جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : پاسخ به ادعاهاى دروغین معاویه [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى معاوية جواباً.
[قال الشريف:
و هو من محاسن الكتب] :

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِي كِتَابُكَ تَذْكُرُ فِيهِ اصْطِفَاءَ اللَّهِ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) لِدِينِهِ وَ تَأْيِيدَهُ إِيَّاهُ لِمَنْ أَيَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ؛ فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْكَ عَجَباً إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرُنَا بِبَلَاءِ اللهِ تَعَالَى عِنْدَنَا وَ نِعْمَتِهِ عَلَيْنَا فِي نَبِيِّنَا، فَكُنْتَ فِي ذَلِكَ كَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ أَوْ دَاعِي مُسَدِّدِهِ إِلَى النِّضَالِ؛ وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِي الْإِسْلَامِ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ، فَذَكَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَكَ كُلُّهُ وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْكَ ثَلْمُهُ؛ وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ، وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ وَ التَّمْيِيزَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ وَ تَرْتِيبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِيفَ طَبَقَاتِهِمْ؟! هَيْهَاتَ، لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَيْسَ مِنْهَا وَ طَفِقَ يَحْكُمُ فِيهَا مَنْ عَلَيْهِ الْحُكْمُ لَهَا.
أَ لَا تَرْبَعُ أَيُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَى ظَلْعِكَ وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِكَ وَ تَتَأَخَّرُ حَيْثُ أَخَّرَكَ الْقَدَرُ؟ فَمَا عَلَيْكَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ وَ لَا ظَفَرُ الظَّافِرِ؟ [فَإِنَّكَ] وَ إِنَّكَ لَذَهَّابٌ فِي التِّيهِ، رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْدِ.

خَبَّأ... عَجَباً : امر عجيبى را پنهان داشت.
طَفِقْتَ : آغاز كردى.
بَلَاءُ اللَّهِ : انعام و احسان خداوند.
نَاقِلُ التَّمْرِ الى هَجَرِ : خرما به «هجر» برد «هجر»، شهرى در بحرين بوده، كه خرمايش معروف بوده است، اين ضرب المثل مشابه مثلى كه ما مى گوئيم، زيره به كرمان برد.
الْمُسَدِّد : معلم تيراندازى.
الْنِضَال : مسابقه تيراندازى.
اعْتَزَلَ : دورى كرد، كناره گرفت.
ثَلْمُهُ : عيبش.
الْطُلَقَاء : اسيران آزاد شده كه ابو سفيان و معاويه از آن جمله اند.
حَنَّ : صدا كرد.
الْقِدْح : تير، زمانيكه تيرى با تيرهاى ديگر متفاوت باشد به هنگام پرتاب صدايى خاص و متفاوت از بقيه خواهد داشت و اين مثل «حنَّ قدح ليس منها»، در مورد كسى گفته ميشود كه به قومى افتخار ميكند كه از آنان نيست.
الْظَلْعِ : لنگيدن، شأن.
الَا تَرْبَعُ... عَلَى ظَلْعِكَ : چرا در حد خود نمى ايستى.
الذَرْع : باز بودن دست (توانمندى)، به مقدار نيز گفته اند.
ذَهَّاب : بسيار رونده.
التِّيه : گمراهى.
الرَوَّاغ : بسيار منحرف شونده.
الْقَصْد : اعتدال. 
خَبَّأ : پنهان نموده است
طَفِقتَ : شروع كرده اى
هَجَر : شهرى است در يمن
مُسَدِّد : معلم تيراندازى
ثَلم : رخنه و نقص
حَنَّ : صدا نمود، اظهار محبت كرد
إربَع عَلى ظَلعِك : در حد و اندازه خود بايست
ذَرع : قدر و اندازه، در اصل بمعنى گشايش دو دست و بازوان انسان است
ذَهّاب فِى التِّيه : بسيار رونده در حيرت و سرگردانى
رَوّاغ : بسيار كج شوند و تمايل كننده 
(جواب نامه معاويه: كه يكى از نيكوترين نامه هاى امام است كه پس از جنگ جمل در سال ۳۶ هجرى نوشته شد).
۱. افشاى ادّعاهاى دروغين معاويه:
پس از ياد خدا و درود نامه شما رسيد، كه در آن نوشتيد، خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را براى دينش برگزيد، و با يارانش او را تأييد كرد، راستى روزگار چه چيزهاى شگفتى از تو بر ما آشكار كرده است تو مى خواهى ما را از آنچه خداوند به ما عنايت فرمود، آگاه كنى و از نعمت وجود پيامبر با خبرمان سازى داستان تو داستان كسى را ماند كه خرما به سرزمين پر خرماى «هجر» برد(۱) يا استاد خود را به مسابقه دعوت كند.
و پنداشتى كه برترين انسان ها در اسلام فلان كس، و فلان شخص است(۲) چيزى را ياد آورده اى كه اگر اثبات شود هيچ ارتباطى به تو ندارد، و اگر دروغ هم باشد به تو مربوط نمى شود، تو را با انسانهاى برتر و غير برتر، سياستمدار و غير سياستمدار چه كار است.
اسيران آزاد شده(۳) و فرزندانشان را چه رسد به تشخيص امتيازات ميان مهاجران نخستين، و ترتيب درجات، و شناسايى منزلت و مقام آنان هرگز خود را در چيزى قرار مى دهى كه از آن بيگانه اى، حال كار بدين جا كشيد كه محكوم حاكم باشد.
اى مرد چرا بر سر جايت نمى نشينى(۴) و كوتاهى كردن هايت را به ياد نمى آورى و به منزلت عقب مانده ات باز نمى گردى برترى ضعيفان، و پيروزى پيروزمندان در اسلام با تو چه ارتباطى دارد تو همواره در بيابان گمراهى سرگردان، و از راه راست روى گردانى.
__________________________________________
(۱). «هجر» يكى از شهرهاى قديمى «بحرين» است كه درختان خرماى فراوان داشت، در ضرب المثل فارسى مى ‏گوييم «زيره به كرمان بردن». 
(۲). فلان و فلان يعنى ابا بكر و عمر. 
(۳). ابو سفيان و فرزندانشان در روز فتح مكّه تسليم شدند كه پيامبر آنها را آزاد گذاشت، خطاب به آنها فرمود: اذهبوا فأنتم الطّلقاء (برويد شما آزاديد)  .
(۴). مثل است، يعنى قدر و منزلت خود را چرا درك نمى‏ كنى؟
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است در پاسخ نامه معاويه:
قسمت اول نامه:
(كه در آن دعاوى نادرست و سخنان بيهوده او را گوشزد نموده، و پيروان خود را به حقائقى كه در مقام احتجاج اهميّتى بسزا دارد متوجّه ساخته، از اينرو سيّد رضىّ «عليه الرّحمة» فرموده:) و آن از نيكو نامه ها است (با اينكه هر نامه و هر سخنى از آن بزرگوار در جاى خود در منتهى درجه نيكوئى است).
(1) پس از ستايش خداى يكتا و درود بر حضرت مصطفى، نامه ات بمن رسيد كه در آن برگزيدن خدا محمّد -صلّى اللّه عليه و آله- را براى دين خود، و توانا ساختن آن بزرگوار را بيارى اصحاب و همراهانش كه بآنها توانائى داده بود يادآورى مى نمايى، پس روزگار بر ما از تو امر شگفتى را پنهان داشته بود چون كه تو آغاز كرده اى كه ما را بخير و نيكوئى خداى تعالى كه در نزد ما است و بنعمت و بخششى كه بما در باره پيغمبرمان داده آگاه سازى، در اين كار تو مانند كسى هستى كه خرما بسوى هجر بار كرد، يا مانند كسيكه آموزنده خود را به مسابقه در تير اندازى مى خواند (ابن ميثم «رحمه اللّه» در اينجا فرموده: هجر نام شهرى است در بحرين كه در آنجا نخلستان بسيار و خرما فراوان است و اصل مثل كناقل التّمر إلى هجر يعنى مانند كسيكه خرما بشهر هجر بار كرده آنست كه مردى از هجر مالى بشهر بصره برد كه فروخته از آنچه بجاى آن مى خرد سود بدست آورد، در بصره چيزى كسادتر از خرما نيافت، خرما خريد و بشهر هجر بار كرد و آنها را در خانه نگاه داشته منتظر شد كه نرخ آن بالا رود، ولى پى در پى نرخ پائين آمد تا همه خرماها تباه گشته از بين رفت، پس اين مثل زده شد براى كسيكه چيزى را بسوى معدن و كان آن ببرد، و جمله «كداعي مسدّده إلى النّضال» يعنى مانند كسى هستى كه آموزنده خود را به مسابقه در تير اندازى بخواند، مثلى است براى كسيكه شخصى را بچيزى آگهى مى دهد كه آن شخص بآن چيز از او داناتر است)
(2) و گمان كردى كه بهترين مردم در اسلام فلان و فلان (ابو بكر و عمر) است، پس چيزى (آنان) را يادآورى نمودى (ستايش كردى) كه اگر درست باشد ترا از آن بهره اى نيست، و اگر نادرست باشد زيان و ننگى بتو ندارد، و چه كار است ترا با برتر و كهتر و باز بر دست و زيردست، و چه كار است آزاد شدگان (ابو سفيان) و پسرانشان (معاويه) را با تشخيص بين كسانيكه در آغاز از مكّه به مدينه هجرت نمودند، و تعيين مرتبه ها و شناساندن طبقاتشان (تو كه آزاد شده هستى و هنوز هم به حقيقت دين و ايمان نرسيده اى چه دانى فاضل و زبردست كيست و مفضول و زير دست كدام است) چه دور است (اين سخنان از تو) آواز داد تيرى كه از تيرهاى قمار نبود، و آغاز كرد حكم كردن در باره خلافت و امامت را كسيكه روا نيست مگر پيروى از آنكه شايسته خلافت است (جمله لقد حنّ قدح ليس منها يعنى آواز داد تيرى كه از تيرهاى قمار نبود از آنجا مثل شد كه عرب تيرهاى قمار را زير بساطى مى نهاد و بر هم مى زد تا آواز دهد، و گاه بود كه از آواز دانسته مى شد كه تيرى در بين آنها بيگانه است)
(3) اى انسان آيا بالنگى خود نمى ايستى، و كوتاهى دستت را نمى شناسى، و عقب نمى روى در جائيكه ترا قضاء و قدر عقب خواسته (چرا پا از گليم خويش بيرون نهاده با عار و ننگ سر به زير نمى افكنى) پس زيان شكست يافتن شكست خورده و سود فيروزى فيروزمند بر تو نيست، و تو بسيار در بيابان گمراهى رونده و از راه راست پا بيرون نهاده اى.
 
نامه اى از آن حضرت (ع) در پاسخ معاويه و اين از بهترين نامه هاى امام (ع) است:
اما بعد، نامه ات به من رسيد. در آن نوشته بودى كه خداوند، محمد (صلى الله عليه و آله) را براى دين خود اختيار كرد و او را به كسانى كه خود نيرويشان داده بود، يارى نمود.
روزگار شگفت چيزى را از ما نهان داشته بود و تو اكنون آشكارش ساختى. مى خواهى ما را از نعمتى كه خداوند به ما ارزانى داشته و پيامبر خود را به ميان ما فرستاده است، خبر دهى تو، در اين حال، همانند كسى هستى كه خرما به هجر مى برد يا كسى را كه به او تير انداختن آموخته است به مبارزت طلبد.
پنداشته اى كه برترين مردم در اسلام فلان و فلان هستند. سخنى گفتى كه اگر سراسر درست باشد، تو را از آن بهره اى نيست و اگر درست نباشد تو را از آن زيانى نرسد. تو را چه كار چه كسى از چه كسى برتر است يا برتر نيست يا چه كسى زبردست است و چه كسى زيردست؟
آزادشدگان و فرزندان آزادشدگان را چه رسد كه ميان مهاجران نخستين فرق نهند و درجات و طبقات ايشان را تعيين كنند، يا ترتيب دهند. هيهات، آن تير كه نه از جنس تيرهاى ديگر بود، آواز داد و خود را شناساند و كسى در اين قضيه زبان به داورى گشود كه خود محكوم بود.
اى آدمى، چرا به جاى خود نمى نشينى و نمى خواهى كه كاستيهاى خود را بشناسى. چرا در آن رتبه واپسين كه براى تو مقدّر شده قرار نمى گيرى، چه زيان تو را كه چه كسى مغلوب شد و چه سود تو را كه چه كسى پيروز گرديد. تو در بيابان ضلالت گمشگشته اى و از راه راست منحرف شده اى.
 
اما بعد (از حمد و ثناى الهى) نامه ات به من رسيد نامه اى که در آن يادآور شده اى که خداوند محمد(صلى الله عليه وآله) را براى آيينش برگزيد و با اصحابش او را تأييد کرد. به راستى دنيا چه شگفتى هايى در خود از سوى تو براى ما نهفته؟ چرا که مى خواهى ما را از آنچه خداوند به ما عنايت فرموده آگاه سازى و به ما از نعمت وجود پيغمبر ما در ميان ما خبر دهى، کار تو به کسى مى ماند که خرما را (از نقاط ديگر) به سرزمين هَجَر (سرزمينى که مرکز خرما بود) مى برد، و يا همچون شاگرد تيراندازى که بخواهد از طريق دعوت به مبارزه، استادش را بيازمايد. تو گمان کردى که برترين اشخاص در اسلام، فلان و فلانند!
مطلبى را يادآور شده اى که اگر راست باشد به تو مربوط نيست و اگر دروغ باشد زيانى به تو نمى رساند، اساساً تو را با برتر و غير برتر و رييس و زيردست چکار؟ اسيران آزاد شده از کفار زمان جاهليّت و فرزندان آنها را با امتياز نهادن ميان مهاجران نخستين و ترتيب درجات و تعريف طبقاتشان چه نسبت؟! هيهات! تو خود را در صفى قرار مى دهى که از آن بيگانه اى، کار به جايى رسيده که محکومى مى خواهد خودش به داورى بنشيند. اى انسان (غافل و بى خبر) چرا بر سر جاى خود نمى نشينى، و چرا از کوتاهى و ناتوانى خويش آگاه نيستى، و چرا به آنجا که مقدّرات براى عقب راندن تو تعيين کرده باز نمى گردى؟ تو را با غلبه مغلوب و پيروزى پيروزمند (در پيدايش و پيشرفت اسلام و بعد از رحلت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)) چکار؟ تو همان کسى هستى که همواره در بيابان (گمراهى) سرگردانى و از راه راست (و حد اعتدال) به اين طرف و آن طرف حرکت مى کنى.
 
و از نامه آن حضرت است به معاويه در پاسخ او و آن از نيكوترين نامه هاست:
اما بعد، نامه تو به من رسيد. در آن نامه ياد آور شده اى كه خدا، محمّد (صلی الله علیه وآله) را براى دين خويش اختيار نمود و او را به كسانى از يارانش كه تأييدشان كرد يارى فرمود.
همانا روزگار چيزى شگفت از تو بر ما نهان داشت، خبر دادنت از احسان خدا به ما و نعمت نبوت كه چتر آن را بر سر ما برافراشت. در اين يادآورى چونان كسى هستى كه خرما به هجر رساند، يا آن كه آموزگار خود را به مسابقت خواند.
و گمان بردى كه برترين مردم در اسلام فلانند و فلان، اگر آنچه گفته اى از هر جهت درست باشد تو را چه بهره از آن و اگر نادرست بود، تو را از آن چه زيان تو را بدين چه كار كه چه كسى برتر است و كه فروتر و كه رعيّت و كه رهبر.
آزادشدگان و فرزندان آزادشدگان را چه رسد به فرق نهادن ميان نخستين مهاجران و ترتيب رتبت آنان و شناساندن درجه هاى ايشان. هرگز «آوازى است نارسا» و گفتارى است نه به سزا كه محكومى به داورى نشيند، و نادانى، خود را صدر مجلس عالمان ببيند.
اى مرد چرا خود نمى نشينى و كوتاه دستى خويش را نمى بينى و آن را كه با قدر تو سازگار است نمى گزينى تو را چه زيان از اين كه چه كسى شكست خورد و چه سود از اين كه گوى پيروزى را برد تو در بيابان گمراهى روانى و از راه راست رويگردان.
 
از نامه هاى آن حضرت است در جواب معاويه، كه از بهترين نامه هاست:
اما بعد، نامه ات به من رسيد كه در آن نامه مبعوث شدن محمّد صلّى اللّه عليه و آله را از جانب حق براى دينش، و يارى شدن آن حضرت را از سوى خداوند به وسيله يارانش ياد آور شده اى.
روزگار بر ما از جانب تو مسأله اى شگفت را پنهان داشت، چون مى خواهى ما را از آنچه خداوند به ما مرحمت فرموده با خبر كنى، و از نعمت وجود پيامبرش كه به ما داده آگاه سازى در اين مسأله همچون كسى هستى كه خرما را به سوى هجر (منطقه پر خرماى بحرين) ببرد، يا شاگردى كه بخواهد به استاد تيراندازش تعليم تيراندازى دهد.
تصور كردى برترين مردم در اسلام فلان و فلان هستند، چيزى را متذكر شده اى كه اگر صحيح باشد به تو ربطى ندارد، و اگر نادرست باشد صدمه اى براى تو در آن نيست. تو را با بالاترين و پست تر، و رئيس و مرئوس چكار بردگان آزاد شده و فرزندان آزاد شده را با تميز بين مهاجران نخستين، و ترتيب درجات آنان، و شناساندن طبقاتشان چه رابطه هيهات تيرى كه از تيرهاى مسابقه نبود صدا داد، محكومى را تماشا كن كه حاكم بر حاكم شده اى آدمى زاد، چرا با اين بار گران و پاى لنگ سر جايت نمى نشينى، و كوتاهى و ناتوانيت را تشخيص نمى دهى، و به جايگاه معيّنى كه قضا و قدر الهى برايت حكم كرده باز نمى گردى. تو را زيانى نرسد اگر كسى مغلوب شود، و سودى نرسد اگر كسى غالب گردد راهرو بيابان گمراهى هستى، و به شدّت از راه مستقيم منحرفى.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) است که در پاسخ معاويه نگاشته است.(1)قالَ الشَّريفُ: وَهُوَ مِنْ مَحاسِنِ الْکُتُبِ: شريف رضى مى گويد: اين نامه از نامه هاى بسيار جالب است. نامه در یک نگاه:این نامه همان گونه که در طلیعه آن در نهج البلاغه آمده، پاسخى است به یکى از نامه هاى معاویه به امام(علیه السلام); که معاویه در آن بسیار جسورانه با امام(علیه السلام) سخن گفته و از هیچ گونه هتاکى فروگذار نکرده است. در بخش اوّل از نامه اش به عظمت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و اسلام پرداخته و آن را مقدمه اى براى بیان فضایل اصحاب و یاران آن حضرت قرار داده سپس به طرفدارى از خلیفه اوّل، دوم و سوم پرداخته و از منزلت اوّلى و دومى و مظلومیّت سومى سخن به میان آورده و امام(علیه السلام) را متّهم ساخته که در قتل عثمان شرکت داشته و نیز متهم به حسادت ابوبکر و کراهت خلافت عمر نموده و در همه جا از تعبیرات زننده و نیش هاى زشت و آزار دهنده کمک گرفته و در پایان امام(علیه السلام) را با نهایت بى ادبى متّهم به لجاجت نموده و مى گوید: قتله عثمان را به ما بسپار و شورایى براى انتخاب خلیفه پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آماده ساز; ما بیعت تو را نپذیرفته ایم و سر بر فرمانت نمى نهیم و بهره تو از ناحیه ما تنها شمشیر است و تا پایان ایستاده ایم.از تعبیرات این نامه کاملاً پیداست که معاویه دو هدف را دنبال مى کرده است: نخست اینکه امام(علیه السلام) را عصبانى و خشمگین کند تا سخنان تندى بگوید و آن را بهانه قرار دهد و پیراهن عثمان دیگرى بسازد و نیز درباره خلفاى سه گانه زیاد اغراق مى کند و امام(علیه السلام) را به حسادت نسبت به آنها متّهم مى سازد تا امام(علیه السلام) سخنى بر ضد آنها بگوید و آن نیز ضمیمه پیراهن عثمان شود.این سخن یک استنباط نیست، بلکه مطلبى است که صریحاً در تاریخ آمده که بر زبان عمرو عاص جارى شد، ابن ابى الحدید مى نویسد: عمرو بن عاص به معاویه سفارش کرد که نامه اى براى على(علیه السلام) بنویسد تا او را شدیداً تحریک کند و به خشم آورد تا سخنى از او در جواب صادر شود که اسباب نکوهش او گردد و روش او را ناهنجار سازد. مخصوصاً تأکید کرد تا مى توانى از ابوبکر و عمر در نامه ات تعریف کن. معاویه نیز پیشنهاد عمرو بن عاص را پذیرفت و نامه اى را که در بالا به خلاصه آن اشاره کردیم براى او نوشت.   چگونه محکوم به داورى مى نشيند؟همان گونه که در بالا آمد، اين نامه به گفته مرحوم شريف رضى از جالب ترين نامه هاست که امير مؤمنان على(عليه السلام) در آن، مسائل مهمى را با عبارات بسيار گويا و رسا به معاويه گوشزد کرده است.در آغاز به بحثى اشاره مى کند که معاويه درباره عظمت پيامبر اکرم و آيين او ذکر کرده و مى فرمايد: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) نامه ات به من رسيد نامه اى که در آن يادآور شده اى که خداوند محمد(صلى الله عليه وآله) را براى آيينش برگزيد و با اصحابش او را تأييد کرد به راستى دنيا چه شگفتى هايى در خود از سوى تو براى ما نهفته؟ چرا که مى خواهى ما را از آنچه خداوند به ما عنايت فرموده آگاه سازى و به ما از نعمت وجود پيغمبر ما در ميان ما خبر دهى، کار تو به کسى مى ماند که خرما را (از نقاط ديگر) به سرزمين هَجَر (سرزمينى که مرکز خرما بود) ببرد و يا همچون شاگرد تيراندازى که بخواهد از طريق دعوت به مبارزه، استادش را بيازمايد»; (أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِي کِتَابُکَ تَذْکُرُ فِيهِ اصْطِفَاءَ اللهِ مُحَمَّداً(صلى الله عليه وآله) لِدِينِهِ، وَتَأْيِيدَهِ إِيَّاهُ بِمَنْ أَيَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ; فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْکَ عَجَباً; إِذْ طَفِقْتَ(2) تُخْبِرُنَا بِبَلاَءِ(3) اللهِ تَعَالَى عِنْدَنَا، وَنِعْمَتِهِ عَلَيْنَا فِي نَبِيِّنَا، فَکُنْتَ فِي ذَلِکَ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ، أَوْ دَاعِي مُسَدِّدِهِ(4) إِلَى النِّضَالِ(5)).امام(عليه السلام) براى بيان زشت بودن سخنان معاويه در مورد توصيف اسلام و عظمت پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) براى على(عليه السلام) که نخستين مسلمان و نفس پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و نقطه مرکزى اسلام بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بوده، دو مثال ذکر فرموده که هر يک از ديگرى رساتر و گوياتر است. نخست به ضرب المثل معروف عرب تمثل جسته که مى گويند: «فُلاَنٌ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَر» اين ضرب المثل مربوط به تاجرى است که از شهر هَجَر (يکى از شهرهاى بحرين) که مرکز پرورش خرما بود برخاست و به بصره آمده تا متاعى خريدارى کند و به هَجَر ببرد هرچه نگاه کرد چيزى ارزان تر از خرما نديد. سرمايه خود را تبديل به خرما کرد و آن را به هَجَر آورد و در انتظار گران شدن خرما آنها را در انبار ذخيره نمود; ولى از بخت بد او روز به روز خرما ارزان تر شد تا آنجا که خرماهاى او در انبار فاسد گشت و سرمايه اش بر باد رفت. اين ضرب المثل را عرب درباره کسى مى گويد که بخواهد مطالبى نزد کسى بيان کند که او از آن آگاه تر و داناتر است. معاويه نيز در واقع شبيه آن تاجر احمق بود که مى خواست عظمت اسلام و پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را براى على(عليه السلام) شرح دهد ومعادل اين ضرب المثل درفارسى همان چيزى است که معروف است مى گوييم: فلان کس زيره به کرمان مى برد يا حکمت به لقمان مى آموزد.در مثال دوم، امام(عليه السلام) معاويه را به تيراندازى (ناشى) تشبيه مى کند که نزد استادى درس تيراندازى فرا گرفته سپس جسورانه در مقابل استاد برمى خيزد و او را دعوت به مسابقه براى امتحان و آزمايش او مى کند که کارى است مضحک و خنده آور.بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: امام(عليه السلام) در اين تشبيه تواضع فراوانى نموده که معاويه را به عنوان شاگردى، هرچند ناآگاه و جسور براى خود پذيرفته است.به هر حال آنها که مى خواهند بعد از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) اسلام راستين را بياموزند، کانونش سخنان و رفتار على(عليه السلام) است و چقدر زشت و ناپسند است که دورافتادگان و «طلقا» بخواهند اسلام را به آن حضرت معرفى کنند.آن گاه امام(عليه السلام) به بخش ديگرى از سخنان معاويه که درباره صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) است و به خليفه اوّل و دوم و سوم اشاره کرده، مى پردازد و چنين مى فرمايد: «تو گمان کردى که برترين اشخاص در اسلام، فلان و فلانند مطلبى را يادآور شده اى که اگر راست باشد به تو مربوط نيست و اگر دروغ باشد زيانى به تو نمى رساند اساساً تو را با برتر و غير برتر و رييس و زيردست چکار»; (وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِي الاِْسْلاَمِ فُلاَنٌ وَ فُلاَنٌ; فَذَکَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَکَ کُلُّهُ، وَإِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْکَ ثَلْمُهُ(6). وَمَا أَنْتَ وَالْفَاضِلَ وَالْمَفْضُولَ وَالسَّائِسَ وَالْمَسُوسَ!).همان گونه که در سابق اشاره شد هدف معاويه از بردن نام خليفه اوّل و دوم و سوم و ذکر فضايل آنها در نامه خود اين بوده است که امام(عليه السلام) را عصبانى کند و سخنى بگويد و او آن را بهانه کار خود سازد. امام(عليه السلام) با جمله هاى بسيار متين و حساب شده اى که در اين فراز از نامه است او را به کلى از ميدان برون کرده و سر به زير ساخته است. در واقع امام(عليه السلام) مى خواهد بفرمايد که تو فرزند ابوسفيان، جرثومه کفر و شرک و بت پرستى و دشمن شماره يک اسلام و آتش افروز جنگ هاى ضد اسلامى هستى. تو در دامان هند جگرخوار پرورش يافته اى و خاندان تو با اسلام بيگانه بوده است اکنون مى خواهى براى صحابه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) تعيين مقام کنى و فاضل و مفضول بسازى.حضرت در ادامه به صورتى کوبنده تر و آشکارتر مى افزايد: «اسيران آزاد شده از کفار زمان جاهليّت و فرزندان آنها را با امتياز نهادن ميان مهاجران نخستين و ترتيب درجات و تعريف طبقاتشان چه نسبت؟»; (وَمَا لِلطُّلَقَاءِ وَأَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ، التَّمْيِيزَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الاَْوَّلِينَ، وَتَرْتِيبَ دَرَجَاتِهِمْ، وَتَعْرِيفَ طَبَقَاتِهِمْ!).گويا فراموش کرده اى که تو در روز فتح مکّه که آخرين سنگر دشمنان اسلام فتح شد، زير تيغ مجاهدان بودى و راهى براى فرار نداشتى و همچنين پدرت ابوسفيان، به همين دليل در برابر اسلام و رسول خدا تسليم شديد و آن حضرت بر شما منت نهاد و همه را آزاد کرد. حال آمده ايد بر کرسى داورى نشسته ايد و درباره صحابه پيغمبر به قضاوت مى پردازيد؟ راستى شرم آور است کسى که داراى چنين سابقه اى است و خانواده اى با اين پيشينه سوء دارد بخواهد در اين گونه مسائل دخالت کند.در واقع بايد لبه تيز انتقاد را متوجه کسانى کرد که امثال معاويه را بعد از پيغمبر پر و بال دادند و سوابق او را فراموش کردند و فرماندارى بخش عظيمى از کشور اسلام را به او سپردند. آرى در زمان خليفه دوم بود که معاويه به اين مقام منسوب شد و سرزنش، متوجه مسلمانانى است که با اين فاصله کم، سوابق خاندان بنى اميّه را به فراموشى سپردند و به حکومت آنها تن در دادند و بر ضد آنها قيام  نکردند. با آن همه رواياتى که از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در منابع مختلف اسلامى در مذمت بنى اميّه و شخص معاويه و خطرات حکومت آنها بيان شده است.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن و براى تأکيد بيشتر مى افزايد: «هيهات تو خود را در صفى قرار مى دهى که از آن بيگانه اى، کار به جايى رسيده که محکومى مى خواهد در اين مسائل، داورى کند»; (هَيْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ(7) قِدْحٌ(8) لَيْسَ مِنْهَا، وَطَفِقَ يَحْکُمُ فِيهَا مَنْ عَلَيْهِ الْحُکْمُ لَهَا).جمله «حَنَّ قِدْحٌ لَيْسَ مِنْهَا» ضرب المثلى است در ميان عرب که ريشه آن از آنجا گرفته شده که گروهى از بنى الحنان (طايفه اى از عرب) مى خواستند با هم قمار کنند و چوب هاى تير را براى اين کار آماده کرده بودند. جد آنها يک چوب تير عوضى و ناکارآمد در ميان آن چوبهاى تير انداخت و تقسيم کننده چوبهاى تير مردى کور بود، هنگامى که به چوب تير تقلّبى برخورد کرد از صداى آن متوجه شد که آن از چوب هاى اصلى نيست گفت: «حَنَّ قِدْحٌ لَيْسَ مِنْهَا» چوب تيرى که از جنس چوب هاى اصلى نيست صدا کرد و تقلبى بودن آن فاش شد. سپس اين ضرب المثل را براى هر کسى که خود را داخل در قوم و جماعتى مى کرد که شايستگى هم رديفى آنها را نداشت به کار بردند و امام(عليه السلام) در اينجا اين ضرب المثل را در مورد معاويه به کار برده که تو دارى خود را با جماعتى مخلوط مى کنى که از آنها نيستى. کفار آزاد شده روز فتح مکّه کجا و مهاجران و مجاهدان نخستين کجا.(9)قابل توجّه اينکه امام(عليه السلام) در عبارت بالا صريحا مى فرمايد: تو با آن سوابق در زمره محکومان هستى چگونه بر کرسى حاکمان نشسته اى و دعوى داورى دارى؟آن گاه براى تأکيد بيشتر مى افزايد: «اى انسان (غافل و بى خبر) چرا بر سر جاى خود نمى نشينى و از کوتاهى و ناتوانى خويش آگاه نيستى و چرا به آنجا که مقدّرات براى عقب راندن تو تعيين کرده باز نمى گردى؟ تو را با غلبه مغلوب و پيروزى پيروزمند (در پيدايش و پيشرفت اسلام و بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)) چکار»; (أَلاَ تَرْبَعُ(10) أَيُّهَا الاِْنْسَانُ عَلَى ظَلْعِکَ(11) وَتَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ(12) وَتَتَأَخَّرُ حَيْثُ أَخَّرَکَ الْقَدَرُ فَمَا عَلَيْکَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ، وَلاَ ظَفَرُ الظَّافِرِ!).امام(عليه السلام) در اين سه جمله، نخست به او هشدار مى دهد که بر سر جاى خود بنشيند و پا را از گليم خويش درازتر نکند.در جمله دوم به او دستور خودشناسى مى دهد که تو بايد بدانى مرد اين ميدان نيستى و از آن ناتوان ترى که بخواهى زمام حکومت بخشى از کشور اسلامى را به دست بگيرى و يا بخواهى براى تشخيص مهاجران و انصار و ترتيب درجات آنها به داورى بنشينى، پس چه بهتر که در همان مرتبه اى که مقدّرات براى تو رقم زده جاى گيرى و از آن تجاوز نکنى و در «صف النعال» بنشينى.در جمله سوم مى فرمايد: درست است که مهاجران و انصار در مبارزه با شرک و بت پرستى غالب شدند و بت پرستان و دشمنان اسلام مغلوب گشتند; ولى اين مربوط به پيامبر و صحابه اوست تو را چکار که در اين باره سخن مى گويى و از پيروزى مسلمين و شکست کفار به عنوان يکى از افتخارات خود بحث مى کنى.جمله «فَمَا عَلَيْکَ...» که با فاى تفريع شروع شده، اشاره به اين نکته است که تو فردى عقب مانده از اسلامى که در آخرين لحظات پيروزى اسلام با پدرت ابوسفيان ظاهراً تسليم شديد، بنابراين تو از گردونه اين بحث به کلى خارج هستى که بخواهى در ميان مهاجران نخستين، قضاوت کنى و درجات آنها را تعيين نمايى.در چهارمين و آخرين جمله مى افزايد: «تو همان کسى هستى که همواره در بيابان (گمراهى) سرگردانى و از راه راست (و حد اعتدال) به اين طرف و آن طرف حرکت مى کنى»; (وَإِنَّکَ لَذَهَّابٌ فِي التِّيهِ، رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْدِ).«تيه» در اصل به معناى سرگردانى است. سپس به بيابانى که راه به جايى نمى برد و انسان در آن سرگردان مى شود اطلاق شده است همان گونه که به بيابان سينا که بنى اسرائيل در آن چهل سال سرگردان بودند، تيه گفته شده.امام(عليه السلام) در اين جمله اخير در واقع مسير معاويه را از دو جهت بر خطا مى بيند; نخست اينکه خود را در يک وادى گرفتار کرده که در آن راه به جايى نمى برد و طريق مقصد نامعلوم است و ديگر اينکه به فرض که طريق مقصد معلوم باشد، او راه مستقيم را انتخاب نمى کند، بلکه از مسير صحيح منحرف مى گردد.«روّاغ» صيغه مبالغه از ريشه روغ (بر وزن ذوق) به معناى حرکت هاى انحرافى است که گاهى به اين طرف و گاه به آن طرف مى روند. مى گويند: روباه براى اينکه به دام نيفتد، به اين صورت حرکت مى کند. امام(عليه السلام) به مخاطب خود در اينجا مى گويد: تو همواره به اين طرف و آن طرف مکارانه مايل مى شوى و هرگز در مسير اعتدال حرکت نمى کنى; گاه مدافع صحابه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) مى شوى و گاه در مقابل صحابه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) دست به شمشير مى برى و به جنگ برمى خيزى.*****پی نوشت:1 . سند نامه: نويسنده مصادر نهج البلاغه (مرحوم سيّد عبد الزهراء الحسينى الخطيب) مى نويسد: اين نامه از نامه هاى مشهور حضرت است و متن آن به قدرى عالى است که ما را از بررسى سندش بى نياز مى کند (و پيداست که از غير امام(عليه السلام) صادر نشده است) اضافه بر اين قبل از سيّد رضى، ابن اعثم کوفى در کتاب الفتوح، آن را با اضافاتى آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 278) و در جايى ديگر درباره اين نامه مى گويد: از کسانى که قبل از سيّد رضى آن را با تفاوت هايى نقل کرده اند که نشان مى دهد از منبع ديگرى از غير نهج البلاغه استفاده نموده اند، قلقشندى در کتاب صبح الاعشى و نويرى در نهاية الارب است (همان مدرک، ص 275).2 . «طفقت» از ريشه «طفق» بر وزن «طبق» به معناى آغاز کردن و شروع نمودن در انجام کارى است.3 . «بلاء» به معناى امتحان و آزمايش است و از آنجا که گاه به وسيله نعمت کسى را آزمايش مى کنند و گاه به وسيله مصيبت، اين واژه در معناى نعمت و درد و رنج و مصيبت هر دو به کار مى رود و در جمله بالا به معناى نعمت است.4 . «مسدِد» از ريشه «سداد» بر وزن «نهاد» به معناى استوارى و استحکام است و سد را بدين جهت سد گفته اند که ديواره اى محکم و استوار دارد و مسدد به معناى کسى است که ديگرى را تعليم مى دهد و استوار مى دارد.5 . «نضال» به معناى تيراندازى دو نفر به يکديگر است و سپس به هرگونه مبارزه و درگيرى و کشمکش اطلاق شده است.6 . «ثَلْم» در اصل به معناى شکستن و شکاف دادن و معناى اسم مصدرى آن همان شکاف و عيب است; سپس به هرگونه خسارت زدن، و عيب نهادن اطلاق شده و در جمله بالا به معناى ضرر و زيان به کار رفته است.7 . «حنّ» از ريشه «حنين» به معناى ناله کردن و مطلق صدا دادن آمده است.8 . «قدح» به معناى چوبه تير است قبل از آنکه پيکان در يک طرف آن و پر در طرف ديگر قرار گيرد.9 . اقتباس از بحارالانوار، ج 33، ص 65.10 . «تَرْبَعُ» از ريشه «ربع» بر وزن «رفع» به معناى توقف و انتظار است و جمله «ألا تَرْبَع» يعنى چرا توقف نمى کنى و دست بر نمى دارى.11 . «ظَلْع» به معناى لنگيدن و لنگ لنگان راه رفتن است و جمله «اِرْبَعْ عَلى ظَلْعِکَ» در ميان عرب ضرب المثلى است و درباره کسى گفته مى شود که توانايى انجام چيزى را ندارد و با تلاش بيهوده به سراغ آن مى رود و به او گفته مى شود: آرام بگير.12 . «ذَرْع» به معناى گشودن دست و فاصله دو دست است و «قُصُورِ ذَرْع» کنايه از ضعف و ناتوانى ست. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )نامه حضرت در پاسخ نامه معاويه و ايناز بهترين نامه هاست«أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِي كِتَابُكَ...»،اين نامه گزيده اى است از نامه اى كه مرحوم سيد رضى در گذشته قسمتى از آن را بدين گونه ذكر كرد: پس قبيله ما خواستند پيغمبر ما را بكشند... و ما در شرح آن، نامه معاويه را كه حضرت اين نامه را در پاسخش نوشته، ذكر كرديم اگر چه بين آنچه كه ذكر كرديم با بعضى روايات ديگر مختصر اختلافى وجود دارد.امام (ع) در اين نامه به هر قسمتى از نامه معاويه، يك فصل پاسخ داده است، و اين نامه فصيحترين نامه اى است كه مرحوم سيد از ميان نامه هاى حضرت انتخاب كرده و نكته هايى چند در آن وجود دارد كه در ذيل به آنها اشاره مى كنيم:1-  در جمله فلقد خبأ لنا، واژه خبأ را از عجب و غرورى كه در وجود معاويه بوده و روزگار آن را پوشيده داشته، استعاره آورده و سپس آن را به وسيله جمله بعد، تفسير فرموده است:«اذ طفقت... النضال»،براى على بن ابي طالب كه از خاندان نبوت است حال پيغمبر را بازگو مى كند و به وى خبر مى دهد كه خدا نعمتى بزرگ به آن حضرت عنايت فرموده و او را براى دين خود برگزيده و به وسيله اصحاب و يارانش او را تأييد و كمك كرده، در صورتى كه خود حضرت و اهل بيت پيامبر سزاوارترند كه اين احوال را بگويند و ديگران را خبر دهند و اين مطلب را با ذكر دو مثال آشكار فرمود:الف: مثل تو مانند كسى است كه خرما به سرزمين هجر حمل كند، ريشه اين ضرب المثل آن است كه روزى مردى از هجر كه مركز خرماست، سرمايه اى به بصره آورد كه متاعى بخرد و از فروش آن در شهر خود سودى ببرد، پس از فروش مال التجاره به فكر خريد كالا افتاد، ديد ارزانتر از خرما چيزى نيست، لذا از بصره مقدار زيادى خرما خريد و به سوى هجر حمل كرد، و در آن جا به اميد اين كه گران شود آن را در انبارها ذخيره كرد اما روز به روز ارزانتر شد و بالاخره خرماها در انبارها ماند تا فاسد و تباه شد و اين مسأله ضرب المثل شد براى هر كس كه كالايى را براى فروش و به دست آوردن سود، به جايى ببرد كه مركز و معدن آن كالا مى باشد.تطبيق مطلب با مثال اين است كه معاويه، گزارش و خبر را به سوى كسى برد كه او خود معدن آن خبر است و جا دارد كه او خود اين خبر را به ديگران بگويد، هجر، اسم آبادى و يا شهرى است كه معروف به زياد داشتن خرما مى باشد، آن قدر در آن جا خرما فراوان است كه بهاى پنجاه جلّه، يك دينار مى شود، و چون هر يك جلّه صد رطل است، پس پنجاه جلّه، پنج هزار رطل مى باشد، و در هيچ يك از شهرهاى ديگر اين چنين فراوانى در خرما شنيده نشده است.نكته ادبى: هجر كه نام سرزمين و شهر است معمولا مؤنث است و چون اسم علم نيز هست، غير منصرف به كار مى رود، اما گاهى به اعتبار اين كه معناى موضع از آن قصد مى شود آن را مذكر مى آورند و به دليل اين كه يكى از دو سبب منع صرف از بين رفته، آن را منصرف به كار مى برند، چنان كه در قول شاعر جر داده شده:و خطها الخط ارقالا و قال قلى            اولّ لانادما اهجر قرى هجرب-  در مثال دوم امام (ع) معاويه را تشبيه به دست آموزى كرده است كه آموزنده خود را به مسابقه در تيراندازى دعوت كند، وجه تشبيه اين جا نيز همان است كه گويا خبرى را براى كسى بازگو كند كه او خود معدن آن بوده و سزاوارتر به بازگو كردن باشد، عوض اين كه استاد شاگرد را دعوت به مسابقه كند، اين جا شاگرد استاد را مى آزمايد و او را دعوت به مسابقه مى كند.2-  معاويه با ذكر نام عده اى از صحابه و بيان برترى آنها بر ديگران، با اين كه خود از آن بى بهره است، با گوشه و كنايه مى خواهد امام (ع) را تحقير كند و آنان را بر آن حضرت نيز فضيلت دهد، به اين دليل امام در جوابش فرمود: برترى آنان به ترتيبى كه تو بيان كردى به فرضى كه درست باشد، ربطى به تو ندارد و تو از آن بر كنارى، زيرا تو، نه در، درجه و مقام آنهايى و نه سابقه اسلامى آنان را دارى، بنا بر اين براى امرى دست و پا مى كنى كه به تو سودى نمى بخشد، اما اگر آنچه كه در فضيلت آنها گفتى نادرست باشد، باز هم به تو ربطى ندارد و عار و ننگ آن خوارى و ذلت براى تو نمى آورد، پس با اين دليل، نيز، دخالت تو، در اين امر، فضولى است.«و ما انت... و ما للطلقاء»،با اين سؤال و استفهام انكارى، معاويه را تحقير مى كند كه با پستى درجه و مقام، و حقارت وجوديش، سزاوار نيست در اين امور دخالت كند و چنان كه نقل شده ابو سفيان از طلقا و آزادشدگان و معاويه هم با او بود، بس او هم طليق و هم پسر طليق است.هيهات: حضرت با اين كلمه اهليت و شايستگى معاويه را براى دخالت در اين امر و درجه بندى صحابه و مهاجرين را در فضيلت و برترى بعيد مى داند، و سپس به منظور شرح و بيان استبعاد اين مطلب، به دو ضرب المثل تمثل جسته و او را به دو كس همانند دانسته است:الف: «لقد حنّ قدح ليس منها»،بيان مطلب آن است كه وقتى يكى از تيرهاى قمار و مسابقه از جنس بقيه تيرها نباشد، هنگامى كه از كمان رها شود صدايى به وجود مى آيد كه مخالف صداى تيرهاى ديگر است و از اين صدا معلوم مى شود كه اين تير از جنس بقيه نيست، و اين مثال براى كسى آورده مى شود كه گروهى را مدح و ستايش كند و به آنان ببالد با اين كه خود از آنان نيست، و قبلا عمر به اين مثال تمثل جست، هنگامى كه وليد بن عقبه بن ابى معيط گفت: اقبل من دون قريش، از نزد قريش مى آيم كه خود را به قريش نسبت داد، و حال آن كه از آنان نبود، عمر گفت: «حنّ قدح ليس منها»، به صدا آمد تيرى كه از آن تيرها نبود.ب-  «و طعق يحكم فيها من عليه الحكم كها»،اين مثال در باره كسى گفته مى شود كه در ميان گروهى قرار دارد و بر عليه آن قوم قضاوتى مى كند، و حال آن كه اگر چه خود، از آن قوم است اما به دليل اين كه از اراذل و اوباش است و از اشراف نيست شايستگى چنين حكمى را ندارد چون اين امر در خور بزرگان قوم است و ديگران از او، به اين مطلب سزاوارتر مى باشند. مقصود آن است كه معاويه از كسانى نيست كه بتواند حكم به فضيلت كسى بر ديگرى بدهد و شايستگى اين امر را ندارد.3-  نكته سوم: «الا تربع ايها الانسان على ظلعك»،اى انسان آيا دلت به حال خودت نمى سوزد در اين جمله حضرت با بيان مطلب به طريق استفهام او را بر قصور و نقصان از درجه گذشتگان آگاه كرده و در مقابل ادعايش وى را سرزنش و ملامت مى كند كه لازم است با نفس خود مدارا كنى و آن را در اين امر به زحمت نياندازى، و با اين حالت قصور و كوتاهى كه دارى مى خواهى روح خود را از سير كردن و راه رفتن با اهل فضل معاف كنى، در اين جا، واژه ظلع را كه به معناى لنگى است استعاره از نقصان و قصور آورده يعنى همان طور كه شخص لنگ از رسيدن به مقصدى كه انسان درست اندام مى رسد، ناتوان است، تو نيز در جهت فضايل، از وصول به درجه پيشينيان عاجز و ناتوانى و همچنين است جمله و تعرف قصور ذرعك، كنايه از اين كه به ناتوانى نيروى خود و عجز از رسيدن به اين درجه، آگاهى دارى.«حيث اخره القدر»،اين جمله نيز اشاره به موقعيت پستى است كه مقدر چنان شده است كه از درجه و مقام گذشتگان پايين باشد، و حضرت به منظور تحقير و كوچك شمردن او، وى را امر كرده است به اين كه همچنان كه شايسته است، خود را نازل دانسته و مؤخّر بدارد.«فما عليك... الظافر»،اين جمله در حكم مقدمه صغرى از شكل اول قياس مضمرى است كه استدلال شده است بر آن كه تاخّر او، از اين مرتبه و درجه، واجب و لازم است، و تقدير آن چنين است: مغلوبيت مغلوب، صدمه اى براى تو ندارد، و كبراى قياس چنين مى شود: هر كس حالش اين باشد واجب است خود را از معركه عقب كشد، و گرنه نادان و سفيه است زيرا در امرى دخالت كرده است كه سودى برايش ندارد.4-  «و انك لذهّاب فى التيه»،يعنى تو، از شناخت حقيقت دور و بسيار فرو رونده در گمراهى و ضلالتى، و از صراط مستقيمى كه حقانيت ماست كاملا منحرف و از آگاهى به فضيلتهاى ما و فرقى كه ميان ما و شما وجود دارد بدور و بر كنار مى باشى. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 93 و من كتاب له عليه السلام الى معاوية و هو من محاسن الكتب- و هو المختار الثامن و العشرون من باب الكتب:أمّا بعد فقد أتاني كتابك تذكر فيه اصطفاء اللَّه تعالى محمّدا صلّى اللَّه عليه و سلّم لدينه، و تأييده إيّاه بمن أيّده من أصحابه فلقد خبأ لنا الدّهر منك عجبا إذ طفقت تخبرنا ببلاء اللَّه عندنا، و نعمته علينا في نبيّنا فكنت في ذلك كناقل التّمر إلى هجر [هجر- معا]، أو داعى مسدّده إلى النّضال.و زعمت أنّ أفضل النّاس في الإسلام فلان و فلان فذكرت أمرا إن تمّ اعتزلك كلّه، و إن نقص لم يلحقك ثلمه، و ما أنت و الفاضل و المفضول و السّائس و المسوس [و الفاضل و المفضول و السّائس و المسوس- معا]، و ما للطّلقاء و أبناء الطّلقاء و التّمييز [و التّمييز- معا] بين المهاجرين الأوّلين و ترتيب [ترتيب- معا] درجاتهم، و تعريف [تعريف- معا] طبقاتهم؟ هيهات لقد حنّ قدح ليس منها و طفق يحكم فيها من عليه الحكم لها.أ لا تربع أيّها الإنسان على ظلعك و تعرف قصور ذرعك، تتأخّر حيث أخّرك القدر؟ فما عليك غلبة المغلوب، و لا لك ظفر الظّافر، و إنّك [فإنّك- خ ] لذهّاب في التّيه، روّاغ من القصد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 104 المصدر:قد مرّ في ذكر ماخذ الكتاب التاسع (ص 326 ج 17) نقل كتابه عليه السّلام إلى معاوية جوابا عن كتابه إليه و قد نقلنا هما من كتاب صفّين لنصر بن مزاحم و قد نقله ابن عبد ربّه في العقد الفريد أيضا (ص 334 ج 4 من طبع مصر) و أمّا كتابه هذا فقد نقله أعثم الكوفي في الفتوح (ص 157 من ترجمة الهروي طبع بمبئي) و أبو العبّاس أحمد بن عليّ القلقشندى في صبح الأعشى (ص 229 ج 1 من طبع مصر) و شهاب الدين أحمد بن عبد الوهّاب النويرىّ في نهاية الأرب (ص 233 ج 7) و يطلب من باب كتبه عليه السّلام إلى معاوية و احتجاجاته عليه من ثامن البحار (ص 534 ج 8 من الطبع الكمبانى)، و كتابه هذا يوهم أنّه قريب من التاسع و أنّهما واحد و الاختلاف في النسخ أو الروايات حتّى أنّ الشارح البحرانى مال ههنا أنّ هذا الكتاب ملتقط من كتاب ذكر السيّد منه فصلا سابقا و هو قوله: فأراد قومنا اهلاك نبيّنا و قد ذكرنا كتاب معاوية الذي هذا الكتاب جواب له و ذكرنا الكتاب له بأسره هناك و إن كان فيه اختلاف ألفاظ يسيرة بين الروايات- انتهى قوله.أقول: قد وجدنا الكتابين في ماخذ عديدة و نرى بينهما اختلافا يمنعنا من اعتقادهما واحدا، على أنّ دأب الشريف الرضى رضوان اللَّه عليه كان إذا نقل كلامه برواية اخرى أن ينبّه بتقديمه على صورة اخرى: قال في المختار 227 من باب الخطب أوله: بسطتم يدي فكففتها و من كلام له عليه السّلام في وصف بيعته بالخلافة و قد تقدّم مثله بألفاظ مختلفة.و قال في المختار 23 من باب الكتب أوله: وصيتى لكم أن لا تشركوا باللَّه شيئا: أقول: و قد مضى بعض هذا الكلام فيما تقدّم من الخطب إلّا أنّ فيه زيادة أوجبت تكريره.و قال في المختار 66 من هذا الباب أوّله: أما بعد فانّ المرء ليفرح بالشيء الّذي لم يكن ليفوته: و قد تقدّم ذكره بخلاف هذه الرّواية.و نحوها في عدّة مواضع اخرى فلو كان الكتابان واحدا لكان يتعرّض عليه كما تعرّض فيها، و بعد الغمض عن ذلك نقول: إنّ الروايات قائلة بأنّ معاوية كتب إلى عليّ عليه السّلام كتابا أنفذه إليه مع أبي أمامة الباهلىّ فكتب إليه عليّ عليه السّلام هذا الكتاب، و كتب إليه كتابا أنفذه إليه مع أبي مسلم الخولانى فكتب عليه السّلام في جوابه ذلك الكتاب المقدّم في المختار التاسع و كان صدره: فإنّ أخا خولان قدم عليّ بكتاب- إلخ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 105 و قد أقبل على الفاضل الشارح المعتزلي هذا السئوال أيضا و أورده على النقيب أبي جعفر فأجابه بما لا يخلو ذكره من فائدة قال: سألت النقيب أبا جعفر يحيى بن زيد فقلت: أرى هذا الجواب منطبقا على كتاب معاوية الذي بعثه مع أبي مسلم الخولانى إلى عليّ عليه السّلام فإن كان هذا هو الجواب فالجواب الّذي ذكره أرباب السيرة و أورده نصر بن مزاحم في كتاب صفّين إذا غير صحيح، و إن كان ذلك الجواب فهذا الجواب إذن غير صحيح و لا ثابت؟.قال: فقال لي: بل كلاهما ثابت مروى و كلاهما كلام أمير المؤمنين عليه السّلام و ألفاظه، ثمّ أمرنى أن أكتب ما يمليه علىّ فكتبته قال: كان معاوية يتسقط عليا و ينعى عليه ما عساه يذكره من حال أبي بكر و عمر و أنّهما غصباه حقّه و لا يزال يكيده بالكتاب يكتبه و الرسالة يبعثها يطلب غرّته لينفث بما في صدره من حال أبي بكر و عمر إمّا مكاتبة أو مراسلة فيجعل ذلك حجّة عليه عند أهل الشام و يضيفه إلى ما قرّره في أنفسهم من ذنوبه زعم فقد كان غمصه عندهم بأنه قتل عثمان أو مالأ على قتله، و أنّه قتل طلحة و الزبير، و أسر عائشة، و أراق دماء أهل البصرة و بقيت خصلة واحدة و هو أن يثبت عندهم أنّه يتبرأ من أبي بكر و عمر و ينسبهما إلى الظلم و مخالفة الرسول في أمر الخلافة و أنهما وثبا عليه غلبة و غصباه إيّاها فكانت هذه الطامة الكبرى ليست مقصرة على فساد أهل الشام عليه بل و أهل العراق الّذين هم جنده و بطانته و أنصاره لأنّهم كانوا يعتقدون إمامة الشيخين إلّا القليل الشاذّ من خواصّ الشيعة.فلمّا كتب ذلك الكتب مع أبي مسلم الخولانى قصد أن يغضب عليا و يحرجه و يحوجه إذا قرأ ذكر أبا بكر و أنه أفضل المسلمين إلى أن يرهن خطه في الجواب بكلمة تقتضى طعنا في أبي بكر فكان الجواب مجمحا غير بيّن فيه تصريح بالتظليم لهما و لا التصريح ببراءتهما و تارة يترّحم عليهما و تارة يقول أخذ حقّى و قد تركته لهما فأشار عمرو بن العاص على معاوية أن يكتب كتابا ثانيا مناسبا للكتاب الأوّل ليستفزا فيه عليا عليه السّلام و يستخفّاه و يحمله الغضب منه أن يكتب كلاما يتعلّقان به منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 106 في تقبيح حاله و تهجين مذهبه، و قال له عمرو: إنّ عليا رجل نزق تيّاه و ما استطمعت منه الكلام بمثل تقريظ أبي بكر و عمر فاكتب فكتب كتابا أنفذه إليه مع أبي امامة الباهلى و هو من الصحابة بعد أن عزم على بعثه مع أبي الدرداء و نسخة الكتاب: من عبد اللَّه معاوية بن أبي سفيان إلى عليّ بن أبي طالب أما بعد فان اللَّه تعالى- جدّه- إلى آخر ما ننقله بعيد هذا في ذكر المعنى.ثمّ قال: قال النقيب أبو جعفر: فلمّا وصل هذا الكتاب إلى عليّ عليه السّلام مع أبي امامة الباهلى كلّم أبا امامة بنحو ممّا كلّم به أبا مسلم الخولانى و كتب معه هذا الجواب.قال: قال النقيب: و في كتاب معاوية هذا ذكر لفظ الجمل المخشوش أو الفحل المخشوش لا في الكتاب الواصل مع أبي مسلم و ليس في ذلك هذه اللفظة و إنما فيه حسدت الخلفاء و بغيت عليهم عرفنا ذلك من نظرك الشزر و قولك الهجر و تنفسك الصعداء و إبطاؤك عن الخلفاء.قال: قال: و إنما كثير من الناس لا يعرفون الكتابين و المشهور عندهم كتاب أبي مسلم فيجعلون هذه اللفظة فيه و الصحيح أنّها في كتاب أبي امامة ألا تراها عادت في جوابه و لو كانت في كتاب أبي مسلم لعادت في جوابه- انتهى كلام النقيب أبي جعفر من شرح الفاضل الشارح المعتزلي.أقول: و هذا تحقيق خبرى دقيق و بحث روانى عميق فإنّ المجاميع في الفنون العديدة و الجوامع الروائية يفيد أنهما كتابان كما دريت، و قد مال إليه الفاضل المورخ الفنّان محمّد تقى سپهر في ناسخ التواريخ (ص 164 ج 2 من الطبع الناصرى) فانّه بعد ما نقل كتاب معاوية مع أبي مسلم الخولانى و كتاب أمير المؤمنين عليه السّلام في جوابه على ما مرّ نقلهما في ذكر ماخذ الكتاب التاسع قال ما هذا هو لفظه بالفارسية و كأنّه ترجمة ما أفاده النقيب.معاوية مكتوب را قرائت كرد و عمرو عاص را نيز بنمود، عمرو نگريست كه علي عليه السّلام در جواب معاوية آنجا كه أبو بكر را بر تمامت مسلمانان تفضيل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 107 نهاده كلمه كه تصريح بر تقبيح أبو بكر و تشنيع أعمال او باشد رقم نكرده إلّا آنكه نگاشته است حق مرا مأخوذ داشته اند و من تفويض كردم، با معاوية گفت بر قانون كتاب أوّل علي مكتوب كن و همچنان فصلى در فضل أبو بكر و عمر و عثمان رقم كن، چون على ايشان را غاصب حق خويش داند و در نزد خدا و رسول عاصى و بزهكار مى خواند بعيد نباشد كه در فضيحت عقيدت ايشان و ظلم و طغيان ايشان چيزى رقم كند آن گاه ما مكتوب او را بر فساد مذهب او حجّت كنيم و بر مردم شام و صناديد قبايل عرضه داريم و تمامت عرب را بر او بر شورانيم و بر گردن آرزو سوار شويم، معاويه را كلمات او پسنده افتاد و همى خواست تا بصحبت أبو دردا چيزى نگارد هم از اين انديشه باز نشست و اين مكتوب را بدست أبو امامه باهلى كه در شمار أصحاب رسول خدا است انفاذ داشت: من عبد اللَّه معاوية بن أبي سفيان- إلى آخر كتابه الاتى عن قريب- إلى أن قال: بالجملة أبو امامه باهلى اين نامه بگرفت و راه در نوشت و در كوفه حاضر حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام شده تسليم داد أمير المؤمنين بعد از قرائت آن مكتوب بدينگونه پاسخ نگاشت: أما بعد فقد بلغنى كتابك تذكر فيه اصطفاء اللَّه تعالى- إلخ.و بالجملة أنّ الظنّ المتاخم بالعلم من التتبّع و الفحص حاصل بأنّ كلّ واحد منهما كتاب على حياله فلنرجع إلى تفسير الكتاب.***اللغة:قد مضى بيان طائفة من لغات هذا الكتاب في شرح المختار التاسع من هذا الباب، أوّله قوله عليه السّلام: فأراد قومنا قتل نبيّه و اجتياح أصله و همّوا بنا الهموم- إلخ. (ص 324 ج 17). (خبأ) أى أخفى، يقال: خبأ الشيء، من باب منع مهموزا، و خبّأ مشدّدا أى ستره و أخفاه و في كثير من النسخ المطبوعة كانت الكلمة مشكولة بتشديد الباء و نسخة الرضيّ بتخفيفها كما اخترناها. (ببلاء اللَّه) أي بانعامه و إحسانه، أو اختباره و امتحانه و لكن المناسب مع ما عندنا هو الانعام و الاحسان. (هجر) محرّكة اسم بلد مذكر مصروف و غير مصروف و النسبة إليه هاجريّ على خلاف القياس و من ذلك قولهم نبأ هاجريّ، و هو في نسخة الرّضي مشكول مصروفا و غير مصروف معا، (مسدّده) أي معلّمه، (النضال) المراماة. (ثلمه) الثلم: الكسر و العيب، و في عدّة من النسخ المطبوعة و غيرها: لم ينقصك ثلمه، و لكن نسخة الرضيّ رضوان اللَّه عليه كانت: لم يلحقك ثلمه كما اخترناه. (الطلقاء) جمع الطليق و هو من اطلق بعد الأسرة. (لقد حنّ قدح ليس منها) مثل، قال الميداني في فصل الحاء المهملة المفتوحة من مجمع الأمثال: حنّ قدح ليس منها، القدح أحد قداح الميسر و إذا كان أحد القداح من غير جوهرة اخواته ثمّ أجاله المفيض خرج له صوت يخالف أصواتها يعرف به أنّه ليس من جملة القداح، يضرب للرّجل يفتخر بقبيلة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 97 ليس منها أو يتمدّح بما لا يوجد فيه، و تمثّل به عمر حين قال الوليد بن عقبة بن أبى معيط: اقتل من بين قريش فقال عمر: حنّ قدح ليس منها، و الهاء في منها راجعة إلى القداح. انتهى. قوله: أجاله المفيض يقال: أفاض أهل الميسر بالقداح أي ضربوا بها. (ألا تربع) ربع كمنع: وقف و انتظر و تحبّس و منه قولهم: اربع عليك أو على نفسك أو على ظلعك قاله في القاموس. (و الظّلع) بسكون اللّام: العيب، و بفتحها: العرج و الغمز، و هو مصدر ظلع البعير كمنع أى غمز في مشيه، و من أمثالهم: ظالع يعود كسيرا، يعود من العيادة، يضرب للضعيف ينصر من هو أضعف منه كما في مجمع الأمثال للميداني. (الذّرع): الطاقة و الوسع و بسط اليد و ذرع الإنسان طاقته الّتي يبلغها، و في آخر الدّعاء السابع من الصّحيفة السّجادية: فقد ضقت لما نزل بى يا ربّ ذرعا، و في شرحها الموسوم برياض السالكين للعالم المتضلّع السيّد عليخان قدّس سرّه في ضيق الذّرع المناسب لقصورها نكات أدبيّة فراجع. (التّيه): الضلال و التحيّر في المفاوز قال اللَّه تعالى: «قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي ...»، (الرّواغ): كثير الميل، يقال: راغ الرجل و الثعلب روغا و روغانا إذا مال و حاد عن الشيء، و يقال: فلان يروغ روغان الثعلب و من الأمثال فلان أروغ من الثعلب. (القصد): الاعتدال و الطّريق المستقيم.الاعراب:(و ما أنت و الفاضل و المفضول و السائس و المسوس) الفاضل و أترابه التالية على نسخة الرضى مشكولة بالنصب، كما أنّ في الجملة الّتي بعدها أعنى و ما للطلقاء و أبناء الطلقاء و التمييز إلخ التمييز و ترتيب و تعريف منصوبة أيضا و قد قرئت الجملة الاولى بالنصب و الرفع معا كما في نسخة مخطوطة مشكولة مقروة عندنا، و احتمل بعضهم الرفع في الجملة الثانية أيضا.أفاد الفاضل الشارح المعتزلي بقوله: و ما أنت و الفاضل و المفضول الرواية المشهورة بالرفع و قد رواها قوم بالنصب فمن رفع احتجّ بقوله: و ما أنت و بيت أبيك و الفخر، و بقوله: فما القيسى بعدك و الفحار، و من نصب فعلى تأويل مالك و الفاضل و في ذلك معنى الفعل أى ما تصنع لأنّ هذا الباب لا بدّ أن يتضمّن الكلام فيه فعلا أو معنى فعل و أنشدوا: فما أنت و السير في متلف، و الرفع عند النحويين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 103 أولى، و ما للطلقاء و أبناء الطلقاء و التمييز النصب ههنا لا غير لأجل اللّام في الطلقاء. (حنّ قدح ليس منها) الضمير المجرور راجع إلى القداح كما مرّ، (فيها من عليه الحكم لها) الهاء في الطرفين راجعة إلى الطبقات أو الجماعة أو القضية أو نحوها غير مخبّر منصوب على الحالية لضمير أحدث، و مخبّر على نسخة الرضى كان بتشديد الباء من التخبير و في غير واحد من نسخ اخرى بكسر الباء المخففة من لإخبار و كلاهما بمعنى واحد كما مرّ في شرح اللغات.المعنى:لما كان الأمير عليه السّلام في هذا الكتاب يردّ الأباطيل الّتي نسجتها عنكبوت أوهام معاوية و أهواء شيطانه عمرو العاصى فلا بدّ لنا من نقل كتاب معاوية ليتّضح الجواب، كتب معاوية إليه بعد كتابه الّذي أنفذه إليه مع الخولانى على ما مرّ آنفا: من عبد اللَّه معاوية بن أبي سفيان إلى عليّ بن أبي طالب: أما بعد فإنّ اللَّه تعالى جدّه اصطفى محمّدا عليه الصّلاة و السّلام لرسالته، و اختصّه بوحيه و تأدية شريعته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 108 فأنقذ به من العماية، و هدى به من الغواية، ثمّ قبضه إليه رشيدا حميدا قد بلّغ الشرع، و محق الشرك، و أخمد نار الإفك، فأحسن اللَّه جزاءه، و ضاعف عليه نعمه و آلاءه.ثمّ إنّ اللَّه سبحانه اختصّ محمّدا عليه الصّلاة و السّلام بأصحاب أيّدوه و نصروه و كانوا كما قال اللَّه سبحانه لهم: «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ » فكان أفضلهم مرتبة، و أعلاهم عند اللَّه و المسلمين منزلة الخليفة الأوّل الذي جمع الكلمة و لمّ الدّعوة و قاتل أهل الرّدّة، ثمّ الخليفة الثاني الّذي فتح الفتوح، و مصّر الأمصار و أذلّ رقاب المشركين، ثمّ الخليفة الثالث المظلوم الّذي نشر الملّة و طبّق الافاق بالكلمة الحنيفيّة.فلمّا استوثق الإسلام و ضرب بجرانه عدوت عليه، فبغيته الغوائل و نصبت له المكائد و ضربت له بطن الأمر و ظهره و دسست عليه و أغريت به و قعدت حيث استنصرك عن نصره، و سألك أن تدركه قبل أن يمزّق فما أدركته، و ما يوم المسلمين منك بواحد: لقد حسدت أبا بكر و التويت عليه و رمت إفساد أمره و قعدت في بيتك، و استغويت عصابة من الناس حتّى تأخّروا عن بيعته، ثمّ كرهت خلافة عمر و حسدته، و استطلت مدته و سررت بقتله، و أظهرت الشماتة بمصابه حتّى أنك حاولت قتل ولده لأنّه قتل قاتل أبيه.ثمّ لم تكن أشدّ منك حسدا لابن عمك عثمان نشرت مقابحه، و طويت محاسنه، و طعنت في فقهه، ثمّ في دينه ثمّ في سيرته، ثمّ في عقله و أغريت به السّفهاء من أصحابك و شيعتك حتّى قتلوه بمحضر منك، لا تدفع عنه بلسان و لا يد، و ما من هؤلاء إلّا من بغيت عليه، و تلكّأت في بيعته حتّى حملت عليه قهرا تساق بحزائم الاقتسار كما يساق الفحل المخشوش، ثمّ نهضت الان تطلب الخلافة و قتلة عثمان خلصاؤك و سجراؤك و المحدقون بك، و تلك من أمانى النفوس و ضلالات الهواء.فدع اللجاج و العبث جانبا، و ادفع إلينا قتلة عثمان، و أعد الأمر شورى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 109 بين المسلمين ليتّفقوا على من هو للَّه رضا، فلا بيعة لك في أعناقنا، و لا طاعة لك علينا و لا عتبي لك عندنا، و ليس لك و لأصحابك عندى إلّا السيف و الّذي لا إله إلّا هو لأطلبنّ قتلة عثمان أين كانوا و حيث كانوا حتّى أقتلهم أو تلحق روحى باللَّه.فأمّا ما لا تزل تمنّ به من سابقتك و جهادك فإنّى وجدت اللَّه سبحانه يقول: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ » و لو نظرت في حال نفسك لوجدتها أشدّ الأنفس امتنانا على اللَّه بعملها و إذا كان الامتنان على السائل يبطل أجر الصّدقة فالامتنان على اللَّه يبطل أجر الجهاد و يجعله «كصفوان عليه تراب فأصابه و ابل فتركه صلدا لا يقدرون على شيء ممّا كسبوا و اللَّه لا يهدي القوم الكافرين» انتهى كتاب معاوية.تشبيه و معنى كلامه: فلمّا استوثق الإسلام و ضرب بجرانه، أنّ الإسلام لمّا استقام و قرّ في قراره تشبيها بالبعير إذا برك و استراح مدّجرانه على الأرض، و جران البعير هو مقدّم عنقه من مذبحه إلى منحره.و قوله: حتّى أنك حاولت قتل ولده لأنّه قتل قاتل أبيه، يشير إلى عبيد اللَّه ابن عمر و قتله أبا لؤلؤة فيروز قاتل عمر و قد تقدّم كلامنا في شرح المختار 236 من باب الخطب (ص 244 ج 15) و في شرح المختار الأوّل من باب الكتب (ص 238 ج 16).قوله: تلكأت في بيعته، تلكأ عن الأمر اى أبطأ و توقف، فالصّواب أن يقال تلكأت عن بيعته فكلمة في بمعنى عن إن لم يتطّرق فيها تحريف، قوله سجراؤك هو بالسين المهملة جمع سجير ككريم أى الخليل الصفى.فكتب أمير المؤمنين علي عليه السّلام في جوابه: أما بعد فقد أتانى كتابك تذكر اصطفاء اللَّه محمّدا صلى اللَّه عليه و آله- إلخ فحان لنا الان شرح كتابه عليه السّلام:قوله عليه السّلام: (أما بعد فقد أتانى- إلى قوله: إلى النضال) هذا الكتاب يشتمل على فصول تجيب عن فصول من الأباطيل المموّهة الّتي توغّل فيها معاوية و هذا القسم من الكتاب جواب عن قوله: فانّ اللَّه تعالى جدّه- إلى قوله: فكان أفضلهم مرتبة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 110 و بيان الجواب على الإجمال أنّ أمير المؤمنين عليا عليه السّلام كان بما أخبره معاوية أعلم من غيره لأنّه لم يكن أحد كمثله في حماية الدين و الذّب عن حوزته عن ابتداء دعوة رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله إلى زمان ارتحاله من الدّنيا و إخبار معاوية عليا عليه السّلام بذلك كسفيه استبضع تمرا إلى هجر، أو كغبىّ دعى من علّمه الرماية إلى المراماة، و أما بيانه على التفصيل فقد مرّ في شرح المختار التاسع من باب الكتب (ص 336- 348 ج 17) و في شرح المختار السابع عشر منه فراجع.قوله: عليه السّلام: (و زعمت أنّ أفضل الناس فلان- إلى قوله: فالأنصار على دعويهم) هذا الفصل جواب عن قول معاوية: فكان أفضلهم مرتبة- إلى قوله: و طبق الافاق بالكلمة الحنيفية، كان معاوية ذكر في كتابه الأفضل فالأفضل من الأصحاب على زعمه، و فضّلهم على أمير المؤمنين عليه السّلام تعريضا على حقده حيث قال:و أعلاهم الأوّل و الثاني و الثالث فأجابه بأنّ ما ذكرت فيهم إمّا أن يتمّ و يصحّ أولا فإن تمّ اعتزلك كلّه لأنّه كان من تلك الفضائل في معزل، و على الثاني لم يلحقك عيبه و نقصه لأنّه لم يكن منهم فعلى كلا الوجهين كان معاوية خائضا في ما لا يعنيه.ثمّ بيّن عليه السّلام عدم لياقة معاوية لتمييز الفاضل و المفضول منهم و ترتيب درجاتهم و تعريف طبقاتهم بقوله: و ما أنت و الفاضل و المفضول- إلخ، و من الطلقاء أبو سفيان و من أبنائهم معاوية كما مضى بيان ذلك تفصيلا من شرح المختار السابع عشر من باب الكتب عند حديث أهل مكّة و أنّ أهل مكّة هم الطلقاء (ص 281 ج 18).و كأنّ قوله: عليه السّلام بين المهاجرين الأوّلين يشير إلى قوله تعالى: «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» (التوبة: 100) و كان معاوية و أبوه في زمان الهجرة مشركين و لمّا رفع اللَّه الكلمة العليا و كان النّاس يدخلون في دين اللَّه أفواجا استسلما و ما أسلما كما قال أمير المؤمنين علي عليه السّلام: فو الّذي فلق الحبّة و برأ النسمة ما أسلموا و لكن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 111 استسلموا و أسرّوا الكفر فلمّا وجدوا أعوانا عليه أظهروه (المختار 16 من باب الكتب ص 224 ج 18) و راجع أيضا إلى (ص 370 ج 15 و الى ص 53 ج 18).و قال الطبرسي- ره- في التفسير: في هذه الاية دلالة على فضل السابقين و مزيتهم على غيرهم لما لحقهم من أنواع المشقة في نصرة الدّين فمنها مفارقة العشائر و الأقربين، و منها مباينة المألوف من الدين، و منها نصرة الإسلام و قلّة العدد و كثرة العدوّ، و منها السبق إلى الإيمان و الدّعاء إليه- إلى أن قال: و روى الحاكم أبو القاسم الحسكانى باسناده مرفوعا إلى عبد الرحمن بن عوف في قوله سبحانه: «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ» قال: هم عشرة من قريش أوّلهم إسلاما علي بن أبي طالب.و بالجملة أنّ معاوية و أترابه شأنهم و قدرهم دون أن يدخلوا في التمييز بين هؤلاء و نحوه و ليسوا بأهل لذلك و نعم ما قيل:خلق اللّه للحروب رجالا         و رجالا لقصعة و ثريد    ثمّ أتى أمير المؤمنين عليه السّلام في ذلك بمثلين كما أتى في الأمر المقدّم بالمثلين فقال عليه السّلام: (هيهات لقد حنّ قدح ليس منها) و قد علمت في تفسير اللّغة أنه يضرب للرجل يفتخر بقبيلة ليس منها أو يتمدح بما لا يوجد فيه، و قريب منه ما يقال في الفارسية: من آنم كه رستم جوانمرد بود، و الثاني قوله عليه السّلام: (و طفق يحكم فيها من عليه الحكم لها) أى طفق يحكم في هذه الجماعة أو القضيّة أو نحوهما من عليه الحكم لها، يعني ليس له أن يحكم فيها و قدره دون ذلك بل يجب عليه قبول الحكم الصادر من أهله فيها.ثمّ نبّهه على ضعفه و قصور ذرعه عن البلوغ إلى تلك المراتب السامية و أنّى للأعراج العروج إلى قلل شامخة، فقال: استفهام تحقيرى و تقريعى  (ألا تربع- إلخ)، استفهام على سبيل الاسترحام أو الاستحقار و التقريع، و قد عرفت أنّ الظلع هو العرج و الغمز، و هل للظالع أن يحمل حملا ثقيلا؟ أى ألا ترفق بنفسك أيّها الظالع حتّى لا تحمل عليها ما لا تطيقه؟ و ألا تعرف قصور ذرعك و عدم قدرتك و استطاعتك عن البلوغ إلى درجة السابقين؟ و ألا تتأخّر حيث أخّرك قدر اللّه و تضع نفسك حيث وضعها اللّه؟. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 112 ثمّ قال عليه السّلام: (فما عليك غلبة المغلوب و لا لك ظفر الظافر) أتى بفاء التفريع على هذه الجملة، أي إذا كنت بمعزل عنهم و أجنبيّا عن هؤلاء المهاجرين الأوّلين و السّابقين في الإسلام، فما عليك غلبة المغلوب أي لا تضرّك، و لا لك ظفر الظافر أي لا ينفعك فدخل معاوية فيما لا يعنيه.ثمّ قال عليه السّلام: (و انك لذهّاب في التّية روّاغ من القصد) و ذلك لأنّ من خرج عن زيّه و دخل فيما لا يعنيه، و تكلّم فوق قدره يعدّ كلامه فضولا، و صدق عليه مثل: لقد حنّ قدح ليس منها، فقد ذهب في الضلال و مال عن الاعتدال و ما ذا بعد الحقّ إلّا الضّلال.على أنّ معاوية أنكر الحقّ و عدل عن الصّراط المستقيم حيث خرج مبارزا لمن له الحقّ و لمن هو على الصّراط المستقيم بل لمن هو الحق و الصّراط المستقيم ألا و هو إمام المتّقين و قائد الغرّ المحجلين و خليفة ربّ العالمين و من هو من خاتم النّبيّين بمنزلة موسى من هارون علي أمير المؤمنين عليه أفضل صلوات المصلين فمن عدل عن ذلك القسطاس المستقيم و الميزان القسط، فهو ذهّاب في التّيه روّاغ عن القصد.نقل سبط ابن الجوزي في التذكرة عن أبي حامد الغزالي حيث قال في كتاب سرّ العالمين و كشف ما في الدّارين بعد نقل طائفة من كلامه في غصب الغاصبين خلافة أمير المؤمنين عليه السّلام: ثمّ العجب من منازعة معاوية لعلي عليه السّلام الخلافة و قد قطع الرّسول صلّى اللّه عليه و سلّم طمع من طمع فيها بقوله: إذا ولّى خليفتان فاقتلوا الأخير منهما، و العجب من حقّ واحد كيف ينقسم بين اثنين و الخلافة ليس بجسم و لا عرض فيتجزّى، قال: و قال أبو حازم: أوّل خلافة [حكومة- خ ل ] تجرى بين العباد في المعاد بين علي عليه السّلام و معاوية فيحكم اللّه تعالى لعلي على معاوية و الباقون تحت المشيّة، و قال صلّى اللّه عليه و سلّم لعمّار: تقتلك الفئة الباغية، و لا ينبغي للإمام أن يكون باغيا، و لأنّ الامامة تضيق عن شخصين، كما أنّ الرّبوبيّة لا يليق بالهين اثنين- إلى أن قال: ثمّ استفاض لعن علي عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 113 على المنابر ألف شهر و كان ذلك بأمر معاوية أ تراهم أمرهم بذلك كتاب أو سنّة أو إجماع؟ هذا صورة كلام الغزالي. (ص 37 من التّذكرة الرّحلي المطبوع على الحجر و المقابلة الرابعة من سرّ العالمين ص 22 من طبع النجف).الترجمة:اين يكى از نامه هاى بسيار خوب أمير عليه السّلام است كه بمعاويه نوشت:أمّا بعد: نامه ات بمن رسيده در آن گفتى: خداى تعالى پيمبر را براى دينش برگزيد و ياورانش را يارى كرد، روزگار أمر شگفتى از تو بر ما پوشيده داشت كه آزمون خدا را و نعمت وجود پيمبر را بما گزارش مى دهى، در اين كار برنده خرما به هجرى، يا آنكه استاد تيراندازيش را به كارزار بخواند مانى.پنداشتى كه برترين مردم در اسلام فلانى و فلانى است، اگر راست است بتو چه، و اگر نه عيب آن دامن گيرت نشود، تو را با فراتر و فروتر، و با تدبير و بى تدبير چه كار، آزادشدگان و فرزندانشان را چه رسد به تميز ميان مهاجرين أوّل، و ترتيب درجات و تعريف طبقاتشان، تيرى رها شد كه از جنس تيرهاى ديگر نبود، حرف بيجائى از دهن نا أهل در آمد، و در آن امور كسى دارد زبان درازى ميكند كه دستور او فرمان بردن است.آيا بر لنگى خود ايست نمى كنى، و آرام نمى گيرى، و كوتاه دستيت را نمى دانى كه در حدّ خود باشى و تجاوز نكنى، شكست و پيروزى اين و آن بتو چه تو در گمراهى بسر مى برى و از راستى بدرى.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص357 از نامه اى از آن حضرت در پاسخ معاويه، و اين نامه از نيكوترين نامه هاست. در اين نامه كه با عبارت «اما بعد فقد اتانى كتابك تذكر فيه اصطفاء الله محمداً صلى الله عليه و آله لدينه» (اما بعد، نامه ات به من رسيد كه در آن برگزيدن خداوند محمد (ص) را براى دين خود يادآور شده بودى) آغاز مى شود و ضمن آن على (ع) مرقوم داشته است: «و چنين پنداشته اى كه برترين مردم در اسلام فلان است و فلان، و سخنى گفته اى كه اگر هم درست باشد ترا از آن بهره اى نيست و اگر نادرست باشد ترا از آن زيانى نيست. ترا با برتر و فروتر و سالار و رعيت چه كار. وانگهى آزاد شدگان و فرزندان آزاد شدگان را چه رسد كه ميان مهاجران نخستين و ترتيب درجه ايشان فرق نهند.»[ابن ابى الحديد پيش از شروع به شرح اين نامه موضوع گفتگوى خود را با نقيب ابو جعفر يحيى بن ابى زيد آورده است كه داراى نكاتى ارزنده است، او مى گويد:] از نقيب ابو جعفر سؤالى كردم و گفتم: من اين پاسخ على (ع) را منطبق بر همان نامه مى دانم كه معاويه آن را با ابو مسلم خولانى براى او فرستاده است. و اگر اين همان جواب باشد، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 358 بنابراين، جوابى را كه سيره نويسان نقل كرده اند و نصر بن مزاحم آن را در كتاب صفين آورده است نمى توان صحيح دانست، و اگر همان كه آنان آورده اند صحيح باشد در اين صورت اين يكى نمى تواند پاسخ آن باشد. گفت: چنين نيست كه هر دو ثابت و روايت شده است و هر دو كلام امير المؤمنين (ع) و الفاظ همان حضرت است و به من گفت: بنويسم و من گفتار نقيب را كه چنين گفت نوشتم. نقيب، كه خدايش رحمت كناد، گفت: معاويه همواره بر على عيب مى گرفت و مى گفت كه ابو بكر و عمر با او چگونه رفتار كرده اند و حق او را به زور گرفته اند و اين موضوع را با حيله گرى و به عمد در نامه هاى خود مى نوشت و در پيامهاى خود مى گنجاند تا بتواند آنچه را در سينه على (ع) نهفته است بر زبان و قلم او آورد و همينكه على (ع) آن را نوشت و بر زبان آورد از آن براى تحريك مردم شام دليل آورد و به پندار ياوه خود اين موضوع را هم بر گناهان على در نظر شاميان بيفزايد. تهمتى كه شاميان به على (ع) مى زدند اين بود كه او عثمان را كشته است يا مردم را براى كشتن او تحريك كرده است. و طلحه و زبير را هم كشته و عايشه را به اسيرى گرفته است و خونهاى مردم بصره را ريخته است، و فقط يك اتهام و خصلت ديگر باقى مانده بود و آن اين بود كه در نظر ايشان ثابت شود كه على (ع) از ابو بكر و عمر هم تبرى مى جويد و آن دو را به ستم و مخالفت با فرمان رسول خدا در موضوع خلافت نسبت مى دهد و اينكه آن دو با زور و ستم بر خلافت دست يازيده اند و حق او را غصب كرده اند. بديهى است كه چنين اتهامى بهانه بزرگى بود كه نه تنها مردم شام را بر او تباه مى كرد بلكه عراقيان را هم كه ياران و لشكريان و خواص او بودند بر او مى شوراند، زيرا عراقيان هم به امامت شيخين- ابو بكر و عمر- اعتقاد داشتند مگر گروهى اندك از خواص شيعه. معاويه نامه اى را كه همراه ابو مسلم خولانى فرستاد بدين منظور فرستاده بود كه على را خشمگين سازد و به خيال خودش او را وادار كند كه در پاسخ اين جمله او كه نوشته بود ابو بكر افضل مسلمانان است، چيزى بنويسد كه متضمن طعن و سرزنشى بر ابو بكر باشد، ولى پاسخ على (ع) غير واضح بود و در آن هيچ گونه تصريحى به ستم و جور ابو بكر و عمر نبود و تصريحى هم به برائت آنان نداشت، گاهى بر آن دو رحمت فرستاده بود و گاه فرموده بود هر چند كه حق مرا گرفتند ولى من آن را به آن دو بخشيدم. بدين جهت بود كه عمرو بن عاص به معاويه پيشنهاد كرد نامه ديگرى براى على (ع) بنويسد كه نظير همان نامه نخست باشد تا ضمن تحقير على، او را تحريك كند و خشم او را وادار به نوشتن سخنى كند كه آن دو به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص359 آن استناد كنند و مذهب و عقيده اش را درباره ابو بكر و عمر زشت نشان دهند. عمرو عاص به معاويه گفت: على مردى است متكبر و لاف زننده و از تقريظ و تمجيدى كه از ابو بكر و عمر انجام دهى، به ستوه مى آيد- و چيزى مى نويسد- بنابراين، تو نامه بنويس. معاويه نامه اى نوشت و آن را همراه ابو امامه باهلى كه از اصحاب پيامبر (ص) بود براى على (ع) فرستاد و پيش از آن تصميم داشت كه آن را همراه ابو الدرداء بفرستد و نامه معاويه به على (ع) چنين بود: «از بنده خدا معاوية بن ابى سفيان به على بن ابى طالب اما بعد، همانا خداوند متعال و بزرگوار محمد (ص) را براى رسالت خويش برگزيد و او را به وحى خويش و ابلاغ شريعت خود مخصوص فرمود و وسيله او از كورى نجات داد و از گمراهى هدايت فرمود و سپس او را ستوده و پسنديده به پيشگاه خويش فرا گرفت... [تا آنجا كه مى نويسد] همانا بر ابو بكر رشك بردى و بر خود پيچيدى و آهنگ تباه كردن كار او كردى، در خانه خود نشستى و گروهى از مردم را گمراه ساختى تا در بيعت كردن با او تأخير كنند. آنگاه خلافت عمر را هم ناخوش داشتى و بر او رشك بردى و مدت حكومتش را طولانى شمردى و از كشته شدنش شاد شدى و در سوگ او شادى خود آشكار كردى و براى كشتن پسرش كه قاتل پدر خود را كشته بود چاره انديشى كردى. رشك تو بر پسر عمويت عثمان از همگان بيشتر بود، زشتيهاى او را منتشر ساختى و كارهاى پسنديده اش را پوشيده بداشتى و نخست در فقه و سپس در دين و روش او طعنه زدى، آنگاه عقل او را سست شمردى و اصحاب و شيعيان سفله خود را بر او شوراندى تا آنجا كه او را با اطلاع و در حضور تو كشتند و با دست و زبان خود او را يارى ندادى، و هيچ يك از آن خلفا باقى نماند مگر اينكه بر او ستم كردى و از بيعت با او خود دارى و درنگ كردى تا آنكه با بندهاى ستم و زور به سوى او برده شدى، همان گونه كه شتر بينى مهار شده را مى كشند...» نقيب ابو جعفر گفت: و چون اين نامه همراه ابو امامة باهلى به على (ع) رسيد با او هم همان گونه گفتگو فرمود كه با ابو مسلم خولانى و همراه او اين پاسخ را براى معاويه نوشت- يعنى همين نامه شماره 28 را. نقيب گفت: عبارت «همچون شتر يا جانور نر بينى مهار شده» در اين نامه بوده است نه در نامه اى كه همراه ابو مسلم خولانى بوده است و در آن عبارت ديگرى است كه چنين است «بر خلفا رشك بردى و ستم ورزيدى. اين را از نيم نگاه تو و سخن زشت و آههاى سرد تو و درنگ تو از بيعت با خلفا دانستيم.» نقيب گفت: بسيارى از مردم اين دو نامه را از يكديگر نمى شناسند و مشهور در نظرشان همان نامه ابو مسلم خولانى است. ولى اين الفاظ را هم در همان نامه افزوده اند و حال آنكه صحيح آن همان چيزى است كه گفته شد يعنى در نامه اى است كه ابو امامه آن را آورده است. مگر نمى بينى كه على (ع) در اين نامه به آن پاسخ داده است. بديهى است اگر چنين چيزى در نامه ابو مسلم مى بود آنجا پاسخ مى داد. سخن ابو جعفر نقيب به پايان رسيد.  
بخش ۲ : فضائل و امتیازات بنى هاشم [منبع]

أَ لَا تَرَى -غَيْرَ مُخْبِرٍ لَكَ وَ لَكِنْ بِنِعْمَةِ اللَّهِ أُحَدِّثُ- أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِيدُنَا قِيلَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) بِسَبْعِينَ تَكْبِيرَةً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَيْهِ.
أَ وَ لَا تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَيْدِيهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِيلَ الطَّيَّارُ فِي الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَنَاحَيْنِ؛ وَ لَوْ لَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَكَرَ ذَاكِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِينَ؛ فَدَعْ عَنْكَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ؛ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا.

شَهِيدُنا : شهيد ما، منظور «حمزة بن ابى طالب» است كه در احد به شهادت رسيد.
وَاحِدُنَا : يكى از ما، مراد جعفر بن ابى طالب برادر امام است.
جَمَّة : بسيار، فراوان.
لَا تَمُجُّها : آن (فضائل) را رد نمى كند، «مجّ الشىء»، آن چيز را پرتاب كرد.
الرَّمِيَّة : شكار.
مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّة : شكار، راه صياد را تغيير داد، يعنى صياد بطمع شكار از راه منحرف شد، اين مثل در مورد كسى گفته ميشود كه بطمع چيزى از راه مستقيم منحرف شود.
صَنَائِع : جمع «صنيعة»، پرورده ها، تربيت شدگان. 
تَذكِيَة : تعريف نمودن، نيكيهاى شخصى را گفتن
جَمّة : بسيار
تَمُجُّ : منع ميكند، از دهان مى اندازد
رَمِيَّة : شكار تيراندازى شده
صَنايِع : جمع صنيعة : ساخته شده احسان و انعام 
۲. فضائل بنى هاشم:
«آنچه مى گويم براى آگاهاندن تو نيست، بلكه براى ياد آورى نعمت هاى خدا مى گويم» آيا نمى بينى جمعى از مهاجر و انصار در راه خدا به شهادت رسيدند و هر كدام داراى فضيلتى بودند امّا آنگاه كه شهيد ما «حمزه» شربت شهادت نوشيد، او را سيّد الشهداء خواندند، و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در نماز بر پيكر او بجاى پنج تكبير، هفتاد تكبير گفت.
آيا نمى بينى گروهى كه دستشان در جهاد قطع شد، و هر كدام فضيلتى داشتند، امّا چون بر يكى از ما(۱) ضربتى وارد شد و دستش قطع گرديد، طيّارش خواندند كه با دو بال در آسمان بهشت پرواز مى كند.
و اگر خدا نهى نمى فرمود كه مرد خود را بستايد، فضائل فراوانى را بر مى شمردم، كه دل هاى آگاه مؤمنان آن را شناخته، و گوش هاى شنوندگان با آن آشناست.
۳. فضائل بنى هاشم و رسوايى بنى اميّه:
معاويه دست از اين ادّعاها بردار، كه تيرت به خطا رفته است، همانا ما، دست پرورده و ساخته پروردگار خويشيم، و مردم تربيت شدگان و پرورده هاى مايند.
_______________________________
(۱). جعفر بن ابى طالب برادر امام (ع) كه در جنگ موته شهيد شد و به جعفر طيّار مشهور است.
(4) نه بجهت آگهى دادن بتو (و خودستايى) بلكه براى نعمت خدا (كه بمن عطاء فرموده) مى گويم: آيا نمى بينى (نمى دانى) گروهى از مهاجرين و انصار در راه خدا كشته شدند، و همه را شرافت و بزرگوارى است تا اينكه شهيد ما (حمزة ابن عبد المطّلب در جنگ احد) كشته گرديد، گفته شد (در باره او حضرت پيغمبر فرمود): سيّد الشّهداء يعنى آقا و مهتر كشتگان در راه خدا، و رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- هنگام نماز خواندن بر او، او را به گفتن هفتاد اللّه أكبر تخصيص داد (زيرا بعد از اتمام نماز گروه ديگرى از فرشتگان حاضر مى شدند پيغمبر اكرم هم دوباره با ايشان بر او نماز مى خواند، و اين از خصائص حضرت حمزه -رضى اللّه عنه- است) و آيا نمى بينى (آگاه نيستى) كه گروهى (از ياران پيغمبر اكرم) دستهاشان در راه خدا جدا شده و همه را فضل و بزرگوارى است تا اينكه يكى از ما (جعفر ابن ابى طالب) را پيش آمد آنچه يكى از ايشان را پيش آمده بود (در جنگ مؤته دستهايش جدا گرديد، و) گفته شد (پيغمبر ناميد او را به) «الطّيار فى الجنّة و ذو الجناحين» يعنى او است پرواز كننده در بهشت كه داراى دو بال مى باشد
(5) و اگر خدا مرد را از ستودن خود نهى نفرموده بود گوينده (امام عليه السّلام) فضائل و بزرگواريهاى بيشمارى را يادآورى ميكرد كه دلهاى مؤمنين با آنها آشنا بوده گوشهاى شنوندگان ردّ نكند، پس دور كن از خود كسيرا كه شكار او را از راه برگردانيده است (جمله «فدع عنك من مّالت به الرّميّة» مثلى است در باره كسيكه از راه راست بيرون رفته به بيراهه مى رود، خلاصه از كسانيكه بطمع صيد دنيا از راه حقّ پا بيرون نهاده اند «مانند عمرو ابن عاص» پيروى مكن و به سخنانش گوش مده) كه ما تربيت يافته پروردگارمان هستيم و مردم پس از آن تربيت يافته ما هستند (خداوند ما را برگزيده و مردم را به پيروى و دوستى ما امر فرموده، و اين نعمت بزرگ را بما عطاء نموده كه بين ما و او واسطه اى نيست، و بين مردم و خداوند ما واسطه هستيم).
 
آيا نمى بينى -البته نمى خواهم تو را خبر دهم بلكه از نعمتى كه خداوند به ما ارزانى داشته سخن مى گويم- كه گروهى از مهاجران در راه خدا به شهادت رسيدند. آرى، هر يك را فضيلتى بود، تا شهادت نصيب شهيد خاندان ما شد او را سيد الشهدا خواندند و رسول الله (ص) بر كشته او نماز گزارد و به هفتاد تكبيرش اختصاص داد.
يا نمى بينى كسانى دستهاشان در راه خدا از تن جدا افتاد، البته هر يك را فضيلتى بود، تا دست يكى از ما را جدا كردند، او را «طيار» و «ذو الجناحين» خواندند و گفتند كه در بهشت با دو بال پرواز مى كند.
اگر خداوند خودستايى را منع نفرموده بود، گوينده براى تو از فضايلى سخن مى گفت كه دلهاى مؤمنان به آنها خو گرفته است و گوشهاى شنوندگان آنها را ناخوش ندارد. اين شكار را واگذار كه صيد آن كار تو نيست. ما پروردگان خداييم و ديگر مردم پروردگان ما هستند.
 
من نمى خواهم (درباره فضايل بنى هاشم) به تو خبر دهم بلکه به عنوان سپاس و شکرگزارى نعمت خداوند بازگو مى کنم، آيا تو نمى بينى گروهى از مهاجران و انصار که در راه خداوند شربت شهادت نوشيدند هر کدام داراى مقام و مرتبتى شدند; اما هنگامى که شهيد ما حمزه به شهادت رسيد به او «سيّدالشّهدا» گفته شد (سرور شهيدان راه خدا) و رسول الله(صلى الله عليه وآله) هنگام نماز بر او (به جاى پنج تکبير) هفتاد تکبير گفت. آيا نمى بينى گروهى دستشان در ميدان جهاد قطع شد و هر کدام (در اسلام) مقام و منزلتى پيدا کردند; ولى هنگامى که اين جريان درباره يکى از ما رخ داد، لقب «طيار»، پروازکننده در آسمان بهشت با دو بال، به او داده شد و اگر نه اين بود که خداوند نهى از خودستايى کرده، گوينده اى (اشاره به خود امام است) فضايلى را برمى شمرد که دل هاىِ مؤمنان آگاه با آن آشناست و گوش هاى شنوندگان از شنيدن آن ابا ندارد، بنابراين دست از اين سخنان بردار و گمراهان را از خود دور کن (و بدان) ما برگزيده و پرورش يافته و رهين منّت پروردگار خويش هستيم و مردم پرورش يافتگان و تربيت شدگان و رهين هدايت ما هستند.
 
و من آنچه مى گويم نه براى آگاهانيدن توست، كه آن نزد تو پيداست، بلكه گفته من به خاطر يادآورى نعمت خداست. نمى بينى مردمى از مهاجران را در راه خدا شهيد نمودند، و همگان از فضيلتى بر خوردار بودند. تا آنكه شهيد ما -حمزه (ع)- شربت شهادت نوشيد، و به سيّد الشهدا ملقب گرديد، و چون رسول خدا (ص) بر او نماز خواند، به گفتن هفتاد تكبيرش مخصوص گرداند.
نمى بينى مردمانى در راه خدا دست خود را دادند و ذخيرتى از فضيلت براى خود نهادند، و چون يكى از ما را ضربتى رسيد و دست وى جدا گرديد طيّارش خواندند كه در بهشت به سر برد و ذو الجناحين كه با دو بال پرد.
و اگر نبود كه خدا خود ستودن را نهى كرد، گوينده فضيلتهاى فراوانى بر مى شمرد كه دلهاى مؤمنان با آن آشناست، و در گوش شنوندگان خوش آواست. پس «آهن سرد مكوب» و «آب در غربال مپيماى»، ما پروردهاى خداييم و مردم پرورده هاى مايند.
 
مگر نمى بينى -گرچه منظورم آگاه كردن تو نيست بلكه براى ياد آورى نعمت هاى حق مى گويم- كه گروهى از مهاجران و انصار در راه خدا شهيد شدند و براى هر يك مرتبه اى است، تا اينكه شهيد ما حمزه به شهادت رسيد به او سيّد الشهداء لقب داده شد، و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را به وقت نماز بر جنازه اش به هفتاد تكبير اختصاص داد.
آيا ملاحظه نمى كنى كه قومى در راه خدا دستشان از بدن جدا شد و براى هر يك مقامى است، ولى زمانى كه دست يكى از ما جدا شد او را طيران كننده در بهشت و داراى دو بال نامگذارى كردند.
اگر ستايش از خويش را خداوند نهى نكرده بود، اين گوينده فضايل بسيارى را ياد آورى مى كرد كه قلوب بيدار اهل ايمان به آن معرفت دارد، و گوشهاى شنوندگان شنيدن آنها را كنار نيندازد. كسى را كه به طمع صيد دنيا از راه حق منحرف شده واگذار، كه مسلّما ما دست پرورده پروردگارمان هستيم، و مردم پس از آن تربيت شده ما هستند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )امتيازهاى بى نظير:امام(عليه السلام) بعد از آنکه در فصل گذشته از اين نامه، معاويه را در هدفى که داشت مأيوس ساخت، زيرا او مى خواست با برشمردن فضايل خلفاى سه گانه سخنى از امام(عليه السلام) بر ضد آنها بشنود و آن را پيراهن عثمان ديگرى سازد; ولى امام(عليه السلام) دست رد بر سينه او زد و گفت تو در اين ميان نامحرمى و حق ورود به اين مسأله و داورىِ ميان مهاجران و انصار را ندارى.آن گاه در اين بخش از نامه به بيان فضايل اهل بيت(عليهم السلام) با بهترين تعبيرات و محکم ترين اسناد مى پردازد تا به صورت غير مستقيم ادعاهاى معاويه را ابطال کند مى فرمايد: «من نمى خواهم (درباره فضايل بنى هاشم) به تو خبر دهم بلکه به عنوان سپاس و شکرگزارى نعمت خداوند بازگو مى کنم آيا نمى بينى جمعيتى از مهاجران و انصار که در راه خداوند شربت شهادت نوشيدند، هر کدام داراى مقام و مرتبتى شدند اما هنگامى که شهيد ما حمزه به شهادت رسيد به او «سيّدالشهدا» گفته شد (سرور شهيدان راه خدا) و رسول الله(صلى الله عليه وآله) هنگام نماز بر او (به جاى پنج تکبير) هفتاد تکبير گفت»; (أَ لاَ تَرَى ـ غَيْرَ مُخْبِر لَکَ، وَلَکِنْ بِنِعْمَةِ اللهِ أُحَدِّثُ ـ أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِي سَبِيلِ اللهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالاَْنْصَارِ، وَلِکُلّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِيدُنَا قِيلَ: سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ وَخَصَّهُ رَسُولُ اللهِ(صلى الله عليه وآله) بِسَبْعِينَ تَکْبِيرَةً عِنْدَ صَلاَتِهِ عَلَيْهِ).در روايات اسلامى آمده، پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) هر پنج تکبيرى را که مى گفت گروهى از فرشتگان با او بر حمزه نماز مى گذاردند و به اين ترتيب چهارده گروه از فرشتگان يکى پس از ديگرى آمدند و پشت سر پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بر او نماز گزاردند.(1)به هر حال هدف امام(عليه السلام) از اين سخن آن است که اگر فضايل را از شهادت شروع کنيم برترين فضيلت از آنِ خاندان ماست، زيرا حمزه سيّدالشهدا از ماست. درست است که همه شهيدان مقام والايى دارند; ولى اين شهيد هاشمى مقامش از همه والاتر بود.البتّه اين لقب براى حمزه، در مورد شهداى عصر پيغمبر(صلى الله عليه وآله) است وگرنه مقام امير مؤمنان على(عليه السلام) در شهادت بر مقام امام حسين(عليه السلام) و شهيدان کربلا مقام والاترى است. و جالب اينکه ابن ابى الحديد درباره شهادت امير مؤمنان(عليه السلام) نيز همين سخن را بيان کرده است.(2)سپس امام(عليه السلام) در ادامه سخن به بيان فضيلت ديگرى از شهداى بنى هاشم پرداخته و داستان شهادت جعفر طيار را ذکر مى کند و خطاب به معاويه مى فرمايد: «آيا نمى بينى گروهى دستشان در ميدان جهاد قطع شد و هر کدام (در اسلام) مقام و منزلتى يافتند، ولى هنگامى که اين جريان درباره يکى از ما رخ داد، لقب «طيار»، پرواز کننده در آسمان بهشت با دو بال به او داده شد»; (أَ وَلاَ تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَيْدِيهِمْ فِي سَبِيلِ اللهِ ـ وَلِکُلّ فَضْلٌ ـ حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِيلَ: «الطَّيَّارُ فِي الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَنَاحَيْنِ»).در شرح نهج البلاغه مرحوم تسترى از مغازى واقدى چنين نقل شده است که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بعد از شهادت جعفر بن ابى طالب وارد بر اسما همسر او شد و خبر شهادت جعفر را به اسما داد سپس فرمود: اى اسما آيا بشارتى به تو بدهم؟ عرض کرد: آرى پدر و مادرم فدايت باد فرمود: خداوند متعال براى جعفر دو بال قرار داده که در آسمان بهشت با آن پرواز مى کند. اسما گفت: پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا اين بشارت را به همه مردم بده. پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) برخاست و بر فراز منبر رفت و فرمود: «ألا إنَّ جَعْفراً قَدِ اسْتُشْهِدَ وَقَدْ جَعَلَ اللهُ لَهُ جَناحَيْنِ يَطيرُ بِهِما فِى الْجَنَّةِ; آگاه باشيد جعفر (در ميدان موته) به شهادت رسيد و خداوند (به جاى دو دستش که قطع شد) دو بال براى او قرار داد که در آسمان بهشت با آن پرواز مى کند».(3)سپس امام(عليه السلام) بعد از ذکر اين دو مورد مهم از فضايل بنى هاشم به يک بيان کلى مى پردازد و مى فرمايد: «و اگر نه اين بود که خداوند نهى کرده است که انسان، خودستايى کند، گوينده فضايلى را برمى شمرد که دل هاىِ مؤمنان آگاه با آن آشناست و گوش هاى شنوندگان از شنيدن آن ابا ندارد»; (وَلَوْ لاَ مَا نَهَى اللهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ، لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً، تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ، وَلاَ تَمُجُّهَا(4) آذَانُ السَّامِعِينَ).اشاره به اينکه فضايل ما اهل بيت همه جا را پر کرده و يکى دو تا نيست و به قدرى شهرت دارد که نه تنها مؤمنان، بلکه منافقان و بيگانگان از اسلام نيز با آن آشنا هستند و گروه زيادى آن را از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) شنيده اند، هرچند امثال تو (معاويه) با آن آشنا نباشيد; ولى از آنجا که ممکن است حمل بر خودستايى شود من از بازگو کردن آن فضايل فراوان چشم پوشى مى کنم و آن را به داورى مؤمنان و اصحاب خاص پيامبر(صلى الله عليه وآله) که هنوز بسيارى از آنها در ميان مسلمانان زندگى مى کنند وا مى گذارم.سرانجام امام(عليه السلام) در پايان اين فراز از نامه گويى بر معاويه فرياد مى زند و مى فرمايد: «پس دست از اين سخن ها بردار و گمراهان را از خود دور کن ما برگزيده و پرورش يافته و رهين منت پروردگار خويش هستيم و مردم پرورش يافتگان و تربيت شدگان و رهين هدايت ما هستند»; (فَدَعْ عَنْکَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ(5) فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا، وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا).به اعتراف شارحان نهج البلاغه، اين جمله بسيار فصيح و بليغ محتواى بسيار والايى دارد و پاسخ دندان شکنى به سخنان بى ارزش معاويه است.زيرا با توجّه به اينکه «صَنائِع» جميع صنيعه و اين واژه به معناى برگزيده و پرورش يافته و رهين منّت است، امام(عليه السلام) مى فرمايد: جاى ترديد نيست که آفتاب نبوّت از خانه ما طلوع کرد. خداوند برگزيده خودش پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را از خاندان ما انتخاب نمود و او را پرورش داد و در آغوش وحى تربيت نمود; هنگامى که به اوج کمال و علم و هدايت رسيد به هدايت مردم پرداخت و ما هم به دنبال او همين راه را برگزيديم، بنابراين ما تربيت يافتگان و برگزيدگان خداييم و مردم تربيت يافته و ساخته و پرداخته برنامه هاى ما، از اين رو جاى اين ندارد که ما را با ديگران مقايسه کنى و در نامه خود نام افرادى را ببرى که اگر هدايت شده اند به وسيله ما هدايت شده اند.در تفسير «صَنَائِعُ لَنَا» بعضى راه افراط را پوييده اند و مردم را مصنوع پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى(عليهم السلام) يا برده آنها دانسته اند در حالى که اين سخن با آيات قرآن سازگار نيست; قرآن درباره موسى در يک جا مى فرمايد: «(وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسي); و من تو را براى خودم پرورش دادم»(6) و در جاى ديگر مى فرمايد: «(وَأَلْقَيْتُ عَلَيْکَ مَحَبَّةً مِنِّي وَلِتُصْنَعَ عَلى عَيْني); و من محبّتى از خودم بر تو افکندم، تا تحت مراقبت پرورش يابى».(7)متأسّفانه تفسير بالا بهانه اى به دست مخالفان داد و جالب اينکه در حديثى معتبر از عيون اخبار الرضا(عليه السلام) مى خوانيم که اباصلت خدمت آن حضرت عرض کرد: اى فرزند رسول خدا اين چيست که مردم از شما نقل مى کنند؟ امام(عليه السلام) فرمود: چه چيز؟ عرض کرد: مى گويند: شما ادعا مى کنيد که همه مردم بردگان شما هستند (إِنَّکُمْ تَدَّعُونَ أَنَّ النَّاسَ لَکُمْ عَبِيدٌ). امام(عليه السلام) سخت برآشفت و فرمود: «اللّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَالاَْرْضِ عالِمَ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ أَنْتَ شَاهِدٌ بِأَنِّي لَمْ أَقُلْ ذَلِکَ قَطُّ وَلاَ سَمِعْتُ أَحَداً مِنْ آبَائِي(عليهم السلام) قَالَ قَطُّ وَأَنْتَ الْعَالِمُ بِمَا لَنَا مِنَ الْمَظَالِمِ عِنْدَ هَذِهِ الاُْمَّة وَانِّ هَذِهِ مِنْهَا; خداوندا تو که آفريدگار آسمان ها و زمين هستى و از پنهان و آشکار آگاهى تو خود گواهى که من هرگز چنين سخنى نگفتم و از هيچ يک از پدران و اجدادم هرگز نشنيدم پروردگارا تو به ظلم هايى که از اين امّت بر ما رفته است آگاهى و اين تهمت نيز يکى از آنهاست».(8)***** نکته ها:1. فضايل حمزه سيّدالشهدا:درباره شخصيت حمزه و خدمات گران بهاى او به اسلام و شهادت جانسوز او مطالب بسيارى در منابع اسلامى آمده است که ذيلا به بخشى از آن اشاره مى شود.1. در تفسير فرات کوفى آمده است: «يُدْفَعُ يَوْمَ الْقِيامَةِ إلى عَلِىٍّ لِواءُ الْحَمْدِ وَإلى حَمْزَةَ لِواءُ التَّکْبيرِ وَإلى جَعْفَرَ لِواءُ التَّسْبيحِ; روز قيامت پرچم حمد و ستايش خدا به دست على(عليه السلام) و پرچم تکبير به دست حمزه و پرچم تسبيح به دست جعفر سپرده مى شود».(9)2. در تفسير امام حسن عسکرى(عليه السلام) آمده است: «يَأتى بِالرُّمْحِ الَّذى کانَ يُقاتِلُ حَمْزَةُ أعْداءَ اللهِ فِى الدُّنْيا فَيَناوَلَهُ إيّاهُ وَيَقُولُ: يا عَمَّ رَسُولِ اللهِ ذِدِ الْجَحيمَ عَنْ أوْلِيائِکَ بِرُمْحِکَ; روز قيامت على(عليه السلام) نيزه اى را که حمزه با آن، با دشمنان خدا در دنيا جهاد مى کرد، به دست حمزه مى دهد و مى گويد: اى عموى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) دوزخ را با اين نيزه از دوستانت دور کن».(10)3. در کتاب الاصابة فى تمييز الصحابة نوشته ابن حجر عسقلانى آمده است: «حمزه عموى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) دو سال يا چهار سال با او تفاوت سنّى داشت و هر دو از يک زن به نام ثويبه شير خورده بودند و برادر رضاعى محسوب مى شدند (البتّه اين شير خوارگى مربوط به دو فرزند ثويبه بوده است، در دو زايمان که ميان آن، دو يا چهار سال فاصله بود) پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) او را به لقب اسدالله و سيّدالشهدا مفتخر ساخت و پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بعد از شهادت حمزه و مثله شدن بدنش از سوى کفار قريش بسيار ناراحت شد و در کنار جسد حمزه ايستاد و فرمود: «رَحِمَکَ اللهُ اَىْ عَمّ لَکُنْتَ وَصُولاً لِلرَّحِمِ فَعُولاً لِلْخَيْراتِ; خدا رحمتت کند اى عمو تو بسيار صله رحم بجا مى آوردى و بسيار کار خير انجام مى دادى».(11)4. در کتاب اسدالغابة فى معرفة الصحابة نوشته ابن اثير آمده است: «هنگامى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بعد از واقعه احد به مدينه باز گشت صداى گريه و زارى را براى شهداى قبيله انصار از خانه هاى آنها شنيد (در حالى که خانه حمزه خاموش بود، زيرا او از مهاجرين بود) پيغمبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «لکِنَّ حَمْزَةَ لا بَواکِىَ لَهُ; افسوس که عمويم حمزه عزادارانى ندارد». اين سخن به گوش انصار رسيد به زنانشان گفتند: پيش از آنکه براى شهيدان خود گريه کنيد براى حمزه سوگوارى نماييد. واقدى (مورخ معروف) مى گويد: اين کار به عنوان يک سنّت در ميان مردم مدينه باقى ماند و تا امروز نيز همان برنامه را ادامه مى دهند».(12)5. در کتاب مکارم الاخلاق آمده است که حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام) از خاک قبر حمزه تسبيحى ساخته بود و ذکر خدا را با آن تسبيح مى گفت.(13)روايات در فضيلت حضرت حمزه و فداکارى او در هنگام غربت اسلام و حمايت بى دريغ او از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و شهادت شجاعانه اش فراوان است; اين مختصر را با حديث ديگرى که مرحوم کلينى در کافى از امام باقر(عليه السلام) نقل کرده پايان مى بخشيم: يکى از ياران آن حضرت مى گويد: ما در خدمتش بوديم، سخن از حوادثى به ميان آمد که بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى محروم ساختن اميرمؤمنان على(عليه السلام) از خلافت به وجود آمد. کسى عرض کرد: خداوند تو را سالم بدارد; بنى هاشم افراد نيرومندى داشتند چرا در مقابل اين جريان مقاومت نکردند؟ امام باقر(عليه السلام) فرمود: آرى بنى هاشم مردان شجاع و دليرى همچون جعفر و حمزه داشتند; ولى افسوس که شهيد شدند و افراد ضعيفى باقى ماندند; «أَمَا وَاللهِ لَوْ أَنَّ حَمْزَةَ وَجَعْفَراً کَانَا بِحَضْرَتِهِمَا مَا وَصَلاَ إِلَى مَا وَصَلاَ إِلَيْهِ; به خدا سوگند اگر حمزه و جعفر در برابر خليفه اوّل و دوم بودند به هدف خود نمى رسيدند».(14)2. مقام والاى جعفر بن ابى طالب:امام(عليه السلام) در نامه بالا اشاره پر معنايى به مقام و منزلت جعفر در ميان شهداى عالى قدر اسلام فرمود، در روايات اسلامى نيز تعبيرات مهمى در اين باره ديده مى شود:1. در کتاب کافى آمده است که امام صادق(عليه السلام) فرمود: روز قيامت، خداوند همه خلايق را در صحنه محشر جمع مى کند اوّلين کسى را که صدا مى زنند نوح است از او سؤال مى شود آيا دعوت الهى را به مردم رساندى؟ عرض مى کند: آرى! به او گفته مى شود: چه کسى بر اين امر گواهى مى دهد؟ مى گويد: محمد بن عبدالله (که شاهد و ناظر همه امت ها بوده است) نوح حرکت مى کند و نزد پيغمبر(صلى الله عليه وآله) مى آيد در حالى که على(عليه السلام) با اوست عرض مى کند: خداوند از من سؤال کرده است که ابلاغ دعوت کرده ام عرضه داشته ام آرى از من سؤال شد چه کسى گواهى مى دهد عرض کردم: محمد(صلى الله عليه وآله). پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: اى جعفر و اى حمزه برويد و (از سوى من) گواهى دهيد که او ابلاغ رسالت کرده است. سپس امام صادق(عليه السلام) افزود: جعفر و حمزه (به دستور پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله)) گواه ابلاغ انبيا هستند. کسى که حاضر بود عرض کرد: پس على(عليه السلام) کجا خواهد بود؟ امام(عليه السلام) فرمود: او مقامش از اين هم بالاتر است: (هُوَ أَعْظَمُ مَنْزِلَةً مِنْ ذَلِکَ).(15)2. ابن ابى الحديد از ابو الفرج اصفهانى در کتاب مقاتل الطالبين نقل مى کند که جعفر فضايل فراوانى دارد و احاديث بسيارى در اين زمينه نقل شده از جمله اينکه هنگامى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خيبر را فتح کرد جعفر بن ابى طالب از حبشه باز گشته بود. پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را در آغوش گرفت و پيشانى او را بوسيد و اين جمله معروف را فرمود: «ما أدرى بِأيِّهِما اَشَدُّ فَرَحاً بِقُدُومِ جَعْفَر أمْ بِفَتْحِ خَيْبَر؟; نمى دانم کدام يک از اين دو براى من سرورآفرين تر است آمدن جعفر (از حبشه) يا فتح خيبر؟».(16)3. ابن عساکر در تاريخ دمشق در روايتى نقل مى کند که على(عليه السلام) نخستين مردى بود که اسلام آورد، بعد از او زيد بن حارثه و سپس جعفر بن ابوطالب.(17)4. در کتاب الاصابة فى تمييز الصحابه آمده است که جعفر به مستمندان و فقرا علاقه فراوانى داشت در کنار آنها مى نشست و به آنها خدمت مى کرد و با آنها سخن مى گفت به گونه اى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) او را «ابوالمساکين» ناميد و پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «أَشْبَهْتَ خَلْقِي وَخُلُقِي; تو از نظر خلقت و خوى شبيه منى» سپس مى افزايد: اين حديث را بخارى و مسلم در کتاب خود نقل کرده اند.(18)5. ابن عساکر در تاريخ دمشق از انس بن مالک از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل مى کند که فرمود: «نَحْنُ بَنُو عَبْدِالْمُطَّلِبِ سَادَةُ أَهْلِ الْجَنَّةِ رَسُولُ اللهِ وَحَمْزَةُ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ وَجَعْفَرٌ ذُو الْجَنَاحَيْنِ وَعَلِيٌّ وَفَاطِمَةُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ; ما فرزندان عبدالمطلب بزرگان اهل بهشتيم من و حمزه سيّدالشهدا و جعفر ذوالجناحين و على و فاطمه و حسن و حسين».(19)در فضيلت جعفر نيز احاديث فراوانى است، با حديثى از امام باقر(عليه السلام) اين سخن را پايان مى دهيم فرمود: خداوند به رسولش وحى فرستاد که من چهار خصلت جعفر را پاداش مى دهم پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سراغ جعفر فرستاد و اين خبر را با او در ميان گذاشت. جعفر عرض کرد: اگر نه اين بود که خداوند به تو خبر داده بود، من چيزى در اين باره نمى گفتم (خصال چهارگانه من اين است) من هرگز شراب ننوشيدم (حتى در عصر جاهليّت که معمول بود) زيرا مى دانستم اگر شراب بنوشم عقل من زايل مى شود و هرگز دروغ نگفتم، زيرا مى دانستم دروغ شخصيت انسان را پايين مى آورد و هرگز دامانم آلوده بى عفتى نشد، زيرا مى ترسيدم خانواده من نيز گرفتار شوند و هرگز براى بت سجده نکردم، چون مى دانستم بت نه زيانى مى رساند و نه سودى مى دهد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) دست بر شانه او زد و فرمود: سزاوار است که خداوند متعال براى تو دو بال قرار دهد که با آن همراه فرشتگان در بهشت پرواز کنى.(20)اضافه بر همه اينها از افتخارات جعفر آن است که رييس مهاجران به حبشه بود، بنابراين او دو هجرت داشت (هجرت به سوى حبشه و هجرت به سوى مدينه) و به دو قبله نماز خواند (در آغاز اسلام به سوى بيت المقدس و سپس در مدينه به سوى کعبه) و دو بار با پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بيعت کرد (بيعتى در آغاز اسلام و بيعتى در فتح مکّه) همان گونه که در احاديث وارد شده است.(21)*****پی نوشت:1 . اين حديث (هفتاد تکبير) به طور اجمال در کافى (ج 3، ص 186، باب من زاد على خمس تکبيرات، ح 3) آمده است ولى آنچه در بالا آمد که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) چهارده بار نماز با چهارده گروه از فرشتگان خواند در شرح نهج البلاغه ابن ميثم آمده است.2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 193.3 . شرح نهج البلاغه تسترى، ج 3، ص 111 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 71.4 . «تَمَجُّ» از ريشه «مج» بر وزن «حج» به معناى بيرون ريختن چيزى از مايعات از دهان است. سپس آن واژه در مورد شنيدن سخنان به وسيله گوش نيز به کار رفته است; معناى جمله بالا اين است که گوش ها اين فضايل را از خود بيرون نمى ريزد، بلکه آن را پذيرا مى شود.5 . «رَمِيّة» به معناى صيدى است که با تيراندازى به دست بيايد. و جمع آن «رمايا» است و جمله «مَنْ مالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ» اشاره به کسى است که دنبال صيدى مى رود و آن صيد او را از مسير اصلى منحرف مى سازد و اى بسا در بيابان گمراه شود. امام(عليه السلام)، با اين سخن به معاويه مى گويد: افرادى مثل عمرو بن عاص کسانى هستند که دنبال صيد مقام و مال دنيا هستند و به همين دليل از جاده حق منحرف شده اند تو زمام اختيار خود را به اين گمراهان مسپار.6 . طه، آيه 41.7 . طه، آيه 39.8 . عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، ج 2، ص 184.9 . سفينة البحار، ماده حمزه.10 . همان.11 . الاصابة، ج 1، ص 354.12 . اسد الغابة، ج 2، ص 48.13 . مکارم الاخلاق، ص 280 و بحارالانوار، ج 82، ص 333، ح 16.14 . کافى، ج 8، ص 189، ح 216 (با کمى تلخيص).15 . کافى، ج 8، ص 267، ح 392.16 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 72. اين حديث را ابن عساکر در تاريخ دمشق، ج 6، ص 67 نقل کرده است.17 . مختصر تاريخ دمشق، ج 6، ص 66.18 . الاصابه، ج 1، ص 237، شرح حال جعفر.19 . مختصر تاريخ دمشق، ج 6، ص 68.20 . من لا يحضره الفقيه، ج، 4، ص 397، اين حديث را ابن عساکر نيز در مختصر تاريخ دمشق، ج 6، ص 67 آورده است.21 . سفينة البحار، ماده جعفر. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«ألا ترى... الجناحين»،امام پس از بيان اين كه هر يك از صحابه را فضيلتى ويژه خويش است، تا برترى خانوادگى خود را بر ديگران ثابت كند، با ذكر برترى ويژه خاندان خود، در زندگانى و مرگ، دليل امتياز ايشان را با بقيه مهاجرين و انصار، خاطر نشان كرده است كه از جمله فضايل خاص آنان شهادت در آن خانواده مى باشد، و مقصود از شهيد كه به آن اشاره فرموده، عمويش حمزة بن عبد المطلب -خدا از او خشنود باد- مى باشد، و به دو دليل، اين شهيد بزرگوار را از ساير شهيدان برتر و بالاتر مى داند اولين دليل اين است كه رسول خدا، او را سيد الشهداء (سرور شهيدان) ناميده است. و دليل ديگر اين كه او را به هفتاد تكبير در چهارده نماز كه بر او خواند اختصاص داد، زيرا هر نماز كه با پنج تكبير، مى خواند، جمعى ديگر از فرشتگان نازل مى شدند و اقتدا مى كردند پيامبر باز نماز ديگرى بر او مى خواند تا چهارده مرتبه و اين از خصوصيات حمزه و شرافت بنى هاشم در زندگانى و مرگشان مى باشد، و ديگر از فضيلتهاى ايشان آن است كه در باره جعفر بن ابى طالب اشاره به آن كرده كه عبارت است از قطع شدن دستهايش در راه خدا كه پيامبر او را صاحب دو بال و پرواز كننده در بهشت خواند و نيز از آن حضرت نقل شده كه شعرى سرود و براى معاويه فرستاد و در آن به وجود جعفر طيّار فخر و مباهات فرمود:و عيّرها الواشون انى احبها            و تلك شكاة ظاهر عنك عارهاما شرح كشته شدن و نام و خصوصيات قاتل حمزه و جعفر را در فصلهاى گذشته ذكر كرديم و امام (ع) راجع به خودش نيز خاطر نشان كرده است كه نسبت به فضايل فراوانش دلهاى مؤمنان آشنا و گوشهايشان آن را پذيرا مى باشد و به دليل اين كه خداوند انسان را از ستودن خويش نهى كرده، امام (ع) نيز از بر شمردن فضايل خود، خوددارى فرموده است.منظور از كلمه ذاكر خودش مى باشد كه فرمود: اگر نه چنين بود كه خداوند از خودستايى نهى كرده ذاكر فضايل بسيارى را از خود بيان مى كرد و اين كه اين كلمه را بطور نكره و بدون ال ذكر كرده و آشكارا به خود نسبت نداده، نيز به دليل همان پرهيز از خودستايى است، و در عبارت:«لا تمجّها آزان السّامعين»،كه گوشهاى شنوندگان از شنيدن فضايل من امتناع ندارد، اشاره به آن است كه گاهى روح انسان از مكرر شنيدن برخى از امور ناراحت مى شود و گويا آن را از گوش خود بدور مى اندازد چنان كه انسان آب را از دهان خود بيرون افكند.«فدع عنك من مالت به الرميّه»،ياد افراد مغرض و بد نيّت از قبيل عمر و عاص را از خاطر ببر و به آنچه در باره ما مى گويند اعتنا مكن و احتمال مى رود كه امام با اين جمله خود معاويه را اراده كرده باشد از باب اياك اغى و اسمعى يا جاره به تو مى گويم واى همسايه بشنو. كلمه رميّه استعاره از امورى است كه مورد هدف و قصد انسانها مى باشند، و چون اين امور، آدمى را جذب كرده، به انجام اعمال وادار مى كنند، ميل را به آن نسبت داده است.5-  «فانا صنايع ربنا... لنا»،نكته پنجم، به طريق ديگر در اين جمله برترى خاندان خود را بر ديگران خاطر نشان كرده و آن عبارت از اين است كه خداوند نعمت بزرگ پيغمبرى را به اين خانواده اختصاص داده و به واسطه ايشان مردم را هم از آن برخوردار فرموده، و اين جمله در حكم مقدّمه صغراى قياس از شكل اوّلى است كه به منظور فخر و مباهات دليل آورده است كه هيچ كس را نسزد كه از نظر شرافت با آنها برابرى كند و در فضيلت با ايشان همسرى كند، و كبراى آن در تقدير چنين است: و هر كس بلا واسطه تربيت يافته و پرورده پروردگارش باشد، و مردم بعد از او، و به واسطه وى، پرورده پروردگار باشند، هيچ كس نمى تواند در شرافت و فضيلت با او برابرى كند. لفظ صنايع در هر دو موضع به عنوان مجاز به كار رفته، و از باب اطلاق اسم مقبول بر قابل و حالّ بر محلّ است و اين تعبير بعدها بسيار به كار گرفته شده است، مثلا وقتى كه كسى نعمت خود را به ديگرى اختصاص دهد گفته مى شود فلانى، او را صنيعه (برگزيده) خود قرار داده، مثل قول خداوند: «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي». 
منهاج البراعه (خوئی)أ لا ترى -غير مخبّر لك- لكن بنعمة اللَّه أحدّث، أنّ قوما من المهاجرين استشهدوا في سبيل اللَّه -و لكلّ فضل- حتّى إذا استشهد شهيد [نا] قيل: سيّد الشّهداء و خصّه رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله بسبعين تكبيرة عند صلاته عليه؟ أ و لا ترى أنّ قوما قطعت أيديهم في سبيل اللَّه -و لكلّ فضل- حتّى إذا فعل بواحد منّا كما فعل بواحدهم، قيل: الطّيّار في الجنّة و ذو الجناحين؟ و لولا ما نهى اللَّه عنه من تزكية المرء نفسه لذكر ذاكر فضائل جمّة تعرفها قلوب المؤمنين، و لا تمجّها آذان السّامعين، فدع عنك من مالت به الرّميّة فإنّا صنائع ربّنا و النّاس بعد صنائع لنا.اللغة:(غير مخبّر) خبّره الشيء و بالشيء من باب التفعيل أعلمه إيّاه و أنبأه كأخبره و أخبر به، (استشهد) أى قتل في سبيل اللَّه، و كذا اشهد، على صيغتى المجهول. (تمجّها) يقال مجّ الماء من فيها إذا ألقاه، (الرّمية) المراد منها ههنا الصيد الّذي يرمي و هو كالمثل يضرب لمن يميل به عن الحقّ أغراضه الباطلة و أصله أنّ الرجل يقصد قصدا فيتعرّض له الصيد فيتبعه فيميل به عن قصده الأصلى. (صنائع) جمع صنيعة، قال الزمخشرى في أساس البلاغة: فلان صنيعتك و مصطنعك، و اصطنعتك لنفسى، قال الحطيئة:فإن يصطنعني اللَّه لا أصطنعكم          و لا اوتكم مالى على العثرات     و قال في القاموس: هو صنيعى و صنيعتى أى اصطنعته و ربّيته و خرّجته.و الصنيعة أيضا هي ما يسدى من معروف أو يد إلى إنسان، قال ابن مولى ليزيد بن حاتم:و إذا صنعت صنيعة أتممتها         بيدين ليس نداهما بمكدّر    و البيت من الحماسة، قال المرزوقي في الشرح: يقول: و إذا اتّخذت عند إنسان يدا و أزللت إليه نعمة فانّك لا تخدجها و لا تترك تربيتها لكنّك تكمّلها و تقوم بعمارتها مصونة من المنّ و التكدير صافية من الشوائب و التعذير.الاعراب:(أنّ قوما) مفعول ترى  (الرميّة) فعيلة بمعنى مفعولة و أنثت لأنّها جعلت اسما لا نعتا و المراد بها الدّنيا أى دع من مال إلى الدّنيا و مالت به أى أمالته إليها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 113 المعنى:ثم أخذ أمير المؤمنين عليه السّلام بتذكير معاوية و تنبيهه على أفضليّته و أفضليّة من هو من بيته و نسبه من بني هاشم حيث قال: (ألا ترى غير مخبر لك- لكن بنعمة اللّه احدّث- أنّ قوما إلخ). يعني بقوله غير مخبر لك أنك لست بأهل أن يخاطبك مثلي كما يستفاد من سياق الكلام، و يحتمل بعيدا أن يفسّر بأنّ معاوية لما كان واقفا على ذلك قال الأمير عليه السّلام: غير مخبر لك، و قوله عليه السّلام: لكن بنعمة اللّه احدّث يشير إلى قوله تعالى في سورة الضّحى: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ».ثمّ قال عليه السّلام: (قيل: سيّد الشّهداء) يعني بسيّد الشّهداء عمّه حمزة بن عبد المطلب رضوان اللّه عليه استشهد في احد و القائل هو رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله حيث قال: إنه سيّد الشّهداء و خصّه بسبعين تكبيرة عند صلاته عليه و مضى الكلام في شهادة حمزة و صلاة الرّسول صلى اللّه عليه و آله و حزنه عليه في المختار التاسع من باب الكتب (ج 17) فراجع.ثمّ قال عليه السّلام: (إنّ قوما قطعت أيديهم في سبيل اللّه) يعني به أخاه جعفر بن أبي طالب رضوان اللّه عليه استشهد في غزوة موتة، و قد تقدّم الكلام في شهادته و فضله في شرح المختار التاسع المقدّم ذكره أيضا فلا فائدة في الإعادة.ثمّ أخذ عليه السّلام بنقل فضائله و لكن أعرض عنه لما نهى اللّه عنه من تزكية المرء نفسه فقال: (و لو لا ما نهى اللّه. إلخ)- و أراد من قوله: (لذكر ذاكر) نفسه الشريفة، ثمّ وصف الفضائل بأنها بلغت في الشهرة و الوضوح مبلغا تعرفها قلوب المؤمنين و لا تمجّها آذان السّامعين فلا ينكرها إلا عميان القلب و فاقد السمع و سياق الكلام يفيد أنّها لوضوحها لا يمكن لأحد إنكارها و إن كان غير مؤمن يثقل عليه سماعها حيث قال عليه السّلام: (و لا تمجّها آذان السّامعين) بعد قوله: تعرفها قلوب المؤمنين.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 114ثمّ قال عليه السّلام: (فدع عنك من مالت به الرمية) و في نهاية الأرب: الدنية مكان الرمية و هي الأمر الخسيس، قيل: انه مثل و أصله أنّ رجلا قصد مكانا و قد عرض عليه في أثناء طريقه صيد فجعل يتبعه ليصطاده فشغله عمّا قصده. انتهى كلامه بترجمة منّا، و لكنا لم نظفر به، و الحقّ ما قاله آخر من أنّه كالمثل.و أمّا معناه: فقال الكيدريّ- كما نقل عنه في البحار: (ص 536 ج 8) أراد عليه السّلام أنّه- يعني معاوية- مطعون في نسبه و حسبه و أنّه أزاله عن مقام التّفاخر و التنافر مطاعن شهرت فيه. انتهى. ثمّ قال المجلسي- ره-: و كأنّه حمل على الرماية على السهام المرميّة. انتهى.و ذكر المولى صالح القزويني- ره- في شرحه على النهج بالفارسيّة في معناه ثلاثة أوجه: أوّلها أنّه عليه السّلام أراد بمن نفسه الشريفة أي دعنى يا معاوية و شأني أسكت عنك، و لم يك قصدي أن افاخرك بمفاخري و لكن تعرّض لي صيد في أثناء الطريق فرميته بسهم.و ثالثها أنّه عليه السّلام أراد بمن معاوية أي دع ما يشغلك عن الحقّ و اترك ما لا يعنيك و دونك و شأنك و لا تكن كالّذي مالت به الرّمية، و احتمله العالم الشارح البحريني قدّس سرّه أيضا حيث قال: و يحتمل أن تكون الإشارة إليه بعينه على طريقة قولهم: إيّاك أعني و اسمعي يا جارة.قلت: ما ذهب إليه الكيدري- ره- بعيد عن سياق العبارة و كذا الوجهان المذكوران سيّما الأوّل منهما، و معنى العبارة المستفاد من سياقها أن أمير المؤمنين عليه السّلام يأمره عن عدم الالتفات إلى أقوال أبناء الدّنيا كعمرو بن العاص و أضرابه أى دع قوما أمالتهم الدّنيا الدّنية عن سوّى الصراط، و بعد نفسك عنهم.ثمّ قال عليه السّلام: (فإنا صنائع ربّنا و الخلق بعد صنائع لنا) إنما أتى بالفاء لأنّ كلامه هذا في مساق العلّة لقوله عليه السّلام: فدع عنك من مالت به الرّمية، أي يجب عليك ترك هؤلاء القوم الّذين ضلّوا عن الطريق الحق، و عليك باتباع سبيلنا لأنّا صنائع ربّنا فمن أعرض عنّا فقد حاد عن الصراط المستقيم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 115 ثمّ إنّ كلامه هذا فوق كلام البشر، و فوق ما يحوم حوله العبارة عليه مسحة من العلم الإلهي و لعمري أنّه يجري مجرى التنزيلات السّماويّة، لما اشتمل عليه من أمر الخلافة الحقّة، و شأن الحجج الإلهيّة، و أراه كأنّه موج برز من محيط عظيم، أو نور سطع من عالم الأمر الحكيم، لا يتفوّه به إلّا من اصطنعه الله تعالى لنفسه، و لا يقدر على الإتيان به إلّا قائل إنّا لامراء الكلام و فينا تنشّبت عروقه و علينا تهدّلت غصونه، و لا يليق هذا الإدّعاء إلّا لنبيّ أو وصي نبيّ، و لا يصدر نحو هذه الكلمة العليا إلّا من قلب هو عيبة أسرار اللّه جلّ شأنه، و بالجملة:آن كس كه ز كوى آشنائيست          داند كه متاع ما كجائيست     و قد علمت في تفسير اللّغات أنّ فلانا صنيعي و صنيعتى أى اصطنعته و ربّيته و خرجته و فلان صنيعتك و مصطنعك، قال عزّ من قائل: «إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ فَرَجَعْناكَ إِلى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عینها» (طه 42) أى اصطفيتك و أخلصتك و استخلصتك لنفسى كما قال عزّ من قائل: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً» (مريم 52) و قال تعالى: «قالَ يا مُوسى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي» (الاعراف 145)، قال جار اللّه الزّمخشرى في الكشاف: هذا تمثيل لما خوّله من منزلة التقريب و التكريم و التكليم، مثّل حاله بحال من يراه بعض الملوك لجوامع خصال فيه و خصائص أهلا لئلّا يكون أحد أقرب منزلة منه إليه و لا يأتمن على مكنون سرّه سواه. انتهى.و قال النيسابورى في التفسير: اصطنعت فلانا لنفسى إذا اصطفيته و خرجته و معناه أحسنت إليه حتّى أنّه يضاف إليه، و نقل نحوه عن القفّال أيضا، ففيه غاية التشريف و التكريم.و إذا تأمّلت حقّ التأمل بما أهدينا إليك في الصنيعة تجدها تجري مجري الاصطفاء و الاجتباء و الإخلاص و الاستخلاص فتدبّر في قوله تعالى: «وَ اذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصارِ. إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ» (ص: 48). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 116 و قوله تعالى: «وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ إِنَّ اللَّهَ بِعِبادِهِ لَخَبِيرٌ بَصِيرٌ. ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا» (فاطر: 32).و قوله تعالى: «اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ» (الحج: 76).و قوله تعالى: «وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى قَوْمِهِ» - إلى قوله: «وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ. وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» .و في قوله تعالى: «أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهِيمَ وَ إِسْرائِيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا» (مريم: 59).و في قوله تعالى: «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ»  (يوسف: 25)، و قوله تعالى: «وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي»  (يوسف: 55).ثمّ لا يخفى عليك لطف كلامه عليه السّلام: فانا صنائع ربّنا و الناس بعد صنائع لنا من حيث إتيانه الضمير على هيئة الجمع دون المفرد يعنى أنّ جميع حجج اللّه اصطنعهم اللّه تعالى لنفسه و اصطفيهم بين سائر عباده فهو عليه السّلام ينادى بأعلى صوته بأنّ خليفة اللّه لا بدّ من أن يكون منصوبا من عنده تبارك و تعالى، كما أفاد بكلامه هذا أعنى: فإنّا صنائع ربّنا أنهم معصومون أيضا و ذلك لأنّ اللّه لا يصطنع لنفسه من لا يكون معصوما و قد مرّ بحثنا عن ذلك مشبعا في الإمام و صفاته في شرح المختار 237 من باب الخطب (ص 33- إلى- 176 من ج 16).و قد مضى كلام ثامن الأئمة عليهم السّلام في ذلك أيضا من أنّ العبد إذا اختاره اللّه عزّ و جلّ لامور عباده شرح صدره لذلك و أودع قلبه ينابيع الحكمة و ألهمه العلم إلهاما فلم يعى بعده بجواب و يحيّر فيه عن الصّواب و هو معصوم مؤيد موفق مسدّد قد أمن الخطايا و الزلل و العثار و خصّه اللّه بذلك ليكون حجّة على عباده و شاهده على خلقه و ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء و اللّه ذو الفضل العظيم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 117 و أفاد عليه السّلام بكلامه: و الناس صنائع لنا، أنّهم عليهم السّلام وسائط فيض اللّه تعالى بين اللّه المتعال و بين عباده، و بقوله: إنّا صنائع ربّنا أنه لا واسطة بينهم و بين اللّه تعالى.ثمّ إنّ في سياق العبارة إيماء إلى أنّ من بلغ هذه المرتبة و المنزلة إكراما من الله تعالى حتّى اصطفيه اللّه و اتّخذه صنيعته و جعل النّاس صنائع له فكيف يجعل غيره عدله فضلا عن أن يجعل أفضل منه و إن كان للغير قرب صورى و ظاهرى من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و أنى هذه المنزلة الاعتبارية و من هو ممّن اجتبيه اللّه تعالى و اصطنعه لنفسه.الترجمة:نمى خواهم كه بتو خبر دهم و با تو سخن بگويم ولى نعمت خداى تعالى را بازگو مى كنم كه مى گويم: مگر نمى بينى كه چون از مهاجرين كسى شهيد مى شد- و البتّه براى هر يك فضلى است- يكى سيّد الشهداء بود كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله بر جنازه اش هفتاد تكبير بگفت؟ و ديگرى كه دستهايش بريده شد او را طيّار گفتند كه با دو بال در بهشت پرواز مى كرد، و اگر خداى تعالى از خودستائى باز نمى داشت هر آينه فضائل كسى را مى شنيدى كه دلهاى با إيمان بدانها آشنايند و شنونده اى انكار آنها نتواند كرد. دست بردار از كسانى كه گول دنيا خورده اند و از راه راست بدر رفتند ما برگزيدگان خداى خوديم و مردم برگزيدگان ما.  
بخش ۳ : برتری بنى هاشم بر بنى امیه [منبع]

لَمْ يَمْنَعْنَا قَدِيمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادِيُّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِكَ أَنْ خَلَطْنَاكُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَكَحْنَا وَ أَنْكَحْنَا فِعْلَ الْأَكْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاكَ، وَ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ [كَذَلِكَ]، وَ مِنَّا النَّبِيُّ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ، وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ، وَ مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النَّارِ، وَ مِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ مِنْكُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ، فِي كَثِيرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَيْكُمْ؛ فَإِسْلَامُنَا [مَا] قَدْ سُمِعَ وَ جَاهِلِيَّتُنَا لَا تُدْفَعُ وَ كِتَابُ اللَّهِ يَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا، وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى "وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ"، وَ قَوْلُهُ تَعَالَى "إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ"؛ فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَى بِالْقَرَابَةِ وَ تَارَةً أَوْلَى بِالطَّاعَةِ.
وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الْأَنْصَارِ يَوْمَ السَّقِيفَةِ بِرَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) فَلَجُوا عَلَيْهِمْ، فَإِنْ يَكُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَكُمْ، وَ إِنْ يَكُنْ بِغَيْرِهِ فَالْأَنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُمْ.

الْعَادِى : ديرين، كهن.
الَاكْفَاء : جمع «كفؤ»، همتا، نظير.
الْمُكَذِّب : انكار كننده، اشاره به «ابو جهل» است.
اسَدُ اللَّه : شير خدا، اشاره به حمزه است.
اسَدُ الَاحْلَاف : اشاره به «ابو سفيان» است، زيرا او بود كه در جنگ خندق گروههايى را تشكيل داد و با آنها براى نبرد با پيامبر (ص) هم پيمان و هم قسم شد.
سَيّدَا شَبَابِ اهْلِ الْجَنَّةِ : بنابر تصريح رسول اكرم (ص) منظور امام حسن و امام حسين (ع) است.
صِبْيَةُ النَّارِ : كودكان آتش، گفته شده كه مقصود فرزندان مروان بن حكم است زيرا پيامبر اكرم (ص) اهل آتش بودن آنها و خروجشان از دين را خبر داده است.
خَيْر النِّسَاءِ : اشاره بحضرت فاطمه (ع) است.
حَمَّالَةُ الْحَطَب : اشاره به ام جميل دختر حرب، عمه معاويه و زن ابى لهب است.
جَاهِلِيَّتُنَا لَا تُدْفَعُ : شرف ما را در زمان جاهليت احدى انكار نكرد.
يَومُ السَّقِيفَةِ : روز اجتماع در سقيفه بنى ساعده.
فَلَجُوا عَلَيْهِم : بر آنها پيروز شدند. 
أسَدُ اللّه : شير خدا (حضرت حمزه)
أسَد الأحلاف : شير پيمانها بر عليه اسلام (ابو سفيان پدر معاويه)
صَبِيَّة النّار : بچه هاى آتش (اولاد مروان بن الحكم)
حَمّالَة الحَطَب : زن هيزم كش (ام جميل زن ابو لهب و عمه معاويه)
شَذّ : دور شده و كنار رفته است
فَلَجوا : غلبه نمودند 
اينكه با شما طرح خويشاوندى ريختم، ما از طايفه شما همسر گرفتيم، و شما از طايفه ما همسر انتخاب كرديد، و برابر با شما رفتار كرديم، عزّت گذشته، و فضيلت پيشين را از ما باز نمى دارد، شما چگونه با ما برابريد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از ماست، و دروغگوى رسوا از شما(۱)، حمزه شير خدا (اسد اللّه) از ماست، و ابو سفيان، (اسد الاحلاف)(۲) از شما، دو سيّد جوانان اهل بهشت از ما، و كودكان در آتش افكنده شده از شما،(۳) و بهترين زنان جهان از ما، و زن هيزم كش دوزخيان از شما،(۴) از ما اين همه فضيلت ها، و از شما آن همه رسوايى هاست.
اسلام ما را همه شنيده، و شرافت ما را همه ديده اند، و كتاب خدا براى ما فراهم آورد آنچه را به ما نرسيده كه خداى سبحان فرمود: «خويشاوندان، بعضى سزاوارترند بر بعض ديگر در كتاب خدا» و خداى سبحان فرمود: «شايسته ترين مردم به ابراهيم، كسانى هستند كه از او پيروى دارند، و اين پيامبر و آنان كه ايمان آوردند و خدا ولىّ مؤمنان است». پس ما يك بار به خاطر خويشاوندى با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و بار ديگر به خاطر اطاعت از خدا، به خلافت سزاوارتريم.
و آنگاه كه مهاجرين در روز سقيفه با انصار گفتگو و اختلاف داشتند، تنها با ذكر خويشاوندى با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر آنان پيروز گرديدند، اگر اين دليل برترى است پس حق با ماست نه با شما، و اگر دليل ديگرى داشتند ادّعاى انصار به جاى خود باقى است.
_________________________________
(۱). منظور ابو جهل است. 
(۲). ابو سفيان چون قبائل گوناگون را سوگند داد تا با رسول خدا بجنگند او را به مسخره (شير سوگندها) ناميدند. 
(۳). صبية النّار: وقتى «عقبه» از سران كينه توز قريش در جنگ بدر دستگير شد به هنگام كشته شدن خطاب به پيامبر گفت من للصّبيّة يا محمّد؟ (سرپرست فرزندان من چه كسى باشند؟) پيامبر فرمود. النّار (آتش جهنم). از آن پس به «صبية النّار» معروف شد. 
(۴). بهترين زنان حضرت زهرا (س) است كه در حديث مشهورى پيامبر (ص) فرمود: «انّك سيّدة نساء العالمين» به كتاب نهج الحياة مراجعه شود، و زن هيزم كش، امّ جميل خواهر ابو سفيان زن ابو لهب و عمّه معاويه است كه همه طلاها و زيور آلات خود را فروخت تا براى اذيّت پيامبر (ص) مصرف گردد.
(6) شرف كهن و بزرگى ديرين ما را با خويشاوندان تو منع نكرد از اينكه شما را با خود خلط نموده بياميختيم، و (از شما) زن گرفتيم، و (بشما) زن داديم چنانكه اقران و مانند آن انجام مى دهند، در حالتى كه شما در آن پايه نبوديد و از كجا چنين شايستگى داريد در حالتى كه پيغمبر از ما است و تكذيب كننده (ابو جهل) از شما است (كه از همه مردم با رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- بيشتر دشمنى كرد و در جنگ بدر كافر كشته شد) و از ما است اسد اللّه (شير خدا، مقصود خود آن حضرت يا عموى بزرگوارش حمزه سيّد الشّهداء است) و از شما است اسد الأحلاف (شير سوگندها، كه منظور اسد ابن عبد العزّى است كه با بنى عبد مناف و بنى زهره و بنى اسد و تيم و بنى حارث ابن فهر بر جنگ بنى قصىّ هم سوگند شدند تا آنچه از رياست كعبه معظّمه در دست بنى عبد الدّار است باز گيرند، و پيش از زد و خورد عهد شكسته و پراكنده شدند، و گفته اند: اسد الأحلاف عتبة ابن ربيعه جدّ مادرى معاويه است، و گفته اند اسد الأحلاف ابو سفيان است كه در غزوه خندق احزاب را گرد آورد و آنان را بر كشتن پيغمبر -صلّى اللّه عليه و آله- سوگند داد) و از ما است دو سرور جوانان اهل بهشت (رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- فرمود: هما سيّدا شباب أهل الجنّة يعنى حسن و حسين دو سرور اهل بهشت هستند) و از شما است كودكان اهل آتش (مراد فرزندان عقبة ابن ابى معيط هستند كه رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- در پاسخ من للصّبيّة او يعنى كيست براى كودكان فرمود: لك و لهم النّار يعنى براى تو و ايشان آتش است، يا مراد فرزندان مروان ابن حكم هستند كه بر اثر كفرشان اهل آتش شدند) و از ما است بهترين زنان جهانها (فاطمه سلام اللّه عليها) و از شما است هيزم كش (امّ جميل خواهر ابو سفيان كه بر اثر بسيارى دشمنى با پيغمبر اكرم شب خار و خاشاك به دوش گرفته در رهگذر آن حضرت مى ريخت، و خداوند در باره او و شوهرش ابى لهب در قرآن كريم سوره 111 آیه 3-4 فرموده: «سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ - وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ» يعنى زود باشد كه ابو لهب در آتشى شعله ور در افتد و زن او كه هيزم كش است، خلاصه اينها اندكى است) در بسيارى از نيكوئيها كه به سود ما است، و بديها كه به زيان شما است.
قسمت دوم نامه:
(7) پس اسلام ما آنست كه شنيده شد (پيش افتادن و خدمات ما در اسلام بر هر كس هويدا است) و جاهليّت، (شرف و بزرگوارى، قبل از اسلام هم) انكار نمى شود، و كتاب خدا (قرآن كريم) براى ما گرد آورد آنچه را كه از ما پراكنده گشت (سزاوارى ما را بخلافت و امامت گويا است) و آن گفتار خداوند سبحان است: (در قرآن كريم سوره 8 آیه 75 «وَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا» يَعْنى) در كتاب خدا (حكم و فرمان او) بعضى از خويشان ببعض ديگر سزاوارترند (و چون ترديدى نيست كه أولو الأرحام پيغمبر و من و فرزندانم هستم و كسيكه به اولوا الأرحام بودن تخصيص داده شده البتّه بقيام مقام او سزاوارتر است) و گفتار خداوند تعالى است: (در قرآن كريم سوره 3 آیه 68 «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا، وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ» يعنى) سزاوارترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى نمودند و اين پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) و كسانيكه ايمان آوردند، و خدا يار مؤمنين و گروندگان است، پس ما يك بار بسبب خويشى و نزديكى (با پيغمبر اكرم به امامت و خلافت از ديگران) سزاوارتريم، و بار ديگر بسبب طاعت و پيروى نمودن (از آن حضرت، و اينكه امام عليه السّلام به آيه أُولُوا الْأَرْحامِ اكتفاء ننمود براى آنست كه بسا خويشاوندان نزديك در دين بيگانه و در آئين از هم دور هستند، چنانكه در قرآن كريم، در باره پسر حضرت نوح عليه السّلام سوره 11 آیه 46 مى فرمايد: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ» يعنى فرزندت از اهل تو نيست، زيرا او كردار ناشايسته است. و جائيكه قرب صورىّ و معنوىّ يعنى خويشاوندى و طاعت و پيروى با هم گرد آيد ترديدى در اولويّت باقى نمى ماند، و هويدا است كه امام عليه السّلام و اهل بيت او از جهت قرابت و از جهت طاعت بمقام خلافت و امامت سزاوارند و كسيرا حقّ پيش افتادن از ايشان نيست)
(8) و چون مهاجرين بر انصار در روز سقيفه (بنى ساعده كه در شرح سخن شصت و ششم گذشت) خويشى با رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- را (براى خلافت خود) حجّت و دليل آوردند، بر ايشان فيروزى يافتند، پس اگر فيروزى يافتن (بدست آوردن خلافت) به قرابت و خويشى با رسول خدا متحقّق گردد (و امامت از اين راه ثابت شود) حقّ (خلافت) ما را است نه شما را (زيرا ما بآن بزرگوار نزديكتريم) و اگر فيروزى بغير از قرابت و خويشى متحقّق شود (خويشاوندى حجّت و دليل نباشد) انصار بر دعوى خويش باقى اند (حجّت مهاجرين بر ايشان تمام نبوده و اجماع متحقّق نگشته است در صورتيكه حجّت و دليلشان بر آنان تمام بوده ولى با قيد متابعت و پيروى، پس همان حجّت اولويّت امام عليه السّلام را اثبات كند).
 
اگر با خاندان شما در آميختيم و چون همتايان با شما رفتار كرديم، در عزّت و شرف ديرين ما نقصانى پديد نيامد. از شما زن گرفتيم و به شما زن داديم، در حالى كه، همتايان ما نبوديد. به راستى شما را با ما چه نسبت؟ رسول الله (ص) از ماست و آن دروغگو كه تكذيبش نمود از شماست. «اسد الله» از ماست و «اسد الأحلاف» از شماست. سرور جوانان بهشت از ماست و «صبيبة النار» از شماست. بهترين زنان جهان از ماست و حمّالة الحطب از شماست. و بسا چيزهايى ديگر كه از فضايل ما هستند و يادكردنشان به زيان شماست.
فضيلت ما را در اسلام، همگان شنيده اند و ارج و مقام ما هم در عصر جاهلى بر كس پوشيده نيست. آنچه از ما پراكنده بوده در كتاب خدا گرد آمده است. آنجا كه گويد «به حكم كتاب خدا خويشاوندان به يكديگر سزاوارترند.» و نيز سخن حق تعالى كه «نزديكترين كسان به ابراهيم همانا پيروان او و اين پيامبر و مؤمنان هستند و خدا ياور مؤمنان است.» ما يك بار به سبب خويشاوندى با پيامبر به خلافت سزاواريم و يك بار به سبب طاعت و متابعت.
چون در روز سقيفه مهاجران بر انصار حجت آوردند كه ما از نزديكان رسول الله (ص) هستيم، بر همه پيروز گرديدند. اگر خويشاوندى با رسول الله (ص) سبب پيروزى در حجت است، پس اين حق از آن ماست نه شما و اگر عنوان خويشاوندى سبب پيروزى نشود، پس انصار بر دعوى خويش باقى هستند.
 
هرگز عزت ديرين و عطاياى پيشينِ ما بر قوم و قبيله شما (بنى اميه) مانع نشد که ما با شما آميزش و اختلاط داشته باشيم به همين دليل ما از طايفه شما همسر گرفتيم و از دختران قبيله خويش به شما همسر داديم همچون اقوامى که هم طراز همند، در حالى که شما هرگز در اين پايه نبوديد. چگونه مى توان اين دو گروه را با هم يکسان دانست در حالى که از ميان ما پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) برخاست و از ميان شما تکذيب کننده (اى همچون ابوجهل)، از ميان ما شير خدا (حمزه) و از ميان شما شير پيمان هاى ضد اسلامى (ابوسفيان) از ميان ما دو سرور جوانان بهشت (حسن و حسين(عليهما السلام)) و از ميان شما کودکان آتش (اولاد مروان و فرزندان عقبة بن ابى معيط) از ما بهترين زنان جهان (فاطمه(عليها السلام)) و از شما حمالة الحطب (ام جميل همسر ابولهب و خواهر ابوسفيان) و امور فراوان ديگر از فضايلى که ما داريم و رذايلى که شما داريد، بنابراين دوران اسلام ما به گوش همه رسيده و کارها و شرافت ما در عصر جاهليّت نيز بر کسى مخفى نيست.
کتاب خدا آنچه را (دشمن) از ما دور ساخته براى ما جمع نموده است و شاهد آن سخن خداوند متعال است که فرموده: «خويشاوندان در کتاب الهى نسبت به يکديگر، در احکامى که خدا مقرر داشته، (از ديگران) سزاوارترند» و نيز فرموده: «سزاوارترين مردم به ابراهيم کسانى هستند که از او پيروى کردند، و همچنين اين پيامبر (که راه پر افتخار او را ادامه داد) و کسانى که به او ايمان آورده اند، و خداوند، سرپرست و ياور مؤمنان است»، پس ما از يک طرف به سبب قرابت و خويشاوندى (پيامبر(صلى الله عليه وآله)) از ديگران سزاوارتريم و از سوى ديگر به سبب اطاعت (از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله)) زيرا آن روز که مهاجران، در سقيفه در برابر انصار (براى اثبات حقانيّت خود نسبت به خلافت) استدلال به قرابت و خويشاوندى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) کردند و بر آنها پيروز شدند اگر اين دليلِ پيروزى است پس حق با ماست نه با شما (چرا که ما از همه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزديک تريم) و اگر دليل ديگرى داشتند ادعاى انصار بر جاى خود باقى است (و آنها هم در خلافت حقى دارند که آن را به عنوان «مِنّا أميرٌ وَمِنْکُمْ أميرٌ» مطالبه مى کردند)».
 
اين كه ما و شما در آميختيم -و طرح خويشاوندى ريختيم- و از دو سوى زناشويى برقرار كرديم و چون همتا با شما رفتار، عزّت ديرين و فضيلت پيشين را از ما باز نمى دارد. -و ما و شما را در يك رتبت در نمى آرد-. شما چگونه و كجا با ما برابريد كه از ميان ما پيامبر (ص) برخاست، و دروغزن -ابو جهل- از شماست، و اسد اللّه از ما و اسد الاحلاف از شما، و از ماست دو سيّد جوانان اهل بهشت و از شماست كودكانى كه نصيب آنان آتش گرديد، و از ماست بهترين زنان جهان و از شماست آن كه هيزم كشد براى دوزخيان. و بيش از اين ما را فضيلتهاست و شما را فضيحتها.
پس اسلام ما را گوش -همگان- شنيده و شرافت ما را- در جاهليت هر كسى- ديده، و كتاب خدا براى ما فراهم آرد آنچه را به ما نرسيده كه فرمايد: «و خويشاوندان، بعضى سزاوارترند بعض ديگر را در كتاب خدا»، و فرموده خداى تعالى: «سزاوارترين مردم به ابراهيم آنان هستند كه پيرو او شدند و اين پيامبر و آنان كه ايمان آوردند، و خدا ولى مؤمنان است». پس ما يك بار به خاطر خويشاوندى -پيامبر، به خلافت- سزاوارتريم و به خاطر طاعت بار ديگر.
و چون مهاجران در سقيفه بر انصار به -نزديكى با- رسول خدا (ص) حجت گذرانيدند، بر آنان پيروز گرديدند. پس اگر موجب پيروزى -خويشاوندى- با رسول خدا (ص) است حق با ما نه با شماست، و اگر جز بدان است، انصار را دعوى همان است.
 
عزت ديرين و بزرگى پيشين ما بر شما مانع از اختلاط و آميختگى ما با شما نشد، همانند اقوام همسان از شما همسر گرفته و به شما همسر داديم، در صورتى كه شما به اين مقام و و منزلت نبوديد. چگونه مقامى همچون مقام ما را داشته باشيد؟ در حالى كه پيامبر از ما و ابو جهل دروغ زن از شما، اسد اللّه از ما و اسد سوگندهاى جاهلى (يكى از مشركان بد نام) از شما، دو سيّد جوانان اهل بهشت از ما و كودكان آتش از شما، بهترين زنان جهان از ما و حمّالة الحطب از شماست، و بسيارى ديگر از اين مقوله كه بهترينش از ما و بدترينش از شماست.
اسلام ما به گوش همه رسيده، و وضع پاك ما در دوران جاهليت قابل ايراد نيست، و كتاب خدا آنچه از (حقوق و برترى) ما پراكنده گشته جمع نموده، و آن گفتار خداى پاك است: «به حكم كتاب خدا بعضى از خويشان به بعضى ديگر سزاوارترند» و سخن خداى بزرگ است: «شايسته ترين مردم به ابراهيم آنهايى هستند كه از او پيروى نمودند و اين شايسته ترين پيامبر و كسانى هستند كه ايمان آوردند، و خداوند سر پرست مؤمنين است». پس ما از طرفى به سبب خويشى، و از جهت ديگر به علّت پيروى نمودن به خلافت سزاوارتريم.
زمانى كه مهاجران در سقيفه به قرابت و خويشى خود با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر انصار استدلال كردند پيروز شدند. اگر اين قرابت دليل برترى است پس حق با ماست نه با شما، و اگر دليلى ديگر دارد انصار بر ادعاى خويش باقى اند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )نکات مهم ديگر از فضايل اهل بيت(عليهم السلام):امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه به نکات مهم ديگرى اشاره مى کند; نخست اينکه به معاويه هشدار مى دهد تصور نکن اگر طايفه بنى هاشم با بعضى از بنى اميّه در آميخته و ازدواج کرده اند، دليل بر يکسان بودن آنهاست، بلکه اين نوعى تفضل و ايثار بوده است مى فرمايد: «هرگز عزت ديرين و عطاياى پيشينِ ما بر قوم و قبيله شما مانع نشد که ما با شما آميزش و اختلاط داشته باشيم; به همين دليل ما از طايفه شما همسر گرفتيم و از دختران قبيله خويش به شما همسر داديم همچون اقوامى که هم طراز همند در حالى که شما هرگز در اين پايه نبوديد»; (لَمْ يَمْنَعْنَا قَدِيمُ عِزِّنَا وَلاَ عَادِيُّ طَوْلِنَا(1) عَلَى قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا; فَنَکَحْنَا أَنْکَحْنَا، فِعْلَ الاَْکْفَاءِ(2)، وَلَسْتُمْ هُنَاکَ!).امام(عليه السلام) اين سخن را از اين جهت مى گويد که لحن نامه معاويه اين بوده که بنى اميّه را هم طراز بنى هاشم مى دانست در حالى که بنى هاشم کانون نبوّت و ولايت و بنى اميّه سردمدار کفر و شقاوت بودند; ولى هنگامى که ظاهراً مسلمان شدند، اسلام با آنها معامله هم طراز و اَکفاء کرد; به همين دليل پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) با ام حبيبه که دختر ابوسفيان بود ازدواج نمود و پيغمبر دخترش ام  کلثوم را به ازدواج عثمان در آورد.آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن براى اينکه با دليل روشن و برهان دندان شکن، تفاوت بنى هاشم و بنى اميّه و خاندان وابسته به آنها را روشن سازد مى فرمايد: «چگونه مى توان اين دو گروه را با هم يکسان دانست در حالى که از ميان ما پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) برخاست و از ميان شما تکذيب کننده (اى همچون ابوجهل)، از ميان ما شير خدا (حمزه) و از ميان شما شير پيمان هاى ضد اسلامى (ابوسفيان) از ميان ما دو سرور جوانان بهشت (حسن و حسين(عليهما السلام)) و از ميان شما کودکان آتش (اولاد مروان يا فرزندان عقبة بن ابى معيط) از ما بهترين زنان جهان (فاطمه(عليها السلام)) و از شما حمالة الحطب (ام جميل همسر ابولهب و خواهر ابوسفيان) و امور فراوان ديگر از فضايلى که ما داريم و رذايلى که شما داريد»; (وَأَنَّى يَکُونُ ذَلِکَ وَمِنَّا النَّبِيُّ وَمِنْکُمُ الْمُکَذِّبُ، وَمِنَّا أَسَدُ اللهِ وَمِنْکُمْ أَسَدُ الاَْحْلاَفِ(3)، وَمِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَمِنْکُمْ صِبْيَةُ النَّارِ، وَمِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ، وَمِنْکُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ، فِي کَثِير مِمَّا لَنَا وَعَلَيْکُمْ!).به اين ترتيب امام(عليه السلام) با بيان اين اسنادِ زنده موقعيت خاندان بنى هاشم و رسوايى هاى بنى اميّه و هم پيمانان آنان را بر شمرده به گونه اى که جاى انکار براى کسى باقى نمى ماند و اين است معناى فصاحت و بلاغت در سخن.در اينکه منظور از «مکذّب» کيست، شارحان نهج البلاغه نظرات متفاوتى داده اند و گاه افرد گمنامى را به عنوان مکذّب بر شمرده اند که انسان را به تعجب مى آورد در حالى که روشن ترين مصداق مکذّب در تاريخ اسلام همان ابو جهل است چه او را از بنى اميه بدانيم و چه ندانيم، زيرا امام(عليه السلام) فضيحت هاى بنى اميّه و اقوام وابسته به آنها را بيان مى کند که هم عقيده و هم پيمان آنان بودند.در مورد «اسدالله» هيچ گفتگويى در ميان مفسّران نيست که منظور حضرت حمزه است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) او را به اين لقب مفتخر ساخت و در مورد «اَسَد  الأحْلاف» نيز احتمالات متعدّدى داده شده در حالى که روشن ترين تفسير آن ابوسفيان است که در جنگ هايش بر ضد اسلام از طوايف مختلف مشرکان پيمان مى گرفت که آخرين جنگ احزاب بود.همچنين در مورد تفسير «صِبْيَةُ النَّارِ» (کودکان دوزخ) نظرات مختلفى از سوى شارحان نهج البلاغه ابراز شده ولى از همه مناسب تر اين است که منظور بچه هاى عقبة بن ابى معيط باشند که وقتى در روز جنگ بدر ضربات هولناکى بر بدن اين مرد خطرناک سنگ دل وارد شد، چشمش به پيغمبر(صلى الله عليه وآله) افتاد و با صدايى ترحم آميز گفت: «مَنْ لِلصِبْيَةِ يا مُحَمّد; يا محمد من مى روم تکليف فرزندانم چه خواهد شد؟» پيغمبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «النّارُ; آتش دوزخ».(4)اشاره به اينکه شما مسلمانان را به قتل مى رسانيد و هيچ فکر فرزندان آنها نيستيد; اما اکنون به فکر فرزندان خود افتاده ايد فرزندانى که در آينده مسير شما را طى مى کنند و در صف دشمنان اسلام خواهند بود. تاريخ هم به ما مى گويد که فرزندانى از او پا گرفتند که منشأ شرارت بودند از جمله وليد بن عقبه بود.منظور از «خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ» به اتفاق همه شارحان نهج البلاغه و ساير علماى اسلام بانوى اسلام فاطمه زهرا(عليها السلام) است، زيرا همان گونه که در صحيح مسلم آمده پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) هنگام بيمارى وفات خود براى آرامش بخشيدن به دخترش فاطمه فرمود: «يَا فَاطِمَةُ أَمَا تَرْضَيْنَ أَنْ تَکُونِي سَيِّدَةَ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ أَوْ سَيِّدَةَ نِسَاءِ هَذِهِ الاُْمَّة؟».(5) شبيه همين حديث در صحيح بخارى جلد 7 صفحه 142 و در مسند احمد و مستدرک حاکم به جاى اين تعبير «سَيِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِين» آمده که فراگيرتر است.(6)اما «حمّالة الْحَطَب» که در قرآن در سوره مسد به او اشاره شده به اتفاق شارحان نهج البلاغه و مفسّران قرآن منظور ام جميل همسر ابولهب، خواهر ابوسفيان و عمه معاويه است.از مجموع آنچه در بالا آمده به خوبى موقعيت خاندان پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و بنى هاشم و موقعيت خاندان بنى اميّه و خاندان وابسته به آنها روشن مى شود و امام(عليه السلام) با بيان خود که از ذيل آن استفاده مى شود، مسائل زياد ديگرى نيز بوده است و روى ملاحظاتى بيان نفرموده، پاسخ کوبنده اى به معاويه در برابر ادعاهايش داد.آن گاه امام(عليه السلام) براى تأکيد آنچه گذشت مى افزايد: «بنابراين دوران اسلام ما به گوش همه رسيده و کارها و شرافت ما در عصر جاهليّت نيز بر کسى مخفى نيست»; (فَإِسْلاَمُنَا قَدْ سُمِعَ، وَجَاهِلِيَّتُنَا لاَ تُدْفَعُ).اشاره به اينکه اسلام از ما آغاز شد و نخستين مسلمانان ما بوديم و همواره مدافع اسلام و قرآن بوديم. در زمان جاهليّت نيز به نيک نامى و درست کارى و امانت در ميان همه مردم معروف بوديم همان گونه که در روايتى در حالات جعفر خوانديم که خداوند براى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) او را به سبب چهار فضيلت برجسته در زمان جاهليّت ستود به عکس بنى اميّه و خاندان وابسته به آنها که معروف به حيله گرى و شيطنت و فساد و خون ريزى بودند.مرحوم مغنيه در شرح نهج البلاغه خود از کتاب عبقرية محمد از نويسنده معروف مصرى «عقاد» نقل مى کند که بنى هاشم همواره صاحبان عقيده و فضايل اخلاقى و حسن ظاهر بودند و بنى اميّه حيله گرانى با ظواهر ناپسند و ما در تمام صفات، اين اختلاف را بين بنى هاشم و بنى اميّه مى بينيم.(7)جالب اينکه ابن ابى الحديد در بيان اين تفاوت ها بحثى طولانى در حدود يکصد صفحه در سه فصل دارد: در فصل نخست فضايل بنى هاشم را نسبت به بنى اميّه (فرزندان عبد شمس) نقل مى کند و در فصل دوم از امورى که بنى اميّه به آن افتخار مى کردند سخن مى گويد و در فصل سوم از اين افتخارات موهوم پاسخ مى دهد.(8)آن گاه امام(عليه السلام) بعد از اين دلايل قوى تاريخى به سراغ قرآن مجيد مى رود و با دو آيه از آن حقانيّت و اولويت بنى هاشم را اثبات مى کند مى فرمايد: «کتاب خدا آنچه را (دشمن) از ما دور ساخته و جدا کرده براى ما جمع نموده است و آن سخن خداوند متعال است که فرموده: «خويشاوندان در کتاب الهى نسبت به يکديگر سزاوارترند و نيز فرموده: «سزاوارترين مردم به ابراهيم کسانى هستند که از او پيروى کردند، و همچنين اين پيامبر (که راه پر افتخار او را ادامه داد) و کسانى که به او ايمان آورده اند و خداوند، سرپرست و ياور مؤمنان است»; (وَکِتَابُ اللهِ يَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا، وَهُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى (وَأُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْض فِي کِتابِ اللهِ)(9) وَقَوْلُهُ تَعَالَى: (إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ)(10)).حضرت در تفسير و تطبيق اين آيه مى افزايد: «پس ما از يک طرف به سبب قرابت و خويشاوندى (پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)) از ديگران سزاوارتريم و از سوى ديگر به سبب اطاعت (از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله))»; (فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَى بِالْقَرَابَةِ، وَتَارَةً أَوْلَى بِالطَّاعَةِ).در واقع، امام(عليه السلام) با ذکر اين دو آيه تمام راهها را بر معاويه مى بندد که اگر معيار در جانشينى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله)، قرابت با او باشد، ما از همه سزاوارتريم، چرا که نزديک تريم و اگر معيار، آشنايى با تعليمات و اطاعت از دستورات آن حضرت باشد ما از همه آشناتر و نسبت به آيين او مطيع تريم در حالى که خاندان بنى اميّه و کسان ديگرى که بر کرسى خلافت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نشستند هيچ يک از اين دو اولويت را ندارند.در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که مگر خويشاوندى به تنهايى مى تواند دليل بر صلاحيت جانشينى پيغمبر اکرم گردد. پاسخ آن است که امام(عليه السلام) ناظر به استدلالى است که در سقيفه بنى ساعده از سوى طرفداران خليفه اوّل شد; آنها قرابت با پيامبر(صلى الله عليه وآله) را دليل بر اولويت خود دانستند. امام(عليه السلام) مى فرمايد که اگر معيار اين باشد ما از همه آنها اقربيم.به يقين معيار اصلى همان است که امام(عليه السلام) در جمله دوم گفته است و از آن تعبير به طاعت نموده، طاعتى زاييده از علم و ايمان. کسى که نسبت به مکتب پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از همه آگاه تر و ايمانش به آن بيشتر باشد، شايستگى بيشترى براى خلافت او دارد. به همين دليل ما امير مؤمنان على(عليه السلام) را از همه شايسته تر مى دانيم و از آن بالاتر اينکه خداوند به موجب شايستگى هاى بى نظيرى که در آن حضرت بود خودش او را برگزيد.سپس امام(عليه السلام) به توضيح بيشترى درباره آنچه در بالا به آن اشاره کرد پرداخته مى فرمايد: «آن روز که مهاجران، در سقيفه در برابر انصار (براى اثبات حقانيّت خود نسبت به خلافت) استدلال به قرابت و خويشاوندى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) کردند، بر آنها پيروز شدند اگر اين دليلِ پيروزى است، پس حق با ماست نه با شما (چرا که ما از همه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزديک تريم) و اگر دليل ديگرى دارد ادعاى انصار بر جاى خود باقى ست (و آنها هم در خلافت حقى دارند که آن را به عنوان «مِنّا أميرٌ وَمِنْکُمْ أميرٌ» مطالبه مى کردند)»; (وَلَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الاَْنْصَارِ يَوْمَ السَّقِيفَةِ بِرَسُولِ اللهِ(صلى الله عليه وآله) فَلَجُوا(1) عَلَيْهِمْ، فَإِنْ يَکُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَکُمْ، وَإِنْ يَکُنْ بِغَيْرِهِ فَالاَْنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُمْ).در واقع امام(عليه السلام) پاسخ ضمنى به سخنان معاويه در مورد خليفه اوّل و دوم مى دهد که معاويه در نامه اش آنها را به رخ کشيده بود مى فرمايد: نه تنها بنى اميّه شايستگى براى خلافت پيامبر(صلى الله عليه وآله) ندارند، زيرا نه از مهاجران بودند و نه از انصار، بلکه از طلقا يعنى همان مشرکان آزاد شده روز فتح مکّه بودند. خلفاى نخستين نيز به استناد سخنان خودشان شايستگى براى اين کار نداشتند، زيرا از آنها شايسته تر وجود داشت. اگر معيار شايستگى ـ طبق استدلال آنها ـ قرابت باشد على(عليه السلام) از همه آنها به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نزديک تر بود; هم پسر عموى پيامبر بود و هم داماد او. اگر ديگران شاخ و برگ اين شجره نبوّت باشند، على(عليه السلام) ميوه آن درخت بود و همچنين امامان اهل بيت(عليهم السلام).مجدداً تکرار مى کنيم که اين استدلال در واقع استدلال به مسلّمات خصم است که در منطق از آن به عنوان استدلالات جدلى تعبير مى کنند; يعنى آنچه را او مسلم داشته از او مى گيرند و به او باز مى گردانند و خلع سلاحش مى کنند.*****نکته ها:1. داستان پرغوغاى سقيفه!امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه به داستان پرماجراى سقيفه بنى ساعده که براى انتخاب خليفه بعد از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) تشکيل شد، اشاره فرموده است. ما داستان سقيفه را با ذکر قسمت هاى حساس تاريخى به استناد منابع معتبر در ذيل خطبه 67 تحت عنوان «مسأله خلافت و داستان سقيفه بنى ساعده» به طور مشروح آورديم و از اين توطئه عجيب پرده برداشتيم. در اينجا چند نکته را اضافه مى کنيم:نخست اينکه طبرى در تاريخ خود و ابن اثير در کامل تصريح کرده اند که جمعيّت انصار که در سقيفه بنى ساعده گرد آمده بودند يا گروهى از آنها در برابر پيشنهاد عمر نسبت براى بيعت با ابوبکر گفتند: «لاَ نُبَايِعُ إِلاَّ عَلِيّا; ما تنها با على بيعت مى کنيم» (اين در حالى بود که على(عليه السلام) و بنى هاشم و از جمله زبير و همچنين گروه ديگرى از مهاجران در سقيفه حاضر نبودند). طبرى بعد از ذکر اين مطلب مى گويد: بعد از اين جريان، عمر به سراغ منزل على(عليه السلام) آمد و در آنجا که طلحه و زبير و گروهى از مهاجران حضور داشتند، گفت: «وَاللهِ لَنُحْرِقَنَّ عَلَيْکُمْ أَوْ لَتَخْرُجُنَّ الَى الْبَيْعَةِ; به خدا سوگند اين خانه را با شما آتش مى زنيم يا بيرون آييد و بيعت کنيد».(12)از جمله کسانى که با عمر در اين حمله به خانه امير مؤمنان على(عليه السلام) همراه بودند، اسيد بن حضير و سلمة بن اسلم بودند.(13)ديگر اينکه جمعى از انصار که در بيعت با ابوبکر پيشقدم شدند هر کدام بعداً به مقامى رسيدند از جمله بشير بن سعد بود که جزو مشاوران عالى خليفه شد و ديگر اسيد بن حضير که سرپرست نيروى انتظامى مدينه شد سوم سلمة بن اسلم بود که به مقام معاونت اسيد رسيد.(14)2. فضايل بنى هاشم در عصر جاهليّت و اسلام:گفته شد که ابن ابى الحديد در ذيل اين نامه بحث بسيار مشروحى (حدود يکصد صفحه) درباره فضايل بنى هاشم و مقايسه آن با نقاط ضعف و منفى بنى عبد شمس (عبد شمس پدر اميه بود) ذکر مى کند.از جمله اينکه بنى هاشم شهيدان بزرگوارى همچون على(عليه السلام) و حمزه و جعفر به اسلام تقديم کردند در حالى که بنى اميّه دلقک هايى همچون حکم بن ابى العاص داشتند که معروف است گاه راه رفتن پيامبر را تقليد مى کرد، پيغمبر(صلى الله عليه وآله) او را ديد و او را نفرين کرد. بعد از آن هرگز نمى توانست به طور صاف و مستقيم راه برود.ديگر اينکه يکى از پيمان هاى افتخارآميز در عصر جاهليّت «حِلف الفضول» بود پيمانى که براى حمايت از ضعيفان و دفاع از مظلومان بسته شده بود. در اين پيمان، بنى هاشم و اقوامى از قبايل عرب شرکت داشتند ولى هيچ يک از بنى عبد شمس در آن شرکت نداشت.ديگر اينکه بنى اميّه در زمان جاهليّت کارهايى مرتکب شدند که احدى از عرب مرتکب آن نمى شد; از جمله اينکه اميّه يکى از همسرانش را در حيات خود به همسرى فرزندش ابو عمرو در آورد. در حالى که دامان بنى هاشم از اين گونه آلودگى ها پاک بود.نيز عبدالمطلب که از بزرگان بنى هاشم بود فضايل بى نظيرى داشت; او زمزم را حفر کرد و راه اسماعيل و هاجر را ادامه داد; براى خون انسان اهمّيّت فوق العاده اى قائل شد و ديه آن را يک صد شتر قرار داد که اسلام آمد و آن را نيز امضا کرد; به هنگام هجوم لشکر فيل (لشکر ابرهه) به مکّه، قريش عموماً از مکّه فرار کردند; ولى عبدالمطلب که در آن زمان جوانى بود گفت: «وَاللهِ لاَ أَخْرُجَ مِنْ حَرَمِ اللهِ; به خدا سوگند من از حرم خداوند بيرون نمى روم» و فضايل فراوان ديگر.براى توضيح بيشتر به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 15 صفحه 198 تا 295 مراجعه کنيد. البتّه در ضمن اين صفحات به بعضى از مفاخر که متملقان و چاپلوسان براى بنى اميّه شمرده اند اشاره مى کند و آنها را پاسخ مى گويد.*****پی نوشت:1 . «طَوْل» به معناى امکانات و توانايى مالى است، به معناى فضل و بخشش نيز آمده است و در اصل از «طول» در مقابل «عرض» گرفته شده، زيرا توانايى هاى مالى يا جسمى يک نوع طول قدرت انسان را مى رساند و «ذِى الطَول» به معناى بخشنده است، بنابراين تعبير «عادِىّ طَوْلِنا» در جمله بالا به معناى عطاياى هميشگى ماست.2 . «الأَکْفاء» جمع «کفؤ» بر وزن «قفل» به معناى هم رديف و هم طراز در شخصيت است.3 . «الأحْلاف» جمع «حلف» بر وزن «جلف» به معناى پيمان و «حلف» بر وزن «حرف» به معناى سوگند ياد کردن است و از آنجا که پيمان ها را با سوگند مؤکد مى سازند به آن حلف گفته مى شود.4 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 197.5 . صحيح مسلم، ج 7، ص 143-144.6 . مسند احمد، ج 3 ص 80 و مستدرک حاکم، ج 3، ص 186.7 . فى ظلال نهج البلاغه، ج 3، ص 471.8 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 198-295.9 . انفال، آيه 75 .10 . آل عمران، آيه 68 .11 . «فَلَجوا» از ريشه «فلْج» بر وزن «فتح» به معناى پيروزى شدن گرفته شده و «فَلَج» بر وزن «حرج» اسم مصدر و به معناى پيروزى است. و واژه «فلج» بر وزن «خرج» به معناى شکاف و فاصله ميان دو چيز که گاه سبب زمين گير شدن مى شود نيز اطلاق شده است.12 . تاريخ طبرى، ج 2، ص 443 (حوادث سنه 11).13 . سفينة البحار، ماده اسد.14 . به کتاب الامامة والسياسة، ص 9 به بعد مراجعه شود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«لم يمنعنا... هناك»،اين جا نيز به منظور افتخار به شرافت خانوادگى خود بر معاويه منت مى گذارد كه با همه فضايلى كه نسبت به تو و فاميلت داريم از آميزش و ازدواج با طايفه شما خوددارى نكرديم.واژه عادى منسوب به عاد است كه قوم حضرت هود پيغمبر مى باشند و اين نسبت كنايه از قديم بودن فضيلت و شرافت بنى هاشم بر بنى اميه مى باشد.فعل الأكفاء منصوب (مفعول مطلق) از فعل مقدّر است.و لستم هناك، حرف واو، حاليه و عامل در حال فعل خلطناكم، در عبارت قبل مى باشد و اين جمله كنايه از دورى بنى اميه از درجه هم كفوى با بنى هاشم در ازدواج است يعنى شما شايستگى اين درجه و مقام را نداريد، و امام (ع) با بيان مقايسه ميان حالات بنى هاشم و بنى اميه كه در برابر هر پستى و رذيلت براى عده اى از بنى اميه، فضيلت و شرافتى براى افرادى از بنى هاشم ذكر كرده، ادعاى خود را كه لياقت نداشتن بنى اميه براى آميزش با بنى هاشم بوده اثبات كرده است، زيرا هنگامى كه از دو طرف، اشخاص با فضيلت، و افراد ناشايست و بى لياقت، مشخص شدند نسبت دادن هر كدام از دو خانواده به شرافت و يا پستى آشكار و معلوم مى شود كه كدام يك سزاوار كدام نسبت مى باشد، بدين علت نخست پيامبر را از بنى هاشم ذكر كرده و در مقابلش، تكذيب كننده او را از بنى اميه يادآور شد كه ابو جهل بن هشام مى باشد كه قرآن نيز به او اشاره مى فرمايد: «وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ».گفته شده است كه اين آيه در باره كفّار قريش در روز بدر نازل شده كه ده نفر بوده اند از اين قرار: ابو جهل، عتبه و شيبه پسران ربيعة بن عبد شمس، نبيه و منبّه پسران حجّاج، ابو البخترى بن هشام، نضر بن حرث، و حرث بن عامر، ابّى بن خلف و زمعة بن اسود. آن گاه امام (ع) پيامبر اكرم را با فضيلت پيامبرى نام برده، و ابو جهل را با توجه به صفت ناپسندش كه تكذيب رسول خداست ذكر فرموده، و بعد از حمزة بن عبد المطّلب به اسد اللَّه و شير خدا تعبير كرده، و خاطر نشان كرده است كه پيغمبر اكرم به علت دليرى و دفاع وى از دين خداوند او را شير خدا ناميده است، و در مقابل او، اسد الأحلاف را آورده است كه اسد، پسر عبد العزّى است، و مراد از احلاف (هم سوگندها) عبد مناف، زهرة، اسد، تيم و حرث بن فهر مى باشند و همسوگند، ناميده شدند، زيرا وقتى كه بنى قصى مى خواستند بعضى از ستمها كه در دست بنى عبد الدار بود بگيرند از قبيل پرچمدارى و اجتماعات سالانه و پرده دارى و پذيرايى حاجيان كه تمام اينها را قصىّ براى قريش مقرر كرده بود تا در هر سال حاجيان را اطعام كنند، اما براى آنان جز سمت آب دادن حاجيان باقى نمانده بود، در اين هنگام آنان همقسم شدند كه با بنى قصّى بجنگند، آماده جنگ شدند اما پس از آن كه آنچه از مناصب در دست داشتند تثبيت كردند از جنگ منصرف شدند.بعد از آن به ياد مى آورد، دو سرور جوانان اهل بهشت را كه امام حسن و امام حسين مى باشند، و در مقابل از كودكان (اهل) آتش ياد كرده كه بعضى گويند مقصود فرزندان عقبة بن ابى معيط است كه پيامبر به او فرمود سرانجام براى تو و آنان آتش است و برخى گويند فرزندان مروان بن حكم هستند كه هنگام بلوغشان جهنمى شدند اگر چه هنگامى كه حضرت اين سخن را در باره شان فرمود كودك بودند. سپس به بهترين زنان جهانيان افتخار كرده كه منظور فاطمه (ع) مى باشد و در مقابل وى از بنى اميه حمّالة الحطب را ذكر كرده و او ام الجميل، دختر حرب، عمه معاويه است كه پشته هاى خار حمل مى كرد و شبانه بر سر راه رسول خدا مى ريخت تا به پاى آن حضرت فرو رود و او را ناراحت كند و از قتاده نقل شده است كه ام جميل ميان مردم با سخن چينى دشمنى ايجاد مى كرد و آتش كينه و جنگ مى افروخت چنان كه به سبب هيزم آتش روشن كنند بنا بر اين هيزم استعاره از همان سخن چينى مى باشد، چنان كه اگر شخصى ديگرى را به شرارت وادار كند مى گويند فلان يحطب على فلان.«فى كثير... و عليكم»،اينها كه در فضايل خاندان خودم و پستيهاى فاميل تو گفتم اندكى از بسيار است و عبارت: عليكم به اين اعتبار است كه اين صفات ناپسند در هر كس باشد بر ضرر اوست.«فاسلامنا... لا تدفع»،اين جمله اشاره به آن است كه شرافت خانوادگى آن حضرت اختصاص به دوران اسلام ندارد بلكه در دوران جاهليت هم به داشتن اخلاق نيكو و خصلتهاى پسنديده معروف بوده اند و ما در ضمن مقدمات اين نكته را بررسى كرديم، و چنان كه روايت شده است هنگامى كه جعفر بن ابي طالب مسلمان شد پيامبر به او فرمود: خداوند در باره سه صفت پسنديده كه در دوران جاهليت داشته اى از تو تقدير فرموده است، آنها چيست در پاسخ گفت يا رسول اللَّه هرگز زنا نكردم تا نفس خود را گرامى دارم زيرا با خودم مى گفتم آنچه عاقل براى خود نمى پسندد، سزاوار نيست براى ديگران بپسندد، و به جهت پرهيز گناه هرگز دروغ نگفتم و به خاطر شرم و حيا هرگز شراب ننوشيدم و از آن بدم مى آمد به دليل آن كه عقل را از انسان مى برد.«و كتاب اللَّه يجمع لنا ما شذّ عنّا»،قرآن، آنچه راجع به شايستگى خلافت كه از ما گرفته شده و از دست رفته بود، با صراحت براى ما اثبات مى كند.حضرت در اين جا استدلال فرموده است بر اين كه او بر ساير خلفا و آنان كه طمع در خلافت دارند اولويت و برترى دارد. و اين مطلب را به چند وجه بيان داشته است كه ذكر مى شود:1-  خداوند در قرآن مى فرمايد «وَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا».وجه استدلال اين است كه امام (ع) علاوه بر شايستگى و لياقت نفسانى، از خصوصى ترين منسوبين پيامبر اكرم بود و هر كس چنين باشد به آن حضرت نزديكتر و به جانشينى وى سزاوارتر خواهد بود. قسمت نخست اين استدلال، امرى است كه از نظر تاريخ بسيار روشن است و مقدمه كبراى آن هم از آيه برداشت مى شود.2-  وجه دوم با توجه به اين آيه است كه مى فرمايد: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ» و چون امام (ع) در پيروى رسول خدا از همه كوشاتر و نخستين فردى است كه به او ايمان آورد و او را تصديق كرد. و نيز او با فضيلت ترين كسى است كه از وى حكمت و دانش آموخت، و چنان كه در پيش بيان داشتيم: او فصل الخطاب است و هر كس چنين وضعى داشته باشد سزاوارتر به خلافت و جانشينى او مى باشد بنا بر اين على (ع) هم از بابت خويشاوندى نزديك با پيامبر و هم به دليل اطاعت و پيروى از او شايسته اين مقام و سزاوار اين منصب خواهد بود.3-  «و لمّا احتج... دعواهم»،استدلال سوم در گفتار حضرت اين است كه وقتى انصار، خود را در امامت شريك دانستند و گفتند: يك فرمانروا، از ما و يكى از شما، مهاجران با توسل به سخنى كه از پيامبر نقل شده است كه امامان از قريش هستند، استدلال كردند به اين كه امام از آنها بايد باشد و گفتند: ما از همان دودمان و شاخه همان درخت مقدس مى باشيم، و با اين دليل بر انصار غالب شدند. اكنون مى توان گفت كه اگر غلبه و پيروزى احتجاج مهاجران بر انصار، به دليل خويشاونديشان با رسول خدا باشد پس امام و خاندانش به اين امر سزاوارتر هستند، زيرا ايشان از انصار به آن حضرت نزديكتر و بلكه ميوه آن درخت و نتيجه آن مى باشند و اما اگر به دليل خويشاوندى نباشد، استدلال انصار، حاكم و ادعايشان براى امامت و پيشوايى به حال خود باقى است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 94 لم يمنعنا قديم عزّنا و عاديّ طولنا على قومك أن خلطناكم بأنفسنا فنكحنا و أنكحنا فعل الأكفاء و لستم هناك، و أنّى يكون ذلك كذلك و منّا النّبيّ و منكم المكذّب، و منّا أسد اللَّه و منكم أسد الأحلاف، و منّا سيّدا شباب أهل الجنّة و منكم صبية النّار، و منّا خير نساء العالمين و منكم حمّالة الحطب، في كثير ممّا لنا و عليكم، فإسلامنا ما قد سمعتم [سمع ]، و جاهليّتنا لا تدفع، و كتاب اللَّه يجمع لنا ما شذّ عنّا و هو قوله سبحانه: «وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ»، و قوله تعالى: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ» ، فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلى بِالْقَرابَةِ وَ تارَةً أَوْلى بِالطَّاعَةِ. و لمّا احتجّ المهاجرون على الأنصار يوم السّقيفة برسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله فلجوا عليهم فإن يكن الفلج به فالحقّ لنا دونكم، و إن يكن بغيره فالأنصار على دعويهم.اللغة:(الطّول) بالفتح فالسّكون: الفضل، (عادىّ) أى قديم، قال الجوهرى في الصحاح: عاد قبيلة و هم قوم هود عليه السّلام و شيء عادىّ أى قديم كأنّه منسوب إلى عاد. و قال الشّيخ محمّد عبده: العادى الاعتيادىّ المعروف، أقول: الصّواب ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 98 قدّمنا و هذا الوجه خطر ببالنا أيضا إلّا أنّ مقابلته بالقديم منعنا عن ذلك، و في رواية صبح الأعشى: و مديد طولنا.(فلجوا عليهم) أى ظفروا عليهم، و الفلج: الظّفر، و الفعل من بابى نصر و ضرب، قال محمّد بن بشير:كم من فتى قصرت في الرّزق خطوته          ألفيته بسهام الرّزق قد فلجا    و البيت من الحماسة، (الحماسة 436 من شرح المرزوقى)، و في الحديث السادس من باب في شأن إنّا أنزلناه في ليلة القدر و تفسير من اصول الكافي عن أبي جعفر عليه السّلام قال: يا معشر الشيعة خاصموا بسورة إنّا أنزلناه تفلجوا فو اللَّه إنها لحجّة اللَّه تبارك و تعالى على الخلق بعد رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و انّها لسيّدة دينكم و انّها لغاية علمنا الحديث. (شباب) جمع الشاب.الاعراب:(فعل الاكفاء) منصوب على المصدر، (و لستم هناك) الواو للحال و العامل فيه خلطناكم، (على قومك) متعلق بقوله طولنا أى فضلنا عليهم، و جملة أن خلطناكم فاعل لقوله لم يمنعنا، و كلمتا قديم و عادى منصوبتان على المفعولية، و في نسخة الرضىّ- ره- و هي الصّواب مرفوعتان على الفاعلية و جملة خلطناكم على هذا الوجه منصوبة على المفعوليّة، أفاد الفاضل الشارح المعتزلي بقوله: فان قلت: فبما ذا يتعلّق في قوله في كثير؟ قلت: بمحذوف تقديره هذا الكلام داخل في جملة كلام كثير يتضمّن مالنا و عليكم. (الفلج به) الضمير المجرور يرجع إلى الرسول.المعنى:مجاز ثمّ قال عليه السّلام: (لم يمنعنا قديم عزّنا- إلخ) معناه على نصب كلمتى قديم و عادىّ حتّى تكونا مفعولين و جملة أن خلطناكم مرفوعة على الفاعلية أنّ المخالطة بيننا و بينكم بالنكاح أى تزوّجنا فيكم و تزوّجكم فينا كفعل الأكفاء لا يمنعنا قديم عزّنا و لا عادى طولنا عليكم و الحال أنكم لستم في مرتبة المماثلة لنا و كيف يكونون الأكفاء لنا و الحال منّا النّبي و منكم المكذّب إلخ.و أمّا معناه على رفع الكلمتين كما في نسخة الرضي رضوان اللّه عليه و هو الصّواب فأن يقال: إنّ قديم عزّنا و فضلنا عليكم لم يمنعنا أن خلطناكم بأنفسنا فنكحنا و أنكحنا فعل الأكفاء و الحال أنكم لستم في مرتبة الأكفاء لنا، كما أنّ بيوت العزّ و الشرف يتأنّفون عن مخالطة من دونهم كذلك.أفاد الفاضل الشارح المعتزلي بقوله: و ينبغي أن يحمل قوله عليه السّلام قديم و عادى على مجازه لا على حقيقته لأنّ بني هاشم و بني امية لم يفترقا في الشرف إلّا مذ نشأ هاشم بن عبد مناف و عرف بأفعاله و مكارمه و نشأ حينئذ أخوه عبد شمس و عرف بمثل ذلك و صار لهذا بنون و لهذا بنون و ادّعى كلّ من الفريقين أنه أشرف بالفعال من الاخر ثمّ لم يكن المدّة بين نشاء هاشم و اظهار محمّد صلى اللّه عليه و آله الدّعوة إلا نحو تسعين سنة و مثل هذه المدّة القصيرة لا يقال فيها قديم عزّنا و عادىّ طولنا فيجب أن يحمل اللفظ على مجازه لأنّ الأفعال الجميلة كما تكون عادية تكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 118 بكثرة المناقب و الماثر و المفاخر و إن كانت المدّة قصيرة، و لفظة قديم ترد و لا يراد بها قدم الزمان بل من قولهم لفلان قدم صدق و قديم أثر أى سابقة حسنة.أقول: و يؤيده رواية صبح الأعشى: لم يمنعنا قديم عزّنا و مديد طولنا، فان لفظة مديد قرينة على أنّ القديم ليس بمعناه المطابقي، و يمكن أن يقال: إنّ للقديم توسّعا في المحاوراة كما يقال من قديم الدهر و من زمان قديم و ان لم يمض من الزمان إلّا نحو تسعين سنة فلا يكون تجوّز على هذا الوجه.و قال العلّامة المجلسى- ره- في البحار (ص 536 ج 8): و قد ظهر لك ممّا سبق أنّ بني اميّة لم يكن لهم نسب صحيح ليشاركوا في الحسب آباءه عليه السّلام، مع أنّ قديم عزّهم لم ينحصر في النسب بل أنوارهم عليهم السّلام أوّل المخلوقات و من بدأ خلق أنوارهم إلى خلق أجسادهم و ظهور آثارهم كانوا معروفين بالعزّ و الشرف و الكمالات في الأرضين و السماوات يخبّر بفضلهم كلّ سلف خلفا و رفع اللّه ذكرهم في كل امة عزّا و شرفا، انتهى كلامه- ره-.و أقول: قد ذكرنا نبذة من خلال بني هاشم و أنموذجة من شيم بني امية في شرح المختار السابع عشر من باب الكتب (من ص 257- إلى- ص 270 ج 18)، فراجع.ثمّ أخذ عليه السّلام في بيان عدم كون بني امية في مرتبة المماثلة لبني هاشم و نفي كونهم أهلا للمخالطة بقوله: (و أنّى يكون ذلك كذلك و منا النبي و منكم المكذّب) و المكذّب هو أبو سفيان صخر بن حرب كان عدوّ رسول اللّه و المكذّب له و ما أسلم آخر الأمر بل استسلم كما مضى الكلام في استسلام القوم في شرح كلام أمير المؤمنين عليه السّلام: و الذي فلق الحبّة و برأ النسمة ما أسلموا و لكن استسلموا و أسرّوا الكفر فلمّا وجدوا أعوانا عليه أظهروه. (المختار 16 من باب الكتب ص 190 ج 18).و كان أبو سفيان أصل الشجرة الملعونة و ما من فتنة ظهرت من قريش على رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و المسلمين إلّا كان له قدم راسخ و سعي بالغ فيها ثمّ استسلم عام الفتح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 119 إمّا رغبة و إمّا رهبة كما قال أمير المؤمنين علي عليه السّلام في المختار السابع عشر من هذا الباب (ص 228 ج 18): و لمّا أدخل اللّه العرب في دينه أفواجا و أسلمت له هذه الامة طوعا و كرها كنتم ممّن دخل في الدين إمّا رغبة و إمّا رهبة و راجع في ذلك إلى ص 224 من ج 18 أيضا، و مات أبو سفيان في سنة 31 ه منافقا أعمى القلب و العينين، و تقدم طائفة من رذائل شيمه في تفسير المختار السابع عشر من باب الكتب (ص 265 ج 18 فراجع).قال الواقدى في المغازى (ص 90 طبع مصر): و لما رجعت قريش إلى مكّة- يعنى من غزوة بدر منهزمين- قام فيهم أبو سفيان بن حرب فقال: يا معشر قريش لا تبكوا على قتلاكم و لا تنوح عليهم نائحة و لا يبكيهم شاعر و أظهروا الجلد و العزاء فإنكم إذا نحتم عليهم و بكيتموهم بالشعر أذهب ذلك غيظكم، فأكلكم ذلك عن عداوة محمّد و أصحابه، مع أنّه إن بلغ محمّدا و أصحابه شمتوا بكم فيكون أعظم المصيبتين شماتتهم، و لعلّكم تدركون ثاركم فالدّهن و النساء علىّ حرام حتّى أغزو محمّدا، فمكثت قريش شهرا لا يبكيهم شاعر و لا تنوح عليهم نائحة.و قال غير واحد من شرّاح النهج: المكذّب هو أبو جهل، كان أشدّ الناس عداوة للنّبي صلى اللّه عليه و آله، قتل يوم بدر كافرا و قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله في حقّه لمّا قتل: إنّ هذا أعتى على اللّه من فرعون إنّ فرعون لمّا أيقن بالهلاك وحّد اللّه و إنّ هذا لمّا أيقن بالهلاك دعا بالّلات و العزّى.و قال الشارح البحرانى قدّس سرّه: المكذّب هو أبو جهل بن هشام و إليه الاشارة بقوله: «وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ» الاية (المزمل: 11) قيل نزلت في المطيبين ببدر و كانوا عشرة و هم: أبو جهل و عتبة و شيبة ابنا ربيعة بن عبد شمس و نبيه و منبّه ابنا الحجّاج و أبو البخترى بن هشام و النّضر بن الحارث و الحارث بن عامر و أبيّ بن خلف و زمعة بن الأسود فذكر عليه السّلام النّبي صلى اللّه عليه و آله بفضيلته و هي النّبوة و ذكر أبا جهل برذيلته و هي تكذيبه، انتهى كلامه- ره-.قلت: و سيأتي البيان في المطيّبين و حلفهم و حلف الفضول بعيد هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 120 قال ابن هشام في السيرة النّبوية (ص 362 ج 1) في أبي جهل و ما أنزل اللّه تعالى فيه: و أبو جهل بن هشام لمّا ذكر اللّه عزّ و جل شجرة الزّقوم تخويفا بها لهم قال: يا معشر قريش، هل تدرون ما شجرة الزّقوم الّتي يخوّفكم بها محمّد؟قالوا: لا، قال: عجوة يثرب بالزّبد، و اللّه لئن استمكنا منها لنتزقمنّها تزّقما فأنزل اللّه تعالى فيه: «إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعامُ الْأَثِيمِ. كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ كَغَلْيِ الْحَمِيمِ» ، أى ليس كما يقول انتهى.أقول: المراد من التقابل بين منّا و منكم في كلام أمير المؤمنين عليه السّلام هو التقابل بين بني هاشم و بني اميّة كما لا يخفى، و أبو جهل لعنه اللّه تعالى و إن كان أعدا عدوّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و ألدّ خصامه و المكذّبين له لكنّه هو أبو جهل عمرو بن هشام بن المغيرة المخزومي من بني مخزوم بن مرّة من قريش فهو ليس من بني اميّة فلا يصحّ أن يفسّر قول أمير المؤمنين عليه السّلام و منكم المكذّب بأبي جهل لعنه اللّه تعالى و أىّ عار يلزم معاوية من هذا التفسير؟.ثمّ قال عليه السّلام: (و منّا أسد اللّه و منكم أسد الأحلاف) عنى بأسد اللّه حمزة بن عبد المطلب بن هاشم عمّ النّبي صلى اللّه عليه و آله سمّاه رسول اللّه بذلك لشجاعته و ذّبه عن دين اللّه.و في الاصابة لابن حجر: أسلم حمزة عليه السّلام في السنة الثانية من البعثة و لازم نصر رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و هاجر معه، شهد بدرا و أبلى في ذلك و قتل شيبة بن ربيعة و شارك في قتل عتبة بن ربيعة أو بالعكس، و قتل طعيمة بن عدى و عقد له رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله لواء و أرسله فى سرّية فكان ذلك أوّل لواء عقد في الإسلام في قول المدائنى و استشهد باحد و كان ذلك في النصف من شوّال سنة ثلاث من الهجرة فعاش دون ستين، و يقال إنه قتل باحد قبل أن يقتل أكثر من ثلاثين نفسا، و لقبه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أسد اللّه و سمّاه سيّد الشهداء- انتهى ما أردنا نقله منها.و في اسد الغابة: لمّا أسلم حمزة عرفت قريش أنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله قد عزّ و امتنع و أنّ حمزة سيمنعه فكفّوا عن بعض ما كانوا يتناولون منه ثمّ هاجر إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 121 المدينة و شهد بدرا و أبلى فيها بلاء عظيما مشهورا- إلى أن قال: و كان حمزة يعلم في الحرب بريشة نعامة، و قاتل يوم بدر بين يدي رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بسيفين و قال بعض اسارى الكفّار: من الرجل المعلم بريشة نعامة؟ قالوا: حمزة، قال: ذاك فعل بنا الأفاعيل، و شهد احدا فقتل بها يوم السبت النصف من شوّال و كان قتل من المشركين قبل أن يقتل أحدا و ثلاثين نفسا منهم سباع الخزاعى قال له حمزة: هلم إلىّ يا ابن مقطعة البظور و كانت امّه ختّانة فقتله.قال: قال ابن إسحاق: كان حمزة يقاتل يومئذ بسيفين فقال قائل أىّ أسد هو حمزة فبينما هو كذلك إذ عثر عثرة وقع منها على ظهره فانكشف الدرع عن بطنه فزرقه وحشى الحبشى مولى جبير بن مطعم بحربة فقتله و مثّل به المشركون إلى أن قال:و روى جابر قال: لمّا رأى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله حمزة قتيلا بكى فلمّا رأى ما مثّل به شهق و قال: لو لا أن تجد صفيّة لتركته حتّى يحشر من بطون الطير و السباع، وصفية هي امّ الزّبير و هي اخته، انتهى ما أردنا من نقل كلامه.و أمّا اسد الأحلاف، فقال بعض الشراح: هو أبو سفيان و قيل لأبي سفيان أسد الأحلاف لأنّه حالف الأحزاب على قتال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله حول المدينة و زلزل المؤمنون بمكانهم زلزالا شديدا إلى أن فرّق اللّه تعالى جمعهم كما حكاه في قوله: فأرسلنا عليهم ريحا و جنودا لم تروها.و تبعه الفاضل الشّيخ محمّد عبده قال: أسد اللّه حمزة، و أسد الأحلاف أبو سفيان لأنّه حزب الأحزاب و حالفهم على قتال النبي في غزوة الخندق، انتهى كلامه.قلت: هذا تفسير وجيه ملائم غير أنّ اسلوب الكلام يوجب أن يكون أسد الأحلاف ههنا غيره لما دريت أنّ أبا سفيان كان المكذّب فأسد الأحلاف غيره.و قال العالم الشارح البحراني: هو أسد بن عبد العزّي و الأحلاف هم عبد مناف و زهره و أسد و تيم و الحارث بن فهر و سمّوا الأحلاف لأنّ بني قصى أرادوا أن ينتزعوا بعض ما كان بأيدى بني عبد الدار من اللواء و الندوة و الحجابة و الرفادة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 122 و هي كلّ شيء كان فرضه قصى على قريش لطعام الحاج في كلّ سنة و لم يكن لهم إلّا السقاتة فتحالفوا على حربهم و أعدوا للقتال ثمّ رجعوا عن ذلك ناكصين و أقرّوا ما كان بأيديهم، انتهى كلامه.قلت: أسد بن عبد العزّى هو جدّ خديجة زوجة رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله لأنّها خديجة بنت خويلد بن أسد بن عبد العزى بن قصىّ بن كلاب بن مرّة بن كعب ابن لؤىّ بن غالب بن فهر، كما في السيرة النّبوية لابن هشام (ص 189 ج 1 من طبع مصر 1375 ه).و الرفادة على التفصيل مذكورة في السيرة النّبوية لابن هشام أيضا (ص 130 ج 1) و قد نقلنا نبذة من الكلام في السقاية و الرفادة في شرح المختار السابع عشر من باب الكتب (ص 264 ج 18).ثمّ ذكر ابن هشام بعد الكلام في الرفادة حلف المطيّبين ثمّ حلف الفضول قال: قال ابن إسحاق ثمّ إنّ قصىّ بن كلاب هلك فأقام أمره في قومه و في غيرهم بنوه من بعده فاختطّوا مكّة رباعا، بعد الذي كان قطع لقومه بها، فكانوا يقطعونها في قومهم و في غيرهم من حلفائهم و يبيعونها فأقامت على ذلك قريش معهم ليس اختلاف و لا تنازع.ثمّ إنّ بنى عبد مناف ابن قصىّ: عبد شمس و هاشما و المطلب و نوفلا أجمعوا على أن يأخذوا ما بأيدى بني عبد الدار بن قصىّ ممّا كان قصى جعل إلى عبد الدار من الحجابة و اللواء و السقاية و الرفادة و رأوا أنهم أولى بذلك منهم لشرفهم عليهم، و فضلهم في قومهم فتفرّقت عند ذلك قريش، فكانت طائفة مع بني عبد مناف على رأيهم يرون أنهم أحقّ به من بني عبد الدار لمكانهم في قومهم، و كانت طائفة مع بني عبد الدار يرون أن لا ينزع منهم ما كان قصىّ جعل إليهم.فكان صاحب أمر بنى عبد مناف عبد شمس بن عبد مناف و ذلك أنّه كان أسنّ بنى عبد مناف و كان صاحب أمر بنى عبد الدار عامر بن هاشم بن عبد مناف ابن عبد الدار، فكان بنو أسد بن عبد العزّي بن قصىّ، و بنو زهرة بن كلاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 123 و بنو تيم بن مرّة بن كعب، و بنو الحارث بن فهر بن النّضر، مع بنى عبد مناف.و كان بنو مخزوم بن يقظة بن مرّة، و بنو سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب و بنو جمح بن عمرو بن هصيص بن كعب، و بنو عدىّ بن كعب مع بني عبد الدار و خرجت عامر بن لؤىّ و محارب بن فهر فلم يكونوا مع واحد من القريقين.فعقد كلّ قوم على أمرهم حلفا مؤكّدا، على أن لا يتخاذلوا و لا يسلم بعضهم بعضا ما بلّ بحرصوفة- يريد إلى الأبد، و صوف البحر: شيء على شكل الصوف الحيواني، واحدته: صوفة، يقال: لا آتيك ما بلّ بحرصوفة، أو ما بلّ البحرصوفة يريد لا آتيك أبدا-.فأخرج بنو عبد مناف جفنة مملوءة طيبا فيزعمون أنّ بعض نساء بني عبد مناف أخرجتها لهم فوضعوها لأحلافهم في المسجد عند الكعبة، ثمّ غمس القوم أيديهم فيها فتعاقدوا و تعاهدوا هم و حلفاؤهم، ثمّ مسحوا الكعبة بأيديهم توكيدا على أنفسهم فسمّو المطيّبين.و تعاقد بنو عبد الدار و تعاهدوا هم و حلفاؤهم عند الكعبة حلفا مؤكّدا على أن لا يتخاذلوا، و لا يسلم بعضهم بعضا فسمّوا الأحلاف.ثمّ سوند بين القبائل و لزّ بعضها ببعض فعبيت بنو عبد مناف لبني سهم، و عبيت بنو أسد لبني عبد الدّار، و عبيت زهرة لبني جمح، و عبيت بنو تميم لبني مخزوم و عبيت بنو الحارث بن فهر لبني عدي بن كعب. ثمّ قالوا: لتفن كلّ قبيلة من اسند إليها.فبينا النّاس على ذلك قد أجمعوا للحرب إذ تداعوا إلى الصلح على أن يعطوا بني عبد مناف السقاية و الرفادة، و أن تكون الحجابة و اللّواء و الندوة لبني عبد الدّار كما كانت، ففعلوا و رضى كلّ واحد من الفريقين بذلك و تحاجز النّاس عن الحرب، و ثبت كلّ قوم مع من حالفوا، فلم يزالوا على ذلك حتّى جاء اللّه تعالى بالإسلام، فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: ما كان من حلف في الجاهلية فإنّ الإسلام لم يزده إلّا شدّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 124 حلف الفضول و سبب تسميته كذلك:قال ابن هشام: و أمّا حلف الفضول: فحدّثني زياد بن عبد اللّه البكائي، عن محمّد بن إسحاق قال: تداعت قبائل من قريش إلى حلف فاجتمعوا له في دار عبد اللّه بن جدعان بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرّة بن كعب بن لؤى، لشرفه و سنّه فكان حلفهم عنده، بنو هاشم، و بنوا المطّلب، و أسد بن عبد العزّى، و زهرة بن كلاب، و تيم بن مرّة فتعاقدوا و تعاهدوا على أن لا يجدوا بمكّة مظلوما من أهلها و غيرهم ممّن دخلها من سائر النّاس إلّا قاموا معه، و كانوا على من ظلمه حتّى تردّ عليه مظلمة فسمّت قريش ذلك الحلف حلف الفضول.قال: قال ابن إسحاق: و حدّثني محمّد بن زيد بن المهاجر بن قنفذ التيميّ أنه سمع طلحة بن عبد اللّه بن عوف الزّهري يقول: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: لقد شهدت في دار عبد اللّه بن جدعان حلفا ما احبّ أنّ لي به حمر النّعم و لو ادعى به في الإسلام لأجبت.قال: قال ابن إسحاق: و حدّثني يزيد بن عبد اللّه بن اسامة بن الهادي اللّيثيّ: أنّ محمّد بن إبراهيم بن الحارث التيميّ حدّثه: أنّه كان بين الحسين ابن عليّ بن أبي طالب عليهم السّلام، و بين الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و الوليد يومئذ أمير على المدينة أمّره عليها عمّه معاوية بن سفيان منازعة في مال كان بينهما بذي المروة، فكان الوليد تحامل على الحسين عليه السّلام في حقّه لسلطانه، فقال له الحسين: احلف باللّه لتنصفنّي من حقّي أو لاخذنّ سيفي، ثمّ لأقومنّ في مسجد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله ثمّ لأدعونّ بحلف الفضول.قال: فقال عبد اللّه بن الزبير و هو عند الوليد حين قال الحسين عليه السّلام ما قال: و أنا أحلف باللّه لئن دعا به لاخذنّ سيفي ثمّ لأقومنّ معه حتّى ينصف من حقّه أو نموت جميعا، قال: فبلغت المسور بن مخرمة بن نوفل الزهريّ فقال مثل ذلك و بلغت عبد الرّحمن بن عثمان بن عبيد اللّه التّيمي فقال مثل ذلك فلمّا بلغ ذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 125 الوليد بن عتبة أنصف الحسين عليه السّلام من حقّه حتّى رضى.قال: قال ابن إسحاق: و حدّثني يزيد بن عبد الله بن اسامة بن الهادي اللّيثي عن محمّد بن إبراهيم بن الحارث التّيمي، قال: قدم محمّد بن جبير بن مطعم بن عديّ بن نوفل بن عبد مناف- و كان محمّد بن جبير أعلم قريش- على عبد الملك ابن مروان بن الحكم حين قتل ابن الزبير و اجتمع النّاس على عبد الملك، فلمّا دخل عليه قال له: يا أبا سعيد أ لم نكن نحن و أنتم، يعنى بني عبد شمس ابن عبد مناف، و بني نوفل بن عبد مناف، في حلف الفضول؟ قال: أنت أعلم، قال عبد الملك: لتخبرنى يا أبا سعيد بالحقّ من ذلك فقال: لا و اللّه، لقد خرجنا نحن و أنتم منه! قال: صدقت، تمّ خبر حلف الفضول.و المنقول عن الروض الأنف في سبب تسمية هذا الحلف بهذا الاسم أنّ جرهما في الزمن الأوّل، قد سبقت قريشا إلى مثل هذا الحلف فتحالف منهم ثلاثة هم و من تبعهم أحدهم: الفضل بن فضالة، و الثاني: الفضل بن وداعة، و الثالث: فضيل بن الحارث و قيل: بل هم: الفضيل بن شراعة، و الفضل بن وداعة، و الفضل بن قضاعة، فلمّا أشبه حلف قريش هذا حلف هولاء الجرهميين سمّى حلف الفضول.و قيل: بل سمّى كذلك لأنهم تحالفوا أن تردّ الفضول على أهلها، و ألا يغزو ظالم مظلوما.و كان حلف الفضول هذا قبل البعث بعشرين سنة، و كان أكرم حلف و أشرفه و أوّل من تكلّم به و دعا إليه الزبير بن عبد المطّلب، و كان سببه أنّ رجلا من زبيد قدم مكّة ببضاعة، فاشتراها منه العاصى بن وائل، و كان ذا قدر بمكّة و شرف فحبس عنه حقّه، فاستعدى عليه الزبيدى الأحلاف: عبد الدار، و مخزوما، و جمح و سهما، و عدىّ بن كعب، فأبوا أن يعينوه على العاصى، و زبروه، فلمّا رأى الزبيدى الشرّ، أوفى على أبى قبيس عند طلوع الشمس، و قريش في أنديتهم حول الكعبة فصاح بأعلى صوته: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 126 يا آل فهر لمظلوم بضاعته          ببطن مكّة نائى الدار و النفر       و محرم أشعث لم يقض عمرته          يا للرجال و بين الحجر و الحجر       إنّ الحرام لمن تمت كرامته          و لا حرام لثوب الفاجر الغدر    فقام في ذلك الزبير بن عبد المطّلب، و قال: ما لهذا مترك، فاجتمعت هاشم و زهرة، و تيم بن مرّة، في دار ابن جدعان، فصنع لهم طعاما و تعاقدوا، و كان حلف الفضول، و كان بعدها أن أنصفوا الزبيدى من العاصى، انتهى ما عن الروض الأنف.و الغرض من نقل حلف المطيّبين و حلف الفضول من السيرة أن يعلم أنّ تفسير أسد الأحلاف بأسد بن عبد العزّي ليس بصواب و كأنّ الشارح البحراني تبع في هذا التفسير قطب الدّين الراوندي رضوان اللّه عليه، و قد نقل كلامه ابن أبي الحديد في شرحه على النهج ثمّ خطّاه و الحقّ مع ابن أبي الحديد في المقام، قال:قال الراوندي: المكذّب من كان يكذّب رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله عنادا من قريش و أسد الأحلاف أسد بن عبد العزّى قال: لأنّ بني أسد بن عبد العزّى كانوا أحد البطون الّذين اجتمعوا في حلف المطيّبين و هم بنو أسد بن عبد العزّي، و بنو عبد مناف، و بنو تميم بن مرة، و بنو زهرة، و بنو الحارث بن فهر.ثمّ قال ابن أبي الحديد: هذا كلام طريف جدّا لأنّه لم يلحظ أنه يجب أن يجعل بازاء النّبي صلى اللّه عليه و آله مكذّب من بنى عبد شمس فقال: المكذّب من كذّب النّبي صلى اللّه عليه و آله من قريش عنادا و ليس كلّ من كذّبه صلى اللّه عليه و آله من قريش أن يعيّر معاوية به، ثمّ قال: أسد الأحلاف أسد بن عبد العزّي و أىّ عار يلزم معاوية من ذلك؟ ثمّ إنّ بنى عبد مناف كانوا في هذا الحلف و على و معاوية من بني عبد مناف و لكنّ الراوندي يظلم نفسه بتعرّضه لما لا يعلمه، انتهى كلام ابن أبي الحديد.و الصواب أنّ أسد الأحلاف هو عتبة بن ربيعة، قال الواقدي في الجزء الثالث من غزوة بدر من كتابه في مغازى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله (ص 49 من طبع مصر 1367 ه): منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 127 و المشركون ينظرون على صفوفهم و هم يرون أنهم ظاهرون، فدنا النّاس بعضهم من بعض فخرج عتبة و شيبة و الوليد حتّى فصلوا من الصف ثمّ دعوا إلى المبارزة، خرج إليهم فتيان ثلاثة من الأنصار و هم بنو عفراء معاذ و معوذ و عوف بنو الحارث، و يقال ثالثهم عبد اللّه بن رواحة، و الثبت عندنا أنهم بنو عفراء فاستحيى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله من ذلك، و كره أن يكون أوّل قتال لقى المسلمون فيه المشركين في الأنصار و أحبّ أن تكون الشوكة لبني عمّه و قومه، فأمرهم فرجعوا إلى مصافّهم و قال لهم خيرا.ثمّ نادى منادي المشركين: يا محمد أخرج لنا الأكفاء من قومنا، فقال لهم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: يا بني هاشم قوموا فقاتلوا بحقّكم الّذي بعث اللّه به نبيّكم إذ جاءوا بباطلهم ليطفئوا نور اللّه.فقام حمزة بن عبد المطّلب، و علي بن أبي طالب، و عبيدة بن الحارث بن المطّلب بن عبد مناف فمشوا إليهم.فقال عتبة: تكلموا نعرفكم- و كان عليهم البيض فأنكروهم- فإن كنتم أكفاء قاتلناكم.فقال حمزة بن عبد المطّلب: أسد اللّه و أسد رسوله. قال عتبة: كفؤ كريم.ثمّ قال عتبة: و أنا أسد الحلفاء، و من هذان معك؟ قال: عليّ بن أبي طالب، و عبيدة بن الحارث، قال: كفؤان كريمان.ثمّ قال الواقديّ: قال ابن أبي الزناد، عن أبيه قال: لم أسمع لعتبة كلمة قطّ أوهن من قوله:- أنا أسد الحلفاء- يعني حلفاء الأجمة.ثمّ قال عتبة لابنه: قم يا وليد، فقام الوليد، و قام إليه علىّ عليه السّلام و كان أصغر النفر فقتله على عليه السّلام، ثمّ قام عتبة، و قام إليه حمزة فاختلفا ضربتين فقتله حمزة رضي اللّه عنه، ثمّ قام شيبة و قام إليه عبيدة بن الحارث و هو يومئذ أسنّ أصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فضرب شيبة رجل عبيدة بذباب السيف فأصاب عضلة ساقه فقطعها، و كرّ حمزة و علىّ على شيبة فقتلاه، و احتملا عبيدة فحازاه إلى الصفّ و مخّ ساقه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 128 يسيل فقال عبيدة: يا رسول اللّه أ لست شهيدا؟ قال: بلى، قال: أما و اللّه لو كان أبو طالب حيّا لعلم أنا أحقّ بما قال منه حين يقول:كذبتم و بيت اللّه نخلى محمّدا         و لمّا نطاعن دونه و نناضل        و نسلمه حتّى نصرع حوله          و نذهل عن أبنائنا و الحلائل     إلى آخر ما ذكره الواقدي في المغازي.و عتبة هذا هو جدّ معاوية من قبل امّه فانّ هندا امّ معاوية هي بنت عتبة ابن ربيعة بن عبد شمس، ففي المقابلة في كلام أمير المؤمنين عليه السّلام: منّا أسد اللّه و منكم أسد الأحلاف بحمزة من بني هاشم و عتبة من بني اميّة جدّ معاوية ممّا لا ينبغي أن يرتاب فيه و هذا هو التفسير الصّحيح بلا مدافع.و الحلفاء في قول عتبة هل هو مفرد أو جمع، فذهب أبو الزناد إلى أنّه مفرد فهي بفتح الحاء و سكون اللّام ففى أقرب الموارد: الحلفاء نبت أطرافه محدّدة كأنّها أطراف سعف النخل و الخوص ينبت في مغايض الماء و النزوز الواحدة حلفة مثل قصبة و قصباء، و طرفة و طرفاء، و قيل: واحدته حلفاء، قال سيبويه: الحلفاء واحد و جميع و كذلك طرفاء و بهمى و شكاعى واحدة و جميع، و من ذلك أنا الّذي في الحلفاء، أراد أنا الأسد لأنّ مأوى الأسد الاجام و منابت الحلفاء. انتهى.و في منتهى الأرب، حلفاء كحمراء و حلف محرّكة: گياه دوخ، و هذا هو المراد من قوله: يعنى حلفاء الأجمة. و أمّا على الجمع فهي جمع الحليف أي المحالف قال أبو ذؤيب:فسوف تقول إن هي لم تجدنى          أخان العهد أم أثم الحليف     قال ابن أبي الحديد بعد نقل ما نقلناه عن الواقدي: قلت: قد روى هذه الكلمة على صيغة اخرى: و أنا أسد الحلفاء، و روى أنا أسد الأحلاف.ثمّ قال: قالوا في تفسيرهما: أراد أنا سيّد أهل الحلف المطيّبين، و كان الّذين حضروه بني عبد مناف و بني أسد بن عبد العزّى و بني تيم و بني زهرة و بني الحارث ابن فهر خمس قبائل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 129 قال: و ردّ قوم هذا التأويل فقالوا: إنّ المطيّبين لم يكن يقال لهم الحلفاء و لا الأحلاف و إنّما ذلك لقب خصومهم و أعدائهم الّذين وقع التحالف لأجلهم و هم بنو عبد الدار و بنو مخزوم و بنو سهم و بنو جمح و بنو عدىّ بن كعب خمس قبائل.قال: و قال قوم في تفسيرهما: إنّما عنى حلف الفضول و كان بعد حلف المطيّبين بزمان و شهد حلف الفضول رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و هو صغير في دار ابن جدعان- ثمّ نقل قصّة حلف الفضول فقال: و هذا التفسير أيضا غير صحيح لأنّ بني عبد الشمس لم يكونوا في حلف الفضول فقد بان أنّ ما ذكره الواقدى أصحّ و أثبت انتهى كلامه.و قد نقلنا كلام ابن أبي الحديد من الجزء الرابع عشر من شرحه على الكتاب التاسع من النهج أوّله: و من كتاب له عليه السّلام إلى معاوية: فأراد قومنا قتل نبيّنا و اجتياح أصلنا- إلخ (ص 178 ج 2 من الطبع على الحجر).قلت: ما قال ابن الحديد من أنه روى هذه الكلمة على صيغة اخرى فالاولى منهما أعنى و أنا أسد الحلفاء على صيغة الجمع و مفرده حليف، و الثانية منهما أعنى أنا أسد الأحلاف مطابق لما في نهج البلاغة و لا بعد أن يقال: إذا دار الأمر بين ما اختاره الرّضي و بين ما في النسخ الاخرى فما اختاره الرّضى فهو الأقوى لأنّه رضوان اللّه عليه متضلّع في البلاغة و خرّيت هذه الصناعة فينبغي أن يختار صيغة أسد الأحلاف كما اختارها.و يبقي الكلام حينئذ في تفسير أسد الأحلاف أعنى بيان المراد منه في المقام فانّ تفسيره بالوجهين السّابقين أعنى بحلف المطيّبين و حلف الفضول كما نقلهما ابن أبي الحديد عن القوم ليس على ما ينبغي، و أرى أنّ الصواب في تفسيره المناسب للمقام هو ما أفاده الفاضل أحمد زكى صفوت في جمهرة رسائل العرب (ص 450 ج 1) حيث قال بعد نقل كلام ابن أبي الحديد المذكور آنفا:غير أنّ ابن أبي الحديد مع ما ذكره من تفنيد هذين التفسيرين، لم يبيّن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 130 المراد بالأحلاف أو الحلفاء في رواية من روى «أنا أسد الأحلاف» و «أنا أسد الحلفاء جمعا» و أقول: إنّنا إذا بحثنا عمّن قتلوا من مشركى قريش يوم بدر وجدناهم: من بني عبد شمس بن عبد مناف، و من بنى نوفل بن عبد مناف، و من بني أسد بن عبد العزّى ابن قصىّ، و من بنى عبد الدار بن قصىّ، و من بني تيم بن مرّة بن كعب بن لؤى و من بنى مخزوم بن يقظة بن مرّة، و من بني جمح بن عمرو بن هصيص بن كعب ابن لؤى، و من بني سهم بن عمرو بن هصيص، و من بنى عامر بن لؤى، (راجع كتب السيرة) أى انّ هذه البطون من قريش كانت قد تازرت و اتّفقت كلمتها على حرب محمّد صلى اللّه عليه و آله و إن شئت فقل إنّهم قد تحالفوا على قتاله- و إن لم ينقل إلينا التاريخ أنّهم قد عقدوا بينهم على ذلك حلفا بمعناه الأخصّ- ثمّ و لوا أمرهم عتبة ابن ربيعة فكان قائدهم و صاحب حربهم، فهو إذ يقول: «أنا أسد الأحلاف» يبغي أن يقول أنّه أسد هذه البطون القرشية المتناصرة على قتال المسلمين انتهى كلامه.قلت: و يؤيده ما نقله الواقدي في المغازى (ص 45) بعد نقل واقعة: أنّ حكيم بن حزام أتى عتبة بن ربيعة فقال: يا أبا الوليد أنت كبير قريش و سيّدها و المطاع فيها فهل لك أن لا تزال منها بخير آخر الدّهر مع ما فعلت يوم عكاظ و عتبة يومئذ رئيس الناس- إلى أن قال: ثمّ جلس عتبة على جمله فسار في المشركين من قريش يقول: يا قوم أطيعونى،- إلخ.و روى البخارى في صحيحه بعدّة طرق عن أبي مجلز، عن قيس بن عباد عن أبي ذرّ رضوان اللّه عليه قال: نزلت «هذان خصمان اختصموا في ربّهم» في ستّة من قريش برزوا يوم بدر: عليّ عليه السّلام و حمزة و عبيدة بن الحارث، و شيبة و عتبة ابنى ربيعة و الوليد بن عتبة، فراجع إلى (ص 95) من الجزء الخامس منه.ثمّ قال عليه السّلام: (و منّا سيّدا شباب أهل الجنّة و منكم صبية أهل النار) سيّدا شباب أهل الجنّة هما الحسن و الحسين عليهما السّلام كما نصّ جدهما رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بذلك و قد أغنانا شهرته و استفاضته بين الفريقين إن لم نقل ببلوغه إلى حدّ التواتر عن نقل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 131 الروايات الواردة في ذلك و إن أبيت إلّا نقلها فنقول: كفى كلام أبيهما أمير المؤمنين علي عليه السّلام في ذلك حجّة أوّلا.و ثانيا قد روى أحمد في المسند قال: حدّثنا أبو نعيم، قال: حدّثنا أبو نعيم قال: حدّثنا سفيان عن يزيد بن أبي زياد، عن أبي نعيم، عن أبي سعيد الخدري قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة، و قد أخرجه الترمذي أيضا، و قال: هذا حديث حسن صحيح. (نقله سبط ابن الجوزى في التذكرة، ص 133 من الطبع الرحلي).و في مطالب السؤل في مناقب آل الرسول لابن طلحة الشافعي: و منها ما رواه الترمذي بسنده عن أبي سعيد قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة. (ص 65 من الطبع الرحلي).و فيه أيضا (ص 71) و منه حديث حذيفة بن اليمان- رض- أخرجه الترمذي في صحيحه يرويه عنه بسنده، و قد تقدّم طرف منه في فضائل فاطمة عليها السّلام أنّ حذيفة قال لامّه: دعيني آت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فاصلّى معه و أسئله أن يستغفر لي ذلك، فأتيته فصلّيت معه المغرب، ثمّ قام فصلّى حتّى صلّى العشاء، ثمّ انفتل فأتبعته فسمع صوتي فقال: من هذا حذيفة؟ قلت: نعم، قال: ما حاجتك غفر اللّه لك و لامّك؟ إنّ هذا ملك لم ينزل إلى الأرض قطّ قبل هذه اللّيلة استأذن ربّه أن يسلّم علىّ و يبشرني أنّ فاطمة سيّدة نساء أهل الجنّة، و أنّ الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة.إلى أن قال: و منه ما نقله الامام محمّد بن إسماعيل البخاري و الترمذي رضى اللّه عنهما بسندهما كلّ منهما في صحيحه عن ابن عمر و سئله رجل عن دم البعوض، فقال: ممّن أنت؟ فقال: من أهل العراق، فقال: انظروا إلى هذا يسألني عن دم البعوض و قد قتلوا ابنى النّبيّ صلى اللّه عليه و آله و سمعت النّبيّ صلى اللّه عليه و آله يقول: هما ريحانتاي من الدّنيا.و روي أنّه سئله عن المحرم يقتل الذّباب، فقال: يا أهل العراق تسألونا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 132 عن قتل الذّباب و قد قتلتم ابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و ذكر الحديث و في آخره: و هما سيّدا شباب أهل الجنّة.و في الصواعق المحرقة لابن حجر الهيتمي: أخرج الترمذي و الحاكم عن أبي سعيد الخدري قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة (ص 82 من طبع مصر).قال ابن الأثير في اسد الغابة (ص 11 ج 2) في معرفة الإمام المجتبى الحسن بن عليّ عليهما السّلام: أخبرنا أبو القاسم عبد العزيز بن علي بن أحمد الأنماطي أخبرنا أبو طاهر محمّد بن عبد الرّحمن المخلص، أخبرنا عبد اللّه بن محمّد البغوي، أخبرنا داود بن رشيد، أخبرنا مروان، أخبرنا الحكم بن عبد الرّحمن بن أبي نعيم البجلي عن أبيه، عن أبي سعيد الخدري قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة- الخبر.و قال أبو جعفر الطبري في التاريخ (ص 328 ج 7 من طبع ليدن): قال أبو مخنف: حدّثني عبد اللّه بن عاصم قال: حدّثني الضحّاك المشرقي، لمّا دنا منه- يعني من أبي عبد اللّه أحد سيّدي شباب أهل الجنّة الحسين بن عليّ عليه السّلام في واقعة الطف- القوم دعا براحلته فركبها ثمّ نادى بأعلى صوته بصوت عال دعاء يسمع جلّ النّاس:أيّها النّاس اسمعوا قولى و لا تعجلوني حتّى أعظكم بما لحقّ لكم علي و حتّى أعتذر إليكم من مقدمي عليكم فإن قبلتم عذري و صدّقتم قولي و أعطيتموني النصف كنتم بذلك أسعد، و لم يكن لكم علىّ سبيل، و إن لم تقبلوا منّى العذر و لم تعطوا النصف من أنفسكم «فأجمعوا أمركم و شركاء كم ثمّ لا يكن أمركم عليكم غمّة ثمّ اقضوا إلىّ و لا تنظرون          إنّ ولي اللّه الّذي نزّل الكتاب و هو يتولّى     الصّالحين».قال: فلمّا سمع أخواته كلامه هذا صحن و بكين و بكى بناته فارتفعت أصواتهنّ فأرسل إليهنّ أخاه العبّاس بن علي و عليّا ابنه، و قال لهما: اسكتاهنّ فلعمري ليكثرنّ بكاؤهنّ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 133 قال: فلمّا ذهبا ليسكتاهنّ قال: لا يبعد ابن عبّاس، قال: فظننا انّه إنما قالها حين سمع بكاؤهنّ لأنه قد كان نهاه أن يخرج بهنّ، فلمّا سكتن حمد اللّه و أثنى عليه و ذكر اللّه بما هو أهله و صلّى على محمّد صلى اللّه عليه و آله و على ملائكته و أنبيائه و ذكر من ذلك ما اللّه أعلم و ما لا يحصى ذكره، قال: فو اللّه ما سمعت متكلّما قطّ قبله و لا بعده أبلغ في منطق منه، ثمّ قال: أمّا بعد فانسبوني فانظروا من أنا ثمّ ارجعوا إلى أنفسكم و عاتبوها فانظروا هل يحلّ لكم قتلى و انتهاك حرمتي؟ أ لست ابن بنت نبيكم صلى اللّه عليه و آله و ابن وصيّه و ابن عمّه و أوّل المؤمنين باللّه و المصدّق لرسوله بما جاء به من عند ربّه؟أو ليس حمزة سيّد الشّهداء عمّ أبي؟ أو ليس جعفر الشّهيد الطيار ذو الجناحين عمّي؟ أو لم يبلغكم قول مستفيض فيكم أنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله قال لي و لأخي:هذان سيّدا شباب أهل الجنّة فان صدّقتموني بما أقول و هو الحقّ، و اللّه ما تعمّدت كذبا مذ علمت أنّ اللّه يمقت عليه و يضرّ به من اختلقه، فإن كذّبتموني فإنّ فيكم من إن سألتموه عن ذلك أخبركم سلوا جابر بن عبد اللّه الأنصاري، أو أبا سعيد الخدري، أو سهل بن سعد الساعدي، أو زيد بن أرقم، أو أنس بن مالك يخبروكم أنّهم سمعوا هذه المقالة من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله لي و لأخي، أ فما في هذا حاجز لكم عن سفك دمي- الخبر.قلت: قوله عليه السّلام: ابن وصيّه ينادى بأعلى صوته بأنّ أباه أمير المؤمنين عليّا عليه السّلام يعرف بالوصي، و قد مضى كلامنا و نقل الأشعار من سنام الصحابة و المسلمين في شرح المختار 236 من باب الخطب (ص 19 ج 17) فراجع.قوله عليه السّلام: و أوّل المؤمنين به و المصدّق لرسوله بما جاء به من عند ربّه- و قد مضى كلامنا أنه عليه السّلام كان أوّل النّاس إسلاما في شرح المختار التاسع من باب الكتب (ص 345 ج 17).ثمّ إنّه صلى اللّه عليه و آله قال: إنهما سيّدا شباب أهل الجنّة لأنّ أهل الجنّة كلّهم شبّان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 134 و ذلك لأنّها من عالم الأمر و لا يتطرق إليها أحكام عالم الخلق من الهرم و الوهن و نحوهما ألا ترى أنّ اللّه تعالى قال: «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَ فَلا يَعْقِلُونَ» (يس:69)، و كأنّ التعبير بالشباب من حيث  «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا»، و أنّها أقوى وجودا من الدار الاولى و آثار الوجود فيها أشدّ و أكثر، نظير ما رواه ثقة الإسلام الكليني قدس سرّه في الكافي عن أبي عبد اللّه الصادق عليه السّلام قال لرجل ما الفتى عندكم؟ فقال له: الشابّ، فقال: لا، الفتى المؤمن إنّ أصحاب الكهف كانوا شيوخا فسمّاهم اللّه عزّ و جل فتية بايمانهم (الوافي ص 39 ج 3).و قد روى عن النّبي صلى اللّه عليه و آله: أهل الجنة جرد مرد كحل لا يفنى شبابهم و لا تبلى ثيابهم، أتى به السيوطي في الجامع الصغير في أحاديث البشير النذير.و جاء في الأثر أنّ عجوزا من الأنصار قالت: يا رسول اللّه ادع اللّه بالمغفرة فقال لها: أما علمت أنّ الجنة لا تدخلها العجائز فصرخت فتبسّم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و قال لها: أما قرأت قول اللّه تعالى: «إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً.. فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً. عُرُباً أَتْراباً».و يناسب المقام نقل احتجاج مروىّ في كتاب الاحتجاج للطبرسي- ره- رواه في باب احتجاج أبي جعفر محمّد بن على الثاني عليهما السّلام قال:و روى أنّ المأمون بعد ما زوّج ابنته امّ الفضل أبا جعفر عليه السّلام كان في مجلس و عنده أبو جعفر عليه السّلام و يحيى بن أكثم و جماعة كثيرة فقال له يحيى بن أكثم: ما تقول يا ابن رسول اللّه في الخبر الذي روى أنّه نزل جبرئيل عليه السّلام على رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و قال: يا محمّد إنّ اللّه عزّ و جلّ يقرئك السلام و يقول لك: سل أبا بكر هل هو عنّى راض فإنّى عنه راض.فقال أبو جعفر عليه السّلام: لست بمنكر فضل أبي بكر و لكن يجب على صاحب هذا الخبر أن يأخذ مثال الخبر الّذي قاله رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله في حجّة الوداع: قد كثرت علىّ الكذّابة و ستكثر فمن كذب علىّ متعمدا فليتبوأ مقعده من النّار فاذا أتاكم الحديث فاعرضوه على كتاب الله عزّ و جلّ و سنّتى فما وافق كتاب اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 135 و سنّتى فخذوا به و ما خالف كتاب اللّه و سنّتى فلا تأخذوا به، و ليس يوافق هذا الخبر كتاب اللّه تعالى قال اللّه تعالى: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» فاللّه عزّ و جل خفى عليه رضا أبي بكر من سخطه حتّى سأل عن مكنون سرّه هذا مستحيل في العقول.ثمّ قال يحيى بن أكثم: و قد روى أنّ مثل أبي بكر و عمر في الأرض كمثل جبرئيل و ميكائيل في السماء.فقال عليه السّلام: و هذا أيضا يجب أن ينظر فيه لأنّ جبرئيل و ميكائيل ملكان للّه مقرّبان لم يعصيا اللّه قط و لم يفارقا طاعته لحظة واحدة، و هما قد أشركا باللّه عزّ و جل و إن أسلما بعد الشرك فكان أكثر أيّامهما الشرك باللّه فمحال أن يشبها بهما.قال يحيى: و قد روى أيضا أنهما سيّدا كهول أهل الجنّة فما تقول فيه؟.فقال عليه السّلام: و هذا الخبر محال أيضا لأنّ أهل الجنّة كلهم يكونون شابا و لا يكون فيهم كهل، و هذا الخبر وضعه بنو اميّة لمضادّة الخبر الّذي قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله في الحسن و الحسين: بأنّهما سيّدا شباب أهل الجنّة.فقال يحيى بن أكثم: و روى أنّ عمر بن الخطّاب سراج أهل الجنّة.فقال عليه السّلام: و هذا أيضا محال لأنّ في الجنّة ملائكة اللّه المقرّبين و آدم و محمّد و جميع الأنبياء و المرسلين لا تضيء بأنوارهم حتّى تضيء بنور عمر.فقال يحيى: و قد روى أنّ السكينة تنطق على لسان عمر.فقال عليه السّلام: لست بمنكر فضل عمر و لكن أبا بكر أفضل من عمر، فقال على رأس المنبر: إنّ لي شيطانا يعتريني فاذا ملت فسدّونى.فقال يحيى: قد روى أنّ النّبي صلى اللّه عليه و آله قال: لو لم ابعث لبعث عمر.فقال عليه السّلام: كتاب اللّه أصدق من هذا الحديث يقول اللّه في كتابه: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ»  قد أخذ اللّه ميثاق النبيّين فكيف يمكن أن يبدّل ميثاقه و كلّ الأنبياء عليهم السّلام لم يشركوا طرفة عين فكيف يبعث بالنّبوة من أشرك و كان أكثر أيّامه مع الشرك باللّه، و قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: نبّئت و آدم بين الروح و الجسد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 136 فقال يحيى بن أكثم: و قد روى أيضا أنّ النّبي صلى اللّه عليه و آله قال: ما احتبس عنى الوحى قط إلّا ظننته قد نزل على آل الخطّاب.فقال عليه السّلام: و هذا محال أيضا لأنّه لا يجوز أن يشكّ النّبي في نبوّته قال اللّه تعالى: «اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ»  فكيف يمكن أن ينتقل النبوّة ممّن اصطفاه الله تعالى إلى من أشرك به.قال يحيى: روى أنّ النّبي صلى اللّه عليه و آله قال: لو نزل العذاب لما نجا منه إلّا عمر فقال عليه السّلام: و هذا محال أيضا لأنّ اللّه تعالى يقول: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»  فأخبر سبحانه أنّه لا يعذّب أحدا ما دام فيهم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و ما داموا يستغفرون اللّه، انتهى.قلت: و قد وضع بنو اميّة في عمرو بن العاص ما تضحك به الثكلى فإنّ محمّد ابن سعد روى في الطبقات الكبرى عن عبد اللّه بن عمرو أنّه حدّثه أنّ أباه أوصاه قال: يا بنى إذا متّ فاغسلنى غسلة بالماء ثمّ جفّفنى في ثوب، ثمّ اغسلنى الثانية بماء قراح ثمّ جفّفنى في ثوب، ثمّ اغسلنى الثالثة بماء فيه شيء من كافور ثمّ جفّفنى في ثوب، ثمّ إذا ألبستنى الثياب فأزرّ علىّ فانّى مخاصم، ثمّ إذا أنت حملتنى على السرير فامش بي مشيا بين المشيتين و كن خلف جنازة فإنّ مقدّمها للملائكة خلفها لبني آدم، فاذا أنت وضعتنى في القبر فسنّ علىّ التراب سنّا، (ص 260 ج 4 من طبع بيروت).و هذا الخبر كما تراه كذب محض وضعه بنو اميّة و أتباعهم من أشباه الرّجال اقتراف الدّنيا و زخارفها و أنّى لعمرو بن العاص العاصى المتوغّل في قاذورات الشهوات النفسانيّة أن ينال تلك المنزلة العظمى و الرتبة العليا، و هل هذا إلّا اختلاق.و كيف له أن يتفوّه بذلك و قد نقل غير واحد من نقلة الأخبار و حملة الاثار أنّ عمرو بن العاص لمّا حضرته الوفاة قال لابنه لودّ أبوك أنّه كان في غزاة ذات السلاسل إنّى قد دخلت في امور لا أدرى ما حجّتى عند اللّه فيها، ثمّ نظر إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 137 ماله فرأى كثرته فقال: يا ليته كان بعرا يا ليتنى متّ قبل هذا اليوم بثلاثين سنة أصلحت لمعاوية دنياه و أفسدت دينى آثرت دنياى و تركت آخرتى، عمى على رشدى حتّى حضرنى أجلى، كأنّى بمعاوية قد حوى مالى و أساء فيكم خلافتى فراجع إلى تاريخ اليعقوبى، و حيوة الحيوان للدميرى.و أنّى لعمرو أن يدّعى نزول الملائكة عليه و حملهم سريره و قد قال فيه وصىّ خاتم النبيّين عليه السّلام:إنّه ليقول فيكذب، يعد فيخلف، و يسأل فيحلف، و يسأل فيبخل، و يخون العهد، و يقطع الإلّ، فراجع إلى المختار 82 من باب الخطب من النهج.نعم إنّ تلك الفضيلة لمن كانت الملائكة أعوانه في الامور ألا و هو علىّ أمير المؤمنين عليه السّلام فقد قال عليه السّلام: و لقد وليت غسله صلى اللّه عليه و آله و الملائكة أعوانى فراجع إلى المختار 195 من باب الخطب من النهج أيضا.و لمّا مات عليه السّلام قام ابنه ريحانة رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و أحد سيّدى شباب أهل الجنّة الإمام الحسن المجتبى عليه السّلام خطيبا فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على النبي صلى اللّه عليه و آله: ثمّ قال: ألا إنّه قد مضى في هذه اللّيلة رجل لم يدركه الأوّلون و لن يري مثله الاخرون من كان يقاتل و جبريل عن يمينه و ميكائيل عن شماله فراجع إلى الكافي للكليني قدّس سرّه و تاريخ اليعقوبي (ص 190 ج 2).و قد جاء في الأثر أنّ أمير المؤمنين عليّا عليه السّلام أوصى بذلك ابنه أبا محمّد الحسن المجتبى عليه السّلام حيث قال: فاذا أنا متّ يا أبا محمّد فغسّلنى و كفّنى و حنّطنى ببقيّة حنوط جدّك رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فإنّه من كافور الجنّة جاء به جبرئيل عليه السّلام إليه ثمّ ضعنى على سريرى و لا يتقدّم أحد منكم مقدّم السرير و احملوا مؤخّره و اتّبعوا مقدّمه فأىّ موضع وضع المقدّم فضعوا المؤخّر فحيث قام سريري فهو موضع قبرى- إلخ، فراجع إلى باب كيفية شهادته عليه السّلام و وصيّته و غسله و الصّلاة عليه و دفنه من المجلّد التاسع من البحار (ص 674 من طبع الكمبانى).فانظر إلى تصرّف بنى اميّة في الأخبار كيف سرقوها من محلّها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 138 و أسندوها إلى غير أهلها، و كم لما نقلناها من نظير و لو لا خوف الإطناب لأتينا بطائفة منها في الكتاب.ثمّ إنّ بني اميّة ما تصرّفوا في الأخبار فقط بل تجاوزوا إلى القرآن و حرّفوا كلام اللّه عن مواضعه. قال الشارح الفاضل المعتزلي في الجزء الرابع من شرحه على النهج (ص 23 من الطبع الرّحلي): قال أبو جعفر: و قد روي أنّ معاوية بذل لسمرة بن جندب مائة ألف درهم حتّى يروى أنّ هذه الاية انزلت في عليّ عليه السّلام: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ. وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ» و أنّ الاية الثانية نزل في ابن ملجم و هي قوله تعالى: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ»  فلم يقبل فبذل له مائتي ألف درهم فلم يقبل فبذل له أربع مائة ألف فقبل و روى ذلك. انتهى ما أردنا من نقل كلامه.و صبية أهل النار:هم صبية عقبة بن أبي معيط، لما قد روى الواقدي في غزوة بدر من كتابه في مغازي رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله (ص 84 من طبع مصر) من أنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أقبل بالأسرى حتّى إذا كان بعرق الظبية أمر عاصم بن ثابت بن أبي الأقلح أن يضرب عنق عقبة بن أبي معيط و كان أسره عبد اللّه بن سلمة العجلاني فجعل عقبة يقول: يا ويلي علام أقتل يا معشر قريش من بين من ههنا؟فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: لعداوتك للّه و رسوله.قال: يا محمّد منّك أفضل فاجعلني كرجل من قومي إن قتلتهم قتلتني و إن مننت عليهم مننت علي، و إن أخذت منهم الفداء كنت كأحدهم يا محمّد من للصبية؟قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: النار قدّمه يا عاصم فاضرب عنقه، فقدّمه عاصم فضرب عنقه، فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: بئس الرجل كنت و اللّه ما علمت كافرا باللّه و برسوله و بكتابه مؤذيا لنبيّه [منك ] فأحمد اللّه الّذي هو قتلك و أقرّ عيني منك.ثمّ قال عليه السّلام: (و منّا خير نساء العالمين و منكم حمّالة الحطب) يعني بخير منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 139 نساء العالمين فاطمة بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله المعصومة الّتي أذهب اللّه عنها الرّجس و طهّرها تطهيرا، فقد روى أبو الحسين مسلم بن الحجّاج في جامعه المعروف بصحيح مسلم (الباب التاسع من كتاب الفضائل في فضائل أهل بيت النّبي صلى اللّه عليه و آله ص 1883 ج 4 من طبع مصر) بإسناده عن أبي بكر بن أبي شيبة و محمّد بن عبد اللّه بن نمير، عن محمّد بن بشير، عن زكريّا، عن مصعب بن شيبة، عن صفيّة بنت شيبة قالت: قالت عائشة:خرج النّبيّ صلى اللّه عليه و آله غداة و عليه مرط مرحّل من شعر أسود، فجاء الحسن بن علي فأدخله، ثمّ جاء الحسين فدخل معه، ثمّ جاءت فاطمة فأدخلها، ثمّ جاء علي فأدخله، ثمّ قال: إنّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيرا.و في الباب الخامس و الخمسين من ينابيع المودّة للفاضل الشّيخ سليمان النقشبنديّ الحنفي (ص 148 من الطبع الناصري): و في جمع الفوائد، عائشة:كنّ أزواج النّبيّ صلى اللّه عليه و آله عنده لا يغادر منهنّ واحدة فأقبلت فاطمة تمشي ما تخطي مشيتها من مشية النّبيّ صلى اللّه عليه و آله شيئا فلمّا رآها رحب بها، و قال: مرحبا يا بنتي ثمّ أجلسها عن يمينه أو عن شماله، ثمّ سارّها فبكت بكاء شديدا، فلمّا رأى جزعها سارّ الثانية فضحكت فلمّا قام سألتها ما قال لك أبوك؟ قالت: ما كنت لأفشى على رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله سرّه فلمّا توفّى، قلت: عزمت عليك بما لى عليك من الحقّ حدّثني ما قال لك أبوك صلى اللّه عليه و آله؟ قالت: أمّا الان فنعم. أمّا حين سارّني في المرّة الاولى فأخبرني أنّ جبرائيل كان يعارضني القرآن في كلّ سنة مرّة و عارضه الان مرّتين و إنّى لا أرى الأجل إلّا قد اقترب فاتّقي اللّه و اصبر [ي ] فإنّه نعم السلف أنا لك، فبكيت بكائي الّذي رأيت، فلمّا رأى جزعي سارّني في الثانية فقال: يا فاطمة أما ترضين أن تكون سيّدة نساء المؤمنين أو سيّدة نساء هذه الامّة فضحكت ضحك الّذي رأيت. و في رواية: ثمّ سارّني أنّي أوّل أهله يتبعه فضحكت و في اخرى قال: أما ترضين أن تكوني سيّدة نساء أهل الجنّة و أنّك أوّل أهلي لحوقا بي فضحكت، للشّيخين و الترمذي. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 140 و قال: و في صحيح البخاري: قال النّبي صلى اللّه عليه و آله: فاطمة سيّدة نساء أهل الجنّة.و قال أيضا: و في جمع الفوائد: أنس رفعه حسبك من نساء العالمين مريم بنت عمران، و خديجة بنت خويلد، و فاطمة بنت محمّد، و آسية امرأة فرعون- للترمذي. انتهى.قلت: رواية البخاري مذكورة في باب مناقب فاطمة عليها السّلام (ص 36 من الجزء الخامس من صحيح البخاري المشكول).و في الدر المنثور في التفسير بالمأثور في قوله تعالى: «إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ»  (آل عمران: 43):أخرج الحاكم و صحّحه عن ابن عبّاس قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: أفضل نساء العالمين خديجة، و فاطمة، و مريم، و آسية امرأة فرعون.و أخرج ابن مردويه عن أنس قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله إنّ اللّه اصطفى على نساء العالمين أربعة: آسية بنت مزاحم، و مريم بنت عمران، و خديجة بنت خويلد و فاطمة بنت محمّد صلى اللّه عليه و آله.و أخرج أحمد و الترمذي و صحّحه و ابن المنذر و ابن حبّان و الحاكم عن أنس: أنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله قال: حسبك من نساء العالمين، مريم بنت عمران و خديجة بنت خويلد، و فاطمة بنت محمّد صلى اللّه عليه و آله، و آسية امرأة فرعون، و أخرجه ابن أبي شيبة عن الحسن مرسلا.و أخرج ابن أبي شيبة و ابن جرير عن فاطمة عليها السّلام: قالت: قال لي رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: أنت سيّدة نساء أهل الجنّة لا مريم البتول.و أخرج ابن عساكر من طريق مقاتل عن الضحّاك، عن ابن عبّاس، عن النّبيّ صلى اللّه عليه و آله قال: أربع نسوة سادات عالمهنّ: مريم بنت عمران، و آسية بنت مزاحم، و خديجة بنت خويلد، و فاطمة بنت محمّد صلى اللّه عليه و آله، و أفضلهنّ عالما فاطمة.انتهى ما أردنا من نقل ما في الدّر المنثور. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 141 أقول: و نزل في آسية امرأة فرعون و في مريم قوله تعالى: «وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ. وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِيهِ مِنْ رُوحِنا وَ صَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّها وَ كُتُبِهِ وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتِينَ» .ثمّ لمّا كانت فاطمة عليها السّلام بضعة من أبيها خاتم النبيّين سيّد ولد آدم كما رواها الفريقان في جوامعهم الروائية فهي عليها السّلام سيّدة نساء العالمين مطلقا فقوله تعالى في مريم عليها السّلام  «وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ»  محمول على أنها مصطفاة عليهنّ لا مطلقا بل على بعض الوجوه، فليتأمّل في قول الإمام أبي جعفر عليه السّلام في معنى الاية: اصطفاك لذرية الأنبياء و طهّرك من السفاح و اصطفيك لولادة عيسى من غير فحل.و في قوله تعالى: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ. ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»  (آل عمران: 34).و في قوله تعالى: «وَ لَقَدْ نَجَّيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ مِنَ الْعَذابِ الْمُهِينِ. مِنْ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ كانَ عالِياً مِنَ الْمُسْرِفِينَ. وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ»  (الدخان: 33).و في قوله تعالى: «وَ لَقَدْ آتَيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَى الْعالَمِينَ»  (الجاثية: 17).و في قوله تعالى: «إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ»  (آل عمران: 46).و في قوله تعالى: «وَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِيها مِنْ رُوحِنا وَ جَعَلْناها وَ ابْنَها آيَةً لِلْعالَمِينَ»  (الأنبياء: 92).و في قوله تعالى: «وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِيهِ مِنْ رُوحِنا وَ صَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّها وَ كُتُبِهِ وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتِينَ»  (آخر التحريم).فإمّا أن يكون المراد من العالمين في قوله تعالى: «وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 142 نساء عالمي زمانها كما مال إليه غير واحد من المفسّرين، و أمكن أن يؤيّد هذا المعنى بايتي الدّخان و الجاثية، و لكنّ الإعراض عن اطلاق سياق الاية لا يخلو من دغدغة.و إمّا أنّ المراد من اصطفائها على نساء العالمين اصطفائها عليهنّ من حيث إنّها آية عجيبة إلهيّة كما بيّنه أبو جعفر عليه السّلام في الخبر المذكور بقوله: و اصطفيك لولادة عيسى من غير فحل، و يستفاد هذا المعنى من آيتي الأنبياء و التحريم و يؤيّد بهما فلا تختصّ من هذه الجهة بنساء عالمى زمانها، و هذا الوجه الأخير كأنّه الصّواب أو هو متعيّن.قال الشارح الفاضل المعتزلي في شرح قوله عليه السّلام: و منّا خير نساء العالمين: يعني فاطمة عليها السّلام نصّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله على ذلك لا خلاف فيه. انتهى.حمالة الحطب:هي العوراء امّ جميل امرأة عبد العزّى المكنّى بأبي لهب بنت حرب اخت أبي سفيان عمّة معاوية الّتي ورد فيها و في زوجها قوله تعالى: «تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ. ما أَغْنى  عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ. سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ. وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ. فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ».و في تفسير الدّر المنثور و أخرج ابن جرير عن ابن زيد أنّ امرأة أبي لهب كانت تلقى في طريق النّبيّ صلى اللّه عليه و آله الشوك فنزلت  «تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَ  ... وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ» .و أخرج ابن جرير و ابن أبي حاتم عن ابن زيد «وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ»  قال: كانت تأتي بأغصان الشوك تطرحها بالليل في طريق رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله.و أخرج ابن أبي الدّنيا في ذمّ الغيبة و ابن جرير و ابن المنذر و ابن أبي حاتم عن مجاهد «وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ»  قال: كانت تمشى بالنميمة «فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ» من نار.و أخرج ابن أبي جرير و ابن أبي حاتم عن قتادة «وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ»  قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 143 كانت تنقل الأحاديث من بعض الناس إلى بعض «في جيدها حبل» قال: عنقها.و أخرج ابن أبي حاتم عن الحسن «حمّالة الحطب» قال: كانت تحمل النميمة فتأتي بها بطون قريش.و أخرج ابن جرير و ابن أبي حاتم و ابن الأنباري في المصاحف عن عروة بن الزبير «في جيدها حبل من مسد» قال: سلسلة من حديد من نار ذرعها سبعون ذراعا.و في التفسير الصّافي نقلا من قرب الأسناد عن الكاظم عليه السّلام في حديث آيات النّبي صلى اللّه عليه و آله قال: و من ذلك أنّ امّ جميل امرأة أبي لهب أتته حين نزلت سورة تبّت و مع النّبي أبو بكر بن أبي قحافة فقال: يا رسول اللّه هذا ام جميل محفظة أم مغضبة تريدك و معها حجر تريد أن ترميك به فقال صلى اللّه عليه و آله: إنّها لا ترانى، فقالت لأبي بكر: أين صاحبك؟ قال: حيث شاء اللّه، قالت: لقد جئته و لو أراه لرميته فإنّه هجانى و اللّات و العزّى إنّى لشاعرة، فقال أبو بكر: يا رسول اللّه لم ترك؟قال: لا، ضرب اللّه بينى و بينها حجابا.و قال معاوية يوما و عنده عمرو بن العاص و قد أقبل عقيل: لأضحكنّك من عقيل فلمّا سلم قال معاوية: مرحبا برجل عمّه أبو لهب، فقال عقيل: و أهلا برجل عمّته حمّالة الحطب في جيدها حبل من مسد، قال معاوية: يا أبا يزيد ما ظنّك بعمّك أبي لهب؟ قال: إذا دخلت النار فخذ على يسارك تجده مفترشا عمّتك حمّالة الحطب أ فناكح في النار خير أم منكوح؟ قال: كلا شرّ و اللّه، نقله الشارح المعتزلي في الجزء الرّابع من شرحه على النهج (27 من الطبع الرحلى).و نقل الشّيخ الأجل المفيد قدس سرّه في الإرشاد (ص 173 طبع طهران 1377 ه): بعد السبب في قبول الإمام الحسن المجتبى عليه السّلام الهدنة و الصلح من معاوية ما هذا لفظه: فتوثق عليه السّلام لنفسه من معاوية بتوكيد الحجّة عليه و الإعذار فيما بينه و بينه عند اللّه تعالى و عند كافة المسلمين و اشترط عليه ترك سبّ أمير المؤمنين عليه السّلام و العدول عن القنوت عليه في الصّلاة، و أن يؤمّن شيعته رضى اللّه عنهم و لا يتعرّض لأحد منهم بسوء و يوصل إلى كلّ ذي حقّ منهم حقّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 144 فأجابه معاوية إلى ذلك كلّه و عاهده عليه و حلف له بالوفاء به فلمّا استتمّت الهدنة على ذلك سار معاوية حتّى نزل بالنخيلة و كان ذلك يوم الجمعة فصلى بالناس ضحى النهار فخطبهم و قال في خطبته: و اللّه ما قاتلتكم لتصلّوا و لا لتصوموا و لا لتحجوا و لا لتزكّوا انكم لتفعلون ذلك و لكنّى قاتلتكم لأتامّر عليكم و قد أعطانى اللّه ذلك و أنتم له كارهون، ألا و إنّى كنت منّيت الحسن عليه السّلام أشياء و أعطيته أشياء و جميعها تحت قدمي لا أفي بشيء منها له.ثمّ سار حتّى دخل الكوفة فأقام بها أيّاما فلمّا استتمّت البيعة له من أهلها صعد المنبر فخطب الناس و ذكر أمير المؤمنين عليه السّلام و نال منه و نال من الحسن عليه السّلام ما نال و كان الحسن و الحسين عليهما السّلام حاضرين فقام الحسين عليه السّلام ليردّ عليه فأخذ بيده الحسن عليه السّلام و أجلسه، ثمّ قام فقال: أيّها الذاكر عليّا أنا الحسن و أبي عليّ و أنت معاوية و أبوك صخر و امّي فاطمة و امّك هند و جدّي رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و جدّك حرب و جدّتى خديجة و جدّتك فتيلة، فلعن اللّه أخملنا ذكرا و ألأمنا حسبا و شرّنا قدما و أقدمنا كفرا و نفاقا، فقالت طوائف من أهل المسجد: آمين آمين، انتهى قوله قدّس سره.و روى قريبا منه المحدّث القمّي رضوان اللّه عليه في مادّة حسن من سفينة البحار عن الشعبى، و قال الفاضل الشارح المعتزلي: إنّ هذا الحديث نقله الفضل بن الحسن المصرى عن يحيى بن معين قال و قال الفضل: قال يحيى: آمين، و قال الفضل: أنا أقول آمين، و قال عليّ بن الحسين الاصفهانى آمين، و قال الشارح المذكور أنا أقول آمين، و كذلك كاتب هذه الأحرف الحسن بن عبد اللّه الطبري الاملى يقول آمين آمين و يرحم اللّه تعالى عبدا قال آمين.تمّ قال عليه السّلام: (في كثير ممّا لنا و عليكم) أى ما ذكرناه من فضائلنا و رذائلكم قليل في كثير ممّا لنا من الفضائل و عليكم من الرذائل و قد تقدّم الكلام في رؤية النّبي صلى اللّه عليه و آله بني اميّة في المنام على صور قرود تصعد منبره و تردّ الناس عن الإسلام القهقرى، فراجع إلى شرح المختار العاشر من هذا الباب (ص 47 ج 18). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 145 و قد سئل عليّ أمير المؤمنين عليه السّلام عن بني هاشم و بني اميّة فقال عليه السّلام:نحن أمجد و أنجد و أجود، و هم أغدر و أمكر و أنكر (المحجة البيضاء في تهذيب الأحياء ص 224 ج 4).ثمّ قال عليه السّلام: (فاسلامنا ما قد سمعتم، و جاهليّتنا لا تدفع) يريد أنّ فضائل بني هاشم لا تختصّ بهم في الإسلام فقط بل لهم تلك الفضائل في زمن الجاهلية أيضا لا مدافع لهم في ذلك، أى أنّهم كانوا من بيت شرف و مجد حيث كان الناس في الجاهليّة الجهلاء، و قد مضى نقل طائفة منها في شرح المختار التاسع من باب الكتب (ج 17) و في شرح المختار السابع عشر من ذلك الباب أيضا (ج 18) فراجع.و ينبغي أن نذكر في هذا الموضع احتجاجات أتى بها نقلة الاثار في أسفارهم:قال الشّيخ إبراهيم بن محمّد البيهقى في كتاب المحاسن و المساوى: قيل و أتى الحسن بن عليّ عليهما السّلام معاوية بن أبي سفيان و قد سبقه ابن عباس فأمر معاوية فأنزل فبينا معاوية مع عمرو بن العاص و مروان بن الحكم و زياد بن أبي سفيان يتحاورون في قديمهم و حديثهم و مجدهم فقال معاوية: أكثرتم الفخر فلو حضركم الحسن بن عليّ و عبد اللّه بن العبّاس لقصرا من أعنّتكما ما طال، فقال زياد: و كيف ذلك يا أمير المؤمنين ما يقومان لمروان بن الحكم في غرب منطقه و لا لنا في بواذخنا؟ فابعث إليهما في غد حتّى نسمع كلامهما.فقال معاوية لعمرو: ما تقول؟ قال هذا، فابعث إليهما في غد بعث إليهما معاوية ابنه يزيد، فأتياه و دخلا عليه و بدأ معاوية فقال: إنّي اجلّكما و أرفع قدر كما عن المسامرة بالليل و لا سيّما أنت يا أبا محمّد فانّك ابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سيّد شباب أهل الجنّة فشكّرا له، فلمّا استويا في مجلسهما و علم عمرو أنّ الحدّة ستقع به قال: و اللّه لا بدّ أن أقول فإن قهرت فسبيل ذلك و إن قهرت أكون قد ابتدأت.فقال: يا حسن إنّا تفاوضنا فقلنا: إنّ رجال بني اميّة أصبر عند اللقاء و أمضى في الوغى، و أوفى عهدا، و أكرم خيما، و أمنع لما وراء ظهورهم من بني عبد المطّلب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 146 ثمّ تكلّم مروان فقال: و كيف لا تكون كذلك و قد قارعناكم فغلبناكم و حاربناكم فملكناكم، فإن شئنا عفونا و إن شئنا بطشنا.ثمّ تكلّم زياد فقال: ما ينبغي لهم أن ينكروا الفضل لأهله و يجحدوا الخير فى مظانّه، نحن أهل الحملة في الحروب و لنا الفضل على سائر الناس قديما و حديثا.فتكلّم الحسن عليه السّلام فقال: ليس من العجز أن يصمت الرجل عند ايراد الحجّة، و لكن من الإفك أن ينطق الرجل بالخنا و يصوّر الباطل بصورة الحقّ يا عمرو افتخارا بالكذب و جرأة على الإفك! ما زلت أعرف مثالبك الخبيثة أبديها مرّة و أمسك عنها اخرى فتأبي إلّا انهما كا في الضلالة، أتذكر مصابيح الدّجى و أعلام الهدى و فرسان الطراد و حتوف الأقران و أبناء الطعان و ربيع الضيفان و معدن النبوّة و مهبط العلم و زعمتم أنكم أحمى لما وراء ظهوركم و قد تبيّن ذلك يوم بدر حين نكصت الأبطال و تساورت الأقران و اقتحمت الليوث و اعتركت المنيّة و قامت رحاؤها على قطبها و فرّت عن نابها و طار شرار الحرب فقتلنا رجالكم و منّ النبي صلى اللّه عليه و آله على ذراريكم فكنتم لعمري في هذا اليوم غير مانعين لما وراء ظهوركم من بني عبد المطّلب! ثمّ قال: و أمّا أنت يا مروان فما أنت و الإكثار في قريش و أنت طليق و أبوك طريد يتقلّب من خزاية إلى سوءة و لقد جيء بك إلى أمير المؤمنين فلمّا رأيت الضرغام قد دميت براثنه و اشتبكت أنيابه كنت كما قال:ليث إذا سمع اللّيوث زئيره          بصبصن ثمّ قذفن بالأبعار    و يروى رمين بالأبعار.فلمّا منّ عليك بالعفو و أرخى خناقك بعد ما ضاق عليك و غصصت بريقك لا تقعد معنا مقعد أهل الشكر و لكن تساوينا و تجارينا و نحن ممّن لا يدركنا عار و لا يلحقنا خزاية!.ثمّ التفت إلى زياد فقال: و ما أنت يا زياد و قريشا لا أعرف لك فيها أديما صحيحا و لا فرعا نابتا و لا قديما ثابتا و لا منبتا كريما بل كانت امّك بغيّا تداولها رجال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 147 قريش و فجّار العرب فلمّا ولدت لم تعرف لك العرب والدا فادّعاك هذا- يعني معاوية- بعد ممات أبيه، مالك افتخار تكفيك سميّة و يكفينا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و أبي عليّ بن أبي طالب سيّد المؤمنين الّذي لم يرتدّ على عقبيه، و عمّي حمزة سيّد الشهداء و جعفر الطيار و أنا و أخى سيّدا شباب أهل الجنّة! ثمّ التفت إلى ابن عبّاس فقال: يا ابن العمّ إنّما هي بغاث الطير انقضّ عليها أجدل، فأراد ابن عبّاس أن يتكلّم فأقسم عليه معاوية أن يكفّ فكفّ ثمّ خرجا.فقال معاوية: أجاد عمرو الكلام لو لا أنّ حجّته دحضت و تكلّم مروان لو لا أنّه نكص.ثمّ التفت إلى زياد و قال: ما دعاك إلى محاورته؟ ما كنت إلّا كالحجل في كفّ البازى، فقال أفاخر رجلا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله جدّه و هو سيّد من مضى و من بقي و امّه فاطمة الزّهراء السّواء، فقال عمرو: لقد أبقي عليك و لكنه طحن مروان طحن الرّحى بثفالها يأبى إلّا الإغراء بيننا و بينهم، لا جرم و اللّه لا شهدت مجلسا يكونان فيه إلّا كنت معهما على من فاخرهما.فخلا ابن عبّاس بالحسن فقبّل بين عينيه و قال: افديك يا ابن عم، و اللّه ما زال بحرك يزخر و أنت تصول حتّى شفيتني من أولاد البغايا.ثم ان الحسن عليه السّلام غاب أيّاما ثمّ رجع حتى دخل على معاوية و عنده عبد اللّه بن الزبير، فقال معاوية: يا أبا محمّد انّي أظنك تعبا نصبا فأت المنزل فأرح نفسك فيه، فقام الحسن عليه السّلام فلمّا خرج قال معاوية لعبد اللّه بن الزبير: لو افتخرت على الحسن فانك ابن حواريّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و ابن عمّته، و لأبيك في الإسلام نصيب وافر، فقال ابن الزبير: أناله! فرجع و هو يطلب ليلته الحجج فلمّا أصبح دخل على معاوية و جاء الحسن عليه السّلام فحيّاه معاوية و سأله عن مبيته، فقال: خير مبيت و أكرم مستفاض، فلمّا استوى في مجلسه قال ابن الزبير:لولا أنّك خوّار في الحرب غير مقدام ما سلّمت لمعاوية الأمر و كنت لا تحتاج إلى اختراق السهوب و قطع المفاوز تطلب معروفه و تقوم ببابه، و كنت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 148 حريّا أن لا تفعل ذلك و أنت ابن عليّ في بأسه و نجدته، فما أدرى ما الّذي حملك على ذلك أضعف رأى أم وهن نحيزة، فما أظنّ لك مخرجا من هاتين الخلّتين، أما و اللّه لو استجمع لي ما استجمع لك لعلمت أنّى ابن الزبير و أنّي لا أنكص عن الأبطال و كيف لا أكون كذلك و جدّتي صفيّة بنت عبد المطّلب، و أبي الزبير حواريّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و أشدّ النّاس بأسا و أكرمهم حسبا في الجاهليّة و أطوعهم لرسول اللّه صلى اللّه عليه و آله.فالتفت إليه الحسن عليه السّلام و قال: أما و اللّه لو لا أنّ بني اميّة تنسبني إلى العجز عن المقال لكففت عنك تهاونا، و لكن سابيّن ذلك لك لتعلم أنّي لست بالعىّ و لا كليل اللّسان، إيّاى تعيّر و عليّ تفتخر و لم يكن لجدّك بيت في الجاهليّة و لا مكرمة فزوّجته جدّتي صفيّة بنت عبد المطلب، فبذخ على جميع العرب بها و شرف بمكانها، فكيف تفاخر من هو من القلادة و اسطتها و من الأشراف سادتها نحن أكرم أهل الأرض زندا، لنا الشرف الثاقب و الكرم الغالب.ثمّ تزعم أنّي سلمت الأمر لمعاوية فكيف يكون ذلك ويحك كذلك و أنا ابن أشجع العرب، و قد ولدتني فاطمة سيّدة نساء العالمين و خير الإماء؟ لم أفعل ذلك ويحك جبنا و لا ضعفا و لكنّه بايعني مثلك و هو يطلبني ببرّه و يداجيني المودّة و لم أثق بنصرته لأنكم أهل بيت غدر، و كيف لا يكون كما أقول، و قد بايع أبوك أمير المؤمنين ثمّ نكث بيعته و نكص على عقبيه و اختدع حشيّة من حشايا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله ليضلّ بها النّاس، فلمّا دلف نحو الأعنّة و رأى بربق الأسنّة قتل مضيعة لا ناصر له و اتي بك أسيرا قد وطئتك الكماة بأظلافها و الخيل بسنابكها و اعتلاك الأشتر فغصصت بريقك و أقعيت على عقبيك كالكلب إذا احتوشته اللّيوث، فنحن ويحك نور البلاد و أملاكها و بنا تفخر الامّة و إلينا تلقى مقاليد الأزمة، أنصول و أنت تختدع النّساء ثمّ تفتخر على بنى الأنبياء؟ لم تزل الأقاويل منا مقبولة و عليك و على أبيك مردودة، دخل النّاس في دين جدّي طائعين و كارهين، ثمّ بايعوا أمير المؤمنين عليه السّلام فسار إلى أبيك و طلحة حين نكثا البيعة و خدعا عرس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 149 رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فقتل أبوك و طلحة و اتى بك أسيرا، فبصبصت بذنبك و ناشدته الرحم أن لا يقتلك فعفا عنك، فأنت عتاقة أبي و أنا سيّدك و سيّد أبيك، فذق و بال أمرك.فقال ابن الزبير: اعذر يا أبا محمّد فانّما حملني على محاورتك هذا و أحبّ الإغراء بيننا فهلّا إذا جهلت أمسكت عنّي فإنّكم أهل بيت سجيّتكم الحلم و العفو.فقال الحسن عليه السّلام: يا معاوية انظر هل أكيع عن محاورة أحد؟ ويحك أ تدرى من أىّ شجرة أنا و إلى من أنتمى؟ انته قبل أن أسمك بميسم تتحدّث به الركبان في الافاق و البلدان.فقال ابن الزبير: هو لذلك أهل، فقال معاوية: أما انّه قد شفى بلا بل صدرى منك و رمي مقتلك فصرت كالحجل في كفّ البازى يتلاعب بك كيف أراد فلا أراك تفتخر على أحد بعدها.و ذكروا أنّ الحسن بن عليّ عليه السّلام دخل على معاوية فقال متمثلا:فيم الكلام و قد سبقت مبرّزا         سبق الجواد من المدى و المقيس     فقال معاوية: إيّاى تعنى؟ أما و اللّه لانبئنّك بما يعرفه قلبك و لا ينكره جلساؤك: أنا ابن بطحاء مكة، انا ابن أجودها جودا و أكرمها جدودا و أوفاها عهودا، أنا ابن من ساد قريشا ناشئا و كهلا.فقال الحسن عليه السّلام: أجل إيّاك أعنى أفعلىّ تفتخر يا معاوية؟ أنا ابن ماء السماء و عروق الثّرى و ابن من ساد أهل الدّنيا بالحسب الثابت و الشرف الفائق و القديم السابق، أنا ابن من رضاه رضى الرّحمن و سخطه سخط الرّحمن، فهل لك أب كأبي و قديم كقديمى؟ فان قلت: لا تغلب، و إن قلت: نعم تكذب.فقال معاوية: أقول لا تصديقا لقولك، فقال الحسن:الحقّ أبلج ما تخون سبيله          و الصدق يعرفه ذوو الألباب     و قال معاوية ذات يوم و عنده أشراف الناس من قريش و غيرهم: أخبروني بخير الناس أبا و امّا و عمّا و عمّة و خالا و خالة و جدّا و جدّة، فقام مالك بن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 150 العجلان فأومأ إلى الحسن فقال: هاهوذا أبوه عليّ بن أبي طالب رضوان اللّه عليهم و امه فاطمة بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و عمّه جعفر الطيار في الجنان، و عمّته امّ هانىء بنت أبي طالب، و خاله القاسم ابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و خالته بنت رسول اللّه زينب و جدّه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و جدّته خديجة بنت خويلد.فسكت القوم و نهض الحسن، فأقبل عمرو بن العاص على مالك فقال: أحبّ بني هاشم حملك على أن تكلّمت بالباطل؟ فقال ابن العجلان: ما قلت إلّا حقّا و ما أحد من الناس يطلب مرضاة مخلوق بمعصية الخالق إلّا لم يعط أمنيّته في دنياه و ختم له بالشقاء في آخرته، بنو هاشم أنضرهم عودا و أوراهم زندا، كذلك يا معاوية؟ قال: اللهمّ نعم.قيل: و استاذن الحسن بن عليّ عليه السّلام على معاوية و عنده عبد اللّه بن جعفر و عمرو ابن العاص، فأذن له، فلمّا أقبل قال عمرو: قد جاءكم الأفّه العيّى الّذي كان بين لحيية عبلة، فقال عبد اللّه بن جعفر: مه فو اللّه لقد رمت صخرة ململمة تنحطّ عنها السيول و تقصر دونها الوعول و لا تبلغها السهام، فإياك و الحسن إيّاك، فانّك لا تزال راتعا في لحم رجل من قريش و لقد رميت فما برح سهمك و قدحت فما أورى زندك.فسمع الحسن الكلام فلمّا أخذ الناس مجالسهم قال: يا معاوية لا يزال عندك عبد راتعا في لحوم الناس، أما و اللّه لو شئت ليكونن بيننا ما تتفاقم فيه الامور و تحرّج منه الصدور ثمّ أنشأ يقول:أتأمر يا معاوى عبد سهم          بشتمي و الملا منّا شهود       إذا أخذت مجالسها قريش          فقد علمت قريش ما تريد       قصدت إلىّ تشتمنى سفاها         لضغن ما يزول و ما يبيد       فما لك من أب كأبي تسامي          به من قد تسامي أو تكيد       و لا جدّ كجدّي يا ابن هند         رسول اللّه إن ذكر الجدود       و لا امّ كامّي من قريش          إذا ما يحصل الحسب التليد    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 151 فما مثلي تهكّم يا ابن هند         و لا مثلي تجاريه العبيد       فمهلا لا تهج منّا امورا         يشيب لها معاوية الوليد    و ذكروا أنّ عمرو بن العاص قال لمعاوية ذات يوم:ابعث إلى الحسن بن علي فمره أن يخطب على المنبر فلعلّه يحصر فيكون ذلك ممّا نعيّره به، فبعث إليه معاوية فأصعده المنبر و قد جمع له الناس فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال:يا أيّها الناس من عرفنى فأنا الّذي يعرف و من لم يعرفني فانا الحسن بن عليّ بن أبي طالب ابن عمّ النّبي صلى اللّه عليه و آله، أنا ابن البشير النذير السراج المنير أنا ابن من بعث رحمة للعالمين و سخطا للكافرين، أنا ابن من بعث إلى الجنّ و الإنس، أنا المستجاب الدّعوة، أنا ابن الشفيع المطاع، أنا ابن أوّل من ينفض رأسه من التراب، أنا ابن أوّل من يقرع باب الجنّة، أنا ابن من قاتلت معه الملائكة و نصر بالرّعب من مسيرة شهر، فافتنّ في هذا الكلام و لم يزل حتّى أظلمت الدّنيا على معاوية فقال: يا حسن قد كنت ترجو أن تكون خليفة و لست هناك.فقال الحسن: انما الخليفة من سار بسيرة رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و عمل بطاعة اللّه و ليس الخليفة من دان بالجور و عطّل السنن و اتّخذ الدّنيا أبا و امّا، و لكنّ ذاك ملك أصاب ملكا يمتّع به قليلا و كان قد انقطع عنه و استعجل لذّته و بقيت عليه تبعته فكان كما قال اللّه عزّ و جل: و إن أدري لعلّه فتنة لكم و متاع إلى حين ثمّ انصرف.فقال معاوية لعمرو: و اللّه ما أردت إلّا هتكى، ما كان أهل الشام يرون أنّ أحدا مثلى حتّى سمعوا من الحسن ما سمعوا.قيل: و قدم الحسن بن عليّ رضوان اللّه عليه على معاوية فلمّا دخل عليه وجد عنده عمرو بن العاص و مروان بن الحكم و المغيرة بن شعبة و صناديد قومه و وجوه اليمن و أهل الشام: فلمّا نظر إليه معاوية أقعده على سريره و أقبل عليه بوجهه يريه السرور بمقدمه، فلمّا نظر مروان إلى ذلك حسده و كان معاوية قال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 152 لهم: لا تحاوروا هذين الرجلين فلقد قلّداكم العار و فضحاكم عند أهل الشام- يعني الحسين بن على عليهما السّلام، و عبد اللّه بن العبّاس.فقال مروان: يا حسن لو لا حلم أمير المؤمنين و ما قد بني له آباؤه الكرام من المجد و العلاء ما أقعدك هذا المقعد و لقتلك و أنت له مستوجب بقودك الجماهير فلمّا أحسست بنا و علمت أن لا طاقة لك بفرسان أهل الشام و صناديد بني اميّة أذعنت بالطاعة و احتجرت بالبيعة و بعثت تطلب الأمان، أما و اللّه لو لا ذلك لاريق دمك، و علمت أنّا نعطى السيوف حقّها عند الوغى، فاحمد اللّه إذا بتلاك بمعاوية فعفا عنك بحلمه ثمّ صنع بك ما ترى.فنظر إليه الحسن فقال: ويحك يا مروان لقد تقلّدت مقاليد العارفي الحروب عند مشاهدتها و المخاذلة عند مخالطتها، نحن- هبلتك الهوابل- لنا الحجج البوالغ و لنا إن شكرتم عليكم النعم السوابغ، ندعوكم إلى النجاة و تدعوننا إلى النّار فشتّان ما بين المنزلتين، تفخر ببنى اميّة و تزعم أنّهم صبّر في الحروب أسد عند اللقاء- ثكلتك امّك- اولئك البهاليل السادة و الحماة الذادة و الكرام القادة بنو عبد المطلب، أما و الله لقد رأيتهم و جميع من في هذا البيت ما هالتهم الأهوال و لم يحيدوا عن الأبطال كاللّيوث الضارية الباسلة الحنقة، فعندها ولّيت هاربا و اخذت أسيرا فقلدت قومك العار لأنّك في الحروب خوّار، أيراق دمي زعمت؟ أفلا أرقت دم من وثب على عثمان في الدار فذبحه كما يذبح الجمل و أنت تثغو ثغاء النعجة و تنادى بالويل و الثبور كالأمة اللّكعاء، ألا دفعت عنه بيد أو ناضلت عنه بسهم؟ لقد ارتعدت فرائصك و غشى بصرك فاستغثت بي كما يستغيث العبد بربّه، فانجيتك من القتل و منعتك منه ثمّ تحثّ معاوية على قتلى و لو رام ذلك معك لذبح كما ذبح ابن عفّان، أنت معه أقصر يدا و أضيق باعا أجبن قلبا من أن تجسر على ذلك، ثمّ تزعم أنّى ابتليت بحلم معاوية أما و اللّه لهو أعرف بشأنه و أشكر لما ولّيناه هذا الأمر فمتى بدا له فلا يغضينّ جفنه على القذي معك، فو اللّه لأثخننّ أهل الشام بجيش يضيق عنها فضاؤها، و يستأصل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 153 فرسانها ثمّ لا ينفعك عند ذلك الهرب و الرّوغان و لا يردّ عنك الطلب تدريجك الكلام فنحن ممّن لا يجهل آباؤنا القدماء الأكابر و فروعنا السادة الأخيار، انطق إن كنت صادقا.فقال عمرو: ينطق بالخنى و تنطق بالصدق ثمّ أنشأ يقول:قد يضرط العير و المكواة تأخذه          لا يضرط العير و المكواة في النار    ذق و بال أمرك يا مروان، و أقبل عليه معاوية فقال: قد نهيتك عن هذا الرجل و أنت تأبي إلّا انهماكا فيما لا يعنيك، اربع على نفسك فليس أبوك كأبيه و لا أنت مثله، أنت ابن الطريد الشريد و هو ابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله الكريم و لكن ربّ باحث عن حتفه و حافر عن مديته، فقال مروان: ارم من دون بيضتك و قم بحجّة عشيرتك، ثمّ قال لعمرو: طعنك أبوه فوقيت نفسك بخصييك فلذلك تحذّره و قام مغضبا فقال معاوية: لا تجار البحور فتغمرك، و لا الجبال فتبهرك و استرح من الاعتذار.قيل: و لقى عمرو بن العاص الحسن بن علي عليه السّلام في الطّواف فقال: يا حسن أزعمت أنّ الدّين لا يقوم إلّا بك و بأبيك؟ فقد رأيت اللّه جلّ و عزّ أقامه بمعاوية فجعله راسيا بعد ميله و بيّنا بعد خفائه، أفرضى اللّه قتل عثمان أم من الحقّ أن تدور بالبيت كما يدور الجمل بالطّحين؟ عليك ثياب كغرقيء البيض و أنت قاتل عثمان، و اللّه إنّه لألمّ للشعث و أسهل للوعث أن يوردك معاوية حياض أبيك.فقال الحسن عليه السّلام: إنّ لأهل النّار علامات يعرفون بها و هي الإلحاد لأولياء اللّه و الموالاة لأعداء اللّه، و اللّه إنّك لتعلم أنّ عليّا عليه السّلام لم يترتب في الأمر و لم يشكّ في اللّه طرفة عين، و أيم اللّه لتنتهينّ يا ابن امّ عمرو أو لأقرعنّ جبينك بكلام تبقى سمته عليك ما حييت، فإيّاك و الإبراز علي فإنّي من قد عرفت لست بضعيف الغمزة، و لا بهشّ المشاشة، و لا بمريء المأكلة، و إنّي من قريش كأوسط القلادة، يعرف حسبي و لا ادعى لغير أبى، و قد تحاكمت فيك رجال قريش فغلب عليك ألأمهم نسبا و أظهرهم لعنة، فإياك عنّي فانك رجس، و إنما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 154 نحن بيت الطّهارة، أذهب اللّه عنّا الرجس و طهّرنا تطهيرا.قيل: و اجتمع الحسن بن عليّ عليه السّلام و عمرو بن العاص، فقال الحسن عليه السّلام:قد علمت قريش بأسرها أنّي منها في عزّ أرومتها لم اطبع على ضعف و لم اعكس على خسف، اعرف بشبهي و ادعى لأبي.فقال عمرو: قد علمت قريش أنّك من أقلّها عقلا و أكثرها جهلا، و انّ فيك خصالا لو لم يكن فيك إلّا واحدة منهنّ لشملك خزيها كما شمل البياض الحالك، لعمر اللّه لتنتهينّ عمّا أراك تصنع أو لأكبسنّ لك حافة كجلد العائط أرميك من خللها بأحرّ من وقع الأثافي أعرك منها أديمك عرك السلعة، فانّك طالما ركبت صعب المنحدر و نزلت في اعراض الوعر التماسا للفرقة و إرصادا للفتنة و لن يزيدك اللّه فيها إلّا فظاعة.فقال الحسن عليه السّلام: أما و اللّه لو كنت تسمو بحسبك و تعمل برأيك ما سلكت فجّ قصد و لا حللت رابية مجد، و أيم اللّه لو أطاعني معاوية لجعلك بمنزلة العدوّ الكاشح فانّه طالما طويت على هذا كشحك و أخفيته في صدرك و طمح بك الرجاء إلى الغاية القصوى الّتي لا يورق بها غصنك و لا يخضرّ لها مرعاك، أما و اللّه ليوشكنّ يا ابن العاص أن تقع بين لحيى ضرغام من قريش قويّ متمنّع فروس ذي لبد يضغطك ضغط الرحى للحبّ لا ينجيك منه الروغان إذا التقت حلقتا البطان.انتهى ما أتى به البيهقي في المحاسن و المساوي في المقام.و فى محاسن البرقي: قال عمرو بن العاص للحسين عليه السّلام: ما بال أولادنا أكثر من أولادكم؟ فقال عليه السّلام:بغاث الطير أكثرها فراخا         و امّ الصقر مقلاة نزور    فقال: ما بال الشيب إلى شواربنا أسرع منه إلى شواربكم؟ فقال عليه السّلام: إنّ نساءكم نساء بخرة فاذا دنا أحدكم من امرأته نهكته في وجهه فشاب منه شاربه فقال: ما بال لحاكم أوفر من لحائنا؟ فقال عليه السّلام: و البلد الطيّب يخرج نباته باذن ربّه و الذي خبث لا يخرج إلا نكدا، فقال معاوية: بحقّي عليك إلّا سكتّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 155 فانّه ابن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فقال عليه السّلام:إن عادت العقرب عدنا له          و كانت النعل لها حاضرة       قد علم العقرب و استيقنت          أن لا لها دنيا و لا آخرة    و روى ابن شهرآشوب و غيره عن أبان الأحمر أنّ شريك بن الأعور دخل على معاوية، فقال له معاوية: و اللّه إنك لشريك و ليس للّه لشريك و أنك لابن الأعور و البصير خير من الأعور، و أنك لدميم، و الجيد خير من الدميم فكيف سدت قومك؟فقال له شريك: إنّك لمعاوية و ما معاوية إلّا كلبة عوت و استعوت الكلاب، و انّك لابن صخر و السهل خير من الصخر، و انّك لابن حرب و السلم خير من الحرب و انّك لابن اميّة و ما اميّة إلّا أمة صغرت فاستصغرت فكيف صرت أمير المؤمنين؟فغضب معاوية و خرج شريك و هو يقول:أ يشتمني معاوية بن صخر         و سيفي صارم و معى لساني        فلا تبسط علينا يا ابن هند         لسانك إن بلغت ذرى الأماني        و إن تك للشقاء لنا أميرا         فإنّا لا نقرّ على الهوان        و إن تك في اميّة من ذراها         فانا في ذرى عبد المدان     و روى أنّ معاوية أرسل إليه هدية منها حلواء، يريد بذلك استمالته و صرفه عن حبّ علي بن أبي طالب عليه السّلام، فدخلت ابنة صغيرة له خماسي أو سداسي عليه فأخذت لقمة من تلك الحلواء و جعلتها في فمها، فقال لها أبو الأسود يا بنتي ألقيه فإنّه سمّ هذه حلواء أرسلها إلينا معاوية ليخدعنا عن أمير المؤمنين عليه السّلام و يردّنا عن محبّة أهل البيت، فقالت الصبيّة: قبّحه اللّه يخدعنا عن السيّد المطهّر بالشّهد المزعفر تبّا لمرسله و آكله فعالجت نفسها حتّى قاءت ما أكلتها ثمّ قالت:أبا لشهد المزعفر يا ابن هند         نبيع عليك أحسابا و دينا       معاذ اللّه كيف يكون هذا         و مولانا أمير المؤمنينا    و يشبه هذا ما روي أنه دخل أبو أمامة الباهلي على معاوية فقرّبه و أدناه ثمّ دعى بالطعام فجعل يطعم أبا أمامة بيده، ثمّ أوسع رأسه و لحيته طيبا بيده و أمر له منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 156 ببدرة من دنانير فدفعها إليه، ثمّ قال: يا أبا أمامة باللّه أنا خير أم عليّ بن أبي طالب؟فقال أبو أمامة: نعم و لا كذب و لو بغير اللّه سألتني لصدقت عليّ و اللّه خير منك و أكرم و أقدم إسلاما و أقرب إلى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله قرابة و أشدّ في المشركين نكاية و أعظم عند الامّة عناء، أ تدري من عليّ يا معاوية؟ ابن عمّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و زوج ابنته سيّدة نساء العالمين، و أبو الحسن و الحسين سيّدي شباب أهل الجنّة، و ابن أخي حمزة سيّد الشهداء، و أخو جعفر ذى الجناحين، فأين تقع أنت من هذا يا معاوية؟ أظننت أنّي سأختيرك على عليّ عليه السّلام بألطافك و طعامك و عطائك فأدخل إليك مؤمنا، و أخرج منك كافرا بئسما سوّلت لك نفسك يا معاوية ثمّ نهض و خرج من عنده فأتبعه بالمال، فقال: لا و اللّه لا أقبل منك دينارا واحدا.قال تقي الدّين أبو بكر بن علي الحموى في ثمرات الأوراق في المحاضرات: قلت:و أما الأجوبة الهاشميّة و بلاغتها فهى في المحل الأرفع، فمن ذلك أنه اجتمع عند معاوية عمرو بن العاص و الوليد بن عقبة و عتبة بن أبي سفيان و المغيرة بن شعبة فقالوا: يا أمير المؤمنين ابعث لنا إلى الحسن بن علي فقال لهم: فيم؟ فقالوا: كى نوبّخه و تعرفه أنّ أباه قتل عثمان فقال لهم: إنّكم لا تنتصفون منه و لا تقولون شيئا إلّا كذبكم الناس، و لا يقول لكم شيئا ببلاغته إلّا صدّقه الناس فقالوا: أرسل إليه فإنا سنكفيك أمره فأرسل إليه معاوية فلمّا حضر قال: يا حسن إنّي لم ارسل إليك و لكن هؤلاء أرسلوا إليك فاسمع مقالتهم و أجب و لا تحرمني.فقال الحسن عليه السّلام فليتكلّموا و نسمع، فقام عمرو بن العاص فحمد اللّه و أثنى عليه قال: هل تعلم يا حسن أنّ أباك أوّل من أثار الفتنة و طلب الملك فكيف رأيت صنع اللّه به؟.ثمّ قام الوليد بن عقبة بن أبي معيط فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: يا بني هاشم كنتم أصهار عثمان بن عفان فنعم الصهر كان يفضّلكم و يقرّبكم ثمّ بغيتم عليه فقتلتموه و لقد أردنا يا حسن قتل أبيك فأنقذنا اللّه منه و لو قتلناه بعثمان ما كان علينا من اللّه ذنب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 157 ثمّ قام عتبة فقال: تعلم يا حسن أنّ أباك بغي على عثمان فقتله حسدا على الملك و الدّنيا فسلبها، و لقد أردنا قتل أبيك حتّى قتله اللّه تعالى.ثمّ قام المغيرة بن شعبة فكان كلامه كلّه سبّا لعلي و تعظيما لعثمان.فقام الحسن عليه السّلام فحمد اللّه تعالى و أثنى عليه و قال: بك أبدأ يا معاوية لم يشتمني هؤلاء، و لكن أنت تشتمني بغضا و عداوة و خلافا لجدّي صلى اللّه عليه و آله، ثمّ التفت إلى الناس و قال: انشدكم الله أ تعلمون أنّ الرجل الّذي شتمه هؤلاء كان أوّل من آمن باللّه و صلّى القبلتين، و أنت يا معاوية يومئذ كافر تشرك باللّه، و كان معه لواء النّبيّ صلى اللّه عليه و آله يوم بدر، و مع معاوية و أبيه لواء المشركين.ثمّ قال: أنشدكم اللّه و الإسلام، أ تعلمون أنّ معاوية كان يكتب الرسائل لجدّي صلى اللّه عليه و آله فأرسل إليه يوما فرجع الرسول و قال: هو يأكل، فردّ الرسول إليه ثلاث مرّات كلّ ذلك و هو يقول: هو يأكل، فقال النّبي صلى اللّه عليه و آله: لا أشبع اللّه بطنه، أما تعرف ذلك في بطنك أما تعرف ذلك في بطنك يا معاوية؟ثمّ قال: و أنشدكم اللّه، أ تعلمون أنّ معاوية كان يقود بأبيه على جمل و أخوه هذا يسوقه، فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: لعن اللّه الجمل و قائده و راكبه و سائقه هذا كلّه لك يا معاوية.و أمّا أنت يا عمرو فتنازع فيك خمسة من قريش فغلب عليك شبه ألأمهم حسبا و شرّهم منصبا ثمّ قمت وسط قريش فقلت: أتى شانئ محمّد فأنزل اللّه على نبيّه صلى اللّه عليه و آله: إنّ شانئك هو الأبتر، ثمّ هجوت محمّدا صلى اللّه عليه و آله بثلاثين بيتا من الشعر فقال النبيّ صلى اللّه عليه و آله: اللهمّ إنّي لا أحسن الشعر و لكن العن عمرو بن العاص بكلّ بيت لعنة ثمّ انطلقت إلى النجاشي بما عملت و عملت فأكذبك اللّه و ردّك خائبا فأنت عدوّ بني هاشم في الجاهليّة و الإسلام فلم نلمك على بغضك.و أمّا أنت يا ابن أبي معيط، فكيف ألومك على سبّك لعلي و قد جلد ظهرك في الخمر ثمانين سوطا، و قتل أباك صبرا بأمر جدّي، و قتله جدّي بأمر ربّي، و لمّا قدمه للقتل قال: من للصبية يا محمّد، فقال: لهم النار فلم يكن لكم عن النبيّ صلى اللّه عليه و آله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 158 إلّا النّار، و لم يكن لكم عند عليّ غير السيف و السوط.و أمّا أنت يا عتبة فكيف تعد أحدا بالقتل لم لا قتلت الّذي وجدته في فراشك مضاجعا لزوجتك ثمّ أمسكتها بعد أن بغت.و أمّا أنت يا أعور ثقيف ففي أىّ ثلاث تسبّ عليّا؟ أفي بعده من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله؟ أم في حكم جائر؟ أم في رغبة في الدّنيا؟ فإن قلت شيئا من ذلك فقد كذبت أكذبك الناس، و إن زعمت أنّ عليّا قتل عثمان فقد كذبت و أكذبك الناس، و أمّا وعيدك فانما مثلك كمثل بعوضة وقفت على نخلة، فقالت لها: استمسكي فاني اريد أن أطير، فقالت لها النخلة: ما عملت بوقوفك فكيف يشقّ علىّ طيرانك و أنت فما شعرنا بعداوتك فكيف يشق علينا سبّك، ثمّ نفض ثيابه و قام، فقال لهم معاوية:ألم أقل لكم إنكم لا تنتصفون منه، فو اللّه لقد أظلم علي البيت حتّى قام فليس فيكم بعد اليوم خير. انتهى.قال سبط ابن الجوزى في التذكرة: قال أهل السير: و لمّا سلم الحسن الأمر إلى معاوية أقام يتجهّز إلى المدينة فاجتمع إلى معاوية رهط من شيعته منهم عمرو ابن العاص و الوليد بن عقبة و هو أخو عثمان بن عفّان لامّه و كان عليّ عليه السّلام قد جلّده في الخمر، و عتبة و قالوا: نريد أن تحضر الحسن علي سبيل الزيارة لنخجّله قبل مسيره إلى المدينة فنهاهم معاوية و قال: إنّه ألسن بني هاشم فألحّوا عليه فارسل [إلى ] الحسن فاستزاره فلمّا حضر شرعوا فتناولوا عليّا عليه السّلام و الحسن ساكت فلمّا فرغوا حمد الحسن اللّه و أثنى عليه و صلّى على رسوله محمد صلى اللّه عليه و آله قال:إنّ الّذي أشرتم إليه قد صلّى إلى القبلتين و بايع البيعتين و أنتم بالجميع مشركون و بما أنزل اللّه على نبيّه كافرون، و أنّه حرّم على نفسه الشهوات و امتنع على اللّذات حتى أنزل اللّه فيه «يا أيها الّذين آمنوا لا تحرّموا طيّبات ما أحلّ اللّه لكم» و أنت يا معاوية ممّن قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله في حقّه: اللهمّ لا تشبعه أو لا أشبع اللّه بطنك، أخرجه مسلم عن ابن عبّاس.و بات أمير المؤمنين يحرس رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله من المشركين، و فداه بنفسه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 159 ليلة الهجرة حتّى أنزل اللّه فيه «و من النّاس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه» و وصفه بالإيمان فقال «إنما وليّكم اللّه و رسوله و الّذين آمنوا» و المراد به أمير المؤمنين و قال له رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: أنت منّى بمنزلة هارون من موسى و أنت أخى في الدّنيا و الاخرة، و أنت يا معاوية نظر النّبي صلى اللّه عليه و آله إليك يوم الأحزاب فرأى أباك على جمل يحرّض النّاس على قتاله و أخوك يقود الجمل و أنت تسوقه فقال: لعن اللّه الراكب و القائد و السائق، و ما قابله أبوك في موطن إلّا و لعنه و كنت معه، ولّاك عمر الشام فخنته، ثمّ ولّاك عثمان فترّبصت عليه و أنت الّذي كنت تنهى أباك عن الإسلام حتّى قلت مخاطبا له:يا صخر لا تسلمن طوعا فتفضحنا         بعد الّذين ببدر أصبحوا مزقا       لا تركننّ إلى أمر تقلّدنا         و الرّاقصات بنعمان به الحرقا    و كنت يوم بدر و احد و الخندق و المشاهد كلّها تقاتل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و قد علمت الفراش الّذي ولدت عليه.ثمّ التفت إلى عمرو بن العاص و قال: أما أنت يا ابن النابغة فادّعاك خمسة من قريش غلب عليك ألأمهم و هو العاص و ولدت على فراش مشترك و فيك نزل  إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ و كنت عدوّ اللّه و عدوّ رسوله و عدوّ المسلمين و كنت أضرّ عليهم من كلّ مشرك و أنت القائل:و لا أنثنى عن بني هاشم          بما اسطعت في الغيب و المحضر       و عن عائب اللّات لا أنثنى          و لو لا رضى اللّات لم تمطر    و أمّا أنت يا وليد فلا ألومك على بغض أمير المؤمنين فإنّه قتل أباك صبرا و جلّدك في الخمر لمّا صلّيت بالمسلمين الفجر سكرانا و قلت أزيدكم و فيك يقول الحطيئة:شهد الحطيئة حين يلقى ربّه          أنّ الوليد أحقّ بالعذر       نادى و قد تمّت صلاتهم          أ أزيدكم سكرا و ما يدرى        ليزيدهم اخرى و لو قبلوا         لأتت صلاتهم على العشر    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 160 فأتوا أبا وهب و لو قبلوا         لقرنت بين الشفع و الوتر      حبسوا عنانك اذجريت و لو         تركوا عنانك لم تزل تجرى     و سمّاك الله في كتابه فاسقا، و سمّى أمير المؤمنين مؤمنا في قوله: «أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ»  و فيك يقول حسان بن ثابت و في أمير المؤمنين:أنزل اللّه ذو الجلال علينا         في عليّ و في الوليد قرانا       ليس من كان مؤمنا عمرك اللّه          كمن كان فاسقا خوّانا       سوف يدعى الوليد بعد قليل          و عليّ إلى الجزاء عيانا       فعلىّ يجزى هناك جنانا         و وليد يجزى هناك هوانا    و أمّا أنت يا عتبة فلا ألومك في أمير المؤمنين فإنّه قتل أباك يوم بدر و اشترك في دم ابن عمّك شيبة، و هلّا أنكرت على من غلب على فراشك و وجدته نائما مع عرسك حتّى قال فيك نصر بن حجّاج:نبّئت عتبة هيّأته عرسه          لصداقة الهذلى من الحيّان        ألقاه معها في الفراش فلم يكن          فحلا و أمسك خشية النسوان        لا تعتبن يا عتب نفسك حبّها         إنّ النساء حبائل الشيطان     ثمّ نفض الحسن ثوبه و قام فقال معاوية:أمرتكم أمرا فلم تسمعوا له          و قلت لكم لا تبعثنّ إلى الحسن        فجاء و ربّ الرّاقصات عشيّة         بركبانها يهوين من سرّة اليمن        أخاف عليكم منه طول لسانه          و بعد مداه حين اجراره الرسن        فلمّا أبيتم كنت فيكم كبعضكم          و كان خطابى فيه غبنا من الغبن        فحسبكم ما قال ممّا علمتم          و حسبى بما ألقاه في القبر و الكفن     ثمّ قال سبط ابن الجوزىّ: تفسير غريب هذه الواقعة: قال الأصمعي و هشام ابن محمّد الكلبي في كتابه المسمّى بالمثالب: و قد وقفت عليه معنى قول الحسن لمعاوية: قد علمت الفراش الّذي ولدت عليه أنّ معاوية كان يقال إنه من أربعة من قريش: عمارة بن الوليد بن المغيرة المخزومي، و مسافر بن أبي عمرو و أبي سفيان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 161 و العبّاس بن عبد المطّلب و هؤلاء كانوا ندماء أبي سفيان و كان كلّ منهم يتّهم بهند.فأمّا عمارة بن الوليد كان من أجمل رجالات قريش و هو الّذي وشى به عمرو بن العاص إلى النّجاشي فدعى الساحر فنفث في احليله فهام مع الوحش و كانت امرأة النّجاشي قد عشقته.و أمّا مسافر بن أبي عمرو فقال الكلبي: عامة الناس على أنّ معاوية منه لأنّه كان أشدّ الناس حبّا لهند فلمّا حملت هند بمعاوية خاف مسافر أن يظهر أنّه منه فهرب إلى ملك الحيرة و هو هند بن عمرو فأقام عنده، ثمّ إنّ أبا سفيان قدم الحيرة فلقيه مسافر و هو مريض من عشقه لهند و قد سقى بطنه فسأله عن أهل مكّة فأخبره و قيل: إنّ أبا سفيان تزوّج هندا بعد انفصال مسافر عن مكّة فقال أبو سفيان انّي تزوجت هندا بعدك فازداد مرضه و جعل يذوب فوصف الكىّ فاحضروا المكاوىّ و الحجّام فبينا الحجّام يكويه إذ حبق الحجّام فقال مسافر: قد يحبق (قد يضرط- خ ل) العير و المكواة في النّار فسارت مثلا ثمّ مات مسافر من عشقه لهند.و ذكر هشام بن محمّد الكلبي أيضا في كتاب المثالب و قال: كانت هند من المغيلمات و كانت تميل إلى السودان من الرجال فكانت إذا ولدت ولدا أسود قتلته قال: و جرى بين يزيد بن معاوية و بين إسحاق بن طابة بن عبيد كلام بين يدي معاوية و هو خليفة فقال يزيد لاسحاق إن خيرا لك أن يدخل بنو حرب كلّهم الجنّة أشار يزيد إلى انّ امّ إسحاق كانت تتّهم ببعض بني حرب فقال له إسحاق انّ خيرا لك ان يدخل بنو العبّاس كلهم الجنّة فلم يفهم يزيد قوله و فهم معاوية فلمّا قام إسحاق قال معاوية ليزيد: كيف تشاتم الرجال قبل أن تعلم ما يقال فيك قال: قصدت شين إسحاق قال: و هو كذلك أيضا قال: و كيف؟ قال: أما علمت أنّ بعض قريش في الجاهلية يزعمون أنّى للعبّاس فسقط في يدي يزيد.و قال الشعبي: و قد أشار رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله إلى هند يوم فتح مكّة بشيء من هذا فانّها لما جاءت تبايعه و كان قد أهدر دمها فقالت: على ما ابايعك؟ فقال:على أن لا تزنين، فقالت: و هل تزنى الحرّة؟ فعرفها رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فنظر إلى عمر فتبسم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 162 و أمّا قول الحسن عليه السّلام لعمرو بن العاص: ولدت على فراش مشترك فذكر الكلبى أيضا في المثالب قال: كانت النابغة ام عمرو بن العاص من البغايا أصحاب الرايات بمكّة فوقع عليها العاص بن الوائل في عدّة من قريش منهم أبو لهب و اميّة بن خلف و هشام بن المغيرة و أبو سفيان بن حرب في طهر واحد.قال ابن الكلبي: و كان الزّناة الّذين اشتهروا بمكّة جماعة منهم هؤلاء المذكورون، و اميّة بن عبد الشمس، و عبد الرّحمن بن الحكم بن أبي العاص أخو مروان بن الحكم، و عتبة بن أبي سفيان أخو معاوية، و عقبة بن أبي معيط فلمّا حملت النابغة بعمرو تكلّموا فيه فلمّا وضعته اختصم فيه الخمسة الّذين ذكرناهم كلّ واحد يزعم أنّه ولده و ألّب عليه العاص بن وائل و أبو سفيان بن حرب كلّ واحد يقول: و اللّه إنّه منّي فحكّما النابغة فاختارت العاص فقالت: هو منه، فقيل لها ما حملك على هذا و أبو سفيان أشرف من العاص؟ فقالت: هو كما قلتم إلا انّه رجل شحيح، و العاص جواد ينفق على بناتي، و أبو سفيان لا ينفق عليهنّ و كان لها بنات.و أمّا قول الحسن عليه السّلام للوليد بن عقبة: و جلدك عليّ في الخمر، فذكر أرباب السّير قاطبة: أنّ عثمان بن عفّان ولّى الوليد بن عقبة الكوفة سنة ستّ و عشرين و كان الوليد مدمنا على شرب الخمر و كان يجلس على الشراب و عنده ندماؤه و مغنّوه طول الليل إلى الفجر فإذا أذنه المؤذّن بصلاة الفجر خرج سكرانا فصلّى بهم فخرج يوما في غلالة لا يدرى أين هو فتقدّم إلى المحراب فصلّى بهم الفجر أربعا و قال: أزيدكم؟ فقال له عبد اللّه بن مسعود: ما زلنا معك في زيادة منذ اليوم، و لما سجد قال في سجوده: اشرب و اسقني، فناداه عتاب بن غيلان الثقفي: سقاك اللّه المهل و من بعثك أميرا علينا، ثمّ حصبه و حصبه أهل المسجد، فدخل الوليد القصر و هو يترنّح فنام في سريره، فهجم عليه جماعة منهم أبو جندب بن زهير الأسديّ و ابن عوف الأزديّ و غيرهما و هو سكران لا يعي فأيقظوه فلم يتنبه، ثمّ قاء عليهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 163 الخمر فنزعوا خاتمه من يده و خرجوا من فورهم إلى المدينة، فدخلوا على عثمان فشهدوا على الوليد أنّه شرب الخمر، فقال: و ما يدريكم أنّه شرب خمرا؟ قالوا:شرب الخمر الّذي كنّا نشر به في الجاهليّة فزبرهما و نال منهما فخرجا من عنده فدخلا على عليّ عليه السّلام و أخبراه بالقصّة، فدخل على عثمان فقال له: دفعت الشهود و أبطلت الحدود، قال له: فما ترى؟ فقال: تبعث إلى الفاسق فتحضره فان قامت عليه البيّنة حددته فأرسل إلى الوليد فأحضره فشهدوا عليه و لم يكن له حجّة فرمى عثمان السّوط إلى عليّ عليه السّلام و قال له: حدّه، فقال عليّ لولده الحسن: قم فحدّه، فامتنع الحسن عليه السّلام و قال: يتولّى حارّها من تولّى قارّها و القرّ البرد و معناه يتولّاه و الى الأمر، فقال لعبد اللّه بن جعفر: قم فاجلده فامتنع فلمّا رآهم لا يفعلون توقّيا لعثمان أخذ السوط و دني من الوليد فسبّه الوليد فقال له عقيل بن أبي طالب: يا فاسق ما تعلم من أنت أ لست علجا من أهل صفوريّة قرية بين عكّا و اللّجون من أعمال الاردن كان أبوك يهوديّا منها فجعل الوليد يحيد عن عليّ فأخذه فضرب به الأرض فقال له عثمان: ليس لك ذلك فقال: بلى و شرّ من ذلك إذ فسق ثمّ يمتنع أن يؤخذ منه حقّ اللّه تعالى ثمّ جلده أربعين.و قد أخرج أحمد في المسند معنى هذا فقال: حدّثنا يزيد بن هارون، ثنا سعيد بن أبي عرونة، عن عبد اللّه بن الدّاناج، عن حصين بن المنذر بن الحرث بن و علة قال: لمّا قال عليّ عليه السّلام للحسن: قم فاجلده، قال: و فيم أنت و ذاك فقال عليّ عليه السّلام: بل عجزت و وهنت قم يا عبد اللّه بن جعفر فاجلده، فقام فجلده و عليّ عليه السّلام يعدّ حتّى بلغ أربعين، قال: أمسك، ثمّ قال: جلد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله في الخمر أربعين، و ضرب أبو بكر أربعين، و ضربها عمر صدرا من خلافته، ثمّ أتمّ ثمانين و كلّ سنّة.فان قيل: فقد روى أحمد في المسند أيضا عن عليّ عليه السّلام انه قال: ما من رجل أقمت عليه حدّا فمات فأجد في نفسي منه إلّا صاحب الخمر فانّه لو مات لوديته لأنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يسنّه و أخرجاه في الصحيحين فكيف تقول: و كلّ سنّة؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 164 قلنا: لا خلاف أنّ النّبيّ صلى اللّه عليه و آله ضرب في الخمر فالضرب في الجملة سنّة و العدد ثبت باجماع الصحابة.قال السبط: و قيل: هذه القصّة إنّما جرت للحسن عليه السّلام مع معاوية و الوليد و من سميناهم بالشام لأنّ الحسن كان يعد علي معاوية كلّ حين و معه الحسين، قلت:و قد دعى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله على الوليد بن عقبة لمّا ردّ أمانه، فقال أحمد في المسند حدّثنا عبيد اللّه بن عمر، ثنا عبد اللّه بن داود، ثنا نعيم بن حكيم، عن ابن أبي مريم عن عليّ عليه السّلام قال: جاءت امرأة الوليد بن عقبة تشكوه إلى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و قالت:يا رسول اللّه إنّ الوليد يضربني فقال: اذهبي إليه و قولي له: قد أجارني رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فلم تلبث إلّا يسيرا، حتّى جاءت فقالت: ما زادني إلّا ضربا، فأخذ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله هدبة من ثوبه فدفعها إليها و قال لها: قولي هذا أماني من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فلم تلبث إلّا يسيرا حتّى جاءت فقالت: يا رسول اللّه ما زادني إلّا ضربا، فرفع رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يديه و قال: اللهمّ عليك بالوليد، و في رواية عليك بالفاسق.و اختلفوا في معنى تسميته بالفاسق على قولين: أحدهما أنّ الوليد قال يوما لعلى عليه السّلام: أ لست أبسط منك لسانا و أحدّ سنانا، فنزلت: «أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ»  ذكره ابن عبّاس.و الثاني أنّ النّبيّ صلى اللّه عليه و آله بعثه سنة ثمان من الهجرة إلى بني المصطلق يصدقهم و كانوا قد أسلموا و بنوا المساجد، فلما بلغهم قدوم الوليد خرجوا يتلقّونه بالهدايا و السلاح فرحا به، فلمّا رآهم ولّى راجعا إلى المدينة، فقال: يا رسول اللّه قد منعوا الزكاة و قاموا إلىّ بالسّلاح فابعث إليهم البعوث، فقدم الحارث بن عباد على رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فقال له: يا حارث أردت قتل رسولى و منعت الزكاة؟! فقال: و الّذي بعثك بالحق ما وصل إلينا و إنّما رجع من الطريق، و لقد كذب فأنزل اللّه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا»- الاية.و ذكر هشام بن محمّد الكلبي عن محمّد بن إسحاق قال: بعث مروان بن الحكم و كان واليا على المدينة رسولا إلى الحسن عليه السّلام فقال له: يقول لك مروان: أبوك الّذي فرّق الجماعة و قتل أمير المؤمنين عثمان و أباد العلماء و الزّهاد- يعني الخوارج منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 165 و أنت تفخر بغيرك، فاذا قيل لك من أبوك تقول: خالى الفرس.فجاء الرسول إلى الحسن فقال له: يا أبا محمّد إنّي أتيتك برسالة ممن يخاف سطوته و يحذر سيفه فإن كرهت لم أبلغك إيّاها و وقيتك بنفسي، فقال الحسن:لا بل تؤدّيها و نستعين عليه باللّه فأدّاها فقال له: تقول لمروان: إن كنت صادقا فاللّه يجزيك بصدقك، و إن كنت كاذبا فاللّه أشدّ نقمة، فخرج الرسول من عنده فلقيه الحسين فقال: من أين أقبلت؟ فقال: من عند أخيك الحسن، فقال: و ما كنت تصنع؟ قال: أتيت برسالة من عند مروان، فقال: و ما هي؟ فامتنع الرسول من أدائها، فقال: لتخبرني أو لأقتلنّك فسمع الحسن فخرج و قال لأخيه: خلّ عن الرجل، فقال: لا و اللّه حتى أسمعها فأعادها الرسول عليه فقال له: قل له: يقول لك الحسين بن عليّ و فاطمة: يا ابن الزرقاء الداعية إلى نفسها بسوق ذى المجاز، صاحبة الراية بسوق عكاظ، و يا ابن طريد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و لعينه، اعرف من أنت و من امّك و من أبوك.فجاء الرسول إلى مروان فأعاد عليه ما قالا. فقال له: ارجع إلى الحسن و قل له: أشهد انك ابن رسول اللّه و قل للحسين: أشهد أنك ابن عليّ بن أبي طالب فقال للرسول قل له كلاهما لى و رغما.قال قال الأصمعي: أما قول الحسين: يا ابن الداعية إلى نفسها فذكر ابن إسحاق أنّ امّ مروان اسمها اميّة و كانت من البغايا في الجاهليّة و كان لها راية مثل راية البيطار تعرف بها و كانت تسمي ام حتبل الزرقاء و كان مروان لا يعرف له أب و إنما نسب إلى الحكم كما نسب عمرو إلى العاص.و أما قوله: يا ابن طريد رسول اللّه يشير إلى الحكم بن أبي العاص بن اميّة ابن عبد شمس، أسلم الحكم يوم الفتح و سكن المدينة و كان ينقل أخبار رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله إلى الكفّار من الأعراب و غيرهم و يتجسّس عليه، قال الشعبي:و ما أسلم إلّا لهذا و لم يحسن إسلامه و رآه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يوما و هو يمشي و يتخلّج في مشيته يحاكي رسول اللّه فقال له: كن كذلك فما زال يمشى كأنه يقع على وجهه و نفاه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله إلى الطائف و لعنه فلمّا توفي رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله كلّم عثمان أبا بكر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 166 أن يردّه لأنه كان عمّ عثمان فقال أبو بكر: هيهات شيء فعله رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و اللّه لا اخالفه أبدا فلمّا مات أبو بكر و ولى عمر كلمه فيه فقال: يا عثمان أما تستحى من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و من أبي بكر تردّ عدوّ اللّه و عدوّ رسوله إلى المدينة؟ و اللّه لا كان هذا أبدا فلمّا مات عمرو ولّى عثمان ردّه في اليوم الّذي ولّى فيه و قرّبه و أدناه و دفع له مالا عظيما و رفع منزلته فقام المسلمون على عثمان و أنكروا عليه و هو أوّل ما أنكروا عليه و قالوا: رددت عدوّ اللّه و رسوله و خالفت اللّه و رسوله فقال: إنّ رسول اللّه وعدني بردّه فامتنع جماعة من الصحابة عن الصّلاة خلف عثمان لذلك.ثمّ توفي الحكم في خلافته فصلّى عليه و مشي خلفه فشقّ ذلك على المسلمين و قالوا: ما كفاك ما فعلت حتّى تصلّى على منافق ملعون لعنه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و نفاه فخلعوه و قتلوه و اعطى ابنه مروان خمس غنائم افريقيّة خمسمائة ألف دينار، و لمّا بلغ عايشة أرسلت إلى عثمان أما كفاك أنك رددت المنافق حتّى تعطيه أموال المسلمين و تصلّى عليه و تشيّعه بهذا السبب؟ قالت: اقتلوا نعثلا قتله اللّه فقد كفر، و لمّا بلغ مروان انكارها جاء إليها يعاتبها فقالت: اخرج يا ابن الزرقاء انّى أشهد على رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أنه لعن أباك و أنت في صلبه.قال الشعبي: إنّ مروان ولد سنة اثنتين من الهجرة و أبوه إنّما أسلم يوم الفتح و نفاه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بعد ذلك، قلت: و قد ذكر ابن سعد في الطبقات معنى الحكاية الّتي حكيناها عن ابن إسحاق و رسالة مروان إلى الحسن. انتهى ما أردنا من نقل كلام سبط ابن الجوزي في التذكرة.و أقول: سيأتي توضيح كلام الإمام المجتبى عليه السّلام في عمرو بن العاص العاصي: فادّعاك خمسة من قريش في تفسير كتاب أمير المؤمنين عليه السّلام إلى عمرو بن العاص.و أمّا قول الكلبي و الأصمعي أنّ معاوية كان من أربعة من قريش فقد روى الزمخشرى في كتاب ربيع الأبرار أيضا أنّ معاوية كان يعزى إلى أربعة:إلى عمرو بن مسافر، و إلى عمارة بن الوليد، و إلى العبّاس بن عبد المطّلب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 167 و إلى الصباح مغنّ أسود كان لعمارة، قال قالوا: كان أبو سفيان و سيما قصيرا، و كان الصباح عسيفا لأبي سفيان شابّا و سيما فدعته هند إلى نفسها، و قالوا: إنّ عتبة بن أبي سفيان من الصباح أيضا و انّها كرهت أن تضعه في منزلها فخرجت إلى أجياد فوضعته هناك و في ذلك قال حسان بن ثابت:لمن الصبى بجانب البطحاء         في الأرض ملقى غير ذى مهد       بخلت به بيضاء آنسة         من عبد شمس صلتة الخدّ    و أقول: هذان البيتان من أبيات توجد في آخر ديوان حسّان على ما في نسخة مخطوطة من ديوانه في مكتبتنا، و الأبيات معنونة بهذا العنوان: و قال حسّان لهند بنت عتبة بن أبي ربيعة، و بعد البيتين:تسعى الصباح معولة         يا هند انك صلبة الحرد       فإذا تشادعت بمقطرة         تذكى لها بالودّة الهند       غلبت على شبه الغلام و قد         بان السواد لحالك جعد       أشرت لكاع و كان عادتها         دقّ المشاش بناجذ جلد    فحرّى لمعاوية أن يباهي و يفتخر قائلا: اولئك آبائى فجئنى بمثلهم.و أمّا قوله: إذ حبق الحجّام فقال مسافر: قد يحبق (يضرط- خ ل) العير و المكواة في النار فقال الميدانى في مجمع الأمثال: و يقال: إنّ أوّل من قاله مسافر ابن أبي عمرو بن اميّة و ذلك أنّه كان يهوى بنت عتبة و كانت تهواه فقالت: إنّ أهلى لا يزوّجوننى منك انك معسر، فلو قد وفدت إلى بعض الملوك لعلك تصيب مالا فتتزوّجنى، فرحل إلى الحيرة وافدا إلى النعمان فبيناهم مقيم عنده إذ قدم عليه قادم من مكّة فسأله عن خبر أهل مكّة بعده فأخبره بأشياء و كان منها أنّ أبا سفيان تزوّج هندا فطعن مسافر من الغمّ فأمر النعمان أن يكوى فأتاه الطبيب بمكاويه فجعلها في النار ثمّ وضع مكواة منها عليه و علج من علوج النعمان واقف فلمّا رآه يكوى ضرط فقال مسافر: قد يضرط العير و يقال: إنّ الطبيب ضرط. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 168 و أمّا ما نقل السبط من قول أمير المؤمنين علي عليه السّلام لولده الحسن عليه السّلام: قم فحدّه فامتنع الحسن، و ما روى أحمد في المسند من أنّ عليّا عليه السّلام لما قال للحسن عليه السّلام قم فاجلده قال الحسن عليه السّلام و فيم أنت و ذاك، ففيهما كلام لأنّ امتناع الإمام المجتبى عليه السّلام عمّا أمره به أبوه أمير المؤمنين عليه السّلام فدونه خرط القتاد.و أمّا ما نقله من حدّ شارب الخمر و من أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام جلد الوليد أربعين فالبحث عنه يوجب الإسهاب فانّه يؤدّى إلى شعب كثيرة من مسائل فقهية و غيرها و لذلك نكتفي على نقل ما أتى به صاحب الجواهر في شرح كتاب الحدود من كتاب الشرائع قال- ره-:حدّ المسكر ثمانون جلدة بلا خلاف أجده فيه بل الاجماع بقسميه عليه بل المحكى منهما مستفيض أو متواتر كالنصوص، لكن في حسن الحلبى سئل الصّادق عليه السّلام أرأيت النبيّ صلى اللّه عليه و آله كيف يضرب بالخمر؟ قال: كان يضرب بالنعال و يزيد إذا أتى بالشارب ثمّ لم يزل الناس يزيدون حتّى وقف ذلك على ثمانين أشار بذلك عليّ عليه السّلام على عمر.و نحوه خبر أبي بصير عنه عن أمير المؤمنين عليه السّلام معلّلا بأنه إذا شرب سكر و إذا سكر هذى و إذا هذى افترى فاذا فعل ذلك فاجلدوه حدّى المفترى ثمانين.بل في المسالك روى العامة و الخاصّة أنّ النّبي صلى اللّه عليه و آله كان يضرب الشارب بالأيدي و النعال و لم يقدّره بعدد فلمّا كان في زمن عمر استشار أمير المؤمنين عليه السّلام في حدّه فأشار عليه أن يضربه ثمانين معلّلا له بأنه إذا شرب سكر و إذا سكر هذى و إذا هذى افترى فجلده عمر ثمانين و عمل بمضمونه أكثر العامّة.و ذهب بعضهم إلى أربعين مطلقا لما روى أنّ صحابة قد رووا ما فعل في زمانه صلّى اللّه عليه و آله بأربعين و كان التقدير المزبور عن أمير المؤمنين عليه السّلام من التفويض الجائز لهم.و من الغريب ما في كتاب الإستغاثة في بدع الثلاثة من أنّ حدّ الشارب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 169 الثمانين من بدع الثاني، و أنّ الرسول صلى اللّه عليه و آله جعل حدّه أربعين بالنعال العرين و جرائد النخل باجماع أهل الرواية، و انّ الثاني قال: إذا سكر افترى و انه افترى حدّ حدّ المفترى، و في كشف اللثام و لعلّه أراد إلزامهم باعترافهم كما في الطرائف من قوله و من طريف ما شهدوا به أيضا على خليفتهم عمر من تغييره لشريعة نبيّهم صلى اللّه عليه و آله و قلّة معرفته بمقام الأنبياء و خلفائهم ما ذكره الحميدي في الجمع بين الصحيحين من مسند أنس بن مالك في الحديث الحادى و التسعين من المتفق عليه انّ النّبي ضرب في الخمر بالجرائد و النعال و جلد أبو بكر أربعين فلمّا كان عمر استشار الناس فقال عبد الرّحمن أخفّ الحدود ثمانون فأمر به عمر.و ذكر الحميدي أيضا في كتاب الجمع بين الصحيحين في مسند السائب بن يزيد في الحديث الرابع من أفراد البخاري قال: كنّا نؤتى بالشارب على عهد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و إمرة أبي بكر و شطر من خلافة عمر فنتقدّم إليه بأيدينا و نعالنا و ارديتنا حتّى كان آخر امرة عمر فجلد أربعين حتّى إذا عتوا و فسقوا جلد ثمانين.ثمّ إنّ ظاهر النصّ و الفتوى اعتبار الثمانين مترتبة لكن في خبر زرارة سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: إنّ الوليد بن عقبة حين شهد عليه بشرب الخمر قال عثمان لعليّ عليه السّلام: اقض بينه و بين هؤلاء الّذين زعموا أنه شرب الخمر، قال: فأمر عليّ عليه السّلام فجلد بسوط له شعبتان أربعين جلدة فصارت ثمانين.و في خبره الاخر سمعته أيضا يقول: اقيم عبيد بن عمر و قد شرب الخمر فأمر عمر أن يضرب فلم يتقدّم عليه أحد يضربه حتّى قام عليّ عليه السّلام بنسعة مثنية لها طرفان فضربه أربعين، و يمكن حملهما على جواز ذلك لمصلحة و اللّه العالم، و كيف كان فالمشهور بين الأصحاب شهرة عظيمة كادت تكون اجماعا أنه لا فرق في الثمانين رجلا كان الشارب أو امرأة حرّا كان أو عبدا بل عن صريح الغنية و ظاهر غيرها الإجماع عليه، انتهى ما أردنا من نقل كلامه طيّب اللّه رمسه.ثمّ قال عليه السّلام: (و كتاب اللّه يجمع لنا- إلى قوله: أولى بالطاعة) احتجّ عليه السّلام بايتين من القرآن الكريم على أولويّته من غيره في أمر الخلافة و استنتج من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 170 الاولى أولويّته بالخلافة بقرابته إلى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و من الثانية أولويّته بالخلافة بطاعة الرسول و لا يخفى على اولى الألباب حسن استنباطه عليه السّلام هذا المعنى من القرآن الكريم.كما لا يخفى عليهم أنّه عليه السّلام كان من أخصّ اولى الأرحام بالرسول صلى اللّه عليه و آله، و كان أقرب الخلق إلى اتباعه و ناهيك في المقام قوله عليه السّلام: و لقد قبض رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و انّ رأسه لعلى صدري و لقد سالت نفسه في كفّى فأمر رتها على وجهى و لقد وليت غسله صلى اللّه عليه و آله و الملائكة أعوانى فضجّت الدار و الأفنية ملأ يهبط و ملأ يعرج و ما فارقت سمعى هنيمة منهم يصلّون حتّى و اريناه في ضريحه فمن ذا أحقّ به منّى حيّا و ميّتا؟، كما مضى في المختار 195 من باب الخطب، و قد مضت طائفة من كلامنا في الإمام و صفاته في شرح المختار 237 من باب الخطب فراجع (ص 35- 176 ج 16).ثمّ إنّه عليه السّلام أتى بعد آية اولى الأرحام بالاية الثانية لأنّ الأمر الأهمّ هو الإتباع و لولاه لا ينفع القرابة ألا ترى قوله عزّ و جلّ خطابا لنوح عليه السّلام في أمر ولده: «انه ليس من أهلك انه عمل غير صالح».ثمّ قال عليه السّلام: (و لمّا احتجّ المهاجرون على الأنصار يوم السقيفة- إلى قوله: على دعويهم) ثمّ احتجّ عليه السّلام على معاوية بما ظفر المهاجرون يوم السقيفة على الأنصار و ذلك أنّه قالت الأنصار يوم السقيفة للمهاجرين: منّا أمير و من قريش أمير و قال المهاجرون: نحن شجرة الرسول و عشيرته و رووا عنه صلى اللّه عليه و آله الأئمة من قريش فغلبوا بذلك على الأنصار (ص 1838 من تاريخ الطبرى) فاحتجّ أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام على معاوية بأنّ ظفرهم على الأنصار إن كان لقربهم منه صلى اللّه عليه و آله فالحقّ لنا، أى فالحقّ لأهل بيته، و من كان من أخصّ اولى الأرحام بالرسول و أقربهم إليه أولى بذلك الحقّ، و إن كان بغيره فالأنصار على دعويهم أى لم يتمّ حجّة المهاجرين عليهم فلم يتحقّق إجماع الصحابة على خلافة من جعل خليفة المسلمين منذ قبض رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سيأتي عن قريب في شرح هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 171 الكتاب نحو احتجاجه هذا لمّا أتي به إلى أبي بكر للبيعة المنقول من كتاب الامامة و السياسة للدينورى.و بالجملة أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام احتجّ على معاوية بالكتاب العزيز أوّلا بأنّه مرّة أولى بالخلافة بقرابة الرسول صلى اللّه عليه و آله و تارة أولى بها بالطاعة، ثمّ احتجّ عليه بما غلب المهاجرون على الأنصار يوم السقيفة بأنّ ظفر المهاجرين عليهم إن كان لقربهم من الرّسول صلى اللّه عليه و آله فهو عليه السّلام أولى بالخلافة من غيره لقربه من الرسول بمادريت، و إن كان لغير القرابة فلم يتمّ أمر الخلافة في الخلفاء الثلاث فما كتب معاوية في كتابه المنقول آنفا ليس بصحيح لأنّه قال في ذلك الكتاب: فكان أفضلهم مرتبة و أعلاهم عند اللّه و المسلمين منزلة الخليفة الأوّل الّذي جمع الكلمة- ثمّ الخليفة الثاني الّذي فتح الفتوح- ثمّ الخليفة الثالث المظلوم الّذي نشر الملّة- إلخ- فاذا كان الأنصار على دعويهم لم يتحقّق إجماع على خلافة هؤلاء.على أنّ معاوية كان أجنبيّا من النّبي صلى اللّه عليه و آله و الأنصار كليهما بلا كلام فلا يجوز له دعوى الخلافة فليس لمثله حقّ فيها.و قد مضى نحو كلامه عليه السّلام هذا في المختار التاسع (ص 330 ج 17) حيث قال عليه السّلام: لأنّ اللّه جلّ ذكره لمّا قبض نبيّه صلى اللّه عليه و آله قالت قريش: منّا أمير و قالت الأنصار: منّا أمير فقالت قريش: منّا محمّد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فنحن أحقّ بذلك الأمر فعرفت ذلك الأنصار فسلمت لهم الولاية السلطان فاذا استحقّوها بمحمّد صلى اللّه عليه و آله دون الأنصار فانّ أولى النّاس بمحمّد صلى اللّه عليه و آله أحقّ بها منهم و إلّا فانّ الأنصار أعظم العرب فيها نصيبا فلا أدرى أصحابي سلموا من أن يكونوا حقّي أخذوا أو الأنصار ظلموا عرفت أنّ حقّي هو المأخوذ- إلخ.قلت: و من كلامه هذا يستفاد حمل قوله: و إن يكن بغيره فالأنصار على دعويهم، على أنّ دعويهم منّا أمير و منكم أمير بحالها، فانّهم أعظم العرب فيها نصيبا فهم منعوا عن حقّهم ظلما، و هذا وجه آخر فهم من كلامه هذا بقرينة كلامه ذلك، و إن كان يستلزم هذا الوجه المعنى الأوّل أيضا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 172 قال المسعودي في مروج الذّهب: بايع النّاس أبا بكر في سقيفة بني ساعدة ابن كعب بن الخزرج الأنصاري في يوم الاثنين الّذي توفّى فيه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و لمّا بويع أبو بكر في يوم السقيفة و جددت البيعة له يوم الثلاثاء، خرج عليّ عليه السّلام فقال: أفسدت علينا امورنا و لم تستشر و لم ترع لنا حقّا، فقال أبو بكر: بلى، و لكن خشيت الفتنة، و كان للمهاجرين و الأنصار يوم السقيفة خطب طويل و محادثة في الإمامة، و خرج سعد بن عبادة و لم يبايع، و لم يبايع أبا بكر أحد من بني هاشم حتّى ماتت فاطمة عليها السّلام.قال: و لما احتضر أبو بكر قال: ما أنا إلّا على ثلاث فعلتها وددت أنّي تركتها، و ثلاث تركتها وددت أنّي فعلتها، و ثلاث وددت أنّي سألت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فأمّا الثلاث الّتي فعلتها و وددت أنّي تركتها فوددت أنّي لم أكن فتشت بيت فاطمة و ذكر في ذلك كلاما كثيرا، و وددت أنّي أكن حرقت الفجاءة و أطلقته نجيحا أو قتلته صريحا، و وددت أنّي يوم سقيفة بني ساعدة قد رميت الأمر في عنق أحد الرجلين فكان أميرا و كنت وزيرا، إلخ.قلت: قد ذكر نحو كلام المسعودي في مروج الذهب ابن عبد البرّ في كتاب الاستيعاب حيث قال في ترجمة أبي بكر: أنه بويع له بالخلاقة اليوم الّذي قبض فيه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله في سقيفة بني ساعدة، ثمّ بويع البيعة العامّة يوم الثلثاء من غد ذلك اليوم و تخلّف عن بيعته سعد بن عبادة، و طائفة من الخزرج، و فرقة من قريش. انتهى.و نقل نحوهما غير واحد من حملة الأخبار غيرهما و فيه دليل بيّن على اختلاف القوم في بيعته و عدم توافقهم في خلافته.و قال اليعقوبي في تاريخه: اجتمعت الأنصار في سقيفة بني ساعدة يوم توفّى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و هو بعد لم يغسل- إلى أن قال: و قام المنذر بن الأرقم فقال: إنّ فيهم رجلا لو طلب هذا الأمر لم ينازعه فيه أحد- قال: يعني عليّ بن أبي طالب- و جاء البراء بن عازب فضرب الباب على بني هاشم و قال: يا معشر بني هاشم بويع أبو بكر، فقال بعضهم: ما كان المسلمون يحدّثون حدثا نغيب عنه و نحن أولى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 173 بمحمّد صلى اللّه عليه و آله، فقال العبّاس: فعلوها و ربّ الكعبة.قال: و كان المهاجرون و الأنصار لا يشكّون في عليّ عليه السّلام فلما خرجوا من الدار، قام الفضل بن العبّاس و كان لسان قريش فقال: يا معشر قريش إنّه ما حقت لكم الخلافة بالتمويه و نحن أهلها دونكم و صاحبنا أولى بها منكم، و قام عتبة ابن أبي لهب فقال:ما كنت أحسب أنّ الأمر منصرف          عن هاشم ثمّ منها عن أبي الحسن        عن أوّل النّاس إيمانا و سابقة         و أعلم النّاس بالقرآن و السنن        و آخر النّاس عهدا بالنبيّ و من          جبريل عون له بالغسل و الكفن        من فيه ما فيهم لا يمترون به          و ليس في القوم ما فيه من الحسن     فبعث إليه عليّ عليه السّلام فنهاه، و تخلّف عن بيعة أبي بكر قوم من المهاجرين و الأنصار و مالوا مع عليّ بن أبي طالب منهم العبّاس بن عبد المطّلب، و الفضل بن العبّاس، و الزبير بن العوام بن العاص، و خالد بن سعيد، و المقداد بن عمرو، و سلمان الفارسيّ، و أبو ذرّ الغفاريّ، و عمّار بن ياسر، و البراء بن عازب، و ابيّ ابن كعب. انتهى كلامه.قلت: و من هنا سمّيت الطّائفة الحقّة الاثنا عشريّة بالرافضة كما قال شيخ الطائفة أبو جعفر الطوسي قدّس سرّه: من أنّ سبعة عشر رجلا من الصّحابة و مع عليّ أمير المؤمنين عليه السّلام ثمانية عشر أبوا عن بيعة أبي بكر، فقال غيرهم ممّن بايعوا أبا بكر في هؤلاء: رفضونا أى تركونا و لم يوافقونا في البيعة.و كان فيمن تخلّف عن بيعة أبي بكر أبو سفيان بن حرب، و قال: أرضيتم يا بني عبد مناف أن يلي هذا الأمر عليكم غيركم، و قال لعليّ عليه السّلام: امدد يدك ابايعك، و مضى كلام أمير المؤمنين عليه السّلام لمعاوية: و قد كان أبوك أتانى حين ولى النّاس أبا بكر فقال: أنت أحقّ بعد محمّد صلى اللّه عليه و آله بهذا الأمر و أنا زعيم لك بذلك على من خالف عليك ابسط يدك ابايعك فلم أفعل، فراجع إلى شرح المختار التاسع (ص 331 ج 17 و ص 7 ج 18).الترجمة:آميزش در زندگى با شما ما را از عزّت ديرين باز نداشته و شما را بزرگ نكرده، چه پيمبر از ما است، و أبو سفيان مكذّب از شما، حمزه أسد اللّه از ما است، و أسد الأحلاف -كسانى كه هم پيمان شدند براى كشتن پيمبر در جنگ بدر- از شما، حسن و حسين بزرگان جوانان أهل بهشت از ما، و عقبة بن أبي معيط پدر فرزندان دوزخى از شما، بهترين زنان روزگار فاطمه از ما است، و حمّالة الحطب زن أبو لهب از شما، و ديگر خوبيها و نكوئى ها كه ما را است، و بديها و زشتيها كه شما را. از اسلام ما كه شنيديد و آگاهيد، در زمان جاهليّت هم روزگار ما را نيالود، و مهتر و بهتر همه بوديم، و كتاب خدا اين پايه را بما داده كه با پيمبرش به كريمه اولو الأرحام وابسته، و به آيت إنّ أولى النّاس نزديكيم، پس ما بحكم آيه نخستين بقرابت به پيمبر سزاواريم، و بايه دوّم بطاعت. چون مهاجرين در روز سقيفه به رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بر أنصار احتجاج كردند بر آن پيروز شدند، پس اگر به پيمبر پيروز شدند حق با ما است نه با شما، و اگر نه كه أنصار بر دعواى خود باقيند.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص360 ازدواجهاى ميان بنى هاشم و بنى عبد شمس: [ابن ابى الحديد سپس به شرح الفاظ و تركيبات اين نامه پرداخته است و امثال و كنايات را روشن ساخته است و آنگاه مباحث زير را كه خالى از جنبه هاى تاريخى و اجتماعى نيست آورده است.] سزاوار است كه اينجا ازدواجهاى ميان بنى هاشم و بنى عبد شمس را ياد آور شويم. پيامبر (ص) دو دختر خود رقيه و ام كلثوم را به همسرى عثمان بن عفان بن ابى العاص در آورد و دخترش زينب را در دوره جاهلى به همسرى ابو العاص بن ربيع بن عبد العزّى بن عبد شمس در آورد. ابو لهب بن عبد المطلب، ام جميل دختر حرب بن اميه را در دوره جاهلى به زنى گرفت، و پيامبر (ص) ام حبيبة دختر ابو سفيان بن حرب را به همسرى خود درآورد، و عبد الله بن عمرو بن عثمان فاطمه دختر حسين بن على (ع) را به همسرى گرفت. شيخ ما ابو عثمان از قول اسحاق بن عيسى بن على بن عبد الله بن عباس نقل مى كند كه مى گفته است به ابو جعفر منصور دوانيقى گفتم: اكفاء ما براى ازدواج كردن چه كسانى هستند گفت: دشمنان ما. پرسيدم: آنان كيستند گفت: بنى اميه. اسحاق بن سليمان بن على مى گويد: به عباس بن محمد گفتم اگر دختران قبيله ما جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص361 بسيار و پسران ما اندك شوند و از بى شوهر ماندن دختران بيمناك شويم آنان را به كدام يك از قبيله هاى قريش بدهيم، او براى من اين بيت را خواند: خاندان عبد شمس همچون خاندان هاشم اند وانگهى برادران پدر و مادرى هستند. دانستم چه چيز را اراده كرده است و سكوت كردم. ایوب بن جعفر بن سليمان مى گويد از هارون الرشيد در اين باره پرسيدم، گفت: پيامبر (ص) به افراد خاندان بنى عبد شمس دختر داد و رعايت اصول دامادى ايشان را مى ستود و مى فرمود: «در مورد داماد خود نكوهيده نيستيم و دامادى ابو العاص بن ربيع را نكوهيده نمى داريم.» شيخ ما ابو عثمان مى گويد: چون دو دختر پيامبر كه يكى پس از ديگرى همسر عثمان بودند درگذشتند، پيامبر (ص) به اصحاب خود فرمود: «چرا عثمان را منتظر مى داريد مگر پدرى كه دخترى بى شوهر يا برادرى كه خواهرى بى شوهر داشته باشد ميان شما نيستند؟ من دو دختر خود را به همسرى او درآوردم و اگر دختر سومى هم مى داشتم، همان كار را مى كردم.» گويد، عثمان بن عفان به همين سبب به ذو النورين ملقب شد. على (ع) سپس خطاب به معاويه نوشته است، چگونه شرف شما مى تواند چون شرف ما باشد، در حالى كه پيامبر (ص) از ماست و تكذيب كننده يعنى ابو سفيان بن حرب، از شماست كه دشمن رسول خدا و تكذيب كننده آن حضرت و جمع كننده لشكر براى جنگ با او بوده است. اين سه تن كه در قبال يكديگر بوده اند، يعنى پيامبر (ص) در قبال ابو سفيان و على (ع) در قبال معاويه و حسين (ع) در قبال يزيد، ميانشان دشمنى هميشگى و پايدار بوده است، و اينكه على (ع) فرموده است: «اسد الله از ماست» يعنى حمزه و «اسد الاحلاف از شماست»، يعنى عتبة بن ربيعه و شرح اين موضوع ضمن جنگ بدر داده شد. قطب راوندى گفته است: منظور از مكذب يعنى هر كس از قريش كه با پيامبر (ص) ستيز و او را تكذيب كند و مقصود از «اسد الاحلاف» يعنى اسد بن عبد العزى و افزوده است اين بدان سبب است كه خاندان اسد بن عبد العزى يكى از خاندانهايى بودند كه در حلف المطيبين شركت داشتند و آن خاندانها، خاندان اسد بن عبد العزى و خاندان عبد مناف و خاندان تميم و خاندان زهره و خاندان حارث بن فهر بودند، و اين سخنى شگفت است كه قطب راوندى توجه نكرده است كه لازم بوده است على (ع) در قبال جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص362 پيامبر (ص) شخص تكذيب كننده اى از بنى عبد شمس را قرار دهد، و بدون دقت گفته است مكذب هر كس از قريش است كه با ستيز پيامبر را تكذيب كند و حال آنكه چنان نيست كه در قبال هر تكذيب كننده از قريش معاويه سرزنش شود. راوندى گفته است: منظور از اسد الاحلاف، اسد بن عبد العزى است واين مايه نكوهش معاويه نيست، وانگهى خاندان عبد مناف هم در آن پيمان- حلف المطيبين- بوده اند و على و معاويه هر دو از خاندان عبد مناف اند، ولى راوندى با عرضه داشتن مطالبى كه نمى داند بر خود ستم روا مى دارد. منظور از اين سخن على (ع) كه فرموده است: «و دو سرور جوانان بهشت از ما هستند» يعنى حسن و حسين، عليهما السلام، و اينكه فرموده است: «و كودكان آتش از شمااند.» مقصود همان سخن پيامبر (ص) هنگام اعدام كردن عقبة بن ابى معيط در جنگ بدر است. عقبة بن ابى معيط براى جلب عطوفت پيامبر گفت: اى محمد چه كسى براى كودكان من خواهد بود و پيامبر فرمود: آتش. عقبة از خاندان عبد شمس است و چون راوندى ندانسته است كه مراد از اين سخن چيست، گفته است كودكان آتش يعنى فرزندان كوچك مروان بن حكم كه به هنگام بلوغ كافر و دوزخى شدند و هنگامى كه پيامبر (ص) اين سخن را فرمود آنان كوچك بودند و سپس بزرگ شدند و كفر را برگزيدند. شبهه اى نيست كه راوندى پيش از خود هر گونه كه مى خواهد سخن مى گويد. و اينكه على (ع) فرموده است: «بهترين زنان جهانيان از ماست» يعنى فاطمه، عليها السلام، كه پيامبر (ص) در اين مورد نص صريح فرموده است و هيچ خلافى در آن نيست. و اينكه فرموده است: «حمالة الحطب از شماست» يعنى ام جميل دختر حرب بن اميه همسر ابو لهب كه در مورد او نصّ قرآنى وارد شده است. و سپس مى فرمايد: «به ضميمه موارد بسيار ديگر كه به سود ما و زيان شماست» يعنى اگر بخواهم مى توانم بسيارى از اين موارد را بگويم ولى به همين مقدار كه گفتم بسنده مى كنم. [ابن ابى الحديد سپس مبحث مفصل زير را آورده است كه به ترجمه مطالب تاريخى و نمونه هايى از شعرها مى پردازيم.] جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص363 فضل بنى هاشم بر بنى عبد شمس: سزاوار است اينجا فضل بنى هاشم بر بنى عبد شمس را در دوره جاهلى بيان كنيم. برخى از فضايل و امتيازات ايشان در اسلام هم بيان مى شود. استقصاى فضايل ايشان برون از حد شمار است و بديهى است كه انكارش ممكن نيست، چه فضيلتى بالاتر از آن كه تمام اسلام يعنى محمد، صلى اللّه عليه و آله، و آن حضرت هاشمى است. ضمن همين مبحث آنچه را هم كه بنى اميه براى فضيلت خود حجت آورده اند بيان مى كنيم و مى گوييم شيخ ما ابو عثمان مى گويد، شريفترين مناصب و خصال قريش در جاهليت لواء و نداوت و سقايت و رفادت و سرپرستى زمزم و پرده دارى بوده است و اين مناصب در دوره جاهلى از خاندانهاى بنى هاشم و عبد الدار و عبد العزى بوده است و بنى عبد شمس را در آن بهره اى نبوده است. جاحظ مى گويد: با در نظر گرفتن اين موضوع كه شرف عمده اين مناصب در اسلام هم به بنى هاشم اختصاص يافته است، زيرا اين پيامبر (ص) بود كه چون مكه را فتح فرمود و كليد كعبه در دست او قرار گرفت و آن را به عثمان بن طلحه عنايت كرد، بنابراين شرف آن به كسى برمى گردد كه كليد را صاحب شده است نه به كسى كه بعد كليد را به او داده اند. همچنين لواء را پيامبر (ص) به مصعب بن عمير داد، بنابراين آن كسى كه مصعب لواء را از دست او دريافت كرده است به شرف و مجد سزاوارتر است و شرف رسول خدا موجب مزيد شرف خاندان او، يعنى بنى هاشم، است. گويد: محمد بن عيسى مخزومى امير يمن بود، ابىّ بن مدلج او را هجو كرد و ضمن آن چنين گفت: همانا نبوت و خلافت و سقايت و مشورت در خاندان ديگرى غير از شماست.» گويد: شاعرى از فرزند زادگان كريز بن حبيب بن عبد شمس كه در خدمت محمد بن عيسى بود و از جانب او ابن مدلج را هجو گفت و او هم ضمن آن چنين سروده است:... چيزى جز تكبر و كينه توزى نسبت به پيامبر و شهيدان ميان شما نيست، برخى از شما تقليد كننده لرزان و برخى تبعيد شده و برخى كشته اى هستند كه اهل آسمان لعنتش مى كنند، براى ايشان سرپرستى زمزم و هبوط جبريل و مجد سقايت رخشان است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص364 شيخ ما ابو عثمان مى گويد: منظور از شهيدان على و حمزه و جعفر است و منظور از تقليد كننده لرزان حكم بن ابى العاص است كه از راه رفتن پيامبر (ص) تقليد مى كرد. روزى پيامبر برگشت و او را در آن حال ديد و بر او نفرين فرمود و عقوبت خداوند او را چنان فرو گرفت كه تا آخر عمر مى لرزيد. تبعيد شدگان هم دو تن هستند حكم بن ابى العاص و معاوية بن مغيرة بن ابى العاص كه يكى پدر بزرگ پدرى عبد الملك بن مروان و ديگرى پدر بزرگ مادرى اوست. پيامبر (ص) معاوية بن مغيره را از مدينه تبعيد فرمود و به او سه روز مهلت داد، ولى خداوند او را سرگردان كرد و همچنان سرگردان باقى ماند تا آنكه پيامبر (ص) على (ع) و عمار بن ياسر را از پى او گسيل فرمود و آن دو او را كشتند. كشته شدگان بسيارند چون شيبه و عتبه پسران ربيعه و وليد بن عتبه و حنظلة بن ابى سفيان و عقبة بن ابى معيط و عاص بن سعيد ابن اميه و معاوية بن مغيرة و كسان ديگر. ابو عثمان مى گويد: نام اصلى هاشم عمرو بوده است و هاشم لقب اوست و به او قمر هم مى گفته اند. مطرود خزاعى در اين باره چنين سروده است: مدعى را به سوى ماه درخشان روان و كسى كه در قحط سال به آنان از كوهان شتران خوراك مى دهد، فرا خواندم. مطرود اين بيت را به اين مناسبت سرود كه ميان او و يكى از افراد قريش بگو مگويى پيش آمد و مطرود او را براى محاكمه پيش هاشم فرا خواند. ابن زبعرى هم ضمن ابياتى چنين سروده است: عمرو بلند پايه و برتر براى قوم خويش نانهاى خشك را در تريد شكست و فراهم آورد و حال آنكه مردان مكه قحطى زده و لاغر بودند. همين گونه كه مى بينى ابن زبعرى در اين بيت همه اهل مكه را به لاغرى و قحطى زدگى توصيف كرده است و فقط هاشم را آن كسى دانسته است كه براى آنان نان را در تريد ريز كرده و شكسته است و همين لقب بر نام اصل او غلبه پيدا كرده است، آنچنان كه جز با اين لقب شناخته نمى شده است. حال آنكه عبد شمس را هيچ لقب پسنديده اى نيست و كارهاى ارزنده اى انجام نداده است كه در اثر آن شايسته داشتن لقبى مناسب گردد، وانگهى عبد شمس داراى پسرى نبوده است كه بازوى او را بگيرد و مايه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص365 رفعت منزلت و مزيد شهرتش گردد ولى هاشم داراى پسرى چون عبد المطلب است كه بدون هيچ گفتگويى سالار وادى مكه و از همگان زيباتر و بخشنده تر و با كمالتر بوده است. او سالار زمزم و ساقى حاجيان و كسى است كه موضوع فيل و پرندگان ابابيل را بيان داشته است، و پسر عبد شمس اميّه است كه به خودى خود ارزش نداشته است و داراى لقبى نبوده است بلكه در پناه نام پسرانش از او نام برده مى شود. در حالى كه عبد المطلب داراى نام و لقب شريف است و او را شيبة الحمد مى گفته اند. مطرود خزاعى در مدح او مى گويد: «اى شيبة الحمد كه روزگارش به عنوان بهترين اندوخته براى اندوخته گران او را ستوده است...» حذافة بن غانم عدوى ضمن مدح ابو لهب به پسر خود خارجة بن حذافه توصيه مى كند كه خود را به بنى هاشم وابسته سازد و ضمن ابياتى چنين سروده است:... پسران شيبة الحمد گرامى كه همه كارهايش ستوده است و تاريكى شب را همچون ماه تمام روشن مى سازد... و ضمن همين ابيات از ابو لهب، يعنى عبد العزى پسر عبد المطلب، به صورت ابو عتبه نام برده است كه داراى دو پسر به نامهاى عتبه و عتيبة است. عبدى هم در دوره جاهلى هنگامى كه مى خواهد درباره خود مبالغه كند مى گويد: ميان مردم خاندانى چون خاندان ما نمى بينى غير از فرزندان عبد المطلب. شرف عبد شمس وابسته به شرف پدرش عبد مناف بن قصى و نوادگان خود يعنى فرزندان اميه است و حال آنكه شرف هاشم در خود او و به سبب پدرش عبد مناف و به سبب پسرش عبد المطلب است و اين چيز روشنى است، همان گونه كه آن شاعر در سخن خود توضيح داده و گفته است: همانا عبد مناف گهرى است كه آن گهر را عبد المطلب آراسته است. ابو عثمان- جاحظ- مى گويد: ما نمى گوييم عبد شمس شريف نبوده است ولى شرف درجاتى دارد، و خداوند متعال به عبد المطلب در روزگار خودش كراماتى ارزانى فرموده است و به دست او كارهايى را جارى كرده و كرامتش را چنان آشكار فرموده است كه نظير آن جز براى پيامبران مرسل صورت نگرفته است. در سخن او به ابرهه سالار فيل و بيم دادن او را به پروردگار كعبه و اينكه خداوند سخن او را محقق فرمود و فيل را از حركت بازداشت و لشكريان ابرهه را با پرندگان ابابيل نابود و با سنگهاى سجيل همچون علف نيم خورده فرمود برهانى شگفت و كرامتى گران نهفته است و آماده سازى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 366 براى ظهور پيامبرى محمد (ص) و آغاز كرامتى است كه خداوند براى او اراده فرموده است و خواسته است كه اين درخشش و شكوه پيش از ظهور محمد (ص) براى او باشد تا در همه آفاق شهره شود و جلال محمدى در سينه خسروان و فراعنه و ستمگران جاى گيرد و معاند را مغلوب كند و گرد نادانى را از نادان بزدايد. بنابراين، چه كسى مى تواند با مردانى كه نياكان محمد (ص) بوده اند همسنگى و همتايى كند، و بر فرض كه موضوع نبوت را كه خداوند در پناه آن عبد المطلب را گرامى داشته است كنار نهيم و فقط به بيان اخلاق و كردار و خويهاى پسنديده او بسنده كنيم، كمتر انسانى به پاى او مى رسد و چيزى همتاى او نخواهد بود. و اگر بخواهيم كراماتى را كه خداوند متعال به عبد المطلب ارزانى داشته است از جوشيدن چشمه هاى آب از زير سينه و زانوهاى شترش در سرزمين خشك بى گياه و آنچه به هنگام قرعه كشى و تير بيرون آوردن و ديگر صفات شگفت انگيز براى او رخ داده است بر شمريم امكان پذير است، ولى دوست داريم برهان و دليلى جز چيزهايى كه در قرآن مجيد موجود است و در شعر كهن جاهلى و غير آن آمده و بر زبان خواص و عوام و راويان اخبار و بردارندگان آثار جارى است عرضه نداريم. گويد: ديگر از چيزهايى كه غير از موضوع فيل در قرآن مجيد مذكور است، اين گفتار خداوند متعال است كه مى فرمايد: لِإِيلافِ قُرَيْشٍ (براى گرد آمدن و الفت قريش) و راويان در اين موضوع اتفاق نظر دارند كه نخستين كسى كه اين كار را براى قريش انجام داده هاشم بن عبد مناف بود و چون او درگذشت عبد شمس در آن كار جانشين او شد و چون او درگذشت نوفل كه از ديگر برادران كوچكتر بود آن را بر عهده گرفت. و چنين بود كه هاشم مردى بود كه بسيار به سفر و بازرگانى مى رفت، زمستان به يمن و تابستان به شام مى رفت، او سران قبايل عرب و برخى از پادشاهان يمن و شام را نظير خاندان عباهله در يمن و يكسوم در حبشه و اميران رومى شام را شريك سود بازرگانى خود قرار داد و بخشى از سود را براى آنان قرار داد و براى ايشان شترانى همراه شتران خود مى برد و بدين گونه زحمت سفر را از دوش آنان برمى داشت به شرط آنكه آنان هم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص367 زحمت دشمنانش را از دوش او در رفت و برگشت بردارند و اين به صلاح كامل هر دو طرف بود. آن كه در جاى خود اقامت كرده بود سود مى برد و مسافر هم محفوظ بود. بدين گونه قريش اموال خود را همراه او مى كردند و به نعمت رسيدند و از نقاط دور دست بالا و پايين حجاز خير به آنان مى رسيد و نيكو حال و داراى زندگى مرفه شدند. جاحظ مى گويد: حارث بن حنش سلمى كه دايى هاشم و مطلّب و عبد شمس است موضوع ايلاف را چنين بيان كرده است: «برادرك من هاشم فقط برادر تنها نيست بلكه كسى است كه ايلاف را فراهم آورده و براى كسى كه نشسته است، قيام كننده است.» همچنين مى گويد: گفته شده است معنى و تفسير اين گفتار خداوند كه مى فرمايد: «و آنان را از خوف امان داد»، يعنى خوف اين برادران كه در حال غربت و دورى از وطن و همراه داشتن اموال از ميان قبايل و دشمنان عبور مى كردند، و اين همان تفسيرى است كه ما از آن در چند سطر پيش سخن گفتيم. برخى هم به چيز ديگرى غير از اين تفسير كرده و گفته اند هاشم پرداخت مالياتى را از سوى قبايل مقرر كرده بود كه به او بپردازند تا آن را هزينه حمايت از مردم مكه كند كه دزدان قبايل و گرگ صفتان عرب و كسانى كه اهل غارت و خواهان اموال بودند، حرمتى براى حرم و ماه حرام قايل نبودند و مردم منطقه حرم از ايشان در امان نبودند، نظير قبايل طى و خثعم و قضاعة و برخى از افراد قبيله بلحارث بن كعب، به هر حال، ايلاف، به هرگونه كه بوده است، هاشم قيام كننده بر آن بوده است نه برادرانش. ابو عثمان جاحظ مى گويد: ديگر از مسائل قابل ذكر موضوع حلف الفضول و بزرگى و شكوه آن پيمان است كه شريفترين پيمان ميان همه اعراب بوده است و گرامى ترين قرار دادى است كه عرب در تمام طول تاريخ خود پيش از اسلام بسته است و در اين پيمان هم براى خاندان عبد شمس بهره و شركتى نبوده است. پيامبر (ص) كه در مورد حلف الفضول سخن مى گفته است چنين اظهار فرموده است: «من در خانه عبد الله بن جدعان شاهد پيمانى بودم كه اگر در اسلام هم به چنان پيمانى فراخوانده شوم مى پذيرم» و در بزرگى و شرف اين پيمان همين بس است كه پيامبر (ص) در حال نوجوانى در آن شركت كرده است. عتبة بن ربيعه هم مى گفته است اگر مردى از آنچه قوم او بر آنند بيرون آيد من به حلف الفضول مى پيوندم به سبب آنچه از كمال و شرف آن مى بينم و از قدر و فضيلت آن آگاهم. گويد: به سبب فضيلت اين پيمان و فضيلت اعضاى آن به حلف الفضول موسوم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص368 شده است و آن قبايل هم فضول ناميده شده اند. اعضاى اين پيمان عبارت بودند از بنى هاشم و بنى مطلب و بنى اسد بن عبد العزى و بنى زهره و بنى تميم بن مرة كه در خانه ابن جدعان در ماه حرام پيمان بستند و در حالى كه بر پا و ايستاده بودند با يكديگر دست دادند كه همواره ياور مظلوم باشند و تا جهان بر جاى است براى پرداخت و گرفتن حق مظلوم قيام كنند و در مورد اموال و امور زندگى با يكديگر مواسات و گذشت داشته باشند. شرف ابتكار اين پيمان به زبير بن عبد المطلب و عبد الله بن جدعان برمى گردد، ابن جدعان از اين جهت كه آن پيمان در خانه او منعقد شد و اما زبير از اين جهت كه او بود كه براى انعقاد اين پيمان قيام كرد و مردم را بر آن فرا خواند و تحريض كرد كه و همو آن را حلف الفضول نام نهاد. و چنان بود كه چون آواى آن شخص زبيدى مظلوم را شنيد كه بر فراز ابو قبيس رفته و بهاى كالاى خود را مطالبه مى كرد و پيش از آفتاب در حالى كه قريش در انجمنهاى خود بودند، فرياد مى كشيد: «آى مردان به مظلومى كه در مكه از اهل و ديار خود دور است و نسبت به كالاى او ستم شده است يارى كنيد...» به غيرت آمد و سوگند خورد كه ميان خود و خاندانهايى از قريش پيمانى منعقد كند كه قوى را از ستم نسبت به ضعيف و اهل مكه را از جور نسبت به غريب باز دارد و سپس چنين سرود: سوگند مى خورم كه پيمانى بر ضد آنان منعقد سازم، هر چند همگى اهل يك سرزمين هستيم و چون آن پيمان را منعقد سازيم بر آن نام فضول مى نهيم... بنابراين بنى هاشم آن پيمان را حلف الفضول نام نهادند و هم ايشان از ميان همه قبايل آن را پديد آوردند و بر حفظ آن قيام كردند و گواه بر آن بودند و در اين صورت گمان تو نسبت به كسانى كه حاضر بوده اند و در آن باره قيام نكرده اند، چيست. جاحظ مى گويد: زبير بن عبد المطلب مردى شجاع و بلند نظر و گريزان از زبونى و زيبا و سخنور و شاعر و بخشنده و سرور بود و هموست كه اين ابيات را سروده است: اگر قريش و پيروان ايشان نمى بودند، هرگز مردان جامه توانگران را تا هنگام مرگ هم نمى پوشيدند، جامه آنان لنگى يا عبايى كثيف همچون خيكچه روغن بود... گويد: بنى هاشم بهاى كالاهاى آن مرد زبيدى را كه بر عهده عاص بن وائل بود پرداختند و براى آن مرد بارقى هم بهاى كالايش را از ابىّ بن خلف جمحى گرفتند و آن مرد در اين مورد چنين سروده است: اى بنى جمح حلف الفضول ستم شما را بر من نپذيرفت و حق با زور گرفته مى شود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص369 و هم ايشان بودند كه آن زن زيبا را كه قتول نام داشت و دختر بازرگانى خثعمى بود و نبيه بن حجاج همينكه زيبايى او را ديده بود با زور او را گرفته بود، از چنگ او خلاص كردند و در آن باره نبيه بن حجاج چنين سروده است: اگر حلف الفضول و لرز و بيم از آن نمى بود خود را به خانه هاى معشوقه نزديك مى ساختم و گرد خيمه هايشان مى گشتم... افراد پيمان حلف الفضول از ستم كردن مردان بسيارى جلوگيرى كردند و در مكه معمولا كسى جز مردان نيرومند كه داراى قدرت و مال و منال بودند ستم نمى كرد و از جمله ايشان همين كسانى بودند كه داستان ايشان را گفتيم. جاحظ مى گويد: براى هاشم فضيلت ديگرى هم هست كه براى هيچ كس نظيرش شمرده نشده است و چنان كارى انجام نداده است و داستان آن چنين است كه سران قبايل قريش در حالى كه پشت به پشت داده بودند براى جنگ با قبيله بنى عامر بيرون رفتند و چنين بود كه حرب بن امية سالار بنى عبد شمس بود و زبير بن عبد المطلب سالار بنى هاشم و عبد الله بن جدعان سالار بنى تميم و هشام بن مغيره سالار بنى مخزوم بودند و بر هر قبيله اى سالارى از خودشان امير بود و در واقع خود را هم طراز با يكديگر مى دانستند و براى هيچ يك رياست بر همگان محقق نمى شد. با وجود اين، خاندان بنى هاشم به شرفى رسيدند كه دست هيچ كس به آن نرسيد و هيچ كس بدان طمع نبست. و چنين بود كه پيامبر (ص) فرمود: در حالى كه نوجوان بودم در جنگ فجار شركت كردم و براى عموها و عمو زادگان خويش تير مى تراشيدم. بودن پيامبر (ص) ميان آنان هرگونه فجورى را از آنان منتفى ساخت و با آنكه اين جنگ به جنگ فجار مشهور است، ثابت شد كه ستم از جانب كسانى بوده است كه با آنان جنگ كرده اند و قريش و بنى هاشم به يمن و بركت آن حضرت و به سبب آنكه خداوند متعال مى خواست كار پيامبر خويش را عزت بخشد و بزرگ دارد، غلبه كننده و برتر شدند و خداوند هرگز او را در مكر و ستم حاضر نمى ساخت و شركت پيامبر در حرب فجار موجب نصرت و حضورش مايه برهان و حجت شد. جاحظ مى گويد: وانگهى شرف بنى هاشم به يكديگر پيوسته است و از هر كجا كه بشمرى شرف ايشان از بزرگى به بزرگى ديگر رسيده است و بنى عبد شمس چنان نيستند كه حكم بن ابى العاص در دوره اسلام مردى فرومايه بود و در دوره جاهلى هم پرتوى نداشت. و اميه به خودى خود ارزش نداشت و او را كه زبون و زن باره بود نام پدرش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص370 بركشيد و در اين مورد سخن نفيل بن عدى، جد عمر بن خطاب، به هنگامى كه حرب بن اميه و عبد المطلب بن هاشم پيش او به حكميت رفته بودند كه كدام يك شريفتر و والا تبارترند قابل توجه است. او كه از اين كار حرب با عبد المطلب شگفت كرده بود خطاب به حرب گفت: «پدر تو آلوده دامن و پدر او پاك دامن است و خودش فيل را از وارد شدن به شهر محترم- مكه- باز داشته است.» و چنين بود كه اميه مزاحم زنى از خاندان بنى زهره شد. مردى از ايشان ضربه شمشيرى به امية زد. بنى اميه و پيروان ايشان خواستند بنى زهره را از مكه بيرون كنند، قيس بن عدى سهمى كه مردى گرانقدر و غيرتمند و سختكوش و ستم ناپذير بود و بنى زهره داييهاى او بودند به حمايت از آنان قيام كرد و فرياد برآورد كه «اى شب صبح شو» و اين سخن او به صورت مثل درآمد و بانگ برداشت كه هم اكنون آن كس كه مى خواست كوچ كند، مقيم خواهد بود و در اين داستان وهب بن عبد مناف بن زهرة پدر بزرگ- مادرى- رسول خدا چنين سروده است: اى امية بر جاى باش و آرام بگير كه ستم مايه نابودى است، مبادا روزگار شر آن را براى تو به چنگ و فراهم آورد... ابو عثمان جاحظ مى گويد: از اين گذشته امية در دوره جاهلى كارى كرد كه هيچ يك از اعراب انجام نداده است و آن اين بود كه يكى از زنان خود را در زندگى خويش به همسرى پسر خويش ابو عمرو در آورد و ابو معيط از او متولد شد. در اسلام نسبت به كسانى كه پس از مرگ پدران خود همسران آنها را به زنى گرفته اند سرزنش شده است. اما اينكه كسى به روزگار زنده بودن پدر خويش همسر او را به زنى بگيرد و با او هم بستر شود و پدر شاهد چنين موضوعى باشد چيزى است كه هرگز نبوده است. جاحظ مى گويد: معاويه هم به سود بنى هاشم و زيان خود و قوم خود اقرار كرده است و چنان بود كه به او گفته شد در جاهليت كدام يك از دو خانواده شما يا بنى هاشم سرور بود گفت: آنان در يك مورد از ما برتر بودند و سرورى داشتند ولى شمار سروران ما از ايشان بيشتر بود كه ضمن اقرار به آن موضوع ادعايى هم كرده است و معلوم است كه با اقرار خود مغلوب است و در ادعاى خويش هم ستيزه گر است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص371 جحش بن رئاب اسدى هم هنگامى كه پس از مرگ عبد المطلب به مكه آمد و ساكن شد، گفت: به خدا سوگند با دختر گرامى ترين شخص اين وادى ازدواج مى كنم و با نيرومندتر ايشان هم پيمان و هم سوگند مى شوم. او با اميمة دختر عبد المطلب ازدواج كرد و با ابو سفيان بن حرب هم پيمان شد و ممكن است كه نيرومندترين قريش گراميترين ايشان نباشد ولى ممكن نيست گفته شود گراميتر آنان گرامى تر ايشان نيست. ابو جهل هم در اين مورد به زيان خود و بنى مخزوم كه قوم او بودند حكم كرده و گفته است ما با آنان چندان ستيز و هم چشمى كرديم تا همپايه ايشان و چون اين دو انگشت شديم. بنى هاشم ناگاه گفتند، پيامبر از ماست، مى بينيد كه نخست اقرار به تقصير كرده است، سپس مدعى شده است كه با ايشان مساوى شده اند و مى گويد همواره در صدد رسيدن به مقام ايشان بوده و بعد مدعى مى شود كه به آنان رسيده است. در اقرار خود محكوم و در ادعاى تساوى ستيزه گر است. دغفل بن حنظلة نسب شناس مشهور هم در اين مورد به سود بنى هاشم حكم كرده است، هنگامى كه معاويه از او درباره بنى هاشم پرسيد، گفت: آنان بيشتر اطعام مى كند و بيشتر بر سرها شمشير مى زنند و اين دو خصلت بيشترين شرف را در بر دارند. ابو عثمان جاحظ مى گويد: و شگفت است كه حرب بن اميه بخواهد با شرف عبد المطلب برابرى كند و خود را همتاى او بداند. حرب به صورت يكى از پناه بردگان به خلف بن اسعد كه جد طلحة الطلحات است سيلى زد. آن شخص پيش خلف آمد و شكايت آورد، خلف برخاست و پيش حرب كه كنار حجر اسماعيل نشسته بود رفت و بدون هيچ گفت و گويى بر چهره او سيلى زد و آب از آب تكان نخورد. سپس ابو سفيان بن حرب پس از مرگ پدرش جانشين او شد و ابو الازيهر دوسى كه ميان قبيله ازد داراى منزلتى بزرگ بود با او هم سوگند و هم پيمان شد. ميان ابو الازيهر و خاندان بنى مغيره در مورد ازدواجى بگو و مگو و محاكمه بود. در حالى كه ابو الازيهر روى صندلى ابو سفيان در بازار ذو المجاز نشسته بود، هشام بن وليد آمد و گردنش را زد. ابو سفيان در مورد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص372 پرداخت ديه يا قصاص گرفتن از بنى مغيره هيچ اقدامى نكرد و حسان بن ثابت ضمن متذكر شدن همين موضوع چنين سروده است: همه اهل دو سوى بازار ذو المجاز سپيده دم حاضر و فراهم آمدند، ولى پناهنده پسر حرب در آن هنگام نه روز آمد و نه شب...- يعنى كشته شده بود. اينها كه گفتيم بخشى پسنديده از گفته هاى شيخ ما جاحظ بود. اينك ما از كتاب انساب قريش زبير بن بكار مطالبى را كه متضمن شرح گفته هاى مجمل جاحظ است مى آوريم كه سخنان جاحظ به صورت اشاره است و مشروح نيست. زبير مى گويد: عمر بن ابى بكر عدوى، كه از خاندان عدى بن كعب بود، از قول يزيد بن عبد الملك بن مغيرة بن نوفل از قول پدرش براى من نقل كرد كه قريش بر اين موضوع توافق كردند كه هاشم پس از مرگ پدرش عبد مناف عهده دار منصب سقايت و يارى دادن به حاجيان باشد، و اين بدان سبب بود كه عبد شمس مردى عائله مند و داراى فرزند بسيار بود و همواره سفر مى كرد و كمتر در مكه مى ماند. و هاشم مردى توانگر و سبك بار بود. چون هنگام حج فرا مى رسيد هاشم ميان قريش بر پا مى خواست و مى گفت: اى گروه قريش شما همسايگان خدا و ساكنان كنار خانه او هستيد و در اين هنگام زايران خانه خدا براى بزرگداشت خانه او پيش شما مى آيند و بدين سبب ميهمانان خدا شمرده مى شوند و سزاوارترين ميهمان براى گرامى داشتن ميهمانان خدايند و خداوند شما را به اين كار ويژه و گرامى فرموده است، وانگهى به بهترين صورت كه ممكن است كسى از همسايه و پناه آورنده خود حمايت كند شما را حفظ و حمايت فرموده است. اينك ميهمانان خدا و زايران خانه او را گرامى داريد كه آنان ژوليده موى و خاك آلوده و در حالى كه از لاغرى چون چوبه هاى تير شده اند از هر شهر و ديار پيش شما مى آيند. سخنان زشت و ياوه شنيده اند و بر خار مغيلان قدم نهاده اند. توشه آنان كاستى پذيرفته و بر جامه آنان شپش افتاده است. آنان را يارى دهيد و پذيرايى كنيد. گويد: قريش هم بر اين كار يارى مى دادند و برخى از خانواده ها به اندازه توانايى خود فقط چيز اندكى مى بخشيدند و هاشم در هر سال مال بسيارى كنار مى نهاد. گروهى از توانگران قريش هم به صورت پسنديده اى در اين باره يارى مى دادند آنچنان كه گاه هر يك صد مثقال طلاى هرقلى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص373 مى بخشيدند. هاشم فرمان داده بود حوضهايى از پوست و چرم بسازند و در محل چاه زمزم پيش از آنكه حفر شود بگذارند و آنها را از آب چاههاى مكه پر آب مى كرد و حاجيان از آن حوضها آب مى نوشيدند. هاشم از يك روز پيش از روز ترويه- هشتم ذى حجة كه آب به منى و عرفات مى بردند- حاجيان را در مكه و منى و مشعر و عرفه خوراك مى داد و براى آنان نان تريد و گوشت و چربى و آرد تف داده و خرما فراهم مى ساخت و براى آنان به منى آب مى برد و آب در آن روزگاران اندك بود و همينكه حاجيان از منى مى رفتند پذيرايى و ميهمانى هم تمام مى شد و مردم به شهرهاى خود مى رفتند. زبير بن بكّار مى گويد: هاشم را به همين سبب كه براى مردم تريد فراهم مى كرد هاشم نام نهادند، در حالى كه نام اصلى او عمرو بود و سپس به سبب خصايص عالى و برترى كه در او بود، او را به عمرو العلاء ملقب ساختند. هاشم نخستين كسى بود كه دو سفر به حبشه و شام را سنّت نهاد، و هنگامى كه با چهل تن از قريش به ناحيه غزّه رفته بود بيمار شد و همانجا درگذشت و او را به خاك سپردند و ميراث او را براى فرزندانش آوردند. گفته شده است كسى كه ميراث او را براى فرزندانش آورد ابو رهم عبد العزى بن ابى قيس عامرى از خاندان عامر بن لوى بود. زبير بن بكّار مى گويد: به هاشم و مطلب دو ماه تمام- ماه شب چهاردهم- مى گفتند و به عبد شمس و نوفل دو درخشان مى گفتند. در مورد اينكه كدام يك از پسران عبد مناف از ديگران از لحاظ سن بزرگتر بوده است اختلاف نظر است و آنچه در نظر ما ثابت است اين است كه هاشم از ديگران بزرگتر بوده است. آدم بن عبد العزيز بن عمر بن عبد العزيز بن مروان- ظاهراً خطاب به يكى از خلفاى عباسى- چنين سروده است: اى امين خدا من سخن شخص متدين و نيكوكار و والاتبار را مى گويم، كه به عبد شمس توهين مكن كه او عموى عبد المطلب است، عبد شمس برادر از پى هاشم است و آن دو برادر تنى يكديگر و از يك پدر و مادرند. زبير بن بكّار مى گويد: محمد بن حسن از محمد بن طلحه از عثمان بن عبد الرحمان از قول عبد الله بن عباس براى من نقل كرد كه مى گفته است: نخستين كسى كه سفر و كوچ بازرگانى را معمول ساخت و براى آن بار بست هاشم بود و به خدا سوگند كه قريش پيش از آن هيچ بار و ريسمانى براى سفر نبسته بود و هيچ شترى را براى بار نهادن به زانو درنياورده بود و اين كار را فقط به يارى هاشم انجام داد. و به خدا سوگند نخستين كسى كه در مكه آب شيرين به مردم آشامانيد و در خانه كعبه را زرين ساخت عبد المطلب بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص374 زبير بن بكّار مى گويد: هر چند قريش مردمى بازرگان بودند ولى منطقه بازرگانى ايشان از مكه تجاوز نمى كرد و اين اقوام غير عرب بودند كه براى ايشان كالا مى آوردند و قريش آن را از ايشان مى خريد و سپس ميان خود يا به اعراب اطراف مكه مى فروخت، تا آنكه هاشم بن عبد مناف به شام رفت و در سرزمين قيصر فرود آمد و هر روز گوسپندى مى كشت و ديگى آكنده از تريد فراهم مى ساخت و مردم را دعوت مى كرد و از آن مى خوردند. هاشم از لحاظ زيبايى و اندام در حد كمال بود. به قيصر گفته شد كه جوانى از قريش اينجا آمده است كه نخست نان را ريز مى كند و سپس بر آن آب گوشت مى ريزد و گوشت بر آن مى نهد و مردم را به غذا خوردن فرا مى خواند. گويد: روميها و افراد غير عرب آب گوشت را در بشقاب مى ريختند و سپس گوشت را چون خورشت در آن مى نهادند. قيصر هاشم را احضار كرد و چون او را ديد و با او سخن گفت شيفته هاشم شد و گاهى به او پيام مى داد كه به حضورش برود و هاشم چنان مى كرد. هاشم چون توجه قيصر را ديد از او خواست اجازه دهد كه قريش براى بازرگانى به سرزمين او بروند و براى آنان امان نامه اى بنويسد و قيصر چنان كرد. بدين گونه بود كه هاشم ميان قريش بلند مرتبه شد. زبير بن بكّار مى گويد: هاشم روز اول ذى حجه صبح زود برمى خواست و در حالى كه كنار در كعبه به ديوار تكيه مى داد، براى مردم سخنرانى مى كرد و مى گفت: اى گروه قريش شما سروران عرب و از همه اعراب زيباروى تر و خردمندتر و والاتبارتر هستيد و از لحاظ پيوند خويشاوندى از همگان به يكديگر نزديكتريد. اى گروه قريش شما همسايگان خانه خداييد، خداوند با ولايت خويش شما را گرامى داشته است و از ميان همه فرزندان اسماعيل شما را به همسايگى و پناه خويش ويژه فرموده است و به بهترين صورت حق همسايگى و پناهندگى را نسبت به شما رعايت فرموده است. اينك ميهمانان و زايران خانه او را گرامى داريد كه از هر شهر و ديار خاك آلوده و موى ژوليده به شهر شما مى آيند و سوگند به پروردگار اين خانه كه اگر ثروت من تكافوى اين كار را مى كرد زحمت آن را از شما كفايت مى كرد و اينك من مقدارى از اموال حلال و پاكيزه خود را كه به ستم و با قطع پيوند خويشاوندى فراهم نشده است و به حرام آميخته نيست، براى پذيرايى حاجيان كنار مى گذارم و هر يك از شما هم كه مى خواهد چنين كند، انجام دهد. فقط شما را به احترام اين خانه سوگند مى دهم و از شما مى خواهم كه هيچ كس از شما براى گرامى داشتن و ضيافت زايران خانه خدا جز مال حلال نپردازد، اموالى را بدهد كه با ستم و قطع پيوند خويشاوندى و غصب فراهم نشده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 375 گويد: افراد قريش از اموال پاكيزه و حلال خود به اندازه توانايى خويش كنار مى نهادند و آن را پيش هاشم مى آوردند و او آن را در دار الندوه براى پذيرايى حاجيان جمع مى كرد. زبير مى گويد: از جمله مرثيه هايى كه مطرود خزاعى براى هاشم سروده است اين ابيات اوست: همينكه هاشم كه از رحمت خدا دور نباشد در غزّه درگذشت جود و بخشش در شام نابود شد. ابيات زير را هم همو سروده است:... اى چشم بر آن پدر زنان افسرده ژوليده موى گريه كن كه اينك همه شان با اندوه چون دختركانش بر او مى گريند، من هم شب زنده دارى مى كنم و از اندوه بر ستارگان شب مى نگرم و مى گريم و دختركان من هم از اندوه مى گريند. زبير بن بكّار مى گويد: ابراهيم بن منذر از واقدى از عبد الرحمان بن حارث از عكرمة از ابن عباس براى من نقل كرد كه مى گفته است: نخستين كسى كه خونبها را صد شتر تعيين كرد عبد المطلّب بود و اين سنّت او ميان قريش و عرب معمول شد و پيامبر (ص) هم آن را تأييد و مقرر فرمود. گويد: مادر عبد المطلّب، سلمى دختر عمرو بن زيد بن لبيد، از قبيله بنى نجّار انصار است و سبب ازدواج هاشم با او چنين بود كه در يكى از سفرهاى بازرگانى خود به مدينه بر خانه عمرو بن زيد فرود آمد. سلمى براى او خوراكى آورد و هاشم را شيفته خود كرد. هاشم او را از پدرش خواستگارى كرد و پدر او را به همسرى هاشم درآورد و با او شرط كرد كه سلمى بايد فرزندان خود را پيش خانواده خويش بزايد. هاشم با سلمى ازدواج كرد و دو سال با او در مدينه بود و سپس همسر خود را به مكه آورد و چون حامله و سنگين شد او را با خود به مدينه برد و پيش خانواده اش گذاشت و خود به شام رفت و در همين سفر در غزّه درگذشت. چون عبد المطلّب متولد شد، مادرش به سبب چند تار موى سپيد كه در كنار شقيقه هايش داشت و به هنگام تولد همان گونه بود او را شيبة الحمد سخن نام نهاد، عبد المطلّب شش يا هشت سال آغاز زندگى خويش را در مدينه بود. در آن هنگام مردى از تهامه كه از مدينه مى گذشت متوجه چند پسر بچه شد كه تير اندازى مى كنند و يكى از آن كودكان هرگاه تيرش به هدف مى خورد مى گويد من پسر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص376 هاشم بن عبد مناف سالار بطحايم. آن مرد از او پرسيد: اى پسر تو كيستى گفت: پسر هاشم بن عبد مناف ام. پرسيد: نامت چيست گفت: شيبة الحمد. آن مرد بازگشت و چون به مكه رسيد، مطلّب بن عبد مناف- برادر هاشم و عموى شيبة الحمد- را ديد كه در حجر اسماعيل نشسته است، به او گفت: اى ابا الحارث برخيز و پيش من بيا. مطلّب برخاست و پيش او رفت. آن مرد گفت: بايد بدانى كه من هم اكنون از مدينه مى آيم، آنجا پسر بچه هايى را ديدم كه تير اندازى مى كردند و بقيه داستان را هم براى او گفت و افزود كه آن پسر بچه تير اندازترين كودكى بود كه من ديده ام. مطلّب گفت: آرى به خدا سوگند از او غافل مانده ام و اينك به خانه و مزرعه خود برنمى گردم مگر آنكه نخست پيش او بروم. مطلّب از مكه بيرون رفت و خود را به مدينه رساند. بعد از ظهرى به مدينه رسيد و با مركوب خويش به محله بنى نجار رفت و متوجه شد كه پسر بچه ها در ميدان سرگرم بازى اند. همينكه به برادر زاده خود نگريست از آنان پرسيد كه آيا اين پسر هاشم است، آنان كه او را شناخته بودند گفتند: آرى برادر زاده تو است و اگر مى خواهى او را با خود ببرى هم اكنون تا مادرش متوجه نشده است ببر كه اگر مادرش بفهمد- و اجازه ندهد- ما ناچاريم كه ميان تو و اين پسر حايل شويم. مطلّب شتر خود را خواباند و كودك را فرا خواند و به او گفت: اى برادر زاده، من عموى توام و مى خواهم ترا پيش قومت ببرم. به خدا سوگند كه شيبة الحمد عموى خود را دروغ ندانست و همان دم بر ناقه نشست و مطلّب هم سوار شد و آن را برانگيخت و برفت. و چون مادر شيبة الحمد موضوع را دانست با اندوه بر پسر خويش از جاى برخاست تا كارى انجام دهد. به او گفتند كه او عمويش بوده و كودك را پيش قوم خويش برده است. گويد: مطلّب، شيبة الحمد را با خود برد و نيمروزى در حالى كه او پشت سرش سوار بود و مردم در دكانها و انجمنهاى خود نشسته بودند، وارد مكه شد. مردم شروع به خوشامدگويى كردند و از او پرسيدند: اين پسرك كيست كه همراه تو است مى گفت: بنده اى كه براى خود از يثرب خريده ام. مطلّب او را به بازار حزوره برد و براى او حله اى خريد و سپس او را به خانه خود و پيش همسر خويش خديجه، دختر سعد بن سهم، برد. او موهاى شيبة الحمد را آراست و حله اى ديگر بر او پوشاند. مطلّب شامگاه او را با خود آورد و در مجلسى كه فرزندان عبد مناف مى نشستند نشاند و داستان او را گفت. ولى مردم پس از آن هرگاه شيبة الحمد را مى ديدند كه در كوچه هاى مكه آمد و شد مى كند و از همگان زيباتر است مى گفتند اين عبد المطلّب است كه مطلّب گفته بود اين برده من است و همين نام بر او باقى ماند و شيبه فراموش شد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص377 زبير بن بكّار در اين باره روايت ديگرى هم نقل مى كند و مى گويد: سلمى مادر عبد المطلّب ميان مطلّب و پسر خويش حايل شد و ميان آن دو در آن مورد بگو و مگويى رخ داد و مطلّب پيروز آمد و اين چنين سرود: «در حالى كه پسر بچه هاى قبيله نجار برگرد شيبة الحمد تير اندازى مى كردند و مسابقه مى دادند، او را شناختم...» شعرى را هم كه حذافة سروده است و آن را شيخ ما، ابو عثمان جاحظ، آورده بود. زبير بن بكّار هم در كتاب نسب خويش آورده و ابيات ديگرى هم افزون از آن نقل كرده است، و ضمن آن چنين آورده است: «افراد كامل و دو مويه ايشان بهترين افراد كامل هستند و نسل ايشان همچون نسل پادشاهان است كه نابود نمى شود و كاستى نمى پذيرد...». زبير بن بكّار مى گويد: در مورد سبب سرودن اين شعر، محمد بن حسن از محمد بن طلحه از پدرش براى من چنين نقل كرد كه گروهى از مسافران قبيله جذام كه به حج آمده بودند و از مكه بر مى گشتند، در بخش بالاى مكه مردى از همراهان خود را گم كردند و او را از دست دادند. آنان با حذافة عذرى برخوردند، او را با ريسمان بستند و با خود بردند. ميان راه، عبد المطّلب، كه در آن تاريخ كور شده بود، از طايف برمى گشت و پسرش ابو لهب براى عصا كشى همراهش بود، حذافة همينكه چشمش به عبد المطلّب افتاد او را صدا زد، عبد المطّلب به پسرش گفت: اين كيست گفت: حذافة است كه با ريسمان بسته شده و همراه گروهى از مسافران است. عبد المطلّب گفت: خود را به آنان برسان و بپرس كه موضوع او و ايشان چيست. ابو لهب خود را به آنان رساند و ايشان موضوع را به او گفتند. او پيش پدر برگشت و خبر داد. عبد المطلّب به ابو لهب گفت: چه چيزى- پول و كالايى- همراه دارى گفت: به خدا سوگند كه چيزى همراه ندارم. عبد المطلّب گفت: اى بى مادر پيش ايشان برو و خود را گروگان بگذار و آن مرد را آزاد كن. ابو لهب پيش آنان رفت و گفت: شما ميزان مال و چگونگى بازرگانى مرا مى دانيد و من براى شما سوگند مى خورم كه بيست اوقيه زر و ده شتر و يك اسب به شما خواهم پرداخت و اينك رداى مرا گروگان بپذيريد. آنان پيشنهاد او را پذيرفتند و حذافه را آزاد كردند. چون ابو لهب حذافه را همراه خود آورد و نزديك عبد المطلّب رسيدند، عبد المطلّب صداى ابو لهب را شنيد ولى صداى حذافه را نشنيد و بر ابو لهب فرياد كشيد و گفت: سوگند به حق پدرم كه تو سركشى، برگرد كه بى مادرى. ابو لهب گفت: پدر جان اين مرد همراه من است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص378 عبد المطلّب گفت: اى حذافه صداى خودت را به گوش من برسان. او گفت: اى ساقى حاجيان، پدر و مادرم فدايت باد، من اينجا هستم و اينك مرا پشت سر خود بر مركوبت سوار كن و عبد المطلّب چنان كرد تا وارد مكه شدند و حذافه آن شعر را سرود. زبير بن بكّار مى گويد: عبد الله بن معاذ از معمر از ابن شهاب براى من نقل كرد كه مى گفته است نخستين مسئله اى كه از عبد المطلّب سر زد و بر زبانها افتاد و موجب شهرت او شد اين بود كه افراد قريش از بيم اصحاب فيل از منطقه حرم گريختند و عبد المطلّب كه هنوز نوجوانى بود گفت: به خدا سوگند من از حرم خداوند بيرون نمى روم كه عزت را در جاى ديگر جستجو كنم. او كنار خانه كعبه نشست و قريش همگى از پيش او رفتند و عبد المطلّب اين ابيات را سرود: بار خدايا هر كس از حريم خود دفاع مى كند، تو هم حرم خود را حمايت فرماى، هرگز مبادا كه صليب و قدرت ايشان بر قدرت تو پيروز شود. عبد المطلّب همچنان در حرم پايدار ماند تا خداوند فيل و اصحاب آن را نابود فرمود، قريش برگشتند و عبد المطلّب به سبب پايدارى خود و بزرگداشتى كه نسبت به حرم خدا معمول داشته بود در نظر ايشان سخت بزرگ شد. در همان روزگار كه پسر بزرگ عبد المطلّب، يعنى حارث، به سن بلوغ رسيده بود، عبد المطلّب خوابى ديد كه به او گفته شد چاه زمزم را كه چيز پوشيده و نهانى آن پير بزرگ است حفر كن. عبد المطلّب بيدار شد و عرضه داشت بار خدايا اين موضوع را براى من روشن فرماى، بار ديگر در خواب ديد كه مى گويند تكتم را حفر كن، ميان چرك و خون و جايى كه كلاغ كنار لانه مورچگان و مقابل بتهاى سرخ رنگ منقار بر زمين مى زند. عبد المطلّب برخاست و به مسجد الحرام رفت و نشست و منتظر نشانه هايى كه به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص379 او داده شده بود ماند. در اين هنگام ماده گاوى را كه در منطقه حزوره مى كشتند پس از بريدن گلويش از چنگ سلاخ گريخت و با نيمه جانى كه داشت خود را داخل مسجد الحرام انداخت و در محل زمزم بر زمين افتاد و مرد و گوشت آن را بردند. در اين هنگام كلاغى آمد و ميان چرك و خونى كه آنجا كنار لانه مورچگان ريخته بود به جستجو پرداخت. عبد المطلّب برخاست و به كندن آن نقطه پرداخت. قريش پيش او آمدند و گفتند: اين چه كارى است كه انجام مى دهى، ما ترا نادان نمى دانستيم چرا در مسجد ما چاه مى كنى عبد المطلّب گفت: من اين چاه را خواهم كند و با هر كس كه مرا از آن باز دارد ستيز خواهم كرد. او همراه پسر خود حارث، كه در آن هنگام پسر ديگرى هم جز او نداشت، شروع به كندن چاه كرد و مردم آن دو را سفله نادان مى دانستند و گروهى از قريش با آن دو ستيز مى كردند و گروهى ديگر از مردم قريش كه مى دانستند عبد المطلّب والا گهر و راستگو و كوشش كننده در حفظ دين و آيين ايشان است آنان را از آزار او باز مى داشتند. چون كندن چاه عبد المطلّب را به رنج افكند و خسته ساخت، نذر كرد كه اگر خداوند به او ده پسر عنايت فرمايد يكى از ايشان را در راه خدا قربان كند، و همچنان به كندن ادامه داد تا آنكه به چند شمشير كه آنجا زير خاك پنهان كرده بودند دست يافت. قريش همينكه ديدند عبد المطلّب به شمشيرها دست يافت، گفتند: از آنچه يافته اى به ما هم بده. گفت: نه كه اين شمشيرها از خانه خداوند است و همچنان كه به كندن ادامه داد تا آب جوشيدن گرفت و آن را مرتب ساخت كه آب هدر نرود و سپس بر فراز آن حوضى ساخت و خودش و پسرش از چاه آب مى كشيدند و آنرا پر مى كردند و حاجيان از آن حوض آب مى نوشيدند ولى گروهى از قريش شبانه آن حوض را از رشك و حسد ويران مى كردند و هر بامداد عبد المطلّب آن را مرمت مى كرد. چون اين كار را بسيار انجام دادند، عبد المطلّب به پيشگاه خداوند دعا و تضرع كرد، در خواب به او گفته شد بگو بار خدايا من آب اين حوض را براى شست و شو و غسل كننده حرام كردم و براى آشاميدن حلال و روا مى دارم، شر ايشان از تو كفايت خواهد شد. عبد المطلّب هنگامى كه قريش در مسجد آمد و شد داشتند برخاست و آنچه را در خواب ديده بود گفت و برگشت. پس از آن هيچ يك از قريش آن حوض را خراب نمى كرد مگر اينكه به دردى گرفتار مى آمد و ناچار حوض و سقايت عبد المطلّب را براى خودش رها كردند. عبد المطلّب سپس زنان ديگرى را به همسرى گرفت و براى او ده پسر متولد شد. عبد المطلّب گفت: بار خدايا من نذر كرده بودم كه يكى از اين پسران را براى تو قربان كنم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص380 و اينك ميان ايشان قرعه مى كشم تا قرعه به نام هر يك كه تو مى خواهى درآيد. ميان ايشان قرعه كشيد و قرعه به نام عبد الله بن عبد المطلّب پدر رسول خدا (ص) درآمد كه محبوبترين پسر او بود. عبد المطلّب عرضه داشت پروردگارا آيا كشتن او را بيشتر دوست مى دارى يا كشتن صد شتر را و عبد المطلّب به جاى عبد الله صد شتر قربانى كرد. عبد الله زيباترين مردى بود كه در قريش ديده شده است. زبير بن بكّار همچنين از قول ابراهيم بن منذر از عبد العزيز بن عمران از عبد الله بن عثمان بن سليمان از قول پدرش نقل مى كند كه مى گفته است: چون چاه زمزم حفر شد و عبد المطلّب به آنچه بايد رسيد، قريش در خود نسبت به او احساس رشك و حسد كردند. خويلد بن اسد بن عبد العزى عبد المطلّب را ديد و گفت: اى پسر سلمى آبى فراوان به تو ارزانى شد و دل دشمنان را از رشك پاره پاره كردى. عبد المطلّب گفت: اى پسر اسد تو در فضيلت آن شريكى، به خدا سوگند هيچ كس در آن مورد به من نيكى و محبت و همراه من قيام نخواهد كرد مگر اينكه با او پيوند خويشاوندى سببى پيدا خواهم كرد. خويلد بن اسد اين ابيات را سرود: اين سخن را مى گويم و سخن من دشنام و مايه ننگ ايشان نيست كه اى پسر سلمى تو حفر كننده زمزم هستى. همان چاهى كه ابراهيم آن را براى پسر هاجر- اسماعيل- حفر كرده است و در نتيجه كوبيدن پاى جبريل (ع) به روزگار آدم پديد آمده است. عبد المطلّب گويد: هيچ ميراث بر علم و دانش را نديدم مگر اينكه پيش مى افتد، جز خويلد بن اسد. زبير بن بكّار مى گويد: موضوعى كه در اين شعر درباره پاى كوبيدن جبريل (ع) آمده چنين است كه سعيد بن مسيب مى گويد: ابراهيم (ع) اسماعيل و مادرش را به مكه آورد و به آن دو گفت از برگ و بر درختان بخوريد و از آب جمع شده در دره ها بياشاميد و از آن دو جدا شد و چون آبها تمام شد و تشنه شدند، مادر اسماعيل به او گفت: تو از اين كوه بالا برو و در اين وادى كوششى كن و به هر حال من شاهد مرگ تو و تو شاهد مرگ من نباشى. اسماعيل چنان كرد. در اين هنگام خداوند متعال فرشته اى را از آسمان بر مادر اسماعيل فرو فرستاد و به او فرمان داد دعا كند. دعاى او را مستجاب فرمود و فرشته با بالهاى خود به محل چاه زمزم كوبيد و گفت: از اين آب بياشاميد، و آن آب روان بود و اگر اسماعيل و مادرش آن را بر حال خود مى گذاردند، همچنان جارى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص381 مى بود ولى هاجر از تشنگى اسماعيل ترسيد و بر گرد آن گودالى كند و سنگ چين كرد و چون آب فروكش كرد آن دو محل آن را با سنگ مشخص ساختند. سپس مردم نابود شدند و سيلها محل آن را زير خاك و شن پوشاند، تا آنكه به عبد المطلّب در خواب گفته شد چاه زمزم را حفر كن و نكوهش مكن و آن را از ديگران باز مدار كه گروه بزرگ حاجيان را سيراب مى كند. سپس بار ديگر در خواب ديد كه به او مى گويند چاهى را كه داراى آب خوشگوار است حفر كن كه بر خلاف ميل دشمنان به تو ارزانى شده است. براى بار سوم در خواب ديد كه مى گويند تكتم را حفر كن، ميان بتهاى سرخ و كنار لانه مورچگان. او همان گونه كه در خواب ديده بود شروع به كندن چاه كرد و قريش به استهزاء او آغاز كردند، تا آنكه نشان سنگ چين چاه آشكار شد و در آن دو آهوى زرين و شمشيرى مرصع پيدا شد. عبد المطلّب قرعه كشيد و به نام كعبه درآمد و آنها نخستين زيورى بود كه كعبه به آن آراسته شد. زبير مى گويد: حرب بن امية بن عبد شمس نديم عبد المطلّب بود و عبيد بن ابرص همسن او بود. عبيد به يكصد و بيست سالگى رسيد و عبد المطلّب پس از او بيست سال ديگر زنده ماند. زبير مى گويد: برخى از اهل علم گفته اند، عبد المطلّب در نود و پنج سالگى درگذشته است و گفته شده است در عبد المطلّب پرتو پيامبرى و هيبت پادشاهى ديده مى شد و شاعر در مورد او چنين سروده است: من سوگند به لات و خانه اى كه با آن شير ژيان عبد المطلّب استوار است چنانم. زبير بن بكّار مى گويد: عمويم مصعب بن عبد الله برايم نقل كرد كه روزى عبد المطلّب در حال پيرى و پس از كور شدن چشمش بر گرد خانه كعبه طواف مى كرد. مردى به او تنه زد، گفت: اين كه بود گفتند: مردى از بنى بكر است. گفت: چه چيز مانع او بود كه خود را از من كنار كشد، او كه مى ديد كه من نمى توانم- نمى بينم- تا خود را از او كنار بكشم. و هنگامى كه ديد پسرانش به ده پسر رسيدند گفت: مرا از عصا چاره اى نيست ولى اگر عصاى بلند در دست بگيرم براى من دشوار است و اگر عصاى كوتاه به دست بگيرم راست است كه بر آن مسلط خواهم بود ولى پشت من خميده خواهد شد و خميدگى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص382 پشت خوارى و زبونى است. پسرانش گفتند كار ديگرى هم ممكن است انجام داد و آن اين است كه هر روز يكى از ما همراه تو باشد تا بر او تكيه دهى و نيازهاى خود را برآورى و طواف كنى. زبير بن بكّار مى گويد: مكارم عبد المطلّب افزون از آن است كه به شمار آيد، بدون هيچ سخن، او چه از لحاظ خويش و چه از نظر پدر و خانواده و زيبايى و كمال و رخشندگى و كارهاى پسنديده سرور قريش بوده است. يكى از افراد بنى كنانة او را ستوده و چنين گفته است:... سوگند به حق كسى كه كوههاى بلند را برافروخته است و زمين را گسترده و آسمان را بر فرازشان قرار داده است، براى اداى حق پسر سلمى- عبد المطلّب- ثنا گوى او هستم و مدايح خود را به او هديه مى كنم. زبير بن بكّار مى گويد: اما ابو طالب پسر عبد المطلّب كه نام اصلى او عبد مناف است، عهده دار كفالت رسول خدا (ص) و حامى او در قبال قريش و ياور و رفيق او و سخت بر آن حضرت مهربان و وصى عبد المطلّب در مورد پيامبر (ص) بوده است و به روزگار خويش سالار بنى هاشم بوده است. هيچ كس از قريش در جاهليت بدون مال سيادت و سرورى نداشته است جز ابو طالب و عتبة بن ربيعه. زبير بن بكّار مى گويد: ابو طالب نخستين كسى است كه در دوره جاهلى در مورد خون عمرو بن علقمه كه كشته شده بود قسامة را معمول كرد و در اسلام هم سنّت شد و مورد تأييد قرار گرفت. منصب سقايت در دوره جاهلى در اختيار ابو طالب بود و سپس آن را به برادر خويش عباس سپرد. زبير بن بكّار مى گويد: ابو طالب شاعرى نغز گفتار بود، همنشين او در دوره جاهلى مسافر بن عمرو بن امية بن عبد شمس بود كه گرفتار بيمارى استسقاء شد و براى معالجه به حيره رفت و در هبالة درگذشت و ابو طالب در مرثيه او اشعارى سروده است: مسافران پيش ما برگشتند و حال آنكه دوست من در گور و خاك نهفته است، چه بسيار دوست و همنشين و پسر عمو و ياران مهربان كه مرگ بر آنان چنگ انداخت... جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص383 زبير مى گويد: چون مسافر بن عمرو درگذشت، ابو طالب با عمرو بن عبدود بن ابى قيس بن عبدود بن نصر بن مالك بن حسل بن عامر بن لوى همنشينى داشت و به همين سبب بود كه در جنگ خندق عمرو بن عبدود به على (ع) كه براى مبارزه با او رفته بود گفت: پدرت با من دوست بود. زبير بن بكّار مى گويد: محمد بن حسن از نصر بن مزاحم از معروف بن خربود براى من نقل كرد كه ابو طالب ايام جنگ فجار در آن حاضر مى شد و پيامبر (ص) هم كه در آن هنگام نوجوانى بود همراهش بود. هرگاه ابو طالب مى آمد، افراد قبيله قيس به هزيمت مى رفتند و هر گاه نمى آمد بنى كنانه به هزيمت مى رفتند، بدين سبب آنان به ابو طالب گفتند لطفا از ميان ما غايب مباش و او چنان كرد. زبير بن بكّار مى گويد: اما زبير بن عبد المطلّب از اشراف و روى شناسان قريش بود و او همان كسى است كه بنى قصى او را بر بنى سهم مستثنى ساختند و آن هنگامى بود كه عبد الله بن زبعرى بنى قصى را هجو كرد و آنان عتبة بن ربيعة بن عبد شمس را پيش بنى سهم فرستادند. عتبة به آنان گفت: قوم شما خوش نداشتند كه در مورد شما عجله كنند و مرا در مورد اين فرومايه اى كه آنان را بدون هيچ گناهى كه درباره او مرتكب شده باشند، هجو كرده است فرستاده اند تا بگويم اگر اين كار را با انديشه شما كرده است كه رأى شما چه بد رأيى بوده است و اگر بدون ميل شما و بى رأى شما بوده است او را تسليم آنان كنيد. بنى سهم گفتند: به خدا پناه مى بريم كه آن كار با موافقت رأى ما بوده باشد، عتبه گفت: پس او را به ايشان تسليم كنيد. يكى از افراد بنى سهم گفت: اگر مى خواهيد اين كار را مى كنيم به شرط آنكه هر كس از شما هم كه ما را هجو كرده است او را به ما تسليم كنيد. عتبه گفت: تنها چيزى كه مانع من است كه با تو هم عقيده باشم اين است كه زبير بن عبد المطلّب اينك از مكه غايب و در طائف است و مى دانى كه او به زودى در اين مورد تصميم مى گيرد و خواهد گفت. در عين حال من زبير را خطرى براى ابن زبعرى نمى بينم و ابن زبعرى نمى تواند همسنگ زبير باشد. يكى از بنى سهم گفت: اى قوم او را به ايشان تسليم كنيد و به جان خودم سوگند براى شما هم آنچه بر عهده شماست بر عهده ايشان خواهد بود در اين باره سخن بسيار شد و همينكه عاص بن وائل چنين ديد ريسمان پوسيده اى خواست و عبد الله بن زبعرى را با آن بست و او را به عتبه سپرد. عتبه او را همچنان بسته با خود پيش قوم خويش آورد. حمزة بن عبد المطلّب عبد الله بن زبعرى را آزاد كرد و بر او جامه پوشاند. گروهى از قريش ابن زبعرى را بر ضد بنى سهم كه قوم او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 384 بودند تحريك كردند و گفتند: اينك كه آنان ترا تسليم كردند آنان را هجو كن، او چنين سرود: به جان خودم سوگند كه عشيره من كار ناپسندى انجام نداده اند و اگر با برادران خود مصالحه كرده اند، آنان را سرزنش نمى كنم... گويد: و چون زبير بن عبد المطلّب از طائف آمد قصيده معروف خود را سرود كه ضمن آن مى گويد: «اگر قبايل قريش نمى بود، هرگز مردان تا هنگام مرگ جامه عزت نمى پوشيدند» و ما بخشى از آن را در مباحث گذشته آورديم. زبير بن بكّار سپس ابيات ديگرى از سروده هاى زبير بن عبد المطلّب را آورده است و در پى مطالب خود گفته است: زبير بن عبد المطلّب مردى خردمند و داراى فكر و نظر بوده است. پيش او آمدند و گفتند: فلان مرد ستمگر قريش درگذشت. گفت: با چه عقوبت و چگونه گفتند: به مرگ طبيعى. گفت: به هر حال اگر آنچه شما درباره ظلم و ستم او مى گوييد بر حق باشد، براى مردم معاد و بازگشتى است كه در آن حق مظلوم از ظالم گرفته مى شود. گويد: كنيه زبير بن عبد المطلّب ابو طاهر بود و به همين سبب صفيه دختر عبد المطلّب مدتى به پسر خويش زبير بن عوّام كنيه ابو طاهر داده بود، و زبير بن عبد المطلّب پسرى به نام طاهر داشت كه از نوجوانان ظريف مكه بود و در نوجوانى درگذشت و پيامبر (ص) به نام او پسر خويش را طاهر نام گذارى فرمود و صفيه هم نام پسر خود را به حرمت نام برادر خويش زبير نهاد. صفيه در مرثيه برادر خود زبير چنين سروده است: اگر مى خواهى بر مرد گرامى و كريمى گريه كنى، بر زبير سرا پا نيكى گريه كن كه درگذشت... گويد: ضرار بن خطاب هم زبير بن عبد المطلّب را چنين مرثيه سروده است و بر او گريسته است: اى ضباع بر پدرت گريه كن، گريه اندوهگين دردمند... پدرى كه چون ستاره رخشان پرتوش بر پرتو ستارگان فزونى داشت... اما زبير بن بكّار در كتاب انساب قريش داستان قتول خثعمى را كه زنى زيبا بود و او را نبيه بن حجاج سهمى از پدرش به زور گرفته بود، چنين آورده است: مردى از قبيله جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص385 خثعم براى بازرگانى به مكه آمد، دخترش به نام قتول كه از زيباروترين زنان بود همراهش بود. نبيه بن حجاج سهمى او را به زور از چنگ پدرش بيرون كشيد و به خانه خود برد. به پدر گفتند متوسل به افراد پيمان «حلف الفضول» شو. او پيش ايشان شكايت برد. آنان پيش نبيه آمدند و گفتند: دختر اين مرد را بيرون بياور. در آن هنگام نبيه به ناحيه دور افتاده اى از مكه پناه برده بود و آن دختر هم همراهش بود. آنان به نبيه گفتند: اگر چنين نكنى ما كسانى هستيم كه ما را مى شناسى. نبيه گفت: اى قوم اجازه دهيد يك امشب را از او بهره مند شوم گفتند: خدايت زشت بدارد كه چه نادانى. نه، به خدا سوگند كه به اندازه يك بار دوشيدن زن شيرده هم مهلت نمى دهيم. نبيه قتول را پيش آنان آورد و ايشان او را به پدرش سپردند و نبيه در اين مورد قصيده بلندى سروده است كه ضمن آن مى گويد: يارانم شامگاه رفتند و نتوانستم بر قتول سلامى دهم و نتوانستم از ايشان وداع كنم، وداعى پسنديده. داستان بارقى را هم زبير بن بكّار چنين آورده است: كه مردى از تيره ثماله قبيله ازد به مكه آمد و كالايى به ابىّ بن خلف جمحى فروخت. و او در پرداخت بهاى آن امروز و فردا مى كرد و ابى بن خلف مردى نكوهيده و بد آميزش بود. آن مرد ثمالى پيش افراد حلف الفضول آمد و به ايشان خبر داد. گفتند: پيش او برگرد و بگو كه پيش ما آمده اى، اگر حق ترا داد كه چه بهتر و گرنه پيش ما برگرد. آن مرد پيش ابىّ بن خلف رفت و به او گفت كه اهل حلف الفضول چه گفته اند. ابىّ حق او را به او داد و آن مرد ثمالى چنين سرود: آيا سزاوار است كه ابى بن خلف در مكه به من ستم ورزد و حال آنكه نه قوم من و نه يارانم پيش من هستند، قوم خودم قبيله بارق را صدا زدم كه پاسخم دهند ولى ميان من و قوم من چه بيابانها و صحراهايى فاصله است، اى بنى جمح، حلف الفضول به شما اجازه ستم به من نمى دهد و حق با زور گرفته مى شود. اما داستان حلف الفضول و شرف و اهميت آن را هم زبير بن بكّار در كتاب خود چنين آورده است: بنى سهم و بنى جمح اهل ستم و ستيز بودند و چون بسيار ستم كردند، بنى هاشم و بنى مطلّب و بنى اسد و بنى زهره و بنى تميم جمع شدند كه پيمان بندند و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص386 هم سوگند شوند كه از هر ستمى در مكه جلوگيرى كنند و نسبت به هيچ كس ستم نشود مگر اينكه از او دفاع كنند و حق او را بگيرند. پيمان ايشان در خانه عبد الله بن جدعان صورت گرفت. پيامبر (ص) فرموده است: «همانا در خانه عبد الله بن جدعان در پيمانى حضور يافتم كه دوست نمى دارم آن را در قبال داشتن شتران سرخ موى عوض كنم و اگر امروز هم به چنان پيمانى فرا خوانده شوم اجابت خواهم كرد و اسلام چيزى جز استوارى بر آن نمى افزايد.» زبير بن بكّار مى گويد: مردى از بنى اسد براى گزاردن عمره به مكه آمد و كالايى همراه داشت كه آن را عاص بن وائل سهمى از او خريد و در خانه خود نهاد و سپس روى پنهان كرد. آن مرد اسدى كالاى خود را مطالبه كرد ولى عاص را نديد. پيش بنى سهم آمد از آنان يارى خواست، با او درشتى كردند و دانست كه راهى براى به دست آوردن مال خود ندارد، او ميان قبايل قريش راه افتاد و از ايشان يارى خواست، ياريش ندادند. او كه چنين ديد هنگامى كه قريش در انجمنهاى خود نشسته بودند، روى كوه ابو قبيس رفت و با صداى بلند چنين گفت: «اى مردان مظلومى را كه كالاى او را در مكه گرفته اند و او از اهل و ياران خود دور افتاده است يارى دهيد. اى آل فهر كه ميان حجر اسماعيل و حجر الاسود نشسته ايد، محرم خاك آلوده ژوليده مويى را كه هنوز عمره خود را نگزارده است، كمك كنيد. آيا كسى نيست كه انصاف دهد و از بنى سهم آنچه را كه پنهان كرده اند، بگيرد مگر خوردن مال عمره گزار حلال است» اين كار بر قريش گران آمد و در آن باره سخن گفتند افراد پيمان مطيبين گفتند به خدا سوگند اگر در اين باره قيام كنيم احلاف خشمگين مى شوند. احلاف هم گفتند: اگر در اين كار قيام كنيم مطيبين خشمگين مى شوند. افراد برخى از خاندانهاى قريش گفتند بياييد پيمان تازه اى ببنديم كه مظلوم را بر ضد ظالم يارى دهيم و تا جهان برپاست چنان باشيم. خاندانهاى هاشم، مطلّب، اسد، تميم و زهره در خانه عبد الله بن جدعان جمع شدند. رسول خدا (ص) هم كه در آن هنگام بيست و پنج ساله و جوان بود و هنوز بر او وحى نازل نشده بود همراه ايشان بود. آنان هم سوگند شدند كه در مكه نسبت به هيچ غريب و مقيم آزاده و برده اى ستم نشود مگر اينكه همراه و ياور او باشند تا حق او را بگيرند و داد او را از خويشتن و ديگران بستانند. آنان كنار چاه زمزم رفتند و ديگى را از آب پر كردند و كنار كعبه رفتند و اركان آن را با آن آب شستند و آن آب را جمع كردند و نوشيدند. آنگاه پيش عاص بن وائل رفتند و به او گفتند: حق اين مرد را بده و او آن را پرداخت. آنان روزگارى بر اين حال بودند و در مكه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص387 به هيچ كس ستمى نمى شد مگر اينكه حق او را برايش مى گرفتند. عتبة بن ربيعة بن عبد شمس مى گفته است اگر قرار باشد مردى به تنهايى از قوم خود بيرون رود و كنار كشد، من از ميان خاندان عبد شمس خود را كنار مى كشيدم و به پيمان حلف الفضول مى پيوستم. زبير بن بكّار مى گويد: محمد بن حسن از محمد بن طلحه از موسى بن محمد از پدرش نقل مى كرد كه اساس آن پيمان بر اين موضوع استوار بود كه ميان همه مردم مكه و احابيش- حبشيان و افراد غير عرب- هر مظلومى كه از آنان يارى بخواهد بايد ياريش دهند تا از او رفع ستم شود و مالش را بر او برگردانند و داد او را بستانند يا آنكه عذرى موجه داشته باشند و اينكه امر به معروف و نهى از منكر كنند و در امور زندگى يكديگر را يارى دهند. زبير بن بكّار مى گويد: و گفته شده است سبب نام گذارى اين پيمان به «حلف الفضول» اين است كه در روزگاران گذشته تنى چند از سران عرب پيمانى براى جلوگيرى از ستمها بسته بودند و نامشان فضيل و فضّال بود و مفضل بود و چون اين پيمان موجب زنده ساختن آن پيمان كه متروك مانده بود گرديد به آن «حلف الفضول» گفتند. زبير مى گويد: محمد بن جبير بن مطعم كه از دانشمندان قريش بود پيش عبد الملك بن مروان رفت، عبد الملك به او گفت: اى ابا سعيد، آيا ما خاندان عبد شمس و شما در حلف الفضول شركت نداشتيم محمد بن جبير گفت: امير المؤمنين خود داناتر است. عبد الملك گفت: بايد حقيقت آن را به من خبر دهى. محمد گفت: اى امير المؤمنين به خدا سوگند كه نه، ما و شما از آن بيرون بوديم، و ما و شما در جاهليت و در اسلام متحد و دست ما با دست دشمن يكى بوده است. زبير مى گويد: محمد بن حسن از ابراهيم بن محمد از يزيد بن عبد الله بن هادى ليثى از قول محمد بن حارث براى من نقل كرد كه ميان حسين بن على، عليهما السلام، و وليد بن عتبة بن ابى سفيان در مورد مزرعه اى در ناحيه ذو المروة بگو مگويى بود. وليد در آن هنگام كه روزگار خلافت معاويه بود امير مدينه بود. حسين (ع) فرمود: گويا وليد مى خواهد با حكومت خود بر من قدرت نشان دهد، به خدا سوگند مى خورم كه اگر در مورد حق من انصاف ندهد شمشيرم را به دست مى گيرم و ميان مسجد خدا مى ايستم و افراد حلف الفضول را فرا مى خوانم. چون اين سخن به اطلاع عبد الله بن زبير رسيد گفت: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص388 به خدا سوگند مى خورم كه اگر حسين افراد حلف الفضول را فراخواند من هم شمشير برمى دارم و همراه او قيام مى كنم تا داد خود را بستاند يا هر دو با يكديگر بميريم. اين سخن به اطلاع مسور بن مخرمة بن نوفل زهرى رسيد، او هم همين گونه گفت و چون گفتار ايشان به اطلاع عبد الرحمان بن عثمان بن عبيد الله تميمى رسيد او هم همين گونه گفت. چون سخن ايشان به اطلاع وليد بن عتبه رسيد، نسبت به امام حسين (ع) از خويشتن انصاف داد تا امام حسين راضى شد. زبير بن بكّار مى گويد: براى امام حسين (ع) با معاويه هم داستانى نظير اين پيش آمده است كه چنان است كه ميان حسين (ع) و معاويه در مورد زمينى كه از حسين (ع) بود بگو مگويى صورت گرفت. حسين (ع) به معاويه گفت: يكى از اين سه پيشنهاد مرا بپذير، يا حق مرا خريدارى كن يا آن را به من برگردان يا آنكه در اين مورد عبد الله بن عمر يا عبد الله بن زبير را حكم قرار بده و در غير آن صورت راه چهارمى خواهد بود كه صيلم است. معاويه پرسيد: صيلم چيست گفت: افراد حلف الفضول را ندا مى دهم و برخاست و خشمگين بيرون رفت. چون از كنار عبد الله بن زبير عبور كرد موضوع را به اطلاع او رساند، عبد الله بن زبير گفت: به خدا سوگند اگر افراد حلف الفضول را فراخوانى، اگر دراز كشيده باشم مى نشينم و اگر نشسته باشم همان دم برمى خيزم و اگر ايستاده باشم همان دم راه مى افتم و اگر در حال راه رفتن باشم همان دم شروع به دويدن مى كنم و جان خود را فداى جان تو و همراه آن مى كنم مگر اينكه او داد ترا بدهد. چون اين سخنها به اطلاع معاويه رسيد، گفت: ما را نيازى به صيلم نيست و به حسين (ع) پيام داد كسى را بفرست و مال خود را بگير كه ما آن را از تو خريدارى كرديم. زبير بن بكّار مى گويد: اين داستان را على بن صالح از قول پدر بزرگم عبد الله بن مصعب از قول پدرش برايم نقل كرد كه مى گفته است: حسين (ع) خشمگين از پيش معاويه بيرون رفت و عبد الله بن زبير را ديد و با او در مورد آنچه ميان او و معاويه پيش آمده بود گفتگو كرد و فرمود كه معاويه را براى انتخاب يكى از پيشنهادهاى خود مخير كرده است. ابن زبير سخنانى را كه گذشت به امام حسين گفت، و سپس پيش معاويه رفت و گفت: حسين مرا ملاقات كرد و گفت: ترا در انتخاب يكى از سه پيشنهاد خود مخير كرده است و راه چهارم صيلم است. معاويه گفت: خيال مى كنم حسين را در حالى كه خشمگين بوده است ملاقات كرده اى. ما را به صيلم نيازى نيست آن سه پيشنهاد را بگو. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص389 گفت: نخست اينكه من يا ابن عمر را ميان خودت و او حكم قرار دهى. معاويه گفت: ترا حكم ميان خودم و او قرار دادم، يا ابن عمر را يا هر دوى شما را حكم قرار مى دهم. ابن زبير گفت: يا آنكه به حق او اقرار كنى و سپس آن را از او بخواهى. گفت: هم اقرار كردم و هم از او چنين مسألتى مى كنم. ابن زبير گفت: يا آنكه آن را از او بخرى. گفت: آن را از او خريدم. اينك بگو كه صيلم چيست ابن زبير گفت: اينكه افراد حلف الفضول را ندا دهد و در آن صورت من نخستين كسى هستم كه به او پاسخ مى دهم. معاويه گفت: ما را نيازى به اين كار نيست. و چون سخن حسين به اطلاع عبد الله بن ابى بكر و مسور بن مخرمة رسيد آنان هم به او همان را گفتند كه ابن زبير گفته بود. اما داستان جوشيدن آب از زير پاهاى شتر عبد المطلّب در سرزمين خشك كويرى را محمد بن اسحاق بن يسار در كتاب سيره آورده و چنين گفته است كه: چون عبد المطلّب موفق به استخراج آب از چاه زمزم شد، قريش بر او رشك بردند و گفتند: اى عبد المطلّب اين چاه نياى ما اسماعيل است و ما را در آن حقى است، بايد ما را با خويشتن در آن شريك گردانى. گفت: چنين كارى نمى كنم كه اين لطفى است كه از ميان همه شما به من ارزانى شده است و من ويژه آن شده ام. قريش گفتند: ما ترا رها نمى كنيم و در آن باره با تو مخاصمه خواهيم كرد. گفت: ميان من و خودتان حكمى قرار دهيد تا پيش او حكميت بريم. گفتند: كاهنه قبيله بنى سعد بن هذيم را حكم قرار مى دهيم. عبد المطلّب پذيرفت و آن زن كاهنه در مناطق مرتفع شام ساكن بود. عبد المطلّب همراه تنى چند از بنى عبد مناف سوار شد و از هر قبيله از قبايل قريش هم گروهى سوار شدند و سرزمين مسير ايشان بيابانهاى خشك بود. در يكى از بيابانهاى ميان حجاز و شام آب همراه عبد المطلّب و خويشاوندان او تمام شد و سخت تشنه شدند، از قوم خود آب خواستند. آنان از آب دادن خود دارى كردند و گفتند ما در بيابانيم و بر جان خويش بيمناكيم كه همان بر سر ما آيد كه بر شما آمد. عبد المطلّب كه چنين ديد و بر جان خود و همراهانش ترسيد به ياران خود گفت: چه مصلحت مى بينيد گفتند: انديشه ما پيرو انديشه تو است. به آنچه خوش دارى فرمان بده. گفت: من چنين مى بينم كه هم اكنون هر كس براى خويش گورى حفر كند كه هنوز نيرويى باقى است و هر يك از ما كه مرد ديگر يارانش او را به خاك بسپرند تا آنكه فقط جسد يك تن بر خاك بماند كه تباهى يك تن آسانتر از تباهى همه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص390 مسافران است. گفتند: نيكو گفتى و هر يك از ايشان برخاست و براى خود گورى كند و سپس منتظر مرگ نشستند. در اين هنگام عبد المطلّب گفت: اين هم كه ما اين چنين تسليم مرگ شويم و براى جستجوى آب در زمين حركت نكنيم كمال عجز است. برخيزيد و بگرديد شايد خداوند در بخشى از اين زمين به ما آبى ارزانى دارد، حركت كنيد. و آنان حركت كردند. آن افراد قبايل قريش به ايشان مى نگريستند كه چه مى كنند، عبد المطلّب هم كنار مركب خود آمد و سوار شد و همينكه شتر بر پا خواست از زير پايش چشمه آبى شيرين جوشيدن گرفت. عبد المطلّب تكبير گفت و يارانش هم تكبير گفتند، و فرود آمد و خود و يارانش آب نوشيدند و ظرفهاى- مشكهاى- خويش را پر آب كردند و سپس افراد قبايل قريش را فرا خواند و به ايشان گفت: بياييد آب برداريد كه خداى بر ما آب عنايت كرد. آنان هم آشاميدند و برداشتند و گفتند: خداوند به سود تو قضاوت فرمود و هرگز درباره زمزم با تو مخاصمه نمى كنيم، همان كس كه در اين فلات اين آب را به تو ارزانى فرمود، زمزم را به تو عنايت فرموده است، و خوشبخت به سوى سقايت خويش برگرد و بدون اينكه پيش كاهنه بروند همگى برگشتند و او را با زمزم رها كردند. صاحب كتاب واقدى روايت مى كند كه عبد الله بن جعفر بن ابى طالب در حضور معاويه با يزيد بن معاويه مفاخره كرد و به يزيد گفت: به كدام يك از نياكان خود بر من افتخار مى كنى آيا به حرب كه ما او را پناه داديم يا به اميه كه مالك او شديم يا به عبد شمس كه ما او را تحت تكفل داشتيم؟ معاويه گفت: نسبت به حرب بن اميه اين چنين گفته مى شود گمان نمى كردم به روزگار حرب كسى تصور مى كرده است كه از او شريفتر باشد. عبد الله گفت: چنين نيست. شريفتر از حرب كسى است كه ظرف خويش را براى او باژگونه كرد و رداى خويش را بر او پوشاند. معاويه به يزيد گفت: پسركم آرام بگير عبد الله از اين جهت به تو فخر مى فروشد كه تو از اويى و او از تو است. عبد الله بن جعفر آزرم كرد و گفت: اى امير المؤمنين دو دست نظير يكديگر با هم بگو مگو مى كنند و دو برادر با يكديگر كشتى مى گيرند، و چون عبد الله بن جعفر رفت، معاويه به يزيد گفت: پسركم از ستيز با بنى هاشم بر حذر باش كه آنان آنچه را كه مى دانند فراموش نمى كنند و نادان نمى شوند و دشمن ايشان فحش و ناسزايى براى ايشان نمى يابد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص391 گويد: مقصود از اين سخن عبد الله بن جعفر كه گفته است «آيا به حرب كه او را پناه داديم» اين است كه قريش هرگاه سفر مى كردند چون به گردنه نزديك مكه مى رسيدند كسى حق نداشت از آن عبور كند تا افراد قرشى نخست عبور كنند. شبى حرب بيرون رفت و چون به گردنه رسيد، مردى از خاندان حاجب بن زراره تميمى با او برخورد. حرب سينه خود را صاف و سرفه اى كرد و گفت: من حرب بن اميه ام. آن مرد تميمى هم همان كار را كرد و گفت: من پسر حاجب بن زراره ام و از حرب پيشى گرفت و از گردنه عبور كرد. حرب گفت: خداوند هرگز چنين نخواهد، ديگر تا من زنده باشم نبايد و نمى توانى وارد مكه شوى، آن مرد تميمى مدتى درنگ كرد و به مكه نيامد ولى چون مكه محل بازرگانى او بود مشورت كرد كه از شر حرب به چه كسى پناه برد. گفته شد به عبد المطلّب يا پسرش زبير پناهنده شو. او سوار بر ناقه خود شد و شبانه به مكه آمد و شتر خود را بر در خانه زبير بن عبد المطلّب خواباند. ناقه بانگ برداشت و زبير بيرون آمد و پرسيد آيا پناه آورده اى كه پناه داده شوى يا خواهان ميهمانى هستى كه از تو پذيرايى شود و او اين ابيات را سرود كه- خلاصه اش- چنين است: بر گردنه با حرب روياروى شدم... او را پشت سر نهادم و پيش از او از گردنه گذشتم و من همواره در سفرها چنين بوده ام... او را واگذاشتم كه چون سگ به تنهايى عوعو كند و خود را پيش سرور و سالار مكارم اخلاقى و افتخار رساندم... آرى زبير با شمشيرى كه آهن آب داده و تيز و كشنده است از من دفاع خواهد كرد. زبير به او گفت به خانه وارد شو- به خانه ات برو- كه ترا پناه دادم و چون صبح شد زبير برادر خود غيداق را فراخواند و هر دو در حالى كه شمشير بر دوش آويخته بودند بيرون آمدند و آن مرد تميمى هم همراه ايشان بيرون آمد. زبير و غيداق گفتند ما به هر كس پناه دهيم پيشاپيش او حركت نمى كنيم، تو پيشاپيش ما حركت كن تا چشمهاى ما ترا ببيند و مراقب باشد كه مبادا از پشت سر مورد حمله قرار گيرى و آن مرد تميمى همچنان كوچه هاى مكه را مى پيمود تا وارد مسجد الحرام شد. حرب همينكه او را ديد، گفت عجب كه تو اينجايى و پيش آمد و سيلى بر چهره او زد. زبير فرياد كشيد، مادرت بر سوگت بگريد در حالى كه او را پناه داده ام سيلى بر او مى زنى حرب خم شد و سيلى ديگرى بر چهره آن مرد تميمى زد، زبير شمشيرش را كشيد و بر حرب كه پيش او بود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص392 حمله كرد. حرب گريخت و زبير هم دوان دوان از پى او مى رفت و برنمى گشت تا آنكه حرب ناچار خود را به خانه عبد المطلّب افكند. عبد المطلّب پرسيد: چه پيش آمده است گفت: زبير. عبد المطلّب گفت: بنشين و ظرفى را كه هاشم در آن تريد مى ساخت كنار او باژگونه نهاد. مردم جمع شدند. ديگر پسران عبد المطلّب هم در حالى كه شمشير در دست داشتند به زبير پيوستند و كنار خانه پدرشان ايستادند. در اين هنگام عبد المطلّب ازار و رداى خويش را كه داراى دو حاشيه بود بر حرب پوشاند و او را پيش ايشان فرستاد و دانستند كه پدرشان او را جوار و پناه داده است. اما معنى و مقصود عبد الله بن جعفر از اين سخن كه گفته است «يا به اميه كه مالك او شديم» اين است كه عبد المطلّب با اميه بن عبد شمس در مورد دو اسب شرط بندى كردند و قرار نهادند كه اسب هر يكى برنده شد ديگرى صد شتر و ده برده و ده كنيز بپردازد و يك سال خدمتكار باشد و موهاى جلو پيشانى او زده شود. اسب عبد المطلّب مسابقه را برد، عبد المطلّب صد شتر و ده برده و ده كنيز را گرفت و ميان قريشيان تقسيم كرد و چون خواست موهاى جلو پيشانى او را قطع كند حرب گفت: به جاى اين كار ده سال خدمتكار تو باشم. عبد المطلّب پذيرفت و اميه پس از آن ده سال از حشم و خدمتكاران عبد المطلّب بود كه در قبال خوراك خود او را خدمت مى كرد. اما معنى اين گفتار او كه گفته است «يا به عبد شمس كه او را تحت تكفل داشتيم» اين است كه عبد شمس تهيدست و بدون مال بود و برادرش هاشم او را تحت تكفل داشت و به او كمك مى كرد و اين موضوع تا هنگام مرگ هاشم ادامه داشت. و در كتاب الاغانى ابو الفرج آمده است كه معاويه به دغفل نسب شناس گفت: آيا عبد المطلّب را ديده اى گفت: آرى. گفت: او را چگونه ديدى گفت: مردى تيز هوش و گرامى و زيبا و رخشان كه گويى بر چهره اش پرتو پيامبرى بود. معاويه پرسيد: آيا امية بن عبد شمس را ديده اى گفت: آرى. پرسيد: او را چگونه ديدى گفت: مردى نزار و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص393 گوژ پشت و كور كه برده اش ذكوان عصا كش او بود. معاويه گفت: او پسرش ابو عمرو بوده است. دغفل گفت: شما چنين مى گوييد ولى قريش را عقيده بر آن بود كه او برده اوست. اين موضوع را از كتاب هاشم و عبد شمس تأليف ابن ابى رؤبة دباس نقل مى كنم، او مى گويد: هشام بن كلبى از قول پدرش نقل مى كند كه نوفل بن عبد مناف در مورد زمينهايى كه به صورت چند ميدان بود به عبد المطلّب ستم روا داشت و عبد المطلّب با همه بنى هاشم همدست بود و از گروهى از قوم خويش يارى خواست كه در آن مورد كوتاهى كردند. عبد المطلّب از داييهاى خود كه افراد خاندان نجار مدينه بودند يارى خواست هفتاد سوار با او از مدينه آمدند و به نوفل گفتند: اى ابا عدى به خدا سوگند كه جوانمردى تا اين اندازه خوش چهره و تنومند و خوش نفس و پاك سرشت و به دور از همه بديها نديده ايم و مقصودشان عبد المطلّب بود و خويشاوندى نزديك او را نسبت به ما مى دانى و زمينهايى از او را گرفته اى. دوست داريم حق او را پس دهى. نوفل پس داد و عبد المطلّب چنين سرود: خاندانهاى مازن و بنى عدى و ذبيان بن تيم اللات از پذيرش ستم بر من خود دارى كردند... و گويد: همين موضوع سبب هم پيمانى و هم سوگندى قبيله خزاعه با عبد المطلّب شد. ابو اليقظان سحيم بن حفص نقل مى كند كه عبد المطلّب به هنگام مرگ خود پسرانش را كه ده پسر بودند جمع كرد. ايشان را امر به معروف و نهى از منكر كرد و پندشان داد و گفت: هان كه از سركشى و ستم بر حذر باشيد و به خدا سوگند كه خداوند هيچ چيزى را شتابانتر براى عقوبت و عذاب از سركشى و ستم نيافريده است و من هيچكس را كه با سركشى و ستم و بر آن باقى مانده باشد جز اين برادران شما از خاندان عبد شمس نديده ام. وليد بن هشام بن محذم روايت مى كند كه روزى عثمان بن عفان گفت: دوست مى دارم مردى را ببينم كه پادشاهان را ديده باشد و براى من از گذشته سخن بگويد. براى او نام مردى را كه در حضرموت بود بردند. عثمان او را احضار كرد و سخنان مفصلى با او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 394 گفت كه آوردن آن را رها مى كنيم، تا آنكه عثمان از او پرسيد: آيا عبد المطلّب بن هاشم را ديده اى گفت: آرى، مردى ديدم با ظاهرى پسنديده و قامتى كشيده و سپيد چهره كه داراى ابروان پيوسته به يكديگر بود، ميان دو چشمش سپيدى رخشانى به نظر مى رسيد، گفته مى شد در او فرخندگى و بركت است و همان گونه بود. عثمان پرسيد: آيا امية بن عبد شمس را هم ديده اى گفت: آرى، مردى ديدم سيه چرده و زشت و كوتاه قامت و كور و گفته مى شد كه شوم و نافرخنده است و همان گونه هم بود. عثمان گفت: در مورد تو بايد گفت: «آواز دهل شنيدن از دور خوش است» و دستور داد بيرونش كردند. هشام بن كلبى مى گويد: امية بن عبد شمس به هنگام نوجوانى اموال حاجيان را مى دزديد و او را نگهبان و پاسدار نام نهادند- از باب تمسخر و بر عكس نهند نام زنگى كافور- ابن ابى رؤبة در اين كتاب خود مى گويد: نخستين كشته از بنى عبد شمس كه به دست بنى هاشم كشته شد، عفيف بن ابى العاص بن اميه است كه او را حمزة بن عبد المطلّب كشت و من- ابن ابى الحديد- بر اين خبر در همين كتاب دست نيافتم. گويد: و از چيزهايى كه مؤيد اين است كه امية بن عبد شمس همچون برده و خدمتكار عبد المطلّب بوده است شعرى است كه ابو طالب به هنگام محاصره در شعب و هم پشتى خاندانهاى عبد شمس و نوفل بر ضد او و رسول خدا (ص) سروده و ضمن آن چنين گفته است: پدرشان از دير باز برده پدر ما بود، فرزندان كنيزك درشت چشمى- كبود چشمى- كه سحر و جادو بر آن چيره است... اينك به دنباله نقل سخنان ابو عثمان جاحظ برمى گرديم و گاهى آن را با توضيحات خود يا ديگران كه مناسب آن باشد مى آميزيم. ابو عثمان جاحظ مى گويد: اگر بنى اميه بگويند وليد بن يزيد بن عبد الملك بن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص395 مروان بن حكم بن ابى العاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصى از خاندان ماست و يزيد خليفه اى است كه نسل چهارم است و پدر و پدر بزرگ و جدش مروان هم خليفه بوده اند، در پاسخ ايشان مى گوييم كه بنى هاشم، واثق پسر معتصم پسر هارون پسر مهدى پسر منصور را دارند- پنج پشت- و منصور پسر محمد كامل و او پسر على سجّاد است كه در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مى گزارد و به سبب عبادت و فضيلت به سجاد مشهور شد و او زيباترين فرد قريش و خوش چهره ترين آنان بود. او شبى كه على بن ابى طالب (ع) كشته شد متولد شد و نام و كنيه آن حضرت را بر او نهادند و بعدها عبد الملك مروان به او گفت: نه، به خدا سوگند كه اين نام و كنيه را براى تو تحمل نمى كنم، بايد يكى را تغيير دهى. او كنيه خود را به ابو محمد تغيير داد و او فرزند عبد الله است كه درياى علم و دانشمند قريش و فقيه در دين و معلم تأويل بوده است و او پسر عباس است كه خردمند و بردبار قريش بوده است و او پسر شيبة الحمد است كه همان عبد المطلّب و سرور همه ساكنان وادى است و او پسر عمرو است كه همان هاشمى است كه براى مردم تريد فراهم مى كرد و هموست كه از شدت زيبايى به قمر معروف بوده است و همگان به او اقتدا مى كرده اند و از رأى او هدايت مى شده اند، و او پسر مغيره است كه همان عبد مناف است و او پسر زيد است كه بيشتر به قصّى و مجمّع معروف بوده است، سيزده پشت كه همگى سرور و سالار بوده اند. هيچ يك از آنان از سرورى محروم نشده اند و از رسيدن به غايت و نهايت بزرگى باز نمانده اند، و هيچ يك از ايشان نيست مگر اينكه ملقب به لقبى است كه از كردار پسنديده يا سرشت پاك او مشتق است و كسى از اين سيزده نسل نيست مگر آنكه خليفه يا از لحاظ مقام همچون خليفه است و در روزگاران گذشته سرور و سالار و زاهد نامدار و فقيه گرانقدر و خردمند باوقار بوده است و اين موضوع براى هيچ كس جز ايشان فراهم نيست. وانگهى پنج پشت خليفه اند و اين بيشتر از چيزى است كه بنى اميه بر شمرده اند، لذا مروان كجا قابل مقايسه با منصور است كه منصور همه سرزمينها و اقطار را به تصرف خويش درآورد و بيست و دو سال همه اطراف را در اختيار داشت و حال آنكه خلافت مروان آنچنان نبوده است. فقط نه ماه خلافت كرد و سپس همسرش عاتكه دختر يزيد بن معاويه از اين جهت كه به خالد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص396 پسرش كه از شوهر اول او بود دشنام داده و گفته بود اى پسر زنى كه نشيمنگاهش تر است، او را كشت. اگر مروان را با مدت كم خلافت و اختلاف بسيارى كه وجود داشته است و آشوبى كه در شهرها ديده مى شده است، صرف نظر از گرفتاريهاى اطراف، بتوان خليفه دانست، ابن زبير براى اطلاق نام خليفه از او شايسته تر است كه همه نقاط اسلامى جز بخشى از اردن را به تصرف آورد، و چون پادشاهى عبد الملك مروان به پادشاهى مروان متصل شد در نظر مردم پيوسته به نظر آمد و سستى حكومت مروان از ديدگاه كسانى كه علم نداشتند پوشيده ماند. وانگهى سالهاى حكومت مهدى عباسى سالهاى خوشى و سلامت بود و حال آنكه سالهاى حكومت عبد الملك همه در كشش و كوشش گذشت و پادشاهى يزيد بن عبد الملك هم هرگز چون پادشاهى هارون نبوده و پادشاهى وليد چون پادشاهى معتصم نبوده است. مى گويد [ابن ابى الحديد]: خداوند جاحظ را رحمت فرمايد كه اگر امروز زنده مى بود نه پشت از خلفاى بنى هاشم را پشت در پشت مى شمرد كه بدين گونه است، مستعصم پسر مستنصر پسر طاهر پسر مستضىء پسر مستنجد پسر مقتفى پسر مستظهر پسر مقتدر. و از اين گذشته، خلفاى طالب مصر امروز ده پشت شمرده مى شوند، آمر پسر مستعلى پسر مستنصر پسر طاهر پسر حاكم پسر عزيز پسر معتز پسر منصور پسر قائم پسر مهدى. ابو عثمان جاحظ مى گويد: بنى هاشم بر آنان افتخار مى كنند كه سالهاى پادشاهى ايشان بيشتر و مدتش طولانى تر است و تا امروز- روزگار جاحظ- مدت پادشاهى آنان به نود و چهار سال رسيده است. همچنين بنى هاشم بر بنى اميه افتخار مى كنند كه پادشاهى را از طريق ميراث و اينكه اقوام و خويشاوندان رسول خدايند به ارث برده اند و پادشاهى ايشان در رستنگاه پيامبرى است و اسباب و وسايل حكومت ايشان غير از اسباب بنى مروان است، بلكه بنى مروان را هيچ خويشى سببى و نسبى با پيامبر (ص) نبوده است مگر اينكه بگويند ما هم قرشى هستيم و در اين اسم در ظاهر با قريش مساوى هستند و روايتى كه نقل شده است «ائمه از قريش هستند» بر هر قرشى اطلاق دارد، و حال آنكه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص397 اسباب خلافت معروف است و آنچه هر گروه ادعا مى كنند معلوم است، و هر يك از گروهها راهى را پذيرفته اند. گروهى از مردم آن را به دليل آنكه همه اسباب قرابت و سابقه و وصيت در على (ع) جمع است خلافت را براى او مى دانند. و اگر اين صحيح باشد، اصولا خاندان ابو سفيان و خاندان مروان را نرسد كه در آن مورد ادعايى داشته باشند و اگر خلافت بر مبناى وراثت و استحقاق عباس از لحاظ عمو بودن و حق خويشاوندى باشد، باز هم براى آل ابو سفيان و مروان ادعايى باقى نمى ماند. اگر جز به سوابق و اعمال و جهاد به چيز ديگرى بستگى نداشته باشد در ان صورت براى ايشان هيچ قدم مؤثر و عمل ارزنده مشهودى وجود ندارد و هيچ سابقه اى براى آنان نيست و هيچ چيزى كه بدان سبب مستحق خلافت باشند، ندارند و اگر آنچه آنان را از رسيدن به خلافت به شدت ممنوع و محروم ساخته است نمى بود، شايد كار براى آنان آسانتر بود. و به خوبى دانستيم كه ابو سفيان در دشمنى نسبت به پيامبر (ص) و جنگ و ستيز كردن با آن حضرت و جمع كردن سپاه بر ضد ايشان چگونه سر سخت بوده است و چگونگى اسلام او را به هنگامى كه براى رهايى از شمشير اسلام آورد مى دانيم و معنى سخن او به هنگام فتح مكه كه لشكرهاى مسلمانان را ديد و گفتار او در جنگ حنين و سخن او به هنگامى كه بلال بر فراز كعبه اذان گفت همگى روشن است. وانگهى بايد دانست كه ابو سفيان به دست عباس، كه خدايش رحمت كناد، مسلمان شد و ابن عباس بود كه مردم را از كشتن او بازداشت و او را پشت سر خود سوار كرد و به حضور رسول خدا (ص) آورد و از ايشان مسألت كرد كه او را شريف و گرامى و بلند آوازه فرمايد. اين نعمتى بزرگ و محبتى گران و مقامى بلند بود كه عباس معمول داشت و داستان جنگ حنين هم غير قابل انكار است. در قبال اينهمه احسان، پاداش بنى هاشم از سوى فرزندان ابو سفيان اين چنين بود كه با على (ع) جنگ و حسن (ع) را مسموم كردند و حسين (ع) را كشتند و زنان او را سر برهنه بر شتران چموش سوار كردند و چون نتوانستند تشخيص دهند كه على بن حسين به حد بلوغ رسيده يا نرسيده است كشف عورتش كردند. همچنان كه اين كار را نسبت به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص398 ذريه مشركان كه با جنگ به خانه هايشان رفته باشند انجام مى دهند. و معاويه پسر بن ارطاة را به يمن فرستاد و او دو پسر كوچك عبيد الله بن عباس را كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بودند كشت و عبيد الله بن زياد در جنگ طف- عاشورا- نه تن از صلب على (ع) و هفت تن از صلب عقيل را كشت و به همين جهت مرثيه سراى ايشان چنين سروده است: اى چشم با اندوه اشك بريز و اگر مويه مى كنى بر آل پيامبر (ص) مويه كن، نه تن از صلب على و نه تن از صلب عقيل كشته شدند. وانگهى بنى اميه چنين پنداشته اند كه عقيل معاويه را بر ضد على (ع) يارى داده است. اگر در اين سخن خود دروغگويند كه دروغ خود چه كژى و كاستى بزرگى است، و اگر راستگو باشند، چه پاداشى به عقيل درباره آنچه كرده است داده اند كه پس از امان دادن به مسلم بن عقيل با مكر و فريب گردنش را زدند و هانى بن عروه را هم به جرم اينكه او را پناه و يارى داده است با او كشتند و به همين سبب شاعر چنين سروده است: اگر تاكنون نفهميده اى كه مرگ چيست، در بازار به پيكر هانى و پسر عقيل بنگر، دلاورى را مى بينى كه شمشير چهره اش را دريده است و ديگرى را كشته از فراز بام بر زمين افتاده. و هند- مادر معاويه- كبد حمزه را خورد. بنابراين زن جگر خواره و همچنين پناهگاه و مركز اصلى نفاق از ايشان است، و آن كس كه با چوبدستى بر لب و دندانهاى حسين (ع) كوبيد از ايشان است. قاتل ابو بكر بن عبد الله بن جعفر به روز عاشورا و قاتل عون بن عبد الله بن جعفر به روز حره از ايشان است، روز حره همچنين از بنى هاشم فضل بن عباس بن ربيعة بن حارث بن عبد المطلّب و عباس بن عتبة بن ابى لهب بن عبد المطلّب و عبد الرحمان بن عباس بن ربيعة بن حارث بن عبد المطلّب كشته شدند. مى گويد [ابن ابى الحديد]: ابو عثمان جاحظ به روزگار واثق ميان مدت پادشاهى بنى اميه و بنى هاشم مقايسه كرده و گفته است بنى هاشم بر آنان برترى دارند، زيرا مدت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص399 پادشاهى ايشان دو سال بيشتر از بنى اميه است. اگر امروز جاحظ زنده مى بود چه مى گفت كه پادشاهى بنى هاشم پانصد و شانزده سال طول كشيده است و اين مدت حدود سى سال از مدت پادشاهى سومين خاندان پادشاهان ايران بيشتر است. همچنين اگر طول مدت پادشاهى مايه افتخار باشد، براى بنى هاشم حدود دويست و هفتاد سال در مصر پادشاهى بوده است، و علاوه بر آن پيش از آنكه به مصر منتقل شوند در مغرب هم پادشاهى داشته اند. ابو عثمان جاحظ مى گويد: بنى هاشم به بنى اميه مى گويند، مردم مى دانند كه شما در مورد ما چه كشتار و تار و مارى كرديد. آن هم نه به سبب گناهى كه نسبت به شما انجام داده باشيم، على بن عبد الله بن عباس را دو بار تازيانه زديد، يك بار به بهانه اينكه چرا با دختر عمه خود جعفريه، كه قبلا همسر عبد الملك بوده است، ازدواج كرده است و بار ديگر به تهمتى كه در مورد قتل سليط به او زديد. ابو هاشم عبد الله بن محمد بن على بن ابى طالب (ع) را مسموم كرديد، و گور زيد را شكافتيد و پيكرش را بر دار كشيديد و سر بريده اش را در صحن خانه افكنديد كه آن را لگدكوب كنند و مرغهاى خانگى بر مغزش منقار زدند تا آنجا كه شاعرى چنين سروده است: خروس را بايد از شقيقه زيد برانم چه مدت درازى كه مرغان بر آن پا ننهاده اند. همچنين شاعر شما چنين سروده است: براى شما پيكر زيد را بر تنه خرما بنى بر دار كشيديم و هرگز مهدى اى نديده ايم كه بر چوبه اى بر دار شود، شما از سفلگى على را با عثمان مقايسه كرديد و حال آنكه عثمان از على بهتر و پاكيزه تر است. و روايت شده است كه يكى از صلحاى اهل بيت، عليهم السلام، به پيشگاه خداوند عرضه داشت بار خدايا اگر اين شاعر دروغگوست، سگى از سگهاى خود را بر او چيره گردان. روزى كه او به سفرى مى رفت در راه شيرى او را شكار كرد و دريد. و شما امام جعفر صادق (ع) و يحيى بن زيد را كشتيد و قاتل يحيى را خونخواه مروان و ناصر دين نام نهاديد و افزون بر اين سليمان بن حبيب بن مهلب به گفته و فرمان شما نسبت به عبد الله ابو جعفر منصور پيش از آنكه به خلافت رسد، چنان كرد كه كرد و مروان بن محمد نسبت به ابراهيم امام چنان كارى كرد كه سرش را در جوال آهك فرو كرد تا مرد. و اگر شما براى ما اين شعر را بخوانيد كه: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص400 كشته شدگان در كدى و كشته شدگان در كثوة- نام دو محل است- كه هنوز دفن نشده اند اشك ديدگان را فرو ريختند و چه بسيار كسانى كه كنار دو رودخانه زاب و كنار رودخانه ابى فطرس كشته شدند. ما به شما پاسخ مى دهيم كه «كشتارگاه حسين و زيد و آن را كه كنار مهراس كشته شد- يعنى حمزه- و آن ديگرى را كه در حران در غربت و فراموشى به خاك سپرده شد- يعنى ابراهيم امام- را به ياد آوريد. وانگهى شما خود احوال پدرتان مروان و ناتوانى او را مى دانيد، او مردى بود كه نه فقه مى دانست و نه به زهد و صلاح و روايت اخبار شناخته شده بود و نه افتخار مصاحبت داشته است و نه همتى بلند، و جز اين نيست كه نخست سرپرستى امور روستايى از روستاهاى داربجرد را از سوى ابن عامر عهده دار شد و سپس هم از سوى معاويه والى بحرين شد. وانگهى مروان همه ياران و پيروان خود را جمع كرده بود كه با عبد الله بن زبير بيعت كند و عبيد الله بن زياد او را از آن كار باز داشت. مروان در جنگ مرج راهط كه در اطاعت از او سرهاى مردم از دوش جدا مى شد و فرو مى افتاد چنين مى گفت: آنان را زيانى جز كشته شدن افراد نيست و هر كدام از دو امير قريش پيروز شود مهم نيست. اين سخن، سخن كسى است كه شايستگى حكومت بر يك چهارم منطقه و يك پنجم جايى را ندارد. مروان يكى از كسانى است كه به سبب سخن ناهنجارى جان باخته و به دست زنان كشته شده است. اما پدر مروان، حكم بن عاص، كسى است كه چگونگى راه رفتن پيامبر (ص) را تقليد مى كرد و در ساعات خلوت پيامبر (ص) سخنان آن حضرت را دزدانه گوش مى داد و پيامبر (ص) او را تبعيد و نفرين فرمود و او در راه رفتن خود مى لرزيد. ابو بكر و عمر هم همچنان او را در حال تبعيد باقى گذاشتند و از برگرداندن او به مدينه خوددارى كردند و شفاعت عثمان را در آن باره نپذيرفتند. چون جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص401 عثمان خليفه شد، او را به مدينه برگرداند كه از همگان بر او نافرخنده تر بود و پدر مروان بزرگترين بهانه براى كشته شدن و خلع عثمان از خلافت شد. اما عبد الملك بن مروان پدر خليفگان مروانى كه بنى اميه بر آنان افتخار مى كنند و مى بالند از همه مردم در كفر ريشه دارتر بود كه يكى از نياكانش- جد پدرى او- همين حكم بن عاص بوده است و نياى مادرى او معاوية بن مغيرة بن ابى العاص است كه او را هم پيامبر (ص) از مدينه تبعيد فرمود و فقط سه روز به او مهلت داد و خداوند او را سرگردان فرمود كه متردد در حومه مدينه ماند و نمى توانست راه خود را تعيين كند و سرانجام على (ع) و عمار را به جستجوى او گسيل فرمود و آن دو او را كشتند. بنابراين شما ريشه دارترين مردم در كفر و ما- بنى هاشم- ريشه دارترين مردم در ايمان هستيم و امير المؤمنين على (ع) از همگان به ايمان سزاوارتر و قديمى تر است. ابو عثمان جاحظ مى گويد: ديگر از چيزهايى كه بنى هاشم به آن افتخار مى كنند، اين است كه مى گويند هيچ كس به خاطر ندارد كه مدت نود سال طاعون ديده نشده باشد مگر در نود سالى كه از خلافت ايشان گذشته است. و مى گويند اگر دعوت و حكومت ما هيچ بركتى جز اينكه اميران ولايات از شكنجه كارگزاران خراج به آويختن و برهنه كردن و از ميان بردن آنان و عذاب دادن با بيدار نگاه داشتن و آهك و فلك كردن چوب زدن با ابزار آهنى و غل جامعه و بريدن پوست به اقرار واداشتن خوددارى كرده اند، اين خود خير و بركت بسيار است. در مورد طاعون كه از ميان رفته است و عرب از طاعون به «نيزه جن» تعبير كرده اند عمانى راجز چنين سروده است: همانا خداوند نيزه هاى جن- طاعون- را از ميان برداشته و شكنجه تهمت زدن و مال اندوزى را نابود كرده است. ابو عثمان جاحظ مى گويد: بنى هاشم همچنين بر بنى اميه افتخار مى كنند كه كعبه را ويران نكرده اند و قبله را تغيير نداده اند و پيامبر (ص) و رسول پروردگان را فروتر از خليفه ندانسته اند و بر گردن اصحاب پيامبر (ص) داغ بردگى نزده اند و اوقات نماز را دگرگون نكرده اند و بر كف دست مسلمانان مهر نزده اند، و روى منبر رسول خدا (ص) چيزى نخورده و نياشاميده اند و حرم را تاراج نكرده اند و زنان مسلمان را در شهرهاى اسلامى به اسارت نگرفته اند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص402 مى گويد [ابن ابى الحديد]: از كتاب افتراق هاشم و عبد شمس تأليف ابو الحسين محمد بن على بن نصر معروف به ابن ابى رؤبة دباس نقل مى كنم كه گفته است: بنى اميه به روزگار پادشاهى خود براى نماز عيد اذان و اقامه مى گفتند و پس از نماز خطبه مى خواندند و در نمازهاى خود در ركوع و سجود تكبير را بلند نمى گفتند. هشام بن عبد الملك برده خايه كشيده اى داشت كه هرگاه هشام كه در مقصوره- محل داراى نرده- نماز مى گزارد به سجده مى رفت، لا اله الا الله مى گفت و مردم آن را مى شنيدند و به سجده مى رفتند، و در يكى از خطبه هاى نماز جمعه و عيد مى نشستند و در ديگرى برمى خاستند. كعب مروان بن حكم را ديد كه نشسته خطبه مى خواند، گفت: به اين بنگريد كه نشسته خطبه مى خواند و حال آنكه خداوند متعال به پيامبرش مى فرمايد «و ترا ايستاده رها مى كنند» همو مى گويد: نخستين كس كه به هنگام خطبه خواندن نشست معاوية بود و نخستين كس كه در نماز عيد اذان و اقامه گفت بشر بن مروان بود. كارگزاران بنى اميه از اهل ذمه اى كه مسلمان مى شدند همچنان جزيه مى گرفتند و مى گفتند اينها براى فرار از جزيه مسلمان شده اند. و از اسب زكات مى گرفتند چه بسا كه وارد خانه كسى مى شدند كه اسبش مرده يا آن را فروخته بود ولى همينكه چشم ايشان به ريسمان و افسار مى افتاد مى گفتند: اينجا اسبى بوده است، زكاتش را بده. و چنان سرگرم خطبه نماز جمعه مى شدند كه وقت فضيلت نماز را به تأخير مى انداختند و چندان خطبه را طول مى دادند كه وقت نماز عصر هم سپرى و نزديك آفتاب زردى مى شد، اين كار را وليد و يزيد پسران عبد الملك و حجاج كارگزار بنى مروان انجام مى دادند. حجاج گروهى سلاح شمشير به دست بر سر مردم گماشته بود كه نمى توانستند نماز جمعه را در وقت آن بجا آورند. حسن بصرى مى گفته است شگفتا كه آن مرد ريز چشم شبكور به ولايت ما آمد و ما را از دين خودمان بازداشت، بر منبر ما مى رفت و خطبه را چنان طولانى مى خواند كه مردم به خورشيد مى نگريستند و او مى گفت شما را چه مى شود كه به خورشيد مى نگريد، به خدا سوگند ما براى خورشيد نماز نمى گزاريم، براى خداى خورشيد نماز مى گزاريم، مگر نمى توانيد به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 403 او بگوييد اى دشمن خدا، خداوند را حقوقى در شب است كه در روز آن را نمى پذيرد و حقوقى در روز است كه در شب آن را نمى پذيرد. حسن بصرى سپس مى گفت: چگونه مى توانستند چنين بگويند كه بالاى سر هر يك گبرك تنومندى با شمشير ايستاده بود. گويد: خليفگان اموى و مروانى زن و فرزند خوارج عرب و غير عرب را به اسيرى مى گرفتند و هنگامى كه قريب و زحاف، كه دو تن از سران خوارج بودند، كشته شدند، زياد زن و فرزندشان را به اسيرى گرفت و يكى از دختران ايشان را به شقيق بن ثور سدوسى داد و دختر ديگرى را به عباد بن حصين داد. دخترى از عبيدة بن هلال يشكرى و دخترى از قطرى بن فجاءة مازنى اسير شدند. دختر قطرى در سهم عباس بن وليد بن عبد الملك قرار گرفت، نام آن دختر ام سلمه بود. عباس به اعتقاد خودش با او معامله كنيز زر خريد مى كرد و با او هم بستر شد و آن زن مومل و محمد و ابراهيم و احمد و حصين پسران عباس را براى او زاييد. و اصل بن عمرو القنا اسير شد، او را به بردگى گرفتند. سعيد صغير حرورى هم اسير شد، او را هم به بردگى گرفتند. مادر يزيد بن عمر بن هبيره هم از زنان اسير شده عمان بود كه مجاعه آنان را به اسيرى گرفته بود. بنى اميه هرگاه مردى وام دار مى شد، او را مى فروختند و معتقد بودند كه او برده مى شود. معن پدر عمير بن معن كاتب آزاد و وابسته خاندان بنى عنبر بود و او را در قبال وامى كه داشت فروختند و ابو سعيد بن زياد بن عمرو عتكى او را خريد. حجاج على بن بشير بن ماحور را هم به سبب اينكه فرستاده مهلب را كشته بود به بردگى به مردى از قبيله ازد فروخت. اما در مورد كعبه چنين بود كه حجاج به روزگار حكومت عبد الملك آن را ويران كرد. وليد بن يزيد هرگاه كه از مستى به هوش مى آمد، نماز به سوى غير قبله مى گزارد و چون تذكرش دادند اين آيه را خواند: «به هر كجا روى كنيد همانجا روى خداوند است.» حجاج در كوفه ضمن خطبه از كسانى كه در مدينه مرقد رسول خدا (ص) را زيارت مى كنند سخن گفت و افزود مرگ بر ايشان باد كه بر چوبهاى پوسيده ويران طواف مى كنند، كاش بر گرد كاخ امير المؤمنين عبد الملك طواف كنند، مگر نمى دانند كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص404 خليفه شخص بهتر از رسول اوست. گويد: بنى اميه بر گردن مسلمانان داغ بردگى مى زدند، همان گونه كه بر اسب داغ مى نهند. مسلم بن عقبة با همه مردم مدينه كه ميان ايشان باقيماندگان صحابه و فرزندان ايشان و صالحان تابعان بودند با اين شرط بيعت كرد كه همگان برده خانه زاد امير المؤمنين يزيد بن معاويه باشند غير از على بن حسين (ع) كه از او به عنوان برادر و پسر عموى يزيد بيعت گرفت. گويد: همچنين بر كف دست مسلمانان داغى مى نهادند كه نشان بردگى ايشان باشد همان گونه كه بر اسيران جنگى رومى و حبشه اى داغ مى نهادند. خطباى بنى اميه به سبب آنكه خطبه نماز جمعه را به درازا مى كشاندند روى منبر چيزى مى خوردند و مى آشاميدند و مسلمانان هم زير منبر مى خوردند و مى آشاميدند. [دنباله اين افتخار كردن بنى هاشم و بنى اميه كه پنجاه صفحه ديگر شرح اين خطبه را در بر دارد گاه موضوعاتى خارج از بحث تاريخى است و به جدل و مناظره بيشتر شبيه است، به اين جهت براى خوانندگان گرامى گزينه اى از بقيه بحث كه به نظر قاصر اين بنده بيشتر جنبه تاريخى دارد، ترجمه مى شود و به لطايف آن قناعت خواهد شد.] جاحظ مى گويد: اگر افتخار به درست انديشى و سخن پسنديده باشد، چه كسى مثل عباس بن عبد المطلب و پسرش عبد الله بن عباس است و اگر در سرورى و اصالت رأى و حكمت و ارزش گران باشد، چه كسى همچون عبد المطلب است و اگر افتخار به فقه و علم و شناخت تأويل و قياس استوار و زبان آورى و ايراد خطبه هاى طولانى باشد چه كسى همتاى على بن ابى طالب (ع) و عبد الله بن عباس است. گفته اند، عبد الله بن عباس به هنگامى كه عثمان در محاصره بود در مكه خطبه اى ايراد كرد كه اگر تركان و ديلمان آن را مى شنيدند بدون ترديد مسلمان مى شدند. در مورد ابن عباس، حسان بن ثابت چنين سروده است: هرگاه با سخنان گزيده اى كه هيچ حشوى در آن نمى بينى سخن گويد، جاى هيچ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص405 سخنى براى سخنگو باقى نمى گذارد. سخن او هر چه را در دلهاست بسنده و كافى است و براى هيچ نيازمندى هيچ جد و هزلى در گفتار باقى نمى گذارد. او دريا و دانشمند راستين است و عمر به روزگار جوانى ابن عباس به هنگام اظهار رأى كردن مى گفت: اى در هم شكننده در درياى انديشه فرو شو و گهر بيرون آور و او را بر همه پيشينيان مقدم مى دانست. مى گويد [ابن ابى الحديد]: جاحظ فقط مى خواهد از على (ع) روى گردان باشد، مگر نمى توانست آنچه را درباره عبد الله بن عباس گفته است در مورد على بگويد و به جان خودم سوگند كه اگر مى خواست بگويد مى توانست گفتارى فراخ تر بگويد، مگر غير اين است كه مردم آداب خطبه خواندن و فصاحت را از على (ع) آموخته اند و مگر عبد الله بن عباس، كه خدايش رحمت كناد، فقه و تفسير قرآن را از غير على آموخته است. چه مى توان كرد، خدا جاحظ را رحمت كناد كه بصره و محيط آن بر دانش و انديشه او چيرگى يافته است. جاحظ مى گويد: و اگر افتخار در دليرى و بى باكى و كشتن هماوردان و از پاى درآوردن سواران باشد چه كسى همچون حمزة بن عبد المطلب و على بن ابى طالب است. احنف هرگاه از حمزه نام مى برد، لقب اكيس به او مى داد و راضى نمى شد كه فقط كلمه شجاع را براى او به كار برد. عرب براى بيان دليرى چهار لغت داشت كه به ترتيب نشان دهنده چهار مرتبه شجاعت بود، نخست كلمه شجاع را به كار مى برد و اگر فراتر بود كلمه بطل و اگر فراتر بود كلمه بهمه و اگر از آن فراتر بود كلمه اكيس را به كار مى برد. عجاج هم گفته است: «او اكيسى است كه در بذل جان و تن سخاوتمند است.» وانگهى بيشتر زخميها و كشته شدگان به دست آن دو سران و بزرگان شما- بنى اميه- هستند. آن چنان كه حمزه و على (ع) عتبه و وليد و شيبه را كشتند و در كشتن شيبه با عبيدة بن حارث شركت كردند. على (ع) حنظلة پسر ابو سفيان را هم كشته است. اما نياكان و پادشاهان مروانى شما همگان گونه اند كه عبد الله بن زبير هنگامى كه خبر كشته شدن برادرش مصعب به او رسيد گفت: كه به خدا سوگند ما چون خاندان ابو العاص از شكم بارگى نمى ميريم و به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص406 خدا سوگند هيچ كس از آنان در دوره جاهلى و اسلام كشته نشده است، و ما فقط با ضربه هاى نيزه و زير سايه هاى شمشير با كشته شدن، مى ميريم. جاحظ مى گويد: گويا عبد الله بن زبير كشته شدن معاوية بن مغيرة بن ابى العاص را از اين جهت كه در غير ميدان جنگ كشته شد به حساب نياورده است. همچنين كشته شدن عثمان بن عفّان را كه در محاصره كشته شده است و كشته شدن مروان بن حكم را كه به صورت خفه شدن به دست زنان صورت گرفته به حساب نياورده است. جاحظ مى گويد: عبد الله بن زبير به كشته شدگان خاندان اسد بن عبد العزى افتخار كرده است، زيرا شأن عرب چنين بوده است كه به كشته شدگان خود چه قاتل باشند و چه مقتول افتخار كنند. مگر نمى بينى كه بسيارى كشته شدگان فقط ميان خاندانهايى است كه معروف به دليرى و نيرومندى و فراوانى رويارويى با دشمن و شركت در جنگها باشند، همچون خاندانهاى ابو طالب و زبير و مهلب. جاحظ مى افزايد: مخصوصا در خاندان زبير هفت پشت كشته شده اند كه در خانواده هاى ديگر چنين چيزى مشاهده نمى شود. عماره و حمزه دو پسر عبد الله بن زبير در جنگ قديد به دست خوارج كشته شدند. عبد الله بن زبير در جنگ با حجاج كشته شد. برادرش مصعب بن زبير در جنگ دير جاثليق به شرافتمندانه ترين صورت در رويارويى با عبد الملك بن مروان كشته شد. زبير در وادى السباع در حالى كه از جنگ جمل روى گردان شده بود، كشته شد و پدرش عوّام بن خويلد در جنگ فجار كشته شد و پدرش خويلد بن اسد بن عبد العزى در جنگ خزاعه كشته شد كه هفت تن پشت در پشت هستند. جاحظ مى گويد: ميان بنى اسد بن عبد العزى كشتگان فراوان ديگرى غير از اينان هستند. منذر بن زبير در مكه به دست شاميان در جنگ حجاج كشته شد. او سوار بر استرى سرخ به كوه مى گريخت و در همان حال كشته شد و يزيد بن مفرغ حميرى در هجويه اى كه عبيد الله بن زياد را به سبب فرار در جنگ بصره مورد نكوهش قرار داده است، به كشته شدن منذر اشاره كرده است. عمرو بن زبير را هم برادرش عبد الله بن زبير كشته است، با آنكه در پناه و جوار برادر ديگرش عبيدة بن زبير بوده است و عبيدة براى او كارى انجام نداد و شاعرى عبيدة را مورد نكوهش قرار داده و او را به كشتن برادرش عبد الله بن زبير برانگيخته و ضمن سرودن ابياتى خطاب به او چنين گفته است: با شمشير خود ضربتى بزن كه شهره شود و امانت و وفادارى خود را انجام بده. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص407 بجير بن عوام برادر زبير بن عوام هم به دست سعد بن صفح دوسى جدّ مادرى ابو هريره در ناحيه يمامه همراه دو برادرش اصرم و بعلك پسران عوام كشته شدند. گروهى از نام آوران خاندان اسد در جنگ با پيامبر (ص) به روز بدر كشته شده اند، از جمله ايشان زمعة بن اسود بن مطلب بن اسد بن عبد العزى است كه از اشراف مكه بود و روز بدر كشته شد. پدرش اسود چنان بود كه به قدرت و شوكت او در مكه مثل مى زدند و پيامبر (ص) هم ضمن بيان احوال كسى كه ناقه صالح (ع) را كشته است فرموده اند: «مردى پر شوكت و قدرت همچون ابو زمعه بود.» كنيه زمعة بن اسود ابو حكيمة بود. حارث بن اسود بن مطلب- برادر زمعه- هم در جنگ بدر كشته شد. عبد الله بن حميد بن زهير بن حارث بن اسود بن مطلب بن اسد هم به روز بدر كشته شد. نوفل بن خويلد هم در جنگ بدر به دست على (ع) كشته شد. يزيد بن عبد الله بن زمعه در جنگ حره به دست مسرف بن عقبه گردن زده شد. مسرف به او گفت: بايد با امير المؤمنين يزيد با شرط بندگى و اينكه غلام زر خريد او خواهى بود بيعت كنى. او گفت: با او بيعت مى كنم به اينكه برادر و پسر عموى او باشم و مسرف گردنش را زد. اسماعيل بن هبار بن اسود هم شبانه كشته شد. او كه براى پاسخ دادن به كسى كه از او فرياد رسى مى كرد بيرون آمده بود، كشته شد. مصعب بن عبد الله بن عبد الرحمان متهم به كشتن او شد، معاويه او را پنجاه بار سوگند داد و رهايش ساخت و شاعرى در اين باره چنين سروده است: هرگز در شب پاسخ فرا خواننده اى را نخواهم داد كه از غافلگير شدن مى ترسم همان گونه كه ابن هبار غافلگير شد... عبد الرحمان بن عوّام بن خويلد هم به روزگار خلافت عمر بن خطاب در يكى از جنگها كشته شد. پسرش عبد الله روز جنگ خانه عثمان همراه عثمان كشته شد. بنابراين عبد الله بن عبد الرحمان بن عوّام بن خويلد كشته پسر كشته پسر كشته پسر كشته است يعنى نسل چهارمى كه هر چهار پشت كشته شده اند. ديگر از كشته شدگان ايشان عيسى پسر مصعب بن زبير است كه در ناحيه مسكن در جنگ با عبد الملك بن مروان مقابل ديدگان پدر خويش كشته شد. كنيه مصعب ابو عيسى و ابو عبد الله بوده است و شاعر در آن مورد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص408 چنين سروده است: آرى كه بايد بر ابو عيسى و بر خود عيسى همه وابستگان قريش از هر طبقه بگريند. ديگر از كشته شدگان ايشان مصعب بن عكاشة بن مصعب بن زبير است كه در جنگ قديد با خوارج كشته شد و شاعر از او ياد كرده و چنين سروده است: اى زنان مويه گر برخيزيد و بر مردانى كه در قديد كشته شده اند و بر كاسته شدن شمار ايشان بگرييد و هيچ كس را با مصعب همسنگ مدانيد... ديگر از ايشان خالد بن عثمان بن خالد بن زبير است كه همراه محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن خروج كرد و ابو جعفر منصور او را كشت و پيكرش را بر دار كشيد. عتيق بن عامر بن عبد الله بن زبير كه به نام جد مادرى خود ابو بكر عتيق نام داشت نيز در جنگ قديد كشته شد. مى گويد [ابن ابى الحديد]: اين هم از كارهاى نارواى جاحظ است كه چيزى را به زور به ديگران مى بندد. اى كاش كشته شدگان كربلا را نام مى برد كه بيست سرور از يك خاندان بودند كه در يك ساعت كشته شدند و اين چيزى است كه نظيرش در جهان و ميان عرب و عجم اتفاق نيفتاده است. چون حذيفة بن بدر در جنگ هباءة همراه سه يا چهار تن از افراد خانواده اش كشته شد اعراب او را بسيار بزرگ شمردند و مثلها در آن مورد زده شد، و چون موضوع كربلا پيش آمد، چنان سيلى بود كه همه چشمه سارها را در خود فرو برد. و اى كاش جاحظ كشته شدگان از خاندان ابو طالب را مى شمرد كه به روزگار او شمار ايشان چندين برابر كشته شدگان خاندان اسد كه او نام برده است، بوده اند. ابو عثمان جاحظ مى گويد: و اگر فخر و فضيلت در بخشش و سخاوت باشد چه كسى همتاى عبد الله بن جعفر بن ابى طالب و عبيد الله بن عباس بن عبد المطلب است. بنى اميه در اين مورد ممكن است اعتراض كنند و بگويند عبد الله بن جعفر چيزهايى را مى بخشيده است كه معاويه و يزيد به او مى بخشيده اند، بنابراين، او از بخشش ما بخشنده شده است. بنى اميه گفته اند، معاويه نخستين كس بر روى زمين است كه يك ميليون درهم بخشيده است و پسرش يزيد نخستين كسى است كه آن را چند برابر كرده است. آنان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص409 مى گويند معاويه به حسن و حسين پسران على (ع) در هر سال به هر يك هزار هزار درهم جايزه مى داده است و به عبد الله بن عباس و عبد الله بن جعفر هم همان گونه مى پرداخته است. و چون معاويه مرد و يزيد بر جاى او نشست عبد الله بن جعفر پيش او رفت و گفت: امير المؤمنين معاويه براى رعايت پيوند خويشاوندى من هر سال هزار هزار درهم مى پرداخت. يزيد گفت: اينك براى تو دو هزار هزار درهم خواهد بود. عبد الله بن جعفر به يزيد گفت: پدر و مادرم فدايت باد. و سپس گفت: همانا كه من اين سخن را براى هيچ كس پيش از تو نگفته ام، و يزيد گفت: بنابراين براى تو چهار هزار هزار درهم خواهد بود. اين اعتراض بى ارزش است كه، بر فرض صحت سخنان آنان، اين گونه بخششها، جود و سخاوت و رعايت پيوند خويشاوندى نيست، زيرا اين اشخاص كه معاويه بر آنان بذل و بخشش مى كرده است از آن طبقه بوده اند كه از ايشان بر پادشاهى خويش بيم داشته است و از موقعيت آنان در دلهاى مردم و حق ايشان بر خلافت آگاه بوده است و در اين مورد چاره انديشى مى كرده و افزونيهايى را براى حفظ دولت و پادشاهى خود معمول مى داشته است، آنچنان كه ما آنچه را كه خلفاى بنى هاشم- عباسيان- به فرمانروايان و دبيروان و پسر عموهاى خود مى پرداخته اند، هرگز جود و سخاوت نمى شمريم. مأمون به حسن بن سهل ده هزار هزار درهم از درآمد غله را اختصاص داد و آن را از كرامت او نمى شمردند. همچنين هر چيزى كه در باب دلجويى و معامله سياسى و به منظور تدبير كار حكومت پرداخت شود، جود و سخاوت نيست، بلكه جود و سخاوت چيزى است كه پادشاهان به نمايندگان و شاعران و سخنوران و اديبان و افسانه سرايان و نظاير ايشان پرداخت مى كنند و اگر چنين نباشد بايد آنچه را كه خليفه به عنوان حقوق به سپاهيان خود پرداخت مى كند در زمره جود او به حساب آورد. پرداختهايى كه در قبال عمل و به صورت مزد و براى دفع امور ناخوش صورت مى گيرد چيزى است و جود و بخشش چيز ديگرى است. وانگهى عطايى كه معاويه و يزيد بر آن گروه مى داده اند بخشى اندك از حقوق ايشان بوده است كه بخش بيشترى از حق آنان را ضايع كرده اند. اگر بخواهم عطاهاى پادشاهان بنى عباس و پادشاهان بنى اميه را مقايسه كنم بنى اميه و ياران ايشان سخت رسوا خواهند شد كه زنان خليفگان عباسى از مردان اموى بيشتر اموال مى بخشيده اند، آنچنان كه اگر بذل و بخشش ام جعفر را به تنهايى در نظر بگيريم، بيشتر از همه بذل و بخشش بنى مروان است و اين موضوع معروف است. اگر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص410 خيرات و بخشش زنان ديگرى چون خيزران و سلسبيل برشمرده شود، طومارهاى بسيارى آكنده خواهد شد. خالصه كنيز عباسيان را در جود و بخشش فراتر از همه بخشندگان بنى اميه مى پنداريم و اگر مى خواهى وابستگان و دبيران ايشان را نام ببرى، عيسى بن ماهان و پسرش على و خالد بن برمك و پسرش يحيى و پسران او جعفر و فضل و دبير ايشان منصور بن زياد و محمد بن منصور و فتى العسكر را نام ببر كه براى هر يك از ايشان بذل و بخششى مى يابى كه بر همه بذل و بخشش خاندان عبد شمس فزونى دارد. اما پادشاهان اموى برخى چنان بوده اند كه بر غذا دادن هم بخل مى ورزيده اند و جعفر بن سليمان همواره اين موضوع را مى گفته است. معاويه افراد پرخور را اگر بر سفره اش مى نشستند خوش نمى داشت. منصور دوانيقى هرگاه از خليفگان اموى نام مى برد، مى گفت: عبد الملك ستمگرى بود كه هيچ اهميتى نمى داد كه چه مى كند، وليد ديوانه اى بود، همت سليمان فقط در شكم و فرجش بود، عمر بن عبد العزيز يك چشمى ميان كوران بود، مرد آن قوم فقط هشام بود. منصور از پسر عاتكه- يزيد بن عبد الملك- نام نمى برد، در مورد هشام هم با آنكه او را استثنا مى كرد، مى گفت او لوچ و دزد بود، همواره پرداخت شهريه سپاهيان را از اين ماه به آن ماه و ماه بعد موكول مى كرد تا جايى كه حقوق يك سال آنان را براى خود تصرف كرد. ابو النجم عجلى براى او ارجوزه اى سرود و مطلع آن چنين بود «سپاس خداوند بخشنده بسيار عطا كننده را» و هشام براى تحسين او همواره كف مى زد، همينكه به وصف خورشيد رسيد و گفت «خورشيد در افق همچون چشم لوچ است»، دستور داد پس گردن او زدند و او را بيرون انداختند و اين نشانه ناتوانى و نادانى است. ابراهيم بن هشام مخزومى دايى هشام بن عبد الملك مى گفته است از او جز دو بار خطا نديدم يكى اين بود كه سراينده اى خطاب به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص411 شترى كه هشام بر آن سوار بود، چنين سرود: «اى شتر تنومند همانا سوار تو گرامى ترين سوارى است كه شتران بر خود برده اند» و هشام گفت: آرى راست گفتى و ديگر آنكه گفت: به خدا سوگند روز قيامت از دست سليمان- برادرش- به امير المؤمنين عبد الملك شكايت خواهم برد، و اين نشان ناتوانى و نادانى بسيار است. جاحظ مى گويد: هشام مى گفته است، به خدا سوگند من آزرم مى كنم كه به كسى بيش از چهار هزار درهم بدهم و سپس به عبد الله بن حسن چهار هزار دينار پرداخت و آن را به حساب جود و بخشش خود گذاشت و حال آنكه با آن كار پادشاهى و جان خود و آنچه را در دست داشت حفظ كرد. برادرش مسلمة بن عبد الملك به هشام گفت: آيا با آنكه بخيل و ترسويى طمع دارى به خلافت برسى گفت: در عوض بردبار و عفيف هستم. و مى بينيد كه خودش اعتراف به بخل و ترسو بودن كرده است و آيا خلافت با يكى از اين دو عيب استقامت مى يابد و بر فرض كه بر پا بماند جز با خطر بزرگ و گرفتارى نخواهد بود و اگر از فساد و انقراض سالم بماند از عيب مصون نخواهد بود. منصور هم كه در سخن خود عمر بن عبد العزيز را بر ديگر خليفگان اموى برترى داده است از او به يك چشم ميان كوران تعبير كرده است، و شما امويان چنين مى پنداريد كه او زاهد و پارسا و پرهيزكار بوده است. عمر بن عبد العزيز چگونه اين چنين بوده است و حال آنكه خبيب بن عبد الله بن زبير را صد تازيانه زد و در روزى سرد و زمستانى مشك آب سردى بر سرش ريخت و گرفتار كزاز و فلج شد و مرد. عمر بن عبد العزيز نه اقرار به خون او كرد و نه حق اولياى او را پرداخت و نه دادخواهى كرد. خبيب از كسانى نبوده است كه حدود شرعى و احكام آن و قصاص بر او لازم شده باشد و گفته مى شود كه براى اجراى آن مطيع بوده است و همان تازيانه زدن جان او را مى گرفته است و بر فرض كه بگوييد تازيانه زدن او براى تعزير و ادب كردنش لازم بوده است، ديگر چه بهانه و دليلى براى ريختن آب سرد در روز زمستانى آن هم پس از صد تازيانه وجود دارد. و چون به عمر بن عبد العزيز خبر رسيد كه سليمان بن عبد الملك مى خواهد كسى را به جانشينى خود معرفى كند، آمد و در جايى كه آمد و شد پيش سليمان بود نشست و به رجاء بن حبوة گفت: ترا به خدا سوگند مى دهم كه در مورد خلافت و فرمانروايى از من جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص412 نام نبرى و به من اشاره نكنى كه به خدا سوگند مرا بر اين كار تاب و توان نيست. رجاء گفت: خدا ترا بكشد كه چه قدر بر آن حريصى. و هنگامى كه وليد بن عبد الملك خبر مرگ حجاج را آورد و به عمر بن عبد العزيز گفت: اى ابو حفص حجاج مرد. عمر گفت: مگر نه اين است كه حجاج يكى از افراد خاندان ما بود و هنگام خلافت خود گفت: اگر نه اين است كه بيعت يزيد بن عاتكه بر گردن مردم است، خلافت پس از خود را در شورايى مركب از اسماعيل بن امية بن عمر بن سعيد اشدق، و قاسم بن محمد بن ابى بكر كه متدين و دلير قريش است و سالم بن عبد الله بن عمر قرار مى دادم. براى عمر بن عبد العزيز هيچ زيان و گناهى نبود و هيچ كاستى نداشت كه على بن عبد الله بن عباس و على بن حسين را هم در آن شورا قرار دهد، و بديهى است كه او نمى خواسته است كسى از قبيله تميم و عدى را در آن راهى باشد بلكه كار را براى امويان تدبير مى كرده است، ولى اشكال در اين است كه گويا در نظرش هيچ كس از بنى هاشم شايستگى عضويت آن شورا را نداشته است. از اين گذشته او كار را بدان گونه مى خواسته است كه با برادرش ابو بكر بن عبد العزيز بيعت شود و چنان شد كه او را مسموم كردند و كشته شد. و چون عبد الله بن حسن بن حسن پيش او آمد و عمر بن عبد العزيز كمال و سخن آورى و نسب و موقعيت و احترام او را در دل مسلمانان و سينه مؤمنان مى دانست اجازه نداد حتى يك شب در شام بماند و به او گفت: پيش خاندان خودت برگرد كه بهترين چيزى كه براى آنان مى برى سلامت و برگشت خود تو پيش ايشان است و من از طاعونهاى شام بر تو بيمناكم، و به زودى نيازهاى ترا همان گونه كه مى خواهى و دوست مى دارى بر مى آوريم و برايت مى فرستيم. عمر بن عبد العزيز خوش نمى داشت مردم شام عبد الله بن حسن بن حسن را ببينند يا سخن او را بشنوند كه مبادا تخم دوستى در سينه هاى آنان بيفشاند يا نهال دوستى در دلشان بنشاند. وانگهى عمر بن عبد العزيز به جبر از همه خلق خدا معتقدتر بوده است تا آنجا كه در آن مورد از جهميه هم جلوتر و از هر غايتى پيشتر افتاده و صاحب ننگ و عار شده است و با آنكه به علم كلام نادان بوده است و با اهل نظر كم آميزش داشته است و در آن باره جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص413 كتابها مى نوشته است. شوذب خارجى از او پرسيد اگر پدر و خويشاوندانت در نظرت تبهكارند، آنان را لعن نمى كنى بلكه از پدرت به نيكى ياد مى كنى. عمر به او گفت: تو چه هنگامى فرعون را لعن كرده اى گفت: به خاطر ندارم كه او را لعن كرده باشم. عمر بن عبد العزيز گفت: چگونه براى تو رواست كه از لعن فرعون خود دارى كنى و براى من روا نيست كه از لعن پدر و نياكان خويش خود دارى كنم و بدين گونه پنداشت كه بر او پيروز شده است و برهان او را باطل كرده است، و افراد متوسطى هم كه از عالم فروتر و از جاهل فراترند، چنين پنداشته اند. حال آنكه چه شباهتى ميان خاندان مروان و ابو سفيان با فرعون است و اينان قومى هستند كه گروهى پيرو و شيعه ايشان بوده اند و گروه بسيارى معتقد به فضيلت آنان بوده اند و كارشان مورد شبهه بوده است، در صورتى كه فرعون بر خلاف آنان شيعه و پيرو و نسل و دوستدارانى در آن روزگار نداشته و گمراهى او مورد شبهه نبوده است. وانگهى عمر بن عبد العزيز در مورد خويشاوندان خويش متهم بوده است و مى بايست آن اتهام را با تبرى جستن از ايشان از خود بزدايد و حال آنكه شوذب خارجى متهم به طرفدارى از فرعون نبوده است و امساك از لعن و تبرى جستن از فرعون در برنامه خوارج شناخته شده نبوده است و چگونه اين دو موضوع در نظر عمر بن عبد العزيز يكسان آمده است. مردى از خويشاوندان عمر بن عبد العزيز پيش او از وام سنگين و عائله مندى خود شكوه كرد، عمر براى او بهانه آورد. آن مرد گفت: اى كاش در مورد عبد الله بن حسن هم بهانه مى آوردى. عمر بن عبد العزيز گفت: مگر لازم بوده است در كار خود با تو مشورت كنم. او گفت: مگر مرا مشير خود مى بينى. عمر بن عبد العزيز گفت: مگر آنچه به او پرداخته ام برخى از حق او نبوده است او گفت: چرا از پرداخت همه حقوق او خوددارى كردى عمر بن عبد العزيز دستور داد او را بيرون كردند و او بر همان گرفتارى بود و محروم از عطاى عمر ماند تا درگذشت. وانگهى همان كارگزاران خويشاوندانش، كارگزاران و اميران او بر شهرها بودند، آنچه موجب حسن شهرت نسبى او شده است و كارش را بر اشخاص كم اطلاع مشتبه ساخته، اين است كه او پس از قومى كه عموم شرايع دين و سنّتهاى پيامبر (ص) را دگرگون جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص414 ساخته بودند به حكومت رسيده است و مردم پيش از او چنان ستم و جور و بى اعتنايى به اسلام و خوار و سبك شمردن احكام را ديده بودند كه آنچه از او مى ديدند در مقايسه با قبل اندك و كوچك به نظر مى رسيد. چون عمر بن عبد العزيز پاره اى از آن كارهاى زشت را كاست او را در شمار خلفا و رهبران شايسته و رو به راه شمردند. در اين باره همين موضوع كافى است كه خليفگان اموى و مروانى، على (ع) را بر منابر خود لعن مى كردند و همينكه عمر بن عبد العزيز از اين كار جلوگيرى كرد و او را نيكوكار دانستند، و سخن كثيّر شاهد بر اين مورد است كه خطاب به او چنين سروده است: به ولايت رسيدى و بدون اينكه از مردم بترسى و از سخن گنهكار پيروى كنى از دشنام دادن به على خود دارى كردى. اين شعر دليل بر آن است كه دشنام دادن به على (ع) چنان عادت زشتى بوده است كه او را به سبب خود دارى از آن ستوده اند. هنگامى كه خالد بن عبد الله قسرى حاكم مكه شد هرگاه خطبه مى خواند على و حسن و حسين، عليهم السلام، را لعن مى كرد. عبيد الله بن كثير سهمى چنين سرود: خداى لعنت كناد هر كس از پيشوايان و رعيت را كه بر على و حسين دشنام مى دهد، آيا بايد بر آنان كه نياكان و عموهايشان همگى گرامى و پاكيزه بوده اند دشنام داد... عبد الله بن وليد بن عثمان بن عفان كه از دشنام دهندگان بود هنگامى كه هشام بن عبد الملك بر منبر عرفات و روز عرفه خطبه مى خواند، برخاست و گفت: اى امير المؤمنين امروز روزى است كه خلفا لعن كردن ابو تراب را مستحب مى دانستند. هشام گفت: ما براى اين كار نيامده ايم. بنابراين مى بينى كه لعن كردن على (ع) ميان آنان آشكارا و معمول بوده است، و همين عبد الله بن وليد بن عثمان بن عفان ضمن دشنام دادن به على (ع) مى گفت: او هر دو نياى پدرى و مادرى من، يعنى عثمان و زبير را كشته است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص415 مغيرة كه كارگزار معاويه بود، روزى به صعصعة بن صوحان گفت: برخيز و على را لعنت كن. او برخاست و گفت: اى مردم اين امير شما به من فرمان مى دهد كه على را لعن كنم، او را لعنت كنيد كه خدايش لعنت كناد و از ضمير او مغيره را در نظر داشت. اما در مورد عبد الملك و نادانى او همين بس كه شرايع دين و اسلام را دگرگون ساخت و در عين حال مى خواست در پناه نام همين دين كار مردم و ياران خويش را بر عهده بگيرد. درباره نادانى او همين بس كه مى پنداشت بهترين تدبير در منع بنى هاشم از خلافت اين است كه بر منابر او على (ع) را لعن كنند و در مجالس او آن حضرت را متهم به تبهكارى سازند و اين مسأله موجب روشنى چشم دشمن و كاستى و سرزنش دوست او خواهد بود. و همين بس كه عبد الملك بر منبر خلافت ايستاد و گفت: اى مردم به خدا سوگند كه من خليفه ناتوان و خليفه چرب زبان و خليفه درمانده نيستم و اين كسانى كه او از آنان چنين ياد مى كند خليفگان پيش از او و پيشوايان اويند كه به پايمردى ايشان به اين مقام رسيده اند و به سبب پيش افتادن آنان و اينكه چنين حكومتى را تأسيس كرده اند به رياست دست يافته اند و اگر سپاهيان مرتب و كارهاى استوار و عادت مردم به چنين حكومتى نمى بود، هر آينه عبد الملك از همگان به اين مقام دورتر و براى رسيدن به چنين شرفى به هلاكت مى افتاد. منظور عبد الملك از خليفه ناتوان عثمان و از خليفه چرب زبان معاويه و از خليفه درمانده يزيد بن معاويه است و گفتن چنين سخنى مايه در هم شكستن سلطنت او و نشانه دشمنى او با خاندان خود و تباه ساختن دلهاى پيروان اوست. و اگر او هيچ بى خردى ديگر نمى داشت جز همينكه براى اظهار قدرت خود چاره اى جز اظهار ناتوانى رهبران خود نداشته باشد، براى اثبات ناشايستگى او كافى است. اينها كه برشمرديم مطالبى است كه بنى هاشم در مورد افتخارات خود گفته اند. [ابن ابى الحديد سپس مطالبى را كه بنى اميه در مورد افتخارات خود برشمرده اند در سيزده صفحه- در چاپ محمد ابو الفضل ابراهيم، مصر- آورده است و سپس در بيست و پنج صفحه پاسخهايى را كه جاحظ داده است و مواردى را هم كه خود افزوده، بيان كرده كه در واقع خارج از موضوع تاريخ است و بايد آن را در موضوع جدل و مناظره به حساب آورد و چون در عين حال حاوى نكاتى ظريف در مورد ائمه بزرگوار شيعه آن هم از زبان جاحظ و ابن ابى الحديد است و بيان فضايل آل ابى طالب و علويان به هنگام تسلط بنى عباس است به ترجمه همان نكات قناعت مى شود كه مشت نمونه خروار است.] جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص416 پاسخ به افتخاراتى كه بنى اميه براى خود برشمرده اند: بنى هاشم در پاسخ بنى اميه گفته اند: آنچه درباره زيركى و مكر برشمرده ايد، از صفات افراد تبهكار است و از صفات خردمندان نكوكار و پسنديده نيست. آنچنان كه ابو بكر و عمر در كمال تدبير و درست انديشى بوده اند و هيچ كس به آن دو صفت مكّار و زيرك نمى دهد و هر مكر و حيله اى كه معاويه و عمرو عاص نسبت به على (ع) كردند، على از آن دو بر آن داناتر و آگاهتر بود و بديهى است جنگجويى كه جز كارهاى درست و حلال را براى خود جايز نمى داند هرگز در حيله گرى به پاى كسى كه مقيد به حلال و حرام نيست نمى رسد. شما چهار تن را از حيله گران و سياستمداران شمرده ايد- معاويه و زياد و عمرو عاص و مغيرة بن شعبه را- و هيچ يك از ايشان در نظر مسلمانان در زمره پرهيزكاران شمرده نمى شوند و حيله گرى و مكر هرگز از صفات اشخاص صالح نيست. مگر نمى بينيد با آنكه پيامبر (ص) به هر مكر و خدعه و مكيدت و سياست محيط است ولى هرگز جايز نيست كه گفته شود آن حضرت مكارتر و زيرك تر مردم بوده است. اما آنچه درباره پادشاهان دادگر و زاهد خود- عمر بن عبد العزيز- گفته ايد، مى دانيد كه على بن ابى طالب (ع) از خاندان ماست و به زهد و ديندارى او مثل زده مى شود و اگر پارسايان و زاهدانى را كه پادشاه نبوده اند و از خليفگان شمرده نمى شوند برشمريد، شما كجا كسانى همچون على بن حسين، زين العابدين، و على بن عبد الله بن عباس داريد، بخصوص على بن حسين بن على بن ابى طالب (ع) كه به او على سراپا خير و سپيد روى و عابد گفته مى شد و به هيچ چيز خداوند را سوگند نداد مگر آنكه حق تعالى سوگند او را برآورد و شما كجا همچون موسى بن جعفر داريد و كجا همچون على بن محمد الرضا- حضرت هادى- داريد كه در تمام مدت عمر خود با آنكه اموال و املاك فراوان داشت، پشمينه پوشيد. اما اگر بخواهيد در فقه و علم و تفسير و تأويل سخنى بگوييد، شما يك تن هم نداريد و حال آنكه براى ما كسى همچون على بن ابى طالب (ع) و ديگرانى چون عبد الله بن عباس و زيد و محمد- حضرت باقر- پسران على بن حسين بن على و جعفر بن محمد هستند كه علم و فقه جعفر بن محمد دنيا را انباشته كرده است و گويند ابو حنيفه و سفيان ثورى هر دو از شاگردان او بوده اند و در اينباره شاگردى همين دو نفر كافى است تا آنجا كه گفته اند ابو حنيفه و سفيان، زيدى مذهب بوده اند. و چه كسى همچون على بن حسين، زين العابدين، است كه شافعى در رساله اثبات جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص417 خبر واحد مى گويد: على بن حسين را كه افقه اهل مدينه است چنين يافتم كه به اخبار واحد استناد فرموده است. و چه كسى همچون محمد بن حنفيه و پسرش ابو هاشم است كه همه مبانى علوم مربوط به توحيد و عدل را تقرير كرده اند و معتزله مى گويند ما بر همه مردم در پناه دانش ابو هاشم اول و ابو هاشم دوم برترى جستيم و پيروز شديم. و اگر دليرى و شجاعت و دلاورى را بگوييد، چه كسى همچون على بن ابى طالب (ع) است كه دوستان و دشمنانش اتفاق نظر دارند كه او دليرترين انسان است، و چه كسى همچون حمزة بن عبد المطلب است كه شير خدا و رسول خدا (ص) بوده است، و چه كسى همچون حسين بن على (ع) است كه درباره جنگ او در عاشورا گفته شده است هرگز كسى را در قبال لشكر بى شمار و در حالى كه از ميان همه برادران و خويشاوندان و ياران خود تنها مانده باشد به شجاعت او نديده ايم كه همچون شير ژيان بود و سواران را در هم مى شكست. و گمان تو در مورد بزرگ مردى كه از ظلم پذيرى و تسليم شدن خود دارى كرد چيست؟ ابر مردى كه خود و پسران و برادران و عمو زادگانش با آنكه به ايشان امان داده شد و سوگندهاى استوار براى آنان خوردند كه در امان خواهند بود، چندان جنگ كردند كه كشته شدند. حسين (ع) است كه براى عرب سنّت خود دارى از تسليم و زبونى را معمول فرمود و چنان شد كه پس از او پسران زبير و خاندان مهلب و كسان ديگرى جز ايشان از او پيروى كردند. و كجا شما را كسانى چون محمد و ابراهيم پسران عبد الله و چون زيد بن على است و شما سخنى را كه زيد به هنگام بيرون شدن از مجلس هشام گفت به ياد داريد كه گفت: زندگى را كسى دوست مى دارد كه زبون باشد. چون اين سخن او به اطلاع هشام رسيد گفت: سوگند به پروردگار كعبه كه خروج خواهد كرد. زيد قيام به شمشير و نهى از منكر كرد و براى بر پا داشتن شعاير خدا دعوت كرد و شكيبا و در راه خدا كشته شد. بنى هاشم مى گويند: سه پسر عمو از خاندان ما معاصر يكديگر بوده اند كه نام هر سه على بوده است و هر سه از لحاظ فقه و پارسايى و خرد و تجربه و رفعت مقام ميان مردم شايسته خلافت بودند و ايشان على بن حسين و على بن عبد الله بن عباس و على بن عبد الله جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص418 بن جعفراند، و هر سه كامل و تمام و جامع خصال پسنديده و برتر بوده اند. لبابة دختر عبد الله بن عباس كه همسر على بن عبد الله بن جعفر بوده است مى گويد: هرگز او را خندان و ترشروى نديدم و هيچگاه سخنى نمى گفت كه نيازمند پوزش خواهى شود و هرگز برده اى را نزد و هيچ گاه بيش از يك سال برده اى را نگه نمى داشت- آزادش مى كرد. و گويند: پس از اين سه پسر عمو سه پسر ايشان هم كه نام هر سه محمد بود، همان گونه كه نام پدران ايشان على بود، و هر يك با توجه به خصال پسنديده و گهر نسب و تبار خود شايسته خلافت بوده اند و ايشان محمد بن على بن حسين بن على- حضرت باقر- و محمد بن على بن عبد الله بن عباس و محمد بن على بن عبد الله بن جعفر بوده اند. گويند: محمد بن على بن حسين هيچ گاه به هيچ گرفتار و بيمارى كلمه «اعوذ بالله» را نمى شنواند- اين كلام را به زبان نمى آورد يا چنان نمى گفت كه شخص گرفتار بشنود- و همواره غلام و كنيز خود را از اينكه به شخص فقير كلمه سائل را بگويند، منع مى فرمود. او سرور همه فقيهان حجاز است، و مردم فقه را از او و پسرش جعفر آموخته اند، و هموست كه ملقب به باقر يعنى شكافنده علم است و هنگامى كه هنوز آفريده نشده بود، پيامبر (ص) به وجودش مژده داد و او را به اين لقب ملقب فرمود و به جابر بن عبد الله وعده ديدار او را داد و فرمود اى جابر او را در كودكيش خواهى ديد و چون او را ديدى سلام مرا به او ابلاغ كن. جابر چندان زنده ماند كه او را ديد و آنچه را كه به آن سفارش شده بود، ابلاغ كرد. بنى هاشم به بنى اميه مى گويند اينكه شما از عاتكه دختر يزيد بن معاويه نام مى بريد و به او مى باليد، ما فاطمه دختر رسول خدا (ص) را نام مى بريم كه خود بانوى بانوان جهانيان است و مادرش خديجه نيز سرور زنان جهانيان است و شوهرش على بن ابى طالب سرور همه مسلمانان است و پسر عموى ديگرش جعفر است كه داراى دو بال و دو هجرت است و دو پسرش حسن و حسين سرور جوانان بهشت اند و جد پدرى آن دو جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص419 ابو طالب بن عبد المطلب است كه از همگان دادرس تر و خردمندتر و خوش نفس تر و حمايت كننده تر است. پيامبر (ص) را در قبال تمام قريش حمايت كرد و سپس بنى هاشم و بنى مطلب و برادر زادگان خود را از خواهر زادگان خويش يعنى بنى مخزوم حفظ كرد و او يكى از كسانى است كه در عين تنگدستى و بينوايى سيادت و سالارى كرده اند. ابو طالب در عين حال شاعرى توانا و خطيبى سخن آور است. و چه كسى مى تواند با فرزندان ابو طالب مفاخره كند كه مادرشان فاطمه دختر اسد بن هاشم است و او نخستين زن هاشمى است كه براى شوهرى هاشمى فرزند آورده است و آن بانو كسى است كه پيامبر (ص) در دامنش پرورش يافته است و آن حضرت او را مادر صدا مى كرد و خود براى خاك سپردنش در گور او رفت و حقوق او را همچون حقوق مادر رعايت مى فرمود، چه كسى مى تواند در شرف همتاى مردانى شود كه از سوى پدر و مادر به هاشم نسب مى رسانند. گويند، و از شگفتيها اين است، كه او چهار پسر آورده است كه هر يك از ديگرى ده سال بزرگتر بوده است، طالب و عقيل و جعفر و على. و چه كسى از قريش و غير قريش مى تواند همچون بنى طالب ده پشت پياپى را بشمرد كه هر يك عالم و زاهد و پارسا و شجاع و بخشنده و پاك سرشت و پاكيزه باشند. برخى از ايشان خليفه و برخى شايسته آن مقام بوده اند و ايشان عبارتند از حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على، عليهم السلام، و چنين فضيلتى براى هيچ خاندانى از عرب و عجم فراهم نمى شود. بنى هاشم به بنى اميه مى گويند و اگر شما به اين موضوع مباهات مى كنيد كه عبد الله بن يزيد از شماست، در پاسخ مى گوييم حسين بن على، كه سرور جوانان بهشت است، از ماست، كه از همه مردم گرامى تر و پاكيزه تر است. علاوه بر آن دليرى و بينش و فقه و صبر و حلم و عزّت نفس را داراست و برادرش حسن نيز سرور جوانان بهشت و از همه مردم بلند مرتبه تر و از نظر خلق و خوى و شكل ظاهرى شبيه ترين افراد به رسول خداوند است و پدرشان على بن ابى طالب (ع) است. شيخ ما ابو عثمان جاحظ مى گويد: على چنان كسى است كه ترك مدح و وصف او رساتر از توصيف اوست و اين كتاب را گنجايش آن نيست و نياز به تأليف كتابى مخصوص دارد. عموى حسن و حسين جعفر ذو الجناحين و مادرشان فاطمه و مادر بزرگ ايشان خديجه و داييهاى ايشان قاسم و عبد الله و ابراهيم و خاله هاى ايشان زينب و رقيه و ام كلثوم و مادر بزرگهاى ديگرشان آمنه دختر وهب يعنى مادر پيامبر (ص) جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص420 و فاطمه دختر اسد بن هاشم هستند، و جدّ ايشان رسول خدا، صلوات الله عليه، است و زبان هر كس را كه بخواهد افتخار كند بند مى آورد و بر همه چيره است. هر فضيلتى را كه مى خواهى بگو و هر چه را مى خواهى مطرح كن كه آنان را داراى آن فضيلت خواهى ديد. بنى هاشم مى گويند و اگر افتخار به نيرو و قوت و در هم شكستن پهلوانان و فرو گرفتن دليران باشد، شما كجا همچون محمد بن حنفيه داريد و خود اخبار او را شنيده ايد كه دامن زرهى را كه بلند بود جمع كرد و با يك حركت و كشش آنرا قطع كرد، و خودتان داستان پهلوانى را كه پادشاه روم براى افتخار كردن به اعراب پيش معاويه فرستاده بود شنيده ايد و اينكه محمد بن حنفيه نشست و قرار شد كه آن پهلوان او را از زمين بلند كند و او نتوانست، گويى كوهى را مى خواست تكان دهد، سپس پهلوان رومى بر زمين نشست تا محمد او را از جاى بردارد و محمد او را بلند كرد و بالاى سر خود برد و بر زمين كوبيد. اين نيرو همراه با شجاعت مشهور و فقه در دين و بردبارى و صبر و سخن آورى و علم به جنگها و خون ريزيهاى آينده و خبر دادن از امور پوشيده بود، تا آنجا كه مدعى شدند او مهدى است. بنى هاشم مى گويند: وانگهى ميان قبيله و خاندان ما مردان ديگرى هستند كه شما امثال ايشان را هرگز نداريد، كه از جمله ايشان اميران ناحيه ديلم و طبرستان هستند يعنى ناصر كبير، حسن اطروش بن على بن حسن بن عمر بن على بن عمر اشرف بن زين العابدين، و او كسى است كه ديلم و طبرستان به دست او اسلام آورد. و ناصر صغير كه احمد بن يحيى بن حسن بن قاسم بن ابراهيم بن طباطبا است و برادرش محمد بن يحيى كه ملقب به مرتضى است و پدرشان يحيى بن حسين ملقب به هادى است. از اعقاب ناصر كبير بايد از جعفر بن محمد بن حسن ناصر كبير نام برد كه ملقب به ثائر بوده است. ايشان اميران نواحى طبرستان و گيلان و گرگان و مازندران و نواحى ديگر بوده اند و مدت يكصد و سى سال بر آن مناطق حكومت كردند و به نام خود درهم و دينار زدند و به نام ايشان بر منبرها خطبه خوانده شد و با پادشاهان سامانى جنگ كردند و لشكرهاى آنان را در هم شكستند و فرماندهان سامانى را كشتند. هر يك از اين افراد به مراتب مهم تر و دادگرتر و با انصاف تر و پارساتر و سخت گيرتر در امر به معروف و نهى از منكر از بنى اميه است، ديگر از افرادى كه همچون ايشان شمرده مى شوند، داعى كبير و داعى صغير، دو امير ناحيه ديلم هستند كه لشكرها كشيدند و افرادى را براى خود بركشيدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 421 بنى هاشم مى گويند: همچنين پادشاهان مصر و افريقا كه دويست و هفتاد سال حكومت كردند، از ما هستند كه بسيارى از زمينها را گشودند و آنچه را كه روميان پس گرفته بودند از آنان باز پس گرفتند و كارهاى پسنديده بزرگ انجام دادند. و ميان ايشان دبيران و شاعران و اميران فرماندهان بوده اند، نخستين ايشان عبيد الله بن ميمون بن محمد بن اسماعيل بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب (ع) معروف به مهدى و آخرين ايشان عبد الله بن ابى القاسم بن ابى ميمون بن مستعلى بن مستنصر بن طاهر بن حاكم بن عبد العزيز بن معزّ بن منصور بن قائم بن مهدى است كه به عاضد مشهور بوده است. و اگر بنى اميه بخواهند به پادشاهان اموى اندلس كه از اعقاب هشام بن عبد الملك بوده اند افتخار كنند، مى گوييم اين ما بوديم كه پادشاهى شما را در اندلس منقرض ساختيم همان گونه كه پادشاهى شما را در شام و تمام مشرق زمين منقرض ساختيم و چنان بود كه هنگام پادشاهى سليمان بن حكم بن سليمان بن عبد الرحمان بر قرطبه، على بن حميد بن ميمون بن احمد بن على بن عبد الله بن عمر بن ادريس بن عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب (ع) بر سليمان كه ملقب به الظّافر بود خروج كرد و او را كشت و پادشاهى او را نابود كرد و قرطبه را كه پايتخت امويان بود به تصرف خود درآورد. اين على بن حميد كه ملقب به ناصر شد و پس از او برادرش قاسم كه ملقب به معتلى بود به حكومت قيام كرد. بنابراين ما در مشرق و مغرب شما را كشته ايم و پادشاهى شما را از ميان برده ايم، و هر كجا باشيد در كمين شما هستيم و شما را تعقيب كرده و كشته و پراكنده ساخته ايم و افتخار به حكم همه ملتها از آن غالب بر مغلوب است وانگهى افراد ديگرى داشته ايم كه براى شما نظير آن نيست و نبوده است... و از جمله مردان ما محمد بن ابراهيم طباطبا دوست و همدم ابو السرايا است كه مردى سخت پارسا و عابد و فقيه بود و در نظر افراد خاندان خود و زيديه منزلتى بزرگ داشت... و از جمله مردان ما نقيب ابو احمد حسين بن موسى است- پدر سيد رضى و سيد مرتضى- كه به روزگار خويش شيخ خاندان ابى طالب و بنى عباس بود و پادشاهان و خلفا در همه سرزمينها سخن او را مى پذيرفتند و از او اطاعت مى كردند و دو پسرش على و محمد كه همان مرتضى و رضى هستند و هر دو در ادب و شعر و فقه و كلام يگانه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص422 روزگار بوده اند، علاوه بر آنكه رضى اديبى دلير و سخت با عزت نفس بوده است... و از مردان ما قاسم بن ابراهيم طباطبا است كه سخت پارسا و فراخواننده به سوى خدا و صاحب مصنفات است و از داعيان به توحيد و عدل و ستيز با ستمگران است و اميران يمن از اعقاب اويند... و از مردان ما محمد بن محمد بن زيد بن على بن حسين دوست و همدم ابو السرايا است كه شاعرى اديب و فقيه بود و در جوانى به سرورى رسيد، امر به معروف و نهى از منكر مى كرد و چون اسير شد و او را پيش مأمون بردند او را گرامى داشت و فضل و نسب او را رعايت كرد. و از مردان ما عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب (ع) است كه معروف به عبد الله محض بوده است و پدرش حسن بن حسن و مادرش فاطمه دختر حسين بن على است. هرگاه گفته مى شد زيباترين مردم كيست مى گفتند: عبد الله بن حسن، و چون مى گفتند گرامى ترين مردم كيست گفته مى شد: عبد الله بن حسن، و چون پرسيده مى شد شريف ترين مردم كيست مى گفتند: عبد الله بن حسن. ديگر از مردان ما برادر عبد الله، حسن بن حسن و عمويش زيد بن حسن و پسرانش محمد و ابراهيم و موسى و يحيى هستند. كار محمد و ابراهيم معروف و فضيلت آن دو غير قابل انكار است كه در فقه و ادب و پارسايى و شجاعت و سرورى نام آور بودند. يحيى هم كه سالار ديلم است، نيكو مذهب و ميان خاندان خود مقدم و از هر عيبى كه بر امثال او گرفته مى شده است، دور بوده است او از راويان حديث است كه از محدثان بزرگ و بيش از همه از جعفر بن محمد (ع) روايت كرده است و چون مرگ حضرت صادق فرا رسيد، او را هم از جمله اوصياى خود، همراه فرزند بزرگوارش موسى بن جعفر، قرار داد. موسى بن عبد الله بن حسن هم جوانمردى نجيب و شكيبا و دلير و بخشنده و شاعر بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص423 ديگر از مردان ما حسن مثلث است، يعنى حسن بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب، عليه السّلام. كه مردى عابد و فاضل و پارسا بود و در امر به معروف و نهى از منكر همان روش اهل بيت را داشت. ابراهيم بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب (ع) كه از سران و روى شناسان اهل بيت بوده است و گفته شده است شبيه ترين مرد روزگار خويش به پيامبر (ص) بوده است. ديگر از مردان ما عيسى و يحيى پسران زيد هستند كه از لحاظ دليرى و زهد و فقه و پارسايى از گزيده تر مردم روزگار خويش بودند. ديگر از مردان ما يحيى بن عمرو بن يحيى بن حسين بن زيد شهيد و صاحب دعوت است كه فقيهى فاضل و دليرى سخن آور و شاعر بوده است و گفته مى شود مردم هيچ گاه هيچ يك از طالبيان را كه مردم را به بيعت با خويش فرا مى خوانده اند به اندازه يحيى دوست نمى داشته اند و براى هيچ يك از ايشان به مانند او مرثيه سروده نشده است. و از مردان ما محمد بن قاسم بن على بن عمر بن على بن حسين بن على بن ابى طالب (ع) است كه در طالقان خروج كرد و از اين جهت كه جز جامه پشمينه سپيد نمى پوشيد به صوفى مشهور شد. او عالمى فقيه و زاهدى متدين و نيكو مذهب و معتقد به عدل و توحيد بود. و از مردان ما محمد بن صالح بن عبد الله بن موسى بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب (ع) است كه از جوانمردان و دليران بى باك و شاعران ظريف خاندان ابو طالب است، و اشعارى لطيف از او باقى مانده است. ديگر از مردان ما احمد بن عيسى بن زيد است كه مردى فاضل و عالم و ميان عشيره خود محترم و معروف به فضل بوده است او از محدثانى است كه از قول او هم حديث نقل كرده اند. و از مردان ما موسى بن جعفر بن محمد (ع) است كه معروف به «العبد الصالح» است كه جامع فقه و دين و پارسايى و بردبارى و شكيبايى است و فرزند برومندش على بن موسى (ع) است كه شايسته خلافت بوده و خطبه وليعهدى به نامش خوانده شده است، او عالم تر و سخاوتمندتر و گرامى تر مردم از لحاظ اخلاق بوده است.  
بخش ۴ : مظلومیت امیرالمؤمنین [منبع]

وَ زَعَمْتَ أَنِّي لِكُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ وَ عَلَى كُلِّهِمْ بَغَيْتُ، فَإِنْ يَكُنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَلَيْسَتِ الْجِنَايَةُ عَلَيْكَ فَيَكُونَ الْعُذْرُ إِلَيْكَ:
"وَ تِلْكَ شَكَاةٌ ظَاهِرٌ عَنْكَ عَارُهَا".
وَ قُلْتَ إِنِّي كُنْتُ أُقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّى أُبَايِعَ؛ وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ، وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَكُنْ شَاكّاً فِي دِينِهِ وَ لَا مُرْتَاباً بِيَقِينِهِ، وَ هَذِهِ حُجَّتِي إِلَى غَيْرِكَ قَصْدُهَا، وَ لَكِنِّي أَطْلَقْتُ لَكَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذِكْرِهَا.

شَكَاةٌ : نقيصه، و در اصل به معناى مرض است.
ظَاهِرٌ عَنْكَ : از تو بعيد و دور است.
الْجَمَلُ الْمَخْشُوش : شترى كه چوب كوچكى در بينى اش مى كنند و ريسمان به آن مى بندند، شتر مهار زده شده.
الْغَضَاضَة : خوارى، نقص.
سَنَحَ : بروز كرد، رخ داد، پيش آمد. 
شكاة : مرض، نقصان
مَخشوش : شترى كه به بينى آن چوب و آهن كرده و افسار بسته اند
غَضاضَة : عيب و نقصان
سَنَحَ : ظاهر شد، بنظر آمد 
معاويه، تو پندارى كه بر تمام خلفا حسد ورزيده ام و بر همه آنها شوريده ام اگر چنين شده باشد جنايتى بر تو نرفته كه از تو عذر خواهى كنم. «و آن شكوه هايى است كه ننگ آن دامنگير تو نيست».(۱)
۴. مظلوميّت امام عليه السّلام:
و گفته اى كه مرا چونان شتر مهار كرده به سوى بيعت مى كشاندند. سوگند به خدا خواستى نكوهش كنى، امّا ستودى، خواستى رسوا سازى كه خود را رسوا كرده اى، مسلمان را چه باك كه مظلوم واقع شود، مادام كه در دين خود ترديد نداشته، و در يقين خود شك نكند، اين دليل را آورده ام حتّى براى غير تو كه پند گيرند، و آن را كوتاه آوردم به مقدارى كه از خاطرم گذشت.
_______________________________
(۱). تك بيتى از شاعر ابو ذؤيب هذلى است.
(9) و گمان كردى كه من بر همه خلفاء (ابو بكر و عمر و عثمان) رشك بردم، و بر همه آنها ستم نمودم، پس اگر همان گمان تو درست باشد بازخواست آن بر تو نيست تا پيش تو عذر خواهى شود (چون ربطى بتو ندارد، چنانكه أبى ذويب شاعر گفته:
و عيَّر الواشون إنّى أحبّها            و تلك شكاة ظاهر عنك عارها
يعنى (بد گويان معشوقه ام را سرزنش ميكنند كه من دوستش مى دارم) و آن گناهى است كه ننگ آن (اى معشوقه) از تو دور است.
(10) و گفتى: مرا مانند شترى كه چوب در بينيش كرده مى كشند (براى بيعت با خلفاء) كشيدند تا بيعت نمايم، بخدا سوگند خواسته اى نكوهش نمائى ستايش نموده اى، و خواسته اى رسوا سازى رسوا شدى (زيرا از اين گفتار مظلوميّت مرا هويدا ساختى، چون اقرار كردى كه من بظلم و ستم و اكراه و اجبار بيعت نمودم و اجماعى كه از روى ظلم و ستم متحقّق شود درست نبوده منكر آن را حقّ خواهد بود، پس خلفاء را سرزنش نموده با خودت رسوا ساختى) و بر مسلمان تا در دينش شكّ و در يقين و باورش ترديد نباشد نقص و عيبى نيست كه مظلوم و ستمكش واقع شود، و قصد از بيان اين حجّت و دليل من (كه براى اثبات خلافتم اشاره كردم) بغير تو (خلفايى كه ادّعاى تحقّق اجماع نمودند) مى باشد، ولى از آن حجّت و دليل بمقدار آنچه بيان آن پيش آمد اظهار داشتم (تا تو به گمراهى خويش پى ببرى).
 
پنداشته اى كه من بر همه خلفا رشك برده ام و به خلاف همه برخاسته ام، اگر چنين باشد كه تو گويى، تو را نرسد كه بازخواست كنى. جنايتى بر تو نيامده است كه از تو عذر خواهند «"و تلك شكاة ظاهر عنك عارها" اين گناهى است كه ننگ آن از تو دور است.»
و گفتى كه مرا چون شتر، مهار در بينى كشيدند تا بيعت كنم. به خدا سوگند، خواستى مرا نكوهش كنى ولى ستودى. خواستى مرا رسوا سازى، خود را رسوا ساختى. مسلمان را چه نقصان كه بر او ستم رود، هرگاه در دين خود به شك نيفتد و يقينش به ترديد نيالايد. قصد من از بيان اين سخنان اقامه حجت و دليل براى چون تويى نيست، اين شمه اى است كه به خاطر آمد و آن را اظهار داشتم.
 
تو چنين پنداشتى که من نسبت به خلفاى پيشين حسد ورزيدم و بر آنها ستم کردم اگر اين گونه باشد جنايتى بر تو نرفته است که از تو عذرخواهى کنم (و ابدا به تو مربوط نيست به گفته شاعر:) «اين عيبى است (اگر عيب باشد) که گرد عار آن بر تو نمى نشيند».
تو گفته اى که مرا همچون شتر افسار زده اى مى کشيدند تا بيعت کنم به خدا سوگند خواسته اى مذمت کنى ولى (ناخود آگاه) مدح و ثنا گفته اى و خواسته اى رسوا کنى ولى خودت رسوا شده اى. اين امر براى يک مسلمان عيب نيست که مظلوم واقع شود مادام که در دين خود ترديد نداشته باشد و در يقين خود شک نکند. اين دليل و حجت من است در برابر غير تو و من به همين مقدار که بيان آن پيش آمد براى تو اشاره کردم.
 
و پنداشتى كه من بد همه خليفه ها را خواستم و به كين آنان برخاستم. اگر چنين است -و سخنت راست است- تو را چه جاى بازخواست است جنايتى بر تو نيايد تا از تو پوزش خواستن بايد «نه تو را ننگ است و نه عرصه بر تو تنگ».
و گفتى مرا چون شترى بينى مهار كرده مى راندند تا بيعت كنم به خدا كه خواستى نكوهش كنى ستودى، و رسوا سازى و خود را رسوا نمودى. مسلمان را چه نقصان كه مظلوم باشد و در دين خود بى گمان يقينش استوار و از دو دلى به كنار اين حجت كه آوردم براى جز تو خواندم، ليكن از آنچه به خاطر رسيد بر زبان راندم.
 
گمان كردى كه من بر تمام خلفا رشك برده ام، و بر آنان طغيان نموده ام. اگر اين است جنايتى بر تو نشده تا از تو پوزش بطلبم. «اگر هم بوده گناه اين ننگ دامن تو را نمى گيرد».
گفته اى: مرا مى كشيدند به همان گونه كه شتر مهار در بينى را مى كشند تا بيعت كنم به خدا قسم خواسته اى مرا سرزنش كنى ستايش كرده اى، و رسوا نمايى ولى خود رسوا شده اى. براى مسلمان از اينكه مظلوم باشد نقصى نيست تا وقتى كه دچار شك در دين، و ترديد در يقين نباشد. قصدم بيان اين حجت براى غير توست (زيرا تو شايسته آن نيستى) ولى از حجّت به اندازه آنچه بيانش پيش آمد برايت اظهار كردم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )اين امور به تو مربوط نيست!امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه، يکى ديگر از سخنان ناموزون معاويه را مى آورد که او در نامه اش به امام(عليه السلام) صريحاً گفته بود: «تو به ابو بکر حسد ورزيدى و از بيعتش سر باز زدى و به عمر نيز حسادت داشتى و از همه بيشتر به عثمان حسد داشتى و زشتى هاى کار او را برملا ساختى و در فهم و دين و روش و عقل او ترديد کردى...» .امام(عليه السلام) مى فرمايد: «تو چنين پنداشتى که من نسبت به خلفاى پيشين حسد ورزيدم و بر آنها ستم کردم اگر اين گونه باشد جنايتى بر تو نرفته است که از تو عذرخواهى کنم (و ابداً به تو مربوط نيست به گفته شاعر:) «اين عيبى است (اگر عيب باشد) که گرد عار آن بر تو نمى نشيند»; (وَزَعَمْتَ أَنِّي لِکُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ، عَلَى کُلِّهِمْ بَغَيْتُ، فَإِنْ يَکُنْ ذَلِکَ کَذَلِکَ فَلَيْسَتِ الْجِنَايَةُ عَلَيْکَ، فَيَکُونَ الْعُذْرُ إِلَيْکَ وَتِلْکَ شَکَاةٌ(1) ظَاهِرٌ(2) عَنْکَ عَارُهَا).به اين ترتيب، امام(عليه السلام) معاويه را از ورود در اين صحنه کنار مى زند و آن را نوعى فضولى در کار ديگران مى شمرد و مى گويد: اگر من مشکلى با خلفا داشته ام بايد آنها يا فرزندان آنها مدعى شوند; اما تو که از طلقا هستى و در آخرين مرحله از روى ناچارى در فتح مکّه اسلام را پذيرا شدى، حق ندارى در اين موضوع وارد شوى.آن مصرع از شعر که امام در اين کلامش به آن استناد فرموده از (ابو ذويب هزلى) است مردى که دوران جاهليّت اسلام را درک کرد و هنگام رحلت پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به مدينه آمد و مسلمان شد و در رديف مسلمانان ظاهر الصلاح در آمد و مصرع اوّل اين شعر چنين است:«وَعَيَّرَها الْواشُونَ أنّى أُحِبُّها»: سعايت کنندگان دوست مرا سرزنش کردند که من او را دوست دارم; ولى اين عيبى است (اگر عيب باشد) که ننگ و عارش از تو دور است.اين شعر به صورت ضرب المثلى در آمده براى کسى که امرى را بد مى شمرد در حالى که ربطى به او ندارد.تعبير به «زَعَمْتَ» مفهومش اين است که اولا نسبتى را که درباره من به عنوان حسد مى دهى دروغ است، به خصوص اينکه مرا در سخنت شريک قتل عثمان پنداشتى در حالى که من مردم را از کشتن او نهى مى کردم و ثانياً به فرض که اين نسبت درست باشد ارتباطى به تو ندارد.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به پاسخ بخش ديگرى از نامه معاويه مى پردازد و مى فرمايد: «تو گفته اى که مرا همچون شتر افسار زده اى مى کشيدند تا بيعت کنم به خدا سوگند خواسته اى مذمت کنى ولى (ناخود آگاه) مدح و ثنا گفته اى و خواسته اى رسوا کنى ولى خودت رسوا شده اى»; (وَقُلْتَ: إِنِّي کُنْتُ أُقَادُ کَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ(3) حَتَّى أُبَايِعَ; وَلَعَمْرُ اللهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَأَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ!).اشاره به اينکه تو اولاً اعتراف کرده اى که من مظلوم واقع شده ام و ديگران به من ستم کرده اند، اين مدح منِ مظلوم است و نکوهش ظالمان. ثانياً ثابت کرده اى خلافت به اجماع صحابه نبود; در حالى که تو مدافع چنان خلافتى هستى و گفته اى خليفه اوّل از همه در پيشگاه خدا برتر و والاتر بود چگونه ممکن است چنين باشد در حالى که چنين ستمى با نخستين مسلمان و نزديک ترين فرد به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و آگاه ترين و داناترين آنها بنمايد؟ اين تناقض گويى تو دليل بر رسوايى توست.آن گاه در شرح اين سخن مى افزايد: «اين امر براى يک مسلمان نقص نيست که مظلوم واقع شود مادام که در دين خود ترديد نداشته باشد و در يقين خود شک نکند»; (وَمَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَة(4) فِي أَنْ يَکُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَکُنْ شَاکّاً فِي دِينِهِ، وَلاَ مُرْتَاباً بِيَقِينِهِ!).آرى نيکان و پاکان در طول تاريخ بر اثر حق گويى و حق جويى و عدم تسليم در برابر خواسته هاى ظالمان، مورد ظلم و ستم قرار گرفته اند، اين افتخار آنها بوده و هست.اشاره به اينکه اگر چنين مظلوميتى عيب باشد بايد بگويى در جنگ احد که پيشانى و دندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) به وسيله حاميان پدرت شکست و پهلوى حمزه که به وسيله مادرت شکافته شد و جگرش را بيرون کشيد و به دهان گذارد، پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و حمزه در خور مذمت و پدرت و مشرکان مکّه و مادرت هند شايسته مدح و تقديرند.آيا هيچ عاقلى چنين سخنى را مى پذيرد؟ و اگر به گذشته تاريخ باز گرديم پيامبران بزرگى همچون ابراهيم و يحيى و زکريا و حضرت مسيح(عليهم السلام) و غير آنها را مى بينيم که در راه حق طلبى مورد ستم و ظلم قرار گرفتند.امام(عليه السلام) در پايان اين فراز از نامه مى فرمايد: «اين دليل و حجت من است در برابر غير تو و من به همين مقدار که بيان آن پيش آمد براى تو ذکر کردم»; (وَهَذِهِ حُجَّتِي إِلَى غَيْرِکَ قَصْدُهَا، وَلَکِنِّي أَطْلَقْتُ لَکَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ(5) مِنْ ذِکْرِهَا).اشاره به اينکه مخاطب واقعى من در اين سخن خلفايى هستند که مرا به زور به بيعت خودشان مجبور ساختند ولى چون تو، اين مسأله را مطرح کردى به مقدارى که لازم بود گوشزد کردم.***** پی نوشت:1 . «شکاة» و «شکْو» و «شکاء» و «شکوى» در اصل به معناى بيمارى است و سپس بر هرگونه عيب و نقص اطلاق شده است و شکايت به معناى اظهار ناراحتى و تظلم آمده است.2 . واژه «ظاهر» هنگامى که با عن متعدى بشود به معناى زايل شدن و برطرف گرديدن است و جمله «ظاهر عَنْکَ عارُها» مفهومش اين است که عيب و عار آن بر تو نيست.3 . «المخشوش» در اصل به شترى مى گويند که بينى آن را سوراخ کرده و طناب يا چوبى که متصل به طنابى است در آن قرار داده اند و هنگامى که آن طناب را بکشند، حيوان به هر سو که مايل باشند مى رود زيرا در مقابل درد آن نمى تواند مقاومت کند.4 . «غضاضة» به معناى نقصان و عيب است و از ريشه «غض» به معناى کوتاه کردن و پايين انداختن و ناقص نمودن گرفته شده.5 . «سنح» از ريشه «سنوح» بر وزن «فتوح» به معناى به خاطر آمدن است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )6-  ششمين نكته از نكاتى كه در اين نامه امام وجود دارد، پاسخ وى از ادعاى معاويه است كه خيال كرده بود: حضرت بر خلفاى ديگر حسد برده و به آنان ستم كرده است. شرح مطلب آن است كه يا ادعاى تو در اين مورد درست است يا نادرست، اگر ادعاى تو مبنى بر اين كه من نسبت به خلفا ستم كرده ام درست باشد به تو ربطى ندارد، زيرا نسبت به تو كارى انجام نداده ام كه از تو عذرى بخواهم. و بعد اين بيان را با شعر ابى ذويب تاكيد فرموده است كه اولش اين است:         و عيّرها الواشون انى احبها            و تلك شكاة ظاهر عنك عارهااين شعر ضرب المثلى است براى كسى كه امرى را منكر شود كه ربطى به او ندارد و انكارش بر او، لازم نيست.7-  نكته هفتم، سخن امام در پاسخ معاويه است كه در باره وى به منظور سرزنش و توبيخ و پايين آوردن مقام آن حضرت ادعا كرده بود كه تو را مانند شتر مهار شده با خوارى و زور مى كشاندند تا با خليفه هاى زمان بيعت كنى امام (ع) در پاسخ بر خلاف انتظار معاويه ادعاى توبيخ آميز وى را بر ضرر معاويه دگرگون كرد و بيان فرموده است كه اين امر نه مذمّتى براى من است و نه رسوايى و فضيحت بلكه ستايش و مدح است و تويى كه با اين ادعا مفتضح و رسوا شدى، دليل بر اين معنا آن است كه وقتى بطور يقين بر خودش ثابت شد كه راهش درست و شك و شبهه اى در دينش ندارد اين كه او را به زور و جبر به بيعت وادار كنند كمال و فضيلت است نه نقصان و مذمت و اما اين كه مخالفان او را مجبور مى كردند كه با آنها بيعت كند و او در دين خود ثابت قدم بود از شرافت و ارزش او نمى كاهد زيرا رسوايى آن گاه به وجود مى آيد كه عيب كسى ظاهر شود، و اما آنچه كه عيب نباشد رسوايى هم ندارد و دليل اين كه اين ادعا براى معاويه فضاحت و رسوايى دارد آن است كه معلوم مى شود او ميان مدح و ذم و ستايش و بدگويى هيچ فرقى نمى فهمد.«و هذه حجتى... ذكرها»،و اين كه من به اين مطلب استدلال كردم كه در بيعت گرفتن ديگران از من، مظلوم واقع شدم، مقصودم تو نيستى زيرا تو در اين امر دخالت نداشتى كه مورد خطاب واقع شوى بلكه منظورم ديگران هستند، كه به من ظلم و ستم كردند و اين مقدار كه گفتم از باب نمونه، لازم بود، چون خواستم جواب سخنان و ادعاهاى تو را بگويم. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 99 و زعمت أنّي لكلّ الخلفاء حسدت، و على كلّهم بغيت، فإن يكن ذلك كذلك فليس الجناية عليك فيكون العذر إليك و تلك شكاة ظاهر عنك عارها. و قلت: إنّي كنت أقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتّى أبايع و لعمر اللَّه لقد أردت أن تذمّ فمدحت، و أن تفضح فافتضحت، و ما على المسلم من غضاضة في أن يكون مظلوما ما لم يكن شاكّا في دينه و لا مرتابا بيقينه، و هذه حجّتي إلى غيرك قصدها و لكنّي أطلقت لك منها بقدر ما سنح من ذكرها.اللغة:(شكاة) الشكاة في الأصل: المرض، و توضع موضع العيب و الذمّ كما في هذا البيت فمعناها العيب و النقيصة.(ظاهر عنك) أى زائل عنك و ينبو، و لا يعلق بك، قال ابن الأثير في النهاية: و في حديث عائشة كان يصلّى العصر و لم يظهر فيىء الشمس بعد من حجرتها أى لم يرتفع و لم يخرج إلى ظهرها، و منه حديث ابن الزبير لما قيل له يا ابن النطاقين تمثّل بقول أبي ذؤيب: و تلك شكاة ظاهر عنك عارها، يقال ظهر عنّى هذا العيب إذا ارتفع عنك و لم ينلك عنه شيء أراد أنّ نطاقها لا يفضّ منه فيعيّر به و لكنّه يرفع منه و يزيده نبلا، انتهى.أقول في بيانه: كانت امّ عبد اللَّه بن الزبير ذات النطاقين أسماء بنت أبي بكر و أراد ابن الزبير أنّ تعييره إيّاه بلقب امّه ليس عارا يستحيى منه إنّما هو من مفاخره لأنّه لقب لقبها به رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و هو في الغار مع أبي بكر على ما قيل فراجع إلى السيرة النّبوية لابن هشام (ص 486 ج 1 من طبع مصر 1375 ه) و في الحماسة: قال سبرة بن عمرو الفقعسىّ و عيره ضمرة بن النهشلىّ كثرة إبله:أعيرتنا ألبانها و لحومها         و ذلك عار يا ابن ريطة ظاهر    قال المرزوقى في الشرح: و ذلك عار ظاهر أى زائل، قال أبو ذؤيب:و عيّرها الواشون أنّى احبّها         و تلك شكاة ظاهر عنك عارها    و من هذا قولك: ظهر فوق السطح، و قولك: جعلته منّى بظهر، و قوله تعالى: «اتَّخَذْتُمُوهُ وَراءَكُمْ ظِهْرِيًّا»، انتهى قول المرزوقي.و أقول: صار هذا المصراع من البيت أعنى قول أبي ذؤيب و تلك شكاة إلخ مثلا يضرب لمن ينكر فعلا ليس له ربط به و لا تعلّق له، و البيت من قصيدة غرّاء تنتهى إلى ثمانية و ثلاثين بيتا يرثى بها نشيبة بن محرث أحد بني مومل ابن حطيط الهذلى منقولة كاملة في ديوان الهذليّين (ص 21 من طبع مصر 1385 ه) مطلعها: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 100 هل الدّهر إلّا ليلة و نهارها         و إلّا طلوع الشمس ثمّ غيارها       أبى القلب إلّا امّ عمرو و أصبحت          تحرّق ناري بالشّكاة و نارها    و عيّرها الواشون- البيت.و أبو ذؤيب هذا هو خويلد بن خالد بن محرز الهذلىّ شاعر مجيد مخضرم أدرك الجاهلية و الإسلام، قدم المدينة عند وفاة النّبي صلى اللَّه عليه و آله فأسلم و حسن إسلامه روى عنه أنه قال: قدمت المدينة و لأهلها ضجيح بالبكاء كضجيج الحجيج أهلّوا بالإحرام، فقلت: مه؟ فقالوا: توفّى رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله، كما في معجم الادباء لياقوت (ص 83 ج 11 من طبع مصر). (الجمل المخشوش) الّذي جعل في أنفه الخشاش و هو عويد يجعل في أنف البعير و نحوه يشدّ به الزمام ليكون أسرع لانقياده، مشتقّ من خشّ في الشيء إذا دخل فيه لأنّه يدخل في أنف البعير. (الغضاضة): الذلّة و المنقصة.الاعراب:(قصدها) الضمير يرجع إلى الحجّة و إلى غيرك خبر قدّم على القصد أى هذه حجّتى قصدها إلى غيرك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 174 المعنى:قوله عليه السّلام: (و زعمت أنّى لكلّ الخلفاء حسدت و على كلّهم بغيت- إلى قوله: ظاهر عنك عارها) هذا الفصل جواب عن قول معاوية: لقد حسدت أبا بكر و التويت عليه، إلى قوله: ثمّ كرهت خلافة عمر و حسدته، إلى قوله: لم تكن أشدّ منك حسدا لابن عمّك عثمان إلى قوله: و ما من هؤلاء إلّا من بغيت عليه و قال عليه السّلام فإن يكن ذلك كذلك أى لا نسلّم أوّلا على أنّى حسدت هؤلاء و أنت كاذب في دعواك هذه.أقول: قد مرّ تحقيق ذلك في المختار 237 من باب الخطب في البحث عن الامامة من أنّ جميع الذّنوب أربعة أوجه لا خامس لها: الحرص و الحسد و الغضب و الشهوة فهذه منفية عن الامام (فراجع إلى ص 44 ج 16).و ثانيا على فرض التسليم و المماشاة معكم في تلك الدعوى بأن تكون صادقا فيها فليس الجناية عليك حتّى أعتذر إليك و ذلك لما مرّ غير مرّة من أنّ معاوية لم يكن ولىّ دم عثمان كي يطلب دمه بل كلامه في ذلك من الفضول و خوض فيما لا يعنيه، على أنّ أمير المؤمنين عليّا عليه السّلام كان يذبّ عنه حتّى قال عليه السّلام:ما زلت أذبّ عن عثمان حتّى أنّى لأستحى، و قد دريت أنّ عثمان قتل نفسه بأحداثه الّتي أحدثها ممّا نقمها الناس منه و طعنوا بها عليه فراجع إلى شرحنا على المختار التاسع من باب الكتب (ص 395 ج 17)، و قد تمثّل عليه السّلام تأكيدا لكلامه ليس الجناية عليك فيكون العذر إليك بقول أبي ذؤيب الهذلى و قد تقدّم بيانه في شرح اللغات على التفصيل.ثمّ قد مضى نحو كلامه هذا في المختار التّاسع من باب الكتب حيث قال عليه السّلام: و ذكرت حسدي الخلفاء و إبطائى عنهم و بغيي عليهم فأما البغي فمعاذ اللّه أن يكون، و أمّا الإبطاء عنهم و الكراهة لأمرهم فلست أعتذر منه إلى الناس- إلخ (ص 330 ج 17).قوله عليه السّلام: (و قلت: إنّي كنت اقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتّى ابايع- إلى قوله: بقدر ما سنح من ذكرها) هذا الفصل جواب عن قول معاوية: و تلكّأت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 175 في بيعته حتّى حملت عليه قهرا تساق بحزائم الاقتسار كما يساق الفحل المخشوش.و كان كلام معاوية في كتابه المنقول في شرح المختار التاسع (ص 327 ج 17) إلى أمير المؤمنين عليه السّلام: فكان أفضلهم في إسلامه و أنصحهم للّه و لرسوله الخليفة من بعده و خليفة خليفته، و الثالث الخليفة المظلوم عثمان فكلّهم حسدت و على كلّهم بغيت، عرفنا ذلك في نظرك الشزر و في قولك الهجر و في تنفّسك الصعداء و إبطائك عن الخلفاء تقاد إلى كلّ منهم كما يقاد الفحل المخشوش حتّى تبايع و أنت كاره.و إنّما قال عليه السّلام: لقد أردت أن تذمّ فمدحت و أن تفضح فافتضحت، لأنّ قول معاوية: و تلكأت في بيعته حتّى حملت عليه قهرا تساق بحزائم الاقتسار، كما يساق الفحل المخشوش، و كذا قوله: و في إبطائك عن الخلفاء تقاد إلى كلّ منهم كما يقاد الفحل المخشوش حتّى تبايع و أنت كاره، اعتراف صريح بأنّ أمير المؤمنين عليّا عليه السّلام بايعهم على إجبارهم إيّاه، فلم يكن إجماع الامّة على خلافة الثلاث فلم يتمّ خلافتهم فاعترف معاوية بظلمهم عليّا عليه السّلام و أنّه عليه السّلام كان مظلوما، و كان معاوية جعل خلافتهم عرضة لأغراضه الفاسدة سيما الثالث منهم كما لا يخفى فأراد معاوية أن يذمّ أمير المؤمنين عليه السّلام فمدحه، و أن يفضحه فافتضح هو نفسه بكلامه قال اللّه تبارك و تعالى: «وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ» (فاطر 44).ثمّ إنّ نحو هذا الإحتجاج وقع بين الأمير عليه السّلام و بين أبي بكر و قد أتى به الطبرسي في كتاب الاحتجاج قال: احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام على أبي بكر لمّا كان يعتذر إليه من بيعة الناس له و يظهر الانبساط له، عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السّلام قال: لمّا كان من أمر أبي بكر و بيعة الناس له و فعلهم بعليّ لم يزل أبو بكر يظهر له الانبساط و يري منه الانقباض فكبر ذلك على أبي بكر و أحبّ لقاءه و استخرج ما عنده و المعذرة إليه ممّا اجتمع الناس عليه و تقليدهم إيّاه أمر الامّة و قلة رغبته في ذلك و زهده فيه، أتاه في وقت غفلة و طلب منه الخلوة فقال: يا أبا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 176 الحسن و اللّه ما كان هذا الأمر عن مواطاة منّى و لا رغبة فيما وقعت عليه و لا حرص عليه و لا ثقة بنفسي فيما تحتاج إليه الامّة و لا قوّة لي بمال و كثرة العشيرة و لا استيشار به دون غيري فما لك تضمّر عليّ ما لم أستحقّه منك، و تظهر لي الكراهة لما صرت فيه و تنظر إلىّ بعين الشناءة لي؟.قال: فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: فما حملك عليه إذ لم ترغب فيه و لا حرصت عليه و ثقت بنفسك في القيام به؟.قال: فقال أبو بكر: حديث سمعته من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله إنّ اللّه لا يجمع امّتى على ضلال و لمّا رأيت إجماعهم اتّبعت قول النّبيّ صلى اللّه عليه و آله و أحلت أن يكون إجماعهم على خلاف الهدى من الضلال فأعطيتهم قود الإجابة و لو علمت أنّ أحدا يتخلّف لامتنعت.فقال عليّ عليه السّلام: أمّا ما ذكرت من قول النّبي صلى اللّه عليه و آله: إنّ اللّه لا يجمع امّتي على ضلال أ فكنت من الامّة أم لم أكن؟ قال: بلى، قال: و كذلك العصابة الممتنعة عنك من سلمان و عمّار و أبي ذرّ و المقداد و ابن عبادة و من معه من الأنصار؟ قال: كلّ من الامّة، قال عليّ عليه السّلام: فكيف تحتجّ بحديث النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و أمثال هؤلاء قد تخلّفوا و ليس للامّة فيهم طعن و لا في صحبة الرسول و لصحبته منهم تقصير- إلى آخر الاحتجاج.قال القاضي قدّس سرّه في إحقاق الحقّ: إنّ إجماع الامّة بأجمعهم على امامة أبي بكر لم يتحقّق في قت واحد و هذا واضح جدّا مع قطع النظر عن عدم حضور أهل البيت عليهم السّلام و سعد بن عبادة سيّد الأنصار و أولاده و أصحابه و لهذا طوى صاحب المواقف دعوى ثبوت خلافة أبي بكر بالإجماع و اكتفى في إثباته بالبيعة- إلى أن قال:فإنّ بني هاشم لم يبايعوا أوّلا ثمّ قهروا فبايعوا بعد ستّة أشهر و امتنع عليّ عليه السّلام و لزم بيته و لم يخرج إليهم في جمعة و لا جماعة إلّا [إلى ] أن وقع ما نقله أهل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 177 الأحاديث و الأخبار و اشتهر كالشمس في رابعة النهار حتّى أنّ معاوية بعث إلى عليّ عليه السّلام في كتاب كتبه إليه يقول فيه: انك كنت تقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتّى تبايع، يعيّره و يؤنّبه بأنّه لم يبايع طوعا و لم يرض ببيعة أبي بكر حتّى استكره عليها خاضعا ذليلا كالجمل إذا لم يعبر على قنطرة و شبهها فانه يكره و يخشّ بالرماح و غيرها ليعبر كرها.فكتب إليه بالجواب عنه ما ذكر في نهج البلاغة المتواتر نقله عنه عليه السّلام و هذا لفظه: و قلت: انّى كنت اقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتّى ابايع، و لعمر اللّه لقد أردت أن تذمّ فمدحت و أن تفضح فافتضحت و ما على المسلم من غضاضة في أن يكون مظلوما ما لم يكن شاكّا في دينه أو مرتابا في يقينه و هذه حجّتى إلى غيرك.انتهى ما أردنا من نقل كلامه في المقام.ثمّ قال أمير المؤمنين عليه السّلام: (و ما على المسلم من غضاضة) أى ذلة و منقصة (في أن يكون مظلوما) أى مغصوبا حقّه و هو الخلافة و الغاصب ظالم  (ما لم يكن) المسلم المظلوم  (شاكّا في دينه و لا مرتابا بيقينه) فهو عليه السّلام يشير إلى أنّه كان على يقين و بصيرة في دينه و لا يضرّه و لا يضلّه عدول الناس عن العدل و ميلهم إلى الجور و سيأتي كلامه عليه السّلام في المختار 62 من هذا الباب: انّى و اللّه لو لقيتهم واحدا و هم طلاع الأرض كلّها ما باليت و لا استوحشت و إنّى من ضلالهم الّذي هم فيه و الهدى الّذي أنا عليه لعلى بصيرة من نفسى و يقين من ربّى و إنّى إلى لقاء اللّه و لحسن ثوابه لمنتظر راج- إلخ.كما مضى نحو كلامه هذا في المختار العاشر من باب الخطب: ألا و إنّ الشيطان قد جمع حزبه و استجلب خيله و رجله و إنّ معى لبصيرتى ما لبّست على بصيرتى نفسى و لا لبّس عليّ- إلخ، و كذا في المختار 135 من باب الخطب: و إنّ معى لبصيرتى ما لبّست و لا لبّس عليّ- إلخ.و في الحديث الثاني عشر من كتاب العقل و الجهل من اصول الكافي للكليني قدّس سرّه روى بإسناد عن هشام بن الحكم قال: قال لي أبو الحسن موسى بن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 178 جعفر عليه السّلام: يا هشام إنّ اللّه تبارك و تعالى بشّر أهل العقل و الفهم في كتابه- إلى أن قال عليه السّلام: يا هشام ثمّ ذمّ اللّه الكثرة فقال: «وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» و قال: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ» و قال: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ».يا هشام ثمّ مدح القلّة فقال: «يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ...» و قال: «وَ قَلِيلٌ ما هُمْ» و قال: «وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ» و قال: «وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ» و قال: «وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ»* و قال: «وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ» و قال: «و أكثرهم لا يشعرون» الحديث.ثمّ قال أمير المؤمنين عليه السّلام  (و هذه حجّتى إلى غيرك قصدها و لكنّى أطلقت لك منها بقدر ما سنح من ذكرها) يعنى عليه السّلام أنّ بيعته عليه السّلام الخلفاء على إجبارهم إيّاه و إكراههم إيّاه حجّة عليهم لما دريت من احتجاجه عليه السّلام على أبي بكر المنقول آنفا من كتاب الاحتجاج، و من احقاق الحقّ، و لما لم يكن معاوية في أمر الخلافة في شيء كما دريت آنفا من عدم كونه في مظنّة الاستحقاق بل كان غير لائق له رأسا و كان أجنبيّا من النّبي و الأنصار كليهما و لم يكن له حظّ و شأن فيه أصلا قال عليه السّلام: و هذه حجّتى إلى غيرك- إلخ.و بما قدّمنا و حقّقنا في معنى قوله عليه السّلام: و قلت إنّي كنت اقاد كما يقاد الجمل المخشوش- إلخ، تعلم أنّ ما ذهب إليه الشارح البحرانى ليس كما ينبغي تركنا نقل كلامه مخافة التطويل و من شاء فليراجع إلى شرحه.و لنذكر نبذة من كلام ابن قتيبة الدينوري في إكراه القوم عليّا أمير المؤمنين عليه السّلام للبيعة و إبايته البيعة فقال في كتاب الإمامة و السياسة المعروف بتاريخ الخلفاء (ص 11 من طبع مصر):ثمّ إنّ عليّا كرّم اللّه وجهه اتي به إلى أبي بكر و هو يقول: أنا عبد اللّه، و أخو رسوله، فقيل له: بايع أبا بكر فقال: أنا أحقّ بهذا الأمر منكم لا ابايعكم و أنتم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 179 أولى بالبيعة لي، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، و احتججتم عليهم بالقرابة من النّبي صلى اللّه عليه و آله، و تأخذونه منّا أهل البيت غصبا؟ ألستم زعمتم للأنصار أنكم أولى بهذا الأمر منهم لما كان محمّد منكم فأعطوكم المقادة، و سلّموا إليكم الإمارة و أنا احتجّ عليكم بمثل ما احتججتم به على الأنصار، نحن أولى برسول اللّه صلى اللّه عليه و آله حيّا و ميّتا، فأنصفونا إن كنتم تؤمنون و إلّا فبوءوا بالظلم و أنتم تعلمون.فقال له عمر: إنك لست متروكا حتّى تبايع، فقال له عليّ: احلب حلبا لك شطره و اشدد له اليوم أمره يردده عليك غدا، ثمّ قال: و اللّه يا عمر لا أقبل قولك و لا ابايعه، فقال له أبو بكر: فإن لم تبايع فلا أكرهك، فقال أبو عبيدة ابن الجرّاح لعلي كرّم اللّه وجهه: يا ابن عمّ إنّك حديث السنّ و هؤلاء مشيخة قومك، ليس لك مثل تجربتهم و معرفتهم بالامور و لا أرى أبا بكر إلّا أقوى على هذا الأمر منك و أشدّ احتمالا و اضطلاعا به، فسلّم لأبي بكر هذا الأمر، فانّك إن تعش و يطل بك بقاء فأنت لهذا الأمر خليق و به حقيق في فضلك و دينك و علمك و فهمك و سابقتك و نسبك و صهرك.فقال عليّ كرّم اللّه وجهه: اللّه اللّه يا معشر المهاجرين، لا تخرجوا سلطان محمّد في العرب عن داره و قعر بيعته إلى دوركم و قعور بيوتكم، و لا تدفعوا أهله عن مقامه في الناس و حقّه فو اللّه يا معشر المهاجرين لنحن أحقّ النّاس به لأنا أهل البيت و نحن أحقّ بهذا الأمر منكم ما كان فينا القارئ لكتاب اللّه الفقيه في دين اللّه العالم بسنن رسول اللّه، المضطلع بأمر الرعيّة، المدافع عنهم الامور السّيئة القاسم بينهم بالسوية و اللّه إنّه لفينا، فلا تتّبعوا الهوى فتضلّوا عن سبيل اللّه فتزدادوا من الحقّ بعدا.فقال بشير بن سعد الأنصاري: لو كان هذا الكلام سمعته الأنصار منك يا عليّ قبل بيعتها لأبي بكر ما اختلف عليك اثنان.قال: و خرج عليّ كرّم اللّه وجهه يحمل فاطمه بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله على دابّة ليلا في مجالس الأنصار تسألهم النصرة فكانوا يقولون: يا بنت رسول اللّه قد مضت بيعتنا لهذا الرجل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 180 و لو أنّ زوجك و ابن عمك سبق إلينا قبل أبي بكر ما عدلنا به، فيقول عليّ كرّم اللّه وجهه: أ فكنت أدع رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله في بيته لم أدفنه و أخرج انازع الناس سلطانه؟ فقالت فاطمة: ما صنع أبو الحسن إلّا ما كان ينبغي له و لقد صنعوا ما اللّه حسيبهم و طالبهم.قال: و إنّ أبا بكر تفقد قوما تخلّفوا عن بيعته عند عليّ، فبعث إليهم عمر فجاء فناداهم و هم في دار عليّ فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب و قال: و الّذي نفس عمر بيده: لتخرجنّ أو لأحرقنّها على من فيها، فقيل له: يا أبا حفص إنّ فيها فاطمة، فقال: و إن. فخرجوا فبايعوا إلّا عليّا فانّه زعمّ أنّه قال: حلفت أن لا أخرج و لا أضع ثوبى على عاتقى حتّى أجمع القرآن فوقفت فاطمة على بابها فقالت: لا عهد لي بقوم حضروا أسوأ محضر منكم تركتم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله جنازة بين أيدينا و قطعتم أمركم بينكم، لم تستأمرونا و لم تردّوا لنا حقا.فأتى عمر أبا بكر فقال له: ألا تأخذ هذا المتخلّف عنك بالبيعة؟ فقال أبو بكر لقنفذ و هو مولى له: اذهب فادع لي عليّا، فذهب إلى عليّ فقال له: ما حاجتك؟فقال: يدعوك خليفة رسول اللّه، فقال عليّ: لسريع ما كذبتم على رسول اللّه فرجع فأبلغ الرسالة فبكى أبو بكر طويلا فقال عمر الثانية: لا تمهل هذا المتخلّف عنك بالبيعة، فقال أبو بكر لقنفذ: عد إليه فقل له: أمير المؤمنين يدعوك لتبايع، فجاءه قنفذ فأدّى ما امر به فرفع عليّ صوته فقال: سبحان اللّه! لقد ادّعى ما ليس له فرجع قنفذ فأبلغ الرسالة فبكى أبو بكر طويلا ثمّ قام عمر فمشى معه جماعة حتّى أتوا باب فاطمة فدّقوا الباب فلمّا سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها: يا أبت يا رسول اللّه ما ذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن أبي قحافة.فلمّا سمع القوم صوتها و بكاءها انصرفوا باكين و كادت قلوبهم تنصدع و أكبادهم تنفطر و بقي عمر و معه قوم فأخرجوا عليّا فمضوا به إلى أبي بكر فقالوا له: بايع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا: إذا و للّه الّذي لا إله إلّا هو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 181 تضرب عنقك، قال: إذا تقتلون عبد اللّه و أخا رسوله، قال عمر: أمّا عبد اللّه فنعم و أمّا أخو رسوله فلا، و أبو بكر ساكت لا يتكلّم، فقال له عمر: ألا تأمرك فيه بأمرك، فقال: لا أكرهه على شيء ما كانت فاطمة إلى جنبه، فلحق عليّ بقبر رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يصيح و يبكي و ينادي يا ابن امّ إنّ القوم استضعفونى و كادوا يقتلونني.قال فقال عمر لأبي بكر: انطلق بنا إلى فاطمة فانا قد أغضبناها فانطلقا جميعا فاستأذنا على فاطمة فلم تأذن لهما فأتيا عليّا فكلّماه فأدخلهما عليها فلمّا قعدا عندها حوّلت وجهها إلى الحائط فسلّما عليها فلم تردّ عليهما السلام فتكلّم أبو بكر فقال: يا حبيبة رسول اللّه و اللّه إنّ قرابة رسول اللّه أحبّ إلىّ من قرابتى، و إنك لأحبّ إلىّ من عائشة ابنتى، و لوددت يوم مات أبوك أنّى متّ و لا أبقي بعده أ فترانى أعرفك و أعرف فضلك و شرفك و أمنعك حقك و ميراثك من رسول اللّه إلّا أنّى سمعت أباك رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يقول: لا نورث ما تركنا فهو صدقة فقالت: أرأيتكما إن حدّثتكما حديثا عن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله تعرفانه و تفعلان به؟ قالا: نعم، فقالت:نشدتكما اللّه ألم تسمعا رسول اللّه يقول: رضا فاطمة من رضاى، و سخط فاطمة من سخطي، فمن أحبّ فاطمة ابنتى فقد أحبّنى، و من أرضى فاطمة فقد أرضانى، و من أسخط فاطمة فقد أسخطني؟ قالا: نعم سمعناه من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، قالت: فإنّي اشهد اللّه و ملائكته أنكما أسخطتماني و ما أرضيتماني، و لئن لقيت النّبي لأشكونكما إليه،- إلى أن قال ابن قتيبة: فلم يبايع عليّ كرّم اللّه وجهه حتّى ماتت فاطمة رضي اللّه عنها و لم تمكث بعد أبيها إلّا خمسا و سبعين ليلة إلخ.قلت: إنّ كلام الأمير عليه السّلام يا ابن امّ إنّ القوم استضعفونى و كادوا يقتلونني، اقتباس من قول اللّه عزّ و جلّ فيما جرى بين موسى كليم اللّه عليه السّلام و أخيه هارون و بين قومه الظالمين حيث قال عزّ من قائل: «وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ وَ لا يَهْدِيهِمْ سَبِيلًا اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمِينَ. وَ لَمَّا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قالُوا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَ يَغْفِرْ لَنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ. وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى إِلى  قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ. قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي وَ أَدْخِلْنا فِي رَحْمَتِكَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ. إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ» (الأعراف: 149- 153). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 182 و انّما تذكّر عليه السّلام في التجائه بقبر النّبي صلى اللّه عليه و آله بهذه الاية لأنّه عليه السّلام كان من النّبيّ بمنزلة هارون من موسى كما رواها الفريقان في جوامعهم الروائية و حديث المنزلة من الأحاديث المتواترة و قد نقل المحدّث الخبير الرّباني السيّد هاشم البحراني طيّب اللّه رمسه و أعلى مقامه في الباب العشرين من كتابه القيّم الموسوم بغاية المرام و حجّة الخصام في تعيين الإمام من طريق الخاص و العامّ مائة حديث من طريق العامّة في قول النّبي صلى اللّه عليه و آله لعليّ عليه السّلام: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدى، و في الباب الحادي و العشرين منه سبعين حديثا من طريق الخاصّة في ذلك.فاذا كان لأمير المؤمنين عليّ عليه السّلام تلك المنزلة السامية ففي استشهاده بالاية يظهر مطالب لاولى الدراية فتأمّل فيما تلوناه عليك من الايات القرآنية.ثمّ إنّ كلام أبي بكر لفاطمة عليها سلام اللّه المتعال: انّى سمعت أباك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: لا نورث إلخ، فيظهر ما فيه بالتأمّل في ما أفاده العلّامة الحلّى قدس سرّه في كتابه الموسوم بكشف الحقّ حيث قال: و من المطاعن الّتي رواها السنّة في أبي بكر أنّه منع فاطمة ارثها فقالت له:يا ابن أبي قحافة أترث أباك و لا أرث أبي، و احتجّ عليها برواية تفرّد بها هو عن جميع المسلمين مع قلّة رواياته و قلّة علمه و كونه الغريم لأنّ الصدقة يحلّ عليه فقال لها: إنّ النّبي صلى اللّه عليه و آله قال: نحن معاشر الأنبياء لا نورث ما تركناه صدقة، و القرآن مخالف لذلك فإنّ صريحه يقتضى دخول النّبى صلى اللّه عليه و آله فيه بقوله تعالى: «يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 183 و قد نصّ على أنّ الأنبياء يورثون فقال اللّه تعالى  «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ» و قال عن زكريّا «وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ».و ناقض فعله أيضا بهذه الرواية لأنّ أمير المؤمنين و العبّاس اختلفا في بغلة رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سيفه و عمامته و حكم بها ميراثا لأمير المؤمنين عليه السّلام و لو كانت صدقة على عليّ عليه السّلام كان يجب على أبي بكر انتزاعها منه، و لكان أهل البيت الّذين حكى اللّه تعالى عنهم بأنه طهّرهم تطهيرا مرتكبين ما لا يجوز، نعوذ باللّه من هذه المقالات الردّية و الإعتقادات الفاسدة.و أخذ فدك من فاطمة و قد وهبها أباها رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فلم يصدّقها مع أنّ اللّه تعالى طهّرها و زكّاها و استعان بها النّبي صلى اللّه عليه و آله في الدّعاء على الكفّار على ما حكى اللّه تعالى و أمره بذلك فقال له: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ» فكيف يأمره اللّه تعالى بالاستعانة و هو سيّد المرسلين بابنته و هي كاذبة في دعواها غاصبة لمال غيرها نعوذ باللّه من ذلك.فجاءت بأمير المؤمنين عليه السّلام و شهد لها فلم يقبل شهادته قال: إنّه يجرّ إلى نفسه و هذا من قلّة معرفته بالأحكام، و مع أنّ اللّه تعالى قد نصّ في آية المباهلة أنه نفس رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فكيف يليق بمن هو بهذه المنزلة و استعان به رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بأمر اللّه تعالى في الدّعاء يوم المباهلة أن يشهد بالباطل و يكذب و يغصب المسلمين أموالهم نعوذ باللّه من هذه المقالة.و شهد لها الحسنان عليهما السّلام فردّ شهادتهما و قال: هذان ابناك لا أقبل شهادتهما لأنهما يجرّ ان نفعا بشهادتهما، و هذا من قلّة معرفته بالأحكام مع أنّ اللّه تعالى قد أمر النّبيّ صلى اللّه عليه و آله بالاستعانة بدعائهما يوم المباهلة فقال: «أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ» و حكم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بأنهما سيّدا شباب أهل الجنّة فكيف يجامع هذا شهادتهما بالزور و الكذب و غصب المسلمين حقّهم نعوذ باللّه من ذلك.ثمّ جاءت بامّ أيمن فقال: امرأة لا يقبل قولها: مع أنّ النّبي صلى اللّه عليه و آله قال: امّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 184 أيمن امرأة من أهل الجنّة فعند ذلك غضبت عليه و على صاحبه و حلفت أن لا تكلّمه و لا صاحبه حتّى تلقا أباها و تشكو له فلمّا حضرتها الوفاة أوصت أن تدفن ليلا و لا يدع أحدا منهم يصلّى عليها و قد رووا جميعا أنّ النّبي صلى اللّه عليه و آله قال: يا فاطمة إنّ اللّه يغضب لغضبك و يرضى لرضاك، انتهى كلامه قدس سرّه في المقام.الترجمة:پنداشتى كه من بر خلفا حسد بردم، و بر آنان ستم كردم، اگر اين طور است به تو چه، دخل و ربطى به تو ندارد كه از آنان بيگانه اى. و گفتى: مرا چون شتر مهار كرده براى بيعت بردند، خواستى از اين گفتارت مرا نكوهش كنى ستودى، و خواستى رسوايم كنى رسوا شدى، خوارى براى مسلمانى كه مظلوم گردد ولى در دينش و در يقينش دو دل نباشد نيست. اين سخنانم حجّت بر ديگرانست، روى سخنم با تو نيست، پاره از آنها پيش آمد و گفتم.  
بخش ۵ : موضع امام در مورد عثمان [منبع]

ثُمَّ ذَكَرْتَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِي وَ أَمْرِ عُثْمَانَ، فَلَكَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِكَ مِنْهُ؛ فَأَيُّنَا كَانَ أَعْدَى لَهُ وَ أَهْدَى إِلَى مَقَاتِلِهِ؟ أَمَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ اسْتَكَفَّهُ، [أَمَّنِ] أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَى عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ إِلَيْهِ حَتَّى أَتَى قَدَرُهُ عَلَيْهِ؟ كَلَّا وَ اللَّهِ لَ "قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا".
وَ مَا كُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّي كُنْتُ أَنْقِمُ عَلَيْهِ أَحْدَاثاً؛ فَإِنْ كَانَ الذَّنْبُ إِلَيْهِ إِرْشَادِي وَ هِدَايَتِي لَهُ، فَرُبَّ مَلُومٍ لَا ذَنْبَ لَهُ:
"وَ قَدْ يَسْتَفِيدُ الظِّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ".
وَ مَا أَرَدْتُ "إِلَّا الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ".

لِرَحِمِكَ مِنْهُ : بخاطر قرابت و نزديكى تو به او.
اعْدَى : دشمن ترين.
الْمَقَاتِل : جمع «مقتل»، محلهاى كشتن.
اسْتَقْعَدَهُ : نشستن او را طلب كرد، از او خواست تا بنشيند.
استَكَفّهُ : از او خواست تا از چيزى دست بكشد.
بَثّ الْمَنُونَ الَيْهِ : (موجبات) مرگ را بسوى او پراكند.
الْمُعَوِّقُون : مانعان از نصرت و يارى.
انْقِمُ عَلَيْهِ : بر او عيب مى گرفتم.
الَاحْدَاث : جمع «حدث»، بدعتها.
الظِّنَّة : تهمت.
الْمُتَنَصِّح : بسيار ناصح. 
أعدى : دشمن تر
مَقاتِل : راهها و اسباب قتل و كشتار
استَقعَدَ : درخواست نشستن نمود
استَكَفَّ : درخواست خوددارى نمود
تَراخِى : تأخير كرد
بَثّ : پخش نمود
مَنون : مرگ ها
مُعَوِّق : كسى كه كارى را بتأخير مى اندازد
أنقِمُ : عيب گرفتم
أحداث : چيزهاى تازه (بدعت ها)
ظِنَّة : تهمت و بدگمانى
مُتَنَصِّح : كسى كه در نصيحت گوئى مبالغه ميكند 
سپس كار مرا با عثمان به ياد آوردى، تو بايد پاسخ دهى كه از خويشاوندان او مى باشى راستى كدام يك از ما دشمنى اش با عثمان بيشتر بود و راه را براى كشندگانش فراهم آورد آن كس كه به او يارى رساند، و از او خواست به جايش بنشيند، و به كار مردم رسد يا آن كه از او يارى خواست و دريغ كرد و به انتظار نشست تا مرگش فرا رسد. نه، هرگز، به خدا سوگند: «خداوند باز دارندگان از جنگ را در ميان شما مى شناسد، و آنان را كه برادران خود را به سوى خويش مى خوانند، و جز لحظه هاى كوتاهى در نبرد حاضر نمى شوند».
من ادّعا ندارم كه در مورد بدعت هاى عثمان، بر او عيب نمى گرفتم، نكوهش مى كردم و از آن عذر خواه نيستم، اگر گناه من ارشاد و هدايت اوست، بسيارند كسانى كه ملامت شوند و بى گناهند. «و بسيارند ناصحانى كه در پند و اندرز دادن مورد تهمت قرار گيرند».(۱) «من قصدى جز اصلاح تا نهايت توانايى خود ندارم، و موفّقيت من تنها به لطف خداست، و توفيقات را جز از خدا نمى خواهم، بر او توكّل مى كنم و به سوى او باز مى گردم».
____________________________________
(۱). شعرى است از شاعرى گمنام و برخى از أكثم بن صيفى نقل كرده ‏اند.
قسمت سوم نامه:
(11) پس ياد آوردى آنچه بين من و عثمان روى داده (مرا ستمگر خواندى كه او را يارى نكردم) پس با خويشى (نزديك) كه باو دارى (چون جدّ دوّم معاويه و عثمان اميّة ابن عبد شمس بوده باين ترتيب معاوية ابن ابى سفيان ابن حرب ابن اميّه، و عثمان ابن عفّان ابن ابى العاص ابن اميّه) ترا بايد از اين گفتار پاسخ دادن، پس (بگو:) من و تو كدام يك بيشتر با او دشمنى كرديم، و به كشته شدن او راهنما گرديديم آيا كسيكه خواست او را يارى كند نگذاشت و خواهش خوددارى نمودن كرد يا كسيكه از او يارى خواست و او از ياريش دريغ نمود و (اسباب) مرگ (كشته شدن) را بسوى او كشاند تا اينكه قضاء و قدرش (حكم الهىّ) باو رو آورد (كشته شد).
(گفته اند: حضرت خواست بين عثمان و مردم آشتى داده فتنه و آشوب را بخواباند، عثمان از اعتمادى كه بيارى معاويه داشت راضى نشد و درخواست كناره گيرى حضرت را نمود، و كس نزد معاويه فرستاده با شتاب او را بيارى خواست، معاويه درنگ بسيارى نمود، و چون از شام بيرون آمد بسيار آهسته راه را طىّ ميكرد تا از كشته شدن عثمان آگهى يافته بشام بازگشت و از استقلال و حكومت دم زد، لذا امام عليه السّلام در باره دلسوزى بر خلاف واقع او براى عثمان مى فرمايد:) سوگند بخدا چنين نيست (تو منافق و دوروئى، زيرا باو ستم نمودى و اكنون خود را دلسوز مى نمايانى، و خداوند در قرآن كريم سوره 33 آیه 18 در باره مانندان تو فرموده: «قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا» يعنى) خدا بحال آن مردم (منافق و دو روى) شما كه (مسلمانها را از جنگ) باز مى دارند، و به برادران (پيروان) خود مى گويند بجانب ما بياييد آگاه است، و آنان جز زمانى اندك (آن هم بنفاق و خودنمايى) بجنگ حاضر نمى شوند.
(12) و (اين گفتار من دليل بر آن) نيست كه عذر خواسته باشم از اينكه بعثمان بر اثر بدعتهائى كه از او آشكار مى شد عيب جوئى مى نمودم، و اگر ارشاد و راهنمائى من نسبت باو (مى پندارى كه) گناه بود، پس «ربّ ملوم لا ذنب له» يعنى بسا سرزنش شده است كه گناهى ندارد، «و قد يستفيد الظّنّة المتضّح» (كه مصراع اوّل آن اينست: و كم سقت فى اثاركم من نصيحة) يعنى (چه بسيار نصيحت و اندرز كه بشما گوشزد نمودم) و گاه باشد كه كسيكه بسيار پند دهد (به ازاء پند و اندرز) تهمت و بدگمانى بدست آرد (و اين مصراع مثلى است براى كسيكه كوشش در اندرز دادن مى نمايد بحدّيكه متّهم ميشود باينكه شايد منظور بد دارد) و (در قرآن كريم سوره 11 آیه 88 در باره گفتار حضرت شعيب بقوم خود مى فرمايد: «قالَ يا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً» يعنى) نمى خواهم مگر اصلاح آنچه توانائى دارم، و نيست موفّق شدنم (در اصلاح امور) مگر بكمك و يارى خدا، باو توكّل و اعتماد مى نمايم و باز گشتم بسوى او است.
 
سپس، از ماجراى من و عثمان سخن گفتى. بايد پاسخ اين پرسش را به تو داد كه خويشاوند او هستى. حال بگو، كدام يك از ما در حق عثمان بيشتر دشمنى كرد و به كشتن او مردم را راه نمود آيا آنكه خواست به ياريش برخيزد ولى عثمان خود نخواست و گفتش در خانه ات بنشين و از يارى من دست بدار يا آنكه عثمان از او يارى خواست ولى او درنگ كرد و اسباب هلاكت او مهيا داشت تا قضاى الهى بر سر او آمد؟ به خدا سوگند، «خدا مى داند چه كسانى از شما مردم را از جنگ بازمى دارند و نيز مى شناسد كسانى را كه به برادران خود مى گويند: به نزد ما بياييد و جز اندكى به جنگ نمى آيند.»
من نمى خواهم اكنون به سبب خرده گرفتنم از اعمال بدعت آميز او پوزش بطلبم. گناه من اين است كه او را راه نموده ام و ارشاد كرده ام. بسا كسى را ملامت كنند كه او را گناهى نيست. «"و قد يستفيد الظنة المتنصّح" گاه اتفاق افتد كه نصيحت گر خود در معرض بدگمانى افتد.» «تا آنجا كه بتوانم قصدى جز به صلاح آوردنتان ندارم. توفيق من تنها با خداست، به او توكل كرده ام و به درگاه او روى مى آورم.»
 
سپس تو وضع مرا در برابر عثمان يادآور شدى (و مرا بر ترک يارى او سرزنش کردى) حق توست که با اين گفتار (نادرست) از خويشاوندت دفاع کنى; ولى کدام يک از ما دشمنيش نسبت به او بيشتر بود و راه را براى کشتنش هموار ساخت؟ آيا کسى که آماده يارى او بود; ولى (او ياريش را نپذيرفت) و از او خواست که بر جاى خود بنشيند و دست از اين کار بکشد و يا کسى که (عثمان) از او يارى خواست و او تأخير کرد و مرگ را به سوى او فرستاد تا زندگانيش به سر آمد؟ هرگز چنين نيست که تو مى گويى (و همه کسانى که در جريان قتل عثمان حضور داشتند اين حقيقت را به خوبى مى دانند.) به خدا سوگند (به شهادت قرآن مجيد) «خداوند کسانى که مردم را (از جنگ) باز مى داشتند و کسانى را که به برادران خود مى گفتند: «به سوى ما بياييد (و خود را از معرکه بيرون کشيد)» به خوبى مى شناسد; آنها (مردمى ضعيف اند و) جز اندکى پيکار نمى کنند».
ولى هرگز سزاوار نبود که من از اين موضوع عذرخواهى کنم که بر عثمان به سبب بدعت هايى که (در تقسيم بيت المال و مناصب کشور اسلامى در ميان نااهلان) گذارده بود عيب گرفتم و او را به علت (اين کارها) سرزنش نمودم. اگر گناه من ارشاد و هدايت او باشد (هيچ مانعى ندارد و اگر به اين کار ملامت شوم افتخار مى کنم) چه بسيار کسانى که ملامت مى شوند و بى گناهند (و به گفته شاعر) گاه شخص ناصح و خيرخواه از بس اصرار در نصيحت مى کند متهم مى شود. «من جز اصلاح ـ تا آنجا که توانايى دارم هدفى نداشته و ندارم ـ و توفيق من (در اين کار)، جز به (يارى) خدا نيست. تنها بر او توکل کردم; و به سوى او باز مى گردم».
 
سپس كار مرا با عثمان ياد آوردى، تو راست كه پاسخت دهند چه با او خويشاوندى. امّا كدام يك از ما دشمنى اش با عثمان بيشتر بود و در جنگ با وى راهبرتر آن كه يارى خود را از وى دريغ نداشت و او را به نشستن -و به كار مردم رسيدن- واداشت يا آن كه چون وى از او يارى طلبيد، سستى ورزيد تا سپاه مرگ را بر سر او كشيد و حكم الهى بر وى جارى گرديد. نه به خدا، «خدا مى داند چه كسانى از شما از جنگ باز مى دارند، و آنان كه به برادران خود مى گويند نزد ما بيائيد و جز اندكى در جنگ حاضر نمى شوند.»
و از اين كه بر عثمان به خاطر برخى بدعتها خرده مى گرفتم، پوزش نمى خواهم اگر ارشاد و هدايتى كه او را كردم گناه است، «بسا كسا كه سرزنش شود و او را گناهى نيست.» «و گاه بود كه اندرزگو در معرض بدگمانى است». «من نمى خواهم جز آنكه كار را به سامان آرم چندان كه در توان دارم و توفيق من جز به خدا نيست. بر او توّكل كردم و به سوى او باز مى گردم».
 
سپس آنچه ميان من و عثمان روى داد يادآورى كرده اى، محض نسبتى كه با او دارى پاسخ داده مى شوى: از من و تو كدام يك دشمنيش با او بيشتر بود، و راه را براى قتل او هموارتر كرد آيا آن كه ياريش را از او دريغ ننموده و از او خواست به جايش بنشيند و دست از اعمالش بردارد، يا كسى كه عثمان از او يارى خواست و او يارى دادنش را به تأخير انداخت، و سپاه مرگ را بر سرش ريخت تا قضاى حق بر او جارى شد. قسم به خدا چنين نيست، «خداوند از شما مانعان از يارى را مى شناسد و نيز به آنان كه به برادران خود گفتند به سوى ما آييد، و به هنگام جنگ جز تعداد كمى حاضر نمى شوند آگاهى دارد».
در مقام آن نيستم كه از عيب گرفتنم بر بدعتهاى او عذر خواهى كنم، اگر ارشاد و راهنمايى كردنم گناه است، چه بسا كسى كه سرزنش شود و او را گناهى نيست. «گاهى انسانى در اثر اصرار در خير خواهى مورد تهمت قرار مى گيرد». من تا توانستم جز اصلاح را نخواستم، توفيقى ندارم جز از جانب خدا، به او توكل كردم و به او باز مى گردم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )مقصران اصلى در قتل عثمان:امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه خود به پاسخ يکى ديگر از ايرادات يا صحيح تر سفسطه هاى معاويه پرداخته مى فرمايد: «سپس تو وضع مرا در برابر عثمان يادآور شدى (و مرا بر ترک يارى او سرزنش کردى) حق توست که با اين گفتار (نادرست) از خويشاوندت دفاع کنى; ولى کدام يک از ما دشمنيش نسبت به او بيشتر بود و راه را براى کشتنش هموار ساخت؟ آيا کسى که آماده يارى او بود ولى (او ياريش را نپذيرفت) و از او خواست که بر جاى خود بنشيند و دست از اين کار بکشد و يا کسى که (عثمان) از او يارى خواست و او تأخير کرد و مرگ را به سوى او فرستاد تا زندگانيش به سر آمد؟»; (ثُمَّ ذَکَرْتَ مَا کَانَ مِنْ أَمْرِي وَأَمْرِ عُثْمَانَ، فَلَکَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِکَ مِنْهُ، فَأَيُّنَا کَانَ أَعْدَى(1) لَهُ، وَأَهْدَى إِلَى مَقَاتِلِهِ(2)! أَمَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ(3) وَاسْتَکَفَّهُ، أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَى عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ(4) إِلَيْهِ، حَتَّى أَتَى قَدَرُهُ عَلَيْهِ).تاريخ اسلام گواهى مى دهد که نسبتى را که معاويه به على(عليه السلام) داد که در خون عثمان شرکت داشته و يا دفاع لازم را از او نکرده نسبت دروغى بود که براى فريب مردم ساخته بود و در همين راه از پيراهن خونين عثمان براى برانگيختن توده هاى نا آگاه بر ضد على(عليه السلام) بهره گرفت در حالى که امام(عليه السلام) کراراً به عثمان نصيحت کرده بود که اشتباهات خود را اصلاح کند، بيت المال را در ميان بنى اميّه و اطرافيانش تقسيم ننمايد و پست هاى مهم اسلامى را به دست آنها نسپارد و به درد دل مردم گوش فرا دهد که متأسفانه عثمان هرگز نپذيرفت. على(عليه السلام) به هنگام هجوم توده هاى خشمگين مردم به خانه عثمان فرزندان خود را براى دفاع از او فرستاد.در حالى که معاويه قدمى براى حمايت از عثمان بر نداشت با اينکه عثمان به او نامه نوشته بود و از او خواسته بود که با لشگرى از شاميان به دفاع از او برخيزد.جالب است بشنويد هنگامى که معاويه بر مسند خلافت نشست، روزى به ابوالطفيل، صحابى معروف گفت: تو از قاتلان عثمان نبودى؟ ابوالطفيل گفت: نه ولى او را يارى هم نکردم. معاويه گفت: چرا يارى نکردى؟ ابوالطفيل گفت: هيچ يک از مهاجران و انصار او را يارى نکردند معاويه گفت: بر همه آنها واجب بود که عثمان را يارى کنند. ابوالطفيل گفت: تو با اين لشگرى که در شام داشتى چرا نيامدى تا او را يارى کنى. معاويه گفت: همين که من امروز خون خواهى او مى کنم يارى اوست. ابو الطفيل خنديد و گفت: کار تو و عثمان همانند چيزى است که شاعر مى گويد:لا ألْفِيَنَّکَ بَعْدَ الْمَوْتِ تَنْدُبُنِي *** وَفِي حَيَاتِي مَا زَوَّدْتَنِي زَادِيتو در حيات من هيچ خدمتى به من نکردى ولى بعد از مرگم مى خواهى بر من گريه کنى.(5)آن گاه امام(عليه السلام) به عنوان تأکيد و توضيح آنچه در جمله هاى قبل آمد مبنى بر اينکه معاويه به دعوت عثمان براى ياريش هرگز گوش نداد و حالا ديگران را سرزنش مى کند مى فرمايد: «هرگز چنين نيست که تو مى گويى (و همه کسانى که در ماجراى عثمان حضور داشتند اين حقيقت را به خوبى مى دانند.) به خدا سوگند (به شهادت قرآن مجيد) «خداوند کسانى که مردم را (از جنگ) باز مى داشتند و کسانى را که به برادران خود مى گفتند: «به سوى ما بياييد (و خود را از معرکه بيرون کشيد) به خوبى مى شناسد»; (کَلاَّ وَاللهِ لـَ (قَدْ يَعْلَمُ اللهُ الْمُعَوِّقِينَ(6) مِنْکُمْ وَالْقائِلِينَ لاِِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَلا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلِيلاً)(7)).مى دانيم اين آيه درباره دو گروه از منافقان است: گروهى که رسما در ميدان جنگ احزاب کناره گيرى کردند و ديگران را نيز دعوت به کناره گيرى نمودند و گروه ديگرى که به برادران مسلمانشان مى گفتند: به سوى ما بياييد و دست از اين پيکار خطرناک برداريد. آنها اهل جهاد و پيکار با دشمن نبودند و جز به مقدار کمى آن هم از روى ريا يا اکراه در جهاد شرکت نمى کردند.اين احتمال نيز وجود دارد که آيه مزبور اشاره به دو گروه نباشد، بلکه وضع يک گروه را در دو حالت بيان مى کند و اشاره به آن دسته از منافقان است که وقتى در ميان مجاهدان بوده اند آنها را از جنگ باز مى داشتند و هنگامى که به کنار مى رفتند ديگران را به سوى خود دعوت مى نمودند.به هر حال استفاده امام(عليه السلام) از اين آيه شريفه اشاره به اين دارد که اگر تو (معاويه) در برابر مردم در مورد جريان قتل عثمان پرده پوشى کنى، از خدا مخفى نمى ماند که وى از تو يارى طلبيد و هرگز به سراغش نيامدى (و از قتل او خوشحال شدى) شايد خلافت به تو برسد.البتّه معاويه که يک سياست باز حرفه اى بود مى دانست هنگامى که مهاجران و انصار در برابر شورش مردم بر ضد عثمان سکوت کرده و کمتر کسى از او دفاع مى کند، چنانچه به ميدان بيايد و به دفاع از عثمان بپردازد، مقابل مهاجران و انصار قرار گرفته است و اين معنا براى او در آينده گران تمام مى شود به همين دليل اعتنايى به دعوت عثمان براى يارى نکرد، هرچند به حسب ظاهر با او هم پيمان بود.در اينجا سؤالى پيش مى آيد که آيه شريفه فوق (آيه 18 سوره احزاب) که درباره موضع گيرى منافقان در برابر پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) سخن مى گويد ممکن است مدح ضمنى براى عثمان محسوب شود، چون در اينجا او به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) تشبيه شده است.ولى جمله هاى بعد نشان مى دهد که اين تشبيه فقط ناظر به تشبيه معاويه به منافقان بوده و به بيان ديگر تشبيه در يک جهت است، زيرا امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «ولى هرگز سزاوار نبود که من از اين موضوع عذرخواهى کنم که بر عثمان به سبب بدعت هايى که (در تقسيم بيت المال و پست هاى کشور اسلامى در ميان نااهلان) گذارده بود، عيب بگيرم و او را به خاطر (اين کارها) سرزنش نمايم. اگر گناه من ارشاد و هدايت او باشد (هيچ مانعى ندارد و اگر به اين کار ملامت شوم افتخار مى کنم) چه بسيار کسانى که ملامت مى شوند و بى گناهند (و به گفته شاعر) گاه شخص ناصح و خيرخواه از بس اصرار در نصيحت مى کند متهم مى شود»; (وَمَا کُنْتُ لاَِعْتَذِرَ مِنْ أَنِّي کُنْتُ أَنْقِمُ(8) عَلَيْهِ أَحْدَاثاً(9); فَإِنْ کَانَ الذَّنْبُ إِلَيْهِ إِرْشَادِي وَهِدَايَتِي لَهُ، فَرُبَّ مَلُوم لاَ ذَنْبَ لَهُ. وَقَدْ يَسْتَفِيدُ الظِّنَّةَ(10) الْمُتَنَصِّحُ(11)).امام(عليه السلام) در پايان اين سخن مى فرمايد: «من جز اصلاح ـ تا آنجا که توانايى دارم، هدفى نداشته و ندارم ـ و توفيق من (در اين کار)، جز به (يارى) خدا نيست. تنها بر او توکل کردم; و به سوى او باز مى گردم; (وَمَا أَرَدْتُ (إِلاَّ الاِْصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ، وَما تَوْفِيقِي إِلاَّ بِاللهِ عَلَيْهِ تَوَکَّلْتُ إِلَيْهِ أُنِيبُ)(12)).بى شک، امام(عليه السلام) از معدود کسانى بود که از ريختن خون عثمان ممانعت مى کرد و فرزندان خود (امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) را) به دفاع از او تشويق مى نمود.(13)در تاريخ ابن عساکر آمده است هنگامى که عثمان در محاصره شديد قرار گرفت پيکى به سوى معاويه فرستاد که فوراً با لشکرى براى يارى من از شام حرکت کن. معاويه همراه با دو نفر ديگر سوار بر شتران تندرو شدند و خود را به مدينه رساندند. وى چون بر عثمان وارد شد; عثمان سؤال کرد لشکرى با خود آورده اى؟ گفت: نه، پرسيد: چرا؟ گفت: براى اينکه ترسيدم اگر لشکر شام در اين امر دخالت کنند مردم تو را زودتر به قتل رسانند; ولى شتران تندرو باخود آوردم تا سه روزه تو را به شام برساند.عثمان خشمگين شد و به معاويه بد گفت و پيشنهاد او را غلط شمرد و معاويه از نزد عثمان خارج شد و به سوى شام باز گشت.(14)در تاريخ طبرى در حوادث سال 35 هجرى آمده است که شورشيان عثمان را در محاصره شديدى قرار دادند و همه چيز حتى آب را از او قطع کردند «وَقَدْ کانَ يَدْخُلُ بِالشَّيْءِ مِمّا يُريدُ; على(عليه السلام) نيازهاى او را برطرف مى کرد».(15)نيز در همين کتاب، طبرى مى نويسد: هنگامى که شورشيان آب و غذا را بر عثمان قطع کردند، على(عليه السلام) شديداً ناراحت شد و گفت: اى مردم اين کارى که شما انجام مى دهيد نه شبيه کار مسلمانان است و نه کافران، آب و غذا را از او قطع نکنيد. روم و فارس حتى با اسيران خود چنين نمى کردند چرا و به چه عنوان او را در محاصره قرار داده و قتلش را حلال مى شمريد؟(16)طبرى در ادامه اين سخن مى افزايد: هنگامى که جمعيّت به در خانه عثمان حمله بردند، امام حسن(عليه السلام) و بعضى ديگر از فرزندان صحابه آنها را نهى کردند.(17)ولى از آنجا که امام(عليه السلام) پيش از اين حادثه بارها از عثمان در برابر کارهاى ناروايش انتقاد مى کرد و کراراً او را نصيحت و ارشاد مى فرمود که دست از اين اعمال بردارد و در برابر مردم حاضر شود، درد دل مردم را بشنود و به خواسته هاى حق آنها پاسخ گويد. اين امور بهانه اى به دست معاويه و امثال او داد که تو مردم را بر ضد عثمان به شورش واداشتى. امام(عليه السلام) مى فرمايد: اگر ارشاد و نصيحت که مصداق بارز امر به معروف و نهى از منکر است گناه محسوب مى شود من به اين گناه اعتراف مى کنم ولى هيچ مسلمان با ايمانى چنين کارى را گناه نمى داند، بلکه از فرايض مسلّم اسلام مى شمرد.لازم به يادآورى است که جمله «رُبَّ مَلُوم لا ذَنْبَ لَهُ; چه بسيار کسانى که ملامت مى شوند و گناهى ندارند» يکى از ضرب المثل هاى عرب است و گفته اند: نخستين کسى که اين جمله را گفته است «اکثم بن صيفى» بوده است.جمله «وَقَدْ يَسْتَفِيدُ الظِّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ; گاهى کسى که بسيار در نصيحت اصرار دارد متهم مى شود» مصرع دومى است از يک شعر که مصرع اولش «وَکَمْ سُقْتُ فى آثارِکُمْ مِنْ نَصيحَة; چقدر درباره کارهاى شما پند و نصيحت کردم» و گفته اند اين شعر از شاعرى است به نام الرياشى.(18)*****پی نوشت:1 . «اعدى» به معناى دشمن تر از ريشه عداوت گرفته شده است.2 . «مقاتل» جمع «مقتل» به معناى محل قتل يا موضعى از بدن که آسيب رساندن به آن سبب قتل انسان مى شود.3 . «فاسْتَقْعَده» از مجموع قراين اين جمله استفاده مى شود که ضمير فاعلى به عثمان برمى گردد و ضمير مفعولى به امام(عليه السلام) يعنى عثمان نصرت امام(عليه السلام) را نپذيرفت و از آن حضرت خواست که در جاى خود بنشيند و دست از ياريش بردارد; ولى بعضى به عکس معنا کرده اند و گفته اند: امام(عليه السلام) از عثمان خواست که بر جاى خود بنشيند و به مطالبات مردم پاسخ گويد. اين معنا بعيد به نظر مى رسد و اگر روى فاى تفريع در «فاسْتَقْعده» دقت شود ترجيح معناى اوّل واضح مى گردد.4 . «بث» در اصل به معناى پراکنده ساختن است و «منون» به معناى مرگ، بنابراين «بَثّ الْمَنونَ» يعنى عوامل مرگ را فراهم ساخت.5 . الامامة والسياسة، ج 1، ص 214.6 . «المعوقين» از ريشه «عَوْق» بر وزن «فوق» به معناى بازداشتن و منصرف کردن از چيزى است و «عائق» به معناى «مانع» و «معوق» به معناى بازدارنده است.7 . احزاب، آيه 18 .8 . «انقم» از ريشه «نقم» بر وزن «قلم» در اصل به معناى انکار کردن چيزى است. سپس به معناى انتقام گرفتن و خرده گرفتن آمده و در اينجا به همين معناست.9 . «احداث» جمع «حدث» بر وزن «عبث» به معناى هر چيز تازه و نيز به معناى بدعت آمده است و در اينجا به همين معناست.10 . «الظنّة» به معناى تهمت است از ريشه ظنّ به معناى گمان بد گرفته شده است.11 . «المُتنصّح» به معناى فرد خيرخواه و بسيار نصيحت کننده است.12 . هود، آيه 88 .13 . الامامة والسياسة، ج 1، ص 59 و تاريخ مدينة دمشق، ج 39، ص 418.14 . تاريخ مدينه دمشق، ج 39، ص 337.15 . تاريخ طبرى، ج 3، ص 416 تا 418.16 . همان مدرک.17 . همان مدرک.18 . شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج 9، ص 611. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )8- هشتمين نكته پاسخ حضرت از ادعاى معاويه در باره عثمان است كه مدعى شد امام در باره او دشمنى و فتنه انگيزى كرده است، و با اين كه حضرت بيشتر ادعاهاى قبلى وى را رد مى كند و مى فرمايد: مربوط به تو نيست، ولى در اين مورد تذكر مى دهد كه بايد جواب اين گفته ات را بشنوى زيرا خويشاوندى نزديك با عثمان دارى، چون هر دو از بنى اميه بودند، و اين گونه سخن از امام بهترين راهنماست بر آن كه بايد هر سخنى را به جايش گفت و در امورى كه مربوط به انسان نيست دخالتى نبايد كرد.امام (ع) اين جا كه مى خواهد پاسخ وى را بيان كند گفته او را به خودش برمى گرداند و بيان مى دارد كه تو خودت دشمن عثمان بودى نه من، بلكه من به يارى او برخاستم و خودم را براى دفاع از وى آماده كردم. سپس از او مى خواهد كه از روى انصاف بيانديشد و بگويد كدام يكى بيشتر با او دشمنى كرده وسايل كشتن او را مهياتر كرده، كسى كه به يارى او برخاست ولى او ياريش را نپذيرفت يا آن كه عثمان از او يارى خواست ولى او به ياريش برنخاست«امن بذل نصرته... و استكفّه»،امام با اين استفهام توبيخى، معاويه را سرزنش مى فرمايد، به اين بيان كه عثمان، على را دشمن خود مى دانست و او را متهم مى كرد كه در كار وى دخالت دارد، لذا هنگامى كه در محاصره شديد قرار گرفته بود و حضرت آماده شد كه به ياريش قيام كند و كسى را به اين منظور پيش او فرستاد، عثمان سفارش كرد كه نيازى به يارى تو ندارم، فقط دست از من بردار و عليه من كارى مكن، امام (ع) مى فرمايد من كه براى يارى او حاضر شدم ولى او نپذيرفت و به اين طريق با يك قياس مضمر، استدلال مى فرمايد به اين كه نسبت دادن دخالت وى در خون عثمان تهمتى بيش نيست. صغراى مقدر قياس اين است: من، يارى خود را براى او آماده كردم، و كبرايش اين است: هر كس براى يارى ديگرى حاضر شود، سزاوار نيست كه به دشمنى با او متهم شود و مشاركت در خون آن ديگرى را به وى نسبت دهند.«امّن استنصره فتراخى عنه و بث المنون اليه»،در اين جمله اشاره فرموده است كه معاويه در خون عثمان دخالت داشته، و آن چنان است كه عثمان در حال شدت گرفتارى و محاصره كسى را به شام فرستاد و معاويه را به يارى خود طلب كرد، او هم پيوسته وعده يارى مى داد امّا چون دلش مى خواست هر چه زودتر عثمان كشته شود و او فرمانرواى مطلق شود، نصرت و يارى خود را از وى به تأخير مى انداخت. در آخر اين عبارت امام (ع) از مقدرات نام برده و كشتن عثمان را به تقدير نسبت داده و به اين تعبير نيز خود را از دخالت داشتن در خون وى بدور مى داند.در عبارات بالاى اين قسمت هم با قياس مضمر استدلال فرموده است به اين كه معاويه در قتل عثمان دخالت داشته كه مقدمه اول آن چنين است: تو كسى هستى كه عثمان از تو يارى و كمك خواست، ولى مسامحه كردى و ياريش نكردى و با سهل انگارى و عقب كشيدن خود، مرگ را به سويش كشاندى، مقدمه دومش اين است: هر كس چنين باشد، سزاوارتر به آن است كه گفته شود كوشش در قتل او داشته و مسئول خون وى مى باشد، آن گاه امام (ع) در مقام اثبات درستى اين نسبت به معاويه، نخست ادعاى او را با كلمه ردع: كلّا مردود دانسته و بيان مى دارد كه من نه از تو دشمنتر با او بودم و نه بيشتر مردم را به سوى كشتن وى راهنمايى كردم، و در ثانى به مضمون آيه قرآن استشهاد فرموده است كه در شأن منافقان نازل شده و آنها چنين بودند كه ياران پيغمبر را از يارى او باز مى داشتند.9- «و ما كنت اعتذر...»،در اين جمله حضرت به نكته اى اشاره فرموده است كه ممكن است براى بسيارى از نادانان چنين توهم شود كه امام در خون عثمان دخالت داشته و آن انتقادهاى حضرت در مقابل بدعتهايى بود كه از عثمان سر مى زد كه پيش از اين به آن اشاره كرديم و بيان مى فرمايد كه اين امور از باب ارشاد و راهنمايى او بود و اگر كسى اينها را گناه بداند و مرا به اين علت سرزنش و ملامت كند مشمول مثال اكتم بن صيفى خواهم بود كه مى گويد: بسيار سرزنش شده اى كه هيچ گناه ندارد، اين ضرب المثل در باره كسى آورده مى شود كه مردم از او كارى را مى بينند و به سبب آن كار او را بدگويى مى كنند، در حالى كه از حقيقت آن كه بجا و درست است آگاه نيستند.«و قد يستفير الظنّه المتنصح»،اين مصراع نيز ضرب المثل براى كسى است كه آن قدر در نصيحت و خيرخواهى فردى مبالغه و زياده روى مى كند كه ديگران خيال مى كنند مى خواهد طرف را گول بزند و به او بدگمان مى شوند، و مصراع اولش اين است: و كم سقت فى آثاركم من نصيحه: چه بسيار پند و نصيحت كه به شما گوشزد كردم. 
منهاج البراعه (خوئی)ثمّ ذكرت ما كان من أمري و أمر عثمان فلك أن تجاب عن هذه لرحمك منه فأيّنا كان أعدى له و أهدى إلى مقاتله؟ أ من بذل له نصرته فاستقعده و استكفّه، أم من استنصر فتراخى عنه، و بثّ المنون إليه حتّى أتى قدره عليه؟ كلّا و اللَّه لقد علم اللَّه المعوّقين منكم و القائلين لإخوانهم هلمّ إلينا و لا تأتون البأس إلّا قليلا. و ما كنت لأعتذر من أنّي كنت أنقم عليه أحداثا فإن كان الذّنب إليه إرشادي و هدايتي له فربّ ملوم لا ذنب له، و قد يستفيد الظّنّة المتنصّح. و ما أردت إلّا الإصلاح ما استطعت و ما توفيقي إلّا باللَّه عليه توكّلت.اللغة:(المعوّقين) أى المانعين عن القيام بنصرة الإسلام  (فربّ ملوم لا ذنب له) مثل، قال الميدانى في فصل الراء المضمومة من مجمع الأمثال: هذا من قول اكثم بن صيفي، يقول: قد ظهر للناس منه أمر أنكروه عليه و هم لا يعرفون حجّته فهو يلام عليه و ذكروا أنّ رجلا في مجلس الأحنف بن قيس قال: لا شيء أبغض إلىّ من التمر و الزبد فقال الأحنف: ربّ ملوم لا ذنب له- انتهى كلام الميداني.(الظّنّة) بالكسر: التهمة (المتنصّح) أى المتكلّف بنصح من لا يقبل النصيحة و المبالغ فيه له. و قد يستفيد الظّنّة المتنصّح، مصراع بيت صدره: و كم سقت من آثاركم من نصيحة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 184 المعنى:قوله عليه السّلام: (ثمّ ذكرت ما كان من أمرى و أمر عثمان- إلى قوله عليه السّلام:و ما توفيقي إلّا باللّه عليه توكّلت) هذا الفصل جواب عن قول معاوية: ثمّ لم تكن أشدّ منك حسدا لابن عمك عثمان- إلى قوله: و تلك من أماني النّقوس و ضلالات الهواء.و اعلم أنّ احتجاجه هذا على معاوية في أمر عثمان يتّضح لك بعد استحضارك ما قدّمنا من الطبري و غيره من قوله عليه السّلام: ما زلت أذبّ عن عثمان حتّى أنّى لأستحي، و قوله عليه السّلام: و اللّه لقد دفعت عنه حتّى خشيت أن أكون آثما، و ما قدّمنا من نصح أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام عثمان و طلبه قعوده في البيت، فراجع إلى ص 183 و ص 203 و ص 311 و ص 325 من ج 16. و ص 395 من ج 17، و ص 3 من ج 18.قوله عليه السّلام: (حتّى أتى قدره عليه) أى حتّى أتى قتله المقدّر له.و قوله عليه السّلام: (كلّا و اللّه لقد علم اللّه المعوّقين منكم- إلخ) إشارة إلى قوله عزّ و جلّ في أوائل سورة الأحزاب: «قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا. أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشى  عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً».و هي من الايات الّتي نزلت في الأحزاب الّذين حاربوا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله في غزوة الخندق و كان من الأحزاب قريش و كان فائدهم أبو سفيان بن حرب كما نصّ به حملة الأخبار منهم أبو جعفر الطبري في التاريخ (ص 1465 ج 3 من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 185 طبع ليدن) و ابن هشام في السيرة النّبوية (ص 215 ج 2)، و كاتب الواقدي محمّد ابن سعد في الطبقات الكبرى (ص 66 ج 2 من طبع مصر) حيث قال: فكان جميع القوم الّذين وافوا الخندق ممّن ذكر من القبائل عشرة آلاف و هم الأحزاب و كانوا ثلاثة عساكر و عناج الأمر إلى أبي سفيان بن حرب- إلى آخر ما قال.و المعوّقون هم الّذين يعوّقون أى يمنعون غيرهم عن الجهاد مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و غزوة الأحزاب أى غزوة الخندق مذكورة في كتب التفاسير في سورة الأحزاب، و في كتب المغازي و السير فراجع إلى مغازي رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله للواقدي (ص 290 من طبع مصر) و إلى السيرة النّبوية لابن هشام (ص 214 ج 2 من طبع مصر) و إلى تاريخ الطبري، و الطبقات الكبرى لابن سعد، حتّى يتبيّن لك ما فعلت الشجرة الملعونة بنو اميّة بالإسلام و المسلمين.الترجمة:سپس در كار من و عثمان حرف بميان آوردى تو بايد از جانب او در اين باره پاسخ گوئى، پس بنگر كه كدام يك از من و تو به كشتن او اقدام و راهنمائى كرديم آيا آن كسى كه دستش را مى گرفت و ياريش مى كرد، و از بدعتها و بديهايش بازش مى داشت؟ يا آنكه عثمان چون وى را بياريش خواست سر باز زد، و ديگران را بر او بشورانيد؟ نه بخدا كه خداى متعال از خوددارى كنندگان شما و كسانى كه به برادرانشان گفتند بيائيد بسوى ما و به كارزار نرفتند مگر اندكى، دانا است.عذرخواهى نميكنم از اين كه عثمان را از بدعتهايش باز مى داشتم و كارهاى ناروايش را تقبيح مى كردم، حال اگر هدايت و إرشاد گناه است و موجب سرزنش مى شود چه بسا سرزنش شده بيگناه است، و آنكه نخواهد نپذيرد از گفتار ناصح گمان بد مى برد، و من تا آنجا كه در قدرتم بود جز اصلاح نخواستم و توفيق از خدا خواهم و بس، و توكّلم با او است.  
بخش ۶ : پاسخ به تهدید نظامى معاویه [منبع]

وَ ذَكَرْتَ أَنَّهُ لَيْسَ لِي وَ لِأَصْحَابِي عِنْدَكَ إِلَّا السَّيْفُ، فَلَقَدْ أَضْحَكْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ؛ مَتَى أَلْفَيْتَ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَنِ الْأَعْدَاءِ نَاكِلِينَ وَ بِالسَّيْفِ مُخَوَّفِينَ؟ "فَلَبِّثْ قَلِيلًا يَلْحَقِ الْهَيْجَا حَمَلْ"؛  فَسَيَطْلُبُكَ مَنْ تَطْلُبُ وَ يَقْرُبُ مِنْكَ مَا تَسْتَبْعِدُ؛ وَ أَنَا مُرْقِلٌ نَحْوَكَ فِي جَحْفَلٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، شَدِيدٍ زِحَامُهُمْ سَاطِعٍ قَتَامُهُمْ مُتَسَرْبِلِينَ سَرَابِيلَ الْمَوْتِ، أَحَبُّ اللِّقَاءِ إِلَيْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ؛ وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّيَّةٌ بَدْرِيَّةٌ وَ سُيُوفٌ هَاشِمِيَّةٌ، قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا فِي أَخِيكَ وَ خَالِكَ وَ جَدِّكَ وَ أَهْلِكَ، "وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ".

الِاسْتِعْبَار : گريه كردن.
الْفَيْتَ : يافتى.
نَاكِلين : پشت كنندگان، «نكل عن كذا»، از چيزى خوددارى كرد، ترسيد و انجام نداد.
لَبِّثْ : فعل امر از «لبث» مكث كن، مهلت بده.
الْهَيْجَا : جنگ.
حَمَل : اشاره به فردى به نام «ابن بدر» از قبيله «قشير» است كه در زمان جاهليت شترانش غارت شده بود و او به تنهائى آنها را باز ستاند.
مُرْقِلٌ : سرعت كننده، كسى كه با شتاب حركت ميكند.
الْجَحْفَل : لشكر عظيم.
السَاطِع : منتشر، پراكنده.
الْقَتَام : غبار.
مُتَسَرْبِلِين : پوشندگان، در بر كنندگان.
سَرَابِيلَ الْمَوْتِ : لباسهاى مرگ، (گوئى آنها كفن به تن كرده بودند).
بَدْرِيَّةٌ : منصوب به بدر، جنگجويان بدر.
اخِيكَ : برادرت، حنظلة.
خَالِكَ : دائيت، وليد بن عتبة.
جَدِّكَ : جدت، عتبة بن ربيعة. 
إستِعبار : اظهار گريه كردن
ألفَيتَ : يافتى و ديدى
ناكِل : فرار كننده و برگردننده
لَبِّث : توقف كن
هَيجاء : جنگ
حَمَل : نام مردى است (حمل بن بدر قشيرى)
مُرقِل : سرعت كننده
نَحو : بسوى
جَحفَل : سپاه بزرگ
قَتام : گرد و غبار
نِصال : جمع نصل : تيغه شمشير و كارد 
۵. پاسخ به تهديد نظامى:
نوشته اى كه نزد تو براى من و ياران من چيزى جز شمشير نيست در اوج گريه انسان را به خنده وا مى دارى فرزندان عبد المطلب را در كجا ديدى كه پشت به دشمن كنند و از شمشير بهراسند پس «كمى صبر كن كه هماورد(۱) تو به ميدان آيد» آن را كه مى جويى به زودى تو را پيدا خواهد كرد، و آنچه را كه از آن مى گريزى در نزديكى خود خواهى يافت، و من در ميان سپاهى بزرگ، از مهاجران و انصار و تابعان، به سرعت به سوى تو خواهم آمد، لشكريانى كه جمعشان به هم فشرده، و به هنگام حركت، غبارشان آسمان را تيره و تار مى كند. كسانى كه لباس شهادت بر تن، و ملاقات دوست داشتنى آنان ملاقات با پروردگار است، همراه آنان فرزندانى از دلاوران بدر، و شمشيرهاى هاشميان مى آيند كه خوب مى دانى لبه تيز آن بر پيكر برادر و دايى و جدّ و خاندانت چه كرد، مى آيند.(۲) «و آن عذاب از ستمگران چندان دور نيست».
__________________________________________
(۱). حمل، مردى شجاع از طايفه قشير بود كه يك تنه جنگيد و شتران خود را باز پس گرفت. «مهلت ده تا حمل به ميدان آيد» كه ضرب المثل شد براى، هماورد طلبيدن در ميدان. 
(۲). برادر معاويه، حنظلة بن ابى سفيان، دائى معاويه وليد بن عتبه، و جد معاويه عتبة بن ربيعه پدر هند، بود.
قسمت چهارم نامه:
(13) و (مرا از جنگ ترساندى، و) گفتى براى من و ياران و هوادارانم نيست نزد تو مگر شمشير پس خندانيدى بعد از گريه كردن (كسيكه اين سخن از تو بشنود پس از گريان بودن براى تصرّف تو در دين اسلام مى خندد، خلاصه اين سخن ژاژ تو مرا به شگفت آورده خندانيد، زيرا) كجا يافتى فرزندان عبد المطّلب از دشمنان باز ايستاده از شمشيرها بترسند: (لبّث قليلا يلحق الهيجا حمل - لا بأس بالموت إذا الموت نزل) يعنى اندكى درنگ كن تا حمل (ابن بدر «مردى از قبيله قشير ابن كعب ابن ربيعة») برسد (باكى نيست به مرگ هنگاميكه مرگ رو آورد. گفته اند: در جاهليّت شترهاى حمل را بيغما بردند، او رفته و آنها را بازگرداند، و اين شعر را سرود، و آن مثل شد براى هنگام تهديد بجنگ) پس زود باشد ترا بطلبد كسيكه او را مى طلبى (و با او لاف زده سخن گزاف گفتى) و بتو نزديك گردد آنچه دور مى پندارى،
(14) و من شتابنده ام بسوى تو در بين لشگر بسيار از مهاجرين و انصار و پيروانى كه به نيكوئى پيرونده اند كه بسيار است جمعيّت ايشان، پراكنده است گرد و غبارشان، در بر كرده اند پيراهن مرگ را، بهترين ديدارهاى ايشان ديدار پروردگارشان است، و آنان را فرزندان كسانيكه در جنگ بدر حاضر بودند و شمشيرهاى بنى هاشم همراه است كه تو خود مى شناسى تيزيهاى آن شمشيرها را كه بكار رفت در برادرت (حنظلة ابن ابى سفيان) و دائيت (وليد ابن عتبه) وجدّت (عتبة ابن ربيعة پدر هند مادر معاويه كه هر سه در جنگ بدر كشته شدند) و خويشانت (در قرآن كريم سوره 11 آیه 83 در باره قوم لوط مى فرمايد: «مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ وَ ما هِيَ» يعنى) و آن عذاب و سختى از ستمكاران دور نخواهد بود (شايسته است ستمكاران به چنين سختيها گرفتار باشند).
 
و گفتى كه مرا و يارانم را جز شمشير پاسخى نيست. به راستى تو خنداندى پس از آنكه گريانيدى. كى ديده اى كه فرزندان عبد المطلب از برابر دشمن واپس نشينند يا از شمشيرش بترسند. «"لبّث قليلا يلحق الهيجا حمل" اندكى درنگ كن تا حمل به جنگ پيوندد». بزودى آنكه او را مى جويى تو را بجويد، و آنچه از تو دور است به تو نزديك شود. من با سپاهى گران از مهاجران و انصار و تابعين آنان كه نيكو پرورش يافته اند، بر سر تو مى تازم. لشكرى انبوه كه غبارشان فضا را پر كند، همه جامه مرگ بر تن كه محبوبترين ديدارهايشان ديدار با پروردگارشان است. همراه ايشان اند فرزندان اهل بدر و شمشيرهاى بنى هاشم و تو از شيوه جنگيدن آنان آگاه هستى آن گاه كه با برادرت و دايى ات و جدت و خويشاوندانت مى جنگيدند. «و آن از ستمكاران دور نخواهد بود.»
 
تو (در نامه خود) گفته اى که نزد تو براى من و يارانم جز شمشير چيزى نيست (و مرا به جنگ تهديد کردى) به راستى بعد از گريه مرا به خنده آوردى! چه زمان ياد دارى که فرزندان عبدالمطلب به دشمن پشت کرده باشند و از شمشير بترسند (و به گفته شاعر): «پس کمى صبر کن که حريفت به ميدان مى آيد»، آرى به زودى آن کس که او را دنبال مى کنى به تعقيب تو بر مى خيزد و آنچه را از آن فرار مى کنى در نزديکى خود خواهى يافت و من در ميان سپاهى عظيم از مهاجران و انصار و تابعان به سرعت به سوى تو خواهم آمد، لشکرى که جمعيتشان به هم فشرده است و به هنگام حرکت غبارشان آسمان را تيره و تار مى کند، آنها لباس شهادت در تن دارند و بهترين ملاقات براى آنها ملاقات با پروردگارشان است و همراه آنها لشکرى از فرزندان بدرند با شمشيرهاى هاشمى که مى دانى لبه تيز آنها با پيکر برادر و دايى و جد و خاندانت چه کرد «و آن (مجازات) از ساير ستمکاران دور نيست».
 
و گفتى كه من و يارانم را پاسخى جز شمشير نيست، راستى كه خنداندى از پس آنكه اشك ريزاندى. كى پسران عبد المطلب را ديدى كه از پيش دشمنان پس روند، و از شمشير ترسانده شوند «لختى بپاى حمل به جنگ مى پيوندد». زودا كسى را كه مى جويى تو را جويد، و آن را كه دور مى پندارى به نزد تو راه پويد. من با لشكرى از مهاجران و انصار و تابعين آنان كه راهشان را به نيكويى پيمودند، به سوى تو مى آيم، لشكرى بسيار -و آراسته- و گرد آن به آسمان برخاسته. جامه هاى مرگ بر تن ايشان، و خوشترين ديدار براى آنان ديدار پروردگارشان. همراهشان فرزندان «بدريان» اند و شمشيرهاى «هاشميان»، كه مى دانى در آن نبرد تيغ آن -رزم آوران- با برادر و دايى و جدّ و خاندان تو چه كرد و -ضرب دست آنان- از ستمكاران دور نيست. -و امروزشان با ديروز يكى است-.
 
و گفتى مرا و يارانم را نزد تو جز شمشير نيست راستى كه پس از اشك ريختن خنداندى پسران عبد المطلّب را چه زمانى ديدى به دشمنان پشت كنند، و از شمشيرها بترسانند «اندكى درنگ كن تا حمل به صحنه جنگ برسد» به زودى كسى كه دنبال اويى به دنبال تو آيد، و آنچه دور مى پندارى به تو نزديك شود، من با سپاهى از مهاجران و انصار و تابعين كه راه آنان را به نيكويى پيمودند به شتاب به سوى تو مى آيم، لشگرى سخت انبوه، كه گرد و غبارشان فضا را گرفته، و جامه مرگ به تن دارند، و بهترين ملاقات براى آنان لقاء خداوند است، آنان را فرزندان بدر و شمشيرهاى بنى هاشم همراه است، كه خود خبردارى لبه تيز آن شمشيرها چگونه بر بدن برادر و دايى و جدّ و خاندانت فرود آمد، «و اين عذاب از ستمگران دور نيست».
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )مرا به جنگ تهديد مى کنى؟امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه که آخرين بخش آن است به يکى ديگر از تعبيراتى که در نامه معاويه آمده بود اشاره مى کند که همان تهديد به جنگ است، مى فرمايد: «و (در نامه خود) گفته اى که نزد تو براى من و يارانم جز شمشير چيزى نيست (و مرا به جنگ تهديد کردى) به راستى بعد از گريه مرا به خنده درآوردى. چه زمان ياد دارى که فرزندان عبدالمطلب به دشمن پشت کرده باشند و از شمشير بترسند (و به گفته شاعر): (پس کمى صبر کن که حريفت به ميدان مى آيد)»; (وَذَکَرْتَ أَنَّهُ لَيْسَ لِي وَلاَِصْحَابِي عِنْدَکَ إِلاَّ السَّيْفُ، فَلَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَار(1)! مَتَى أَلْفَيْتَ(2) بَنِي عَبْدِالْمُطَّلِبِ عَنِ الاَْعْدَاءِ نَاکِلِينَ(3)، وَبِالسَّيْفِ مُخَوَّفِينَ، فـَ لَبِّثْ قَلِيلاً يَلْحَقِ الْهَيْجَا(4) حَمَلْ).جمله «لَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَار» ضرب المثلى است براى کسى که در ضمن بيان پاره اى از مطالب جدى ناگهان سخنى بى اساس و بى پايه مى گويد و منظور امام(عليه السلام) اين است که تهديد به جنگ در برابر على(عليه السلام) و بنى هاشم و فرزندان عبدالمطلب خنده آور است; آنها مرد ميدان و فرزند شمشير و پيشروان جهادند و شما شکست خوردگان بدر و احزاب و فتح مکّه و به شهادت تاريخ اسلام افرادى ضعيف و ناتوان هستيد. آيا تهديد شما نسبت به ما خنده آور نيست؟گفتنى است جمله «لَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَار» بر اين نکته تکيه دارد که اگر کسى را در حال عادى بخندانند چندان مهم نيست; اما اگر شخصى مشغول گريستن باشد، سخنى بگويند که او بخندد معلوم مى شود که آن سخن فوق العاده خنده آور است.جمله «لَبِّثْ قَليلاً يَلْحَقُ الْهَيْجاء حَمَلْ» مصراع بعدش چنين است «ما أحْسَنَ الْمَوْتُ إذَ الْمَوْتُ نَزَلَ».اين شعر در ميان عرب به شکل ضرب المثلى در آمده و اصل آن چنين بود که در يکى از جنگ هاى عصر جاهليّت شترهاى مردى از قبيله «قشير» به نام حمل بن بدر به غارت برده شد. او که مرد شجاعى بود رفت و بر راهزنان شبيخون زد و شتران خود را گرفت و اين شعر را سرود که ترجمه اش اين است: کمى صبر کن حَمَل به ميدان مى آيد و چه زيبا ست مرگ (در مسير دفاع از شرف خويش) هنگامى که به سراغ انسان مى آيد.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، معاويه را با عباراتى بسيار کوبنده و فصيح و بليغ به طور جدّى تهديد مى کند و مى فرمايد: «پس به زودى آن کس که او را دنبال مى کنى به تعقيب تو بر خواهد خواست و آنچه را از آن فرار مى کنى در نزديکى خود خواهى يافت و من در ميان سپاهى عظيم از مهاجران و انصار و تابعان به سرعت به سوى تو خواهم آمد»; (فَسَيَطْلُبُکَ مَنْ تَطْلُبُ، وَيَقْرُبُ مِنْکَ مَا تَسْتَبْعِدُ، وَأَنَا مُرْقِلٌ نَحْوَکَ فِي جَحْفَل مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالاَْنْصَارِ، وَالتَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَان).اشاره به اينکه جنگ جويانى که با من همکارى مى کنند امتحان خود را در غزوات اسلامى داده اند. آنها از سه گروه تشکيل شده اند مهاجران و انصار و نسلى که بعد از آنها به وجود آمدند و در طريق آنها گام نهاده اند; ولى کسانى که با تو همراهى مى کنند همان شکست خوردگان غزوات اسلامى و فرزندان آنها و رسوبات دوران جاهليّتند.جمله «مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالاَْنْصَارِ، وَالتَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَان» بر گرفته از اين آيه شريفه است: (وَالسّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالاَْنْصارِ وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسان رَّضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنّات تَجْرِي تَحْتَهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظيم).(5)آن گاه امام(عليه السلام) نيروهاى خود را در چند جمله معرفى مى کند:نخست مى فرمايد: «لشکرى که جمعيتشان به هم فشرده است»;(شَدِيد زِحَامُهُمْ).سپس مى فرمايد: «و به هنگام حرکت، غبارشان آسمان را تيره و تار مى کند»; (سَاطِع قَتَامُهُمْ(6)).در سومين معرفى مى افزايد: «آنها لباس شهادت در تن دارند و بهترين ملاقات براى آنها ملاقات با پروردگارشان است»; (مُتَسَرْبِلِينَ(7) سَرَابِيلَ الْمَوْتِ أَحَبُّ اللِّقَاءِ إِلَيْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ).در چهارمين وصف مى فرمايد: «و همراه آنها لشکرى از فرزندان بدرند با شمشيرهاى هاشمى که مى دانى لبه تيز آنها با پيکر برادر و دايى و جد و خاندانت چه کرد و آن (مجازات) از ستمکاران دور نيست»; (وَقَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّيَّةٌ بَدْرِيَّةٌ سُيُوفٌ هَاشِمِيَّةٌ، قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا(8) فِي أَخِيکَ وَخَالِکَ وَجَدِّکَ وَأَهْلِکَ (وَما هِيَ مِنَ الظّالِمِينَ بِبَعِيد)).امام(عليه السلام) تمام گفتنى ها را در بيان اين چهار وصف آورده است; از يک سو ايمان آنها به خدا و عشقشان به شهادت و لقاى پروردگار که مهم ترين انگيزه جهاد است و ديگر سابقه درخشان آنها، همچون شرکت در جنگ بدر و در هم کوبيدن دشمن با شمشيرهاى هاشمى و اضافه بر اينها عدد بى شمار و انبوه; و به حق که تعبيرات امام(عليه السلام) در اين نامه فصيح ترين و بليغ ترين و گوياترين و کوبنده ترين تعبيرات است.تعبير به «مُرْقِل» که دلالت بر سرعت دارد و «جَحْفَل» که به لشکر عظيمى اطلاق مى شود که سواران بسيارى در آن حضور دارند و تعبير به «سَاطِع قَتَامُهُمْ; غبار آنها در آسمان پراکنده است» همه اشاره به اين دارد که اين لشکر با انگيزه تمام به سرعت به سوى ميدان جهاد مى رود; نه ترديدى در نياتشان است و نه شکى در هدف دارند; بلکه با قاطعيت گام به ميدان جهاد نهاده اند و عاشق شهادت در راه خداهستند.تعبير به «ذُرِّيَّةٌ بَدْرِيَّةٌ» مفهومش اين است که آنها فرزندان جنگ بدرند گويى در آن ميدان پرورش يافته اند. با توجّه به اينکه در لشکر امير مؤمنان على(عليه السلام) شمار زيادى از جنگ جويان بدر بودند، اين تعبير کاملا مطابق واقع است. بعضى گفته اند مفاد اين تعبير آن است که در لشکر امام(عليه السلام) گروهى از فرزندان جنگ جويان بدر حضور دارند در حالى که اين تفسير با تعبير امام(عليه السلام) سازگار نيست.منظور از «أخيک»; برادر معاويه، حنظلة بن ابى سفيان است و مقصود از «خالَکَ»; دايى معاويه وليد بن عتبه و منظور امام از «جَدَّکَ»; جد معاويه، جد مادرى او عتبة بن ربيعه است و مراد از «أهْلَکَ»; خاندان معاويه جمعى از عمو زادگان او هستند که در جنگ بدر در صفوف لشکر کفر حضور داشتند.جمله (وَما هِيَ مِنَ الظّالِمِينَ بِبَعِيد) بخشى از آيه 83 از سوره هود است که اشاره به عذاب دردناک و شديد قوم لوط مى کند. قومى که عذابشان از همه اقوام ستمکار و مشرک شديدتر بود، زيرا خداوند شهرهاى آنها را زير و رو کرد سپس بارانى از سنگ بر ويرانه هاى آن فرستاد. (فَلَمّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَأَمْطَرْنا عَلَيْها حِجارَةً مِّن سِجِّيل مَّنْضُود * مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَمَا هِيَ مِنَ الظَّالِمينَ بِبَعيد)(9).شايان توجّه است که در کتاب صفين نصر بن مزاحم آمده است روزى سعد بن قيس، صحابى معروف برخاست و در ميان ياران خود خطبه خواند و گفت: اصحاب و ياران محمد(صلى الله عليه وآله) با ما هستند و در ميان جمعيّت ما. به خدايى که نسبت به بندگانش بصير است سوگند اگر فرمانده ما غلامى حبشى بود در حالى که هفتاد نفر از بدريين با ما هستند، مى بايست بينا و خوش دل باشيم حال چگونه خواهد بود در حالى که رييس ما پسر عموى پيغمبر ما از رزمندگان بدر است، او که در کوچکى با پيغمبر نماز خواند و در بزرگى با او جهاد کرد در حالى که معاويه از مشرکان آزاد شده روز فتح مکّه است. پدرش نيز چنين بود; ولى گروهى را اغوا کرده و وارد آتش دوزخ نموده و داغ ننگ را بر پيشانى آنها زده است.(10)*****نکته:بدهکارى در لباس طلبکار!ضرب المثل معروفى است که از قديم گفته اند: «اگر مى خواهى بدهکار نشوى طلبکار شو» و معاويه از کسانى بود که از اين ضرب المثل استفاده فراوان مى کرد و نامه معاويه که امام(عليه السلام) نامه فوق را در جواب او نگاشته، مصداق بارز آن است، زيرا او در حالى که مرتکب کارهاى خلاف متعدّدى شده بود و پيشينه سويى داشت، دست بالا گرفته و نامه اى بسيار طلب کارانه براى امام(عليه السلام) نوشته است.اگر ليست بدهکارى هاى اجتماعى و اخلاقى و سوابق او را در نظر بگيريم خواهيم ديد که:1. او از نظر خانوادگى وضع عجيبى داشت; پدرش ابوسفيان دشمن شماره يک اسلام و آتش افروز جنگ هاى ضد اسلامى بود و مادرش هند معروف به جگرخوار زنى بود که در ميدان جنگ احد پهلوى افسر رشيد اسلام، حمزة بن عبدالمطلب را شکافت و جگر او را بيرون کشيد و بر دهان گذاشت.2. از نظر ايمان به اسلام، نيز در آخرين مرحله; يعنى سال فتح مکّه و تحت فشار، خودش و پدرش ظاهراً به مسلمانان پيوستند.3. او از بيعت با امام مسلمين على بن ابى طالب(عليه السلام) که مهاجران و انصار و توده هاى عظيم مردم با او بيعت کرده بودند، سر باز زد.4. پرچم مخالفت بر ضد حکومت اسلامى را به بهانه خونخواهى عثمان برافراشت و گروه کثيرى از منافقان و مطرودين زمان پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را اطراف خود جمع کرد.5. بيت المال مسلمانان را بازيچه دست خود قرار داد، کاخ عظيمى همچون کاخ شاهان براى خود ساخت و اموال بيت المال را به جاعلان حديث و رؤساى قبايل و کسانى که از او حمايت مى کردند و تملق مى گفتند، بى حساب و کتاب بخشيد.6. از ريختن خون بى گناهان پروا نداشت. محمد بن ابى بکر، مرد صالح خدا و مالک اشتر، سردار رشيد اسلام و عمار ياسر، صحابى معروف و محبوب پيغمبر با توطئه او شهيد شدند و با شبيخون هايى که به مرزهاى عراق مى زد گروهى از بى گناهان را به خاک و خون مى کشيد.7. با اينکه در دفاع از عثمان ـ على رغم تقاضاى يارى از سوى او ـ کوتاهى کرده بود خود را وارث خون وى معرفى کرد و به خون خواهى او برخواست.معاويه على رغم اين بدهکارى ها، در نامه خود به طلبکارى برخواست; از يک سو به حمايت اصحاب پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و مهاجران و انصار برمى خيزد و در دفاع از آنها داد سخن مى دهد و ظهور پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و قيامش را عطيه بزرگ الهى مى شمرد و امام(عليه السلام) را در يارى صحابه مقصر مى داند و از سويى ديگر امام(عليه السلام) را متهم به شرکت در خون عثمان مى کند و از سوى سوم بيعت اجبارى امام(عليه السلام) را با خليفه اوّل نقيصه اى براى امام ذکر مى کند.ولى امام(عليه السلام) در پاسخ نامه او با تعبيراتى بسيار کوبنده و در عين حال فصيح و بليغ او را خلع سلاح مى کند. دست او را گرفته به عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى برد و قيام او و پدرش بر ضد پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را به او نشان مى دهد و شرکت بستگان نزديکش را در جنگ بدر در صف مشرکان و سپس کشته شدن آنها را به دست سپاه اسلام را يادآور مى شود و با صراحت به او مى گويد: ستايش پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و بيان اهمّيّت قيام او براى شخصى مانند على(عليه السلام) از قبيل «زيره به کرمان بردن» يا «خرما به هَجَر نقل کردن» است. سپس کوتاهى هاى او را در حمايت از عثمان يادآور مى شود و با عباراتى رسا وضع خاندان بنى اميّه و خاندان بنى هاشم را در جاهليّت و اسلام ترسيم مى کند و شايستگى بى قيد و شرط خود را براى مقام خلافت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بادلايل روشنى بيان مى دارد ونسبت به بيعت اجباريش مى فرمايد: تو خواستى مرا نکوهش کنى ولى ناخود آگاه مدح و ستايش کردى. و سرانجام تهديد معاويه را به جنگ با خود، پاسخ مى گويد که تهديدى مضحک و بى معناست نسبت به کسى که فرزند جنگ و پرورش يافته ميدان هاى جهاد است.در مجموع همان گونه که شارحان نهج البلاغه گفته اند و سابقاً نيز به آن اشاره کرديم، اين نامه امام(عليه السلام) از بهترين نامه ها ست که اهداف امام(عليه السلام) را به بهترين وجهى بيان کرده است.*****پی نوشت:1 . «استعبار» از ريشه «عبر» بر وزن «ابر» به معناى اشک ريختن است.2 . «الفيت» از ريشه «الفاء» به معناى يافتن ناگهانى است.3 . «ناکلين» جمع «ناکل» به معناى انسان ضعيف و ترسويى است که از کار عقب نشينى مى کند. از ريشه «نکول» به معناى ترس و عقب نشينى گرفته شده است.4 . «هيجاء» به معناى جنگ است، چون انسان را به هيجان وا ميدارد.5 . توبه، آيه 100.6 . «قتام» به معناى غبار است.7 . «مُتسربِلين» در اصل از سربال به معناى پيراهن گرفته شده و متسربل به کسى مى گويند که پيراهنى در بر کند و در اينجا امام(عليه السلام) شهادت را تشبيه به پيراهنى کرده است که جنگجويان از لشکرش آن را در تن پوشيده اند; پيراهنى است زينتى و زيبا.8 . «نصال» جمع «نصل» بر وزن «نسل» به معناى پيکان تير يا لبه شمشير است.9 . هود، آيه 82 و 83.10 . صفين، ص 236. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )10-  جواب آن حضرت به معاويه است كه او حضرت را تهديد به جنگ كرد تهديدى كه شمشير را كنايه از آن آورد. و امام (ع) فرمود:«فلقد اضحكت بعد استعبار»،پس از آن همه اشك تمساح ريختن و گريستن سخنان خنده آورى مى گويى، كنايه از آن كه تهديدهاى او نسبت به حضرت تعجب وى را بر انگيخته و باعث خنده او شده است و نيز ممكن است معناى عبارت چنين باشد كه هر كس اين سخنان را از تو بشنود پس از گريستن براى دين به علت تغييراتى كه در آن دادى، از تعجب به خنده خواهد افتاد، اين جمله نيز مانند ضرب المثل و در مقام استهزاى معاويه گفته شده است.«متى الفيت...»،در اين جمله با استفهام انكارى از معاويه پرسيده است كه چه وقت ديده است كه فرزندان عبد المطلب از جنگ بگريزند و از شمشير بترسند و نيز با اين بيان مقام بنى هاشم را از ترس و بى حالى دور مى دارد.«فلبّث قليلا تلحق الهيجا حمل»،مصراع بعدش اين است: ما احسن الموت اذ الموت نزل ترجمه مصراع اول در ترجمه متن گذشت و معناى مصراع دوم اين است. باكى از مرگ نيست هنگامى كه بيايد.اين مثال را معمولا براى ترساندن حريف از جنگ مى آورند و اصل آن از آن جا نشأت گرفته است كه در زمان جاهليت در جنگ داحس شترهاى مردى از قبيله قشير بن كعب به نام حمل بن بدر به يغما برده شده و او رفت بر راهزنان شبيخون زد و شتران خود را گرفت و دو مصراع فوق را سرود، و از آن به بعد، ضرب المثل شد.برخى گفته اند: مالك بن زهير، قشيرى نامبرده را تهديد به قتل كرد، او هم اين شعر را خواند و سپس رفت مالك را به قتل رساند، ولى بعدا برادر مالك، قيس، بر حمل و برادرش حذيفه دست يافت و هر دو را كشت و اين شعر را خواند:شفيت النفس من حمل بن بدر            و سيفى من حذيفه قد شفانى«فسيطلبك...»،در مقابل آن كه معاويه حضرت را تهديد به شمشير كرده بود. امام هم او را بيم داده و تهديد مى كرد كه بزودى، با لشكرى عظيم بروى خواهد شوريد، لشكرى كه با حمله شديد خود و بر افروختن گرد و غبار اركان دشمن را به لرزه درمى آورد، در حالى كه پيراهن مرگ را به تن كرده اند، دو كلمه شديدا و متسربلين حال هستند و سربال مفعول به براى متسربلين مى باشد، و جامه مرگ ممكن است كنايه از زره جنگى باشد، يا از آن گروه كه به ملاقات مرگ مى روند و در گردابهايش شنا مى كنند و يا لباسها و كفشها، و اوضاع و احوالى كه خود را آماده قتل با آن كرده اند، و از جمله صفات اين لشكر آن است كه محبوبترين ديدار براى آنان ديدار پروردگارشان است چون به حقانيت دين خود يقين كامل، و به وعده راستين الهى اطمينان تامّ دارند.منظور از ذريّه بدريه اى كه همراه لشكريان آن حضرت مى باشند فرزندان آن گروه از مسلمانان هستند كه در جنگ بدر با پيامبر بوده اند و در قبل يادآور شده ايم كه مقصود از برادر و دايى معاويه كه در جنگ بدر كشته شدند به ترتيب: حنظلة بن ابى سفيان و وليد بن عتبه مى باشند، و جدّ او هم كه كشته شد عتبه بن ربيعه است كه پدر هند، مادر معاويه مى باشد يعنى عتبه جد مادرى معاويه مى باشد، و در آخر نامه به آيه شريفه قرآن استشهاد مى فرمايد: «مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ وَ ما هِيَ» و ظالمين در اين آيه را كنايه از معاويه و يارانش آورده است.تمام اوصافى كه حضرت براى لشكر خود و آنچه همراه آن است بيان فرموده از قبيل فرزندان اهل بدر و شمشيرهاى منسوب به بنى هاشم و يادآورى اشخاصى كه از خويشان معاويه با اين شمشيرها كشته شدند و اين كه هر چه بر سر آنان آمده بر سر معاويه نيز خواهد آمد اينها از بليغترين و رساترين امورى است كه يك گوينده ماهر به منظور ايجاد هراس و وحشت در طرف مقابل مى تواند استفاده كند. 
منهاج البراعه (خوئی)و ذكرت أنّه ليس لي و لا لأصحابي عندك إلّا السّيف فلقد أضحكت بعد استعبار، متى ألفيت بنو عبد المطّلب عن الأعداء ناكلين، و بالسّيوف مخوّفين؟ فلبّث قليلا يلحق الهيجاء حمل، فسيطلبك من تطلب، و يقرب منك ما تستبعد، و أنا مرقل نحوك في جحفل من المهاجرين و الأنصار و التّابعين بإحسان، شديد زحامهم، ساطع قتامهم، متسربلين سرابيل الموت، أحبّ اللّقاء إليهم لقاء ربّهم، قد صحبتهم ذرّيّة بدريّة، و سيوف هاشميّة، قد عرفت مواقع نصالها في أخيك و خالك و جدّك و أهلك و ما هي من الظّالمين ببعيد. (59821- 59137)اللغة:(استعبار) استعبر: جرت عبرته أى بكى.(لبّث قليلا يلحق الهيجا حمل) هذا المثل قريب من قولهم: لبّث رويدا يلحق الداريّون، و حمل بالتحريك هو ابن بدر رجل من قشير و فيه يقول قيس ابن زهير العبسى: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 101 و لكنّ الفتى حمل بن بدر         بغى و البغى مرتعه وخيم     و هذا البيت للعبسى من أبيات الحماسة (الحماسة 147 من شرح المرزوقى) و من أبيات الأمالي للقالى ص 261 ج 1، و في السيرة النّبوية لابن هشام ص 287 ج 1.و قول حمل يضرب به مثلا للتهديد بالحرب.و روى الميدانى في مجمع الأمثال في فصل الضاد المفتوحة هكذا: ضحّ رويدا يدرك الهيجا حمل، و قال: ضحّ رويدا هذا أمر من التضحية أى لا تعجل في ذبحها ثمّ استعير في النهى عن العجلة في الأمر، و يقال: ضحّ رويدا لم ترع أى لم تفزع و يقال ضحّ رويدا يدرك الهيجا حمل، يعنى حمل بن بدر، قال زيد الخيل:فلو أنّ نصرا أصلحت ذات بينها         لضحّت رويدا عن مطالبها عمرو       و لكنّ نصرا ارتعت و تخاذلت          و كانت قديما من خلايقها الغفر    أى المغفرة، نصر و عمروا بناقعين و هما حيّان من بني أسد، انتهى قول الميداني.و في الباب الثالث و العشرين فى ما جاء من الأمثال من أوّله لام من جمهرة الأمثال لأبي هلال العسكرى: لبّث رويدا يلحق الهيجا حمل، أى انتظر حتّى يتلاقى الشّبان، و الهيجا يقصر و يمدّ، و حمل اسم رجل، انتهى كلام أبي هلال.و كما اختلف في ضبط هذا المثل على ما قدّمنا كذا اختلف في حمل فذهب غير واحد إلى أنه ابن بدر كما دريت و في الإصابة و اسد الغابة أنه حمل ابن سعدانة قال في الأوّل: حمل بن سعدانة بن حارثة الكلبي وفد على النّبي صلى اللَّه عليه و آله و عقد له لواء و هو القائل: لبّث قليلا يدرك الهيجا حمل، و شهد مع خالد مشاهده كلّها و قد تمثّل بقوله سعد بن معاذ يوم الخندق حيث قال:لبّث قيلا يدرك الهيجا حمل          ما أحسن الموت إذا حان الأجل     و في اسد الغابة: البث قليلا- إلخ و قال: شهد صفّين مع معاوية، و اللَّه تعالى أعلم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 102 ثمّ إنّ الهيجاء في نسختنا الّتي قوبلت على نسخة الرضى ممدودة، و يجب أن تقرأ في البيت مقصورة ليستقيم الوزن. (مرقل) أى مسرع، و الارقال ضرب من السير السريع، (جحفل) أى جيش عظيم، (قتامهم) أى غبارهم، (ساطع) اى منتشر، (نصالها) قال في القاموس:النّصل و النصلان حديدة السهم و الرمح و السيف ما لم يكن له مقبض جمعه أنصل و نصول و نصال، و نصل السهم فيه: ثبت، و في بعض النسخ نضالها بالمعجمة يقال ناضل عنه إذا دفع و لكن الصحيح ههنا بالمهملة و في صدر الكتاب بالمعجمة كما في نسخة الرضى رضوان اللَّه عليه، قال أبو العيال الهذلى في أبيات لما حصر هو و أصحابه ببلاد الروم في زمن معاوية كتبها إلى معاوية فقرأه معاوية على الناس كما في ديوان الهذليين (ص 255 من طبع مصر):فترى النّبال تعير في أقطارنا         شمسا كأنّ نصالهنّ السنبل        و ترى الرّماح كأنّما هي بيننا         أشطان بئر يوغلون و نوغل    الاعراب:(يلحق الهيجا حمل) قرئ الفعل و حمل على وجهين: على تأنيث الفعل و نصب حمل فالهيجاء فاعل، و على تذكير الفعل و رفع حمل فالهيجاء مفعول (متسربلين) منصوب على الحال.المعنى:قوله عليه السّلام: (و ذكرت أنه ليس لي و لا لأصحابى إلّا السيف- إلخ) هذا الفصل جواب عن قول معاوية: و ليس لك و لأصحابك عندي إلّا السيف- إلخ.و قد مضى نحوه في الكتاب التاسع، فأجابه بقوله  (فلقد أضحكت بعد استعبار) و ذلك أنّ تهديد معاوية لمّا كان في غير محلّه لأنّ مثل تخويفه أمير المؤمنين عليه السّلام بالسيف كصبيّ يخوّف بطلا محاميا قال عليه السّلام: لقد أضحكت، أى أضحكت غيرك من المؤمنين بتخويفك، و لمّا كان تصرّفه في امور الدّين ممّا يبكي المؤمنين قال عليه السّلام: بعد استعبار، أى بعد استعبارك أهل الدّين بما يرون منك في دين اللّه.اقتباس و قوله عليه السّلام: (من المهاجرين و الأنصار و التابعين باحسان) اقتباس من قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» (التوبة: 100).و ذرّية بدريّة أي الّذين هم من ذراري أهل بدر، و أخو معاوية، هو حنظلة ابن أبي سفيان و خاله وليد بن عتبة و جدّه عتبة بن ربيعة و أهله أتباعه، و مضى نحو كلامه هذا في الكتاب العاشر: فأنا أبو حسن قاتل جدّك و خالك و أخيك شدخا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 186 يوم بدر و ذلك السيف معي و بذلك القلب ألقى عدوّي، و سيأتي نحوه في الكتاب الرابع و الستّين: و عندي السيف الّذي أعضضته بجدّك و خالك و أخيك في مقام واحد.قوله عليه السّلام: (و ما هي من الظالمين ببعيد) أراد بالظالمين معاوية و أتباعه، و هو بعض آية من قوله تعالى في قصّة قوم لوط: «فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْها حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ» (هود: 84) و هو عليه السّلام ذكر في هذا الكتاب عدّة آيات لا يخفى مناسبة كلّ واحدة منها لموردها.و معنى سائر الجمل واضح إلّا أنّه عليه السّلام أخبر عن نفسه و عن الجحفل من المهاجرين و الأنصار و التابعين بأنّ أحبّ اللقاء إليهم لقاء ربّهم و إنّما يليق في المقام أن نبحث عن لقاء اللّه تعالى، و لنا بفضله سبحانه رسالة منفردة في لقاء اللّه أرى الاتيان بها ههنا و درجها في هذا الشرح أولى من أن تطبع و تنشر على حدة فاطلبها بعد الترجمة.الترجمة:ديگر اين كه از شمشير بيم داده اى، از اين سخنت گريان را بخنده آوردى كى فرزندان عبد المطّلب از دشمن روى گردان بودند و از شمشير ترسان، اندكى درنگ كن تا حمل شير نر بكارزار در آيد، كه آن گاه كسى بگيردت كه تو او را مى خواستى، و بتو نزديك مى شود مرگى كه از آن دورى مى جستى. و من با لشكرى بزرگ از مهاجر و أنصار و تابعين باحسان شتابان بسوى تو رهسپاريم، لشكر سخت أنبوهى كه گرد سوارانش فضا را فرا گرفت و خود لباس مرگ در بر كرده اند بهترين ديدارشان ديدار خدايشان است، با آنان فرزندان و دودمان سربازان سلحشور و جنگاور روز بدرند، در دست آن پهلوانان شمشير بني هاشم است همان شمشيرهائى كه در جنگ بدر بر سر برادر و دائى و جدّ و دودمانت فرود آمد، كه آماده اند بر سر ستمكاران ديگر فرود آيند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom