جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۳۸ : ویژگى هاى مالک اشتر [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى أهل مصرَ لمّا وَلَّى عليهم الأشتر :
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ غَضِبُوا لِلَّهِ حِينَ عُصِيَ فِي أَرْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ، فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ عَلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْمُقِيمِ وَ الظَّاعِنِ، فَلَا مَعْرُوفٌ يُسْتَرَاحُ إِلَيْهِ وَ لَا مُنْكَرٌ يُتَنَاهَى عَنْهُ.
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَيْكُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ، لَا يَنَامُ أَيَّامَ الْخَوْفِ وَ لَا يَنْكُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِيقِ النَّارِ، وَ هُوَ مَالِكُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ.
فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَقَّ، فَإِنَّهُ سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللَّهِ، لَا كَلِيلُ الظُّبَةِ وَ لَا نَابِي الضَّرِيبَةِ؛ فَإِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا وَ إِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تُقِيمُوا فَأَقِيمُوا، فَإِنَّهُ لَا يُقْدِمُ وَ لَا يُحْجِمُ وَ لَا يُؤَخِّرُ وَ لَا يُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِي، وَ قَدْ آثَرْتُكُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِي لِنَصِيحَتِهِ لَكُمْ وَ شِدَّةِ شَكِيمَتِهِ عَلَى عَدُوِّكُمْ.

الْجَوْر : ستم و ظلم.
السُّرَادِق : پرده اى كه به بالاى صحن خانه مى كشند، سراپرده.
الْبَرّ : پرهيزكار.
الظّاعِن : مسافر.
يُسْتَراحُ الَيْهِ : بواسطه (عمل به) آن آرامش حاصل ميشود.
لَا يَنْكُلُ : خوددارى نمى كند، نمى ترسد.
الرَّوْع : خوف.
مَذْحِج : نام قبيله مالك است.
الْكَلِيل : كند.
الظُبَة : لبه تيز شمشير و نيزه ها و مانند آن.
النَّابِى : شمشيرى كه كند شده و نمى برد.
الضَّرِيبَة : كسى كه با شمشير مضروب شده.
آثَرْتُكُمْ : شما را مقدم داشتم، ترجيح دادم.
الشَكِيمَة : دهنه، ميله اى آهنى كه به افسار متصل است و در دهان حيوان قرار دارد و از آن به لحاظ استحكامى كه دارد به قدرت نفس و شجاعت و دليرى تعبير مى شود. 
سُرادِق : سراپرده
لا يَنكُلُ : بر نمى گردد، فرار نمى كند
رَوع : ترس و واهمه
كَلِيل : كند شده، نبرنده
ظُبَّة : دم برنده شمشير و نيزه
نَابِى : بى اثر- تأثير نكننده
انفِروا : كوچ و حركت كنيد
لا يُحجِمُ : دست بر نمى دارد، نمى ايستد
آثَرتُكم : شما را مقدم داشتم و ترجيح دادم
شَكيمَة : قوت و قدرت 
(نامه به مردم مصر در سال ۳۸ هجرى آنگاه كه مالك اشتر را به فرماندارى آنان برگزيد).
ويژگى هاى بى مانند مالك اشتر:
از بنده خدا، على امير مؤمنان، به مردمى كه براى خدا به خشم آمدند، آن هنگام كه ديگران خدا را در زمين نافرمانى، و حق او را نابود كردند، پس ستم، خيمه خود را بر سر نيك و بد، مسافر و حاضر، و بر همگان، بر افراشت، نه معروفى ماند كه در پناه آن آرامش يابند، و نه كسى از زشتى ها نهى مى كرد.
پس از ستايش پروردگار من بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم، كه در روزهاى وحشت، نمى خوابد، و در لحظه هاى ترس از دشمن روى نمى گرداند، بر بدكاران از شعله هاى آتش تندتر است، او مالك پسر حارث مذحجى(۱) است. آنجا كه با حق است، سخن او را بشنويد، و از او اطاعت كنيد، او شمشيرى از شمشيرهاى خداست، كه نه تيزى آن كند مى شود، و نه ضربت آن بى اثر است. اگر شما را فرمان كوچ كردن داد، كوچ كنيد، و اگر گفت بايستيد، بايستيد، كه او در پيش روى و عقب نشينى و حمله، بدون فرمان من اقدام نمى كند. مردم مصر من شما را بر خود برگزيدم كه او را براى شما فرستادم، زيرا او را خير خواه شما ديدم، و سر سختى او را در برابر دشمنانتان پسنديدم.
_________________________________
(۱). مذحج: نام قبيله مالك اشتر است.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است باهل مصر هنگاميكه (مالك) اشتر را بر ايشان حكومت داد (آنان را ستوده و به پيروى از او امر فرموده، وقتى كه امام عليه السّلام مالك اشتر را بجاى محمّد ابن ابى بكر روانه مصر نمود و اين نامه را نوشت اهل مصر دو دسته بودند، دسته اى هوادار عثمان و معاويه كه با محمّد مخالفت مى نمودند، و دسته بيشترى دوستان امير المؤمنين عليه السّلام بوده كه در كشتن عثمان كوشش نموده بودند، و نامه حضرت خطاب بايشان است):
(1) اين نامه از بنده خدا علىّ امير المؤمنين است بسوى گروهى كه براى خدا بخشم آمدند هنگاميكه در زمين او معصيت و نافرمانى كردند، و حقّ او را بردند (از امر و فرمانش پيروى ننمودند) پس ستم سراپرده بر سر نكوكار و بدكار و ساكن و مسافر زد، و (مردم بطورى بر خلاف آنچه خدا و رسول فرموده بودند رفتار مى نمودند كه) معروف و كار شايسته اى نبود كه از توجّه بآن آسودگى رو نمايد، و نه منكر و زشتى كه از آن جلوگيرى شود (خلاصه در زمان عثمان معروف ترك و منكر متداول بود، و از اين سخنان بيزارى از رفتار عثمان و اطرافيان و كار گردانانش هويدا است، ولى دليل نيست كه امام عليه السّلام راضى به كشته شدن عثمان بوده و از اين جهت اهل مصر را ستوده باشد چون در كشتن او كمك نموده به مدينه آمده بودند، بلكه آنان را از جهت اينكه در صدد نهى از منكر بر آمده بودند ستوده است).
(2) پس يكى از بندگان خدا را بسوى شما فرستادم كه در روزهاى ترسناك خواب نمى رود، و از دشمنان در اوقات بيم و هراس باز نگشته نمى ترسد، بر بدكاران (كه از حقّ رو برگردانيده پيرو گمراهى اند) از سوزاندن آتش سختتر است (چنان دلاورى است كه دشمنان را از پاى در مى آورد) و او مالك پسر حارث برادر (از خويشان و قبيله) مذحج است (و مذحج نام قبيله ايست در يمن و نخع نام طايفه اى است از آن قبيله و مالك اشتر نخعىّ است)
(3) پس سخنش را بشنويد، و امر و فرمانش را در آنچه مطابق حقّ است پيرو باشيد، زيرا او شمشيرى است از شمشيرهاى خدا كه تيزى آن كند نمى شود، و زدن آن بى اثر نمى گردد (بهر جا زده شود مى برد) پس اگر شما را امر كند كه (بسوى دشمن) برويد روانه گرديد، و اگر فرمان دهد كه نرويد بمانيد كه او (در هر كارى) پيش نمى افتد و بر نمى گردد، و رو بر نمى گرداند و جلو نمى رود مگر بدستور و فرمان من،
(4) و به داشتن او شما را بر خود برگزيدم (با اينكه باو نيازمندم بسوى شما روانه اش نمودم) بجهت خير خواهيش براى شما، و استوارى دهن بند او بر دشمنتان (كه دهانه بر دهان دشمن مى زند تا او را از پاى در آورد).
 
نامه اى از آن حضرت (ع) به مردم مصر هنگامى كه مالك اشتر (رحمه الله) را بر آنان امارت داد:
از بنده خدا على، امير المؤمنين، به مردمى كه براى خدا خشمگين شدند، هنگامى كه ديگران در زمينش نافرمانى كردند و حقش را از ميان بردند. هنگامى كه ستم، سراپرده اش را بر سر نيكوكار و تبهكار و مقيم و مسافر بر پاى داشت و هيچ معروفى نماند كه در سايه آن توان آسود و نه كس از منكرى سرباز مى زد.
اما بعد، بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم. مردى كه در روزگار وحشت به خواب نرود و در ساعات خوف از دشمن رخ برنتابد. بر دشمنان از لهيب آتش سوزنده تر است. او مالك بن الحارث از قبيله مذحج است. در هر چه موافق حق بود به سخنش گوش بسپاريد و فرمانش را اطاعت كنيد. اگر گفت، به راه افتيد، به راه افتيد و اگر گفت، درنگ كنيد، درنگ كنيد. او شمشيرى است از شمشيرهاى خدا كه نه تيزيش كند شود و نه ضربتش بى اثر ماند. او نه به خود در كارى اقدام مى كند. و نه از كارى باز مى ايستد، نه قدم واپس نهد و نه پيش گذارد، مگر به فرمان من. در فرستادن مالك به ديار شما، شما را بر خود ترجيح نهادم، زيرا مالك را نيكخواه شما ديدم و ديدم كه او از هر كس ديگر سخت تر لجام بر دهان دشمنانتان زند.
 
اين نامه از بنده خدا على امير مؤمنان به سوى مردمى است که براى خدا خشمگين شدند در آن هنگام که در زمينش عصيان شده و حق او از بين رفته بود، در آن هنگام که جور و ستم خيمه خود را بر سر نيکوکار و بدکار و حاضر و مسافر زده بود، زمانى که نه معروف و نيکى وجود داشت که انسان در کنارش احساس آرامش کند و نه از منکر و زشتى ها اجتناب مى شد (تا مشمول لطف خدا گردد).
اما بعد (از حمد و ثناى الهى) من يکى از بندگان (خاص) از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم. کسى که به هنگام خوف و خطر خواب به چشم راه نمى دهد و در ساعات ترس و وحشت از دشمن نمى هراسد و به او پشت نمى کند. و در برابر بدکاران از شعله آتش، سوزنده تر است و او «مالک بن حارث» از قبيله مذحج است.
حال که چنين است به سخنش گوش فرا دهيد و فرمانش را در آنجا که مطابق حق است اطاعت کنيد. چرا که او شمشيرى است از شمشيرهاى خدا که نه هرگز به کندى مى گرايد و نه ضربه اش بى اثر مى گردد، بنابراين اگر او فرمان بسيج و حرکت داد حرکت کنيد و اگر دستور توقف داد توقف نماييد، زيرا او هيچ اقدام و منعى و هيچ عقب نشينى و پيش روى نمى کند مگر به فرمان من. (و با اينکه وجود مالک براى من بسيار مغتنم است; ولى) من شما را بر خود مقدم داشتم (که او را به فرمانداريتان فرستادم)، زيرا او نسبت به شما خيرخواه و نسبت به دشمنانتان بسيار سخت گير است.
 
و از نامه آن حضرت است به مردم مصر چون اشتر (ره) را بر آنان والى ساخت:
از بنده خدا على امير مؤمنان به مردمى كه براى خدا به خشم آمدند هنگامى كه -ديگران- خدا را در زمين نافرمانى كردند و حق او را از ميان بردند، تا آنكه ستم سراپرده اش را بر پا كرد و نيكوكار و بدكردار و باشنده و كوچنده را به درون خود در آورد، نه معروفى ماند كه در پناه آن آسوده توان بود و نه از منكرى نهى توان نمود.
اما بعد، من بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم كه در روزهاى بيم نخوابد و در ساعتهاى ترس از دشمن روى برنتابد. بر بدكاران، تندتر بود از آتش سوزان. او مالك پسر حارث مذحجى است. آنجا كه حق بود سخن او را بشنويد، و او را فرمان بريد. كه او شمشيرى از شمشيرهاى خداست. نه تيزى آن كند شود و نه ضربت آن بى اثر بود. اگر شما را فرمان كوچيدن دهد كوچ كنيد، و اگر گويد بايستيد بر جاى مانيد، كه او نه بر كارى دليرى كند و نه بازايستد، و نه پس آيد و نه پيش رود، جز كه من او را فرمايم. در فرستادن او من شما را بر خود برگزيدم چه او را خيرخواه شما ديدم، و سرسختى او را برابر دشمنانتان -پسنديدم-.
 
از نامه هاى آن حضرت است به اهل مصر، زمانى كه اشتر را زمامدار آنان نمود:
از بنده خدا على امير المؤمنين، به مردمى كه براى خدا غضبناك شدند وقتى كه خدا در زمينش معصيت شد و حق او از بين رفت، و ستم سراپرده خود را بر سر نيك و بد، و مقيم و مسافر زد، در نتيجه نه معروفى بود كه در پناهش بياسايند، و نه منكرى كه از آن باز داشته شود.
اما بعد، بنده اى كه از بندگان خدا را به سوى شما گسيل داشتم، كه هنگام جوّ وحشت نخوابد، و ساعات هولناك از دشمنان نهراسد و عقب ننشيند، از آتش سوزان بر بدكاران سوزنده تر است، و او مالك بن حارث از قبيله مذحج است. سخنش را بشنويد، و امرش را در آنچه مطابق حق است اطاعت نماييد، كه او شمشيرى از شمشيرهاى خداست، كه تيزيش كند نگردد، و ضربتش بى اثر نشود، اگر شما را دستور به حركت داد حركت كنيد، و اگر فرمان توقف داد باز ايستيد، كه او قدم بر نمى دارد و باز پس نمى نهد، و به تأخير نمى اندازد و پيش نمى برد مگر به فرمان من. شما را در فرستادن او بر خود مقدّم داشتم چون او را خيرخواه شما، و نسبت به دشمنتان سر سخت تر يافتم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) است به اهل مصر در آن هنگام که مالک اشتر را براى زمامدارى آنها برگزيد.(1) نامه در یک نگاه:مى دانیم امام(علیه السلام) نامه اى به دست مالک اشتر داد که برنامه عملى و روش کشوردارى را در زمینه هاى مختلف به او آموخت. این نامه به عهدنامه مالک اشتر معروف شده که نامه 53 از نهج البلاغه است و خواهد آمد. نامه هاى دیگرى نیز به اهل مصر ـ در آستانه فرستادن او به عنوان زمامدارى مصر ـ نوشت که یکى از  آنها این نامه و دیگرى نامه 62 است. از تمام اینها مقام و شخصیت مالک به عنوان انسانى قوى و با ایمان و مدیر و مدبر و مخلص و شجاع روشن مى شود.نامه مورد بحث در واقع از دو بخش تشکیل شده است: بخش اوّل، مدح و تمجیدى از مردم مصر است که به حمایت از اسلام برخاستند در زمانى که ظلم و فساد صحنه زمین را فرا گرفته بود و حق و عدالت از جامعه بشرى رخت بر بسته بود و منکرات و زشتى ها جوامع را آلوده ساخته بود.در بخش دوم به معرفى مالک به عنوان فردى بسیار ممتاز و داراى تمام صفاتى که شایسته یک فرماندار و فرمانده است، مى پردازد و تعبیرات بسیار بلندى درباره مالک مى فرماید که درباره کمتر کسى دیگر شده و به دنبال آن به مردم مصر فرمان مى دهد قدر او را بشناسند و سر بر فرمانش دهند. مصريان فداکار:امام(عليه السلام) در آغاز نامه ـ چنان که اشاره شد ـ توصيف بليغى از مردم مصر مى کند و مى فرمايد: «اين نامه از بنده خدا على امير مؤمنان به سوى مردمى است که براى خدا خشمگين شدند در آن هنگام که در زمينش عصيان شده و حق او از بين رفته بود، در آن هنگام که جور و ستم خيمه خود را بر سر نيکوکار و بدکار و حاضر و مسافر زده بود، زمانى که نه معروف و نيکى وجود داشت که انسان در کنارش احساس آرامش کند و نه از منکر و زشتى ها اجتناب مى شد (تا مشمول لطف خدا گردد)»; (مِنْ عَبْدِاللهِ عَلِيّ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ، إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ غَضِبُوا للهِِ حِينَ عُصِيَ فِي أَرْضِهِ، وَذُهِبَ بِحَقِّهِ، فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ(2) عَلَى الْبَرِّ وَالْفَاجِرِ، وَالْمُقِيمِ وَالظَّاعِنِ(3)، فَلاَ مَعْرُوفٌ يُسْتَرَاحُ إِلَيْهِ، وَلاَ مُنْکَرٌ يُتَنَاهَى عَنْهُ).در اينکه اين تعبيرات اشاره به چه زمانى است قاطبه شارحان نهج البلاغه آن را اشاره به زمانى مى دانند که عبدالله بن ابى سرح جنايت کار معروف، از سوى عثمان به فرماندارى مصر برگزيده شده بود. او هم با جمعى از ظالمان و اوباش به ظلم و ستم بر مردم مصر پرداخت و نسبت به قوانين اسلامى کاملا بى اعتنا بود; نه امر به معروف را عملا به رسميت مى شناخت نه گامى در راه نهى از منکر برمى داشت.فراموش نکنيم که عبدالله بن ابى سرح همان کسى است که در آغاز جزء کاتبان وحى بود; ولى به علت خيانتش پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بر او غضب کرد و آيه اى از قرآن در مذمت او نازل شد. او به مرتدان و مشرکان پيوست و بر ضد اسلام توطئه کرد و به هنگام فتح مکّه يکى از افراد معدودى بود که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمان قتل آنها را صادر نمود و چون عبدالله برادر رضاعى عثمان بود، عثمان او را نزد خود پنهان ساخت. سپس او را نزد پيغمبر(صلى الله عليه وآله) آورد و براى او امان خواست. پيغمبر(صلى الله عليه وآله) از او روى برگرداند. عثمان سه بار اين کار را تکرار کرد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) سرانجام پذيرفت و به او امان داد. هنگامى که عثمان با عبدالله از نزد پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بيرون رفت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) به اطرافيان خود فرمود: من بار اوّل و دوم که سکوت کردم براى اين بود که يکى از شما برخيزد و گردن اين خائن را بزند. مردى از انصار عرض کرد: چه خوب بود اشاره اى به من مى کرديد اى رسول خدا. پيغمبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: شايسته انبيا نيست که نگاه هاى پنهانى کنند.(4)به هر حال مردم مصر بر ضد اين مرد جنايت کار شوريدند; ولى او محکم در جاى خود نشسته بود. به همين دليل جمعيّت دو هزار نفرى از مصر حرکت کردند به اين قصد که فرمان عزل او را از عثمان بخواهند ولى عثمان نه تنها حاضر نشد که او را معزول دارد; بلکه نامه اى نوشت و با غلام خود براى عبدالله فرستاد به اين مضمون که به او توصيه کرده بود بعضى از سران معترضان را در برابر چشم مردم به دار آويزد و بعضى را شديدا مجازات کند تا عبرت همگان گردد. معترضانِ مصرى نامه را از غلام کشف کردند و فريادشان بلند شد و گفتند بايد به مدينه برگرديم و تا عزل عثمان از خلافت دست بر نداريم.در اين هنگام گروه هاى ديگرى از کوفه و بصره به مدينه آمدند آنها نيز شکايت هاى مشابهى داشتند. اضافه بر اينها بسيارى از مهاجران و انصار معتقد بودند که عثمان با کارهايى که انجام داده لايق خلافت مسلمين نيست و بايد از خلافت کناره گيرى کند; ولى عثمان همچنان مقاومت مى کرد. اين مقاومت خشم شورشيان را برانگيخت; خانه او را محاصره کردند و سرانجام به دست ابو حرب غافقىِ مصرى و به اعتقاد بعضى به دست افراد ديگرى به قتل رسيد.(5) اين در حالى بود که على(عليه السلام) فرزندان خود امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) را به در خانه عثمان فرستاده بود که مانع ورود مردم به داخل خانه شوند، زيرا امام(عليه السلام) موافق با قتل عثمان نبود، هرچند لازم مى دانست که عثمان از خلافت کناره گيرى کند.ولى آنچه مربوط به نامه مورد بحث است اين است که از تعريف و تمجيدى که على(عليه السلام) در اين نامه از مردم مصر کرده است بعضى اين چنين استنباط کرده اند  که امام(عليه السلام) موافق قتل عثمان بود.ابن ابى الحديد در اينجا مى گويد: تفسير اين خطبه براى من مشکل است چون اهل مصر بودند که عثمان را کشتند. هنگامى که امير مؤمنان شهادت مى دهد که آنان «غَضِبُوا للهِِ حِينَ عُصِىَ فى أرِضه; براى خدا خشم گرفتند در آن زمانى که در زمين عصيان او شد» چنين چيزى شهادت قاطعى است بر عصيان عثمان و ارتکاب منکر از ناحيه او و تأييد عمل کرد مصريان که بر ضد او شوريدند.سپس اضافه مى کند مى توان گفت: ـ هرچند اين توجيه خالى از اشکال نيست ـ که اهل مصر از دست فرماندار عثمان ناراضى بودند و اعمال ضد اسلامى او را انکار مى کردند و براى عزل او نزد عثمان آمدند و هنگامى که روشن شد نامه فرمان قتل معترضان را مروان نوشته است از او خواستند مروان را به دست آنها بدهد تا تأديبش کنند; ولى عثمان از اين امر خوددارى کرد و شورش بالا گرفت و بسيارى از مردم مدينه نيز به شورشيانِ مصرى پيوستند و از عثمان خواستند که عمال ناصالح خود را عزل کند و مروان را به آنها بسپارد و در اين هنگام بعضى از غلامان عثمان به مردم تير اندازى کردند و همين سبب شد که آنها از ديوار خانه عثمان بالا بيايند و او را به قتل برسانند، بنابراين معلوم نيست قاتلان، مصريان بوده باشند و آنچه مصريان انجام دادند در خور ستايش بود و امام(عليه السلام) آنها را در اين نامه مى ستايد.(6)بعضى از شارحان نهج البلاغه اين توجيه را پذيرفته اند. از کلمات آنها بر مى آيد که آن را خالى از تکلف مى دانند; زيرا از يک طرف قراين تاريخى نشان مى دهد که امام(عليه السلام) هرگز کسى را تشويق به قتل عثمان نکرد، بلکه از آن مانع شد، هرچند اعتراضات شديد به اعمال عثمان و مسلط کردن افراد فاسد بنى اميّه بر جان و مال مسلمين داشت و از سويى ديگر نامه مورد بحث نشان مى دهد که قيام  مردمى اهل مصر را در خور ستايش مى شمرد و جمع ميان اين دو همان است که در توجيه بالا آمد و در سخن امام(عليه السلام) در اين نامه چيزى که دلالت بر مدح قاتلان عثمان کند وجود ندارد.(7)در ضمن امام(عليه السلام) ويژگى هاى يک جامعه فاسد را در چند جمله کوتاه بيان فرموده و آن جامعه اى است که عصيان پروردگار در آن ظاهر شود، خيمه جور و ستم نيکان و بدان را زير پوشش خود قرار دهد و کسى در شهر و بيابان در امان نباشد، نيکى ها برچيده شود و زشتى ها گسترش يابد.*****فردى بينا و بسيار توانا را به فرماندارى شما منصوب کردم:امام(عليه السلام) در اين بخش عمدتا به معرفى مالک اشتر مى پردازد و بعد از معرفى کامل او ضمن بيان شش وصف بسيار ممتاز، مردم مصر را به اطاعت از فرمان او دعوت مى کند گويى فرمانى است توأم با استدلال.نخست مى فرمايد: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) من يکى از بندگان (خاص) از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم»; (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَيْکُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللهِ).نکره بودن «عبد» در اينجا براى تعظيم است و نشان مى دهد که مالک اشتر در مقام عبوديت پروردگار بسيار شايسته بود و امام(عليه السلام) هم اوّلين و مهم ترين افتخار او را همين عبوديت پروردگار مى شمرد، همان چيزى که در نمازهاى خود در ذکر تشهد قبل از مقام رسالت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) از آن ياد مى کنيم: (أشْهَدُ أنَّ مُحَمّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ). همان حقيقتى که اميرالمؤمنين على(عليه السلام) به آن افتخار مى کرد و مى گفت: «کَفَى بِي عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً».(8)سپس در توصيف دوم و سوم مى فرمايد: «کسى که به هنگام خوف و خطر خواب به چشم راه نمى دهد و در ساعات ترس و وحشت از دشمن نمى هراسد و به او پشت نمى کند»; (لاَ يَنَامُ أَيَّامَ الْخَوْفِ، وَلاَ يَنْکُلُ(9) عَنِ الاَْعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ(10)).اين دو وصف در واقع از مهم ترين اوصافى است که براى پيروزى بر دشمن لازم است; آماده باش دائم در زمان خوف حمله دشمن و نهراسيدن از نقشه ها، ضربه ها و عِدّه و عُدّه اعدا. تاريخ نشان داده است کسانى که در نبرد مغلوب شده اند غالباً يکى از اين دو ويژگى را از دست داده اند. يا غافلگير شده اند يا ترس از دشمن آنها را به ضعف و ذلت و زبونى کشيده است.آن گاه در چهارمين وصف مى فرمايد: «او در برابر بدکاران از شعله آتش سوزنده تر است و او مالک بن حارث از قبيله مذحج است»; (أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِيقِ النَّارِ، وَهُوَ مَالِکُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِج(11)).تعبير به «حَرِيقِ النَّارِ; سوزش آتش» در واقع رساترين تعبيرى است که براى حملات شديد مالک اطلاق شده، زيرا هيچ چيز همانند آتش نابود نمى کند. آب غرق مى کند، سنگ مى شکند; ولى آتش مى سوزاند و خاکستر مى کند.مرحوم تسترى در شرح نهج البلاغه خود از کتاب صفين نصر بن مزاحم نقل مى کند که در ايام جنگ صفين مردى از اهل شام که قامتى بسيار بلند و بى نظير داشت از صفوف جمعيّت شاميان خارج شد و مبارز طلبيد (مطابق سنّت جنگ هاى تن به تن در آن زمان) هيچ کس از لشکر امير مؤمنان(عليه السلام) براى مبارزه با او بيرون نيامد جز مالک اشتر که آمد و با ضربه اى او را به خاک افکند و کشت. يکى از شجاعان لشکر شام گفت: به خدا قسم قاتل تو را خواهم کشت. اين سخن را گفت و بر اشتر حمله برد. اشتر او را با ضربه اى از پاى در آورد و او در پيش روى اسبش افتاد و يارانش با بدن مجروح او را از معرکه بيرون بردند. يکى از لشکريان شام به نام ابو رفقيه سهمى گفت: اين مرد آتش بود; ولى در برابر طوفان آتش زا مقاومت نکرد. (کانَ هَذا ناراً فَصافَدَتْ أعْصاراً).سرانجام امام(عليه السلام) در يک نتيجه گيرى از اوصاف گذشته مالک اشتر مى فرمايد: «حال که چنين است به سخنش گوش فرا دهيد و فرمانش را در آنجا که مطابق حق است اطاعت کنيد»; (فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَقَّ).بديهى است کسى که بنده مخلص خداست، مراقب دشمن و نقشه هاى اوست و هرگز از برابر دشمن عقب نشينى نمى کند و همچون آتش يا صاعقه اى بر سر او فرود مى آيد، کسى است که بايد به سخنانش گوش فرا داد و اوامر او را اطاعت نمود; ولى جالب اين است که امام(عليه السلام) مى فرمايد: «فيما طابَقَ الْحَقَّ; در آنجا که مطابق حق باشد» اشاره به اينکه هيچ کس به جز انبيا و اوصيا معصوم نيست، بنابراين اطاعت از اوامر آنها بايد محدود به مطابقت با حق باشد. به اين ترتيب امام(عليه السلام) حتى درباره نزديک ترين دوستانش اين توصيه را مى فرمايد، از اين رو ابن ابى الحديد در شرح اين جمله مى نويسد: اين نشانه قدرت دينى و صلابت روحى امام(عليه السلام) است که حتى درباره محبوب ترين افراد نزد او مسامحه را روا نمى دارد و اين قيد را براى اطاعت از فرمان او نيز قايل مى شود چرا که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «لاَ طَاعَةَ لِمَخْلُوق فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِق».(12)آن گاه امام(عليه السلام) به سراغ وصف پنجم درباره مالک مى رود و مى فرمايد: «چرا که او شمشيرى است از شمشيرهاى خدا که نه هرگز به کندى مى گرايد و نه ضربه اش بى اثر مى گردد»; (فَإِنَّهُ سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللهِ، لاَ کَلِيلُ(13) الظُّبَةِ(14)، وَلاَ نَابِي(15) الضَّرِيبَةِ(16)).تعبير به «سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللهِ; شمشيرى است از شمشيرهاى خدا» شمشيرى برنده و با کارايى بالا; بهترين تعبيرى است که درباره مرد شجاعى همچون مالک به کار رفته است.بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: سيف الله لقب خالد بن وليد بود و در اينکه چه کسى اين لقب را بر او نهاد اختلاف کرده اند. بعضى گفته اند: پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) اين لقب را به او داد; ولى ابن ابى الحديد تصريح مى کند: صحيح اين است که اين لقب را ابوبکر به او داد به سبب جنگ هايى که او با اهل ردّه و مسيلمه کذاب داشت و بر آنها پيروز شد.ولى مى دانيم که خالد بن وليد کارهاى زشت فراوانى داشت و هرگز قابل مقايسه با مالک اشتر، آن مرد شجاع راستگوى پاک باز نبود.قابل توجّه اينکه ابن اثير مى گويد: هنگامى که خالد مالک بن نويره را (بدون دليل شرعى) به قتل رسانيد و همسر او را به عقد خود در آورد عمر خشمگين شد و به خالد گفت: مسلمانى را کشتى سپس بر همسرش پريدى، به خدا سوگند تو را سنگباران مى کنم و اصرار کرد که ابو بکر، خالد را به علت کشتن مالک بن نويره قصاص کند; ولى ابوبکر در پاسخ او گفت: خالد کارى انجام داد و خطا کرد و من شمشيرى را که خداوند کشيده در نيام نمى کنم (و همين سبب شد که گروهى او را سيف الله بنامند ولى عجب سيفى).(17)امام(عليه السلام) باز نتيجه گيرى کرده و مى فرمايد: «بنابراين اگر او فرمان بسيج و حرکت داد حرکت کنيد و اگر دستور توقف داد توقف نماييد»; (فَإِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا، وَإِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تُقِيمُوا فَأَقِيمُوا).سپس او را با ششمين و آخرين وصف مى ستايد و مى فرمايد: «زيرا او هيچ اقدام و منعى و هيچ عقب نشينى و پيش روى نمى کند مگر به فرمان من»; (فَإِنَّهُ لاَ يُقْدِمُ و لاَ يُحْجِمُ(18)، وَلاَ يُؤَخِّرُ وَلاَ يُقَدِّمُ إِلاَّ عَنْ أَمْرِي).بنابراين فرمان او فرمان من و دستور او دستور برگرفته از دستور من است.به يقين مالک اشتر در جزئيات، آن هم با فاصله زيادى که ميان مصر و عراق و کوفه بود از امام(عليه السلام) دستور نمى گرفت بلکه امام(عليه السلام) اصول کلى را ـ همان گونهکه از فرمان معروف مالک در نامه 53 بر مى آيد ـ به او آموخته بود و فروع را به اين اصول باز مى گرداند و اين اجتهاد به معناى صحيح است «رد الفروع الى الاصول».اين اوصاف شش گانه در هرکس که باشد او را به صورت انسانى کامل که جامع کمالات معنوى و مادىِ درونى و برونى است در مى آورد; انسانى کم نظير و گاه بى نظير.لذا امام(عليه السلام) در آخرين جمله اين نامه مى فرمايد: «(و با اينکه وجود مالک براى من بسيار مغتنم است; ولى) من شما را بر خود مقدم داشتم (که او را به فرمانداريتان فرستادم)، زيرا او نسبت به شما خيرخواه و نسبت به دشمنانتان بسيار سخت گير است»; (وَقَدْ آثَرْتُکُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِي لِنَصِيحَتِهِ لَکُمْ، وَشِدَّةِ شَکِيمَتِهِ(19) عَلَى عَدُوِّکُمْ).امام(عليه السلام) در اين جمله تصريح مى کند که هرچند وجود مالک در لشکر او و تحت فرماندهى او ضرورت داشته، ولى به جهت اهمّيّت سرزمين مصر که کشورى بزرگ و تاريخى با مردمانى پيشرفته و آگاه است آنها را بر خود مقدم مى دارد. اين از يک سو ارزش وجودى مالک را روشن مى سازد و از سوى ديگر ارزش مردم مصر را.******پی نوشت:1 . سند نامه: اين نامه را جمعى از مورخان و عالمان که قبل از سيّد رضى مى زيسته اند در کتاب هاى خود آورده اند; از جمله طبرى در تاريخ معروف خود در حوادث سال 38 هجرى و شيخ مفيد در کتاب هاى اختصاص و امالى و ابن هلال ثقفى در دو مورد از کتاب الغارات در مورد اوّل از صعصعة بن صوحان و در مورد دوم از مدائنى از يکى از خادمان مالک اشتر نقل کرده که گفته است: هنگامى که مالک اشتر (در اثناى راه مصر به سبب سمّ معاويه) چشم از جهان فروبست نامه اى را ديدند که بر پاى او بسته شده بود که اين نامه خطاب به اهل مصر بود از امير مؤمنان على(عليه السلام) (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 336).2 . «سرادق» در اصل از واژه فارسى سراپرده گرفته شده و به معناى خيمه هايى است که براى تشکيل مجالس مختلف زده مى شد گاه بر روى حياط خانه ها و گاه به صورت جداگانه.3 . «الظاعن» به معناى کوچ کننده از ريشه «ظعن» بر وزن «طعن» به معناى کوچ کردن گرفته شده است.4 . به سيره ابن هشام و استيعاب ابن عبدالبر مراجعه شود.5 . شرح بيشتر درباره اين موضوع را در جلد دوم همين کتاب (پيام امام اميرالمؤمنين(عليه السلام)) ص 237 تا 241 به بعد به استناد تاريخ طبرى نوشته ايم.6 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 156.7 . شرح نهج البلاغه ابن ميثم و فى ظلال نهج البلاغه.8 . بحارالانوار، ج 91، ص 94، ح 10.9 . «لا ينکُلُ» در اصل از ريشه «نکول» به معناى عقب رفتن از روى ترس گرفته شده و گاه به هرگونه عقب نشينى از کارى گفته مى شود.10 . «الرّوْع» به معناى ترس و وحشت و گاه به معناى ترساندن و به وحشت انداختن آمده است.11 . «مذحج» قبيله اى از يمن بود و مالک اشتر از رؤساى آن قبيله بود سپس به مدينه و آن گاه به کوفه آمد و در زمره شيعيان خالص و خاصان امير مؤمنان على(عليه السلام) در آمد.12 . کنزالعمال، ج 5، ص 792، ح 14401.13 . «کَليل» به معناى ضعيف و ناکارآمد و کند از ريشه «کلّ» بر وزن «حل» گرفته شده است.14 . «الظُبة» به معناى تيزى شمشير و نيزه و خنجر است.15 . «نابِى» به معناى شمشير کندى است که برندگى ندارد و در اصل از «نبوة» بر وزن «ضربه» به معناى مرتفع شدن گرفته شده و شمشير کند چون در محل فرو نمى رود و در بالا مى ايستد به آن نابى گفته مى شود.16 . «ضريبة» به معناى مضروب و محلى است که ضربه به آن وارد مى شود.17 . کامل ابن اثير، ج 2، ص 358 و اسد الغابة، ج 4، ص 277 در شرح حال مالک بن نويره.18 . «يُحجِم» از ريشه «احجام» و «حجم» بر وزن «رجم» در اصل به معناى بستن دهان حيوان است. سپس به هرگونه منع کردن و باز داشتن و منصرف کردن اطلاق شده است.19 . «شکيمة» به معناى لجامى است که در دهان حيوان مى گذارند و به وسيله آن او را از حرکت هاى نامناسب باز مى دارند و در جمله بالا اشاره به اين است که دشمنان شما را مهار مى کند و از حرکت باز مى دارد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از نامه هاى امام (ع) به مردم مصر هنگامى كه مالك اشتر (خدايش بيامرزد) را به فرمانروايى آنها تعيين كرد:در اين نامه چند مطلب است:اوّل-  عبارت امام (ع): «من عبد اللّه... يتناهى عنه»،تصويرى است از نامه و توصيف از اهل مصر كه به خاطر خدا مطابق فطرتشان خشمگين شده اند، و اشاره به مخالفت آنان با بدعتهايى است كه به عثمان نسبت داده شده و بدان جهت آنها خشمگين به مدينه آمدند كه مبادا حدود الهى تعطيل شود. اگر كسى بگويد كه بنا بر اين امام (ع) راضى به قتل عثمان بوده است، زيرا او قاتلان عثمان را براى آمدن به مدينه به منظور قتل عثمان، ستايش كرده است.پاسخ اين است كه چنين اشكالى وارد نيست، زيرا ممكن است آمدن آنها به مدينه تنها براى اعتراض به عثمان بوده باشد، نه براى كشتن او، بنا بر اين ستايش امام (ع) از ايشان به خاطر اعتراض كه آن اعتراضى بجا و قابل ستايش بوده است، امّا قاتلان عثمان و كسانى كه او را در خانه محاصره كردند، -كه گروه كوچكى بودند- شايد در آن ميان از مردم مصر جز اندكى نبودند، و در سخن امام (ع) چيزى كه مشعر بر مدح قاتلان عثمان باشد وجود ندارد.كلمه «سرادق» را براى ظلمى كه فراگير نيك و بد و حاضر و مسافر مى باشد، استعاره آورده است، همچون چادرى كه در برگيرنده اهل چادر است، امام در سخنان خود معروف و منكر را در مقابل هم آورده، و مقصود نفى منكر نبوده است، بلكه مقصود امام (ع) نفى خوددارى از منكر مى باشد.دوم: عبارت: «امّا بعد ...»،برادر مذحج سرآغاز نامه است: در اين عبارت مردم را به طور اجمال از فرستادن اشتر مطّلع ساخته و او را به اوصافى معرّفى كرده كه باعث ميل و رغبت ايشان بدو گردد، و از همّت والا و دلبستگى او به تدبير جنگى و آمادگى اش در برخورد با دشمن، به طور اشاره و كنايه با اين عبارت بيان داشته است كه او را به هنگام ترس خواب نمى ربايد، و در وقت بيم و هراس از دشمنان به دليل شجاعت و بى باكى، هراسى به دل راه نمى دهد، و مطلب را با اين تعريف مورد تأكيد قرار داده و فرموده است كه او بر تبهكاران از آتش سوزنده تر است. و اين توصيف با همه مبالغه اى كه دارد وصف درستى است.زيرا برخورد او با تبهكاران باعث ظنّ آنان به نابودى و سالم نجستن از دست او مى شد در صورتى كه وجود آتش سوزان چنين نيست چون اميد به فرار از آتش و خاموش كردن آن وجود دارد آن گاه پس از شمردن اوصاف برجسته مالك، نام او را ذكر كرده است كه اين روش رساتر مى باشد چون مهمترين هدف تعريف مالك بوده است، نه تنها نام بردنش.مذحج، به فتح ميم، مانند مسجد: پدر قبيله اى از يمن، مذحج بن جابر بن مالك بن نهلان بن سباست. نخع: بخشى از همين قبيله است، و اشتر از قبيله نخعى است.سوم: مردم را مأمور به هدف يعنى گوش فرا دادن به مالك و اطاعت از امر او كرده است، نه بدون قيد و شرط، بلكه تا آنجا كه اوامر او مطابق و موافق حق باشد. و به حسن امتثال امر وى به وسيله قياس مضمرى اشاره فرموده كه صغراى قياس اين گفتار امام (ع) است: «فانّه سيف الضّريبه...» ضربتش، لفظ شمشير را به اعتبار اين كه مالك، بر دشمن حمله مى برد و همچون شمشير نابودشان مى كرد، استعاره آورده و با ذكر واژه «الظّبه» استعاره ترشيحى به كار برده است. و اين تعبير كه «او شمشيرى است كه كند نمى شود و ضربتش سخت مؤثّر است» كنايه از آن است كه مالك با موفقيت حوادث را پشت سر مى گذارد بدون اين كه در آنها توقّف و يا عقبگرد كند. اضافه «نابى» به كلمه «الضّريبه» اضافه اسم فاعل به اسم مفعول است، يعنى: آن شمشير بى اثر نسبت به محلّ ورود و مضروب خود نيست. و كبراى قياس در حقيقت چنين است: و هر كسى كه چنان باشد لازم است مقدّم داشته شود و اگر در مورد جنگ و امثال آن فرمانى دهد، بايد فرمانش را اجرا كرد.چهارم: امام (ع) به ايشان دستور داده است تا حركتشان به سمت جبهه نبرد و باز ايستادن ايشان از جنگ، بر طبق امر مالك باشد، و بر اين مطلب وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن عبارت است از گفته امام (ع): فانّه امرى زيرا آن فرمان من است. و به كنايه اين مطلب را بيان داشته است كه مالك، در جنگ و امثال آن دستورى نمى دهد، مگر اين كه بجا و بموقع باشد، زيرا اوامر امام (ع) اين چنين بوده است، بنا بر اين هر كسى كه موافق آن دستورها حركت كند پس دستورهاى امام (ع) نيز چنين است، و مقصود امام (ع) اين نيست كه تمام اوامر مالك از كلّى و جزئى به طور معيّن و به تفصيل مطابق اوامر اوست، بلكه مقصود امام (ع) اين است كه به مالك قوانين كلّى سياسات و تدبير مدن و فنون جنگ را آموخته و او را به حدّى آماده كرده است كه مى تواند اجتهاد كند و جزئيات امور را از روى آموخته ها استخراج نمايد.پنجم: به مردم مصر اطّلاع داده است كه ايشان را، با همه نيازى كه خود آن حضرت در مشورت و تدبير امور به مالك داشته است، بر خويش مقدّم داشته است، و اين مطلب را از باب منّتى بر آنها بيان داشته تا از وى قدردانى و سپاسگزارى كنند، و به دليل ايثار خود نسبت به آنها در فرستادن مالك نزد آنها به اين بيان اشاره فرموده است كه او خيرخواه ايشان، داراى قوّت قلب و در مقابل دشمنان پايدار و نستوه است، و در عبارت در كوبيدن دشمن استوار است، به همين مطلب اشاره فرموده است امّا مصلحت امام (ع) در اين ايثار، همان پايدارى و بقاى حكومت به مصلحت مردم بوده است، توفيق از جانب خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 66 المختار الثامن و الثلاثون و من كتاب له عليه السلام الى أهل مصر، لما ولى عليهم الاشتر رحمه اللّه:من عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى القوم الّذين غضبوا للّه حين عصى في أرضه، و ذهب بحقّه، فضرب الجور سرادقه، على البرّ و الفاجر، و المقيم و الظّاعن، فلا معروف يستراح إليه، و لا منكر يتناهى عنه. أمّا بعد، فقد بعثت إليكم عبدا من عباد اللّه، لا ينام أيّام الخوف، و لا ينكل عن الأعداء ساعات الرّوع، أشدّ على الفجّار من حريق النّار، و هو مالك ابن الحارث أخو مذحج، فاسمعوا له، و أطيعوا أمره فيما طابق الحقّ، فإنّه سيف من سيوف اللّه، لا كليل الظبة، و لا نابى الضّريبة، فإن أمركم أن تنفروا فانفروا، و إن أمركم أن تقيموا فأقيموا، فإنّه لا يقدم و لا يحجم، و لا يؤخّر و لا يقدّم، إلّا عن أمري، و قد آثرتكم به على نفسي لنصيحته لكم، و شدّة شكيمته على عدوّكم. (63736- 63607)اللغة:(السّرادق) جمع سرادقات: الفسطاط الّذي يعدّ فوق صحن البيت، (الظاعن): الراحل، (النكول): الرّجوع، (الظبة) بالتخفيف: حدّ السّيف، و (النابى) من السيوف: الّذي لا يقطع، (الاحجام): ضدّ الإقدام، (شديد الشّكيمة): القوىّ الأبى، و أصل الشكيمة: الحديدة المعترضة في فم الفرس.الاعراب:يستراح إليه: جملة فعلية خبر للاء المشبهة بليس و المقصود الاخبار عن سلب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 67 اطمينان النّاس على ما يتظاهر به عمّال عثمان من إقامة الصّلاة و نحوها، و كذا قوله: يتناهى عنه، خبر و المقصود عدم النهى عن المنكر، لا ينام: فعلية و صفة لقوله: «عبدا».المعنى:وجّه عليه السّلام كتابه هذا إلى الأخيار الوجهاء من أهل مصر الّذين نقموا على المظالم الواقعة بيد عمّال عثمان في مصر و قاموا للنهى عنها و بعثوا وفدا إلى عثمان يطلبون عزل عاملهم و استبداله برجل صالح، و قد استظهر الشارح المعتزلي من هذا العنوان الوصفي رضاء عليّ عليه السّلام بقتل عثمان و قال في «ص 158 ج 16 ط مصر»: هذا الفصل يشكل عليّ تأويله، لأنّ أهل مصر هم الّذين قتلوا عثمان و إذا شهد أمير المؤمنين عليه السّلام أنّهم غضبوا للّه حين عصي في الأرض، فهذه شهادة قاطعة على عثمان بالعصيان. ثمّ تعسّف باعترافه في الجواب عنه في كلام طويل.أقول: لا وجه لهذا الاستظهار فإنّ المخاطب بهذا الكلام من أهل مصر هم الموصوفون بما ذكره عليه السّلام منهم، و لا يلزم أن يكون قتلة عثمان داخلا فيهم.و العجب من ابن ميثم حيث يقول «ص 83 ج 5»، فإن قلت: فيلزم أن يكون عليه السّلام راضيا بقتل عثمان، إذ مدح قاتله على المسير بقتله.أقول: قد عرفت أنّ الخطاب في الكتاب لم يوجّه إلى عامّة أهل مصر و لا إلى قتلة عثمان و لا وجه لهذا الاستنكار و التعرّض للجواب من ابن ميثم.و قد بالغ عليه السّلام في كتابه هذا في مدح الأشتر و تعريفه، و ذلك لتقريبه إلى أفكار أهل مصر، فإنّهم ينظرون إلى كبار أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في أمر الحكومة و الولاية عليهم و يخضعون للصّحابي و الأشتر من التابعين فيثقل عليهم الانقياد إلى طاعته و الخضوع لحكومته خصوصا بعد حكومة محمّد بن أبي بكر المعظم عند أهل مصر بأبيه و نسبه القرشيّ، و لهذا وصف الأشتر في خاتمة كتابه هذا بقوله: (فإنّه لا يقدم و لا يحجم، و لا يؤخّر و لا يقدّم إلّا عن أمري) ليقنع أهل مصر بأنّ الامر لهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 68 و الحاكم عليهم هو نفسه و أنّ الأشتر آلة و واسطة لإيصال أوامره إليهم، فهو نفسه وال عليهم و حاكم بينهم.قال الشارح المعتزلي «ص 159 ج 16 ط مصر»: و هذا إن كان قاله مع أنه قد سنح له أن يعمل برأيه في امور الحرب من غير مراجعته فهو عظيم جدّا لأنّه يكون قد أقامه مقام نفسه، و جاز أن يقول: إنّه لا يفعل شيئا إلّا عن أمري و إن كان لا يراجعه في الجزئيات على عادة العرب في مثل ذلك، لأنّهم يقولون فيمن يثقون به نحو ذلك.أقول: كان الأشتر رحمه اللّه بطيب طينته و حسن استعداده و كمال خلوصه له عليه السّلام تأدّب بادابه و لمس بقلبه الطّاهر روحيّته الشريفة فينعكس في نفسه إرادته و مشيته عليه السّلام فكأنه كانت مرآة مجلوّة محاذية لنفس عليّ عليه السّلام أينما كان، فما أراد إلّا ما أراده، و ما شاء إلّا ما شاء كما أنّ نفس النبيّ صلى اللّه عليه و آله كانت مرآة مجلوّة تجاه مشيّة اللّه تعالى فيطبع فيها ما يشاء اللّه، فكان صلى اللّه عليه و آله «ما ينطق عن الهوى إن هو إلّا وحى يوحى» فأنزل اللّه تعالى في حقّه «و ما آتيكم الرّسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا 7- الحشر».ثمّ نبّه على علوّ مقام الأشتر رأيا و إقداما بقوله: (و قد آثرتكم به على نفسي).الترجمة:از نامه اى كه در باره حكومت مالك اشتر بر مصر به أهل مصر نوشت:از طرف بنده خدا علي أمير مؤمنان بسوى مردمى كه براى خداوند بخشم آمدند چون در سرزمين آنان نافرمانى حضرت او شد و حق اطاعت او را از ميان بردند و ستمكارى و نا روا خيمه سياه خود را بر فراز سر نيكوان و بدكاران و مقيمان و كوچ كنان آن شهرستان برافراشت و همه را فرو گرفت، و كار خيرى نماند كه وسيله آسايش باشد و كار زشتى نماند كه از آن جلوگيرى شود.أمّا بعد، محققا من يكى از بندگان خدا را بسوى شما گسيل داشتم كه در روزگار نا أمن خواب ندارد، و در هنگام هراس از تعقيب دشمنان سر باز نمى زند، بر جان نابكاران از زبانه آتش سخت تر در گيرد. او مالك بن حارث از تيره مذحج است نسبت بأوشنوا باشيد، و در آنچه مطابق حق است از او فرمان بريد، زيرا كه او شمشيريست از شمشيرهاى خدا بر جان دشمنان دين نه دمش كند است و نه ضربتش بى أثر، اگر بشما فرمايد، بسيج شويد، بسيج شويد، و اگر فرمايد: در جاى خود بمانيد، بمانيد، زيرا كه او پيش نرود و عنان در نكشد و عقب ننشيند، و پيش نتازد مگر بفرمان خود من، من او را از خود باز گرفتم و بشما دادم، چون خير انديش شما و سخت گير و شكننده دشمن شما است.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص59 از نامه آن حضرت به مردم مصر هنگامى كه اشتر را بر آنان حكومت داد. در اين نامه كه با اين عبارت شروع مى شود. «من عبد الله على امير المؤمنين، الى القوم الذين غضبوا لله حين عصى فى ارضه»، «از بنده خدا على امير مؤمنان به قومى كه براى خدا به خشم آمدند، هنگامى كه خداوند را در زمين او نافرمانى كردند.»، ابن ابى الحديد بحث زير را طرح كرده است:تأويل و تفسير اين فصل بر من دشوار است زيرا مردم مصر كسانى هستند كه عثمان را كشته اند و هر گاه امير المؤمنين عليه السّلام گواهى دهد كه آنان براى خدا و به پاس او خشم گرفته اند، آن هم به هنگامى كه در زمين خدا را نافرمانى مى كرده اند، شهادت قطعى به عصيان عثمان و ارتكاب كار خلاف از جانب اوست، هر چند با دشوارى ممكن است چنين گفت كه درست است خدا را نافرمانى كرده اند ولى اين نافرمانى از سوى شخص عثمان نبوده است، بلكه از سوى اميران و خويشاوندان و واليان او بوده است و آنان بوده اند كه حق خدا را از ميان برده اند و به سبب ولايت آنان و فرمان روايى ايشان بر نيكوكار و تبهكار و مقيم و مسافر پرده هاى ستم و خيمه هاى آن بر افراشته شده و تبهكارى شايع گرديده و كار پسنديده از ميان رفته است. ولى گفته خواهد شد بر فرض كه اين چنين باشد، آنانى كه به پاس خدا خشم گرفتند، كارشان به كجا انجام پذيرفت، مگر نه اين است كه كار به آنجا كشيد كه ايشان مسافت ميان مصر و مدينه را پيمودند و عثمان را كشتند، و وضع ايشان از دو حال بيرون نيست يا آن كه با كشتن عثمان اطاعت فرمان خدا را رها كرده اند، در اين صورت عثمان، سركش و سزاوار كشته شدن بوده است، يا آن كه ايشان با كشتن عثمان خداوند را به خشم آورده اند و نافرمانى كرده اند، در اين صورت عثمان بر حق بوده است و ايشان سركشان تبهكار هستند، و چگونه ممكن است على عليه السّلام از ايشان تبجيل كند و آنان را صالحان خطاب كند. ممكن است به اين اشكال چنين پاسخ داد كه آنان به پاس خدا خشم گرفته اند و از مصر آمده اند و اين كار عثمان را كه امير تبهكار را به اميرى گماشته است، مورد اعتراض قرار داده اند و آن را زشت شمرده اند و او را در خانه اش محاصره كرده اند به اين اميد كه مروان را به ايشان بسپارد تا او را زندانى يا ادب كنند كه چنان نامه اى در مورد ايشان نوشته بوده است. و چون عثمان محاصره شد، كينه توزان و دشمنان او از مردم مدينه و ديگر نقاط بر او طمع بستند و بيشتر مردم بر او شورش كردند و شمار مصريها به نسبت ديگر مردمى كه در محاصره او شركت كردند اندك بود. وانگهى ايشان از عثمان مى خواستند خود را از خلافت خلع كند و مروان و افراد ديگرى از بنى اميه را به ايشان بسپارد و حاكمان ولايات را عزل و به جاى ايشان كسان ديگرى را منصوب كند و در آن هنگام در جستجوى جان او و كشتن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 60 او نبودند، ولى مردمى از ايشان و غير ايشان از ديوار خود را به خانه عثمان رساندند و برخى از بردگان عثمان آنان را با تير زدند و تنى چند از ايشان زخمى شدند و ضرورت كار را به آنجا كشاند كه از ديوار به خانه فرود آيند و عثمان را احاطه كنند و يكى از آنان با شتاب خود را به عثمان رساند و او را كشت و آن قاتل هم همان دم كشته شد. ما همه اين امور را در مباحث گذشته آورده و شرح داده ايم و از تبهكارى و سركشى اين قاتل نمى توان به تبهكارى ديگران حكم كرد و اما آنان فقط منظورشان نهى از منكر بود و ايشان نه تنها مرتكب قتل نشدند بلكه قصد آن را هم نداشتند و جايز است گفته شود كه ايشان به پاس خداوند خشم گرفته اند و اينكه بر آنان ستايش شود و آنان را بستايند. سپس اشتر را وصف كرده است و پس از آن به ايشان گفته است در فرمانهايى كه اشتر مى دهد، آنچه را كه مطابق با حق است از او فرمانبردارى كنند و اين از شدت ديندارى و استوارى على عليه السّلام است كه در مورد اشتر هم كه از محبوب ترين افراد پيش اوست، قيد مطابقت فرمان با حق را به كار برده است، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هم فرموده است: «در كارى كه معصيت خداوند است از هيچ مخلوقى فرمانبردارى جايز نيست.» ابو حنيفه مى گويد: ربيع در دهليز كاخ منصور دوانيقى و در حضور مردم از من پرسيد: امير المؤمنين -يعنى منصور- در كار پادشاهى خود پياپى به من فرمان مى دهد و من در اين باره بر دين خود بيمناكم تو چه مى گويى؟ گويد: من به ربيع گفتم: مگر امير المؤمنين به غير حق هم فرمان مى دهد گفت: هرگز، گفتم: بنابر اين عمل كردن به حق براى تو اشكالى ندارد. ابو حنيفه مى گويد: ربيع مى خواست مرا شكار كند، امّا من او را شكار كردم. كسى كه در اين مقام در حضور مردم حق را گفته است، حسن بصرى است و چنان بود كه عمر بن هبيرة امير عراق به هنگام حكومت يزيد بن عبد الملك در حضور مردم كه از جمله ايشان شعبى و ابن سيرين بودند به حسن بصرى گفت: اى ابا سعيد امير المؤمنين گاه به من فرمانى مى دهد كه مى دانم اجراى آن مايه نابودى دين من است، در اين باره چه مى گويى؟ حسن گفت: من چه بگويم، خداوند مى تواند تو را از شر يزيد حفظ فرمايد ولى يزيد هرگز نمى تواند تو را از عذاب خدا حفظ كند. اى عمر از خدا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص61 بترس و آن روزى را به ياد بياور كه شب آن آبستن قيامت است و فرشته اى از آسمان فرود مى آيد و تو را از تخت فرماندهى به حجره هاى كاخ و سپس از آن به بستر بيمارى فرو مى كشد و از بستر تو را به گور منتقل مى كند و آن گاه هيچ چيز جز عمل تو براى تو كارساز نخواهد بود. عمر بن هبيره در حالى كه زبانش بند آمده بود، گريان برخاست و رفت. گفتار امير المؤمنين على عليه السّلام در مورد مالك اشتر كه فرموده است: «او شمشيرى از شمشيرهاى خداوند است»، لقب خالد بن وليد هم بوده است و اختلاف است كه چه كسى او را به اين لقب، ملقب ساخته است. قول ضعيفى است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خالد را به اين لقب مفتخر فرموده اند ولى صحيح آن است كه ابو بكر به سبب كشتارى كه خالد از اهل رده كرد و مسيلمه كذاب را هم كشت او را به اين لقب، ملقب ساخت. ابن ابى الحديد، در شرح اين عبارت كه على عليه السّلام خطاب به مردم مصر مرقوم فرموده است «من در مورد او شما را بر خود ترجيح دادم.»، مى گويد: عمر هم هنگامى كه عبد الله بن مسعود را به كوفه فرستاد در نامه خويش به ايشان همين گونه نوشت و اين بدان سبب بود كه عمر در احكام از عبد الله بن مسعود استفتاء مى كرد و على عليه السّلام هم با اشتر بر دشمنان حمله مى كرد و دل سپاهيان را با بودن او ميان ايشان محكم مى ساخت و چون او را به مصر روانه فرمود، طبيعى است كه مردم مصر را بر خود ترجيح داده است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom