جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۹۵ : بعثت پیامبر، درمان جاهلیت [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يُقرّر فضيلة الرسول الكريم :
بَعَثَهُ وَ النَّاسُ ضُلَّالٌ فِي حَيْرَةٍ وَ حَاطِبُونَ فِي فِتْنَةٍ، قَدِ اسْتَهْوَتْهُمُ الْأَهْوَاءُ وَ اسْتَزَلَّتْهُمُ الْكِبْرِيَاءُ وَ اسْتَخَفَّتْهُمُ الْجَاهِلِيَّةُ الْجَهْلَاءُ، حَيَارَى فِي زَلْزَالٍ مِنَ الْأَمْرِ وَ بَلَاءٍ مِنَ الْجَهْلِ؛ فَبَالَغَ (صلی الله علیه وآله) فِي النَّصِيحَةِ وَ مَضَى عَلَى الطَّرِيقَةِ وَ دَعَا إِلَى الْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ.

حَاطِبُون : جمع «حاطب»، جمع كنندگان هيزم، حاطب ليل : كسى كه انجام دهنده كارهاى صحيح و غلط است و ضد و نقيض مى گويد. 
اسْتَزَلّتْهُمْ : آنها را به لغزش واداشت. 
اسْتَخَفّتْهُمْ : آنها را سبك مغز كرد. 
الْجَهْلاء : مبالغه «جهل» است. 
ضُلّال : گمراهان جمع ضال 
إستَهوَتهُم : ايشان را بهوا و هوس واداشته است 
إستَزَلّتهُم : بلغزش و خطا واداشته است 
إستَخَفّتهُم : ايشان را سبك و كم عقل نموده و يا ايشان را خشمگين كرده است 
حَيارَى : سرگردانها 
الجاهِليّة الجَهلاء : نادانى سخت و غليظ 
دوران جاهليّت و نعمت بعثت:
خدا پيامبر اسلام را به هنگامى مبعوث فرمود كه مردم در حيرت و سرگردانى بودند، در فتنه ها به سر مى بردند، هوى و هوس بر آنها چيره شده، و خود بزرگ بينى و تكبّر به لغزش هاى فراوانشان كشانده بود، و نادانيهاى جاهليّت پست و خوارشان كرده، و در امور زندگى حيران و سرگردان بودند، و بلاى جهل و نادانى دامنگيرشان بود. 
پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در نصيحت و خيرخواهى نهايت تلاش را كرد، و آنان را به راه راست راهنمايى، و از راه حكمت و موعظه نيكو، مردم را به خدا دعوت فرمود. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در وصف پيغمبر اكرم):
(1) خداوند متعال حضرت رسول را به پيغمبرى فرستاد هنگامى كه مردم (از راه حقّ) گمراه شده (در كار خويش) سرگردان بودند، و در راه فتنه و فساد از روى خبط و اشتباه قدم مى نهادند، 
(2) هواها و آرزوها (ى بيجا) ايشان را دستگير كرده، و كبر و نخوت آنان را به اشتباهكارى وا داشته، و جهل و نادانى آنها را سبكسر و نفهم نموده بود در حالتى كه پريشان حال و در كار خويش مضطرب و نگران و مبتلى به نادانى بودند، 
(3) پس حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و آله در نصيحت (ايشان) كوشش فرمود، و گذشت در راه راست، و بسوى حكمت و دانش و پند نيكو (آنها را) دعوت نمود (تا از بد بختى رهائى يافته سعادت دنيا و آخرت را بدست آوردند).
به رسالتش فرستاد. در حالى كه مردم گمرهانى سرگشته بودند، و صواب از خطا نشناخته، راه فتنه مى پيمودند. هوا و هوس آنان را به سوى خود خوانده بود، از راهشان برده بود و كبر و نخوت از طريق صوابشان منحرف ساخته. از وفور نادانى، سبكسر و خوار شده بودند و در عين سرگشتگى و تزلزل در كارها به بلاى نادانى گرفتار.
رسول الله (صلى اللّه عليه و آله) نصيحت و نيكخواهى را به حد اعلا رسانيد و به راهشان آورد و به حكمت و موعظه نيكو به راه خدا فراخواند. 
(خداوند) او را هنگامى مبعوث کرد که مردم در حيرت و گمراهى، سرگردان بودند و در فتنه ها غوطه ور; هوا و هوسهاى سرکش آنها را به خود جلب کرده، و تکبّر و خودبزرگ بينى آنها را به پرتگاه افکنده و جاهليّتِ شديد آنها را سبک مغز ساخته بود، و در ناپايدارى امور و بلاى جهل، حيران و سرگردان بودند. در اين هنگام، پيامبر در نصيحت آنها، نهايت کوشش را به خرج داد (و با سخنان دلنشين و منطقى در آنها نفوذ کرد;) در راه راست حرکت مى نمود (و مردم را به دنبال خود، به حرکت وا مى داشت) و به سوى حکمت و دانش و موعظه نيکو دعوت مى کرد.
او را برانگيخت، حالى كه مردم سرگردان بودند، و بيراهه فتنه را مى پيمودند. هوا و هوسشان سرگشته ساخته، بزرگى خواهى شان به فرو دستى انداخته. از نادانى جاهليت خوار، سرگردان و در كار نااستوار، به بلاى نادانى گرفتار. او كه درود خدا بر وى باد، خير خواهى را به نهايت رساند، به راه راست رفت، و از طريق حكمت و موعظه نيكو مردم را به خدا خواند.
از خطبه هاى آن حضرت است در فضيلت پيامبر (ص):
خداوند پيامبر را وقتى فرستاد كه مردم در وادى گمراهى حيران بودند، و در فتنه كوركورانه مى رفتند، هواهاى نفسانى عقل و خرد را از آنان ربوده، كبر و خود پسندى آنان را دچار لغزش كرده، و جاهليت تاريك سبكسر و بى اعتبارشان نموده بود. در كارها نا آرام و سرگردان، و ملتى گرفتار نادانى بودند. 
رسول حق صلّى اللّه عليه و آله خيرخواهى را نسبت به آنها به نهايت رساند، به راه حق حركت كرد، و آنان را به حكمت و موعظه حسنه دعوت فرمود. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 280-275و من خطبة له عليه السلام يقررّ فضيلة الرسول الكريم صلى الله عليه و آله.در اين خطبه امام عليه السلام به فضيلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اشاره مى كند. خطبه در يك نگاه:هدف از بيان اين خطبه، ذكر عظمت اسلام از يك سو، و عظمت آورنده آن از سوى ديگر است؛ چرا كه در خطبه، وضع مردم قبل و بعد از ظهور اسلام با هم مقايسه شده است و از اين مقايسه به خوبى مى توان فهميد كه تا چه حد، كار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عظمت دارد كه آن جامعه فوق العاده منحطّ جاهلى را به جامعه مترقّى و نوين اسلامى تبديل كرد. نورى که در تاريکى درخشيد: بارها در نهج البلاغه امام(عليه السلام) به تشريح وضع زمان جاهليّت عرب پرداخته و با تعبيراتى روشن، ترسيم زنده اى از آن زمان کرده است; تا نسلِ جديد عصر آن حضرت - که زمان جاهليّت را درک نکرده بودند - به عظمت انقلاب اسلامى پى برند و بدانند چه کار بزرگى انجام شده است و نيز از اين طريق، به مقام والاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) آشناتر شوند; چرا که ايجاد چنين تحوّل عظيمى اراده اى آهنين، استقامتى بى نظير و تدبيرى بسيار عالى و برنامه اى روشن لازم دارد، که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) واجد همه آنها بود. امام(عليه السلام) در اين خطبه، ضمن هفت جمله وضع عصر جاهليّت را کاملا تبيين مى کند. در نخستين و دومين جمله چنين مى فرمايد: «خداوند او را زمانى مبعوث کرد که مردم در حيرت و گمراهى سرگردان بودند و در فتنه ها غوطه ور». (بَعَثَهُ وَ النَّاسُ ضُلاَّلٌ فِي حَيْرَة، وَ حَاطِبُونَ فِي فِتْنَة). بى شک، ضلالت و گمراهى اگر توأم با سرگردانى نباشد، ممکن است انسان خود را از آن نجات دهد; مانند کسى که راه را گم کرده و از قرائن، طريق نجات را به دست مى آورد; بدبختى آنجا است که گمراهى با حيرت و سرگردانى همراه باشد و مردم در دوران جاهليّت چنين بودند. «حَاطِب» به کسى گفته مى شود که هيزم جمع آورى کند. مردم عصر جاهليّت، در عين گرفتارى در ميان شعله هاى فتنه، همواره هيزم بر آتش آن مى افزودند و مشکل عظيم آنها همين بود که هيزم آور فتنه ها بودند. در سومين و چهارمين جمله مى افزايد: «هوا و هوس هاى سرکش آنها را به خود جلب کرده، و تکبّر و خودبرتربينى آنها را به پرتگاه افکنده بود». (قَدِ اسْتَهْوَتْهُمُ الأَهْوَآءُ، وَ اسْتَزَلَّتْهُمُ الْکِبْرِيَاءُ). بديهى است حاکميّت هوا و هوس، جامعه را به پرتگاه مى کشاند و هنگامى که خود بزرگ بينى به آن افزوده شود، مردم را در پرتگاه ساقط مى کند. در سه جمله آخر مى فرمايد: «جاهليّت شديد، آنها را سبک مغز ساخته و در ناپايدارى امور و بلاى جهل حيران و سرگردان بودند». (وَ اسْتَخَفَّتْهُمُ الْجَاهِليَّةُ الْجَهْلاَءُ; حَيَارَى فِي زَلْزَال مِنَ الأَمْرِ، وَ بَلاَء مِنَ الْجَهْلِ). به اين ترتيب، ريشه اصلى بدبختى آنها جهل و گمراهى وهواپرستى و فتنه گرى و تکّبر بود; صفات زشت و ناپسندى که هر يک از آنها در جامعه اى پيدا شود، براى سقوط آن کافى است; تا چه رسد که همه آنها يکجا جمع باشد! از اينجا روشن مى شود که مشکلات عصر جاهليّت تا چه اندازه زياد، و پيچيده و نگران کننده بود و نيز روشن مى شود کسى که بر آنها غلبه يافت، به يقين مؤيَّد به تأييدات الهى و امدادهاى غيبى بوده است. در پايان اين خطبه، به برنامه هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) اشاره کرده و در جمله هاى کوتاهى حقّ سخن را ادا مى کند; مى فرمايد: «در اين هنگام، پيامبر(صلى الله عليه وآله) در نصيحت آنها نهايت کوشش را به خرج داد، (و با سخنان دلنشين و منطقى و حساب شده خود و استمداد از وحى آسمانى، به تدريج در آنها نفوذ کرد!)». (فَبَالَغَ (صلى الله عليه وآله) فِي النَّصِيحَةِ). «و در راه راست حرکت مى نمود (و مردم را به دنبال خود به حرکت وا مى داشت) و به سوى حکمت و دانش و موعظه نيکو دعوت مى کرد». (وَ مَضَى عَلَى الطَّرِيقَةِ وَ دَعَا إِلَى الْحِکْمَةِ، وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ). در واقع، ابزار پيشرفت پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) در چهار چيز خلاصه شده: نخست، نصيحت و خيرخواهى، به طورى که مردم باور کرده بودند او براى نجات آنها تلاش مى کند. سپس، اهل عمل بودن که خود بر طريقه اى گام بر مى داشت که به آن دعوت کرده بود و سوم، مردمى را که گرفتار جاهليّت سخت و بلاى نادانى و حيرت و سرگردانى بودند به علم و دانش فرا خواند و سرانجام، به مواعظ حسنه و خطابه هاى عاطفى که در اعماق قلب نفوذ مى کرد، دعوت نمود. جمعى از «شارحان نهج البلاغه» براى دو جمله اخير، تفسير ديگرى ذکر کرده اند و گفته اند: پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مردم را به وسيله حکمت و موعظه حسنه به سوى خدا دعوت کرد. همان گونه که در آيه شريفه: «أُدْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ»(1) آمده است.(2) امّا با توجه به جمله هاى قبل، که امام(عليه السلام) عامل بدبختى آنها را «جاهليّت جَهْلاَء» و «بَلاَء مِنَ الْجَهْلِ» شمرده است، تفسير اوّل مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال، آنچه در اين خطبه درباره اوضاع ناگوار و شرايط ناهنجار و فجايع و نابسامانى هاى عصر جاهليّت بيان شده، انسان را به فکر مى اندازد که با مراجعه به تواريخ و رواياتى که شرايط آن زمان را بيان مى کند، اطلاعات مشروح ترى در اين زمينه پيدا کند و خوشبختانه مدارک کافى براى اين معنا وجود دارد و از آنجا که مقايسه آن اوضاع واحوال با شرايطى که بعد از قيام رسول الله بوجود آمد يکى از جنبه هاى اعجازآميز تاريخ اسلام است، بررسى اين موضوع براى همه، بخصوص براى نسل جوان انديشمند ضرورى به نظر مى رسد. ما در «جلد اوّل» ذيل «خطبه اوّل» و در «جلد دوم» ذيل خطبه «26» و «33»، توضيحات کافى در اين زمينه داده ايم و نياز به تکرار نمى بينيم; ولى توصيه مى کنيم که خوانندگان گرامى بار ديگر آنها را از نظر بگذرانند.(3) *** پی نوشت: 1. سوره نحل، آيه 125. 2. طبق اين تفسير «إِلى» در جمله بالا به معناى «به» مى باشد; يا بعد از «إِلى» بايد چيزى در تقدير گرفته شود: «إِلَى رَبِّهِ بِالْحِکْمَةِ». 3. سند خطبه: در كتاب مصادر نهج البلاغه منبع ديگرى غير از نهج البلاغه براى اين خطبه ذكر نكرده؛ فقط از كلام ابن ابى الحديد كه براى بعضى از واژه هاى اين خطبه تعبيرى غير از آنچه در نهج البلاغه آمده است؛ آورده، چنين استنباط كرده كه معلوم مى شود نسخه هاى ديگرى از اين خطبه نزد ابن ابى الحديد بوده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 186). 
شرح علامه جعفریوصف پيامبر: «بعثه و الناس ضلال في حيره …» تفسير همه اين جملات مگر دو جمله اخير (و دعا الي الحكمه و الموعظه الحسنه) در مجلدات زير از همين ترجمه و تفسير مطرح شده است: مجلد 2 از ص 195 تا ص 202 و از ص 258 تا ص 264 و مجلد 8 از ص 58 تا ص 67 و از ص 284 تا ص 293 و مجلد 13 از ص 276 تا ص 277. **** «و دعا الي الحكمه و الموعظه الحسنه»: (و مردم را به حكمت و با موعظه حسنه دعوت فرمود.) حكمت و موعظه حسنه و مجادله با بهترين راه : خداوند متعال به پيامبر اكرم چنين دستور مي‌دهد: «ادع الي سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن»: (دعوت كن به راه پروردگارت بوسيله‌ي حكمت و موعظه‌ي حسنه و با آنان با بهترين راه مجادله كن.) چند مطلب مهم در اين آيه‌ي شريفه كه مورد تذكر اميرالمومنين عليه‌السلام قرار گرفته است، وجود دارد كه ما به بعضي از آنها اشاره مي‌نمائيم: مطلب يكم- در اين آيه‌ي شريفه حكمت به عنوان وسيله تذكر داده شده است مانند موعظه حسنه، در صورتيكه در خطبه‌ي مورد تفسير حكمت با جنبه‌ي هدفي مطرح گشته است، زيرا آن حضرت مي‌فرمايد: «و دعا الي الحكمه»: (پيامبر اكرم مردم را به حكمت دعوت فرمود.) راه حل اين مسئله، آسان است، و آن اينست كه حكمت از يك جهت، هدف نسبي سعي و كوششهاي معرفتي و عملي است كه همه‌ي انبياي عظام صلوات الله عليهم اجمعين مردم را براي وصول به آن تبليغ و تحريك فرموده‌اند، مانند عرفان مثبت كه مي‌تواند به عنوان هدف نسبي منظور شود، يعني انسانهاي آگاه و هشيار بايد بكوشند كه هم موفق به تحصيل عرفان نظري شوند و هم به مقام عرفان عملي نائل گردند. پس از وصول به مقام حكمت و عرفان خود شخص حكيم و عارف با كمال وضوح مي‌فهمد كه اين دو مقام ارجمند نيز دو وسيله براي صعود به مقام نفس مطمئنه مي‌باشند. خلاصه هدف بودن حكمت و عرفان بالنسبه به مقامات پائين‌تر هيچ منافاتي با وسيله بودن آن دو به مقام عالي‌تر ندارد. مطلب دوم- طريق يكم براي ارشاد انسانها حكمت است. در مجلد چهاردهم صفحه‌ي (33) از اين ترجمه و تفسير شرح مبسوطي در تفسير حكمت آمده و مطالعه- كنندگان ارجمند مي‌توانند براي بررسي كاملتر به آن مجلد مراجعه فرمايند. حاصل تعريف حكمت در ماخذ مزبور چنين است: (معرفت حاصله از چهار بعد مزبور (شناخت علمي، شناخت فلسفي، شناخت شهودي و شناخت اخلاقي) و برخورداري از آن در (حيات معقول) بوسيله‌ي عقل سليم (خرد)، نه عقل جزئي نظري، حكمت ناميده مي‌شود. در آيات قرآن مجيد در موارد فراواني از حكمت تمجيد شده و در مقداري از آنها رساندن مردم به مقام حكمت، انگيزه‌ي بعثت انبياء عليهم‌السلام معرفي شده است. و در آيه‌اي حكمت را خير كثير فرموده است. مسلم است كه هر كسي توانائي فهم و درك حكمت را ندارد، بلكه در هر دوران و در هر جامعه‌اي افراد اندكي مي‌توانند عظمت و ارزش و هويت حكمت را بفهمند. در عين حال چنانكه اشاره كرديم پيامبران الهي كوشش و سعي بليغ داشتند كه همه‌ي مردم به اندازه‌ي قدرت و فهم خود از حكمت برخوردار شوند، و با نظر به نسبيت حكمت مي‌توان گفت: افراد فراوني از طريق حكمت در مسير جاذبه‌ي الهي قرار مي‌گيرند. «لايكلف الله نفسا الا وسعها»: (خداوند هيچ كسي را مكلف نمي‌سازد مگر به اندازه‌ي قدرتش.) آب دريا را اگر نتوان كشيد        هم به قدر تشنگي بايد چشيد اگر چه مقامات والاي حكمت در دسترس افراد كمتري قرار مي‌گيرد. نكته‌ي بسيار با اهميتي كه در اين جمله (ادع الي سبيل ربك بالحكمه) وجود دارد اينست كه خداوند متعال دعوت به حكمت را به پيامبر اكرم دستور مي‌دهد و چنانكه در تفسير حكمت ملاحظه نموديم، در معناي حكمت، هم شناخت علمي وجود دارد و هم شناخت فلسفی و شهودي و اخلاقي. و اگر دين مقدس اسلام بر اساس احساسات محض و دريافتهاي دروني و غير علمي و فلسفي استوار بود، نه مي‌توانست توصيه به دعوت بوسيله‌ي حكمت نمايد و نه مي‌توانست آن همه علم و عقل و شعور و فهم را ترويج نمايد. مطلب سوم- طريق دوم پند و اندرز نيكو است كه براي عموم مردم از كسانيكه داراي مقامات علمي هستند تا مردم عامي، موثر مي‌باشد. در آيات شريفه‌ي قرآني، و نهج‌البلاغه اصرار شديدي براي ضرورت موعظه مشاهده مي‌شود. اگر كسي ادعا كند كه همه‌ي انسانها احتياج به موعظه‌ي حسنه دارند، سخني به گزاف نگفته است، زيرا پديده‌ي غفلت و فراموشي و ناآگاهي حداقل در هر چند صباحي يكبار چيزي نيست كه گريبان بشر را رها كند و اين يك امر طبيعي است، زيرا آدمي در عالم ماده زندگي مي‌كند و عوامل انجذاب او به ماده از قدرت مهمي برخوردارند. «و ذكر فان الذكري تنفع المومنين»: (براي آنان متذكر باش زيرا تذكر براي مردم با ايمان سود مي‌دهد.) هر اندازه پند و اندرز مستند به اصول و حقائق ثابت تر و روشن‌تر بوده باشد، تاثيرش عميقتر و دامنه‌دارتر ميگردد. همچنين هر اندازه كه مستند به تجارب و مشاهدات بوده و با بيانات زيبا و رسا بوده باشد، قطعي است كه نتيجه‌ي عالي‌تر خواهد داد. مي‌توان گفت: در موعظه حسنه كه دگرگونيهاي مثبت در انسان ايجاد مي‌كند، واقعيتها با قالبهاي هنري بيان جمع ميشوند و بهترين نتائج را ببار مي‌آورند. شرط ديگر براي تاثير موعظه حسنه در مردم، ايمان و تقوي و رشد روحي موعظه- كننده است. اين شرط بسيار مهم و اساسي است. اين حقيقت اثبات شده است كه: (مر زبان را مشتري جز گوش نيست.) «و ان الموعظه اذا خرجت من القلب دخلت في القلب»: (اگر موعظه از قلب بيرون بيايد، در قلب داخل گردد.) (اندرز هر گاه از دل برآيد بر دل نشيند). دليل تاثير شديد موعظه‌هاي نهج‌البلاغه همين است كه متذكر شديم. آن كدامين ارشاد و وعظ است كه اميرالمومنين سلام الله عليه به مردم بيان فرمايد و خود به آن عمل ننمايد؟! شايد از يك جهت صحيح باشد كه بگوئيم: موعظه درباره‌ي واقعيات كمتر از انسانهاي عامل و با تقوي و صالح، بسيار موثرتر از موعظه درباره‌ي واقعيات زيادتر و عميق‌تر و گسترده‌تر از انسانهاي بي عمل و با تقوي و صالح، بسيار موثرتر از موعظه درباره‌ي واقعيات زيادتر و عميق‌تر گسترده‌تر از انسانهاي بي‌عمل و بي‌تقوي و ناصالح مي‌باشد، زيرا اين مثل: (كل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي) اگر چه عامیانه به نظر مي‌رسد، ولي واقعيت خود را در جريان تاريخ به خوبي اثبات كرده است. خداوند سبحان با كمال صراحت كساني را كه مردم را به نيكوكاري دستور مي‌دهند، ولي خود به آن عمل نمي‌كنند، توبيخ نموده مي‌فرمايد: «اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسكم»: (آيا مردم را به نيكوكاري دستور مي‌دهيد و خود را فراموش مي‌كنيد؟) «و رب شقي يامر الناس بالتقي طبيب يداوي الناس و هو عليل» (و بسا انساني شقي كه مردم را به تقوي دستور مي‌دهد، طبيبي است كه مردم را معالجه مي‌كند در حاليكه خود او مريض است!) مطلب چهارم- طريق سوم مجادله با بهترين طرق. بديهي است كه همه‌ي مردم در همه حال آمادگي شنيدن يا پذيرفتن حقائق را ندارند و گاهي اين عدم آمادگي تا سر حد مقاومت و اين مقاومت هم گاهي تا سر حد لجاجت مي‌رسد. عدم آمادگي را مي‌توان با بيان زيباي حقائق از بين برد و شخص ناآماده را براي شنيدن و پذيرش حقائق منعطف ساخت. ولي اگر آمادگي بدرجه‌ي مقاومت برسد، در مراحل اوليه مقاومت، مجادله با بهترين طرق كه عبارتست از استناد به حقائق و اصول مورد قبول طرف مقابل، موثر واقع مي‌شود و تدريجا با توجه به آن مقبولات و واقعيات ديگر كه ممكن است به تازگي با آنها آشنائي پيدا كند، در مسير حق قرار بگيرد و به حركت و تكاپو بيفتد. و اگر مقاومت بدرجه‌ي لجاجت برسد، كه از پليدي غير قابل علاج او كشف كند، در اين صورت مطابق آيه‌ي شريفه: «ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم»: (خداوند بر دلهاي آنان مهر زده است و پرده‌اي بر گوشها و چشمهاي آنان زده شده و عذابي بزرگ در انتظار آنان مي‌باشد.) هيچ حكمت و موعظه و جدالي در او تاثير نخواهد كرد. البته بايد اين نكته را فراموش نكنيم كه رسيدن مقاومت به درجه‌اي از لجاجت و پليدي كه موجب ختم شدن پرونده‌ي گرديدن تكاملي آن شخص باشد و به سقوط حتمي برسد، بسيار مشكل و تقريبا استثنائي است، لذا ارشاد كنندگان و مربيان نبايد با مشاهده‌ي عدم آمادگيهاي اوليه و مقاومتهاي ابتدائي نوميد شده و دست از وظيفه‌ي بسيار با اهميت سازندگي خود بردارند. يكي از مشهورترين نويسندگان دوران اخير كه سالها در زندان بسر برده بود مي‌نويسد براي اين كه به ما زندانيان سياسي زجر روحي بدهند، گاهي جنايتكاران پليد و حرفه‌اي را نزد ما مي‌آوردند و ما با اينگونه اشخاص به گفتگو مي‌نشستيم و من بارها ديدم كه به بركت گفتگوها و ارشادهاي مناسب، پس از گذشت مدتي طرز نگاههاي اين اشخاص عوض مي‌شد و تدريجا و آهسته آهسته عواطف انساني در نگاههاي آنان نمودار مي‌گشت و وقتي كه صحبت از وقاحت ظلم و تعدي به ديگران به ميان مي‌آمد، حالت تاثر در چهره‌شان آشكار مي‌شد و ما به خوبي دريافت مي‌كرديم كه از خودشان شرمنده مي‌شوند و پشيماني سخت در قيافه‌هاي آنان نقش مي‌بست. به همين جهت است كه در ماخذ معتبر اسلامي، معلمان و مربيان تشويق مي‌شوند كه زحمات متعلمان و متربيان را تحمل كنند. در اينجا حكايتي از مولوي به يادم آمد كه شايد به توان گفت: درباره‌ي لزوم تحمل زحمات و عصيانگريها و مقاومتهاي تند مردم مورد تعليم و تربيت، از مناسبترين داستانهاست: عاقلي بر اسب مي‌آمد سوار          در دهان خفته‌اي مي‌رفت مار آن سوار آن را بديد و مي‌شتافت           تا رماند مار را فرصت نيافت چون كه از عقلش فراوان بد مدد           چند دبوس قوي بر خفته زد خفته از خواب گران چون بر جهيد           يك سوار ترك با دبوس ديد خفته از خواب گران بر جست زود           گشت حيران گفت آيا اين چه بود! بي‌محابا ترك دبوسي گران          چون كه افزون كوفت او شد زو دوان برد او را زخم آن دبوس سخت          زو گريزان تا به زير يك درخت سيب پوسيده بسي بد ريخته          گفت ازين خور اي به درد آويخته سيب چندان مرد را در خورد داد          كز دهانش باز بيرون مي‌فتاد بانگ ميزد كاي امير آخر چرا         قصد من كردي چه كردم مر ترا گر تو را ز اصلست با جانم ستيز         تيغ زن يكبارگي خونم بريز شوم ساعت كه شدم بر تو پديد         اي خنك آن را كه روي تو نديد بي جنايت بي گنه بي بيش و كم         ملحدان جايز ندارند اين ستم مي‌جهد خون از دهانم با سخن          اي خدا آخر مكافاتش تو كن هر زمان مي‌گفت او نفرين نو         اوش مي‌زد كاندرين صحرا بدو زخم دبوس و سوار همچو باد          مي‌دويد و باز بر رو مي‌فتاد ممتلي و خوابناك و سست بد           پا و رويش صد هزاران زخم شد تا شبانگه مي‌كشيد و مي‌گشاد            تا ز صفرا قي شدن بر وي فتاد زو بر آمد خورده‌ها زشت و نكو           مار با آن خورده بيرون جست ازو چون بديد از خود برون آن مار را          سجده آورد آن نكو كردار را سهم آن مار سياه زشت و تفت        چون بديد آن دردها از وي برفت گفت تو خود جبرئيل رحمتي         يا خدائي كه ولي نعمتي اي مبارك ساعتي كه ديديم           مرده بودم جان نو بخشيديم اي خنك آن را كه بيند روي تو        يا درافتد ناگهان در كوي تو تو مرا جويان مثال مادران من          گريزان از تو مانند خران خر گريزد از خداوند از خري         صاحبش در پي ز نيكو گوهري نز پي سود و زيان مي‌جويدش          ليك تا گرگش ندرد يا ددش اي روان پاك به ستوده تو را         چند گفتم ژاژ و بيهوده تو را اي خداوند و شهنشاه و امير          من نگفتم جهل من گفت آن مگير شمه‌اي زين حال اگر دانستمي           گفتن بيهوده كي تا نستمي بس ثنايت گفتمي اي خوش خصال          گر مرا يك رمز مي‌گفتي ز حال ليك خامش كرده مي‌آشوفتي          خامشانه بر سرم مي‌كوفتي شد سرم كاليوه عقل از سر بجست           خاصه اين سر را كه مغزش كمتر است عفو كن اي خوب روي و خوب كار          آن چه گفتم از جنون اندر گذار گفت اگر من گفتمي رمزي از آن           زهره‌ي تو آب گشتي آن زمان گر تو را من گفتمي اوصاف مار         ترس از جانت برآوردي دمار مصطفي فرمود گر گويم به راست            شرح آن دشمن كه در جان شماست زهره‌هاي پر دلان بر هم درد         ني رود ره ني غم كاري خورد ني دلش را تاب ماند در نياز          ني تنش را قوت صوم و نماز همچو موشي پيش گربه لا شود           همچو ميشي پيش گرگ از جا رود … گر تو را من گفتمي اين ماجرا           آن دم از تو جان تو گشتي جدا مر تو را ني قوت خوردن بدي          ني ره و پرواي قي كردن بدي مي‌شنيدم فحش و خر مي‌راندم           رب يسر زير لب مي‌خواندم از سبب گفتن مرا دستور نه        ترك تو كردن مرا مقدور نه هر زمان مي‌گفتم از درد درون          اهد قومي انهم لايعملون سجده‌ها مي‌كرد آن رسته ز رنج          كاي سعادت وي مرا اقبال و گنج از خدا يابي جزاها اي شريف          قوت شكرت ندارد اين ضعيف شكر حق گويد تو را اي پيشوا          آن لب و چانه ندارد آن نوا  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 836 در اين خطبه آن حضرت فضائل و ويژگيهاى زمان بعثت رسول بزرگوار را بيان مى كند.  شرح:  اين خطبه در بيان فضيلت پيامبر (ص) ايراد شده است. «واو» در «و النّاسُ» بيان كننده حال است. يعنى خداوند پيامبر (ص) را به رسالت بر انگيخت، در حالى كه مردم از پيمودن راه خدا گمراه، و از اين كه در كارهايشان چگونه عمل كنند، و در چه مسيرى پيش روند سرگردان و در فتنه اشتباه گرفتار بودند. رفتار و كردارشان نظمى نداشت، و به گمراهى بدعتها دچار بودند.  بعضى از شارحان كلمه «خابطون» را حاطبون قرائت كرده اند. اگر اين قرائت را در نظر بگيريم، كلام استعاره اى خواهد بود. جهت استعاره اين است كه مردم در حال ضلالت و گمراهى و فتنه و فساد، هر آنچه از اقوال و افعال بتوانند جمع آورى مى كنند (هر حرفى به دهانشان بيايد مى زنند و هر كارى كه بتوانند انجام مى دهند) چندان به صحّت و درستى اقوال و افعال بها نمى دهند. چنان كه عرب در مثل مى گويد: «حاطب ليل» اين مثل را در باره شخصى به كار مى برند كه چاق و لاغر و حق و باطل را در گفتارش به هم مى آميزد و اهميّتى بدان نمى دهد. با توجّه به اين قرائت معناى كلام حضرت اين خواهد بود كه در زمان فترت مردم در فتنه قرار داشتند، حق و باطل و زشت و زيبا را با هم مخلوط مى كردند.  قوله عليه السلام: «قد استهوتهم الأهواء»:  يعنى انديشه هاى باطل آنها را جذب خود كرده، و يا به هلاكت رسانده بود و تكبّر و غرور آنها را از طريق عدالت منحرف و به وادى لغزش و سقوط كشانده بود. از تواضع و فروتنى كه سنّت انبياى الهى است پيروى نمى كردند. جهالت جاهلان آنها را سبك سر كرده، بجاهايى پروازشان داده بود كه هرگز سزاوار و شايسته نبود، مانند غارت اموال و فساد و تباهى در زمين و به همين دليل دچار خفّت و خوارى و تهاجمهاى ناروا بودند.  كلمه «جهلاء» در عبارت امام (ع) تأكيد جاهليّت است، چنان كه براى تاكيد تاريكى مى گويند: «ليل اليل» يعنى شب تر از شب، تاريكتر از تاريكى.  قوله عليه السلام: «حيارى فى زلزال من الامر و بلاء من الجهل»:  يعنى به دليل جهل و نادانيشان به مصلحت زندگيشان پى نمى بردند دليل اضطراب و نگرانى در امورشان نيز همين بود، گرفتار بلا شدنشان، بدين لحاظ، كه بر يكديگر حمله برده، گروهى، گروهى ديگر را كشته و بعضى بعضى را اسير مى گرفتند.  قوله عليه السلام: «فبالغ ی النصیحه...»:  مقصود از گذشتن پيامبر بر راه-  مضيّه على الطريق» پيمودن راه خدا بدون انحراف مى باشد، دعوت پيامبر (ص) با حكمت و موعظه نيك. ارشاد خلق به سوى حق از جهت اطاعت و فرمانبردارى دستور خداوند بود، كه بدان حضرت فرمود: «ادع إلى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة» دعوت با حكمت دعوت با برهان و دعوت با موعظه دعوت با خطابه و پند و اندرز مى باشد توضيح اين دو لفظ را در مقدمه كتاب ذكر كرده ايم و فرق ميان حكمت و موعظه را نهاده ايم.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 114 و من خطبة له عليه السّلام و هى الرابعة و التسعون من المختار فى باب الخطب:بعثه و النّاس ضلّال في حيرة، و خابطون في فتنة، قد استهوتهم الأهواء، و استزلّتهم الكبرياء، و استخفّتهم الجاهليّة الجهلاء، حيارى في زلزال من الأمر، و بلاء من الجهل، فبالغ صلّى اللّه عليه و آله في النّصيحة، و مضى على الطّريقة، و دعى إلى الحكمة و الموعظة الحسنة. (18527- 18484)اللغة:(خابطون) بالخاء المعجمة و الباء الموحّدة بعدها الطاء من الخبط و هو السير على غير هدى، و في بعض النسخ حاطبون بالحاء المهملة بعدها الطّاء جمع حاطبو هو الذي يجمع الحطب و (حيارى) بفتح الحاء و ضمّها جمع حاير من حار يحار حيرا و حيرة و حيرانا نظر إلى الشي ء فغشي عليه و لم يهتد لسبيله فهو حيران و حاير و هم حيارى.الاعراب:الواو في قوله عليه السّلام: و الناس آه حالية، و في حيرة خبر بعد خبر أو متعلّق بضلال، و وصف الجاهلية بالجهلاء للتوكيد من قبيل ليل أليل و وتدواتد و داهية دهيا و قوله: حيارى حال من مفعول استخفتهم، و قوله: في زلزال من الأمر حال مؤكدة من فاعل حيارى على حدّ قوله: فتبسّم ضاحكا.المعنى:اعلم أنّ المقصود بهذا الفصل تقرير فضيلة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و التنبيه على فوائد بعثته، و قد مضى بعض القول في ذلك المعنى في شرح الفصل السادس عشر من فصول الخطبة الاولى و في شرح الفصل الأوّل من فصول الخطبة السادسة و العشرين، و نقول هنا: قوله عليه السّلام. (بعثه و النّاس ضلال في حيرة) أراد به أنه تعالى بعثه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حال كون الناس ضالّين عن طريق الحقّ في حيرة من أمر الدّين استعاره (و خابطون في فتنة) أى كانت حركاتهم على غير نظام و كانوا في فتنة و ضلال، و أما على رواية حاطبون فهو استعارة و المراد أنهم جامعون في ضلالهم و فتنتهم بين الغثّ و السمين مأخوذا من قولهم في المثل: فلان حاطب ليل أى يجمع بين الحقّ و الباطل و الصّواب و الخطاء، و أصله أنّ الحاطب كذلك يجمع في حبله ما لا يبصر. (قد استهوتهم الأهواء) أى جذبتهم الأهواء الباطلة و الآراء العاطلة إلى مهاوى الهلاك إو إلى أنفسها (و استزلّتهم الكبرياء) أى قادهم التكبّر و التجبّر إلى الخطاء و الخطل و الهفوة و الزلل (و استخفّتهم الجاهلية الجهلاء) أى جعلتهم حالة الجاهلية أخفّاء العقول سفهاء الحلوم حالكونهم (حيارى) أى حائرين تائهين مغمورين (في زلزال) و اضطراب (من الأمر) لا يهتدون إلى وجوه مصالحهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 115 (و بلاء من الجهل) أى ابتلاء بالقتل و الغارات ناشئا من جهالتهم لعواقب الأمورات (فبالغ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في النصيحة) للأمة (و مضى على الطريقة) المستقيمة (و دعا إلى الحكمة و الموعظة الحسنة) أى دعا إلى سبيل اللّه بهما امتثالا لأمر اللّه سبحانه و هو قوله: «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» قال الطبرسىّ أى ادع إلى دينه لأنّه السبيل إلى مرضاته، بالحكمة أى بالقرآن و سمّى القرآن حكمة لأنّه يتضمّن الأمر بالحسن و النهى عن القبيح و أصل الحكمة المنع و منه حكمة اللجام و إنّما قيل لها حكمة لأنها بمنزلة المانع من الفساد و ما لا ينبغي أن يختار و قيل: إنّ الحكمة هي المعرفة بمراتب الأفعال في الحسن و القبح و الصّلاح و الفساد، لأنّ بمعرفة ذلك يقع المنع من الفساد و الاستعمال للصّدق و الصّواب في الأفعال و الأقوال.و الموعظة الحسنة، معناه الوعظ الحسن و هو الصّرف عن القبيح على وجه الترغيب في تركه و التزهيد في فعله، و في ذلك تليين القلوب بما يوجب الخشوع و قيل: إنّ الحكمة هي النبوّة و الموعظة الحسنة مواعظ القرآن.و جادلهم بالتي هي أحسن، أى ناظرهم بالقرآن و بأحسن ما عندك من الحجج و تقديره بالكلمة التي هى أحسن، و المعنى اقتل المشركين و اصرفهم عما هم عليه من الشرك بالرفق و السكينة و لين الجانب في النصيحة ليكونوا أقرب إلى الاجابة، فانّ الجدل هو قتل الخصم عن مذهبه بطريق الحجاج، و قيل: هو أن يجادلهم على قدر ما يحتملونه كما جاء في الحديث: أمرنا معاشر الأنبياء أن نكلّم النّاس على قدر عقولهم.الترجمة:از جمله خطب شريفه در ذكر وصف خاتم نبوّت و بيان منافع بعثت مى فرمايد كه: خداوند عز و جل مبعوث و برانگيخته فرمود حضرت خاتم الأنبياء محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را و حال آنكه مردمان گمراه بودند در تحيّر و سرگرداني، و خبط كننده در فتنه و بلا، بتحقيق كه از راه برده بود ايشان را خواهشات نفسانيّة، و لغزانيده بود ايشان را غرور و نخوت شيطانيه، و سبك گردانيده بود ايشان را ناداني و جاهليت در حالتى كه حيران بودند، در اضطراب بودند از كار خود، و در ابتلا بودند از جهالت پس مبالغه فرمود حضرت خاتم الأنبياء عليه سلام الرّب الأعلى در نصيحت، و گذشت بر طريقه حضرت عزّت كه عبارتست از جادّه شريعت، و دعوت فرمود مردمان را بحكمت كه برهان وافى است، و بموعظه كه بيان شافى است و لنعم ما قيل:از ظلمات ضلال راه كه بردى برون          گر نشدى نور او شمع ره رهروان      
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom