جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۳ : سرزنش اهل بصره [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في ذم أهل البصرة بعد وقعة الجمل :
كُنْتُمْ جُنْدَ الْمَرْأَةِ وَ أَتْبَاعَ الْبَهِيمَةِ، رَغَا فَأَجَبْتُمْ وَ عُقِرَ فَهَرَبْتُمْ.
أَخْلَاقُكُمْ دِقَاقٌ وَ عَهْدُكُمْ شِقَاقٌ وَ دِينُكُمْ نِفَاقٌ وَ مَاؤُكُمْ زُعَاقٌ وَ الْمُقِيمُ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ مُرْتَهَنٌ بِذَنْبِهِ وَ الشَّاخِصُ عَنْكُمْ مُتَدَارَكٌ بِرَحْمَةٍ مِنْ رَبِّهِ.
كَأَنِّي بِمَسْجِدِكُمْ كَجُؤْجُؤِ سَفِينَةٍ قَدْ بَعَثَ اللَّهُ عَلَيْهَا الْعَذَابَ مِنْ فَوْقِهَا وَ مِنْ تَحْتِهَا وَ غَرِقَ مَنْ فِي ضِمْنِهَا.
وَ فِي رِوَايَةٍ وَ ايْمُ اللَّهِ لَتَغْرَقَنَّ بَلْدَتُكُمْ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى مَسْجِدِهَا كَجُؤْجُؤِ سَفِينَةٍ أَوْ نَعَامَةٍ جَاثِمَةٍ.
 وَ فِي رِوَايَةٍ كَجُؤْجُؤِ طَيْرٍ فِي لُجَّةِ بَحْرٍ.
وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى:
بِلَادُكُمْ أَنْتَنُ بِلَادِ اللَّهِ تُرْبَةً، أَقْرَبُهَا مِنَ الْمَاءِ وَ أَبْعَدُهَا مِنَ السَّمَاءِ وَ بِهَا تِسْعَةُ أَعْشَارِ الشَّرِّ، الْمُحْتَبَسُ فِيهَا بِذَنْبِهِ وَ الْخَارِجُ بِعَفْوِ اللَّهِ، كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى قَرْيَتِكُمْ هَذِهِ قَدْ طَبَّقَهَا الْمَاءُ حَتَّى مَا يُرَى مِنْهَا إِلَّا شُرَفُ الْمَسْجِدِ كَأَنَّهُ جُؤْجُؤُ طَيْرٍ فِي لُجَّةِ بَحْرٍ.

الْبَهِيمَة : چهار پا، مقصود شتر عايشه است كه داستان آن مشهور است. 
رَغَا الْجَمَلُ : شتر نعره زد، صدا كرد. 
عُقِرَ الجَمَلُ : شتر مجروح شد، پاهايش قطع گرديد، كشته شد. 
دِقَاقٌ : پست. 
زُعَاقٌ : شور. 
مُرْتَهَنٌ : در گرو. 
جُؤجُؤ السَّفِينَة : سينه كشتى و اصل «جوجو» به معنى استخوان سينه است. 
جَاثِمَةٌ : سينه بر زمين گذارنده. 
لُجَّةُ الْبَحْرِ : موج دريا. 
انْتَنُ : كثيف ترين. 
شُرَفُ الْمَسْجِدِ : جمع شُرْفَة، بلندترين نقطه مسجد. 
بَهيمة : حيوان چهارپا 
رَغا : صدا كرد، صداى حيوان بلند شد 
عُقِر : دست و پايش بريده شد (پى كرده شد) 
دِقاق : پست و نازك 
زُعاق : شور 
شاخِص : كوچ و حركت كننده 
مُتَدارَك : جبران شده 
جُؤجُؤ : سينه مرغ 
نَعامَة : شتر مرغ 
جاثِمة : بزانو خوابيده 
لُجّة : موج دريا 
أنتَن : بدبوتر 
(روز جمعه سال ۳۶ هجرى پس از پايان جنگ در مسجد جامع شهر در نكوهش مردم بصره فرمود):
عوامل سقوط جامعه (روانشناسى اجتماعى مردم بصره):
شما سپاه يك زن،(۱) و پيروان حيوان «شتر عايشه» بوديد، تا شتر صدا مى كرد مى جنگيديد، و تا دست و پاى آن قطع گرديد فرار كرديد.(۲) اخلاق شما پست، و پيمان شما از هم گسسته، دين شما دو رويى، و آب آشاميدنى شما شور و ناگوار است. 
كسى كه ميان شما زندگى كند به كيفر گناهش گرفتار مى شود، و آن كس كه از شما دورى گزيند مشمول آمرزش پروردگار مى گردد. گويا مسجد شما را مى بينم كه چون سينه كشتى غرق شده است، كه عذاب خدا از بالا و پايين او را احاطه مى كند، و سرنشينان آن، همه غرق مى شوند. 
و در روايتى است: سوگند به خدا، سرزمين شما را آب غرق مى كند، گويا مسجد شما را مى نگرم كه چون سينه كشتى يا چونان شتر مرغى كه بر سينه خوابيده باشد بر روى آب مانده است.(۳)
و در روايت ديگر: مانند سينه مرغ روى آب دريا. 
و در روايت ديگرى آمده: خاك شهر شما بد بوترين خاكهاست، از همه جا به آب نزديك تر(۴) و از آسمان دورتر، و نه دهم شرّ و فساد در شهر شما نهفته است، كسى كه در شهر شما باشد گرفتار گناه، و آن كه بيرون رود در پناه عفو خداست. گويى شهر شما را مى نگرم كه غرق شده، و آب آن را فرا گرفته. چيزى از آن ديده نمى شود، مگر جاهاى بلند مسجد، مانند سينه مرغ بر روى امواج آب دريا.______________________________(۱) چون عايشه بر شترى بنام عسكر سوار بود، آن جنگ را جنگ جمل (شتر) ناميدند.(۲) جنگ جمل دو روز طول كشيد. «شرح ابن ابى الحديد ج ۱ ص ۲۶۲»(۳) در تاريخ آمده است كه شهر بصره دو بار در آب غرق شد: يكى در زمان خلافت القادر باللّه خليفه عبّاسى و ديگرى زمان القائم بامر اللّه همانگونه كه امام خبر داد تنها قسمت بالاى مسجد جامع بصره چون سينه مرغى از روى آب پيدا بود.(۴) اشاره به علم اكولوژى ‏ECOHOLOGY تأثير عوامل زيست محيطى در افكار و اخلاق انسان است كه عوامل جغرافيايى در مناطق گوناگون زمين أثرات متفاوتى در رفتار و افكار انسان‏ها دارد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه در مذمّت شهر بصره و مردم آن فرموده:
(پس از پايان جنگ جمل و فتح بصره حضرت امر فرمود منادى ميان مردم نداء كند كه روز جمعه به نماز حاضر شوند، چون روز جمعه شد همه گرد آمده با آن جناب در مسجد جامع نماز خواندند، پس از آن حضرت به ديوار قبله تكيه داده ايستاد و بعد از اداى حمد و ثناى الهىّ و درود بر حضرت رسول و استغفار براى مؤمنين و مؤمنات فرمود):
(1) اى مردم شما سپاه زنى (عائشه) و پيرو حيوان زبان بسته اى (شتر عائشه) بوديد، به صداى شتر بر انگيخته مى شديد (بدور آن جمع مى گرديديد) و هنگاميكه پى كرده شد (كشته گرديد) همگى گريختيد (در جنگ جمل هودج عائشه را زره پوش و بر شترى نهاده در ميان لشگر قائم مقام علم نگاه داشته بدور آن گرد آمده بودند، عائشه آنها را بر جنگ ترغيب مى نمود و آنان پروانه وار به دورش گشته رجز خوانده كشته مى شدند، بزرگانشان فخر كنان مهار شتر را گرفته هر كدام بخاك مى افتاد ديگرى جاى او را مى گرفت، تا آنكه بر هودج و شتر زخم بسيار وارد آمد، حيوان زبان بسته از هول واقعه و سوزش زخمها فرياد ميكرد، ايشان بيش از پيش جمع شده دورش را مى گرفتند تا سه پاى شتر قطع شد و نمى افتاد، حضرت امير فرمود شيطان آنرا نگاه داشته شمشير بر آن بزنيد، چون شمشير زدند و بزمين افتاد مردم فرار كردند، پس كسانيكه مصالح دين و دنياى خود را در اختيار زنى نهاده از شترى پيروى كنند، مردمان پست باشند، لذا مى فرمايد:) 
(2) اخلاق و خوى شما سست و عهد و پيمان شما ناپايدار و كيش شما دوروئى و آب شهر شما شور و بى مزه است (براى نزديكى بدريا كه سبب بيماريهاى بسيار سوء مزاج و فساد معده و غيره گردد و بر اثر آن بلادت و كند فهمى و خستگى توليد شود)
(3) و هر كه در ميان شما اقامت كرده در گرو گناه خود بوده (زيرا يا از جهت همنشينى با شما مرتكب گناه شده و يا شما را از گناه باز نداشته و در هر دو صورت خود را به گناه خويش گرو داده است) و كسيكه از ميان شما بيرون رفته رحمت پروردگارش را درك كرده (زيرا از كيفر گناه ميان شما ماندن رهائى يافته) 
(4) گويا من مى بينم مسجد شما را مانند سينه كشتى (كه در آب فرو رفته) خداوند متعال از بالا و پائين اين شهر عذاب فرستاده (از بالا باران و از پائين طغيان آب دريا) كه هر كه در آن بوده غرق شده است. 
(5) و در روايت ديگر آمده (كه حضرت فرمود) بخدا سوگند شهر شما غرق خواهد شد و مسجد آنرا مانند سينه كشتى مى بينم (كه در آب فرو رفته) يا مانند شتر مرغى كه بر سينه خوابيده. 
(6) و در روايت ديگر وارد شده (كه فرمود مى بينم مسجد را كه در آب فرو رفته) مانند سينه مرغى در ميان دريا. (و گفته اند كه پس از اين واقعه، بصره دو بار غرق شد، اوّل در زمان خلافت القادر باللّه دوّم در زمان القائم بأمر اللّه و همه آن شهر را آب گرفت مگر كنگره هاى مسجد جامع آنرا كه در بلندى واقع گشته بود، و نقل شده كه در آخر اين خطبه حضرت مردم بصره را دلدارى داده فرمود مقصود من آن بود كه از اين سخنان پند گيريد و ديگر بار بر امام زمان خود قيام نكنيد). 
سخنى از آن حضرت (ع) در نكوهش بصره و مردمش:
شما سپاهيان آن زن بوديد و پيروان آن ستور. كه چون بانگ كرد اجابتش كرديد و چون كشته شد روى به گريز نهاديد. خلق و خويتان همه فرومايگى است. پيمانهايتان گسستنى است و دينتان دورويى است و آبتان شور است. آن كس كه در ميان شما زيست كند گرفتار كيفر گناه خويش است. و آنكه از ميان شما رخت بربندد، به رحمت پروردگارش رسيده است. گويى مسجد شما را مى بينم، كه چون سينه كشتى است بر روى دريا، زيرا شهرتان در گرداب عذابى كه خداوند از فرازش و فرودش فرستاده، گرفتار است و همه ساكنان آن غرق شده اند. 
«در روايتى چنين آمده است»: سوگند به خدا شهرتان در آب غرق مى شود، چنانكه گويى مسجدتان را مى بينم كه همانند سينه كشتى سر از آب بيرون دارد. يا همانند شتر مرغى بر زمين خفته. و در روايتى: چون سينه پرنده اى بر لجّه دريا. 
سخنى از آن حضرت بعد از واقعه جمل در مذمّت اهل بصره:
(اى اهل بصره) شما لشکريان زن بوديد و پيروان چهارپا (اشاره به شتر عايشه است) تا زمانى که (شتر) نعره مى کشيد به صداى آن پاسخ داديد (و جنگ کرديد); امّا همين که شتر پى شد فرار کرديد. اخلاق شما پست و پيمانهايتان بى اعتبار و از هم گسسته، و دين شما نفاق و دورويى است و آب شما شور و تلخ است. آن کس که در ميان شما اقامت گزيند در دام گناه گرفتار آيد و آن کس که از شما دورى گزيند و رخت بربندد، رحمت خدا را دريابد. گويا مى بينم خداوند عذاب را از بالا و پايين بر شهر شما فرستاده و همه آن و کسانى که در آن قرار دارند زير آب غرق شده، تنها کنگره هاى بلند مسجدتان همچون سينه کشتى روى آب نمايان است.
و از سخنان آن حضرت است در نكوهش مردم بصره:
سپاه زن بوديد، و از چهارپا پيروى نموديد بانگ كرد و پاسخ گفتيد، پى شد و گريختيد. خوى شما پست است و پيمانتان دستخوش شكست. دورويى تان شعار است، و آبتان تلخ و ناگوار. آن كه ميان شما به سر برد، به كيفر گناهش گرفتار، و آن كه شما را ترك گويد، مشمول آمرزش پروردگار. گويى مسجد شما چون سينه كشتى است. به امر خدا زير و زبر آن در عذاب است، و هر كه در آن است غرقه در آب. 
[و در روايتى است كه:] به خدا سوگند، شهر شما غرقه آب شود. گويى مسجد آن را مى نگرم، چون سينه كشتى از آب برون مانده، يا شتر مرغى بر سينه به زمين خفته. 
[و در روايتى:] چون سينه مرغى در ميان موج دريايى. 
[و در روايتى ديگر:] خاك شهر شما گنده ترين خاك است -و زمين آن مغاك- نزديكترين به آب و دورترين شهرها به آسمان، و نه دهم شرّ و فساد نهفته در آن. آن كه درون شهر است زندانى گناه، و آن كه برون است، عفو خدايش پناه. گويى شهر شما را مى بينم كه از هر سو به آب درون است، جز كنگره هاى مسجد كه برون است، همچون سينه پرنده كه بر كوهه آب دريا نشسته. 
از سخنان آن حضرت است در نكوهش بصره و اهل آن پس از نبرد جمل:
شما لشگر زن بوديد، و پيرو چهار پاى زبان بسته، شتر آواز داد اجابت كرديد، چون پى شد فرار نموديد. اخلافتان پست، پيمانتان سست، دينتان دوروئى، و آبتان شور است. 
آن كه در ميان شما زندگى مى كند در گرو گناه خود است، و آن كه از بين شما رفته مشمول رحمت خداست. چنين مى بينم كه مسجدتان چونان سينه كشتى در آب است، و خداوند عذاب را از بالا و پايين بر آن فرستاده، و همه سرنشينانش غرق شده اند. 
(و در روايت ديگرى است:) و به خدا قسم كه شهر شما غرق خواهد شد، تا آنكه گويا به مسجد آن مى نگرم كه مانند سينه كشتى يا شتر مرغى كه بر سينه نشسته در آب فرو رفته است. 
(و در روايت ديگرى است:) مانند سينه مرغى در ميان امواج دريا. 
(و در روايت ديگرى است:) شهرهاى شما از نظر خاك بد بوترين سرزمينهاى خداست: به آب نزديكتر، و از آسمان دورتر است، و نه دهم شر در آن است. هر كه در آن گرفتار است به گناه اوست، و هر كه بيرون رفت به عفو خدا بود. گويى به اين شهر شما مى نگرم كه آب همه جاى آن را فرا گرفته به گونه اى كه فقط كنگره هاى مسجد نمايان است، گويى سينه مرغى است در ميان امواج دريا.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 518-505 و من كلام له عليه السّلام في ذمّ اهل البصرة بعد وقعة الجمل.سخنى از آن حضرت بعد از واقعه جمل در مذمّت اهل بصره. خطبه در يك نگاه:اين خطبه همانند بعضى از خطبه هاى قبل و بعد ناظر به داستان جنگ «جمل» است و اهل بصره را به خاطر آن كه چشم و گوش بسته، دنبال جاه طلبان سياسى همچون «طلحه» و «زبير» افتادند و نخستين شكاف را در صفوف مسلمين ايجاد كردند زير شديدترين ضربات سرزنشهاى خود قرار مى دهد، بعلاوه آنها را به عذاب الهى در آينده تهديد مى كند. باشد كه درس عبرتى براى آنان گردد و در آينده از تكرار اين گونه اعمال بپرهيزند. ويژگيهاى سپاه جمل:در اين بخش از خطبه، نخست اشاره به اعمال زشت و صفات مذموم اهل بصره که مخاطبان او بودند فرموده و هفت نکته را يادآور مى شود. در آغاز مى فرمايد: «شما لشکر زن بوديد» (کُنْتُمْ جُنْدَ الْمَرْاةِ).درست است که آتش افروزان اصلى جنگ «جمل»، «طلحه» و «زبير» بودند و شواهد تاريخى نيز مى گويد که معاويه هم در اين کار دست داشت ولى بى شک، بيشترين چيزى که مردم را به شرکت در اين جنگ خانمانسوز تشويق کرد، حضور عايشه با آن سوابقى که با پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) داشت، بود. به خصوص اين که لقب «ام المؤمنين» نيز بهانه اى بود براى تشويق مردم به دفاع از مادر! و به همين دليل على(عليه السلام) «اهل بصره» را لشکر زن خطاب مى فرمايد.در توصيف دوّم مى فرمايد: «شما پيروان چهار پا ـ يعنى شتر عايشه ـ بوديد!» (وَاَتْباعَ الْبَهيمَةِ).سپس به بيان دليل آن پرداخته مى فرمايد: «تا زمانى که شتر صدا مى کرد و نعره مى کشيد، به صداى او پاسخ مى داديد و جنگ مى کرديد، امّا همين که شتر پى شد، فرار کرديد!» (رَغا(1) فَاَجَبْتُمْ، وَ عُقِرَ(2) فَهَرَبْتُمْ). به گفته بعضى از مورّخان، شتر عايشه در جنگ «جمل» به منزله پرچم لشکر بود; و همه، اطراف آن را گرفته بودند و در پاى آن شمشير مى زدند و مردان جنگى لشکر «طلحه و زبير» در زير اين پرچم تا آخرين نفس جنگ مى کردند و کشته مى شدند. در بعضى از روايات آمده: در آن روز هفتاد نفر از قريش افسار شتر عايشه را به دست گرفتند و يکى پس از ديگرى کشته شدند. گروهى که بيش از همه در جنگ «جمل» از شتر دفاع مى کردند جنگجويان قبيله «بنى ضبّه» و «ازد» بودند. اميرمؤمنان چون چنين ديد، با صداى بلند فرمود: «وَيْلَکُمْ اِعْقِرُوا الْجَمَلَ فَاِنَّهُ شَيْطان; واى بر شما! شتر را بزنيد و پى کنيد که آن شيطانى است!» سپس اضافه فرمود: اين شتر را بکشيد وگرنه عرب، نابود خواهد شد و شمشيرها همچنان در حرکت خواهد بود. اين جا بود که جنگ آوران سپاه امام به طرف شتر حمله کردند و در يک حمله برق آسا آن را پى نمودند; شتر بر زمين افتاد و نعره بلندى کشيد. آن جا بود که سپاه عايشه شکست خورد و لشکر بصره فرار کردند. نکته جالب اين که در بعضى از روايات آمده که على(عليه السلام) دستور داد لاشه شتر را آتش زنند و خاکسترش را به باد دهند و فرمود: خدا لعنت کند آن را، چقدر به گوساله «سامرى» شبيه است! سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «وَانْظُر اِلى اِلهِکَ الَّذي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاکِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِى الْيَمِّ نَسْفاً; (اى سامرى!) به اين معبودت که پيوسته آن را پرستش مى کرده اى نگاه کن و ببين که ما آن را نخست مى سوزانيم سپس خاکستر آن را به دريا مى پاشيم»!(3) نکته جالب ديگر اين که «عايشه» براى تقويت روانى لشکر «بصره» خواست از روش پيامبر اسلام در جنگ بدر استفاده کند. مشتى سنگريزه برداشت و به سوى اصحاب على(عليه السلام) پاشيد و بلند فرياد زد: «شاهت الوجوه; صورتهايتان زشت باد!» (اين عمل پيامبر در جنگ بدر(4) يکى از عوامل اعجازآميز شکست لشکر دشمن بود; در حالى که پايان جنگ «جمل» شکست مفتضحانه اى بود!). در سوّمين و چهارمين و پنجمين توصيف، به وضع اخلاقى آنها پرداخته، مى فرمايد: «اخلاق شما پست و پيمانهايتان بى اعتبار و گسسته و دين شما نفاق و دورويى است!» (اَخْلاقُکُمْ دِقاق، وَ عَهْدُکُمْ شِقاق، وَ دينُکُمْ نِفاق). تعبير به «دقاق» که از ماده «دقّت» و در اين جا به معناى خُردى و پستى است اشاره به دنياپرستى «بصريان» و آلودگيها و هوسرانيهاى آنان است و پيمان شکنى آنها اشاره به آن است که در آغاز با امام بيعت کردند سپس بيعت خود را شکسته به دشمنان پيوستند. نفاق آنها از آن جا سرچشمه مى گيرد که ظاهرشان اسلام و دفاع از همسر پيامبر، امّا باطنشان قيام بر ضدّ حکومت اسلامى و جانشين به حقّ پيامبر و همسويى با نفاق افکنان شام بود و تعبير به «ناکثين» در مورد لشکريان «جمل» به خاطر همين پيمان شکنى و نفاقشان بود. سپس به ششمين توصيف اشاره کرده و مى فرمايد: «آب شما شور و تلخ است» (وَمَاؤُکُمْ زُعاق). معلوم است چنين آبى که علاوه بر تلخى و شورى، به خاطر مجاورت ساحل دريا آلودگيهاى زيادى نيز دارد; براى سلامتى جسمانى زيانبار و با توجّه به رابطه روح و جسم، در روح و فکر انسان نيز موثّر است. بنابراين مذمّت از آب آنها در واقع نوعى مذمّت از اخلاق آنان است. سپس به سراغ هفتمين توصيف رفته، مى فرمايد: «آن کس که در ميان شما اقامت گزيند در دام گناه گرفتار آيد (چرا که يا وسوسه هاى نفس شيطانى او را به شرکت در گناه دعوت مى کند و يا حداقل در برابر گناه شما سکوت مى کند)» (وَالْمُقيمُ بَيْنَ اَظْهُرِکُمْ(5) مُرْتَهَن بِذَنْبِهِ). «و آن کس که از شما دورى گزيند و رخت بربندد و به جاى ديگر رود رحمت خدا را دريابد (چرا که از محيط ظلم و گناه و فساد که در انتظار عذاب الهى است رهايى يافت)» «وَالشّاخِص(6) عَنْکُمْ مُتَدارَک بِرَحْمَة مِنْ رَبِّهِ). اين سخن اشاره اى است به آنچه در روايات ديگر آمده است از جمله در حديثى که مرحوم «کلينى» در کافى از «ابوالحسن امام هادى»(عليه السلام) نقل مى کند آمده است که حضرت به يکى از ياران خود به نام «جعفرى» فرمود چرا تو را نزد «عبدالرحمن بن يعقوب» ديدم (عبدالرحمن بن يعقوب يکى از منحرفان عقيدتى بود)؟ او عرض مى کند: «عبدالرحمن» دايى من است. فرمود: مگر نمى دانى که او درباره خداوند سخن بسيار بدى مى گويد و او را به صفات مخلوقات توصيف مى کند در حالى که چنين نيست; سپس فرمود: يا نزد او باش و ما را ترک کن يا با ما بنشين و او را ترک نما! «جعفرى» مى گويد: او هرچه مى خواهد بگويد، وقتى من با او هم عقيده نباشم چه گناهى بر من است؟ حضرت فرمود: «اَما تَخافُ اَنْ تُنَزِّلَ بِهِ نِقْمَةً فَتُصيبَکُمْ جَميعاً; آيا نمى ترسى که بلايى بر او نازل شود و همه شما را در بر بگيرد»؟(7) به همين دليل هنگامى که فساد ـ مخصوصاً فساد عقيدتى ـ محيطى را فرا گيرد و مؤمنان نتوانند با آن مقابله کنند و بيم آلودگى آنان برود بايد از آن محيط هجرت کنند و فلسفه هجرت مسلمانان در آغاز اسلام نيز، درست همين معنا بود. تعبير به «مُرْتَهَن بِذَنْبَِهِ; در گرو گناه خويش است» اشاره به اين است که گناه انسان را اسير خود مى سازد و گويى به گروگان مى گيرد و رها نمى کند همان گونه که در قرآن مجيد آمده است: «کُلُّ نَفْس بِما کَسَبَتْ رَهينَة; هر انسانى در گرو اعمال خويش است».(8) به هر حال اين جمله دليل روشنى است بر تأثير محيط بر اخلاق انسانها، يا بايد محيط آلوده را پاک کرد و يا از آن هجرت نمود. سپس امام(عليه السلام) به يکى از مجازاتهاى دنيوى مردم بصره اشاره فرموده، مى فرمايد: «گويا مى بينم تنها کنگره هاى مسجدتان همچون سينه کشتى روى آب نمايان است و خداوند عذاب را از بالا و پايين بر شهر شما فرستاده و همه آن و کسانى که در آن بوده اند زير آب غرق شده اند» (کَاَنّي بِمَسْجِدِکُمْ کَجُؤجُؤِ سَفينَة قَدْ بَعَثَ اللهُ عَلَيْها الْعَذابَ مِنْ فَوْقِها وَ مِنْ تَحْتِها، وَ غَرِقَ مَنْ في ضِمْنِها). اين سخن اشاره به طوفان شديدى است که آن شهر را در خود فرو مى برد از بالا سيلاب فرو مى ريزد و از زمين آب مى جوشد همچون «طوفان نوح» همه جا را فرا مى گيرد تنها چيزى که از شهر باقى مى ماند، سقف بلند مسجد آن است. تشبيه به «جُؤ جُؤ سَفينَة; سينه کشتى» ممکن است اشاره به مناره ها و کنگره هاى بالاى ديوار مسجد باشد که شکل نيم دايره دارد و شبيه سينه کشتى است و قابل توجّه اين که در ذيل همين خطبه در روايت ديگرى که بعداً خواهد آمد مى خوانيم: «ما يُرى مِنْها اِلاّ شُرَفُ الْمَسْجِدِ; تنها کنگره هاى مسجد به چشم مى خورد». در اين که آيا اين پيشگويى چه زمانى تحقّق يافته است، شارحان نهج البلاغه بحثهاى فراوانى دارند. «ابن ابى الحديد» مى گويد که اين پيشگويى دوبار تحقّق يافت و تمام بصره در زير آب غرق شد; يکى در زمان «قادر بالله»(9) و ديگرى در زمان «قائم بامرالله»(10) (که هر دو از خلفاى بنى عباس بودند) صورت گرفت; تمام «بصره» غرق شد و تنها قسمتى از «مسجد جامع» آن از آب بيرون بود مانند سينه پرنده همان گونه که اميرمؤمنان على(عليه السلام) خبر داد. امواج عظيمى از درياى فارس برخاست(11) و سيلابى نيز از کوه هاى اطراف سرازير شد و تمام خانه ها و آنچه را در آنها بود در کام خود فرو برد و بسيارى از اهل بصره هلاک شدند. اخبار اين دو حادثه نزد اهل بصره معروف است و هر نسلى از نسل قبل آن را روايت مى کند.(12) * * * نخست اين که مى گويد: «وَ في رواية وَاَيْمُ اللهِ لَتَغْرقَنَّ بَلْدَتُکُمْ حَتّى کَاَنّى اَنْظُرُ اِلى مَسْجِدِها کَجُؤجُؤِ سَفينَة اَوْ نَعامَة جاثِمَة». سپس مى گويد: «وَ في رواية کَجُؤجُؤِ طَيْر في لُجَّةِ بَحْر». سرانجام مى فرمايد: «وَ في رواية اُخرى بِلادُکُمْ اَنْتَنُ بِلادِ اللهِ تُرْبَةً: اَقْرَبُها مِنَ الْماءِ، وَ اَبْعَدُها مِنَ السَّماءِ، وَ بِها تِسْعَةُ اَعْشارِ الشَّرِّ، اَلْمُحْتَبَسُ فيها بِذَنْبِهِ، وَ الْخارِجُ بِعَفْو اللهِ. کَاَنّى اَنْظُرُ اِلى قَرْيَتِکُمْ هذِهِ قَدْ طَبَّقَهَا الْماءُ، حَتّى ما يُرى مِنْها اِلاّ شُرَفُ الْمَسْجِدِ، کَاَنَّهُ جُؤجُؤ طَيْر في لُجَّةِ بَحْر». ترجمه: به خدا سوگند سرزمين شما زير آب غرق مى شود، گويى من به مسجد آن مى نگرم که همچون سينه کشتى يا شتر مرغى است که خود را به زمين چسبانيده است. در روايت ديگرى آمده است: همانند سينه پرنده اى که روى آب درياى عميق و مواجى نشسته باشد. نيز در روايت ديگرى مى فرمايد: خاک سرزمين شما بدبوترين خاک شهرهاى خداست! از همه، به آب نزديکتر و از همه شهرها از آسمان دورتر است و «نُه عُشْر» بديها در محيط شماست. کسى که در آن جا گرفتار مى شود به سبب گناهش مى باشد و آن کس که از آن بيرون مى آيد به خاطر عفو و رحمت خداست. گويا مى بينم که آب، تمام شهر شما را فرا گرفته و پوشانيده است و جز کنگره هاى مسجدتان همانند سينه پرنده اى بر درياى موّاج و عميق، چيزى ديده نمى شود. * * * بايد توجّه داشت که روايت نخست تفاوت چندانى با آنچه در روايت سابق آمد ندارد. تفاوت آن در اين است که با قسم شروع مى شود و با صراحت از غرق اين شهر سخن مى گويد و در مورد پيدا بودن مسجد آن از زير آب تشبيه ديگرى بر تشبيه سابق مى افزايد و مى فرمايد: «به خدا سوگند سرزمينتان زير آب غرق مى شود، گويى من به (بالاترين نقطه) «مسجد» آن مى نگرم که همچون سينه کشتى يا «شتر مرغى» است که خود را به زمين چسبانيده است» (وَاَيْمُ اللهِ لَتَغْرِقَنَّ بَلْدَتُکُمْ حَتّى کَانّى اَنْظُرُ اِلى مَسْجِدِها کَجُؤجُؤِ سَفينَة اَوْ نَعامَة جاثِمَة(13)). در روايت دوّم تفاوت بسيار کمتر است فقط به جاى تشبيه سينه کشتى، تشبيه به سينه پرنده آمده است. مى فرمايد: «همانند سينه پرنده اى که روى آب دريا نشسته باشد» (کَجُؤجُؤِ طَيْرِ في لُجًةِ(14) بَحْر). ولى در سوّمين روايت تفاوتهاى بيشترى با روايتى که در اصل خطبه نقل شد ديده مى شود. در اين روايت در ذمّ اهل بصره به سه نکته اشاره کرده، مى فرمايد: «خاک سرزمين شما بدبوترين خاک شهرهاى خداست» (بِلادُکُمْ اَنْتَنُ بِلادِ اللهِ تُرْبَةٌ). «چرا که از همه، به آب نزديکتر و از همه شهرها از آسمان دورتر است» (اَقْرَبُها مرنَ الْماءِ، وَ اَبْعَدُها مِنَ السَّماءِ). درست است که تمام درياهاى جهان در يک سطح قرار دارند و طبعاً همه بنادر از نظر فاصله با آب خورشيد يکسانند، ولى بعيد نيست که اين تعبير امام(عليه السلام) اشاره به شهرهاى بلاد اسلام باشد که بصره نسبت به ساير آنها در موقعيّتى پست تر قرار دارد و مى دانيم شهرهايى که به سطح دريا نزديکترند نور کمترى از آفتاب را دريافت مى دارند چرا که هواى مجاور آنها فشرده وغليظ است و هر جا نور کمترى از آفتاب دريافت دارد، آلودگيهاى بيشترى دارد چرا که نور آفتاب اثر عميقى در از ميان بردن ميکروبها دارد. در دوّمين توصيف مى فرمايد: «نُه عُشر (نُه دهم) بدى ها در محيط شماست!» (وَ بِها تِسْعَةُ اَعْشارِ الشَّرِّ). اين امر ممکن است به خاطر ويژگيهاى اخلاقى مردم آن جا باشد و يا از جهت خاصيت بندر بودن که مرکز رفت و آمد اشخاص مختلف و هجوم فرهنگهاى بيگانه و آلودگيهاى اخلاقى است که از خارج بر آن تحميل مى شود. و لذا در تاريخ مى خوانيم که بسيارى از حوادث دردناک قرنهاى نخستين اسلام، از همين شهره بصره برخاست. در سوّمين توصيف مى فرمايد: «کسى که در آن جا گرفتار مى شود به سبب گناهش مى باشد و آن کس که از آن بيرون مى آيد به خاطر عفو و رحمت خداست» (اَلْمُحْتَبَسُ فيها بِذَنْبِهِ، وَ الْخارِجُ بِعَفْوِ اللهِ).(15) سپس به سراغ همان جمله اى مى رود که شبيه آن را در روايات گذشته داشتيم، مى فرمايد: «گويا مى بينم که آب، تمام شهر شما را فرا گرفته و پوشانيده است و جز کنگره هاى مسجدتان، همانند سينه پرنده اى بر درياى موّاج و عميق، چيزى ديده نمى شود» (کَاَنّى اَنْظُرُ اِلى قَرْيَتِکُمْ هذِهِ قَدْ طَبَّقَهَا الْماءُ، حَتّى ما يُرى مِنْها اِلاّ شَرَفُ(16) الْمَسْجِدِ، کَاَنَّهُ جُؤجُؤ طَيْر في لُجَّةِ بَحْر). اين تعبيرات که در روايات مختلف آمده به خاطر آن است که راويان حديث گاه قسمتى از آن را نقل به معنا کرده اند و يا در ثبت حديث گرفتار خطا شده اند و اين احتمال که امام اين سخن را در چند مورد تکرار کرده باشد و در هر مورد غير از آنچه قبلا فرموده است فرموده باشد، بعيد به نظر مى رسد. نکته ها: 1ـ پيشگويى پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره جنگ جمل جالب توجّه است که در روايات متعددى از پيامبر مى خوانيم که نسبت به داستان جنگ جمل و موضع گيرى «عايشه» در آن، پيشگوييهايى فرموده و به او هشدار داده است، از جمله اين که: چون «عايشه» عازم بر خروج شد به جستجوى شترى براى او برآمدند که «هودجش» را حمل کنند; شخصى به نام «يعلى بن امية» شترى به نام «عسکر» براى او آورد که بسيار درشت اندام و مناسب اين کار بود. هنگامى که «عايشه» آن را ديد از آن خوشش آمد و در اين هنگام شتربان به توصيف قدرت و قوّت شتر پرداخت و در لابه لاى سخنش نام «عسکر» را که نام آن شتر بود بر زبان جارى کرد، هنگامى که «عايشه» اين نام را شنيد تکان خورد و «اِنّا لله وَ انّا اِلَيه راِجُعون» بر زبان جارى کرد و بلافاصله گفت اين شتر را ببريد که مرا در آن حاجتى نيست. هنگامى که دليلش را از او سؤال کردند، گفت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نام چنين شترى را براى من ذکر فرموده و مرا از سورا شدن بر آن نهى فرموده است. سپس دستور داد شتر ديگرى براى او بياورند امّا هرچه گشتند شتر ديگرى که مناسب اين کار باشد نيافتند; ناچار جهاز شتر و صورت ظاهرى آن را تغيير دادند و نزد او آوردند، گفتند شترى قوى تر و نيرومندتر براى تو آورديم او هم راضى شد. «ابن ابى الحديد» بعد از نقل اين داستان، داستان ديگرى از «ابومخنف» نقل مى کند که «عايشه» در مسير راه خود به سوى «بصره» به يک آبادى به نام «حوأب» رسيد; سگهاى آبادى سر و صداى زيادى کردند به طورى که شترهاى کاروان رَم کردند. يکى از ياران «عايشه» گفت: ببينيد چقدر سگهاى «حوأب» زياد است و چقدر فرياد مى کنند، «عايشه» فوراً زمام شتر را کشيد و ايستاد، گفت: اين جا «حوأب» و اين صداى سگهاى «حوأب» بود، فوراً مرا برگردانيد! چرا که از «پيامبر» شنيدم که مى فرمود... در اين جا به ذکر خبرى پرداخت که پيامبر او را هشدار داده بود: بترس از آن روزى که به راهى مى روى که سگ هاى «حوأب» در آن جا در اطراف تو سر و صداى زيادى خواهند کرد! در آن جا يک نفر (براى منصرف ساختن عايشه از اين فکر) صدا زد: خداى تو را رحمت کند ما مدّتى است از «حوأب» گذشته ايم! گفت: شاهدى داريد؟ آنها رفتند و پنجاه نفر از عرب هاى آن بيابان را ديدند و پاداشى براى آنها قرار دادند که بيايند شهادت دهند اين جا «حوأب» نيست! و «حوأب» را پشت سر گذاشتيد; «عايشه» پذيرفت و به راه خود ادامه داد!(17) عجيب اين است که اين گونه مطالب، سبب تردد «عايشه» مى شد ولى آن همه روايات صريحى که از پيامبر اکرم درباره على(عليه السلام) شنيده بود و راوى بسيارى از آنها خود او بوده است، سبب ترديد و انصراف او نشد; و اين از عجايب است! در ضمن از اين داستانها استفاده مى شود که او به آسانى فريب مى خورد و تغيير عقيده مى داد. 2ـ نکوهش اهل بصره آنچه در خطبه بالا از مذمّت اهل «بصره» آمد، قسمتى از آن مربوط به تأثير آب و هوا و موقعيّت شهر و وضع اجتماعى آن جا (که بندرگاه بود; و محل ورود انواع فرهنگها و افکار و اخلاق آلوده، که به طور طبيعى در آن جا و مانند آن بوده و هست) مى باشد. ولى بخشى از آن مربوط به صفات و روحيّات ساکنان آن جا بوده، که اين قسمت لزومى ندارد در هر عصر و زمانى چنان باشد; بلکه اشاره به مردم همان عصر و همان زمان است که به آسانى تسليم برنامه هاى زشت و نفاق افکن «طلحه» و «زبير» شدند و پيمان خود را با على(عليه السلام) شکستند و آن همه کشته در اين راه خطا، دادند. بنابراين مانعى ندارد که در اعصار ديگر، نيکان و پاکانى در آن جا باشند. به همين دليل در بعضى از روايات، مدح و ستايش اين شهر نيز ديده مى شود; از جمله در خطبه اى که از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده، ضمن بر شمردن بخشهايى از حوادث سختى که بر اين شهر مى گذرد مى خوانيم که امام(عليه السلام) اهل بصره را مخاطب ساخت و فرمود: خداوند براى هيچ يک از شهرهاى مسلمين شرافت و کرامتى قرار نداده، مگر اين که در شما برتر از آن را قرار داده است... قاريان شما بهترين قاريان قرآنند و زاهدان شما بهترين زاهدان، عابدان شما بهترين عبادت کنندگان و تاجران شما بهترين و صادقترين تاجرانند... کودکان شما باهوش ترين و زنان شما قانعترين زنانند.(18) هيچ منافاتى ندارد که قوم و ملّتى بر اثر برخوردار شدن از تعليم و تربيت کافى و خودسازى و تهذيب نفوس، رذايل اخلاقى را کنار بگذارند و به سوى فضايل گام بردارند; به خصوص اين که مفاسد اخلاقى آنها رسواييهايى همچون جنگ جمل و پيامدهاى نامطلوب آن به بار آورد و آنها را تکان دهد و بيدار کند. 3ـ تأثير محيط در اخلاق از تعبيراتى که امام(عليه السلام) در اين خطبه داشتند دو نکته به خوبى روشن مى شود: نخست تأثير محيط طبيعى و جغرافيايى در خلق و خوى انسانها (آن جا که فرمود: ماؤُکُمْ زُعاق... بِلادُکُمْ اَنْتَنُ بِلادِ اللهِ تُرْبَةً اَقْرَبُها مِنَ الْماءِ وَ اَبْعَدُها مِنَ السَّماءِ) و ديگر تأثير محيط اجتماعى در اخلاق انسانهاست (آن جا که فرمود: وَالْمُقيمُ بَيْنَ اَظْهُرِکُمْ مَرْتَهَنِ بِذَنْبِهِ). ولى مسلّم است که تأثير اينها در حدّ فراهم آوردن زمينه هاست و هرگز علّت تامّه نيست; به همين دليل در چنين محيط هايى هميشه افراد خوب و شايسته اى پيدا مى شوند; و به عکس در مناطقى که آب و هواى مناسب براى خلق و خوى سالم دارد و از محيط اجتماعى خوبى نيز برخوردار است، افراد شرور و فاسد و زشت سيرتى نيز پيدا مى شوند. *** پی نوشت: 1. «رَغا» از ماده «رُغاء» (بر وزن دعاء) به معناى صداى شتر يا حيوانات سُم دار است و به صداى کفتار نيز گفته مى شود. 2. «عُقِر» از ماده «عقر» (بر وزن فقر) به معناى اصل و ريشه است و هنگامى که در مورد شتر به کار مى رود به معناى پى کردن و قطع کردن دست و پاى اوست و به معناى هلاک کردن نيز آمده است. 3. سوره طه، آيه 97. 4. ابن ابى الحديد، ج 1، ص 252 تا 266، ولى در اين جا اشتباهاً نام جنگ حنين را برده است. 5. «بين اظهرکم» به معناى در ميان شماست و «اظهر» جمع «ظهر» به معناى پشت مى باشد و نخست، اين تعبير در مواردى بوده که شخصى در ميان جمعيّتى زندگى کند و آنها پشتيبان او باشند سپس به معناى زندگى کردن در ميان جمعيّتى اعم از اين که پشتيبان باشند يا نباشند استعمال شده است (لسان العرب، اين تفسير را از ابن اثير نقل کرده است). 6. «شاخص» از ماده «شخص» در اصل به معناى بلندى و سپس به قامت انسان که از دور نمايان باشد اطلاق شده است و به همين دليل به شخص مسافر، «شاخص» گفته مى شود و در عبارت بالا نيز به همين معناست. 7. اصول کافى، ج 2، ص 375، باب «مجالسة اهل المعاصى». در اين باب روايات متعدد ديگرى نيز به اين مضمون ديده مى شود. 8. سوره مدثر، آيه 38. 9. «قادربالله» در سنه 381 هجرى به خلافت رسيد (الکامل فى التاريخ، ج 9، ص 80). 10. «قائم بامرالله» در سال 422 هجرى به خلافت رسيد (الکامل فى التاريخ، ج 9، ص 417). 11. اين نکته قابل توجّه است که «ابن ابى الحديد» که در قرن هفتم هجرى مى زيسته در مورد «خليج فارس» تعبير به «بحر فارس» مى کند. 12. «ابن ابى الحديد»، ج 1، ص 253. 13. «جاثمه» از ماده «جثوم» در اصل به معناى جمع شدن و با سينه بر زمين قرار گرفتن است و به افرادى که بر زمين قرار گرفته اند و حرکت نمى کنند يا کسل و خواب آلودند، اين واژه اطلاق مى شود. 14. «لجّه» به معناى آب وسيع و عميق و «موّاج» است و در اصل به معناى رفت و آمد چيزى است و به همين جهت به درياى «موّاج» «لجّه» گفته مى شود و به افرادى که پافشارى بر چيزى دارند «لجوج» اطلاق مى شود و گاه به «موج» دريا نيز اطلاق مى شود. 15. اين تفسير در صورتى است که «باء» در «بذنبه» و «بعفوالله» باء سبيّه باشد ولى اگر «باء» براى الصاق باشد مفهوم جمله اين مى شود: کسى که در آن، آلوده به گناه گردد و باقى بماند اهل نجات نيست و آن کس که با عفو الهى از آن خارج گردد اهل نجات است، ولى معناى اوّل از نظر موازين ادبى مناسب تر است. 16. «شرف» (بر وزن هدف) به معناى بلندى و مکان بلند آمده و «شُرَفْ» بر وزن هنر به معناى دندانه هاى بالاى قصر است. 17. «شرح ابن ابى الحديد»، ج 6، ص 225. 18. «بحارالانوار»، ج 32، ص 256 (با تلخيص).  
شرح علامه جعفریسرزنش مردم بصره: از حكومت و دمسازي با علي (ع) فرار كردند و لشكر زن و پيرو چارپاي گشتند! جنگ جمل يكي از حوادث خونين تاريخ است كه پيشتازان برپاكننده‌ي آن، سه نفرند: عايشه يكي از زنهاي پيامبر اكرم (ص)، طلحه و زبير. محققان تاريخ اسلام درباره‌ي تعيين عامل شماره‌ي يك از اين سه نفر اختلاف نظر دارند، بعضي مي‌گويند: تحريك كننده‌ي اصلي آن دو نفر عايشه بوده است رقابت عايشه با اميرالمومنين عليه‌السلام چه در زمان حيات پيامبر و چه بعد از او تا آخرين روزهاي زندگي اميرالمومنين عليه‌السلام معروف است و احتياجي به تفصيل ندارد. باضافه‌ي اينكه اعتبار عايشه بجهت همسر بودن با پيامبر در نزد مردم معمولي بالاتر از شخصيت طلحه و زبير بود، مخصوصا با آن انتقاد كه عمر در موقع مرگش از آن دو نفر ابراز كرده بود. گروهي معتقدند كه عايشه هر چه بود، بالاخره يك زن بود كه ارزش خاص خود را داشت، اين طلحه و زبير بودند كه او را تحريك نموده غائله‌ي جمل را براه انداختند. اين گروه به توبيخ‌هايي كه بعدها از طرف ارباب فضل و فضيلت درباره‌ي طلحه و زبير مي‌شد، استناد مي‌كنند. توبيخ آنان چنين بود كه به كدامين دليل آن دو نفر زن پيامبر را از جايگاه خود بيرون كشيدند و او را دستاويز رياست پرستي خود نمودند. جمعي ديگر از تحليل گران تاريخ اسلامي مي‌گويند: اصل محرك آن سه نفر معاويه بن ابي‌سفيان است كه در پشت پرده دست به تحريكات زده آن سه نفر را در روي پرده به بازيگري وادار كرده بود. بهرحال اين سه نفر با تمام بي‌اعتنايي پاي روي اصول و قوانين اسلامي كه حكومت اميرالمومنين (ع) را اثبات كرده بود، نهاده، زحمت‌ها كشيدند!! راه‌ها درنورديدند و كوه‌ها و بيابان‌ها پشت سر گذاشته سرانجام به بصره رسيدند و ده‌ها هزار انسان را به كشتن دادند و برگشتند و ميدان را براي تاخت و تاز استاد مكتب ماكياولي يعني معاويه هموار كردند كه با آرامش خاطر بتواند مال مردم را در اختيار خود بگيرد و فرزندان خليفه الله در روي زمين را برده فرزندش يزيد بسازد. اين بود فهرست غائله‌ي جمل. اكنون مي‌پردازيم به تفسير جملات اميرالمومنين عليه‌السلام كه خطاب به اهل بصره مي‌فرمايد: «كنتم جند المراه و اتباع البهيمه». (شما اهل بصره لشكر زن و پيروان ناآگاه چهارپا (شتر) گشتيد). آري، بيماري رياست پرستي و درد بي‌درمان خودخواهي از اين بدبختي‌ها و تباهي ها بطور فراوان دارد. فرد و جامعه‌اي كه از حق و عدالت بگريزد، نه تنها همه موجوديت خويشتن را مختل و از موقعيت انساني ساقط مي‌كند، بلكه اصول و قوانين صالحه را نيز در هم مي‌ريزد و دستخوش خواسته‌هاي بي‌بنياد مي‌نمايد. زني را كه مي‌بايست بنشيند و عامل تربيت و واسطه انتقال عظمت‌هاي همسرش پيامبر اكرم به افراد اجتماع گردد، راهي بيابانها و شهرها مي‌نمايد و ده‌ها هزار انسان را بخاك و خون مي‌غلطاند و با وجدان مختل به خانه‌اش بر مي‌گردد. اينهمه نقض اصول و قوانين براي چه؟! براي اينكه من رياست مي‌خواهم! يا چرا رشديافتگان به علي بن ابيطالب (ع) مهر و محبت مي ورزند!! علت مخالفت با علي بن ابيطالب (ع) و طغيان بر حكومت قانوني او، از طرف عايشه و طلحه و زبير جز آنكه گفتيم، نيست، زيرا خونخواهي عثمان كه آنرا دستاويز قرار داده بودند به دو دليل روشن بي‌معنا بود: يكي اينكه آنان ولي دم عثمان نبودند. دوم اينكه علي بن ابيطالب (ع) چنانكه بارها فرموده بودند بري‌ترين مردم از خون عثمان بوده است. هنگامي كه برپاكنندگان آشوب جمل از اميرالمومنين (ع) كه بقول مولوي افتخار هر نبي و هر ولي بود، روي گردان شدند، نخست زن پيامبر را از موقعيت چشمگير خود پايين آوردند و او را تا حد مخالفت با اميرالمومنين كه شخصيت او را به كلي دگرگون و تا حد مخالفت با اصول سازنده‌اي كه همسرش درباره حكومت مقرر فرموده بود، تنزل دادند. و بدانجهت كه هدف جز رياست پرستي بوسيله مبارزه با يگانه شخصيت انساني تاريخ نبود، براي وصول به اين هدف، به تنزل دادن زن پيامبر قناعت ننموده به علم كردن چارپا، آن شتري كه عايشه به او سوار شده بود، پرداختند. شتر و شترسوار را تعيين‌كننده‌ي سرنوشت جامعه اسلامي تلقي نمودند. خونها ريختند، دور شتر طواف كردند! مردم ساده‌لوح را به رجزخواني در طواف پيرامون حيوان وادار نمودند!! بالاخره نتيجه‌اي كه گرفتند، اين بود كه معاويه آن خونخوار تاريخ و سرنگون كننده‌ي همه‌ي اصول انساني را بردوش مردم سوار كردند. *** «اخلاقكم دقاق و عهدكم شقاق و دينكم نفاق و ماءكم زعاق» (اخلاقتان پست، پيمانتان سست و شكسته و دينتان نفاق و آبي كه مي‌آشاميد شور است). تاثير محيط طبيعي در وضع رواني مردم در مجموع اين خطبه چند مسئله بسيار مهم گوشزد شده است: مسئله يكم- توضيحي در پستي و تباهي برپا دارندگان جنگ جمل كه در دو جمله بيان شده است: لشكريان زن، پيروان شتر. مسئله دوم- غيب گويي اميرالمومنين عليه‌السلام: «كاني بمسجدكم كجوجو سفينه قد بعث الله عليها العذاب من فوقها و من تحتها». (چنين مي‌بينم كه مسجد شما مانند سينه كشتي روي دريا است كه عذاب خداوندي بالا و پايينش را فرا گرفته، همه ساكنان آن را غرق نموده است). اين غيب گوئي در دو روايت ديگر هم نقل شده است. مسئله سوم- بيان مشخصات محيط طبيعي بصره كه جنگ جمل در آن براه افتاده است. اين مشخصات بقرار زير است: 1- آب شور. 2- نزديكي به آب. 3- كثافت و بدبوئي زمين كه مجاور آب است. 4- گودي زمين. *** «بلادكم انتن بلاد الله تربه، اقربها من الماء و ابعدها من السماء». (شهرهاي شما داراي كثيفترين زمين در شهرهاي خداوندي است نزديك‌ترين شهر به آب و دورترين آنها از آسمان). اين مسئله يكي از جالبترين مسائل علمي در جامعه‌شناسي است كه تاثير محيط طبيعي را در وضع رواني مردم با وضوح كامل مطرح كرده است. اين يكي از دلايل روشن است كه واقع‌نگري اسلام را اثبات مي‌كند و تفسير طبيعي موجوديت انساني را بطور رسمي، از معارف ضروري قلمداد ميكند. اين مسئله در قرون بعدي بوسيله ابن خلدون در مقدمه و منتسكيو در كتاب روح القوانين مشروحا مورد بررسي و پذيرش قرار گرفته، امروز هم مانند يك اصل كاملا علمي مورد توجه مردم شناسان و جامعه‌شناسان قرار گرفته است. مطلبي كه بايستي در اين مبحث مورد دقت قرار بگيرد اينست كه تاثيرات محيط طبيعي اگر چه اصول بينادين طبيعت انسان را مانند انديشه و اراده دگرگون نمي‌سازد، ولي آداب و رسوم و قوانيني را به وجود مي‌آورد كه مي‌توانند شئون حيات مردم را رنگ‌آميزي و توجيه نمايند. با نظر به اين قاعده است كه مي‌گوييم: اميرالمومنين عليه‌السلام مردم بصره را محكوم مطلق ننموده‌اند، بلكه نمود طبيعي ارتباط آنان را با چنان محيط طبيعي بيان فرموده‌اند. و از نظر علمي محكوميت اهل بصره كه ناشي از وضع محيطشان بوده است، مي‌تواند موقت بوده باشد، باين معني كه با كوشش و تكاپو مي‌توانستند تا حدودي اثر آن محيط را خنثي نمايند و در اخلاق و روحيات و رفتارشان دگرگوني ايجاد كنند. اين امكان دگرگوني در جمله‌اي كه پس از اين تفسير مي‌شود، گوشزد شده است. مردان بزرگي از سرزمين بصره مانند حسن بن هيثم بصري برخاسته‌اند و روشنگر علم و معرفت بشري گشته‌اند. بطور كلي توبيخ‌ها و ملامت‌هايي كه از زبان پيشوايان الهي يا حكما و جهان‌بينان درباره‌ي يك سرزمين يا قوم و ملت معيني ديده مي‌شود، توبيخ مطلق و ابدي نيست، بلكه داراي انگيزه و عامل مشخصي است كه خارج از ذات انساني مردم آن سرزمين و قوم و ملت مي‌باشد. مكه معظمه كه در دوران‌هاي طولاني بتكده بوده مردمش سوداگراني پست و متعصب و بي‌خبر از ارزش‌هاي حيات بوده‌اند، بيت‌الله الحرام مي‌شود (چنانكه نخستين روز بنايش بدست ابراهيم خليل عليه‌السلام بود) و انسان‌هاي شايسته و با عظمتي از همان سرزمني برمي‌خيزند و با پيشوايي پيامبر اسلام، معظم‌ترين و انساني‌ترين تمدن را بجهانيان عرضه مي‌كنند. *** «و المقيم بين اظهركم مرتهن بذنبه و الشاخص عنكم متدارك برحمه من ربه». (كسي كه در ميان شما زندگي كند در گرو گناه خويش است و كسي كه از ميان شما بيرون رود، رحمت پروردگارش او را دريافته است). نتوان مرد به سختي كه در اينجا زادم وطن كه آشيانه اصلي آدمي است، جايگاهي است بس محبوب، آوارگي از وطن يكي از عذابهاي سخت است كه گاهي تا سر حد عدم امكان تحمل مي‌رسد. در تفسير و نقد و تحليل مثنوي موضوع وطن مشروحا بررسي شده است. به مجلد پانزدهم كه راهنماي موضوعات است مراجعه نماييد و مبحث مزبور را در مجلدي كه بررسي شده است، مطالعه فرماييد، آنچه كه در اين مورد بايستي متذكر شويم، اينست كه لزوم فرار از عوامل ناهنجار طبيعي همان مقدار ضرورت دارد كه گريز از عوامل مرگ. كسي كه با امكان مهاجرت از محيط طبيعي كشنده، در همان محيط ميخكوب مي‌شود، در حقيقت طومار زندگيش را با دست خويشتن مي‌پيچد. همچنين رضايت باخلاق پست و نفاق و پيمان‌شكني‌ها و ساير اوصاف رذيله با امكان رهايي از عوامل محيطي آن، نوعي خودكشي است كه مي‌توان آن را روح‌كشي اصطلاح كرد. اميرالمومنين عليه‌السلام درمان دردي را كه محيط بر آنان تحميل كرده است، توضيح مي‌دهد و مي‌فرمايد: ادامه حيات در چنين محيطي گناه است. در آن محيط كه طبيعت و انسانهايش دست بهم داده مشغول متلاشي كردن روح آدمي مي‌باشند، تحمل و رضايت معصيت و نافرماني است. بگذاريد اين محيط را به آن مردمي كه در فكر نجات دادن خويشتن نيستند و فرار كنيد و برويد به محيطي كه شما را در زنجير پستي‌هايش نفشارد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 584-578 در روايتى عبارت امام (ع) به اين شكل است: سوگند به خدا شهر شما حتماً در آب فرو خواهد رفت آن طور كه مسجد شما را مانند كشتى و شتر مرغ بر آب مى بينم.  در روايت ديگر عبارت امام (ع) چنين است: (شهر شما را) مانند سينه پرنده در امواج دريا مى بينم.  شايد توضيح سخن حضرت بدين گونه باشد كه گويا مى بينم شهر شما را آب فرا گرفته و جز برجستگيهاى مسجد كه مانند پرنده اى بر امواج است چيزى ديده نمى شود. در اين وقت احنف بن قيس به پا خاست و پرسيد: اى امير المؤمنين اين اتّفاق كى خواهد افتاد فرمود: آن گاه كه نيزارهاى شما تبديل به ساختمانهاى مجلّل شود.  بدان كه پس از اين بخش از خطبه بخشهاى ديگرى نيز وجود دارد كه به اين مورد مربوط نيست و به فصولى تعلّق دارد كه سيّد رضى بعد از اين فصل آورده و به خواست خدا بزودى آنها را توضيح خواهيم داد.  بصره در لغت به معناى سنگ سفيد سست است و بدين دليل براى بصره اسم شده است كه از اين نوع سنگ در بصره وجود داشته است. به روايت ديگر بصره جايگاه نگهدارى شتران يا خشك كردن خرما بوده است.  امام (ع) در زمينه نكوهش مردم بصره به سبب اقسام لغزشهايى كه مرتكب شده اند امورى را به شرح زير تذكّر مى دهد: اوّل-  مردم بصره مردم شهرى هستند كه سه روز دچار انقلاب و دگرگونى وضع خودشان بوده اند و روشن است كه بهم ريختگى آنها و در افتادن به آشفتگى به دليل فسادشان بود كه بدان لحاظ استحقاق عذاب را داشتند و كلام امام (ع): و«على اللّه تمام الرابعة»، نفرينى است بر عليه آنها كه به عذاب ديگرى مبتلا شوند و در زمين فرو روند.  دوّم-  مردم بصره سپاهيان زن بودند و منظور حضرت، عايشه است، چه او را محور كارهايشان قرار داده بودند. و چون گفتار و انديشه زنان در ميان عرب و ديگر خردمندان به دليل ضعف انديشه و كمى عقلشان نكوهيده بوده، امام (ع) مردم بصره را به همين سبب نكوهش كرده است. همچنان كه رسول خدا (ص) در مورد زنان فرموده است: «زنان در عقل و دين و بهره ورى ناقص مى باشند.» نقصان عقلشان به اين دليل است كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است تا اگر يكى فراموش كرد ديگرى به ياد داشته باشد. نقصان در دين به اين سبب است كه آنها در قسمتى از عمرشان به خاطر حيض، نماز نمى خوانند و روزه نمى گيرند. و نقص بهره ورى اين است كه ميراث زنان نصف ميراث مردان است. به اين دليل، كسى كه با آنها مشورت و يا بيعت كند از زنان در رأى ضعيفتر است، زيرا هر پيرو از راهنماى خود، در عقل كمتر است.  بنا بر اين توبيخ مردم بصره به وسيله امام (ع) به خاطر اين كه لشكر و ياور زن بوده اند بجا و زيباست.  سوم-  به خاطر پيروى از شتر، آنها را نكوهش فرموده و منظور از شتر، شتر عايشه بوده است، و چنين حالتى داشتند كه با ديدن شتر و صداى آن جمع شدند و به ميدان آمدند و با پى شدن آن فرار كردند. اين جمله امام (ع) در بيان نكوهش، از جمله اوّل شديدتر است. امام (ع) صداى شتر را كنايه از دعوت عايشه به جنگ آورده وقتى كه عايشه سوار بر شتر بود و مردم را به جنگ دعوت مى كرد.  چهارم-  ناپايدارى و سستى اخلاقشان بود. امام (ع) با اين جمله اشاره به پستى و عدم اعتدال اخلاق آنها فرموده. چون اصول فضايل اخلاقى چنان كه مى دانى سه چيز است (حكمت، عفّت و شجاعت) و آنها به خاطر جهل، افكارشان در اطراف مصلحت دور مى زد و اين تفريط در حكمت عملى است و از طرفى ترسو بودند كه اين تفريط در شجاعت است، و نيز اعمالشان خلاف حق بود كه اين افراط است در ملكه عفّت و عدالت، بنا بر اين صدق مى كند كه اخلاق آنها پست و ناپايدار باشد.  پنجم-  مخالفت كردن با پيمان و شكستن آن است. مصداق روشن اين عهد شكنى اين بود كه عهد آن حضرت را شكستند و بر خلاف بيعت او رفتار كردند و اين خود خدعه و نيرنگى است كه در مقابل وفادارى قرار گرفتند.  ششم-  دورويى در دين. چون اهل بصره بر امام (ع) شوريدند و با آن حضرت جنگيدند ناگزير از دين خارج شدند. اين كلام امام (ع) گويا خطاب به بعضى از مردم بصره است، زيرا منافق عرفى كسى است كه در دل از اسلام خارج شود و با زبانش به اسلام تظاهر كند. بنا بر اين خطاب امام (ع) به كسانى است كه اين گونه بوده اند.  هفتم-  نكوهشى است كه امام (ع) در باره شهرشان فرموده است و آن شور بودن آبشان بوده و علّت شورى آب آنها نزديكى شهرشان به دريا و مخلوط شدن آبشان با آب درياست. نكوهش امام (ع) براى اين است كه خودشان اين مكان را براى اقامت انتخاب كرده اند. اين چنين آبى موجب بروز سوء هاضمه، كند ذهنى، فساد طحال، امراض پوستى و امثال اينها كه پزشكان نام برده اند مى شود.  همه اينها موجب تنفّر زندگى با آنها و ناخشنودى از توسعه شهرشان شده است.  هشتم-  بصره گنديده ترين خاك را دارد و اين به خاطر رسوب فراوان آب و گنديده شدن آن است.  نهم-  بصره دورترين شهر از آسمان است كه توضيح آن بزودى خواهد آمد.  دهم-  نُه دهم شرّ در بصره است. احتمال دارد مقصود امام (ع) مبالغه در نكوهش سرزمين بصره باشد و منظور آن حضرت منحصر كردن شرور به ده قسمت نبوده است. توضيح اين كه چون در بصره شرور فراوانى وجود داشته كه در ديگر شهرها وجود نداشته است، امام (ع) به عنوان مبالغه اظهار فرمودند كه نه دهم شرّ در بصره است، منظور حضرت وجود شرّ فراوان و عظيم در بصره بوده است.  احتمال ديگر اين كه منظور حضرت مجموع اخلاق پستى باشد كه در مقابل اصول كمالات نفسانى است كمالات نفسانى عبارتند از: دانش دلاورى، پاكدامنى، بخشندگى، دادگرى و براى هر يك از اين پنج فضيلت حالت افراط و تفريط وجود دارد كه ده صفت مى شود.  شبيه ترين اعمال به اعمالى كه ذكر شد و از مردم بصره صادر شده ولى مورد نظر حضرت در امر نكوهش نبوده است اعمالى مانند تبذير و مانند آن است. احتمال دوّم هر چند احتمال لطيفى است ولى صحّت آن بعيد به نظر مى رسد.  يازدهم-  كسى كه در ميان مردم بصره زندگى كند به گناه گرفتار مى شود، زيرا كسى كه در ميان آنها زندگى كند ناگزير است به روش آنها در آيد و آداب و رسوم آنها را بپذيرد، و در نتيجه از اخلاق آنها متأثّر و به گناه گرفتار مى شود.  دوازدهم-  آن كه هر كس از ميان آنها خارج شود رحمت خدا را براى خود آماده ساخته، چون خداوند او را يارى مى كند تا از گناهان ساكنان بصره كه بدان دچار شده اند، مصون بماند و اين رحمت بزرگى از جانب خداوند متعال است.  همه اينها، ذكر دلايل تنفّر از آنهاست. روايت ديگرى در مورد مفهوم جمله: «المحتبس فيها بذنبه و الخارج منها بعفو اللّه» وارد شده كه غير از آن چيزى است كه ما ذكر كرديم و آن اين است: زندانى شدن در ميان مردم بصره عقوبتى است براى گناهانى كه قبلًا مرتكب شده و خروج از آن نشانه بخشودگى گناه شخص از جانب خداست.  در دو عبارت قرينه، رعايت سجع متوازى شده است و همچنين در چهار جمله قبل از آنها. پس از نكوهش مردم بصره و شهرشان به اين موضوع اشاره مى فرمايد كه بزودى شهرشان را آب خراب خواهد كرد. امام (ع) يقين خود را كه از راه بصيرت قدسى در مورد خرابى بصره حاصل شده با تشبيه حسّى روشن و آشكار و با عبارت مى بينم كه مسجد بصره در آب فرو رفته و سرزمينتان تخريب شده بيان مى فرمايد.  امام (ع) خبر پيامبر (ص) را در مورد احوال اهل بصره در آخرين خطبه بيان فرموده است، بدين سان كه امام (ع) پس از نكوهش اهل بصره و جوابى كه به احنف بن قيس داد، چنان كه در فصل گذشته ياد شد، اهل بصره را ستود و فرمود: اى مردم بصره خداوند براى هيچ يك از شهرهاى مسلمين نشانه شرف و بزرگوارى قرار نداد جز اين كه بهترين آن را براى شما قرار داد و به فضل خويش شما را از چيزهايى برخوردار كرد كه ديگران از آن بى بهره بودند قبله شما راست ترين قبله نسبت به مقام ابراهيم است، وقتى امام جماعت رو به مكه به نماز مى ايستد. قارى قرآن شما بهترين قارى، و زاهد شما در زهد و عابد شما در پرستش و تاجر شما در تجارت و صداقت برترين آنهاست. تصديق كنندگان شما گرامى ترين مردم، ثروتمندان شما بخشنده ترين و متواضع ترين مردم اند. مردان با شرافت شما بهترين خلق را دارند و شما در همسايگى بزرگوارترين هستيد و در كارى كه به شما مربوط نيست كمتر خود را به زحمت مى اندازيد و در خواندن نماز جماعت از ديگران حريص تر هستيد ميوه شما بيشترين ميوه، اموالتان بيشترين اموال، بچه هاى شما زيركترين بچّه ها، زنهاى شما قانعترين و در شوهردارى بهترين زنانند. خداوند آب را براى شما مسخّر كرده است كه براى بهتر شدن زندگى شما صبح و شب جريان دارد. دريا سبب افزونى اموال شماست. اگر صبر و شكيبايى داشته باشيد درخت طوبى براى شما سر فرود مى آورد و شما را در سايه گسترده خود قرار مى دهد. ولى حقّ اين است كه حكم خدا در باره شما جريان يافته و قضاى خدا اجرا مى شود و نافذ است و خدا حسابها را سريع مى رسد، چنان كه خود فرموده است: «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِيداً كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً».  «اى مردم بصره سوگند ياد مى كنم آنچه در ابتدا بدان شما را توبيخ كردم جز براى تذكّر و موعظه براى اعمال آينده نبود تا زود دست به كار آشوب نشويد چنان كه قبلًا شديد. خداوند به پيامبرش مى فرمايد: «وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى  تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ».  آنچه از مدح و ستايش كه پس از نكوهش و موعظه براى شما گفتم نه به اين دليل بود كه از شما ترسيده باشم و يا در آنچه داريد طمع كرده باشم چه، اگر خدا بخواهد قصد ندارم در ميان شما بمانم زيرا حوادثى پيش مى آيد كه مرا ملزم به قيام مى كند و بين خود و خدا بهانه اى براى ترك قيام ندارم و شما از آن اطّلاعى نداريد تا اتّفاق بيفتد و من ناچارم در آنها وارد شوم چه آشكار باشند، چه نهان. پس هر كس مى خواهد در دفع آن حوادث نصيبى داشته باشد دست به كار شود.  به جان خودم سوگند وارد شدن در دفع آن حوادث، جهاد پاك و خالص است كه كتاب خدا آن را براى ما روشن ساخته است. آنچه در مورد شهر شما گفتم از جانب خودم نبود كه به خاطر رويارويى با شما گفته باشم، بلكه رسول خدا (ص) روزى كه جز من با او كسى نبود به من فرمود: «اى على جبرئيل روح الامين مرا بر شانه خود بلند كرد تا زمين و مردم روى آن را ديدم و راز و رمز آنها را به من عطا كرد و به آنچه در اندرون و روى آنها است مرا آگاهى داد و بر من سنگين نيامد، چنان كه بر پدرم آدم ياد گرفتن اسماء حسنى سنگين نيامد، همان اسمهايى كه فرشتگان مقرّب ياد نگرفتند. من در كنار دريا سرزمينى را ديدم كه بصره ناميده مى شد و دورترين مكان به آسمان و نزديكترين مكان به آب بود، زودتر از هر جايى خراب مى شود و كثيف ترين خاكها را دارد و به شديدترين عذابها دچار مى شود.  در زمانهاى گذشته بارها در آب فرو رفته و در آينده نيز چنين خواهد شد.» پس از آن امام (ع) فرمود: «براى شما مردم بصره و قراى اطراف آن به وسيله آب بلاى بزرگى خواهد رسيد و من جاى انفجار و جوشش آب را در آبادى شما مى دانم و به بلاهاى بزرگى كه بعد از اين شما را به زحمت خواهد انداخت آگاهم. پس هر كس وقت غرق شدن شهر در آب، از آن خارج شود به واسطه رحمتى است كه قبلًا از جانب خدا شامل حالش شده است و كسى كه در شهر بماند اگر چه اهل آن شهر نباشد به دليل گناهى است كه قبلًا مرتكب شده است و خدا به بندگانش ستم نمى كند.» تشبيه امام (ع) بلنديهاى مسجد بصره را كه از آب بيرون مى ماند به سينه كشتى و به قولى به شتر مرغ و به قولى ديگر به پرنده اى كه در امواج دريا سوار باشد ذكر كرده كه تشبيهات روشنى است و نياز به توضيح ندارد. حادثه غرق شدن بصره كه امام از آن خبر داده است، بنا به روايت نقل شده، بصره يك بار در زمان القادر باللّه غرق شد و يك بار ديگر در زمان، قائم بامر اللّه، شهر و هر كه در آن زندگى مى كرد بكلّى غرق و خانه ها خراب شد و جز بلنديهاى مسجد جامع، چنان كه امام (ع) خبر داده بود، باقى نماند و غرق شدن شهر از ناحيه خليج فارس و كوهى كه معروف به كوه شام است صورت گرفت، و اين پيشامد همان چيزى بود كه امام (ع) فرموده بود.  اين كه بصره از ناحيه خليج فارس غرق شده باشد مورد اشكال است زيرا امام (ع) فرموده است كه آب از خود بصره جوشش و جريان پيدا مى كند، آنجا كه فرمود: «من جايى جريان آب را در آبادى شما مى دانم». ظاهر گفته امام اقتضا مى كند كه خرابى شهر از جاى ديگر (ناحيه خليج فارس) صورت نگرفته باشد، (البتّه) خدا بهتر مى داند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 187 و من كلام له عليه السّلام في ذم أهل البصرة و هو الثالث عشر من المختار فى باب الخطب:تكلّم بذلك بعد الفراغ من قتال أهلها و قد رواه الطبرسي في الاحتجاج و عليّ ابن إبراهيم القمي و المحدّث البحراني بزيادة و نقصان يعرف تفصيل ذلك في أوّل التنبيهات إنشاء اللّه.كنتم جند المرأة و أتباع البهيمة، رغا فأجبتم، و عقر فهربتم، أخلاقكم دقاق، و عهدكم شقاق، و دينكم نفاق، و ماؤكم زعاق، المقيم بين أظهركم مرتهن بذنبه، و الشّاخص عنكم متدارك برحمة من ربّه، كأنّي بمسجدكم كجؤجؤ سفينة، قد بعث اللّه عليها العذاب من فوقها و من تحتها، و غرق من في ضمنها. و في رواية و أيم اللّه لتغرقنّ بلدتكم حتّى كأنّي أنظر إلى مسجدها كجؤجؤ سفينة أو نعامة جاثمة. و في رواية كجؤجؤ طير في لجّة بحر. (3820- 3741)اللغة: (الرّغاء) وزان غراب صوت البعير و رغت النّاقة ترغو صوتت فهي راغية و (الدّقيق) خلاف الجليل و (شاقّه) مشاقة و شقاقا خالفه و حقيقته ان يأتي كلّ منهما ما يشقّ على صاحبه فيكون كلّ منهما في شقّ غير شقّ صاحبه و (نافق) الرّجل نفاقا إذا أظهر الاسلام لأهله و أضمر غير الاسلام و (الزّعاق) بضمّ الزّاء المعجمة المالح و (بين أظهر) النّاس و بين ظهريهم و بين ظهرانيهم بفتح النّون كلها بمعنى بينهم، و فائدة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 188 إدخاله في الكلام أن إقامته بينهم على سبيل الاستظهار بهم و الاستناد إليهم و كان المعنى أنّ ظهرا منه قدامه و ظهرا ورائه فكانّه مكنوف من جانبيه هذا أصله، ثمّ كثر حتّى استعمل في الاقامة بين القوم و إن كان غير مكنوف بينهم و (الجؤجؤ) كهدهد من الطير و السّفينة صدرهما و قيل عظام الصّدر و (جثم) الطائر و الارنب يجثم من باب ضرب جثوما و هو كالبروك من البعير.الاعراب:الفاء في قوله: فاجبتم، و قوله: فهربتم، فصيحة، و قوله كأنّي بمسجدكم اه كان للتّقريب و الباء زائدة و الأصل كأنّي أبصر مسجدكم ثمّ حذف الفعل و زيدت الباء كما ذكره المطرزى في شرح قول الحريري: كأنّي بك تنحط، من أنّ الأصل كأنّى ابصرك تنحط حذف الفعل و زيدت الباء و قال ابن عصفور: الباء و الكاف في كأنّي بك تنحط، و كانّك بالدّنيا لم تكن، كافتان لكأنّ عن العمل، و الباء زائدة في المبتدأ و على ذلك فيكون قوله عليه السّلام بمسجدكم مبتداء و كجؤجؤ سفينة خبره و جملة قد بعث حال متمّمة لمعنى الكلام كالحال في قوله تعالى: «فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ» و قال نجم الأئمة الرّضيّ فى المثال الثاني: الأولى أن تبقى كأنّ على معنى التشبيه و لا تحكم بزيادة شي ء و تقول التّقدير كأنّك تبصر بالدّنيا أى تشاهدها من قوله تعالى: «فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ» و الجملة بعد المجرور بالباء حال أى كأنّك تبصر بالدّنيا و تشاهدها غير كاينة.المعنى:اعلم أنّه عليه السّلام ذكر فى كلامه ذلك امورا سبعة نبّه فيها على ذمّهم و توبيخهم:الاول ما أشار عليه السّلام إليه بقوله: (كنتم جند المرأة):و أراد بها عايشة حيث جعلوها عقد نظامهم و مدار قوامهم، و من المعلوم أنّ النّساء على نقصان عقولهنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 189 و حظوظهنّ و ايمانهنّ على ما ستعرفها تفصيلا في محلّها مذمومة عند العرب و ساير العقلاء، فالتّابع لها و الجاعل زمام أمره إليها لا بدّ و أن يكون أنقص عقلا منهنّ و حرياً بالذّم و التّوبيخ.روى في البحار من كنز جامع الفوائد و تأويل الآيات عن محمّد البرقي عن الحسين ابن سيف عن أخيه عن أبيه عن سالم بن مكرم عن أبيه قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول في قوله تعالى: «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ» قال: هي الحميراء قال مؤلّف الكتاب: إنّما كنّى عنها بالعنكبوت لأنّه حيوان ضعيف اتّخذت بيتا ضعيفا أوهن البيوت، و كذلك الحميراء حيوان ضعيف لقلة عقلها و حظها و دينها اتّخذت من رأيها الضّعيف و عقلها السّخيف في مخالفتها و عداوتها لمولاها بيتا مثل بيت العنكبوت في الوهن و الضعف و سيأتي بعض الأخبار فيها في التّنبيه الثّاني إنشاء اللّه.الثاني ما نبّه عليه السّلام عليه بقوله: (و أتباع البهيمة) و أراد بها الجمل:قال في البحار: و أعطى يعلى بن منبه عايشة جملا اسمه عسكر اشتراه بمأتي دينار و قيل بثمانين دينارا فركبته و قيل: كان جملها لرجل من عرنية قال العرني بينما أنا أسير على جمل إذ عرض لي راكب قال اتبيع جملك؟ قلت: نعم، قال: بكم؟قلت: بألف درهم قال: أ مجنون أنت؟ قلت: و لم و اللّه ما طلبت عليه أحدا إلّا أدركته و لا طلبني و أنا عليه أحد إلّا فتّه، قال: لو تعلم لمن نريده إنّما نريده لأمّ المؤمنين عايشة، فقلت: خذه بغير ثمن قال: بل ارجع معنا إلى الرّحل فنعطيك ناقة و دراهم قال: فرجعت فأعطوني ناقة مهريّة و أربعمائة درهم أو ستمائة.و في شرح المعتزلي لمّا عزمت عايشة على الخروج إلى البصرة طلبوا لها بعيرا ايّدا يحمل هودجها فجاءهم يعلى بن اميّة ببعير المسمّى عسكرا و كان عظم الخلق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 190 شديدا، فلمّا رأته أعجبها و أنشأ الجمال يحدثها بقوّته و شدّته و يقول في أثناء كلامه عسكر، فلمّا سمعت هذه اللفظة استرجعت و قالت ردّوه لا حاجة لي فيه و ذكرت حيث سألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ذكر لها هذا الاسم و نهاها عن ركوبه و أمرت أن يطلب لها غيره فلم يوجد لها ما يشبهه فغير لها بجلال غير جلاله، و قيل لها قد أصبنا لك أعظم منه خلقا و أشدّ قوّة و اتيت به فرضيت.ثمّ إنّه عليه السّلام أوضح متابعتهم للبهيمة بقوله: (رغا فأجبتم) فانّ كونهم مجيبين لرغائه شاهد صدق على المتابعة و قد كان الجمل راية أهل البصرة قتلوا دونه كما يقتل الرّجال تحت الرّايات، و كان كلّ من أراد الجد في الحرب و قاتل قتال مستميت يتقدّم الجمل و يأخذ بخطامه و روى أنّه اخذ الخطام سبعون رجلا من قريش قتلوا كلهم و كان أكثر النّاس حماية له و ذبّا عنه بنى ضبّة و الأزد.و في شرح المعتزلي عن المدايني و الواقدي أنّه ما حفظ رجز قط أكثر من رجز قيل يوم الجمل، و أكثره لبني ضبّة و الأزد الذين كانوا حول الجمل يحامون عنه و لقد كانت الرءوس تندر عن الكواهل، و الأيدى تطيح من المعاصم، و أقتاب البطن تندلق من الأجواف، و هم حول الجمل كالجراد الثابتة لا تزلزل و لا تتحلحل  «1» حتّى لقد صرخ بأعلى صوته ويلكم: اعقروا الجمل فانّه شيطان، ثمّ قال عليه السّلام اعقروه و إلّا فنيت العرب لا يزال السّيف قائما و راكعا حتّى يهوى البعير إلى الأرض فعمدوا له حتّى عقروه فسقط و له رغاء شديد فلمّا برك كانت الهزيمة و إليه أشار عليه السّلام بقوله: (و عقر فهربتم).قال أبو مخنف حدّثنا مسلم الأعور عن حبّة العرنيّ قال: فلمّا رأى عليّ عليه السّلام أنّ الموت عند الجمل و أنّه ما دام قائما فالحرب لا يطفأ وضع سيفه على عاتقه و عطف نحوه و أمر أصحابه بذلك و مشى نحوه و الخطام مع بني ضبّة فاقتتلوا قتالا شديدا و استحرّ القتل في بني ضبّة فقتل منهم مقتلة عظيمة و خلص عليّ عليه السّلام في جماعة من النخع و همدان إلى الجمل.______________________________ (1) حلحلهم ازالهم عن مواضعهم ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 191 فقال لرجل من النخع اسمه بحير: دونك الجمل يا بحير فضرب عجز الجمل بسيفه فوقع لجنبه و ضرب بجرانه الأرض و عج عجا شديدا لم يسمع بأشدّ منه فما هو إلّا أن صرع الجمل حتّى فرّت الرّجال كما يطير الجراد في الرّيح الشّديدة الهبوب و احتملت عايشة بهودجها فحملت إلى دار عبد اللّه بن خلف و أمر عليّ عليه السّلام بالجمل أن يحرق ثمّ يذرى بالرّيح، و قال: لعنة اللّه من دابّة فما أشبهه بعجل بني إسرائيل ثمّ قرء: «وَ انْظُرْ إِلى  إِلهِكَ الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً» و في الاحتجاج أنّ محمّد بن أبي بكر و عمّار بن ياسر توليا عقره بعد طول دمائه، و روي أنّه كلما قطعت قائمة من قوائمه ثبت على اخرى حتّى قتل.الثالث ما ذكره بقوله عليه السّلام (أخلاقكم دقاق):أى رذيلة حقيرة قال الشّارح المعتزلي: في الحديث انّ رجلا قال له: يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّي أحبّ أن انكح فلانة إلّا أنّ في أخلاق أهلها دقة فقال له: إيّاك و خضراء الدّمن إيّاك و المرأة الحسناء في منبت السّوء و علّل البحراني دقّة أخلاقهم بأنّ أصول الفضائل الخلقيّة لما كانت ثلاثة: الحكمة و العفّة و الشّجاعة و كانوا على طرف الجهل لوجوه الآراء المصلحيّة و هو طرف التّفريط من الحكمة العلميّة و على طرف الجبن و هو التّفريط من الشّجاعة و على طرف الفجور و هو طرف الافراط من ملكة العفّة و العدالة لا جرم صدق أنّهم على رذايل الأخلاق و دقاقها.أقول: و يشهد على جهلهم اتباعهم للمرأة و متابعتهم للبهيمة، و على جبنهم ما مر في الخطب السّابقة من قوله عليه السّلام: و قد أرعدوا و أبرقوا و مع هذين الأمرين الفشل، و على فجورهم خروجهم على الامام العادل و محاربتهم معه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 192 الرابع ما نبّه عليه السّلام عليه بقوله: (و عهدكم شقاق):يعني معاهدتكم لا يمكن الاعتماد عليها و الوثوق بها، لأنّها صوريّة و ظاهريّة و في المعنى و الحقيقة مخالفة و عداوة يشهد بذلك نكثهم لبيعته بعد عقدهم إيّاه.الخامس ما أشار عليه السّلام إليه بقوله: (و دينكم نفاق):و ذلك أنّهم أظهروا الاسلام أى الايمان بألسنتهم و خالفوا بقلوبهم كما حكى عليه السّلام فيما سبق عن الزّبير أنّه: يزعم أنّه بايع بيده و لم يبايع بقلبه فقد أقرّ بالبيعة و ادّعى الوليجة.السادس ملوحة مائهم المشار إليه بقوله: (و ماؤكم زعاق):أى مالح بسبب قربه من البحر يوجب أمراضا كثيرة كسوء المزاج و البلادة و فساد الطحال و نحوها و هذا و إن لم يكن من افعالهم الاختيارية إلّا أنّه ممّا يذّم به البلد فيستحقّون بذلك المذمة لسوء اختيارهم ذلك المكان قال الشّاعر:بلاد بها الحمّى و اسد عرينة         و فيها المعلّى يعتدي و يجور       فانّى لمن قد حلّ فيها لراحم          و إنّي لمن لم يأتها لنذير    (و) السابع أنّ (المقيم بين أظهركم مرتهن بذنبه):لأنّه إمّا أن يشاركهم في الذّنوب أو يراها فلا ينكرها، و قد ورد الاخبار عن أئمتنا الأطهار سلام اللّه عليهم على تحريم مجاورة أهل المعاصي و مخالطتهم اختيارا و المجالسة معهم و كون المجاور و المجالس مستحقا بذلك للعقوبة.مثل ما رواه في الوسائل باسناده عن مهاجر الأسدي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال:مرّ عيسى بن مريم عليه السّلام على قرية قد مات أهلها و طيرها و دوابها فقال: أمّا أنّهم لم يموتوا إلّا لسخطة و لو ماتوا متفرّقين لتدافنوا، فقال الحواريون: يا روح اللّه و كلمته ادع اللّه أن يحييهم لنا فيخبرونا ما كانت أعمالهم فنتجنّبها، قال: فدعا عيسى عليه السّلام فنودي من الجوّ أن نادهم فقام عيسى بالليل على شرف من الأرض فقال: يا أهل القرية، فأجابه مجيب منهم لبيك، فقال: و يحكم ما كانت أعمالكم؟ قال: عبادة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 193 الطاغوت و حبّ الدّنيا مع خوف قليل و أمل بعيد و غفلة في لهو و لعب إلى أن قال:و كيف عبادتكم للطاغوت؟ قال: الطاعة لأهل المعاصي قال: كيف كان عاقبة أمركم؟قال: بتنافي عافية و أصبحنا في الهاوية، فقال: و ما الهاوية؟ قال: سجّين، قال:و ما سجّين؟ قال: جبال من جمر توقد علينا إلى يوم القيامة إلى أن قال، قال:ويحك كيف لم يكلّمني غيرك من بينهم؟ قال: يا روح اللّه إنّهم ملجمون بلجم من نار: بأيدي ملائكة غلاظ شداد و إنّي كنت فيهم و لم أكن منهم فلمّا نزل العذاب أعمّنى معهم و أنا معلّق بشعرة على شفير جهنّم لا أدرى أكبكب فيها أم أنجو منها، فالتفت عيسى عليه السّلام إلى الحواريين فقال: يا أولياء اللّه أكل الخبز اليابس بالملح الجريش و النّوم على المزابل خير كثير مع عافية الدّنيا و الآخرة.و عن أبي حمزة عن أبي جعفر محمّد بن عليّ الباقر عليهما السّلام قال: سمعته يقول: أما أنّه ليس من سنة أقلّ مطرا من سنة و لكن اللّه يضعه حيث يشاء إنّ اللّه جلّ جلاله إذا عمل قوم بالمعاصي صرف عنهم ما كان قدر لهم من المطر في تلك السّنة إلى غيرهم و إلى الفيافي و البحار و الجبال، و إنّ اللّه ليعذّب الجعل في جحرتها بحبس المطر عن الأرض التي هي بمحلّتها لخطايا من بحضرتها، و قد جعل اللّه لها السّبيل إلى مسلك سوى محلة أهل المعاصي قال: ثمّ قال أبو جعفر عليه السّلام: فاعتبروا يا اولى الأبصار.و عن أبي حمزة عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام في حديث طويل قال: ايّاكم و صحبة العاصين و معونة الظالمين و مجاورة الفاسقين، احذروا فتنتهم و تباعدوا من ساحتهم.و في الفقيه عن محمّد بن مسلم قال: مرّ بي أبو جعفر عليه السّلام و أنا جالس عند قاض بالمدينة فدخلت عليه من الغد فقال عليه السّلام: ما مجلس رأيتك فيه أمس قال: قلت له:جعلت فداك إنّ هذا القاضي لي مكرم فربّما جلست إليه فقال: و ما يؤمنك أن تنزل اللعنة فتعمّك معه، و روي في خبر آخر فتعمّ من في المجلس.و في الكافي عن الجعفري قال: سمعت أبا الحسن عليه السّلام يقول: مالي رأيتك عند عبد الرّحمن بن يعقوب؟ فقال: إنّه خالي، فقال عليه السّلام: إنّه يقول في اللّه قولا عظيما يصف اللّه و لا يوصف فإمّا جلست معه و تركتنا، و إمّا جلست معنا و تركته؛ فقلت: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 194 هو يقول ما شاء أىّ شي ء عليّ منه إذا لم أقل ما يقول؟ فقال أبو الحسن عليه السّلام: أما تخاف أن تنزل به نقمة فتصيبكم جميعا، أما علمت بالذي كان من أصحاب موسى عليه السّلام و كان أبوه من أصحاب فرعون فلمّا لحقت خيل فرعون موسى تخلّف عنه ليعظ أباه فيلحقه بموسى فمضى أبوه و هو يراغمه حتى بلغ طرفا من البحر فغرقا جميعا فأتى موسى الخبر فقال: هو في رحمة اللّه و لكن النّقمة إذا نزلت ليس لها عمّن قارب المذنب دفاع.و قوله عليه السّلام: (و الشّاخص عنكم متدارك برحمة من ربّه) و ذلك لأنّ المقيم بينهم و المخالط معهم إذا كان رهينا بذنبه يلزمه كون الشّاخص عنهم و المتباعد من ساحتهم متداركا برحمة اللّه لسلامته من عقوبة المجاورة و المجالسة.***ثمّ أشار عليه السّلام إلى ابتلائهم بالعقوبة الدّنيوية قبل عذاب الآخرة و قال: (كأنّي بمسجدكم كجؤجؤ سفينة قد) برز من الماء حين (بعث اللّه عليها) أى على البصرة (العذاب من فوقها و من تحتها و غرق من في ضمنها) قال الرّضي (و في رواية) اخرى (و أيم اللّه لتغرقنّ بلدتكم حتّى كأنّى أنظر إلى مسجدها كجؤجؤ سفينة أو نعامة جاثمة) أى باركة متلبّدة بالأرض قال: (و في رواية) ثالثة (كجؤجؤ طير في لجّة بحر).قال الشّارح المعتزلي: أمّا إخباره عليه السّلام أنّ البصرة تغرق عدا المسجد الجامع فقد رأيت من يذكر أنّ كتب الملاحم تدلّ على أنّ البصرة يهلك بالماء الأسود ينفجر من أرضها فتغرق و يبقى مسجدها، و الصّحيح أنّ المخبر به قد وقع فانّ البصرة غرقت مرّتين مرّة في أيّام القادر باللّه و مرّة في أيّام القائم بأمر اللّه غرقت بأجمعها و لم يبق منها إلّا مسجدها الجامع مبارزا بعضه كجؤجؤ الطائر حسب ما أخبر به أمير المؤمنين عليه السّلام: جاءها الماء من بحر الفارس من جهة الموضع المعروف الآن بجزيرة الفرس و من جهة الجبل المعروف الآن بجزيرة السنّام، و خربت دورها و غرق كلّ ما في ضمنها و هلك كثير من أهلها، و أخبار هذين الغرقين عند أهل البصرة يتناقله خلفهم عن سلفهم.أقول: و لا بأس بما ذكره إلّا أنّ المستفاد من ذيل هذه الخطبة على ما رواها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 195 الشّارح البحراني حسبما تعرفه في أوّل التنبيهات أنّ الماء الذي يغرق به البصرة ينفجر من الأرض كما قال عليه السّلام: و إنّي لأعرف موضع منفجره من قريتكم هذه و ظاهر ذلك أنّه لا يكون من ناحية اخرى، و اللّه العالم بحقايق الامور.و ينبغي التنبيه على امور:الاول اعلم أنّ هذه الخطبة رويت بطرق مختلفة:قد رواها جماعة من الأصحاب بزيادة و نقصان و لا بأس بالاشارة إليها تكثيرا للفائدة.فمنها ما في الاحتجاج عن ابن عباس (رض) قال: لمّا فرغ أمير المؤمنين عليه السّلام من قتال أهل البصرة وضع قتبا على قتب فحمد اللّه و أثنى عليه فقال: يا أهل البصرة يا أهل المؤتفكة يا أهل الدّاء «1» العضال يا أتباع البهيمة يا جند المرأة رغا فأجبتم و عقر فهربتم، ماؤكم زعاق، و دينكم نفاق، و أحلامكم دقاق، ثمّ نزل عليه السّلام يمشي بعد فراغه من خطبته فمشينا معه فمرّ بالحسن البصري و هو يتوضّأ فقال: يا حسن أسبغ الوضوء فقال: يا أمير المؤمنين لقد قتلت بالأمس أناسا يشهدون أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له و أنّ محمّدا عبده و رسوله و يصلّون الخمس و يسبغون الوضوء، فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: قد كان ما رأيت فما منعك أن تعين علينا عدوّنا؟ فقال: و اللّه لاصدقنك يا أمير المؤمنين لقد خرجت في أوّل يوم فاغتسلت و تحنّطت و صببت علىّ سلاحي و أنا لا أشكّ في أنّ التّخلّف عن أمّ المؤمنين عايشة كفر، فلمّا انتهيت إلى موضع من الخريبة «2» نادى مناد يا حسن إلى أين ارجع فانّ القاتل و المقتول في النّار، فرجعت ذاعرا و جلست في بيتي.فلمّا كان في اليوم الثّاني لم أشكّ أنّ التّخلّف عن أمّ المؤمنين هو الكفر فتحنّطت و صببت علىّ سلاحي و خرجت اريد القتال حتّى انتهيت إلى موضع من الخريبة فنادى مناد من خلفي يا حسن إلى أين مرّة بعد اخرى فانّ القاتل و المقتول في النّار.______________________________ (1) الداء العضال الداء الذى لا دواء له صحاح. (2) هى بضم الخاء محلة من محال البصرة ينسب اليها خلق كثير نهاية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 196 قال عليّ عليه السّلام: صدقت أ فتدرى من ذلك المنادي؟ قال: لا، قال عليه السّلام: أخوك إبليس و صدقك أنّ القاتل و المقتول منهم في النّار، فقال الحسن البصري: الآن عرفت يا أمير المؤمنين أنّ القوم هلكى.و منها ما في تفسير عليّ بن إبراهيم القمّي في تفسير قوله: «وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوى » قال: المؤتفكة «1» البصرة، و الدّليل على ذلك قول أمير المؤمنين عليه السّلام: يا أهل البصرة و يا أهل المؤتفكة يا جند المرأة و أتباع البهيمة رغا فأجبتم و عقر فهربتم ماؤكم زعاق و اخلاقكم دقاق «و أحلامكم رقاق خ ل» و فيكم ختم النّفاق و لعنتم على لسان سبعين نبيّا إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أخبرني أنّ جبرئيل عليه السّلام أخبره أنّه طوى له الأرض فرأى البصرة أقرب الأرضين من الماء و أبعدها من السّماء، و فيها تسعة أعشار الشرّ و الدّاء العضال، المقيم فيها مذنب و الخارج عنها برحمة و قد ائتفكت بأهلها مرّتين و على اللّه تمام الثّالثة، و تمام الثّالثة في الرّجعة.أقول: قال في مجمع البيان: المؤتفكة المنقلبة و هي التي صار أعلاها أسفلها و أسفلها أعلاها، و أهوى أى انزل بها في الهواء قال: و المؤتفكة قرى قوم لوط المخسوفة أهوى أى اسقط أهواها جبرئيل بعد أن رفعها و هذا تنزيلها و ما رواه القمّي رحمه اللّه تأويلها، و قال القميّ في تفسير قوله سبحانه: «وَ جاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ الْمُؤْتَفِكاتُ بِالْخاطِئَةِ» المؤتفكات البصرة، و الخاطئة فلانة و في نسخة حميراء، و في البحار و أمّا التأويل الذي  «2» ذكره عليّ بن إبراهيم فقد رواه مؤلف تأويل الآيات الباهرة عن محمّد البرقي عن سيف بن عميرة عن أخيه عن منصور بن حازم عن حمران قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: و جاء فرعون يعني الثّالث، و من قبله يعني الأوّلين، و المؤتفكات أهل______________________________ (1) قال فى تفسير البيضاوي المؤتفكة القرى التي ائتفكت باهلها اى انقلبت و عن النهاية فى حديث انس البصرة احدى المؤتفكات يعنى انها غرقت فشبه غرقها بانقلابها منه. (2) يعنى فى الآية الاخيرة، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 197 البصرة، بالخاطئة الحميراء، فالمراد بمجي ء الأوّلين و الثّالث بعايشة أنّهم أسّسوا لها بما فعلوا من الجور على أهل البيت عليهم السّلام أساسا به تيسّر لها الخروج و لو لا ما فعلوا لم تكن تجتري على ما فعلت، و المراد بالمؤتفكات أهل المؤتفكات و الجمع باعتبار البقاع و القرى و المحلات.و منها ما في شرح البحراني متفرّقة إلّا أنّ المحدّث العلّامة المجلسي (ره) جمع ما وجد منها في البحار و ألف شتاتها و نحن نرويها من البحار من الشرح.قال (قدّه): روى الشّيخ كمال الدّين بن ميثم البحراني مرسلا أنّه لمّا فرغ أمير المؤمنين عليه السّلام من أمر الحرب لأهل الجمل أمر مناديا ينادي في أهل البصرة أن الصّلاة الجامعة لثلاثة «1» أيّام من غد إنشاء اللّه و لا عذر لمن تخلّف إلّا من حجّة أو علة فلا تجعلوا على أنفسكم سبيلا فلمّا كان اليوم الذي اجتمعوا فيه خرج عليه السّلام فصلى بالنّاس الغداة في المسجد الجامع فلمّا قضى صلاته قام فأسند ظهره إلى حائط القبلة عن يمين المصلّى فخطب النّاس و أثنى عليه بما هو أهله و صلّى على النّبي و آله و استغفر للمؤمنين و المؤمنات و المسلمين و المسلمات ثمّ قال:يا أهل البصرة يا أهل المؤتفكة ائتفكت  «2» بأهلها ثلاثا و على اللّه تمام الرّابعة، يا جند المراة و اعوان البهيمة رغا فأجبتم و عقر فانهزمتم اخلاقكم دقاق و دينكم نفاق و ماؤكم زعاق، و بلادكم انتن بلاد اللّه تربة و ابعدها من السّماء، بها تسعة اعشار الشر المحتبس فيها بذنبه و الخارج منها بعفو اللّه، كأنّى انظر إلى قريتكم هذه و قد طبقها الماء حتّى ما يرى منها الّا شرف المسجد كأنّه جؤجؤ طير في لجّة بحر فقام إليه الأحنف  «3» بن قيس فقال له: يا أمير المؤمنين متى يكون ذلك؟______________________________ (1) اى بعد ثلاثة ايام و اللام للاختصاص منه، (2) اى انقلبت اما حقيقة أو كناية عن الغرق منه. (3) الاحنف هو الذى كان معتزلا عن الفريقين يوم الجمل و يكنى ابا بحر بالباء الموحدة و اسمه الضحاك بن قيس من بنى تميم، بحار الانوار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 198 قال: يا أبا بحر إنك لن تدرك ذلك الزّمان و انّ بينك و بينه لقرونا و لكن ليبلغ الشّاهد منكم الغائب عنكم لكي يبلغوا إخوانهم إذا هم رأوا البصرة قد تحوّلت أخصاصها «1» دورا و آجامها قصورا فالهرب الهرب فانّه لا بصرة لكم يومئذ.ثمّ التفت عن يمينه فقال: كم بينكم و بين الأبلّة؟ «2» فقال له المنذر بن الجارود فداك أبي و امّي أربعة فراسخ قال له: صدقت فو الذي بعث محمّدا و آله و أكرمه بالنّبوّة و خصّه بالرّسالة و عجّل بروحه إلى الجنّة لقد سمعت منه كما تسمعون منى أن قال لي: يا عليّ هل علمت أنّ بين التي تسمى البصرة و تسمى الابلّة أربعة فراسخ و سيكون في التي تسمّى الابلة موضع أصحاب العشور يقتل في ذلك الموضع من امّتي سبعون ألفا شهيدهم يومئذ بمنزلة شهداء بدر.فقال له المنذر: يا أمير المؤمنين و من يقتلهم فداك أبي و أمّي؟ قال: يقتلهم اخوان الجنّ و هم جيل  «3» كأنّهم الشّياطين سود ألوانهم منتنة أرياحهم  «4» شديد كلبهم  «5» قليل سلبهم طوبى لمن قتلهم و طوبى لمن قتلوه، ينفر لجهادهم في ذلك الزّمان  «6» قوم هم أذلة عند المتكبرين من أهل ذلك الزّمان، مجهولون في الأرض معروفون في السّماء تبكى السّماء عليهم و سكانها و الأرض و سكانها.______________________________ (1) جمع خص بيت يعمل من الخشب القضب بحار. (2) بضم الهمزة و الباء و تشديد اللام الموضع الذى به مدينة البصرة و فى الابلة اليوم موضع العشارين حسبما اخبر (ع) به بحار. (3) الجيل هو الصف من الناس و قيل كل قوم يختصمون بلغة فهم جيل بحار. (4) جمع ريح و هى الرايحة بحار. (5) الكلب بالتحريك الشر و الاذى و شبه جنون يعرض الانسان من عض الكلب الكلب و السلب بالتحريك ما يأخذه أحد القرينين فى الحرب من قرينه مما يكون عليه بحار. (6) و كانه أشار الى خروج صاحب الريح و كان جيشه حفاتا مشاتا لم يكن لهم قعقعة لجم و لا جمجمة خيل بحار الانوار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 199 ثمّ هملت «1» عيناه بالبكاء ثمّ قال: ويحك يا بصرة ويلك يا بصرة لا رهج «2» له و لا حس «3» فقال له المنذر: يا أمير المؤمنين و ما الذي يصيبهم من قبل الغرق ممّا ذكرت و ما الويح و ما الويل؟ فقال: هما بابان فالويح باب رحمة و الويل باب عذاب يابن الجارود نعم تارات «4» عظيمة.منها عصبة يقتل بعضها بعضا، و منها فتنة يكون بها خراب منازل و خراب ديار و انتهاك أموال «5» و قتل رجال و سباء نساء يذبحن و نجايا ويل امرهن حديث عجيب منها أن يستحل «6» بها الدّجال الأكبر الأعور «7» الممسوح العين اليمنى و الاخرى كأنّها ممزوجة بالدّم لكأنّها في الحمرة علقة ناتى «8» الحدقة كهيئة حبّة العنب الطافية «9» على الماء فيتبعه من أهلها عدّة من قتل بالابلة من الشهداء اناجيلهم في صدورهم يقتل من يقتل و يهرب من يهرب ثمّ رجف «10» ثمّ قذف «11» ثمّ خسف «12» ثمّ مسخ ثمّ الجوع الأغبر ثمّ الموت الأحمر و هو الغرق.يا منذر إنّ للبصرة ثلاثة أسماء سوى البصرة في الزّبر الأوّل لا يعلمها الّا______________________________ (1) اى فاضت بالدمع بحار. (2) بالتحريك الغبار بحار. (3) الصوت الخفى بحار. (4) جمع تارة اى مرات و المعنى ترد عليهم فتنة عظيمة مرة بعد اخرى بحار. (5) اخذ الاموال بما لا يحل بحار. (6) اى يتخذها مسكنا و ينزلها من حل بالمكان اذا نزل وصف الدجال بالاكبر لكثرة مدعى الاباطيل كما في بعض الاخبار بحار. (7) الذى ذهب احدى عينيه بحار. (8) الناتى المرتفع بحار. (9) طفا على الماء يطفوا اذا علا و لم يرسب بحار. (10) الرجف الزلزلة و الاضطراب بحار. (11) القذف الرمى بالحجارة و نحوها م. (12) الخسف الذهاب فى الارض و خسف المكان ان يغيب فى الارض و هذا الخسف يحتمل. ان يكون خسف جيش او طائفة بالبصرة أو خسف مدينتهم و بعض مساكنهم و وصف الجوع بالاغبر لان الجوع غالبا يكون في السنين المجدبة و سنو الجدب تسمى غبر الاغبرار اطالها من قلة الامطار و ارضيها لعدم النبات و اما لان وجه الجائع يشبه الوجه المغبر و المراد بالجوغ الاغبر الجوع الكامل الذى يظهر لكل أحد بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 200 العلماء منها الخريبة و منها تدمر «1» و منها المؤتفكة، يا منذر و الذي فلق الحبّة و برء النسمة لو أشاء لأخبرتكم بخراب العرصات عرصة عرصة متى تخرب و متى تعمر بعد خرابها إلى يوم القيامة و انّ عندي من ذلك علما جمّا «2» و ان تسألوني تجدوني به عالما لا اخطى منه علما «3» و لا دار فناء و لقد استودعت علم القرون الاولى و ما هو كائن إلى يوم القيامة.ثمّ قال: يا أهل البصرة إنّ اللّه لم يجعل لأحد من أمصار المسلمين خطة شرف و لا كرم إلّا و قد جعل فيكم أفضل ذلك و زادكم من فضله بمنّه ما ليس لهم أنتم أقوم النّاس قبلة قبلتكم على المقام حيث يقوم الامام بمكّة، و قارئكم أقرء النّاس، و زاهدكم أزهد النّاس، و عابدكم أعبد النّاس، و تاجركم انجر النّاس و أصدقهم في تجارته، و متصدّقكم أكرم النّاس صدقة، و غنيّكم أشدّ النّاس بذلا و تواضعا، و شريفكم أحسن النّاس خلقا، و أنتم أكرم النّاس جوارا و أقلّهم تكلفا لما لا يعنيه و أحرصهم على الصلاة في جماعة، ثمرتكم أكثر الثّمار، و أموالكم أكثر الأموال و صغاركم أكيس  «4» الاولاد، نساؤكم أقنع النساء و أحسنهن تبعلا «5» سخر لكم الماء يغدو «6» عليكم و يروح، صلاحا لمعاشكم و البحر سببا لكثرة أموالكم فلو صبرتم______________________________ (1) من الدمار بمعنى الهلاك بحار. (2) الجم الكثير بحار. (3) العلم بالتحريك الجبل و الراية و دار فناء الامر داخله ذكره في القاموس اى لا اخطى منه ظاهرا و لا خفيّا بحار. (4) الكيس بالفتح خلاف الحمق بحار. (5) مصاحبة الزوجية بحار. (6) غدو الماء و رواحه اليه كناية عن الجزر و المد فى الوقتين فان نهر البصرة و الانهار المقارنة له يمد في كل يوم و ليلة مرتين و يدور فى اليوم و الليلة و لا يخص وقتا كطلوع الشمس و غروبها و ارتفاعها و انخفاضها و يكون ذلك بالمد اليومى و يكون المد عند زيادة نور القمر اسد و يسمى ذلك بالمد الشهرى و اشار عليه السلام بهذه الفقرة الى فايدة المد و الجزر بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 201 و استقمتم لكانت لكم شجرة طوبى مقيلا ظلّا ظليلا «1» غير أنّ حكم اللّه فيكم ماض و قضاؤه نافذ لا معقّب لحكمه و هو سريع الحساب يقول اللّه: «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِيداً كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً» و اقسم لكم يا أهل البصرة ما الذي ابتدأتكم به من التّوبيخ إلّا تذكيرا و موعظة لما بعد لكيلا تسرعوا إلى الوثوب في مثل الذي و ثبتم و قد قال اللّه لنبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم  «وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ» و لا الذي ذكرت فيكم من المدح و التطرية «2» بعد التّذكير و الموعظة رهبة منّي لكم و لا رغبة في شي ء ممّا قبلكم فانّي لا اريد المقام بين أظهركم إنشاء اللّه لامور تحضرني قد يلزمني المقام بها فيما بيني و بين اللّه لا عذر لي في تركها و لا علم لكم بشي ء منها حتّى يقع ممّا اريد أن أخوضها «3» مقبلا و مدبرا.فمن أراد أن يأخذ بنصيبه منها فليفعل، فلعمري إنّه للجهاد الصّافي صفاه  «4» لنا كتاب اللّه و لا الذي أردت به من ذكر بلادكم موجدة «5» منّى عليكم لما شاققتموني______________________________ (1) الظل الظليل القوى الكامل و من عادة العرب وصف الشي ء بمثل لفظة للمبالغة و قيل اى الظل الدائم الذى لا تنسخه الشمس كما في الدنيا بحار. (2) التطرية المبالغة فى المدح و الغالب فيه الاطراء بحار. (3) الخوض فى تلك الامور مقبلا و مدبرا مبالغة فى نفى الاستنكاف عنها و توطين النفس عن القيام بها بحار. (4) أى جعله خالصا عن الشوائب منه. (5) بكسر الجيم الغضب و المشاقة و الانشقاق الخلاف و العداوة بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 202 غير أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال لي يوما و ليس معه غيري: إنّ جبرئيل الرّوح الأمين حملني على منكبه الأيمن حتى أراني الأرض و من عليها و أعطاني أقاليدها «1» و لم يكبر ذلك علىّ كما لم يكبر على أبى آدم علمه الاسماء و لم يعلمه الملائكة المقرّبون.و إنّي رأيت بقعة على شاطي البحر تسمّى البصرة، فاذا هى أبعد الأرض من السّماء و أقربها من الماء و أنّها لأسرع الأرض خرابا و أخشنها (اخشبها خ) ترابا و أشدّها عذابا، و لقد خسف بها في القرون الخالية مرارا و ليأتين «2» عليها زمان و إنّ لكم يا أهل البصرة و ما حولكم من القرى من الماء ليوما عظيما بلاؤه و إني لأعرف موضع منفجره من قريتكم هذه، ثمّ امور قبل ذلك تدهمكم «3» اخفيت عليكم و علمناه فمن خرج عند دنوّ غرقها فبرحمة من اللّه سبقت له، و من بقي فيها غير مرابط بها فبذنبه و ما اللّه بظلّام للعبيد.فقام إليه رجل فقال: يا أمير المؤمنين أخبرني من أهل الجماعة و من أهل الفرقة و من أهل البدعة و من أهل السنّة؟فقال عليه السّلام: إذا سألتني فافهم عنّي و لا عليك أن لا تسأل أحدا بعدي، أمّا أهل الجماعة فأنا و من اتّبعني و إن قلّوا، فذلك الحقّ عن أمر اللّه و أمر رسوله، و أمّا أهل الفرقة فالمخالفون لي و لمن اتّبعني و إن كثروا، و أمّا أهل السّنة فالمستمسكون بما سنّه اللّه و رسوله و إن قلّوا؛ و أمّا أهل البدعة فالمخالفون لأمر اللّه و لكتابه و لرسوله العالمون «العاملون ظ» برأيهم و هوائهم و إن كثروا قد مضى منهم الفوج  «4» الأوّل و بقيت أفواج و على اللّه قصمها «5» و استيصالها عن جدد الأرض  «6» و باللّه التّوفيق______________________________ (1) جمع اقليد و هو المفتاح بحار. (2) النون للتفخيم اى يأتي عليها زمان شديد بحار. (3) اى تفجاكم و تغشيكم بحار. (4) المراد به اما أصحاب الجمل أو الاعم منهم و من الخلفاء و اتباعهم بحار. (5) القصم كسر الشي ء مع الابانة بحار. (6) الجد الارض الصلبة المستوية بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 203 أقول: و لعلّ تمام الخطبة ما رواه في الاحتجاج عن يحيى بن عبد اللّه بن الحسن عن أبيه عبد اللّه بن الحسن، قال: كان أمير المؤمنين عليه السّلام يخطب بالبصرة بعد دخولها بأيّام، فقام إليه رجل فقال: يا أمير المؤمنين أخبرني من أهل الجماعة و من أهل الفرقة؟ و ساق إلى قوله و استيصالها عن جدد الأرض و بعده فقام إليه عمّار و قال: يا أمير المؤمنين إنّ النّاس يذكرون الفي ء و يزعمون أنّ من قاتلنا فهو و ماله و ولده في ء لنا.فقام إليه رجل من بكر بن وائل يدعى عباد بن قيس و كان ذا عارضة و لسان شديد فقال يا أمير المؤمنين و اللّه ما قسمت بالسّوية و لا عدلت في الرّعية فقال: عليه السّلام و لم ويحك؟ قال: لأنّك قسمت ما في العسكر و تركت الأموال و النّساء و الذّرية فقال: أيّها النّاس من كان له جراحة فليداوها بالسّمن، فقال عباد: جئنا نطلب غنائمنا فجاءنا بالتّرّهات.فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: إن كنت كاذبا فلا أماتك اللّه حتّى يدركك غلام ثقيف، قيل: و من غلام ثيقف؟ فقال رجل لا يدع للّه حرمة إلّا انتهكها فقيل أ فيموت أو يقتل؟ فقال عليه السّلام يقصه قاصم الجبّارين بموت فاحش يحترق منه دبره لكثرة ما يجري من بطنه.يا أخا بكر انت امرء ضعيف الرأى أو ما علمت أنّا لا نأخذ الصّغير بذنب الكبير، و أنّ الأموال كانت لهم قبل الفرقة؟؟ و تزوّجوا على رشدة و ولد و اعلى فطرة و إنّما لكم ما حوى عسكرهم و ما كان في دورهم فهو ميراث فان عدا أحد منهم أخذنا بذنبه و إن كفّ عنّا لم نحمل عليه ذنب غيره.يا أخا بكر لقد حكمت فيهم بحكم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في أهل مكّة، فقسّم ما حوى العسكر و لم يتعرّض لما سوى ذلك. و إنّما اتبعت أثره حذ و النّعل بالنّعل.يا أخا بكر أما علمت أنّ دار الحرب يحلّ ما فيها و أنّ دار الهجرة لا يحلّ ما فيها إلّا بحقّ فمهلا مهلا رحمكم اللّه فان لم تصدّقوني و أكثرتم عليّ و ذلك  «1»______________________________ (1) جملة معترضة من كلام الراوى منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 204 أنّه تكلم في هذا غير واحد فأيّكم يأخذ عايشة بسهمه؟ فقالوا: يا أمير المؤمنين أصبت و أخطأنا و علمت و جهلنا فنحن نستغفر اللّه و نادى النّاس من كل جانب أصبت يا أمير المؤمنين أصاب اللّه بك الرّشاد و السّداد.فقام عباد (عمار خ) فقال: أيّها النّاس إنّكم و اللّه ان اتّبعتموه و أطعتموه لن يضلّ بكم عن منهل نبيّكم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتّى قيس  «1» شعرة كيف؟ و لا يكون ذلك و قد استودعه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم علم المنايا و القضايا (و الوصايا خ ل) و فصل الخطاب على منهاج هارون عليه السّلام و قال له أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبي بعدي، فضلا خصّه اللّه به و إكراما منه لنبيّه حيث أعطاه ما لم يعط أحدا من خلقه.ثمّ قال أمير المؤمنين عليه السّلام: انظروا رحمكم اللّه ما تؤمرون به فامضوا له فان العالم أعلم بما يأتي به من الجاهل الخسيس الأخسّ فانّي حاملكم إنشاء اللّه إن أطعتموني على سبيل النّجاة و إن كان فيه مشقّة شديدة و مرارة عتيدة «2» و الدّنيا حلوة و الحلاوة لمن اغترّ بها من الشّقوة و النّدامة عمّا قليل.ثمّ إنّي اخبركم أنّ جيلا من بني إسرائيل أمرهم نبيّهم أن لا يشربوا من النّهر فلجوا في ترك أمره فشربوا منه إلّا قليلا منهم، فكونوا رحمكم اللّه من أولئك الذين أطاعوا نبيّهم و لم يعصوا ربّهم و أمّا عايشة فأدركها رأى النّساء و لها بعد ذلك حرمتها الاولى و الحساب على اللّه، يعفو عمّن يشاء و يعذّب من يشاء.الثاني:في الاشارة إلى جملة من الآيات و الأخبار الواردة في نهى عايشة عن الخروج إلى القتال و ما فيها الاشارة إلى تعدّيها عن حدود اللّه و عمّا أوجباه في حقّها فنقول قال تعالى: «يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً»______________________________ (1) يقال بينها قيس رمح و قاس رمح اى قدر رمح صحاح. (2) العتيد الحاضر المهيا لغة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 205  روى عليّ بن إبراهيم في تفسيره باسناده عن حريز عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: الفاحشة الخروج بالسّيف، و قال تعالى: «وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى» روى في الصّافي من الاكمال عن ابن مسعود عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حديث انّ يوشع ابن نون وصيّ موسى عاش بعد موسى ثلاثين سنة و خرجت عليه صفراء بنت شعيب زوجة موسى فقالت: أنا أحقّ منك بال. مر فقاتلها فقتل مقاتليها و أحسن اسرها، و إنّ ابنة أبي بكر ستخرج على عليّ عليه السّلام في كذا و كذا ألف من امّتي فيقاتلها فيقتل مقاتليها و يأسرها فيحسن اسرها، و فيها أنزل اللّه تعالى: «وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى » يعني صفراء بنت شعيب، و روى القمّي عن الصّادق عن أبيه عليهما السّلام في هذه الآية قال: أى سيكون جاهليّة اخرى، و في البحار من الكافية من تفسير الكلبي عن ابن عبّاس لمّا علم اللّه أنّه سيجرى حرب الجمل قال لأزواج النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: و قرن في بيوتكن و لا تبرّجن تبرّج الجاهليّة الاولى و قال: «يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ» في حربها مع عليّ عليه السّلام و في الاحتجاج روى الشّعبي عن عبد الرّحمان بن مسعود العبدي قال: كنت بمكة مع عبد اللّه بن الزّبير و طلحة و الزبير فارسلا إلى عبد اللّه بن الزّبير و أنا معه فقالا له: إنّ عثمان قتل مظلوما و إنّا نخاف أمر أمّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أن يختلّ بهم، فان رأت عايشة أن تخرج معنا لعل اللّه أن يرتق بها فتقا و يشعب بها صدعا.قال: فخرجنا نمشي حتّى انتهينا إليها فدخل عبد اللّه بن الزّبير معها في سترها و جلست على الباب فأبلغها ما ارسلا به إليها، فقالت: سبحان اللّه، و اللّه ما امرت بالخروج و ما تحضرني من أمّهات المؤمنين إلّا امّ سلمة فان خرجت خرجت معها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 206 فرجع إليها فبلّغهما ذلك فقالا ارجع فلتأتها فهي أثقل عليها منّا فرجع إليها فبلغها فأقبلت حتّى دخلت على امّ سلمة فقالت أمّ سلمة: مرحبا بعايشة و اللّه ما كنت لي بزوّارة فما بدا لك؟ قال: قدم طلحة و الزّبير فخبّرا أنّ أمير المؤمنين عثمان قتل مظلوما، فصرخت أمّ سلمة صرخة أسمعت من في الدّار، فقالت: يا عايشة أنت بالامس تشهدين عليه بالكفر و هو اليوم أمير المؤمنين قتل مظلوما. فما تريدين؟ قالت: تخرجين معنا فلعلّ اللّه أن يصلح بخروجنا أمر امّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، قالت: يا عايشة اخرجي و قد سمعت من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما سمعنا.نشدتك باللّه يا عايشة الذي يعلم صدقك إن صدقت أ تذكرين يوما كان نوبتك من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فصنعت حريرة في بيتي فأتيت بها و هو يقول: و اللّه لا تذهب الليالي و الأيام حتّى تتنابح كلاب ماء بالعراق يقال له: الحوأب امرأة من نسائي في فئة باغية فسقط الاناء من يدي فرفع رأسه إلىّ و قال: ما لك يا أمّ سلمة؟ فقلت:يا رسول اللّه ألا يسقط الاناء من يدي و أنت تقول ما تقول؟ ما يؤمنني أن أكون أناهي؟ فضحكت أنت فالتفت إليك فقال: ممّ تضحكين يا حميراء السّاقين إنّي أحسبك هيه.و نشدتك باللّه يا عايشة أ تذكرين ليلة أسرى بنا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من مكان كذا و كذا و هو بيني و بين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام يحدّثنا فادخلت جملك فحال بينه و بين عليّ فرفع مقرعة كانت معه فضرب بها وجه جملك و قال: أما و اللّه ما يومه منك بواحد و لا بليته منك بواحدة إنّه لا يبغضه إلّا منافق كذّاب.و انشدك باللّه أ تذكرين مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الذي قبض فيه فأتاه أبوك يعوده و معه عمر و قد كان عليّ بن أبي طالب عليه السّلام يتعاهد ثوب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نعله و خفّه و يصلح ما دهى  «1» منها، فدخل قبل ذلك فأخذ نعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هي حضرمية و هو يخصفها خلف البيت فاستأذنا عليه فأذن لهما فقالا: يا رسول اللّه كيف أصبحت؟قال: أحمد اللّه، قالا: لا بدّ من الموت، قال: صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أجل لا بدّ من الموت: قالا______________________________ (1) دهى كوعى و ولى انخرق و انشق و استرخى أباطيه ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 207 يا رسول اللّه فهل استخلفت أحدا؟ قال: ما خليفتي فيكم إلّا خاصف النّعل فمرّا على عليّ عليه السّلام و هو يخصف نعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كلّ ذلك تعرفيه يا عايشة و تشهدين عليه ثمّ قالت امّ سلمة: يا عايشة أنا أخرج على عليّ عليه السّلام بعد الذي سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرجعت إلى منزلها و قالت: يابن الزّبير ابلغهما إنّي لست بخارجة من بعد الذي سمعته من أمّ سلمة فرجع فبلغهما قال: فما انتصف الليل حتّى سمعنا رغاء إبلها ترتحل فارتحلت معهما.و فيه عن جعفر بن محمّد الصّادق عن أبيه عن آبائه عن عليّ عليهم السّلام قال:كنت أنا و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في المسجد بعد أن صلّى الفجر ثمّ نهض و نهضت معه و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذا أراد أن يتجه إليّ أعلمني بذلك و كان إذا أبطأ في ذلك الموضع صرت إليه لأعرف خبره لأنّه لا يتصابر قلبي على فراقه ساعة واحدة، فقال لي: أنا متّجه إلى بيت عايشة فمضى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مضيت إلى بيت فاطمة الزّهراء عليها السّلام فلم أزل مع الحسن و الحسين فأنا و هي مسروران بهما.ثمّ إنّي نهضت و صرت إلى باب عايشة فطرقت الباب فقالت لي عايشة: من هذا؟ فقلت لها: أنا عليّ فقالت: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم راقد فانصرفت، ثمّ قلت:رسول اللّه راقد و عايشة في الدّار فرجعت و طرقت الباب فقالت لي عايشة: من هذا؟فقلت لها: أنا عليّ، فقالت: إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على حاجة فانثنيت مستحييا من دقّي الباب و وجدت في صدري ما لا أستطيع عليه صبرا، فرجعت مسرعا فدققت الباب دقا عنيفا، فقالت لي عايشة من هذا؟ فقلت لها: أنا عليّ فسمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول لها: افتحي البابا، ففتحت و دخلت فقال لي: اقعد يا أبا الحسن احدّثك بما أنا فيه أو تحدّثني بابطائك عني؟ فقلت: يا رسول اللّه حدّثني فانّ حديثك أحسن.فقال: يا أبا الحسن كنت في أمر كتمته من ألم الجوع فلمّا دخلت بيت عايشة و أطلت القعود ليس عندها شي ء تأتي به فمددت يدي و سألت اللّه القريب المجيب فهبط عليّ حبيبي جبرئيل و معه هذا الطير و وضع اصبعه على طاير بين يديه فقال: إنّ اللّه تعالى أوحى إليّ أن آخذ هذا الطير و هو أطيب طعام في الجنّة فأتيتك به يا محمّد، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 208 فحمدت اللّه عزّ و جلّ كثيرا و عرج جبرئيل فرفعت يدي إلى السّماء فقلت: اللهمّ يسّر عبدا يحبّك و يحبّني يأكل معي هذا الطير، فمكثت مليّا فلم أر أحدا يطرق الباب فرفعت يدي إلى السّماء فقلت: اللّهم يسّر عبدا يحبّك و يحبّني أن يأكل معي هذا الطير فمكثت مليّا فلم أر أحدا يطرق الباب فرفعت يدي إلى السماء فقلت: اللّهمّ يسّر عبدا يحبّك و يحبّني و تحبّه و أحبّه يأكل معي هذا الطير، فسمعت طرقك الباب و ارتفاع صوتك فقلت لعايشة: ادخلي عليّا، فدخلت.فلم أزل حامدا للّه حتّى بلغت إليّ إذ كنت تحبّ اللّه و تحبّني و يحبّك اللّه و احبّك، فكل يا عليّ فلما أكلت أنا و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الطائر قال لي: يا عليّ حدّثني فقلت: يا رسول اللّه لم أزل منذ فارقتك أنا و فاطمة و الحسن و الحسين مسرورين جميعا ثمّ نهضت اريدك فجئت فطرقت الباب فقالت لي عايشة: من هذا؟ فقلت:أنا عليّ، فقالت: إنّ رسول اللّه راقد، فانصرفت فلمّا أن صرت إلى بعض الطريق الذي سلكته رجعت فقلت: إنّ رسول اللّه راقد و عايشة في الدار لا يكون هذا، فجئت فطرقت الباب فقالت لي: من هذا؟ فقلت لها أنا عليّ فقالت إنّ رسول اللّه على حاجة فانصرفت مستحييا، فلمّا انتهيت إلى الموضع الذي رجعت منه أوّل مرة وجدت في قلبي ما لم أستطع عليه صبرا، فقلت: النّبيّ عليه السّلام على حاجة و عايشة في الدار، فرجعت فدققت الباب الدقّ الذي سمعته يا رسول اللّه فسمعتك يا رسول اللّه و أنت تقول لها: ادخلى عليا فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أبيت  «1» إلّا أن يكون الأمر هكذا يا حميرا ما حملك على هذا؟ قالت: يا رسول اللّه اشتهيت أن يكون أبي يأكل من الطير، فقال لها: ما هو أوّل ضغن بينك و بين عليّ عليه السّلام و قد وقفت على ما في قلبك إنشاء اللّه لتقاتلينه فقالت: يا رسول اللّه و تكون النّساء يقاتلن الرّجال؟ فقال لها: يا عايشة إنّك لتقاتلين عليّا و يصحبك و يدعوك إلى هذا نفر من أهل بيتي و أصحابي فيحملونك عليه______________________________ (1) أبى اللّه خ ل كذا فى نسخة عديدة قديمة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 209 و ليكونن في قتالك أمر يتحدّث به الأوّلون و الآخرون و علامة ذلك أنّك تركبين الشّيطان ثمّ تبتلين قبل أن تبلغي إلى الموضع الذي يقصد بك إليه فتنبح عليك كلاب الحوأب فتسألين الرّجوع فتشهد عندك قسامة أربعين رجلا ما هي كلاب الحوأب فتصيرين إلى بلد أهله أنصارك، و هو أبعد بلاد على الأرض من السّماء و أقربها إلى الماء، و لترجعن و أنت صاغرة غير بالغة ما تريدين، و يكون هذا الذي يردّك مع من يثق به من أصحابه و أنّه لك خير منك له و لينذرنك ما يكون الفراق بيني و بينك في الآخرة و كلّ من فرق عليّ بيني و بينه بعد وفاتي ففراقه جايز.فقالت يا رسول اللّه: ليتني متّ قبل أن يكون ما تعدني فقال: هيهات هيهات و الذي نفسي بيده ليكونن ما قلت حتّى كأنّي أراه، ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لي: قم يا عليّ فقد وجبت صلاة الظهر حتّى أمر بلالا بالأذان فأذّن بلال و أقام و صلّى و صلّيت معه و لم نزل في المسجد.و فيه عن الباقر عليه السّلام أنّه قال: لمّا كان يوم الجمل و قد رشق  «1» هودج عايشة بالنّبل قال أمير المؤمنين عليه السّلام: و اللّه ما أراني إلّا مطلّقها فانشد اللّه رجلا سمع من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: يا عليّ أمر نسائي بيدك من بعدي لما قام فشهد قال: فقام ثلاثة عشر رجلا فيهم بدريّان فشهدوا أنّهم سمعوا رسول اللّه يقول يا عليّ أمر نسائي بيدك من بعدي، قال: فبكت عايشة عند ذلك حتّى سمعوا بكائها.و في البحار من كتاب الكافية لابطال توبة الخاطئة عن الحسن بن حماد عن زياد بن المنذر عن الأصبغ بن نباتة قال: لمّا عقر الجمل وقف عليّ عليه السّلام على عايشة فقال و ما حملك على ما صنعت؟ قالت ذيت  «2» و ذيت، فقال: أما و الذي فلق الحبّة و برء النّسمة لقد ملأت اذنيك من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو يلعن أصحاب الجمل و أصحاب النّهروان أمّا أحياؤهم فيقتلون في الفتنة و أمّا أمواتهم ففي النّار على ملّة اليهود،إلى غير ذلك ممّا رواها الأصحاب و تركنا روايتها مخافة الاطناب.______________________________ (1) الرشق تيرباران كردن. (2) ذيت و ذيت اى كيت و كيت. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 210 الثالث:قال العلامة الحلّي طاب ثراه في كتاب كشف الحقّ و نهج الصّدق: خرجت عايشة إلى قتال أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه و معلوم أنّها عاصية بذلك.أمّا أوّلا فلأنّ اللّه قد نهاها عن الخروج و أمرها بالاستقرار في منزلها فهتكت حجاب اللّه و رسوله و تبرّجت و سافرت في محفل عظيم و جمّ غفير يزيد على ستّة عشر ألفا.و أمّا ثانيا فلأنّها ليست وليّ الدّم حتّى تطالب به و لا لها حكم الخلافة فبأيّ وجه خرجت للطلب؟.و أمّا ثالثا فلأنّها طلبته من غير من عليه الحقّ لأنّ أمير المؤمنين عليه السّلام لم يحضر قتله و لا أمر به و لا واطأ عليه و قد ذكر ذلك كثيرا.و أمّا رابعا فلأنّها كانت تحرّض على قتل عثمان و تقول: اقتلوا نعثلا قتل اللّه نعثلا فلمّا بلغها قتله فرحت بذلك، فلمّا قام أمير المؤمنين عليه السّلام بالخلافة اسندت القتل إليه و طالبته بدمه لبغضها له و عداوتها معه، ثمّ مع ذلك تبعها خلق عظيم و ساعدها عليه جماعة كثيرة الوفا مضاعفة، و فاطمة سلام اللّه عليها لمّا جاءت تطالب بحقّ ارثها الذي جعله اللّه لها في كتابه العزيز و هي محقّة فيه لم يتبعها مخلوق و لم يساعدها بشر انتهى كلامه.الترجمة:از جمله كلام فصاحت نظام آن امام عاليمقام است كه در مذمت بصره و أهل آن فرموده: بوديد شما لشكر زن كه عايشه است و تابعان بهيمة كه جمل او بود آواز كرد آن جمل، پس جواب داديد آن را و پى كرده شد پس گريختيد، خلقهاى شما رذيل و حقير است و عهد شما مخالفت است و شقاق، و دين شما دوروئى است و نفاق، و آب شما بى مزه است و شور، اقامت كننده در ميان شما رهين است بگناه خويش، و رحلت نماينده از شما دريافته شده است برحمة پروردگار خود، گويا من نظر ميكنم بمسجد شما كه فرا گرفته است آن را آب بمرتبه كه ديده نمى شود مگر كنگره هاى آن مسجد مانند سينه كشتى در دريا، بتحقيق كه فرو فرستاده خداوند سبحانه بر بصره كه شهر شما است عذاب را از بالاى آن، و غرق كرده شده كسى كه در ميان آن شهر بوده، و در روايت ديگر وارد شده كه فرمود قسم بذات خداوند هر آينه غرق كرده شود اين شهر شما تا اين كه گويا من نظر ميكنم بسوى مسجد آن شهر همچو سينه كشتى بر روى دريا يا شتر مرغ سينه خوابيده در دريا، و در روايت ديگر آمده كه همچو سينه مرغ در ميان دريا. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )  جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 122 اين خطبه با جمله «كنتم جند المرأة و اتباع البهيمة» (شما سپاه زن و پيروان چهار پا بوديد) شروع مى شود و در نكوهش مردم بصره است. [درباره] خبر دادن على عليه السلام از اينكه بصره را آب فرو خواهد گرفت وهمه جاى آن جز مسجدش غرق خواهد شد، من [ابن ابى الحديد] كسى را ديدم كه مى گفت: كتابهاى ملاحم [پيش بينى فتنه ها و حوادث و خونريزى ها] دلالت دارد بر اينكه بصره با جوشيدن آبى سياه كه از زمين آن خواهد جوشيد از ميان مى رود و غرق مى شود و فقط مسجدش از آب بيرون مى ماند. و صحيح آن است كه اين موضوع اتفاق افتاده و بصره تاكنون دوباره غرق شده است، يك بار به روزگار حكومت القادر بالله و بار ديگر به روزگار حكومت القائم بامر الله و در اين هر دو بار تمام بصره را آب گرفته و غرق شده است و فقط مسجد آن شهر چون سينه كشتى يا سينه پرنده از آب بيرون مانده و مشخص بوده است، به همانگونه كه امير المومنين عليه السلام در اين خطبه خبر داده است. آب از خليج فارس از جايى كه امروز به «جزيره فرس» معروف است و از سوى كوهى كه به «كوه سنام» معروف است، طغيان كرده است و تمام خانه هاى آن ويران و هر چه در آن بوده غرق شده و بسيارى از مردمش كشته شده اند و اخبار مربوط به اين دو حادثه نزد مردم بصره معروف است و اشخاص از قول نياكان خود آنرا نقل مى كنند. اخبارى ديگر از جنگ جمل: ابو الحسن على بن محمد بن سيف مدائنى و محمد بن عمر واقدى مى گويند: از هيچ جنگى آن مقدار رجز كه از جنگ جمل نقل و حفظ شده است، نقل نشده و بيشتر اين رجزها از قول افراد بنى ضبة و ازدكه بر گرد شتر بودند و از آن حمايت مى كردند نقل شده است. در همان حال كه سرها از دوشها جدا مى شد و دستها از آرنج فرو مى افتاد و شكمها دريده مى شد و امعاء و احشاء بيرون مى ريخت، آنان همچون دسته هاى ثابت ملخ بر گرد شتر بودند و از جاى تكان نمى خوردند و عقب نمى نشستند تا آنكه على عليه السلام با صداى بلند فرمان داد: اى واى بر شما، اين شتر را پى كنيد كه شيطان است سپس گفت: آنرا پى كنيد و گرنه همه اعراب از ميان مى روند. تا اين شتر از پاى در نيايد و بر زمين نيفتد شمشيرها كشيده مى شود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص123 و فرو خواهد آمد. در اين هنگام همگى آهنگ شتر كردند و آنرا پى زدند. شتر در حالى كه نعره يى سخت كشيد به زانو در آمد و همينكه زانو زد، شكست و هزيمت در لشكر بصره افتاد. از جمله رجزهاى لشكر بصره كه در جنگ جمل خوانده و روايت شده است اين ابيات است: «ما پسران قبيله ضبه و ياران شتريم. اگر مرگ هم فرود آيد با مرگ نبرد مى كنيم. با لبه تيز شمشير و پيكان، خبر مرگ و خونخواهى عثمان را اظهار مى داريم. پير مرد ما را براى ما بر گردانيد، ديگر سخنى نيست مرگ در نظر ما از عسل شيرين تر است و چون اجل فرا رسد در مرگ ننگى نيست. على از بدترين عوض هاست و اگر مى خواهيد او را معادل با پير ما بدانيد هرگز برابر و معادل نيست. زمين پست و گود كجا قابل مقايسه با قله هاى بلند كوه است.» مردى از لشكر كوفه و اصحاب امير المومنين عليه السلام به او چنين پاسخ داد: «آرى ما نعثل را كشته ايم، همراه ديگر كسان كه كشته شدند. هر كه مى خواست در آن كار فراوان شركت كرد يا كمتر. از كجا ممكن است نعثل باز گردانده شود و حال آنكه مرده و پوست بدنش خشكيده است. آرى، ما بر ميان او زديم تا سقط شد. حكم او همانند سركشان نخستين است كه غنيمت را براى خود برگزيد و در عمل جور و ستم كرد. خداوند به جاى او بهترين بدل و عوض را داد و من مردى پيشرو و پيشاهنگم و سست نيستم، براى جنگ دامن به كمر زده ام و دلاورى نامدارم.» ديگر از رجزهاى مردم بصره اين ابيات است: «اى سپاهى كه ايمان شما سخت استوار است، بپا خيزيد بپا خاستنى و از خداوند رحمان فريادرس بخواهيد خبرى رنگارنگ به من رسيده است كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص124 على پسر عفان را كشته است. اينك پير ما را همانگونه كه بوده است به ما بر گردانيد پروردگارا براى عثمان يارى دهنده يى برانگيز كه آنان را با نيرو و چيرگى بكشد.» مردى از لشكر كوفه به او چنين پاسخ داد: «شمشيرهاى قبيله هاى مذحج و همدان از اينكه نعثل را آنچنان كه بوده باز گردانند خوددارى مى كند. آفرينشى درست پس از آفرينش خداوند رحمان و حال آنكه او در مورد احكام به حكم شيطان قضاوت مى كرد. او از حق و پرتو قرآنى كناره گرفت و جام مرگ را همانگونه كه تشنگان جام آب را مى نوشند نوشيد...» گويند در اين هنگام از ميان مردم بصره پير مردى خوش چهره بيرون آمد كه خردمند به نظر مى رسيد جبه اى رنگارنگ و با نقش و نگار بر تن داشت و مردم را به جنگ تشويق مى كرد و چنين مى گفت: «اى گروه ازد، از مادر خود [يعنى عايشه ] سخت مواظبت كنيد كه او همچون نماز و روزه شماست او حرمت بزرگتر شماست كه حرمتش بر همه شما واجب است، كوشش و دور انديشى خود را براى او فراهم و آماده سازيد، مبادا زهر دشمن بر زهر شما چيره شود كه اگر دشمن بر شما برترى يابد سخت تكبر و گردنكشى مى كند و جور و ستم خود را نسبت به همه شما معمول خواهد داشت، قوم شما فداى شما باد امروز رسوا مشويد». مدائنى و واقدى مى گويند: اين رجز تصديق روايتى است كه طلحه و زبير ميان مردم بپا خاستند و گفتند: اگر على پيروز شود، موجب نابودى شما مردم بصره خواهد بود، بنابر اين از خود حمايت كنيد كه او هيچ حرمت و حريمى را براى كسى باقى نمى دارد و آنرا درهم مى درد و هيچ كودكى را باقى نخواهد گذاشت و آنان را خواهد كشت و هيچ زن پوشيده يى را رها نمى كند و او را به اسيرى خواهد گرفت، بنابر اين پيكار كنيد، چونان پيكار كسى كه از ناموس و حرم خود دفاع و حمايت مى كند و اگر نسبت به زن و فرزند خود رسوايى ببيند مرگ را بر آن بر مى گزيند. ابو مخنف هم مى گويد: هيچيك از رجز خوانان بصره رجزى دوست داشتنى تر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص125 و بهتر از اين براى اهل جمل نخوانده است. چون اين پيرمرد اين رجز را خواند مردم تا پاى جان ايستادگى و كنار شتر پايدارى كردند و هر يك آماده جانفشانى شدند. عوف بن قطن ضبى بيرون آمد و بانگ برداشته بود كه هيچكس جز على بن ابى طالب و فرزندانش كشندگان و خونى عثمان نيست و لگام شتر را به دست گرفت و رجزى خواند كه ضمن آن مى گفت: «... اگر امروز على و دو پسرش حسن و حسين از چنگ ما بگريزند مايه غبن است و در آن صورت من با غم و اندوه خواهم مرد.» و پيش آمد و شروع به شمشير زدن كرد تا كشته شد. در اين هنگام عبد الله بن ابزى لگام شتر را گرفت، و هر كس كه مى خواست در جنگ كوشش و جديت و تا پاى جان ايستادگى كند خود را كنار شتر مى رساند و لگامش را به دست مى گرفت، و عبد الله بر لشكر على (ع) حمله كرد و چنين گفت: «به آنان ضربه مى زنم ولى ابو الحسن را نمى بينم و اين خود اندوهى از اندوههاست». امير المومنين على عليه السلام با نيزه به او حمله آورد و او را كشت و گفت: اينت ابو الحسن او را ديدى و چگونه ديدى و نيزه خود را همچنان در بدن او رها كرد. در اين هنگام عايشه مشتى سنگ ريزه برداشت و بر چهره اصحاب على عليه السلام پاشاند و با صداى بلند گفت: چهره هايتان زشت باد. عايشه اين كار را، به تقليد از رسول خدا (ص) در جنگ حنين، كرد و كسى به او گفت: «و تو سنگ ريزه ها را پرتاب نكردى هنگامى كه پرتاب كردى، بلكه شيطان چنين كرد». در اين هنگام على (ع) به تن خويش به همراهى لشگرى گران از مهاجران و انصار و در حالى كه پسرانش حسن و حسين و محمد كه درود خدا بر ايشان باد بر گرد او بودند به سوى شتر حمله برد و رايت خود را به محمد سپرد و فرمود: چندان پيش برو كه آنرا در چشم شتر جا دهى و جلوتر از آن توقف نكنى. محمد شروع به پيشروى كرد، ولى گرفتار شدت تيرباران دشمن شد و به ياران خود گفت: آهسته تر پيش برويد تا تيرهاى دشمن تمام شود و نتوانند بيش از يكى دو بار تيراندازى كنند. على عليه السلام كسى را پيش محمد فرستاد و او را به حمله تشويق كرد و فرمان داد سريع پيشروى كند و چون محمد باز هم كندى كرد، على (ع) به تن خويش خود را پشت سر محمد رساند و دست چپ خود را بر دوش راست او نهاد، و گفت: اى بى مادر پيش برو محمد بن حنفيه پس از آن هر گاه اين موضوع را ياد مى آورد مى گريست و مى گفت: گويى هم اكنون رايحه نفس على (ع) را پشت سر خود احساس مى كنم و به خدا سوگند هرگز آنرا فراموش نخواهم كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص126 در اين هنگام على (ع) بر پسر خويش رحمت آورد و رايت را با دست چپ خويش از او گرفت و شمشير معروف ذوالفقار را در دست راست خويش داشت و حمله برد و ميان لشكر بصره نفوذ كرد و هنگامى برگشت كه شمشيرش خميده شده بود، آنرا بر زانوى خود نهاد و راست كرد. اصحاب و پسران على (ع) و عمار و اشتر گفتند: ما اين كار را از سوى شما بر عهده مى گيريم و كفايت مى كنيم. هيچ پاسخى به آنان نداد و گوشه چشمى هم بر آنان نيفكند و باز شروع به حمله كرد و همچون شير غرض مى كرد، همه كسانى را كه اطرافش بودند پراكنده ساخت. و همچنان چشم به لشكر بصره دوخته بود، گويى كسانى را كه بر گرد او بودند نمى بيند و هيچ سخنى و پرسشى را پاسخ نمى داد. آنگاه رايت را به پسر خود محمد سپرد و براى بار دوم به تنهايى حمله كرد و خود را ميان دشمن انداخت و بر آنان شمشير مى زد و پيشروى مى كرد و مردان همگى از مقابل او مى گريختند و به سوى چپ و راست پراكنده مى شدند و زمين را از خون كشتگان رنگين ساخت و سپس برگشت و شمشيرش خميده شده بود، باز آنرا با زانوى خود راست كرد. در اين هنگام اصحابش دور او را گرفتند و او را به خدا سوگند دادند كه بر جان خود و اسلام ترحم فرمايد و گفتند: اگر تو كشته شوى دين از ميان مى رود، خويشتن دار باش و دست نگهدار كه ما ترا كفايت مى كنيم. فرمود: به خدا سوگند در آنچه مى بينيد منظورى جز رضاى خداوند و رسيدن به عنايت او در سراى ديگر را ندارم. آنگاه به پسرش محمد فرمود: اى پسر حنفيه اينچنين حمله كن مردم گفتند: اى امير المومنين، چه كسى مى تواند آنچه را كه تو مى توانى انجام دهد. از جمله كلمات بسيار فصيح و گوياى على (ع) در جنگ جمل چيزى است كه كلبى از قول مردى از انصار نقل مى كند كه مى گفته است: در همان حال كه در جنگ جمل در صف اول ايستاده بودم ناگاه على (ع) سر رسيد. به سوى او برگشتم و فرمود: مثراى قوم كجاست گفتم: آنجا كنار عايشه. كلبى مى گويد: منظور على از اين كلمه اين بوده كه محل اجتماع اصلى و بيشترين شمار دشمن كجاست. لغت ثرى بر وزن فعيل به معنى افزون و بسيار است، در مورد مرد ثروتمند كلمه ثروان و براى زن توانگر كلمه ثروى استعمال مى شود و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص127 مصغر آن كلمه «ثريا» است و گفته شده است: صدقه مثرات است، يعنى موجب بيشى و افزونى مال مى شود. ابو مخنف مى گويد: و على (ع) به اشتر پيام فرستاد كه بر ميسره سپاه دشمن حمله كند و اشتر حمله كرد. هلال بن وكيع در آن بخش بود و با سرپرستى او جنگ سختى كردند و هلال به دست اشتر كشته شد و تمام ميسره سپاه به سوى هودج عايشه عقب نشينى كرد و آنجا پناه برد. بنى ضبة و بنى عدى هم به آنان پيوستند، و در اين هنگام افراد قبيله هاى ازد و ضبة و ناجيه و باهله خود را به اطراف شتر رساندند و آنرا احاطه كردند و جنگى سخت انجام دادند. كعب بن سور، قاضى بصره، در همين حمله كشته شد در حالى كه لگام شتر در دست او بود تيرى ناشناخته به او رسيد و كشته شد. پس از او عمرو بن يثربى ضبى كه مرد شجاع و سواركار سپاه بصره بود كشته شد و او پيش از آنكه كشته شود گروه بسيارى از اصحاب على (ع) را كشت. گويند: عمرو بن يثربى لگام شتر را در دست گرفته بود، آنرا به پسرش سپرد و خود به ميدان آمد و هماورد خواست. علباء بن هيثم سدوسى از ياران على (ع) به جنگ او آمد. عمرو او را كشت. پس از او هند بن عمرو جملى به جنگ او آمد كه عمرو او را هم كشت و باز هماورد خواست. در اين هنگام زيد بن صوحان عبدى به على (ع) گفت: اى امير المومنين، من چنين ديدم كه دستى از آسمان مشرف بر من شد و مى گفت: به سوى ما بشتاب. اينك من به جنگ عمرو بن يثربى مى روم، اگر مرا كشت لطفا مرا غسل مده و همچنان خون آلود به خاك بسپار كه در پيشگاه خداى خود مخاصمه برم. سپس بيرون آمد و عمرو او را كشت و برگشت و لگام شتر را بدست گرفت و اينچنين رجز مى خواند: «علباء و هند را بر خس و خاشاك كشته فرو انداختم و سپس پسر صوحان را با خون خضاب بستم. امروز اين پيشرفت براى ما حاصل شد و خونخواهى ما از عدى بن حاتم ترسو و اشتر گمراه و عمرو بن حمق است كارى كه نشان دارد و در جنگ خشمگين است كسى همتاى او نيست، يعنى على، و اى كاش ميان ما پاره پاره شود.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص128 عدى بن حاتم از دشمن ترين مردم نسبت به عثمان و از پايدارترين مردم در ركاب على (ع) بود. عمرو بن يثربى در اين هنگام دوباره لگام شتر را رها كرد و به ميدان آمد و هماورد خواست و درباره قاتل او اختلاف است، گروهى مى گويند: عمار بن ياسر براى جنگ با او بيرون آمد و مردم انا لله و انا اليه راجعون مى گفتند و از خداوند مى خواستند كه او به سلامت باز گردد، زيرا عمار ضعيف ترين كسى بود كه در آن روز به جنگ او رفته بود، شمشيرش از همه كوتاهتر و نيزه اش از همه باريك تر و ساق پايش از همه لاغرتر بود. حمايل شمشيرش از بندهاى چرمى معمول براى بستن بار بود و قبضه آن نزديك زير بغل او قرار داشت. عمار و عمرو بن يثربى به يكديگر ضربت زدند. شمشير عمرو بن يثربى در سپر عمار گير كرد و ماند و عمار ضربه يى بر سرش زد و او را بر زمين افكند و سپس پاى او را گرفت و كشان كشان بر روى خاك به حضور على (ع) آورد. ابن يثربى گفت: اى امير المومنين مرا زنده نگهدار تا در خدمت تو جنگ كنم و اين بار از ايشان همانگونه كه از شما كشتم بكشم. على (ع) گفت: پس از اينكه زيد و هند و علباء را كشته اى ترا زنده نگه دارم هرگز خدا نخواهد. عمرو گفت: در اين صورت بگذار نزديك تو آيم و رازى را با تو بگويم. فرمود: تو سركشى و پيامبر (ص) اخبار سركشان را به من فرموده است و ترا در ميان ايشان نام برده است. عمرو بن يثربى گفت: به خدا سوگند اگر پيش تو مى رسيدم، بينى ترا چنان با دندان مى گزيدم كه آنرا بر مى كندم. و على (ع) فرمان داد گردنش را زدند. گروهى ديگر گفته اند پس از اينكه عمرو بن يثربى آن اشخاص را كشت و خواست دوباره به آوردگاه آيد، به قبيله ازد گفت: اى گروه ازد، شما قومى هستيد كه هم آزرم داريد و هم شجاعت، من تنى چند از اين قوم را كشته ام و آنان قاتل من خواهند بود، و اين مادرتان عايشه، نصرت دادنش تعهد و وامى است كه بايد پرداخت شود و يارى ندادنش مايه بدبختى و نفرين است. من هم تا هنگامى كه بر زمين نيفتاده باشم بيم ندارم كه كشته شوم و اگر بر زمين افتادم مرا نجات دهيد و بيرون كشيد. ازديان به او گفتند: در اين جمع هيچكس جز مالك اشتر نيست كه از او بر تو بيم داشته باشيم. او گفت: من هم فقط از او مى ترسم. ابو مخنف مى گويد: قضا را خداوند مالك اشتر را هماورد او قرار داد و هردو بر خود نشان زده بودند. اشتر چنين رجز خواند: «من چنانم كه چون جنگ دندان نشان دهد و از خشم جامه بر تن بدرد و سپس درهاى خويش را استوار ببندد، روياروى آن خواهم بود و ما دنباله رو نيستيم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص129 دشمن نمى تواند همچون ما از اصحاب جنگ باشد. هر كس از جنگ بيم داشته باشد، من هرگز از آن بيم ندارم، نه از نيزه زدنش ترسى دارم و نه از شمشير زدنش.» مالك اشتر بر عمرو بن يثربى حمله برد و نيزه بر او زد و او را بر زمين در افكند. افراد قبيله ازد او را حمايت كردند و بيرون كشيدند. او برخاست، ولى زخمى و سنگين بود و نمى توانست از خود دفاع كند. در اين هنگام، عبد الرحمان بن طود بكرى خود را به عمرو رساند و بر او نيزه يى زد و براى بار دوم بر زمين افتاد، و مردى از قبيله سدوس برجست و پاى او را گرفت و كشان كشان به حضور على (ع) آورد. عمرو على (ع) را به خدا سوگند داد و گفت: اى امير المومنين مرا عفو كن كه تمام اعراب هميشه نقل مى كنند كه تو هرگز زخمى و خسته يى را نمى كشى. على (ع) او را رها كرد و فرمود: هر كجا مى خواهى برو. او خود را پيش ياران خويش رساند و از شدت جراحت محتضر و مشرف به مرگ شد. از او پرسيدند: خونت بر عهده كيست گفت: اشتر كه با من روياروى شد. من همچون كره اسب با نشاط بودم، ولى نيروى او برتر از نيروى من است و مردى را ديدم كه براى او ده تن همچون من بايد. اما آن مرد بكرى، با آنكه من زخمى بودم، چون با من روياروى شد ديدم ده تن همچون او بايد كه با من مبارزه كنند. اسير كردن مرا هم ضعيف ترين مردم بر عهده گرفت و به هر حال آن كس كه سبب كشته شدن من شد اشتر است. عمرو پس از آن مرد. ابو مخنف مى گويد: چون جنگ تمام شد، دختر عمرو بن يثربى با سرودن ابياتى از افراد قبيله ازد سپاسگزارى كرد و قوم خويش را مورد نكوهش قرار داد و و چنين سرود: «اى قبيله ضبه همانا به سواركارى كه حمايت كننده از حقيقت و كشنده هماوردان بود مصيبت زده شدى، عمرو بن يثربى كه با مرگ او همه قبايل بنى عدنان سوگوار شدند. ميان دليران و هياهو قومش از او حمايت نكردند، ولى مردم قبيله ازد (يعنى ازد عمان) بر او رحمت آوردند...» ابو مخنف مى گويد: و به ما خبر رسيده است كه عبد الرحمان بن طود بكرى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص130 به قوم خود گفته است: به خدا سوگند عمرو بن يثربى را من كشتم، و اشتر از پى من رسيد و من در زمره پيادگان و مردم عادى جلوتر از مالك اشتر بودم، و به عمرو نيزه يى زدم كه خيال نمى كردم و تصور آنرا نداشتم كه آنرا به مالك نسبت دهند. راست است كه مالك اشتر در جنگ كار آزموده است، ولى خودش مى داند كه پشت سر من قرار داشت، ولى مردم نپذيرفتند و گفتند: قاتل عمرو فقط مالك است، و من هم در خود ياراى اين را نمى بينم كه با عامه مخالفت كنم و اشتر هم شايسته و سزاوار آن است كه با او در اين باره ستيز نشود. چون اين گفتار او به اطلاع اشتر رسيد گفت: به خدا سوگند اگر من آتش عمرو را فرو ننشانده بودم عبد الرحمان هرگز به او نزديك نمى شد و كسى جز من او را نكشته است و همانا شكار از آن كسى است كه آنرا بر زمين انداخته است. عبد الرحمان گفت: من در اين باره با او نزاعى ندارم. سخن همان است كه او گفته است و چگونه براى من ممكن است با مردم مخالفت كنم. در اين هنگام عبد الله بن خلف خزاعى كه سالار بصره و از همگان داراى مال و زمين بيشتر بود به ميدان آمد و هماورد خواست و اظهار داشت كسى جز على عليه السلام نبايد به جنگ او بيايد چنين رجز مى خواند: «اى ابا تراب تو دو انگشت جلو بيا كه من يك وجب به تو نزديك مى شوم و در سينه من كينه تو نهفته است.» على عليه السلام به جنگ او بيرون شد و او را مهلت نداد و چنان ضربتى بر او زد كه فرقش را دريد. گويند: شتر عايشه همانگونه كه آسيا بر دور خود مى گردد چرخ مى زد و به شدت نعره مى كشيد و انبوه مردان بر گردش بودند و حتات مجاشعى بانگ برداشته بود كه: اى مردم مادرتان، مادرتان را مواظب باشيد و مردم در هم آويختند و به يكديگر شمشير مى زدند. مردم كوفه آهنگ كشتن شتر كردند و مردان همچون كوه ايستادگى و از شتر دفاع مى كردند و هر گاه شمار ايشان كم مى شد چند برابر ديگر به يارى آنان مى آمدند. على عليه السلام با صداى بلند مى گفت: واى بر شما شتر را تيرباران كنيد و آنرا پى بزنيد كه خدايش لعنت كناد شتر تيرباران شد و هيچ جاى از بدنش باقى نماند مگر آنكه تير خورده بود، ولى چون داراى پشم بلند و به سبب عرق خيس بود چوبه هاى تير از پشمهايش آويخته مى ماند و شبيه خارپشت گرديد. در اين هنگام افراد قبيله هاى ازد و ضبه بانگ برداشتند كه اى خونخواهان عثمان و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص131 همين كلمه را شعار خود قرار دادند. ياران على عليه السلام بانگ برداشتند كه «يا محمد» و همين را شعار خود قرار دادند و دو گروه به شدت در هم افتادند. على (ع) شعارى را، كه پيامبر (ص) در جنگها مقرر فرموده بود، با صداى بلند اعلان داشت كه «اى يارى داده شده، بميران» و اين روز، دومين روز جنگ جمل بود و چون على (ع) اين شعار را داد گامهاى مردم بصره سست شد و هنگام عصر لرزه بر ايشان افتاد و جنگ از سپيده دم شروع شده بود و تا آن هنگام ادامه داشت. واقدى مى گويد: و روايت شده است كه شعار على عليه السلام در آخرين ساعات آن روز چنين بود: «حم لا ينصرون، اللهم انصرنا على القوم الناكثين» (حم، يارى داده نخواهند شد، بار خدايا ما را بر مردم پيمان شكن نصرت بده)، آنگاه هر دو گروه از يكديگر جدا شدند و از هر دو گروه بسيار كشته شده بودند، ولى كشتار در مردم بصره بيشتر شده بود و نشانه هاى پيروزى لشكر كوفه آشكار شده بود. روز سوم كه روياروى شدند، نخستين كس، عبد الله بن زبير بود كه به ميدان آمد و هماورد خواست و مالك اشتر به مبارزه با او رفت. عايشه پرسيد: چه كسى به مبارزه با عبد الله آمده است گفتند: اشتر، گفت: اى واى بر بى فرزند شدن اسماء. آن دو هر يك به ديگرى ضربتى زده و يكديگر را زخمى كردند، سپس با يكديگر گلاويز شدند، اشتر عبد الله را بر زمين زد و بر سينه اش نشست و هر دو گروه به هم ريختند، گروهى براى آنكه عبد الله را از چنگ اشتر برهانند و گروهى براى آنكه اشتر را يارى دهند. اشتر گرسنه و با شكم خالى بود و از سه روز پيش چيزى نخورده بود و اين كار عادت او در جنگ بود وانگهى نسبتا پير مرد و سالخورده بود. عبد الله بن زبير فرياد مى كشيد «من و مالك را با هم بكشيد» و اگر گفته بود «من و اشتر را بكشيد» بدون ترديد هر دو را كشته بودند و بيشتر كسانى كه از كنار آن دو مى گذشتند آنان را نمى شناختند و در آوردگاه بسيارى بودند كه يكى ديگرى را بر زمين زده و روى سينه اش نشسته بود. به هر حال ابن زبير توانست از زير دست و پاى اشتر بگريزد يا اشتر به سبب ضعف نتوانست او را در آن حال نگه دارد و اين است معنى گفتار اشتر كه خطاب به عايشه سروده است: «اى عايشه اگر نه اين بود كه گرسنه بودم و سه روز چيزى نخورده بودم، همانا پسر خواهرت را نابود شده مى ديدى، بامدادى كه مردان بر گردش بودند و با صدايى ناتوان مى گفت: من و مالك را بكشيد...» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص132 ابو مخنف از اصبغ بن نباته نقل مى كند كه مى گفته است: پس از پايان جنگ جمل عمار بن ياسر و مالك بن حارث اشتر پيش عايشه رفتند. عايشه پرسيد: اى عمار همراه تو كيست گفت: اشتر است. عايشه از اشتر پرسيد: آيا تو بودى كه نسبت به خواهر زاده من چنان كردى گفت: آرى و اگر اين نبود كه از سه شبانه روز پيش از آن گرسنه بودم امت محمد را از او خلاص مى كردم. عايشه گفت: مگر نمى دانى كه پيامبر (ص) فرموده اند: «ريختن خون مسلمانى روا نيست مگر به سبب ارتكاب يكى از اين كارهاى سه گانه، كافر شدن پس از ايمان يا زنا كردن با داشتن همسر يا كشتن كسى را به ناحق»، اشتر گفت: اى ام المومنين به سبب ارتكاب يكى از كارها با او جنگ كرديم و به خدا سوگند شمشير من پيش از آن هرگز به من خيانت نكرده بود و سوگند خورده ام كه ديگر هرگز آن شمشير را با خود همراه نداشته باشم. ابو مخنف مى گويد: به همين سبب اشتر در دنباله اشعار گذشته اين ابيات را هم سروده است: «عايشه گفت: به چه جرمى او را بر زمين زدى، اى بى پدر مگر او مرتد شده بود يا كسى را كشته بود، يا زناى محصنه كرده بود كه كشتن او روا باشد به عايشه گفتم: بدون ترديد يكى از اين كارها را مرتكب شده بود.» ابو مخنف مى گويد: در اين هنگام حارث بن زهير ازدى كه از اصحاب على (ع) بود خود را كنار شتر رساند و مردى لگام شتر را در دست داشت و هيچكس به او نزديك نمى شد مگر اينكه او را مى كشت. حارث بن زهير با شمشير به سوى او حركت كرد و خطاب به عايشه اين رجز را خواند: «اى مادر ما، اى نافرمانترين و سركش ترين مادرى كه مى شناسيم مادر به فرزندانش خوراك مى دهد و مهر مى ورزد. آيا نمى بينى چه بسيار شجاعان كه خسته و زخمى مى شوند و سر يا مچ دستشان قطع مى شود.» و او و آن مرد هر يك به ديگرى ضربتى زد و هر يك ديگرى را از پاى در آورد. جندب بن عبد الله ازدى مى گويد: آمدم و كنار آن دو ايستادم و آن دو چندان دست و پاى زدند تا مردند. مدتى پس از آن در مدينه پيش عايشه رفتم كه بر او سلام دهم. پرسيد: تو كيستى گفتم مردى از اهل كوفه ام، گفت: آيا در جنگ بصره حضور جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص133 داشتى گفتم: آرى. پرسيد با كدام گروه بودى گفتم: همراه على بودم. گفت: آيا سخن آن كسى را كه مى گفت: «اى مادر ما، تو نافرمان ترين و سركش ترين مادرى كه مى-  دانيم» شنيدى گفتم: آرى و او را مى شناسم. پرسيد كه بود گفتم: يكى از پسر عموهاى من. پرسيد: چه كرد گفتم: كنار شتر كشته شد، قاتل او هم كشته شد. گويد: عايشه شروع به گريستن كرد و چندان گريست كه به خدا سوگند پنداشتم هرگز آرام نمى گيرد. سپس گفت: به خدا سوگند دوست مى داشتم كه اى كاش بيست سال پيش از آن روز مرده بودم. گويند: در اين هنگام مردى كه نامش خباب بن عمرو راسبى بود از لشكر بصره بيرون آمد و چنين رجز مى خواند: «آنان را ضربه مى زنم و اگر على را ببينم شمشير رخشان مشرفى را بر سرش عمامه مى سازم و آن گروه گمراه را از شر او راحت مى سازم». مالك اشتر به مبارزه او رفت و او را كشت. سپس عبد الرحمان پسر عتاب بن اسيد بن ابى العاص بن امية بن عبد شمس كه از اشراف قريش بود به ميدان آمد-  نام شمشيرش «ولول» بود-  او چنين رجز خواند: «من پسر عتابم و شمشيرم ولول است و بايد براى حفظ اين شتر مجلل مرگ را پذيرا شد». مالك اشتر بر او حمله برد و او را كشت. سپس عبد الله بن حكيم بن حزام كه از خاندان اسد بن عبد العزى بن قصى و او هم از اشراف قريش بود پيش آمد، رجز خواند و هماورد خواست. اشتر به جنگ او رفت ضربتى بر سرش زد و او را بر زمين افكند و او برخاست و گريخت و جان بدر برد. گويند: لگام شتر را هفتاد تن از قريش به دست گرفتند و هر هفتاد تن كشته شدند و هيچكس لگام آنرا به دست نمى گرفت مگر آنكه كشته يا دستش قطع مى شد. در اين هنگام بنى ناجيه آمدند و يكايك لگام شتر را در دست مى گرفتند و چنان بود كه هر كس لگام را در دست مى گرفت عايشه مى پرسيد: اين كيست و چون درباره آن گروه پرسيد، گفته شد بنى ناجيه اند. عايشه خطاب به ايشان گفت: اى فرزندان ناجيه بر شما باد شكيبايى كه من شمايل قريش را در شما مى شناسم. گويند: قضا را چنان بود كه در نسبت بنى ناجيه به قريش ترديد بود و آنان همگى اطراف شتر كشته شدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص134 ابو مخنف مى گويد: اسحاق بن راشد، از قول عبد الله بن زبير براى ما نقل مى كرد كه مى گفته است: روز جنگ جمل را در حالى به شام رساندم كه بر پيكر من سى و هفت زخم شمشير و تير و نيزه بود و هرگز روزى به سختى جنگ جمل نديده ام و هر دو گروه همچون كوه استوار بودند و از جاى تكان نمى خوردند. ابو مخنف همچنين مى گويد: مردى برخاست و به على عليه السلام گفت: اى امير المومنين چه فتنه يى ممكن است از اين بزرگتر باشد كه شركت كنندگان در جنگ بدر با شمشير به سوى يكديگر حمله مى برند. على عليه السلام فرمود: اى واى بر تو آيا ممكن است كه من فرمانده و رهبر فتنه باشم سوگند به كسى كه محمد (ص) را بر حق مبعوث فرموده و چهره او را گرامى داشته است كه من دروغ نگفته ام و به من دروغ نگفته اند و من گمراه نشده ام و كسى به وسيله من گمراه نشده است. و نه خود لغزيده ام و نه كسى به وسيله من دچار لغزش شده است. و من داراى حجت روشنى هستم كه خداى آنرا براى رسول خود روشن و واضح ساخته و رسولش آنرا براى من روشن و واضح فرموده است و به زودى روز قيامت فرا خوانده مى شوم و مرا گناهى نخواهد بود و اگر مرا گناهى باشد، گناهان من به رحمت خدا پوشيده و آمرزيده مى شود و من در جنگ با آنان اين اميد را دارم كه همين كار موجب غفران ديگر خطاهاى من باشد. ابو مخنف مى گويد: مسلم اعور از حبة عرنى براى ما نقل كرد كه چون على عليه السلام ديد مرگ كنار شتر در كمين است و تا آن شتر سر پا باشد آتش جنگ خاموش نمى شود، شمشير خود را بر دوش نهاد و آهنگ شتر كرد و به ياران خود هم چنين فرمان داد. على (ع) به سوى شتر حركت كرد و لگام آنرا بنى ضبه در دست داشتند و جنگى گرم كردند و كشتار در بنى ضبه افتاد و گروه بسيارى از آنان را كشتند و على (ع) همراه گروهى از قبايل نخع و همدان به كنار شتر راه يافتند و على (ع) به مردى از قبيله نخع كه نامش بجير بود فرمود: شتر را بزن و او پاشنه هاى شتر را با شمشير زد و شتر با پهلو بر زمين افتاد و بانگى سخت برداشت كه نعره و بانگى بدان گونه شنيده نشده بود. هماندم كه شتر بر زمين افتاد مردان لشكر بصره همچون گروههاى ملخ كه از طوفان سخت بگريزند گريختند، و عايشه را با هودج كنارى بردند و سپس او را به خانه عبد الله بن خلف بردند. و على (ع) دستور داد لاشه شتر را سوزاندند و خاكسترش را بر باد دادند و فرمود: خدايش از ميان جنبندگان نفرين فرمايد كه چه بسيار شبيه گوساله بنى اسرائيل بود و سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «اكنون به اين خداى خود كه پرستنده او شده بودى بنگر كه آنرا نخست مى سوزانيم و سپس خاكسترش را به دريا مى افكنيم افكندنى».  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom