جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۸ : بیعت شکنی زبیر [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) يعني به الزبير في حال اقتضت ذلك و يدعوه للدخول في البيعة ثانية :
يَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَايَعَ بِيَدِهِ وَ لَمْ يُبَايِعْ بِقَلْبِهِ، فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَيْعَةِ وَ ادَّعَى الْوَلِيجَةَ، فَلْيَأْتِ عَلَيْهَا بِأَمْرٍ يُعْرَفُ وَ إِلَّا فَلْيَدْخُلْ فِيمَا خَرَجَ مِنْه‏.

الوَلِيجَة : باطن انسان، آنچه در قلب و ضمير پنهان است 
وَليجَة : چيز پنهانى، دوست مخفى 
(در اين سخنان ارزشمند در سال ۳۶ هجرى به بيعت زبير، اشاره دارد):
پيمان شكنى زبير:
زبير، مى پندارد با دست بيعت كرد نه با دل،(۱) پس به بيعت با من اقرار كرده ولى مدّعى انكار بيعت با قلب است، بر او لازم است بر اين ادّعا دليل روشنى بياورد، يا به بيعت گذشته باز گردد.__________________________________________________ (۱). در روز بيعت، طلحه و زبير، در پيشاپيش مردم فرياد بيعت، بيعت، سر مى‏ دادند. وقتى زبير دست امام را گرفت تا بيعت كند، امام به او فرمود «مى‏ ترسم كه بيعت خود را بشكنى و بى وفا گردى!» نظر امام درست بود، پس از زمان كوتاهى طلحه و زبير به شورشيان پيوستند و با امام در جنگ جمل جنگيدند، در صورتيكه مادر زبير بن عوام، صفيّه، عمّه امام على عليه السّلام بود. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه در وقت مقتضى بيان و زبير را در آن قصد فرموده:
(چون زبير نقض عهد كرده در صدد جنگ با آن حضرت بر آمد، آن جناب باو فرمود تو با من بيعت كرده اى، واجب است مرا پيروى كنى. در پاسخ گفت هنگام بيعت توريه نمودم يعنى به زبان اقرار و در دل خلاف آنرا قصد كردم، حضرت مى فرمايد):
(1) زبير گمان ميكند بدست بيعت كرده و در دل مخالف بوده، 
(2) به بيعت خود مقرّ است و ادّعاء دارد كه در باطن خلاف آنرا پنهان داشته، بنا بر اين بايد حجّت و دليل بياورد (تا راستى گفتار او معلوم شود) 
(3) و اگر دليلى نداشت بيعت او بحال خود باقى است بايد مطيع و فرمانبردار باشد. 
سخنى از آن حضرت (ع) مقصودش زبير است، در حالى كه، مقتضى چنين سخنى بود: 
مى گويد كه با دستش بيعت كرده و با دلش بيعت نكرده. دست بيعت فراپيش آورد و مدعى شد كه در دل چيز ديگرى نهان داشته. اگر در ادعاى خود بر حق است، بايد دليل بياورد 
و گرنه، به جمع ياران من كه از آنان دورى گزيده است بازگردد. 
او ادّعا مى کند که بيعتش تنها با دست بود نه با دل، پس اقرار به بيعت کرده، ولى مدّعى يک امر پنهانى است (که نيّتش برخلاف آن بوده). بنابراين بر او لازم است که دليل روشنى بر اين ادّعاى خود بياورد وگرنه بايد در آن چيزى که از آن خارج شده، داخل شود و به بيعت خود باز گردد و نسبت به آن وفادار باشد.
و از سخنان آن حضرت است كه بدان زبير را در نظر دارد و در حالى كه مقتضى آن بوده، فرموده است:
پندارد با دستش بيعت كرده است، نه با دلش. پس بدانچه به دستش كرده اعتراف مى كند، و به آنچه به دلش بوده ادعا. پس بر آنچه ادّعا كند دليلى روشن بايد، يا در آنچه بود و از آن بيرون رفت در آيد. 
از سخنان آن حضرت است در شرايطى مقتضى براى برگرداندن زبير به بيعت:
او گمان مى كند تنها با دست بيعت نموده نه با قلب. پس به بيعتش با من اقرار كرده، و نسبت به امر باطنى مدّعى است، بايد بر اثبات مدعايش دليل مقبول بياورد، و گر نه واجب است به همان بيعت اول باز گردد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 472-469و من كلام له عليه السّلام يعنى به الزّبير فى حال اقتضت ذلك و يدعوه فى الدّخول فى البيعة، ثانيا:مقصود امام از اين سخن زبير است در جايى كه اقتضاى چنين سخنى داشت و هدف امام اين است كه با اين سخن او را به بيعت خود بازگرداند. خطبه در يك نگاه:گوشه اى از داستان «طلحه و زبير» و پيمان شكنى آنها را در شرح خطبه هاى سابق خوانديد، آنها با امام به ميل و اختيار خود بيعت كردند و حتّى هنگامى كه خدمتش رسيدند و اجازه رفتن به «عمره» را خواستند، امام فرمود: شما قصد «عمره» نداريد. سوگند ياد كردند كه هدفى جز اين ندارند! امام به آنها پيشنهاد كرد كه بار ديگر بيعت خود را تجديد كنيد، آنها نيز با تعبيرات مؤكّد، بيعت را تجديد كردند. امام به آنها اجازه داد كه براى «عمره» بروند، هنگامى كه خارج شدند، به حاضران فرمود: «به خدا سوگند آنها را در فتنه اى مشاهده خواهيد كرد كه (جنگ و خونريزى به راه مى اندازند و خودشان) در آن كشته مى شوند». «زبير» براى توجيه پيمان شكنى خود بهانه اى درست كرد، و آن اين كه تنها با دستش بيعت كرده و مجبور بوده و با قلب بيعت نكرده است! امام در پاسخ او اين خطبه را ايراد فرمود (اين نكته قابل توجّه است كه بعضى اين سخن را به امام «حسن مجتبى (ع)» نسبت داده اند كه به امر پدرش على (ع) پس از خطبه «عبد اللّه بن زبير» در روز «جمل» فرمود، ولى بعيد به نظر نمى رسد كه على (ع) اين سخن را قبلا در پاسخ ادّعاهاى «زبير» بيان فرموده بود و امام حسن (ع) از آن در خطبه اش در روز جمل بهره گيرى كرد):يزعم انّه قد بايع بيده، و لم يبايع بقلبه، فقد اقرّ بالبيعة، و ادّعى الوليجة. فليأت عليها بامر يعرف، و الّا فليدخل فيما خرج منه. عذرهاى بدتر از گناه: با توجّه به آنچه در بالا گفته شد، امام(عليه السلام) اين سخن را در پاسخ «زبير» مطرح فرمود که مى خواست براى پيمان شکنى خود توجيهى دست و پا کند; زيرا «معاويه» او را تحريک به خروج و سلطه بر «کوفه» و «بصره» کرد و آنها را فريب داد که مى خواهد تمام «شام» را در اختيارشان گذارد.(1) «طلحه و زبير» به خاطر جاه طلبى که داشتند پيمان مؤکّد خود را با امام شکستند و «زبير» در توجيه اين کار گفت: «من تنها با دست خود بيعت کردم، نه با دل»! امام در اين سخن پاسخ دندان شکنى به او مى دهد پاسخى که در تمام محافل حقوقى دنياى ديروز و امروز مورد قبول است و يک اصل اساسى در مسائل قضايى محسوب مى شود; مى فرمايد: «او ادّعا مى کند که با دست خود بيعت کرد و هرگز با قلبش بيعت ننموده است» (يَزْعُمُ اَنَّهُ قَدْ بايَعَ بِيَدِهِ، وَلَمْ يُبايِعُ بِقَلْبِهِ). سپس مى افزايد: «او با اين سخنش اقرار به بيعت مى کند و ادّعاى يک امر باطنى برخلاف ظاهر بيعت دارد» (فَقَدْ اَقَرَّ بِالْبَيْعَةِ، وَ ادَّعَى الْوَليجَةِ(2)). در واقع اين سخن او ترکيبى است از اقرار و ادّعا; اقرارش مسموع و مقبول است و امّا در مورد ادّعا بايد اقامه دليل کند. لذا به دنبال آن امام مى فرمايد: «او بايد قرينه قابل قبولى که بر اين امر گواهى دهد اقامه کند (و اثبات نمايد در شرايطى بوده که از روى اجبار و اکراه، اين بيعت انجام شده و قلب او با دست و زبانش هماهنگى نداشته) در غير اين صورت بايد دوباره به آنچه از آن خارج شده باز گردد و نسبت به بيعتش وفادار باشد» (فَلْيَأتِ عَلَيْها بِاَمْر يُعْرَفُ، وَ اِلاّ فَلْيَدْخُلْ فيما خَرَجَ مِنْهُ). بسيارى از مردم ديده بودند که «طلحه» و «زبير» با ميل خود نزد امام آمدند و بيعت کردند; آنها جزء نخستين افراد بودند و اين امر در مسجد انجام گرفت; اين بيعت از هر نظر قابل قبول است و اگر کسى مى خواهد غير آن را ادّعا کند بايد دليل محکم و قرينه آشکارى بر ادّعاى خود بياورد. علاوه بر اين همه مى دانستند که در مورد بيعت با على(عليه السلام) اکراه و اجبارى وجود نداشت; گروه اندکى از سرشناسان بيعت نکردند، امام هم مزاحمتى براى آنها ايجاد نکرد. با توجّه به اين، ادّعاى عدم هماهنگى باطن و ظاهر چيزى نبود که به اين سادگى قابل پذيرش باشد.(3) همان گونه که گفته شد اين يک اصل اساسى در تمام محافل حقوقى و قضايى است که هرکس ظاهراً با ميل خود قراردادى را ببندد، بايد به آن وفادار باشد و ادّعاى اکراه و اجبار و جدايى دل از زبان، و باطن از ظاهر پذيرفته نيست و الاّ هر کس مى تواند قرارداد خود را با ديگران به راحتى به هم بزند. خريدار و فروشنده و ازدواج کننده و واقف و... هر وقت قرارداد را به مصلحت خود نديدند، بگويند ما تنها با زبان يا دست، قرارداد بستيم و قلب ما همراه نبود! در اين صورت به اصطلاح، سنگ روى سنگ بند نمى شود و تمام قراردادهاى افراد و دولتها و ملّتها از ارزش و اعتبار سقوط مى کند و اين چيزى است که هيچ عاقلى نمى پذيرد; حتّى به يقين «زبير» هم اين معنا را مى دانست ولى براى اغفال عوام که سيل اعتراض را به روى او گشوده بودند که چرا بيعت خود را شکسته؟ تشبّث به اين حشيش و توسّل به اين دليل واهى جست. اينها همه به خاطر آن است که مردم آن زمان مخصوصاً عرب براى بيعت اهميّت فوق العاده اى قائل بودند و شکستن آن را گناه بزرگ و تخلّف غير قابل قبولى مى دانستند. *** پی نوشت: 1. شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 231. 2. «وليجة» از ماده «وُلوج» به معناى دخول است; و گاه به ورود مخفيانه اطلاق مى شود و به کسى که محرم اسرار است وليجه مى گويند و در خطبه بالا به معناى يک امر پنهانى و درونى آمده است. 3. به کامل ابن اثير، جلد 3، صفحه 191 مراجعه شود.  
شرح علامه جعفریدرباره زبير و بيعت او «يزعم انه قد بايع بيده ولم يبايع بقلبه» (زبير گمان مي‌كند با دستش بيعت نموده، با قلبش بيعت نكرده است). آيا زبير در مسئله پيمان زمامداري ظاهرسازي كرده بود؟! در تفسير عمومي خطبه‌هاي پيشين پيمان و بيعت مكرر طلحه و زبير را ديديم كه با ظاهرسازي امكان‌پذير نيست. در اين مورد داستان ديگري را درباره زبير از ابن ابي‌الحديد يادآور مي‌شويم، او مي‌گويد: علي عليه‌السلام در همان روز كه زبير با او بيعت نمود، فرمود: اي زبير مي‌ترسم با من حيله‌گري نموده بيعت با من را بشكني؟ زبير گفت: هيچ بيمي بخود راه مده، هرگز پيمان‌شكني از من نخواهي ديد. علي (ع) فرمود: از طرف من خدا ناظر و كفيل تو باشد؟ زبير گفت: آري خداوند از طرف تو ناظر و كفيل من باشد. و ديديم كه زبير با اين عهد و پيمان غليظ، بيعت خود را شكست و در تاريخ با همكارش طلحه با نشان پيشتازان پيمان‌شكنان ثبت گشت. *** «فقد اقر بالبيعه و ادعي الوليجه فليات عليها بامر يعرف و الا فليدخل فيما خرج منه». (او با اين انكار ادعاي امر پنهاني مي‌نمايد او بايد براي اين ادعا دليل قابل شناسايي بياورد و اگر نتواند براي ادعاي خود دليلي بياورد بايد بهمان تعهد كه از آن بيرون رفته است برگردد). انكار پس از اقرار پذيرفته نمي‌شود: در مباحث فقهي و حقوقي اقرار به يك موضوع با دارا بودن شرايط مقرره حجت بوده آثار خود را ثابت مي‌نماند. تعريفي كه فقهاء درباره اقرار نموده‌اند، عبارت است از اعتراف و تصديق تكليف يا حقي كه اقراركننده به عهده دارد. شرايطي كه براي نفوذ اقرار گفته شده است: بلوغ و عقل و اختيار (درمقابل اكراه و اضطرار و اجبار) و هشياري (در مقابل مستي و خواب و غيره) همه و همه در زبير در هنگام بيعت با اميرالمومنين (ع) جمع بوده است. زبير بالغ و عاقل بود. و با شهادت همه تواريخ در موقع بيعت كمترين اكراه و اضطرار و اجباري نداشته است. زبير پس از انعقاد بيعت مطابق نقل ابن ابي‌الحديد تاكيد سختي كرده خدا را ناظر و كفيل خود قرار داد كه به اميرالمومنين (ع) خيانت نخواهد كرد. بنابراين، ادعاي بعدي او كه من با دستم بيعت كرده‌ام نه با قلبم، با نظر به حقوق و مقررات قضايي شنيدني نيست. زبير براي اثبات ادعاي بعدي به اقامه دليل و بينه قانوني نيازمند است. همچنين انكار بيعت كه شبيه به انكار پس از اقرار است، قابل شنيدن نيست مگر با دليل و بينه قانوني اثبات كند كه در هنگام اقرار (بيعت كه اقرار به حق خلافت اميرالمومنين است) واجد شرايط نبوده است. آيا صحيح است كه بگوئيم: خطاب اميرالمومنين! كه معاويه براي گول زدن زبير بر آن ساده‌لوح نموده است، عامل بروز چند شخصيتي وي گشته است؟  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 564 از سخنان آن حضرت است: «يَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَايَعَ بِيَدِهِ وَ لَمْ يُبَايِعْ بِقَلْبِهِ -فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَيْعَةِ وَ ادَّعَى الْوَلِيجَةَ- فَلْيَأْتِ عَلَيْهَا بِأَمْرٍ يُعْرَفُ وَ إِلَّا فَلْيَدْخُلْ فِيمَا خَرَجَ مِنْهُ»، مقصود امام (ع) از اين كلام، زبير است كه در وقت مقتضى بيان فرموده. اين كلام امام (ع) به صورت مناظره آن حضرت با زبير است و شامل دليلى است كه بر عليه ادّعاى زبير اقامه شده كه هم دليل او را باطل مى كند و هم بدان پاسخ مى دهد. توضيح دليل حضرت اين است: هنگامى كه زبير بيعت آن حضرت را شكست و براى جنگ با آن حضرت آماده شد، امام (ع) به لزوم اطاعت زبير به دليل بيعت استدلال كرد، و مطابق آنچه نقل شده، زبير ادّعا كرد كه با دستش بيعت كرده ولى دلش همراه نبوده و اين ادّعا اشاره است به اين كه او در بيعت توريه كرده كه به گمان زبير توريه در پيمانها و سوگندها از نظر شريعت قابل قبول است و امام (ع) به صورت قياسى كه كبراى آن محذوف است و معروف به قياس ضمير است پاسخ داده كه زبير به بيعت اقرار كرده و ادّعاى چيزى را كرده است كه احتياج به دليل دارد. با اين توضيح كه اقرار زبير به چيزى است كه مورد قبول است و محكوميّت او را در متابعت از امام شرعاً ثابت مى كند و ضمناً مدّعى است كه در باطنش نيّتى داشته است كه بيعت را باطل مى گرداند.  صغراى قياس اين است كه زبير مدّعى است در باطن نيّتى داشته كه بيعت را باطل مى كرده. كبراى تقديرى قياس اين است كه هر كس چنين ادّعايى داشته باشد نياز به دليلى دارد كه صحّت آن را اثبات كند، نتيجه اين صغرا و كبرا اين است كه زبير نيازمند دليلى است كه ادّعايش را اثبات كند. امام (ع) با جمله فليأت عليها بامر يعرف، به اين نتيجه اشاره كرده است و بعيد است كه زبير بتواند ادّعادى وليجه را كه امرى باطنى است ثابت كند، زيرا توريه به استدلال و اقامه برهان ثابت نمى شود. سپس امام (ع) مى فرمايد: چون زبير نمى تواند اين ادّعا را ثابت كند ناگزير داخل در چيزى است كه از آن فرار مى كند و آن بيعت و در نتيجه اطاعت از امام (ع) است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 154 و من كلام له عليه السّلام يعني به الزبير فى حال اقتضت ذلك و هو ثامن المختار في باب الخطب:يزعم أنّه قد بايع بيده و لم يبايع بقلبه، فقد أقرّ بالبيعة، و ادّعى الوليجة، فليأت عليها بأمر يعرف، و إلّا فليدخل فيما خرج منه. (3536- 3512)اللغة:(ولج) يلج ولوجا ولجة دخل، و الوليجة الدّخيلة و البطانة و خاصّتك من الرّجال و من تتّخذه معتمدا من غير أهلك، و هو وليجتهم اى لصيق بهم، و المراد هنا ما أضمره الإنسان في قلبه.الاعراب:الفاء في قوله عليه السّلام: فقد أقرّ، و قوله: فليأت، فصيحة و في قوله: فليدخل جواب للشّرط.المعنى:اعلم أنّ الزّبير بعد نكثه بيعته عليه السّلام كان يعتذر عن ذلك، فيدّعي تارة أنّه اكره على البيعة و (يزعم) اخرى أنّه ورّى في ذلك تورية و نوى دخيلة و (أنّه قد بايع بيده و لم يبايع بقلبه) فأجاب عليه السّلام عنه و ردّ ادّعائه بأنّه (قد أقرّ بالبيعة) بتسليمه البيعة بيده ظاهرا و (ادّعى) أنّه أضمر في باطنه ما يفسد بيعته من (الوليجة) و البطانة و هذه دعوى لا تسمع منه و لا تقبل شرعا ما لم ينصب عليها دليلا و لم يقم عليها برهانا (فليأت) على اثباتها (بأمر يعرف) صحّته و دليل يتّضح دلالته (و إلّا) أى إن لم يقم عليها برهانا كما أنّ الشّأن ذلك (فليدخل فيما خرج منه) من طاعته عليه السّلام و انقياد حكمه و ليمض على بيعته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 155 قال الشّارح المعتزلي: لمّا خرج طلحة و الزّبير من المدينة إلى مكة لم يلقيا أحدا إلّا و قالا: ليس لعليّ في أعناقنا بيعة و إنّما بايعناه مكرهين فبلغ عليّا عليه السّلام قولهما فقال عليه السّلام: أبعدهما اللّه و أعزب دارهما و أنا و اللّه لقد علمت أنّهما سيقتلان أنفسهما أخبث مقتل و يأتيان من وردا بأشام يوم و لقد أتياني بوجهي فاجرين و رجعا بوجهي غادرين ناكثين، و اللّه لا يلقيانني بعد هذا اليوم إلّا في كتيبة خشناء يقتتلان فيها أنفسهما فبعدا لهما و سحقا.و في الاحتجاج عن نصر بن مزاحم أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام حين وقع القتال و قتل طلحة تقدم على بلغة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الشّهباء بين الصّفين، فدعا الزّبير، فدنا إليه حتّى إذا اختلفت أعناق دابتيهما، فقال: يا زبير انشدك أسمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: إنّك ستقاتل عليّا و أنت له ظالم، قال، اللّهم نعم، قال: فلم جئت؟ قال: جئت لا صلح بين النّاس فأدبر الزّبير و هو يقول:ترك الامور التي يخشى عواقبها         للّه أجمل في الدّنيا و في الدّين        أتى عليّ بأمر كنت أعرفه «1»       قد كان عمر أبيك الخير مذ حين         فقلت حسبك من عدل أبا حسن        فبعض ما قلته ذا اليوم يكفيني         فاخترت عارا على نار مؤجّجة       أنّى يقوم لها خلق من الطين         نبّئت طلحة وسط النّقع منجدلا       مأوى الضّيوف و مأوى كل مسكين         قد كنت أنصره أحيانا و ينصرني        في النّائبات و يرمى من يراميني         حتّى ابتلينا بأمر ضاق مصدره        فأصبح اليوم ما يعنيه يعنيني              قال: و أقبل الزّبير إلى عايشة فقال: يا أمّه و اللّه ما لي في هذا بصيرة و أنا منصرف، فقالت عايشة: يا أبا عبد اللّه أ فررت من سيوف ابن أبي طالب؟ فقال: انّها و اللّه طوال حداد تحملها فتية أنجاد ثمّ خرج راجعا فمرّ بوادي السّباع و فيه الأحنف ابن قيس قد اعتزل في بني تميم فأخبر الأحنف بانصرافه فقال: ما أصنع به إن كان______________________________ (1) نادى على بأمر لست أذكره، خ ل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 156 الزّبير قد القي (الف خ) بين غارين  «1» من المسلمين و قتل أحدهما بالآخر ثمّ هو يريد اللحاق بأهله فسمعه ابن جرموز فخرج هو و رجلان معه و قد كان لحق بالزبير رجل من كلب و معه غلامه.فلمّا أشرف ابن جرموز و صاحباه على الزّبير فحرّك الرّجلان رواحلهما و خلّفا الزّبير وحده، فقال الزّبير: ما لكما هم ثلاثة و نحن ثلاثة فلمّا أقبل ابن جرموز قال له الزّبير: مالك إليك عنّي فقال ابن جرموز: يا أبا عبد اللّه إنّني جئتك لأسألك عن امور النّاس قال: تركت النّاس على الرّكب يضرب بعضهم وجوه بعض بالسّيف.قال ابن جرموز: يا أبا عبد اللّه أخبرني عن أشياء أسألك عنها قال: هات، فقال أخبرني عن خذلك عثمان و عن بيعتك عليّا و عن نقضك بيعته و عن إخراجك عايشة أمّ المؤمنين و عن صلاتك خلف ابنك و عن هذه الحرب التي جئتها و عن لحوقك بأهلك فقال: أمّا خذلي عثمان فأمر قدّم اللّه فيه الخطيئة و أخّر فيه التّوبة، و أمّا بيعتي عليّا فلم أجد منها بدّا إذ بايعه المهاجرون و الأنصار، و أمّا نقضي بيعته فانّما بايعته بيدي دون قلبي، و أمّا إخراجي أمّ المؤمنين فأردنا أمرا و أراد اللّه غيره، و أمّا صلاتي خلف ابني فانّما خالته قد متني، فتنحّى ابن جرموز عنه، و قال قتلني اللّه إن لم أقتلك.و في شرح المعتزلي بعد ما ذكر سؤال ابن جرموز و جواب الزّبير قال: فسار ابن جرموز معه و كلّ واحد منهما يتقي الآخر فلمّا حضرت الصّلاة فقال الزّبير يا هذا إنّا نريد أن نصلّي، فقال ابن جرموز: أنا اريد ذلك فقال الزّبير: فتؤمنّي و اؤمّك، قال: نعم فثنى الزّبير رجلا و أخذ وضوئه، فلمّا قام إلى الصّلاة شدّ ابن جرموز عليه فقتله و أخذ رأسه و خاتمه و سيفه و حثا عليه ترابا يسيرا و رجع إلى______________________________ (1) و فى حديث على عليه السلام قال يوم الجمل ما ظنك بامرء جمع بين هذين الغارين اى الجيشين و الغار الجماعة هكذا اخرجه أبو موسى في الغين و الواو و ذكره الهروى في الغين و الياء قال و منه حديث الاحنف قال فى الزبير حين منصرفه من الجمل ما اصنع ان كان جمع بين غارين، نهايه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 157 الأحنف فأخبره، فقال: و اللّه ما أدري أسأت أم أحسنت، اذهب إلى عليّ عليه السّلام فاخبره فجاء إلى عليّ فقال للآذن: قل له: عمرو بن جرموز بالباب و معه رأس الزّبير و سيفه فادخله.و في كثير من الرّوايات أنّه لم يأت بالرّأس بل بالسّيف فقال له: أنت قتلته قال: نعم قال: و اللّه ما كان ابن صفيّة جبانا و لا لئيما و لكن الحين  «1» و مصارع السّوء، ثمّ قال ناولني سيفه فناوله فهزّه، و قال: سيف طال ما جلى به الكرب عن وجه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.فقال ابن جرموز: الجائزة يا أمير المؤمنين، فقال عليه السّلام: أما انّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول بشّر قاتل ابن صفيّة بالنّار، فخرج ابن جرموز خائبا و قال:أتيت عليّا برأس الزّبير         أبغي به عنده الزّلفة       فبشّر بالنّار يوم الحساب          فبئست بشارة ذي التّحفة       فقلت له إنّ قتل الزّبير         لو لا رضاك من الكلفة       فإن ترض ذاك فمنك الرّضا         و إلّا فدونك لي حلفة       و ربّ المحلّين و المحرمين          و ربّ الجماعة و الالفة       لسيّان عندي قتل الزّبير         و ضرطة عنز بذي الجحفة    ثمّ خرج ابن جرموز على عليّ عليه السّلام مع أهل النّهر، فقتله معهم فيمن قتل.فان قيل: أليس ما رواه ذلك صريحا في توبة الزّبير حيث إنّه لو لم يكن تائبا لما استحقّ قاتله النّار بقتله، فيدل ذلك على صحة ما ذهب إليه الشّارح المعتزلي وفاقا لساير المعتزلة من صحّة توبة الزبير.قلت: قد اجيب عنه تارة بأنّ بشارة القاتل بالنّار لا ينافي كون المقتول فيها أيضا، و لا يلازم توبته، و ذلك لأنّ ابن جرموز قتل الزّبير على وجه الغيلة و المكر و هذه منه معصية لا شبهة فيها فإنّما استحقّ ابن جرموز النّار بقتله ايّاه غدرا لا لأنّ المقتول في الجنّة.______________________________ (1) الحين الهلاك.هاشمى خويى، ميرزا حبيب الله، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة و تكملة منهاج البراعة (خوئى)، 21جلد، مكتبة الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1400 ق.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 158و اجيب اخرى بأنّ جرموز كان من جملة الخوارج كما ذكره الشّارح في آخر كلامه و النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قد كان خبّره بحالهم و دلّه على جماعة منهم بأعيانهم و أوصافهم، فلمّا جاءه ابن جرموز برأس الزّبير أشفق أمير المؤمنين عليه السّلام من أن يظنّ به لعظيم ما فعله الخير و يقطع له على سلامة العاقبة و يكون قتله الزّبير شبهة فيما يصير إليه من الخارجيّة قطع عليه بالنّار لتزول الشّبهة في أمره و ليعلم أنّ هذا الفعل الذي فعله لا يساوى شيئا مع ما يرتكبه في المستقبل.و الذي يدلّ على أنّ بشارته بالنّار لم تكن لكون الزّبير تائبا بل لبعض ما ذكرناه هو أنّه لو كان الأمر كما ادّعوه لأقاده أمير المؤمنين عليه السّلام به ففى عدوله عليه السّلام من ذلك دلالة على ما ذكرنا كما هو واضح لا يخفى، مضافا إلى أنّه لو كان تائبا لم يكن مصرعه مصرع سوء لا سيّما و قد قتله غادرا، و يأتي إنشاء اللّه تحقيق هذا المعنى في شرح الكلام المأة و السّابعة و الثلاثين بما لا مزيد عليه فانتظر.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن حضرتست كه اراده نموده بآن زبير را در حالى كه اقتضا ميكرد آن را ادّعا ميكند زبير كه بيعت كرده بدست خود و بيعت ننموده بقلب خود، پس بتحقيق اقرار نمود ببيعت خود شرعا و ادّعا كرد پنهان داشتن خلاف آنرا در باطن، پس بايد كه بياورد بر آن دعوى يا دليلى كه شناخته مى شود بآن دليل صحّت آن دعوى، و اگر اقامه دليل نتواند بكند بايد داخل شود بآن چيزى كه از آن خارج شده. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص107 اين خطبه با جمله «يزعم انه قد بايع بيده...» (چنين مى پندارد كه فقط با دست خود بيعت كرده است) شروع مى شود. زبير همواره مى گفته است: من فقط با دست خود بيعت كردم و با دل خويش بيعت نكردم. گاهى هم مى گفت: او را مجبور به بيعت كرده اند. گاهى هم مى گفته است كه توريه كرده است و با نيت ديگرى بيعت كرده است، و بهانه هايى طرح مى كرد كه با ظاهر عمل او مطابق نبود. على عليه السلام گفت: اين سخن او ضمن اقرار به بيعت ادعاى چيز ديگرى است كه براى آن نه دليلى دارد و نه مى تواند برهانى بياورد، بنابراين او يا بايد دليل بر بطلان و فساد بيعت ظاهرى خود بياورد و ثابت كند كه آن بيعت بر گردنش نيست يا آنكه به طاعت و فرمانبردارى برگردد. على عليه السلام روزى كه زبير با او بيعت كرد فرمود: بيم آن دارم كه بر من مكر كنى و بيعت مرا بشكنى. گفت: مترس كه اين كار هرگز از ناحيه من صورت نخواهد گرفت. على (ع) فرمود: در اين مورد خداوند كفيل و گواه باشد. گفت: آرى، براى تو بر عهده من است و خداوند كفيل و گواه خواهد بود. كار طلحه و زبير با على بن ابى طالب پس از بيعت آن دو با او: چون با على عليه السلام به خلافت بيعت شد براى معاويه چنين نوشت: اما بعد، همانا مردم عثمان را بدون اينكه با من مشورت كنند كشتند و پس از آنكه اجتماع و با يكديگر مشورت كردند با من بيعت كردند. اكنون چون اين نامه من به دست تو رسيد خود براى من بيعت كن و از ديگران بيعت بگير و اشراف اهل شام را كه پيش تو هستند پيش من بفرست. چون فرستاده على (ع) پيش معاويه رسيد و نامه را خواند نامه يى براى زبير بن عوام نوشت و همراه مردى از قبيله عميس براى او فرستاد و متن آن نامه چنين است: بسم الله الرحمن الرحيم. براى زبير بن عوام بنده خدا و امير مومنان، از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص108 معاوية بن ابى سفيان: سلام بر تو باد و بعد، من از مردم شام براى تو تقاضاى بيعت كردم، پذيرفتند و بر آن كار هجوم آوردند همانگونه كه سپاهيان هجوم مى آورند. هر چه زودتر خود را به كوفه و بصره برسان و مبادا پسر ابى طالب بر تو در رسيدن به بصره و كوفه پيشى بگيرد كه پس از تصرف آن دو شهر چيزى باقى نخواهد بود. براى طلحة بن عبيد الله هم بيعت گرفته ام كه پس از تو خليفه باشد. اكنون شما دو تن آشكارا مطالبه خون عثمان كنيد و مردم را بر اين كار فرا خوانيد و كوشش كنيد و دامن همت به كمر زنيد، خدايتان پيروز و دشمنان شما را زبون فرمايد. و چون اين نامه به دست زبير رسيد خوشحال شد و طلحه را از آن آگاه كرد و نامه را براى او خواند و آن دو شك و ترديد نكردند كه معاويه خير خواه آن دو است و در اين هنگام بر مخالفت با على (ع) متحد شدند. زبير و طلحه چند روز پس از بيعت با على عليه السلام به حضورش آمدند و گفتند: اى امير المومنين، خودت به خوبى ديده اى كه در تمام مدت حكومت عثمان نسبت به ما چه جفا و ستمى معمول شد و رأى عثمان هم متوجه بنى اميه بود، و خداوند خلافت را پس از او به تو ارزانى فرمود، ما را به حكومت برخى از سرزمينها و يا به كارى از كارهاى خود بگمار. على (ع) به آن دو گفت: اينك به آنچه خداوند براى شما قسمت فرموده است راضى باشيد تا در اين باره بينديشم و بدانيد كه من هيچيك از ياران خود را در امانت خويش شريك و سهيم نمى كنم مگر اينكه به دين و امانتش راضى و خشنود باشم و اعتقاد او را بدانم. آن دو در حالى كه نااميد شده بودند از پيش على (ع) برگشتند و سپس از او اجازه خواستند كه به عمره بروند. طلحه و زبير از على عليه السلام خواستند كه آن دو را به [حكومت ] بصره و كوفه بگمارد. فرمود: باشد تا در اين كار بنگرم. سپس در اين مورد از مغيرة بن شعبه نظر خواهى كرد. گفت: چنين مصلحت مى بينم كه آن دو را تا هنگامى كه خلافت براى تو استوار شود و وضع مردم روشن گردد به حكومت بگمارى. على عليه السلام در اين مورد با ابن عباس خلوت و مشورت كرد و از او پرسيد: تو چه مصلحت مى بينى گفت: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص109 اى امير المومنين كوفه و بصره سر چشمه خلافت است و گنجينه هاى مردان آنجاست. موقعيت و منزلت طلحه و زبير هم در اسلام چنان است كه مى دانى. اگر آن دو را بر آن دو شهر والى گردانى از آنان در امان نيستم كه كارى پيش نياورند و على (ع) به رأى و نظر ابن عباس رفتار كرد. پيش از آن هم على (ع) با مغيره درباره معاويه مشورت فرموده و مغيره گفته بود: چنان مصلحت مى بينم كه اكنون او را همچنان بر حكومت شام مستقر دارى و فرمانش را براى او بفرستى تا آنكه هياهوى مردم فرو نشيند، سپس مى توانى درباره او رأى خود را عمل كنى، و على (ع) در آن مورد هم به نظر او رفتار نفرمود. مغيرة پس از آن مى گفت: به خدا سوگند پيش از اين براى على خيرخواهى نكرده بودم و از اين پس هم تا زنده باشم برايش خيرخواهى نخواهم كرد. زبير و طلحه به حضور على عليه السلام آمدند و از او اجازه خواستند كه به عمره بروند. فرمود: قصد عمره نداريد. آنان براى او سوگند خوردند كه قصدى جز عمره گزاردن ندارند. باز به ايشان فرمود: آهنگ عمره نداريد بلكه قصد خدعه و شكستن بيعت داريد. آن دو به خدا سوگند خوردند كه قصدشان مخالفت با على و شكستن بيعت نيست و هدفى جز عمره گزاردن ندارند. على (ع) فرمود: دوباره با من تجديد بيعت كنيد، و آنان با سوگندهاى استوار و ميثاقهاى مؤكد تجديد بيعت كردند و امام به آن دو اجازه فرمود، و همينكه آن دو از حضورش بيرون رفتند، به كسانى كه حاضر بودند گفت: به خدا سوگند آن دو را نخواهيد ديد مگر در فتنه و جنگى كه هر دو در آن كشته خواهند شد. گفتند: اى امير المومنين، دستور فرماى آن دو را پيش تو برگردانند. گفت: «تا خداوند قضاى حتمى را كه مقدر فرموده اجراء كند». و چون زبير و طلحه از مدينه به مكه رفتند، هيچكس را نمى ديدند مگر آنكه مى گفتند: بيعتى از على بر گردن ما نيست و ما با زور و اجبار با او بيعت كرديم، و چون اين سخن آنان به اطلاع على (ع) رسيد، فرمود: خداوند آنان را و خانه هايشان را از رحمت خود دور بدارد، و همانا به خدا سوگند به خوبى مى دانم كه خود را به بدترين وضع به كشتن مى دهند و بر هر كسى هم كه وارد شوند بدترين روز را برايش به ارمغان مى برند و به خدا سوگند كه آهنگ عمره ندارند. آنان با دو چهره تبهكار پيش من آمدند و با دو چهره كه از آن مكر و شكستن بيعت آشكار بود برگشتند و به خدا سوگند از اين پس آن دو با من برخورد و ديدار نمى كنند مگر در لشكرى انبوه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص110 و خشن و در آن خود را به كشتن مى دهند، از رحمت خدا بدور باشند. ابو مخنف در كتاب الجمل خويش مى گويد: چون زبير و طلحه همراه عايشه از مكه به قصد بصره بيرون آمدند، امير المومنين على (ع) خطبه يى ايراد فرمود و ضمن آن چنين گفت: همانا عايشه به بصره حركت كرد و طلحه و زبير هم همراه اويند. هر يك از آن دو چنين مى پندارد كه حكومت فقط از اوست نه از دوستش. اما طلحه پسر عموى عايشه است و زبير شوهر خواهر اوست، به خدا سوگند بر فرض كه به خواسته خود برسند، كه هرگز نخواهند رسيد، پس از نزاع و ستيز بسيار سخت كه با يكديگر خواهند كرد، يكى از ايشان گردن ديگرى را خواهد زد. به خدا سوگند اين زن كه بر شتر سرخ موى سوار است هيچ گردنه يى را نمى پيمايد و گرهى نمى گشايد مگر در معصيت و خشم خداوند، تا آنكه خويشتن و همراهانش را به آبشخورهاى نابودى در آورد. آرى، به خدا سوگند يك سوم از لشكر آنان كشته خواهد شد و يك سوم ايشان خواهند گريخت و يك سوم ايشان توبه خواهند كرد و او همان زنى است كه سگهاى منطقه حوأب بر او پارس مى كنند و همانا كه طلحه و زبير هر دو مى دانند كه خطا كارند و اشتباه مى كنند و چه بسا عالمى را كه جهل او مى كشدش و دانش او همراه اوست و او را سودى نمى بخشد. ما را خداى بسنده و بهترين كارگزار است و همانا فتنه يى بر پا خاسته است كه گروه ستمگر در آنند. باز دارندگان از گناه كجايند مومنان و گروندگان كجايند اين چه گرفتارى است كه با قريش دارم همانا به خدا سوگند در آن حال كه كافر بودند با آنان جنگ كردم و اينك هم در حالى كه به فتنه در افتاده اند بايد با آنان جنگ كنم، و ما نسبت به عايشه گناهى نكرده ايم، جز اينكه او را در پناه و امان خويش قرار داده ايم، و به خدا سوگند چنان باطل را خواهم دريد كه حق از تهيگاهش آشكار شود و به قريش بگو ناله كننده اش ناله برآرد. و از منبر به زير آمد. روز جنگ جمل على عليه السلام به ميدان آمد و زبير را فرا خواند و چند بار فرمود: اى ابا عبد الله زبير از لشكر خود بيرون آمد و آن دو چنان به يكديگر نزديك شدند كه گردن اسبهايشان كنار هم قرار گرفت، على (ع) به او فرمود: ترا فرا خواندم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 111 تا سخنى را كه پيامبر (ص) به من و تو فرمودند به يادت آورم. آيا به ياد مى آورى آن روزى را كه تو مرا در آغوش گرفته بودى و پيامبر فرمودند: آيا او را دوست مى دارى و تو گفتى: چرا دوستش نداشته باشم كه پسر دايى من و همچون برادر من است و پيامبر فرمودند: «همانا به زودى تو با او جنگ مى كنى، در حالى كه تو نسبت به او ستمگرى.» زبير استرجاع كرد و گفت: آرى چيزى را فرايادم آورى كه روزگار آنرا در من به فراموشى سپرده بود. و زبير به صف سپاه خود برگشت. پسرش عبد الله گفت: با چهره يى غير از آن چهره كه از ما جدا شدى برگشتى گفت: آرى كه على (ع) سخنى را فرايادم آورد كه روزگار آنرا در من به فراموشى سپرده بود و ديگر هرگز با او جنگ نخواهم كرد و من برمى گردم و از امروز شما را رها مى كنم. عبد الله به او گفت: جز اين نمى بينمت كه از شمشيرهاى بنى عبد المطلب ترسيدى. آرى آنها را شمشيرهاى بسيار تيزى است كه جوانمردان برگزيده بر دست دارند. زبير گفت: اى واى بر تو كه مرا به جنگ با او تحريك مى كنى و حال آنكه من سوگند خورده ام كه با او جنگ نكنم. گفت: كفاره سوگندت را بده تا زنان قريش نتوانند بگويند كه تو ترسيدى و تو هيچگاه ترسو نبوده اى. زبير گفت: برده من مكحول به عنوان كفاره سوگندم آزاد است. آنگاه پيكان نيزه خويش را بيرون كشيد و كنار افكند و با نيزه بدون پيكان بر لشگر على عليه السلام حمله كرد و على (ع) فرمود: براى زبير راه بگشاييد كه او بيرون خواهد رفت. زبير پيش ياران خود برگشت و براى بار دوم و سوم هم حمله كرد و سپس به پسر خود گفت: اى واى بر تو نديدى، آيا اين بيم و ترس است گفت: نه كه در اين باره حجت آوردى. چون على عليه السلام آن سخن را به ياد زبير آورد و او برگشت، زبير اين ابيات را خواند: «على سخنى را ندا داد كه منكر آن نيستم و عمر پدرت از آن هنگام سرا پا خير خواهد بود، به او گفتم اى ابو الحسن ديگر سرزنشم مكن كه اندكى از آنچه امروز گفتى مرا بسنده است. كارهايى را كه از سرانجام آن بايد ترسيد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص112 رها بايد كرد و خداوند براى دنيا و دين بهترين است. اينك من ننگ را بر آتش فروزانى كه براى آن مردمان از ميان گل و خاك بر پا مى خيزند برگزيدم.» هنگامى كه على عليه السلام براى جستجو و گفتگوى با زبير بيرون آمد سر برهنه و بدون زره بيرون آمد در حالى كه زبير زره بر تن كرده بود و كاملا مسلح بود. على (ع) به زبير فرمود: اى ابا عبد الله به جان خودم سوگند كه سلاح آماده كرده اى و آفرين آيا در پيشگاه خداوند حجتى و عذرى فراهم ساخته اى زبير گفت: بازگشت ما به سوى خداوند است، و على عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود: «در آن هنگام خداوند پاداش و كيفر آنان را تمام و كامل خواهد پرداخت و خواهند دانست كه خداوند حق آشكار است.» و سپس آن خبر را براى زبير فرمود و زبير پشيمان و خاموش پيش ياران خود برگشت و على (ع) شاد و استوار بازگشت. يارانش گفتند: اى امير المومنين سر برهنه و بدون زره به مبارزه زبير مى روى و حال آنكه او سرا پا مسلح است و از شجاعتش آگاهى فرمود: او كشنده من نيست. همانا مردى گمنام و فرومايه مرا در غير ميدان جنگ و آوردگاه غافلگير مى كند، واى بر او كه بدبخت ترين بشر است و دوست خواهد داشت كه اى كاش مادرش بى فرزند مى شد. او و مرد سرخ پوستى كه ناقه ثمود را كشت در يك بند و ريسمان خواهند بود. چون زبير از جنگ با على عليه السلام منصرف شد از كنار وادى السباع عبور كرد. احنف بن قيس آنجا بود و با گروهى از بنى تميم از شركت در جنگ و يارى دادن هر دو گروه كناره گرفته بودند. به احنف خبر دادند كه زبير از آنجا مى گذرد، او با صداى بلند گفت: من با زبير چه كنم كه دو لشكر مسلمان را به جان يكديگر انداخت و چون شمشيرها به كشتار در آمد آنان را رها كرد و خود را از معركه بيرون كشيد همانا كه او سزاوار كشته شدن است، خدايش بكشد. در اين هنگام عمرو بن جرموز كه مردى جسور و بيرحم بود زبير را تعقيب كرد و چون نزديك او رسيد زبير ايستاد و پرسيد: چه كار دارى گفت آمده ام از تو درباره كار مردم بپرسم. زبير گفت: آنان را در حالى كه روياروى ايستاده و به يكديگر شمشير مى زدند رها كردم. ابن جرموز همراه زبير حركت كرد و هر يك از ديگرى مى ترسيد. چون وقت نماز فرا رسيد زبير گفت: اى فلان من مى خواهم نماز بگزارم. ابن جرموز گفت: من هم مى خواهم نماز بگزارم. زبير گفت: بنابراين تو بايد مرا در امان داشته باشى و من ترا. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص113 گفت: آرى. زبير پاهاى خود را برهنه كرد و وضو ساخت و چون به نماز ايستاد، ناگهان ابن جرموز بر او حمله كرد و او را كشت و سرش و شمشير و انگشترش را برداشت و بر جسدش اندكى خاك ريخت و پيش احنف برگشت و به او خبر داد. احنف گفت: به خدا سوگند نمى دانم خوب كرده اى يا بد. اينك پيش على (ع) برو و به او خبر بده. او پيش على عليه السلام آمد و به كسى كه اجازه مى گرفت گفت: به على بگو عمرو بن جرموز بر در است و سر و شمشير زبير همراه اوست. آن شخص او را به حضور على در آورد. در بسيارى از روايات آمده است كه ابن جرموز سر زبير را نياورد و فقط شمشيرش را همراه داشت. على (ع) به او گفت: تو او را كشته اى؟ گفت: آرى. فرمود: به خدا سوگند پسر صفيه ترسو و فرومايه نبود، ولى مرگ و سرنوشت شوم او را چنين كرد. و سپس فرمود: شمشيرش را بده و ابن جرموز آنرا به على (ع) داد و او آن را به حركت در آورد و گفت: اين شمشيرى است كه چه بسيار از چهره پيامبر (ص) اندوه زدوده است. ابن جرموز گفت: اى امير المومنين جايزه من چه مى شود فرمود: همانا من شنيدم پيامبر (ص) فرمود: «كشنده و قاتل پسر صفيه را به آتش مژده بده». ابن جرموز نوميد بيرون آمد و اين ابيات را سرود: «سر زبير را پيش على بردم و بدان وسيله از او پاداش مى خواستم. او به آتش روز حساب مژده داد، چه بد مژده يى براى صاحب تحفه گفتم اگر رضايت تو نمى بود كشتن زبير كار ياوه يى بود. اگر به آن خشنودى، خشنود باش و گرنه مرا بر عهده تو پيمانى است و سوگند به خداوند كسانى كه براى حج محرمند يا از احرام بيرون آمده اند و سوگند به خداوند جماعت و الفت و دوستى، كه پيش من كشتن زبير و ضرطه بزى در ذو الحجفه يكى و برابر است.» عمرو بن جرموز همراه خوارج نهروان بر على عليه السلام خروج كرد و در آن جنگ كشته شد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom