جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۵۵ : دنیا دار آزمایش، نه دیار ماندن [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى معاوية :
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْيَا لِمَا بَعْدَهَا، وَ ابْتَلَى فِيهَا أَهْلَهَا لِيَعْلَمَ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا، وَ لَسْنَا لِلدُّنْيَا خُلِقْنَا وَ لَا بِالسَّعْيِ فِيهَا أُمِرْنَا، وَ إِنَّمَا وُضِعْنَا فِيهَا لِنُبْتَلَي بِهَا؛ وَ قَدِ ابْتَلَانِي اللَّهُ بِكَ وَ ابْتَلَاكَ بِي، فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَى الْآخَرِ؛ فَعَدَوْتَ عَلَى [طَلَبِ] الدُّنْيَا بِتَأْوِيلِ الْقُرْآنِ [وَ طَلَبْتَنِي] فَطَلَبْتَنِي بِمَا لَمْ تَجْنِ يَدِي وَ لَا لِسَانِي، وَ [عَصَبْتَهُ] عَصَيْتَهُ أَنْتَ وَ أَهْلُ الشَّامِ بِي وَ أَلَّبَ عَالِمُكُمْ جَاهِلَكُمْ وَ قَائِمُكُمْ قَاعِدَكُمْ.
فَاتَّقِ اللَّهَ فِي نَفْسِكَ وَ نَازِعِ الشَّيْطَانَ قِيَادَكَ وَ اصْرِفْ إِلَى الْآخِرَةِ وَجْهَكَ، فَهِيَ طَرِيقُنَا وَ طَرِيقُكَ؛ وَ احْذَرْ أَنْ يُصِيبَكَ اللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَةٍ تَمَسُّ الْأَصْلَ وَ تَقْطَعُ الدَّابِرَ، فَإِنِّي أُولِي لَكَ بِاللَّهِ أَلِيَّةً غَيْرَ فَاجِرَةٍ، لَئِنْ جَمَعَتْنِي وَ إِيَّاكَ جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ لَا أَزَالُ بِبَاحَتِكَ "حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ".

عَدَوْتَ عَلَيْهِ : روى آن پريدى.
ألّبَ : تحريض كرد، برانگيخت.
عَالِمُكُمْ : مقصود، «ابو هريرة» است.
قَائِمُكُمْ : مقصود «عمرو بن عاص» است.
الْقِيَاد : زمام، افسار.
الْقَارِعَة : حادثه ناگوار، مصيبت.
تَمَسُّ الَاصْلَ : بريشه اصابت ميكند، ريشه كن ميكند.
الدَّابِر : آخر، انتها، پايان.
الِيَّة : سوگند.
الْبَاحَة : ساحت، ميدان. 
عَدَوتَ : تجاوز نمودى
لَم تَجنِ : جنايت نكرده است
عَصَبتَ : مثل دستمال بستى
ألَّبَ : تشويق نمود، جمع كرد
نازِع الشيطانَ قِيادَك : با شيطان در باره افسار خود كشش و منازعه كن
دابِر : آخر، نسل
أولِى : قسم ياد ميكنم
ألِيَّة، قسم ياد كردن
بَاحَة : جلو در خانه، ميدان جلو خانه 
(نامه به معاويه كه در سال ۳۷ هجرى پيش از نبرد صفّين نوشته شد).
اندرز دادن به دشمن:
پس از ياد خدا و درود همانا خداوند سبحان دنيا را براى آخرت قرار داده، و مردم را در دنيا به آزمايش گذاشت، تا روشن شود كدام يك نيكوكارتر است. ما را براى دنيا نيافريده اند، و تنها براى دنيا به تلاش فرمان داده نشديم، به دنيا آمديم تا در آن آزمايش گرديم.
و همانا خداوند مرا به تو، و تو را با من آزمود، و يكى از ما را بر ديگرى حجّت قرار داد. تو با تفسير دروغين قرآن به دنيا روى آوردى، و چيزى از من درخواست مى كنى كه دست و زبانم هرگز به آن نيالود (قتل عثمان). تو و مردم شام، آن دروغ را ساختيد و به من تهمت زديد تا آگاهان شما مردم ناآگاه را، و ايستادگان شما زمينگير شدگان را بر ضدّ من تحريك كنند. معاويه از خدا بترس، و با شيطانى كه مهار تو را مى كشد، مبارزه كن، و به سوى آخرت كه راه من و تو است باز گرد، و بترس از خدا كه به زودى با بلايى كوبنده ريشه ات را بر كند، و نسل تو را بر اندازد. همانا براى تو به خدا سوگند مى خورم، سوگندى كه بر آن وفا دارم، اگر روزگار من و تو را در يك جا گرد آورد، هم چنان بر سر راه تو خواهم ماند: «تا خدا ميان ما داورى كند و او بهترين داوران است».
 
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به معاويه (در اندرز باو):
(1) پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، خداوند سبحان دنيا را براى آخرت قرار داده، و (با اينكه به آشكار و نهانها دانا است) اهل دنيا را در آن بيازمود تا بداند (به ديگران هويدا سازد) كه كردار كدامين ايشان نيكوتر است، و ما براى دنيا آفريده نشده و به كوشش در (كار) آن مأمور نگشته ايم (اگر چه هر كس براى طلب روزى ناچار مى كوشد، ولى اصل كوشش در كار آخرتست) و ما را بدنيا آورده اند كه با آن آزمايش شويم (تا نيكوكار و بدكار آشكار شوند)
(2) و خداوند مرا بتو و ترا بمن مبتلى ساخته و آزمايش نموده و يكى از ما را حجّت ديگرى قرار داده است (مرا بر تو حجّت گردانيده، يا آنكه هر يك را بر ديگرى حجّت قرار داده و معاويه نيز بر آن حضرت حجّت بوده كه اگر در صدد دفع فساد او بر نمى آمد بازخواست مى شد) پس براى دنيا طلبى بتأويل قرآن شتافتى (از معنى حقيقى آن چشم پوشيده به انديشه نادرست خود بمردم فهماندى، چنانكه باهل شام مى گفت: من متصدّى امر عثمان هستم و خداوند در قرآن كريم سوره 17 آیه 33 فرموده: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً» يعنى كسيكه به ستم و ناحقّ كشته شود ما ولىّ و وارث او را مسلّط گردانيديم «تا كشنده را بقصاص رسانده از او انتقام كشد») و از من چيزى (خون عثمان را) خواستى كه دست و زبانم جنايت و گناهى مرتكب نشده (نه او را كشتم و نه به كشتنش دستور دادم) و تو با اهل شام مرا به خون عثمان گرفتيد، و بر انگيخت فهميده شما نادانتان و ايستاده شما نشسته تان را (با چنين سخنان نادرست يكديگر را بر من شورا نديد)
(3) پس در باره خود از خدا بترس، و با شيطان ايستادگى كرده مهارت را از چنگش بيرون كن، و رو بآخرت آور كه راه ما و تو است (همه به آن راه خواهيم رفت)
(4) و بترس از اينكه خداوند از جانب خود ترا به بلاى شتابنده گرفتار نمايد كه به اصل و بنيانت رسيده و عقبت را ببرد (چنان بلائى كه از تو و نسلت اثرى باقى نگذارد، در قرآن كريم سوره 6 آیه 45 مى فرمايد: «فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا» يعنى دنباله گروه ستمكار بريده شد. اشاره باينكه نسل ايشان باقى نماند) من براى تو بخدا سوگند ياد ميكنم سوگندى كه دروغ در آن راه ندارد كه اگر مقدّرات گرد آورنده من و تو را بهم رساند همواره با تو مى مانم («حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ» سوره 7 آیه 87 يعنى) تا خدا بين ما حكم كند (ترا بكيفر ظلم و ستم كه كرده اى برساند) كه او بهترين داد رسان است.
 
نامه اى از آن حضرت (ع) به معاويه:
اما بعد، خداى سبحان دنيا را براى آخرت، كه پس از آن مى آيد، آفريده است. و مردمش را مى آزمايد تا معلوم شود كدام يك به عمل نيكوترند. ما براى دنيا آفريده نشده ايم و ما را به كوشش در كار دنيا امر نفرموده اند. ما را به دنيا آورده اند تا بيازمايندمان.
خداوند مرا به تو آزموده است و تو را به من. و يكى از ما را حجت آن ديگر قرار داده. پس تو در پى دنيا تاختى و به تأويل قرآن پرداختى و مرا به جنايتى متهم ساختى، كه دست و زبان من در آن دخالتى نداشته اند. تو و مردم شام اين بهتان را برساختيد. عالم شما جاهلتان را برانگيخت و ايستادگانتان، نشستگانتان را. پس در باره خود از خداى بترس و زمام خود از دست شيطان به در كن و روى به آخرت نه كه راه آخرت راه ما و راه توست. و بترس كه بزودى تو را حادثه اى رسد كه ريشه ات را بركند و نسلت را براندازد. براى تو سوگند مى خورم، سوگندى عارى از هر دروغ، كه اگر دست تقدير مرا و تو را به هم رساند، همچنان در برابر تو خواهم بود. «تا خداوند ميان ما داورى كند كه او بهترين داوران است.».
 
اما بعد (از حمد و ثناى الهى) خداوند سبحان دنيا را براى جهان بعد از آن (سراى آخرت) قرار داده و اهل آن را در آن مورد آزمايش قرار مى دهد تا معلوم شود چه کسى بهتر عمل مى کند. ما براى دنيا آفريده نشده ايم و نه به سعى و کوشش براى آن مأموريم، بلکه فقط براى اين در دنيا آمده ايم که بهوسيله آن آزمايش شويم. خداوند مرا بهوسيله تو و تو را به وسيله من در معرض امتحان در آورده و يکى از ما را حجت بر ديگرى قرار داده است (من حجت الهى در برابر تو هستم) ولى تو با تفسير قرآن بر خلاف حق، به دنيا روى آوردى و از من چيزى مطالبه مى کنى که هرگز دست و زبانم به آن آلوده نشده است (اشاره به قتل عثمان است) و تو و اهل شام آن را دستاويز کرده (و به من نسبت داده ايد) تا آنجا که عالمان شما جاهلان تان را به آن تشويق کردند و آنها که داراى منصبى بودند از کار افتادگان شما را.
در درون وجود خود از خدا بترس و تقواى الهى پيشه کن و با شيطان که مى کوشد زمام تو را در دست گيرد بستيز (و زمام خود را از چنگ او بيرون آور) توجّه خود را به سوى آخرت معطوف بنما که راه (اصلى) ما و تو همان است و از اين بترس که خداوند تو را به زودى به بلايى کوبنده که ريشه ات را بزند و دنباله ات را قطع کند گرفتار سازد! من براى تو به خدا سوگند ياد مى کنم; سوگندى که تخلّف ندارد که اگر مقدرات فراگير (الهى)، من و تو را به سوى پيکار با يکديگر کشاند، آن قدر در برابر تو ايستادگى خواهم کرد تا خداوند ميان ما حکم فرمايد و او بهترين حاکمان است (و آينده شومى در انتظار توست)».
 
و از نامه آن حضرت است به معاويه:
اما بعد، خداوند سبحان دنيا را براى آخرت قرار داده، و مردم دنيا را در آن به آزمايش نهاده تا معلوم دارد كدام يك نيكوكارتر است. ما را براى دنيا نيافريده اند، و نه ما را به كوشش در آن فرموده اند. ما را به دنيا آوردند تا در آن آزموده شويم، و همانا خدا مرا به تو آزمود و تو را به من آزمايش نمود، و يكى از ما را حجت ديگرى مقرر فرمود.
با تأويل قرآن در پى دنيا تاختى، و بدانچه دست و زبان من در آن جنايتى نداشت متهمم ساختى. تو و مردم شام آن دروغ را ساختيد و به گردن من انداختيد. داناى شما نادانتان را بر انگيزاند و ايستاده تان نشسته ها را -به كين من خواند-.
پس در باره خود از خدا بترس و مهارت را به دست شيطان مده، و روى به آخرت نه كه راه ما و تو آن راه است. و از آن بترس كه خدا به زودى بر تو بلايى رساند كه بنيادت را بركند و نژادت را نيست گرداند. من براى تو به خدا سوگند مى خورم، سوگندى كه آن را بر هم نمى زنم. اگر روزگار من و تو را فراهم آرد، همچنان بر سر راه تو مى مانم «تا خدا ميان ما داورى كند و او بهترين داوران است.»
 
از نامه هاى آن حضرت است به معاويه:
اما بعد، خداوند سبحان دنيا را براى آخرت قرار داده، و مردم دنيا را در دنيا به عرصه آزمايش نهاده تا معلوم كند عمل كدام يك بهتر است. ما را براى دنيا نيافريده اند، و به كوشش در كار دنيا مأمور نشده ايم، ما را در دنيا قرار داده اند تا به آن آزمايش شويم.
خداوند مرا به تو، و تو را به من آزمايش نموده، و يكى از ما را بر ديگرى حجت قرار داده، با تأويل قرآن به دنبال دنيا دويدى، و از من خونى را خواستى كه دست و زبانم به آن آلوده نشده، و تو و اهل شام تهمت ريخته شدن آن را به من زديد، تا جايى كه آگاهتان جاهلتان را، و در كارتان از كار افتادگانتان را به جنگ با من بر انگيخت.
در باره خود تقواى الهى را رعايت نما، و مهارت را از دست شيطان بيرون كن، روى خود را به جانب آخرت كه راه ما و توست بگردان، و بترس از اينكه خداوند به زودى به بلاى كوبنده اى گرفتارت كند كه بنيانت را بردارد، و دنباله ات را قطع نمايد، كه من براى تو به خداوند قسم مى خورم قسمى كه دروغ را به آن راه نيست، اگر مقدّرات گرد آورنده من و تو را در پيكار با هم روى در روى قرار دهد همواره با تو مى مانم تا خداوند بين ما داورى كند، كه او بهترين داوران است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )نامه امام(عليه السلام) به معاويه است.(1) نامه در یک نگاه:مرحوم سیّد رضى این نامه را طبق معمول به صورت گزینشى از نامه مفصل ترى آورده است. از منابع دیگر استفاده مى شود که هدف اصلى این نامه تبادل اسراى کوفه و شام بوده است و مطالبى که در آن آمده براى این بوده که معاویه بر سر عقل آید و از کیفرهاى الهى بترسد و این پیشنهاد را عملى سازد. لذا امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه به جایگاه انسان در نظام خلقت اشاره کرده و مى فرماید: «ما براى دنیا آفریده نشدیم، بلکه این دنیا جایگاه امتحان همه ماست; باید به هوش باشیم».در بخش دیگرى از این نامه به نسبت ناروایى که معاویه در مسأله قتل عثمان به امام مى داد اشاره شده و آن را نشانه دنیا طلبى معاویه و شکست در آزمون الهى مى داند.امام(علیه السلام) در بخش سوم پس از سفارش به تقواى الهى و خوددارى از اطاعت شیطان به معاویه هشدار مى دهد که از کیفر الهى بترسد.در بخش چهارم که مرحوم سیّد رضى آن را نیاورده است اشاره به مبادله اسراى کوفه و شام فرموده است. فراموش مکن براى چه به دنيا آمده اى:امام(عليه السلام) در قسمت اوّل اين نامه به هدف آفرينش دنيا و آفرينش انسان ها در آن اشاره مى کند و مى فرمايد: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) خداوند سبحان دنيا را براى جهان بعد از آن (سراى آخرت) قرار داده و اهل آن را در آن مورد آزمايش قرار مى دهد تا معلوم شود چه کسى بهتر عمل مى کند»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْيَا لِمَا بَعْدَهَا، وَابْتَلَى فِيهَا أَهْلَهَا، لِيَعْلَمَ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً).اين تعبير اشاره به حقيقتى است که بارها در نهج البلاغه ذکر شده است که دنيا هدف نهايى نيست، بلکه مقدمه اى براى آمادگى جهت سراى ديگر است، بنابراين به دنيا به عنوان وسيله بايد نگريست نه هدف و مقصد نهايى و به يقين اين تفاوت نگرش در تمام اعمال انسان تأثير مى گذارد. جمله «لِيَعْلَمَ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» بر گرفته از آيه 7 سوره کهف است: «(إِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الاَْرْضِ زينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً); ما آنچه را روى زمين است زينت آن قرار داديم تا آنها را بيازماييم که کدام يک داراى بهترين عمل هستند»; (البته قريب به همين معنا در آيه 7 سوره هود و آيه 2 سوره ملک آمده است).ناگفته پيداست که آزمايش هاى الهى براى کشف مجهولى نيست، زيرا همه چيز مربوط به حال و گذشته و آينده و ظاهر و باطن اشيا و اشخاص در برابر علم بى پايان پروردگار آشکار است، بلکه منظور ظاهر شدن باطن افراد و انجام اعمالى است که معيار ثواب و عقاب است و به تعبير ديگر صفات درونى، پيش از ظهور و بروز در عمل نمى تواند معيار ثواب و عقاب باشد; خداوند افراد را امتحان مى کند تا آن صفات به مرحله بروز برسد، همان گونه که خود امام در عبارت ديگرى از نهج البلاغه در تفسير آيه (وَاعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ)(2) فرموده است: «وَمَعْنَى ذَلِکَ أَنَّهُ يَخْتَبِرُهُمْ بِالاَْمْوَالِ وَ الاَْوْلاَدِ لِيَتَبَيَّنَ السَّاخِطَ لِرِزْقِهِ وَالرَّاضِيَ بِقِسْمِهِ وَإِنْ کَانَ سُبْحَانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَلَکِنْ لِتَظْهَرَ الاَْفْعَالُ الَّتِي بِهَا يُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَالْعِقَابُ; مفهوم اين آيه شريفه آن است که خداوند مردم را به وسيله اموال و فرزندانشان آزمايش مى کند تا آشکار شود چه کسى از روزى اش خشمگين و چه کسى به قسمت الهى راضى است; هرچند خداوند سبحان از مردم به خودشان آگاه تر است; اما اين براى آن است که افعالى که به وسيله آن استحقاق ثواب و عقاب را پيدا مى کنند ظاهر و آشکار شود».(3)آن گاه در ادامه اين نامه مى افزايد: «ما براى دنيا آفريده نشده ايم و نه به سعى و کوشش براى آن مأموريم، بلکه فقط براى اين در دنيا آمده ايم که به وسيله آن آزمايش شويم»; (وَ لَسْنَا لِلدُّنْيَا خُلِقْنَا، وَلاَ بِالسَّعْيِ فِيهَا أُمِرْنَا، وَإِنَّمَا وُضِعْنَا فِيهَا لِنُبْتَلَي بِهَا).امام(عليه السلام) در موارد مختلف به اين حقيقت اشاره فرموده است که دنيا هرگز نبايد هدف نهايى افراد با ايمان باشد، بلکه وسيله و ابزارى است براى رسيدن به آخرت، دانشگاهى است که در آن درس مى آموزيم و تجارت خانه اى است که در آن براى سراى ديگر تجارت مى کنيم. ميدان تمرينى است که در آن خود را براى مسابقه در ميدان محشر آماده مى سازيم، پلى است که بايد از آن عبور کنيم و آنجا را براى اقامتگاه خود انتخاب نکنيم.در اينجا نيز امام همين حقيقت را بار ديگر به معاويه و به تمام کسانى که اين نامه به دست آنها مى رسد و به ما که مخاطبان غير مستقيم آن هستيم گوشزد فرموده است.بسيارى از افراد، اين حقيقت را در سخن مى گويند; اما عملاً چنان رفتار مى کنند که گويى جز اين دنيا چيزى در کار نيست.آن گاه امام(عليه السلام) مى افزايد: «خداوند مرا به وسيله تو و تو را به وسيله من در معرض امتحان در آورده و يکى از ما را حجت بر ديگرى قرار داده است (من حجت الهى در برابر تو هستم)»; (وَقَدِ ابْتَلاَنِي اللهُ بِکَ وَابْتَلاَکَ بِي، فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَى الاْخَرِ).بديهى است خداوند در اين دار امتحان، افراد را به وسيله يکديگر آزمايش مى کند; امام(عليه السلام) را به وسيله معاويه تا صبر و تحمل و ايستادگى بر اصول اسلام آزمايش کند مبادا به درخواست معاويه; يعنى حکومت شام براى جلب رضايت او تن در دهد و معاويه نيز به وسيله امام آزموده مى شود که آيا حاضر است چشم از حکومت غاصبانه اى بپوشد و دست از تهمت و دروغ قتل عثمان به وسيله امام بردارد و دست بيعت در دست آن حضرت بگذارد و تسليم شود؟ابن ابى الحديد سنّى معتزلى امتحان شدن امام به وسيله معاويه و بالعکس را به امتحان آدم به وسيله ابليس و امتحان ابليس به وسيله آدم تشبيه مى کند.جمله «فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَى الاْخَرِ» اشاره به حجت بودن امام در برابر معاويه است نه اينکه هر کدام حجت بر ديگرى باشند، زيرا اگر منظور اين بود بايد مى فرمود: «فَجَعَلَ کُلَّ واحد مِنّا حُجَّةً عَلَى الاْخَرِ» و لذا علاّمه مجلسى نيز در بحارالانوار مى گويد: منظور از «فَجَعَلَ أَحَدَنَا» خود امام است،(4) بنابراين بعضى از شارحان و مترجمان که اين جمله را چنين معنا کرده اند که «هر کدام از ما حجت بر ديگرى هستيم» معناى صحيحى به نظر نمى رسد.آن گاه امام به نکته مهمى اشاره کرده و دنياپرستى معاويه را با دليل روشنى آشکار ساخته مى فرمايد: «ولى تو با تفسير قرآن بر خلاف حق، به دنيا روى آوردى و از من چيزى مطالبه مى کنى که هرگز دست و زبانم به آن آلوده نشده است (اشاره به قتل عثمان است) و تو و اهل شام آن را دستاويز کرده (و به من نسبت داده ايد) تا آنجا که عالمان شما جاهلانتان را به آن تشويق کردند و آنها که داراى منصبى بودند از کار افتادگان شما را»; (فَعَدَوْتَ(5) عَلَى الدُّنْيَا بِتَأْوِيلِ الْقُرْآنِ فَطَلَبْتَنِي بِمَا لَمْ تَجْنِ(5) يَدِي وَلاَ لِسَانِي، وَعَصَيْتَهُ(7) أَنْتَ وَأَهْلُ الشَّامِ بِي، وَأَلَّبَ(8) عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ، وَقَائِمُکُمْ قَاعِدَکُمْ).امام(عليه السلام) در اين قسمت به بهانه اصلى معاويه در ترک بيعت و باقى ماندن بر حکومت شام اشاره کرده است و آن قيام براى مطالبه خون عثمان بود که براى رسيدن به مقصود خود دست به تأويل آيات قرآن زدند و گفتند: قرآن مى فرمايد: (وَلَکُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الاَْلْبابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ)(9) و در جاى ديگر مى فرمايد: (وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ)(10) از يک سو خطاب آيه اوّل را عام مى گرفتند و از سوى ديگر خطاب آيه دوم را که خاص بود به خودشان تأويل مى کردند و خود را ولى خون عثمان مى شمردند در حالى که هيچ ارتباطى با آنها نداشت.بر فرض آنها حق مطالبه خون عثمان را داشتند بايد به سراغ قاتلان بروند. اين امر چه ربطى به امام(عليه السلام) داشت که نه تنها هرگز دستش به خون عثمان آلوده نبود بلکه براى جلوگيرى از قتل وى اقدامات شايسته اى کرد، بنابراين هم صغرا و هم کبراى استدلال آنها شيطنت آميز بود.اما صغرا به جهت اينکه نظرشان بر خلاف تمام شاهدان عينى قتل عثمان بود اذعان داشتند که امام کوچک ترين دخالتى در آن نداشت و اما کبرا از طريق تأويل شيطنت آميزى بود که قرآن در بعضى از آياتش به آن اشاره کرده مى فرمايد: (فَأَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغاءَ تَأْويلِهِ).(11)در ضمن جمله «وَأَلَّبَ عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ...» نشان مى دهد که معاويه و هم دستان او تبيلغات بسيار گسترده اى درباره اين دروغ رسوا، يعنى شرکت على(عليه السلام) در قتل عثمان در سراسر منطقه شام به راه انداخته بودند تا از اين طريق بتوانند همه را بر ضد اميرمؤمنان بسيج کنند و به عنوان انجام وظيفه اى مذهبى آنها را به ميدان نبرد با على(عليه السلام) بکشانند.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن معاويه را به تقواى الهى و پرهيز از پيروى شيطان و فراموش نکردن آخرت توصيه کرده مى فرمايد: «در درون وجود خود از خدا بترس و تقواى الهى پيشه کن و با شيطان که مى کوشد زمام تو را در دست گيرد بستيز (و زمام خود را از چنگ او بيرون آور) توجّه خود را به سوى آخرت معطوف بنما که راه (اصلى) ما و تو همان است»; (فَاتَّقِ اللهَ فِي نَفْسِکَ، وَنَازِعِ الشَّيْطَانَ قِيَادَکَ(12)، وَاصْرِفْ إِلَى الآْخِرَةِ وَجْهَکَ، فَهِيَ طَرِيقُنَا وَطَرِيقُکَ).امام(عليه السلام) در واقع با اين عبارت از يک سو معاويه را به تقواى الهى توصيه مى کند و از سوى ديگر از سلطه شيطان، برحذر مى دارد و از سوى سوم او را متوجه سرنوشت نهايى و پيمودن راه آخرت مى سازد.آن گاه امام(عليه السلام) در تأکيد اين معنا، وى را از عذاب الهى در دنيا مى ترساند و مى فرمايد: «و از اين بترس که خداوند تو را به زودى به بلايى کوبنده که ريشه ات را بزند و دنباله ات را قطع کند گرفتار سازد!»; (وَاحْذَرْ أَنْ يُصِيبَکَ اللهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَة(13) تَمَسُّ(14) الاَْصْلَ، وَتَقْطَعُ الدَّابِرَ(15)).اين کلام امام اشاره به اين است که پيش از آنکه عذاب الهى در قيامت دامن تو را بگيرد در اين دنيا دامن تو را خواهد گرفت; و مجازاتى سخت که هم ريشه خودت را قطع مى کند و هم نسل هاى آينده ات را بر باد خواهد داد. همان گونه که تاريخ گواهى مى دهد که بعد از دوران کوتاهى، حکومت بنى اميّه که غالباً گرفتار مشکلات بود ريشه کن شد و نسل و دودمان آنها بر باد رفت و جهان اسلام از شر آنها راحت شد و امروز چيزى به عنوان دودمان بنى اميّه باقى نمانده، جز قبر متروک مفلوکى از معاويه که در گوشه اى از شام باقى مانده و کسى به سراغ آن نمى رود و عبرتى است براى همه انسان ها.آنچه امام(عليه السلام) در اينجا فرموده شبيه چيزى است که در قرآن مجيد درباره اقوام ستمگر پيشين آمده که مى فرمايد: «(فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذينَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ); و (به اين ترتيب)، ريشه گروهى که ستم کرده بودند قطع شد و ستايش مخصوص خداوند پروردگار جهانيان است».(16)و از آنجا که امام براى باز داشتن معاويه از تمام وسيله ها استفاده مى کند، در پايان او را به جنگ کوبنده اى تهديد کرده مى فرمايد: «من براى تو به خدا سوگند ياد مى کنم; سوگندى که تخلّف ندارد که اگر مقدرات فراگير، (الهى) من و تو را به سوى پيکار با يکديگر کشاند، آن قدر در برابر تو ايستادگى خواهم کرد تا خداوند ميان ما حکم فرمايد و او بهترين حاکمان است (و بدان آينده شومى در انتظار توست)»; (فَإِنِّي أُولِي(17) لَکَ بِاللهِ أَلِيَّةً(18) غَيْرَ فَاجِرَة، لَئِنْ جَمَعَتْنِي وَإِيَّاکَ جَوَامِعُ الاَْقْدَارِ لاَ أَزَالُ بِبَاحَتِکَ(18) حَتّى يَحْکُمَ اللهُ بَيْنَنا وَهُوَ خَيْرُ الْحاکِمِينَ).معاويه و يارانش قدرت امام را در جنگ ها به خاطر داشتند و جدى بودن تهديدها و قسم هايش را مى دانستند، لذا اين تهديد به يقين مى توانست عاملى بازدارنده، لا اقل در مرحله اى از زمان باشد.به هر حال از آنجا که معاويه عنصرى پيچيده و داراى حالات و افکار مختلفى بود، امام(عليه السلام) براى رام کردن او در اين نامه از تمام طرق ممکن استفاده فرموده تا در فکر او تأثير بگذارد. در تواريخ آمده است که معاويه بعد از اين نامه حاضر به مبادله اسيران عراقى و شامى با يکديگر شد، زيرا امام چنان که قبلا هم اشاره شد در ذيل اين نامه به مسأله مبادله اسيران پرداخته است.تعبير به «جَوَامِعُ الاَْقْدَارِ» از قبيل اضافه صفت به موصوف است و معناى آن «مقدرات فراگير و جامع است» زيرا بعضى از مقدرات جنبه شخصى دارد; ولى بعضى جنبه فراگير و امام(عليه السلام) در اينجا به مقدرات فراگير که دو گروه را در برابر هم قرار مى دهد اشاره فرموده است.جمله (حَتَّى يَحْکُمَ اللهُ بَيْنَنا وَهُوَ خَيْرُ الْحاکِمِينَ) برگرفته از آيه 87 سوره اعراف است که در آن گفت وگوى شعيب با قوم سرکش خود آمده است.******پی نوشت:1. سند نامه: به گفته صاحب مصادر نهج البلاغه، اين نامه در کتاب طراز تأليف اميريحيى علوى با مختصر تفاوتى آمده و قراين نشان مى دهد که از نهج البلاغه نگرفته است. همچنين آمدى در غررالحکم بخشى از آن را با اضافاتى آورده که نشان مى دهد او هم از مدرک ديگرى گرفته است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 424). صاحب کتاب تمام نهج البلاغه آن را با اضافه اى در آغاز و اواسط و اضافه اى در پايان، نقل کرده است و تصريح مى کند که آن را از کتاب الفتوح ابن اعثم کوفى (ج 4، ص 225) اخذ کرده که پيش از سيّد رضى مى زيسته است (تمام نهج البلاغه، ص 839).2. انفال، آيه 28.3. نهج البلاغه، کلمات قصار، 93.4. بحارالانوار، ج 33، ص 117.5. «عَدَوْتَ» از ريشه «عَدْوَ» بر وزن «عقل» در اصل به معناى گذشتن و جدا شدن است. سپس به معناى دويدن، سرعت گرفتن و تاختن بر چيزى است و در اينجا به معناى تاختن بر دنياست.6. «لَمْ تَجْنِ» از ريشه «جنايت» گرفته شده و در اينجا به اين معناست که دست و زبان من مرتکب چنين کارى نشده است.7. «عَصَيْتَهُ» در بسيارى از نسخ «عَصَبْتَه» (با باء آمده است) که در اين جا به معناى دست آويز قرار دادن است در اين صورت معناى جمله روشن خواهد بود; ولى اگر «عَصَيْتَه» (با ياء) باشد مفهومش اين است که تو و اهل شام مرتکب گناه شده ايد و قتل عثمان را به دروغ به من نسبت داده ايد.8. «ألَبَّ» از ريشه «لَبابة» بر وزن «غرامة» به معناى صاحب عقل شدن است، از اين رو عاقل را «لبيب» مى گويند; ولى در اينجا به معناى وادار کردن و تشويق نمودن آمده است.9. بقره، آيه 179 .10. اسراء، آيه 33.11. آل عمران، آيه 7.12. «قِياد» به معناى افسار است و از ريشه «قيادة» به معناى رهبرى کردن گرفته شده است.13. «قارِعَة» به معناى حادثه يا بلاى کوبنده است.14. «تَمَسُّ» از ريشه «مس» به معناى اصابت کردن است و «تَمَسُّ الأصْلَ» در اينجا کنايه از قطع ريشه است; ولى تعجب از کسانى است که ريشه «مس» را به معناى قطع مى دانند در حالى که «مس» از نظر لغت به معناى قطع نيست، بلکه هرگاه مفعول آن «اصل» باشد کنايه از قطع است.15. «الدّابِرَ» به معناى دنباله است و به نسل هاى بعد، «دابر» گفته مى شود.16. انعام، آيه 45.17. «أُولِى» از ريشه «ايلاء» به معناى قسم خوردن است و در اصل «إئلاء» با دو همزه بوده که همزه دوم تبديل به ياء شده است. «أولِى» متکلم وحده است يعنى سوگند مى خورم.18. «ألِيَّة» اسم مصدر و به معناى سوگند است.19. «باحَة» از ريشه «بَوْح» بر وزن «قوم» به معناى ظهور و آشکار شدن است و از آنجا که فضاهاى وسيع مانند فضاى حياط خانه و يا ميدان هاى مختلف، محلى است که افراد در آن ظاهر و آشکار مى شوند، «باحة» به معناى ميدان و فضاى باز به کار رفته است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از جمله نامه هاى امام (ع) به معاويه:عبارت: «اما بعد... لنبتلى بها»،اشاره به هدف از آفرينش دنيا و فايده آن است، تا بدان وسيله او به خود آيد و براى خدا كار كند، و مقصود از تلاش در دنيا آن است كه انسان مأمور به تلاش براى كسب دنيا تنها به خاطر دنيا نشده است مگر به قدر ضرورت، مورد امر و دستور الهى در اين آيه مباركه است: «هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا فی مناکبها».در عبارت: «و قد ابتلانى... »،بعضى از هدفهاى دنيا را بيان مى كند، در پيش چگونگى آزمايش خداوند بندگان خود را دانستيم، منظور از آزمايش امام (ع) به وسيله معاويه، همان نافرمانى و ستيز وى با امام (ع) است، به طورى كه اگر امام از مقاومت در برابر او كوتاهى كند و رودرروى او نايستد مورد سرزنش خواهد بود، بنا بر اين معاويه از طرف خدا وسيله امتحان و اتمام حجّت، براى امام (ع) است، و جهت آزمايش معاويه به وسيله امام (ع)، دعوت امام از وى به طرف حق، و بر حذر داشتن او از پى آمدهاى بد گناه و نافرمانى اوست به حدّى كه اگر دعوت خدايى امام (عليه السّلام) را لبيك نگويد، مستوجب نكوهش و مجازات خواهد بود و امام (ع) حجّت خدا در برابر او بود. و همين است معناى سخن امام (ع) كه فرمود: «خداوند هر يك از ما را بر ديگرى حجّت قرار داده است».عبارت: «فعدوت... قاعدكم»،اشاره دارد به بعضى از مواردى كه امام (ع) به وسيله معاويه، آزمايش مى شود، و توضيح مطلب آن كه تنها انگيزه خروج معاويه بر امام (ع) دنيا بود، و امام (ع) علّت آن را تأويل و توجيه قرآن [به وسيله معاويه] دانسته مانند آيه مباركه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى» و ديگر آياتى كه بر وجوب قصاص دلالت دارند، معاويه با وارد ساختن خود در زمره افراد مشمول اين آيه، آيه را تأويل كرده، و در پى خون عثمان برآمده است، ورود وى در اين جمع با تأويل و توجيه آيه بوده است، چون خطاب آيه، ويژه كشتگان و نزديكان آنان مى باشد. در صورتى كه معاويه خارج از اينهاست، زيرا او از وارثان خون عثمان نبوده است، و او آيه را به صورت عام تفسير كرده تا خود را وارد آن جمع كند. چيزى را كه دست و زبان امام به عنوان يك جنايت مرتكب نشده بود، به آن حضرت نسبت دادند، يعنى قتل عثمان، و بعضى از آنها نيز بعضى ديگر را بر امام، به خاطر اين انتساب شوراندند، مقصود آن است كه: داناى شما به حال من، نادان را و كسانى از شما كه به جنگ با من برخاسته اند، نشستگان از جنگ را، بر من شوراندند.و بعد از آن كه امام (ع) بر سرانجام كار دنيا توجّه داده است، و هم بر اين كه خداوند هر يك از آنها را حجّتى بر ديگرى قرار داده تا معلوم شود كه كدام يك نيكوكارترند، به موعظه و برحذر داشتن او برگشته است، از اين رو دستور داده تا در باره جان خود از خدا بترسد كه مبادا با نافرمانى خدا و مخالفت امر او، دچار هلاكت شود، و زمام اختيارش را از دست شيطان بيرون كند.لفظ قياد (افسار) را براى اميال طبيعى استعاره آورده است، و جهت اين استعاره، آن است كه اين اميال در حقيقت افسارى است كه انسان را به سمت معصيت و گناه مى كشد، وقتى كه به دست شيطان سپرده شده باشد، و بدان وسيله غرق در لذّتهاى كشنده و مهلك گرديده باشد. و ستيز او با شيطان عبارت است از ايستادگى در مقابل هواى نفس و انتقال از سمت افراط به حدّ اعتدال در مورد شهوت و غضب، و ديگر اين كه به آخرت توجّه كند يعنى روى خود را به سمت آخرت برگرداند، در حالى كه خوبى و بدى و سعادت و شقاوتى را كه در آخرت آماده شده مورد بررسى قرار دهد و با چشم بصيرت آن را بنگرد تا براى آنجا كار و كوشش كند.جمله: «فهى طريقنا و طريقك»،مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه بدان وسيله بر ضرورت توجه به عالم آخرت، هشدار داده شده است. و كبراى مقدر آن نيز چنين است: و هر چه كه مسير حركت انسان باشد بايد مورد توجه قرار گيرد. و آخرت را راه و مسير ناميده است به عنوان مجاز از پايان راه، از باب اطلاق غايت بر مغيّا.بعد امام (ع) معاويه را از خدا ترسانده است كه مبادا او را به بلايى گرفتار سازد، كه تا ريشه او نفوذ كند و ريشه اش را از بيخ و بن بركند، مقصود امام (ع) منع او از حركت به سمت وى و جنگ با اوست، و از آن روست كه سوگند ياد كرده است، بر فرض آن كه دست روزگار آنها را در يكجا گرد آورد، در برابر او استوار بماند تا خداوند ما بين آنها داورى كند و در اين بيان، وعده قطعى به عذابى سخت و دشوار است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 330 المختار الرابع و الخمسون و من كتاب له عليه السلام الى معاوية:أمّا بعد، فإنّ اللّه سبحانه قد جعل الدّنيا لما بعدها، و ابتلى فيها أهلها، ليعلم أيّهم أحسن عملا، و لسنا للدّنيا خلقنا، و لا بالسّعى فيها أمرنا، و إنّما وضعنا فيها لنبتلى بها، و قد ابتلانى اللّه بك و ابتلاك بي، فجعل أحدنا حجّة على الاخر، فعدوت [فغدوت] على طلب الدّنيا بتأويل القرآن و طلبتني بما لم تجن يدي و لا لساني، و عصبته أنت و أهل الشّام بي و ألّب عالمكم جاهلكم و قائمكم قاعدكم فاتّق اللّه في نفسك، و نازع الشّيطان قيادك و اصرف إلى الاخرة وجهك، فهى طريقنا و طريقك، و احذر أن يصيبك اللّه منه بعاجل قارعة تمسّ الأصل و تقطع الدّار [الدّابر]، فإنّي أولي لك باللّه أليّة غير فاجرة، لئن جمعتني و إيّاك جوامع الأقدار لا أزال بباحتك [بناحيتك ] [حتّى يحكم اللّه بيننا و هو خير الحاكمين]. (70119- 69993)اللغة:(عصبه به): علّقه به، (التأليب): التحريص، (القيادة): حبل تقاد به (القارعة): الدّاهية، (تمسّ الأصل): تقطعه، (الدّابر): المتأخّر من النسل (الأليّة)، اليمين، (باحة الدار): وسطها، ساحتها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 331 الاعراب:لما بعدها: لما موصولة أو موصوفة و الظرف مستقرّ مفعول ثان لقوله جعل و بعدها: ظرف مستقرّ صلة أو صفة، أيّهم أحسن عملا: جملة محكيّة عن القرآن قائمة مقام مفعولى يعلم، لم تجن: صيغة الجحد من الجناية، أنت: تأكيد للضمير المخاطب في عصبته لتصحيح العطف عليه، أن يصيبك اللّه منه: قال الشارح المعتزلي: الضمير في «منه» راجع إلى اللّه تعالى و «من» لابتداء الغاية، و قال الراوندي: «منه» أى من البهتان الّذي أتيته، أى من أجله و «من» للتعليل، و هذا بعيد و خلاف الظاهر، بعاجل قارعة: من إضافة إلى الصفة إلى الموصوف و كذا جوامع الأقدار و أثره التأكيد، لا أزال: نفى من زال، بباحتك: ظرف مستقرّ خبره، غدوت على الدنيا: قال المعتزلي: على ها هنا متعلّق بمحذوف دلّ عليه الكلام تقديره: مثابرا على طلب الدنيا أو مصراّ.المعنى:بعث اللّه الأنبياء بطبقاتهم لهداية الناس و ردعهم عن الفساد و اتّباع الشهوات و أهمّ وسائلهم التذكير و الإنذار و التبشير و لم يؤمر من الأنبياء بطبقاتهم و هم آلاف مؤلّفة بالسيف و الجهاد إلّا نذر يسير، و روي إلّا أربعة امروا بالسيف لدفع هجوم الأعداء الألدّاء، منهم خاتمهم رسول الاسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و قد نزلت عدّة آيات كريمة في القرآن الشريف يصرّح بأنّه بشير و نذير و أنّه ليس بجبّار و لا وكيل عليهم.منها: قوله تعالى: «إنّما أنت نذير و اللّه على كلّ شيء وكيل- سورة هود الاية 12».منها: قوله تعالى: «و ما أنت عليهم بجبّار فذكّر بالقرآن من يخاف وعيد 45- ق» منها: قوله تعالى: «يا أيّها النبيّ إنّا أرسلناك شاهدا و مبشّرا و نذيرا، و داعيا إلى اللّه باذنه و سراجا منيرا- 45 و 46 الاحزاب». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 332 و قد قام أمير المؤمنين عليه السّلام بعده بالتبشير و الإنذار للعصاة و البغاة، و من رؤوسهم معاوية الّذي لم يؤثّر فيه إنذار الرسول صلّى اللّه عليه و آله طيلة دعوته بمكّة قبل الهجرة، فدام على كفره و وثنيّته حتّى فتح رسول اللّه مكّة المكرّمة و وقع قريش مكّة الألدّاء في اسره، فامن هو و أبوه و أهله كرها و أسرّوا النفاق دهرا، حتّى توفّى صلّى اللّه عليه و آله فدبّروا و كادوا حتّى سادوا في الاسلام و سلّط معاوية على بلاد الشام فقام عليّ بإنذاره أداء لحقّ الوصاية و ذكّره باي من القرآن منها قوله تعالى: «ليبلوكم أيّكم أحسن عملا- 7 هود».و نبّهه على أنّ الدنيا دار مجاز و دار امتحان و ابتلاء و الابتلاء على وجوه شتّى باعتبار أحوال الناس، فجعل أحدنا حجّة على الاخر.فأوّلت القرآن في طلب الدنيا، قال الشارح المعتزلي: «و تأويل القرآن ما كان معاوية يموه به على أهل الشام فيقول لهم: أنا وليّ دم عثمان، و قد قال اللّه تعالى: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً» (33 الاسراء).و قال ابن ميثم: تأويل القرآن كقوله تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى» (178- البقرة) و غيرها من الايات الدالّة على وجوب القصاص، فتأوّل بادخال نفسه فيها و طلب القصاص لعثمان و إنّما كان دخوله في ذلك بالتأويل، لأنّ الخطاب خاصّ بمن قتل و قتل منه و معاوية بمعزل من ذلك إذ لم يكن من أولياء دم عثمان ففسّر الاية بالعموم ليدخل فيها.و برّأ عليه السّلام نفسه من الاشتراك في قتل عثمان يدا و لسانا و قد اتّهمه معاوية بذلك و جعله وسيلة لتحريض أهل الشام بالحرب معه عليه السّلام و أمره بترك هذا البهتان و الدفاع تجاه الشيطان بنزع قياده من الهوى و الشهوات و التوجّه إلى الاخرة و حذّره من العقوبة في الدنيا بحيث تصل إلى أصله و تقطع نسله كما وقع بعد ذلك من قطع نسل بنى اميّة و محوهم عن الجامعة البشريّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 333 الترجمة:أمّا بعد، براستى كه خداوند سبحان دنيا را مقدّمه ما بعدش مقرّر داشته، و أهل دنيا را در آن در بوته آزمايش گذاشته تا معلوم شود كداميك خوش كردارترند ما براى دنيا آفريده نشديم و بكوشش در آن فرمان نداريم، همانا ما در دنيا آمديم تا امتحان شويم، خداوند مرا بتو و ترا بمن در معرض امتحان آورده و هر كدام را حجّت بر ديگر ساخته، تو بر روى دنيا افتادى و تأويل قرآن را بر خلاف حق وسيله آن ساختى و مرا بچيزى مسئول كردى كه دست و زبانم بدان آلوده نشده. خودت و أهل شام آنرا دستاويز كرده ايد و آنرا بمن چسبانده ايد و دانشمندتان نادانها را ترغيب بدان مى كنند و آنها كه بر سر كارند بيكاره ها را بدان تشويق مى نمايند.تو خود پرهيزكار باش و از خدا بترس و با شيطان در مهار كردنت ستيزه كن و خود را برهان و روى باخرت كه راه من و تو است بگردان، و در حذر باش كه خداوندت بيك بلاى كوبنده در اين دنيا دچار كند كه بريشه ات بزند و دنباله ات را ببرد و نسلت را قطع كند. براستى من براى تو سوگندى ياد كنم كه تخلّف ندارد بر اين كه اگر خداوند مرا با تو در ميدان نبرد فراهم آورد و پيشامد مقدرات مرا و تو را در پيكار با يكديگر كشاند هميشه در خانه و كاشانه ات بمانم «تا خداوند ميان ما حكم فرمايد كه او بهترين حكمها است».  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom