خطبه ۱۰۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : شناخت خدا و رسول او [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) في رسول اللّه و أهل بيته :
الْحَمْدُ لِلَّهِ النَّاشِرِ فِي الْخَلْقِ فَضْلَهُ وَ الْبَاسِطِ فِيهِمْ بِالْجُودِ يَدَهُ، نَحْمَدُهُ فِي جَمِيعِ أُمُورِهِ وَ نَسْتَعِينُهُ عَلَى رِعَايَةِ حُقُوقِهِ، وَ نَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ غَيْرُهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ بِأَمْرِهِ صَادِعاً وَ بِذِكْرِهِ نَاطِقاً، فَأَدَّى أَمِيناً وَ مَضَى رَشِيداً.

صَادِعاً : شكافنده، آشكار كننده 

(نوشته اند كه اين سخنرانى را در جمعه سوّم ايّام خلافت خود در سال ۳۵ هجرى در روز جمعه ايراد فرمود).
۱. شناخت خدا:
ستايش خداوندى را سزاست كه احسان فراوانش بر آفريده ها گسترده و دست كرم او براى بخشش گشوده است. او را بر همه كارهايش مى ستاييم و براى نگهدارى حق الهى از او يارى مى طلبيم.
۲. ويژگى هاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
و گواهى مى دهيم جز او خدايى نيست. و گواهى مى دهيم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و فرستاده اوست. او را فرستاد تا فرمان وى را آشكار و نام خدا را بر زبان راند. پس با امانت، رسالت خويش را به انجام رساند، و با راستى و درستى به راه خود رفت.
 
از خطبه هاى ديگر (آن حضرت عليه السّلام) است (اشاره به كشته شدن خود و آمدن حضرت صاحب الزّمان «عجّل اللّه فرجه» كه از جمله اخبار غيبيّه مى باشد):
(1) سپاس خداوندى را سزا است كه فضل و احسانش را در خلائق پراكنده و همه را مشمول جود و بخشش خود قرار داده،
(2) بآنچه از او برسد (تندرستى، بيمارى، خوشى و رنج) سپاسگزاريم، و براى انجام اوامرش (واجبات و مستحبّات) از او يارى مى طلبيم.
(3) و گواهى مى دهيم كه جز او خدائى (سزاوار پرستش) نيست، و محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) بنده و فرستاده او است، او را فرستاده تا امر و فرمانش را آشكار نموده (بيان فرموده) و بياد او گويا باشد (خدا را بشناساند) پس تبليغ رسالت كرد (احكام الهىّ را رساند) با امانت و درستكارى، و از دنيا رفت ارشاد كننده.
 
حمد و سپاس خداوندى را، كه فضل و احسانش را در ميان آفريدگان پراكنده است. و دست جود و سخا بر آنان گشاده. در هر كار كه كند سپاسگزارش هستيم و براى اداى حقوق او، از او يارى مى جوييم. شهادت مى دهيم كه خدايى جز او نيست و محمد (صلى اللّه عليه و آله) بنده او و پيامبر اوست. او را به رسالت فرستاد تا به فرمان او باطل را درهم شكند و به ياد او زبان گشايد. محمد (ص) وظيفه پيامبرى خويش، در عين امانت، ادا كرد و با رستگارى جهان را وداع گفت.
 
ستايش مخصوص خداوندى است که فضل و بخشش خود را در تمامى مخلوقات منتشر ساخته، و دست جود و سخايش را به سوى آنان گشوده است! او را در تمام کارهايش ستايش مى کنيم و براى رعايت حقوقش از او يارى مى طلبيم. و گواهى مى دهيم که جز او معبودى نيست و محمّد بنده و فرستاده اوست. او را فرستاد تا فرمان حق را آشکارا بيان کند، و به تبيين اوصافش بپردازد. او با امانت رسالت خويش را ادا کرد و با راستى و درستى به راه خود ادامه داد.
 
سپاس خداى را، كه احسان فراوانش را بر آفريدگان گسترده است، و دست او به بخشش بر ايشان گشاده. او را در همه آنچه كند سپاس مى گوييم، و از او در نگاهداشت حقّ وى يارى مى جوييم. گواهى مى دهيم كه خدايى جز او نيست، و محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) بنده او و فرستاده اوست. او را فرستاد تا فرمان وى را آشكارا برساند و نام او را بر زبان براند. او وظيفه پيامبرى را به امانت گزارد، و رستگارانه جهان را پشت سر گذارد.
 
و از خطبه اى ديگر است در باره پيامبر و خاندان او حمد خدايى را كه فضلش را در ميان خلق منتشر نمود، و دست جودش را در ميان ايشان گشود، در همه امورش او را سپاس مى گوييم، و براى اداى حقوقش از او يارى مى طلبيم. و گواهى مى دهيم كه جز او معبودى نيست، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله بنده و فرستاده اوست، او را براى اظهار امر و فرمان، و متذكر شدن وجود مقدسش بين مردم فرستاد، او هم رسالت را به امانت ادا كرد، و بر اساس رشد از دنيا گذشت.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 361-355 و من خطبة له عليه السلام فى رسول اللَّه و أهل بيته عليهم السلام.اين خطبه درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت گرامى او سخن مى گويد. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در بحث سند خطبه آمده است اين خطبه را امام عليه السلام در آغاز خلافت خود بيان فرمود و در آن، نخست به حمد و ثناى الهى مى پردازد و از رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و خدمات برجسته آن حضرت و لزوم اطاعت و پيروى از وى سخن مى گويد.سپس، با اشاره سربسته اى، به پيشگويى وضع خود و مردم عراق مى پردازد و مى فرمايد: در آن زمان كه همه تحت فرمان و رهبرى پيشوايتان در مى آييد متأسّفانه دوران او سپرى شده و مرگ او فرا مى رسد!و در آخرين بخش از خطبه، درباره عظمت آل محمّد عليهم السلام سخن مى گويد و از بركات وجودى آنها بحث مى كند و اينكه هدايت هاى آنها استمرار دارد و هر زمان يكى از آنان مى رود، ديگرى به جاى او مى نشيند. با پرچم حق همراه باشيد:بى شک، هدف اصلى خطبه، بيان اوصاف رسول الله(صلى الله عليه وآله) و خدمات آن حضرت و مقامات اهل بيت او است; ولى از آن جا که به مضمون حديث معروف که: «إِنَّ کُلَّ خُطْبَة لَيْسَ فِيهَا تَشَهُدٌ فَهِىَ کَالْيَدِ الْجَذْمَاءِ; هر خطبه اى که در آن شهادتين نباشد، مانند دست قطع شده است»(1) امام(عليه السلام) سخن خود را با حمد و ثناى الهى و شهادت به الوهيّت پروردگار و نبوّت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آغاز مى کند، تا دل هاى شنوندگان در پرتو اين دو شهادت، نور و صفا يابد و آماده پذيرش مطالب آينده خطبه شود. مى فرمايد:«ستايش مخصوص خداوندى است که فضل و بخشش خود را در تمامى مخلوقات منتشر ساخته و دست جود و سخايش را به سوى آنان گشوده است».(2)(الْحَمْدُ للهِِ النَّاشِرِ فِي الْخَلْقِ فَضْلَهُ، وَ الْبَاسِطِ فِيهمْ بِالْجُودِ يَدَهُ).توصيف پروردگار به اين اوصاف، در واقع دليلى است بر اختصاص او به هرگونه ستايش و حمد; آرى، کسى که اين گونه فضل و جود و سخاى او همگان را فرا گرفته و خوانِ نعمتِ او همه جا گسترده شده، بايد شايسته مدح و ستايش باشد، نه غير او; چرا که همه ريزه خوار خوان او هستند.سپس به گسترش دامنه حمد و ستايش او اشاره کرده، مى فرمايد: «ما او را در تمام کارهايش ستايش مى کنيم، و براى رعايت حقوقش از او يارى مى طلبيم!». (نَحْمَدُهُ فِي جَمِيعِ أُمُورِهِ، وَ نَسْتَعِينُهُ عَلَى رِعَايَةِ حُقُوقِهِ).تعبير به «جَميعِ اُمُور»اشاره به آن است که نه تنها در نعمت و کاميابى و سلامت و رفاه او را حمد و سپاس مى گوييم; بلکه، در بلا و شدّت و مصيبت، و به هنگام هجوم طوفان حوادث نيز، شاکر و سپاسگزاريم. چرا که، اوّلا مى دانيم هر کارى مى کند، موافق حکمت و نهايت مصلحت است، حتّى مصايبى که براى آزمايش ما، يا به عنوان کفّاره گناهان ما، يا سبب بيدارى ما از خواب غفلت است.و ثانياً، اين حوادث، سبب مى شود که ما اجر صابران، و پاداش شاکران را ببريم و اين خود نعمت ديگرى است.و جمله «وَ نَسْتَعِينُهُ...» اشاره به اين حقيقت است که براى اطاعت فرمان او، و رعايت حقوقش، نيز بايد از او يارى بجوييم; که بدون يارى او، کارى از ما ساخته نيست و اين همان چيزى است که شب و روز در نمازها مى گوييم: «إِيَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاکَ نَسْتَعِينُ».****امام(عليه السلام) بعد از اين حمد و ثنا، شهادت به الوهيّت او مى دهد و مى گويد: «گواهى مى دهيم، جز او معبودى نيست». (وَ نَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ غَيْرُهُ).زيرا هنگامى که پذيرفتيم همه نعمت ها از سوى او است، عبوديّت و پرستش نيز تنها شايسته ذات پاک او خواهد بود.سپس امام مى افزايد: «و گواهى مى دهيم که محمّد (صلى الله عليه وآله) بنده و فرستاده اوست». (وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ).تکيه بر عبوديّت، قبل از رسالت، علاوه بر اينکه هرگونه شرک را از مؤمنان دور مى سازد، اشاره به اين است که مقام عبوديّت، از مقام رسالت نيز برتر و بالاتر است! زيرا، بنده کامل و خاصّ خدا کسى است که تمام وجودش متعلّق به او باشد; به جز او نينديشد و غير از او را نخواهد و اين، اوج تکامل انسان است و مقامى فراتر از آن نيست و همان است که شايستگى لازم براى رسالت را فراهم مى سازد.به دنبال آن، در پنج جمله، اوصافى را براى پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) بيان مى کند که بسيار پرمعنا و پربار است; مى فرمايد: «او را فرستاد تا فرمان حق را آشکارا بيان کند، و به شرح و تبيين اوصافش بپردازد. او با امانت، رسالت خويش را ادا کرد; و با راستى و درستى به راه خود ادامه داد، و پرچم حق را در ميان ما به يادگار گذارد». (أَرْسَلَهُ بَأَمْرِهِ صَادِعاً(3)، وَ بَذِکْرِهِ نَاطِقاً، فَأَدَّى أَمِيناً، وَ مَضَى رَشِيداً; وَ خَلَّفَ فِينَا رَايَةَ الْحَقِّ).امام(عليه السلام) در اين چند جمله، به ابعاد خدمات پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) اشاره مى کند: از يک سو، اشاره به ابلاغ اوامر و نواهى حق مى فرمايد; که به طور شفاف و روشن و آشکار و بدون پرده پوشى همه را بيان فرمود.و از سوى ديگر، آنچه براى معرفة الله و شناخت پروردگار لازم بود، تشريح کرد.از سوى سوم، در ابلاغ اين ماموريّت ها نهايت امانت را رعايت کرد.و از سوى چهارم، خودش نيز در عمل، اين راه را بپيمود و سرمشقى براى همگان شد.و از سوى پنجم، به فکر نسل هاى آينده بود و پرچم حق را که همان کتاب و سنّت باشد، در ميان مردم به يادگار گذاشت.(4)****پی نوشت:1. شرح نهج البلاغه مرحوم علاّمه خويى، جلد 7، صفحه 157.2. شرح نهج البلاغه مرحوم علاّمه خويى، جلد 7، صفحه 157.3. «صادع» از مادّه «صَدْع» به معناى شکافتن است و از آنجا که با شکافتن چيزى درونش آشکار مى شود، اين واژه به معناى اظهار و افشا نيز آمده است و در جمله بالا به همين معنا است و اينکه به دردسرهاى شديد «صُداع» گفته مى شود، به اين دليل است که گويى مى خواهد سر را بشکافد.3. سند خطبه: ابن ابى الحديد در شأن ورود اين خطبه سخنانى دارد كه نشان مى دهد به منبع ديگرى غير از نهج البلاغه در مورد اين خطبه دست يافته است. مى گويد: اين خطبه را على عليه السلام در سومين جمعه خلافتش بيان فرمود و به طور كنايه از آينده خود خبر داد و به آنها گوشزد كرد كه در آن زمان كه اجتماعات عظيم گرد آن حضرت را مى گيرد، از اين جهان چشم خواهد پوشيد و همين گونه هم شد! زيرا نوشته اند كه اهل عراق در آن ماه كه حضرت شربت شهادت نوشيد، بيش از هر زمان بر گرد آن حضرت جمع شده بودند؛ به گونه اى كه يك لشكر ده هزار نفرى، به فرزندش امام حسن عليه السلام سپرد و لشكر ده هزار نفرى ديگرى به أبوأيّوب انصارى و همچنين به ديگران، تا آن كه يكصد هزار شمشير زن آماده حركت براى درهم كوبيدن ظالمان و غارتگران شام شدند؛ ولى درست در همين زمان، ابن ملجم ملعون حضرت را با ضربه شمشير خود شهيد كرد و آن جمعيت عظيم پراكنده شدند.(اقتباس از: مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 198). 
شرح علامه جعفری«الحمدلله الناشر في الخلق فضله، و الباسط فيهم بالجود يده، نحمده في جميع اموره، و نستعينه علي رعايه حقوقه» (حمد مر خداي راست كه فضل خود را در ميان مردم بگسترانيد و دست خود را براي بخشايش به آنان برگشاد. ستايش او را ميگوئيم در همه امورش و ياري از او مي‌طلبيم براي اداي حقوقش.)او است شايسته حمد و سپاس كه فضل وجودش سرتاسر هستي را فرا گرفته است:مقداري از مباحث مربوط به حمد و سپاس و نعمتهاي خداوندي در مجلد دوم صفحات 23 و 27 و تا 29 و صفحه 239 و تا 245 و مجلد چهارم صفحه 173 تا 176 و مجلد نهم صفحه 45 تا 47 و صفحه 52 و مجلد دهم صفحه 55 تا 58 و مجلد دوازدهم صفحات 12 و13 و مجلد سيزدهم صفحه 6 تا 10 و مجلد پانزدهم صفحه 115 تا 119 و مجلد يازدهم صفحات 39 و 40 مطرح شده است، مراجعه فرمائيد از آن اشعاري كه در بيان فضل وجود خداوندي بسيار پرمحتوي و بليغ سروده شده است. اشعار معروف سعدي است كه در قصايد او آورده‌اند. بسيار مناسب ديدم كه آن اشعار را در اين مبحث بياورم:فضل خداي را كه تواند شمار كرد           يا كيست آنكه شكر يكي از هزار كردآن صانع قديم كه بر فرش ستارگان           چندين هزار صورت الوان نگار كردتركيب آسمان و طلوع ستارگان           از بهر عبرت نظر هوشيار كردبحر آفريد و بر و درختان و آدمي         خورشيد و ماه و انجم ليل و نهار كردالوان نعمتي كه نشايد سپاس گفت         اسباب راحتي كه نشايد شمار كردآثار رحمتي كه جهان سربسر گرفت          احمال منتي كه فلك زير بار كرداز چوب خشك ميوه و در ني شكر نهاد          وز قطره دانه‌اي درر شاهسوار كردمسمار كوهسار به نطع زمين بدوخت         تا فرش خاك بر سر آب استوار كرداجزاي خاك مرده به تاثير آفتاب          بستان ميوه و چمن و لاله‌زار كردابر آب داد بيخ درختان تشنه را          شاخ برهنه پيرهن نوبهار كردچندين هزار منظر زيبا بيافريد         تا كيست كاو نظر ز سر اعتبار كردتوحيد گوي او نه بني‌آدمند و بس         هر بلبلي كه زمزمه بر شاخسار كردشكر كدام فضل بجاي آورد كسي؟          حيران بماند هر كه در اين افتكار كردگوئي كدام روح كه در كالبد دميد         يا عقل ارجمند كه با روح يار كردلالست در دهان بلاغت زبان وصف         از غايت كردم نهان و آشكار كردسر چيست تا بطاعت او بر زمين نهند          جان در رهش دريغ نباشد نثار كردبخشنده‌اي كه سابقه فضل و رحمتش           ما را جان بحسن عاقبت اميدوار كردپرهيزگار باش كه دادار آسمان         فردوس جاي مردم پرهيزگار كردنابرده رنج گنج ميسر نمي‌شود         مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرداميرالمومنين عليه‌السلام، هم در اين جملات و هم در مواردي ديگر از سخنانش حمد خداوندي را براي همه آنچه كه از خدا است بجاي مي‌آورد و در مواردي محدود به بيان نعمتها و امور مشخص خداوندي براي حمد ميپردازد. اين تعميم در حمد نكته‌ي بسيار با اهميتي را در بر دارد كه عبارتست از قابل ستايش بودن همه آنچه كه مربوط به خدا ميباشد، اگر چه ما نتوانيم آنها را درك كنيم و اگر چه ارتباطي با ما نداشته باشد، زيرا او خير محض است و هر چيزي كه به وجهي از وجوه مربوط به آن خير محض باشد، خير و نيكو بوده و سزاوار حمد و ستايش است. توفيق و عنايات رباني جمله آخر چنين است كه (كه ما از خدا براي اداي حقوق او ياري ميطلبيم). توفيق و ياري خداوندي كه از آثار بيشمارش لطف الهي بر بندگانش، محرك ماوراي طبيعي انسان به اداي تكاليف و حقوق الهي است. البته همانگونه كه در جاي خود مطرح شده است، لطف كه توفيق و ياري براي انجام خيرات از آثار آن است، عبارتست از آماده ساختن مقتضيات و توجيهات رواني و ذهني، نه بحديكه مستلزم قهري و جبري اعمال صالحه باشد. حقيقت اينست كه:توفيق تو گر نه ره نمايد          اين عقده به عقل كي گشايد (نظامي‌گنجوي)بايد بپذيريم كه:باد ما و بود ما از داد تست           هستي ما جمله از ايجاد تستلذت هستي نمودي نيست را          عاشق خود كرده بودي نيست رالذت انعام خود را وامگير           نقل و باده جام خود را وامگيرور بگيري كيست جستجو كند          نقش با نقاش كي نيرو كندمنگر اندر ما مكن در ما نظر         اندر اكرام و سخاي خود نگرما نبوديم و تقاضامان نبود          لطف تو ناگفته ما ميشنودآري، توفيق براي حركت در مسير مرضات خداوندي را همواره از او بخواهيم از خدا جوئيم توفيق ادب بي‌ادب محروم ماند از لطف رب خداوند متعال در قرآن مجيد در مواردي متعدد، بندگان خود را تعليم ميدهد كه از او ياري بجويند و از او كمك بخواهند تا مشمول لطف و توفيق الهي شوند. از آنجمله مي‌فرمايد:1- اياك نعبد و اياك نستعين (فقط تو را مي‌پرستيم و فقط از تو كمك مي‌طلبيم.) و ميدانيم كه مطابق روايات بسيار مشهور لا صلوه الا بفاتحه الكتاب. (نمازي نيست مگر با سوره فاتحه‌الكتاب.) ما در هر شب و روز در نمازهاي فريضه ده بار با خواندن سوره مباركه فاتحه، آيه مزبور را ده بار ميخوانيم و اين يكي از با اهميت ترين دلائل اثبات ضرورت استعانت به خدا و طلب و ياري از آن مقام شامخ است.2- قال موسي لقومه استعينوا بالله و اصبروا. (موسي به قومش فرمود: از خدا ياري بطلبيد و صبر و تحمل نماييد.)3- فصبر جميل و الله المستعان علي ما تصفون. (صبري نيكو شايسته است و از خداوند بانچه كه شما توصيف مي‌كنيد ياري مي‌طلبم.) از اين آيات شريفه بخوبي اثبات ميشود كه طلبيدن كمك و ياري از خداوند و توفيقات و عنايات او در همه حالات و در همه شرايط، مطلوبي است جدي. از اين جهت است كه ميتوان گفت: بشر بدون تكيه به لطف و توفيق الهي، موجودي است سرگردان و مزاحم خود و ديگران، و اگر امتياز و قدرتي بدست بياورد و معتمد به لطف و توفيقات رباني نباشد، هيچ علتي براي صرف آن امتياز و قدرت در خيرات فردي و اجتماعي ندارد. و ما آنچه در سرتاسر تاريخ شاهد همين جريان بوده و هستيم كه هر وقت انسان تكيه بر خويشتن كرد و آنچه را كه بدست آورد، مستند به تدبير و زور بازوي خود تلقي نمود، هر گامي كه برداشت بر ضرر خود و ديگران بوده است.4- و ما توفيقي الا بالله عليه توكلت و اليه انيب. (و نيست توفيق من مگر از خدا، به او توكل كرده‌ام و بسوي او برميگردم.) استعانت از خداود در مواردي متعدد از نهج‌البلاغه مورد تاكيد قرار گرفته است از آنجمله: يك و نستعينه علي هذه النفوس البطاء عما امرت به. (و از خداوند ياري مي‌جوئيم براي اداي تكليف درباره اين مردمي كه به آنچه مامور شده‌اند كند و بي‌اعتنا هستند.) عظمت اين مربي (علي بن ابيطالب عليه‌السلام) در آنست كه براي آگاه ساختن و تعليم و تربيت مردم از خدا ياري ميجويد. درخشش عظمت آن بزرگ مربي انسانيت در جمله مورد تفسير در حديست واقعا خيره كننده. او نمي‌گويد: من ميتوانم تعليم و تربيت نمايم، و نمي‌گويد: بشر قابل تعليم و تربيت نيست و نمي‌گويد: كسي غير از من توانائي تعليم و تربيت مردم را ندارد. او مي‌گويد: ما از خدا ياري مي‌طلبيم براي توجيه ساختن اين و اماندگان مسير رشد كه نمي‌خواهند شتابي در مسابقه در اين ميدان زندگي معني‌دار داشته باشند. اي خدا، توئي معلم و مربي حقيقي، اي خالق انسانها. توئي سازنده رشد و كمال، اي سازنده انسانها. توئي عطاكننده فيض براي تولد دومين بار، اي هستي بخش كل كائنات. اي خداي هستي، نخستين انبساط دهنده وجود آدميان از كلمه (باش) (كن) لطف رباني تو بوده است.آنان در انتظار فيض انبساط دوم‌اند كه از توفيق الهي تو بوجود مي‌آيد. هيچ معلم و مربي هر اندازه هم داراي معلومات و تجارت فراوان درباره انسان بوده باشد، توانائي شناخت همه جانبه انسان را نخواهد داشت، زيرا معلمان و مربيان با اينكه هر يك از تعليم اسماء برخوردارند و با اينكه هر يك از آنها داراي همان عالم اكبر (جهان بزرگتر) در درونند كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرموده است، با اينحال آنان همگي از ديدگاههاي محدودي، ابعاد محدودي از انسانها را (مخصوصا از زمانيكه دانشها تجزيه شده‌اند و هر يك از آنها بررسي بعدي محدود را بعهده گرفته است) مطرح مينمايند.ممكن است كسي در اين مورد اعتراض كرده و بگويد: … بالاخره بنا بهمين اصل محدوديت كه مطرح شد، هيچ معلم و مربي توانائي آگاهي به همه ابعاد و استعدادهاي انساني نداشته و قدرت ساختن آنها را نخواهد داشت، در نتيجه راه همان خواهد بود كه كاروان تعليم و تربيت تاكنون در پيش گرفته است. پاسخ اين اعتراض، پس از اعتراف به اهميت آن، همان است كه بزرگترين معلم و مربي انسانيت پس از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم بيان فرموده است كه بايد از خدا استعانت نمائيم و از او توفيق بخواهيم. درك معناي اين جمله بدون فهم معناي استعانت از خدا امكان‌پذير نيست. ما موضوعهائي را كه ممكن است براي توضيح معناي استعانت مفيد باشد، يادآور مي‌شويم:1- چون خالق انسان خدا است و فقط او است كه همه موجوديت انسان را ميداند، من كه جنبه تعليم و تربيت آن انسان را بعهده گرفته‌ام، بايستي از كتب آسماني و انبياء و اولياء در شناخت وي استمداد بجوئيم و بخود نبالم كه چند پديده محدود از رفتارها و پديده‌هاي طبيعي انسان را در زمينه كنشها و واكنشها مي‌شناسم، زيرا بديهي است كه اگر اين معلومات محدود و آميخته با كبر و غرور براي شناخت انسان و تعليم و تربيت او كافي بود، اين همه كتاب در مجهول بودن هويت انسان (مانند انسان موجود ناشناخته) و صدها بلكه هزاران مقاله و مبحث در مجهول بودن انسان تاليف نمي‌گشت.بنابراين وقتي كه كتاب آسماني قرآن ميگويد: (هر كس كه يك انسان را بدون عنوان قصاص و فساد در روي زمين بكشند، مانند اينست كه همه انسانها را كشته است و هر كس يك انسان را احياء كند، مانند اينست كه همه انسانها را احياء نموده است)، معلم و مربي بايد بفهمد كه او تعليم و تربيت موجودي را بعهده گرفته است كه با نظر به ارزش ذاتي كه دارد مساوي همه انسانها است، اگر چه با نظر به موجوديت معمولي حقوقي، مساوي يك انسان است. او بايد بداند كه خداوند آن موجود را داراي استعدادها و سطوح و ابعاد مختلفي آفريده است كه هيچ كسي جز خود او حق گفتن جمله نهائي درباره آن موجود را نديده ندارد. او بايد بداند كه با موجودي سر و كار دارد كه اگر بعد ماوراي طبيعي او را در تعليم و تربيت در نظر نگيرد، نتيجه فعاليتهاي او جز ساختن حيواني كه موجوديت خود را در تاثير و تاثرهاي بي‌معني در سطوح طبيعت مستهلك خواهد نمود، چيز ديگري نخواهد بود. او بايد بداند كه پي بردن و شناخت استعدادهاي علت پذير بشري دشوارتر از آنست كه اشتاين‌بك‌ها و همينگوي‌ها و حتي لاكها با آن معلومات و هدف گيريهاي محدود و توجيه شده قبلي اراءه نموده‌اند. آن دو شخصيت اولي (اشتاين بك و همينگوي) با مقداري از مفاهيم سر و كار داشته‌اند كه تطبيق آنها بر همه استعدادها و ابعاد انساني يا ناشي از محدوديت اطلاعات تطبيق كننده است و يا از مشاهده دلائل اثبات كننده غرضهاي شخصي خود در نوشته‌هاي آنان. پس بايد امثال لاك را از مغرب زميني‌ها در نظر گرفت كه ميگويند تا حدودي بر مبناي اصل و قانون و منطق درباره تربيت كه به فعليت آوردنده استعدادهاي علت پذير است، انديشيده‌اند. با اينحال، حتي نوعي محدوديت فكري در لاك مي‌بينيم كه درباره او گفته شده است: (لاك يكي از مهمترين متفكران عالم بشريست.)درباره طرز تفكر او گفته شده است: (طبقات پائين هنگاميكه لاك از تربيت طبقات پائين صحبت مي‌كند، از خود كوته‌بيني نشان ميدهد. او طرفدار طرحي است كه كودكان خانواده‌هاي فقير را از والدينشان جدا سازد و ايشان را از سه تا چهارده سالگي در مدرسه‌هاي كار، تربيت كند و معتقد است كه سود اين طرح در بهره اقتصادي آن است، زيرا كودكان با انبساط بار مي‌آيند و تبهكار نمي‌شوند. بانان بايد صنايع دستي ياد داده شود و به امساك و كار سخت خو داده شوند و تربيت اخلاقي ايشان بايد طبق احكام انجيل به عمل آيد. در اين حال مادران اين كودكان هم وقت كافي براي تلاش معاش خواهند داشت. لاك طرفدار تربيت علمي براي فقيران نيست … ) قطعي است كه اگر لاك بعد الهي انسانها را در نظر ميداشت هرگز چنين حكم ظالمانه‌اي درباره انسانها نميكرد. بطور كلي هر متفكري كه در تعليم و تربيت انسانها فقط يك يا چند بعد مانند اقتصاد را منظور نمايد، قطعا او انسان را نميشناسد و توجه به بعد ماوراي طبيعي الهي انسان است كه استعدادهاي او را بالاتر از محدوديتهاي محسوس ناشي از قالب گيريهاي محيطي و فرهنگي ميبرد و تفاوتي هم ميان افراد انسان قائل نميشود. اميرالمومنين عليه‌السلام در مواردي از سخنان مباركشان توفيق رباني را مطرح نموده‌اند از آنجمله:1- و من التوفيق حفظ التجربه. (از توفيقات الهي حفظ تجربه است.) در مواردي از احاديث منسوب به اميرالمومنين عليه‌السلام توصيه به تجربه تاكيد شده است، از آن جمله: و في التجارب علم مستانف. (علم جديد در تجربه‌ها است.) العقل عقلان: عقل الطبع و عقل التجربه. (تعقل بر دو نوع است: عقل طبيعي و استعدادي، و تعقل ناشي از تجربه.) راي الرجل علي قدر تجربته (راي و نظر انسان بقدر تجربه اوست.) و يا (ارزش راي يك انسان وابسته به كميت و كيفيت تجربه او است.) الظفر بالحزم و الحزم بالتجارب. (پيروزي وابسته به حسابگري دقيق بوسيله تجربه‌ها است.) العقل حفظ التجارب. (تعقل، نگهداري و بهره‌برداري از تجربه‌ها است.) فان الشقي من حرم نفع ما اوتي من العقل و التجربه. (زيرا شقي كسي است كه از منفعت تعقل و تجربه‌اي كه به او داده شده است محروم بماند.) اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد شناخت ارزش تجربه و اندوختن آن از توفيقات رباني است. و ما ميتوانيم با توجه به مختصات و آثار تجربه، عظمت و ارزش اين توفيق بزرگ را دريابيم. و ميفرمايد:2- و لا قائد كالتوفيق. (و هيچ رهبري مانند توفيق نيست.) در اين جمله اميرالمومنين عليه‌السلام اهميت توفيق در حد اعلا نشان داده شده است و ميتوان گفت: اگر لطف الهي شامل حال انسانها نباشد، برخاستن اين موجودات (انسانها) از خاك امكان ناپذير است، زيرا بقول مولوي:اين دعا هم بخشش و انعام تست         ور نه در گلخن گلستان از چه رست3- و ما اردت الاصلاح ما استطعت و ما توفيقي الا بالله عليه توكلت و اليه انيب. (و من از اين نامه كه براي تو (معاويه) نوشتم منظور و مرادي جز اصلاح بقدر قدرتم ندارم و نيست توفيق براي من مگر بوسيله عنايات رباني، توكل به او نمودم و بسوي او برميگردم.) دو اوصيكم عباد الله بتقوي الله فانها حق الله عليكم و الموجبه علي الله حقكم و ان تستعينوا عليها بالله و تستعينوا بها علي الله. (اي بندگان خدا، شما را وصيت ميكنم به تقوي براي خدا، زيرا تقوي حق خداوندي بر شما است و ايجاب كننده حق شما بر خداوند است و باينكه بوسيله گرايش و تقرب به خدا براي بدست آوردن تقوي ياري بطلبيد و هم بوسيله تقوي براي گرايش و تقرب به خدا كمك بخواهيد.)توضيح از اين جملات شريفه چنين بر مي‌آيد كه بشر چنانكه براي تحصيل تقوي احتياج به توفيق و اعانت خداوندي دارد، همچنين وصول به مقام والاي تقرب نيازمند استمداد از توفيق خداوندي و شمول ياري خداوند براي يك انسان، مربوط به كوشش و تلاش انساني است كه: و الذين جاهدوا فينا لنهديهم سبلنا. (و كسانيكه در مسير حركت بسوي ما مجاهدت بورزند، ما آنان را به راههاي خود هدايت مينمائيم.) سه- و استعينه فاقه الي كفايته. (و از او ياري مي‌طلبم بدانجهت كه احتياج به كفايت او دارم.) چهار- و استعينه قادرا قاهرا. (و از خداوند ياري مي‌طلبم كه قدرت و غلبه از آن اوست.) با نظر به مجموع دريافتهاي احساس برين و منابع اوليه اسلامي بايد قبول كرد كه خداوند متعال داراي لطف به بندگان خوش است كه توفيق و عنايت و عون از آثار آنست. البته چنانكه در مباحث (عدل و لطف و اصلح) در مجلد 3 از كتاب (تفسير و نقد و تحليل مثنوي) از ص 471 تا ص 492 آمده است، ما نمي‌خواهيم بگوئيم كه بحكم ما براي خداوند سبحان واجب است كه درباره بندگانش عدل و لطف فرموده و اصلاح را مراعات فرمايد، زيرا ما بندگان مخلوق خداوندي كوچكتر از آن هستيم كه حكمي به خدا صادر كنيم و بقول نظامي گنجوي:گر تن حبشي سرشته تست           ور خط ختني نوشته تستگر هر چه نوشته‌اي بشوئي          شويم دهن از زياده گوئيو ما للتراب و رب‌الارباب. (يك مشت خاك درباره خداوند رب‌الارباب چه ميتواند انجام بدهد؟) ولي اينقدر ميگوئيم: خداوند سبحان دست به آفرينش زده است و انسانهائي را آفريده و استعدادها و تقاضاهائي در آنان ايجاد فرموده است، اگرچه هيچ ضرورتي در اين آفرينش، خداونند متعال را مجبور نكرده‌است، زيرا او است خالق اصول و قوانين و ضوابط و روابط از هر نوع و صنفي كه بوده باشد، ولي همانطور كه خود بما اطلاع داده است كه و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته. (و مشيت و فعل پروردگار تو بر مبناي صدق و عدل تمام شده و هيچ عاملي نميتواند مشيت و فعل او را تبديل كند.) ما با عقل و وجداني كه او در ما ايجاد فرموده است، درك مي‌كنيم كه خداوند با ايجاد مقتضيات عدل و بي‌نيازي مطلق او كه نفي كننده ظلم از اوست، عادل است و همچنين با نظر به نياز دائمي انسانها به توفيقات و عنايات الهي، معلوم مي‌شود كه خداوند به بندگان خود لطف دارد. اين مطلب با نظر به تعريف بسيار متيني كه از شيخ ابوجعفر محمد بن الحسن طوسي رحمه‌الله عليه بيادگار مانده است كه ((لطف چيزي است كه مكلف را بانجام واجب بر مي‌انگيزد و از قبيح بركنار ميكند))، كاملا روشن ميگردد.استدلالي كه براي اثبات قائده لطف ذكر شده است، متكي به هدف و غايت خلقت انساني است كه رشد و كمال مي‌باشد و خداوند متعال است كه بوجود آورنده‌ي همه‌ي خيرات و عظمتها است و چه خير و عظمتي بالاتر از آماده فرمودن زمينه براي حركت انسان در مسير رشد و كمال كه هدف اعلاي حيات او است. لذا بنظر مي‌رسد اشاعره و هر شخص و گروهي كه مكر لطف الهي درباره بندگانش ميباشند، در حقيقت منكر شايستگي بندگان براي حكم درباره خدا هستند و چنانكه اشاره كرديم، اين يك مطلب صحيحي است. و اما اينكه خداوند متعالي، فياض مطلق و منبع خير و احسان است، هيچ كس نميتواند منكر آن بوده باشد، زيرا باضافه اينكه عقل سليم به ثبوت همه صفات حسني به خدا حكم قطعي مي‌كند، خود آن ذات اقدس توصيفات را كه درباره خود در قرآن مجيد يا بازيان پيامبر فرموده است، جايي براي ترديد نميگذارد. آيات قرآني خيرات و لطف و احسان توفيق بخشيدن را چنانكه در گذشته ديديم، به آن ذات اقدس نسبت داده است. لذا بايد گفت حتي اشاعره كه درباره صفت عدالت خداوندي نظريه خاصي دارند و ضرورت لطف را از خداوند سبحان نفي ميكنند (همانطور كه متذكر شده‌ايم، منظورشان نفي حكم و الزام خداوندي از طرف بندگان است، يعني بندگان كوچكتر از آنند كه خدا را به عدل و لطف الزام كنند و اين مطلب صحيح است) نميتوانند صفات حسني را كه قطعا لطف و فضل و احسان و عنايت از شاخص‌ترين آنها است، از خداوند سبحان سلب نمايند. ما ميدانيم كه اگر جلال‌الدين محمد مولوي را ازفرقه اهل تسنن محسوب بداريم، بايد او را از گروه اشاعره بحساب بياوريم، زيرا باضافه توافق او در مواردي با طرز تفكرات اشاعره كه آنها را سني حقيقي ميداند، انتقادات بسيار تند و متعددي كه از گروه معتزله نموده است دليل تمايلات اشعري گرانه او است (البته فراموش نميكنيم كه وارد كردن مولوي در اين دسته‌بنديها دشوار است) بهر حال مولوي درباره لطف و توفيق و فضل و احسان خداوندي در موارد بسيار فراوان داد سخن داده است، از آنجمله:1- اصل بوجود آمدن كائنات از لطف خداونديست، زيرا كائنات عالم هستي با ضرورت و مطالبه وجود از خداوند به عالم هستي وارد شده‌اند:مر عدم را خود چه استحاق بود         كه بر او لطفت چنين درها گشودچون خلقت الخلق كي يربح علي         لطف تو فرمود اي قيوم حي گوش آنكس نوشد اسرار جلال          كاو چو سوسن ده زبان افتاد و لالحلق بخشد خاك را لطف خدا          تا خورد آب و برويد صد گياباز خاكي را ببخشد حلق و لب          تا گياهش را خورد اندر طلبچون گياهش خورد حيوان گشت         زفت گشت حيوان لقمه انسان و رفتبرگها را برگ از انعام او          دايگان را دايه لطف عام اورزقها را رزقها او مي‌دهد          زانكه گندم بي‌غذائي كي زهدگر عتابي كرد درياي كرم           بسته كي گردند درهاي كرماصل نقدش لطف و داد و بخشش است           قهر بر وي چون غباري از غش استاز براي لطف عالم را بساخت          ذره‌ها را آفتاب وي نواخت2- هويت اشياء و وارد شدن تغييرات در آنها نيز متكي به لطف خدا است:نيل تمييز از خدا آموختست          كه گشاد آنرا و اين را سخت بستلطف او عاقل كند مرنيل را       قهر او ابله كند قابيل رادر جمادات از كرم عقل آفريد           عقل از عاقل بقهر خود بريددر جماد از لطف عقلي شد پديد           وز تكال از عاقلان دانش بريداين هنرها آب را هم شاهد است         كاندرونش پر ز لطف ايزد استآن جوادي كه جمادي را بداد         اين هنرها وين امانت وين سدادآن جماد از لطف چون جان ميشود      زمهرير از قهر پنهان ميشودآن جمادي گشت از فضلش لطيف       كل شي‌ء من ظريف هو ظريف3- بعثت انبياء عليهم‌السلام هم بر مبناي لطف است نه بر مبناي ضرورتي كه خدا را الزام كند:گفت ني والله، بالله العظيم         مالك للملك رحمن و رحيمآن خدائي كه فرستاد انبياء        ني بحاجت بل به فضل و كبريا4- پذيرش توبه و بازگشت بسوي خدا از الطاف الهي است:بارها در دام حرص افتاده‌اي          حلق خود را در بريدن داده‌ايبازت آن تواب لطف آزاد كرد         توبه پذيرفت و دلت را شاد كردگفت ان عدتم كذا عدنا كذا          نحن زوجنا الفعال بالجزا5- بينايان عبور از پل مابين زندگي دنيوي و حيات اخروي را كه مرگ ناميده ميشود، لطف الهي ميدانند:آنكه مردن پيش چشمش تهلكه است        امر لاتلقوا بگيرد او بدستوانكه مردن پيش او شد فتح باب        سارعوا آيد مر او را در خطابالحذر اي مرگ بينان بارعوا        العجل اي حشر بينان سارعواالصلا اي لطف بينان افرحوا        البلاء اي قهر بينان اترحوا6- خداوند متعال براي بندگانش الطاف خفيه اي دارد:اندرون زهر ترياك آن حفي         كرد تا گويند ذواللطف الخفيطالب دل باش تا باشي چو مل         تا شوي خندان و شادان همچو گلدل نباشد آنكه مطلوب گل است         اين سخن را روي با صاحبدل استيا رب اين بخشش نه حد كار ما است         لطف تو لطف خفي را خود سزا استاين بود لطف خفي كانرا صمد          نار بنمايد ولي نوري بودقهر را از لطف داند هر كسي        خواه نادان خواه دانا يا خسيليك لطفي گشته در قهري نهان          يا كه قهري در دل لطفي نهان7- همه لطفها از خدا است، نهايت امر اينكه اشياء از آن لطف بحسب استعدادشان برخوردار مي‌شوند و اشخاص بحسب معرفت و كمال در دريافت آنها مختلفند:آفتاب لطف حق بر هر چه تافت          از سگ و از اسب فركهف يافتتاب لطفش را تو يكسان هم مدان          سنگ را گرمي و تاباني و بسلعل را زان هست نور مقتبس           سنگ را گرمي و تاباني و بسلطف از حق است ليكن اهل تن          در نيابد لطف بي‌پرده چمن8- خداوندا، لطف و عنايت فرما تا از شر خودطبيعي كه همان نفس اماره است نجات پيدا كنيم:دست گير از دست ما ما را بخر          پرده را بردار پرده‌ي ما مدرباز خر ما را كه اين نفس پليد           كاردش تا استخوان ما رسيداز چو ما بيچارگان اين بند سخت          كه گشايد جز تو اي سلطان بختاين چنين قفل گران را اي ودود          كه تواند جز كه فضل تو گشودما زخود سوي تو گردانيم سر        چون توئي از ما به ما نزديكتربا چنين نزديكي‌اي دوريم دور         در چنين تاريكي‌اي بفرست نور9- توفيق يافتن به دعا هم از لطف او است:اين دعا هم بخشش و تعليم تست           ورنه در گلخن گلستان از چه رستدر ميان خون و روده فهم و عقل        جز ز اكرام تو نتوان كرد نقلاز دو پاره پيه اين نور روان          موج نورش ميرود بر آسمانگوشت پاره كه زبان آمد از او          ميرود سيلاب حكمت همچو جو10- لطف الهي آنچه را كه در زنجير حوادث وجود تحقق يافته است، تغيير ميدهد و مبدل مينمايد:هم دعا از تو اجابت هم ز تو        ايمني از تو مهابت هم ز توگر خطا گفتيم اصلاحش تو كن          مصلحي تو اي سلطان سخنكيميا داري كه تبديلش كني               گر چه جوي خون بود نيلش كنياين چنين ميناگريها كار تست          وين چنين اكسيرها ز اسرار تستلطف تو خواهم كه ميناگر شود           اين زمان اين تنگ هيزم زر شود11- تغييرات تكاملي از لطف خداست:آنچنانكه داد سنگي را هنر         تا عزيز خلق شد يعني كه زرقطره آبي بيابد لطف حق          گوهري گردد برد از زر سبق12- لطف حق است كه آدمي را از زنجير كفر و انحرافات آزاد ميكند:اندر آكازاد كردت لطف حق            زانكه رحمت داشت بر لطفش سبق13- الطاف خداوندي بر ارواح آدميان سرازير ميگردد و براي آنان پناهگاه و تكيه‌گاه مي‌شود:در پناه لطف حق بايد گريخت          كاو هزاران لطف بر ارواح ريختتا پناهي يابي آنگه چه پناه          آب و آتش مر ترا گردد سپاههمچنين هر كس باندازه نظر       غيب و مستقبل ببيند خير و شرچونكه سد پيش و سد پس نماند           شد گذاره چشم و لوح غيب خواندچون نظر پس كرد تا بدو وجود            ماجرا و آغاز هستي رو نمودبحث املاك زمين با كبريا          در خليفه كردن باباي ماچون نظر در پيش افكند او بديد      آنچه خواهد بود تا محشر پديدپس زپس مي‌بيند او تا اصل        اصل پيش مي‌بيند بقدر صيقليهر كه صيقل بيش كرد او بيش ديد         بيشتر آمد بر او صورت پديدگر تو گوئي كان صفا فضل خداست      نيز اين توفيق صيقل از عطاستقدر همت باشد آن جهد و دعا         ليس للانسان الا ما سعيواهب همت خداوند است و بس       همت شاهي ندارد هيچ خس14- توفيق صيقلي شدن دل از خدا است:نيست تخصيص خدا كس را بكار        مانع طوع و مراد و اختيارليك چون رنجي دهد بدبخت را        او گريزاند بكفران رخت رانيكبختي را چو حق رنجي دهد        رخت را نزديكتر وا مي‌نهداز اين ابيات معلوم مي‌شود كه مولوي هم اين نظريه را تاييد مي‌كند كه براي آماده كردن زمينه توفيق و لطف رباني اراده و همت انسان شرط است و الا عدالت خداوندي مقتضي تساوي همه بندگان او در شمول الطاف و عنايات و توفيقات او است. با اينحال ما بندگان ناچيز هيچ حقي نداريم كه تكليفي براي آن مقام شامخ معين كنيم.مجموع مطالعات در احكام عقلي و منابع اسلامي اثبات ميكند كه خداوند بمقتضاي لطف و كرم و عنايت رباني خود رشد و پيشرفت روحي بندگانش را ميخواهد (نه خواستن با اراده تكويني حتمي كه از تحقق خواسته شده تفكيك نميگردد)، بلكه آن خواستن كه بر همه خيرات تعلق دارد اعم از اينكه در كارگاه وجود بطور جبر قانوني تحقق يافته باشد و يا وارد ديار هستي نگردند.براي توضيح ميتوانيم در نظر بگيريم كه چون رشد و كمال همه انسانها خير است، قطعا خداوند متعال آن را ميخواهد (ولي نه آن خواستن تكويني كه هرگز از خواسته شده خداوندي تخلف نميپذيرد) بلكه آن خواستن كه محبوبيت و مطلوبيت آن خير اقتضاء ميكند. بر مبناي اين اصل است كه ميتوانيم بگوئيم توفيق و عنايت و كرم خداوندي كه از آثار لطف او است شامل همه بندگان او است، نهايت امر باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره‌زار خس يعني اين انسان است كه براي برخورداري از لطف خداوندي بايد تا آنجا كه ميتواند موانع را بردارد و مقتضيات را ايجاد كند، اگر چه از يك جهت، بايد از خدا بخواهيم، كه در برداشتن موانع و ايجاد مقتضيات لطف و توفيق خداوندي، توفيق و لطفش را شامل حال ما بفرمايد. بنابراين، همانطور كه در منابع اوليه اسلام آمده است، ما اين مقدار حركت را بايد آغاز كنيم كه از اعماق قلب بخواهيم: اللهم وفقنا لما تحب و ترضي (خداوندا، ما را به آنچه دوست داري و ترا خشنود ميسازد، ياري فرما.)و مادامي كه اعمال ما با تكيه بر خويشتن و با انگيزگي عوامل غير الهي صادر ميشود، خود را از توفيق الهي محروم مينمائيم. بهمين جهت است كه: سعيكم شتي تناقض اندريد روز ميدوزيد و شب بر ميدريد حتي آن عبادات و اعمالي را كه انجام ميدهيم، اگر توفيق و لطف خداوندي نباشد، نيتهاي ما در آن عبادات و اعمال، مختل و حضور قلب مفقود و دل ما از آنچه كه انجام ميدهيم، بيخبر است. آري، اي خداوند سبحان- توبه بي‌توفيقت اي نور بلند جز به ريش توبه نبود ريشخند سبلتان توبه يك يك بركني توبه سايه است و تو ماه روشني چونكه بي تو نيست كارم را نظام بي تو هرگز كار كي گردد تمام چون گريزم زانكه بي تو زنده نيست بي‌خداونديت بود بنده نيست حتي تلخي محروميت از توفيق بدرجه‌اي از شدت مي‌رسد كه بنده با كمال جديت ميگويد:جان من بستان تو اي جان را اصول         زانكه بي تو گشته‌ام از جان ملولعاشقم من بر فن ديوانگي         سيرم از فرهنگ و از فرزانگيآري، بريدن از توفيق الهي، همان بريدن ماهي از آب است كه جز جان كندن هيچ نتيجه‌اي نداردچشمها و گوشها را بسته‌اند            جز مگر آنها كه از خود رسته‌اندجز عنايت كه گشايد چشم را          جز محبت كه نشاند خشم راجهد بي‌توفيق جان كندن بود         ز ارزني كم گر چه صد خرمن بودجهد بي‌توفيق خود را كس باد          در جهان والله اعلم بالرشادجهد فرعوني چو بي‌توفيق بود          هر چه او ميدوخت آن تفتيق بوداين است قاعده كلي:چون بجوئي تو بتوفيق حسن         باده آب جان بود ابريق تنچون بيفزايد مي‌توفيق را        قوت مي‌بشكند ابريق راتوفيق خداوندي معجزات را بوجود مي‌آورد:اژدها بد مكر فرعون عنود          مكر شاهان جهان را خورد بودليك از او فرعون تر آمد پديد         هم و راهم مكر او را در كشيداژدها بود و عصا شد اژدها         اين بخورد آنرا به توفيق خدادست شد بالاي دست اين تا كجا         تا به يزدان كه اليه المنتهيتوفيق خداونديست كه حقائق از پشت پرده براي انسان نمودار ميگردند:همچو موسي بود آن مسعود بخت         كاتشي ديد او به سوي آن درختچون عنايتها به او موفور بود         نار مي‌پنداشت وان خود نور بودپس بدانكه شمع دين بر ميشود        اين نه همچون ديگر آتشها بوداين نمايد نور و سوزد يار را         وان بصورت نار و گل زوار رااين چو سازنده ولي سوزنده‌اي         وان گه وصلت دل افروزنده‌ايشكل شعله نور پاك ساز وار         حاضران را نور و دوران را چو نارحاضران از غائبان خوشحالتر        غائبان را نيست توفيق خبرخداوندا، حركت در مسير كمال كه دستور تست، بي‌توفيق تو امكان ندارد، براي ما توفيق عنايت فرما:اي تقاضاگر درون همچون جنين           چون تقاضا ميكني اتمام اينسهل گردان، ره نما، توفيق ده          يا تقاضا را بهل بر ما منهچون ز مفلس زر تقاضا مي‌كني           زر ببخش در سراي شاه غنيخداوندا، رحيما، توبي آنكه مااستحقاق داشته باشيم، نعمت وجود و امتيازات آنرا بر ما عنايت فرموده‌اي، توفيقت را هم بهمانگونه شامل حال ما فرما- اي كريم و اي حريم سرمدي در گذار از بدسكالان اين بدي اي بداده رايگان صد چشم و گوش ني ز رشوت بخش كرده، عقل و هوش پيش از استحقاق بخشيده عطا ديده از ما جمله كفران و خطا اي عظيم، از ما گناهان عظيم تو تواني عفو كردن اي كريم ما ز حرص و آز خود را سوختيم وين دعا را هم ز تو آموختيم حرمت آن كه دعا آموختي در چنين ظلمت چراغ افروختي دستگير و ره نما، توفيق ده جرم بخش و عفو كن، بگشا گره از مهمترين توفيقات رباني رسيدن به خدمت مربيان و رهبران عاليقدر است كه از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه فرمود: هلك امرء ليس له حكيم يرشده. (بهلاكت رسيد مردي كه نباشد براي او حكيمي كه ارشادش كند.) پس از آنكه آن حكيم مربي از ديدگاهم ناپديد گشت:خواستم تا از پي آن شه روم           پرسم از وي مشكلات و بشنومبسته كرد آن هيبت او مرمرا            پيش خاصان ره نباشد عامه راور كسي را ره شود گو سر فشان            كان بود از رحمت و از جذبشانپس غنيمت دار آن توفيق را            چون بيابي صحبت صديق رانه چو آن ابله كه يابد قرب شاه            سهل و آسان در فتد آن دم ز راهچون ز قرباني دهندش بيشتر           پس بگويد ران گاو است اين مگرنيست اين از ران گاو اي مفتري            ران گاوت مينمايد از خريبذل شاهانه است اين بي رشوتي          بخشش محضست اين از رحمتيهيچ نكشد نفس را جز ظل پير        دامن آن نفس كش را سخت گيرچون بگيري سخت آن توفيق هوست          در تو هر قوت كه آيد جذب اوستاعراض از مربي روحي و دوري گزيدن از پيشتازان انسان ساز و بي‌اعتنائي درباره آنان، بدون ترديد اساسي‌ترين عامل عقب ماندگي بشر از ترقي و اعتلاء ميباشد. لذا با كمال صراحت ميگوئيم: آن فرد و جامعه و آن دنيايي كه كاري با مربيان روحي ندارند و يا در صدد منتفي ساختن آنان از جامعه برمي‌آيند، توفيق الهي را از خود سلب مينمايند و شر را بجاي خير و ظلم را بجاي عدل و زشت را بجاي زيبا ميخرند. علي بن ابيطالب عليه‌السلام را از دست ميدهند و معاويه را ميگيرند، از حسين بن علي عليه‌السلام اعراض مي‌كنند، روي به يزيد بن معاويه مي‌برند، همانگونه كه در گذشته از موسي عليه‌السلام بريده و به فرعون مي‌پيوستند. اين معامله مرگبار كه ناشي از ببار نياورد، بجريان خود ادامه خواهد داد. هنگامي كه توفيق رباني روي بياورد، صفات حميده در انسان پديدار گردد:گفت چون توفيق يابد بنده‌اي او كند مهماني فرخنده‌ايمال خود ايثار راه او كند          جان خود ايثار جاه او كندشكر او شكر خدا باشد يقين         چون به احسان كرد توفيقش قرينيقين بدانيد هنگاميكه احساس كرديد (الله) را از ته دل بر زبان مي‌آوريد، توفيق آنرا لبيك خداوندي بشما عنايت فرموده است، چنانكه اگر ديديد در هنگام احرام و رهسپار شدن به كوي الهي، لبيك اللهم لبيك را از اعماق دل مي‌گوئيد، قطعا كه توفيقي از خدا شامل حال شما شده و او شما را خواسته است.هيچ ميگويند كاين لبيكها          بي‌ندائي ميكنيم آخر چرا؟كو ندا تا خود تو لبيكي دهي         از ندا لبيك تو چون شد تهيبلكه توفيقي كه لبيك آورد        هست هر لحظه ندائي از احددر جائي ديگر مولوي ميگويد: شخصي دعاي فراوان كرد و مستجاب نشد، اميدش مبدل به ياس گشته و سكوت كرد و شبي حضرت خضر عليه‌السلام را در خواب ديد:گفت هين از ذكر چون وامانده‌اي         چه پشيماني از آن كش خوانده‌ايگفت لبيكم نمي‌آيد جواب            زان همي ترسم كه باشم رد بابگفت خضرش كه خدا گفت اين بمن            كه برو با او بگو اي ممتحنبلكه آن الله تو لبيك ما است           وان نياز و درد و سوزت پيك ماستني تو را در كار من آورده‌ام            نه كه من مشغول ذكرت كرده‌امحيله‌ها و چاره‌جوئي‌هاي تو          جذب ما بوده گشاده پاي تودرد عشق تو كمند لطف ما است          زير هر يا رب تو لبيكها استهست لبيكي كه نتواني شنيد         ليك سر تا پا توان آن را چشيدبا رقه‌هاي بسيار درخشان روحاني كه ميتوانند روشنگر راه ما باشند، در درون ما انسانها سر مي‌كشند، ولي صد حيف و اسف كه دوام نمي‌آورند و خاموش ميگردند. اگر عنايات رباني در منتفي ساختن موانع بقاي آن فروغها شامل حال ما شوند، آن فروغهاي رباني دوام مي‌آورند:بس ستاره آتش از آهن جهيد           وين دل سوزيده پذرفت و كشيدليك در ظلمت يكي دزدي نهان         مي‌نهد انگشت بر استارگانميكشد استارگان را يك بيك          تا نيفروزد چراغي بر فلكولي اي خداي رحيم:گر عنايات شود با ما مقيم          كي بود بيمي از آن دزد لئيماصلا بدون عنايات خداوندي ما هيچ و پوچيم:اينهمه گفتيم ليك اندر بسيج          بي‌عنايات خدا هيچيم و هيچبي‌عنايات حق و خاصان حق          گر ملك باشد سياهستش ورقاز عنايات خداوندي است كه ناقص را بجاي كامل مي‌پذيرد و «هي» بلال حبشي را «حي» محسوب ميفرمايد، نه اينكه اصل تكليف را از بلال ساقط نمايد و امتياز انجام تكليف را از او كه از اداي حاء «حي» از مخرج خود ناتوان بوده است سلب كند:آن بلال صدق در بانگ نماز         حي را هي خواند از روي نيازتا بگفتند اي پيمبر نيست راست          اين خطا اكنون كه آغاز بناستاي نبي و اي رسول كردگار          يك موذن كاو بود افصح بيارعيب باشد اول دين و صلاح         لحن خواندن لفظ حي علي الفلاحخشم پيغمبر بجوشيد و بگفت          يك دو رمزي از عنايات نهفتكاي خسان نزد خدا «هي» بلال         بهتر از صد حي وحي و قيل و قالتكيه كلي بر عقل نظري به اميد آنكه همه مشكلات را ميتواند حل كند و بريدن از عنايات خداوندي، اينست بازي در لبه پرتگاه سقوط به خود محوري:واي آن دل كش چنين سودا فتاد         هيچكس را اينچنين سودا مباداين سزاي آنكه تخم جهل كاشت         وان نصيحت را كساد و سهل داشتاعتمادي كرد بر تدبير خويش         كه برم من كار خود با عقل پيشنيم ذره زان عنايت به بود         كه ز تدبير خرد پانصد رسدترك مكر خويشتن گير اي امير        پا بكش پيش عنايات و بمير*****«و نشهد ان لا اله غيره و ان محمدا عبده رسوله، ارسله بامره صادقا و بذكره ناطقا، فادي امينا، و مضي رشيدا»(و شهادت ميدهيم كه جز او خدائي نيست و به اينكه محمد صلي الله عليه و آله و سلم بنده و رسول او است. خداوند او را با امر خود براي اظهار حق و گويايي ذكرش فرستاد. و رسالت را با كمال امانت ادا كرد و در حد اعلاي رشد از اين دنيا رخت بربست.)علت استمرار شهادتين بر زبان اميرالمومنين عليه‌السلام:براي فهم اين معني كه چرا اميرالمومنين عليه‌السلام دو شهادت اصلي را در سخنانش تكرار و به آن دو تاكيد مي‌نمايد، بايد در نظر بگيريم كه اساسي‌ترين پيماني كه يك انسان رشد يافته الهي مي‌تواند با خود ببندد كه بر مبناي آن هرگز منحرف نشود، دو شهادت است:اول- شهادت به يگانگي خداوند و نفي هر گونه معبود از عالم وجود است.دوم- شهادت به رسالت عظماي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله است كه واسطه ابلاغ اراده تشريعي خداوند سبحان بر بندگانش مي‌باشد.لذا ميتوان گفت: منظور از شهادت در دو مورد، معناي لغوي آن نيست كه بمعناي ديدن و حضور و گواهي مستند به حس و نظير آنها بوده باشد، و بدان جهت كه واقعيات و مصالح و مفاسد وجود انساني بايد از خود خالق فياض و خداوند يگانه ابراز شود، لذا فهم و پذيرش و اعتقاد محكم به مضمون جمله دوم (كه رسالت عظماي محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلم است) و بستن پيمان به عمل به آنچه كه آن واسطه مقدس از طرف خدا بوسيله وحي ابلاغ مينمايد، ضرورت پيدا ميكند. وفاي به اين دو پيمان همانگونه كه زندگي را از پوچي نجات داده و آدمي را وارد حيات معقول مينمايد، حيات اجتماعي را هم كه تار و پودش از پيمانهاي افراد تشكيل دهنده اجتماع است، منطقي‌تر و عاليتر و ايدئال‌تر ميسازد، شايد اين حقيقت را بارها تذكر داده‌ايم كه توقع يك زندگي اجتماعي كه هر يك از افراد آن، بثمر رسيدن شخصيتيش را با نظر به درك و فهم و تعقل و احساسات و اختياري كه در نهادش وجود دارند در آن زندگي دريابد، بدون دو پيمان اساسي مورد بحث، توقعي است بيجا و انتظاريست بيمورد.پس تكرار شهادتين و تاكيد بر آن دو، در حقيقت تذكر دائمي به دو اصل اساسي (حيات معقول) است كه فقط با قول ثابت «انالله» و با هدايت پيامبر عزيز به مصالح و مفاسد واقعي «و انا اليه راجعون» امكان‌پذير مي‌باشد. خداوند متعال پيامبر را براي اظهار حق و گويايي ذكر خود فرستاد. حكمت بعثت پيامبر اعظم نه براي ارائه امتيازات شخصي او مانند اخلاق برين و امانت و غيرذلك بود، و نه براي پركردن شكم مردم با غذاهاي گوناگون و پوشاندن بدن آنان با جامه‌هاي فاخر و زيبا و نه براي بدست آوردن سروري بر جوامع و سپردن مردم آن جوامع بدست چند خودكامه‌ي شر و پليد مانند بني‌اميه و بني‌عباس و غير آنها و نه براي ترجيح و تقديم نژاد خود بر ديگر نژادها، زيرا كه منابع اوليه اسلام پر از نفي اين امور (رياست و نژاد بازي) بوده و سير كردن شكم‌ها و پوشاندن بدنها را هم از اساسي‌ترين شرائط و مقدمات بوجود آمدن يك فرهنگ و تمدن اصيل انساني ميداند نه اينكه اين امور و ديگر وسائل معيشت، حكمت اصلي و انگيزه بعثت پيامبر بوده باشد.اين خطاي ويرانگر را (كه هيچ تمدن اصيل واقعي با ارتكاب آن، امكان‌پذير نخواهد بود) از ذهن خود دور كنيم كه ميگويد: انگيزه بعثت پيامبران (يا باصطلاح آنانكه نبوت را درك نميكنند و برسميت نمي‌شناسند، ميگويند علت نهائي حركت و نهضت اينگونه شخصيتها) پديده معيشت است! اينان در اعماق مغز خود بهتر از ديگران مي‌فهمند كه هويت ارزشي انسان در تبديل مواد غذائي به مدفوعات بمدت هفتاد يا هشتاد سال (معمولا) نيست و اگر اشخاصي پيدا شوند كه واقعا معتقد باشند كه همه تكاپوها و كوششها و مبارزات و فداكاريها و شهادتها و بعثت انبياء و صرف عمرها در شناخت و بيان واقعيتها و تحريك انسانها به ورود در مسير (حيات معقول) فقط براي خوردن و خوابيدن و دفع انواع شهوات بوده است، اينان بايد درباره كيفيت كار مغز و وضع رواني خود بينديشند، زيرا خود آنان بايد درد مغزي و رواني خود را تشخيص داده و در صدد پيدا كردن درمان آن برآيند. براي كسيكه خورشيد عالم افروز تاريك تلقي شده است، يا بازي باالفاظ را فلسفه زندگي خود تلقي نموده و يا از عالم، انسانيت به مقام والاي خفاش بودن ترقي فرموده است!! چه حكمتي، چه رسالت، چه هدف اعلائي؟!خلاصه، هيچ يك از اموري كه تاكنون گفتيم، علت و حكمت بعثت پيامبر اسلام (و نه ديگر پيامبران عليهم‌السلام) نبوده است. البته همانگونه كه بارها طي مجلدات اين ترجمه و تفسير گفته‌ايم، موضوع اقتصاد و معيشت از ديدگاه پيامبران، مخصوصا پيامبر عظيم‌الشان اسلام كه با كمال اهميت تلقي شده، بر پا دارنده و قوام ماده زندگي معرفي شده است، نه هدف و حكمت بعثت، بلكه آنچه كه هدف و حكمت بعثت است عبارتست از به ثمر رسيدن شخصيت انسان در گذرگاه طبيعت رو به ابديت و براي اينكه شخصيت انسان به ثمر برسد قطعي است كه بايد حق و باطل را بشناسد تا از حق تبعيت كند و از باطل بپرهيزد. حق چيست و باطل كدام است؟ در تعريف حق در اين مبحث فقط به اين جمله مختصر اشاره مي‌كنيم كه هر واقعيتي كه شايستگي موجوديت را داشته باشد، حق است، چه مربوط به عالم هستي بطور عام باشد و چه مربوط به هويت انساني باشد، و آنچه كه مخالف شايستگي مزبور باشد، باطل است. و ميدانيم كه عقل محدود انساني نميتواند همه حقها و باطلها را كه ارتباطي با موجوديت آنان داشته باشد، درك و دريافت كند، مخصوصا آن نوع حق و باطلها كه ارتباطي با هويت ماوراي طبيعي درون آدمي دارند.لذا ضروري است كه خداوند متعال كه از مخلوقات خود جريان بر مبناي حق را ميخواهد (و خود آنان همه حق‌ها را در همه ابعاد وجودي خود نمي‌شناسد)، بوسيله پيامبران امينش، آنان را با همه حق‌ها آشنا بسازد و آنگاه دستور به حركت بر مبناي حق را از آنان بخواهد. در قرآن مجيد تزكيه و تعليم كتاب و حكمت و ايصال مردم به رشد و برداشتن بارهاي سنگين جاهليت از دوش انسانها و ارائه طرق پرستش خداوند يكتا و بطور كلي بوجود آمدن حيات شايسته و امثال اين امور كه هر يك بعدي از شخصيت انساني را در گذرگاه طبيعت رو به ابديت بثمر مي‌رساند، بعنوان هدف و حكمت بعثت انبياء مطرح شده است و بدانجهت كه امور مزبوره شايستگي واقعيت را دارند لذا حق مي‌باشند و همچنين در خطبه اول از نهج‌البلاغه امور ذيل را كه هر يك از آنها حق است، بعنوان اهداف بعثت بيان ميفرمايد:1- پيمان فطري انسانها را كه براي قرار گرفتن در مسير كمال با خدا بسته‌اند آماده وفاء نمايند.2- نعمتهاي فراموش شده خداوندي را بياد آنان بياورند.3- حجتهارا بمردم ابلاغ كنند.4- سرمايه‌هاي مخفي عقول مردم را بيرون آورند و در معرض فعليت قرار بدهند.5- آيات قدرت خداوندي را براي بندگان خدا نشان بدهند.6- آيات الهي را در معيشتهائي كه آنان را احياء ميكند قابل ديدن بسازند هر يك از اين امور ششگانه كه حيات شايسته (حيات معقول) بدون آنها امكان‌پذير نيست، حق است و پيامبر عظيم‌الشان اسلام مانند انبياي گذشته مامور شناساندن اين حق‌ها بمردم و اجراي آنها در جوامع انساني بوده‌اند، و اينست معناي آيه مباركه: هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق. (اينست كتاب ما كه با شما بر مبناي حق سخن ميگويد.)خداوند سبحان پيامبر اكرم را براي اشاعه ذكر خداوندي فرستاد. با شيوع ذكر خداوندي در ميان انسانها، باضافه اينكه زندگي هر يك از افراد انساني، تكيه بر بزرگترين پشتيبان مينمايد، و با هيچگونه خلا و بيچارگي و (چكنم؟ چكنم؟) روياروي نمي‌گردد، زندگي اجتماعي نيز از نوعي نورانيت الهي منور ميگردد كه جامعه هرگز خود را با چنين سوالي كه (چه بايد كرد؟) مواجه نمي‌بيند. در آينده بحثي مشروح درباره چه بايد كرد؟ كه خردمندان همه جوامع در همه دورانها، آنرا در مقابل چشمانشان مي‌بينند خواهيم داشت. البته همه ما ميدانيم كه هر كتاب و هر گونه ارائه طريقي كه در پاسخ (پس چه كرد؟) به افكار بشري عرضه شده است، اگر آن اهداف زندگي را كه پيامبران عظام براي وصول به هدف اعلاي زندگي ابلاغ فرموده‌اند، از پاسخ منها كرده‌اند، نه تنها پاسخ مفيدي عرضه نكرده‌اند، بلكه دردها و مشكلات ديگري را هم بر دردها و مشكلات بشري افزوده‌اند. پيامبر اكرم رسالتي را كه از طرف خدا مامور به ابلاغ آن بوده است با كمال امانت ادا فرمود و در حاليكه به رشد و كمال مناسب وجود مباركش نائل آمده بود، رخت از اين جهان بربست. آن بزرگوار كمترين مسامحه و بي‌اعتنائي در ماموريت عظمائي كه به وي محول شده بود، روا نداشت، بلكه چنان جد و جهد و تلاش فرمود كه آياتي در اين باره به آن حضرت نازل شد كه خود را به مشقت فوق طاقت نيندازد، از آنجمله:1- طه. ما انزلنا عليك القران لتشقي (ما قرآن را بتو نازل نكرديم كه به مشقت بيفتي.) در بعضي از تفاسير آمده است كه آن حضرت شبها را تا صبح در حال نماز و نيايش مي‌گذراند و از اينجهت بزحمت فراوان افتاده بود، لذا خداوند متعال فرمود كه اين كتاب را براي آن نفرستاديم كه خود را به مشقت و زحمت بيندازي.2- فلعلك باخع نفسك علي آثارهم ان لم يومنوا بهذا الحديث اسفا. شايد تو (اي پيامبر) خود را بجهت ايمان نياوردن مردم به اين دين بعلت تاسف، هلاك بسازي.)3- لعلك باخع نفسك الا يكونوا مومنين. (شايد تو خود را از بيم آنكه آنان ايمان نياورند به هلاكت بيندازي.)اين آيات و امثال آنها بخوبي نشان مي‌دهد كه جانفشاني‌هاي پيامبر عظيم‌الشان اسلام در اداي رسالت در چه حدي بوده است كه خداوند سبحان او را از به هلاكت انداختن خود در راه اداي رسالت باز مي‌دارد. تحمل آن جانفشانيها و مشقتها در اداي رسالت، معلول معرفت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به اهميت امانت رسالت بوده است كه در آيات زير اشاره‌اي بان شده است: و ان كادوا ليفتنونك عن الذي اوحينا اليك لتفتري علينا غيره و اذا لا تخدوك خليلا. و لولا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا. اذا لاذقناك ضعف الحيات و ضعف الممات ثم لا تجدلك علينا نصيرا. (آنان (مشركان) در اين صدد برآمدند كه تو را از قرآن (يا هر چه) كه بتو وحي كرده‌ايم منحرف بسازند و در اينصورت تو را براي خويشتن دوست اتخاذ ميكردند. و اگر ما قلب تو را محكم و ثابت نميكرديم، اندك تكيه‌اي به آنان ميكردي، در اينصورت دو برابر عذاب زندگي (مشركان) و دو برابر عذاب مرگ (مشركان) را بتو مي‌چشانديم، پس از آن ديگر براي خود از ما كمك و نصرتي نمي‌يافتي.) و لو تقول علينا بعض الاقاويل. لاخدنا منه باليمين. ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حاجزين. (و اگر پيامبر گفتارهائي را بما ببندد، دست او را مي‌گيريم. سپس رگ قلبش را قطع مي‌كنيم و هيچ كس از شما نميتواند اين عذاب ما را از او دفع نمايد.)اين آيات مانند آيات قبلي شديدترين تهديد را متوجه پيامبر گرامي صلي الله عليه و آله و سلم نموده است. و ما بيقين ميدانيم كه خود آن بزرگوار بمقامي از رشد انساني و تهذب روحي و تخلق به اخلاق الله رسيده بود كه كمترين احتمال نميرفت كه در رسالت الهي كه بعهده گرفته بود، كمترين تجاوز و انحراف و خلاف امانت انجام بدهد. با اينحال خداوند سبحان تهديدات مزبور را متوجه پيامبر اكرم نموده تا اهميت بينهايت رسالت را، هم براي خود آن حضرت و هم براي همه انسانها اثبات فرمايد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در اين خطبه مردم را در باره امامان پس از خود آگاهى مى دهد و به آنها مى آموزد كه چگونه بايد با آنان رفتار كنند و نيز آنها را به ظهور امامى از پى امامى ديگر از اهل بيت (ع) اميدوار مى سازد، و به آنان وعده مى دهد كه با ظهور امام منتظر (ع) نعمتهاى خداوند بدان گونه كه آرزو دارند در باره آنها كامل خواهد شد.فرموده است: «الحمد للّه... حقوقه»:امام (ع) خداوند را به مناسبت دو امر سپاس گزارده است، يكى انتشار فضل و احسان او در ميان آفريدگان و ديگر اين كه دست جود و بخشش خود را براى آنها گشوده است، بديهى است مراد از يد «دست» نعمت خداوند است كه بر سبيل مجاز و اطلاق اسم سبب بر مسبّب استعمال شده، و روشن است كه «جود» منشأ نعمتهاى الهى است، و استعمال دو واژه نشر و بسط اگر چه در اجسام بر سبيل حقيقت است، لكن در غير اجسام از استعاره هاى رايجى است كه به حقيقت نزديكند.سپس امام (ع) سپاس و ستايش خود را بر همه آنچه از پروردگار صادر مى شود، اعمّ از آسودگى و سختى، تعميم و گسترش داده است زيرا شدايدى كه متوجّه انسان مى شود نيز از نعمتهاى پروردگار است، و چنانچه آدمى با بردبارى و شكيبايى با آنها برخورد كند، موجب ثواب زياد و پاداش بسيار براى او خواهد بود، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ» و پيداست آنچه سبب جلب نعمت مى شود نيز نعمت است.امام (ع) پس از آن كه خداوند را بر نعمتهايى كه ارزانى فرموده ستوده است، از او درخواست مى كند كه وى را براى اداى حقوق واجب او يارى فرمايد.اين كه واژه «صادع» را براى پيامبر گرامى (ص) به طريق استعاره آورده بدين مناسبت است كه رسول اكرم (ص) به فرمان الهى كيان شرك را شكست و دلهاى مشركان را شكافت و كفر و نادانى را از درون دلهاى آنها بيرون آورد، و سخن از خداوند گفت و ياد او را در دلهاى آنها جاى داد، و پس از آن كه رسالت خود را با درستى و امانت به پايان برد، خداوند روح او را گرفت و به سوى خويش فرا خواند و به مقام قدس خود رهنمون شد، و او را در منازل رفيع فرشتگان پاك خود جاى داد.واژه هاى صادعا و ناطقا و أمينا و رشيدا همه از نظر نحوى حالند. 
منهاج البراعه (خوئی)و من اخرى و هى التاسعة و التسعون من المختار فى باب الخطب خطب بها في الجمعة الثالثة من خلافته كما فى شرح المعتزلي:الحمد للّه النّاشر في الخلق فضله، و الباسط فيهم بالجود يده، نحمده في جميع أموره، و نستعينه على رعاية حقوقه، و نشهد أن لا إله غيره، و أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله بأمره صادعا، و بذكره ناطقا، فأدّى أمينا، و مضى رشيدا.اللغة:(الرّشد) إصابة الصّواب و قيل الاستقامة على طريق الحقّ مع تصلّب فيه، و بهما فسّر قوله سبحانه: وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ». الاعراب:فضله و يده منصوبان على المفعولية، و غيره منصوب على الوصف، و صادعا و ناطقا حالان من مفعول ارسله و يحتمل كون الأول حالا من امره و الثّاني من ذكره على نحو قوله: «هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِ» . و أمينا و رشيدا منصوبان على الحال أيضا.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة من جملة الأخبار الغيبيّة لأمير المؤمنين عليه السّلام أخبر فيها بما يكون بعده عليه السّلام من أمر الأئمة عليهم السّلام و أعلم النّاس بموته عليه السّلام بعد اشتهار أمره و اجتماع الخلق له، و افتتح بالحمد و الثّناء، و الشهادة بالتّوحيد و الرّسالة و ذكر وصف الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أولا فقال عليه السّلام: (الحمد للّه الناشر) أى المفرّق (في الخلق فضله) و احسانه مجاز من باب اطلاق اسم السّبب على المسبّب- كناية (و الباسط فيهم بالجود يده) أى نعمته من باب اطلاق اسم السّبب على المسبّب أو بسط اليد كناية عن العطاء (نحمده) سبحانه (في جمع اموره) الصادرة عنه سواء كان من قبيل العطاء و النعمة أو البلاء و الشّدة، فانّ كلّ ما صدر عنه سبحانه نعمة كان أو غيرها جميل اختيارىّ يستحق به حمدا و ثناء، و لازم حقّ العبوديّة و مقتضى كمال المعرفة القيام بوظايف الحمد في كلّ باب، و الرّضاء بالقضاء على جميع الأحوال و لا حاجة إلى ما تمحّله الشّارح البحراني «ره» و تكلّفه من أنّ الحمد بالشّدايد اللّاحقة باعتبار كونها من نعمه أيضا فانها إذا قوبلت بصبر جميل استلزمت ثوابا جزيلا كما قال تعالى: و بشّر الصّابرين، و ظاهر أنّ أسباب النّعم نعم. (و نستعينه على رعاية حقوقه) الواجبة و الاتيان بها سواء كانت حقوقا مالية كالخمس و الزّكاة و الحجّ و نحوها، أو غير مالية كساير ما أوجبه على عباده (و نشهد أن لا إله غيره و أنّ محمّدا) صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (عبده و رسوله) ذكر الشهادتين في هذه الخطبة كأكثر الخطب لما روى من أن كلّ خطبة ليس فيها تشهد فهي كاليد الجذماء (أرسله) سبحانه (بأمره صادعا) أى مظهرا مجاهرا امتثالا لقوله سبحانه «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ». (و بذكره ناطقا) اطاعة لما أمره بقوله: «فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يَخافُ وَعِيدِ». (فادى) ما حمّله (امينا) مؤتمنا (و مضى) إلى الحقّ (رشيدا) صائبا استعاره.الترجمة:از جمله خطب شريفه ديگر آن امام أنام است كه فرموده:حمد و سپاس خداوند را سزاست كه پراكنده كننده است در ميان خلق فضل و اكرام خود را، و گستراننده در ميان ايشان بجود و بخشش احسان و انعام خود را حمد مى كنيم او را در همه كارهاى او، و طلب يارى مى كنيم از او بر رعايت حقّهاى او، و شهادت مى دهيم آنكه نيست هيچ معبودى بحق غير از او، و آنكه محمّد بن عبد اللّه صلوات اللّه عليه و آله بنده و رسول او است، فرستاده او را در حالتي كه اظهار كننده بود امر او را، و گوينده بود ذكر او را، يا اين كه فرستاده او را بأمر خود در حالتى كه شكافنده بود آن امر بيضه شرك را، و بذكر خود در حالتى كه گوينده بود آن ذكر حقّ را.پس أدا نمود حضرت خاتم نبوّت أوامر و أحكام حق را در حالتى كه امين بود در تبليغ رسالت، و گذشت بسوى حقّ در حالتى كه راستكار يا مستقيم بود بر طريق هدايت.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 374 از سخنان آن حضرت (ع) [در اين خطبه كه با عبارت «الحمد لله الناشر فى الخلق فضله و الباسط فيهم بالجود يده» (سپاس پروردگارى را كه فضل خود را ميان آفريدگان منتشر فرموده و دست بخشش خود را ميان آنان گشوده است) شروع مى شود، ابن ابى الحديد نخست لغات خطبه را توضيح داده و معنى كرده است و كنايات و استعارات آنرا روشن ساخته آن گاه دو مبحث اخلاقى را بررسى كرده است يكى در ستايش درنگ و نكوهش شتاب و ديگرى در ستايش كم گويى و نكوهش پرگويى، كه نكات بسيار جالب در آن گنجانيده است و روايات و سخنان حكيمانه و اشعار فراوان شاهد آورده است و برخى از خاموشان گويا را نام برده و معرفى كرده است.] سپس ابن ابى الحديد مى گويد: اين خطبه را امير المومنين در سومين جمعه خلافت خويش ايراد فرموده است و بسيارى از مطالب آن كنايه از وجود خود اوست و به آنان خبر داده است كه ايشان بزودى پس از اينكه بر نصرت او جمع خواهند شد و از او فرمانبردارى خواهند كرد او را از دست خواهند داد و از او جدا خواهند شد و همانگونه كه فرموده بود صورت گرفت و نقل شده است كه مردم عراق هرگز به اندازه ماهى كه على عليه السلام كشته شد بريارى او اجتماع نكردند و در اخبار آمده است كه امير المومنين پرچمى براى فرماندهى بر ده هزار تن براى پسرش حسن (ع) و پرچمى به فرماندهى همان شمار براى ابو ايوب انصارى بست و براى فلان و بهمان تا آنجا كه صد هزار شمشير براى او جمع شد و مقدمه لشكر را هم پيشاپيش خود گسيل فرمود و آهنگ شام كرد و همين هنگام ابن ملجم ملعون او را ضربت زد و كار او چنان شد كه شد و آن لشكرها همچون گله گوسپندى كه شبان خود را از دست داده باشند پراكنده شدند.  
بخش ۲ : پیروی از امام حق [منبع]

وَ خَلَّفَ فِينَا رَايَةَ الْحَقِّ، مَنْ تَقَدَّمَهَا مَرَقَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا زَهَقَ وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ، دَلِيلُهَا مَكِيثُ الْكَلَامِ بَطِيءُ الْقِيَامِ سَرِيعٌ إِذَا قَامَ، فَإِذَا أَنْتُمْ أَلَنْتُمْ لَهُ رِقَابَكُمْ وَ أَشَرْتُمْ إِلَيْهِ بِأَصَابِعِكُمْ جَاءَهُ الْمَوْتُ فَذَهَبَ بِهِ فَلَبِثْتُمْ بَعْدَهُ مَا شَاءَ اللَّهُ، حَتَّى يُطْلِعَ اللَّهُ لَكُمْ مَنْ يَجْمَعُكُمْ وَ يَضُمُّ نَشْرَكُمْ، فَلَا تَطْمَعُوا فِي غَيْرِ مُقْبِلٍ وَ لَا تَيْأَسُوا مِنْ مُدْبِرٍ، فَإِنَّ الْمُدْبِرَ عَسَى أَنْ تَزِلَّ بِهِ إِحْدَى قَائِمَتَيْهِ وَ تَثْبُتَ الْأُخْرَى فَتَرْجِعَا حَتَّى تَثْبُتَا جَمِيعاً.

مَرَقَ : از دين خارج شد.
زَهَقَ : مضمحل شد، هلاك شد.
مَكَيْثُ الْكَلَام : سنجيده گو، كسى كه بدون انديشه سخن نمى گويد.
بَطِيءُ الْقِيَامِ : كسى كه با درنگ و تأنى اقدام به عملى ميكند و پس از تهيه مقدمات لازم آن را انجام مى دهد.
يَضُمُّ نَشْرَكُمْ : پراكندگى شما را بهم پيوند مى دهد.
مُقْبِل : رو آورنده، طلب كننده.
الْمُدْبِر : چيزى كه زمانش گذشته است، پشت كننده.
قَائِمَتَيْهِ : دو پايش. 
مَرَق : از دين خارج شد
زَهَق : از بين رفت، هلاك شد
مَكِيث : توقف كردن، بدون عجله و با تدبر كار انجام دادن
ألَنتُم : نرمى و سستى نشان داديد 
و پرچم حق را در ميان ما به يادگار گذاشت، هر كس از آن پيشى گيرد از دين خارج و آن كس كه از آن عقب ماند هلاك گردد و هر كس همراهش باشد رستگار شود. راهنماى اين پرچم، با درنگ و آرامش سخن مى گفت، و دير و حساب شده به پا مى خاست، و آنگاه كه بر مى خاست سخت و چالاك، به پيش مى رفت، پس چون در اطاعت او در آمديد، و او را بزرگ داشتيد، مرگ او فرارسيد و خدا او را از ميان شما برد.
پس از او چندان كه خدا خواهد زندگانى مى گذرانيد تا آن كه خدا شخصى را بر انگيزاند كه شما را متّحد سازد، و پراكندگى شما را جبران نمايد.(۱) مردم به چيزى كه نيامده دل نبنديد، و از آن كه در گذشت مأيوس نباشيد، كه آن پشت كرده اگر يكى از پاهايش بلغزد، و ديگرى برقرار باشد شايد هر دو پا به جاى خود برگشته و استوار ماند.
______________________________
(۱). بسيارى نوشته‏ اند كه امام در اين قسمت از سخنرانى خود به ظهور حضرت مهدى عليه السّلام توجّه دارد.
 
و ميان ما بيرق و نشانه حقّ (راهنمايان به خداوند، قرآن كريم و ائمّه اطهار عليهم السّلام) را باقى گذاشت، كسيكه از آن بيرق جلو رفت (به احكام او چيزى افزوده يا كم كرد، از دين) خارج شد، و كسيكه مخالفت كرده پيروى ننمود (بدستور آن حضرت اعتنائى نكرد) هلاك گرديد، و كسيكه با آن همراه بود بحقّ پيوست (سعادتمند شد) نگاه دارنده آن بيرق با تأنّى و درنگ سخن مى گويد و بانجام امرى دير قيام مى نمايد (زيرا خردمند در هر كارى انديشه كند و با مصلحت سخنى گفته يا قدم بردارد، و) چون قيام نمايد (پس از انديشه مصلحت در قيام بيند) با شتاب است (زود انجام دهد)
(4) پس آنگاه كه (بخلافت ظاهرى منصوب شد و با ياغيها بزد و خورد پرداخت) شما گردنهاى خود را زير فرمان او قرار داديد، و به انگشتهاى خويش باو اشاره كرديد (وقتى كه لشگر مى آرايد و حضرت امام حسن عليه السّلام را بسر كردگى ده هزار نفر و ابو ايّوب انصارى را سر كرده ده هزار نفر و همچنين براى هر دسته سر كرده اى تعيين مى فرمايد تا يك صد هزار شمشير گرد آورده تصميم رفتن بشام و جنگ با معاويه مى نمايد) مرگ او را دريابد (ابن ملجم ملعون شمشير بفرق مباركش مى زند) و بآن سبب از دنيا رحلت مى نمايد، پس بعد از (كشته شدن) او مدّتى كه خواست خداوند است (زمان سلطنت بنى اميّه و بنى عبّاس و بعد از آنها) درنگ خواهيد نمود (به بدبختى و بيچارگى و پراكندگى گرفتار باشيد) تا اينكه خداوند آشكار گرداند كسى (صاحب الزّمان عجّل اللّه فرجه) را كه شما را گرد آورد و از پراكندگى برهاند،
(5) پس (براى انتظام همه امور) بامام حاضر كه بدنيا اقبال نكند (زمام كارها بدست نگرفته در خانه نشيند) طمع نداشته باشيد (زيرا خدا چنين مصلحت دانسته) و از امام زمان كه غائب است نا اميد نگرديد، زيرا ممكن است يكى از دو پاى او (سلطنت ظاهرى) از جاى در رفته بلغزد و پاى ديگرش (سلطنت باطنى) بر جاى ماند، و (روزى بيايد كه) هر دو پايش (سلطنت ظاهرى و باطنى) بر گردد (آشكار شده) تا ثابت و استوار باشد (امور دين و دنيا بوجود او منظّم شود).
 
و پرچم حق را در ميان ما نهاد. هر كه از آن پيشى جويد از دين به در رود و هر كه از آن واپس ماند، تباه شود و هر كه همراه او گام بردارد همراه رستگارى باشد. گيرنده و برنده آن پرچم با انديشه و تأنّى سخن گويد و در انجام دادن كارها درنگ كند و چون برخيزد، سريع، به كار پردازد.
در آن هنگام، كه بر فرمان او گردن نهاده ايد و او را به انگشت به يكديگر نشان مى دهيد، مرگش در رسد و شما پس از او تا آن گاه كه مشيت خدا باشد، بمانيد. آن گاه خداوند كسى را كه پراكندگان را گرد آورد و به هم پيوندد، بر شما آشكار سازد. پس در آنكه دست به كارى نمى زند، طعن مزنيد و از آنكه از شما روى در پوشيده، نوميد مشويد. اى بسا كه يك پاى در كار نبود و پاى ديگر بر جاى ثابت ماند و پس از چندى هر دو پاى درست شود و به كار افتد.
 
و پرچم حق را در ميان ما به يادگار گذارد. پرچمى که هر کس از آن پيشى گيرد از دين خارج شود! و هر کس از آن عقب بماند، هلاک گردد! و آن کس که همراه و ملازم آن باشد (به سر منزل سعادت) مى رسد. راهنماى اين پرچم، با تأنّى سخن مى گويد و دير به پا مى خيزد; امّا هنگامى که به پا خاست، با سرعت و قاطعيّت پيش مى رود.
امّا زمانى که شما تحت فرمان او در آييد و با انگشت به سوى او اشاره کنيد (و همه تسليم فرمان او گرديد) مرگ او فرا مى رسد و دورانش سپرى مى شود و بعداز او، مدتى در انتظار خواهيد بود، تا خداوند شخصى را ظاهر کند که شما را جمع نمايد و پراکندگيتان را به جمعيّت مبدّل سازد. بنابراين، به چيزى که نيامده، دل نبنديد و نسبت به آنچه گذشته، مأيوس و نگران نباشيد! زيرا آن کس که پشت کرده، ممکن است يکى از پاهايش بلغزد و ديگرى برقرار ماند. سپس هر دو با هم، به جاى خود باز گردد و ثابت شود (و پيروزى بيافريند).
 
و نشانه حق را در ميان ما بر جاى نهاد. كسى كه از آن پيش افتد از دين برون است، و آن كه پس ماند تباه و سرنگون است و آن كه همراهش باشد با رستگارى مقرون. راهنماى آن از سخن ناسنجيده بپرهيزد و تا آماده نباشد برنخيزد، و چون برخاست چالاك به كار درآويزد.
پس چون شما گردن در طاعت او گذاشتيد، و او را بزرگ داشتيد مرگ او در رسد و زمانش به سر رسد. پس از مردن او چندان كه خدا خواهد درنگ كنيد تا آنكه براى شما كسى را آشكار سازد كه فراهمتان آرد و با هم سازوار سازد. در آن كه طالب كار نباشد طمع مبنديد، و از آن كه كار از دستش برون شده و دولت از او روى برگردانده نوميد مگرديد. چه، بود كه يك پاى دولت از دست شده بلغزد، و پاى ديگرش بر جاى ماند تا هر دو پاى راست گردد -و دولتش بر پاى ماند-.
 
و بيرق حق را در ميان ما گذاشت، كسى كه از اين بيرق پيشى گرفت از دين خارج شد، و هر كه از آن عقب ماند هلاك گشت، و هر كه ملتزم آن شد به حق پيوست. راهنماى اين پرچم (كه وصى رسول است) با درنگ سخن مى گويد و با بردبارى قيام مى نمايد، ولى به وقت قيام شتاب مى ورزد.
و چون شما در برابر اطاعت او سر تسليم فرود آريد، و (براى تعظيم او) با انگشتان به وى اشاره نماييد مرگش فرا رسد و او را به جهان بعد ببرد، و پس از او تا وقتى كه خدا بخواهد در دنيا درنگ مى كنيد، سپس خداوند كسى را ظاهر مى كند كه شما را جمع كرده و پراكندگى شما را به هم پيوند دهد. پس اكنون به آن نيامده طمع نورزيد، و نسبت به آن كه از آن كناره گرفته نا اميد مباشيد. زيرا ممكن است يك پايش بلغزد و پاى ديگرش استوار بماند ولى بالاخره روزى هر دو قدمش استوار مى گردد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏4، ص: 368-361 «پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) پرچم حق را در ميان ما به يادگار گذارد». (وَ خَلَّفَ فِينَا رَايَةَ الْحَقِّ).در تفسير «رَايَةَ الْحَقِّ» (پرچم حق) در ميان مفسّران گفتگوست; بعضى آن را به قرآن مجيد، و بعضى به کتاب و سنّت و بعضى به قرآن و عترت - که در حديث ثقلين آمده است - تفسير کرده اند.ولى با توجه به جمله هايى که از «دَلِيلُهَا مَکِيثُ الْکَلاَمِ...» شروع مى شود، مناسبتر از همه آن است که «راية حق» همان کتاب و سنّت باشد (زيرا کتاب الله، دعوت به سنّت هم نموده است).سپس مى افزايد: «پرچمى که هر کس از آن پيشى گيرد از دين خارج شود، و هر کس از آن عقب بماند هلاک گردد، و آن کس که ملازم آن باشد (به سر منزل سعادت) مى رسد». (مَنْ تَقَدَّمَهَا مَرَقَ(1)، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا زَهَقَ(2)، وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ).جمله هاى سه گانه بالا درباره نحوه برخورد گروههاى سه گانه مردم با حق و واقعيّت است: گروهى اهل افراطند و از حق پيشى مى گيرند و در بيراهه ها سرگردان و گمراه مى شوند; مانند خوارج که به گمان خود مى خواستند در عمل کردن به قرآن، از امام زمان خود پيشى بگيرند و با کارهاى احمقانه، گرفتار تضاد شدند. يا همچون کسانى که در عصر پيامبر هنگامى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در سفر روزه خود را افطار کرد، آنها گفتند: ما چنين نخواهيم کرد و احترام ماه رمضان را بايد حفظ کنيم! که آنها به نام «عُصاة» (گردنکشان) ناميده شدند.(3)گروه ديگر، تفريط کاران هستند که چند قدمى به دنبال حق مى روند و سپس تنبلى و سستى و هوا پرستى آنها را از ادامه پيروى از حق باز مى دارد.گروه سوم، ملازمان حقّند; که نه بر آن پيشى مى گيرند و نه از آن عقب مى مانند; هميشه در ظلّ و سايه حق گام بر مى دارند و به سر منزل مقصود مى رسند.(4)در ادامه سخن، به مسئله مهم ديگرى پرداخته مى فرمايد: «راهنماى اين پرچم (داراى اين اوصاف است:) با تأنّى سخن مى گويد، و دير به پا مى خيزد، امّا هنگامى که به پا خاست با سرعت و قاطعيّت پيش مى رود!». (دَلِيلُهَا مَکِيثُ(5) الْکَلامِ، بَطِيءُ الْقِيَامِ، سَرِيعٌ إِذَا قَامَ).تعبير به «دَليلُها» آيا اشاره به کسى است که «حامل رايت»، يعنى پرچمدار است؟ و يا آن کس که پيشاپيش لشکر حرکت مى کند و آشنايى کامل به جاده دارد و آنها را در مسير صحيح هدايت مى کند؟احتمال اوّل نزديکتر به نظر مى رسد; چرا که پرچمدار عهده دار بخشى از راهنمايى نيز مى باشد و به هر جا مى رود آحاد لشکر موظّفند به دنبال او حرکت کنند.ولى دليل و راهنما (اگر نيازى به وجود او باشد،) دليل و راهنماى لشکر و قافله است، نه راهنماى پرچم که در عبارت بالا آمد.درهر حال، منظور از اين تعبير - به تصريح غالب شارحان نهج البلاغه - شخص اميرمؤمنان يا همه اهل بيت عصمت(عليهم السلام) است; چرا که آنها به مقتضاى «حديث ثقلين» همواره با قرآن بودند و قرآن با آنها و هيچگاه از هم جدا نمى شدند و نمى شوند; و اميرمؤمنان على(عليه السلام) همان کس است که به گواهى روايات شيعه و اهل سنّت پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) به او فرمود: «أَنْتَ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَکَ حَيْثُمَا دَارَ; تو با حق هستى و حق با توست، هرگونه گردش کند.»(6)او کتاب ناطق بود و مفسّر قرآن مجيد و بيانگر سنّت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله).تعبير به «مَکِيثُ الْکَلاَمِ» به اين معنا نيست که او کم سخن مى گويد; بلکه مفهومش اين است که با تأنّى و دقّت و تفکّر سخن مى گويد و به تعبيرى ديگر: هميشه سنجيده سخن مى گويد.و توصيف او به «بَطِيءُ الْقِيَامِ، سَرِيعٌ إِذَا قَامَ» تأکيد بر اين معنا است که اعمال او نيز، همچون گفتارش سنجيده است; شتابزده براى انجام کارى قيام نمى کند; امّا هر زمان، وقت کارى فراهم شد فرصت را از دست نمى دهد. قاطعانه بر مى خيزد و بدون ترديد به انجام آن مى پردازد! هر کس با زندگى اميرمؤمنان على(عليه السلام) آشنا باشد، وجود اين اوصاف را آشکارا در حضرتش مى بيند. بارها بعد از پيامبر (صلى الله عليه وآله) افراد سرشناسى آمدند و حضرتش را دعوت به قيام کردند، امّا چون شرايط آماده نبود و دشمن سوء استفاده مى کرد، نپذيرفت; ولى در آن زمان که شرايط فراهم گشت، ترديدى به خود راه نداد. در بيانات آن حضرت نيز شواهد روشنى بر اين اوصاف ديده مى شود.(7)سپس اضافه مى فرمايد: «زمانى که شما تحت فرمان او در آييد، و با انگشت به سوى او اشاره کنيد (و همه تسليم فرمان او گرديد،) مرگ او فرا مى رسد، و دورانش سپرى مى شود». (فَإِذَا أَنْتُمْ أَلَنْتُمْ لَهُ رِقَابَکُمْ، وَ أَشَرْتُمْ إِلَيْهِ بِأَصَابِعِکُمْ، جَاءَهُ الْمَوْتُ فَذَهَبَ بِهِ).اشاره به اينکه: او زحمت فراوانى مى کشد، تا شما را زير پرچم خويش گردآورد و رهبرى او براى شما آن چنان مسلّم شود، که از هر سو به او اشاره کنيد; ولى بعد از فراهم شدن مقدّمات پيروزى و اتّحاد شما، دست تقدير او را از شما خواهد گرفت و شما بار ديگر پراکنده مى شويد و دشمنان مسلّط مى گردند.جمله هاى بالا مى تواند اشاره به همان چيزى باشد، که اهل عراق در آن ماه که امام(عليه السلام) شربت شهادت نوشيد، بيش ازهر زمان ديگر، گرد آن حضرت جمع شدند; به گونه اى که يک صد هزار لشکر، هر 10 هزار تن تحت فرماندهى يک نفر، آماده پيکار تحت فرمان آن حضرت با ستمگران شام شده بودند. ولى شهادت آن امام شيرازه آنها را درهم ريخت.بعضى از شارحان نهج البلاغه تفسير ديگرى براى اين بخش از خطبه کرده اند و گفته اند که اشاره به تمام دوران حضرت است; ولى اين تفسير، بسيار بعيد به نظر مى رسد! چرا که تعبيرات قبل از اين جمله، خلاف اين معنا را مى رساند; به خصوص اينکه، اين خطبه بعد از خلافت آن حضرت ايراد شده و اشاره به آينده مى کند.امام(عليه السلام) براى اين که اصحاب و يارانش مأيوس نشوند، آنها را به پيروزى هاى آينده بشارت مى دهد و مى فرمايد: «بعد از او مدّتى در انتظار خواهيد بود، تا خداوند شخصى را ظاهر کند که شما را جمع نمايد و پراکندگى تان را به جمعيّت مبدّل سازد». (فَلَبِثْتُمْ بَعْدَهُ مَا شَاءَ اللهُ حَتَّى يُطْلِعَ اللهُ لَکُمْ مَنْ يَجْمَعُکُمْ، وَ يَضُمُّ نَشْرَکُمْ).در اينکه اين جمله ها اشاره به قيام کيست؟ «مفسّران نهج البلاغه» دو احتمال داده اند: بعضى آن را اشاره به قيام حضرت مهدى(عليه السلام) مى دانند و بعضى ديگر، به قيام بنى عبّاس; که زندگى ننگين بنى اميّه را به طور کامل درهم پيچيدند و سايه شوم آن گروه ظالم و فاسد و مفسد را، از سرِ مسلمين کم کردند; هر چند خود آنها به شکل ديگرى جنايات را آغاز نمودند.ولى تفسير اوّل بسيار مناسبتر است; چرا که بنى عبّاس شايسته اين تعبيرات در کلام امام(عليه السلام) نبودند و مظالم آنها بر شيعيان على(عليه السلام) و مردم عراق، کمتر از مظالم بنى اميّه نبود. اضافه بر اين، سخن در کسى است که پرچمدار حق باشد و به يقين بنى عبّاس پرچمدار باطل بودند!اين احتمال نيز در تفسير جمله بالا داده شده که منظور از اجتماع ياران حضرت بر گرد فرد يا افرادى در آينده، تنها اجتماعى سياسى و نظامى نيست; بلکه اجتماع فکرى و فرهنگى را نيز شامل مى شود و اين معنا در زمان امام باقر و امام صادق و امام على بن موسى الرضا(عليهم السلام) تحقّق يافت و جمله هاى آخر اين خطبه را، گواهى بر اين معنا گرفته اند.ولى با توجّه به ناهماهنگى اين تفسير با جمله هاى پيشين که از اجتماع سياسى و نظامى سخن مى گويد، اين احتمال بعيد به نظر مى رسد.ولى به هر حال، هدف از بيان اين جمله نفى آن چيزى است که غالباً بعد از شکست ها بر افکار چيره مى شود و آن يأس و نوميدى و بدبينى است. مى فرمايد: اين موج به هر حال گذرا است و آينده اى روشن براى جامعه اسلامى در پيش است; نگران نباشيد!در تأييد همين سخن، در جمله هاى بعد مى افزايد: «بنابراين، به چيزى که نيامده دل نبنديد و نسبت به آنچه گذشته، مأيوس و نگران نباشيد; زيرا آن کس که پشت کرده، ممکن است يکى از پاهايش بلغزد و ديگرى برقرار ماند; سپس هر دو باهم به جاى خود باز گردد، ثابت شود (و پيروزى بيافريند)». (فَلا تَطْمَعُوا فِي غَيْرِ مُقْبِل، وَ لاَ تَيْأَسُوا مِنْ مُدْبِر، فَإِنَّ الْمُدْبِرَ عَسَى أَنْ تَزِلَّ بِهِ إِحْدَى قَائِمَتَيْهِ، وَ تَثْبُتَ الأُخْرى، فَتَرْجِعَا حَتَّى تَثْبُتَا جَمِيعاً).در واقع امام(عليه السلام) به بيان دو قاعده کلّى مى پردازد که در پيشامدها و حوادث سخت بايد به آن توجه داشت: نخست اين که، نبايد در اين گونه مواقع گرفتار خوش بينى افراطى شد و دل به چيزى بست که هنوز مقدّمات آن فراهم نشده و به دنبال آن قيام نسنجيده اى صورت گيرد. و ديگر اين که، شکست ها و مشکلات نيز نبايد مايه يأس گردد و آن را امام(عليه السلام) تشبيه به کسى مى کند که در جادّه اى حرکت مى کند و ناگهان يک پاى او مى لغزد; مردم خيال مى کنند براى هميشه سقوط کرد! ولى چيزى نمى گذرد که بر پاى ديگر تکيه مى کند و پاى اوّل را به جاى خود مى آورد و آماده حرکت مى شود.بنابراين، در حوادثِ سختِ اجتماعى، در برابر امواج خروشانِ حادثه، نبايد مأيوس شد و نسبت به حرکات نسنجيده، نبايد اميدوار بود.جمعى از شارحان نهج البلاغه «غَيْرِ مُقْبِل» را اشاره به امامان غير از مهدى(عليه السلام) از اهل بيت (عليهم السلام) دانسته اند و اين که مى فرمايد:در آنها طمع نداشته باشيد، اشاره به اين است که شرايط قيام براى آنها فراهم نيست و «مُدْبِر» را اشاره به حضرت مهدى(عليه السلام) دانسته اند که نبايد از ظهورش در هيچ زمان مأيوس بود.ولى اين تفسير، با جمله هاى آخر اين قسمت از خطبه ابداً سازگار نيست! چرا که لغزش يک پا و سپس تکيه کردن بر پاى دوم و بازگشتن پاى لغزيده به جاى خود، جز با تکلّف زياد بر آن حضرت تطبيق نمى کند.اضافه بر اين، تعبير به «مُقْبِل» و «مُدْبِر» به صورت نکره نشان مى دهد که منظور بيان يک قاعده کلى است، نه اشاره به يک مصداق شخصى وگرنه مناسب بود با الف و لام ذکر شود. ****نکته ها:1- رهبران الهى بايد چنين باشند!ويژگى هايى که امام(عليه السلام) درباره خودش به طور غيرمستقيم در عبارت بالا آورده است; در واقع اشاره به اوصافى است که در هر رهبر الهى مدير و مدبّر و با اقتدار بايد باشد.نخست اينکه: بايد سخنانش سنجيده و توأم با فکر و تروّى باشد. همان گونه که در روايت ديگرى از امام(عليه السلام) در نهج البلاغه آمده است:«لِسَانُ الْعَاقِلِ وَراءَ قَلْبِهِ، وَ قَلْبُ الأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ; زبان عاقل پشت قلب او قرار گرفته و قلب احمق پشت زبان او است.»(8)يعنى خردمندان نخست مى انديشند، سپس سخن مى گويند ولى سفيهان، نخست سخن مى گويند سپس پيرامون صحّت و بطلان کلام خود انديشه مى کنند!!ديگر اينکه: کارهايش سنجيده و همراه با تدبير و عاقبت انديشى است و پس از آگاهى از درستى کار، آن را قاطعانه انجام مى دهد.در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که فرمود: «إِذَا هَمَمْتَ بِأَمْر فَتَدَبَّرْ عَاقِبَتَهُ، فَإِنْ يَکُ خَيْراً وَرُشْداً فَاتَّبِعَهُ، و إِنْ يَکُ غَيّاً فَاجْتَنِبْهُ; هنگامى که تصميم بر کارى گرفتى به عاقبت آن نيک بينديش! اگر خوب است و نيکى آن آشکار است، پيروى کن و اگر گمراهى است از آن بپرهيز.»(9)2- شکست ها پل هاى پيروزى است!هنگام بروز حوادثِ سخت، گروهى ناگهان ازهمه چيز مأيوس مى شوند، يا به فعاليت هاى خام و ناپخته دست مى زنند و اين يأس مانع مهمّى از فعّاليت هاى حساب شده آينده آنها خواهد شد; همان فعّاليت هايى که ممکن است شکست را به پيروزى مبدّل سازد و ناکامى را به کاميابى.توجّه عميق به دو نکته اى که امام(عليه السلام) در بالا فرمود مى تواند اين حالت منفى را برطرف سازد. نخست اين که، از کارهاى شتاب زده و دلبستگى به آنچه مقدّمات آن فراهم نشده است بپرهيزند و ديگر اين که، از شکست هاى مقطعى و موردى مأيوس نشوند; چرا که مى شود با تجربه هاى شکست، پل پيروزى ساخت.اضافه بر اين، گاه الطاف خفيّه الهى شامل حال انسان مى شود و وسايل پيروزى را آماده مى سازد. در حديثى از امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) طبق روايتى که شيخ صدوق در امالى نقل کرده، چنين مى خوانيم که فرمود:«کُن لِمَا لاَتَرْجُو أَرْجَى مِنْکَ لِمَا تَرْجُو; نسبت به چيزى که اميدوار نيستى از چيزى که اميد بدان دارى، اميدوارتر باش (نه نسبت به اوّلى مأيوس باش و نه دلبستگى به دومى داشته باش.)» سپس امام(عليه السلام) با ذکر سه مثال جالب، اين مسأله را روشن مى سازد; نخست مى فرمايد: «موسى بن عمران براى آوردن مقدارى آتش در بيابان سينا به راه افتاد، ولى خداوند با او سخن گفت و به مقام نبوّت رسيد. و ملکه سبا براى ديدار سليمان آمد، امّا به افتخار اسلام و ايمان با سليمان مفتخر شد، و ساحرانِ فرعون، به اميد تقرّب به او به مبارزه با موسى(عليه السلام) برخاستند، ولى سرانجام به موسى(عليه السلام) ايمان آوردند.»(10) ****پی نوشت:1. «مَرق» از مادّه «مُروق» (بر وزن غروب) به معناى خارج شدن تير از کمان است و بر همين اساس، به «خوارج که از ايمان خارج شدند، «مار قين» گفته مى شود.2. «زَهق» از مادّه «زُهوق» به معناى اضمحلال و هلاکت و نابودى است.3. وسائل الشيعه، جلد 7، صفحه 125، حديث 7. (ابواب من يصحّ منه الصوم)4. مفعول «لحق» مى تواند «کتاب الله» يا «رسول الله» يا «حق» و يا همه اينها بوده باشد.5. «مکيث» از مادّه «مکث» به معناى ماندن و توقّفِ توأم با انتظار است و «مکيث» به کسى گفته مى شود که عاقل و هوشيار است و حساب شده سخن مى گويدو حرکت مى کند.6. اين حديث و شبيه آن، به طرق مختلف از پيامبراکرم (صلى الله عليه وآله) به وسيله «امّ سلمه» نقل شده است. از جمله «ابن عساکر» در «تاريخ دمشق» و «ابوبکر بغدادى» در «تاريخ بغداد» و «حموينى» در «فرائد السمطين» و کتب ديگر نقل کرده اند. در «صحيح ترمذى» نيز به اين عبارت نقل شده است که پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: «أَللّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُمَا دَارَ; خداوندا حق را با او قرار ده، هرگونه گردش مى کند». (براى شرح بيشتر به کتاب احقاق الحق، جلد پنجم، صفحه 623 به بعد، و الغدير، جلد 3، صفحه 176 به بعد مراجعه شود).جالب اينکه «فخر رازى» در تفسير سوره «حمد» در مورد جهر به بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (بلند خواندن بسم الله) از «بيهقى» دانشمند معروف اهل سنّت، از «ابوهريره» نقل مى کند که پيامبر (صلى الله عليه وآله) جهر به بسم الله مى کرد; سپس مى افزايد: عمر، ابن عبّاس، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير نيز، همگى جهر به بسم الله مى کردند; امّا على(عليه السلام) به تواتر ثابت شده است که همواره جهر به بسم الله مى کرد و هر کس در دينش به على اقتدا کند، به راه هدايت رفته و دليل بر آن، حديث پيامبر (صلى الله عليه وآله) است که فرمود: «أَللّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَ عَلِىٍّ حَيْثُ دَارَ». (تفسير کبير فخر رازى، جلد اوّل، صفحه 204 و 205)7. به شرح خطبه پنجم و ششم نهج البلاغه، در جلد اوّل از اين کتاب مراجعه شود.8. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 40.9. شرح نهج البلاغه علاّمه خوئى، جلد 7، صفحه 159.10. امالى صدوق، صفحه 150، حديث 7. 
شرح علامه جعفری«و خلف فينا رايه الحق، من تقدمها مرق، و من تخلف عنها زهق، و من لزمها لحق» (و در ميان ما پرچم حق (كسي كه پرچم حق را بدوش مي‌كشد) را جانشين ساخت كه هر كس از آن پيشي گرفت، از دين خارج گشت و هر كس از آن حامل پرچم عقب افتاد، در هلاكت سقوط كرد و هر كس ملتزم تبعيت از او گشت بسعادت واقعي نائل آمد.)از پرچم حق دور نشويد كه هلاك قطعي است:گفته شده است: مقصود از پرچم حق در جملات مورد تفسير، (كتاب الله) و (عترت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم) است كه عبارت است از خود اميرالمومنين و فرزندان معصوم او عليهم‌السلام، ابن ابي‌الحديد در تفسير اين خطبه ميگويد: و رايه الحق: الثقلان المخلفان بعد رسول‌الله صلي الله عليه و آله و هما الكتاب و العتره. (و پرچم حق، آن دو ثقل بوديعت نهاده شده و پس از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است كه عبارتند از كتاب و عترت.) محقق مرحوم حاج ميرزا حبيب‌الله هاشمي خوئي ميگويد: مقصود از پرچم حق دو ثقل بوديعت نهاده شده است كه عبارت است از كتاب و عترت، يا فقط ثقل اكبر است. و اينكه براي كتاب و عترت يا فقط براي كتاب، پرچم را استعاره آورده است، براي آن است كه رهروان مسير الهي بوسيله آن دو هدايت مي‌شوند و راه را پيدا ميكنند.) دليل اين مطلب كه منظور از پرچم حق در جملات مورد تفسير، اميرالمومنين و ديگر افراد عترت معصوم عليهم‌السلام مي‌باشند، صفاتي است كه در جملات بعدي براي پرچم حق آمده است. اين صفات براي شخص است نه كتاب و سنت.****«دليلها مكيث الكلام، بطي‌ء القيام، سريع اذا قام، فاذا انتم النتم له رقابكم، و اشرتم اليه باصابعكم، جاءه الموت فذهب به. فلبثتم بعده ماشاءالله حتي يطلع الله لكم من يجمعكم و يضم نشركم» (متانت و درنگ در سخن پرچم حق با تامل و بردباري قيام مي‌كند و وقتي كه قيام كرد با سرعت و كمال جديت به تكاپو مي‌پردازد. هنگاميكه شما گردن براي او فرود آورديد و براي تعظيم موقعيت او با انگشتانتان به او اشاره كرديد، مرگ به سراغش آمد و او را برد. پس از چشم بستن او از اين دنيا، تا زماني كه خدا بخواهد درنگ خواهيد كرد، تا خدا در ميان شما كسي را ظاهر سازد كه شما را جمع و پراكندگي شما را به تشكل مبدل نمايد.)صفات راهنما و تفسير كننده پرچم حق از اينقرار است:1- مكيث الكلام، يعني آن دليل و راهنما در سخن گفتن داراي متانت است و درنگ مينمايد. افزايش عقل با كمي سخن رابطه مستقيم دارد. در توصيف شخصيتهاي بزرگ، كم سخن گفتن را يكي از صفات بارز آنان محسوب نموده‌اند. مضمون اين روايت به بعضي از ائمه معصومين عليه‌السلام نسبت داده شده است كه فرموده‌اند: من كمل عقله قل كلامه. (كسي كه عقلش كامل شد، سخنش كم مي‌شود.) اصلي است معروف كه ميگويد: ليس كلما يعلم يقال. (شايسته نيست هر چه كه دانسته شود گفته شود.) اصلي كه مضمونش نزديك به اين اصل و عبارت ديگري از عنوان مبحث ما است (افزايش عقل با كمي سخن رابطه مستقيم دارد) ميگويد: براي اثبات حماقت يك فرد همين كافي است كه هر چه را بداند، بگويد يا هر چه را از ذهنش خطور كند بزبان بياورد. و صحت اين قضاياي سه گانه كه يك حقيقت را دربردارند مستند به درك واقعياتي است كه بسيار اهميت دارند، از آنجمله:يك- محتويات حافظه و فعاليتهاي ذهني و جريانهاي استنتاجي در مغز هميشه با واقعيتها مطابق نيستند، و اگر كسي حافظه و ذهن و ديگر نيروهاي مغزي را آزاد بگذارد كه هر چه در آنها وجود دارد و در جريان است، بوسيله زبان و قلم بيرون بريزد، در حقيقت مانند كسي است كه صخره‌اي را از روي قله كوه آتشفشان بر ميدارد و آن كوه همه گونه مواد مفيد و مهلك را از خود بيرون ميريزد. اگر انسان از آن مردم لاابالي و احمق بوده باشد، با رها كردن حافظه و ذهن و مغزش مانند كسي است كه در مجراي فاضلاب يك شهر يا يك محله را برداشته است.دو- گاهي حقائقي در درون آدمي وجود دارند كه هر اندازه بوسيله زبان و قلم بروز نكند و مورد اهميت شخصيت آدمي هم بوده باشند، پخته‌تر و پرمعني‌تر و منتج‌تر ميگردند: هان و هان اين راز را با كس مگوي گر چه شاه از تو كند بس جستجوي تا تواني پيش كس مگشاي راز بر كسي اين در مكن زنهار باز چونكه اسرارت نهان در دل شود آن مرادت زودتر حاصل شود گفت پيغمبر هر آن كاو سر نهفت زود گردد با مراد خويش جفت دانه چون اندر زمين پنهان شود سر آن سرسبزي بستان شود زر و نقره گر نبودندي نهان پرورش كي يافتندي زير كان در مضمون ابيات فوق مخصوصا در مضمون حديثي كه مولوي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نقل نموده است مطلب بسيار مهمي وجود دارد كه تجربه‌ها نيز دلالت بران دارند كه درون اشخاص راز دار به اضافه اينكه از ظرفيت و متانت با اهميتي برخوردار است، خاصيتي در خود صفت رازداري وجود دارد كه شايد قبول آن براي اشخاص محسوس پرست دشوار باشد، ولي خواه براي آنان دشوارتر باشد يا آسان، اين حقيقتي است كه فراوان مشاهده شده است كه:چونكه اسرارت نهان در دل شود          آن مرادت زودتر حاصل شوداحتمال ميرود اين خاصيت ناشي از اين باشد كه خودداري از ابراز سر، موجب به جريان افتادن نيروهاي مغزي و رواني براي فهم اصول و مبادي و نتائج قابل استفاده از آن سر بوده باشد، چنانكه در شماره دوم اشاره كرديم.سه- گاهي چنين است كه حقيقتي با بيان آن با زبان يا قلم، بدانجهت كه از دالانهاي محدود كننده ميگذرد و با وسيله‌اي محدود در عرصه‌اي محدود كننده نمودار ميگردد، لذا عظمت هويت خود را كه در مغز و روان داشته است، از دست ميدهد. مثلا انسان موقعي كه بخواهد محبت خالصانه و معقول خود را درباره موضوعي يا كسي ابراز نمايد، قطعي است كه عوامل زمان و مكان و ديگر شرايط و موقعيت ابراز محبت مخصوصا قالبهاي محدود كننده الفاظ، هويت حقيقي آن محبت را بقدري محدود خواهند كرد كه با واقعيت آن محبت قابل مقايسه نخواهد بود.هر چه گويم عشق را شرح و بيان         چون بعشق آيم خجل گردم از آنمتكلم اگر بهره‌اي از خرد و وجدان داشته باشد، بايد بگويد: من اين موضوع را با اين شرايط و در موقعيت مخصوص و با وسائل مخدود و محدود كننده بيان مي‌كنم نه حقيقت آنرا، ولي كجا است اين خرد و اين وجدان!!!چهار- اگر ما بخواهيم ظرفيت و ديگر خصوصيات شنونده سخن را مراعات كنيم، حتما بايد از ابراز نود در صد سخنان، خودداري نمائيم: در مثنوي در داستان طوطيان كه بازرگان پيام طوطي را به هندوستان مي‌برد و آنرا به طوطيان آن سرزمين ميرساند، چنين آمده است:مرد بازرگان پذيرفت آن پيام            كاو رساند سوي جنس از وي سلامچونكه تا اقصاي هندستان رسيد            در بيابان طوطي چندي بديدمركب استانيد و پس آواز داد           آن سلام و آن امانت باز دادطوطي‌اي زان طوطيان لرزيد و پس          اوفتاد و مرد و بگسستش نفسشد پشيمان خواجه از گفت خبر            گفت رفتم در هلاك جانوراين مگر خويشست با آن طوطيك           اين مگر دو جسم بود و روح يكاين چرا كردم چرا دادم پيام           سوختم بيچاره را زين گفت خاماين زبان چون سنگ و فم آهن وش است            و آنچه بجهد از زبان چون آتشستسنگ و آهن را مزن بر هم گزاف          گه ز روي نقل و گه از روي لافزانكه تاريكست و هر سو پنبه‌زار          در ميان پنبه چون باشد شرارظالم آن قومي كه چشمان دوختند             وز سخنها عالمي را سوختندعالمي را يك سخن ويران كند          روبهان مرده را شيران كندجانها در اصل خود عيسي دمند          يك زمان زخمند و ديگر مرهمندگر حجاب از جانها برخاستي          گفت هر جاني مسيح آساستيگر سخن خواهي كه گوئي چون شكر         صبر كن از حرص و اين حلوا بخورصبر باشد مشتهاي زير كان           هست حلوا آرزوي كودكانپنج- سخن بي‌انديشه و كلام بي‌تدبير و تعقل، نه تنها خود انسان را دچار نكبت و سيه روزي ميكند و نه تنها ممكن است جامعه‌اي را به آتش بكشد و فرهنگ آن جامعه را تباه بسازد و ارزشهاي آن را دگرگون نمايد، بلكه ممكن است عظمت و ارزشهاي تحصيل شده در طول قرون و اعصار را كه با بذل مساعي و فداكاريهاي اقوام و ملل بدست آمده است، ساقط كند. مضمون اين مطلب در بعضي از كلمات قصار امام عليه‌السلام آمده است كه لسان العاقل من وراء قلبه- فاذا اراد الكلام تفكر فان كان له قال و انكان عليه سكت- و قلب الجاهل من وراء لسانه فان هم بالكلام تكلم به من غير ترو سواء كان له ام عليه. (زبان مردم خردمند پشت قلبش قرار دارد، لذا هنگاميكه بخواهد سخني بگويد، مي‌انديشد، اگر سخن بسود او بود، بزبان مي‌آورد و اگر بزبان او بود، سكوت مي‌كند و قلب نادان در پشت زبانش قرار گرفته است. اگر قصد كند كه سخني بگويد، بدون انديشه و تامل آنرا ميگويد، خواه به سود او باشد يا بر ضرر او.)2- بطي‌ء القيام. (او با تامل و تحمل و بردباري قيام ميكند.) قيام براي رهبري و اصلاح جامعه و ايجاد نهضت و انقلاب، يك كار ساده‌اي نيست كه انسان بتواند در مدت كمي و با اطلاعاتي اندك و با قدرتي ناچيز و با بي‌ظرفيتي و بي‌اعتنائي به جان و مال و ناموس انسانها انجام بدهد. آيا مقداري فراوان از نكبتها و بدبختي‌ها و كشتارهاي انسانها معمولي از دستپاچگي و عجله در كساني نبوده است كه قيام كرده و خود را و ديگران را بر باد فنا داده‌اند؟ چه بسا اقداماتي كه بجهت نبودن قدرت يا كم ظرفيتي متصديان آنها نه تنها به، بلكه نتائج متضادي را بوجود آورده‌اند. آري، در نتيجه نرسيده‌اند عين حال كه خدا ميفرمايد: فتواصوا بالحق ميفرمايد: و تواصوا بالصبر. (همديگر را به حق توصيه نماييد و همديگر را به صبر توصيه كنيد.) يعني چنان نيست كه حق در هر موقعيتي قابل فهم و تفهيم و اجرا در ميان مردم باشد، چنانكه در تاريخ حيات انبياء و مصلحين عظام مي‌بينيم كه چه متانت و آرايشي در اجراي رسالت و قيام داشته‌اند.شيخ حر عاملي از صدوق با اسنادش از اميرالمومنين عليه‌السلام در وصيتش به محمد بن الحنيفيه چنين نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود: من استقبل وجوه الاراء عرف مواقع الخطاء و من تورط في‌الامور غير ناظر في‌العواقب فقد تعرض لمفظعات النوائب و التدبير قبل العمل يومنك من الندم و العاقل من و عظه التجارب و في‌التجارب علم مستانف و في تقلب الاحوال علم جواهر الرجال. (هر كس با ابعاد و جهات مختلف آراء روياروي شود. موارد خطا را مي‌فهمد و هر كس بدون تامل خود را در امور غوطه‌ور بسازد و نظري به عواقب كارها نداشته باشد. قطعا خود را در معرض ناگواريهاي ناراحت كننده قرار داده است. و تدبير پيش از عمل ترا از پشيماني نجات ميدهد. و عاقل كسي است كه تجارب، او را پند ميدهد، و در تجارت است علم جديد و در دگرگوني احوال، جوهر مردان معلوم ميگردد.در اين وصيت مبارك عالي‌ترين نكات سازنده متانت و عظمت روحي انسانها گوشزد شده است:1- ظرفيت براي تحمل و بردباري براي درك و شناخت آراء و عقائد ديگران. مسلم است كه موفقيت مزبور بگذشت زمان و كوشش براي تتبع و تفحص عقائد و نظريات ديگران، نيازمند است.2- بر عكس، كسي كه بدون تامل خود را به امواج گوناگون رويدادها بزند و هيچ نگرشي به آينده نداشته باشد، قطعي است كه مصائب و ناگواريها او را در خود غوطه‌ور خواهند ساخت. اگر ديروز را بفراموشي بسپاريد و امروز بفكر فردا نباشيد، با زندگي بي‌هويت و تجزيه شده به لحظات گسيخته از هم، محكوم بحركت بي‌اراده‌اي خواهيد بود كه از اين راه با كمال بي‌خيالي بزرگترين خدمت را براي قدرت پرستان خودكامه در راه تحصيل آرمانشان كه سلطه‌گري مطلق بر انسانها است، انجام خواهيد داد. از اين مطلب كه اميرالمومنين عليه‌السلام آنرا مانند يك اصل ثابت بيان فرموده است، بي‌پايه بوده طرز تفكر كساني كه همواره خود را از ديروزها گسيخته و با كمال بي‌اعتنائي به فرداها، در امروزيهاي بريده از گذشته و آينده زندگي مي‌كنند، كاملا اثبات مي‌شود و حماقت كساني كه در مكتب پوچ گرائي، با لالائي مرگبار (دم از غنيمت بشمار، مرگ نزديك است) در خواب عميقي فرو ميروند كه هرگز بيداري بدنبال ندارد، روشن ميگردد.لذا بايد با حق‌اليقين بپذيريم و به همه هم كاروانيان خود در گذرگاه حيات با كمال صراحت بگوييم: اركان اساسي حيات آدمي با گذر از سه نقطه جاري از زمان بنام ديروز و امروز و فردا كه سخت بهم پيوسته و قابل تفكيك از يكديگر نيستند. شكل مي‌گيرد و بجريان خود ادامه ميدهد. بهمين جهت است كه آدمي با بي‌اعتنائي به ديروز و آنچه كه در آن بوقوع پيوسته (و در عين حال كه اثر خود را در شخصيت آدمي بجا گذاشته، خواسته يا ناخواسته علل رويدادهاي امروز و فردا را هم پايه‌گذاري كرده است) ركن اساسي يكم حيات خود را تباه مي‌سازد. و با بي‌خيالي درباره امروز و آنچه كه در آن بوجود مي‌آيد كه توضيح دهنده حوادث ديروز و علل رويدادهاي فردا است، ركن اساسي دوم حيات خود را نابود ميكند. و با ندادن اهميت به ديروز و فردا و سپردن خويشتن، با امواج و رويدادهاي محيط و اجتماع و مقتضيات خواسته‌هاي ((خودطبيعي)) در امروز (بريده از ديروز و فردا) ركن اساسي سوم حيات خود را از بين مي‌برد. در نتيجه، او با كمال بي‌خيالي و در عين خرسندي! با اجزاي گسيخته و از هم پاشيده هويت شخصيت، شخصيت در حركات تجزيه شده در ديروزها و امروزها و فرداها كه نمايش حيات دارد، روزگار خود را بدون اركان برپا دارنده و بدون اراده اثبات كننده خويشتن، سپري مي‌كند و با اين حركات بي‌اراده و بي‌اركان، حيات خود را در دوستي و حتي با قبول منت در اختيار خود محوران قدرت پرست قرار مي‌دهد خود را محوراني كه براي گسترش و تعميق سلطه‌گريهاي خودكامانه خود، از همه ديروزها و امروزها و فرداهاي آن پيروان مكتب ((دم را غنيمت بشمار)) هر گونه اطلاع بدست آوردن و آنان را مهميز زنان بهر كجا كه بخواهند مي‌رانند. كار كسي ديروز و امروز و فردا براي حيات و اركان اساسي است، موجي مفيد در اقيانوس ابديتست.بيدار شويد، اين نداي آسماني حيات بخش را كه از دهان پيشواي معصوم طنين انداخته است، بشنويد و بپذيريد كه فرموده است: «اعمل لدنياك كانك تعيش ابدا و اعمل لاخرتك كانك تموت غدا». (براي دنياي خود چنان عمل كن و بكوش كه گوئي در اين دنيا زندگي ابدي خواهي داشت و براي آخرت خود چنان عمل كن و بكوش كه گوئي فردا ديده از جهان فرو خواهي بست.) هيچ متفكر و هيچ مكتبي در طول تاريخ نتوانسته است اهميت زمان را براي حيات آدمي اينگونه مطرح نمايد، زيرا با اينكه يقيني است كه هيچ آدميزاده‌اي در اين دنيا به زندگي ابدي نائل نخواهد گشت، با اينحال پيشواي انسانها و انسانيت ميفرمايد كار و كوشش و آگاهي و اهميت براي كارهاي دنيوي درجه‌اي بايد باشد كه نه تنها فرداها را مورد محاسبه قرار داده و آنرا مانند امروز تلقي نمايد، بلكه بخود بقبولاند كه كار و نتيجه آن كه وي بوجود مي‌آورد، براي ابد بهمه انسانها مربوط خواهد گشت. پس محاسبه ابديت براي هر كاري از يك مسلمان صادر مي‌شود، يك محاسبه با اهميتي است.شيخ حر عاملي از شيخ ابوجعفر محمد بن الحسن طوسي از ابوقتاده قمي از جعفر بن محمد الصادق عليه‌السلام چنين نقل كرده است: ليس لحاقن راي و لالملول صديق و لالحسود غني و ليس بحازم من لا ينظر في‌العواقب و انظر في‌العواقب تلقيح للقلوب. (براي كسيكه به بيماري ادرار (جمع شدن و ريزش آن بي‌اختيار) مبتلا است رايي نيست، و براي شخص پرملال و تنگ حوصله دوستي وجود ندارد، و آدم حسود هرگز به غني نميرسد. و حسابگر و محتاط نيست كسي كه در عواقب امور نمي‌باشد. نظر و تفكر در عواقب امور، تلقيح (حقايق) بر قلوب است.) علت اينكه رايي و نظري براي كسيكه مبتلا به بيماري بول است، وجود ندارد، عدم تمركز قواي مغزي است كه بجهت اشتغال احساس و انديشه به بيماري مزبور بوجود مي‌آيد و بهمين ملاك، هر عارضه جسماني و رواني كه موجب عدم تمركز قواي مغزي مي‌باشد، مانند غضب و دردهاي موضعي شديد و اختلاف رواني، مانع از اظهار راي و نظر صحيح مي‌باشد. آدمي كه حسود است هرگز به غني نميرسد، زيرا هر امتيازي را در هر كسي كه مي‌بيند، زوال آن را از آن شخص و تملك آن را براي خود ميخواهند. كسي كه در عواقب امور نمي‌انديشد، زندگي او بي‌احتياط سپري مي‌شود، در حاليكه زندگي آدمي بجهت ظرافت و حساسيت شديد در برابر انگيزه‌ها و عوامل، نيازمند محاسبه آينده‌ها است كه بذرهاي حوادث واقع در آنها، در ديروزها و امروزها كاشته مي‌شود.سپس امام ميفرمايد: نظر و تفكر در عواقب امور، تلقيح (حقايق) بر قلوب است. اين مطلب، نهايت ضرورت و عظمت آينده‌نگري و انديشه در فردا را كه بدون محاسبه ديروز و امروز امكان‌پذير نيست، با كمال وضوح اثبات مينمايد. ابوجعفر احمد بن خالد برقي از ابوجعفر امام محمد بن الباقر عليه‌السلام چنين نقل كرده است: اتي رجل رسول‌الله عليه و آله و سلم، فقال: علمني يا رسول‌الله. فقال: عليك بالياس مما في ايدي فانه الغني الحاضر. قال: زدني يا رسول‌الله. قال صلي الله عليه و آله و سلم: اياك و الطمع فانه الفقر الحاضر. قال زدني يا رسول‌الله. قال صلي الله عليه و آله و سلم: اذا هممت بامر فتدبر عاقبته فان يك خيرا و رشدا فاتبعه و ان يك غيا فاجتنبه.(مردی بخدمت حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله وارد شد و گفت: اي رسول خدا، مرا تعليم فرما. پيامبر اكرم فرمود: بر تو بار قطع اميد از آنچه كه در دست مردم است، زيرا قطع اميد از آنچه كه در دست مردم است، بي‌نيازي فعلي (تحقق يافته) است. آن مرد گفت: اي رسول خدا، بر تعليمت بيفزا. آن حضرت فرمود: هنگاميكه قصد كردي امري را انجام بدهي، در عاقبت آن امر بينديش، اگر عاقبت آن خير و رشد باشد، از آن امر تبعيت كن (انجام بده) و اگر گمراهي باشد، از آن امر بپرهيز.) ملاحظه مي‌شود كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم با اينكه با آموزش از قرآن مجيد بهتر از همه ميدانست كه نه تنها دور بلكه فردا، حتي يك لحظه بعد را هم انسان نميتواند پيش بيني قطعي نمايد، زيرا دستور قرآني چنين است كه و لا تقولن لشي‌ء اني فاعل ذلك غدا الا ان يشاء الله. (و هيچ چيزي را مگو كه من آنرا فردا انجام خواهم داد مگر (اينكه بگوئي) اگر خدا بخواهد.) با اينحال دستور به آينده‌نگري و عاقبت انديشي مي‌دهد. و از دو دستور ((در عاقبت امور بينديش)) ((و همه امور بدست خدا است)) اين قانون استخراج مي‌شود كه عاقبت انديشي بشر مانند كار و كوشش او امواجي است كه او در درياي فيض الهي كه همين عالم موجودات است، بوجود مي‌آورد.3- سريع اذا اقام. (و وقتي كه قيام كرد، با سرعت و كمال جديت به تكاپو مي‌پردازد.) پس از آنكه مقدمات قيام تكميل يعني قدرت و ديگر وسائل قيام آماده گشت، توقف و درنگ را جائز نميداند. اين جريان در تاريخ زندگي اميرالمومنين عليه‌السلام بطور كامل مشاهده شده است، يعني هر دو صنف ((تامل و بردباري در قيام)) و در ((سرعت و كمال جديت در تكاپو)) كاملا در زندگي اميرالمومنين عليه‌السلام ديده شده است.ما در همين نهج‌البلاغه با بيانات مختلفي اين مضمون را از آن حضرت مي‌شويم كه ميفرمايد: دعوني و التمسوا غيري. (مرا رها كنيد و كس ديگري را براي حكومت جستجو نمائيد.) چنانكه صفت دوم، را هم در مواردي از خطبه‌ها و هم در مواردي از نامه‌ها مشاهده مي‌كنيم كه با كمال صراحت و جديت همه كوشش‌هاو تكاپوها و جهادها و عزل‌ها و نصب‌ها و ديگر شئون زمامداري را با استناد به مشروعيت زمامداري خود انجام ميدهد و كمترين قصور و مسامحه را بخود راه نميدهد.****«فاذا انتم النتم له رقابكم، و اشرتم اليه باصابعكم، جاءه الموت فذهب به، فلبثتم بعد ماشاءالله حتي لكم من يجمعكم و يضم نشركم» (و هنگاميكه شما گردن براي او فرود آورديد و براي تعظيم موقيت او با انگشتانتان به او اشاره كرديد، مرگ بسراغش آمده او را خواهد برد. پس از چشم فرو بستن او از اين دنيا، تا زمانيكه خدا بخواهد درنگ خواهيد كرد تا خداوند در ميان شما كسي را ظاهر نمايد كه شما را مجتمع نموده و پراكندگي شما را به تشكل مبدل نمايد.)آري، مردم دوران علي عليه‌السلام پس از گذشت ساليان متمادي، برخاستند كه او را بشناسند و تسليم او گردند، ولي دريغا كه وقت گذشته و دير شده بود. اكنون ديگر علي شناسي دير شده و وقتي براي شناسائي خورشيد كه فضا را در حال ترك كردن است و تنها اشعه‌اي از آن، چشمان آدميان را مي‌نوازد، نمانده است. آنهمه ساليان متمادي براي علي شناسي كم نبود، همانگونه كه يك عمر معمولي براي شناخت خوشتن و رهائي از بيماري ((از خود بيگانگي)) زمان اندكي نيست. عده‌اي فراوان از آن مردم علم در حد اعلا و شجاعت در بالاترين درجه و تقوي و عرفان نظري و عملي در والاترين مقام را در آن وجود نازنين ميديدند، ولي درصدد بر نيامدند كه به آن خورشيد روح افروز نزديك شوند و از انوار آن، بهره‌ها، براي ((حيات معقول)) خوشتن بجويند، شايد هم در طلسم فردا و فردا خود را گرفتار كرده بودند. نزديكتر به واقعيت اينست كه بگوئيم: آنان خود را تشنه نميديدند، يا سراب آب نماي خوشيهاي زندگي نميگذاشت كه در جستجوي آب حيات‌بخش روح برايند. ولي عظمت ابعاد شخصيت اميرالمومنين عليه‌السلام بطور نسبي تدريجا آشكار ميگشت و كم‌كم بشماره انسانهائي كه تا حدودي آن بزرگوار را بجاي مي‌آورند، افزوده ميشد.بلي، قانون حيات همين است كه شخصيتهاي بزرگ الهي براي هميشه پوشيده نميماند اگر چه تلاشهاي تبليغي براي مخفي نمودن چهره‌هاي آنان از حد بگذرد، چنانكه گفته شده‌است پس از شهادت آن حضرت، در شام شامي كه معاويه با درهم و دينار بيت‌المال مسلمين و عمرو بن عاص با حيله‌گريهاي ماكياولي‌اش اغلب مغزهاي مردم آنرا شستشو داده بودند وقتي كه گفته مي‌شد: اميرالمومنين عليه‌السلام را در كوفه در مسجد در محراب عبادت شهيد كردند، مغزهاي شستشو شده مي‌پرسيدند: مگر علي بن ابيطالب نماز مي‌خواند؟! اف بر تو اي دنيا، سرافكنده باشيد اي جاه‌پرستان وقيح، كه براي رفت و آمد چند روز بيشتر ميان آخور و جايگاه دفع مدعوفتان، مي‌خواهيد روي خورشيد را با گل بيالائيد!! و بشريت را از نعمت انوار صاحبان رسالت الهي محروم بسازيد!! برويد پاسخ اعمالتان را به آن قاضي مطلق بدهيد كه خود شاهد اعمالتان بوده است.بگذريم، گفتيم مطابق جملات اميرالمومنين كه هم اكنون آنها را تفسير مي‌كنيم تدريجا بر شماره علي شناسان افزوده مي‌گشت، ولي چه فائده از آن علي شناسي، كه بحهت بسر رسيدن روزگار عمر آن حضرت نتيجه‌اي جز اسف و دريغ و حيف و ايكاش گفتن ثمري براي آنان نداشت. آري، آنان كم‌كم داشتند به خود مي‌آمدند كه ناگهان علي عليه‌السلام بجاي خطبه‌ها و آن سخنان الهي انسانساز، آماده‌ي گفتن (قسم به خداي كعبه رها شدم و به منزله نهائي و به قصدم نائل گشتم.)مي‌گشت دگرم بوراق غيب جان ز قيود كرده مجردا         طيران روح زحد تن دگرم كشديده بلا جدامردم دوران اميرالمومنين عليه‌السلام با اينكه ساليان متمادي در انواعي از فراز و نشيبها و ابعاد گوناگون حيات او را مي‌ديدند، خود را حتي براي شناخت نسبي آن وجود مبارك نيز آماده نميكردند! چونان مردماني كه ساليان متمادي عمر با خويشتن هستند و آن خويشتن با نمودها و اشكال گوناگون، موجوديت و عظمت و ارزش خود را براي آنان نشان ميدهد، با اينحال در صدد شناخت خويشتن برنمي‌آيند- اگر چه بطور نسبي هم بوده باشد. اما درباره واقعيات غير خويشتن، بقدري معلومات دقيق و همه جانبه بدست مي‌آورند كه گوئي آنهارا خود آنان آفريده‌اند!!****«حتي يطلع الله لكم من يجمعكم و يضم نشركم» (تا آنگاه كه خداوند در ميان شما كسي را ظاهر نمايد كه شما را جمع و پراكندگي شما را به تشكل مبدل سازد.)قطعي بودن ظهور حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه:شارحان معروف نهج‌البلاغه مانند ابن ابي‌الحديد و ابن ميثم بحراني و هاشمي خوئي معتقدند كه مقصود اميرالمومنين عليه‌السلام، حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف است. دليل اينكه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم وعده جزمي ظهور حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه را داده است، رواياتي است فوق تواتر كه از فريقين (اهل سنت و شيعه) از حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم نقل شده است. درباره اين روايات و مسائل ديگر كه مربوط به وجود حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه و بقاي عمر شريفشان در اين مدت طولاني ميباشد، تاكنون صدها كتاب و مقاله منتشر شده است.از جامع‌ترين كتابها كه اينجانب درباره مسائل فوق ديده‌ام، كتاب منتخب الاثر في الامام الثاني عشر تاليف دانشمند معظم، جناب آقاي لطف‌الله صافي گلپايگاني است كه ميتوانم بگويم تحقيق در همه مسائل مربوط به حضرت مهدي بقيه الله عجل الله تعالي فرجه را بحد نصاب رسانده و با روشنترين دلائل و براهين عقلي و نقلي از عهده اثبات مسائل مربوطه و رد تخيلات منكرين بر آمده و عذري براي انسان خردمند و باانصاف باقي نگذاشته است. و در همين تاريخ براي تشكر از ايشان درباره اين كتاب مذاكره اي كرده‌ام، ايشان مژده اضافات تكميلي بر اين كتاب و اقدام به ترجمه فارسي آنرا داده‌اند. اميدوارم خداوند ايشان و امثال ايشان را مشمول الطاف خفيه و جليه خود قرار بدهد.ما در اين مبحث بهمين مقدار كفايت نموده و انشاءالله در مباحث بعدي اين مجلدات، مسائل مربوط به دولت جهاني كه جهان در انتظار آن است و همچنين مسائل مربوط به حضرت بقيه الله الاعظم محمد بن الحسن عجل الله تعالي فرجه را مشروحا، مطرح خواهيم كرد.****«فلا تطمعوا في غير مقبل و لا تياسوا من مدبر، فان المدبر عسي ان تزل احدي قائمتيه و تثبت الاخري فترجعا حتي تثبتا جميعا» (پس علاقمند به زمامداري كسي نباشد كه به آنچه كه خود از وي ميخواهيد وي نياورد و نااميد از كسي كه پشت گردانيده است نيز نباشيد، زيرا چه بسا كه يكي از دو پاي شخصي كه پشت گردانيده است بلغزد و پاي ديگرش ثابت بماند و آنگاه هر دو پاي او برگردند و ثابت شوند(و او روي بياورد).در تفسير چند جمله فوق اختلافي ميان شارحان نهج‌البلاغه ديده ميشود. بنظر ميرسد بهترين تفسير همانست كه محقق مرحوم حاج ميرزا حبيب‌الله هاشمي خوئي از مرحوم محمدباقر مجلسي نقل مي‌كند كه او گفته است: (يعني اگر از انسانهاي شايسته خلافت، كسي اقدام به تصدي خلافت نكرد، شما طمع نكنيد كه او در هر حال آنرا بپذيرذ، زيرا ممكن است شرائط خلافت مختل بوده باشد چنانكه در زمان اكثر ائمه ما عليهم‌السلام چنين بود. بعضي گفته‌اند: منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از (كسي كه مقبل نيست) اشخاص منحرف از دين بجهت ارتكاب گناه مي‌باشند، زيرا جائز نيست كه براي خلافت اينگونه اشخاص علاقمند باشيد.) گفته شده است كه در بعضي نسخه‌ها چنين است: «فلا تطعنوا في عين مقبل اي من اقبل علي هذا الامر». (طعن نزنيد اگر از خاندان عصمت كسي به امر خلافت روي بياورد.) و از كسي كه از خلافت رويگردان باشد، نااميد نشويد. مجلسي در تفسير اين جمله هم ميگويد: اگر كسي از اشخاص شايسته خلافت از طلب خلافت رويگردان گشت، از برگشتن او به امر خلافت مايوس نشويد، زيرا روي گردانيدن آن انسان شايسته از پذيرش خلافت بجهت فقدان بعضي شروط آن مانند كمي ياور و غيرذلك ميباشد. و معناي اينكه شخصي رويگردان از خلافت كه بجهت لغزش يك پايش در موقعيت محيط براي او بوده باشد، ممكن است از آن لغزش رهايي يابد، اشاره به فقدان بعضي شرايط است.)تعبير لغزش نبايد مورد تعجب باشد به اينكه معصوم هرگز به لغزش نمي‌افتد، زيرا اين تعبير در جاي ديگر با كمال وضوح به فقدان شرط آمده است. اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد: «لو قد استوت قدماي من هذه المداحض لغيرت اشياء» (اگر دو پايم از اين لغزشگاهها، استقرار يابد و محكم گردد، اشيائي را تغيير خواهم داد.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )منظور از پرچم حقّى كه پيامبر خدا (ص) پس از خود به جاى گذاشته، كتاب خدا و سنّت اوست، و بيان آن حضرت در پيشى گرفتن و تخلّف جستن از آن، اشاره است به دو طرف افراط و تفريط و خروج از حدّ مطلوب استقامت و ثبات، به اين معنا كه هر كس در زير اين پرچم قرار گيرد و ملازمت آن را اختيار كند، درست در حدّ فضيلت جا گرفته است، و كسى كه فراتر رود، زياده روى و افراط كرده، و در طلب دين راه تجاوز و غلوّ سپرده و از دين بيرون رفته است، همان گونه كه خوارج كردند. و آن كس كه تخلّف ورزد و پيروى نكند جانب تفريط را اختيار كرده و كوتاهى ورزيده، و در مسير گمراهى و سرگردانى نابود شده است.واژه «رايت» استعاره است، و وجه مشابهت اين است كه همان گونه كه پرچم براى پيروان آن نشانه و راهنماست، كتاب و سنّت نيز براى رهروان راه خدا مقصد حركت، و وسيله هدايت است، و منظور از «دليل» يا راهنماى اين رايت، خود آن حضرت است كه بطور استعاره بيان شده و وجه آن اين است: همان گونه كه امام، احكام و مسائل پنهان كتاب و سنّت را براى سالكان راه خدا بيان مى كند، كسى كه پرچم را به دوش مى كشد نيز آن را براى پيروانش بلند مى كند تا به دنبال او حركت كنند، سپس اشاره به صفات اين راهنما كرده و فرموده است، از انديشه هاى خود كمتر سخن مى گويد، و در گفتار و دستورهاى خود درنگ و تأمّل مى كند، براى مسائل و امور مختلف دير به پا مى خيزد مگر آن گاه كه راى اصلح و حفظ مصلحت اقتضا كند، و چون به پا خيزد در جهت حفظ جوانب امر، و غنيمت شمردن فرصت شتاب مى كند.سپس امام (ع) مرگ او را يادآورى مى كند، و جمله «ألنتم له رقابكم»، به معناى اين است: در آن هنگام كه به فرمان او گردن نهاده باشيد، و عبارت «و أشرتم إليه بالأصابع» اشاره به شهرت او در ميان مردم و احترام و تعظيم آنان از اوست، و با ذكر اين كلمات بيان مى فرمايد، كه پس از آن كه اسلام به وجود او كمال يابد از دنيا مى رود، و با آوردن جمله «فلبثتم بعده ما شاء اللّه» اعلام مى كند كه مدّتى مردم از امام و پيشوايى كه آنان را گرد هم آورد محروم مى شوند، و اين اشاره است به دوران حكومت بنى اميّه و با عبارت «حتّى يطلع اللّه لكم... نشركم» توضيح مى فرمايد كه پس از اين مدّت ناگزير شخصى پديدار خواهد شد كه آنان را مجتمع سازد، و «طلوع» به معناى ظهور پس از اختفا و عهده دارى رهبرى است گفته شده كه منظور آن حضرت، امام منتظر (ع) است، و نيز آمده كه مراد نخستين خليفه از فرزندان عبّاس پس از سپرى شدن دولت بنى اميّه است.فرموده است: «فلا تطمعوا في غير مقبل»:مراد از غير مقبل كسى است كه شايستگى ولايت و امامت را دارد امّا براى به دست آوردن آن اقدام نمى كند، و از آن صرف نظر كرده، و به خلوت با خدا رو آورده است، كه امام (ع) مى فرمايد بدو طمع نبنديد، زيرا او به جز خدا از همه چيز رو گردانيده است. گفته شده كه منظور از غير مقبل كسى است كه با ارتكاب منكرات، از دين منحرف شده است، و البتّه اميد به رهبرى چنين كسى روا نيست، اين جمله به صورت فلا تطعنوا في عين مقبل نيز روايت شده است، يعنى هر كس از اهل بيت (ع) در طلب اين امر بر آيد و شايستگى آن را داشته باشد او را همراهى كنيد، و طعن در عين يعنى نيزه در چشم زدن، كنايه است از اين كه او را در هدفى كه دارد مخالفت نكنيد.فرموده است: «و لا تيأسوا من مدبر»:مراد اين است كه سزاوار نيست از كسى كه شايستگى مقام خلافت را دارد، ولى بدان پشت كرده، و از مطالبه آن دست باز داشته نوميد شويد، و اميدوار نباشيد كه ديگر بار باز گردد و براى به دست آوردن حقّ خود اقدام كند، شايد ادبار و اعراض او به سبب عدم حصول شرايطى بوده كه قيام او منوط به وجود آنهاست، اين كه امام (ع) فرموده است: شايد يك پايش بلغزد كنايه است از كمى يار و ياور و نابسامانيهاى ديگر، و مقصود از ثبات و استوارى پاى ديگر، وجود برخى شرايط لازم مانند اهليّت او براى خلافت و يا وجود برخى از ياران همراه اوست. و اين كه فرموده است فترجعا حتّى تثبتا اشاره است به تكامل شرايط قيام او.بايد دانست كه نهى نوميدى از مدبر با نهى از اميد به غير مقبل، منافات ندارد، زيرا رواست در آن هنگام كه به سبب عدم وجود شرايط لازم، از مطالبه حقّ، ادبار و اعراض كرده، از اميدوارى بدو نهى شود، و در آن زمان كه شرايط قيام، كامل و محقّق شده دستور نهى از نوميدى داده شود. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 156 و خلّف فينا راية الحقّ، من تقدّمها مرق، و من تخلّف عنها زهق، و من لزمها لحق، دليلها مكيث الكلام، بطيء القيام، سريع إذا قام، فإذا أنتم ألنتم له رقابكم، و أشرتم إليه بأصابعكم، جاءه الموت فذهب به فلبثتم بعده ما شاء اللّه حتّى يطلع اللّه لكم من يجمعكم و يضمّ نشركم، «فلا تطعنوا في عين مقبل تايسوا خ» فلا تطمعوا في غير مقبل، و لا تيأسوا من مدبر، فإنّ المدبر عسى أن تزلّ إحدى قائمتيه و تثبت الاخرى فترجعا حتّى تثبتا جميعا.اللغة:(و مرق) السهم من الرّمية خرج عن المرمى و (زهق) الشّى ء من باب منع بطل و هلك و (المكيث) البطيء.المعنى:(و خلّف فينا راية الحقّ) المراد بها إما الثقلان المخلّفان أعنى كتاب اللّه و العترة، أو الثقل الأكبر فقط، و الاستعارة عنهما بالراية باعتبار أنهما يهتدى بهما السّالكون في سبيل اللّه كما أنّ الرّاية سبب الهداية في منازل الدّنيا (من تقدّمها) و لم يعتدّبها (مرق) من الدّين مروق السهم من الرّمية (و من تخلّف عنها) و لم يتابعها (زهق) و هلك في الوادى الضّلالة (و من لزمها) و لم يفارق عنها (لحق) بالحقّ و أصاب الصّواب في كلّ باب.قال الشّارح البحراني: أشار براية الحقّ إلى كتاب اللّه و سنّته و أشار بتقدّمها و التّخلف عنها إلى طرفي الافراط و التفريط من فضيلة الاستقامة عليها أى أنّ من كان تحتها لاحقا بها فهو على حاقّ الوسط من الفضايل، و من تقدّمها كان على طرف الافراط و قد تعدّى في طلب الدّين و أغلى فيه على جهل منه كما فعلت الخوارج و من تخلّف عنها كان على طرف التفريط و التقصير فهلك في طرق الضّلال و الحيرة (دليلها) أى دليل تلك الراية، و أراد به حاملها، أو الدّليل الذي يكون قدام الراية و يتبعه حاملها فانّ المسافرين و القوافل ربما يكون معهم راية و دليل يتقدّمهم الدليل و يتبعه حامل الراية و يكون سيرها معه و يتبعهما المسافرون و يسيرون بهما، و الاحتمال الثّانى أظهر، و على كلّ تقدير فاستعار به عن نفسه الشريف سلام اللّه عليه و آله و وجه الاستعارة على الاحتمال الأوّل واضح، لأنه عليه السّلام حامل الكتاب و العالم بما فيه، و أمّا على الثّاني فلعلّه باعتبار أنّ الكتاب لا يفارقه و هو لا يفارق الكتاب كما يدلّ عليه اخبار الثقلين و أنّه عليه السّلام امام الكتاب، لكونه مفسّرا له مظهرا عمّا فيه.و قوله: (مكيث الكلام) أى بطيئه يعني أنّه عليه السّلام ذو تدبّر و تثبّت في أقواله، فانّ قلّة الكلام من صفات المدح، و كثرته من صفات الذمّ، و من هنا قيل: لسان العاقل من وراء قلبه فاذا أراد الكلام تفكّر فان كان له قال و إن كان عليه سكت، و قلب الجاهل من وراء لسانه فان همّ بالكلام تكلّم به من غير تروّ سواء كان له أم عليه، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 159 و يأتي عنه عليه السّلام نظيره في أواخر الكتاب.و قوله (بطىء القيام) اشارة إلى تأنيّه في الامور فانّ التؤدة من صفات العقل و التسرّع من صفات الجهل.روى في الوسائل عن الصّدوق باسناده عن أمير المؤمنين عليه السّلام في وصيته لمحمّد بن الحنفية قال عليه السّلام: من استقبل وجوه الآراء عرف مواقع الخطاء، و من تورّط في الامور غير ناظر في العواقب فقد تعرض لمفظعات النّوائب، و التدبير قبل العمل يؤمنك من الندم، و العاقل وعظه التجارب، و في التجارب علم مستأنف، و في تقلّب الأحوال علم تجارب الرّجال.و فيه من مجالس الشيخ باسناده عن أبي قتادة القمّي قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام ليس لحاقن رأى، و لا لملول صديق، و لا لحسود غني، و ليس بحازم من لا ينظر في العواقب و النظر في العواقب تلقيح للقلوب.و من محاسن البرقي مسندا عن أبي حمزة الثمالي عن أبي جعفر عليه السّلام قال:أتي رجل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: علّمني يا رسول اللّه فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: عليك باليأس ممّا في أيدى النّاس فانّه الغنى الحاضر، قال: زدني يا رسول اللّه، قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:ايّاك و الطمع فانّه الفقر الحاضر، قال: زدني يا رسول اللّه، قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إذا هممت بأمر فتدبّر عاقبته فان يك خيرا و رشدا فاتبعه، و ان يك غيا فاجتنبه.و الأخبار في هذا المعنى كثيرة، و فيه قال الشاعر:و كلّ أناة في المواطن سودد         و لا كأناة من قدير محكم        و ما الرّاى الّا بعد طول تثبّت          و لا الحزم إلّا بعد طول تلوّم     و قوله عليه السّلام (سريع إذا قام) يعني انه إذا ظهر له بعد التثبّت و التروّى وجه المصلحة في القيام بأمر بادر إليه و قام به سريعا و انتهض الفرصة.ثمّ أخذ عليه السّلام يذكّرهم بموته بقوله: كنايه (فاذا أنتم ألنتم له رقابكم) و هو كناية عن طاعتهم له و انقيادهم لأمره (و أشرتم إليه بأصابعكم) و هو كناية عن الاجلال (جاءه الموت فذهب به). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 160 قال الشّارح المعتزلي: نقل أنّ أهل العراق لم يكونوا أشدّ اجتماعا عليه من الشهر الذى قتل فيه، و جاء في الأخبار أنّه عليه السّلام عقد للحسن عليه السّلام ابنه على عشرة آلاف، و لأبي أيّوب الأنصاري على عشرة آلاف، و لفلان و فلان حتّى اجتمع له مأئة ألف سيف، و أخرج مقدمته أمامه يريد الشّام فضربه اللعين ابن ملجم و كان من أمره ما كان و انقضت تلك الجموع و كانت كالغنم فقد راعيها (فلبثتم بعده ما شاء اللّه) عدم التعيين لمدّة اللبث إشارة إلى طولها (حتى يطلع اللّه) و يظهر (لكم من يجمعكم و يضمّ نشركم) أى تفرّقكم و أشار عليه السّلام به إلى الامام المنتظر أعنى المهدى صاحب الزّمان عليه السّلام، و قيل: أشار به إلى قائم بنى العباس بعد انقضاء دولة بني امية و الأوّل أظهر. (فلا تطمعوا في غير مقبل) قال المجلسيّ (ره): أى من لم يقبل على طلب هذا الأمر ممّن هو أهله فلا تطمعوا فيه، فانّ ذلك لاختلال بعض شرايط الطلب كما كان شأن أكثر أئمتنا عليهم السّلام، و قيل: أراد بغير المقبل من انحرف عن الدّين بارتكاب منكر، فانه لا يجوز الطمع في أن يكون أميرا لكم، و في بعض النسخ فلا تطعنوا في عين مقبل أى من أقبل على هذا الأمر من أهل البيت فلا تدفعوه عما يريد. (و لا تيأسوا من مدبر) قال المجلسىّ (ره): أى من أدبر عن طلب الخلافة ممّن هو أهل لها فلا تيأسوا من عوده و اقباله على الطّلب، فانّ ادباره يكون لفقد بعض الشّروط كقلّة الناصر كنايه (فانّ المدبر عسى أن تزلّ احدى قائمتيه) و هو كناية عن اختلال بعض الشروط (و تثبت الاخرى) و هو كناية عن وجود بعضها (فترجعا حتّى تثبتا جميعا) و هو كناية عن استكمال الشرائط، و لا ينافي النّهى عن الاياس النّهى عن الطّمع، لأنّ عدم اليأس هو التجويز، و الطّمع فوق التجويز، أو لأنّ النهى عن الطمع في حال عدم الشروط و الاعراض عن الطّلب لذلك أيضا، و النّهى عن الاياس لجواز حصول الشرائط هذا.الترجمة:و واپس گذاشت در ميان ما علم حق را كه عبارت باشد از كتاب اللّه و عترت، چنان علمى كه هر كس بپيش افتاد از او خارج شد از دين و ملّت، و هر كس تخلّف نمود از آن هلاك شد در بيابانهاى ضلالت، و هر كه ملازم شد آنرا لاحق گرديد بارباب كمال و سعادت.دليل و حامل آن علم صاحب تأنّي است در تكلّم نمودن، و صاحب بطوء است در ايستادن، يعنى كلام و قيام او با فكر و تدبير و با ملاحظه مآل كار و عاقبت انديشى است، و صاحب سرعت است آن وقتى كه ايستاد بأمرى از امور اسلام، و اينها همه اشاره است بنفس شريف خود آن امام عليه السّلام چنانچه مى فرمايد.پس زمانى كه شما نرم نموديد براى او گردنهاى خود را باطاعت و تسليم، و اشاره نموديد بسوى آن بانگشتان خود از روى اجلال و تعظيم، بيايد بسوى او مرگ پس ببرد او را، پس درنگ نمائيد بعد از او بمقدارى كه خواهد خدا تا اين كه ظاهر سازد خداوند از براى شما كسى را كه جمع كند شما را و بهم آورد پراكنده گى شما را، پس طمع نكنيد در كسى كه اقبال ننمايد بخلافت، و مايوس و نااميد نشويد از كسى كه ادبار نمايد بخلافت از جهة اين كه اين ادبار كننده شايد كه بلغزد يكى از دو قائمه او، و اين كنايه است از انتفاء بعض شرائط، و ثابت شود قائمه ديگر او، و اين كنايه است از وجود بعض شرايط، پس رجوع نمايند هر دو قائمه تا اين كه ثابت شوند هر دو تا، و اين كنايه است از استكمال شروط.  
بخش ۳ : اهل بیت، ستارگان هدایت [منبع]

أَلَا إِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله) كَمَثَلِ نُجُومِ السَّمَاءِ، إِذَا خَوَى نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ، فَكَأَنَّكُمْ قَدْ تَكَامَلَتْ مِنَ اللَّهِ فِيكُمُ الصَّنَائِعُ وَ أَرَاكُمْ مَا كُنْتُمْ تَأْمُلُونَ.

خَوَى نَجْمٌ : ستاره غروب كرد. 
خَوَى : پنهان شد
صَنايع : جمع صنيعة : احسان و نيكى 
۳. تداوم امامت تا ظهور امام زمان عليه السّلام:
آگاه باشيد، مثل آل محمّد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) چونان ستارگان آسمان است، اگر ستاره اى غروب كند، ستاره ديگرى طلوع خواهد كرد (تا ظهور صاحب الزمان عليه السّلام). گويا مى بينم در پرتو خاندان پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) نعمت هاى خدا بر شما تمام شده و شما به آنچه آرزو داريد رسيده ايد.
 
(6) آگاه باشيد مثل آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله (ائمّه عليهم السّلام) مانند ستارگان آسمان است كه هر زمان ستاره اى ناپديد شد ستاره اى آشكار مى گردد (چون يكى از ايشان دنيا را بدرود گويد ديگرى بجاى او بنشيند، و هيچ گاه زمين از وجود آنها خالى نماند) پس چنان است كه نعمتهاى خداوند در شما كامل گشته و آنچه آرزو داريد بشما ارائه داده است (بطور قطع آن حضرت را خواهيد دريافت و به آرزوى خود كه ديدن زمان دولت حقّه است مى رسيد).
 
بدانيد كه آل محمد (صلی الله علیه وآله) همانند ستارگان آسمان اند. چون ستاره اى غروب كند، ستاره ديگر بردمد. گويى خداوند نيكيهاى خود را در حق شما به كمال رسانيده است و آنچه را كه در آرزويش مى بوديد به شما نشان داده است.  
 
آگاه باشيد! آل محمّد(صلى الله عليه وآله) همانند ستارگان آسمانند که هرگاه يکى از آنها غروب کند، ديگرى طلوع مى کند. گويا (مى بينم در پرتو خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)) نعمت هاى الهى بر شما کامل شده، و آنچه را آرزو داشته ايد، خدا به شما ارزانى داشته است.
 
همانا، مثل آل محمّد به ستارگان آسمان نمايد: اگر ستاره اى فرو شد ستاره ديگر برآيد. گويى خدا نيكويى خود را در حقّ شما به كمال رسانده و آنچه را آرزو داريد به شما نمايانده.
 
آگاه باشيد كه آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله همانند ستارگان آسمانند كه هرگاه ستاره اى از آنان غروب كند ستاره ديگرى آشكار شود. گويى مشاهده مى كنم نعمت هاى خدا (در زمان ظهور قائم) نسبت به شما كامل شده، و شما را به آنچه آرزو مى كرديد رسانده است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏4، ص: 373-369 در پرتو آل محمّد(صلى الله عليه وآله):در قسمت پايانى اين خطبه، امام(عليه السلام) همه مخاطبان خود را که منحصر به معاصران خويش نيست، مخاطب ساخته و مقام و موقعيّت اهل بيت را در عباراتى کوتاه، امّا بسيار پر معنا براى آنها شرح مى دهد. مى فرمايد: «آگاه باشيد! آل محمّد(صلى الله عليه وآله) همانند ستارگان آسمانند که هرگاه يکى از آنها غروب کند، ديگرى طلوع مى کند». (أَلاَ إِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّد، صَلَّى الله عَلَيْهَ وَ آلَهِ کَمَثَلِ نُجُومِ السَّماءِ: إِذَا خَوَى(1) نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ).سپس در تکميل اين سخن مى افزايد: «گويا (مى بينم) در پرتو خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)، نعمت هاى الهى بر شما کامل شده و آنچه را آرزو داشته ايد خداوند به شما ارزانى داشته است». (فَکَأَنَکُمْ قَدْ تَکَامَلَتْ مِنَ اللهِ فِيکُمُ الصَّنَائِعُ،(2) وَ أَرَاکُمْ مَا کُنْتُمْ تَأْمُلُونَ).امام(عليه السلام) در اين سخن کوتاه، به چند نکته اشاره فرموده; نخست اينکه: آل محمّد(صلى الله عليه وآله) همانند ستارگانند که قرآن مجيد درباره آنها مى فرمايد: «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ; آنها به وسيله ستارگان هدايت مى شوند».(3) و در جايى ديگر مى فرمايد: «وَ هُؤَ الَّذِي جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ; خداوند کسى است که ستارگان را براى شما قرار داد; تا در تاريکى هاى صحرا و دريا بوسيله آنها هدايت شويد».(4)در زمان هاى قديم که قطب نما اختراع نشده بود و جادّه ها به صورت امروز نبود، قافله ها در صحراها، و کشتى ها در درياها، در شب هاى تاريک به وسيله ستارگان آسمان راه را پيدا مى کردند و به منزل مقصود مى رسيدند و از ظلمات برّ و بحر رهايى مى يافتند. نجات در دنيا و آخرت و راهيابى به سعادت دارَيْن نيز در پرتو هدايت آل محمّد(عليهم السلام) امکان پذير است.مطلب ديگر اينکه: آسمان، شب خالى از ستاره نمى شود; هر زمان ستارگانى آرام و آهسته غروب مى کنند، ستارگان ديگرى در افق مشرق ظاهر مى شوند; اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) نيز چنين هستند; هر امامى چشم از جهان فرو مى بندد، امام ديگرى جاى او را مى گيرد تا نوبت به حضرت مهدى(عليه السلام) رسد و با قيام خود جهان را پر از عدل و داد کند.اين تعبير به خوبى نشان مى دهد که سلسله امامت گسستنى و تعطيل بردار نيست. يا به تعبير ديگر: روى زمين از حجّت خدا، هرگز خالى نمى ماند و تعجّب در اين است که بعضى از «شارحان نهج البلاغه» (مانند ابن ابى الحديد) هنگامى که جمله هاى پيشينِ اين خطبه را تفسير مى کند، مى گويد: اشاره به ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) است که به عقيده طرفداران مذهب ما، در آخرالزمان متولّد مى شود و قيام به عدالت مى کند.اگر اين گوينده در جمله هاى محل بحث - که در ذيل خطبه آمده - دقّت مى کرد، به اشتباه خود در اين سخن پى مى برد; ولى افسوس! که گاهى تعصّب ها اجازه نمى دهد تا قرينه اى به اين روشنى مورد توجّه قرار گيرد.آخرين مطلب اينکه: امام(عليه السلام) مى فرمايد: پيروى از آل محمّد (صلى الله عليه وآله) سبب مى شود که به تمام آرزوهاى خويش برسيد و نعمت هاى خداوند بر شما به کمال خود برسد و اين دليل بر نقش مؤثّر اهل بيت در تکامل دينى و دنيوى درهمه زمانهاست و اينکه بعضى از شارحان نهج البلاغه آن را اشاره به زمان ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) دانسته اند، سخنى است بدون دليل.اين احتمال نيز در تفسير جمله بالا وجود دارد، که امام(عليه السلام) مى فرمايد: خداوند همه وسايل سعادت را براى شما فراهم کرده، که يکى از آنها وجود آل محمّد (صلى الله عليه وآله) است.****نکته ها:1- يک حديث پرمعناآنچه امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، در مورد آل محمّد(صلى الله عليه وآله) و تشبيه آنها به ستارگان آسمان بيان فرموده، در واقع اقتباسى است از حديث معروف پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) که درباره آنها فرموده است: «أَلنُّجُومُ أَمَانٌ لاَِهْلِ الأَرْضِ مِنَ الْغَرقِ، وَ أَهْلُ بَيْتِي أَمَانٌ لاُِمَّتِي مِنَ الاِْخْتِلاَفِ; ستارگان، مايه امنيّت و نجات ازغرق شدن براى اهل زمين هستند (زيرا در مسافرت هاى دريايى، با کمک ستارگان به مقصد مى رسيدند) و اهل بيت من، سبب امان و نجات امّتم از اختلافات هستند.»اين حديث را «حاکم نيشابورى» از علماى معروف اهل سنّت در کتاب «مستدرک» از «ابن عبّاس» نقل مى کند و به دنبال آن مى گويد: «هذا حَديثٌ صَحيحُ الإِسْنَادِ; اين حديثى است که سندش صحيح است».(5)عدّه ديگرى از معاريف اهل سنّت نيز، اين حديث يا شبيه آن را از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل کرده اند; از جمله «حموينى» در «فرائد السمطين» «ابن حجر» در «صواعق»، «محمّد بن صبان» در «اسعاف الراغبين» و غير آنان.(6)مرحوم «علاّمه مجلسى» در بحث امامت «بحارالأنوار» بابى تحت عنوان «إِنَّهُمْ أَمَانٌ لاَِهْلِ الأَرْضِ مِنَ الْعَذَابِ» ذکر کرده، که در آن احاديث متعدّدى از طرق اهل بيت(عليهم السلام) آورده و در ضمن تصريح مى کند که «احمد بن حنبل» نيز در مسندش اين حديث را از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل کرده است. (7)روشن است که تشبيه اهل بيت(عليهم السلام) به ستارگان، به دلالت التزامى بر آنچه که امام(عليه السلام) در خطبه بالا فرموده نيز دلالت دارد; چرا که طبيعت ستارگان آسمان چنين است که هر زمان يکى از آنها در افق مغرب غروب کند، ديگرى در افق مشرق طلوع مى کند. اضافه بر اين، تعبير «أُمَّتي» که در حديث آمده، نشان مى دهد که تمام امّت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در طول زمان مى توانند از هدايت هاى اهل بيت(عليهم السلام) بهره مند شوند درنتيجه، هميشه امامى از اهل بيت(عليهم السلام) در ميان امّت خواهد بود.2- آخرين مرحله تکامل نعمت هاى الهىاين نکته نيز قابل توجّه است که تکامل نعمت هاى الهى در پرتو اهل بيت(عليهم السلام) در هر زمان خواهد بود، ولى نهايت کمال آن در عصر ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) ارواحنا فداه است. همان گونه که در حديثى که مرحوم «ابن ميثم» در شرح خطبه بالا نقل کرده است، استفاده مى شود. او مى گويد: من در خطبه اى از آن حضرت سخنى يافتم که در واقع مى تواند شرح خطبه مورد بحث باشد; آنجا که مى گويد:«يَا قَوْمِ اعْلَمُوا عِلْماً يَقِيناً! إِنَّ الَّذِي يَسْتَقْبِلُ قَائِمُنَا مِنْ أَمْرِجَاهِلِيّتِکُمْ لَيْسَ بِدوُنِ مَا اسْتَقْبَلَ الرَّسُولُ مِنْ أَمْرِجَاهِلِيَّتِکُمْ... وَ لَعَمْرِي لَيَنْزِعَنَّ عَنْکُمْ قُضَاةُ السُّوءِ، وَ ليَقْبِضَنَّ عَنْکُمْ الْمَرَاضَِينَ (المرائين) وَ لَيَعْزِلَنَّ عَنْکُمْ أُمَرَاءَ الْجَوْرِ، وَ لَيُطَهِّرَنَّ الأَرْضَ مِنْ کُلِّ غَاشٍّ وَ لَيَعْمَلَنَّ فِيکُمْ بِالْعَدْلِ، وَ لَيَقُومَنَّ فِيکُمْ بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ; اى مردم! به يقين بدانيد جاهليّتى که امام قائم، ما با آن روبه رو مى شود، کمتر از جاهليتى که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) با آن روبه رو شد، نخواهد بود... و به جان خودم سوگند! که او تمام قضات فاسد را از جامعه شما دور مى کند و امتياز طلبان و سازشکاران (يا رياکاران) را بر مى گيرد و حاکمان جور را معزول مى سازد و زمين را از هر خيانتکارى پاک مى کند و در ميان شما به عدل رفتار مى نمايد و معيارهاى صحيح را در ميان شما بر پا مى دارد.»(8)****پی نوشت:1. «خوى» از مادّه «خوى» (بر وزن هوا) به معناى غروب کردن و سقوط نمودن است.2. «صَنايع» جمع «صنيعه» در اين گونه موارد به معناى نعمت و احسان است.3. سوره نحل، آيه 16.4. سوره انعام، آيه 97.5. مستدرک حاکم، جلد 3، صفحه 149. (طبق نقل إِحقاق الحق، جلد 9، صفحه 294).6. براى آگاهى بيشتر به احقاق الحق، جلد 9، صفحه 294 تا 296 مراجعه شود.7. بحارالانوار، جلد 27، صفحه 308 به بعد.8. شرح نهج البلاغه ابن ميثم، جلد 3، صفحه 9. 
شرح علامه جعفری«الا ان مثل آل محمد صلي الله عليه و آله كمثل نجوم السماء اذا خوي نجم طلع نجم. فكانكم قد تكاملت من الله فيكم الصنائع و اراكم ما كنتم تاملون» (آگاه باشيد، مثل اهل بيت محمد صلي الله عليه و آله و سلم مثل ستارگان آسمان است. هر گاه ستاره‌اي از آنان غروب كند، ستاره‌اي ديگر طلوع نمايد. چنانكه مي‌بينيم فضل و اعمال خداوندي درباره شما تكميل گشته و آنچه را كه آرزو مي‌كرديد، بشما نشان داده است.)خاندان عصمت ستارگان هدايت براي كشتي وجود انسانها در اقيانوس هستي مي‌باشند:گمان نرود كه فقط حافظ آن شاعر فرزانه است كه با هيجان و ذوق ادبي عالي‌اش ميگويد:اين راه را نهايت صورت كجا توان بست         كش صد هزار منزل بيش است در بدايتدر اين شب سياهم گم گشته راه مقصود         از گوشه‌اي برون آي اي كوكب هدايتاز هر طرف كه رفتم جز حيرتم نيفزود         ز نهار از اين بيابان وين راه بينهايتبلكه هر انسان آگاهي كه عظمت حقيقت حيات و ابعاد بسيار متنوع آن را بداند قطعي است كه نميتواند براي آن، حد و نهايتي تعيين نمايد، بلكه از همان آغاز بيداري و بيرون آمدن از گهواره طبيعت كه با دست خود طبيعت حركت ميكند، روياروي خود بقول حافظ: صد هزار منزل مي‌بيند يا به تعبير ديگر از خود حافظ:هر قطره‌اي در اين ره صد بحر آتشين است          دردا كه اين معما شرح و بيان نداردمگر اينكه هوي و هوس خود حيواني انسان يا عوامل محيطي و اجتماعي، او را در صندوق كوچكي كه ديوارهاي شفافي داشته باشد، جاي بدهد و نگذارد جز خور و خواب و خشم و شهوت، بعدي از حيات را درك كند.درباره توضيح و تفسير حقيقت و ابعاد حيات و چگونگي بايستگيهاي آن، (اگر چه يك مقدار اصول كلي فطري در مغز همه انسانهاي معتدل وجود دارد) بقدري نظرها و تنوع حالات ذهني و شرايط دركهاي متضاد در خود انسان مختلف است كه حقيقتا، بدون راهنمايان الهي كه پيامبران عظام و ائمه معصومين عليهم‌السلام هستند، جز ابهام و تاريكي در افق زندگي انسان چيزي ديده نميشود. البته انسانهائي در اين دنيازندگي مي‌كنند كه هيچ تاريكي و ابهامي در زندگي خود، نه در قلمرو (آنچنانكه هست) و نه در قلمرو (آنچنانكه بايد) نمي‌بينند و در نتيجه نيازي به راهنمائي راهنمايان الهي در خود احساس نمي‌كنند.شايد هم اكثريت بسيار بسيار چشمگير انسانها را همين افراد تشكيل ميدهند، ولي بايد در نظر گرفت كه اين انسانها اصلا، افقي در زندگي ندارند تا سر بلند كرده ببينند آن افق، روشن است يا تاريك، براي توضيح، اين قضيه را كه براي انسانهاي داراي افق، شگفت انگيزترين قضايا ميباشد، عرض مي‌كنم: يكي از دانشوران مورد وثوق پس از مطالعه‌اي نسبتا، طولاني و عميق در جوامع امروزي صنعتي كه بنام جوامع متمدن ناميده ميشوند(!)، باين نتيجه رسيده بود كه اگر همه جوامع دنيا در جنگ و كشتار و ويراني‌ها فرو روند مردم مغز شستشو شده آن جوامع عكس‌العملي كه در برابر خون ميلياردها انسان كه روي زمين ريخته و ميليونها مناطق مسكوني كه به ويرانه مبدل شده است، از خود نشان خواهند داد، اينست كه از خود سوال خواهند كرد آيا قطره‌هائي از آن خونها لباس شسته شده و اطو شده مرا كثيف نخواهد كرد؟ آيا از آن ويرانه‌ها گردي روي ماشين سواري من نخواهد نشست؟ اگر در پاسخ آن متمدن(!!) بگوئيد: نه آقاي متمدن عزيز!! هيچ نترسيد، از آن ميلياردها ليتر خون كه روي زمين ريخته ميشود حتي يك قطره هم به لباس شما ترشح نخواهد كرد و كمترين گردي از ويرانه‌هاي مناطق مسكوني به روي ماشين شما ترشح خواهند نشست، در اين موقع ميدانيد پاسخ حضرت آقاي متمدن چه خواهد بود؟پاسخ او اينست كه هيچ اشكالي ندارد و بمن چه! و ارتباطي با من ندارد!! چنانكه اشاره كرديم زندگي اين مردم افقي ندارد تا روشن باشد يا تاريك. حتي اينان بقول مولوي مانند موش كورهاي محقر با چنگالهاي كوچك خود طبيعت را در تاريكي ميشكافند و از اين سوراخ به آن سوراخ در حركتند و اگر در هنگام شكافتن و سوراخ كردن ديوار حياط يا باغ، روزنه روشنائي براي آنان بوجود بيايد، از آن روشنائي فرار مي‌كنند:نور ميكش اي حريف تيز گوش         گرنه‌اي چون موش در ظلمت مكوشسست چشماني كه شب جولان كنند         كس طواف مشعله ايمان كننداين جواب آنكس آمد كاين بگفت          كه نبودستش دلي با نور جفتمرغ جانش موش شد سوراخ جو       چون شنيد از گربكان او عرجوازان سبب جانش وطن ديد و قرار         اندرين سوراخ دنيا موش وارهم در اين سوراخ بنائي گرفت         در خور سوراخ دانائي گرفتموش گفتم زانكه در خاكست جاش         خاك باشد موش را جاي معاشراهها داند ولي در زير خاك         هر طرف او خاك را كرده‌ست چاكهمچو موشي هر طرف سوراخ كرد          چونكه نورش راند از در گشت سردهمچو موشي هر طرف سوراخها           مي‌كند غافل ز انوار خداچونكه سوي دشت و نورش ره نبود          هم در آن ظلمات جهدي مي‌نموداصلا، اينگونه انسانهاي شب پرست و خواب‌آلود راهي در پيش پايشان نميبينند تا نيازي به راهنما احساس كنند.بعبارت ديگر در خود احساس تشنگي نميكنند تا دنبال آب بروند. اين بينوائي اختياري كه از كور كردن و فلج ساختن خويشتن ناشي شده است، آنان را تا سرحد زندگي حيواني مضر و خطرناك تنزل مي‌دهد، و براي اينگونه حيوانات، زندگي حتي يك لحظه هم براي مطالعه و شناخت مطرح نميگردد، تا به اين نتيجه منطق فطري برسند كه پيامبران كيستند و چه ميگويند؟ و ائمه معصومين مانند ستارگان آسمانند، ولي براي كسانيكه بدانند كه وجود آنان مانند كشتي بسيار معظم و پرمحتوي رو به مقصد بسيار بااهميتي در حركت است و براي كسانيكه واقعا، بدانند براي زندگي آدمي روشنائي‌ها وجود دارد و تاريكي‌ها و اگر در آن تاريكي‌ها به عقل و درك ناچيز خود مغرور شود و پيروي از راهنماي واقعي ننمايد، روشنائيهاي زندگيش هم به تاريكيها مبدل خواهد گشت.براي توضيحات بيشتر درباره مقام مقام آل محمد عليهم‌السلام مراجعه شود به ج 2 ص 272 تا ص 281 و ج 5 ص 250 و ص 251 و ج 14 ص 123 تا ص 126 و از ص 129 تا 132. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «ألا إنّ مثل آل محمّد (ص)... طلع نجم»:مدلول كلام، منحصر در ائمّه اهل بيت (ع) است، كه بنا بر مذهب اماميّه دوازده تن از خاندان پيامبرند (ص) و امير مؤمنان (ع) آنان را به ستارگان آسمان همانند فرموده، و اين شباهت به دو مناسبت است، يكى اين كه مردم در راه شناخت و اطاعت خداوند از انوار هدايت آنان بهره مند مى شوند همچنان كه مسافر در پيمودن راه، از ستارگان آسمان، روشنى و هدايت مى گيرد. مناسبت ديگر همان است كه خود آن حضرت فرموده است: كه هرگاه يكى از ستارگان غروب كند ديگرى طلوع مى كند و اين اشاره است به اين كه هر زمان يكى از اين بزرگواران در گذرد، ديگرى به پاى مى خيزد، طايفه اماميّه به همين سخن امير مؤمنان (ع) استدلال مى كنند بر اين كه جهان هيچ زمانى از وجود قائمى از اهل بيت (ع) كه مردم را به سوى خدا رهنمون باشد خالى نيست.فرموده است: «فكأنّكم قد تکاملت ... »:اشاره است بر منّت و نعمت خداوند بر مردم، كه با ظهور امام منتظر (ع) اوضاع و احوال آنان را، به بركات وجود او اصلاح مى فرمايد.من در ميان يكى از خطبه هاى آن حضرت، در بيان آنچه پس از اين واقع خواهد شد شرحى ديده ام كه مى تواند توضيحى بر اين وعده باشد، و آن اين است كه مى فرمايد: اى مردم به يقين بدانيد، آن جاهليّتى كه قائم ما (ع) با آن روبرو خواهد شد، با جاهليّتى كه پيامبر (ص) در آغاز بعثت با آن مواجه شده است فرق ندارد، زيرا در آن هنگام نيز همگى افراد امّت جز آنانى را كه خداوند مورد عنايت قرار داده در جاهليّت به سر مى برند، بنا بر اين شتاب نكنيد تا در كار خود نادانى كرده باشيد، و بدانيد كه مدارا و سازگارى باعث بركت، و خود دارى و بردبارى موجب بقا و آسايش است و امام داناتر است به آنچه دانسته و شناخته نيست، به جان خودم سوگند او قاضيان و داوران بد كردار را ريشه كن مى كند، و كاخهاى سر بر افراشته، و اموالى را كه روى هم انباشته شده از شما مى گيرد، و فرمانروايان ستم پيشه را بر كنار مى سازد، و زمين را از لوث وجود هر دغلكارى پاكيزه مى گرداند، در ميان شما به عدل و داد رفتار مى كند، و معيارهاى درست را براى شما بر پا مى دارد، و در اين هنگام زنده ها آرزو مى كنند كه مردگان براى مدّت كمى هم كه شده بازگردند و از اين زندگى برخوردار شوند، آنچه گفته شد مقدّر شده و بى ترديد واقع خواهد شد، شما را به خدا سوگند كه خردهايتان را به كار گيريد، و زبانهايتان را باز داريد و در پى تأمين معاش خود باشيد، زيرا محروميّت به شما خواهد رسيد، اگر شكيبايى ورزيد و پاداش خود را از خدا بخواهيد و به يكديگر بپيونديد، او براى شما خونخواهى مى كند و انتقام شما را مى گيرد، و حقوق شما را از ستمكاران باز مى ستاند، و به خداوند به راستى سوگند مى خورم كه او با پرهيزكاران و نيكوكاران است. 
منهاج البراعه (خوئی)ألا إنّ مثل آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كمثل نجوم السّماء، إذا خوى نجم طلع نجم. فكأنّكم قد تكاملت من اللّه فيكم الصّنائع، و أراكم ما كنتم تأملون. (19504- 19359)اللغة:و (خوى) النجم مال للمغيب و (الصنائع) جمع الصنيعة و هى الاحسان.الاعراب:و جملة من تقدّمها في محل النّصب صفة للراية، و دليلها بالرفع مبتدا و مكيث الكلام خبره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 161 المعنى:و قوله عليه السّلام: (ألا إنّ مثل آل محمّد كمثل نجوم السّماء) أراد به الأئمة الاثنى عشر سلام اللّه عليهم أجمعين، و تشبيههم بالنجوم إمّا من حيث أنهم يهتدى بهم في سبيل اللّه كما يهتدى بالنّجم في ظلمات البرّ و البحر قال سبحانه: «وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ» .و يدلّ عليه ما في تفسير عليّ بن إبراهيم في قوله تعالى: «هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ».قال: النّجوم آل محمّد، و قد مرّ توضيح ذلك بما لا مزيد عليه في شرح الخطبة الرّابعة، و إمّا من حيث أنّهم كلّما مضى منهم امام قام مقامه آخر كالنجوم (اذا خوى نجم) اى مال للمغيب (طلع نجم) آخر.ثمّ بشّرهم بقوله: (فكأنّكم قد تكاملت من اللّه فيكم الصنائع) أى النّعم و الآلاء (و أراكم) اللّه (ما كنتم تاملون) أى لا تيأسوا عسى اللّه أن يأتي بالفرج عن قريب، و المتحقق الوقوع قريب و إن كان بعيدا، و يمكن أن يكون ارائة المخاطبين مأمولهم في الرّجعة، و اللّه العالم.الترجمة:آگاه باشيد بدرستى كه مثل أهل بيت پيغمبر صلوات اللّه عليه و آله مثل ستارهاى آسمانست هرگاه ميل كند بغروب ستاره طلوع نمايد ستاره ديگر پس گويا شما بتحقيق كامل شده از جانب خدا در حقّ شما نعمتها و احسانها، و نموده بشما چيزى را كه بوديد آرزو مى كرديد آنرا و اين بشارت است مر ايشان را بقرب فرج و كرامت. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom