جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۲ : وحدت عقیده [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) لما أظفره الله بأصحاب الجمل :
وَ قَدْ قَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ وَدِدْتُ أَنَّ أَخِي فُلَاناً كَانَ شَاهِدَنَا لِيَرَى مَا نَصَرَكَ اللَّهُ بِهِ عَلَى أَعْدَائِكَ.
فَقَالَ لَهُ (علیه السلام) أَهَوَى أَخِيكَ مَعَنَا؟ فَقَالَ نَعَمْ.
قَالَ فَقَدْ شَهِدَنَا، وَ لَقَدْ شَهِدَنَا فِي عَسْكَرِنَا هَذَا [قَوْمٌ] أَقْوَامٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ، سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ وَ يَقْوَى بِهِمُ الْإِيمَان.

هَوَى اخِيكَ : ميل و محبت برادرت. 
يَرْعَفُ بِهِمُ الزّمَانُ : بدون انتظار، روزگار آنها را (از بينى خود) بيرون مى ريزد (چنانكه بدون انتظار، خون از بينى كسى كه مبتلا به خون دماغ است فرو مى چكد). 
هَوى : دل بخواه - اراده قلب 
يَرعَفُ : بيرون مى اندازد، رعاف : بيرون آمدن خون از دماغ 
شركت آيندگان در پاداش گذشتگان (نقش نيّت در پاداش اعمال):
(پس از پيروزى در جنگ بصره در سال ۳۶ هجرى يكى از ياران امام عليه السّلام گفت: دوست داشتم برادرم با ما بود و مى ديد كه چگونه خدا تو را بر دشمنانت پيروز كرد) 
امام عليه السّلام پرسيد: آيا فكر و دل برادرت با ما بود. گفت: آرى. 
امام عليه السّلام فرمود: پس او هم در اين جنگ با ما بود، بلكه با ما در اين نبرد شريكند آنهايى كه حضور ندارند، در صلب پدران و رحم مادران مى باشند، ولى با ما هم عقيده و آرمانند، به زودى متوّلد مى شوند، و دين و ايمان به وسيله آنان تقويت مى گردد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است، پس از فيروزى كه خداوند در جنگ جمل نصيب آن حضرت فرمود:
يكى از ياران آن جناب گفت: دوست داشتم برادر من فلان با ما، در اين كار زار حاضر بود تا مى ديد چگونه خداوند تو را بر دشمنانت فيروزى عطاء نموده،
(1) حضرت فرمود آيا ميل و محبّت برادر تو با ما است؟، گفت آرى، فرمود او هم در اين جنگ با ما بوده. 
(2) و (از دوستداران ما حتّى) كسانيكه در صلب مردها و رحم زنها هستند (مانند آنست كه) در سپاهيان ما به همراهى ما حاضر بوده اند، 
(3) زود است كه روزگار ايشان را مانند خونى كه از بينى انسان ناگهان بيرون آيد بوجود آورده ظاهر گرداند، و بسبب (خدمات و ترويج) ايشان ايمان قوّت گيرد (و دشمنان ما، در دست آنان مغلوب شوند). 
سخنى از آن حضرت (ع)، چون خداوند در جنگ جمل پيروزش گردانيد:
يكى از ياران گفتش: اى كاش برادرم، فلان، مى بود و مى ديد كه چه سان خداوند تو را بر دشمنانت پيروز ساخته است. على (ع) از او پرسيد: آيا برادرت هوادار ما بود؟ گفت: آرى. على (ع) گفت: پس همراه ما بوده است. ما در اين سپاه خود مردمى را ديديم كه هنوز در صلب مردان و زهدان زنان هستند. روزگار آنها را چون خونى كه بناگاه از بينى گشاده گردد، بيرون آورد و دين به آنها نيرو گيرد. 
(هنگامى که خداوند امام(عليه السلام) را در جنگ «جمل» پيروز ساخت يکى از يارانش عرض کرد: دوست مى داشتم برادرم فلانى همراه ما بود تا شاهد پيروزيهاى الهى بر دشمنان که خدا نصيب شما کرده است، بوده باشد) امام(عليه السلام) فرمود: آيا قلب و فکر و علاقه برادرت با ماست؟ او در پاسخ عرض کرد: آرى.
امام(عليه السلام)فرمود: او نيز به طور مسلّم در اين صحنه حضور داشته است (نه تنها او حضور داشته بلکه) گروه هايى در لشکر ما حضور داشتند که هم اکنون در صلب پدران و رحم مادرانند. کسانى که زمانهاى آينده آنها را آشکار مى سازد و ايمان به وسيله آنها قوى و نيرومند مى شود.
و از سخنان آن حضرت است [چون خدا او را در نبرد جمل پيروز ساخت]، يكى از ياران وى گفت: دوست داشتم برادرم فلان، اينجا بود تا ببيند خدا چگونه تو را بر دشمنانت نصرت بخشيد. فرمود: «برادرت دوستدار ما است»؟ گفت آرى. فرمود: پس با ما بوده است. مردمانى هم كه هنوز در پشت پدران و زهدان مادرانند، در اين كارزار با ما هستند، 
مردمى كه گردش روزگار نابيوسان آنان را روى كار آورد و ايمان بدانها نيرومند شود. 
از سخنان آن حضرت است به وقتى كه در نبرد جمل پيروز شد:
يكى از يارانش گفت: «دوست داشتم برادرم در اين صحنه بود و مى ديد چگونه خداوند تو را بر دشمنانت يارى داد». امام به او فرمود: آيا ميل برادرت با ماست؟ گفت: آرى، فرمود: بى شك با ما حضور داشته، بلكه اقوامى با ما در اين لشكر حضور داشتند كه هم اكنون در صلب پدران و رحم زنها هستند، آنان كه زمانهاى آينده ظهورشان مى دهد، و ايمان به وسيله آنان تقويت مى شود.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 504-497 و من كلام له عليه السّلام لما اظفره اللّه باصحاب الجمل، و قد قال له بعض اصحابه: وددت أن اخي فلانا كان شاهدنا ليرى ما نصرك اللّه به على أعدائك.(هنگامى كه خداوند امام (ع) را در جنگ «جمل» پيروز ساخت يكى از يارانش عرض كرد: دوست مى داشتم برادرم فلانى همراه ما بود تا شاهد پيروزيهاى الهى بر دشمنان كه خدا نصيب شما كرده است، بوده باشد). خطبه در يك نگاه:همان گونه كه از گفته «سيّد رضى» پيداست اين خطبه نيز مربوط به داستان جنگ «جمل» است و هنگامى بيان شد كه پيروزى آشكار گرديد و ياران على (ع) غرق شادى گشتند و يكى از ياران على (ع) كه علاقه فوق العاده اى به برادرش داشت جاى برادر را در اين صحنه خالى ديد و آرزو كرده بود كه اى كاش برادرش مى بود و در اين شادى شركت مى كرد و آثار عظمت الهى را در اين پيروزى سريع مشاهده مى نمود.اين جا بود كه على (ع) با بيان لطيف و عميقى حضور معنوى برادرش را كه همدل و هم عقيده با او بود اعلام فرمود، زيرا از ديدگاه اسلام در ميان پيوندهاى گوناگونى كه در بين انسانها ديده مى شود (پيوند نژاد، زبان، تفكّر سياسى و منافع اقتصادى و ...) برترين و والاترين پيوند، همان پيوند مكتبى است كه در اين خطبه اشاره به آن شده است.به تعبير ديگر، على (ع) در اين خطبه مى فرمايد: تمام كسانى كه امروز در مناطق دور و نزديك جهان وجود دارند و به علل گوناگونى در اين ميدان و ميدانهاى مشابه آن حضور نداشته اند، امّا با ما همدل و هم عقيده بوده اند و همچنين كسانى كه فردا و تا آينده دور دست از صلب پدران و رحم مادران قدم به عرصه جهان مى نهند و با ما همدل و هم عقيده اند، در واقع در اين ميدان نبرد حق و باطل حضور داشته و در بركات و حسنات آن شريكند! پیوند مکتبی:امام (علیه السلام) اين سخن را در پاسخ يکى از يارانش که آرزوى حضور برادرش را در آن معرکه داشت بيان کرد و به او فرمود: «آيا قلب و فکر و علاقه برادرت با ماست؟!» (فَقال لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ: اَهَوى اَخيکَ مَعَنا؟) «او در پاسخ عرض کرد: آرى» (فَقالَ: نَعَمْ). امام فرمود: «او نيز به طور مسلّم در اين صحنه با ما بوده و حضور داشته است!» (فَقَدْ شَهِدَنا). سپس افزود: «(نه تنها او حضور داشته بلکه براى تو بگويم که) گروهى در اين لشکر ما حضور داشته اند که هم اکنون در صلب پدران و رحم مادرانند (هنوز متولّد نشده اند)» (وَلَقَدْ شَهِدَنا! في عَسْکَرِنا هذا اَقْوام في اَصْلابِ الرِّجالِ وَ اَرْحامِ النِّساءِ). «همان اقوامى که زمانهاى آينده آنها را به وجود مى آورد و آشکار مى سازد و لشکر ايمان به وسيله آنها قوى و نيرومند مى شود!» (سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمانُ، وَ يَقْوى بِهِمُ الإيمانُ). آرى آنها که در هر زمان و مکان در آينده دور و نزديک با ما پيوند مکتبى دارند، همه جا با ما هستند هر چند تقدير الهى در ميان صفوف آنها در ظاهر جدايى افکند. ولى در عالم معنا همه با همند و در پيروزيها و برکات و حسنات الهى مشترکند. جمله «سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمانُ» ترجمه تحت اللفظى اش چنين است: «زمان آنها را همانند خون رعاف(1) از بينى خود مى چکاند». اين تعبير ظاهراً اشاره به اين است که همان گونه که خون در عروق انسان وجود دارد هرچند آشکار نيست ولى لحظه اى فرا مى رسد که آشکار مى شود و به سادگى و آسانى از بدن بيرون مى ريزد، آنها نيز در باطن و درون اين جهان وجود دارند، ولى تدريجاً طبق زمانبندى الهى از مرحله کمون به مرحله ظهور مى رسند و به وظايف خود مى پردازند. ويژگى آنها در اين است که: «وَيَقْوى بِهِمُ الإيمانُ; دين و ايمان به وسيله آنها نيرو مى گيرد (و در مسير خدا و آيين حق گام بر مى دارند و رسالتى را که زمان و مکان بر عهده آنان گذارده است به درستى انجام مى دهند)». در ميان شارحان نهج البلاغه در اين جا گفتگوهايى درباره نحوه حضور غايبان در گرفته است که آيا حضور آنها، حضور روحانى است؟ يعنى ارواح آنها که قبل از بدنها آفريده شده اند در آن جا حضور دارند، يا حضور بالقوّة است؟ يعنى گويى حضور دارند و چند ظاهراً حاضر نيستند؟ ولى ظاهر اين است که منظور امام(عليه السلام) حضور در تقسيم حسنات و نتيجه ها و پاداشهاست. يعنى آنها که دلهايشان با ماست و در حزب و گروه ما «حزب الله» قرار دارند; در پاداشهاى الهى با ما سهيم و شريکند و به اين ترتيب حضور معنوى در همه ميدانهاى مبارزه حقّ و باطل دارند. همانها که در زمان خود همان وظايفى را انجام مى دهند که امروز ما انجام مى دهيم; گرچه دست تقدير ميان ما و آنها جدايى افکنده، ولى عقايد يکى است و برنامه هاى عملى يکى; و به همين دليل همه در نتيجه کار يکديگر سهيم و شريکند، بلکه در حقيقت آنها وجود واحدى هستند که هر زمان در لباسى تجلّى مى کنند. همان گونه که لشکر باطل نيز چنين اند! آنها که در مسير شيطان گام بر مى دارند عقايدشان فاسد و اعمالشان آلوده و کارشان ظلم و ستم و بيدادگرى است و دلهايشان در اين مسير باهم است، در جرايم اعمال و کيفرها سهيم و شريکند، همان گونه که شرح آن در ذيل خواهد آمد. *** نکته: محکمترين پيوندها! آنچه در اين خطبه آمده است بيان واقعيّت مهمّى در فرهنگهاى الهى است و پرده از روى مطلبى بر مى دارد که محاسبات دنياى مادّى هرگز قادر به بيان آن نيست. امام مهمترين پيوند در ميان مؤمنان را پيوند مکتب مى شمرد که از هر پيوند ديگرى (نژاد)، زبان، منافع اجتماعى، ايده هاى حزبى و مانند آن) برتر و والاترست و شعاع اين پيوند الهى تمام زمانها و مکانها را فرا مى گيرد و همه انسانهاى گذشته و امروز و آينده را در يک مجموعه الهى و روحانى گردآورى مى کند. مى فرمايد: تمام مؤمنان امروز، و آنها که در رحم مادرانند و هنوز متولّد نشده اند يا کسانى که قرنها بعد از اين از صلب پدران در رحم مادران منتقل و سپس متولّد و بزرگ مى شوند، در ميدان جنگ «جمل» حضور داشته اند! چرا که اين يک مبارزه شخصى بر سر قدرت نبود، بلکه پيکار صفوف طرفداران حق در برابر باطل بود و اين دو صف همچون رگه هاى آب شيرين و شور تا «نفخ صور» جريان دارد و مؤمنان راستين در هر زمان و مکان در مسير جهان حق و در برابر جريان باطل به مبارزه مى خيزندو همه در نتايج مبارزات يکديگر و افتخارات و برکات و پاداشهاى آن سهيمند. دليل آن هم روشن است و آن اين که همه يک حقيقت را مى جويند و يک مطلب را مى طلبند و در يک مسير گام بر مى دارند و براى يک هدف شمشير مى زنند و به خاطر جلب رضاى خداوند يکتا تلاش و کوشش مى کنند. با توجّه به اين اصل اساسى بسيارى از مسائلى که در قرآن و احاديث وارد شده است و براى بعضى يک معمّا جلوه مى کند حل مى شود. در قرآن مجيد در داستان قوم «ثمود» مى فرمايد: «فَکَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّيها; پس آنها پيامبرشان (صالح) را تکذيب کردند و ناقه ايى را که معجزه الهى بود پى نمودند و به هلاکت رساندند، پروردگارشان نيز آنها و سرزمينشان را به خاطر گناهانشان در هم کوبيد و با خاک يکسان کرد»!(2) در حالى که تواريخ با صراحت مى گويد پى کننده ناقه تنها يک نفر بود، ولى از آن جا که ديگران نيز با او همدل و هم عقيده بودند فعل او به همه نسبت داده شده و مجازات همه را فرا گرفته است; و اين مفهوم همان کلامى است که مولا(عليه السلام) در جاى ديگر فرموده: «اَيُّهَا النّاسُ اِنَّما يَجْمَعُ النّاسَ الرِّضى وَ السُّخْطُ وَ اِنَّما عَقَرَ ناقَةَ ثَمُودَ رَجُل واحِد فَعَمَّهُمْ اللهُ بِالْعَذابِ لَمّا عَمُّوهُ بِالرِّضا; اى مردم رضايت و نارضايى (نسبت به کارى) موجب وحدت پاداش و کيفر مى گردد، ناقه ثمود را يک نفر بيشتر پى نکرد امّا عذاب و کيفر آن، همه کافران قوم ثمود را شامل شد چرا که همه به عمل او راضى بودند».(3) در داستان «جابر بن عبدالله انصارى» که روز اربعين شهادت امام حسين(عليه السلام) به زيارت قبر مبارکش آمد و غوغايى در آن جا بر پا کرد مى خوانيم که او ضمن زيارتنامه پرسوز و پرمحتوايش در برابر قبر امام حسين و يارانش، خطاب به قبر ياران کرده و مى گويد: من گواهى مى دهم شما نماز را بر پا داشتيد و زکات را ادا کرديد و امر به معروف و نهى از منکر نموديد با اهل الحاد پيکار کرديد و خدا را تا آخرين نفس پرستش کرديد، سپس افزود: «وَالَّذى بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ لَقَدْ شارَکْناکُمْ فيما دَخَلْتُمْ فيهِ;(4) سوگند به خدايى که محمّد را به حق مبعوث ساخته ما با شما در آنچه از نعمتها و پاداش الهى وارد شديد شريک و سهيم هستيم». اين سخن چنان بود که حتّى دوست با معرفت «جابر»، «عطيّه» را در شگفتى فرو برد تا آن جا که زبان به اعتراض گشود و گفت: اى جابر ما چه کرده ايم که با آنها شريک باشيم، نه از درّه اى پايين رفتيم و نه از کوهى برآمديم و نه شمشير زديم در حالى که ياران حسين(عليه السلام) ميان سرها و بدنهايشان جدايى افتاد و فرزندانشان يتيم و همسرانشان بيوه شدند! جابر، اصلى را که در بالا به آن اشاره شد به استناد حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به «عطيّه» يادآور شد و گفت: من از حبيب خدا رسول خدا شنيدم که مى فرمود: «مَنْ اَحَبَّ قَوْماً حُشِرَ مَعَهُمْ وَ مَنْ اَحَبَّ عَمَلَ قَوْم اُشْرِکَ في عَمَلِهِمْ; کسى که قومى را دوست دارد با آنها محشور مى شود و کسى که عمل قومى را دوست دارد در عملشان شريک است». سپس افزود: «سوگند به خدايى که محمّد را به حقّ به نبوّت برانگيخته، نيّت ياران من همان است که حسين و اصحابش بر آن بودند»! در آيات قرآن کراراً «يهودِ» معاصر پيامبر اسلام را که در مدينه مى زيستند مخاطب قرار داده و آنها را به خاطر اعمالى که معاصران موسى نسبت به او انجام دادند سرزنش و مؤاخذه مى کند; در حالى که قرنها بلکه هزاران سال ميان آنها فاصله بود ولى چون آنها نسبت به اعمال نياکانشان علاقه مند و پايبند بودند تمام فاصله در نور ديده شده و همه در يک صف در برابر موسى قرار گرفتند. از جمله در يکى از آياتى که در آن خطاب به بهانه جويان يهود دارد مى گويد: «قُلْ قَدْ جاءَکُمْ رُسُل مِنْ قَبْلي بِالْبَيِّناتِ وَ بِالَّذي قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ اِنْ کُنْتُمْ صادِقينَ; بگو پيامبرانى پيش از من با دلايل روشن و آنچه را گفتيد (معجزاتى را که امروز از من مى خواهيد) به سراغ شما آمدند، پس چرا آنها را کشتيد اگر راست مى گوييد»!(5) جالب اين که در ذيل اين آيه حديثى از امام صادق(عليه السلام) وارد شده است که مى فرمايد: «خداوند مى دانست آنها (يهود معاصر پيامبر) قاتل پيامبران پيشين نبودند ولکن چون همدل و هم عقيده با قاتلان بودند، آنها را قاتل ناميد، چون راضى به فعل آنها بودند».(6) محدّث بزرگ «شيخ حرّ عاملى» در جلد يازده «وسائل الشيّعه» در «کتاب امر به معروف و نهى از منکر» روايات متعدّدى در اين زمينه نقل کرده است.(7) اين طرز فکر، افقهاى وسيع را در برابر ديدگان ما مى گشايد و به ما در فهم محتواى آيات و روايات و سلوک راه حق کمک قابل ملاحظه اى مى کند.(8) * * * پی نوشت: 1. «رعاف»: خونى که از بينى بيرون آيد. (فرهنگ عميد). 2. سوره الشّمس، آيه 14. 3. نهج البلاغه، خطبه 201. 4. بحارالانوار، ج 65، ص 131. 5. سوره آل عمران، آيه 183. 6. بحار، ج 97، ص 94. 7. وسائل الشيعه، ج 11، تاب «الامر بالمعروف»، باب 5. 8. شبیه این خطبه را در کتاب «مصابیح الظلم» از کتب «محاسن برقى» مشاهده مى کنیم که بعد از درهم شکستن لشکر «خوارج» در روز «نهروان» یکى از یاران على(علیه السلام) عرض کرد اى امیرمؤمنان خوشا به حال ما که در این جا در رکاب شما بودیم و «خوارج» را به قتل رساندیم این جا بود که على(علیه السلام) تعبیراتى شبیه آنچه در خطبه بالا آمده است بیان فرمود «مصادر نهج البلاغه، ج 1، ص 339».  
شرح علامه جعفریآنان در ميان ما نبودند، ولي با ما بودند «أ هوي اخيك معنا؟ فقال نعم. قال: فقد شهدنا، و لقد شهدنا في عسكرنا هذا اقوام في اصلاب الرجال و ارحام النساء سيرعف بهم الزمان و يقوي بهم الايمان» (آيا ميل و اراده برادرت با ما بود؟ عرض كرد: بلي. فرمود: آري، برادرت با ما حضور داشت و در اين لشكر و كارزار ما گروه‌هايي حضور داشتند و شركت كردند كه هنوز در نهانگاه صلب مردان و رحم زنان قرار داشته، حتي ديده به اين دنيا نگشوده‌اند و روزي فرا مي‌رسد كه زمان آنان را ناگهان و بي‌اختيار بيرون مي‌آورد و ايمان بوسيله آنان تقويت مي‌گردد).   اتحاد شگفت‌انگيز انسانها: گر در يمني چو با مني پيش مني           گر پيش مني چو بي مني در يمني من با تو چنانم اي نگار يمني            خود در عجبم كه من توام يا تو مني برخي از فيلسوفان و جهان‌بينان را عقيده بر آن است كه با همه اختلافهاي جسماني و رواني كه ميان همه افراد انساني بدون استثناء وجود دارد، اتحادهاي متنوعي در افراد اين نوع مشاهده مي‌شود كه درك و شناخت آنها به پيگردي و انديشه‌هاي صميمانه و فراوان نيازمند است. نخست بايستي اختلافات و منشاء آنها را در انسان‌ها مطرح كنيم: مي دانيم كه هر موجودي اعم از انسان و غير انسان با داشتن تعين مخصوص بخود، از موجودات ديگر جدا و داراي مرزهاي مشخصي مي‌باشد. ما مباحث مربوط به اين اختلاف طبيعي موجودات را در اين مورد نمي‌آوريم. اين اختلاف طبيعي ميان همه افراد انساني نيز هر يك تعين مخصوص به خود دارند، وجود دارد. يعني اينكه هر فردي براي خود گوشت و پوست و رگ و خون و استخواني دارد، جاي ترديد نيست. مطلب مهم اينست كه با وجود اين اختلاف طبيعي و جسماني، تنوع و اختلافي سخت در كيفيت‌هاي رواني نيز دارند كه گاهي فاصله‌ي آنان را از يكديگر تا سر حد فاصله‌ي انسان با سنگ دور مي‌سازد. در صورتي كه در قلمرو ساير موجودات حتي حيوانات كه داراي حيات و بعقيده‌ي بعضي روانشناسان داراي روان هم هستند، اين اختلاف سخت ديده نميشود. كانال‌هاي فعاليت حيات و روان حيوانات محدود و اختلاف ميان آنها، بسيار سطحي و تنها مربوط به انگيزه‌هاي برون ذاتي است مانند محيط زيست و غيره. انسان‌ها با اختلاف رواني سختي كه دارند، باز با انواعي از اتحادها با يكديگر مربوط مي‌گردند، مانند هم وطن بودن و هم نژاد و همكار و هم عقيده بودن و غيره. اين اتحادها گاهي بقدري شدت پيدا مي‌كند كه صدها هزار انسان را به يك انسان مبدل مي‌سازد، بطوري كه همه آنان يك زندگي و يك مرگ براي آنهمه افراد تلقي مي‌كنند. بدون ترديد چنين اتحادهايي ميان ساير جانداران وجود ندارد، لذا بايستي آنها را از مختصات رواني انسانها بشمار آورد. در اين اتحادها كه با انگيزه‌هاي برون ذاتي مانند وطن و نژاد و كار و عقايد مربوط به فرهنگ‌ها و اخلاقيات ناشي از محيط و ارتباطات انسان‌ها با يكديگر، به وجود مي‌آيند با بروز تحولات در آن انگيزه‌ها و عوامل، دگرگوني‌هايي در اتحادهاي بروز مي‌نمايد. نوعي ديگر از اتحاد ميان افراد نوع انساني احساس مي‌شود كه عامل آن دروني بوده، هيچگونه اختلافات جسماني و آنچه كه ناشي از عوامل و انگيزه‌هاي برون ذاتي است، نمي‌تواند آن عامل را محو و نابود بسازد. ما اين نوع را اتحاد برين مي‌ناميم. البته منظور از اين اتحاد برين آن نيست كه همه انسان‌ها در همه جوامع و در همه شرايط و دوران‌ها از چنين اتحادي بشكل موثر آن برخوردار بوده باشند بلكه ما با ملاحظه مجموع مطالعاتي كه درباره‌ي انسان صورت گرفته است، وجود استعداد خاصي را مي‌پذيريم كه اگر به فعليت برسد و بارور شود، اتحاد شگفت‌انگيزي را ميان آدميان به وجود مي‌آورد. بهترين شاهد وجود اين استعداد، پديده محبت و عشق ميان افراد فراواني از انسان‌ها است كه سرتاسر تاريخ را پر كرده است. برخلاف آنچه كه گمان مي‌رود، محبت و عشق بوجود آورنده اتحاد نيست، بلكه اين دو پديده عامل حركت و به فعليت رسيدن استعداد مزبور است كه منجر به اتحاد مي‌گردد، زيرا دو پديده مزبور مرتبه شديدي از اراده است كه از كيفيتهاي خاصي رواني است، درصورتي كه اتحاد مورد بحث از جوهر جان‌هاي آدميان سر بر مي‌كشد. فهم اين اتحاد براي كساني كه هنوز حساب خود را با فعاليتهاي شهواني و خيالات و خودپرستي‌هاي تصفيه گوناگون ننموده‌اند، امكان‌ناپذير است، زيرا: عقل باشي عقل را داني كمال           عشق گردي عشق را بيني جمال لذا روي سخن ما با آن گمشدگان ميان بالاي شكم و پايين شكم نيست. همچنين دمساز ما در اين گفتگو توماس هابس نيست كه از پشت عينك گرگ بودن به انسان‌ها مي‌نگرد و مي‌گويد: انسان گرگ انسان است. و كاري با ماكياولي هم نداريم كه براي رسيدن به يك هدف منظور، از بين بردن ميليونها انسان را اجازه فرموده‌اند!!! روي سخن ما با فطرت‌هاي پاك اولاد آدم است كه ويليام بليك در قطعه زير توانسته است آن را توضيح بدهد: براي اينكه دنيا را در يك ذره شن و بهشت را در يك گل وحشي بيني، بي‌نهايت را در كف دستت نگه دار و ابديت را در يك ساعت. ما با كسي صحبت مي‌كنيم كه طعم اين مضمون را چشيده است كه:  بر مثال موج‌ها اعدادشان            در عدد آورده باشد بادشان روح انساني كنفس واحده است           روح حيواني سفال جامده است (مولوي) ما با كساني درد دل در ميان مي‌گذاريم كه وقتي در يك روزنامه رسمي مي‌خوانند كه خبرگزاري فرانسه از انستيتوي بين‌المللي پژوهش براي صلح كه مقر آن در استكهلم است چنين نقل مي‌كند: اين انستيتو در سالنامه سال 1978 خود كه روز پنجشنبه گذشته منتشر شد، اعلام داشته است كه هزينه نظامي در سراسر جهان هر دقيقه به يك ميليون دلار بالغ مي‌شود. در سال بالغ به 400 ميليارد دلار هزينه نظامي جهان است (رستاخيز شماره‌ي 889 شنبه 9 ارديبهشت ماه 1357: 2537 ص 3) با خواندن اين گزارش همان آهي را كه براي يك سياه آفريقايي از دل برمي‌آورد براي يك فرد عرب و ايراني و فرانسوي و انگليسي و روسي و آلماني و آمريكايي و هندي نيز برمي‌آورد. قطرات اشك سوزانش بهمه‌ي اين افراد بشري با يك حرارت سوزان برخسارش مي‌ريزد. شنوندگان اين سخن چنگيزها و نرون‌ها و حجاج بن يوسف‌هاي روزگاران نمي‌باشند. به عبارت كلي‌تر: ما صحبت با انسان‌ها داريم نه ضد انسان‌ها. اتحادي كه مورد بررسي ما است، ميان ارواح تكامل يافته بشري است كه توانسته‌اند ارتباط كل انسان‌ها را با مشيت وحدت ساز خداوند بزرگ درك كنند. خداوند وحدت آفرين در كلام خود چنين خبر مي‌دهد: «انه من قتل نفسا بغیر نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا». (بطور قطع هر كس كه انساني كه را بدون عنوان قصاص و بدون اينكه فسادي در روي زمين براه بياندازد، بكشد، چنان است كه همه‌ي انسان‌ها را كشته است و اگر كسي را زنده كند چنان است كه همه انسان‌ها را زنده كرده است). كلام خداوندي شعر نيست و افسانه‌پردازي راهي به سخنان خدا ندارد. خداوند زير بناي اصلي خلقت انسان‌ها را براي ما بازگو مي‌كند. اميرالمومنين (ع) در جمله مورد تفسير، اتحاد كساني را كه هنوز ديده به اين دنيا نگشوده‌اند، بازندگان بيان مي‌دارد. اگر چه ظاهر سخن آن بزرگوار اتحاد در عقيده و خواسته‌ها است كه يكي از اساسي‌ترين عوامل يگانگي پس از اتحاد برين است، ولي همين يگانگي عقيدتي اساسي‌ترين مقدمات درك اتحاد برين و وصول به آن است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 575-574 به نظر من (شارح) «أ هوى اخيك معنا» يعنى محبّت و ميل او با ماست. فرموده است: «فقد شهدنا»،  امام (ع) به حضور بالقوّه يا حضور بالفعل و به وسيله همّت و محبّتى كه به حضور در صحنه جنگ داشته است حكم فرموده، و چه بسا انسانهايى كه با بدنهاى خود حضور ندارند ولى همت آنها حضور دارد و در آن نفع فراوانى است، بدان گونه كه انسانها را بسيج مى كنند و يا در پراكندگى دشمنان خدا تأثير مى گذارند چنان كه اولياى خدا با همّتشان كارى مى كنند كه از اشخاص فراوانى ساخته نيست اگر چه قوى و نيرومند باشند.  فرموده است: «و لقد شهدنا فى عسكرنا هذا القوم فى اصلاب الرّجال و ارحام النّساء»،  اين سخن امام (ع) تأكيد است بر حضور برادر آن شخص صحابى، و اشاره دارد بر اين حقيقت كه بزودى ياران حق كه از آن دفاع خواهند كرد و بندگان خالص خدا هستند و بالقوّه در كنار آن حضرت حضور خواهند داشت پديد مى آيند. يعنى آنها در مواد عالم بالقوّه موجودند و كسى كه بالقوّه در جمع ياران خدا حاضر باشد وقتى كه بالفعل موجود شود جزو ياران خدا خواهد بود.  فرموده است: «سيرعف بهم الزّمان»،  امام (ع) لفظ «رعاف» را كه به معناى خونى است كه از بينى انسان خارج مى شود براى وجود يافتن آنها استعاره آورده و زمان را به انسان تشبيه كرده است و به اين دليل وجود آنها را به زمان نسبت داده است كه زمان از وسايل مهيّايى است كه وجود آنها را مى پذيرد، چنان كه شاعر گفته است:  و ما رعف الزمان بمثل عمرو            و لا تلد النّساء له ضريبا معناى سخن امام (ع) كه فرمود: «و يقوى بهم الايمان»، روشن است و نيازى به توضيح ندارد. به نظر من (شارح) اين فصل و فصلهاى بعد از آن از خطبه هايى است كه امام (ع) بعد از فتح بصره در اين شهر ايراد فرموده است. نقل شده كه چون امام (ع) از جنگ با اهل جمل (طلحه و زبير و يارانشان) فارغ شد دستور داد در شهر اعلان كنند كه به خواست خدا از فردا بعد از گذشت سه روز، روز چهارم نماز جماعت تشكيل مى شود و عذر هيچ كس در عدم حضور پذيرفته نيست مگر دليلى داشته و يا بيمار باشد، زمينه مجازات خود را فراهم نكنيد.  وقتى كه روز موعود فرا رسيد مردم اجتماع كردند امام (ع) در مسجد جامع حضور يافته و نماز صبح را برپا داشت. وقتى نماز به پايان رسيد به پا خاست و به ديوار قبله، در طرف راست مصلا تكيه فرمود و مردم را مخاطب قرار داد. پس از حمد و ثناى خدا چنان كه شايسته بود و درود بر پيامبر (ص) و طلب آمرزش براى مردان و زنان مؤمن و مسلمان فرمود: «اى مردم بصره، سه روز در تب و تاب مانديد، خدا روز چهارم را به خير كند. اى سپاهيان زن و پيروان شترى كه آواز داد و شما به دنبال آن راه افتاديد و چون پى شد فرار كرديد، اخلاق شما پست و فرومايه و آبتان شور و ناگوار، سرزمين شما گنديده ترين سرزمينها و دورترين شهر از آسمان رحمت خداست. اگر بديها ده قسمت باشد نُه قسمت آن در سرزمين شماست. با گناهانتان در اين سرزمين زندانى شديد و با عفو خدا ممكن است از آن رها شويد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 182 و من كلام له عليه السّلام لما اظفره اللّه باصحاب الجمل و هو الثاني عشر من المختار فى باب الخطب:و قد قال له بعض أصحابه وددت أنّ أخي فلانا كان شاهدنا ليرى ما نصرك اللّه به على أعدائك فقال عليه السّلام: أهوى أخيك معنا؟ فقال: نعم، قال عليه السّلام: فقد شهدنا و لقد شهدنا في عسكرنا هذا قوم في أصلاب الرّجال و أرحام النّساء سيرعف بهم الزّمان، و يقوى بهم الإيمان. (3728- 3678)اللغة:(يرعف) بهم الزّمان يوجدهم و يخرجهم كما يرعف الانسان بالدّم الذي يخرجه من انفه قال الشّاعر:و ما رعف الزّمان بمثل عمرو         و لا تلد النّساء له ضريبا    الاعراب:هوى مرفوع المحلّ على الابتداء و معنا خبره و فاعل شهد الأوّل ضمير راجع إلى أخيك، و فاعل شهد الثّاني قوم و اسناد يرعف الى الزّمان مجاز عقليّ إذ الفاعل الحقيقي هو اللّه و هو من قبيل الاسناد إلى الظرف أو الشّرط و المعدّ لأنّ الزّمان من الاسباب المعدّة لقوابل وجودهم.المعنى:لما كان بعض أصحابه عليه السّلام يحبّ حضور أخيه معهم في تلك الحرب حتّى يرى نصرة اللّه لأوليائه على أعدائه و يفرح بذلك قال عليه السّلام له: (أهوى أخيك معنا) يعني أنّ أخيك كان هواه معنا و كان إرادته و ميله أن يكون في حزبنا (فقال: نعم) هو من مواليك و كان هواه معك (قال عليه السّلام: فقد شهدنا) أخوك بالقوّة و إن لم يكن حاضرا بالفعل و حصل له من الأجر مثل ما حصل للحاضرين بمقتضى هواه و محبّته التي كانت له، ثمّ أكّد حضوره بقوله عليه السّلام: (و لقد شهدنا في عسكرنا هذا قوم في أصلاب الرّجال و أرحام النّساء) من المحبين و الموالين و عباد اللّه الصالحين (سيرعف بهم الزّمان) و يخرجهم من العدم إلى الوجود (و يقوى بهم الإيمان).اعلم أنّ الشّارح المعتزلي ذكر في شرح هذا الفصل نبذا من الوقايع التي صدرت منه عليه السّلام بعد ظفره على أصحاب الجمل و لامهم لنا في الاطالة بالاشارة إلى جميع ما ذكره هنا مع خلو أكثرها عن المناسبة للمقام، و إنّما ينبغي الاشارة إلى طوافه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 183 عليه السّلام على القتلى بعد ما وضعت الحرب أوزارها، و ما قاله عليه السّلام لطلحة حين وقوفه عليه قصدا للتنبيه على خطاء الشّارح تبعا لأصحابه، و لنذكر أولا ما رواه أصحابنا رضى اللّه عنهم في هذا الباب، ثمّ نتبعها بما رواه الشّارح.فاقول: روى الطبرسي في الاحتجاج أنّه عليه السّلام لما مرّ على طلحة بين القتلى قال اقعدوه، فاقعد فقال: إنّه كانت لك سابقة لكن الشّيطان دخل منخريك فأوردك النار و فيه أيضا روى أنّه عليه السّلام مرّ عليه فقال: هذا النّاكث بيعتي و المنشى ء للفتنة في الامة و المجلب علىّ و الداعي إلى قتلي و قتل عترتي اجلسوا طلحة، فأجلس فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: يا طلحة بن عبيد اللّه لقد وجدت ما وعدني ربّي حقّا فهل وجدت ما وعدك ربّك حقّا؟ ثمّ قال: اضجعوا طلحة، و سار فقال بعض من كان معه: يا أمير المؤمنين تكلم طلحة بعد قتله؟ فقال: و اللّه لقد سمع كلامي كما سمع أهل القليب كلام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوم بدر، و هكذا فعل عليه السّلام بكعب بن سور لمّا مرّ به قتيلا، و قال: هذا الذي خرج علينا في عنقه المصحف يزعم أنّه ناصر أمّه  «1» يدعو النّاس إلى ما فيه و هو لا يعلم ما فيه، ثم استفتح و خاب كلّ جبّار عنيد، أمّا انّه دعا اللّه أن يقتلني فقتله اللّه و في البحار من كتاب الكافية لابطال توبة الخاطئة روى خالد بن مخلد عن زياد بن المنذر عن أبي جعفر عن آبائه عليهم السّلام قال: مرّ أمير المؤمنين عليه السّلام على طلحة و هو صريع فقال: أجلسوه، فاجلس، فقال: ام و اللّه لقد كانت لك صحبة و لقد شهدت و سمعت و رأيت و لكن الشّيطان أزاغك و أمالك فأوردك جهنّم.و روى الشّارح المعتزلي عن اصبغ بن نباتة أنه لمّا انهزم أهل البصرة ركب عليّ عليه السّلام بغلة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الشّهباء و كانت باقية عنده و سار في القتلى ليستعرضهم فمرّ بكعب بن سور القاضي قاضي البصرة و هو قتيل فقال: أجلسوه، فاجلس، فقال:ويل امّك كعب بن سور لقد كان لك علم لو نفعك و لكن الشّيطان أضلك فأزلك فعجّلك إلى النّار أرسلوه، ثمّ مرّ بطلحة بن عبيد اللّه قتيلا فقال: أجلسوه فاجلس، ثمّ قال: قال أبو مخنف في كتابه: فقال له: ويل امّك طلحة لقد كان لك قدم لو نفعك______________________________ (1) يعني عايشه، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 184 و لكنّ الشّيطان أضلّك فأزلّك فعجّلك إلى النّار.قال الشّارح بعد ذكر ذلك و أمّا اصحابنا فيروون غير ذلك، يروون أنّه قال له لمّا أجلسوه: اعزز علىّ أبا محمّد أن أراك معفّرا تحت نجوم السّماء و في بطن هذا الوادي ابعد جهادك في اللّه و ذبّك عن رسول اللّه، فجاء إليه انسان فقال: اشهد يا أمير المؤمنين لقد مررت عليه بعد أن أصابه السّهم و هو صريع فصاح بي فقال: من أصحاب من أنت؟ فقلت: من أصحاب أمير المؤمنين، فقال امدد يدك لابايع لأمير المؤمنين فمددت إليه يدي فبايعني لك فقال عليّ عليه السّلام: أبى اللّه أن يدخل طلحة الجنّة الا و بيعتي في عنقه، انتهى كلامه.و أنت خبير بما فيه أمّا أو لا فلأنّ هذه الرّواية ممّا انفرد أصحابه بنقلها فهي غير مسموعة و المعروف بين الفريقين هو ما رواه أبو مخنف، و ثانيا أنّ الشّارح قال في أوائل شرحه عند الكلام على البغاة و الخوارج: أمّا أصحاب الجمل فهم عند أصحابنا هالكون كلهم إلّا عايشة و طلحة و الزّبير، فانّهم تابوا و لو لا التّوبة لحكموا لهم بالنّار لاصرارهم على البغى فانّ هذا الكلام منهم صريح في استحقاقه للنّار لو لا التّوبة و لا بد لهم من إثبات التّوبة و أنّى لهم بذلك و مبايعته لمن يبايع أمير المؤمنين عليه السّلام في تلك الحال التي كان عليها صريعا بين القتلى آيسا من الحياة لا يكفي في رفع العقاب و استحقاق الثّواب قال سبحانه: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً، وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 185 بل أقول: إنّ توبته في تلك الحال على تسليم كون تلك المبايعة منه توبة إنّما هي مثل توبة فرعون التي لم تنجه من عذاب ربّه كما قال تعالى: «فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ، آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ» و حاصل ما ذكرته عدم ثبوت التّوبة أولا و عدم كفايتها في رفع العقوبة على تقدير ثبوتها ثانيا.و هاهنا لطيفة:يعجبني ذكرها لمناسبته للمقام و هي انّ الشّيخ المحدّث الشّيخ يوسف البحراني صاحب الحدائق ذكر في لؤلؤة البحرين عند التّعرّض لأحوال شيخ الطائفة محمّد بن محمّد بن النّعمان المفيد (قده) عن الشّيخ و رام بن أبي فراس في كتابه أنّ الشّيخ المفيد (ره) كان من أهل عكبرا ثمّ انحدر و هو صبيّ من أبيه إلى بغداد و اشتغل بالقرائة على الشّيخ أبي عبد اللّه المعروف بجعل، و كان منزله في درب رباح من بغداد و بعد ذلك اشتغل بالدّرس عند أبي ياسر في باب خراسان من البلدة المذكورة.و لما كان أبو ياسر المذكور بما عجز عن البحث معه و الخروج عن عهدته أشار عليه بالمضيّ إلى عليّ بن عيسى الرّماني الذي هو من أعاظم علماء الكلام، فقال الشّيخ: إنّي لا أعرفه و لا أجد أحدا يدلّني عليه، فأرسل أبو ياسر معه بعض تلامذته و أصحابه فلمّا مضى و كان مجلس الرّماني مشحونا من الفضلاء جلس الشّيخ في صف النّعال و بقي يتدرّج في القرب كلما خلا المجلس شيئا فشيئا لاستفادة بعض المسائل من صاحب المجلس، فاتّفق أنّ رجلا من أهل البصرة دخل و سأل الرّماني فقال له:ما تقول في حديث الغدير و قصّة الغار؟ فقال الرّماني: قصّة الغار دراية و خبر الغدير منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 186 رواية و لا تعارض الرّواية الدّراية و لما كان ذلك الرّجل البصري ليس له قوّة المعارضة سكت و خرج.فقال الشّيخ إنّي لم أجد صبرا عن السّكوت عن ذلك فقلت: أيّها الشّيخ عندي سؤال، فقال: قل، فقلت: ما تقول في من خرج على الامام العادل و حاربه؟فقال: كافر، ثمّ استدرك فقال: فاسق، فقلت ما تقول في أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام؟ فقال: إمام عادل، فقلت: ما تقول في حرب طلحة و الزّبير له في حرب الجمل؟فقال: انهم تابوا، فقلت له: خبر الحرب دراية و التّوبة رواية، فقال: أو كنت عند سؤال الرّجل البصري؟ فقلت: نعم، فقال: رواية برواية و سؤالك متّجه وارد.ثمّ إنّه سأله من أنت و عند من تقرء من علماء هذا البلد؟ فقلت: عند الشّيخ أبي عبد اللّه جعل، ثمّ قال لي: مكانك و دخل منزله و بعد لحظة خرج و بيده رقعه ممهورة فدفعها إلىّ فقال: ادفعها إلى شيخك أبي عبد اللّه، فأخذت الرّقعة من يده و مضيت إلى مجلس الشّيخ المذكور و دفعت له الرّقعة ففتحها و بقي مشغولا بقراءتها و هو يضحك فلمّا فرغ من قراءتها قال: إنّ جميع ما جرى بينك و بينه قد كتب إلىّ و أوصاني بك و لقّبك المفيد، و اللّه الهادي.الترجمة:از جمله كلام آن جناب ولايت مآب است هنگامى كه مظفّر و منصور گردانيد خداوند سبحانه و تعالى او را باصحاب جمل و گفت او را بعض أصحاب او دوست داشتم كه برادر من فلان حاضر بود در اين حرب تا اين كه مى ديد آن چيزى را كه نصرت داده تو را خداى تعالى بآن بر دشمنان تو، پس فرمود آن حضرت آيا ميل و محبّت برادر تو با ماست؟ گفت بلي يا أمير المؤمنين، فرمود پس بتحقيق حاضر است با ما و بخدا سوگند البته حاضرند با ما در اين لشكرگاه ما جماعت محبان ما كه در پشتهاى پدرانند و در رحمهاى مادران، زود باشد كه بيرون آورد ايشان را زمان مانند بيرون آمدن خون از دماغ، و قوّت گيرد بسبب وجود ايشان ايمان و اهل طغيان مقهور شوند در دست ايشان.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص118 اين گفتار امير المومنين با جمله استفهامى «اهوى اخيك معنا» (آيا ميل و محبت برادرت با ماست) شروع مى شود. اين معنى از گفتار پيامبر (ص) به عثمان بن عفان گرفته شده است. عثمان در جنگ بدر شركت نكرد و به سبب بيمارى رقيه دختر رسول خدا كه منجر به مرگ او شد از شركت در بدر باز ماند. پيامبر (ص) به او فرمود: «هر چند غايب بودى، همانا كه گويى حاضر بودى و براى تو پاداش معنوى و سهم غنيمت محفوظ است.» از اخبار جنگ جمل: كلبى مى گويد: به ابو صالح گفتم: چگونه در جنگ جمل، پس از آنكه على عليه السلام پيروز شد، بر مردم بصره شمشير ننهاد؟ گفت: نسبت به آنان با همان گذشت و بزرگوارى عمل كرد كه پيامبر (ص) با مردم مكه در فتح مكه رفتار فرموده بود، و گر چه نخست مى خواست آنان را از دم شمشير بگذراند ولى بر آنان منت گزارد كه دوست مى داشت خداوند ايشان را هدايت فرمايد. فطر بن خليفه مى گويد: هيچگاه در كوفه وارد سراى وليد كه گازرها در آن كار مى كردند نشدم، مگر اينكه از هياهوى چوب كوبيدن آنان به فرشها و جامه ها، هياهوى شمشيرها در جنگ جمل را به ياد آوردم. حرب به جيهان جعفى مى گويد: در جنگ جمل ديدم كه مردان نيزه ها را چنان در سينه يكديگر كوفته بودند كه بر سينه در افتادگان در ميدان، همچون بيشه ها و نيزارها بود، آن چنان كه اگر مردان مى خواستند، مى توانستند روى آن نيزه ها راه بروند، و مردم بصره در برابر ما سخت ايستادگى كردند، آن چنان كه نمى پنداشتم شكست بخورند و بگريزند، و هيچ جنگى را شبيه تر به جنگ جمل از جنگ سخت جلولاء نديده ام. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص119 اصبغ بن نباته مى گويد: چون مردم بصره شكست خوردند و گريختند، على عليه السلام بر استر پيامبر (ص) كه نامش شهباء و نزد او باقى بود سوار شد و شروع به عبور كردن از مقابل كشتگان كرد و چون از كنار جسد كعب بن سور قاضى، كه قاضى مردم بصره بود، عبور فرمود، گفت: او را بنشانيد، و او را نشاندند. على (ع) خطاب به جسد او گفت: اى كعب بن سور، واى بر تو و بر مادرت، ترا دانشى بود كه اى كاش برايت سودمند بود، ولى شيطان كراهت كرد و ترا به لغزش انداخت و شتابان به آتش برد. او را به حال خود رها كنيد.سپس از كنار طلحة بن عبيد الله عبور كرد كه كشته در افتاده بود، فرمود: او را بنشانيد، و چون او را نشاندند، به نقل ابو مخنف در كتاب خود، خطاب به جسد او گفت: اى طلحه، واى بر تو و بر مادرت تو از پيشگامان در اسلام بودى، اى كاش ترا سود مى بخشيد، ولى شيطان گمراهت كرد و به لغزش انداخت و شتابان به دوزخت برد.ولى اصحاب ما چيز ديگرى جز اين روايت مى كنند. آنان مى گويند: چون جسد طلحه را نشاندند، على (ع) فرمود: اى ابو محمد براى من سخت دشوار است كه ترا اين چنين خاك آلوده و چهره بر خاك زير ستارگان آسمان و در دل اين وادى ببينم. آن هم پس از آن جهاد تو در راه خدا و دفاعى كه از پيامبر (ص) كردى. در اين هنگام كسى آمد و گفت: اى امير المومنين گواهى مى دهم پس از اينكه تير خورده و در افتاده بود فرياد برآورد و مرا پيش خود فرا خواند و گفت: تو از اصحاب كدام كسى؟ گفتم از اصحاب امير المومنين على هستم. گفت: دست فراز آر تا با تو براى امير المومنين على عليه السلام بيعت كنم و من دست خود را به سوى او فرا بردم و او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص120 با من براى تو بيعت كرد. على (ع) فرمود: خداوند نمى خواست طلحه را به بهشت ببرد مگر اينكه بيعت من بر عهده و گردنش باشد.آنگاه على (ع) از كنار جسد عبد الله بن خلف خزاعى كه به مبارزه و جنگ تن به تن با على آمده بود و على (ع) او را بدست خويش كشته بود عبور كرد. عبد الله بن خلف سالار مردم بصره بود. على فرمود او را بنشانيد كه نشاندند و خطاب به او گفت: اى پسر خلف واى بر تو در كارى بزرگ در آمدى و ستيز كردى.شيخ ما ابو عثمان جاحظ مى گويد: و على (ع) از كنار جسد عبد الرحمان بن عتاب بن اسيد گذشت و گفت: او را بنشانيد، نشاندند فرمود: اين سرور قريش و خرد محض خاندان عبد مناف بود و سپس چنين گفت: هر چند نفس خود را آرامش بخشيدم ولى طايفه خود را كشتم از اندوه و درد خود به خدا شكوه مى برم بزرگان و سران خاندان عبد مناف كشته شدند و سران قبيله مذحج از چنگ من گريختند. كسى به على (ع) گفت: اى امير المومنين، امروز اين جوان را بسيار ستودى فرمود آرى من و او را زنانى پرورش داده و تربيت كرده اند كه در مورد تو چنان نبوده است. ابو الاسود دولى مى گويد: چون على (ع) در جنگ جمل پيروز شد همراه گروهى از مهاجران و انصار، كه من هم با ايشان بودم، به بيت المال بصره وارد شد. همينكه بسيارى اموال را در آن ديد فرمود كس ديگرى غير از مرا بفريب، و اين سخن را چند بار تكرار فرمود. سپس نظرى ديگر به اموال انداخت و آنرا با دقت نگريست و فرمود: اين اموال را ميان اصحاب من قسمت كنيد و به هر يك پانصد درهم بدهيد، و چنان كردند و همانا سوگند به خداوندى كه محمد را بر حق برانگيخته است كه نه يك درهم اضافه آمد و نه يك درهم كم، گويى على (ع) مبلغ و مقدار آن را مى دانست، شش هزار هزار درهم بود و شمار مردم دوازده هزار بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص121 حبة عرنى مى گويد: على عليه السلام بيت المال بصره را ميان اصحاب خود قسمت كرد و به هر يك پانصد درهم داد و خود نيز همچون يكى از ايشان پانصد درهم برداشت. در اين هنگام كسى كه در جنگ شركت نكرده بود آمد و گفت: اى امير المومنين من با قلب و دل خود همراه تو بودم، هر چند جسم من اينجا حضور نداشت، اينك چيزى از غنيمت به من ارزانى فرماى. امير المومنين همان پانصد درهمى را كه براى خود برداشته بود به او بخشيد و بدينگونه به خودش از غنايم چيزى نرسيد. راويان همگى اتفاق دارند كه على عليه السلام فقط سلاح و مركب و بردگان و كالاهايى را كه در جنگ مورد استفاده لشكر جمل قرار گرفته بود تصرف و ميان اصحاب خود قسمت فرمود و اصحابش به او گفتند: بايد مردم بصره را در حكم اسيران جنگى و برده قرار دهى و ميان ما قسمت كنى. فرمود: هرگز. گفتند: چگونه ريختن خون آنان براى ما حلال و جايز است، ولى اسير گرفتن زن و فرزندشان براى ما حرام و نارواست؟ فرمود: آرى چگونه ممكن است زن و فرزندى ناتوان در شهرى كه مسلمان است براى شما روا باشد البته آنچه را آن قوم با خود به اردوگاه خويش آورده و در جنگ با شما از آن بهره برده اند غنيمت و از آن شماست، ولى آنچه در خانه ها و پشت درهاى بسته است متعلق به اهل آن است و براى شما هيچ بهره و نصيبى در آن نيست. و چون در اين باره بسيار سخن گفتند، فرمود: بسيار خوب. اينك قرعه بكشيد و ببينيد عايشه در سهم چه كسى قرار مى گيرد تا او را به هر كس قرعه اصابت كند بسپرم. گفتند: اى امير المومنين، از خداوند آمرزش مى خواهيم، و برگشتند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom