جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۱ : دستورات جنگی [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) لابنه محمد ابن الحنفية لما أعطاه الراية يوم الجمل :
تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لَا تَزُلْ، عَضَّ عَلَى نَاجِذِكَ، أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَكَ، تِدْ فِي الْأَرْضِ قَدَمَكَ، ارْمِ بِبَصَرِكَ أَقْصَى الْقَوْمِ وَ غُضَّ بَصَرَكَ، وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ.

النَاجِذ : دندان آسيا. 
اعِرْ : فعل امر از «اعار» (عاريه داد) يعنى سرت را در راه خدا ببخش چنانكه عاريه دهنده مالش را مى بخشد. 
تِدْ : فعل امر از «وتد»، ثابت بدار. 
غُضَّ بَصَرَكَ : چشم بپوش، چشم فرو بند، يعنى از ناحيه دشمن هرگز مهراس و به توانمنديهاى خود اعتماد كن.
عَضّ : بدندان بگير، دندان بنه 
ناجِذ : دندان آخر 
غُضّ : چشمت را پائين بيانداز 
أقصَى : آخر، نقطه دور 
آموزش نظامى:
(در جنگ جمل سال ۳۶ هجرى روز پنجشنبه ۱۵ جمادى الآخر هنگام دادن پرچم به دست فرزندش محمد حنفيّه(۱) فرمود):
اگر كوه ها از جاى كنده شوند تو ثابت و استوار باش، دندان ها را برهم به فشار، كاسه سرت را به خدا عاريت ده، پاى بر زمين ميخكوب كن، به صفوف پايانى لشكر دشمن بنگر، از فراوانى دشمن چشم بپوش، و بدان كه پيروزى از سوى خداى سبحان است. 
_________________________(۱) محمّد حنفيّه مادرش خوله، دختر جعفر بن قيس بود، و جنگ جمل در ماه جمادى الآخر سال ۳۶ هجرى اتّفاق افتاد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام كه در جنگ جمل (جنگى كه عائشه در آن سوار شتر بود) به فرزند خود محمّد ابن حنفية فرمود آنگاه كه عَلَم جنگ را باو عطاء كرد: (اشتهار محمّد فرزند آن بزرگوار بابن حنفيّه براى آنست كه مادر او خولة دختر جعفر ابن قيس از قبيله بنى حنيفه بوده است):
(1) كوهها از جا كنده شوند تو از جاى خود حركت مكن (تو بايد در ميدان جنگ از كوهها محكمتر باشى و راه فرار پيش نگيرى) 
(2) دندان روى دندان بنه (سختيهاى جنگ را بر خود هموار كن) 
(3) كاسه سرت را بخدا عاريه ده (در جنگ از سرت بگذر، يا تمام افكار و خيالاتت را بخدا معطوف دار) 
(4) پاى خود را چون ميخ در زمين بكوب (در ميدان جنگ ثابت قدم باش و از بسيارى دشمن نترس) 
(5) چشم بينداز تا انتهاى لشگر را ببينى (تا تمام دشمنان شكست نخورند ايمن مباش، يا اينكه آخرين حيله و تدبير آنان را در نظر بگير تا در كار خود بينا باشى) 
(6) و چشم خود را بپوش (پس از آگاهى به حيله و تدبير دشمنان بهر طرف نگاه مكن و از برق شمشير ايشان وحشت نداشته باش) و بدان فتح و فيروزى از جانب خداوند سبحان است (پس از بكار بردن آداب جنگ اگر خواست خدا باشد فتح و نصرت نصيب تو خواهد گرديد). 
سخنى از آن حضرت (ع) به پسرش، محمد بن حنفيّه، هنگامى كه در جنگ جمل رايت را به دست او داد:
اگر كوهها متزلزل شوند، تو پايدار بمان. دندانها را به هم بفشر و سرت را به عاريت به خداوند بسپار و پايها، چونان ميخ در زمين استوار كن و تا دورترين كرانه هاى ميدان نبرد را زير نظر گير و صحنه هاى وحشت خيز را ناديده بگير و بدان كه پيروزى وعده خداوند سبحان است. 
اين سخن را على(عليه السلام) به فرزندش «محمّد بن حنفيّة» فرمود، در آن هنگام که پرچم را در روز جنگ «جمل» به دست او سپرد:
اگر کوه ها متزلزل شود تو تکان مخور! دندانهايت را به هم بفشار و جمجمه خويش را به خدا عاريت ده! قدمهايت را بر زمين ميخکوب کن! و نگاهت به آخر لشکر دشمن باشد! چشمت را فرو گير (و مرعوب نفرات و تجهيزات دشمن نشو)! و بدان! نصرت و پيروزى از سوى خداوند سبحان است!
 و از سخنان آن حضرت است به پسرش، محمد حنفيّه چون در نبرد جمل پرچم را بدو سپرد:
اگر كوهها از جاى كنده شود، تو جاى خويش بدار دندانها را بر هم فشار، و كاسه سرت را به خدا عاريت سپار پاى در زمين كوب و چشم بر كرانه سپاه نه، و بيم بر خود راه مده و بدان كه پيروزى از سوى خدا است.
 از سخنان آن حضرت است به وقتى كه در نبرد جمل پرچم را به دست فرزندش محمّد حنفيه داد:
اگر كوهها از جاى بجنبد تو ثابت باش. دندان بر دندان بفشار. سر خود را به خداوند بسپار. قدمهايت را بر زمين ميخكوب كن. ديده به آخر لشگر دشمن بينداز. به وقت حمله چشم فروگير. و آگاه باش كه پيروزى از جانب خداى سبحان است.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص:495-487و من كلام له عليه السّلام لابنه محمّد بن الحنفيّه لمّا اعطاه الرّاية يوم الجمل:اين سخن را على (ع) به فرزندش «محمّد بن حنفيّة» فرمود، در آن هنگام كه پرچم را در روز جنگ «جمل» به دست او سپرد. خطبه در يك نگاه:از روايات به خوبى استفاده مى شود كه امير مؤمنان على (ع) اصرار زيادى داشت كه در ميدان «جمل» جنگى صورت نگيرد و خون مسلمين بر صفحه آن ريخته نشود. و نيز آمده است كه در آن روز پرچم را به دست «محمد بن حنفيه» داد سپس در فاصله ميان نماز صبح تا ظهر، پيوسته آنها را دعوت به صلح و اصلاح و بازگشت به پيمان و بيعت مى كرد. و خطاب به «عايشه» كرد و فرمود: «خداوند در قرآن مجيد، تو (و ساير همسران پيامبر را) دستور داده است كه در خانه هايتان بمانيد (و آلت دست اين و آن نشويد)! تقواى الهى پيشه كن و به خانه ات باز گرد و فرمان خدا را اطاعت كن! بعد رو به «طلحه» و «زبير» كرد و فرمود: «شما همسران خود را در خانه پنهان كرده ايد، ولى همسر رسول خدا (ص) را به ميدان، در برابر همه آورده ايد! شما مردم را تحريك مى كنيد و مى گوييد ما براى خونخواهى «عثمان» اين جا آمده ايم و مى خواهيم خلافت، شورايى شود (در حالى كه مردم انتخاب خود را كرده و خود شما نيز بيعت نموده ايد)! به «زبير» فرمود: «آيا به خاطر دارى كه روزى در مدينه من و تو با هم بوديم و تو با من سخن مى گفتى و تبسّمى بر لب داشتى، پيامبر از تو پرسيد آيا على را دوست دارى؟ تو گفتى چگونه او را دوست نداشته باشم در حالى كه ميان من و او، هم خويشاوندى و هم محبّت الهى است در حدّى كه در باره ديگرى نيست! در اين جا پيامبر (ص) فرمود: تو در آينده با او پيكار خواهى كرد، در حالى كه ظالم هستى! تو گفتى پناه مى برم به خدا از چنين كارى»! باز هم على (ع) به نصيحت ادامه داد و به پيشگاه خداوند عرضه داشت: «خداوندا من بر اينان اتمام حجّت كردم و مهلتشان دادم تو شاهد و گواه باش!» سپس قرآن را گرفت و به دست «مسلم مجاشعى» داد و فرمود: «اين آيه را براى آنها بخوان: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما ...، اگر دو گروه از مؤمنان با هم پيكار كنند در ميان آنها صلح برقرار سازيد». او به لشكرگاه دشمن نزديك شد و قرآن را به دست راست گرفت و آيه را خواند. آنها حمله كردند و دست راست او را قطع نمودند. قرآن را به دست چپ داد، دست چپش را قطع كردند. با دندان گرفت او را كشتند. اين جا بود كه على (ع) فرمود: «هم اكنون پيكار كردن با اين گردنكشان براى ما گواراست»! در اين جا بود كه سخن بالا را خطاب به «محمّد بن حنفيّه» بيان فرمود.به هر حال در اين خطبه امام (ع) رموز مهمّى از فنون جنگ و نكته هايى را كه از نظر روانى و جسمى در يك سرباز مسلمان اثر مى گذارد و او را شجاع و آماده براى پيكار مى كند، بيان مى فرمايد.اين كلام مشتمل بر هفت جمله است: در جمله اوّل يك دستور كلّى در باره مقاومت در ميدان نبرد مى دهد و سپس در پنج جمله ديگر انگشت روى جزئيات و ريزه كاريها و امورى كه تأثير در استقامت و پيروزى دارد مى گذارد و در هفتمين و آخرين جمله، توجّه به پروردگار و توكّل بر ذات پاك او و اين كه پيروزى در هر حال از سوى اوست را مطرح مى فرمايد تا با قدرت و قوّت ايمان، مشكلات و سختيهاى جنگ قابل تحمّل شود و روحيّه نبرد در حدّ اعلى براى مبارزه با دشمن قرار گيرد.***همچون کوه استوار باش!همان گونه که در بالا اشاره شد، اين خطبه نيز ناظر به جريانات جنگ «جمل» است. آن جا که امام(عليه السلام) پرچم را به دست فرزند شجاعش «محمّد بن حنفيه» مى سپارد و در عباراتى کوتاه و مؤثّر و دلنشين، قسمت مهمّى از دستورات جنگى را براى او در هفت جمله بيان مى دارد: نخست مى فرمايد: «اگر کوه ها متزلزل شود، تو تکان مخور!» (تَزُولُ الجِبالُ وَ لا تَزُلْ).(1) در واقع مهمترين مسأله در ميدان جنگ، مسأله استقامت و پايمردى است که رسيدن به پيروزى بدون آن غير ممکن است; و امام(عليه السلام) نيز در آغاز، روى همين مسأله انگشت مى گذارد. اين جمله مى تواند اشاره اى به مضمون حديث معروفى باشد که درباره مؤمن نقل شده است که مى فرمايد: «اَلْمُؤمِنُ کَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لا تُحَرِّکُهُ الْعَواصِفُ; فرد با ايمان همچون کوه پابرجاست که طوفانها و تندبادها آن را تکان نمى دهد»! در حديث ديگرى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مى خوانيم: «اَلْمُؤمِنُ اَشَدُّ فِى دينِهِ مِنَ الْجِبالِ الرّاسِيَةِ وَ ذلِکَ اَنَّ الْجَبَلَ قَدْ يُنْحَتُ مِنْهُ وَ الْمُؤمِنُ لا يَقُدِرُ اَحَد عَلى اَنْ يَنْحَتَ مرنْ دينِهِ شَيْئاً; مؤمن، در دينش از کوه هاى پابرجا محکمتر است! چرا که کوه را گاهى مى تراشند، ولى از دين مؤمن چيزى کم و تراشيده نمى شود»!(2) سپس از اين دستور کلى فراتر رفته و به جزئياتى که در اين زمينه مؤثر و کار ساز است مى پردازد; و در دوّمين جمله مى فرمايد: «دندانهايت را به هم بفشار» (عَضَّ عَلى ناجِذِکَ). «ناجذ» گاه به معناى دندانهايى که بعد از دندان «انياب» واقع شده، تفسير گرديده و گاه به معناى دندان عقل و گاه به معناى همه دندانها و يا همه دندانهاى آسياب. و در اين جا مناسب معناى سوّم است. گفته مى شود فشار آوردن روى دندانها دو فايده دارد: نخست اين که ترس و وحشت را زايل مى کند و به همين دليل هنگامى که انسان از ترس بلرزد اگر دندانها را محکم بر هم بفشارد لرزش او ساکت يا کم مى شود و ديگر اين که استخوانهاى سر را محکم نگاه مى دارد و در برابر ضربات دشمن آسيب کمترى به آن مى رسد و شبيه اين معنا در خطبه ديگرى از «نهج البلاغه» آمده است آن جا که مى فرمايد: «وَ عَضُّوا عَلَى الاَضْراسِ فَاِنَّهُ اَنْبى لِلسُّيُوفِ عَنِ الْهامِّ; دندانها را روى هم فشار دهيد که اين کار تأثير شمشير را بر سر کمتر مى کند».(3) در سوّمين جمله با تعبير بسيار زيبايى مى فرمايد: «جمجمه خويش را به خدا عاريت ده!» (اَعِرِ اللهَ جُمْجُمَتَکَ). اشاره به اين که آماده ايثار، جانبازى و شهادت در راه خدا باش که اين آمادگى مايه شجاعت و شهامت و پايمردى است! بعضى از شارحان «نهج البلاغه» از اين جمله، پيشگويى و بشارت نسبت به سرنوشت «محمّد بن حنفيّه» در ميدان جنگ «جمل» استفاده کرده اند داير بر اين که تو از اين ميدان سالم برون خواهى آمد چرا که در مفهوم عاريت، باز پس گرفتن نهفته شده است. در چهارمين جمله مى فرمايد: «قدمهايت را در زمين ميخکوب کن!» (تِدْ في الاَرْضِ قَدَمَکَ). اشاره به اين که فکر عقب نشينى و فرار از ميدان هرگز در سر نپروران و در برابر دشمن ثابت قدم باش! همان گونه که قرآن مجيد به مؤمنان دستور مى دهد: (يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِذا لَقيتُمْ فِئَة فَاثْبِتُوا; اى کسانى که ايمان آورده ايد هنگامى که در ميدان نبرد با گروهى روبه رو مى شويد ثابت قدم باشيد»!(4) تفاوت اين جمله با جمله اوّل ممکن است در اين بوده باشد که جمله اوّل عدم تزلزل در فکر و روحيه را بيان مى کند و جمله اخير عدم تزلزل ظاهرى و جسمانى و عقب نشينى نکردن را در نظر دارد. در پنجمين جمله مى فرمايد: «نگاهت به آخر لشکر دشمن باشد!» (اَرْمِ بِبَصَرِکَ اَقْصَى الْقَوْمِ). اين نگاه سبب مى شود که به تمام ميدان و لشکر دشمن احاطه پيدا کند و آرايش جنگى را در همه جاى ميدان زير نظر بگيرد و از کم و کيف آن آگاه شود و محاسبات تهاجمى يا دفاعى خويش را بر اساس صحيح استوار سازد. در ششمين جمله مى فرمايد: «(بعد از آن که تمام لشکر و جوانب ميدان را در نظر گرفتى) نظرت را فرو گير!» (وَغُصَّ بَصَرک). اين جمله، يا به معناى حقيقى آن است که خود را در ميدان، دائماً متوجّه مناطق دور دست که از تکرار نظر به آن، گاه ترس و رعبى به وجود مى آيد، مشغول نکند و تنها به اطراف خود بنگرد (توجّه داشته باشيد «غصّ بصر» به معناى بستن چشم نيست بلکه به معناى فرو انداختن و کوتاه کردن نگاه است) و يا به معناى کنايى است يعنى نسبت به کثرت نفرات و تجهيزات دشمن بى اعتنا باش و از آن چشم فروگير و با شجاعت و شهامت بر دشمن بتاز و ضربات خود را بى واهمه بر او فرود آور! شاهد اين معنا جمله اى است که در خطبه ديگرى از نهج البلاغه آمده است آن جا که مى فرمايد: «وَغُضُّوا الاَبْصارَ فَاِنَّهُ اَرْبَطُ لِلْجَاْشِ وَ اَسْکَنُ لِلْقُلُوبِ; چشمهاى خود را فرو گيريد تا قلب شما قويتر و روح شما آرامتر باشد».(5) در هفتمين و آخرين جمله به يک نکته بسيار مهم و اساسى که جنبه معنوى و روحانى دارد و مايه قوّت نفوس و آرامش خاطر مى باشد، اشاره مى کند و مى فرمايد: «با اين همه بدان که نصرت و پيروزى از سوى خداوند سبحان است!» (وَاَعْلَمُ اَنَ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِاللهِ سُبْحانَهُ). اشاره به اين که آنچه گفته شد تنها اسباب و مقدّمات از نظر ظاهر به حساب مى آيد، آنچه مهم است اراده خداست که پيروزى و نصرت از آن سرچشمه مى گيرد; بر او دل ببند و به او تکيه کن و موفقيّت نهايى را از او بخواه که او بر هر چيزى قادر و تواناست و نسبت به بندگان با ايمان و مجاهد، رحيم و مهربان است! همان گونه که در قرآن مجيد نيز مى خوانيم: «وَ مَا النَّصُرُ اِلاّ مِنْ عِنْدِاللهِ الْعَزيزِ الْحَکيم; پيروزى، تنها از سوى خداوند عزيز و حکيم است».(6) جالب اين که قرآن مجيد در آغاز اين آيه سخن از يارى فرشتگان به ميان مى آورد ولى با اين حال مى فرمايد: «تصوّر نکنيد که نصرت و پيروزى به دست فرشتگان است، بلکه تنها به دست خداوند قادر، عالم و تواناست»! *** نکته ها: 1ـ محمّد بن حنفيّه کيست؟ او يکى از فرزندان رشيد اميرمؤمنان على(عليه السلام) است و «حنفيّه» لقب مادر اوست و اسمش «خوله» دختر يکى از مردان با شخصيّت طايفه «بنى حنيفه» است که در يکى از جنگهاى اسلامى اسير شد و مى خواستند او را بفروشند; على(عليه السلام) او را آزاد کرد و به همسرى خود درآورد. او شجاعت را از على(عليه السلام) به ارث برده بود و مى گويند گاهى زره هاى محکم را با دست پاره مى کرد و به همين دليل امام(عليه السلام) در جنگ «جمل» پرچم را به دست او سپرد و در جنگ «صفّين» جناح چپ سپاه على(عليه السلام) به دست او و «محمّد بن ابى بکر» و «هاشم مرقال» بود. بعضى «محمّد بن حنيفيّه» را متّهم مى کنند که او بعد از امام حسين(عليه السلام) دعوى امامت داشت و يا حتّى دعوى مهدويّت! ولى مرحوم «شيخ مفيد» در اين زمينه سخن روشنى دارد، مى گويد: «محمّد حنفيّه» هرگز ادّعاى امامت نکرد و کسى را به سوى خود فرانخواند (بلکه ديگران چنين نسبت هايى به او داده اند و مدّعى امامت و يا مهدويّت او بوده اند و طايفه «کيسانيّه» جزء چنين مدّعيانى محسوب مى شوند». «محمّد حنفيّه» در سال 81 هجرى در سنّ شصت و پنج سالگى دارفانى را وداع گفت. درباره محل دفن او اختلاف است، بعضى مى گويند در «طائف» بدرود حيات گفت و در همان جا دفن شد و بعضى مى گويند در «بقيع» به خاک سپرده شد و گاه محلّ وفات او را کوه «رَضْوى» در نزديکى مدينه دانسته اند.(7) يکى از نشانه هاى جلالت مقام او اين است که امام حسين(عليه السلام) هنگامى که مى خواست از مدينه به سوى مکّه حرکت کند او را وصى و نماينده خود در مدينه قرارداد تا اخبار آن جا را به او برساند و وصيتنامه معروف خود را که در مقاتل آمده، به او سپرد. 2ـ مهمترين شرط پيروزى بر دشمن از آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى به خوبى استفاده مى شود که اساس پيروزى در کارها صبر و استقامت و پايمردى است. قرآن سربازان پيروز که حتّى با نابرابرى فاحش نسبت به دشمن، مشمول نصرت الهى مى شوند را به همين صفت توصيف کرده، مى فرمايد: «اِنْ يَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ اِنْ يَکُنْ مِنْکُمْ مِائَة يَغْلِبُوا اَلْفاً مِنَ الَّذينَ کَفَرُوا بِاَنَّهُمْ قَوْم لا يَفْقَهُونَ; هرگاه بيست نفر با استقامت از شما باشند بر دويست نفر غلبه مى کنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانى که کافر شدند پيروز مى گردند چرا که آنها گروهى هستند که نمى فهمند».(8) در کلمات قصار نهج البلاغه مى خوانيم: «وَ عَلَيْکُمْ بِالصَّبْرِ فَاِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الاِيمانِ کَالرَّأسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لا خَيْرَ في جَسَد لا رَأسَ مَعَهُ وَ لا فى إيمان لا صَبْرَ مَعَهُ; و بر شما باد که صبر و استقامت کنيد! زيرا صبر و استقامت نسبت به ايمان، همچون سر است نسبت به بدن، تنى که سر با او نباشد فايده اى ندارد و همچنين است ايمانى که صبر و استقامت با آن نباشد»!(9) در خطبه بالا نيز کراراً روى همين معنا تکيه شده است، گاه مى فرمايد: «اگر کوه ها تکان بخورند تو استقامت کن و از جاى تکان مخور!» و گاه مى فرمايد: «قدمهايت را بر زمين ميخکوب کن!» و بقيه جمله ها نيز در واقع شاخ و برگى براى اين معناست; زيرا دندانها را به هم فشردن، جمجمه خويش را به خدا عاريت دادن، نصرت و پيروزى را از جانب خدا دانستن، همه اينها به انسان استقامت بيشتر مى بخشد و پايدارى فزونتر مى دهد و آنچه سبب شد که مسلمانان در جنگ هاى نابرابر با دشمنان در صحنه هاى مختلف پيروز شوند همين اصل بود، اصلى که بايد در نسل کنونى نيز زنده بماند تا شاهد پيروزيهاى بيشتر بر دشمنان اسلام گردند. * * * پی نوشت: 1. به گفته بعضى از شارحان «نهج البلاغه» عبارت فوق از نظر معنا، يک جمله شرطيه است و در تقدير «لو زالت الجبال لا تزل» مى باشد. (شرح «ابن ميثم»، ج 1، ص 287). 2. «سفينة البحار»، ماده «امن». 3. «نهج البلاغه»، خطبه 124. 4. سوره انفال، آيه 45. 5. «نهج البلاغه»، خطبه 124. 6. سوره آل عمران ـ آيه 126. 7. رجال «مامقانى»، «سفينة البحار» و «مفتاح السّعادة» و «شرح ابن ابى الحديد». 8. سوره انفال، آيه 65. 9. کلمه 82، از کلمات قصار نهج البلاغه.  
شرح علامه جعفریخطاب به محمد حنفيه: «تزول الجبال و لاتزل عض علي ناجذك» (فرزندم، اگر كوه‌ها از جاي كنده شوند، تو پابرجا باش، دندان‌ها روي هم بفشار). اگر كوه‌ها از جاي خود كنده شوند تو پابرجاي باش: فرزندم، نخست در اين بيانديش كه چه علتي ما را از خانه‌هاي خود به ميدان كارزار كشيده است؟ آن سبب چيست كه آرامش زندگي ما را مبدل به هيجان و اضطراب جنگ نموده ما را به گام برداشتن در مرز زندگي و مرگ وادار نموده است؟ آيا ما با اين تبهكاران دعواي ارث مالي داريم؟ آيا جنگ ما با اينان بر سر ثروت و مال دنيا است؟ آيا خصومت شخصي ما را وادار كرده است كه با اينان به كشتار برخيزيم؟ آيا ما با اين خودباختگان جنگ قبيله‌اي داريم؟ بدان كه علت روياروي قرار گرفتن ما با اين پيمان‌شكنان خطاپيشه، هيچيك از اين امور نيست. صف آرايي ما در برابر يكديگر جز صف آرايي حق و باطل نيست. ما از حق حمايت مي‌كنيم، آنان در باطل غوطه‌ورند و مي‌خواهند انسانها را از حق‌گرايي و حق‌يابي محروم بسازند. در اين حقيقت هم بيانديش كه پيشتازان رياست پرست اين قوم، پيمان‌هاي الهي با من بستند و با كمال بي‌اعتنايي به پيمان الهي، آن را شكستند. آنگاه دست به آشوبگري‌ها زدند و جامعه اسلامي را مضطرب ساختند و زن پيامبر را كه ميبايست در خانه خود بنشيند و به نگهباني اسلام بپردازد، با خود برداشته بيابان‌ها و دشت و تپه‌ها در نورديدند و خود را بميدان جنگ رسانيدند. اگر از اينان بپرسي كه براي چه اين كارزار را به راه انداخته‌ايد، آنان در پاسخ تو نمي‌توانند بگويند: ما حق را مي‌خواهيم، زيرا خود آنان از اعماق دلشان مي‌دانند كه حق با من است، لذا هر سخني كه براي مغالطه و سفسطه بازي بياورند، انحراف خودشان را اثبات خواهد كرد. بدينسان چشمه‌سار حيات روحي اين قوم خشكيده است و نمي‌توانند حيات حق‌جويان را درك و قابل ارزش بدانند. لختي در محتويات مغزي آنان نيز بيانديش. فعال‌ترين محتواي مغزي آنان اينست كه وجود علي بن ابيطالب (ع) (كسي كه نسبتش با پيامبر اسلام، نسبت هارون با موسي است) و اينهمه پاكان مهاجرين و انصار كه در اشاعه‌ي حق و حقيقت زندگي خود را متزلزل ساخته‌اند، در اين كره خاكي نه تنها بيهوده است، بلكه وجود او و پيروانش براي انسان‌ها ضرربار است!! تخيلات ديگري هم در توي جمجمه‌ي آنان موج مي‌زند كه بازگوكردنش دل را آشفته مي‌سازد و ساده‌لوحان را به بدبيني مي‌كشاند، زيرا اين مطلب براي ساده‌لوحان قابل هضم نيست كه اينان اسلام و حقيقت را براي اغراض شخصي خود استخدام مي‌كنند و همه انديشه‌ها و استعدادهاي آنان در تحقق بخشيدن اين آرمان شيطاني مصروف مي‌شود كه اسلام وسيله‌اي براي خودكامگي و برتري‌جويي مادي بر ديگران و چشيدن طعم امر و نهي مي‌باشد. با اين محاسبات عيني اينان به موجودات ضد حيات مبدل شده‌اند و دست به خودكشي زده‌اند. فرزندم، ما اينان را از پاي در نمي‌آوريم، زيرا حق حيات و موت از آن خدا است و بس. ما زندگي به اين مردم نداده‌ايم، تا حق مرگ آنان در اختيار ما باشد. شمشيري كه در راه دفاع از حق كشيده مي‌شود، مشيت تجسم يافته خداوندي است كه براي نگهباني حق بكار افتاده است. در اين هنگام كارزار كه محتويات مغزها درهم و برهم و دل‌ها در شورش و اضطراب غوطه‌ور شده، گوش به صداي چكاچاك شمشيرها كه فضا را پر كرده، فرا مده. از هيكل‌هاي تنومند، روي مركب‌ها كه مانند كوهي سر بفلك كشيده ديده مي‌شوند، مرعوب مباش. زيرا: در آنهمه هيكل ز دل و جان خبري نيست جز وسوسه و فكر پريشان خبري نيست بيهوده به خود راه مده ترس و هراسي مشتي دد و ديوند ز انسان خبري نيست مقاومت كن، متزلزل مباش، كسي كه تكيه‌گاهش خدا است، از انبوه دشمن بيم و هراسي ندارد. *** «اعر الله جمجمتك تد في الارض قد مك ارم ببصرك اقصي القوم و غض بصرك» (جمجمه‌ات را به خدا بسپار قدمت را روي زمين چونان ميخ فرو رفته ثابت بدار، چشم به آخرين صفوف دشمن بدوز و ديده از انبوه دشمن بپوش). جمجمه‌اي كه چون گوي بي‌اختيار تسليم چوگان الهي نباشد، دير يا زود گوي پيش پاي قوانين طبيعت گشته، راه نابودي را پيش خواهد گرفت. فرزندم، تاكيد مي‌كنم كه مالك زندگي و مرگ خدا است. نيروها و حركات و دگرگوني‌ها همه و همه در ميدان مشيت الهي بجريان مي‌افتند. «لاحول و لاقوه الا بالله». ذكر دائمي كسي است كه آشنايي نزديكي با هستي آفرين پيدا كرده است. از يك بند انگشت گرفته تا هشتاد ميليارد سلول مغزي با پانصد ميليون شبكه ارتباطات كه در زير جمجمه تو مشغول فعاليت است، جلوه‌گاهي از مشيت قاهره‌ي خداي تست. اين همه نيروها و استعدادها كه چند روزي به امانت بر ما سپرده شده است، در هنگام پيكار با باطل، بايستي در كف اخلاص به پيشگاه او تقديم شود. اينجا لب جوي زيبا نيست، اينجا براي تماشاي مناظر زيباي طبيعت نيامده‌ايم. اينجا بازار سوداگري هم نيست. اين ميدان كارزار جايگاه برگردانيدن امانت الهي است كه زندگي و هستي ما است. متزلزل مباش، يكايك صفوف دشمن را منگر، نيروها و وسايل جنگي آنان خيره و مرعوبت نسازد. ديده بر آخرين صفوف دشمن بدوز چونان قهرمان پيروزي كه انبوه دشمن را درنوردد و آخرين جبهه خصم را بگيرد. *** «و اعلم ان النصر من عند الله سبحانه» (و بدان كه پيروزي از نزد خداوند سبحان است). پيروزي از خدا و براي خداست و بس. اينست منطق پيشواي الهي ما كه در فوق منطق درندگان انسان‌نما قرار گرفته است. من زدم، من كشتم، من پيروز شدم، من دشمن را از بين بردم، سخنان گرگ صفتاني است كه سرتاسر تاريخ را با پنجه‌ها و دندان‌هاي خود، با خون انسانها رنگين نموده‌اند. من انسان يا انسان‌هايي را از پاي درآوردم و پيروز گشتم، جمله‌ايست كه تاكنون در فضاي تاريخ طنين انداخته است و احساس مي‌شود كه پس از اين هم چنين خواهد بود. اين طبيعت درنده آدمي است كه همه مصلحان و پيامبران براي تعديل و تلطيف آن، مي‌كوشند و فداكاري در اين راه را اولين ماده رسالت خود مي‌دانند. پليدتر و نفرت‌آورتر از اين طبيعت آدمي و جانگدازتر از آن، نامگذاري جنايتكارانه‌اي است كه كشنده را پيروز و كشته شده را شكست خورده مي‌نامند!! مگر كسي نيست كه به اين نامگذاران از حيات بي‌خبر بگويد: حالا كه در تعديل و تلطيف طبيعت بشري و تربيت آن قدم برنمي‌داريد اقلا جنايتكاران را با كلمه پيروزي مست‌تر و ديوانه‌تر نسازيد. اگر شما اين كلمه را بكار نبريد و به كلمه قاتل كفايت كنيد، احتمال آن ميرود كه روزي آن جنايتكاران روياروي وجدان خود قرار بگيرند و اشكي چند به خودكشي خويشتن بريزند. بياييد، براي خود و براي احترام قطره‌هاي خون، تابلوهايي را كه منظره شكارگاهي را نشان مي‌دهد كه درنده سرمستي حيوان بينوايي را با شكنجه فوق تصور از پاي در مي‌آورد، بسوزانيد نابود كنيد، حيواني كه نوزادهاي خود را در آشيانه مخفي كرده براي پيدا كردن غذا كوه‌ها و دره‌ها را درنورديده با حالت ياس، در دامنه كوهي چشم به افق‌هاي دوردست دوخته، باشد كه برگ و نوايي براي نوزادان خود پيدا كند و رو به آشيانه‌ي خود برود، ناگهان درنده سرمستي از راه مي‌رسد و متلاشي‌اش مي‌كند، يا انسان درنده‌تر از وحشي جنگل، نه براي رفع گرسنگي، بلكه براي آنكه تيرش به هدف برسد! آن جاندار بينوا را از حيات لذيذش محروم مي‌سازد!! نقاش هنرمندي!! پيدا مي‌شود و با حماسه‌اي مانند شراب كهن درندگان را مست‌تر مي‌نمايد! اين منظره وقيح و جانسوز را بصورت تابلو در مي‌آورد و پول‌هايي كلان را از جريان زندگي مردم خارج كرده، هم پول را كه براي جريان شئون اقتصادي مردم بوجود آمده است، در آن تابلو راكد مي‌نمايد و هم حيات مردم را در آن تابلو به پوچي مي‌كشاند! مي‌گويند: از تماشاي اين منظره‌ها لذت مي‌برند!! آري، كساني كه درندگان ضد حيات را پيروزمند صدا مي‌كنند! همان‌ها هستند كه مي‌توانند حالت تناآميز روحي را كه در هنگام تماشاي منظره ظالم كشنده و مظلوم كشته شده، به وجود مي‌آيد، لذت بنامند! بينواي سيه روز، اين لذت نيست، بلكه نوعي از تلاطم تناقض انگيز روح است كه از دريافت عظمت حيات جاندار و بي‌ارزشي نابكارانه‌اي كه در آن لحظه حيات را گرفتار كرده است، ناشي مي‌گردد. چه كسي مي‌داند؟ كه اين تناقض‌هاي روحي بظاهر لذت بخش، در روح ما انسان‌ها چه تاثيرهائي بجاي مي‌گذارد؟ و چگونه جنگهاي خانمانسوز را يكي پس از ديگري در گذرگاه تاريخ به وجود مي‌آورد. آري بگذاريد ذوق كنند: آتشش پنهان و ذوقش آشكار          دود او ظاهر شود پايان كار بياييد از همين امروز در اصطلاحات مربوط به حيات تجديد نظر كنيم و هرگز كلمه‌ي پيروز را درباره قاتل و شكست خورده را درباره مقتولان بكار نبريم. بياييد همصدا با اميرالمومنين (ع) بگوييم: پيروزي از خدا و براي خدا است و بس. معناي اين جمله بطور مختصر اينست كه چون حيات و موت در اختيار خداست و بس، پس تصرف در حيات بدون مشيت الهي، جز جنايت نام ديگري ندارد و آنگاه كه انسان يا انسان‌هايي حيات ديگران را از ارزش مي‌اندازند و آن را مي‌خشكانند، حيات خود آنان طبق مشيت الهي از ارزش افتاده سزاوار نابود شدن مي‌گردد. متصدي نابود كردن اين ضد حيات‌ها وظيفه‌اي را انجام داده است كه آفريننده حيات مقرر داشته است. چون قدرت و راهنمايي و قانون از خدا است، پس پيروزي از آن خدا و براي خداست. مفاد جمله اميرالمومنين (ع) (بدان كه پيروزي از نزد خداوند سبحان است) در آياتي از قرآن مجيد چنين آمده است: «و ما النصر الا من عند الله العزيز الحكيم». (پيروزي نيست مگر از نزد خداوند عزيز حكيم). «بنصرالله ينصر من يشاء و هو العزيز الرحيم». (خداوند با ياري خود هر كه را بخواهد پيروز مي‌سازد و اوست خداي عزيز رحيم).  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 572- 570 از سخنان آن حضرت خطاب به پسرش محمد بن حنفيه هنگامى كه در جنگ جمل پرچم را به او داد ايراد فرمود: در اين بخش، امام (ع) به چگونگى جنگ و پيكار اشاره كرده و فرزندش را از اضطراب و عقب نشينى نهى كرده و تأكيد مى كند كه اگر كوهها از جا كنده شوند تو از جايت تكان نخور. سخن امام (ع) به صورت قضيّه شرطيّه متّصله آمده است و تقدير آن اين است كه اگر كوهها از جا كنده شوند تو از جايت تكان نخور بدين معنى كه هرگز عقب نشينى نكن. وقتى كه بنا باشد در مقابل تكان خوردن كوه (به فرض) تكان نخورد قهراً در مقابل تغييرات جزئى ديگر به طريق اولى نبايد تغييرى در عزم و اراده بر جنگ پديد آورد. بنا بر اين سخن امام (ع) مبالغه است براى نهى از عقب نشينى. به دنبال اين تأكيد پنج دستور به شرح زير بيان مى دارد: 1-  اين كه در هنگام جنگ دندانها را بر هم بفشارد و اين مستلزم دو چيز است: الف-  دندان بر دندان فشردن مانع سستى و ترس مى شود. انسان اين حالت را در سرما و ترسى كه موجب لرزيدن مى شود آزموده است كه هر گاه دندانها را بر يكديگر بفشرد لرزش مى ايستد و بر بدن خود مسلّط مى شود.  ب-  در اين حالت ضربه به سر زياد اثر نمى كند، همچنان كه امام (ع) در جاى ديگر فرموده است دندانها را بر يكديگر فشار دهيد زيرا شمشيرها را از رسيدن به مغز كند مى سازد و آن به اين دليل است كه در اين حالت قدرت و سختى در سر متمركز مى شود.  2-  جمجمه ات را به خدا بسپار، اين كلام استعاره زيبايى است كه جمجمه را به وسيله اى تشبيه كرده است كه براى استفاده ديگران به عاريه داده مى شود و سپس به صاحبش باز مى گردد. بنا بر اين سود بردن دين خداوند و حزب او از محمّد حنفيّه شباهت پيدا مى كند به استفاده كردن از عاريه.  بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند در اين كلام تذكّرى بر محمّد حنفيّه است كه در اين جنگ كشته نمى شود، زيرا آنچه به خدا عاريه داده شود حتماً به سلامت برمى گردد. و اين، اضطراب او را برطرف و دلش را آرام مى سازد.  3-  توصيه مى كند كه قدمهايش را بر زمين استوار سازد و آنها را همانند ميخ محكم كند، زيرا اين امر دو فايده دارد: الف-  اضطراب را فرو مى نشاند و تصميم انسان را بر جنگ دوام مى بخشد.  ب-  چنين حالتى نشانه شجاعت و شكيبايى در ناخوشايندهاست و باعث ضعف و شكست دشمن مى شود.  4-  دستور مى دهد كه نگاهش را به انتهاى لشكر دشمن بيفكند و آن بدين لحاظ است كه بداند دشمن چه مى كند و به خدعه و حيله گرى و موارد ضربه پذيرى لشكر توجّه داشته باشد.  5-  چشمش را نيم باز نگه دارد و اين علامت آرامش و پايدارى و صدمه نديدن است، چون با تمام چشم برق شمشيرها را نگريستن موجب ترس مى شود و چه بسا موجب ضرر چشم شود، نگاه مطلوب در جنگ غضب آلود و با گوشه چشم مانند شخص كينه دار منتظر فرصت نگاه كردن است، چنان كه امام (ع) در جاى ديگر فرمود با گوشه چشم و با خشم دشمن را بنگريد. بعد از اين كه امام (ع) به اين پنج ويژگى آگاهى مى دهد فرزندش را، متوجّه مى سازد كه پيروزى از جانب خداست چنان كه خداوند فرموده است: «وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى  لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ» و به اين وسيله ثبات اعتماد به خدا را با توجّه به آيه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ» تاكيد مى فرمايد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 165 و من كلام له عليه السّلام لابنه محمد بن الحنفية لما اعطاه الراية يوم الجمل و هو الحادى عشر من المختار فى باب الخطب.تزول الجبال و لا تزل، عضّ على ناجذك، أعر اللّه جمجمتك، تد في الأرض قدمك، إرم ببصرك أقصى القوم، و غضّ بصرك، و اعلم أنّ النّصر من عند اللّه سبحانه. (3667- 3638)اللغة: (عضّ) أمر من عضضت اللّقمة و بها و عليها من باب تعب لكن بسكون المصدر و من باب منع أمسكتها (الناجذ) السنّ بين الضّرس و النّاب و ضحك حتّى بدت نواجذه، قال تغلب: المراد الأنياب، و قيل النّاجذ آخر الأضراس و هو ضرس الحلم لأنّه ينبت بعد البلوغ و كمال العقل و قيل: الأضراس كلّها نواجذ (و الجمجمة) عظم الرّأس المشتمل على الدّماغ و ربّما يعبّر بها عن الانسان كما يعبّر عنه بالرّأس و (تد) أمر من و تد قدمه في الأرض اى أثبتها فيها كالوتد.الاعراب:متعلّق تزول و تزل محذوف أى تزل الجبال عن مكانها و لا تزل عن مقامك و موضعك، و الباء في قوله: ارم ببصرك زايدة، يقال: رميته و رميت به ألقيته، و سبحانه منصوب على المصدر بمحذوف من جنسه أى سبّحته سبحانا، و نقل عن سيبويه أنّ سبحان ليس بمصدر بل هو واقع موقع المصدر الذي هو التّسبيح، و الاضافة إلى المفعول لأنّه هو المسبّح بالفتح، و نقل عن أبي البقاء أنّه جوّز أن يكون الاضافة إلى الفاعل و قال: المعروف هو الأوّل؛ و المعنى على ذلك اسبّح مثل ما سبّح اللّه به نفسهالمعنى:اعلم أنّه عليه السّلام أشار في كلامه هذا إلى أنواع آداب الحرب و كيفيّة القتال و علّم محمّدا ستّة امور منها.الاوّل ما عليه مدار الظفر و الغلبة و هو الثّبات و الملازمة و إليه أشار بقوله: (تزول الجبال و لا تزل) و هو خبر في معنى الشرط اريد به المبالغة أى لو زالت الجبال عن مواضعها لا تزل و هو نهى عن الزّوال مطلقا لأنّ النّهى عنه على تقدير زوال الجبال الذي هو محال عادة مستلزم للنّهي عنه على تقدير العدم بالطريق الاولى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 166 الثّاني ما أشار إليه بقوله: (عضّ على ناجذك) فانّ عضّ النّواجذ ينبو السّيف عن الدّماغ من حيث إنّ عظام الرّأس تشتدّ و تصلب عند ذلك كما قال عليه السّلام في موضع آخر: و عضّوا على النّواجذ، فانّه أنبأ للصّوارم عن الهام مضافا إلى ما في عضّها من ربط الجاش  «1» عن الفشل و الخوف كما يشاهد في حال البرد و الخوف الموجب للرّعدة فانّه إذا عضّ على أضراسه تسكن رعدته و يتماسك الانسان بدنه.الثالث ما أشار إليه بقوله: (أعر اللّه جمجمتك) و المراد به بذلها في طاعة اللّه لينتفع بها في دين اللّه كما ينتفع المستعير بالعارية، قال الشّارح المعتزلي: و يمكن أن يقال إنّ ذلك إشعار بانّه لا يقتل في تلك الحرب لأنّ العارية مردودة و لو قال له: بع اللّه جمجمتك لكان ذلك إشعارا له بالشّهادة فيها.أقول: و ذلك لقوله سبحانه: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ» الآية.الرّابع ما أشار إليه بقوله: (تد في الأرض قدمك) و هو أمر بالزام قدمه في الأرض كالوتد لاستلزامه ربط الجاش و استصحاب العزم و كونه مظنّة الشّجاعة.الخامس ما أشار إليه بقوله: (ارم ببصرك أقصى القوم) و هو الأمر بفتح عينيه و رفع طرفه و مدّ نظره إلى أقاصي القوم ليعلم على ما ذا يقدم فعل الشّجاع المقدام غير المبالي لأنّ الجبان تضعف نفسه و يضطرب قلبه فيكون غضيض الطرف ناكس الرأس لا يرتفع طرفه و لا يمتدّ عنقه.السّادس ما أشار إليه بقوله: (و غضّ بصرك) و هو أمر بغضّ بصره بعد مدّه عن بريق سيوفهم و لمعان دروعهم، لأنّ مدّ النّظر إلى بريق السّيوف مظنّة الرّهبة و الدّهشة، ثمّ إنّه عليه السّلام بعد تعليمه آداب المحاربة و المقاتلة قال له: (و اعلم أنّ النّصر من عند اللّه سبحانه) ليتأكد ثباته بوتوقه باللّه سبحانه مع ملاحظة قوله تعالى: «إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ» هذا.______________________________ (1) الجاش رواغ القلب اذا اضطرب عند الفزع و نفس الانسان ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 167و ينبغي لنا أن نذكر هنا طرفا من وقايع الجمل ممّا يناسب المقام بما فيه من الاشارة إلى مورد ذلك الكلام منه عليه السّلام.فاقول: في البحار من كتاب المناقب من كتاب جمل انساب الأشراف أنّه زحف عليّ عليه السّلام بالنّاس غداة يوم الجمعة لعشر ليال خلون من جمادى الآخرة سنة ستّ و ثلاثين و على ميمنته الأشتر و سعيد بن قيس و على ميسرته عمّار و شريح بن هاني و على القلب محمّد بن أبي بكر و عديّ بن حاتم و على الجناح زياد بن كعب و حجر ابن عديّ و على الكمين عمرو بن الحمق و جندب بن زهير و على الرّجالة أبو قتادة الأنصاري و أعطى رايته محمّد بن الحنفيّة ثمّ أوقفهم من صلاة الغداة إلى صلاة الظهر يدعوهم و يناشدهم و يقول لعايشة إنّ اللّه أمرك أن تقرى في بيتك اتقي اللّه و ارجعي، و يقول لطلحة و الزّبير، خبأتما نسائكما و أبرزتما زوجة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و استفززتماها فيقولان: إنّما جئنا للطلب بدم عثمان و أن يرد الامر شورى و البست عايشة درعا و ضربت على هودجها صفايح الحديد و ألبس الهودج درعا و كان الهودج لواء أهل البصرة و هو على جمل يدعى عسكرا.ابن مردويه في كتاب الفضائل من ثمانية طرق أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام قال للزّبير: أما تذكر يوما كنت مقبلا بالمدينة تحدّثني إذ خرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرآك معي و أنت تبسم إليّ فقال لك: يا زبير أ تحب عليّا؟ فقلت: و كيف لا احبّه و بيني و بينه من النّسب و المودّة في اللّه ما ليس لغيره، فقال: إنّك ستقاتله و أنت ظالم له فقلت: أعوذ باللّه من ذلك، و قد تظاهرت الرّوايات أنّه عليه السّلام قال: إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال لك: يا زبير تقاتله ظلما و ضرب كتفك قال: اللّهم نعم، قال: أفجئت تقاتلني؟فقال: أعوذ باللّه من ذلك، ثمّ قال أمير المؤمنين عليه السّلام: دع هذا بايعتني طائعا ثمّ جئت محاربا فما عدا ممّا بدا، فقال: لا جرم و اللّه لا قاتلتك.حلية الاولياء قال عبد الرّحمن بن أبي ليلي فلقاه عبد اللّه ابنه فقال: جبنا جبنا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 168 فقال يا بنيّ: قد علم النّاس أنّي لست بجبان و لكن ذكرني عليّ شيئا سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فحلفت أن لا اقاتل، فقال: دونك غلامك فلان اعتقه كفارة يمينك نزهة الابصار عن ابن مهدي أنّه قال همام الثقفي:أ يعتق مكحولاو يعصي نبيّه          لقد تاه عن قصد الهدى ثمّ عوق        لشتّان ما بين الضّلالة و الهدى          و شتّان من يعصي الاله و يعتق     و في رواية قالت عايشة لا و اللّه بل خفت سيوف ابن أبي طالب أما أنّها طوال حداد تحملها سواعد أنجاد و لئن خفتها فلقد خافها الرّجال من قبلك، فرجع إلى القتال فقيل: لأمير المؤمنين عليه السّلام إنّه قد رجع، فقال دعوه إنّ الشّيخ محمول عليه، ثمّ قال عليه السّلام: أيّها النّاس غضّوا أبصارهم و عضّوا على نواجذكم و أكثروا من ذكر ربّكم و إيّاكم و كثرة الكلام فانّه فشل، و نظرت عايشة إليه و هو يجول بين الصّفين فقالت:انظروا إليه كان فعله فعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوم بدر، أما و اللّه ما ينتظر بك إلّا زوال الشّمس فقال عليّ عليه السّلام يا عايشة: «عَمَّا قَلِيلٍ لَيُصْبِحُنَّ نادِمِينَ» فجدّ النّاس في القتال فنهاهم أمير المؤمنين، و قال: اللّهم إنّي أعذرت و أنظرت فكن لي عليهم من الشّاهدين، ثمّ أخذ المصحف و طلب من يقرأ عليهم: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما» الآية فقال مسلم المجاشعي: ها أناذا فخوّفه عليه السّلام بقطع يمينه و شماله و قتله فقال: لا عليك يا أمير المؤمنين فهذا قليل في ذات اللّه فأخذه و دعاهم إلى اللّه فقطعت يده اليمنى فأخذه بيده اليسرى فقطعت فأخذه بأسنانه فقتل فقالت امّه شعرا:يا ربّ إنّ مسلما أتاهم          بمحكم التّنزيل إذ دعاهم     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 169 يتلو كتاب اللّه لا يخشاهم          فرمّلوه  «1» رمّلت لحاهم     «2» فقال عليّ عليه السّلام: الآن طاب الضّراب، و قال لمحمّد بن الحنفيّة و الرّاية في يده: يا بنيّ تزول الجبال و لا تزل إلى آخر ما مرّ ثمّ صبر سويعة فصاح النّاس عن كلّ جانب من وقع النّبال، فقال عليه السّلام: تقدّم يا بنيّ فنقدّم و طعن طعنا منكرا و قال عليه السّلام:اطعن بها طعن أبيك تحمد         لا خير في الحرب إذا لم توقد       بالمشرفيّ «3» و القنا المسدّد         و الضّرب بالخطي «4» و المهنّد    فأمر الأشتر أن يحمل فحمل و قتل هلال بن وكيع صاحب ميمنة الجمل و كان زيد يرتجز و يقول: دينى دينى و بيعي بيعي و جعل مخنف بن مسلم يقول:قد عشت يا نفس و قد غنيت          دهرا و قبل اليوم ما عييت        و بعد ذا لا شكّ قد فنيت          أما مللت طول ما حييت    فخرج عبد اللّه بن الثّيربي قائلا:يا ربّ إنّي طالب أبا الحسن          ذاك الذي يفرق حقّا بالفتن     فبرز إليه عليّ عليه السّلام قائلا:إن كنت تبغي أن ترى أبا الحسن          فاليوم تلقاه مليّا فاعلمن     فضربه ضربة مجرفة «5» فخرج بنوضبّة و جعل يقول بعضهم:نحن بنو ضبّة أعداء عليّ          ذاك الذي يعرف فيهم بالوصي     و كان عمر بن الثّيربي يقول:______________________________ (1) اى لطخوه بالدم منه. (2) جمع لحية منه. (3) المشرفية سيوف نسبت الى مشارف و هى قرى من أرض العرب تدلو عن الريف ذكره الجوهرى و قال المهند السيف المطبوع من حديد الهند بحار. (4) و الخط موضع باليمامة ينسب إليه الرماح الخطية لانها تحمل من بلاد الهند فتقوم به بحار (5) جرفه جرفا و جرفة ذهب به كله ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 170 إن تنكروني فانا ابن الثّيربي          قاتل علباء و هذا الجملي     ثمّ ابن صوحان على دين عليّ فبرز اليه عمار قائلا:لا تبرح العرصة يابن الثيربي          اثبت اقاتلك على دين عليّ     و أرداه عن فرسه و جرّ برجله إلى عليّ عليه السّلام فقتله فخرج أخوه قائلا:أضربكم و لو أرى عليّا         عمّمته أبيض مشرفيّا       و أسمرا عنطنطا «1» خطيا         أبكي عليه الولد و الوليّا    فخرج عليّ عليه السّلام متنكرا و هو يقول:يا طالبا في حربه عليّا         يمسخه ابيض مشرفيّا       اثبت ستلقاه بها مليّا         مهذّبا سميد «2» عاكميّا    فضربه فرمى نصف رأسه فناداه عبد اللّه بن خلف الخزاعي صاحب منزل عايشة بالبصرة:أ تبارزني؟ فقال عليه السّلام: ما أكره ذلك و لكن ويحك يا ابن خلف ما راحتك في القتل و قد علمت من أنا، فقال: ذرني من بذخك «3» يابن أبي طالب ثم قال:إن تدن منّي يا عليّ فترا «4»         فإنّني دان إليك شبرا       بصارم يسقيك كاسا مرّا         ها إنّ في صدري عليك وترا «5»    فبرز إليه عليّ عليه السّلام قائلا.يا ذا الذي يطلب منّي الوترا         إن كنت تبغي أن تزور القبرا       حقّا و تصلى بعد ذلك جمرا         فادن تجدني أسدا هزبرا    _____________________________ (1) الاسمر الرمح و العنطنط الطويل ق. (2) السميدع السيد الموطوء الاكتاف و الكمى الشجاع المتكمى فى سلاحه لانه كمى نفسه اى سترها بالدرع و البيضة بحار. (3) البذخ الكبر لغة. (4) الفتر ما بين طرف السبابة و الابهام اذا فتحهما لغة. (5) الوتر بالكسر و الفتح الحقد و طلب الدم لغة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 171 اصعطك  «1» اليوم ذعاقا صبرا فضربه عليه السّلام فطيّر جمجمته فخرج ماذن الضّبي قائلا:لا تطمعوا في جمعنا المكلل          الموت دون الجمل المجلّل     فبرز إليه عبد اللّه بن نهشل قائلا:إن تنكروني فانا ابن نهشل          فارس هيجا و خطيب فيصل     فقتله و كان طلحة يحثّ النّاس و يقول عباد اللّه الصّبر الصّبر في كلام له، و عن البلادري أنّ مروان بن الحكم قال و اللّه ما أطلب ثاري بعثمان بعد اليوم أبدا فرمى طلحة بسهم فأصاب ركبته و التفت إلى أبان بن عثمان و قال لقد كفيتك أحد قتلة أبيك معارف القتيبى انّ مروان قتل طلحة يوم الجمل فاصاب ساقه الحميري:و اختلّ «2» من طلحة المزهو جنّته          سهم بكفّ قديم الكفر غدّار       في كفّ مروان اللّعين أرى          رهط الملوك ملوك غير أخيار   و له:و اغترّ طلحة عند مختلف القنا         عبل «3» الذراع شديد اصل المنكب        فاختلّ حبّة قلبه بمدلق «4»         ريّان من دم جوفه المتصبّب        في مارقين من الجماعة فارقوا         باب الهدى و حيا «5» الربيع المخصب     و حمل أمير المؤمنين عليه السّلام على بني ضبّة فما رأيتهم إلّا كرماد اشتدّت به الرّيح في يوم عاصف فانصرف الزبير فتبعه عمرو بن جرموز و جزّ رأسه و أنى به إلى أمير المؤمنين عليه السّلام القصّة فقالوا: يا عايشة قتل طلحة و الزّبير و جرح عبد اللّه بن عامر______________________________ (1) اصعطه الرمح طعنه به فى انفه و صعطه و اصعطه سعطة، لغة. (2) اختل بسهم اى انتظم و اختله به انتظمه به، لغة (3) رجل عبل الذراعين ضخمهما بحار (4) دلق السيف من عمده اخرجه بحار (5) الحيا بالقصر الخصب و المطر بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 172 من يدي عليّ فصالحي عليّا فقال كبر عمرو «1» عن الطوق و جلّ أمر عن العتاب ثمّ تقدّمت فحزن عليّ عليه السّلام و قال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ  فجعل يخرج واحد بعد واحد و يأخذ الزّمام حتّى قتل ثمان و تسعون رجلا ثمّ تقدّمهم كعب بن سورة الازدي و هو يقول: يا معشر النّاس عليكم أمّكم          فإنّها صلاتكم و صومكم        و الحرمة العظمى التي تعمّكم          لا تفضحوا اليوم فداكم قومكم    فقتله الاشتر فخرج ابن جفير الازدي و هو يقول:قد وقع الأمر بما لم يحذر         و النّبل يأخذن وراء العسكر       و امّنا في حذرها المشمّر           فبرز إليه الأشتر قائلا:اسمع و لا تعجل جواب الاشتر         و اقرب تلاق كأس موت أحمر       ينسيك ذكر الجمل المشمر            فقتله ثمّ قتل عمير الغنوي و عبد اللّه بن عتاب بن اسيد ثمّ جال في الميدان جولا و هو يقول: نحن بنو الموت به غذّينا            فخرج إليه عبد اللّه بن الزّبير فطعنه الأشتر و أرداه و جلس على صدره ليقتله، فصاح عبد اللّه اقتلوني و مالكا و اقتلوا مالكا معي فقصد إليه من كلّ جانب فخلاه و ركب فرسه فلمّا رأوه راكبا تفرّقوا عنه و شدّ رجل من الأزد على محمّد بن الحنفية و هو يقول: يا معشر الأزد كرّوا فضربه ابن الحنفيّة فقطع يده و قال: يا معشر الأزد فرّوا فخرج الأسود بن البختري السّلمي قائلا:______________________________ (1) كبر عمرو عن الطوق اى لم يبق للصلح مجال قال الزمخشري فى المستقصى هو عمرو بن عدى ابن اخت حذيمة قد طوق صغيرا ثم استهوته الجن مدة فلما عاد همت امه باعادة الطوق اليه فقال حذيمة ذلك بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 173 ارحم إلهى الكلّ من سليم          و انظر إليه نظرة الرّحيم     فقتله عمرو بن الحمق فخرج جابر الأزدي قائلا:يا ليت أهلي من عمار حاضري          من سادة الأزد و كانوا ناصري     فقتله محمّد بن أبي بكر، و خرج عوف القيني قائلا:يا أمّ يا أمّ خلا منّي الوطن          لا ابتغي القبر و لا أبغي الكفن     فقتله محمّد بن الحنفيّة، فخرج بشر الضّبي قائلا:ضبّة أبدى للعراق عمعمة «1»         و أضرم الحرب العوان  «2» المضرمة    فقتله عمّار و كانت عايشة تنادى بأرفع صوت أيّها النّاس عليكم بالصّبر و إنّما تصبر الأحرار فأجابها كوفيّ:يا امّ يا امّ عققت فاعلموا         و الامّ تغذو ولدها و ترحم        أ ما ترى «3» كم من شجاع يكلم          و تجتلي هامّته و المعصم     و قال آخر:قلت لها و هى على مهوات          إنّ لنا سواك امّهات     في مسجد الرّسول ناديات فقال الحجّاج بن عمرو الأنصاري:يا معشر الأنصار قد جاء الاجل          إنّي أرى الموت عيانا قد نزل        فبادروه نحو أصحاب الجمل          ما كان في الأنصار جبن و فشل        فكلّ شيء ما خلا اللّه الجلل «4»            و قال خزيمة بن ثابت:______________________________ (1) العماعم الجماعات المتفرقة، بحار. (2) العوان من الحرب التي قوتل فيها مرة، بحار. (3) اما ترين كم شجاع يكلم، خ ل. (4) الجلل بالتحريك العظيم الهين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 174 لم يغضبوا للّه إلّا للجمل          و الموت خير من مقام في خمل        و الموت أجرى من فرار و فشل             و قال شريح بن هاني:لا عيش إلّا ضرب أصحاب الجمل          و القول لا ينفع إلّا بالعمل        ما إن لنا بعد عليّ من بدل             و قال هاني بن عروة المذحجي:يا لك حربا حشها جمالها         قائدة ينقصها ضلالها       هذا عليّ حوله أقيالها            و قال سعد بن قيس الهمداني:قل للوصيّ اجتمعت قحطانها         إن يك حرب اضرمت نيرانها    و قال عمّار:إنّي لعمّار و شيخي ياسر         صاح كلانا مؤمن مهاجر       طلحة فيها و الزّبير غادر         و الحقّ في كفّ عليّ ظاهر    و قال الأشتر:هذا عليّ في الدّجى مصباح          نحن بذا في فضله فصاح     و قال عديّ بن حاتم:أنا عديّ و يماني حاتم          هذا عليّ بالكتاب عالم        لم يعصه في النّاس إلّا ظالم             و قال عمرو بن الحمق:هذا عليّ قائد يرضى به          أخو رسول اللّه في أصحابه        من عوده النّامي و من نصابه             و قال رفاعة بن شداد البجلي: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 175 إنّ الذين قطعوا الوسيلة         و نازعوا على عليّ الفضيلة       في حربه كالنّعجة الأكيلة            و شكت «1» السّهام الهودج حتّى كأنّه جناح نسر أو درع قنفذ، فقال أمير المؤمنين: ما أرى يقاتلكم غير هذا الهودج اعقروا الجمل. و في رواية عرقبوه، فانّه شيطان و قال لمحمّد بن أبي بكر: انظر انظر إذا عرقب الجمل فأدرك اختك فوارها فعرقب رجل منه فدخل تحته رجل ضبّي ثمّ عرقب اخرى عبد الرّحمن فوقع على جنبه فقطع عمّار نسعه فأتاه عليّ عليه السّلام و دقّ رمحه على الهودج و قال: يا عايشة أ هكذا أمرك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أن تفعلي؟ فقالت: يا أبا الحسن ظفرت فأحسن و ملكت فأسجح فقال لمحمّد بن أبي بكر: شأنك بأختك فلا يدنو أحد منها سواك، فقال: فقلت لها: ما فعلت بنفسك عصيت ربّك و هتكت سترك ثمّ أبحت حرمتك و تعرّضت للقتل، فذهب بها إلى دار عبد اللّه بن خلف الخزاعي فقالت: أقسمت عليك ان تطلب عبد اللّه بن الزّبير جريحا كان أو قتيلا، فقال: إنّه كان هدفا للأشتر فانصرف محمّد إلى العسكر فوجده، فقال: اجلس يا ميشوم أهل بيته، فأتاها به فصاحت و بكت ثمّ قالت: يا أخي استأمن له من عليّ عليه السّلام، فأتى أمير المؤمنين عليه السّلام فاستأمن له منه فقال عليه السّلام: أمنته و أمنت جميع النّاس.و كانت وقعة الجمل بالخريبة و وقع القتال بعد الظهر و انقضى عند المساء فكان مع أمير المؤمنين عشرون ألف رجل منهم البدريّون ثمانون رجلا و ممّن بايع تحت الشّجرة مائتان و خمسون و من الصّحابة ألف و خمسمائة رجل، و كانت عايشة في ثلاثين ألف أو يزيدون منها المكّيون ستّمائة رجل، قال قتادة: قتل يوم الجمل عشرون ألفا، و قال الكلبي قتل من أصحاب عليّ عليه السّلام ألف رجل و سبعون فارسا، منهم زيد بن صوحان و هند الجملي و أبو عبد اللّه العبدي و عبد اللّه بن رقية.و قال أبو مخنف و الكلبي: قتل من أصحاب الجمل من الأزد خاصّة أربعة______________________________ (1) شكه بالرمح انتظمه بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 176 آلاف رجل، و من بني عديّ و مواليهم تسعون رجلا، و من بني بكر بن وائل ثمانمائة رجل، و من بني حنظلة تسعمائة رجل، و من ناجية أربعمائة رجل؛ و الباقي من أخلاط النّاس إلى تمام تسعة آلاف إلّا تسعين رجلا القرشيّون منهم طلحة و الزّبير و عبد اللّه ابن عتاب بن اسيد و عبد اللّه بن حكيم بن خرام و عبد اللّه بن شافع بن طلحة و محمّد بن طلحة و عبد اللّه بن ابيّ بن خلف الجمحي و عبد الرّحمن بن معد و عبد اللّه بن معد.و عرقب الجمل أوّلا أمير المؤمنين عليه السّلام و يقال المسلم بن عدنان و يقال رجل من الانصار و يقال رجل ذهلي و قيل لعبد الرّحمن بن صرد الشّوخى لم عرقبت الجمل؟ فقال:عقرت و لم أعقربها لهوانها         عليّ و لكنّي رأيت المهالكا    إلى قوله فيا ليتني عرقبته قبل ذلكاتبصرة:في ترجمة محمّد بن الحنفيّة و الاشارة إلى بعض أحواله و مناقبه.أقول: اشتهاره بابن الحنفيّة لأنّ امّها خولة بنت جعفر بن قيس من قبيلة بني حنيفة و كنيته أبو القاسم برخصة من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في ذلك و لم يرخّص في حقّ غيره أن يكنّى بأبي القاسم و الاسم محمّد ذكره ابن خلّكان في تاريخه.قال الشّارح المعتزلي: امّ محمّد رضي اللّه عنه خولة بنت جعفر بن قيس بن مسلمة ابن عبيد بن ثعلبة بن يربوع بن ثعلبة بن الدّؤل بن حنيفة بن لجيم بن صعب بن عليّ بن بكر بن وائل، و اختلف في أمرها فقال قوم: إنّها سبية من سبايا الرّدة قوتل أهلها على يد خالد بن الوليد في أيّام أبي بكر لمّا منع كثير من العرب الزّكاة و ارتدّت بنو حنيفة و ادّعت نبوّة مسيلمة و أنّ أبا بكر دفعها إلى عليّ عليه السّلام من سهمه في المغنم و قال قوم منهم أبو الحسن عليّ بن محمّد بن سيف المدايني: هي سبية في أيّام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قالوا: بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عليّا عليه السّلام إلى اليمن فأصاب خولة لابني زبيد و قد ارتدّوا مع عمرو بن معدي كرب و كانت زبيد سبتها من بني حنيفة في غارة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 177 لهم عليهم فصارت في سهم عليّ عليه السّلام فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إن ولدت منك غلاما فسمّه باسمى و كنّه بكنيتي فولدت له بعد موت فاطمة عليها السّلام محمّدا فكنّاه أبا القاسم و قال قوم و هم المحقّقون و قولهم الأظهر: إنّ بني أسد أغارت على بني حنيفة في خلافة أبي بكر فسبّوا خولة بنت جعفر و قدموا بها المدينة فباعوها من عليّ عليه السّلام و بلغ قومها خبرها فقدموا المدينة على عليّ فعرفوها و أخبروه بموضعها منهم فأعتقها و مهرها و تزوّجها فولدت له محمّدا فكنّاه أبا القاسم و هذا القول خيار أحمد بن يحيى البلادري في كتابه المعروف بتاريخ الأشراف.و قال: كان عليّ عليه السّلام يقذف لمحمّد في مهالك الحرب و يكفّ حسنا و حسينا عنها و قيل لمحمّد لم يغرر بك أبوك في الحرب و لا يغرر بالحسن و الحسين عليهما السّلام؟فقال: إنّهما عيناه و أنا يمينه فهو يدفع عن عينيه بيمينه.أقول: هذا الجواب منه رضي اللّه عنه يكفي في جلالة قدره و سموّ مكانه و خلوص باطنه.و قال: لمّا تقاعس محمّد يوم الجمل عن الحملة و حمل عليّ بالرّاية فضعضع أركان عسكر الجمل، دفع إليه الرّاية و قال: امح الاولى بالاخرى و هذه الأنصار معك و ضمّ إليه خزيمة بن ثابت ذا الشّهادتين في جمع الأنصار كثير منهم من أهل بدر حمل حملات كثيرة أزال بها القوم عن مواقفهم و أبلى بلاء حسنا فقال خزيمة بن ثابت لعلي عليه السّلام: أما أنّه لو كان غير محمّد اليوم لافتضح  «1» و لئن كنت خفت عليه الجبن و هو بينك و بين حمزة و جعفر لما خفناه عليه و ان كنت أردت أن تعلمه الطعان فطال ما علّمته الرّجال، و قالت الأنصار: يا أمير المؤمنين لو لا ما جعل اللّه تعالى لحسن و حسين عليهما السّلام لما قدمنا على محمّد أحدا من العرب فقال عليّ عليه السّلام: أين النّجم من الشّمس و القمر أمّا انّه قد اغني و أبلى و له فضله و لا ينقص فضل صاحبيه عليه و حسب صاحبكم ما انتهت به نعمة اللّه إليه فقالوا يا أمير المؤمنين: إنّا و اللّه ما نجعله كالحسن و الحسين و لا نظلمهما له و لا نظلمه لفضلهما عليه حقّه فقال عليّ عليه السّلام أين يقع ابني من ابني رسول اللّه______________________________ (1) اى افتضح القوم، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 178 صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقال خزيمة بن ثابت فيه شعرا:محمّد ما في عودك اليوم وصمة         و لا كنت في الحرب الضّروس معرّدا       أبوك الذي لم يركب الخيل مثله          عليّ و سمّاك النّبيّ محمّدا       فلو كان حقّا من أبيك خليفة         لكنت و لكن ذاك ما لا يرى له بدّا       و أنت بحمد اللّه أطول غالب          لسانا و أنداها بما ملكت يدا       و أقربها من كلّ خير تريده          قريش و أوفاها بما قال موعدا       و أطعنهم صدر الكمى برمحه          و أكساهم للهام غضبا مهنّدا       سوى أخويك السّيدين كلاهما         إمام الورى و الدّاعيان إلى الهدى        أبى اللّه أن يعطي عدوّك مقعدا         من الارض أو في اللّوح مرقى و مصعدا    و في البحار من المناقب دعا أمير المؤمنين عليه السّلام محمّد بن الحنفيّة يوم الجمل فأعطاه رمحه و قال له: اقصد بهذا الرّمح قصد الجمل فذهب فمنعوه بنو ضبّة فلمّا رجع إلى والده انتزع الحسن رمحه من يده و قصد قصد الجمل و طعنه برمحه و رجع إلى والده و على رمحه أثر الدّم فتمعّز وجه محمّد من ذلك فقال أمير المؤمنين عليه السّلام لا تأنف فانّه ابن النبيّ و أنت ابن عليّ.أقول: هذا نبذ من مناقبه و فضائله في زمن أبيه سلام اللّه عليه و أمّا بعده فقد كان خالصا في التّشيع و مخلصا للولاية لأخويه عليهما السّلام و بعدهما لابن أخيه عليّ بن الحسين سلام اللّه عليه.كما يوضحه ما رواه ثقة الاسلام الكليني عطر اللّه مضجعه في الكافي بإسناده عن المفضّل بن عمر عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: لمّا حضرت الحسن بن عليّ عليهما السّلام الوفاة قال: يا قنبر انظر هل ترى من وراء بابك مؤمنا من غير آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: اللّه و رسوله و ابن رسوله أعلم منّي قال: ادع لي محمّد بن عليّ فأتيته فلمّا دخلت عليه قال: هل حدث الاخير قلت أجب أبا محمّد فعجل على شسع نعله فلم يسوّه و خرج معي يعدو فلمّا قام بين يديه سلم فقال له الحسن بن عليّ عليهما السّلام: اجلس فانّه ليس مثلك يغيب عن سماع كلام يحيى به الأموات و يموت به الأحياء كونوا وعية العلم و مصابيح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 179 الهدى فإنّ ضوء النّهار بعضه أضوء من بعض، أما علمت أنّ اللّه تبارك و تعالى جعل ولد ابراهيم عليه السّلام أئمّة و فضل بعضهم على بعض و أتى داود عليه السّلام زبورا و قد علمت بما استأثر اللّه به محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يا محمّد بن عليّ إنّي أخاف عليك الحسد و إنّما وصف اللّه به الكافرين فقال اللّه عزّ و جل: «كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ» و لم يجعل اللّه للشّيطان عليك سلطانا يا محمّد بن عليّ ألا اخبرك بما سمعت من أبيك فيك؟ قال: بلى، قال: سمعت أباك عليه السّلام يقوم يوم الظلة (البصرة خ) من أحبّ أن يبرّني في الدّنيا و الآخرة فليبرّ محمّدا ولدي، يا محمّد بن عليّ لو شئت أن اخبرك و أنت نطفة في ظهر أبيك لا خبرتك، يا محمّد بن عليّ أما علمت أنّ الحسين بن عليّ عليهما السّلام بعد وفاة نفسي و مفارقة روحي جسمى امام من بعدي و عند اللّه جلّ اسمه في الكتاب وراثة من النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أضافها اللّه عزّ و جل له في وراثة أبيه و أمّه صلى اللّه عليهم، فعلم اللّه أنكم خيرة خلقه فاصطفى منكم محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اختار محمّد عليّا عليه السّلام و اختارني عليّ بالامامة و اخترت أنا الحسين عليه السّلام.فقال له محمّد بن عليّ: أنت إمام و أنت وسيلتي إلى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اللّه لوددت أن نفسي ذهبت قبل أن أسمع منك هذا الكلام الاوان في رأسي كلاما لا تنزفه الدلاء و لا تغيّره نقمة الرّياح كالكتاب المعجم في الرّق المنمنم اهم بابدائه فاجدني سبقت اليه سبق الكتاب المنزل أو ما جاءت (خلت خ) به الرّسل و أنّه الكلام يكلّ به لسان الناطق و يد الكاتب حتّى لا يجد قلما و يؤتوا بالقرطاس جما فلا يبلغ فضلك و كذلك يجزي اللّه المحسنين و لا قوّة إلّا باللّه.الحسين أعلمنا علما و أثقلنا حلما و أقربنا من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رحما كان فقيها قبل أن يخلق، و قرء الوحى قبل أن ينطق، و لو علم اللّه في أحد خيرا غير محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما اصطفى اللّه محمّدا فلمّا اختار اللّه محمّدا و اختار محمّد عليا و اختارك عليّ اماما و اخترت الحسين، سلمنا و رضينا من بغيره يرضى و من كنا نسلم به من مشكلات أمرنا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 180 و عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السّلام يذكر فيه كيفيّة دفن الحسن عليه السّلام بعد ما ذكر منع عايشة من دفنه عند النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و احتجاج الحسين عليه السّلام عليها قال: ثمّ تكلّم محمّد بن الحنفيّة و قال لعايشة يوما على بغل و يوما على جمل فما تملكين نفسك و لا تملكين الأرض عداوة لبني هاشم، قال: فأقبلت عليه فقالت: يابن الحنفية هؤلاء الفواطم يتكلّمون فما كلامك؟ فقال لها الحسين عليه السّلام: و انّي (أنت خ) تبعدين محمّدا من الفواطم فو اللّه لقد ولدته ثلاث فواطم فاطمة بنت عمران بن عائذ بن عمرو بن مخزوم و فاطمة بنت أسد بن هاشم، و فاطمة بنت زائدة بن الأصم بن رواحة بن حجر بن عبد معيص (مقص خ) بن عامر الحديث.و عن أبي عبيدة و زرارة جميعا عن أبي جعفر عليه السّلام قال: لمّا قتل الحسين عليه السّلام أرسل محمّد بن الحنفيّة إلى عليّ بن الحسين عليهما السّلام فخلى به فقال له: ابن أخي قد علمت أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دفع الوصيّة و الامامة من بعده إلى أمير المؤمنين عليه السّلام ثمّ الى الحسن ثمّ إلى الحسين عليهما السّلام و قد قتل أبوك رضي اللّه عنه و صلى على روحه و لم يوص و أنا عمك و صنو أبيك و ولادتي من عليّ عليه السّلام في سنّي و قدمي أحقّ بها في حداثتك فلا تنازعني في الوصيّة و الامامة و لا تحاجّني.فقال له عليّ بن الحسين عليهما السّلام: اتّق اللّه و لا تدّع ما ليس لك بحقّ إنّي أعظك أن تكون من الجاهلين إنّ أبي يا عمّ صلوات اللّه عليه أوصى إلىّ قبل أن يتوجّه إلى العراق و عهد إلىّ في ذلك قبل أن يشهد (يستشهد خ) بساعة و هذا سلاح رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عندي فلا تتعرّض لهذا فانّي أخاف عليك نقص العمر و تشتّت الحال، إنّ اللّه عزّ و جلّ جعل الوصيّة و الامامة في عقب الحسين عليه السّلام فاذا أردت أن تعلم ذلك فانطلق بنا إلى الحجر حتّى نتحاكم إليه و نسأله عن ذلك.قال أبو جعفر عليه السّلام و كان الكلام بينهما بمكة فانطلقا حتى أتيا الحجر الأسود، فقال عليّ بن الحسين عليهما السّلام لمحمّد بن الحنفيّة: ابدء أنت فابتهل إلى اللّه عزّ و جلّ و اسأله أن ينطق لك الحجر ثمّ سأل فابتهل محمّد في الدّعاء و سال اللّه عزّ و جلّ ثم دعا الحجر فلم يجبه فقال عليّ بن الحسين عليهما السّلام يا عمّ لو كنت وصيّا و إماما لأجابك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 181 قال له محمّد فادع اللّه أنت يا بن أخي و اسأله فدعا اللّه عليّ بن الحسين عليهما السّلام بما أراد ثمّ قال:أسألك بالذي جعل فيك ميثاق الأنبياء و ميثاق الأوصياء و ميثاق النّاس أجمعين لما خبرتنا من الوصيّ و الإمام بعد الحسين بن عليّ عليهما السّلام؟ قال: فتحرّك الحجر حتّى كاد أن يزول عن موضعه ثمّ أنطقه اللّه عزّ و جلّ بلسان عربي مبين فقال: اللّهمّ إنّ الوصيّة و الامامة بعد الحسين بن عليّ بن فاطمة بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لك، قال فانصرف محمّد بن عليّ و هو يتولّى عليّ بن الحسين عليهما السّلام.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن حضرتست كه فرمود پسر خود محمّد بن حنفيّه را هنگامى كه داد او را علم در روز حرب جمل: زايل مى شوند كوهها از جاى خود و تو زايل مشو از جاى خودت، دندان بالاى دندان خود بگذار عاريه بده بخداوند تعالى كاسه سر خودت را، ميخ ساز بر زمين قدم خود را يعنى ثابت قدم باش و در مكان خود محكم بايست، بينداز چشم خود را بر نهايت قوم تا در كار قتال خود با بصيرت بوده باشى، و فرو خوابان چشم خود را از لمعان سيوف كه مظنّه خوف و خشيت است و بدان بدرستى كه نصرت از حقّ سبحانه و تعالى است.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص114 اين خطبه به هنگام تسليم رايت در جنگ جمل به جناب محمد بن حنفيه و خطاب باو ايراد شده است. [در اين خطبه كه با عبارت «تزول الجبال و لا تزل» (اگر كوهها از جاى خود حركت كرد تو از جاى خود حركت مكن) شروع مى شود چنين آمده است ]: كشته شدن حمزة بن عبد المطلب: حمزة بن عبد المطلب جنگجويى سخت گستاخ بود و در جنگ توجهى به جلو و پيش روى خود نداشت. جبير بن مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف روز جنگ احد به برده خود وحشى گفت: اى واى بر تو همانا على در جنگ بدر عمويم طعيمة را، كه سرور بطحاء بود، كشته است، اينك اگر امروز بتوانى او را بكشى آزاد خواهى بود و اگر محمد را بكشى آزادى و اگر حمزه را بكشى آزادى كه هيچكس جز اين سه تن همتاى عموى من نيست. وحشى گفت: اما محمد كه يارانش اطراف اويند و او را رها نمى كنند و به خود نمى بينم كه بر او دست يابم. اما على دلاورى آگاه و مواظب همه جانب است و در جنگ همه چيز را زير نظر دارد، ولى براى تو حمزه را خواهم كشت زيرا مردى است كه در جنگ جلو خود را هم نمى نگرد. وحشى در كمين حمزه ايستاد و چون حمزه برابرش رسيد به همان روش كه حبشى ها زوبين پرتاب مى كنند به حمزه زوبين پرتاب كرد و او را كشت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص115 محمد بن حنفية و نسب و برخى از اخبار او: امير المومنين عليه السلام روز جنگ جمل رايت خويش را به پسرش محمد عليهما السلام سپرد و صفها آراسته بود، و به محمد فرمان حمله و پيشروى داد. محمد اندكى درنگ كرد. على دوباره فرمان حمله داد. محمد گفت: اى امير المومنين مگر اين تيرها را نمى بينيد كه همچون قطرات باران از هر سو فرو مى بارد على عليه السلام به سينه محمد زد و فرمود: رگه ترسى از مادرت به تو رسيده است، و رايت را خود بدست گرفت و آنرا به اهتزاز درآورد و چنين فرمود: «با آن ضربه بزن همچون ضربه زدن پدرت تا ستوده شوى. در جنگ چون آتش آن افروخته نشود خيرى نيست و بايد با شمشير مشرفى و نيزه استوار كار كرد.» آنگاه على عليه السلام حمله كرد و مردم از پى او حمله بردند و لشكر بصره را در هم كوبيد. به محمد بن حنفيه گفته شد: چرا پدرت در جنگ ترا به جنگ كردن وا مى دارد و حسين و حسن (ع) را به جنگ وا نمى دارد گفت: آن دو چشمهاى اويند و من دست راست اويم، طبيعى است كه او با دست خود چشمهاى خويش را حفظ كند. و على عليه السلام پسر خويش محمد را همواره در موارد خطرناك جنگ جلو مى انداخت و حال آنكه حسن و حسين (ع) را از اين كار باز مى داشت و در جنگ صفين مى فرمود: اين دو جوانمرد را حفظ كنيد كه بيم دارم با كشته شدن آن دو نسل رسول خدا (ص) قطع شود. مادر محمد بن حنفيه (رض) خولة دختر جعفر بن قيس بن مسلمة بن عبيد بن ثعلبة بن يربوع بن ثعلبة بن الدول بن حنفية بن لجيم بن صعب بن على بن بكر بن وائل است. درباره چگونگى احوال او اختلاف است. قومى گفته اند: او از اسيران كسانى است كه پس از رحلت پيامبر (ص) از دين برگشتند و خويشاوندانش به روزگار ابو بكر مانند بسيارى از اعراب از پرداخت زكات خوددارى كردند. بنى حنيفه به پيامبرى مسيلمه گرويدند و به دست خالد بن وليد كشته شدند و ابو بكر خولة را به عنوان بخشى از غنايم كه سهم على (ع) مى شد به او تسليم كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص116 گروهى ديگر كه ابو الحسن على بن محمد بن سيف مدائنى هم از ايشان است مى گويند: خولة از اسيرانى است كه به روزگار پيامبر (ص) اسير شدند. آنان مى گويند: پيامبر (ص) على را به يمن گسيل فرمود، و خولة هم كه ميان بنى زبيد بود اسير شد. بنى زبيد همراه عمرو بن معدى كرب از دين برگشته بودند و آنان در يكى از حملات خود بر بنى حنيفه خوله را به اسيرى گرفته بودند، و خوله در سهم غنايم على (ع) قرار گرفت و پيامبر به على (ع) فرمود: اگر خوله براى تو پسرى آورد، نام مرا بر او بگذار و كنيه مرا به او بده. خولة پس از رحلت فاطمه زهرا (ع) محمد را زاييد و على (ع) او را كنيه ابو القاسم داد. گروهى ديگر كه محقق هستند و گفتار ايشان صحيح تر و مشهورتر است مى گويند: بنى اسد به روزگار حكومت ابو بكر صديق بر بنى حنيفه غارت بردند و خولة دختر جعفر را اسير گرفتند و او را به مدينه آوردند و به على (ع) فروختند و چون خبر خوله به قومش رسيد به مدينه و حضور على آمدند و خوله را معرفى كردند و موقعيت او را ميان خود به اطلاع على (ع) رساندند و او خوله را نخست آزاد فرمود و سپس براى او كابين و مهر مقرر داشت و با او ازدواج كرد و خولة محمد را براى على (ع) زاييد و به او كنيه ابو القاسم داد. همين قول را احمد بن يحيى بلاذرى در كتاب معروف خود تاريخ الاشراف برگزيده است. هنگامى كه محمد بن حنفيه در جنگ جمل اندكى از حمله خوددارى كرد و على عليه السلام خود رايت را گرفت و حمله كرد و اركان لشكر جمل را به لرزه در آورد، رايت را به محمد سپرد و فرمود: حمله نخستين را با حمله دوم محو و نابود كن و اين گروه انصار هم همراه تو خواهند بود و خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين را با گروهى از انصار كه بسيارى از ايشان از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند با محمد همراه فرمود. محمد حمله هاى فراوان پى در پى انجام داد و دشمن را از جايگاه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص117 خود عقب راند و سخت دلاورى و ايستادگى كرد. خزيمه به على (ع) گفت: همانا اگر كس ديگرى غير از محمد مى بود رسوايى بار مى آورد و اگر شما از ترس او بيم داشتيد، ما با توجه به اينكه او از شما و حمزه و جعفر ارث برده است بر او بيمى نداشتيم و اگر قصد شما اين است كه كيفيت حمله و نيزه زدن را به او بياموزيد، چه بسيار مردانى نام آورد كه به تدريج آنرا آموخته اند. و انصار گفتند: اى امير المومنين اگر حقى كه خداوند براى حسن و حسين (ع) قرار داده است نبود، ما هيچكس از عرب را بر محمد مقدم نمى داشتيم. على (ع) فرمود: ستاره كجا قابل مقايسه با خورشيد و ماه است آرى، او بسيار خوب پايدارى كرد و براى او در اين مورد فضيلت است، ولى اين موجب كاستى فضيلت دو برادرش بر او نمى شود و براى من همين نعمت كه خداوند بر او ارزانى داشته بسنده است. آنان گفتند: اى امير المومنين به خدا سوگند ما او را همپايه حسن و حسين نمى دانيم و به خاطر او چيزى از حق آن دو نمى كاهيم و بديهى است كه به سبب فضيلت دو برادرش بر او از او هم چيزى نمى كاهيم. على (ع) فرمود: چگونه ممكن است پسر من همتاى پسران دختر رسول خدا باشد.و خزيمة بن ثابت در ستايش محمد بن حنفيه اين ابيات را سرود: «اى محمد امروز در تو و كار تو هيچ ننگ و عيبى نبود و در اين جنگ گزنده منهزم نبودى. آرى كه پدرت همان كسى است كه هيچكس چون او بر اسب سوار نشده است، پدرت على است و پيامبر (ص) ترا محمد نام نهاده است. اگر امكان و حق انتصاب خليفه براى پدرت بود همانا كه تو سزاوار آن بودى، ولى در اين كار كسى را راه نيست [يعنى انتصاب امام از سوى خداوند متعال است ]. خداى را سپاس كه تو زبان آورتر و بخشنده تر كسى از اعقاب غالب بن فهر هستى و در هر كار خير كه قريش اراده كند از همه نزديك تر و در هر وعده پايدارترى، از همه افراد قريش بر سينه دشمن بهتر نيزه و بر سرش بهتر شمشير آب داده مى زنى، غير از دو برادرت كه هر دو سرورند و امام بر همگان و فرا خواننده به سوى هدايتند. خداوند هرگز براى دشمن تو جايگاه استقرارى در زمين و جايگاه اوج و صعودى در آسمان مقرر نخواهد فرمود.»  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom