جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۹۸ : ظلم و ستم بنی امیه [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) يُشير فيه إلى ظلم بني أمية :
وَ اللَّهِ لَا يَزَالُونَ حَتَّى لَا يَدَعُوا لِلَّهِ مُحَرَّماً إِلَّا اسْتَحَلُّوهُ وَ لَا عَقْداً إِلَّا حَلُّوهُ، وَ حَتَّى لَا يَبْقَى بَيْتُ مَدَرٍ وَ لَا وَبَرٍ إِلَّا دَخَلَهُ ظُلْمُهُمْ وَ نَبَا بِهِ سُوءُ [رِعَتِهِمْ] رَعْيِهِمْ، وَ حَتَّى يَقُومَ الْبَاكِيَانِ يَبْكِيَانِ، بَاكٍ يَبْكِي لِدِينِهِ وَ بَاكٍ يَبْكِي لِدُنْيَاهُ، وَ حَتَّى تَكُونَ نُصْرَةُ أَحَدِكُمْ مِنْ أَحَدِهِمْ كَنُصْرَةِ الْعَبْدِ مِنْ سَيِّدِهِ إِذَا شَهِدَ أَطَاعَهُ وَ إِذَا غَابَ اغْتَابَهُ، وَ حَتَّى يَكُونَ أَعْظَمَكُمْ فِيهَا [غَنَاءً] عَنَاءً أَحْسَنُكُمْ بِاللَّهِ ظَنّاً، فَإِنْ أَتَاكُمُ اللَّهُ بِعَافِيَةٍ فَاقْبَلُوا وَ إِنِ ابْتُلِيتُمْ فَاصْبِرُوا فَ«إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ».

اسْتَحَلّوُهُ : آن را مباح دانستند.
بَيْتُ مَدَرٍ : خانه اى كه از آجر و سنگ و مانند آن ساخته شود.
بَيْتُ وَبَرٍ : خيمه.
نَبَا بِهِ : «نَبَا بِهِ المَنزل» آن اقامتگاه را نپسنديد و از آن كوچ كرد. 
استَحَلّوا : حلال شمردند
عَقد : گره و پيمان
حَلَّوا : گشودند
مَدَر : كلوخ (خانه گلين)
وَبَر : پشم و مو (چادر)
نَبا : نا امن شد، غير قابل سكونت شد
رَعى : چراندن حيوان، اداره كردن شهر و جامعه 
(پس از جنگ نهروان در سال ۳۸ هجرى در افشاى جنايات بنى اميّه و معاويه ايراد كرد).
خبر از ستمگرى و فساد بنى اميّه:
سوگند به خدا، بنى اميّه چنان به ستمگرى و حكومت ادامه دهند كه حرامى باقى نماند جز آن كه حلال شمارند، و پيمانى نمى ماند جز آن كه همه را بشكنند، و هيچ خيمه و خانه اى وجود ندارد جز آن كه ستمكارى آنان در آنجا راه يابد، و ظلم و فسادشان مردم را از خانه ها كوچ دهد، تا آن كه در حكومتشان دو دسته بگريند: دسته اى براى دين خود كه آن را از دست داده اند، و دسته اى براى دنياى خود كه به آن نرسيده اند. و يارى خواستن يكى از ديگرى، چون يارى خواستن برده از ارباب خويش است كه در حضور ارباب اطاعت دارد و در غيبت او بدگويى مى كند.
در حكومت بنى اميّه هر كس به خدا اميدوارتر باشد بيش از همه رنج و مصيبت بيند. پس اگر خداوند عافيت و سلامتى بخشيد، قدر شناس باشيد و اگر به بلا و گرفتارى مبتلا گشتيد شكيبا باشيد كه سرانجام، پيروزى با پرهيزكاران است.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در ابتلاى مردم بظلم و ستم بنى اميّه):
(1) سوگند بخدا بنى اميّه (در زمان سلطنتشان) همواره ستم ميكنند تا اينكه هيچ حرام خدا را باقى نگذارند مگر آنكه آنرا حلال گردانند، و عهد و پيمانى را (كه با مسلمانان مى بندند) رها نكنند مگر آنكه آنرا بجور مى شكنند (بر خلاف عهد خود رفتار مى نمايند، چنانكه معاويه با حضرت امام حسن عليه السّلام بر خلاف معاهده رفتار كرد)
(2) و تا اينكه باقى نماند خانه از گل ساخته شده اى و نه خيمه از پشم بافته بر پا گرديده اى (خلاصه هيچ شهر و ده و بيابانى نيست) مگر آنكه ظلم و ستم ايشان در آن داخل شده و افساد و تباهكاريشان آنرا فرا گرفته و بدى رفتارشان اهل آنرا پراكنده مى سازد،
(3) و تا اينكه مردم (از شدّت ظلم و ستم آنها) دو دسته ميشوند گريان: يكى براى دينش گريه ميكند (كه از ترس ايشان نمى تواند اظهار و بوظائف دينى عمل نمايد) و ديگرى براى دنيايش گريان است (كه مى بيند مالش را به غارت مى برند و توانائى جلوگيرى ندارد)
(4) و تا اينكه يارى و خدمتگزارى يكى از شما براى يكى از آنان مانند خدمتگزارى غلام براى خواجه خود ميشود كه در حضور خواجه (از ترس) فرمان او برد، و در غياب (جرأت نموده) از او بد گوئى كند،
(5) و تا اينكه (در مقام آزمايش معلوم شود كه) بزرگترين شما در برابر فتنه و فساد ايشان كسى است كه حسن ظنّ او بخدا بيشتر باشد (به خواست او تسليم و راضى گردد) پس اگر خداوند شما را به سلامت گذراند (از آن فتنه و فساد رهائى يافتيد) سپاسگزاريد، و اگر (به مصيبت و سختى) گرفتار شديد صابر و شكيبا باشيد، زيرا رستگارى براى متّقين و پرهيزكاران است (كه در سختيها شكيبا هستند، و خداوند اجر و مزد آنان را تباه نمى نمايد).
 
به خدا سوگند، بنى اميه، همچنان بمانند تا هر چه را كه خدا حرام كرده است، حلال شمارند و هر پيمانى را بگسلند و هيچ خانه و خيمه اى نماند، جز آنكه، ظلمشان در آن داخل گردد و تبهكاريشان در آن فرود آيد. رفتار زشتشان مردم را از مساكنشان گريزان سازد و دو گروه بگريند: گروهى براى دينشان و گروهى براى دنيايشان.
و بمانند تا آن گاه كه يارى يكى از شما، يكى از آنان را، همچون يارى بنده اى باشد خداوندش را، كه چون ببيندش، اطاعتش كند و چون غايب گردد، زبان به بد او گشايد و تا آن گاه كه آنانكه حسن ظنشان به خدا بيشتر است رنج و محنتشان بيشتر گردد. اگر خداوند شما را از شرشان سلامت داد به سوى او روى آوريد و اگر به بلايى گرفتار ساخت، شكيبايى ورزيد كه سرانجام نيك از آن پرهيزگاران است.
 
به خدا سوگند! آنها (بنى اميّه) همچنان به حکومت خود ادامه مى دهند، تا آنجا که حرامى را باقى نمى گذارند، مگر آن که حلال بشمارند و پيمانى (از پيمان هاى الهى و مردمى) نمى ماند مگر اين که آن را مى شکنند. خانه و خيمه اى باقى نمى ماند، مگر اينکه ظلم و ستم شان در آن راه مى يابد، و فساد و سوء تدبيرشان مردم را از خانه هاى خويش فرارى مى دهد. کار حکومت آنها بدانجا مى رسد که مردم دو گروه مى شوند و هر دو گروه گريانند: گروهى براى دينشان، و گروهى براى دنيايشان! کار به قدرى سخت مى شود که شما همچون برده اى خواهيد بود که به يارى ارباب (ظالم و ستمگرش) بر مى خيزد; در حضور او ناگزير از اطاعت است و در غياب از او بدگويى مى کند.
اين حکومت ظالم و بيدادگر تا آنجا پيش مى رود که هر کس به خدا اميدوارتر (و نزديک تر) است، بيش از همه رنج و مصيبت مى بيند. (در آن حکومت خودکامه) اگر خداوند براى شما عافيت و سلامت پيش آورد (و از اين امواج خطرناک در امان بوديد، اين نعمت الهى را) بپذيريد، (و خدا را شکر گوييد!) و اگر (طوفان حوادث شما را گرفت و) به رنج و ناراحتى گرفتار شديد، شکيبا باشيد، که «سرانجام نيک براى پرهيزکاران است!».
 
به خدا كه، بر سر كار بمانند تا حرامى از خداى را نگذارند جز آنكه آن را حلال شمارند، و پيمانى استوار نماند، جز آنكه آن را بگسلانند، و خانه اى در دهستان و خيمه اى در بيابان نبود جز آنكه ستم آنان بدان رسد و ويرانش گرداند، و بدرفتارى شان مردم آنجا را بگريزاند. تا آنجا كه دو دسته بگريند: دسته اى براى دين خود كه از دست داده اند، و دسته اى براى دنياى خويش كه بدان نرسيده اند، و يارى يكى ديگرى را چون يارى بنده باشد به مولا، اگر حاضر است راه او پويد و اگر غايب است بد او گويد، و تا آنكه هر كس گمان وى به پروردگار نيكوتر بود، رنج او در آن بلا بيشتر بود. پس اگر پروردگار شما را عافيتى داد بپذيريد، و اگر به بلايى مبتلا ساخت، شكيبايى پيش گيريد كه عاقبت از آن پرهيزگاران است.
 
از سخنان آن حضرت است در ستم بنى اميه:
به خدا قسم بنى اميه همواره ستم مى نمايند تا از حرامهاى خدا حرامى را باقى نگذارند مگر حلال كنند، و پيمانى را رها ننمايند مگر بشكنند، و خانه اى از گل و خيمه اى از پشم نماند مگر اينكه ستمشان وارد آن شود، و فسادشان آن خانه را فرا گيرد، و بدى رفتارشان اهل آن را پراكنده كند. تا آنجا كه دو دسته بگريند: مردمى بر دينشان، و مردمى بر دنيايشان. كار به جايى رسد كه دادخواهى يكى از شما از يكى از آنها همچون دادخواهى برده از ارباب شود، كه در حضور ارباب اطاعتش نمايد، و در غياب او بدگويى كند. و تا جايى كه بزرگترين شما در آن حكومت در تحمل سختى و رنج كسى است كه بيشترين حسن ظن را به خدا دارد. پس اگر خداوند عافيت عنايت كرد به ديده منّت داريد، و اگر دچار حادثه شديد صبر پيشه كنيد، كه عاقبت از آن پرهيزكاران است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 333-323 و من كلام له عليه السلام يشير فيه إلى ظلم بنى أميّة.امام عليه السلام در اين خطبه اشاره به ستم هاى بنى اميّه مى فرمايد. خطبه در يك نگاه:در اين خطبه، امام عليه السلام در جمله هاى كوتاهى از فاجعه حكومت بنى اميّه و ظلم و انحراف آنها سخن مى گويد و به قدرى رسا و گويا است كه تمام مظالم و رسوايى هاى اين قوم بى دادگر، در همين عبارات فشرده بيان شده است و نشان مى دهد كه سستى مردم در مبارزه با آنها چه عواقب دردناكى براى خودشان و كلّ جامعه اسلامى در بر خواهد داشت. تاريخ نيز نشان مى دهد كه تمام پيش بينى هاى امام درست بود و عدم توجّه به اين هشدارها، سرانجام كار خود را كرد و چنان ظلم و ستمى بر مسلمين رفت كه در تاريخ بشريّت كم سابقه، يا بى سابقه بود!اين خطبه، در ضمن پاسخى است دندان شكن به ساده انديشانى كه اصرار امام عليه السلام را در جنگ با بنى اميّه زير سؤال مى برند و مى گويند چرا مسلمان با مسلمان بجنگند؟ مظالم بى حساب بنى اميّه!امام(عليه السلام) در اين سخن فشرده خود آينده بنى اميّه را شرح مى دهد و فجايع اين حکومت ظالم و ستمگر را در پنج عنوان خلاصه مى کند.نخست مى فرمايد: «به خدا سوگند! آنها همچنان به حکومت خود ادامه مى دهند تا آنجا که حرامى را باقى نگذارند، مگر اين که حلال بشمارند و پيمانى (از پيمان هاى الهى و مردمى) نمى ماند مگر اينکه آن را مى شکنند». (وَاللهِ لاَيَزَالُونَ(1) حَتَّى لايَدَعُوا للهِِ مُحَرَّماً إِلاَّ اسْتَحَلُّوهُ، وَ لاَ عَقْداً إِلاَّ حَلُّوهُ).بعضى از بزرگان، فهرستى از بدعت هاى بنى اميّه و حرام هايى را که آنها حلال کردند و پيمان هايى را که شکستند، گرد آورى نموده اند، که در بحث نکات خواهد آمد. از مطالعه آنها روشن مى شود که اين قوم بيدادگر، چه بلايى بر سر اسلام آوردند.در دومين فاجعه اى که آنها براى مسلمين به وجود مى آورند، اشاره به ظلم گسترده و فراگير آنها کرده، مى فرمايد: «خانه و خيمه اى باقى نمى ماند مگر اينکه ظلم و ستم شان در آن راه مى يابد و فساد و سوء تدبيرشان، مردم را از خانه هاى خويش فرارى مى دهد». (وَحَتَّى لاَ يَبْقَى بَيْتُ مَدَر، وَلاَ وَبَر إلاَّ دَخَلَهُ ظُلْمُهُمْ وَ نَبَا بِهِ سُوءُ رَعْيِهِمْ).(2)«مَدَر» در لغت گاه به معناى گِل هاى به هم فشرده و گاه به معناى خشت و گاه به معناى آجر و سنگ تشکيل شده; بنابراين، «بَيْتُ مَدَر» اشاره به خانه هايى است که در شهرها ساخته مى شود و «وَبَر» به معناى پشم شتر، اشاره به خانه هاى روستايى و باديه نشينان است که در آن زمان و در ميان اعراب به صورت خيمه هايى بنا مى شد. و اين، بهترين تعبير براى فراگير بودن ظلم آنها است که هيچ کس از ظلم آنها در امان نبود. و اين ظلم و ستم در بسيارى از اوقات سبب مى شد آنها از خانه هاى خود فرار کنند و دربه در شوند.سپس در بيان فاجعه سوم مى فرمايد: «کار حکومت آنها بدانجا مى رسد که مردم دو گروه مى شوند و هر دو گروه گريانند: گروهى براى دينشان و گروهى براى دنيايشان!» (وَ حَتَّى يَقُومَ الْبَاکِيَانِ يَبْکِيَانِ: بَاک يَبْکِي لِدِينِهِ، وَ بَاک يَبْکِي لِدُنْيَاهُ).(3)آرى! دين باوران به خاطر خطراتى که از سوى اين گروه بازمانده جاهلى، متوجّه دين مى شوند اشک مى ريزند و دنيا طلبان به خاطر هجوم ظالمانه آنها به دنياى مردم; چرا که آنها، هم عقايد مردم را غارت مى کردند و هم دنيايشان را.در بيان چهارمين فاجعه مى فرمايد: «در اين حکومت خودکامه، کار به قدرى سخت مى شود که شما همچون برده اى خواهيد بود که به يارى ارباب (ظالم وستمگرش) بر مى خيزد; در حضور ناگزير از اطاعت است و درغياب از او بدگويى مى کند!». (وَ حَتَّى تَکُونَ نُصْرَةُ أَحَدِکُمْ مِنْ أَحَدِهِمْ کَنُصْرَةِ الْعَبْدِ مِنْ سَيِّدِهِ، إذَا شَهِدَ أَطَاعَهُ، وَ إِذَا غَابَ اغْتَابَهُ).اشاره به اينکه آنها مردم را به بردگى و عبوديّت مى کشند; نه عبوديّتى که حداقل توأم با رابطه عاطفى باشد و غلام مورد محبّت آقا و آقا مورد علاقه غلام قرار گيرد، بلکه عبوديّتى توأم با ظلم و تحقير! که گويى زنجير بر گردن آنها نهاده اند و به هر جا مى خواهند مى کشند.بعضى از «مفسّران نهج البلاغه» در تفسير اين جمله گفته اند که منظور يارى طلبيدن مردم از آنهاست نه يارى کردن مردم نسبت به آنها (به اصطلاح «نُصْرَة» اضافه به مفعول شده است، نه اضافه به فاعل;) بنابراين، مفهوم جمله چنين مى شود که: «اگر از آنها يارى بطلبيد همچون يارى طلبيدن غلام از ارباب ستمکار است، نه يارى طلبيدن دوست از دوست». ولى دو جمله «إِذَا شَهِدَ أَطَاعَهُ...» گواه معناى اوّل است.در بيان پنجمين و آخرين فاجعه مى فرمايد: «اين حکومت ظالم و بيدادگر تا آنجا پيش مى رود که هر کس به خدا اميدوارتر (و نزديک تر) است، بيش از همه رنج و مصيبت مى بيند». (وَ حَتَّى يَکُونَ أَعْظَمَکُمْ فِيهَا عَنَآءً أَحْسَنُکُمْ بِاللهِ ظَنّاً).از يک حکومت جنايتکار و ستم پيشه و فاقد دين و اخلاق غير از اين انتظار نمى رود که هر کس پاک تر است در آن حکومت جام بلا و مصيبت بيشترى به او مى دهند.در پايان اصحاب و يارانش خود را در برابر حوادث دردناکى که در پيش دارند با اين جمله دلدارى مى دهد; مى فرمايد: «اگر خداوند براى شما عافيت و سلامت پيش آورد (و از اين امواج خطرناک در امان بوديد، اين نعمت الهى را) بپذيريد (و خدا را شکر گوييد) و اگر (طوفان حوادث شما را گرفت و) به رنج و ناراحتى گرفتار شديد، شکيبا باشيد! که «سرانجام نيک براى پرهيزکاران است!» (فَإِنْ أَتَاکُمُ اللهُ بِعَافِيَة فَاقْبَلُوا، وَ إِنْ ابْتُلِيتُمْ فَاصْبِرُوا، فَإِنَّ «الْعَاقَبَةَ لِلْمُتَّقِينَ»).از اين تعبير استفاده مى شود که اگر چه در حکومت بنى اميّه اکثريت عظيم مردم در رنج و فشار و تعب بودند، ولى گروه اندکى از امواج اين حوادث بر کنار بودند و امام(عليه السلام) به هر دو گروه نصيحت مى کند; گروه اوّل را به صبر و شکيبايى و انتظار فرج و گروه دوم را به شکرگزارى در برابر حق!***نکته ها:1. فجايع بى سابقه بنى اميّه!پيش بينى عجيبى که امام(عليه السلام) در اين خطبه از فجايع فراگير بنى اميّه فرموده است - به گواهى تاريخ اسلام - همه بدون استثناء، به وقوع پيوست و اين حکومت ظالم و جبّار و بيدادگر جاهلى، از هيچ ظلم و ستمى فروگذار نکرد و براى تحکيم پايه هاى قدرت خود، خون هاى زيادى ريخت و بى گناهان بسيارى را به زندان افکند و چنان وحشت و اضطراب بر مردم حاکم شد که حتّى در درون خانواده ها، گاه خويشاوندان نزديک از هم مى ترسيدند.مرحوم «علاّمه امينى» در کتاب نفيس «الغدير» با ذکر اسناد و مدارک روشن فجايعى را که شخص معاويه انجام داد، جمع آورى کرده است; در اينجا فهرست آن از نظر خوانندگان عزيز مى گذرد و شرح و تفصيل منابع آن را مى توانند در «الغدير» جلد يازدهم مطالعه کنند.اين مرد محقّق مى نويسد:«نخستين کسى که آشکارا به شرب خمر و خريدن آن اقدام کرد، معاويه بود.نخستين کسى که در محيط اسلام فحشا را اشاعه داد، معاويه بود.نخستين کسى که ربا را حلال شمرد، معاويه بود.نخستين کسى که ازدواج با دو خواهر را در يک زمان اجازه داد، معاويه بود.نخستين کسى که سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در باب ديات تغيير داد، معاويه بود.نخستين کسى که لبّيک را (در مراسم زيارت خانه خدا) ترک کرد، معاويه بود.نخستين کسى که از اجراى حدود الهى سر باز زد، معاويه بود.نخستين کسى که اموالى را براى جعل حديث اختصاص داد، معاويه بود.نخستين کسى که به هنگام بيعت با مردم بيزارى از على(عليه السلام) را شرط مى کرد، معاويه بود.نخستين کسى که سرِ يکى از اصحاب پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) (عمروبن حَمِق) را جدا کرد و در شهرها گردش داد، معاويه بود.نخستين کسى که خلافت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به سلطنت مبدّل ساخت، معاويه بود.نخستين کسى که به دين خدا اهانت کرد و فرزند فاجرش را به خلافت برگزيد، معاويه بود.نخستين کسى که دستور داد مدينه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را غارت کنند، معاويه بود.نخستين کسى که سبّ و ناسزاگويى به على(عليه السلام) را رواج داد، معاويه بود.(4)نخستين کسى که خطبه نماز عيد را (بر خلاف دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله)) بر نماز عيد مقدّم داشت، تا در ضمن آن سبّ على(عليه السلام) کند و مردم متفرّق نشوند، معاويه بود».(5)اين تنها بخشى از فجايع معاويه در زمينه تغيير احکام الهى و نقض سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و زير پا نهادن دستورات خدا بود و اگر کسى تمام تاريخ زندگانى او و ساير بنى اميّه را بررسى کند، باز هم به نمونه هاى بيشترى دست مى يابد و به راستى اگر حکومت اين ظالمان بيگانه از اسلام ادامه مى يافت، به يقين چيزى از اسلام باقى نمى ماند و اين سخن با مدارک گسترده اى که در دست است، جاى انکار ندارد! و ما تعجّب مى کنيم چرا بعضى اصرار دارند چشم بر هم نهند و با اين همه فجايع، باز معاويه و بنى اميّه را بستايند; براستى شگفت آور است.!!2- گوشه ديگرى از فجايع بنى اميّه«ابوالفرج اصفهانى» از مشاهير علماى قرن چهارم هجرى در کتاب معروف «اغانى» مطالب عجيبى درباره بنى اميّه ذکر کرده است که انسان را در وحشت فرو مى برد! از جمله:1- «خالد بن عبدالله قسرى» که از طرف «هشام بن عبدالملک» خليفه اموى، والى کوفه بود خودش زنديق و مادرش نصرانى بود و در کارهايش نصارا و مجوس را بر مسلمانان ترجيح مى داد.(6)2- او براى مادرش که نصرانى بود، در پشت قبله مسجد کوفه، کليسا و عبادتگاهى ساخته بود و با کمال وقاحت، هنگامى که صداى مؤذّن در مسجد بلند مى شد، ناقوس کليسا را مى نواختند!(7)3- او، خليفه (هشام) را - العياذ بالله - بر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) ترجيح مى داد و به قدرى متملّق و چاپلوس بود که مى گفت: به خدا سوگند! اگر خليفه به من دستور دهد، خانه کعبه را ويران مى کنم و سنگ هاى آن را يک به يک جدا مى سازم و به شام منتقل مى کنم!.(8)و عجيب اينکه بعد از مدّتى «هشام» او را عزل کرد! نه به خاطر کارهايى که در بالا گفته شد; بلکه به خاطر اينکه از بنى اميّه در اواخر کار بدگويى مى کرد.(9)«ابن ابى الحديد معتزلى(5)» در «شرح نهج البلاغه» از «ابوعثمان جاحظ» نقل مى کند که «بنى هاشم» بر «بنى اميّه» افتخار مى کردند که ما اين کارها را انجام نداديم:الف - ويران کردن کعبه (اشاره به کارى است که «حجّاج » در زمان «عبدالملک» انجام داد).ب - تغيير قبله (اشاره به نماز خواندن «وليد» به هنگام مستى به غير قبله است، که مى گفت: «أَيْنَمَا تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ»).ج - آنها پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را در مرتبه پايين تر از خليفه قرار ندادند (اشاره به چيزى است که در بالا از کتاب «اغانى» نقل شد).د - آنها مُهر برگردن مسلمين نزدند (اشاره به اين است که بنى اميّه بر گردن گروهى از مسلمانها، به عنوان برده و غلام خود، مهر زدند; همانند مهرى که بر گردن اسبها مى زدند!).هـ - آنها حرم پيامبر را غارت نکردند و حرمت زنان مسلمان را در آن حرم مقدّس بر باد ندادند (اشاره به داستان «مسلم بن عقبه» است که از طرف يزيد مأمور حمله به مدينه شد، و جناياتى آفريد که تاريخ بشريّت را سياه کرد و به راستى زبان از ذکر آن عاجز و قلم از بيانش شرم دارد).«پيش از آن «بُسربن أرطاة» از سوى معاويه مأموريت يافت به مدينه حمله کند و او در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) مردم را مجبور به بيعت با معاويه کرد; درهاى مسجد را بست و گفت اگر بيعت نکنيد همه شما را از دم تيغ مى گذرانم; خانه هايتان را ويران و اموالتان را غارت مى کنيم!».(10)فجايع بنى اميّه (معاويه و اعقابش) بيش از آن است که در اين مختصر بگنجد. کلام خود را در اينجا با سخنى از «ابن عساکر» مورّخ معروف اهل سنّت، پايان مى دهيم. او در کتاب «تاريخ دمشق» مى گويد: «عبدالله بن حنظله» که از بزرگان اصحاب پيامبر بود (فرزند حنظله غسيل الملائکه) در آن روز که «مسلم بن عقبه» از طرف يزيد به مدينه حمله کرد، خطاب به مردم چنين گفت: اى مردم! تقواى خداوند يگانه يکتا را پيشه کنيد; به خدا سوگند! ما در برابر يزيد قيام نکرديم مگر زمانى که ترسيديم اگر سکوت کنيم، خداوند سنگهاى آسمانى را بر سر ما فرو فرستد; آيا در برابر مردى که با مادر و خواهر و دختر خود عمل منافى عفّت انجام مى دهد! شراب مى نوشد! نماز را رها مى کند! مى توان در برابر او سکوت کرد؟ به خدا سوگند! که اگر هيچ کس با من نباشد، من وظيفه خود را انجام مى دهم.(11)اينجاست که به عمق کلام اميرمؤمنان على(عليه السلام) واقف مى شويم که فرمود: «لِکُلِّ أُمَّة آفَةٌ، وَ آفَةُ هذِهِ الأُمَّةِ بَنوُ أُمَيَّةَ; هر امتى را آفتى است; و آفت اين امّت بنى اميّه است»(12) و چه بى خبر و بى نوا هستند کسانى که با اين همه فجايع، باز دم از مجد بنى اميّه و صداقت معاويه مى زنند; راستى عجيب است!!!(13)***پی نوشت:1- جمعى از شارحان گفته اند که: جمله «لاَيَزَالوُنَ» محذوفى دارد و در تقدير «لاَيَزَالوُنَ ظَالِمينَ» مى باشد ولى ظاهر اين است که «لاَ يَزَالوُنَ حَاکِمينَ» مى باشد، تا متناسب با جمله هاى بعد باشد.2. براى توضيح بيشتر به کتاب نفيس الغدير جلد 11، صفحه 71 به بعد مراجعه شود.3. الغدير، جلد 11، صفحه 72.4. اغانى، جلد 22، صفحه 23.5. همان مدرک، صفحه 22.6. همان مدرک، صفحه 25.7. همان مدرک، صفحه 33.9. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 15، صفحه 240 و 242.10. ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 11.11. تاريخ دمشق، ابن عساکر، جلد 12، صفحه 127.12. کنزل العمّال، جلد 11، صفحه 364، حديث 31755.13. سند خطبه: به گفته نويسنده مصادر نهج البلاغه اين خطبه را ابن قتيبه در كتاب الامامة و السياسه نقل كرده و از تعبيرات او چنين بر مى آيد كه امام عليه السلام اين سخن را بعد از خطبه 123 بيان فرموده است (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 193). بعضى از محقّقان اين خطبه را از تذكرة الخواص ابن جوزى و ارشاد مفيد نيز نقل كرده اند( نهج البلاغه چاپ جامعه مدرّسين، تحقيق مرحوم حجة الاسلام دشتى، ذيل خطبه مورد بحث). 
شرح علامه جعفریدر ستم بني‌اميه:«و الله لايزالون حتي لايدعوا لله محرما الا استحلوه، و لا عقدا الا حلوه»: (و سوگند به خدا، تا آنگاه آل اميه به سلطه خود ادامه خواهند داد كه حرامي از محرمات خدا را رها نكنند مگر اينكه آنرا حلال كنند و پيماني را رها نكنند مگر اينكه آنرا نقض نمايند.)خاصيت خودكامگي است كه قانون را قرباني شخص خودكامه مي‌نمايد. محال است بيماري خودكامگي كه يك انسان را در خود فرو مي‌برد، جز شخص آن خودكامه، كسي و چيزي را براي وجود، ذيحق بداند. اصلا معناي هويت خودكامگي نفي غير، از مسير حركت زندگي خودكامه است، خواه آن غير، كس باشد، يا چيز. تورم خود طبيعي كه هر روز فرياد هل من مزيدش درون آن ضد انسان‌ها و ضد قانون‌ها را پر مي‌كند، همان آتش سوزان است كه نه كوچك مي‌شناسد و نه بزرگ. چنانكه همه خشكها و ترها براي آن يكسان است، همچنان، موجودات با ارزش را همان گونه به كام خود مي‌كشد كه موجودات بي‌ارزش را. به نظر مي‌رسد توقع اينكه آن نابكاران، وجود واقعيتي را در ماوراي اراده خود بپذيرند، از ساده‌لوحي ضعفاء و بينوايان جوامع بشري بوده است. تعدي از قانون و پايمال كردن حقوق مردم، گرياندن محرومان و سپس نام قهرمان گذاشتن بر انجام دهندگان اين خيانتها و جنايتها، براي خودكامگان مبناي اصلي حيات تلقي ميگردد!در چند جمله مورد تفسير، اميرالمومنين عليه‌السلام اين مساله را بطور كلي با مختصرترين و زيباترين بيان مطرح فرموده‌اند. البته حلال كردن حرام به عنوان تذكر به يك مثال است و منظور آن حضرت تغيير همه قوانين است. مخصوصا با نظر به جمله بعدي: و پيماني رها نكنند مگر اينكه آنرا نقض نمايند كه به احتمال قوي اعم از پيمانهاي الهي و پيمانهاي منعقد در ميان مردم است، مثال و به اصطلاح ديگر بيان مصداق بودن جمله مورد تفسير روشن‌تر ميگردد. اين نكته را هم بايد در نظر گرفت كه خودكامگان قدرتمند هشيارتر از آنند كه قوانين را با كمال سادگي زير پا گذارند و از خشم مردم هيچ هراسي به دل راه ندهند. آنان به خوبي ياد گرفته‌اند كه چگونه نخست بايد خودشان را در مغزهاي شستشو شده مردم ساده لوح تا سر حد معبوديت بالا ببرند و آنگاه مطلق بودن خود را در فوق همه قوانين براي آن مردم بينوا قابل هضم بسازند. با اين حال با صداي بلند مي‌گوئيم: مطلق سازي از بشر آن غذائي است كه مردم هر چند بزور و حيله‌هاي لطيف و شيرين آنرا بخورند، بالاخره محال است آنرا استفراغ نكنند.اين يك قضيه ادعائي محض نيست، دلايل اثبات كننده اين قضيه كليه، سرگذشت بسيار طولاني تاريخ ما انسانها است. آيا فراعنه مصر خود را در درجه معبودهائي براي مردم جوامع خويش در نياورده بودند؟ آيا امپراطوران رم و خودكامگان قدرت پرست و مستبد سرزمين‌هاي آسيا، به عنوان معبودهائي در سرزمين‌هاي خود، مردم را برده‌هاي بي‌اختيار خود نساخته بودند؟ آيا سزار بورژياها و معاويه‌ها و يزيدها و هم مكتبان آنان با پرچم ماكياوليسم (همه چيز را به عنوان وسيله، قرباني هدفي مي‌نمايد كه خود تشخيص داده است، بدون ارزيابي وسائل قرباني شده و هدف) معبودهاي جوامع خويش نگشته بودند؟ با اين حال مردم نه تنها پس از گذشت روزگار سلطه و سيطره‌هاي نابكارانه آنان، با كمال بي‌اعتنائي آنان را استفراغ نمودند، بلكه حتي مردم همزمانشان هم به خوبي مي‌دانستند كه اين مجسمه‌هاي رعب‌انگيز كه همه مردم و همه قوانين را بازيچه خودكامگي‌هاي خود قرار داده‌اند، چند روز ديگر جاي خود را به هويتهاي حقيقي آنان خواهند داد، يعني مردم هويتهاي حقيقي آن نابكاران را خواهند شناخت. اما پيمان شكني‌هاي آل اميه، چيزيست كه هيچ احدي ترديدي در آنها ندارد. معاويه به اتفاق همه تواريخ، همه پيمانهائي را كه با امام حسن مجتبي عليه‌السلام بسته بود، نقض كرده است!! در جائي كه اين انسان كه بايد گفت روش او ماكياولي‌تر از ديگر خودكامگان تاريخ بوده توانسته به خود اجازه بدهد كه معاهده با امام حسن مجتبي عليه‌السلام را نقض كند و آنرا زير پا بگذارد، قطعا هيچ معاهده و پيماني براي او ارزش نداشته است، در صورتيكه سرتاسر تاريخ، عمل به معاهده، قانون و سنت انسانيت بوده است. حتي كساني كه متكي به دين و اعتقادي نبودند، احترام و عمل به معاهده را مراعات مي‌كردند، چنانكه در فرمان اميرالمومنين عليه‌السلام به مالك اشتر آمده است.در اينجا بسيار مناسب است كه جريان پيمان‌شكني معاويه را ولو بطور اجمالي مطرح نمائيم: محقق مرحوم شيخ راضي آل ياسين مي‌گويد: گروهي از مورخان از آن جمله طبري و ابن‌الاثير روايت كرده‌اند كه معاويه يك صفحه سفيد براي امام حسن عليه‌السلام فرستاد كه پائين صفحه را با مهر خود ختم كرده بود. در آن صحيفه نوشته بود: در اين صفحه هر چه را كه بخواهي شرط كن و هر چه كه شرط كني حق تست. مواد معاهده صلح:الماده الاولي- تسليم الامر الي معاويه علي ان يعمل بكتاب الله و بسنه رسوله صلي الله عليه و آله و بسيره الخلفاء الصالحين: (ماده يكم- تسليم خلافت به معاويه مشروط به اينكه معاويه به كتاب خداوندي (قرآن) و به سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله و به روش خلفاي صالح عمل نمايد.)الماده الثانيه- ان يكون الامر للحسن من بعده فان حدث به حدث فلاخيه الحسين، و ليس لمعاويه ان يعهد به الي احد: (ماده دوم- اينكه پس از معاويه امر خلافت از آن حسن است، و اگر حادثه‌اي براي او عارض شود، خلافت از آن برادرش حسين است، و معاويه حق ندارد خلافت را به كسي ديگر واگذار كند.)الماده الثالثه- ان يترك سب اميرالمومنين و القنوت عليه بالصلوه و ان لايذكر عليا الا بخير: (ماده سوم- اينكه معاويه ناسزا گفتن به اميرالمومنين و ناشايست گفتن در قنوت نماز را به آن حضرت را ترك كند و علي را جز به خير ياد نكند.)الماده الرابعه- استثناء ما في بيت مال الكوفه و هو خمسه آلاف الف فلايشمله تسليم الامر. و علي معاويه ان يجعل الي الحسين كل عام الفي الف درهم، و ان يفضل بني‌هاشم في العطاء الصلات علي بني عبدشمس، و ان يفرق في اولاد من قتل مع اميرالمومنين يوم الجمل و اولاد من قتل معه بصفين الف الف درهم و ان يجعل ذلك من خراج دارا بجرد. (ماده چهارم- آنچه كه در بيت المال كوفه هست از تسليم به معاويه مستثني است، و مبلغ آن پنج ميليون مي‌باشد. و بر معاويه لازم است كه در هر سال براي حسين دو ميليون درهم مقرري قرار بدهد و اينكه بني‌هاشم را در عطاء و بخشش بر بني عبدشمس ترجيح بدهد و در ميان فرزندان كسانيكه با اميرالمومنين در جنگ جمل و صفين كشته شده‌اند يك ميليون در هم تقسيم كند و اين مبلغ را از خراج دارابجرد قرار بدهد.)الماده الخامسه- علي ان الناس آمنون حيث كانوا من ارض الله في شامهم و عراقهم و حجازهم و يمنهم و ان يومن الاسود و الاحمر و ان يحتمل معاويه ما يكون من هفواتهم و ان لايتبع احدا بما مضي و ان لاياخذ اهل العراق باحنه: (ماده پنجم- اينكه همه مردم در امن و امان باشند در هر نقطه‌اي از زمين خدا كه قرار بگيرند- شامشان، عراقشان، حجازشان، و يمنشان. و سياه و قرمز (همه نژادها) در امن و امان باشند و معاويه لغزش‌هاي خطاكارانه آنان را تحمل كند و هيچ كس را با نظر به گذشته تعقيب ننمايد و با اهل عراق كينه‌توزي نكند.)الماده السادسه- و علي امان اصحاب علي حيث كانوا، و ان لاينال احد من شيعه علي بمكروه، و ان اصحاب علي شيعته آمنون علي انفسهم و اموالهم و نسائهم و اولادهم و ان لايتعقب عليهم شيئا، و لايتعرض لاحد منهم بسوء و يوصل الي كل ذي حق حقه و علي ما اصاب اصحاب علي حيث كانوا … و علي ان لايبغي للحسن بن علي و لا لاخيه الحسين و لا لاحد من اهل بيت رسول‌الله غائله، سرا و لاجهرا و لايخيف احدا منهم في افق من الافاق: اين جملات را كه در منابع زير نقل شده است، اينجانب به عنوان ماده ششم قرار دادم، زيرا اگر چه ماده پنجم شامل آن نيز مي‌باشد، ولي به جهت اهميت مواردي كه در اين جملات گوشزد شده است، چنانكه در معاهده آمده است، به عنوان يك ماده مستقل نيز مناسب است. (معاويه متعهد مي‌شود كه) (ياران علي عليه‌السلام در هر كجا كه باشند، در امان بوده و براي هيچيك از شيعيان علي حادثه ناگواري پيش نياورد و ياران علي و شيعه او، نفوسشان و اموالشان و زنانشان و فرزندانشان در امانند، و براي هيچ چيزي آنانرا مورد تعقيب قرار ندهد و به هيچ يك از آنان با بدي و ناگواري تعرض ننمايد. و حق هر ذيحقي را به خودش برساند (و معاويه متعهد مي‌شود) آنچه را كه ياران علي به آن رسيده‌اند در هر جا كه باشند، ثابت بماند. (و معاويه متعهد مي‌شود) به اينكه به حسن بن علي و برادرش حسين و به هيچ يك از اهل بيت رسول خدا نه پنهاني و نه آشكار حادثه خطرناكي را نجويد و وارد نسازد و كسي از آنان را در هيچ جائي از دنيا نترساند.)ابن‌قتيبه دينوري مي‌گويد: (سپس عبدالله بن عامر فرستاده معاويه به حسن عليه‌السلام، شروط (مواد معاهده صلح) حسن را چنانكه آن حضرت فرموده بود، نوشت. معاويه همه آنها را با خط خود نوشت و با مهر خود آنرا ختم (ممهور) نمود و در آن معاهده نامه، پيمانهاي موكد و سوگندهاي غليظ را بيان كرده و همه روساي اهل شام را به آن معاهده نامه شاهد گرفت و آن را به عبدالله بن عامر فرستاد و عبدالله آنرا به حسن رسانيد.) مورخين ديگر نص صريح كلماتي را از معاويه در آخر معاهده نقل كرده‌اند كه تعهد الهي و ميثاق خداوندي معاويه را براي وفاء به معاهده بيان مي‌نمايد. عين الفاظ معاويه چنين است: و علي معاويه بن ابي‌سفيان بذلك عهدالله و ميثاقه، و ما اخذ الله علي احد من خلقه بالوفاء و بما اعطي الله من نفسه و كان ذلك في النصف من جمادي الاولي سنه 41- علي اصح الروايات: (و معاويه بن ابي‌سفيان عهد و ميثاق خداوندي را براي عمل به اين مواد به عهده مي‌گيرد و معاويه آن الزام را كه خداوند به يكي از مخلوقاتش براي وفاء مقرر فرموده است مي‌پذيرد و معاويه عمل به اين معاهده را با آن پيماني كه از خود به خدا داده است، مي‌پذيرد.) و اين سند و امضاء در نيمه جمادي‌الاولي سال 41 هجري بنا بر صحيحترين روايات تنظيم شده است.)تبصره- در ماده چهارم مبالغي كه مي‌بايست امام حسن و امام حسين عليهماالسلام از بيت المال استفاده فرمايند، بديهي است كه براي تامين معاش بينوايان بوده است كه معاويه كاري با آنان نداشته است يا بدان جهت كه هواخواهان اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام بوده‌اند، مورد بغض و كينه معاويه قرار داشتند و چنين وضعي كه در حقيقت ناشي از حق پرستي و حق‌جوئي و حق‌گويي آن بينوايان بوده است، ايجاب مي‌كرد كه آنان به حكم معاويه ميبايست از زندگي ساقط شوند. همانطور علت برتري داشتن بني‌هاشم در عطا و بخششها بر بني عبدشمس كه سلسله آل اميه از آن گروهند نه براي نژادگرايي بوده بلكه علت همان تفاوت ميان دو وضع روحي بود كه از آل هاشم و آل اميه مشاهده شده بود. آل هاشم معمولا مردم نيك سيرت و خيرخواه و دلسوز به مردم و كريم الطبع، و آل اميه معمولا در مقابل آل هاشم، مردم خودپسند و خودكامه و شهوتران و مقام پرست بوده‌اند. در اينجا پيش از آنكه اسناد تاريخي عهد شكني معاويه را يادآور شويم، از مطالعه كنندگان ارجمند تقاضا مي‌كنم يكبار به فرمان مالك‌اشتر مراجعه فرمايند و عظمت عهد و تعهد و لزوم وفاء به آن را از ديدگاه اسلام، بلكه از ديدگاه عموم انسانها در نظر بگيرند و سپس به مطالعه مساله بعدي بپردازند. عهد شكني صريح و بي‌پروا به قول مرحوم آل راضي: طبيعي بود كه طرفين معاهده، پس از امضاء در مكاني ملاقات نمايند و صحت معاهده را عملا نيز به اثبات برسانند. كوفه براي اين ملاقات انتخاب شد. مردم براي اجتماع در مسجد بزرگ كوفه دعوت شدند. نخست معاويه بالاي منبر رفت و خطبه طولاني خود را كه منابع فقط جملاتي از آن را نقل كرده‌اند خواند.در روايت مدائني چنين آمده است: (يا اهل الكوفه اترونني قاتلتكم علي الصلوه و الزكوه و الحج و قد علمت انكم تصلون و تزكون و تحجون؟ و لكنني قاتلتكم لاتامر عليكم و الي رقابكم و قد آتاني الله ذلك و انتم كارهون!! الا ان كل دم اصيب في هذه الفتنه مطلول، و كل شرط شرطته فتحت قدمي هاتين!! و لايصلح الناس الا ثلاث: اخراج العطاء عند محله، و اقفال الجنود لوقتها و غزو العدو في داره فان لم تغزوهم غزوكم و روي ابوالفرج الاصفهاني عن حبيب بن ابي‌ثابت مسندا انه ذكر عليا في هذه الخطبه فنال منه ثم نال من الحسن و زاد ابواسحق السبيعي فيما رواه من خطبه معاويه، قوله: (الا و ان كل شي‌ء اعطيت الحسن بن علي تحت قدمي هاتين لا افي به) قال ابواسحق: و كان و الله غدارا: (اي اهل كوفه، آيا گمان مي‌كنيد من با شما براي اداي نماز و پرداخت زكات و عمل حج جنگيدم در حاليكه مي‌دانستم شما نماز مي‌گزاريد و زكات مي‌دهيد و عمل حج بجاي مي‌آوريد؟ بلكه من با شما براي آن جنگيدم كه زمامدار شما باشم و بر گردنهايتان مسلط شوم، و خداوند اين مقام را به من داده است و شما از آن كراهت داريد. آگاه باشيد، هر خوني كه در اين فتنه ريخته شده به هدر رفته است و هر تعهدي كه بسته‌ام، زير اين پاهاي من (نقض كردم) و اصلاح نمي‌كند مردم را مگر سه چيز: در آوردن و قرار دادن عطا و بخشش در محل خود و برگرداندن لشكريان در موقع خود و جنگيدن با دشمن در خانه‌اش و هر گاه شما با دشمنان نجنگيد و به آنان حمله نكنيد، آنان به شما حمله نموده و با شما خواهند جنگيد.) و ابوالفرج اصفهاني از حبيب بن ابي‌ثابت بطور مسند روايت كرده است كه معاويه در اين خطبه علي (ع) را ذكر كرد و سخن ناشايست درباره آن حضرت گفت و سپس به حسن (ع) اهانت نمود. ابواسحق سبيعي در آنچه كه از خطبه معاويه روايت كرده است، اضافه مي‌كند كه معاويه گفت: (آگاه باشيد، هر چه كه به حسن بن علي داده بودم زير اين پاهايم مي‌نهم و به آن وفا نخواهم كرد.) ابواسحق گفت: سوگند به خدا، معاويه حيله‌گر و خائن بود.)سپس امام حسن مجتبي عليه‌السلام شروع به سخن فرمود: (الحمد لله كلما حمده حامد و اشهد ان لا آله الا الله كلما شهد له شاهد، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله، ارسله بالهدي و ائتمنه علي الوحي صلي الله عليه و آله و سلم. اما بعد، فو الله اني لارجو ان اكون قد اصبحت بحمد الله و منه و انا انصح خلق الله لخلقه، و ما اصبحت محتملا علي مسلم ضغينه و لا مريدا له سوءا و لا غائله. الا و ان ما تكرهون في الجماعه خير لكم مما تحبون في الفرقه، الا و اني ناظر لكم خيرا من نظر كم لانفسكم فلاتخالفوا امري و لاتردوا علي رايي، غفر الله لي و لكم و ارشدني و اياكم لما فيه المحبه و الرضا) ثم قال: ايها الناس ان الله هداكم باولنا و حقن دماءكم باخرنا، و ان لهذا الامر مده و الدنيا دول. قال الله عزوجل لنبيه محمد صلي الله عليه و آله و سلم: قل ان ادري اقريب ام بعيد ما توعدون. انه يعلم الجهر من القول و يعلم ما تكتمون. و ان ادري لعله فتنه لكم و متاع الي حين) ثم قال: ( … و ان معاويه زعم لكم اني رايته اهلا للخلافه و لم ارنفسي لها اهلا، فكذب معاويه نحن اولي الناس بالناس في كتاب الله عزوجل و علي لسان نبيه. و لم نزل- اهل البيت- مظلومين منذ قبض الله نبيه فالله بيننا و بين من ظلمنا و توثب علي رقابنا، و حمل الناس علينا، و منعنا سهمنا من الفي‌ء و منع امنا ما جعل لها رسول‌الله. و اقسم بالله لو ان الناس بايعوا ابي حين فارقهم رسول‌الله، لاعطتهم السماء قطرها و الارض بركتها، و لما طمعت فيها يا معاويه … فلما خرجت من معدنها، تنازعتها قريش بينها فطمع فيها الطلقاء و ابناء الطلقاء انت و اصحابك. و قد قال رسول‌الله: ما ولت امه امرها رجلا و فيهم من هو اعلم منه الا لم يزل امرهم سفالا، حتي يرجعوا الي ما تركوا. فقد ترك بنواسرائيل هارون و هم يعلمون انه خليفه موسي فيهم و اتبعوا السامري، و تركت هذه الامه ابي و بايعوا غيره و قد سمعوا رسول‌الله يقول له: انت مني بمنزله هارون من موسي الا النبوه. و قد راوا رسول‌الله نصب ابي يوم غديرخم و امرهم ان يبلغ امره الشاهد الغائب. و هرب رسول‌الله من قومه و هو يدعوهم الي الله، حتي دخل الغار، و لو انه وجد اعوانا لما هرب، كف ابي يده حين ناشدهم، و استغاث فلم يغث. فجعل الله هارون في سعه حين استضعفوه و كادوا يقتلونه و جعل الله النبي في سعه حين دخل الغار و لم يجد اعوانا. و كذلك ابي و انا في سعه من الله، حين خذلتنا هذه الامه، و انما هي السنن و الامثال يتبع بعضها بعضا) ثم قال: (فو الذي بعث محمدا بالحق لاينتقص من حقنا- اهل البيت- احد الا نقصه الله من عمله، و لاتكون علينا دوله الا و تكون لنا العاقبه، و لتعلمن نباه بعد حين) ثم دار بوجهه الي معاويه ثانيا ليرد عليه نيله من ابيه، فقال: (ايها الذاكر عليا، انا الحسن و ابي علي و انت معاويه و ابوك صخر، و امي فاطمه و امك هند، و جدي رسول‌الله و جدك عتبه بن ربيعه و جدتي خديجه و جدتك فتيله فلعن الله اخملنا ذكرا و الامنا حسبا و شرنا قديما و حديثا و اقدمنا كفرا و نفاقا.) قال الراوي: فقال طوائف من اهل المسجد: آمين، قال الفضل بن الحسن: قال يحيي بن معين و انا اقول: آمين، قال ابوالفرج: قال ابوعبيد: قال الفضل: و انا اقول: آمين. و يقول علي بن الحسين الاصفهاني (ابوالفرج): آمين. قال ابن ابي‌الحديد: قلت و يقول عبدالحميد بن ابي‌الحديد مصنف هذا الكتاب (يعني شرح النهج) آمين. اقول: و نحن بدورنا نقول: آمين. اقول: و كل من يدافع عن القيم الانسانيه الاسلاميه و يدفع طريقه الماكياوليه يقول: آمين.(حمد خداي را هرگاه كه حمد كننده‌اي خدا را حمد كند و شهادت مي‌دهم كه خداوندي جز او نيست، هرگاه كه شهادت دهنده‌اي شهادت به او بدهد. و شهادت مي‌دهم به اينكه محمد (صلي الله عليه وآله) بنده و فرستاده اوست، خداوند او را براي هدايت كردن مردم فرستاده و او را به وحي امين فرموده است، درود و سلام خدا بر او و اولادش. پس از حمد و ثنا، سوگند به خدا، من اميدوارم كه با سپاس خداوندي و از احسان آن ذات اقدس، طلوع صبح را (همه روزگار عمرم را) مي‌گذرانم و من خيرخواه‌ترين مردم براي مردمم. و من هيچ صبحي را درك نكردم كه كينه‌اي از مسلماني به دل گرفته و اراده بد و حادثه خطرناكي درباره او داشته باشم. آگاه باشيد، آنچه را كه در حالت اجتماع از آن كراهت داريد، بهتر از آنست كه در جدائي و تنهائي آنرا مي‌خواهيد. آگاه باشيد، نظر من درباره شما بهتر از نظر شما درباره خودتان مي‌باشد. امر مرا مخالفت نكنيد و رايم را به من رد ننمائيد، خداوند سبحان مرا و شما را ببخشايد و شما را و مرا به آنچه كه محبت و رضايش در آنست ارشاد فرمايد.) سپس فرمود: اي مردم، خداوند شما را بوسيله انسان اولي ما (پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله) هدايت فرمود و خونهايتان را بوسيله آخر ما (امام حسن عليه‌السلام يا احتمالا حضرت بقيه‌الله حجه بن الحسن عليهماالسلام) حفظ فرمود و براي اين امر (امر خلافت و امامت يا سلطنت معاويه) مدتي است و دنيا جرياني است متناوب. خداوند عزوجل به پيامبرش محمد صلي الله عليه و آله فرمود: بگو به آنان: نمي‌دانم آيا آنچه كه به آن وعده شده‌ايد نزديك است يا دور. اوست خداوندي كه مي‌داند سخني را كه آشكار (بلند) مي‌گوييد و آن سخني را كه مخفي مي‌نماييد. و نمي‌دانم شايد اعلاني كه به شما نمودم (يا زندگي اين دنيا) آزمايشي براي شمااست.سپس فرمود: معاويه به شما گفت (نظر داد): كه من او را شايسته خلافت ديدم و خود را شايسته آن نديدم، معاويه دروغ گفته است و ما در كتاب خداي عزوجل و در زبان پيامبرش شايسته‌ترين مردم براي مردم مي‌باشيم. و از زماني كه خداوند پيامبرش را از اين دنيا برده است همواره تاكنون ما اهل بيت مظلوم بوده‌ايم و خداوند بهترين حاكم است ميان ما و كساني كه به ما ظلم كرده‌اند و برگردنهاي ما مسلط شده‌اند و مردم را بر عليه ما وادار كرده و ما را از سهم داده‌هاي خداوندي منع نموده و مادر ما را از آنچه كه رسول خدا براي او قرار داده بود جلوگيري كردند، و سوگند مي‌خورم به خدا، اگر مردم به پدر من بيعت مي‌كردند در موقعي كه پيامبر از آنان جدا گشت، آسمان بارش خود را به آنان مي‌داد و زمين بركتش را، و تو اي معاويه طمع در آن نمي‌كردي … هنگامي كه خلافت از معدن (جايگاه اصلي) خود خارج گشت، قريش درباره آن اختلاف كردند و آزادشدگان و فرزندان آزادشدگان- تو و يارانت- (منظور ابوسفيان و آل ابي‌سفيانند كه در فتح مكه از اسلام شكست خوردند و با اينكه پيامبر با سلطه قانوني كه بر آنان پيدا كرده بود مي‌توانست به انواعي گوناگون اسيرشان بسازد، آنان را آزاد فرمود و اين داغ ننگ همواره بر پيشاني آل اميه نقش بست)، در آن طمع كردند. در صورتيكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرموده است: هيچ امتي امر زمامداراي خود را به كسي كه داناتر از او در آن امت وجود داشته باشد، واگذار نكرد مگر اينكه امر آنان همواره رو به پستي و سقوط خواهد بود تا اينكه بسوي آنچه از دست داده‌اند، برگردند. بني‌اسرائيل، هارون را ترك كردند با اينكه مي‌دانستند خليفه موسي عليه‌السلام در ميان آنان، هارون است و از سامري پيروي كردند، و اين امت پدر مرا رها كردند و با ديگري بيعت نمودند با اينكه شنيده بودند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم درباره او گفته است: يا علي، نسبت تو به من، نسبت هارون به موسي است مگر در نبوت. و ديده بودند كه رسول خدا پدر مرا در روز غديرخم نصب به ولايت فرموده و به آنان امر فرمود كه آن نصب خلافت را حاضر به غائب برساند. و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حاليكه قوم خود را بسوي خدا دعوت مي‌كرد، از آنان فرار نموده تا به غار داخل شد، و اگر او ياراني پيدا مي‌كرد فرار نمي‌نمود. (جمله بعدي (كف ابي يده حين ناشدهم) ناقص و معنايش مبهم است و اشتباه در كتابت بوده است.) پدرم ياري و پناه جست، ولي به او ياري نشد و پناهش ندادند. و خداوند سبحان موقعي كه قوم موسي، هارون را ناتوان ساختند و نزديك بود او را بكشند، اختيار داد همانطور كه پيامبر را وقتي كه ياراني پيدا نكرد و به غار داخل شد، مخير فرمود. همچنين پدرم (علي بن ابيطالب) و من در اين امر، هنگاميكه اين امت ما را بي يار و ياور گذاشت (از طرف خدا) داراي اختيار بوديم. اين گونه پيشامد سنتها و مثلهائي است (كه در طول تاريخ انبياء و اوصياء عليهم‌السلام) در جريان بوده است.سپس فرمود: (سوگند به آن خداوندي كه محمد صلي الله عليه و آله و سلم را بر حق مبعوث فرموده است، هيچ احدي از حق ما اهل بيت عصمت و طهارت نمي‌كاهد مگر اينكه خداوند از عمل او مي‌كاهد. و هيچ دولتي عليه ما نخواهد بود مگر اينكه عاقبت، كارها به سود ما پيش خواهد آمد (و خبر نفس الامر اين جريانات را پس از مدتي خواهيد دانست.) سپس آن حضرت روي خود را براي رد ناشايستي كه درباره پدر آن حضرت (علي عليه‌السلام) گفته بود به طرف معاويه برگرداند و فرمود: (اي معاويه كه درباره علي (عليه‌السلام) سخن گفتي، من حسنم، و پدرم علي است، و تو معاويه‌اي و پدرت صخر است، و مادر من فاطمه است و مادر تو هند، و جد من رسول خدا است و جد تو عتبه بن ربيعه و جده من خديجه است و جده تو فتيله. پس خداوند لعنت كند كسي را از ما كه به پست ترين وجه ياد مي‌شود و شان و شخصيتش ساقطتر و لئيم‌تر بوده و پليدتر در گذشته و حال، و قديم‌تر در كفر و نفاق بوده باشد.)راوي مي‌گويد: گروه‌هائي از اهل مسجد گفتند: آمين. فضل بن الحسن مي‌گويد: يحيي بن معين گفته است: و من مي‌گويم: آمين. ابوالفرج گفته است: ابوعبيد مي‌گويد: كه فضل بن الحسن مي‌گويد و من مي‌گويم: آمين. و علي بن الحسين الاصفهاني (ابوالفرج) مي‌گويد: آمين. ابن ابي‌الحديد گفته است: مي‌گويم: و عبدالحميد بن ابي الحديد مصنف اين كتاب (شرح نهج البلاغه) مي‌گويد: آمين. و من مي‌گويم: ما هم به نوبت خود مي‌گوئيم: آمين. اينجانب مي‌گويم: و هر كس كه از ارزشهاي انساني اسلام دفاع مي‌كند و روش ماكياولي را در مديريت مردم مردود و مدفوع مي‌داند، مي‌گويد: آمين.)به نظر ميرسد براي تفسير جمله اميرالمومنين عليه‌السلام كه فرمود: و لا عقدا الا حلوه: (آل اميه پيمان و تعهدي را رها نمي‌كنند مگر اينكه آنرا نقض خواهند كرد.) همين داستان را كه بيان نموديم كافي باشد، و نيز احتياجي براي توضيح و تحليل جملات معاويه و امام حسن مجتبي وجود ندارد. و حتي لايبقي بيت مدر و لا و بر الا دخله ظلمهم و نبابه سوء رعيهم و حتي يقوم الباكيان يبكيان: باك يبكي لدينه، و باك يبكي لدنياه: (تا آنگاه كه هيچ خانه بنا شده از گل و گچ (در شهرها و دهات) و خيمه‌هاي ساخته شده از پشم و مو و كرك (در بيابانها) را رها نكنند مگر اينكه ظلمشان وارد آن خيمه‌ها شود و سوء مديريتشان موجب ناگواري سكونت در آنها گردد، تا آنگاه كه مردم تقسيم به دو دسته گريان شوند: مردمي گريان به دينشان و مردمي گريان به دنياشان.) ظلمي فراگير همه جامعه، در انتظار مردمي كه در تشخيص زمامدار بر مبناي هوي و هوس حركت كرده‌اند و عظمت و ضرورت عدل و حق را جدي نگرفته‌اند. در بعضي از مجلدات گذشته اثبات كرده‌ايم كه ناتوان‌ترين حيوانات آن قدرتمندهاي قدرت پرست هستند كه موجوديت خود را بر نفي هستي ديگران استوار مي‌سازند. اين پديده چندان جاي شگفتي نيست، زيرا اين حيوانات موجوديت خود را فقط با تورم خود طبيعي و مطلق العنان بودن خود تفسير مي‌نمايند، و ترديدي نيست در اينكه براي وصول به تورمهاي نهائي و افسار گسيختگي مطلق، مانند آتشي شعله‌ورند كه هر چه را سر راه خود و در مجاورت خود ببيند مي‌سوزاند و خاكستر مي‌كند. اين طبيعت تغيير ناپذير خودهاي طبيعي است كه جز تورم خويشتن نه هدفي دارند و نه كسي را مي‌پذيرند و نه چيزي را، مگر در حدود وسيله براي تورم هر چه بيشتر خودهاي پليدشان. آنچه كه جاي شگفتي است، اينست كه اين حيوانات واقعا خود را قدرتمند مي‌بينند در صورتي كه توانائي زيستن با موجودات ديگر را ندارند، مگر اينكه آنان نه اراده‌اي از خويشتن داشته باشند و نه حركتي. اين كه گفتيم، قاعده كلي است كه از آغاز تاريخ تاكنون جريان داشته است و يك قضيه ذوقي نيست كه بگوئيم: ممكن است كساني آنرا مطابق ذوق خود بدانند و بپذيرند و ممكن است كساني هم باشند كه آن را نپسندند.جامعه‌اي كه شخصيتي مانند اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام را كه همه گفتارها و كردارها و انديشه‌هايش حق بوده است، جدي نگيرد و موجوديت خود را بوسيله تعليم و تربيت او تكامل نبخشد، بديهي است كه با چه نتايجي مواجه خواهد گشت. اميرالمومنين عليه‌السلام كه در جملات مورد تفسير، سوء مديريت آل اميه را گوشزد فرموده‌اند، در حقيقت قاعده كلي در اداره اجتماع را بيان نموده‌اند كه عبارتست از تلازم قطعي قانون شكني و نقض پيمان، با فراگير بودن ظلم و سوء مديريت. و اين قاعده كلي در همه دورانهاي تاريخ صحيح و جاري بوده و خواهد بود. در نتيجه ظلم و سوء مديريت، طبيعي است كه معمولا نشاط و انبساط از درون انسانها رخت بر مي‌بندد و جاي آنرا گرفتگي و اندوه مي‌گيرد كه گريه‌هاي آشكار و مخفي علامت آن است. اميرالمومنين مي‌فرمايد: ظلم و سوء مديريت آل اميه كار را بجائي مي‌كشاند كه آنانكه طرفدار و برده آنان نيستند، همواره گريان خواهند بود- يا گريه بر زوال دين و يا گريه بر اختلال معيشت. و حتي تكون نصره احدكم من احدهم كنصره العبد من سيده اذا شهد اطاعه و اذا غاب اغتابه: (و تا آن زمان كه پيروزي و انتقام يكي از شماها از يكي از آنان (بني‌اميه) مانند پيروزي و انتقام بنده از مالكش بوده باشد كه در حضور مالك اطاعتش مي‌كند و در غياب او بدگوئي از وي مي‌نمايد.)مسلم بن عقبه از مردم مدينه براي يزيد بن معاويه بيعت مي‌گيرد و شرط مي‌كند كه آن مردم همگي برده يزيد باشند!!! درود و سلام بي‌پايان به روح مبارك اميرالمومنين عليه‌السلام باد- روحي كه بر عالم هستي مشرف و از همه رويدادهاي آن مطلع است. همانطور كه در مجلدات گذشته ديده‌ايم آن بزرگوار اطلاع فراوان از رويدادهاي آينده تاريخ ابراز فرمود و به اتفاق نظر همه مورخان چه موافق و چه مخالف همه آن خبرها كه داده بود به وقوع پيوست. ميتوان گفت: يكي از آن موارد همين وضع نابكارانه آل اميه بود كه مردم را مانند برده خود تلقي خواهند كرد، بلكه چنانكه در تواريخ آمده است، حتي مسلم بن عقبه مردم مدينه را برده يزيد قرار مي‌داد و از آنان براي يزيد بيعت مي‌گرفت و در هيچ تاريخي نيامده است كه يزيد مسلم بن عقبه را از اين كار نهي كند و يا او را توبيخ نمايد.ابن‌واضح كاتب عباسي معروف به يعقوبي مي‌گويد: (مسلم بن عقبه را از فلسطين خواست و او بيمار بود. يزيد مسلم را به خانه خودش آورد و داستان عثمان بن محمد بن ابي‌سفيان (والي يزيد در مدينه) را كه اهل مدينه او را بيرون رانده بودند با مسلم در ميان نهاد. مسلم گفت: مرا به طرف آنان روانه كن، سوگند به خدا، پائين مدينه را بالا مي‌كنم. يزيد مسلم را با پنج هزار سپاهي به مدينه فرستاد و واقعه حره را در مدينه بوجود آورد. اهل مدينه با او سخت جنگيدند و دور مدينه خندق كندند. مسلم قصد ورود از يكي از نواحي خندق نمود، و نتوانست. و در اين هنگام مروان بعضي از اهل مدينه را فريب داد و با صد سوار وارد مدينه شد. به دنبال او سواران مسلم وارد مدينه گشتند و مردم زيادي نماند و همه آنان كشته شدند و مدينه (جايگاه محترم پيغمبر) را براي سوارانش مباح كرد. دختران بكر آبستن شدند و بعد زائيدند و پدران آن بچه‌ها شناخته نشدند. سپس مردم را مجبور مي‌كرد كه با يزيد به عنوان بردگان او بيعت كنند. و هر مردي را كه از قريش مي‌آوردند و به او گفته مي‌شد كه: به عنوان برده براي يزيد بيعت كن، وقتي كه او امتناع مي‌ورزيد، گردنش زده مي‌شد … ) هوي پرستان قدرت پرست ضد انسان بنا بر اصل ثابتي كه همواره از آن پيروي مي‌كنند (من هدف، ديگران وسيله) همه را برده حقوقي يا لااقل مانند برده خود مي‌خواهند، يعني اگر مردم بگويند: ما هم هستيم و اراده داريم، آزاديم، مي‌فهميم، فكر مي‌كنيم، اثبات و نفي مي‌نماييم، خوب و بد را تشخيص مي‌دهيم، هر يك از اين اظهارات مانند شمشيري بران و كشنده است كه بر مغز آن هوي پرستان قدرت پرست فرود مي‌آيد. در دورانهاي متاخر ادعاي پر طنطنه و حماسه گونه‌اي درباره احترام به ذات انسان و اراده و آزادي و شخصيت او براه افتاد.اين ادعا به قدري زيبا و جالب بود كه اكثر مردم آن را باور كردند و فقط موقعي از خواب بيدار شدند كه ديدند دست و پاي آنان در اختيار خودشان نيست، مثل اينست كه آنها را بسته‌اند ولي زنجيري ديده نمي‌شود و با خيال وصول به آزاديها و احترام ذاتي و غير از اين نقل و نباتها كه فقط در اشباع شهوات و فساد اخلاقي تجلي مي‌كردند، خوش و خرمي در خود احساس مي‌كردند. ولي گاهگاهي كه درك عميقي درباره زندگي و چگونگي جريان آن، براي آن مردم روي مي‌داد، احساس بستگي دست و پا مي‌كردند بدون اين كه زنجيري را ببينند. فقط عده‌اي محدود كه داراي بينايي قوي بودند، حلقه‌هاي بسيار شفاف زنجير جبر و بردگي را كه گردانندگان جامعه بوسيله محيط و فرهنگ ساختگي مانند نژادپرستي و وطن‌پرستي افراطي غير معقول و امثال اينها، به دست و پاي مردم بسته بودند، ميديدند و كاري جز آه و ناله دروني از دستشان برنمي‌آمد. خلاصه، اين قاعده كلي را بايد در نظر داشته باشيم كه: محال است كسي برده هوي و هوس نفساني خود باشد و قدرتي به دست بياورد و همه انسانهاي روي زمين را بردگان خود تلقي نكند.درست است كه سرتاسر سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام در نهج‌البلاغه توصيه انسانها به ترقي و تعالي و ورود به حيات معقول است كه در نتيجه بتوانند به نعمت بزرگ هماهنگي و اتحاد انسانها نائل گشته و طعم حياتي برادري و وحدت در درجات عالي رشد را بچشند و ظلم و تعدي را از روي زمين كه آشيانه همه آنهاست نابود نمايند، با اين حال بسيار مناسب است كه ما در اين مبحث كه اميرالمومنين عليه‌السلام اشاره به نتايج و خيم جدائي انسان از انسان و روا داشتن ظلم به يكديگر فرموده است، يك بحث كلي را درباره رابطه انسان با انسان كه در اين دو جمله خلاصه مي‌شود: اگر دو انسان در درجه عالي رشد و كمال الهي با يكديگر برقرار كنند، اين رابطه بر مبناي احساس برين هماهنگي و وحدت ميان ارواح آنان خواهد بود. اگر دو انسان در فضاي حيات طبيعي محض با يگديگر رابطه برقرار كنند، زمينه آن رابطه بر مبناي (انسان گرگ انسان است) استوار خواهد گشت. مطرح نمائيم: انواع هماهنگي و اتحاد انسانها و طرق وصول به باارزشترين آنها بديهي است كه ما نه اولين كسي هستيم كه اين مساله حياتي را طرح كرده و مورد تحقيق قرار مي‌دهيم و نه بحث و تحقيق ما پيرامون اين مساله پرونده بسيار ضخيم آن را خواهد بست، مخصوصا با نظر به آسيبهاي فكري و عملي ختم پرونده اينگونه مسائل كه در امتداد تاريخ مشاهده نموده‌ايم. بعضي از متفكران دوران معاصر ما را درباره جدائي انسان از انسان و به عبارت ديگر درباره بيگانگي انسان از انسان نوميدي چنان در خود مي‌فشارد كه اگر بخواهند قلمي روي كاغذ گذاشته و چيزي در پيرامون اين مساله بنويسند، سطر اول آن نوشته اين بوده: (آه بر انسان) و جمله آخرش اين خواهد بود: (واي بر انسان).شايد بتوان گفت: اينگونه اشخاص نوميد، اكثريت بسيار وحشتناكي را تشكيل مي‌دهند. حقيقت اين است كه اين اشخاص با روياروئي با واقعيات زياد، از درك يك واقعيت با اينكه در برابر چشمانشان قابل مشاهده است، محرومند. اين واقعيت عبارت از استمرار تجدد و نو به نو وارد شدن انسانها به عرصه گيتي مي‌باشد. به عبارت ساده‌تر: انسانها با كمال بيطرفي و مستعد پذيرش حقائق، چشم به دنيا باز مي‌كنند و سپس در اختيار محيط و اجتماع و عوامل آنها قرار مي‌گيرند. بنابراين، يك متفكر همه جانبه‌نگر نبايد به چنان ياس و نوميدي گرفتار شود كه گوئي انسانهائي را مي‌بيند كه مانند قطعات سنگ متولد مي‌شوند و سنگ زندگي كرده و سنگ خواهند مرد! نه هرگز، انسان سنگ نيست زيرا به اضافه اينكه همه تحولات و انقلابات گذشته، در صحنه انسانها و بوسيله انسانها و براي انسانها صورت گرفته است (و اگر تئوري سنگ درباره انسانها صحيح بود، به هيچ وجه نمي‌بايست تحول و انقلابي صورت گرفته باشد) اين اصل را بايد در نظر بگيريم كه بدان جهت كه گام در راه اصلاح انسانها و نزديك كردن آنها به يكديگر، يك گام فطري و عقلي و مذهبي است، لذا تكيه‌گاه اساسي براي دفاع از ضرورت هماهنگ و متحد ساختن انسانها بوده و مانند مشعلي فروزان بر سر راه كاروان انساني خواهد بود.بعلاوه اينكه مگر ما بايد بنشينيم و دست رويهم بگذاريم و بگوئيم: صبر كنيد تا همه مردم اجتماع اصلاح شوند و همه آنان عظمت برادري و برابري را درك كنند، آنگاه ما هم از خوابگاه خود برخيزيم و چشمهايمان را بماليم و بگوئيم: راست مي‌گوئيد، همه ما بايد منقلب شويم تا از نعمت هماهنگي و اتحاد برخوردار گرديم!! بديهي است كه چنين انتظاري را كساني مي‌توانند داشته باشند كه نه از انسان اطلاعي دارند و نه از سرگذشت او. اين حقيقت صحيح است كه اصلاح جامعه و بوجود آمدن احساس عميق برادري و هماهنگي و اتحاد در جامعه، كمك بسيار بزرگي براي وصول هر يك از افراد، به آن احساس عميق مينمايد، ولي بدان جهت كه وصول به احساس مزبور احتياج به گذشتها و زير پا گذاشتن هواهاي نفساني و مقتضيات طبيعت حيواني دارد، لذا بسيار دشوار است انسانهائي كه در حال زندگي دسته جمعي با يكديگر و در حال تاثير و تاثر به سر مي‌برند، ناگهان، حتي تدريجا راه آن رشد و كمال را پيش بگيرند كه به احساس مقدس مزبور برسند. آري، فقط رهبران بسيار بزرگ مانند انبياء و انسانهائي كه در رديف بعد از آنها حركت مي‌كنند، مي‌توانند زمينه براي احساس مقدس مزبور را بوجود بياورند.نتيجه اينكه ما نبايد تعليم و تربيت انسانها را براي وصول به احساس مزبور در آموزشگاه‌هاي گوناگون و در آشيانه‌هاي خانوادگي و در تاليفها و آثار هنري متوقف بسازيم و منتظر بنشينيم كه كل مجموعي جامعه براي دريافت احساس مزبور برخيزد تا ما هم برخيزيم!! زيرا اگر چه افراد معدودي از تعليم و تربيت مزبور نتيجه‌گيري مي‌كنند، همان افراد معدود با گفتار و كردارشان مي‌توانند پشتيبان خوبي براي ارزش احساس مزبور باشند، زيرا شخصيت آنان خرد ناب و فطرت پاك انسانها را بازگو مي‌كند. به نظر ميرسد قابل درك ساختن انسان به انسان و هماهنگ نمودن و رساندن آنان به درجه والاي احساس اتحاد برين به قدري داراي اهميت حياتي است كه اگر بگوئيم: ماداميكه فلسفه‌ها و علوم انساني و هنرها گامي در اين راه برنداشته‌اند، هيچ كاري براي بشريت انجام نداده‌اند، مبالغه گوئي نكرده و عين واقعيت را بيان نموده‌ايم. بياييد فريب اصطلاحات پر طنطنه و دهان پر كن آن فلسفه‌ها و علوم و هنرهائي را نخوريم كه مي‌گويند: ما فقط توضيح و تفسير (انسان آنچنانكه كه هست) را به عهده گرفته‌ايم و كاري با (انسان آنچنانكه بايد باشد) نداريم. اين مدعيان، آگاهانه يا ناآگاه (كه اميدواريم ناآگاه باشند) خلاف واقع مي‌گويند، زيرا اين ادعا منطقي نيست كه كسي كه شناخت (انسان آنچنانكه هست) را به عهده گرفته است در عين حال نمي‌خواهد اعتراف كند به اينكه آن همه كشتارها و آسيب و ضررهاي خانمانسوز و حق كشي‌ها كه انسان درباره همنوع خود با تكيه به مكتب و طرز تفكرات خاص انجام داده، ناشي از آن است كه آن مكتب و طرز تفكرات، (انسان آنچنانكه هست) را چنان تفسير نموده كه با آن همه كشتارها و آسيب و ضررها و حق كشي‌ها سازگار بوده‌است. و به عبارت خيلي مختصر تكيه‌گاه وقاحتهاي مزبور همان (انسان گرگ انسان است) بوده كه جناب مستطاب!!انسان نشناس معروف توماس هابس از شناختهاي مربوط به (انسان آنچنانكه هست) استخراج فرموده است!! اگر امثال اين شخصيت سطح‌نگر، نظريه بدبينانه خود را بر مبناي جريان طبيعت مادي بشر استوار مي‌كردند، قابل توجه بود. چنانكه آگاهان اولاد آدم و حتي كتب آسماني بيان نموده‌اند، قطعي است كه آيه: اولئك كالانعام بل هم اضل: (آنان مانند چارپايان بلكه گمراه‌ترند.) بعد طبيعت ماده‌گرايي انسان را متذكر شده است كه انسان را در درجه‌اي پست تر از گرگ (كه هابس پيشنهاد مي‌كند) معرفي فرموده است.شعراي آگاه ما كه در بيان ارزش‌هاي والاي انسان داد سخن داده‌اند، با نظر به همان بعد ماده‌گرايي او، بدترين تعبيرات را درباره وي كرده‌اند، به عنوان نمونه:اهل دنيا از كهين و از مهين            لعنه الله عليهم اجمعينمرا به روز قيامت غمي كه هست اينست           كه روي مردم دنيا دوباره بايد ديد (صائب تبريزي)همين صائب تبريزي مي‌گويد:از ازل پيوسته با هم آشنا بوديم ما          هم خيال و همزبان و همنوا بوديم مامعني يك بيت بوديم از طريق اتحاد         چون دو مصرع گر چه در ظاهر جدا بوديم مابود دائم چون زبان خامه حرف ما يكي          گر چه پيش چشم صورت بين دو تا بوديم ماچون دو برگ سبز كز يك دانه سر بيرون كند         يكدل و يك روي در نشو و نما بوديم مابود راه فكر ما در عالم معني يكي          چون دو دست از آشنائي يك صدا بوديم مادوري منزل حجاب اتحاد ما نبود         داشتيم از هم خبر در هر كجا بوديم مااختر ما سعد بود و روزگار ما سعيد          از سعادت زير بال يك هما بوديم ماچاره جويان را نمي‌داديم صائب درد سر           دردهاي كهنه هم را دوا بوديم ما آدمي خوارند اغلب مردمان            از سلام عليكشان كم جو امان (مولوي)همين مولوي در مثنوي درباره لزوم احساس هماهنگي و وحدت انسانها چنان داد سخن داده است كه فوق آن قابل تصور نيست چنانكه در مباحث آينده خواهيم ديد و همچنين ديگر شاعران عاليقدر كه همه آنان به فعليت رساندن بعد ماده‌گرايي آدمي را مورد توبيخ قرار داده‌اند نه موجوديت او را:جهان بگشتم و آفاق سر بسر ديدم            نه مردمم اگر از مردمي اثر ديدمدر اين زمانه كه دلبستگي است حاصل آن           همه گشايشي از چشمه جگر ديدم!چه مردمي و وفا! نامم از جهان گم باد           وفا ز مردم اين عهد هيچ اگر ديدمز روزگار همين حالتم پسند آمد            كه خوب و زشت و بد و نيك درگذر ديدم (كمال الدين اسمعيل اصفهاني) آدمي زادي كه ميگويند، اگر مردمند          اي خوش آنجائي كه خود آنجا نباشد آدمي (صفائي نراقي)هر كه چون تيغ مدارش كجي و خونريزيست          خلق عالم همه گويند كه جوهر دارد (صائب تبريزي)ظاهر هر كس كه سنجيدم به ميزان نظر          داشت با باطن همان نسبت كه رو با آستر (شفيعا اعمي شيرازي)بد گماني بين كه با هر كس حكايت مي‌كنم          او تصور مي‌كند كز وي شكايت مي‌كنم (حزني اصفهانی)يا خان احمد گيلاني چنانكه اشاره كرديم، همه اين شاعران عاليقدر بعد هوي پرستي و ماده‌گرايي و خودپرستي انسان را مورد توبيخ قرار مي‌دهند نه همه ابعاد او را كه شامل حقائق ارزشي مي‌باشند. خداوند متعال در عين حال كه انسان را هلوع (اگر خيري به او برسد ديگران را از آن محروم مي‌كند و اگر شري به او برسد داد و بيداد راه مي‌اندازد) و مال دوست (انه لحب الخير لشديد) معرفي مي‌فرمايد، تكريم مقام او را هم گوشزد مي‌نمايد: و لقد كرمنا بني‌آدم و حملناهم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا: (و ما فرزندان آدم را اكرام نموديم و آنان را در خشكي و دريا براه انداختيم و مواد پاكيزه را نصيب آنان ساختيم و آنان را به مقدار فراواني از آنچه كه آفريده‌ايم، برتري داديم.) وقتي شاعر مي‌گويد: «اهل دنيا از كهين و از مهين لعنه الله عليهم اجمعين» قطعا مردم دنياپرست را مي‌گويد كه براي دستمال ناچيزي قيصريه‌ها را آتش مي‌زنند، نه آن انسانهاي پاك و رشد يافته را كه دنيا همانطور كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرموده است: براي آنان عبادتگاهي است سترگ.بنابراين، اگر امثال هابس و نيچه و ماكياولي اين قيد را در سخنانشان مي‌آوردند كه بدبيني ما متوجه ماده‌گرايي انسان است نه همه ابعادش، خدمتي به بشريت انجام مي‌دادند. پيش از ورود به مباحث مربوط به انواع هماهنگي و اتحادهاي انساني و طرق وصول به باارزشترين آنها، به عنوان يك مقدمه، معناي اين جمله را كه وظيفه فلسفه و علوم انساني و هنرها است كه در راه بوجود آوردن احساس مقدس هماهنگي و اتحاد معقول ميان انسانها گام بردارند، مطرح مي‌كنيم بايد توجه داشت كه منظور از وظيفه در اين مورد، نوعي از تكليف بي‌علت و دلبخواه بي‌ماخذ نيست، بلكه مقصود آن وظيفه است كه ضرورتش اولا مستند به لزوم شناخت ابعاد مختلف و استعدادهاي مثبت و منفي انساني است كه بدون آن شناخت، انسان هر چند كه قرنها براي درك حقيقت و نمودهاي انسان تاخت و تاز كند و هزاران كتاب بنويسد و هزاران دانشگاه بكار بيندازد، كاري از پيش نخواهد برد، چنانكه امروزه همه ما در كتابهائي از قبيل انسان موجود ناشناخته تاليف الكسيس كارل و هشت گناه بزرگ انسان متمدن امروزي تاليف كنراد لورنتس مي‌خوانيم.جاي شگفتي است كه بعضي از آنان كه مي‌گويند: شما حق نداريد براي فلسفه‌ها و علوم انساني و هنرها وظيفه تعيين كنيد و براي مردم فلسفه و علوم انساني و هنرها آنچنانكه بايد پيشنهاد نمائيد، نمي‌دانند يا خداي نخواسته خود را به ناداني مي‌زنند كه انسان هر دوران و هر جامعه‌اي تبلور يافته‌هائي از (انسان آنچنانكه بايد) هاي مذهبي و فرهنگي و حقوقي و سياسي و اخلاقي و تاريخي است، نهايت امر (بايد) هاي اين امور ممكن است به قدري شفاف باشند كه براي مردم معمولي نامحسوس بوده باشند. نخست توضيح اين وظيفه را كه متوجه هنر است متذكر مي‌شويم و سپس مي‌پردازيم به بيان دلائل فلسفي و علمي وظيفه مزبور كه متوجه فلسفه‌ها و علوم انساني است: ضرورت بيان هنري طرق وصول انسانها به احساس برين هماهنگي و اتحاد ارزشي آنان ميتوان گفت: دريافت صحيح وحدت انسانها و تجريد دقيق اين حقيقت عظمي و بيان كامل آن در هنر ادبي، مهمترين و مفيدترين كاري است كه هنر ادبي چه در قالب شعر و چه در قالب نثر ميتواند انجام بدهد. از يك جهت با توجه به خسارتها و آسيبهاي بنيان كن تزاحم‌ها و تضادهائي كه تاريخ بشري را فرا گرفته است، بايد گفت: هر گونه تلاش و تكاپو براي شناساندن و هموار كردن طرق وصول انسانها به وحدت و بيان آن با هر وسيله ممكن مخصوصا با هنر ادبي، يكي از ضرورتهاي حياتي براي انسانها است. لذا مبالغه‌اي نكرده‌ايم اگر ادعا كنيم كه هنر ادبي اگر چه تا كنون همه گونه امتياز و زيبائي‌ها را از خود بروز داده ولي قدمي در بيان وحدت انسانها و بيان هنري آن برنداشته و در حقيقت كار مهمي انجام نداده است. شايد همه ما مضمون عبارت ذيل را شنيده يا خود درك نموده باشيم كه مي‌گويد: (هنر كوششي است براي آفرينش صور لذت بخش. اين صور، حس زيبائي ما را ارضاء مي‌كنند و حس زيبائي وقتي ارضاء مي‌شود كه نوعي وحدت يا هماهنگي حاصل از روابط صوري در مدركات حسي خود دريافت كرده باشيم.)به نظر ميرسد طرق مذهبي و عقلي و احساسي وصول انسانها به وحدت و احساس عالي آن، به حد لازم و كافي تاكنون در دسترس انسانها قرار گرفته است، اكنون نوبت هنر است كه با اشكال مختلف خود چه در شكل هنر ادبي و چه در اشكال ديگر، به بيان آن وحدت و برانگيختن احساسات برين انسانها براي مسابقه در مسير وصول به آن، وارد ميدان شود و اساسي‌ترين وظيفه‌اي را كه به عهده دارد يا بايد به عهده داشته باشد، انجام بدهد. چه مي‌شد اگر جوامع شرقي و غربي كه هم در انسان ناميده شدن مشتركند و هم در ادعاي پر طنطنه (همه ما انسانيم و بايد با يكديگر متحد باشيم) هم صدا هستند، هنر را از آن ابتذالهاي مشمئزكننده نجات مي‌دادند و در مسير (حيات معقول) و در بيان وحدت معقول انسانها بكار مي‌گرفتند. درست است وحدتي كه در عبارت فوق كه از هربرت ريد نقل كرديم، انتزاعي از واحدهاي صوري مدركات حسي انسانها مي‌باشد، ولي با نظر به لزوم تصاعد تجريد وحدت از واحدهاي صوري به واحدهاي معقول و معقول‌تر، مانند تجريد وحدت از آرمانها كه حقائق معقولند و از بالاتر از آنها، تجريد وحدت از واحدهاي وجدان برين و در بالاترين درجه تجريد وحدت از ارواح انسانها، براي هنر پيشرو و انسان ساز فرض است كه هنرمندان سوداگر را از خواب غفلت طولاني و عميق بيدار كند و آنانرا در خط بسيار زيبا و پر معنا و حيات بخش تجريد تصاعدي اتحاد انسانها به حركت در آورد.تحمل زحمت تصعيد ذهن مردم براي درك معقولات كه احساس برين لزوم هماهنگي و اتحاد انسانها در (حيات معقول) از حياتي‌ترين آنها محسوب مي‌شود، بسيار كمتر از تلخي ناگواريهاي جنگها و تزاحمها و تضادها و كشتارها و حق‌كشي‌هاي دائمي و فراگير است كه سرتاسر تاريخ انسانها را آلوده نموده است. به اضافه اينكه تصعيد ذهن مردم براي درك معقولات، انسانها را از گرگ يكديگر بودن بر كنار ميكند، عظمت انساني را نيز كه حتي اغلب مردم در عالم خواب و رويا هم نمي‌بينند فعليت مي‌بخشد و با اين به فعليت رسيدن، پوچي و ضرر كشنده آن منطق ويرانگر كه ميگويد (اگر مردم موفق به زندگي منظم و بي‌تزاحم شوند، نيازي به فضيلت و تقوي و ديگر ارزشهاي انساني ندارند!!!!)، آشكار ميگردد. هنر در اين امر حياتي بايد قدمي بسيار عالي بردارد و تاخير نكند كه هر چه بيشتر تاخير كند، زودتر پوچي خود را اثبات كرده است. ممكن است بگوئيد: هنر از چه راهي مي‌تواند اين احساس برين را در انسانها بوجود بياورد كه-اين همه عربده و مستي و ناسازي چيست           نه همه همره و هم قافله و همزادند؟! (مولوي)بايد در پاسخ اين سوال بگوئيم: وظيفه هنر در اين مساله آن نيست كه دنبال دلائل اثبات كننده لزوم احساس هماهنگي و برادري و اتحاد انسانها بگردد، زيرا دلائل مزبور از فطرت و وجدان پاك انسانها و كتب آسماني مخصوصا قرآن مجيد و منابع حديثي از پيشوايان مافوق الطبيعه و حكماي انسان‌شناس، برآمده و به قدر لازم و كافي در اختيار انسانها قرار گرفته است. كاري كه هنر در اين امر حياتي بايد انجام بدهد، ارائه نمودها و حركات و تجليات گوناگون آن احساس برين است كه به خوبي از عهده هنر برمي‌آيد. در يك قطعه ادبي از هنر شعري كه در هماهنگي و احساس والاي وحدت برين ميان انسانهاي كمال يافته سروده شده است و ما آنرا ذيلا مي‌آوريم، دقت فرماييد:اهل معني همه جان و همه جانان همند          عين هم قبله هم دين هم ايمان همنددر ره حق همگي همسفر و همراهند          زاد هم مركب هم آب هم و نان همندهمه بگذشته ز دنيا به خدا رو كرده          هم عنان در ره فردوس رفيقان همندهر يكي در دگري روي خدا مي‌بيند           همچو آيينه همه واله و حيران همندحسن و احسان يكي از دگري بتوان ديد         مظهر حسن هم و مشهد احسان همندهمه در روي هم آيات الهي خوانند             همه قرآن هم و قاري قرآن همندطرب افزاي هم و چاره هم در هر گاه         مايه شادي هم كلبه احزان همندهمه از ظاهر و از باطن هم آگاهند        آشكاراي هم و واقف پنهان همندعقل كلشان پدر و مادرشان نفس كل است         همه ماننده و پيوسته و اخوان همندهمه آيينه هم صورت هم معني هم            همه هم آينه هم آينه داران همند (فيض كاشاني) همه اين ابيات را در واحد اختياري الهي نقل خواهيم كرد. فعاليت هنري طرق بسيار متنوعي براي ارائه اين احساس برين و ارزش و عظمت آن در اختيار دارد كه ما فقط به ذكر نمونه‌اي از آنها مي‌پردازيم:1- هنرمند مي‌تواند چه بوسيله نقاشي‌هاي عالي و چه با ارائه نمايشنامه‌هاي خوب، تاثير و تاثر انسانها را از شاديها و اندوههاي يكديگر بوسيله داشتن جان آگاه، احساس وحدت مقدماتي را در انسانها بوجود بياورد، مانند:الف- نمايش و يا نقاشي چشمهائي را نشان بدهد كه از ديدن سرور و انبساط در انسان ديگر، فروغ خاص همان سرور و انبساط را جلوه مي‌دهد، به طوري كه اگر يك انسان، آن نشاط و سرور را در دو انسان متاثر از يكديگر در يك زمان ببيند و عامل و معمول را نداند، چنان تلقي كند كه هر دو انسان تحت تاثير يك انگيزه سرورانگيز و انبساط بخش قرار گرفته‌اند.ب- سخنان دو شخص متاثر از همديگر را چنان تنظيم و از دل برآمده بيان كند كه هر انسان بيننده چنان تلقي كند كه آن دو شخص از يك منبع و براي وصول به يك هدف آن سخنان را ابراز ميدارند.ج- هنرمند مي‌تواند با بيان نقاشي و نمايشي و غير از آن دو، صدها كنش و واكنش را در صحنه حيات انسانها ارائه نمايد، مثل مضمون ابيات زير: عيسي برهي ديد يكي كشته فتاده حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت گفتا كه كه را كشتي تا كشته شدي زار تا باز كجا كشته شود آنكه ترا كشت انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت و با اين ارائه محسوس و ملموس، اثبات كند كه پشت پرده طبيعت محسوس، قانوني درباره جانهاي آدميان در جريان است كه هيچ كس نمي‌تواند آنرا منكر شود. آن قانون چنين است:اين جهان كوه است و فعل ما ندا         سوي ما آيد نداها را صداد- هنرمند مي‌تواند احساس آرامش قلبي و سعادت وجودي انسانهائي را ارائه كند كه آنرا در نتيجه تكاپو براي تقليل دردها و سختي‌هاي مردم بدست آورده‌اند. اما ضرورت بوجود آوردن احساس برين لزوم هماهنگي و وحدت ميان انسانهااز ديدگاه فلسفه و علوم انساني، بايد گفت اين مساله احتياج به توضيح و استدلال مبسوط ندارد كه بشر در تاريخ طولاني خود هر كار اساسي كه براي پيشرفت انسانها در (حيات معقول) انجام داده است، مبني بر احساس عميق اين وحدت بوده است كه واقعا بدون آن، بشر از بيماري (بيگانگي انسان از انسان) كه مستلزم بيماري مهلكتري به نام (از خود بيگانگي) است، در رنج و شكنجه مرگزاي فرو رفته است. بشر مي‌بايست با درك اين حقيقت، از آغاز تاريخ حياتش، هر روز به كمال عالي‌تري موفق مي‌گشت، مخصوصا با نظر به اينكه انبياي عظام و اوصياء آنها و حكماء و اولياء الله و خردمندان آگاه و هنرمندان ادبي سازنده همواره با اشكال گوناگون عظمت و ضرورت درك وحدت معقول آدميان و ضرورت تطبيق آن را در زندگي گوشزد نموده‌اند.آيا مي‌توان گفت آن همه تلاشها و گوشزدها در برابر تمايلات حيوان صفتان و مردم پست كه جز (خور و خواب و خشم و شهوت) چيزي براي حيات خود و ديگر انسانها سراغ ندارند بي اثر بوده است، در صورتي كه همان داد و فريادها و تلاشها بوده است كه كارهاي بسيار بااهميتي را مانند احياي تمدن‌ها و فرهنگها و بوجود آوردن آثار انساني و حركتهاي اصلاحي دسته جمعي مثمر انجام داده است. اينكه همواره حيوان صفتاني به مقتضاي خوي حيواني درون خود كه (روح حيواني سفال جامده است)، روياروي انسانهاي انسان‌شناس و فرشته‌خو و عاشق هماهنگي و وحدت انسانها ايستاده و چيزي جز دندان و چنگال تيز به آنان نشان نداده‌اند، اهميتي ندارد، يعني مساله شگفت انگيزي نيست، زيرا: (حيوان را خبر از عالم انساني نيست)، بلكه موقعي شگفت انگيز بود كه آن موجودات بدتر از حيوانات، گامي در راه تقليل دردهاي بشري برميداشتند!! و حيوانات هرگز نخواهند فهميد كه (روح انساني كنفس واحده است).آنچه اهميت دارد و بايد درصدد فهماندن آن به انسانها برآمده و وقاحت آنرا اثبات كنيم، اينست كه عده‌اي حيوان‌تر از آن حيوانات كه قيافه دانش و فلسفه به خود گرفته‌اند در حاليكه شقي‌ترين و بي‌رحمترين راهزنان راه كاروان بني نوع انساني مي‌باشند، كاري جز اين ندارند كه مغزهاي سالم و فعال ساده‌لوحان را شستشو نموده و آنها را تحويل گروه‌يكه تازان ميدان تنازع در بقاء بدهند. اين عده كه قيافه حق به جانب دانش و فلسفه به خود گرفته‌اند، با آن قيافه حق‌نما طبيعت بشر را بر دو قسم مهم تقسيم مي‌كنند و نام آن دو را قوي و ضعيف مي‌گذارند، آنگاه باكمال بي شرمي متلاشي شدن ضعيف در چنگال قوي را قانون مينامند!! و آن قوي اگر روزي به خود بيايد و به خويشتن بگويد: (اي پست تراز حيوان، بس است، تا كي اين همه پليدي و شقاوت و پستي!!) در چنان روزي فردريك نيچه‌ها و توماس‌ها بس‌ها، مخصوصا ماكياولي‌ها با كمال دلسوزي به آن قوي، به خود آمده و انسان شده ناله‌ها و شيون‌ها راه خواهند انداخت كه اسفا و دريغا، اين قوي از قوه و قدرت پرستي دست برداشته و داخل گروه انسانها شده است!!خلاصه، بارها در درس‌ها و سخنراني‌ها عرض كرده و در نوشته‌هايم ياد آور شده‌ام: همه آن انسان‌هائي كه واقعا سوز و گدازي براي انسانها دارند و كساني كه حقيقتا انسان را كامل‌تر از حيوان و داراي ارزشها مي‌دانند و او را شايسته خدمت تلقي مي‌كنند، بايد بدانند كه تا گفته هابس را كه با كمال بي شرمي روي كاغذ آورده است: (انسان گرگ انسان است) و تا گفته نيچه را كه انسان را برده قدرت معرفي كرده است و بطور كلي تا گفته ضد انسان و دشمن بي‌امان اخلاق و مذهب و فلسفه و هنر و ديگر عظمتهاي انساني كه يك نامش فرويد و نام ديگرش ماكياولي و نام سومش هابس و نام چهارمش نيچه و القابش چنگيز و هلاكو و آتيلا و نرون و تيمور لنگ است، مردود و مطرود نساخته‌اند، محال است كوچكترين قدمي در راه قابل فهم ساختن وحدت و هماهنگي انسانها و عملي كردن آن وحدت در ابعاد زندگي برداشته شود و مادامي كه اين قدم برداشته نشود، انتظار ورود بشر به تمدني كه انسانهايش با (حيات معقول) زندگي كنند و همديگر را درك نمايند، انتظار يك امر محال است كه فقط براي دلخوش كردن خيالي يا براي سرگرمي دانشجويان علوم انساني به درد مي‌خورد.از ديدگاه برخي كارشناسان علوم انساني امروزي آنچه كه نكبت و بدبختي انسان‌ها را به بدترين وضع رسانده است، آن نيست كه با ملاحظه نسبت ميان تعداد نفوس دنياي امروز و فراواني و تنوع وسائل، صاحبنظران علوم انساني به قدري اندكند كه واقعا موجب نگراني است، نكبت و بدبختي در آن هم نيست كه ما امروزه ميليونها مجهول در پشت پرده داريم، نكبت و بدبختي در آن هم نيست كه بشر امروزي در برابر حوادث مقاومت ندارد و خيلي زود شكن است، نكبت و بدبختي در آن نيست كه انسان از انسان سخت بيگانه شده و اين بيگانگي به بيماري مهلك (از خود بيگانگي) منجر شده است، بلكه نكبت و بدبختي در جامعه انسان امروزي ناشي از آن بي شرمي و وقاحتي است كه بعضي از خودپرستان در قرن 19 با نيمه چراغي از مشاهدات ناقص علمي در دست، انسانيت را از انسان منتفي ساختند و همه ارزشهاي سازنده انساني را كه بدون آنها فلسفه و هدفي براي زندگي قابل تصور نيست، دست بسته تسليم قدرت و غريزه جنسي و لذت پرستي نمودند و از اين تسليم كوركورانه فرزندي به نام جدائي انسان از انسان زائيده شد كه امروز با شعله‌هايش بشريت را در كام خود خاكستر مي‌سازد. اگر چه پستي و رذالت اين نابكاران از ديدگاه دانشمندان و صاحبنظران علوم انساني پوشيده نيست و حتي در كتابها و مقالات به حد لازم و كافي ضد علم بودن آنان را اثبات مي‌كنند، ولي تلفات بيشماري از ساده‌لوحان جوامع بوجود مي‌آيد كه هرگز قابل جبران نخواهد بود.با اين حال چنانكه در بالا اشاره كرديم، الطاف و مراحم خداوندي بوسيله انبياي عظام و اوصياء و اولياء و حكماي بزرگ و هنرمندان متعهد و وجدانهاي انسان‌هاي پاك، ضرورت و عظمت و زيبائي احساس آن وحدت را (كه بدون آن انساني مطرح نيست) در درون آدميان تثبيت فرمود و اين سلسله طولاني بشر را (كه سر سلسله آن عبارت است از حضرت ابوالبشر خليفه الله آدم عليه‌السلام در روي زمين) از سقوط حتمي نجات داد. در بيان ادبي اين وحدت عظمي، هنرمندان جوامع مسلمين در توضيح هويت و ضرورت ارائه طرق وصول به آن، گامهاي موثر و بسيار مثمري برداشته‌اند. اكنون بايد ببينيم طرق وصول به احساس وحدت و تعليم و تربيت انسانها براي به فعليت رسيدن آن در درون انسانها چيست؟ آيا درك و بيان اين احساس فقط مستند به ذوق و قريحه پردازي بوده است كه هنرمندان براي اشباع ذوق هنري خود، انجام داده‌اند؟پاسخ اين است كه نه هرگز، بلكه اين حقيقت و احساس مستند به قوي‌ترين منطق‌ها است كه ما بعضي از آنها را در اين مبحث مي‌آوريم. ما اين كار را با ترتيب وحدتهاي انتزاعي از طبيعت تا فوق طبيعت انجام مي‌دهيم تا ببينيم كدامين حقيقت ثابت براي انتزاع هماهنگي و وحدت ميان انسانها اصيل است.1- وحدت عددي- همان اولين رقم از سلسله اعداد كه وسيله شمارش اعداد ديگر و تركيب كننده آنها مي‌باشد. قطعي است كه منشا تجريد وحدت براي ميلياردها انسان، اين واحد عددي نيست، زيرا بديهي است كه انسانها بيش از يك واحد عددي مي‌باشند، و هيچ عاقلي هم تاكنون چنين وحدتي (وحدت عددي) را درباره انسان ادعا نكرده است.2- وحدت طبيعي- اين واحد بر دو درجه تقسيم ميگردد: درجه يكم- عبارتست از ماهيات و مختصات طبيعي آن. همه انسانها داراي ماهيتي مركب از حيوان و تفكر و نطق و قدرت اكتشاف و تعقل و تجسيم و تجريد و مختصاتي مانند خنده و گريه هستند كه اين مختصات بالغ بر 900 مي‌باشد. بنابراين مقصود از واحدي كه منشا انتزاع وحدت طبيعي است در حقيقت تماثل و تشابه انسان‌ها در ماهيت و مختصات آن مي‌باشد كه همه را در يك نوع معين، مشترك ساخته است. اگر چه همه انسانها در واحد طبيعي مزبور مشتركند، ولي اين واحد و وحدتي كه از آن تجريد مي‌شود، با اينكه مورد آگاهي همه انسانها است، نمي‌تواند در نزديك كردن انسان به انسان ديگر چنان تاثيري داشته باشد كه انسانها بتوانند انتظار گذشت از يكديگر را داشته باشند و به عبارت ديگر افراد آدمي، همينكه به آغاز رشد فكري مي‌رسند، اطلاع از همنوع بودن و اشتراك همه آنان را در ماهيت و مختصات طبيعي رواني بدست مي‌آورند، با اين حال صد هزارم آن همه خونهائي كه انسان آشناي انسان از همنوع خود بر زمين ريخته است، هيچ درنده‌اي از همنوع و غير همنوع خود بر زمين نريخته است، و آن همه لاشه‌ها و جنازه‌هاي متلاشي شده كه با اسلحه اين گونه انسان‌شناسان (خودشناسان) نقش زمين شده است، بوسيله زلزله‌ها و سيلها و طاعون‌ها و كوههاي آتشفشاني و ديگر عوامل طبيعي كه با ضربه‌هاي مرگبار خود انسانها را به هلاكت رسانيده‌اند، نبوده است.در اين موضوع بحث مشروحي در اينجا نداريم، همين مقدار مي‌گوئيم كه: اين آشناي همنوع خويشتن بيش از همه موجودات با همنوع خويشتن كينه و خصومت ورزيده است. براي اينكه تا حدودي از سرگذشت شرم‌آور انسان در رابطه با همنوع خويشتن اطلاعي بدست بياوريد، نگاهي به اوراق كتابهائي مانند (شهريار) تاليف ماكياولي و (لوياتان) و (جسد سياسي) و (طبيعت انسان) تاليف توماس هابس بيندازيد. و تاكنون هم هيچ متفكري را بلكه هيچ آدم معمولي را سراغ نداريم كه به وحدت طبيعي كه همان تشابه و تمايل انسان‌ها در ماهيت و مختصات باشد، استناد نموده و توقع هماهنگي و وحدت معقول در آرمانها و ارواح را داشته باشد. وحدت طبيعي درجه دوم مانند:يك- وحدت نژادي. دو- وحدت محيط طبيعي. سه- وحدت زندگي اجتماعي. چهار- وحدت فرهنگي ايستا (راكد) مبتني بر عناصر خواسته‌هاي طبيعي محض. پنج- وحدت سرگذشت تاريخي. اين واحدها اگر چه در استحكام و اصالت طبيعي (همنوع بودن) قابل مقايسه با واحد طبيعي درجه 1 نمي‌باشند، ولي از نظر تاثير در جذب انسان به سوي انسان ديگر بسيار موثرتر از واحد طبيعي درجه 1 هستند.به عنوان مثال وحدت در نژاد حتي در متمدن‌ترين جوامع انساني به اصطلاح، مردم آن نژاد را به همديگر جذب نموده و آنانرا تا سر حد مرگ روياروي انسانهاي ديگر قرار داده است. همچنين انس و الفتي كه در ميان انسانهاي يك محيط طبيعي بوجود مي‌آيد، هماهنگي و وحدتي در ميان آنان ايجاد مي‌كند. همه اين عوامل جلب در موقع تعارض با سود يا ايجاب زيان شخصي از كار مي‌افتند و انسانها روياروي هم قرار مي‌گيرند. البته در ميان واحدهاي فوق واحد نژادي بيش از همه قابليت جذب افراد به سوي يكديگر را دارد، حتي امروزه بعد از آن همه تبليغات و اجراي رسالت پيامبران و انديشه‌هاي سازنده متفكران بزرگ، موضوع نژاد در كشش افراد هم نژاد به يكديگر و دفع غير هم نژاد، به قدرت خود باقي است. خلاصه، اگر چه اين واحدهاي درجه 2 مي‌توانند به عنوان عوامل جلب افراد به يكديگر عمل كنند، ولي مشروط به اينكه سود و زيان فردي در كار نباشد.با يك دقت لازم مي‌توان گفت همه اين واحدها و اتحادها و اشتراكها و وحدتها در معرض بهره‌برداري براي اشباع حس خودخواهي‌هاي آدميان بوده است، يعني همه آنها در معرض استفاده در راه خودخواهي قرار مي‌گيرند، لذا مي‌توان گفت: فداكاري در راه نژاد، يا هر موضوع ديگري مانند افراد هم محيط طبيعي و افراد اجتماع خود، فداكاري در راه خويشتن است، بطوريكه ميتوان اين دو كلمه (نژاد من) را به كلمه (من) تبديل نمود. بعضي از واحدهاي دو نوع واحدهاي طبيعي درجه 1 و 2 مي‌توانند به دو نوع اجباري و اختياري تقسيم شوند، مانند انتخاب اختياري اجتماع مخصوص و محيط طبيعي و مكان مخصوص براي زندگي (در واحدهاي طبيعي درجه 2) و مانند انتخاب اختياري مواد براي تعقل و تجسيم و به فعليت رسانيدن نبوغ در مسير خاص.3- صيانت ذات كه در حيات انسان مقتضي تشكل و ارتباطات جمعي مي‌باشد، گاه براي دفع مزاحم از سر راه زندگي كه هم دو يا چند انسان عادل و بافضيلت را به يكديگر مي‌پيوندد و هم اشخاص درنده را كه اگر خطر مزاحم نبود همديگر را مي‌دريدند مانند دست به هم دادن شير با خرگوش و پلنگ با آهو و گربه با موش براي دفع دشمن، چناكه براي بدست آوردن سود ممكن است ميليونها انسان با داشتن هوي‌ها و آرمانهاي مختلف و متضاد، به يكديگر جذب شوند و هماهنگ گردند. ولي اين هماهنگي‌هاي ناشي از فرار از ضرر و جلب سود كه مانند جهان‌گشاياني به يكديگر جذب مي‌شوند و متحد مي‌گردند، هيچ گونه داراي ارزش ذاتي نيست، بلكه گاهي در صورت دوم كه اتحاد براي جلب سود است، مزاحم انسانها و بر هم زننده زندگي ديگران نيز مي‌باشد مگر براي تحقق بخشيدن به هدفهاي والاي انساني كه در آيات قرآني نيز آمده است و ما نمونه‌اي از آن آيات را خواهيم آورد. به نظر مي‌رسد كه شعراي عاليقدر ما اين گونه اتحاد و هماهنگي را توصيه كرده‌اند، (نه اتحاد و هماهنگي مغولان را) از آن جمله:آب را چون مدد بود از آب گلستان گردد آنچه بود خراب (حكيم سنائي غزنوي)شاعري ديگر گفته است:آن پنج گهر كز صدف يك پشتند        در دست كمال و مردمي انگشتندچون فرد شوند در نظرها هيچند        چون جمع شوند بر دهن‌ها مشتندز دانا تو نشنيدي اين داستان          كه بر گويد از گفته باستانكه گر دو برادر نهد پشت پشت         تن كوه را باد ماند به مشت (ابوالقاسم فردوسي)همرهي شرط است اندر كارها         تا رسد آسمان به منزل بارهاورنه جز رنج و زيان نايد پديد        سازش ناسازگاران كس نديد (رشيد ياسمي)غرض ز انجمن و اجتماع جمع قواست           چرا كه قطره چو شد متصل بهم درياستز قطره، ماهي پيدا نمي‌شود هرگز        محيط بايد كز وي نهنگ خواهد خاستز قطره هيچ نيايد ولي چو دريا گشت          هر آنچه فيض تصور كني از آن شاياستبه قطره كشتي هرگز نمي‌توان راندن         چرا كه او را نه عمق هست و نه پهناستز گندمي نتوان پخت نان و جوع نشاند          چو گشت خرمن و خروار وقت برگ و نواستز فرد فرد محال است كارهاي بزرگ ولي         ز جمع توان خواست هر چه خواهي خواستاگر مرا و تو را عقل خويش كافي بود          چرا به حكم خداوند امر بر شور استقواي چند چو در يك مقام جمع شود         به هر چه راي كند روي فتح با آنجاستبلي ببايد جمعيت و وفاق نمود          كه هر چه هست ز اجماح و اتفاق بپاستبدين دليل يدالله مع الجماعه سرود         كه با جماعت دستي قوي، يدي طولاستولي چو تفرقه اندر ميان جمع فتد          همان حكايت صوفي و سيد و ملاستپس اجتماع ببايد ز روي دانش و علم           كه علم اگر نبود اجتماع بي معناست (اديب الممالك فراهاني) دوستان سخت پيمان را ز دشمن باك نيست          شرط يار آن است كز پيوند يارش نگسلدصد هزاران خيط يكتا را نباشد قوتي          چون به هم برتافتي اسفنديارش نگسلد (سعدي شيرازي)آنچه به يك دست نشايد ربود          چون دو شود دست، ربايند زودكار گراني چو فتد پيش كس           رفع شود از مدد يار و بس (وحشي بافقي)مورچگان را چو فتد اتفاق            شير ژيان را بدرانند پوست (سعدي شيرازي)حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت            آري به اتفاق، جهان مي‌توان گرفت (حافظ شيرازي)دو دست با هم اگر يكدلند در همه حال          هزار طعنه دشمن به نيم جو نخرندور اتفاق نمايند و عزم جزم كنند            سزد كه قلعه افلاك را ز هم بدرندبكوش ابن يمين دوستي بدست آري         كه دشمنان سوي يك تن به صد كژي نگرند (ابن يمين فريومدي)دو دل يك شود بشكند كوه را           پراكندگي آرد انبوه را (نظامي گنجوي)البته چنانكه در بالا اشاره كرديم، مطلوبيت اين هماهنگي و اتحاد مربوط به هدف والائي است كه انگيزه تشكل دسته جمعي را به وجود مي‌آورد. خداوند متعال فرموده است: «و تعاونوا علي البرو التقوي و لاتعاونوا علي الاثم و العدوان»: (همياري كنيد بر مبناي (در راه) ايجاد نيكوكاري و تقوي، و همياري نكنيد برايجاد گناه و خصومت.)نكته بسيار جالبي كه در تشكل و هماهنگي انسانها در راه به وجود آوردن نيكيها و خيرات وجود دارد، افزايش نيرو و نشاط و انبساطي است كه در جدائي‌ها ديده نمي‌شود. به عبارت ديگر تجربه شده است كه اگر كسي به تنهائي در راه خير و نيكي تكاپو كند، كم نشاطتر و ناتوانتر از موقعي است كه در ميان جمع هماهنگ شده تلاش مي‌نمايد. خداوند متعال لطف و عنايت خاصي به جمعهاي متشكل در راه نيكوكاري و تقوي عنايت مي‌فرمايد، چنانكه در حديث آمده است: الجماعه رحمه: (جماعت (تشكل جمعي براي به وجود آوردن خيرات) رحمت خداوندي است.) يدالله مع الجماعه: (دست خداوندي با جمعيت متشكل است.)گفت با اينها مرا صد حجت است           ليك جمعند و جماعت رحمت استرازگويان با زبان و بي زبان          الجماعه رحمه تاويل دانچون جماعت رحمت آمد اي پسر            جهد كن كز رحمت آري تاج سرجمع كن خود را جماعت رحمتست           تا توانم با تو گفتن هر چه هست (مولوي)خداوند متعال مي‌فرمايد: «و اطيعوا الله و رسوله و لاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم و اصبروا ان الله مع الصابرين»: (و اطاعت كنيد خدا و رسول او را و با يكديگر نزاع نكنيد كه شكست مي‌خوريد و نيرو و آبروي شما مي‌رود، و متحمل و شكيبا باشيد كه قطعا خداوند با بردباران است.) اين آيه شريفه از يك نظر خاصيت بسيار حياتي اجتماع و اتحاد را بيان مي‌فرمايد كه عبارت است از پيروزي بر ضد انسانهاي انسان نشناس، و همچنين خاصيت پراكندگي و پاشيدگي را متذكر مي‌شود كه عبارت است از سقوط و اضمحلال نيرو و رفتن آبرو و حيثيت. و از نظر ديگر مي‌توان گفت: اگر اجتماع و اتحاد معلول اطاعت اوامر خداوندي و رسول او بوده باشد، انسان را به همان وحدت عالي مي‌رساند كه در (عامل وحدت اختياري) بيان خواهيم كرد.4- عامل اشباع عواطف- عده‌اي از انسانها درباره همنوعان خود، وحدتي را شهود مي‌كنند كه منشاء دلسوزي به آلام انسانها و احساس خوشي در خوشي‌هاي آنان مي‌باشد. اين احساس با اينكه ممكن است خام بوده و به درجه تصعيد عالي نرسيده باشد، بااين حال، ممكن است با مشاهده زشتي‌ها و پليديها از افرادي محدود از انسانها فروكش نمايد و از بين برود، و اگر احساسات واحد مستند به درك برين و عقل ناب و فهم عالي باشد، اين احساس، فوق‌العاده مهم و با ارزش است كه در شماره 5 مطرح خواهد گشت. ولي آنچه كه مهم است اين است كه آدمي با مشاهده زشتيها و پليديهاي افرادي از مردم پست، عاطفه زيباي محبت به انسانهاي ديگر را از بين نبرد، زيرا اين عاطفه‌اي بسيار مهم و سازنده است كه در همه ادبيات جوامع بشري به نام محبت تجلي داشته است.در ادبيات فارسي، محبت و توصيف و تحريك به داشتن آن، بسيار عالي جلوه كرده است، از آن جمله:به جز بناي محبت كه دائم آباد است            خراب مي‌كند ايام هر بنائي را (عبرت نائيني)خلل پذير بود هر بنا كه مي‌بيني           مگر بناي محبت كه خالي از خلل است (حافظ)جز به محبت جهان قرار نگيرد          كون و مكان باقي از بقاي محبتگر ز محبت نبود هستي انسان          خانه دل كي شدي بناي محبتبر ز بر خاك پايدار نماند                هيچ بنائي به جز بناي محبت (محسن شمس ملك آرا)شيرين نشود كام جز از شور محبت             مستي ندهد جز مي‌انگور محبتآن آتش موسي و عصا و يد بيضا            يك شعله بد از نائره طور محبتدشمن كه بسر پنجه شمشير نشد دوست           ديديم كه چربيد بر او زور محبتبر نفس عطا غالب اگر گشت عجب نيست          با شير ژيان پنجه زند مور محبت (سميعي عطا)بجز محبت كه تاابد باقي است            شود خراب به گردون اگر بر آري كاخ (صفائي نراقي)بنازم به بزم محبت كه آنجا           گدائي به شاهي مقابل نشيند (طبيب اصفهاني)باشد به از گلي كه زند گلرخي به سر          خاري كه در طريق محبت به پا رود (وصال شيرازي) اميرالمومنين عليه‌السلام پس از ضربتي كه بر سر مباركشان فرود آمد، در ساعات آخر عمر دو فرزندش امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را به طور جدي به اصلاح ذات‌البين توصيه فرمودند كه بالاتر از حدود اشباع عواطف بوده و آنرا از بزرگترين وظيفه‌هاي انساني معرفي فرمودند: اوصيكما و جميع ولدي و اهلي و من بلغه كتابي، بتقوي الله و نظم امركم و صلاح ذات بينكم، فاني سمعت جد كما صلي الله عليه و آله و سلم يقول: صلاح ذات البين افضل من عامه الصلاه و الصيام: (من شما و همه فرزندان و دودمانم و همچنين هر كس را كه اين گفتار به او برسد توصيه مي‌كنم به تقواي الهي و نظم امور و صلح در ميانتان (يا اصلاح و ايجاد صلح در ميان همه)، زيرا من از جدتان رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه مي‌فرمود: صلح و اصلاح ميان انسانها برتر است از عموم نماز و روزه.) (البته اين جمله تفسيري دارد كه انشاءالله در موقع تفسير همه وصيت آن حضرت مطرح خواهيم كرد.)آيات قرآني در توصيف عظمت و ضرورت صلح و اصلاح، در موارد فراواني بياناتي فرموده است، به عنوان نمونه: فاتقوا الله واصلحوا ذات بينكم: (به خدا تقوي بورزيد و ميان خودتان را اصلاح كنيد.) در انگيزگي اشباع عواطف انساني براي هماهنگي و اتحاد، شعراي عاليقدر مضامين بسيار عالي آورده‌اند:بيا تا مونس هم، يار هم، غمخوار هم باشيم            انيس جان غم فرسوده بيمار هم باشيمشب آيد شمع هم گرديم و بهر يكدگر سوزيم           شود چون روز، دست و پاي هم در كار هم باشيمدواي هم، شفاي هم، براي هم، فداي هم         دل هم، جان هم، جانان هم، دلدار هم باشيمبهم يك تن شويم و يك زبان و يكدل و يك روي       سري در كار هم آريم و دوش بار هم باشيمجدائي را نباشد زهره‌اي تا در ميان آيد         بهم آريم سر بر گردهم پرگار هم باشيمحيات يكدگر باشيم و بهر يكدگر ميريم         گهي خندان ز هم، گه ديده خونبار هم باشيمبه وقت هوشياري عقل هم گرديم و بهر هم          چو وقت مستي آيد ساغر سرشار هم باشيمشويم از نغمه سازي عندليب غم سراي هم         به بوي و رنگ هم، خود رونق و گلزار هم باشيمبه جمعيت پناه آريم از باد پريشاني          اگر غفلت كند آهنگ ما هشيار هم باشيمبراي ديده‌باني، خواب را بر خويشتن بنديم          ز بهر پاسباني ديده بيدار هم باشيمجمال يكدگر گرديم و عيب يكدگر پوشيم         قبا و جبه و پيراهن و دستار هم باشيمغم هم، شادي هم، دين هم، دنياي هم گرديم           بلاي يكدگر را چاره ناچار هم باشيمبلاگردان هم گرديده، گرد يكدگر گرديم          شده قربان هم، از جان، و منت دار هم باشيمبيا گفتار را خود جامه كردار در پوشيم          زبان و دست هم گرديم و خدمتكار هم باشيمنمي‌بينم بجز تو همدمي اي فيض در عالم             بيا دمساز هم، گنجينه اسرار هم باشيم 5- قانون كنش و واكنش كه در پشت پرده محسوسات جريان دارد، تحريك به پيوستگي انسانها به يكديگر كرده و از گسيختن از همديگر و خصومت و اضرار جلوگيري مي‌نمايد:سيل بر خانه من زور چرا مي‌آرد؟           من كه بيوقت در خانه بازي نزدم (صائب تبريزي)سنگ بر شيشه دلهاي پريشان نزديم           ايمن از سنگ مكافات بود شيشه ما (غيرت همداني)بنا اميدي از آن خوشدلم كه چرخ نيافت           بهانه‌اي كه توان از من انتقام كشد (قاقي اصفهاني)درخت دوستي بنشان كه كام دل ببار آرد            نهال دشمني بر كن كه رنج بيشمار آرد (حافظ) عوامل و انگيزه‌هائي كه براي هماهنگي و وحدت انسانها و احساس جدي آن، مطرح كرديم، ميتوانند مقدماتي مناسب براي برداشتن گامهاي نخستين در مسير درك انسان و لزوم شناخت معاني ابتدائي هماهنگي و وحدت انسانها و احساس جدي آن بوده باشند. پس از آن مي‌پردازيم به عوامل و انگيزه‌هاي عالي تري كه ميتوانند انسانها را به احساس يگانگي در حيات معقول نائل بسازند.1- عامل عقلي وصول به وحدت انسانها و احساس آن اگر بخواهيم از عقل در اين مورد، عقل نظري جزئي را منظور نمائيم كه آلت دست مديريت من در درون آدمي است، بايد ببينيم آن من در چه موقعيتي است؟ اگر در موقعيت حيواني من هدف و ديگران وسيله قرار دارد، ترديدي نيست در اينكه چنين عقلي نه وحدتي مستقل و با ارزش خاص ميفهمد و نه تحريكي براي احساس آن مي‌نمايد. لذا حتما مقصود عقل سليم وارسته از سودجوئي و جزئي نگري و خودمحوري است كه اگر هم فرض كنيم اين عقل هم تابع مديريت من دروني است، حتمي است كه آن من دروني اگر در مسير كمال والا حركت نكند نمي‌تواند عقلي را كه تابع اوست، از سودجوئي و جزئي نگري و خودمحوري بالاتر ببرد. مسلم است عقلي كه توانسته است به مقام وارستگي برسد، در مسير كمال به پيروي از من حركت مي‌نمايد ومي‌تواند معناي وحدت ارزشي و برادري و برابري انسانها از ديدگاه والاتر را درك و دريافت نمايد.2- عامل اخلاقي وصول به وحدت انسانها و احساس آن همه مكتبها و متفكراني كه درباره اخلاق به قدر لازم و كافي انديشيده‌اند، به وحدت مزبور و لزوم احساس آن معتقد گشته‌اند. حتي آن مكتبها و متفكراني كه معتقد به مبدا و معاد نبوده‌اند، دم از وحدت مورد بحث و لزوم احساس آن زده‌اند و عمده دليل آن را اخلاق فاضله انساني معرفي كرده‌اند، زيرا همه آنان كه به مبدا و معاد معتقد نيستند انسانيت و ارزشهاي آنانرا ناديده نمي‌گيرند، اگر چه استدلالي كه براي اثبات وحدت ارزشي و لزوم احساس آن مينمايند به قدرت و استحكام استدلال الهيون نمي‌باشد. گرت ز دست برآيد به خلق نافع باش چو آفتاب بهر كوه و دشت طالع باش قمر مباش كه از شمس نور وام كني چو نور شمس به اجرام خرد ساطع باش به جاي آنكه بلائي به جان خلق شوي هر آن بلا كه تواني ز خلق دافع باش محسن شمس ملك آرا توجه به اين نكته بسيار بااهميت ضرورت دارد كه حتي آن نوع حركتها و تحولات اجتماعي كه سران آنان ابراز تكيه بر وحدت ارزشي انسانها نداشتند، (زيرا منكر مبدا و معادي بودند كه معتقدان حرفه‌اي مانند برخي از ارباب كليسا و ديگر معابد براي مردم ديكته مي‌كردند) بااين حال، بر داد و فرياد وحدت و برابري و برادري انسانها تكيه نموده و كار خود را از پيش بردند، و اگر وحدت گرائي اخلاقي در نهاد مردم جوامع بشري اصالت نداشت، آنان با مطالب خودشان در همان روزگار خود فراموش مي‌شدند. مثل اينكه همه داد ميزنند:چون قبله نما خضر ره اهل جهان باش         سر گشته خود راهنماي دگران باش (غني كشميري)3- احساسي ظريف ما فوق وظيفه اخلاقي يك احساس بسيار ظريف و لطيف ما فوق عوامل اخلاقي در درون انسانهاي آگاه و مهذب از ماده‌گرايي و خودخواهي‌ها وجود دارد كه با دريافت ارزش و عظمت جان، منطقه آنرا محترمترين منطقه ميداند و تعدي به آن را بي شرمانه‌ترين تعدي و احترام به آن را ضرورتي ترين و با ارزش‌ترين احترام در مي‌يابد. جان‌گرايان اين احساس را شريفترين احساس و فاقد آنرا هر كس كه باشد ساقطترين موجود تلقي مي‌كنند. اين احساس در ادبيات جوامع اسلامي با نظر به منابع اين دين مقدس كه ارزش و احترام جان را به جهت وابستگي به خدا گوشزد مينمايد، تجلي فراواني دارد، تا آنجا كه همه عالم وجود را در برابر آزردن يكدل بي‌ارزش تلقي ميكند.به جان زنده دلان سعديا كه ملك وجود         نيرزد آنكه دلي را ز خود بيازاري (سعدي)نه آدمي است كه بيگانه‌اي برنجد ازو          چه جاي آنكه برنجاند آشنائي را (عبرت نائيني)دائم گل اين بستان شاداب نمي‌ماند         درياب ضعيفان را در وقت توانائي (حافظ)4- عامل وحدت اختياري و احساس اختياري كه فقط از طريق دين قابل وصول مي‌باشند. در آغاز اين مبحث بسيار بااهميت، اين جمله را بطور حتم بايد جدي تلقي كرده و به خاطر بسپاريم: هماهنگي و وحدت حقيقي انسانها از گرديدن تكاملي الهي بوجود مي‌آيد، و احساس جدي اين وحدت از نتائج اعتلاي مغز و روان آدمي مي‌باشد. اين عامل از يك جهان بيني عالي بوجود مي‌آيد كه اعتقاد به معني‌دار بودن جهان هستي را نتيجه بدهد. اين معني عبارت است از وابستگي هستي به خداوند فياض مطلق حدوثا و بقاء، و نيزاعتقاد به اينكه در اين جهان معني‌دار از آن كمال مطلق و بسوي همان كمال مطلق رهسپار است: انا لله و انا اليه راجعون: (ما از آن خدائيم و ما بسوي او برمي‌گرديم.) اگر چه بذرهاي اوليه اين معني در درون همه انسانها با دست مشيت بالغه خداوندي كاشته شده است، ولي روييدن و به فعليت رسيدن آن، مربوط به معرفت و تكاپوي خالصانه و اختياري آدمي است كه بتواند بوسيله آن با ديگر انسانهاي معني‌دار به وحدت عالي خود برسند. به عبارت مختصرتر كه ضمنا دليل مدعاي فوق را هم در برداشته باشد، بايد گفت: انساني كه با معرفت و تكاپوي علمي به مقام معني رسيده، مي‌تواند با انساني ديگر كه به همان معني رسيده است، به وحدت عالي نائل گردند و فقط اين دو انسان معني‌دار هستند كه مي‌توانند حقيقت وحدت عالي و ضرورت و ارزش آن را احساس نمايند.در آن موقع كه رسول خدا پيامبر اسلام اهل كتاب را به وحدت با مسلمانان دعوت مي‌فرمود آن دعوت چنين بود: «قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الاالله و لانشرك به شيئا و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهد و ابانا مسلمون»: (بگو اي اهل كتاب، بيائيد كلمه‌اي را كه ميان ما و شما مشترك است بپذيريم- اينكه جز خدا را نپرستيم و براي او شرك نورزيم و جز خدا، بعضي از ما بعض ديگر را ارباب قرار ندهد و اگر آنان رويگردان شدند، بگوئيد: گواه باشيد كه ما اسلام را پذيرفته‌ايم.) ترديدي نيست كه هر سه اصل مشترك (اعتقاد به خداوند يگانه و منزه دانستن او از شريك و عبادت حقيقي آن ذات اقدس و آزادي همه مردم از زنجير بردگي يكديگر) نياز به تحصيل درك و معرفت و كوششهاي اختياري دارد كه شخصيت آدمي اعتلاء پيدا كند و به درجه معني‌دار بودن بر مبناي اعتقادات مزبور برسد و با انسان معني‌دار ديگر وحدت خود را دريابد. آيات مربوط به اين وحدت عالي در قرآن مجيد آمده است، از آن جمله:1- و اعتصموا بحبل الله جميعا و لانفرقوا و اذكروا نعمه الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم علي شفا حفره من النار فانقذكم منها كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون: (و همگي به طناب (بالا برنده) خداوندي چنگ بزنيد و پراكنده نشويد و بياد بياوريد كه خداوند به شما عنايت فرمود در آن زمان (به جهت اينكه) شما دشمنان يكديگر بوديد و خداوند دلهاي شما را تاليف فرمود و صبح كرديد به وسيله نعمت خداوندي برادران يكديگر شديد و شما بر لبه گودالي از آتش قرار داشتيد كه خداوند شما را از آن نجات داد. بدين ترتيب خداوند آيات خود را براي شما بيان مي‌كند، باشد كه هدايت شويد.) عظمت الهي وحدتي كه اين آيه مطرح نموده است از چند موضوع روشن مي‌شود: موضوع يكم، كلمه حبل الله است كه به معناي دستاويز الهي است، نه طبيعي و نژادي و حقوقي و فرهنگي و احساساتي و غير ذلك.به نظرمي‌رسد كه معناي حبل الله در اين آيه شريفه همان عقائد و دستورات الهي است كه با داشتن و عمل كردن به آنها گرديدن تكاملي اختياري به وجود مي‌آيد و احساس وحدت عالي ميان انسانها به دنبال آن گرديدن به جريان مي‌افتد، چنانكه نتيجه به دنبال مقدمات خود مي‌افتد. موضوع دوم، جمله فالف بين قلوبكم است. پيوستن دلها به هم و به وجود آمدن تاليف حقيقي ميان آنها، بدون ترديد نيازمند همان گرديدن است كه در بالا متذكر شديم. موضوع سوم، جمله فاصبحتم بنعمته اخوانا است. در اين جمله، عامل آن هماهنگي و اخوت ميان مردم دوران پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم، نعمت خداوندي معرفي شده و قطعي است كه نعمت خداوندي نمي‌تواند وسيله خودخواهي و مال پرستي و جاه و مقام‌خواهي بوده باشد، بلكه اين نعمت همان عامل الهي است كه خصومتها را به برادري تبديل نموده است.2- من اجل ذلك كتبنا علي بني‌اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا: (از اين جهت است كه به بني‌اسرائيل مقرر داشتيم كه حقيقت اين است كه اگر كسي، يك انسان را بدون عنوان قصاص يا ايجاد فساد در روي زمين بكشد، مانند اين است كه همه انسانها را كشته است و اگر كسي را احياء كند مانند اين است كه همه انسانها را احياء نموده است.)مضمون اين آيه مباركه را كه همه را مساوي (1) و (1) را مساوي همه معرفي مي‌نمايد، مي‌توان با اين فرمول بسيار ساده ولي دارنده عالي‌ترين حقيقت، نمودار ساخت: همه مساوي است با 1 و 1 مساوي است با همه اين ما و من نتيجه بيگانگي بود صد دل به يكديگر چو شود آشنا يكيست صائب تبريزي علت اين وحدت و تساوي مربوط به ابعاد مادي آدميان نسيت، زيرا ابعاد مادي آنها خواه در شكل اعضاي كالبد مادي كه دارد و خواه درك و فهم‌هاي حيواني معمولي كه موج خاكي فكر و وهم و فهم ماست اندك عليتي براي هماهنگي و وحدت از خود نشان نمي‌دهند، بلكه با توجه دقيق به خودخواهي حيواني كه از صيانت ذات شروع و در هدف ديدن خود و وسيله ديدن همه جهان هستي پايان مي‌يابد، آن ابعاد همه و همه در جدا كردن انسان و تحكيم تضاد كشنده ما بين آنها، فعاليت مي‌كنند. بنابراين علت اين تساوي و وحدت را بايد در بعد روحي انسانها جستجو نمود كه اگر چه از يك طرف مجاور سطوح طبيعت است، ولي از طرف ديگر رو به ماوراي طبيعت و مبدا كمال و جمال مطلق خدا مي‌باشد. طرفهاي رو به ماوراي طبيعت ارواح آدميان، اشعه خورشيد الهي را از يك منبع اصلي در مي‌يابند و سپس هر يك مانند روزنه‌هاي كوچك و بزرگ و رنگارنگ آن اشعه را در عالم وجود منعكس مي‌نمايند. در نتيجه برادري و هماهنگي و تساوي و بالاتر از همه اين ارتباطات، رابطه وحدت به منبع خورشيد عظمت الهي متصل است، چنانكه در طريق حديثي مشاهده خواهيم نمود.3- هو الذي خلقكم من نفس واحده و جعل منها زوجها: (او، آن خدائي است كه همه شما را از يك نفس آفريده و همسر آنرا از خود آن نفس بوجود آورده يا قرار داده است.) اين آيه مباركه (سه) صريح در اينست كه اين سلسله بزرگ آدميان از يك آدم شروع شده است و خداوند سبحان در آفرينش فرزندان آدم يكي را بر ديگري ترجيح ارزشي نداده است. پس همه آنان در پيشگاه خداوندي يكي بوده و چنانكه در آيه بعدي خواهد آمد، ملاك ارزش و فضيلت آنان را در نزد خدا تقوي معرفي مي‌فرمايد. با اينكه انبياء و اوصياء آنان مانند ائمه معصومين عليهم‌السلام، داراي سرمايه‌هاي خاصي هستند كه خداوند به آنان عنايت فرموده است، با اينحال ارزش و عظمت حيات آنان نيز از بهره‌برداري صحيح از آن سرمايه خدادادي ناشي مي‌گردد، زيرا اين قاعده عقلي كه مسئوليتها و ارزش‌ها بر مبناي اختيار است به هيچ وجه قابل استثناء نيست. تذكر دادن مردم به اينكه انسانها همگي از يك منشا بوجود آمده‌اند، در روايات متعددي آمده است، مانند روايت معروف از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود: ايها الناس كلكم من آدم و آدم من تراب: (همه شما از آدميد و آدم از خاك است.)4- يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم: (اي مردم، ما شما را از يك مرد و زن آفريده و شما را شعبه‌ها و قبيله‌هائي قرار داديم تا با يكديگر آشنا و هماهنگ شويد. با فضيلت ترين شما نزد خداوند با تقوي‌ترين شما است.) دلالت اين آيه مبارك بر هماهنگي و وحدت و لزوم احساس آن، صريح‌تر از آن است كه نيازي به بيان داشته باشد. اين دلالت از سه جهت است:جهت يكم- اصل خلقت اولاد آدم و حوا عليهماالسلام كه يك مرد و يك زن مي‌باشند. اين جهت همان است كه سعدي در اشعار بسيار معروفش به آن اشاره كرده است:بني‌آدم اعضاي يك ديگرند         كه در آفرينش ز يك گوهرندجهت دوم- از جمله لتعارفوا استفاده مي‌شود كه درك انسانها يكديگر را و هماهنگي آنان در حركت در مسير زندگي، منظور خداوندي بوده است.جهت سوم- اتحاد انسانها در وصول به ارزش نهائي است كه از جمله ان اكرمكم عند الله اتقاكم استفاده مي‌شود. اين جهت سوم در مبحث آينده مورد بحثي مبسوطتر قرار خواهد گرفت.پنج- آياتي كه همه انسانها را مجموعا مورد توجه قرار داده، موجوديت يا مختصات آنان را بطور كلي و مجموعي بيان مي‌فرمايد مانند: ان الانسان لفي خسر الا الذين امنوا و عملوا الصالحات: قطعا انسان در خسارت است مگر كساني كه ايمان آورده و اعمال صالحه بجاي آورند.) و لقد كرمنا بني‌آدم و حملناهم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا: (ما قطعا فرزندان آدم عليه‌السلام را اكرام نموده و آنان را در خشكي و دريا (براي كار و كوشش) قرار داديم و از مواد پاكيزه به آنان روزي كرديم و آنان را بر عده فراواني از آنچه خلق نموديم برتري داديم.) … و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض … و اما آنچه كه براي مردم سودمند است در روي زمين مي‌ماند. و همچنين در مواردي كه خداوند متعال تكاليف اولاد آدم عليه‌السلام را بيان مي‌فرمايد مانند: و وصينا الانسان بوالديه احسانا … (و ما انسان را سفارش كرديم كه به پدر و مادرش نيكوئي كند.) ياايها الناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم … (اي مردم، بپرستيد پروردگارتان را كه شما را آفريده است.)شش- به نظر مي‌رسد صريح‌ترين و قاطعانه‌ترين آيات از نظر دلالت به هماهنگي و وحدت انسانها و لزوم احساس آن، عبارت است از آياتي كه رابطه خداوند سبحان را با انسان بيان مي‌فرمايد مانند: و هو معكم اينما كنتم: (و او با شما است هر جا كه باشيد.) و نحن اقرب اليه من حبل الوريد: (و ما از رگ گردن به انسان نزديكتريم.) درست است كه خداوند عزوجل به يك معني با همه موجودات است چنانكه اميرالمومنين عليه‌السلام فرموده است: مع كل شي لا بمقارنه و غير كل شي لا بمزايله: (خداوند با همه اشياء است بدون نزديكي و اتصال به آنها و غير از همه اشياء است نه بطور جدائي داراي مرز و حد.) ولي ما مي‌بينيم خداوند متعال درباره هيچ موجودي نمي‌فرمايد: و لقد كرمنا و نمي‌فرمايد: يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه: (اي نفس واصل به مقام اطمينان، بر گرد بسوي پروردگارت در حالي كه تو از او خشنودو او از تو راضي است.) خداوند متعال به هيچ موجودي وعده لقاء (ديدار) خود را جز به انسان نداده است.البته اين نكته را فراموش نبايد كرد كه آن معيت كه خداوند متعال با انسانهاي رشد يافته و سبقت گرفته در ميدان مسابقه در خيرات، داراست، با مردم پليد و ساقط در لجن‌هاي پستي و رذالت كه خود را از خدا دور كرده‌اند دارا نمي‌باشد، و همچنين قربي كه خداوند متعال بيش از رگ گردن انسان به انسان دارد، با مردم پست تر از حيوانات ندارد، و به طور كلي خداوند با انساني است كه انسانيتش را از دست نداده است.مضمون اين آيات با آن آيات و احاديث معتبر، قابل تفسير است كه مي‌گويد: من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا: (كيست كه به خداوند قرض حسنه بدهد؟) در صورتيكه كسي كه قرض را مي‌گيرد بنده خدا است، نه خدا. اين مطلب چيزي جز همان معني كه دو آيه مورد استشهاد فرموده است، نمي‌باشد. در احاديث معتبر آمده است كه خداوند سبحان در روز قيامت خطاب به بعضي از بندگانش مي‌فرمايد: من در آن دنيا مريض شدم، چرا به ديدار من نيامدي؟ آنان مي‌گويند: بار خدايا، تو با عظمت تر از آن هستي كه مريض شوي. خداوند ميفرمايد: بنده مومن من مريض شد و تو به عيادت او نرفتي.روايات معتبري كه هماهنگي و وحدت انسانها را اثبات مي‌كند نيز فراوان است. دلالت آيات فوق كه بطور مختصر آنها را تفسير نموديم، به وحدت انسانها و هماهنگي آنان، روشن است و نيازي به توضيح بيشتر ندارد. در روايت زير دقت بيشتري كنيم كه از امام جعفر بن محمد الصادق نقل شده است كه مي‌فرمايد: المومن اخو المومن كالجسد الواحد ان اشتكي شيئا منه وجد الم ذلك في سائر جسده و ارواحهما من روح واحده و ان روح المومن لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها: (مومن برادر مومن است مانند (اعضاي) جسد واحد، اگر عضوي ناله كند درد آن عضو را در سائر اعضاي جسدش در مي‌يابد و ارواح مومنان از يك روح هستند و روح مومن به روح خداوندي متصل‌تر است از اتصال شعاع خورشيد به خورشيد.) و بديهي است كه اتصال روح مومن به روح خداوندي از آغاز معرفت و تكاپوي اختياري در ميدان مسابقه در خيرات شروع مي‌گردد. احساس اين وحدت چنانكه تاكنون تاكيد كرديم ناشي است از ايمان به آنچه كه عقل سليم و وجدان پاك از درون، و پيامبران الهي از بيرون حكم مي‌كنند. زمينه براي تحصيل چنين وحدتي در ميان انسانها همان اصول و دريافتهاي مشترك از دو قلمرو انسان و جهان است كه به حد لازم و كافي وجود دارد و چنانكه در مصاحبه با برخي از دانشمندان بزرگ مشرق زمين گفتم: ما انسانها آنقدر اصول و دريافتهاي مشترك درباره انسان و جهان (هم در قلمرو آنچنانكه هست و هم در قلمرو آنچنانكه بايد باشد) داريم كه دست از تضادهاي نابود كننده برداريم و به رقابتهاي سازنده و مسابقه‌هاي كمالزا بپردازيم.نظير همين مبحث را با دانشمندان آلماني كه با متفكر معروف آقاي هانس كونگ به ايران آمده و در انجمن حكمت و فلسفه بحث و گفتگو داشتيم، مطرح نمودم. به آنان گفتم: همه ما حضرت ابراهيم خليل عليه‌السلام را پذيرفته‌ايم كه او را به عنوان پدر اديان سه‌گانه مطرح كنيم. سپس آنچه را نسبتش به اين پيامبر بزرگ خدا صحيح است، بپذيريم و طريق شناخت صحت و بطلان نسبت را عقل و منطق قرار بدهيم. ما با پذيرش ملت ابراهيم عليه‌السلام خواهيم ديد همه طرق و وسائل وحدت ميان انسانهاي سه دين بزرگ روي زمين، اموري اختياري هستند، زيرا همه آنها صفات حميده و كمالات محموده مي‌باشند. اين واحد عالي از اين احساس شريف سرچشمه مي‌گيرد كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در انسانها بيدار فرموده و بيان نموده است كه: الخلق عيال الله فاحب الخلق الي الله من نفع عياله: (مردم مانند عيال خداوندي هستند و محبوبترين آنان نزد خدا كسي است كه به عيال خداوندي سودمند باشد.)براي توضيح و بيان هنري اين وحدت هر كوشش و تلاشي انجام بگيرد، مناسب، بلكه ضرورتي است كه ترديد در آن نمي‌توان نمود. اين احساس شريف كه مردم همه مانند دودمان خداوندي هستند، با پديد آمدن امتيازات معقول در انسانها كه به وسيله اتصاف به اخلاق والاي انساني به وجود مي‌آيند، به دريافت واحد عالي روح انسانها تصعيد مي‌گردد و به عبارت ديگر مي‌توان گفت: احساس عاطفي و معقول اولي اتحاد انسانها در عضويت دودمان خداوندي تصعيد و مبدل به احساس والا و معقول اعلاي اتحاد روحي انسانها مي‌گردد. چون از ايشان مجتمع بيني دو يار هم يكي باشند و هم ششصد هزار بر مثال موجها اعدادشان در عدد آورده باشد بادشان مفترق شد آفتاب جانها در درون روزن ابدانها چون نظر بر قرص داري خود يكي است آنكه شد محجوب ابدان در شكيست تفرقه در روح حيواني بود نفس واحد روح انساني بود چونكه حق رش عليهم نوره مفترق هركز نگردد نور او روح انساني كنفس واحده است روح حيواني سفال جامده است اين همه عربده و مستي ناسازي چيست نه همه همره و هم قافله همزادند خلاصه مطلب اينكه براي رسانيدن انسانها به اين مقام والا از تكامل، سه مساله بسيار مهم مطرح است:مساله يكم- اينكه رشد معلومات مردم را بايد به حدي بالا برد كه بتوانند معناي بسيار شريف اين وحدت را بفهمند كه به عقيده اينجانب در اين راه گذشتگان جز يك عده گامهاي عاطفي ابتدائي برنداشته‌اند، در صورتي كه منابع اسلامي باكمال صراحت از وحدت عالي ارواح انسانها خبر داده است. مساله دوم- تعليم مردم اين حقيقت را كه وحدت عالي مزبور اگر چه در نهاد انسانها قرار دارد، ولي به فعليت رسيدن آن، نياز به تجاوز از پديده‌هاي حيواني و عبور از محسوسات گذرا و ورود به حيات معقول دارد كه با صعود در معقولات والا و والاتر و تخلق به اخلاق الله و تادب به آداب الله، زمينه براي وصول به چنان وحدت عظمي آماده گردد. به نظر مي‌رسد، هنر مخصوصا هنر شعري در تحريك و به فعليت رسانيدن اين احساس شريف، وظيفه بسيار مهمي به عهده دارد، به طوري كه مي‌توان گفت: اگر هنر شعري نتواند اين وظيفه را انجام بدهد، در حقيقت اساسي‌ترين امتياز خود را از دست داده است. و نمي‌توان در اين حقيقت ترديد كرد كه هنر شعري تا حدودي قابل توجه در انجام وظيفه مزبور حركت كرده است، ولي انتظار و توقع انسانها از هنر شعري در آنچه كه تاكنون انجام داده، تمام نشده است.مساله سوم- مي‌دانيم كه بيان هنري اين وحدت كه مورد بحث ما است كاري است دشوار و به فعاليتهاي فكري و تحرك احساسات متنوعي نيازمند مي‌باشد، ولي بااين حال، چنانكه هنر شعري در توضيح و تفسير اين وحدت عالي و بيان شايستگي و ضرورت آن، گامهاي بسيار عالي برداشته است، همچنان ديگر انواع هنر نيز مي‌توانند گامهاي موثري در اين مسير انساني- الهي بردارند. به نظر مي‌رسد اگر هنرمندان سازنده و متعهد بطور جدي وارد اين ميدان وسيع شوند و با در نظر گرفتن اهميت حياتي اين مساله تكاپو و تلاش كنند، نه تنها خود پديده هنر جهشي بسيار با ارزش به طرف تكامل خواهد داشت، بلكه مسائل اجتماعي و سياسي و علوم انساني را تكاملي خواهد بخشيد كه تصور آن براي مردم دوران كنوني بسيار دشوار است. شايد بتوان گفت: يكي از كارهاي بسيار حياتي كه دريافت وحدت مزبور انجام خواهد داد، نابودي روش ماكياولي گري در زندگي اجتماعي و سياسي و علمي انساني خواهد بود، زيرا در آن موقع همه خواهند فهميد كه همه انديشه‌ها و گفتارها و اعمال و لذائذ و آلام از انسانها به وسيله انسانها براي انسانها است. يكي از بهترين دلائل توانائي ما انسانها به تحصيل اتحاد و هماهنگي و هم قافله بودن در مسير حيات معقول كاري بود كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در هماهنگ و متحد ساختن مردم از هم پاشيده و متخاصم دائمي آن دوران انجام داد كه آن دشمنان آشتي ناپذير چنان با هم پيوستند كه حيرت انگيز است. نمونه‌اي از آن، مبدل شدن خصومت بسيار شديد و كشنده اوس و خزرج به مهر و وداد بوده است كه همگان از آن اطلاع دارند.رسولان الهي محبت رباني را در انسانها به وجود مي‌آورند و اين محبت است كه دريافت هماهنگي و وحدت را نتيجه مي‌دهد. همه عظمتها و امتيازات و الطاف عاليه را كه جلال الدين مولوي و مرحوم فيض درابيات خودشان براي اهل معني و وحدت آنان آورده‌اند، همه و همه از مختصات گرديدن تكاملي الهي است و بدون نيل انسانها به اين درجه عظمي هيچگونه هماهنگي و وحدت اساسي امكان‌پذير نيست، اگر چه ممكن است براي رفع احتياج مادي در اشكال گوناگونش هماهنگي و انسجامي را به وجود بياورند، ولي هيهات! تفاوت ميان هماهنگي مستند به سود و زيان مادي با هماهنگي و وحدتي كه در ابيات دو شخصيت گذشته ديديم، تفاوت ميان جبر ناشي از ناتواني و اختيار مستند به عظمت شخصيت است، همچنين مانند تفاوت ميان حيوان و انسان رشد يافته است.ببينيد چقدر فاصله است ميان اين وحدت كه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: انا اريدكم لله: (من شما را براي خدا مي‌خواهم.) يعني همه شما را موجوداتي وابسته به خدا مي‌دانم و وحدت شما در وابستگي به خدا است و از همين جهت است كه در آن داستان منقوله مولوي از زبان آن حضرت به دشمن خونيش كه مغلوب وي شده است و او به جهت اهانتي كه دشمن بر او روا مي‌دارد دست از كشتن او در آن زمان برمي‌دارد. هيچ سنخيتي براي به وجود آمدن هماهنگي و وحدت ميان انسانها در اصالت مانند گرديدن تكاملي الهي نيست. عواملي كه بر اين مبنا نيستند نوعي هماهنگي سطحي و موقت و معلول علتهاي پست را بوجود مي‌آورند.***«و حتي يكون اعظمكم فيها عناء احسنكم بالله ظنا، فان اتاكم الله بعافيه فاقبلوا و ان ابتليتم فاصبروا فان العاقبه للمتقين» (و تا وقتي كه متحمل‌ترين شماها به مشقت، دارندگان بيشترين حسن ظن از شماها درباره خدا باشد (در چنان روزگاران) اگر خداوند عافيتي به شما عنايت فرمود، بپذيرد و اگر مبتلا به حوادث شديد، تحمل نمائيد.)هر اندازه احساس و دريافت كمال اعلي عالي‌تر، هجوم مشقتها بيشتر. اگر در اين قانون عمومي دقت كنيم كه هر چه روح انسان ظريفتر و دركش عالي‌تر باشد به همان اندازه از عالم ماديات و حيوانات (مردم نما) غوطه‌ور در ماديات در زحمت و مشقت خواهد بود، اندك مراجعه به قلمرو ادبيات، مخصوصا ادبيات كشورهائي كه سابقه ممتد فرهنگ انساني دارند، اين معني را كه گفتيم به خوبي اثبات مي‌كند كه ارواح ظريف و دركهاي عالي كه در اين زندگي مي‌خواستند برمبناي اخلاق عالي انساني حركت كنند، چه فشارها را متحمل مي‌شدند. البته نبايد فراموش كنيم كه عظمت جذبه كمال اعلا به قدري جالب است كه انسان را وادار به تحمل همه آن مشقتها مي‌نمايد. كساني كه در اين مسير متحمل عبور از سنگلاخهاي پر مشقت گشتند و از لذائذ دنيا دست برداشتند و به همه گونه تلخيهاي روزگار خود تن دادند و حتي آهي نكشيدند، استثنائي نبودند، اگر چه در اقليت بودند. آنان چه شبهاي طولاني كه در فكر روشن ساختن تاريكي روزهاي بينوايان بيدار ماندند و خم بر ابرو نياوردند. آنان براي هموار كردن جاده زندگي براي ناتوانان، چه روزهاي ممتدي كه خور و خواب را بر خود ممنوع نمودند. تحمل زحمت و مشقت براي فهماندن حال روحي اينگونه انسانهاي بزرگ، به حيوانات انسان‌نما كه به قول اميرالمومنين عليه‌السلام جاده‌اي در زندگي جز فاصله مابين آخور و جايگاه دفع مدفوع خود سراغ ندارند، امكان‌ناپذير است. واقعا هيچ لفظ و مفهومي درباره حالات روحي آن انسانهاي بزرگ با مغز آن حيوانات، آشنائي نمي‌تواند داشته باشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 860از سخنان آن حضرت (ع) است كه در آن از جور و ستم بنى اميه خبر داده است:شرح:در اين كلام امام (ع) به ستمكارى بنى اميّه اشاره و سوگند ياد مى كند كه ظلم بنى اميّه استمرار مى يابد. خبر در جمله امام (ع) كه واژه ظلم بنى اميه بوده حذف شده است چون از محتواى كلام معلوم است كه خبر چه كلمه اى است.براى ظلم و ستم بنى اميه حدودى را به شرح زير بيان داشته است.1-  حرامى از محرّمات الهى را باقى نمى گذارند جز اين كه همه را حلال اعلام مى كنند. بزرگترين حرام، ظلم و قتل نفس است و بنى اميّه در ارتكاب اين دو عمل شهرت كامل داشته بنا بر اين بقيّه محرّمات الهى بخوبى روشن است.«استحلّوه» در كلام امام (ع) يعنى حرام را به كار مى بستند و انجام مى دادند درست مانند يك وظيفه مشروع و حلال، در انجام كار حرام گناه و حرجى براى خود قبول نداشتند.2-  قوله عليه السلام: «ان لا يدعوا عقدا الّا حلّوه»:يعنى هيچ عقد و قراردادى از عقود اسلامى كه نظام عالم بر مدار همين قوانين شرع و ضوابط آن دور مى زند، نبود جز اين كه ناديده انگاشته و در زير پا گذاشتند. «حلّوه» كنايه از منتفى دانستن قواعد شرعى است كه صريحا با آنها مخالفت كرده و در عمل نيز به آنها پايبندى نداشتند.3-  هيچ خانه گلينى و يا چادر پشمينى نماند جز آن كه ستم بنى اميه بدان وارد شود. اين عبارت كنايه از دشمنى عمومى و ستمگرى آنها نسبت بتمام مردم شهرنشين و باديه نشين مى باشد.قوله عليه السلام: «نبا به سوء رعيهم»:يعنى بد رفتارى آنها نسبت بمردم موجب شده بود كه خلق از آنها فاصله بگيرند و براى فرار از شرّشان ترك ديار كنند.4-  مردم بدو دسته گريان كه برخى بر دين خود و بعضى براى دنياشان اشك بريزند.5-  يارى دادن هر يك از شما هر يك از حكام بنى اميّه را بمانند يارى كردن برده از اربابش باشد. در اين عبارت تشبيه كرده است مردم را ببرده و بنى اميّه را به ارباب جهت شباهت را چنين بيان كرده است، كه هر گاه ارباب حاضر باشد فرمانش را ببرند و هرگاه غايب باشد از او بدگويى كنند. (چون اطاعت از اجبار و زور است نه از جهت ارادت و محبّت).6-  بيشترين زجر ظلم را از دست بنى اميّه كسانى مى كشند كه حسن ظنّشان بخدا بيشتر باشد. دليل اين واقعيت اين است، هر كس بخدا حسن ظن بيشترى داشته باشد از بنى اميّه فاصله بيشترى مى گيرد و توكّلش بر خدا بيشتر مى شود.بديهى است كه نسبت به چنين كسى بدگمان گشته او را بيشتر بگزند و تعقيبش كنند. پس از دست آنها رنج بيشترى خواهد برد.سپس مى فرمايند: آن كس كه عافيت بيشترى به او روى آورد بر اين نعمت عافيت خدا را شاكر باشد. مقصود حضرت از اين سخن آن است كه: عافيت داشتن و بدور ماندن از شرور بنى اميّه براى بعضى از مردم ممكن مى شود. و همچنين فردى كه بعدالت قيام كند و از بلاى آنها وارهد. و آن را كه به بلاى بنى اميّه مبتلى شود، دستور صبر و شكيبايى بر ابتلائات آنها را توصيه مى كند. و در زمينه صبر و شكيبايى، حسن عافيت را كه لازمه تقوى و صبر است، بدانها وعده مى دهد. زيرا خداوند مى فرمايد: «تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ». 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 134 و من كلام له عليه السّلام و هو السابع و التسعون من المختار فى باب الخطب و يستفاد من كتاب الغارات انه قاله بعد أمر الخوارج و النهروان و رواه في البحار عن المسيّب بن نجبة الفزارى نحوه و سنشير إليه إنشاء اللّه:و اللّه لا يزالون حتّى لا يدعوا للّه محرما إلّا استحلّوه، و لا عقدا إلّا حلوّه، و حتّى لا يبقى بيت مدر و لا وبر إلّا دخله ظلمهم، و نبا به سوء رعيهم، و حتّى يقوم الباكيان يبكيان: باك يبكي لدينه، و باك يبكي لدنياه، و حتّى يكون نصرة أحدكم من أحدهم كنصرة العبد من سيّده: إذا شهد أطاعه، و إذا غاب اغتابه، و حتّى يكون أعظمكم فيها عناء أحسنكم باللّه ظنّا، فإن أتاكم اللّه بعافية فأقبلوا، و إن ابتليتم فاصبروا، فإنّ العاقبة للمتّقين. (19085- 19002)اللغة:(محرما) في أكثر النسخ و زان مقعد بفتح الميم و تخفيف الراء و هو ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 135 حرّمه اللّه سبحانه و الجمع محارم، و عن بعضها محرّما بضم الميم و تشديد الرّاء و جمعه محارم و محرمات (و نبأ) منزله به بتقديم النون على الباء اذا لم يوافقه و (رعيهم) في أكثر النسخ بالياء المثناة التحتانية مصدر رعا يرعى بمعنى الحكومة و الامارة، و في بعض النسخ بالتاء الفوقانية مصدر ورع يقال ورع يرع بالكسر فيهما ورعا ورعة و هو التقوى و (ابتليتم) بالبناء على المفعول.الاعراب:خبر زال محذوف أى لا يزالون على الجور أو ظالمين، و إضافة نصرة أحدكم و نصرة العبد من اضافة المصدر إلى فاعله، و أعظمكم بالنصب خبر كان قدّم على اسمها و هو أحسنكم و يروى برفع الأوّل و نصب الثاني على العكس و الأوّل أنسب.المعنى:اعلم أنّ المقصود بهذا الكلام الاشارة إلى شدّة طغيان بني اميّة و ما يصيب المسلمين منهم من الجور و الظلم و الأذية و صدّر الكلام بالقسم البار تحقيقا و تصديقا فقال (و اللّه لا يزالون) ظالمين (حتّى لا يدعو اللّه محرما إلّا استحلوه) أى عدّوه حلالا و استعملوه استعمال المحلّلات و لا يبالون به، و يشهد بذلك ما صدر منهم من القتل و اتلاف النّفوس الّتي لا تحصى، فاذا كان حالهم في أعظم الكباير ذلك فكيف بغيرها. (و لا) يتركوا (عقدا إلّا حلّوه) و المراد به إمّا العقد و العهود المعاهدة بينهم و بين الناس فالمراد بحلّها نقضها، و أول ما وقع من ذلك ما كان من معاوية حيث نقض المعاهدة بينه و بين الحسن عليه السّلام، و إمّا العهود المأخوذة عليهم من اللّه تعالى و هو أحكام الدّين و قوانين الشرع المبين فيكون حلّها عبارة عن مخالفتها و عدم العمل بها (و حتّى لا يبقى بيت مدر و لا وبر إلّا دخله ظلمهم) أراد ببيت المدر ما يعمل من الطين و الجصّ و نحوه في القرى و البلدان، و ببيت الوبر الخباء و الخيم المتخذة من الشعر و الصوف و الوبر و نحوها في البوادى (و نبابه سوء رعيهم) أى ضره و خالفه سوء امارتهم أو سوء تقويهم.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 136 (و حتّى يقوم الباكيان يبكيان باك يبكى لدينه و باك يبكى لدنياه) لعلّ المراد بالباكى لدينه من لم يكن متمكّنا من اظهار معالم الدّين من القيام بوظائف شرع سيّد المرسلين، و بالباكى لدنياه من كان مصابا بنهب الأموال و مبتلى بسوء الحال (و حتّى يكون نصرة أحدكم من أحدهم كنصرة العبد من سيّده إذا شهد أطاعه و إذا غاب اغتابه) الظاهر أنّ المراد بالنصرة في المقامين هو الانتصار فيكون المجرّد بمعنى المزيد و قد مرّ نظير هذه العبارة في الخطبة الثّانية و التّسعين و أوضحنا معناها هنالك.قال الشّارح المعتزلي: و قد حمل قوم هذا المصدر أى نصرة أحدكم على الاضافة إلى المفعول، و كذلك نصرة العبد و تقدير الكلام حتى يكون نصرة أحد هؤلاء الولاة أحدكم كنصرة سيّد العبد السّى ء الطريقة إياه، و من في الموضعين مضافة إلى محذوف تقديره من جانب أحدهم و من جانب سيّده قال الشّارح: و هذا ضعيف لما فيه من الفصل بين العبد و بين قوله  «1» إذا شهد أطاعه، و هو الكلام الذي إذا استمر المعنى جعل حالا من العبد لقوله من سيّده.أقول: لعلّ مراد الشّارح بما ذكره في وجه الضعف من استلزام الفصل هو اختلال نظام الكلام من حيث المعنى لا من حيث التركيب النحوى، فانّ الاتساع في الظروف و شبهها ممّا هو معروف، و الفصل بهما بين اجزاء الكلام بما لا يسوغ لغيرهما مشهور مأثور، نعم اختلال المعنى لا ريب فيه فانّ محصل معنى الكلام على ما ذكره القوم حتى يكون منصورية أحدكم من جانب أحدهم كمنصورية العبد من جانب سيده، و على ذلك فلا يلايمه قوله عليه السّلام: إذا شهد أطاعه «آه» فان ظاهر هذا الكلام يعطى كونه بيانا لحالة نصرة العبد سيّده بمعنى ناصريته له، لا لحالة منصوريته منه فافهم. (و حتى يكون أعظمكم فيها) أى في هذه الفتنة المفهومة بسياق الكلام______________________________ (1) متعلق بالفصلمنهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 137 (عناء) و جهدا (أحسنكم باللّه ظنّا) لظهور أنّ حسن الظن باللّه من صفات المؤمنين و الأولياء الكاملين، و معلوم أنّ عداوتهم لهم تكون أشدّ، و عنائهم و تعبهم منهم يكون أكثر و آكد (فان أتاكم اللّه بعافية) و نجاة من تلك البلية (فاقبلو) ها بقبول حسن و اشكروا له سبحانه (و إن ابتليتم) و اصبتم بمصيبة (فاصبروا) عليها و تحاملوا بها (فانّ العاقبة للمتقين) و اللّه لا يضيع أجر المحسنين.تنبيه:اعلم أنّ المستفاد من كتاب الغارات لابراهيم الثقفي على ما حكى عنه في البحار أنّ هذا الكلام قاله أمير المؤمنين عليه السّلام بعد واقعة النّهروان بعد ما رجع إلى الكوفة و أغار سفيان بن عوف العامرى بأمر معاوية على الانبار على ما تقدّم تفصيله في شرح الخطبة السّابعة و العشرين.قال صاحب الغارات بعد ما أورد شطرا من الآثار في غارة سفيان: و عن ثعلبة بن يزيد الحماني أنّه قال: بينما أنا في السّوق إذ سمعت مناديا ينادى الصّلاة جامعة، فجئت اهرول و الناس يهرعون فدخلت الرّحبة فاذا علىّ عليه السّلام على منبر من طين مجصّص و هو غضبان قد بلغه أنّ اناسا قد أغاروا بالسّواد، فسمعته يقول: أما و ربّ السّماء و الأرض ثمّ ربّ السّماء و الأرض إنّه لعهد النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ الامّة ستغدر بى.و عن المسيب بن نجبة الفزاري أنّه قال: سمعت عليّا عليه السّلام يقول: إنّي قد خشيت أن يدال هؤلاء القوم عليكم، بطاعتهم إمامهم و معصيتكم إمامكم، و بأدائهم الأمانة و خيانتكم، و بصلاحهم في أرضهم و فسادكم في أرضكم، و باجتماعهم على باطلهم و تفرقكم عن حقّكم حتّى تطول دولتهم و حتى لا يدعو اللّه محرما الّا استحلّوه حتى لا يبقى بيت و بر و لا بيت مدر إلّا دخله جورهم و ظلمهم حتى يقوم الباكيان باك يبكى لدينه و باك يبكى لدنياه، و حتّى لا يكون منكم إلّا نافعا لهم أو غير ضارّ بهم، و حتى يكون نصرة أحدكم منهم كنصرة العبد من سيّده إذا شهد أطاعه و إذا غاب سبّه، فان أتاكم اللّه بالعافية فاقبلوا و إن ابتلاكم فاصبروا، فانّ العاقبة للمتقين، هذا.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 138 و أقول: لا يخفى على الناقد الخبير بالأخبار و المطلع على الآثار أنّ ما أخبر به أمير المؤمنين عليه السّلام و أشار إليه في هذا الكلام من عموم جور بنى اميّة، و انتهاكهم المحارم، و استحلالهم الدّماء و اضرارهم بالمسلمين، و سعيهم في اطفاء نور ربّ العالمين، فقد وقع كلّه مطابقا لما اخبربه.فقد روى في البحار من كتاب سليم بن قيس الهلالي عن أبان عن سليم و عمر ابن أبي سلمة قالا: قدم معاوية لعنه اللّه حاجا في خلافته المدينة بعد ما قتل أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه و صالح الحسن عليه السّلام و في رواية اخرى بعد ما مات الحسن عليه السّلام و استقبله أهل المدينة فنظر فاذا الذي استقبله من قريش أكثر من الأنصار، فسأل عن ذلك فقيل: إنّهم محتاجون ليست لهم دواب فالتفت معاوية إلى قيس بن سعد بن عبادة فقال: يا معشر الأنصار مالكم لا تستقبلونى مع اخوانكم من قريش.فقال قيس و كان سيّد الأنصار و ابن سيدهم: اقعدنا يا أمير المؤمنين ان لم يكن لنا دواب، قال معاوية: فأين النواضح، فقال قيس: أفنيناها يوم بدر و احد و ما بعدهما في مشاهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حين ضربناك و أباك على الاسلام حتى ظهر أمر اللّه و أنتم كارهون، قال معاوية: اللّهم غفرا «1».قال قيس: اما إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال سترون بعدى أثرة، ثم قال: يا معاوية تعيّرنا بنواضحنا و اللّه لقد لقيناكم عليها يوم بدر و أنتم جاهدون على اطفاء نور اللّه و أن يكون كلمة الشّيطان هى العليا، ثمّ دخلت أنت و أبوك كرها في الاسلام الذي ضربناكم عليه، فقال معاوية: كأنّك تمنّ علينا بنصرتكم إيّانا فللّه و لقريش بذلك المنّ و الطّول، ألستم تمنّون علينا يا معشر الأنصار بنصرتكم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو من قريش و هو ابن عمّنا و منّا؟ فلنا المنّ و الطّول أن جعلكم اللّه أنصارنا و أتباعنا فهداكم بنا.______________________________ (1) أى اللّهمّ اغفر لى غفرا و اللّهمّ افتتاح للكلام و الخطاب لقيس أى اغفر ما وقع منى و استر. معائبى، بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 139 و قال قيس: إنّ اللّه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رحمة للعالمين، فبعثه إلى النّاس كافة و إلى الجنّ و الانس و الاسود و الأحمر و الأبيض، اختاره لنبوّته و اختصّه برسالته فكان أوّل من صدقه و آمن به ابن عمّه عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و أبو طالب يذبّ عنه و يمنعه و يحول بين كفّار قريش و بين أن يروعوه و يؤذوه، و أمر أن يبلغ رسالة ربه فلم يزل ممنوعا من الضيم و الأذى حتى مات عمّه أبو طالب و أمر ابنه بموازرته فوازره و نصره و جعل نفسه دونه في كلّ شدة و ضيق و كلّ خوف، و اختصّ اللّه بذلك عليّا عليه السّلام من بين قريش و أكرمه من بين جميع العرب و العجم، فجمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جميع بني عبد المطلب فيهم أبو طالب و أبو لهب و هم يومئذ أربعون رجلا، فدعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نادمه عليّ عليه السّلام و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حجر عمّه أبي طالب فقال: ايّكم ينتدب أن يكون أخى و وزيرى و وصيّي و خليفتي في امّتي و وليّ كلّ مؤمن من بعدي، فأمسك القوم حتى أعادها ثلاثا فقال عليّ عليه السّلام: أنا يا رسول اللّه فوضع رأسه في حجره و تفل في فيه و قال: اللّهم املأ جوفه علما و فهما و حكما، ثمّ قال لأبي طالب: يا أبا طالب اسمع الآن لابنك و أطع فقد جعله اللّه من نبيّه بمنزلة هارون من موسى، و آخا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بين عليّ عليه السّلام و بين نفسه.فلم يدع قيس شيئا من مناقبه عليه السّلام إلّا ذكرها و احتجّ بها، و قال: منهم جعفر ابن أبي طالب الطّيار في الجنّة بجناحين اختصّه اللّه بذلك من بين النّاس، و منهم حمزة سيّد الشّهداء، و منهم فاطمة سيّدة نساء أهل الجنّة، فاذا وضعت من قريش رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أهل بيته و عترته الطيّبين فنحن و اللّه خير منكم يا معشر قريش و احبّ إلى اللّه و رسوله و إلى أهل بيته منكم، لقد قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فاجتمعت الانصار إلى أبي ثمّ قالوا نبايع سعدا فجاءت قريش فخاصمونا بحجّة علىّ و أهل بيته و خاصمونا بحقّه و قرابته فما يعدو قريش أن يكونوا ظلموا الأنصار و ظلموا آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و لعمرى ما لأحد من الأنصار و لا لقريش و لا لأحد من العرب و العجم في الخلافة حقّ مع عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و ولده من بعده. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 140 فغضب معاوية و قال يابن سعد عمّن أخذت هذا؟ و عمّن رويته؟ و عمّن سمعته؟ أبوك أخبرك بذلك و عنه أخذته؟فقال قيس: سمعته و أخذته ممّن هو خير من أبي و أعظم علىّ حقا من أبي، قال: من؟ قال: عليّ بن أبي طالب عليه السّلام عالم هذه الامّة و صديقها الذي انزل اللّه فيه «قُلْ كَفى  بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» .فلم يدع آية نزلت في عليّ عليه السّلام إلّا ذكرها.قال معاوية: فانّ صديقها أبو بكر و فاروقها عمر و الذى عنده علم الكتاب عبد اللّه بن سلام.قال قيس: أحقّ هذه الاسماء و أولى بها الذي انزل اللّه فيه: «أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» .و الذي نصبه رسول اللّه بغدير خم فقال: من كنت مولاه أولى به من نفسه فعليّ أولى به من نفسه، و قال في غزوة تبوك أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي.و كان معاوية يومئذ بالمدينة فعند ذلك نادى مناديه و كتب بذلك نسخة إلى أعماله الا برئت الذّمة ممن روى حديثا في مناقب عليّ و أهل بيته و قامت الخطبة في كلّ مكان على المنابر يلعن عليّ بن أبي طالب و البراءة منه و الوقيعة في أهل بيته و اللّعنة لهم بما ليس فيهم عليهم السّلام.ثمّ انّ معاوية لعنه اللّه مرّ بحلقة من قريش فلمّا رأوه قاموا إليه غير عبد اللّه بن عبّاس، فقال له: يابن عبّاس ما منعك من القيام كما قام أصحابك إلّا لموجدة علىّ بقتالى إيّاكم يوم صفّين، يابن عبّاس إنّ عمّي عثمان قتل مظلوما، قال ابن عبّاس، فعمر بن الخطاب قد قتل قبله مظلوما، قال: فتسلم الأمر إلى ولده و هذا ابنه قال: إنّ عمر قتله مشرك، قال ابن عبّاس: فمن قتل عثمان؟ قال: قتله المسلمون، قال: فذلك أدحض لحجّتك و أحلّ لدمه ان كان المسلمون قتلوه و خذلوه فليس إلّا بحقّ.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 141 قال: فانّا كتبنا في الآفاق ننهى عن ذكر مناقب عليّ و أهل بيته فكفّ لسانك يابن عبّاس و اربع على نفسك، قال: فتنهانا عن قراءة القرآن؟ قال: لا، قال: فتنهانا عن تأويله؟ قال: نعم، قال: فنقرأه و لا نسأل عمّا عنى اللّه به؟ قال: نعم، قال: فأيّما أوجب علينا قراءته أو العمل به؟ قال: العمل به، قال: فكيف نعمل حتى نعلم ما عنى اللّه بما انزل علينا؟ قال: يسأل ممّن يتأوّله على غير ما تتأوله أنت و أهل بيتك، قال: إنّما نزل القرآن على أهل بيتي فأسأل عنه آل أبي سفيان و آل أبي معيط و اليهود و النّصارى و المجوس؟ قال: فقد عدلتنى بهؤلاء؟ قال: لعمرى ما اعدلك بهم إلّا إذا نهيت الامّة أن يعبدوا اللّه بالقرآن و بما فيه من أمر أو نهى أو حلال أو حرام أو ناسخ أو منسوخ أو عام أو خاص أو محكم أو متشابه و ان لم تسأل الامّة عن ذلك هلكوا و اختلفوا و تاهوا، قال: فاقرءوا القرآن و لا ترووا شيئا مما أنزل اللّه فيكم و مما قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ارووا ما سوى ذلك.قال: ابن عباس: قال اللّه تعالى في القرآن: «يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ» .قال معاوية: يابن عبّاس اكفنى عن نفسك و كفّ عنّى لسانك و ان كنت لا بدّ فاعلا فليكن سرّا و لا يسمعه أحد علانية، ثمّ رجع إلى منزله فبعث إليه بخمسين ألف درهم و في رواية اخرى مأئة الف درهم ثمّ اشتد البلاء بالامصار كلّها على شيعة عليّ عليه السّلام و أهل بيته و كان أشدّ النّاس بلية أهل الكوفة لكثرة من بها من الشّيعة و استعمل عليها زيادا ضمّها اليه مع البصرة و جمع له العراقين و كان يتبع الشيعة و هو بهم عالم، لأنّه كان منهم قد عرفهم و سمع كلامهم أوّل شي ء، فقتلهم تحت كلّ كوكب و تحت كلّ حجر و مدر، و أخافهم و قطع الأيدي و الأرجل منهم و صلبهم على جذوع النّخل و سمل أعينهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 142 و طردهم و شردهم حتى انتزحوا على العراق فلم يبق بها أحد منهم إلّا مقتول أو مصلوب أو طريد أو هارب.و كتب معاوية إلى أعماله و ولاته في جميع الأرضين و الأمصار ألا يجيز و الأحد من شيعة علىّ و لا من أهل بيته و لا من أهل ولايته الذين يروون فضله و يتحدّثون بمناقبه شهادة.و كتب إلى أعماله: انظروا من قبلكم من شيعة عثمان و محبّيه و أهل بيته و أهل ولايته الذين يروون فضله و يتحدّثون بمناقبه فادنوا مجالسهم و أكرموهم و قرّبوهم و شرّفوهم و اكتبوا إلىّ بما يروى كلّ واحد منهم فيه باسمه و اسم أبيه و ممّن هو.ففعلوا ذلك حتّى أكثروا في عثمان الحديث و بعث إليهم بالصّلات و الكساء و أكثر لهم القطايع من العرب و الموالى فكثروا في كلّ مصر و تنافسوا في المنازل و الضياع و اتسعت عليهم الدّنيا فلم يكن أحد يأتي عامل مصر من الأمصار و لا قرية فيروى في عثمان منقبة أو يذكر له فضيلة إلّا كتب اسمه و قرب و شفع فمكثوا بذلك ما شاء اللّه.ثمّ كتب إلى أعماله إنّ الحديث قد كثر في عثمان و فشا في كلّ مصر و من كلّ ناحية فاذا جائكم كتابي هذا فادعوهم إلى الرّواية في أبي بكر و عمر فانّ فضلهما و سوابقهما أحبّ الىّ و أقرّ لعيني و أدحض لحجّة أهل هذا البيت و أشدّ عليهم من مناقب عثمان و فضله، فقرأ كلّ قاض و أمير من ولاية كتابه على النّاس و أخذ النّاس في الرّوايات فيهم و في مناقبهم.ثمّ كتب نسخة جمع فيها جميع ما روى فيهم من المناقب و الفضايل و أنفذهما إلى عماله و أمرهم بقراءتها على المنابر في كلّ كورة و في كلّ مسجد، و أمرهم أن ينفذوا إلى معلّمي الكتاتيب أن يعلّموها صبيانهم حتى يرووها و يتعلّموها كما يتعلّمون القرآن حتّى علّموها بناتهم و نسائهم و خدمهم و حشمهم فلبثوا بذلك ما شاء اللّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 143 ثمّ كتب إلى عماله نسخة واحدة إلى جميع البلدان: انظروا من قامت عليه البينة أنه يحبّ عليّا و أهل بيته فامحوه من الدّيوان و لا تجيزوا له شهادة.ثمّ كتب كتابا آخر: من اتّهمتموه و لم تقم عليه بيّنة فاقتلوه، فقتلوهم على التّهم و الظّن و الشّبه تحت كلّ كوكب حتّى لقد كان الرّجل يسقط بالكلمة فيضرب عنقه.و لم يكن ذلك البلاء في بلد أشدّ و لا أكبر منه بالعراق و لا سيّما بالكوفة حتّى أنّ الرّجل من شيعة عليّ و ممّن بقى من أصحابه بالمدينة و غيرها ليأتيه من يثق به فيدخل بيته ثمّ يلقى عليه سترا فيخاف من خادمه و مملوكه فلا يحدّثه حتى يأخذ الأيمان المغلّظة عليه ليكتمنّ عليه.و جعل الأمر لا يزداد إلّا شدة و كثر عندهم عدوّهم و أظهروا أحاديثهم الكاذبة في أصحابهم من الزور و البهتان فينشأ النّاس على ذلك و لا يتعلّمون إلّا منهم و مضى على ذلك قضاتهم و ولاتهم و فقهاؤهم.و كان أعظم النّاس في ذلك بلاء و فتنة القرّاء المراءون المتصنّعون الذين يظهرون لهم الحزن و الخشوع و النّسك و يكذبون و يعلمون الأحاديث ليحظوا بذلك عند ولاتهم، و يدنو لذلك مجالسهم، و يصيبوا بذلك الأموال و القطايع و المنازل حتّى صارت أحاديثهم تلك و رواياتهم في أيدى من يحسب أنّها حقّ و أنها صدق فرووها و قبلوها و تعلّموها و علّموها و أحبّوا عليها و أبغضوا و صارت بأيدى النّاس الذين لا يستحلّون الكذب و يبغضون عليه أهله فقبلوها و هم يرون أنها حقّ و لو علموا أنّها باطل لم يرووها و لم يتديّنوا بها، فصار الحقّ في ذلك الزّمان باطلا، و الباطل حقا، و الصّدق كذبا، و الكذب صدقا.و قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ليشملنكم فتنة يربو فيها الوليد، و ينشأ فيها الكبير يجرى الناس عليها و يتخذونها سنّة، فاذا غيّر منها شي ء قالوا أتى النّاس منكرا غيّرت السنّة.لمّا مات الحسن بن عليّ عليه السّلام لم يزل البلاء و الفتنة يعظمان و يشتدّان فلم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 144 يبق وليّ اللّه إلّا خائفا على دمه، و في رواية اخرى إلّا خائفا على دمه أنّه مقتول، و إلّا طريدا و شريدا، و لم يبق عدوّ اللّه إلّا مظهر الحجّة غير مستتر ببدعته و ضلالته الحديث. ألا لعنة اللّه على القوم الظّالمين و سيعلم الّذين ظلموا آل محمّد صلّى اللّه عليه و عليهم أىّ منقلب ينقلبون.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن امام أنام است كه اشاره فرموده در آن بأعمال قبيحه بني اميه و گفته:بخدا سوگند كه هميشه باشند بنى اميه تا اين كه نگذارند مر خداوند عالم را حرامى مگر كه حلال شمارند آن را، و نه گرهى از گرههاى دين مگر اين كه بگشايند آن را، و تا اين كه باقى نماند خانه از كلوخ ساخته شده و نه خيمه از پشم بر پا بوده مگر اين كه داخل شود در او ظلم آنها، و متزلزل سازد آن را بدى حكومت و أمارت ايشان تا آنكه برخيزد دو شخص گريه كننده كه گريه كند يك گريه كننده گريه كند از براى دين خود، و گريه كننده ديگر گريه كند از براى دنياى خود، و تا اين كه باشد انتقام كشيدن يكى از شما از يكى از ايشان مثل انتقام كشيدن بنده از مولاى خود باين وجه كه اگر حاضر باشد نزد مولايش اطاعت او را مى نمايد، و هرگاه غائب باشد از او غيبت او ميكند، تا آنكه باشد بزرگترين شما از روى مشقّت نيكوترين شما از روى گمان و اميدوارى بخدا پس اگر عطا كند خداوند شما را سلامتى و عافيتى پس قبول نمائيد، و اگر مبتلا شويد ببلائى پس صبر نمائيد پس بدرستي كه عاقبت كار پرهيزكاران راست. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom