خطبه ۱۰۱

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : ازليّت و ابديّت خداوند [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) و هي إحدى الخطب المشتملة على الملاحم :
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ قَبْلَ كُلِّ أَوَّلٍ وَ الْآخِرِ بَعْدَ كُلِّ آخِرٍ، وَ بِأَوَّلِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لَا أَوَّلَ لَهُ وَ بِآخِرِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لَا آخِرَ لَهُ، وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الْإِعْلَانَ وَ الْقَلْبُ اللِّسَانَ.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

(از خطبه هايى است كه در آن حوادث سخت آينده را بيان مى دارد، كه در شهر كوفه ايراد شد):
۱. ستايش و اندرز:
ستايش خداوندى را كه اوّل هر نخستين است و آخر هر گونه آخرى، چون پيش از او چيزى نيست بايد كه ابتدايى نداشته باشد، و چون پس از او چيزى نيست پس پايانى نخواهد داشت، و گواهى مى دهم كه جز او خدايى نيست، و خدا يكى است، آن گواهى كه با درون و برون و قلب و زبان، هماهنگ باشد.
 
از خطبه هاى ديگر (آن حضرت عليه السّلام) است مشتمل بر حوادث و پيش آمدهاى سخت (كه بعد از آن بزرگوار واقع شده):
(1) او است خداوندى كه پيش از هر اوّلى اوّل (و مبدأ) است (پس هر اوّلى مؤخّر از او است) و بعد از هر آخرى آخر (و مرجع) مى باشد (پس برگشت هر آخرى بسوى او است) بسبب اوّل (و مبدأ بودن) او لازم است كه اوّل (و مبدأ) نداشته باشد (و گر نه مبدأ هر چيز نبود) و بجهت آخر (و مرجع بودن) او لازم است كه آخر (و مرجع) نداشته باشد (و گر نه مرجع هر چيز نيست، خلاصه ازلى و ابدى است كه چيزى پيش از او نبوده و بعد از او نمى باشد) و گواهى مى دهم باينكه بجز او خدائى نيست گواهى كه پنهان و آشكار و دل و زبان در آن موافقت دارند (و نفاق و دو روئى در آن راه ندارد).
 
خطبه اى از آن حضرت (ع) مشتمل بر پيشگوييهايى:
اوست خداوندى كه اول است پيش از هر چيز كه اولش پندارند، آخر است بعد از هر چيز كه آخرش انگارند. از آن رو، كه اول است بايد كه او را آغازى نباشد و از آن رو كه آخر است بايد كه او را پايانى نبود. شهادت مى دهم، كه هيچ معبودى جز الله نيست، شهادتى كه در آن نهان و آشكار و دل و زبان هماهنگ اند.
 
ستايش مخصوص خداوندى است! که نخستين هستى است پيش ازهمه نخستين ها، و آخرين هستى است بعد ازهمه آخرها; به دليل نخست بودنش، لازم است آغازى نداشته باشد و به دليل آخر بودنش، واجب است پايانى برايش نباشد. و شهادت مى دهم که معبودى (جز ذات پاک) الله نيست; شهادتى که درون و برون در آن هماهنگ است، و دل با زبان هم صدا.
 
پيش از هر چيزى است كه آن را نخستين انگارند، و پس از هر چيزى است كه او را آخرين شمارند. چون پيش از او چيزى نيست، بايست كه او را ابتدايى نباشد، و چون پس از او چيزى نيست او را انتهايى نباشد، و گواهى مى دهم كه: خدا يكى است و جز او خدايى نيست. گواهيى كه موافق است با آن نهان و عيان، و هم دل و هم زبان.
 
و از خطبه اى ديگر است مشتمل بر خبر از حوادث ناگوار:
حمد خداى را همان اول پيش از هر اول، و آخر بعد از هر آخر. اوليّتش موجب آن است كه قبل از او اولى نباشد، و آخريتش موجب آنكه بعد از او آخرى نباشد. و شهادت مى دهم معبودى جز او نمى باشد، شهادتى كه باطن و ظاهر و دل و زبان در آن متّحد است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 379-375 و من خطبة له عليه السلام و هي إحدى الخطب المشتملة على الملاحم.از خطبه هاى آن حضرت است كه در آن از حوادث آينده پرده بر مى دارد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه -همانگونه كه از عنوان بالا معلوم شد- به طور عمده درباره حوادث آينده سخن مى گويد و خطراتى كه مسلمانان، مخصوصاً مردم عراق را تهديد مى كند، پيشگويى مى نمايد. ولى قبل از آن، به دو بحث ديگر مى پردازد: نخست، حمد و ثناى الهى و شهادت به يگانگى او، توأم با نكات تازه؛ و ديگر، اظهار نگرانى از قيافه منفى به خود گرفتنِ گروهى از مردم، در برابر سخنان امام و پيشگويى هاى او.                                  با تمام وجود گواهى مى دهيم:امام در آغاز اين خطبه، مانند بسيارى از خطبه هاى ديگر، از حمد و ثناى پروردگار و شهادت به وحدانيّت او شروع مى کند; ولى براى رعايت موازين فصاحت و بلاغت در هر مورد، نکته، يا نکات تازه اى درباره صفات حق به کار مى برد. مى فرمايد: «ستايش مخصوص خداوندى است که نخستين هستى است، قبل از همه نخستين ها و آخرين هستى است بعد ازهمه آخرها». (الْحَمْدُ للهِِ الأَوَّلِ قَبْلَ کُلِّ أَوَّل، وَ الآخِرِ بَعْدَ کُلِّ آخِر).امام(عليه السلام) در اينجا به سراغ ازليّت و ابديّت خداوند مى رود که از مهمترين اوصاف اوست و اوصاف ديگر به آن باز مى گردد; چرا که در بحث صفات خدا گفته ايم: اساس صفاتِ جمال و جلال او، نامحدود بودن ذات پاک او از تمام جهات است و ازليّت و ابديّت، بيان ديگرى از نامحدود بودن آن ذات مقدّس است.سپس به بيان دليل، يا توضيحى در اين زمينه پرداخته، مى فرمايد: «به دليل نخست بودنش، لازم است آغازى نداشته باشد; و به همين دليل آخر بودنش، واجب است پايانى برايش نباشد». (وَ بِأَوَّلِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ أَوَّلَ لَهُ، وَ بِآخِرِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ آخِرَ لَهُ).اين تعبير نکته لطيفى در بر دارد و آن اينکه: اوّل بودن خداوند، اوّليت زمانى نيست; بلکه اوّليت ذاتى و به معناى ازليّت است و روشن است ذاتى که ازلى است، آغازى از نظر زمان ندارد. همچنين آخريّت او ذاتى است، نه زمانى و به معناى ابديّت است و چيزى که ابدى است، آخرى از نظر زمان ندارد.بعضى از «شارحان نهج البلاغه» در تفسير اين جمله، احتمالات ديگرى داده اند که با تعبيرات جمله هاى امام سازگار نيست.سپس به شهادت بر الوهيّت خداوند پرداخته، چنين مى فرمايد: «و شهادت مى دهم که معبودى جز (ذات پاک) الله نيست; شهادتى که درون و برون در آن هماهنگ، و دل با زبان هم صدا است». (وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللهُ شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الإِعْلاَنَ، وَ الْقَلْبُ اللِّسَانَ).اين تعبير نشان مى دهد شهادتى ارزش دارد که تمام وجود انسان را در برگيرد و ظاهر و باطن و قلب و زبان، در آن هماهنگ باشد. زيرا بسيارند که شهادت به توحيد را بر زبان جارى مى کنند، امّا دل آنها کانونى است از بت پرستى; و بتکده اى است با انواع بتها، و نيز بسيارند کسانى که دردل گواهى به يکتايى حق مى دهند، ولى به هنگام عمل آثار شرک در آنها نمايان است: در برابر مال و مقام سجده مى کنند و در مقابل شهوات، سر تعظيم فرود مى آورند; در حالى که در زبان و گاه در دل مى گويند: «معبودى جز خداى يکتا نيست!» و مى دانيم همه اينها، از شاخه هاى نفاق است و چنين کسانى به حق در زمره منافقانند.(1)***پی نوشت:1. سند خطبه: در كتاب هايى كه مصادر خطبه هاى نهج البلاغه در آن ذكر مى شود، سند ديگرى غير از آنچه سيّد رضى در اينجا آورده است، ديده نشد؛ گر چه در نهج البلاغه چاپ جامعه مدرسين، با تحقيق مرحوم حجّة الاسلام آقاى دشتى اسنادى براى اين خطبه ذكر شده است، ولى پس از مراجعه به منابع اصلى و آدرس هايى كه در آن كتاب آمده، معلوم شد آن هم اشتباه است. 
شرح علامه جعفری«الحمدلله الاول قبل كل اول، والاخر بعد كل آخر و باوليته وجب ان لا اول له و باخريته وجب ان لا آخر له» (حمد مر خداي را است كه اول پيش از همه‌ي اولها و آخر بعد از همه‌ي آخرها است و اوليت مطلقه او است كه اول نداشتن او را ايجاب كند و آخريت مطلقه او است كه آخر نداشتن او را ايجاب مينمايد.)اوست اول بي‌اول و آخر بي‌آخر:اين مبحث در مجلد يازدهم از صفحه 45 تا صفحه 49 و در مجلد سيزدهم از صفحه 215 تا صفحه 217 در مجلد پانزدهم از صفحه 279 تا 288 آمده است. مطالعه كنندگان محترم ميتوانند به آن مجلدات هم مراجعه فرمايند. در اينجا به يك مطلب با اهميت اشاره ميكنيم و آن اينست كه تعبير اميرالمومنين در توصيف خدا با مفهوم اول، براي تفهيم مردم است چنانكه در قرآن مجيد آمده است: «هو الا والاخر والظاهر والباطن و هو بكل شي‌ء عليم». (او (خدا) است اول و آخر و (او است) ظاهر و باطن و او بهمه چيز دانا است.) نه اينكه واقعا خداوند سبحان با دو مفهوم اول و آخر بمعناي آغاز و انجام، قابل توصيف است، زيرا اين دو مفهوم بمعناي معمولي در دو نقطه از امتداد و دو نقطه از سلسله مركب از رويدادها تصور ميشوند كه يكي آغاز آن امتداد يا سلسله است و دومي پايان آن، و بقيه امتداد و سلسله را نقاط وسط تشكيل ميدهند و جاي ترديد نيست كه اگر ما خدا را مانند دو نقطه آغاز و انجام امتدادها و سلسله هستي قرار بدهيم، آن ذات اقدس را در امتداد و سلسله ي متعين و محدود ساخته‌ايم كه قطعا بجهت داشتن آغاز و پايان و حد وسط محدود ميباشد. و خداوند سبحان مافوق هستي است با امتداد دو سلسله موجوداتي كه هستي دارد. چنانكه نميتوان گفت: تعقل رياضيدان آغاز عمل رياضي است و انديشه يك مهندس آغاز نقشه‌اي است كه او ميكشد، همچنان نميتوان گفت: خداوند آغاز و انجام هستي است بطوريكه هستي حد وسط آن بوده باشد.خلاصه چنانكه در بالا اشاره كرديم معناي اول و آخر، هم در آيه‌ي شريفه و هم در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام بمعناي معمولي آن دو نيست، بلكه معناي احاطه مطلقه‌ي آن ذات اقدس بر همه موجودات و تقدم وجود او بر همه مقدمها و بقاي لايزالي او پس از همه موجودات متاخر و لا حق به سلسله هستي ميباشد. ****«و اشهد ان لا اله الا الله شهاده يوافق فيها السر الاعلان و القلب اللسان» (و من شهادت ميدهم به اينكه خدائي جز او نيست، شهادتي كه نهان آدمي در آن با ظاهرش موافق و قلبش با زبانش متحد باشد.)در شهادت بوحدانيت خدا، بايد نهان با آشكار و قلب با زبان توافق داشته باشند. شايد به جرات بتوان گفت كه چنانكه وجود خداوندي منكر واقعي ندارد، همانطور وحدانيت خداوند ذوالجلال نميتواند مورد انكار و ترديد واقعي قرار بگيرد. آنچه كه مهم است اينست كه شهادت به وجود خداوندي و وحدانيت او نتيجه واقعي اعتقاد به آن دو بوده باشد، يعني همانطور كه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد، شهادت بايد از اعماق قلب سر بكشد و درون و برون انساني در آن شهادت با يكديگر توافق داشته باشد. وجود خدا و وحدانيت او منكر واقعي ندارد اينكه گفتيم وجود خدا و وحدانيت او منكر واقعي ندارد مقصود اين نيست كه هيچ احدي پيدا نميشود كه انكار خدا و وحدانيت او را ننمايد، بلكه مقصود اينست كه اگر ذهن شخص منكر و مردد را از تخيلات و سفسطه‌ها و قضاياي وهمي خالي كنيد و او را با فطرت صاف و ذهن روشن، بدون اينكه كاري كنيد كه لجاجت در او انگيخته شود، با جهان دروني و بروني و با نظم و قانوني كه در آن دو قلمرو جريان دارد آشنا بسازيد، محال است كه از انكار به ترديد به پذيرش حركت ننمايد. اينست معناي آياتي در قرآن مجيد كه ميفرمايد: «و لئن سئلتهم من خلق السماوات والارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله». (و اگر از آنان بپرسي كيست كه آسمان و زمين را آفريده و آفتاب و ماه را تسخير نموده است، قطعا خواهند گفت: الله.) «و لئن سئلتهم من نزل من السماء ماء فاحيا به الارض من بعد موتها ليقولن الله». و اگر از آنان بپرسي كيست كه آب از آسمان فرستاد و زمين را پس از موت (ركود) بوسيله آن، احياء كرد، قطعا، خواهند گفت: الله.)اين مضمون در سوره لقمان آيه 25 و الزمر آيه 38 و الزخرف آيه 9 نيز آمده است. بديهي است كه هيچ منكر و مرددي بمجرد شنيدن سوال مزبور نميگويد: آفريننده آسمانها و زمين و مسخر كننده آفتاب و ماه و فرستنده آب از آسمان و احياء كننده زمين خدا است. زيرا تخيلات و سفسطه‌ها و حجابهائي در درون شخص منكر يا مردد وجود دارد كه باعث پيدا كردن حالت انكار و تردد در وي گشته است. و چون امور مزبوره حالات ذهني بي‌اساس و بي‌مدرك و خلاف عقل سليم مي‌باشند، لذا بطلان همه آنها با تحليل صحيح منطقي و بررسي و نقد علمي آشكار گشته، هيچ چاره‌اي نخواهد داشت، مگر اينكه اعتراف به وجود خداوندي بنمايد، بعنوان نمونه شرائط ذهني برخي از اشخاصي را كه ميگويند: اعتقادي بوجود خدا ندارند يا وحدانيت او را نمي‌پذيرند در اينجا مي‌آوريم:1- گرفتاري ذهني در مقوله الفاظ، يعني اشخاصي هستند كه بوجود يك حقيقت بزرگ كه عالم هستي مستند به آن است اعتراف دارند، ولي از بكار بردن كلمه الله، خدا، تاري، گاد، ديو، بوك و غيرذلك كه مفهوم اعلاي تجرد و بي‌نيازي مطلق و شاهد و ناظر همه اعمال انسان و اراده كننده رشد و كمال انساني را دارا است، وحشت نموده، ميگويند: ما به يك نيروي بزرگ، طبيعت، عامل زيربنا، دهر، ماده‌ي مطلق و غيرذلك معتقديم، در صورتيكه اگر از اين اشخاص بپرسيد كه اين مفاهيم رابراي شما توضيح بدهندواصالت و واقعيت آنهارا اثبات نمايند، مسائل و مفاهيم و اصولي را مطرح خواهند كرد كه كاملا قابل تطبيق بر خداي ازلي و ابدي و مافوق و آفريننده عالم هستي ميباشد. طرز تفكر اين اشخاص داستان (انگور و اوزوم و عنب) را بياد مي‌آورد.2- اشخاصي هستند كه بدون توجه، واقعيات محسوس متحرك از (كون به فساد) و از (فساد به كون) و وابسته به قوانين را بقدري بالا ميبرند و با صفاتي آنهارا توصيف مي‌كنند كه تا حد خدائي ميرسانند!! از محدود، نامحدود در مي‌آورند و از متناهي، نامتناهي، از محتاج، بي‌نيازي مطلق و از موضوع حركت و سكون، حقيقتي مافوق حركت و سكون استنتاج مينمايند!! و از اين راه فطرت و وجدان خداجوي خود را خاموش ميسازند و دلائل علمي متقن را كه خدا و وحدانيت او را با وضوح كامل اثبات مينمايند، ناديده ميگيرند!!!3- ناراحتي‌ها و ناگواريهائي كه انسانها را در خود فرو برده است، مانند بيماريها، زلزله‌ها، سيلها، آتشفشاني كوهها، جنگ و كشتارها، نارسائي‌هاي اقتصادي رفاه و آسايش مردم بي‌اصل و حيوان‌صفت، و زجر و شكنجه و محروميتهائي كه گريبانگير انسانهاي وارسته و داراي فضائل اخلاقي است، موجب رويگردان شدن عده‌اي از اشخاص سطح‌نگر ميباشد، اگر چه داراي مطالعات علمي هم هستند. پاسخ اين ساده‌لوحان (كه ناآگاهانه ماده خام براي مكتب سازان توجيه شده بسوي مقاصد و مخالف واقعيتها مي‌سازند و تحويل ميدهند) اين است كه واقعيتهاي جهان هستي و نظم و قانون بر مبناي خواسته‌ها و تمنيات و خوشي‌هاي من و تو قرار نگرفته است كه در صورت تماس ناخوشي‌ها و ناگواريها با وجود ما، آن واقعيتها و نظم را مورد انكار و مسخره قرار بدهيم!!نابكارانه‌تر از اين سطح‌نگريها كه ناشي از خودخواهي‌ها است، آنست كه بعضي از مدعيان معرفت انجام مي‌دهند كه از هنر بيان شعري هم برخوردارند. براي اشباع خودخواهي، تا خودفروشي كه نتيجه مستقيم خودنمائي است پيش مي‌روند!! و بدين ترتيب از هستي، نيستي حاصل ميدارند و از صيانت ذات ميوه اي بنام اعدام ذات مي‌چينند! آيا براستي ابوالعلاء معري‌ها، كاموها، هدايتها، (نه در همه آثارشان و نه در همه اوقات زندگيشان) مشمول جريان فوق (از هستي، نيستي درآوردن) براي ارائه‌ي هنر بيان نيستند؟ ابوالعلاء ميگويد: اما اليقين، فلا يقين و انما اقصي اجتهادي ان اظن و احدسا (اما يقين، يقيني وجود ندارد و جز اين نيست كه نهايت كوشش من اينست كه گمان و حدسي بدست بياورم.) اما خودنمائي اين شاعر اديب مطلع از ادبيات عرب ولي بي‌اطلاع از علوم انساني و فلسفه و حكمت، در اينست كه ميخواهد بگويد: من از كثرت معلومات و انديشه‌ها و آگاهي‌هاي فراگير درباره‌ي عالم هستي به درجه‌اي رسيده‌ام كه ديگر هيچ مساله‌اي براي من يقيني نمي‌باشد و من از همه فلاسفه و حكماي بزرگ دنيا بالاتر رفته‌ام كه از ابزار حيرت در دستگاه هستي كه مقام بسيار والائي است امتناع مي‌كردند!!امير عنصرالمعالي كيكاوس بن اسكندر بن قابوس بن وشمگير در عبارت زير مطلبي بسيار مهم از شيخ فلاسفه يونان- سقراط- نقل مي‌كند كه بسيار بسيار آموزنده است: (و سقراط با دانائي خود ميگويد كه اگر من نترسيدمي كه بعد از من بزرگان اهل خرد در من عيب كنند و گويند كه سقراط همه دانش جهان را به يك بار دعوي كرد، مطلق بگفتمي كه من هيچ ندانم و عاجزم و ليكن نتوانم گفتن كه از من دعوي بزرگ باشد. ابوشكور بلخي خود را بدانش ستايد، ميگويد: تا بدانجا رسيد دانش من كه بدانم همي كه نادانم) بسيار خوب، حالاي آقاي ابوالعلاء، آقاي كامو، آقاي هدايت، بفرمائيد ببينيم مطالعات و انديشه‌هاي شما درباره جهان هستي با آن سطوح و ابعاد بيكرانش و درباره‌ي مغزهائي كه در شرق و غرب و در گذشته و حال حاضر درباره‌ي عالم هستي و ابعاد آن انديشيده و نظرياتي داده‌اند، به چه كميت و كيفيت بوده است؟ آيا نميدانيد كه براي آگاهي‌هاي نسبي از يك رشته از هزاران رشته‌هاي علوم انساني و يا غير انساني يك عمر معمولي كفايت نمي‌كند؟ آيا نميدانيد كه براي اطلاع از تراوش فكري يك متفكر مانند ابوريحان بيروني، ابومعشر بلخي، ابن‌سينا، ابن‌رشد، موسي خوارزمي، فيلون اسكندري، صدرالمتالهين، و ميرداماد همه ساليان يك عمر معمولي كافي نيست؟ با اينحال آقاي شاعر خودنما، چگونه ادعا مي‌كني كه نميتوان درباره‌ي واقعيات جهان هستي، يقين حاصل كرد؟! مگر عمر شما ميليونها سال و مغز ميليونها برابر مغز ابن‌سينا و ابنخلدون است كه بتواني چنان ادعائي را راه بيندازي؟!! اينگونه اشخاص كه با معلومات بسيار ناچيز و انديشه‌هاي نارسا در صدد انكار واقعيات يا ترديد درباره‌ي آنها بر مي‌آيند، در حقيقت از توجه به فطرت وجدان ناب به اين بهانه كه كار آنها دريافت ساده است، رويگردان شده، و در مراحل اوليه تعقل نظري بدون وصول بمراحل عالي تعقل (كه در واقع به فعليت رساننده‌ي سرمايه فطرت ووجدان هم ميباشد) دور خود طواف مينمايد!!4- گروهي ديگر را ميشناسيم كه اصلا درباره‌ي مفهوم خدا و صفات جلال و جمال او و مخصوصا در وحدانيت آن ذات اقدس، فكري نكرده‌اند و معرفت آنان درباره‌ي آن مسائل و ديگر عوامل، تجاوز نميكند. اين گروه قرباني نارسائي علم و معرفتشان درباره‌ي خدا و صفات او ميباشند. به اين معني كه وقتي از آنان مخواهيد: خدائي را كه مورد انكار يا ترديد شما قرار گرفته است، براي ما توصيف كنيد در پاسخ مطالبي بس كودكانه بشما تحويل خواهند داد كه گوش دادن يا مطالعه كردن آنها جز صرف بيهوده عمر ثمري ديگر در بر ندارد. اينان نميخواهند با مقداري تحمل كنار كشيدن ذهن خود از تخيلات و توهمات و مغالطه‌هاي فريبنده، با واقعيتها روياروي شوند. يعني اينان بقدري در جاذبه‌ي تخيلات و توجيهات غيرمنطقي و سفسطه‌هائي (كه فقط براي نابود ساختن احساس برين مسووليت در اين دنيا بوجود مي‌آيند) قرار ميگيرند كه خود را از خداي ابراهيم و موسي و عيسي و محمد بن عبدالله صلوات الله عليهم اجمعين محروم مي‌سازند. دريافت اينان خداي علي بن ابيطالب عليه‌السلام را همانقدر امكان‌پذير است، كه دريافت صحيح من براي يك خودپرست- كه قطعا براي او شناخت من امكان‌پذير است، ولي دست از خودپرستي برداشتن بسيار دشوار، مگر جهش و انقلابي در مغز او بوجود بيايد و يا يك عامل بسيار نيرومندي، تكامل تدريجي چنان مغزي را تعهده بگيرد.5- بعضي ديگر را مي‌بينيم كه دلائل كساني را كه با نظر مثبت به الهيات مينگرند نمي‌پسندند (يا بدانجهت كه مخالف احساسات آنان ميباشد و يا از آنجهت كه مخالف عقائدي است كه محكم به آن چسبيده‌اند) و در نتيجه در صدد نفي مسائل الهيات برمي‌آيند!! چاره صحيح اينست كه بايد در شرايط ذهني اينگونه اشخاص بينديشيم كه آيا واقعا آنان با اينكه ميدانند ممكن است احساسات را با ارزش مطلق مي‌پذيرند؟! و آيا آنان واقعا آن عقيده را مي‌پذيرند كه ميگويد: اگر مقداري از دلائل اثبات كننده يك حقيقت مورد ترديد قرار گرفت، همين ترديد براي نفي مطلق آن حقيقت كافي است؟ يا بر فرض اينكه همه آن دلائل اثبات كننده مورد ترديد قرار بگيرد، نفي يك حقيقت در ميدان بي‌نهايت هستي با محدوديت حواس و عوامل ذهني قطعا ضد منطق واقعيات نميباشد؟!! 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن اشاره به رويدادهاى دشوار آينده مى فرمايد:مضمون اين خطبه پس از ذكر يگانگى خداوند، بر حذر داشتن شنوندگان از نافرمانى اوست، و همچنين بيم دادن آنها به اين كه اخبارى را كه در باره آينده بيان مى فرمايد، با اشاره به يكديگر تكذيب نكنند. تفسير «الأوّل و الآخر» پيش از اين گفته شد.فرموده است: «بأوليّته وجب أن لا أوّل له»:يعنى به سبب اوليّت او لازم مى آيد كه او را آغازى نباشد، چون منظور امام (ع) از اوليّت خداوند، اين است كه او مبدأ همه چيزهاست و مراد آن حضرت از آخريّت او، اين است كه او غايت و نهايتى است كه همه اشيا در هر حال به او منتهى مى شود، بنا بر اين لازم مى آيد كه براى او اوّلى كه مبدأ هستى او باشد، و آخرى كه به آن منتهى و متوقّف شود وجود نداشته باشد، اين كه امام (ع) در توصيف گواهى خود بر يگانگى خداوند فرموده است كه در اين شهادت درون با برون و دل با زبان همراه است، كنايه از خلوص اين شهادت از شايبه نفاق و انكار بارى تعالى است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 163 و من اخرى و هى المأة من المختار فى باب الخطب و من الخطب التي تشتمل على ذكر الملاحم:الأوّل قبل كلّ أوّل، و الآخر بعد كلّ آخر، بأوّليّته وجب أن لا أوّل له، و بآخريّته وجب أن لا آخر له، و أشهد أن لا إله إلّا اللّه شهادة يوافق فيها السّرّ الإعلان، و القلب اللّسان.اللغة:(الملحمة) الوقعة العظيمة القتل مأخوذة من التحم القتال أى اشتبك و اختلط اشتباك لحمة «1» الثوب بالسّدى.الاعراب:الأوّل خبر لمبتدأ محذوف.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة من الخطب التي تشتمل على ذكر الملاحم و الوقايع العظيمة التي اتفقت بعده عليه السّلام أخبر فيها عمّا يكون قبل كونه، و افتتحها بأوصاف العظمة و الكمال للّه المتعال فقال (الأوّل قبل كلّ أوّل و الآخر بعد كلّ آخر) قد مضى تحقيق الكلام مستقصى في أوّليته و آخريّته سبحانه و أنّه لا شي ء قبله و بعده في شرح الخطبة الرابعة و السّتين و الرابعة و الثمانين و الخطبة التسعين.و أقول هنا إنّ قوله الأوّل قبل كلّ أوّل، اخبار عن قدمه، و قوله و الآخر بعد كلّ آخر، اخبار عن استحالة عدمه، يعني أنه تعالى قديم أزلي و دائم أبدي و هو أوّل الأوائل و آخر الأواخر، فلو فرض وجود شيء قبله لزم بطلان قدمه، و لو فرض وجود شيء بعده لزم جواز عدمه، و كلاهما محال لتنافيهما لوجوب الوجود و لا بأس بتحقيق الكلام في قدمه تعالى فنقول: إنّ القديم على ما حقّقه بعض المتألّهين له معنيان بل معان ثلاثة:أحدها القديم الزّماني، و هو أن لا يكون للزّمان و وجوده ابتداء و اللّه سبحانه لا يتّصف بالقدم بهذا المعنى، لأنه تعالى برىء عن مقارنة الزّمان و التغيّر و التقدّر بالمقدار، سواء كان مقدارا قارّا كالجسم و الخطّ، أو غير قار كالزّمان.و الثاني القديم الذاتي، و هو أن لا يكون ذاته من حيث ذاته مفتقرا إلى غيره حتّى يكون متأخّرا عنه بالذّات، و لا أن يكون معه شيء آخر معيّة بالذات حتّى يتأخّرا جميعا عن شيء ثالث تأخّرا بالذّات، فانّ المعية الذاتية بين شيئين هو أن لا يمكن انفكاك أحدهما نظرا إلى ذاته عن صاحبه، و هذا المعنى يستلزم أن يكون كلاهما معلولى علّة واحدة، فانّ الذّاتين إذا لم يكن بينهما علاقة ذاتية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 167 افتقارية بأن يكون إحداهما سببا للاخرى، أو يكونا جميعا مسبّبين عن ثالث موجب لهما، فيجوز عند العقل انفكاك كلّ منهما عن صاحبه، فكانت مصاحبتهما لا بالذّات بل بالاتفاق في زمان أو نحوه.فالحق تعالى إذ هو مبدء كلّ شيء كان الزّمان مخلوقا له متأخّرا عنه، فلم يكن قديما بالزّمان، فهو قديم بالذّات لأنّ ذاته غير متعلّق بشي ء فلا شي ء قبله قبليّة بالذات، و لا معه معيّة بالذات لما علمت، و إذ كلّ ما سواه مفتقر الذات إليه فيكون متأخّرا عنه فيكون حادثا.فظهر بذلك عدم جواز كون شيء قبله أو معه، لأنّه لو كان معه شي ء لم يكن اللّه سببا موجدا له، بل يلزم أن يكون ثالث موجدا لهما، و لو كان قبله شيء لكان ذلك القبل خالقا و الخالق مخلوقا له.و تحقّق من ذلك بطلان قول من قال إنّ العالم قديم، لأنّه إن أراد به أنّه قديم بالذات فهو يناقض كونه عالما مفتقرا إلى غيره، و إن أراد أنّ ذاته مع ذات البارى فحيث ذات البارى لم يكن له وجود في تلك المرتبة أصلا، و إن قال إنّه قديم بالزّمان فالزّمان ليس الّا كمية الحركة و عددها و الحركة ليست حقيقتها الّا الحدوث و التجدّد، فكذلك كلّ ما فيها أو معها فعلم بذلك أن لا قديم بالذّات إلّا الأوّل تعالى.و إذا اطلق على غيره كان بمعنى ثالث نسبى غير حقيقى و هو أن يكون ما مضى من وجود شي ء أكثر مما مضى من وجود شيء آخر و هو القديم العرفي هذا.و لما عرفت أنّ معنى أوليّته سبحانه كونه قديما بالذات و مبدءا للموجودات و معنى آخريّته كونه أبديا و غاية الغايات تعرف بذلك أنه سبحانه (بأوليته وجب أن لا أوّل له و بآخريّتة وجب أن لا آخر له) يعني أنّه سبحانه لما كان بذاته أولا آخرا لا يمكن أن يكون لذاته أوّل و بداية، و لا له آخر و نهاية، كما لا يمكن أن يكون له أوّل سبقه، و لا له آخر بعده.و يوضح ذلك رواية ميمون البان التي تقدّمت في شرح الخطبة الرابعة و الثمانين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 168 قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام و قد سئل عن الأوّل و الآخر، فقال: الأوّل لا عن أوّل قبله و لا عن بدىء سبقه، و آخر لا عن نهاية كما يعقل عن صفة المخلوقين، و لكن قديم أوّل آخر لم يزل و لا يزول بلا بدىء و لا نهاية، لا يقع عليه الحدوث و لا يحول من حال إلى حال، خالق كلّ شيء.قال بعض شرّاح الحديث، البدىء فعيل بمعنى المصدر أى البداية لوقوعه في مقابل النهاية، و عن الثانية بمعنى إلى، و المراد أنّ أوّليته تعالى لا عن ابتداء و آخريّته لا إلى نهاية، فهو الأوّل لم يزل بلا أوّل سبقه و لا بداية له، و هو الآخر لا يزول بلا آخر بعده و لا نهاية له.و قوله عليه السّلام: و لكن قديم أوّل آخر بترك الواو العاطفة اشارة إلى أنّ أوليّته عين آخريته ليدلّ على أن كونه قديما ليس بمعنى القديم الزماني أى الامتداد الكمي بلا نهاية إذ وجوده ليس بزماني سواء كان الزّمان متناهيا أو غير متناه و إلّا لزم التغيّر و التجدّد في ذاته بل وجوده فوق الزمان، و الدّهر نسبته إلى الأزل كنسبته إلى الأبد، فهو بما هو أزليّ أبديّ، و بما هو أبديّ أزليّ، و أنّه و إن كان مع الأزل و الأبد، لكنه ليس في الأزل و لا في الأبد حتّى يتغيّر ذاته، و إليه الاشارة بقوله: لا يقع عليه الحدوث إذ كلّ زمان و زماني و إن لم يكن ذا بداية فهو حادث اذ كلّ من وجوده مسبوق بعدم سابق فهو حادث.و قوله عليه السّلام لا يحول من حال إلى حال، إمّا تفسير للحدوث، و إمّا إشارة إلى أن لا تغيّر أصلا في صفاته كما لا تغيّر في ذاته، فليست ذاته و لا صفاته الحقيقية واقعة في الزمان و التّغير.و قوله عليه السّلام خالق كلّ شيء، كالبرهان لما ذكر، فانه تعالى لما كان خالق كلّ شيء سواء كان خالقا للزمان و الدّهر، فيكون وجوده قبل الزّمان قبلية بالذات لا بالزمان، و إلّا لزم تقدّم الزّمان على نفسه و هو محال، فاذا حيث هو تعالى لا زمان و لا حركة و لا تغيّر أصلا فهو تعالى أوّل بما هو آخر و آخر بما هو أوّل، نسبته إلى الآزال و الآباد نسبة واحدة و معيّة قيّومية غير زمانيّة.(و أشهد أن لا إله الا اللّه شهادة يوافق فيها السّر الاعلان و القلب اللّسان) أى شهادة صادرة عن صميم القلب خالصة عن شؤب النفاق و الجحود هذا.الترجمة:از جمله خطب ديگر است كه متضمّن اخبارات غيبيه است و مشتمل ميباشد بر ذكر واقعه هاى عظيمه مى فرمايد: خداوند تعالى اولى است پيش از هر أوّل و آخرى است بعد از هر آخر، بمقتضاى أوّل بودنش واجبست كه نبوده باشد هيچ أوّل مر او را، و بمقتضاى آخر بودنش واجبست كه نبوده باشد هيچ آخر مر او را و شهادت مى دهم آنكه نيست هيچ معبودى بحق غير از واجب الوجود بالذات چنان شهادتى كه موافقت نمايد در او باطن با ظاهر و قلب با زبان.  
بخش ۲ : انکار نکردن حقیقت [منبع]

أَيُّهَا النَّاسُ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِي وَ لَا يَسْتَهْوِيَنَّكُمْ عِصْيَانِي وَ لَا تَتَرَامَوْا بِالْأَبْصَارِ عِنْدَ مَا تَسْمَعُونَهُ مِنِّي؛ فَوَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ إِنَّ الَّذِي أُنَبِّئُكُمْ بِهِ عَنِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ (صلی الله علیه وآله)، [وَ اللَّهِ] مَا كَذَبَ الْمُبَلِّغُ وَ لَا جَهِلَ السَّامِعُ.

لَا يَجْرِمَنَّكُمْ : شما را وادار نكند.
شِقَاقِى : مخالفت با من.
لَا يَسْتَهْوِيَنَّكُمْ : شما را حيران و سرگردان نسازد.
لَا تَتَرَامُوا بِالَابْصَارِ : (به عنوان تمسخر) با اشاره و كنايه به يكديگر نگاه نكنيد.
فَلَقَ الْحَبَّةَ : دانه را شكافت.
بَرَاَ النَّسَمَةَ : جان را آفريد. 
لا يَجرِمَنّكم : شما را بگناه نيافكند
شِقاقِى : عداوت و دشمنى من
لا تَتَرامُوا : بهمديگر نياندازيد، بيكديگر اشاره نكنيد 
اى مردم دشمنى و مخالفت با من، شما را تا مرز گناه نراند، و نافرمانى از من شما را به پيروى از هواى نفس نكشاند، و به هنگام شنيدن سخن من، به گوشه چشم، يكديگر را ننگريد.
۲. خبر از حوادث خونين آينده:
سوگند به آن كس كه دانه را شكافت، و جانداران را آفريد، آنچه به شما خبر مى دهم از پيامبر امّى(۱) صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است، نه گوينده دروغ گفت و نه شنونده(۲) نا آگاه بود.
________________________________________
(۱). امّى: يعنى كسى كه به مدرسه ‏اى نرفت و از كسى علمى نياموخت (كه علوم او از طرف خداست). 
(۲) شنونده شخص امام است. 
 
(2) مردم، دشمنى و مخالفت با من شما را به گناه (تكذيب گفتارم) وادار ننمايد، و (در آنچه خواهم گفت) نافرمانى از من شما را حيران و سرگردان نسازد، و چون چيزى (خبر از غيب) از من بشنويد بيكديگر چشم نيندازيد (به شگفت نيامده انكار نكنيد) پس سوگند بآن كس كه دانه را (زير زمين) شكافته و انسان را آفريده آنچه بشما خبر مى دهم (از پيش خود نمى گويم، بلكه) از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله است كه امّى بوده (هر چه فرموده از وحى الهىّ است از كسى نياموخته) و دروغ نگفته، و شنونده (فرمايشات او يعنى امام عليه السّلام) نادان نبوده است (خلاصه اين خبر وحى الهىّ است به پيغمبر اكرم).
 
اى مردم، دشمنى با من شما را به گناه نكشاند و نافرمانى از من شما را به سرگشتگى دچار نسازد. چون چيزى از من شنويد به گوشه چشم، به انكار، به يكديگر اشارت مكنيد.
پس سوگند به آنكه دانه را شكافته و جانداران را آفريده، كه آنچه به شما خواهم گفت، سخنى است از پيامبر امّى (صلى اللّه عليه و آله) آنكه اين سخن به شما مى رساند، دروغ نگويد و آنكه اين سخن شنيده، نادان نبوده است كه فهم سخن نكند.
 
اى مردم! دشمنى و مخالفت با من، شما را وادار به گناه نسازد، و نافرمانى نسبت به من شما را به پيروى از هواى نفس نکشاند، و به هنگام شنيدن سخنانم با ديده انکار به يکديگر نگاه نکنيد. سوگند به آن کس که دانه را (در دل خاک) شکافت و بشر را آفريد! آنچه را که به شما خبر مى دهم، از پيامبر امّى(صلى الله عليه وآله) است. نه آن کس که (اين حقايق را) به من ابلاغ کرده، دروغ گفته است و نه شنونده جاهل بوده، (که نتواند سخنان رسول خدا را به درستى حفظ کند).
 
اى مردم مخالفت با من شما را به گناه واندارد، و نافرمانى من به سرگردانى تان در نيارد. و چون سخن مرا مى شنويد به گوشه چشم به يكديگر منگريد، و آن را نادرست مشمريد. به خدايى كه دانه را كفيده، و جانداران را آفريده، آنچه شما را از آن خبر مى دهم از رسول امّى است -و سخن من با گفته او يكى است-. رساننده، خبر دروغ نگفته، و شنونده نادان نبوده.
 
اى مردم، كينه با من شما را به گناه آلوده نكند، و نافرمانى از من شما را به پيروى هواى نفس نكشاند، و به وقتى كه از من چيزى بشنويد (از راه ناباورى) به يكديگر چشم نيندازيد. به خدايى كه دانه را شكافت، و انسان را آفريد، آنچه به شما خبر مى دهم از پيامبر امّى صلّى اللّه عليه و آله است، ابلاغ كننده دروغ نگفته، و شنونده هم جاهل نبوده.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏4، ص: 384-381 آنچه مى گويم عين واقعيّت است:امام(عليه السلام) در اين بخش، در واقع مقدّمه چينى مى کند براى بخش بعد که پرده از حوادث مهم آينده بر مى دارد و به مردم اطمينان مى دهد که آنچه را درباره حوادث آينده پيشگويى مى کند، واقعيّت هاى قطعى و يقينى است که از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) شنيده است و تخلّفى در آن وجود ندارد.تعبيرات اين بخش نشان مى دهد که امام(عليه السلام) قبلا هم پيشگويى هايى کرده است و بعضى از منافقان کوردل، يا مؤمنان ضعيف و ناآگاه با ديده انکار به آن نگريستند.مى فرمايد: «اى مردم! دشمنى و مخالفت با من، شما را وادار به گناه نسازد و نافرمانى نسبت به من شما را به پيروى از هواى نفس نکشاند. و به هنگام شنيدن سخنانم، با ديده انکار به يکديگر نگاه نکنيد!». (أَيُّهَا النَّاسُ، لاَ يَجْرِمَنَّکُمْ شِقَاقِي(2)، وَ لاَ يَسْتَهْوِيَنَّکُمْ(3) عِصْيَانِي، وَ لاَ تَتَرَامَوْا(1) بِالأَبْصَارِ عِنْدَ مَا تَسْمَعُونَهُ مِنِّي).اشاره به اينکه: کينه توزى ها و لجاجت ها و حسادت ها در بسيارى از موارد، انسان را به گناه مى کشاند و پرده اى در مقابل چشم او مى افکند و چهره حقيقت را نمى بيند.سپس مى افزايد: «سوگند به آن کس که دانه را (در دل خاک) شکافت و بشر را آفريد! آنچه را که به شما خبر مى دهم، از پيامبر امّى (صلى الله عليه وآله) است. نه آن کس که (اين حقايق را) به من ابلاغ کرده دروغ گفته است و نه شنونده; جاهل بوده، (که نتواند سخنان رسول خدا را به درستى حفظ کند)». (فَوَالِّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ، وَ بَرَأَ(4) النَّسَمَةَ،(5) إِنَّ الَّذِي أُنَبِّئُکُمْ بِهِ عَنَ النَّبِىِّ الأُمِّيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهَ وَ آلِهِ،(6) مَا کَذَبَ الْمُبَلِّغُ، وَ لاَ جَهِلَ السَّامِعُ).تعبيرى که در سوگند بالا آمده از ابداعات امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) است و بارها در خطبه هاى نهج البلاغه ديده مى شود، اشاره به نکته مهمّى است! و آن اينکه مهمترين و پيچيده ترين مسئله در نظام عالم هستى، مسئله حيات و زندگى است; چه در عالم گياهان و چه در جهان انسانيّت; و با تمام تلاش ها و کوشش هايى که انسان هاى امروز در اين راه به کار گرفته اند، هنوز اسرار مسئله حيات، کشف نشده است. بنابراين، حيات و زندگى شاهکار آفرينش است و چيزى است که مطالعه درباره آن، ما را به خدا مى رساند و نشان مى دهد اين پديده عجيب و شگفت انگيز، چيزى نيست که بدون علم و قدرتِ خالق توانا و دانايى به وجود آمده باشد. بنابراين، استفاده از اين اوصاف به هنگام قسم خوردن، مفهوم برجسته اى را در اذهان ترسيم مى کند.به هر حال، هدف امام(عليه السلام) اين است که به مخاطبان خود اطمينان دهد که آنچه درباره حوادث آينده مى گويم نه بر پايه حدس و تخمين است و نه از قبيل پيشگويى کاهنان; بلکه واقعيت هايى است که از رسول خدا شنيده ام و من کسى نيستم که در درک سخنان آن حضرت، خطا کرده باشم. بنابراين، آنچه مى گويم عين حقيقت است و مى خواهم با اين پيشگويى، شما را آماده سازم تا بتوانيد خطرات حوادث سخت آينده را به حداقل برسانيد.در حديثى مى خوانيم: هنگامى که آيه «وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ; و گوش هاى شنوا آن را حفظ کند»(7) نازل شد، پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود: «سَأَلْتُ اللهُ تَعَالَى أَنْ يَجْعَلَهَا أُذُنَکَ يَا عَلِىُّ! قَالَ(عليه السلام): فَمَا نَسِيتُ شَيْئاً بَعْدَ ذلِکَ; من از خدا خواستم که گوش تو را اى على از آن گوش هاى شنوا قرار دهد و على(عليه السلام) مى فرمايد: از آن به بعد، هر چه را شنيدم هرگز فراموش نکردم».(8)****پی نوشت:1. «يَجرمَنَّ» از مادّه «جَرم» (بر وزن جهر) (جُرم بر وزن ظلم، اسم مصدر است) در اصل به معناى قطع کردن و بريدن است و از آنجا که افراد گنهکار پيوند خود را با خدا قطع مى کنند، اين کلمه به گناه نيز اطلاق شده است، بنابراين، «لاَ يَجْرِمَنَّکُمْ» به معناى «شما را وادار به گناه نکند» مى باشد.2. «شقاق» در اصل به معناى شکاف است و به جنگ و منازعه و اختلاف نيز اطلاق مى شود; چرا که طرفين صفوف خود را از يکديگر جدا مى سازند و در جمله بالا به معناى مخالفت و منازعه است.3. «يَستهوينّ» از مادّه «هوى» (هواى نفس) گرفته شده و مفهومش اين است که شما را به پيروى هواى نفس وادار نکند.4. «بَرأ» از مادّه «برء» (بر وزن نرم) گاه به معناى آفريدن و ايجاد کردن آمده و گاه به معناى دورى جستن و برائت از چيزى و در خطبه بالا به معناى اوّل است و اطلاق «بُرأ» (بر وزن ظلم) به معناى بهبودى و سلامتى به جهت آن است که شخص از حالت اوّل که بيمارى است، جدا مى شود.5. «نَسمه» در اصل به معناى وزش ملايم باد است و گاه به معناى نفس کشيدن آمده و به همين مناسبت، به خود انسان هم که داراى تنفّس است، اطلاق مى شود.6. تعبير به «امّى» (درس نخوانده يا کسى که منسوب به اُمّ يعنى مادر است و جز در دامان مادر مطلبى فرا نگرفته) اشاره لطيفى به اين نکته است که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) با اينکه اصلا درسى نخوانده بود، هم از گذشته خبر مى داد و هم از آينده و اين يکى از نشانه هاى ارتباط او با خداوند است.7. سوره حاقه، آيه 12.8. کفاية الطالب کنجى، صفحه 40. شبيه اين معنا را بسيارى از مفسّران اهل سنّت مانند: «قرطبى» در تفسير «جامع الاحکام» و «برسوى» در «روح البيان» و «آلوسى» در «روح المعانى» ذيل آيه 12 سوره حاقه آورده اند. 
شرح علامه جعفری«ايهاالناس، لا يجرمنكم شقاقي، و لا يستهوينكم عصياني و لا تتراموا بالابصار عند ما تسمعونه مني، فوالذي فلق الحبه و برا النسمه ان الذي انبئكم به عن النبي الامي صلي الله عليه و اله، ما كذب المبلغ و لا جهل السامع» (اي مردم، خصومت شما با شخص من باعث تكذيب من نباشد و نافرماني با من شما را متحير و سرگرم ننمايد و در آن موقع كه خبرهاي شگفت‌انگيز از من ميشنويد (مانند اخبار غيبي) بيكديگر چشم نيندازيد (چشمك نزنيد) زيرا و سوگند به خدائي كه دانه را شكافت و نفوس انساني را آفريد، خبري كه بشما ميدهم از پيامبر امي صلي الله عليه و آله و سلم است. نه تبليغ كننده (پيامبر اكرم دروغ گفته و نه شنونده (خود اميرالمومنين عليه‌السلام) نادان بوده است.)اختلاف و خصومت با علي بن ابيطالب عليه‌السلام يا معلول ناداني توده است و يا خودخواهي در درجه خودپرستي:اي مردم، فرض كنيم كه شما درجات عالي علم و معرفت را طي نكرده‌ايد، و فرض كنيم كه شما تاكنون از مشاهده انسانهاي متنوع و فروتن در رويدادهاي گوناگون زندگي، اطلاعي درباره‌ي اصول عالي ((حيات معقول)) بدست نياورده‌ايد، آيا اين قدر هم نميدانيد كه عدالت با ظلم متفاوت است؟ عدالت موجب نظم عالي و عامل بقاي اجتماع و ظلم ويران كننده آن است؟ آيا اين قدر هم نميدانيد كه صدق و صفا عامل رشد فرد و اجتماع است و كذب و آلودگي موجب سقوط انسان در هر دو قلمرو مزبور است؟ آيا علم با جهل تضاد ندارد؟ آيا علم نيست كه بهمراه عمل صالح، سعادت زندگي محدود اين دنيا و حيات ابدي آن دنيا را در اختيار انسان ميگذارد؟ اين مباني اصلي را در نظر بگيريد و آنگاه درباره‌ي من بينديشيد كه من آيا من در ميان شما با محض عدالت رفتار نكرده‌ام؟ آيا كمترين ظلم و تعدي از من سراغ داريد؟ آيا همه ساليان عمرم را در راه برقراري عدالت در اجتماع سپري نكره‌ام؟ آيا من بزرگترين مبارز جهل نيستم؟ آيا صبح و شام، در زندگي معمولي در حال جنگ و پيكار، در هنگام عبادت، در مديريت اجتماعي، با هر وسيله ممكن علم را ترويج ننموده‌ام؟ آيا يك لحظه حتي در ناچيزترين موقعيت، شما از من خلاف صدق و صفا ديده‌ايد؟ مگر من نميدانم دروغ و دغل چه نتايج بدي نصيب آدمي مي‌نمايد؟بلي، خداوند هستي آفرين و دانا به آشكار و نهان شاهد است كه من همه ساليان عمرم را با صدق و صفا و عدالت و معرفت گذراندم، چنين شخصي هرگز نه خلاف واقع ميگويد و نه مرتكب خلاف واقع ميگردد. من در همه‌ي حالات با خدا در ارتباطم، او را مي‌بينم و در مي‌يابم و سختي خصومت او را با دروغگويان بخوبي ميدانم. پس در گفتار من ترديدي بخود راه ندهيد و نافرماني با من گيج و كلافه‌تان ننمايد، همچنانكه در كردار من كوچكترين خلاف اصول انساني- الهي نديده‌ايد (و اگر من و شما تا آخرين لحظات دنيا زندگي كنيم، در سايه لطف خداوندي هيچ خطائي از من نخواهيد ديد) بنابراين، به چه علت وقتي كه من سخناني درباره جريانات پشت پرده ظاهري (عالم غيب) ميگويم، به يكديگر چشمك مي‌زنيد!! آيا تصور ميكنيد فرزند ابيطالب كه ارتباط مستقيم با خدا دارد، خلاف واقعي بر زبان بياورد، حاشا و حاشا.آري، شما در آن موقعي كه من از پشت پرده خبر ميدهم، بايد با شگفتي شديد بروي يكديگر بنگريد و چشمك بزنيد و با گردش خاص چشمهايتان تبادل جهل نماييد، زيرا شما كه علل و روابط رويدادهاي روي پرده را نمي‌فهميد، چگونه ميتوانيد واقعيات پشت پرده را بفهميد؟ اي قربانيان جهل و خودپسندي، من آن اخبار غيبي را از خودم نميگويم، بلكه سوگند به خدائي كه دانه را ميشكافد و سوگند با فريننده انسانها، من آنها را از پيامبر فرا گرفته و بشما ابلاغ مينمايم. چرا نمي‌پذيريد و چرا انكار يا ترديد مي‌كنيد؟ علت ترديد و انكار شما مقايسه‌اي است كه ميان من و خودتان مي‌كنيد و نميدانيد كه نبايد كار پاكان را با شما مقايسه نماييد. تشابه ظاهري عضوي شما را فريب ندهد زيرا:آن يكي شير است اندر باديه           وين يكي شير است اندر باديه 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (علیه السلام) سپس مردم را هشدار و پرهيز مى دهد كه با او دشمنى نورزند و نافرمانى وى نكنند، و سخنان او را دروغ نشمارند، و اين سخن براى نكوهش كسانى است كه چشم بصيرت آنها از ديدن فضايل آن حضرت ناتوان است، و نيز اشاره است بر اين كه خبر دادن از حوادث آينده براى شخصيّتى مانند او در خور امكان است.پس از آن آنچه را مى خواهد به آگاهى مردم برساند و آنچه را پيش از اين خبر داده به پيامبر خدا (ص) مستند مى دارد تا شاهدى بر صدق گفتارش باشد و آن را تأكيد مى فرمايد به منزّه بودن پيامبر (ص) از دروغگويى در تبليغ رسالت، و شنونده كه خود او است در آنچه از رسول اكرم (ص) شنيده و نقل مى كند از دروغ مبرّاست، و ما در فصول پيش بيان كرده ايم كه چگونه امير المؤمنين (ع) از پيامبر اكرم (ص) علوم را فرا گرفته است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 169 أيّها النّاس لا يجرمنّكم شقاقي، و لا يستهوينّكم عصياني، و لا تتراموا بالأبصار عند ما تسمعونه منّي، فوالّذي فلق الحبّة و برء النّسمة، إنّ الّذي أنبّئكم به عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، ما كذب المبلّغ، و لا جهل السّامع.اللغة:و (النسمة) محرّكة الرّيح كالنّسيم ثمّ سميّت بها النّفس و الجمع نسم مثل قصبة و قصب.الاعراب:و الضمير في ما تسمعونه راجع إلى الكلام المستفاد بالسّياق على حدّ قوله تعالى «تَوارَتْ بِالْحِجابِ» أى الشّمس، أو يجعل ما موصولة و الضمير راجعا إليها، و عن النّبيّ متعلّق بمقدّر خبر أنّ أى صادر عن النبيّ أو مأخوذ عنه و نحو ذلك. و جملة ما كذب المبلّغ استيناف بياني.المعنى:و لمّا كان قصده عليه السّلام اخبارهم عمّا يكبر في صدورهم و يضعف عنه قلوبهم و يكاد أن ينسبوه إلى الكذب فيه لا جرم أيّههم أوّلا و حذّرهم عن التكذيب بقوله: (أيّها الناس لا يجرمنّكم شقاقى) أى لا يحملنّكم معاداتي و خلافي على أن تكذّبوني (و لا يستهوينكم عصياني) أى لا يذهبّن معصيتي بهواكم و عقلكم، و قيل: أى لا تستهيمنّكم و يجعلكم هائمين و هو قريب ممّا قلناه (و لا تتراموا بالابصار عند ما تسمعونه منّي) أى لا ينظر بعضكم بعضا فعل المنكر المكذّب عند سماع الاخبار الغيبية منّى (فوالذي فلق الحبّة) أى خلقها أو شقّها باخراج النبات منها (و برء النّسمة) أى خلق النّفس الانساني و أوجدها (انّ الذي أنبئكم به) ما أقوله من تلقاء نفسي فتسرعوا و تبادروا إلى تكذيبي، و انما هو متلقا و مأخوذ (عن النّبيّ) الصّادق الأمين (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) أجمعين (ما كذب المبلّغ و لا جهل السّامع) أراد بالمبلّغ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في تبليغه عن اللّه سبحانه و بالسّامع نفسه الشّريف، فيكون فيه إشعار بأنّ ما يخبرهم به مأخوذ من اللّه سبحانه.قال الشّارح المعتزلي: و المبلّغ و السّامع نفسه، يقول: ما كذبت على الرّسول تعمدا و لا جهلت ما قاله فانقل عنه غلطا، و الأوّل أظهر هذا.الترجمة:اى مردمان بايد كه باعث نشود شما را عداوت و مخالفت من بر تكذيب من، و متحيّر نگرداند شما را نافرماني كردن با من، و ميندازيد ديدها را بيكديگر نزد شنيدن اخبار غريبه از من، پس قسم بحق آن كسيكه شكافت دانه را و خلق فرمود انسان را بدرستى كه آنچه خبر مى دهم شما را بآن اخذ شده است از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دروغ نگفته رساننده آن خبر كه عبارتست از پيغمبر، و جاهل نبوده شنونده آن كه عبارتست از نفس نفيس خود.  
بخش ۳ : خبر از وقوع فتنه [منبع]

لَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى ضِلِّيلٍ قَدْ نَعَقَ بِالشَّامِ وَ فَحَصَ بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي كُوفَانَ.
فَإِذَا فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ وَ اشْتَدَّتْ شَكِيمَتُهُ وَ ثَقُلَتْ فِي الْأَرْضِ وَطْأَتُهُ عَضَّتِ الْفِتْنَةُ أَبْنَاءَهَا بِأَنْيَابِهَا وَ مَاجَتِ الْحَرْبُ بِأَمْوَاجِهَا وَ بَدَا مِنَ الْأَيَّامِ كُلُوحُهَا وَ مِنَ اللَّيَالِي كُدُوحُهَا.
فَإِذَا أَيْنَعَ زَرْعُهُ وَ قَامَ عَلَى يَنْعِهِ وَ هَدَرَتْ شَقَاشِقُهُ وَ بَرَقَتْ بَوَارِقُهُ عُقِدَتْ رَايَاتُ الْفِتَنِ الْمُعْضِلَةِ وَ أَقْبَلْنَ كَاللَّيْلِ الْمُظْلِمِ وَ الْبَحْرِ الْمُلْتَطِمِ هَذَا وَ كَمْ يَخْرِقُ الْكُوفَةَ مِنْ قَاصِفٍ وَ يَمُرُّ عَلَيْهَا مِنْ عَاصِفٍ وَ عَنْ قَلِيلٍ تَلْتَفُّ الْقُرُونُ بِالْقُرُونِ وَ يُحْصَدُ الْقَائِمُ وَ يُحْطَمُ الْمَحْصُود.

ضِلِّيل : صيغه مبالغه است، بسيار گمراه.
نَعَقَ : بانگ زد، «النَّعِيق»، صدايى كه چوپان با آن گوسفندان را مى راند.
فَحَصَ بِرَايَاتِهِ : پرچمهايش را نصب كرد، «فحص القطاة التّراب» : مرغ سنگخواره حفره اى را براى خوابيدن يا تخم گذارى ايجاد كرد.
كُوفَان : كوفه.
فَغَرَ فَاغِرَتُهُ : دهانش را باز كرد.
الشَكِيمَة : دهنه، ميله آهنى كه به افسار متصل است و در دهان حيوان قرار دارد، از اين آهن حيوان قرار دارد، از اين آهن به لحاظ استحكامى كه دارد به سختيها و دشواريها تعبير ميشود.
كُلُوحُهَا : روزهاى عبوس و سخت.
كُدُوح : جمع «كدح»، اثر زخمها و جراحات، خراش.
يَنْعِهِ : هنگام رسيدن و نضج گرفتنش.
الشَقَاشِق : جمع «شِقشِقَة»، چيزى است شبيه ريه در گلوى شتر، كه به هنگام هيجان از دهان خارج ميكند.
هَدَرَ : صدا كرد، صداى شتر در هنگام اخراج شقشقه را «هدير» مى گويند.
بَوَارِقُهُ : شمشيرها و نيزه هايش.
الْقَاصِف : صداى شديد رعد و طوفان و غيره.
العَاصِف : طوفان، باد شديد، مراد آشفتگيها و ناآراميهاى ناشى از فتنه هاست.
تَلْتَفّ القُرُونُ بِالقُرُونِ : گروهى با گروهى ديگر شاخ در شاخ هم مى پيچند، كنايه از رويارويى بين حق و باطل است.
يُحْصَدُ الْقَائِمُ : آنچه (از خير و نيكى) باقى مانده درو ميشود.
يُحْطَمُ الْمَحْصُودُ : آنچه درو شده است پايمال و خرد ميشود. 
ضِلّيل : شخص بسيار گمراه
نَعَق : صدا بلند نموده است
فَحَص : جا نموده، زمين را زير و رو نموده است
ضَواحى : جمع ضاحية : جاى باز و نمايان
فَغَرَت فاغَرته : دهانش را گشوده است
شَكيمَة : قدرت و قوت، آهن وسط لجام (دهنه)
بَدا : آشكار شد
كُلوح : ترش روئى و عبوسى
كُدوح : خدشه و اثر جراحت، زحمت و مشقت
أينَعَ : ميوه رسيده است، وقت چيدن ميوه رسيده است
تَلتَفُّ : بهم پيچيده مى شود
يُحصَد : درو مى شود
يُحطَم : خرد و شكسته مى شود 
گويا مى بينم شخص سخت گمراهى(۱) را كه از شام فرياد زند و بتازد و پرچم هاى خود را در اطراف كوفه بپراكند، و چون دهان گشايد و سركشى كند و جاى پايش بر زمين محكم گردد، فتنه فرزند خويش را به دندان گيرد و آتش جنگ شعله ور شود. روزها با چهره عبوس و گرفته ظاهر شوند و شب و روز با رنج و اندوه بگذرند. و آنگاه كه كشتزار او به بار نشست، و ميوه او آب دار شد، و چون شتر مست خروشيد، و چون برق درخشيد، پرچم هاى سپاه فتنه از هر سو به اهتزاز در آيد، و چونان شب تار و درياى متلاطم به مردم روى آورند.
از آن بيشتر، چه طوفانهاى سختى كه شهر كوفه را بشكافد، و چه تند بادهايى كه بر آن وزيدن گيرد، و به زودى دستجات مختلف به جان يكديگر يورش آورند: آنها كه بر سر پا ايستاده اند درو شوند، و آنها كه بر زمين افتادند لگد مال گردند.
_________________________
(۱). برخى از شارحان نهج البلاغه، و مورّخين گفته ‏اند كه آن شخص عبد الملك مروان است.
 
(3) مانند آن است كه مى بينم كسيرا (معاويه يا عبد الملك ابن مروان) در ضلالت و گمراهى بسيار كه بشام بانگ زند (مردم را گرد آورد) و بيرقهاى خود را در اطراف كوفه نصب كند، پس چون دهن باز نمايد (مردم را طعمه شمشير قرار دهد) و دهنه لجام او سخت (بسيار سركش) گردد، و پا زدنش در زمين سنگين باشد (جورش همه را فرا گيرد) و فتنه و آشوب به نيش دندان مردان زمانش را بگزد (مردم مبتلى بقتل و غارت و درد و اندوه گردند) و موجهاى جنگ به حركت آيد (جنگهاى سخت پيش آيد) و روزها (بسبب ظلم و ستم) گرفته و در همند، و شبها (بسبب درد و اندوه) دلخراش هستند (خلاصه آن مرد گمراه كوفه را ويران كرده مردم را دقيقه اى آسوده نگذارد)
(4) پس آنگاه كه كشت آن گمراه (از تخم فتنه و فساد) بروئيد، و شاخه آن نموّ نمايد (بر مردم مسلّط شود) و شقشقه هاى او صدا كند (شقشقه چيزى است مانند شش گوسفند كه هنگام مستى از دهن شتر بيرون آمده صدا كند، يعنى فرمانهاى نا حقّ دهد) و برق شمشيرهايش بدرخشد (طغيان و سر كشيش بحدّ كمال رسيده و بيم و ترس از او در دلهاى قوىّ جا گيرد، آنگاه) بيرقهاى فتنه و آشوب كه رهائى از آن نيست استوار مى گردد، و مانند شب تاريك و درياى موج دار (پى در پى بمردم) رو آورد،
(5) اين است، و چقدر باد سخت و صدا دار كوفه را بشكافد (ويران نمايد) و باد تند بر آن بوزد (خونريزيها در آن واقع گردد) و پس از زمان كمى گروهى با گروهى بپيچند (بزد و خورد مشغول گردند) و (از سنبله آدمى) آنچه بر پا است (قوىّ است) درو شود (كشته ميشود) و آنچه درو شده (ضعيف و ناتوان) است (در زير دست و پاى فتنه جويان) خورد مى گردد (خلاصه از پى يكديگر هلاك گشته و هر سال از كشت تخم فتنه و آشوب خرمنها از كشته آدميان بر باد رود).
 
گويى مى بينم مردى را، در گمراهى سرآمد همه گمراهان، كه در شام چون زاغ بانگ مى كند. پرچمهايش را در اطراف كوفه برافراشته. چون دهان گشايد، چونان توسنى، كه لجامش را مى كشند، سركشى آغاز كند و در زمين جاى پاى محكم سازد، ديو فتنه، فرزندان خود را در زير دندان خرد بسايد و درياى دمان جنگ موجها برانگيزد، روزها تيره و تار گردد و شبها با رنج و خستگى همراه. چون كشته اش بارور شود و ثمره اش برسد، همانند اشتر مست از خشم، پاره گوشت را از كنار دهان بيرون افكند و بسى چون صاعقه بسوزاند و براى لشكرهاى فتنه علم  بربندد و به راهشان اندازد و آنان چونان شب تاريك و درياى متلاطم پيش آيند. اى بسا، چنين توفانهايى كوفه را در هم كوبد و گرد بادها زير و زبرش سازد. پس از اندك زمانى جنگجويان، شاخ در شاخ، در هم آويزند، آنكه بر پا تواند ايستاد درو شود و آنكه دروده شده، زير پاها خرد و ناچيز گردد.
 
گويا مى بينم شخصى بسيار گمراه و گمراه کننده، بر مردم شام مسلّط شده، و همچون حيوانات بر آنها بانگ مى زند و (آن قدر پيشروى مى کند که) پرچم هاى خويش را در اطراف کوفه نصب مى نمايد. هنگامى که او دهن باز مى کند و طغيانش به اوج مى رسد و جاى پايش در زمين محکم مى گردد و فتنه، فرزندان خود را با دندان هايش مى گزد، و امواج جنگ، به حرکت در مى آيد; چهره عبوس روزها ظاهر مى شود و درد و رنج و مشقّت شب ها نمايان مى گردد و هنگامى که کِشت (آن ظالم گمراه) به مرحله درو مى رسد، براى چيدنش به پا مى خيزد، به هيجان در مى آيد و برق شمشيرش مى درخشد; در آن هنگام، پرچم هاى فتنه هاى پيچيده (بر ضدّ او) به اهتراز در مى آيد و (دشمنانش) همچون شب تار، و درياى متلاطم روى مى آورند. چه طوفان هاى سختى شهر کوفه را مى شکافد! و چه تندبادهايى که بر آن مى گذرد و به زودى گروههاى مختلف به جان هم مى افتند; آنان که سرپا هستند درو مى شوند و آنها که از پا افتاده اند، لگدمال مى گردند!
 
گويى مردى را مى بينم سخت گمراه -دينش در راه دنيا تباه- كه از شام بانگ بردارد و در تازد، و درفشهاى خود را پيرامون كوفه بر پا سازد. و چون دهان گشايد، و سركشى كند، و به فرمان نيايد، و جور و ستم از حدّ درگذرد، فتنه دندان خود را در فتنه انگيزان فرو برد. موج پيكار از هر سو پديدار گردد و چهره ترش روزگار آشكار. شب و روز بارور رنج و سختى بسيار. چون كشت او به بار رسيد و ميوه او آبدار گرديد، و چون شتر مست بخروشيد، و چون برق بدرخشيد، سپاه فتنه از هر سو درفش بر بسته برخيزد، و چون شب تار و درياى زخّار، روى آرد و به هم در آميزد. آن هنگام چه تندر بلا كه كوفه را ويران سازد، و چه تندبادها كه بر آن بگذرد و برج و بارويش را در اندازد، و ديرى نپايد كه دو سپاه درهم ريزند، و توده ها به هم آويزند و با يكديگر بستيزند. آنچه از خير و رستگارى بر پاست بدورند و آنچه درويده است، خرد كنند.
 
گويا مى بينم شخصى كه گمراهيش شديد است در شام فرياد مى كند، بيرق هاى خود را اطراف كوفه نصب مى نمايد. پس چون دهانش باز شود، و مقاومتش سخت گردد، و جاى پايش در زمين استوار شود، به آن هنگام فتنه و آشوب با نيش خود مردم زمان را بگزد، و جنگ با امواجش زبانه كشد، و از روزها قيافه خشن آشكار گردد، و از شبها رنج و سختى ها هويدا شود. و هنگامى كه محصول او خوب برسد، و پخته و رسيده سر پا شود، و شقشقه اش به صدا در آيد، و برق شمشيرهايش بدرخشد، آن وقت است كه پرچم هاى فتنه و آشوب كه راه رهايى از آن نيست به اهتزاز آيد، و همانند شب تار و درياى پر موج روى آورد. اين است اوضاع، چه صداهاى سهمگينى كه گوش كوفه را بخراشد، و چه تندبادهايى كه بر آن بوزد به همين زودى ها گروههاى مختلف به جان هم افتند، آنان كه سر پايند درو شوند، و آنان كه از پا افتاده اند لگد مال گردند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏4، ص: 390-386 فتنه حاکمان شام و سرانجام دردناکشان:امام(عليه السلام) در اين بخش - که در واقع بخش اصلى خطبه است - از روى حوادث وحشتناکى که در آينده در انتظار مردم عراق خواهد بود، پرده بر مى دارد و با دقّت هر چه تمام تر، جزئيّات بعضى از اين حوادث دردناک را تشريح مى کند تا شايد مردم آماده شوند و با هوشيارى بتوانند ضايعات آن را به حداقل برسانند. مى فرمايد:«گويا مى بينم شخصى بسيار گمراه و گمراه کننده بر مردم شام مسلط شده، و همچون حيوانات بر آنها بانگ مى زند و (آن قدر پيشروى مى کند که) پرچم هاى خويش را در اطراف کوفه نصب مى نمايد!» (لَکَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى ضِلِّيل(1) قَدْ نَعَقَ(2) بِالشَّامِ، وَ فَحَصَ(3) بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي کُوفَانَ(4)).سپس در توضيح بيشترى پيرامون اين فاجعه بزرگ مى افزايد: «هنگامى که او دهن باز مى کند، و طغيانش به اوج مى رسد، و جاى پايش در زمين محکم مى گردد فتنه، فرزندان خود را با دندان هاى خويش مى گزد، و امواج جنگ به حرکت در مى آيد، چهره عبوس روزگار ظاهر مى شود، و درد و رنج و مشقّتِ شبها، نمايان مى گردد!» (فَإِذَا فَغَرَتْ(5) فَاغِرَتُهُ، وَ اشْتَدَّتْ شَکِيمَتُهُ(6)، وَ ثَقُلَتْ فِي الأَرْضِ وَطْأَتُهُ، عَضَّتِ الْفِتْنَةُ أَبْنَاءَهَا بِأَنْيَابِهَا، وَ مَاجَتِ الْحَرْبُ بِأَمْوَاجِهَا، وَ بَدَا مِنَ الأَيَّامِ کُلُوحُهَا(7)، وَ مِنَ اللَّيَالِي کُدُوحُهَا(8)).در اين که منظور از اين فرد «ضِلّيل» (گمراه و گمراه کننده) کيست؟ شارحان نهج البلاغه به طور عمده دو قول دارند: بعضى معتقدند که منظور «معاويه» است که بعد از شهادت اميرمؤمنان(عليه السلام) و به اصطلاح صلح با امام حسن(عليه السلام) مردم عراق را در تحت شديدترين فشارها قرار داد و آنچه را در جمله هاى بالا آمد، در عمل پياده کرد; ولى جمعى ديگر معتقدند منظور «عبدالملک بن مروان» است که جنايتکار معروف تاريخ اسلام، يعنى «حجّاج» از طرف او بر کوفه و عراق مسلّط شد و ظلم و ستمى نبود که انجام ندهد! ولى هر چه هست اشاره به حاکمان بيدادگر بنى اميّه مى باشد.جمله «عَصَّنتِ الْفِتْنَةُ أَبْنَاءَهَا بِأَنْيَابِهَا; فتنه فرزندان خود را با دندان مى گزد» اشاره به اين است که اين آشوبها و فتنه ها حتّى دامن فتنه گردان را نيز رها نمى کند! آنها نيز با اختلافات داخلى به جان هم مى افتند و يا دشمنانشان - آن گونه که در تاريخ اسلام آمده - به پا مى خيزند و طعم تلخ ظلم و بيدادگرى را به آنان نيز مى چشانند و در هر حال، فضاى جهان اسلام تاريک مى شود و پير و جوان و خُرد و کلان در امواج فتنه غرق مى شوند.سپس در ادامه اين سخن مى افزايد: «هنگامى که کِشت او (آن ظالم گمراه) به مرحله درو مى رسد، براى چيدنش به پا مى خيزد و به هيجان در مى آيد، و برق شمشيرش مى درخشد، در آن هنگام، پرچم هاى فتنه هاى سخت (بر ضدّ او) به اهتراز در مى آيد، و (دشمنانش) همچون شب تار و درياى متلاطم، روى مى آورند!» (فَإِذَا أَيْنَعَ زَرْعُهُ وَ قَامَ عَلَى يَنْعِهِ(9)، وَ هَدَرَتْ شَقَاشِقُهُ(10)، وَ بَرَقَتْ بَوَارِقُهُ، عُقِدَتْ رَايَاتُ الْفِتَنِ الْمُعْضِلَةِ، وَ أَقْبَلْنَ کاللَّيْلِ الْمُظْلِمِ، وَ الْبَحْرِ الْمُلْتَطِمِ).اشاره به اين که دوران حکومت آنها ديرى نمى پايد و اين گمراهان ستمگر، از کار خود بهره چندانى نمى گيرند و به زودى پرچم هاى مخالفان برافراشته مى شود و از هر سو آنها را احاطه مى کند. ممکن است اين جمله ها اشاره به قيام بنى عبّاس بر ضد بنى اميّه باشد.و در پايان چنين مى فرمايد: «اضافه بر اينها، چه طوفانهاى سخت و پر صدايى شهر کوفه را مى شکافد، و چه تندبادهايى که بر آن مى گذرد، و به زودى دسته هاى مختلف به جان هم مى افتند; آنان که سرپا هستند درو مى شوند، و آنها که از پا افتاده اند لگدمال مى گردند!» (هذا، وَ کَمْ يَخْرِقُ الْکُوفَةَ مِنْ قَاصِف، وَ يَمُرُّ عَلَيْهَا مِنْ عَاصِف، وَ عَنْ قَلِيل تَلْتَفُّ الْقُرُونُ بِالْقُرُونِ، وَ يُحْصَدُ الْقَائِمُ، وَ يُحْطَمُ الْمَحْصُودُ).جالب اينکه آنچه را امام(عليه السلام) در اين جمله هاى کوتاه و پر معنا بيان فرموده، در فاصله کمى به وقوع پيوست; سرزمين «عراق» و به خصوص «کوفه» با فتنه هاى بنى اميّه و سپس بنى عبّاس درهم کوبيده شد; و اين شهر بزرگ، پيوسته مرکز طوفان سخت حوادث و تند بادهاى فتنه ها بود و هر کس، کمى با تاريخِ «کوفه» آشنا باشد، عمق کلمات امام را در جمله هاى بالا به خوبى درک مى کند.تعبير «تَلْتَفُّ الْقرُونُ بِالْقُرُونِ» (با توجه به اينکه «تلتفّ» به معناى به هم پيچيدن و «قرون» جمع «قَرْن» به معناى گروهى از مردم است) اشاره به جنگهاى سختى است که اقوام مختلف در سرزمين عراق و کوفه با يکديگر داشتند; مخصوصاً درگيريهاى بنى اميّه و بنى عبّاس!جمله «يُحْصَدُ الْقَائِمُ، وَ يُحْطَمُ الْمَحْصُودُ!» کنايه لطيفى است از آسيب هايى که در طول اين حوادث به همه مردم مى رسد: آنها که سر پا هستند، به زمين مى خورند و آنها که به زمين افتاده اند، پايمال مى شوند!«ابن ابى الحديد» در شرح خود جمله «يُحْصَدُ الْقَائِمُ» را کنايه از قتل امراى بنى اميّه در ميدان جنگ گرفته و جمله «وَ يُحْطَمُ الْمَحْصُودُ» را کنايه از کشتن اسيران، با شکنجه هاى سخت مى داند که نمونه هاى آن در تاريخ مذکور است. ولى آنچه را «ابن ابى الحديد» ذکر کرده، در واقع بعضى از مصاديق مفهوم گسترده جمله بالاست.****نکته ها:1- ملاحم چيست؟«مَلاحم» جمع «مَلحمه» در اصل به معناى واقعه مهمى است که توأم با فتنه باشد. در بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه به مواردى برخورد مى کنيم که اميرمؤمنان على(عليه السلام) از فتنه هاى مهمّى که مردم در پيش داشتند، خبر مى دهد و در بسيارى از موارد، جزئيّات آن را نيز تشريح مى فرمايد و با صراحت مى فرمايد: «من اينها را از پيشوايم پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آموختم».به نظر مى رسد که هدف امام(عليه السلام) از اين پيشگويى ها، دو چيز بوده است: نخست اينکه، به خاطر محبّتى که امام(عليه السلام) به مردم داشته، آنان را آماده کند، تا ضايعات اين فتنه ها به حداقل برسد; درست مثل اينکه شخص آگاهى مردم را از آمدن سيل، يا زلزله با خبر کند; گرچه مردم نمى توانند جلو آن را بگيرند، ولى با داشتن آگاهى قبلى، مى توانند خطرات آن را کم کنند.ديگر اينکه، به آنها بفهماند کوتاهى در جهاد، تنبلى و سستى و اختلاف هاى گوناگون و در يک جمله: «ارتکاب گناهان عظيم» چنين حوادثى را در پيش دارد; شايد بيدار شوند و توبه کنند و به راه خدا بازگردند.در اين زمينه، در خطبه هاى مناسب ديگر از جمله خطبه 128 و 138 که شباهت زيادى با خطبه بالا دارد، بحث خواهيم کرد.****2- کوفه کانون طوفان ها و بحران هاهرکس آشنايى مختصرى با تاريخ «کوفه» داشته باشد مى داند يکى از پرحادثه ترين بلاد اسلام در طول تاريخ، شهر «کوفه» و اطراف آن بوده است و به تعبير ديگر: صحنه اى بوده براى نشان دادن عمق جنايات جمعى از جنايتکاران بنى اميّه و بنى عبّاس و اَعمال خشونت بار بى نظير اين درندگان انسان نما; که انسان از خواندن آن در صفحات تاريخ، وحشت مى کند! پس واى به حال آنها که اين صحنه ها را با چشم مى ديدند!!ما قسمت هاى زيادى از تاريخِ کوفه و حوادث مرگبار آن را در ذيل خطبه 25 و 47 در جلد دوّم و خطبه 87 در جلد سوّم آورده ايم و نيازى به تکرار نيست.****پی نوشت:1. «ضلّيل» از مادّه «ضَلال» به معناى گمراهى گرفته شده، و به معناى کسى است که بسيار گمراه است و طبعاً، هم گمراه است و هم گمراه کننده.2. «نَعق» از مادّه «نعق» (بر وزن نعل)در اصل به معناى صداى کلاغ است; سپس به صداهايى که براى حرکت حيوانات و امر و نهى آنها گفته مى شود، اطلاق شده و تعبير بالا اشاره به آن است که بنى اميّه گروهى از مردم شام را تحميق کرده بودند و همچون حيوانات به هر جا مى خواستند، مى بردند.3. «فحص» از مادّه «فَحْص» به معناى بحث و جستجو است.4. «کوفان» به معناى کوفه است و در اصل به معناى تپه شن هاى دايره مانند و سرخ رنگ است.5. «فَغرت» از مادّه «فغر» (بر وزن فقر) به معناى گشودن دهان است.6. «شَکيمه» در اصل به معناى دهان بند حيوان است (قطعه فلزى که متصل به افسار است و در دهن حيوان قرار مى گيرد;) سپس به هر گونه فشار اطلاق شده است و در جمله بالا به همين معناست.7. «کُلوح» به معناى عبوس بودن است.8. «کُدوح» به معناى شدّت تلاش و کوشش است، آنچنان که در وجود انسان اثر کند و در اصل به معناى خراش نهادن بر چيزى است.9. «يَنع» به معناى رسيدن ميوه است; سپس به هرگونه پختگى و آمادگى براى گرفتن نتيجه اطلاق شده است.10. «شَقاشق» جمع «شَقْشقه» به معناى پوسته اى است مانند بادکنک که شتر به هنگام هيجان از دهان خود بيرون مى آورد; سپس به هرگونه هيجان، اطلاق شده است. 
شرح علامه جعفریخبر از حوادث ناگوار:«لكانّي انظر الي ضليل بالشام و فحص براياته في ضواحي كوفان، فاذا فغرت فاغرته و اشتدت شكيمته و ثقلت في الارض و طاته، عضت الفتنه ابنائها بانيابها و ماجت الحرب بامواجها و بدا من الايام كلوحها و من الليالي كدوحها، فاذا اينع زرعه و قام علي ينعهه و هدرت شقاشقه و برقت بوارقه، عقدت رايات الفتن المعضله و اقبلن كالليل المظلم و البحر الملتطم» (البته چنان مي‌بينيم شخصي را كه سخت گمراه است در شام عربده كشيده و جايگاهي براي پرچمهاي خود در اطراف كوفه گرفته است، تا آنجا كه دهانش باز شود و مقاومت و امتناعش سخت گردد و گام گذاشتن او بر زمين سنگين كند و در آنهنگام فتنه و آشوب، فرزندان خود را با دندانهايش بگزد و جنگ با امواج خود سر بكشد و از روزهاي آن دوران چهره‌ي خشن و عبوس آشكار شود و از شبهايش اثر زخمهاي آنها بروز نمايد. در آنهنگام كه كاشته‌اش به حد كمال رسد و در حد كمال خود بايستد و شقشقه‌هاي او به صدا در آيد و اسلحه‌ي براق او درخشيدن بگيرد، در اين موقع است كه پرچمهاي فتنه بسيار سخت و عاجز كننده بسته و آماده شوند و مانند شب تاريك و درياي متلاطم بحركت در آيند و روي بياورند.)گمراهي كه در شام عربده ميكشد و پرچم در اطراف كوفه ميزند:شارحان نهج‌البلاغه درباره‌ي تعيين اين گمراهي نظرات مختلف داده‌اند. ابن ميثم بحراني و ميرزا حبيب‌الله هاشمي خوئي نظر ابن ابي‌الحديد را ترجيح داده‌اند. نظر اين شارح بقرار زير است: «و اين گمراه كنايه است از عبدالملك بن مروان، زيرا اين صفت‌ها و علامتها كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرموده‌است، در عبدالملك كاملتر از غير او است. زيرا عبدالملك موقعيكه مردم را به پذيرش رياست خود دعوت كرد، در شام قيام نمود و اينست معناي عربده و نعره‌ي او. و او بود كه پرچمهاي خود را در كوفه جايگير نمود- گاهي با حركت خود بسوي عراق، كه رفت و مصعب را كشت و گاهي با امرائي كه در كوفه نصب كرد، مانند برادرش بشر بن مروان و غير از او، تا اينكه امر به حجاج بن يوسف منتهي گشت و در اين زمان بود كه مقاومت و قدرتش شديد شده و گامهاي او بر زمين سنگيني نموده است و در اين موقع بود كه امر (زندگي مردم) بسيار بسيار سخت شد و فتنه‌ها با خوارج و عبدالرحمن بن اشعث متراكم گشت. هنگاميكه امر عبدالملك كامل شد، (و اينست معناي اينع زرعه) به هلاكت رسيد و پرچمهاي فتنه‌هاي سخت و ناتوان كننده بعد از وي بسته و آماده شد، مانند جنگهائي كه فرزندان او با بني‌المهلب و با زيد بن علي عليه‌السلام براه انداختند، و مانند فتنه‌هائي كه در روزگار يوسف بن عمر و خالد قيسري و عمر بن هبيره و غيره آنان در كوفه بوقوع پيوست و مانند ديگر ظلم و تعدي‌ها و ريشه‌كن كردن اموال و از بين بردن مردم.»****«و كم يخرق الكوفه من قاصف و يمر عليها من عاصف، و عن قليل تلتف القرون بالقرون، و يحصد القائم و يحطم و يحطم المحمود» (و چه بسا تند وز كه كوفه را بدرد و بشكافد، و بادهائي نيرومند و جهنده از كوفه بگذرد، و در اندك زماني مردم (يا دو گروه) بهم بپيچند (شاخ به شاخ شوند) آن كسيكه در آشوب ايستاده است (نيرومنداست) درو شود و كسيكه درو شده است (ناتوان) نابود گردد.)ممكن است سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام بنا بعقيده ابن ابي‌الحديد درباره جنگهاي بني‌اميه و بني‌عباس بوده باشد، بنابراين نظريه منظور از درو شدگان، امراي بني‌اميه و منظور از نابود شدگان، اسرائي از بني‌اميه‌اند كه بدست بني‌عباس كشته ميشدند. و محتمل است كه مقصود اميرالمومنين عليه‌السلام اصل كلي فتنه‌ها است كه ايستاده‌ها (اقوياي) آنها همانگونه درو ميشوند كه درو شده‌هاي (ناتوان) آنان از بين ميروند. و اين امر درباره‌ي جنگهاي بني‌عباس و بني‌اميه نيز جريان داشته است. اين نظريه از هاشمي خوئي است و ما بر مبناي اين نظريه، جملات را تفسير مينمائيم. اگر ناتوانان در فتنه‌ها نابود ميشوند، قدرتمندان نيز با داس همان فتنه‌ها درو مي‌گردند. قدرت پرستان چنان مست قدرت ميشوند كه همه قوانين هستي را فراموش مي‌كنند، مخصوصا، آن قانون كه ميگويد: (هر عملي عكس‌العملي دارد) و نميدانند كه:بر من است امروز و فردا بر وي است            خون من همچون كسي ضايع كي استاين جهان كوه است و فعل ما ندا            سوي ما آيد نداها را صداگر چه ديوار افكند سايه دراز         باز گردد سوي او آن سايه بازداستان طولاني بشر از بجهت همانست كه مولوي در پايان داستان شير و نخجيران آورده است كه شير سزاي درندگي خود را بوسيله خرگوش كه حيوانيست ضعيف، مي‌بيند. در آن داستان تمثيلي، خرگوش شير را به سر چاهي مي‌آورد و ميگويد: طعمه امروز جنابعالي را كه خرگوشي بود، من مي‌آوردم، شيري در همين جا آنرا از من گرفت و رفت توي اين چاه. شير از جسارت آن شير كه طعمه او را گرفته و توي چاه رفته برآشفت و به خرگوش گفت: آن شير را بمن نشان بده تا به او بفهمانم كه جزاي جراتي كه كرده و طعمه مرا از تو گرفته است چيست؟ خرگوش گفت: اي شير عزيز، من از آن شير مي‌ترسم، تو مرا به بغل خود بگير، تا با هم آن شير خرگوش به بغل را كه توي چاه است ببينيم. شير خرگوش را بغل كرد و آمد از لبه چاه تماشا كرد و ديد شيري خرگوش به بغل در ته چاه است!شير عكس خويش ديد از آب تفت            شكل شيري در برش خرگوش زفتچونكه خصم خويش را در آب ديد           مر ورا بگذاشت و اندر چه دويددر فتاد اندر چهي كاو كنده بود          زانكه ظلمش بر سرش آينده بودچاه مظلم گشت ظلم ظالمان          اين چنين گفتند جمله عالمانهر كه ظالم‌تر چهش با هول‌تر          عدل فرموده است بدتر را بتراي كه تو از ظلم چاهي مي‌كني          از براي خويش دامي مي‌تنيبر ضعيفان گر تو ظلمي مي‌كني            دان كه اندر قعر چاه بي‌بنيگرد خود چون كرم پيله بر متن        بهر خود چه مي‌كني اندازه كنمر ضعيفان را تو بي‌خصمي مدان           از نبي اذ جاء نصرالله بخوانگر تو پيلي خصم تو از تو رميد           نك جزا طيرا اباليت رسيدگر ضعيفي در زمين خواهد امان              غلغل افتد در سپاه آسمانگر بدندانش گزي پرخون كني            درد دندانت بگيرد چون كنيشير خود را ديد در چه و ز غلو            خويش را نشناخت آندم از عدوعكس خود را او عدوي خويش ديد            لاجرم بر خويش شمشيري كشيداي بسا ظلمي كه بيني در كسان             خوي تو باشد در ايشان اي فلاناندر ايشان تافته هستي تو            از نفاق و ظلم و بدمستي توآن توئي و آن زخم بر خود مي‌زني             بر خود آندم تار لعنت مي‌تنيدر خود اين بد را نمي‌بيني عيان             ورنه دشمن بوده اي خود را بجانحمله بر خود مي‌كني اي ساده مرد           همچو آن شيري كه بر خود حمله كردچون به قعر خوي خود اندر رسي           پس بداني كز تو بود آن ناكسيشير را در قعر پيدا شد كه بود           نقش او آن كش دگر كس مي‌نمود 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «لكأنّي أنظر إلى ضلّيل قد نعق بالشّام...»:اين بيان، از جمله آينده گوييهاى آن حضرت است، و گفته شده كه ضلّيل يعنى بسيار گمراه اشاره به سفيانى دجّال است و نيز گفته اند كه منظور معاويه است، زيرا وى سلطنت خود را در شام بنياد نهاد، و دعوت خود را از آن جا آغاز كرد، و در زمان حيات امير مؤمنان (ع) به اطراف كوفه و شهر انبار شبيخون زد، و اين مطالب را پيش از اين شرح داده ايم.و اين كه فرموده است «فحص براياته...» كنايه است از دست اندازى معاويه به شهر كوفه و پيرامون آن، و استعاره واژه فحص در اين جا به مناسبت شباهت كار اوست با مرغ سنگخواره كه محلّ تخم گذارى او را مفحص مى گويند.همچنين است جمله «فغرت فاغرته» كه كنايه است از يورش بردن و شبيخون زدن به مردم، و اين به مناسبت شباهتى است كه با يورش شير به شكار خود دارد. و عبارت «اشتدت شكيمته» اشاره است به سركشى و شدّت يورش او و اين اصطلاح است براى اسب سركش كه به لجام قوى و سخت نياز دارد، و نيز ثقلت وطأته كنايه است بر بسيارى قدرت او در زمين و فشار او بر مردم. و مناسبتر اين است كه اين بيان اشاره به عبد الملك بن مروان باشد كه از چگونگى احوال و طغيان و سركشى او در روى زمين، پيش از اين سخن رفته است.براى فتنه لفظ عض (گزيدن) را استعاره آورده است، زيرا فتنه و گزيدن، هر دو با سختى و درد توأم مى باشند، و با ذكر انياب (دندانها) براى فتنه و أبناء (فرزندان) براى مردم، اين استعاره را ترشيح داده و تكميل فرموده است، و نيز واژه موج را براى جنگ استعاره آورده، و اين كنايه است از درهم ريختگى ناشى از كشتارها و بيم و هراسهايى كه جنگ به همراه دارد، و براى روزها واژه كلوخ را ذكر فرموده كه اشاره است به شدّت بديها و سختيهايى كه در آن روزها ديده مى شود به مانند كسى كه ترشرويى بسيار از خود نشان دهد.همچنين واژه كدوح استعاره است بر مصيبتهايى كه در آن روزگار روى مى دهد و مانند شب، تيره و تار است واژه زرع استعاره است براى كارهاى او، و لفظ أيناع (رسيدن ميوه) كنايه است بر زمانى كه سركشى و طغيان او به نهايت برسد، و واژه شقاشق و بروق استعاره است بر حركات هولناك و سخنان دهشتناك او، همانند ابرى كه با رعد و برق همراه باشد.فرموده است: «عقدت رايات الفتن المعضلة»:يعنى: اين فتنه، هنگامى كه پديد آيد، فتنه ها و آشوبها و بى نظمى بسيارى را به دنبال خود خواهد آورد، پديد آمدن اين فتنه ها را به رو آوردن شب تار تشبيه فرموده است، وجه مشابهت اين دو اين است كه همان گونه كه در شب تاريك نمى توان راه به جايى برد، در اين فتنه و آشوب نيز نمى توان به حقّ راه يافت، همچنين آن را به درياى متلاطم تشبيه فرموده است. و اين به سبب بزرگى فتنه، و درهم ريختگى طبقات مردم است كه گروهى گروه ديگر را واژگون و نابود مى سازند، به همان گونه كه امواج دريا بر يكديگر فرود مى آيند و بر چهره هم سيلى مى زنند.سپس اشاره فرموده است به آشوبها و مصيبتهايى كه پس از اين كوفه را فرا مى گيرد، چنان كه مطابق نوشته تاريخ نويسان حوادث بسيار و فتنه هاى زيادى در آن روى داد كه از جمله آنها فتنه حجّاج و مختار بن ابى عبيده و جز اينهاست، و نيز دو واژه عاصف و قاصف را كه به بادهاى سخت گفته مى شود استعاره فرموده است و اين به مناسبت وزيدن تندباد حوادث بر مردم اين شهر است.فرموده است: «و عن قليل تلتفّ القرون بالقرون...»:يعنى: بزودى نسلها و امّتها به يكديگر ملحق مى شوند، و مراد از التفاف برخى به برخى ديگر اجتماع آنها در اندرون زمين است، و واژه هاى حصد (درو كردن) و حطم (پايمال كردن) را براى حالت مردم استعاره فرموده است چون حالت آنها با زرع و كشت مناسبت دارد به اين معنا كه زراعت هنگامى كه سر پاست درو، و پس از آن كوبيده مى شود، در اين جا حصد كنايه از مرگ و كشتار مردم است و حطم نابودى و متلاشى شدن اعضاى آنها در خاك است.بايد دانست كه در الفاظ خطبه دلالت روشنى بر اين كه مراد از ضلّيل معاويه است وجود ندارد، بلكه احتمال دارد منظور شخص ديگرى باشد كه پس از اين در شام ظاهر شود، چنان كه گفته شده منظور از آن سفيانى دجّال است اگر چه ظنّ غالب احتمال نخست است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 164 لكأنّي أنظر إلى ضلّيل قد نعق بالشّام، و فحص براياته في ضواحي كوفان، فإذا فغرت فاغرته، و اشتدّت شكيمته، و ثقلت في الأرض وطأته، عضّت الفتنة أبنائها بأنيابها، و ماجت الحرب بأمواجها، و بدا من الأيّام كلوحها، و من اللّيالي كدوحها، فإذا أينع زرعه، و قام على ينعه، و هدرت شقاشقه، و برقت بوارقه، عقدت رايات الفتن المعضلة، و أقبلن كالّليل المظلم، و البحر الملتطم، هذا و كم يخرق الكوفة من قاصف، و يمرّ عليها من عاصف، و عن قليل تلتفّ القرون بالقرون، و يحصد القائم، و يحطم المحصود. (19683- 19519)اللغة:و (ضلّيل) وزان سكيّت الكثير الضّلال و (نعق) الراعى لغنمه من باب ضرب صاح بها و زجرها و (فحص) القطا التراب اتّخذ فيه مفحصا بفتح الميم و الحاء و هو يجثمه و الموضع الذى تبيض فيه و (ضاحية) البلد ناحيته القريبة منه.و (الكوفان) الكوفة قال الفيومى: و هى مدينة مشهورة بالعراق قيل: سميّت كوفة لاستدارة بنائها، لأنّه يقال تكوّف القوم إذا اجتمعوا و استداروا، و في القاموس الكوفة بالضمّ الرّملة الحمراء المستديرة أو كلّ رملة يخالطها حصباء و مدينة العراق الكبرى و قبّة الاسلام و دار هجرة المسلمين، مصرّها سعد بن أبى وقاص، و كان منزل نوح عليه السّلام و بنى مسجدها، سميّت بها لاستدارتها و اجتماع النّاس بها، و يقال لها: كوفان و يفتح، و كوفة الجند لأنّه اختطّت فيها خطط العرب أيّام عثمان خطّطها السّائب بن الاقرع الثقفى، أو سميت بكوفان و هو جبل صغير فسهلوه و اختطوا عليه، أو من الكيف القطع لأنّ ابرويزا قطعه لبهرام، أو لأنّها قطعة من البلاد و الأصل كيفة فلمّا سكنت الياء و انضمّ ما قبلها جعلت واوا، أو من قولهم هم في كوفان بالضمّ و يفتح و كوّفان محرّكة مشدّدة الواو أي في عزّ و منعة، أو لأنّ جبل ساتيد ما محيط بها، او لأنّ سعد الما ارتاد هذه، المنزلة للمسلمين قال لهم تكوّفوا، أو لأنه قال كوّفوا هذه الرّملة أى نحوّها، و (فغر) الفم فغرا من باب نصر و نفع انفتح، و فغرته فتحته يتعدّى و لا يتعدّي و استعاره (الفاغرة) اصول النّيلوفر و يستعار للفم باعتبار انفتاحها يقال: و فغرت فاغرته أى انفتح فوه و (الشكيمة) في اللجام الحديدة المعترضة في فم الفرس فيها الفاس و الجمع شكائم، يقال: فلان شديد الشكيمة أنف أبيّ لا ينقاد، لأنّ شدّة الشكيمة______________________________ (1) اللحمة بالفتح ما ينسج عرضا و الضم لغة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 165 و قوّتها تدلّ على قوّة الفرس و (الوطاء) الدوس بالقدم و الوطأة الأخذة الشديدة و الضغطة و (كلح) يكلح من باب منع، كلوحا و كلاحا بضمهما تكشر في عبوس و (الكدوح) بالضمّ جمع كدح و هو الخدش و اثر الجراحة.و (أينع) الزّرع وزان أكرم، و كذلك ينع من باب منع و ضرب ينعا إذا نضج و حان قطافه و قام على ينعه أى على نضجه فيكون مصدرا: و يحتمل أن يكون جمع يانع مثل صحب و صاحب و اليانع الثمر الناضج و (هدر) البعير هدرا من باب ضرب صوّت و (الشقاشق) جمع الشقشقة بالكسر و هو شي ء يشبه الرّية يخرج من فم البعير عند الهياج و يقال للخطيب ذو شقشقة تشبيها له بالفحل و منه الخطبة الشقشقيّة و قد مرّ.و (المعضلة) كالمشكلة لفظا و معنى يقال: أعضل الأمر أى أشكل و أعضلنى الأمر أى أعياني يتعدّى و لا يتعدّي، وداء عضال لا يهتدى بعلاجه و (المظلم) كمحسن الكثير الظلام و (التطم) البحر ضرب أمواجه بعضها بعضا فهو يلتطم و (حصد) الزرع قطعه بالمنجل و (الحطم) الكسر.الاعراب:و اللّام في قوله لكأنّى جواب قسم محذوف، و كأنّ للتقريب، و فاغرته بالضمّ فاعل فغرت، و على في قوله على ينعه للاستعلاء المجازي، و كم في قوله كم يخرق خبرية بمعنى كثير على حدّ قوله سبحانه: «كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 166 و من قاصف تميز لكم، و عن في قوله و عن قليل بمعنى بعد على حدّ قوله: «عَمَّا قَلِيلٍ لَيُصْبِحُنَّ نادِمِينَ» .المعنى:و لمّا وطّن نفوس السّامعين لقبول ما يقوله و نحّاهم من الاستيحاش شرع في مقصده و ما هو بصدده من الاخبار عمّا سيكون فقال (لكأنّى) أى تااللّه لكأنّي (أنظر إلى ضليل) أى إلى رجل كثير الضلال و اختلف في هذا الرّجل فقيل: إنّه السّفياني الموعود، و قيل: إنّه معاوية، و قيل: بل يمكن أن يريد به شخصا آخر يظهر بعد بالشام، و الأشبه كما في شرح المعتزلي أنّه أراد به عبد الملك بن مروان.و استبعد الشّارح كون المراد به معاوية بأنّ ظاهر الكلام يدلّ على انسان ينعق فيما بعد و معاوية كان في أيّام أمير المؤمنين عليه السّلام نعق بالشام و دعاهم إلى نفسه، و استقرب عبد الملك بأنّ هذه الصّفات و الامارات كان فيه أتمّ منها في غيره منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 170 فانه (قد نعق بالشام) أى صاح فيه حين دعا أهله إلى نفسه، أوصاح بهم و زجرهم حين الشّخوص إلى العراق (و فحص براياته في ضواحى كوفان) أى أخذ نواحى كوفة مفحصا لراياته كما تأخذ القطاة في الأرض مفحصا لها، و ذلك حين شخص عبد الملك بنفسه إلى العراق و قتل مصعبا و استخلف الأمراء من بشر بن مروان أخيه و غيره عليه حتى انتهى الأمر إلى الحجّاج. (فاذا فغرت فاغرته) أى انفتح فوه و هو استعارة لاقتحامه للناس و افتراسه لهم بالفتك و القتل كما يفتح الأسد فاه عند افتراس فريسته.و ما في شرح المعتزلي و غيره من أنّ تأنيث الفاغرة للفتنة لا يفهم معناه، بل الظاهر أنّ التأنيث بملاحظة أصل المعنى المستعار منه على ما قدّمناه.كنايه (و اشتدّت شكيمته) و هو كناية عن شدّة بأسه و قوّته، لأنّ الفرس القوىّ شديد الرأس يحتاج إلى قوّة الشكيمة (و ثقلت في الأرض وطأته) و هو كناية عن شدّة جوره و ظلمه قال الشارح المعتزلي: و ذلك حين ولي الحجاج على العراق فصعب الأمر جدا و عند ذلك استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (عضّت الفتنة أبنائها بأنيابها) شبّه الفتنة بحيوان صائل و أثبت لها النّاب على سبيل التخييل و رشح الاستعارة بذكر العضّ و أراد بأبناء الفتنة أهلها، و المراد أنه اذا قوى سلطنة ذلك الضليل كثر الفتن و يقع أهلها في الشدّة و الألم.قال الشارح و هو اشارة إلى تفاقم الفتن بين عبد الملك و بين الخوارج و عبد الرّحمن بن الأشعث (و ماجت الحرب بأمواجها) كالبحر المتلاطم التيار المتراكم الزّخار مجاز فى الاسناد (و بدا من الأيام كلوحها) نسبة الكلوح إلى الأيام من التوسّع في الاسناد و أراد به كثرة ما يلقى النّاس فيها من العبوس و سواء الحال و كذلك نسبة الكدوح إلى الليالي في قوله (و من اللّيالي كدوحها) و هو إشارة إلى ما يبتلى به النّاس فيها من المصائب الشبيهة بآثار الجراحات و الخدوش و الجنايات. (فاذا أينع زرعه) أراد به انتظام أمره و كمال شوكته (و قام على ينعه) أى على نضجه و كماله (و هدرت شقاشقة) و هو إشارة إلى ظهور طغيانه و بأسه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 171  (و برقت بوارقه) أى سيوفه و رماحه البارقة (عقدت رايات الفتن المعضلة) أى الموجبة للاعضال و الاشكال أو التي يعيي عن رفعها و علاجها تشبيه (و أقبلن كاللّيل المظلم) وجه تشبيهها بالليل كونها لا يهتدى فيها إلى حقّ كما لا يهتدى في ظلمة اللّيل إلى المقصد (و البحر الملتطم) أى كثير الأمواج و تشبيهها به في عظمها، و في التّوصيف بالملتطم اشارة إلى خلط الخلق فيها بعضهم ببعض و محق بعضهم بعضا كما يلتطم الأمواج بعضها بعضا هذا.و قال الشارح أراد بعقد رايات الفتن الموصوفة بالأوصاف المذكورة ما وقع بعد عبد الملك من حروب أولاده مع بني المهلّب و حروبهم مع زيد بن عليّ عليه السّلام و الفتن الكائنة بالكوفة أيّام يوسف بن عمر و خالد القسرى و عمر بن هبيرة و غيرهم و ما جرى فيها من الظلم و استيصال الأموال و ذهاب النفوس.و إلى ذلك أشار عليه السّلام بقوله (هذا و كم يخرق الكوفة) أى يجوبها و يقطعها استعاره (من) ريح (قاصف) و هى التي تقصف كلّ ما مرّت عليه (و تمرّ عليها من) ريح (عاصف) قال الشارح البحراني: استعار وصفى القاصف و العاصف لما يمرّ بها و يجرى على أهلها من الشدائد.ثمّ قال عليه السّلام كنايه- استعاره بالكنايه (و عن قليل تلتفّ القرون بالقرون و يحصد القائم و يحطم المحمود) أى بعد برهة من الزّمان تجتمع الام بالامم و تختلط أجيال النّاس بعضهم ببعض، و حصد القائم و حطم المحصود، قيل: اشارة إلى عموم البلاء، و حصد القائم كناية عن قتل القوى، و حطم المحصود كناية عن استيصال الضّعيف.و قال الشارح البحرانى: كنّى عليه السّلام بالتفاف بعضهم ببعض عن اجتماعهم في بطن الأرض، و استعار لهم لفظ الحصد و الحطم لمشابهتهم الزّرع يحصد قائمه و يحطم محصوده، فكنّى بحصدهم عن قتلهم أو موتهم، و بحطم محصودهم عن فنائهم و تفرّق أوصالهم فى التراب.و قال الشارح المعتزلي: و هو كناية عن الدّولة العبّاسية التي ظهرت على دولة بنى اميّة، و يحصد القائم و يحطم المحصود كناية عن قتل الأمراء من بنى اميّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 172 في الحرب، ثم قتل الماسورين منهم صبرا، فحصد القائم قتل المحاربة، و حطم الحصيد القتل صبرا، و هكذا وقعت الحال مع عبد اللّه بن عليّ و أبي العبّاس السّفاح.و قيل: التفافهم كناية عن جمعهم في موقف الحساب أو طلب بعضهم مظالمهم من بعض، و حصدهم عن ازالتهم عن موضع قيامهم أى الموقف وسوقهم إلى النّار، و حطمهم عن تعذيبهم في نار جهنم، و اللّه العالم بحقايق الكلام.الترجمة:گويا كه نگاه ميكنم بمردى كه متصف است بنهايت گمراهى كه بانك زده در شام، و منزل أخذ ميكند بعلمهاى خودش در اطراف كوفه، پس هرگاه كه گشوده شود دهان او، و سخت شود، دهنه لجام او، و گران شود در زمين گام زدن او، بگزد فتنه پسران خود را بدندانهاى خود، و موج زند جنك بموجهاى خود، و ظاهر مى شود از روزها بسيارى عبوس و ترش روئى او، و از شبها أثرهاى جراحت او.پس چون بسر حدّ كمال رسد زراعت آن مرد گمراه، و بايستد بر كمال خود و آواز دهد شقشقهاى او كه عبارتست از چيزهائى كه مثل شش از دهن شتر بيرون مى آيد در حال مستى، و درخشان شود شمشيرها و نيزهاى برّاق او، بسته شود علمهاى فتنها، و روى آورند مانند شب تاريك و مثل درياهاى موّاج، فراگير اين مطلب را، و بسا مى شود كه بدرّد كوفه را باد سخت شكننده، و بگذرد بكوفه باد تند جهنده، و اين كنايه است از شدّتها و مصيبتها كه وارد مى شود بأهل كوفه و بعد از زمان قليلى جمع شود قرنها با قرنها، و مختلط شود گروهى با گروهى، و درويده مى شود ايستاده، و شكسته مى شود درويده شده، و اين كنايه است از استيصال و هلاك شدن صاحب قوت و صاحب ضعف. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 375 از سخنان آن حضرت (ع) [در اين خطبه كه مشتمل بر پيشگويى هايى در مورد خونريزى ها و فتنه هاست و با اين عبارت «الحمد لله الاول قبل كل اول» (سپاس خداوندى را كه نخست پيش از همه نخستهاست) شروع مى شود، پس از توضيح عبارت كه بر مبناى كلام معتزله است. ضمن شرح جمله «گويى به گمراهى مى نگرم كه در شام بانگ برداشته و رايات خود را در نواحى كوفه به جنبش درآورده است» چنين گفته است]: اين سخن كنايه از عبد الملك بن مروان است و صفات و نشانه هايى كه على عليه السلام بيان فرموده است در او بيش از ديگران بوده است. او هنگامى مدعى خلافت براى خود شد كه در شام قيام كرد و همين معنى بانگ برداشتن اوست و رايات خود را در اطراف كوفه به جنبش درآورد كه يك بار شخصا به عراق آمد و مصعب را كشت و سپس اميرانى چون برادر خود، بشر بن مروان را به حكومت كوفه گماشت و سرانجام حكومت كوفه را به حجاج بن يوسف ثقفى سپرد كه در آن هنگام شدت حكومت عبد الملك و پايكوبى او بود و كار به راستى دشوار شد و فتنه هايى در جنگهاى با خوارج و عبد الرحمن بن اشعث بروز كرد. چون روزگار عبد الملك به سر آمد، نابود شد ولى رايات فتنه هاى پيچيده و دشوار همچنان پا بر جاى بود نظير جنگهاى فرزندان عبد الملك با خاندان مهلب و جنگهاى آنان با زيد بن على بن-  حسين عليه السلام و ديگر فتنه هايى كه در كوفه به روزگار حكومت يوسف بن عمر و خالد قسرى و عمر بن هبيرة و اميران ديگر پديد آمد و چه ظلم و درماندگى و كشته-  شدن ها و غارت اموال ها كه صورت گرفت. گفته شده است: اين سخن امير المومنين عليه السلام كنايه از معاويه و فتنه هايى است كه به روزگار او پديد آمد و فتنه هايى كه پس از او به دست يزيد و عبيد الله بن-  زياد صورت گرفت و واقعه شهادت امام حسين عليه السلام پيش آمد، ولى همان سخن اول صحيح تر است، زيرا معاويه به روزگار امير المومنين عليه السلام در شام بانگ برداشته بود و مردم را به حكومت خود فراخوانده بود و حال آنكه سياق سخن دلالت بر آن دارد كه كسى در آينده بانگ برخواهد داشت و مگر نمى بينى كه مى فرمايد: «گويى به گمراهى مى نگرم كه در شام بانگ برداشته است». [سپس ضمن خطبه از ظهور دولت ديگرى وعده مى دهد كه كنايه از دولت بنى عباس و پيروزى آنان بر بنى اميه است و اينكه بسيارى از اميران اموى در جنگ كشته خواهند شد و اسيران آنان هم اعدام خواهند شد و اين حال به روزگار عبد الله بن على و ابو العباس سفاح صورت گرفت.]  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom