جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : حسن خلق و عدالت کارگزاران [منبع]

و من عهد له (علیه السلام) إلى محمد بن أبي بكر (رضي الله عنه) حين قلَّدَه مصرَ :
فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَكَ، وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ، وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ، وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ، حَتَّى لَا يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ لَهُمْ، وَ لَا يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ عَلَيْهِمْ؛ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُسَائِلُكُمْ مَعْشَرَ عِبَادِهِ عَنِ الصَّغِيرَةِ مِنْ أَعْمَالِكُمْ وَ الْكَبِيرَةِ وَ الظَّاهِرَةِ وَ الْمَسْتُورَةِ، فَإِنْ يُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ، وَ إِنْ يَعْفُ فَهُوَ أَكْرَمُ.

آسِ بَينَهُم : فعل امر از «آسى»، در بين آنها مساوات كن.
حَيْفُكَ لَهُم : ظلم تو بخاطر آنها. 
إخفِض : پائين بيار
ألِن : نرم كن
آسِ : برابر و مساوى كن 
(نامه به فرماندار مصر، محمد بن ابى بكر، هنگامى كه او را در آغاز سال ۳۷ هجرى به سوى مصر فرستاد).(۱)
۱. اخلاق اجتماعى:
با مردم فروتن باش، نرمخو و مهربان باش، گشاده رو و خندان باش. در نگاه هايت، و در نيم نگاه و خيره شدن به مردم، به تساوى رفتار كن، تا بزرگان در ستمكارى تو طمع نكنند، و ناتوان ها در عدالت تو مأيوس نگردند. زيرا خداوند از شما بندگان در باره اعمال كوچك و بزرگ، آشكار و پنهان خواهد پرسيد، اگر كيفر دهد شما استحقاق بيش از آن را داريد، و اگر ببخشد از بزرگوارى اوست.
____________________________________________
(۱). محمّد بن ابى بكر، نامه ‏ها و دستور العمل‏هاى امام را جمع آورى كرده و همواره مورد مطالعه قرار مى ‏داد و در اداره سياسى مصر از آن بهره مند مى گشت، پس از هجوم عمرو عاص به مصر و شهادت محمد، تمام نامه‏ هايى را كه در خانه او موجود بود به شام انتقال دادند. و معاويه آنها را حفظ كرد. وليد بن عقبه به معاويه گفت اين نامه‏ ها را بسوزانيد. معاويه گفت واى بر تو آيا چنين دستور العمل‏هاى علمى و ارزشمند را بايد سوزاند؟ اين نامه ‏ها در خزينه‏ هاى بنى اميّه ماند تا دوران حكومت عمر بن عبد العزيز كه همه آن را به دانشمندان معرّفى كرده و از آن استفاده كردند. (كتاب الغارات ص ۲۵۱).
از عهد و پيمانهاى آن حضرت عليه السّلام است بمحمّد ابن ابى بكر كه خدا از او خوشنود بوده پاداشش را بدهد:
قسمت اول نامه:
(اين مرد جليل القدر، عظيم المنزله از خواصّ ياران امام عليه السّلام بوده كه در سال حجّة الوداع سال دهم هجرت بدنيا آمده و در سال سى و هشت هجرىّ در زمان خلافت امير المؤمنين عليه السّلام در مصر بقتل رسيده، چنانكه شمّه اى از داستان او در شرح سخن شصت و هفتم نوشته شد) هنگاميكه حكومت مصر را باو واگزار فرموده (و در اين عهد نامه او را به عدالت و برابرى بين مردم امر كرده پرهيزكارى و سختى مرگ و عذاب رستخيز را يادآورى نموده، و در آخر او را به مخالفت هواى نفس و مواظبت نماز اندرز مى دهد):
(1) بالت را براى ايشان (اهل مصر) بخوابان (با همگان فروتن باش) و پهلويت را برايشان هموار دار (كارى كن كه همه كس از رفتارت سود برد) و بآنان گشاده رو باش (با زير دستان ترش روئى مكن) و آنها را بنگريستن زير چشمى و خيره شدن در رو يكنواخت بدار (مساوات و برابرى را مراعات كرده بين خرد و بزرگ تفاوت مگزار و ثروتمندان و بزرگان را بر زير دستان و مستمندان امتياز نداده با همه يكسان باش) تا بزرگان بظلم و ستم تو (دورى از درستكارى) به سودشان طمع ننمايند (نسبت به زير دستان ستم روا ندارند) و ناتوانان از عدل و درستكارى تو نوميد نگردند،
(2) زيرا خداى تعالى، اى گروه بندگان او (در روز رستخيز) از كردار كوچك و بزرگ و آشكار و پنهان شما پرسش مى نمايد، پس اگر عذاب كند (شما را به آتش بسوزاند) شما (از هر كس بخود) ستمكار تريد (چون معصيت و نافرمانيتان سبب آن گرديده) و اگر ببخشد بسيار كريم و بزرگوار است.
 
عهدنامه اى از آن حضرت به محمد بن ابى بكر هنگامى كه او را حكومت مصر داد:
با ايشان فروتن باش و نرمخوى و گشاده رو. همه را يكسان بنگر. اگر يكى را به گوشه چشم نگريستى به ديگرى رو در رو نگاه مكن تا بزرگان از تو نخواهند كه بر ناتوانان ستم كنى و ناتوانان از عدالت تو نوميد نشوند. خداوند تعالى، شما بندگانش را از اعمالتان مى پرسد، چه خرد باشد و چه كلان، چه آشكار و چه پنهان. پس اگر عذاب كند از ستمكارى شماست، و اگر ببخشايد از بزرگوارى اوست.
 
بال هاى محبّت و حمايتت را براى آنها بگستران و در برابر همه متواضع باش، چهره خويش را براى آنها گشاده دار (و نسبت به همه خوب برخورد کن) مساوات را در ميان آنها حتى در نگاه ها و مشاهده با گوشه چشم رعايت نما، تا بزرگان و زورمندان کشور در نقض عدالت به نفع آنها طمع نورزند و ضعفا از عدالت تو مأيوس نشوند; زيرا خداوند از شما بندگان در مورد اعمال کوچک و بزرگ و آشکار و پنهان، بازخواست خواهد کرد، اگر کيفرتان کند شما استحقاق بيشتر از آن را داريد و اگر عفوتان نمايد او به مقتضاى کرمش عمل کرده است.
 
و از عهدنامه آن حضرت است به محمد پسر ابو بكر، چون او را حكومت مصر داد:
با آنان فروتن باش و نرمخو، و هموار و گشاده رو، و به يك چشم بنگر به همگان، خواه به گوشه چشم نگرى و خواه خيره شوى به آنان، تا بزرگان در تو طمع ستم بر ناتوانان نبندند و ناتوانان از عدالتت مأيوس نگردند، كه خداى تعالى مى پرسد از شما بندگان، از خرد و درشت كارهاتان و از آشكار آن و نهان. پس اگر عذاب كند، شما ستمكارتر، و اگر ببخشد، او بزرگوارتر.
 
از پيمانهاى آن حضرت است به محمّد بن ابو بكر رضى اللّه عنه وقتى او را به حكومت مصر گماشت:
با مردم فروتن، و نرمخو، و گشاده رو باش، همه را به يك چشم و نظر ببين، تا بزرگان بر تو طمع حيف و ميل نبندند، و ضعيفان از عدالتت مأيوس نشوند. زيرا اى بندگان حق، خداوند بزرگ از كوچك و بزرگ اعمالتان، و ظاهر و نهانتان باز پرسى مى كند، پس اگر عذابتان كند به عذاب مستحق تريد، و اگر عفو كند او كريم تر است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى على(عليه السلام) است که به محمد بن ابى بکر رضى الله عنه هنگامى که او را به فرماندارى مصر منصوب کرد، نگاشت.(1) نامه در یک نگاه:در کتاب الغارات آمده است که امام(علیه السلام) هنگامى که این نامه را براى محمد بن ابى بکر(رحمه الله) نوشت او پیوسته در آن نگاه مى کرد و از دستورات و آدابش بهره مى گرفت. بعد از مدتى که عمرو بن عاص در مصر بر او غلبه کرد و او را کشت، تمام نامه هاى او را جمع آورى کرد و به سوى معاویه فرستاد. معاویه در این عهدنامه نگاه مى کرد و در شگفتى فرو مى رفت. ولید بن عقبه که نزد معاویه بود و شگفتى معاویه را از مطالعه این عهدنامه دید به او گفت: دستور بده این نامه ها را بسوزانند! معاویه گفت: چقدر اشتباه مى کنى. ولید گفت: آیا صحیح این است که مردم بدانند احادیث ابو تراب (على بن ابى طالب) نزد توست و از آن درس مى آموزى؟ معاویه گفت: واى بر تو به من مى گویى علم و دانشى مثل این را بسوزانم؟ به خدا سوگند مطالب علمى جامع تر و استوارتر از این تاکنون نشنیدم. ولید گفت: اگر این گونه علم و داورى او را مى ستایى پس چرا با او پیکار مى کنى؟ گفت: اگر نبود که ابوتراب عثمان را به قتل رساند سپس مى خواست بر ما حکومت کند، ما از او درس فرا مى گرفتیم. سپس کمى مکث کرد و نگاه به کسانى که اطراف او نشسته بودند نمود و گفت: ما نمى گوییم اینها از نامه هاى على بن ابى طالب و از سخنان اوست بلکه مى گوییم: از نامه هاى ابوبکر است و نزد فرزندش محمد بوده و ما آنها را مطالعه مى کنیم و از آن بهره مى گیریم.این نامه ها همچنان در خزاین بنى امیّه وجود داشت تا زمانى که عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید و او آشکارا بیان کرد که اینها از احادیث على بن ابى طالب است.الغارات سپس مى افزاید: هنگامى که خبر شهادت محمد بن ابى بکر و افتادن این نامه (مانند سایر نامه هاى او) به دست معاویه به آن حضرت رسید، سخت متأثر و ناراحت شد (که چرا چنین گوهر گرانبهایى به دست نااهل افتاده است).به هر حال این عهدنامه مطابق آنچه مرحوم سیّد رضى آورده، شامل چند بخش است: نخست امام(علیه السلام) دستوراتى درباره طرز برخورد با مردم و رعایت تواضع و عدالت و نشان دادن قدرت در برابر زورمندان و محبّت در برابر ضعیفان مى دهد.در بخش دوم در یک بحث کلى و جامع، یکى از صفات متقیان را در طرز برخورد آنها با دنیا و مواهب مادى در عباراتى جامع، گویا و پرمعنا شرح مى دهد که چگونه آنها توانسته اند از نعمت هاى الهى در دنیا بهره مند شوند بى آنکه گرفتار دنیاپرستى گردند.امام(علیه السلام) در بخش سوم، اشاره اى به پایان زندگى و مرگ مى کند و تعبیراتى دارد که دقت در آن هر انسانى را از خواب غفلت بیدار مى سازد.امام(علیه السلام) در بخش چهارم، متوجه محمد بن ابى بکر شده و اهمّیّت مأموریتى را که به او واگذار کرده (حکومت مصر) به او گوشزد مى کند و دستوراتى در این زمینه به او مى دهد.در بخش پنجم و آخرین بخش، باز امام(علیه السلام) از یک تحلیل کلى درباره تفاوت هاى پیشوایان هدایت و پیشوایان ضلالت سخن مى گوید و به خطرات منافقان در جامعه اسلامى اشاره مى فرماید.با توجّه به اینکه عهدنامه بسیار گسترده تر از آن است که مرحوم سیّد رضى آورده، بخش هاى مهم و متعدّد دیگرى نیز در این عهدنامه که همه آن در کتاب الغارات و تمام نهج البلاغه و مانند آن آمده است، دیده مى شود. برخورد خوب با همه:نخستين بخش اين نامه ناظر به يک سلسله از دستورات اخلاقى است که محمد بن ابى بکر مأمور مى شود آنها را در برابر مردم انجام دهد و در واقع بايد همه مسلمانان در برابر يکديگر چنين باشند، و آن چهار دستور است:نخست رعايت محبّت درباره همه مردم است; مى فرمايد: «بال هاى محبّت و حمايتت را با تواضع براى آنها بگستران»; (فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَکَ).اين تعبير برگرفته از قرآن مجيد است که در برخورد با مؤمنان به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «(وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ); و پر و بال (عطوفت) خود را براى مؤمنانى که از تو پيروى مى کنند فرود آر»(2)، که تعبيرى کنايى است و از طرز رفتار مرغ با جوجه هاى خود گرفته شده است هنگامى که جوجه ها نزد مادرشان مى آيند، مادر بال هاى خود را مى گستراند و آنها را در زير بال و پر خود مى گيرد که هم اظهار محبّت نسبت به آنهاست و هم حمايت.در دومين دستور مى فرمايد: «و در برابر همه متواضع باش»; (وَ أَلِنْ(3) لَهُمْ جَانِبَکَ).اين تعبير نيز برگرفته از قرآن مجيد است، آنجا که مى فرمايد: «(فَبِمَا رَحْمَة مِّنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ); به سبب رحمت الهى، در برابر مؤمنان نرم و مهربان شدى».(4)در سومين دستور مى فرمايد: «چهره خويش را براى آنها گشاده دار (و نسبت به همه خوب برخورد کن)»; (وَابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ).مبادا با قيافه عبوس و تندخويى با کسى برخورد کنى که اين کار باعث پراکندگى مردم از اطراف توست، همان گونه که قرآن مجيد به پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) دستور مى دهد و مى گويد: «(وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک); و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراکنده مى شدند».(5)چهارمين دستور ناظر به عدالت در همه زمينه ها حتى در جزئيات است; مى فرمايد: «مساوات را در ميان آنها حتى در نگاه ها و مشاهده با گوشه چشم رعايت کن تا بزرگان و زورمندان کشور در نقض عدالت به نفع آنها طمع نورزند و ضعفا از عدالت تو مأيوس نشوند»; (وَ آسِ(6) بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ(7) وَالنَّظْرَةِ، حَتَّى لاَ يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِکَ(8) لَهُمْ(9) وَلاَ يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِکَ عَلَيْهِمْ(10)).اشاره به اينکه اگر فردى ثروتمند و زورمند با فردى ضعيف و مستمند در برابر تو جهت داورى يا غير آن حضور مى يابند آنقدر عدالت را در ميان آنها رعايت کن که اگر چند ثانيه به اين نگاه مى کنى به همان اندازه به ديگرى نگاه کن نه اينکه تمام توجّه خود را به آن فرد ثروتمند اختصاص دهى و فقير و ضعيف را ناديده بگيرى. هرگاه حتى در اين جزئيات رعايت عدالت کنى، هرگز در امور مهم تر انتظار تبعيض و ظلم و جور و طرفدارى از گروه خاصى، از تو نخواهند داشت.اين همان دستورى است که در برنامه هاى قضايى اسلام در مورد عدالت قاضى وارد شده که بايد آن دو نفر که براى دادخواهى نزد قاضى حاضر مى شوند کاملا به صورت يکسان با آنها رفتار شود. اگر بخواهند بنشينند، هر دو بنشينند و اگر بناست بايستند، هر دو بايستند، اگر قاضى به يکى سلام کند و تحيّت مى گويد به ديگرى نيز سلام و تحيّت کند. اگر لحظاتى به يکى نگاه مى کند به همان اندازه به ديگرى نگاه کند. اصرار اسلام به رعايت اين گونه دستورات براى پيشگيرى از ظلم و ستم هاى فراتر است و ما تصور نمى کنيم در هيچ يک از قوانين قضايى و حکومتى دنيا يک چنين دقت هايى در مورد رعايت اصل عدالت شده باشد.در حديثى که مرحوم کلينى در کافى آورده است از امير مؤمنان(عليه السلام) مى خوانيم: «مَنِ ابْتُلِيَ بِالْقَضَاءِ فَلْيُوَاسِ بَيْنَهُمْ فِي الاِْشَارَةِ وَ فِي النَّظَرِ وَ فِي الْمَجْلِسِ; کسى که عهده دار قضاوت در ميان مردم شد، بايد در ميان آنها در اشاره و در نگاه و در مجلس، مساوات برقرار سازد (و يکى را بر ديگرى در هيچ چيز برترى ندهد)».(11)شبيه همين معنا در نامه 46 که براى بعضى از کارگزاران امام(عليه السلام) نوشته شده آمده است.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن دليلى براى اين دستور بيان کرده، مى فرمايد: «زيرا خداوند از شما بندگان در مورد اعمال کوچک و بزرگ و آشکار و پنهان، بازخواست خواهد کرد، اگر کيفرتان کند شما استحقاق بيشتر از آن را داريد و اگر عفوتان نمايد او کريم تر است»; (فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى يُسَائِلُکُمْ مَعْشَرَ عِبَادِهِ عَنِ الصَّغِيرَةِ مِنْ أَعْمَالِکُمْ وَالْکَبِيرَةِ، وَالظَّاهِرَةِ وَالْمَسْتُورَةِ، فَإِنْ يُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ، وَإِنْ يَعْفُ فَهُوَ أَکْرَمُ).*****پی نوشت:1 . سند نامه: به گفته مصادر نهج البلاغه اين فرمان را قبل از مرحوم سيّد رضى نويسنده کتاب الغارات ابراهيم بن هلال ثقفى و نويسنده کتاب تحف العقول ابن شعبه حرانى در کتاب هاى خود نقل کرده اند و بعد از سيّد رضى شيخ طوسى در امالى و طبرى در بشارة المصطفى و گروه ديگرى آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 265) از کتاب الغارات و کتاب تمام نهج البلاغه و غير آن استفاده مى شود که عهدنامه بسيار گسترده تر از آنچه سيّد رضى آورده است بوده و مرحوم سيّد رضى بخشى از آن را به صورت فشرده نقل کرده است.2 . شعراء، آيه 215.3 . «ألِنْ» از ريشه «لين» بر وزن «چين» به معناى نرمش گرفته شده است.4 . آل عمران، آيه 159.5 . آل عمران، آيه 159.6 . «آس» از ريشه «مواساة» به معناى برابر ساختن با يکديگر گرفته شده است.7 . «لحظة» نگاه کردن با گوشه چشم است به خلاف «نظرة» که نگاه کردن با تمام چشم است و عبارت بالا اشاره به اين است که نه تنها در نگاه مستقيم و با تمام چشم، بلکه نگاه کردن با گوشه چشم هم بايد نسبت به آنها يکسان باشد.8 . «حيف» به معناى انحراف از حق و ظلم و جور است خواه در قضاوت و داورى باشد يا در امور ديگر.9 . ضمير در «لهم» به «عظماء» بر مى گردد و معناى جمله اين است که زورمندان طمع نکنند که به نفع آنها ظلم و ستمى بر ديگران روا دارى و اين احتمال که ضمير به «رعيّت» بر گردد بسيار بعيد است، زيرا «لام» بايد به معناى «على» استعمال شود به علاوه کلمه «رعيّت» و «ضعفاء» در جمله هاى قبل نيامده است تا ضمير به آن برگردد و اگر در آغاز نامه بوده فاصله زيادى مى شود.10 . ضمير «عليهم» به «ضعفا» بر مى گردد و «على» در اينجا به معناى لام است; يعنى ضعفا از عدالت در حقشان مأيوس نشوند. در بعضى از نسخ به جاى «على» «بـ» آمده است که مناسب تر به نظر مى رسد.11 . کافى، ج 7، ص 413، ح 3. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )عهدنامه امام (ع) به محمد بن ابى بكر آن گاه كه وى را مامور ولايت مصر كرد:قسمت اوّل عهدنامه:اين فصل از عهدنامه امام برگزيده از كلماتى طولانى، و اصول مطالب آن شش امر است:1-  امر اول محمد بن ابى بكر را به مكارم اخلاق در باره رعايا سفارش كرده و در اين زمينه چند دستور صادر فرموده است:الف-  او را امر به خفض جناح فرموده است. در توضيح اين عبارت بعضى گفته اند اساس مطلب آن است كه پرنده، گاهى به منظور اظهار محبت و مهربانى نسبت به جوجگان خود آنها را دور و برش جمع كرده و بالهايش را پهن كرده پايين مى آورد تا آنان را زير پر خود جاى دهد، و امام (ع) اين تعبير را كنايه از تواضع و فروتنى آورده است كه منشأ آن ترحّم و دلجويى و مهربانى مى باشد، چنان كه خداوند به پيغمبرش درس تواضع مى دهد و مى فرمايد: «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»، و ما در گذشته توضيح داديم كه تواضع ملكه اى است كه از شاخه هاى فضيلت عفت مى باشد.ب-  دستور ديگر: او را امر مى كند كه پهلوى خود را براى مردم نرم كند، و اين كنايه از رفق و نرمى در گفتار و كردار و خشونت نداشتن نسبت به آنان مى باشد كه در تمام احوال در مورد حق و حقوق آنها جفا نكند و اين معنا هم از لوازم تواضع و نزديك به آن است.ج-  به او دستور مى دهد كه روى خود را براى مردم بگشايد و اين كنايه از آن است كه برخوردش با آنها با خوشرويى و صورت باز و بشّاش باشد نه با صورت درهم كشيده و أخم كرده و اين نيز از لوازم تواضع مى باشد.د-  چهارمين سفارشى كه به محمد بن ابى بكر فرموده آن است كه در طرز نگاه كردن به مردم ميان افراد فرق نگذارد چنان نباشد كه به يكى درست و كامل نگاه كند و به ديگرى زير چشمى بنگرد و اين دستور كنايه از آن است كه در تمام امور چه كوچك و چه بزرگ، چه اندك و چه بسيار، كمال عدالت را رعايت كند.«حتى لا يطمع... عليهم»،در اين عبارت حضرت بيان مى فرمايد كه دليل دستور دادن به محمد بن ابى بكر، كه حتى در نگاه كردن كه امر بسيار حقيرى است ميان مردم يكسان رفتار كند، آن است كه زورمداران به ظلم و ستم او اميدوار و ناتوانان از عدالتش نااميد نشوند.حال اگر سؤال شود كه چرا امام با اين فرض زورمداران را اميدوار نسبت به ظلم دانسته و ضعيفان را مأيوس از عدل پاسخ آن است كه معمولا امرا و فرمانروايان نظر خود را متوجه سرمايه داران و زورمداران مى كنند نه به ناتوانان و بينوايان و اين رو آوردن، ثروتمندان را بر آن مى دارد كه اميدوار شوند ستمگرى و ظلم زمامداران به سود آنان تمام شود، و بى توجهى نسبت به ناتوانان و دورى از مستمندان سبب مى شود كه آنان از اجراى عدالت در حق خود نااميد شوند.ضمير در عليهم، از سخنان امام (ع) به كلمه عظماء برمى گردد.2-  امر دوم از اصول مطالب اين عهدنامه آن است كه بندگان خدا را بيم داده است از آن كه خداوند از كردارهاى كوچك و بزرگ و آشكار و نهانشان سؤال خواهد كرد و اعلام مى دارد بر اين كه چون آنان ابتدا به معصيت و گناه مى كنند و اصولا شروع كننده ستمكارتر است (البادى اظلم) پس استحقاق عذاب دارند.قطب راوندى رحمة اللَّه عليه در شرح خود بر نهج البلاغه ذكر كرده است كه مراد به صفت تفضيلى اظلم در متن سخن امام، ظالم به معناى اسم فاعل است اما من احتمال مى دهم كه حضرت، عذاب گناهكاران را كه عادلانه و به عنوان كيفر كردار خود مى چشند، ظلم و ستم ناميده است به اين دليل كه در مقدار و صورت ظاهر مانند عمل ستمكارانه آنان است، چنان كه قرآن در زمينه قصاص، كيفر تجاوز را، تجاوز ناميده «فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ» و سپس عمل آنها را كه گناه و ظلم است به خدا نسبت داده و خود آنان را ستمكارتر خوانده زيرا كه ايشان معصيت و ظلم را آغاز كرده اند بنا بر اين، افعل تفضيل به معناى خود صدق مى كند و نيازى به اين كه آن را به معناى اسم فاعل بگيريم نيست، و همچنين است اعلام به اين كه از خداوند انتظار بخشش و كرم در باره آنها مى شود به اين اعتبار است كه خداوند آنان را مورد عفو خود قرار دهد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 60 و من عهد له عليه الصلاة و السلام الى محمد بن أبى بكر حين قلده مصر- و هو المختار السابع و العشرون من كتبه عليه السّلام و وصاياه و عهوده و رسائله:فاخفض لهم جناحك، و ألن لهم جانبك، و ابسط لهم وجهك و آس بينهم في اللّحظة و النّظرة حتّى لا يطمع العظماء في حيفك، و لا ييأس الضّعفاء من عدلك عليهم. و إنّ اللّه تعالى يسائلكم معشر عباده عن الصّغيرة من أعمالكم و الكبيرة، و الظّاهرة و المستورة فإن يعذّب فأنتم أظلم، فإن يعف فهو أكرم.ذكر ماخذ العهد و مصادره:قد روي هذا العهد في كتب الفريقين بأسانيد عديدة و طرق كثيرة على صور متقاربة أو متفاوتة:منهم أبو إسحاق إبراهيم بن محمّد بن سعد «1» بن هلال بن عاصم بن سعد بن مسعود الثقفي الكوفي صاحب مصنّفات كثيرة، المتوفّى سنة ثلاث و ثمانين و مائتين في كتاب الغارات.______________________________ (1) في الفهرست للشيخ قدس سره: سعيد بن هلال على ما فى طبع النجف، و الظاهر أنه تصحيف و الصواب ما اخترناه و هو سمى سعد بن مسعود الثقفى أخى أبى عبيد بن مسعود عم المختار ولاه أمير المؤمنين على عليه السّلام على المدائن كما فى الفهرست و غيره من كتب الرجال. و فى الاستيعاب لابن عبد البر: سعد بن مسعود الثقفى عم المختار بن أبى عبيد له صحبة.و في كتاب الرجال الكبير للاسترآبادى: سعيد في الموضعين و لكن دريت انه تصحيف. و ضبط تاريخ وفاة أبى اسحاق العلامة الحلى فى الخلاصة. منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 61 و منهم أبو جعفر محمّد بن جرير الطبري المتوفّى سنة عشر و ثلاثمائة في كتابه في تاريخ الرسل و الملوك (ص 3246 ج 6 من طبع ليدن).و منهم الشيخ الجليل أبو محمّد الحسن بن عليّ بن شعبة الحرّاني المتوفّى 332 ه ق في تحف العقول (ص 40 من الطبع على الحجر. و ص 171 من الطبع الجديد).و منهم الشيخ الأجلّ أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان بن عبد السلام البغدادي الملقّب بالمفيد المتوفّى سنة 413 ه ق، في أوّل المجلس الحادي و الثلاثين من أماليه (ص 151 من طبع النجف).و منهم شيخ الطائفة الاماميّة أبو جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسي المتوفّى 460 ه ق في آخر الجزء الأوّل من أماليه (ص 16 من طبع طهران، و ص 24 ج 1 من طبع النجف).و منهم أبو جعفر محمّد بن أبي القاسم محمّد بن علي الطبري الاملي المعروف بعماد الدّين الطبري من علماء الامامية في القرن السادس في كتابه بشارة المصطفى لشيعة المرتضى (ص 52 ج 1 من طبع النجف) و في كتابه في الزهد و التقوى.و أتى بما في الغارات الفاضل الشارح المعتزلي في أوائل الجزء السادس من شرحه على المختار 66 من خطب النهج (ص 295 ج 1 من الطبع على الحجر).و العلّامة المجلسي في المجلّد الثامن من البحار (ص 643 من الطبع الكمباني).و نقل بعض صور هذا العهد المنقول من الطبري و أبي إسحاق الثقفي الفاضل أحمد زكي صفوت في جمهرة رسائل العرب (ص 532 إلى 542 ج 1 من طبع مصر).و نقل طائفة من كتاب الغارات في كيفية شهادت محمّد بن أبي بكر و نبذة من مطالب اخرى الفاضل المقدم الميرزه حبيب اللّه الخوئى في شرح المختار المذكور آنفا إلّا أنه جعله المختار 67 و لم يأت من صور هذا العهد إلّا واحدا منها فراجع إلى (ص 112 من ج 6 من الطبع الجديد). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 62 و قال بعد نقله: أقول: و لأمير المؤمنين عليه السّلام كتاب آخر مبسوط إلى محمّد و أهل مصر و رواه إبراهيم- يعنى أبا إسحاق إبراهيم صاحب كتاب الغارات- نرويه إن شاء اللّه في باب الكتب إن ساعدنا التوفيق و المجال انتهى.أقول: و لكنه رضوان اللّه عليه قد قضى نحبه و قد بلغ شرحه إلى أواخر خطب النهج، كما تقدّم كلامنا في ذلك في أوّل تكملة المنهاج، و نحن نرويه ههنا إن شاء اللّه تعالى بصوره جميعا نيابة عن الخوئى رحمه اللّه و نسئل اللّه تعالى أن يجعل سعيه مشكورا، و يوفّقنا بإتمام شرح الكتاب إنّه المفيض الوهّاب.صورة العهد على رواية أبى اسحاق فى كتاب الغارات:أمّا صورة العهد على رواية أبي إسحاق إبراهيم في كتاب الغارات قال: و كان عهد عليّ إلى محمّد بن أبي بكر رحمه اللّه الّذي قرئ بمصر: هذا ما عهد عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى محمّد بن أبي بكر حين ولّاه مصر: أمره بتقوى اللّه في السرّ و العلانية و خوف اللّه تعالى في المغيب و المشهد.و أمره باللّين على المسلم، و الغلظ على الفاجر، و بالعدل على أهل الذمّة و بالانصاف للمظلوم، و بالشدّة على الظالم، و بالعفو عن النّاس، و بالاحسان ما استطاع، و اللّه يجزى المحسنين.و أمره أن يدعو من قبله إلى الطاعة و الجماعة، فانّ لهم في ذلك من العاقبة و عظم المثوبة ما لا يقدر قدره و لا يعرف كنهه.و أمره أن يجبى خراج الأرض على ما كانت تجبى عليه من قبل لا ينتقص و لا يبتدع ثمّ يقسمه بين أهله كما كانوا يقسمونه عليه من قبل، و إن تكن لهم حاجة يواسي بينهم في مجلسه و وجهه ليكون القريب و البعيد عنده على سواء.و أمره أن يحكم بين النّاس بالحقّ، و أن يقوم بالقسطاس، و لا يتّبع الهوى و لا يخاف في اللّه لومة لائم فانّ اللّه مع من اتّقاه و آثر طاعته على من سواه.و كتب عبد اللّه بن أبي رافع مولى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لغرّة شهر رمضان سنة ستّ و ثلاثين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 63 قال أبو إسحاق إبراهيم: ثمّ قام محمّد بن أبي بكر خطيبا فحمد اللّه و أثنى عليه و قال: أمّا بعد فالحمد للّه الّذي هدانا و إيّاكم لما اختلف فيه من الحقّ، و بصرنا و إيّاكم كثيرا ممّا عمي عنه الجاهلون. ألا و إنّ أمير المؤمنين و لانّي اموركم و عهد إليّ بما سمعتم و أوصاني بكثير منه مشافهة و لن آلوكم جهدا ما استطعت و ما توفيقي إلّا باللّه عليه توكلت و إليه انيب، فان يكن ما ترون من آثاري و أعمالي طاعة للّه و تقوى فاحمدوا اللّه على ما كان من ذلك فانه هو الهادي إليه، و إن رأيتم من ذلك عملا بغير الحقّ فارفعوه إليّ و عاتبوني عليه فاني بذلك أسعد و أنتم بذلك جديرون، وفّقنا اللّه و إيّاكم لصالح العمل.صورة ما كتب أمير المؤمنين على عليه السّلام الى أهل مصر لما بعث محمد بن أبى بكر اليهم يخاطبهم به و محمدا أيضا فيه على رواية أبى اسحاق فى كتاب الغارات أيضا:و قال أبو إسحاق إبراهيم في كتاب الغارات أيضا: و حدّثنى يحيى بن صالح عن مالك، عن خالد الأسدي، عن الحسن بن إبراهيم، عن عبد اللّه بن الحسن بن الحسن عليه السّلام قال: كتب عليّ عليه السّلام إلى أهل مصر لمّا بعث محمّد بن أبي بكر إليهم كتابا يخاطبهم به و يخاطب محمّدا أيضا فيه: أمّا بعد فإنّى اوصيكم بتقوى اللّه في سرّ أمركم و علانيته، و على أىّ حال كنتم عليها. و ليعلم المرء منكم أنّ الدنيا دار بلاء و فناء، و الاخرة دار جزاء و بقاء، فمن استطاع أن يؤثر ما بقي على ما يفنى فليفعل فإنّ الاخرة تبقى و الدّنيا تفنى، رزقنا اللّه و إيّاكم بصرا لما بصّرنا و فهما لما فهّمنا حتّى لا نقصّر عمّا أمرنا، و لا نتعدّى إلى ما نهانا.و اعلم يا محمّد أنّك و إن كنت محتاجا إلى نصيبك من الدّنيا إلّا أنّك إلى نصيبك من الاخرة أحوج، فإن عرض لك أمران أحدهما للاخرة و الاخر للدّنيا فابدأ بأمر الاخرة. و لتعظم رغبتك في الخير، و لتحسن فيه نيّتك فإنّ اللّه عزّ و جلّ يعطي العبد على قدر نيّته، و إذا أحبّ الخير و أهله و لم يعمله كان إن شاء اللّه كمن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 64 عمله، فإنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال حين رجع من تبوك: إنّ بالمدينة لأقواما ما سرتم من مسير و لا هبطتم من واد إلّا كانوا معكم ما حبسهم إلّا المرض يقول: كانت لهم نيّة.ثمّ اعلم يا محمّد إنّى وليّتك أعظم أجنادي أهل مصر، و ولّيتك ما ولّيتك من أمر الناس فأنت محقوق أن تخاف فيه على نفسك و تحذر فيه على دينك و لو كان ساعة من نهار، فإن استطعت أن لا تسخط ربّك لرضى أحد من خلقه فافعل فإنّ في اللّه خلفا من غيره و ليس في شيء غيره خلف منه، فاشتدّ على الظّالم، و لن لأهل الخير و قرّبهم إليك و اجعلهم بطانتك و إخوانك و السّلام.كتاب أمير المؤمنين على (ع) الى محمد بن أبى بكر و أهل مصر على صورة اخرى منقولة من كتاب الغارات أيضا:قال أبو إسحاق إبراهيم: حدّثني يحيى بن صالح عن مالك بن خالد، عن الحسن بن إبراهيم، عن عبد اللّه بن الحسن بن الحسن عليه السّلام قال: كتب عليّ عليه السّلام إلى محمّد و أهل مصر: أمّا بعد: فانّي أوصيكم بتقوى اللّه و العمل بما أنتم عنه مسؤلون فأنتم به رهن و إليه صائرون، فانّ اللّه عزّ و جلّ يقول: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»، و قال: و يحذّركم اللّه نفسه و إلى اللّه المصير، و قال: فو ربّك لنسئلنّهم أجمعين عمّا كانوا يعملون، فاعلموا عباد اللّه أنّ اللّه سائلكم عن الصغير من أعمالكم و الكبير فان يعذّب فنحن الظّالمون و إن يغفر و يرحم فهو أرحم الرّاحمين.و اعلموا أنّ أقرب ما يكون العبد إلى الرحمة و المغفرة حين ما يعمل بطاعة اللّه و منا صحته في التوبة، فعليكم بتقوى اللّه عزّ و جلّ فإنها تجمع من الخير ما لا يجمع غيرها، و يدرك بها من الخير ما لا يدرك بغيرها: خير الدّنيا و خير الاخرة، يقول سبحانه: «وَ قِيلَ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا ما ذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا خَيْراً لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقِينَ».و اعلموا عباد اللّه أنّ المؤمنين المتّقين قد ذهبوا بعاجل الخير و آجله شركوا أهل الدّنيا في دنياهم و لم يشاركهم أهل الدّنيا في آخرتهم يقول اللّه عزّ و جلّ: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 65 سكنوا الدّنيا بأفضل ما سكنت و أكلوها بأفضل ما أكلت، شاركوا أهل الدّنيا في دنياهم، يأكلون من أفضل ما يأكلون، و يشربون من أفضل ما يشربون، و يلبسون من أفضل ما يلبسون و يسكنون من أفضل ما يسكنون، أصابوا لذّة أهل الدّنيا مع أهل الدّنيا مع أنّهم غدا من جيران اللّه عزّ و جلّ يتمنّون عليه، لا يردّ لهم دعوة و لا ينقص لهم لذة، أما في هذا ما يشتاق إليه من كان له عقل.و اعلموا عباد اللّه أنّكم إن اتّقيتم ربّكم، و حفظتم نبيّكم في أهل بيته فقد عبدتموه بأفضل ما عبد، و ذكرتموه بأفضل ما ذكر، و شكرتموه بأفضل ما شكر و أخذتم بأفضل الصبر، و جاهدتم بأفضل الجهاد، و إن كان غيركم أطول صلاة منكم، و أكثر صياما إذا كنتم أتقى للّه و أنصح لأولياء اللّه من آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و أخشع.و احذروا عباد اللّه الموت و نزوله، و خذوا له فإنه يدخله بأمر عظيم: خير لا يكون معه شرّ أبدا، و شرّ لا يكون معه خير أبدا، ليس أحد من النّاس تفارق روحه جسده حتّى يعلم إلى أىّ المنزلتين يصير: إلى الجنّة أم إلى النّار؟ أعدوّ هو للّه أم ولىّ له فان كان وليا فتحت له أبواب الجنّة، و شرع له طريقها، و نظر إلى ما أعدّ اللّه عزّ و جلّ لأوليائه فيها، فرغ من كل شغل، و وضع عنه كلّ ثقل و إن كان عدوّا فتحت له أبواب النّار و سهّل له طريقها و نظر إلى ما أعدّ اللّه لأهلها، و استقبل كلّ مكروه، و فارق كلّ سرور، قال تعالى: «الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما كُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلى إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» فادخلوا أبواب جهنّم خالدين فيها فبئس مثوي المتكبّرين.و اعلموا عباد اللّه أنّ الموت ليس فيه فوت فاحذروه و أعدّوا له عدّته فانّكم طرداء للموت إن أقمتم أخذكم، و إن هربتم أدرككم، و هو ألزم لكم من ظلّكم، معقود بنواصيكم، و الدّنيا تطوى من خلفكم، فأكثروا ذكر الموت عند ما تنازعكم إليه أنفسكم من الشهوات فانّه كفى بالموت واعظا قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: أكثروا ذكر الموت فانه هادم اللّذات. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 66 و اعلموا عباد اللّه أنّ ما بعد الموت أشدّ من الموت لمن لم يغفر اللّه له و يرحمه، و احذروا القبر و ضمّته، و ضيقه و ظلمته فانّه الّذي يتكلّم كلّ يوم:أنا بيت التراب، و أنا بيت الغربة، و أنا بيت الدّود، و القبر روضة من رياض الجنّة أو حفرة من حفر النّار، إنّ المسلم إذا مات قالت الأرض: مرحبا و أهلا قد كنت ممّن احبّ أن تمشي على ظهري، فاذا وليتك فستعلم كيف صنعي بك فيتّسع له مدّ بصره، و إذا دفن الكافر قالت له الأرض: لا مرحبا و لا أهلا قد كنت ممّن ابغض أن تمشى على ظهري، فإذا وليتك فستعلم كيف صنعي بك، فتنضمّ عليه حتى تلتقى أضلاعه.و اعلموا أنّ المعيشة الضّنك الّتي قال سبحانه: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذکری»، هي عذاب القبر فانّه يسلّط على الكافر في قبره حيّات عظام تنهش لحمه حتّى يبعث لو أنّ تنّينا منها نفخ في الأرض ما أنبتت الزرع أبدا.و اعلموا عباد اللّه أنّ أجسادكم الرقيقة النّاعمة الّتي يكفيها اليسير من العقاب ضعيفة عن هذا، فإن استطعتم أن ترحموا أنفسكم و أجسادكم مما لا طاقة لكم به و لا صبر عليه فتعملوا بما أحبّ اللّه سبحانه، و تتركوا ما كره فافعلوا، و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه.و اعلموا عباد اللّه أنّ ما بعد القبر أشدّ من القبر يوم يشيب فيه الصغير، و يسكر فيه الكبير و تذهل كلّ مرضعة عمّا أرضعت، و احذروا يوما عبوسا قمطريرا كان شرّه مستطيرا، أما إنّ شرّ ذلك اليوم و فزعه استطار حتّى فزعت منه الملائكة الّذين ليست لهم ذنوب و السبع الشداد و الجبال الأوتاد و الأرضون المهاد و انشقّت السماء فهى يومئذ واهية و تغيّرت فكانت وردة كالدّهان، و كانت الجبال سرابا بعد ما كانت صمّا صلابا، يقول اللّه سبحانه: «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ»، فكيف بمن يعصيه بالسمع و البصر و اللّسان و اليد و الفرج و البطن إن لم يغفر اللَّه و يرحم؟و اعلموا عباد اللّه أنّ ما بعد ذلك اليوم أشدّ و أدهى، نار قعرها بعيد، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 67 و حرّها شديد، و عذابها جديد، و مقامعها حديد، و شرابها صديد، لا يفتر عذابها، و لا يموت ساكنها، دار ليست للّه سبحانه فيها رحمة، و لا تسمع فيها دعوة و مع هذا رحمة اللّه الّتي وسعت كلّ شيء لا تعجز عن العباد، و جنّة عرضها كعرض السماوات و الأرض، خير لا يكون بعده شرّ أبدا، و شهوة لا تنفد أبدا، و لذّة لا تفنى أبدا، و مجمع لا يتفرّق أبدا، قوم قد جاوروا الرحمن، و قام بين أيديهم الغلمان، بصحاف من ذهب فيها الفاكهة و الريحان، و أنّ أهل الجنّة يزورون الجبّار سبحانه في كلّ جمعة فيكون أقربهم منه على منابر من نور، و الّذين يلونهم على منابر من ياقوت، و الّذين يلونهم على منابر من مسك فبيناهم كذلك ينظرون اللّه جلّ جلاله و ينظر اللّه في وجوههم إذ أقبلت سحابة تغشاهم فتمطر عليهم من النعمة و اللذّة و السرور و البهجة ما لا يعلمه إلّا اللّه سبحانه، و مع هذا ما هو أفضل منه رضوان اللّه الأكبر، أما إنّا لو لم نخوّف إلّا ببعض ما خوّفنا به لكنّا محقوقين أن يشتدّ خوفنا ممّا لا طاقة لنا به، و لا صبر لقوّتنا عليه، و أن يشتدّ شوقنا إلى ما لا غنى لنا عنه، و ما لا بدّ لنا منه، فإن استطعتم عباد اللّه أن يشتدّ خوفكم من ربّكم فافعلوا فإنّ العبد إنّما تكون طاعته على قدر خوفه، و إنّ أحسن النّاس للّه طاعة أشدّهم له خوفا.و انظر يا محمّد صلاتك كيف تصلّيها فانّما أنت إمام ينبغي لك أن تتمّها، و أن تخفّفها و أن تصلّيها لوقتها فانّه ليس من إمام يصلّي بقوم فيكون في صلاته و صلاتهم نقص إلّا كان إثم ذلك عليه و لا ينقص من صلاتهم شيئا.و اعلم أنّ كلّ شيء من عملك يتبع صلاتك فمن ضيّع الصّلاة فهو لغيرها أشدّ تضييعا، و وضوءك من تمام الصلاة فأت به على وجهه فالوضوء نصف الإيمان أسأل اللّه الّذي يرى و لا يرى و هو بالمنظر الأعلى أن يجعلنا و إيّاك من المتّقين الّذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون.فإن استطعتم يا أهل مصر أن تصدّق أقوالكم أفعالكم و أن يتوافق سرّكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 68 و علانيتكم، و لا تخالف ألسنتكم قلوبكم فافعلوا عصمنا اللّه و إيّاكم بالهدى، و سلك بنا و بكم المحجّة الوسطى.و إيّاكم و دعوة الكذاب ابن هند، و تأمّلوا، و اعلموا أنّه لا سوى إمام الهدى و إمام الرّدى، و وصيّ النّبي و عدوّ النّبي، جعلنا اللّه و إيّاكم ممّن يحبّ و يرضى، و لقد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: إنّي لا أخاف على امّتي مؤمنا و لا مشركا: أمّا المؤمن فيمنعه اللّه بايمانه، و أمّا المشرك فيحرمنّه اللّه بشركه و لكنّي أخاف عليهم كلّ منافق اللسان يقول ما يعرفون و يفعل ما ينكرون.و اعلم يا محمّد أنّ أفضل الفقه الورع في دين اللّه و العمل بطاعته فعليك بتقوى اللّه في سرّ أمرك و علانيتك، و اوصيك بسبع هنّ جوامع الإسلام: اخش اللّه و لا تخش الناس في اللّه، و خير القول ما صدّقه العمل، و لا تقض في أمر واحد بقضائين مختلفين فيتناقض أمرك و تزيغ عن الحقّ، و أحبّ لعامّة رعيّتك ما تحبّه لنفسك و اكره لهم ما تكره لنفسك، و اصلح أحوال رعيّتك، و خض الغمرات إلى الحقّ و لا تخف لومة لائم، و انصح لمن استشارك، و اجعل نفسك اسوة لقريب المسلمين و بعيدهم. جعل اللّه خلّتنا و ديننا خلّة المتّقين و ودّ المخلصين، و جمع بيننا و بينكم في دار الرّضوان إخوانا على سرر متقابلين إن شاء اللّه.قال أبو إسحاق إبراهيم: فحدّثنى عبد اللّه بن محمّد بن عثمان عن عليّ بن محمّد ابن أبي سيف عن أصحابه أنّ عليا عليه السّلام لما كتب إلى محمّد بن أبي بكر هذا الكتاب كان ينظر فيه و يتأدّب به فلمّا ظهر عليه عمرو بن العاص و قتله أخذ كتبه أجمع فبعث بها إلى معاوية فكان معاوية ينظر في هذا الكتاب و يتعجّب منه، فقال الوليد ابن عقبة و هو عند معاوية و قد رأى إعجابه به: مر بهذه الأحاديث أن تحرق، فقال معاوية: مه! فإنّه لا رأى لك، فقال الوليد أ فمن الرأى أن يعلم النّاس أنّ أحاديث أبي تراب عندك تتعلّم منها؟ قال معاوية: ويحك أ تأمرني أن أحرق علما مثل هذا و اللّه ما سمعت بعلم هو أجمع منه و لا أحكم، فقال الوليد إن كنت تعجب من علمه و قضائه فعلام تقاتله؟ فقال: لو لا إنّ أبا تراب قتل عثمان ثمّ أفتانا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 69 لأخذنا عنه. ثمّ سكت هنيئة ثمّ نظر إلى جلسائه فقال: إنّا لا نقول إنّ هذه من كتب عليّ بن أبي طالب و لكن نقول: هذه من كتب أبي بكر الصّدّيق كانت عند ابنه محمّد فنحن ننظر فيها و نأخذ منها. قال: فلم تزل تلك الكتب في خزائن بني اميّة حتّى ولى عمر بن عبد العزيز، فهو الذي أظهر أنّها من أحاديث عليّ بن أبي طالب.و قال ابراهيم: فلمّا بلغ عليا عليه السّلام أنّ ذلك الكتاب صار إلى معاوية اشتدّ عليه حزنا.و قال: حدّثنى بكر بن بكار عن قيس بن الرّبيع، عن ميسرة بن حبيب، عن عمرو بن مرة، عن عبد اللّه بن مسلمة قال: صلّى بنا عليّ عليه السّلام فلمّا انصرف قال:لقد عثرت عثرة لا أعتذر         سوف أكيس بعدها و أستمر       و أجمع الأمر الشتيت المنتشر            فقلنا: ما بالك يا أمير المؤمنين؟ فقال: إنى استعملت محمّد بن أبي بكر على مصر فكتب إلىّ أنّه لا علم لي بالسنّة فكتبت إليه كتابا فيه أدب و سنّة فقتل و اخذ الكتاب.قلت: قد نقلت هذا العهد الشريف المحكم المتين الذي هو نسيج وحده في المعارف الحقّة لا سيّما في المعاد من كتاب الغارات المنقول في شرح الفاضل المعتزلي و لكن من نسخة مخطوطة مصحّحة مشكوكة عتيقة قد أنعمنا اللّه تعالى بها و هي من كتب مكتبتنا، و بين ما نقلناه منها و بين ما طبع من نسخ شرح الفاضل المذكور تفاوة في عدّة مواضع يتغير المعنى بها و لعلّنا نأتي بها أو ببعض ما يهتمّ و يعتنى به في شرح العهد إنشاء اللّه تعالى.صورة العهد على ما فى تاريخ الطبرى:و أما صورة العهد على ما ضبطه أبو جعفر الطبري في التاريخ فإنه قريب ممّا نقلناه من كتاب الغارات أوّلا و ليس في نقله كثير فائدة قال: قال هشام عن أبي مخنف قال: حدّثنى الحارث بن كعب الوالبيّ عن أبيه قال: كنت مع محمّد بن أبي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 70 بكر حين قدم مصر فلمّا قدم قرأ عليهم عهده: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم هذا ما عهد عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى محمّد بن أبي بكر حين ولّاه مصر أمره بتقوى اللّه- إلخ.و لم ينقل أبو جعفر الطبري وصيّته عليه السّلام المبسوطة لأهل مصر و محمّد و إنّما اكتفى بنقل العهد الذي كتبه إلى محمّد فقط.صورة العهد على ما فى تحف ابن شعبة:و أمّا أبو محمّد الحسن بن عليّ بن الحسين بن شعبة الحرّانى- ره- فانه أتى بالعهد الّذي كتبه إلى محمّد، و ما كتبه إلى أهل مصر و محمّد جميعا، و لمّا كان الأوّل قريبا أيضا ممّا في كتاب الغارات و تاريخ الطبري أعرضنا عن نقله أيضا لقلّة الجدوى في ذلك، و أمّا ما كتبه عليه السّلام إلى أهل مصر و محمّد فهذه صورته:ثمّ كتب إلى أهل مصر بعد مسيره ما اختصرناه: من عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى محمّد بن أبي بكر و أهل مصر: سلام عليكم.أمّا بعد فقد وصل إلىّ كتابك و فهمت ما سألت عنه، و أعجبنى اهتمامك بما لا بدّ لك منه و ما لا يصلح المسلمين غيره، و ظننت أنّ الّذي أخرج ذلك منك نيّة صالحة و رأى غير مدخول.أمّا بعد فعليك بتقوى اللّه في مقامك و مقعدك و سرّك و علانيتك، و إذا أنت قضيت بين النّاس فاخفض لهم جناحك، و ليّن لهم جانبك، و ابسط لهم وجهك و آس بينهم في اللحظ و النظر حتّى لا يطمع العظماء في حيفك لهم و لا ييأس الضعفاء من عدلك عليهم، و أن تسأل المدّعي البيّنة و على المدّعى عليه اليمين، و من صالح أخاه على صلح فأجز صلحه إلّا أن يكون صلحا يحرّم حلالا أو يحلّل حراما.و آثر الفقهاء و أهل الصّدق و الوفاء و الحياء و الورع على أهل الفجور و الكذب و الغدر، و ليكن الصالحون الأبرار إخوانك، و الفاجرون الغادرون أعداءك فانّ أحبّ اخوانى إلىّ أكثرهم للّه ذكرا و أشدّهم منه خوفا و أنا أرجو أن تكون منهم إن شاء اللّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 71 و إنّى اوصيكم بتقوى اللّه فيما أنتم عنه مسئولون و عمّا أنتم إليه صائرون فإنّ اللّه قال في كتابه: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ». و قال: «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ». و قال: فو ربّك لنسألنّهم أجمعين عمّا كانوا يعملون، فعليكم بتقوى اللّه فانّها تجمع من الخير ما لا يجمع غيرها و يدرك بها من الخير ما لا يدرك بغيرها من خير الدّنيا و خير الاخرة قال اللّه تعالى: «وَ قِيلَ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا ما ذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا خَيْراً لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقِينَ».اعلموا عباد اللّه أنّ المتّقين ذهبوا بعاجل الخير و آجله، شاركوا أهل الدّنيا في دنياهم و لم يشاركهم أهل الدّنيا في آخرتهم، قال اللّه عزّ و جلّ: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ»، الاية. سكنوا الدّنيا بأحسن ما سكنت و أكلوها بأحسن ما أكلت.و اعلموا عباد اللّه أنّكم إذا لقيتم اللّه و حفظتم نبيّكم في أهله فقد عبدتموه بأفضل عبادته، و ذكرتموه بأفضل ما ذكر، و شكرتموه بأفضل ما شكر، و قد أخذتم بأفضل الصبر و الشكر، و اجتهدتم بأفضل الاجتهاد و إن كان غيركم أطول منكم صلاة و أكثر منكم صياما و صدقة إذ كنتم أنتم أوفى للّه و أنصح لأولياء اللّه و من هو ولىّ الأمر من آل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.و احذروا عباد اللّه الموت و قربه و كربه و سكراته، و أعدّوا له عدّته فإنّه يأتي بأمر عظيم: بخير لا يكون معه شرّ و بشرّ لا يكون معه خير أبدا، فمن أقرب إلى الجنّة من عاملها و أقرب إلى النّار من أهلها فأكثروا ذكر الموت عند ما تنازعكم إليه أنفسكم فإنّى سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: أكثروا ذكرها دم اللّذات، و اعلموا أنّ ما بعد الموت لمن لم يغفر اللّه له و يرحمه أشدّ من الموت.و اعلم يا محمّد إنّنى وليّتك أعظم أجنادى في نفسى أهل مصر و أنت محقوق أن تخاف على نفسك و أن تحذر فيه على دينك و ان لم تكن إلّا ساعة من النهار، فان استطعت أن لا تسخط ربّك برضى أحد من خلقه فافعل فإنّ في اللّه خلفا من غيره منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 72 و لا في شيء خلف من اللّه، اشدد على الظالم و خذ على يديه، و لن لأهل الخير و قرّبهم منك و اجعلهم بطانتك و إخوانك.ثمّ انظر صلاتك كيف هي فإنّك إمام و ليس من إمام يصلّى بقوم فيكون في صلاتهم تقصير إلّا كان عليه أو زارهم و لا ينتقص من صلاتهم شيء و لا يتمّمها إلّا كان له مثل اجورهم و لا ينتقص من اجورهم شيء. و انظر الوضوء فإنّه تمام الصّلاة و لا صلاة لمن لا وضوء له. و اعلم أنّ كلّ شيء من عملك تابع لصلاتك، و اعلم أنّه من ضيّع الصّلاة فإنّه لغير الصّلاة من شرائع الإسلام أضيع.و إن استطعم يا أهل مصر أن يصدّق قولكم فعلكم و سرّكم علانيتكم، و لا تخالف ألسنتكم أفعالكم فافعلوا، و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إنّي لا أخاف على امّتى مؤمنا و لا مشركا أمّا المؤمن فيمنعه اللّه بإيمانه، و أمّا المشرك فيخزيه اللّه و يقمعه بشركه، و لكنّي أخاف عليكم كلّ منافق حلو اللسان يقول ما تعرفون، و يفعل ما تنكرون ليس به خفاء، و قد قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله: من سرّته حسناته و ساءته سيّئاته فذلك المؤمن حقّا، و كان يقول صلّى اللّه عليه و آله: خصلتان لا يجتمعان في منافق: حسن سمت و فقه في سنّة.و اعلم يا محمّد بن أبي بكر أنّ أفضل الفقه الورع في دين اللّه، و العمل بطاعة اللّه أعاننا اللّه و إيّاك على شكره و ذكره و أداء حقّه و العمل بطاعته إنّه سميع قريب.و اعلم أنّ الدّنيا دار بلاء و فناء و الاخرة دار بقاء و جزاء فإن استطعت أن تؤثر «1» ما يبقى على ما يفنى فافعل رزقنا اللّه بصر ما بصّرنا و فهم ما فهّمنا حتّى لا نقصّر عمّا أمرنا و لا نتعدّى إلى ما نهينا عنه فانّه لا بدّ لك من نصيبك من الدّنيا، و أنت إلى نصيبك من الاخرة أحوج، فان عرض لك أمران: أحدهما للاخرة و الاخر للدّنيا، فابدأ بأمر الاخرة، و إن استطعت أن تعظم رغبتك في______________________________ (1) كانت العبارة «أن تزين» مكان «أن تؤثر» و بدلنا الاول بالثانى قياسا بما نقلنا آنفا من كتاب الغارات و كانت العبارة فيه «تؤثر» و لا تفيد تزين من الزينة معنى صحيحا الا بتكلف لا ينبغي فى حول كلام صدر من مشرع الفصاحة و البلاغة. منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 73 الخير و تحسن فيه نيّتك فافعل فإنّ اللّه يعطى العبد على قدر نيّته إذا أحبّ الخير و أهله، و إن لم يفعله كان إن شاء اللّه كمن فعله.ثمّ إنّي اوصيك بتقوى اللّه، ثمّ بسبع خصال هنّ جوامع الاسلام: تخشى اللّه و لا تخشى النّاس في اللّه فانّ خير القول ما صدّقه الفعل، و لا تقض في أمر واحد بقضائين فيختلف عليك أمرك و تزلّ عن الحقّ، و أحبّ لعامّة رعيّتك ما تحبّ لنفسك و أهل بيتك، و ألزم الحجّة عند اللّه و اصلح رعيّتك، و خض الغمرات إلى الحقّ و لا تخف في اللّه لومة لائم، و أقم وجهك و انصح للمرء المسلم إذا استشارك، و اجعل نفسك اسوة لقريب المسلمين و بعيدهم، و أمر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر على ما أصابك إنّ ذلك من عزم الامور و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته.صورة العهد على ما فى نسختى الشيخين المفيد و الطوسى قدس سرهما:أمّا صورة العهد على ما في أمالي الشّيخ المفيد، و ما في أمالي الشّيخ الطوسى رفع اللّه درجتهما فانّ إحداهما قريبة من الاخرى بل الطوسي- ره- رواه من الشّيخ المفيد بسند ينتهى إلى أبي إسحاق الهمداني و بهذا السند رواه المفيد أيضا في أماليه من غير اختلاف، إلّا أنّا نجعل ما في أمالي الطوسي أصلا و ذلك لأنا ننقله من نسخة مخطوطة مصحّحة عتيقة محفوظة في مكتبتنا استنسخت من أصل كتب في سنة 618 و قوبلت عليه و قد نقل في آخرها عبارة خاتمة الأصل هكذا: تمّ كتاب الأمالي و هو ثمانية عشر جزءا آخر نهار الجمعة ثاني شوال سنة ثمان عشر و ستمائة و الحمد للّه ربّ العالمين و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّاهرين و سلّم تسليما، كتبه عليّ بن أبي محمّد بن أحمد بن منصور بن أحمد بن إدريس العجليّ الحلّيّ حامدا للّه تعالى و مصلّيا على رسوله محمّد و آله الطّاهرين.فدونك صورة العهد على رواية الطوسي من ذلك الأصل قال: حدّثنا الشيخ المفيد أبو علي الحسن بن محمّد بن الحسن الطوسي رحمه اللّه تعالى بمشهد مولانا أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب صلوات اللّه عليه، قال: حدّثنا الشّيخ السعيد الوالد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 74 أبو جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسي رحمه اللّه في شهر ربيع الأوّل من سنة خمس و خمسين و أربعمائة، قال: حدّثنا أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان رحمه اللّه  «1» قال: أخبرني أبو الحسن علىّ بن محمّد بن حبيش الكاتب، قال: أخبرني الحسن بن عليّ الزّعفراني، قال: أخبرني أبو إسحاق إبراهيم بن محمّد الثقفي، قال: حدّثنا عبد اللّه بن محمّد بن عثمان، قال: حدّثنا عليّ بن محمّد بن أبي سعيد عن فضيل بن الجعد عن أبي إسحاق الهمداني  (و فى أمالي المفيد: المجلس الحادي و الثلاثون مجلس يوم الاثنين السادس عشر من شهر رمضان سنة تسع و أربعمائة ممّا سمعته أنا و أبو الفوارس حدّثنا الشّيخ الجليل المفيد أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان أيّد اللّه تمكينه قال:أخبرني أبو الحسن علي بن محمّد بن محمّد بن حبيش الكاتب- و هكذا بالاسناد المقدّم حتّى ينتهى إلى أبى إسحاق الهمداني) قال: لمّا ولّى أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب محمّد بن أبي بكر مصر و أعمالها، كتب له كتابا و أمره أن يقرأه على أهل مصر و ليعمل بما وصّاه به فكان الكتاب:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من عبد اللّه أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب إلى أهل مصر و محمّد بن أبي بكر: سلام عليكم فاني أحمد إليكم اللّه الّذي لا إله إلّا هو، أمّا بعد فانّي اوصيكم بتقوى اللّه فيما أنتم عنه مسئولون و إليه تصيرون فانّ اللّه تعالى يقول: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»، و يقول: «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ»، و يقول: «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ».و اعلموا عباد اللّه أنّ اللّه عزّ و جلّ سائلكم عن الصغير من أعمالكم و الكبير فان يعذّب فنحن أظلم، و إن يعف فهو أرحم الرّاحمين  (و قد سقط في أمالي المفيد المطبوع في النجف شطر من الحديث).يا عباد اللّه إنّ أقرب ما يكون العبد إلى المغفرة و الرحمة حين يعمل للّه بطاعته و بنصحه في التوبة. عليكم بتقوى اللّه فانها تجمع الخير و لا خير غيرها و يدرك بها______________________________ (1) هو الشيخ الاجل المفيد- ره-، و أما الشيخ المفيد أبو على الحسن فهو ابن الشيخ الطوسى- ره- و المفيد المطلق المعروف هو الاول. منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 75 من الخير ما لا يدرك بغيرها من خير الدنيا و الاخرة قال اللّه عزّ و جلّ: «وَ قِيلَ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا ما ذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا خَيْراً لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقِينَ».اعلموا يا عباد اللّه أنّ المؤمن يعمل لثلاث من الثواب [لثلاث ] أمّا الخير فانّ اللّه يثيبه بعمله في دنياه، قال اللّه سبحانه لإبراهيم: «وَ آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ»، فمن عمل للّه تعالى أعطاه أجره في الدّنيا و الاخرة و كفاه المهمّ فيهما، و قد قال اللّه تعالى: «يا عِبادِ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ» ، فما أعطاهم اللَّه في الدّنيا لم يحاسبهم به في الاخرة، قال اللّه تعالى: «لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ»، و الحسنى هي الجنّة، و الزيادة هي الدّنيا، و إنّ اللّه تعالى يكفّر بكلّ حسنة سيئة»، قال اللّه عزّ و جلّ: «إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرى لِلذَّاكِرِينَ»، حتّى إذا كان يوم القيامة حسبت لهم حسناتهم ثمّ أعطاهم بكلّ واحدة عشرة أمثالها إلى سبعمائة ضعف، قال اللّه عزّ و جلّ: «جَزاءً مِنْ رَبِّكَ عَطاءً حِساباً»، و قال: اولئك لهم جزاء الضّعف بما عملوا و هم في الغرفات آمنون، فارغبوا [فارعنوا- كما في النسخة المصحّحة من الأمالي ] في هذا رحمكم اللّه و اعملوا له و تحاضّوا عليه.و اعلموا يا عباد اللّه أنّ المتّقين حازوا عاجل الخير و آجله، شاركوا أهل الدّنيا في دنياهم و لهم يشاركهم أهل الدّنيا في آخرتهم أباحهم فى الدّنيا ما كفاهم به و أغناهم، قال اللّه عزّ اسمه: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»، سكنوا الدّنيا بأفضل ما سكنت، و أكلوها بأفضل ما أكلت، شاركوا أهل الدّنيا في دنياهم فأكلوا معهم من طيّبات ما يأكلون، و شربوا من طيّبات ما يشربون، و لبسوا من أفضل ما يلبسون، و سكنوا من أفضل ما يسكنون، و تزوّجوا من أفضل ما يتزوّجون، و ركبوا من أفضل ما يركبون، أصابوا لذّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 76 الدّنيا مع أهل الدّنيا و هم غدا جيران اللّه يتمنّون عليه فيعطيهم ما يتمنّون، لا يردّ لهم دعوة، و لا ينقص لهم نصيب من اللّذة، فإلى هذا يا عباد اللّه يشتاق إليه من كان له عقل و يعمل له تقوى اللّه [في المطبوعة بتقوى اللّه ] و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه.يا عباد اللّه إن اتّقيتم و حفظتم نبيّكم في أهل بيته فقد عبدتموه بأفضل ما عبد و ذكرتموه بأفضل ما ذكر، و شكرتموه بأفضل ما شكر، و أخذتم بأفضل الصّبر و الشّكر، و اجتهدتم أفضل الاجتهاد، و إن كان غيركم أطول منكم صلاة و أكثر منكم صياما فأنتم أتقى للّه منه و أنصح لاولى الأمر.احذروا يا عباد اللّه الموت و سكرته فأعدّوا له عدّته فإنّه يفجاكم بأمر عظيم: بخير لا يكون معه شرّ أبدا، أو بشرّ لا يكون معه خير أبدا، فمن أقرب إلى الجنّة من عاملها، و من أقرب إلى النّار من عاملها؟ انه ليس أحد من النّاس تفارق روحه جسده حتّى يعلم إلى أيّ المنزلتين يصير إلى الجنّة أم النّار؟أعدوّ هو للّه أو وليّ؟ فإن كان وليّا للّه فتحت له أبواب الجنّة، و شرعت له طرقها و رأى ما أعدّ اللّه له فيها ففرغ من كلّ شغل، و وضع عنه كلّ ثقل، و إن كان عدوّا للّه فتحت له أبواب النّار، و شرع له طرقها، و نظر إلى ما أعدّ اللّه له فيها فاستقبل كلّ مكروه، و ترك كلّ سرور، كلّ هذا يكون عند الموت و عنده يكون بيقين، قال اللّه تعالى: «الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»، و يقول: «الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما كُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلى إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ». «فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ».عباد اللّه إنّ الموت ليس منه فوت، فاحذروا قبل وقوعه، و أعدّوا له عدّة [عدّته- خ ل ] فإنكم طرداء الموت إن أقمتم له أخذكم، و إن فررتم منه أدرككم، و هو ألزم لكم من ظلّكم، الموت معقود بنواصيكم، و الدّنيا تطوى خلفكم، فأكثروا ذكر الموت عند ما تنازعكم إليه أنفسكم من الشّهوات، و كفى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 77 بالموت واعظا، و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كثيرا ما يوصى أصحابه بذكر الموت فيقول: أكثروا ذكر الموت فانه هادم اللذّات حائل بينكم و بين الشهوات.يا عباد اللّه ما بعد الموت لمن لا يغفر له أشدّ من الموت، القبر فاحذروا ضيقه و ضنكه و ظلمته و غربته، إنّ القبر يقول كلّ يوم: أنا بيت الغربة، أنا بيت التراب أنا بيت الوحشة، أنا بيت الدّود و الهوام. و القبر روضة من رياض الجنّة، أو حفرة من حفر النّار، إنّ العبد المؤمن إذا دفن قالت له الأرض: مرحبا و أهلا قد كنت من أحبّ أن تمشي على ظهري فاذا وليتك فستعلم كيف صنيعي بك فيتّسع له مدّ البصر، و إنّ الكافر إذا دفن قالت له الأرض: لا مرحبا بك و لا أهلا لقد كنت من أبغض من يمشي على ظهري فاذا وليتك فستعلم كيف صنيعي بك فتضمّه حتّى تلتقى أضلاعه، و أنّ المعيشة الضنك الّتي حذّر اللّه منها عدوّه عذاب القبر انه يسلّط على الكافر في قبره تسعة و تسعين تنينا فينهشن لحمه و يكسرن عظمه و يتردّدن عليه كذلك إلى يوم البعث، لو أنّ تنينا منها نفخ في الأرض لم تنبت زرعا [زرعا أبدا- خ ل ].يا عباد اللّه إنّ أنفسكم الضعيفة، و أجسادكم الناعمة الرقيقة الّتي يكفيها اليسير تضعف عن هذا، فإن استطعتم أن تجزعوا لأجسادكم و أنفسكم ممّا لا طاقة لكم و لا صبر لكم عليه فاعملوا بما أحبّ اللّه و اتركوا ما كره اللّه.يا عباد اللّه إنّ بعد البعث ما هو أشدّ من القبر يوم يشيب فيه الصغير و يسكر فيه الكبير و يسقط فيه الجنين و تذهل كلّ مرضعة عمّا أرضعت، يوم عبوس قمطرير يوم كان شرّه مستطيرا، إنّ فزع ذلك اليوم ليرهّب الملائكة الذين لا ذنب لهم و ترعد منه السبع الشداد، و الجبال الأوتاد، و الأرض المهاد، و تنشقّ السماء فهى يومئذ واهية و تتغير فكأنّها وردة كالدّهان، و تكون الجبال سرابا مهيلا بعد ما كانت صمّا صلابا، و ينفخ في الصور فيفزع من في السموات و من في الأرض إلّا من شاء اللّه، فكيف من عصى بالسمع و البصر و اللسان و اليد و الرّجل و الفرج و البطن إن لم يغفر اللّه له و يرحمه من ذلك اليوم، لأنّه يصير إلى غيره: إلى نار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 78 قعرها بعيد و حرّها شديد و شرابها صديد و عذابها جديد، و مقامعها حديد لا يفتر عذابها و لا يموت ساكنها، دار ليس فيها رحمة و لا يسمع لأهلها دعوة.و اعلموا يا عباد اللّه أنّ مع هذا رحمة اللّه الّتي لا تعجز العباد: جنّة عرضها كعرض السماء و الأرض اعدّت للمتّقين لا يكون معها شرّ أبدا، لذّاتها لا تملّ و مجتمعها لا يتفرّق، سكّانها قد جاوروا الرّحمن، و قام بين أيديهم الغلمان بصحاف من الذّهب فيها الفاكهة و الريحان.ثمّ اعلم يا محمّد بن أبي بكر أنّى قد ولّيتك أعظم أجنادي في نفسى أهل مصر فاذا ولّيتك ما ولّيتك من أمر الدّنيا فأنت حقيق أن تخاف فيه على نفسك، و أن تحذر فيه على دينك، فإن استطعت ألّا تسخط ربّك برضى أحد من خلقه فافعل فإنّ في اللّه عزّ و جلّ خلفا من غيره و ليس في شيء سواه خلف منه. اشتدّ على الظالم و خذ عليه، و لن لأهل الخير و قرّبهم و اجعلهم بطائنك و أقرانك.و انظر إلى صلاتك كيف هي فانك إمام لقومك أن تتمّها و لا تخفّفها فليس من إمام يصلّى لقوم يكون في صلاتهم نقصان إلّا كان عليه لا ينقص من صلاتهم شيء و تمّمها و تحفّظ فيها يكن لك مثل اجورهم و لا ينقص ذلك من أجرهم شيئا.و انظر إلى الوضوء فإنّه من تمام الصّلاة: تمضمض ثلاث مرات، و استنشق ثلاثا، و اغسل وجهك ثمّ يدك اليمنى ثمّ اليسرى ثمّ امسح رأسك و رجليك فإنّى رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يصنع ذلك، و اعلم أنّ الوضوء نصف الإيمان.ثمّ ارتقب وقت الصّلاة فصلّها لوقتها و لا تعجل بها قبله لفراغ و لا تؤخّرها عنه لشغل فإنّ رجلا سأل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن أوقات الصّلاة فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:أتانى جبرئيل عليه السّلام فأرانى وقت الصّلاة حين زالت الشمس فكانت على حاجبه الأيمن، ثمّ أرانى وقت العصر فكان ظلّ كلّ شيء مثله، ثمّ صلّى المغرب حين غربت الشمس، ثمّ صلى العشاء الاخرة حين غاب الشفق، ثمّ صلّى الصبح فأغلس بها و النّجوم مشتبكة فصلّ لهذه الأوقات، و الزم السنّة المعروفة و الطريق الواضح.ثمّ انظر ركوعك و سجودك فإنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان أتمّ الناس صلاة و أخفّهم عملا فيها.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 79 و اعلم أنّ كلّ شيء من عملك تبع لصلاتك فمن ضيّع الصّلاة فانّه لغيرها أضيع.أسأل اللّه الّذي يرى و لا يرى و هو بالمنظر الأعلى أن يجعلنا (في امالى المفيد: على أن يعيننا) و إيّاك على شكره و ذكره و حسن عبادته و أداء حقّه و على كلّ شيء اختار لنا في دنيانا و ديننا و آخرتنا.و أنتم يا أهل مصر فليصدّق قولكم فعلكم و سرّكم علانيتكم و لا يخالف ألسنتكم قلوبكم. و اعلموا أنه لا يستوى إمام الهدى و إمام الرّدى، و وصىّ النّبي عليه السّلام و عدوّه، إنّى لا أخاف عليكم مؤمنا و لا مشركا أمّا المؤمن فيمنعه اللّه بإيمانه، و أمّا المشرك فيحجزه اللّه عنكم بشركه و لكنّى أخاف عليكم المنافق يقول ما تعرفون و يعمل بما تنكرون.يا محمّد بن أبي بكر اعلم أنّ أفضل الفقه الورع في دين اللّه، و العمل بطاعته، و أنّى اوصيك بتقوى اللّه في سرّ أمرك و علانيتك و على أىّ حال كنت عليه، الدّنيا دار بلاء و دار فناء، و الاخرة دار الجزاء و دار البقاء، فاعمل لما يبقى و اعدل عمّا يفنى، لا تنس نصيبك من الدّنيا.اوصيك بسبع هنّ جوامع الإسلام: تخشى اللّه عزّ و جلّ و لا تخش النّاس في اللّه و خير القول ما صدّقه العمل، و لا تقض في أمر واحد بقضائين مختلفين فيختلف أمرك و تزيغ عن الحقّ، و أحبّ لعامّة رعيتك ما تحبّ لنفسك و أهل بيتك و اكره لهم ما تكره لنفسك و أهل بيتك فإنّ ذلك أوجب للحجّة و أصلح للرعيّة و خض الغمرات إلى الحقّ و لا تخف في اللّه لومة لائم، و انصح المرأ إذا استشارك، و اجعل نفسك (لنفسك خ ل) اسوة لقريب المسلمين و بعيدهم. جعل اللّه مودّتنا في الدّين، و حلّنا و إيّاكم حلّة المتقين «1» و ابقى لكم طاعتكم حتّى يجعلنا و إيّاكم بها اخوانا على سرر متقابلين.______________________________ (1) فى النسخة المطبوعة من أمالى الطوسى: و خلتنا و اياكم خلة المتقين، و فى أمالى المفيد: و جعلنا و اياكم حلية المتقين، لكن الصواب ما فى المتن المنقول من تلك النسخة المخطوطة، و ما فى النسخ المطبوعة مصحفة. منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 80 أحسنوا أهل مصر موازرة محمّد أميركم، و اثبتوا على طاعتكم تردوا حوض نبيّكم صلّى اللّه عليه و آله. أعاننا اللّه و إيّاكم على ما يرضيه. و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.قلت: صورة العهد على رواية الشيخين تصدّق ما نقلناه آنفا عن كتاب الغارات أكثر تصديق من أنّ محمّد بن أبي بكر كتب إلى أمير المؤمنين عليه السّلام أنه لا علم لي بالسنّة فكتب عليه السّلام إليه كتابا فيه أدب و سنّة، و إلّا لم يكن في رواية أبي إسحاق إبراهيم في كتاب الغارات كلام في السنّة إلّا قوله عليه السّلام في جباية الخراج و الصّلاة و الوضوء مجملا.و كذلك يصدّقه ما رواه ابن شعبة في التحف حيث قال الأمير عليه السّلام: أمّا بعد فقد وصل إلىّ كتابك و فهمت ما سألت عنه و أعجبنى بما لا بدّ لك منه- إلخ.صورة العهد على رواية أبى جعفر محمد بن أبى القاسم الطبرى فى كتابه بشارة المصطفى لشيعة المرتضى:و أمّا صورة العهد على رواية عماد الدّين الطبري في كتابه بشارة المصطفى لشيعة المرتضى فهى أيضا توافق صورته على رواية الشيخين قدّس أسرارهم قال: أخبرنا الشيخ الإمام أبو محمّد الحسن بن الحسين بن بابويه قرأته عليه بالرّى سنة عشرة و خمسمائة قال: حدّثنا السعيد أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي قال: حدّثنا الشّيخ المفيد أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد- إلى آخر السّند المذكور آنفا من أمالى الطوسى- و نقل العهد إلي قوله عليه السّلام: فأنتم أتقى للّه عزّ و جلّ منه و أنصح لاولى الأمر، ثمّ قال: قال محمّد بن أبي القاسم: الحديث طويل لكنّى أخذته إلى هاهنا لأنّ غرضى كان في هذه الألفاظ الأخيرة فإنّها بشارة حسنة لمن خاف و اتّقى و تولّى أهل المصطفى و الخبر بكماله أوردته في كتاب الزهد و التقوى. انتهى كلامه- ره-. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 81 اللغة:(فاخفض) أى ألن لهم جانبك. و الجناح هاهنا هو الجنب أى كن ليّن الجانب لرعيّتك و لا تغلظ عليهم قال اللّه تعالى: «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ». (رهن) بضمّ الراء و الهاء جمع رهن (و ابسط لهم وجهك) أى كن طلق الوجه لهم. (آس) أمر من المواساة يقال آساه بماله مواساة أى أناله منه و جعله فيهم اسوة. و لا يقال واساه بل هو لغة ردّية كما في القاموس. و يقال آسيت بين القوم إذا أصلحت و آسيت بينهم اى جعلت بعضهم اسوة بعض، و المراد من المواساة ههنا المساواة أى سوّ بينهم و تقديره اجعل بعضهم اسوة بعض.الاعراب:(عن الصّغيرة) متعلّق بقوله يسائلكم، (معشر عباده) منادى مضاف وقع في البين. (حين ما يعمل بطاعة اللّه) ما مصدرية و منا صحته معطوف على المصدر.المعنى:هذا العهد الشريف يحتوي في أمر المعاد ما لا يحتويها غيره من خطبه و وصاياه و عهوده كما يظهر ذلك لك بالتأمّل في سائر كلامه عليه السّلام، حتّى أنّ العهد الّذي كتبه إلى مالك رضوان اللّه عليه و هو أطول عهوده، و أنّ الكتاب الّذي كتبه إلى ابنه الحسن المجتبى عليه السّلام و هو أطول كتبه و وصاياه و من جلائلها لا يشتملان على معارف و حقائق في المعاد، توجد في هذا العهد القويم، و إن كان نبذة من كتابه إلى الحسن عليه السّلام في ذلك و لكنّها لا يقاس إلى ما في هذا العهد من دقائق و رقائق في المعاد، و أمّا العهد الّذي كتبه إلى المالك فهو و إن كان من محاسن كتبه عليه السّلام و لكنّه برنامج الوظائف الاجتماعيّة و المدنيّة.و بالجملة كتابه عليه السّلام هذا إلى محمّد بن أبي بكر يفتح أبوابا إلى معرفة ذلك المطلب الأسنى و المقصود الأسنى أعنى المعاد و أحوال الناس فيه، و شرحه على التفصيل ينجرّ إلى إطناب، و لذا نعرض عنه و نكتفي بشرحه الإجمالي و نشير إلى طائفة من معاني أقواله عليه السّلام و الأخبار الاخرى في المقام على ما يقتضيه الحال و تفصيله يطلب من كتابنا المسمى بالقيامة فنقول مستعينا بمن له الاخرة و الاولى:كنايه قوله عليه السّلام: (فاخفض لهم جناحك- إلخ) أمره أن لا يغلظ على الرعيّة و أن يكون ليّن الجانب لهم، و خفض الجناح كناية عن التواضع و اللّين و الانقياد و التسليم، كما ترى من دأب الطير إذا تواضع أحدها الاخر يخفض جناحه عنده.و روى الكليني قدّس سرّه في الكافي باسناده عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: من سلك طريقا يطلب فيه علما سلك اللّه به طريقا إلى الجنّة و أنّ الملائكة لتضع أجنحتها لطالب العلم رضى به- الخبر، و في سورة الاسرى من القرآن الكريم: «وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً»، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 84 و قال عزّ من قائل خطابا لرسوله صلّى اللّه عليه و آله: «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ».و روى الشّيخ الجليل حسن بن زين الدّين الشّهيد الثاني في أوائل كتاب معالم الدّين في الاصول مسندا عن الأصبغ بن نباتة عن أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام قال:تعلّموا العلم فانّ تعلّمه حسنة- إلى أن قال عليه السّلام: و ترغب الملائكة في خلّتهم يمسحونهم بأجنحتهم في صلاتهم لأنّ العلم حياة القلب و نور الأبصار من الهدى- الخبر.و لا يخفى عليك أنّ الجناح في قوله عليه السّلام: فاخفض لهم جناحك، لا يحمل على معناه المطابقى الحقيقي، و كذا في الايتين المذكورتين و كأنّ المراد من أجنحة الملائكة أيضا كناية عن تواضعهم لبغاة العلم في الخبر الأوّل، و بمعنى لطيف أدقّ و أشمخ من هذا فى الخبر الثاني حيث قال عليه السّلام: يمسحونهم بأجنحتهم في صلاتهم و معلوم أنّ مسح الجناح المؤلّف من العظم و اللّحم و الريش و غيرها بالمصلّى لا يزيد في كماله و تقرّ به إلى اللّه فالمسح بالأجنحة في الخبر محمول على ارتباط سرّ المصلّى العالم إلى عالم القدس، و لمّا كانت المعاني تنزلت من مقامها من غير خلوّها عن مرتبتها كاسية بلباس ألفاظ هذه النشأة، فلا بدّ للبصير أن تجعل الألفاظ روازن إلى رؤية معانيها الأوّليّة، قال ثقة المحدّثين الشّيخ الصّدوق رضوان اللّه عليه في رسالته في الاعتقادات: اعتقادنا في اللّوح و القلم أنّهما ملكان، و قال المعلّم الثاني أبو نصر الفارابي قدّس سرّه في الفصوص:فليتدبّر فى قوله تعالى في أوّل سورة الفاطر: «الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».و أفاد المتألّه السبزواري قدّس سرّه في بيان الاية المباركة في شرحه على الفصل الرابع و الثمانين من الدّعاء المعروف بالجوشن الكبير بقوله: و لا نبالي بأن يكون لرقائقهم المثاليّة و أشباحهم الصوريّة أجنحة و لهم طيران و سير كما أنّ لكلّ حقيقة من حقائقهم المعنويّة حقيقة الجناح من جناح القوّة العلّامة و جناح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 85 القوّة العمّالة و حقيقة الطيران و السير من الدرك و الفعل كما سمّى بعضهم القوى المدركة من النّفس النّاطقة بالطّيارة و المحرّكة بالسيّارة، و قال في هامش الكتاب في بيان قوله: بأن يكون لرقائقهم المثالية- إلخ- لأنّ لكلّ معنى صورة و لكلّ حقيقة رقيقة كما أنّ لسني الرخا صورة هي البقرات السمان و لسني القحط صورة هي البقرات العجاف و قس عليه و التعبير كالتأويل.قوله عليه السّلام: (و آس بينهم- إلخ) ثمّ أمره بالمساواة معهم حتّى في اللّحظة و النظرة لئلّا يطمع العظماء في حيفه مع الرّعية و لا ييأس الضعفاء من عدله عليهم و قد مضى كلامنا في العدل و المساواة في شرح الكتاب الثالث أعني كتابه عليه السّلام لشريح القاضي لمّا اشترى دارا بثمانين دينارا.ثمّ علل أمره بالمساواة و العدل حتّى في اللّحظة و النّظرة بقوله: (فإنّ اللّه يسائلكم- إلخ) كى لا يظنّ أنّ عدم التسوية في اللّحظة و النّظرة ممّا لا يعتنى به و لا يحاسب عليه  (فإن يعذّبهم اللّه فهم أظلم و إن يعفو فهو أكرم) و الأفعل ههنا ليس أفعل التفضيل بل هو أفعل الوصف نظير قوله تعالى: «ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ...»* أى ليس بظالم، و ذلك لأنّ صدور الظلم كثيره و قليله منه تعالى قبيح عقلا، فمن ارتكب المعاصي فهو ظالم لنفسه و إن تاب عنها إليه تعالى و زكّى نفسه من درنها فقد أفلح و عفا اللّه عنه و هذا كرم ناله من اللّه تعالى، فإنّ اللّه أمر بالخير و نهى عن الشرّ.الترجمة:اين فرمانى است كه أمير عليه السّلام به محمّد بن أبي بكر در وقتى كه از قبل وى والى مصر بود نوشت: با مردم فروتن و نرم و گشاده روى باش، و در لحاظ و نظر با همه يكسان تا بزرگان در تو طمع ستم نكنند، و ناتوانان ازدادت نااميد نشوند چه خداى بزرگ از كار بزرگ و كوچك و پوشيده و آشكار شما مى پرسد پس اگر شكنجه دهد بستم ما است و اگر ببخشد بكرم او است.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص344 از عهد نامه آن حضرت به محمد بن ابى بكر است هنگامى كه او را به حكومت مصر گماشت. در اين عهدنامه كه چنين شروع مى شود «فاخفض لهم جناحك و الن لهم جانبك و ابسط لهم وجهك» (بال فروتنى براى آنان بگستر و براى ايشان نرمخو و گشاده روى باش) ابن ابى الحديد پس از توضيح معانى لغات و تركيبات، چند لطيفه تاريخى- اجتماعى آورده است كه ترجمه آن براى خوانندگان گرامى سودبخش است. ابن ابى الحديد مى گويد: روايت شده است كه فضيل بن عياض همراه يكى از دوستان خود در صحرايى بودند. قطعه نان خشكى خوردند و از آبگيرى با دست خود جرعه اى آب نوشيدند. فضيل پاى خود را در آن آب نهاد، از خنكى آن و حال خوش خود لذت برد و به دوست خود گفت: اگر شاهان و شاهزادگان بدانند كه ما در چه زندگى خوش و با لذتى به سر مى بريم بر ما رشك خواهند برد.  
بخش ۲ : سیره متقین در دنیا [منبع]

وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُتَّقِينَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْيَا وَ آجِلِ الْآخِرَةِ، فَشَارَكُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ، وَ لَمْ [يُشَارِكْهُمْ أَهْلُ] يُشَارِكُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي آخِرَتِهِمْ؛ سَكَنُوا الدُّنْيَا بِأَفْضَلِ مَا سُكِنَتْ وَ أَكَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُكِلَتْ، فَحَظُوا مِنَ الدُّنْيَا بِمَا حَظِيَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ وَ أَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَةُ الْمُتَكَبِّرُونَ؛ ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَتْجَرِ الرَّابِحِ، أَصَابُوا لَذَّةَ زُهْدِ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ وَ تَيَقَّنُوا أَنَّهُمْ جِيرَانُ اللَّهِ غَداً فِي آخِرَتِهِمْ، لَا تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ وَ لَا [يَنْقُفُ] يَنْقُصُ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنْ لَذَّةٍ.

الْمُتْرَفُون : متنعمان ناز پرورده. 
حَظُوا : بهره مند شدند 
۲. اعتدال گرايى زاهدان:
آگاه باشيد اى بندگان خدا پرهيزكاران از دنياى زودگذر به سلامت گذشتند و آخرت جاودانه را گرفتند. با مردم دنيا در دنياشان شريك گشتند، امّا مردم دنيا در آخرت آنها شركت نكردند. پرهيزكاران در بهترين خانه هاى دنيا سكونت كردند، و بهترين خوراك هاى دنيا را خوردند، و همان لذّت هايى را چشيدند كه دنياداران چشيده بودند، و از دنيا بهره گرفتند آنگونه كه سركشان و متكبّران دنيا بهره مند بودند.
سپس از اين جهان با زاد و توشه فراوان، و تجارتى پر سود، به سوى آخرت شتافتند. لذّت پارسايى در ترك حرام دنيا را چشيدند، و يقين داشتند در روز قيامت از همسايگان خدايند، جايگاهى كه هر چه درخواست كنند، داده مى شود، و هر گونه لذّتى در اختيارشان قرار دارد.
 
(3) و اى بندگان خدا بدانيد، پرهيزكاران (سود) دنياى گذرنده و (سود) آخرت آينده را بردند، پس با اهل دنيا در (سود) دنياشان شريك شدند، و اهل دنيا در (سود) آخرت آنها شريك نگشتند، در دنيا در بهترين منزل جا گرفتند، و نيكوترين خوردنى را خوردند (چون دنيا پرستان براى سكنى رنج نبرده و براى خوردن بسختى نيافتادند، به اين جهت هر جا سكنى گرفتند بهترين جا و هر چه خوردند نيكوترين خوردنى بود) پس از دنيا بهره اى بردند كه خوشگذران بردند، و كامى گرفتند كه گردنكشان گرفتند (از راه حلال دارائى و نعمت يافته بدستور خدا و رسول صرف و آخرت خود را آباد كردند، و كمال لذّت و خوشى دنيا را بدست آوردند)
(4) پس از دنيا (بآخرت) رفتند با توشه اى كه (آنان را بمقصد) مى رساند و با سوداگرى كه سود (نيكبختى) دارد: به خوشى پارسائى دنيا در دنياشان رسيدند، و يقين داشتند كه فردا در آخرت در جوار خداوند هستند (رحمت حقّ تعالى بآنان مى رسد، بطورى) كه خواستشان ناپذيرفته نمى گردد، و بهره شان از خوشى و آسايش كم نمى شود.
 
و بدانيد، اى بندگان خدا، كه پرهيزگاران، هم در اين دنياى زودگذر سود برند و هم در جهان آينده آخرت. آنها با مردم دنيا در كارهاى دنيوى شريك شدند و مردم دنيا با ايشان در كارهاى اخروى شريك نشدند. در دنيا زيستند، نيكوترين زيستنها و از نعمت دنيا خوردند، بهترين خوردنيها و از دنيا بهره مند شدند آنسان، كه اهل ناز و نعمت بهره مند شدند و از آن كامياب گرديدند، چونان كه جباران خودكامه كام گرفتند.
سپس، رخت به جهان ديگر كشيدند با ره توشه اى كه آنان را به مقصد رسانيد و با سودايى كه سود فراوانشان داد. لذت زهد را در دنيا چشيدند و يقين كردند كه در آخرت در جوار خداوندند. اگر دست به دعا بردارند، دستشان را واپس نگرداند و بهره شان از خوشى و آسايش نقصان نگيرد.
 
بدانيد اى بندگان خدا که پرهيزکاران هم از دنياى زودگذر بهره گرفتند و هم از سراى آخرت، با اهل دنيا در دنيايشان شرکت جستند در حالى که با اهل دنيا در آخرت (تاريک) آنها شرکت نکردند. آنها در دنيا بهترين مسکن (مسکن هاى ساده و دور از تکلف و زرق و برق) را برگزيدند و بهترين خوراک ها (خوراک ساده و حلال و مورد نياز) را تناول کردند و همان لذتى را که متنعمان از دنيا بردند، نصيبشان شد و آنچه را جباران مستکبر از آن بهره گرفتند، بهره آنان گشت (زيرا زندگى ساده اينها لذت بخش تر از زندگى پر زرق و برق آنان بود) سپس آنها (پرهيزکاران) از اين جهان با زاد و توشه کافى و با تجارتى پرسود، به سوى سفر آخرت رفتند. از لذت زهد در دنيا بهره مند شدند و يقين کردند که در آخرت همسايگان خدايند، در سرايى که هرچه تقاضا کنند اجابت مى شود و هيچ گونه لذتى از آنها دريغ نخواهد شد.
 
و بندگان خدا بدانيد كه پرهيزگاران -مردند و- بر دنياى گذرا و آخرت ديرپا را بردند. با مردم دنيا در دنياشان شريك گشتند، و مردم دنيا در آخرت آنان شركت نداشتند. در دنيا زيستند هرچه نيكوتر و نعمت دنيا را خوردند هر چه بهتر. پس، از دنيا چون ناز پروردگان نصيب بردند، و چون سركشان نعمت آن را خوردند.
سپس از اين جهان رخت بربستند با توشه اى كه به مقصدشان رساند، و سودايى كه سودشان را فراهم گرداند. در دنيا طعم لذت زهد چشيدند، و يقين كردند كه فردا در آخرت همسايه خدا گردند. دست دعاى آنان برنتابد و بهره شان از لذت كاهش نيابد.
 
اى بندگان خدا، بدانيد اهل تقوا هم از دنياى گذرا و هم از آخرتى كه مى آيد سود بردند، با اهل دنيا در دنيايشان شريك شدند، و اهل دنيا در آخرت آنان شريك نگشتند.
در دنيا از راه حلال در بهترين مسكن ساكن شدند، و بهترين خوراكى را نوش جان نمودند، از دنيا بهره بردند آنچنان كه خوشگذرانان بهره بردند، و از آن كام گرفتند بدان گونه كه سركشان گرد نفر از كام گرفتند، سپس با توشه اى رساننده به سر منزل نجات از دنيا گذشتند، و با تجارتى پر سود به آخرت سفر كردند. در دنيايشان به لذت بى رغبتى به دنيا رسيدند، و يقين كردند كه در آخرت همسايگان حقّند. دعايشان بى جواب نماند، و نصيبشان از لذت دنيا كاستى نيابد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )ساده زيست ها هم دنيا را دارند و هم آخرت را:امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه خود بحث جامعى درباره صفات پرهيزکاران و افتخارات و امتيازات آنها دارد تا درسى براى محمد بن ابى بکر و ساير مردم مصر باشد.نخست مى فرمايد: «بدانيد اى بندگان خدا که پرهيزکاران هم از دنياى زودگذر بهره گرفتند و هم از سراى آخرت، با اهل دنيا در دنيايشان شرکت جستند در حالى که با اهل دنيا در آخرت (تاريک) آنها شرکت نکردند»; (وَاعْلَمُوا عِبَادَ اللهِ أَنَّ الْمُتَّقِينَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْيَا وَآجِلِ الاْخِرَةِ، فَشَارَکُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ، وَلَمْ يُشَارِکُوا(1) أَهْلَ الدُّنْيَا فِي آخِرَتِهِمْ).آن گاه امام(عليه السلام) به شرح اين معنا پرداخته و مى فرمايد: «آنها در دنيا بهترين مسکن (مسکن هاى ساده و دور از تکلف و زرق و برق) را برگزيدند و بهترين خوراک ها (خوراک ساده و حلال و مورد نياز) را تناول کردند و همان لذتى را که متنعمان از دنيا بردند، نصيبشان شد و آنچه را جباران مستکبر از آن بهره گرفتند، بهره آنان گشت (زندگى ساده آنها لذت بخش تر از زندگى پر زرق و برق جباران بود)»; (سَکَنُوا الدُّنْيَا بِأَفْضَلِ مَا سُکِنَتْ، وَأَکَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُکِلَتْ، فَحَظُوا مِنَ الدُّنْيَا بِمَا حَظِيَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ(2)، وَأَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَةُ الْمُتَکَبِّرُونَ).مفهوم اين سخن آن نيست که پرهيزکاران زهد پيشه، مانند اهل دنيا سفره هاى رنگين و کاخ هاى زيبا و لباس هاى زربفت براى خود تهيّه مى بينند، بلکه منظور اين است که آنها از آن زندگى ساده خود به همان اندازه لذت مى برند که متنعمان، لذت مى برند; زيرا از يک سو به اندازه نياز تهيه مى کنند و انسان نيازمند هنگامى که به مقصود خود برسد بسيار لذت مى برد همچون انسان گرسنه اى که به غذاى ساده اى دست يابد و از سوى ديگر چون مى دانند حلال است و رضاى خدا در آن است و عقاب اخروى ندارد، با روحى آرام و فکرى راحت و قلبى مطمئن از اين مواهب ساده بهره مى گيرند.بسيارند کسانى که در خانه اى ساده و کوچک با وسايلى محدود و غذا و لباسى کم ارزش زندگى مى کنند; ولى بر اثر روحيات عالى، از زندگى خود کاملا راضى هستند و آرامش بى نظيرى احساس مى کنند و خود را بسيار خوشبخت مى بينند در حالى که اکثر ثروتمندان که در کاخ هاى مجلل و با بهترين وسايل زندگى و سفره هاى بسيار رنگين روزگار مى گذرانند، گرفتار پريشانى خاطر، اضطراب و گاه افسردگى و بيمارى روانى هستند. تجربه اين موضوع واقعيّت گفتار مولا على(عليه السلام) را در جمله هاى بالا کاملا روشن مى سازد.اضافه بر اينها، پرهيزکاران چون زندگى کاملا ساده اى دارند به هنگام ترک دنيا حسرتى بر دل آنها نمى ماند; ولى جباران متکبّر و مترَف با آن زندگى زيبا و پرزرق و برق به هنگام جدايى از دنيا بالاترين حسرت را دارند به خصوص اينکه اگر اعتقادى به آخرت داشته باشند مى دانند وزر و وبال اين همه ثروت ها به گردن آنها خواهد بود.اين بدر مى رود از باغ به صد حسرت و داغ *** وان چه دارد که به حسرت بگذارد آن راآن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «سپس آنها (پرهيزکاران) از اين جهان با زاد و توشه کافى و تجارتى پرسود، به سوى سفر آخرت رفتند. از لذت زهد در دنيا بهره مند شدند و يقين کردند که در آخرت همسايگان خدايند در سرايى که هرچه تقاضا کنند اجابت مى شود و هيچ گونه لذتى از آنها دريغ نخواهد شد»; (ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّغِ(3)، وَالْمَتْجَرِ الرَّابِحِ أَصَابُوا لَذَّةَ زُهْدِ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ، وَتَيَقَّنُوا أَنَّهُمْ جِيرَانُ اللهِ(4) غَداً فِي آخِرَتِهِمْ، لاَ تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ، وَلاَ يَنْقُصُ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنْ لَذَّة).جمله «لاَ تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ» اشاره است به آيه شريفه (لَهُمْ فِيهَا فَاکِهَةٌ وَلَهُمْ مَّا يَدَّعُونَ); براى آنها در بهشت ميوه بسيار لذّت بخشى است، و هر چه بخواهند در اختيارشان خواهد بود»(5); و جمله «وَلاَ يَنْقُصُ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنْ لَذَّة» اشاره است به آيه شريفه «(وَلَکُمْ فِيهَا مَا تَشْتَهِى أَنفُسُکُمْ وَلَکُمْ فِيهَا مَا تَدَّعُونَ); و براى شما هر چه دلتان بخواهد در بهشت فراهم است و هرچه طلب کنيد به شما داده مى شود».(6)بعضى از شارحان و مترجمان نهج البلاغه جمله «لاَ تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ وَلاَ يَنْقُصُ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنْ لَذَّة» را ناظر به حال متقيان در دنيا دانسته اند که دعاهاى آنها بر اثر ايمان و حسن يقين و عمل مستجاب مى شود و هيچ يک از لذات دنيا از آنها دريغ نخواهد شد; ولى اين تفسير صحيح به نظر نمى رسد، زيرا اين جمله دنبال جمله اى است که درباره آخرت سخن مى گويد و آنچه درباره حال متقيان در دنيا بود در جمله هاى قبل آمده است و همان گونه که در بالا گفتيم اين دو جمله اشاره به آياتى از قرآن مجيد است که ذکر شد.*****پی نوشت:1 . ضمير در «لَمْ يُشارِکُوا» به متقين و پرهيزکاران بر مى گردد و مفهومش اين است که پرهيزکاران در آخرتِ پر از عذاب دنياپرستان شرکت ندارند; ولى در چندين نسخ و نيز نسخه تصحيح شده نهج البلاغه «لَمْ يُشارِکْهُم» آمده که بسيار مناسب تر است و مفهومش اين است که اهل دنيا در آخرت پرهيزکاران شرکت ندارند در حالى که اهل دنيا در دنياى آنها به صورت معقول شريکند.2 . «مَتْرَف» همان گونه که در شرح نامه 10 گفتيم به معناى ثروتمندان مغرور و گردنکش است.3 . «المبلّغ» در اينجا به معناى زاد و توشه اى است که انسان را به مقصد مى رساند از ريشه «بلوغ» به معناى رسيدن گرفته شده است.4 . «جيران الله» به معناى همسايگان خدا، معناى کنايى دارد، زيرا مسلم است خداوند خانه اى ندارد تا همسايه اى داشته باشد و اشاره به مقام قرب معنوى با پروردگار است.5 . يس، آيه 57 .6 . فصلت، آيه 31. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )3-  به بندگان خدا مى آموزد كه چگونه از دنيا به مقدار واجب و لازم بهره گيرند و حالت پرهيزكاران را بيان مى دارد تا به آنها اقتدا كنند:«ذهبوا بعاجل الدنيا... و لا ينقض لهم نصيب من لذة»،خلاصه آنچه در شرح حال اهل تقوا بيان فرموده آن است كه آنها از تمام اهل دنيا استفاده بيشترى از دنيا برده اند زيرا لذتى كه آنان از دنيا برده اند بالاتر و برتر از لذتهاى ساير اهل دنيا مى باشد. علاوه بر آنچه در آخرت از فوز عظيم كه نصيب آنان مى شود به اين دليل كه خدا به پرهيزكاران چنين وعده داده است.بدان، آنچه كه حضرت از دنياى زودگذر در حق پرهيزكاران به آن اشاره فرمود: كه با اهل دنيا در آن شركت داشتند و از آن لذتى بالاتر بردند كه رفاه طلبان و ستمگران متكبر مى برند، اشاره است به اين كه لذتهاى مورد استفاده اهل تقوا لذتهاى مباح و به اندازه نياز است و معلوم است كه چنين بهره گيرى به درجاتى بالاتر از لذتهاى فراوان نامشروع مى باشد.و در جاى ديگر به بيان ديگر توضيح مى دهد: كه پرهيزكاران با اهل دنيا در دنيايشان شريكند اما اهل دنيا با آنان در آخرتشان شركت ندارند. خداوند از دنيا به اندازه كفايت براى آنها مباح و مجاز و ايشان را به آن سبب بى نياز و قانع كرده است چنان كه در قرآن مى فرمايد: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْق». پرهيزكاران در دنيا بهترين جاها را براى سكونت برگزيدند و بهترين استفاده از خوراكيها بردند، با مردم دنيا، در دنيايشان شريك بودند، پس با آنها از خوراكيهاى پاكيزه كه مى خورند خوردند و از نوشيدنيهاى گوارا كه آنها مى آشامند، نوشيدند، و از بهترين جامه ها كه آنان مى پوشند پوشيدند و از بهترين همسرانى كه آنها مى گيرند، گرفتند و بهترين مركب هاى سوارى را همانند آنان سوار شدند، با اهل دنيا از لذتش بهره گرفتند، و ايشان در دنيا همسايگان خدايند، آنچه از او تمنا مى كنند به آنان عطا مى كند نه دعايشان رد مى شود و نه سهمى از لذتشان كاستى مى يابد.اين كه فرمود در دنيا بهترين خوراكيها را خوردند و در بهترين مسكنها سكونت كردند، به اين سبب است كه اين امور را بر وجه شايسته و مباح كه به آن امر شده بودند به كار مى بردند و بديهى است كه اين بهترين وجه است.و اما اين امر كه آنان با اهل دنيا، در برخوردارى از طيبات شريك بودند گر چه امرى است روشن و آشكار ولى ما در توضيح آن مى گوييم: لذّتى كه اهل تقوا از آنچه در دنياست مى بردند كاملترين لذت بود، زيرا هر بهره اى كه از دنيا مى بردند و هر چه كه مصرف كردند، خواه خوراكى و آشاميدنى و يا انتخاب همسر و مركب باشد، تمام اينها را هنگام نياز و به اندازه ضرورت انتخاب مى كردند، و چنان كه مى دانى هر اندازه كه احتياج و نياز به امرى بيشتر و شديدتر باشد لذت استفاده از آن قويتر و زيادتر خواهد بود، و اين خود، از امور وجدانى مى باشد. بنا بر اين واضح است كه اهل تقوا از دنيا همان بهره اى را بردند كه افراد مرفّه و خوشگذران مى برند و همان را به دست آوردند كه ستمكاران متكبر به دست آوردند علاوه بر آنچه كه در آخرت نصيب آنان مى شود كه اهل دنيا از آن بى بهره اند چون آنها تنها هدفشان دنياست و خداوند مى فرمايد: «مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا...».منظور از توشه اى كه پرهيزكاران را به ساحل عزّت و پيشگاه عظمت و جلال مى رساند، و همان تقوايى است كه با خود داشته و به آن متّصف بوده اند، چنان كه حق تعالى مى فرمايد: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى» و در بحثهاى گذشته بارها يادآورى شده است كه چگونه تقوا توشه راه است. امام در اين فصل از سخنان خود واژه متجر را براى تقوا و طاعت استعاره آورده، زيرا نهايت مقصود اين است كه در مقابل اين كارها ثواب الهى را كسب كنند كه حكم قيمت و بها دارد و به وسيله كلمه مربح كه به معناى سودآور است استعاره مذكور را ترشيح فرموده است، به اين دليل كه ثواب خدا در آخرت به مراتبى از اعمالى كه انسان انجام مى دهد و از خود مايه مى گذارد بالاتر و بيشتر است.«اصابوا الذّة زهد الدنيا»،اين عبارت اشاره به لذتى است كه اهل تقوا از زهد در دنيا احساس مى كنند كه بزرگترين لذّت و سبب ايجاد شادمانى عظيمى است زيرا هنگامى كه اهل زهد و تقوا قلاده محبت دنيا را از گردن روح خود بيرون آورده و دور انداختند و به كمالهاى عاليه نفسانى و معنوى رسيدند آن چنان بهجت و سرورى براى آنها حاصل مى شود كه بسيار پر ارزشتر و با عظمت تر از شاديها و لذتهاى پيدا شده براى متكبران و جباران مى باشد، اين جاست كه سزاوار است پرهيزكاران و زاهدان بر متكبران ستمگر تكبّر و فخر و مباهات كنند، زيرا كمالى كه اهل دنيا به آن مى نازند در مقايسه با مقامات معنوى و لذايذى كه اينها احساس مى كنند بى ارزش و تو خالى مى باشد.«و تيقّنوا أنّهم جيران اللَّه غدا»،دليل ديگر بر فرحناكى و شادمانى پرهيزكاران در دنيا آن است كه يقين دارند فردا در جوار قرب خدا هستند. اين عبارت اشاره به لذت و خوشى ديگرى است كه اهل تقوا علاوه بر لذتهايى كه در دنيا بر اثر زهد بر ايشان دست مى دهد، لذت مى برند و شادمانند، زيرا يقين دارند كه بلافاصله پس از جدايى روحشان از بدن در جوار رحمت الهى حضور به هم مى رسانند و اين يقين آنان را در دنيا شادمان و مسرور مى كند.«لا تردّ لهم دعوة»،يكى از فضيلتهاى اهل تقوا كه ويژه ايشان است استجابت دعا مى باشد، كه چون پيوسته در عبادت و اطاعت خدا هستند، روحشان كمال يافته و در پيشگاه حق تعالى كرامت و شرافت كسب كرده اند به مقامى دست يافته اند كه دعايشان ردّ نمى شود، البته اين خصوصيت علاوه بر آن است كه در لذتهاى دنيا با غير خود شريك و در خوشيهاى كاملتر آخرت از ديگران ممتازند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 59 و اعلموا عباد اللّه أنّ المتّقين ذهبوا بعاجل الدّنيا و آجل الاخرة فشاركوا أهل الدّنيا في دنياهم و لم يشاركهم أهل الدّنيا في آخرتهم. سكنوا الدّنيا بأفضل ما سكنت، و أكلوها بأفضل ما أكلت، فحظوا من الدّنيا بما حظى به المترفون، و أخذوا منها ما أخذه الجبابرة (58816- 58713) المتكبّرون ثمّ انقلبوا عنها بالزّاد المبلّغ و المتجر المربح، أصابوا لذّة زهد الدّنيا في دنياهم، و تيقّنوا أنّهم جيران اللّه غدا في آخرتهم. لا تردّ لهم دعوة، و لا ينقص لهم نصيب من لذّة.اللغة:(المترفون) المنعمون الترفة بالضمّ: النعمة، و أترفته النعمة أطغته (الحيف): الجور. (فحظوا) الحظوة بالضمّ و الكسر و الحظة كعدة: المكانة و الحظّ من الرزق و الفعل من باب علم. قال محمّد بن بشير (الحماسة 436 من شرح المرزوقي):أخلق بذي الصبر أن يحظى بحاجته          و مد من القرع للأبواب أن يلجا    أى أن يظفر بطلبته. (المشهد): المحضر، خلاف المغيب. (أن يجبى) اى أن يجمع من الجباية. القسطاس بالضمّ و الكسر الميزان، أو أقوم الموازين، أو هو ميزان العدل أيّ ميزان كان كالقسطاس أو رومي معرّب. (آثر) أى اختار. (يتمنّون عليه) التمنّى تشهّى حصول الأمر المرغوب فيه. (شرع له) أى فتح له.الاعراب:كلمة ما في قوله: (بأفضل ما سكنت) و في أخواته مصدرية أى استعملوها على الوجه الّذي ينبغي. و الباء في قوله  (بالزاد المبلغ) بمعنى مع  (من آل محمّد) بيان لأولياء اللّه. (ما كنّا نعمل من سوء) كلمة ما: نافية أو استفهاميّة. (رحمة اللّه الّتي وسعت كلّ شيء لا تعجز عن العباد) قيل: رحمة اللّه مبتداء و الّتي خبرها و لا تعجز منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 83 خبر بعد خبر، و لكن الظاهر من تنسيق الكلام أنّ الّتي صفة لها و لا تعجز خبر لها.المعنى:قوله عليه السّلام: (و اعلموا عباد اللّه- إلخ) وصف المتّقين ترغيبا لعباد اللّه إلى التّقوى، و إنما قال: (إنّهم سكنوا الدّنيا بأفضل ما سكنت و أكلوها بأفضل ما اكلت) لأنّ مكسبهم كان على وجه حلال و طريق صواب فملبسهم و مأكلهم و مشربهم كلّها قد تهيّأت على ذلك الوجه و لم يكن لهم فيها وزر و لا وبال و المترفون و الجبابرة المتكبّرون، لم يأخذوا من دنياهم إلّا على قدر ما يحتاج الانسان أن يعيش و تركوا ما زاد منها على حسرة هي أشدّ من نار جهنّم ألما: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 86 اين بدر مى رود از باغ بصد حسرت و داغ          و آن چه دارد كه بحسرت بگذارد آنرا    على أنه قد لزمهم أوزارها من مظالم العباد و غيرها، قال تعالى: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ»- الاية (آل عمران 181) و في الخبر عن الباقر عليه السّلام: الّذي يمنع الزكاة يحوّل اللّه تعالى ماله يوم القيامة شجاعا من نار له ريمتان فتطوّقه ثمّ يقال له الزمه كما لزمك في الدّنيا و هو قوله اللّه تعالى: «سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ» الاية (مادة نور من سفينة البحار) ثمّ تأمّل أيها البصير في قوله عليه السّلام يحوّل اللّه تعالى ماله يوم القيامة شجاعا من نار، ثمّ في قوله عليه السّلام يقال له: الزمه كما لزمك في الدّنيا فإنّ هذا الخبر يفتح لك بابا من المعرفة في أحوال الناس يوم القيامة.و بالجملة إنّ المتقين شاركوهم في دنياهم و انقلبوا عنها مع ما كسبوا و قدّموا لأنفسهم من الزاد المبلغ و المتجر المربح و لم يشاركهم أهل الدّنيا في تلك النعمة العظمى و العطيّة الكبرى.قال عزّ من قائل: «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ...» (البقرة 198). و قال أمير المؤمنين عليه السّلام في الخطبة 180 أوّلها روى عن نوف البكالى إلخ: و ازمع الترحال عباد اللّه الأخيار و باعوا قليلا من الدّنيا لا يبقى بكثير من الاخرة لا يفنى.ثمّ ينبغي لك النظر حقّه في قوله عليه السّلام  (و تيقّنوا أنهم جيران اللّه غدا في آخرتهم لا تردّ لهم دعوة و لا ينقص لهم نصيب من لذّة) حيث أخبر عليه السّلام عن المتّقين بأنّ صفة اليقين الكريمة بلغتهم إلى تلك الدّرجة الرفيعة في آخرتهم و من بلغ إلى تلك الرتبة المنيعة لا تردّ له دعوة و ليست لذّة ينقص لهم نصيبها و ذلك لأنّ الموقنين داوموا الحضور عنده تعالى في هذه النشأة الدنياوية و ليس الشهود الحقيقي إلّا واحدا و البيت واحد و ربّ البيت واحد بل ليس في الدار غيره ديّار بل أينما تولّوا فثمّ وجه اللّه بل هو الأوّل و الاخر و الظاهر و الباطن و الدّنيا مزرعة الاخرة و نعم ما قال كعبة العاشقين سيّد الشهداء أبو عبد اللّه الحسين روحى له الفداء في دعاء العرفة، نعم: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 87 بأبه اقتدى عدىّ في الكرم          و من يشابه أبه فما ظلم     حيث قال عليه السّلام: و أنت الّذي أزلت الأغيار عن قلوب أحبائك حتّى لم يحبّوا سواك و لم يلجئوا إلى غيرك أنت المونس لهم حيث أوحشتهم العوالم، و أنت الّذي هديتهم حيث استبانت لهم المعالم، ما ذا وجد من فقدك، و ما الّذي فقد من وجدك.الترجمة:اى بندگان خدا بدانيد كه پرهيزكاران هم دنيا دارند و هم آخرت را چه انباز أهل دنيا در دنيايشان بودند و اهل دنيا با آنان در آخرتشان انباز نيستند. در دنيا به بهترين وجه زيست كردند و بهترين غذا خوردند و بهره كه خوش گذرانان داشتند نيز داشتند، و آنچه كه گردنكشان خودبين از دنيا گرفتند نيز گرفتند، سپس از آن كوچ كردند با توشه رسا و بازرگانى سودمند. مزه ترك دنيا را چشيدند، و بمقام يقين همجوارى خدا در آخرت رسيدند. خواسته شان رد نمى شود و بهره لذّتشان كم نمى گردد.  
بخش ۳ : ترس از عذاب و امید به رحمت [منبع]

فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ الْمَوْتَ وَ قُرْبَهُ وَ أَعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ، فَإِنَّهُ يَأْتِي بِأَمْرٍ عَظِيمٍ وَ خَطْبٍ جَلِيلٍ، بِخَيْرٍ لَا يَكُونُ مَعَهُ شَرٌّ أَبَداً أَوْ شَرٍّ لَا يَكُونُ مَعَهُ خَيْرٌ أَبَداً؛ فَمَنْ أَقْرَبُ إِلَى الْجَنَّةِ مِنْ عَامِلِهَا وَ مَنْ أَقْرَبُ إِلَى النَّارِ مِنْ عَامِلِهَا؟ وَ أَنْتُمْ طُرَدَاءُ الْمَوْتِ، إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَكُمْ وَ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَكَكُمْ وَ هُوَ أَلْزَمُ لَكُمْ مِنْ ظِلِّكُمْ، الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِيكُمْ وَ الدُّنْيَا تُطْوَى مِنْ خَلْفِكُمْ.
فَاحْذَرُوا نَاراً قَعْرُهَا بَعِيدٌ وَ حَرُّهَا شَدِيدٌ وَ عَذَابُهَا جَدِيدٌ، دَارٌ لَيْسَ فِيهَا رَحْمَةٌ وَ لَا تُسْمَعُ فِيهَا دَعْوَةٌ وَ لَا تُفَرَّجُ فِيهَا كُرْبَةٌ.
وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ يَشْتَدَّ خَوْفُكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ أَنْ يَحْسُنَ ظَنُّكُمْ بِهِ فَاجْمَعُوا بَيْنَهُمَا، فَإِنَّ الْعَبْدَ إِنَّمَا يَكُونُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِرَبِّهِ عَلَى قَدْرِ خَوْفِهِ مِنْ رَبِّهِ، وَ إِنَّ أَحْسَنَ النَّاسِ ظَنّاً بِاللَّهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً لِلَّهِ.

النَواصِى : جمع «ناصية»، موهاى جلو سر. 
طُرَداء : جمع طريد : رانده شده
مَعقود : گره شده
نَواصِى : جمع ناصية : پيشانى
مَحقوق : حق بگردن هستى 
۳. ضرورت ياد مرگ:
اى بندگان خدا از مرگ و نزديك بودنش بترسيد، و آمادگى هاى لازم را براى مرگ فراهم كنيد، كه مرگ جريانى بزرگ و مشكلى سنگين به همراه خواهد آورد: يا خيرى كه پس از آن شرّى وجود نخواهد داشت، و يا شرّى كه هرگز نيكى با آن نخواهد بود پس چه كسى از عمل كننده براى بهشت، به بهشت نزديك تر و چه كسى از عمل كننده براى آتش، به آتش نزديك تر است? شما همه شكار آماده مرگ مى باشيد: اگر توقّف كنيد شما را مى گيرد، و اگر فرار كنيد به شما مى رسد. مرگ از سايه شما به شما نزديك تر است، نشانه مرگ بر پيشانى شما زده شد، دنيا پشت سر شما در حال درهم پيچيده شدن است.
پس بترسيد از آتشى كه ژرفاى آن زياد، و حرارتش شديد، و عذابش نو به نو وارد مى شود، در جايگاهى كه رحمت در آن وجود ندارد، و سخن كسى را نمى شنوند، و نا راحتى ها در آن پايان ندارد.
اگر مى توانيد كه ترس از خدا را فراوان، و خوش بينى خود را به خدا نيكو گردانيد، چنين كنيد، هر دو را جمع كنيد، زيرا بنده خدا خوش بينى او به پروردگار بايد به اندازه ترسيدن او باشد، و آن كس كه به خدا خوش بين تر است، بايد بيشتر از ديگران از كيفر الهى بترسد.
 
(5) پس اى بندگان خدا (از پرهيزكاران پيروى نموده به دنياى نابود شدنى دل نبنديد، و) از مرگ و نزديك بودن آن بترسيد، و ساز و برگ آنرا آماده داريد (كارى كنيد كه چون مرگ رسد دل واپس نباشيد) زيرا مرگ با امر بزرگ خطرناك مى آيد (براى نيكوكاران) خير و نيكوئى مى آورد كه هرگز با آن بدى نيست، يا (براى بد كرداران) شرّ و بدى در بردارد كه هرگز با آن خوبى نمى باشد پس چه كسى نزديكتر است ببهشت از كسيكه كار بهشت كند، و كى نزديكتر است به دوزخ از آنكه كار دوزخ نمايد
(6) و شما رانده هاى مرگ هستيد، اگر بايستيد شما را مى گيرد، و اگر از آن بگريزيد شما را مى يابد (چنانكه در قرآن كريم سوره 4 آیه 78 مى فرمايد: «أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ» يعنى هر جا بودهمرگ شما را دريابد اگر چه در قلعه ها و حصارهاى بلند استوار باشيد) و مرگ از سايه شما بشما همراه تر است (آنى از شما جدا نشود) مرگ به موهاى پيشانى شما بسته شده (از آن رهائى نمى يابيد) و دنيا از پى شما پيچيده ميشود (مانند بساطى است كه پس از گذشتن شخص آنرا مى پيچند)
(7) پس (اين همه بكار آخرت بى اعتناء نبوده) بترسيد از آتشى كه گودى و گرمى آن بى اندازه، و عذاب و گرفتارى آن تازه است (چنانكه در قرآن كريم سوره 4 آیه 56 مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً حَكِيماً» يعنى آنانكه به نشانه هاى ما «پيغمبر اكرم و قرآن كريم» نگرويدند بزودى آنان را در آتشى اندازيم كه چون پوستهاشان سوخته شود آنها را تبديل به پوستهاى ديگر نماييم تا آنكه عذاب و بدبختى را بچشند، بتحقيق خداوند «بعذاب ايشان» توانا و دانا است) سرائى است (دوزخ) كه در آن رحمت و مهربانى نيست، و درخواست پذيرفته نمى گردد، و غمّ و اندوه برطرف نمى شود (چنانكه در قرآن كريم سوره 43 آیه 74-77 مى فرمايد: «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ - لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ - وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ - وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ، قالَ إِنَّكُمْ ماكِثُونَ» يعنى گناهكاران در عذاب و گرفتارى دوزخ جاويدند، عذاب از ايشان سست و كم نگردد و آنها در آن عذاب و سختى «از رحمت خدا» نوميدند، و ما «با عذاب» بآنها ستم نكرديم و لكن آنان بخود ستم كردند «كه در دنيا بر خلاف دستور خدا و رسول كه موجب نيكبختى آخرت بود رفتار نمودند» و زمامدار و نگهبان دوزخ را بخوانند كه از پروردگار خود بخواه تا بر ما حكم فرمايد «ما را بميراند تا از اين عذاب برهيم» مى گويد شما «در اينجا» خواهيد ماند «نه مى ميريد و نه رهائى خواهيد يافت»
(8) و (اكنون) اگر توانائى داريد كه هم خوف و ترستان از خدا بسيار و هم گمان و اميدتان باو نيك باشد بين ترس و اميد را جمع كنيد (حتما كارى كنيد كه هم بترسيد و هم اميدوار باشيد، نه ترستان بيشتر و نه اميدتان برتر باشد) زيرا گمان نيك و اميد بنده به پروردگارش بمقدار ترس او است از پروردگارش، و نيك بين ترين مردم بخدا ترسناكترين ايشان است از او (هر چند گمان بنده بخدا نيكوتر شود ترسش بيشتر گشته بر خلاف رضايش كارى انجام ندهد كه مبادا از او برنجد، ابن ابى الحديد در اينجا از امام چهارم علىّ بن الحسين عليه السّلام نقل مى نمايد كه فرموده: اگر خداى عزّ و جلّ كتابى بفرستد كه در آن ثبت باشد كه مردى را عذاب ميكند، گمان دارم آن مرد من باشم، يا يك مرد را مى آمرزد، اميدوارم من باشم، و اگر بناچار مرا عذاب خواهد نمود باز هم كوشش خود را خواهم افزود تا مبادا چون بخود باز گردم نفسم مرا سرزنش دهد).
 
اى بندگان خدا، از مرگ و نزديكى آن بترسيد و ساز و برگ آن مهيا داريد، زيرا مرگ كارى بزرگ و حادثه اى خطير را با خود آورد. مرگ يا هر چه مى آورد خير است كه با آن شرّى همراه نيست يا شرّى است كه در آن از خير نشانى نيست. چه كسى به بهشت نزديكتر از كسى است كه براى بهشت كار مى كند و چه كسى به دوزخ نزديكتر از كسى است كه براى دوزخ كار مى كند؟ مرگ در پى شماست. اگر بايستيد، مى گيردتان و اگر بگريزيد، باز هم به شما مى رسد. از سايه هايتان به شما نزديكتر است، مرگ بر پيشانيهايتان بسته است و دنيا از پشت سرتان چون بساطى پيچيده مى شود.
از آتشى كه ژرفاى آن بسيار است و گرمايش سخت است و شكنجه اش تازه است، بترسيد. خانه اى كه در آن نشانى از شفقت و بخشش نيست، به نداى كسى گوش فرا ندهند و گرهى از اندوه كسى نمى گشايند.
اگر توانستيد كه ميان شدّت خوفتان از خدا و حسن ظن به او جمع كنيد، چنين كنيد. زيرا بنده خدا بايد حسن ظنش به خدا به قدر خوفش از او باشد. از ميان بندگان خدا، كسانى حسن ظنشان به خدا بيشتر است كه خوفشان بيشتر باشد.
 
اى بندگان خدا! از مرگ و نزديک بودنش برحذر باشيد و آمادگى هاى لازم را براى آن فراهم سازيد، زيرا امرى عظيم و حادثه اى پر اهمّيّت را به همراه مى آورد (و آن اينکه) يا خيرى به همراه دارد که هرگز شرى در آن نيست و يا شرى که هيچ گاه نيکى با آن نخواهد بود، پس چه کسى از عمل کننده براى بهشت، به بهشت نزديک تر است و کدام فرد از عمل کننده براى آتش، به آتش و عذاب نزديک تر؟ شما رانده ها و تعقيب شدگان مرگ هستيد (و سرانجام صيد مى شويد) اگر بايستيد شما را دستگير خواهد کرد و اگر فرار کنيد به شما خواهد رسيد و مرگ از سايه شما با شما همراه تر است; مرگ با موى پيشانى شما گره خورده و دنيا در پشت سر شما به سرعت در هم پيچيده مى شود (و پايان عمر دور نيست) برحذر باشيد از آتشى که عمقش زياد، حرارتش شديد و عذابش پيوسته تجديد مى شود، آنجا محلى است که در آن رحمت وجود ندارد و هيچ سخنى (و درخواستى) از کسى شنيده نمى شود و غم و اندوه هرگز برطرف نمى گردد، اگر مى توانيد خوفتان از خداوند شديد باشد و در عين حال (بسيار) به خدا حسن ظن داشته باشيد (چنين کنيد و) ميان اين دو جمع نماييد، زيرا حسن ظن بنده (خاص خدا) به پروردگار خويش به اندازه خوفش از اوست و آنها که بيش از همه به خدا حسن ظن دارند کسانى هستند که بيش از همه از (عذاب او) ترسانند (و خوف و رجاى آنها کاملا يکسان است).
 
پس بندگان خدا، از مرگ و نزديكى آن بترسيد و برگ آن را آماده سازيد، كه مرگ، كارى بزرگ را پيش مى آرد و حادثه اى سترگ را همراه دارد: خيرى كه هرگز شرّى با آن نيست، يا شرّى كه هميشه از خير تهى است. پس به بهشت چه كسى نزديكتر از آن كه براى بهشت در كار است، و به دوزخ چه كسى نزديكتر از آن كه كار دوزخ را عهده دار است شما -همچون- شكاريها هستيد كه مرگ -از جايهاتان- رانده است، اگر بايستيد شما را بربايد و اگر بگريزيد، به سر وقتتان آيد، و پيوسته تر از سايه تان در پى شما آيد. مرگ به پيشانيهاتان چسبيده است و دنيا در پس شما در پيچيده.
پس، از آتشى بترسيد كه ژرفاى آن دور تك است، و گرماى آن بى اندازه و عذاب آن تازه. سرايى كه در آن رحمتى نباشد و فريادى شنوده نگردد و نه بند اندوهى گشوده، و اگر توانستيد كه هم از خدا سخت بترسيد و هم بدو گمان نيكو بريد، اين دو را با هم فراهم آوريد، كه بنده گمان نيك به پروردگار خود بدان اندازه برد كه از او بترسد، و نيكو گمان تر مردمان به خدا كسى است كه ترس وى از خدا بيشتر باشد.
 
بندگان خدا از مرگ و نزديك بودنش حذر نماييد، و براى آن ساز و برگ آماده كنيد، مرگ با امرى عظيم، و حادثه اى بزرگ مى آيد. به خيرى كه با آن شرّى نيست، يا شرّى كه با آن خيرى نمى باشد. چه كسى به بهشت از كسى كه كار بهشتى كند نزديك تر است و چه كسى به جهنّم از آن كه عمل جهنّمى كند نزديكتر است شما رانده شده هاى مرگ هستيد، اگر بايستيد به دستش مى افتيد، و اگر فرار كنيد شما را خواهد يافت، مرگ از سايه شما با شما همراه تر است، و با زلفتان گره خورده، و دنيا به دنبال شما در نورديده مى شود.
بر حذر باشيد از آتشى كه عمقش ناپيدا، و حرارتش شديد، و عذابش تازه است: جايى كه رحمت در آن نيست، ناله و فرياد كسى را نمى شنوند، و اندوهى را برطرف نمى كنند.
اگر بتوانيد كه خوفتان از خدا شديد، و گمانتان به او نيكو باشد بين اين دو واقعيت جمع كنيد، زيرا حسن ظنّ عبد به پروردگارش به ميزان ترس او از خداست، و بهترين مردم در گمان نيكو به خداوند كسى است كه ترسش از خداوند شديدتر باشد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )هشدارهاى پى در پى:امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه بار ديگر به سراغ يک مطلب کلى و عام مى رود که هم شامل مخاطبش محمد بن ابى بکر مى شود و هم ناظر به همه مردم است در آغاز نامه که مرحوم سيّد رضى آن را نقل نکرده نيز آمده است که امام(عليه السلام) به محمد بن ابى بکر دستور داد که اين نامه را براى همگان بخواند: «اى بندگان خدا از مرگ و نزديک بودنش برحذر باشيد و آمادگى هاى لازم را براى آن فراهم سازيد، زيرا امرى عظيم و حادثه اى پر اهمّيّت را به همراه مى آورد (و آن اينکه) يا خيرى به همراه دارد که هرگز شرى در آن نيست و يا شرى که هيچ گاه نيکى با آن نخواهد بود»; (فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللهِ الْمَوْتَ وَقُرْبَهُ، وَأَعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ، فَإِنَّهُ يَأْتِي بِأَمْر عَظِيم، وَخَطْب(1) جَلِيل، بِخَيْر لاَ يَکُونُ مَعَهُ شَرٌّ أَبَداً، أَوْ شَرّ لاَ يَکُونُ مَعَهُ خَيْرٌ أَبَداً).بارها گفته اند و گفته ايم که اگر در هر چيز ترديد باشد، در مرگ و پايان زندگى براى همه انسان ها بدون استثنا شک و ترديدى نيست و با توجّه به اينکه مرگ را آغاز حرکت به سوى آخرت مى دانيم بايد براى اين سفر دور و دراز آماده شد و آنچه براى پيمودن سالم اين راه لازم است فراهم کرد.امام(عليه السلام) مرگ را از اين نظر پر اهمّيّت و عظيم مى شمرد که سرنوشت ساز است و انسان را به سوى يکى از دو سرنوشت مى برد يا کانونى است پر از خير و سعادت و آرامش و سلامت که همان بهشت جاويدان خداست و يا کانونى پر از شر و بدبختى و عذاب است که هرگز نجات از آن امکان ندارد و چون انسان نمى داند جزء کدام يک از اين دو گروه است بايد شديدا برحذر باشد.درباره تفاوت ميان «امر عظيم» و «خَطْب جَليل» در حالى که هر دو قريب المعنا هستند; شارحان نهج البلاغه تا آنجا که مى دانيم سخنى در اين باره نگفته اند; ولى ممکن است «امر عظيم» اشاره به انتقال از اين دنيا باشد; انتقالى که بازگشتى در آن نيست و «خطب جليل» اشاره به محاسبه اعمال و جزاى بر آنها باشد. اين احتمال نيز وجود دارد که «امر عظيم» اشاره به جمله «خَيْرٌ لايَکُونُ مَعَهُ شَرّ أبداً» و خطب جليلى که مفهوم آن مصيبت سخت است اشاره به جمله «شَرّ لا يَکُونُ مَعَهُ خَيْرُ أبداً» باشد.اينجا اين سؤال پيش مى آيد که امام(عليه السلام) در اين عبارت مردم را فقط به دو گروه تقسيم کرده است: گروهى که کاملاً سعادتمندند و در کانونى از خير و برکت اند و هيچ گونه شر و بدى در آن راه ندارد و گروهى به عکس که غرق شرور و بدبختى ها هستند و هيچ خيرى عايد آنها نمى شود; در حالى که مى دانيم گروه سومى نيز وجود دارند که مطابق تعبير قرآن مجيد: «(خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحيمٌ); کسانى که کار خوب و بد را به هم آميخته اند; اميد مى رود که خداوند توبه آنها را بپذيرد; به يقين خداوند آمرزنده و مهربان است».(2)شارحان نهج البلاغه در برابر اين سؤال پاسخ هاى مختلفى گفته اند که گاه بسيار آميخته با تکلف است. روشن ترين پاسخ اين است که سخن امام(عليه السلام) در اينجا ناظر به افراد شاخصى است که در مسير اطاعت يا عصيان گام بر مى دارند و ناظر به همه افراد نيست; به تعبير ديگر، اين حصر اضافى است نسبت به مؤمنان کامل الايمان و سردمداران کفر و ظلم، نه حصر حقيقى نسبت به همه.در قرآن مجيد نيز تعبيراتى همچون تعبيرات امام(عليه السلام) ديده مى شود; مثلا در سوره هود مى خوانيم: «(فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعِيدٌ * فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِى النَّارِ لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَشَهِيقٌ * خَالِدِينَ فِيهَا... * وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِى الْجَنَّةِ خَالِدِينَ فِيهَا); گروهى از آنها بدبخت و گروهى سعادتمندند اما کسانى که بدبخت شدند، در آتش اند و براى آنان در آنجا ناله هاى دردناک و نعره هاى طولانى است * ... ، جاودانه در آن خواهند ماند... * اما کسانى که سعادتمند شدند تا آسمانها و زمين برپاست، جاودانه در بهشت خواهند ماند».(3)در حديثى از امام جواد(عليه السلام) از پدرانش نقل شده که فرمود: به امير مؤمنان عرض کردند: مرگ را براى ما توصيف کن فرمود: از شخص آگاهى سؤال کرديد: «هُوَ أَحَدُ ثَلاَثَةِ أُمُور يَرِدُ عَلَيْهِ إِمَّا بِشَارَةٌ بِنَعِيمِ الاَْبَدِ وَإِمَّا بِشَارَةٌ بِعَذَابِ الاَْبَدِ وَإِمَّا تَحْزِينٌ وَتَهْوِيلٌ وَأَمْرُهُ مُبْهَمٌ لاَ تَدْرِي مِنْ أَيِّ الْفِرَقِ هُوَ فَأَمَّا وَلِيُّنَا الْمُطِيعُ لاَِمْرِنَا فَهُوَ الْمُبَشَّرُ بِنَعِيمِ الاَْبَد; يکى از سه حالت به هنگام مرگ بر انسان وارد مى شود يا بشارت به نعمت هاى جاودانى يا بشارت به عذاب جاودانى و يا حالت اندوه و ترس و سرنوشت مبهم که نمى داند سرانجام به کدام گروه ملحق خواهد شد اما دوستان ما که مطيع اوامر ما باشند (جزء گروه اوّلند و) بشارت به نعمت هاى جاودانى داده خواهند شد».(4)در اواخر اين روايت نيز آمده که بعضى از گروه سوم مدتى در دوزخ مى مانند; سپس شفاعت اهل بيت شامل حال آنها مى شود و گروهى بعد از مدتى طولانى مشمول شفاعت مى شوند.از اينجا روشن مى شود آنچه ابن ابى الحديد از عبارات امام(عليه السلام) در اينجا به نفع مذهب خود استفاده کرده که «هر کس وارد دوزخ شد تا ابد در آن مى ماند (و گنه کاران با کافران يکسانند و راه خروجى از عذاب الهى براى آنها نيست)، زيرا اگر راه نجاتى وجود داشت مى بايست بفرمايد: مرگ گاهى آغازگر شرّى است که به دنبالش ممکن است خير باشد و چنين نفرموده است».(5) اين سخن نادرست است و با ساير کلمات امام(عليه السلام) و آيات متعدّدى از قرآن مجيد ناسازگار مى باشد; بلکه منظور امام در اينجا بيان حال دو گروه مؤمنان خالص و کافران است. اما کسانى که به تعبير آيه شريفه 102 سوره توبه: «(خَلَطُوا عَمَلا صَالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً); اعمال نيک را با اعمال بد آميخته اند»; به يقين مورد توجّه امام(عليه السلام) در اين عبارت نبوده است.آن گاه امام(عليه السلام) شرط ورود در بهشت و سبب ورود در دوزخ را در دو جمله کوتاه بيان فرموده و مى فرمايد: «پس چه کسى از عمل کننده براى بهشت، به بهشت نزديک تر است و کدام فرد از عمل کننده براى آتش، به آتش و عذاب نزديک تر؟»; (فَمَنْ أَقْرَبُ إِلَى الْجَنَّةِ مِنْ عَامِلِهَا، وَمَنْ أَقْرَبُ إِلَى النَّارِ مِنْ عَامِلِهَا).اشاره به اينکه اساس کار بر اعمال انسان ها گذارده شده است نه تمنيّات و آرزوها; اين اعمال است که انسان را بهشتى يا دوزخى مى کند و حتى شفاعت شفيعان در حاشيه قرار دارد.شايان توجّه است که امام(عليه السلام) در اينجا مى فرمايد عاملان بهشت از همه به بهشت نزديک ترند و عاملان دوزخ به دوزخ و نمى فرمايد: عاملان اعمال صالح و عاصيان; اين کنايه لطيفى است که عمل صالح گويى بهشت است و معصيت گويى دوزخ.سپس امام(عليه السلام) به اين نکته اشاره مى فرمايد که مرگ، هيچ کس را رها نمى کند و فرار از چنگال آن براى احدى ممکن نيست و چون چنين است بايد آن را بسيار جدى گرفت; مى فرمايد: «شما رانده شدگان و تعقيب شدگان مرگ هستيد (و صيد شدگان به وسيله آن) اگر بايستيد شما را دستگير خواهد کرد و اگر فرار کنيد به شما خواهد رسيد و مرگ از سايه شما با شما همراه تر است و با موى پيشانى شما گره خورده و دنيا در پشت سر شما به سرعت در هم پيچيده مى شود (و پايان عمر دور نيست)»; (وَأَنْتُمْ طُرَدَاءُ(6) الْمَوْتِ، إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَکُمْ، وَإِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ، وَهُوَ أَلْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلِّکُمْ الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِيکُمْ(7)، وَالدُّنْيَا تُطْوَى مِنْ خَلْفِکُمْ).تعبير به «طُرَدَاءُ الْمَوْتِ» يکى از معانى آن، صيدى است که صياد به دنبال آن مى رود و مفهومش اين است که اين صياد به قدرى چيره دست است که انسان ها که صيد او هستند چه بايستند و چه فرار کنند آنها را خواهد گرفت و احدى از چنگال او رهايى نمى يابد. همان گونه که در قرآن مجيد آمده است: «(أَيْنَما تَکُونُوا يُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنْتُمْ فِي بُرُوج مُّشَيَّدَة); هرجا باشيد مرگ شما را در مى يابد، هرچند در برجهاى محکم باشيد».(8)جمله «هُوَ أَلْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلِّکُمْ» اشاره به اين است که عوامل مرگ، هميشه همراه انسان است همچون سايه که به دنبال انسان حرکت مى کند، زيرا مرگ عوامل زيادى در درون وجود انسان دارد; يک ايست کوتاه قلبى يا پاره شدن يکى از مويرگ هاى باريک مغز و يا پرت شدن کمى غذا در درون دستگاه تنفس، هر يک از اينها ممکن است عامل مرگ انسان شود. در بيرون وجود انسان نيز حوادث تلخ، زلزله ها، صاعقه ها، سيل ها، حشرات موذى، حيوانات خطرناک و امثال آن پيوسته زندگى انسان ها را تهديد مى کنند و هرگز انسان نمى تواند به جايى برود که از عوامل درونى و برونى مرگ رهايى يابد.تعبير به «الزم» (ملازم تر و همراه تر) شايد به سبب اين است که سايه در تاريکى شب با انسان نيست; ولى عوامل مرگ شب و روز ندارد.جمله «الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِيکُمْ; مرگ با موى پيش سر شما گره خورده» کنايه از اين است که در برابر آن هيچ گونه مقاومت از سوى شما ممکن نيست; مانند کسى که موهاى پيش سر او را محکم بچسبند که هرگونه تحرک از او گرفته مى شود.قرآن مجيد نيز درباره سرنوشت مجرمان در قيامت مى فرمايد: «(يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصِى وَالاَْقْدامِ); مجرمان از چهره هايشان شناخته مى شوند آن گاه آنها را با موهاى پيش سر و پاهايشان مى گيرند (و به دوزخ مى افکنند)».(9)جمله «الدُّنْيَا تُطْوَى مِنْ خَلْفِکُمْ; دنيا پشت سر شما پيچيده مى شود» اشاره لطيفى به اين حقيقت است که انسان از هر مرحله زندگى که مى گذرد، آن مرحله گويى همچون فرشى که پشت سر انسان پيچيده و جمع مى شود قابل بازگشت نيست; پيران به جوانى باز نمى گردند و جوانان به کودکى; بنابراين در واقع هر لحظه براى انسان مرگى است و حيات جديدى، مرگى که بازگشت در آن تصور نمى شود.امام(عليه السلام) بعد از بيان مشکلات مرگ و پايان زندگى و حوادث هولناکى که انسان در پيش دارد به شرح دوزخ و عذاب دردناک و گوناگون آن مى پردازد و مى فرمايد: «(اى بندگان خدا) برحذر باشيد از آتشى که عمقش زياد، حرارتش شديد و عذابش پيوسته تجديد مى شود»; (فَاحْذَرُوا نَاراً قَعْرُهَا بَعِيدٌ وَ حَرُّهَا شَدِيدٌ، وَعَذَابُهَا جَدِيدٌ).درباره عمق آتش دوزخ همين بس که در حديثى آمده است: پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) با جمعى از اصحابش در مسجد نشسته بودند ناگهان صداى عظيمى شنيدند و متوحش شدند. پيغمبر فرمود: «أتَعْرِفُونَ ما هذِهِ الهِدَّة; مى دانيد اين صداى عظيم مربوط به چيست؟» عرض کردند: خدا و رسولش آگاه ترند، فرمود: «حَجَرُ أُلْقِىَ مِنْ أعْلى جَهَنَّمَ مُنْذُ سَبْعينَ سَنَة الانَ وَصَلَ إلى قَعْرِها; قطعه سنگى بود که از فراز جهنم هفتاد سال پيش سقوط کرده بود و اکنون به قعر دوزخ رسيد و اين صدا از آنجاست».(10)در مورد شدت آتش دوزخ همين بس که در حديثى آمده است، آتش دوزخ را هفتاد بار خاموش کردند تا به صورت آتش دنيا در آمد; «إِنَّ نَارَکُمْ هَذِهِ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنْ نَارِ جَهَنَّمَ وَقَدْ أُطْفِئَتْ سَبْعِينَ مَرَّةً بِالْمَاءِ ثُمَّ الْتَهَبَتْ وَلَوْ لاَ ذَلِکَ مَا اسْتَطَاعَ آدَمِيٌّ أَنْ يُطِيقَهَا».(11)درباره عذاب هاى جديد و تازه دوزخ قرآن مجيد بيان روشنى دارد; مى فرمايد: «(کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذاب); هرگاه پوست هاى تن آنها (در آن) بسوزد، پوست هاى ديگرى به جاى آن براى آنها قرار مى دهيم، تا کيفر (الهى) را بچشند».(12)آن گاه حضرت مى افزايد: «آنجا سرايى است که در آن رحمت وجود ندارد و هيچ سخنى (و درخواستى) از کسى شنيده نمى شود و غم و اندوه هرگز برطرف نمى گردد»; (دَارٌ لَيْسَ فِيهَا رَحْمَةٌ، وَلاَ تُسْمَعُ فِيهَا دَعْوَةٌ وَلاَ تُفَرَّجُ فِيهَا کُرْبَةٌ).در قرآن مجيد مى خوانيم: «(وَقالَ الَّذينَ فِي النّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّکُمْ يُخَفِّفْ عَنّا يَوْماً مِّنَ الْعَذابِ... قالُوا فَادْعُوا وَما دُعاءُ الْکافِرينَ إِلاّ فِي ضَلال); و آنها که در آتشند به مأموران دوزخ مى گويند: (از پروردگارتان بخواهيد يک روز عذاب را از ما بردارد * ... آنها مى گويند: پس هر چه مى خواهيد (خدا را) بخوانيد ولى دعاى کافران (به اجابت نمى رسد و) جز در گمراهى نيست».(13)در جايى ديگر از قرآن مجيد مى خوانيم: «(وَنادَوْا يا مالِکُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّکَ قالَ إِنَّکُمْ مَّاکِثُونَ); آنها فرياد مى کشند: «اى مالک دوزخ (اى کاش) پروردگارت ما را بميراند (تا آسوده شويم)» مى گويد: شما (در اينجا) ماندگار هستيد».(14) همچنين در جاى ديگرى از قرآن مجيد مى خوانيم: «(وَهُمْ يَصْطَرِخُونَ فيها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَيْرَ الَّذِي کُنّا نَعْمَلُ أَ وَلَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما يَتَذَکَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَجاءَکُمُ النَّذيرُ فَذُوقُوا فَما لِلظّالِمينَ مِنْ نَصير); آنها در دوزخ فرياد مى زنند: پرودگارا! ما را بيرون آور تا عمل صالحى انجام دهيم غير از آنچه انجام مى داديم (به آنها گفته مى شود:) آيا شما را به اندازه اى که هرکس اهل تذکر است در آن متذکّر مى شود عمر نداديم و انذار کننده (الهى) به سراغ شما نيامد؟ اکنون بچشيد که براى ستمکاران هيچ ياورى نيست».(15)از کتاب تمام نهج البلاغه که همه نامه را ذکر کرده استفاده مى شود که امام(عليه السلام) بعد از ذکر شرايط بسيار سخت و دردناک دوزخ به بخشى از نعمت هاى بهشتى و رحمت گسترده الهى اشاره مى کند که مرحوم سيّد رضى به عنوان تلخيص از ذکر آن خوددارى کرده است.بر اين اساس، امام(عليه السلام) در ادامه اين نامه بعد از ذکر عذاب بسيار خوفناک دوزخ و مواهب بسيار اميدوار کننده بهشت، به بيان يک اصل مهم اسلامى; يعنى لزوم جمع ميان خوف و رجا پرداخته و مى فرمايد: «اگر مى توانيد خوفتان از خداوند شديد باشد و در عين حال (بسيار) به خدا حسن ظن داشته باشيد (چنين کنيد و) ميان اين دو جمع نماييد، زيرا حسن ظن بنده (خاص خدا) به پروردگار خويش به اندازه خوفش از اوست و آنها که بيش از همه به خدا حسن ظن دارند کسانى هستند که بيش از همه از (عذاب او) ترسانند (و ميان خوف و رجاى آنها تعادل کامل برقرار است)»; (وَإِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ يَشْتَدَّ خَوْفُکُمْ مِنَ اللهِ، وَأَنْ يَحْسُنَ ظَنُّکُمْ بِهِ، فَاجْمَعُوا بَيْنَهُمَا، فَإِنَّ الْعَبْدَ إِنَّمَا يَکُونُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِرَبِّهِ عَلَى قَدْرِ خَوْفِهِ مِنْ رَبِّهِ، وَإِنَّ أَحْسَنَ النَّاسِ ظَنّاً بِاللهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً للهِِ).در اينجا امام(عليه السلام) به مسأله مهم خوف و رجا اشاره فرموده و آنها را در حد توازن و تعادل براى مؤمنان لازم مى شمارد، همان گونه که شرح آن را در بحث نکات خواهيم داد و اين به آن جهت است که مخاطبان با شنيدن عذاب هاى شديد دوزخ که در کلام امام(عليه السلام) آمده از رحمت خدا مأيوس نشوند و با شنيدن نعمت هاى بى پايان بهشت، خود را ايمن از عذاب او نبينند.*****نکته: تعادل دو بال خوف و رجا:رجا در واقع عامل حرکت به سوى سعادت و به منزله موتور محرّک دستگاه هاى عظيم توليدى است و خوف عامل بازدارنده در برابر طغيان ها و حرکات بى رويه است. همان گونه که وسيله نقليه فاقد موتور، از حرکت باز مى ماند و فاقد ترمز در برابر پرتگاه ها و جاده هاى خطرناک ايمنى ندارد، اين دو در وجود هر انسانى بايد به صورت متعادل باشند تا هم به سوى طاعات حرکت کند و هم از معاصى خوددارى نمايد.اهمّيّت اين دو به اندازه اى است که در حديثى از امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم: در وصاياى لقمان مطالب شگفت انگيزى بود از جمله اينکه به فرزندش چنين گفت: از خداوند متعال آن گونه خائف باش که اگر تمام نيکى هاى جن و انس را به جا آورده باشى، از عذاب او (به علت پاره اى از لغزش ها) ترسان باشى و رجاى تو نسبت به خداوند بايد آن گونه باشد که اگر معاصى جن و انس را انجام داده باشى اميد به رحمت او داشته باشى. هنگامى که امام صادق(عليه السلام) اين حديث را از لقمان نقل کرد فرمود: پدرم چنين مى گفت: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ عَبْد مُؤْمِن إِلاَّ وَ فِي قَلْبِهِ نُورَانِ نُورُ خِيفَة وَ نُورُ رَجَاء لَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ يَزِدْ عَلَى هَذَا وَلَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ يَزِدْ عَلَى هَذَا; هيچ بنده مؤمنى نيست مگر اينکه که در قلبش دو نور است نور خوف و نور رجا اگر اين يکى را وزن کنند ذره اى از آن يکى افزون تر نيست و اگر آن ديگر را وزن کنند ذره اى از اين زيادتر نخواهد بود».(16)ابن ابى الحديد بعد از آنکه در شرح عبارت امام(عليه السلام) مى گويد: امام(عليه السلام) به محمد بن ابى بکر دستور مى دهد که حسن ظن به خدا و خوف از او را در خود جمع کند و اين مقام والايى است که جز صالحان آماده به آن نمى رسند، حديثى را از امام على بن الحسين(عليهما السلام) نقل مى کند که فرمود: «لَوْ أنْزَلَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ کِتاباً أنّه مُعَذِّبٌ رَجُلاً واحِداً لَرَجَوْتُ اَنْ اَکُونَهُ اَوْ اَنَّهُ راحِمٌ رَجُلاً واحِداً لَرَجَوْتُ اَنْ أَکُونَهُ; اگر خداوند متعال آيه اى نازل کند که يک نفر را در عالم عذاب مى کند، از آن بيم دارم که آن يک نفر من باشم و اگر بگويد يک نفر را در همه عالم مورد رحمت قرار مى دهد، اميد دارم آن يک نفر من باشم».(17)اين تعبيرات به خوبى نشان مى دهد که به هم خوردن تعادل خوف و رجا يا سبب غرور و دور ماندن از خدا مى شود، يا يأس از رحمت او را به دنبال دارد که آن هم مانعى بر سر راه اطاعت و بندگى است.*****پی نوشت:1 . «خطب» به معناى کار و حادثه مهم است ولى غالباً در حوادث ناخوشايند به کار مى رود.2 . توبه، آيه 102.3 . هود، آيه 105-108.4 . بحارالانوار، ج 6، ص 154.5 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، صفحه 166.6 . «طرداء» جمع «طريد» و به گفته بعضى جمع «طريدة» از ريشه «طرد» به معناى دور کردن گرفته شده و به معناى شخص تبعيد شده يا صيدى که صياد به دنبال آن مى دود و پيوسته او را از خود دور مى سازد نيز به کار رفته است.7 . «نواصى» جمع «ناصيه» به معناى موى پيش سر است (نه به معناى پيشانى) بعضى از ارباب لغت که در اقليت هستند «ناصيه» را به معناى قسمت پيش سر يا موهاى آن تفسير کرده اند و بعضى اصل را قسمت پيش سر مى دانند و موى پيش سر را به مناسبت اينکه بر آن روييده ناصيه مى گويند; ولى موارد استعمال اين لغت در قرآن مجيد به خوبى نشان مى دهد که معناى اوّل (موى پيش سر) مناسب تر است، زيرا هم در قرآن و هم در بسيارى از دعاها ناصيه با واژه اخذ (گرفتن) همراه شده و به يقين آنچه را مى توان گرفت موى پيش سر است که طرف مقابل را وادار به تسليم مى کند نه خود پيش سر که قابل گرفتن نيست. در ضمن، اخذ به ناصيه در بسيارى از موارد، معناى کنايه دارد و آن سلطه بر شخص يا چيزى است.8 . نساء، آيه 78 .9 . الرحمن، آيه 41.10 . منهاج البراعة، ج 19، ص 89 شبيه همين معنا در عوالى اللئالى، ج 1، ص 280 آمده است.11 . بحارالانوار، ج 8، ص 288، ح 21.12 . نساء، آيه 56.13 . غافر، آيه 49 و 50 .14 . زخرف، آيه 77.15 . فاطر، آيه 37 .16 . کافى، ج 2، ص 67، باب الخوف و الرجاء، ح 1.17 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 167. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )4-  اصل چهارم از اصول مطالب اين عهدنامه آن است كه امام (ع) بندگان خدا را از مرگ و نزديك بودنش به آنها بر حذر مى دارد، و آنان را آگاه مى كند كه هدفش از اين هشدار آماده كردن ايشان براى مرگ و فراهم كردن توشه لازم به منظور برخورد با آن مى باشد تا از خسران و زيان غفلت و بى خبرى دور باشند و توشه اين راه هم چنان كه دانستى، پرهيزكارى و عمل صالح است و دستور آمادگى براى مرگ را به اين مطلب تاكيد فرموده است كه مرگ براى هر كس آينده اى انديشناك و پيش آمدى مهم با خود به ارمغان مى آورد، و بيان فرموده است كه آن پيشامد، ممكن است امرى خير و شايسته و نعمتى خالص و پيوسته، و يا شرّ و زيانبار باشد، تا اين كه رغبت و تمايل انسان را نسبت به تقوا و پرهيزكارى و مهيا كردن اسباب خير و دفع شرور تحمّل شده بعد از مرگ را شدت دهد، و سپس بيان داشته است به اين كه خيرى كه مرگ به ارمغان مى آورد نعمت بهشت است، و مراد از شر، آتش مى باشد و آنچه باعث نزديكى به هر كدام از آنها مى شود عمل انسانى است و بعد به منظور اين كه آمادگى براى مرگ را بيشتر تاكيد كند مى فرمايد مرگ امرى حتمى است و گريزى از ملاقات آن نيست و براى انسانها كه مرگ به سرعت در تعقيبشان است كلمه طرداء را استعاره آورده تا نشان دهد كه آنها چون شكار، و مرگ مانند سواركارى كوشا در جستجوى آنان مى باشد و مرگ با انسان از سايه به صاحبش همراهتر و نزديكتر است زيرا سايه گاهى كه آفتاب و روشنايى نباشد از صاحب سايه جدا مى شود اما مرگ هرگز از آدمى دست بردار نيست.«و الموت معقود بنواصيكم»،مرگ به موهاى اطراف پيشانى شما وابسته و گره خورده است، اين عبارت نيز كنايه از ملازمت و پيوسته همراه بودن انسان است و اشاره به آن است كه مرگ براى هر موجود زنده اى امرى حتمى و حكم و قضاى الهى مى باشد، و اين كه خصوص ناصيه را مورد ذكر قرار داده به اين دليل است كه به سبب موقعيت، عزيزترين و شريفترين عضو انسان است و هر كس بر آن تسلط يابد بهتر مى تواند انسان را در تصرف خود در آورد و بر او قدرت پيدا كند و خداوند در قرآن نيز به اين مطلب اشاره فرموده «يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بالنواصی...» و كلمه «طىّ» در نورديدن را براى دنيا و لحظه هاى آن استعاره آورده است كه پيوسته آن را مى گذارند و از آن عبور مى كنند و آن را تشبيه به فرش و غير آن، كرده است كه پس از گذشتن از روى آن درهم پيچيده و جمع مى شود و اين كه فرموده است از پشت سر شما در نورديده مى شود منظور امرى ذهنى و تصورى است نسبت به آنچه در آينده و پس از مرگ به وسيله اعمالشان با آن روبرو مى شوند، نه امرى حسّى و مادّى.پس از آن كه بطور مكرّر از مرگ و حتميت وقوعش ياد كرد، و با ذكر درهم پيچيده شدن دنيا، مطلب را مؤكد كرد، اكنون، انسان را به ياد پى آمد مرگ كه آتش و عذاب است مى اندازد و با توصيف كردنش به عميق بودن و گودى قعر آن، آدمى را بهوش مى دارد كه هر چه بيشتر از آن حساب ببرد. از مواردى كه اين معنا را براى انسان متصور مى كند و به ذهن مى آورد، روايتى است كه يك وقت پيامبر اكرم صداى مهيب و وحشتناكى را شنيد، به يارانش كه حاضر بودند رو كرد و فرمود: اين صداى افتادن سنگى بود كه در هفتاد سال پيش از لبه جهنم سرازير شده و هم اكنون به قعر آن رسيد و صدايش شنيده شد، و اين داستان در باره شخص منافقى بود كه در اين هنگام مرد و عمرش هفتاد سال بود، و در گذشته نيز به آن اشاره كرده ايم كه در مورد شدت حرارت آتش جهنم در قرآن چنين آمد. «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ...» و در باره سوزش عذابش مى فرمايد: «كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ» و راجع به اين كه دوزخ جاى رحمت نيست و هيچ درخواستى شنيده نمى شود، قرآن چنين حكايت مى كند: «رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها... وَ لا تُكَلِّمُونِ». و اين كه در دوزخ گشايشى براى هيچ اندوهى حاصل نمى شود مى فرمايد «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ» و نيز آيه بعد: «وَ نادَوْايا مالِكُ... ماكِثُونَ».5-  «و ان استطعتم... بينهما»،يكى ديگر از اصول مطالب اين عهدنامه آن است كه بندگان خدا را امر مى كند به اين كه در عين شدت خوف و بيمى كه از خدا دارند حسن ظنّ هم به او داشته باشند و به عبارت ديگر ميان خوف و رجا باشند كه دو تا از درهاى بزرگ بهشت مى باشند، چنان كه در گذشته بيان شد، و در عبارت بعد اشاره مى كند به اين كه اين دو متلازم با يكديگر هستند و اين كه حسن ظن و اميدوارى بنده واقعى نسبت به پروردگارش به اندازه خوف و بيمش از وى مى باشد و كم و زيادشان به يك نسبت است، بايد توجه كرد كه امام (ع) هيچ كدام از اين دو را علت ديگرى ندانسته است بلكه هر دو معلول يك علّتند كه معرفت و شناخت حق تعالى مى باشد، و به دليل اين كه معرفت خداوند، پذيراى شدت و ضعف است گمان نيك و اميدوارى و خوف و ترس از خداوند هم كه از آن سرچشمه مى گيرد قابل شدت و ضعف مى باشد، و تقويت هر يك از اين امور نيازمند به معرفتى خاص و اعتبارى ويژه مى باشد كه مبدأ قريب آن به حساب مى آيد. در تقويت حسن ظن و ايجاد اميدوارى بر بنده لازم است بيانديشد كه چگونه خداوند تمام اسباب نعمت را براى بندگان فراهم كرده و حتى ريزه كاريهاى خلقت و لطيفه هاى نعمت را رعايت فرموده، آنچه در زندگى ضرورى و لازم است و مردم به آن نيازمنداند، از قبيل آلات غذاخورى و ناخنها كه اسباب زينت و زيبايى انسان مى باشد، از قبيل كمانى قرار دادن دو ابرو و اختلاف رنگهاى سفيد و سياه در چشم و جز اينها از امور غير ضرورى، اين جاست كه انسان متوجه مى شود كه هر گاه عنايت الهى در چنين ريزه كاريها كوتاهى نكرده و راضى نشده است به اين كه در امور تغذيه و اسباب زينت و تمام ما يحتاج آنها بى توجهى شود، پس چگونه راضى خواهد شد كه آنها را به هلاكت ابدى دچار فرمايد بلكه هر گاه به دقت نظر كند خواهد دانست كه حق تعالى براى بيشتر مردم اسباب سعادت و خوشبختى دنيايشان را فراهم كرده است و خير و سلامت بر غير آن غلبه دارد و اين سنت الهى است كه پيوسته ميان بندگانش برقرار بوده، و حتى در ارتباط با آخرت نيز جنبه خير و سعادت بر شر و ضلالت ارجحيت دارد، زيرا مدبّر دنيا و آخرت يكى است و او غفور و رحيم است و نسبت به بندگانش با لطف و مهربانى مى باشد، و توجه به اين امور موجب حسن ظن به خدا و اميدوارى زياد به لطف و عنايت وى مى شود.ديگر از چيزهايى كه باعث اين بيدارى و حسن ظن انسان به خدا مى شود، انديشيدن در مصالحى است كه از ناحيه شريعت نصيب بندگان فرموده و لطف و رحمت خود را بر جمله آفريدگان ارزانى داشته است، اما در ناحيه خوف، مهمترين سببهايش آن است كه خدا را بشناسد و بر صفات جلال و عظمت و تعالى و هيبت و بى نيازى او معرفت و شناخت داشته باشد، و بداند كه اگر بخواهد تمام جهانيان را به هلاكت برساند، وى را باكى نيست و هيچ قدرتى نمى تواند او را از اين كار منع كند، و همچنين ساير صفات ذات اقدس او كه دلالت بر ايجاد عذاب و زجر مى كند از قبيل سخط و غضب كه اگر چنين بصيرتى در آدمى پيدا شود، خوف و بيمش افزونى مى يابد، چنان كه در قرآن مى فرمايد: «إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» و پيامبر فرمود: «انا اخوفكم للَّه»، من ترسم نسبت به خداوند از همه شما بيشتر است، و هر چه معرفت به اين امور بيشتر باشد حالت خوف و سوختن دل به همان نسبت افزايش مى يابد و سپس اين حالت درونى به ظاهر و بدن سرايت مى كند و حالش دگرگون مى شود و ذلّت و بى حسّى به او دست مى دهد، و ناله دل و لرزش جسمانى بر او مسلط مى شود، و او را از معاصى باز مى دارد و به جبران نيكيها و صفتهاى خوب كه قبلا از او فوت شده او را به عبادات و كارهاى نيك مقيد مى كند و به اين سبب اميال شهوانى در او سركوب شده و لذتها و خوشيهايش بى رونق مى شود، و با سوز دل به علت خوف، او را چنان خوارى و ذلتى دست مى دهد كه بسيارى از صفات ناپسند از او دور مى شود از قبيل كبر، حسد، كينه و بخل و بقيه رذايل.اما جمع ميان خوف و رجاء باعث ايجاد فضايل بسيارى در انسان مى شود، زيرا هر گاه معرفت و يقين به حق تعالى حاصل شود، خوف از عذاب و اميد به ثواب در وى به هيجان مى آيد و نيز اين دو در وجود انسان صبر و بردبارى مى آفرينند، و صبر بر تحمل ناملايمات كه موجب دخول در بهشت است تحقق نمى يابد مگر در صورتى كه نيروى رضاى به قضاى حق در آدمى تقويت يابد، و نيز صبر بر ريشه كن كردن شهوات و لذتها كه وجودشان باعث داخل شدن در آتش دوزخ است، ميسّر نمى شود بجز در صورتى كه نيروى خوف از خدا در وى شدت يابد.به اين دليل امام على (ع) مى فرمايد: «من اشتاق الى الجنه سلىّ عن الشهوات و من اشفق من النار رجع عن المحرمات»: آن كه مشتاق بهشت است خود را از شهوتها بيرون كشد و هر كس از آتش بترسد از انجام دادن كارهاى حرام منصرف شود. مقام صبر علاوه بر اين فايده، روح انسان را به مرتبه مجاهده نفسانى ترقى مى دهد و او را آماده ذكر خدا و تفكر در وجود اقدس او، مى كند و اين امر سبب كمال معرفت و انس با خدا مى شود، انسى كه محبت آفرين است و علت پيدايش مقام رضا و توكل به خداوند مى باشد، زيرا رضايت و خشنودى دوست در كارى كه محبوبش انجام مى دهد، از لوازم ضرورى محبت است.حال كه معلوم شد كه خوف و رجا هر دو معلول يك علت هستند كه همان معرفت و يقين به وجود خداوند است پس اين دو متلازم يكديگرند نه متضادّ، گر چه از ظاهر امر گاهى ممكن است گمان شود كه ميانشان تضاد است بويژه هنگامى كه يكى از آنها به واسطه غلبه اسبابش بر ديگرى غالب آيد و دل به آن مشغول و از ديگرى غافل شود، قهرا چنين تصور مى شود كه امر غالب، منافى و ضد امر مغلوب است به اين دليل امام (ع) در عبارت بالا: «و ان استطعتم»، و ما بعدش اشاره به اين مطلب فرمود كه آنچه براى مردم، راجع به خوف و حسن ظنّ به خداوند مورد شك و ترديد است، قدرت بر جمع ميان اين دو است. 
منهاج البراعه (خوئی)فاحذروا عباد اللّه الموت و قربه، و أعدّوا له عدّته فإنّه يأتي بأمر عظيم و خطب جليل بخير لا يكون معه شرّ أبدا، أو شرّ لا يكون معه خير أبدا فمن أقرب إلى الجنّة من عاملها؟ و من أقرب إلى النّار من عاملها؟و أنتم طرداء الموت إن أقمتم له أخذكم و إن فررتم منه أدرككم و هو ألزم لكم من ظلّكم، الموت معقود بنواصيكم و الدّنيا تطوى من خلفكم، فاحذروا نارا قعرها بعيد و حرّها شديد و عذابها جديد. دار ليس فيها رحمة، و لا تسمع فيها دعوة، و لا تفرّج فيها كربة، و إن استطعتم أن يشتدّ خوفكم من اللّه و أن يحسن ظنّكم به فاجمعوا بينهما فإنّ العبد إنّما يكون حسن ظنّه بربّه على قدر خوفه من ربّه، و إنّ أحسن النّاس ظنّا باللّه أشدّهم خوفا للّه.اللغة:(مثوى) أى مقام و منزل. (طرداء) جمع طريد أى مطرود، و الطريدة ما طردت من صيد أو غيره، و طردته نفيته عنّى.(هادم اللذّات) الهدم بالدال المهملة نقض البناء، و قد ضبطه بعضهم بالذال المعجمة من الهذم بمعنى القطع. و في أساس البلاغة للزمخشري: هذمه أسرع قطعه.و سيف مخذم و مهذم و هذام. (ضمّته) الضمّ قبض الشيء إلى الشيء و قد ضمّه فانضمّ إليه و معنى ضمّة القبر بالفارسيّة فشارش قبر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 87 المعنى:قوله عليه السّلام: (فاحذروا عباد اللّه الموت و قربه- إلخ) المراد من الحذر عن الموت الحذر عن الأهوال الّتي يراها غير المؤمن عند الموت فكأنه عليه السّلام أمرهم أن يجعلوا الموت نصب أعينهم فإنّ من جعله نصب عينه زهّده في الدّنيا و رغّبه في الاخرة و حثّه إلى إعداد عدّته، و من كلام سيّد الساجدين عليه السّلام في الدّعاء الأربعين من الصحيفة: و انصب الموت بين أيدينا نصبا و لا تجعل ذكرنا له غبّا.ثمّ علّل الأمر بالحذر بقوله  (فانّه) أى الموت  (يأتي بأمر عظيم و خطب جليل).روى الكليني في الكافي باسناده عن عبد اللّه بن سنان عمّن سمع أبا جعفر عليه السّلام يقول لمّا حضرت الحسن عليه السّلام الوفاة بكى فقيل له: يا ابن رسول اللّه تبكى و مكانك من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الّذي أنت به و قد قال فيك ما قال و قد حججت عشرين حجّة ماشيا و قد قاسمت مالك ثلاث مرات حتّى النعل بالنّعل؟ فقال عليه السّلام: إنما أبكى لخصلتين: لهول المطّلع، و فراق الأحبّة (الوافي في باب ما جاء في الحسن بن علىّ عليهما السّلام ص 174 ج 2).قوله عليه السّلام: (بخير لا يكون معه شرّ أبدا أو شرّ لا يكون معه خير أبدا) معنى الجملة الاولى ظاهر و انما الكلام في معنى الثانية لأنّ أخبار البرزخ دالّة على أنّ أقواما معذبون في البرزخ و ينقطع منهم العذاب بعد البرزخ فقد روى الكليني قدّس سرّه في الكافي باسناده عن عبد الرّحمن بن عبّاد عن عمر بن يزيد قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: إنّى سمعت و أنت تقول: كلّ شيعتنا في الجنّة على ما كان منهم قال: صدقتك كلّهم و اللّه في الجنّة قال: قلت: جعلت فداك إنّ الذّنوب كثيرة كبار فقال: أمّا في القيامة فكلّكم في الجنّة بشفاعة النبيّ المطاع أو وصىّ النبي و لكنّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 88 و اللّه أتخوّف عليكم في البرزخ قلت: و ما البرزخ؟ قال: القبر منذحين موته إلى يوم القيامة (الوافي ص 94 ج 13).و الظاهر أنه عليه السّلام أراد بكلامه هذا عاقبة امور الناس في الاخرة لأنّ ما يستفاد من ضمّ الايات القرآنيّة و تصديق بعضها بعضا و تفسير بعضها بعضا أنّ مال النّاس في الاخرة إلى أمرين أعنى أنهم ينقسمون آخر الأمر إلى فريقين فريق في الجنّة و فريق في النّار. قال عزّ من قائل: «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ. وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَتِ اللَّهِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» (آل عمران 108).و قال تعالى: «يَوْمَ يَأْتِ لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ. فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ. وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ» (هود 106- 109). و قال تعالى: «وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فِيهِ فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ» (الشورى 8). و اللّه تعالى أعلم بكلام أوليائه.قوله عليه السّلام: (فمن أقرب إلى الجنّة من عاملها، و من أقرب إلى النار من عاملها) تحت هذا الكلام أيضا سرّ لمن كان له قلب لأنّه عليه السّلام قال: فمن أقرب إلى الجنّة من عامل الجنّة و كذا من أقرب إلى النار من عامل النار فمن عمل الحسنات فهو عامل الجنّة، و من ارتكب السيئات فهو عامل النار و لم يقل عليه السّلام فمن أقرب إلى الجنّة ممّن عمل ما يجرّه إلى الجنّة، أو من أقرب إلى النار ممّن عمل ما يدخله النار و نحوهما من العبارات. فمن عمل الحسنات فهو عامل جنّته، و من عمل السيئات فهو عامل ناره فتبصّر.و قال تعالى: «كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ» (البقرة 168). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 89 و قال تعالى: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً» (آل عمران: 30) و قال تعالى: «وَ لا تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (يس: 54) لم يقل بما كنتم أو ممّا كنتم و نحوهما فتدبّر.قوله عليه السّلام: (فاحذروا نارا قعرها بعيد و حرّها شديد و عذابها جديد) أمّا كونها بعيد القعر فلأنّها من دار الاخرة و قال عزّ من قائل: «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ» (العنكبوت 65) فنارها حيّة بحياتها الذّاتية لها فاذا أضفت كلامه هذا إلى قوله عليه السّلام: و من أقرب إلى النار إلى عاملها ينتج أنها ليست من عالم الخلق بل هو من عالم الأمر و كلّ ما في عالم الأمر غير متصفة بصفات الخلق الناقصة المحدودة جدّا المستحيلة المتبدّلة آنا فانا فظهر معنى كونها بعيد القعر لمن وقف على ما اشرنا إليها موجزة.و قال بعض الأعاظم: و من أعجب ما روينا عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنه كان قاعدا مع أصحابه في المسجد فسمعوا هدّة عظيمة فارتاعوا فقال صلّى اللّه عليه و آله: أ تعرفون ما هذه الهدّة؟ قالوا: اللّه و رسوله أعلم. قال: حجر ألقى من أعلى جهنّم منذ سبعين سنة الان وصل إلى قعرها، فكان وصوله إلى قعرها و سقوطه فيها هذه الهدّة، فما فرغ من كلامه عليه السّلام إلّا و الصّراخ في دار منافق من المنافقين قد مات و كان عمره سبعين سنة فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: اللّه أكبر فعلم علماء الصحابة أنّ هذا الحجر هو ذلك المنافق، و أنّه منذ خلقه اللّه يهوى في جهنّم و بلغ عمره سبعين سنة فلما مات حصل في قعرها، قال اللّه تعالى: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ»، فكان سمعتهم تلك الهدّة الّتي أسمعهم اللّه ليعتبروا فانظر ما أعجب كلام النبوّة و ما ألطف تعريفه و ما أغرب كلامه، انتهى كلامه.و أما كونها شديد الحرّ فلأنّ النّار ما دامت في كسوة المادّة الدّنيا ويّة لم يظهر سلطان أثرها و تعوقها المادّة عن ذلك و كأنّها مغمورة تحت رماد فاذا خلصت منها و خرجت عن غلافها تؤثّر أثرها التّام.و أمّا أنّ عذابها جديد فكأنّ أمير المؤمنين روحي له الفداء يشير بقوله هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 90 إلى قوله تعالى: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً حَكِيماً» (النساء 57) و البحث في المقام ينجر إلى الاطناب و يطلب في كتابنا القيامة.قوله عليه السّلام: (دار ليس فيها رحمة و لا تسمع فيها دعوة و لا تفرّج فيها كربة) قال عزّ من قائل: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ» (255، البقرة) فتدبّر أيّها العاقل في قول اللّه تعالى و قول خليفته و انظر إلى ما أنت فيه و ليس المحشور إلّا أنت و لا يمكن سلبك و انتزاعك منك و لا يمكنك الفرار من نفسك فما عملته فهو جزاؤك قال اللّه المتعال: «إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».الترجمة:پس اى بندگان خدا از مرگ و زود فرا رسيدنش بترسيد و زاد و توشه راه گرد آوريد زيرا مرگ امر بزرگى در پيش دارد كه آن تا ابد يا خير بدون شرّ است، يا شرّ بدون خير چه كسى به بهشت به سازنده آن نزديكتر است؟ و چه كسى باتش بفراهم كننده آن؟ بدانيد كه شما رانده مرگيد اگر بايستيد بگيرد و اگر بگريزيد برسد از سايه شما بشما وابسته تر است. مرگ به پيشانى تان گره زده است و دنيا طومار عمرتان را در مى نوردد پس بترسيد از آتشى كه ته آن دور است و سوزندگيش سخت و شكنجه هاى آن پى در پى. سرايى كه در آن رحمت نيست، و گوش بگفتار كسى داده نمى شود و اندوهى گشوده نمى شود اگر مى توانيد هم سخت از خدا بترسيد و هم نيك بدو خوش گمان باشيد كه خوش گمانى بنده بخدايش باندازه ترسش از او است، آن كس خوش گمان تر است كه ترس او بيشتر است.  
بخش ۴ : توصیه هایی به والی مصر [منبع]

وَ اعْلَمْ يَا مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ أَنِّي قَدْ وَلَّيْتُكَ أَعْظَمَ أَجْنَادِي فِي نَفْسِي أَهْلَ مِصْرَ، فَأَنْتَ مَحْقُوقٌ أَنْ تُخَالِفَ عَلَى نَفْسِكَ، وَ أَنْ تُنَافِحَ عَنْ دِينِكَ، وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ لَكَ إِلَّا سَاعَةٌ مِنَ الدَّهْرِ.
وَ لَا تُسْخِطِ اللَّهَ بِرِضَا أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ، فَإِنَّ فِي اللَّهِ خَلَفاً مِنْ غَيْرِهِ وَ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ خَلَفٌ فِي غَيْرِهِ.
صَلِّ الصَّلَاةَ لِوَقْتِهَا الْمُؤَقَّتِ لَهَا وَ لَا تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغٍ وَ لَا تُؤَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لِاشْتِغَالٍ، وَ اعْلَمْ أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ مِنْ عَمَلِكَ تَبَعٌ لِصَلَاتِكَ.

تُخالِفُ عَلى نَفْسِك : با خواسته هاى نفسانيت مخالفت ميكنى.
تُنَافِحُ : دفاع ميكنى.
الْخَلَف : عوض. 
تُنافِحُ : دفاع كنى 
۴. اخلاق مديران اجرايى:
اى محمد بن ابى بكر بدان كه من تو را سرپرست بزرگ ترين لشكرم يعنى لشكر مصر، قرار دادم. بر تو سزاوار است كه با خواسته هاى دل مخالفت كرده، و از دين خود دفاع كنى، هر چند ساعتى از عمر تو باقى نمانده باشد.
خدا را در راضى نگهداشتن مردم به خشم نياور، زيرا خوشنودى خدا جايگزين هر چيزى بوده امّا هيچ چيز جايگزين خوشنودى خدا نمى شود.
نماز را در وقت خودش به جاى آر، نه اينكه در بيكارى زودتر از وقتش بخوانى، و به هنگام درگيرى و كار آن را تأخير بيندازى، و بدان كه تمام كردار خوبت در گرو نماز است.
 
(9) و اى محمّد ابن ابى بكر بدان من ترا بر بزرگترين لشگرهايم اهل مصر فرمانروا گردانيدم، پس سزاوارى كه با نفس خويش مخالفت نموده از دين و كيشت دفاع كنى هر چند از روزگار برايت نمانده باشد مگر ساعتى،
(10) و خدا را بخشم نياور با خوشنود ساختن يكى از آفريده هايش، زيرا عوض آنچه در غير خدا است در نزد او هست، و عوض آنچه در خدا است در غير او نيست (اگر خدا راضى باشد از ديگرى چه بيم، و اگر او راضى نباشد از غيرش چه اميد).
(11) نماز را در وقتى كه براى آن تعيين گشته بجا آور و از جهت بيكارى آنرا پيش از وقت بجا نياور، و بجهت كار داشتن آنرا از وقتش مگذران، و بدان هر چيز از عملت پيرو نماز تو است (اگر نماز را نيكو بجا آوردى كارهاى ديگر را نيكو كنى، و هرگاه آنرا ضائع ساختى غير آنرا تباه تر گردانى).
 
و بدان، اى محمد بن ابى بكر، تو را بزرگترين سپاهيانم، يعنى مردم مصر، والى گردانيدم، پس موظّف هستى كه با نفس خود مخالفت كنى و از دين خويش حمايت نمايى. حتى اگر يك ساعت از زندگيت در اين جهان باقى نمانده باشد.
براى خشنودى يكى از آفريدگان خدا را به خشم مياور. زيرا خشنودى خدا جانشين هر چيز شود و چيزى جانشين خشنودى خدا نشود.
نماز را در وقتى كه برايش معين شده به جاى آر و به سبب فراغت از كار نماز را پيش مينداز و به سبب اشتغال به كارهاى ديگر نماز را به تأخير ميفكن و بايد كه همه كارهاى تو تابع نماز تو باشد.
 
اى محمد بن ابى بکر! بدان که من تو را سرپرست و والى بزرگ ترين بخش و امّت کشور (اسلام) نمودم و آن اهل مصرند، بنابراين شايسته است که با خواسته هاى دلت مخالفت کنى (چرا که جهاد با نفس برترين جهاد است) بر تو لازم است که از دينت دفاع کنى، هرچند بيش از يک ساعت از عمر تو باقى نمانده باشد.
هرگز خداوند را براى جلب رضاى کسى از مخلوقش به خشم نياور چرا که خداوند جاى همه کس را مى گيرد و کسى نمى تواند جاى او را بگيرد.
نماز را در اوقات خودش بجاى آر نه آنکه به هنگام بيکارى در انجامش تعجيل کنى و نه آنکه به هنگام اشتغال به کار آن را تأخير بيندازى و بدان تمام اعمالت تابع نماز تو خواهد بود (اگر نماز را آن گونه که بايد و شايد و به طور کامل انجام دهى اعمال ديگرت سامان خواهد يافت و در قيامت نيز نخست به نمازت مى نگرند (سپس به ساير اعمالت).
 
و بدان اى محمد، پسر ابو بكر كه من تو را بر مردم مصر والى گردانيدم، مردمى كه در نظرم بزرگترين سپاهيان منند. پس تو را بايد كه با نفس خويش به پيكار در آيى و دين خود را حمايت نمايى، هرچند كه در روزگار بيش از ساعتى نپايى.
و خدا را به خاطر خشنودى هيچيك از آفريدگانش به خشم مياور، كه خشنودى خدا جاى نشين ديگر چيزهاست، و چيزى نيست -كه توان گفت- جاى نشين رضاى خداست.
نماز را در وقت معين آن به جاى آر، و به خاطر آسوده بودن از كار پيش از رسيدن وقت آن را بر پاى مدار، و آن را واپس مينداز به خاطر پرداختن به كار، و بدان كه هر چيز از كار كه به جاى آرى، پيرو نماز توست كه بر پا مى دارى.
 
اى محمّد بن ابو بكر، آگاه باش كه من تو را به بزرگترين لشكرم كه لشكر مصر است سرپرستى دادم، شايسته توست كه با نفس خود مخالفت ورزى، و از دينت دفاع كنى گرچه از زندگيت بيش از يك ساعت نمانده باشد.
خدا را به خاطر خشنودى احدى از مردم خشمگين مساز، كه خشنودى حق جايگزين ديگر چيزهاست، و چيزى جانشين رضاى خدا نيست.
نماز را در وقت معيّنش بخوان، و به خاطر بيكارى پيش از وقت اقامه نكن، و به علّت كار داشتن از وقت مقرّرش تأخير مينداز، و معلومت باد كه هر چيزى از عملت تابع نماز است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )مأموريت سنگين و پر اهمّيّت:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، بار ديگر محمد بن ابى بکر را مخاطب ساخته و چهار دستور مهم به او مى دهد. نخست به عنوان مقدمه مى فرمايد: «اى محمد بن ابى بکر! بدان که من تو را سرپرست و والى بزرگ ترين بخش و امّت از کشور (اسلام) نمودم و آن اهل مصرند»; (وَاعْلَمْ ـ يَا مُحَمَّدُ بْنَ أَبِي بَکْر ـ أَنِّي قَدْ وَلَّيْتُکَ أَعْظَمَ أَجْنَادِي فِي نَفْسِي أَهْلَ مِصْرَ).اجناد جمع جند در اصل به معناى لشکر است ولى گاه به بخش هاى مختلف يک کشور يا به کسانى که در آن بخش زندگى مى کنند نيز اطلاق مى شود. به هر حال اين جمله به خوبى نشان مى دهد که امام(عليه السلام) براى اهل مصر اهمّيّت و احترام بسيارى قائل بود و آنها را بزرگترين گروه امّت اسلامى مى دانست، زيرا مصر يک سرزمين بزرگ تاريخى، داراى تمدنى کهن و مردمى آگاه و باهوش و پرتلاش است.آن گاه امام(عليه السلام) به بيان نخستين و مهم ترين توصيه خود مى پردازد و مى فرمايد: «بنابراين شايسته است که با خواسته هاى دلت مخالفت کنى (چرا که جهاد با نفس، برترين جهاد است)»; (فَأَنْتَ مَحْقُوقٌ(1) أَنْ تُخَالِفَ عَلَى نَفْسِکَ).جهاد با نفس بر همه لازم است و بر واليان و استانداران و فرمانداران لازم تر، زيرا آنان هميشه در معرض وسوسه هاى نفس و شيطان قرار دارند و اگر در اين مبارزه مغلوب شوند، ظلم و فساد، مناطق تحت فرمانشان را فرا مى گيرد.سپس به بيان دومين دستور پرداخته مى فرمايد: «بر تو لازم است که از دينت دفاع کنى، هرچند بيش از يک ساعت از عمر تو باقى نمانده باشد»; (وَأَنْ تُنَافِحَ(2) عَنْ دِينِکَ، وَلَوْ لَمْ يَکُنْ لَکَ إِلاَّ سَاعَةٌ مِنَ الدَّهْرِ).روشن است که بعد از جهاد اکبر که جهاد با نفس است براى حفظ دين بايد به سراغ جهاد اصغر رفت که جهاد با دشمن است. امام(عليه السلام) در اين قسمت به اندازه اى تأکيد مى کند که اگر تنها يک ساعت از عمر يا حکومت او باقى باشد در دفاع از دين دريغ ندارد و چيزى فروگذار نکند.آن گاه به سراغ دستور سوم رفته و مى فرمايد: «هرگز خداوند را براى جلب رضاى کسى از مخلوقش به خشم نياور، زيرا خداوند جاى همه کس را مى گيرد و کسى نمى تواند جاى او را بگيرد»; (وَلاَ تُسْخِطِ اللهَ بِرِضَى أَحَد مِنْ خَلْقِهِ، فَإِنَّ فِي اللهِ خَلَفاً مِنْ غَيْرِهِ، وَلَيْسَ مِنَ اللهِ خَلَفٌ فِي غَيْرِهِ).انسان بسيارى از اوقات بر سر دوراهى گرفتار مى شود; راهى به سوى رضاى خدا مى رود و راهى به سوى رضاى خلق، در آنجا که خلق چيزى زايد بر حق خود را بخواهند در اينجا مؤمنان خالص از غير آنها شناخته مى شوند; مؤمنان خالص در آن راه گام مى گذارند که رضاى خداست، زيرا مى دانند که با جلب رضايت و حمايت او هيچ کس نمى تواند کارى بر خلاف آنها انجام دهد در حالى که اگر براى جلب رضاى بعضى از زياده خواهان، رضاى خدا را زير پا بگذارند، کاملا بى دفاع خواهند ماند.آنچه را امام(عليه السلام) در سومين نصيحت به محمد بن ابى بکر فرمود، در روايت ديگر به عنوان يکى از نشانه هاى ايمان خالص آمده است. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «مِنْ صِحَّةِ يَقِينِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ لاَ يُرْضِيَ النَّاسَ بِسَخَطِ اللهِ; از نشانه هاى سلامت ايمان مؤمن اين است که رضايت مخلوق را به بهاى به دست آوردن غضب پرودگار طلب نکند».(3)تجربه نشان داده آنها که مرتکب اين کار مى شوند سرانجام هم رضايت خالق را از دست مى دهند و هم رضايت مخلوق را و آنها که رضايت خالق را مى طلبند، هرچند در پاره اى از موارد سبب خشم مخلوق شوند، سرانجام هم رضاى خدا را به دست آورده اند و هم رضاى مخلوق را.از اين فراتر در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمده است: «مَنْ طَلَبَ رِضَا مَخْلُوق بِسَخَطِ الْخَالِقِ سَلَّطَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَيْهِ ذَلِکَ الْمَخْلُوقَ; کسى که خشنودى مخلوقى را با خشم پرودگار طلب کند سرانجام خداوند متعال آن مخلوق را بر سر او مسلط مى کند (تا به او ستم نمايد)».(4)سپس امام(عليه السلام) در چهارمين توصيه خود به محمد بن ابى بکر به مسأله نماز که از مهم ترين ارکان اسلام است، مى پردازد و مى فرمايد: «نماز را در اوقات خودش بجاى آر، نه آنکه به هنگام بيکارى در انجامش تعجيل کنى و نه آنکه به هنگام اشتغال به کار آن را تأخير بيندازى و بدان تمام اعمالت تابع نماز تو خواهد بود (اگر نماز را آن گونه که بايد و شايد و به طور کامل انجام دهى اعمال ديگرت سامان خواهد يافت و در قيامت نيز نخست به نمازت مى نگرند سپس به ساير اعمالت)»; (صَلِّ الصَّلاَةَ لِوَقْتِهَا الْمُؤَقَّتِ لَهَا، وَلاَ تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغ، وَلاَ تُؤَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لاِشْتِغَال اعْلَمْ أَنَّ کُلَّ شَيْء مِنْ عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلاَتِکَ).بسيارى از شارحان نهج البلاغه گفته اند امام(عليه السلام) در نخستين سفارش در مورد نماز به اين نظر دارد که نماز را پيش از وقت (مثلا نماز ظهر را پيش از ظهر و نماز صبح را قبل از طلوع فجر) به جهت فراغت و بيکارى به جاى نياور; ولى با توجّه به اينکه کمتر کسى ديده ايم و شنيده ايم که نماز خود را قبل از ظهر يا قبل از غروب و طلوع فجر به جا آورد، زيرا اين مطلب بر همه حتى براى افراد کاهل نماز هم مسلم است که نماز قبل از وقت محتوايى ندارد، با توجّه به اين نکته، احتمال ديگرى در تفسير اين جمله هست که فرمايش امام(عليه السلام) ناظر به نماز اوّل وقت و آخر وقت است; مى فرمايد: چنان نباش که اگر بيکار باشى نماز را اوّل وقت بخوانى و اگر مشغول به کار باشى نماز را موکول به آخر وقت کنى، بلکه هميشه و در هر حال کار خود را تعطيل کن و نماز را در اوّل وقتش به جاى آور.در واقع اشاره به همان جمله معروف است که انسان به نمازش نگويد کار دارم بلکه به کارش بگويد نماز دارد. به يقين تقيد به نماز در اوّل وقت روح و جان و زندگى انسان را نورانى مى کند و کارهاى ديگر او از برکت نماز سامان مى يابد.در حديثى از امام باقر(عليه السلام) نقل شده است: «إِنَّ الصَّلاَةَ إِذَا ارْتَفَعَتْ فِي أَوَّلِ وَقْتِهَا رَجَعَتْ إِلَى صَاحِبِهَا وَهِيَ بَيْضَاءُ مُشْرِقَةٌ تَقُولُ حَفِظْتَنِي حَفِظَکَ اللهُ وَإِذَا ارْتَفَعَتْ فِي غَيْرِ وَقْتِهَا بِغَيْرِ حُدُودِهَا رَجَعَتْ إِلَى صَاحِبِهَا وَهِيَ سَوْدَاءُ مُظْلِمَةٌ تَقُولُ ضَيَّعْتَنِي ضَيَّعَکَ اللهُ; هنگامى که نماز در اوّل وقت خوانده شود به سوى صاحبش باز مى گردد در حالى که سفيد و نورانى است و به او مى گويد: مرا محفوظ داشتى خداوند تو را حفظ کند و هنگامى که در غير وقت و بدون رعايت حدود انجام شود به صاحبش باز مى گردد در حالى که سياه و تاريک است و به او مى گويد مرا ضايع کردى خدا تو را ضايع کند».(5)جمله «وَاعْلَمْ...» همان گونه که در بالا اشاره شد دو معنا دارد يکى اينکه در دنيا ساير اعمال انسان تابع نماز اوست اگر نماز را به درستى انجام دهد از برکت نماز ساير اعمال او نيز به درستى انجام خواهد گرفت و ديگر اينکه در آخرت همان گونه که در روايات آمده نخستين چيزى که مورد حساب قرار مى گيرد، نماز است و سپس ساير اعمال: «إِنَّ أَوَّلَ مَا يُحَاسَبُ بِهِ الْعَبْدُ الصَّلاَةُ فَإِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ مَا سِوَاهَا; نخستين چيزى که بندگان با آن حساب مى شوند نماز است اگر نماز مقبول شد بقيّه اعمال نيز قبول مى شود».(6)*****پی نوشت:1 . «محقوق» از ريشه «حق» گرفته شده و در اينجا به معناى شايسته و سزاوار است.2 . «تنافح» از ريشه «منافحه» به معناى دفاع از چيزى گرفته شده و ريشه آن «نفح» بر وزن «فتح» است که غالباً به معناى نسيم ملايم و بوى خوش مى آيد و گاه به معناى دفع کردن چيزى است و «منافحه» از همين معنا گرفته شده است.3 . کافى، ج 2، ص 57، ح 2.4 . بحارالانوار، ج 74، ص 156، ح 132.5 . کافى، ج 3، ص 268، باب من حافظ على صلاته، ح 4.6 . همان مدرک. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس محمد بن ابى بكر را هشدار مى دهد كه با اعطاى فرمانروايى بزرگترين متصرفات و اقليمها به وى، نسبت به او احسان بزرگى را انجام داده است، تا با يادآورى اين احسان بتواند آنچه از سفارشها و وصيتها كه مى خواهد بر پايه آن استوار كند.6-  آخرين اصل از مطالب اين عهدنامه آن است كه او را توجه داده است به چيزى كه سزاوار اوست و شايسته است كه آن را انجام دهد و آن مخالفت با نفس اماره است كه وى را به كارهاى زشت و فحشا و بقيه منهيات الهى وادار مى كند به عبادت و اطاعت خداوند رو بياورد كه عقل و شرع به آن حكم مى كنند و از دين خود دفاع كند و شياطين جن و انس را از آن دور كند و اگر از عمرش بجز يك ساعت باقى نمانده باشد سزاوار است آن مدت را به دفاع از دينش بسر برد.مطلب ديگر اين كه به خاطر خشنودى هيچ يك از آفريدگان، خدا را به خشم و غضب در نياورد يعنى هيچ كس را در گناه كه موجب سخط خداوند است اطاعت و پيروى نكند.«فانّ فى اللَّه... فى غيره»،در اين عبارت استدلال شده است بر اين كه فقط مراعات رضايت و خشنودى حق تعالى واجب است نه غير او، و جمله متن در حكم مقدمه نخست از قياس مضمر شكل اول مى باشد و تقدير كبرايش اين است: هر گاه چنين است كه خداوند جانشين هر چيزى غير از خود او مى باشد و هيچ چيز جاى خدا را نمى گيرد پس واجب است خشنودى او رعايت شود نه اين كه به خاطر جلب رضايت غير او، خشم و غضب وى انتخاب شود.در آخر به نماينده خود امر مى فرمايد كه نماز را در وقت معينش انجام دهد و چنان نباشد كه اگر قبل از وقت نماز بى كار باشد و فراغت داشته باشد آن را همان پيش از وقت انجام دهد و يا اگر هنگام نماز رسيد و گرفتارى برايش پيش آمد، نماز را به بعد از وقت موكول كند زيرا نماز از هر كار و شغلى مهمتر و ارزشمندتر است و بعد وى را آگاه كرده است كه هر عملى از اعمال نيك تابع و پيرو نماز است يعنى وقتى كه انسان رعايت نماز خود را بكند و هر كار آن را بموقع انجام دهد ناگزير كارهاى ديگر را هم بموقع و درست عمل مى كند، ولى هر گاه در نماز رعايت اين امور را نكند در غير آن بيشتر سهل انگارى خواهد كرد، به دليل اين كه نماز پايه استوار دين و بالاترين عبادتهاست چنان كه از پيامبر اكرم روايت شده است كه وقتى از آن حضرت در باره برترين اعمال سؤال شد فرمود: انجام دادن نماز در اول وقت، و فرمود اول چيزى كه بنده در قيامت نسبت به آن مورد محاسبه قرار مى گيرد نماز است و كسى كه نمازش درست و كامل باشد حساب ساير عبادات بر او آسان خواهد بود، اما كسى كه نمازش نادرست باشد هم در باره نماز و هم بقيه اعمال مورد محاسبه و مؤاخذه قرار مى گيرد.«قابل ذكر است كه امام (ع) در اين عهدنامه در باره نماز و ملحقاتش سخن طولانى داشته است كه مرحوم سيد رضى آن را ناتمام گذاشته و به همين مقدار كه در متن ذكر شد اكتفا كرده است ولى ما در اين شرح بقيه آن را براى مزيد فايده ذكر مى كنيم: به نمازت بنگر كه چگونه است، تو پيشواى جامعه ات مى باشى اگر آن را كامل انجام دهى يا سبك بشمارى مسئوليتش با توست. هر پيشوا كه در جامعه اى نماز اقامه كند و در نماز آنها نقص و كمبودى پيدا شود گناهش به گردن اوست، و بر آنان نقصى نيست اما اگر در تكميل و حفظ شرايطش كوشش كنى و نماز آنها درست بر قرار شود به تو نيز مثل پاداش ايشان داده شود و حال آن كه از پاداش آنها هم چيزى كاسته نشود. به وضو گرفتن نيز كه از شرايط درستى نماز است توجه كن: سه مرتبه آب را در دهان بگردان، و سه مرتبه استنشاق كن، صورتت را بشوى، و سپس دست راست و بعد از آن دست چپت را بشوى، و در آخر سر و دو پايت را مسح كن، زيرا من رسول خدا را ديدم كه چنين انجام مى داد، و بدان كه وضو نصف ايمان است.در باره اوقات نماز نيز دقّت كن و آن را در موقعش بجاى آور مبادا وقت بى كارى و فراغت تعجيل كنى و قبل از وقت نماز بخوانى و يا چون ببينى كه در وقت معيّن نماز، كار و گرفتارى دارى آن را از وقتش تأخير اندازى، چرا كه مردى در باره اوقات نماز از پيغمبر خدا سؤال كرد حضرت فرمود: جبرئيل نزد من آمد و وقت نماز ظهر را به من نماياند در حالى كه خورشيد از نصف النهار گذشته و بر ابروى راست او قرار گرفته بود و بعد وقت نماز عصر را موقعى به من نشان داد كه سايه هر چيز به اندازه خودش بود و نماز مغرب را وقتى انجام داد كه آفتاب غروب كرد و نماز عشا را در هنگامى كه خورشيد پنهان شده بود و نماز صبح را در سپيده دم هنگامى كه ستارگان درهم و مخلوط بودند بجاى آورد، پس تو نيز در اين اوقات نماز را بپاى دار، و اين روش نيك و راه روشن را ترك مكن، و سپس ركوع و سجود را با دقت انجام ده كه رسول خدا نماز را از همه مردم كاملتر و عملا با نشاطتر و آسانتر مى خواند، و بدان كه هر يكى از اعمالت پيرو نماز توست، پس هر كس نماز خود را تباه كند كارهاى ديگرش را بيشتر تباه مى كند.از خدايى كه همه چيز را مى بيند و خود، ديده نمى شود و در بلندترين ديدگاهها قرار دارد مى خواهم كه ما، و تو را از كسانى قرار دهد كه دوست مى دارد و از آنان راضى و خشنود است و نيز ما و تو را يارى فرمايد كه وى را سپاسگزار بوده و پيوسته به يادش باشيم به خوبى عبادتش كنيم و حقش را ادا كنيم و نيز از او خواهانم كه ما و تو را نسبت به هر چه براى دين و دنيا و آخرتمان برگزيده كمك و يارى فرمايد». 
منهاج البراعه (خوئی)و اعلم يا محمّد بن أبي بكر، قد ولّيتك أعظم أجنادي في نفسي أهل مصر فأنت محقوق أن تخالف على نفسك و أن تنافح عن دينك و لو لم تكن لك إلّا ساعة من دهرك فلا تسخط اللّه برضا أحد من خلقه، فإنّ في اللّه خلفا من غيره و ليس من اللّه خلف في غيره. صلّ الصّلاة لوقتها الموقّت لها، و لا تعجّل وقتها لفراغ، و لا تؤخّرها عن وقتها لاشتغال، و اعلم أنّ كلّ شيء من عملك تبع لصلاتك.اللغة:(فاذا ولّيتك) أى ملكتك، من ولى الشيء بكسر العين في الماضي و المضارع ولاية و ولاية بكسر الواو و فتحها إذا قام به و ملك أمره.(أجناد) جمع الجند بمعنى العسكر. (محقوق) أى حقيق و جدير.(تنافح) نافحت عنه أى خاصمت عنه، و جاهدت و ذبت و دافعت، و يقال: نافحه إذا كافحه و دافعه.الاعراب:(و لا ينقص من صلاتهم شيئا) نقص لازم و متعدّ.الترجمة:بدان اى محمّد بن أبي بكر كه ترا بر بزرگترين سپاهيانم در نظرم يعنى مردم مصر ولايت دادم لذا برايت سزاوار اين است كه از خود روگردان باشى و دينت را نگهبان اگر چه ساعتى بيش از عمرت نمانده باشد پس خدا را بخرسند داشتن آفريده اش بخشم ميار چه عوض از خدا توان يافت و از غير او نى.نماز را به وقتش بخوان نه درگاه فراغ پيش از وقت، و نه در صورت اشتغال پس از آن، و بدان هر كارت پيرو نماز تست.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص345 ابن ابى الحديد مواردى از اين عهدنامه را كه ديگران از آن اقتباس كرده اند آورده است و از جمله در توضيح اين جمله كه على (ع) فرموده است: «در قبال راضى و خشنود كردن هيچ كس از خلق خدا، خدا را به خشم مياور...» مى گويد، مبرد در كتاب الكامل نظير اين موضوع را روايت كرده و گفته است كه چون حسن بن زيد بن حسن به ولايت مدينه گماشته شد به ابن هرمه گفت: من مانند كسانى نيستم كه دين خود را به اميد مدح و ثناى تو بفروشند يا از بيم هجو و نكوهش تو چنان كنند كه خداوند عز و جل از اينكه مرا از ذريه پيامبر خود قرار داده است، همه مدايح را به من ارزانى فرموده و از كارهاى نكوهيده بر كنار داشته است. از حقوق خداوند بر من اين است كه در مورد احكام و حقوق خداوند چشم پوشى نكنم و به خدا سوگند مى خورم كه اگر ترا پيش من مست بياورند، دو حد مى زنم، حد شراب خوردن و حد مستى و چون پيش من محترم هستى بر حد تو خواهم افزود، و ترك باده نوشى نيز بايد براى رضاى خداى عز و جل باشد تا بر آن كار يارى داده شوى و به خاطر مردم آن كار را ترك مكن كه به مردم واگذار خواهى شد.ابن هرمه اين ابيات را سرود: پسر رسول خدا مرا از باده نوشى نهى فرمود و مرا با آداب افراد گرامى مودب ساخت، او مرا گفت از بيم خدا نه از بيم مردم خوددار باش و آن را رها كن، چگونه ممكن است از باده نوشى شكيبايى پيشه سازم كه محبت من به آن در استخوانم ريشه دوانده است، چه كنم كه خوشى حلال را بر خود ناخوش و ناگوار مى بينم و خوشى دل من در همان حرام پليد است.  
بخش ۵ : خطر منافقان [منبع]

وَ مِنْهُ :
فَإِنَّهُ لَا سَوَاءَ إِمَامُ الْهُدَى وَ إِمَامُ الرَّدَى وَ وَلِيُّ النَّبِيِّ وَ عَدُوُّ النَّبِيِّ، وَ لَقَدْ قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) إِنِّي لَا أَخَافُ عَلَى أُمَّتِي مُؤْمِناً وَ لَا مُشْرِكاً، أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَيَمْنَعُهُ اللَّهُ بِإِيمَانِهِ وَ أَمَّا الْمُشْرِكُ فَيَقْمَعُهُ اللَّهُ بِشِرْكِهِ، وَ لَكِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ، عَالِمِ اللِّسَانِ، يَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ وَ يَفْعَلُ مَا تُنْكِرُون.

يَقْمَعُهُ : او را مقهور مى سازد، نابود ميكند.
مُنَافِقُ الْجَنان : كسى كه نفاق را در قلبش پنهان مى دارد.
عَالِمُ اللِّسَان : كسى كه احكام دين را ميداند و به خوبى آن را بيان ميكند ولى عملش بر خلاف آن است، او كه در گفتار، سخن مؤمنان را دارد و در عمل كردار منكران را. 
يَقمَعُ : ريشه كن ميكند 
[قسمتى از نامه] امام هدايتگر، و زمامدار گمراهى، هيچ گاه مساوى نخواهند بود، چنان كه دوستان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و دشمنانش برابر نيستند. پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به من فرمود: «بر امّت اسلام، نه از مؤمن و نه از مشرك هراسى ندارم، زيرا مؤمن را ايمانش باز داشته، و مشرك را خداوند به جهت شرك او نابود مى سازد، من بر شما از مرد منافقى مى ترسم كه درونى دو چهره، و زبانى عالمانه دارد، گفتارش دلپسند و رفتارش زشت و ناپسند است.»
 
و قسمت دوم از اين عهد نامه است (در بر حذر داشتن او و اهل مصر از منافقين و مردم دو رو):
(12) (بايد زبان و دل شما يكى بوده دور و نباشيد، و از گمراه كنندگان پيروى ننمائيد) زيرا پيشواى رستگارى (امام عليه السّلام) و پيشواى تبهكارى (معاويه) و دوست پيغمبر و دشمن پيغمبر يكسان نيست (پس گول نخورده اين هر دو پيشوا را بيك چشم ننگريسته مانند پيشواى گمراهى دو روئى را شعار خويش قرار ندهيد. امام عليه السّلام معاويه و مانند او را پيشوا خوانده، چنانكه خداوند نيز مانند او را پيشوايان ضلالت و گمراهى خوانده، در قرآن كريم سوره 28 آیه 41 مى فرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ، وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ» يعنى ما ايشان را پيشوايان گمراهى گذاشتيم كه مردم را بسوى آتش مى خوانند، و روز رستخيز كسى ايشان را يارى نخواهد نمود «از عذاب رهائى نمى دهد» و ابن ابى الحديد در اينجا مى نويسد: اينكه امام عليه السّلام معاويه را دشمن پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله دانسته، منظور دشمنى او در روزهاى جنگ با قريش نبوده، بلكه مقصود آنست كه معاويه اكنون هم دشمن پيغمبر است بدليل فرمايش پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله: «و عدوّك عدوّى، و عدوّى عدوّ اللَّه» يعنى دشمن تو دشمن من است، و دشمن من دشمن خدا است)
و رسول خدا -صلّى اللَّه عليه و آله- بمن فرمود: من بر امّتم از مؤمن و مشرك نمى ترسم: زيرا مؤمن را خدا بسبب ايمانش (از گمراه كردن) باز مى دارد (پس از او بر مسلمانان زيانى نيست) و مشرك را خدا بسبب شركش (كه مسلمانان گوش به سخنش نداده پيرويش نمى نمايند) ذليل و خوار مى گرداند، و لكن من بر شما مى ترسم از هر دو روئى در دل و داناى به زبان (آنكه دوروئى را در دل پنهان كرده احكام شريعت را به زبان مى آورد): مى گويد آنچه را كه شما مى پسنديد، و بجا مى آورد آنچه را كه ناشايسته مى دانيد (آرى بايد از منافق و دورو ترسيد، و دفعش را از خدا خواست، چنانكه امام عليه السّلام در خطبه يك صد و هشتاد و پنجم روش آنان را شرح داده).
 
هم از اين عهدنامه:
برابر نيستند، پيشوايى كه مردم را به هدايت خواند و پيشوايى، كه به گمراهى دعوت كند. رسول الله (صلى الله عليه و آله) فرمود كه من بر امت خود از مؤمن و مشرك باك ندارم، زيرا مؤمن را خدا به سبب ايمانش باز مى دارد و مشرك را به سبب شركش سركوب مى سازد، ولى بر شما از آنكه به دل منافق است و به گفتار عالم، مى ترسم كه چيزهايى مى گويد كه مى پسنديد و كارهايى مى كند كه نمى پسنديد.
 
در بخش ديگرى از اين نامه آمده است: امام هدايت و امام گمراهى هرگز يکسان نيستند همچنين دوستدار پيامبر و دشمن او با هم برابر نخواهند بود. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به من فرمود: من بر امتم نه از مؤمن مى ترسم و نه از مشرک، چرا که مؤمن ايمانش او را از کار خلاف باز مى دارد و مشرک را خداوند به وسيله شرکش (رسوا و) خوار و ذليل مى کند. تنها آنان که از شرشان بر شما مى ترسم کسانى اند که در دل منافق اند، و در زبان به ظاهر دانا (و مؤمن)، سخنانى مى گويند که شما مى پسنديد; ولى اعمالى انجام مى دهند که شما آن را زشت و ناپسند مى شماريد.
 
و از اين عهدنامه است:
همانا امامى كه به رستگارى خواند، چون امامى نيست كه به گمراهى راند، و آن كه دوست پيامبر است كجا در رتبه دشمن پيامبر است. رسول خدا مى فرمود: من بر امتّم نه از مؤمن هراسانم و نه از مشرك ترسان، چه مرد با ايمان را خدا به خاطر ايمان وى باز مى دارد، و مشرك را به خاطر شرك او از پاى در مى آرد. ليكن من بر شما از مرد دورويى مى ترسم كه -به حكم شرع- داناست. او چيزى را مى گويد كه آن را نيكو مى شماريد و كارى مى كند كه آن را ناپسند مى داريد.
 
از اين پيمان است:
مسلّما امام هدايت و امام گمراهى، و دوست پيامبر و دشمن او يكسان نيستند. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به من فرمود: «بر امّتم از مؤمن و مشرك وحشتى ندارم. خداوند مؤمن را به خاطر ايمانش از فساد باز مى دارد، و مشرك را محض شركش قلع و قمع مى نمايد. ولى بر شما از كسى كه در دل منافق و در زبان داناست مى ترسم، كه مى گويد آنچه را خوب مى دانيد، و انجام مى دهد آنچه را زشت به شمار مى آوريد».
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )تنها از اين گروه بترسيد:در آخرين بخش از اين نامه مطابق آنچه مرحوم سيّد رضى آورده (و از تعبير به «منه» بر مى آيد که آنچه در نهج البلاغه آمده تمام نامه نبوده، بلکه بخش هايى از آن است) امام(عليه السلام) به نکته اى بسيار مهم و اساسى توجّه کرده و مى فرمايد: «امام هدايت و امام گمراهى هرگز يکسان نيستند همچنين دوستدار پيامبر و دشمن او با هم برابر نخواهند بود»; (وَمِنْهُ: فَإِنَّهُ لاَ سَوَاءَ، إِمَامُ الْهُدَى وَإِمَامُ الرَّدَى(1) وَ وَلِيُّ النَّبِيِّ، وَ عَدُوُّ النَّبِيِّ).روشن است که تعبير به «إِمَامُ الْهُدَى» در اين جمله اشاره به خود آن حضرت و تعبير به «إِمَامُ الرَّدَى» اشاره به معاويه است که بر خلاف دستور پيامبر و خواسته قاطبه مسلمين پرچم مخالفت بر افراشت و جنگ هاى خونين و هلاکت بسيارى از مسلمين را سبب گرديد.واژه «امام» غالباً به معناى پيشواى حق است; ولى گاه در پيشواى باطل هم به کار مى رود. در قرآن مجيد مى خوانيم: «(وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ); و آنان (فرعونيان) را پيشوايانى قرار داديم که به سوى آتش (دوزخ) دعوت مى کنند».(2)دليل تطبيق «إِمَامُ الرَّدَى» در جمله فوق بر معاويه افزون بر قرائن حاليه، صراحت بخش هايى از اين نامه است که مرحوم سيّد رضى آن را نقل نکرده است; در بخشى از اين نامه طبق آنچه در کتاب تمام نهج البلاغه آمده است مى خوانيم: «إيّاکُمْ وَ دَعْوَةُ الْکِذّابِ ابْنِ هِنْد; از خواسته ها و دعوت هاى اين مرد دروغگو فرزند هند (جگر خوار) بپرهيزيد».آن گاه امام(عليه السلام) در تکميل همين سخن به حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) استناد مى جويد و مى گويد: «رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به من فرمود: من بر امتم نه از مؤمن مى ترسم و نه از مشرک، چرا که مؤمن ايمانش او را از کار خلاف باز مى دارد و مشرک را خداوند به وسيله سرکشى (رسوا و) خوار و ذليل مى کند. تنها آنان که از شرشان بر شما مى ترسم کسانى اند که در دل منافقند و در زبان به ظاهر دانا، سخنانى مى گويند که شما مى پسنديد; ولى اعمالى انجام مى دهند که شما آن را زشت  و ناپسند مى شماريد»; (وَلَقَدْ قَالَ لِي رَسُولُ اللهِ(صلى الله عليه وآله) إِنِّي لاَ أَخَافُ عَلَى أُمَّتِي مُؤْمِناً وَلاَ مُشْرِکاً; أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَيَمْنَعُهُ اللهُ بِإِيمَانِهِ، وَأَمَّا الْمُشْرِکُ فَيَقْمَعُهُ(3) اللهُ بِشِرْکِهِ. وَلَکِنِّي أَخَافُ عَلَيْکُمْ کُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ(4)، عَالِمِ اللِّسَانِ، يَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ، وَيَفْعَلُ مَا تُنْکِرُونَ).اين يک واقعيّت است که مؤمنان واقعى پشت و پناه اسلام و امّت اسلامى هستند و مشرکان شناخته شده به سبب شرکشان، مردم از آنها فاصله مى گيرند و اگر بخواهند از درِ عداوت در آيند، مؤمنان به فرمان خداوند دست به دست هم مى دهند و آنها را در هم مى کوبند; ولى مشکل بزرگ جامعه اسلامى و هر جامعه اى دشمنانى هستند که لباس دوستى بر تن مى کنند، همان افراد دو چهره اى که چهره زيبايى از خود نشان مى دهند و چهره زشت درونى خود را مستور مى دارند، در ميان صفوف مسلمانان رفت و آمد دارند و از اسرار آنها آگاه مى شوند و هر جا بتوانند از پشت به آنها خنجر مى زنند. آيات الهى و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را دست آويز خود قرار مى دهند; ولى در عمل بر خلاف رفتار مى کنند.مصداق بارز اين سخن در زمان على(عليه السلام)، معاويه و اطرافيانش بودند که به نام خونخواهى عثمان که ظاهراً جانشين پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بود، قيام کردند و به هنگام ناچارى قرآن ها را بر سر نيزه ها بالا بردند. نماز مى خواندند و در نماز جمعه سخنان زيبا و موافق کتاب و سنّت مى گفتند; ولى براى تضعيف امام هدايت; على(عليه السلام) که هم از سوى خدا منصوب شده بود و هم از سوى خلق، هيچ فرصتى را از دست نمى دادند. از قتل بى گناهان و غارت اموال مسلمين و شبيخون زدن به مناطق مرزى عراق ابا نداشتند و با استفاده از اين روش سرانجام توانستند بر جاى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) تکيه زنند و اسلام را به قهقرا ببرند.***** نکته ها:1. خطر منافقان:امام(عليه السلام) در اين نامه از خطر مهمى که محمد بن ابى بکر و جامعه مردم مصر، بلکه همه جوامع اسلامى را تهديد مى کند; يعنى خطر منافقان سخن به ميان آورده و مردم را به سه گروه تقسيم مى کند: مؤمن، مشرک و منافق سپس مى فرمايد: مؤمنان هيچ خطرى براى جامعه اسلامى ندارند، زيرا ايمانشان به آنها اجازه نمى دهد دست به کارى بزنند که خطرى براى اسلام و مسلمين ايجاد کند و مشرکان معاند که به اصطلاح شمشير را از رو بسته اند خطر آنها نيز چندان مهم نيست، زيرا شناخته شده اند و مسلمانان باايمان، مراقب توطئه هاى آنها هستند; اما مشکل مهم از سوى منافقان است کسانى که در ميان اهل ايمان زندگى مى کنند و به اصطلاح شمشير را زير لباس بسته اند، سخنانى مى گويند که خوشايند مؤمنان است و افکار و عواطف آنها را به سوى خودشان جلب و جذب مى کنند; اما در لحظات حساس و هنگامى که فرصتى به دست آورند زهر خود را مى ريزند و ضربه به اسلام و مسلمين مى زنند.گرچه آنها نفاق خود را مکتوم مى دارند و تخريب را به صورت پنهانى انجام مى دهند ولى چنان نيستند که نتوان آنها را با دقت تشخيص داد. قرآن مجيد علائم متعدّدى براى شناخت اهل نفاق در سوره «بقره» و سوره «منافقون» بيان فرموده که با دقت در آن مى توان آنها را شناخت و از خطرات آنها مصون ماند.درباره ريشه هاى نفاق و برنامه ريزى دقيق منافقان و نفاق در طول تاريخ و خطرات اين گروه بحث هاى مشروحى در خطبه 194 (جلد هفتم از صفحه 606 تا 619) و همچنين در ذيل خطبه 210 بيان شده است.2. نامه اى عجيب از معتضد عباسى:از شگفتى هاى دوران عباسيان نامه اى است که معتضد عباسى به صورت ـ بخش نامه اى مستدل براى نواحى مختلف فرستاد. اين نامه را مورخ معروف، طبرى در حوادث سال 284 در تاريخ خود نقل کرده و کامل ابن اثير (هرچند با لحن مخالف) به آن اشاره کرده است و ما آن را از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد که از آن تلخيص خوبى دارد نقل مى کنيم.ابن ابى الحديد در جلد 15 از شرح نهج البلاغه خود در ذيل همين نامه امام(عليه السلام) به محمد بن ابى بکر مى نويسد: طبرى چنين مى گويد: در اين سنه (سنه 284) معتضد عباسى تصميم گرفت لعن معاويه را بر تمام منابر گسترش دهد و دستور داد نامه اى نوشتند (مستدل) که براى مردم خوانده شود. وزيرش عبيد الله بن سليمان او را از ايجاد تنش در ميان گروهى از مردم بر حذر داشت و گفت: ممکن است اين کار به فتنه بينجامد; ولى معتضد اعتنايى به سخنان او نکرد.نخستين چيزى که معتضد به آن ابتدا کرد اين بود که مردم مشغول کار خود باشند و از اجتماعات بپرهيزند و عصبيت را کنار بگذارند و به عنوان شهادت دادن، نزد سلطان نروند مگر اينکه از آنها خواسته شود و داستان سرايان را از نشستن بر سر جاده ها (و گردآورى مردم در اطراف خود) منع کنند و دستور داد نسخه هايى از اين نامه تهيّه شود و در دو طرف بغداد در محلات و کوچه ها و بازارها روز چهارشنبه بيست و چهارم جمادى الاولىِ همان سال براى مردم بخوانند سپس روز جمعه از آن خوددارى کنند و از اجتماع مردم به صورت گروهى در دو مسجد معروف بغداد جلوگيرى کنند و به سقاهايى که در آن دو مسجد به مردم آب مى دادند، سفارش شد که براى معاويه طلب رحمت نکنند چون قبلاً عادت آنها بر اين بود که به هنگام آب دادن براى او طلب رحمت مى کردند.به هر حال روز جمعه نامه خوانده نشد، هرچند مردم انتظار داشتند آن را استماع کنند. در اين هنگام وزير معتضد «عبيدالله بن سليمان» متوسل به قاضى يوسف شد که حيله اى بينديشد و معتضد را از اين کار منصرف نمايد. قاضى يوسف به سراغ معتضد رفت و گفت من از اين مى ترسم که توده مردم با شنيدن اين نامه حرکتى اعتراض آميز آغاز کنند. معتضد گفت: من با شمشير آنها را بر سر جاى خود مى نشانم. قاضى گفت: با آل ابو طالب چه خواهى کرد؟ آنها از اين موقعيت استفاده مى کنند و در همه جا مردم را به سوى خود دعوت مى نمايند و به يقين توجّه مردم به آنها بيشتر از توجّه به بنى العباس است. معتضد با شنيدن اين سخن ساکت شد و پاسخى نداد و بعد از آن اقدامى در اين زمينه نکرد.نامه بسيار مفصل و مستدل است و بخشى از آن چنين است: «خبرهايى به امير مؤمنان (منظور در اينجا معتضد عباسى است) رسيده که گروهى از مردم گرفتار اشتباهاتى در دين خود و فسادى در عقايد و تعصب هايى نابجا شده اند که عامل اصلى آن پيشوايان ضلالت بوده اند و از اين رو سنّت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را رها کرده و به بدعت ها روى آورده اند.اين جريان بر امير  مؤمنان سخت آمده و سکوت در برابر آن را جايز نشمرده و آن را مخالف وظايف دينى خود ديده که بايد در برابر انحرافات ساکت ننشيند و براى ارشاد جاهلان و اقامه حجت در مقابل معاندان قيام کند.به همين دليل اميرالمؤمنين (معتضد) به شما مسلمانان خبر مى دهد که خداوند متعال، پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را به آيينش مبعوث ساخت و به او فرمان داد که فرمان خدا را اجرا کند. آن حضرت از خانواده خود شروع کرد; گروهى ايمان آوردند و دعوت او را پذيرفتند و سر بر فرمانش نهادند و گروهى به مخالفت برخاستند و از هرگونه کارشکنى فروگذارى نکردند ـ سپس بعد از ذکر اعمال اين دو گروه با عباراتى جالب و زيبا چنين ادامه مى دهد: بدترين دشمن پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و کسى که از همه بيشتر مخالفت مى کرد و سر آغاز هر جنگ و عداوتى بود و آغازگر هر فتنه اى محسوب مى شد و هر پرچمى بر ضد اسلام برافراشته مى شد، صاحب و رهبر و رييس آن ابوسفيان و پيروانش از بنى اميّه ملعون در کتاب خدا و بر زبان پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در مواقف متعدّد بودند. سر انجام اسلام پيشى گرفت و اين دشمن سرسخت مغلوب و منکوب شد و به ناچار در برابر اسلام تسليم گشت در حالى که قلبش اسلام را نپذيرفته بود و شرک و کفر را در دل پنهان مى داشت. خداوند در قرآن مجيد درباره آنها فرموده: (وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْانِ)(5) و همه اتفاق دارند که اين شجره ملعونه همان بنى اميّه هستند و در سنّت نبوى که راويان ثقه آن را نقل کرده اند، وارد شده که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) روزى ابوسفيان را بر چهارپايى سوار ديد که معاويه زمام آن را در دست داشت و يزيد (برادر معاويه) آن چهارپا را مى راند. پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «لَعَنَ اللهُ الرَّاکِبَ وَالْقَائِدَ وَالسَّائِق; خدا لعنت کند سوار و زمامدار و کسى که آن را از پشت سر مى راند».نيز راويان روايت کرده اند که در روز بيعت عثمان، ابوسفيان ـ که در آن زمان نابينا شده بود (و حاضران در مجلس) که گمان مى کرد همه از بنى اميّه هستند ـ صدا زد: «تَلَقَّفُوهَا يَا بَنِي عَبْدِ شَمْس تَلَقُّفَ الْکُرَةِ فَوَ اللهِ مَا مِنْ جَنَّة وَ لاَ نَار; اى فرزندان عبد شمس ـ اى بنى اميّه ـ خلافت را همچون گوى از ميدان برباييد به خدا سوگند نه بهشتى در کار است و نه دوزخى» و اين عبارت به يقين کفر صريح است که لعنت الهى شامل حال گوينده آن مى شود.در روايت ديگرى آمده است که ابوسفيان روز فتح مکّه بلال را بر بام کعبه ديد ـ هنوز نابينا نشده بود ـ که مشغول اذان است و مى گويد: «أشْهَد أنّ مُحَمّداً رَسُولُ الله»; ابو سفيان گفت: خوشا به حال عتبة بن ربيعة (يکى از بستگان ابوسفيان که در جنگ بدر کشته شده بود) که از دنيا رفت و چنين منظره اى را نديد.در روايت ديگرى آمده که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) خواب وحشتناکى ديد و ناراحت شد; مى گويند بعد از اين خواب پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) خندان ديده نشد، زيرا در خواب ديده بود عده اى از بنى اميّه مانند ميمون ها به روى منبرش بالا مى روند و پايين مى آيند.در روايت ديگرى آمده، روزى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «از اين گذرگاه کوه که مى بينى به زودى مردى بيرون مى آيد که بر مذهب من محشور نخواهد شد» ناگهان معاويه ظاهر شد.در حديث ديگرى پيغمبر فرمود: «إِذَا رَأَيْتُمْ مُعَاوِيَةَ يَخْطُبُ عَلَى مِنْبَرِي فَاقْتُلُوه; هنگامى که معاويه را بر منبر من ببينيد او را به قتل برسانيد» و روايات کوبنده ديگرى درباره معاويه که در کتب معروف نقل شده است.سپس در ادامه اين نامه داستان شهادت عمار ياسر به وسيله لشکر شام نقل شده که پيغمبر(صلى الله عليه وآله) خطاب به او فرموده بود: «گروه طغيان گر تو را مى کشند در حالى که تو آنها را به بهشت مى خوانى و آنها تو را به دوزخ دعوت مى کنند».آن گاه به شهادت گروهى از صلحا و بزرگان اسلام از نيکان اصحاب و تابعين و اهل فضيلت و دين، به دست معاويه به طور مشروح اشاره مى کند، افرادى مانند «عمرو بن حمق خزاعى» و «حجر بن عدى الکندى».سپس به معرفى فرزندش يزيد، آن شراب خوار مستِ ميمون باز اشاره کرده و جنايت معاويه را در گرفتن بيعت براى او با قهر و غلبه و تهديد و تطميع، يادآور مى شود.آن گاه به بخشى از کفريات يزيد مى پردازد از جمله تمسک او به شعر ذيل که آشکارا دم از کفر و شرک و بى ايمانى مى زند آنجا که مى گويد:لَيْتَ أَشْيَاخِي بِبَدْر شَهِدُوا *** جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الاَْسَلاى کاش نياکان من که در ميدان بدر بودند، ناله خزرج را از ضربات نيزه ها مشاهده مى کردند.(6)سپس در ادامه مى افزايد: اضافه بر اينها بنى مروان (شاخه اى از بنى اميّه) احکام خدا را آشکارا دگرگون يا تعطيل کردند; اموال بيت المال را در ميان خود تقسيم نمودند; احترام حرم مکّه را سلب کردند و از هرگونه تخريب و آتش سوزى در خانه خدا ابا نداشتند و پناهندگان به آن را کشتند و زمين را از جور و عدوان پر کردند و ظلم آنها همه بلاد را فرا گرفت تا آنکه خشم خدا بر آنها فرود آمد و قهر و غضب الهى بر آنان نازل شد. گروهى از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) برخاستند و از آنها انتقام گرفتند و بدين وسيله، خون آنها و پدران مرتدّشان ريخته شد و خداوند ظالمان را ريشه کن ساخت.آن گاه در ادامه اين نامه مى افزايد: اى مردم! اوامر الهى را اطاعت کنيد آنجا که مى فرمايد: (إِنَّ اللهَ لَعَنَ الْکافِرينَ وَأَعَدَّ لَهُمْ سَعيراً)(7) و نيز مى فرمايد: (أُولئِکَ يَلْعَنُهُمُ اللهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ)(8) بنابراين بر شما اى مردم! لازم است کسى را که خدا و رسولش او را لعن کرده، لعن کنيد.آن گاه ابوسفيان و معاويه و يزيد و مروان بن حکم و فرزندان و نوه هاى آنها را لعن مى کند و مى افزايد: «اللَّهُمَّ الْعَنْ أَئِمَّةَ الْکُفْرِ وَ قَادَةَ الضَّلاَلِ وَأَعْدَاءَ الدِّينِ مُجَاهِدِي الرَّسُولِ وَمُعَطِّلِي الاَْحْکَامِ وَمُبَدِّلِي الْکِتَابِ وَمُنْتَهِکِي الدَّمِ الْحَرَامِ; خداوندا پيشوايان کفر و رهبر ضلالت و دشمنان دين و آنها که با رسولت جنگ کردند و احکامت را تعطيل نمودند و کتابت را تحريف کردند و خون بى گناهان را ريختند، لعن و نفرين فرما».آنچه در بالا آمد بخش فشرده اى از نامه طولانى «معتضد عباسى» است که در منابع معروف تاريخى نقل شده است.(9)بديهى است که نقل نامه «معتضد بالله» به معناى تأييد تمام کارهايش در دوران خلافتش نيست.اين نکته نيز قابل توجّه است که مخالفت وزير معتضد «عبيدالله بن سليمان» با نشر اين نامه به اين سبب بود که در حالاتش نوشتند: «کانَ مُنْحَرِفاً عَنْ عَلِىٍّ(عليه السلام); با امير مؤمنان على(عليه السلام) مخالف بود» و شورش مردم بهانه اى بيش نبود.*****پی نوشت:1 . «الردى» از ريشه «ردى» بر وزن «رأى» به معناى هلاکت و يا سقوط از بلندى توأم با هلاکت است.2 . قصص، آيه 41 .3 . «يقمع» از ريشه «قمع» بر وزن «منع» به معناى بازداشتن و مغلوب ساختن و خوار کردن است.4 . «جَنان» به معناى قلب و «جِنان» جمع «جِنة» به معناى باغ و بهشت است و همه اينها از ريشه «جن» بر وزن «فن» به معناى مستور شدن گرفته شده و از آنجا که قلب در درون سينه مستور است و زمين باغ ها در زير درختان مستور است، اين واژه در مورد آنها به کار رفته است.5 . اسراء، آيه 60 .6 . اصل اين شعر از «عبدالله زبعراء» است که از دشمنان سرسخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بود و در روز احد بعد از شهادت گروهى از مسلمين که از طايفه خزرج بودند اين شعر را با اشعار ديگرى سرود و يزيد آن را تطبيق بر حاثه کربلا کرد و منظورش اين بود که اى کاش نياکان من از بنى اميّه امروز بودند و ناله و زارى اهل بيت امام حسين(عليهم السلام) و يارانش را مشاهده مى کردند.طبرى ابيات ديگر يزيد را نيز در کتاب خود نقل کرده که در متن نامه معتضد وجود داشته است هرچند ابن ابى الحديد در تلخيص خود آن را حذف کرده و از جمله آن ابيات اين است:فَاَحَلّوا وَاسْتَحَلّوا فَرَحاً *** ثُمَّ قالُوا يا يَزيدُ لا تَشَلْلَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلا *** خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْىٌ نَزَلْ«نياکان من اگر اين کار مرا مى ديدند هلهله مى کردند و فرياد شوق برمى کشيدند و مى گفتند: اى يزيد دست مريزاد. بنى هاشم داعيه سلطنت داشتند و (آن را به نام دين و آيين خدا وانمود کردند) نه خبرى از سوى خدا آمده و نه وحيى نازل شده است.7 . احزاب، آيه 64.8 . بقره، آيه 159.9 . تاريخ طبرى، ج 8، ص 182-189 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 173-180. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )قسمت دوّم عهدنامه است:«فَإِنَّهُ لَا سَوَاءَ إِمَامُ الْهُدَى وَ إِمَامُ الرَّدَى...»،اين قسمت از سخنان امام (ع) دنباله كلام آن حضرت بعد از جمله و آخرتناست كه متن آن در آخر شرح فصل قبل گذشت ترجمه شد و چنين آغاز مى شود «پس شما اى اهل مصر بايد چنان باشيد كه عملتان گفتارتان را تصديق كند و آشكارتان روشن كننده ضمير و نهانتان باشد و زبانهايتان با دلهاتان مخالفت نكند، زيرا كه پيشواى رستگارى و تباهكارى... تا آخر اين فصل كه ترجمه اش گذشت، و سپس مى فرمايد: اى محمد بن ابى بكر، بدان كه برترين پاكدامنى، پرهيزكارى در دين خدا و عمل به دستورهاى اوست، و من تو را سفارش مى كنم كه در نهان و آشكار و در هر حال كه هستى تقواى الهى را پيشه خود قرار ده، و بدان كه دنيا سراى گرفتارى و سرانجامش نيستى و آخرت محل پاداش و خانه باقى و دائمى است، پس براى آخرت كه جاويد است بكوش و از عمل براى دنيا كه فناپذير است روگردان باش، و بهره خود را از دنيا از ياد مبر، اكنون تو را به هفت امر كه تمام اسلام را در بر مى گيرد توصيه مى كنم:1-  در ميان مردم از خدا بيم داشته باش، اما در امر خدا از مردم بيم مدار.2-  بهترين دانش آن است كه كردار آن را تصديق كند (توام با عمل باشد).3-  در يك موضوع دو حكم مختلف صادر مكن زيرا وضعت دگرگون مى شود و از حق منحرف مى شوى.4-  براى عموم افراد جامعه ات، دوست بدار آنچه براى خود و خانواده ات دوست مى دارى، و براى آنان نپسند آنچه براى خود و خانواده ات نمى پسندى، زيرا كه اين حالت بهترين دليل بر حق است، و كار رعيت و مردم را بهتر اصلاح مى كند.5-  به منظور رسيدن به حق خود را در درياى گرفتاريها و سختيها فرو ببر و در راه خدا از سرزنش ملامت كنندگان مترس.6-  هر كس با تو مشورت كرد او را به راه خير دلالت كن.7-  خود را الگوى مسلمانان نزديك و دور قرار ده، اميد است خداوند ما را در راه دين دوستان يكديگر و محبت ما و شما را محبت اهل تقوا قرار دهد و شما را ثابت قدم بدارد تا با دوستى با همديگر برادروار بر تختهاى عزّت قرار گيريم.اى اهل مصر، فرمانروايتان را به خوبى كمك كنيد و پيوسته وى را اطاعت كنيد تا در بهشت به حضور پيغمبرتان برسيد، خداوند ما و شما را بر آنچه رضاى اوست يارى فرمايد، درود و رحمت و بركتهاى الهى بر شما باد.پس از آن كه امام (ع) بندگان خدا را دستور دادند كه نفاق و دو رويى نداشته باشند و كردار و رفتارشان همانند سخنانشان خوب و زيبا باشد، با فرق گذاشتن ميان خود و ديگر پيشوايان، شنوندگان خود را به اين مرحله نزديك و متمايل و مجذوب كرد.منظور از پيشواى رستگار و دوست پيامبر، خودش و مراد از پيشواى تبهكار و دشمن پيغمبر معاويه است و خبر مشهور را به رسول خدا نسبت داد و از قول آن حضرت نقل كرده است و منظورش از منافق كوردل و دانشمند به زبان، معاويه و يارانش مى باشد، و تمام اين بيانات براى آن است كه مردم را به پيروى از خودش تشويق كند و از كمك و يارى كردن به دشمنش منصرف كند، و اما معناى روايت، امرى است روشن كه مؤمن چون ايمان دارد، از او بيمى بر مسلمانان نيست مشرك را هم كه خداوند به خاطر شركش تا وقتى كه متظاهر به شرك باشد با پيشرفت اسلام و غلبه مسلمانان خوار و ريشه كن مى كند و با اتفاق مسلمين بر دورى كردن از او، و دشمنى با وى و گوش ندادن به هر چه او مى گويد، منزوى و خوار و زبونش مى كند، تنها كسى كه بر مسلمانان بيم آن مى رود، منافق است كه كفر را پنهان مى دارد و تظاهر به اسلام مى كند، احكام اسلام را مى آموزد و با مسلمانان نشست و برخاست مى كند و آنچه آنان مى گويند، مى گويد، اما كردار و اعمالش بر خلاف اسلام و مسلمين است، مسلمانان بايد از او هراسناك باشند به دليل اين كه مسلمان نمايى و آميزش او با ايشان باعث مى شود كه به حرفهايش گوش دهند و با او همنشين شوند و مفتون ادعاهايش شوند و او را راستگو پندارند بديهى است كه زبان آورى و توانايى كه بر ايجاد شبهه و گمراه كردن دارد، و مى تواند مقاصد شوم خود را با كلمات زيبا بيارايد، موجب آن مى شود كه بسيارى از مسلمانان تحت تأثير قرار گيرند و منحرف شوند.«انّ افضل العفّه الورع»،ورع ملكه و خصوصيتى است جامع تمام كارهاى نيك و از فروع صفت عفت مى باشد، و چون همه فضايل در آن جمع است پس از همه آنها برتر و بالاتر است.«و اخش اللَّه فى الناس»،از خدا بترس در باره ظلمى كه نسبت به مردم روا، دارى و از اين راه معصيت خدا را انجام دهى.«و لا تخشى الناس فى اللَّه»،در هر عملى كه رضاى خدا در آن است و تو مى خواهى انجام دهى از هيچ كس بيم مدار، تا مبادا وحشت و هراست از مردم، سبب شود كه دست از عبادت و اطاعت حق تعالى بردارى. به اميد توفيق از خداوند. 
منهاج البراعه (خوئی)(من هذا العهد): فإنّه لا سواء إمام الهدى و إمام الرّدى، و وليّ النّبيّ و عدوّ النّبيّ و لقد قال لي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله: إنّى لا أخاف على امّتي مؤمنا و لا مشركا، أمّا المؤمن فيمنعه اللّه بإيمانه، و أمّا المشرك فيقمعه اللّه بشركه، و لكنّي أخاف عليكم كلّ منافق الجنان عالم اللّسان يقول ما تعرفون و يفعل ما تنكرون. (59121- 58817)اللغة:(تنهش) نهشه كمنعه نهسه و لسعه و عضّه و بالفارسية: گزيد او را.(قمطريرا) أى شديدا. (مقامعها) جمع المقمعة أي العمود. (الصديد) ما يخرج من جوف أهل النّار من القيح و الدّم.(صحاف) جمع صحفة من أعظم القصاع، و يقال بالفارسيّة: كاسه بزرگ.(و الّذين يلونهم) أي يكونون بعدهم. (المحجّة): الطريقة. (اسوة) بحركات الهمزة و سكون السين أي قدوة يقتدى القريب و البعيد بها.(يقمعه) أي يقهره و يذلّله. (خض الغمرات) أمر من الخوض أي ادخل الشدائد.(خلّتنا) الخلّة الصّفة، و أمّا على نسخة أمالي الطوسي: و حلّنا و إيّاكم حلّة المتّقين فظاهر.الاعراب:(تصدّق أقوالكم أفعالكم) أقوالكم مفعول به مقدّم على الفاعل أعني أفعالكم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 91 المعنى:قوله عليه السّلام: (إمام الهدى) يعنى به نفسه  (و إمام الرّدى) هو معاوية، و كذلك  (ولىّ النّبي) هو عليّ عليه السّلام  (و عدوّ النبيّ) هو عدوّ اللّه معاوية، و أمّا قوله (فإنه لا سواء) فذلك لأنّ بعد الحقّ ليس إلّا الضلال كما قال عزّ من قائل: و ما ذا بعد الحقّ إلّا الضلال، و لا يخفى عليك أنه لا يستوى النور و الظلمة و لا العلم و الجهل و لا الظلّ و لا الحرور و لا الحىّ و الميّت، و لا الحقّ و الباطل، و لا عليّ و معاوية.قوله عليه السّلام (كلّ منافق الجنان) يعنى به عدوّا النبيّ و إمام الرّدى فهو شرّ من المشرك الّذي يقمعه اللّه بشركه.الترجمة:و برخى از اين عهد اين است: زيرا پيشواى راهنما (علي عليه السّلام)، و پيشرو نابودى و گمراهى (معاويه) و دوست پيمبر و دشمن وى يكسان نيستند. پيمبر به من گفت كه نه از امت مؤمنم بيمناكم و نه از مشرك، زيرا خدا مؤمن را بايمانش نگه دارد و مشرك را بشركش خوار كند، ولى ترسم بر شما از منافق است كه بگفتارش آشنائيد و بكردارش بيگانه.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص346 ابن ابى الحديد سپس در توضيح بخش آخر اين عهدنامه كه امير المؤمنين (ع) فرموده است «امام هدايت و امام پستى يكسان نيستند» آورده است اشاره امام هدايت به خود امير المؤمنين است و امام پستى به معاويه برمى گردد. على (ع) معاويه را امام ناميده است همان گونه كه خداوند هم در قرآن پيشوايان گمراهى را ائمه ناميده است و فرمود است: «آنان را امامانى قرار داده ايم كه به آتش- دوزخ- فرا مى خوانند» و سپس او را به صفت ديگرى موصوف كرده است كه دشمنى پيامبر (ص) است و مقصود اين نيست كه معاويه به هنگام جنگ قريش با پيامبر (ص) دشمن پيامبر بوده است، بلكه مقصود آن است كه هم اكنون هم كه او دشمن خداوند است زيرا پيامبر (ص) به على (ع) فرموده است: «دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست.» پيش از آن هم در اول همين خبر چنين آمده است: «دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست» و تمام اين خبر مشهور است، وانگهى دلايل نفاق معاويه از گفتارهاى ياوه و كردارهاى ناپسند او مشهود و آشكار است و ياران معتزلى ما در اين باره مطالب بسيار نوشته اند كه بايد در كتابهاى ايشان جستجو شود، به ويژه كتابهاى شيخ ما ابو عبد الله و دو شيخ ديگر ابو جعفر اسكافى و ابو القاسم بلخى و ما برخى از آن را در مباحث گذشته آورديم. سپس على (ع) مى گويد: پيامبر (ص) فرموده است: من بر امت خودم از مؤمن و مشرك بيم ندارم، يعنى مشركى كه شرك خود را آشكار مى سازد، زيرا مؤمن را خداوند با ايمانش از اينكه مردم را گمراه كند باز مى دارد و مشركى هم كه شرك خود را اظهار مى دارد خداوند زبونش مى فرمايد و دل مردم را از پيروى كردن از او باز مى دارد و به سبب اظهار كفر دلهاى مردم به گفتارش آرام و سكون نمى يابد. پيامبر (ص) سپس فرموده است: ولى بر امت خويش از منافقى مى ترسم كه ايمان و كارهاى به ظاهر آراسته را آشكار مى سازد و كفر و گمراهى خود را نهان مى دارد، وانگهى زبان آور است. با زبان خود چيزى مى گويد كه درستى آن را مى شناسيد و در نهان رفتارى دارد كه اگر بر آن آگاه شويد آن را زشت مى شماريد و هر كس كه بدين گونه منافق باشد، دل مردم به او توجه مى كند و آرام مى گيرد كه آدمى به ظاهر امور حكم مى كند، در نتيجه مردم از منافق پيروى و تقليد مى كنند و او آنان را گمراه مى سازد و در تباهى مى اندازد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص347 نامه المعتضد بالله: از جمله نامه هاى پسنديده نامه اى است كه ابو العباس احمد بن موفق ابو احمد طلحة بن متوكل معروف به المعتضد باللّه در سال دويست و هشتاد و چهار و هنگامى كه عبيد الله بن سليمان وزير او بوده است، نوشته است و من آن را با اختصار از تاريخ ابو جعفر محمد بن جرير طبرى نقل مى كنم: ابو جعفر طبرى مى گويد: در اين سال معتضد تصميم به لعنت كردن معاويه بن ابى سفيان بر منابر گرفت و دستور داد نامه اى نوشته شود و آن را براى مردم بخوانند. وزيرش عبد الله بن سليمان او را از آشوب عامه مردم ترساند و گفت: بيم دارد كه فتنه درگيرد و معتضد به گفتار او اعتنا نكرد. نخستين كارى كه معتضد در اين باره انجام داد اين بود كه فرمان داد عامه مردم به كار خود بپردازند و از جمع شدن و اظهار تعصب و سخن گفتن و گواهى دادن نزد سلطان خود دارى كنند مگر اينكه از ايشان در آن مورد گواهى خواسته شود. او داستان سرايان و نقالان را از اينكه در راهها و مجامع عمومى بنشينند و سخن گويند باز داشت و دستور داد در اين مورد نامه اى نوشته و چند نسخه از آن فراهم شود و در دو جانب مدينة السلام- بغداد- در بازارها و محله ها خوانده شود و اين كار به روز چهار شنبه شش روز باقى مانده از جمادى الاولى آن سال انجام گرفت. و از روز جمعه چهار روز باقى مانده از آن ماه داستان سرايان و نقالان را و كسانى را كه حلقه وار مى نشستند، از نشستن در دو جانب بغداد و جمع شدن در دو مسجد منع كردند. در مسجد جامع هم جار زده شد كه مردم اجتماع نكنند و داستان سرايان و حلقه نشينان را از تشكيل اجتماع باز داشتند و جار زده شد كه حرمت و ذمه از هر كس كه براى مناظره و جدل جمع شود برداشته است. و به كسانى هم كه در مساجد جامع به مردم آب مى دادند و عادت آنان بر اين قرار گرفته بود كه به هنگام آب دادن براى معاويه طلب رحمت و آمرزش مى كردند فرمان داده شد كه چنان نكنند و بر معاويه رحمت نفرستند و او را به نيكى ياد نكنند. مردم مى گفتند نامه اى را كه معتضد فرمان داده است در مورد لعن معاويه بنويسند، روز جمعه پس از نماز جمعه بر منبر خوانده خواهد شد، به همين سبب همينكه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 348 نماز جمعه تمام شد، مردم به سوى ايوان بلند مسجد آمدند تا خواندن آن نامه را بشنوند ولى نامه خوانده نشد. گفته شد عبيد الله بن سليمان خليفه را از آن كار منصرف كرده است، بدين معنى كه يوسف بن يعقوب قاضى را خواسته و گفته است، در مورد منصرف ساختن معتضد چاره اى بينديشند، قاضى يوسف پيش معتضد رفت و با او سخن گفت و اظهار داشت بيم آن دارم كه عامه مردم به هنگام شنيدن مطالب اين نامه شورش كنند و فتنه اى بر پا شود. معتضد گفت: اگر چنين كنند بر ايشان شمشير مى نهم. قاضى گفت: اى امير المؤمنين نسبت به طالبيان- علويان- كه هر روز در ناحيه اى خروج مى كنند و مردمى بسيار به سبب خويشاوندى نزديك آنان با پيامبر (ص) به ايشان متمايل مى شوند چه مى كنى، آن هم با اينهمه ستايش كه در اين نامه از ايشان شده است. همينكه مردم آن را بشنوند به ايشان متمايل تر مى شوند، زبان طالبيان هم درازتر و برهان آنان از امروز استوارتر مى شود. معتضد پس از شنيدن اين سخنان قاضى يا چيزهايى نظير اين كه گفته بود خود دارى كرد و به او پاسخى نداد و پس از آن درباره آن نامه هم دستورى نداد. در آن نامه پس از ستايش خداى عز و جل و درود و سلام بر محمد و خاندانش چنين آمده بود: «اما بعد، به امير المؤمنين خبر رسيده است كه گروهى از عامه در دين خود گرفتار شبهه و در اعتقاد خويش دچار فساد شده اند و با غلبه هوس دچار تعصبى شده اند كه بدون شناخت و تأمل از آن سخن مى گويند و بدون بينش و برهان از پيشوايان گمراه سخن مى گويند و از سنّتهاى پسنديده به بدعتهاى ناشى از هوس گرايش يافته اند و خداى عز و جل فرموده است: گمراهتر از آن كس كه هوس خويش را بدون هدايت خدا پيروى كند كيست و همانا خداوند قومى را كه ستمگران اند هدايت نمى فرمايد وانگهى اين كار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص349 را براى خروج از جماعت و شتاب به سوى فتنه و برگزيدن تفرقه و اختلاف كلمه انجام مى دهند و براى اظهار دوستى با كسى كه خداوند دوستى را از او بريده و عصمت را از او بازداشته و از دين بيرونش كرده و لعنت و نفرين را براى او واجب فرموده است چنين مى كنند، و كسى را كه خداوند او را زبون و كارش را سست و ناتوان قرار داده است بزرگ مى شمارند. آن هم كسى را كه از خاندان بنى اميه است كه شجره ملعونه اند، و براى مخالفت و ستيز با كسى كه خداوند به وسيله او ايشان را از هلاكت نجات داده و نعمت را بر ايشان تمام كرده است و از خاندان بركت و رحمت است و خداوند هر كه را كه خواهد خاص رحمت خود مى فرمايد و خداوند داراى فضل و كرم بزرگ است. امير المؤمنين- معتضد- آنچه را كه شنيده بود بزرگ دانست و چنان ديد كه خود دارى از انكار و زشت شمردن آن موجب حرج در دين است و مايه تباهى كسانى مى شود كه خداوند كارشان را به او سپرده است و موجب اهمال در مستقيم ساختن مخالفان و روشن ساختن جاهلان و اقامه دليل بر شك كنندگان و جلوگيرى از كار دشمنان است كه خداوند همه اين امور را بر او واجب فرموده است. اينك اى گروه مسلمانان امير المؤمنين به شما خبر مى دهد كه چون خداى عز و جل محمد (ص) را با دين خويش برانگيخت و به او فرمان داد كه كار خود و فرمان خدا را آشكار سازد، آن حضرت نخست از افراد خانواده و عشيره خود آغاز كرد و به آنان مژده و بيم داد و آنان را به آيين خداى خود فرا خواند و پندشان داد و ارشادشان فرمود، كسانى كه دعوت او را پذيرفتند و سخنش را تصديق و از فرمانش پيروى كردند تنى چند از پسران پدرش- خويشاوندان نزديكش- بودند كه همانان هم دو گروه بودند، برخى از ايشان به آنچه او از جانب پروردگار خويش آورده بود مؤمن بودند و برخى اگر چه مؤمن نبودند ولى چون او را عزيز مى شمردند و بر او مهر مى ورزيدند سخن او را تأييد مى كردند و ياريش مى دادند. بنابراين مؤمن ايشان پيامبر را با بصيرت وبينش يارى مى داد و كافر ايشان براى حفظ حميت و حرمت او را يارى مى دادند. كسانى را كه با پيامبر ستيز و دشمنى و كارشكنى مى كردند دفع و از ياران و يارى دهندگان او حمايت مى كردند و از كسانى كه نصرت او را مى پذيرفتند بيعت مى گرفتند و از اخبار دشمنان پيامبر تجسس مى كردند و در غياب پيامبر (ص) همچون هنگام حضور او براى كارهاى او تدبير و چاره انديشى مى كردند، تا آنكه مدت به سر آمد و گاه هدايت فرا رسيد و آنان هم با بينشى پايدار در دين خدا و اطاعت حق تعالى و تصديق پيامبر و گرويدن به آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص350 حضرت در آمدند و اين كار را با بهترين حالت هدايت و رغبت انجام دادند. خداوند ايشان را اهل بيت رحمت و دين قرار داد و پليدى را از ايشان بزدود و آنان را پاكيزه فرمود و معدن حكمت و وارثان نبوت و خلافت قرار داد و خداوند براى آنان فضيلت را مقرر داشت و طاعت و فرمانبردارى از ايشان را بر بندگان لازم فرمود. شمار بيشتر و عمده افراد عشيره پيامبر (ص) با او ستيز ورزيدند و او را تكذيب كردند و به جنگ با او پرداختند و او را سرزنش مى كردند و آزار مى دادند و تهديد مى كردند و دشمنى خود را آشكار مى ساختند و به جنگ او رفتند و كسانى را كه آهنگ پيوستن به پيامبر را داشتند از آن كار بازداشتند و پيروانش را آزار دادند. از ميان ايشان كسى كه بيش از همه با او دشمنى و ستيز و مخالفت مى كرد و در هر نبردى پيشگام بود و سالار آنان در هر فتنه و جمع كردن لشكر بود و هيچ پرچمى بر ضد اسلام بر افراشته نشد مگر اينكه او صاحب آن پرچم و رهبر آن گروه بود ابو سفيان بن حرب است كه سالار جنگ احد و خندق و جنگهاى ديگرى جز آن دو بود و پيروان او از خاندان بنى اميه بودند كه در كتاب خدا و هم به زبان پيامبر (ص) در موارد متعدد لعنت شده اند كه نفاق و كفر ايشان در علم خدا و حكم او مقرر شده بود. ابو سفيان، كه خدايش لعنت كناد، همچنان با كوشش نبرد كرد و با حيله گرى دشمنى كرد و لشكر براى جنگ فراهم آورد تا آنكه شمشير او را مغلوب ساخت و فرمان خدا غلبه يافت و آنان ناخوش مى داشتند، ناچار به ظاهر به اسلام پناه آورد و كفر را همچنان نهان مى داشت و از آن خود را بيرون نكشيده بود، پيامبر (ص) او و پسرانش را با آنكه به حال او و ايشان آگهى داشت پذيرفت و سپس خداوند متعال در قرآن آيتى بر پيامبر خويش نازل فرمود كه ضمن آن شرح حال آنان را بيان فرمود و آن آيه اين گفتار خداوند متعال است كه مى فرمايد «و شجره ملعونه در قرآن» و در اين مورد هيچ كس را خلاف نيست كه خداوند از اين آيه آنان را اراده فرمود است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص351 از مطالبى كه در اين مورد در سنّت آمده است و افراد مورد اعتماد آن را روايت كرده اند گفتار رسول خدا (ص) درباره ابو سفيان است كه او را سوار بر خرى ديد كه مى آمد، معاويه لگام خر را گرفته بود و برادرش يزيد خر را مى راند، پيامبر (ص) فرمود: «خداوند آن سوار و قائد و سائق را لعنت فرمايد.» ديگر از اين موارد مطلبى است كه راويان از قول ابو سفيان روايت كرده اند كه به روز بيعت با عثمان گفت: اى بنى عبد شمس خلافت را ميان خود پاس دهيد، همچون پاس دادن گوى كه به خدا سوگند نه بهشتى هست و نه دوزخى. و اين كفر صريح است كه به سبب آن لعنت خدا به او مى رسد. همان گونه كه بر كسانى از بنى اسرائيل كه كافر شدند و لعنت خداوند به زبان داود و عيسى پسر مريم بر آنان نازل شد كه عصيان ورزيده و تعدى كردند. ديگر مطلبى است كه از او نقل شده است كه پس از كور شدن بر بلندى احد ايستاد و به كسى كه دست او را گرفته بود و مى برد گفت: همين جا به محمد سنگ زديم و يارانش را كشتيم. ديگر سخنى است كه ابو سفيان پيش از فتح مكه و پس از ديدن سپاه پيامبر (ص) به عباس گفت: همانا پادشاهى برادر زاده ات بزرگ و استوار شده است. عباس به او گفت: واى بر تو پادشاهى نيست پيامبرى است. ديگر سخنى است كه روز فتح مكه هنگامى كه بلال را بر فراز كعبه ديد كه اذان مى گويد و اشهد ان محمدا رسول الله را با صداى بلند اعلان مى كند، گفت: خداوند عتبة بن ربيعه را سعادتمند فرمود كه شاهد اين موضوع نيست. ديگر از آن جمله موضوع خوابى است كه پيامبر (ص) ديد و افسرده شد و گفته اند كه پس از آن خواب پيامبر (ص) خندان ديده نشد و چنان بود كه در خواب تنى چند از بنى اميه را ديده بود كه بر منبرش مى جهند، همچون جهيدن بوزينگان. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص352 و هم از آن جمله اين بود كه پيامبر (ص) حكم بن ابى العاص را در حالى كه حركت آن حضرت را در راه رفتن خود تقليد مى كرد ديده بود تبعيد كرد و خداوند به نفرين پيامبر نشانى دائم در حكم بن ابى العاص پديد آورد. وقتى پيامبر او را ديد كه خود را مى لرزاند و حركات آن حضرت را تقليد مى كند گفت: «بر همين حال باش.» و همه عمر را بر اين حال باقى ماند. و افزون بر اين، پسرش مروان نخستين فتنه را در اسلام پديد آورد كه هر خون ناحق كه در آن فتنه و پس از آن در اسلام ريخته شد، نتيجه كار مروان بود. ديگر از آن جمله آن است كه خداوند متعال بر پيامبر خويش نازل فرمود كه «شب قدر از هزار ماه بهتر است» و گفته اند منظور از هزار ماه پادشاهى بنى اميه بوده است. ديگر اين است كه پيامبر (ص) معاويه را احضار فرمود كه بيايد چيزى بنويسد، او انجام فرمان پيامبر را معطل گذاشت و غذا خوردن خويش را بهانه آورد و پيامبر (ص) فرمود: «خداوند شكمش را سير نفرمايد» و چنان شد كه هرگز سير نمى شد و مى گفت به خدا سوگند به سبب سيرى از غذا خوردن دست نمى كشم بلكه به سبب خستگى از آن دست مى كشم. و هم از آن جمله اين است كه پيامبر (ص) فرمود: «از اين دره مردى از امت من مى آيد كه بر غير دين من محشور مى شود» و معاويه آشكار شد. و هم اين سخن پيامبر (ص) كه فرمود: «هر گاه معاويه را بر منبر من ديديد او را بكشيد.» و هم از آن جمله اين حديث مرفوع مشهور است كه پيامبر (ص) فرموده است: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص353 «معاويه در تابوتى آتشين در پايين ترين طبقه دوزخ است و فرياد مى كشد يا حنان و يا منان و در پاسخ او گفته مى شود: هم اكنون و حال آنكه پيش از اين نافرمانى كردى و از تبهكاران بودى. و هم از آن جمله است، اقدام معاويه به جنگ با على بن ابى طالب كه مقام او در اسلام از همه مسلمانان برتر و در مسلمانى از همگان پيش قدم تر و از همگان مؤثرتر و نام آورتر بود. معاويه با باطل خود درباره حق على ستيز مى كرد و با گمراهان و سركشان با على و يارانش جنگ مى كرد، او و پدرش همواره درباره خاموش كردن نور خدا و انكار دين پروردگار چاره سازى مى كردند، «و خداوند نمى خواهد جز آنكه نور خويش را كامل و رخشان فرمايد هر چند كافران را ناخوش آيد.» معاويه مردم نادان را فريب مى داد و مردم ابله را به خطا مى انداخت، يعنى همان گروهى كه رسول خدا (ص) از پيش خبر ايشان را داده و به عمار فرموده بود «ترا گروه سركش مى كشند»، تو ايشان را به بهشت فرا مى خوانى و آنان ترا به دوزخ فرا مى خوانند، آنان دنيا را برگزيده و نسبت به جهان ديگر كافر بودند و از قيد اسلام بيرون شده بودند. معاويه خون حرام را حلال مى شمرد و سرانجام عمار در فتنه و گمراهى و گرفتارى كه معاويه پيش آورده بود كشته شد و خون او و خون گروهى بى شمار از مسلمانان برگزيده كه از دين خدا دفاع مى كردند و حق او را يارى مى دادند ريخته شد. معاويه در دشمنى خدا كوشا بود و مى كوشيد تا بر خداوند عصيان شود و اطاعت نشود و احكام خداوند باطل گردد و استوار نشود و كلمه گمراهى و دعوت باطل برتر شود، ولى غافل از اين بود كه كلمه خداوند برتر و دين پروردگار منصور و حكم او نافذ و فرمانش چيره است و فريب سازى هر كس كه با خدا دشمنى و ستيز كند مغلوب و در هم شكسته است، و گناهان آن جنگها و جنگهايى را كه پس از آن بود و خونهايى را كه ريخته شد بر گردن گرفت، و روشهاى ناپسندى را پيش آورد كه نه تنها گناه آن بلكه گناه هر كس هم كه به آن عمل كرد بر عهده اوست. انجام كارهاى حرام را بر كسانى كه انجام مى دادند حلال كرد و حقوق را از اهل آن باز داشت، آرى آرزوها او را فريب داد و مهلت او را به گناه انداخت و مقامش را نيست و نابود كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص354 ديگر از چيزهايى كه خداوند به سبب آن لعنت را بر او واجب كرده است كشتن گروهى از برگزيدگان اصحاب و تابعان اهل دين و فضيلت است، چون عمرو بن حمق خزاعى و حجر بن عدى كندى و كسان ديگرى همچون ايشان، آن هم براى اينكه قدرت و پادشاهى و چيرگى از آن او باشد. وانگهى ادعاى او كه زياد پسر سميه برادر اوست و اينكه او را پسر پدر خويش يعنى ابو سفيان دانست و حال آنكه خداوند متعال مى فرمايد: «پسر خواندگان را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين به نزد خدا منصفانه تر است.» و پيامبر خداى (ص) فرموده است: «هر كس جز پدر خويش را دعوى كند و به غير از نسب خويش انتساب جويد ملعون است.» و نيز فرموده است: «فرزند از بستر است و زناكار را بهره سنگ است.» معاويه آشكارا با حكم خداوند متعال و پيامبرش مخالفت ورزيده و فرزند را جز براى بستر قرار داد و سنگ را براى غير زناكار، و با اين كار خود در مورد ام حبيبة همسر رسول خدا (ص) و زنانى ديگر چنان كرد كه مويها و چهره هاى آنان را بر كسانى كه نامحرم بودند محرم ساخت و قرابتى را اثبات كرد كه خداوند آن را دور فرموده بود و چنين خللى در دين و چنين تبديلى در اسلام واقع نشده بود. ديگر از كارهاى معاويه اين بود كه پسر خود يزيد شراب خواره دائم الخمر خروس باز ميمون باز، يوز باز را به خلافت خدا بر بندگان خدا برگزيد و براى او با زور و بيم و تهديد و به هراس افكندن و سطوت از مسلمانان برگزيده بيعت گرفت و معاويه خود بر نادانى و پليدى و سفلگى او آگاه بود و خود همواره كفر و تبهكارى و مستى و كارهاى ناشايسته او را مى ديد. و چون يزيد، كه خدايش لعنت كناد، قدرت يافت و به آنچه مى خواست تسلط يافت، به خونخواهى مشركان و انتقام جويى براى ايشان از مسلمانان آغاز كرد و در واقعه حره به جان مسلمانان افتاد و با مردم مدينه چنان جنگى كرد كه در اسلام زشت تر و ناپسندتر از آن نبود كه به گمان خويش خشم خود را فرو نشاند و از دوستان خداوند انتقام گرفت و براى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص355 دشمنان خدا خونخواهى كرد و در حالى كه كفر و شرك خود را آشكار كرد چنين سرود: اى كاش پيران من كه در جنگ بدر بودند حضور مى داشتند و بى تابى خزرجيان را از ضربه شمشير مى ديدند. و اين سخن كسى است كه به خدا و دين و پيامبر و كتاب او اعتقادى ندارد و به آنچه از پيش خداوند آمده است ايمان ندارد. بدترين و ناپسندترين و بزرگترين گناهى كه مرتكب شد ريختن خون حسين بن على (ع) بود، آن هم با موقعيت حسين نزد رسول خدا (ص) و مكان و منزلت او در دين و فضيلت و گواهى دادن پيامبر (ص) براى او و برادرش كه سرور جوانان بهشت خواهند بود و اين كار را براى نشان دادن گستاخى خود نسبت به خداوند و كفر نسبت به دين و دشمنى نسبت به پيامبر و عترت آن حضرت و سبك شمردن حرمت ايشان انجام داد، گويى با كشتن حسين و خاندان او گروهى از كافران ترك و ديلم را كشته است و از عذاب و سطوت خداوند هيچ بيم و باك نداشت و خداوند متعال ريشه و شاخه عمر او را ببريد و از بن برآورد و آنچه را در دست داشت از او سلب كرد و عقوبت و شكنجه اى را كه به سبب نافرمانى خدا سزاوارش شده بود برايش آماده فرمود. اين به جاى خود و افزون بر اين آنكه بنى مروان احكام كتاب خدا و فرمانهاى پروردگار را دگرگون كردند و اموال خدا را ويژه خود قرار دادند و خانه خدا را ويران كردند و حرمت آن را شكستند و منجنيقها نصب كردند و آتش به كعبه درافكندند. آنان از سوزاندن و ويران كردن كعبه و از شكستن حرمت آن فروگذارى نكردند و از كشتن پناهندگان و سركوب كردن ايشان خود دارى نكردند و كسانى را كه خداوند به سبب آن امانشان داده بود به بيم و هراس افكندند و پراكنده ساختند، تا آنجا كه عذاب خداوند براى ايشان مقرر شد و زمين را آكنده از جور و ستم كردند و بر همه بندگان خدا در سرزمينهاى خدا ستم روا داشتند. در اين هنگام سزاوار انتقام خدا شدند و خشم و سطوت خداوند بر ايشان فرود آمد و خداوند كسانى از خاندان و وارثان پيامبر را كه براى خلافت خود ويژه فرموده بود، براى مقابله با آنان آماده فرمود. همان گونه كه با نياكان مؤمن و مجاهد ايشان گروهى را براى مقابله با نياكان كافر آنان آماده فرموده بود. خداوند به دست ايشان خونهاى آنان را كه مرتد شده بودند ريخت، همان گونه كه خون نياكان آنان را در حالى كه مشرك بودند ريخته بود «و خداوند دنباله گروهى را كه ستم كرده بودند قطع فرمود و سپاس خداوند پروردگار جهانيان را.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص356 اى مردم همانا خداوند فرمان داده كه اطاعت شود و دستور داده كه بايد اجرا شود و حكم فرموده كه بايد به كار بسته شود، و خداوند متعال چنين فرموده است: «همانا خداوند كافران را لعنت فرموده و براى آنان آتش دوزخ را آماده كرده است» و نيز فرموده است: «آنان را خداوند لعنت مى كند و لعنت كنندگان آنان را لعنت مى كنند.» بنابراين اى مردم آن كسانى را كه خداوند و پيامبرش لعنت كرده اند، لعنت كنيد و از كسانى دورى بجوييد كه به قرب به خداوند دست نمى يابيد مگر به دورى گزيدن از ايشان. بار خدايا ابو سفيان بن حرب بن اميه و معاوية بن ابى سفيان و يزيد بن معاويه و مروان بن حكم و پسران او و فرزند زادگانش را لعنت فرماى. بار خدايا پيشوايان كفر و رهبران گمراهى و دشمنان دين و پيكار كنندگان با پيامبر و تعطيل كنندگان احكام و تغيير دهندگان كتاب و ريزندگان خون حرام را لعنت فرماى. بار خدايا ما از دوستى با دشمنان تو و از چشم پوشى براى گنهكاران به سوى تو تبرى مى جوييم، همان گونه كه خود فرموده اى: «گروهى را كه به خدا و روز رستاخيز گرويده اند نخواهى يافت كه با ستيزگران خدا و رسولش دوستى كنند.» اى مردم حق را بشناسيد تا اهل آن را بشناسيد و راههاى گمراهى را بنگريد تا رهروان آن را بشناسيد، آنجا كه خدايتان فرمان درنگ داده است، درنگ كنيد و آنچه را خدايتان فرمان داده است انجام دهيد. امير مؤمنان براى شما از خداوند يارى مى جويد و توفيق شما را از پيشگاهش مسألت مى كند و براى هدايت شما به خداوند اميد مى بندد و خدايش بسنده است و بر او توكل مى كند و به نيرويى جز خداوند برتر و بزرگ نيست.» مى گويد [ابن ابى الحديد]: طبرى اين را همين گونه و به صورت نامه آورده است ولى به عقيده من اين خطبه است، زيرا آنچه را بخوانند و براى مردم خوانده شود خطبه است و نامه نيست. نامه مطلبى است كه براى اميرى يا كارگزارى يا نظاير آنها نوشته شود، البته گاهى نامه اى را بر منبر مى خوانند كه در اين صورت به منزله خطبه است و در واقع خطبه نيست بلكه نامه اى است كه براى مردم خوانده مى شود. شايد مطالب اين سخن به منظور اينكه بخشنامه باشد، انشاء شده است تا همه جا فرستاده و براى مردم خوانده شود و اين پس از آن است كه براى مردم بغداد خوانده شده است. ضمنا مسئله اى كه نامه بودن آن را تأييد مى كند و سخن طبرى را استوار مى سازد، اين است كه در پايان آن چنين آمده است: «اين را عبيد الله بن سليمان به سال دويست و هشتاد و چهار نوشته است» و چنين چيزى در خطبه ها معمول نيست بلكه در نامه ها متداول است، ولى طبرى نگفته است كه دستورى براى نوشتن آن به شهرها صادر شده است، حتى نگفته است كه چنين تصميمى گرفته شده باشد، و مى گويد فقط تصميم بر آن گرفته شد كه آن را در مساجد بغداد بخوانند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom