جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۰ : بصیرت و آگاهی امام [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يريد الشيطان أو يكنّي به عن قوم‏ :
أَلَا وَ إِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ وَ اسْتَجْلَبَ خَيْلَهُ وَ رَجِلَهُ، وَ إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي مَا لَبَّسْتُ عَلَى نَفْسِي وَ لَا لُبِّسَ عَلَيَّ.
وَ ايْمُ اللَّهِ لَأُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضاً أَنَا مَاتِحُهُ لَا يَصْدُرُونَ عَنْهُ وَ لَا يَعُودُونَ إِلَيْهِ‏.

الرَّجِل : جمع «راجل»، پيادگان لشكر. 
مَا لَبَّسْتُ عَلَى نَفْسِى : (حقيقت را) بر خود مشتبه نساختيم. 
افْرَطَ الْحَوْضَ : حوضى را كاملا پر كرد بطوريكه لبريز شد. 
المَاتِح : كشنده آب. 
لَا يَصْدُرُونَ عَنْهُ : از آن (حوض) باز نمى گردند و بيرون نمى آيند. 
خَيل : سواره نظام 
رَجِل : پياده نظام 
لَبّس : مشتبه شدن 
ايمُ اللهِ : كلمه سوگند است : بخدا قسم 
أفرِطَنّ : حتما حوضى پر ميكنم 
ماتِح : كسى كه آب مى كشد 
صدور : از سر آب برگشتن 
آگاهى امام عليه السّلام براى مقابله با اصحاب جمل:
آگاه باشيد كه شيطان(۱) حزب خود را جمع كرده، و سواره و پياده هاى لشكر خود را فراخوانده است امّا من آگاهى لازم به امور را دارم، نه حق را پوشيده داشتم، و نه حق بر من پوشيده ماند. سوگند به خدا، گردابى براى آنان به وجود آورم كه جز من كسى نتواند آن را چاره سازد، آنها كه در آن غرق شوند، هرگز نتوانند بيرون آيند، و آنان كه بگريزند، خيال بازگشت نكنند. 
__________________________________________________ (۱) هدف امام از شيطان، سران شورشى جمل مى‏ باشند، ابن ابى الحديد مى ‏گويد ممكن است شيطان واقعى باشد كه افراد منحرف را به كار گرفته است. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه در باره اصحاب در جمل مى فرمايد): 
(1) آگاه باشيد شيطان حزب و گروه خود را (براى گمراه كردن) جمع و سواره و پياده لشگرش را (براى فتنه و فساد در دين) گرد آورده است و ليكن بصيرت من (در امر دنيا و دين) از من جدا نمى شود (هيچ گونه غفلت و فراموشى بمن رو نمى دهد تا در حزب شيطان و كسان او داخل گردم، زيرا)
(2) حقّ را بر خود (بلباس جهل و نادانى) نپوشيده ام، و نه آن بر من (بلباس باطل) پوشيده شده است (شيطان و تابعين او حقّ را بر من بلباس ضلالت و گمراهى نپوشانده اند) 
(3) و سوگند بخدا از براى آنان (دشمنان دين و كسانيكه دست از حقّ كشيده بشيطان پيوسته اند) حوضى را پر كنم كه خود آب آنرا بكشم (ميدان جنگى تهيه نموده آنها را نابود سازم) بطوريكه هر كه در آن حوض پا نهاد بيرون نمى آيد و اگر بيرون آمد ديگر بسوى آن باز نمى گردد (هر كه در آن ميدان پا نهاد جان به سلامت نبرده كشته ميشود) و هر كه نجات يافت و گريخت ديگر بار بازگشت نمى نمايد. 
آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را گرد آورده و سواران و پيادگانش را بسيج كرده است. همان بصيرت ديرين هنوز هم با من است. چنان نيستم كه چهره حقيقت را نبينم و حقيقت نيز بر من پوشيده نبوده است. به خدا سوگند، بر ايشان گودالى پر آب كنم، كه چون در آن افتند بيرون شدن نتوانند و چون بيرون آيند، هرگز، هوس نكنند كه بار ديگر در آن افتند. 
آگاه باشيد! شيطان حزب خود را گرد آورده و سواره و پياده هاى لشکرش را فراخوانده است; ولى من آگاهى و بصيرت خود را همراه دارم، نه حقيقت را بر خود مشتبه ساخته ام و نه ديگرى بر من مشتبه ساخته، به خدا سوگند گردابى براى آنان فراهم سازم که جز من کسى نتواند آن را چاره کند! هرگز از آن بيرون نمى آيند و (آن عدّه که از آن بگريزند هرگز به سوى آن باز نمى گردند) و قدم نهادن در چنين صحنه هايى را فراموش مى کنند.
آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را فراهم ساخته، و سوار و پياده اش را فراخوانده، و -به سوى شما- تاخته. حقيقت بينى من با من است، نه حق را از خود پوشيده داشته ام، و نه بر من پوشيده بوده است. به خدا سوگند، براى آنان آبگيرى پر كنم كه چون بدان در آمدند، برون شدن نتوانند، و چون برون شدند، خيال بازگشتن در سر نپرورانند. 
از خطبه هاى آن حضرت است در تحريك شيطان نسبت به اهل جمل و عواقب و خيم آنان:
بدانيد شيطان حزبش را گرد آورده، و سوار و پياده اش را (در جمل) فرا خوانده، بصيرتم به حقايق همراه من است، نه حق را بر خويش مشتبه كرده و نه كسى بر من مشتبه نموده. 
به خدا قسم حوضى از جنگ بر ايشان پر بسازم كه آبكش آن جز خودم نباشد، افتادگان در آن بيرون نيايند، و فراريان به آن باز نگردند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص:486-479يريد الشيطان او يكنّى به عن قوم:منظور حضرت از اين سخن شيطان است يا جمعيّت خاصّى (كه خوهاى شيطانى داشتند)! خطبه در يك نگاه:اين «خطبه» نيز به داستان جنگ «جمل» و حوادث دردناك آن اشاره مى كند، و امام لشكر «طلحه» و «زبير» را به عنوان لشكر «شيطان» معرّفى فرموده سپس به ويژگيهاى خودش در اين ميدان اشاره مى كند و آن گاه برنامه آينده خود را در اين ميدان ضمن جمله هاى كوتاه و كوبنده اى كه آميخته با تهديدات جدّى براى دشمن است بيان مى فرمايد و ضمن يك پيشگويى صريح نتيجه اين جنگ خونين را از قبل بيان مى كند. باز هم هشدار به مسلمانان: همان گونه که قبلا اشاره شد سخنان امام در اين خطبه ناظر به مسائل مربوط به جنگ «جمل» است و با توجّه به پيوند و ارتباطى که ميان اين خطبه و خطبه بيست و دو، و از آن بالاتر ارتباطى که بين اين خطبه و خطبه 137 است که در واقع اين خطبه در آن خطبه ادغام شده و بخشى از آن را تشکيل مى دهد; ترديدى در اين امر باقى نمى ماند که هدف اصلى در اين خطبه اشاره به جنگ «جمل» است و کسانى که آن را اشاره به جنگ «صفين» و لشکريان «شام» دانسته اند گويا اين پيوندها را در نظر نگرفته اند. نخستين محور در اين خطبه، همان تشبيه لشکر «طلحه» و «زبير» به لشکريان شيطان است; مى فرمايد: «آگاه باشيد شيطان حزب خود را گرد آورده و سواره و پياده هاى لشکرش را فرا خوانده است» (اَلا وَ اِنَّ الشَّيْطانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ، وَ اسْتَجْلَبَ خَيْلَهُ وَ رَجِلَهُ). چگونه آنها لشکر شيطان نباشند در حالى که پيمانشان را با امامشان شکستند و به خاطر جاه طلبى دست به نفاق افکنى و ايجاد تفرقه در امّت اسلامى زدند و آتشى روشن کردند که گروه عظيمى در آن سوختند و خودشان نيز سرانجام طعمه آن آتش شدند! تعبير به «حزب» اشاره به هماهنگى اهداف آنها با هدفهاى شيطان است و تعبير به «خيل» (سواره نظام) و «رجل» (لشکر پياده)، اشاره به تنوّع لشکريان آنهاست. در آيات قرآن نيز اشاره به حزب شيطان شده است آن جا که مى گويد: «اِنَّما يَدْعُوا حِزْبَهُ لِيَکُونُؤا مِنْ اَصْحابِ السَّعيرِ; شيطان حزب خود را فقط براى اين دعوت مى کند که از دوزخيان و اهل آتش باشند».(1) در جايى ديگر اشاره به لشکر پياده و سواره شيطان کرده و براى آزمايش انسانها، شيطان را مخاطب ساخته، مى فرمايد: «وَاَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِکَ وَ رَجِلِکَ; و لشکر سواره و پياده ات را بر آنها گسيل دار»!(2) اين اخطارهاى مکرّر قرآن براى اين است که اهل ايمان چشم و گوش خود را باز کنند مبادا در دام شيطان گرفتار شوند و در حزب او درآيند و در صف لشکر سواره و پياده او قرار گيرند! ولى اين سرنوشت شوم، دامان «طلحه» و «زبير» و همراهان و همکاران و پيروان آنها را گرفت و به خاطر جاه طلبى و هواپرستى در اين دام گرفتار شدند. سپس به بيان محور دوّم پرداخته، ويژگيهاى خود را بيان مى فرمايد و مى گويد: «من آگاهى و بصيرت خود را همراه دارم، نه حقيقت را بر خود مشتبه ساخته ام و نه ديگرى بر من مشتبه ساخته است» (وَ اِنَّ مَعى لَبَصيرَتى: ما لَبَّسْتُ عَلى نَفْسى، وَ لا لُبِسَّ عَلَىَّ). در حقيقت سرچشمه گمراهى هر کسى يک از سه چيز است: نخست اين که بصيرت و آگاهى کافى نسبت به کارى که مى خواهد اقدام کند نداشته باشد و ناآگاهانه وارد معرکه اى شود که برخلاف رضاى خدا و فرمان حقّ است. ديگر اين که در عين آگاهى، هوا و هوسها حجابى بر ديده حقيقت بين، بيفکند و انسان را گرفتار اشتباه کند و چه بسيارند کسانى که از گناه بودن چيزى آگاهند ولى بر اثر وسوسه هاى نفس و انگيزه هاى شيطانى، مجوزهايى براى خويش درست مى کنند و گاه، آن گناه را به عنوان يک وظيفه واجب پنداشته، به آن آلوده مى شوند; و به گفته قرآن (وَ هُمْ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ يُحْسِنُون صُنعاً).(3) سوّم اين که اجازه به شياطين انس و جن بدهد که در او نفوذ کنند و حقيقت را مشتبه سازند. هيچ يک از اين سه چيز در وجود مبارک آن حضرت راه نداشت چرا که تمام درهاى خطا و انحراف را از درون و برون به روى وسوسه گران بسته بود و با هوشيارى آميخته با تقوا، حقيقت را آن چنان که هست در مى يافت و در سايه آن به پيش مى رفت. بعضى از شارحان «نهج البلاغه» گفته اند: تعبير «اِنَّ معى لَبَصيرتى» اشاره به اين است که همان بصيرتى که با آن رسول خدا را شناختم و در تمام حوادث مهمّ عصر او، در کنار او بودم; همان بصيرت همچنان با من است و همچون چراغ پرفروغى فرا راه من قرار گرفته است. و اين جمله را اشاره اى به آيه شريفه قرآن مى دانند که مى فرمايد: (قُلْ هذِهِ سَبيلى اَدْعُوا اِلَى اللهِ عَلى بَصيرَة اَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنى; بگو اين راه من است و من و پيروانم با بصيرت کامل مردم را به سوى خدا دعوت مى کنيم».(4) در حديثى نيز از امام «على بن موسى الرضا»(عليه السلام) مى خوانيم: «لَنا اَعْيُن لا تَشْبَهُ اَعْيُنَ النّاسِ وَ فيها نُور لَيْسَ لِلشَّيْطانِ فيها نَصيب; ما چشمهايى داريم که شبيه چشمهاى مردم نيست و در آن نورى است که شيطان در آن نصيبى ندارد».(5) بعضى نيز معتقدند که جمله دوّم و سوّم که مى فرمايد: «نه حقيقت را بر خود مشتبه ساخته ام و نه کسى بر من مشتبه ساخته» تفسيرى است بر جمله اوّل که مى فرمايد: «بصيرت و آگاهى من با من است»; ولى آنچه در بالا گفته شد مناسب تر به نظر مى رسد. اين نکته نيز قابل ملاحظه است که امام(عليه السلام) نخست مى فرمايد: «من حقيقت را بر خود مشتبه نساخته ام»، سپس مى فرمايد: «و ديگران هم بر من مشتبه نساخته اند»، اين در واقع يک ترتيب طبيعى است که انسان بايد نخست از فريب نفس خويش در امان باشد تا فريب فريبندگان ديگر در جان و دل او اثر نگذارد. سپس به بيان محور سوّم و آخرين سخن در اين زمينه پرداخته و پايان جنگ «جمل» را به روشنى پيش گويى مى کند و به مخالفانش سخت هشدار مى دهد; مى فرمايد: «به خدا سوگند گردابى براى آنان فراهم سازم که جز من کسى نتواند آن را چاره کند (و سرانجام همگى در آن غرق خواهند شد) و هرگز از آن بيرون نمى آيند و (آن عدّه که از آن بگريزند» هرگز به سوى آن باز نمى گردند (و براى هميشه قدم نهادن در چنين صحنه هايى را فراموش مى کنند)!» (وَاَيْمُ اللهِ(6) لاُ فْرِطَنَّ(7) لَهُمْ حَوْضاً اَنَا ماتِحُهُ(8) لا يُصْدِرُونَ عَنْهُ، وَ لا يَعُودُونَ اِلَيْه). در واقع امام(عليه السلام) ميدان نبرد را به حوض يا گردابى تشبيه کرده که آن را تا حدّ ممکن پر از آب مى کند که آن چنان که راه خلاصى از آن نداشته باشند و ابتکار عمل کاملا به دست او باشد (جمله «انا ماتحه» با توجّه به اين که ماتح به معناى کسى است که آب را از چاه بالا مى کشد اشاره به همين نکته است). سپس به نتيجه آن اشاره مى کند که لشکريان «جمل» چنان در آن گرفتار مى شوند که راه فرار نخواهند داشت و اگر گروه اندکى از آن فرار کنند چنان درس عبرتى مى گيرند که بازگشت به چنين صحنه اى را در تمام عمر فراموش کنند. جمله «لافرطنّ» مفهومش اين نيست که من در اين راه افراط مى کنم، بلکه منظور اين است که حدّاکثر تلاش ممکن را انجام خواهم داد تا راه را بر تمام دشمنان ببندم! (دقّت کنيد). به همين دليل عايشه که يکى از سردمداران اصلى جنگ جمل بود هرگز در جنگهاى آينده شرکت نکرد و براى تمام عمر، حضور در چنين صحنه هايى را فراموش کرد»! * * * نکته: لشکر شيطان! از خطبه بالا اين معنا استفاده مى شود که شيطان در برنامه اغواگرى خود تنها نيست; بلکه لشکريانى دارد که در خطبه فوق به عنوان لشکر سواره و پياده شيطان (خَيْل و رَجِل) تعبير شده و همچنين دستياران و هم مسلکانى دارد که از آن به حزب شيطان تعبير شده بود و همان گونه که گفتيم اين هر دو تعبير در قرآن مجيد آمده است (توجه داشته باشد که «خيل» گاه به معناى اسبها و گاه به معناى اسب سواران است و در اين جا معناى دوّم منظور مى باشد). البتّه شيطان، حزب و لشکر سواره و پياده اى به آن معنا که در اجتماعات امروزى و ارتشها معمول است ندارد; ولى مى دانيم او دستيارانى از جنس خود و از جنس آدميان براى اغواى مردم دارد و حتّى احزاب کنونى و لشکرهاى سواره و پياده فعلى که در اختيار سلطه هاى ظالم و ستمگر است همان حزب شيطان و لشکر پياده و سواره او هستند. گروهى که چابکتر و کار آمد ترند، لشکر سواره شيطانند و آنها که ضعيف تر و کم اثرترند، لشکر پياده اند; و گاه مى شود که انسان خود، از فرماندهان لشکر شيطان مى باشد و چندان از آن آگاه نيست و حتّى گاه تصوّر مى کند که در زمره «حزب الله» است ولى در واقع در سلک «حزب الشّيطان» قرار دارد! رهروان راه حق بايد خود را به خدا بسپارد و تحت ولايت او قرار دهند تا به مضمون «اَللهُ وَلِىٌّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلماتِ اِلَى النُّورِ» از تاريکيهاى وساوس شيطانى رهايى يافته و به نور ايمان و تقواى الهى راه يابند و خود را با تمام وجود در ظلّ عنايت الهى قرار دهند تا به مضمون «اِلهى لا تَکِلْنى اِلى نَفْسى طَرْفَةَ عَيْن اَبَداً»، خداوند امورشان را بر عهده گيرد و هدايتشان را تضمين کند. شرط وصول به اين مقام همان است که مولا در خطبه بالا فرموده است، يعنى بايد تا آن جا که امکان دارد بصيرت و معرفت و شناخت را به خود همراه داشت و از فريب خويشتن پرهيز کرد و از قرار گرفتن در معرض فريب و وسوسه هاى ديگران بر حذر بود. *** پی نوشت: 1. سوره فاطر، آيه 6. 2. سوره اسرا، آيه 64. 3. سوره کهف، آيه 104. 4. سوره يوسف، آيه 108. 5. «بحار الانوار»، ج 26، ص 66. 6. «ايم» به اعتقاد بعضى از ارباب لغت جمع «يمين» به معناى قسم است که نون آن ساقط شده است و مبتداى محذوف الخبر است و در تقدير «و ايمن الله قسمى; يعنى به خدا سوگندها مى خورم» است. 7. «افرطنّ» از ماده «افراط» در اصل به معناى تجاوز از حدّ است (نقطه مقابل تفريط) ولى گاه به معناى انجام حدّاکثر چيزى، نيز آمده است و در جمله بالا اشاره به همين معناست. 8. «ماتح» در اصل به معناى امتداد دادن چيزى است سپس به کسى که طناب را در چاه مى افکند تا آب بکشد «ماتح» گفته اند نقطه مقابل «مايح» که به کسى گفته مى شود که در چاه برود و از پايين دلو را پر از آب کند.  
شرح علامه جعفریحزب شيطان: «الا و ان الشيطان قد جمع حزبه و استجلب خيله و رجله». (آگاه شويد، كه شيطان سواران و پيادگان خود را جلب و بسيج نموده است). در برابر حزب شيطان كه براي فريب دادن اولاد آدم بسيج شده است، بي‌تفاوت نباشيد. مسلم است كه حزبي بنام حزب شيطان با علامت مخصوص يا با لباس مشخص در هيچ نقطه‌اي از تاريخ بشري نمودار نگشته است. ما با هر حزبي كه در تاريخ روبرو مي‌شويم، با يكي از صفات جالب كه مفهوم آرماني انساني دارد، خود را مشخص كرده است، مانند حزب عدالت، حزب آزادي، حزب نجات، حزب ترقي خواهان و غيره … بنابراين مقصود از حزب شيطان يك حزب رسمي با يك برنامه معين و هدف مشخص شيطاني نيست، بلكه بنا بقاعده اصلي: «ناريان مر ناريان را طالبند نوريان مر نوريان را جاذبند» منظور گردهم‌آيي و تشكل افراد و گروه‌هاي از انسان‌نماها است كه هوي و هوس‌ها و خودكامگي‌ها و زير شكم و مقام‌پرستي و تورم خود طبيعي آنان را با يكديگر متشكل ساخته، همداستان و هم رزم و هم پياله نموده است. اينگونه تشكل كه اميرالمومنين عليه‌السلام آن را حزب شيطان مي‌نامد، از نظر ماهيت و نتيجه پست تر و وقيح‌تر از تشكل حيوانات درنده مي‌باشد، زيرا درندگان هر اندازه به هر كيفيتي هم كه متشكل گردند، نمي‌توانند به فعاليتهاي وسيعتر و عميق‌تر از محدوده غرايز معين خود بپردازند، مثلا تشكل ببرها هرگز نميتواند تحول پليد در گروه ببرها يا ديگر جانداران بوجود بياورد، در صورتي كه حزب شيطان كه از افراد انساني تشكيل مي‌يابد، داراي نيروها و استعدادهايي است كه بوسيله‌ي آنها مي‌توانند ارزش‌ها را نابود كنند، تحولات قهقرايي ايجاد نمايند، اگر موقعيت ايجاب كند، راه‌هايي را كه به پوچي حيات منتهي مي‌گردد. پيش پاي مردم بگسترانند. حزب شيطان مختصات ديگري هم دارد، از آنجمله مي‌تواند از مفاهيم عالي انساني مانند علم، تكامل، عدالت، وطن، آزادي سوءاستفاده نموده، با تحريك ابعاد آرمان‌جويي در انسانها، آنان را تا اعماق تباهي‌ها براند. *** «و ان معي لبصيرتي ما لبست علي نفسي و لا لبس عليّ». (من بينايي‌ام را با خود دارم، هرگز امري را بر خود مشتبه نساخته‌ام و كسي نتوانسته است واقعيتي را بر من مشتبه بسازد). اينست معناي بينايي كه آدمي خود را نفريبد و فريب ديگران را نخورد شايد نكته بسيار مهمي كه در مقدم داشتن من امري را بر خود مشتبه نساخته‌ام بر جمله و كسي نتوانسته است واقعيتي را بر من مشتبه بسازد وجود دارد، اين باشد كه اگر كسي خود را نفريبد، فريب ديگران را هم نمي‌خورد. يعني علت اساسي اينكه آدمي بازيچه ديگران قرار نگيرد، اينست كه خود را ببازي نگيرد. انساني كه انديشه جدي درباره خود دارد، هرگز انديشه‌هاي غرض آلود ديگران او را نمي‌فريبد. اگر آدمي در شناخت آرمانها و حركت براي وصول به آنها خود را گول نزند، امكان ندارد وسيله بازي براي آرمان‌هاي ديگران قرار بگيرد. دليل اين مدعاي بسيار مهم اينست كه آدمي براي وصول بمرحله بينايي و جدي گرفتن خويشتن بايستي مراحل زير را در پشت سر بگذارد: 1- خود را كاملا بشناسد، يا حداقل عناصر و سرمايه‌هاي اساسي خود را درك و ارزيابي كند. 2- پس از اين شناخت است كه تشنگي خود را به هدف عالي حيات درك مينمايد. 3- تحقيق جدي در هدف عالي را شروع نموده مي‌فهمد كه اين هدف جز به فعليت رسيدن همه استعدادها و امكانات در راه وصول به جاذبه‌ي عظمت الهي نمي‌باشد. 4- در اين مرحله درك مي‌كند كه با چنين خودي نميتوان شوخي كرد، اين خود را نمي‌توان تسليم قوانين ناآگاه طبيعت و ديگر انسان‌ها نمود. در اين مرحله است كه آدمي بخوبي مي‌فهمد كه در جهان هستي يك چيز جدي وجود دارد، آن هم خود او است، زيرا اين خود وابسته مشيت الهي است كه فوق همه امور جدي و به وجودآورنده آنها است. هنگامي كه چنين بينايي نصيب آدمي گردد، چگونه مي‌تواند خود را گول بزند كه عبارت ديگري از محو كردن آن خود است: در مجلد يكم (رسالت انساني و شخصيت علي (ع)) اين جملات را متذكر شده‌ايم: اگر تو خود را نشكني، كسي نمي‌تواند ترا شكست بدهد. اگر تو خود را نابينا نكني كسي نمي‌تواند ترا كور كند. اگر تو خود را فاني و نابود نسازي هيچ عاملي قدرت فاني و نابود ساختن ترا ندارد. اگر بخواهي حركت كني هيچ عاملي نمي‌تواند ترا ساكن نمايد. روي همين قانون است كه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: چون امر را بر خود مشتبه نساخته‌ام، لذا هيچ كس حقيقتي را بر من مشتبه ننموده است. دليل صحت اين قانون اينست كه هيچ قدرت و عامل سقوط راهي به شخصيت آدمي ندارد، زيرا خداوند متعال شخصيت را در آن منطقه ممنوعه قرار داده است كه تنها خود انسان اجازه ورود به آن را دارد و بس. اگر آدمي با دست خود حرمت اين منطقه را نشكند، هر گونه وسيله فريب و شكست و اخلال كه تصور گردد از سطوح ظاهري شخصيت آدمي عبور ميكند ولي نمي‌تواند وارد آن منطقه گردد. يك مطالعه لازم در شخصيت عظماي تاريخ اين معني را بخوبي اثبات مي‌كند كه همه عوامل فساد و فريبكاري و نابينايي و شكست در حيات، پيرامون آن عظما را گرفته بود، و چون آنان به وسيله هشياري‌ها و تقوا و هدف‌گيري معقول در زندگي، سد پولاديني دور منطقه شخصيت خود كشيده بودند، هيچيك از آن عوامل نتوانست شخصيت آنان را مختل بسازد. بعنوان نمونه آيه زير را در نظر بگيريم: «و كذلك جعلنا لكل نبي عدوا شياطين الانس و الجن». (و بدينسان براي هر پيامبري دشمني از شياطين انس و جن قرار داديم). مسلم است كه شياطين انس و جن براي مختل ساختن شخصيت پيامبران از هر راهي كه ممكن بود وارد مي‌گشتند، ولي چنانكه گفتيم خود آنان بجهت شناخت عظمت شخصيت، نگهباني منطقه شخصيت را بعهده گرفته بودند و خداوند نيز در دفاع از آن منطقه پيروزشان مي‌ساخت. *** «و ايم الله لافرطن لهم حوضا انا ماتحه، لايصدرون عنه و لايعودون اليه». (سوگند به خدا، حوضي براي آنان پر خواهم كرد كه ساقي آن خودم باشم كه اگر وارد آن حوض شوند نتوانند بيرون روند و اگر از آن بگريزند نتوانند بر گردند). آنان موقعيتي را كه من به وجود خواهم آورد، قدرت بر هم زدن آنرا نخواهند داشت. مسلم است كه منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از آنان مردم تبهكار و خودكامگان مي‌باشد كه در آغاز خطبه از آنان به حزب شيطان تعبير كرده است. اينان طلحه و زبير و پيروان آن دو بوده‌اند كه فتنه و آشوب برپا كرده غائله جمل را ناجوانمردانه براه انداختند و راه را براي بازيگري‌هاي معاويه و ساير خودكامگان بني‌اميه در برابر اميرالمومنين هموار كردند. بياني كه اميرالمومنين (ع) درباره رويارو قرار گرفتن با آنان ميكند، اينست كه آنحضرت موقعيتي را بوجود خواهد آورد كه از شكستن محاصره آن ناتوان مي‌باشند. واقعيت چنان شد كه او فرموده بود، زيرا آنان نه از جنبه نيروهاي جنگي و عظمت افرادي كه پيرامون آنان را گرفته بودند، ياراي مقاومت در مقابل اميرالمومنين را داشتند و نه از جنبه حقوق الهي و انساني. آنان كمترين دليل و بهانه‌اي براي برپا كردن چنان كشتار بيرحمانه و دستاويز قرار دادن زن پيامبر اكرم (ص) دارا نبودند، لذا همانطور كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرموده است: چنان موقعيتي به وجود آمد كه نتوانستند خود را از آن رها كنند و نظير آن را بار ديگر به وجود بياورند.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 569-567 «أَلَا وَ إِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ-  وَ اسْتَجْلَبَ خَيْلَهُ وَ رَجِلَهُ-  وَ إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي مَا لَبَّسْتُ عَلَى نَفْسِي وَ لَا لُبِّسَ عَلَيَّ-  وَ ايْمُ اللَّهِ لَأُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضاً أَنَا مَاتِحُهُ-  لَا يَصْدُرُونَ عَنْهُ وَ لَا يَعُودُونَ إِلَيْهِ».  اين بخش از گفتار امام (ع) مخلوط و تلفيقى است از خطبه اى كه اين جمله را دارد: «لمّا بلغه انّ طلحة و الزّبير خلعا بيعته»، و اين خطبه منظمى نيست. سيّد رضى بخش ديگر اين خطبه را در جاى ديگر آورده است وقتى به آن برسيم تمام آن را به خواست خدا ذكر مى كنيم.  اين فصل از كلام امام (ع) مشتمل بر سه امر به ترتيب زير است: 1-  بدگويى از اصحاب جمل و نفرت از آنها.  2-  توجه دادن به فضيلت خود آن حضرت.  3-  تهديد اصحاب جمل.  مذمّت اصحاب جمل را با جمله «الا و انّ الشيطان...» آغاز مى كند. مقصود حضرت اين است چيزى كه موجب مخالفت آنها با حق مى شود شيطان است كه آنها را وسوسه مى كند و باطل را در دلشان مى آرايد. قبل از اين نيز چگونگى وسوسه و گمراه كردن شيطان را دانستى. پس هر كس با حق مخالفت كند و از روى دشمنى حق را رها كند از حزب شيطان و از لشكريان پياده و سواره او مى باشد.  جمله دوّم: «انّ معى لبصيرتى»، در ابتدا به كمال عقل و استعداد خود براى جلب حقّ و روشن كردن آن اشاره مى فرمايد و سپس بر اين حقيقت تأكيد مى كند كه نفس قدسيّه اش هرگز فريب شيطان را نخورده است و آن چنان كه حق بر ديدگان ضعيف مشتبه شده و آنها را از ديدن آن كور و از ادراك و جداسازى حق از باطل ناتوان مى سازد، در مورد آن حضرت چنين نشده است، خواه تشخيص ندادن حق از باطل به وسيله فريب شيطان بدون واسطه باشد، و همين است منظور كلام امام (ع) كه فرمود: «ما لبّست على نفسى»، يعنى آنچه نفس امّاره بر نفس مطمئنه من القا كرد كارساز واقع نشد، و خواه با وساطت پيروان شيطان صورت گرفته باشد، و همين است معناى كلام امام (ع) كه فرمود: «و لا لبّس علىّ»، يعنى هيچ يك از پيروان ابليس نتوانست شبهه اى را بر من القا كند و حقّ را به باطل بيارايد و بر من مشتبه سازد.  امام (ع) به موضوع سوّم اشاره كرده و فرموده است: «و ايم اللّه لافرطنّ حوضا انا ماتحه الى آخر». افراط حوض را براى جمع آورى سپاه و فراهم كردن ابزار جنگ استعاره آورده است و «انا ماتحه» را كنايه از اين آورده است كه خود سرپرستى و اختيار اين جنگ را به عهده خواهد داشت. از اين جهت كه جنگ شبيه دريا و آب فراوان است، اوصاف آب را براى آن استعاره آورده است. در مثل گفته مى شود فلان غوّاص غمرات و فلان متغمّس فى الحرب، يعنى فلان كس در گردابها فرو رفت و فلانى در جنگ غوطه ور شد. جايز است در اين جا لفظ حوض را استعاره بياورد و آن را با كلمات «متح» و «فرط» و «اصدار» و «ايراد» ترشيحيّه كند.  امام با اختصاص «متح» به نفس خود تهديد آنها را تأكيد مى كند، زيرا آنها به سختى و شجاعت او آگاه بودند. مضاف اليه ماتح در حقيقت حذف شده است و تقدير آن چنين بوده است: «انّه ماتح ماؤه» زيرا آب از حوض قابل كشيدن است. سپس استعداد خود را در سخت گرفتن بر آنها توصيف مى كند و به كنايه مى فرمايد هر كه در آن حوض وارد شد نجات پيدا نمى كند و به منزله كسى خواهد بود كه غرق مى شود و هر كس جان سالم به در برد دوباره به ميدان جنگ برنمى گردد و مجدداً در صدد تهيّه تداركات جنگ برنمى آيد، و سپس اين حقيقت را با سوگند خالق متعال تأكيد مى فرمايد.  اصل كلمه «ايم»، ايمن و جمع يمين است. نون آن براى تخفيف حذف شده همان گونه كه «لم يكن» را «لم يك» تلفّظ مى كنند. و بنا به قولى «ايم» مستقلًا اسمى است كه براى سوگند وضع شده، شرح بيشتر در كتابهاى نحو آمده است.     
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 161 و من خطبة له عليه السّلام و هى الخطبة العاشرة:ألا و إنّ الشّيطان قد جمع حزبه، و استجلب خيله و رجله، و إنّ معي لبصيرتي، ما لبّست على نفسي و لا لبّس عليّ، و أيم اللّه لأفرطنّ لهم حوضا أنا ماتحه، لا يصدرون عنه، و لا يعودون إليه. (3623- 3585)اللغة:(الخيل) الفرسان و (الرّجل) بالفتح جمع راجل كالرّكب جمع راكب و (أيم اللّه) مخفّف أيمن قال الفيومي أيمن اسم استعمل في القسم و التزم رفعه كما التزم رفع لعمرو اللّه، و همزته عند البصريّين وصل و اشتقاقه عندهم من اليمن و هو البركة، و عند الكوفيّين قطع لانّه جمع يمين عندهم و قد يختصر منه و يقال و أيم اللّه بحذف الهمزة و النّون ثم اختصر ثانيا فيقال م اللّه بضم الميم و كسرها و (افرطن) إمّا بفتح الهمزة و ضم الراء مضارع فرط زيد القوم كقعد أى سبقهم و تقدم عليهم، و فرط بفتحتين المتقدم في طلب الماء يهيئ الدلاء و الارشاء، و إمّا بضم الهمزة و كسر الراء من باب الافعال مأخوذ من أفرط المزادة أى ملأها و (الماتح) كالمايح و هو المستقى من البئر إلا أن الفرق بينهما كاعجامهما كما قاله أبو علي، يعني أنّ التاء بنقطتين من فوق و كذلك الماتح لأنّه المستقى فوق البئر و الياء بنقطتين من تحت و كذلك المايح لأنّه الذي ينزل إلى البئر فيملاء الدلو. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 162 الاعراب:ألا حرف تنبيه تدلّ على تحقّق ما بعدها لتركبها من همزة الاستفهام و لاء النّفى، و همزة الاستفهام إذا دخلت على النّفى أفادت التحقيق نحو: «أَ لَيْسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى  أَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتى » قال الزمخشري: و لكونها بهذا المنصب من التحقيق لا تكاد تقع الجملة بعدها إلا مصدّرة بنحو ما يتلقّى به القسم نحو: «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ» أقول: و كان ينبغي له أن يضيف إلى ذلك وقوع نفس القسم بعدها كما في كلامه عليه السّلام، و أيم اللّه مرفوع بالابتداء خبره محذوف أى أيم اللّه قسمي و قد يدخله اللام للتّوكيد فيقال ليمن اللّه قسمي، و افرطن إن كان من فعل فحوضا منصوب بنزع الخافض و اللام في لهم إمّا للتّقوية على حد قوله: يؤمن للمؤمنين، أو تعليليّة أى لاسبقنهم أو لاسبقن لأجلهم إلى حوض على حد قوله: و اختار موسى قومه، و إن كان من افعل فحوضا مفعول به و لهم مفعول لاجله أى لأملأن لأجلهم حوضا، و جملة لا يصدرون عنه و لا يعودون اليه حالية أو صفة للحوض.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة ملتقطة من خطبة طويلة له عليه السّلام لما بلغه أنّ طلحة و الزبير خلعا بيعته و هو غير منتظم، و قد أورد السّيد منها فصلا آخر و هي الخطبة الثّانية و العشرون؛ و نورد تمام الخطبة هناك إنشاء اللّه و على ذلك فالمراد بقوله عليه السّلام: (الا إنّ الشيطان قد جمع حزبه) هو الشّيطان الحقيقي لا معاوية كما توهّمه الشّارح المعتزلي، و حزبه هو طلحة و الزبير و أتباعهما و هم المراد أيضا بقوله: (و استجلب خيله و رجله) و فيه إشارة إلى أنّ الشّيطان هو الباعث لهم على مخالفة الحقّ و الجامع لهم على الباطل بوسوسته و اغرائه و تزيينه الباطل في قلوبهم و أنّ هؤلاء أطاعوا له و أجابوا دعوته و شاركوه في الدعاء إلى الباطل فصاروا حزبه قال تعالى: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 163 «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً» أي استخف من استطعت منهم أن تستفزه بدعائك إلى الفساد قال ابن عبّاس: كل راكب أو راجل في معصية اللّه فهو من خيل إبليس و جنوده و يدخل فيه كلّ راكب و ماش في معصية اللّه فخيله و رجله كلّ من شاركه في الدّعاء إلى المعصية.ثمّ أشار عليه السّلام إلى كمال عقله و استعداده بقوله: (و انّ معي لبصيرتي) يريد أنّ البصيرة التي كانت معي في زمن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لم تتغير، و إلى هذه اشيرت في قوله تعالى: «قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى  بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي» قال أبو جعفر عليه السّلام في رواية الكافي ذاك رسول اللّه و أمير المؤمنين و الأوصياء من بعدهما، يعني أنّ الدّاعي إلى اللّه مع البصيرة هو رسول اللّه و أمير المؤمنين و الأوصياء التّابعون له في الأقوال و الأفعال.ثمّ أكد كمال عقله بالاشارة إلى عدم انخداعه بخدع الشّيطان و بتلبيسه الباطل بصورة الحقّ كما يلبس على ذوى البصائر الضّعيفة و اولى العقول السخيفة سواء كان مخادعته بغير واسطة و هو المشار إليه بقوله: (ما لبّست على نفسي) أى لا يتلبس على نفسى المطمئنة ما تلقيه إليها نفسي الأمّارة، أو بواسطة غيره و هو المشار إليه بقوله: (و لا لبّس علىّ) أى لم يحصل التّلبيس علىّ من الخارج من جنود إبليس و أتباعه الذين تلقفوا عنه الشّبه و صار في قوتهم أن يلبسوا الحقّ صورة الباطل استعاره بالكنايه (و أيم اللّه لأفرطنّ لهم حوضا أنا ماتحه) هذا الكلام منه عليه السّلام وارد مورد التّهديد و جار على سبيل الاستعارة، و معناه لاسبقنهم أو لاسبقنّ لأجلهم حياض الحرب التي أنا متدرّب بها، أو لأملئنّ لهم حياض الحرب التي هي عادتي و أنا خبير بها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 164 قال الشّارح البحراني: استعار إفراط الحوض لجمعه الجند و تهيئة أسباب الحرب و كنّى بقوله: أنا ماتحه، أنّه هو المتولي لذلك و في تخصيص نفسه بالمتح تأكيد تهديد لعلمهم بشجاعته و قد حذف المضاف إليه أى أنا ماتح مائه إذ الحوض لا يوصف بالمتح و قوله: (لا يصدرون عنه و لا يعودون إليه) يعني أنّ الوارد منهم إليه لا يصدر عنه و لا ينجو منه فهو بمنزلة من يغرق فيه و أنّ من نجا منهم لا يطمع في الحرب مرّة اخرى و لا يعود إليها ابدا.الترجمة:آگاه باش قسم بخدا كه بتحقيق شيطان ملعون جمع كرده است حزب خود را از براى اغواء و اضلال و جمع نموده است سواران و پيادگان يعني أعوان و انصار خود را، و بدرستى بصيرتي كه داشتم در زمان حضرت رسالت مآب صلوات اللّه عليه و آله با من است، نپوشانيده ام بر نفس خود باطل را بصورت حق، و پوشانيده نشده است بر من يعني بر ضلالت نيفتاده ام نه از قبل نفس خود و نه بواسطه اضلال ديگرى قسم بخداوند هر آينه سبقت ميكنم ايشان را بسوى حوضهاى حرب يا پر ميكنم بجهة ايشان حوضهاى محاربه و مقاتله را كه من آب كشنده آن حوضها مى باشم، يعنى خبير و بصير باشم به آنها چنان حوضهائى كه باز نگردد از آنها آنهائى كه آمده باشند و باز نيايند بسوى آنها آنهائى كه رهيده باشند، يعنى هر كه بسوى بحر حرب شتابد غرق شود و جان بمالك دوزخ بسپارد، و هر كه از آن درياى خونخوار نجات يابد ديگر باره طمع در جنگ نمى نمايد، و اللّه أعلم بالصّواب و إليه المرجع و المآب. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom