جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۳۷ : افشای چهره واقعی معاویه [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى معاوية :
فَسُبْحَانَ اللَّهِ، مَا أَشَدَّ لُزُومَكَ لِلْأَهْوَاءِ الْمُبْتَدَعَةِ وَ الْحَيْرَةِ الْمُتَّبَعَةِ، مَعَ تَضْيِيعِ الْحَقَائِقِ وَ اطِّرَاحِ الْوَثَائِقِ الَّتِي هِيَ لِلَّهِ [تَعَالَى] طِلْبَةٌ وَ عَلَى عِبَادِهِ حُجَّةٌ.
فَأَمَّا إِكْثَارُكَ الْحِجَاجَ عَلَى عُثْمَانَ وَ قَتَلَتِهِ، فَإِنَّكَ إِنَّمَا نَصَرْتَ عُثْمَانَ حَيْثُ كَانَ النَّصْرُ لَكَ، وَ خَذَلْتَهُ حَيْثُ كَانَ النَّصْرُ لَهُ؛ وَ السَّلَامُ.

الْحَيْرَة : سرگشتگى، در اينجا به معناى هوى و هوسهائى است كه موجب حيرت و سرگشتگى انسان ميشود.
الْمُتَّبَعَة : اسم مفعول از «اتَّبَعَ»، پيروى شده.
طِلْبَة : مطلوب.
الْحِجَاج : جدال. 
مُتَّعَبَة : خسته كننده
إطِّراح : دور انداخته شدن
حِجاج : مجادله و مناظره كردن 
(نامه به معاويه در سال ۳۶ هجرى پيش از آغاز نبرد صفّين).
افشاى ادّعاى دروغين معاويه:
خداى را سپاس معاويه چه سخت به هوس هاى بدعت زا، و سرگردانى پايدار، وابسته اى. حقيقت ها را تباه كرده، و پيمان ها را شكسته اى، پيمان هايى كه خواسته خدا و حجّت خدا بر بندگان او بود.
امّا جواب پرگويى تو نسبت به عثمان و كشندگان او آن است كه: تو عثمان را هنگامى يارى دادى كه انتظار پيروزى او را داشتى، و آنگاه كه يارى تو به سود او بود او را خوار گذاشتى. با درود.
 
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به معاويه (كه او را نكوهش نموده و يارى نكردن عثمان را از او دانسته):
(1) پس خدا را تسبيح نموده از هر عيب و نقصى منزّه مى دانم (شگفتا) چه بسيار است هوا پرستى و خواهشهاى پديد آمده و سرگشتگى پيروى نموده تو با تباه ساختن آنچه حقّ است، و دور انداختن آنچه مورد اطمينان است، حقايقى كه پسنديده خدا و دليل بندگانش مى باشد (خلاصه چه بسيار گرفتار خواهشهاى نفس امّاره بوده دنبال گمراهى گرفته اى، همواره به بدعتى مردم را فريفته براى گمراهى خود سببها مى جويى).
(2) و امّا بسيار جدال و پر گفتن تو در باره عثمان و كشندگانش (و اظهار مظلوميّت او و خونخواهى تو بى مورد است، زيرا) عثمان را هنگامى يارى كردى كه به سود خودت بود، و هنگاميكه براى او سودمند بود او را يارى نكردى (عثمان پى در پى به معاويه نامه نوشته از او كمك مى خواست، معاويه وعده مى داد تا كار بر او تنگ شده او را محاصره نمودند، معاويه يزيد ابن اسد القسرىّ را با لشگرى روانه ساخت و باو گفت: مى روى و در ذى خشب «نام موضعى در هشت فرسخى مدينه» مى مانى، و مگو: «الشّاهد يرى ما لا يرى الغائب» يعنى حاضر مى بيند آنچه را كه غائب نمى بيند، منظورش آن بود كه از پيش خود كارى انجام مده و قبل از دستور من از آنجا كوچ مكن، و در پرده باو فهماند كه غرض آن نيست كه تو خود را بعثمان رسانده او را يارى كنى، بلكه مصلحت ديگر در نظر دارم، تو آنجا باش تا ببينم چه ميشود، او نيز چندان در آن موضع ماند كه عثمان كشته شد و معاويه او را با لشگر بشام باز خواند و در صدد بدست آوردن خلافت بر آمد) و درود بر شايسته آن.
 
از نامه آن حضرت (ع) به معاويه:
سبحان الله چه بسيار است پيروى تو از هواهاى بدعت آميز و چه سخت است گرفتار آمدنت به چنگ حيرت و سرگردانى. حقايق را ضايع مى گذارى و پيمانها را به دور مى افكنى. حقايق و پيمانهايى كه خواسته خداوند است و حجت است بر بندگان او.
اما در باره عثمان و قاتلانش، سخت به جدال برخاسته اى و فراوان سخن مى گويى. تو خود روزگارى به يارى عثمان برخاستى كه يارى كردنت به سود خودت بود و هنگامى از يارى كردن باز ايستادى و او را واگذاشتى كه اگر ياريش مى كردى به سود او بود. والسلام.
 
سبحان الله! تو چقدر بر هوا و هوس هاى بدعت آميز و سرگردانى هايى که پيوسته از آن پيروى مى کنى اصرار دارى! اين کار توأم با ناديده گرفتن حقايق و دور افکندن پيمان هايى است که خدا آن را طلب کرده و حجت بر بندگان اوست.
اينکه پيوسته به خون عثمان و قاتلان او استدلال مى کنى (و گويا خود را ولى دم عثمان و مطالبه کننده خون او مى پندارى بسيار شگفت آور است، زيرا) تو آنجا به يارى عثمان برخاستى که در حقيقت يارى خودت بود ولى آنجا که يارى عثمان بود، دست از ياريش برداشتى (و او به آن سرنوشت گرفتار آمد) والسلام.
 
و از نامه آن حضرت است به معاويه:
پس سبحان اللّه، چه سخت به هوسهاى نو پديد آورده گرفتارى، و به سرگردانى ملالت بار دچار. حقيقتها را ضايع ساخته، پيمانها را به دور انداخته، حقيقت و پيمانى كه خواسته خداى سبحان است و حجّت بر بندگان.
اما پرگويى تو در باره عثمان و كشتن او، تو عثمان را هنگامى يارى كردى كه انتظار پيروزى داشتى و آن گاه كه يارى تو به سود او بود او را خوار گذاشتى، و السلام.
 
از نامه هاى آن حضرت است به معاويه:
سبحان اللّه چه سخت دچار هواهاى بدعت آميزى، و گرفتار حيرت متابعت شده، آن هم همراه ضايع كردن حقايق، و به كنار انداختن پيمانهايى كه خداوند خواهان آنهاست، و بر بندگانش دليل و حجّت است.
اما بحثهاى زيادت نسبت به عثمان و كشندگانش: تو وقتى به يارى او بر خاستى كه سود آن يارى متوجه تو بود، و زمانى كه ياريت براى او سودمند بود به ياريش اقدام نكردى. و السلام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) است که در پاسخ معاويه نگاشته.(1) نامه در یک نگاه:این نامه همان گونه که ذیلا در بحث سند نامه آمده آغازى دارد که سیّد رضى از آن صرف نظر کرده است. براى فهم تمام نامه لازم است آغاز آن را نیز در اینجا بیاوریم و قبل از آن به این نکته نیز باید توجّه داشت که این یک نامه ابتدایى از امام(علیه السلام) به معاویه نبود، بلکه پاسخى بود به نامه اى که معاویه خدمت آن حضرت فرستاد. گرچه متن نامه معاویه در دست نیست و هیچ یک از شارحان نهج البلاغه نیز آن را ذکر نکردند ولى از پاسخ امام(علیه السلام) فى الجمله معلوم مى شود که معاویه به سه نکته در نامه خود اشاره کرده: نخست اینکه براى حقانیّت خود به اینکه از طرف عمر به این مقام منصوب شده استناد جسته است و دیگر اینکه به امام(علیه السلام) پیشنهاد کرده شام و مصر را در اختیار او بگذارد و اجازه دهد بعد از امام(علیه السلام) سرپرستى تمام حکومت اسلامى را به دست بگیرد و دیگر اینکه در مورد قتل عثمان، امام(علیه السلام) را متهم ساخته و داعیه خون خواهى قتل او و انتقام از قاتلان را دارد.امام(علیه السلام) در پاسخ او چنین مى نویسد: «أَمّا بَعْدُ، فَإِنَّ الدُّنْیَا حُلْوَةٌ خَضِرَةٌ ذَاتُ زینَة وَبَهْجَة، لَمْ یَصْبُ إِلَیْهَا أَحَدٌ إِلاّ شَغَلَتْهُ بِزینَتِهَا عَمّا هُوَ أَنْفَعُ لَهُ مِنْهَا وَبِالآخِرَةِ أُمِرْنَا، وَعَلَیْهَا حُثِثْنَا فَدَعْ، یَا مُعَاوِیَةُ، مَا یَفْنى، اعْمَلْ لِمَا یَبْقى، وَاحْذَرِ الْمَوْتَ الَّذی إِلَیْهِ مَصیرُکَ، وَالْحِسَابَ الَّذی إِلَیْهِ عَاقِبَتُکَ وَاعْلَمْ أَنَّ اللهَ ـ تَعَالى ـ إِذَا أَرَادَ بِعَبْد خَیْراً حَالَ بَیْنَهُ وَبَیْنَ مَا یَکْرَهُ، وَوَفَّقَهُ لِطَاعَتِهِ، وَإِذَا أَرَادَ اللهُ بِعَبْد سُوءاً أَغْرَاهُ بِالدُّنْیَا، وَأَنْسَاهُ الآخِرَةَ، وَبَسَطَ لَهُ أَمَلَهُ، وَعَاقَّهُ عَمّا فیهِ صَلاَحُهُ وَقَدْ وَصَلَنی کِتَابُکَ، فَوَجَدْتُکَ تَرْمی غَیْرَ غَرَضِکَ، وَتَنْشُدُ غَیْرَ ضَالَّتِکَ، وَتَخْبِطُ فی عَمَایَة، وَتَتیهُ فی ضَلاَلَة، وَتَعْتَصِمُ بِغَیْرِ حُجَّة، وَتَلُوذُ بِأَضْعَفِ شُبْهَة فَأَمّا سُؤَالُکَ إِلَیَّ الْمُتَارَکَةَ وَالإِقْرَارَ لَکَ عَلَى الشّامِ، فَلَوْ کُنْتُ فَاعِلاً ذَلِکَ الْیَوْمَ لَفَعَلْتُهُ أَمْسِ وَأَمّا قَوْلُکَ: إِنَّ عُمَرَ وَلاّکَهَا، فَقَدْ عَزَلَ مَنْ کَانَ وَلاّهُ صَاحِبُهُ، وَعَزَلَ عُثْمَانُ مَنْ کَانَ عُمَرُ وَلاّهُ وَلَمْ یُنْصَبْ لِلنّاسِ إِمَامٌ إِلاّ لِیَرى مِنْ صَالِحِ الأُمَّةِ مَا قَدْ کَانَ ظَهَرَ لِمَنْ کَانَ قَبْلَهُ، أَوْ خَفِیَ عَنْهُمْ عَیْبُهُ، وَالأَمْرُ یَحْدُثُ بَعْدَهُ الأَمْرُ، وَلِکُلِّ وَال رَأْیٌ وَاجْتِهَادٌ»; اما بعد (از حمد و ثناى الهى بدان) دنیا ظاهراً شیرین و سرسبز و زیبا و بهجت انگیز است. هرکس به آن برسد او را مشغول زرق و برق خود مى سازد و از آنچه براى او سودمندتر است باز مى دارد، در حالى که ما مأمور به آخرت هستیم و بر آن تشویق و ترغیب شده ایم. اى معاویه آنچه را فانى مى شود رها کن و براى آنچه باقى و پایدار است عمل نما و از مرگى که پایان کار تو و حسابى که سرانجام توست بپرهیز و بدان خداوند متعال هرگاه خیر بنده اى را بخواهد میان او و آنچه خداوند آن را ناپسند مى شمارد مانع مى شود و او را براى اطاعت خود موفق مى دارد و هنگامى که براى بنده اى بد بخواهد، او را به دنیا تشویق مى کند و آخرت را از خاطر او مى برد، آرزویش را دور و دراز مى کند و از آنچه صلاح اوست او را باز مى دارد. نامه تو به من رسید دیدم به سویى تیر پرتاب مى کنى که هدف تو نیست و به دنبال چیزى غیر از گمشده خود مى گردى و در مسیر خود با نابینایى و در وادى ضلالت گام برمى دارى و بدون دلیل سخن مى گویى و به ضعیف ترین شبهه چنگ مى زنى. اما اینکه از من خواسته اى در برابر متارکه جنگ، حکومت شام (و مصر) را به تو واگذارم اگر من امروز آماده چنین کارى بودم دیروز (که هنوز جنگى در کار نبود) انجام مى دادم و اما اینکه گفته اى: عمر تو را به این مقام منصوب کرد (فراموش نکن که) عمر افرادى را که قبل از او ابو بکر به مقاماتى منصوب کرده بود عزل نمود و عثمان نیز کسانى را که عمر نصب کرده بود معزول داشت. امام و پیشوا براى این نصب شده است که مصالح امّت را در نظر بگیرد خواه براى آن کس که پیش از او بوده آشکار و یا عیب او (والى) پنهان شده باشد و امور یکى پس از دیگرى رخ مى دهد و هر پیشوایى رأى و اجتهاد خود را دارد، بنابراین منصوب شدن تو از طرف عمر به ولایت شام هیچ امتیازى براى تو ایجاد نمى کند.آنچه مرحوم سیّد رضى در نهج البلاغه آورده در دنبال این بخش از نامه است. به هر حال، آن قسمت را که در نهج البلاغه آمده مى توان به دو بخش تقسیم کرد:نخست سرزنش معاویه به علت پیروى از هواى نفس و نادیده گرفتن حقایق و پیمان هاى الهى.و دیگر، پاسخ به دفاع هاى معاویه از عثمان و مطالبه قاتلان او از امام(علیه السلام). تو را با خونخواهى عثمان چکار؟همان گونه که اشاره شد متأسفانه تا آنجا که ما اطّلاع داريم سيره نويسان و مورخان، متن نامه معاويه را نياورده اند، هرچند بخش هايى از آن از پاسخ امام(عليه السلام) روشن مى شود. از اين قسمت نامه امام(عليه السلام) که معاويه را شديدا به سبب هوا پرستى سرزنش مى کند چنين بر مى آيد که او سخنانى جسورانه و نابخردانه در نامه خود به امام(عليه السلام) نوشته است، از اين رو امام(عليه السلام) مى فرمايد: «سبحان الله تو چقدر بر هوا و هوس هاى بدعت آميز و سرگردانى هايى که پيوسته از آن پيروى مى کنى اصرار دارى! اين کار توأم با ناديده گرفتن حقايق و دور افکندن پيمان هايى که خدا آن را طلب کرده و حجت بر بندگان اوست»; (فَسُبْحَانَ اللهِ! مَا أَشَدَّ لُزُومَکَ لِلاَْهْوَاءَ الْمُبْتَدَعَةِ، وَالْحَيْرَةِ الْمُتَّبَعَةِ، مَعَ تَضْيِيعِ الْحَقَائِقِ وَاطِّرَاحِ(2) الْوَثَائِقِ، الَّتِي هِيَ للهِِ طِلْبَةٌ، وَعَلَى عِبَادِهِ حُجَّةٌ).امام(عليه السلام) در اين گفتار کوتاه و پر معنا عوامل انحراف معاويه را در چهار چيز خلاصه مى کند: نخست پيروى از هوا و هوس و ديگر متابعت از عوامل سرگردانى و سوم چشم فرو بستن بر واقعيّت ها و چهارم شکستن عهد و پيمان هاى الهى است.روشن است که هر يک از اينها به تنهايى مى تواند انسان را به پرتگاه سقوط بکشاند تا چه رسد که همه اينها در کسى جمع باشد.حقايقى را که امام(عليه السلام) به آن اشاره کرده و مى فرمايد معاويه آنها را ضايع نموده، ويژگى هاى منحصر به فرد امام(عليه السلام) در اسلام است که از آغاز بعثت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) تا آخرين ايام انجام گرفت. فراموش کردن سوابق خود معاويه در عصر جاهليّت و فجايع پدر و مادرش به گونه اى است که هيچ عاقلى به خود اجازه نمى دهد ويژگى هاى امام(عليه السلام) را با او مقايسه کند. با اين حال وى مى خواست جانشين امام گردد و در حيات امام(عليه السلام) نيز بخش عظيمى از کشور اسلامى در اختيارش باشد.«وَثائق» (پيمان ها) اشاره به پيمان هايى است که از هر آدم با ايمانى گرفته شده که در برابر حکم الهى تسليم باشد و جمله «الّتى هِىَ للهِِ طِلْبَةٌ» ـ با توجّه به اينکه «طلبة» به معناى مطلوب است اشاره به اين است که خداوند وفاى به تمام اين پيمان ها را از بندگانش مطالبه مى کند.از يک سو هر انسان با ايمانى به متقضاى (إِنّا عَرَضْنَا الاَْمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَالاَْرْضِ وَالْجِبالِ ...)(3) امانت دار الهى است و از سوى ديگر به مقتضاى (وَأَطيعُوا اللهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ)(4) اطاعت فرمان خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) از او خواسته شده و از سوى سوم به مقتضاى (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْکُمْ يا بَنِى آدَمَ أَنْ لاَّ تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ)(5) ترک عبادت و پيروى شيطان از او طلب شده است. اينها و مانند آن همه پيمان هاى الهى هستند و خدا حجت را بر بندگانش به مقتضاى آنها تمام کرده است.آن گاه امام(عليه السلام) در بخش دوم از اين نامه مى فرمايد: «اينکه تو بسيار به ريخته شدن خون عثمان و قاتلان او استدلال مى کنى (و گويا خود را ولى دم عثمان و مطالبه کننده خون او مى پندارى بسيار شگفت آور است، زيرا) تو آنجا به يارى عثمان برخاستى که در حقيقت يارى خودت بود; ولى آنجا که يارى عثمان بود، دست از ياريش برداشتى (و او به آن سرنوشت گرفتار آمد) والسلام»; (فَأَمَّا إِکْثَارُکَ الْحِجَاجَ(6) عَلَى عُثْمَانَ وَقَتَلَتِهِ، فَإِنَّکَ إِنَّمَا نَصَرْتَ عُثْمَانَ حَيْثُ کَانَ النَّصْرُ لَکَ، وَخَذَلْتَهُ حَيْثُ کَانَ النَّصْرُ لَهُ، وَالسَّلاَمُ).امام(عليه السلام) چه تعبير جالبى در اينجا مى فرمايد، زيرا مى دانيم و تاريخ نيز شاهد و گوياى اين مطلب است که عثمان از معاويه کمک خواست و معاويه لشکرى براى کمک به او فرستاد; اما دستور داد در نزديکى مدينه اطراق کنند و پيش نروند گويا مى خواست عثمان کشته شود و زمينه براى خلافت او فراهم گردد  و بعد هم بگويد من به ياريش شتافتم اما دير رسيدم.بلاذرى مورخ معروف مى گويد: هنگامى که عثمان کسى را به سوى معاويه فرستاد و از او تقاضاى کمک کرد معاويه «يزيد بن اسد قسرى» را با لشکرى به سوى او گسيل داشت و به او دستور داد هنگامى که به «ذى خشب» (محلى در نزديکى مدينه) رسيدى در آنجا بمان و از آنجا حرکت نکن. نگو حاضر چيزى را مى بيند که غايب نمى بيند حاضر منم و غايب تويى. يزيد در ذى خشب ماند تا عثمان کشته شد. در اين هنگام معاويه دستور بازگشت به او داد و او با لشکرش به شام باز گشت.بلاذرى در اينجا مى افزايد: منظور معاويه اين بود که عثمان کشته شود و او مردم را به سوى خود بخواند.(7)جالب اينکه مرحوم مغنيه در شرح نهج البلاغه خود بعد از ذکر اين قصه مى گويد: تمام شواهد از سيره معاويه گواهى مى دهد که اين روايت عين واقعيّت است; هنگامى که اوضاع برگشت و معاويه ديد خون عثمان بهانه خوبى براى دعوت مردم به سوى خويش است. پيراهن عثمان را علم کرد و گريه دروغين سر داد و احساسات مردم را برانگيخت از همه عجيب تر اينکه هنگامى که امير مؤمنان على(عليه السلام) شهيد شد و او بر تخت خلافت اسلامى تکيه کرد نه تنها کارى با قاتلان عثمان نداشت، بلکه آنها را با آغوش باز پذيرفت و به آنها جايزه داد.براى اطلاع بيشتر از اين موضوع کتابى را که عقاد درباره معاويه نوشته بايد مطالعه کرد.(8)*****نکته:نامه معاويه به ابن عباس و پاسخ او به وى:از نکات جالبى که ابن ابى الحديد ذيل نامه مورد بحث آورده است نامه اى است که معاويه به ابن عباس به هنگام صلح با امام حسن(عليه السلام) نوشت و در آن از وى دعوت کرد که با او بيعت کند. از جمله مطالب نامه اين بود: «به جانم سوگند اگر تو را به علت قتل عثمان مى کشتم، اميد داشتم مورد رضاى خدا و تصميمى صحيح و درست باشد، زيرا تو از کسانى بودى که براى قتل او کوشش کردى و او را يارى نکردى و از کسانى که در ريختن خون او شرکت داشتى. من با تو صلح نکردم که صلح مانع از اقدام بر ضد تو باشد و امان نامه اى نيز از من ندارى».ولى ابن عباس از اين تهديد معاويه نترسيد و جواب کوبنده طولانى به او داد که بخشى از آن چنين است: «و اما اينکه گفته اى من از کسانى بودم که کوشش براى قتل عثمان کردم و دست از يارى او کشيدم و با کسانى که خون او را ريختند همکارى کردم (و نيز اضافه کرده بودى) که ميان من و تو صلحى نيست که مانع از اقدام بر ضد من گردد، من به خدا سوگند مى خورم که تو در انتظار قتل او بودى و دوست داشتى که هلاک شود و با آگاهى از وضع او کسانى را که نزد تو بودند از يارى او باز داشتى. نامه او به تو رسيد و فريادش را که استغاثه مى کرد و يارى مى طلبيد شنيدى و تو به او توجّه نکردى تا زمانى که از در عذرخواهى در آمدى در حالى که مى دانستى آنها (کسانى که بر ضد او شوريده اند) رهايش نمى کنند تا کشته شود و آن گونه که تو مى خواستى سرانجام کشته شد. سپس دانستى که مردم هرگز ما و تو را يکسان نمى دانند، لذا به سوگ عثمان نشستى و خون او را به گردن ما افکندى و پيوسته مى گويى عثمان مظلوم کشته شد. اگر او مظلوم کشته شده است تو از همه ظالمان (در حق او) ظالم ترى سپس پيوسته پايين و بالا رفتى و نشست و برخاست نمودى تا جاهلان را اغوا کنى و با کمک سفيهان با حق ما مبارزه کردى تا به آنچه مى خواستى رسيدى و نمى دانم شايد اين آزمايشى براى شماست و مايه بهره گيرى تا مدتى معين( جمله اخير برگرفته از آيه 111 از سوره انبياست که مى فرمايد: (وَإِنْ أَدْرِى لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّکُمْ وَمَتاعٌ إِلى حِين) است.(9)از اين نامه معاويه به ابن عباس و همچنين نامه او به امام(عليه السلام) به خوبى استفاده مى شود که او بى شرمانه قتل عثمان را که خودش در آن سهيم بود براى رسيدن به اهدافش به هر کس که مايل بود نسبت مى داد تا مردم جاهل را بر ضد او بشوراند و او را در برابر خواسته هاى خود تسليم کند در حالى که تمام شواهد تاريخى نشان مى دهد که او در باطن خواهان قتل عثمان بود و گامى براى يارى او بر نداشت در حالى که عثمان صريحاً از وى کمک خواسته بود. به تعبير محمد بن مسلمه انصارى که در پاسخ معاويه نگاشت: تو در حيات عثمان دست از ياريش برداشتى و بعد از مرگش به ياريش برخاستى (وَلَئِنْ کُنْتَ نَصَرْتَ عُثْمْانَ مَيّتاً لَقَدْ خَذَلْتَهُ حَيّاً).(10)در جلد اوّل همين کتاب (پيام امام اميرالمؤمنين(عليه السلام)) صفحه 421 و جلد 2، صفحه 480 و جلد 3، صفحه 226 توضيحات قابل توجهى درباره نامه امام(عليه السلام) به معاويه براى بيعت و اشاره اى به علل قتل عثمان آمده است.*****پی نوشت:1 . سند نامه: اين نامه آغازى دارد که مرحوم سيّد رضى آن را حذف کرده و طبق روش گزينشى خود تنها ذيل نامه را آورده است. مرحوم ابن ميثم و ابن ابى الحديد هر دو صدر نامه را که بعداً به آن اشاره خواهد شد در شرح نهج البلاغه خود آورده اند و اين نشان مى دهد که آنها به مدرکى غير از نهج البلاغه دست يافته بودند که صدر نامه را در بر داشته است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 332).2 . «اطراح» از ريشه «طرح» به معناى دور افکندن است.3 . احزاب، آيه 72.4 . مائده، آيه 92.5 . يس، آيه 60.6 . «الحِجاج» به معناى مجادله کردن براى غلبه بر حريف است.7 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 154.8 . فى ظلال نهج البلاغه، ج 3، ص 549.9 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 154.10 . صفين، ص 76. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از نامه هاى امام (ع) به معاويه:مى گويم (ابن ميثم): آغاز اين نامه چنين بوده است: براستى دنيا، موجودى شيرين، سرسبز، آراسته و خرّم است، كسى به دنيا نرسيده مگر اين كه او را از هر چه براى او سودمندتر بوده بازداشته است، در صورتى كه ما را به آخرت فرمان داده و واداشته اند.اى معاويه آنچه را كه ناپايدار است ترك كن و براى جاودانگى كار كن، از مرگى كه سر انجام با او روبرو مى شوى، و حسابى كه پايان كارت با آن است، برحذر باش، و بدان كه خداوند هرگاه خير بنده اى را بخواهد، ناپسندى را از او دور و توفيق اطاعت خود را برايش فراهم مى آورد، هرگاه براى بنده اى خواستار شرّ گردد، او را فريفته دنيا مى كند و آخرت را از ياد او مى برد و ميدان آرزوهاى او را گسترش مى دهد و از آنچه به صلاح اوست باز مى دارد.نامه تو، به من رسيد، تو را چنان يافتم كه مقصود خود را به صراحت بازگو نمى كنى و چيزى را غير از گم شده ات مى جويى، و در اشتباهى كوركورانه و سرگردانى گمراهى به سر مى برى و به چيزى غير از برهان و دليل دست مى يازى و به ضعيف ترين شبهات پناه مى برى.امّا درخواست شركت تو در امور و واگذارى سرزمين شام به تو، اگر من امروز اين كار را مى كردم ديروز (تا به حال) اين كار را كرده بودم. اما اين كه گفتى: عمر، تو را والى شام كرده است، كسانى را كه همتايش (ابو بكر) ولايت داده بود، عمر عزل كرد، و همچنين كسانى را كه عمر به فرماندارى تعيين كرده بود، عثمان بركنار ساخت، هيچ رهبرى براى مردم تعيين نشده است، مگر آنكه صلاح امّت را در نظر بگيرد، چه براى رهبران قبل از او آن مصلحت روشن بوده و يا از نظر آنها مخفى مانده باشد، و هر كارى، كار ديگرى را در پى دارد، و هر زمامدارى نظر و انديشه خاصّى دارد. آن گاه مى رسد به عبارت «سبحان ا...» تا آخر نامه.اين بخش از نامه دو مطلب را شامل است: اوّل: تعجّب از زيادى دلبستگى معاويه به خواسته هايى كه خود به وجود آورنده آنهاست و انحراف او از رفتن به جانب حق، به دليل پيروى از هوا و هوس.توضيح آن كه در هر زمانى، معاويه شبهه اى ايجاد و نظر تازه اى القا مى كرد، تا بدان وسيله يارانش را گمراه سازد و در ذهن آنها بيندازد كه على (ع) براى رهبرى شايستگى ندارد، يك بار مى گفت: او قاتل عثمان است، و يك مرتبه وانمود مى كرد كه او را يارى نكرده و خوار و تنها گذاشته، و يك بار مى پنداشت كه او قاتل صحابه پيامبر (ص) است و وحدت كلمه جامعه را به هم زده است، يك بار با دادن پول و صرف مال مسلمانان برخلاف دستور شرع، ديگران را از او برمى گرداند، و گاهى قبول مى كرد كه او شايسته رهبرى امّت است، و از او درخواست تأييد حكومت خود بر سرزمين شام را داشت، و افكار پوچى نظاير اينها را، خود مى ساخت، و در پى اين انديشه هاى باطل، سرگردان و حيرت زده مى ماند، با تضييع حقايقى كه بايد پايبند آنها مى بود، از قبيل اعتقاد بر اين كه على (ع) شايسته ترين فرد به امر خلافت است، و نسبت به عهد و پيمانهاى مطلوب و مورد رضاى پروردگار آگاهتر است، آن نوع پيمان و عهدى كه روز قيامت حجّت خدا بر بندگان است، همان طور كه خداى متعال مى فرمايد: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ...» دوم: پاسخ امام (ع) به سخن وى در باره عثمان و افتخار به يارى و كمك او، و پرخاش وى در مورد اين كه، امام (ع) عثمان را خوار گذارده است.عبارت: «فانّك...» به منزله صغراى قياس مضمر است. توضيح قياس به اين ترتيب است، موقعى كه عثمان از معاويّه كمك و يارى خواست، معاويّه، امروز و فردا مى كرد، و وعده كمك مى داد تا اين كه سخت در محاصره قرار گرفت آن گاه يزيد بن اسد قسر بى را به جانب مدينه فرستاد، و به او گفت: هنگامى كه به محلّ ذى خشب رسيدى، همان جا توقّف كن و مگو: (شخص حاضر در صحنه چيزى را مى بيند كه غايب نمى بيند، زيرا من حاضرم و تو غايب.) يزيد، مى گويد: من در ذى خشب، توقّف كردم تا وقتى كه عثمان به قتل رسيد. آن گاه معاويه به وى دستور بازگشت داد، و او با سپاهى كه همراه داشت، به شام برگشت پس در حقيقت يارى معاويه براى خودش بود در صورتى كه براى يارى عثمان -تنها به خاطر اين كه راه بهانه و عذرى برايش باشد- سپاه خود را فرستاده بود، و اين خود دارى براى آن بود كه عثمان كشته شود، و مردم را به پشتيبانى خود دعوت كند، پس در حقيقت اين كمكى بود به خود معاويه. زيرا كه اين عمل او خود، باعث قتل عثمان شده و بهره بردارى معاويه از اين رويداد به نفع خواسته خود بوده است، و خوار و تنها گذاشتن عثمان موقعى بود كه او نيازمند به كمك بود.كبراى قياس نيز در حقيقت چنين است: و هر كس چنان باشد، پس نبايد افتخار به يارى عثمان كند و به ديگرى نسبت خوار ساختن عثمان را بدهد. توفيق از جانب خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)المختار السابع و الثلاثون و من كتاب له عليه السلام الى معاوية:فسبحان اللّه!! ما أشدّ لزومك للأهواء المبتدعة، و الحيرة المتّبعة، مع تضييق [تضييع ] الحقائق، و اطّراح الوثائق، الّتي هى للّه طلبة، و على عباده حجّة، فأمّا إكثارك الحجاج في عثمان و قتلته فإنّك إنّما نصرت عثمان حيث كان النّصر لك، و خذلته حيث كان النّصر له، و السّلام. (63594- 63548)و لهذا الكتاب صدر ذكره الشراح هكذا:أمّا بعد، فانّ الدّنيا حلوة خضرة، ذات زينة و بهجة، لم يصب إليها أحد إلّا و شغلته بزينتها عمّا هو أنفع له منها، و بالاخرة امرنا و عليها حثثنا، فدع يا معاوية ما يفنى، و اعمل لما يبقى، و احذر الموت الّذي إليه مصيرك، و الحساب الّذي إليه عاقبتك. و اعلم أنّ اللّه تعالى إذا أراد بعبد خيرا حال بينه و بين ما يكره، و وفّقه لطاعته، و إذا أراد بعبد شرّا أغراه بالدّنيا و أنساه الاخرة، و بسط له أمله، و عاقّه عمّا فيه صلاحه، و قد وصلني كتابك فوجدتك ترمي غير غرضك، و تنشد غير ضالّتك، و تخبط في عماية، و تتيه في ضلالة، و تعتصم بغير حجّة، و تلوذ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 63 بأضعف شبهة. فأمّا سؤالك إلىّ المشاركة و الإقرار لك على الشام، فلو كنت فاعلا لذلك اليوم لفعلته أمس. و أمّا قولك: إنّ عمر ولّاكها فقد عزل عمر من كان ولّى صاحبه، و عزل عثمان من كان عمر ولّاه، و لم ينصب للنّاس إمام إلّا ليرى من صلاح الامّة ما قد كان ظهر لمن كان قبله، أو خفى عنهم عيبه، و الأمر يحدث بعده الأمر، و لكلّ وال رأى و اجتهاد، فسبحان اللّه ما أشدّ لزومك- إلى آخر الكتاب.أقول: و قد اختلف متن المحذوف من كتابه عليه السّلام في نسخة شرح ابن ميثم و ابن أبي الحديد في موارد أهمّها في قوله: «و أمّا سؤالك إلىّ المشاركة» ففي نسخة ابن أبي الحديد «و أمّا سؤالك المتاركة» فالمقصود من المشاركة أن يكون شريكا في أمر الخلافة، و الغرض منه تجزية الحكومة الاسلامية و إفراز الشام منها لمعاوية، و المقصود من المتاركة ترك الحرب و إقرار معاوية عاملا على الشام، فالظاهر منه أنّ هذا الكتاب من الكتب الّتي ترادّت بين عليّ عليه السّلام و بينه أيّام حرب صفيّن و تضييق الأمر على معاوية كما يشير إليه قوله عليه السلام: (مع تضييق الحقائق، و اطّراح الوثائق) و قد اقترح معاوية في كتابه اقتراحا يشمل أمرين:متاركة الحرب أو المشاركة في أمر الخلافة و إقراره على الشام، مستدلّا بأنّ عمر ولّاه على الشام، و ردّ عليه السّلام اقتراحه بتصميمه على عزله من قبل لفقد صلاحيّته في نظره للولاية على المسلمين، و ردّ استدلاله بأنّ من شأن الإمام الاستقلال في عزل العمّال و الحكّام و جرت عليه سيرة السلف، فعمر عزل من ولّاه أبو بكر، و عثمان عزل من ولّاه عمر، فلا وجه لهذا التشبّث، و ذكر أنه يلازم الأهواء المبتدعة بتقلّب الأحوال و يتّبع الحيرة و الضلال في أشدّ الأحوال مع ظهور الحجّة و الوثائق لديه على بطلان دعواه.ثمّ بيّن أنّه هو الّذي خذل عثمان حتى قتل و إنما يظهر الانتصار له و الانتقام لدمه بحساب نفسه و لانتصار مقاصده كما روي عن البلاذري أنّه قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 64 لمّا أرسل عثمان إلى معاوية يستمدّه، بعث يزيد بن أسد القسري، جدّ خالد ابن عبد اللّه القسري أمير العراق، و قال له: إذا أتيت ذا خشب فأقم بها، و لا تتجاوزها، و لا تقل: الشاهد يرى ما لا يرى الغائب، فانّني أنا الشاهد و أنت الغائب.قال: فأقام بذي خشب حتى قتل عثمان، فاستقدمه حينئذ معاوية، فعاد إلى الشام بالجيش الّذي كان أرسل معه، و إنّما صنع معاوية ذلك ليقتل عثمان فيدعو إلى نفسه.و نقل عن مكتوب لابن عباس في جواب معاوية أنه قال: و أمّا قولك: إنى من الساعين على عثمان، و الخاذلين له، و السافكين دمه، و ما جرى بيني و بينك صلح فيمنعك منّي، فاقسم باللّه لأنت المتربّص بقتله، و المحبّ لهلاكه، و الحابس الناس قبلك عنه على بصيرة من أمره- إلى أن قال- أنت تعلم أنّهم لن يتركوه حتى يقتل، فقتل كما كنت أردت.الترجمة:از نامه اى كه آن حضرت بمعاويه نوشت:أمّا بعد، براستى دنيا شيرين و خوش نما است، زيور دار و بهجت افزا است هيچكس بدان دل نبازد جز آنكه بزيورش او را سرگرم سازد تا از آنچه وى را سودمندتر است وا اندازد، ما فرمان داريم بكار آخرت بپردازيم و به آن است كه ترغيب شده ايم.اى معاويه، آنچه را نيست مى شود از دست بگذار و براى آنچه بجا مى ماند كار كن، بترس از مرگى كه بسوى آن مى روى و از حساب خداوند كه سرانجام تو است، و بدانكه راستى چون خداوند براى بنده اى خير و نيكوئى خواهد ميان او و هر آنچه بد دارد حايل گردد و او را براى طاعت خود موفق دارد، و هر گاه براى بنده اى بدى خواهد او را بدنيا وادار كند و آخرت را از يادش ببرد و پهناى آرزو را در برابرش بگشايد و او را از آنچه صلاح او است دور كند. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 65 نامه تو بمن رسيد و دريافتم كه بهدف خود تير نيندازى و جز گمشده خود را مى جوئى، در تاريكى مى پوئى، و در گمگاه مى دوى، بچيزى كه حجت نتواند بود پناه مى برى، و بسست ترين شبه اى دست مى اندازى.أمّا اين كه از من در خواست دارى شريك كار خلافت باشى و جنگ متاركه گردد و بر حكومت شام بمانى پاسخش اينست كه: اگر من امروز چنين كارى مى كردم همان ديروز كرده بودم، و أمّا اين كه ميگوئى عمرت فرمان ولايت و حكومت بر شام صادر كرده است محقق است كه عمر خودش واليان صاحب خود أبى بكر را از كار بر كنار كرد و عثمان هم كه بر سر كار آمد هر كه را عمر والى كرده بود از كار بر كنار كرد و عزل نمود، براى مردم امام و رهبرى منصوب نگردد جز براى اين كه صلاح امّت را بنظر خود بسنجد و آنچه از پيش بر طبق آن بوده بكار بندد، و آن عيبى كه نهفته بوده منظور دارد و بر طرف سازد، بدنبال هر كارى كار تازه اى مى آيد و بايد تجديد نظر شود، هر پيشوائى رأى و اجتهادى دارد.سبحان اللّه تا چند بدنبال هوسهاى نو ظهور چسبيده اى و از سرگردانى پيروى ميكنى با اين كه حقيقت محدود است، و دلائلى كه مسئوليت إلهى بار مى آورند و بربندگان خدا حجّت تمام ميكنند در دست هستند و مشهود.أمّا اين كه در باره عثمان و كشندگانش پرميگوئى و راه احتجاج مى پوئى راستى كه تو آنجا كه يارى عثمان يارى خودت باشد با نصرت او همداستانى، و آنجا كه يارى تو پيروزى او است او را ترك ميگوئى و وامى گذارى.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom