جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : پند گرفتن از سختی‌ها [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) و فيها بيان للأسباب التي تهلك الناس :
 أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ لَمْ يَقْصِمْ جَبَّارِي دَهْرٍ قَطُّ إِلَّا بَعْدَ تَمْهِيلٍ وَ رَخَاءٍ، وَ لَمْ يَجْبُرْ عَظْمَ أَحَدٍ مِنَ الْأُمَمِ إِلَّا بَعْدَ أَزْلٍ وَ بَلَاءٍ، وَ فِي دُونِ مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ عَتْبٍ وَ مَا اسْتَدْبَرْتُمْ مِنْ خَطْبٍ مُعْتَبَرٌ، وَ مَا كُلُّ ذِي قَلْبٍ بِلَبِيبٍ وَ لَا كُلُّ ذِي سَمْعٍ بِسَمِيعٍ وَ لَا كُلُّ [ذِي] نَاظِرٍ بِبَصِيرٍ.

لَمْ يَقْصِمْ : هلاك نكرد، در اصل «قصم» بمعنى شكستن است. 
لَمْ يَجْبُرْ الْعَظْم : استخوان را بعد از شكستن ترميم نكرد. 
الَازْل : شدت، سختى. 
الْعَتْب : سرزنش، خشم، مقصود خشم و ملامت زمان است. 
لَم يَقصِم : نشكسته است و هلاك نكرد، قصم، بمعنى شكستن 
جَبّارى : اشخاص متكبر و سركش 
تَمهيل : در پى آمال و آرزوها رفتن 
لَم يَجبُر : جبران و شكسته بندى نكرد 
عَتب : سرزنش و ناراحتى و خشم 
مُعتَبَر : عبرت گرفتن 
(به نقل برخى از شارحان، اين خطبه در سال ۳۶ هجرى پس از قتل عثمان در مدينه ايراد شد).
عوامل هلاكت انسانها: 
پس از ستايش پروردگار، خدا هرگز جبّاران دنيا را در هم نشكسته مگر پس از آن كه مهلت هاى لازم و نعمت هاى فراوان بخشيد، و هرگز استخوان شكسته ملّتى را باز سازى نفرمود مگر پس از آزمايش ها و تحمّل مشكلات. مردم در سختى هايى كه با آن روبرو هستيد و مشكلاتى كه پشت سر گذارديد، درس هاى عبرت فراوان وجود دارد. نه هر كه صاحب قلبى است خردمند است، و نه هر دارنده گوشى شنواست، و نه هر دارنده چشمى بيناست. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه در آن مردم را بجهت اختلاف در دين و اعتماد بر آراء و عقائد باطله و پيروى نكردن از پيغمبر و امام سرزنش مى فرمايد):
(1) پس از اداى حمد و سپاس خداى تعالى و درود بر خاتم انبياء (بدانيد رسم دنيا بر اين بوده كه) خداوند سبحان گردنكشان روزگار را هرگز نابود ننموده مگر پس از مهلت دادن و خوشگذرانى، و شكستگى استخوان هيچيك از امّتها (ى پيغمبران) را اصلاح نكرده مگر پس از تنگى و رنج (در زندگى، پس شما هم به ستمگرى ستمكاران شكيبا بوده منتظر روزى باشيد كه خدا دست ظلم و تعدّى آنها را كوتاه نمايد) و سختيهايى كه بآن رو آورديد (شما را دريافت) و كارهاى بزرگ و گرفتاريهايى كه از آن پشت گردانيديد (رهائى يافتيد) عبرت است (تا شما را آگاه گرداند كه خداوند هيچ قومى را در سختى نگذارد و عاقبت، ستمكاران را از پاى در آورد و هر مصيبت و بلائى را زوالى است) 
(2) و (ليكن) هر دلدارى خردمند نيست (تا حقائق را بفهمد) و هر گوش دارى شنوا نيست (تا حقّ را بشنود) و هر چشمدارى بينا نيست (تا از ديدن پيشآمدهاى روزگار عبرت گيرد، و معلوم است براى درك حقائق دلهاى هشيار و گوشهاى شنوا و چشمهاى بينا لازم است، نه اين دلها و گوشها و چشمها كه حيوانات هم آنرا دارند).
اما بعد. خداوند سبحان، جباران روزگار را در هم نشكست، مگر آن گاه كه مهلتشان داد كه روزگارى در آسايش و شادخوارى بگذرانند. و استخوان شكسته هيچ ملتى را نبست مگر بعد از بلاها و سختيهايى كه به آنها رسيد. در آن دشواريها كه به آنها روى نهاده ايد و آن رنجها و بلاها كه از آنها پشت گردانيده ايد شما را پند و عبرت است. نه هر كه دلى در سينه دارد خردمند است و نه هر كه گوشى براى شنيدن دارد شنوا است و نه هر كه چشمى براى ديدن دارد بيناست. 
بعد از حمد و ثناى الهى: خداوند هرگز ستمگران دنيا را درهم نشکسته، مگر بعد از آنکه به آنان مهلت داده و نعمت فراوان بخشيده (تا فرصت فکر و انديشه را داشته باشند و شکر نعمت هاى الهى را بجا آورند، ولى غالباً به جاى شکرِ نعمت، مغرور شدند و بر ظلم خود افزودند). و (نيز) هرگز استخوانِ شکسته هيچ امّتى را ترميم نکرده، مگر بعد از تحمّل مشکلات و آزمون ها; و در سختى هايى که شما با آن روبرو شديد و مشکلاتى که پشت سر گذارديد، درس هاى عبرت فراوانى است (تا به ضعف هاى خود پى بريد و راه حلّ مشکلات را بياموزيد). ولى نه هر کس مغز دارد، انديشمند است و نه هر صاحب گوشى شنوا و نه هر صاحب چشمى بينا.
امّا بعد، خداوند ستمكاران روزگار را شكست نداده، جز آنكه نخست آنان را لختى مهلت داده، و در آسايش به روى شان گشاده. و شكست هيچ مردمى را نبسته، جز از پس آنكه -گرد- سختى و بلا بر سرشان نشسته. پس در كمتر آن دشوارى كه از آن استقبال كرديد و اندك آن سختى كه بدان پشت كرديد، مايه عبرت است. نه هر كه دلى دارد، بخردى داننده است و نه هر كه گوشى دارد نيك شنونده است، و نه هر كه ديده اى دارد بيننده است. 
از خطبه هاى آن حضرت است در بيان عوامل هلاكت مردم:
پس از حمد حق، خداوند سركشان هيچ روزگارى را درهم نشكست مگر پس از مهلت دادن و آسايش، و شكستگى هيچ امتى را جبران ننمود مگر بعد از تنگنايى و سختى و رنج، و در سختى هايى كه به سوى آن مى رويد، و در حوادثى كه پشت سر گذاشتيد عبرتهاست. هر صاحب دلى خردمند نيست، و هر صاحب گوشى شنوا نمى باشد، و هر چشم دارى بينايى ندارد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 608-601و من خطبة له عليه السّلام و فيها بيان للاسباب الّتي تهلك النّاس.امام عليه السلام در اين خطبه (بخشى از) اسباب هلاكت امّت ها را بيان فرموده است (و چگونگى آن را توضيح داده است). خطبه در يك نگاه:اين خطبه در واقع از دو بخش تشكيل شده: در بخش اوّل امام عليه السلام به سراغ اين حقيقت مى رود كه عذابهاى الهى ناگهانى نيست، بلكه خداوند به جبّاران و ستمكاران و امّت هاى فاسد و مفسد، مدّتها مهلت مى دهد و در مجازات آنها عجله نمى كند، شايد به خود آيند و توبه كنند و به سوى حق بازگردند.به تعبير ديگر: مجازات هاى الهى هرگز جنبه انتقام جويى ندارد، بلكه هدف از آن، تعليم و تربيت و عبرت است؛ ولى متأسّفانه گوش شنوا و چشم بينا كه حق را بشنود و صحنه هاى عبرت آموز را درست بنگرد، تا مايه بيدارى دلها شود، بسيار كم است.در بخش دوم: اشاره به اقوام منحرفى مى فرمايد كه براى حلّ اختلافات دينى خود، به جاى اينكه از منبع وحى و كتب آسمانى و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله الهام بگيرند، به افكار ناقص خود و آراى باطله و بى پايه و گمان ها و پندارها؛ بسنده كرده و در وادى ظلماتِ اوهام، پيش مى روند و هلاكت خود را تسريع مى كنند. کجاست چشم بینا و گوش شنوا؟! امام(علیه السلام) در این بخش، به «دو نکته» مهم اشاره فرموده; نخست اینکه: خداوند به جبّاران و ستمگران مهلت تنبّه و بیدارى مى بخشد. دیگر اینکه: پیروزى ها جز در سایه تحمّل مشکلات، امکان پذیر نیست; مى فرماید: «بعد از حمد و ثناى الهى: خداوند هرگز ستمگران دنیا را درهم نشکسته، مگر بعد از آنکه به آنان مهلت داده و نعمت فراوان بخشیده (تا فرصت فکر و اندیشه را داشته باشند و شکر نعمت هاى الهى را بجا آورند، ولى غالباً به جاى شکرِ نعمت، مغرور شدند و بر ظلم خود افزودند!)» (أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللّهَ لَمْ یَقْصِمْ(1) جَبَّارِی دَهْر قَطُّ إِلاَّ بَعْدَ تَمْهِیل وَ رَخَاء). آرى، خداوند هم حکیم است و هم حلیم; خداوند غفور است و رحیم، و به مقتضاى این صفات حُسنایش، هرگز در مجازات و کیفر عجله نمى کند; بلکه فرصت کافى به همه گمراهان و بدکاران مى دهد تا به شاهراه هدایت بازگردند و از خطاکارى دست بردارند و حتّى گاه براى تشویق آنان، سیل نعمت هایش را به سوى آنان سرازیر مى کند; همان گونه که در تاریخ «نوح» پیغمبر و «موسى» و «فرعون» و «قوم بنى اسرائیل» و «قوم سبا» خوانده ایم. سپس مى افزاید: «و (همچنین) هرگز استخوان شکسته هیچ امّتى را ترمیم نکرده، مگر بعد از تحمّل مشکلات و آزمون ها.» (وَ لَمْ یَجْبُرْ(2) عَظْمَ أَحَد مِنَ الاُْمَمِ إِلاَّ بَعْدَ أَزْل(3) وَ بَلاَء). تا قدر و ارزش آن نعمت ها را بشناسند و آنها را گرامى دارند و ازآن به خوبى پاسدارى نمایند. به علاوه همان گونه که امام(علیه السلام) در ادامه سخن مى فرماید: «در سختى هایى که شما با آن روبرو شدید و مشکلاتى که پشت سرگذاردید، درس هاى عبرت فراوانى است (ضعف ها و قوّت هاى شما را نمایان مى سازد و راه حلّ مشکلات را، به شما مى آموزد و تجربه اى براى تمام زندگانى شما خواهد بود).» (وَ فِی دُونِ مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ عَتْب(4) وَ مَا اسْتَدْبَرْتُمْ مِنْ خَطْب مُعْتَبَرٌ). گویا امام(علیه السلام) با این سخنان مى خواهد به یاران خود دلدارى دهد و به سؤالات ناخواسته اى که در ذهن آنان از پیروزى هاى بنى امیّه و ناراحتى هاى یارانش پیدا مى شود، جواب گوید که عجله نکنید! ظلم این ظالمان باقى نمى ماند، مهلت الهى پایان مى گیرد و تازیانه هاى عذاب بر پیکر آنان نواخته مى شود. از مشکلات خود نیز ناراحت نباشید! چرا که این یک سنّت الهى است که جبران خسارات امّت ها، بعد از تحمّل شداید و بلاها بوده; حتّى در عصر پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در جنگ هایى همچون جنگ «احزاب»، زمانى نصرت الهى فرا رسید که لشکر اسلام در شدیدترین فشارها قرار داشت و تا به آن مرحله رسیده بود که قرآن مى فرماید: «وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ... هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً...; از شدّت ترس و ناراحتى جانها به لب رسیده بود... و مؤمنان در آزمون سختى قرار گرفته بودند و شدیداً به لرزه در آمده بودند»(5) درباره قوم «بنى اسرائیل» نیز در قرآن مى خوانیم که آنها هنگامى که در فشارهاى شدید از سوى دشمن قرار گرفتند، به موسى(علیه السلام) گفتند: «أُوذِینَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِیَنَا وَ مِنْ بَعْدِ مَا جِئْتَنَا; پیش از آن که به سوى ما بیایى آزار دیدیم و پس از آمدنت نیز آزار مى بینیم (کى اذیّت و آزار دشمن، تمام خواهد شد؟)» موسى در پاسخ گفت: «عَسَى رَبُّکُمْ أَنْ یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَ یَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الاَْرْضِ فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ; (عجله نکنید) امید است پروردگارتان دشمن شما را هلاک کند و شما را در زمین جانشین آنها سازد، سپس بنگرد چگونه عمل مى کنید(6)». بنابراین، هم در امّت اسلامى و هم در امّت هاى پیشین، این سنّت الهى جارى بوده و یاران امام(علیه السلام) نیز از این سنّت مستثنى نیستند. آرى! همه اینها درس عبرت است، ولى براى آنها که چشم باز و گوش شنوا و قلب دانا دارند! لذا امام(علیه السلام) در ادامه سخن مى فرماید: «ولى نه هر کس که مغز دارد اندیشمند است، و نه هر صاحب گوشى شنوا، و نه هر صاحب چشمى بینا.» (وَ مَا کُلُّ ذِی قَلْب بِلَبِیب، وَ لاَ کُلُّ ذِی سَمْع بِسَمِیع، وَ لاَ کُلُّ نَاظِر بِبَصیر). صفحات تاریخ بشر پر از درس هاى عبرت است. دوران کوتاه عمر ما نیز - اگر درست بنگریم - مملوّ از این درس ها است; بلکه در و دیوار عالم هستى را عبرت ها پوشانده است; ولى افسوس! آنان که باید ببینند و بشنوند و بخوانند و عبرت گیرند، اندکند و به همین دلیل، در همان راههاى خطا گام مى نهند و به همان سرنوشت هاى شوم مبتلا مى گردند. * * * نکته: سرنوشت جبّاران: تمام کسانى که به ذات پاک پروردگار و عدالت او ایمان دارند، معتقدند که اساس این عالم، بر عدل و داد بنا شده، و ظلم و ستم بر خلاف طبیعت جهان آفرینش است; لذا هنگامى که مى بینیم گروهى از جبّاران بر صحنه جهان ظاهر شده و مدّتها به حکومت خود ادامه مى دهند، این سؤال پیدا مى شود که با توجّه به عدل پروردگار و اساس جهان آفرینش، چرا به این گروه امکان فعّالیت داده شده است؟ ولى نباید فراموش کرد که این امر علل مختلفى مى تواند داشته باشد; نخست اینکه: مردم فاسد شوند و کیفر دنیوى آنها چنین حکومتهایى باشد; همان گونه که على(علیه السلام) در وصیّت نامه خود درباره کسانى که نهى از منکر را ترک مى کنند فرمود: «فَیُوَلَّى عَلَیْکُمْ شِرَارُکُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ یُسْتَجَابُ لَکُمْ; اگر چنین کنید بَدان بر شما مسلّط مى شوند، سپس هر قدر دعا مى کنید، مستجاب نمى شود».(7) دیگر اینکه: گاه افراد ظالم و ستمگر داراى کارهاى نیکى هستند که به خاطر همان نیکى ها، مدّتى به آنها مهلت داده مى شود. همان گونه که در حدیثى نقل شده است که: «موسى(علیه السلام) به پیشگاه خداوند عرضه داشت، فرعون را چهارصد سال مهلت دادى در حالى که او ادّعاى خدایى مى کند و پیامبر و آیاتت را تکذیب مى نماید! خطاب آمد که او مردى خوش اخلاق و سهل الحجاب است (یعنى مردم به آسانى مى توانند به او دسترسى پیدا کنند) من دوست داشتم که پاداش این صفات خوب را به او بدهم»(8). سوم: همان چیزى است که در خطبه بالا به آن اشاره شده، که مى فرماید: خداوند در مجازات جبّاران عجله نمى کند، بلکه به آنها مهلت اصلاح مى دهد، شاید بیدار شوند و به راه هدایت باز گردند و دست از ظلم و ستم بکشند. دلیل چهارمى نیز مى تواند داشته باشد و آن اینکه: برخى از آنان به هیچ وجه قابل هدایت نیستند; خداوند به آنها مهلت مى دهد تا پشتشان از بار گناه سنگین تر شود و مجازاتشان شدیدتر گردد. درست مانند کسى که از درختى بالا رود، هر چه بالاتر رود، سقوط او دردناکتر و شکننده تر است. قرآن مى فرماید: «وَ لاَیَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لاَِنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ; آنها که کافر شدند (و راه طغیان پیش گرفتند) تصوّر نکنند اگر به آنان مهلت مى دهیم به سودشان است. ما به آنان مهلت مى دهیم فقط براى اینکه بر گناهان خود بیفزایند و براى آنها عذاب خوارکننده اى (آماده شده) است».(9) بنابراین، هر گاه ظالم و ستمگرى را بر امّتى مسلّط دیدیم، نباید در مسئله عدل گرفتار شک و تردید شویم; چرا که این مسئله، عوامل گوناگونى دارد که در بالا به بخشى از آن اشاره شد.(10) * * * پی نوشت: 1. «يَقْصِم» از مادّه «قَصْم» (بر وزن غصب) در اصل به معناى شکستن توأم با شدّت است; حتّى گاهى به معناى خُرد کردن آمده است و به صورت کنايه در هلاک کردن و نابود کردن به کار مى رود. 2. «يَجْبُر» از مادّه «جَبْر» در اصل به معناى اصلاح کردن چيزى است، اصلاحى آميخته با فشار و قهر; لذا بستن استخوان شکسته را «جبر» و آنچه را بر آن نهاده اند «جبيره» مى نامند و گاه در موارد استعمالات به هر نوع قهر و غلبه و يا هر نوع جبران، اطلاق شده است و از آنجا که قهر و غلبه در بسيارى از موارد با ظلم همراه است، واژه «جبّار» گاه به معناى ظالم به کار مى رود و هنگامى که در مورد خداوند استعمال شود، به معناى جبران کننده و اصلاح کننده، يا قاهر و غالب است و يکى از نامهاى خداوند «جَابِرَ الْعَظْمِ الْکَسيِرِ» است (اصلاح کننده استخوان شکسته). 3. «أَزل» به معناى ضيق و شدّت است. مادّه اصلى آن، «أَزْل» (بر وزن فضل) به معناى حبس است و از آنجا که مشکلات، انسان را در دايره خود محبوس مى کند، به آن «أَزْل» گفته مى شود.  4. «عَتْب» (بر وزن حتم) در اصل به معناى ناراحتى درونى است و از آنجا که سرزنش کردن، از ناراحتى درونى انسان سرچشمه مى گيرد واژه «عتاب» به معناى سرزنش به کار رفته و در خطبه بالا به همان معناى ناراحتى درونى، يا مطلق ناراحتى است. 5. سوره احزاب، آيه 10-11.  6. سوره اعراف، آيه 129.  7. نهج البلاغه، بخش نامه ها، شماره 47. 8. بحارالانوار، جلد 13، صفحه 129.  9. سوره آل عمران، آيه 178. 10. سند خطبه: اين خطبه را (علاوه بر نهج البلاغه) مرحوم كلينى در كتاب روضه كافى و شيخ مفيد در كتاب ارشاد ضمن سخنان على عليه السلام با مقدارى تفاوت آورده اند. ابن اثير نيز در كتاب نهايه كه از كتب لغت است، كلمات پيچيده آن را در جلد اوّل، صفحه 46، مادّه أَزْل نقل كرده است.  
شرح علامه جعفریدر بيان هلاكت مردم: «اما بعد فان الله لم يقصم جباري دهر قط الا بعد تمهيل و رخاء و لم يجبر عظم احد من الامم الا بعد ازل و بلاء» (پس از حمد و ثناي خداوندي، خداوند سبحان هرگز جباران دوراني را شكست نداده است، مگر پس از مهلت و آسايشي كه در آن غوطه‌ور بوده‌اند. و استخوان شكسته‌ي هيچ يك از امت‌ها را جبران نفرموده است مگر پس از قرار دادن آنان در تنگناي زندگي و آزمايش.) حكمت خداوند سبحان چنين است كه گردنكشان قدرت پرست را پس از مهلتي بر زمين بزند و از صفحه روزگار محوشان بسازد و شكست خوردگان مستضعف را پس از آزمايشها و عبور از تنگناها پيروز گرداند و شكست آنان را جبران فرمايد. در آن هنگام كه خداوند به فرشتگان اطلاع داد كه: (من در روي زمين جانشيني قرار مي‌دهم) فرشتگان عرض كردند: خداوندا (آيا قرار مي‌دهي بر روي زمين كسي را كه فساد بر روي زمين براه خواهد انداخت و خونها خواهد ريخت و ما با حمد و ستايش ترا تسبيح مي‌گوئيم و ترا تقديس مي‌نمائيم، خداوند فرمود: من ميدانم آنچه را كه شما نميدانيد.) خداوند سبحان براي نشان دادن عظمت انسان و شايستگي او براي خلقت با بجريان انداختن افساد و خونريزي در زمين بوسيله ي انسانها، كه فرشتگان درباره‌ي آدم و فرزندانش درك كرده بودند، دو دليل بسيار با اهميت براي فرشتگان و آن انسانهائي بيان فرمود كه در امتداد قرون و اعصار خواهند آمد و خواهند پرسيد كه: حكمت آفرينش اين مخلوق چه بوده است كه بر روي زمين فساد مي‌كند و خونريزي‌ها مينمايد و عربده‌هاي ستمكارانش فضا را چنان پر مي‌كند كه ناله‌هاي ستمديدگانش را جز هشياران شنوا كه همواره در اقليت اسفناك بوده‌اند نمي‌شنود. دليل يكم- خداوند سبحان همه‌ي حقائق را به آدم ابوالبشر (ع) تعليم فرمود و سپس آنها را به فرشتگان عرضه نموده فرمود: اگر شما سخني مطابق واقع مي‌گوئيد، درباره‌ي اين حقائق خبري بمن بدهيد. (فرشتگان گفتند: پاك پروردگارا، ما جز آنچه را كه تو بما تعليم فرموده‌اي نمي‌دانيم، توئي دانا و حكيم) شناخت آن حقائق كه با نظر به ضماير موجود در آيات مربوطه از سنخ عاقلان (انسان‌هاي كامل) بوده‌اند، يك آشنائي مجرد با آنها نبوده است، زيرا آشنائي مجرد با حقيقت و كمال غير از حقيقت و كمال گشتن است. پس بدون ترديد منظور خداوندي تيلعم علمي بوده است كه زمينه و منشاء وصول به حقيقت و گرديدن تكاملي است تا حديكه بتواند علت و هدف خلقت آدم وفرزندانش را با فرض فساد و خونريزي‌هائي كه بر روي زمين براه خواهند انداخت توجيه نمايد. لذا وقتي كه اين ارزش بزرگ در وجود آدم براي فرشتگان كشف شد، آنها به محدوديت علم خود اعتراف نمودند. بمقتضاي اين دليل هدف بسيار والائي در خلقت آدم اثبات مي‌شود كه جريان خونريزيها و فساد بر روي زمين نميتواند حكمت و هدف اين خلقت را مختل سازد و سوال از آن بي‌پاسخ بماند. دليل دوم- شايستگي آدم (ع) براي ورود به عالم هستي با نظر به عظمت ذاتي او بود كه بدستور خداوندي مسجود ملائكه قرار گرفت. اين مقامي‌است بس شريف و والا كه شايستگي سجده‌ي فرشتگان را به آدم (ع) اثبات مينمايد و نميتوان گفت كه آن مقام مخصوص خود حضرت آدم (ع) بوده است و بديهي است كه خود آدم منشاء سوال فرشتگان نبوسه است زيرا مقام برگزيدگي او براي نبوت و مسجود قرار گرفتن او براي فرشتگان با فساد و خونريزي بر روي زمين قابل جمع نميباشد. پس بايد گفت: استعداد آن مقام والا يعني دريافت حقائق برين و مسجود قرار گرفتن براي فرشتگان در فرزندان حضرت ابوالبشر هم وجود دارد. پس از اين مقدمه برمي‌گرديم به اصل مطلب در جملات اميرالمومنين عليه‌السلام كه فرمود: (خداوند سبحان هرگز جباران دوراني را شكست نداده است مگر پس از مهلت و آسايشي كه در آن غوطه‌ور بوده‌اند … ) بنابراين، خداوند به ستمكاران و مفسدين و طغيانگران بر روي زمين مهلت ميدهد و ميدان را براي آنان باز ميگذارد. مسلم است كه نتيجه‌ي رها كردن مفسدان و طغيانگران و جباران بر روي زمين، چه بيچارگي و ستمديدگي و استضعاف و تيره‌روزيها براي ناتوانان ببار خواهد آورد. حال اين سوال پيش ميايد كه آيا در شيوع ظلم و كشتار و فساد بر روي زمين بوسيله مستكبران و طواغيت و طغيانگران جبار، مشيت خداوندي در كار نيست؟ پاسخ اين سوال را با بيان چند مطلب مطرح مينمائيم: 1- مهمترين پاسخ اين سوال همانست كه در مقدمه‌ي فوق متذكر گشتيم. در مقدمه‌ي فوق اثبات شد كه حكمت و هدف خلقت انسان بالاتر از آن است كه با جريان فساد و خونريزي‌ها بر روي زمين مختل گردد. 2- انقراض و خاموشي حيات انسانها در اين دنيا يك امر قطعي است، خواه بوسيله‌ي عوامل طبيعي بوده باشد و خواه بوسيله‌ي تعدي و جور همنوعان آنان (تمامي نفوس مرگ را خواهند چشيد و سپس بسوي ما رجوع خواهيد كرد) براي نوع دوم از مرگ كه بوسيله‌ي ظلم و تعدي ستمكاران واقع ميشود، مانند ديگر مرگهاي غير طبيعي (زلزله، سيل، وبا، طاعون، آتش فشاني، غرق شدن در آب و غيرذلك) شهيد تعبير شده است كه لازمه‌اش مورد لطف و عنايت خداوندي قرار گرفتن انساني است كه بدون قدرت و اختيار دفاع با يكي از وسايل مذكور در فوق از اين دنيا چشم بربندد. 3- آدمي با احتمال ورود تعدي و ستم از همنوعان خود، همواره درصدد دفاع از حيات خويش و آماده كردن عوامل ادامه‌ي آن مي‌باشد. اين آمادگي دائمي موجب احساس عظمتي در خود حيات ميگردد كه بتواند آنرا لغو و بيهوده مصرف نمايد، و بايد گفت: اين احساس ضرورت دفاع از حيات چه در برابر عوامل مزاحم طبيعت و چه در مقابل طغيانگري‌هاي ستمكاران از مهمترين عوامل حيات شناسي انسان است كه موجب شناخت ارزش و اهميت آن مي‌باشد. لذا مي‌گوئيم كه: ارزش و اهميت خود حيات است كه آدمي را به دفاع شديد و اكيد از آن وادار مينمايد اگر چه خود دفاع كننده غافل از آن بوده باشد مانند ديگر جانداران. و اگر انسان موفق شود كه از پديده‌ي دفاع شديد از حيات، ارزش و اهميت آن را دريابد، قطعا مي‌تواند بلكه همواره بطور اكيد درصدد برمي‌آيد كه از حيات خود بهترين بهره‌برداري‌ها را داشته باشد. 4- اگر دفاع از حيات با اين نيت انجام بگيرد كه حيات امانت الهي است و تا آخرين لحظات بايد از آن دفاع نمود، همه‌ي تكاپو و تلاش در اين راه عبادت محسوب شده و دليل رشد و كمال انساني بوده و انسان را شايسته‌ي الطاف خداوندي مي‌نمايد. 5- تزاحم جباران و طغيانگري‌هاي آنان مانند ديگر عوامل مزاحم طبيعت موجب گسترش سطوح و استعدادهاي دروني انسانها مي‌باشد، چنانكه روياروئي‌هاي متنوع انسان با عوامل طبيعي موجب كشف ارتباطات بيشتر و متنوع‌تر با طبيعت گشته و باعث كشف ابعاد و نهادهاي فراوان در هويت انساني ميگردد. گمان نرود كه وجود ستم و ستمكاران بجهت مطلوبيت گسترش استعدادها، مطلوب قلمداد ميگردد زيرا وجود شيطان كه قطعا مبغوض خداوندي و اغواكننده‌ي فرزندان آدم (ع) است مطلوب با لذات نيست بلكه پس از سقوط نهائي بوسيله‌ي تكبر مانند كود (مدفوع جانداران) شده است كه مي‌تواند در رويانيدن درخت‌ها و مزارع بكار برود. 6- اما ستمكاران و طغيانگران كه حيات انسان‌ها را بازيچه و وسايل خوشگذراني خود در اين دنيا تلقي نموده، و از فساد و خونريزي در اين دنيا لذت مي‌بند، اگر هم از خود چهره‌اي خندان نمايش بدهند، هرگز مسرتي در درون ندارند. آنان بهتر از همه مي‌دانند كه به ناحق ريختن خون انسانها و افساد روي زمين، هيچ توجيه و تفسيري برنمي‌دارد. و اگر غفلت و سقوط عقلي آنان در حدي باشد كه اصلا براي افساد در روي زمين و خونريزي‌هاي خود نيازي به اقامه‌ي دليل و توجيه احساس نكنند، در اينصورت داخل گروه (آنان مانند جانوران بلكه گمراه‌تر از آنهايند) مي‌باشند. 7- خداوند متعال در قرآن با بيانات مختلفي هشدار به ستمكاران ميدهد از آنجمله: (قطعا پروردگار تو ناظر كار ستمكاران است.) (اما قوم عاد، آنان بناحق در روي زمين استكبار ورزيدند و گفتند كيست نيرومندتر از ما؟ آيا نديده بودند كه خداوندي كه آنانرا آفريده از آنان نيرومندتر است، قوم عاد آيات ما را منكر بودند، ما براي آنان باد طوفاني شديدي در روزهاي نحس فرستاديم تا در زندگي دنيوي عذاب رسوا كننده‌اي به آنان بچشانيم و قطعا عذاب اخروي رسوا كننده‌تر است و آنان مورد ياري قرار نخواهند گرفت.) (و اگر هر كسي كه ستم ورزيده است، همه‌ي آنچه كه در زمين است از آن او بود، براي نجات خود فدا ميكرد و آنان هنگامي كه عذاب را ديدند، پشيماني را در درون خود مخفي ساختند و ميان آنان با عدالت داوري شد و ظلمي بر آنان وارد نخواهد گشت) (و پروردگار تو بخشاينده و مهربان است اگر آنان را بجهت اندوخته‌هاي پليدشان مواخذه مي‌كرد، عذاب را براي آنان تعجيل مي‌نمود، ولي براي آنان موعدي مقرر مي‌فرمايد كه با فرا رسيدن آن موعد پناهگاهي براي خود نمي‌يابند. و آن آبادي‌ها را بجهت ستمگري‌هايشان نابود ساختيم و براي هلاك آنان موعدي قرار داديم.) آياتي ديگر در قرآن مجيد وجود دارد كه از شتابزدگي در طلب انتقام خداوندي براي كفار و ستمكاران نهي فرموده است. از آنجمله: (عجله مكن، جز اين نيست كه محاسبه‌اي براي آنان داريم) درباره‌ي جريان انتقام الهي بجهت كفر و ظلمي كه ورزيده‌اند ممكن است مقصود از موضوع محاسبه، ظلم و اعمال قبيح آنان باشد و ممكن است محاسبه‌ي زماني باشد كه بايد سپري شود، تا قانون انتقام بجريان بيفتد. (و اگر خداوند براي مردم در مجازات آنان درباره‌ي شر عجله مي‌كرد، چنانچه آنان براي وصول به نفع عجله مي‌كنند، اجل آنان بپايان ميرسيد) يعني هلاك مي‌شدند و رخت از زندگي برمي‌بستند. اي رسول ما، تو هم مانند پيامبران اولوالعزم صبور باش و بر عذاب امت تعجيل مكن، گوئي روزي را براي آنچه وعده داده شده‌اند بچشم ببينند آنروز پندارند كه (در دنيا) بجز ساعتي از روز درنگ نداشتند اين قرآن تبليغ رسالت (و اتمام حجتي است بر تمام خلق تا مردم از شهوت و گناه براه طاعت باز آيند) پس آيا در قيامت جز مردم فاسق كسي هلاك خواهد شد؟ (و آنان ترا در نشان دادن عذاب وادار به عجله مي‌كنند و اگر اجل معيني نبود عذاب آنانرا فرا ميگرفت و ناگهان به سراغشان مي‌آمد در حاليكه نمي‌فهميدند.) آيات فوق با كمال صراحت مي‌گويد: انتقام و مجازات قانون دارد و چنان نيست كه مردم بمجرد ارتكاب زشتي‌ها و تعدي و ظلم بايد مجازات شوند، نيز قانون خداوندي اينست كه پاداش نيكوكاران و انسانهائي كه در سبقت بر خيرات تكاپو مي‌كنند در موقع و شرايط معيني به فعليت ميرسد. جمله مورد تفسير كه ميفرمايد: خداوند متعال هرگز جباران دوراني را شكست نداده است مگر پس از مهلت و آسايشي كه در آن غوطه‌ور بوده‌اند. ناظر به قانون عمل و عكس‌العمل و علت و معلول است كه با شرايط و موقعيت‌هاي معيني بجريان مي‌افتند. ستمكار و هر مرتكب زشتي و نابكاري در همان لحظه كه ستم مي‌كند و كار زشت را انجام ميدهد، مجازات دروني در همان لحظه شروع ميگردد، نهايت امر شعوري براي درك و فهم آن ندارد. از تير آه مظلوم ظالم امان نیابد           پيش از نشانه خيزد از دل فغان كمان را (صائب تبريزي) گفتيم اگر انسان نيكو كار عمل نيك انجام بدهد پاداش دروني را در همان لحظه مستحق مي‌گردد، اگر چه بروز عيني آن پاداش ساليان متمادي طول بكشد، بلكه ممكن است اصلا نمود عيني پاداش عمل نيك را در اين دنيا مشاهده نكند و بماند براي ابديت. امتداد زمان و انتزاع ساعت و روز و ماه و سال و قرن و غيرذلك فقط براي ما خاك نشينان معني ميدهد كه با زمان‌سنج مغزي كه داريم آنها را براي خود مطرح مي‌كنيم، در صورتي كه آن واقعيات پشت پرده‌ي طبيعت كه قانون عمل و عكس‌العمل، كار و نتيجه بر مبناي آنها در جريان است، هيچ ارتباطي با آن مفاهيم (ساعت و روز … ) ندارد. لامكاني كه در او نور خدا است          ماضي و مستقبل و حالش كجاست كشش زمان مانند گسترش مكان و فضا براي ما مطرح است بوسيله‌ي كالبد مادي و اجزاء و نيروهاي مادي با جهان طبيعي در ارتباط قرار ميگيريم در نتيجه مثلا علت را امروز بوجود مي‌آوريم و گمان مي‌كنيم كه فقط علت بطور مجرد امروز بوجود آمده است و معلولي كه پس از ماهها يا سالها حتي پس از قرنها بوجود مي‌آيد، واقعيتي است كه ما بين آن و علتش آن همه فاصله زماني وجود دارد، در صورتيكه علت مفروض در همان لحظه كه بوجود آمده است، منهاي كشش زمان معلول خود را وارد پهنه‌ي هستي نموده و اين موضع‌گيري ما است كه آن فاصله‌ي زماني يا مكاني را واقعيت بخشيده است. بنابراين، ستمكاران فريب عدم مشاهده‌ي عيني نتيجه‌ي ستم و جوري را كه انجام مي‌دهند، ميخورند و نمي‌دانند. خداوند سبحان شكست خوردگان مستضعف را پس از آزمايش‌ها و عبور از تنگناها پيروز ميگرداند و شكست آنانرا جبران مينمايد در آغاز اين مبحث گفتيم كه ارزش و عظمت حيات موقعي روشن ميشود كه با مشقت و زحمت وتكاپو و تلاش ادامه پيدا كند. كساني كه توقع دارند حيات را مانند شربتي گوارا در يك ليوان مرصع در قصري با شكوه (در آنجا كه خواسته‌هاي آنان در همان لحظه‌ي خواستن برآورده مي‌شود) به گلويشان ريخته شود، هرگز طعم ارزش و عظمت حيات را نخواهند چشيد. و بهمين جهت بوده است كه در همه‌ي دورانهاي تاريخ و در همه‌ي اقوام و ملل اشخاصي كه بدون زحمت و تكاپو در رفاه و آسايش بوده‌اند، نتوانسته‌اند فلسفه و هدفي معقول براي زندگي خود دريابند. بي‌جهت نيست كه انسانهاي امروزه در جوامع فراواني حيات خود را بعنوان يك پديده‌ي جبري به دوش مي‌كشند، نه اينكه با اشتياق وصول به هدف معقولي زندگي مي‌نمايند. علت كشش جبري زندگي همان است كه متذكر شديم كه زندگي جبري ماشيني محض درمي‌يابند. لذا حيات آنان نه هدفي مافوق همان پديده‌هاي ماشيني تعيين شده ميشناسد و نه احتياجي به تكاپو و تلاش براي استمرار حيات مي‌بينند. خداوند متعال در آياتي از قرآن مجيد همين معني را تذكر داده است از آنجمله: (و ما اراده كرده‌ايم به آنان كه در زمين مستضعف شده‌اند احسان نموده آنانرا پيشواياني قرار بدهيم و آنانرا وارثان زمين نمائيم) (و ما به آن قومي كه مستضعف مي‌شدند مشارق و مغارب زمين را كه آنها را مبارك گردانيديم واگذار كرديم و كلمه‌ي اعلاي پرودگار تو بر بني‌اسرائيل در برابر شكيبائي كه كردند تمام شد و آنچه را كه فرعون و قوم او انجام مي‌دادند از قصرها و كاخهاي مجلل و درختان (و غيرذلك) نابود ساختيم). پيروزي مسلمانان در صدر اسلام تحقق نيافت مگر پس از تحمل ناگواريها و مشقت‌هاي فراوان. از آنجمله در جنگ احزاب بود كه خداوند ميفرمايد: (اي اهل ايمان بياد آوريد نعمتي را كه خدا به شما عطا كرد وقتي كه لشكر بسياري از كافران بر عليه شما جمع شدند، پس ما به مدد و ياري شما بادي تند و سپاهي بسيار فرشتگان كه به چشم نمي‌ديديد فرستاديم و خدا خود به اعمال شما آگاه بود بياد آريد وقتي را كه لشكر كفار از بالا و زير بر شما حمله‌ور شدند و چشمهاي حيران شد جانها به گلو رسيد و به وعده‌ي خدا گمانها مختلف گرديد (مومنان به فتح اسلام و ديگران در گمان بد بودند) در آنجا مومنان امتحان شدند (و ضعيفان در ايمان؟) سخت متزلزل گرديدند). بديهي است كه بشر حتي اگر پرارزش‌ترين كالا را ارزان بخرد، يا اصلا بدون تلاش تصاحب كند قدر آنرا آنچنانكه هست بجاي نخواهد آورد زيرا: اي گرانجان خوار ديدستي مرا        زانكه بس ارزان خريدستي مرا هر كه او ارزان خرد ارزان دهد         گوهري، طفلي به قرص نان دهد (مولوي) بنظر ميرسد اميرالمومنين عليه‌السلام اين سخنان را بازگوكننده‌ي سنت خداوندي در نابود كردن ستمگران و نجات دادن بينوايان و مستضعفان ميباشد، براي آن عده از مردم و لشكريانش فرموده است كه از استكبار و طغيانگري معاويه و عمرو بن عاص‌ها به تنگ آمده بودند و از مشاهده‌ي طول زمان بيچارگي و بينوائي مستضعفان در زير چنگال آنان دنيا را تيره و تار ميديدند. حقيقت اين است كه اگر كسي به سنت خداوندي درباره‌ي مهلت دادن به ستمگران و خودكامگان و انداختن ضعفاء و بينوايان به مشقت‌ها و آزمايش‌ها معتقد نباشد و فلسفه‌ي آنرا نداند، از مشاهده‌ي ستمكاري‌هاي طولاني ظالمان و انواع ستم‌هائي كه آنان بدون اعتناء به كرامت انساني و بدون توجه به عظمت حيات كه بزرگترين جلوه‌گاه مشيت خداوندي در روي زمين است، مرتكب مي‌گردند در حيرت فرو ميرود. لذا براي تفسير و توجيه اين سنت به آن اندازه كه درخور انديشه‌ي ماست، فلسفه‌اي كه مي‌توان در نظر گرفت، همان عظمت و ارزش حيات است كه با جريان سنت مزبور الهي روشن ميگردد. بار الها تو خود ميداني كه در اين دوران ما جور و ستم مستكبران قدرت پرست و از خدا بيخبر بر ضعفاء و بينوايان به چه حدي رسيده است، آه‌ها و ناله‌هاي دردمندان فضاي كيهاني را پر كرده است، لطف و عنايت ربانيت را شامل حال اين دردمندان كه از پديده‌ي حيات جز اندوه و ناله بر آنها چيزي نمانده است، بفرما. (براي شما مردم در مشقت و سختي‌هائي كه رو به سوي آنها ميرويد و در آن حوادث بزرگي كه پشت سر گذاشته‌ايد، عواملي براي عبرت و تجربه وجود دارد). براي انسانهاي هشيار، حوادث روزگاران اوراق كتابي است كه براي (حيات معقول) آنان نوشته شده است. چه پر معني است اين كتاب براي كساني كه قصد خواندن آنرا داشته باشند واقعا وضع ما آدميزادگان شگفت‌آور است، اگر درصدد آموزش برآئيم، از حركت مورچه‌اي كه پوست جوي را به دهان گرفته و روانه‌ي لانه‌ي محقرش ميباشد، تا در زمستان قوت و توشه‌ي زندگي خود را زير سر داشته باشد، (حركت هدفدار) درس‌هائي براي گرديدن فرا ميگيريم كه حتي ممكن است صدها مجلد كتاب نتواند از عهده‌ي تعليم يكي از آن دروس برآيد! و اگر بخواهيم بي‌اعتنائي به واقعيات و حقائق نمائيم چنان از آنها ميتوانيم چشم بپوشيم و بگذريم كه گوئي زندگي ما در خلا محض سپري ميشود، يا اصلا چشم نداريم تا چيزي را ببينيم و يا در ديدگاه ما چيزي براي ديدن وجود ندارد! ما يا عقل و خرد نداريم و يا ماده و قضيه‌اي براي تعقل و اعمال خرد وجود ندارد!! در آن هنگام كه رويدادهاي آموزنده كه تبلورگاه اصول و قوانين پايدار ميباشند نتوانند ما را براي آموزش به خود جلب نمايند، اگر سراغ عامل اصلي اين بيخالي و چشم‌پوشي را بگيريم خواهيم ديد اين عامل جز ناهشياري و غفلت از حيات و اصول آن، چيز ديگري نمي‌باشد. در اينجا ممكن است كسي توهم كند كه چگونه ممكن است رويدادهاي زندگي در اين دنيا آموزنده باشد، ولي انسانها با داشتن حواس و نيروي انديشه و تعقل از آن رويدادها براي خود تجربه و عبرت نيندوزند؟ لذا اميرالمومنين عليه‌السلام براي دفع اين توهم مي‌فرمايد: (بدانيد هر صاحب قلبي از خرد برخوردار نيست (چنانكه) هر دارنده‌ي گوشي شنوا نبوده و هر ناظري بينا نيست). اين مضمون هم در آياتي فراوان از قرآن كريم آمده است از آن جمله: براي (آنان دلهائي است كه بوسيله‌ي آنها نمي‌فهمند و چشماني است كه بوسيله‌ي آنها نمي‌بينند). اين اشخاص كه نمي‌فهمند و نمي‌بينند و نمي‌شنوند نه از آن جهت است كه وسائل فهم و بينائي و شنوائي آنان بطور طبيعي مختل گشته است، بلكه از آن جهت است كه مدير درون آنان (من) بجهت قرار گرفتن در جاذبه‌ي غرائز حيواني وسائل مزبور را به اهداف و خواسته‌هاي خويش كه اشباع آن غرائز است، مشمول داشته است و اگر چنين بود كه هر كسي از وسائل درك و شناخت بطور طبيعي برخوردار بود، بالضروره از معرفت بهره‌مند مي‌گشت، وجود صاحب نظران و اصحاب معرفت در اقليت اسف‌انگيزي كه در تمامي طول تاريخ ديده مي‌شود، نبود. ولي اگر در فرهنگ اقوام و ملل گشت و گذاري داشته باشيم، خواهيم ديد در همه‌ي فرهنگها مضمون اين جمله (كه انسان موفق به معرفت توام با انسانيت مانند كيمياء است) وجود دارد. در اين سخن كوتاه دقت فرمائيد: (اگر ديديد كه در شمارش انسانهاي كمال يافته در يك قرن از شماره‌ي انگشتان دست (ده تا) تجاوز كرديد، حتما بدانيد به اختلال باصره مبتلا هستيد).   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 644 مقصود امام (ع) از بيان اين خطبه توبيخ و سرزنش امّت، است كه به دليل اختلافى كه در دينشان پيدا كرده بودند و هر كدام بر حسب آرا و انديشه خود در مسائل دينى و فقهى عمل مى كردند، آنها را نكوهش مى كند، چه با وجودى كه امام (ع) در ميان امّت بود، به آن حضرت مراجعه نمى كردند و به دانش خود متّكى بودند.  فقوله: «امّا بعد الى قوله ببصير»،  عبارت فوق بيان كننده دليل صدور خطبه مى باشد و چنين به نظر مى رسد كه امام (ع) علّت بيان اين خطبه را خود رايى مردم در عدم مراجعه به آن حضرت دانسته كه ناشى از تكبّر آنها در فراگيرى دانش و استفاده معنوى نبردن از محضر امام (ع) بوده است. راحت طلبى آنها موجب شد تا براى شناخت حقيقت دين به خود زحمتى ندهند و در جهت دورى جستن از اشتباه تلاشى نكنند و رنجى را متحمل نشوند.  به اين دليل آنان را از گرفتار شدن به سرنوشت شوم ستمكاران مى ترساند و از اين كه به دليل اختلاف آرا اساس دين را ترك كنند و نهايتا زمينه هلاكت و نابودى خود را فراهم آورند آنها را، بر حذر داشته مى فرمايد: خداوند هيچ ستمگر روزگارى را درهم نشكست، مگر پس از مهلت زياد و آسايش فراوانى كه به وى مرحمت فرمود، و آنها بدان مهلت و رفاهى كه داشتند، مغرور و در خوشگذرانى و لذّت غرق شدند، در نتيجه از آخرت رو برگردانيدند. و ياد خدا را فراموش كردند و آماده ترك دستورات دين، كه نظام جهان بر آن استوار است شده زمينه هلاكت خود را آماده ساختند چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً».  امام (ع) براى تكميل و تأييد موضوع فوق مى فرمايد: خداوند شكست هيچ امتى را جبران نكرد، مگر بعد از سختيها و مشكلاتى كه تحمّل كردند. استوارى يافتن استخوان شكسته را استعاره بالكنايه از نيرومندى بعد از ضعف و ناتوانى آورده اند. صدق اين حقيقت كه: پيروان انبيا پس از ناتوانى نيرومند شده اند، روشن است. زيرا هر جمعيّتى كه به منظور يارى دين از انبيا تبعيّت كرده اند و يا براى رسيدن به دنيا از پادشاهشان پيروى كرده اند بمقصود نرسيده اند، مگر پس از سپرى كردن دوران ضعف و ناتوانى، و حمايت كردن از يكديگر، و گرفتار شدن بدشواريهاى طاقت فرسايى كه موجب آمادگى توسّل بدرگاه خداوند متعال شده است و دلهاى آنها را به هم نزديك و اراده آنها را براى رسيدن به پيروزى آماده كرده است.  اين سخن امام (ع) وجوب وحدت در دين و تفرقه نداشتن در آرا را گوشزد مى كند، چه تفرقه در رأى، موجب شود كه مردم گروه گروه و متفرق شوند و در نتيجه دچار سستى و ناتوانى و ضعف گردند، در صورتى كه تمام اين حالات به طورى كه قبلا بيان شد خلاف خواسته شارع مقدس مى باشد.  احتمال ديگرى كه در شرح سخن امام (ع): «لم يقصم جبّارى دهر...» داده مى شود اين است كه منظور حضرت از «ستمكاران روزگار» كنايه به معاويه و يارانش باشد، و مقصود از: «لم يجبر عظم احد...» پيروان امام (ع) باشند. با فرض صحّت اين احتمال با عبارت اوّل مردم را آگاه مى سازد كه ستمكاران هر چند دوران حكومت و اقتدارشان طولانى شود، اين فرصت و مهلتى است كه خداوند به آنها داده است تا پيمانه گناهشان لبريز و آماده هلاكت شوند و با عبارت دوّم، تسلّى خاطرى به يارانش مى دهد كه هر چند شما ضعيف و گرفتار باشيد، براى كسانى كه بخواهد يارييشان كند، سنّت پروردگار چنين است كه پس از ابتلا و رنج و گرفتارى آنان را پيروز فرمايد.  پس از بيان اين حقيقت امام (ع) مردم را بر اختلاف و پراكندگى رأى در دين و مذهب توبيخ مى كند، چه اختلاف نظر و پراكندگى رأى موجب طولانى شدن اندوه و ضعف در مقابله با دشمن مى گردد.  قوله عليه السلام: «و فى دون ما استقبلتم من عتب و استدبرتم من خطب»،  از تذكّر و عتابى كه از ناحيه من به استقبال شما آمده (بايد عبرت بگيريد) و از ترس و هراسى كه در صدر اسلام از ناحيه مشركين ديده ايد پند بياموزيد، آن گاه كه شما اندك بوديد و دستور چنين بود كه بهنگام جنگ هر فردى در برابر ده نفر مقاومت كند. سپس خداوند شما را يارى و دلهايتان را نسبت به يكديگر مهربان كرد و به وسيله تازه مسلمانهايى كه بدين شما داخل مى شدند كمبودتان را جبران و شكست شما را برطرف ساخت، چه عبرتى براى عبرت گيرنده از اين بالاتر مى تواند باشد اينك و در حال حاضر اگر اتّحاد در دين نداشته باشيد، و تلخيهاى بى ياورى را بچشيد و دچار اختلاف رأى شويد، چنان كه متأسفّانه هستيد (با وجودى كه به لحاظ شمارش عدّه زيادى را تشكيل مى دهيد) زيادى افراد شما مشكلى را حل نمى كند.  و به سخن ديگر گويا امام (ع) مى فرمايد: عبرت گرفتن از گذشته كه در برابر مشركين، اندك و بسختى گرفتار بوديد، ايجاب مى كند، كه در دين متّحد بوده و در رأى و نظر نيز متفرّق نباشيد. به پند و اندرز من گوش بسپاريد تا من شما را به اصول و فروع دين آگاه سازم.  قوله عليه السلام: «فما كل ذى قلب بلبيب الى قوله ببصير»،  مقصود امام (ع) از «ذى قلب» انسان مى باشد، و روشن است كه انسان گاهى عقل خود را از دست مى دهد و منظور از «لبّ» عقل و ذكاوت و تيزهوشى است. به كار بردن «لبّ» در مفهوم عقل و خرد، در حقيقت آن نتيجه اى است كه از عقل و خرد گرفته مى شود. بنا بر اين «لبيب» آن كسى است كه از عقلش در موردى كه نياز بفكر دارد استفاده كند. به عبارت روشن تر به نتيجه عقل و خرد «لبّ» گفته مى شود نه خود عقل و بدين طريق كسانى را «سميع» و «بصير» مى گويند كه از شنيدنيها و ديدنيها پند بگيرند، و به اصلاح امر آخرتشان بپردازند، چنان كه خداوند متعال در اين زمينه مى فرمايد: «أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها» و باز مى فرمايد: «أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها ...» فايده اى كه امام (ع) از اين عبارت مورد نظر دارد، وادار كردن انسانها بر عبرت گرفتن است، تا اگر كسى از حقايق پند آموخت، نابخرد، ناشنوا و نابينا بشمار نيايد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 241 و من خطبة له عليه السّلام و هى السّابعة و الثمانون من المختار فى باب الخطب و هي مرويّة في كتاب الرّوضة من الكافي باختلاف كثير تطلع عليه إنشاء اللَّه بعد الفراغ من شرح ما أورده السيد (ره) في الكتاب و هو قوله عليه السّلام:أمّا بعد فإنّ اللَّه سبحانه لم يقصم جبّاري دهر قطُّ إلّا بعد تمهيل و رخاء، و لم يجبر عظم أحد من الامم إلّا بعد أزل و بلاء، و فى دون ما استقبلتم من عتب، و استدبرتم من خطب معتبر، و ما كلّ ذي قلب بلبيب، و لا كلّ ذي سمع بسميع، و لا كلّ ذي ناظر ببصير.اللغة:(قصمه) يقصمه من باب ضرب كسره و ابانه أو كسره و ان لم يبن و (الجبار) كلّ عات و (مهّله) تمهيلا أجّله و (رخى) العيش و رخو بالياء و الواو رخاوة من باب تعب و قرب إذا اتّسع فهو رخيّ على وزن فعيل و الرّخا اسم منه، و في بعض النسخ الارجاء بالجيم من باب الافعال و هو التّأخير فيكون عطفه على التّمهيل من باب التوضيح و التّفسير و (جبرت) العظم جبرا من باب قتل أصلحته و (الأزل) الضّيق و الشّدة و (العتب) بالسّكون الموجدة و يروى بفتح التّاء و هو الشدّة و الأمر الكريه و (الخطب) الأمر المعظم كما في قوله: «فما خطبك يا سامريّ»، و يروى من خصب بالصاد المهملة و هو السّعة و رخاء العيش.و في بعض النّسخ استقبلتم من خطب و استدبرتم من عتب.المعنى:اعلم أنّ مقصوده عليه السّلام بهذه الخطبة توبيخ النّاس و ذمّهم على اختلافهم في الدّين و عدولهم عن الامام المبين و استبدادهم بالآراء و اعتمادهم على الأهواء فمهّد عليه السّلام أوّلا مقدّمة متضمّنة للتّخويف و التّحذير و التّنبيه و التّذكير و قال: (أمّا بعد) حمد اللَّه و الثّناء عليه و الصلاة على رسوله و آله (فانّ) عادة (اللَّه سبحانه) قد جرت في القرون الخالية و الامم الماضية على أنّه (لم يقصم حبّاري دهر قط) و لم يكسر عظام أحد منهم و لم يهلكهم (إلّا بعد تمهيل و رخاء) أفلم تر أولاد سبا فلقد آتاهم اللَّه سوابغ الآلاء و روافغ النّعماء و كان لهم في مسكنهم جنتان.«كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشْكُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ فَأَعْرَضُوا..».فأرسل عليهم سيل العرم و مزّقهم بما كفروا كلّ ممزّق. «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ»*.أ و لم تر إلى شدّاد بن عاد كيف بنى: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 244 «إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ ... وَ فِرْعَوْنَ ذِي الْأَوْتادِ» الذي طغى في البلاد و من حذا حذوهما ممّن ملك الرّقاب و تسلّط على العباد فأكثر فيهم الفساد.«فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ  إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ»*.و مقصوده عليه السّلام بهذا الكلام إنذار من قصده بالافهام من أهل زمانه و تحذيرهم من الانغماس في الغفلة و الافتتان بالرخاء و الدّعة و الاغترار ببضاضة الشّباب و غضارة الصّحة كيلا يلحقهم ما لحق من قبلهم و لا يأخذهم ربّهم بسوء فعلهم فيكونوا عبرة لمن بعدهم (و لم يجبر عظم أحد من الامم) و لم يظهرهم على عدوّهم (إلّا بعد أزل و بلاء) و ضيق و عنا.و تصديق ذلك في الامم الماضية بما وقع لبني اسرائيل من فرعون حيث جعلهم في الأرض شيعا يذبّح أبنائهم و يستحيى نسائهم و فيه بلاء مبين فلما تمّت البليّة و عظمت الرزية جبر اللَّه كسرهم و شدّ أزرهم و أغرق فرعون و جنوده أجمعين و منّ على الّذين استضعفوا في الأرض و جعلهم أئمّة و جعلهم الوارثين.و في الأمة المرحومة بما وقع يوم الأحزاب عند اجتماع العرب الأتراب إذ زاغت الأبصار و بلغت القلوب الحناجر و ابتلى المؤمنون و زلزلوا زلزالا شديدا و قالوا هذا ما وعدنا اللَّه و رسوله و صدق اللَّه و رسوله و ما زادهم إلّا إيمانا و تسليما و قال المنافقون ما وعدنا اللَّه و رسوله إلّا غرورا فلما ابتلوا بذاك و أيقنوا بالقتل و الهلاك أنعم اللَّه عليهم و أعانهم بريح و جنود لم يروها و كان اللَّه قويّا عزيزا.و في هذا الكلام تنبيه على الثبات و الصبر و رجاء الظّفر و النّصر و عدم اليأس من روح اللَّه و القنوط من رحمة اللَّه عند ضيق المسالك و التقحّم في المهالك، هذا.و يحتمل أن يكون مقصوده عليه السّلام بالفقرة الأولى أعنى قوله: لم يقصم جبّاري منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 245 دهراه الاشارة إلى مآل حال معاوية و أمثاله من جبابرة دهره عليه السّلام و الباغين عليه من طلحة و الزّبير و من حذا حذوهما من العتاة، و التنبيه على أنّ اللَّه يقصم ظهرهم و يكسر صولتهم و يسلبهم ملكهم و دولتهم و إن طالت مدّتهم و شوكتهم كما قال تعالى: «أَ فَرَأَيْتَ إِنْ مَتَّعْناهُمْ سِنِينَ ثُمَّ جاءَهُمْ ما كانُوا يُوعَدُونَ ما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يُمَتَّعُونَ».و بالفقرة الثانية أعنى قوله و لم يجبر عظم أحداه تسلّي همّ أصحابه و كأبتهم بالوهن و الضعف و الضّنك و الضّيق الذي أصابهم من المتخلّفين و معاوية و أصحابه و حثّهم على الاتفاق و الايتلاف و تحذيرهم من التّفرق و الاختلاف، إذ في الاجتماع رجاء النّصرة و الاختلاف مظنة المغلوبية.و يؤيد هذا الاحتمال في الفقرتين و يعاضده التّأمل في ساير فقرات الخطبة على رواية الرّوضة الآتية (و في دون ما استقبلتم من عتب و استدبرتم من خطب معتبر) يحتمل أن يكون المراد بالعتب الذى استقبلوه عتابه عليه السّلام و موجدته عليهم بتشتّت الآراء و تفرّق الأهواء، و هو على رواية العتب بسكون التّاء، و بالخطب الذى استدبروه الامور المعظمة و الملاحم التي وقعت بعد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يوم السّقيفة و يوم الشورى و يوم الدّار و أن يكون المراد بالعتب الشدائد و الكرايه التي أصابتهم من المتخلّفين و هو على رواية العتب بفتح التّاء و بالخطب الأهوال التي كانوا يرونها من المشركين في بدء الاسلام حيث كانوا قليلين و كان المشركون كثيرين فأيّدهم اللَّه بنصره بالتأليف بين قلوب المؤمنين و أظهرهم على الكافرين. (و) كيف كان فهو عليه السّلام يقول: إنّ فيما استقبلتم و استدبرتم من الامور المفيدة للاتّعاظ و الاعتبار لعبرة لأولي الفهم و العقل و الذكاء، و موعظة لذوي الأبصار و الأسماع، و إنّما يتذكر اولو الألباب، و يعتبر السّميع البصير المميّز للقشر من اللّباب، لأنّهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 246 المنتفعون بالعبر و الحائزون قصب السّبق في مضمار الاعتبار بصحيح النّظر إذ (ما كلّ ذي قلب بلبيب و لا كلّ ذي سمع بسميع و لا كلّ ذي ناظر ببصير) فربّ قوم لهم أرجل لا يمشون بها، و لهم أيد لا يبطشون بها، و لهم عقول لا يفقهون بها، و لهم آذان لا يسمعون بها، و لهم أعين لا يبصرون بها، و في ذلك تحريص على الاتّعاظ و الاعتبار و ترغيب في الازدجار و الادّكار.الترجمة:اين خطبه شريفه متضمن توبيخ و مذمت خلق است بجهت اختلاف ايشان در دين و تشتّت آراءشان در احكام شرع مبين و عدول ايشان از تمسك حبل المنين كه عبارتست از امام زمان و زمين مى فرمايد:أمّا بعد از حمد و ثناى الهى و صلوات بر حضرت. رسالت پناهى پس بدرستى كه خداوند تعالى نشكست هرگز گردنكشان روزگار را مگر بعد از مهلت و وسعت در حيات، و اصلاح نفرموده است استخوان شكسته احدى را از امّتهاى پيغمبران مگر بعد از شدّت و تنگى و امتحان، و در نزد آنچه استقبال نموديد از ملامت و عتاب من و استدبار كرديد از أهوال و كارهاى بزرك زمن عبرتست صاحب عبرت و بصيرت را، و نيست هر صاحب قلب عاقل و دانا، و نه هر صاحب گوش سميع و شنوا و نه هر صاحب نظر بصير و بينا.  
بخش ۲ : نکوهش خودرأیی و هواپرستی [منبع]

فَيَا عَجَباً! وَ مَا لِيَ لَا أَعْجَبُ مِنْ خَطَإِ هَذِهِ الْفِرَقِ عَلَى اخْتِلَافِ حُجَجِهَا فِي دِينِهَا، لَا يَقْتَصُّونَ أَثَرَ نَبِيٍّ وَ لَا يَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِيٍّ وَ لَا يُؤْمِنُونَ بِغَيْبٍ وَ لَا يَعِفُّونَ عَنْ عَيْبٍ، يَعْمَلُونَ فِي الشُّبُهَاتِ وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَاتِ، الْمَعْرُوفُ فِيهِمْ مَا عَرَفُوا وَ الْمُنْكَرُ عِنْدَهُمْ مَا أَنْكَرُوا، مَفْزَعُهُمْ فِي الْمُعْضِلَاتِ إِلَى أَنْفُسِهِمْ وَ تَعْوِيلُهُمْ فِي الْمُهِمَّاتِ عَلَى آرَائِهِمْ، كَأَنَّ كُلَّ امْرِئٍ مِنْهُمْ إِمَامُ نَفْسِهِ، قَدْ أَخَذَ مِنْهَا فِيمَا يَرَى بِعُرًى ثِقَاتٍ وَ أَسْبَابٍ مُحْكَمَاتٍ.

لَا يَعِفُّونَ : خوددارى نمى كنند. 
لا يَقتَصّون : پيروى و تعقيب نمى كنند 
أثَر : نشانه و رد پا 
لا يَعِفّون : دست برنمى دارند، خوددارى نمى كنند، از ماده عفت 
مَفزَع : محلى كه موقع ترس انسان به آنجا پناه مى برد، (پناهگاه) 
مُعضِلات : كارهاى مشكل جمع معضلة 
تَعويل : تكيه و اعتماد كردن 
در شگفتم، چرا در شگفت نباشم از خطاى گروه هاى پراكنده با دلايل مختلف كه هر يك در مذهب خود دارند نه گام بر جاى گام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى نهند، و نه از رفتار جانشين او پيروى مى كنند، نه به غيب ايمان مى آورند و نه خود را از عيب بر كنار مى دارند، به شبهات عمل مى كنند و در گرداب شهوات غوطه ورند، نيكى در نظرشان همان است كه مى پندارند، و زشتى ها همان است كه آنها منكرند. 
در حل مشكلات به خود پناه مى برند، و در مبهمات تنها به رأى خود تكيه مى كنند، گويا هر كدام، امام و راهبر خويش مى باشند كه به دستگيره هاى مطمئن و اسباب محكمى كه خود باور دارند چنگ مى زنند. 
(3) پس شگفتا و چگونه به شگفت نيايم از خطاء و اشتباه كارى اين فرقه هاى گوناگون كه دليلهاى ايشان در دينشان با يكديگر اختلاف دارد (و در هر امرى اعتماد بر دليلهاى خود دارند و) از سنّت پيغمبرى پيروى نكرده به كردار وصيّى اقتداء نمى نمايند (اگر پيروى مى كردند اختلاف در دينشان نبوده از عذاب الهىّ مى رهيدند) و ايمان بغيب (خدا و روز رستخيز) نمى آورند و از زشتى (حرام و شبهه) خوددارى نمى نمايند (پس اگر بنا ديده گرويده و از زشتى خوددارى مى كردند به دليلهاى نادرست خود كه موجب اختلاف در دينشان شد اعتماد نداشتند) 
(4) در شبهات (آنچه بر ايشان مشتبه است، طبق رأى نادرست خود) رفتار نموده از خواهشهاى نفس پيروى ميكنند، معروف و پسنديده نزد ايشان چيزى است كه خودشان نيكو شناخته اند و منكر و ناشايسته پيش آنها چيزيست كه خودشان بد دانسته اند، 
(5) در مشكلات پناهگاهشان خودشان هستند (در حلّ احكام مشكله بخود مراجعه نموده و بنظر خويشتن رفتار مى نمايند اگر چه مخالف گفته خدا و رسول باشد) و در امور پوشيده (معارف الهيّه) اعتمادشان بر رأيهاى (نادرست) خودشان است (اگر چه بر خلاف عقل و دين باشد) گويا هر مردى از ايشان (در امر دين) در آنچه مى بيند (حكم هر مسئله كه بيان ميكند) پيشواى خود است كه بندهاى استوار و دلائل محكمه از خويش گرفته است (و بآنها استدلال مى نمايد و اعتقادش اينست كه هر حكمى كه به رأى نادرست خود اجتهاد كرده مانند حكم الهى است).
در شگفتم، و چرا در شگفت نباشم از خطاهاى اين فرقه هاى گوناگون كه هر يك را هم در دين خود حجّت و دليلى ديگر است. از هيچ پيامبرى پيروى نمى كنند و به هيچ وصى پيامبرى اقتدا نمى نمايند و به غيب ايمان ندارند و از عيب نمى پرهيزند. اعمالشان شهبت آميز است و در طريق اميال و هواهاى نفسانى خود گام مى زنند. هر چه را كه خود پسندند نيكش دارند و هر چه را كه ناخوش دارند منكر شمارند. 
در مشكلات به افكار و انديشه هاى خود پناه مى برند و در مبهمات به آراى خود تكيه دارند. هر يك از آنها گويى كه خود پيشواى خود است و چنان پندارد كه خود محكم ترين دستگيره ها و استوارترين وسيله هاست. 
راستى عجيب است! و چرا تعجّب نکنم از خطا و اشتباه اين گروهها(ى پراکنده) با دلائل مختلفى که بر مذهب خود دارند! نه گام در جاى گام پيامبرى مى نهند و نه از عمل وصىّ (پيامبر) پيروى مى کنند، نه به غيب ايمان مى آورند و نه خود را از عيب برکنار مى دارند. پيوسته در درون شبهات عمل مى کنند و در مسير شهوات گام بر مى دارند. کار نيک در نظرشان همان است که خود نيک مى پندارند و منکر و زشتى همان است که خود منکر و زشت بدانند; پناهگاه آنها در حلّ مشکلات خودشانند و در حوادث مهم (و مبهم) تنها به آراى (ناقص) خويش تکيه مى کنند. گويى هر کدام از آنها، امام خويشتن اند که به دستگيره هاى مطمئن و اسباب محکمى -به پندار خود- چنگ زده اند.
در شگفتم و چرا شگفتى نكنم از خطاى فرقه هاى چنين، با گونه گونه حجّتهاشان در دين. نه پى پيامبرى را مى گيرند و نه پذيراى كردار جانشينند. نه غيب را باور دارند، و نه عيب را وامى گذارند. به شبهتها كار مى كنند و به راه شهوتها مى روند. 
معروف نزدشان چيزى است كه شناسند و بدان خرسندند، و منكر آن است كه آن را نپسندند. در مشكلات خود را پناه جاى، شمارند، و در گشودن مهمّات به رأى خويش تكيه دارند. 
گويى هر يك از آنان امام خويش است كه در حكمى كه مى دهد -بى تشويش است- چنان بيند كه به استوارترين دستاويزها چنگ زده و محكمترين وسيلتها را به كار برده. 
عجبا! چرا در عجب نباشم از اشتباه كاريهاى اين فرقه ها با اختلاف دلايلى كه در دينشان دارند از اثر هيچ پيامبرى پيروى نمى كنند، و به عمل هيچ جانشينى اقتدا نمى نمايند، و به هيچ غيبى ايمان نمى آورند، و از هيچ عيبى عفّت نمى ورزند. به شبهات عمل مى كنند، و در شهوات سير مى نمايند. 
معروف در ميان آنان چيزى است كه خود معروف دانند، و منكر نزدشان همان است كه خود منكر مى دانند. پناهگاهشان در مشكلات خودشان هستند، و اعتمادشان در امور مبهم بر رأى و نظرشان است، گويى هر كدام از آنان امام خود است، و هر شخصى گمان مى كند در آرائش به ريسمانهاى محكم و سبب هاى استوار چنگ زده است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 614-610   خودرأیى سرچشمه اصلى اختلاف: از آنجا که در آخرین جمله هاى بخش گذشته این خطبه، سخن از درس هاى عبرت، در زندگى انسانها بود، امام(علیه السلام) در این بخش به یکى از موارد مهم این عبرت ها اشاره مى کند و آن اختلاف شدید افراد و اقوامى است که پیروى انبیا و اوصیا را رها مى کنند و در ظلمات و گمراهى سرگردان مى شوند، مى فرماید: «راستى عجیب است! و چرا تعجّب نکنم از خطا و اشتباه این گروهها(ى پراکنده) با دلائل مختلفى که بر مذهب خود دارند! نه گام در جاى گام پیامبرى مى نهند و نه از عمل وصىّ (پیامبر) پیروى مى کنند، نه به غیب ایمان مى آورند، و نه خود را از عیب بر کنار مى دارند» (فَیَا عَجَباً! وَ مَالِیَ لاَ أَعْجَبُ مِنْ خَطَإِ هذِهِ الْفِرَقِ عَلَى اخْتِلاَفِ حُجَجِهَا فِی دِینِهَا! لاَ یَقْتَصُّونَ أَثَرَ نَبِیِّ، وَ لاَیَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِیٍّ، وَ لاَیُؤْمِنُونَ بِغَیْب، وَ لاَیَعِفُّونَ(1) عَنْ عَیْب). در عصر امیرمؤمنان على(علیه السلام)، هم شکاف هایى در امّت اسلامى پدیدار شده بود و مذاهب مختلفى، چه در اصول دین و چه در فروع، ظاهر گشته بود، و هم بر اثر گسترش کشورهاى اسلامى، مذاهب گوناگون دیگرى نیز در محیط، خودنمایى مى کردند. امام(علیه السلام) این اختلافات را به نقد مى کشد و سرچشمه آن را خطاها و اشتباهات دیگر مى شمرد که در این خطبه به «ده نمونه» از این خطاها اشاره شده; چهار نمونه اش همان است که در عبارات بالا آمده است. نخست اینکه: آنها تابع وحى آسمانى و پیامهاى الهى که توسط انبیا ابلاغ شده است نیستند. دیگر اینکه: بعد از پیامبر به عمل اوصیاى او نیز اقتدا نمى کنند. سوم اینکه: ایمان به غیب ندارند. در اینکه منظور از «ایمان به غیب» چیست؟ در میان «مفسّران قرآن» و «نهج البلاغه» گفتگو است. بعضى غیب را اشاره به ذات پاک خداوند مى دانند و برخى اشاره به قیامت و بعضى اشاره به متشابهات قرآن مى دانند (چون از افکار مردم، غایب است) ولى برخى براى آن معناى گسترده اى قایل هستند و مى گویند: غیب، تمام امورى است که از دائره حسّ انسان بیرون است. بنابراین، تمام معانى گذشته در آن درج است. معناى اخیر از همه مناسب تر به نظر مى رسد. چهارم اینکه: آنها خود را از عیوب بر کنار نمى دارند و به تعبیر دیگر: چون ملکه عفاف (همان حالتى که بازدارنده از گناهان است) در آنان وجود ندارد، به آسانى آلوده هر گناهى مى شوند و به این ترتیب، هم بناى ایمان آنها ویران است و هم اعمالشان خراب. بدیهى است تزلزل ایمان باعث آلودگى در عمل مى شود، همان گونه که آلودگى در عمل، مبانى ایمان را متزلزل مى کند. سپس در پنجمین و ششمین اوصاف آنها مى افزاید: «آنها پیوسته در درون شبهات عمل مى کنند و در مسیر شهوات گام برمى دارند!» (یَعْمَلُونَ فِی الشُّبُهَاتِ، وَ یَسِیرُونَ فِی الشَّهَوَاتِ). تعبیر به «فِی الشُّبُهَاتِ» اشاره به نکته لطیفى است و آن اینکه: آنها اعمال خلاف خود را در درون مجموعه اى از شبهات پنهان مى کنند، تا مردم ازخلافکارى آنان باخبر نشوند. آنها کمتر سراغ محکمات قرآن و احادیث مى روند، بلکه به عکس سراغ متشابهات را مى گیرند; در موضوعات خارجیّه نیز از موضوعات روشن، دورى مى کنند و به سراغ موضوع مشتبه مى روند; چرا که تنها در این دایره است که مى توانند به اعمال نادرست خود لباس مشروعیّت بپوشانند. جمله «یَسِیرُونَ فِی الشَّهَوَاتِ» اشاره به این نکته است که اصلاً خطّ زندگى آنها از درون شهوات مى گذرد; نه اینکه آلودگى به شهوات براى آنها مقطعى بوده باشد. و از آنجا که فعل مضارع («یَعْمَلوُنَ» و «یَسِیرُونَ») معناى استمرار دارد، مفهوم کلام امام(علیه السلام) این است که: «کار آنها به طور مستمرّ، حرکت در درون شهوات و عمل در درون شبهات است». ذکر این نکته نیز لازم است که اعمال آنها مى تواند بازتابى از عقاید فاسدشان باشد و نیز ممکن است به خاطر آلودگى به شهوات، به سراغ عقایدى بروند که اعمال آنها را توجیه مى کند.(2) سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به بخش دیگرى از ویژگى هاى این هوسبازان گمراه -و گاه عالم نما- پرداخته و در بیان هفتمین و هشتمین اوصاف آنها مى فرماید: «نیکى از نظرشان همان است که خود نیک مى پندارند و منکر و زشتى همان است که خود منکر و زشت بدانند!» (الْمَعْرُوفُ فِیهِمْ مَا عَرَفُوا، وَ الْمُنْکَرُ عِنْدَهُمْ مَا أَنْکَرُوا). از آنجا که آنها رابطه خود را با خدا و پیامبر قطع کرده اند، معیار سنجش خوبى و بدى نزد آنها نه وحى آسمانى است و نه سنّت پیامبر و معصومین; معیار، هواى نفس و خواست دل آنها و یا اهداف گروهى و تعصّبات قومى و مسایلى است که حافظ منافع مادّى آنهاست و اگر واقعاً اهل فکر و اندیشه باشند - از آنجا که بدون راهنمایى وحى و معصومین، اندیشه انسان خطاپذیر است- باز به گمراهى گرفتار مى شوند. در نهمین و دهمین ویژگى مى فرماید: «پناهگاه آنها در حلّ مشکلات خودشانند، و در حوادث مهم (و مبهم) تنها به آراى (ناقص) خویش تکیه مى کنند.» (مَفْزَعُهُمْ فِی الْمُعْضِلاَتِ(3) إِلَى أَنْفُسِهِم، وَ تَعْوِیلُهُمْ فِی الْمُهِمَّاتِ عَلَى آرَائِهِمْ). این بدبختى ها در حقیقت از آنجا ناشى مى شود که در گام اوّل، پیروى از وحى و سنّت پیامبر و معصومین را رها کردند; به همین دلیل، هر قدر پیش مى روند فاصله و انحراف آنان از حق بیشتر مى شود، تا آنجا که فکر ناقص آنها و عقل ناتوان و دانش بسیار کم و اشتباهات فراوان آنها، پناهگاهشان براى حل مشکلات است و این امر کار آنها را روز به روز پیچیده تر و گمراهى آنان را شدیدتر مى سازد. در یک نتیجه گیرى روشن از ویژگى هایى که اخیراً گفته شد، چنین مى فرماید: «گویى هر کدام از آنها امام خویشتن اند که به دستگیره هاى مطمئن و اسباب محکمى - به پندار خود- چنگ زده اند» (در حالى که افکارى سست تر از تار عنکبوت دارند;) «و إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ»(4). (کَأَنَّ کُلَّ امْرِىء مِنْهُمْ إِمَامُ نَفْسِهِ، قَدْ أَخَذَ مِنْهَا فِیمَا یَرَى بِعُرىً(5) ثِقَات، وَ أَسْبَاب مُحْکَمَات). آرى، این است سرانجام کسانى که در اختلافات فکرى و عقیدتى و تشخیص حق از باطل و صراط مستقیم از راه خطا، معیارهاى روشن الهى را رها کرده و به فکر قاصر و آراى باطل خود، پناه برده اند و اینجاست که مى بینیم بعضى سر از شرک و بت پرستى در آورده، به گونه اى که براى خدا «جسم» قائل شده اند و براى او دست و پا و موهاى مجعّد و مَرْکَب و تشکیلات دیگر، و گاه در آن طرف قضیه قرار گرفته و در صفات خدا قایل به «تعطیل» شده اند; به این معنا که ما را نمى رسد درباره او بیندیشیم و درباره او صحبت کنیم; ما چیزى از آن نمى دانیم. آن تشبیه کودکانه و این تعطیل احمقانه، همه زاییده تکیه کردن برآراى ناقص و ترک هدایت هاى پیشوایان الهى است و یا همچون «خوارج» مى شوند که به پندار خود غرق عبادت خالص بودند و در طریقِ نجات، گام بر مى داشتند، در حالى که بدیهى ترین مسائل اسلامى و انسانى را که نیاز جامعه بشرى به حکومت بود، انکار مى کردند! *** نکته: خودکامگان گمراه! کراراً در احادیث خوانده ایم که هواپرستى، انسان را از حق باز مى دارد. این معنا به صورت جامعى در خطبه بالا در فراز اخیر منعکس شده است; آنها که مسیرشان از درون شهوات مى گذرد، نه «معروف» خدا را «معروف» مى شمرند و نه «منکر» را «منکر»; پیرو دلیل عقل نیستند; آنچه هماهنگ با تمایلات نفسانى آنهاست «معروف» است و آنچه مخالف با آن است «منکر» مى باشد; این گونه افراد هنگامى که گرفتار مسائل پیچیده شوند، به جاى اینکه از عقل و خِردِ قوى ترى کمک بگیرند و از آن بالاتر، به آیات الهى و سخنان پیشوایان، پناه ببرند و مشکلات خود را از این طریق حل کنند، باز به سراغ فکر گناه آلود و منحطّ خودشان مى روند. و عجب اینکه این گونه افراد یکدیگر را نیز قبول ندارند; هر کدام امام و پیشواى خویش اند و هر کدام مرجع و مقتداى خود! بدیهى است پیمودن این راه، نتیجه اى جز سرگردانى در بیراهه ها و سقوط در پرتگاهها نخواهد داشت و از همه بدتر اینکه در عین گمراهى، خود را اهل هدایت و نجات مى پندارند. همان گونه که قرآن مى فرماید: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالاَْخْسَرِینَ أَعْمَالاً * الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً; آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین (مردم) در کارها، چه کسانى هستند؟ آنها که تلاشهایشان در زندگى دنیا گم (و نابود) شده; با این حال، مى پندارند کارِ نیک انجام مى دهند».(6) *** پی نوشت: 1. «يَعفُّون» از مادّه «عَفاف» (بر وزن ثواب) در اصل به معناى خوددارى کردن از کارهاى نارواست و «عفيف» به کسى مى گويند که از چنين کارهايى خوددارى کند; هر چند در عرف فارسى امروز ما، به کسانى گفته مى شود که از نظر مسائل جنسى پاکدامن باشند.  2. درباره معناى «شُبهه» و تأثير آن در تحريف حقايق، بحث مشروحى در جلد دوم، ذيل خطبه 38 (صفحه 405 به بعد) آورده ايم.  3. «مُعضلات» جمع «معضله» از مادّه «إعضال» به معناى پيچيده و سخت شدن کارى است. اين لغت گاه به صورت اسم فاعل و گاه به صورت اسم مفعول خوانده مى شود و هر دو صحيح است. 4. سوره عنکبوت، آيه 41. 5. «عُرى» جمع «عُروه» به معناى دستگيره است. اين واژه در امور معنوى که سبب نجات است نيز به کار مى رود.  6. سوره کهف، آيه 103-104.  
شرح علامه جعفری«فيا عجبا! و مالي لااعجب من خطاء هذه الفرق علي اختلاف حججها في دينها، لا يقتصون اثر نبي و لا يقتدون بعمل وصي، و لا يومنون بغيب و لا يعفون عن عيب، يعملون في الشبهات و يسيرون في الشهوات» (شگفتا! و چرا از خطاكاري اين فرقه‌ها با اختلاف استدلالهائي كه در دين خود دارند، در شگفت نباشم. اينان نه از اثر پيامبري تبعيت مي‌كنند و نه از كردار وصيي پيروي مي‌نمايند. نه ايمان به غيبي مي‌آورند و نه عيبي را چشم‌پوشي مي‌كنند (يا و نه از عيبي خودداري و عفت مي‌ورزند). عمل در مشتبهات مي‌كنند و سير در شهوات). اگر از روش پيامبر و عمل وصي او پيروي كنند اختلاف از ميان آنان برداشته مي‌شود: آنان خطاكارند و هر يك براي اثبات راهي كه پيش گرفته است دليلي ارائه مي‌دهد و با آن دليل چنان تكيه مي‌كند كه او را از تبعيت رسول الهي باز مي‌دارد و از الگو گرفتن از عمل وصيش اعراض مي‌كند. اختلاف تباه كننده (نه بروز نظريات گوناگون سازنده) همواره ناشي از دخالت معلومات محدود با خواسته‌ها و هدف‌گيري‌هاي شخصي مي‌گردد كه هيچ اصل و قانوني را با قطع نظر از آن معلومات و خواسته‌ها و هدف‌گيري‌ها به رسميت نمي‌شناسد. گويا هنوز وقت آن نرسيده است كه بشر به وجود اصل و قانون براي وجود خويش اعتراف كند! ولي تاخير ما آدميزادگان در اعتراف به اين كه ما در هر حال و شرايط كه باشيم، (قانوني وجود دارد كه بايستگي‌هاي ما را بيان مي‌كند) و واقعياتي وجود دارد كه (آنچنانكه هستيم) ما را در بر دارد چيزي جز تاخير در رشد مطلوب ما نيست. بايد اين حقيقت را بدانيم كه فقط خداست كه هيچ اصل و قانوني خارج از ذات او نمي‌تواند هويت او را تفسير كند و براي او (بايستگي) ايجاد كند زيرا او است خالق همه‌ي اصول و جاعل همه‌ي قوانين. و به هر حال و با هر تفسيري كه براي هويت بشر داشته باشيم، او هرگز نخواهد توانست حتي يك لحظه از زندگي بر روي زمين را بدون اصل و قانون كه بيرون از اختيار و خواسته‌هاي او است، سپري نمايد. اطمينان بخش‌ترين طرقي كه انسان مي‌تواند براي (حيات معقول) خود در اين دنيا انتخاب كند، بايد از مبدئي باشد كه همه‌ي حقايق و نهادها و اسرار وجودي او را (آنچنان كه هست) بداند و همچنين طريق انتخاب شده بايد به همان مبدء مستند باشد كه همه‌ي بايستگي‌ها و شايستگي‌هاي انسان را در ارتباط وي با طبيعت و با ديگر همنوعان و با خويشتن و با خدا بداند و در اختيار او بگذارد. همه‌ي صاحبنظران همه جانبه‌نگر مي‌دانند كه نشان دهندگان اين طريق حيات بخش رسولان الهي هستند كه از طرف خداوند حكيم و مهربان و داناي مطلق در ميان انسانها مبعوث شده‌اند. آيات قرآنی بر اين حقيقت تاكيد مي‌كند كه يكي از هدف‌هاي حيات بخش بعثت پيامبران عظام منتفي ساختن اختلافات تباه كننده از اقوام و ملل بوده است. در بعضي از آيات اتحاد ناشي از برگزيدن طريق رسول الله را نعمت معرفي مي‌نمايد. «واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا واذكروا نعمه الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم علي شفا حفره من النار فانقذكم منها كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون». (همگي به طناب الهي چنگ بزنيد و از هم پراكنده نشويد. و نعمت خداوندي را بياد بياوريد كه شما دشمنان همديگر بوديد و خداوند ميان دلهاي شما را تاليف فرمود در نتيجه شما با نعمت خداوندي برادراني گشتيد. و شما بر لبه‌ي پرتگاهي از آتش بوديد كه خداوند شما را نجات داد، بدينسان خداوند آيات خود را براي شما توضيح مي‌دهد باشد كه هدايت شويد.) در مورد اختلاف مردم و اينكه اراده‌ي تشريعي خداوند متعال بوسيله‌ي ارسال رسل برطرف كردن اختلافات مخرب بوده است، آيات متعددي در قرآن آمده است. بدانجهت كه اين مبحث از اهميت فوق‌العاده‌اي برخوردار است، لذا در اين جا بطور مختصر آيات مربوطه را مورد بررسي قرار مي‌دهيم: اختلاف مردم و كوشش جدي پيامبران الهي در طريق منتفي ساختن يا تنظيم آنها: پيش از ورود به بررسي و مطالعه‌ي آيات مربوطه، مقدمه‌اي را درباره‌ي اختلاف و انواع آن بيان ميداريم: بدانجهت كه مصاديق و موارد و انواع اختلافات جاريه ميان انسانها بسيار متعدد و متنوع مي‌باشد، لذا بدست آوردن يك تعريف جامع افراد و مانع اغيار بر مبناي حد تام منطقي براي مفهوم اختلاف بسيار دشوار است، لذا در اين مبحث بيك تعريف توصيفي درباره‌ي اختلاف قناعت مي‌ورزيم و سپس انواع آنرا متذكر ميگرديم و آنگاه آيات قرآني را در اين موضوع مورد بررسي و بهره‌برداري قرار ميدهيم. تعريف توصيفي اختلاف را ميتوان چنين در نظر گرفت كه دو يا چند نفر درباره‌ي يك موضوع كه براي درك و پيدا كردن نظر درباره‌ي آن، طرح شده است دو يا چند قسم درك و نظر بدست بياورند كه هر يك از آنها براي درك كننده و بدست‌آورنده‌ي نظر، مقبول و براي ديگري نامقبول بوده باشد. البته چنانكه تذكر داديم، اين تعريف فقط براي توصيف اجمالي اختلاف گفته شد كه باين بحث مربوط مي‌شود. توجه انواع و افراد و مصاديق اختلاف، اين مفهوم را روشنتر خواهد ساخت. انواع اختلاف بديهي است كه انوع اختلاف با نظر به موضوع مورد اختلاف و انسانهائي كه با يكديگر اختلاف دارند متعدد و متنوع مي‌باشد ما به مقداري از اصول آنها اشاره مي‌كنيم: 1- اختلاف در انتخاب وسيله با اتحاد در هدف. نظير اينكه چند نفر در اينكه بايد زمين شخصي را براي زراعت شخم كنند اتحاد نظر دارند، ولي در اين كه كار شخم با كدامين وسيله بايد باشد، اختلاف دارند. اين نوع اختلاف در حيات بشري بسيار شايع و فراوان است، چه در امور مادي و چه در واقعيات معنوي، مثال امر مادي را متذكر شديم. مثال معنوي اين اختلاف، مانند اختلاف در وسيله‌ي كمال كه تقرب به خداوند است با وحدت هدف كه عبارت است از تقرب به خدا. يعني چند نفر مي‌دانند و پذيرفته‌اند كه تقرب الي الله هدف مطلوب انسان است، زيرا كه كمال مطلوب است، حتي ممكن است همين هدف كه مورد وحدت نظر است، مانند تزكيه‌ي نفس و پاك ساختن آن از رذائل و زشتيها، ملي در وسيله‌اي كه انسانها را با آن هدف و طريق مشترك مي‌رساند اختلاف نظر داشته باشند. 2- اختلاف در خود هدف كه مثلا آيا فعاليت هنري فقط به عنوان اينكه هنر است مي‌تواند هدف قرار داده شود؟ همچنين آيا علم بدان جهت كه علم است مي‌تواند هدف واقع شود؟ 3- گاهي اختلاف در تعيين هدف از ميان حقائق مختلفي است كه براي هدف بودن طرح شده‌اند. مانند اينكه اشخاصي مي‌گويند: هدف از اين زندگاني عبارت است از حداكثر برخورداري از لذت، و جمعي ديگر مي‌گويند هدف عبارت است از احساس سعادت در اين زندگاني، عده‌اي ديگر مي‌گويند: هدف عبارت است از كمال وجودي كه در نهاد انسانها احساس مي‌گردد. 4- اختلاف صوري كه عبارت است از اتحاد در حقيقت و اختلاف در شكل و صورت، مانند اتحاد در لزوم آماده كردن محيط براي زيست با اختلاف در شكل آن. 5- اختلاف در تفسير، به اين معني كه واقعياتي در روياروي اشخاص قرار گرفته است و اصل وجود آن واقعيت مورد وحدت نظر است، و اختلاف در تفسير و توضيح آن است. مانند پديده‌ي حيات كه به عنوان يك واقعيت پذيرفته شده است ولي در تفسير آن از نظر هويت و ارزش مورد اختلاف نظر مي‌باشد. 6- اختلاف در علل وجودي يك واقعيت. در اين نوع اختلاف هم، اصل واقعيت مورد وحدت نظر است، حتي ممكن است اشخاص در تفسير هويت و ارزشهاي آن نيز تا حدودي اتفاق نظر داشته باشند، ولي در اين كه علل طبيعي و غير طبيعي حيات چيست، دچار اختلاف نظر باشند. 7- اختلاف ناشي از موضوع‌گيري‌ها در برابر واقعيت‌ها. ساده‌ترين مثال براي آن اختلاف قرار گرفتن اشخاص در برابر اجسام با فاصله‌هاي مختلف است. كسي كه در نزديكي كوهي مرتفع ايستاده و به آن كوه مي‌نگرد، قطعا آن كوه را بلندتر از كسي خواهد ديد كه از فاصله‌ي دور به آن مي‌نگرد اين قسم از اختلاف بحسب موضوع‌گيري‌هاي متنوع، بسيار فراوان مي‌باشد مانند اختلاف در موضوع‌گيري‌هاي طبيعي، قراردادي، ارزشي، فرهنگي، و زماني و غيرذلك. 8- اختلاف ناشي از گرايشهاي آرماني در زندگي. 9- اختلاف ناشي از اعتقادات ديني و مكتبي، اجتماعي و سياسي و غيرذلك. 10- اختلاف ناشي از كميت و كيفيت معلومات و تجارب در زندگي و پديده‌هاي آن. بطور كلي هيچ يك از اين اختلافات بجز اختلاف نوع سوم هر اندازه هم شديد بوده باشد، ماداميكه مستند به خودمحوري نباشد ضرري به انسانها وارد نمي‌سازد. بلكه اگر اين اختلافات با بصيرت كامل تعقيب شود، قطعا به هماهنگي‌هاي معقول منتهي مي‌گردد كه خود موجب پيشرفتهاي مادي و معنوي مي‌گردد. به همين جهت است كه اختلاف را بر دو قسم اساسي تقسيم مي‌كنيم: 1- اختلاف تباه كننده 2- اختلاف سازنده. در آن ده نوع اختلاف كه به عنوان نمونه‌اي از اصول متذكر شديم، هيچ اختلافي وجود ندارد كه ذاتا تباه كننده باشد. تباهي‌هاي اختلاف از موقعي شروع مي‌شوند كه خودمحوري براي اشخاص اختلاف كننده بجوشد و خودمداري در ارتباط با واقعيات جاي واقعيات را بگيرد. و همانطور كه در بحث گذشته گفتيم واقعيت و اصل و قانون جدا از خود زير پا گذاشته شود. لذا عدم ايمان به غير و غوطه‌ور شدن در عيوب و عيب جويي‌ها و عمل به مشتبهات و حركت در شهوات، براي آنان اموري كاملا طبيعي خواهد بود، زيرا انسان خود مدار در خود طبيعي خويش نه تنها عيبي نمي‌بيند، بلكه چنان گرايش شديد به محسوس در نهاد اين خود وجود دارد كه عامل مبارزه و اعتقاد به غيب محسوب مي‌شود. شايد همه‌ي صاحبنظران اين حقيقت را پذيرفته باشند كه تنوع آراء و عقائد ناشي از باز بودن ميدان فعاليت‌هاي مغزي و گسترش سطوح گوناگون دو قلمرو انسان و جهان يكي از عالي‌ترين عوامل گسترش و عميق شدن معرفت بشري و پيشرفت وي در صحنه‌هاي حيات مي‌باشد، نهايت امر چند شرط اساسي را بايد در اين تكاپوي متنوع و بيكران در نظر گرفت: شرط يكم- همانطور كه اشاره كرديم پرهيز از خودمحوري كه نتيجه‌اي جز خلاصه كردن همه‌ي واقعيات و حقايق در هويت و خواسته‌هاي خود طبيعي ندارد. اين پديده همواره بر مبناي (من هدف و ديگران وسيله) حركت ميكند و وجود و بقاي آن بدون مبناي مزبور قابل تصور نيست. اين بيماري مهلك است كه سطور همه‌ي اوراق تاريخ بشري را نه تنها پر از سطور بيان كننده‌ي اختلافات تباه كننده نموده است، بلكه همواره خودمحوران مبتلا به بيماري مزبور عواملي ساختگي را براي اختلاف درست كرده و از آنها براي مقاصد خود سوءاستفاده نموده‌اند. حتي اين بيماران در گذرگاه قرون و اعصار براي ايجاد اختلافات تباه كننده انگور و اوزوم و عنب‌ها را كه الفاظ مختلف براي يك معني ميباشد، چنان به جنگ هم انداخته‌اند كه هيچ كس توانائي تصور نتايج ويران كننده‌ي آنها را ندارد، چنان كه هيچ كس نمي‌تواند جنازه‌هاي به خاك و خون افتاده‌ي در كشتارهاي بشري را از نظر كميت و كيفيت محاسبه نمايد. هدف رسالت پيامبران عظام نشان دادن هدف اصلي حيات و حكمت هستي است. و آنان با بيان اين هدف و حكمت اختلافات تباه كننده را از ريشه منتفي مي‌سازند، اگر به اين رسالت حيات بخش عمل شود، بقيه‌ي اختلافات به عنوان عامل گسترش معرفت است و نظم مجموعي حيات مفيد مي‌باشد. *** «المعروف فيهم ما عرفوا و المنكر عندهم ما انكروا» (معروف (نيكو) در نظر آنان چيزي است كه (خود) آنان به نيكوئي بشناسند و معروفش بدانند و منكر و ناشايست در نظر آنان چيزي است كه (خود) آنان زشتش بدانند). دو نوع ملاك قرار گرفتن من براي خوبي‌ها و بدي‌ها و بايستي‌ها و نبايستي‌ها: اغلب بلكه به يك اعتبار همه‌ي انسانها ملاك خوبي‌ها و بدي‌ها و حقيقت‌ها و باطل‌ها و زشتي‌ها و زيبايي‌ها را بين خودشان مي‌دانند و با اين‌گونه تلقي، از اصول و قوائدي كه مبناي واقعيات را بيان مي‌كنند، دور مي‌افتند، بلكه با آنها راه تصادف و تضاد پيش مي‌گيرند و خود را از اصول و قوانين دور ميسازند. غالبا بدان جهت كه من‌هاي مردم از تهذب و تخلق به اخلاق والاي انساني بركنارند، لذا آن من كه براي خوبي‌ها و بدي‌ها و حقيقت‌ها و باطل‌ها و زشتي‌ها و زيبائي‌ها ملاك قرار داده مي‌شود، آلوده و ظلماني و مخلوط به طبيعت محض و دور از رشد مي‌باشد در اين صورت است كه گفته مي‌شود: فلان شخص خودمحور است. مختصات اين نوع ملاك قرار گرفتن من در جملات اميرالمومنين (ع) كه مورد تفسير ما است، به قرار زير آمده است: «مفزعهم في المعضلات الي انفسهم و تعويلهم في المهمات علي آرائهم، كان كل امري‌ء منهم امام نفسه، قد اخذ منها في ما يري بعري ثقات، و اسباب محكمات» (پناهگاهشان در مشكلات، خودشان هستند و مرجعشان در امور مهم، آراء و نظرياتي است كه خود ابراز ميدارند، گوئي هر شخصي از آنان امام خويشتن است! هر شخصي چنين ميپندارد كه در نظريات خود به طنابهاي مورد اطمينان چنگ زده و دستاويزهاي محكمي (براي وصول بواقعيات) بدست آورده است). براي توضيح ملاك قرار گرفتن من به آن نوعي كه اميرالمومنين (ع) در اين سخنان مطرح فرموده‌اند بايد دو نوع ملاك قرار دادن من را با نظر به دو نوع من براي خوبي‌ها و بدي‌ها و بايستي‌ها و نبايستي‌ها مورد بررسي قرار بدهيم: نوع يكم- من با هويت خود طبيعي محض ملاك همه‌ي خوبي‌ها و بدي‌ها و بايستي‌ها و نبايستي‌ها قرار داده مي‌شود. مقصود از من با هويت خود طبيعي محض، همان عامل مديريت حيات طبيعي محض است كه همه‌ي جانداران از افعي و عقرب گرفته تا يك انسان عادل و وارسته و داراي دروني پر از فروغ معرفت، وجود دارد بدان جهت كه اين من جز تورم و سلطه بر (جز خود) و گردانيدن همه‌ي حقائق و واقعيات در مسير دو پديده‌ي مزبور (تورم و سلطه) حركت نمي‌كند، لذا اين من محوري همه‌ي خوبي‌ها و بدي‌ها و بايستي‌ها و نبايستي‌ها و قوانين و قضايا را بر مبناي خود مي‌سنجد و نفي و اثبات مي‌كند. به همين جهت است كه اين من با هويت خود طبيعي محض اگر دستمالي ناچيز را بخواهد، و براي بدست آوردن آن دستمال آتش به صدها قيصريه و شهر بزند نه تنها كم‌ترين نگراني نخواهد داشت، بلكه چون با بدست آوردن آن دستمال ناچيز احساس وصول به مقصود مي‌نمايد، بسيار خوشحال هم خواهد گشت! اين من محوري خانمانسوزترين آتشي است كه در دودمان بشري افتاده و تاريخ او را بصورتي درآورده است كه مي‌دانيد و مي‌بينيد. و در يك جمله‌ي مختصر اين من محوري است كه تاكنون باعث ادامه‌ي تاريخ طبيعي و حيواني براي انسان بوده و از ورود به تاريخ انسانيت محرومشان نموده است. من اطمينان دارم با اينكه لزوم ادامه‌ي تاريخ بشري با اين من‌ها كه قدرت پرستان خودكامه شايستگي آنرا به مردم تلقين مينمايند مردم را در معرض خريد و فروش قرار ميدهند. آن من عالي انساني كه ملاك خوبي‌ها و بدي‌ها و بايستي‌ها و نبايستي‌ها را از مبدء اعلاي كمال و اصول و ضوابطي بالاتر از محدوده‌ي خواسته‌هاي من با هويت طبيعي محض اتخاذ نموده است، هرگز انسان را نمي‌خرد و نمي‌فروشد و دلال اين خريد و فروش وقيحانه نميگردد. نوع دوم- من با هويت (خود) پويا بسوي كمال- ترديدي نيست در اينكه اين من كه بايد گفت: مطلوب هر كسي است كه تا حدودي انسان را شناخته است بدان جهت كه همواره در حركتي رو به بالا است، نمي‌تواند حتي يك لحظه به دور خود بپيچد و حتي نمي‌تواند يك لحظه در مقابل آينه‌اي توقف نموده و در خود بنگرد، زيرا به قول انسان شناسان بزرگ: (اگر جوهر لطف در آيينه بروي خود بنگرد مبدل به سنگ خارا مي‌گردد.) بنابراين، مختص اساسي كه در من با هويت (خود) پويا به سوي كمال وجود دارد: هرگز نمي‌تواند خود طبيعي محض را ملاك خوبي‌ها و بدي‌ها و بايستي‌ها و نبايستي‌ها قرار بدهد، زيرا خود اين من بهتر از همه مي‌داند كه وسائل و درجات رشد و كمال خارج از ذات آن خود طبيعي است كه با دو وسيله جلب لذت و دفع ضرر شخصي فعاليت مي‌نمايد، و هيچ چيزي را جز مديريت همان ارگانيسم كه در آن وجود دارد، نمي‌شناسد و نمي‌پذيرد. از همين جاست كه مي‌بينيم كساني كه روابط را بر ضوابط مقدم مي‌دارند، همانها هستند كه من با هويت خود طبيعي محض را ملاك همه‌ي شئون حياتي قرار مي‌دهند. از اين قائده‌ي كلي كه براي ما دو نوع من را در ارتباط با خوبي‌ها و بدي‌ها و بايستي‌ها و نبايستي‌ها نشان مي‌دهد، دو نتيجه‌ي فوق‌العاده با اهميت در مسائل انساني بدست مي آيد: نتيجه‌ي يكم- خود را پيشوا فرض كردن و بدنبال خود راه افتادن مختص (من) با هويت محض مي‌باشد اين نتيجه از روشن‌ترين خواص طبيعي آن من محوري است كه من در آن با هويت طبيعي محض، محور قرار گرفته است. توجه چنين انسانهائي به صعود و نزول و نقص و كمال و پيشرو و پيرو، قطعا يك توجه عارضي و بي‌پايه است در چنين توجهي از يادگارهاي دوران ما قبل من محوري محض است كه با شروع حالت مزبور از صحنه‌ي درون به كلي خارج مي‌گردد. توضيح اين كه وقتي كه من با هويت طبيعي محض سلطه و اقتدار مطلق را در اداره‌ي شئون موجوديت آدمي بدست آورد، هيچ موقعيتي را بالاتر از خود نمي‌بينند كه من را براي رسيدن به آن توجيه نمايد. براي اين اشخاص هر يك از مفاهيم عدالت و فضيلت و صفا و يكرنگي و احترام ذات انسانها حتي نمود عملي آن مفاهيم، اگر پوچ و بي‌معني و ناشي از ضعف صاحبان آن صفات و اعمال تلقي نشود، قطعا آنها را با ملاك سود و لذت شخصي ارزيابي خواهند نمود، يعني اگر آن حقايق و تحقق عيني آنها براي دارندگان (من) با هويت خود طبيعي محض، سودي مادي و يا لذتي در بر داشته باشد به عنوان عامل سود و لذت ميتوانند مطرح شوند و بس. اسلام اين‌گونه انسانهاي بي‌اساس و بي من انساني را هوي‌پرست مي‌نامد كه امام خويشتنند. و ميدانيم كه (هوي) كه خواستن بر مقتضاي خود طبيعي است هيچ واقعيت و اصلي را مافوق خود نمي‌پذيرد كه براي وصول به آن، حركت كند و از اين حركت كه مبداء و مقصد و سمت و انگيزه‌اي والا دارد، (و نشان دهنده و توجيح كننده بسوي آن را امام، پيشوا، پيشرو، مربي، رهبر و غيرذلك تلقي مي‌نمايند) خود را با قبول پيروي از راهنما در آن حركت صعودي قرار بدهد. وقيح‌ترين پديده‌اي كه محصول هوي‌پرستي است، بر هم زدن همه‌ي ارزشها و عظمت‌ها و ضرورتها و دگرگون كردن همه‌ي واقعيات و ضوابط و اصول است كه مخالف (هوي) بوده باشد!! در اينجا لازم است كه مختصات و نتائج من محوري با هويت خود طبيعي محض را كه عامل حركتش در زندگي فقط هواي نفس است، مورد مطالعه قرار بدهيم: يعني بايستي براي شناخت مختصات و نتايج من محوري مزبور كه انسان را امام خويشتن مي‌نمايد مختصات و نتايج هواي نفس را مورد مطالعه دقيق قرار بدهيم: 1- تكبر و نخوت و بيماري خود بزرگ بيني يكي از مختصات هوي‌پرستي و امام خويشتن بودن است انسانهاي (من محور) كه در زندگي فقط با عامل (هوي) حركت مي‌كنند، نمي‌توانند از اين بيماري نجات پيدا كنند. «افكلما جائكم رسول بما لاتهوي انفسكم استكبرتم» (آيا هر موقعي كه رسولي چيزي را بياورد كه نفس‌هاي شما آن را نخواهد تكبر مي‌ورزيد.) يعني هوي‌پرستي شما موجب استكبار و نخوتي مي‌شود كه شما را از پذيرش حقايق باز مي‌دارد. اين يك قائده‌اي كاملا بديهي است كه ملاك واقعيت‌ها و حقايق و بايستگي‌ها و شايستگي‌هاي مافوق (من) با هويت خود طبيعي محض است، لذا مقاومت و لجاجت در برابر امور مزبوره كه معلول عدم تسليم به چيزي (جز خود طبيعي) است، براي اين مستكبران و خود بزگ بينان و فرعون- صفتان طبيعي‌ترين امري است كه احتمال خلافش براي آنان اصلا قابل هضم نيست زيرا امامي براي آنان جز هوي خويشتن وجود ندارد. بدبختي و سقوط بشر امروزي از آن موقع شروع گشت كه پديده‌ي هوي‌پرستي كه تكبر و نخوت خود محوري وقيح از مختصات آن است (و به اعتبار ديگر هوي‌پرستي از مختصات آنهاست) با قلم عده‌اي به نام روانشناسان و روانكاو بعنوان اراده‌ي مقتضيات طبيعي انسان روي صحفات كتاب‌ها نقش بست و با علامت دانشگاهي كه علمي بودن آنها را تضمين مي‌نمود! مغزهاي مردم دانش پژوه را تحت سلطه‌ي خود درآورد! هنوز هم با اينكه كم و بيش ساختگي بودن آن توجيهات و صحنه‌سازي آنها به وسيله‌ي دانشمندان نسبتا انسان شناس گوشزد مي‌شود، ولي هيهات، مدتي است كه آب از سر گذشته و مقدار بسيار فراوان از انسانها كه در هر دوره و جامعه‌اي شايد اكثريت اسف‌انگيز را تشكيل مي‌دهند، مسخ و حقيقت اصلي خود را از دست داده‌اند. 2- آنچه كه مطابق هواي هوي‌پرست نباشد، هر چه باشد و از هر كسي كه صادر شود بايد با آن مبارزه كرد!! مانند تكذيب و اهانت و ناتوان ساختن و حتي كشتن او! «لقد اخذنا ميثاق بني‌اسرائيل و ارسلنا اليهم رسلا كلما جائهم رسول بما لاتهوي انفسهم فريقا كذبوا و فريقا يقتلون» (ما از بني‌اسرائيل پيمان گرفتيم و رسولاني را به سوي آنان فرستاديم هر موقعي كه پيامبري با پيامي كه نفس آنان آن را نمي‌خواست براي آنان مي‌آمد، گروهي از آن پيامبران را تكذيب مي‌كردند و گروهي ديگر را به قتل مي‌رسانيدند). اين يك مختص كاملا طبيعي حركت بر مبناي هوي است كه اگر به هوي‌پرست بگويند: تو در اين حال حاضر كه با هم به گفتگو نشسته‌ايم موجود هستي؟ اگر اقرار به وجود خويشتن در همان موقع آسيبي به هوي‌پرستي او وارد بسازد، قطعا وجود خود را تكذيب نموده به نحوي از انحاء نيستي خود را در آنحال براي شما اثبات خواهد كرد، چرا؟ مگر واقعا چنين چيزي ممكن است كه انسان منكر وجود خويشتن گردد! آري، زياد هم ساده لوح نباشيد، چنين مبارزه با وجود خويشتن سرتاسر تاريخ ما را فرا گرفته است. اما دليل اينكه انكار وجود خويشتن براي هوي‌پرست ممكن است، اين است كه موجوديت انسان هوي‌پرست مانند ديگران محصول ميلياردها حوادث خارج از اختيار وي در جهان بوده است و تا آن لحظه كه خود را انكار مي‌كند، كمترين آزادي اراده درباره‌ي آن حوادث (علل و معلولات) نداشته است، زيرا مافوق او و خواسته‌هاي او بوده است. پس هستي او مافوق هواي او در اين جريان بوده است، و فرض اين است كه در هنگام غليان و جوشش هوي‌پرستي، هيچ حقيقتي مافوق (من) با هويت خود طبيعي محض كه حركتش فقط بر مبناي هوي است، براي هوي‌پرست وجود ندارد، لذا اگر انكار وجود خويشتن مافوق هوي باشد با كمال آرامش خاطر مي‌تواند هستي خود را منكر شود گاهي مبارزه‌ي هوي‌پرستان با حقيقت و حاميان آن با تكذيب و اهانت و آزار امكان‌پذير نيست، در اين صورت نوبت به از بين بردن حمايت كننده حق مي‌رسد. در مبارزه‌ي حاميان حق با هوي‌پرستان در طول تاريخ، همه‌ي پديده‌هاي فوق (تكذيب و اهانت و آزار و محروميت از ضرورتهاي زندگي و قتل و شهادت) بوقوع پيوسته است. متاسفانه بايد گفت: با اين همه ادعاي تكامل و فرياد درباره‌ي پيشرفت بشري كه (اغلب كتابهاي نوشته شده در اين قرن آن را در صفحات خود مي‌گنجانند) همان پديده‌هاي فوق از طرف قدرتمندان هوي‌پرست درباره‌ي مستضعفان و ناتوانان در جريان است. منشاء اين سقوط و بدبختي در عين پرواز به كرات فضائي و داشتن ميليونها مجلد كتاب درباره‌ي بايستگي‌ها و شايستگي‌ها و با داشتن قدرت علمي شگفت‌انگيز چيست؟ البته تاكنون براي تعيين و توضيح اين منشاء مطالبي بسيار فراوان گفته و خواهند گفت، ولي بنظر مي‌رسد اساس همه‌ي آن گفته‌ها اگر مطابق منطق واقع بينانه بيان شده باشند، همان است كه درد و درمان شناس انسانها، علي بن ابيطالب (ع) فرموده است كه اينان (امام خويشتنند). 3- هوي‌پرستي و امام خويشتن بودن، براي خود معبودها مي‌سازد. تا احساس بسيار ريشه‌دار پرستش را كه در درون اوست، با آن معبودهاي ساختگي و دروغين اشباع نمايد. همه‌ي ما مي‌دانيم كه هوي چيزي نيست كه واقعا قابل پرستش بوده باشد زيرا با نظر معنايي كه پرستش دارد، قابل تعلق بر هوي نيست، در پرستش وجود عظمت حقيقتي كه مورد پرستش قرار ميگيرد و موجب تكامل پرستنده مي‌باشد، امري است ضروري در صورتي كه هوي عبارت است از خواستن و ميل به آنچه كه خود طبيعي محض مي‌خواهد بنابراين، احساس پرستش حقيقي با حركت به مقتضاي هوي بهيچ وجه اشباع نمي‌گردد. لذا هوي‌پرستي هم مجبور است مانند ديگر انسانها، بهر ترتيب است پاسخ اين احساس بسيار ريشه‌دار را براي وجدان خود (اگر مانده باشد) آماده نمايد. در نتيجه خود را بساختن و پرداختن بتهاي متنوع مجبور مي‌بيند. اين بتها همانطور كه شامل بتهاي رسمي مانند هبل و عزي و لات و منات مي‌باشد، شامل جاه و مقام و پول و شهرت و ثروت و غيرذلك مي‌گردد. «ان هي الا اسماء سميتموها انتم و اباوكم ما انزل الله بها من سلطان ان يتبعون الا الظن و ما تهوي الا نفس و لقد جائهم من ربهم الهدي» (آن بتها جز نامها(ي پر طنطنه) چيزي نيستند كه شما و پدرانتان آنها را نامگذاري نموده‌ايد در صورتيكه ماوراي اين نامها حقيقتي ديگر ندارند، خداوند برهاني با آن بتها نفرستاده است كه شما بدان متوسل شويد، مشركان جز از پندار و هواي نفس پيروي نمي‌كنند و قطعا براي آنان از طرف پروردگارشان هدايت آمده است). 4- هوي‌پرستي و امام خويشتن بودن از حق و عدالت منحرف مي‌سازد اين يكي از بديهي‌ترين و فراگيرترين خواص هوي‌پرستي است كه هيچگونه استثنائي ندارد. اگر ما اندك توجهي به اين حقيقت داشته باشيم كه هوي هيچ قانوني را نمي‌شناسد و نمي‌پذيرد، در صورتي كه عدالت عبارت است از رفتار مطابق قانون، خاصيت مزبور براي هوي‌پرستي كاملا روشن مي‌گردد. همچنين اگر به اين قضيه‌ي بديهي توجه داشته باشيم كه حق آن واقعيت ثابت است كه شايستگي واقعيت و ثبات و منشاء قرار گرفتن براي قوانين را دارا مي‌باشد، تضاد آن را با هوي و هوي‌پرستي كه هيچ يك از مفاهيم موجود در هويت حق را (كه اشاره كرديم) نمي‌شناسد و نمي‌پذيرد، واضح مي‌گردد. خداوند مي‌فرمايد: «فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوي فيضلك عن سبيل الله» (پس ميان مردم بر مبناي حق حكم كن و از هوي پيروي مكن كه تو را از راه خداوندي گمراه و منحرف مي‌سازد). و ما مي‌دانيم كه حق و عدالت فقط در سلوك و حركت در راهي است كه خداوند بوسيله‌ي پيامبران و عقول و وجدانها معرفي فرموده است. بنابراين، امام خويشتن بودن انحراف از حق و عدالت مانند يك معلول جبري بدنبال خواهد داشت. 5- هوي‌پرستي و امام خويشتن بودن هيچ نظم و قانوني را در جهان هستي نمي‌شناسد. امشب هواي هوي‌پرستي اين است كه چند ساعت بيش از آنچه قانون منظومه‌ي شمسي اقتضا مي‌كند ادامه پيدا كند، زيرا ساعات اوليه‌ي شب را با ميگساري و عشرت‌هاي حيواني گذرانده و ساعات خواب را از دست داده است!! لذت جواني بسيار شيرين و خوشايند است، كالبد مادي بدن و قوانين حاكم بر آن، بايد بنحوي ساخته و تنظيم شود كه يا اصلا ميانسالي و پيري وجود نداشته باشد و يا حداقل دوران جواني دوازده هزار و سيصد و پنجاه و نه سال و يازده ماه و بيست و نه روز باشد و روز آخر هم روز ميانسالي و پيري باشد كه فرشتگان ملا اعلا در غروب همان روز با وسائل موسيقي بسيار عالي و دسته گلهاي بسيار معطر و زيبا از بهشت برين بيايند و دست بر سينه در برابر وي بايستند و اولا صلوات و سلام خدا را بر وي برسانند و سپس خواهش كنند كه بفرمائيد برويم به بهشت برين كه از اين ساعت همه‌ي حور و قصور و نعمتهاي بي‌نهايت بهشتي انتظار مقدم مبارك حضرت مستطاب عالي را ميكشند و منت بر گردن همه‌ي بهشتيان از پيامبران و اولياء و ديگر وارستگان اولاد عالم آدم (ع) بگذاريد و با قدوم مبارك خود به بهشت آنان را قرين سعادت بفرمائيد!!! اصلا همه‌ي آنان براي ملاقات و ديدار جمال زيباي شما به بهشت آمده‌اند!!! هوي‌پرست مي‌خواهد كه آتشهاي دنيا در برابر او با كمال تعظيم بايستند و پس از درود و سلام با كمال ادب و احترام به او بگويند: ما آتشها غلط مي‌كنيم كه اگر به انبار بنزين شما اصابت كرديم آن را شعله‌ور بسازيم! ما شعله‌ها با پيروي از هواي حضرت عالي در ميان انبار بنزين مبدل به خربزه‌ي شيرين مي‌شويم اگر بخواهيم بنزين را مبدل به شربت گوارا مي‌نمائيم … به هر حال ميل ميل حضرت عالي است و هويت و قانون و مختصات ما هم تابع هوي و خواسته‌هاي حضرت مستطاب اجل افخم اشرف عالي است!!! از ديدگاه هوي‌پرست نظم ستارگان و موجوديت و فاصله‌ي آنها با ما كاملا بر خطا و ناشايست است، زيرا اولا نمي‌بايد فاصله‌ي زمين با ستارگان اينقدر زياد باشد! و ثانيا به جاي ميلياردها ستاره، مي‌بايست سيب و گلابي و انگور و خيارهاي خوشمزه و اسكناس‌ها از آسمان آويزان شود و فاصله‌ي مابين زمين و آسمان هم به اندازه‌اي باشد كه با رفتن از نردبان سه پله‌اي كه در منزل دارد به آن ميوه‌ها و اسكناسها برسد!! و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السماوات و الارض (و اگر حق از هواهاي آنان پيروي كند، آسمانها و زمين تباه مي‌شوند.) 6- تقديم روابط بر ضوابط ناشي از هوي‌پرستي است كه آغازش امام خويشتن بودن و پايانش نابودي همه‌ي ارزشها و اصول و قوانين است آنچه كه هدف اعلاي همه‌ي اديان و مكتبهاي مستند به حكمت عاليه و عرفان مثبت انساني بوده و بيان كننده‌ي موضوع اساسي رسالت پيامبران عظام و اولياء الله و حكماي راستين (نه فلسفه‌بافان حرفه‌اي) و عرفاي حق‌طلب (نه اربابان وجد و لذائذ رواني) مي‌باشد، عبارت است از تبليغ و روشن ساختن واقعيتهائي كه وصول به رشد و كمال مطلوب (از آغاز تاريخ حيات بشري تاكنون) بدون آن واقعيات امكان‌پذير نمي‌باشد. چنانكه در مبحث گذشته گفتيم اين واقعيات اموري مافوق خود طبيعي و خواسته‌هاي آن است. براي توضيح اين اصل اساسي مثالهائي چند مطرح مي‌نمائيم: 1- خود طبيعي به طور مطلق سودجو (منفعت طلب) است و منظور از منفعت طلبي، جويندگي براي بدست آوردن هر چيز مفيد بحال آن است. هويت خود طبيعي كه با هيچ اصل و قانون و مهاري سازگار نيست، در اين فعاليت (منفعت طلبي) هيچ حد و مرز و شرط و مانعي نمي‌شناسد. 2- خود طبيعي خواهان لذت است و بنابراين، عدالت كه ممكن است گريبان كسي را بگيرد تا حقوق مردم را از وي استيفاء كند و در صورت استنكاف تلخي كيفر را به وي بچشاند، قطعا مخالف لذت بوده و دردآور است، زيرا عدالت مافوق خود طبيعي و خواسته‌هاي آن است. اعتراف به حقيقت كه منتهي به ضرر شخص بوده باشد مطابق خواسته‌هاي خود طبيعي نيست، ولي براي من عالي انساني قوامي بدون شناخت حقيقت و اعتراف با آن وجود ندارد. 3- خود طبيعي خود را هدف و ديگران را هر چه و هر كه باشد وسيله مي‌داند. به همين جهت است كه سرتاسر تاريخ را حق‌كشي و زورگوئي و لذت پرستي و تعدي قرار گرفته است. بلكه بايد گفت: همه‌ي دردها و بدبختي‌ها و تجاوزها و ستمهائي كه براي انسانها روي داده است، معلول همين علت است كه خود طبيعي همواره و در همه‌ي شرايط خود را هدف و ديگران را هر چه و هر كه باشد وسيله مي‌داند. اين علت موقعي كه خود طبيعي حالت اجتماعي بخود مي‌گيرد با يك صورت حق بجانب (اجتماع ما) كه در ظاهر فرديت خود طبيعي را محو در اجتماع نموده است، طوفان كور كننده بر پا مي‌كند حال كه اثبات شد خود طبيعي با نظر به هويت (خود هدفي) كه دارد نمي‌تواند واقعيات فوق خود را بپذيرد، روشن مي‌گردد هر فرد و جامعه‌اي كه روابط را بر ظوابط مقدم بدارد و مبناي كار خود را بر روابط محض استوار بسازد، نتوانسته است از مرحله‌ي خود طبيعي بگذرد. تقديم روابط بر ضوابط در عين حال كه ارزش و عظمت و ضرورت ضوابط را ساقط مي‌كند، موجب تورم خود طبيعي آن مردمي مي‌شود كه به ملاك ارتباطات بر قانون و ضابطه مقدم گشته‌اند و به تعبير رايج (عزيزان بي‌جهت) كه ضوابط را قرباني خواسته‌هاي نفساني و هواهاي خود نموده‌اند. آيات قرآني و احاديث كه از جهت كثرت فوق تواتر معمولي مي‌باشد، در محكوم ساختن تقديم روابط بر ضوابط، با بیانات متنوع آشكارترين مطالب را بيان نموده‌اند. تمايل به خويشاوندي‌ها و دوستي‌ها و ديگر عوامل الفت و انس كه موجب بوجود آمدن روابط مي‌باشند چنان كه اشاره كرديم از خواص تسلط خود طبيعي بر وجود آدمي است لذا به هر وسيله ايست بايد تمسك به اين روابط كه گاهي سد بزرگي بر سر راه اجراي قوانين مي‌باشد، برداشته شود و راه براي جريان صحيح قوانين و ضوابط باز شود.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفح 647 قوله عليه السلام: «يا عجبا الى آخره»،  عبارت تعجّب آميز امام (ع) در زمينه سؤالى است كه در ضمن كلام فهميده مى شود. گويا سؤال كننده اى از تعجّب، ناراحتى و اندوهناكى آن حضرت، شگفت زده شده و (به زبان حال) پرسيده است كه علت تعجّب، اندوه و تأسف شما چيست و آن حضرت در پاسخ فرموده: چگونه مى توانم از اشتباهاتى كه فرق اسلامى بدان دچار شده اند تعجّب نكنم و سپس خطاكاريها و نارواييهائى كه آنان بصورت اجتماع بدان دچار شده اند كه شگفت زدگى امام (ع) را موجب گرديد، به تفصيل بيان داشته است. و از جمله به ترك امورى كه انجام آنها لازم بوده است اشاره كرده، و قبل از هر چيز، اختلاف آنها را در دين بيان كرده است زيرا اختلاف در دين اساس همه بديهاست و بيشتر پستيها به اختلاف در دين باز مى گردد.  امورى كه ترك آنها براى جامعه مسلمين روا نبوده و نيست چند چيز است: 1-  مسلمين پيروى از پيامبر (ص) را ترك كردند. چه اگر آنها به راه پيامبر مى رفتند، اختلاف در دين پيدا نمى شد، و چنان كه قبلا توضيح داده شد، در شريعتى كه پيغمبر آورده اختلافى نيست، و به همين دليل كه در دينشان اختلاف كردند، راه پيامبرشان را نرفته اند.  2-  عمل وصّى پيامبر را براى خود الگوى رفتار قرار ندادند. مقصود از وصىّ پيامبر وجود مقدّس امام (ع) است. نرفتن به راه امام (ع) و اقتدا نكردن به آن حضرت هر گونه بهانه اى را از دست آنها مى گيرد، زيرا گاهى به دليل اين كه همه مردم نمى توانند حقيقت را درك كنند و پيامبر هم در ميانشان نيست تا اسرار شريعت را بپرسند ناگزير اختلاف پيش مى آيد.  امّا با دسترسى به امام معصوم (ع) كه در ميان آنها زندگى مى كرده است عذرى باقى نمى ماند و نمى توانند براى گروه گروه شدن خود بهانه اى بتراشند و پيش آمدن اختلاف را ضرورى بدانند.  3-  ايمان داشتن به غيب را ترك كردند. يعنى تصديق و اعتمادى كه به عالم غيب داشتند رها كردند.  مفسّرين در معناى غيب اقوالى به شرح زير نقل كرده اند: الف: به نظر ابن عباس غيب امورى است كه از نزد خداوند نزول يافته است.  ب: عطاء كه يكى از مفسّرين است غيب را خداوند متعال دانسته است.  ج: بروايت حسن غيب، عالم آخرت، ثواب و عقاب و حساب مى باشد.  د: بنا به قولى: منظور از غيب ايمان داشتن به امور نهانى است، چنان كه حق تعالى مى فرمايد: يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ: «در نهان از پروردگارشان بيم دارند» بنا بر اين معناى كلام امام (ع) اين است كه آنها پشت سر يكديگر شرايط ايمان را حفظ نكردند.  ه: به گفته ابن عيسى، غيب چيزى است كه به حواس درك نمى شود ولى با دليل علمى قابل اثبات است.  و: اخفش گفته است: غيب عبارت از متشابهات قرآن است، كه از ادراك مؤمنين پنهان مى باشد. 4-  خصيصه زشت ديگر آنها اين بود كه از عيب جويى خوددارى نمى كردند.  اين عبارت حضرت اشاره به غيبتى است كه نسبت به يكديگر روا مى داشتند، و معلوم است، غيبت كردن گناهى است كه انسان را از فضيلت و پاكدامنى دور و به افراط و زياده روى گرفتار مى كند.  امّا كارهايى كه مسلمانها نبايد انجام مى دادند امورى بوده است: 1-  شبهات را گرفته و بدانها عمل مى كردند. بدين معنى، هنگامى كه با امور مشتبه روبرو مى شدند، توقّف نمى كردند، تا در باره حق و باطل آن تحقيق كنند و آنچه هواى نفسشان بدان حكم مى كرد، عمل مى كردند.  2-  آنها به طرف شهوات مى رفتند، وقتى كه خواست نفسانى و ميل باطنى آنها نسبت به امور دنيوى جلب مى شد، در آن غرق مى شدند و تمام وقتشان را به خوشگذرانى سپرى مى كردند و در جهت لذّات و شهوات گام بر مى داشتند. در اين عبارت امام (ع) لفظ «يسيرون» را، براى سلوك استعاره آورده اند.  3-  معروف چيزى بود كه آنها معروف مى دانستند و منكر چيزى بود كه آنها منكر تصوّر مى كردند بدين معنا كه معروف و منكر تابع خواست، و ميل و اراده طبيعى آنها بود. بنا بر اين آنچه طبعشان قبول نمى كرد، منكر بود، هر چند در شريعت معروف بحساب مى آمد و آنچه خواست باطنى آنها مى پسنديد و بدان ميل مى كرد، در ميان آنها معروف شمرده مى شد، هر چند بر طبق شريعت منكر بود با اين كه مى بايست خواست و ميل آنها تابع دستورات شرع باشد، هر چه را دين معروف مى داند، معروف و آنچه را منكر مى داند، منكر بدانند.  4-  در گرفتاريها و مشكلات به خودشان پناه مى برند و در مسائل مبهم و غير معلوم به رأى خود تكيه مى كنند اين بيان حضرت كنايه از اين است، كه در تمام امور دشوار و دستورات و احكام شرعى، پيرو هواى نفس هستند و به قوانين شرعى اعتنايى ندارند و در نتيجه به خواسته هاى نفس امّاره كه جز ببدى حكم نمى كند، عمل مى كنند با وجودى كه هواى نفس سرچشمه مخالفت با شريعت و پيشوايان بر حقى است كه در فراگرفتن احكام و دستورات دين بايد به آنها مراجعه كرد. ولى بر خلاف حقيقت هر كسى خود را پيشوا مى داند و درك خود را، ملاك حق قرار مى دهد، هر چيزى را كه هواى نفسش صلاح بداند بكار مى بندد و به رأى خود عمل مى كند. گويا انديشه اش، محكم ترين وسيله اى است كه هر كس بدان چنگ زند، هرگز گمراه نمى شود، و در بردارنده اسباب استوارى است كه انسان را از خطا باز مى دارد بدين معنى كه دستورات عقل فرامين آشكار و ادلّه اى واضح اند كه اشتباهى در آنها نيست.  پيش از اين معناى «حكم» دانسته شد، و لفظ «عرا» «ثقات» از بندهاى استوار و قابل اعتماد استعاره آمده است و جهت استعاره قبلا ذكر گرديد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 242 فيا عجبا و ما لي لا أعجب من خطاء هذه الفرق على اختلاف حججها في دينها، لا يقتصّون أثر نبيّ، و لا يقتدون بعمل وصي، لا يؤمنون بغيب، و لا يعفون عن عيب، يعملون في الشّبهات، و يسيرون في الشّهوات، المعروف فيهم ما عرفوا، و المنكر عندهم ما أنكروا، مفزعهم في المعضلات إلى أنفسهم، و تعويلهم في المبهمات على آرائهم، كأنّ كلّ امرى ء منهم إمام نفسه، قد أخذ منها فيما يرى بعرى و ثقات و أسباب محكمات. (15088- 14956)اللغة:(يقتصّون) و ما بعده من الأفعال في بعض النسخ بصيغة المذكر باعتبار المعنى و في بعضها بصيغة التأنيث باعتبار ملاحظة لفظ الفرقة و عود الضمير فيها إليها و (عفّ) يعفّ من باب ضرب عفّا و عفافا و عفافة بفتحهنّ و عفّة بالكسر فهو عفّ و عفيف كفّ عما لا يحلّ و امتنع عنه.و في بعض النسخ يعفون بسكون العين و التخفيف من العفو و هو الفصح و ترك عقوبة المستحق و (المعضلات) في النسخ بفتح الضاد و كذلك في الخطبة السابقة و المضبوط في القاموس و الأوقيانوس بصيغة الفاعل و هي الشدائد من أعضل الأمر إذا اشتدّو (العرى) جمع العروة كمدية و مدى و هو ما يستمسك به الشي ء و منه عروة الكوز لمقبضه و اذنه و استعاره (السبب) الحبل و ما يتوصّل به إلى الاستعلاء «الغير ظ» ثمّ استعير لكلّ شي ء يتوصّل به الى أمر من الأمور.الاعراب:و في بعض النسخ فيا عجبي بالاضافة إلى ياء المتكلّم، و عجبا إما منصوب على النّداء و التنوين عوض عن المضاف إليه أى يا عجبي احضر، أو منتصب على المصدر أى يا نفس أعجب عجبا، و ما استفهامية و من خطاء إما متعلّق بعجبا أو أعجب على سبيل التنازع، و على اختلاف إما بمعنى اللّام كما في قوله: «وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ» .فتكون علّة للخطاء، و إمّا بمعنى مع كما في قوله تعالى: «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ» .منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 243 بناء على عود الضّمير في حبّه إلى الطعام دون اللَّه سبحانه، و يحتمل أن يكون للاستعلاء المجازي و المتعلّق محذوف و التقدير من خطاء هذه الفرق مبنيّا على اختلاف حججها، و في دينها متعلّق بالخطاء، و جملة لا يقتصّون استيناف بيانيّ مسوق لبيان جهة الخطاء أو جهة الاختلاف على سبيل منع الخلوّ فافهم جيّدا، و تحتمل الحالية و الأوّل أظهر، و كانّ كلّ امرء من حروف المشبّهة و في بعض النّسخ بحذفها و اسقاطها، قال الشّارح المعتزلي و هو حسن أقول: بل اثباتها أحسن و يظهر وجهه بالتّامّل.المعنى: (فيا عجبا و ما لى لا أعجب من خطاء هذه الفرق على اختلاف حججها) و أدلّتها (في دينها) تعجّب عليه السّلام من اختلاف الفرق و خطائهم في الدّين و افتراقهم في شرع سيّد المرسلين اعتمادا منهم على أدلّتهم المتشتّتة و حججهم المختلفة، و اتّكالا على اصولهم الّتي أصّلوها و قواعدهم التي فصّلوها، و استبدادا منهم بعقولهم الفاسدة و آرائهم الكاسدة.و بيّن عليه السّلام جهة الخطاء و الاختلاف بأنّهم (لا يقتصّون أثر نبيّ) لأنّهم لو اقتصّوه و اتّبعوه لما اختلفوا إذ ما جاء به النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم واحد و شرعه واحد و كتابه واحد فلو اقتفوه لا تّفقوا و أصابوا حسبما مرّ توضيحه في الكلام الثّامن عشر و شرحه (و لا يقتدون بعمل وصيّ) إذ الوصيّ مقتد في عمله بالنّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فلو اقتدوا به لكانوا مقتدين بالنّبيّ و به مهتدين و لم يكن هناك اختلاف و خطاء حسبما عرفت آنفا و حيث اختلفوا علم أنّهم كانوا تاركين اثره غير مقتدين عمله و يوضح ذلك ما في غاية المرام من أمالي الشّيخ مسندا عن المجاشعى عن الرّضا عن آبائه عليه السّلام قال: سمعت عليّا عليه السّلام يقول لرأس اليهود: على كم افترقتم؟ فقال: على كذا و كذا فرقة، فقال عليّ عليه السّلام: كذبت، ثمّ أقبل على الناس و قال: و اللَّه لو ثنّيت لى الوسادة لقضيت بين أهل التوراة بتوراتهم و بين أهل الانجيل بإنجيلهم و بين أهل القرآن بقرآنهم، افترقت اليهود على أحد و سبعين فرقة سبعون منها في النّار و واحدة ناجية في الجنة و هى التي اتّبعت يوشع بن نون وصيّ موسى، و افترقت النّصارى على اثنتين و سبعين فرقة إحدى و سبعون فرقة في النّار و واحدة في الجنة و هي التي اتّبعت شمعون وصيّ عيسى (ع)، و تفترق هذه الامّة على ثلاث منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 247 و سبعين اثنتان و سبعون فرقة في النار و واحدة في الجنّة و هي الّتي اتّبعت وصيّ محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ضرب بيده على صدره ثمّ قال عليه السّلام ثلاث عشرة فرقة من الثلاث و سبعين فرقة كلّها تنتحل مودّتي و حبّى واحدة منها في الجنّة و هم النمط الأوسط و اثنتا عشرة في النّار.و (لا يؤمنون بغيب) المراد بالغيب إمّا القرآن الّذي يصدّق بعضه بعضا. «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً» و إمّا مطلق ما غاب من الحواسّ من توحيد اللَّه و نبوّة الأنبياء و ولاية الأوصياء و الرجعة و البعث و الحساب و الجنّة و النّار و ساير الأمور التي يلزم الإيمان بها ممّا لا يعرف بالمشاهدة و إنّما يعرف بالبراهين و الأدلّة الّتي نصبها اللَّه عليه، و على أىّ تقدير فانتفاء الايمان بالغيب أيضا من أسباب اختلاف الفرق و جهات خطائها في المذاهب إذ لو كانوا يؤمنون بالغيب و به مذعنين لكانوا مهتدين إلى الحقّ و الصّواب في كلّ باب فان: «هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ  و ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ» . (و لا يعفون عن عيب) إذ ملكة العفاف و الوقوف عند المحرّمات و الشّبهات مانعة عن الاستبداد بالآراء التي نشأت منها الفرقة و الاختلاف موجبة للفحص عن الحقّ و الاهتداء إلى صوب الصّواب، و حيث لم يكن لهم عفاف و حايطة في الدّين لم يبالوا في أىّ واد يهيمون، و على رواية لا يعفون بالتخفيف فالمراد به عدم العفو عن عيوب النّاس، و على هذه الرّواية فهو من فروعات الخطاء في الدّين إذ العفو عن عيوب المذنبين من صفات المتّقين و المصيبين من المؤمنين كما شهد به الكتاب المبين:«وَ سارِعُوا إِلى  مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 248 (يعملون في الشّبهات) أى لا يقفون في ما اشتبه عليهم أمره و لا يبحثون عن وجه الحقّ فيه بل يعملون فيه بما أدىّ هواهم إليه و إليه الاشارة في قوله تعالى:وَ الَّذِينَ كَسَبُوا السَّيِّئاتِ جَزاءُ سَيِّئَةٍ بِمِثْلِها وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ  و في قوله: هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً.روى في الوسائل من تفسير عليّ بن إبراهيم عن أبي الجارود عن أبي جعفر عليه السّلام في تفسير الآية الأولى قال عليه السّلام: هؤلاء أهل البدع و الشّبهات و الشّهوات يسوّد اللَّه وجوههم يوم يلقونه.و عنه عن أبي جعفر عليه السّلام في تفسير الآية الثّانية قال: هم النّصارى و القسّيسون و الرّهبان و أهل الشّبهات و الأهواء من أهل القبلة و الحروريّة و أهل البدع. (و يسيرون في الشّهوات) لما لاحظ عليه السّلام ميل طباعهم إلى اللّذات الدّنيوية و انهماكهم في الشّهوات النفسانية قاطعين مراحل الأوقات بالتّلذّذ بتلك اللّذات و الشّهوات لا جرم جعل الشّهوات بمنزلة طرق مسلوكة و جعل اشتغالهم بها بمنزلة السّير في تلك الطرق (المعروف فيهم ما عرفو) ه بعقولهم الفاسدة و إن لم يكن معروفا في الشريعة (و المنكر عندهم ما أنكروا) ه بآرائهم الكاسدة و إن لم يكن منكرا في الحقيقة (مفزعهم في المعضلات إلى أنفسهم) دون الأئمّة الذين يهدون بالحقّ و به يعدلون (و تعويلهم في المبهمات على آرائهم) دون أهل الذكر الذين أمر بسؤالهم بقوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 249 «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»* (كان كلّ امرى ء منهم امام نفسه) و كأنّ دليل كلّ واحد منهم رأيه و هواه (قد أخذ منها فيما يرى) و يظنّ (بعرى و ثقات) لا انفصام لها (و اسباب محكمات) لا يضلّ من تمسّك بها و إنّما مثلهم في ذلك: «كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ» «وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ».تكلمة:هذه الخطبة مرويّة في كتاب الرّوضة من الكافي باختلاف كثير عن أحمد بن محمّد الكوفي عن جعفر بن عبد اللَّه المحمّدي عن أبي روح فرج بن قرة عن جعفر بن عبد اللَّه عن مسعدة بن صدقة عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال خطب أمير المؤمنين عليه السّلام بالمدينة فحمد اللَّه فأثنى عليه و صلّى على النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله ثمّ قال عليه السّلام:أمّا بعد فانّ اللَّه تبارك و تعالى لم يقصم جبّارى دهر إلّا من بعد تمهيل و رخاء، و لم يجبر كسر عظم من الامم إلّا بعد أزل و بلاء، أيّها النّاس في دون ما استقبلتم من خطب و استدبرتم من خطب معتبر، و ما كلّ ذي قلب بلبيب، و لا كلّ ذي سمع بسميع، و لا كلّ ذي ناظر عين ببصير.عباد اللَّه أحسنوا فيما يعنيكم النّظر فيه ثمّ انظروا إلى عرصات من قد أفاده اللَّه بعلمه كانوا على سنّة من آل فرعون أهل جنّات و عيون و زروع و مقام كريم، ثمّ انظروا بما ختم اللَّه لهم من النّضرة و السّرور و الأمر و النّهى و لمن صبر منكم العاقبة في الجنان و اللَّه مخلّدون و للّه عاقبة الأمور.فيا عجبا و ما لى لا أعجب من خطاء هذه الفرق على اختلاف حججها في دينها لا يقتفون أثر نبيّ و لا يقتدون بعمل وصيّ و لا يؤمنون بغيب و لا يعفون عن عيب، المعروف فيهم ما عرفوا، و المنكر عندهم ما أنكروا، و كلّ امرء منهم امام نفسه و اخذ منها فيما يرى بعرى وثيقات و أسباب محكمات فلا يزالون بجور و لم «لن- خ ل» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 250 يزدادوا إلّا خطاء لا ينالون تقرّبا و لن يزدادوا إلّا بعدا من اللَّه عزّ و جلّ انس بعضهم ببعض و تصديق بعضهم لبعض، كلّ ذلك وحشة مما ورّث النّبيّ الأمّي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و نفورا ممّا أدّى إليهم من أخبار فاطر السّماوات و الأرض.أهل حسرات و كهوف شبهات، و أهل عشوات و ضلالة و ريبة، من و كله اللَّه إلى نفسه و رأيه فهو مأمون عند من يجهله غير المتّهم عند من لا يعرفه، فما أشبه هؤلاء بأنعام قد غاب عنها رعاؤها.و وا أسفا من فعلات شيعتي من بعد قرب مودّتها اليوم كيف يستذلّ بعدى بعضها بعضا، و كيف يقتل بعضها بعضا، المتشتّتة غدا عن الأصل النّازلة بالفرع المؤمّلة الفتح من غير جهة، كلّ حزب منهم آخذ بغصن أينما مال الغصن مال معه.إنّ اللَّه و له الحمد سيجمع هؤلاء لشرّ يوم لبني أميّة كما يجمع قزع الخريف يؤلّف بينهم ثمّ يجعلهم ركاما كركام السّحاب، ثمّ يفتح لهم أبوابا يسيلون من مستثارهم كسيل الجنّتين سيل العرم، حيث بعث عليهم فارة فلم يثبت عليه اكمّة و لم يردّ سننه رضّ طود يذعذهم اللَّه في بطون أودية ثمّ يسلكهم ينابيع في الأرض يأخذ بهم من قوم حقوق قوم، و يمكّن من قوم لديار قوم، تشريدا لبني اميّة، و لكيلا يغتصبوا ما غصبوا، يضعضع اللَّه بهم ركنا و ينقض اللَّه بهم طىّ الجنادل من ارم و يملاء منهم بطنان الزّيتون.فو الذي فلق الحبّة و برء النسمة ليكوننّ ذلك و كأنّي أسمع صهيل خيلهم و طمطمة رجالهم و أيم اللَّه ليذوبنّ ما في أيديهم بعد العلوّ و التّمكين في البلاد كما تذوب الالية على النّار، من مات منهم مات ضالّا و اللَّه عزّ و جلّ يقضي منهم من درج و يتوب اللَّه عزّ و جلّ على من تاب، و لعلّ اللَّه يجمع شيعتي بعد التّشتت لشرّ يوم لهؤلاء، و ليس لأحد على اللَّه عزّ ذكره الخيرة بل للّه الخيرة و الأمر جميعا أيّها النّاس إنّ المنتحلين للامامة من غير أهلها كثير و لو لم تتخاذلوا عن مرّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 251 الحقّ و لم تهنوا عن توهين الباطل لم يتشجّع عليكم من ليس مثلكم، و لم يقومن قوى عليكم على هضم الطاعة و ازوائها عن أهلها، لكن تهتم كما تاهت بنو اسرائيل على عهد موسى عليه السّلام، و لعمرى ليضاعفنّ عليكم البتّة بعدي أضعاف ما تاهت بنو اسرائيل و لعمرى أن لو قد استكملتم من بعدى مدّة سلطان بني اميّة لقد اجتمعتم على سلطان الداعي إلى الضّلالة و أحييتم الباطل و خلّفتم الحقّ وراء ظهوركم، و قطعتم الأدنى من أهل بدر و وصلتم الأ بعد من أبناء الحرب لرسول اللَّه.و لعمرى أن لو قد ذاب ما في أيديهم لدنا التمحيص للجزاء و قرب الوعد و انقضت المدّة و بدا لكم النجم ذو الذّنب من قبل المشرق، و لاح لكم القمر المنير، فاذا كان ذلك فراجعوا التّوبة و اعلموا أنّكم ان اتّبعتم طالع المشرق سلك بكم مناهج الرسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فتداويتم من العمى و الصّمم و البكم، و كفيتم مؤنة الطلب و التعسّف و نبذتم الثقل الفادح من الأعناق، و لا يبعد اللَّه إلّا من أبى و ظلم و اعتسف و أخذ ما ليس له  وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ». هذا.و رواها المفيد في الارشاد عن مسعدة بن صدقة عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام إلى قوله بل للّه الخيرة و الأمر جميعا باختلاف كثير و زيادات كثيرة على رواية الروضة، و روى قوله عليه السّلام لو لم تتخاذلوا عن نصرة الحقّ إلى آخر رواية الروضة في ضمن خطبة اخرى رواها عن مسعدة عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال انه خطبها بالكوفة و بينها و بين رواية الروضة أيضا اختلاف كثير من أراد الاطلاع فليراجع الارشاد.توضيح: «العرصات» جمع العرصة و هي كلّ بقعة من الدّور واسعة ليس فيها بناء «أفاده اللَّه بعلمه» في بعض النسخ بالفاء من أفدت المال أعطيته و في بعضها بالقاف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 252 من أفاده خيلا أعطاه ليقودها و لعلّ المعنى أنه أعطاه اللَّه زينة الحياة الدنيا مع علمه بحاله بحسب اقتضاء حكمته و مقتضى عدالته كما قال في سورة هود عليه السّلام:«مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ، أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ إِلَّا النَّارُ» الآية.و المراد بمن أفاده اللَّه هو المتخلّفون الغاصبون للخلافة، و في رواية الارشاد أباده بدل أفاده و هو الأنسب و عليه فالضّمير في بعلمه راجع إلى من اى كان علمه سببا للهلاكة «و السنّة» الطريقة أى كانوا على طريقة من طرايق آل فرعون و «أهل جنات» بالكسر عطف بيان لآل فرعون.و قوله «في الجنان» متعلّق بقوله مخلّدون، و القسم معترض بين الظرف و متعلّقه «فلا يزالون بجور» الباء إمّا بمعنى في أو للمصاحبة و الملابسة «كلّ ذلك» بالنّصب مفعول به للفعل المحذوف و «وحشةً» مفعول له أى ارتكبوا كلّ ذلك وحشة.و المراد بما ورث النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ما ورثه آله المعصومين من الخلافة و الولاية «و الفاطر» المخترع «أهل حسرات» خبر محذوف المبتدأ أى هم أهل حسرات في الآخرة و «الكهوف» جمع كهف و هو الغار الواسع في الجبل، و في بعض النسخ كفوف شبهات و هو جمع كف و الكلام جار على الاستعارة و النّاقة «العشواء» لا تبصر امامها و «من وكله اللَّه» مبتدا و خبره «فهو مأمون» و وكله إلى نفسه تركه إليها، و في هذا كلّه تعريض على الخلفاء كما لا يخفى «و الرّعا» بكسر الرّاء جمع الرّاعي و «الفعلات» جمع الفعلة و هي العادة «المتشتّتة» إما بالجرّ صفة لشيعتي و إمّا بالرّفع على أنّه خبر حذف مبتدئه أى هم المتشتّته.و لعلّ المراد بتشتّتهم عن الأصل و بنزولهم بالفرع ما صدر من بعض الشيعة كالزّيدية و الافطحية و الاسماعيلية و نحوهم حيث عدلوا عن الامام الأصل و تعلّقوا بالفرع و أملوا الفتح من غير جهة فأخطئوا و «القزع» محركة قطع من السحاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 253 و الواحدة قزعة و «الرّكام» الأوّل بالضّم من الرّكم و هو جمع شي ء فوق آخر، و الثّاني بالفتح و هو السحاب المتراكم و «المستثار» محل الاستثارة من الثور و هو الهيجان و الوثوب و نهوض القطا و الجراد.و «سيل العرم» جمع عرمة كفرحة و هو سدّ يعترض به الوادي جمع عرم او هو جمع بلا واحدا و هو الاحباس تبني في البادية الأودية و الجرذ الذكر و المطر الشّديد و واد و بكلّ فسر قوله تعالى سيل العرم و «الاكمة» كالقصبة التلّ الصّغير و «لم يردّ سننه» من سنّ الماء صبّها أو من سنّ الطّريقة سارها و «الرض» هنا الحجارة و «الطّود» الجبل أو عظيمه و «ذعذع» المال و غيره فرقّه و بدّده و «ضعضعه» هدمه حتّى الأرض و «ينقض اللَّه» من النقض بالضاد المعجمة.و لعلّه عليه السّلام كنّى ب «طىّ الجنادل من ارم» القصور و البساتين المشرفة المطوّية بالحجارات المسنّدة التي كانت لبني اميّة و «بطنان الزيتون» كناية عن الشّام كما في قوله تعالى و التّين و الزّيتون و «الطمطمة» العجمة في اللّسان و «درج» يدرج من باب قعد و سمع درجا و دروجا مشى و «المنتحلين للامامة» المدّعين لها لنفسه و هو لغيره و «من غير أهلها» بيان للمنتحلين و «ازوائها عن أهلها» اى صرفها وطيّها عنه و «التمحيص» بالصاد المهملة الابتلاء.و اعلم أنّ هذه الخطبة الشّريفة متضمّنة لجملة من الأخبار الغيبيّة و فقراتها الأخيرة من قبيل المتشابهات و علمها موكول إليهم عليهم السّلام إذ أهل البيت أدرى بما فيه إلّا أنا نورد في تفسيرها على سبيل الاحتمال ما أورده الخليل القزويني في شرحه على الروضة بتغيير يسير منّا، فأقول:لعلّ مراده عليه السّلام بقوله مع أنّ اللَّه و له الحمد- اه أنّه سبحانه يجمع هذه الفرق المختلفة على اختلافهم لاستيصال بني اميّة و هو شرّ يوم لهم و قد كان ذلك في سنة اثنتين و ثلاثين و مأئة حسبما أخبر عليه السّلام به حيث انقرضت سلطنة بني اميّة لعنهم اللَّه لظهور دولة العبّاسيّة و اجتماع الجنود من خراسان على أبي مسلم المروزيّ لكن دفعوا الفاسد بالأفسد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 254 و شبّه عليه السّلام اجتماعهم باجتماع سحاب الخريف المتراكم يقول عليه السّلام:إنّ اللَّه يفتح لهم بعد اجتماعهم أبوابا يهيجون من مكانهم، كسيل الجنّتين اللّتين كانتا لأولاد سبا، و هو سيل العرم حيث بعث اللَّه الجرذ و هو الفارة الكبيرة على السّد الذي كان لهم فقلع الصّخر منهم و خرب السّد فسال الماء و غشيهم السّيل و خرب دور اولاد سبا و قصورهم و بساتينهم و لم يثبت عليه التّلال و لم يردّه أحجار الجبال.و كذلك هؤلاء يخرجون على كثرتهم و احتشامهم لاستيصال بني امية و تخريب الدور و القصور منهم من مستثارهم و هو خراسان و قد وقع ذلك على ما أخبر عليه السّلام حيث اجتمع الجيش و اتفقوا على أبى مسلم المروزى و جعلوه أميرا لهم و توجّهوا نحو مروان الحمار و هو آخر خلفاء بني اميّة.و قوله عليه السّلام يذعذعهم اللَّه- اه إشارة إلى تفرّقهم في الأودية و كونهم كتائب مختلفة يسلكون فيها سلوك الينابيع في الأرض و جريانها فيها.يأخذ بهم من قوم حقوق قوم- اه أى يأخذ اللَّه ببني العبّاس من بني اميّة حقوق بنى هاشم و يقاصّ بهم منهم و يجزيهم بهم جزاء ما ظلموا في حق آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و إن لم يصل الحقّ إليهم و يمكّن بهم عليهم السّلام لقوم من بنى العباس في ديار قوم من بنى اميّة كلّ ذلك طردا لبنى اميّة و ابعادا لهم، و لكيلا يغتصبوا ما غصبوا من بنى هاشم و بنى عباس و غيرهم يهدم اللَّه بهم أركان بنى امية و يكسر بهم قصور هم المسنّدة المطويّة بالأحجار التي كانت بالشّام و يملاء من جيوشهم بلاد الشّام.فو اللَّه الفالق البارى انّ ذلك لكائن لا محالة و كأنّي أسمع أصوات خيولهم و طمطمة رجالهم، أى كلماتهم العجمية و ذلك أنّ لسانهم كان لسان العجم.و قوله عليه السّلام: و أيم اللَّه ليذوبنّ اه بيان لحال بنى العبّاس بعد القهر و الغلبة يقول عليه السّلام: إنّهم بعد العلوّ و التمكّن في البلاد و قوام الأمر و تمام السلطنة ينقرضون و يفنون كما تفنى و تذوب الالية على النّار، و قد كان ذلك في سنة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 255 خمسين و ستمائة حيث قتل المستعصم و هو آخر خلفاء العباسيّة على يدهلا كو و يحتمل أن يكون إشارة إلى حال بنى امية.و قوله عليه السّلام: و اللَّه عزّ و جلّ يفضي منهم من درج، في النسخ بالفاء و الظاهر أن يكون تحريفا و يكون بالقاف أى اللَّه يميت من سعى من بنى امية فيكون كناية عن أنّ من أراد الخروج منهم يقتله اللَّه، و في بعض النّسخ و إلى اللَّه يقضي و هو الصحيح أى و إلى اللَّه ينتهى منهم من درج فيكون كناية عن ما ذكرنا و إشارة إلى أنّ من تاب منهم تاب ضالا و أمره إلى اللَّه يعذّبه كيف يشاء و يتوب على من تاب كمعاوية بن يزيد و نحوه من بني اميّة.و لعلّ اللَّه يجمع شيعتي بعد التشتّت، لعلّه إشارة إلى ظهور دولة الحقّة القائميّة و لا يلزم اتّصالها بملكهم.و ليس لأحدّ إلى قوله- جميعا إشارة إلى كون هذه الأمور سهلا بيد اللَّه سبحانه إذ هو القاهر القادر فوق عباده و هو المختار الفعّال لما يشاء ليس لأحد معه الاختيار و هو على كلّ شي ء قدير.و قوله عليه السّلام أيّها النّاس اه إشارة إلى اغتصاب الخلافة و توبيخ لهم على التثاقل و التخاذل يقول عليه السّلام: إنّ المدّعين للخلافة من الّذين لم يكونوا أهلا لها كثير و لو لم يكن منكم التّخاذل يوم السّقيفة و الشورى عن إقامة الحقّ و الوهن عن توهين الباطل لم يجسر عليكم أحد و لم يقدر على غلبة الطّاعة و صرفها عن أهلها و لكنكم تحيّرتم بعد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كما تحيّرت بنو إسرائيل على عهد موسى بن عمران عليه السّلام و ليكوننّ تحيّركم بعدي أضعاف ما تحيّرت بنو إسرائيل.و قوله: لقد اجتمعتم على سلطان الدّاعي إلى الضّلالة، أراد به اجتماعهم على بنى العبّاس و دعائهم إلى الضّلالة لترويجهم مذهب الزنادقة.و قطعتم الادنى من أهل بدر، أراد به أولاده المعصومين عليهم السّلام حيث إنّ الظّفر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 256 في بدر لم يكن إلّا بأبيهم سلام اللَّه عليه و كان أقرب النّاس إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و كذلك أولاده عليهم السّلام.و وصلتم الّا بعد من أبناء الحرب- اه أراد به بني العباس حيث أنّ أباهم كان من جملة المحاربين لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم في غزوة بدر ثمّ تاب و أسلم و المراد بقطع الأوّلين و وصل الآخرين أخذهم بنى العباس خلفاء لهم دون الأئمة عليهم السّلام.ثمّ قال: و لعمري أن لو قد ذاب ما في أيديهم، أي أيدى بني اميّة و هو الشام و ما والاها و أشار عليه السّلام بذوبانها إلى قتل وليد بن يزيد بن عبد الملك بن مروان لعنهم اللَّه و اختلاف أهل الشام و اضطراب دولة بنى اميّة و قد كان ذلك في السنّة ست و عشرين و مأئة و امتدّت سلطنتهم بعد ذلك إلى ستّ سنين بمنتهى التزلزل و الاضطراب و لذلك قال عليه السّلام لدنى التمحيص للجزاء، أى قرب ابتلائهم بجزاء أعمالهم و ذلك بقتل الاحياء منهم و إخراج الأموات منهم من القبور كما هو في السّير مشهور و في الكتب مسطور.و انقضت المدّة، أراد به المدّة المقدّرة لبني امية و كانت ألف شهر.و بدا لكم النجم ذو الذّنب، أراد به أبا مسلم المروزى حيث خرج من خراسان و هو من بلاد المشرق مع جنوده نحو الشّام و تسميته بالنجم لكونه كالنجم يرمى به الشياطين من بنى اميّة و توصيفه بذى الذنب لكون ظهوره لانتصار بنى العباس دون آل محمّد سلام اللَّه عليهم.و لاح لكم القمر المنير، أراد به أبا الحسن عليّ بن موسى الرّضا عليه و على آبائه آلاف التّحيّة و الثّناء فقد طلع في المشرق و انتشر أنوار علمه في الآفاق ثمّ غاب هناك بغدر المأمون الملعون.فاذا كان ذلك، أى ذوبان ما في أيديهم أو انقضاء المدّة أو طلوع القمر المنير، فراجعوا التوبة.ثمّ قال عليه السّلام: و اعلموا أنّكم إن اتّبعتم طالع المشرق، أراد به القمر المنير منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 257 سلك بكم منهج الطّريقة البيضاء و الصّراط المستقيم، فتداويتم من الضّلالة و الغواية و كفيتم مؤنة طلب العلم من غير مظانه، و سلمتم من التعسّف و الأخذ على غير الطريق المستقيم، و نبذتم ثقل استنباط التكاليف الشّرعية. من اعناقكم حيث انّكم تأخذونها من أهلها فيكفيكم مؤنتها و لا يبعد اللَّه من رحمته إلّا من أبى من قبول الحقّ و ظلم أهل الحقّ و أخذ على غير الطريق و انتحل ما ليس له بحقّ. «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ» هذا.و بنحو ما قلناه في شرح هذا الحديث الشريف فسّره المحدّث العلامّة المجلسي ره في البحار إلّا أنّه خالفنا في شرح الفقرات الأخيرة حيث قال: قوله عليه السّلام: لو قد ذاب ما في أيديهم أى ذهب ملك بني العبّاس، لدنى التمحيص للجزاء أى قرب قيام القائم عليه السّلام و فيه التّمحيص و الابتلاء ليجزى الكافرين و يعذّبهم في الدّنيا، و قرب الوعد أى وعد الفرج، و انقضت المدّة أى قرب انقضاء مدّة أهل الباطل، و النجم ذو الذنب من علامات ظهور القائم عليه السّلام، و المراد بالقمر المنير القائم عليه السّلام، و كذا طالع المشرق إذ مكة شرقية بالنسبة إلى المدينة، أو لأنّ اجتماع العساكر إليه عليه السّلام و توجّهه إلى فتح البلاد من الكوفة و هي كالشرقية بالنسبة إلى الحرمين و لا يبعد أن يكون ذكر القمر ترشيحا للاستعارة أى القمر الطّالع من مشرقه.و الثقل الفادح الدّيون المثقلة و المظالم أو بيعة أهل الجور و طاعتهم و ظلمهم إلّا من أبى أى من طاعة القائم عليه السّلام أو الرّب تعالى، و اعتسف أى مال عن طريق الحقّ إلى غيره أو ظلم على غيره انتهى كلامه فيكون هذه الفقرات على ما ذكره أيضا إشارة إلى ظهور دولة الحقّة و اللَّه العالم.الترجمة:پس اى نفس تعجب كن و چيست مرا كه تعجب نكنم از خطاى اين فرقهاى بى ادب بر اختلاف حجّتهاى ايشان در دين و مذهب كه متابعت نمى كنند بر اثر خير البشر، و اقتدا نمى نمايند بر عمل وصيّ پيغمبر، ايمان نمى آورند بغيب، و عفت نمى ورزند از گناه و عيب، عمل ميكنند در شبهها، و سير مى نمايند در شهوتها، معروف در ميان ايشان چيزى است كه خود شناخته اند او را بميل طبيعت، و منكر نزد ايشان چيزيست كه خود انكار كرده اند آنرا نه بمقتضاى شريعت.مرجع ايشان در شدايد بنفس خودشان است نه بر أئمه، و اعتماد ايشان در مبهمات برأى خودشان است نه بعترت خير البشر، گويا هر مردى از ايشان امام و مقتداى خودش هست در دين، بتحقيق كه تمسك نموده است از نفس خود در چيزى كه ظن ميكند به بندهاى استوار و ريسمانهاى محكم تابدار، يعنى اعتقادش اينست آنچه اخذ نموده است آنرا از نفس خود در احكام در استحكام مانند حكم الهى است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom