جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : خداشناسی [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) في اللّه و في الرسول الأكرم:
 اللّه تعالى :

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ فَلَا شَيْءَ قَبْلَهُ، وَ الْآخِرِ فَلَا شَيْءَ بَعْدَهُ، وَ الظَّاهِرِ فَلَا شَيْءَ فَوْقَهُ، وَ الْبَاطِنِ فَلَا شَيْءَ دُونَهُ.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

۱. خدا شناسى: 
سپاس خدا را كه اوّل است، و چيزى پيش از او وجود نداشت، و آخر است و پس از او موجودى نخواهد بود، چنان آشكار است كه فراتر از او چيزى نيست، و چنان مخفى و پنهان است كه مخفى تر از او يافت نمى شود. 
از خطبه هاى ديگر (آن حضرت عليه السّلام) است (در حمد و ثناى الهىّ و وصف حضرت رسول «صلّى اللّه عليه و آله):
قسمت أول خطبه :
(1) سپاس خداوندى را سزا است كه اوّل (و مبدا همه اشياء) است، پس چيزى پيش از او نبوده، و آخر (و مرجع همه مخلوقات) است، پس چيزى بعد از او نمى باشد، 
(2) و (بسبب آيات و نشانه ها) ظاهر و هويداست، پس چيزى آشكارتر از او نيست و (كنه ذات او) مخفى و پنهان است، پس چيزى ناپيداتر از او نيست (و به عبارت ديگر:) ظاهر و توانا است، پس چيزى فوق او نيست (همه اشياء مقهور قدرت و توانائى او هستند) و باطن و دانا بجزئيّات اشياء است، پس چيزى از او (به اشياء) نزديكتر نيست. 
حمد خدايى را كه اول تاست و هيچ چيز پيش از او نبوده است و آخر است و هيچ چيز پس از او نخواهد بود و برتر است و هيچ چيز بالاتر از او نيست و نزديك است و هيچ چيز نزديكتر از او نباشد.
ستايش مخصوص خداوندى است که نخستين هستى است، و چيزى قبل از او نبوده است; و آخرين هستى است، و چيزى بعد از او نيست; او آشکار است، آن گونه که آشکارتر از او چيزى نيست; و باطن و مخفى است، که چيزى از او مخفى تر نتوان يافت.
سپاس خداى راست كه اوّل است و چيزى پيش از او نيست، و آخر است و پس از او موجودى نيست. برتر است و از او بالاتر چيزى نيست. نزديك است، و از او نزديكتر نيست. 
از خطبه اى ديگر است باز هم در فضيلت پيامبر (ص):
سپاس خدا را، اوّلى كه پيش از او چيزى نبوده، و آخرى كه پس از او چيزى نباشد، آشكارى كه آشكارى فوق او نيست، و نهانى كه چيزى نهان تر از او نمى باشد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 285-281و من خطبة له عليه السلام فِى اللَّهِ و فِى الرّسول الأكرم صلى الله عليه و آله.از خطبه آن حضرت است كه در آن از خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله سخن به ميان آورده است. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين خطبه به طور عمده از دو چيز بحث مى فرمايد: نخست، اشاره به قسمتى از اسماى حسناى خداوند مى نمايد و او را به اين اوصاف مدح و ستايش مى كند. سپس، به بيان بخشى از فضائل پيامبر گرامى اسلام پرداخته و از اصل و نسب شريف آن حضرت و سپس قيام شجاعانه او- كه سبب خاموش شدن آتش فتنه و محو كينه ها از سينه ها گرديد- سخن مى گويد. آغاز و انجام او است! در بخش اوّل اين خطبه، اشاره به بعضى از صفات پرودگار شده و عمدتاً روى «اوّل» و «آخر» بودن خداوند و «ظاهر» و «باطن» بودن ذات پاکش، تکيه گرديده است: مى فرمايد: «ستايش مخصوص خداوندى است که نخستين هستى است و چيزى قبل از او نبوده و آخرين هستى است و چيزى بعد از او نيست». (أَلْحَمْدُلِلّهِ الأَوَّلِ فَلاَ شَىْءَ قَبْلَهُ، وَ الآخِرِ فَلاَ شَىْءَ بَعْدَهُ). «او آشکار است، آن گونه که آشکارتر از او چيزى نيست، و باطن و مخفى است، که چيزى از او مخفى تر نتوان يافت». (وَ الظَّاهِرِ فَلاَ شَىْءَ فَوْقَهُ، وَ الْبَاطِنِ فَلاَ شَىْءَ دُونَهُ). اوّل و آخر بودن خداوند به معناى ازليّت و ابديّت ذات پاک اوست; زيرا اوّليت او، نه به معناى آغازگر زمانى است; چرا که در اين صورت محصور در دايره زمان مى شود و نه آغازگر از نظر مکان; چرا که محصور در دايره مکان مى گردد; بلکه آغازگر بودن او به اين معناست که ذات پاک ازلى او، سرچشمه تمام هستى هاست و همه موجودات از او نشأت گرفته اند. همچنين پايان بودن او، به معناى پايان زمانى و مکانى نيست; بلکه مفهومش آن است که ذاتش ابدى مى باشد، و بقاى موجودات بسته به بقاى اوست و آنگاه که همه چيز فانى شود، او باقى است: (کُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَان * وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّکَ ذُوالْجَلاَلِ وَ الإِکْرامِ)(1). کوتاه سخن اينکه: او سرآغاز و ابتداى عالم هستى است و اوست که بعد از فناى جهان نيز خواهد بود. توصيف او به «ظاهر» و «باطن»، تعبير ديگرى از احاطه وجود بى پايان او نسبت به همه چيز است. از همه چيز ظاهرتر است، چرا که آثارش تمام جهان را پر کرده; و از همه چيز مخفى تر است، چرا که کنه ذاتش ناشناخته است! بعضى از «مفسّران نهج البلاغه» احتمالات ديگرى درباره ظاهر و باطن بودن خداوند داده اند; از جمله اينکه: منظور از ظاهر اين است که او بر همه چيز غالب است و چيزى بر او غلبه پيدا نمى کند و ديگر اينکه منظور از ظاهر اين است که او برتر از همه اشيا مى باشد: ولى مطابق اين دو تفسير، مفهوم باطن به قرينه مقابله چندان روشن نيست و مناسب تر همان تفسير اوّل است; که او از نظر آثار وجوديش بقدرى ظاهر و آشکار است که هيچ چيز مانند او نيست; زمين، آسمان، گياهان، حيوانات و انسان ها، دريا و صحرا، همه مملوّ از آثار وجود اوست; ولى با اين حال، کنه ذاتش چنان مخفى است که احدى به آن راه ندارد; زيرا انسان محدود، کنه آن وجود نامحدود را نمى تواند درک کند. در دعاى پربار و معروف امام حسين(عليه السلام) (مشهور به دعاى عرفه) مى خوانيم: «مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيل يَدُلُّ عَلَيْکَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَکُؤنَ الآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْکَ، عَمِيَتْ عَيْنٌ لاَتَرَاکَ عَلَيْهَا رَقِيباً.» شاعر فارسى زبان همين مضمون را در اشعار لطيف خود بازگو کرده: کى رفته اى ز دل که تمنّا کنم تو را        کى گشته اى نهفته که پيدا کنم تو را! با صد هزار جلوه برون آمدى که من         با صد هزار ديده تماشا کنم تو را! **** پی نوشت: 1. سوره الرّحمن، آيات 26 - 27.- سند خطبه: در مورد اين خطبه، سندى غير از آنچه در نهج البلاغه آمده است، به نظر نرسيده است.  
شرح علامه جعفریوصف خدا و رسول: «الحمد لله الاول فلا شي‌ء قبله، و الاخر فلا شي‌ء بعده» (حمد مر خداي راست، خداوند اول كه چيزي پيش از او نبوده و آخري كه چيزي بعد از او نباشد.) مباحث مربوط به دو موضوع فوق (اول مطلق كه پيش از او چيزي نبوده و آخر مطلق كه پس از او چيزي وجود نخواهد داشت) در مجلد سيزدهم از صفحه‌ي 215 تا صفحه‌ي 217 و در مجلد يازدهم از صفحه‌ي 46 تا صفحه‌ي 49 مطرح شده است، مراجعه فرمائيد. *** «و الظاهر فلا شي‌ء فوقه، و الباطن فلا شي‌ء دونه»: (ظاهري كه چيزي فوق او وجود ندارد و باطني كه چيزي نزديكتر از او نيست.) اين مطلب هم در مجلد يازدهم از صفحه‌ي 46 تا صفحه‌ي 49 بررسي شده است، مطالعه كنندگان محترم مي‌توانند مراجعه فرمايند. نكته‌اي كه بايد در تفسير جمله‌ي فوق در نظر گرفته شود، اينست كه كلمه‌ي ظاهر در جمله‌ي فوق ممكن است به معناي غالب بوده باشد كه هيچ چيزي غالبتر از او نيست. بنابراين معني، منظور از باطن، احاطه‌ي مطلق ذات اقدس بر همه‌ي اشياء است بطوريكه هيچ چيزي نزديكتر از او به آن اشياء نمي‌باشد. و احتمال مي‌رود مقصود از ظاهر، همان معناي متداول باشد كه آشكار بودن او است بوسيله‌ي آيات و علائم و تجليات قدرت. در اينصورت مقصود از باطن، ذات اقدس ربوبي است كه مخفي‌تر از همه چيز است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 840 بخش اول از خطبه هاى ديگر آن حضرت (ع) است كه در توصيف خداوند متعال و اوصاف پيامبر (ص) ايراد فرموده است.  «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ فَلَا شَيْءَ قَبْلَهُ- وَ الْآخِرِ فَلَا شَيْءَ بَعْدَهُ- وَ الظَّاهِرِ فَلَا شَيْءَ فَوْقَهُ- وَ الْبَاطِنِ فَلَا شَيْءَ دُونَهُ»: شرح:  امام (ع) خداوند سبحانه تعالى را به چهار اعتبار: اوليّت -آخريّت- ظاهريّت و باطنيّت ثنا گفته است و هر يك از صفات ياد شده را در بيان نهايت كمال تأكيد آورده است.  كمال اوليّت را به نبودن هيچ چيز قبل از خداوند و كمال آخريّت را به نبودن هيچ چيز بعد از حق تعالى دانسته است.  كمال ظاهريّت خداوند را به نبود ما فوقى برايش، و كمال باطنيّت وى را به نداشتن همتايى در نزديكى به اشيا بيان نموده است.  منظور از «ظاهر» بودن خداوند بلندى مقام و رتبه است و لذا فرموده است كه هيچ چيز ما فوق او نيست و مقصود از «باطن» بودن حق تعالى آگاهى داشتن بر امور باطنى و مخفى است و بدين لحاظ به امور نهفته، نزديك مى باشد، و نزديك نبودن هيچ چيز باندازه او نسبت به اشيا تأكيدى بر باطن بودن خداوند است. يعنى به اندازه اى كه حق تعالى به اشيا نزديك است هيچ چيز آن تقرّب و نزديكى را ندارد.  با توجّه بدو معنايى كه براى «ظاهر و باطن» كرديم ميان بلندى و نزديكى تقابل بر قرار گرديد. احتمال ديگر در معناى اين دو كلمه اين است كه ظاهر را به معناى آشكار و واضح بگيريم در اين صورت عبارت امام (ع) كه فرمود: «فلا شي ء فوقه» اين خواهد بود كه هيچ چيز با وجود خداوند مقابله و برابرى نمى كند، تا مانع شناخت خلق نسبت به خالق گردد و باطن به معناى پوشيده باشد. «فلا شي ء دونه» هيچ چيز به اندازه ذات حق تعالى در استتار و پوشيدگى نيست.  معناى چهار ويژگى فوق را براى خداوند بارها و بارها بيش از اين توضيح داده ايم.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 116 و من اخرى و هى الخامسة و التسعون من المختار فى باب الخطب:الحمد للّه الأوّل فلا شيء قبله، و الآخر فلا شيء بعده، و الظّاهر فلا شيء فوقه، و الباطن فلا شيء دونه.المعنى:صدر هذه الخطبة الشريفة مسوق للثناء على الواجب تعالى باعتبار نعوت العظمة و الجلال و صفات العزّة و الكمال، و ذيلها بمدح الرسول و الاشارة إلى فوايد البعثة فقال (الحمد للّه الأوّل فلا شيء قبله و الآخر فلا شيء بعده) و قد مرّ معنى الأوّل و الآخر في شرح الخطبة الرابعة و الستّين و في شرح الفصل الأوّل من فصول الخطبة التسعين بما لا مزيد عليه (و الظاهر فلا شيء فوقه و الباطن فلا شي ء دونه) و قد مرّ معنى الظاهر و الباطن في شرح الخطبة الرابعة و السّتين أيضا و أقول هنا: يحتمل أن يكون المراد بالظاهر و الباطن كونه تعالى ظاهرا بآياته و آثار قدرته فلا شيء فوقه من حيث الظهور و الجلاء، بل هو أجلى الأشياء و أظهرها، و باطنا من حيث ذاته و حقيقته فلا شيء دونه من حيث البطون و الخفاء، و قد أوضحناه في شرح قوله عليه السّلام: كلّ ظاهر غيره غير باطن آه من الخطبة التي أشرنا إليها، و أن يكون المراد بالظاهر الغالب القاهر على كلّ شيء فكلّ شيء مقهور دون قدرته، ذليل تحت عزّته، و بالباطن العالم بما بطن من خفيّات الامور فلا شيء دونه أى أقرب منه سبحانه إليه، هذا.الترجمة:از جمله خطبهاى ديگر آن حضرتست حمد و ثنا خداوند را سزاست كه أوّلست پس نيست هيچ چيز پيش از او، و آخر است پس نيست هيچ چيز بعد از او، و ظاهريست پس نيست هيچ چيز بالاتر از او در ظهور و جلا، و باطنى است پس نيست هيچ چيز نزديكتر از او بأشياء.  
بخش ۲ : برکت وجودی رسول اعظم [منبع]

و منها في ذكر الرسول (صلی الله علیه وآله) :
 مُسْتَقَرُّهُ خَيْرُ مُسْتَقَرٍّ وَ مَنْبِتُهُ أَشْرَفُ مَنْبِتٍ فِي مَعَادِنِ الْكَرَامَةِ وَ مَمَاهِدِ السَّلَامَةِ، قَدْ صُرِفَتْ نَحْوَهُ أَفْئِدَةُ الْأَبْرَارِ وَ ثُنِيَتْ إِلَيْهِ أَزِمَّةُ الْأَبْصَارِ، دَفَنَ اللَّهُ بِهِ الضَّغَائِنَ وَ أَطْفَأَ بِهِ [النَّوَائِرَ] الثَّوَائِرَ، أَلَّفَ بِهِ إِخْوَاناً وَ فَرَّقَ بِهِ أَقْرَاناً، أَعَزَّ بِهِ الذِّلَّةَ وَ أَذَلَّ بِهِ الْعِزَّةَ، كَلَامُهُ بَيَانٌ وَ صَمْتُهُ لِسَانٌ.

الْمَمَاهِد : جمع «ممهد»، خوابگاهها. 
الَأزِمَّة : زمامها، ثُنيت إليه ازِمَّةُ الَابصَار : زمام چشمها بسوى او متوجه شد. 
الضَغَائِن : حقدها، كينه ها. 
الثَوَائِر : جمع «ثائرة» عدوات و دشمنى ها.
مَماهِد : جايگاهها و خوابگاهها از ماده مهد : گهواره 
ثُنِيَت : برگردانده شده، متوجه شده است 
أزِمَّة : لجامها و افسارها، جمع زمام 
ضَغائِن : كينه ها، جمع ضغينة 
أطفَأَ : خاموش نمود 
ثَوائِر : عداوتهاى تحريك شده، جمع ثائرة 
ذِلَّة : ناتوانها و ضعيفان 
۲. ويژگى هاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
قرارگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بهترين قرارگاه و محل پرورش و خاندان او شريف ترين پايگاه است. در معدن بزرگوارى و گاهواره سلامت رشد كرد، دل هاى نيكوكاران شيفته او گشته، توجّه ديده ها به سوى اوست. خدا به بركت وجود او كينه ها را دفن كرد و آتش دشمنى ها را خاموش كرد. با او ميان دلها الفت و مهربانى ايجاد كرد 
و نزديكانى را از هم دور ساخت. انسان هاى خوار و ذليل و محروم در پرتو او عزّت يافتند، و عزيزانى خود سر ذليل شدند. گفتار او روشنگر واقعيّت ها، و سكوت او زبانى گويا بود. 
قسمتى از اين خطبه در وصف رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مى باشد:
(3) قرار گاه او (مكه معظّمه كه در آنجا به رسالت مبعوث گرديد) بهترين قرارگاه، و جاى نموّ او (مدينه طيّبه كه در آنجا احكام الهىّ را منتشر نمود) شريفترين جا است (و آن بزرگوار) در كانهاى كرامت و بزرگوارى (اصلاب شامخه و ارحام مطهّره) و آرامگاههاى سلامت (كه از هر عيب و نقص ظاهرىّ و باطنىّ منزّه و مبرّى بوده روييده شده است) 
(4) دلهاى نيكوكاران شيفته او گشت، و زمام چشمها (ى خردمندان) بسوى او خيره شد (تا ببينند در ضلالت و گمراهى جهل و نادانى كه سر تا سر جهان را فرا گرفته چه ميكند، ديدند) 
(5) خداوند بوسيله آن حضرت كينه هاى ديرينه را نابود ساخت (از ميان مردم برداشت) و آتش دشمنيها را خاموش نمود، و ميان برادران ايمانى را (مانند اميرالمؤمنين و سلمان) الفت و دوستى انداخت، و ميان خويشان (مانند حمزه و ابى لهب بسبب اسلام و كفر) جدائى افكند، و بواسطه ظهور و پيدايش آن بزرگوار ذلّت و بيچارگى مؤمنين را به عزّت و سرورى و برترى و بزرگى و كفّار را به نكبت و بد بختى مبدّل نمود، 
(6) سخن او بيان و خاموشيش زبان بود (چون سخنى مى فرمود احكام الهىّ را بيان ميكرد، و چون گفتار و كردارى ديده خاموش مى ماند دليل بر صحّت و درستى و مباح بودن آن بود).
و از اين خطبه [در وصف رسول الله (ص)]:
قرارگاه او بهترين قرارگاهها است و خاستگاه او شريفترين خاستگاهها، در معادن كرامت و مهدهاى پاكى و پاكدامنى. دلهاى نيكوكاران بدو گراييد و چشمها به سوى او گرديد. 
خداوند با بعثت او كينه ها را مدفون ساخت و آتش خصومتها را خاموش نمود. ميان ياران را بدو الفت داد و ميان خويشاوندان جدايى افكند. فرو دستان را عزيز كرد، و عزيزان را فرودست، و حقايق را گاه به سخن آشكار نمود و گاه به خاموشى. 
جايگاه او بهترين جايگاه و محلّ رويش او شريف ترين محلها بود. در کان بزرگوارى و شرف، و گاهواره سلامت، پرورش يافت. دلهاى نيکوکاران شيفته او گشت و چشمها(ى حق جويان) به سوى او متوجّه شد. خداوند به برکت وجود او، کينه ها را مدفون ساخت و آتش دشمنى ها را فرو نشاند; افراد دور افتاده را به وسيله او به هم نزديک و برادر ساخت و نزديکانى را (که در ايمان و هدف هماهنگ نبودند) از هم دور نمود. ذليلان (پاکدل و محروم) را به وسيله او عزّت بخشيد و عزيزان (خودخواه) را ذليل ساخت. سخنش بيان بود و سکوتش زبان.
از اين خطبه است در ذكر رسول (ص): 
قرارگاه او بهترين قرارگاه است. و خاندان او را شريفترين پايگاه است، از كانهاى ارجمندى و كرامت، و مهدهاى پاكيزگى و عفّت. دلهاى نيكوكاران به سوى او گرديده. ديده ها در پى او دويده. كينه ها را بدو بنهفت و خونها به بركت او بخفت. مؤمنان را بدو برادران هم كيش ساخت، و جمع كافران را پريش، خواران را بدو ارجمند ساخت و سالار، و عزيزان را بدو خوار. گفتار او ترجمان هر مشكل است و خاموشى او زبانى گويا براى اهل دل.
از اين خطبه است در باره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله:
قرارگاهش بهترين قرارگاه، و محل روييدنش شريفترين محل است، در معادن بزرگوارى، و گهواره هاى سلامت. قلب خوبان شيفته او شد، و توجه ديده ها به جانب او گشت. 
خداوند به بركت او كينه ها را دفن كرد، و آتش دشمنى ها را خاموش نمود. مردم را به دست او با هم (به خاطر) ايمان برادر ساخت، و نزديكان را (به خاطر كفر) از هم دور كرد. به وسيله او ذليل را عزيز، و عزيز بى جهت را ذليل گرداند. كلامش روشن كننده حق، و سكوتش زبان گويا بود.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏4، ص: 290-287  سخنانش بيان بود و سکوتش پرمعنا: در اين خطبه کوتاه، امام(عليه السلام) اوصافى براى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بيان مى کند که هر يک از ديگرى پرمعناتر است. نخست از اساس و ريشه خانوادگى و جايگاه تولّد او شروع مى کند; مى فرمايد: «جايگاه او بهترين جايگاه و محلّ رويش او شريف ترين محلها بود; در کان بزرگوارى و شرف، و گاهواره سلامت، پرورش يافت». (مُسْتَقَرُّهُ خَيْرُ مُسْتَقَرٍّ، وَ مَنْبِتُهُ أَشْرَفُ مَنْبِت، فِي مَعَادِنِ الْکَرَامَةِ، وَ مَمَاهِدِ(1) السَّلاَمَةِ). منظور از «مُستقرّ» و «مَنبت» رحم مادران پاک و صلب پدران موحّد و با ايمان بود. همانگونه که در زيارات معصومين نيز به آن اشاره شده است همان گونه که در زيارت امام حسين(عليه السلام)، مشهور به «زيارت وارث» آمده: «أَشْهَدُ أَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فِي الأَصْلاَبِ الشَّامِخَةِ، وَ الأَرْحَامِ الْمُطَّهَرَةِ». اين سخن در مورد شخص پيامبر از زبان خودش نيز نقل شده است. همان گونه که «فخر رازى» در تفسير آيه «وَ تَقَلُّبَکَ فِي السَّاجِدِيَنَ»(2) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: «لَمْ أَزَلْ أُنْقَلُ مِنْ أَصْلاَبِ الطَّاهِرِينَ إِلَى أَرْحَامِ الطَّاهِرَاتِ; پيوسته من از صلب پدران پاک، به رحم مادران پاکدامن انتقال مى يافتم».(3) «معادن کرامت» و «مماهد سلامت» نيز تأکيدى بر آن است و يا اشاره به اين است که پدران و اجداد و مادران پيامبر اسلام، علاوه بر پاکدامنى و ايمان، داراى فضايل انسانى، و از عيوب اخلاقى پاک بودند. اين احتمال نيز در تفسير جمله هاى بالا داده شده که منظور از «مُستقرّ» مدينه است که قرارگاه پيامبر بود و منظور از «مَنبت» مکّه است که محلّ تولّد آن حضرت به شمار مى رود. ولى تفسير اوّل مناسب تر به نظر مى رسد; مخصوصاً با توجّه به جمله «فِي مَعَادِنِ الْکَراَمَةِ، وَ مَمَاهِدِ السَّلاَمَةِ». سپس به جاذبه هاى اخلاقى پيامبر پرداخته، مى فرمايد: «دلهاى نيکوکاران، شيفته او گشت و چشمها (ى حق جويان) به سوى او متوجّه شد». (قَدْ صُرِفَتْ نَحْوَهُ أَفْئِدَةُ الأَبْرَارِ، وَ ثُنِيَتْ(4) إِلَيْهِ أَزِمَّةُ الأَبْصَارِ). به راستى پيامبر اسلام چنين بود! جاذبه هاى اخلاقى او: تواضع، محبّت، مهربانى، عفو و گذشت آميخته با شجاعت و شهامت، دلها را به سوى خود جذب مى کرد و تلاش فوق العاده او در طريق هدايت و اصلاح مردم، چشم ها را به او متوجّه مى ساخت. سپس در سومين مرحله به بخشى از برنامه هاى اجتماعى آن حضرت اشاره کرده، مى فرمايد: «خداوند به برکت وجود او، کينه ها را مدفون ساخت و آتش فتنه ها و دشمنى ها را خاموش نمود». «دَفَنَ اللهُ بِهِ الضَّغَائِنَ(5)، وَ أَطْفَأَ بِهِ الثَّوَائِرَ(6)). «افراد دور افتاده را به وسيله او به هم نزديک و برادر ساخت و (گاه) نزديکانى را (که در ايمان و هدف هماهنگ نبودند) از هم دور نمود». (أَلَّفَ بِهِ إِخْوَاناً، وَ فَرَّقَ بِهِ أَقْرَاناً). همان گونه که قرآن مجيد در آيه 62 و 63 سوره «انفال» مى فرمايد: «هُوَ الَّذِي أَيَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ * وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ; او همان کسى است که تو را با يارى خود و مؤمنان تقويت کرد و دل هاى آنان را با هم الفت داد». در آيه 103 «سوره آل عمران» مى فرمايد: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَيکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً; و همگى به ريسمان خدا (= قرآن و اسلام) چنگ زنيد و پراکنده نشويد و نعمت (بزرگ) خدا را بر خود به ياد آريد که چگونه دشمن يکديگر بوديد و او ميان دل هاى شما الفت ايجاد کرد و به برکت نعمت او برادر شديد». سپس به يکى ديگر از الطاف الهى به برکت وجود پيامبر(صلى الله عليه وآله) اشاره کرده، مى فرمايد: «خداوند ذليلان پاکدل و (محروم) را به وسيله او عزّت بخشيد و عزيزان (خودخواه) را ذليل ساخت». (أَعَزَّ بِهِ الذِّلَّةَ، وَ أَذَلَّ بِهِ الْعِزَّةَ). افراد با ايمان و با شخصيّت که به خاطر تهيدستى در چنگال زورمندان بى ايمان گرفتار بودند، خداوند آنها را به برکت وجود پيامبر(صلى الله عليه وآله) عزيز ساخت و مديريت هاى مهمّ جامعه اسلامى را به آنها سپرد و زورمندان فاسد و بى منطق را از صحنه اجتماع بيرون راند. در پايان خطبه، به يکى از برجسته ترين صفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) اشاره کرده مى فرمايد: «سخنش بيان بود و سکوتش زبان». (کَلاَمُهُ بَياَنٌ، وَ صَمْتُهُ لِسَانٌ). هر زمان، زبان به سخن مى گشود اسرار حکمت از زبانش فرو مى ريخت و حقايق وحى را تبيين مى کرد; راه نجات را نشان مى داد و پرتگاهها را مشخّص مى نمود و اگر گاهى سکوت مى کرد، سکوتش پرمعنا و پرمفهوم بود. ناراحتى ها و نگرانى ها و عدم رضايت خود را از پاره اى کارها با سکوت نشان مى داد و نادرست بودن سؤالات بيجا را، از همين طريق پاسخ مى گفت و در برابر جاهلانِ بدزبان، از همين سلاح يارى مى جست و گاه با سکوت (با قرائن حاليّه) کارهايى را تقرير و امضا مى کرد. **** پی نوشت: 1. «مَماهد» جمع «ممهد» (بر وزن مکتب) در اصل از «مهد» به معناى گاهواره گرفته شده; سپس به هر جايى که انسان در آن استراحت کند، يا آرامش روح در آن داشته باشد، اطلاق شده است. 2. سوره شعراء، آيه 219. 3. تفسير کبير فخر رازى، جلد 24، صفحه 174، مرحوم «علاّمه مجلسى» در «بحارالانوار» نيز روايات متعدّدى در اين زمينه نقل کرده است (بحار جلد 15، صفحه 3 به بعد).  4. «ثُنيت» از مادّه «ثنى» (بر وزن سنگ) به معناى باز گرداندن است و در جمله بالا به معناى توجه آمده است.  5. «ضغائن» جمع «ضغينه» به معناى کينه و عداوت است.  6. «ثوائر» جمع «ثائره» به معناى فتنه و عداوت است.  
شرح علامه جعفری«مستقره خير مستقر، و منبته اشرف منبت في معادن الكرامه و مماهد السلامه»: (قرارگاه او بهترين قرارگاه است و منشا روئيدن وجود آن حضرت بهترين منشاها در معادن كرامت و گهواره‌هاي پاك و سالم.) مباحث مربوط به طهارت و سلامت و شرافت پدران و مادران پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در همين مجلد در اوائل تفسير عمومي خطبه‌ي نود و چهارم بيان شده است، مراجعه فرمائيد. *** «قد صرفت نحوه افئده الابرار، و ثنيت اليه ازمه الابصار»: (دلهاي نيكوكاران به سوي او گشته و مهارهاي بصيرتهاي مردم بينا به او منعطف شده است.) دلهاي انسانهاي رشد يافته و جوياي كمال متمايل به سوي پيامبر اكرم است. در جمله‌ي مورد تفسير، اقتباسي از آيه‌ي مباركه‌ي زير وجود دارد: «ربنا اني اسكنت من ذريتي بواد غير ذي زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوه فاجعل افئده من الناس تهوي اليهم»: (اي پروردگار ما، من كساني از نسلم را در بياباني بي آب و گياه در نزد بيت محترم تو اسكان نمودم، پروردگار ما، تا نماز را بر پاي بدارند. پس اي خداي من، دلهائي از مردم را به آنان متمايل فرما.) آيه مباركه ميفرمايد: (دلهائي از مردم را). واضح است كه هر دلي شايسته ميل و اشتياق به آل ابراهيم عليهم‌السلام نبوده است، چنانكه هر دلي لياقت ميل و علاقت به رسول الله و خاندان معصوم او ندارد. تنها دلهاي پاكان اولاد آدم و تكاپوگران ميدان مسابقه در خيرات و كمالاتند كه شايستگي علاقه و محبت مزبور را دارا مي‌باشند. قانون عمومي اينست كه «السنخيه عله الانضمام»: (هم سنخ بودن دو انسان، علت اتصال آن دو بهم مي‌باشد.) اين مطلب با توجه دقيق به جمله اخير كه ميفرمايد: (و مهارهاي بصيرتهاي مردم بينا به او منعطف شده است)، كاملا روشن ميشود كه بقول مولوي: جنس رود سوي جنس بس بود اين امتحان         شه سوي شه ميرود خر سوي خر ميرود پنبه برون كن ز گوش عقل و بصر را مپوش          كان صنم حله پوش سوي بصر ميرود هر چه نهالتراست جانب بستان برند           خشك چو هيزم شود زير تبر ميرود ناي و دف و چنگ را از پي گوشي زنند         نقش جهان جانب نقش نگر ميرود بايد گفت: در مقابل اين قانون، اين قانون هم كليت دارد كه: «عدم السنخيه عله النفور»: (نبودن سنخيت ميان دو انسان، علت گريز و نفرت آن دو از يكديگر ميباشد.) البته ممكن است منظور از (عدم سنخيت) رابطه تضاد ميان طرفين بوده باشد، نه عدم سنخيت محض. درباره آيه فوق رواياتي وارد شده است كه اشاره به بعضي از آنها در اين مبحث لازم است. از اميرالمومنين عليه‌السلام روايت شده است كه فرمود: «و الافئده من الناس تهوي الينا و ذلك دعوه ابراهيم حيث قال افئده من الناس تهوي اليهم»: (و دلهائي از مردم ميل به سوي ما مي‌كند و اينست دعاي حضرت ابراهيم خليل عليه‌السلام كه عرض كرد: خدايا دلهائي از مردم را به آنان متمايل فرما.) علي بن ابراهيم از امام صادق عليه‌السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرموده است: «انه تعالي عني بقوله: و ارزقهم من الثمرات، ثمرات القلوب اي احبهم الي الناس لياتوا اليهم»: (خداوند تعالي از كلام خود (و ارزقهم من الثمرات) ثمره‌هاي دلها را قصد فرموده است، يعني خداوندا، آل ابراهيم را براي مردم محبوب به فرما تا به طرف آنان بيايند.) پيامبراكرم صلي الله عليه و آله و سلم با داشتن امتيازات ماوراي طبيعي مانند نيروي گيرندگي وحي و قدرت ابلاغ، تجسمي از عالي‌ترين اخلاق انساني بوده است، چنانكه در قرآن مجيدآمده است: «و انك لعلي خلق عظيم»: (و قطعا روحيه تو بر اخلاق عظيمي استوار است.) وجود نازنين آن برگزيده‌ترين انسان، تجسمي از عدل و علم و صبر و شكيبائي و محبت به انسانها و رحم و عطوفت و شهامت و حكمت و آزادي از هر زنجير را كد كننده روح و غير ذلك بوده است و چون اين صفات، عاليترين آرمانهايي است كه مي‌تواند انسان را به اوج كمال برساند و هر شخصيت كمال‌جو بايد اين صفات را بداند و بشناسد و آثار و نتايج آنها را مشاهده نمايد، لذا طبيعي است كه با شديدترين تلاش و تكاپو در صدد پيدا كردن شخصيتهائي كه داراي اين صفاتند برمي‌آيند. اين تلاش و تكاپو در پيدا كردن و مشاهده صفات مزبور در يك يا چند شخصيت خلاصه نمي‌شود، بلكه چون اشتياق به داشتن آن صفات را در سطوح عميق روح خود احساس مي‌كند، لذا با پيدا كردن شخصيتهاي داراي صفات مزبور، گويي روح خود را پيدا كرده است. و ميتوان گفت: دعاي حضرت ابراهيم خليل عليه‌السلام كه (پروردگارا، دلهاي انسانهائي را به سوي آنان (آل ابراهيم) متمايل فرما) دعا در حق انسانها است كه: (خداوندا، آن مردم را توفيق عطا فرما كه با دريافت عظمت صفات آل ابراهيم در درونشان، ميل و محبت به آنان پيدا كنند و بوسيله پيوستگي به آنان، در مسير رشد و كمال قرار بگيرند.) *** «دفن الله به الضغائن و اطفا به الثوائر. الف به اخوانا و فرق به اقرانا. اعز به الذله و اذل به العزه»: (خداوند سبحان به بركت وجود آن پيامبر عظيم‌الشان كينه‌ها را مدفون ساخت و هيجانهاي شديد عداوتها و خصومتها را بوسيله او خاموش فرمود. و به يمن وجود نازنينش انسانهاي جدا از هم را برادر ساخت و بوسيله او همدستان كفار را متفرق نمود. پستي و خواري را به بركت از عزيز، و با قدرت او عزت (نابجا) را ذليل فرمود.) وقتي كه (حيات معقول) بروز مي‌كند، كينه‌ها و تزاحمها فرو مي‌نشيند، برادري و وحدت در ميان انسانها در مسير حيات حقيقتا بوجود مي‌آيد. واقعيت چنين نبود كه پيامبر اسلام صلي الله عليه آله و سلم پس از آن كه از طرف خداوند متعال مبعوث شد، فورا مردم را دور خود جمع نمود و پس از يك خطابه زيبا فرمود كه شما مردم بايد پس ازاين خصومتها و كينه‌توزيها را كنار بگذاريد و با همديگر برادر شويد. بلكه جريان اينطور بود كه پيامبر اكرم اولا و با تدريج معناي حيات را براي آنان قابل درك ساخت و كم كم آنان را با طعم حقيقي حيات كه معادله فوق طبيعي: همه مساوي است با 1 را در انحصار خود دارد آشنا ساخت، آنگاه اوس و خزرج فهميدند كه انسانهاي داراي حيات حقيقي نمي‌توانند با يكديگر خصومت بورزند: دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت          يك ز ديگر جان خون آشام داشت كينه‌هاي كهنه‌شان از مصطفي          محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان           همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المومنون اخوه به پند          در شكستند و تن واحد شدند صورت انگورها اخوان بود           چون فشردي شيره واحد شود غوره و انگور ضدانند ليك         چون كه غوره پخته شد شد يار نيك غوره‌اي كاو سنگ بست و خام ماند           در ازل حق كافر اصليش خواند ني اخي، ني نفس واحد باشد           او در شقاوت نحس ملحد باشد او گر بگويم آنچه او دارد نهان           فتنه افهام خيزد در جهان چشم كاو آن رو نبيند كور          به دود دوزخ از ارم مهجور به غوره‌هاي نيك كايشان قابلند           از دم اهل دل آخر يك دلند سوي انگوري همي رانند تيز         تا دوئي برخيزد و كين و ستيز پس در انگوري همي درند پوست          تا يكي گردند وحدت وصف اوست دوست دشمن گردد ايراهم دو است         هيچ يك با خويش جنگي در نبست آفرين بر عشق كل اوستاد           صد هزاران ذره را داد اتحاد همچو خاك مفترق در رهگذر         يك سبوشان كرده دست كوزه‌گر كاتحاد جسمهاي ماء و طين           هست ناقص جان نمي‌ماند بدين  اگر درابيات فوق دقت كافي شود خواهيم ديد كه مولوي به علت اصلي احساس برادري و وحدت واقعي ميان انسانها كاملا متوجه شده است كه براي وصول به نعمت برادري و وحدت بايستي نخست بندهاي فرديت را كه منشا تزاحم و تضادها است، گسيخت و آزاد شد. گسيختن بند و قيدهاي فرديت كه اساسي‌ترين معلولات خودخواهي و خودپرستي است، بدون عبور از مرحله غورگي كه همان حيات طبيعي محض است كه مورچه و ملخ و خارپشت و لاك پشت و افعي هم دارند، و ورود به مرحله انگوري كه همان (حيات معقول) است، امكان پذيرنيست. و بالعكس، هر چه آدمي از (حيات معقول) محرومتر بوده و به حيات طبيعي محض نزديكترباشد، در معرض جدائي و گسيختگي و پراكندگي و تزاحم و تضاد كشنده بيشتر قرار ميگيرد. و بدان جهت كه بشر از آغاز تاريخ زندگيش در كره زمين تا امروز به جز در پرتو انبياي الهي، طعم وحدت و برادري واقعي را نچشيده و همواره در ميادين جنگ و جدال و كشتار و پايمال ساختن يكديگر زندگي كرده است، بايد گفت: دروغ‌ترين ادعائي كه بشر به راه انداخته است، ادعاي تكامل است كه مطمئنا آن را هم براي بدست آوردن سلاحي به ظاهر حق براي نابود كردن ضعيفان، به راه انداخته است. دانشمندان همين مدعيان تكامل براي ما نوشته‌اند: در گذشته خطر بزرگ براي انسانها، درندگان وحشي در بيابانها بود، امروزه خطر بزرگ، آدمهاي متمدن و مدعيان تكامل در خيابانها. خداوند سبحان بوسيله پيامبر اكرم انسانهاي ذليل‌نما را براي مردم جامعه مطرح ساخت و اثبات كرد كه حيات حقيقي از آن همين عزيزان ذليل نما است كه نه تنها كسي سراغشان را نمي‌گرفت، بلكه نگاه كردن بروي آنها را عار و ننگ مي‌دانستند، چنانكه مي‌گويند: پيش از نهضت مهاتما گاندي طبقه نخبه به روي هري جانها (مردم فقير و مستضعف) نگاه نمي‌كردند، بلكه اصلا هري جانها نمي‌بايست از آن راهي كه نخبگان مي‌رفتند، عبور كنند!! خداوند متعال بوسيله پيامبرانش بلالها و صهيبها و ديگر عزيزان ذليل‌نما را به متن جامعه متمدن و در مسير كمال كشيد و ذليلهاي عزيز نما مانند ابولهب‌ها و ابوجهل‌ها را از كاروان انسانيت جدا كرد و پستي و خواري آنان را براي رهروان راه سعادت حقيقي اثبات فرمود. *** «كلامه بيان، و صمته لسان»: (سخنش آشكار كننده حق و سكوتش زباني است گويا.) پيامبراكرم صلي الله عليه و آله اگر سخني بگويد قطعا حق را بيان فرموده است و سكوت او نيز گوياي حقائقي است بدون استفاده از الفاظ. اينكه همه سخنان آن حضرت بيان كننده حقائقي بود كه يا بوسيله وحي بر آن حضرت القاء مي‌شد و يا بدون واسطه به قلب مبارك او كه تصفيه و تزكيه شده بود، الهام مي‌گشت، جاي هيچ ترديدي نيست. اما اينكه سكوت آن حضرت زباني بود گويا، بايد مورد تفسير قرار بگيرد. مي‌توان گفت: سكوت خود به خود نمي‌تواند داراي معنائي باشد كه بتوان از آن بهره‌برداري نمود، زيرا در موقع سكوت، چيزي در عرصه وجود بروز نمي‌كند كه خود واقعيتي تلقي شود و يا قالب نشان دهنده واقعيت، مانند الفاظ كه قالبهائي براي نشان دادن معاني مي‌باشند. سكوت موقعي مي‌تواند داراي معاني بوده باشد و يا به تعبيري كه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه فرموده است، كه شخصيت ساكت بتواند با سكوتش به جواز يا عدم جواز از آن چه كه شنيده است يا مي‌بيند دلالت نمايد. يعني بينندگان، سكوت آن شخصيت را علامت رضايت تلقي كنند، چنانكه در بحث تقرير معصوم مشروحا آمده است. گاهي هم سكوت درباره مسائلي دشوار و مشكلات معارف است مانند سر قدر كه اميرالمومنين به سوال كننده فرمود: «بحر عميق لاتلجه»: (قدر، درياي عميقي است داخل مشو.) سكوت دراين موارد به معناي امر به لزوم خودداري از ورود به آن مسائل است و اين گونه سكوت، گوياترين سخن است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )بخش دوم خطبه: كه قسمتى از آن در توصيف، رسول خدا (ص) مى باشد.  «مُسْتَقَرُّهُ خَيْرُ مُسْتَقَرٍّ- وَ مَنْبِتُهُ أَشْرَفُ مَنْبِتٍ- فِي مَعَادِنِ الْكَرَامَةِ- وَ مَمَاهِدِ السَّلَامَةِ- قَدْ صُرِفَتْ نَحْوَهُ أَفْئِدَةُ الْأَبْرَارِ- وَ ثُنِيَتْ إِلَيْهِ أَزِمَّةُ الْأَبْصَارِ- دَفَنَ اللَّهُ بِهِ الضَّغَائِنَ- وَ أَطْفَأَ بِهِ الثَّوَائِرَ أَلَّفَ بِهِ إِخْوَاناً- وَ فَرَّقَ بِهِ أَقْرَاناً- أَعَزَّ بِهِ الذِّلَّةَ- وَ أَذَلَّ بِهِ الْعِزَّةَ- كَلَامُهُ بَيَانٌ وَ صَمْتُهُ لِسَانٌ».  شرح:  امام (ع) با كلمه مستقر اشاره به مكه كرده است، بهترين مكان بودن مكّه بدين لحاظ است كه ام القراء و مطلوب خلق خدا و جايگاه كعبه است.  احتمال ديگر در بهتر بودن مكّه اين است كه آن جايگاه جود و عنايت خداوند مى باشد. و بديهى است كه بهترين مكان باشد.  لفظ «منبت و معدن» را از حسب و نسب پيامبر استعاره آورده است، جهت استعاره بودن اين كلمات را بارها توضيح داده ايم.  و قوله عليه السلام: «مماهد السّلامة»: جايگاه سلامتى و امنيّت مى باشد. اين عبارت كنايه از مكّه و مدينه و اطراف اين دو شهر است كه جايگاه عبادت خدا و خلوتگاه راز و نياز با اوست كه به همين لحاظ محلّ سلامتى و امن از عذاب الهى است.  چون سرزمين مكّه محلّ عبادت و پرستش خداوند قرار داده شده است، از خواسته هاى شهوانى و منافع مادّى خالى است.  احتمال ديگر در معناى «مماهد السّلامة» دگرگونى در روش و سنّتهاست كه زمينه تكامل و رشد اخلاق پسنديده و ارزشمند در آن مهيّاست و بدين سبب از خشم و غضب خداوند در امان مى باشد.  در كلام امام (ع): «و قد صرفت نحوه افئدة الأبرار»:  كه فعل بصورت مجهول آمده است، توجّه به اين حقيقت است كه لطف و عنايت خداوند دل نيكان را بسوى پيامبر متمايل كرده و دلها را به محبّت و روشنى انوار هدايت منوّر گردانيده است.  نظر به اين كه واژه «ازمّة» را كه به معنى مهار شتر است از جهت تشبيه كردن نگاه چشمها به افسار استعاره به كار برده، اين استعاره را با بيان «تييّنت» ترشيحيه كرده است و اين عبارت را كنايه از توجّه و التفات اهل بصيرت به پيامبر اسلام (ص) به دليل دريافت رحمت الهى از پيشگاه حق آورده است. سپس لفظ «دفن» را از كينه هاى نهفته كفّار نسبت به پيامبر رحمت استعاره گرفته. با وجودى كه در آغاز بعثت آشكارا دشمنى و خصومت داشتند. عبارت «اطغاء» به معنى از بين رفتن دشمنى و كينه توزى است كه پيش از بعثت در ميان عرب رواج داشت و با آمدن پيامبر (ص) از ميان رفت. چنان كه خداوند متعال در زمينه اظهار نعمتهايش مى فرمايد: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ...». منظور از دوستانى كه با آمدن پيامبر متفرّق گرديدند، كفّارى هستند كه در شرك اتّحاد و الفت داشتند.  قوله عليه السلام: «اعزّ به الذلّة»:  يعنى خداوند با بعثت پيامبر (ص) اسلام و اهل آن كه ذليل و خوار بودند عزيز و مشركين طرفداران شرك را كه عزيز بودند ذليل ساخت.  در كلام امام (ع) ميان كلمات تفريق و تأليف، عزّت و ذلّت و... حكم مقابله و مطابقه برقرار است. (در مقابل تاليف تفريق، و در مقابل عزّت ذلّت و در برابر اعزاز اذلال را به كار برده است)  قوله عليه السلام: «و كلامه بيان»:  يعنى مشكلاتى كه از احكام و دستور العملهاى كتاب الهى به نظر مى رسيد تغيير و تبيين كرد چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا، تا آنچه را براى مردم فرو فرستاده ايم بيان نموده و توضيح دهد.»  قوله عليه السلام: «و صمته لسان»:  امام (ع) لفظ «لسان» را براى سكوت پيامبر استعاره به كار برده است وجه تشبيه اين است كه سكوت پيامبر (ص) از دو جهت به معناى بيان و توضيح است: 1-  پيامبر از بيان آنچه شايسته گفتن نبود خوددارى مى كرد. از سكوت رسول خدا (ص) مردم در مى يافتند كه نبايد پيرامون موضوعى كه پيغمبر سكوت كرده است حرفى زد.  2-  صحابه پيامبر طبق عادتهاى گذشته خود اگر كارى را انجام مى دادند و پيامبر در زمينه كار آنها سكوت اختيار مى كرد و آنها را از ارتكاب نهى نمى فرمود، مى فهميدند كه انجام چنان كارى جايز است. پس سكوت رسول خدا (ص) براى آنها در حكم بيان عمل مجاز بود. در حقيقت سكوت پيامبر (ص) به زبانى كه روشنگر احكام الهى باشد شباهت داشت. (سكوتى كه از هر فريادى رساتر و گوياتر بود)  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 117 منها في ذكر الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: مستقرّه خير مستقرّ، و منبته أشرف منبت، في معادن الكرامة، و مماهد السّلامة، قد صرفت نحوه أفئدة الأبرار، و ثنيت إليه أزمّة الأبصار، دفن به الضّغاين، و أطفأ به النّوائر، ألّف به إخوانا، و فرّق به أقرانا، أعزّ به الذّلّة، و أذلّ به العزّة، كلامه بيان، و صمته لسان. (18617- 18541)اللغة:(المهد) و المهاد الفراش و موضع تهيّأ للصبىّ، و جمع الأوّل مهود كفلس و فلوس و جمع الثاني مهد ككتاب و كتب، و أمّا المماهد فلم يضبط فيما رأيته من كتب اللغة، قال الشّارح البحرانيّ: جمع ممهد و الميم زايدة، و قال الشّارح المعتزليّ: المهاد الفراش و لما قال عليه السّلام: في معادن و هي جمع معدن قال بحكم القرينة و الازدواج و مماهد و إن لم يكن الواحد منها ممهدا كما قالوا: الغدايا و العشايا و مأجورات و مأزورات و نحو ذلك (و ثنيت) الشيء ثنيا من باب رمى إذا عطفته و رددته و (الضغائن) جمع الضّغينة و هي الحقد و (النواير) جمع النائرة و هي العداوة و المخاصمة.الاعراب:قوله: في معادن الكرامة خبر بعد خبر، و يجوز كونه صفة أو حالا من الخبر لكونه نكرة غير محضة، و جملة قد صرفت في محلّ النّصب على الحال، و قد للتحقيق.المعنى:قال السيّد (ره) (منها) أى ببعض فصول تلك الخطبة (في ذكر الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) و بيان شرفه و مناقبه الجميلة و هو قوله (مستقرّه خير مستقرّ و منبته أشرف منبت) يمكن أن يكون المراد بالمستقرّ و المنبت الأصلاب الشامخة و الأرحام المطهّرة، و أن يكون المراد بالأول مكّة و بالثاني الطيبة (في معادن الكرامة) أى الرسالة أو ما هو أعمّ من هذه (و مماهد السّلامة) أى المهد المتّصفة بالسّلامة من الأدناس و الأرجاس، و البراءة من العيوب الظاهرة و الباطنة (قد صرفت نحوه أفئدة الأبرار) أى صرف اللّه سبحانه أفئدتهم إليه كنايه (و ثنيت إليه أزمّة الأبصار) أى عطفت إليه أزمّة مطايا البصاير و القلوب، و هذا كلّه كناية من التفات الخلق إليه و تلقّيهم له بقلوبهم و محبّة الأبرار له عليه السّلام إجابة لدعوة إبراهيم الخليل عليه السّلام حيث قال: «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ» .أى أسكنت بعض ولدى و هو إسماعيل عليه السّلام و من ولد منه، و عن العيّاشي عن الباقر عليه السّلام نحن هم و نحن بقية تلك الذرّية، و في المجمع عنه عليه السّلام أنّه قال نحن بقية تلك العترة. و قال كانت دعوة إبراهيم لنا خاصّة.و قوله: فاجعل افئدة من الناس أراد بعضهم و هم المؤمنون الأبرار كما اشير في كلام الامام عليه السّلام و صرّح به الباقر عليه السّلام في رواية العياشي قال: أما أنه لم يعن الناس كلّهم أنتم أولئك و نظراؤكم إنما مثلكم في النّاس مثل الشعرة البيضاء في الثور الأسود أو مثل الشّعرة السّوداء في الثور الأبيض، ينبغي للناس أن يحجّوا هذا البيت و يعظموه لتعظيم اللّه إياه، و أن تلقونا حيث كنّا نحن الأدلّاء على اللّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 119 و في الصّافي عن الكافي عنه عليه السّلام في قوله تعالى: تهوى إليهم، و لم يعن البيت فيقول إليه، فنحن و اللّه دعوة إبراهيم.و عن الاحتجاج عن أمير المؤمنين عليه السّلام و الأفئدة من الناس تهوى إلينا، و ذلك دعوة ابراهيم حيث قال افئدة من النّاس تهوى إليهم.و روى عليّ بن إبراهيم عن الصّادق عليه السّلام أنه تعالى عنى بقوله: و ارزقهم من الثمرات، ثمرات القلوب أى أحبّهم إلى النّاس ليأتوا إليهم (دفن به الضغائن و أطفأ به النّوائر) أى أخفى بوجوده الشّريف الاحقاد العربيّة بعد أن كانت ظاهرة علانية، و أطفأ به نوائر العداوات و خصومات الجاهلية بعد أن كانت مشتعلة ملتهبة و (الف به) على الاسلام (اخوانا) كما كان بين أمير المؤمنين عليه السّلام و سلمان (و فرق به) على الشرك (أقرانا) كما كان بين حمزة و أبي لهب (أعزّ به الذلة و أذلّ به العزّة) أى أعزّ به ذلّة الاسلام و أذلّ به عزّة الكفر، فقد رفع الاسلام سلمان فارس و قد وضع الكفر أبا لهب (كلامه بيان) للأحكام (و صمته لسان) لحدود الحلال و الحرام، أراد أنّ سكوته صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان كالتكلّم و البيان في الاشتمال على الفائدة، فانّ سكوت المعصوم في مقام التقرير حجّة كقوله و أيضا ربما كان يسكت عن بعض المطالب إفهاما للناس عدم جواز خوضهم فيها.الترجمة:(و بعض ديگر) از اين خطبه در ذكر رسالتمآب صلوات اللّه و سلامه عليه و آله است: محل استقرار او بهترين محل استقرارها است، و مكان روئيدن او شريفترين روئيدنها اسب، ثابت است در معدنهاى بزرگوارى و كرامت، و مواضع أمنيّت و سلامت، در حالتى كه گردانيده شده بطرف او قلبهاى نيكوكاران، و ميل داده شده بسوى او مهارهاى بصيرتهاى مؤمنان، دفن كرد و بر طرف فرمود بوجود شريف او كينه هاى ديرينه را، و خاموش نمود و زايل فرمود بسبب ذات او آتشهاى عداوت در سينه هاى پر كينه، و الفت داد بواسطه او ميان برادران از أهل ايمان، و پراكنده ساخت بجهة او اقران را از مشركان، عزيز گردانيد بأو ذلّت اسلام را، و ذليل گردانيد بأو عزّت كفر را كلام او بيان شرايع و أحكام است، و سكوت او زبانيست حدود حلال و حرام را، از جهة اين كه تقرير معصوم مثل فعل او و قول او حجّت و سند شرعيست. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom