. 
از اينكه چيزى را به خود اختصاص دهى در حالى كه همه مردم در آن مساوى هستند بپرهيز، و از غفلت در آنچه كه توجه تو به آن ضرورى است و براى همگان معلوم است بر حذر باش، زيرا آنچه را به خود اختصاص داده اى از تو به نفع ديگران مى گيرند، و در اندك زمانى پرده از روى كارهايت برداشته مى شود، و داد مظلوم را از تو بستانند. 
خشم و شدّت و غضب و سركشى و قدرت و تيزى زبانت را در اختيار گير، و از تمام اين امور به باز داشتن خود از شتاب در انتقام، و تأخير انداختن حمله و سطوت خود را حفظ كن، تا خشمت آرام گردد و عنان اختيارت را مالك شوى، و هرگز حاكم و مسلط بر خود نخواهى شد تا اينكه بسيار به ياد بازگشت به خداوند افتى. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از این صفات زشت بپرهیز:امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه به چندين مطلب مهم اشاره کرده و مالک را به آن توصيه مى کند. نخست مى فرمايد: «از خودپسندى و تکيه بر نقاط قوت خويش و علاقه به مبالغه در ستايش (ستايش گويان) شديداً بپرهيز»; (وَإِيَّاکَ وَالاِْعْجَابَ بِنَفْسِکَ، وَالثِّقَةَ بِمَا يُعْجِبُکَ مِنْهَا، وَحُبَّ الاِْطْرَاءِ(1)). امام(عليه السلام) انگشت روى سه نقطه ضعف از نقاط ضعف آدمى به خصوص زمامداران گذارده است: اوّل خودپسندى، دوم اعتماد بر نقاط قوت خويش و سوم علاقه به مدح و ثناى ثناگويان. گرفتارى انسان در اين گونه موارد از آنجا نشأت مى گيرد که حب ذات و علاقه به خويشتن سبب مى شود نقاط قوت خود را بزرگ ببيند و بر آنها تکيه کند و دوست دارد او را بستايند، بلکه گاه نقاط ضعف خويش را نقطه قوت مى شمرد و ثناى ثناگويان را مى طلبد که اين خطرناک ترين حالات انسان است. لذا در ادامه سخن به بيان دليل اين نهى شديد پرداخته مى فرمايد: «زيرا اين صفات از مطمئن ترين فرصت هاى شيطان است تا کارهاى نيک نيکوکاران را محو و نابود کند»; (فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّيْطَانِ فِي نَفْسِهِ لِيَمْحَقَ(2) مَا يَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِينَ). دليل آن روشن است، زيرا هنگامى که انسان کارهاى خود را بزرگ بيند و طالب ثناخوانى و مداحى شود، قطعا گرفتار رياکارى خواهد شد و مى دانيم رياکارى اعمال انسان را بر باد مى دهد، زيرا خداوند جز عمل خالص را نمى پذيرد. تعبير به «فى نَفْسِهِ» در واقع اشاره به شيطان است يعنى شيطان در نظر خود بهترين فرصت را براى نفوذ در انسان و نابود کردن اعمال او همين صفات سه گانه مى داند. در روايات اسلامى نيز از اين صفات به شدت نهى شده است; در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «قَالَ إِبْلِيسُ لَعَنَهُ اللهُ لِجُنُودِهِ إِذَا اسْتَمْکَنْتُ مِنِ ابْنِ آدَمَ فِي ثَلاَث لَمْ أُبَالِ مَا عَمِلَ فَإِنَّهُ غَيْرُ مَقْبُول مِنْهُ إِذَا اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ وَنَسِيَ ذَنْبَهُ وَدَخَلَهُ الْعُجْبُ; ابليس به لشکريان خود چنين مى گويد: اگر من در سه چيز بر انسان ها پيروز شوم، کار به اعمال آنها ندارم، زيرا اعمال آنها پذيرفته نيست. (نخست اينکه) عملش را بزرگ بشمرد و (ديگر اينکه) گناهش را فراموش کند و (سوم اينکه) عجب و خودپسندى در او نافذ گردد».(3) در روايات اسلامى نيز خودپسندى و عُجب، شديداً نکوهش شده است از جمله در حديثى از امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم که فرمود: «مَنْ أُعْجِبَ بِنَفْسِهِ هَلَکَ وَمَنْ أُعْجِبَ بِرَأْيِهِ هَلَکَ; هرکس خود را بزرگ ببيند هلاک (و گمراه) مى شود و آن کس که فکر و رأى خود را بزرگ ببيند هلاک و (گمراه) مى شود. در ذيل اين حديث آمده است که عيسى بن مريم مى گويد: بيماران را مداوا کردم و آنها را به اذن خدا شفا بخشيدم; کور مادرزاد و کسى را که گرفتار برص بود به اذن خدا سالم کردم و حتى مردگان را زنده نمودم; ولى هرچه در معالجه احمق کوشيدم قادر بر اصلاح او نبودم. عرض کردند: اى روح الله، احمق کيست؟ فرمود: آن کسى که خويشتن و رأى خود را بزرگ مى شمرد و تمام فضيلت را براى خود مى داند و تمام حق را براى خود مى خواهد و خود را مديون هيچ حقى نمى شمرد. و او احمقى است که درمان پذير نيست».(4) در حديث ديگرى نيز از امام اميرمؤمنان(عليه السلام) مى خوانيم: «إِنَّ الاِْعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَآفَةُ الاَْلْبَاب; خودپسندى ضد درستکارى و آفت عقل انسانى است».(5) جالب توجّه اينکه عرب جاهلى با تمام محروميت هاى مختلفى که داشت بسيار خودپسند و خودبزرگ بين بود; در فقر و جهل و ناتوانى و ذلت دست و پا مى زد، ولى خود را بزرگ ترين انسان روى زمين مى دانست و حتى هر قبيله اى براى خود چنين حالتى را داشت و حاضر نبودند دختران قبيله را به ازدواج پسران قبيله ديگر در آورند و حتى گاه هداياى يکديگر را نمى پذيرفتند، چون کسر شأن خود مى پنداشتند. اين حالت که پيغمبر اکرم در خطبه فتح مکه از آن به «نخوت جاهليت» ياد کرد بسيار آزار دهنده بود تا زمانى که اسلام آمد و قلم بطلان بر اين گونه افکار شيطانى و بى ارزش کشيد. در خطبه فتح مکه مى خوانيم که پيغمبر فرمود: «أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللهَ قَدْ أَذْهَبَ عَنْکُمْ نَخْوَةَ الْجَاهِلِيَّةِ وَتَفَاخُرَهَا بِآبَائِهَا أَلاَ إِنَّکُمْ مِنْ آدَمَ وَآدَمُ مِنْ طِين; خداوند (در پرتو اسلام) کبر و خودپسندى جاهليت و افتخار به پدران را از شما دور ساخت. همه مردم از آدمند (و همه برادر يکديگر) و آدم از خاک است».(6) امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن از سه صفت نکوهيده به شدت نهى مى کند و مى فرمايد: «از منّت بر رعيت به هنگام احسان، شديداً دورى کن و (همچنين) از افزون شمردن کارهايى که انجام داده اى خوددارى نما و نيز از اينکه به آنها وعده دهى سپس تخلف کنى برحذر باش»; (وَإِيَّاکَ وَالْمَنَّ عَلَى رَعِيَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ، أَوِ التَّزَيُّدَ فِيمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ، أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ). از چيزهايى که ـ طبق صريح قرآن مجيد ـ کمک هاى به مردم را باطل مى کند منّت است مى فرمايد: (لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَالاَْذَى).(7) بزرگ شمردن و بيش از اندازه نمايش دادن فعل خود نيز از امورى است که ارزش کارهاى نيک را در پيشگاه خدا بر باد مى دهد، چرا که يکى از مصداق هاى واضح دروغ است و دروغ از بزرگترين گناهان محسوب مى شود. خلف وعد نيز از امورى است که هم در آيات و هم در روايات اسلامى به طور گسترده از آن نهى شده است. آن گاه امام(عليه السلام) به ذکر دليل براى آنچه بيان کرد پرداخته مى فرمايد: «زيرا منّت گذاردن، احسان را باطل مى سازد و بزرگ شمردن نعمت نور حق را مى برد و خلف وعده موجب خشم خدا و خلق است; خداوند متعال مى فرمايد: نزد خدا بسيار خشم آور است که چيزى را بگوييد که انجام نمى دهيد»; (فَإِنَّ الْمَنَّ يُبْطِلُ الاِْحْسَانَ، وَالتَّزَيُّدَ يَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ، وَالْخُلْفَ يُوجِبُ الْمَقْتَ(8) عِنْدَ اللهِ وَالنَّاسِ، قَالَ اللهُ تَعَالَى: (کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا ما لاَ تَفْعَلُونَ))(9). امام(عليه السلام) در اين عبارت به سه دليل براى هر سه دستور که در عبارت بالا فرموده است توسل جسته و يا به تعبير ديگر پيامدهاى سوء هر يک از آن رذائل اخلاقى را بيان مى کند. منّت گذاردن يعنى خدمت خود را بزرگ شمردن و به رخ طرف کشيدن سبب مى شود که احسان هم در پيشگاه پرودگار و هم در نزد مردم، ناچيز يا نابود گردد. همچنين «تَزيُّد» يعنى واقعيت را بيش از آنچه هست و بر خلاف آنچه هست ارائه کردن، نور حق را مى برد، زيرا مصداق روشن کذب است و مى دانيم کذب نور حق را ضايع مى کند. تخلّف از وعده ها افزون بر اينکه موجب خشم و غضب مردم مى شود در پيشگاه خداوند نيز همين اثر را دارد، بنابراين حاکمان و زمامداران بلکه تمام مديران و فرماندهان بايد از اين سه کار بپرهيزند که محبوبيت آنها را سخت متزلزل مى سازد و موقعيت آنها را در ميان مردم به خطر مى افکند. در حديث نيز آمده است: «مَنْ کَثُرَ کَذِبُهُ ذَهَبَ بَهَاؤُهُ; کسى که زياد دروغ بگويد نورانيّت و زيبايى او از بين مى رود».(10) سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن از افراط و تفريط در کارها شديداً برحذر مى دارد و روى دو موضوع مخصوصاً انگشت مى گذارد، نخست مى فرمايد: «از عجله در کارهايى که وقتش نرسيده است جداً بپرهيز و از کوتاهى در آن کارها که امکانات عمل آن فراهم شده خوددارى کن»; (وَإِيَّاکَ وَالْعَجَلَةَ بِالاُْمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا(11)، أَوِ التَّسَقُّطَ(12) فِيهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا). مى دانيم هرکارى وقتى دارد و هر برنامه اى شرايطى. آن گاه که وقت و شرايط فراهم نباشد شتاب کردن سبب ناکامى است و نيز با فراهم آمدن شرايط بايد به سرعت کار را انجام داد، چرا که در صورت کوتاهى کردن فرصت از دست مى رود و سبب پشيمانى است. عجله در سوى افراط قرار گرفته و سستى در کار به هنگام فرا رسيدن وقت عمل در مسير تفريط است. در مورد موضوع دوم مى فرمايد: «از لجاجت در امورى که مبهم و مجهول است بپرهيز و (نيز) از سستى در انجام آن به هنگامى که روشن شود برحذر باش»; (أَوِ اللَّجَاجَةَ فِيهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ(13)، أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ(14)). مى دانيم انسان هنگامى بايد به سراغ انجام برنامه اى برود که تمام جوانب آن روشن باشد; ولى افراد لجوج على رغم ابهام ها و ناآشنايى ها به حقيقت امور با لجاجت به سراغ آن مى روند و چون راه ورود و خروج بر آنها تاريک است غالباً گرفتار خطا و ناکامى مى شوند. اين در طرف افراط است و در مقابل; يعنى در طرف تفريط اين است که انسان پس از وضوح مطلب گرفتار وسواس شود و در انجام امر کوتاهى کند تا فرصت از دست برود. در پايان دستورى کلى که شامل همه اينها و غير اينهاست و در مديريت بسيار کارساز است بيان کرده مى فرمايد: «(آرى) هر امرى را در جاى خويش و هر کارى را به موقع خود انجام ده»; (فَضَعْ کُلَّ أَمْر مَوْضِعَهُ، وَأَوْقِعْ کُلَّ أَمْر مَوْقِعَهُ). اين همان چيزى است که در تعريف عدالت بيان مى شود و به گفته خود امام(عليه السلام)در نهج البلاغه: «الْعَدْلُ يَضَعُ الاُْمُورَ مَوَاضِعَهَا; عدالت، هر چيزى را در جايگاه خودش قرار مى دهد».(15) علماى اخلاق نيز تمام صفات رذيله را خروج از حد اعتدال و از مصاديق افراط يا تفريط شمرده اند که با آنچه امام در کلمات پيشين فرموده کاملا مطابقت دارد. در خطبه پنجم امام نيز آمده بود که فرمود: «وَمُجْتَنِي الثَّمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ إِينَاعِهَا کَالزَّارِعِ بِغَيْرِ أَرْضِهِ; آنان که ميوه را پيش از رسيدن بچينند به کسى مى مانند که بذر را در زمين نامناسبى پاشيده (هيچ کدام بهره اى از تلاش خود نمى گيرند)». امام(عليه السلام)اين سخن را زمانى بيان فرمود که مردم پس از رحلت پيغمبر اکرم و بيعت گروهى با ابوبکر خدمت آن حضرت آمدند و تقاضا کردند با امام به عنوان خلافت بيعت کنند. در آيات قرآن مجيد نيز از عجله و لجاجت نهى شده است در يک جا مى فرمايد: «(خُلِقَ الاِْنْسانُ مِنْ عَجَل سَأُريکُمْ آياتي فَلا تَسْتَعْجِلُونِ); (گرچه) انسان از عجله آفريده شده به زودى آياتم را به شما نشان خواهم داد ولى با عجله چيزى از من نخواهيد».(16) همچنين در جاى ديگرى از قرآن مجيد در مذمت گروهى از کفار مى فرمايد: «(وَلَوْ رَحِمْناهُمْ وَکَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرّ لَلَجُّوا في طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ); اگر به آنان رحم کنيم ناراحتى ها (و مشکلات) آنان را برطرف سازيم (نه تنها بيدار نمى شوند بلکه) در طغيانشان لجاجت مى روزند و سرگردان مى مانند».(17)*** نکته: چگونگى حبط اعمال:حبط به معناى بى اثر شدن و باطل گشتن است و به همين دليل در بعضى از  آيات قرآن «باطل» بر آن عطف شده است: در آيه 16 سوره هود مى خوانيم: (أُولئِکَ الَّذينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الاْخِرَةِ إِلاَّ النَّارُ وَحَبِطَ ما صَنَعُوا فِيهَا وَباطِلٌ مَّا کانُوا يَعْمَلُونَ). ولى در اصطلاح علماى کلام و عقايد اين است که اعمال نيکِ انسان بواسطه گناهانى که انجام مى دهد از ميان برود. جمعى از بزرگان اين علم، حبط و احباط را باطل شمرده و آن را مخالف دليل عقل و نقل دانسته اند. دليل عقلى آنان اين است که احباط اعمال موجب ظلم است، زيرا نتيجه آن اين است که اگر کسى ثواب کمترى انجام دهد و گناه بيشترى داشته باشد اگر گناهان او تمام اعمال نيک را از بين ببرد، همانند کسى خواهد بود که اصلاً کار نيکى نکرده است و اين ستمى در حق اوست. از دليل نقلى آيه شريفه سوره زلزال را عنوان کرده اند که مى گويد: «(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَرًّا يَرَهُ); پس هر کس هموزن ذرّه اى کار خير انجام دهد آن را مى بيند و هر کس ذرّه اى کار بد کرده آن را (نيز) مى بيند».(18) البته آنها يک مورد را استثنا کرده اند و آن جايى است که انسان در آخر عمر بى ايمان از دنيا برود که اعمال او در اين صورت حبط خواهد شد. قرآن مجيد نيز در آيات زيادى سخن از حبط اعمال به ميان آورده; ولى غالباً در مورد کافران است که در آن اتفاق نظر وجود دارد. در جواب مى توان گفت: ممکن است اين نزاع به نزاعى لفظى باز گردد، زيرا آنچه صحيح نيست اين است که به نحو يک قاعده اى کلى بگوييم: هميشه حسنات و سيئات با هم سنجيده مى شوند و آن سو که غلبه دارد ديگرى را از بين مى برد و به اصطلاح کسر و انکسار حاصل مى شود; ولى به صورت قضيه جزئيه نه تنها اشکالى ندارد، بلکه دلايل فراوانى براى آن مى توان ارائه کرد; يعنى همان گونه که در ارتباط با محو شدن سيئات بهوسيله حسنات، قرآن مجيد مى گويد: (إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ)(19) و يا مسأله شفاعت و عفو الهى سبب نابودى گناهان مى شود و اشکالى لازم نمى آيد همچنين در مورد محو شدن حسنات بر اثر گناهان نيز اين معنا ممکن است. قرآن مجيد درباره از بين رفتن ثواب صدقات بهوسيله منّت و آزار بعدى با صراحت مى گويد: «(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَالاَْذَى); اى کسانى که ايمان آورده ايد! صدقات خود را با منت گذاردن و آزار باطل نسازيد».(20) در سوره حجرات نيز مى فرمايد: «(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ); اى کسانى که ايمان آورده ايد! صداى خود را از صداى پيامبر بالاتر نبريد و در برابر او بلند سخن مگوييد (و او را بلند صدا نزنيد) آن گونه که بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى کنند مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى که نمى دانيد».(21) درباره عُجب و خودبزرگ بينى بعد از عمل نيز در روايات آمده است: «الْعُجْبُ يَأْکُلُ الْحَسَناتَ کَما تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ; عجب حسنات انسان را از بين مى برد همان گونه که آتش هيزم را».(22) در مورد حسد نيز شبيه همين تعبير آمده است از جمله در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «إِيَّاکُمْ وَالْحَسَدَ فَإِنَّ الْحَسَدَ يَأْکُلُ الْحَسَنَاتِ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ».(23) از بعضى از روايات نيز استفاده مى شود که جسور بودن و بى باکى در برابر گناه نيز از عوامل حبط اعمال است،(24) بنابراين آنچه در کلام امام(عليه السلام) در اين فراز از عهدنامه آمده است که علاقه به ثناگويى و تملق فرصتى براى شيطان است تا نيکى نيکوکاران را محو و نابود سازد، مطلبى است حساب شده و موافق با عقل و نقل و آيات و روايات. در ادامه اين سخن نيز امام در مورد منّت مى فرمايد: از منت بپرهيز که احسان را باطل مى سازد.*****از کارهاى شتاب زده و سخنان نسنجیده بپرهیز: امام(عليه السلام) در ادامه به سه موضوع مهم ديگر اشاره کرده و مالک اشتر را از آن بر حذر مى دارد: نخست مى فرمايد: «از امتياز خواهى براى خود در آنچه مردم در آن مساوى اند جدّاً بپرهيز»; (وَإِيَّاکَ وَالاِسْتِئْثَارَ(25) بِمَا النَّاسُ فِيهِ أُسْوَةٌ(26)). امتياز خواهى حاکمان و حواشى و اطرافيان و حاميان آنها يکى از آفات مهم حکومت هاست که در امورى که همه مردم بايد در آن يکسان باشند، آنها بيش از حق خود سهم خواهى مى کنند; چيزى که افکار عمومى را بر ضد آنها مى شوراند. اين همان چيزى است که در زمان ما به عنوان رانت خوارى (امتياز ويژه طلبيدن) مشهور شده است و متأسّفانه در تمام دنيا وجود دارد و عامل مهمى براى جدايى ملت ها از دولت هاست. امام مالک اشتر را از اين کار به شدت برحذر مى دارد، زيرا مردم سخت در اين موضوع حساسيت دارند حتى اگر به عنوان نمونه در زمان ما اتومبيل يکى از رؤسا از خيابانى که گذشتن از آن براى ديگران ممنوع است بگذرد در برابر آن عکس العمل نشان مى دهند. در دومين توصيه مى فرمايد: «و از غفلت در انجام آنچه مربوط به توست و در برابر چشمان مردم واضح و روشن است برحذر باش، چرا که به هر حال در برابر مردم نسبت به آن مسئولى و به زودى پرده از کارهايت کنار مى رود و انتقام مظلوم از تو گرفته مى شود»; (وَالتَّغَابِيَ(27) عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُيُونِ، فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَيْرِکَ، وَعَمَّا قَلِيل تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِيَةُ الاُْمُورِ، وَيُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ). اشاره به اينکه بسيار مى شود که نزديکان و حاميان زمامدار کارهاى خلافى انجام مى دهند و حق مظلومى را پايمال مى سازند و حاکمان جور معمولاً آن را ناديده گرفته و از کنار آن به سادگى مى گذرند. امام مالک اشتر را از اين کار به شدت برحذر مى دارد، زيرا هم عواقب شومى در دنيا دارد که همان بدبينى مردم و جدايى آنها از حکومت است و هم در آخرت; زمانى که پرده ها کنار رود و اعمال آشکار شود و خداوندِ عالم به اسرار، حق مظلوم را از ظالم بگيرد. متأسّفانه در عصر بعضى از خلفا (مانند خليفه سوم) امورى رخ داد که درست در نقطه مقابل دستورات بالاست دستوراتى که از کتاب و سنّت پيامبر اکرم نشأت نگرفته است: از جمله به گفته ابن قتيبه مورخ معروف اهل سنّت در کتاب الخلفا: «جمعى از صحابه اجتماع کردند و نامه اى به خليفه سوم عثمان نوشتند و کارهايى را که بر خلاف سنّت انجام داده بود بر او خرده گرفتند... . از جمله اينکه بخش هايى از اطراف مدينه را به صورت خالصه در اختيار شخص خودش گرفته بود. يکى از مهاجران گفت: اى عثمان آيا اين کار را که کرده اى خداوند به تو اجازه داده يا بر خدا افترا مى بندى (آللهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَى اللهِ تَفْتَرُونَ)».(28) نيز همان مورخ در همان کتاب آورده است که «جمعى از صحابه نامه اى نوشتند و بخشى از بدعت هاى عثمان را يادآور شدند... از جمله اختصاص دادنِ مقامات حکومت اسلامى به خويشاوندانش از بنى اميّه و افرادى که هرگز محضر رسول خدا را درک نکرده بودند و جوانان بى تجربه اى محسوب مى شدند در حالى که از وجود مهاجران و انصار براى آن مقامات استفاده نمى کرد و حتى با آنها به مشورت نمى نشست و تنها به رأى خود قناعت مى کرد و نيز داستان وليد بن عقبه که از طرف عثمان فرماندار کوفه بود و نماز صبح را در حال مستى، چهار رکعت براى مردم خواند سپس گفت اگر بخواهيد يک رکعت ديگر نيز اضافه مى کنم و اجازه نداد حد (شرب خمر) را بر او اجرا کنند.(29) اين است معناى بى اعتنايى به احکام اسلام و بى تفاوت از کنار امور گذشتن که براى همه واضح و آشکار است. آن گاه امام(عليه السلام) سومين دستور را بيان مى دارد و مالک اشتر را به شدت از هرگونه قضاوت و حرکت به هنگام غضب نهى مى کند، مى فرمايد: «به هنگام خشم، خويشتن دار باش و از تندى و تيزى خود، و قدرت دست، و خشونت زبانت بکاه و براى پرهيز از اين امور از انجام کارهاى شتاب زده و سخنان ناسنجيده و اقدام به مجازات، برحذر باش تا خشم تو فرو نشيند و مالک خويشتن گردى»; (امْلِکْ حَمِيَّةَ(30) أَنْفِکَ وَسَوْرَةَ حَدِّکَ(31)، وَسَطْوَةَ(32) يَدِکَ وَغَرْبَ(33) لِسَانِکَ، وَاحْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ الْبَادِرَةِ(34)، وَتَأْخِيرِ السَّطْوَةِ حَتَّى يَسْکُنَ غَضَبُکَ فَتَمْلِکَ الاِخْتِيَارَ). به هنگام عصبانيت، انسان گاه باد در دماغ مى افکند و نسبت به کارهاى انجام شده اظهار تنفر مى کند و گاه تندى و تيزى نشان مى دهد و گاه دست به مجازات دراز مى کند و گاه به دشنام و بد گويى مى پردازد. امام(عليه السلام) مالک اشتر را از اين پديده هاى چهارگانه غضب بر حذر داشته و راه جلوگيرى از آن را اين شمرده است که به هنگام غضب هيچ سخنى نگويد و هيچ اقدامى نکند تا آتش غضب فرو نشيند و به حال عادى باز گردد و زمام اراده خود را که در موقع غضب از دست داده بود در اختيار بگيرد. سپس در ادامه سخن به اين حقيقت اشاره کرده مى فرمايد: «هرگز در اين زمينه حاکم بر خود نخواهى شد مگر اينکه بسيار به ياد قيامت و بازگشت به سوى پرودگارت باشى». (وَلَنْ تَحْکُمَ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّى تُکْثِرَ هُمُومَکَ(35) بِذِکْرِ الْمَعَادِ إِلَى رَبِّکَ). آنچه امام(عليه السلام) در اين بخش از سخنانش فرموده امورى سرنوشت ساز است که نه تنها در مسأله حکومت که در تمام مديريت ها و در سراسر زندگى انسان پيش مى آيد. به سراغ امتيازات ويژه رفتن، از خلاف کارى هاى نزديکان و اطرافيان چشم پوشيدن و به هنگام خشم و غضب حکمى صادر کردن بلاهاى عظيمى است که مى تواند حکومت ها را متزلزل سازد و شخصيت انسان ها را زير سؤال ببرد و آبروى انسان را در دنيا و آخرت بريزد. نکته: خطرات بزرگ غضب:غضب حالتى است که وقتى به انسان دست مى دهد از وضع عادى بيرون مى رود و قضاوت عقل، تحت الشعاع اين آتش سوزان قرار مى گيرد به گونه اى که هرگونه تصميم گيرى صحيح در آن لحظه براى او ناممکن است و به همين دليل از انسان حرکاتى در حالت خشم و غضب سر مى زند که غالباً عواقب شوم  و دردناک دارد و گاه کفاره آن را ساليان دراز بايد بپردازد. به همين دليل در آيات قرآن و روايات اسلامى شديداً از غضب و از هرگونه تصميم گيرى به هنگام غضب نهى شده است. در آيه 37 سوره شورى يکى از ويژگى هاى مؤمنان را چشم پوشى به هنگام غضب ذکر کرده و جالب اينکه آن را عطف بر اجتناب از گناهان کبيره نموده است مى فرمايد: (وَالَّذينَ يَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الاِْثْمِ وَالْفَواحِشَ وَإِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ). در حديثى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم: «إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تُوقَدُ فِي قَلْبِ ابْنِ آدَمَ وَإِنَّ أَحَدَکُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَيْنَاهُ وَانْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ وَدَخَلَ الشَّيْطَانُ فِيهِ; اين غضب شعله آتشى از سوى شيطان است که در قلب فرزندان آدم زبانه مى کشد، از اين رو هنگامى که يکى از شما غضب مى کند چشمانش سرخ و رگ هاى گردنش پر خون و شيطان داخل وجودش مى شود».(36) امام صادق(عليه السلام) در حديثى ديگر مى فرمايد: «الْغَضَبُ مِفْتَاحُ کُلِّ شَرّ; غضب کليد تمام بدى هاست».(37) اميرمؤمنان نيز در يک جمله کوتاه مى فرمايد: «الْغَضَبُ شَرٌّ إِنْ أَطَعْتَهُ دَمَّرَ; غضب شر است و اگر از آن پيروى کنى نابودت مى کند».(38) روايات در اين زمينه بسيار و مملوّ از تأکيدات فراوان است، لذا با حديث ديگرى اين سخن را پايان مى دهيم، اميرمؤمنان(عليه السلام) فرمود: «إِيَّاکَ وَالْغَضَبَ فَأَوَّلُهُ جُنُونٌ وَآخِرُهُ نَدَمٌ; از غضب بر حذف باش که آغازش جنون و پايانش پشيمانى است».(39) به هر حال عقل و درايت ايجاب مى کند که انسان در حال خشم و غضب هيچ تصميمى نگيرد و بهترين راه براى فرو نشاندن آن اين است که يا از محل حادثه دور شود و يا لااقل تغيير حالت دهد; اگر ايستاده، بنشيند و اگر نشسته است برخيزد و راه رود و آبى بنوشد و با دوستان خود از موضوع ديگرى سخن بگويد و همان گونه که حضرت فرموده: مؤثرترين کارها آن است که به ياد معاد و روز قيامت و عواقب اعمال بيفتد.*** پی نوشت:1. «اِطْراء» از ريشه «طراوة» به معناى تر و تازه بودن است و هنگامى که به باب افعال مى رود معناى ثناخوانى و مدح کردن مى يابد. گويى کسى مى خواهد با مدح خود، شخصى را تر و تازه نگهدارد. و در بسيارى از موارد به ثنا خوانى بيش از حد و تملق آميز گفته مى شود و در عبارت بالا همين معنا اراده شده. 2. «يَمْحَق» به معناى نقصان و کم شدن تدريجى و سرانجام نابود شدن است. 3. بحارالانوار، ج 69، ص 315، ح 15. 4. بحارالانوار، ج 69، ص 320، ح 35. 5. نهج البلاغه، نامه 31 . 6. منهاج البراعة، ج 20، ص 315 و کافى، ج 8، ص 246، ح 342. 7. بقره، آيه 264. 8. «مَقْت» در اصل به معناى بغض شديد و خشم به کسى است که کار بدى انجام داده است. 9. صف، آيه 3. 10. کافى، ج 2، ص 341، ح 13. 11. «أوان» به معناى زمان و موقع است. 12. «تَسَقُّط» در اصل به معناى تدريجا به سراغ چيزى رفتن است که لازمه آن در بسيارى از موارد سستى و اهمال کارى است که نقطه مقابل در جهت تفريط نسبت به عجله است. در بسيارى از نسخ به جاى «تَسَقُّط» «تَساقط» آمده که به معناى تهاون و سستى کردن است. 13. «تَنَکَّرتْ» از ريشه «تنکّر» به معناى ابهام داشتن و ناآشنا بودن در مقابل واضح و روشن بودن است. 14. «اسْتَوْضَحَت» از ريشه «استيضاح» به معناى توضيح خواستن گرفته شده و معمولاً به صورت متعدى به يک مفعول يا دو مفعول به کار مى رود; ولى در جمله بالا به معناى فعل لازم به کار رفته; يعنى «واضح شدن». از آنجا که اين معنا در کتب لغت نيامده بعضى آن را به صورت فعل مجهول (اُستُوضِحَتْ) خوانده اند تا هماهنگ با معناى لغوى گردد. 15. نهج البلاغه، کلمات قصار، 437. 16. انبياء، آيه 37. 17. مؤمنون، آيه 75. 18. زلزال، آيه 7 و 8 . 19. هود، آيه 114. 20. بقره، آيه 264. 21. حجرات، آيه 2. 22. تفسير روح البيان، ج 8، ص 522. 23. بحارالانوار، ج 70، ص 255، ح 26. 24. مستدرک، ج 11، ص 280، ح 16. 25. «الإسْتِئْثار» به معناى چيزى را به خود اختصاص دادن است و از ريشه «اثر» بر وزن «خبر» به معناى علامتى است که از چيزى باقى مى ماند و گويى شخص انحصار طلب در اشيايى علامت مى گذارد که از آنِ من و مخصوصِ من است. 26. «أُسْوة» به معناى حالتى است که از پيروى کردن از ديگرى حاصل مى شود و چون نتيجه آن مساوات ميان دو چيز است، اين واژه به معناى مساوى نيز به کار رفته است. 27. «تَغابى» به معناى تغافل و ناديده گرفتن چيزى است و در اصل از ريشه «غَباوة» به معناى ناآگاه بودن گرفته شده است. 28. خلفاء ابن قتيبة، (معروف به الامامة و السياسة) ج 1، ص 50، چاپ منشورات رضى. 29. خلفاء ابن قتيبه، (معروف به الامامة والسياسة)، ج 1، ص 50 . 30. «حميّة» از ريشه «حَمْى» و «حمو» بر وزن «حمد» به معناى شدت حرارت است. سپس اين واژه به معناى خشم و تعصب آميخته با خشم و نخوت و تکبر به کار رفته است و هنگامى که اضافه به «انف» شود (مانند جمله بالا) به خشم و تکبر اشاره دارد و انتخاب «أنف» (بينى) در اينجا براى آن است که آدم هاى متکبر سر خود را بالا مى گيرند و در واقع نوک بينى شان به طرف بالا قرار مى گيرد. 31. «سَوْرَة» به معناى شدت و «حدّ» به معناى تيزى و برندگى است و هنگامى که اين دو به هم اضافه شود شدت برش را مى فهماند که به عنوان کنايه از غضب به کار مى رود. 32. «سَطْوة» به معناى سلطه، غلبه و قدرت است. 33. «غَرْب» اين واژه نيز به معناى تيزى و برندگى است و هنگامى که به لسان اضافه شود اشاره به سخنان تند و خشونت آميز است. ريشه اصلى آن همان «غروب» است و از آنجا که يک شىء بُرنده مانند شمشير مى شکافد و در هدف خود فرو مى رود و پنهان مى شود «غرب» بر آن اطلاق شده است. 34. «البادِرَة» به معناى سخن يا کار ناگهانى و نسنجيده است و «کفّ بادِرَة» به معناى خوددارى کردن از چنين اعمالى است که به هنگام غضب رخ مى دهد. 35. «هُموم» جمع «همّ» گاه به معناى اراده و عزم بر چيزى و گاه به معناى دلمشغولى و دغدغه و در عبارت بالا معناى دوم مراد است. 36. کافى، ج 2، ص 304، ح 12. 37. همان مدرک، ص 303، ح 3. 38. غررالحکم، ح 6891. 39. همان مدرک، ح 6898. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 308-305بيست و ششم: از خود پسندى و اعتماد به چيزى كه او را به خود پسندى بكشاند و همچنين از دوست داشتن ستايش زياد، برحذر داشته است. دو مورد آخرى باعث دوام خودپسندى و ريشه آنند. و از هر سه مورد با عبارت: «فانّ ذلك... المحسنين»، او را بر حذر داشته است: جمله: «و فى نفسه»، متعلق به «أوثق» است. دو احتمال در اينجا وجود دارد:1- چون خود پسندى از موارد هلاكت است، نيكى نيكوكاران، با وجود آن بى فايده است بنا بر اين اگر شيطان فرصتى به دست آورد، و خود پسندى را براى انسان جلوه دهد و او هم باور كند هر چه احسان كرده، بتمام از بين مى رود.  2- شخص خودپسند -هر كس هر احسانى هم نسبت به او كند- احسان تلقى نمى كند و در نتيجه خودپسندى وى باعث ناديده گرفتن احسان كسى مى شود كه به او نيكى كرده است. و چون منشأ خودپسندى، شيطان است، نابود كننده نيكى نيكوكاران نيز، شيطان خواهد بود، از اين رو، امام (ع) اين عمل را عمل شيطانى دانسته و دورى از آن را لازم شمرده است.  بيست و هفتم: از سه صفت ناپسند او را بر حذر داشته است:1- از منّت گذاردن بر سر رعيت در برابر احسانى كه به آنان مى كند.  2- بزرگ جلوه دادن كارى كه در باره مردم انجام داده است، يعنى احسانى را كه نسبت به مردم كرده است بيش از آنچه هست به خود نسبت دهد.  3- مبادا به مردم وعده اى بدهد كه وفا نكند.  آن گاه وى را از منّت گذارى بر حذر داشته است با اين عبارت: «فانّ المنّ يبطل الاحسان» (زيرا منّت گذارى نتيجه احسان را از بين مى برد) و اين سخن اشارتى است به آيه مباركه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى».  و نيز او را از بزرگ جلوه دادن احسان به دور داشته با اين گفتار: زيرا كار را بيش از آنچه هست جلوه دادن نور حق را از دل مى زدايد. و مقصود امام (ع) از حق در اينجا همان احسان به مردم و يا صداقت در گفتار است آنجا كه نياز به گفتن باشد، زيرا اينها داراى جلوه اى عقلانى هستند كه نفوس متمايل بدان بوده، از آن لذّت مى برد. و چون بزرگ جلوه دادن عمل، نوعى از دروغ است، و دروغ هم صفتى فوق العاده ناپسند است، ناگزير از عواملى است كه نور حقّ را از بين مى برد و خاموش مى سازد، و در نتيجه ارزشى براى آن عمل در دل مردم نمى ماند. امام (ع) وى را از خلف وعده، با اين بيان بر حذر داشته است: «به وعده وفا نكردن باعث خشم خدا و مردم مى گردد.» امّا خشم مردم، واضح و روشن است، و امّا خشم خدا به دليل قول خداى تعالى است كه مى فرمايد:«كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ...» سه مورد بالا مقدّمات صغرا براى قياسات مضمرى هستند كه كبراى مقدّر آنها چنين است: و هر چه داراى اين ويژگيها باشد، بايد از آن دورى جست.  بيست و هشتم: او را از قرار دادن كارها در يكى از دو سوى افراط و تفريط بر حذر داشته است اما جانب افراط، عبارت است از: شتابزدگى در كارى پيش از فرا رسيدن وقت آن و يا لجاجت و پافشارى در مورد كارى كه سررشته آن در دست انسان نيست و يا مورد آن تغيير كرده است. و يا وقتى كه راه كار، روشن نيست، و همچنين سهل انگارى در كار. و امّا طرف تفريط، خوددارى و عقب نشينى از كارى به هنگام دستيازى بدان است كه نقطه مقابل شتابزدگى در كار مى باشد، و يا ناتوانى از كار هنگامى كه راه انجام آن روشن است كه نقطه مقابل پافشارى در كارى است كه سر رشته آن در دست انسان نيست. و لازمه نهى از دو طرف افراط و تفريط، خود به معنى دستور انجام كارها بر اساس عدل يعنى حدّ وسط از دو طرف و در جايگاه صحيح و حق است. بدان جهت فرموده است: بنا بر اين هر چيز را به جاى خود قرار بده و هر كارى را به وقت خود انجام ده.  بيست و نهم: او را از اختصاص دادن چيزى كه لازم است همه مردم در آن حق برابرى داشته باشند، از اموال مسلمانان و ديگر چيزهاى خوب به خويشتن برحذر داشته است.  سى ام: او را از غفلت نسبت به چيزهايى كه توجه و آگاهى به آن لازم است يعنى حقوق مردم كه به ستم از دست آنها گرفته اند، و همه مى دانند كه تو سهل انگارى كرده اى، نهى فرموده و از چنين حالتى با عبارت: «التّغابى... للمظلوم»، بر حذر داشته است، و مقصود امام (ع) از اين عبارت آن مقدار از حقوق مردم است كه وى به خود اختصاص داده و اظهار نادانى و غفلت از آن مى كند. كلمه «ما» در «عمّا» زايده است. مقصود امام (ع) از «القليل» مدت زندگى در دنياست. و با عبارت: «اغطية الامور»، اشاره به ساختمان بدن و جسم دارد كه مانع از درك امور با ديده بصيرتند. و قبلا دانستيم كه برطرف شدن اين حجابها با دور انداختن كالبد ميسر است و در آن صورت است كه تمام آنچه را كه از خوبى و بدى براى او آماده شده، مى بيند، همان طورى كه خداى متعال فرموده است: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً».  سى و يكم: او را دستور داده است تا به هنگام خشم، برخويشتن مسلط باشد، يعنى جلو خشم خود را نسبت به آنچه از كارها بر خلاف ميل او اتفاق مى افتد، و جلو تندروى خود، و تند زبانى اش را بگيرد، و تسلّط وى بر اين امور، تنها با خوددارى از طغيان قوه غضبيّه، و ايستايى او در كاربرد آن قوّه در حد اعتدال است، به طورى كه تا سرحدّ افراط آن را به كار نبرد تا در صفت ناپسند تهوّر و بى باكى نيفتد و در نتيجه اين خوى ناپسند او را گرفتار ستمكارى نكند.  سى و دوم: او را امر به خوددارى از اين امور كرده و به وسائل و ابزار اين خويشتندارى نيز راهنمايى كرده است كه همان خوددارى از شتابزدگى و به تأخير انداختن اعمال قدرت مى باشد تا وقتى كه آتش خشم فرو نشيند و در نتيجه حالت اختيار و انتخاب انجام دادن و يا انجام ندادن كارى كه اميد مصلحت مى رود، برايش، فراهم آيد. و به دليل استوارى و درستى اين ابزار و وسائل با اين سخن خود اشاره فرموده است: «و لن تحكم ذلك... عليك»، توضيح آن كه، زياد در غم رستاخيز بودن و در امور آخرت انديشيدن، باعث بى ميلى به امور دنيايى سراسر جنجال و طغيان قوّه غضبيّه است.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 308 و إيّاك و الإعجاب بنفسك، و الثّقة بما يعجبك منها، و حبّ الإطراء، فإنّ ذلك من أوثق فرص الشّيطان في نفسه ليمحق ما يكون من إحسان المحسنين. و إيّاك و المنّ على رعيّتك بإحسانك، أو التّزيّد فيما كان من فعلك، أو أن تعدهم فتتبع موعدك بخلفك، فإنّ المنّ يبطل الإحسان، و التّزيّد يذهب بنور الحقّ، و الخلف يوجب المقت عند اللّه و النّاس، قال اللّه تعالى: «كبر مقتا عند اللّه أن تقولوا ما لا تفعلون- 3 الصف». و إيّاك و العجلة بالأمور قبل أوانها، أو التّسقط [التّساقط] فيها عند إمكانها، أو اللّجاجة فيها إذا تنكّرت، أو الوهن عنها إذا استوضحت، فضع كلّ أمر موضعه، و أوقع كلّ عمل موقعه. و إيّاك و الاستئثار بما النّاس فيه أسوة، و التّغابى عمّا تعنى به ممّا قد وضح للعيون، فإنّه مأخوذ منك لغيرك، و عمّا قليل تنكشف عنك أغطية الأمور، و ينتصف منك للمظلوم املك حميّة أنفك، و سورة حدّك، و سطوة يدك، و غرب لسانك و احترس من كلّ ذلك بكفّ البادرة، و تأخير السّطوة، حتّى يسكن غضبك فتملك الإختيار، و لن تحكم ذلك من نفسك حتّى تكثر همومك بذكر المعاد إلى ربّك.اللغة:(الفرصة): النوبة، و الممكن من الأمر، (يمحق) يقال: محقه محقا من باب نفعه: نقصه و أذهب منه البركة، و قيل: المحق ذهاب الشيء كلّه حتّى لا يرى له أثر، (التزيّد): تفعّل من الزيادة أى احتساب العمل أزيد مما يكون، (المقت): البغض، (لجّ) في الأمر لجاجة إذا لازم الشيء و واظبه من باب ضرب، (الاسوة): المساواة، (التغابي): التغافل، (سورة) الرّجل: سطوته وحدّة بأسه، (غرب) اللسان: حدّته، (البادرة): سرعة السّطوة و العقوبة.الاعراب:في نفسه جار و مجرور متعلق بقوله: أوثق، مقتا: منصوب على التميز، بما الناس، ما موصولة أو موصوفة، و الجملة بعدها صفة أو صلة، و فيه متعلّق بقوله أسوة، بكفّ البادرة مصدر مضاف إلى المفعول من المبنى للمفعول.المعنى:ثمّ حذّر عن الاعجاب بالنفس و الاعتماد على ما يصدر منه من محاسن الأعمال في نظره، و الاعجاب بالنفس موجب للنخوة و الغرور الّتي كانت من أمراض العرب الجاهلي و أدّاه إلى الاعتقاد بالتبعيض العنصري و التمسّك بأنّ عنصره و جرثومته القبلي أشرف العناصر، فالعرب مع ضيق معاشه و حرمانه عن أكثر شئون الحياة السعيدة و موجبات الرفاه في المعيشة و تقلّبه في رمال الصحراء و حرّ الرمضاء يرى نفسه أشرف البشر و أفضل من سلف و غبر، فيأنف من الارتباط الأخوي مع بني- نوعه و التبادل الانتفاعي بالزواج، و قد يأنف من أخذ العطاء مع حاجته و فقره المدقع.و قد تمكّن في عقيدته هذا الامتياز العنصري حتّى بالنسبة إلى بني قبائله العرب فضلا عن غيرها، كما حكى عن الأصمعي أنّه مرّ على شابّ عريان، في رحلته بين القبائل العربيّة لاستقصاء اللغة و الأقاصيص العربيّة، فاستنطقه فأجابه بأبيات فصيحة أعجبه فأعطاه دنانير، فسأل منه الشابّ عن أيّ قبيلة هو؟ فقال: من باهلة، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 314 فامتنع من أخذ العطاء لخسّة قبيلة باهلة عند العرب حتّى قيل في ذلك:إذا باهليّ تحته حنظليّة         له ولد منها، فذاك المذرّع     أراد الشاعر أنّه إذا كانت الزوجة للزوج الباهلي حنظليّة يصير الولد مذرّعا أى شريفة الامّ و وضيع الأب.و لمّا بعث اللّه نبيّه محمّدا صلّى اللّه عليه و آله رحمة للعالمين، مهمّه هدفين هامّين في دعوته الاصلاحيّة:1- بثّ التوحيد و هداية البشر إلى عبادة اللّه وحده تحت شعار «لا إله إلّا اللّه» و ردعهم عن عبادة الأصنام و الأنداد الّذين لا ينفعون و لا يضرّون.2- إلفات البشر إلى أخويّة إنسانيّة و رفع التبعيض العنصري بأدقّ معانيه و محو الامتيازات الموهومة بوجه جذري، فبثّ دعوة التوحيد بكلّ جهد و جهود حتّى لبّى دعوته اناس مخلصون، و أيّده اللّه بنصرة قبائل عرب يثرب فهاجر إلى المدينة و أسّس حكومة الاسلام النيّرة، فاتّبعه قبائل العرب واحدة بعد اخرى و فتح مكّة المكرّمة و أخضع قبائل قريش الأشدّاء في العناد مع الاسلام، و هم ذروة العرب و أشرف القبائل في عقيدة سائر العرب و في اعتقادهم، نشاوا بهذه العقيدة منذ قرون حتّى رسخ في دماغهم و رسب في دمائهم و مصوّها من ضروع امّهاتهم.و لمّا فتح مكّة على خطّة نبويّة أشبه بالإعجاز من دون سفك الدماء في الحرم و إيقاد الحرب المؤلمة و تبيّن سيادة الاسلام على أنحاء الجزيرة العربيّة و أجوائها الواسعة قام على كعبة المكرّمة، و نادى بهذين الهدفين الهامّين بكلّ صراحة في خطبة ذهبيّة هاك نصّها عن سيرة ابن هشام:قال ابن إسحاق: فحدّثني بعض أهل العلم أنّ رسول اللّه قام على باب الكعبة فقال: لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له، صدق وعده، نصر عبده، و هزم الأحزاب وحده، ألا! كلّ مأثرة أو دم أو مال يدّعى فهو تحت قدميّ هاتين إلّا سدانة البيت، و سقاية الحاجّ، و قتل الخطأ شبه العمد بالسوط و العصا ففيه الدية مغلّظة:مائة من الابل أربعون منها أولادها في بطونها، يا معشر قريش: إنّ اللّه قد أذهب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 315 عنكم نخوة الجاهليّة و تعظّمها بالاباء، الناس من آدم و آدم من تراب، ثمّ تلا هذه الاية «يا أيّها الناس إنّا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا إنّ أكرمكم عند اللّه أتقاكم- الاية كلّها 13- الحجرات».ثمّ قال: يا معشر قريش، ما ترون إنّي عامل فيكم؟ قالوا: خيرا، أخ كريم و ابن أخ كريم، قال: فاذهبوا فأنتم الطلقاء.و في بعض الروايات «وحده» ثلاث مرّات كما أنّه في بعضها بعد قوله «و آدم من تراب» ورد أنّه صلّى اللّه عليه و آله قال: و ليس لعربي فضل على عجمى إلّا بالتقوى.و لكنّه لم يدم هذه التربية النبويّة في العرب و لم يعتقد بها المنافقون فسكتوا حتّى توفّي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرجعوا قهقرى و أحيوا تفاخر العرب بالاباء و تفضيل عنصرهم على سائر الناس و جدّ في ذلك عمر و اشتدّ في ترويجه بنو اميّة طول حكومتهم الجبّارة الّتي دامت ألف شهر و قد توجّه صلّى اللّه عليه و آله إلى حرّيّة التناكح و نصّ عليها في خطبة تاريخيّة هامّة ألقاها في حجّة الوداع.و قد كان منشأ النخوة العربيّة الّتي روى فيها أنّها مهلكة للعرب هى العجب بالنفس و بما يأتي من الأعمال، فحذّر عليه السّلام من هذه الخصلة المهلكة أشدّ تحذير و بالتحذير من حبّ الاطراء الناشي منه، و بيّن أنّ ذلك من أوثق فرص الشيطان لإغواء الانسان و محقّ ما يفعله من الاحسان.قال الشارح المعتزلي «ص 114 ج 17 ط مصر»: ناظر المأمون محمّد بن القاسم النوشجاني المتكلم، فجعل «المتكلم» يصدّقه و يطريه و يستحسن قوله، «فقال المأمون: يا محمّد، أراك تنقاد إلى ما تظنّ أنّه تسرّني قبل وجوب الحجّة لي عليك، و تطريني بما لست احبّ أن أطرى به، و تستخذى لي في المقام الّذي ينبغي أن تكون فيه مقاوما لي، و محتجا عليّ، و لو شئت أن أفسّر الامور بفضل بيان، و طول لسان، و أغتصب الحجّة بقوّة الخلافة، و ابّهة الرياسة لصدّقت و إن كنت كاذبا، و عدّلت و إن كنت جائرا، و صوّبت و إن كنت مخطئا، لكنّي لا أرضى إلّا بغلبة الحجّة، و دفع الشبهة، و إنّ أنقص الملوك عقلا، و أسخطهم رأيا من رضي بقولهم: صدق الأمير». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 316 ثمّ نبّه عليه السّلام بالنهي عن ثلاثة امور: المنّ على الرعيّة بالاحسان و التزيّد في الأعمال و الخلف في الوعد إلى التجنّب عن الافراط في حبّ النفس الّذي يكون غريزة للانسان بالذات، فانّه أوّل ما يحسّ و يشعر يحسّ حبّ نفسه و حبّ النفس مبدأ الرضا و الغضب المحرّكين لأىّ حركة في الانسان، و الافراط فيه موجب لرذائل كثيرة أشار عليه السّلام إلى امّهاتها في هذه الجمل.فمنها: المنّ على من يحسن إليه لأنّه إشعار بالانانيّة و تبجّح بالشخصيّة من فرط الحبّ بالذات، قال اللّه تعالى «يا أيّها الّذين آمنوا لا تبطلوا صدقاتكم بالمنّ و الأذى 264- البقرة»، قال الشارح المعتزلي «ص 115 ج 17 ط مصر» و كان يقال: المنّ محبّة للنفس، مفسدة للصنع.و منها، التزيّد في الفعل الناشي عن تعظيم نفسه، فيرى حقير عمله كبيرا و قليله كثيرا فيذهب بنور الحقّ لكونه كذبا و زورا، قال الشارح المعتزلي في الصفحة الانفة الذكر: مثل أن يسدى ثلاثة أجزاء من الجميل، فيدّعي في المجالس و المحافل أنّه أسدى عشرة.و منها، نهيه عن خلف الوعد مع الرعايا، فهو أيضا ناش عن إكبار نفسه و تحقير الرعايا حيث إنّه لم يعتن بانتظارهم و لم يحترم تعهّدهم و خلاف الوعد و إن كان قبيحا و مذموما على وجه العموم و لكنّه من الامراء و الولاة بالنسبة إلى الرعيّة أقبح و أشنع، لاشتماله على العجب و الكبر و تحقير طرف التعهّد، و قد عدّ اللّه خلف الوعد من المقت عنده البالغ في النهي عنه حيث قال تعالى «كبر مقتا عند اللّه أن تقولوا ما لا تفعلون. 3- الصف» فانّه مشتمل على تكبير خلف الوعد من وجوه، قال الشارح المعتزلي «ص 115 ج 17 ط مصر»: و أمّا أمير المؤمنين عليه السّلام قال: «إنّه يوجب المقت» و استشهد عليه بالاية، و المقت: البغض.ثمّ حذّره عن العجلة في الامور، فانّه ناش عن الجهل و خفّة العقل كما ترى في الصبيان و غير المثقفين من بنى الانسان، و قد روى «انّ العجلة من الشيطان» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 317 و العجلة من الغرائز الكامنة في البشر من ناحية طبعه الحيواني كما قال اللّه تعالى: «خلق الانسان من عجل. 27- الأنبياء».كما أنّه عليه السّلام حذّر عن المسامحة و التساقط في الامور إذا حان وقتها و تيسّرت و عن الاصرار في إنجاحها إذا صعبت و تنكّرت و لم يتيسّر، أو الاغماض عنها إذ كشفت حقيقتها و اتّضحت.قال الشارح المعتزلي «ص 16 ج 17 ط مصر»: و منها نهيه عن التساقط في الشيء الممكن عند حضوره، و هذا عبارة عن النهي عن الحرص و الجشع، و في كلامه ما لا يخفى من النظر.و من أسوء الأخلاق الحاكمة في وجود الانسان خلق الاستئثار، و أثره أن يجلب كلّ شيء إلى نفسه و يخصّص كلّ ما يناله بنفسه فيتجاوز على حقوق إخوانه و يمنع الحقوق المتعلّقة بماله، و الاستئثار طبيعي للانسان المحبّ لذاته بلا نهاية و يؤيّده الجهل و الحاجة السائدين على العرب طيلة قرون الجاهليّة، فنهى عليه السّلام عنه فبما يشترك فيه الناس.و نهاه عن الغفلة و التسامح فيما تهمّه و ترتبط به من نظم الامور و بسط العدل حيث يقبح أمثاله في عيون الناس، فانّ التسامح في أخذ حقّ المظلوم عن الظالم مأخوذ من الوالى بنفع غيره و هو الظالم، قال الشارح المعتزلي في الصفحة الانفة الذكر: و صورة ذلك أنّ الأمير يؤمي إليه أنّ فلانا من خاصّته يفعل كذا و يفعل كذا من الامور المنكرة، و يرتكبها سرّا فيتغابى عنه و يتغافل، انتهى.و نهاه عن الاستكبار و البطش اللذين من آثار الإمارة و السلطان، فانّ السلطان بطبعه سريع الغضب و شديد الانتقام و الحكم على من أساء إليه فوصّاه بقوله عليه السّلام  (و لن تحكم ذلك من نفسك حتّى تكثر همومك بذكر المعاد إلى ربّك).قال الشارح المعتزلي في «ص 117 ج 17 ط مصر»: و كان لكسرى أنوشروان صاحب قد رتّبه و نصبه لهذا المعنى، يقف على رأس الملك يوم جلوسه، فاذا غضب على إنسان و أمر به قرع سلسلة تاجه بقضيب في يده و قال له: إنّما أنت بشر، فارحم من في الأرض يرحمك من في السماء.الترجمة:مبادا بخود ببالى، و بسرافرازيهاى خود اعتماد كنى. مبادا تملّق و ستايش را دوست بدارى، زيرا كه آن در نزد شيطان مناسبترين فرصتى است براى پايمال كردن هر نتيجه اى از نيكى نيكوكاران.مبادا باحسان خود نسبت برعايا بر سر آنها منّت بگذارى يا كار خود را بيش از آنچه كه هست در حساب آنها آرى يا به آنها وعده اى بدهى و تخلّف كنى، زيرا منّت احسان را نابود مى كند، و بيشتر بحساب آوردن خدمتى نور حقيقت را مى برد، و خلف وعده نزد خداوند و مردم دشمنى ببار مى آورد، خداوند متعال (در سوره صف آيه 3) مى فرمايد «دشمنى بزرگيست نزد خدا كه بگوئيد آنچه را عمل نمى كنيد».مبادا در كارهاى خود بى وقت شتاب كنى، يا در وقت مناسب سستى و تنبلى كنى، يا اگر متعذّر و دشوار شد در باره آن اصرار و لجبازى كنى، و در صورت روشنى زمينه كارى در آن مسامحه روا دارى، هر كارى را بجاى خود مقرر دار.مبادا از آنچه همه مردم در آن برابر و شريكند براى خود امتيازى قائل شوى يا از آنچه در برابر چشم همه است صرف نظر كنى و در تخلّف وظائف دستگاه خود را به نفهمى بزنى، زيرا مسئوليّت بر تو است و سود را ديگران مى برند، و بزودى پرده از كارها برداشته مى شود و انتقام مظلوم از ظالم گرفته مى شود.باد بينى و شراره تندى و ضرب دست و تيزى زبان خود را مهار كن، و در جلوگيرى از زبان خود و پس زدن سطوت و تندى بكوش تا خشمت فرو نشيند و اختيار خود را بدست آرى و قضاوتى مكن تا بسيار متوجّه معاد و قيامت و پروردگار خود نگردى و حق را رهنمون نسازى.  
بخش ۲۷ : پیروی از قرآن و سنت [منبع]

وَالْوَاجِبُ عَلَيْکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَة عَادِلَة، أَوْ سُنَّة فَاضِلَة، أَوْ أَثَر عَنْ نَبِيِّنَا صَلَّى اللهِ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ، أَوْ فَرِيضَة فِي کِتَابِ اللهِ، فَتَقْتَدِيَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِيهَا، وَتَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِي اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَيْکَ فِي عَهْدِي هَذَا، وَاسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِي عَلَيْکَ، لِکَيْلاَ تَکُونَ لَکَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَى هَوَاهَا.
وَأَنَا أَسْأَلُ اللهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ، وَعَظِيمِ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَة، أَنْ يُوَفِّقَنِي وَإِيَّاکَ لِمَا فِيهِ رِضَاهُ مِنَ الاِْقَامَةِ عَلَى الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَيْهِ وَ إِلَى خَلْقِهِ، مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِي الْعِبَادِ، وَجَمِيلِ الاَْثَرِ فِي الْبِلاَدِ، وَتَمَامِ النِّعْمَةِ وَتَضْعِيفِ الْکَرَامَةِ، وَأَنْ يَخْتِمَ لِي وَ لَکَ بِالسَّعَادَةِ وَالشَّهَادَةِ، إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.
وَالسَّلاَمُ عَلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهِ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَسَلَّمَ تَسْلِيماً کَثِيراً؛ وَالسَّلاَمُ.
ثُمَّ اعْلَمْ أَنَّهُ قَدْ جُمِعَ مَا فِي هَذَا الْعَهْدِ مِنْ صُنُوفِ مَا لَمْ آلُكَ فِيهِ رُشْداً إِنْ أَحَبَّ اللَّهُ إِرْشَادَكَ وَ تَوْفِيقَكَ أَنْ تَتَذَكَّرَ مَا كَانَ مِنْ كُلِّ مَا شَاهَدْتَ مِنَّا فَتَكُونَ وَلَايَتُكَ هَذِهِ مِنَ حُكُومَةٍ عَادِلَةٍ أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِيِّكَ صَلَّى اللهِ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ أَوْ فَرِيضَةٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَتَقْتَدِيَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ مِنْهَا وَ تَجْتَهِدَ نَفْسَكَ فِي اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَيْكَ فِي عَهْدِي وَ اسْتَوْثَقْتُ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِي لِكَيْلَا تَكُونَ لَكَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِكَ إِلَى هَوَاهَا فَلَيْسَ يَعْصِمُ مِنَ السُّوءِ وَ لَا يُوَفِّقُ لِلْخَيْرِ إِلَّا اللَّهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ وَ قَدْ كَانَ مِمَّا عَهِدَ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهِ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ فِي وِصَايَتِهِ تَحْضِيضاً عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ فَبِذَلِكَ أَخْتِمُ لَكَ مَا عَهِدْتُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ وَ أَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ سَعَةَ رَحْمَتِهِ وَ عَظِيمَ مَوَاهِبِهِ وَ قُدْرَتَهُ عَلَى إِعْطَاءِ كُلِّ رَغْبَةٍ أَنْ يُوَفِّقَنِي وَ إِيَّاكَ لِمَا فِيهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِ عَلَى الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَيْهِ وَ إِلَى خَلْقِهِ مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِي الْعِبَادِ وَ حُسْنِ الْأَثَرِ فِي الْبِلَادِ وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ وَ تَضْعِيفِ الْكَرَامَةِ وَ أَنْ يَخْتِمَ لِي وَ لَكَ بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاغِبُونَ وَ السَّلَامُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَ عَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ كَثِيراً.

تَضْعِيفُ الْكِرَامَة : كرامت مضاعف.

آنچه بر تو لازم است آن كه حكومت هاى دادگستر پيشين، سنّت هاى با ارزش گذشتگان، روش هاى پسنديده رفتگان، و آثار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و واجباتى كه در كتاب خداست، را همواره به ياد آورى، و به آنچه ما عمل كرده ايم پيروى كنى، و براى پيروى از فرامين اين عهد نامه اى كه براى تو نوشته ام، و با آن حجّت را بر تو تمام كرده ام، تلاش كن، زيرا اگر نفس سركشى كرد و بر تو چيره شد عذرى نزد من نداشته باشى. 
از خداوند بزرگ، با رحمت گسترده، و قدرت برترش در انجام تمام خواسته ها، درخواست مى كنيم كه به آنچه موجب خشنودى اوست ما و تو را موفّق فرمايد، كه نزد او و خلق او داراى عذرى روشن باشيم، برخوردار از ستايش بندگان، يادگار نيك در شهرها، رسيدن به همه نعمت ها و كرامت ها بوده، و اينكه پايان عمر من و تو را به شهادت و رستگارى ختم فرمايد، كه همانا ما به سوى او باز مى گرديم. با درود به پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اهل بيت پاكيزه و پاك او، درودى فراوان و پيوسته. با درود. 
و بر تو واجب است كه ياد آورى آنچه را كه به پيشينيانت گذشته از حكمهايى كه بعدل و درستى داده اند، يا روش نيكوئى بكار برده اند، يا خبرى كه از پيغمبران -صلّى اللّه عليه و آله- نقل كرده اند، يا امر واجب در كتاب خدا را كه بپاداشته اند، پس آنچه را ديدى كه ما در اين امور بآن رفتار نموديم پيروى ميكنى، و در پيروى آنچه در اين عهد نامه بتو سفارش كردم كوشش مى نمايى، و من باين عهد نامه حجّت خود را بر تو استوار نمودم تا هنگاميكه نفس تو به هوا و خواهش شتاب كند بهانه اى نداشته باشى.
پس بجز خداى تعالى كسى هرگز از بدى نگاه دارنده و به نيكى توفيق دهنده نيست، و آنرا كه رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- در وصيّتهايش با من عهد و سفارش فرموده ترغيب و كوشش در نماز و زكوة و مهربانى بر غلامانتان بود، و من وصيّت و سفارش آن حضرت را پايان پيمانى كه براى تو نوشتم قرار مى دهم، و (كسيرا) جنبش و توانائى نيست مگر به مشيّت و خواست خداى بلند مرتبه و بزرگوار. 
و من از خدا به فراخى رحمت و بزرگى توانائيش بر بخشيدن هر مطلوبى درخواست مى نمايم اينكه من و ترا موفّق بدارد بآنچه در آن رضاء و خوشنودى او است از داشتن عذر هويدا در برابر او و خلقش (عذر هويدا عدل و دادگرى است براى كسيكه در باره او قضاوت مى نمايى، و نزد خدا در باره بكيفر يا پاداش دادن آن كس است بدرستى) با نيكنام بودن در بين بندگان، و نشانه نيك داشتن در شهرها، و تمامى نعمت و افزونى عزّت، و اينكه زندگى من و ترا به نيكبختى و شهادت (كشته شدن در راه خدا) بسر رساند كه ما بسوى او بر مى گرديم (جوياى رحمت او مى باشيم). و درود بر فرستاده خدا (حضرت مصطفى) بر او و آل او كه (از هر عيب و نقصى) پاك و پاكيزه اند خدا درود فرستد. 
بر تو واجب آمد كه همواره به ياد داشته باشى، آنچه كه بر واليان پيش از تو رفته است، از حكومت عادلانه اى كه داشته اند يا سنت نيكويى كه نهاده اند يا چيزى از پيامبر، (صلى الله عليه و آله) كه آورده اند يا فريضه اى كه در كتاب خداست و آن را برپاى داشته اند. پس اقتدا كنى به آنچه ما بدان عمل مى كرده ايم و بكوشى تا از هر چه در اين عهدنامه بر عهده تو نهاده ام و حجت خود در آن بر تو استوار كرده ام، پيروى كنى، تا هنگامى كه نفست به هوا و هوس شتاب آرد، بهانه اى نداشته باشى.و جز خداى كس نيست كه از بدى نگه دارد و به نيكى توفيق دهد. از وصايا و عهود رسول الله (صلى الله عليه و آله) با من ترغيب به نماز بود و دادن زكات و مهربانى با غلامانتان. و من اين عهدنامه را كه براى تو نوشته ام به وصيت او پايان مى دهم و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم. 
و از خداى مى طلبم كه به رحمت واسعه خود و قدرت عظيمش در برآوردن هر مطلوبى مرا و تو را توفيق دهد به چيزى كه خشنوديش در آن است، از داشتن عذرى آشكار در برابر او و آفريدگانش و آوازه نيك در ميان بندگانش و نشانه هاى نيك در بلادش و كمال نعمت او و فراوانى كرمش. و اين كه كار من و تو را به سعادت و شهادت به پايان رساند، به آنچه در نزد اوست مشتاقيم. و السلام على رسول الله صلى الله عليه و آله الطيبين الطاهرين.
بر تو واجب است که همواره به ياد حکومت هاى عادلانه پيش از خود باشى و همچنين به سنّت هاى خوب يا آثارى که از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيده يا فريضه اى که در کتاب الله آمده است توجّه کنى و به آنچه از اعمال ما در حکومت ديده اى اقتدا نمايى و نيز بر تو واجب است که نهايت تلاش خويشتن را در پيروى از آنچه در اين عهدنامه به تو توصيه کرده ام به کار گيرى و من حجت خود را بر تو تمام کرده ام تا اگر نفس سرکش، بر تو چيره شود عذرى نزد من نداشته باشى.من از خداوند با آن رحمت وسيع و قدرت عظيمى که بر اعطاى هر خواسته اى دارد مسئلت دارم که من و تو را موفق بدارد تا رضاى او را جلب کنيم از طريق انجام کارهايى که ما را نزد او و خلقش معذور مى دارد، توأم با مدح و نام نيک در ميان بندگان و آثار خوب در تمام شهرها و (نيز تقاضا مى کنم که) نعمتش را (بر من و تو) تماميت بخشد و کرامتش را مضاعف سازد. و از (خداوند بزرگ مسئلت دارم) که زندگانى من و تو را با سعادت و شهادت پايان بخشد که ما همه به سوى او باز مى گرديم و سلام و درود (پروردگار) بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و دودمان طيب و پاکش باد; سلامى فراوان و بسيار. والسلام.
و بر تو واجب است به خاطر داشتن آنچه بر -واليان- پيش از تو رفته است، از حكومت عدلى كه كرده اند، و سنت نيكويى كه نهاده اند، يا اثرى كه از پيامبر ما (ص) بجاست يا واجبى كه در كتاب خداست. پس اقتدا كنى بدانچه ديدى ما بدان رفتار كرديم، و بكوشى در پيروى آنچه در اين عهدنامه بر عهده تو نهاديم. و من در آن حجت خود را بر تو استوار داشتم، تا چون نفس تو خواهد در پى هواى خود رود، تو را بهانه اى نبود. 
و من از خدا مى خواهم با رحمتى فرا گير كه او راست، و قدرت بزرگ او بر انجام هرگونه درخواست، كه من و تو را توفيق دهد در آنچه خشنودى او در آن بود. از داشتن عذرى آشكار در پيشگاه او و آفريدگانش، و گذاردن نام نيكو ميان بندگانش و آثار نيك در شهرها و تمامى نعمت و فراوانى كرامت. و اين كه كار من و تو را به سعادت به پايان رساند، و شهادت نصيبمان گرداند. كه ما آن را خواهانيم و درود بر فرستاده خدا و خاندان پاك و پاكيزه اش و سلام فراوان، و السّلام. 
بر تو واجب است كه به ياد حكومتهاى عدل پيش از خود باشى، و نيز لازم است كه به روش هاى خوب، يا اثرى كه از پيامبرمان صلّى اللّه عليه و آله رسيده يا فريضه اى كه در كتاب خداوند است توجه نمايى، پس به آنچه كه ديدى ما بر اساس آن عمل كرديم اقتدا نمايى، و در دنبال كردن آنچه كه در اين عهد نامه برايت مقرر كردم و به وسيله آن حجت را بر تو تمام نمودم كوشش كنى، تا براى تو به هنگام شتاب نفس به سوى هوا و هوس بهانه و عذرى نباشد. 
جز خداى بزرگ هرگز احدى نگاه دارنده از بدى، و توفيق دهنده به خير و خوبى نيست، و از جمله چيزهايى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در وصايايش به من سفارش نمود ترغيب بر نماز و زكات و مهربانى بر غلامانتان بود، و من سفارش حضرت را پايان عهدى كه براى تو نوشتم قرار مى دهم، و كسى را حول و قوّتى جز به خداى بزرگ نيست.
قسمتى از اين پيمان كه پايان آن مى باشد:
من از خداوند با رحمت فراگيرش، و بزرگى قدرتش بر انجام هر گونه درخواست مسئلت مى نمايم من و تو را به آنچه رضاى او در آن است، از معذور بودن نزد خودش و مخلوقش، به همراه ثناى نيك در بين بندگانش، و آثار زيبا در شهرهايش، و تمام نعمت و فزونى كرامت توفيق دهد، و پايان زندگى من و تو را سعادت و شهادت قرار دهد، همه ما به سوى او باز مى گرديم. و سلام و درود بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و بر اهل پاكيزه و پاكش باد. و السلام
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )حجت را بر تو تمام کردم:امام(عليه السلام) در اين بخش (آخرين بخش اين عهدنامه) به سه نکته پرداخته است: نخست مى فرمايد: «بر تو واجب است که همواره به ياد حکومت هاى عادلانه پيش از خود باشى و همچنين به سنّت هاى خوب يا آثارى که از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيده يا فريضه اى که در کتاب الله آمده است توجّه کنى و به آنچه از اعمال ما در حکومت ديده اى اقتدا نمايى»; (وَالْوَاجِبُ عَلَيْکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَة عَادِلَة، أَوْ سُنَّة فَاضِلَة، أَوْ أَثَر عَنْ نَبِيِّنَا صَلَّى اللهِ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ أَوْ فَرِيضَة فِي کِتَابِ اللهِ فَتَقْتَدِيَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِيهَا). اشاره به اينکه، هرچند عهدنامه من جامع و کامل است اما تنها به آن قناعت مکن; اگر به مسائلى در قرآن مجيد و سيره و سنّت پيغمبر اکرم يا روش هاى شايسته اى در حکومت هاى عدل پيشين (مانند حکومت انبياى سلف) برخورد کردى، آنها را نيز به کار بند. اضافه بر اينها تو روش مرا در حکومت ديده اى و از نزديک شاهد و ناظر بوده اى آنها را نيز به کار بند، هرچند در اين عهدنامه منعکس نشده باشد. به اين ترتيب امام(عليه السلام) از محدود شدن وظايف مالک اشتر به آنچه در اين عهدنامه آمده، در عين جامعيت آن، نهى مى کند و ذهن و فکر او را براى پذيرش هر سنّت حسنه اى آماده مى سازد. دومين نکته اى را که امام(عليه السلام) در اين بخش از عهدنامه بر مالک واجب و لازم مى شمرد اين است: «و نيز بر تو واجب است که نهايت تلاش خويشتن را در پيروى از آنچه در اين عهدنامه به تو توصيه کرده ام به کار گيرى و من حجت خود را بر تو تمام کرده ام تا اگر نفس سرکش بر تو چيره شود عذرى نزد من نداشته باشى»; (وَتَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِي اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَيْکَ فِي عَهْدِي هَذَا وَاسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِي عَلَيْکَ، لِکَيْلاَ تَکُونَ لَکَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَى هَوَاهَا). امام(عليه السلام) در واقع به همه آنچه در اين عهدنامه توصيه کرده بار ديگر توجّه مى دهد و با اشاره اى اجمالى، همه را تأکيد مى کند و انجام آنها را لازم مى شمرد و اين از قبيل اجمال پس از تفصيل و تأکيد بر تأکيد است و در ضمن، بر او اتمام حجت مى کند تا در پيشگاه خدا مسئوليتى نداشته باشد. امام(عليه السلام) در پايان اين عهدنامه از باب حسن ختام نکته سومى را گوشزد مى کند و با دعاى پرمعنايى عهدنامه را پايان مى دهد و مى فرمايد: «من از خداوند با آن رحمت وسيع و قدرت عظيمى که بر اعطاى تمام هر خواسته اى دارد مسئلت دارم که من و تو را موفق بدارد تا رضاى او را جلب کنيم از طريق انجام کارهايى که ما را نزد او و خلقش معذور مى دارد توأم با مدح و نام نيک در ميان بندگان و آثار خوب در تمام شهرها و (نيز تقاضا مى کنم که) نعمتش را (بر من و تو) تماميت بخشد و کرامتش را مضاعف سازد»; (وَأَنَا أَسْأَلُ اللهَ(1) بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ...)؛ در نسخه تحف العقول پيش از جمله (وَأَنَا أَسْئَلُ اللهَ) چنين آمده: «فَلَيْسَ يُعْصِمُ مِنَ السُّوءِ وَلا يُوَفِّقُ لِلْخَيْرِ إلاّ اللهَ جَلَّ ثَناؤُهُ وَقَدْ کانَ مِمّا عَهِدَ إلىَّ رَسُولُ اللهِ(صلى الله عليه وآله) في وِصايَتِهِ تَحْضيضاً عَلَى الصَّلاةِ وَالزَّکاةِ وَما مَلَکَتْ أيْمانُکُمْ فَبِذلِکَ أخْتِمُ لَکَ ما عَهَدْتُ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إلاّ بِاللهِ الْعَلِىّ الْعَظيمِ; هيچ کس از بدى ها پيشگيرى نمى کند و توفيق انجام دادن خيرات نمى دهد جز خداوند متعال و از جمله امورى که رسول خدا در وصيتش به طور مؤکد به من فرمود اهتمام به نماز و زکات و رعايت حال بندگان بود و من با کلام رسول خدا اين عهدنامه را براى تو پايان مى دهم و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم» (تحف العقول، ص 99). وَعَظِيمِ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَة(2)، أَنْ يُوَفِّقَنِي وَإِيَّاکَ لِمَا فِيهِ رِضَاهُ مِنَ الاِْقَامَةِ عَلَى الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَيْهِ وَإِلَى خَلْقِهِ، مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِي الْعِبَادِ، وَجَمِيلِ الاَْثَرِ فِي الْبِلاَدِ، وَتَمَامِ النِّعْمَةِ وَتَضْعِيفِ(3) الْکَرَامَةِ). آنچه در تفسير عبارت بالا آمد مبنى بر اين است که «تَمامِ النِّعْمَةِ» و «تَضْعيفِ الْکَرامَةِ» عطف بر «يُوَفِّقَنِي وَإِيَّاکَ» بوده باشد. اين احتمال نيز داده شده که «تَمامِ النِّعْمَةِ» و «تَضْعيفِ الْکَرامَةِ» عطف بر «جَمِيلِ الاَْثَرِ فِي الْبِلاَدِ» باشد، بنابراين مفهوم جمله اين مى شود: «از خداوند مى خواهم که مرا توفيق به کارهايى دهد که هم ثناى بندگان را به دنبال داشته باشد و هم آثار نيک در بلاد بگذارد و هم موجب تمام نعمتش بر من شود و هم سبب فزونى کرامتش بر من». بديهى است آنچه بايد بيش از همه چيز مطلوب انسان مؤمن باشد، جلب رضاى خداست و آنچه بيش از هر چيز بايد مطلوب زمامداران و حکام باشد افزون بر تحصيل رضاى خداوند، تحصيل رضاى مخلوق و به دنبال آن نعمت هاى ديگرى است که امام در جمله هاى بالا به آن اشاره کرده و آن اينکه انسان کارى کند که بندگان خدا از او به نيکى ياد کنند و غفران و رضاى حق را براى او بطلبند و آثار خوبى از خود در همه جا بگذارد که سبب مزيد حسنات او پس از وفاتش گردد و بدين ترتيب نعمت خدا بر او کامل شود و کرامت الهى مضاعف گردد. ممکن است بعضى چنين پندارند که تقاضاى حسن ثناى مردم و به نيکى ياد کردن با خلوص نيت سازگار نيست; حسن ثناى الهى لازم است نه حسن ثناى مردم، ولى پاسخ اين اشکال با اشاره اى که در بالا آورديم روشن شد. مؤمنان مخلص حسن ثناى مردم را از اين رو مى طلبند که سبب دعاى آنها براى غفران و پاداش الهى و ترفيع درجه گردد و از اين رو ابراهيم خليل شيخ الانبياء نيز از جمله تقاضاهايى که از ساحت قدس پروردگار مى کند اين است که «(وَاجْعَلْ لي لِسانَ صِدْق فِي الاْخِرينَ); براى من در امت هاى آينده نام نيکى قرار ده».(4) اين دعاى امام هم درباره خودش و هم مالک اشتر به اجابت رسيده است; قرن هاست که فضايل آن حضرت در شرق و غرب عالم بر زبان ها جارى است و کتاب ها از فضايل او پر است و با اينکه بنى اميّه کوشيدند نام و فضايل آن حضرت را از خاطره ها محو کنند و هفتاد سال به دستور آنها بر فراز منابر ـ نعوذ بالله ـ بر آن حضرت لعن نمايند، به لطف پروردگار در هر مجلس و محفلى که از پيشگامان اسلام بحث مى شود نام آن حضرت در صدر مى درخشد و کتاب ها در فضايل آن حضرت نوشته شده و بارگاه نورانى اش در نجف کعبه آمال است. اضافه بر اين در هر قرن شاعران توانا رساترين مدح و ثنا را به زبان عربى و فارسى و زبان هاى ديگر درباره آن حضرت سروده اند. مالک اشتر نيز نام نيکش در همه جا به موجب فداکارى ها و رشادت ها و شهامت ها و مخصوصاً مخاطب بودن به اين عهدنامه بر زبان ها جارى است. رحمت و رضوان خدا بر او باد. آن گاه امام(عليه السلام) در آخرين جمله هاى اين عهدنامه مى فرمايد: «و از (خداوند بزرگ مسألت دارم) که زندگانى من و تو را با سعادت و شهادت پايان بخشد که ما همه به سوى او باز مى گرديم و سلام و درود (پروردگار) بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلّم) و دودمان طيب و پاکش باد، سلامى فراوان و بسيار والسلام»; (وَأَنْ يَخْتِمَ لِي وَلَکَ بِالسَّعَادَةِ وَالشَّهَادَةِ، إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. وَالسَّلاَمُ عَلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ، وَسَلَّمَ تَسْلِيماً کَثِيراً، وَالسَّلاَمُ). قابل توجّه است که امام افزون بر طلب سعادت، شهادت را نيز هم براى خويش و هم براى مالک از خدا مى طلبد; دعايى که به زودى به اجابت رسيد و امام در محراب عبادتش و مالک در مسير راه مصر شربت شهادت نوشيدند. در حديثى آمده است که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) ديد مردى اين چنين دعا مى کند: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُکَ خَيْرَ مَا تُسْأَلُ فَأَعْطِنِي أَفْضَلَ مَا تُعْطِي; خداوندا بهترين چيزى که از تو درخواست مى شود به من بده و برترين چيزى که به بندگانت عطا مى کند به من عطا فرما». پيغمبر فرمود: «إِنِ اسْتُجِيبَ لَکَ أُهَرِيقَ دَمُکَ فِي سَبِيلِ اللهِ; اگر دعايت مستجاب شود خون تو در راه خدا ريخته خواهد شد».(5) نکته: عهدنامه مالک اشتر دستورى جامع براى کشوردارى:اکنون که شرح و تفسير عهدنامه به پايان رسيد مى توان با صراحت گفت: اين عهدنامه دستورى است جامع براى کشوردارى; دستورى که با گذشت حدود چهارده قرن کاملا تازه و راهگشا و زنده و بالنده است و اين واقعيتى است که هر انسان منصفى به آن اعتراف دارد. از اين گذشته اين عهدنامه هم جنبه هاى مادى و هم جنبه هاى معنوى را که بر اساس اخلاق انسانى و ارزش هاى الهى پى ريزى شده است تأمين مى کند بر خلاف قوانين دنياى امروز که يا سخنى از ارزش هاى اخلاقى و انسانى در آن نيست و يا اگر چيزى به نام حقوق بشر در آن باشد، عملاً دستاويز و بهانه اى است براى اعمال فشار بر کشورها و قشرهاى ضعيف جامعه اسلامى. عجب اينکه بعضى افراد به اصولى که «حمورابى» براى کشوردارى در حدود 18 قرن پيش از ميلاد پيشنهاد کرده استناد مى جويند و افتخار مى کنند و آن را اصولى پيشرفته و انسانى قلمداد مى نمايند. در حالى که اگر آن اصول را در برابر اين عهدنامه بگذاريم کاملا رنگ مى بازد; ولى چون جنبه اسلامى و مخصوصاً صبغه شيعى دارد تعصب ها مانع از آن مى شود که آن را در همه جا عرضه کنند و مى دانيم اخيرا با تلاش و کوشش بعضى از آگاهان به صورت نامه اى سرگشاده در ميان اعضاى سازمان ملل پخش شد و مورد استقبال قرار گرفت و به عنوان يک سند به ثبت رسيد و عجب تر اينکه کسانى که بعد از آن حضرت عهدنامه و دستورالعملى براى حاکمان خود نوشتند، بخش هاى مهم آن را از همين عهدنامه مبارک اميرمؤمنان(عليه السلام) استفاده کردند بى آنکه سخنى از آن بگويند; يعنى اگر دستورالعمل آنها مقبوليت و درخششى پيدا کرد به واسطه همين بهره گيرى از عهدنامه مولا بود(6) گرچه متأسّفانه تعصب ها اجازه نمى دهد اين حقيقت آشکار گردد. مرحوم علامه شوشترى بعد از ذکر اين داستان مى گويد: اگر دقت کنيد مى بينيد اکثر بلکه تمام آن از کلام اميرمؤمنان در عهدنامه مالک اشتر گرفته شده است. (شرح نهج البلاغه علامه شوشترى، ج 8، ص 664).*** پی نوشت:1. مستدرک حاکم، ج 11، ص 13، ح 21. 2. «رَغْبَة» مصدر و به معناى علاقه به چيزى داشتن است و در اينجا اسم مصدر و به معناى اسم مفعول است يعنى خداوند قادر است; هر امر مطلوب و مرغوبى را در اختيار بندگان بگذارد و در بعضى از نسخه ها به جاى «رَغْبَة» «رَغيبَة» آمده است که صفت مشبهه است و به معناى مرغوب است. 3. «تَضْعيف» در اينجا به معناى مضاعف ساختن است. اين واژه گاه به معناى ضعيف ساختن يا ضعيف شمردن نيز آمده است. 4. شعراء، آيه 84 . 5. مستدرک حاکم، ج 11، ص 13، ح 21. 6. طبرى نقل مى کند که وقتى مأمون، «عبدالله بن طاهر» را به ولايت بعضى از بخش هاى کشور اسلامى گمارد پدرش «ذواليمينين» نامه مفصلى براى او نگاشت و دستورات مشروحى براى اداره منطقه تحت حکومت براى او نوشت که طولى نکشيد در ميان مردم منتشر شد و از آن استقبال فراوانى کردند. هنگامى که اين خبر به مأمون رسيد دستور داد آن را بياورند و براى او بخوانند. او بسيار از آن استقبال کرد و گفت: تمام امر دين و دنيا و امور مربوط به سياست و اصلاح کشور و رعيت در آن جمع است.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 310-308سى و سوم: بر وى دو چيز را لازم و واجب شمرده است كه به طور اجمال تمام سفارشهاى اين عهدنامه را شامل است:1- آنچه را بر پيشينيان رفته، يعنى احكامى كه به عدل و داد از طرف حاكمان پيش از او صادر شده، و يا كارهايى را كه به پيروى از پيامبرمان (ص) و يا بر اساس واجبات الهى انجام گرفته، مورد توجه قرار دهد، تا آن كارهايى كه مورد عمل امام (ع) است، پيروى نمايد.  2- خويشتن را به پيروى از آنچه در اين عهدنامه آمده است، و حجّت خود را بر او تمام كرده، يعنى همان موعظه و يادآورى اوامر الهى، وادار سازد، تا به هنگام حمله و فشار هواى نفسش، عذر و بهانه در برابر امام (ع) نداشته باشد، همان طورى كه خداى متعال فرموده است: «لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ».  امام (ع) اين عهدنامه را با درخواست توفيق بر آنچه رضا و خوشنودى خدا در آن است براى خود و هم براى مالك، به پايان برده است، و در قبول درخواست خود، خداوند را به رحمت گسترده اش كه همه چيز را فرا گرفته و به توانايى بسيارش بر بخشش هر درخواستى، سوگند داده است. و بديهى است كه اين صفات پروردگار، سرچشمه پذيرش و اجابت درخواست كنندگان است.  سپس آنچه را كه مورد درخواست امام (ع) از رضاى پروردگار بوده است به تفصيل آنها به شرح زير پرداخته است:1- عذر و بهانه اى آشكار در برابر خدا و بندگان خدا داشتن.  اگر كسى اشكال كند كه عذر و بهانه وقتى است كه گناهى در كار باشد، امّا كسى كه سر بر فرمان خداست، عذر و بهانه در كار او چه معنى دارد پاسخ اين است كه، احتمالا عذر اسم از اعذار در نزد خدا يعنى زياد انجام دادن اوامر الهى باشد، گويا فرموده است: استوارى در انجام اوامر به طور فراوان به جاى آوردن هر چه بيشتر دستورات او.  2- خوشنامى ميان بندگان، و آثار نيك، يعنى كارهاى خوبى كه منشأ اثر در شهرها باشد، و اينها از جمله درخواستهايى هستند كه پيامبرانى همچون ابراهيم (ع) درخواست مى كردند «وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ». بعضى گفته اند مقصود خوشنامى ميان مردم است.  3- خداوند نعمت خود را بر آن دو كامل گرداند.  4- افزايش كرامت خود براى آنها.  5- پايان خوش با سعادت و آنچه كه باعث سعادت است يعنى كشته شدن در راه خدا. و با عبارت: «الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ» بر درستى نيت خود در اين درخواست، توجه داده است و بعد سخن خود را با درود و سلام بر پيامبر و خاندان او پايان برده است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 318 و الواجب عليك أن تتذكّر ما مضى لمن تقدّمك من حكومة عادلة، أو سنّة فاضلة، أو أثر عن نبيّنا- صلّى اللّه عليه و آله- أو فريضة في كتاب اللّه، فتقتدى بما شاهدت ممّا عملنا به فيها، و تجتهد لنفسك في اتّباع ما عهدت إليك في عهدي هذا، و استوثقت به من الحجّة لنفسي عليك لكيلا تكون لك علّة عند تسرّع نفسك إلى هواها [فلن يعصم من السّوء و لا يوفّق للخير إلّا اللّه تعالى و قد كان فيما عهد إلىّ رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله- في وصاياه تحضيض على الصّلاة و الزّكاة و ما ملكته أيمانكم، فبذلك أختم لك بما عهدت، و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم ]. (69749- 69408)المعنى:ثمّ بيّن له المرجع القانوني الّذي يجب عليه العمل به في حكومته، كما يلي:1- السيرة العمليّة للحاكم العادل الّذي كان قبله، فانّها محترمة و مرضيّة عند اللّه و عند الناس.2- السنّة المأثورة الفاضلة الصادرة عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنقل الجماعات أو الثقات.3- الفرائض المقرّرة في كتاب اللّه في محكم آياته، و شرط عليه في العمل بها بما شاهد من عمله و تطبيق القوانين على موضوعاتها ليأمن من الاشتباه في التفسير و فهم المقصود و من الخطأ في التطبيق، و ها هنا بحثان:1- كيف جعل عليه السّلام سيرة الحكومة العادلة أصلا في مقابل السيرة المأثورة عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و هو أشبه باصول العامّة.2- كيف قدّم سيرة الحكومة العادلة على السيرة المأثورة عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و قدّمهما على الفريضة المنصوصة في كتاب اللّه و الخوض فيهما يحتاج إلى إطالة لا يسعها المقام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 320 الترجمة:بر تو لازم است كه روش حكومتهاى عدالت شعار پيش از خود را در نظر بگيرى، و روش نيك و أثرى كه از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله باقى مانده منظور سازي و فريضه اى كه در قرآن خدا مقرر شده پيش چشم گذارى، و چنانچه بچشم خود ديدى ما آنرا مورد عمل و إجراء نموده ايم از آن پيروى كنى.بايد براى خود بكوشى در پيروى اين فرمانى كه من براى تو صادر كردم و حجّت خود را در آن بتو تمام نمودم تا در صورتى كه هواى نفس بر تو چيره شد عذرى نداشته باشى.*****خاتمة عهده عليه السّلام:و أنا أسأل اللّه بسعة رحمته، و عظيم قدرته على إعطاء كلّ رغبة [رغيبة] أن يوفّقني و إيّاك لما فيه رضاه من الإقامة على العذر الواضح إليه و إلى خلقه، مع حسن الثّناء في العباد، و جميل الأثر في البلاد، و تمام النّعمة، و تضعيف الكرامة و أن يختم لي و لك بالسّعادة و الشّهادة، إنّا إليه راجعون [راغبون]، و السّلام على رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله الطّيّبين الطاهرين [و سلّم تسليما كثيرا]. (69824- 69750)الاعراب:قال الشارح المعتزلي: فان قلت: فقوله «و تمام النعمة» على ما ذا تعطفه؟قلت: هو معطوف على «ما» في قوله «لما فيه» كأنّه قال: أسأل اللّه توفيقي لذا و لتمام النعمة.أقول: الأوضح عطفه على «الاقامة» في قوله «من الاقامة» لأنّ تمام النعمة و ما بعده ممّا فيه رضاه، و أن يختم لى: عطف على قوله «أن يوفّقني». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 321 المعنى:قد نبّه عليه السّلام أنّ للوالي مسئوليّة عند اللّه و مسئوليّة عند الناس، و لا بدّ له من الاجتهاد في الخروج عن كلتا المسئوليّتين حتّى يعذره اللّه و يعذره خلق اللّه، و علامته حسن الثناء من العباد و جميل الأثر في البلاد، من الجانب الخلقي، و تمام النعمة و تضعيف الكرامة من جانب اللّه، لأنّه أثر شكر نعمة الولاية الّذي أدّاه الوالي.ثمّ سأل اللّه تعالى لنفسه و له نيل السعادة و فوز الشهادة، و قد استجاب اللّه ذلك لهما.الترجمة:من از خداوند خواستارم كه برحمت واسعه و عظمت قدرتش بر بخشش هر خواست مرا و ترا توفيق عطا فرمايد براى انجام آنچه رضاى او است از پايدارى بر معذرت خواهى روشن نزد خدا و خلق در بهمراه ستايش خوب در ميان بندگان و أثر نيك در آبادى و عمران شهرستانها و تمامى نعمت و دو چندانى كرامت از حضرت يزدان، و از حضرتش خواستارم عمر من و تو را بپايان رساند با سعادت و توفيق جانبازى و شهادت، راستى كه ما همه را بدرگاه او گرايش و رغبت است. درود فراوان بر فرستاده خداوند، و صلوات بر او و خاندان پاك و پاكيزه اش درودى هر چه بيشتر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 322 و قد أدرج الشارح المعتزلي في آخر شرح هذا العهد الشريف وصايا من العرب و أردفها بوصيّة من أردشير بن بابك مليئة بحكم مفيدة يؤيّد ما ذكره عليه السّلام في هذا العهد فألتقط منها قصعا، قال في «ص 124 ج 17 ط مصر»:و من كتاب أردشير بن بابك إلى بنيه و الملوك من بعده:رشاد الوالي خير للرعيّة من خصب الزمان، الملك و الدين توأمان، لا قوام لأحدهما إلّا بصاحبه، فالدين اسّ الملك و عماده، ثمّ صار الملك حارس الدينفلا بدّ للملك من أسّه، و لا بدّ للدين من حارسه، فأمّا ما لا حارس له فضائع، و ما لا أسّ له فمهدوم ...و اعلموا أنّه ليس ينبغي للملك أن يعرف للعبّاد و النسّاك بأن يكونوا أولى بالدين منه، و لا أحدب عليه، و لا أغضب له [و لا ينبغي له ] أن يخلّي النسّاك و العبّاد من الأمر و النهي في نسكهم و دينهم فانّ خروج النسّاك و غيرهم من الأمر و النهي عيب على الملوك و على المملكة، و ثلمة بيّنة الضرر على الملك و على من بعده.و اعلموا أنّه قد مضى قبلنا من أسلافنا ملوك كان الملك منهم يتعهّد الحماية بالتفتيش و الجماعة بالتفضيل و الفراغ بالاشغال، كتعهّده جسده بقصّ فضول الشعر و الظفر، و غسل الدرن و الغمر و مداواة ما ظهر من الأدواء و ما بطن، و قد كان من اولئك الملوك من صحّة ملكه أحبّ إليه من صحّة جسده، فتتابعت تلك الاملاك بذلك كأنّهم ملك واحد، و كأنّ أرواحهم روح واحدة، يمكّن أوّلهم لاخرهم، و يصدّق آخرهم أوّلهم، يجتمع أبناء أسلافهم، و مواريث آرائهم، و عثرات عقولهم عند الباقي بعدهم، و كأنّهم جلوس معه يحدّثونه و يشاورونه.حتّى كان على رأس دارا بن دارا ما كان من غلبة الاسكندر الرومي على ما غلب عليه من ملكه، و كان إفساده أمرنا، و تفرقته جماعتنا، و تخريبه عمران مملكتنا أبلغ له في ما أراد من سفك دمائنا، فلمّا أذن اللّه عزّ و جلّ في جمع مملكتنا، و إعادة أمرنا كان من بعثه إيّانا ما كان، و بالاعتبار يتّقى العثار، و التجارب الماضية دستور يرجع إليه من الحوادث الاتية ....و عند حسن الظنّ بالأيّام تحدث الغير، و تزول النعم، و قد كان من أسلافنا و قدماء ملوكنا من يذكّره عزّه الذلّ، و أمنه الخوف، و سروره الكابة، و قدرته المعجزة، و ذلك هو الرجل الكامل قد جمع بهجة الملوك، و فكرة السوقة، و لا كمال إلّا في جمعها ...و اعلموا أنّ بدء ذهاب الدّولة ينشأ من قبل إهمال الرعيّة بغير أشغال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 323 معروفة، و لا أعمال معلومة، فاذا تولّد الفراغ تولّد منه النظر في الامور، و الفكر في الفروع و الاصول، فاذا نظروا في ذلك نظروا بطبائع مختلفة، فتختلف بهم المذاهب، فيتولّد من اختلاف مذاهبهم تعاديهم و تضاغنهم، و هم مع اختلافهم هذا متّفقون و مجتمعون على بغض الملوك، فكلّ صنف منهم إنّما يجري إلى فجيعة الملك بملكه، و لكنّهم لا يجدون سلّما إلى ذلك أوثق من الدين و الناموس، ثمّ يتولّد من تعاديهم أنّ الملك لا يستطيع جمعهم على هوى واحد، فان انفرد باختصاص بعضهم صار عدوّ بقيّتهم.و من طبائع العامّة استثقال الولاة و ملالهم و النفاسة عليهم، و الحسد لهم، و في الرعيّة، المحروم و المضروب و المقام عليه الحدود، و يتولّد من كثرتهم مع عداوتهم أن يجبن الملك من الاقدام عليهم، فانّ في إقدام الملك على الرعيّة كلّها كافّة تعزيرا بملكه- إلى أن قال- فمن أفضى إليه الملك بعدي فلا يكوننّ باصلاح جسده أشدّ اهتماما منه بهذه الحال، و لا يكوننّ بشيء من الأشياء أكره و أنكر لرأس صار ذنبا أو ذنب صار رأسا، و يد مشغول صار فارغة، أو غنيّ صار فقيرا، أو عامل مصروف، أو أمير معزول ....و اعلموا أنّكم لن تقدروا على أن تختموا أفواه الناس من الطعن و الازراء عليكم، و لا قدرة لكم على أن تجعلوا القبيح من أفعالكم حسنا، فاجتهدوا في أن تحسن أفعالكم كلّها، و ألّا تجعلوا للعامّة إلى الطعن عليكم سبيلا ...و اعلموا أنّ لكلّ ملك بطانة، و لكلّ رجل من بطانته بطانة، ثمّ إنّ لكلّ امرىء من بطانة البطانة بطانة، حتّى يجتمع من ذلك أهل المملكة، فاذا أقام الملك بطانته على حال الصواب فيهم أقام كلّ امرىء منهم بطانته على مثل ذلك حتّى يجتمع على الصلاح عامّة الرعيّة ....و اعلموا أنّ ابن الملك و أخاه و ابن عمّه يقول: كدت أن أكون ملكا، و بالحريّ ألّا أموت حتّى أكون ملكا، فاذا قال ذلك قال ما لا يسرّ الملك، إن كتمه فالداء في كلّ مكتوم، و إذا تمنّى ذلك جعل الفساد سلّما إلى الصلاح، و لم يكن الفساد سلّما إلى صلاح قطّ، و قد رسمت لكم في ذلك مثالا:اجعلوا الملك لا ينبغي إلّا لأبناء الملوك من بنات عمومتهم، و لا يصلح من أولاد بنات العمّ إلّا كامل غير سخيف العقل، و لا عازب الرّأي، و لا ناقص الجوارح و لا مطعون عليه في الدّين، فإنّكم إذا فعلتم ذلك قلّ طلّاب الملك، و إذا قلّ طلّابه استراح كلّ امرىء إلى مايليه، و نزع إلى حدّ يليه، و عرف حاله، و رضي معيشته، و استطاب زمانه.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom