جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : وصف عصر جاهلیت [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في الرسول الأعظم (صلى اللّه عليه و آله) و بلاغ الإمام عنه :
أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ اعْتِزَامٍ مِنَ الْفِتَنِ وَ انْتِشَارٍ مِنَ الْأُمُورِ وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ، وَ الدُّنْيَا كَاسِفَةُ النُّورِ ظَاهِرَةُ الْغُرُورِ عَلَى حِينِ اصْفِرَارٍ مِنْ وَرَقِهَا وَ إِيَاسٍ مِنْ ثَمَرِهَا وَ [إِعْوَارٍ] اغْوِرَارٍ مِنْ مَائِهَا، قَدْ دَرَسَتْ مَنَارُ الْهُدَى وَ ظَهَرَتْ أَعْلَامُ الرَّدَى، فَهِيَ مُتَجَهِّمَةٌ لِأَهْلِهَا عَابِسَةٌ فِي وَجْهِ طَالِبِهَا، ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ وَ طَعَامُهَا الْجِيفَةُ وَ شِعَارُهَا الْخَوْفُ وَ دِثَارُهَا السَّيْفُ.

الْفَتْرَة : فاصله زمانى بين دو پيامبر. 
اعْتِزَام : سركشى، اعتزم الفرس : يعنى اسب با چموشى و توسنى حركت كرد. 
تَلَظّ : شعله ور شدن، زبانه كشيدن. 
اغْوِرَارُ الْمَاء : فرو رفتن آب، فروكش كردن آب. 
مُتَجَهِّمَةٌ لأَهْلِهَا : با صورتى زشت و كريه از اهلش استقبال كرد. 
ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ : ميوه اش فتنه بود. 
الْجِيفَة : مردار، اشاره به اين است كه اعراب بدوى به هنگام اضطرار از مردار استفاده مى كردند. 
شِعَار : لباس زيرين. 
الدِّثَار : لباس روئين. 
فَترَة : سستى، فاصله زمانى كه ما بين دو پيغمبر ميباشد و در آن زمان آثار و برنامه هاى پيغمبر سابق متروك مى شود 
هَجعَة : خواب شبانه 
إعتِزام : سركشى نمودن حيوان، غلبه نمودن فتنه ها 
تَلَظّى : شعله ورشدن آتش 
إصفِرار : زرد شدن برگ و ميوه 
إياس : نوميدى 
إغوِرار : بزمين فرو رفتن آب 
رَدَى : هلاكت و تباهى 
مُتَجَهِّمَة : روى و قيافه خود را ترش كرده، عبوس است 
دِثار : لباسى كه روى لباسها مى پوشند 
(اين خطبه طبق نقل برخى از شارحان در شهر كوفه ايراد شد). 
۱. وصف روزگاران بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: 
خدا پيامبر اسلام را هنگامى مبعوث فرمود كه از زمان بعثت پيامبران پيشين مدّت ها گذشته، و ملّت ها در خواب عميقى فرو خفته بودند. فتنه و فساد جهان را فرا گرفته و اعمال زشت رواج يافته بود. آتش جنگ همه جا زبانه مى كشيد و دنيا، بى نور و پر از مكر و فريب گشته بود. برگ هاى درخت زندگى به زردى گراييده و از ميوه آن خبرى نبود، آب حيات فروخشكيده و نشانه هاى هدايت كهنه و ويران شده بود. پرچم هاى هلاكت و گمراهى آشكار و دنيا با قيافه زشتى به مردم مى نگريست، و با چهره اى عبوس و غم آلود با اهل دنيا روبرو مى گشت. ميوه درخت دنيا در جاهليّت فتنه، و خوراكش مردار بود، در درونش وحشت و اضطراب، و بر بيرون شمشيرهاى ستم حكومت داشت. 
(از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن از بعثت پيغمبر اكرم و زمان جاهليّت بحث و بآن مردم را موعظه فرموده):
(1) خداوند متعال پيغمبر اكرم را به رسالت مبعوث گردانيد در زمانيكه هيچيك از انبياء باقى نمانده، و به خواب رفتن فرق مختلفه مردم در تاريكى نادانى و گمراهى طولانى گشته بود (زيرا از زمان آدم تا بعثت حضرت عيسى از جانب حقّ تعالى پيغمبران براى هدايت خلق پى در پى انگيخته مى شدند، و از زمان حضرت عيسى تا بعثت حضرت مصطفى كه پانصد سال طول كشيد پيغمبرى مبعوث نشد) و فتنه ها در سر تا سر دنيا بر پا گرديده كارها در هم و بر هم گشته آتش جنگها افروخته و نور و روشنائى دنيا پنهان شده (زيرا پيغمبرى نبود كه مردم علوم و معارف الهىّ را كه چراغ و روشنائى هدايت و رستگارى است از او اخذ نمايند، و) نادرستيهاى آن آشكار گرديده، 
(2) برگش زرد گشته، و (مردم) از ثمره آن بهره و سودى نمى برند و آبش فرو رفته و خشك شده (درخت علم و هدايت را خزان گرفته مردم در راه سعادت و رستگارى قدم نمى گذاشتند و خير و نيكوئى باقى نمانده بود) نشانه هاى هدايت و رستگارى محو و نابود و پرچمهاى هلاكت و بدبختى آشكار شده (راهنمايان راه حقّ و درستى از ميان رفته و پيشروان راه ضلالت و گمراهى بر سر كار بودند)
(3) پس دنيا با منظره بدى به اهلش نگريسته و به خواهان خود رو ترش كرده بود (كه بهر گونه سختى مبتلى و آنى آسايش نداشتند) ثمره اش فساد و تباهكارى و طعامش گوشت مردار بود (زندگى اهل آن زمان پر از فساد و خوراك بيشتر عربها از بسيارى پريشانى گوشت مردار بود، يا آنكه از راه غارتگرى و دزدى از مال يكديگر اعاشه مى كردند كه كم از گوشت مردار نبود) شعارش خوف و ترس و رويّه اش شمشير بود (اهل آن زمان همواره مضطرب و نگران و بزد و خورد و كشتن يكديگر مشغول بودند، خلاصه فتنه و فساد و نادانى و گمراهى و بيچارگى سر تا سر دنيا را فرا گرفته بود كه حقّ تعالى رسول اكرم را مبعوث گردانيد تا آنها را براه راست راهنمائى فرموده سعادت و آسايش دنيا و آخرتشان را برقرار نمود).
او را هنگامى به رسالت فرستاد كه در جهان رسولانى نبودند. زمانى دراز بود كه مردم به خواب رفته بودند. فتنه ها سربرداشته و كارها نابسامان بود. آتش جنگها شعله مى كشيد، روشنايى از جهان رخت بربسته و فريب و نادرستى آشكار گرديده بود. جهان به باغى مى مانست كه برگ درختانش به زردى گراييده بود و كس از آن اميد ثمره اى نداشت. آبش فروكش كرده بود. پرچمهاى هدايت كهنه و فرسوده گشته و رايات ضلالت پديدار شده بود. دنيا در آن روزگاران بر مردمش چهره دژم كرده بود و بر خواستاران خود ترشروى گشته بود. ميوه اش فتنه بود و طعامش مردار. در درون وحشت نهفته داشت و از برون شمشير ستم آخته. 
خداوند پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را هنگامى فرستاد که مدّت ها از بعثت پيامبر پيشين گذشته بود و (لذا) امّت ها در خواب عميقى فرو رفته و فتنه ها مردم را هدف گرفته بود; در زمانى که اعمال خلاف در ميان مردم منتشر بود و آتش جنگ ها زبانه مى کشيد; دنيا بى نور و پر از مکر و غرور بود; در آن زمان که برگ هاى زندگى به زردى گراييده و اميد از بارورى درختانش، قطع شده و آبهايش در زمين فرو رفته بود; مناره هاى هدايت کهنه و فرسوده، و پرچم هاى ضلالت و هلاکت، آشکار گشته بود; دنيا در برابر اهلش قيافه اى خشن و در مقابل طالبانش چهره اى عبوس داشت; ميوه اش فتنه بود و طعامش مردار; در درون وحشت و اضطراب، و در برون شمشير حکومت مى کرد.
او را هنگامى فرستاد كه: پيامبران نبودند، و مردمان در خوابى دراز مى غنودند، اسب فتنه در جولان، كارها پريشان، آتش جنگها فروزان، جهان تيره، فريب دنيا بر همه چيره، باغ آن افسرده، برگ آن زرد و پژمرده، از ميوه اش نوميد، آبش در دل زمين ناپديد، نشانه هاى رستگارى ناپيدا، علامتهاى گمراهى هويدا، دنيا با مردم خود ناخوشروى، و با خواهنده خويش ترش روى، بارش محنت و آزار، خوردنى آن مردار، درونش بيم، برونش تيغ مرگبار. 
از خطبه هاى آن حضرت است در حال مردم پيش از بعثت و پس از آن:
پيامبر را در زمانى فرستاد كه رشته رسالت منقطع، و خواب غفلت ملّتها طولانى، و فتنه ها جدّى، و امور حيات از هم گسيخته، و آتش جنگها شعله ور بود. نور دنيا در كسوف، و دنيا با ظهور چهره فريبنده در حال خودنمايى، برگهاى درخت زندگى زرد، نوميدى از بارور شدن شجره حيات بر دلها چيره، و آب زندگى فروكش كرده بود. زمانى كه نشانه هاى هدايت كهنه، علائم گمراهى نمايان بود. دنيا به اهلش روى زشت نموده، و نسبت به خواهنده اش عبوس بود. ميوه اش فتنه، غذايش مردار، جامه زيرش ترس، و جامه رويش شمشير بود. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 626-615و من خطبة له عليه السّلام فى الرسول الأعظم صلّى الله عليه و آله و بلاغ الإمام عنه.اين خطبه درباره چگونگى ظهور پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و انجام رسالت هاى او از سوى امام عليه السلام بعد از آن حضرت، سخن مى گويد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در حقيقت پيرامون سه مطلب سخن مى گويد كه با يكديگر مربوط است:نخست، ترسيمى بسيار جامع و جالبى از وضع عرب جاهلى مقارن ظهور پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله فرموده و نشان مى دهد كه آنها از نظر زندگى مادّى و معنوى در بدترين شرايط بوده اند؛ چيزى كه نام زندگى بر آن نمى توان گذاشت. بلكه تعبيرات خطبه نشان مى دهد كه جهان بيرون جزيرة العرب نيز، بسيار تاريك و ظلمانى بود.در بخش ديگرى از اين خطبه، به اصحاب و ياران و معاصرين خود هشدار مى دهد كه گمان نكنند دوران جاهليّت سپرى گرديده و در لابه لاى صفحات تاريخ، به فراموشى سپرده شده است و به آنها گوشزد مى كند كه از زندگى آنان عبرت بگيرند و از بازگشت به عصر جاهليّت بر حذر باشند.در بخش سوم، به اين حقيقت اشاره مى كند كه من در عصر خود مبارزه تازه اى بر ضدّ افكار جاهلى شروع كرده ام و آنچه را پيامبر در زمان خود بيان فرمود، براى شما بيان مى كنم و حجّت را در همه چيز و همه جا بر شما تمام مى نمايم.در پايان به آنها هشدار مى دهد كه مراقب باشيد، بلاها و حوادث اسفبار در پيش است! مبادا به آنچه در آن هستيد، مغرور شويد و از آينده غافل بمانيد. ترسيمى از جهان در آستانه ظهور پيامبر(صلى الله عليه وآله): هدف نهايى امام(عليه السلام) از بيان اين خطبه، بيدار کردن مردم از خواب غفلت و غرور است. دست آنها را گرفته، به زمان «جاهليّت» مى برد و تاريخ گذشته را در نظر آنها مجسّم مى کند که چگونه بودند و چگونه با قيام پيامبر(صلى الله عليه وآله) همه چيز دگرگون شد. سپس به آنها هشدار مى دهد که همان شرايط عصر «جاهليّت» در حال بازگشت است و تأکيد مى کند که من نيز همچون پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى از ميان بردن افکار و رفتار جاهلى، قيام کرده ام; تا پيش از آن که فرصت ها از دست برود، بيدار شويد و به صراط مستقيم پروردگار و طريقه نورانى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بازگرديد. در ترسيم اوضاع عصر «جاهليّت» تعبيراتى کوتاه و بسيار پرمعنا و روشنگر در پانزده جمله (و از يک نظر هجده جمله) بيان فرموده; به گونه اى که هيچ کس نمى تواند ويژگى هاى آن دوران را چنين ترسيم کند. در نخستين وصف مى فرمايد: «خداوند پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را هنگامى فرستاد که مدّت ها از بعثت پيامبران پيشين گذشته بود.» (أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَة(1) مِنَ الرُّسُلِ). اين مدّت طبق بعضى از نقل ها، «پانصد سال» و طبق بعضى «ششصد سال»، به طول انجاميد که پيامبرى از سوى خدا براى مردم جهان مبعوث نشد،(2) (هر چند اوصياى آنها در ميان مردم بودند). به همين دليل، خواب مرگبارى مردم جهان را فرا گرفته بود، همان گونه که در دومين ويژگى مى فرمايد: «و امّت ها در خواب عميقى فرو رفته بودند!» (وَ طُولِ هَجْعَة(3) مِنَ الاُْمَمِ).  اين فاصله ها ممکن است به خاطر اين باشد که خداوند بندگان را بيازمايد و يا بدين جهت که قدر نعمت وجود پيامبران را بدانند. ولى در هر حال، اثر مستقيم «فَترت رسالت» فعّال شدن احزاب شياطين جنّ و انس است; زيرا هنگامى که ميدان را خالى ديدند و مانعى در برابر خود نيافتند، به هجمات سنگين خود بر امّت ها و ملّت ها مى افزايند. در سومين ويژگى مى فرمايد: «زمانى بود که فتنه ها مردم را هدف گرفته بود» (وَاعْتِزَام(4) مِنَ الْفِتَنِ). امام(عليه السلام) در اينجا فتنه ها را به انسان شرور يا حيوان خطرناکى تشبيه کرده که از روى قصد و عزم به انسان هاى بى دفاع حمله مى کند، که در زمان «فترت رسل» واقعاً چنين است. در چهارمين ويژگى مى فرمايد: «در زمانى که اعمال خلاف در ميان مردم منتشر بود.» (وَ انْتِشَار مِنَ الاُْمُورِ). اين احتمال در تفسير جمله بالا نيز وجود دارد که منظور از «انتشار امور» از هم گسستن کارها و برنامه هاى جامعه بشرى باشد و به تعبير ديگر: ظهور هرج و مرج و بى نظمى و تشتّت و پراکندگى در جوامع انسانى است که از آثار مستقيم فتنه ها و آشوب ها محسوب مى شود. در ويژگى پنجم مى افزايد: «در زمانى که آتش جنگ ها زبانه مى کشيد!» (وَ تَلَظٍّ(5) مِنَ الْحُرُوبِ). چه تشبيه جالبى! جنگ را به آتش سوزان تشبيه کرده، آتشى که همه چيز را در کام خود فرو مى برد و خاکستر مى کند. و گسترش دامنه جنگ ها را به زبانه کشيدن آتش، تشبيه فرموده است. اگر به تاريخ مراجعه کنيم مى بينيم که در آن زمان صحنه جهان - مخصوصاً جزيرة العرب- مبدّل به صحنه جنگ گسترده اى شده بود. جنگ هاى ايران و روم و جنگ هاى ديگر و مخصوصاً جنگ هاى کور و بى هدفى که در ميان قبايل عرب، هر روز ظاهر مى گشت. به بهانه هاى واهى، قبايل متعصّب و جاهل و نيمه وحشى به جان هم مى افتادند و آنقدر مى کشتند، تا خسته شوند. در ششمين و هفتمين ويژگى مى فرمايد: «اين در زمانى بود که دنيا بى نور و پر از مکر و فريب و غرور شده بود.» (وَ الدُّنْيَا کَاسِفَةُ(6) النُّورِ، ظَاهِرَةُ الْغُرُورِ). در واقع نور جهان بشريّت، همان نور وحى و وجود انبيا است. هنگامى که «فترتى» واقع شود، همه چيز در تاريکى وحشتناکى فرو مى رود و بازار مکر و فريب، پر رونق مى گردد. مذاهب ساختگى رواج مى يابند و دنياپرستانِ مکّار، در لباس اصلاح طلبان ظاهر مى شوند و به فريب خلق خدا و بهره گيرى مادّى از آنان مى پردازند. در هشتمين ويژگى، امام(عليه السلام) جهان انسانيّت را به باغى تشبيه مى کند که در عصر جاهليّت: «تمام برگهايش به زردى گراييده (و در حال فرو ريختن است) و باغبان از ميوه هايش مأيوس گشته و آبها در زمين فرو نشسته (و جوى هايش خشکيده) بود». (عَلَى حِينِ اصْفِرَار مِنْ وَرَقِهَا، وَ إِيَاس(7) مِنْ ثَمَرِهَا، وَ اغْوِرَار(8) مَنْ مَائِهَا). چرا که باغ پر بار جامعه انسانيّت، با گل ها و برگ هاى پر طراوت اخلاق و فضيلت زينت مى يابد و ميوه هاى آن عدالت و مروّت و محبّت است و آبى که اين درختها را سرسبز و پربار مى سازد، ايمان و تقوا است و در عصر جاهليّت خبرى از هيچ يک از اين امور نبود. حتّى از نظر جهات مادّى، کسب و تجارت و دامدارى و زراعت، بر اثر ناامنى و جنگها، به کلّى ضعيف گشته بود و فقر شديدى بر تمام مردم جاهلى حاکم بود، به گونه اى که فرزندان دلبندشان را از خوف فقر مى کشتند که قرآن از آن نهى فرمود و گفت: «وَ لاَتَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْيَةَ إِمْلاَق; فرزندان خود را از ترس فقر نکشيد.»(9) و اين غير از کشتن دختران به خاطر احساس ننگ بود. در نهمين و دهمين ويژگى مى فرمايد: «(اين در حالى بود که) مناره هاى هدايت کهنه و فرسوده، و پرچم هاى ضلالت و هلاکت آشکار گشته بود.» (قَدْ دَرَسَتْ(10) مَنَارُالْهُدَى، وَ ظَهَرَتْ أَعْلاَمُ الرَّدَى). «مَنار» در اصل به معناى «محلّ نور» است. در زمان هاى گذشته، برج هاى بلندى بود که بر فراز آن چراغ روشن مى کردند تا هنگام شب، نشانه اى باشد براى شهرها و آبادى ها، و افراد از دور و نزديک آن را ببينند و بيراهه نروند. هنگامى که چنين بنايى کهنه و فرسوده شود، ويران مى گردد و ديگر چراغ هدايتى بالاى آن روشن نمى ماند. اين تعبير، کنايه زيبايى است براى کتب آسمانى و دستورالعمل هاى پيامبران، که همچون نورافکن هايى فرا راه جامعه انسانيّت بود; ولى در عصر جاهليّت بر اثر غلبه هوا و هوس ها، همه اينها به فراموشى سپرده شده بود و طبيعى است هنگامى که صحنه خالى شد، پرچم هاى ضلالت و هلاکت که همان سرکردگان کفر و نفاق و فسادند، جاى آنها را مى گيرند. سپس در يازدهمين ويژگى مى فرمايد: «دنياى آن زمان، در برابر اهلش قيافه اى خشن و در مقابل طالبانش چهره اى عبوس داشت.» (فَهِيَ مُتَجَهِّمَةٌ(11) لاَِهْلِهَا،عَابِسَةٌ(12) فِي وَجْهِ طَالِبِهَا). اين تعبير، کنايه اى از شدّت خشونت و نزاع و درگيرى و تنگى معيشت و سختى زندگى است; چرا که آرامش و آسايش و راحتى در گرو عدالت اجتماعى و محبّت و برادرى و دوستى است; چيزى که در عصر جاهليّت خبرى از آن نبود. در دوازدهمين و سيزدهمين ويژگى مى افزايد: «در آن زمان که ميوه اش فتنه بود و طعامش مردار.» (ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ، وَ طَعَامُهَا الْجِيفَةُ(13)). طبيعى است محيطى که اصولى اين چنين بر آن حاکم باشد، ثمره اى جز فتنه و غذايى جز مردار ندارد; تعبير به «جيفه» (مردار) مى تواند اشاره به وضع زندگى مادّى عصر جاهليّت باشد; چرا که «مردار» هم گنديده و بدبو، و هم نفرت انگيز است; به يقين زندگى در چنان محيط متعفّنى نيز نفرت انگيز بود; درآمدهاى آنها غالباً از غارتگرى و دزدى، يا طرق ديگرى بود که عقل سليم از آن نفرت دارد. اضافه بر اينکه، در جاهليّت واقعاً گوشت مردار را هم مى خوردند که قرآن مجيد از آن نهى مى کند و مى فرمايد: «حُرِّمِتْ عَلَيْکُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ...; مردار و خون و گوشت خنزير و... بر شما حرام شده است.»(14) به يقين «ثمره» و «طعام» در عبارت بالا جنبه کنايى دارد. اشاره به اينکه غذاى انسان معمولاً يا از ميوه هاست، يا از گوشت ها; و در عصر جاهليّت، چيزى جز فتنه و افکار متعفّن و نفرت انگيز نصيب مردم نمى شد; ثمرات و بهره هاى زندگى مادّى و معنوى آنان، آميخته با تعفّن و فساد و ننگ بود. در چهاردهمين و پانزدهمين ويژگى آن عصر، مى فرمايد: «در درون وحشت و اضطراب و در برون شمشير، حکومت مى کرد!» (وَ شِعَارُهَا الْخَوْفُ، و دِثَارُهَا السَّيْفُ). با توجّه به اينکه «شعار» به معناى «لباس زيرين» و «دثار» به معناى «لباس رويين» است، تعبير بالا کنايه لطيف و فصيح و بليغى است از شرايط آن زمان، در ارتباط با حاکميّت ترس و شمشير از درون و برون. همه از يکديگر مى ترسيدند، هر قبيله اى احتمال مى داد که قبيله ديگر، شبانه بر او بتازد و شبيخون زند و اموال او را به غارت برد; بر اثر همين خوف و وحشت، هميشه شمشيرها آماده حرکت بود و در واقع، تمام بدبختى هاى آن عصر را مى توان در همين دو جمله خلاصه کرد. بديهى است محيطى که نور هدايت از آن رخت بربندد و پرچم هاى ضلالت در آن برافراشته شود و انسانها از تعليمات انبيا، دور بمانند نتيجه اى جز اين نخواهد داشت که ترس و ناامنى و اضطراب و وحشت بر همه جا حاکم شود. ترسيم گويايى که امام(عليه السلام) ضمن اين پانزده ويژگى از عصر جاهليّت، فرمود، تنها منحصر به جزيره عربستان نبود، بلکه در بسيارى از نقاط ديگر عالم نيز حاکم بود; هر چند در ميان قبايل عرب شديدتر بود. «گوينده» هر چند قدرت داشته باشد و «نويسنده» هر قدر توانا باشد، نمى تواند درباره فجايع و مفاسد آن زمان چيزى بيش از اين بگويد و راستى توصيف بالا از عصر «جاهليّت» در عباراتى بسيار کوتاه و با اين جامعيّت، چيزى شبيه اعجاز است و همانگونه که در بحث نکته ها خواهد آمد، با نهايت تأسّف، در عصر و زمان ما که «جاهليّت» نوين بر آن حکومت مى کند، همين ويژگى ها ديده مى شود. حال فکر کنيد پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) چه کار مهمى انجام داد که چنان جامعه ظلمانى و فاسد و ننگينى را به جامعه اى نورانى که امنيّت و ايمان و اخوّت و برادرى بر آن حاکم بود، مبدّل ساخت. اضافه بر اين، زندگى اسف بار مادّى آنها نيز به زندگى آبرومندى تبديل شد و اين گروهِ نيمه وحشى و بسيار عقب افتاده، کارشان به جايى رسيد که شرق و غرب جهان آن روز را در زير پرچم اسلام قرار دادند; شاهان دنيا در مقابلشان تسليم شدند و اقوام ظالم و سرکش، در برابر آنها سلاح بر زمين نهادند و کاروان جامعه انسانى در سايه تعليمات آن پيامبر بزرگ، با شتاب فراوان به پيشرفت هاى عظيمى در زمينه علوم و صنايع و فرهنگ نائل شد و اين به راستى يکى از معجزات جاويدان پيامبر اسلام است; زيرا مطابق محاسبات مادّى، چنان جامعه اى را از آن وضع، به اين موقعيّت و جايگاه رساندن، با اسباب و موازين عادّى غير ممکن است! همان گونه که گفتيم هدف امام(عليه السلام) از بيان اين ويژگى ها آن است که به مردم عصر خويش هشدار دهد که مراقب باشيد آن مفاسد در لباس هاى نوينى، بار ديگر در ميان شما در حال شکل گرفتن است و همان کارى که پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى نجات مردم در عصر جاهليّت انجام داد، من که جانشين به حقِّ او هستم، انجام مى دهم. * * * نکته: جاهليّت عصر ما! توصيف امام(عليه السلام) را از «عهد جاهليّت» در اين بخش از خطبه ملاحظه کرديم که چقدر گويا و رسا وضع آن زمان را بازگو فرموده و ما نسبتاً به طور مبسوط در «جلد اوّل» ذيل «خطبه دوم» و در «جلد دوم» ذيل خطبه «بيست و ششم» دور نمايى از عصر «جاهليّت» را ترسيم کرديم و به راستى تا انسان در جزئيّات مربوط به زندگى عرب جاهلى - از نظر جنگ و صلح، دوستى و دشمنى، ارزشهاى اخلاقى، امر حکومت و مسايل اقتصادى و مخصوصاً خرافات عجيبى که بر آنها حاکم بوده است- دقيق نشود، به عظمت کار پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در هدايت اين قوم واقف نخواهد شد. نکته مهمّى را که در اينجا لازم به يادآورى مى دانيم اين است که بسيارى از اصول «جاهليّت» در اشکال مدرنى در عصر و زمان ما، متأسّفانه بر جوامع بشرى حاکم شده است. در «عصر جاهليّت» انسان ارزش واقعى نداشت; خون بى گناهان به آسانى ريخته مى شد; غارت اموال، کار روزانه بود; در عصر و زمان ما نيز مهمترين اصل، به چنگ آوردن درآمد بيشتر است، هر چند از طريق فروش سلاح هاى کشتار جمعى باشد; اموال مردم ضعيفِ دنيا، به وسيله غولهاى سرمايه دارى از طرق ظاهراً قانونى! و در واقع غارتگرى ربوده مى شود. اگر در عصر «جاهليّت» تعدادى از دختران زنده به گور شدند، در عصر و زمان ما سقط جنين - در پناه قانون- در بسيارى از کشورها انجام مى شود و هزاران هزار دختر و پسر، به گور فرستاده مى شوند; انسانهايى که در جنگ هاى جهانى اوّل و دوم به خاک و خون کشيده شدند، از تمام کشته هاى طول تاريخ بشريّت بيشتر بودند و کارى که دو بمب اتمى در شهرهاى «ژاپن» کرد، به تنهايى از تمام کشته هاى زمان «جاهليّت» افزون تر بود! اگر در عصر «جاهليّت» زنانِ آلوده، بر در خانه خود پرچم نصب مى کردند و به «ذَوَاتُ الاَْعْلاَم» معروف شدند، امروز نيز زنان فاسد در بسيارى از جرايد دنيا، آگهى هايى مى دهند که مستقيماً يا غير مستقيم به سوى خود دعوت مى کنند; حتّى زنان همسردار! و بسيارى از دولتها از آنها ماليات مى گيرند; به همين دليل، آنان را تحت حمايت قانون قرار مى دهند. فروش دختران و پسران خردسال، هنوز به شکل فجيعى در دنيا ادامه دارد و بسيارى از اروپايى ها و آمريکايى ها اين کودکان را از مناطق محروم جهان، خريدارى کرده و در کشورهاى غربى به فروش مى رسانند که اخبار آن، در جرائد نيز منتشر مى شود. قسمت مهمّى از ثروتهاى جهان، صرف تهيه جنگ افزارهاى هولناک مى شود که بيانگر عدم امنيّت در دنياست. مسائل اخلاقى به فراموشى سپرده شده و فساد، بسيارى از مناطق جهان را فرا گرفته است و اگر آمارها در تمام زمينه هاى بالا، جمع آورى شود، خواهيم ديد که «جاهليّت مدرن» به مراتب عميق تر و گسترده تر و وحشتناک تر از «جاهليّت عصر قديم» است و شايد آيه 33 سوره «احزاب» ناظر به جاهليّت عصر ماست و از آن پيشگويى مى کند، که خطاب به همسران پيامبر مى فرمايد: «وَ لاَتَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الاُْولَى; همچون دوران جاهليّت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد». تعبير به «جاهليّت اولى» نشان مى دهد که «جاهليّت ديگرى» در پيش است.(15) **** پی نوشت: 1. «فَتْرة» در اصل به معناى سکون و آرامش و گاه به معناى ضعف و سُستى آمده است و به فاصله ميان دو حرکت، دو حادثه و يا دو انقلاب نيز گفته مى شود; به همين مناسبت به فاصله ميان ظهور انبياى بزرگ - که در واقع دو حرکت مهمّ الهى بود- «فَتْرت» گفته مى شود. 2. بعضى فاصله ميان ولادت حضرت مسيح(عليه السلام) و هجرت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را 621 سال و 195 روز ذکر کرده اند. (تفسير ابوالفتوح رازى، جلد 4، صفحه 154، پاورقى هاى مرحوم علاّمه شعرانى) در بعضى از نقل ها نيز آمده که تولّد پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سال 570 ميلادى اتّفاق افتاد و مطابق آن، بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سال 610 ميلادى بود. (فروغ ابديّت، جلد 1، صفحه 121).  3. «هَجْعَه» از مادّه «هُجوع» به معناى خواب شبانه است و از آنجا که خواب شب عميقتر است، وضع اقوام جاهلى در برابر هدايت انبيا به آن تشبيه شده است. 4. «إعتزام» از مادّه «عَزم» به معناى تصميم گرفتن است و در اينجا که در واقع فاعل آن فتنه است، به معناى هدف گيرى فتنه ها و توجّه شديد آنهاست.  5. «تَلظّ» از مادّه «لَظى» به معناى شعله آتش است و «تلظّى» به معناى شعله ور شدن مى باشد. 6. «کاسفه» از مادّه «کسوف» به معناى خورشيد گرفتگى است (و گاه به ماه گرفتگى نيز به جاى خسوف، کسوف گفته مى شود) و در خطبه بالا کنايه اى است از خاموش شدن انوار هدايت در عصر جاهليّت.  7. «إياس» (بر وزن قياس) به معناى قطع اميد از چيزى است. 8. «إغورار» از مادّه «غور» به معناى فرو رفتن در زمين است، که غالباً در مورد آبى که در زمين فرو مى رود گفته مى شود و در خطبه بالا کنايه از انقطاع اصول هدايت است. 9. سوره اسراء، آيه 31. 10. «دَرَسَتْ» از مادّه «دُروس» به معناى کهنگى و فرسودگى و از بين رفتن آثار است.  11. «مُتجهّمه» از مادّه «جهم» (بر وزن فهم) به معناى خشونت و غلظت است و به اشخاصى که با چهره عبوسى به ديگران نگاه مى کنند «متجهّم» گفته مى شود. 12. «عابسه» از مادّه «عُبوس» (بر وزن جلوس) به معناى درهم کشيدن صورت، به خاطر ناراحتى درون است و «عَبوس» (بر وزن مجوس) جنبه وصفى دارد و به کسى گفته مى شود که اين حالت در او وجود دارد و در خطبه بالا، کنايه از ناراحتى هاى شديد مردم، در عصر جاهليّت است. 13. «جيفه» در اصل از مادّه «جوف» گرفته شده و از آنجا که مردار معمولاً باد مى کند و جوف آن فاسد مى شود، به آن «جيفه» مى گويند. 14. سوره مائده، آيه 3. 15. سند خطبه: اين خطبه، يا بخشى از آن، در كلمات جمعى از بزرگان كه قبل از سيّد رضى مى زيسته اند نيز آمده است؛ از جمله در تفسير على بن ابراهيم كه تقريباً يك قرن قبل از سيّد رضى مى زيست، ديده مى شود و همچنين مرحوم كلينى در اصول كافى (جلد اوّل، صفحه 60) بخشى از آن را آورده؛ ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه خود اختلاف روايات را در بعضى از الفاظ اين خطبه ذكر مى نمايد كه نشان مى دهد اين خطبه در كلام غير سيّد رضى نيز وجود داشته است (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 138).  
شرح علامه جعفریمردم پيش از بعثت: «ارسله علي حين فتره من الرسل، و طول هجعه من الامم، و اعتزام من الفتن، و انتشار من الامور و تلظ من الحروب … و دثارها السيف» (خداوند متعال پيامبر اكرم (ص) را در دوران فترت (دوران انقطاع رسالت و وحي) فرستاد، در دوراني كه خواب امت‌ها طولاني شده، و فتنه‌ها قصد جدي (براي براه انداختن هرج و مرج و فساد) داشتند. در دوراني كه امور پراكنده و از هم گسيخته و آتش جنگها شعله‌ور بود. نور دنيا گرفته شده و تاريكي همه‌جا را احاطه نموده و دنيا چهره‌ي فريباي خود را آشكار ساخته بود. برگهاي (درخت حيات در دنيا) زرد، و نوميدي از بارور شدن آن بر دلها مسلط، و آب (رحمت) دنيا در آن فروكش نموده بود. علمها و مشعلهاي روشنگر هدايت از كار افتاده و علامات هلاك بروز كرده بود. دنياي آن روز چهره‌ي خشن و موذي به اهلش نشان مي‌داد و بر روي جوينده‌اش عبوس (متنفر) مي‌نگريست. ميوه‌ي دنياي آن روز فتنه و طعامش لاشه و پوشاكش ترس و هراس و آنچه كه روي لباس بر خود مي‌بستند شمشير بود). سرگذشت عرب در جاهليت قبل از ظهور اسلام: بطور مختصر براي آشنائي با سرگذشت عرب در جاهليت سه راه در پيش داريم: راه يكم- تفسير كلمه‌ي (جاهليت) كه در قرآن مجيد آمده است: 1- عرب در دوران جاهليت وعده‌ها و وعيد (تهديد)هاي خداوندي را مورد اهميت قرار نمي‌دادند و آنها را تكذيب مي‌نمودند. يظنون باالله غير الحق ظن الجاهليه (آنان گمان ناحق درباره‌ي خدا (و وعده‌ها و وعيدهاي او) كه همان گمان جاهليت است دارند). 2- در دوران جاهليت حكم بر مبناي هوي رائج بوده است. «و ان احكم بينهم بما انزل الله و لا تتبع اهوائهم و احدرهم ان يفتنوك عن بعض ما انزل الله اليك، فان تولوا فاعلم انما يريد الله ان يصيبهم ببعض ذنوبهم و ان كثيرا من الناس لفاسقون. افحكم الجاهليه يبغون و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون» (و اينكه ميان آنان مطابق آنچه كه خدا نازل نموده است، حكم كن و از هوي‌هاي آنان پيروي منما و برحذر باش از اينكه ترا از بعضي حقايق فرستاده شده از طرف خداوندي بسوي تو منحرف نمايند. اگر آنان از تو روي گرداندند، بدانكه خداوند مي‌خواهد آنانرا به مجازات بعضي از گناهانشان گرفتار بسازد و قطعا عده‌ي كثيري از مردم فاسقند. آيا آنان حكم جاهليت را ميخواهند و كيست بهتر از خداوند در حكم فرمودن براي كساني كه يقين آورده‌اند) 3- بي‌پروائي زنان در ظهور در ميان مردم از مختصات جاهليت بوده است. «و قرن في بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهليه الاولي» (اي زنان پيغمبر، در خانه‌هاي خود مستقر باشيد و مانند ظهور در دوران جاهليت اولي در ميان مردم ظاهر نشوند) مقصود از جاهليت اولي، دوران تاريك جاهليت پيش از بعثت پيامبر اكرم (ص) ميباشد. در حقيقت مقصود از (اولي) گذشته و قديم است. البته اقوال ديگر نيز در تفسيراولي وجود دارد كه بقول مرحوم علامه طباطبائي مستند به دليل نمي‌باشند. 4- حميت و تعصب و پافشاري درباره‌ي معلومات ناچيز و خواسته‌هاي بي‌اساس، از بارزترين خواص زندگي در جاهليت بوده است. اين خاصيت تباه كننده‌ترين پديده‌اي بود كه زندگي مردم آن دوران را در خود فرو برده بود: «اذ جعل الذين كفروا في قلوبهم الحميه حميه الجاهليه فانزل الله سكينته علي رسوله و المومنين و الزمهم كلمه التقوي و كانوا احق بها و اهلها و كان الله بكل شي‌ء عليما» (چون، آنان كه كفر ورزيدند حميت و تعصب در دلهاي خود قرار دادند حميت و تعصب جاهليت، پس خداوند آرامش خود را بر رسولش و بر مومنين فرستاد و آنانرا باعتقاد و حركت تقوائي الزام (موفق) فرمود، رسول خدا و مومنان شايسته‌ي تقوي و (آرامش) و داراي اهليت براي آن بودند. و خداوند بهمه چيز دانا است) اين پديده‌ي بنيان كن مردم آن دوران را بروزگار سياه نشانده بود. پرستشهاي جاهلانه كه خود كشف از ضعف نفس و محدوديت اطلاعات و كوته‌بيني مينمايد، مانند نژادپرستي كه در قبائل عرب بيداد ميكرد، همه‌ي سطوح رواني مردم جاهليت را فرا گرفته بود. ميتوان گفت: اصلا پديده‌اي بنام حيات و جان كه در همه‌ي افراد نوع بشر وجود داشت براي يك فرد جاهلي مطرح نبود تا درباره‌ي احترام و ارزش آن دو بينديشد اميرالمومنين عليه‌السلام در توصيف و بيان خواص جاهليت مطالبي ميفرمايد كه بايد مورد توجه قرار بگيرند. از آنجمله در توصيف بني‌اميه مي‌فرمايد: 1- «ترد عليكم فتنتهم شوهاء مخشيه و قطعا جاهليه ليس فيها منار هدي و لاعلم يري» (فتنه‌ي آشوب (فساد و تباه كننده‌ي) بني‌اميه با چهره‌اي بس زشت و رعب‌انگيز و گروه به گروه كه متصف به جاهليت‌اند بر شما وارد ميشود نه دليل هدايتي در آنها وجود دارد و نه نشاني كه براي هدايت ديده شود) و ما صفات رذل آل‌اميه را ميدانيم كه آنان چگونه بار ديگر نژادپرستي و مقام‌پرستي و ثروت‌پرستي و حيله‌بازي‌ها در راه وصول به مقاصد خود را در جوامع مسلمين براه انداختند. 2- «صدقه به ابناء الحميه و اخوان العصبيه و فرسان الكبر و الجاهليه» (شيطان را در تهديد به اغواي فرزندان آدم (ع) فرزندان مقاومت در مقابل حق و برادران تعصب (لجوج‌ها و متعصبها) و سواران مركب تكبر و جاهليت تصديق نمودند) يعني آنان با حركات و انديشه‌هاي خود تهديد شيطان را كه اغوا كردن بود تصديق نمودند و اغوا شدند. 3- «و استخفتهم الجاهليه الجهلاء» (خداوند پيامبر اكرم (ص) را در (زماني مبعوث فرمود كه مردم در ضلالت و حيرت … بودند … ) و مردم آن دوران را جاهليتي بسيار سخت، سبك و بي‌مغز نموده بود). 4- «فالله الله في كبر الحميه و فخر الجاهليه» (از خدا بترسيد، از خدا بترسيد (يا خدا را در نظر بگيريد، خدا را در نظر بگيريد) درباره‌ي تكبر ناشي از مقاومت لجوجانه در برابر حق و افتخاري كه در جاهليت ميورزيديد). 5- فاطفئوا ما كمن في قلوبكم من نيران العصبيه و احقاد الجاهليه» (پس خاموش كنيد آن آتش‌هاي تعصب و كينه‌هاي جاهليت را كه در دلهايتان مخفي شده است). 6- «فانهم قواعد اساس العصبيه و دعائم اركان الفتنه و سيوف اعتزاء الجاهليه» (زيرا آنان (آن پيشتازان كه تكبر مي‌ورزند … ) پايه‌هاي اساس تعصب و تكيه‌گاههاي اركان فتنه و شمشيرهاي افتخار جاهلي به انتساب به نسب و نژاد مي‌باشند) براي تتميم اطلاع از دوران جاهليت لطفا به مجلد هشتم اين دوره از ص 284 تا ص 290 مراجعه فرماييد. در اينجا لازم است بيك نكته‌اي اشاره شود و آن اين است كه بعضي از نويسندگان عرب مي‌كوشند دوران جاهليت را كه نژاد عرب پيش از اسلام داشته و با طلوع اسلام آنرا پشت سر گذاشته است، طوري تفسير كنند كه اهانتي بر اين نژاد وارد نشود. البته اسناد زشتي‌ها و نابكاري‌ها به هر گروه و جامعه و نژادي بدون دليل قانع كننده صحيح نيست، خواه عرب باشد يا غير عرب، ولي وقتي كه منابعي متقن و قابل اعتماد اثبات كرد كه مثلا قبائلي يا قبيله‌اي از عرب گاهي دخترها را زنده به گور ميكردند، يا مثلا بر مبناي حميت و عصبيت هيچ نژادي را جز خود، انسان نمي‌دانستند، آيا باز بايد دفاع كرد! رجوع شود به مجلد هشتم از ص 284 تا 290. البته مفهوم اثبات جاهليت براي نژاد عرب پيش از اسلام، هرگز اثبات نمي‌كند كه ديگر اقوام و ملل دنيا در تمدن كاملا انساني بسر ميبردند، زيرا ما ميدانيم كه وقتي نوع بشر مربي الهي نداشته باشد و هيچ قوه‌ي قهريه‌اي نتواند از كامكاري‌ها و فساد او جلوگيري نمايد، حركت او در حيات حركت نزولي رو به حيوانيت خواهد بود. در همين خطبه مورد تفسير مي‌بينيم كه اميرالمومنين صلوات الله عليه و سلامه عليه چه اوصافي را در باره‌ي مردم دوران جاهليت بيان ميفرمايد. آيا اميرالمومنين (ع) به دوران جاهليت نزديك بود، يا بعضي از نويسندگان برادران عرب دوران ما! آيا احتمال ميرود اميرالمومنين (ع) خلاف واقع يا گزافه‌گوئي براه انداخته باشد!! او ميفرمايد: در آن دوران: 1- خواب امت‌ها طولاني شده بود. 2- فتنه‌ها در مجراي براه انداختن هرج و مرج قرار گرفته بودند. 3- امور زندگي پراكنده و از هم گسيخته. 4- آتش جنگها شعله‌ور. 5- نور از دنيا رخت بربسته و تاريكي همه جا را احاطه نموده بود. 6- چهره‌ي فريباي دنيا آشكار. 7- برگهاي درخت حيات دنيا زرد و افسرده 8- نوميدي از بارور شدن آن درخت بر دلها مسلط 9- آب رحمت فروكش كرده 10- مشعل‌هاي روشنگر هدايت از كار افتاده 11- علائم و نشانه‌هاي هلاكت بروز نموده 12- دنيا قيافه‌ي خشن و موذي به اهلش نشان ميداد. 13- ميوه‌ي دنياي آنروز فتنه، طعامش لاشه، پوشاكش ترس و هراس و آنچه مردم آن دوران از روي لباس براي نشان دادن قدرت بديگران بخود بسته بودند شمشير بوده است.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خطبه هاى آن حضرت (ع) است كه در اوضاع زمان جاهليت و ثبت پيامبر رحمت بيان فرموده است  أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ-  وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ اعْتِزَامٍ مِنَ الْفِتَنِ-  وَ انْتِشَارٍ مِنَ الْأُمُورِ وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ-  وَ الدُّنْيَا كَاسِفَةُ النُّورِ ظَاهِرَةُ الْغُرُورِ-  عَلَى حِينِ اصْفِرَارٍ مِنْ وَرَقِهَا-  وَ إِيَاسٍ مِنْ ثَمَرِهَا وَ اغْوِرَارٍ مِنْ مَائِهَا-  قَدْ دَرَسَتْ مَنَارُ الْهُدَى وَ ظَهَرَتْ أَعْلَامُ الرَّدَى-  فَهِيَ مُتَجَهِّمَةٌ لِأَهْلِهَا عَابِسَةٌ فِي وَجْهِ طَالِبِهَا ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ-  وَ طَعَامُهَا الْجِيفَةُ وَ شِعَارُهَا الْخَوْفُ وَ دِثَارُهَا السَّيْفُ- . فَاعْتَبِرُوا عِبَادَ اللَّهِ-  وَ اذْكُرُوا تِيكَ الَّتِي آبَاؤُكُمْ وَ إِخْوَانُكُمْ بِهَا مُرْتَهَنُونَ-  وَ عَلَيْهَا مُحَاسَبُونَ-  وَ لَعَمْرِي مَا تَقَادَمَتْ بِكُمْ وَ لَا بِهِمُ الْعُهُودُ-  وَ لَا خَلَتْ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمُ الْأَحْقَابُ وَ الْقُرُونُ-  وَ مَا أَنْتُمُ الْيَوْمَ مِنْ يَوْمَ كُنْتُمْ فِي أَصْلَابِهِمْ بِبَعِيدٍ- . وَ اللَّهِ مَا أَسْمَعَكُمُ الرَّسُولُ شَيْئاً-  إِلَّا وَ هَا أَنَا ذَا مُسْمِعُكُمُوهُ-  وَ مَا أَسْمَاعُكُمُ الْيَوْمَ بِدُونِ أَسْمَاعِكُمْ بِالْأَمْسِ-  وَ لَا شُقَّتْ لَهُمُ الْأَبْصَارُ-  وَ لَا جُعِلَتْ لَهُمُ الْأَفْئِدَةُ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ-  إِلَّا وَ قَدْ أُعْطِيتُمْ مِثْلَهَا فِي هَذَا الزَّمَانِ-  وَ وَ اللَّهِ مَا بُصِّرْتُمْ بَعْدَهُمْ شَيْئاً جَهِلُوهُ-  وَ لَا أُصْفِيتُمْ بِهِ وَ حُرِمُوهُ-  وَ لَقَدْ نَزَلَتْ بِكُمُ الْبَلِيَّةُ جَائِلًا خِطَامُهَا رِخْواً بِطَانُهَا-  فَلَا يَغُرَّنَّكُمْ مَا أَصْبَحَ فِيهِ أَهْلُ الْغُرُورِ-  فَإِنَّمَا هُوَ ظِلٌّ مَمْدُودٌ إِلَى أَجَلٍ مَعْدُودٍ  لغات  فتره: فاصله زمانى ميان دو رسالت.  هجعه: خواب.  اعتزام: عزم و تصميم، بعضى اين كلمه را اعترام روايت كرده اند كه به معناى فراوانى و                            ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 652 زيادى فتنه است برخى ديگر همين كلمه را اعتراض نقل كرده اند از اعترض فرس، گرفته شده است و آن هنگامى است كه اسبى بى هدف طول و عرض راه را برود، در اين جا كنايه از همه جاگير شدن فتنه است.  تلظّت الحرب: جنگ شعله ور شد.  تهجّم: گرفته، چنين به ابرو انداخته.  احقاب: جمع حقب، روزگار.  بطان: چيزى كه با آن جهاز شتر را از زير شكمش محكم مى بندند.  ترجمه  «خداوند تعالى هنگامى پيامبر اسلام (ص) را به رسالت فرستاد كه زمانى طولانى از بعثت پيامبر سابق گذشته، و بشر در خواب عميق غفلت و بى خبرى فرو رفته بود. فتنه ها از هر سو برخاسته، كارها نابسان و پراكنده، و آتش جنگ شعله ور بود. روشنى دستورات و تعاليم انبيا به تاريكى گراييده و غرور و فريب آشكار شده بود. بدين هنگام برگهاى بوستان دنيا زرد، و مردم از چيدن ميوه زندگى نااميد آبهاى سرچشمه (هدايت علوم و معارف الهى) خشكيده و فرو رفته، پرچمهاى هدايت و رستگارى كهنه و فرسوده، علمهاى هلاكت و گمراهى نمايان بودند.  جهان در حالى كه چين به ابرو انداخته، با ترشرويى به چهره اهل و طالب خود مى نگريست. ثمره دنيا فتنه، طعامش مردار گنديده، پوشاكش ترس، و لباس زيرينش شمشير بود (هرج و مرج، شرك و بيدينى و فساد اخلاقى بر دنيا حاكم شده بود و در چنين موقعى خداوند پيامبر (ص) را مبعوث فرمود تا دشمنيها و كينه توزيها را از ميان مردم بردارد و خداپرستى و نوع دوستى را بجاى آن مقرر دارد).  پس اى بندگان خدا عبرت گيريد و به ياد آوريد وضعى را كه پدران و برادران گذشته تان دارند، و در گرو آن بوده و بر آن محاسبه مى شوند.  بجان خودم سوگند، ميان شما و ايشان هنوز روزگار زيادى نگذشته، و قرنهاى فراوانى سپرى نگرديده است. از روزى كه شما در صلب آنها بوديد، ديرى نپاييده است، (پس به چه دليل بدبختيهاى جهل دوران آنها را از ياد برده ايد و چنان كه شايد و بايد به احكام دين عمل نمى كنيد بخدا سوگند، هر آنچه پيامبر (ص) ديروز به گوش پدران شما رساند، امروز                            ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 653 من به شما فهمانده و شما را بدان آگاه كردم. نه شنوايى شما امروز از شنوايى ديروز پدرانتان كمتر است و نه ديروز به آنها چشم بيناتر و دل آگاه تر داده بودند، كه شما از آن بينايى و آگاهى امروز محروم باشيد (باز) بخدا سوگند شما امروز به چيزى بينا و دانا نشده و از امرى برخوردار نشده ايد، كه پيشينيان شما آن را ندانسته و از آن برخوردار نشده باشند (شما و ايشان از نور واحد استضاء كرده ايد و به شما نورانيّت داده اند) پس اين اهمال و سستى شما در امر دين و جهاد و بكار نبستن دستورات من براى چيست (گويا مى بينم بر اثر پيروى نكردن از فرامين الهيّه) كه محقّقا چنين است بر شما بلايى نازل خواهد شد كه مانند شتر بختى مست كه عنان از دست ساربانش گرفته و مهار و تنگش سست و گسيخته و هر كه به آن نزديك شود از گزند لگد و دندانش در امان نخواهد بود (بنى اميّه و در رأس همه آنها معاويه بكلّى زمام ديانت را از كف رها كردند و مانند همان شتران مهار گسيخته مؤمنان را تحت آزار و شكنجه قرار دادند) پس اى مؤمنين، نبايد دنيايى كه اهل غرور و فريب در آن داخل شده اند، شما را بفريبد، چه دنيا همچون سايه اى است كه به روى زمين كشيده شده باشد، و در زمان معيّنى از ميان برود.  شرح  در اين فراز از كلام، امام (ع) نعمتهاى الهى را به مردم ياد آورى مى كند، نعمتهايى كه اگر نبود دچار سختى مى شدند و با وجود چنان نعمتى تمام خيرات به آنها ارزانى شد. و آن نعمت بعثت پيامبر و تمام بركاتى بود كه در نتيجه بعثت پيامبر (ص) نصيب مردم گرديد.  امام (ع) نعمت بعثت را ياد آورى مى كند، تا متنبّه و سپاسگزار شوند و توجّه شان را به سوى حق تعالى خالص گردانند. در آغاز سخن امام (ع) نعمتهاى اعطايى از جانب خداوند را يادآورى مى كند و سپس به دليل دگرگونى و ناسپاسيى كه نسبت به بخششهاى الهى روا داشتند پيشامدهاى ناگوارى را متذكّر                            ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 654 مى شود و امورى را بشرح زير بر مى شمارد.  1-  فاصله زمانى كه ميان پيامبران ايجاد گرديد. روشن است كه نبودن پيامبر در ميان مردم موجب، به وجود آمدن فسق و فجور و هرج و مرج مى شود.  احوال نكوهيده و غير پسنديده اى كه براى مردم به دليل گناهكارى حاصل مى شود، به اندازه ستودگى و پسنديدگى است كه بهنگام وجود پيامبر (ص) در ميان مردم وجود داشت.  2-  طول غفلت و بى خبرى امّتها. كلمه «هجعة» در عبارت امام (ع) كنايه از غفلت و بى خبرى از موضوع معاد و كارهاى شايسته اى است كه لزوما بايد مردم بدانها توجّه داشته باشند.  3-  سوّمين صفت نكوهيده اى كه بر اثر گناه براى جامعه اسلامى پيش آمد اين بود كه، عزم مردم بر فتنه و آشوب جزم گرديد. اگر كلمه «اعتزام» با «ز» قرائت شود، نسبت دادن «عزم» به فتنه، نسبت مجازى است، و كنايه از وقوع فتنه و آشوب مى باشد، يعنى قصد و اراده مردم اين است كه مدام فتنه و آشوب به راه اندازند. و اگر «اعترام» را با «ر» بخوانيم، كنايه از فتنه فراوانى است كه در ميان مردم به وقوع پيوسته است، و نظر بقولى كه «اعتزام» را «اعتراض» روايت كرده است معنى كلام حضرت اين خواهد بود. كه چون رفتار و كردار آنها مطابق نظام قانون و شرع، و طريق صلح آميز جامعه نيست بدين سبب اعمال مردم فتنه ناميده شده و ناگزير به رفتار حيوانى كه بى هدف طول و عرض جاده را مى پيمايد شباهت پيدا كرده است و به همين دليل لفظ «اعتراض» براى فتنه و آشوب استعاره به كار رفته است.  4-  خصلت نارواى رايج ديگر آنها بر اثر گناه پراكندگى امورشان مى باشد، بدين شرح كه در ميان مردم تفرقه ايجاد گرديده، اوضاع و احوال شان دگرگون شده و رفتار آنها بر خلاف قانون عدالت صورت مى پذيرد.                            ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 655 5-  آتش جنگ در ميان آنها شعله ور شده است، پيش از اين تشبيه كردن جنگ را به آتش توضيح داديم (شارح) و به مناسبت همين تشبيه امام (ع) لفظ «تلظّى» را به عنوان استعاره به جنگ نسبت داده است، و كنايه از هيجان و رونق يافتن ستيز در ميان مسلمين، در زمان فترت، و نبودن پيامبر (ص) در ميان آنها مى باشد.  6-  ششمين ويژگى دوران فترت اين است كه دنيا تيره و تار شده، و روشنايى آن به تاريكى گراييده است، «واو» در جمله: «و الدّنيا كاسفة» «واو» حاليّه است، يعنى همه مشكلات جامعه اسلامى در حالى است كه دنيا با نبود پيامبر نور خود را از دست داده است. نور دنيا كنايه از وجود انبياء و شرايعى است كه به وسيله آنها، براى بشر صدور يافته، و در نهايت وجود اوليا و علما را نتيجه داده است. اين عبارت امام (ع) استعاره بالكنايه است، وجه شباهت ميان نور و وجود انبيا و شرايع الهى آن راهيابى است كه انسانها در هر دو مورد پيدا مى كنند، يعنى چنان كه روشنايى موجب هدايت و راهيابى ظاهرى مى شود وجود انبيا و احكام شريعت سبب هدايت معنوى مى شود.  امام (ع) با به كار بردن كلمه «كسوف» استعاره از ترشيحيّه كرده، زيرا نبودن نور را به دليل تشبيه وجود پيامبر (ص) به خورشيد، تعبير به كسوف و خورشيد گرفتگى كرده است.  7-  مردم فريب ظاهر دنيا را خورده اند، يعنى همه مردم به دنيا مغرور و در خواسته هاى شهوانى خود غرق شده اند و نيرنگهاى دنيا آنها را گول زده است.  8-  خداوند پيامبر اسلام را هنگامى فرستاد كه برگهاى درخت زندگى مردم عرب، زرد و از دسترسى به ميوه آن نااميد بودند. و آبى كه براى ادامه حيات آنها لازم بود فرو رفته بود.  امام (ع) لفظ «ثمرة» و «ورق» را استعاره از لوازم زندگى و زينتهاى آن                             ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 656 آورده است. لفظ «اصفرار» (زردى) كنايه از دگرگونى زيبايى و خوشيهاى مردم عرب در آن روزگار است زيرا زندگى اعراب به هنگام بعثت بيرونق و خوردنيهاشان زبر و خشن بود و چنان كه درخت زيباييهايش را با زرد شدن برگهايش از دست مى دهد، و بيننده از نگاه آن لذتى نمى برد، اعراب از زندگى خود لذّت نمى بردند.  منظور امام (ع) از نااميدى در چيدن ميوه، قطع شدن آرزوى عرب از رسيدن به حكومت و دولت و دستيابى به زيباييهاى آن مى باشد.  لفظ «ماء» در عبارت امام (ع) كنايه از مواد اوليه كالاى دنيوى و چگونگى بهره بردن از خوشيهاى آن است. فرو رفتگى آب و در دسترس نبودن آن، به معناى نبود سرمايه اوّلى و كنايه از ناتوانى آنها در تجارت و نبودن كسب و كار و عدم حاكميت بر اداره شهرهاست، گرفتارى اعراب به تمام اين مشكلات، به سبب نظام غير عادلانه اى بود كه در ميان آنها رواج داشت.  واژه هاى «ورق»، «ثمرة» و «ماء» در كلام حضرت استعاره بالكنايه به كار رفته اند، وجه شباهت و استعاره «ورق» براى سر سبزى زندگى اين است: چنان كه برگ براى درخت زيبايى بحساب مى آيد و براى آن كمال شمرده مى شود، لذّتهاى دنيا و خوشيهاى آن، براى دنيا زينت است. و چنان كه غالبا مقصود از درخت و فايده آن ميوه است، براى بيشتر مردم فايده مطلوب دنيا، زندگى دنيوى و سود بردن از منافع آن مى باشد. و چنان كه مادّه اساسى براى درخت و زندگى آن آب مى باشد، بقا و طراوت درخت به آب بستگى دارد، خوشيهاى زندگى و لذّت آن به كسب و تجارت و صفت، مربوط است. با اين كه اعراب در روزگار بعثت، كسب و تجارت و صنعت خوبى نداشتند.  جهت استعاره و تشبيه در ديگر الفاظ كلام امام (ع) بخوبى آشكار است و نيازى به تكرار نيست.  9-  نشانه هاى هدايت در ميان مردم به كهنگى و فرسودگى گراييده بود.                            ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 657 نشانه هاى هدايت كنايه از پيشوايان دين و كتابهاى آسمانى است، كه مردم بوسيله آنها راه خدا را مى پيمايند. و منظور از كهنگى آنها مردن و از بين رفتنشان مى باشد. چنان كه قبلا توضيح داده شد. اين كلام امام (ع) نيز استعاره است.  10-  پرچمهاى پستى و رزالت در ميان مردم آشكار شد، مقصود از پرچمهاى ضلالت پيشوايان گمراهى هستند كه مردم را به آتش جهنم فرا مى خوانند.  11-  دنيا با اخم و عصبانيت به اهلش روى آورده، و با ترشرويى دنياخواهان را مى نگريست: اين عبارت امام (ع) كنايه از اين است كه دنيا با اهلش صفا نبود.  چون زندگى با صفا و پاك و پاكيزه دنيوى، به نظام عادلانه اى بستگى دارد، كه خوب را از بد جدا و حق را به حق دار برساند، و اين نظام عدل به هنگام فترت و نبود پيامبر در ميان عرب وجود نداشت.  چهره عبوس و گرفته دنيا استعاره بالكنايه از زندگى نامطلوب اعراب در دوران جاهليت است وجه شباهت ميان چهره عبوس، و زندگى نامطلوب اين است، كه در هر دو مورد، خواست انسان تأمين نشده و مطلوب حاصل نگشته است.  12-  نتيجه حاصل در اين روزگار فتنه بود. يعنى نهايت تلاش و كوشش اعراب در ايام فترت، به لحاظ جهلى كه داشتند فتنه و آشوب و گمراهى از راه خدا، و سرگشتگى در وادى تاريك باطل بود. چون مقصود نهايى هر چيزى هدفى است كه دنبال مى شود، آشوب طلبيهاى دوران جاهليت اعراب، به ميوه درخت تشبيه شده است، كه مقصود نهايى درخت بحساب مى آيد. و به همين دليل لفظ «ثمرة» را براى فتنه استعاره به كار برده است.  13-  خوردنيهاى دوران فترت اعراب مردار بود. محتمل است كه لفظ «جيفة» در اين عبارت امام (ع) استعاره از طعام دنيا و لذتهاى آن باشد. وجه شباهت طعام دنيا به جيفه و مردار اين است كه مردار عبارت از جثه مرده حيوانى است كه گنديده شده، و بويش تغيير كند تا آن حد كه خوردن آن روا نباشد و طبع                             ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 658 انسان از آن نفرت پيدا كند. و بدين سان طعام دنيا و خوشيهاى آن، در دورانى كه رسول در ميان مردم نباشد، به دليل زيادى چپاول و غارت و دزدى و ديگر امور نامشروع نفرت انگيز مى شود. در چنين حالتى خوردن متاع دنيا شرعا جايز نبوده و ناپاك شمرده مى شود و عقل از آن نفرت دارد و اخلاق نيك آن را نمى پسندد.  بدين لحاظ است كه آنچه از مال دنيا فراهم شود، در آلودگى و آميختگى بحرام شباهت به مردار پيدا مى كند و خوردن آن روا نيست. تفاوتى كه ميان مردار، و حرام شرعى است، مردار پليد حسّى و حرام شرعى پليد عقلى است. بدين جهت لفظ جيفه را براى طعام دنيا استعاره آورده است.  احتمال ديگر در مورد لفظ «جيفه» اين است، كه كنايه از خوردن گوشت حيوانى باشد، كه در جاهليت بدون ذبح شرعى مصرف مى شده است، و در قرآن كريم خوردن چنين حيوانى بصراحت حرام است آنجا كه مى فرمايد: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ«».  منظور از «و الموقوذة» كه در آيه كريمه قرآن آمده است حيوانى است كه با چوب آن قدر بر سرش مى زده اند كه مى مرده، ولى خون حيوان از بدنش خارج نمى شده است. و گمان مجوسيان اين بوده، كه خوردن چنين گوشتى بهتر است.  و مقصود از «مُترديّة» در آيه شريفه حيوانى است كه از بلندى سقوط كرده و مى مرده است و اعراب جاهلى آن را حرام نمى دانستند بدليل اين كه در تمام موارد ياد شده و يا در بيشتر موارد، حيوان متعفّن و گنديده مى شده، صادق است كه در همه اين موارد بگوييم غذايشان مردار بوده است.  14-  در دوران فترت و نبود پيامبر (ص) ترس وحشت قرين زندگى مردم بوده است.                             ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 659 15-  زندگى شان آميخته با كشت و كشتار، شمشير كشيدن و خون ريختن بوده است.  در عبارت فوق امام (ع) لفظ «شعار» را براى ترس و لفظ «دثار» را براى شمشير استعاره به كار برده است.  دليل استعاره آوردن «شعار» براى ترس اين است كه هر چند ترس از ويژگيهاى قلب انسان است امّا در بسيارى از موارد ترس بر روى بدن انسان تأثير گذاشته و بدن به اضطراب و لرزش مى افتد و چنان ترس دل فراگير مى شود، كه تمام اعضا را بمانند پيراهن فرا گرفته و مى پوشاند.  علّت استعاره آوردن «دثار» كه به معناى لباس زيرين مى باشد براى شمشير اين است كه دثار و شمشير هر دو در تماس داشتن با بدن مشتركند و نهايتا دثار با بدن كسى كه آن را مى پوشد و شمشير با بدن آن كه ضربت مى خورد تماس دارد. (پس استعاره آوردن دثار براى شمشير استعاره زيبايى است)   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 259 و من خطبة له عليه السّلام و هى الثامنة و الثمانون من المختار فى باب الخطب و أوّل فقراتها مرويّة في الكافي و في ديباجة تفسير عليّ بن إبراهيم القمّي أيضا باختلاف تطلع عليه:أرسله على حين فترة من الرّسل، و طول هجعة من الامم، و اعتزام من الفتن، و انتشار من الامور، و تلظّ من الحروب، و الدّنيا كاسفة النّور، ظاهرة الغرور، على حين اصفرار من ورقها، و إياس من ثمرها، و اغورار من مائِها، قد درست منار الهدى، و ظهرت أعلام الرّدى، فهي متهجّمة لأهلها، عابسة في وجه طالبها، ثمرتها الفتنة، و طعامها الجيفة، و شعارها الخوف، و دثارها السّيف.اللغة:(الفترة) ما بين الرّسولين من رسل اللَّه و (الهجعة) بفتح الها و سكون الجيم النومة ليلا من الهجوع بالضّم كالجلسة من الجلوس و (الاعتزام) العزم من اعتزمه و عليه و تعزم أراد فعله و قطع عليه و يروى و اعترام بالراء المهملة من عرام الجيش بالضمّ كغراب حدّتهم و شدّتهم و كثرتهم و العرام من الرّجل الشراسة و الاذى و (التّلظى) التلهب و (كسف) الشمس و القمر كسو فاذهب نورهما و احتجبا و (اغورّ) الماء اغورارا كاحمرّ و تغوّر ذهب في الأرض و اغورّت الشمس غابت قال سبحانه: «قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ» .أى صار مائكم غايرا (فهي متهجّمة) من هجم عليه هجوما انتهى إليه بغتة و هجم البيت انهدم و في بعض النّسخ متجهّمة بتقديم الجيم على الهاء من تجهّمه فلان استقبله بوجه كريه، و بهما روى بيت الصّديقة الطّاهرة سلام اللَّه عليها و على أبيها و بعلها و بينيها عند غصب فدك:تهجّمتنا رجال و استخفّ بنا         لمّا فقدت و كلّ الأرض مغتصب     الاعراب:على حين فترة للاستعلاء المجازى، و جملة و الدّنيا كاسفة النّور، منصوبة المحلّ على الحاليّة من ضمير أرسله، و على حين اصفرار ظرف مستقرّ خبر ثان للدّنيا و يحتمل الحال أيضا و جملة قد درست حال أيضا،المعنى:اعلم أنّ مقصوده عليه السّلام بهذه الخطبة هو التذكير و الموعظة و التّنبيه عن نوم الغفلة و التحذير من الغرور و الفتنة، و مهّد أوّلا مقدّمة متضمّنة للاشارة إلى حالة النّاس حين البعثة و أيّام الفترة و أنّه سبحانه أرسل إليهم رسولا يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و آثرهم بتلك النّعمة العظيمة و الموهبة الجسيمة بعد ما كانوا في شدّة الابتلاء و المحنة و منتهى الاضطراب و الخشية و سوء الحال و الكابة، ليتذكّر السّامعون بتلك النّعمة العظمى و المنحة الكبرى فيشكروا للّه و يلازموا طاعة اللَّه و يسلكوا سبيل اللَّه سبحانه فقال عليه السّلام: (أرسله) أى محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم (على حين فترة من الرّسل) أى على حين سكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 262 و انقطاع من الرّسل و ذلك أنّ الرسل إلى وقت رفع عيسى كانت متواترة و بعد رفعه (ع) انقطع الوحى و الرّسالة خمسمائة سنة على ما في بعض روايات أصحابنا أو ستّمأة سنة كما عن البخاري عن سلمان، و الأوّل أشهر و أقوى و يأتي حديث آخر في ذلك إنشاء اللَّه في شرح الفصل السّادس من الخطبة المأة و الحادية و التسعين و هي الخطبة المعروفة بالقاصعة ثمّ بعث اللَّه محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله و إنّما قيّد عليه السّلام نعمة الإرسال و الانزال بتلك الحال و ما يتلوها من الأحوال بيانا للواقع و إظهارا لجلالة تلك النعمة و جزالة تلك الموهبة حسبما أشرنا إليه فانّ النعمة يتزايد قدرها بحسب تزايد منافعها، و لا ريب أنّ خلوّ الزمان عن الرّسول يستلزم ظهور الفساد و الشّرور و انتشار البغى و الفجور و كثرة الهرج و المرج، و تلك أحوال مذمومة و أفعال مشئومة توجب تبدّل النّظام و اختلال الأحكام و الانهماك في الجهالات و التّورّط في الضّلالات و لحوق الذّم بهم بمقدار ما يلحقهم من المدح في حال الطاعة و القيام بوظايف العبادة المتفرّعة على وجود الدليل و بعث الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم استعاره مرشحة (و طول هجعة من الامم) استعار لفظ الهجعة التي هي عبارة من النّوم في اللّيل لانغماسهم في ظلمة الجهالة و الضّلالة، و رشحها بذكر الطول الذي هو من ملايمات المستعار منه على حدّ قوله: «أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ» .استعاره بالكنايه (و اعتزام من الفتن) نسبة الاعتزام إلى الفتن مجاز كنّى به عن وقوعها بينهم كأنّها قاصدة لهم مريدة إيّاهم و على رواية الاعترام بالرّاء المهملة فالمراد كثرتها و شدّتها و تأذّى الناس بها (و انتشار من الأمور) أى تفرّق امور الخلق في معاشهم و عدم جريانها على قانون منتظم استعارة مكنيّة- استعارة تخييليّة (و تلظّ من الحروب) شبّه الحرب بالنّار في الافساد و الاهلاك و أسند إليها التّلظّى الذي هو الاشتعال و الالتهاب على سبيل الاستعارة و كنّى به عن هيجانها و ثورانها أيّام الفترة ففي الكلام استعارة مكنيّة و تخييليّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 263 استعاره مرشحة (و الدّنيا كاسفة النّور) استعار النور للعلم المقتبس من الأنبياء و الحجج بشباهة أنّ كلّا منهما سبب لهداية الأنام في الضّلالة و الظلام، و رشّحها بذكر الكسف الذى من ملايمات النّور و أراد به عدم وجود هذا النّور في ذلك الزمان (ظاهرة الغرور) أراد ظهور اغترار النّاس بها و شيوع افتتانهم بشهواتها و لذاتها استعارة بالكناية- استعارة تخييلية- استعارة مرشحة (على حين اصفرار من ورقها و اياس من ثمرها و اغورار من مائها) شبّه عليه السّلام الدنيا بشجرة مثمرة مورقة في اشتمالها على ما تشتهيه الأنفس و تلذّ الأعين على سبيل الاستعارة بالكناية و ذكر الورق و الثمر و الماء تخييل. و إثبات الاصفرار و الاياس و الاغورار ترشيح، و أراد بتلك الترشيحات بيان خلوّ الدنيا يومئذ عن آثار العلم و الهداية و ما يوجب السعادة في البداية و النهاية.و يمكن جعله مركّبا من استعارات متعدّدة و يكون المراد بيان خلوّ الدنيا حينئذ من الأمن و الرّفاهية و المنافع الدّنيوية ليكون ما يذكر بعده تأسيسا.و توضيح ذلك الوجه ما ذكره الشارح البحراني حيث قال استعار لفظ الثمرة و الورق لمتاعها و زينتها و لفظ الاصفرار لتغيّر تلك الزينة عن العرب في ذلك الوقت و عدم طراوة عيشهم اذا و خشونة مطاعمهم كما يذهب حسن الشّجرة باصفرار ورقها فلا يلتذّ بالنّظر إليها، و عنى بالاياس من ثمرها انقطاع مآل العرب اذا من الملك و الدّولة و ما يستلزمه من الحصول على طيبات الدّنيا.و كذلك استعار لفظ الماء لموادّ متاع الدّنيا و طرق لذّاتها و لفظ الاغورار لعدم تلك الموادّ من ضعف التجارات و المكاسب و عدم التملّك للأمصار و كلّ ذلك لعدم النظام العدلى بينهم و كلّها استعارات بالكناية و وجه الاستعارة الاولى أنّ الورق كما أنّه زينة الشّجر و به كماله كذلك لذّات الدّنيا و زينتها، و وجه الثّانية أنّ الثمر كما أنّه مقصود الشجرة غالبا و غايتها كذلك متاع الدّنيا و الانتفاع به هو مقصودها المطلوب منها لأكثر الخلق، و وجه الثّالثة أنّ الماء كما أنّه مادّة الشجرة و به حياتها و قيامها في الوجود منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 264 كذلك موادّ تلك اللّذّات هي المكاسب و التجارات و الصّناعات، و قد كانت العرب خالية من ذلك و وجوه باقي الاستعارات ظاهرة.كنايه (قد درست منار الهدى) كناية عن فقدان حجج الدّين و انتفاء أدلّة الحقّ (و ظهرت أعلام الرّدى) كناية عن غلبة أدلّة الباطل و ظهور أئمّة الضّلال (فهى متهجّمة لأهلها) أى داخلة عليهم عنفا لكونها غير موافقة لرضاهم أو منهدمة عليهم غير باقية في حقّهم أو ملاقية لهم بوجه كريه و هو على رواية متجهّمة بتقديم الجيم على الهاء (عابسة في وجه طالبها) أراد به عدم حصول بغية الطالبين منها كما لا تحصل من الرّجل المنقبض الوجه الذى يلوى بشرته قال سبحانه: «عَبَسَ وَ تَوَلَّى أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى» .استعارة مكنية- استعارة تخييليّة (ثمرتها الفتنة) أى الضّلال عن طريق الحقّ و التيه في ظلمة الباطل و فيه استعارة مكنية و تخييليّة حيث شبّه الدنيا بشجرة مثمرة و أثبت الثّمرة لها و جعل ثمرتها الفتنة إمّا من باب التهكم أو من حيث إنّ الثمرة كما أنّها الغاية المقصودة من الشجرة فكذلك غاية الدّنيا عند أهلها هي الفتنة و الضّلال (و طعامها الجيفة) يحتمل أن يكون المراد بالجيفة الميتة و الحيوان الغير المزكى ممّا كان العرب يأكلها في أيّام الفترة حتى حرّمتها الآية الشريفة أعنى قوله: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ».أى المضروبة بالخشب حتى تموت و يبقى الدّم فيها فيكون أطيب كما زعمه المجوس «وَ الْمُتَرَدِّيَةُ» أى التي تردّت من علوّ فماتت و قد مرّ في شرح الخطبة السّادسة و العشرين أنّ أكثر طعام العرب كان الخشب و الخبائث، و يجوز أن يراد بالجيفة الاعمّ من ذلك أعني مطلق ما لا يحلّ في الشريعة المطهّرة سواء كان من قبيل الخبائث و الميتات أو من قبيل الأموال المغصوبة المأخوذة بالنّهب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 265 و الغارة و السّرقة و نحوها على ما جرت عليه عادة العرب و كانت دابا لهم (و شعارها الخوف و دثارها السّيف) الشّعار ما يلي شعر الجسد من الثّياب و الدّثار ما فوق الشّعار من الأثواب و مناسبة الخوف بالشّعار و السّيف بالدّثار غير خفيّة على ذوي الأنظار.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حضرتست كه متضمّن ميباشد بعثت حضرت خاتم رسالت را در ايّام فترت و بيان حالت خلق را در ايّام جاهليت و مشتمل است به موعظه و نصيحت و تنبيه از نوم غفلت و جهالت مى فرمايد:فرستاد حق سبحانه و تعالى پيغمبر آخر الزّمان را در حين فتور و انقطاع از پيغمبران، و در زمان درازى خواب غفلت از امّتان، و در هنگام عزم از فتنه ها، و در وقت انتشار از كارها، و در حين اشتعال از نائره حروب و كارزارها، و در حالتي كه دنيا منكسف بود نور او، ظاهر بود غرور او، ثابت بود بر زردى برك خود، و مأيوسى از ثمر خود، و فرو رفتن آب خود، بتحقيق كه مندرس شده بود علم هاى هدايت، و ظاهر گشته بود نشانهاى ضلالت. پس دنيا هجوم آورنده بود بر أهل خود، و عبوس بود در روى طالبان خود، ميوه او فتنه بود، و طعام او جيفه، و پوشش او ترس بود از دشمنان، و لباس بيرونى او شمشير برّان.  
بخش ۲ : عبرت گرفتن از گذشتگان [منبع]

فَاعْتَبِرُوا عِبَادَ اللَّهِ وَ اذْكُرُوا تِيكَ الَّتِي آبَاؤُكُمْ وَ إِخْوَانُكُمْ بِهَا مُرْتَهَنُونَ وَ عَلَيْهَا مُحَاسَبُونَ، وَ لَعَمْرِي مَا تَقَادَمَتْ بِكُمْ وَ لَا بِهِمُ الْعُهُودُ وَ لَا خَلَتْ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمُ الْأَحْقَابُ وَ الْقُرُونُ وَ مَا أَنْتُمُ الْيَوْمَ مِنْ يَوْمَ كُنْتُمْ فِي أَصْلَابِهِمْ بِبَعِيدٍ.
وَ اللَّهِ مَا أَسْمَعَكُمُ الرَّسُولُ شَيْئاً إِلَّا وَ هَا أَنَا ذَا مُسْمِعُكُمُوهُ وَ مَا أَسْمَاعُكُمُ الْيَوْمَ بِدُونِ أَسْمَاعِكُمْ بِالْأَمْسِ وَ لَا شُقَّتْ لَهُمُ الْأَبْصَارُ وَ لَا جُعِلَتْ لَهُمُ الْأَفْئِدَةُ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ إِلَّا وَ قَدْ أُعْطِيتُمْ مِثْلَهَا فِي هَذَا الزَّمَانِ، وَ وَ اللَّهِ مَا بُصِّرْتُمْ بَعْدَهُمْ شَيْئاً جَهِلُوهُ وَ لَا أُصْفِيتُمْ بِهِ وَ حُرِمُوهُ، وَ لَقَدْ نَزَلَتْ بِكُمُ الْبَلِيَّةُ جَائِلًا خِطَامُهَا رِخْواً بِطَانُهَا، فَلَا يَغُرَّنَّكُمْ مَا أَصْبَحَ فِيهِ أَهْلُ الْغُرُورِ فَإِنَّمَا هُوَ ظِلٌّ مَمْدُودٌ إِلَى أَجَلٍ مَعْدُودٍ.

مُرْتَهِنُونَ : كسانيكه در گرو هستند. 
الَاحْقَاب : جمع «حُقُب»، 80 سال يا بيشتر، يك دوره طولانى از زمان. 
لَا أصْفِيتُمْ : اختصاص نيافتند. 
جَائِلًا : در جولان و حركت. 
خِطَام : افسار، طنابى است مانند افسار كه در سوراخ بيني شتر كرده و مى كشند. 
جَائِلًا خِطَامُهَا : افسارش آزاد و رها است. 
الْبِطَان : تنگ، بند زير شكم حيوان كه با آن پالان را محكم مي كنند. 
تِيك : آن، اسم اشاره مؤنث 
تَقادَمَت : قديمى و كهنه شده 
أحقاب : جمع حُقُب با دو ضمه، هشتاد سال يا زياد و يا روزگار 
لا أصفيتُم : بشما مخصوص نشده است، إصفاء : چيزى را اختصاصى قرار دادن 
جَائِلا خِطامُها : بجولان آورده است افسار خود را، يعنى آرام ندارد 
رِخوَاً بِطانُها : سست و شل شده است شكم بند آن، يعنى سوار خود را بزمين مى اندازد. 
۲. عبرت آموزى از روزگار جاهليّت: 
اى بندگان خدا عبرت گيريد، و همواره به ياد زندگانى پدران و برادران خود در جاهليّت باشيد، كه از اين جهان رفتند و در گرو اعمال خود بوده، برابر آن محاسبه مى گردند. به جان خودم سوگند پيمانى براى زندگى و مرگ و نجات از مجازات الهى بين شما و آنها بسته نشده است، و هنوز روزگار زيادى نگذشته، و از آن روزگارانى كه در پشت پدران خود بوديد زياد دور نيست.
به خدا سوگند، پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چيزى به آنها گوشزد نكرد جز آن كه من همان را به شما مى گويم، شنوايى امروز شما از شنوايى آنها كمتر نيست، همان چشم ها و قلب هايى كه به پدرانتان دادند به شما نيز بخشيدند.
به خدا سوگند، شما پس از آنها مطلبى را نديده ايد كه آنها نمى شناختند، و شما به چيزى اختصاص داده نشديد كه آنها محروم باشند، راستى حوادثى به شما روى آورده مانند شترى كه مهار كردنش مشكل است، و ميان بندش سست و سوارى بر آن دشوار است. مبادا آنچه كه مردم دنيا را فريفت شما را بفريبد كه دنيا [دامى است مانند] سايه اى گسترده و كوتاه، [كه] تا سر انجامى روشن و معيّن [يعنى مرگ آدميان را رها نمى كند.] 
(4) پس عبرت بگيريد بندگان خدا و بياد بياوريد عقائد نادرست و كارهاى زشت پدران و برادران خود را كه (اكنون) در گرو و گرفتار آنها هستند و بآنها (روز رستخيز) بازخواست ميشوند (و براى رهائى از آن چاره اى ندارند) 
(5) و بجان خودم سوگند از زمان شما تا ايشان روزگار درازى طىّ نشده و ميان شما و ايشان سالها و قرنها نگذشته و شما امروز از روزى كه در اصلاب آنها بوديد دور نيستيد (زمان شما بآنان نزديك است، پس سبب فراموشى و ياد نكردن روزگارشان با اينكه اندك زمانى است از دنيا رفته و از شما دور گشته اند چيست) 
(6) بخدا سوگند رسول اكرم چيزى را به گذشتگان شما نشنوانيد مگر آنكه من امروز بشما گوشزد مى نمايم (پس براى مخالفت كردن و نافرمانى خدا و رسول نمى توانيد بگوئيد: كسى نبود ما را تبليغ نمايد) و گوشهاى شما امروز از گوشهاى آنها در ديروز پست تر نيست (پس نمى توانيد عذر بياوريد كه پيشينيان از ما شنواتر بودند سخنان پيغمبر را شنيدند و ما سخنان تو را نمى شنويم) و در آن زمان ديده هاى آنان بينا نگشته و دلهايى بآنها داده نشده مگر آنكه در اين زمان مانند آن ديده ها و دلها بشما هم داده اند (پس نمى توانيد بگوئيد: ما كور بوده و تو را نديديم آن طور كه آنها بينا بوده پيغمبر را مى ديدند و يا آنكه دلمان هشيار نبوده تا سخنان تو را بفهميم بطوريكه آنها دل داشته سخنان او را مى فهميدند) 
(7) و سوگند بخدا شما بعد از ايشان بچيزى بينا و دانا نشديد كه آنها ندانسته باشند و بچيزى برگزيده نگشتيد كه آنها از آن محروم و بى بهره مانده باشند (بلكه بآنان آموختند آنچه شما آموختيد و عطاء نمودند چيزى را كه بشما عطاء كردند، پس شما كه بر آنها امتيازى نداريد، جهت اينكه از خدا و رسول و امام زمان پيروى نمى كنيد چيست؟) و (بر اثر اين پيروى نكردن) بليّه اى (فتنه و فساد معاويه و بنى اميّه) بشما وارد گشته كه (آن بليّه مانند شتر سر كشى است كه) مهارش در جولان و تنگ آن سست است (و كسيكه بر چنين شترى سوار گردد بخطر نزديك است) پس آنچه (ثروت و بزرگى) كه گناهكاران در آن، روز كرده زندگى مى نمايند شما را نفريبد (كه تصوّر كنيد هميشه باقى است) زيرا آن مانند سايه اى است گسترده تا زمان معيّن (كه هميشه باقى نخواهد ماند و بزودى نابود ميشود). 
اى بندگان خدا، عبرت بگيريد و به ياد آوريد كارهاى گناه آلود پدرانتان و برادرانتان را كه اكنون در گرو آنها هستند و به حساب آن گرفتارند. به جان خودم سوگند، كه هنوز ميان شما و ايشان روزگار كهن نشده و سالها و قرنها نگذشته است و شما از آن زمانها كه در اصلاب پدرانتان بوده ايد دور نگشته ايد.
به خدا سوگند آنچه را كه پيامبر به گوشتان رسانيد من امروز به گوشتان مى رسانم و گوشهاى شما ضعيف تر از گوشهاى آنها نيست. همان ديده ها و دلها كه ديروز آنان را داده بودند، امروز شما را داده اند. به خدا سوگند بعد از آنها چيزى را به شما ننموده اند كه آنها نمى دانستند و شما را به موهبتى برنگزيدند كه آنان را از آن محروم داشته باشند. بلاها بر سرتان تاختن آورد همانند ستورى كه مهارش آزاد باشد و تنگش سست. زندگى فريب خوردگان باعث فريبتان نشود، زيرا زندگى آنان چونان سايه اى است بر زمين افتاده تا زمانى معين. 
اى بندگان خدا! عبرت گيريد، و شرايطى که پدران و برادرانتان (که از جهان رخت بربسته اند) در گرو آن هستند و در برابر آن محاسبه مى شوند، به ياد آريد. به جانم سوگند! پيمان ويژه اى با شما و آنها بسته نشده است (و هيچ کس از مجازات الهى مصونيّت ندارد) و هنوز روزگار زيادى ميان من و شما و آنها فاصله نيفتاده است و امروز شما و آن روز که در صلب آنها بوديد، زياد دور نيست (و چيزى نمى گذرد که راهى ديار عدم مى شويد)، به خدا سوگند! رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چيزى به آنها گوشزد نکرد، مگر اينکه من همان را به شما گوشزد مى کنم و شنوايى امروز شما از شنوايى ديروز شما کمتر نيست; چشم ها و قلب هايى در آن زمان به آنها داده نشد، مگر اينکه مثل آن هم، امروز به شما بخشيده شده است (پس چرا نمى بيند و نمى شنويد). به خدا سوگند! بعد از آنها چيزى به شما نشان داده نشده که بر آنان مجهول باشد و شما به چيزى اختصاص نيافتيد که آنان از آن محروم شده باشند (و خداوند به شما وعده خاصى براى رهايى از عذابش نداده است.) به يقين بلا بر شما نازل شده، بلايى که مهارش رها گرديده و تنگ آن سست است (و قابل کنترل نيست) بنابراين، نعمت ها و پيروزيهاى موقّتى دنيا، که مغروران فريب خورده در آن هستند، شما را نفريبد که اين سايه اى است گسترده، تا سر آمدى معيّن (و عمرش بسيار کوتاه است).
پس بندگان خدا عبرت گيريد. و كرده هاى پدران و برادران خود را به ياد آريد، كه چگونه در گرو آن كردارند، و حساب آن را عهده دارند. به جانم سوگند، هنوز ميان شما و آنان روزگارى نگذشته و سالها و قرنها فاصله نگشته. و امروز كه ديده به جهان گشوده ايد چندان دور نيست از روزى كه در پشت آنان بوده ايد. 
به خدا كه، پيامبر آنان را چيزى نشنواند، جز آنكه من امروز آن را به شما مى شنوانم. گوشى كه شما امروز داريد همانند آن است كه ديروز به آنان دادند، و ديدگانى كه اكنون داريد چون ديده ها است كه براى آنان گشادند، دلهايى كه در سينه شما نهادند، همانند دلهاست كه در آن روزگار به آنان دادند. 
به خدا سوگند، چيزى را به شما ننمودند كه آنان ندانستند، و چيزى را خاصّ شما نكردند، كه آنان از آن محروم ماندند. اكنون فتنه بر شما فرود آمد، همچون شترى كه مهارش جنبان است، و ميانبندش سست و نا استوار، و سوارى بر آن دشوار. مبادا آنچه مردم دنيا را فريفت، شما را بفريبد، كه آن دامى است چون سايه گسترده -همه را به دام اندازد-، و تا دم مرگ رهاشان نسازد. 
پس اى بندگان خدا پند بگيريد، و به ياد آريد عقايد و آرايى را كه پدران و برادرانتان در گرو آنند، و بر اساس آنها مورد محاسبه حق قرار گرفته اند. به جانم سوگند ميان شما و آنان فاصله زيادى نيست، و سالها و قرنها ميان شما و آنها نگذشته، و شما در امروز از روزى كه در اصلاب آنان بوديد دور نيستيد. 
به خدا قسم پيامبر چيزى را به گوش نسل گذشته شما نشنواند مگر اينكه من امروز به شما شنواندم، و گوش شما در اين زمان پست تر از گوش آنان نيست، و ديده هاى آنان بينا نگشت، و دلهايى براى آنان در آن زمانها قرار داده نشد مگر اينكه در اين زمان به مانند همان چشم و دل به شما عنايت شده. 
و به خدا سوگند شما بعد از آنان به چيزى بينا نشده ايد كه گذشتگان آن را نمى دانستند، و شما به چيزى مخصوص نگشته ايد كه آنان از آن محروم شده باشند. و همانا بلا و آزمايشى بر شما فرود آمده كه مهارش مضطرب و تنگش سست است. بنا بر اين آنچه فريب خوردگان از آن بهره مندند شما را فريب ندهد، زيرا كه فريبنده ها سايه اى است گسترده تا زمانى معين.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 632-628   همه مسئول هستيد! در بخش دوم اين خطبه، امام(عليه السلام) مردم عصر خود را مخاطب قرار داده و به آنها هشدار مى دهد که اوضاع زمان جاهليّت، ممکن است در زمان شما تکرار گردد و آلودگى ها و بدبختى هاى آن زمان، دامان شما را بگيرد. به هوش باشيد! که در لب پرتگاه قرار گرفته ايد; مى فرمايد «پس اى بندگان خدا! عبرت بگيريد و آن وضعى که پدران و برادرانتان (که از جهان رخت بربسته اند) در گرو آن هستند و در برابر آن محاسبه مى شوند، به ياد آوريد.» (فَاعْتَبِرُوا عِبَادَ اللّهِ! وَ اذْکُرُوا تِيکَ الَّتِي آبَاؤُکُمْ وَ إِخْوَانُکُمْ بِهَا مُرْتَهِنُونَ، وَ عَلَيْهَا مُحَاسَبُونَ). «تيک» که با «تِلْکَ» يک مفهوم دارد، اشاره سربسته اى است به تمام گناهان و آلودگى هايى که مردم عصر جاهليّت گرفتار آن بودند و خداوند به حساب همه آنها رسيدگى خواهد کرد و چون «مشارٌ اليه» در فراز گذشته، به روشنى بيان شد، نياز به تکرار آن نبوده است. بعضى از «شارحان نهج البلاغه» احتمال داده اند که اين اسمِ اشاره، ناظر به دنيا و زندگى دنيا، يا ناظر به امانت الهى اى باشد که در آيه «إِنَّا عَرَضْنَا الاَْمَانَةَ...»(1) به آن اشاره شده است. ولى اين احتمالات با توجّه به صدر و ذيل خطبه، بسيار بعيد به نظر مى رسد. سپس مى افزايد: «به جانم سوگند! پيمان خاصى با شما و آنها بسته نشده است (و هيچ کس در برابر مجازات الهى مصونيت ندارد) و هنوز روزگار زيادى ميان شما و آنها فاصله نيفتاده است، و امروزِ شما با آن روز که در صلب آنها بوديد، زياد دور نيست (و چيزى نمى گذرد که راهى ديار عدم مى شويد).» (وَ لَعَمْرِي مَا تَقَادَمَتْ بِکُمْ وَ لاَ بِهِمُ الْعُهُودُ، وَ لاَ خَلَتْ فِيمَا بَيْنَکُمْ وَ بَيْنَهُمُ الاَْحْقَابُ(2) و الْقُرُونُ، وَ مَا أَنْتُمُ الْيَوْمَ مِنْ يَوْمَ کُنْتُمْ فِي أَصْلاَبِهِمْ بِبَعِيد). بنابر تفسير بالا، «عهود» به معناى پيمانهاست و اشاره به همان چيزى است که در قرآن مجيد آمده است که: «هيچ کس نزد خدا پيمان و عهدى ندارد که در برابر اعمال سوءش از مجازات در امان بماند».(3) ولى جمعى از «شارحان نهج البلاغه» «عهود» را در اينجا به معناى دورانها گرفته اند که در اين صورت مفهوم آن با جمله بعد (وَ لاَخَلَتْ فِيمَا بَيْنَکُمْ وَ بَيْنَهُمُ الاَْحْقَابُ وَ الْقُرُونُ) يکى خواهد شد. سپس امام(عليه السلام) به موقعيّت خودش در آن زمان اشاره مى کند که همچون موقعيّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در برابر فجايع زمان جاهليّت بود و مى فرمايد: «به خدا سوگند! رسول خدا چيزى به آنها گوشزد نکرد مگر آن که من همان را به شما گوشزد مى کنم، و شنوايىِ امروزِ شما، از شنوايى ديروز آنها کمتر نيست. چشم ها و قلبهايى در آن زمان به آنها داده نشد، مگر اين که مثل آن هم، امروز به شما بخشيده شده است (پس چرا نمى بينيد و نمى شنويد؟!).» (وَ اللّهِ مَا أَسْمَعَکُمُ(4) الرَّسُولُ شَيْئاً إِلاَّ وَهَا أَنَا ذَا مُسْمِعُکُمُوهُ، وَ مَا أَسْمَاعُکُمُ الْيَوْمَ بِدُونِ أَسْمَاعِکُمْ(5) بِالاَْمْسِ، وَ لاَشُقَّتْ لَهُمُ الاَْبْصَارُ، وَ لاَ جُعِلَتْ لَهُمُ الاَْفْئِدَةُ فِي ذلِکَ الزَّمَانِ، إِلاَّ وَ قَدْ أُعْطِيتُمْ مِثْلَهَا فِي هذَا الزَّمَانِ). سپس اضافه مى فرمايد: «به خدا سوگند! بعد از آنها چيزى به شما نشان داده نشده، که بر آنان مجهول باشد و شما به چيزى اختصاص نيافتيد که آنان از آن محروم شده باشند (و خداوند به شما وعده خاصى براى رهايى از عذابش نداده است).» (وَ وَاللّهِ مَا بُصِّرْتُمْ بَعْدَهُمْ شَيْئاً جَهِلُوهُ، وَلاَ أُصْفِيتُمْ بِهِ وَ حُرِمُوهُ). بنابراين، شما در همه چيز مثل آنها هستيد، در حالى که آنها پيروان حق شدند و شما روى گردان هستيد. در واقع امام(عليه السلام) به طور ضمنى اين حقيقت تلخ را اعلام مى کند که در عصر او - به خاطر سوء تدبير خلفاى پيشين و به خاطر غرق شدن در ثروت هاى باد آورده که از طريق غنايم جنگى در فتوحات اسلامى، جزيره عربستان را پر کرده بود - جاهليّت ديگرى آغاز شده و مردم در آن گرفتار شده اند. بت ها به اَشکال ديگرى ظاهر گشته اند; هر درهم و دينارى بتى شده و هر پست و مقامى، صنمى! هوا و هوس هاى جاهلى و تعصّب هاى کورکورانه و رقابت هاى ويرانگر قبايل و آلودگى هاى اخلاقى همچون خوره بر پيکر مسلمين ظاهر گشته و آنها را رنج مى دهد. امام مى فرمايد: رسالت من در اين عصر و زمان، همان رسالت رسول اللّه است. آنچه را پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در زمان خود براى مردم عصر جاهليّت بيان فرمود، من همه را براى شما بازگو کردم و چيزى را فروگذار ننمودم. سپس مى فرمايد: چشم و گوش و دل شما ناتوان تر از چشم و گوش و قلب مردم عصر جاهلى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در آن قيام نمود، نيست; شما نيز همان درک و فهم و شعور و چشم و گوش را داريد (بلکه از جهتى از آنها فراتريد! چرا که به خاطر ظهور اسلام زمينه هاى مثبت در شما آماده تر است، امّا با اين حال چرا دست از اعمال نادرست خود بر نمى داريد و چرا از طريق گمراهى به شاهراه هدايت باز نمى گرديد و چرا از خواب غفلت بيدار نمى شويد). در پايان خطبه به آنها هشدار مى دهد که: «به يقين بلا بر شما نازل شد، بلايى که مهارش رها گرديده و تنگ آن سست است (و قابل کنترل نيست).» (وَ لَقَدْ نَزَلَتْ بِکُمُ الْبَلِيَّةُ جَائِلاً(6) خِطَامُهَا(7)، رِخْواً بِطَانُها(8)). بسيارى از «شارحان نهج البلاغه» معتقدند که اين بليّه اشاره به حکومت «بنى اميّه» است که به صورت بلاى عظيمِ هشدار دهنده بر مسلمانان آن زمان، فرود آمد; بلايى که بسيارى از جانها و اموال و نواميس مردم را در کام خود فرو برد و نابود کرد. جالب اينکه امام(عليه السلام) اين بلاى ويرانگر و سرکش را به شتر چموشى تشبيه مى کند که مهارش سست است (يا به کلّى رها شده و روى زمين افتاده) و يا آنکه شخصى که بر آن سوار است بر اثر وحشت، يا عامل ديگر، زمامش را سست کرده; همچنين بندى که زير شکم اين شتر براى نگهدارى جهاز (چيزى شبيه زين يا پالان) بسته مى شود، چنان سست شده که قادر به نگهدارى آن نيست. بنابراين، آن کس که بر آن سوار است، نمى تواند خود را نگه دارد، تا چه رسد به اينکه شتر سرکش را مهار کند. به يقين چنين شترى به هر جا برود مرگ و ويرانى مى آفريند. بلاى «بنى اميّه» نيز به راستى چنين بود; چه تشبيهى از اين زيباتر و گوياتر براى آن حکومت شوم مى توان بيان کرد. در آخرين جمله، هشدار ديگرى مى دهد و مى فرمايد: «نعمت ها و پيروزى هاى موقّتى دنيا که مغروران فريب خورده در آن هستند، شما را نفريبد که اين سايه اى است گسترده، تا سرآمدى معيّن (که عمرش بسيار کوتاه است!)» (فَلاَ يَغُرَّنَّکُمْ مَا أَصْبَحَ فِيهِ أَهْلُ الْغُرُورِ، فَإِنَّمَا هُوَ ظِلٌّ مَمْدُودٌ، إِلَى أَجَل مَعْدُود). * * * پی نوشت: 1. سوره احزاب، آيه 72. 2. «أَحْقاب» جمع «حُقُب» (بر وزن عنق) در اصل به معناى مدّت طولانى است و گاه مقدار آن را هشتاد سال تعيين کرده اند. 3. «قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّهِ عَهْداً فَلَنْ يُخْلِفَ اللّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ مَا لاَتَعْلَمُونَ» (سوره بقره، آيه80).  4 و 5- روشن است که ضميرها در اينجا نبايد به صورت ضمير مخاطب (کُمْ) باشد، بلکه بايد به صورت ضمير غائب (هُمْ) باشد; زيرا اشاره به مردمى است که در عصر پيامبر مى زيستند. به نظر مى رسد اشتباه از «ناسخين» باشد و لذا بسيارى از «شارحان نهج البلاغه» همين گونه پذيرفته اند.  6. «جائل» از مادّه «جَولان» در اصل به معناى زائل شدن چيزى از مکانش مى باشد; لذا هنگامى که مهار حيوان را رها کنند که به هر سو گردش کند، اين تعبير درباره آن به کار مى رود. 7. «خِطام» به معناى مهار و افسار مى باشد که گاه از چرم يا از پشم و ليف خرما بافته شده. 8. «بِطان» از مادّه «بطن» به معناى شکم است. اين واژه را در مورد شتر به کار مى برند و به معناى آن نوار محکمى است که از زير شکم حيوان عبور کرده و به دو طرف جهاز (پالان) بسته شده، تا واژگون نگردد.  
شرح علامه جعفری«فاعتبروا عباد الله، و اذكروا تيك التي آباوكم و اخوانكم بها مرتهنون، و عليها محاسبون» (پس اي بندگان خدا، عبرت بگيريد، و آن حالات را بياد بياوريد كه پدران و برادرانتان در گرو آنها و بر مبناي آنها مورد محاسبه قرار گرفتند). ضرورت عبرت گيري از اعمال گذشتگان و نتائجي كه آن اعمال ببار آورده است: شگفتا، ما فرزندان آدم همه‌ي قوانين را كه در جهان برون ذاتي (طبيعت در همه‌ي سطوح و ابعاد آن) در جريان است، با كمال تسليم مي‌پذيريم و در راه شناخت آنها از هيچگونه تلاش و تكاپو دريغ نميداريم و اگر كسي برخلاف آن قوانين سخني بگويد، با نظر مسخره به او مي‌نگريم و فورا حكم به عدم اعتدال مغزي يا رواني او مي‌نمائيم. وقتي كه از علل اين اهميت كه به قوانين جهان برون ذاتي ميدهيم مورد سوال قرار بگيريم، پاسخ ما اينست كه ما آن قوانين را با استقراء و تتبع و تجربه دريافت نموده‌ايم، بنابراين به هيچ وجه نميتوان آن قوانين را به شوخي گرفت. با اينحال ما فرزندان آدم درباره‌ي آن قوانيني كه مغز و روان ما را احاطه كرده است نمي‌انديشيم و مشاهدات خود را درباره‌ي آنها داراي ارزش تلقي نمي‌كنيم! بايد ببينيم واقعا علت اين تبعيض نابخردانه درباره‌ي قوانين بروني و دروني كه ما گرفتار آن هستيم چيست؟ يعني علت چيست كه به قوانين حاكم بر درون اعم از قوانين مربوط به مغز و روان اهميت قوانين بروني را قائل نيستيم؟ آيا نمي‌بينيم كه همه‌ي آن مردمي كه از دروغگوئي بيمي بخود راه نمي‌دهند و در زندگي در حال ارتباط با ديگران، حتي در ارتباط با موجوديت خويشتن دروغ مي‌گويند، چگونه شخصيت خود را بازيچه‌ي هوي و هوس خود قرار داده آنرا نابود مي‌سازند؟ آيا مشاهده نمي‌كنيم كه جهل و ناداني كه قابل برطرف شدن است چگونه روشنائي دنيا را از ديدگاه ما ميگيرد و بدون آگاهيهاي صحيح از زندگي و شئون آن، از برخورداري از (حيات معقول) فقط به نفس كشيدن قناعت ميورزيم؟ آيا هنوز براي ما اثبات نشده است كه هر فرد و جامعه‌اي از گذشتگان- چه نياكان ما و چه ديگران- هر بذر ستم و جوري كه پاشيدند، همان را درو كردند؟ آيا هنوز ما از گذشتگان اين تجربه را بدست نياورده‌ايم كه پيمان‌شكني‌ها و نقض عهدها روابط زندگي اجتماعي را مختل مي‌سازد؟ آري ما فرزندان آدم همه‌ي اين مسائل را مي‌دانيم و يا اگر به موجوديت خويشتن اهميت داده و خود را انسان تلقي كنيم مي‌توانيم همه‌ي آن مسائل را بخوبي بدانيم، ولي ترس ما از يك چيز است و آن اينست كه اگر به جريان زندگي گذشتگان با ديده‌ي عبرت بنگريم و از راه تجارب مفيد علم، اين معرفت نصيب ما شود كه: اين جهان كوه است و فعل ما ندا          سوي ما آيد نداها را صدا و بفهميم كه: «كل نفس بما كسبت رهينه» (هر نفسي در گرو اندوخته‌هاي خويشتن است) فورا بايد بپذيريم كه (ديگر نبايد خودخواهي كرد)، (ديگر زندگي مردم را با روش ماكياولي نمي‌توان ببازي گرفت)، (ديگر نمي‌توان براي سودجوئي زيردستان را در جهل غوطه‌ور ساخت)، (ديگر نمي‌توان دروغ گفت)، (ديگر نمي‌توان به كسي ستمي روا داشت)، (ديگر نمي‌توان نژادپرست شد)، (ديگر نمي‌توان جز خدا را پرستيد) و بايد بخود بپسنديم آنچه را كه بر ديگران مي‌پسنديم و بر ديگران نپسنديم آنچه را كه بر خود نمي‌پسنديم و اين تكليف هم موقعي قابل انجام دادن خواهد بود كه خود طبيعي ما مبدل به من انساني گردد، زيرا فقط اين من است كه ميتواند با بيماري خودخواهي مبارزه نموده و پيروز گردد. و بايد در همه‌ي شئون زندگي آن واقعياتي كه بعنوان وسائل، قرباني هدفها مي‌شوند، و آن واقعياتي كه بعنوان اهداف، واقعياتي را بعنوان وسايل قرباني خود مي‌سازند، بدقت هر چه تمامتر ارزيابي گشته و روشن شود كه آيا آنچه كه بعنوان هدف منظور شده است، واقعا داراي آن عظمت و ارزش مي‌باشد كه آن واقعيات بعنوان وسيله، قرباني آن هدف قرار بگيرند يا نه؟ و بايد معرفت و علم را بر همه‌ي ابناء بشر تعميم داد، زيرا چراغ‌هاي محدود در ميان صخره‌ها و خارستانها و جنگلهاي تاريك اگر بتوانند ديگر چراغها را روشن بسازند، ولي سودجوئي جلو آنها را بگيرد و نگذارد آنها را روشن نمايند نمي‌توانند از روشنائي‌هاي خود برخوردار شوند. بايد راست گفت و از اين راه ننگ قديمي دروغ پردازي را كه نام انسان را زشت ساخته است، از چهره‌ي آدميان پاك نمود. بايد عدالت ورزيد، و الا راهي جز تنازع در بقاء پيش پاي بشر گسترده نخواهد گشت. و چون بشر از همه‌ي موجودات و واقعيات مي‌تواند فراتر برود، او نبايد چيزي را جز خداوند سبحان بپرستد. *** «و لعمري ما تقادمت بكم و لا بهم العهود، و لا خلت فيما بينكم و بينهم الاحقاب و القرون، و ما انتم اليوم من يوم كنتم في اصلابهم ببعيد» (سوگند بحياتم، دورانها و زمانها ميان شما و آنان بسيار طول نكشيده است، و ميان شما و آنان قرنها فاصله نيفتاده است، و امروز شما از آنروز كه در اصلاب (پشتهاي) آنان بوديد، دور نيستيد). اين يك عذر قابل قبول نيست كه بگوئيد: ما از گذشتگانمان فاصله‌ي زياد گرفته‌ايم. اين قاعده يكي از بديهي‌ترين قواعد در همه‌ي قلمروهاي علمي ما است كه اگر موجودي موضوعيت خود را در مدتي حفظ نموده باشد، با گذشت زمان همان مدت، چنانكه مختصات آن دگرگون نمي‌گردد، احكام و قوانين آن نيز تغيير نمي‌يابد، به اصطلاح امروزي بشر حداقل در حدود چهل هزار سال است كه با اين تشكيلات عضوي و اجزاء مادي و قوي و استعدادهاي مغزي و رواني زندگي مي‌كند. بنابراين، در اين مدت اصول مختصات مادي و رواني او تغييري ننموده است. همچنين آن قوانين جهاني هم كه انسان را احاطه نموده است، بكار خود ادامه ميدهد. در اين مدت بروز فرهنگ‌ها و تمدن‌ها و اعتلاء و سقوط آنها در عين حال كه متنوع و با يكديگر متفاوت بوده‌اند، ولي اصول و قواعد مربوط به انگيزه‌ها و شرائط و مواد آنها براي انسانهاي همه‌ي اقوام و ملل قابل درك بوده است بطوريكه اگر همان عواملي كه موجب بروز آن امور براي اقوامي بالخصوص گشته است براي اقوام ديگر نيز بوجود مي‌آمد، همان امور بروز مي‌كرد. و بقول متفكران بزرگ: انسان همان انسان است، آنچه كه در وي دگرگون ميگردد، اشكال و خصوصيات فرعي و روبنائي است. شوپنهور باين مسئله اصرار دارد. بنابراين، اين يك عذر قابل قبول نيست كه بگوئيد: ما از گذشتگانمان فاصله گرفته‌ايم. اين مطالب كه گفتيم، مربوط به مختصات هويت انسان بود كه قديم و جديد نمي‌شناسد، در صورتيكه اميرالمومنين عليه‌السلام آن مردم ناآگاه را به عبرت‌گيري از پدران و ديگر گذشتگان مانند برادران دستور مي‌دهد كه در ميان آنها قرون و اعصار فاصله نيفتاده بود. آنان پدران خود را ديده بودند و آن پدران نيز پدران خود را مشاهده كرده بودند و مي‌دانستند كه آنان چه كردند و چگونه نتايج كارشان را ديدند. *** «والله ما اسمعكم الرسول شيئا الا وها انا مسمعكموه، و ما اسماعكم اليوم بدون اسماعكم بالامس، و لا شقت لهم الابصار، و لا جعلت لهم الافئده في ذلك الزمان، الا و قد اعطيتم مثلها في هذا الزمان» (و سوگند به خدا، رسولخدا براي شما چيزي را نشنوانيد مگر اينكه اكنون من آنرا به شما مي‌شنوانم، گوشهاي شما امروز غير از (يا پست‌تر از) گوشهاي شما در ديروز نيست. و در آن زمان براي آن گذشتگان چشمهايي باز نشد و دلهائي آماده درك نگشت، مگر اينكه در اين زمان مثل همان (باز كردن چشمها و آماده ساختن دلها براي فهم) براي شما نيز عطا شده است). شما مردم بار ديگر با نفس پيامبر اعظم روبرو هستيد: آيه‌ي مباهله مي‌گويد: «فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علي الكاذبين» (اي پيامبر، پس از آنكه علم به تو روي آورد (اگر كسي درباره‌ي داستان عيسي (ع) با تو به مخاصمه برخاست) بگو: بياييد ما فرزندان خود را بخوانيم و حاضر كنيم و شما فرزندان خود را و ما زنان خود را و شما هم زنان خود را و ما نفس‌هاي خود را و شما نفسهاي خود را بخوانيم و حاضر كنيم و سپس مباهله (نيايش و دعا و زاري به درگاه خدا) نمائيم و لعنت خداوندي را بر دروغگويان قرار بدهيم). به اتفاق همه‌ي راويان و مورخين اسلامي و بدون استثناء، پيامبر اكرم (ص) براي مباهله امام حسن و امام حسين (ع) را بمعناي (ابنائنا) و حضرت فاطمه‌ي زهرا سلام الله عليها را به معناي (نسائنا) و اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام را به معناي (انفسنا) براي مباهله جمع فرموده است. بهمين جهت است كه متكلمان و حكماء عالم تشيع كلا و عده‌اي جالب توجه از متكلمان و حكماي اهل تسنن با اين آيه به مساوي بودن نفس پيامبر اكرم (مگر در نبوت و رسالت) حكم كرده‌اند. رواياتي معتبر با مضامين گوناگون اين حقيقت را اثبات مي‌كند كه اميرالمومنين عليه‌السلام آنچه كه فرموده، يا بوسيله‌ي پيامبر اكرم مستند به وحي بوده است، و يا بجهت صفاي دروني كه او را بمقام: «لو كشف الغطاء مازددت يقينا» (اگر پرده برداشته شود بر يقين من افزوده نگردد) رسانيده است، بر مبناي حق و حقيقت بوده است لذا بديهي است كه روش آن حضرت در آگاه ساختن مردم به حقائق اسلام، مانند خود پيامبر اكرم (ص) بوده است. مطلبي را كه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه فرموده است در مواردي ديگر از نهج‌البلاغه نيز مي‌بينيم. از آنجمله در خطبه‌ي 180 صفحه‌ي 263 چنين آمده است: «ايها الناس اني قد بثثت لكم المواعظ التي وعظ الانبياء بها اممهم، و اديت اليكم ما ادت الاوصياء الي من بعدهم، و ادبتكم بسوطي فلم تستقيموا وحدوتكم بالزواجر فلم تستو سقوا لله انتم اتتوقعون اما ما غيري يظابكم الطريق و يرشدكم السبيل» (اي مردم، من براي شما همان مواعظ را كه پيامبران براي امت‌هاي خود نمودند ابلاغ كردم و آنچه را كه اوصياء به مردم پس از پيامبران ادا كردند، رساندم و شما را با تازيانه‌ام تاديب كردم، به صراط مستقيم نيفتاديد، و شما را بوسيله‌ي نواهي خداوندي به راه صحيح راندم و شما نظم حركت در دين را نپذيرفتيد، شما را به خدا، آيا پيشوايي غير از من انتظار داريد كه راه را براي شما هموار كند و شما را به راه خداوندي ارشاد كند!) جمله‌ي بعدي كه مي‌فرمايد: «و والله ما بصرتم بعد هم شيئا جهلوه، و لا اصغيتم به و حرموه» (و سوگند به خدا، شما پس از آنان به چيزي بينا نشده‌ايد كه گذشتگان آن را نمي‌دانستند و شما براي تصاحب امتيازي برگزيده نشديد كه آنان محروم از آن بوده‌اند). با نظر به تفسير جملات گذشته روشن است. *** «و لقد نزلت بكم البليه جائلا خطامها، رخوا بطانها، فلا يغرنكم ما اصبح فيه اهل الغرور، فانما هو ظل ممدود الي اجل معدود» (و قطعا بلا و آزمايشي براي شما فرود آمده است كه افسارش مضطرب و شكم بكندش سست است. اي مردم آنچه كه فريب خوردگان در آن غوطه‌ورند شما را نفريبند، زيرا امور فريبنده سايه‌اي است كشيده شده تا زماني معين). شما در آزمايشهايي سخت قرار گرفته‌ايد، عواملي كه فريب خوردگان را در خود فرو برده، شما را نفريبد هر آزمايش و ابتلايي در خواسته‌ها و آرمانهاي مردمي كه مورد آزمايش قرار گرفته‌اند، تغييراتي به وجود مي‌آورد آنچه، كه ديروز مورد تمايل نبود، امروز مورد علاقه‌ي شديد قرار مي‌گيرد، حتي گاهي ممكن است با نشان دادن قيافه‌ي حياتي انسان را به خود جلب نمايد. و بالعكس آنچه كه ديروز مورد علاقه‌ي شديد بود، امروز مكروه و ناملايم جلوه كند. و به طور كلي زشتي‌ها زيبا، و زيبايي‌ها زشت مي‌نمايد. به همين جهت مقاومت منطقي در برابر آن دگرگوني‌ها از هر كسي ساخته نيست. با توجه به كثرت از پاي درآمدگان در هنگام آزمايشها در طول تاريخ، راهي جز احساس شرمندگي از سرعت انعطاف و از دست دادن مقاومت و فريفته شدن در برابر عوامل ناچيز، ديده نمي‌شود.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )قوله عليه السلام: فاعتبروا عباد اللّه:  بدنبال بر شمارى ويژگيهاى دوران فترت، با عبارت فوق امام (ع) موضوعى كه قصد بيان آن را داشته آغاز كرده، و فرموده است: بندگان خدا از آن وضع و حالتى كه پدرانتان در آن قرار داشتند عبرت بگيريد. كلام امام (ع) اشاره به اعمال زشتى است كه جامعه در دوران فترت بدانها مبتلا بود، يعنى رفتارهاى ناروايى كه پدران و برادرانشان در دوره فترت و زمان دعوت رسول گرامى اسلام بدان گرفتار بوده و آن را انجام مى دادند.  قوله عليه السلام: فهم بها مرتهنون.  اعمال و رفتارى كه بدنهايشان در آن حبس گرديده و زنجيرهايى كه بوسيله آن صفات ناروا بر دست و پايشان نهاده شده و آنها را در دام خود گرفتار ساخته بود.  قوله عليه السلام: و لعمرى الى قوله ببعيد:  با عبارت فوق امام (ع) مردم زمان خود را، به مردم زمان فترت تشبيه كرده، و اينان را همچون پدران                             ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 660 گناهكارشان دانسته، احوال و زمان اينان را در امورى شبيه احوال و زمان گذشتگان ترسيم كرده است.  1-  اى مردم پدران شما داراى چنان اعمال زشتى بودند حال و زمان پسران از احوال و زمان پدرانشان، در انجام و ترك امور چندان فاصله اى ندارد.  2-  با اين كه رسول خدا (ص) چيزى از دستورات الهى را بگوش آنها نرسانده بود، ولى من بسيارى از امور را براى شما بيان كرده ام، مع الوصف فرقى ميان شما و آنها ديده نمى شود (بلكه مى توان گفت حال اينان از حال پدرانشان زارتر است، چه پيامبر آنها را ارشاد نكرده بود و اينان را ارشاد كرده است) 3-  تفاوتى ميان قدرت شنوايى شما با آنها نيست (كه بهانه اى براى فرار از تكليف و وظيفه باشد) 4-  ساير اعضا و جوارحى كه گذشتگان داشتند و با آنها كسب كمال مى كردند، در شما نيز هست با اين حال كسب كمالى در شما نيست.  5-  شما در مورد آنچه پدرانتان نسبت به آنها جاهل بودند، چيزى نياموخته ايد تا بدان سبب ميان شما با آنها فرقى باشد. 6-  شما از دنيا چيز مطلوبى انتخاب نكرديد كه پدرانتان فاقد آن باشند، و بدين سبب بر آنان مزيت پيدا كرده باشيد. خلاصه سخن اين كه اوضاع و احوال شما مانند اوضاع و احوال مردمان دوران فترت و نبودن رسول الهى است و صد البتّه كه با توجّه بهدايت و ارشاد رسول اكرم شمايان مورد توبيخ و ملامت هستيد.  مقصود امام (ع) از اين كه مردم زمان خود را شبيه، مردم دوران فترت، و رفتار و كردار اينان را چون رفتار و كردار آنان دانسته دو چيز است: الف: ايجاد نفرت نسبت به معصيت كاران گذشته، كه با دستورات الهى مخالفت كردند.  ب: تشويق و ترغيب، به انتخاب كسانى كه فرمانبردارى از خدا و رسول                             ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 661 كردند زيرا وقتى كه ميان مردم زمان حضرت و پيشينيان مشابهت بر قرار شود، در تمام خصوصيات و لوازم شباهت پيدا مى شود. بنا بر اين آن كه به معصيت كاران گذشته شباهت داشته باشد، چون آنان به عذاب دردناك گرفتار مى شود، و كسى كه به نيكوكاران سابق شباهت پيدا كند، پاداش با ارزشى كه به آنها داده شود به اينان نيز داده خواهد شد.  قوله عليه السلام: و لقد نزلت بكم البليّة.  بعيد نيست كه اين سخن امام (ع) براى ترساندن مردم از گرفتار شدن به حكومت و پادشاهى بنى اميّه باشد.  و اين كه فرموده است جائلا خطامها، استعاره بالكنايه از خطر و سختى حال كسانى است كه به دولت بنى اميّه تكيه زده، و اعتماد كنند. چه، وقتى كه حكومت آنها از نظام شريعت بيرون و مطابق تخيّلات و اوهام اداره مى شد اعتماد كننده به چنان حكومتى از ناحيه دين و جانش در خطر بود. چنان كه هرگاه شخصى بر ناقه مهار گسيخته سوار شود، بر سالم ماندن وى اعتماد نيست، زيرا ناقه اى كه مهارش رها و تنگش سست و بى اعتبار باشد، خطرناك است و بعيد نيست كه از بالاى شتر بر زمين افتد و بهلاكت رسد.  (پس از اعلام خطر گرفتار شدن به حكومت بنى اميّه) امام (ع) مردم را نهى كرده و بر حذر مى دارد كه مانند اهل غفلت به متاع و زيباييهاى دنيا مغرور نشده و فريب نخورند و با استعاره آوردن لفظ «ظلّ» در قلب دنيا خواهان ايجاد نفرت مى كند.  وجه شباهت ميان سايه و دنياى بى اعتبار اين است كه هر دو بلند و طولانى به نظر مى رسند ولى زمان معيّنى داشته و بهنگام سرآمد وقتشان از ميان مى روند.  90 و من خطبة له ع و تشتمل على قدم الخالق و عظم مخلوقاته، و يختمها بالوعظ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُؤْيَةٍ وَ الْخَالِقِ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ                         نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 123 الَّذِي لَمْ يَزَلْ قَائِماً دَائِماً إِذْ لَا سَمَاءٌ ذَاتُ أَبْرَاجٍ وَ لَا حُجُبٌ ذَاتُ إِرْتَاجٍ وَ لَا لَيْلٌ دَاجٍ وَ لَا بَحْرٌ سَاجٍ وَ لَا جَبَلٌ ذُو فِجَاجٍ وَ لَا فَجٌّ ذُو اعْوِجَاجٍ وَ لَا أَرْضٌ ذَاتُ مِهَادٍ وَ لَا خَلْقٌ ذُو اعْتِمَادٍ ذَلِكَ مُبْتَدِعُ الْخَلْقِ وَ وَارِثُهُ وَ إِلَهُ الْخَلْقِ وَ رَازِقُهُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ دَائِبَانِ فِي مَرْضَاتِهِ يُبْلِيَانِ كُلَّ جَدِيدٍ وَ يُقَرِّبَانِ كُلَّ بَعِيدٍ قَسَمَ أَرْزَاقَهُمْ وَ أَحْصَى آثَارَهُمْ وَ أَعْمَالَهُمْ وَ عَدَدَ أَنْفُسِهِمْ وَ خَائِنَةَ أَعْيُنِهِمْ وَ مَا تُخْفِي صُدُورُهُمْ مِنَ الضَّمِيرِ وَ مُسْتَقَرَّهُمْ وَ مُسْتَوْدَعَهُمْ مِنَ الْأَرْحَامِ وَ الظُّهُورِ إِلَى أَنْ تَتَنَاهَى بِهِمُ الْغَايَاتُ هُوَ الَّذِي اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ عَلَى أَعْدَائِهِ فِي سَعَةِ رَحْمَتِهِ وَ اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِأَوْلِيَائِهِ فِي شِدَّةِ نِقْمَتِهِ قَاهِرُ مَنْ عَازَّهُ وَ مُدَمِّرُ مَنْ شَاقَّهُ وَ مُذِلُّ مَنْ نَاوَاهُ وَ غَالِبُ مَنْ عَادَاهُ مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفَاهُ وَ مَنْ سَأَلَهُ أَعْطَاهُ وَ مَنْ أَقْرَضَهُ قَضَاهُ وَ مَنْ شَكَرَهُ جَزَاهُ عِبَادَ اللَّهِ زِنُوا أَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا وَ حَاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا وَ تَنَفَّسُوا قَبْلَ ضِيقِ الْخِنَاقِ وَ انْقَادُوا قَبْلَ عُنْفِ السِّيَاقِ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ لَمْ يُعَنْ عَلَى نَفْسِهِ حَتَّى يَكُونَ لَهُ مِنْهَا وَاعِظٌ وَ زَاجِرٌ لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِهَا لَا زَاجِرٌ وَ لَا وَاعِظ  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 260 فاعتبروا عباد اللَّه و اذكروا تيك الّتي آباؤكم و إخوانكم بها مرتهنون، و عليها محاسبون، و لعمري ما تقادمت بكم و لا بهم العهود، و لا خلت فيما بينكم و بينهم الأحقاب و القرون، و ما أنتم اليوم من يوم كنتم في أصلابهم ببعيد، و اللَّه ما أسمعهم الرّسول شيئا إلّا وها أنا ذا اليوم مسمعكموه، و ما أسماعكم اليوم بدون أسماعهم بالأمس، و لا شقّت لهم الأبصار، و لا جعلت لهم الأفئدة في ذلك الأوان إلّا و قد أعطيتم مثلها في هذا الزّمان، و و اللَّه ما بصرّتم بعدهم شيئا جهلوه، و لا أصفيتم به و حرموه، و لقد نزلت بكم البليّة جائلا خطامها، رخوا بطانها، فلا يغرّنّكم ما أصبح فيه أهل الغرور، فإنّما هو ظلّ ممدود إلى أجل معدود. (15294- 15106)اللغة:و (الأحقاب) جمع حقب بضمّ الحاء و القاف و بسكون القاف أيضا ثمانون سنة أو أكثر و قيل الدّهر و قيل السّنة و قيل السنون و (القرون) جمع القرن قال الفيروز آبادي أربعون سنة أو عشرة أو عشرون أو ثلاثون أو خمسون أو ستّون أو سبعون أو ثمانون أو مأئة أو مأئة و عشرون (و لا أصفيتم) على البناء للمفعول من باب الافعال، قال سبحانه: «أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 261 أى آثركم و (جائلا خطامها) أى مضطربا غير مستقرّ من الجولان و الخطام من الدّابة بالخاء المعجمة و الطاء المهملة مقدم أنفها و فمها، و يطلق على الزمام، و هو المراد هنا باعتبار أنه يقع على الفم أو الأنف و ما يليه، و منه الحديث كان خطام جمله عليه السّلام ليف و (البطان) حزام القتب يقال أبطن البعير أى سدّ بطانه.الاعراب:و لعمرى جملة قسميّة، و قوله و ما أنتم اليوم ما حجازيّة عاملة عمل ليس، و أنتم اسمها و ببعيد خبرها زيد فيه الباء كما تزاد في خبر ليس مطّردا، و اليوم متعلّق به، و كذلك من يوم و جملة جهلوه صفة لشيئا.و جملة و حرموه حال من ضمير به و فيه دليل على عدم لزوم قد في الجملة الحالية الماضوية المثبتة كما عليه جمهور علماء الأدبية، اللّهمّ إلّا أن يقال: إنّ الجملة في معنى النفي إذ مقصوده عليه السّلام نفى الاصفاء عن المخاطبين و المحرومية عن الغائبين معا و لذلك جيء بالواو و الضمير، و الفاء في قوله فلا يغرّنّكم فصيحة.المعنى:ثمّ إنّه بعد ما مهّد المقدّمة الشريفة و فرغ من بيان حالة العرب في أيّام الفترة شرع في الموعظة و النّصيحة بقوله: (فاعتبروا عباد اللَّه) بما كانت عليه الاخوان و الآباء و الأقران و الأقرباء (و اذكروا تيك) الأعمال القبيحة و الأحوال الذميمة (التي آبائكم و اخوانكم بها مرتهنون) و محبوسون و عليها محاسبون و مأخوذون.ثمّ اشار عليه السّلام إلى تقارب الأزمان و تشابه الأحوال بين الماضين و الغابرين بقوله: (و لعمري ما تقادمت بكم و لا بهم العهود) حتّى تغفلوا (و لا خلت فيما بينكم و بينهم الأحقاب و القرون) حتّى تذهلوا (و ما أنتم اليوم من يوم كنتم في أصلابهم ببعيد) حتّى تنسوا و لا تعتبروا فلكم اليوم بالقوم اعتبار و فيما جرت عليهم تبصرة و تذكار. (و اللَّه ما أسمعهم الرّسول شيئا إلّا و ها أناذا مسمعكموه) فليس لكم علىّ حجّة بعدم الابلاغ و الاسماع (و ما إسماعكم اليوم بدون إسماعهم بالأمس) فليس لكم معذرة بالوقر في الآذان و الأسماع (و لاشقت لهم الأبصار) المبصرة (و لا جعلت لهم الأفئدة) المتدبّرة (في ذلك الأوان إلّا و قد أعطيتم مثلها في هذا الزّمان) فلا يمكن لكم أن تقولوا إنّا كنّا في عمى من هذا و كنّا به جاهلين، و لا أن تعتذروا بأنّه لم يجعل لنا أفئدة و كنّا منه غافلين. (و واللَّه ما بصّرتم بعدهم شيئاً جهلوه) بل علّموا ما علّمتم (و لا اصفيتم) و اوثرتم (به و حرموه) بل منحوا ما بذلتم فلم يبق بينكم و بينهم فرق في شي ء من الحالات و كنتم مثلهم في جميع الجهات فإذا انتفى الفارق فما بالكم لا تسمعون و لا تبصرون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 266 و لا تفهمون و لا تذكّرون، و قد اسمع اسلافكم فسمعوا، و بصّروا فتبصّروا و ذكّروا فتذكّروا و عمّروا فنعموا، و علّموا ففهموا.ثمّ حذرهم و أنذرهم بإشراف الابتلاء و المحنة و نزول البلية بقوله (و لقد نزلت بكم البليّة) لعلّه أراد بها فتنة معاوية و دولة بني أميّه استعارة بالكنايه (جائلا خطامها رخواً بطانها) استعارة بالكناية عن خطرها و صعوبة حال من يعتمد عليها و يركن إليها كما أنّ من ركن إلى النّاقة التي جال خطامها و لم تستقرّ في وجهها و انفها و ارتخى حزامها فركبها كان في معرض السّقوط و الهلاك.النهى ثمّ أردف ذلك بالنّهى عن الاغترار بالدّنيا فقال (و لا يغرنّكم ما أصبح فيه أهل الغرور) من الاغترار بزخارفها و لذّاتها و الانهماك في شهواتها و طيّباتها بظنّ دوامها و ثباتها (فانّما هو ظلّ ممدود إلى أجل) محدود (معدود) بينا ترونه سابغا حتّى قلص و زيداً حتّى نقص.تكملة:قد اشرنا سابقا إلى أنّ أوّل فقرات هذه الخطبة مرويّة في الكافي باختلاف لما هنا فأحببت أن اوردها على ما هود يدننا في الشّرح فأقول:روى الكلينيّ عن محمّد بن يحيى عن بعض أصحابه عن هارون بن مسلم عن مسعدة بن صدقة عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام أيّها النّاس إنّ اللَّه تبارك و تعالى أرسل إليكم الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلمّ، و أنزل عليه الكتاب و أنتم اميّون عن الكتاب و من أنزله و عن الرّسول و من أرسله على حين فترة من الرّسل، و طول هجعة من الأمم، و انبساط من الجهل، و اعتراض من الفتنة، و انتقاض عن المبرم، و عمى عن الحقّ، و اعتساف من الجور، و امتحاق من الدّين، و تلظّ من الحروب، على حين اصفرار من رياض جنّات الدّنيا، و يبس من اغصانها، و انتشار من ورقها، و اياس من ثمرها، و اغورار من مائها.قد درست أعلام الهدى، و ظهرت أعلام الردى، فالدّنيا متهجّمة «متجهّمة ح» في وجوه أهلها؛ مكفهرّة مدبرة غير مقبلة، ثمرتها الفتنة، و طعماها الجيفة، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 267 و ثمارها الخوف، و دثارها السّيف، و مزّقتم كلّ ممزّق، و قد أعمت عيون أهلها، و أظلمت عليها أيّامها، قد قطعوا أرحامهم، و سفكوا دمائهم، و دفنوا في التّراب الموؤدة بينهم من أولادهم، يجتاز دونهم طبيب العيش و رفاهية خفوض الدّنيا، لا يرجون من اللَّه ثوابا، و لا يخافون و اللَّه منه عقابا.حيّهم أعمى نجس، و ميّتهم في النّار مبلس، فجاءهم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بنسخة ما في الصحف الأولى و تصديق الذي بين يديه و تفصيل الحلال من ريب الحرام، ذلك القرآن فاستنطقوه و لن ينطق لكم اخبركم عنه أنّ فيه علم ما مضى و علم ما يأتي إلى يوم القيامة و حكم ما بينكم و بيان ما أصبحتم فيه تختلفون، فلو سألتموني عنه لعلّمتكم.و رواه عليّ بن إبراهيم القمي أيضا في ديباجة تفسيره نحوه و لقلّة موارد الاختلاف لم نطل بروايتها.بيان:قال في النهاية: إنّا امّة اميّة لا نكتب و لا نحسب أراد أنّهم على أصل ولادة امّهم لم يتعلّموا الكتاب و الحساب فهم على جبلّتهم الأولى، و قيل: الأمّي الذي لا يكتب و منه الحديث بعثت إلى أمّة أميّة قيل للعرب: أميّون لأنّ الكتابة كانت فيهم عزيزة أو عديمة انتهى.قال بعض شراح الحديث و لعلّ المراد هنا من لا يعرف الكتابة و الخط و العلم و المعارف و ضمن معنى ما يعدي كالنّوم و الغفلة، و قوله: و اعتراض من الفتنة يحتمل أن يكون عروضها و انتشارها في الآفاق، قوله: و انتقاض عن المبرم المبرم المحكم و قد أشار به إلى ما كان الخلق على من استحكام أمورهم بمتابعة الأنبياء و أراد بانتقاضه فساده.و المكفهرّ من الوجوه من اكفهرّ على وزن اقشعرّ القليل اللّحم العليظ الذي لا يستحيي و المتعبّس، قوله: مزّقتم كلّ ممزّق التفات من الغيبة إلى الخطاب و الممزّق مصدر بمعنى التمزيق و هو التفريق و التّقطيع، و المراد به تفرّقهم في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 268 البلدان للخوف أو تفرّقهم في الأديان و الآراء، و الموءودة البنت المدفونة حيّة و كانوا يفعلون ذلك في الجاهليّة ببناتهم لخوف الاملاق أو العار كما قال سبحانه: «وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» .يجتاز دونهم طيب العيش و رفاهيّة خوفض الدّنيا، يجتاز بالجيم و الزاء المعجمة من الاجتياز و هو المرور و التجاوز، و الرفاهية السعة في المعاش، و الخفوض جمع الخفض و هي الدعة و الرّاحة أى يمرّ طيب العيش و الرّفاهية التي هي خفض الدّنيا أو في خفوضها متجاوزا عنهم من غير تلبّث عندهم، قوله: أعمى نجس بالنّون و الجيم و في بعض النسخ بالحاء المهملة من النّحوسة و المبلس من الابلاس و هو الاياس من رحمة اللَّه و منه سمّي ابليس، قوله: بما في الصّحف الاولى أى التوراة و الانجيل و الزبور و غيرها من الكتب المنزّلة و هو المراد بالذي بين يديه كما قال تعالى: «وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ».و قوله: فاستنطقوه الأمر للتعجير، و ساير الفقرات واضحة ممّا قدّمنا.الترجمة:پس عبرت برداريد اى بندگان خدا و ياد آوريد آن حالت را كه بود پدران شما و برادران شما بسبب آن حالت مرهون و محبوس، و بجهت آن محاسب و مأخوذ، و قسم بزندگانى خود كه دير نشده است بشما و نه بايشان عهدها و زمانها، و نگذشته است در ما بين شما و ايشان روزگارها و قرنها، و ينستيد شما امروز از روزى كه بوديد در پشت هاى ايشان دور، يعنى مدتى نيست كه شما در اصلاب آباء خود بوديد ايشان با ساير خويشان از شما مفارقت كردند و شما هم در اندك زمانى بايشان ملحق خواهيد شد.بخدا سوگند كه نشنوانيد بشما رسول خدا عليه التّحية و الثناء چيزى را مگر اين كه من شنواننده ام بشما آنرا، و نيست سمعهاى شما امروز كم از سمع هاى ايشان ديروز، و شكافته نشد ايشان را ديده ها، و گردانيده نشد ايشان را قلبها در آن زمان مگر اين كه عطا شديد شما مثل آنرا در اين زمان.و بخدا قسم كه نموده نشديد شما بعد از ايشان چيزى را كه ايشان جاهل آن بوده باشند، و برگزيده نشديد بچيزى در حالتى كه ايشان محروم بوده باشند از او، و بتحقيق كه فرود آمد بشما بلاها در حالتى كه جولان كننده است مهار آن، سست بى ثبات است تنك آن، پس مغرور نسازد شما را آنچه كه صباح كرد در آن اهل غرور و ارباب شرور، پس اينست و جز اين نيست كه آن دنيا سايه ايست كشيده شده تا مدت شمرده شده، مشحون بانواع قصور و محتوى بكمال ضعف و فتور. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom