(نامه به برادرش عقيل نسبت به كوچ دادن لشكر به سوى دشمن كه در سال ۳۹ هجرى نوشته شد).(۱)
۱. آمادگى رزمى امام عليه السلام:
لشكرى انبوه از مسلمانان را به سوى بسر بن ارطاة (كه به يمن يورش برد) فرستادم. هنگامى كه اين خبر به او رسيد، دامن برچيد و فرار كرد، و پشيمان باز گشت، اما در سر راه به او رسيدند و اين به هنگام غروب آفتاب بود، لحظه اى نبرد كردند، گويا ساعتى بيش نبود، كه بى رمق با دشوارى جان خويش از ميدان نبرد بيرون برد.
برادر قريش را بگذار تا در گمراهى بتازند، و در جدايى سرگردان باشند، و با سر كشى و دشمنى زندگى كنند. همانا آنان در جنگ با من متّحد شدند آنگونه كه پيش از من در نبرد با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هماهنگ بودند، خدا قريش را به كيفر زشتى هايشان عذاب كند، آنها پيوند خويشاوندى مرا بريدند، و حكومت فرزند مادرم (پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) را از من ربودند.(۲)
___________________________________________
(۱). عقيل برادر امام در مكّه بود و نسبت به هجوم لشكريان معاويه و ضحاكّ بن قيس نامه اى به امام نوشت تا واقعيتها را بداند.
(۲). چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در خانه ابو طالب بزرگ شد و دست پرورده مادر امير المؤمنين عليه السلام فاطمه بنت أسد است كه آن حضرت فرمود: فاطمه بنت أسد پس از مادرم مادر من است.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به برادر خود عقيل ابن ابى طالب در باره لشگرى كه امام عليه السّلام بسوى بعضى دشمنان فرستاده بود و آن در پاسخ نامه عقيل بود به آن حضرت (علماى رجال در باره عقيل اختلاف دارند، بعضى او را از اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام دانسته ستوده اند، و شيخ صدوق «عليه الرّحمة» در مجلس بيست و هفتم از كتاب امالى بسند خود از ابن عبّاس روايت كرده: علىّ عليه السّلام از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پرسيد: عقيل را دوست مى دارى؟ فرمود: آرى بخدا سوگند او را دوست دارم دو دوستى، يكى براى خودش يكى براى اينكه ابو طالب او را دوست داشت، و برخى او را نكوهش نموده اند براى پيوستن به معاويه و رها كردن برادرش علىّ عليه السّلام را، ولى مرحوم آية اللّه مامقانىّ در كتاب تنقيح المقال مى نويسد: ما از جهت گرامى داشتن عقيل «چون برادرش علىّ عليه السّلام و پسر عمويش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و فرزندش حضرت مسلم است» در باره او سخن نمى گوئيم، و لكن بخبر او اعتماد و اطمينان نداريم، خلاصه امام عليه السّلام در اين نامه از بد رفتارى قريش شكايت و دلتنگى كرده و استقامت و ايستادگى خويش را در راه خدا با تحمّل هر پيشآمد سخت گوشزد مى نمايد):
(1) پس (اينكه نوشته اى دشمنم فيروزى يافته و شيعيانم مرا يارى نكرده اند درست نيست، بلكه) لشگر انبوهى از مسلمانان بسوى او (دشمن) فرستادم، چون اين خبر باو رسيد بگريز شتاب كرد و پشيمان برگشت، و لشگر من بين راه باو رسيدند وقتى كه آفتاب بغروب نزديك بود، پس اندكى مقاتله نموده با هم جنگيدند چون «لا و لا» (نه و نه يعنى با هم چنان جنگيدند مانند اينكه جنگ نكردند، خلاصه خيلى زود جنگشان بسر رسيد، يا آنكه اندكى با هم جنگيدند مانند گفتن «لا و لا» كه مثلى است گفته ميشود براى كارى كه زود انجام بگيرد) پس درنگ نكرد مگر ساعتى تا اينكه با اندوه رهائى يافت بعد از آنكه گلويش را سخت فشرده بودند، و از او بجز نيم جانى باقى نبود، پس با سختى و دشوارى پى در پى رهائى يافت (و امّا اينكه گفتى برادر زاده ها را برداشته بسوى تو شتابم اگر زنده مانيم با تو باشيم، و اگر بميريم با تو بميريم)
(2) پس قريش و سخت تاختنشان در گمراهى و جولانشان در دشمنى و ستيزگى و نافرمانيشان را در سرگردانى از خود رها كن (در باره آنان چيزى مگو) زيرا آنان بجنگ با من اتّفاق نموده اند مانند اتّفاقى كه بجنگ با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كرده بودند پيش از من، كيفر رساننده ها بجاى من قريش را بكيفر رسانند (اميد است از ستمگران ستم و سختيهاى گوناگون بايشان برسد) كه خويشاوندى مرا (با پيغمبر اكرم) بريدند (بآن پاس نگذاشتند) و سلطنت (خلافت) پسر مادرم (رسول خدا) را (بر اثر كينه اى كه با من داشتند) از من ربودند (سبب اينكه امام عليه السّلام حضرت رسول را پسر مادر ناميده آنست كه حضرت عبد اللّه پدر حضرت رسول با حضرت ابو طالب پدر حضرت امير پسران عبد المطّلب از يك مادر بودند كه فاطمه دختر عمرو ابن عمران ابن عائذ ابن مخزوم باشد، بر خلاف ديگر پسران عبد المطّلب كه از مادر جدا بودند، و گفته اند: كه فاطمه بنت اسد مادر حضرت امير حضرت رسول را در كودكى در خانه ابو طالب پرستارى نموده است و پيغمبر اكرم در باره او فرموده: «فاطمة أمّى بعد أمّى» يعنى فاطمه بعد از مادرم مادر من است).
از نامه آن حضرت (ع) به برادرش، عقيل بن ابى طالب، در ذكر سپاهى كه به جنگ يكى از دشمنانش فرستاده بود. اين نامه در پاسخ نامه عقيل است:
سپاهى گران از مسلمانان به سوى او روانه كردم. چون خبر آن بشنيد، دامن بر كمر زد و بگريخت و پشيمان از كرده خويش بازگرديد. سپاه من در راه به او رسيد. آفتاب نزديك به غروب بود، با شتاب تمام جنگى كردند كه بيش از ساعتى به دراز نكشيد. و او كه سخت به تنگنا افتاده بود و رمقى بيش، از او باقى نمانده بود، با تأسف، رهايى يافت و شتابان روى بتافت.
قريش را به حال خود گذار تا در گمراهى بتازد و در تفرقه و نفاق جولان دهد و در وادى سرگردانى به سركشى خويش ادامه دهد. آنان براى نبرد با من همدست شدند، همان گونه كه پيش از اين در نبرد با رسول الله (صلى الله عليه و آله) همدست شده بودند. آن خداوندى كه كيفر گناهان را مى دهد، قريش را كيفر دهد، كه پيوند خويشاوندى مرا بريدند و حكومتى را كه از آن فرزند مادرم بود، از من بستدند.
(در مورد ضحاک فرمانده لشکر معاويه توضيح خواسته بودى) من سپاهى انبوه از مسلمانان را به سوى او گسيل داشتم. هنگامى که اين خبر به او رسيد دامن فرار به کمر زد و با ندامت و پشيمانى عقب نشينى کرد; ولى سپاهيان من در بعضى از جاده ها به او رسيدند و اين هنگامى بود که خورشيد نزديک به غروب بود. مدت کوتاهى اين دو لشکر با هم جنگيدند و اين کار به سرعت انجام شد; درست به اندازه توقف ساعتى (و ضحاک و لشکرش درمانده و پراکنده شدند) و در حالى که مرگ به سختى گلويش را مى فشرد نيمه جانى از معرکه به در برد و از او جز رمقى باقى نمانده بود و سرانجام با سختى و مشقت شديد از مهلکه رهايى يافت.
(اما آنچه درباره مخالفت هاى قريش با من گفته اى) قريش را با آن همه تلاشى که در گمراهى و جولانى که در دشمنى و اختلاف و سرگردانى در بيابان ضلالت داشتند، رها کن. آنها با يکديگر در نبرد با من هم دست شدند همان گونه که پيش از من در مبارزه با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) متحد گشته بودند. خدا قريش را به کيفر اعمالشان برساند آنها پيوند خويشاوندى را با من بريدند و خلافت فرزند مادرم (پيامبر(صلى الله عليه وآله)) را از من سلب کردند.
و از نامه آن حضرت است به عقيل پسر ابو طالب در باره سپاهى كه آن را به سر وقت بعضى از دشمنان فرستاد، و آن پاسخ نامه اى است كه عقيل بدو نوشته بود:
لشكرى انبوه از مسلمانان را به سوى او گسيل داشتم. چون اين خبر بدو رسيد، گريزان دامن در چيد و پشيمان بازگرديد. -سپاه من- در راه بدو رسيدند و نزديك پنهان شدن آفتاب لختى با يكديگر جنگيدند. پس دير نكشيد كه اندوهناك رهايى يافت، و از آن پس كه در تنگنا فتاده و جز رمقى از او نمانده بود با دشوارى روى بتافت.
قريش را بگذار تا در گمراهى بتازند، و در جدايى خواهى اين سو و آن سو دوند، و در سرگردانى با سركشى بسازند. كه آنان در جنگ با من فراهم گرديدند، چنانكه پيش از من با رسول خدا (ص) جنگيدند. -قريش كيفر اين كار زشت را از خدا- ببيند كه رشته پيوند مرا پاره نمود و حكومتى را كه از آن فرزند مادرم بود از من ربود.
از نامه هاى آن حضرت است به برادرش عقيل بن ابى طالب در باره لشكرى كه به سوى برخى دشمنان فرستاده بود، و اين نامه پاسخ نامه عقيل است:
لشكرى انبوه از مسلمانان را به جانب آن دشمن روانه كردم، چون با خبر شد به سرعت گريخت، و با پشيمانى بازگشت، در بعضى از جادّه ها به او رسيدند و اين زمانى بود كه خورشيد در مرز غروب قرار داشت، لحظاتى چند بين آنان جنگ در گرفت، دشمن جز به اندازه ساعتى درنگ نداشت تا اينكه با غم و غصّه رهايى يافت پس از آنكه دچار تنگنا شده بود، و از او جز رمقى باقى نبود، در نتيجه با چه مشكلى از مهلكه به در رفت.
ياوه گويى قريش را با اين تاخت و تاز شديدشان در گمراهى، و جولانشان در دشمنى، و سركشى كردنشان را در گمراهى رها كن، كه اينان در جنگ با من همدست شدند چنانكه پيش از من در جنگ با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله همدست گشتند جزا دهندگان از جانب من جزاى قريش را بدهند، كه آنان با من قطع رحم كردند، و حكومت فرزند مادرم (پيامبر) را از من ربودند.