جهت غیرفعال یا فعال کردن متن عربی ، فرهنگ لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک نمایید ، دکمه ی سبز به معنای فعال و رنگ خاکستری به معنای غیرفعال می باشد

نامه ۲۸ - بخش ۱ : پاسخ به ادعاهاى دروغین معاویه

[منبع]
و من كتاب له (علیه السلام) إلى معاوية جواباً.
[قال الشريف:
و هو من محاسن الكتب] :

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِي كِتَابُكَ تَذْكُرُ فِيهِ اصْطِفَاءَ اللَّهِ مُحَمَّداً
(صلى الله عليه و آله) لِدِينِهِ وَ تَأْيِيدَهُ إِيَّاهُ لِمَنْ أَيَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ؛ فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْكَ عَجَباً إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرُنَا بِبَلَاءِ اللهِ تَعَالَى عِنْدَنَا وَ نِعْمَتِهِ عَلَيْنَا فِي نَبِيِّنَا، فَكُنْتَ فِي ذَلِكَ كَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ أَوْ دَاعِي مُسَدِّدِهِ إِلَى النِّضَالِ؛ وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِي الْإِسْلَامِ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ، فَذَكَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَكَ كُلُّهُ وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْكَ ثَلْمُهُ؛ وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ، وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ وَ التَّمْيِيزَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ وَ تَرْتِيبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِيفَ طَبَقَاتِهِمْ؟! هَيْهَاتَ، لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَيْسَ مِنْهَا وَ طَفِقَ يَحْكُمُ فِيهَا مَنْ عَلَيْهِ الْحُكْمُ لَهَا.
أَ لَا تَرْبَعُ أَيُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَى ظَلْعِكَ وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِكَ وَ تَتَأَخَّرُ حَيْثُ أَخَّرَكَ الْقَدَرُ؟ فَمَا عَلَيْكَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ وَ لَا ظَفَرُ الظَّافِرِ؟ [فَإِنَّكَ] وَ إِنَّكَ لَذَهَّابٌ فِي التِّيهِ، رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْدِ.
خَبَّأ... عَجَباً :
امر عجيبى را پنهان داشت.
طَفِقْتَ :
آغاز كردى.
بَلَاءُ اللَّهِ :
انعام و احسان خداوند.
نَاقِلُ التَّمْرِ الى هَجَرِ :
خرما به «هجر» برد «هجر»، شهرى در بحرين بوده، كه خرمايش معروف بوده است، اين ضرب المثل مشابه مثلى كه ما مى گوئيم، زيره به كرمان برد.
الْمُسَدِّد :
معلم تيراندازى.
الْنِضَال :
مسابقه تيراندازى.
اعْتَزَلَ :
دورى كرد، كناره گرفت.
ثَلْمُهُ :
عيبش.
الْطُلَقَاء :
اسيران آزاد شده كه ابو سفيان و معاويه از آن جمله اند.
حَنَّ :
صدا كرد.
الْقِدْح :
تير، زمانيكه تيرى با تيرهاى ديگر متفاوت باشد به هنگام پرتاب صدايى خاص و متفاوت از بقيه خواهد داشت و اين مثل «حنَّ قدح ليس منها»، در مورد كسى گفته ميشود كه به قومى افتخار ميكند كه از آنان نيست.
الْظَلْعِ :
لنگيدن، شأن.
الَا تَرْبَعُ... عَلَى ظَلْعِكَ :
چرا در حد خود نمى ايستى.
الذَرْع :
باز بودن دست (توانمندى)، به مقدار نيز گفته اند.
ذَهَّاب :
بسيار رونده.
التِّيه :
گمراهى.
الرَوَّاغ :
بسيار منحرف شونده.
الْقَصْد :
اعتدال.
خَبَّأ :
پنهان نموده است
طَفِقتَ :
شروع كرده اى
هَجَر :
شهرى است در يمن
مُسَدِّد :
معلم تيراندازى
ثَلم :
رخنه و نقص
حَنَّ :
صدا نمود، اظهار محبت كرد
إربَع عَلى ظَلعِك :
در حد و اندازه خود بايست
ذَرع :
قدر و اندازه، در اصل بمعنى گشايش دو دست و بازوان انسان است
ذَهّاب فِى التِّيه :
بسيار رونده در حيرت و سرگردانى
رَوّاغ :
بسيار كج شوند و تمايل كننده
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است در پاسخ نامه معاويه:
قسمت اول نامه:
(كه در آن دعاوى نادرست و سخنان بيهوده او را گوشزد نموده، و پيروان خود را به حقائقى كه در مقام احتجاج اهميّتى بسزا دارد متوجّه ساخته، از اينرو سيّد رضىّ «عليه الرّحمة» فرموده:) و آن از نيكو نامه ها است (با اينكه هر نامه و هر سخنى از آن بزرگوار در جاى خود در منتهى درجه نيكوئى است).
(1) پس از ستايش خداى يكتا و درود بر حضرت مصطفى، نامه ات بمن رسيد كه در آن برگزيدن خدا محمّد -صلّى اللّه عليه و آله- را براى دين خود، و توانا ساختن آن بزرگوار را بيارى اصحاب و همراهانش كه بآنها توانائى داده بود يادآورى مى نمايى، پس روزگار بر ما از تو امر شگفتى را پنهان داشته بود چون كه تو آغاز كرده اى كه ما را بخير و نيكوئى خداى تعالى كه در نزد ما است و بنعمت و بخششى كه بما در باره پيغمبرمان داده آگاه سازى، در اين كار تو مانند كسى هستى كه خرما بسوى هجر بار كرد، يا مانند كسيكه آموزنده خود را به مسابقه در تير اندازى مى خواند (ابن ميثم «رحمه اللّه» در اينجا فرموده: هجر نام شهرى است در بحرين كه در آنجا نخلستان بسيار و خرما فراوان است و اصل مثل كناقل التّمر إلى هجر يعنى مانند كسيكه خرما بشهر هجر بار كرده آنست كه مردى از هجر مالى بشهر بصره برد كه فروخته از آنچه بجاى آن مى خرد سود بدست آورد، در بصره چيزى كسادتر از خرما نيافت، خرما خريد و بشهر هجر بار كرد و آنها را در خانه نگاه داشته منتظر شد كه نرخ آن بالا رود، ولى پى در پى نرخ پائين آمد تا همه خرماها تباه گشته از بين رفت، پس اين مثل زده شد براى كسيكه چيزى را بسوى معدن و كان آن ببرد، و جمله «كداعي مسدّده إلى النّضال» يعنى مانند كسى هستى كه آموزنده خود را به مسابقه در تير اندازى بخواند، مثلى است براى كسيكه شخصى را بچيزى آگهى مى دهد كه آن شخص بآن چيز از او داناتر است)
(2) و گمان كردى كه بهترين مردم در اسلام فلان و فلان (ابو بكر و عمر) است، پس چيزى (آنان) را يادآورى نمودى (ستايش كردى) كه اگر درست باشد ترا از آن بهره اى نيست، و اگر نادرست باشد زيان و ننگى بتو ندارد، و چه كار است ترا با برتر و كهتر و باز بر دست و زيردست، و چه كار است آزاد شدگان (ابو سفيان) و پسرانشان (معاويه) را با تشخيص بين كسانيكه در آغاز از مكّه به مدينه هجرت نمودند، و تعيين مرتبه ها و شناساندن طبقاتشان (تو كه آزاد شده هستى و هنوز هم به حقيقت دين و ايمان نرسيده اى چه دانى فاضل و زبردست كيست و مفضول و زير دست كدام است) چه دور است (اين سخنان از تو) آواز داد تيرى كه از تيرهاى قمار نبود، و آغاز كرد حكم كردن در باره خلافت و امامت را كسيكه روا نيست مگر پيروى از آنكه شايسته خلافت است (جمله لقد حنّ قدح ليس منها يعنى آواز داد تيرى كه از تيرهاى قمار نبود از آنجا مثل شد كه عرب تيرهاى قمار را زير بساطى مى نهاد و بر هم مى زد تا آواز دهد، و گاه بود كه از آواز دانسته مى شد كه تيرى در بين آنها بيگانه است)
(3) اى انسان آيا بالنگى خود نمى ايستى، و كوتاهى دستت را نمى شناسى، و عقب نمى روى در جائيكه ترا قضاء و قدر عقب خواسته (چرا پا از گليم خويش بيرون نهاده با عار و ننگ سر به زير نمى افكنى) پس زيان شكست يافتن شكست خورده و سود فيروزى فيروزمند بر تو نيست، و تو بسيار در بيابان گمراهى رونده و از راه راست پا بيرون نهاده اى.
 

نامه ۲۸ - بخش ۲ : فضائل و امتیازات بنى هاشم

[منبع]
أَ لَا تَرَى -غَيْرَ مُخْبِرٍ لَكَ وَ لَكِنْ بِنِعْمَةِ اللَّهِ أُحَدِّثُ- أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِيدُنَا قِيلَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه و آله) بِسَبْعِينَ تَكْبِيرَةً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَيْهِ.
أَ وَ لَا تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَيْدِيهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِيلَ الطَّيَّارُ فِي الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَنَاحَيْنِ؛ وَ لَوْ لَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَكَرَ ذَاكِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِينَ؛ فَدَعْ عَنْكَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ؛ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا.
شَهِيدُنا :
شهيد ما، منظور «حمزة بن ابى طالب» است كه در احد به شهادت رسيد.
وَاحِدُنَا :
يكى از ما، مراد جعفر بن ابى طالب برادر امام است.
جَمَّة :
بسيار، فراوان.
لَا تَمُجُّها :
آن (فضائل) را رد نمى كند، «مجّ الشىء»، آن چيز را پرتاب كرد.
الرَّمِيَّة :
شكار.
مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّة :
شكار، راه صياد را تغيير داد، يعنى صياد بطمع شكار از راه منحرف شد، اين مثل در مورد كسى گفته ميشود كه بطمع چيزى از راه مستقيم منحرف شود.
صَنَائِع :
جمع «صنيعة»، پرورده ها، تربيت شدگان.
تَذكِيَة :
تعريف نمودن، نيكيهاى شخصى را گفتن
جَمّة :
بسيار
تَمُجُّ :
منع ميكند، از دهان مى اندازد
رَمِيَّة :
شكار تيراندازى شده
صَنايِع :
جمع صنيعة: ساخته شده احسان و انعام
(4) نه بجهت آگهى دادن بتو (و خودستايى) بلكه براى نعمت خدا (كه بمن عطاء فرموده) مى گويم: آيا نمى بينى (نمى دانى) گروهى از مهاجرين و انصار در راه خدا كشته شدند، و همه را شرافت و بزرگوارى است تا اينكه شهيد ما (حمزة ابن عبد المطّلب در جنگ احد) كشته گرديد، گفته شد (در باره او حضرت پيغمبر فرمود): سيّد الشّهداء يعنى آقا و مهتر كشتگان در راه خدا، و رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- هنگام نماز خواندن بر او، او را به گفتن هفتاد اللّه أكبر تخصيص داد (زيرا بعد از اتمام نماز گروه ديگرى از فرشتگان حاضر مى شدند پيغمبر اكرم هم دوباره با ايشان بر او نماز مى خواند، و اين از خصائص حضرت حمزه -رضى اللّه عنه- است) و آيا نمى بينى (آگاه نيستى) كه گروهى (از ياران پيغمبر اكرم) دستهاشان در راه خدا جدا شده و همه را فضل و بزرگوارى است تا اينكه يكى از ما (جعفر ابن ابى طالب) را پيش آمد آنچه يكى از ايشان را پيش آمده بود (در جنگ مؤته دستهايش جدا گرديد، و) گفته شد (پيغمبر ناميد او را به) «الطّيار فى الجنّة و ذو الجناحين» يعنى او است پرواز كننده در بهشت كه داراى دو بال مى باشد
(5) و اگر خدا مرد را از ستودن خود نهى نفرموده بود گوينده (امام عليه السّلام) فضائل و بزرگواريهاى بيشمارى را يادآورى ميكرد كه دلهاى مؤمنين با آنها آشنا بوده گوشهاى شنوندگان ردّ نكند، پس دور كن از خود كسيرا كه شكار او را از راه برگردانيده است (جمله «فدع عنك من مّالت به الرّميّة» مثلى است در باره كسيكه از راه راست بيرون رفته به بيراهه مى رود، خلاصه از كسانيكه بطمع صيد دنيا از راه حقّ پا بيرون نهاده اند «مانند عمرو ابن عاص» پيروى مكن و به سخنانش گوش مده) كه ما تربيت يافته پروردگارمان هستيم و مردم پس از آن تربيت يافته ما هستند (خداوند ما را برگزيده و مردم را به پيروى و دوستى ما امر فرموده، و اين نعمت بزرگ را بما عطاء نموده كه بين ما و او واسطه اى نيست، و بين مردم و خداوند ما واسطه هستيم).
 

نامه ۲۸ - بخش ۳ : برتری بنى هاشم بر بنى امیه

[منبع]
لَمْ يَمْنَعْنَا قَدِيمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادِيُّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِكَ أَنْ خَلَطْنَاكُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَكَحْنَا وَ أَنْكَحْنَا فِعْلَ الْأَكْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاكَ، وَ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ [كَذَلِكَ]، وَ مِنَّا النَّبِيُّ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ، وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ، وَ مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النَّارِ، وَ مِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ مِنْكُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ، فِي كَثِيرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَيْكُمْ؛ فَإِسْلَامُنَا [مَا] قَدْ سُمِعَ وَ جَاهِلِيَّتُنَا لَا تُدْفَعُ وَ كِتَابُ اللَّهِ يَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا، وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى "وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ"، وَ قَوْلُهُ تَعَالَى "إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ"؛ فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَى بِالْقَرَابَةِ وَ تَارَةً أَوْلَى بِالطَّاعَةِ.
وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الْأَنْصَارِ يَوْمَ السَّقِيفَةِ بِرَسُولِ اللَّهِ
(صلى الله عليه و آله) فَلَجُوا عَلَيْهِمْ، فَإِنْ يَكُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَكُمْ، وَ إِنْ يَكُنْ بِغَيْرِهِ فَالْأَنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُمْ.
الْعَادِى :
ديرين، كهن.
الَاكْفَاء :
جمع «كفؤ»، همتا، نظير.
الْمُكَذِّب :
انكار كننده، اشاره به «ابو جهل» است.
اسَدُ اللَّه :
شير خدا، اشاره به حمزه است.
اسَدُ الَاحْلَاف :
اشاره به «ابو سفيان» است، زيرا او بود كه در جنگ خندق گروههايى را تشكيل داد و با آنها براى نبرد با پيامبر (ص) هم پيمان و هم قسم شد.
سَيّدَا شَبَابِ اهْلِ الْجَنَّةِ :
بنابر تصريح رسول اكرم (ص) منظور امام حسن و امام حسين (ع) است.
صِبْيَةُ النَّارِ :
كودكان آتش، گفته شده كه مقصود فرزندان مروان بن حكم است زيرا پيامبر اكرم (ص) اهل آتش بودن آنها و خروجشان از دين را خبر داده است.
خَيْر النِّسَاءِ :
اشاره بحضرت فاطمه (ع) است.
حَمَّالَةُ الْحَطَب :
اشاره به ام جميل دختر حرب، عمه معاويه و زن ابى لهب است.
جَاهِلِيَّتُنَا لَا تُدْفَعُ :
شرف ما را در زمان جاهليت احدى انكار نكرد.
يَومُ السَّقِيفَةِ :
روز اجتماع در سقيفه بنى ساعده.
فَلَجُوا عَلَيْهِم :
بر آنها پيروز شدند.
أسَدُ اللّه :
شير خدا (حضرت حمزه)
أسَد الأحلاف :
شير پيمانها بر عليه اسلام (ابو سفيان پدر معاويه)
صَبِيَّة النّار :
بچه هاى آتش (اولاد مروان بن الحكم)
حَمّالَة الحَطَب :
زن هيزم كش (ام جميل زن ابو لهب و عمه معاويه)
شَذّ :
دور شده و كنار رفته است
فَلَجوا :
غلبه نمودند
(6) شرف كهن و بزرگى ديرين ما را با خويشاوندان تو منع نكرد از اينكه شما را با خود خلط نموده بياميختيم، و (از شما) زن گرفتيم، و (بشما) زن داديم چنانكه اقران و مانند آن انجام مى دهند، در حالتى كه شما در آن پايه نبوديد و از كجا چنين شايستگى داريد در حالتى كه پيغمبر از ما است و تكذيب كننده (ابو جهل) از شما است (كه از همه مردم با رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- بيشتر دشمنى كرد و در جنگ بدر كافر كشته شد) و از ما است اسد اللّه (شير خدا، مقصود خود آن حضرت يا عموى بزرگوارش حمزه سيّد الشّهداء است) و از شما است اسد الأحلاف (شير سوگندها، كه منظور اسد ابن عبد العزّى است كه با بنى عبد مناف و بنى زهره و بنى اسد و تيم و بنى حارث ابن فهر بر جنگ بنى قصىّ هم سوگند شدند تا آنچه از رياست كعبه معظّمه در دست بنى عبد الدّار است باز گيرند، و پيش از زد و خورد عهد شكسته و پراكنده شدند، و گفته اند: اسد الأحلاف عتبة ابن ربيعه جدّ مادرى معاويه است، و گفته اند اسد الأحلاف ابو سفيان است كه در غزوه خندق احزاب را گرد آورد و آنان را بر كشتن پيغمبر -صلّى اللّه عليه و آله- سوگند داد) و از ما است دو سرور جوانان اهل بهشت (رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- فرمود: هما سيّدا شباب أهل الجنّة يعنى حسن و حسين دو سرور اهل بهشت هستند) و از شما است كودكان اهل آتش (مراد فرزندان عقبة ابن ابى معيط هستند كه رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- در پاسخ من للصّبيّة او يعنى كيست براى كودكان فرمود: لك و لهم النّار يعنى براى تو و ايشان آتش است، يا مراد فرزندان مروان ابن حكم هستند كه بر اثر كفرشان اهل آتش شدند) و از ما است بهترين زنان جهانها (فاطمه سلام اللّه عليها) و از شما است هيزم كش (امّ جميل خواهر ابو سفيان كه بر اثر بسيارى دشمنى با پيغمبر اكرم شب خار و خاشاك به دوش گرفته در رهگذر آن حضرت مى ريخت، و خداوند در باره او و شوهرش ابى لهب در قرآن كريم سوره 111 آیه 3-4 فرموده: «سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ - وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ» يعنى زود باشد كه ابو لهب در آتشى شعله ور در افتد و زن او كه هيزم كش است، خلاصه اينها اندكى است) در بسيارى از نيكوئيها كه به سود ما است، و بديها كه به زيان شما است.
قسمت دوم نامه:
(7) پس اسلام ما آنست كه شنيده شد (پيش افتادن و خدمات ما در اسلام بر هر كس هويدا است) و جاهليّت، (شرف و بزرگوارى، قبل از اسلام هم) انكار نمى شود، و كتاب خدا (قرآن كريم) براى ما گرد آورد آنچه را كه از ما پراكنده گشت (سزاوارى ما را بخلافت و امامت گويا است) و آن گفتار خداوند سبحان است: (در قرآن كريم سوره 8 آیه 75 «وَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا» يَعْنى) در كتاب خدا (حكم و فرمان او) بعضى از خويشان ببعض ديگر سزاوارترند (و چون ترديدى نيست كه أولو الأرحام پيغمبر و من و فرزندانم هستم و كسيكه به اولوا الأرحام بودن تخصيص داده شده البتّه بقيام مقام او سزاوارتر است) و گفتار خداوند تعالى است: (در قرآن كريم سوره 3 آیه 68 «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا، وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ» يعنى) سزاوارترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى نمودند و اين پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) و كسانيكه ايمان آوردند، و خدا يار مؤمنين و گروندگان است، پس ما يك بار بسبب خويشى و نزديكى (با پيغمبر اكرم به امامت و خلافت از ديگران) سزاوارتريم، و بار ديگر بسبب طاعت و پيروى نمودن (از آن حضرت، و اينكه امام عليه السّلام به آيه أُولُوا الْأَرْحامِ اكتفاء ننمود براى آنست كه بسا خويشاوندان نزديك در دين بيگانه و در آئين از هم دور هستند، چنانكه در قرآن كريم، در باره پسر حضرت نوح عليه السّلام سوره 11 آیه 46 مى فرمايد: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ» يعنى فرزندت از اهل تو نيست، زيرا او كردار ناشايسته است. و جائيكه قرب صورىّ و معنوىّ يعنى خويشاوندى و طاعت و پيروى با هم گرد آيد ترديدى در اولويّت باقى نمى ماند، و هويدا است كه امام عليه السّلام و اهل بيت او از جهت قرابت و از جهت طاعت بمقام خلافت و امامت سزاوارند و كسيرا حقّ پيش افتادن از ايشان نيست)
(8) و چون مهاجرين بر انصار در روز سقيفه (بنى ساعده كه در شرح سخن شصت و ششم گذشت) خويشى با رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- را (براى خلافت خود) حجّت و دليل آوردند، بر ايشان فيروزى يافتند، پس اگر فيروزى يافتن (بدست آوردن خلافت) به قرابت و خويشى با رسول خدا متحقّق گردد (و امامت از اين راه ثابت شود) حقّ (خلافت) ما را است نه شما را (زيرا ما بآن بزرگوار نزديكتريم) و اگر فيروزى بغير از قرابت و خويشى متحقّق شود (خويشاوندى حجّت و دليل نباشد) انصار بر دعوى خويش باقى اند (حجّت مهاجرين بر ايشان تمام نبوده و اجماع متحقّق نگشته است در صورتيكه حجّت و دليلشان بر آنان تمام بوده ولى با قيد متابعت و پيروى، پس همان حجّت اولويّت امام عليه السّلام را اثبات كند).
 

نامه ۲۸ - بخش ۴ : مظلومیت امیرالمؤمنین

[منبع]
وَ زَعَمْتَ أَنِّي لِكُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ وَ عَلَى كُلِّهِمْ بَغَيْتُ، فَإِنْ يَكُنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَلَيْسَتِ الْجِنَايَةُ عَلَيْكَ فَيَكُونَ الْعُذْرُ إِلَيْكَ:
"وَ تِلْكَ شَكَاةٌ ظَاهِرٌ عَنْكَ عَارُهَا".
وَ قُلْتَ إِنِّي كُنْتُ أُقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّى أُبَايِعَ؛ وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ، وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَكُنْ شَاكّاً فِي دِينِهِ وَ لَا مُرْتَاباً بِيَقِينِهِ، وَ هَذِهِ حُجَّتِي إِلَى غَيْرِكَ قَصْدُهَا، وَ لَكِنِّي أَطْلَقْتُ لَكَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذِكْرِهَا.
شَكَاةٌ :
نقيصه، و در اصل به معناى مرض است.
ظَاهِرٌ عَنْكَ :
از تو بعيد و دور است.
الْجَمَلُ الْمَخْشُوش :
شترى كه چوب كوچكى در بينى اش مى كنند و ريسمان به آن مى بندند، شتر مهار زده شده.
الْغَضَاضَة :
خوارى، نقص.
سَنَحَ :
بروز كرد، رخ داد، پيش آمد.
شكاة :
مرض، نقصان
مَخشوش :
شترى كه به بينى آن چوب و آهن كرده و افسار بسته اند
غَضاضَة :
عيب و نقصان
سَنَحَ :
ظاهر شد، بنظر آمد
(9) و گمان كردى كه من بر همه خلفاء (ابو بكر و عمر و عثمان) رشك بردم، و بر همه آنها ستم نمودم، پس اگر همان گمان تو درست باشد بازخواست آن بر تو نيست تا پيش تو عذر خواهى شود (چون ربطى بتو ندارد، چنانكه أبى ذويب شاعر گفته:
و عيَّر الواشون إنّى أحبّها            و تلك شكاة ظاهر عنك عارها
يعنى (بد گويان معشوقه ام را سرزنش ميكنند كه من دوستش مى دارم) و آن گناهى است كه ننگ آن (اى معشوقه) از تو دور است.
(10) و گفتى: مرا مانند شترى كه چوب در بينيش كرده مى كشند (براى بيعت با خلفاء) كشيدند تا بيعت نمايم، بخدا سوگند خواسته اى نكوهش نمائى ستايش نموده اى، و خواسته اى رسوا سازى رسوا شدى (زيرا از اين گفتار مظلوميّت مرا هويدا ساختى، چون اقرار كردى كه من بظلم و ستم و اكراه و اجبار بيعت نمودم و اجماعى كه از روى ظلم و ستم متحقّق شود درست نبوده منكر آن را حقّ خواهد بود، پس خلفاء را سرزنش نموده با خودت رسوا ساختى) و بر مسلمان تا در دينش شكّ و در يقين و باورش ترديد نباشد نقص و عيبى نيست كه مظلوم و ستمكش واقع شود، و قصد از بيان اين حجّت و دليل من (كه براى اثبات خلافتم اشاره كردم) بغير تو (خلفايى كه ادّعاى تحقّق اجماع نمودند) مى باشد، ولى از آن حجّت و دليل بمقدار آنچه بيان آن پيش آمد اظهار داشتم (تا تو به گمراهى خويش پى ببرى).
 

نامه ۲۸ - بخش ۵ : موضع امام در مورد عثمان

[منبع]
ثُمَّ ذَكَرْتَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِي وَ أَمْرِ عُثْمَانَ، فَلَكَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِكَ مِنْهُ؛ فَأَيُّنَا كَانَ أَعْدَى لَهُ وَ أَهْدَى إِلَى مَقَاتِلِهِ؟ أَمَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ اسْتَكَفَّهُ، [أَمَّنِ] أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَى عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ إِلَيْهِ حَتَّى أَتَى قَدَرُهُ عَلَيْهِ؟ كَلَّا وَ اللَّهِ لَ "قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا".
وَ مَا كُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّي كُنْتُ أَنْقِمُ عَلَيْهِ أَحْدَاثاً؛ فَإِنْ كَانَ الذَّنْبُ إِلَيْهِ إِرْشَادِي وَ هِدَايَتِي لَهُ، فَرُبَّ مَلُومٍ لَا ذَنْبَ لَهُ:
"وَ قَدْ يَسْتَفِيدُ الظِّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ".
وَ مَا أَرَدْتُ "إِلَّا الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ".
لِرَحِمِكَ مِنْهُ :
بخاطر قرابت و نزديكى تو به او.
اعْدَى :
دشمن ترين.
الْمَقَاتِل :
جمع «مقتل»، محلهاى كشتن.
اسْتَقْعَدَهُ :
نشستن او را طلب كرد، از او خواست تا بنشيند.
استَكَفّهُ :
از او خواست تا از چيزى دست بكشد.
بَثّ الْمَنُونَ الَيْهِ :
(موجبات) مرگ را بسوى او پراكند.
الْمُعَوِّقُون :
مانعان از نصرت و يارى.
انْقِمُ عَلَيْهِ :
بر او عيب مى گرفتم.
الَاحْدَاث :
جمع «حدث»، بدعتها.
الظِّنَّة :
تهمت.
الْمُتَنَصِّح :
بسيار ناصح.
أعدى :
دشمن تر
مَقاتِل :
راهها و اسباب قتل و كشتار
استَقعَدَ :
درخواست نشستن نمود
استَكَفَّ :
درخواست خوددارى نمود
تَراخِى :
تأخير كرد
بَثّ :
پخش نمود
مَنون :
مرگ ها
مُعَوِّق :
كسى كه كارى را بتأخير مى اندازد
أنقِمُ :
عيب گرفتم
أحداث :
چيزهاى تازه (بدعت ها)
ظِنَّة :
تهمت و بدگمانى
مُتَنَصِّح :
كسى كه در نصيحت گوئى مبالغه ميكند
قسمت سوم نامه:
(11) پس ياد آوردى آنچه بين من و عثمان روى داده (مرا ستمگر خواندى كه او را يارى نكردم) پس با خويشى (نزديك) كه باو دارى (چون جدّ دوّم معاويه و عثمان اميّة ابن عبد شمس بوده باين ترتيب معاوية ابن ابى سفيان ابن حرب ابن اميّه، و عثمان ابن عفّان ابن ابى العاص ابن اميّه) ترا بايد از اين گفتار پاسخ دادن، پس (بگو:) من و تو كدام يك بيشتر با او دشمنى كرديم، و به كشته شدن او راهنما گرديديم آيا كسيكه خواست او را يارى كند نگذاشت و خواهش خوددارى نمودن كرد يا كسيكه از او يارى خواست و او از ياريش دريغ نمود و (اسباب) مرگ (كشته شدن) را بسوى او كشاند تا اينكه قضاء و قدرش (حكم الهىّ) باو رو آورد (كشته شد).
(گفته اند: حضرت خواست بين عثمان و مردم آشتى داده فتنه و آشوب را بخواباند، عثمان از اعتمادى كه بيارى معاويه داشت راضى نشد و درخواست كناره گيرى حضرت را نمود، و كس نزد معاويه فرستاده با شتاب او را بيارى خواست، معاويه درنگ بسيارى نمود، و چون از شام بيرون آمد بسيار آهسته راه را طىّ ميكرد تا از كشته شدن عثمان آگهى يافته بشام بازگشت و از استقلال و حكومت دم زد، لذا امام عليه السّلام در باره دلسوزى بر خلاف واقع او براى عثمان مى فرمايد:) سوگند بخدا چنين نيست (تو منافق و دوروئى، زيرا باو ستم نمودى و اكنون خود را دلسوز مى نمايانى، و خداوند در قرآن كريم سوره 33 آیه 18 در باره مانندان تو فرموده: «قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا» يعنى) خدا بحال آن مردم (منافق و دو روى) شما كه (مسلمانها را از جنگ) باز مى دارند، و به برادران (پيروان) خود مى گويند بجانب ما بياييد آگاه است، و آنان جز زمانى اندك (آن هم بنفاق و خودنمايى) بجنگ حاضر نمى شوند.
(12) و (اين گفتار من دليل بر آن) نيست كه عذر خواسته باشم از اينكه بعثمان بر اثر بدعتهائى كه از او آشكار مى شد عيب جوئى مى نمودم، و اگر ارشاد و راهنمائى من نسبت باو (مى پندارى كه) گناه بود، پس «ربّ ملوم لا ذنب له» يعنى بسا سرزنش شده است كه گناهى ندارد، «و قد يستفيد الظّنّة المتضّح» (كه مصراع اوّل آن اينست: و كم سقت فى اثاركم من نصيحة) يعنى (چه بسيار نصيحت و اندرز كه بشما گوشزد نمودم) و گاه باشد كه كسيكه بسيار پند دهد (به ازاء پند و اندرز) تهمت و بدگمانى بدست آرد (و اين مصراع مثلى است براى كسيكه كوشش در اندرز دادن مى نمايد بحدّيكه متّهم ميشود باينكه شايد منظور بد دارد) و (در قرآن كريم سوره 11 آیه 88 در باره گفتار حضرت شعيب بقوم خود مى فرمايد: «قالَ يا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً» يعنى) نمى خواهم مگر اصلاح آنچه توانائى دارم، و نيست موفّق شدنم (در اصلاح امور) مگر بكمك و يارى خدا، باو توكّل و اعتماد مى نمايم و باز گشتم بسوى او است.
 

نامه ۲۸ - بخش ۶ : پاسخ به تهدید نظامى معاویه

[منبع]
وَ ذَكَرْتَ أَنَّهُ لَيْسَ لِي وَ لِأَصْحَابِي عِنْدَكَ إِلَّا السَّيْفُ، فَلَقَدْ أَضْحَكْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ؛ مَتَى أَلْفَيْتَ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَنِ الْأَعْدَاءِ نَاكِلِينَ وَ بِالسَّيْفِ مُخَوَّفِينَ؟ "فَلَبِّثْ قَلِيلًا يَلْحَقِ الْهَيْجَا حَمَلْ"؛  فَسَيَطْلُبُكَ مَنْ تَطْلُبُ وَ يَقْرُبُ مِنْكَ مَا تَسْتَبْعِدُ؛ وَ أَنَا مُرْقِلٌ نَحْوَكَ فِي جَحْفَلٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، شَدِيدٍ زِحَامُهُمْ سَاطِعٍ قَتَامُهُمْ مُتَسَرْبِلِينَ سَرَابِيلَ الْمَوْتِ، أَحَبُّ اللِّقَاءِ إِلَيْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ؛ وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّيَّةٌ بَدْرِيَّةٌ وَ سُيُوفٌ هَاشِمِيَّةٌ، قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا فِي أَخِيكَ وَ خَالِكَ وَ جَدِّكَ وَ أَهْلِكَ، "وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ".
الِاسْتِعْبَار :
گريه كردن.
الْفَيْتَ :
يافتى.
نَاكِلين :
پشت كنندگان، «نكل عن كذا»، از چيزى خوددارى كرد، ترسيد و انجام نداد.
لَبِّثْ :
فعل امر از «لبث» مكث كن، مهلت بده.
الْهَيْجَا :
جنگ.
حَمَل :
اشاره به فردى به نام «ابن بدر» از قبيله «قشير» است كه در زمان جاهليت شترانش غارت شده بود و او به تنهائى آنها را باز ستاند.
مُرْقِلٌ :
سرعت كننده، كسى كه با شتاب حركت ميكند.
الْجَحْفَل :
لشكر عظيم.
السَاطِع :
منتشر، پراكنده.
الْقَتَام :
غبار.
مُتَسَرْبِلِين :
پوشندگان، در بر كنندگان.
سَرَابِيلَ الْمَوْتِ :
لباسهاى مرگ، (گوئى آنها كفن به تن كرده بودند).
بَدْرِيَّةٌ :
منصوب به بدر، جنگجويان بدر.
اخِيكَ :
برادرت، حنظلة.
خَالِكَ :
دائيت، وليد بن عتبة.
جَدِّكَ :
جدت، عتبة بن ربيعة.
إستِعبار :
اظهار گريه كردن
ألفَيتَ :
يافتى و ديدى
ناكِل :
فرار كننده و برگردننده
لَبِّث :
توقف كن
هَيجاء :
جنگ
حَمَل :
نام مردى است (حمل بن بدر قشيرى)
مُرقِل :
سرعت كننده
نَحو :
بسوى
جَحفَل :
سپاه بزرگ
قَتام :
گرد و غبار
نِصال :
جمع نصل: تيغه شمشير و كارد
قسمت چهارم نامه:
(13) و (مرا از جنگ ترساندى، و) گفتى براى من و ياران و هوادارانم نيست نزد تو مگر شمشير پس خندانيدى بعد از گريه كردن (كسيكه اين سخن از تو بشنود پس از گريان بودن براى تصرّف تو در دين اسلام مى خندد، خلاصه اين سخن ژاژ تو مرا به شگفت آورده خندانيد، زيرا) كجا يافتى فرزندان عبد المطّلب از دشمنان باز ايستاده از شمشيرها بترسند: (لبّث قليلا يلحق الهيجا حمل - لا بأس بالموت إذا الموت نزل) يعنى اندكى درنگ كن تا حمل (ابن بدر «مردى از قبيله قشير ابن كعب ابن ربيعة») برسد (باكى نيست به مرگ هنگاميكه مرگ رو آورد. گفته اند: در جاهليّت شترهاى حمل را بيغما بردند، او رفته و آنها را بازگرداند، و اين شعر را سرود، و آن مثل شد براى هنگام تهديد بجنگ) پس زود باشد ترا بطلبد كسيكه او را مى طلبى (و با او لاف زده سخن گزاف گفتى) و بتو نزديك گردد آنچه دور مى پندارى،
(14) و من شتابنده ام بسوى تو در بين لشگر بسيار از مهاجرين و انصار و پيروانى كه به نيكوئى پيرونده اند كه بسيار است جمعيّت ايشان، پراكنده است گرد و غبارشان، در بر كرده اند پيراهن مرگ را، بهترين ديدارهاى ايشان ديدار پروردگارشان است، و آنان را فرزندان كسانيكه در جنگ بدر حاضر بودند و شمشيرهاى بنى هاشم همراه است كه تو خود مى شناسى تيزيهاى آن شمشيرها را كه بكار رفت در برادرت (حنظلة ابن ابى سفيان) و دائيت (وليد ابن عتبه) وجدّت (عتبة ابن ربيعة پدر هند مادر معاويه كه هر سه در جنگ بدر كشته شدند) و خويشانت (در قرآن كريم سوره 11 آیه 83 در باره قوم لوط مى فرمايد: «مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ وَ ما هِيَ» يعنى) و آن عذاب و سختى از ستمكاران دور نخواهد بود (شايسته است ستمكاران به چنين سختيها گرفتار باشند).
 
حامد کاشانی

پیشنهاد میشود برای آشنایی با کتاب شریف نهج البلاغه ، در ابتدا این ۵ قسمت از برنامه سمت خدا با حضور حجة الاسلام کاشانی را مشاهده فرمایید :
جلسه اول | جلسه دوم | جلسه سوم | جلسه چهارم | جلسه پنجم

محمد علی انصاری

همچنین برای مشاهده ی شرح تصویری تمامی خطبه های نهج البلاغه توسط استاد انصاری ، اینجا را کلیک نمایید

در حال بارگذاری ...
لطفا صبر نمایید
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com | شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom