جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۹ : مذمت غوغا سالاری [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في صفته و صفة خصومه و يقال إنها في أصحاب الجمل‏ :
وَ قَدْ أَرْعَدُوا وَ أَبْرَقُوا وَ مَعَ هَذَيْنِ الْأَمْرَيْنِ الْفَشَلُ، وَ لَسْنَا نُرْعِدُ حَتَّى نُوقِعَ وَ لَا نُسِيلُ حَتَّى نُمْطِرَ.

أرْعَدُوا وَ أَبْرَقُوا : رعد و برق زدند، تهديد كردند. 
الْفَشَل : ترس و سستى. 
لَسْنَا نُرْعِدُ حَتَّى نُوقِعَ : تا در عمل وارد نشويم دشمن را تهديد نمى كنيم.
فَشَل : سستى و ترس 
شناخت طلحه و زبير (و اصحاب جمل):
چون رعد خروشيدند و چون برق درخشيدند، اما كارى از پيش نبردند و سر انجام سست گرديدند. ولى ما اين گونه نيستيم، تا عمل نكنيم، رعد و برقى نداريم، و تا نباريم سيل جارى نمى سازيم. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در آن طلحه و زبير و همراهانشان در جنگ جمل را توبيخ و سرزنش مى فرمايد): 
(1) مانند رعد صدا كرده ترسانيدند و مثل برق درخشيده از جا در آمدند (با لاف و گزاف فتنه و فساد بر انگيختند و اسباب كار جنگ را فراهم نمودند) و با اين جوش و خروش در وقت كارزار ناتوان و ترسان بودند، 
(2) و ليكن ما صدا نمى كنيم و نمى ترسانيم، تا موقع عمل (گفتار ما مقرون به كردار است) و تا نباريم سيل جارى نمى كنيم (چنانكه محال است پيش از آمدن باران سيل جارى گردد محال است فتح و فيروزى نصيب گوينده اى گردد كه كردار نداشته باشد). 
همانند تندر خورشيدند و چون آذرخش شعله افكندند. با اين همه، ترسيدند و در كار بماندند. ما چون تندر نمى خروشيم، مگر آن گاه، كه خصم را فرو كوبيم و سيل روان نمى كنيم مگر آن گاه كه بباريم.
 
آنها (طلحه و زبير و يارانشان) رعد و برقى نشان دادند ولى با اين همه کارشان به سستى و شکست انجاميد ولى ما رعد (برقى) نشان نمى دهيم مگر اين که بباريم و سيلى جارى نمى کنيم مگر اين که بارانى به راه اندازيم!
چون برق درخشيدند، و چون تندر خروشيدند، با اين همه كارى نكردند و واپس خزيدند. ما تا بر دشمن نتازيم، گردن دعوى بر نمى افرازيم، و تا نباريم، سيل روان نمى سازيم. 
از سخنان آن حضرت است در وصف خود و دشمنانش در جمل:
اصحاب جمل جوشيدند و خروشيدند، ولى كارشان قرين سستى و شكست شد. ما تا حمله نبريم نمى خروشيم، و تا باران نباريم سيل جارى نمى كنيم.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 478-473و من كلام له عليه السّلام فى صفته و صفة خصومه و يقال انها فى اصحاب الجمل:بخشى از سخنان على (ع) كه در توصيف خودش و توصيف دشمنان است و گفته مى شود منظور امام در اين جمله ها مخالفان او در جنگ جمل هستند. هياهوى تو خالى: از تعبيراتى که در کلام بالا آمده، چنين استفاده مى شود که امام(عليه السلام) اين سخنان را بعد از پايان جنگ جمل بيان فرموده و اشاره به سخنانى است که طلحه و زبير و ياران آنها در آغاز جنگ بيان کرده بودند و قال و غوغايى به راه انداختند ولى سرانجام، کارى از پيش نبرده و مفتضحانه شکست خوردند و «طلحه و زبير» جان خود را در اين راه باختند. امام(عليه السلام) مى فرمايد: «آنها رعد و برقى نشان دادند ولى با اين همه کارشان به سستى و شکست انجاميد» (وَ قَدْ اَرْعَدُوا وَاَبْرَقُوا، وَ مَعَ هذَيْنِ الاَمْرَيْنِ الْفَشَلُ). اين تشبيه زيبا اشاره به ابرهايى مى کند که رعد و برق فراوانى ظاهر مى کنند و به مردم نويد باران پربرکتى مى دهند امّا سرانجام بى آن که قطره اى ببارد متلاشى و پراکنده مى شوند. سپس امام(عليه السلام) مى افزايد: «ولى ما رعد (و برقى) نشان نمى دهيم تا بباريم و سيلى جارى نمى کنيم مگر اين که بارانى به راه بيندازيم» (وَلَسْنا نُرْعِدُ حَتّى نُوقِعَ، وَ لا نُسيلُ حَتّى نُمْطِرَ). اشاره به اين که ما تا ضربات کارى بر پيکر دشمن وارد نکنيم نمى خروشيم و تا در ميدان مبارزه کار دشمن را نسازيم سر و صدايى به راه نمى اندازيم! در واقع اين دو جمله کوتاه بيانگر دو مکتب مختلف در فعاليتهاى اجتماعى و نظامى و سياسى است. گروهى مرد سخن اند و اهل حرف، در اين ميدان که وارد مى شوند غوغا مى کنند; ولى به هنگام عمل جز سستى و ناتوانى و ناکامى بهره اى ندارند. گروهى ديگر اهل کردار و عملند، سخن کم مى گويند امّا عمل بسيار دارند. ساکت و خاموشند امّا کارآمد و قهرمان. پيامبران الهى و مردان خدا و مجاهدان راه حق از گروه دوّم بوده اند ولى اهل باطل و لشکريان شيطان غالباً در گروه اوّل جاى دارند. در اين جا نکته ظريفى است که بايد به آن توجّه داشت و آن اين که رعد و برق قبل از باريدن است و سيلاب بعد از آن، گروهى هستند که رعد و برقى نشان مى دهند، امّا بعداً بارانى ندارند و بدتر از آنها گروهى هستند که سيلابى راه مى اندازند بى آن که قبل از آن بارانى داشته باشند يعنى حتّى بعد از شکست و ناکامى ادّعاى پيروزى و موفّقيّت و کاميابى دارند و اين هر دو از روشهاى افراد نادرست و بى منطق است. گروه اوّل مدّعيان دروغين و گروه دوّم دروغپردازان بى شرم و حيا هستند! *** نکته ها: 1ـ مرد عمل  آنچه در گفتار بالا از امام(عليه السلام) آمده است ـ همان گونه که اشاره شد ـ يکى از اصول اساسى مديريت «اولياء الله» است. هرگز اهل جار و جنجال و سر و صدا نبوده اند; بلکه به عکس، هميشه عمل نشان مى دادند.(1) آنها اين ويژگى اخلاقى را به اصحاب و ياران خود نيز منتقل مى کردند که به جاى قال و غوغا، جهاد و تلاش از خود نشان دهند. نمونه اين معنا چيزى است که در داستان جنگ «بدر» آمده که وقتى لشکر «ابوسفيان» کمى نفرات مسلمين را مشاهده کردند باور نکردند که پيامبر اسلام با اين عدد کم به مقابله آنها برخاسته و احتمال مى دادند که نفرات بيشترى همراه او به ميدان آمده باشند و در گوشه اى از ميدان و در پستى ها و پشت بلندى ها پنهان شده باشند; به همين دليل «ابوسفيان» به يکى از سربازانش به نام «عمير» دستور داد که در اطراف ميدان دقيقاً گردش کند و ببيند آيا تعداد مسلمين همان است که ديده مى شود؟ «عمير» سوار بر مرکب شد و اطراف ميدان گردش کرد و همه جا را به دقّت بررسى نمود و نگاهى نيز به قيافه اصحاب و ياران پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) انداخت، سپس نزد «ابوسفيان» آمد و با او چنين گفت: «ما لَهُمْ کَمين وَ لا مَدَد وَلکِنْ نَواضِحُ يَثْرِبَ قَدْ حَمَلَتِ الْمَوْتَ النّاقِعَ اَما تَرَوْنَهُمْ خُرْساً لا يَتَکَلَّمُونَ، يَتَلَمُّظُونَ تَلَمُّظَ الاَفاعي، ما لَهُمْ مَلْجَأ اِلاّ سُيُوفُهُمْ، ما اَراهُمْ يُوَلُّونَ حَتّى يُقْتَلُوا وَ لاَ يُقْتَلُونَ حَتى يَقْتُلُوا بِعَدَدِهِمْ فَاْرَتاوُا رَاْيَکُمْ فَقالَ لَهُ اَبُوجَهْل: کَذِبْتَ وَ جَبُنْتَ; آنها نه کمينى دارند و نه نيروى کمک کننده ديگرى (من فکر مى کنم) شترهاى مدينه مرگ براى شما (سوغات) آورده اند! آيا نمى بينيد سپاه محمّد خاموشند و سخن نمى گويند و همچون مارهاى خطرناک زبانشان را در اطراف دهان به گردش در مى آوردند! آنها هيچ پناهگاهى جز شمشيرهايشان ندارند و من باور نمى کنم که آنان به ميدان جنگ پشت کنند بلکه مى ايستند تا کشته شوند و کشته نمى شوند مگر اين که به تعداد خود از شما بکشند! اين عقيده من است و شما تصميم خود را بگيريد! «ابوجهل» (از اين پيام تکان خورد ولى براى حفظ ظاهر) گفت: تو دروغ مى گويى و ترسيده اى مطلب چنين نيست»!(2) سرانجام جنگ «بدر» نشان داد که آنچه «عمير» از وضع مسلمانان استنباط کرده بود واقعيّت داشت نه آنچه «ابوجهل» گفت. اين سخن هرگز منافات با اين ندارد که انسان براى استفاده از جنبه هاى روانى در ميدان جنگ رجز بخواند و با کلمات کوبنده، دشمن را بمباران کند. مشکل آن جاست که تمام همّت، رجزخوانى و خلاصه کردن همه چيز در حرف و سخن باشد. هميشه بايد اساس کار را عمل تشکيل دهد و سخن جنبه فرعى داشته باشد و به عنوان پشتوانه اى براى عمل مورد استفاده قرار گيرد. نمونه گروه اوّل، «طلحه» و «زبير» و همدستان آنها بودند و نمونه بارز گروه دوّم، امام(عليه السلام) و يارانش. در خطبه 124 «نهج البلاغه»، تعبير روشنى در اين باره ديده مى شود و آن اين که امام(عليه السلام) ضمن دستورات جنگى به نيروهايش فرمود: «اَميتُوا الاَصْواتَ فَاِنَّهُ اَطْرَدُ لِلْفَشَلِ; به هنگام نبرد صداها را خاموش کنيد که سستى را بهتر دور مى سازد».(3) 2ـ فرق ميان غوغا سالارى و تبليغات مفيد و مؤثر ممکن است مرز ميان اين دو عنوان براى بعضى مشکل و پيچيده باشد که از يکسو از گفتار بى عمل نهى شده و خاموش بودن و عمل نشان دادن به عنوان يک ارزش معرّفى گرديده، و از سوى ديگر سخنانى که جنبه تبليغى دارد و از نظر روانى دوستان را تقويت و روحيّه دشمن را تضعيف مى کند يکى از ابزارهاى مبارزه و موفّقيّت شمرده شده است، مانند رجزخوانى در ميدان جنگ که در ميان بزرگان نيز در «غزوات» رسول الله و جنگهاى اميرمؤمنان و ساير امام معصوم همچون سيدالشهدا امام حسين(عليه السلام) در «کربلا» معروف است و همه با آن آشنا هستيم و همچنين تهديدهايى که در نامه هاى پيامبر اسلام يا على(عليه السلام) نسبت به دشمنان وجود داشت. چگونه مى توان اين دو را از هم جدا ساخت و معيار آن چيست؟ حقيقت اين است که فرق ميان اين دو با کمى دقّت آشکار است. آنچه مورد نهى واقع شده، سخنان تو خالى و رعد و برقهاى بى محتوا يا همان چيزى است که ما آن را لاف و گزاف مى ناميم و قراين نشان مى دهد که کار جدّى به دنبال آن وجود ندارد. اين گزاف گوييها کار شياطين و پيروان آنها و افراد بى منطق است. امّا تشويق و تهديدهايى که به دنبال آن برنامه و کار و عمل است و از دايره سخن به دايره عمل منتقل مى شود و نشانه هاى واقعيّت در آن آشکار است، در گروه دوّم جاى دارد که نه تنها مذموم نيست بلکه بخشى از جنگ روانى با دشمنان محسوب مى شود و کاربرد وسيع و گسترده و مؤثّرى دارد. البتّه به اين نکته نيز بايد توجّه داشت که به هنگام درگيرى در جنگ، پرداختن به رجز خوانى و سخن گفتن و امثال آن بخشى از نيروهاى فعّال انسان را به خود اختصاص مى دهد و از تأثير حملات و قدرت آن مى کاهد و به همين دليل از آن نهى شده است. * * * پی نوشت: 1. مرحوم «علامه مجلسى» در «بحارالانوار» ج 32، ص 60 و 188 ضمن رواياتى به تهديدهاى آنان اشاره کرده است. 2. «بحارالانوار»، ج 19، ص 224. 3. يکى از شعراى معاصر، اين مسأله را در قالب مثال زيبايى بيان مى کند که ملّتهايى که اهل سخن هستند نه اهل عمل، چگونه دائماً اسير چنگال دشمنانند و آنهايى که اهل کارند نه حرف، چگونه آزاد و سعادتمند و خوشبختند مى گويد: دوش مى گفت بلبلى با باز *** کز چه حال تو خوشتر است از من؟! تو که زشتى و بد، عبوس و مهيب! *** تو که لالى و گنگ و بسته دهن! مست و آزاد روى دست شهان *** با دو صد ناز مى کنى مسکن من بدين ناطقى و خوش خوانى *** با خوش اندامى و ظريفى تن قفسم مسکن است و روزم شب *** بهره ام غصّه است و رنج و محن باز گفتا که راست مى گويى *** ليک سرّش بود بسى روشن دأب تو گفتن است و ناکردن *** خوى منَ کردن است و ناگفتن!  
شرح علامه جعفریدرباره پيمان شكنان: «و قد ارعدوا و ابرقوا و مع هذين الامرين الفشل و لسنا نرعد حتي نوقع و لانسيل حتي نمطر» (بازيگران كارزار جمل رعد و برق‌ها به راه انداختند و بالاخره با آنهمه هياهو و خروش شكست خوردند. ما براي تهديد ديگران رعدآسا نمي‌خروشيم تا آنگاه كه شكست دشمن تهديد عملي براي آنان گردد و تا باران سيل‌آور نبارانيم، سيل براه نمي‌اندازيم). كسي كه قدرت عمل دارد، نيازي به هياهو و خروشيدن ندارد جوشش و غليان احساسات و برآوردن خروش‌ها و فريادها، در موردي كه جز با عمل مشكلي گشوده نمي‌شود، بچه كار آيد! غليان احساسات و داد و فرياد عامل صرف بيهوده انرژي‌هايي است كه بايستي براي عمل ذخيره گردد. از نظر قوانين رواني بروز هيجانات و تحرك خام احساسات، باضافه پژمردگي‌هايي كه پس از فروكش كردن آن پديده‌ها بوجود مي‌آيد، نوعي رضايت به موقعيت را در دنبال مي‌آورد و فرد يا گروه خروشيده و هيجان‌زده گمان مي‌كند كه به هدف خود رسيده است! موقعي كه عمل ضرورت خود را مي‌نماياند، انسان خاموش به بدترين وضع رواني دچار شده، شكست و سقوط خود را در مي‌يابد. اينكه گفتيم در مواردي است كه فرد يا گروه بطور طبيعي به جاي عمل، خود را با جوشش احساسات و تحرك احساسات قانع بسازد. پديده‌ي مزبور مسائل فراواني دارد كه ما به مقداري از آنها مي‌پردازيم: مسئله يكم- در مواردي كه عمل كارگشاي زندگي است، نه تنها اسارت در زنجير احساسات دست و پاي آدمي را مي‌بندد و فرصت‌ها را خاكستر مي‌كند، بلكه حتي تجسيم‌ها و انديشه‌هاي خارج از اصول و هدف‌هاي مستقيم عمل نيز موجب سستي تصميم براي اقدام مي‌گردد، زيرا با گسترش تجسيم‌ها و انديشه‌هاي غيرمستقيم درباره‌ي موضوع عمل، احتمالات و خيالات نيز گسترش پيدا مي‌كنند و آدمي را به جاي ورود به ميدان عمل به بازي با شايد و اگر و ممكن است و بعيد نيست مي‌گيرد. مسئله دوم- در شئون زندگي فردي و اجتماعي هر جا كه احساسات و هيجانات همه ميدان موقعيت را فرا بگيرد معلوم مي‌شود كه آن موقعيت به كمبود منطقي مبتلا است و گردانندگان آن و موقعيت مي‌خواهند با ابراز احساسات و هيجانات بيش از حد آن كمبود را جبران نمايند. مكتبها و ايده‌هاي تحول‌انگيز اجتماعات بشري در گذرگاه تاريخ غالبا با كمبود مزبور روبرو گشته، از شعارها و احساسات زودگذر بهره‌برداري كرده‌اند و پس ازانتقال به موقعيت بعدي نواقص و نارسايي‌هاي فراواني سر راه آنان را ميگيرد و آنان تكميل و جبران آنها را به قرون آينده موكول كرده‌اند!  مسئله سوم- بهره‌برداري مثبت از احساسات و تحرك هيجان‌ها در دو مورد اساسي كاملا منطقي است: مورد يكم- بكار انداختنن و بكار بردن آنها در موضوعات خاص خود مانند قابل پذيرش ساختن عواطف مادري و همسري و چشانيدن طعم حيات و غير ذلك و در موضوعات عالي‌تر مانند قابل پذيرش ساختن عدالت و تعاون و آزادي صحيح براي همگان و تعديل قدرت‌ها و امانت تلقي كردن امتيازاتي كه نصيب فرد يا جامعه‌اي مي‌گردد. دليل احتياج اينگونه موضوعات به تحريك و تقويت احساسات، اينست كه در برابر قدرت غيرقابل شكست خودخواهي و اصل تنازع در بقا كه سطوح تعقل بشري را تحت الشعاع قرار داده است. راه ديگري جز بكار انداختن احساسات پاك بشري و قابل درك ساختن اينكه اين احساسات خلاف تعقل معمولي است، بلكه نتيجه مثبتي براي آنها وجود ندارد. مورد دوم- ارشاد تعليم و تربيت‌ها درباره‌ي اصول انساني است. بدانجهت كه فعاليت‌هاي احساساتي افراد ابتدايي پيش از تعقل بروز مي‌كند و بيش از تفكرات منطقي محض آنان را تحريك و تشويق مي‌نمايد، لذا در اين مورد نيز بايستي از تحريك عواطف و احساسات بهره‌برداري نمود. اين نكته را هم نبايد فراموش كرد كه اين تحريك نبايد آن اندازه عموميت داشته باشد كه انديشه و تعقل را از كار بياندازد. باين معني كه نبايد انديشه‌ها و تعقل را در هنگام ارشاد و تعليم و تربيت قرباني احساسات نمود، بلكه بايستي به احساساتي كه موجب شروع پذيرش حقايق و واقعيات گردد قناعت كرد و سپس بايستي ساير نيروها و استعدادها را تدريجا به فعليت رسانيد، حتي ممكن است براي بيدار كردن و بكار انداختن تعقل به تحريك عاقلانه احساسات نيازمند بود. سهم تحرك احساسات در تحولات اساسي با قطع نظر از احساسات عميقي كه از همه سطوح رواني آدمي مي‌جوشند و انديشه و تعقل هم ضمنا آنها را مي‌پذيرد، هيجانات و احساساتي كه تنها در مقابل انگيزه‌هاي تلقيني و محرك‌هاي خوشايند بروز مي‌كنند، نه تنها قدرت ايجاد تحولات اساسي را ندارند بلكه اغلب موجب افزايش ناآگاهي‌ها و بروز حوادث محاسبه ناشده مي‌گردند. درطول تاريخ بشري هيچ تحول اساسي ديده نشده است كه مستند به هياهو و احساسات محض بوده باشد، اگر چه گاهي موجب آرامش‌هاي موقت و اشباع و حس انتقام‌جويي و ساير پديده‌هاي بي‌اهميت مي‌باشد. گوستاولوبون كه پس از ابن خلدون پدر جامعه‌شناسي ناميده شده است، مشخصات و خواص طبيعي تحرك‌هاي احساساتي جمعيت‌ها را در مباحث مشروحي مطرح ساخته اصول قابل توجه اينگونه تحركها را بروشنائي كامل دريافته است. ما در اين مبحث چهار اصل از آنها را بطور مختصر مطرح نموده بررسي‌هاي مفصل را به مباحث آينده موكول مي‌كنيم. 1- جمعيت‌هاي انبوه تحرك يافته كه با يكديگر تفاعل نموده‌اند جز ويرانگري قدرتي ندارند. در توضيح اين اصل مي‌گويد: ويرانگري‌هاي بزرگي كه دامنگير تمدنهاي كهن گشته است، آشكارترين نقش جمعيتها را در آن خرابي‌ها تعيين نموده است. تاريخ اثبات مي‌كند كه هنگامي كه نيروهاي معنوي (مانند ايده‌ها و فرهنگ‌ها) كه ركن اساسي اجتماعات هستند فعاليت خود را از دست بدهند، آن اجتماعات با دست همان جمعيت‌هاي پست و ناآگاه متلاشي مي‌گردد. تمدن‌ها زاييده اقليت‌هاي آگاهند، نه جمعيت‌ها، زيرا جمعيت‌ها قدرتي جز ويرانگري ندارند. اين اصل را از اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات خطبه‌هاي آينده خواهيم ديد. «الغوغا اذا اجتمعوا ضروا». (جمعيت عامي اگر انبوه شوند ضرر مي‌رسانند). دليل صحت اصل مزبور ناآگاهي توده جمعيت و ناچيزي هدف‌ها و بي‌اطلاعي آنان از ايده‌ها و فرهنگ‌ها و محدوديت افق‌هايي است كه براي خود تعيين مينمايند. معاويه براي مبازره با علي بن ابيطالب (ع) و اسلامش، از اين اصل استفاده كرده جوامع اسلامي را ميدان تاخت و تاز خود قرار داد. 2- جمعيت‌هاي انبوه تحرك يافته هيچ گونه فعاليتي را كه نيازمند به هشياري عالي باشد، انجام نمي‌دهند. در تفسير اين اصل مي‌گويد قوانيني كه از مجلس مردان ممتاز استخراج مي‌گردد عالي‌تر از قوانيني نخواهد بود كه محصول فكر جمعي انسان‌هاي كودن مي‌باشد زيرا انبوه جمعيت تفاعل يافته جامع مشتركي جز اوصاف پست ندارند. لذا گفته مي‌شود كه ولتر عاقل‌تر از همه مردم است مقصود از همه مردم، جمعيت تشكل يافته‌ايست كه افراد آن با يكديگر تفاعل يافته‌اند و در حد مشتركان كه عبارت است از پايين‌ترين اوصاف متحد شده‌اند. 3- درجمعيت‌هاي تفاعل يافته، پديده سرايت رواني يكي از شايع‌ترين پديده‌ها است كه موجب بروز صفات مخصوص براي جمعيت‌ها مي‌باشد و آنان را توجيه مي‌نمايد. هنگامي كه افراد بصورت اجزائي از جمعيت تفاعل يافته در مي‌آيند، نوعي از حالت هيپنوتيزم در آنها به وجود مي‌آيد و پديده منظور كه در جمعيت به وجود آمده است، بهمه افراد سرايت نموده فرديت بكلي الغاء مي‌گردد. 4- بااهميت‌ترين عوامل الغاء فرديت فرد كه موجب سقوط همه اوصاف اختصاصي او در جمعيت‌هاي تفاعل يافته مي‌گردد موضوع تلقين است. و پديده سرايت كه در شماره سوم گفتيم، نتيجه تلقين مي‌باشد. تلقين مي‌تواند نيروهاي دماغي (انديشه، حدس، تعقل و غيره) را از كار بياندازد و در نتيجه از كار افتادن اين نيروها، اراده و قدرت تشخيص از كار مي‌افتد. با نظر به چهار اصل مزبور مي‌توان گفت كه براي تفسير صحيح تحرك جمعيت‌هاي تفاعل يافته، و ارزيابي آن، بطور حتم بايستي شخصيت آن پيشتازان و ايده‌هايي را كه آنان براي جمعيت‌ها تصويب نموده‌اند، مورد توجه قرار بدهيم نه كميت جمعيت‌ها و كيفيت تحرك آنها را. بعبارت روشنتر بايد ببينيم كيست آن پيشتازي كه مردم را جمع كرده در آنها بوجود آورده است، آيا آن پيشتاز محمدبن عبدالله (ص) و علي بن ابيطالب (ع) است يا ابوسفيان و معاويه؟  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 566 امام (ع) لفظ «ارعاد» و «ابراق» را براى ترساندن از جنگ استعاره آورده است، در مثل گفته مى شود: «ارعد الرّجل و ابرق»، يعنى تهديد كرد و ترساند. در همين رابطه كُميت شاعر گفته است: «ارعد و ابرق يا يزيد          فما وعيدك لى بضائر» مناسبت استعاره اين است كه تهديد از امور ناراحت كننده است، چنان كه رعد و برق انسان را مى ترساند.  فرموده است: «و مع هذين الامرين الفشل»،  اين كلام امام (ع) به رذالت طلحه و زبير اشاره دارد با اين توضيح كه تهديد كردن و ترساندن قبل از واقع شدن جنگ، و سر و صدا راه انداختن نشانه ترس و ناتوانى است، چنان كه سكوت نشانه شجاعت است. امام (ع) در آموزش كيفيّت جنگ به اين حقيقت اشاره كرده و به اصحابش مى فرمايد: «صدايتان را آهسته كنيد زيرا اين عمل ترس و ضعف را كنار مى زند.» روايت شده كه ابو طاهر جبائى سر و صداى لشكريان مقتدر عباسى را شنيد با اين كه او 1500 نفر جنگجو داشت و مقتدر عباسى 20 هزار سپاهى، ابو طاهر به يكى از ياران گفت اين سر و صداى بلند چيست او در پاسخ گفت نشانه ضعف است. ابو طاهر گفت آرى چنين است. در اين كارزار پيروزى با ابو طاهر شد. امام (ع) با همين علامت بر ضعف و ناتوانى طلحه و زبير استدلال كرده است.  فرموده است: «و لسنا نرقد حتّى نوقع و لا نسيل حتّى نمطر»، اين جمله امام (ع) اشاره به نفى اين رذيلت از خود و يارانش و اثبات فضيلت براى يارانش دارد. همان گونه كه فضيلت ابر اين است كه همراه رعد و برق باران داشته باشد و بعد از باران سيل به بار آورد.  گفتار امام (ع) نيز مقرون به كردار بوده و خلافى در آن نيست و سيل عذابش همراه بارانش مى باشد. مفهوم ضمنى كلام اين است كه دشمن بدون داشتن قدرت نفسانى و انجام كار، امام (ع) را به جنگ تهديد مى كند و چنين دشمنى مانند رعد بدون باران و سيل است مثل اين است كه فرموده باشد چنان كه سيل بدون باران ممكن نيست كسى را بترساند و تهديد به جنگ بدون شجاعت و قدرت نيز ممكن نيست و در اين حالت نوعى مبارزه طلبى تو خالى است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 159 و من كلام له عليه السّلام و هو تاسع المختار فى باب الخطب:و قد أرعدوا و أبرقوا، و مع هذين الأمرين الفشل، و لسنا نرعد حتّى نوقع، و لا نسيل حتّى نمطر. (3572- 3553)اللغة:(أرعد) الرجل و (أبرق) أوعد و تهدّد قال الكميت:أرعد و أبرق يا يزيد         فما وعيدك لي بضائر    و (الفشل) بفتحتين مصدر فشل إذا ضعف و جبن.الاعراب:الفشل مرفوع على الابتداء قدم عليه خبره توسّعا، و الفعلان الواقعان بعد حتّى منصوبان إمّا بنفس حتّى كما يقوله الكوفيّون، أو بأن مضمرة نظرا إلى أنّ حتّى إنّما تخفض الأسماء و ما يعمل في الأسماء لا يعمل في الأفعال، و كيف كان فهي في الموضعين إمّا بمعنى إلى كما في قوله سبحانه:«حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى » أو بمعنى إلّا كما في قوله:ليس العطاء من الفضول سماحة         حتّى تجود و ما لديك قليل     قال ابن هشام: و هذا المعنى  «1» ظاهر من قول سيبويه في تفسير قولهم: و اللّه لا أفعل إلّا أن تفعل، المعنى حتّى أن تفعل و الأظهر في كلامه عليه السّلام إرادة المعنى الثّاني فافهم.المعنى:اعلم أنّ كلامه عليه السّلام في هذا المقام ناظر إلى طلحة و الزّبير و أتباعهما من أصحاب الجمل و وارد في توبيخهم و ذمّهم (و) ذلك لأنّهم (قد أرعدوا و أبرقوا) أى أوعدوا و تهدّدوا قبل ايقاع الحرب (و مع هذين الأمرين الفشل) إذ الوعيد و التّهديد و الضّوضاء قبل ايقاع الحرب و الظّفر على الخصم أمارة الضّعف و الجبن و علامة رذالة النّفس، كما أنّ الصّمت و السّكوت أمارة الشّجاعة و لذلك أنّه عليه السّلام قال لأصحابه في تعليم آداب الحرب في ضمن كلامه المأة و الرّابع و العشرين: و أميتوا أصواتكم فانّه أطرد للفشل، و قال لأصحابه في غزوة الجمل: إيّاكم و كثرة الكلام فانّه فشل ثمّ بعد الاشارة إلى ذمّهم و رذالة أنفسهم أشار عليه السّلام إلى علوّ همّته و فضيلة نفسه و أصحابه بقوله: (و لسنا نرعد حتّى نوقع و لا نسيل حتّى نمطر) يعني كما أنّ______________________________ (1) اى كون حتى بمعنى الا منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 160 فضيلة السّحاب اقتران وقوع المطر منه برعده و برقه و إسالته بامطاره فكذلك أقوالنا مقرونة بأفعالنا و إسالة عذابنا مقارنة بامطاره، و يحتمل أن يكون المعنى إنّا لا نهدّد إلّا أن نعلم أنّا سنوقع، و لا نوعد إلّا إذا أوقعنا بخصمنا، يعني إذا أوقعنا بخصمنا أوعدنا حينئذ بالايقاع به غيره من خصومنا و هكذا كان حال الشجعان في سالف الزّمان و غابره.كما روي أنّ كاتب حدود الرّوم كتب إلى المعتصم أنّ أبا قيس الرّومي حاكم قلعة عمورية أمسك امرأة من المسلمين يعذّبها و هي تصيح وا محمّداه وا معتصماه و أبو قيس يستهزء بها و يقول: إنّ المعتصم يركب مع جنوده على خيل بلق يأتي إلي و يستخرجك من عذابي، فلمّا ورد عليه الكتاب كان خادمه معه قدح من ماء السّكر يشربه المعتصم فقال له احفظ هذا و لا تناولنيه إلّا في بيت المرأة المسلمة، فخرج من سرّ من رأى و أمر بعساكره أن لا يركب إلّا من عنده فرس أبلق فاجتمع عنده ثمانون ألفا يركبون خيلا بلقا، و كان المنجّمون أشاروا عليه بأن لا يسافر و أن قلعة عمورية لا تفتح على يديه.فقال إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: من صدّق منجّما فقد كذب ما أنزل اللّه على محمّد فسار إلى القلعة و حصرها مدّة و كان الشّتاء في غاية البرد فخرج المعتصم يوما من خيمته و وجد العسكر واقفا من شدّة البرد لا يقدرون على رمى السّهام، فأمر بمأتي قوس و ركب إلى حصار القلعة بنفسه فلمّا رآه جنوده ركضوا على القلعة من أطرافها و فتحوها فسأل عن المرأة فدلوه عليها و اعتذر لديها، و قال: إنّك ندبتني من عمورية و سمعتك من سامرّا و قلت: لبّيك، فها أنا ركبت على الخيل البلق و اخذت بظلامتك، ثمّ أمر خادمه باحضار ماء السّكر فشربه و قال: الآن طاب الشّراب و احتوى على ما فيها من الأموال و قتل ثلاثين ألف أو أزيد هذا.تعريض و في قوله عليه السّلام و لا نسيل حتّى نمطر تعريض على أصحاب الجمل و أنّهم في وعيدهم و اجلابهم بمنزلة من يدّعى أنّه يحدث السّيل قبل إحداث المطر و هذا محال لأنّ السّيل إنّما يكون من المطر فكيف يسبق المطر، و اللّه العالم بحقائق كلام أوليائه.الترجمة:يعني مانند رعد در تهديد مى غرّند و مانند برق در توعيد مى جهند و با اين دو امر ترس و جبن است، و نيستيم ما كه بترسانيم تا اين كه واقع گردانيم، و نه سيل روان نمائيم تا اين كه ببارانيم، و اللّه اعلم. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom