جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : سلامتی در دین و بدن [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في التزهيد من الدنيا :
نَحْمَدُهُ عَلَى مَا كَانَ وَ نَسْتَعِينُهُ مِنْ أَمْرِنَا عَلَى مَا يَكُونُ، وَ نَسْأَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِي الْأَدْيَانِ كَمَا نَسْأَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِي الْأَبْدَانِ.

مُعافاة و عافية : سلامتى و محفوظى 
(زيد بن وهب، از اصحاب امام است، نقل مى كند كه اين خطبه در روز جمعه در شهر كوفه ايراد شد).
خدا را بر نعمت هايى كه عطا فرمود ستايش مى كنيم و در كارهاى خود از او يارى مى جوييم. از او سلامت در دين را خواهانيم آنگونه كه تندرستى بدن را از او درخواست داريم.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در بى اعتبارى دنيا و دل نبستن بآن):
(1) خداوند را بر نعمت هايى كه عطاء فرموده سپاسگزاريم و در كارهاى خود از او يارى مى طلبيم، و سلامتى (از بيمارى نادانى و گمراهى و نافرمانى) در دين و عقائد را از او درخواست مى نماييم (تا ما را بخود وا نگذارد كه از صراط مستقيم و راه راست منحرف شويم) چنانكه سلامتى (از بيماريهاى) بدنها را از او مى خواهيم.
 
حمد مى گوييم او را، بر آنچه بوده است و از او يارى مى جوييم در كار خود، براى آنچه خواهد بود. و از او مى خواهيم كه دين ما را به سلامت دارد، همان گونه كه از او سلامت تنهايمان را مى طلبيم.
 
ما خدا را بر آنچه رخ داده است، حمد و سپاس مى گوييم; و از او يارى مى طلبيم براى کارهايى که در پيش داريم، و از درگاهش سلامت در دين مى طلبيم، آنگونه که سلامت در بدن را تقاضا مى کنيم.
 
او را بر آنچه بوده سپاس مى گوييم، و براى آنچه بود، در كار خويش از او يارى مى جوييم، و از او مى خواهيم تا دينمان را به سلامت دارد، آن چنانكه از او مى خواهيم تا تن هامان درست ماند.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در گريز از دنيا:
خدا را بر هر چه بود سپاس مى گوييم، و در كار خود بر آنچه خواهد شد كمك مى طلبيم، سلامت در عقايد را از او خواهانيم چنانكه تندرستى را از او مسألت داريم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 338-335 و من خطبة له عليه السلام فى التزهيد من الدنيا.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه پيرامون زهد در دنيا سخن مى گويد. خطبه در يك نگاه:با توجه به اينكه امام عليه السلام- طبق بعضى از روايات- اين خطبه را به عنوان خطبه نماز جمعه ايراد فرموده است، سعى مى كند كه در آن مردم را به زهد در دنيا ترغيب كند و چنان از بى وفايى دنيا و ناپايدارى آن سخن بگويد كه طالبان و عاشقان دنيا از آن دلسرد شوند و فريب زرق و برق آن را نخورند؛ مخصوصاً تصوير زنده اى از كسانى ارائه مى دهد كه به خاطر از دست رفتن عزيزانشان، اشك مى ريزند و گروهى ديگر آنها را تسليت مى گويند و گروههاى ديگرى كه در بستر بيمارى افتاده اند و با مرگ دست به گريبانند؛ تا غافلان را بيدار و مست هاى هوا و هوس را هوشيار كند و در مجموع، داروى شفابخشى است براى بيماردلان دنيا پرست و غافلان مغرور و مست. تقاضاى سلامت دين و تن:امام(عليه السلام) در آغاز و مقدّمه اين خطبه، به حمد و ثناى الهى مى پردازد، تا دلها آماده پذيرش سخنان آينده او شود و ضمن چهار جمله، گفتنى ها را مى گويد.نخست مى فرمايد: «ما خدا را بر آنچه رخ داده است، حمد و سپاس مى گوييم». (نَحْمَدُهُ عَلَى مَا کَانَ).مفهوم اين سخن وسيع است: هم نعمت هايى را که از سوى خدا ارزانى شده، شامل مى شود و هم حوادث تلخ و دردناک را. چرا که بندگان خاصّ خدا هر چه را از سوى اوست، نعمت و رحمت مى شمرند و در برابر همه آنها سپاسگزارند.سپس مى افزايد: «و از او يارى مى طلبيم، در همه کارهاى آينده خود». (وَ نَسْتَعِينُهُ مِنْ أَمْرِنا عَلَى مَا يَکُونُ).بديهى است حمد و سپاس برگذشته است و يارى طلبيدن براى آينده; و بندگان خالص و مخلص، در برخورد با حوادث گذشته و آينده چنين اند، که يکى را سپاس مى گويند و براى ديگرى از پروردگار يارى مى طلبند.در سومين و چهارمين جمله، مى فرمايد: «ما از او سلامت در دين مى طلبيم، آن گونه که سلامت در بدن ها را تقاضا مى کنيم!» (وَ نَسْأَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِي الأَدْيَانِ، کَما نَسْأَلُهُ المُعافاةَ فِي الاَْبدانِ).اين عبارت اشاره به نکته لطيفى است و آن اينکه اگر مردم به همان اندازه که به عافيت و سلامت جسمانى اهميّت مى دهند، به سلامت دينشان اهميت مى دادند وضع خوبى داشتند. ولى افسوس! يک بيمارى مختصر جسمانى گاه انسان را به دنبال طبيبان متعدّد مى فرستد، در حالى که به خاطر ده ها بيمارى خطرناک معنوى و اخلاقى و دينى، حتّى به دنبال يک طبيب هم نمى رود!بعضى از «شارحان نهج البلاغه» اين سخن را از بعضى از متفکّران انسان شناس نقل کرده اند که: «اگر يک صدم اشکهايى که براى شکم هاى گرسنه و بدنهاى برهنه ريخته مى شود، براى ارواح گرسنه معرفت و برهنه از فضايل ريخته مى شد، هم گرسنگى ها و برهنگى هاى جسمانى از بين مى رفت و هم گرسنگى ها و برهنگى هاى روحى زايل مى گشت!».(1)اين نکته نيز قابل دقّت است که ذکر «اديان» به صورت جمع، اشاره به دين باورى نفرات انسانهاست، نه اديان مختلف; همانگونه که جمع آوردن «ابدان» به خاطر همين منظور است.(2)****پی نوشت:1. شرح نهج البلاغه علاّمه جعفرى، جلد 18، صفحه 9.2. سند خطبه: از كسانى كه قبل از مرحوم سيّد رضى و گردآورى نهج البلاغه، اين خطبه را نقل كرده اند، زيد بن وهب است (او از صحابه اميرمؤمنان على عليه السلام است كه بخش قابل ملاحظه اى از خطبه هاى آن حضرت را در كتابى به عنوان خطب اميرالمؤمنين على المنابر فى الجُمع و الأعياد و غيرهما جمع آورى كرده و اين نخستين كتابى است كه در اين زمينه نگاشته شده است.) مرحوم محدّث نورى در مستدرك الوسائل اين خطبه را از آن كتاب آورده است كه با خطبه مورد بحث اندك تفاوتى دارد. مرحوم صدوق- كه او هم قبل از سيّد رضى مى زيسته است- در دو كتاب خود: معانى الأخبار و من لايحضره الفقيه تمام يا بخشى از آن را با تفاوت مختصرى ذكر كرده است. افراد متعدّد ديگرى كه بعد از سيّد رضى مى زيستند نيز، آن را در كتاب هاى خود آورده اند.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 196). 
شرح علامه جعفری«نحمده علي ما كان و نستعينه من امرنا علي ما يكون» (خدا را سپاس مي‌گزاريم به آنچه وقوع يافته است و از او ياري مي‌طلبيم در امر خود به آنچه كه خواهد شد.)حمد و سپاس مر خداي را به آنچه كه تحقق يافته است و طلب ياري از خدا به آنچه كه خواهد شد. ابن ابي‌الحديد در تفسير دو جمله فوق مطلبي قابل توجه دارد كه ما آنرا متذكر مي‌شويم. او مي‌گويد: (بدانجهت كه آنچه تحقق يافته و گذشته است، معلوم و آشكار شده و وارد عرصه هستي شده است، قابل حمد و ستايش است، ولي آنچه كه در آينده تحقق خواهد يافت، بدانجهت كه مجهول است، بايد از خداوند درباره حركت صحيح در آن ياري جست. زيرا آنچه كه تحقق يافته و گذشته است، قابل برگشت و استمداد از خدا براي تصحيحش نيست. بنظر ميرسد كلام اميرالمومنين عليه‌السلام، اين معني را در بر ندارد كه انسان از هر چه كه در گذشته تحقق يافته است، گسيخته ميشود و هيچ كاري درباره آن نميتواند انجام بدهد، تا از خدا ياري بطلبد. انسان امروز از كردارها و گفتارهاي زشت در گذشته پشيمان مي‌شود و توبه مي‌كند و براي حصول اين پشيماني و توبه مي‌تواند از خداوند سبحان استعانت بجويد و ياري بطلبد:گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن          مصلحي تو اي تو سلطان سخنكيميا داري كه تبديلش كني           گر چه جوي خون بود نيلش كنياين چنين ميناگريها كار تست          وين چنين اكسيرها ز اسرار تست (مولوي)لذا بايد گفت: منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از (خدا را سپاس ميگزاريم به آنچه كه واقع شده است) اينست كه همه مشيتهاي بالغه خداوندي كه براي جريان موجودات در گذشته تحقق يافته است خير محض بوده و آنچه را كه ما از اعمال نيك با توفيقات و عنايات تكويني و تشريعي رباني انجام داده‌ايم، همه آنها هم وابسته به آن خير محض بوده است، لذا حمد و سپاس وظيفه ما است درباره هر دو نوع خير كه در گذشته تحقق يافته است. البته معلوم است همانگونه كه مشيتهاي بالغه خداوندي در گذشته جريان موجودات را بر مبناي خير محض انجام داده است، در آينده نيز مستند به خير محض خواهد بود و لذا هم اكنون از اين جهت بايد سپاسگزار خدا باشيم. آنچه كه عامل تفاوت گذشته با آينده است، كردارها و گفتارها و نيتها و هدفگيريهاي ما در آينده است كه نمي‌دانيم آيا از روي هوي و هوس انجام خواهند يافت و يا مستند به عقل و وجدان و به انگيزگي لزوم عمل به دستورات خداوندي خواهند بود، لذا براي آنچه كه در آينده تحقق خواهد يافت، همه گونه ياري طلبيدن و استمداد از بارگاه ربوبي لازم است.****«و نساله المعافاه في الاديان، كما نساله المعافاه في الابدان» (و از آن خداوند سبحان عافيت در اديان را مسالت ميداريم همانگونه كه عافيت در ابدان را.)بهبود رواني و بهبود جسماني:چقدر خوب گفته است آن متفكر انسان شناس كه اگر يكصدم اشكهائي كه براي شكم‌هاي گرسنه و بدنهاي برهنه ريخته مي‌شود به ارواح گرسنه معرفت و برهنه از فضائل، ريخته مي‌شد، هم گرسنگي‌ها و برهنگي‌هاي جسماني از بين مي‌رفت و هم گرسنگي‌ها و برهنگي‌هاي روحي زايل مي‌گشت. ولي اين زندگاني دنيوي بقدري مردم معمولي را سرگرم مي‌كند كه اگر يك عمر چند صدساله را هم با تندرستي بدن و بيماري رواني سپري كنند، متوجه نمي‌شوند كه با چه وضعي عمر خود را ميگذرانند!! بهبود رواني و با اصطلاح ديگر صحت روحي ميتواند از ناحيه دو عامل در معرض خطر قرار بگيرد:عامل يكم- دروني محض، يعني كوته‌نظريها و لذت خواهي‌ها و خودپرستي‌ها موجب بيماري و زوال عافيت رواني آدمي ميگردد. بعضي از سطحي‌نگران و بي‌اطلاع از اصول بنيادين روان انسانها، با توجه به انعطاف پذيري و بي‌اعتنائي آدميان به زشتيها و نابكاريها و نابخرديها، گمان ميبرند كه يا اصلا براي روان انساني، اصلي وجود ندارد كه با ورود اختلال در آن، روان آدمي بيمار ميگردد و يا اگر هم اصلي براي روان وجود دارد، داراي آن اندازه استحكام نيست كه در صورت تزلزل، موجب بيماري آن بوده باشد. بايد گفت: اين اشخاص ممكن است خيلي چيزها بدانند و داراي اطلاعات وسيعي هم بوده باشند، ولي متاسفانه اطلاعاتشان درباره جان و روان و روح انسانها بسيار ناچيز است كه حداقل اين اصل بنيادين بديهي را كه (صيانت ذات) ناميده ميشود، بطور لازم مورد توجه و شناخت قرار نميدهند.ممكن است بگوييد: واقعيت اصلي بنام (صيانت ذات) در انسانها چه ارتباطي به صحت و بيماري رواني دارد؟ پاسخ اين سوال روشن است، زيرا اگر كسي پيدا شود كه بگويد: (من از وجود چنين اصلي در انسان اطلاعي ندارم) ما با چنين شخصي هيچ سخني نداريم و اما اگر كسي معتقد به اين اصل بود، يعني باور داشت كه اصلي كه مديريت دروني و بروني انسان را بعهده گرفته است، همان (صيانت ذات) است، در اين فرض مي‌گوئيم: آيا موجوديت آن ذات، براي خود قانوني دارد، يا بدون هيچ اصل و قانون و شرط و مقتضي وجود دارد و در جريان است؟ اگر شق دوم را انتخاب كند و بگويد: ذات انساني هيچگونه قانون و اصل و شرط و مقتضي ندارد، باز سخني با چنين شخصي نداريم كه اگر به او بگوييد: آقاي متفكر، اجازه ميدهيد كه يك برگ گياه را در خلاي از قانون تصور نمائيم؟ فورا اين آقاي متفكر شما را به محروميت از درك و فكر متهم ساخته و شما را لايق صحبت كردن ندانست و از شما رويگردان خواهد شد! ولي بخود جرات ميدهد و ميگويد: ذات انساني هيچگونه قانوني ندارد و آن اصل (صيانت ذات) هم خيالي بيش نيست!! بايد گفت: آقاي متفكر، مي‌توانيد ذات خود را در پهنه طبيعت رها كرده و آنرا تسليم محض حوادث بسازيد؟ مثلا برويد در جنگل پر از درندگان، بدون سلاح قدم بزنيد! بيماري مهلكي كه بسراغ شما آمده است، بگذاريد آن بيماري بمقتضاي طبيعت خود با شما رفتار كند! در برابر مرض چند شخصيتي كه روان شما را از مديريت من سالم محروم ساخته است، دست رويهم بگذاريد كه نظريه فلسفي و انسان‌شناسي من اينست كه ذات و روان انساني قانون و اصلي ندارد و آن مطالب را كه متخصصان علوم انساني و فلاسفه ميگويند، خيالاتي بيش نيست!! بگذاريد آلرژيها (حساسيتها)ي گوناگون، ارتباط واقعي روان شما را با واقعيات مختل بسازد، زيرا براي ذات قانوني وجود ندارد كه حساسيتها انحراف از آن قانون محسوب شوند!اگر كسي بگويد اين اختلالات و صدها نوع ديگر كه ممكن است جان و روان آدمي را در هم پيچيده و حيات وي را مختل بسازند، انحراف و خروج از اعتدال نيست- چنانكه در بالا اشاره كرديم- بايد اينگونه اشخاص را بحال خود گذاشت تا مقداري بينديشند و اگر اشخاصي باشند كه در طواف پيرامون خود طبيعي‌شان خيلي افراط گري دارند و تا سرحد لجاجت و مقاومت در برابر واقع عقب گرد ميكنند، اينان بيماراني هستند كه بايد از آنان صرفنظر نمود و كاري كه بايد كرد ديگران را از سرايت بيماري آنان محفوظ نگهداشت. درباره اينان است كه خداوند متعال ميفرمايد: «في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا». (در دلهاي اينان بيماري وجود دارد (و چون لجاجت و پافشاري به داشتن اين بيماري بخرج مي‌دهند و در صدد منتفي ساختن آن نيستند) لذا همه وسائل و جريانات زندگي كه در اختيار خدا هستند، موجب افزايش بيماري آنان مي‌باشند.)عامل دوم- ابهامات و تاريكي‌هائيكه سود جويان بنام دين، در دين وارد ميسازند و آن را مشوه و مختل مينمايد. همه ميدانيم كه تحريف در اديان چه در قلمرو و عقايد و چه در قلمرو احكام و تكاليف آنها از دير زمان در ميان اقوام و ملل جريان داشته است. اين تحريف اشكال گوناگون دارد و آن اشكال بمقتضاي زمانها و محيطها دستاويز خودكامگان قرار ميگيرد و انحراف بوجود مي‌آورد، بهمين جهت است كه در برخي از روايات نقل شده است كه در آن هنگام كه حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه ظهور مي‌كند، مردم معمولي گمان مي‌كنند آن حضرت دين جديد آورده است. قرآن در مواردي خبر از وقوع تحريف در اديان گذشته ميدهد.اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه مبارك عافيت و صحت در دين را مانند تندرستي از خداوند متعال مسالت ميدارد و بدينوسيله اهميت عافيت ديني را براي مردم اثبات ميفرمايد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امير مؤمنان (ع) در گفتار خود كه فرموده است: «نحمده... الأبدان»،حمد و سپاس را به آنچه در گذشته واقع شده تخصيص داده است، زيرا سپاس بر نعمت پس از حصول آن انجام مى گردد، و استعانت را به آنچه پس از اين روى مى دهد اختصاص داده است بدين سبب كه يارى خواستن نسبت به كارى است كه در آينده انجام مى شود.سپس از خداوند در خواست سلامت در دين را كرده همچنان كه سلامت در بدن را تقاضا فرموده است، زيرا در حقيقت بيماريهايى كه دين بدانها دچار مى شود بسيار سخت تر از بيماريهايى است كه بدن بدانها گرفتار مى گردد. از باديه نشينى پرسش شد چه چيز تو را رنجور ساخته است؟ پاسخ داد: گناهانم، سؤال شد: چه ميل دارى؟ گفت: بهشت را، به او گفته شد: آيا مى خواهى پزشكى براى مداواى تو بياوريم؟ پاسخ داد: مرا پزشك بيمار كرده است.نقل شده كه عصره، زن پارساى بصرى از مردى شنيد كه مى گويد: كورى براى انسانى كه پيش از اين بينا بوده چه قدر سخت و دشوار است، عصره گفت: اى بنده خدا تو بيمارى گناه را فراموش كرده اى و اندوه بيمارى تن را دارى. بى گمان كوردلى و فراموشى از خدا، از اين كورى ظاهرى سخت تر و دشوارتر است.بارى سلامت از كوردلى بسته به عنايات الهى است كه دل را از آفات گناه مصون بدارد، و به گناهكاران توفيق توبه و بازگشت مرحمت فرمايد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 145 و من خطبة له عليه السّلام و هى الثامنة و التسعون من المختار فى باب الخطب:نحمده على ما كان، و نستعينه من أمرنا على ما يكون، و نسأله المعافاة في الأديان، كما نسأله المعافاة في الأبدان.اللغة:(عافاه) اللّه من المكروه معافاة و عافية وهب اللّه له العافية من العلل و البلاء كأعفاه و العافية دفاع اللّه عن العبد.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة مسوقة للوصيّة بالتّقوى و الأمر برفض الدّنيا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 148 و التنفير عنها بذكر معايبها و مثالبها، و افتتح الكلام بحمد الملك المتعال و استعانة الربّ ذى الجلال لأنّ ذكره سبحانه مفتاح للمطالب، و وسيلة إلى المآرب فقال:(نحمده على ما كان و نستعينه من أمرنا على ما يكون) تخصيص الحمد بما كان و الاستعانة بما يكون من حيث إنّ الثّناء على النعمة موقوف و مترتب على وقوعها فيما مضى، و طلب العون على أمر لا يتصوّر إلّا فيما يأتي و ما هو بصدد أن يفعله (و نسأله المعافاة في الأديان كما نسأله المعافاة في الأبدان) فانّ الأديان لها سقم و شفاء كما للأبدان، و مرض الاولى أشدّ و آكد و تأثيره أكثر و أزيد، و لذلك قدّم طلب العافية لها، لأنّ مرض الأبدان عبارة عن انحراف المزاج الحيواني عن حدّ الاعتدال، و نقصانه يقع على الأعضا و الجوارح الظاهرة، و مرض الأديان عبارة عن ميل القلب عن الصراط المستقيم و المنهج القويم، و تأثيره يقع على القلب، و ضرره يعود إلى القوّة القدسيّة و نعم ما قيل:و إذا مرضت من الذّنوب فداوها         بالذكر إنّ الذكر خير دواء       و السّقم في الأبدان ليس بضائر         و السّقم في الأديان شرّ بلاء    الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حضرت است كه متضمن تنفير از دنيا و از محبت آن غدّار بى وفا است چنانچه فرموده: حمد مى كنيم خداوند را بر آنچه بوده است از نعمتها، و استعانت مى نمائيم از خدا از كارهاى خود بر آنچه ميباشد، و سؤال مى كنيم از او بذل عافيت را در بدنها همچنان كه سؤال مى كنيم از او بذل عافيت را در دينها.  
بخش ۲ : ناپایداری دنیا [منبع]

عِبَادَ اللَّهِ، أُوصِيكُمْ بِالرَّفْضِ لِهَذِهِ الدُّنْيَا التَّارِكَةِ لَكُمْ وَ إِنْ لَمْ تُحِبُّوا تَرْكَهَا، وَ الْمُبْلِيَةِ لِأَجْسَامِكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ تَجْدِيدَهَا، فَإِنَّمَا مَثَلُكُمْ وَ مَثَلُهَا كَسَفْرٍ سَلَكُوا سَبِيلًا فَكَأَنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوهُ وَ أَمُّوا عَلَماً فَكَأَنَّهُمْ قَدْ بَلَغُوهُ، وَ كَمْ عَسَى الْمُجْرِي إِلَى الْغَايَةِ أَنْ يَجْرِيَ إِلَيْهَا حَتَّى يَبْلُغَهَا وَ مَا عَسَى أَنْ يَكُونَ بَقَاءُ مَنْ لَهُ يَوْمٌ لَا يَعْدُوهُ وَ طَالِبٌ حَثِيثٌ مِنَ الْمَوْتِ يَحْدُوهُ وَ مُزْعِجٌ فِي الدُّنْيَا [عَنِ الدُّنْيَا] حَتَّى يُفَارِقَهَا رَغْماً.
فَلَا تَنَافَسُوا فِي عِزِّ الدُّنْيَا وَ فَخْرِهَا وَ لَا تَعْجَبُوا بِزِينَتِهَا وَ نَعِيمِهَا وَ لَا تَجْزَعُوا مِنْ ضَرَّائِهَا وَ بُؤْسِهَا، فَإِنَّ عِزَّهَا وَ فَخْرَهَا إِلَى انْقِطَاعٍ وَ إِنَّ زِينَتَهَا وَ نَعِيمَهَا إِلَى زَوَالٍ وَ ضَرَّاءَهَا وَ بُؤْسَهَا إِلَى نَفَادٍ، وَ كُلُّ مُدَّةٍ فِيهَا إِلَى انْتِهَاءٍ وَ كُلُّ حَيٍّ فِيهَا إِلَى فَنَاءٍ.

السَّفْر : گروه مسافران.
امُّوا : قصد كردند.
المُجْرِى الَى الْغَايَةِ : كسى كه مركب خود را بسوى مقصد خاصى ميراند.
يَحْدُوهُ : او را سوق مى دهد و ميراند.
نَفَاد : به آخر رسيدن چيزى، نابود شدن.
 
رَفض : ترك نمودن، دست برداشتن
مُبلِيَة : كهنه كننده
سَّفْر : جماعت مسافر
أمُّوا : قصد نمودند
مُجرِى : جريان كننده، سير كننده كسى كه بسوى هدفى اسب ميراند
لا يَعدوا : تجاوز نمى كند
حَثيث : سريع، عجله كننده
ضَرّاء : ناراحتيهائى كه از خارج مى آيد
بُؤس و بَأساء : ناراحتيهاى داخلى
 
۱. پرهيز از دنيا پرستى:
اى بندگان خدا، شما را به ترك دنيايى سفارش مى كنم كه شما را رها مى سازد، گر چه شما جدايى از آن را دوست نداريد، دنيايى كه بدن هاى شما را كهنه و فرسوده مى كند با اينكه دوست داريد همواره تازه و پاكيزه بمانيد.
شما و دنيا به مسافرانى مانيد كه تا گام در آن نهند، احساس دارند كه به پايان راه رسيده اند، و تا قصد رسيدن به نشانى كرده اند، گويا بدان دست يافتند، در حالى كه تا رسيدن به هدف نهايى هنوز فاصله هاى زيادى است. چگونه مى تواند به مقصد رسد كسى كه روز معيّنى در پيش دارد و از آن تجاوز نخواهد كرد مرگ به سرعت او را مى راند، و عوامل مختلف او را بر خلاف خواسته خود از دنيا جدا مى سازد.
.۲ روش برخورد با دنيا:
پس در عزّت و ناز دنيا بر يكديگر پيشى نگيريد، و فريب زينت ها و نعمت ها را نخوريد و مغرور نشويد و از رنج و سختى آن نناليد و ناشكيبا نباشيد، زيرا عزّت و افتخارات دنيا پايان مى پذيرد، و زينت و نعمت هايش نابود مى گردد، و رنج و سختى آن تمام مى شود، و هر مدّت و مهلتى در آن به پايان مى رسد، و هر موجود زنده اى به سوى مرگ مى رود.
 
(2) بندگان خدا شما را سفارش ميكنم بترك اين دنيا كه شما را (بالأخره) رها ميكند (و در قيامت سودى براى شما ندارد) و اگر چه بترك آن ميل نداشته ايد (و نخواسته ايد كه شما را رها كند) و كالبدهاى شما را كهنه كرده مى پوساند اگر چه شما دوست داريد تازه بماند، پس داستان شما و دنيا همچون داستان مسافرينى است كه به راهى مى روند و گويا (سرعت و تندرويشان به كسانى ماند كه) راه را بپايان رسانده اند و نشانه اى را (كه از دور نمايان است) منظور خويش قرار داده بآن رسيده اند (تند گذشتن عمر شما در اين دنيا به قسمى است كه گويا بمنزل آخر كه مرگ است رسيده ايد)
(3) و چه بسيار اميدوار است راننده اى كه در صدد است مركب خود را بمنتهى درجه مسافتى كه مى تواند براند تا به منظور خود برسد، و بچه چيز اميد دارد كسيكه بقاء و، هستى او را روزى است كه رها نمى كند او را و طلب كننده اى كه با شتاب و تندى او را ميراند تا اينكه از دنيا مفارقت نمايد (انسان بچه چيز دنيا دل مى بندد در حالتى كه مرگ گريبان او را خواهد گرفت و راه فرار ندارد)
(4) پس به عزّت و ارجمندى دنيا و فخر كردن در آن دل نبنديد و به زيور و نعمت آن فريفته نگشته خوشحال نشويد، و از سختى و رنج آن فغان و زارى نكنيد، زيرا ارجمندى در دنيا و فخر كردن بآن از ميان مى رود، و زيور و نعمت آن فانى مى گردد، و سختى و رنج آن تمام ميشود، و هر مدّت و زمانى در آن (چه خوش گذرد چه بد) پايان خواهد داشت، و هر زنده اى در آن نابود خواهد شد (مى ميرد، پس خردمند كسى است كه به دنيائى كه همه چيز آن موقّتى است دل نبندد).
 
اى بندگان خدا، شما را وصيت مى كنم كه اين دنيا را ترك گوييد، كه دنيا شما را ترك خواهد گفت، هر چند، راضى به ترك او نباشيد و جسمتان را كهنه مى كند، هرچند، شما خواستار تازه بودن آن باشيد.
مثل شما و دنيا مثل مسافرانى است كه به راهى مى روند و تا به خود آيند، بينند كه آن را پيموده اند. يا آهنگ رسيدن به نشانه و هدفى كنند و تا ديده بر مى كنند، بينند كه به آن رسيده اند. اى بسا رونده اى كه مى تازد و شتابان مى تازد تا به پايان راه رسد. به چه اميد مى بندد، كسى كه زندگيش به مثابه يك روز است و از آن در نمى گذرد. و همواره كسى در قفاى او افتاده و او را به شتاب مى راند و نگذارد كه درنگ كند. تا اين كه از اين جهانش بركند.
پس در عزّت و افتخار اين جهان با يكديگر رقابت مكنيد و به زيورها و خواسته هاى آن بر خود مباليد و از سختيها و رنجهايش فغان و زارى سر مدهيد، زيرا عزت و افتخارش پايان پذير است و زيور و خواسته اش روى در زوال دارد و سختيها و رنجهايش بر دوام نباشد، هر مدتى در آن به پايان رسد و هر زنده اى بميرد.
 
اى بندگان خدا! شما را به ترک اين دنيايى که سرانجام شما را ترک مى گويد توصيه مى کنم; هر چند ترک آن را دوست نداشته باشيد! دنيايى که جسم هاى شما را کهنه و فرسوده مى سازد، با اينکه دوست داريد همواره تازه و نو گردد! شما نسبت به دنيا به مسافرانى مى مانيد که وقتى گام درجادّه نهاده اند، احساس مى کنند به پايان راه رسيده اند و تا قصد رسيدن به نشانه اى در وسط راه کرده اند، گويى بلافاصله در کنار آن قرار گرفته اند.
(آرى، دنيا به سرعت پايان مى يابد!) کسى که (در اين دنيا) به سوى مقصد پيش مى رود چه زود به آن مى رسد! و چگونه مى تواند اميد به بقا داشته باشد آن کس که روز معيّنى در پيش دارد، که از آن نمى تواند فراتر برود، مرگ به سرعت او را دنبال مى کند و به پيش مى راند و اجل او را به زور و بر خلاف ميلش به جدايى از دنيا وادار مى سازد. حال که چنين است، براى به دست آوردن عزّت و افتخارات (موهوم) سرودست نشکنيد; و به زينت و نعمت هايش فريفته نشويد; و از رنج و ناراحتى هاى آن بى تابى نکنيد! چرا که عزّت و افتخاراتش به زودى پايان مى گيرد; زينت و نعمت هايش زايل مى گردد و رنج و ناراحتى هايش تمام مى شود (و در يک کلمه) دوران هر چيز سپرى مى گردد و هر موجود زنده اى به سوى فنا پيش مى رود!
 
بندگان خدا، شما را سفارش مى كنم اين دنيا را كه وانهنده شماست واگذاريد، هر چند وانهادن آن را دوست نمى داريد. دنيايى كه تن ها را كهنه مى كند، هر چند نو شدن آن را خوش داريد.
مثل شما و دنيا، چون گروهى همسفر است كه به راهى مى روند، و تا درنگرند آن را مى سپرند، و يا قصد رسيدن به نشانى كرده اند، و گويى بدان رسيده اند. چه كوتاه است فرصت كسى كه تازد تا راهى كه در پيش دارد به سر رسد، و يا آنكه روزى فرصت دارد نه بيش -و مرگش از در رسد-، و خواهانى شتابان در پى او افتاده، و او را مى راند تا در دنيا نماند.
پس در عزّت و ناز دنيا بر يكديگر پيشدستى مكنيد، و به آرايش و آسايش آن شادمان مشويد، و از زيان و سختى آن ناشكيبا مباشيد. كه عزّت و نازش پايان يافتنى است، و آرايش و آسايش آن سپرى شدنى، و زيان و سختى آن تمام شدنى، و هر مدّتى از آن سرآمدنى و هر زنده آن مردنى.
 
اى بندگان خدا، شما را سفارش مى نمايم به ترك دنيايى كه شما را ترك مى كند گر چه شما ترك آن را دوست نداريد، دنيايى كه بدنهايتان را كهنه مى نمايد گر چه شما علاقه داريد تازه بمانيد.
شما نسبت به دنيا همچون مسافرانى هستيد كه راه را طى كرده و آن را به پايان برده اند، و نشانه اى را قصد كرده گويا به آن رسيده اند. آن كه مركب به سوى هدف مى راند مگر اميدوار است در چه مدتى براند تا به آن برسد و كسى كه برايش مدتى معين شده كه از آن تجاوز نخواهد كرد چه مقدار اميد به درنگ دارد با آنكه براى بيرون رفتن از دنيا مرگ با شتاب او را به جلو مى راند.
پس در عزت و فخر كردن به دنيا رقابت نكنيد، و به زيور و نعمت آن گول نخوريد، و از رنج و سختى آن بيتابى مكنيد، زيرا عزت و فخرش از ميان مى رود و زيور و نعمتش فانى مى شود، و رنج و سختى آن پايان مى پذيرد، و هر مدت آن به آخر مى رسد، و هر زنده آن مى ميرد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏4، ص: 344-340 به سرعت همه چيز دنيا پايان مى يابد:در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) بعد از حمد وثناى الهى - که در بخش پيشين گذشت - مردم را با عباراتى بسيار مؤثّر و نافذ، به زهد در دنيا ترغيب مى کند و بى اعتبارى دنيا را در لابه لاى عباراتى لطيف و پويا مجسّم مى سازد. مى فرمايد: «اى بندگان خدا! شما را به ترک اين دنيايى که سرانجام رهايتان مى سازد توصيه مى کنم، هر چند شما ترک آن را دوست نداشته باشيد!» (عِبَادَ اللهِ! أُوصِيکُمْ بِالرَّفْضِ(1) لِهذِهِ الدُّنْيَا التَّارِکَةِ لَکُمْ وَ إِنْ لَمْ تُحِبُّوا تَرْکَهَا).چه دردناک است که انسان دنبال معشوقى بدود که او با تمام قدرت از وى فرار مى کند! امام(عليه السلام) مى فرمايد حال که دنيا چنين است شما هم آن را ترک کنيد، هر چند بر خلاف اميال و هوس هاى شما باشد; چرا که به مصداق آيه شريفه: «وَ عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ»(2) ممکن است امورى باشد که انسان ظاهر بين آن را دوست داشته باشد، ولى در درونش سمّ جانگدازى نهفته باشد!سپس مى افزايد: «دنيايى که جسم هاى شما را کهنه و فرسوده کند، با اينکه شما دوست داريد همواره تازه و نو گردد!». (وَ الْمُبْلِيَةِ(3) لأَجْسَامِکُمْ وَ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ تَجْدِيدَهَا).هر کس با گذشت زمان، آثار پيرى و فرسودگى را در خود ملاحظه مى کند: از بين رفتن طراوت پوست بدن، سُست شدن استخوانها، کم نور شدن چشم، سنگينى گوش، لکنت زبان، خميدگى قامت، ضعف عضلات و اعصاب و مانند آن; و به يقين هر کس از مشاهده آنها نگران و متأسّف مى شود و گاه تلاش و کوشش مى کند که اين حرکت طبيعىِ برگشت ناپذير را، با وسايلى برگرداند! ولى به يقين، اگر موفقيّت جزيى نصيب او شود، سرانجام اين مسير را خواه ناخواه طى مى کند. آيا سزاوار است با مشاهده اين امور باز هم انسان به آن دل ببندد؟قابل توجّه اينکه دنيا نه تنها موجودات زنده و بخصوص جسم انسان ها را کهنه و فرسوده مى کند، بلکه قانون فرسودگى بر تمام جهان مادّه، از کهکشان ها گرفته تا اتم ها حاکم است. حتّى اين آفتاب عالمتاب و خورشيد درخشان نيز، تدريجاً کهنه و فرسوده مى شود و روزى به کلّى نابود خواهد شد. نه تنها قرآن سخن از «تکوير شمس» (تاريکى خورشيد) مى گويد، بلکه علم امروز هم با صراحت به اين معنا اشاره دارد.در ادامه سخن امام(عليه السلام) با ذکر تشبيهى، وضع ساکنان دنيا را روشن مى سازد. مى فرمايد: «شما نسبت به دنيا، به مسافرانى مى مانيد که وقتى گام در جاده نهاده اند، احساس مى کنند به آخر رسيده اند; و تا قصد رسيدن به نشانه اى در (وسط راه) کرده اند، گويى بلافاصله در کنار آن قرار گرفته اند; (آرى، دنيا آنچنان به سرعت مى گذرد که تا چشم بر هم مى زنند همه چيز پايان مى يابد)». (فَإِنَّمَا مَثَلُکُمْ وَ مَثَلُهَا کَسَفْر(4) سَلَکُوا سَبِيلا فَکَأَنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوهُ، وَ أَمُّوا(5) عَلَماً فَکَأَنَّهُمْ قَدْ بَلَغُوهُ).در ادامه اين سخن و تأکيد بر مطلب بالا مى افزايد: «چه نزديک است کسى که (دراين دنيا) به سوى مقصد پيش مى رود، به محض حرکت، به آن برسد!». (وَ کَمْ عَسَى الْمُجْرِي(6) إِلَى الْغَايَةِ أَنْ يَجْرِىَ إِلَيْهَا حَتَّى يَبْلُغَهَا!).و در تعبير و تأکيد ديگرى اضافه مى فرمايد: «چگونه مى تواند اميد به بقاء داشته باشد آن کس که روز معيّنى در پيش دارد که از آن نمى تواند فراتر برود، و مرگ به سرعت او را دنبال مى کند، و به پيش مى راند، و اجل او را به زور و بر خلاف ميلش به جدايى از دنيا وادار مى سازد!». (وَ مَا عَسَى أَنْ يَکُونَ بَقَاءُ مَنْ لَهُ يَوْمٌ لاَ يَعْدُوهُ، وَ طَالِبٌ حَثِيثٌ(7) مِنَ الْمَوتِ يَحْدُوهُ(8)، وَ مُزْعِجٌ(9) فِي الدُّنْيَا حَتَّى يُفَارَقَهَا رَغْماً!(10)).اين تعبيرهاى چهارگانه، که هر يک در قالب الفاظى نوريخته شده، يک حقيقت را بيان مى کند و آن ناپايدارى دنيا و بى اعتبارى آن است. حقيقتى که غالب انسانها از آن غافل و بى خبرند وهمين غفلت، بلاى سعادت وخوشبختى آنها است.سپس امام(عليه السلام) از اين بحث (ناپايدارى و بى اعتبارى دنيا) نتيجه گيرى مى کند و در بيانى زنده و گويا مى فرمايد: «حال که چنين است براى به دست آوردن عزّت و افتخارات (موهوم) دنيا، سرو دست نشکنيد و به زينت و نعمتهايش فريفته نشويد و از رنج و ناراحتى هاى آن جزع و بى تابى نکنيد!». (فَلاَ تَنَافَسُوا(11) فِي عِزِّ الدُّنْيَا وَ فَخْرِهَا، وَ لاَ تَعْجَبُوا بِزِينَتِهَا وَ نَعِيمِهَا، وَ لاَ تَجْزَعُوا مِنْ ضَرَّائِهَا وَ بُؤْسِهَا).«چرا که عزّت و افتخاراتش به زودى پايان مى گيرد، زينت و نعمتهايش زايل مى گردد، و رنج و ناراحتى هايش تمام مى شود و (در يک کلمه) دوران هر چيز، سپرى مى شود و هر موجود زنده اى به سوى فنا پيش مى رود!». (فَإِنَّ عِزَّهَا وَ فَخْرَهَا إِلَى انْقِطَاع، وَ إِنَّ زِينَتَهَا وَ نَعِيمَهَا إِلَى زَوَال، وَ ضَرَّاءَهَا وَ بُؤْسَهَا إِلَى نَفَاد(12)، وَ کُلُّ مُدَّة فِيهَا إِلَى انْتِهَاء، وَ کُلُّ حَيٍّ فِيهَا إِلَى فَنَاء).امام(عليه السلام) در اين عبارات زيبا، نخست انگشت روى عزّتها و افتخارات، نعمت ها و زينت ها و درد و رنجهاى دنيا مى گذارد وهمه را فانى و ناپايدار معرّفى مى کند و بعد به صورت يک قانون کلّى مى فرمايد: «همه چيز اين دنيا پايان مى پذيرد و همه زندگان بدون استثناء به سوى مرگ پيش مى روند; حال که چنين است اين همه دعوا و کشمکش و قال و غوغا و بى تابى و زارى براى چيست؟» به گفته يکى از «شارحان نهج البلاغه» پيشينيان، رفتند و خاک شدند و ما از روى آنها عبور مى کنيم و ما هم به زودى خاک مى شويم و آيندگان از روى ما مى گذرند، ولى باز هم بيدار نمى شويم!!جالب اينکه امام باقر(عليه السلام) در حديثى زرق و برق نعمت هاى دنيا را تشبيه به مالى مى کند که انسان در خواب پيدا مى کند، ولى هنگامى که بيدار شد چيزى در دست خود نمى بيند: «أَوْکَمَال وَجَدْتَهُ فِي مَنَامِکَ، فَاسْتَيْقَظْتَ وَ لَيْسَ مَعَکَ مِنْهُ شَىْءٌ(13)».و به گفته شاعر عرب:«أَلاَ إِنَّمَا الدُّنيَا کَمَنْزِلِ رَاکِبِ        أَنَاخَ عَشِيّاً وَ هُوَ فِي الصُّبْحِ رَاحِلُوَ کُلُّ شَبَاب، أَوْ جَدِيد إِلَى الْبَلاءِ        وَ کُلُّ امْرِء يَوْماً إِلَى اللهِ صَائِرُ»«آگاه باشيد! دنيا همچون منزل مسافرى است که شب هنگام در آنجا توقّف مى کند و صبحگاهان از آن کوچ مى نمايد.هر جوان، يا نوى به سوى پيرى و فرسودگى پيش مى رود و هر انسانى روزى به سوى خدا (و عالم آخرت) مى شتابد». ****پی نوشت:1. «رفض» در اصل به معناى ترک کردن چيزى است و «شيعه» را از آن جهت «رافضه» ناميدند که خلفاى سه گانه را ترک کرده اند و بعضى گفته اند اوّلين بار در زمان «زيد بن على» اين عنوان براى شيعه مطرح شد; چرا که «زيد» آنها را از بدگويى به «شيخين» نهى کرده بود و همين سبب شد که «زيد» را رها کنند.2. سوره بقره، آيه 216.3. «مُبْليه» از مادّه «بلا» به معناى کهنگى و پوسيدن است.4. «سَفر» جمع «سافر» به معناى مسافر است.5. «أمّوا» از مادّه «امّ» (بر وزن غم) به معناى قصد کردن است.6. «مجرى» از مادّه «اجراء» در اينجا کنايه از مسافر است و در تفسير جمله بالا، نظرات مختلفى از سوى مفسّران اظهار شده است و آنچه در بالا گفتيم از همه مناسب تر به نظر مى رسد.7. «حثيث» از مادّه «حَثّ» (به فتح حاء) به معناى تحريک کردن و به سرعت دنبال کارى رفتن است.8. «يحدو» از مادّه «حُدى» به معناى راندن شتر همراه با آوازى است که ساربانها مى خوانند; سپس به معناى هرگونه راندن و سوق دادن به کار رفته است.9. «مُزعج» از مادّه «ازعاج» به معناى بيرون راندن و مضطرب ساختن و ريشه کن کردن است.10. «رَغم» به معناى مجبور ساختن است و گاهى اضافه به «انف» مى شود و مى گويند به «رغم انف» يعنى بينى کسى را به خاک ماليدن.11. «تَنافسوا» از مادّه «تنافس» به معناى تلاش دو انسان است که هر کدام مى خواهند چيز نفيسى را که در ميان آن دو است، به چنگ آورند.12. «نفاد» به معناى فنا و نابودى و پايان يافتن است.13. بحارالانوار، جلد 70، صفحه 36. 
شرح علامه جعفریگريز از دنيا:«عباد الله اوصيكم بالرفض لهذه الدنيا التاركه لكم و ان لم تحبوا تركها، و المبليه لاجسامكم و ان كنتم تحبون تجديدها فانما مثلكم و مثلها كسفر سلكوا سبيلا فكانهم قد قطعوده و اموا علما فكانهم قد بلغوره و كم عسي المجري الي الغايه ان يجري اليها حتي يبلغها. و ما عسي ان يكون بقاء من له يوم لا يعدوه، و طالب خثيث من الموت يحدوه و مزعج في الدنيا حتي يفارقها رغما» (بندگان خدا، شما را به اعراض از اين دنيا توصيه ميكنم كه شما را رها خواهد كرد، اگر چه شما نمي‌خواهيد آنرا رها كنيد- دنيائي كه اجسام شما را ميپوساند، اگر چه شما اجسامتان را هميشه تازه ميخواهيد. جز اين نيست كه مثل شما و مثل دنيا مانند مسافراني است كه راهي را رفته و سپري نموده‌اند، و مانند مردمي است كه علامتي را ديده و قصد وصول به آن نموده و به آن رسيده‌اند. آنكس كه مركب بسوي غايتي (كه از آن تجاوز نخواهد كرد) مي‌راند چه مدتي حركت خواهد كرد كه به آن برسد و چه مقدار خواهد بود پايداري كسي كه براي وي روزي مقرر است كه از آن تجاوز نخواهد كرد و هم در آنحال براي وي جوينده‌اي سريع موكل است كه او را بطرف مرگ مي‌راند و براي وي عامل ناراحت كننده‌اي در دنيا هست تا دنيا را با اكراه پشت سر گذارد.)در اين جملات مطالبي بسيار مهم درباره دنيا گوشزد شده است كه بقرار زيراست:1- از اين دنيا اعراض كنيد كه دير يا زود از شما اعراض خواهد كرد. نمي‌گويم: واقعيتها را ناديده بگيريد، ميگويم: واقعيتها را بخوبي ارزشيابي نماييد. نميگويم: در ارتباط با دنيا كسل و سست و بيخيال باشيد، ميگويم: با جدي‌ترين تكاپو در اين دنيا حركت كنيد پس از آنكه آنرا شناخته باشيد. نميگويم: از دنيا و از آنچه كه در آنست قهر كنيد، بلكه ميگويم: با آن دنيا آشتي كنيد و به آن محبت بورزيد كه براي رشد و اعتلاي خود ساخته‌ايد. اي مردم، دنيائي كه بطور طبيعي شما را مي‌پروراند و مانند گهواره شما را بحركت در مي‌آورد، دير يا زود شما را رها خواهد كرد. اين دنيا را رها كنيد، يعني هدف اعلاي جان گرانبهايتان را از بين دنيا كه عبارتست از برقراري ارتباط ما بين خود طبيعي شما و يك مشت ماده و ماديات ناآگاه، نجوييد، بلكه از آن دنيا بجوئيد كه خرد و وجدان و نمايندگان راستين فياض مطلق بوجود آوردنش را براي شما توصيه و دستور ميدهند. ممكن است شما بگوييد: تقسيم كردن دنيا به دو قسم (دنياي طبيعي موجود و دنيائي كه سازنده آن خرد و وجدان و نمايندگان الهي است) چه معني دارد؟ مگر بيش از يك دنيا قابل تصور است؟! بلي، اي انسان، اي موجود تكريم شده از طرف خدايش، تفاوت ميان آن دو دنيا زياد است:يك- (دنياي طبيعي موجود) با موجودات و قوانين مادي و جبري و ناآگاهش، براي تو تاريك است. آخر مگر از دنيايي كه تبلورگاه قوانين مادي و جبري و ناآگاه است، ميتوان روشنائي تلقي داشت؟! در صورتيكه دنيائي كه ساخته خرد و وجدان و نمايندگان الهي است، چنان نوراني است كه خورشيد فروزان الهي نه در شب و نه در روز، فضاي آن را ترك نمي‌كند. به همين جهت است كه به اعتراف متفكران بزرگ هر موقع كه دانشمندان فقط با ابزار ماده‌شناسي وارد ميدان معرفت گشته‌اند، دنيا وضوح و روشنائي خود را از دست داده است، و هر موقعي كه حكماء و عرفاء و ارباب مذاهب حق با ابزار هستي شناسي وارد صحنه معرفت گشته‌اند، روشنائي و وضوح دنيا چشم‌ها را خيره كرده است.دو- (دنياي طبيعي موجود) در معرض كون و فساد و وابستگي و كم و زياد شدن است، زيرا زيبائي و مطلوبيت آن بسته به كيفيت و كميت فعاليتهاي غرائز طبيعي است و با كمترين تغييرات در آنها (دنياي طبيعي موجود) زيبائي و مطلوبيت خود را از دست ميدهد. در صورتيكه دنياي ساخته شده خرد و وجدان و نمايندگان الهي از پنجره جان و روح آدمي به عالم پر فروغ و ثابت ماوراي طبيعت پيوسته است، لذا هرگز به آن عالم مي‌كشاند. مثل دنيا در اين صفتش شبيه به چشمهاي بسيار زيباي يك روح با عظمتي است كه تماشاگر را با كمال زيبائي كه دارد، بسوي روح با عظمتي كه در پشت ظواهر مادي آن چشم است، روانه ميسازد.سه- آدمي در (دنياي طبيعي موجود) جنيني است كه در بطن تاريك ولي وسيع‌تر از بطن مادران نشسته است،- باز هستي جهان حس و رنگ تنگتر آمد كه زندانيست تنگ علت تنگيست تركيب و عدد جانب تركيب حس‌ها مي‌كشد در صورتيكه دنياي ساخته خرد و وجدان و نمايندگان الهي آنچنان وسيع و شفاف است كه گوئي كششها و كميتهاي مادي نه تنها مانع جولان و پرواز روح نيستند، بلكه خود چنانكه در مثال چشمهاي زيباي يك انسان داراي روح با عظمت ملاحظه كرديم، موجب انجذاب به عالم اعلائي كه اين جهان را در برگرفته است، ميباشد. پس معناي اينكه (از اين دنيا اعراض كنيد، يا اين دنيا را رها كنيد) آن نيست كه جهان هستي و ارتباط موجوديت خود را با اين دنيا منتفي بسازيد، بلكه مقصود همان است كه در مثال چشم زيبا و جذاب متذكر شديم كه اگر درست دقت كنيم خود آن چشمها ما را به سوي روح با عظمت جذب مي‌كنند. لذا ميتوان گفت: از آن چشمها با همه زيبائي و پرمعني بودن في نفسه عبور كنيد و به روح كامل صاحب آن چشم برسيد. و هر اندازه معرفت آدمي به خود زيبائي و پرمعني بودن چشمهاي مفروض بيشتر باشد، قطعي است كه برخورداري آن شخص، هم از آن چشمها و هم از روح پشت پرده آنها عالي‌تر خواهد بود.2- اين دنيا اجسام و همه ابعاد مادي شما را تدريجا رو بزوال مي‌برد و بالاخره مي‌پوساند. درست بينديشيد، آيا عشق به تازه ماندن كالبد مادي و ديگر شوون طبيعي مي‌تواند در برابر قوانين حاكم بر هستي عرض اندام نموده و در هفتاد و هشتاد سالگي نشاط و طراوت بيست و سي سالگي را انتظار داشت. همان گردش منظومه شمسي كه بهار را بر كره خاكي ما به ارمغان ميفرستد، پاييز و زمستان را هم بدنبالش بر همين كره خاكي ما روانه مي‌سازد. وسائل آرايش و نمودهاي زيور و زينت باندازه‌اي محدود و تا مدتي محدود ميتواند پرده‌اي روي واقعيتها كه تبلورگاه قوانين است بكشد، نه به اندازه نامحدود و تا زمان نامحدود. حتي همان پرده هم كه آرايش و پيرايش روي واقعيتها ميكشد، با كمي دقت و كنجكاوي در جولان چشمها و نمودهاي ديگر اعضاء چنان شفاف و زير خود را مي‌نمايد كه لباس رياء. ابوالحسن تهامي ميگويد: ثوب الرياء يشف عما تحته فاذا التبست به فانك عار (لباس ريا زير خود را با شفافيتي كه دارد نشان مي‌دهد، لذا اگر اين لباس را بپوشي تو قطعا برهنه‌اي.)يك مصراع از يك بيت ابوالعتاهيه كه مناسب اين مورد است چنين است: و هل يصلح العطار ما افسد الدهر. (و آيا عطار مي‌تواند اصلاح كند آنچه را كه روزگار آن را فاسد نموده است؟!) اگر ما انسانها توقع تازه مانده كالبد مادي را كه توقع امري است امكان ناپذير، از سر خود بيرون كنيم و به ايجاد عوامل تازگي مستمر رواني بپردازيم، نه تنها رفتاري مطابق قانون انجام ميدهيم، بلكه هم دنيا براي ما هر لحظه تازگي خواهد داشت و هم روان ما واقعا از خاصيت رواني كه جريان و تجدد مستمر است، برخوردار خواهد گشت: چو گلستان جنانم طربستان جهانم به روان همه مردان كه روان است روانم چيست امعان؟ چشمه را كردن روان چون ز تن جان جست گويندش روان تفسير جملات بعدي در مجلد 9 صفحات 7 و 8 و مجلد 10 صفحه 18 تا صفحه 24 و از صفحه 130 تا صفحه 135 و مجلد 12 و از صفحه 16 تا صفحه 27 و 32 و 33 و مجلد 13 از صفحه 29 تا صفحه 41 و مجلد 14 از صفحه 132 تا صفحه 136 آمده است مراجعه فرماييد.****«فلا تنافسوا في عز الدنيا و فخرها، و لا تعجبوا بزينتها و نعيمها، و لاتجزعوا من ضرائها و بوسها فان عزها و فخرها الي انقطاع، و ان زينتها و نعيمها الي زوال و ضرائها و بوسها الي نفاد، و كل مده فيها الي انتهاء و كل حي فيها الي فناء» (پس در عزت و افتخار دنيوي به رقابت ناشايست نپردازيد و به زينتها و نعمتهاي دنيا دل خوش ننمائيد و از دشواريها و سختي‌هايش شيون نكنيد، زيرا عزت و افتخار دنيا رو به انقطاع و زينت و نعمتهايش رو به زوال و دشواريها و سختيهايش رو به نابودي است. و در اين دنيا هر مدتي رو به پايان است و هر زنده‌اي رو به فنا.)حال كه چنين است، به زينتها و نعمتهاي دنيا دل خوش نكنيد … عقل سليم چنين حكم ميكند كه پايدار به ناپايدار فروخته نشود، ثابت خود را به متغير نپيوندد. روح آدمي پايدار و ثابت است (نه ساكن فيزيكي) زر و زيور دنيا ناپايدار و متغير، از دست دادن ثابت و پايدار در برابر آنچه كه ناپايدار و رفتني است، دور از خرد است. اميرالمومنين عليه‌السلام نمي‌فرمايد: زينتها و عوامل عزت و فخر و نعمتهاي دنيا را منتفي نماييد، بلكه ميفرمايد: بدانجهت كه امور مزبوره رو به فنا و زوال است، بانها دل خوش ننمائيد و به رقابتهاي ناشايسته در بدست آوردن آنها نپردازيد. براستي چه حماقت‌آميز است كه آدميان براي بدست آوردن تجملات و عزت و افتخارات زودگذر كه اغلب بر اساس تخيلات استوار است، ارواح خود را كه بايد در جاذبه بارگاه ربوبي قرار بگيرند، به رقابت كشنده درباره تجملات و عزت و افتخارات بي‌اساس و زودگذر دنيا وادار نمايند!! بر خيالي صلحشان و جنگشان بر خيالي نامشان و ننگشان شگفتا، اين نوع انساني كه ادعاي تكاملش بقول مردم: گوش فلك را كر نموده است، عشق عجيبي به مخفي كردن و مشوه ساختن جمال والاي خود بوسيله زيورها و رنگ و بوي ظاهري كه با چند قطره آب راه فنا را پيش ميگيرد، مي‌ورزد!! گوئي همه زينت پرستها-لبسن الوشي لا متجملات       و لكن كي يصن به الجمالا (آنان وسائل زينت را پوشيدند نه براي تجمل، يعني نه براي اينكه زيبا شوند، بلكه براي اينكه جمال خود را با زينت ظاهري بپوشانند و محفوظ بدارند.) ناگواريها و سختيهاي دنيا شما را با شكست قطعي روبرو نكند.حوادث و پديده‌هاي دردآگين دنيا اگر چه تلخ است و گاهي تلخي آنها بسيار جانگزا است، با اينحال، بدانجهت كه همه آنها رو به زوال و فنا است، نبايد روح را با نوميدي هيا كشنده آزرده بسازد، زيرا تلخي آزار و شكنجه روح قابل مقايسه با ناگواريها و سختيهاي تلخ دنيا كه فقط جسم را ناراحت مي‌كند، نيست. هر مدتي در اين دنيا پاياني دارد و هر جانداري در اين دنيا رو به فنا است ثانيه‌ها پشت سر هم، دقيقه‌ها به دنبال هم، ساعات و روزها و شبها يكي پس از ديگري چنان در جريان بي‌امانند كه بقول حافظ بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي فرصتي دان كه ز لب تا بدهان اينهمه نيست. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس امام (ع) سخن را با اندرزهايى شايسته و سفارشهايى خير خواهانه درباره رهايى از دنيا ادامه داده و با بيان معايب آن به شرح زير مردم را از آن پرهيز داده است:1-  اين كه دنيا را در همه احوال ترك كنند هر چند رهايى و دورى جستن از آن را دوست نداشته باشند، اين بى شك از بزرگترين مصلحتهاست كه انسان محبوبى را كه ناگزير از او جدا خواهد شد به تدريج رها كند، و نفس خويش را بدين امر رام سازد زيرا اگر اين كار را نكند، و يك باره از او جدا شود، با ريشه دوانيدن مهر آن در ژرفاى جانش، همچون كسى خواهد بود كه از معشوقش به دور افتاده، و در جايى تاريك و ظلمانى در آمده باشد.2-  دنيا بدنها را مى پوساند اگر چه مردم دوست دارند بدنهايشان تازه و شاداب باشد، اين پوسيدگى بدن در دنيا به سبب بيمارى و پيرى است و سزاوار است از هر چه آزار مى رساند دورى شود، نه اين كه دوستدار اصلاح آن باشد، سپس با ذكر تمثيلى از زندگانى مردم در دنيا به بيان خود ادامه داده آنان را به مسافران و دنيا را به راهى كه در آن حركت مى كنند تشبيه كرده و فرموده است اينها به كسانى مى مانند كه اين راه را پيموده باشند، در اين تشبيه، مردم از نظر سرعت حركت و نزديكى آنها به ديار آخرت، و گذراندن دوران عمر مشبّه، و آن كه راه را طى كرده مشبّه به است، يعنى در سرعت سير خود شبيه كسى هستند كه آن راه را به آخر رسانده باشد.سپس چون هر راهى ناگزير غايت و نهايتى دارد كه مقصود سالك است، لذا كسى كه در پى مقصدى در راهى روان است به سبب نزديك شدن او به مقصد همانند كسى است كه به آن رسيده است، و اين هشدارى است در باره مرگ و مراحل پس از آن و ناچيز شمردن ايّام زندگى و زيست در دنيا و اين معنا را با اين سخن خود تأكيد مى فرمايد كه: چه بسا رونده اى كه با شتاب تمام مركب مى راند تا به مقصد برسد، و جمله «أن يجرى اليها» به معناى «إجرائه إليها بسير سريع» مى باشد يعنى راندن آن با شتاب تمام. و در برخى نسخه ها «و كم عسى» به جاى «و ما عسى» آمده است. و معنا اين است: چه بسيار اميدوار است كسى كه به سوى مقصدى با شتاب تمام مى راند كه به آن برسد، و اين استفهام براى تحقير و ناچيز شمردن مدّت حركت است كه مراد از آن همان مدّت زندگى در دنياست، و مفعول «المجرى» محذوف است، و تقدير آن «المجري مركوبه» مى باشد. كه چون غرض تنها بيان اجرا بوده، مفعول حذف شده است و اين واژه گاهى به صورت لازم هم آمده است، همچنين است قول آن حضرت: «و ما عسى أن يكون بقاء من له... تا يفارقها» يعنى: چه اميد و آرزويى بر اين بقا و دوام است و «كان» در اين جا تامّه است، و استفهام در هر دو جا براى تحقير و ناچيز شمردن مدّت زيست در دنيا و ردّ بر آرزومندان و اميدواران به آن است. و مقصود از «الطّالب الحثيث» مرگ است كه طلب كننده اى شتابان است. و بر سبيل مجاز لفظ طلب به مرگ نسبت داده شده و حدو براى آن استعاره گرديده و مناسبت آن بر خواننده پوشيده نيست، زيرا واژه حدو كنايه از علل و اسبابى است كه آدمى را پيوسته به سوى مرگ مى كشاند.بيان آن حضرت كه فرموده است: «و لا تنافسوا... تا إلى فناء»،نهى است از اين كه به دنيا در هيچ يك از احوال آن، چه خوب و چه بد اعتماد كنيم، عزّت و افتخارات و زيورها و تنعّمات آن را كه از جمله محاسن و خوبيهاى دنياست، پايدار بدانيم، و نهى كرده است از اين كه به اينها دلبستگى و به خاطر آنها با يكديگر همچشمى داشته باشيم، و امّا شرّ دنيا عبارت از زيانها و سختيهاى آن است كه از بى تابى و ناشكيبايى در برابر آنها نهى كرده است و در باره وجوب خود دارى از ارتكاب آنچه نهى كرده استدلال فرموده است به ناپايدارى و زوال آنها، و اين كه هر چه زايل شدنى و از ميان رفتنى است شايسته دلبستگى و رغبت نيست هر چند هم سودمند افتد، و در برابر سختيها و رنجها كه زوال پذير است جزع و بى تابى روا نيست اگر چه زيان آور به شمار آيد. 
منهاج البراعه (خوئی)عباد اللّه أوصيكم بالرّفض لهذه الدّنيا التّاركة لكم و إن لم تحبّوا تركها، و المبلية لأجسامكم و إن كنتم تحبّون تجديدها، فإنّما مثلكم و مثلها كسفر سلكوا سبيلا فكأنّهم قد قطعوه، و أمّوا علما فكأنّهم قد بلغوه، و كم عسى المجري إلى الغاية أن يجري إليها حتّى يبلغها، و ما عسى أن يكون بقاء من له يوم لا يعدوه، و طالب حثيث يحدوه في الدّنيا حتّى يفارقها، فلا تنافسوا في عزّ الدّنيا و فخرها، و لا تعجبوا بزينتها و نعيمها، و لا تجزعوا من ضرّآئها و بؤسها، فإنّ عزها و فخرها إلى انقطاع، و إنّ زينتها و نعيمها إلى زوال، و ضرّائها و بؤسها إلى نفاد، و كلّ مدّة فيها إلى انتهاء، و كلّ حيّ فيها إلى فناء،اللغة:و (رفضت) الدّنيا رفضا من باب نصر و ضرب تركتها و (سفر) بسكون العين جمع سافر كركب و راكب و صحب و صاحب و (جرى) الفرس جريا و أجريته أنا أرسلته و حملته على السير و (حثثت) الانسان على الشيء حثّا من باب قتل حرضته عليه و ذهب حثيثا أى مسرعا و (حدوت) بالابل حثثتها على السير بالحداء و زان غراب و هو الغناء لها و حدوثه على كذا بعثته عليهالاعراب:قوله. و كم عسى المجرى، أما لفظة كم استفهاميّة للتحقير بمعنى أيّ مدّة، و عسى فعل من أفعال المقاربة مفيد للرجاء و الطمع، و المرفوع بعده في مثل عسى زيد أن يخرج اسمه و ان مع الفعل في محلّ النصب على الخبر أى رجا زيد الخروج و قال الكوفيّون: ان مع الفعل في محلّ رفع بدلا ممّا قبله بدل الاشتمال كقوله تعالى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 147 «لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ» إلى قوله «أَنْ تَبَرُّوهُمْ» أى لا ينهيكم اللّه عن أن تبرّوهم و على هذا فمعنى عسى زيد أن يخرج يتوقّع و يرجا خروج زيد، و الأشهر الأوّل هذا.و قد يقع ان مع الفعل فاعلا له مستغنا به عن الخبر لكونه حينئذ تامّا بمعنى قرب تقول عسى أن يخرج زيد أى قرب خروجه.و قال الرّضي انّ من ذهب إلى أنّ أن مع الفعل في عسى زيد أن يخرج خبر عسى، جاز أن يقول في عسى أن يخرج زيد أنّ أن يخرج خبر أيضا و هو من باب التنازع يعنى يجوز في المثال جعل زيد اسما لعسى و أن مع الفعل خبرا مقدّما له في محلّ النّصب فيضمر فى الفعل ضمير عايد إلى زيد، كما يجوز جعل زيد فاعلا للفعل و جعل عسى مسندا إلى ان و الفعل مستغنى بهما عن الخبر.إذا عرفت ذلك فأقول: إنّ لفظة عسى في قوله عليه السّلام كم عسى ناقصة و المجرى اسمها و ان يجرى إليها خبرها، و في قوله و ما عسى أن يكون بقاء من له يوم لا يعدوه تامّة وقعت بعد ما النافية و أن يكون فى محل الرّفع على الفاعل و يكون تامة أيضا بمعنى يوجد، و الواو في قوله و طالب آه للحال و الضمير في قوله عليه السّلام يحدوه عايد إلى من الموصولة و الفاء في قوله عليه السّلام: فلا تنافسوا فصيحة.المعنى:(عباد اللّه اوصيكم بالرفض لهذه الدّنيا التاركة لكم و ان لم تحبّوا تركها) أمر برفض الدّنيا و تركها و نفّر عنها بالتنبيه على أنّها تاركة لكم لا محالة، مفارقة إياكم و إن كانت محبوبة عندكم عزيزا عليكم فراقها، فانّ طبعها التّلطف في الاستدراج أوّلا و التّوصّل إلى الاهلاك آخرا، و هي كامرأة تتزيّن للخطاب حتّى إذا نكحوها ذبحتهم فمن كان ذا بصيرة لا يعقد قلبه على محبّة محبوبة كذلك، و لا يخاطب امرأة شأنها ذلك.و قد روى أنّ الصادق عليه السّلام كان يقول لأصحابه: يا بني آدم اهربوا من الدّنيا إلى اللّه و أخرجوا قلوبكم عنها فانكم لا تصلحون لها و لا تصلح لكم و لا تبقون لها و لا تبقى لكم هى الخداعة الفجاعة المغرور من اغترّبها، و المفتون من اطمأنّ إليها، الهالك من أحبّها و أرادها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 149 و روى انّ عيسى عليه السّلام كوشف بالدّنيا فرآها في صورة عجوز هتماء «1» عليها من كلّ زينة فقال عليه السّلام لها: كم تزوّجت؟ قالت: لا احصيهم، قال فكلّهم مات عنك أم كلّهم طلّقك؟ قالت: بل كلّهم قتلت، فقال عيسى عليه السّلام: بؤسا لأزواجك الباقين كيف لا يعتبرون بأزواجك الماضين، و كيف تهلكينهم واحدا بعد واحد و لا يكونون منك على حذر.ثمّ نبّه عليه السّلام على عيب لها آخر بقوله (و المبلية لأجسادكم و ان كنتم تحبّون تجديدها) و هذا الوصف أيضا منفّر عنها، لأنّ تجديد الأجساد و الأبدان إذا كان محبوبا للانسان و كانت الدّنيا حائلة بينه و بين محبوبه مانعة له عن نيله و وصوله بسهام الأسقام و نشاشيب الأمراض و الأوصاب فمن شأنها أن تبغض و ترفض و تجتنب و لا تحب.قال بعض الحكماء: الأيّام سهام و النّاس أغراض و الدّهر يرميك كلّ يوم بسهامه، و يخترمك بلياليه و أيّامه، حتى يستغرق جميع أجزائك، فكيف بقاء لسلامتك مع وقوع الأيام بك، و سرعة الليالي في بدنك، لو كشف لك عما أحدثت الأيام فيك من النّقص لا ستوحشت من كلّ يوم يأتي عليك، و استثقلت ممرّ الساعات بك، و لكن تدبير اللّه فوق تدبير الاعتبار.ثمّ ضرب عليه السّلام للدّنيا مثلا في قصر مدّتها بقوله (فانّما مثلكم و مثلها كسفر سلكوا سبيلا فكأنّهم قد قطعوه، و أمّوا علما فكأنهم قد بلغوه) جعل أهل الدّنيا و الكائنين فيها بمنزلة المسافرين، جعلها بمنزلة سبيل يسلكه المسافر، و جعل سرعة سيرهم و انتقالهم فيها و قربهم من الموت الذى هو آخر منازلها بمنزلة قطع المسافر منازله، و بلوغ قاصد علم و منار مقصده، يعنى أنهم في حالكونهم غير قاطعين له كأنّهم قاطعون له، و في حالكونهم غير بالغين له كأنهم بالغون له، لأنه لما قرب زمان احدى الحالتين من زمان الحالة الاخرى شبّهوا و هم في الحال الأولى بهم أنفسهم و هم على الحالة الثّانية و لنعم ما قيل يا راقد اللّيل مسرورا بأوّلها         إنّ الحوادث قد يطرقن أسحارا   ______________________________ (1) أى الساقطة أسنانها او المنكسرة ثناياها من أصولها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 150 أفنى القرون التي كانت منعمّة         كرّ الجديدين إقبالا و إدبارا       كم قد أبادت صروف الدهر من ملك          قد كان في الدّهر نفّاعا و ضرّارا       يا من يعانق دنيا لا بقاء لها         يمسى و يصبح في دنياه سفارا       هلّا تركت من الدّنيا معانقة         حتّى تعانق في الفردوس أبكارا       إن كنت تبغى جنان الخلد تسكنها         فينبغي لك أن لا تأمن النّارا    (و كم عسى المجري إلى الغاية أن يجرى إليها حتّى يبلغها) يعني أىّ مدّة يرجو و يطمع المرسل مركوبه إلى وصول غاية ارساله إليها حتى يصلها، و الغرض منه تحقير ما يرجوه من مدّة الجرى و هي مدّة الحياة أى لا تظنّ لها طولا و لا تغترن بتماديها فانها عن قليل تنقضى و تنصرم، و في هذا المعنى قال عليه السّلام في الدّيوان:إلا إنّما الدّنيا كمنزل راكب          أناخ عشيّا و هو في الصّبح راحل     (و ما عسى أن يكون بقاء من له يوم لا يعدوه) يعني ما قرب وجود البقاء لمن له يوم لا يجاوزه، و هو تحقير لما يؤمل من مدّة البقاء أى بقاء من له يوم ليس وراءه بقاء و هو يوم الموت ليس بشيء يعتدّ به (و) الحال انه له كنايه (طالب حثيث يحدوه في الدّنيا حتى يفارقها) لعلّه أراد بالطالب الحثيث الموت و كنى بحدائه له عن سوق أسباب الموت و مقدّماته التي هي كرّ اللّيالي و مرّ الأيام له إليه.و إذا كانت الدّنيا بهذه المثابة (فلا تنافسوا) أى لا تحاسدوا و لا تضنّوا (في عزّ الدّنيا و فخرها و لا تعجبوا بزينتها و نعيمها و لا تجزعوا من ضرّائها و بؤسها) نهى عن المنافسة فيها و الاعجاب بها و الجزع منها معلّلا وجوب الانتهاء عن الأوّل بقوله (فانّ عزّها و فخرها إلى انقطاع) و ما كان منقطعا لا يحرص عليه لبيب و لا ينافس فيه أريب، و علّل وجوب الانتهاء عن الثاني بقوله (و زينتها و نعيمها إلى زوال) و ما كان زائلا لا يرغب إليه العاقل و لا يعجب به إلّا جاهل، و عن الثّالث بقوله (و ضرّائها و بؤسها إلى نفاد) و ما كان نافدا فانيا أحرى بأن يصبر عليه و لا يجزع منه (و كلّ مدّة فيها إلى انتهاء) سواء كانت مدّة عزّ و منعة أو زينة و نعمة أو ضرّ و شدّة (و كلّ حىّ فيها إلى فناء) سواء كان ذى شرف و رفعة أو ذلّ و محنة أو ابتهاج و لذّةو كلّ شباب أو جديد إلى البلى          و كلّ امرء يوما إلى اللّه صائر    الترجمة:اى بندگان خدا وصيت ميكنم شما را بترك نمودن اين دنيائى كه ترك نماينده است شما را و اگر چه دوست نداريد ترك نمودن او را، و كهنه كننده است جسدهاى شما را و اگر چه دوست داريد تازگى آنها را، پس بدرستى كه مثل شما و مثل دنيا همچو مسافرانيست كه روند براهى پس گويا كه ايشان قطع نموده باشند آن راه را، و قصد نمايند نشانه و علامتي را پس گويا كه ايشان رسيده باشند بآن مقصد، و چه قدر مدت را اميد مى گيرد شخصى كه جارى كننده است مركب خود را بسوى غايتى جارى نمودن آن را بسوى آن غايت تا برسد بآن، و چه چيز اميد گرفته مى شود باقى ماندن كسى كه او راست يك روزى كه تجاوز نمى نمايد از آن و حال آنكه او راست طلب كننده شتاباننده كه ميراند او را در دنيا تا اين كه مفارقت نمايد از آن.پس حسد و بخل نكنيد بر يكديگر در عزّت دنيا و فخر آن، و خوشحال و دلشاد نشويد بزينت و نعمت آن، و جزع ننمائيد از دشوارى و سختى آن، از جهة اين كه عزّت و فخر آن منتهى مى شود بانقطاع، و نعمت و زينت آن منتهى مى شود بزوال و فنا، و دشوارى و سختى آن منجّر مى شود بنيستى و نابودى، و هر مدّتى كه در او است مى كشد بانتهاء، و هر زنده كه در او است باز مى گردد بفناء.  
بخش ۳ : آیا از گذشتگان عبرت نمی گیرید؟ [منبع]

أَ وَ لَيْسَ لَكُمْ فِي آثَارِ الْأَوَّلِينَ مُزْدَجَرٌ وَ فِي آبَائِكُمُ [الْأَوَّلِينَ] الْمَاضِينَ تَبْصِرَةٌ وَ مُعْتَبَرٌ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ؟ أَ وَ لَمْ تَرَوْا إِلَى الْمَاضِينَ مِنْكُمْ لَا يَرْجِعُونَ وَ إِلَى الْخَلَفِ الْبَاقِينَ لَا يَبْقَوْنَ؟ أَ وَ لَسْتُمْ تَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا [يُمْسُونَ وَ يُصْبِحُونَ] يُصْبِحُونَ وَ يُمْسُونَ عَلَى أَحْوَالٍ شَتَّى، فَمَيِّتٌ [فَمَيْتٌ] يُبْكَى وَ آخَرُ يُعَزَّى وَ صَرِيعٌ مُبْتَلًى وَ عَائِدٌ يَعُودُ وَ آخَرُ بِنَفْسِهِ يَجُودُ وَ طَالِبٌ لِلدُّنْيَا وَ الْمَوْتُ يَطْلُبُهُ وَ غَافِلٌ وَ لَيْسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ؛ وَ عَلَى أَثَرِ الْمَاضِي مَا يَمْضِي الْبَاقِي.

مُزْدَجَرٌ : مصدر ميمى از «ازدجر» بازداشتن، باز داشته شدن.
بِنَفْسِهِ يَجُودُ : جان مى دهد. 
صَريعٌ مُبتَلَى : به زمين افتاده و گرفتار است، مريض است، غش كرده
بِنَفسِه يَجُود : جان خود را مى بخشد، مى ميرد 
آيا نشانه هايى از زندگى گذشتگان كه بر جا مانده شما را از دنيا پرستى باز نمى دارد؟ و اگر خردمنديد آيا در زندگانى پدرانتان آگاهى و عبرت آموزى نيست؟ مگر نمى بينيد كه گذشتگان شما باز نمى گردند و فرزندان شما باقى نمى مانند؟ مگر مردم دنيا را نمى نگريد كه در گذشت شب و روز حالات گوناگونى دارند: يكى مى ميرد و بر او مى گريند، و ديگرى باقى مانده به او تسليت مى گويند، يكى ديگر بر بستر بيمارى افتاده ديگرى به عيادت او مى آيد، و ديگرى در حال جان كندن است، و دنيا طلبى در جستجوى دنياست كه مرگ او را در مى يابد، و غفلت زده اى كه مرگ او را فراموش نكرده است، و آيندگان نيز راه گذشتگان را مى پويند.
 
(5) آيا در آثار پيشينيان (كه باقى مانده است) چيزى نيست كه شما را (از كارهاى ناپسنديده) باز دارد، و آيا در گذشتن پدران شما (كه مرده و اثرى از آنها باقى نمانده) عبرت و پندى نيست، اگر تعقّل و انديشه نمائيد. آيا نديديد كه گذشتگان از شما باز نمى گردند، و جانشين هاى آنها كه زنده هستند باقى نمى مانند؟
(6) آيا اهل دنيا را بر حالات گوناگون نمى بينيد كه روز را بشب رسانده شب را صبح مى نمايند: پس يكى مرده است كه بر او مى گريند، و ديگرى را (در مصيبت مرده) تسليت مى دهند، و ديگرى بيمارى است بر روى زمين افتاده (و بدرد) گرفتار، و ديگرى به عيادت بيمار مى رود، و ديگرى در حال جان دادن است، و يكى خواهان دنيا است و مرگ در پى او است، و ديگرى (از حساب و پرسش روز رستخيز) غافل و بى خبر است و خدا از او غافل نيست، و بر اثر گذشته باقى مانده هم مى گذرد (چنانكه پيشينيان دنيا را بدرود گفتند ديگران هم مى ميرند).
 
اگر خردمنديد، چرا در آثار پيشينيان و آنچه بر نياكانتان گذشته است نمى نگريد و عبرت نمى گيريد و باز نمى ايستد؟ آيا نمى بينيد كه رفتگان باز نمى گردند و آيا نمى بينيد كه بر جاى ماندگان را بقايى نيست؟ آيا نمى بينيد كه مردم دنيا، شب را به روز مى آورند و روز را به شب مى رسانند و هر يك در حالى ديگر هستند: يكى مرده اى است كه بر او مى گريند، يكى را در مرگ عزيزى تسليت مى گويند، يكى بيمارى است بر زمين افتاده و گرفتار، يكى به عيادت بيمارى مى رود يكى در حال جان دادن است و، در همان حال، مرگ در پى اوست، و او خود در طلب دنياست، در عالم غفلت و، حال آنكه، مرگ از او غافل نيست. آنسان كه گذشتگان گذشته اند، بر جاى ماندگان هم خواهند گذشت.
 
آيا اگر درست بينديشيد براى شما در آثار پيشينيان عامل بازدارنده اى نيست؟ و در نياکان گذشته شما وسيله بينايى و عبرت وجود ندارد؟ آيا نمى دانيد که گذشتگانتان باز نمى گردند و بازماندگان شما باقى نمى مانند؟! آيا اهل دنيا را مشاهده نمى کنيد که صبح و شام حالات گوناگونى دارند: يکى مى ميرد، و بر او مى گريند، و ديگرى مى ماند و به او تسليت مى گويند; يکى در بستر بيمارى افتاده، و ديگرى به عيادت او مى رود، و يکى ديگر، در حال جان کندن است. يکى به دنبال دنيا مى رود، در حالى که مرگ در پى او در حرکت است; ديگرى در عالم غفلت فرو رفته، در حالى که مرگ از او غافل نيست (آرى!) بدين گونه، بازماندگان به دنبال گذشتگان در حرکتند!
 
آيا نشانه ها كه از گذشتگان به جاى مانده شما را از دوستى دنيا باز نمى دارد و اگر خردمنديد مرگ پدرانتان كه در گذشته اند، جاى بينايى و پند گرفتن ندارد. نمى بينيد گذشتگان شما باز نمى آيند، و ماندگان نمى پايند؟ نمى بينيد مردم دنيا روز را به شب و شب را به روز مى آرند و هر يك حالتى دارند: مرده اى است كه بر او مويند. زنده اى كه تسليتش گويند. افتاده اى بيمار، بيمار پرسى تيمار خوار. و ديگرى كه جان مى دهد، و دنيا جويى كه مرگ به دنبالش مى دود، و غافلى به خود وانگذاشته و ماندگان پى گذشتگان را داشته.
 
آيا براى شما در آثار گذشتگان مايه خوددارى از گناه نيست؟ آيا براى شما در سر گذشت پدرانتان بينش و عبرتى نيست اگر اهل تعقّل باشيد؟ آيا نديديد كه گذشتگان از شما بر نمى گردند، و براى ماندگان بقايى نيست؟ مگر مردم دنيا را نمى نگريد كه شبانه روز داراى حالاتى گوناگون هستند: مرده اى است كه بر وى مى گريند، و ديگرى را تسليت مى دهند، يكى مبتلا به بيمارى شده بر زمين افتاده، و آن ديگر به عيادت مريض مى رود، يكى در حال جان كندن است، و ديگرى به دنبال دنياست در حالى كه مرگ او را دنبال مى كند، و يكى در بى خبرى است و خدا از او غافل نيست، و به دنبال گذشته باقى مانده هم مى گذرد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏4، ص: 348-346 صحنه هاى عبرت انگيز دنيا!امام(عليه السلام) اين معلّم بزرگ جهان انسانيّت، براى بيدار ساختن ارواح خفته، به دنبال بحثهاى بيدارگر گذشته در زمينه ناپايدارى دنيا، در اين فراز چنين مى افزايد: «(به گذشته تاريخ باز گرديد)، آيا اگر درست بينديشيد براى شما در آثار پيشينيان عامل بازدارنده اى نيست، و در نياکان گذشته شما وسيله بينايى و عبرت وجود ندارد؟!» (أَوَلَيْسَ لَکُمْ فِي آثَارِ الاَْوَّلِينَ مُزْدَجَرٌ(3)، وَ فِي آبَائِکُمُ الْمَاضِينَ تَبْصِرَةٌ وَ مُعْتَبَرٌ، إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ!).در توضيح اين سخن مى فرمايد: «آيا نمى دانيد که گذشتگانتان باز نمى گردند و بازماندگان باقى نمى مانند؟!». (أَوَلَمْ تَرَوْا إِلَى الْمَاضِينَ مِنْکُمْ لاَ يَرْجِعُونَ، وَ إِلَى الْخَلَفِ الْبَاقِينَ لاَ يَبْقَوْنَ).اشاره به اينکه قانون مرگ و فنا قانونى است فراگير و شامل، که هيچ گونه استثنايى نمى پذيرد. آنها که رفتند باز نمى آيند و آنها که هستند، به دنبال آنها در حرکتند و همه در اين قافله شرکت دارند. با اين تفاوت که بعضى در صفوف مقدّم اند و بعضى در صفوف مؤخّر; همانگونه که امام در جاى ديگر - هنگامى که ارواح خفتگان در خاک را در پشت دروازه کوفه مخاطب مى سازد - مى گويد: «أَنْتُمْ لَنا فَرَطٌ سَابِقٌ، وَ نَحْنُ لَکُمْ تَبْعٌ لاَحِقٌ; شما پيشگامان اين قافله بوديد و ما دنباله رو و تابع شما».(4)باز در شرح اين سخن، به تحليل دقيق تر و گوياترى پرداخته و حال مردم دنيا را که در چنگال حوادث گوناگون گرفتارند، در يک تقسيم بندى هفتگانه چنين بيان مى کند. مى فرمايد: «آيا اهل دنيا را مشاهده نمى کنيد! که صبح و شام حالات گوناگونى دارند: يکى مى ميرد، و بر او مى گريند، ديگرى مى ماند و به او تسليت مى گويند ،يکى در بستر بيمارى افتاده، و ديگرى به عيادت او مى رود، و يکى ديگر در حال جان کندن است; يکى به دنبال دنيا مى رود، در حالى که مرگ (همچون سايه) در پى او در حرکت است، ديگرى در عالم غفلت فرو رفته، در حالى که مرگ از او غافل نيست; و بدين گونه، بازماندگان به دنبال گذشتگان در حرکتند!». (أَوَلَسْتُمْ تَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُصْبِحُونَ وَ يُمْسُونَ عَلَى أَحْوَال شَتَّى: فَمَيِّتٌ يُبْکَى، وَ آخَرٌ يُعَزَّى وَ صَرِيعٌ مُبْتَلىً، وَ عَائِدٌ(1) يَعُودُ، وَ آخَرُ بِنَفْسِهِ يَجُودُ،(2) وَ طَالِبٌ لِلدُّنْيَا وَ الْمَوْتُ يَطْلُبُهُ، وَ غَافِلٌ وَ لَيْسَ بِمَغْفُول عَنْهُ; وَ عَلَى أَثَرِ الْمَاضِي مَا يَمْضِي الْبَاقِي!).اين تجزيه و تحليل چقدر جالب، گويا و فراگير است که اگر کسى صحنه هاى آن را بتواند مجّسم کند و انسانها پشت سر هم، اين صحنه ها را ببينيد چقدر مؤثّر خواهد بود: در جايى کسى از دنيا رفته و بر او اشک مى ريزند! در جايى ديگر مجلس عزا و يادبود برپاست و مردم گروه گروه به بازماندگان تسليت مى گويند!در جاى ديگر، گروهى در بستر بيمارى ناله مى کنند و به خود مى پيچند و جمعى از دوستان و آشنايان در گرد بستر آنها، به عنوان عيادت حلقه زده اند!.در جاى ديگر، کسانى آخرين ساعات عمر خود را طى مى کنند و در حال جان کندن هستند و کارى از دست هيچ کس براى آنها برنمى آيد!در صحنه ديگرى، افرادى با تمام قدرت به دنبال دنيا مى دوند و بدون توجّه به حلال و حرام، مشروع و ممنوع، در پى به چنگ آوردن آن هستند; ولى حوادث مرگبار به دنبال آنها و در کمين آنهاست; ناگهان در يک لحظه آنها و مرکبشان را به درون درّه اى واژگون مى کند و همه چيز پايان مى يابد!و بالأخره; در جاى ديگر، گروهى غافل، مشغول عيش و نوش و مست باده غرورند و فرياد شادى آنها به آسمان بلند است، در حالى که مرگ در کمين آنهاست; ناگهان يکى را از آن ميان در يک لحظه مى گيرد و مجلس شادى شان به عزا مبدّل مى شود و يا سقف بر آنها فرود مى آيد و تمام مجلس تعطيل مى شود.اينها صحنه هايى است که هميشه در تاريخ بشر بوده و هميشه خواهد بود و چقدر عبرت انگيز و آموزنده است، افسوس که عبرت گيران و فرهيختگان کم اند!!****پی نوشت:1. «مُزدجر» از مادّه «زجر» به معناى عامل بازدارنده است و «زجر» در اصل به معناى دور ساختن و طردکردن با صداى بلند است و «مزدجر» در جمله فوق، مصدر ميمى به معناى اسم فاعل است.2. کلمات قصار، شماره 130.3. «عائد» در اينجا به معناى عيادت کننده است.4. «يجود» از مادّه «جود» به معناى سخاوت است ولى اين واژه در مورد جان کندن نيز به کار مى رود، که گويى انسان نفيس ترين امور، يعنى جان خود را مى بخشد و مى رود! 
شرح علامه جعفری«أو ليس لكم في آثار الاولين مزدجر، و في آبائكم الماضين تبصره و معتبر ان كنتم تعقلون. اولم تروا الي الماضين منكم لايرجعون و الي الخلف الباقين لايبقون» (آيا در آثار گذشتگان براي شما جلوگيري از ارتكاب فساد نيست و آيا در سرگذشت نياكانتان اگر تعقل كنيد عامل بينائي و عبرت براي شما وجود ندارد؟ آيا نمي‌بينيد كه گذشتگان برنمي‌گردند و جانشيناني كه از آنان مانده‌اند، بقائي ندارند؟)آيا آنهمه عوامل عبرت و تجربه از آثار گذشتگان براي ساختن (حيات معقول) آيندگان كافي نيست؟!هست دنيا قهرخانه كردگار         قهر بين چون قهر كردي اختياراستخوان و موي مقهوران نگر        تيغ قهر افكنده اندر بحر و برپر و بال مرغ بين بر گرد دام          شرح قهر حق كننده بي‌كلامآيات قرآن مجيد درباره سير و تحقيق در آثار گذشتگان، براي اندوختن تجربه و آموزش درس براي ساختن (حيات معقول) فراوان است. مطالعه كنندگان ارجمند مراجعه فرمايند به مجلد 8 از صفحه 98 تا 100 و مجلد 3 صفحات 80 و 81 و مجلد 4 صفحات 209 و 210 و 306 و307 و مجلد 6 از صفحه 82 تا صفحه 88 و مجلد 10 از صفحه 37 تا صفحه 42 و مجلد 13 از صفحه 87 تا صفحه 91 و از صفحه 161 تا صفحه 165. تذكر- در مجلد هشتم از صفحه 98 تا 100 آيات 137 از سوره آل عمران و 26 از سوره النساء و 74 از سوره الاعراف و 10 از سوره محمد (ص) و 46 از سوره الحج و 9 و 42 از سوره الروم مطرح شده است و بايد به آيات 109 ازسوره يوسف و 44 از سوره الفاطر و 21 و 82 از سوره غافر و 11 از سوره الانعام و 36 از سوره النحل و 69 از سوره النمل نيز مراجعه شود.البته آيات متعدد ديگري وجود دارد كه حالات و جريان زندگي گذشتگان را با اشكال گوناگون مطرح فرموده است و ضمنا دستور كلي براي عبرت گيري و تجربه اندوزي از آنها را بيان نموده است، مانند: 1- فاقصص القصص لعلهم يتفكرون. (به آنان داستان بگو، باشد كه بينديشند.) 2- لقد كان في قصصهم عبره لاولي الالباب. (در داستان آن گذشتگان عبرت (تجربه براي پندگيري) براي صاحبان عقول است.) 3- ان في ذلك لعبره لمن يخشي (البته در داستان استكبار و نابودي فرعون) عبرتي است براي كسيكه خشيت (خوف يا خوف آميخته با رجاء) داشته باشد.) براي كسي كه در اين دنيا اطلاعي از ارزش حيات خود دارد.بدون ترديد آنچه كه در صفحه هستي بوقوع مي‌پيوندد، مي‌تواند سطري از كتاب آموزنده حيات بوده باشد، لذا هر حادثه‌اي چه در گذشته‌ترين دورانهاي تاريخ باشد و چه در حال حاضر در برابر چشمانش بوقوع بپيوندد، و خواه آن حادثه كوچك باشد و خواه بزرگ، تلخ باشد يا شيرين، از دوست باشد يا دشمن، ميتواند وسيله آموزش واقعياتي بوده باشد. و براي هر كسي كه اطلاعي از ارزش حيات خود ندارد، اگر از آغاز تاريخ تا پايان آن، زندگي كند و مغزي بقدرت همه مغزهاي بزرگ تاريخ داشته باشد و همه حوادث و رويدادها چه در گذشته و چه در حال، مانند يك كتاب با همه اصول و قوانين و مبادي كه در بوجود آمدن آن حوادث و رويدادها دخالت داشته است بر روي خود آنها نوشته شده باشد و همچنين با كمال وضوح و روشنائي نتائج قطعي و مظنون و محتمل آن حوادث و رويدادها با خط جلي در سطح آشكار آنها نوشته شود، باز عبرت نخواهد گرفت، زيرا فرض اينست كه انسان مورد بحث، ارزشي براي حيات جز خور و خواب و متورم ساختن خود طبيعي سراغ ندارد.لذا كتاب هستي با همه حوادث و واقعياتي كه در آن مستور است، براي اينگونه اشخاص بالشي براي خواب است كه سر بر آن بنهند و به ديدن خوابهاي غير قابل تفسير و تعبير مشغول شوند و هر گاه قدرتي بدست آوردند براي دفاع از منافع ادعايي خود كه معنايي جز غارت جان و مال انسانهاي ضعيف ندارد، جنگهائي خانمانسوز مانند جنگ جهاني اول و دوم راه بيندازند و خون ميليونها انسانرا بر روي زمين بريزند و ميلياردها مواد قابل استفاده براي معيشت مخلوقات خداوندي را مبدل به خاكستر كنند و سپس دستور بدهند كه مقامات علمي و فلسفي آنان براي تخدير و ناآگاه ساختن مردم درباره آن جنايتها و غارتها، سرسامها و هذيانهاي مخدري را بعنوان فلسفه علمي تاريخ! تحليل فلسفي تاريخ! در امثال جملات زير مرقوم و تدريس بفرمايند!: (ما موجودات تكامل يافته!)، (ما سر فصل تكامل!)، (ما راهيان راه انسانيت) (ما بوجود آورنده قرن علم و آزادي!)، (ما مترقيان و پيشرفتگان تاريخ بشري!).اگر درباره اين حيوانات درنده، سخني غير از بيت زير كه خدا در قران مجيد مضمون آنرا در مواردي فرموده است: چشم باز و گوش باز و اين عما حيرتم از چشم‌بندي خدا! پيدا كرديد، باينجانب منت گذاشته و از راه لطف و احسان براي اينجانب ارسال فرمائيد. آيا احتمال ميدهيد كتابهاي تاريخ را موريانه خورده است؟!! آيا لغتهائي كه كتابهاي تاريخ با آنها نوشته شده است غير از لغتهائي است كه بشر با آنها آشنائي دارد؟ يا احتمال ميدهيد كه محتويات تاريخ همگي ساختگي است؟! آيا اصلا چنين احتمالي شايسته است كه بگوييم ما تاريخ نداريم و در همين لحظه است كه كهكشانها با منظومه‌هائي كه دارند و زمين كه در يكي از آنها قرار گرفته است با همه موجوداتش بوجود آمده‌اند نه يك لحظه پيش؟! يقين است كه پاسخ همه اين سوالات منفي است، زيرا انسان تاريخ قابل درك دارد و هر چه كه در تاريخ واقع شده است، طبق قوانين بوده است و كسانيكه اين واقعيت را ناديده ميگيرند، مبارزه‌اي را با خويشتن سر داده‌اند كه حتي حاضر نيستند يك دقيقه براي شنيدن آن سرگذشتها و قوانين جاريه در آن گوش فرا دهند. بسيار خوب، آنان گوش فرا ندهند، ما ميدانيم كه قانون هستي با كمال حساسيت به سرسام‌ها و هذيانهاي آنان گوش فرا ميدهد و جست و خيزهاي عروسكانه آنانرا مي‌بيند و از ابعاد ديگر در وجود خود آنان و يا نسلهائي كه پس از آنان مي‌آيند، منعكس مينمايد، زيرا تكامل و ترقي و اعتلاي آقايان هنوز به آن درجه نرسيده است كه بتواند قانون (عمل و عكس‌العمل) (كنش و واكنش)- اين جهان كوه است و فعل ما ندا سوي ما آيد نداها را صدا - را محو و نابود سازد.****«اولستم ترون اهل الدنيا يصبحون و يمسون علي احوال شتي: فميت يبكي و آخر يعزي، و صريع مبتلي، و عائد مبتلي، و عائد يعود، و آخر بنفسه يجود، و طالب للدنيا و الموت يطلبه، و غافل و ليس بمغفول عنه، و علي اثر الماضي ما يمضي الباقي» (آيا شما اهل دنيا را نمي‌بينيد كه با احوال گوناگون، صبح را به شام ميرسانند و شام را به صبح- مرده‌اي كه بر او ميگريند، و به ديگري تسليت داده ميشود، برخي افتاده‌ايست مبتلا، بعضي ديگر عيادت كننده ايست كه بر بالين بيماري براي عيادت وي حاضر شده است، يكي ديگر بجان خود مي‌پيچد. جوينده‌اي كه دنيا را ميجويد و مرگ در جستجوي او است، و غافلي كه مورد غفلت نيست و باقيمانده بدنبال گذشته ميگذرد.)صحنه‌هاي گوناگوني از زندگي انسانها كه از برابر ديدگان ما عبور مي‌كنند مي‌توانند براي بيداران ما عيني‌ترين واقعيات سازنده باشند. متاسفانه عينكي كه عشق به حيات طبيعي محض به چشمان ما آدميان ميزند، فقط آن پديده‌ها را مي‌بيند يا ميخواهد ببيند كه با هيچ رابطه‌اي به حوادث تلخ و معلول‌هاي ناگوار پيوستگي نداشته باشند! ساده‌لوحان با چنين عينك واقع‌پوش زندگي مي‌كنند و هنگاميكه با صحنه‌هائي ناگوار روياروي شدند و يا آگاهي براي آنان دست داد كه حلقه‌هاي زنجير حوادث دنيا اگر چه خيلي شفاف و زيبا هم بوده باشند، سنگين و سبك و مجروح كننده و نوازنده بدنبال هم در حال حركتند.اگر ممكن بود مجموعه حوادثي را كه انسانهاي يك دوران محدود حتي از يك جامعه محدود در آنها غوطه‌ورند، به صحنه نمايش درآورد، آن وقت ميفهميديم كه براي زندگان چه ميگذرد و يا زندگان از چه صحنه‌هائي عبور مي‌كنند و اگر از درك و آگاهي عيمق‌تري برخوردار بوديم، آن وقت ميفهميديم كه حتي در ناچيزترين پديده‌هائي كه در زندگان نمودار مي‌گردد، آنچه كه مربوط به كارگاه هستي است، چه حكمت بزرگي در آنها نهفته است و آنچه كه مربوط به كارهاي اختياري ما است منشا چه مسووليت بزرگي و چه ارزشهاي مافوق تصوري مي‌باشند، ولي بدانجهت كه همه انسانها با عده‌اي محدود از حوادث در ارتباط قرار ميگيرند و اغلب هم در آن ارتباط بوسيله عامل دروني كه بنام فلسفه زندگي، انگيزه‌ها را بوجود مي‌آورد يا آنها را تنظيم مينمايد حركت ميكنند، لذا از بدست آوردن آگاهي‌هاي گسترده و عميق خود را محروم ميسازند و مثل آنان همان پشه است كه در بهاران زاييده ميشود و در دي هم از بين ميرود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «أو ليس لكم في آثار الأوّلين... تا لا يبقون»:امام (ع) در اين بيان به مردم آثار پيشينيان و پدران آنها را كه در گذشته اند يادآورى مى كند و مى پرسد آيا بدانها عبرت گرفته ايد و اين از نوع استفهام انكارى است كه دلالت دارد بر اين كه عبرت نگرفته اند، و اين بنا بر اين فرض است كه گذشتگان و پدران آنها از خرد برخوردار بوده اند، چنان كه اينها همين گمان را در باره آنها دارند.سپس هشدارى است بر اين كه بنگرند و پند گيرند كه گذشتگان باز نمى گردند و بازماندگان باقى نمى مانند، زيرا همين امر مايه عبرت بسيار است، و نيز تذكّرى است بر اين كه از اختلافى كه در احوال مردم دنيا مشاهده مى كنند و حالات گوناگون و متنّوعى را كه در مردم مى بينند، مى توانند دريابند كه دنيا در هر حالى كه باشد پايدار نيست، و شايستگى دوام و بقا را ندارد، و اين مردم دنيا هستند كه يكى مرده و ديگرى بر او مى گريد، به يكى تسليت داده مى شود، ديگرى بر روى زمين افتاده و دچار بيمارى ها و دردهاست ديگرى به عيادت او مى رود و اندوه او را دارد، و ديگرى در حال جان دادن و احتضار است، و آن كه از همه اينها سلامت مانده است در تكاپوى دنياست بى خبر از اين كه مرگ در پشت سر اوست و او را دنبال مى كند و از اراده اى كه در باره اش دارد آگاه نمى باشد و خداوند هم از او غافل نيست، و سر انجام هم بايد به دنبال گذشتگان برود هر چند ماندن او در اين دنيا به درازا كشد.«ما» در جمله ما يمضي مصدرى است، و اين كه در بيان گروههاى مردم دنيا مرده را مقدّم داشته است، براى اين است كه يادآورى مرگ بزرگترين موعظه است، واژه جود در جمله: «و آخر بنفسه يجود» را براى كسى كه در حال جان دادن است استعاره آورده است، بدين مناسبت كه آدمى هنگام مرگ جان خود را مى دهد و تسليم مى كند، همان گونه كه جواد يا بخشنده دارايى خود را مى بخشد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 146 أ و ليس لكم في آثار الأوّلين مزدجر، و في آبائكم الماضين تبصرة و معتبر إن كنتم تعقلون، أ و لم تروا إلى الماضين منكم لا يرجعون، و إلى الخلف الباقين لا يبقون، أ و لستم ترون أهل الدّنيا يمسون و يصبحون على أحوال شتّى: فميّت يبكى، و آخر يعزّى و صريع مبتلى و عايد يعود، و آخر بنفسه يجود، و طالب للدّنيا و الموت يطلبه، و غافل و ليس بمغفول عنه، و على أثر الماضي ما يمضي الباقي.اللغة:و (الصّريع) من الأغصان ما تهدّل و سقط إلى الأرض و منه قيل للقتيل صريع، و في بعض النّسخ ضريع بالضاد المعجمة من ضرع ضرعا وزان شرف ضعف، و أضرعته الحمى أوهنته.الاعراب:استفهام انكارى- استفهام تقريرى و الهمزة في قوله عليه السّلام أ و ليس لكم استفهام على سبيل الانكار الابطالى و يحتمل جعلها تقريرا بما بعد النفى كما ذهب إليه الزمخشرى في قوله: «أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».و مثلها الهمزة في قوله أ و لستم ترون آه ، و ما في قوله عليه السّلام ما يمضى الباقي مصدرية أو زايدة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 151 المعنى:(أ و ليس لكم في آثار الأوّلين) من الاخوان و الأقران و الا لّاف و الأسلاف (مزدجر و في آبائكم الماضين) الأقربين منهم و الأبعدين (تبصرة و معتبر إن كنتم تعقلون) بلى في النظر إلى ادنى ما جرى عليهم تبصرة و اعتبار، و الفكر في أهون ما لا قوة تذكرة و انزجار عدالى ذكر المنقول إلى الثرى و المدفوع إلى هول ما ترى هوى مصرعا في لحده و توزّعت          مواريثه أرحامه و الأواصر    و أنحوا على أمواله بخصومة          فما حامد منهم عليها و شاكر فيا عامر الدّنيا و يا ساعيا لها         و يا آمنا من أن تدور الدّوائر    كيف أمنت هذه الحالة و أنت صائر إليها لا محالة (أو لم تروا إلى الماضين منكم لا يرجعون) فما لهم يذهبون و لا يعودون، أرضوا بالمقام فأقاموا، أم تركوا فناموا (و إلى الخلق الباقين لا يبقون) بل يمضون ارسالا و يحتذون مثالا قال قسّ ابن ساعدة الأيادى:في الأولين الذاهبين من القرون لنا بصائر         و رأيت قومي نحوها يمضي الأكابر و الأصاغر       لا يرجع الماضى إلىّ و لا من الباقين غابر         أيقنت أنى لا محالة حيث صار القوم صائر    و قال زهير بن أبي سلمى:ألا ليت شعرى هل يرى الناس ما أرى          من الأمر أو يبدو لهم ما بداليا       بدى لى أنّ النّاس تفنى نفوسهم          و أموالهم و لا أرى الدّهر فانيا       و إني متى أهبط من الأرض تلعة «1»         أجد أثرا قبلى جديدا و عافيا       أراني إذا أصبحت أصبحت ذا هوى          فثمّ إذا أمسيت أمسيت عاديا       إلى حفرة «2» أهوى اليها مضمّة         يحثّ إليها سايق من ورائيا       كأنّي و قد خلّفت سبعين حجّة «3»         خلعت بها ان منكبى ردائيا       بدالى انّي لست مدرك ما مضى          و لا سابق شيئا إذا كان جائيا    ______________________________ (1) التلعة اسم ما على من مسيل الوادى و ما سفل (2) الحفرة القبر. (3) الحجة السنة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 152 و ما أن أرى نفسي تقيها «1» عزيمتي          و ما أن تقى نفسى كرائم ماليا       ألا لا أرى على الحوادث باقيا         و لا خالدا إلّا الجبال الرّواسيا       و إلّا السّماء و البلاد و ربّنا         و أيّامنا معدودة و اللّياليا       أراني إذا ما شئت لا قيت آية         تذكّرني بعض الذى كنت ناسيا       ألم تر أنّ اللّه أهلك تبعا         و أهلك لقمان بن عاد و عاديا «2»و أهلك ذا القرنين من قبل ما يرى        و فرعون جبّار معا و النّجاشيا        ألا لا أرى ذا امّة أصبحت به        فتتركه الأيام و هي كماهيا        ألم تر للنعمان كان بنجوة «3»       من الشّر لو أنّ أمرء كان ناجيا        فغيّر عنه رشد عشرين حجّة       من الدّهر يوم واحد كان غاديا        فلم أر مسلوبا له مثل ملكه        أقلّ صديقا صافيا و مواليا        فأين الذي قد كان يعطى جياده  «4»       بأرسانهنّ و الحسان الحواليا «5»        و أين الذين قد كان يعطيهم القرى        بغلّاتهنّ و المثين الغواليا «6»        و أين الذين يحضرون جفانه        إذا قدّمت ألقوا عليها المراسيا «7»        رأيتهم لم يشركوا «8» بنفوسهم        منيّته لمّا رأوا انهاهيا           هذا و لمّا ارشد عليه السّلام إلى الاتّعاظ بأحوال السّلف الماضين و بفناء الغابرين الباقين نبّه على اختلاف حالات أهل الدّنيا ليستدلّ به السامعون على عدم بقائها و يستفيدوا به عبرة اخرى فقال (أو لستم ترون أهل الدّنيا يمسون و يصبحون على أحوال شتّى) و حالات مختلفة (ف) منهم (ميّت يبكى) عليه و يشقّ الجيوب لديه و يخرج______________________________ (1) تقيها تصونها. (2) عاديا هو أبو السمول كان له حصين يقال له الا بلق (3) النجوة بالجيم الارتفاع لغة. (4) و الفرس الجواد بين الجودة جمعه جياد (5) و الحوالى لعله جمع الحولى و هو ما أتى عليه حول من ذى الحافر و غيره منه (6) الغوالى الابل الغالية الاثمان لغة (7) و قدر راسية لا تبرح مكانها لعظمها ق (8) لم يشركوا أى لم يواسوه بنفوسهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 153 من سعة قصره إلى ضيق قبره و يحثّون بأيديهم عليه التراب و يكثرون عنده التلدّد و الانتحاب (و آخر يعزّى) و يسلّى اذا يئس عن برء عليله أو جزم بموت خليله (و صريع مبتلى) بأنواع الأوجاع و الأسقام و طوارق الأمراض و الآلام (و عائد يعود) المريض عند المرض و يتحسّر عليه إذا شاهده على غصص الجرض (و آخر بنفسه يجود) ابلس عنه زوّاره و عوّاده و أسلمه أهله و أولاده و غضّوا بأيديهم عينيه و مدّوا الى جنبيه يديه و رجليه و هو في سكرة ملهثة و غمرة كارثة و أنّه موجعة و سوقة مكربة و جذبة متعبة.(و) منهم (طالب للدّنيا) ساع لها (و الموت يطلبه) و يحثّه حتّى يدخله في حفرته (و) منهم (غافل) عمّا خلقه اللّه لأجله (و ليس بمغفول عنه) بل اللّه عالم به و مجزيه بأعماله (و على أثر الماضي ما يمضي الباقي) قال سيّد العابدين عليه السّلام في هذه المعنى:إذا كان هذا نهج من كان قبلنا         فانّا على آثارهم نتلا حق        فكن عالما أن سوف تدرك من مضى          و لو عصمتك الرّاسيات الشّواهق     الترجمة:آيا نيست مر شما را در اثرهاى پيشينيان و در پدران گذشتگان شما بينائى و عبرت اگر بوده باشيد تعقل كننده، آيا نگاه نمى كنيد بسوى گذشتگان از خودتان كه باز نمى گردند، و بسوى خلفهائى باقي ماندگان كه باقي نمى مانند.آيا نيستيد شما كه مى بينيد أهل دنيا را كه شام و صباح مى نمايند بر حالتهاى مختلفه: پس بعضى مرده است كه بر او گريه ميكنند، و بعضى را سر سلامتي مى دهند، و بعضى ديگر ضعيف است مبتلا بأنواع مرضها، و برخى عيادت كننده است بيمار را كه مى رود بعيادت، و ديگرى در حال جان دادنست، و يكى طلب كننده است دنيا را و حال آنكه مرگ طلب مى كند او را، و يكى هست كه بيخبر است از آخرت و حال آنكه غفلت نشده از او در هيچ حالت، و بر اثر گذشته است گذشتن باقي مانده.  
بخش ۴ : یاد مرگ هنگام گناه [منبع]

أَلَا فَاذْكُرُوا هَاذِمَ اللَّذَّاتِ وَ مُنَغِّصَ الشَّهَوَاتِ وَ قَاطِعَ الْأُمْنِيَاتِ عِنْدَ الْمُسَاوَرَةِ لِلْأَعْمَالِ الْقَبِيحَةِ، وَ اسْتَعِينُوا اللَّهَ عَلَى أَدَاءِ وَاجِبِ حَقِّهِ وَ مَا لَا يُحْصَى مِنْ أَعْدَادِ نِعَمِهِ وَ إِحْسَانِهِ.

الْمُسَاوَرَة : پريدن، جستن، گوئى عمل زشت، بدليل عدم تقارن با طبيعت و فطرت انسان، از آدمى گريزان است و انسان با جستن و پريدن بسوى آن، آنرا انجام مى دهد. 
هادِم : ويران كننده
مُنَغِّض : شكننده، از بين برنده
أمنِيّات : آرزوها، جمع امنية
مُساوَرَة : حمله نمودن، سوار شدن 
بهوش باشيد، مرگ را كه نابود كننده لذّت ها و شكننده شهوت ها و قطع كننده آرزوهاست، به هنگام تصميم بر كارهاى زشت، به ياد آوريد، و براى انجام واجبات، و شكر در برابر نعمت ها و احسان بى شمار الهى، از خدا يارى خواهيد.
 
(7) آگاه باشيد در هنگام شتاب بانجام كارهاى زشت مرگ را بياد آوريد كه لذّتها و خوشيها را ويران ميكند و عيشها را بهم مى زند و آرزوها را قطع مى نمايد،
(8) و از خداوند يارى طلبيد (توفيق بخواهيد به آماده بودن) براى بجا آوردن حقّ واجب او (طاعات و عبادات) و (شكر و سپاس از) بسيارى نعمتها و احسان و نيكوئيهايش كه بشمار در نيايد.
 
هنگامى كه آهنگ كارى ناپسند مى كنيد، به ياد داشته باشيد مرگ را كه ويرانگر خوشيهاست و تيره كننده شهوتهاست و قطع كننده رشته آرزوهاست. از خدايا يارى خواهيد تا بتوانيد حق واجب او را ادا كنيد و شكر نعمتها و احسانهاى بيحسابش را به جاى آوريد.
 
به هوش باشيد! در آن هنگام که با شتاب به سراغ اعمال زشت مى رويد، نابود کننده لذّات و برهم زننده خواسته ها و قطع کننده آرزوها را به ياد آوريد; و براى اداى حقّ واجب خداوند، و نعمت هاى بى شمار و احسان هاى بى پايانش، از او يارى بطلبيد.
 
هان بر هم زننده لذّتها، تيره كننده شهوتها، و برنده آرزوها را به ياد آريد آن گاه كه به كارهاى زشت شتاب مى آريد، و از خدا يارى خواهيد بر گزاردن واجب او -چنانكه شايد-،
و نعمت و احسان او كه به شمار نيايد.
 
آگاه باشيد، از نابودكننده لذّات، و بر هم زننده عيش ها، و قطع كننده آرزوها ياد كنيد آن زمان كه شتابان به سوى گناهان مى رويد. و براى اداى حق واجب خداوند، و سپاس نعمتها و احسان بى شمارش از او كمك بجوييد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏4، ص: 352-349 درهم کوبنده لذّات:امام(عليه السلام) در پايان اين خطبه بليغ و فصيح و نافذ، اشاره به دونکته مى فرمايد که بحثهاى گذشته را کامل و جامع مى سازد: نخست، اشاره به مرگ است که يادآورى آن از عوامل بسيار مهم بيدارى انسانهاست. مى فرمايد: «به هوش باشيد! در آن زمان که با شتاب به سراغ اعمال قبيح مى رويد نابود کننده لذّات و برهم زننده خواسته ها و قطع کننده آروزها را به ياد آوريد! (أَلاَ فَاذْکُرُوا هَاذِمَ اللَّذَّاتِ، وَ مُنَغِّصَ(1) الشَّهَواتِ، وَ قَاطِعَ الأُمْنِيَاتِ، عِنْدَ الْمُسَاوَرَةِ(2) لِلأَعْمَالِ الْقَبِيحَةِ).در اين جا، امام(عليه السلام) از مرگ به سه عنوان ياد کرده است: نخست «نابود کننده لذّتها;» چرا که بسيارى از مردم، يک عمر زحمت مى کشند تا وسايل زندگى و عيش و نوش و لذّت را ازهر جهت فراهم سازند و درست اين در زمانى است که نشانه هاى مرگ به صورت انواع بيماريها ظاهر شده است. اضافه بر اين، بسيار ديده شده که مجالس عيش و نوش، در يک لحظه، با يک حادثه به مجلس عزا مبدّل گشته است و عجب اينکه هيچ تضمينى درباره هيچ کس درباره اين خطرها وجود ندارد.ديگر: «گلوگير کننده شهوات و خواستها»; چرا که مرگ - همان مرگى که تاريخ و زمان معيّنى ندارد و به هيچ وجه قابل پيش بينى نيست - در آن لحظه که انسان جرعه شهوات و کاميابى ها را سر مى کشد، گلويش را مى فشارد و به همه چيز پايان مى دهد.سوّم: «قطع کننده آرزوها»; چرا که آروزهاى انسان به قدرى دامنه دار است که هرگز پايان نمى پذيرد; بلکه گاه با گذشت عمر - همانند سايه هايى که نزديکى غروب آفتاب گسترده تر مى شود - دامنه دارتر مى گردد و تنها چيزى که آروزها را قطع مى کند، مرگ است و مرگ!اين تعبيرات به قدر کوبنده و هشدار دهنده است که هر انسانى را تحت تأثير قرار مى دهد و جالب اينکه مى فرمايد: «از مرگ زمانى ياد کنيد که به اعمال قبيح حمله ور مى شويد» (زيرا کلمه «مُساوره» از مادّه «سور» (بر وزن غور) به معناى پريدن و حمله کردن است) اشاره به اينکه بسيار مى شود که زشتى ها آن چنان زرق و برق دارد و هواى نفس آن را تزيين مى کند که انسان مانند جانور درنده اى که به صيد خود حمله مى کند و بر آن مى پرد به سراغ آن مى رود و در اين لحظه ياد مرگ مى تواند عامل بازدارنده اى باشد.و در دومين نکته، همگان را توصيه مى کند که به ياد نعمت هاى خدا باشند که آن، عامل بازدارنده ديگرى است در برابر گناه; مى فرمايد: «براى اداى حقّ واجب خداوند و نعمت هاى بى شمار و احسان هاى بى پايانش، از او يارى بطلبيد!» (وَ اسْتَعِينُوا اللهَ عَلَى أَدَاءِ وَاجِبِ حَقِّهِ، وَ مَا لاَ يُحْصَى مِنْ أَعْدَادِ نِعَمِهِ وَ إِحْسَانِهِ).شکر مُنعم (سپاسگزارى در برابر بخشنده نعمت ها) نه تنها انسان را به معرفة الله رهنمون مى شود; بلکه در اداى واجبات و ترک محرّمات نيز، عامل مؤثّرى است.****نکته ها:1- دنيا آن قدر هم فريبنده نيست:بسيارى از مردم مى گويند زرق و برق دنيا فريبنده است و در تعبيرات آيات قرآن و روايات، اشاراتى به اين معنا شده. ولى اگر خوب بينديشيم اين فريبندگى براى ساده انديشان و کودک صفتان است و اگر کمى دقّت کنيم کمتر چيزى از دنيا در نظر ما فريبنده خواهد بود و اين همان چيزى است که امام(عليه السلام) در خطبه بالا به آن اشاره کرده است، چرا که در هر گوشه و کنارى از دنيا، صدها و هزارها نشانه بيوفايى دنيا و ناپايدارى و بى محتوايى آن به چشم مى خورد.مردگانى که مردم براى آنها اشک مى ريزند; نه تنها پيران، بلکه جوانان و کودکان نيز به دلائل گوناگون رهسپار دار آخرت مى شوند. بيمارانى که در خانه ها يا در بسترها، يا بيمارستانها خفته اند و آنها که در اطاق هاى عمل تحت سخت ترين جرّاحى ها قرار دارند.آنها که تمام زندگى خود را در حوادث ناگهانى، يا ورشکستگى هاى تجارى به کلّى از دست داده اند، آنها که يک روز، عزيزترين مردم بودند و الان ذليل ترين آنها هستند; همه اينها، نشانه هاى ناپايدارى و بى وفايى دنيا است. آيا دنيايى که اين همه صحنه هاى دردناک در هر زمان و هر مکان آن ديده مى شود، فريبنده است؟لذا اميرمؤمنان على(عليه السلام) در «کلمات قصار» به کسى که از فريبندگى دنيا مى گفت فرمود: «اى کسى که دنيا را مذمّت مى کنى و گمان مى کنى فريبنده است; کجاى دنيا فريبنده است؟ آيا قبرهاى پدرانت در دل خاک، يا خوابگاه مادرانت در زير زمين تو را فريب داده؟ فراموش کرده ايد که بارها در کنار بستر بيماران نشسته بوديد و شفاى آنها را طلب مى کرديد و از طبيبان براى آنها دارو طلب نمى نموديد؟ در آن لحظاتى که نه دارو براى آنها اثرى داشت و نه گريه تو داراى فايده بود... دنيا خود را با اين وضع براى تو مجسّم ساخته و با قربانگاه هاى ديگران، قربانگاه تو را نشان داده است».(3)چه زيبا است که دنيا در روايات اسلامى به مار خوش خط و خال تشبيه شده.(4) چه کسى فريب مار خوش خط و خال را مى خورد، جز کودکان؟ به يقين انسان ها از مار مى گريزند، چه خوش خط و خال باشد، يا نه و به گفته شاعر نکته دان:زندگى نقطه مرموزى نيست         غير تبديل شب و روزى نيستتلخ و شورى که به نام «عمر» است        راستى آش دهن سوزى نيست!2- هوشيارترين مردم!در بعضى از احاديث اسلامى مى خوانيم که از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پرسيدند: «هوشيارترين مؤمنان کيست؟» فرمود: «أَکْيَسُ الْمُؤْمِنينَ أَکْثَرُهُمْ ذِکْراً لِلْمَوْتِ، وَ أشَدُّهُمْ لَهُ اسْتِعْدَاداً; هوشيارترين مردم کسى است که از همه بيشتر به ياد مرگ باشد و براى آن خود را مهيّا کند».(5)در حديث ديگرى از همان حضرت اين روايت به عنوان: «أَکْيَسُ النَّاسِ وَ أَحْزَمُهُمْ; هوشيارترين مردم و دورانديش ترين آنها» ياد شده و در آخر همين روايت آمده: «أُولئِکَ الأَکْياسُ ذَهَبُوا بِشَرفِ الدُّنْيَا وَ کَرَاهَةِ الآخِرَةِ; هوشياران واقعى آنها هستند که هم شرف دنيا را براى خود فراهم کرده اند و هم کرامت آخرت را».(6)دليل آن هم روشن است; زيرا ياد مرگ و پايان زندگى، عامل بازدارنده مهمّى در برابر گناهان - که معمولا از حبّ دنيا سرچشمه مى گيرد و تلاشهاى بيهوده آميخته با حرص و طمع که معمولا از فراموشى مرگ حاصل مى گردد- محسوب مى شود.بگذريم از آن گروهى که به مضمون آيه شريفه: «فَاذَا رَکِبُوا فِي الْفُلْکِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إذَا هُمْ يُشْرِکُونَ;(7) هنگامى که گرفتار طوفانهاى بلا مى شوند به ياد قيامت مى افتند، همين که طوفان نشست همه چيز را فراموش مى کنند». اين گروه يقيناً نابخردترين مردم دنيا هستنداز جمله امورى که در اسلام به مسلمانها دستور داده شده، زيارت اهل قبور است که از يک سو، احترامى است به ارواح گذشتگان از مؤمنان و از سوى ديگر، يکى از عوامل مهم بيدارى است، چرا که هر کس در آنجا با زبانحال اين شعر را زمزمه مى کند:هر که باشى و به هر جا برسى          آخرين منزل هستى اين است****پی نوشت:1. «مُنغّص» از مادّه «نغص» (بر وزن نقص) به معناى ناگوار بودن است و نيز به معناى گلوگير شدن آب آمده است; سپس به زندگى ناگوار و ناراحت کننده و مانند آن اطلاق شده است.2. «مُساورة» از مادّه «سور» (بر وزن غور) به معناى پريدن بر چيزى و حمله کردن است. اين واژه در مورد کسى که خشمگين مى شود نيز به کار مى رود و به کار رفتن آن در جمله بالا به خاطر آن است که افراد هواپرست، هنگامى که به سراغ کارهاى زشت مى روند، سر از پا نمى شناسند و همچون حيوان درنده اى که بر شکار خود مى پرد، به آن حمله مى کنند.3. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 131.4- همان مدرک، شماره 119.5. ميزان الحکمه، جلد 3، حديث 18013.6. همان مدرک، شماره 18014.7. سوره عنکبوت، آيه 65. 
شرح علامه جعفری«الا فاذكروا هاذم اللذات و منغص الشهوات، و قاطع الامنيات عند المساوره للاعمال القبيحه و استعينوا الله علي اداء واجب حقه و مالا يحصي من اعداد نعمه و احسانه» (هشيار باشيد، بياد بياوريد در موقع ارتكاب اعمال زشت، مرگي را كه نابود كننده لذتها است و تيره كننده شهوات و قطع كننده آرزوها. و ياري بطلبيد از خداوند براي اداي حق واجب او و براي سپاس نعمتها و احسان بيشمارش.)اگر انسان به مجموعه آغاز و انجام زندگي و مقدسات و نتائج و علل و معلومات جاريه در موجوديت خود در اين زندگاني آگاه شود، هم در اشباع و برخورداري از لذائذ و تجسيم آرزوها اصول را مراعات ميكند و هم در اداي حقوق واجبه الهي و سپاس نعمتها و احسان بيكران خداوندي. يكي از حكيمانه‌ترين و عارفانه‌ترين بيتي كه اينجانب در ادبيات فارسي ديده‌ام بيتي است كه شيخ محمود شبستري آنرا سروده است:دگر گفتي مسافر كيست در راه؟          كسي كاو شد ز اصل خويش آگاهاو ميگويد: يكي از سوال كننده‌ايست كه: مسافر حقيقي در اين راه بزرگ و پرمعناي زندگي كيست؟ و اينجانب ميگويم: يكي از اساسي‌ترين سوالات كه به مغز بشر خطور مي‌كند، همين است كه از مجموع ديدنيها و شنيدنيها و نتائج تجارب و تحقيقات در دو عالم دروني و بروني، اين قضيه ثابت شده است كه ما انسانها در اين دنيا مسافراني هستيم و رو به مقصدي در حال حركتيم. البته هيچ كسي جريان طبيعي زندگي را از تولد تا مرگي منكر نيست، ولي اين جريان و حركت ضروري بي‌اختيار را نميتوان مسافرت آگاهانه ناميد. مسافرت آگاهانه عبارتست از اينكه شخصي از مبدئي به مقصدي كه مورد اشتياق اوست حركت كند و در همه احوال حركت، ضرورت و مطلوبيت وصول به مقصد، عامل محرك وي بوده باشد.حالا بايد ببينيم چه كسي حق دارد كه بگويد: من در اين دنيا مسافرم و سفري را كه در پيش گرفته‌ام آگاهانه و با اختيار است؟پاسخ اين سوال روشن است و همانست كه در بيت بالا ديديم كه ميگويد: (كسي كاو شد ز اصل خويش آگاه) معنايش اينست كه اگر كسي فهميد و پذيرفت كه از طرف خدا آمده است، يعني اذعان كرد كه او مخلوق مشيت خدا است (انا لله) چنين شخصي نمي‌تواند در اين دنيا متوقف و ساكن باشد، يعني اگر شخصي فهميد و پذيرفت كه مشيت بالغه خداوندي او را بوجود آورده و اين مشيت او را در حركتي رو به هدفي اعلا قرار داده است، حتي يك لحظه نمي‌تواند بفرمان غرائز حيواني گوش فرا داده و توقف نمايد. بعبارت ديگر: سفر آگاهانه چنانكه نياز به نيت و احساس نيرو و توانائي براي حركت دارد، همچنين نياز براي آدميان قابل تصور است، هيچ يك از آنها آن نيروي تحريك جدي به چنين سفر آگاهانه را ندارد كه حتي قدرت تفسير كردن زندگي آدمي را داشته باشد، مگر وصول به بارگاه كمال ربوبي. پس بطور خلاصه اگر كسي بخواهد در اين دنيا در سفر و حركت آگاهانه به مقصد اعلا بوده باشد بايد از آن اصلي كه او را بوجود آورده است آگاه شود و همينكه از آن ارتباط آگاه گشت حركت و سفر او داراي معني و هدف قانع كننده خواهد بود.حال اگر كسي متوجه باشد كه تلخي دست برداشتن از لذائذ و منتفي شدن نيروي شهوات كه بالاخره بسراغ همه افراد انساني خواهد آمد چقدر جانگزا و ناگوار است، قطعي است جان و روان و روح خود را در تحصيل عوامل آن لذائذ و اشباع آن شهوات تباه نميسازد.اين همه غمها كه اندر سينه‌هاست          از غبار گردباد و بود ماستاين غمان بيخ كن چون داس ماست           اين چنين شد وان چنان وسواس ماستدان كه هر رنجي ز مردن پاره‌ايست          جزو مرگ از خود بران گر چاره‌ايستچون ز جزو مرگ نتواني گريخت           دان كه كلش بر سرت خواهند ريختجزو مرگ ار گشت شيرين مر تو را           دان كه شيرين مي‌كند كل را خدادردها از مرگ مي‌آيد رسول            از رسولش رو مگران اي فضولهر كه شيرين ميزيد او تلخ مرد             هر كه او تن را پرستد جان نبردگوسفندان را ز صحراي مي‌كشند         آنكه فربه‌تر مر او را مي‌كشند 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (علیه السلام) پس از اين دستور مى دهد كه مرگ را به ياد آورند، و آن را با آثار و صفات نفرت انگيزش توصيف مى كند كه ويران كننده لذّات و خوشيها، و تباه كننده شهوات و اميال، و قطع كننده آرزوها و اميدهاست، و فرموده است در آن هنگام كه به سوى كارهاى زشت مى شتابيد مرگ را به خاطر آوريد تا يادآورى آن شما را از ارتكاب اعمال ناروا باز دارد.سپس مردم را ترغيب مى فرمايد كه رو به سوى خدا آورند و از او كمك بخواهند تا مشمول عنايات او شوند و لطف جميل او را بخواهند كه توفيق دهد با مواظبت بر انجام دادن تكاليفى كه بر عهده ما گذاشته است، نسبت به اداى حقوق واجب او اقدام كنيم، و نعمتهاى بى كران او را پيوسته معترف و سپاسگزار باشيم، و با در نظر گرفتن جلال كبريايى او همه چيز را از او بدانيم، كه توفيق نيز از اوست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 153 ألا فاذكروا هادم اللّذّات، و منغّص الشّهوات، و قاطع الأمنيّات عند المساورة للأعمال القبيحة، و استعينوا اللّه على أداء واجب حقّه، و ما لا يحصى من أعداد نعمه و إحسانه. (19347- 19095)اللغة:و (المساورة) المواثبة.المعنى:ثمّ أمرهم عليه السّلام بذكر الموت و وصفه بلوازمه المنفّرة عنه فقال عليه السّلام (ألا فاذكروا هادم اللّذات) الدنيوية (و منغّص الشهوات) النفسانية (و قاطع الامنيّات) و الآمال الباطلة (عند المساورة) و المواثبة (للأعمال القبيحة) لترتدعوا بذكره عنها (و استعينوا اللّه) سبحانه و اطلبوا منه التوفيق (على أداء واجب حقّه) الذى أوجبه عليكم و هو الاتيان بالطّاعات و القيام بوظايف العبادات (و) على أداء واجب (ما لا يحصى من أعداد نعمه و احسانه) الذي أنعمه عليكم و أحسنه إليكم و هو القيام بوظايف الحمد و الثبات بمراسم الثناء.قال عليه السّلام في بعض كلماته: أيّها النّاس إنّ للّه في كلّ نعمة حقّا، فمن أدّاه زاده، و من قصّر عنه خاطر بزوال النعمة و تعجّل العقوبة، فليراكم اللّه من النعمة و جلين، كما يراكم من الذنوب فرقين.الترجمة:آگاه باشيد پس ياد آوريد مرگ را كه شكننده لذتها است و مكدّر نماينده شهوتها و قطع كننده آرزوها است در هنگام جستن براى أعمال قبيحه و حركات ناشايست، و طلب يارى نمائيد از خدا بر أدا كردن حق واجب او را و أدا كردن آن چيزى كه شمرده نمى شود از شماره هاى نعمتها و احسان بى پايان آن. و اللّه أعلم بالصّواب. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom