جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۸۴ : نکوهش عمرو عاص [منبع]

عَجَباً لاِبْنِ النَّابِغَةِ! يَزْعُمُ لاَِهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِىَّ دُعَابَةً، وَ أَنِّي امْرُؤٌ تِلْعَابَةٌ، أُعَافِسُ وَ أُمَارِسُ! لَقَدْ قَالَ بَاطِلا وَ نَطَقَ آثِماً.
أَمَا -وَ شَرُّ الْقَوْلِ الْکَذِبُ- إِنَّهُ لَيَقُولُ فَيَکْذِبُ، وَ يَعِدُ فَيُخْلِفُ، وَ يُسْأَلُ فَيَبْخَلُ، وَ يَسْأَلُ فَيُلْحِفُ، وَ يَخُونُ الْعَهْدَ، وَ يَقْطَعُ الاِْلَّ؛ فَإِذَا کَانَ عِنْدَالْحَرْبِ فَأَيُّ زَاجِر وَ آمِر هُوَ، مَا لَمْ تَأْخُذِ السُّيُوفُ مَآخِذَهَا! فَإِذَا کَانَ ذلِکَ کَانَ أَکْبَرُ مَکِيدَتِهِ أَنْ يَمْنَحَ الْقَرْمَ [قوم] سُبَّتَهُ.
أَمَا وَاللهِ إِنِّي لَيَمْنَعُنِي مِنَ اللَّعِبِ ذِکْرُ الْمَوْتِ، وَ إِنَّهُ لََيمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْيَانُ الاْخِرَةِ؛ إِنَّهُ لَمْ يُبَايِعْ مُعَاوِيَةَ حَتَّى شَرَطَ أَنْ يُؤْتِيَهُ أَتِيَّةً، وَ يَرْضَخَ لَهُ عَلَى تَرْکِ الدِّينِ رَضِيخَةً.

النَّابِغَة : معروفه، زنى كه معروف است به آنچه كه شايسته زنان نيست. 
الدُعَابَة : بازى، شوخى. 
تِلْعَابَة : بسيار بازى كننده و شوخ. 
أعَافِسُ : (ديگران را) از روى شوخى مى زنم. 
يُلْحِفُ : اصرار ميكند. 
الِالّ : قرابت، روابط خويشاوندى. 
السُبَّة : دبر، مقعد. 
أتِيَّة : عطا، بخشش. 
رَضِيخَة : بخشش كم. 
نابِغة : كسى كه در كارى و صفتى فوق العادة باشد و بزنى كه در زنا كارى افراط نمايد نابغه مى گفتند و چون مادر عمرو عاص در اين كار سرآمد بود نابغه اش مى گفتند 
دُعابَة : شوخى و مزاح نمودن 
تِلعابة : بسيار شوخى گر 
أعافِس : مردم را با مزاح و شوخى سرگرم ميكنم 
أمارِس : بخود مزاح را عادت و رويه ميكنم 
يُلحِف : در سؤال اصرار ميكند، إلحاف : اصرار 
الإلّ : خويشاوندى و قرابت 
قَرم : حريف نبرد
سُبَّته : مى بخشد بحريف مقعد خود را يعنى عورتين خود را كشف ميكند 
أتِيَّة : بخشش و عطا 
رَضيخَة : چيز كمى كه به عنوان فوق العاده و تشويق مى دهند 
(پس از جنگ صفّين در سال ۳۸ هجرى در شهر كوفه در شناساندن عمرو عاص و ردّ شايعات بيهوده او فرمود). 
روانشناسى عمرو عاص: 
شگفتا از عمرو عاص پسر نابغه(۱) ميان مردم شام گفت كه من اهل شوخى و خوشگذرانى بوده، و عمر بيهوده مى گذرانم حرفى از روى باطل گفت و گناه در ميان شاميان از انتشار داد، مردم آگاه باشيد بدترين گفتار دروغ است. عمرو عاص سخن مى گويد، پس دروغ مى بندد، وعده مى دهد و خلاف آن مرتكب مى شود، در خواست مى كند و اصرار مى ورزد، اما اگر چيزى از او بخواهند، بخل مى ورزد، به پيمان خيانت مى كند، و پيوند خويشاوندى را قطع مى نمايد، پيش از آغاز نبرد در هياهو و امر و نهى بى مانند است تا آنجا كه دست ها به سوى قبضه شمشيرها نرود. اما در آغاز نبرد، و برهنه شدن شمشيرها، بزرگ ترين نيرنگ او اين است كه عورت خويش آشكار كرده، فرار نمايد.(۲)
ويژگيهاى امام على عليه السّلام: 
آگاه باشيد به خدا سوگند كه ياد مرگ مرا از شوخى و كارهاى بيهوده باز مى دارد، ولى عمرو عاص را فراموشى آخرت از سخن حق باز داشته است، با معاويه بيعت نكرد مگر بدان شرط كه به او پاداش دهد، و در برابر ترك دين خويش، رشوه اى تسليم او كند. 
____________________________________________(۱). نابغه: زن معروفه، آلوده دامن، كه اسم مادر عمرو عاص بود، زن اسيرى كه عبد اللّه بن جدعان او را خريد چون فاسد و بى پروا بود او را رها كرد. وقتى عمرو عاص متولّد شد، ابو لهب، اميّة بن خلف، هشام بن مغيره، ابو سفيان و عاص بن وائل، هر كدام ادّعا داشتند كه عمرو، فرزند اوست. سرانجام عاص او را برداشت كه از دشمنان سر سخت رسول خدا بود، او بود كه پيامبر (ص) را ابتر ناميد كه خدا در سوره كوثر در جواب فرمود: «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ» (همانا دشمن تو ابتر است) و آيه «إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» در باره او و يارانش نازل شد، و عمرو عاص، در مكّه سر راه پيامبر (ص) سنگ و خار مى‏ ريخت! و او بود كه به كجاوه دختر پيامبر (ص) «زينب» حمله كرد و او را طورى كتك زد كه دچار سقط جنين شد، و پيامبر (ص) به او نفرين كرد، و او بود كه اشعار فراوانى بر ضدّ رسول خدا (ص) مى‏ سرود و بچّه‏ هاى مكّه را تحريك مى‏ كرد كه با صداى بلند براى آزار آن حضرت بخوانند، و او بود كه از طرف قريش مكه به دربار سلطان حبشه رفت تا مهاجران مسلمان را به مكّه برگرداند. (كتاب ربيع الأبرار زمخشرى).(۲). عمرو عاص در اين فكر بود كه در ميدان صفّين روزى خودى نشان دهد، تا آن كه سوار نقاب دارى از سپاه امام على (ع) به ميدان آمد، عمرو فكر كرد حريف اوست، با سرعت در مقابل سرباز نقاب دار ايستاد و گرد و خاك كرد، وقتى حمله آغاز شد دانست كه آن نقاب دار، على (ع) است، در مانده شد چه كند؟ مقاومت كند كشته مى‏ شود، فرار كند آبرويش مى‏ رود، هنوز انتخاب نكرده بود كه حمله سريع و ناگهانى امام به او مهلت نداد از روى اسب سرنگون شد، مرگ را با چشم خود ديد، ناگاه زشت‏ترين حيله را به كار گرفت، كه عورت خود را آشكار كرد، و امام او را در پستى و رسواييش واگذارد، عمرو عاص با سرعت فرار كرد و خود را نجات داد، و در ميان دو لشكر آن روز، و تاريخ بشريّت آبروى خود را برد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره (گفتار و كردار نادرست) عمرو ابن عاص (و توبيخ و سرزنش از او). 
همانطور كه عاص ابن وائل كه بر حسب ظاهر پدر عمرو ناميده مى شد دشمن رسول خدا بود، عمرو هم با اميرالمؤمنين دشمنى كرده در دروغ بستن به آن حضرت كوشش داشت. از آن بزرگوار عيب جوئى مى نمود و در صدد بود كه محبّت و دوستى او را از دلها بيرون نموده آن وجود مقدّس را كوچك جلوه دهد، و از جمله دروغهايى كه به آن جناب مى بست، بمردم شام مى گفت: چون علىّ مزاح و شوخى بسيار ميكند در اصلاح امور چندان كوششى ندارد، از اين جهت ما او را پيشواى خود قرار نداديم. امام عليه السّلام در اينجا اثبات مى نمايد كه گفتار عمرو نادرست و اين سخن بهتان و دروغ است): 
(1) شگفتا از پسر زانيه (نابغة نام مادر عمرو است و جهت ناميدن او باين لفظ آنست كه بزناء دادن شهرت داشت و همه او را مى شناختند و عادت عرب آنست كه فرزندان را هر گاه به مادرى كه به خوبى يا به زشتى شهرت داشته باشد نسبت مى دهند و نابغة كنيز اسير شده اى بود كه عبد اللّه ابن جدعان تيمىّ در مكّه او را خريد و چون زانيه بود نتوانست او را نگاه دارد آزادش كرد، پس ابو لهب ابن عبد المطّلب و اميّة ابن خلف و هشام ابن مغيره و ابو سفيان ابن حرب و عاص ابن وائل در يك طهر با او جمع شده در نتيجه عمرو متولّد گرديد و ميان اين پنج نفر اختلاف شد. هر يك ادّعا مى نمود كه عمرو فرزند من است، ولى چون عاص ابن وائل بيش از ديگران به نابغه انفاق ميكرد گفت اين فرزند از آن عاص است با اينكه به ابو سفيان شبيه تر بود، خلاصه چنين بى پدرى) مى گويد بمردم شام دروغ، كه من مردى شوخ هستم و بسيار بازى گوش و به شوخى و بازى ممارست دارم، نادرست سخن گفته و باين گفتار گناه كار است، 
(2) آگاه باشيد كه بدترين گفتار دروغ است و عمرو سخنى كه به زبان ميراند دروغ مى گويد و (با هر كه) وعده كند خلاف آن رفتار مى نمايد، و در پرسش خود پر گوئى ميكند، و از او كه بپرسند (در پاسخ) بخل مى ورزد و در عهد و پيمان نابكارى ميكند، و از خويشان دورى مى نمايد، 
(3) و چون در ميدان جنگ حاضر گردد (براى تهييج فساد و افروختن آتش جنگ) چه بسيار امر و نهى و زبان بازى ميكند مادامى كه شمشيرها بكار نيفتاده اند، پس آنگاه كه شمشيرها از غلاف بيرون آمده جنگ شروع گرديد بزرگترين حيله و كيد او آنست كه عورت خود را بمردم نشان دهد (در جنگ صفّين چون عمرو در كارزار با امير المؤمنين مصادف شد و حضرت بر او تاخت تا او را بقتل رساند، عمرو خود را از اسب به زير انداخته به پشت، روى زمين خوابيد و در برابر آن بزرگوار پاهايش را بلند كرده عورتش را نمايان ساخت، حضرت چشم پوشيده باز گرديد، و بسر ابن ابى ارطاة كه يكى از سر لشگرهاى معاويه بود در همان وقعه صفّين شيوه عمرو را بكار برده از چنگال مرگ رهيد، بعد از آن جمله «يمنح القوم سبّته» ضرب المثل شد براى كسيكه در حوادث و پيش آمدها بذلّت و خوارى تن دهد). 
(4) بدانيد بخدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و بازى باز مى دارد، و فراموشى از آخرت عمرو را از گفتار حقّ مانع مى گردد،
(5) او با معاويه بيعت ننمود مگر بشرط آنكه عطيّه و بخششى باو بدهد، و براى دست از دين برداشتن (مخالفت با امام زمان خود نمودن) رشوه كمى (حكومت چند روزه مصر را) باو ببخشد. 
سخنى از آن حضرت (ع) درباره عمرو بن عاص: 
در شگفتم از پسر نابغه. به شاميان مى گويد كه من بسيار مزاح مى كنم و مردى شوخ طبعم و اهل لعب و بازيچه ام. اين سخنى است باطل و گناه آلود كه عمرو بر زبان آورده. 
بدانيد، كه بدترين گفتار دروغ است و او مى گويد و دروغ مى گويد. وعده مى دهد و خلاف مى كند، اگر چيزى از او خواهند، خسّت مى ورزد و اگر خود چيزى خواهد، به اصرار و سوگند، مى ستاند و اگر پيمانى بندد در آن خيانت كند و حق خويشاوندى به جاى نياورد. چون جنگ فرا رسد، به زبان، بسى امر و نهى كند تا خود را دلير جلوه دهد، و اين تا زمانى است كه شمشيرها از نيام برنيامده و چون شمشيرها از نيام برآمد، بزرگترين نيرنگ او اين است كه عورت خود بگشايد. 
به خدا سوگند، ياد مرگ مرا از هر بازيچه و مزاحى باز مى دارد و از ياد بردن آخرت، عمرو را نگذارد كه سخن حق بر زبان آورد. عمرو با معاويه بيعت نكرد، مگر آن گاه كه معاويه شرط كرد كه در آتيه او را پاداشى دهد. آرى، معاويه او را رشوتى اندك داد و عمرو در برابر آن از دين خويش دست كشيد. 
از «ابن نابغه» (پسر آن زن بد نام - اشاره به عمرو عاص است-) در شگفتم! او براى مردم شام چنين وانمود مى کند که من بسيار اهل مزاح و مردى شوخ طبعم، که مردم را با شوخى و هزل، پيوسته سرگرم مى کنم. او سخنى باطل و کلامى به گناه، گفته است - و بدترين سخنان گفتار دروغ است- او پيوسته دروغ مى گويد. وعده مى دهد و تخلّف مى کند. اگر چيزى از او درخواست شود، بخل مى ورزد و اگر خودش از ديگرى تقاضايى داشته باشد، اصرار مى کند. در پيمانش خيانت مى نمايد. (حتّى) پيوند خويشاوندى را قطع مى کند. هنگام نبرد لشکريان را امر و نهى مى کند (و سر و صداى زياد راه مى اندازد که مردم شجاعش پندارند) ولى اين تازمانى است که دست ها به قبضه شمشير نرفته است و هنگامى که چنين شود، او براى رهايى جانش، بالاترين تدبيرش اين است که جامه اش را کنار زند و عورت خود را نمايان سازد (تا کريمان از کشتنش چشم بپوشند.)
آگاه باشيد! به خدا سوگند، ياد مرگ مرا از سرگرم شدن به بازى و شوخى باز مى دارد; ولى فراموشى آخرت او را از سخن حق باز داشته است. او حاضر نشد با معاويه بيعت کند، مگر اينکه عطيّه و پاداشى از او بگيرد (و حکومت مصر را براى او تضمين نمايد) و در مقابلِ از دست دادن دينش، رشوه اندکى دريافت نمايد.
و از خطبه هاى آن حضرت است در باره عمرو پسر عاص:
شگفتا از پسر نابغه شاميان را گفته است، من مردى لاغ گويم با لعب بسيار، عبث كارم، و كوشا در اين كار. همانا، آنچه گفته نادرست بوده، و به گناه دهان گشوده، همانا بدترين گفتار، سخن دروغ است -كه چراغ آن بى فروغ است-. امّا او مى گويد و دروغ مى گويد. وعده مى دهد و خلاف آن مى پويد. مى خواهد و مى ستهد، از او مى خواهند و زفتى مى كند. پيمان را به سر نمى برد و پيوند خويشان را مى برد. چون سخن جنگ در ميان باشد، دلير است و بر امر و نهى چير، و چون تيغ از نيام برآيد و وقت كارزار در آيد، بزرگترين نيرنگ او اين است كه عورت خويش گشايد.
به خدا سوگند، ياد مرگ مرا از لاغ باز مى دارد، و فراموشى آخرت او را نگذارد كه سخن حقّ بر زبان آرد. او با معاويه بيعت نكرد، مگر بدان شرط كه او را پاداشى رساند، و در مقابل ترك دين خويش لقمه اى بدو خوراند. 
از سخنان آن حضرت است در باره عمرو عاص:
مرا از پسر زانيه تعجب است، كه به مردم شام وانمود مى كند كه در من شوخ طبعى است، و انسانى بازيگرم، شوخى مى كنم و در بازى كردن كوشايم. او به باطل سخن گفته، و به اين گونه سخن مرتكب گناه شده. بدانيد كه بدترين گفتار دروغ است. او در سخن راندن دروغ مى گويد، و وعده مى دهد و تخلف مى كند، چون درخواست مى كند اصرار مى ورزد، و چون از او درخواست شود بخل مى ورزد، به عهدش خيانت مى كند و قطع رحم مى نمايد، و چون به ميدان جنگ آيد براى شعله ور ساختن جنگ چه امر و نهى ها مى كند البته پيش از بيرون آمدن شمشيرها از غلاف، و چون جنگ آغاز شود بزرگترين حيله اش براى نجات خود نشان دادن عورتش به مردم است.
به خدا قسم ياد مرگ مرا از بازى باز مى دارد، و نسيان آخرت او را از گفتن حق مانع مى شود. او با معاويه بيعت نكرد مگر به شرط بخشيده شدن مصر به او، و اخذ رشوه كمى براى دست برداشتن از دين.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 479-461و من خطبة له عليه السّلام فى ذكر عمرو بن العاص.در اين خطبه، امام رحمه الله سخنى (جالب و جامع) درباره «عمرو بن عاص» بيان فرموده است. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه از عنوان خطبه، نمايان است امام عليه السلام مى خواهد «عمروبن عاص» را معرّفى كند؛ همان كسى كه از دستياران معروف «معاويه» بود، بلكه مى توان گفت:ادامه خلافت معاويه و پيروزيهاى ظاهريش، در سايه شيطنت هاى او صورت گرفت و نفر دوم، يا به تعبيرى، نفر اوّل در آن حكومتِ غاصبِ جبّار، محسوب مى شد. با اينكه عبارات خطبه كه در دست ما است، بسيار فشرده و كوتاه است، ولى امام عليه السلام چنان ترسيم گويايى از اين مرد خطرناك گمراه و گمراه كننده، ارائه فرموده كه تقريباً همه روحيات و تاريخ زندگى اين مرد را مى توان در اين آيينه ديد و همچنين از راز و رمز همكارى تنگاتنگ او با «معاويه» آگاه شد.اين نكته قابل ذكر است كه امام عليه السلام اين سخن را به بهانه گفتارى كه «عمروعاص» درباره آن حضرت بيان كرده و او را مزّاح و شوخ طبع معرّفى كرده، ايراد فرموده است. اين مرد دروغگو را بشناسيد! امام(عليه السلام) سخن خود را از دروغ و تهمتى که «عمرو بن عاص» نسبت به ساحت مقدّسش گفته بود، آغاز مى کند و به دنبال تکذيب آن، معرّفى گويايى نسبت به اين عنصر کثيف تاريخ اسلام، مى آورد. دروغ اين بود که: امام(عليه السلام) بسيار شوخ طبع و مزّاح و - نعوذ باللّه - اهل هزل و باطل است، تا به اين بهانه، عدم شايستگى آن حضرت را براى امر خلافت - به زعم خود - ثابت کند. مى فرمايد: «از «ابن نابغه» (پسر آن زن بدنام) در شگفتم! او براى مردم شام چنين وانمود مى کند که من بسيار اهل مزاح و مردى شوخ طبعم، که مردم را با شوخى و هزل، پيوسته سرگرم مى کنم.» (عَجَباً لاِبْنِ النَّابِغَةِ!(1) يَزْعُمُ لاَِهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِىَّ دُعَابَةً(2)، وَ أَنِّي امْرُؤٌ تِلْعَابَةٌ(3): أُعَافِسُ(4) وَ أُمَارِسُ!(5)). تعبير به «ابن النابغه» در باره «عمرو عاص» از يک سو، اشاره به وضع زشت و ننگين خانواده اوست; چرا که رسم عرب اين بود اگر کسى مادرش مشهور به شرافت و يا مشهور به پستى بود، او را به مادرش نسبت مى دادند، به جاى اينکه به پدرش نسبت دهند. و از سوى ديگر، تعبير به «نابغه» از مادّه «نبوغ» در اصل به معناى ظهور و بروز است; ولى هنگامى که درباره زنى بکار برده مى شد، اشاره به شهرت او به فساد بود و اين واژه به خاطر فساد اخلاقى مادر «عمرو» تدريجاً لقب مادر او شد، در حالى که اسم اصليش «سلمى» يا «ليلى» بود. در تواريخ آمده است که اين زنِ مشهور به فساد، به طور نامشروع، با چند نفر از جمله «ابو سفيان» همبستر شد و هنگامى که «عمرو» متولّد گرديد، آنها بر سر او اختلاف کردند; ولى «نابغه» ترجيح داد که او را فرزند «عاص» بداند و اين به خاطر کمک هاى مالى بيشترى بود که عاص نسبت به او داشت. از «ابو سفيان» نقل شده است که همواره مى گفت من ترديد ندارم که «عمرو» فرزند من است و از نطفه من منعقد شده است.(6) و اين تعبير امام(عليه السلام) در واقع مقدمّه اى است براى سخنى که بعد از آن آمده. يعنى از چنين انسانى نبايد تعجّب کرد که نسبت به پاکان و نيکان جهان، تهمت بزند و درباره آنها دروغ بگويد. تعبير به «دُعابه» اشاره به شوخى بى حدّ و حساب است و «تِلْعابه» به معناى کسى است که مردم را با سخنان هزل سرگرم مى کند و «اُعافس» و «اُمارس» تقريباً به يک معنا است و در اصل به معناى سرگرم کردن زنان، با شوخى هاى مختلف است; سپس به معناى وسيعتر و گسترده ترى، يعنى: «هر نوع سرگرمى هزل آميز نسبت به هر کس» آمده است; در واقع امام(عليه السلام) تمام نسبت هاى دروغِ «عمرو بن عاص» درباره خودش را در اين چند جمله گويا خلاصه فرموده، تا مقدّمه اى باشد براى پاسخ گويى به آن. جالب اينکه دشمنان مولا اميرمؤمنان(عليه السلام) هنگامى که نمى توانستند کوچکترين نقطه ضعفى در مورد شايستگى هاى او براى امر خلافت بيابند، يا مقام علمى و تقوا و زهد و پارسايى و شجاعت و تدبير او را انکار کنند، به مسائلى از قبيل آنچه در بالا آمد، متشبّث مى شدند، که چون آن حضرت بسيار مزاح مى کند، پس شايسته خلافت نيست و اين خود مى رساند که شايستگى هاى امام(عليه السلام) به حدّى روشن بود که هيچ کس نمى توانست انگشت انکار بر آن بگذارد; به همين دليل، طبق مَثَل معروف «أَلْغَريِقُ يَتَشَبَّثُ بِکُلِّ حَشِيش» به اين بهانه هاى واهى متشبّث مى شدند. البتّه، در مورد مزاح و اين که تا چه حدّ سنجيده و قابل قبول و در چه حدّ ناپسند و مذموم است، در نکاتِ ذيل خطبه، به خواست خدا، بحث کافى خواهيم کرد. سپس امام(عليه السلام) به پاسخ سخنان دروغ و تهمت آميز «عمرو بن عاص» پرداخته، مى فرمايد: «او سخنى باطل و کلامى به گناه گفته است و بدترين سخنان، گفتار دروغ است» (لَقَدْ قَالَ بَاطِلاً، وَ نَطَقَ آثِماً. أَمَا وَ شَرُّ الْقَوْلِ الْکَذِبُ). چه کسى است که بتواند مزاح هاى لطيف و خالى از هرگونه باطل و خلاف و افراط و زياده روى را انکار کند؟ و چه کسى است که بتواند جدّى بودن على(عليه السلام) را در سخنان و نامه ها و کلمات قصارش، ناديده بگيرد؟! او از همه جدّى تر بود و در مديريّت، اراده اى آهنين داشت; هر چند، گاهى براى زدودن گرد و غبار غم و اندوه از دل دوستان، از لطفِ سخن و مزاح لطيف استفاده مى کرد; کارى که در زندگى پيشواى او، يعنى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) کاملاً نمايان است. امّا دشمنى که دستش از همه جا کوتاه شده است و دنبال بهانه جويى است، به هر چيز دست مى زند و دروغ هاى زيادى مى بافد و بر آن مى افزايد. در ادامه اين سخن، در شش جمله کوتاه، شش صفت از اوصاف رذيله اين مرد زشت سيرت يعنى «عمر و عاص» را بيان مى فرمايد; مى گويد: «او پيوسته دروغ مى گويد، وعده مى دهد و تخلّف مى کند، اگر چيزى از او درخواست شود، بخل مى ورزد، و اگر خودش از ديگرى تقاضايى داشته باشد، اصرار مى کند. در پيمانش خيانت مى نمايد. (حتّى) پيوند خويشاوندى را قطع مى کند.» (إِنَّهُ لَيَقُولُ فَيَکْذِبُ، وَ يَعِدُ فَيُخْلِفُ، وَ يُسْأَلُ فَيَبْخَلُ، وَ يَسْأَلُ فَيُلْحِفُ(7)، وَ يَخُونُ الْعَهْدَ، وَ يَقْطَعُ الاِْلَّ(8)). هر کس حالات «عمرو بن عاص» و تاريخچه سياه زندگى او را مطالعه کند، وجود اين رذايل اخلاقى شش گانه را به خوبى در آن مى بيند. در يک کلام، او مردى دنياپرست بود و براى رسيدن به زندگى پست دنيايى اش، از هيچ دروغ و تهمتى ابا نداشت. در آنجا که به نفعش بود، وعده مى داد و در آنجا که به زيانش بود، تخلّف مى کرد. کسى از مال و ثروت بى حساب او بهره نبرد و براى رسيدن به خواسته هايش - مخصوصاً در برابر معاويه - تا آنجا که مى توانست، اصرار مى ورزيد و «معاويه» را در فشار قرار مى داد و او چون نياز به «عمرو» داشت، در برابر خواسته هاى نامشروعش تسليم مى شد. خيانت او در عهد و پيمان، در امر «حَکَمَين» بر همه آشکار شد و حتّى به خويشاوندان خود نيز رحم نمى کرد. به گفته بعضى از مورّخان، وى حدود 90 سال در دنيا زندگى کرد و به گفته «يعقوبى» هنگامى که مرگ او فرا رسيد، به فرزندش گفت: «اى کاش پدرت در غزوه «ذات السّلاسل» (در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)) مرده بود! من کارهايى انجام دادم، که نمى دانم در نزد خداوند چه پاسخى براى آنها دارم. نگاهى به اموال سرشار خود کرد و گفت: اى کاش به جاى اينها، مدفوع شترى بود. اى کاش سى سال قبل مرده بودم!! دنياى معاويه را اصلاح کردم و دين خودم را بر باد دادم! دنيا را مقدّم داشتم و آخرت را رها نمودم. از ديدن راه راست و سعادت نابينا شدم، تا مرگم فرا رسيد. گويا مى بينم که معاويه اموال مرا مى برد و با شما بدرفتارى خواهد کرد.»(9) به هر حال، وجود اين صفات رذيله در شخصى مانند «عمر و عاص» با آن تاريخ زندگانى ننگينش، بر کسى پوشيده نيست. سپس امام(عليه السلام) به يکى از زشت ترين کارهاى دوران حيات «عمرو» اشاره مى کند; کارى که در تاريخ، شبيه و نظير نداشت و آن اينکه در جنگ «صفّين» هنگامى که خود را در چنگال قدرت على(عليه السلام) ديد و يقين پيدا کرد على(عليه السلام) با يک، يا چند ضربه شمشير، به حيات آلوده او پايان خواهد داد، خود را برهنه کرد; چرا که مى دانست کرامت و حياى مولا، ايجاب مى کند که در چنين شرائطى روى از او برگرداند و او هم از اين فرصت استفاده کند و فرار را بر قرار اختيار نمايد. اين ماجرا در همه جا پيچيد و در ميان عرب «ضرب المثل» شد که: «عمرو در پناه عورتش از مرگ نجات يافت». مى فرمايد: «هنگام نبرد، لشکريان را امر و نهى مى کند (و سر و صداى زياد راه مى اندازد که مردم شجاعش پندارند) ولى اين تا زمانى است که دستها به قبضه شمشير نرفته است، هنگامى که چنين شود، او براى رهايى جانش، بالاترين تدبيرش اين است که جامه اش را کنار زند و عورت خود را نمايان سازد (تا کريمان از کشتن او چشم بپوشند.)» (فَإِذَا کَانَ عِنْدَ الْحَرْبِ فَأَيُّ زَاجِر وَ آمِر هُوَ! مَا لَمْ تَأْخُذِ السُّيُوفُ مَآخِذَهَا، فَإِذَا کَانَ ذلِکَ، کَانَ أَکْبَرُ مَکِيدَتِهِ أَنْ يَمْنَحَ الْقِرْمَ(10) سُبَّتَهُ(11)). به گفته «ابن ابى الحديد» اين داستان عجيب را تمام مورّخان مخصوصاً کسانى که درباره «صفّين» سخن گفته اند، نوشته اند(12). داستان چنين است: «يکى از ياران على(عليه السلام) به نام «حارث بن نضر» اشعارى در مذمّت «عمرو بن عاص» گفت و او را به خاطر ضعف و زبونى اش در برابر شمشير آتشبار على(عليه السلام) نکوهش کرد. اشعار «حارث» در ميان مردم پخش شد و به گوش «عمرو» رسيد; او گفت اکنون که چنين است به خدا سوگند! من در ميدان نبرد، به مقابله با على(عليه السلام) خواهم رفت، هر چند هزار بار کشته شوم! هنگامى که در «صفّين» صفوف لشکر حمله عمومى را آغاز کردند، «عمرو» هم نيزه اى برداشت و به سوى على(عليه السلام) آمد، تا ننگ جُبْن را از خود بشويد; مولا با شمشير به او حمله کرد، عمرو که خود را همانند گنجشکى در چنگال عقابى بلند پرواز ديد، عقب نشينى کرد; خود را از اسب به زير انداخت و پاهاى خود را بلند کرد و عورتش را نمايان ساخت; اميرمؤمنان(عليه السلام) صورت از او برگرداند و برگشت (و او فرصت را غنيمت شمرد و فرار کرد). اين سخن در ميان مردم منتشر شد و به عنوان يکى از بزرگواريهاى على(عليه السلام) اشتهار يافت.(13)» در تاريخ آمده است: «هنگامى که «معاويه» بر تخت قدرت تکيه کرد، روزى به «عمروعاص» گفت: من هر وقت تو را مى بينم خنده ام مى گيرد! «عمرو» سؤال کرد براى چه؟ گفت به ياد آن روز مى افتم که على در «صفّين» به تو حمله کرد، تو اين داغ ننگ را بر خود گذاردى که عورت خود را نمايان کنى، تا نجات يابى. عمرو گفت: من هنگامى که تو را مى بينم، بيشتر مى خندم، چرا که به ياد روزى مى افتم که على تو را در ميدان مبارزه، دعوت به نبرد تن به تن کرد، ناگهان نفست در سينه حبس شد و زبانت از کار افتاد و آب دهان، گلويت را گرفت و تمام اندامت به لرزه درآمد و امور ديگرى که من نمى خواهم بگويم. «معاويه» گفت: درست است ولى اين تمامش نبود (و ماجرا بيش از اين بود)... و سپس به «عمرو بن عاص» گفت: بيا شوخى را بگذار و به سراغ جدّى برويم; ترسيدن و فرار کردن از دست على براى هيچ کس عيب نيست (إِنَّ الْجُبْنَ وَ الْفِرَارَ مِنْ عَلِىٍّ لاَ عَارَ عَلَى أَحَد فِيهِمَا).»(14). سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين بحث، به پاسخ از نسبت دروغ «عمرو بن عاص» پرداخته و با معرّفى بيشترى از صفات و وضع ايمان و اعمال او، خطبه را پايان مى دهد; مى فرمايد: «آگاه باشيد! به خدا سوگند، ياد مرگ مرا از سرگرم شدن به بازى و شوخى باز مى دارد.» (أَمَا وَ اللّهِ إِنِّي لَيَمْنَعُنِي مِنَ اللَّعِبِ ذِکْرُ الْمَوْتِ). من همواره مرگ را در مقابل چشم خود مى بينم. چرا که قانونى است براى همه خلائق و هيچ تاريخى براى آن تعيين نشده و استثنايى در آن راه ندارد و نيز مى دانم مرگ، پايان همه لذّات و همه سرگرمى هاست! من هرگز آن را فراموش نمى کنم و صبح و شام به ياد آن هستم. آيا ممکن است مثل منى، با اين وصف، سرگرم بازى ها و شوخى ها شود و در هوا و هوس غرق گردد؟ غير ممکن است. «ولى فراموشى (مرگ و) آخرت او را از سخن حق بازداشته است.» (وَ إِنَّهُ لَيَمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْيَانُ الاْخِرَةِ). اگر او دروغ مى گويد و تهمت مى زند و براى رسيدن به اهداف دنيوى و نائل شدن به هوسهايش، هر کارى را براى خود مجاز مى شمرد، به خاطر اين است که مرگ و آخرت را به دست فراموشى سپرده، و انسانى که مرگ و دادگاه عدل الهى را فراموش کند، موجود خطرناکى مى شود که از هيچ کارى ابا ندارد و حتّى شرف و آبروى خود را نيز بر سر اين کار مى نهد. سپس شاهد روشن و دليل گويايى براى اين سخن بيان مى فرمايد و مى گويد: «او حاضر نشد با معاويه بيعت کند، تا اينکه عطيّه و پاداشى از او بگيرد (و به تعبير ديگر:) در مقابل از دست دادن دينش، رشوه اندکى دريافت دارد.» (إِنَّهُ لَمْ يُبَايِعْ مُعَاوِيَةَ حَتَّى شَرَطَ أَنْ يُؤْتِيَهُ أَتِيَّةً،(15) وَ يَرْضَخَ لَهُ عَلَى تَرْکِ الدِّينِ رَضِيخَةً).(16) امام(عليه السلام) در اين سخن، به داستان معروفى اشاره فرمود که در ميان مردم شهرت داشت و به همين دليل، به يک اشاره گذرا بسنده مى کند. شبيه همين معنا در خطبه 26 آمده است و در آنجا شرح آن را بيان کرديم و ماجرا به طور خلاصه چنين بود: «هنگامى که فتنه «جمل» با پيروزى امام(عليه السلام) و شکست مخالفان فرونشست، امام(عليه السلام) «جرير بن عبداللّه» را براى گرفتن بيعت از «معاويه» به شام فرستاد; «معاويه» که مايل نبود با امام بيعت کند، در اين باره به مشورت پرداخت و نامه اى براى «عمروبن عاص» نوشت و از او کمک خواست و گفتگوهاى زيادى ميان او و «معاويه» در گرفت و «عمرو» به او فهماند که فاقد افتخاراتى است که على(عليه السلام) دارد. سرانجام گفت: اگر من با تو بيعت کنم و تمام خطرات آن را بپذيرم، چه پاداشى براى من قرار خواهى داد؟ معاويه گفت: هر چه خودت بگويى; عمرو گفت: حکومت مصر را بعد از پيروزى به من واگذار کن! معاويه تأمّلى کرد و گفت: من خوش ندارم که مردم درباره تو بگويند: «به خاطر اغراض دنيوى، با من بيعت کردى!» عمرو گفت: اين حرفها را کنار بگذار (تو خودت رئيس دنياپرستانى! مطلب همين است که من مى گويم، من حکومت مصر را مى خواهم) سرانجام معاويه تسليم شد و اين قرارداد را با او بست.(17)» ولى عجبا! که دنيا به او هم وفا نکرد و چند سالى بيشتر در رأس حکومت مصر نبود و همان گونه که در بالا آورديم، در پايان عمر از کرده خود پشيمان بود و به خودش بد مى گفت; ولى راهى براى نجات از آن گرداب هولناک نبود(18). *** نکته ها: 1- عمرو عاص کيست؟ همه ما با نام اين مرد آشنا هستيم و هرکس گوشه اى از شيطنت هاى او و نقش تخريبى اش را در تاريخ اسلام شنيده است و معروفترين داستانى که همه از او به خاطر دارند، داستان سرنيزه کردن قرآن هاست که در جنگ «صفّين» هنگامى که لشکر «معاويه» در آستانه شکست قرار گرفت، او با يک نيرنگ عجيب، لشکر را از شکست نجات داد; دستور داد قرآن ها را بر سرنيزه کنند و بگويند ما همه پيرو قرآنيم و بايد به حکميّت قرآن، تن در دهيم و دست از جنگ بکشيم. اين نيرنگ، چنان در گروهى از ساده لوحان از لشکر اميرمؤمنان على(عليه السلام) مؤثّر افتاد که مولا را سخت در فشار قرار دادند، تا دست از جنگ بکشد و تن به حکميّت دهد. به هر حال، او تقريباً سى و چهار سال، قبل از بعثتِ پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) تولّد يافت. پدرش «عاص بن وائل» از دشمنان سرسخت اسلام بود که قرآن مجيد در نکوهش او مى فرمايد: «اِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَرُ; دشمن تو، بريده نسل و بى عقب است.»(19) او پيوسته خوشحالى مى کرد که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرزندى که از او يادگار بماند، ندارد و بعد از وفاتش همه چيز پايان مى گيرد و لذا آيه فوق در حقّ او نازل شد. مادرش - طبق تصريح مورّخين- بدنام ترين زن در «مکّه» بود، به گونه اى که وقتى «عمرو» متولّد شد، پنج نفر مدّعى پدرى او بودند، ولى مادرش ترجيح داد که او را فرزند «عاص» بشمرد; چرا که هم شباهتش به او بيشتر بود و هم «عاص» بيشتر از ديگران به او کمک مالى مى کرد و لذا بعضى از مورّخان، از او به عنوان فرزندى نامشروع ياد کرده اند و حتّى شاعر معروف «حسّان بن ثابت» در قصيده اى که هجو او را مى کند، به همين معنا اشاره کرده است. هنگامى که جمعى از مسلمانان مکّه بر اثر فشار شديد مشرکان قريش، به «حبشه» مهاجرت کردند; او از طرف بت پرستان با شخص ديگرى به نام «عماره» مأموريت يافت به حبشه برود و اگر بتواند «جعفر» رئيس مهاجران را به قتل برساند و يا حکومت حبشه را بر ضدّ آنها بشوراند; او سرانجام در «حبشه» ظاهراً مسلمان شد، در حالى که شايد مى خواست از اين طريق، ضربات بيشترى بر اسلام وارد کند. بعضى نيز معتقدند که سفر «عمرو عاص» به حبشه در جريان جنگ «خندق» بود که به جمعى از دوستانش گفت: من معتقدم بهتر اين است به حبشه برويم، اگر قوم ما پيروز شدند، باز مى گرديم و اگر محمّد پيروز شد در «حبشه» مى مانيم، زيرا اگر تحت حکومت نجاشى باشيم، بهتر از اين است که تحت حکومت محمّد باشيم! هنگامى که به «حبشه» وارد شد، هنوز «جعفر بن ابى طالب» و گروهى از مسلمين در «حبشه» بودند. «عمرو» و يارانش هدايايى براى «نجاشى» آورده بودند، که مورد توجّه او واقع شد، از فرصت استفاده کردند و از او تقاضا کردند اجازه کشتن «جعفر» را به آنها بدهد. «نجاشى» که در باطن اسلام آورده بود، سخت بر آشفت و به آنها هشدار داد; «عمرو» که چنين انتظارى را نداشت، اظهار کرد: «من نمى دانستم محمّد چنين مقامى را دارد، هم اکنون مسلمان مى شوم» و او در ظاهر مسلمان شد. هنگامى که او به عنوان يک مسلمان به مدينه بازگشت، پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به عنوان تشويق، او را فرمانده لشکر کوچکى کرد و به «ذات السّلاسل» فرستاد; سپس پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را به عنوان والى «عمّان» (در شام) تعيين کرد و او تا پايان عمر پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آنجا بود و در زمان «عمر بن خطّاب»، «فلسطين» و «اردن» در اختيار او قرار گرفت، سپس «عمر» تمام «شامات» را در اختيار «معاويه» قرار داد و به «عمروبن عاص» دستور داد، بسوى مصر برود. «عمرو بن عاص» به «مصر» رفت و آنجا را فتح کرد. «عمرو» چهار سال از دوران «عثمان» والى مصر بود. سپس «عثمان» او را عزل کرد و ديگرى را به آنجا فرستاد و از اينجا اختلاف بين «عمرو» و «عثمان» پيدا شد و «عمرو» با خانواده اش به «فلسطين» منتقل شد و هنگامى که«معاويه» در «شام» شورش کرد، از «عمرو بن عاص» دعوت نمود که به او بپيوندد; او دعوت «معاويه» را پذيرفت، مشروط بر اينکه اگر غلبه کند حکومت «مصر» را به او واگذارد و او چنين کرد و «عمرو بن عاص» تا پايان عمرش در رأس حکومت «مصر» بود، ولى چند سالى بيشتر بعد از پيروزى «معاويه» زنده نبود. سرانجام در سال 43، روز عيد فطر که روز شادى مسلمين بود، چشم از دنيا فرو بست، در حالى که 90 سال از عمرش مى گذشت. او مردى بسيار باهوش بود و هشيارى او در ميان مردم، زبانزد بود، هر چند تمام قدرت فکرى خود را در شيطنت بکار گرفت و همانطور که سابقاً هم نقل کرديم، در هنگام مرگ به شدّت اظهار پشيمانى مى کرد; که چرا دينم را به دنياى معاويه فروختم. بعضى گفته اند: او در زمان جاهليّت به شجاعت معروف بود، هر چند در جنگ «صفّين» در برابر على(عليه السلام) به قدرى مرعوب شد که براى نجات جان خود تنها راه را، پناه بردن به عورت خود دانست; پيراهن خود را کنار زد و عورت خود را نمايان ساخت، زيرا مى دانست على(عليه السلام) بزرگوار است و در چنين شرائطى از او چشم مى پوشد و بر مى گردد.(20) مرحوم «علاّمه امينى(رحمه الله)» در شرح حال «عمرو بن عاص» مى گويد: «ما هيچ ترديدى نداريم که او هرگز اسلام و ايمان را نپذيرفته بود; بلکه هنگامى که براى کشتن «جعفر بن ابى طالب» و يارانش به «حبشه» رفت و از يک سو خبرهاى تازه اى از پيشرفت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حجاز به گوش او رسيد و از سوى ديگر حمايت صريح «نجاشى» را نسبت به مسلمانان «حبشه» مشاهده کرد، به ظاهر اسلام آورد و هنگامى که به حجاز بازگشت، منافقانه در ميان مسلمانان مى زيست، به اين اميد که به مقامى برسد و سخن اميرمؤمنان على(عليه السلام) درباره او (و امثال او) کاملاً صادق است; مى فرمايد: «وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ، وَبَرَأَ النَّسَمَةَ، مَا أَسْلَمُوا وَلکِنِ اسْتَسْلَمُوا، وَ أَسَرُّواالْکُفْرَ، فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً، رَجَعُوا إِلَى عَدَاوَتِهِمْ مِنَّا; به خدا سوگند! آنها هرگز مسلمان نشدند بلکه اظهار اسلام کردند و کفر را در باطن، پنهان ساختند و هنگامى که يارانى پيدا کردند (کفر درونى خود را آشکار نمودند و) به دشمنى با ما (خاندان پيامبر) بازگشتند(21)». او براى رسيدن به مقصد خود، يعنى: ابراز دشمنى و عداوت با على(عليه السلام) از هيچ چيز ابانداشت. مى گويند: «روزى به «عايشه» گفت: «اى کاش در روز جنگ «جمل» کشته شده بودى!» «عايشه» (تعجّب کرد و) گفت: «وَ لِمَ لاَ أَباً لَکَ; چرا؟ اى بى پدر!» «عمرو» گفت: «تو به مرگ الهى مى مردى و داخل بهشت مى شدى! و ما (بعد از مسئله پيراهن عثمان) مرگ تو را، بزرگترين وسيله براى مذمّت «علىّ بن أبى طالب» قرار مى داديم(22)». اگر بخواهيم تمام جوانب زندگى تاريک و پر از مکر و فسون و جنايت «عمرو» را شرح دهيم، سخن به درازا مى کشد; لذا با بيان يک نکته تاريخى ديگر، اين بحث را پايان مى دهيم: «ابن ابى الحديد» در شرح خطبه مورد بحث مى گويد: «عمرو بن عاص، از کسانى بود که در «مکّه» پيامبر را آزار و دشنام مى داد و در مسير او سنگ مى ريخت تا آسيبى به پيامبر برسد، زيرا آن حضرت در شب هاى تاريک از منزل بيرون مى آمد و طواف کعبه مى کرد و «عمرو بن عاص» يکى از کسانى بود که هنگامى که «زينب» دختر «رسول اللّه» به قصد هجرت به «مدينه»، از «مکّه» خارج شد، به تعقيب او پرداختند و او را چنان تهديد کردند و ترساندند، که جنين خود را ساقط کرد; هنگامى که اين سخن به گوش پيامبر رسيد، بسيار ناراحت شد و تمام آن گروه را لعن و نفرين کرد.(23)» 2- مزاح و شوخ طبعى از ديدگاه اسلام شکّى نيست که روح انسان در مشکلات زندگى، زنگار مى گيرد و اگر از طريق تفريح و سخنان زيبا و لطيف، صيقل نيابد، فعّاليت هاى آينده براى انسان مشکل مى شود; به همين دليل، عقل و منطق و فطرت، ايجاب مى کند که انسان، گه گاه مسايل خشک و پرزحمت و جدّى را رها کند و به مزاح و لطائف رو بياورد و اگر اين کار در حدّ اعتدال صورت گيرد، نه تنها نکوهيده نيست، بلکه بسيار پسنديده و گاهى لازم و واجب مى شود و بخشى از مسئله حسن خلق و گشاده رويى و اخلاق فاضله محسوب مى شود. از سيره پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و امامان و بزرگان دين، - بلکه همه عقلا نيز- استفاده مى شود که آنها در عمل، در طول زندگى خود، مزاح را به طور معتدل داشتند. ولى بى ترديد، اگر اين کار از حدّ اعتدال خارج شود و يا آميخته با گناه و غيبت و سُخريّه و استهزا گردد و وسيله انتقامجويى و آبروريزى شود و کينه هايى را که انسان نمى تواند با کلمات جدّى، اظهار کند، از طريق شوخى ابراز نمايد، يکى از بدترين رذايل اخلاقى و صفات نکوهيده خواهد بود. اگر مى بينيم در منابع اسلامى از مزاح گاهى به عنوان يک فضيلت و گاه به عنوان يک صفت رذيله ياد شده، اشاره به اين دو جنبه است. براى تکميل اين بحث، به سراغ روايات اسلامى مى رويم و گلچينى از آن را به صورت فشرده از نظر مى گذرانيم: 1- در حديثى از امام کاظم(عليه السلام) مى خوانيم که يکى از يارانش سؤال کرد: «گاهى در ميان مردم سخنانى ردّ و بدل مى شود و مزاح مى کنند و مى خندند (اشکالى دارد؟) امام(عليه السلام) فرمود: «لاَ بَأْسَ مَا لَمْ يَکُنْ; مانعى ندارد مادامى که نباشد (اشاره به اينکه به گناه آلوده نشود)...» سپس فرمود: «إنَّ رَسُولَ اللّهِ کَانَ يَأْتِيهِ الاَْعْرَابِىُّ، فَيُهْدِي لَهُ الْهَدِيَّةَ ثُمَّ يَقُولُ مَکَانَهُ: أَعْطِنَا ثَمَنَ هَدِيَّتِنَا! فَيَضْحَکُ رَسُولُ اللّهِ; وَ کَانَ إِذَا اغْتَمَّ، يَقُولُ: مَا فَعَلَ الاَْعْرَابِىُّ؟ لَيْتَهُ أَتَانَا; رسول خدا(صلى الله عليه وآله) گاه، مرد عربى نزد او مى آمد و هديّه اى به او مى داد، سپس عرض مى کرد: «پول هديه را محبّت فرمائيد» و رسول خدا مى خنديد و گاه هنگامى که غمگين مى شد، مى فرمود: اعرابى کجاست؟ اى کاش مى آمد (و سرورى در دل غمديده ما وارد مى کرد).(24)» 2- در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم که فرمود: «أَلْمُؤْمِنُ دَعِبٌ لَعِبٌ، وَ الْمُنَافِقُ قَطِبٌ غَضِبٌ; مؤمن شوخ و مزّاح است و منافق تُرشرو و خشمگين است»(25). 3- در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «مَا مِنْ مُؤْمِن إلاَّ وَ فِيهِ دُعَابَةٌ; قُلْتُ: وَ مَا الدُّعَابَةُ؟ قَالَ: الْمِزَاحُ; در هر مؤمنى دعابه است; راوى مى گويد: پرسيدم: دعابه چيست؟ فرمود: مزاح است»(26). 4- حتّى در روايات مى خوانيم که خود پيغمبر(صلى الله عليه وآله) مزاح مى کردند; از جمله در حديث معروفى آمده است که: «پيرزنى از طائفه انصار خدمت پيامبر آمد و از حضرت تقاضا کرد که براى او دعا کند تا اهل بهشت باشد; پيغمبر فرمود: «پيرزنان وارد بهشت نمى شوند!» فرياد پيرزن بلند شد. پيامبر تبسّمى فرمود و اين آيه را تلاوت کرد: «إنَّا أَنْشَأْنَاهُنَّ إِنْشَاءً* فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْکَاراً;(27) ما به آنها آفرينش جديدى بخشيديم و آنها را دوشيزه قرار داديم» (پيرزن خوشحال شد)(28).» و روايات ديگر... . در عين حال، رواياتى در نکوهش مزاح آمده است که تعداد آنها نيز کم نيست. از جمله در حديثى از على(عليه السلام) مى خوانيم: «اَلْمِزَاحُ يُورِثُ الضَّغَائِنَ; مزاح سبب کينه و عداوت است».(29) و در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم: لِکُلِّ شَيْء بَذْرٌ و بَذْرُ الْعَدَاوَةِ الْمِزَاحُ; هر چيزى بذرى دارد و بذر دشمنى مزاح است»(30). و در تعبيرات ديگرى آمده است که: «مزاح عقل را کم مى کند و آفت هيبت و ابّهت انسان، و دشمن کوچک است.»(31) و نيز از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «لاَيَبْلُغُ الْعَبْدُ صَرِيحَ الاِْيمَانِ حَتَّى يَدَعَ الْمِزَاحَ وَ الْکِذْبَ; بنده خدا به ايمان خالص نمى رسد، مگر زمانى که مزاح و دروغ را کنار بگذارد(32)». روشن است که اين دو گروه از روايات، کمترين منافاتى با يکديگر ندارند; چرا که گروه اوّل، از اصل مزاح سخن مى گويد و گروه دوم از افراط و بى بند و بارى در آن; يا به تعبير ديگر: گروه اوّل ناظر به مزاح هاى سنجيده و خالى از هر گونه غرض و مرض و آزار و کينه توزى است و گروه دوّم، ناظر به مزاح هاى آلوده به گناه است. شاهد اين سخن حديثى است که از رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) نقل شده است; فرمود: «إِنِّي أَمْزَحُ وَ لاَأَقُولُ إِلاَّ حَقًّا; من مزاح مى کنم، ولى جز حق نمى گويم»(33). شاهد ديگر اينکه در بسيارى از روايات، «کثرت مزاح» به عنوان يک کار نکوهيده ذکر شده است. در حديثى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم: «کَثْرَةُ الْمِزَاحِ تُذْهِبُ الْبَهَاءَ وَ تُوجِبُ الشَّحْنَاءَ; کثرت مزاح وقار انسان را مى برد و سبب عداوت و دشمنى مى شود»(34). در بعضى از روايات تعبير به «افراط در مزاح» شده است. از مجموع روايات بالا - که بسيارى از آنها از على(عليه السلام) نقل شده- به خوبى مى توان دريافت که اگر آن حضرت گاه شوخى و مزاح مى فرموده، روى حساب و برنامه بوده است و جزء فضايل آن حضرت محسوب مى شود که انسانى خوشرو و خوش مجلس و داراى جاذبه فوق العاده اخلاقى بود; ولى دشمن کينه توز و بى منطق، از صفات خوب نيز تعبيرهاى زشتى مى کند و از آن دستاويزى براى تبليغات سوء خود مى سازد و نمونه آن، همان است که در اين خطبه آمده است. امام(عليه السلام) در واقع «کثرت مزاح» را در اين خطبه از خود نفى مى کند، نه مزاح خردمندانه و ممدوح را، که مايه صفاى روح و نشاط قلب و ادخال سرور در قلوب مؤمنين است. اين سخن را با حديث لطيفى پايان مى دهيم و آن اينکه: «روزى حضرت يحيى(عليه السلام)، حضرت مسيح(عليه السلام) را ملاقات کرد، در حالى که مسيح(عليه السلام)، متبسّم و خندان بود، يحيى(عليه السلام) گفت: «چرا تو را بى خيال مى بينم، گويى خود را در امن و امان (از عذاب الهى) مى شمرى؟» مسيح(عليه السلام) در جواب گفت: «چرا تو را عبوس و تُرشرو مى بينم، گويى از رحمت خدا مأيوس هستى؟» در اين حال گفتند (براى درک واقعيّت ها) در انتظار وحى الهى مى نشينيم; خداوند به آنها وحى فرستاد: «أَحَبُّکُمَا إِلَىَّ، الطَّلِقُ، الْبَسَّامُ، أَحْسَنُکُمَا ظَنًّا بِي; محبوب ترين شما نزد من، آن کس است که خوشرو و متبسّم و بيشترين حسن ظنّ را به من داشته باشد.(35)».(36) * * * پی نوشت: 1. «نابغه» از مادّه «نبوغ» به معناى ظهور و شهرت است و عرب، زنان مشهور به فساد را «نابغه» مى گفته همانطور که ما، در فارسى «زن معروفه» مى گوييم; ولى از سوى ديگر به افرادى که به خاطر استعداد فوق العاده، مشهور و معروف مى شوند، نابغه اطلاق مى شود. 2. «دُعابه» به معناى مزاح کردن (يا بسيار مزاح کردن) است. 3. «تِلْعابه» از مادّه «لَعْب» به معناى شخصى است که بسيار مردم را با سخنان، يا حرکات خود، سرگرم مى سازد. 4. «اُعافس» از مادّه «مُعافسه» به معناى زياد شوخى کردن است. 5. «اُمارس» از مادّه «ممارسه» به معناى سرگرم چيزى شدن مى باشد و در اينجا به معناى سرگرمى به مزاح و شوخى است. 6. ربيع الابرار زمخشرى (به نقل از ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، جلد 6، ص 283.)  7. «يُلْحف» از مادّه «اِلحاف» به معناى اصرار و پافشارى کردن است و اصل آن از «لحاف» است که به معناى همان پوشش مخصوص و معروف مى باشد و از آنجا که اصرار کننده، سخت به کسى مى پيچد، اين واژه در مورد او به کار رفته است 8. «إِلّ» به معناى عهد و پيمان است و به معناى خويشاوندى نيز آمده است. 9. تاريخ يعقوبى (مطابق نقل الغدير، جلد 2، صفحه 175).  10. «قِرْم» به معناى جنس نر است و به معناى شخص بزرگوار و آقا نيز آمده است و در خطبه بالا به همين معنا است; زيرا «عمرو بن عاص» در برابر بزرگوارى چون على(عليه السلام) قرار گرفت و مى دانست اگر پيراهن را بالا زند و کشف عورت کند، اميرمؤمنان(عليه السلام) روى برمى گرداند. 11. «سُبَّه» از مادّه «سَبّ» (بر وزن شقّ) به معناى بدگويى کردن و دشنام دادن است و به معناى هر چيزى که ذکر آن ناپسند است، آمده و در اينجا اشاره به «عورت» است. 12. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 312.  13. کتاب «صفّين» از «نصر بن مزاحم»، صفحه 224 (طبق نقل الغدير، جلد 2، صفحه 158). 14. ابن ابى الحديد اين سخن را از «واقدى» مورّخ معروف نقل مى کند (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 317).  15. «أَتيّه» به معناى عطيّه و بخشش است و در اصل از «ايتاء» به معناى اِعطاء و بخشش مى باشد.  16. «رَضيخه» از مادّه «رَضْخ» (بر وزن رزم) به معناى چيز کمى را بخشيدن و «رضيخه» به معناى عطيّه ناچيز است و در خطبه بالا، اشاره به اين است که «عمرو عاص» دين خود را در برابر مقامات دنيا، که نسبت به آن، متاع ناچيز و کم ارزش است، فروخت; به خصوص اينکه مدّت کوتاهى از اين مقام بهره گرفت.  17. شرح ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 61 (با تلخيص). 18. در مورد تاريخ مرگ «عمرو» ميان مورّخان گفتگو است; ولى به گفته «علاّمه امينى» در «الغدير» و «ابن ابى الحديد» در «شرح نهج البلاغه» (جلد 6، صفحه 321) صحيح تر آن است که در سال 43 هجرى طومار زندگانى ننگينش پايان يافت و اگر حکومتش از سال 39 شروع شده باشد، دوران آن بيش از پنج سال نبود.  19. سوره کوثر، آيه 3.  20. الغدير، جلد 2، صفحه 126-127 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 282 به بعد.  21. الغدير، جلد 2، ص 126. 22. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 322. 23. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 282.  24. اصول کافى، جلد 2، صفحه 663. 25. تحف العقول، صفحه 41 (باب مواعظ النبيّ). 26. اصول کافى، جلد 2، صفحه 663. 27. سوره واقعه، آيه 35-36. 28. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 330. 29. تحف العقول، صفحه 86. 30. ميران الحکمة، جلد 4، شماره 18869  31. ميزان الحکمة، جلد 4، باب ذمّ المزاح. 32. ميزان الحکمة، جلد 4، شماره 18877. 33. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 330. 34. غرر الحکم.  35. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 333. 36. سند خطبه: اين خطبه را پيش از «سيّد رضى» جمعى از مشاهير علماى اسلام در كتابهاى خود نقل كرده اند: از جمله «ابن قتيبه»(با كمى تفاوت) در كتاب «عيون الاخبار» و «ابو حيّان توحيدى» در كتاب «الأَمتاع و المؤانسه» و« بيهقى» در كتاب «المحاسن و المساوى» و «ابن عبد ربّه» در كتاب «عقد الفريد» و «بلاذرى» در «أنساب الاشراف» آورده اند و بعد از «سيّد رضى» مرحوم «شيخ طوسى» در« امالى» از «مرزبانى» كه پيش از تنظيم نهج البلاغه مى زيسته است و «ابن عقده» و «زبير بن بكّار» و «ابن اثير» در« نهايه» نقل كرده اند(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 119).  
شرح علامه جعفریدرباره عمرو بن عاص: عمرو بن العاص كيست؟ نسب وي را ابن ابي‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه چنين ذكر كرده است: عمرو بن العاص بن وائل بن هاشم بن سعيد بن سهم بن عمرو بن هبيص بن كعب بن لوي بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر. مادر عمرو بن العاص بنابر آنچه كه زمخشري نقل كرده است، كنيز مردي از قبيله‌ي عنزه بوده است. اين زن اسير ميشود و عبدالله بن جدعان تيمي در مكه او را ميخرد. او زني زناكار بوده است، عبدالله بن جدعان وي را آزاد مي‌كند. ابولهب بن عبدالمطلب و اميه بن خلف جمحي و هشام بن مغيره مخزومي و ابوسفيان بن حرب و عاص بن وائل سهمي در يك طُهر با اين زن همخوابه ميشوند و او عمرو را ميزايد و همه‌ي اين مردها عمرو را بخود نسبت ميدهند و مادر عمرو را در اين مسئله حاكم مينمايند و او ميگويد: اين فرزند عاص بن وائل است و اين نسبت دادن براي آن بود كه عاص نفقه (مخارج) زيادي به آن زن ميداد، ولي ميگفتند: عمرو به ابوسفيان بيش از همه شباهت داشت و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب درباره‌ي عمرو بن العاص چنين ميگفت: ابوك ابوسفيان لا شك قد بدت لنا فيك منه بينات الشمائل (بدون شك پدر تو ابوسفيان است و براي ما در قيافه ي تو از ابوسفيان علائم روشن صورت آشكار شده است). ابن ابي‌الحديد از ابوعمرو بن عبدالبر مولف كتاب الاستيعاب نقل ميكند كه نام اين زن سلمي و ملقب به نابغه بوده است. اين زن دختر حرمله از عشيره‌ي بني جلان بن عنزه بن اسد بن ربيعه بن نزار بوده و اسير شده و پس از دست بدست گشتن جمعي از قريش به عاص بن وائل رسيده و عمرو را براي او زائيده است. با نظر به اينكه نامشروع بودن تولد اين مرد اگر چه خواص وضعي خود را دارا ميباشد، ولي بدانجهت كه امري اختياري نبوده است، با وقاحت و تبهكاري اختياري او قابل مقايسه نيست. اين مرد كه براي اهانت به شخصيت اميرالمومنين (ع) كه از گذرگاه اصلاب شامخه و ارحام مطهره عبور كرده و چشم باين دنيا گشوده است، حاضر بهر گونه دروغ و فريبكاري و شايعه‌سازي كاملا بي‌اساس ميگردد، و براي ادامه‌ي زندگاني چند روزه‌ي ننگين همه‌ي اصول و حقائق را زير پاي خود ميگذارد، بايد مورد توجه و توضيح قرار بگيرد. دوران جواني او كه مصادف با ظهور اسلام است، از هيچ تحقير و توهين به اسلام و رسول اعظم آن، هيچ فروگذاري نكرده است. اما پدرش كه به حكم مادرش عاص بن وائل بوده است يكي از مسخره‌كنندگان پيامبر اكرم (ص) و از كساني بود كه عداوت آشكار با آن حضرت داشت و در اذيت و آزار آن بزرگوار فروگذاري نكرده است. هم اين تبهكار بود كه به قريش ميگفت: فردا اين ابتر (مقطوع النسل) ميميرد و نامش از زبانها قطع ميشود و خداوند براي سركوب كردن او اين آيه را فرستاد كه: «ان شانئك هو الابتر» ((اي پيامبر عزيز،) دشمن تست كه نسلش قطع ميشود و ادامه پيدا نخواهد كرد) بهمين جهت عاص بن وائل در اسلام با لقب ابتر معروف ميشود. اما فرزند چنين مردي يعني عمرو بن العاص پيامبر اسلام را در مكه اذيت ميكرد و به او دشنام ميداد و سر راه پيامبر سنگ ميگذاشت كه پيامبر اكرم وقتي كه شبانگاه به طواف بيت خدا ميرفت، پاي پيامبر به آن سنگ بخورد و بلغزد و بر زمين بيفتد. اين عمرو بن العاص يكي از كساني بود كه سر راه زينب دختر پيامبر را كه از مكه به مدينه مهاجرت ميكرد گرفته و آنقدر به كجاوه‌ي او زدند كه جنين خود را كه از شوهرش ابوالعاص بن ربيع بود، سقط كرد. وقتي كه اين خبر ناگوار به پيامبر رسيد، سخت او را ناراحت نمود و همه‌ي آنان را لعنت كرد. (شرح نهج‌البلاغه ج 6 ص 281 و 282) عمرو بن العاص پيامبر عظيم‌الشان را بسيار هجو ميكرد و آن را به بچه‌هاي مكه تعليم ميكرد و آنها هم در موقعيكه پيامبر از كوچه ها عبور ميكرد، با صداي بلند همان هجوها را به پيامبر ميخواندند. روزي پيامبر اكرم در حجر اسماعيل(ع) نماز ميخواند، عمرو بن العاص را چنين نفرين كرد: اللهم ان عمرو بن العاص هجاني و لست بشاعر فالعنه بعدد ما هجاني (خداوندا، عمرو بن العاص مرا هجو كرده است و من شاعر نيستم، تو عمرو را به عدد هجوي كه كرده است لعنت كن). در اينجا مناسب است كه توصيف امام حسن مجتبي عليه‌السلام را درباره‌ي عمرو بن العاص از روايت زبير بن بكار بشنويم. زبير مي‌گويد: عمرو بن عاص و وليد بن عقبه بن ابي‌معيط و عتبه بن ابي‌سفيان بن حرب و مغيره بن شعبه در نزد معاويه جمع شدند و به او گفتند: حسن بن علي (ع) ياد پدرش را احياء ميكند، هر چه ميگويد، مورد تصديق ميشود، امر ميكند اطاعت ميشود و مردم پيرامون او جمع و انبوه ميگردند و اين وضع او را بالاتر از اين كه هست خواهد برد و همواره چيزهائي از او بما ميرسد كه براي ما ناگوار است. معاويه به آنان ميگويد: چه ميخواهيد؟ ميگويند: كسي را بفرست و او را احضار كن تا او و پدر او را ناسزا بگوئيم و باو خبر بدهيم كه پدر او بوده است كه عثمان را كشته است و از او براي اين قتل اقرار بگيريم، يا قتل عثمان را به گردن پدر او اثبات كنيم و او نخواهد توانست چيزي را كه ما به او خواهيم گفت، دگرگونش نمايد. معاويه نخست از احضار امام حسن (ع) باين دليل كه هرگز با او ننشسته است مگر از مقام و عظمت آن حضرت بيمناك بوده است ابا مي‌كرده است، با اصرار آن چند نفر وادار به احضار امام ميشود. پس از آمدن امان حسن، نخست معاويه ميگويد: من نميخواستم شما را بياورم، اين چند نفر اصرار كردند و مرا وادار به احضار شما نمودند. سپس آن خودفروختگان دنياپرست، هر اندازه كه ميتوانستند به آن حضرت و پدرش مولاي متقيان عليهماالسلام اهانت‌ها نمودند. امام حسن عليه‌السلام بهر يك از آن‌ها پاسخ داده و بجاي خود مي‌نشاند، سپس نوبت عمرو بن العاص ميرسد. امام ميفرمايد: اما تو اي پسر عاص فرزندي زائيده شده از اشتراك چند مرد هستي. مادر تو ترا از زنا و روسپي‌گري مجهول زائيده است. درباره‌ي تو چهار مرد از قريش مرافعه كرده‌اند. از ميان آنها مردي كه از همه‌ي آنها كشنده‌تر و از نظر شخصيت لئيم‌تر و داراي منصبي خبيث‌تر بود بر همه‌ي آنها غلبه كرد. سپس پدرت برخاست و گفت: منم دشمن محمد ابتر و خدا درباره‌ي بيان خباثت او آيه‌اي فرستاد و تو همان مرد تبهكاري كه در همه‌ي موارد، روياروي پيامبر مقاومت و مبارزه نمودي و او را هجو و اذيت كردي و درباره‌ي پيامبر حيله‌گري براه انداختي و تو از سخت ترين مردم در تكذيب و دشمني با پيامبر بودي و رسوائي تو در داستان حركت بطرف نجاشي معلوم است. توئي دشمن ديرينه‌ي بني‌هاشم در دوران جاهليت و اسلام. سپس تو خود ميداني و اين اشخاص ميدانند كه تو رسول خدا را با هفتاد بيت شعر هجو كردي و پيامبر ترا چنين نفرين كرد: خداوندا، من شعر نميگويم و بر من سزاوار نيست كه شعر بگويم، خداوندا، بهر حرفي كه عمرو مرا هجو كرده هزار لعنت كن پس از طرف خدا براي تو لعنت بيشماري است. و اما داستان عثمان را كه مطرح كردي، تو خود آن آتش را در دنيا براي او شعله‌ور ساختي، سپس به فلسطين رفتي. وقتي كه خبر كشته شدن عثمان را شنيدي، گفتي كه من هنگاميكه پوست از روي جراحت بردارم خون آنرا بيرون مي‌آورم. سپس خودت را براي معاويه ذخيره كردي و دينت را به دنياي او فروختي، ما ترا نه براي عداوت سرزنش ميكنيم و نه براي طلب محبت مورد عتاب و خطاب قرار ميدهيم. و سوگند بخدا، تو نه در روزگار حيات عثمان او را ياري كردي و نه براي مرگش غضبناك شدي … اعتراف عمرو بن العاص باينكه دفاع و خدماتش براي معاويه فقط بطمع دنيا و مقام بوده است، در تواريخ معتبر مورد ترديد نيست. بگذريم و به شرح سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام در توصيف اين نابخرد خودفروخته بپردازيم: *** «عجبا لابن النابغه، يزعم لاهل الشام ان في دعابه و اني امرء تلعابه اعافس و امارس» (در شگفتم از فرزند آن زن نابكار كه بر مردم شام تلقين باطل مي‌كند كه من داراي روحيه‌ي شوخ و مردي لهوگرا و بازي دوستم!! كشتي‌گيري هستم كوشا كه كار من بر زمين زدن مردان و تلاش براي آن است!). دروغ وقيح براي چند روز خوشگذراني و حفظ جاه و مقام: از سخنان معروف اين عاشق مقام اين بود كه «انما اخرنا عليا لان فيه هزلا لا جد معه!» (جز اين نيست كه ما علي بن ابيطالب را در زمامداري به عقب انداختيم براي اين بود كه در او شوخ طبعي وجود داشت و جدي نبود)!! آيا اميرالمومنين شوخ طبع بود آيا او زندگي را ببازي گرفته بود؟! پس بايد از پيامبر پرسيد كه چرا در حق اين روح بزرگ فرموده است: «يا علي، انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي» (اي علي نسبت تو بمن نسبت هارون به موسي (ع) است الا اينكه پس از من پيغمبري نيست). آيا اين نسبت دروغ به اميرالمومنين دامنه‌ي شخصيت جاهلي عمرو بن العاص نيست؟! آيا علي شوخ طبع و مردي مزاح‌گو بود كه عمري در جدي‌ترين ارتباط با ذات خويش و جهان هستي و خدا سپري كرده است. اگر اميرالمومنين عليه‌السلام در همه‌ي زندگانيش سخني جز چند خطبه از همين نهج‌البلاغه نگفته بود، براي اثبات جدي بودن روح آن حضرت در زندگي اين دنيا كافي بود. اگر اميرالمومنين كاري جز رد زمامداري چند كشور اسلامي كه عبدالرحمن بن عوف در داستان شوري (با شرطي كه وي قبول نداشت) به او عرضه كرد، در اين دنيا انجام نداده بود، كافي است كه او را جدي‌ترين مرد پس از پيامبر اسلام معرفي نمايد، در صورتيكه همه‌ي دوران حيات آن حضرت و همه‌ي گفتارها و كردارها و انديشه‌هايش، در جاذبه‌ي الهي و در ملكوت رباني صورت ميگرفت. در اين دنيا حيواني وجود دارد كه خفاش ناميده ميشود. اين حيوان ميگويد: همه‌ي جانداران و انسانها و نباتات و كرات منظومه‌ي شمسي كه ميگويند: آفتابي وجود دارد كه روشن است، همه‌ي آنها دروغ ميگويند و همه‌ي آنها شوخي ميكنند! حيوانات ديگري هم در اين دنيا وجود دارند كه نه تنها با مدعيان نور خورشيد بر سر جنگ و پيكارند و نه تنها وجود خورشيد را افسانه‌اي دروغين مي‌پندارند، بلكه وجود خود را هم منكرند. كسي كه از پستي شخصيت خود بيش از همه اطلاع دارد و با اينحال ادعاي بزرگترين مقام صاحبنظري در اجتماعي را مينمايد كه سلمان فارسي و ابوذر غفاري و عمار بن ياسر و مالك اشتر دارد آيا منكر خويشتن نيست؟! آري، سفره‌هاي رنگارنگ معاويه و شمشير برانش نميگذاشت كه كسي در آنموقع برخيزد و بگويد: اي پسر عاص، تو كيستي كه بگوئي: ما علي بن ابيطالب را در زمامداري باين دليل عقب انداختيم كه او شوخ طبع بود! تو در دوران پيامبر اسلام در برابر آنهمه ياران بزرگوار و فداكار و پارساي پيامبر چكاره بودي و تو در داستان زمامداري اسلام كه يك منصب الهي است، چه حقي براي اظهار نظر داشتي؟! همه‌ي اين سئوالات يك پاسخ دارد كه خردمندان اقوام و ملل آنرا ميدانند- خودخواهي و مقام‌پرستي از اين بازيچه‌ها بسيار دارد. خدايا، چه تفاوت بي‌نهايتي است مابين دو انسان كه يكي براي آلوده نشدن به دروغ مانند ابوذر غفاري همه‌ي خوشي‌ها و آسايش زندگي را از خود سلب ميكند و ديگري مانند عمرو بن العاص كه براي روپوش گذاشتن به وقاحتها و پليديهاي خود دورغهائي ميگويد كه همه‌ي ارزشهاي انساني و اصول انسانيت را پايمال مينمايد! *** «لقد قال باطلا و نطق آثما. اما و شر القول الكذب- انه ليقول فيكذب و يعد فيخلف و يسال فيبخل و يسال فيلحف، و يخون العهد و يقطع الال» (اين نابكار باطل گفته و سخن معصيت‌كارانه بزبان آورده است. آگاه باشيد، بدترين سخن دروغ است. آن نابخرد سخن ميگويد و گفتارش دروغ است، وعده مينمايد و تخلف ميكند، وقتي كه از چيزي سئوال شود، از پاسخ به آن بخل ميورزد و هنگاميكه خود سئوال مي‌كند، اصرار و لجاجت مينمايد. خيانت به تعهد نموده و پيمان روابط خويشاوندي را مي‌شكند). دروغ ميگويد، يعني چه؟ باطل ميگويد، با حركت دادن به زبانش كه معصيت خدا را مرتكب ميشود و دروغ ميگويد، يعني چه؟ گمان نميرود كسي كه از حداقل شعور و عقل برخوردار باشد، معاني اين سئوالها را نفهد. همه ميدانند: معناي اينكه كسي باطل ميگويد، چشم و گوش خود را منكر ميشود و با اينكه مي‌بيند ميگويد: نمي‌بينم و با اينكه ميشنود ميگويد: نمي‌شنوم! ميداند و ميگويد: نميدانم و نميداند و ميگويد: ميدانم! نشسته است و ميگويد: راه ميروم راه ميرود و ميگويد نشسته‌ام! ميخواهد و ميگويد نميخواهم و نميخواهد و ميگويد ميخواهم! روز روشن را ميگويد تاريك است شب تاريك را ميگويد روشن است! اينها سخنان باطل و دروغ و معصيت‌كارانه است، زيرا همه‌ي آنها خلاف واقع است. اين زالوهاي اجتماع و خوره‌ي خويشتن وعده مي‌كنند و تخلف مينمايند. موقعي كه درباره‌ي موضوعي از آنان سوال شود از ارائه‌ي واقع بخل مي‌ورزند و اگر خود از كسي ديگر درباره‌ي امري سوال كنند، براي دريافت پاسخ اصرار و لجاجت مي‌نمايند. پيمان‌شكني خاصيت آنان است، گسيختن و نقض پيمانهاي روابط خويشاوندي كارشان. اگر بخواهيد صفات رذل اين تبهكاران را بشماريد، اعداد معمولي از عهده‌ي شمارش آنها برنمي‌آيد. خواهيد گفت: اين همه انحراف و معصيت و خطا معلول چيست؟ پاسخ اينست كه اينان يك بذر مهلك در درون خود كاشته‌اند كه تجويز دروغ ناميده ميشود، دروغ يعني ضد واقع و ضد حقيقت. اين بذر از سيل‌گاه خودطبيعي دائما سيراب ميشود و آن انساني كه اين بذر در درون وي نخشكيده و يا نسوخته است، اگر عمر بينهايت در اين دنيا داشته باشد، ميتواند آن يك عمر بي‌نهايت را در ارتكاب ضد واقعيت و ضد حقيقت سپري نمايد. بهمين جهت است كه در روايات معتبر از خاندان عصمت و طهارت، دورغ كليد همه‌ي پليديها معرفي شده است. از آنجمله: «قال العسكري عليه‌السلام: جعلت الخبائث كلها في بيت و جعل مفتاحها الكذب» امام حسن عسكري عليه‌السلام فرموده است: همه‌ي پليديها و خباثتها در داخل خانه‌اي قرار داده شده و كليد آن خانه دروغ گفتن است. «و عن ابي عبدالله عليهالسلام قال: ان الله عزوجل جعل للشر اقفالا و جعل مفاتيح تلك الاقفال الشراب و الشر من الشراب الكذب». امام صادق عليه‌السلام فرموده است: خداوند عزوجل براي شر، قفلهائي قرار داده و كليدهاي اين قفلها شراب است و بدتر از شراب دروغ است. و عن ابي جعفر عليه‌السلام قال: «الكذب هو خراب الايمان». حضرت امام محمد باقر عليه‌السلام فرموده است: دروغ تخريب كننده‌ي ايمان است. همچنين آيات قرآني در ضرورت صدق و پليدي دروغ و تكذيب واقعيات فراوان است. اينكه گفته مي‌شود: براي دروغگو هيچ اعتباري قائل نشويد، بازگو كننده‌ي يك حكمت عاليه‌ي انساني است كه عبارتست از منفي بودن همه‌ي واقعيات براي انسان دروغگو كه معلول نداشتن شخصيت و من انساني است كه بجاي آن از يك خودطبيعي بي‌خبر از واقعيات پيروي مي‌كند. شگفت‌آورتر از همه‌ي اين نكبتها، گرفتاري بشر باين بيماري انسان‌سوز است كه آنهمه گذشت قرون و اعصار بر تاريخ بشري كه نتائج وخيم و وقيح دروغ و باطل‌گوئي‌ها را براي همگان نشان داده است، بجاي وحشت و كناره‌گيري از آن صفت رذل و خبيث، آنرا با كلمات زرين مصلحت و مهارت و انديشمندي و سياست آراسته و هر روز بر محروميت انسانهاي ناتوان از حقايق و واقعيات مي‌افزايند. تكنيك پيشرفته دوشادوش دروغ پيشرفته، علوم تكامل يافته توام با دروغ تكامل يافته، گسترش نتائج دانشها و تكنيكها براي نتيجه‌گيري در زمانهاي آينده‌ي بسيار دور همراه با دروغهائي عميق‌تر و گسترده‌تر براي آتش زدن به خرمنهاي هستي ناتوانان در آينده‌هاي بسيار دور!! اينست ترقي و تكامل همه جانبه‌ي انسانها!! آري، چون انسان در مسير ترقي و اعتلاي رو به تكامل همه جانبه در خودخواهي و كامجوئي حركت كرده است، لذا سزاوار نبود كه عنصر اساسي چنين تكاملي را كه دروغگوئي و باطل‌آرائي و پيمان‌شكني است ناديده گرفته و از اين جهت نقصي در حركت تكاملي داشته باشد!! يكي از دوستان نقل ميكرد كه در زمان گذشته يكي از شخصيتهاي چشمگيري كه ساليان عمر خود را در خودخواهي گذرانده بود سكته‌ي ناقص كرده بود، يكي از دوستانش او را مي‌بيند و پس از احوالپرسي آن شخصيت به دوستش ميگويد: سكته‌ي ناقص كرده‌ام و حالم خوب نيست. آن دوست خوش ذوق مي‌گويد: اجتماع از شما كه انسان بزرگي هستيد، هيچ توقع نداشت كه سكته‌ي ناقص بفرمائيد، شخصيت بزرگ و كامل مي‌بايست سكته‌ي كامل بفرمايد!! فقط نقصي كه در پيشرفت تكاملي بشري ديده ميشود، اينست كه تاكنون ضرورت تاسيس دانشگاههائي بزرگ و رسمي براي تعليمات عاليه و تخصص‌هاي دروغگوئي را احساس نكرده است و اين نوعي توقف و ركود براي پيشرفت بشري است كه قطعا آيندگان از اين خطاي بزرگ چشم‌پوشي نخواهند كرد و وقتي كه آنان در خصوص اين عقب ماندگي مذاكره خواهند كرد، تحليل‌هاي تاريخي براه انداخته و باين نتيجه خواهند رسيد كه اگر گذشتگان دانشگاه‌هاي بزرگ و رسمي دروغگوئي را زودتر به جريان مي‌انداختند، سير كمالي بشر امروزه مراحل نهائي خود را طي ميكرد!!! «ان شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لايعقلون» (بدترين جانوران در نزد خدا آن كرها و لالهائي هستند كه تعقل نمي‌كنند). شوخي و مزاح‌بازي، دروغ و افترائي بود كه عمرو بن العاص درباره‌ي اميرالمومنين (ع) گفته بود عمرو بن العاص يكي از اساتيد مكتب ماكياولي پيش از آنكه ماكياولي متولد شود و كتاب شهريار (انجيل كمال جويان! بشري) را برشته‌ي تحرير درآورد با كمال مهارت و هشياري تشخيص داده بود كه براي اهانت و شكستن شخصيت الهي علي بن ابيطالب عليه‌السلام هيچ راهي وجود ندارد. آيا بگويد: علي بن ابيطالب ترسو است؟ او قهرمان قهرمانان سلحشور تاريخ بشري است. آيا بگويد: منافق و چندرو است؟! اخلاص و صميميت آن نور چشم ابراهيم خليل و محمد بن عبدالله عليهماالسلام ابوذرها و سلمانها تربيت كرده است كه به مقام والاي مخلصين رسيده بودند. آيا بگويد: عبادت نمي‌كند؟! او عابدترين مردم و پارساترين و عارفترين انسانها بود. آيا بگويد: علي ستمكار است؟! چگونه اين حماقت را عمرو بن العاص مي‌توانست مرتكب شود، در صورتي كه عدالت علي پيش از دوران حكومتش و چه در روزگار حكومت و زمامداريش محيرالعقول بوده است. اين نمونه عدل الهي در آن موقع براي مردم جوامع آن روز فرياد زده بود كه: «و الله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها علي ان اعصي الله في نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلت» (سوگند بخدا اگر همه‌ي اقاليم هفتگانه (زمين) با آنچه زير آسمانهاي آن زمين است، بمن داده شود كه خدا را با كشيدن پوست جوي از دهان مورچه‌اي معصيت كنم، من نخواهم كرد). و چه معصيتي بزرگتر از ظلم به انسانها. اين عبارت را: قتل علي في محراب عبادته لشده عدله (علي (ع) در محراب عبادتش به علت شدت عدالتش كشته شد). جبران خليل جبران كه يك متفكر مسيحي امروزي است گفته است، ولي منشا و معنا و دليل آنرا عمرو بن العاص در آنروز با چشم خود مشاهده كرده بود، چگونه مي‌توانست بگويد: علي ستمكار است؟! آيا بگويد: علي بن ابيطالب عاري از علم و معرفت بود؟! مگر او نشنيده بود كه پيامبر اسلام در حق وي فرموده است: «انا مدينه العلم و علي بابها»: كه من شهر علمم علي ام در است           درست اين سخن گفت پيغمبر است (فردوسي) چون تو بابي آن مدينه‌ي علم را           چون شعاعي آفتاب حلم را باز باش اي باب بر جوياي باب          تا رسند از تو قشور اندر لباب باز باش اي باب رحمت تا ابد          بارگاه ما له كفوا احد (مولوي) خلاصه‌ي كلام، عمرو بن العاص و هيچ ضد انسان و بيخبر از خدائي نميتوانست نقصي براي علي بن ابيطالب (ع) پيدا كند و ببهانه‌ي آن براي خودكامگي‌هاي خود دليلي بدست بياورد، لذا اقدام به يك دروغ و افترائي ميكند كه ساده‌لوحان از همه چيز بي‌خبر را بفريبد و دلهائي مطلعين از علي بن ابيطالب و اصول و ارزشهاي انساني را جريحه‌دار نمايد. ميگويد: جز اين نيست كه ما علي را در زمامداري به تاخير انداختيم، براي شوخ‌طبعي و مزاح‌بازي او بود!! اولا- اين احمق متوجه نبوده است كه آن انسانهاي خردمند و مطلع كه از صفات باعظمت اميرالمومنين كه نمونه‌اي از آنها را در بالا گفتيم، اطلاع پيدا خواهند كرد، از گوينده‌ي چنان دروغ و افتراي بزرگ و آشكار متنفر و منزجر خواهند گشت و خواهند فهميد كه آن دروغگو از انسانيت جز اعضاي مادي آنرا نداشته است و حتي از اندك فهمي نيز محروم بوده است، زيرا اجتماع آن صفات عظيم در يك انسان بدون داشتن جدي‌ترين روح كه بتواند آنها را جمع و اداره كند، امكان‌پذير نيست. ثانيا- آن دروغگوي نابكار همه‌ي مهاجرين و انصار و انسانهاي پاك آن دوران را كه پس از عثمان آن بزرگوار را با كمال خلوص و صميميت به خلافت برگزيده بودند، مورد اهانت و تقبيح و تكذيب قرار داده است، زيرا علي همان علي بود و شخصيتش مانند خود عمرو بن العاص بوقلموني دگرگون نگشته بود، مخصوصا با نظر باينكه عمرو بن العاص از آن دروغ و افتراء در زمان معاويه استفاده ميكرد و ميخواست مردم را از آن حاكم بر حق الهي دور بسازد. ثالثا- لطافت و گشاده‌روئي شخصيتي كه همه‌ي عناصر عظمت را دارا بوده است، يكي از بارزترين فضائل و عظمتهاي او بوده است كه- علي عالي اعلي كه ز بيم سخطش           روح از كالبد عالم امكان خيزد           گر به خاري نگرد يك نظر از رحمت خويش         از بن خار دو صد روضه‌ي رضوان خيزد (جداقمي) رابعا- اشتغال دائمي اميرالمومنين عليه‌السلام به انديشه‌ها و كارهاي جدي چگونه به او فرصت شوخي ميگذاشت؟! ابن ابي‌الحديد ميگويد: سوگند بخدا علي بن ابيطالب دورترين مردم از شوخي و مزاح بوده است، زيرا چه فرصتي براي علي بود كه به شوخي پردازد، زيرا همه‌ي اوقات او در عبادت و نماز و ذكر و فتوي و علم و مراجعه‌ي مردم درباره‌ي احكام و تفسير قرآن ميگذشت. همه‌ي روزها يا اكثر روزها با روزه و شبهايش يا اكثر شبهايش با نماز سپري ميگشت، اين روش روزگار صلح بود و اما در موقع جنگ كار او با شمشير كشيده شده و نيزه و سوار بر اسب و تنظيم قشون و لشكركشي و ارتباط مستقيم با جنگ بوده است و خود اميرالمومنين تحقيقا راست گفته است كه بياد مرگ بودن مرا از بازي مانع ميشود ولي چون دشمنان اين مرد شريف و بزرگ نتوانستند براي او عيب و نقصي پيدا كنند، لذا چاره‌اي جز اين نديدند كه حيله‌گري راه بيندازند و براي ممنحرف ساختن مردم از آن مرد بهانه‌اي بدست بدهند. مشركين و منافقين هم درباره‌ي رسول خدا از همين شيوه‌ي تبهكارانه استفاده نموده، براي آن حضرت موضوعات بي‌اساسي را نسبت ميدادند كه خداوند او را از آن موضوعات و عيوب بري ساخته بود … اگر خود اميرالمومنين ميكوشيد كه دشمنان و عيب جويانش بطور ناآگاه او را تمجيد و تعظيم نمايند، بهتر و لطيفتر از اين راه پيدا نميكرد كه خدا آنها را وادار بانتخاب آن راه ساخته بود (كه بگويند: علي مردي شوخ‌طبع است) و آنان با اين دروغ و افترا، گمان ميكردند علي را كوچك مي‌كنند و نميدانستند كه با اين افتراي بيجا مقام جليل و والاي او را اثبات مي‌كنند زيرا ترديدي در اين نيست كه آن سيه‌روزان بي‌عقل اگر نقصي واقعي درباره‌ي علي سراغ داشتند، آنرا به رخ مردم مي‌كشيدند و در ميان آنان شايع مينمودند. خامسا- عمرو بن العاص آنقدر از اسلام اطلاع نداشته است كه بفهمد شاد كردن يك انسان و مرتفع ساختن غبار اندوه از دلهاي مردم در نزد خدا امري است محبوب. يونس بن شيباني مي‌گويد: قال ابوعبدالله عليه‌السلام: كيف مداعبه بعضكم بعضا؟ قلت: قليل، قال: فلا تفعلوا فان المداعبه من حسن الخلق و انك لتدخل بها السرور علي اخيك و لقد كان رسول‌الله صلي الله عليه و آله و سلم يداعب الرجل يريد ان يسره (امام صادق عليه‌السلام فرمود: چگونه است گفتار و رفتار مسرور كننده و لطيف بعضي از شما با بعضي ديگر؟ گفتم: اندك است. فرمود: چنين نكنيد، زيرا چنان رفتار و گفتار از خواص اخلاق نيكو است. و تو بوسيله‌ي آن، سرور در دل برادرت داخل ميكني و پيامبر اكرم (ص) (گاهي) براي مسرور ساختن مرد گفتار و رفتار لطيف داشت). ابن ابي‌الحديد اين روايت را از سفيان ثوري از پيامبر اكرم نقل ميكند: «اني امزح و لااقول الا حقا» (من (گاهي) مزاح ميكنم، ولي جز حق چيزي نميگويم) منابع اسلامي درباره‌ي آنگونه مزاح و گفتار لطيف كه خلاف حق نباشد و آزار كسي را فراهم نياورد، هم قولا و هم عملا از پيشوايان اسلام، دلائل قابل توجهي دارد. وانگهي چرا انسان كامل و عارف، گشاده‌رو و خوشحال نباشد، در صورتيكه خوف و حزن را از خود دور كرده است. البته طرف گفتگو در اين سخنان كه مي‌خواهيم متذكر شويم، عمرو بن العاص‌ها و معاويه‌ها نيستند، زيرا كمال و عرفان كجا و اين مقام‌پرستان كجا؟ يعني روح ملكوتي كجا و خودطبيعي فرو رفته در شهوت و تورم خويش كجا؟! ابن‌سينا ميگويد: العارف هشّ بشّ بسام يبجل الصغير من تواضعه كما يبجل الكبير و ينبسط من الخامل مثل ما ينبسط من النبيه و كيف لايهش و هو فرحان بالحق و بكل شيي‌ء فانه يري فيه الحق … (انسان عارف، گشاده‌رو است و تبسم بر لب دارد، او با تواضعي كه دارد انسان كوچك و محقر را همچنان تعظيم مي‌كند كه انسان بزرگ را و از مشاهده‌ي انساني بي نام و نشان همانگونه انبساط روحي پيدا ميكند كه از انسان مشهور. چرا گشاده‌رو و خندان و منبسط نباشد، زيرا او با ارتباط با حق و با هر چيزي (چون حق را در آن مي‌بيند) غرق در فرح و سرور است.) در تنبيه ديگر ميگويد: «و كذلك عند الانصراف في لباس الكرامه فهو اهش خلق الله ببهجته». (و همچنين مرد عارف در هنگام انصراف از بارگاه الهي كه به آن جذب شده بود، وقتي كه با داشتن قدرت بر حفظ همان جاذبيت الهي در موقع توجه باين دنيا، برميگردد، او شادمان‌ترين مخلوق خدا است به سرور و ابتهاجي كه دارد). در پايان اين مبحث نكته‌اي كه بايد تذكر داده شود اينست كه مزاح نامعقول غير از بيان لطيف غير متداول درباره‌ي واقعيات است كه موجب انبساط خاطر مي‌گردد، ولي در عين حال در واقعيتي كه بيان مي‌شود، هيچ گونه اختلالي وارد نمي‌آورد. مزاح نامعقول مخصوصا با تكرار و ادامه‌ي آن نيروي تعقل و انديشه‌هاي واقع‌جويانه را مختل نموده و در نتيجه بي‌اعتنائي به حقائق و واقعيات و قوانين جاريه در آنها را بوجود مي‌آورد و تدريجا وجود خود انسان شوخ به افسانه‌اي بي‌اساس تبديل مي‌گردد و بعبارت ديگر دندانه‌هاي قانون‌گير مغز آدمي سائيده مي‌شود و قلب در تيرگي‌ها فرومي‌رود و موجب كراهت و تنفر آدمي از خويشتن مي‌گردد. *** «فاذا كان عند الحرب فاي زاجر و آمر هو! ما لم تاخذ السيوف ماخذها، فاذا كان ذلك كان اكبر مكيدته ان يمنح القرم سبته» (در آنهنگام كه وارد كارزار شود دستور دهنده و مدعي بزرگي است! مادامي كه شمشيرها در مجراي خود بكار نيفتاده باشند، وقتي كارزار شروع و شجاعان طرفين با شمشير بر سر يكديگر تاختن گرفتند، بزرگترين حيله‌اي كه بكار مي‌بندد، باز كردن اسافل اعضايش در ديدگاه شجاع بزرگ و رادمرد است (و با اين حيله‌ي پست فطرتانه خود را از مهلكه نجات مي‌دهد)). قهرمان قهرمانان!! با اسافل اعضايش زندگي خود را تضمين مي‌كند!! حركت كنيد، بتازيد، حمله كنيد، بزنيد، نترسيد و شجاع باشيد، اين منم كه غائله‌ي جنگ را با پيروزي مرتفع خواهم كرد. شمشيرها را كنار گذاشته تيراندازي شروع كنيد، برو پيش، برگرد به عقب، از ميمنه دفاع كنيد، ميسره بيايد جلو، پرچمها را همواره در اهتزاز نگهداريد … و همه‌ي اين تحريكات سلحشورانه و قهرمانانه در يك جمله مختصر ميشود كه سخن اين قهرمان قهرمانان!! را كه در كنار گودي ايستاده و فرمان لنگش كن را مي‌دهد بشنويد!! ناگهان باين فكر مي‌افتد كه مبادا فردا بازماندگان كشته شدگان بر او حمله آورده و بگويند: سردار معظم! اين چه جنگي بود كه حتي يك جراحت ناچيز بر بدنت وارد نساخته است، ولي هزاران انسان را با فرمان لنگش كن به خاك و خون انداختي؟! وارد ميدان جنگ مي‌شود. اميرالمومنين بطرف او حركت مي‌كند و عمرو بن العاص آن قهرمان قهرمانان!! همينكه خود را در برابر اميرالمومنين مي‌بيند، فورا خود را از اسب بر روي زمين انداخته و پوشاكش را كنار مي‌زند و اسافل اعضايش را در ديدگاه اميرالمومنين قرار ميدهد و از حياي فرشته‌خوئي اميرالمومنين بهره‌برداري مي‌كند. آري حياتي كه عمرو بن العاص در اين دنيا براي خود انتخاب كرده بود، وسيله‌ي شايسته‌ي تضمين آن گونه حيات اسافل اعضاء مي‌باشد. حالا بايد ديد پايان آن زندگي كه با اشتراك چند مرد شروع مي‌شود و با دروغ و نيرنگ و پيمان‌شكني‌ها بجريان مي‌افتد و رسالت سيدالانبياء را به استهزاء ميگيرد و با كمال صراحت به مقام‌پرستي اعتراف مي‌نمايد و با اسافل اعضاء به تضمين چنين زندگي مي‌پردازد، بكجا منتهي مي‌گردد اكنون در پايان زندگي عمرو بن العاص بينديشيم و ببينيم زندگي اين خودفريب و نيرنگباز چگونه پايان پيدا مي‌كند. ابن ابي‌الحديد درج 6 ص 323 و 324 و 325 مطالبي را از خاتمه‌ي حيات اين شخص نقل ميكند: نقل شده است كه عبدالله بن عباس مي‌گويد: وارد خانه‌ي عمرو بن العاص شدم و او در حال جان كندن بود، به او گفتم: تو هميشه مي‌گفتي: ميل دارم شخص عاقلي را در موقع مردن ببينم تا از او سوال كنم مرگ را چگونه مي‌بيني؟ (اكنون تو خود كه در حال جان كندن هستي بگو ببينم مرگ را چگونه مي‌بيني؟) عمرو پاسخ داد: آسمان را مي‌بينم كه گوئي بر زمين آمده و من ميان آن دو گرفتارم و خودم را مي‌بينم گوئي از سوراخ سوزني نفس مي‌كشم، سپس گفت: خداوندا، بگير از من تا راضي شوي (احتمالا بقرينه‌ي اعترافاتي كه مي‌كند، انتقام است يعني خداوندا، از من انتقام بگير تا راضي شوي، و منظور گرفتن جان نيست، زيرا گرفتن جان في نفسه كه مرگ است جنبه‌ي انتقام ندارد ولي در روايتي كه پس از اين نقل مي‌كنيم احتمال التماس گرفتن روح قوي‌تر بنظر مي‌رسد، زيرا در آن روايت ابن‌عباس پس از شنيدن جمله‌ي وي از روي اعتراض به وي مي‌گويد: هيهات! اي عمرو، تو از خدا تازه را گرفتي و مي‌خواهي كهنه‌ي آن را برگرداني و از تو راضي شود؟!) سپس دست خود را بلند كرد و گفت: خداوندا دستور دادي و ما معصيت كرديم و نهي كردي، مرتكب شديم، نه از گناهان بري هستم كه عذرخواهي كنم و نه نيروئي دارم كه از آن ياري بجويم و گذشته را جبران نمايم و لكن لا اله الا الله. عمرو اين جمله را تكرار مي‌كرد تا مرد. و در روايت مزني چنين آمده است كه شافعي گفت: ابن‌عباس به خانه‌ي عمرو بن عاص در موقع بيماريش رفت و سلام كرد و گفت: چگونه صبح كردي؟ عمرو پاسخ داد: من باين حال رسيده‌ام در صورتيكه اندكي از دنياي خود را اصلاح و خيلي از دينم را افساد كرده‌ام، اگر افساد ميكردم آنچه را اصلاح كرده‌ام و اصلاح ميكردم آنچه را كه افساد كرده‌ام، نجات پيدا مي‌كردم. اگر اكنون طلب كردن سودي بحالم داشت طلب مي‌نمودم و اگر قدرت داشتم فرار كنم فرار مي‌كردم، در اين موقع مانند كسي كه ميان آسمان و زمين خفه شده است قرار گرفته‌ام، نه ميتوانم با دستانم بالا بروم و نه با پاهايم بزمين فرود بيايم، برادر زاده‌ام، مرا موعظه كن تا نفعي ببرم. ابن عباس گفت: هيهات! پسر برادرت، برادرت شده است، و تو نميخواستي مبتلا به سرنوشتي شوي مگر اينكه مبتلا شدي و چگونه ميتواند كوچ كننده را كسي موعظه كند يا دستور بدهد كه هنوز اقامت در زندگي دارد. عمرو به ابن عباس ميگويد: در اين هنگام كه عمر من به هشتاد و اندي سال رسيده است، مرا از رحمت پروردگارم نااميد مي‌كني؟ خداوندا، ابن‌عباس مرا از رحمت تو مايوس مي‌كند، بگير از من تا از من راضي شوي. ابن‌عباس گفت: هيهات! اي عمرو تازه را گرفتي و كهنه را برميگرداني؟! ظاهرا مقصود عمرو گرفتن جان است كه از خداوند تازه و سالم آنرا گرفته بود و اكنون كه مي‌خواهد برگرداند كهنه، و فاسد شده است. سپس ابن ابي‌الحديد در ص 325 مي‌گويد: ممكن است تو بگويي: آيا اين اخبار به توبه‌ي عمرو بن العاص دلالت نمي‌كند؟ ابن ابي‌الحديد پاسخ مي‌دهد كه اين مخالف آيه‌ي قرآني است كه ميگويد: «و ليست التوبه للذين يعملون السيئات حتي اذا حضر احدهم الموت قال اني تبت الان» (و توبه‌اي نيست براي كسانيكه گناهان را مرتكب مي‌شوند تا هنگامي كه مرگ بسراغ يكي از آنان مي‌آيد در آن حال مي‌گويد: من الان توبه كردم)! آري اين يك پديده‌ي كلي است كه در آن هنگام كه گرداب مرگ براي بلعيدن كشتي‌نشينان تبهكار حيات دهان باز مي‌كند، گرگها همه ميش مي‌شوند و خداستيزان خدا خدا مي‌گويند و دشمنان بشريت دم از انسانيت مي‌زنند و راهزنان راهنمايان مي‌گردند!! بلي، در آن هنگام كه ديوار زندگي خراب شده و پشت خود را كه آغاز مشاهده‌ي اعمال و نتائج آنها است نشان مي‌دهد، اين انقلابات حتمي است، ولي مجالي براي به ثمر رسيدن آن انقلابات نمانده است. چاره‌اي جز عبور از پل مرگ و ديدن نتايج اعمال وجود ندارد. از پليديهاي درون عمرو مطالبي در تاريخ بيادگار مانده است كه ميتواند او را بعنوان نخستين پايه‌گذاران نيرنگ بازي‌هاي ماكياولي معرفي كند. اين بي‌خبر از دين و اخلاق جمله‌اي به عائشه گفته است كه ميتواند تفسير كننده‌ي همه‌ي كارشكني‌ها و تبهكاري‌ها و آدمكشي‌هاي معاويه و همدستانش بوده باشد كه با معاونت عمرو بن عاص انجام گرفته است. اين جمله‌اي كه ذيلا نقل مي‌كنيم با كمال وضوح اثبات مي‌كند كه معاويه و عمرو بن عاص و همه‌ي درندگان كه سر سفره‌هاي رنگارنگ معاويه مي‌نشستند، چه مقصودي داشتند كه موضوع خونخواهي عثمان را پيش كشيده بودند. جمله‌اي كه بنا به نقل ابن ابي‌الحديد عمرو عاص به عائشه ميگويد اينست كه: و قال لعائشه: لوددت انك قتلت يوم الجمل، قالت: و لم لا ابا لك؟! قال كنت تموتين باجلك و تدخلين الجنه و نجعلك اكبر التشنيع علي علي بن ابيطالب. (عمرو عاص به عائشه گفت: دوست داشتم كه در جنگ جمل كشته ميشدي. عائشه گفت: چرا اي بي‌پدر؟! عمرو گفت اگر در جنگ جمل كشته ميشدي، با اجل خود از دنيا ميرفتي و داخل بهشت مي‌گشتي و ما كشته شدن ترا وسيله‌ي بزرگترين تقبيح و سرزنش براي علي بن ابيطالب قرار ميداديم). اينكه عائشه در مقام اعتراض به عمرو عاص ميگويد: اي بي‌پدر اگر چه اين كلمه در محاورات عرب اغلب بمعناي حقيقي‌اش بكار نميرود، ولي درباره‌ي عمرو عاص با نظر به اتفاق مورخين كه چهار يا پنج مرد او را بخود نسبت داده‌اند، بمعناي حقيقي آن بكار رفته است، چنانكه اميرالمومنين عليه‌السلام در خطبه‌ي گذشته فرمود: «عجبا لابن النابغه» (در تعجبم از فرزند زن زناكار). نكته‌ي ديگري كه در كلمات فوق وجود دارد اينست كه عمرو عاص ميگويد: اگر در جنگ جمل كشته ميشدي، با اجل خود ميمردي و داخل بهشت ميگشتي، اين احمق كه عقل خود را به هواي رياست چند روزه‌ي دنيا باخته بود، فكر نميكند كه اگر كشته شدن عائشه در جنگ جمل اجل حقيقي و طبيعي خود بود، در همان جنگ كشته ميشد و امروز مورد مسخره و اهانت عمرو عاص قرار نميگرفت. چه اهانت و مسخره‌اي بالاتر از اينكه عمرو عاص ميگويد: ايكاش وجود تو و زندگي تو در راه تشديد بغض و عداوتي كه من و همراهانم به سركردگي معاويه به علي بن ابيطالب داشتيم قرباني ميشد و ما ميتوانستيم از مرگ تو استفاده كنيم و ضمنا وعده‌ي بهشت هم به عائشه ميدهد كه يعني من و همراهانم با تو عداوت نداشتيم، زيرا ميدانستيم كه به بهشت خواهي رفت! اگر عمرو عاص اعتقاد به بهشت و جهنم داشت، براي بدست آوردن مقام در اين دنياي چند روز، حكومت برحق اميرالمومنين (ع) را كه نسبتش با پيامبر اكرم (ص) نسبت هارون به موسي بود و به اضافه‌ي نصوص صريح پيامبر درباره‌ي شايستگي قطعي اميرالمومنين به زمامداري، با اغتشاش و اخلالگري‌هاي رنگارنگ دچار آنهمه گرفتاري‌ها نميكرد و به بهانه‌ي خونخواهي عثمان كه قطعا دست او و معاويه‌اش به آن آلوده بوده است جوامع اسلامي را به آن روز سياه نمي‌نشاند و ده‌ها هزار مسلمان را بخاك و خون نمي‌ريخت. واقعا مقداري در اين مسئله بينديشيم كه سياست بازان حرفه‌اي در موقع مقتضي قسمت كننده‌ي بهشت و جهنم هم ميشوند! مثل اينكه عمرو در تقسيم بهشت و جهنم اشتباه هم كرده بود، و همه‌ي بهشت را به ديگران داده بود و بدانگونه كه داستان مردنش را از ابن‌عباس شنيديم براي خود حتي بقدر نشستن يك بشر در زمين بهشت اختصاص نداده بود. البته چون اين سياست بازان حرفه‌اي خيلي ايثارگر تشريف دارند، لذا بهشت و نجات ابدي را هم به مردم مي‌بخشند و خود را از رحمت الهي و بهشت دور ميكنند!!! يادت به خير مولوي- چشم باز و گوش باز و اين عما!          حيرتم از چشم‌بندي خدا از كلام فوق معلوم ميشود كه اين مقام‌پرست ضد انسان اگر ميتوانست جنگي برپا كند كه همه‌ي مهاجرين و انصار و صدها سلمان و ابوذر و عمار شهيد شوند، تا عمرو عاص بتواند بهانه‌اي براي كوبيدن شخصيت اميرالمومنين پيدا كند، قطعا اقدام بچنين كاري ميكرد. همه‌ي مورخان نوشته‌اند كه در جنگ صفين در آنروز كه عمار بن ياسر آن انسان بزرگ بدست دار و دسته‌ي معاويه و عمرو عاص شهيد شد، آن بنيانگذاران مكتب ماكياولي دست به تبليغات گسترده‌اي در ميان سپاهيان و مردم ساده‌لوح زندند كه عمار را عبي بن ابيطالب كشته است، زيرا علي بن ابيطالب است كه عمار با به ميدان جنگ آورده است! اين سخن احمقانه واضح‌تر از آن بود كه احتياجي به پاسخ داشته باشد، با اينحال، ساده‌لوحاني كه همواره بهترين وسيله‌ي تبليغ مقام‌پرستان بوده‌اند، از دسيسه‌ي معاويه و عمرو عاص در ابهام فرو رفته و چه بسا كه سخن نابكارانه‌ي آن دو ضد انسان را باور ميكردند، و لذا اميرالمومنين عليه‌السلام پاسخ داد كه بنابر گفته‌ي آنان قاتل حمزه بن عبدالمطلب و ديگر شهداي اسلام پيامبر اكرم بوده است، زيرا پيامبر بوده است كه آن شهدا را بميدان جهاد بسيج فرموده بود! شايعه‌ي وقيحي كه معاويه و عمرو عاص درباره‌ي عمار بن ياسر براه انداخته بودند، براي پوشاندن حقيقت بسيار مهم و روشني بود كه در دل همه‌ي مسلمانان آنروز استوار بود كه پيامبر اكرم درباره‌ي عمار بن ياسر فرموده بود: «يا عمار تقتلك الفئه الباغيه» (اي عمار ترا گروه ستمكار و طغيانگر بر حاكم برحق مسلمين خواهد كشت). در اين دنيا كه صحنه‌ي بزرگي براي مسابقه است، سه گروه از انسانها براي سبقت تلاش مينمايند: اهل حق با همديگر، اهل باطل با همديگر، اهل حق با اهل باطل. قبلا مباحث مربوط به حق و باطل و روياروئي آن دو را با يكديگر و رابطه‌ي قدرت را با آن دو در يكي از مجلدات اين تفسير بررسي نموده‌ايم. در اينجا جريان حق و باطل را در مجراي تكاپو و مسابقه يادآور ميشويم: نخست دو مقدمه را بايد متذكر شويم: مقدمه‌ي يكم- تقابلي كه خود دو مفهوم حق و باطل با يكديگر دارند، غير از تقابلي است كه دو مفهوم مزبور در موقع گروه‌بندي انسان‌ها و اتصاف آنان با يكي از آن دو دارا ميباشند، زيرا حق و باطل با نظر به ذات آن دو، هر يك طرد كننده‌ي قطعي ديگري است، چنانكه هر حقيقتي طرد كننده‌ي نقيض خود ميباشد. اگر حق و باطل را از قبيل نقيضين در نظر نگيريم، حداقل دو ضد همديگرند كه سوم ندارند (ضدين لا ثالث لهما مانند حركت و سكون از ديدگاه بعضي از حكما) و بهر حال در هر موردي كه يك واقعيت حق بوده باشد، باطل خودبخود در آن مورد منتفي خواهد بود. و بالعكس، هر واقعيت و رويدادي كه باطل بوده باشد، حق در آن موقعيت منتفي خواهد گشت. بنابراين، حق و باطل هرگز در يك موقعيت مانند دو موجود روياروي هم قرار نميگيرند كه با همديگر گلاويز شوند. اين دو انسان حق‌طلب و باطل‌جو است كه روياروي هم صف‌آرائي مينمايند و قدرت مادي سرنوشت مادي زودگذر اين گلاويزي را تعيين مينمايد و قدرت معنوي و ابدي حق، سرنوشت جاوداني ارزش‌هاي اصيل انساني را كه چنين است و چنين بايد با قلم الهي بر صفحه‌ي هستي مي‌نگارد و دلها و وجدانهاي پاك نسل‌ها را در گذرگاه قرون و اعصار توجيه و نگهباني مينمايد. مقدمه‌ي دوم- مسابقه و عشق به مسابقه‌اي كه سه گروه در اين دنيا انجام ميدهند، با نظر به استعداد بي‌نهايت جوئي روح بشري بهيچ حد و مرزي محدود نيست. اين پديده‌ي شگفت‌انگيز با نظر به سرگذشت عيني حيات بشري در تكاپوهاي نامحدود براي وصول به مقاصد خويشتن، روشنتر از آن است كه نيازي به تفصيل و استشهاد داشته باشد. اكنون مي‌پردازيم به انواع سه‌گانه‌ي مسابقه: 1- مسابقه‌ي اهل حق با همديگر- احساس ارزش و عظمت حق و درك آرامش غير قابل توصيفي كه در هماهنگي با حق نصيب آدمي ميگردد و همچنين با نظر به اينكه ارواح هماهنگ با حق، لذتي كه از هستي خود مي‌برند، مافوق همه‌ي لذائذ است، موجب تكاپو و مسابقه در راه حق و وصول به ابعاد گوناگون ميگردد. مشاهده‌ي نتيجه تلاش يك انسان براي رسانيدن يك كوزه‌ي آب گوارا براي لب تشنگان جگرسوخته (در يك بيابان سوزان، كه بيش از آنكه حيات آن لب تشنگان را تامين نمايد، حيات را براي خود آن تلاشگر چنان لذيذ و باعظمت ساخته است كه فقط عاشقان راز هستي ميتوانند آنرا درك كنند، نه مغزهاي پيچيده به دور خود- خرد مومين قدم وين راه تفته خدا ميداند و آنكس كه رفته) انسانهائي را به حفر چاه‌ها و استخراج چشمه‌سارها وادار نموده است. كشف رازي ناچيز از طبيعت و مشاهده‌ي نتيجه‌ي سودمند آن، كاروانهائي از عشاق علم و معرفت را بحركت درآورده است. رفتار عادلانه و نيت پاك و روحيه‌ي اخلاص و صميمي انسانهاي رشد يافته انسانهائي را كاروان در كاروان حركت داده و آنانرا با جدي‌ترين قيافه و ملكوتي‌ترين چهره براي تفسير حكمت هستي براه انداخته‌اند. لطفا براي تكميل بررسي اين مسابقه به مباحث حسد و غبطه و رقابت در تفسير خطبه‌ي هشتاد و ششم مراجعه فرمائيد. براي توضيح اين مسابقه مثالهاي زير را كه بطور كلي استفاده و بهره‌برداري افراد و گروههاي حق‌طلب را با قرار گرفتن در منطقه‌ي تاثير و تاثر روشن ميسازد، ملاحظه فرمائيد: در شب عاشوراي حسين بن علي (ع) كه براي دفاع از حق پس از طي مسافت‌هاي بسيار زياد، كه خود را به بياباني سوزان و بي آب و علف كشيده بود، ياران از جان گذشته‌اش كه در برابر دشمن از نظر عده و نيرو ناچيزتر از آن بودند كه قابل مقايسه با همديگر باشند، نشاط و شعف شگفت‌انگيزي از خود نشان ميدادند، گوئي در آن جايگاه كه شب را به صبح ميرساندند، مرز زندگي و مرگ نبود و گوئي ساعات و دقائق جدائي ارواحشان از بدنشان به آخرين شمارش نيفتاده بود. نميدانيم، شايد در آن شب تاريخ‌ساز و در آن تاريكي روشنائي آفرين، آن انسانهاي حق‌بين با بروز حق در همه‌ي هويت قهرمانشان حسين بن علي (ع) چه انبساطهاي رواني و چه تبسم‌هاي فناناپذير و چه شاديهاي ابدي در دل داشتند كه الفاظ و اصطلاحات از بازگو كردن آنها ناتوان است. بروز بعدي از حق در حسين بن علي عليه‌السلام كه عبارت بود از عدم اقدام به شروع جنگ، آن تيرانداز ماهر را كه پليدترين فرد داستان نينوا (شمر بن ذي‌الجوشن) كه در بامداد روز عاشورا در تيررس او قرار گرفته بود، نكشد. و برادرش ابوالفضل عباس بن علی (ع) آن شجاع پارسا را بر آن وادار كند كه وارد نهر فرات شود، ولي در كمال تشنگي سوزان، آب را از آن نهر در كفش براي آشاميدن بردارد و به ياد حسين (ع) و لب تشنگان ياران و دودمان او بيفتد و همان آب كاملا مباح را كه در آن لحظه مايه‌ي بقاء حيات او بود به همانجا كه برداشته بود بريزد و با لب تشنه از نهر فرات برگردد. به دريا پا نهاد و خشك لب بيرون شد از دريا            مروت بين جوانمردي نگر غيرت تماشا كن آري، اين قانون چنين اقتضاء مي‌كند كه هر چه حسين (ع) بودن حسين بيشتر بروز ميكند، جلوه‌ي حسيني او در عباس شجاع و پارسا آشكارتر ميگردد. اگر سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و اويس قرني و مالك اشتر در ارتباط با اشعه‌ي حق علي بن ابيطالب (ع) قرار نگرفته بودند، به آنهمه مقامات عاليه‌ي انسان الهي نائل نمي‌آمدند. و اگر علي بن ابيطالب عليه‌السلام همانطور كه از سخنان آن بزرگوار برمي‌آيد با اشعه‌ي حق و حقيقت كه از پيامبر اكرم (ص) مي‌تابيد، ارتباط برقرار نميكرد، آن شخصيت بزرگ الهي، آنهمه فعليت در كمال و خيرات را از خود نشان نميداد. از اين پديده‌ي بسيار روشن اثبات ميشود كه آنهمه دعوت مردم به تبعيت از رشد يافتگان و همنشيني با علماي رباني (نه حرفه‌اي) تاكيد شديد درباره‌ي لزوم اين ارتباط و تبعيت، چه حكمت والا و سازنده‌اي را در بر دارد. 2- مسابقه‌ي اهل باطل با همديگر- انحراف از جاده‌ي حق و حركت در مسير باطل و شيوع آن در بني نوع انساني، بسيار چشمگيرتر از استقامت و حركت در مسير حق بوده است. متاسفانه خود همين اكثريت و چشمگيرتر بودن اهل باطل، همواره عامل متراكم بودن صفوف آنان ميباشد، باين معني كه خود اكثريت ضامن كشش مردم رشد نيافته بسوي باطل بوده است. مخصوصا مشاهده‌ي اكثر مردم قدرتمند و مكار و حيله‌باز در كاروان اهل باطل كه خود را هشيار و زيرك و دانا نشان ميدهند و موجب اشتباه و فريب خوردگي مردم ساده‌لوح ميگردند. اين اصل را هم بخاطر بسپاريم كه: نقش اكثريت در توجيه حيات مردم معمولي همانند نقش گذشت زمان و جمودي است كه يك مكتب را از اعتراض و انتقاد بركنار ميكند. و بهر حال، قانون كلي چنين است كه هنگاميكه حق چهره‌ي خود را به يك انسان نشان داد، پس از آن، انتخاب مسير باطل همواره با يك اضطراب و تشويش درون همراه خواهد بود و هر اندازه كه حق چهره‌ي خود را تابناك‌تر و آشكارتر و مستدل‌تر بنماياند، گزينش باطل و حركت در مسير آن، بهمان اندازه اضطراب‌آميزتر و مشوش كننده تر خواهد بود. وقتي كه گزينش مسير باطل ترجيح داده شد، استعدادهاي انسان باطل‌گرا در پيمودن اين مسير به فعليت ميرسد و جوشش دروني براي مسابقه در حيات و كوشش در راه اشباع اراده‌هاي نامحدود، در تحقق بخشيدن به باطل با همه‌ي انواع و اشكالي كه ميتواند داشته باشد، بكار مي‌افتد. پرداختن به تكاپو و مسابقه در باطل، اگر چه ممكن است با آگاهي و تعمد مستقيم به باطل‌گرائي صورت نگيرد، ولي شخص باطل‌گرا بجهت اعراض از هر گونه بايستي مافوق نفع شخصي و خودكامگي و آرمانهاي ضد حقيقت، بهر جا كه قدم بگذارد و هر هدفي را كه در نظر بگيرد و بهر وسيله‌اي كه مستمسك شود، باطل‌هائي هستند كه مطلوبيت آنها فقط مستند به عامل اراده‌هاي كور ميباشد. او آنچه را كه ميخواهد بهيچ وجه متكي به اصل و قانوني غير از آنكه ميخواهد نيست و اين ميخواهد چنانكه اشاره كرديم يك جريان كور و مستند به جوشش دروني كور براي مسابقه‌ي كور در حيات است- گفت حق ادبارگر ادبار جو است           خار روئيده جزاي كشت اوست آنكه تخم خار كارد در جهان           هان و هان او را مجو در گلستان گر گلي گيرد به كف خاري شود          ور سوي ياري رود ماري شود كيمياي زهر مار است آن شقي          بر خلاف كيمياي متقي اين تكاپو در مسير باطل، عامل بدست آوردن پديده‌هائي فريبا، مانند قدرت‌هاي مخرب و اشباع شهوات زودگذر و لذائذي است كه بر آلام ديگران استوار شده‌اند و همچنين عامل بدست آوردن خواسته‌هاي بي‌اساس است- خواسته‌هائي كه كور و غير مستند به حقائق قابل تفسير مي‌باشند. پديده‌هاي مزبور بعنوان آرمانهاي اعلاي حيات با تحريكات جوشش‌هاي دروني براي مسابقه افراد و گروه‌هاي باطل‌گرا را به دنبال خود مي‌كشانند، و ملاك موفقيت در تكاپو و مسابقه مي‌گردند. جائزه‌ي اين مسابقه سلطه بر حيات انسانها و در اختيار گرفتن اراده‌ي آنان، با آن اراده‌ي كور و جوشش دروني ناآگاه به حقائق است كه سرتاسر تاريخ را پر كرده است. آنگاه كتابها و مقالاتي را در تفسير و مقايسه‌ي اين تكاپوگران ضد حيات، مي‌بينيد كه مبناي موفقيت در تكاپوي مزبور را بر خاموش كردن هر چه بيشتر شعله‌هاي حيات انسانها قرار داده و ترجيح يكي از اين دوندگان را در مسير شر و باطل بر ديگري با ملاك هر چه بيشتر هدف ديدن خود و وسيله ديدن ديگران انجام ميدهند. و بعبارت كاملا ساده: در آن كتابها و مقالات چنين ميخوانيد: تيمور لنگ قهرمانتر است از نادرشاه مثلا، زيرا تيمور لنگ بيشتر از نادرشاه آدم كشته و بيش از وي، جوامع اسلامي را دچار نكبت‌ها و سيه‌روزي‌ها نموده و مخصوصا بشريت در برابر او خيلي بيش از نادرشاه ترسيده و به لرزه در آمده و بيچاره شده است!! سزار بورژيا بيش از چمبرلن موفق بوده و قهرمان‌تر مي‌باشد، زيرا حيله‌گريها و دروغها و جرئت بر پايمال كردن هر گونه اصول اخلاقي و ارزشي را كه بورژيا مرتكب شده است، چمبرلن انجام نداده است، پس وي ناتوان بوده و بورژيا توانا و قهرمان‌تر بوده است!! بدبختي بشري فقط در مسابقه‌ي اهل باطل با همديگر نيست، بلكه بدبختي بشري در اين فلسفه بافي‌ها و توجيهات نابكارانه‌ايست كه مسابقات اهل باطل را ترويج و مورد تشويش قرار مي‌دهند! 3- مسابقه‌ي اهل حق با اهل باطل- سه نوع عمده در اين مسابقه وجود دارد كه ما در اين مبحث هر يك از آنها را بطور مختصر بيان مي‌كنيم: نوع يكم- تكاپوئي است كه اهل باطل بدون توجه به ناهماهنگي باطل با حق و قانون، در برابر اهل حق انجام مي‌دهند، آنان فقط همين مقدار ميدانند كه كاري انجام مي‌دهند و در زندگي خود تكاپو مي‌كنند و با ديگران به مسابقه مي‌پردازند و كاري با آن ندارند كه حق چيست و باطل كدام است و مختصات هر يك با نظر به قوانين هستي و روحي چگونه مي‌باشند. اينان از نظر روحي به اضافه‌ي اينكه استعدادها و سرمايه‌هاي دروني خود را بدون اخذ نتائج انساني والا مستهلك مي‌سازند، ممكن است در توليد شر و نابكاري‌ها موثر بوده و با اينكه چهره‌ي ضد حق و حقيقت ندارند، مورد بهره‌برداري مردم ضد حق و حقيقت بوده باشند، مسابقه‌ي اينان در مسيري كه انتخاب كرده‌اند فقط با هدفگيري اشباع اراده‌ها و جوشش دروني كورانه بر سبقت بوده باشد، لذا ميتوان گفت: اين گونه مردم نظري به گسترش ابعاد باطل فقط از آنجهت كه ابعاد باطل و ضد حق مي‌باشند، ندارند. با اينحال بدان جهت كه حق قانوني اساسي هستي و انسان است، چهره‌ها و ابعاد خود را كه پاسخگوي گسترش ابعاد چنين مسابقه‌اي بوده باشد، نشان خواهد داد. شايد بعضي چنين گمان كنند كه اين نوع اهل باطل بدانجهت كه قصد مبارزه و تضاد با حق را ندارند، لذا نمي‌توان آنها را به پليدي محكوم كرد، لذا نمي‌توان تكاپوي آنان را بعنوان مسابقه بر ضد حق قلمداد نمود. در اينجا بايد به يك مسئله‌ي مهمي توجه كرد و آن اينست كه غرائز حيواني ما انسانها هرگز براي اشباع خود منطقه‌ي ممنوع الورودي را نمي‌شناسند، يعني چنان نيست كه غرائز ما به احترام آرمانهاي روحي كه بر مبناي حق و قانون استوارند، به اشباع ساده‌ي خود قناعت ورزيده و به پاس آن آرمان‌هاي روحي، داخل منطقه‌ي ممنوع الورود آن آرمانها نگردند، لذا دزديدن يك سيب در امروز با بي‌توجهي به تضاد آن با حق، ممكن است فردا به دزديدن باغ با شوخي تلقي كردن بطلان دزديدن يك سيب بيانجامد و اين يك امكان محض نيست، بلكه همه‌ي نابكاري‌هاي بشري و ضديت صريح وي با حق، ابتداء يك جهش‌هاي ناچيز از حق (با ناچيز تلقي كردن مورد حق) بوده است. آري، اين كه چيزي نيست‌ها بوده است كه به نابودي همه‌ي چيزها انجاميده است. بهمين جهت است كه براي حق و حق‌پرستان اين يك قضيه‌ي خطرناكي است كه اين كه چيزي نيست وقتي كه آگاهان بشري مي‌گويند: دانه‌اي در صيدگاه عشق بي‌رخصت مچين كز بهشت آدم به يك تقصير بيرون مي‌كنند هر قطره‌اي در اين ره صد بحر آتشين است دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد اهل نظر، دو عالم در يك نظر ببازند عشق است ودا و اول بر نقد جان توان زد حافظ با من و شما شوخي نمي‌كنند، زيرا همه‌ي ما ميدانيم كه شعله‌ي يك چوب كبريت ميتواند درياهائي از مواد قابل احتراق را بسوزاند. همه‌ي ما مي‌دانيم كه يك جمله‌ي كوتاه نابجا مي‌تواند اقوام و مللي را بجان هم بيندازد و جنازه‌ي صدها هزار، بلكه ميليونها انسان را طعمه‌ي لاشخوران بيابانها نمايد: ظالم آن قومي كه چشمان دوختند وز سخن‌ها عالمي را سوختند لذا در آنهنگام كه باطل‌گرا را مغز پوچش اين قضيه را به زبان مي‌آورد كه: اين كه چيزي نيست. انسان حق‌گرا با مغزي با آن قضيه روبرو مي‌شود كه گوئي براي او اثبات شده است كه اين ريشه و علت همه چيز است. و اين است يكي از جلوه‌هاي بسيار بااهميت مسابقه‌ي حق‌طلبان و باطل‌گرايان. نوع دوم- مسابقه‌ي طرفداران حق با طرفداران باطل است كه هر يك از آن دو اعتقاد به انديشه و عمل خود دارد. آن كسي كه طرفدار حق است و به طرفداري خود از حق معتقد است و عمل خود را هم مطابق اعتقادش انجام مي‌دهد، در تكاپو و مسابقه‌اي كه پيش گرفته است، انگيزه‌ها و نتائج اعتقاد و عمل او را جريان حيات معقول و مطلوبيت عمومي آن بر همه‌ي افراد آگاه بشري آشكار خواهد ساخت و گذشت روزگاران و بروز ابعاد حق در اشكال اصيل حيات، اصالت و شايستگي آن را نشان خواهد داد. و اما طرفداران باطل كه به انديشه و عمل خود معتقد مي‌باشند، بر دو گروه تقسيم مي‌گردند: گروه يكم- كساني هستند كه مباني عقيدتي آنان، جز احساسات و خواسته‌هاي بي‌اساس ولي فريبنده چيز ديگري نمي‌باشد، بدانجهت كه استعدادهاي حيات آدمي مخصوصا بعد عقلاني آن در همه‌ي شرايط و براي هميشه ساكت و خاموش نمي‌شود، لذا اين اشخاص اگر آگاهي و اشراف به حيات را بكلي از دستت ندهند چه بخواهند و چه نخواهند روزي بيدار ميشوند و به بي‌پايه بودن آن احساسات و خواسته‌هاي بي‌اساس خود توجه پيدا مي‌كنند و اگر در صدد تاويل و توجيه برنيايند، بطرف حق حركت مي‌كنند و افراد اين گروه اندك نيستند و اگر به وضع گذشته‌ي خود ادامه بدهند، بجهت توجه به حق و اصالت آن، همواره با نوعي تضاد دروني زندگي خود را سپري مينمايند. گروه دوم- كساني هستند كه عقيده‌ي خود را مستند به دليل ميدانند و دلائلي را كه قبول كرده‌اند در نظرشان كاملا محكم ميباشند. اينان در صدد قبولاندن معتقداتشان به ديگران نيز برمي‌آيند، و خود را بر مبناي دلائل مفروض طرفدار حق و واقعيت ميدانند، لذا در تكاپو و مسابقه جدي‌تر از گروه يكم عمل مينمايند. براي اثبات بطلان معتقدات اين گروه، فقط از آن اصول و قوانين ميتوان استفاده نمود كه اگر استعداد نوگرائي و واقع‌جوئي آنان بكلي نابود نشده باشد، ميتوانند مفيد بوده باشند. نوع سوم- كه خطرناكترين و وقيح‌ترين روياروئي با حق است، اينست كه وضع رواني انسان حالت ضديت با حق به خود بگيرد. اين نوع بر دو قسم عمده تقسيم ميگردد: قسم يكم- تضاد با حق كه ناشي از تضاد با شخص يا اشخاص حمايت كننده از حق ميباشد. اينگونه روياروئي با حق منشا بزرگترين ستمي است كه انسان بخود روا ميدارد و نميخواهد حساب حق را از اشخاص جدا كند. او با اين تفكر و رفتار نابكارانه از خصومت شخصي عداوت و كينه‌توزي با حق را نتيجه ميگيرد، گوئي قوام و عنصر اساسي حق، شخص مورد عداوت و كينه‌توزي او است. بنابراين، هر كسي كه نتواند براي حق‌يابي از اشخاص و چگونگي رابطه با آنان قطع نظر نمايد، در حقيقت بايد گفت: چنين كسي حق را نشناخته است و ارزش و ضرورت حياتي آنرا نميداند. ما اين پديده را در دوران زندگي اميرالمومنين عليه‌السلام بطور فراوان سراغ داريم. اغلب كسانيكه با آن ولي‌الله اعظم و با آن انسان كامل مخالفت ميورزيدند، نه تنها با كساني ديگر كه ميگفتند اجراي اسلام و حق و عدالت را بعهده گرفته‌اند موافق بودند، بلكه به زمامداري كساني تمايل داشتند كه يك هزارم آشنائي اميرالمومنين را با حق و حقيقت نداشتند. براي چه؟! براي اينكه فقط علي بن ابيطالب (ع) را نميخواستند! البته عده ديگري هم بودند كه نخواستن شخص علي بن ابيطالب را پوششي براي نخواستن حق قرار داده بودند. قسم دوم- ضديت با خود حق است، كه منشا همه‌ي پليدي‌ها ميباشد. در اين نوع سوم كه گفتيم خطرناكترين و وقيح‌ترين انواع روياروئي با حق است، هر اندازه كه حق با قدرت بيشتر بروز كند و با ابعادي متنوع ظاهر شود، بر بروز تند باطل و ظهور ابعاد متنوع آن افزوده ميشود. حق موقعي كه عظمت صدق و ارزش آنرا صريح‌تر و نيرومندتر نشان بدهد، باطل براي شكستن آن عظمت بيشتر تلاش خواهد كرد، و ارزش آنرا بيشتر از بين خواهد برد. البته مقصود از اينكه باطل در برابر حق با ضديتي بيشتر وارد صحنه خواهد شد، نه بمعناي آن است كه باطل با آن ضدي و نيرويش حق را خدشه‌دار خواهد ساخت، بلكه مقصود اينست كه باطل جولان بيشتر و چشمگيرتر و متنوع‌تري را براه خواهد انداخت، باطل اگر چه همه‌ي سنگرهاي حاميان حق را تسخير كند، بالاخره بجهت حاكميت مطلق حق در اصول و مباني هستي و در حيات حقيقي انسانها، به بن‌بست نهائي رسيده و با شكست قطعي مواجه خواهد گشت. بدين ترتيب هر اندازه كه حق عظمت كمال جوئي آدمي را روشن‌تر و نيرومندتر نشان بدهد، باطل براي نشان دادن اينكه كمال‌جوئي اصالتي ندارد و خيالي بيش نيست، شديدتر به تلاش خواهد افتاد. هر اندازه كه حق همدردي با انسانها را عالي‌تر و انساني‌تر بروز بدهد، باطل در اثبات اصالت منفعت براي خود فرد، شديدتر دست و پا خواهد كرد. اين آب شيرين و شور همواره در تاريخ انسانها جريان داشته است- رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور          در خلائق ميرود تا نفخ صور اين روياروئي خطرناك باطل با حق معنايش آن نيست كه دو موضوع عيني، يكي به نام حق و يكي به نام باطل هر يكي با هويتي معين وارد ميدان ميشوند و روياروي هم قرار ميگيرند، بلكه آرمانها و عظمتها و ارزشهاي حق از مغزها و وجدانهاي انساني عالي بروز ميكند و در طرف مقابل، خدشه‌دار ساختن و ناچيز نشان دادن آن آرمانها و عظمتها و ارزش از مغزها و سينه‌هاي تيره و تار و كوته‌بين و سطح‌نگر، باطل ابعاد خود را بروز ميدهد. بدين ترتيب دو طرز تفكر يا دو مكتب روياروي هم قرار ميگيرند كه در راس يكي از آن دو (حق) انبياي الهي و حكماي راستين قرار ميگيرند و در راس آن ديگري يعني باطل، مدافعان لذت پرستي و عشاق قدرت و خودكامگي‌ها و فردپرست‌ها پرچم خود را به اهتزاز درمي‌آورند. در آنهنگام كه هر يك از حاميان حق و باطل كه تجسمي از آن دو هستند روياروي يكديگر قرار گرفتند و آتش خصومت شعله‌ور گشت، هر اندازه عظمت و ارزشها از حمايتگران حق بيشتر بروز كند، باطل براي حفظ خود، پستي‌ها و پليديهاي بيشتري را از خود بنمايش در خواهد آورد. ميدانيم كه نگهبان و حافظ باطل از سنخ همان انسان است كه تجسمي از حق گشته و از آن حمايت ميكند. و هر دو انسان داراي استعدادها و نيروهائي بسيار پربعد و نيرومند ميباشند، بنابراين، چنانكه حق بطور نامحدود جلوه‌هائي از عظمت و ارزش را بوسيله‌ي انسان با وصف مزبور بوجود مي‌آورد باطل نيز بوسيله‌ي انسان با داشتن همان سرمايه در صدد محو جلوه‌هاي عظمت و ارزش حق برمي‌آيد، يعني از جاده‌اي كه حق از آن عبور ميكند، باطل هم جاده‌اي بموازات آن، براي روياروئي و تقابل با حق، مي‌كشد. گاهي جلوه‌هاي حق و باطل به اوج خود ميرسد و با ابعاد بسيار متنوع و فراوان در مقابل همديگر صف‌آرائي ميكنند. چنانكه در داستان اميرالمومنين عليه‌السلام از يكطرف و معاويه و عمرو عاص از طرف ديگر مشاهده ميكنيم. اميرالمومنين عليه‌السلام به شدت از خونريزي بناحق پرهيز ميكند، طرف مقابل هيچ اصل و قاعده‌اي را در اين پديده‌ي خطرناك نميشناسد اميرالمومنين براي پرهيز از خونريزي به اهميت حيات و ارزش الهي آن استدلال ميكند، معاويه و عمرو عاص كشتار ده‌هاهزار انسان را به بهانه‌ي خواباندن فتنه براه مي‌اندازند. اميرالمومنين (ع) در همه‌ي لحظات جهاد مقدسش در حال دعا و نيايش بسر ميبرد، طرف مقابل با كمال وقاحت مشغول نقشه‌كشي و حيله‌پردازي ميباشند. و قرآن را بر سر نيزه‌ها بلند مي‌كنند كه ما بايد مطابق قرآن عمل كنيم، در صورتيكه آنان بهتر از همه ميدانستند كه اگر آن روز ميخواستند يك انسان كاملي را پيدا كنند كه تجسمي از قرآن باشد، جز اميرالمومنين (ع) كسي ديگر وجود نداشت. اميرالمومنين (ع) عالي‌ترين مسائل الهيات و هستي‌شناسي را در ميدان كارزار به فرماندهان و سپاهيان خود تعليم ميدهد و ميدان كارزار را به يك دانشگاه انسان‌سازي مبدل مينمايد. طرف مقابل كسي است كه مي‌بيند قدرت پيروزي بر هوي و هوسهاي شيطاني خود ندارد، و نميتواند از عقل الهي استفاده كند و در جاذبه‌ي الهيات قرار بگيرد، با نفي و انكار عقل و ارزش آن خود را تسليت داده ميگويد: آسوده و راحت شد كسي كه عقل نداشت. هر اندازه كه ابعاد باطل تنوع و شدت بيشتري از خود نشان بدهند، حق نيز در برابر آن عظمت و كمال متنوع‌تر و عالي‌تري را بروز ميدهد باطل بدانجهت كه در خلاف مسير قانون حركت مي‌كند، قرار گرفتن آن در تنگناهاي گوناگون امري است كاملا طبيعي و هر اندازه كه حاميان باطل بخواهند براي موفقيت خود از تنگنائي كه ايجاد كرده‌اند، نجات پيدا كنند، قطعا به تنگناي ديگري پناهنده خواهند گشت، ولي حق بر خلاف باطل بجهت حركت در مسير قانون كه طبيعت آن است هرگز در تنگناها قرار نميگيرد و در برابر هر نقشه‌اي كه باطل پيش مي‌آورد، با كمال آرامش ميتواند بطلان آن نقشه را اثبات نمايد. بعنوان مثال: باطل براي تحقق بخشيدن به خود، ميگويد: ما به خونخواهي عثمان اقدام به جنگ كرده‌ايم، حق ميگويد: اگر اين ادعاي شما از روي صدق و صميميت بوده باشد (در صورتيكه چنين نيست و دست همه‌ي شما به خون عثمان آلوده است) اين يك دعواي حقوقي است (اگر چنين دعوائي با وجود اولياي اقرب عثمان از شما مشروع باشد). چه ارتباطي با سلطنت خواهي دارد؟! اين از نظر منطق و اما از جنبه‌ي عمل، معاويه فرات را بر روي لشكريان اميرالمومنين (ع) مي‌بندد كه نه تنها از ديدگاه اسلام فسق و ظلم نابخشودني است، بلكه از ديدگاه هيچ مكتبي قابل توجيه نيست. در طرف مقابل وقتي كه اميرالمومنين سپاهيان معاويه را از فرات دور ميكند، و بر فرات مسلط ميگردد، دستور ميدهد فرات براي همه‌ي سپاهيان معاويه باز و همگان از آب فرات استفاده كنند. بدين ترتيب باطل در تنگناي ضد منطق گرفتار ميشود و نميتواند حركت پليد و آدمكشي خود را توجيه نمايد. در صورتيكه حق با استحكامي كه قانون دارد، راه خود را پيش ميگيرد و باطل را در تنگناي خود محبوس مينمايد. باطل براي پيشرفت خود در تنگناي بستن نهر فرات بر روي ده‌ها هزار انسان قرار ميگيرد و در مسير خود به بن بست آدم‌كشي و خونريزي ميرسد، ولي حق در پهنه‌ي عظيم واقعيت در مجراي قانوني خود به احياي انسانها توفيق مييابد. اينست معناي اينكه هر اندازه علي بودن علي (ع) بيشتر بروز ميكند، بر عمرو عاص بودن عمرو عاص افزوده ميشود و بالعكس، هر اندازه كه عمرو عاص بودن عمرو عاص بيشتر شدت پيدا مي‌كند، علي بودن علي (ع) شكوفائي عاليتري از خود نشان ميدهد. مبناي اين تشديد در روياروئي و تقابل بسيار روشن است. و آن اينست كه هر يك از دو روح، يا دو من همه‌ي استعدادها و ابعاد خود را براي حيات مطلوبي كه براي خود انتخاب كرده است، به فعاليت و تلاش واميدارد و هر رويداد و سخن و عملي را كه ضروري يا مفيد براي آن حيات مطلوب تشخيص ميدهد، در مسير آن حيات مطلوب بكار ميبرد. بطوريكه اگر بر فرض محال بتواند همه‌ي جهان هستي را مورد بهره‌برداري قرار بدهد و ميليونها برابر استعدادها و ابعادي كه دارد بكار بيندازد، همه‌ي آنها را در راه وصول يا ادامه‌ي حيات مطلوب خود استخدام خواهد كرد. بنابراين، حق و باطل در يك نقطه‌ي تلاقي ممكن است با صدها استعداد و ابعاد و انديشه و با استخدام هزاران وسيله و نيرو از جهان طبيعت روياروي يكديگر قرار بگيرند. ولي چنانكه اشاره كرديم، بالاخره حق پيروز بوده و هرگز در تنگنائي قرار نخواهد گرفت، زيرا مبناي هستي و انسان حق است، هر چند كه دائما در سنگلاخ و فراز و نشيب و دشواريها حركت كند. دوران زمامداري اميرالمومنين عليه‌السلام پر از دشواريها و سنگلاخ و نابساماني‌هائي است كه گروه‌هاي باطل با انواعي از ابعاد براي او ايجاد كرده‌اند، ولي هر اندازه كه ناگواريها و مشكلات بيشتر و شديدتر گشته است بر عظمت و نفوذ شعاع شخصيت علي (ع) افزوده است. داستان اصحاب جمل و جنگي كه آنان براه انداختند، حادثه‌ي كوچكي نبود. اين حادثه در مسير خود انواعي از مشكلات و دشواريها را بوجود مي‌آورد و با اينحال علي (ع) بدون كمترين اضطراب و تشويش از همه‌ي آن مشكلات و دشواري ميگذرد و پس از پيروزي، شبانگاه همانروز در ميدان جنگ به گردش مي‌پردازد و بر بالين جنازه‌ي دشمنان خود كه قربانيان هوي و هوس مقام‌پرستاني كه از عنوان مقدس صحابه بودن سوء استفاده كرده بودند، مي‌ايستد و با كمال اندوه و حسرت رو به آسمان مي‌كند و ميگويد: خداوندا، من هرگز نميخواستم اين بدنهاي بيجان زير ستاره‌هاي آسمان بخاك و خون بغلطند، خدايا، تو خود شاهدي كه خود اينان دست به اين تبهكاري زدند و به حيات خود پايان دادند. از مجموع مباحث مربوط به حق‌جويان و باطل‌گريايان به اصل متعاكس زير ميرسيم: هر اندازه علي بودن علي (ع) آشكارتر و با ابعاد گسترده‌تر نمودار گردد، بر عمرو عاص بودن عمرو عاص‌ها در ابعاد حياتشان ميفزايد. و بالعكس هر اندازه عمرو عاص بودن عمرو عاص‌ها آشكارتر و با ابعاد گسترده‌تر نمودار گردد، بر علي بودن علي و سالكان طريق او در ابعاد حياتشان ميفزايد. آيا عمرو بن عاص نميداند حقيقت چيست؟ ابن ابي‌الحديد در ج 6 ص 322 مطالبي از عمرو عاص نقل ميكند و در ص 321 آنها را سخنان حكيمانه معرفي مينمايد: امير عادل خير من مطروابل و اسد حطوم خير من سلطان ظلوم، و سلطان ظلوم خير من فتنه تدوم، و زله الرجل عظم يجبر و زله اللسان لاتبقي و لاتذر و استراح من لا عقل له. (امير عادل بهتر است از ابر پر باران و شير درنده بهتر است از سلطان ستمكار و سلطان ستمكار بهتر است از فتنه و آشوب دائمي، و لغزش مردم مانند استخوان شكسته‌ايست كه قابل جبران است و لغزش زبان هيچ چيز را باقي نميگذارد و هيچ چيز را رها نميسازد و راحت و آسوده شد كسي كه عقل ندارد.) اولا بايد گفت: اي عمرو عاص، تو كه ميدانستي شير درنده بهتر است از سلطان ستمكار، چرا پيرامون معاويه را گرفته و او را در برابر عادل‌ترين زمامدار بشري پس از پيامبر اكرم (ص) علم كردي و در زير پرچم او دست به خون ده‌ها هزار مسلمان بي گناه آلوده نمودي! تو چطور قاتل حجر بن عدي و رشيد هجري و امثال آن پارسايان متقي و قاتل صدها بلكه هزاران فرد پاك را حمايت كردي و براي او نقشه‌هاي نابود كردن هر كسي كه اظهار ارادت به اميرالمومنين مينمود ارائه دادي؟ آيا خود تو صريحا درباره‌ي دفاع از معاويه نميگفتي كه من براي دنياي معاويه او را اختيار كردم؟ و تو خود شاهد اعمال ننگين آن دنياپرست بودي كه بر امت اسلامي چه كرد. آيا بسر بن ارطاه و سفيان بن عوف غامدي را نميشناختي كه به اطاعت از معاويه چه خونهاي پاكي از مسلمانان ريختند و چه غارت و يغمائي كه بر اموال و اعراض مسلمانان وارد آوردند كه ميتوانست رفتار چنگيزها را توجيه نمايد كه بلي، خود امير مسلمان به نام معاويه هم از اين كارها كرده بود. ممكن است عمرو عاص يا تاويل كنندگان شخصيت وي بگويند: عمرو عاص عذر اين مطالب را كه شما گفتيد، آورده است، او در جمله‌ي بعدي ميگويد: و سلطان ظلوم خير من فتنه تدوم (و سلطان ستمكار بهتر است از فتنه و آشوبي كه دوام پيدا كند.) اگر اين مطلب را كه عمرو عاص بعنوان يك اصل اجتماعي و سياسي فرمايش مي‌كند، صحيح بوده باشد، گمان نمي‌رود در تاريخ بشري يك ستمكاري مورد ملامت و تقبيح قرار بگيرد. زيرا از هر يك از طواغيت و سلاطين جور بپرسيد كه چرا آنهمه جان‌هاي آدميان را زير لگد خود پايمال مي‌كنند، در پاسخ شما خواهد گفت: من براي خواباندن فتنه اقدام به خونريزي و قتل و غارت مي‌كنم، نظير پاسخي كه تيمور لنگ براي توجيه جلادي‌هاي خود درباره‌ي مسلمانان نموده كه مي‌گفت: چون من براي اسلام و وحدت آن كار ميكنم هر كس كه در برابر من مقاومت بورزد مرتد است و هر مرتدي واجب‌القتل است!! اين هم فقه شيطاني ستمكاران تاريخ كه عمرو عاص هم مانند يك صاحبنظر اين فقه! را تاييد مي‌نمايد!! وانگهي آن قدرتمندي كه توانائي خواباندن فتنه‌ها را و فقط با نيت خواباندن فتنه و از راه دلسوزي به حيات انسانها وارد ميدان شود و بدون طغيانگري فتنه‌ها را بخواباند، اين يك قدرتمند عادل است، نه اينكه مقتدري ستمكار است كه وجودش براي خاموش كردن فتنه‌ها مطلوب و محبوب است. و بعبارت روشنتر عمرو عاص حكيم!! نفهميده است كه ستم بهر شكلي و بهر عنواني محكوم است و ستمكار در هر حالي پليد و مستوجب طرد است. به اضافه‌ي اينكه آيا آن ستمكاري كه خود براي بدست آوردن مقام و خودكامگي‌ها ايجاد فتنه و آشوب نمايد و آنگاه وارد ميدان شود كه من آمده‌ام فتنه را خاموش بسازم، باز ميتواند قابل توجيه بوده باشد؟! مگر عمرو عاص نمي‌دانست كه فتنه‌هاي آن دوران را معاويه براي ماهي گرفتن از آب گل‌آلود بوجود آورده بود؟ مگر اميرالمومنين عليه‌السلام بارها در برابر ادعاي فتنه جويانه‌ي معاويه نمي‌گفت: كه شما دست از آشوبگريها برداريد و بگذاريد اجتماع آرامش خود را دريابد، تحقيقات درباره‌ي قتل عثمان را شروع كنيم؟ مگر بارها نفرمود كه دست من پاكترين دستها از خون عثمان است، با اينحال، چرا معاويه نمي‌گذاشت اجتماع حالت طبيعي خود را پيدا كند. مگر خود عمرو عاص به عائشه نگفت: دوست داشتم تو در جنگ جمل كشته ميشدي و به بهشت ميرفتي و ما مي‌توانستيم علي بن ابيطالب عليه‌السلام را بيشتر مورد تهمت قرار بدهيم يعني او را فلج كنيم. آري، حقيقت داني عمرو عاص چنين بوده است!! در اينجا مجبوريم شگفتي خود را درباره‌ي ابن ابي‌الحديد ابراز كنيم كه اين كلمات را از عمرو عاص بعنوان كلمات حكيمانه نقل مي‌كند، سپس توضيحاتي را كه ما درباره‌ي فقه و حكمت!! عمرو عاص و صاحبنظري او داديم، متذكر نمي‌شود! از جمله‌ي آخري عمرو عاص كه مي‌گويد: و استراح من لا عقل له (آسوده شد كسي كه عقل نداشت) هم مي‌توان به وضع روحي اين عاقل و صاحبنظر! پي برد كه عقل براي او چه معنائي داشت كه مانند آن عقل‌نشناس ديگر ميگويد: بيچاره آن كسي كه گرفتار عقل شد خرم كسيكه كره خر آمد الاغ رفت قطعا اين همان عقل نظري سودجو است كه در استخدام نفس اماره (خودطبيعي) قرار گرفته، دائما در زد و خورد و كشاكش با اسنانها و رويدادها حيات صاحبش را مستهلك مي‌سازد و از بين مي‌برد. اين مكار غدر پيشه اگر از عقل سليم هماهنگ با فطرت و وجدان پاك اطلاع و بهره‌اي داشت، ميگفت: بدبخت و تيره روز كسي است كه عقل ندارد، كسي كه عقل ندارد خوشي‌ها و ناخوشي‌هايش مانند خوشيها و ناخوشيهاي حيوانات مي‌باشد اين معاون زمامدار مسلمين! كمترين بهره‌اي از قرآن نداشت كه بداند كه قرآن كساني را كه تعقل ندارند مانند حيوانات، بلكه پست تر از آنها معرفي مينمايد. *** «اما و الله ليمنعني من اللعب ذكر الموت و انه اليمنعه من قول الحق نسيان الاخره. انه لم يبايع معاويه حتي شرط ان يوتيه اتيه و يرضخ له علي ترك الدين رضيخه» (آگاه باشيد، سوگند بخدا، كه ياد مرگ مرا از بازي باز مي‌دارد و فراموشي آخرت آن نابكار را از گفتار حق جلو مي‌گيرد. (آن مكار مقام‌پرست) بيعت با معاويه نكرد مگر اينكه معاويه براي او عطائي كند و رشوت ناچيزي به او بدهد.) انديشه‌ي صحيح درباره‌ي مرگ مانع از شوخي و بازيگري در اين دنيا است البته مقصود از شوخي كه با انديشه‌ي صحيح درباره‌ي مرگ ناسازگار است، با نظر به تفسيري كه در مباحث گذشته گفتيم، بازي با واقعيات است كه موجب مسخ آنها ميگردد، نه تعبير لطيف و مزاح درباره‌ي بيان واقعيات كه بطور اندك در محاورات پيشوايان دين نيز ديده شده است. اما اينكه چرا شوخي و بازيگري در اين دنيا با انديشه‌ي صحيح درباره‌ي مرگ ناسازگار است؟ اولا بايد بدانيم كه شوخي و بازيگري با خود مرگ كه پايان زندگي است، ناسازگار نيست، بلكه اگر ما مرگ را پايان همه چيز بدانيم نه تنها شوخي و بازي در هر جا كه ممكن باشد امري است مطلوب، بلكه آن زندگي كه در مرگ تمام مي‌شود، خود چيزي جز شوخي و مزاح و بازي نمي‌باشد: روزگار و چرخ و انجم سربسر بازيستي گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي پس اينكه اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد: بياد آوردن مرگ مرا از بازي بازميدارد، قطعا با نظر به عالم پس از مرگ است كه صحنه‌ي محاسبه‌ي جدي همه‌ي اعمال و گفتارها و انديشه‌ها را بدنبال خود خواهد آورد و اين صحنه‌ايست كه در پيشگاه خداوند حكيم و شاهد و قاضي عادل بوجود خواهد آمد. و نتيجه‌ي اينگونه تفكر درباره‌ي مرگ است كه آدمي به اهميت و جدي بودن همه‌ي شئون حيات (از يك رويداد كوچك گرفته تا بزرگترين انديشه‌ها و باعظمت ترين و بزرگترين اعمال) متوجه ميگردد و نمي‌تواند اين زندگي را به شوخي بگيرد و آنرا بازي تلقي نمايد: مرگ هر يك اي پسر همرنگ اوست پيش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست آنچه مي‌ترسي ز مرگ اندر فرار تو ز خود مي‌ترس اي جان هوشدار روي زشت تو است بي‌رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ گر بخاري خسته‌اي خود كشته‌اي ور حرير و قز دري خود رشته‌اي مولوي لذا بايد گفت: كسي كه بخواهد مرگش را خوب بشناسد، لازم است كه زندگيش را خوب بشناسد. به اضافه‌ي اينكه شوخي و مزاح معمولا بدون ص 210 تصرف و تجسيم غير واقعي در واقعيات نميتواند خنده‌دار و موجب تاثر خوشايند صوري بوده باشد. بدينجهت است كه گفته ميشود: هر خنده‌اي مخصوصا خنده‌هاي عميق آن مستي و ناهشياري است كه مانند كفاره‌اي براي جرم مسخ واقعيات بروز ميكند. آيا اميرالمومنين از اينگونه شوخيها و بازي با واقعيات داشت كه ضد فعاليتهاي عقلاني و ارتباط صحيح با واقعيات است، در صورتيكه عظمت فوق‌العاده‌ي عقل اميرالمومنين عليه‌السلام و ارتباط جدي آن بزرگوار با واقعيات بر احدي از آگاهان و مطلعين از زندگي آن حضرت پوشيده نيست؟! شايد اين كلمه‌ي «تنمره في ذات الله» را درباره‌ي علي بن ابيطالب شنيده‌ايد. معناي «تنمره في ذات الله» (نمر يعني پلنگ) كنايه از نهايت جدي بودن و دور از هر گونه مسامحه و انعطاف است يا تشبيه اميرالمومنين به نمر در خوي جديت و دور از مسامحه بودن است، چنانكه آن حضرت به شير هم تشبيه شده است كه وجه شبه عبارتست از شجاعت در حد اعلي. اينكه آنحضرت از عقل نيرومند فوق‌العاده برخوردار بوده است، هر دو گروه فلاسفه و عرفاء پذيرفته و آنرا در مواردي فراوان متذكر شده‌اند. از آنجمله مولوي ميگويد: راز بگشا اي علي مرتضي اي           پس از سوءالقضا حسن‌القضا اي علي كه جمله عقل و ديده‌اي          شمه‌اي واگو از آنچه ديده‌اي و ابن سينا در كتاب معراج‌نامه در بحث ترجيح معقول بر محسوس ميگويد: و براي اين بود كه شريفترين انسان و عزيزترين انبياء و خاتم رسولان صلي الله عليه و آله و سلم چنين گفت با مركز حكمت و فلك حقيقت و خزانه‌ي عقل اميرالمومنين كه: يا علي اذا رايت الناس يتقربون الي خالقهم بانواع البر تقرب انت اليه بانواع العقل تسبقهم. گفت اي علي، چون مردمان در تكثر عبادت رنج برند تو در ادراك معقول رنج بر تا بر همه سبقت‌گيري و اينچنين خطاب را جز چنو بزرگي راست نيامدي كه او در ميان خلق چنان بود كه معقول در ميان محسوس. آيا چنين عاقلي و بقول مولوي چنين شخصيتي كه عقل محض است، ميتواند در اين دنيا به شوخي و مزاح و بازي بپردازد كه قطعا از آثار ناتواني از ارتباط با حقايق و واقعيات بوده يا از علاقه به مسخ واقعيات كشف ميكند؟! عمرو بن العاص شعله‌ور كننده‌ي آتش خودكامگي‌هاي معاويه نيازي به حق‌گوئي ندارد، زيرا آخرت براي او مطرح نيست هر قدرتمندي كه در اين دنيا بجهت احساس قدرت مادي از درك حقايق و واقعيات مربوطه به انسان و جهاني كه در آن زندگي مي‌كند و همچنين از تقيد به اصول و ارزشهاي انساني ناتوان گشت، خود را بي‌نياز از حق و حق‌گوئي مي‌بيند و بر همه‌ي آن حقايق و واقعيات و اصول و ارزشها طغيان مي‌كند و اين قانون ثابت و پايدار خودطبيعي است كه- «ان الانسان ليطغي ان راه استغني» (انسان وقتي كه خود را بي‌نياز ديد، بناي طغيانگري مي‌گذارد). و اگر اين نفوس خبيثه طغيان نكنند و ستمكار ننمايند، حتما بدانيد كه علتي در كارش بوده است: - «الظلم من شيم النفوس فان تجد ذاعفه فلعله لايظلم منسوب به متنبي» (ستمكاري از اخلاق و خصلتهاي نفوس بشري است، اگر كسي را ديدي كه داري عفت است و دست بظلم نمي‌آلايد، حتما علتي وجود دارد كه ظلم نميكند) يعني اين طبيعت حيواني بشري است و يا قانون پايدار اين طبيعت است كه اگر براي او قدرتي مادي دست بدهد و خودطبيعي او منقلب به من انساني والا نگردد ظلم و طغيانگري وي حتمي است. و گمان نميرود كسي درباره‌ي تلازم احساس بي‌نيازي و ظلم و طغيانگري ترديدي داشته باشد. بالاتر از اينكه ما در تاريخ بشري با اين مسئله‌ي بطور فراوان روبرو هستيم كه انسانهاي رشد يافته‌اي كه كم و بيش قدرت مادي و با عباراتي كلي‌تر قدرت دنيوي پيدا كرده و بناي زورگوئي و طغيانگري نگذاشته‌اند، موجب تحير و گاهي موجب دلسوزي مردم كوته‌فكر درباره‌ي آنان گشته است كه چطور ميشود كه آدمي قدرتي بدست بياورد و با اينحال از حق و حقيقت تجاوز نكند! بدتر از تحير و دلسوزي، اينكه اين رشد يافتگان قافله‌ي انسانيت متهم به عدم سياست نيز شده‌اند! و با اين قضاوت نابخردانه سياست را كه عالي‌ترين پديده‌ي اداره كننده‌ي جامعه‌ي انساني در مسير بهترين هدفهاي مادي و معنوي است، باردار حق‌كشي و جنايت و دروغ و نيرنگ و حقه‌بازي و سوزاننده‌ي همه‌ي اصول و ارزشهاي بشري نموده‌اند!! تفصيل اين مبحث مقداري در تفسير خطبه 41 بيان شده و در خطبه‌هاي آينده نيز انشاءالله توضيح داده خواهد شد. اما اينكه دخول عمرو بن العاص به دار و دسته‌ي معاويه و خصومت او با اميرالمومنين عليه‌السلام فقط و فقط براي رسيدن به مقام و ثروت دنيا بوده است، مورد قبول همه‌ي مورخين است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 571 از سخنان امام (ع) است كه در نكوهش عمرو عاص فرموده است:  اين كلام امام (ع) داراى سه بخش بشرح زير مى باشد: 1-  بخش اول اين است كه امام (ع) در آغاز ادّعاى عمرو عاص را در حق خودش، كه او مردى شوخ و بذله گوست و مردم را با مزاح و شوخى سرگرم مى دارد، نقل و با جوابى كه در اوّل آن تعجّب را به كار مى برد اين ادّعا و تهمت را ردّ مى كند و در پايان سخن ادّعاى او را ادّعايى دروغ و بى اساسى دانسته مى فرمايد: شگفت از فرزند نابغه است كه چنين ادّعاى دروغى را شايع كرده و با اين تهمت ناروا خود را گناهكار كرده است.  اين كه امام (ع) او را به مادرش نسبت داده و فرزند آن زن بد كاره دانسته است. بيان كننده خصلت مردم عرب است كه اشخاص را به مادر نسبت مى دهند، در صورتى كه مادر مشهور به بزرگوارى و يا فرو مايگى باشد.  البتّه ناگفته نبايد گذاشت كه امام (ع) چهره گشاده داشته است و با صورت باز با اشخاص بر خورد مى كرده، و تا حدّ اعتدال و نزاكت براى جرئت دادن افراد در بيان خواسته هايشان و گاهى مزاحى كه به افراط نكشد و از جمله رذايل اخلاقى بشمار نيايد مى كرده است. از آن جمله روايتى است كه در اين باره نقل شده است: روزى امام (ع) در جاى بلندى نشسته بود و ابو هريره در آن محل بود. حضرت ناگهان هسته خرمايى به سوى ابو هريره انداخت وقتى كه ابو هريره متوجّه امام (ع) شد، حضرت به روى ابو هريره تبسّم كرد. ابو هريره گفت: همين خوشرويى باعث شده است كه: «در امر خلافت از ديگران عقب بمانى». روشن است كه اين نوع برخورد از ويژگيهاى خوش خلقى و مهربانى و ملاطفت و از فضايل به شمار مى آيد، نه آن رذيلت و پستى كه عمرو عاص مدّعى آن بود. آنچه از اخلاق ناپسند شمرده مى شود، افراط در بذله گويى و دلقكى و لهو و لعب است، همان چيزى كه عمرو عاص از حضرت براى مردم شام تعريف مى كرد و با شايعه سازى و دروغ مدّعى بود، كه دليل ترجيح دادن معاويه بر على (ع) اين بوده، است كه على (ع) مردى شوخ طبع و مزاح است و در كارها جديّت لازم را ندارد. چنان كه پدر عمرو عاص هم مدّعى بود كه رسول خدا (ص) مردى جادوگر است. در حقيقت اين فرزند همان پدر است پسرى كه در دروغگويى و تهمت راه پدر را برود فرزند خلفى خواهد بود. اين كه امام (ع) ادّعاى عمرو عاص را تكذيب كرده است، منظور حدّ افراط و زياده روى در هزل و لهو لعب بوده، نه اصل مزاح و شوخ طبعى چه اين مقدار از خوشرويى را حضرت منكر نبوده است. زيرا رسول خدا (ص) هم گاهى مزاح مى كرده است.  روايت شده است كه روزى رسول خدا (ص) به پيرزنى فرمود: «پيرها وارد بهشت نمى شوند». آن زن گريان شد، پيامبر خدا تبسّمى كرده فرمود: «خداوند پيران را جوان مى كند و سپس وارد بهشت مى شوند. اهل بهشت همه جوان و نو رسيده اند. حسن و حسين (ع) آقاى جوانان بهشت اند.» رسول خدا (ص) فرمود: «من مزاح مى كنم ولى جز حق نمى گويم.»  2-  قوله عليه السلام: «امّا و شرّ القول الى قوله سبّته»،  در بخش دوّم، سخن امام گوياى رذايل اخلاقيى است كه عمرو عاص داشته، به گونه اى كه آن اخلاق پست موجب فسق و بى اعتبارى ادّعاى وى مى شده است، چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا». اخلاق پست و زشتى كه امام (ع) براى عمرو عاص بيان فرموده است پنج چيز است: الف: دروغگويى- روشن است كه دروغگويى بدترين گفتار است، به حكم عقل و نقل موجب تباهى دين و دنياى انسان مى شود. امّا به لحاظ نقل، از رسول خدا (ص) روايت شده است كه فرمود: دروغگويى رأس نفاق و دورويى است. امّا به حكم عقل، وجدان انسانى گواه است كه دروغگويى صفحه سفيد دل را سياه مى كند و از پذيرش صورت حق و راستى و درستى باز مى دارد و مانع تجلّى الهامات الهى و خوابهاى رحمانى مى شود.  دروغگويى دنياى انسان را نيز تباه مى كند، موجب خرابى شهرها، قتل نفس، خونريزى و انواع ظلم و ستم مى شود. به همين دليل است كه تمام مردم دنيا، ديندار و بيدين دروغگويى را جايز نمى دانند، و گروه معتزله نيز به ضرورت به قبح و زشتى آن اعتقاد دارند. دروغگويى از اخلاق زشت است و در برابر كلام راست قرار مى گيرد و از شاخه هاى فسق و فجور به حساب مى آيد.  ب: وعده خلافىج: خيانت در تعهّد و فريبكارى در پيمان كه دو رذيله اخلاقى به حساب آمده، در قبال وفاى بعهد از اخلاق زشت و نارواى انسان، و از ستمكارى شمرده مى شوند. مكر و فريب از خصوصيّات و ناپاكى باطن و بدور بودن از فضيلت هوشمندى است و از دروغگويى ريشه مى گيرد. د: ترك رابطه با قوم و خويشان كه از اخلاق پست است و در برابر فضيلت صله رحم كه جزو اخلاق نيك اسلامى است قرار دارد. حقيقت «قطع رحم» اين است كه شخص اقوام و خويشان خود را در كارهاى با فايده دنيوى شركت ندهد و موجب زيان آنها شود. اين نوعى ظلم است و از بخل و حسد مايه مى گيرد.  ه: جُبن، كه از اخلاق نكوهيده انسانى است و در مقابل فضيلت شجاعت قرار دارد. امام (ع) بزدلى عمرو عاص را بدين عبارت زيبا توضيح داده است: «آن گاه كه هنوز سخن جنگ و پيكار در ميان است چنين و چنان لاف و گزاف گفته ديگران را امر و نهى مى كند. و آن گاه كه شمشيرها از نيام كشيده مى شود و در برابر برق شمشير قرار مى گيرد براى نجات جان خود، كشف عورت مى كند. اين كلام امام (ع) بيان كننده پست همّتى و حقارت نفسانى عمرو عاص است، چه فرد بلند همّت و با وقار، در رويارويى با مردان كارزار براى نجات جان خود از مرگ از زشت ترين رفتار (كشف عورت) استفاده نمى كند امّا اين دون همّتى و سوء رفتار پس از درگذشت او در طول تاريخ بعنوان يك انسان پست زبان زد اشخاص و يادگارى بد از او باقى است. اين سوء اخلاق جبن و ترس مى باشد.  قوله عليه السلام: «فأىّ زاجر و آمر»،  اين كلام امام (ع) پرسشى است در هيأت تعجّب، كه عمرو عاص، پيش از شروع جنگ به شكلى مبالغه آميز مردم را امر و نهى و آنها را مهيّاى كارزار مى كرد. هر چند اين بيان حضرت نماى مدح و ستايش را دارد، ولى به منظور نكوهش عمرو عاص آورده شده است، زيرا كلامى كه بصورت پرسش و تعجب ادا و سپس عمل افتضاح آميز، شخص لاف و گزاف گو بيان شود ننگ و رسوايى لاف زن را، در ذهن شنوندگان بهتر و بيشتر جا مى اندازد. چه روشن است، شخصى كه مردم را به جنگ تشويق و در اين رابطه امر و نهى مى كند. سزاوار آن است كه خود به شجاعت و اقدام و قيام شهرت داشته باشد نه اين كه با اوج گرفتن جنگ و شدّت يافتن آن، چنان كه خر، از درندگان فرار مى كند، فرار را بر قرار ترجيح دهد و براى زنده ماندن به زشت ترين عمل (كشف عورت) دست بزند، زيرا با اين وصف اگر شخص امر و نهى نكند و گمنام بماند از اين رسوايى بهتر است. گويا ابو طيّب شاعر معروف همين صورت حال و رسوايى را به شعر در آورده مى گويد: وقتى كه شخص ترسو در مكان خلوتى قرار گيرد به تنهايى طلب نيزه و تير مى كند و مبارز مى طلبد امّا داستان رسوايى عمرو عاص، روايت شده است، كه در يكى از روزهاى جنگ صفين امير مؤمنان (ع) بر او حمله كرد. همين كه عمرو عاص خود را روياروى حضرت ديد يقين كرد كه عمرش بپايان رسيده است، براى نجات جانش خود را بلا فاصله از اسب بزير افكند و در مقابل حضرت كشف عورت كرد.  امام (ع) با مشاهده اين وضع از او روى برگرداند و عمرو را بدان حالت رها كرد.  عمرو عاص بدين فضاحت خود را نجات داد. پس از آن اين عمل عمرو عاص، ضرب المثل شد، براى كسانى كه با ذلت و ننگ خود را از مهلكه اى نجات دهند.  ابو فراس شاعر معروف همين موضوع را چنين بيان كرده است:          و لا خير فى دفع الأذى بمذلّة            كما ردّها يوما بسوءته عمرو آن چاره جويى كه با خوارى و ننگ انجام شود به هيچ نمى ارزد چنان كه عمرو عاص با كشف عورت مشكل را از خود رفع كرد مانند همين داستان عمرو براى بسر بن ارطاة پيش آمد. بسر بن ارطاة از دشمنان امام (ع) بود و همواره آرزوى كارزار با آن حضرت را داشت، معاويه او را براى پيكار با امام (ع) تشويق مى كرد، ولى هنگامى كه او در مقابل حضرت قرار گرفت و امام نيزه اش را به سوى وى نشانه گرفت بسر بن ارطاة خود را به پشت بر روى زمين انداخت، پاهايش را بلند كرد و عورتش را نمايان ساخت. امام (ع) از او روى برگرداند و از كشتنش صرف نظر كرد. وقتى كه بسر از زمين برخاست كلاه خود از سرش افتاد اصحاب حضرت فرياد زدند كه يا امير المؤمنين اين شخص بسر بن ارطاة طاغى معروف است (رهايش نكن) حضرت فرمود: او را به خودش واگذاريد. لعنت خدا بر او باد. معاويه بر اين كار سزاوارتر از اوست. معاويه از اين كار بسر خنده اش گرفت بعدها معاويه بسر را براى اين كار مسخره مى كرد و مى گفت: اى بسر مهم نيست كه چه پيش آمد خجالت نداشته باش و سرت را بالا بگير تو از عمرو عاص پيروى كردى، خداوند عورت او را به تو نشان داد و باز من عورت تو را ديدم.  (پس از جريان كشف عورت بسر بن ارطاة) جوانى از مردم كوفه و اطرافيان امير المؤمنين فرياد برآورد: واى بر شما اى مردم شام خجالت نمى كشيد كه عمرو عاص به شما كشف عورت را آموخت و سپس اين اشعار را در فضيحت آنان سرود.  اى مردم شام آيا اين رواست كه هر روز جنگجويى با وقاحت تمام عورتش در وسط ميدان جنگ نمايان شود امير المؤمنين بدليل اين رسوايى نيزه اش را فرود نياورد و معاويه در خلوت بر اين رسوايى قاه قاه بخندد ديروز عورت عمرو آشكارا شد و مقنعه زنان را بر سر كرد و امروز بسر بن ارطاة از او در اين عمل زشت پيروى كرد به عمرو و پسر ارطاة بگوييد چشمان خود را خوب باز كنند توصيه مى كنم كه دوباره با شير روبرو نشوند عمرو و ارطاة بايد عورت خود را بستايند زيرا بخدا سوگند عورتشان آنها را از مرگ نجات داد اگر عورتشان نبود از نيزه امام خلاصى نداشتند هر چند زشتى اين كار چنان است كه هرگز نبايد تكرار شود. بسر بن ارطاة در باره اين پيشامد عمرو عاص را مسخره مى كرد و مى خنديد. ولى بعدا اين امر براى خود او موجب تمسخر شد.  3-  بخش سوّم از فوايدى كه در اين كلام امام (ع) بدان پرداخته است، ادّعاى فاسد و نادرستى بوده كه عمرو در حقّ آن حضرت داشته است، بطلان ادّعاى وى را امام (ع) به دو صورت توضيح داده اند.  صورت اوّل به ويژگى و خصلت خود امام (ع) مربوط است كه آن حضرت مدام بياد مرگ و انديشه روز معاد و رستاخيز بوده است. به گواهى وجدان كسى كه مدام بياد مرگ باشد، آرزوهايش را در دنيا محدود مى گرداند و از خداوند متعال هراسناك است. و مواظب خواهد بود كه مبادا ناگهان مرگ به سراغش بيايد، در حالى كه او سرگرم شهوات و لهو و لعب باشد. كسى كه داراى چنين حالتى باشد چگونه تصوّر مى رود، كه بذله گو و شوخ طبعيهاى افراطى داشته باشد.  صورت دوّم به خصوصيّات اخلاقى و رفتار عمرو عاص مربوط است.  عمرو عاص از كسانى بود كه آخرت را از ياد برده بود. روشن است كسى كه آخرت را در نظر نداشته باشد، و حساب كتاب قيامت را به هيچ انگارد، دست به هر كارى مى زند. براى پيشرفت كارش در دنيا دروغ مى گويد، مردم را فريب مى دهد، حيله و نيرنگ و هر آنچه از محرّمات خداوند پيش آيد مرتكب مى شود، و باكى ندارد كسى كه داراى چنين ويژگيهايى باشد هرگز به گفتارش اعتماد نيست.  پس از اين كه امام (ع) خصلتهاى عمرو عاص را توضيح مى دهد، مفاسدى كه از فراموشى آخرت برايش پيش آمده است بيان مى دارد و آن اين كه به شرط واگذارى حكومت مصر از جانب معاويه، عمرو عاص با معاويه بيعت مى كند، كه با امام بر حق بجنگد، غافل از اين كه جنگ با امام بر حق بمعنى خروج از دين است آرى اين بهايى بود كه عمرو عاص در مقابل حكومت مصر پرداخت.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 73 فأقول: قال السّيّد (ره): و من كلام له عليه السلام في ذكر عمرو بن العاص و هو الثالث و الثمانون من المختار في باب الخطب و قد رواه غير واحد من المحدّثين على اختلاف تطلع عليه في التّذنيب الثاني إن شاء اللّه:عَجَباً لابْن النّابِغَةِ يَزْعَمُ لِأَهلِ الشّامِ أنَّ فِيَّ دُعابَةٌ وَ إِنِّي امْرءٌ تِلْعابَةٌ أُعافِسُ وَ أُمارِسُ، لَقَدْ قالَ باطِلًا، وَ نَطَقَ آثِماً، أَما وَ شَرُّ الْقَول الْكِذْبُ، إِنَّهُ لَيَقُولُ فَيَكْذِبُ، وَ يَعِد فَيُخْلِفُ، وَ يَسْئَلُ فَيُلْحِفُ، وَ يُسْئَلُ فَيَبْخَلُ، وَ يَخُونُ الْعَهْدَ، وَ يَقْطعُ الْإلَّ، فَإذا كانَ عِنْدَ الْحَرْبِ فَأَيُّ زاجِرٍ وَ آمرٍ هُوَ ما لَمْ يَأْخُذِ السُّيُوفُ مَآخِذَها، فَإذا كانَ ذلِكَ كانَ أَكْبَرُ مَكيدَتِهِ أَنْ يَمْنَحَ الْقَوْمَ سَبَّتَهُ، أَما وَ اللَّه إِنَّهُ ليَمْنَعُني مِنَ اللَّعَبِ ذِكْرُ الْمَوْتِ، وَ إِنَّهُ ليَمْنَعَهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْيانُ الْآخِرَةِ، إِنَّهُ لَمْ يُبايِعْ مُعوِيَةَ حَتَّى  شَرَطَ لَهُ أَنْ يُؤْتِيهُ أَتِيِّةً، وَ يَرْضَخَ لَهُ عَلى  تَرْكِ الدِّينِ رَضيخَةً. (14000- 13898)اللغة:(النّابغة) أمّ عمرو بن العاص سمّيت بها لظهورها و شهرتها بالبغى، مأخوذة من نبغ الشي ء نبوغا أى ظهر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 74 و (يزعم) بمعنى يقول، قال الفيومي: و عليه قوله تعالى: «أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ» أى كما أخبرت قال المرزوقي: أكثر ما يستعمل الزّعم فيما كان باطلا أو فيه ارتياب، قال الحطاني: و لهذا قيل زعم مطيّة الكذب و زعم غير مزعم قال غير مقول صالح و ادّعى ما لا يمكن، و قال أبو البقاء: الزّعم بالضمّ اعتقاد الباطل بلا تقوّل و بالفتح اعتقاد الباطل بتقوّل، و قيل: بالفتح قول مع الظنّ و بالضمّ ظنّ بلا قول، و من عادة العرب أنّ من قال كلاما و كان عندهم كاذبا قالوا: زعم فلان قال شريح: لكلّ شيء كنية و كنية الكذب زعم، و قد جاء في القرآن في كلّ موضع ذمّا للقائلين.و (الدعابة) بضمّ الدّال المزاح من دعب يدعب مثل مزح يمزح و زنا و معنى و في لغة من باب تعب و في الحديث قلت: و ما الدّعابة؟ قال: هي المزاح و ما يستملح و (التلعابة) بكسر التّاء كثير اللعب و المزاح و التّاء للمبالغة، و التّلعاب بالفتح مصدر لعب و (العافسة) المعالجة في الصراع من العفس و هو الجذب إلى الأرض في ضغط شديد و الضرب على الأرض بالرِّجل و (الممارسة) المعالجة و المزاولة و (ألحف) السائل إلحافاً ألحّ و (الالّ) العهد و القرابة قال تعالى: «لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً» و (السبة) الاست و (الاتية) كالعطية لفظا و معنى و (الرضيخة) الرّشوة من رضخ له رضخاً من باب نفع و ضيخة أعطاه شيئاً ليس بالكثير.الإعراب:عجباً منصوب على المصدرية بحذف عامله، و جملة يزعم إمّا في محل النّصب على الحال من ابن النابغة لكونه مفعولًا بالواسطة، أو لا محلّ لها من الإعراب لكونها استينافاً بيانيا، فكأنّه عليه السّلام سئل عن علّة التعجب فأجاب بأنّه يزعم و هو الأظهر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 75 و جملة أعافس و أمارس في محل الرّفع صفة بعد صفة لامرء و هي في المعنى تأكيد لقوله تلعابة و لكمال الاتّصال بينهما ترك حرف العطف و هو من المحسّنات البيانية و جملة لقد قال باطلا قسمية و باطلا صفة لمصدر محذوف، مجاز (توسع) [نطق آثماً] و آثماً منصوب على الحال و يحتمل أن يكون صفة لمحذوف أيضا أى نطق نطقاً آثماً فيكون اسناد آثماً إليه من باب التّوسع.قوله فأيّ زاجر و آمر هو، لفظة أيّ منصوبة على الحالية و حذف عاملها للقرينة و هي اسم موضوع للدّلالة على معنى الكمال و يستعمل في مقام التّعجب، تقول:مررت برجل أىّ رجل، أى كامل في الرّجولية و بزيد أىّ رجل أى كاملًا فيها قالوا: إنّه إذا وقع بعد المعرفة فحال و إذا وقع بعد النكرة فصفة، و تقدير كلامه عليه السّلام فهو زاجر أيّ زاجر.استعاره [فَأَيُّ زاجِرٍ] قال الرّضي في شرح الكافية بعد ما حكى عنهم كون أيّ اسماً موضوعاً للدلالة على معنى في متبوعه: و الذي يقوي عندي أنّ أىّ رجل لا يدلّ بالوضع على معنى في متبوعه، بل هو منقول عن أىّ الاستفهاميّة، و ذلك أنّ الاستفهاميّة للسؤال عن التّعيين، و ذلك لا يكون إلّا عند جهالة المسئول عنه فاستعيرت لوصف الشّي ء بالكمال في معنى من المعاني و التّعجب من حاله، و الجامع بينهما أنّ الكامل البالغ غاية الكمال بحيث يتعجّب منه يكون مجهول الحال بحيث يحتاج إلى السؤال عنه.المعنى:اعلم أنّ عمرو بن العاص اللّعين ابن اللّعين لمّا كان عدوّا لأمير المؤمنين سلام اللَّه عليه و آله، معلناً بعداوته كما كان أبوه العاص بن وائل عدواً لرسول اللّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لا جرم كان همّة اللّعين مصروفة في الكذب و الافتراء عليه عليه السّلام و كان يروم بذلك أن يعيبه عند النّاس و يسقط محلّته عليه السّلام من القلوب و من جملة ما افترى عليه كذبا أنّه قال لأهل الشّام: إنّما أخّرنا علياً لأنّ فيه هزلا لا جدّ معه، فنسبه عليه السّلام إلى الدّعابة و كثرة المزاح كما نسبه عليه السّلام إلى ذلك عمر بن الخطاب و هذه النسبة من عمرو سيّئة من سيّئات عمر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 76 فأراد عليه السّلام بكلامه ذلك دفع هذه النسبة و اثبات أنه افتراء و بهتان في حقه و ذكر أوّلا ما قاله ابن العاص ثمّ اتبعه بردّه فقال: (عجباً لابن النّابغة) و إنّما كنى عنه بامّه إذ من عادة العرب النسبة إلى الأمّ إذا كانت مشهورة بالخسّة و الدّنائة يريدون بذلك ذمة و القدح فيه، و قد ينسبونه إليها إذا كانت معروفة بالشّرف يريدون بذلك شرفه و مدحه (يزعم لأهل الشّام) و يقول لهم قصدا للقدح و التّعييب (انّ فيّ) مزاح و (دعابة و اني امرء تلعابة) و كثير الممازحة حتّى أنّي (أعافس) و أصارع (و أمارس) و أعالج فعل من اتّصف بفراغ القلب فاستغرق أوقاته باللّهو و اللّعب، و اللَّه (لقد قال) قولا (باطلا و نطق) عاصيا (آثماً) لأنّه كذب فاذنب و افترى فعصى (أما و شرّ القول الكذب) و الافتراء من حيث العقل و النّقل و الدّين و الدّنيا كما ستطّلع عليه فيما عليك يتلى.و هذا الملعون قد اتّصف بذلك و بغيره ممّا يوقعه في المهالك و لقد كان جامعا لجملة من الصّفات الخبيثة الشّيطانية و متصفا بجمّة من الرّذايل الخسيسة النّفسانية مضافة إلى ما فيه من فساد الاعتقاد و الكفر و العناد و هي على ما نبّه عليها أمور: (أول) (انه ليقول فيكذب) و رذالة هذه الصّفة و قباحته معلومة من حيث العقل و النّقل.أمّا العقل فلأنّ الوجدان شاهد بأنّ الكذب يوجب اسوداد لوح القلب و يمنعه من انتقاش صور الحقّ و الصّدق فيه و يفسد المنامات و الالهامات، و ربما يكون سببا لخراب البلاد و فساد أمر العباد، جالبا للعداوة و البغضاء، باعثا على سفك الدّماء و لذلك اتفق العقلاء من المليّين و غيرهم على قبحه، و قالت المعتزلة: قبحه معلوم بالضرورة.و أمّا النّقل فقد قال سبحانه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» و قال في صفة المؤمنين: «وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 77 و قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: إيّاكم و الكذب «فانَّ الكذب ظ» يهدى إلى الفجور و الفجور يهدي إلى النّار- رواه في جامع الأخبار.و فيه عن أنس قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: المؤمن إذا كذب من غير عذر لعنه سبعون ألف ملك و خرج من قلبه نتن حتّى يبلغ العرش فيلعنه حملة العرش و كتب اللَّه عليه بتلك الكذبة سبعين زنية أهونها كمن يزني مع أمّه.و قال موسى عليه السّلام: يا ربّ أيّ عبادك خير عملا؟ قال: من لا يكذب لسانه و لا يفجر قلبه و لا يزني فرجه.و قال العسكري عليه السّلام: جعلت الخبائث كلّها في بيت و جعل مفتاحها الكذب و في عقاب الأعمال عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ اللَّه عزّ و جلّ جعل للشّر أقفالا و جعل مفاتيح تلك الأقفال الشراب و الشّر من الشراب الكذب.و في الوسائل من الكافي بإسناده عن الفضيل بن يسار عن أبي جعفر عليه السّلام قال: إنّ أوّل من يكذّب الكذّاب اللَّه عزّ و جلّ ثمّ الملكان اللّذان معه ثمّ هو يعلم أنه كاذب.و عن عبد الرّحمن بن أبي ليلى عن أبيه عمّن ذكره عن أبي جعفر عليه السّلام قال: الكذب هو خرّاب الإيمان.و عن عبيد بن زرارة قال: سمعت أبا عبد اللَّه عليه السّلام يقول: إنّ مما أعان اللَّه به على الكذّابين النسيان.و عن محسن بن طريف عن أبيه عمّن ذكره عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: قال عيسى بن مريم عليه السّلام: من كثر كذبه ذهب بهاؤه.و الأخبار في هذا المعنى كثيرة و فيما أوردناه كفاية لمن له دراية و سيأتي تحقيق الكلام فيه و في أقسامه في شرح الخطبة الخامسة و الثّمانين فانتظر. (و) (الثاني) أنّه (يعد فيخلف) و هذا أيضاً من شئونات الكذب ففيه ما فيه و زيادة، و يقابله الوفاء و هو توأم الصدق كما قد مرّ مشروحاً في الخطبة الحادية و الأربعين (و) (الثالث) أنه (يسأل فيلحف) و دنائة هذه الصّفة أيضاً واضحة إذ الإصرار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 78 في المطالبة و الالحاح في السّوال من أوصاف الأرذال موجبة للابتذال لا محالة (و) (الرابع) انّه (يسأل فيبخل) يعنى أنّه يمنع السّائل و ينهره و يبخل من أداء الحقوق الواجبة و صرفها في جهتها، و قد قال سبحانه: «وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ» و قال أيضاً: «وَ الَّذِينَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» و قال في موضع آخر: «وَ أَمَّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنى وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنى فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرى » و في سورة آل عمران: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ» و في سورة التّوبة: «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ، يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ».روى في الوسائل من الكافي بإسناده عن مسعدة بن صدقة عن جعفر عن آبائه عليهم السّلام أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام سمع رجلا يقول: إنّ الشحيح أعذر من الظالم، فقال له:كذبت إنّ الظالم قد يتوب و يستغفر و يردّ الظلامة على أهلها، و الشّحيح إذا شحّ منع الزكاة و الصّدقة و صلة الرّحم و قرى الضيف و النفقة في سبيل اللّه و أبواب البرّ، و حرام على الجنّة أن يدخلها شحيح.و فيه عن عبد العليّ بن أعين عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: إنّ البخيل من كسب مالا من غير حلّه و أنفقه في غير حقه.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 79 و عن إسماعيل بن جابر عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام في قول اللَّه عزّ و جلّ: «وَ الَّذِينَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» أ هو سوى الزّكاة؟ فقال: هو الرّجل يؤتيه اللَّه الثروة من المال فيخرج منه الألف و الألفين و الثلاثة و الأقلّ و الأكثر فيصل به رحمه و يحمل به الكلّ عن قومه.و يجي ء اشباع الكلام في هذا المقام زيادة على ذلك في شرح المأة و التّسع من المختار في باب الخطب انشاء اللَّه (و) (الخامس) أنّه (يخون العهد) و هي رذيلة داخلة تحت الفجور، و يقابلها الوفاء قال سبحانه: «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا ...، وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً».و قد مضى تفصيل الكلام فيه في شرح كلماته السّابعة و السّبعين (و) (السادس) أنه (يقطع الالّ) إن كان المراد بالالّ العهد فالعطف بمنزلة التّفسير و إن كان المراد به القراب كما هو الأظهر فالمقصود به قطع الرّحم، و يقابله الصّلة و قد مضى الكلام فيهما في الفصل الثاني من الخطبة الثالثة و العشرين.و (السابع) الجبن و يقابله الشّجاعة و إليه أشار عليه السّلام بقوله (فاذا كان عند الحرب فأيّ زاجر و آمر هو) بالقتال و براز الأبطال (ما لم يأخذ السّيوف مأخذها) و الرّماح مراكزها (فاذا كان ذلك) و التحم الحرب و شبّ لظاها و علا سناها (كان أكبر مكيدته) في الذّب عنه و أعظم حيلته في الخلاص عن حدّ السّيف و النجاة منه (أن يمنح القوم سبّته) كما ستطلع عليه في التّذنيب الآتي.ثمّ إنّه عليه السّلام رجع إلى ابطال دعوى عمرو و بيّن وجه البطلان بأمرين:أحدهما راجع إليه عليه السّلام و هو قوله (أما و اللّه إنّه ليمنعني من اللّعب ذكر الموت) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 80 فانّ مذاكرة الموت و مراقبة الاخرة تكون شاغلة عن الدّنيا معرضة عن الالتفات إليها و إلى شهواتها من اللّعب و نحوه لكونه و جلا من اللّه و مترصّدا لهجوم الموت و هو واضح بالمشاهدة و العيان و يشهد عليه البداهة و الوجدان، و ثانيها راجع إلى عمرو و هو قوله (و انه ليمنعه من قول الحق نسيان الآخرة) فانّ نسيان الآخرة يوجب صرف الهمة إلى الدّنيا و طول الأمل فيها و يبعث على الانهماك في الشّهوات و الانغمار في اللّذات و من كان هذه حاله لا يبالي بما قال و ما يقول و يقدّم بدواعي شهواته الكذب على الصدق و الباطل على الحقّ ليصل غرضه و ينال مناه.ثمّ نبّه عليه السّلام على بعض ما ترتب على نسيان الآخرة بقوله (انّه لم يبايع معاوية حتى شرط له أن يؤتيه على البيعة أتيّة و يرضخ له على ترك الدّين) و العدول عن الحقّ (رضيخة) فأعطاه مصر ثمنا و طعمة على ما قد مضى مفصّلا في شرح الفصل الثالث من فصول الخطبة السّادسة و العشرين.تذنيبات:الاول في ذكر نسب عمرو بن العاص:اللّعين ابن اللّعين عليه لعنة اللّه و الملائكة و النّاس أجمعين أبد الأبدين و بيان بعض حالاته الدالة على كفره و شقاوته مع الاشارة إلى ما صدر عنه في صفين من كشف سوئته فأقول:اعلم أنّ العاص بن وائل أباه كان من المستهزئين برسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و المعالنين له بالعداوة و الأذى، و فيه و في أصحابه نزل قوله تعالى: «إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» .و كان يلقّب في الاسلام بالأبتر لأنّه قال لقريش: سيموت هذا الأبتر غدا فينقطع ذكره، يعني رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و يشتمه و يضع في طريقه الحجارة، لأنّه صلى اللّه عليه و آله و سلم كان يخرج من منزله ليلا فيطوف بالكعبة فكان يجعل الحجارة في طريقه ليعثر بها، و هو أحد القوم الذين خرجوا إلى زينب ابنة رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم لما خرجت من مكة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 81 مهاجرة إلى المدينة فروّعوها و قرعوا هودجها بكعوب الرّماح حتى اجهضت جنينا ميتا من أبي العاص بن الرّبيع بعلها، فلمّا بلغ ذلك رسول اللّه نازل منه و شقّ عليه مشقّة شديدة و لعنهم، رواه الشّارح المعتزلي عن الواقدي.و روي عنه و عن غيره من أهل الحديث أنّ عمرو بن العاص هجا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله هجا كثيرا كان تعلمه صبيان مكة فينشدونه و يصيحون رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم إذا مرّ بهم رافعين أصواتهم بذلك الهجاء فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و هو يصلّي بالحجر: اللهمّ إنّ عمرو بن العاص هجانى و لست بشاعر فالعنه بعدد ما هجاني.قال: و روى أهل الحديث أنّ النّضر بن الحارث و عقبة بن أبي معيط و عمرو بن العاص عمدوا إلى سلا «1» جمل فرفعوه بينهم و وضعوا على رأس رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و هو ساجد بفناء الكعبة فسال عليه فصبر و لم يرفع رأسه و بكى في سجوده و دعا عليهم فجاءت ابنته فاطمة عليها السلام و هي باكية فاحتضنت ذلك السلا فرفعته عنه فألقته و قامت على رأسه تبكى فرفع رأسه صلى اللّه عليه و آله و سلم قال: اللهم عليك بقريش قالها ثلاثا، ثمّ قال صلى اللّه عليه و آله رافعا صوته: إنّي مظلوم فانتصر، قالها ثلاثا، ثمّ قال فدخل منزله و ذلك بعد وفات عمّه أبي طالب بشهرين.قال: و لشدّة عداوة عمرو بن العاص رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أرسله أهل مكّة إلى النّجاشي ليزهده في الدّين و ليطرد عن بلاده مهاجرة حبشة و ليقتل جعفر بن أبي طالب عنده إن أمكنه قتله، فكان منه في أمر جعفر هناك ما هو مذكور مشهور في السّير. (فاما النابغة) فقد ذكر الزمخشري في الكتاب ربيع الأبرار قال: كانت النّابغة أمّ عمرو بن العاص أمة لرجل من عنزة فسبيت فاشتراها عبد اللّه بن جذعان التّيمي بمكة فكانت بغيّا، ثمّ اعتقها فوقع عليها أبو لهب بن عبد المطلب و اميّة بن خلف الجهمي و هشام بن المغيرة المخزومي و أبو سفيان بن الحرب و العاص بن وائل السهمى في طهر واحد فولدت عمرا فادّعاه كلّهم فحكمت امّه فيه فقالت: هو من العاص.______________________________ (1) السلا المشيمة لغة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 82 ابن وائل، و ذلك لأنّ العاص بن وائل ينفق عليها كثيرا، قالوا: و كان أشبه بأبي سفيان.قال: و روى أبو عبيدة معمّر بن المثنّى في كتاب الأنساب أنّ عمرا اختصم فيه يوم ولادته رجلان: أبو سفيان بن الحرب و العاص بن وائل، فقيل: لتحكم امّه فقالت امّه: من العاص بن وائل، فقال أبو سفيان: أما أنى لا أشكّ أني وضعته في بطن (رحم خ ل) امّه فأبت إلّا العاص فقيل لها: أبو سفيان أشرف نسبا، فقالت:إنّ العاص بن وائل كثير النّفقة علىّ و أبو سفيان شحيح، ففي ذلك يقول حسان بن ثابت لعمرو بن العاص حيث هجاء مكافتا له عن هجاء رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم:أبوك أبو سفيان لا شكّ قد بدت          لنا فيك منه بينات الشّمائل        ففاخر به إمّا فخرت و لا تكن          تفاخر بالعاص الهجين بن وائل        و إنّ التي في ذاك يا عمرو حكمت          فقالت رجاء عند ذاك لنايل        من العاص عمرو تخبر الناس كلّما         تجمّعت الأقوام عند المحافل      و في البحار من الاحتجاج في حديث طويل قال الحسن عليه السّلام مخاطبا لابن العاص: و أما أنت يا عمرو بن العاص الشّاني اللّعين الأبتر فانما أنت كلب أوّل أمرك امّك لبغية أنّك ولدت على فراش مشترك فتحاكمت فيك رجال قريش منهم أبو سفيان بن حرب و الوليد بن المغيرة و عثمان بن الحارث و النّضر بن الحارث بن كلدة و العاص بن وائل كلّهم يزعم أنّك ابنه فغلبهم عليك من بين قريش ألأمهم حسبا و أخبثهم منصبا و أعظمهم بغية ثمّ قمت خطيبا و قلت أنا شانئ محمّد، و قال العاص ابن وائل: إن محمّدا رجل أبتر لا ولد له فلو قد مات انقطع ذكره فأنزل اللّه تبارك و تعالى «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ».و كانت امّك تمشي إلى عبد قيس يطلب البغة تأتيهم في دورهم و في رحالهم و بطون أوديتهم، ثم كنت في كلّ مشهد يشهده رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم من عدوّه أشدّهم له عداوة و أشدّهم له تكذيبا، الحديث.و في البحار من كتاب سليم بن قيس الهلالى عن أبان بن أبي عيّاش عن سليم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 83 قال: إن عمرو بن العاص خطب النّاس بالشّام فقال: بعثني رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله على جيش فيه أبو بكر و عمر فظننت أنّه إنّما بعثني لكرامتي عليه فلمّا قدمت قلت يا رسول اللّه أي النّاس أحبّ إليك؟ فقال صلى اللّه عليه و آله و سلم: عايشة، فقلت: من الرّجال؟قال: أبوها، و هذا علىّ يطعن على أبي بكر و عمر و عثمان، و قد سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم يقول: إنّ اللّه ضرب بالحقّ على لسان عمر و قلبه، و قال في عثمان: إنّ الملائكة تستحي من عثمان.و قد سمعت عليّا و إلّا فسمّتا يعني اذنيه يروى على عهد عمر إنّ نبي اللّه نظرا إلى أبى بكر و عمر مقبلين، فقال: يا عليّ هذان سيّدا كهول أهل الجنّة من الأوّلين و الآخرين ما خلا النّبيين منهم و المرسلين و لا تحدّثهما بذلك فيهلكا.فقام عليّ عليه السّلام فقال: العجب لطغاة أهل الشّام حيث يقبلون قول عمرو و يصدّقونه و قد بلغ من حديثه و كذبه و قلّة ورعه أن يكذب على رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و لعنه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم سبعين لعنة و لعن صاحبه الذي يدعو إليه في غير موطن.و ذلك انّه هجا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بقصيدة سبعين بيتا فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: اللّهم إنّي لا أقول الشّعير و لا احلّه فالعنه أنت و ملائكتك بكلّ بيت لعنة تترى على عقبه إلى يوم القيامة.ثمّ لما مات إبراهيم ابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فقال: إن محمّدا قد صار أبتر لا عقب له و إنّي لأشنا الناس له و أقولهم فيه سوء فأنزل فيه: «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ».يعني هو الأبتر من الايمان من كلّ خير ما لقيت من هذه الامة من كذا بيها و منافقيها لكأنّى بالقرّاء الضعفة المتهجدين رووا حديثه و صدّقوه فيه و احتجّوا علينا أهل البيت بكذبه: انا نقول خير هذه الامة أبو بكر و عمر و لو شئت لسمّيت الثالث، و اللّه ما أراد بقوله في عايشة و انتهى الارضاء معاوية بسخط اللّه عزّ و جلّ، و لقد استرضاه بسخط اللّه.و أمّا حديثه الذي يزعم انّه سمعه منّي فلا و الذي فلق الحبّة و برى ء النسمة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 84 ليعلم أنّه قد كذب علي يقينا و انّ اللّه لم يسمعه منّي سرّا و لا جهرا، اللهمّ العن عمرا و العن معاوية بصدّهما عن سبيلك و كذبهما على كتابك و استخفافهما نبيّك صلى اللّه عليه و آله و كذبهما عليه و عليّ.و في تفسير عليّ بن إبراهيم القمّي دخل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله المسجد و فيه عمرو ابن العاص و الحكم بن أبي العاص قال عمرو: يا أبا الأبتر و كان الرّجل في الجاهليّة إذا لم يكن له ولد سمّى ابتر ثمّ قال عمرو: إنّي لأشنأ محمّدا أي ابغضه فأنزل اللّه على رسوله صلى اللّه عليه و آله: «إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ» إلى قوله: «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ».اي مبغضك عمرو بن العاص لا دين له و لا حسب، و بما ذكر كلّه ظهر كفر ابن العاص اللّعين و كفر أبيه كما ظهر عداوته لأمير المؤمنين عليه السّلام و بغضه و هو ليس ببعيد من أولاد الزنا و لنعم ما قال الشّاعر:بحبّ علي تزول الشّكوك          و تزكوا النّفوس و تصفو البخار       و مهما رأيت محبّا له          فثمّ الذّكاء (الزكاة) و ثمّ الفخار       و مهما رأيت عدوّا له          ففي أصله نسب مستعار       فلا تعذلوه على فعله          فحيطان دار أبيه قصار    و أمّا خبر عمرو في صفين ففي البحار من المناقب و برز أمير المؤمنين عليه السّلام و دعا معاوية قال: و أسألك أن تحقن الدماء و تبرز إلى و أبرز إليك فيكون الأمر لمن غلب، فبهت معاوية و لم ينطق بحرف، فحمل أمير المؤمنين عليه السّلام على الميمنة فأزالها، ثمّ حمل على المسيرة فطحنها، ثمّ حمل على القلب و قتل منهم جماعة و أنشد فهل لك في أبي حسن علي          لعلّ اللّه يمكن من قفاكا       دعاك إلى البراز فعكت عنه          و لو بارزته تربت يداكا    فانصرف أمير المؤمنين عليه السّلام ثمّ برز متنكّرا فخرج عمرو بن العاص مرتجزا يا قادة الكوفة من أهل الفتن          يا قاتلي عثمان ذاك المؤتمن        كفى بهذا حزنا عن الحزن          أضربكم و لا أرى أبا الحسن     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 85 فتناكل عنه عليّ عليه السّلام حتى تبعه عمرو ثمّ ارتجز:أنا الغلام القرشي المؤتمن          الماجد الأبيض ليث كالشّطن        يرضى به السادة من أهل اليمين          أبو الحسين فاعلمن أبو الحسن     فولى عمرو هاربا فطعنه أمير المؤمنين عليه السّلام فوقعت في ذيل درعه فاستلقا على قفاء و أبدا عورته فصفح عليه السّلام استحياء و تكرّما، فقال معاوية: أحمد اللّه عافاك و احمد استك الذى و قال، قال أبو نواس:فلا خير في دفع الرّدى بمذلّة         كما ردّها يوما بسوءته عمرو    قال و برز عليّ عليه السّلام و دعا معاوية فنكل عنه فخرج بسر بن أرطاة يطمع في علي عليه السّلام فصرعه أمير المؤمنين فاستلقى على قفاه و كشف عن عورته فانصرف عنه علي عليه السّلام فقالوا: وليكم يا أهل الشّام أما تستحيون من معاملة المخانيت لقد علّمكم رأس المخانيت عمرو، و لقد روى هذه السّيرة عن أبيه عن جدّه في كشف الاستاه وسط عرصة الحروب.قال الشّارح المعتزلي: و للشراء فيهما أشعار مذكورة في موضعها من ذلك الكتاب منها فيما ذكر الكلبي و المدايني قول الحرث بن نضر الخثعمي و كان عدوّا لعمرو بن العاص و بسر بن أرطاة:أفي كلّ يوم فارس ليس يتّقى (ينتهى خ ل)         و عورته وسط العجاجة بادية       يكفّ لها عنه عليّ سنانه          و يضحك منه في الخلاء معاوية       بدت أمس من عمرو فقنّع رأسه          و عورة بسر مثلها حذ و حاذية       فقولا لعمرو ثمّ بسر ألا انظرا         سبيلكما لا تلقيا اللّيث ثانية       و لا تحمدا إلّا الحيا و خصاكما         هما كانتا و اللّه للنّفس واقية       و لو لا هما لم تنجوا من ستانه          و تلك بما فيها من العود ماهية       متى تلقيا الخيل المشيحة صيحة         و فيها عليّ فاتركا الخيل ناحية       و كونا بعيدا حيث لا يبلغ القنا         نحور كما إنّ التجارب كافية    قال نضر بن مزاحم: حدّثنا عمرو بن شمر عن النخعي عن ابن عبّاس قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 86 تعرض عمرو بن العاص لعلي عليه السّلام يوما من أيّام صفّين و ظنّ أنّه يطمع منه في غرّة فيصيبه فحمل علي عليه السّلام فلما كاد أن يخالطه اذرى نفسه عن فرسه و دفع ثوبه و شفر برجله فبدت عورته فضرب عليه السّلام وجهه عنه و قام معفرا بالتراب هازما على رجليه معتصما بصفوفه فقال أهل العراق: يا أمير المؤمنين أفلت الرّجل، فقال عليه السّلام أ تدرون من هو؟ قالوا: لا، قال عليه السّلام: فانّه عمرو بن العاص تلقاني بسوءة فصرفت وجهي عنه، و رجع عمرو إلى معاوية فقال: ما صنعت يا أبا عبد اللّه؟ فقال: لقيني عليّ فصر عني قال: احمد اللّه و عورتك، و اللّه إنّي لأظنّك لو عرفته لما أقمحت عليه، و قال معاوية في ذلك:ألا للّه من هفوات عمرو         يعاتبني على تركي برازي        . فقد لا قى أبا حسن عليّا         فآب الوائليّ مآب خازى        فلو لم يبد عورته لطارت          بمهجته قوادم أىّ بازي        فان تكن المنيّة أخطأته          فقد غنّى بها أهل الحجاز    و روى الواقدي قال: قال معاوية يوما بعد استقرار الخلافة لعمرو بن العاص يا با عبد اللّه لا أراك إلّا و يغلبني الضّحك، قال: بما ذا؟ قال: أذكر يوم حمل عليك أبو تراب في صفّين فاذريت نفسك فرقا من شبا سنانه و كشف سوئتك له، فقال عمرو: أنا منك أشدّ ضحكا إنّي لأذكر يوم دعاك إلى البراز فانفتح منخرك و ربا لسانك في فمك و عصب ريقك و ارتعدت فرائصك و بدا منك ما أكره ذلك، فقال معاوية: لم يكن هذا كلّه و كيف يكون و دوني عمّك و الأشعرون، قال: انّك لتعلم أنّ الذي وضعت دون ما أصابك و قد نزل ذلك بك و دونك عمك و الأشعرون فكيف كانت حالك لو جمعكما مآقط الحرب؟ قال: يا با عبد اللّه خض بنا الهزل إلى الجدّ إنّ الجبن و الفرار من عليّ لاعار على أحد فيهما.الثاني:اعلم أنّ ما رواه السيد (ره) من كلامه عليه السّلام مرويّ في غير واحد من الكتب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 87 المعتبرة، ففي الاحتجاج مثل الكتاب، و في البحار من أمالي المفيد عن محمّد بن عمران عن الحسن بن عليّ عن أحمد بن سعيد عن الزبير بن بكار عن عليّ بن محمّد قال: كان عمرو بن العاص يقول: إنّ في عليّ دعابة، فبلغ ذلك أمير المؤمنين عليه السّلام فقال: زعم ابن النابغة أنّى تلعابة مزاحة ذو دعابة اعافس و امارس، هيهات يمنع من العفاس و المراس ذكر الموت و خوف البعث و الحساب و من كان له قلب ففي هذا عن هذا له واعظ و زاجر، أما و شرّ القول الكذب و انّه ليحدّث فيكذب و يعد فيخلف فاذا كان يوم البأس فأي زاجر و أين هو ما لم يأخذ السيوف هام الرّجال، فاذا كان ذلك فأعظم مكيدته في نفسه أن يمنح القوم استه.و فيه من كتاب الغارات لإبراهيم بن محمّد الثقفي قال: بلغ عليّا عليه السّلام أنّ ابن العاص ينتقصه عند أهل الشام، فصعد المنبر فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: يا عجبا عجبا لاينقضى لابن النّابغة يزعم لأهل الشّام، الى آخر الكلام و جمع بين الروايتين.و كيف كان فقد ظهر و تحقّق من هذه الرّوايات و ممّا قدّمناه في التذنيب الأوّل أنّ نسبة ابن العاص له عليه السّلام إلى الدعابة كان منشاها شدّة العناد و العداوة كما قد ظهر كذب اللّعين ابن اللّعين في ذلك بتكذيبه له عليه السّلام مع ما ذكره عليه السّلام من البيّنة و البرهان على كذبه، و هو أنّ من كان قلبه مستغرقا بذكر الآخرة و ما فيها لا يكون له فراغ إلى التلفّت إلى الدّنيا و مالها.قال الشّارح المعتزلي: و أنت إذا تأمّلت حال علي عليه السّلام فى أيّام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وجدته بعيدا عن أن ينسب إلى الدّعابة و المزاح لأنّه لم ينقل عنه شي ء من ذلك أصلا لا في الشّيعة و لا في كتب المحدّثين، و كذلك إذا تأمّلت حاله في أيام أبي بكر و عمر لم تجد في كتب السيرة حديثا واحدا يمكن أن يتعلّق به متعلّق في دعابته و مزاحه إلى أن قال:و لعمر اللّه لقد كان أبعد من ذلك و أىّ وقت كان يتّسع لعليّ عليه السّلام حتّى يكون فيه على الصّفات، فان زمانه كلّها في العبادة و الذكر و الصّلاة و الفتاوى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 88 و العلم و اختلاف النّاس إليه في الأحكام و تفسير القرآن، و نهاره كلّه أو معظمه مشغول بالصّوم، و ليله كلّه أو معظمه مشغول بالصّلاة، هذا في أيّام سلمه فأمّا أيّام حربه فالسّيف الشّهير و النشّاب الطّرير و ركوب الخيل وقود الجيش و مباشرة الحروب.و لقد صدق عليه السّلام في قوله إنّه ليمنعني من اللّعب ذكر الموت و لكن الرّجل الشريف النبيل الذي لايستطيع أعداؤه أن يذكروا له عيبا أو يعدوا عليه وصمة لا بدّ أن يحتالوا و يبذلوا جهدهم في تحصيل أمرّ ما و إن ضعف يجعلون عذرا له في دمه و يتوسلون به على أتباعهم في تحسينهم لهم مفارقته و الانحراف عنه، و ما زال المشركون و المنافقون يضعون لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الموضوعات و ينسبون إليه ما قد برأه اللّه عنه من العيوب و المطاعن في حياته و يعد وفاته إلى زماننا هذا، و ما يزيده اللّه سبحانه إلّا رفعة و علوّا.فغير منكر أن يعيب عليا عليه السّلام عمرو بن العاص و أمثاله من أعدائه بما إذا تأمّله المتأمّل علم أنّهم باعتمادهم و تعلّقهم به قد اجتهدوا في مدحه و الثناء عليه لأنهم لو وجدوا غيره عيبا لذكروه.أقول: و لعلّه إلى ذلك ينظر الشاعر في قوله:و اذا أتتك مذمّتي من ناقص          فهي الشهادة لي بأنّي كامل     و لعمرى انّه لابيان فوق ما أتى به الشارح من البيان في توضيح برائة ساحته عليه السّلام مما قاله ابن العاص في حقّه من الكذب و البهتان إلّا أنّه لو انصف لعلم أنّ كلّ الصّيد في جوف الفراو أنّ أوّل من فتح أمثال ذلك الباب لابن العاص و نظرائه هو عمر بن الخطاب إذ هو أوّل من صدر عنه هذه اللّفظة فحذا ابن العاص حذوه كما سبق ذلك في التذييل الثاني من تذييلات الفصل الثالث من فصول الخطبة الثالثة المعروفة بالشقشقيّة.و قد اعترف به الشّارح نفسه أيضا ههنا حيث قال: و أمّا ما كان يقوله عمرو بن العاص في عليّ لأهل الشام: إنّ فيه دعابة يروم أن يعيبه بذلك عندهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 89 فأصل ذلك كلمة قالها عمر فتلقفها أعداؤه حتّى جعلها أعداؤه عيبا له و طعنا عليه.و استند في ذلك إلى رواية أحمد بن يحيى في كتاب الأمالي قال: كان عبد اللّه ابن عبّاس عند عمر فتنّفس عمر نفسا عاليا قال ابن عبّاس حتّى ظننت أنّ أضلاعه قد انفرجت فقلت له: ما أخرج هذا النّفس منك يا أمير المؤمنين إلّا همّ شديد؟قال: اى و اللّه يا بن عبّاس فكرت فلم أدر فيمن أجعل هذا الأمر بعدي، ثمّ قال: لعلّك ترى صاحبك لها أهلا؟ قلت: و ما يمنعه من ذلك من جهاده و سابقته و قرابته و علمه قال: صدقت و لكنه امرء فيه دعابة ثمّ ذكر الخمسة الباقية من أمر أهل الشورى و ثبت لكلّ منهم عيبا نحو ما تقدّم ذكره في شرح الخطبة الشقشقية ثمّ قال: إنّ أحراهم أن يحملهم على كتاب ربّهم و سنّة نبيّهم لصاحبك و اللّه لئن وليها ليحملنّهم على المحجّة البيضاء و الصّراط المستقيم.ثمّ اعتذر الشارح عن جانب عمر بأنّ عمر لما كان شديد الغلظة، وعر الجانب خشن الملمس، دايم العبوس، كان يعتقد أنّ ذلك هو الفضيلة و أنّ خلافه نقص و لو كان سهلا طلقا مطبوعا على البشاشة و سماحة الخلق لكان يعتقد أنّ ذاك هو الفضيلة و أنّ خلافة نقص حتى لو قدّرناا أنّ خلقه حاصل لعليّ و خلق عليّ عليه السّلام حاصل له لقال في عليّ لو لا شراسة فيه، فهو غير ملوم عندي فيما قاله و لا منسوب إلى أنّه أراد الغص من عليّ عليه السّلام و القدح فيه و لكنه أخبر عن خلقه ظانّا أنّ الخلافة لاتصلح إلّا للشديد الشّكيمة العظيم الوعورة.إلى أن قال: و جملة الأمر أنّه لم يقصد عيب عليّ عليه السّلام و لا كان عنده معيبا و لا منقوصا، ألا ترى أنه قال في آخر الخبر إنّ أحراهم أن يحملهم على كتاب اللّه و سنّة رسوله لصاحبك، ثمّ أكدّ ذلك بأن قال لئن وليهم ليحملنّهم على المحجّة البيضاء و الصراط المستيم، فلو كان أطلق تلك اللّفظة و عنى بها ما حملها عليه الخصوم لم يقل في خاتمة كلامه ما قاله، انتهى ما أردنا ايراده من كلامه.و أقول: لا أدرى إلى م يتعصّب هذا الرّجل حقّ عمر؟ و حتّام يستصلح عثراته؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 90  و أيّ شي ء رأى منه حتّى اغترّ به؟ و أىّ داع له إلى تأويل كلامه؟ فانّ لفظة الدّعابة في كلام ابن العاص و ابن الخطاب واحدة فلم يبقيها في حقّ ابن العاص على ظاهرها و يجريها على أقبح وجها و يأوّلها في حق ابن الخطاب و يخرّجها على أحسن وجهها مع أنّ الشمس لا يستر بالحجاب و الحقّ لايخفى على أولى الألباب.و أهل المعرفة يعرف أنّ كلّ ما يتوجّه في هذا الباب على ابن العاص يتوجّه على ابن الخطاب بل و زيادة إذ هو أوّل من صدر عنه هذا التشنيع و أوّل من اتّهمه عليه السّلام بهذا الأمر الفظيع.ثمّ أقول: كيف خفي عن الشارح النتاقض في كلام عمر مع وضوحه حيث إنّه صدق ابن عبّاس أوّلا في كون أمير المؤمنين عليه السّلام أهلا للخلافة إلّا أنّه استدرك بقوله: و لكنه فيه دعابة فجعل الدعابة مانعة له عنها موجبة لسقوطه عن أهليّتها و ذلك يناقض صريحا قوله في آخر الرّواية لئن وليها ليحملنّهم على المحجّة البيضاء و بعبارة أخرى إن كانت الدّعابة التي نسبها إليه عليه السّلام أمرا خارجا عن حدّ الاعتدال مخالفا للشريعة الغراء كيف يمكن معها حمل الناس على المحجّة البيضاء و على الكتاب و السنّة و الطريقة المستقيمة و إن لم يكن أمرا منافيا لحملهم على ما ذكر فأيّ مانعية له عن استحقاق الخلافة و الولاية.و أمّا ما اعتذر به الشارح من أنّ عمر إنّما قال ذلك بمقتضى شدّة غلظته و خشونة جبلته ظانا أنّ الخلافة لا تصلح إلا للشديد الشكيمة العظيم الوعورة.ففيه أنّ الشدّة و الغلظة لو كانت شرطا للخلافة كما ظنه عمر لوجب أن يكون شرطا للنّبوة بطريق أولى مع أنّه سبحانه قال: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ...» و مدح نبيَّه صلّى اللّه عليه و آله بقوله: «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ».فاللّازم لعمر الّذي جعلوه خليفتهم أن يكون سيره و سلوكه على طبق الكتاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 91 لا أن ينبذ الكتاب وراء ظهره و يتكلّم بمقتضى طبيعته و يجانب الاقتداء بنبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم في أفعاله و أعماله «و أخلاقه خ ل».و الانصاف أنّ من لاحظ وجنات حال عمر يعرف أنّ كلّ ما صدر عنه من الأقوال و الأفعال أو أغلبه كان ناشئا من فرط قوته الغضبية و الشّهوية و مقتضى هوى نفسه الأمارة، و لم يكن ملاحظا جانب الشريعة و مقدّما لها على دواعي نفسه و مقتضى جبلته، بل من راجع محاوراته عرف أنّه كان مثل حيّة سمّه في لسانه تلسع المخالف و المؤالف، و عقرب عوجاء لا تفرق بين البرّ و الفاجر.و كفى بذلك شاهدا ما قاله لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم حين وفاته صلّى اللّه عليه و آله و سلم على ما قدّمناه مفصّلا في شرح الكلام السّادس و السّتين في التّنبيه الثاني منه، و ما قاله لأهل الشّورى حين وصيّته كما مرّ في ثاني تذييلات الفصل الثالث من شرح الخطبة الثّالثة، و ما توعد به جبلة بن الأيهم حتى عاد إلى النّصرانية حسب ما مرّ في شرح الفصل الثّاني من الخطبة الثالثة و مرّ هناك أيضا أنّ ابن عبّاس أضمر بطلان القول بالعول في حياته و أظهره بعد وفاته خوفا منه و أنّه أساء الأدب في الكلام بالنسبة إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في صلح الحديبيّة إلى غير ذلك ممّا لو أردنا إشباع الكلام فيها لطال.و يؤيد ذلك كلّه ما رواه الشّارح في شرح هذا الكلام من أنه إذا غضب على أهله لم يسكن غضبه حتّى يعضّ يده عضّا شديدا حتّى يدميها.و بعد ذلك كلّه لا يكاد ينقضي عجبي من الشّارح و أمثاله حيث إنّهم يوردون مثل ما أوردناه في كتبهم و يذكرون مثالب عمر و مطاعنه ثمّ يغمضون عنها و لا يعرفون مع فضلهم و ذكائهم في العلوم أنّ أدنى شي ء من ذلك يوجب سقوط الرّجل عن مرتبة الكمال و عن درجة القبول و الاعتبار فكيف بذلك كلّه و كيف بمرتبة الخلافة و منصب الولاية.و لا أدرى بأيّ مناقبه يجعلونه قابلا لولاية اللّه، و مستحقا لخلافة رسول اللّه، و لايقاً لرياسة الدّين، و أهلا لأمارة المؤمنين أ بحسن حاله؟ أم مزيد كماله؟ أم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 92 شرافة نسبه؟ أم كرامة حسبه؟ أم عذوبة لسانه؟ أم فصاحة بيانه؟ أم علوّ قدره؟أم طهارة مولده؟ أم كثرة علمه؟ أم وفور فضله؟ «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ .الثالث:في تحقيق الكلام في جواز المزاح و عدمه فأقول إنّ الأخبار في طرفي النفى و الاثبات كثيرة جدا إلّا أنّ مقتضى الجمع بينها هو حمل أدلّة النّفى على الكثير منه الخارج عن حدّ الاعتدال و أدلّة الجواز على القليل كما قال الشّاعر:أفد طبعك المصدود بالجدّ راحة         يجمّ  «1» و علّله بشي ء من المزح        و لكن إذا أعطيته المزح فليكن          بمقدار ما يعطى الطّعام من الملح     و يدلّ على هذا الجمع الأدلّة المفصلة و السّيرة المستمرة، فانّ المشاهد من حالات النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الأئمة أنهم كانوا قد يمزحون إدخالا للسّرور في قلب المؤمنين و مداراة للخلق و مخالطة معهم أو نحو ذلك، و كذلك نوّابهم القائمون مقامهم من المجتهدين و العلماء العاملين، فانّهم مع كثرة زهدهم و شدّة ورعهم ربما يمزحون و يدعبون.و بالجملة فالحقّ في المقام هو الجواز في الجملة للأدلّة الدّالة على ذلك قولا و فعلا و تقريرا.فمنها ما في الوسائل عن الكلينيّ باسناده عن معمّر بن خلاد قال: سألت أبا الحسن عليه السّلام فقلت جعلت فداك الرّجل يكون مع القوم فيجري بينهم كلام يمزحون و يضحكون، فقال، لا بأس ما لم يكن، فظننت أنه عنى الفحش ثمّ قال: إنّ رسول______________________________ (1) أى يستريح منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 93 اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان يأتيه الأعرابي فيأتي إليه الهدية ثمّ يقول مكانه أعطنا ثمن هديتنا فيضحك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و كان إذا اغتمّ يقول ما فعل الأعرابي ليته أتانا.و عن إبراهيم بن مهزم عمّن ذكره عن أبي الحسن الأوّل عليه السّلام قال: كان يحيى بن زكريّا يبكي و لا يضحك، و كان عيسى بن مريم يضحك و يبكي، و كان الّذي يصنع عيسى عليه السّلام أفضل من الّذي كان يصنع يحيى عليه السّلام.و عن الفضل بن أبي قرة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال: ما من مؤمن إلّا و فيه دعابة، قلت: و ما الدّعابة؟ قال: المزاح.و عن يونس بن الشيباني قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: كيف مداعبة بعضكم بعضا؟ قلت: قليل قال: فلا تفعلوا فانّ المداعبة من حسن الخلق و إنّك لتدخل بها السّرور على أخيك، و لقد كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يداعب الرّجل يريد أن يسرّه.أقول: و يستفاد من هذه الرّواية استحبا بها لشمول أدلّة استحباب حسن الخلق و إدخال السّرور في قلب المؤمن عليها.روى في الوسائل عن الصّدوق في المجالس مسندا عن محمّد بن عليّ الرّضا عن آبائه عليه السّلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام إنكم لن تسعوا النّاس بأموالكم فسعوهم بطلاقة الوجه و حسن اللّقاء فاني سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم فسعوها بأخلاقكم.و في شرح المعتزلي روى الناس قاطبة أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال إني أمزح و لا أقول إلّا حقا.و فيه أتت عجوز من الأنصار إليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فسألته أن يدعو اللّه تعالى لها بالجنّة فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ الجنّة لا تدخلها العجز، فصاحت فتبسّم عليه السّلام فقال: «إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً» قال و كان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يمازح ابني بنته مزاحا مشهورا و كان يأخذ الحسين عليه السّلام فيجعله على بطنه و هو صلّى اللّه عليه و آله نائم على ظهره و يقول ترقّه ترقّه ترقّ عين بقّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 94 قال: و جاء في الخبر أن يحيى عليه السّلام لقي عيسى عليه السّلام و عيسى متبسّم فقال يحيى:ما لي أراك لاهيا كأنّك آمن فقال أراك عابسا كأنّك آيس فقال: لا نبرح حتى ينزل علينا الوحى فأوحى اللّه إليهما أحبّكما إلىّ الطّلق البسّام أحسنكم ظنّا بي.قال: و رأى نعيمان يبيع أعرابي عكّة عسل فاشتراها منه فجاءها إلى بيت عايشة في يومها، و قال خذوها فظنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم أنّه أهداها إليه و مضى نعيمان فنزل الأعرابيّ على الباب فلما طال قعوده نادى يا هؤلاء إمّا أن تعطونا ثمن العسل أو تردّوه علينا، فعلم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالقصة و أعطى الأعرابي الثمن و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لنعيمان: ما حملك على ما فعلت؟ قال: رأيتك يا رسول اللّه تحبّ العسل و رأيت العكّة مع الأعرابي، فضحك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و لم ينكر.و في زهر الرّبيع تأليف السيّد نعمة اللّه الجزايري «قده» روي أنّه كان يأكل رطبا مع ابن عمّه أمير المؤمنين عليه السّلام و كان يضع النوى قدام عليّ عليه السّلام فلما فرغا من الأكل كان النّوى مجتمعا عنده، فقال صلّى اللّه عليه و آله: يا علي إنّك لأكول، فقال: يا رسول اللّه الأكول من يأكل الرطب و النواة.و روى أنه أتته امرئة في حاجة لزوجها فقال لها: و من زوجك؟ قالت:فلان فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الّذي في عينه بياض فقالت: لا، فقال: بلى فانصرفت عجلا إلى زوجها و جعلت تتأمّل عينه فقال لها: ما شأنك؟ فقالت: أخبرني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ في عينك بياضا، فقال: أما ترين بياض عيني أكثر من سواده؟قال: و استدبر صلّى اللّه عليه و آله رجلا من ورائه و أخذ بعضده و قال من يشترى هذا العبد يعني أنه عبد اللّه.و قال: قال صلّى اللّه عليه و آله لرجل: لا تنس ياذا الاذنين.و رأى جملا يمشي و عليه حنطة فقال عليه السّلام: تمشي الهريسة.و جاء أعرابيّ فقال: يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بلغنا أنّ الدّجال يأتي بالثريد و قد هلكوا جميعا جوعا أفترى بأبي أنت و أمّي أن أكفّ عن ثريده تعفّفا؟ فضحك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثمّ قال: بل يغنيك اللّه بما يغني به المؤمنين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 95 و قبّل خالد القسري خدّ امرئة فكشت إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فارسل إليه فاعترف و قال: إن شائت أن تقتصّ فلتقتصّ فانّ من دينك القصاص فتبسّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أصحابه و قال: أ و لا تعود؟ فقال: لا و اللّه يا رسول اللّه فعفى صلّى اللّه عليه و آله.و قال رجل: احملني يا رسول اللّه، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنا حاملوك على ولد ناقة فقال: ما أصنع بولد ناقة؟ قال صلّى اللّه عليه و آله: و هل يلد الابل إلّا النّوق؟.الرابع في طايفة من طرايف الكلم و ظرايف الحكم و نوادر الأخبار، و غرائب الآثار، أردت أن اوردها هنا ليرتفع بها الكلال و يرجع اليها عند الملال، فانّ القلوب قد تملّ و الأرواح تكلّ كما تكلّ الأبدان فتحتاج إلى التنزّه و الارتياح و التّفرّج و السّراح.فأقول: روى إنّ أبا حنيفة قال يوما لمؤمن الطاق: يا با جعفر أنت قائل بالرّجعة؟ قال: نعم، قال: فاقرض لي خمسمائة دينار اؤدّيك في الرّجعة، فأجاب «ره» إنّ من جملة أحكام الرجعة عندنا أنّ بعض مبغضي آل محمّد سلام اللّه عليه و عليهم يرجعون بصورة الكلاب و الخنازير فلا بدّ أن تؤتيني ضامنا على أنّك ترجع بصورة الانسان و أخاف أن ترجع بصورة الخنزير.و قال أيضا له يوما: يا با جعفر لو كان لعليّ حقّ في الخلافة فلم لم يطالبها؟قال: خاف أن يقتلها الأجنّة بحماية أبي بكر و عمر كما قتلت سعد بن عبادة.قال الراغب في المحاضرات: إنّ بقزوين قرية أهلها متناهون بالتشيّع فمرّ بهم رجل فسألوه عن اسمه فقال: عمر، فضربوه ضربا شديدا، فقال: ليس اسمى عمر بل عمران، فقالوا: هذا أشدّ من الأوّل فانّ فيه عمر و حرفان من عثمان فهو أحقّ بالضّرب.و مضى رجل إلى بغداد فاتّهموه بسبّ الشّيخين فأخذوه إلى القاضي فسأله القاضي، فقال: كذبوا علىّ أنا رجل عاقل أعرف أنّ هذه البلاد بلاد أهل الخلاف لا ينبغي اللعن و السبّ و الطّعن فيها هذا شي ء يجوز في بلادنا أمّا هذه البلاد فلا و كان القاضي منصفا فضحك و خلّاه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 96 روى في حواشي المغني عن أبي بكر الأنباري بسنده إلى هشام بن الكلبيّ قال: عاش عبيد بن شرية الجرهمي ثلاث مأئة سنة و أدرك الاسلام فأسلم و دخل على معاوية بالشّام و هو خليفة، فقال: حدّثني بأعجب ما رأيت، فقال: مررت ذات يوم بقوم يدفنون ميّتا لهم فلما انتهيت إليهم اغرورقت عيناى بالدّموع فتمثّلت بقول الشّاعر:يا قلب إنّك من أسماء مغرور         فاذكر و هل ينفعنك اليوم تذكير       قد بحت بالحبّ ما تخفيه من أحد         حتّى جرت لك اطلاقا محاضير       تبغي امورا فما تدري أعاجلها         أدنى لرشدك أم ما فيه تأخير       فاستقدر اللّه خيرا و ارضينّ به          فبينما العسر إذ دارت مياسير       و بينما المرء في الاحياء مغتبط         إذ صار فى الرّمس يعفوه الأعاصير       يبكي عليه الغريب ليس يعرفه          و ذو قرابته في الحىّ مسرور    قال: فقال: لي رجل: أتعرف من قال هذا الشعر؟ قلت: لا، قال: إنّ قائله هو الذي دفنّاه السّاعة و أنت الغريب تبكي عليه و لا تعرفه، و هذا الذي خرج من قبره أمسّ الناس رحما به و أسرّهم بموته فقال له معاوية: لقد رأيت عجبا فمن الميّت قال: هو عنتر بن لبيد الغدري.روى أنّ مؤمن الطاق كان بينه و بين أبي حنيفة مزاح و كان يمشي معه يوما فنادى رجل: من يدلّني على صبّي ضالّ؟ فقال مؤمن الطّاق أمّا الصبيّ الضالّ فلا أدري إن كنت تبغي الشيخ الضالّ فهو هذا. و أشار إلى أبي حنيفة، و قيل إنّ أبا حنيفة كان جالسا مع أصحابه فجاء مؤمن الطاق فقال أبو حنيفة لأصحابه: جائكم الشيطان و سمعه مؤمن الطّاق فقرأ: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى...»  «1»______________________________ (1) اى تزعجهم ازعاجا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 97 أقول: مؤمن الطاق لقب هشام بن الحكم عند الشّيعة و هو من أصحاب الصّادق عليه السّلام و يسمّونه المخالفون شيطان الطاق و له بسطة يد في المناظرات.قيل: مكتوب في خاتمة التوراة هذه الكلمات: كلّ غنيّ لا زاحة له من ماله فهو و الأجير سواء، و كلّ امرئة لا تجالس في بيتها فهي و الأمة سواء، و كلّ فقير تواضع الأغنياء لغناه فهو و الكلب سواء، و كلّ ملك لا عدل له فهو و فرعون سواء و كلّ عالم لا يعمل بعلمه فهو و إبليس سواء.المدايني، رأيت رجلا يطوف بين الصّفا و المروة على بغل ثمّ رأيته راجلا في سفر فقلت له: تمشي و يركب الناس؟ فقال: ركبت حيث يمشي الناس و حقّ على اللّه أن يرجلني حيث يركب النّاس.ارسطاطاليس، حركة الاقبال بطيئة حركة الادبار سريعة لأنّ المقبل كالصّاعد من مرقاة إلى مرقاة و المدبر كالمقذوف به من علوّ إلى سفل.أرسل رجل سنّي إلى شيعي مقدارا من الحنطة و كانت حنطة عتيقة فردّها عليه ثمّ أرسل إليه عوضا جديدة و لكن فيها تراب فقبلها و كتب إليه بهذا الشّعر:بعثت لنا بدال البرّ برّا         رجاء للجزيل من الثّواب        رفضناه عتيقا و ارتضينا         به إذ جاء و هو أبو تراب     أقول: و غير خفيّ لطفه فانّ عتيق اسم أبي بكر و أبو تراب كنية أمير المؤمنين عليه السّلام سئل نصرانيّ عسيى عليه السّلام أفضل أم موسى؟ فقال: إنّ عيسى يحيى الموتى و موسى و كز رجلا فقضى عليه، و عيسى تكلّم في المهد صبيّا و موسى قال بعد ثمانين سنة: و احلل عقدة من لساني فانظر أيّهما أفضل.نقل انّه لما مات عمر بن عبد العزيز و تخلّف بعده يزيد بن عبد الملك قال لوزرائه: دلّوني على خزائن ابن عبد العزيز فدلّوه على حجرة كان يخلو فيها، فلمّا فتحوا قفلها رأوها قاعا بيضاء و في وسطها تراب متحجّر من بكائه و فيها ثياب خشنة و غلّ من الحديد يضعه في عنقه و يبكى إذا تفرّد بنفسه قيل إنّ أهل خراسان علموا بموته بالشام يوم وفاته قالوا: كنّا نرى الذّئب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 98 مع الغنم و السباع مع الانعام حتى افترقت ذات يوم من الأيّام فعلمنا أنه قد مات و قال الشّيخ الرّئيس: النساء من ثلاث إلى عشر سنين لعبة اللّاعبين، و من عشرة إلى خمسة عشرهنّ حور عين، و من خمسة عشر إلى عشرين هنّ لحم و شحم و لين، و من عشرين إلى ثلاثين هنّ امّهات البنات و البنين، و من ثلاثين إلى أربعين هنّ عجوز في الغابرين، و من أربعين إلى خمسين اقتلوهنّ بالسّكين، و من خمسين إلى ستّين عليهنّ لعنة اللّه و الملائكة و النّاس أجمعين.قيل دخلت امرئة على داود النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقالت: يا نبيّ اللّه ربّك عادل أم ظالم؟ فقال عليه السّلام: ويحك هو العدل الّذي لا يجوز ثمّ قال لها: ما قصّتك؟ قالت:انّى امرئة أرملة و عندى ثلاث بنات و إنّي أقوم عليهنّ من غزل يدي فلمّا كان أمس شدّيت غزلى في خرقة حمراء و أردت أن أذهب به إلى السوق و أبيعه فأشترى الطعام للأطفال فاذا بطاير قد انقضّ علىّ و أخذ الخرقة و الغزل و طار، و بقيت حزينة مالي شي ء أبلغ به أطفالي.قال الراوي فبينما المرأة مع داود عليه السّلام في الكلام فاذا بطارق يطرق الباب فأذن داود عليه السّلام بالدّخول و إذاهم عشرة من التجار و مع كلّ واحد مأئة دينار فقالوا:يا نبيّ اللّه بمستحقّها فقال عليه السّلام لهم و ما سبب إخراجكم هذا المال؟ قالوا: كنّا في مركب فهاجت علينا الريح فعاب المركب و أشرفنا على الغرق و إذا نحن بطاير قد ألقى إلينا خرقة حمراء و فيها غزل فسددنا به عيب المركب فانسدّ و نذرنا أن يصدّق كلّ واحد منّا مأئة دينار من ماله، و هذا المال بين يدك تصدّق به على من أردت، فالتفت داود إلى المرأة و قال عليه السّلام: ربّك يتّجر لك في البحر و تجعلينه ظالما؟ ثمّ أعطاها الألف دينار و قال: اذهبي بها و أنفقيها على أطفالك و اللّه أعلم بحالك.حكى إنّ جماعة من المصرّيين لعنهم اللّه نقبوا في جوار روضة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قصدوا إخراج جسده الشريف و نقله إلى مصر و كان ذلك في نصف اللّيل فسمع أهل المدينة من الجوّ: احفظوا نبيّكم صلّى اللّه عليه و آله، فأوقدوا السّراج و طافو فرأوا ذلك النقب في الجدار و حوله الجماعة موتى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 99 قال السّيد الجزايري: حكى لي جماعة من الثقات أنّه في بعض السّنين نزلت صاعقة فيها نار من السّماء على الضّريح المقدّس النبويّ صلّى اللّه عليه و آله في المدينة فاحرقت طرفا منه فقال بعض النواصب شعرا:لم يحترق حرم النبيّ لحادث          و لكلّ شي ء مبتدا و إزار       لكنّما أيدي الرّوافض لامست          ذاك الجناب فطهّرته النّار    فقال بعض الشّيعة في الجواب:لم يحترق حرم النبيّ لحادث          و لكلّ شي ء مبتدا و عواقب        لكنّ شيطانين قد نزلا به          و لكلّ شيطان شهاب ثاقب     روى في البحار انّ يحيى بن خالد البرمكي سأل مؤمن الطّاق هشام بن الحكم بمحضر من الرّشيد فقال: أخبرني يا هشام هل يكون الحقّ في جهتين مختلفتين؟ قال هشام: الظاهر لا قال فأخبرني عن رجلين اختصما في حكم في الدّين و تنازعا هل يخلو من أن يكونا محقّين أو مبطلين أو أن يكون أحدهما محقّا و الآخر مبطلا؟ فقال هشام: لا يخلو من ذلك.قال يحيى: فأخبرني عن عليّ و العبّاس لمّا اختصما إلى أبي بكر في الميراث أيّهما كان المحقّ و من المبطل إذ كنت لا تقول أنّهما كانا محقّين و لا مبطلين؟قال هشام: فنظرت فاذا انّني إن قلت إنّ عليّا عليه السّلام كان مبطلا كفرت و خرجت من مذهبي، و إن قلت: إنّ العبّاس كان مبطلا ضرب الرّشيد عنقي و وردت عليّ مسألة لم اكن سئلت عنها قبل ذلك الوقت و لا أعددت لها جوابا.فذكرت قول أبي عبد اللّه عليه السّلام يا هشام لا تزال مؤيّدا بروح القدس ما نصرتنا بلسانك فعلمت أنّي لا اخذل و عنّ لي الجواب في الحال فقلت له: لم يكن لأحدهما خطاء حقيقة و كانا جميعا محقّين و لهذا نظير قد نطق به القرآن في قصّة داود عليه السّلام يقول اللّه عزّ و جلّ: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 100 «وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا...» إلى قوله: «خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ» .فأيّ الملكين كانا مخطئا و أيّهما كان مصيبا أم تقول انهما كانا مخطئين فجوابك في ذلك جوابي فقال يحيى: لست أقول إنّ الملكين أخطا بل أقول إنهما أصابا و ذلك إنّهما لم يختصما في الحقيقة و لم يختلفا في الحكم و إنّهما أظهرا ذلك لينبّها على داود عليه السّلام في الخطيئة و يعرّفاه الحكم و يوقفاه عليه.قال هشام: قلت له: كذلك عليّ عليه السّلام و العبّاس لم يختلفا في الحكم و لم يختصما في الحقيقة و إنما أظهرا الاختلاف و الخصومة لينبّها أبا بكر على خطائه و يدلّاه على أنّ لهما في الميراث حقّا و لم يكونا في ريب من أمرهما و إنما كان ذلك منهما على حدّ ما كان من الملكين، فاستحسن الرّشيد ذلك الجواب.صلّى أعرابي خلف إمام فقرأ: «إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ» .ثمّ وقف و جعل يردّدها، فقال الأَعرابيّ: أرسل غيره يرحمك اللّه و أرحنا و أرح نفسك و صلّى آخر خلف إمام فقرأ: «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي» .فوقف و جعل يردّدها، فقال الأعرابيّ: يا فقيه إن لم يأذن لك أبوك في هذه اللّيلة نظلّ نحن وقوفا إلى الصّباح؟ ثمّ تركه و انصرف.في الأثر انّ الجاحظ كان من العلماء النّواصب و هو قبيح الصّورة حتّى قال الشّاعر:لو يمسخ الخنزير مسخا ثانيا         ما كان إلّا دون قبح الجاحظ    قال يوما لتلامذته: ما أخجلني إلّا امرئة أتت بي إلى صائغ فقالت: مثل هذا، فبقيت حائرا في كلامها، فلمّا ذهبت سألت الصّائغ فقال: استعملتني لأصوغ لها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 101 صورة جنّي فقلت: لا أدرى كيف صورته فأتت بك.في الحديث إنّ شيطانا سمينا لقى شيطانا مهزولا فقال: لم صرت مهزولا؟قال: إنّي مسلّط على رجل إذا أكل أو شرب أو أتى أهله يقول: بسم اللّه فحرمت المشاركة معه فصرت مهزولا، و أنت لم صرت سمينا؟ قال: إنّي مسلّط على رجل غافل عن التّسمية يأكل و يشرب و يأتي أهله غافلا فشاركته فيها كما قال تعالى  وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ.حكي إنّ عالما سئل عن مسألة فقال: لا أدرى فقال السّائل: ليس هذا مكان الجهّال، فقال العالم: المكان لمن يعلم شيئا و لا يعلم شيئا فأمّا الّذي يعلم كلّ شي ء فلا مكان له.و سئل أبو بكر الواعظ عن مسألة فقال: لا أدرى قيل له: ليس المنبر موضع الجهّال، فقال: إنّما علوت بقدر علمي و لو علوت بقدر جهلي لبلغت السّماء.دخل لصّ دار رجل يسرق طحينا في اللّيل فبسط ردائه و مضى إلى الطّحين ففطن به صاحب المنزل و مدّ يده و جرّا لرداء إليه فأتى اللّصُّ بالطّحين و وضعه يظن أنّه فوق الرّداء و إذا هو في الأرض فصاح به صاحب الدّار سارق سارق فانفلت اللّصّ هاربا و هو يقول قد علم أيّنا السّارق أنا أو أنت.قال الأصمعي: دخلت البادية و معي كيس فأودعته عند امرئة منهم فلما طلبته أنكرته فقدمتها إلى شيخ فأقامت على إنكارها، فقال: ليس عليها إلّا يمين فقلت كأنّك لم تسمع قوله تعالى:و لا تقبل لسارقة يمينا         و لو حلفت بربّ العالمينا    فقال: صدقت ثمّ تهدّدها فأقرّت و ردّت إلىّ مالي ثمّ التفت إلىّ الشّيخ فقال في أىّ سورة تلك الآية؟ فقلت في سورة.ألا هبّي بصحنك فاصبحينا         و لا تبقي خمور الأندرينا «1»______________________________ (1) البيت لعمرو بن كلثوم التغلبى هب من نومه يهب هبا اذا استيقظ و الصحن القدح العظيم و الجمع الصحون و الصبح سقى الصبوح و الفعل صبح يصبح و الاندرون قرى بالشام يقول الا استيقظى من نومك ايتها الساقية و استقينى الصبوح بقدحك العظيم و لا تدّخرى خمر هذه القرى، هكذا قال شارح الابيات، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 102 قال: سبحان اللّه لقد كنت ظننت أنها في سورة إنّا فتحنا لك فتحا مبينا.و نظيره انّ رجلا احضر ولده إلى القاضي فقال: يا مولانا إنّ ولدي هذا يشرب الخمر و لا يصلّى، فأنكر ولده ذلك فقال أبوه: أتكون صلاه بغير قراءة؟ فقال الولد إنّي أقرء القرآن و أعرف القرائة فقال له القاضي: اقرء حتى أسمع فقال: علق القلب ربابا         بعد ما شابت و شابا       إنّ دين اللّه حقّ          لا ترى فيه ارتيابا    فقال له أبوه: إنّه لم يتعلّم هذا إلّا البارحة سرق مصحف الجيران و حفظ هذا منه فقال له القاضي: قاتلكم اللّه يتعلّم أحدكم القرآن و لا يعمل به.قيل: ما وضعت سرّى عند أحد فأفشاه فلمته لأنّى أحقّ باللّوم منه اذ كنت أضيق صدرا منه قال الشّاعر:إذ المرء أفشا سرّه بلسانه          فصدر الّذي يستودع السرّ أضيق        إذا ضاق صدر المرء عن سرّ نفسه          و لام عليه آخرا فهو أحمق     رأى الحسن عليه السّلام يهوديّ فى أبهى زيّ و أحسنه و اليهودي في حال ردىّ و حال رثة، فقال: أليس قال رسولكم: الدّنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر؟ قال عليه السّلام نعم، فقال: هذا حالي و هذا حالك، فقال عليه السّلام: غلطت يا أخا اليهودي و لو رأيت ما وعدني اللّه من الثّواب و ما أعدّ لك من العقاب لعلمت أنّك في الجنّة و انّي في السّجن.حكى صاحب الأغاني قال: صلّى دلّال يوما خلف إمام بمكّة فقال: «وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي» .فقال: ما أدرى و اللّه، فضحك النّاس و قطعوا الصّلاة، فلمّا فرغوا عاتبه الامام و قال: ويلك لا تدع الجنون و السّفه قال: كنت عندي أنّك تعبد اللّه فلمّا سمعتك تستفهم ظننت أنّك قد شككت في ربّك فتب إليه.قيل: دخل أعرابيّ في الجامع ليصلّي و كان اسمه موسى و وجد في طريقه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 103 كيسا فيه دنانير فقرأ الامام: «و ما تلك بيمينك يا موسى» فرمى إليه الكيس و قال: و اللّه انّك لساحر.حكى انّ بعضهم تمنّى في منزله و قال: يكون عندنا لحم فنطبخه على مرق فما لبث أن جاء جاره بصحن فقال: اغرفوا لنافيه قليلا من المرق، فقال. إنّ جيراننا يشمّون رايحة الأماني.قال أبو عليّ بن سينا في رسالة المعراج: إنّ أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام مركز الحكمة و فلك الحقيقة و خزانة العقل، و لقد كان بين الصحابة كالمعقول بين المحسوس.روى ان طايفة من العامة تناظروا مع شيخنا بهاء الملّة و الدّين فقالوا: كيف تجوّزون قتل عثمان مع ما ورد من قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: مثل أصحابي كمثل النّجوم بايّهم اقتديتم اهتديتم؟ فقال: جوّزنا قتله بهذا الحديث لأنّ بعض الصّحابة افتى بقتله و بعضهم باشر قتله.قال الحجّاج يوما لرجل: اقرء شيئا من القرآن فقال: «إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ وَ رَأَيْتَ النَّاسَ «يَخْرُجُونَ مِنْ» دينِ اللَّهِ أَفْواجاً».فقال: ليس كذلك بل هى «يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ» ، قال: ذلك قبل ولايتك و لكنّهم الآن يخرجون بسببك، فضحك و أعطاه.صلّى معروف الكرخي خلف إمام فلمّا فرغ من صلاته قال الامام لمعروف من أين تأكل؟ قال: اصبر حتى اعيد صلاتي خلفك لأنّ من شكّ في رزقه شكّ في خالقه.قال في مجمع البيان في ذكر حكم لقمان: إنّ مولاه دعاه فقال اذبح شاة فأتني بأطيب مضغتين منها، فذبح شاة و أتاه بالقلب و اللسان، فسأله عن ذلك فقال:إنّهما أطيب شي ء إذا طابا و أخبث شي ء إذا خبثا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 104 و فيه قال عبد اللّه بن دينار: قدم لقمان من سفر فلقى غلامه في الطّريق فقال:ما فعل أبي؟ قال: مات، قال: ملكت أمري، قال: ما فعلت امرأتي؟ قال: ماتت، قال:جدّد فراشي، قال: ما فعلت اختي؟ قال: ماتت، قال: سترت عورتي، قال: ما فعل أخي؟ قال: مات، قال: انقطع ظهري.عن كشكول البهائي (ره) إنّ أباه حسين بن عبد الصّمد الحارثي وجد في مسجد الكوفة فصّ عقيق مكتوب عليه:أنا درّ من السّماء نثروني          يوم تزويج والد السّبطين        كنت أصفى من اللّجين بياضا         صبغتني دماء نحر الحسين     قال نعمة اللّه الموسوي الجزايري (ره): وجدنا في نهر تستر «1» صخرة صغيرة صفراء أخرجها الحفّارون من تحت الأرض و عليها مكتوب بخط من لونها:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم لا إله إلّا اللّه محمّد رسول اللّه عليّ وليّ اللّه لمّا قتل الحسين بن عليّ بن أبي طالب بأرض كربلا كتب دمه على أرض حصباء: و سيعلم الذين ظلموا أيّ منقلب ينقلبون.في رياض الجنّة تأليف بعض أصحابنا انّ البارى عزّ و جلّ قال لعزرائيل:هل رحمت أحدا و هل هبت من أحد؟ فقال: يا ربّ أنت أعلم، فقال سبحانه تعالى صدقت يا عزرائيل و لكن احبّ أن تقول ذلك، فقال عزرائيل: إنّي يا ربّ رحمت طفلا يرتضع ثدي امّه و كان هو و امّه في مركب في البحر فغرق المركب فأمرتني ان أقبض روح امّه فقبضتها و بقى الولد في البحر طايفا على صدر امّه فرحمته، و إنّي يا ربّ خفت (هبت خ ل) من رجل أمرتني أن أقبض روحه و كان ذا سلطان و مملكة و غلمان كثيرة و هو جالس على سريره في نهاية العافية فلما اردت قبض روحه دخلني خوف و رعب، فقال البارى سبحانه: يا عزرائيل الذي رحمته هو الذي خفت منه، ثمّ قال: المشهور أنّ الرّجل المذكور هو الشّداد المعروف، و العلم عند اللّه.______________________________ (1) وزان جندب اسم بلد يقال له ششتر منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 105 و فيه و في غيره أنّ بهلول وقت جنونه مرّ يوما على باب دار أبي حنيفة فوقف عند الباب ساعة فسمع أبا حنيفة يحدّث أصحابه و يقول: إنّ جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام يقول: إنّ اللّه لا يمكن رؤيته و محال عليه الرؤية، و أيضا إنّ العبد فاعل مختار يفعل فعله بالاختيار، و يقول: إنّ الشّيطان يعذّب بالنار و هذه الأقوال الثّلاثة غير معقولة عندي.أمّا الأوّل فلأنّ اللّه تعالى موجود و كلّ موجود يمكن رؤيته، و الثّاني إنّ العبد لا اختيار له، و الثالث إنّ الشّيطان خلق من النّار فلا يعذّب إذ النّار لا يعذّب بعضها بعضا.فلمّا سمع البهلول ذلك الكلام اغتاظ و أخذ مدرا من الأرض فضرب أبا حنيفة فأصاب رأسه و أوجعه و مضى يعدو، فتلاحقه أصحاب أبي حنيفة و جاءوا به إليه و لأجل قرابته من المنصور الخليفة لم يقدروا أن يصلوا إليه بشي ء من الضرب قال أبو حنيفة: اذهبوا به إلى الخليفة و أخبروه بما فعل، فلما اخبر المنصور بالقصّة عاتبه و قال له: لم فعلت ذلك و طلب أبا حنيفة يعتذر إليه بحضرة البهلول، فطلب البهلول الرخصة منه في التّكلم مع أبي حنيفة فأذن له.فقال: يا با حنيفة ما أصابك منّي؟ قال: ضربتني بالمدر فوجع رأسي، فقال البهلول: أرني الوجع حتّى أنظر اليه، فقال أبو حنيفة: يا مجنون الوجع كيف يرى؟ و كيف يمكن أن تنظر اليه؟ فقال بهلول: يا ملعون الوجع موجود أم لا؟قال: بل موجود، قال بهلول: إنّك ادّعيت أنّ اللّه يرى لأنّه موجود و الوجع أيضا موجود فلم لا يرى؟ فلمّا سمع أبو حنيفة ذلك أطرق رأسه و افحم.ثمّ قال: يا با حنيفة ينبغي أن لا يوجع المدر رأسك لأنّك خلقت من التّراب و هو تراب، ثمّ قال: يا با حنيفة العبد لا فعل له و لا اختيار حسب ما زعمت فلأىّ شي ء تؤاخذني بما صدر منّي و لا قدرة لي عليه؟ فلما سمع الخليفة أقواله استحسن مقاله و رخصه في الانصراف بغير عتاب.في زهر الرّبيع انّ أبا العلي المعرّي كان يتعصّب لأبي الطيب فحضر يوما مجلس المرتضى «ره» فذكر أبو الطيب فأخذ المرتضى في ذمّه و الازراء عليه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 106 فقال المعرّى: لو لم يكن له من الشعر إلّا قصيدته الّلامية و هي:لك يا منازل في القلوب منازل          أقفرت أنت و هنّ منك أواهل     لكفى في فضله، فغضب المرتضى و أمر بحسب المعرّي فسحب و ضرب، فلما اخرج قال المرتضى لمن بحضرته: هل تدرون ما عنى الأعمى إنّما عنى قول المتنبّي في اثناء قصيدته:و إذا أتتك مذمّتي من ناقص          فهى الشّهادة لي بأنّي كامل      و لمّا بلغ الخبر إلى أبي العلى قال: قاتله اللّه ما أشدّ فهمه و زكاه، و اللّه ما عنيت غيره.أقول: أبو العلى ذلك كان من النّواصب فصار من الزنادقه و معروف أنّ المرتضى «ره» أمر بقلع عينيه و له اعتراضات على الشريعة و حكمة اللّه سبحانه و من جملتها قوله:يد بخمس مئين عسجد وديت          ما باله قطعت في ربع دينار    و أجابه المرتضى بقوله:عزّ الامانة أغلاها و أرخصها         ذلّ الخيانة فانظر حكمة البارى     و ربما ينسب هذا الجواب إلى أخيه الرضي «ره».في البحار من كتاب الفردوس عن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذا رأيت حية في الطّريق فاقتلها فانّي قد شرطت على الجنّ أن لا يظهروا في صورة الحيات فمن ظهر فقد أحلّ بنفسه.أقول: و يناسب ذلك و يؤيّده ما ذكره شارح ديوان أمير المؤمنين في فواتحه عن استاده جلال الدّين الدّواني عن السيّد صفيّ الدّين عبد الرحمن اللايجي أنه قال: ذكر لي العالم الفاضل المتّقي شيخ أبو بكر عن الشّيخ برهان الدّين الموصلي و هو رجل عالم فاضل ورع أنا توجّهنا من مصر إلى مكّة نريد الحجّ و نزلنا منزلا و خرج عليه ثعبان فثار الناس إلى قتله فقتله ابن عمّي فاختطف و نحن نرى سعيه و تبادر النّاس على الخيل و الركاب يريدون ردّه فلم يقدروا على ذلك فحصل للناس من ذلك أمر عظيم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 107فلما كان آخر النّهار جاء و عليه السّكينة و الوقار فسألناه ما شأنك؟ فقال: ما هو إلّا أن قتلت هذا الثّعبان الذي رأيتموه فصنع بي ما رأيتم، فاذا أنا بين قوم من الجنّ يقول بعضهم قتلت أبي و بعضهم قتلت ابن عمّي فتكاثروا علىّ و إذا رجل لصق بي و قال لي قل: أنا أرضي باللّه و بالشريعة المحمدية صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقلت ذلك فأشار إليهم أن سيروا إلى الشّرع فسرنا حتّى وصلنا إلى شيخ كبير على مصطبة، فلما صرنا بين يديه قال: خلّوا سبيله و ادّعوا عليه فقال الأولاد ندّعى عليه أنّه قتل أبانا فقلت: حاشا للّه انا نحن وفد بيت اللّه الحرام نزلنا هذا المنزل فخرج علينا ثعبان فتبادر النّاس إلى قتله فضربته فقتلته فلما سمع الشّيخ مقالتي قال: خلّوا سبيله سمعت ببطن نخل عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من تزيّا بغير زيّه فقتل فلا دية و لا قود.في البحار عن حيوة الحيوان، روى البيهقي في دلائل النّبوّة عن أبي دجانة و اسمه سماك بن خرشة قال: شكوت إلى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّي نمت في فراشي فسمعت صريرا كصرير الرحى و دويّا كدويّ النحل و لمعانا كلمعان البرق فرفعت رأسي فاذا أنا بظلّ أسود يعلو و يطول بصحن داري فمسست جلده فاذا هو كجلد القنفذ فرمى فى وجهي مثل شرر النّار فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: عامر دارك يا با دجانة ثمّ طلب دواتا و قرطاسا و أمر عليّا عليه السّلام أن يكتب:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم هذا كتاب من رسول ربّ العالمين إلى من طرق الدار من العمار و الزوار إلّا طارقا يطرق بخير أمّا بعد فانّ لنا و لكم في الحقّ سعة فان يكن عاشقا مولعا فاجرا مقتحما فهذا كتاب اللّه ينطق علينا و عليكم إنا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون إنّ رسلنا يكتبون ما تمكرون، اتركوا صاحب كتابى هذا و انطلقوا إلى عبدة الأصنام و إلى من يزعم أنّ مع اللّه الها آخر لا إله الّا هو كلّ شي ء هالك إلّا وجهه له الحكم و إليه ترجعون حم لا ينصرون حمعسق تفرق أعداء اللّه و بلغت حجّة اللّه و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه فسيكفيكهم اللّه و هو السّميع العليم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 108 قال أبو دجانة فأخذت الكتاب و أدرجته و حملته إلى داري و جعلته تحت رأسي فبت ليلتي فما انتبهت إلّا من صراخ صارخ يقول: يا با دجانه أحرقتنا هذه الكلمات فبحقّ صاحبك إلّا ما رفعت عنا هذا الكتاب فلا عود لنا في دارك و لا في جوارك و لا في موضع يكون فيه هذا الكتاب قال أبو دجانه: لا أرفعه حتّى استأذن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.قال أبو دجانه و لقد طالت علىّ ليلتي ممّا سمعت من أنين الجنّ و صراخهم و بكائهم حتّى أصبحت فغدوت فصلّيت الصّبح مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أخبرته بما سمعت من الجنّ و ما قلت لهم فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا با دجانه ارفع عن القوم فو الذي بعثني بالحقّ نبيّا إنّهم ليجدون ألم العذاب إلى يوم القيامة.في المحاسن مسندا عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السّلام قال: إذا ضللت في الطريق فناد: يا صالح يا با صالح أرشدونا إلى الطريق رحمكم اللّه، قال عبد اللّه: فأصابنا ذلك فامرنا بعض من معنا أن يتنحّى و ينادى كذلك قال: فتنحّى فنادى ثمّ أتانا فأخبرنا أنّه سمع صوتا برز دقيقا يقول: الطريق يمنة أو قال يسرة، فوجدناه كما قال.في البحار قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إذا أصاب أحدا منكم وحشة أو نزل بأرض مجنّة فليقل: أعوذ بكلمات اللّه التّامات التي لا يجاوزهنّ برّ و لا فاجر من يشرّ ما يلج في الأرض و ما يخرج منها و ما ينزل من السّماء و ما يعرج فيها و من فتن اللّيل و من طوارق النهار إلّا طارقا يطرق بخير إذا قلّ مال المرء قلّ بهاؤه          و ضاقت عليه أرضه و سماؤه        إذا قلّ مال المرء لم يرض عقله          بنوه و لم يعصب له أولياؤه     فيل كلّ عضو من الأعضاء فرد فهو مذكّر إلّا الكبد و الطحال، و كلّ ما كان في الجسد اثنين فهو مؤنث إلّا الحاجب و الخدّ و الجنب.في الأثر انّ الرّبيع بن خثيم حفر في داره قبرا فكان إذا وجد من قلبه قسوة اضطجع فيه فمكث ما شاء ثمّ يقول ربّ ارجعون لعلّى أعمل صالحا فيما تركت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 109 ثمّ يردّ على نفسه فيقول قد ارجعتك فجدّ.قيل كان ملك يسير و معه نديم له فبيناهما كذلك إذا بكلب بال على قبر فقال الملك: لعلّ هذا قبر رافضيّ يبول عليه الكلب، فقال نديمه: ان كان هذا رافضيّا فالكلب لا بدّ أن يكون سنيّا.قال الرّشيد للبهلول: أتحبّ أن تكون خليفة؟ قال: لا، و ذلك إنّي رأيت موت ثلاث خلفاء و لم ير الخليفة موت بهلولين.و في زهر الرّبيع دخل رجل من أهل حمص إلى بلد فرأى فيها منارة فقال لصاحبه: ما أطول قامة من بنا هذه المنارة، فقال له صاحبه: يا أخى هل في الدّنيا من يكون قامته مثل هذه المنارة و إنّما بنوها في الأرض و هي نائمة ثمّ أقاموها.في زهر الرّبيع رأيت رسالة في المشهد الرّضوي على مشرّفه السّلام سنة ثمان بعد المأة و الألف للامام الجويني من أكابر علماء مذهب الشّافعي ردّ بها على مذهب الحنفية و ذكر فيها أشياء كثيرة من أكاذيب أبي حنيفة و زخارفه و خلافه على ملّة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و ذكر من جملة الطّعون عليه: أنّ السّلطان محمود بن سبكتكين كان على مذهب أبي حنيفة و كان مولعا بعلم الحديث يقرأ بين يديه و هو يسمع فوجد الأحاديث أكثرها موافقا لمذهب الشّافعي فالتمس من العلماء الكلام في ترجيح أحد المذهبين فوقع الاتفاق على أن يصلّوا بين يديه ركعتين على مذهب الشافعي و ركعتين على مذهب أبي حنيفة لينظر فيه السّلطان و يتفكّر و يختار ما هو أحسن فصلّى القفال المروزي من أصحاب الشّافعي ركعتين على مذهب الشّافعيّ بالأركان و الأذكار و الطّمأنينة و الطّهارة ممّا لم يجوّزه غير الشّافعي، ثمّ أمر القفال أن يصلّي بين يديه ركعتين على ما يجوّزه أبو حنيفة، فقام و ليس جلد كلب مدبوغ و لطخ ربعه بالنجاسة لأنّ أبا حنيفة يجوّز الصّلاة على هذا الحال، و توضّأ بنبيذ التّمر فاجتمع عليه الذّباب و توضّأ معكوسا منكوسا ثمّ استقبل القبلة فأحرم بالصّلاة من غير نيّة و أتى بالتكبير بالفارسيّة ثمّ قرء آية بالفارسيّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 110 دو برك سبز «1» ثمّ نقر نقرتين كنقر الدّيك من غير فصل و من غير ركوع و تشهّد.فقال القفال أيّها السّلطان هذه صلاة أبي حنيفة فقال السّلطان ان لم تكن هذه لقتلتك فأنكر أصحاب أبي حنيفة هذه صلاته فأمر القفال باحضار كتب العراقيين و أمر السّلطان نصرانيّا يقرأ كتب المذهبين فوجدت الصّلاة على مذهب أبي حنيفة كما حكاه القفال فعدل السلطان إلى مذهب الشّافعي و هذه المقالة نقلها عليّ بن سلطان الهروي الحنفي.ثمّ عارض الشّافعية بأنّهم يقولون: إذا كان جماعة معهم من الماء قلتين و ذلك لا يكفيهم لطهارتهم و لو كمّلوه ببولهم لكفاهم فانّه يجب عليهم تكميله بالبول أو الغائط و هذا ممّا تمجّه العقول و تدفعه النقول.ثمّ عارض تلك الصّلاة بما جوّزه الشّافعي في الصّلاة فقال: إنّ واحدا منهم إذا اجتمع عندهم ماء بالوعة نجس حتّى صار قلّتين فتمضمض به و استنشق منه ثمّ قال نويت ان اطهّر بهذا الماء الطاهر المطهّر للصّلاة ثمّ غسل وجهه و يديه و مسح برأسه على شعرة أو شعرتين ثلاثا أو مرّتين و غسل رجليه ثمّ انغمس فيه معكوسا و منكوسا لكمال الطّهارة و مع هذا رعف وقاء و فصد و احتجم و لبس جلد خنزير بحريّ، و تحنى في اليدين و الرّجلين مشبّها بالمخانيث و النّساء، و لطخ جميع بدنه و ثيابه بماء مني منفصل عن ذنب حمار حتى اجتمع عليه الذّباب و هو فوق جبل أبي قبيس يقتدي بامام عند الكعبة، و مع هذا همز اللَّه أو أكبر ثمّ وقف و الامام انتقل من ركن إلى ركن و هو يقول: بس بس بسمى اللَّه و نحوه و هو جاهل بالقرآن غير عالم بمخارج الحروف ثمّ يقول: ملك يوم الدّين باسكان اللام و المستقيم بالغين و الذين بالزا و أنعمت بتحريك النون و يختم بقوله غير المغضوب عليهم و لا الضّالّين بالقاف عوض الغين أو بالذال بدل الضّاد هذه صفة صلاة الشّافعي و أطال في التشنيع______________________________ (1) و هو معنى مدهامّتان في سورة الرحمن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 111 عليه قال الشّاعر:و مصطنع المعروف من غير أهله          يلاقي كما لاقى مغيث أمّ عامر    قيل  «1» إنّ أمّ عامر كنية الضبع و انّ صيّادا أراد صيدها فطردها فالتجأت إلى بيت أعرابي فأجارها فلما جاء اللّيل أطعمها و أنامها فقامت في اللّيل إلى صبيّ فمزّقت بطنه و أكلت رأسه و خرجت ليلا قال أبو الطيب:و وضع النّدى في موضع السيف بالعلى          مضرّ كوضع السّيف في موضع النّدى     قال بعض الخلفاء لبعض الزّهاد: إنّك لعظيم الزّهد، فقال: إنّك أزهد منّى لأنّك زهدت في نعيم الآخرة و هو نعيم دائم عظيم و زهدت أنا في نعيم الدّنيا الحقير المنقطع.كان بعضهم في أيّام صغره أشدّ منه ورعا في أيّام كبره فقال:عصيت هوى نفسي صغيرا و عند ما         أتتني اللّيالي بالمشيب و بالكبر       أطعت الهوى عكس القضية ليتني          خلقت كبيرا ثمّ عدت إلى الصّغر   الترجمة:از جمله كلام آن جناب ولايت مآب است در ذكر عمرو بن عاص بى اخلاص مى فرمايد: تعجب ميكنم تعجب كردنى به پسر نابغه باغيه مى گويد باهل شام بدرستى كه در من است مزاحى و بدرستى كه من مردى هستم بسيار بازى كننده شوخى ميكنم و بازى مى نمايم، بتحقيق كه گفته است آن روسياه حرف باطل و تباه را، و گويا شده است در حالتى كه گناه كننده است.______________________________ (1) و قيل انه كان من حديثه ان قوما خرجوا الى الصيد في يوم حار فعرضت لهم ام عامر فطردوها فألجأوها الى خباء أعرابى فاقتحمته فخرج اليهم الاعرابى و قال: لا تصلون اليها ما ثبت قائم سيفى بيدى، فرجعوا و تركوها فأسقاها و أطعمها حتى استراحت، فبينما الاعرابى قائم اذ و ثبت اليه فبقرت بطنه و شربت دمه، فجاء ابن عمه فرآه مقتولا فأخذ قوسه و تبعها حتى أدركها فقتلها و أنشا يقول:و من يصنع المعروف مع غير أهله          يلاقى الذي لاقى مجير امّ عامر       فقل لذوى المعروف هذا جزاء من          بدا يصنع المعروف في غير شاكر، منه     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 112 آگاه باشيد كه بدترين گفتار دروغ است و بدرستى آن بد بنياد حرف مى زند پس دروغ مى گويد و وعده مى دهد پس خلف وعده ميكند، و سؤال ميكند پس اصرار مى نمايد در سؤال، و سؤال كرده مى شود پس بخل مى ورزد از قضاء آمال، و خيانت ميكند در عهد و پيمان، و قطع رحم ميكند از خويشان، پس اگر واقع شود آن بد خصال در نزد قتال و جدال پس چه بزرگ نهى كننده است و امر نماينده مادامى كه شمشيرها شروع نكرده اند در محل شروع خود.يعنى ما دامى كه نايره حرب مشتعل نشده است دعوى سر كردگى ميكند و مشغول امر و نهى مى شود، پس چون زمان ضرب و شست رسيد و شجاعان روزگار مشغول كارزار گرديد ميباشد بزرگترين حيله آن با تزوير اين كه بذل كند بمردمان دبر خود را و باين واسطه و تدبير از دم شمشير آبدار نجات يابد چنانچه در جنگ صفين امام عالميان قصد آن بدبخت بى دين را نمود و او خودش را از اسب بزمين انداخت و آن مردود ابتر علاجى از مرگ بغير از كشف از قبل و دبر خويش نيافت پس آن معدن حيا و عفت از سوئت آن بدبخت رو بتافت و بازگشت.پس مى فرمايد آگاه باشيد بخدا سوگند كه بازميدارد مرا از بازى كردن ذكر موت، و بازميدارد ابن نابغه را از گفتار حق فراموشى آخرت، و بدرستى كه آن بيعت نكرد بمعاويه تا اين كه شرط كرد از براى وى كه عطا كند باو عطاء قليلى و ببخشد او را بر ترك دين رشوت حقيرى كه عبارت باشد از حكومت دو روزه مصر. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 299 از سخنان آن حضرت (ع) درباره عمرو عاص [در اين خطبه كه درباره عمرو بن عاص است و با عبارت «عجبا لابن النابغة يزعم لاهل الشام ان فى دعابة و انى امرو تلعابة» (شگفتا از پسر نابغه كه براى مردم شام به دروغ مى گويد كه در من نوعى شوخى است و من مردى بسيار شوخ هستم) شروع مى شود، ابن ابى الحديد پس از توضيح مختصرى درباره برخى از لغات، مباحث تاريخى زير را درباره عمرو بن عاص آورده است ]: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 300 نسبت عمرو بن عاص و برخى از اخبار او: ما اينك اندكى درباره نسب عمرو عاص و اخبار او تا هنگام وفاتش به خواست خداوند بيان مى كنيم: او عمرو بن عاص بن وائل بن هاشم بن سعيد بن سهم بن عمرو بن هصيص بن-  كعب بن لوى بن غالب فهر بن نضر است. كنيه اش ابو عبد الله و گفته اند ابو محمد است، پدرش عاص بن وائل يكى از كسانى است كه پيامبر (ص) را استهزاء و آشكارا با آن حضرت دشمنى مى كرده و ايشان را آزار مى داده است، و در مورد او و دوستانش اين آيه نازل شده است كه «ما مسخره كنندگان را از تو كفايت مى كنيم». عاص بن وائل در اسلام ملقب به ابتر است، زيرا به قريش گفته بود بزودى اين شخص بى دنباله و دم بريده [يعنى پيامبر (ص)] خواهد مرد و نامش محو خواهد شد. زيرا پيامبر (ص) داراى پسرى نبود كه از او اعقابى بماند و خداوند متعال اين آيه سوره كوثر را نازل فرمود: «همانا دشمن تو دم بريده است». عمرو يكى از كسانى است كه پيامبر (ص) را در مكه آزار و دشنام مى داد و در راه آن حضرت سنگ مى انداخت. زيرا پيامبر (ص) شبها از خانه خود بيرون مى آمد و بر كعبه طواف مى فرمود و عمرو در مسير ايشان سنگ مى ريخت تا پايش به آن گير كند و بر زمين بيفتد. عمرو همچنين يكى از كسانى است كه چون زينب دختر پيامبر (ص) براى هجرت از مكه به مدينه بيرون آمد او را تعقيب كردند و ترساندند و با ته نيزه ها به هودج و كجاوه او كوبيدند و زينب از بيم، كودك خود را كه از شوهرش ابو العاص بن ربيع بود سقط كرد. چون اين خبر به رسول خدا (ص) رسيد سخت افسرده و اندوهگين شد و آن گروه را لعن و نفرين فرمود. اين موضوع را واقدى روايت كرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 301 همچنين واقدى و محدثان و مورخان ديگر روايت كرده اند كه عمرو عاص پيامبر (ص) را بسيار هجو مى گفت و آن ترانه ها را به كودكان مكه مى آموخت و آنان هرگاه رسول خدا از كنارشان مى گذشت بر روى او فرياد مى كشيدند و با صداى بلند آن ترانه هاى هجويه را مى خواندند. پيامبر (ص) در حالى كه در «حجر اسماعيل» نماز مى گزارد عرضه داشت: «پروردگارا عمرو بن عاص مرا هجو گفته است، من شاعر نيستم، او را به شمار هجوهايى كه براى من سروده است لعنت فرماى.» مورخان و اهل حديث روايت كرده اند كه نصر بن حارث و عقبة بن ابى معيط و عمرو بن عاص، شكمبه و احشاى شترى را كه كشته بودند برداشتند و آوردند و روى سر پيامبر (ص) كه كنار كعبه در حال سجده بود نهادند و آن كثافات بر سر پيامبر مى ريخت و آن حضرت همچنان در حال سجده صبر كرد و سر برنداشت و گريست و بر آنان نفرين فرمود. دخترش فاطمه عليها السلام در حالى كه مى گريست آمد و آن كثافات را برداشت و دور افكند و گريان بالاى سر پدر ايستاد. پيامبر (ص) سر خود را بلند كرد و سه بار عرضه داشت: «پروردگارا خود سزاى قريش را بده». سپس صداى خود را بلند كرد و سه بار عرضه داشت: «من ستمديده ام، انتقام مرا بگير» و سپس برخاست و به خانه خويش رفت و اين دو ماه پس از مرگ عمويش ابو طالب بود. و به سبب شدت دشمنى عمرو بن عاص با رسول خدا (ص) اهل مكه او را پيش نجاشى فرستادند تا او را از گرايش به اسلام باز دارد و مهاجرانى را كه به حبشه هجرت كرده اند از سرزمين خود بيرون كند و در صورتى كه بتواند، جعفر بن-  ابى طالب را بكشد. از جمله كارهاى عمرو عاص در مورد جعفر مطالبى است كه در كتابهاى سيره آمده است و بزودى برخى از آنرا نقل مى كنيم. اما در مورد نابغه: زمخشرى در كتاب ربيع الابرار چنين آورده است كه نابغه مادر عمرو عاص كنيزى بود متعلق به مردى از قبيله عنزة كه در جنگ اسير شد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 302 عبد الله بن جدعان تيمى آن كنيز را خريد، او روسپى بود. عبد الله بن جدعان بعد او را آزاد ساخت. قضا را در يك ماه ابو لهب بن عبد المطلب و امية بن خلف جمحى و هشام بن مغيره مخزومى و ابو سفيان بن حرب و عاص بن وائل سهمى بر او افتادند و از او كام گرفتند و او عمرو را زاييد و همه آنان مدعى او شدند. سرانجام خود نابغة را حكم قرار دادند و او گفت: پسرم از عاص بن وائل است و اين به آن سبب بود كه عاص بن وائل بر آن روسپى اموال بيشترى مى بخشيد. گويند عمرو به ابو سفيان شبيه تر بوده و در همين مورد حارث بن عبد المطلب خطاب به عمرو بن عاص چنين سروده است: «پدر تو ابو سفيان است و در اين شك نيست كه ميان ما آثار و شمايل تو آنرا آشكار ساخته است». ابو عمر بن عبد البر صاحب كتاب الاستيعاب مى گويد: نام مادر عمرو، سلمى و لقب او نابغه و دختر حرمله از طايفه بنى جلان بن عنزة بن اسد بن ربيعة بن نزار است. او به اسيرى افتاد و پس از آنكه ميان گروهى از قريش دست به دست شد در اختيار عاص بن وائل قرار گرفت و عمرو را براى او آورد. ابن عبد البر مى گويد: براى مردى هزار درهم جايزه قرار دادند كه از عمرو عاص در حالى كه بر منبر باشد بپرسد مادرش كيست. آن مرد پرسيد. گفت: مادرم سلمى دختر حرمله و ملقب به نابغه و از طايفه بنى عنزة و از خاندان جلان است، به دست اعراب اسير و در بازار عكاظ فروخته شد. فاكه بن مغيره او را خريد سپس عبد الله بن جدعان او را از وى خريد و سرانجام در اختيار عاص بن وائل قرار گرفت و من با نجابت متولد شدم، اينك اگر براى تو جايزه اى قرار داده اند آنرا بگير. مبرد در كتاب الكامل گفته است: نام مادر عمرو ليلى بوده و اين خبر را هم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 303 نقل كرده و گفته است: مادرش زنى پسنديده نبوده است. مبرد همچنين مى گويد: منذر بن جارود يك بار به عمرو عاص گفت: تو چه مرد بزرگى بودى اگر آن زن مادرت نمى بود. گفت: همراه تو خدا را ستايش مى كنم، ديشب در اين باره فكر مى كردم نسب او را ميان قبايل عرب كه دوست مى داشتم از آنها باشد جستجو مى كردم ولى قبيله عبد القيس به خاطرم خطور نكرد. مبرد همچنين مى گويد: عمرو بن عاص وارد مكه شد قومى از قريش را ديد كه گرد هم نشسته اند. و چون او را ديدند همگى چشم بر او برگرداندند. پيش آنان رفت و گفت: چنين گمان مى كنم كه درباره من سخن مى گفتيد. گفتند: آرى، ميان تو و برادرت هشام بن عاص مقايسه مى كرديم كه كداميك با فضيلت تريد. عمرو گفت: هشام را بر من چهار فضيلت است: نخست آنكه مادرش مادر هشام بن مغيره است و مادر مرا خوب مى شناسيد، دو ديگر پدرش او را بيش از من دوست مى داشت و شناخت پدر را به پسر مى دانيد، سوم آنكه پيش از من اسلام آورده است. چهارم آنكه او شهيد شده است و من هنوز زنده ام. ابو عبيده معمر بن مثنى در كتاب الانساب خود مى گويد: در مورد عمرو دو تن مدعى شدند پدرش هستند و آن دو ابو سفيان بن حرب و عاص بن وائل بودند و به خصومت پرداختند. گفته شد مادرش در اين باره داورى كند. مادر عمرو گفت: او از عاص بن وائل است. ابو سفيان گفت: من در اين ترديد ندارم كه او را در رحم مادرش كاشته ام، ولى عاص نپذيرفت. به مادرش گفتند: نسب ابو سفيان شريفتر است. گفت: عاص بن وائل بر من فراوان انفاق مى كند و حال آنكه ابو سفيان مردى ممسك و بخيل است. حسان بن ثابت در همين مورد در پاسخ عمرو عاص كه پيامبر (ص) را هجا گفته بود چنين سروده و او را هجا گفته است: «پدرت ابو سفيان است، در اين ترديدى نيست و ميان ما دلايل روشنى در اين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 304 باره آشكار شده است. اگر مى خواهى افتخارى كنى به ابو سفيان افتخار كن ولى به عاص بن وائل فرومايه افتخار مكن...». مفاخره يى ميان حسن بن على و چند تن از قريش: زبير بن بكار در كتاب المفاخرات خود مى گويد: عمرو بن عاص و وليد بن-  عقبه بن ابى معيط و عتبة بن ابو سفيان بن حرب و مغيرة بن شعبه پيش معاويه جمع شدند و از حسن بن على عليهما السلام سخنان ناهنجارى شنيده بودند، از آنان هم سخنان ناهنجارى به اطلاع حسن (ع) رسيده بود. آنان به معاويه گفتند: اى امير المومنين همانا حسن نام و ياد پدرش را زنده كرده است. سخن مى گويد، تصديق مى كنند، فرمان مى دهد، اطاعت مى شود و براى او و برگرد او كفشها از پاى درآورده مى شود و اين امور او را از آنچه هست بزرگتر مى سازد و همواره از او سخنانى براى ما نقل مى شود كه ما را خوش نمى آيد. معاويه گفت: اينك چه مى خواهيد گفتند: پيام بده و احضارش كن تا او را و پدرش را دشنام دهيم و او را توبيخ و سرزنش كنيم به او بگوييم كه پدرش عثمان را كشته است و از او اقرار بگيريم و نمى تواند چيزى از آنرا دگرگون كند يا در آن مورد ما را نكوهش كند. معاويه گفت: من اين كار را به مصلحت نمى بينم و انجام نخواهم داد. گفتند: اى امير المومنين ترا سوگند مى دهيم كه اين كار را انجام دهى. گفت: واى بر شما اين كار را مكنيد. به خدا سوگند، من او را هيچگاه پيش خود نشسته نديده ام مگر اينكه از مقام او و خرده گرفتنش برخود ترسيده ام. گفتند: در هر حال بفرست و او را احضار كن. گفت: اگر چنين كنم نسبت به او انصاف خواهم داد. عمرو عاص گفت: آيا مى ترسى باطل او بر حق چيره شود يا سخن او بر سخن ما برترى يابد معاويه گفت: اگر پيام بدهم و او را بخواهم به او خواهم گفت با تمام قدرت خود سخن بگويد. گفتند: به اين فرمانش بده. معاويه گفت: اينك كه بر خلاف من اصرار مى ورزيد و چيزى جز آنرا نمى پذيريد مبادا كه سخن سست و بيمار بگوييد و بدانيد آنان خاندانى هستند كه كسى بر ايشان عيب نمى گيرد و گرد ننگ بر دامنشان نمى نشيند ولى سخت و استوار چون سنگ بگوييد، و فقط به او بگوييد پدرت عثمان را كشته است و خلافت خلفاى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 305 پيش از خود را خوش نمى داشته است. معاويه كسى پيش ايشان فرستاد. او رفت و گفت: امير المومنين ترا فرا مى خواند فرمود: چه كسانى پيش اويند چون نام برد، حسن عليه السلام فرمود: آنان را چه مى شود «سقف خانه بر فرازشان فرود آمد و عذاب از آنجا كه نمى دانستند به ايشان رسيد» سپس فرمود: اى كنيز، جامه هاى مرا بياور. و عرضه داشت: پروردگارا من از بديهاى ايشان به تو پناه مى برم و با يارى تو بر گلوگاه آنان مى زنم و از تو بر آنان يارى مى جويم. خداوندا هر گونه كه مى خواهى و به هر صورت با نيرو و توان خود آنانرا از من كفايت فرماى. اى بخشنده تر بخشندگان سپس برخاست و چون پيش معاويه رسيد، معاويه او را بزرگ و گرامى داشت و كنار خود نشاند. آن قوم همچون جانوران نر دم جنبانيدند و در خويش احساس قدرت و برترى كردند. معاويه گفت: اى ابا محمد اين گروه از فرمان من سرپيچى كردند و به تو پيام دادند و احضارت كردند. حسن عليه السلام فرمود: سبحان الله خانه، خانه توست و در آن فرمان تو جارى است. به خدا سوگند، اگر با آنان در آنچه مى خواهند و در دل دارند موافقت هم كرده باشى من از بيدادگرى و از حد گذشتن تو آزرم مى كنم. و اگر چنين نباشد و آنان بر تو غلبه كرده باشند من از ضعف و ناتوانى تو آرزم مى كنم. به كداميك از اين دو حالت اقرار و كداميك را انكار مى كنى اگر من شمار ايشان را مى دانستم همراه خودم به شمار ايشان از بنى عبد المطلب مى آوردم، اينك هم چرا از تو و ايشان وحشتى داشته باشم همانا ولى من خداوند است كه صالحان را يارى مى فرمايد. معاويه گفت: من خوش نداشتم ترا فراخوانم ولى اينان مرا بر اين كار واداشتند و به هر حال مى توانى با انصاف پاسخ من و ايشان را بدهى. ما ترا فرخوانديم تا از تو اقرار بگيريم كه عثمان مظلوم كشته شده است و پدرت او را كشته است. اكنون سخنان ايشان را بشنو و پاسخ بگو و تنهايى تو و اجتماع ايشان ترا از اينكه با تمام زبان و قدرت خود پاسخ دهى باز ندارد. عمرو عاص شروع كرد و نخست حمد خدا و درود بر پيامبر (ص) را بر زبان آورد سپس به خرده گيرى از على عليه السلام پرداخت و از هيچ چيز فروگذارى نكرد و گفت: پدرت به ابو بكر دشنام مى داد و خلافت او را خوش نمى داشت و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 306 نخست از بيعت با او خوددارى و سرانجام با كراهت با او بيعت كرد، در خون عمر هم شركت داشت و عثمان را با ظلم و ستم كشت و مدعى خلافتى شد كه از او نبود. آن گاه از جنگ صفين و فتنه ها نام برد و او را سرزنش كرد و كارهاى زشت ديگرى را هم بر شمرد و به على (ع) نسبت داد. سپس گفت: اى فرزندان عبد المطلب، خداوند به اين جهت كه شما خليفگان را كشتيد و خونهاى حرام را حلال شمرديد و كارهاى ناروا كرديد و بر پادشاهى حرص ورزيديد، پادشاهى را به شما ارزانى نداشت. و تو خودت اى حسن، با خود مى گفتى خلافت به تو مى رسد ولى ترا خرد و كفايت اين كار نيست و كردار خداوند سبحان را با خود چگونه ديدى عقلت را از تو گرفت و ترا در حالى رها كرد كه نادانترين فرد قريش باشى و ترا مسخره و استهزاء مى كنند و اين به سبب كردار ناپسند پدرت بود. ما اينك ترا فراخوانده ايم تا خود و پدرت را دشنام دهيم، اما پدرت را خداوند خود سزايش داد و كار او را از ما كفايت كرد، اما تو هم اكنون اسير دست ما و در اختيار مايى هر چه بخواهيم درباره ات انجام مى دهيم و اگر ترا بكشيم بر ما از خداوند گناهى و در نظر مردم عيبى نيست آيا مى توانى پاسخ ما را بدهى و ما را تكذيب كنى و اگر تصور مى كنى ما در موردى دروغ گفتيم پاسخ آنرا به ما بگو و گرنه بدان كه خودت و پدرت ستمگريد. سپس وليد بن عقبة بن ابى معيط سخن گفت و چنين اظهار داشت: اى بنى هاشم، شما دايى هاى عثمان بوديد و او براى شما چه نيكو پسرى بود، حق شما را شناخت. شما خويشاوندان همسرش بوديد و او چه داماد پسنديده يى بود كه شما را گرامى مى داشت، ولى شما نخستين كسانى بوديد كه بر او رشك برديد و حسد ورزيديد و و پدرت با ستم او را كشت و هيچ عذر و بهانه يى نداشت. ديديد كه خداوند چگونه خون او را طلب كرد. و شما را به اين روز انداخت به خدا سوگند، بنى اميه براى بنى هاشم بهتر از بنى هاشم براى بنى اميه بودند و معاويه براى خود تو بهتر از توست. سپس عتبة بن ابو سفيان سخن گفت. او چنين اظهار داشت: اى حسن، پدرت بدترين فرد قريش براى قريش بود. خونريزترين آنان و قطع كننده ترين ايشان در پيوند خويشاوندى و داراى شمشير و زبان دراز بود. زنده را مى كشت و بر مرده عيب مى گرفت و تو خود از كسانى هستى كه عثمان را كشته اند و ما ترا در قبال خون او مى كشيم. اما اينكه اميد به خلافت بسته اى ترا در آن سهمى نيست و آتش زنه تو آنرا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 307 براى تو بر نمى افروزد. اى بنى هاشم، شما عثمان را كشتيد و حق بر اين است كه تو و برادرت را در قبال خون او را بكشيم. اما پدرت را خداوند از او انتقام گرفت و كار او را از ما كفايت كرد. اما تو، به خدا سوگند اگر ما ترا در قبال خون عثمان بكشيم مرتكب گناه و ستمى نشده ايم. سپس مغيرة بن شعبه سخن گفت و بر على دشنام داد و گفت: به خدا سوگند، من بر او در مورد هيچ حكم و قضاوتى كه در آن سركشى و كژى كرده باشد عيب نمى گيرم ولى او عثمان را كشته است. و همگى سكوت كردند. در اين هنگام حسن بن على عليه السلام سخن گفت. نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و بر رسول خدا و آل او درود فرستاد. سپس گفت: اى معاويه اينان به من دشنام ندادند بلكه تو مرا دشنام دادى و اين كار ناپسند در تو نهفته است و بد انديشى يى است كه تو به آن شناخته شده اى و خوى زشتى است كه بر آن پايدارى و ستم تو بر ما و دشمنى تو با محمد (ص) و خاندان اوست. اينك اى معاويه، تو و ايشان گوش فرا دهيد و بشنويد درباره تو و ايشان چيزى خواهم گفت كه به مراتب كمتر از آن است كه در شما نهفته و سرشته است. اى گروه شما را به خدا سوگند مى دهم آيا نمى دانيد آن كسى را كه امروز دشنام داديد بر هر دو قبله نماز گزارده است در حالى كه تو اى معاويه بر آن دو قبله كافر بوده اى و آنرا گمراهى مى پنداشتى و با گمراهى، لات و عزى را مى پرستيدى. شما را به خدا سوگند مى دهم آيا نمى دانيد كه او هر دو بيعت، يعنى بيعت فتح و بيعت رضوان را انجام داده است و حال آنكه تو اى معاويه در مورد يكى از آن دو كافر و در مورد ديگرى پيمان گسل بودى. و شما را به خدا سوگند مى دهم آيا نمى دانيد كه او نخستين كس است كه ايمان آورد و حال آنكه اى معاويه، تو و پدرت از كسانى بوديد كه [با اعطاى مال ] دلهاتان را به دست مى آوردند و كفر خود را پوشيده مى داشتيد و تظاهر به اسلام مى كرديد و با بخشيدن اموال شما را دلجويى مى كردند. شما را به خدا سوگند مى دهم مگر نمى دانيد كه در جنگ بدر او پرچمدار پيامبر (ص) بود و حال آنكه رايت مشركان با معاويه و پدرش بود، سپس در جنگهاى احد و احزاب با شما روياروى شد و همچنان رايت پيامبر (ص) بر دوش او بود و رايت شرك با تو و پدرت. در همه آن جنگها خداوند براى او پيروزى نصيب كرد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 308 و حجت او را چيره داشت و دعوت او را يارى و سخن او را تصديق فرمود و پيامبر (ص) در همه جنگها از او راضى و بر تو و پدرت خشمگين بود. اى معاويه، ترا به خدا سوگند مى دهم آيا آن روز را به ياد دارى كه پدرت سوار بر شتر سرخ-  مويى آمد، تو شتر را مى راندى و همين برادرت عتبه آنرا مى كشيد و همينكه پيامبر (ص) شما را ديد فرمود: «خداوندا، شتر سوار و آن كس كه آنرا مى راند و آن كس كه آنرا مى كشد لعنت فرماى» اى معاويه آيا شعرى كه براى پدرت هنگامى كه تصميم گرفت مسلمان شود نوشتى فراموش كرده اى در آن شعر او را از مسلمان شدن نهى كرده و چنين گفته بودى: «اى صخر مبادا روزى مسلمان شوى و ما را رسوا كنى پس از آنان-  دايى و عمويم و عموى مادرم و...-  كه در بدر كشته و پاره پاره شدند» و به خدا سوگند آنچه از كارهاى تو كه پوشيده داشتم بيشتر و بزرگتر است از آنچه كه آشكار ساختم. و اى گروه شما را به خدا سوگند مى دهم مگر نمى دانيد كه از ميان اصحاب رسول خدا (ص) اين على بود كه همه شهوات را بر خود حرام كرد و اين آيه درباره او نازل شده است كه خداوند مى فرمايد: «اى كسانى كه گرويده ايد چيزهاى پاكيزه يى را كه خداوند براى شما حلال فرموده است بر خود حرام مكنيد» و نمى دانيد كه پيامبر (ص) بزرگان اصحاب خود را به جنگ بنى قريظه فرستاد و همينكه آنان از حصارهاى خويش فرود آمدند اصحاب همگى گريختند و پيامبر على را با رايت فرستاد و او بود كه آنان را مجبور كرد تا به فرمان خدا و رسول او تسليم شوند و در خيبر هم همان گونه رفتار كرد. سپس گفت: اى معاويه، خيال مى كنم تو نمى دانى كه من از نفرين پيامبر (ص) بر تو آگاهم كه چون مى خواست براى بنى خزيمه نامه يى بنويسد ابن عباس را پيش تو فرستاد و احضارت فرمود. ابن عباس ترا در حالى كه غذا مى خوردى ديد، دوباره او را پيش تو فرستاد همچنان مشغول خوردن بودى و پيامبر (ص) بر تو نفرين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 309 فرمود كه تا هنگام مرگ همواره گرسنه بمانى. و اى گروه شما را به خدا سوگند مى دهم آيا نمى دانيد كه پيامبر (ص) ابو سفيان را در هفت مورد لعن و نفرين فرموده است كه نمى توانيد آنرا رد كنيد: نخست، روزى كه پيامبر (ص) به طائف مى رفت تا قبيله ثقيف را به اسلام و دين دعوت فرمايد، ابو سفيان پيامبر را بيرون از مكه ديد و به جان پيامبر افتاد و او را دشنام داد و نادان و دروغگويش خواند و او را بيم داد و قصد حمله به پيامبر (ص) را داشت. خدا و رسولش او را لعنت كردند و او از آزار بيشتر باز داشته شد. دوم، «روز كاروان» كه پيامبر (ص) براى فرو گرفتن آن كاروان كه از شام بيرون آمده بود ابو سفيان كاروان را در كنارى كشاند و از ساحل دريا گريخت و مسلمانان به كاروان دست نيافتند و پيامبر (ص) ابو سفيان را لعن و نفرين فرمود و جنگ بدر به همان سبب درگرفت. سوم، روز احد كه ابو سفيان پايين كوه و پيامبر بالاى كوه بودند و ابو سفيان بانگ برداشته بود كه: «اى هبل، پايدار و بلند مرتبه باش» و اين سخن را چند بار تكرار كرد و پيامبر و مسلمانان او را همانجا ده بار لعن و نفرين كردند. چهارم، روزى كه ابو سفيان همراه احزاب و قبيله غطفان و يهوديان آمد و پيامبر با تضرع به درگاه خدا او را لعنت فرمود. پنجم، روزى كه ابو سفيان همراه قريش آمد و پيامبر (ص) را از ورود به مسجد الحرام و قربانى ها را از رسيدن به قربانگاه بازداشتند و اين در حديبيه بود و پيامبر (ص) ابو سفيان و سران و پيروان آن جماعت را لعنت فرمود و گفت: «همه آنان نفرين شده اند و كسى ميان ايشان نيست كه به راستى ايمان آورد». گفته شد: اى رسول خدا، آيا براى هيچيك از ايشان اميد مسلمان شدن هم نيست و اين لعنت چگونه است فرمود: اين لعنت به پيروان ايشان نمى رسد ولى از سران ايشان هيچ كس رستگار نمى شود. ششم، آن روزى كه سوار بر شتر سرخ موى بود. هفتم، هنگامى كه گروهى روى گردنه كمين كردند تا شتر پيامبر را رم دهند. آنان دوازده تن بودند كه ابو سفيان هم از ايشان بود. اين ها اى معاويه براى تو و پاسخ تو بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 310 اما تو اى پسر عاص آغاز كار و نطفه تو ميان چند كس مشترك است. مادرت ترا با زناكارى و رابطه نامشروع زاييد، چهار تن از قريش درباره اينكه كداميك پدر تو هستند با يكديگر به محاكمه پرداختند و سرانجام قصاب قريش كه نسب او از همه پست تر و منصبش از همه فروتر بود در مورد تو بر ديگران غلبه كرد. سپس پدرت برخاست و گفت: من محمد ابتر را دشنام و ناسزا مى دهم و خداوند درباره او آنچه را كه لازم بود نازل فرمود. و تو در همه موارد با رسول خدا (ص) جنگ كردى و در مكه ايشان را هجو گفتى و آزار دادى و تمام مكر خود را در مورد او اعمال كردى و از همگان او را بيشتر تكذيب مى كردى و با او دشمنى مى ورزيدى. سپس همراه كشتى نشينان پيش نجاشى رفتى تا جعفر و يارانش را به مكه برگردانى. چون آنچه اميد داشتى بر خطا رفت و خداوندت نااميد برگرداند و دروغ و سخن چينى ترا آشكار فرمود، ناچار تندى و تيزى خود را در مورد دوست خودت عمارة بن وليد به كار بستى و از حسد و رشكى كه بر او به سبب آنچه با همسرت كرده بود داشتى نزد نجاشى درباره او سخن چينى كردى و خداوند تو و دوست ترا رسوا ساخت. تو در دوره جاهلى و اسلام دشمن بنى هاشم بوده اى، و خود مى دانى و اين جمع هم همگى مى دانند كه پيامبر (ص) را با هفتاد بيت شعر هجو گفتى و پيامبر (ص) عرضه داشت: «پروردگارا، من شعر نمى گويم و سزاوار من نيست، خدايا او را در قبال هر حرف هزار لعنت فرماى». و در اين صورت لعنت بى شمار از خداوند بر تو است. اما آنچه درباره كار عثمان گفتى، اين تو بودى كه دنيا را براى او به آتش كشيدى و شعله را برافروختى و سپس به فلسطين رفتى و چون خبر كشته شدن او به تو رسيد گفتى: من ابو عبد الله هستم چون دملى را بفشارم آنرا به خونريزى مى اندازم. سپس خود را به معاويه چسباندى و دين خود را به دنياى او فروختى و ما ترا در مورد دوستى و دشمنى ات سرزنش نمى كنيم و به خدا سوگند كه عثمان را در زندگى او يارى ندادى و هنگامى كه كشته شد براى او خشمگين نشدى. اى پسر عاص، واى بر تو مگر تو در مورد بنى هاشم هنگامى كه از مكه براى رفتن پيش نجاشى بيرون آمدى اين اشعار را نگفته اى: «دختركم مى گويد: اين سفر به كجاست و اين حركت از من پوشيده نيست. گفتم: رهايم كن، من مردى هستم كه درباره جعفر آهنگ نجاشى دارم...» اين پاسخ تو است، آيا شنيدى؟ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 311 اما تو اى وليد، به خدا سوگند، من ترا درباره كينه و دشمنى با على ملامت نمى كنم زيرا او ترا در مورد باده نوشى هشتاد تازيانه زده است و پدرت را در حضور رسول خدا گردن زده است و تو كسى هستى كه خداوند او را فاسق ناميده و على را مومن نام نهاده است و اين هنگامى بود كه شما دو تن با يكديگر مفاخره مى كرديد و تو گفتى: اى على ساكت باش كه من از تو شجاعتر و سخن ورترم. و على به تو فرمود: اى وليد خاموش باش كه من مومنم و تو فاسقى و خداوند متعال در موافقت با سخن على اين آيه را نازل فرمود كه: «آيا كسى كه مومن است چون كسى است كه فاسق است يكسان نيستند» و باز در مورد تو و در موافقت با سخن على (ع) اين آيه را درباره تو نازل فرموده است: «اگر فاسقى براى شما خبرى آورد، تحقيق و جستجو كنيد». اى وليد واى بر تو هر چه را فراموش مى كنى اين ابيات شاعر را كه درباره تو و على سروده است فراموش مكن كه گفته است: «خداوند و قرآن گرانقدر را درباره على آيتى است كه در آن وليد از فسق و على انباشته از ايمان است...» و ترا با قريش چه كار و چه نسبت كه تو گبركى از مردم «صفوريه» هستى و به خدا سوگند مى خورم كه تو از آن كسى كه خود را به او مى رسانى بزرگترى و پيش از او متولد شده اى. اما تو اى عتبه خردمندى نيستى كه پاسخت گويم و عاقلى نيستى كه با تو گفتگو و عتاب كنم و ترا نه خيرى است كه به آن اميد توان بست و نه شرى كه از آن بيم توان كرد، عقل تو و عقل كنيزت يكسان است و بر فرض كه در حضور جمع، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 312 على را دشنام دهى دشنامت او را زيانى نمى رساند: اما اينكه مرا به كشتن تهديد مى كنى، اى كاش آن مرد [ريش دراز] لحيانى را هنگامى كه در بستر خود يافتى مى كشتى. آيا از اين ابيات نصر بن حجاج كه در باره تو سروده است آزرم نمى كنى «اى مردان، واى از اين پيشامد روزگار و ننگى كه ابو سفيان را زبون ساخته است به من خبر رسيده كه مرد تبهكار فرومايه يى از قبيله لحيان به عروس عتبه خيانت ورزيده است.» و پس از اين ديگر به خود اجازه نمى دهم بيشتر درباره او سخن بگويم. چگونه ممكن است كسى از شمشير تو بترسد و حال آنكه كسى را كه ترا سخت رسوا نمود نكشتى و چگونه ترا در مورد كينه داشتن تو نسبت به على سرزنش كنم در حالى كه دايى تو، وليد، را در جنگ تن به تن روز بدر كشته است و با حمزه در كشتن جد تو عتبه شركت داشته و برادرت حنظله را هم همانجا كشته است. اما تو اى مغيره هرگز شايسته نيستى كه در اين گفتگو و نظير آن وارد شوى. داستان تو داستان پشه يى است كه به درخت خرما گفت: مواظب خود باش كه مى خواهم از شاخ تو پرواز كنم درخت خرما گفت: مگر من متوجه نشستن تو بر خود شده ام تا اينك بدانم كه از روى من خواهى پريد. و به خدا سوگند، ما هرگز توجهى به ستيز و دشمنى تو با خود نكرده ايم و چون از آن آگاه شويم اندوهگين نمى شويم و سخن تو بر ما دشوار نيست. همانا حد زنا بر طبق حكم خدا بر تو ثابت است و عمر اجراى آن حق را در مورد تو معطل ساخت و خداوند از او در آن باره باز خواست مى كند. [به ياد دارى كه ] از رسول خدا پرسيدى: آيا مرد مى تواند به زنى كه با او قصد ازدواج دارد نگاه كند، و پيامبر فرمود: «اى مغيره تا هنگامى كه نيت زنا نداشته باشد در اين كار گناهى نيست» و اين به سبب علم پيامبر در مورد تو بود كه زناكارى. اما افتخار شما بر ما به امارت خودتان. همانا خداوند متعال فرموده است: «و چون بخواهيم دهى را هلاك گردانيم ناز پروردگانش را فرمان [به اطاعت ] مى دهيم، آنان تباهى بار مى آورند پس عذاب آنان صدق آيد و آنرا زير و رو مى كنيم زير و رو كردنى». آن گاه حسن (ع) برخاست و جامه خويش را تكان داد و برگشت. عمرو عاص جامه او را گرفت و به معاويه گفت: اى امير المومنين شاهد گفتارش در مورد من جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 313 بودى كه مادرم را متهم به زنا كرد و من مى خواهم درباره او حد تهمت زدن اعمال شود. معاويه به عمرو عاص گفت: رهايش كن خدايت پاداش ندهاد. عمرو او را رها كرد. آن گاه معاويه گفت: به شما خبر دادم كه او از كسانى است كه معارضه با او ممكن نيست و شما را از دشنام دادن به او بازداشتم. فرمان مرا نپذيرفتيد. به خدا سوگند، از جاى خود برنخاست تا آنكه خانه را بر من تاريك ساخت. برخيزيد از پيش من برويد كه خدايتان رسوا ساخت و چون خرد را رها كرديد و از رأى خيرخواه مهربان عدول كرديد خدايتان زبون ساخت و از خداوند بايد يارى جست. عمرو عاص و معاويه: شعبى روايت مى كند و مى گويد: عمرو عاص پيش معاويه وارد شد تا از او حاجتى بخواهد. قضا را از عمرو عاص به معاويه اخبارى رسيده بود كه بر آوردن نياز عمرو را خوش نمى داشت. بدين جهت خود را سرگرم نشان داد. عمرو گفت: اى معاويه بخشش، زيركى است و پستى خود را به غفلت زدن، و جفا از خويهاى مومنان نيست. معاويه گفت: اى عمرو، به چه سبب خود را سزاوار مى دانى كه ما نيازهاى بزرگ ترا برآوريم؟ عمرو خشمگين شد و گفت: با بزرگترين و واجبترين حق. زيرا تو گرفتار درياى موج خيز ژرفى بودى كه اگر عمرو نمى بود در كمترين آب آن غرق مى شدى، من ترا تكانى دادم وسط آن قرار گرفتى و سپس تكانى ديگر دادم كه بر بلندترين نقطه آن قرار گرفتى. فرمان و امر تو روان شد و زبانت پس از بند آمدن باز و چهره ات پس از ظلمت و تاريكى رخشان گرديد و خورشيد براى تو با پشم رنگارنگ و زده شده ناپديد شد و ماه با شب تاريك براى تو تاريك گشت. معاويه ظاهرا خود را به خواب زد و مدتى پلكهايش را بر هم نهاد تا عمرو بيرون رفت. آن گاه معاويه درست نشست و به همنشينان خود گفت: ديديد از دهان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 314 اين مرد چه بيرون آمد، او را چه مى شد اگر به تعريض و كنايه هم مى گفت كافى بود، ولى او با گفتار خود مرا خوار كرد و با تيرهاى زهرآگين خود مرا نشانه ساخت. يكى از همنشينان معاويه به او گفت: اى امير المومنين حوائج با سه منظور برآورده مى شود: يا نيازمند و حاجت خواه سزاوار آن است و حاجت او به سبب حقى كه دارد برآورده مى شود يا آنكه از كسى كه حاجت مى طلبند كريم و بزرگوار است و حاجت را چه كوچك و چه بزرگ برمى آورد يا آنكه حاجت خواه شخص فرومايه يى است و شخص شريف نفس خود را از شر زبان او حفظ مى كند و به آن منظور حاجت و نياز او را برمى آورد. معاويه گفت: خدا پدرت را بيامرزد چه نيكو سخن گفتى و به عمرو پيام داد تا بيايد و چون آمد حاجت او را برآورد و جايزه بزرگى هم به او داد. عمرو همينكه گرفت و پشت كرد و برگشت معاويه اين آيه را خواند: «اگر به آنان از صدقات داده شود خشنود مى شوند و اگر داده نشود در آن صورت خشمگين مى شوند». عمرو آنرا شنيد و خشمگين برگشت و گفت: اى معاويه به خدا سوگند، همواره از تو با زور مى گيرم و فرمانى از تو نخواهم برد و براى تو چاه ژرفى مى كنم كه چون در آن افتى استخوان پوسيده شوى. معاويه خنديد و گفت: اى ابا عبد الله، از اين سخن منظورم تو نبودى آيه يى از قرآن بود كه به قلبم خطور كرد و خواندم. هر كار مى خواهى بكن. عبد الله بن جعفر و عمرو بن عاص در مجلس معاويه: مدائنى روايت مى كند و مى گويد: روزى در حالى كه معاويه با عمرو عاص نشسته بود حاجب گفت: عبد الله بن جعفر بن ابى طالب آمد. عمرو گفت به خدا امروز با او بد رفتارى مى كنم. معاويه گفت: اى ابا عبد الله اين كار را مكن كه نمى توانى داد خويش از او بستانى و شايد تو با اين كار منقبتى را از او كه بر ما پوشيده است آشكار گردانى و چيزى را كه دوست نمى داريم از او بدانيم روشن سازى. در همين هنگام عبد الله بن جعفر رسيد. معاويه او را نزديك خود نشاند. عمرو روى به يكى از همنشينان معاويه كرد و آشكارا و بدون اينكه از عبد الله بن جعفر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 315 پوشيده بدارد به على عليه السلام دشنام داد و عيب بسيار زشتى براى او شمرد. رنگ چهره عبد الله بن جعفر برافروخته شد و رگهايش بر آمد و از خشم مى لرزيد سپس چون شير نر از سرير فرو آمد. عمرو عاص گفت: اى ابا جعفر، خاموش باش. عبد الله بن جعفر به او گفت: تو خاموش باش، اى بى مادر و سپس اين بيت را خواند: «گمان مى كنم بردبارى من قوم مرا بر من گستاخ كرده است و حال آنكه گاهى مرد بردبار جهل مى ورزد» سپس آستين هاى خود را بالا زد و گفت: اى معاويه تا چه هنگام بايد جرعه خشم و غيظ ترا فرو دهيم و تا چه هنگام بايد بر سخنان ناخوشايند تو صبر كنيم و بى ادبى و خوى نكوهيده ات را تحمل نماييم؟ زنان سوگوار بر تو بگريند بر فرض كه براى دين حرمتى قائل نيستى كه ترا از آنچه براى تو روا نيست باز دارد، آيا آداب مجالست، تو را از اينكه همنشين خود را نيازارى باز نمى دارد به خدا سوگند، اگر عواطف پيوندهاى خويشاوندى ترا به مهروزى وامى داشت يا اندكى از اسلام حمايت مى كردى هرگز اين فرزندان كنيزكان روسپى و بردگان سست عنصر با آبروى قوم تو بازى نمى كردند. بر كسى جز سفلگان و بى ادبان، جايگاه گزيدگان پوشيده نمى ماند و تو سفلگان قريش و غرائز كودكانه آنان را مى شناسى، بنابراين، اگر آنان خطاى بزرگ ترا در ريختن خون مسلمانان و جنگ با امير المومنين منطبق با صواب مى دانند موجب نشود كه مرتكب كارهايى شوى كه بر خلاف مصلحت و صواب است. آهنگ راه روشن حق كن كه گمراهى تو از راه هدايت و غوطه ورى تو در درياهاى بدبختى طولانى شده است. و بر فرض كه نمى خواهى در اين زشتى كه براى خود برگزيده اى سخن ما را بپذيرى و از خيرخواهى ما پيروى كنى هنگامى كه براى كارهاى خود پيش يكديگر جمع مى شويم از بدگويى در مورد ما و شنيدن آن ما را معاف بدار و در خلوت خود هر كار مى خواهى بكن و خداوند در اين باره با تو حساب خواهد فرمود به خدا سوگند اگر اين نبود كه خداوند پاره يى از حقوق ما را در دست تو قرار داده است هرگز پيش تو نمى آمدم. سپس گفت: اگر چيزى را كه ياراى آنرا ندارم بر من با زور تكليف كنى در آن صورت همين اخلاق من كه خوشايند تو است ترا ناخوش خواهد نمود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 316 معاويه گفت: اى ابا جعفر، ترا سوگند مى دهم كه بنشينى. خداوند لعنت كند آن كس را كه سوسمار سينه ات را از لانه اش بيرون كشيد. آنچه گفتى حضورت فرستاده خواهد شد و هر آرزويى داشته باشى پيش ما برآورده است و بر فرض كه منصب و مقام پسنديده ات هم نبود باز خلق و خوى و شكل و هيأت تو پيش ما براى تو دو شفيع [گرانقدر] است. وانگهى تو پسر ذوالجناحين و سرور بنى هاشمى. عبد الله گفت: هرگز سرور بنى هاشم حسن و حسين هستند و در اين باره هيچ كس با آن دو ستيز ندارد. معاويه گفت: اى ابا جعفر ترا سوگند مى دهم هر حاجتى دارى بگو كه هر چه باشد آنرا برمى آورم هر چند تمام ثروت خود را از دست بدهم. عبد الله گفت: در اين مجلس هرگز و برگشت. معاويه بر او چشم دوخت و همچنان كه او مى رفت گفت: به خدا سوگند، گويى رسول خدا (ص) است. راه رفتن و هيكل و خلق و خويش همان گونه است. آرى پرتوى از آن چراغ است و دوست مى دارم در قبال گرانبهاترين چيزى كه دارم او برادرم مى بود. سپس معاويه به عمرو عاص نگريست و گفت: اى ابا عبد الله خيال مى كنى چه چيزى او را از سخن گفتن با تو بازداشت. گفت: همان چيزى كه بر تو پوشيده نيست. معاويه گفت: خيال مى كنم مى خواهى بگويى از پاسخ تو بيم كرد. هرگز به خدا سوگند كه او ترا كوچك و حقير شمرد و ترا شايسته سخن گفتن نديد. مگر نديدى كه روى به من كرد و خود را از حضور تو غافل نشان داد؟ عمرو گفت: آيا مى خواهى پاسخى را كه برايش آماده كرده بودم بشنوى؟ معاويه گفت: اى ابا عبد الله خود را باش كه اينك هنگام پاسخ آنچه در امروز گذشت نيست. معاويه برخاست و مردم پراكنده شدند. عبد الله بن عباس و مردانى از قريش در مجلس معاويه: همچنين مدائنى روايت مى كند كه يك بار كه عبد الله بن عباس پيش معاويه آمد معاويه به پسر خود يزيد و به زياد بن سميه و عتبة بن ابى سفيان و مروان بن حكم و عمرو بن-  عاص و مغيرة بن شعبه و سعيد بن عاص و عبد الرحمان بن ام حكم گفت: مدتهاست كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 317 عبد الله بن عباس را نديده ام و در آن ستيز هم كه ميان ما و او و پسر عمويش پيش آمد پسر عمويش او را براى حكميت پيشنهاد كرده بود كه پذيرفته نشد. اينك او را به سخن گفتن تحريك كنيد تا به حقيقت صفت و كنه معرفت او آشنا شويم و امورى از تيز هوشى و درست انديشى او را كه بر ما پوشيده مانده است بشناسيم. چه بسا مردى را به آنچه كه در او نيست توصيف مى كنند و اسم و لقبى به او مى دهند كه سزاوار آن نيست. معاويه به ابن عباس پيام فرستاد و او را فراخواند و چون وارد شد و نشست نخست عتبة بن ابى سفيان شروع به سخن كرد و گفت: اى ابن عباس چه چيزى مانع آن شد كه على ترا به حكميت بفرستد؟ گفت: به خدا سوگند، اگر اين كار صورت مى گرفت، عمرو عاص دچار حريفى چون شتر سركش مى شد كه سختى لگام او دستهايش را به ستوه مى آورد، عقلش را چنان مى ربودم كه آب دهانش در گلويش بشكند و بر سويداى دلش آتش مى زدم و هيچ كارى استوار نمى كرد و هيچ خاكى برنمى افشاند مگر آنكه بدان آگاه مى شدم. اگر او زخمى را مى فشرد من قواى او را خون آلوده مى كردم و اگر مى خواست خون آلوده كند من پشتش را در هم مى شكستم، با تيغ گفتارى كه تيزى آن كندى نمى پذيرفت و اصالت انديشه يى كه همچون پيك آجل آماده بود و از آن گريزى نبود پرده سخن و پندارش را مى دريدم و تيزى آنرا كند مى ساختم و بدانگونه نيت افراد متقى را تيزتر مى ساختم و شبهه هاى افراد شك كننده را مى زدودم. عمرو عاص خطاب به معاويه گفت: اى امير المومنين به خدا سوگند اين آغاز طلوع شر و غروب آخر و پايان خير است، و در كشتن و بريدن او ماده فساد قطع مى شود، هم اكنون بر او حمله كن و فرصت را غنيمت شمار و با فروگرفتن او ديگران را بر جاى نشان و كسانى را كه پشت سر اويند پراكنده ساز. ابن عباس خطاب به عمرو گفت: اى پسر نابغه به خدا سوگند عقل تو گمراه و خرد تو نارسا شده است و شيطان از زبان تو سخن مى گويد. اى كاش چنين كارى را روز جنگ صفين كه به نبرد تن به تن و جنگ با پهلوانان دعوت شدى خودت انجام مى دادى، در آن روزى كه زخمها افزون و نيزه ها شكسته شد و [به حساب خودت ] براى جنگ تن به تن به مصاف امير المومنين على رفتى و او با شمشير آهنگ تو جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 318 كرد و همينكه دندانهاى مرگ را ديدى پيش از نبرد با او حيله ورزيدى كه چگونه برگردى، ناچار به اميد نجات و از بيم او كه مبادا ترا با حمله خويش فرو كوبد و نابود كند، عورت و شرمگاه خويش را آشكار ساختى. سپس به صورت شخص خيرخواهى به معاويه پيشنهاد كردى با او نبرد كند و در نظرش مبارزه با على (ع) را آراستى به اين اميد كه از شر معاويه خلاص شوى و وجودش را نابود سازى و او نادرستى و پليدى ترا كه در سينه ات بود و نفاقى را كه در دلت جاى داشت و نيز هدف ترا شناخت. بنابراين تيغ زبانت را در نيام كن و الفاظ زشت خود را ريشه كن ساز كه تو در كنار شير بيشه و درياى بيكران قرار دارى. اگر به مبارزه شير بروى ترا شكار مى كند و اگر پاى در آن دريا نهى ترا فرومى بلعد. مروان بن حكم گفت: اى ابن عباس تو دندانهاى نيش خود را برمى گردانى و از آتش زنه خود آتش برمى فروزى، گويى اميد بر غلبه و آرزوى عافيت دارى و اگر بردبارى و گذشت امير المومنين [معاويه ] نمى بود با كوچكترين انگشت خود شما را فرومى گرفت و به آبشخورى دور افتاده مى افكند. به جان خودم سوگند اگر بر شما حمله برد اندكى از حق خود را از شما گرفته است و اگر از گناهان شما درگذرد از ديرباز معروف به گذشت است. ابن عباس به او گفت: اى دشمن خدا و اى كسى كه رانده رسول خدايى و خونت حلال شده است و تو ميان عثمان و رعيت او چنان دخالتى كردى كه مردم را به بريدن رگهاى گردن او و سوار شدن بر دوش او واداشتى. به خدا سوگند، اگر معاويه بخواهد انتقام خون عثمان را بگيرد بايد ترا در آن مورد فروگيرد و اگر در كار عثمان به دقت بنگرد آغاز و فرجامش را در تو خواهد يافت. اما اين گفتارت كه به من مى گويى «تو دندانهايت را بر مى گردانى و آتش افروزى مى كنى» از معاويه و عمرو عاص بپرس تا درباره جنگ هرير خبرت دهند كه پايدارى ما در قبال بلاها و سبك شمردن ما مشكلات را چگونه بود و از دليرى ما در حمله ها و پايدارى ممتد ما به هنگام سختى ها و اينكه با پيشانى و گلوى خود به استقبال شمشير و نيزه مى رفتيم بگويند، مگر ما در آن آوردگاهها ضعفى از خود نشان داديم آيا براى دوست خود جانفشانى نكرديم و ترا در آن جنگ نه مقام پسنديده يى بود و نه جنگى مشهور و نه چيزى كه به شمار آيد و آن دو چيزى را ديده اند كه اگر تو مى ديدى سخت به هراس مى افتادى. تو از كارى كه در خور تو نيست خود را بازدار و خود را بر چيزى كه از تو نيست عرضه مدار كه تو همچون شخص دربند كشيده اى كه نمى تواند پاى خود را فرو يا دست خويش را برآورد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 319  زياد گفت: اى ابن عباس، من مى دانم كه حسن و حسين را از آمدن با تو به حضور امير المؤمنين [معاويه ] فقط آنچه در دل خود تصور مى كنند و غرور و شيفتگى به گروهى كه آنان به هنگام جنگ آن دو را رها كردند، بازداشته است و به خدا سوگند مى خورم كه اگر من عهده دار كار ايشان مى شدم آنان براى آمدن به حضور امير المومنين خويشتن را به زحمت هم مى انداختند و در جايگاه خويش درنگ نمى كردند. ابن عباس گفت: در آن صورت به خدا سوگند قدرت تو كمتر از اين مى بود كه بر آن دو چيره شوى و بازوهايت ناتوان، و اگر چنين قصدى كنى با گروهى از جوانمردان راست گفتار رو به رو خواهى شد كه در دفاع از آن دو صادق و بر سختى و بلا صابرند و از رويارويى بيمى نخواهند داشت. چه، با سينه هاى خود ترا فرو گيرند و با گامهاى خود ترا فروكوبند و با تيزى لبه هاى شمشيرها و سرنيزه هاى خود بر دهانت بكوبند آن چنان كه خودت گواهى خواهى داد مرتكب كارى نا صواب شده اى و خرد و دور انديشى را تباه ساخته اى، اينك به راستى از سوء نيت در اين مورد پرهيز كن كه آرزويت بر باد مى شود و موجب بروز فساد ميان اين دو قبيله خواهى شد كه اينك كارشان به صلاح پيوسته است و مايه بروز اختلاف ميان آنان مى شوى كه اينك با يكديگر الفتى دارند وآنگهى اين تحريك تو براى آن دو، زيانى ندارد و توجه و انس داشتن تو به آنان هم كارى نمى سازد. عبد الرحمان بن ام حكم گفت: پاداش ابن ملجم با خدا باد كه آرزو را برآورد و ترس و بيم را امان بخشيد. شمشير را تيز كرد و استخوان مهره را نرم ساخت و انتقام خود را گرفت و ننگ را از ميان برداشت و به منزلت بزرگ و درجه بلند فايز آمد. ابن عباس گفت: همانا به خدا سوگند كه ابن ملجم جام مرگ خود را با دست خود فراهم ساخت و خداوند متعال روان او را شتابان به دوزخ درافكند. حال آنكه اگر او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 320 رو در رو به مصاف امير المومنين مى رفت، آن شير ژيان با شمشير برنده اش با او درمى آويخت و شرنگ [مرگ ] را به كام او فرو مى ريخت و او را به وليد و عتبه و حنظله ملحق مى ساخت و با اينكه هر يك از ايشان از ابن ملجم سركش تر و استوارتر بودند على عليه السلام با شمشير فرق سرشان را شكافت و سراپايشان را آغشته به خون كرد و با پاره هاى تن آنان از گرگها پذيرايى كرد و ميان آنان و دوستانشان جدايى افكند «آنان آتشگيره دوزخ اند و وارد شوندگان در آن»، «آيا از آنان هيچ كس را مى يابى يا آوايى از ايشان مى شنوى» بنابراين، اگر على عليه السلام غافلگير و كشته شد ننگ و عارى بر او نيست و ما همان گونه ايم كه دريد بن صمه گفته است: «ما بدون آنكه كراهتى داشته باشيم، يا خوراك شمشير واقع مى شويم يا به شمشير خود بدون آنكه جاى تعجب باشد گوشت مى خورانيم. آرى كسانى كه خونخواه هستند بر ما حمله مى آورند، اگر كشته شويم آنان آرامش مى يابند و گاه ما براى خون خود حمله مى كنيم.» در اين هنگام مغيرة بن شعبه گفت: همانا به خدا سوگند، با خيرخواهى على را نصيحت كردم ولى او انديشه خود را برگزيد و تندروى كرد و سرانجام كار به زيان او بود نه سودش. چنين گمان مى كنم كه بازماندگان او نيز راه او را مى روند. ابن عباس گفت: به خدا سوگند، امير المومنين عليه السلام به رأى پسنديده و و موارد دور انديشى و چگونگى انجام كارها داناتر از اين بود كه رايزنى ترا بپذيرد. آن هم در موردى كه خداوند او را از آن كار منع فرموده و سخت گرفته است. خداوند متعال مى فرمايد: «گروهى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده اند چنان نمى يابى كه كسانى را كه با خدا و رسولش ستيز كرده اند دوست خود بگيرند» وانگهى خود امير المومنين ترا به آيه ديگر و برهانى روشن آگاه فرمود و براى تو اين آيه را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 321 تلاوت فرمود «و من گمراهان را يار خود نمى گيرم» آيا براى او جايز بوده است كه در مورد اموال و خونهاى مومنان و مسلمانان كسى را حاكم قرار دهد كه در نظرش امين و مورد اعتماد نبوده است؟ هيهات على عليه السلام به احكام خدا و سنت رسولش داناتر از اين بوده است كه در غير مورد تقيه، در ظاهر كارى را كه در باطن مخالف آن بوده انجام دهد و آن مورد جاى تقيه نبوده است زيرا حق واضح و انصارش بسيار و دلش استوار بوده است و او همچون شمشير كشيده و در مورد اطاعت فرمان خداى خود و تقوى، رأى خويش را بر آراى اهل جهان برتر مى دانسته است. در اين هنگام يزيد بن معاويه گفت: اى ابن عباس با زبانى بسيار گويا و رسا سخن مى گويى كه از دلى سوخته حكايت مى كند، اين كينه كه در سينه دارى رها كن كه پرتو حق ما تاريكى باطل شما را از ميان برده است. ابن عباس گفت: اى يزيد، آرام بگير. به خدا سوگند، دلها از آن زمان كه با دشمنى نسبت به شما تيره و مكدر شده است هرگز صفا نيافته است و از آن هنگام كه از شما رميده است هنوز به محبت نپيوسته است. مردم امروز هم از كارهاى ناپسند گذشته شما راضى نيستند. اگر روزگار يارى دهد آنچه را از ما بازداشته و گرفته شده است باز خواهيم گرفت و مو به مو جبران خواهد شد و اگر تقدير چيز ديگرى باشد، دوستى خداوند براى ما بسنده است و بر دشمنان ما بهترين وكيل. معاويه گفت: اى بنى هاشم، در دل من از شما اندوههايى نهفته است و من سزاوارم كه از شما خونخواهى كنم و ننگ و عار را بزدايم كه خونهاى ما بر گردن شما است و ستمهايى كه بر ما رفته است ريشه اش ميان شماست. ابن عباس گفت: به خدا سوگند، اى معاويه اگر چنين قصدى كنى شيران بيشه و افعى هاى خطرناك را برخود مى شورانى كه فراوانى سلاح و زخمهاى سنگين جلودار آنان نخواهد بود. آنان شمشيرهاى خود را بر دوش مى نهند و در حالى كه پيشروى مى كنند بر كسى كه با آنان بستيزد ضربه مى زنند. عو عو سگها و زوزه گرگها براى آنان بى ارزش و سبك است. خونى از آنان ضايع نمى شود و هيچ كس در كسب نام نيك و شهرت بر آنان پيشى نمى گيرد. آنان تن به مرگ داده اند و همت آنان آهنگ برترى دارد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 322 آن چنان كه آن شاعر قبيله ازد سروده است: «مردمى كه چون در معركه حاضر شوند هيچ ضربه و بازداشتى آنان را باز نمى دارد...» و تو در قبال آنان همان گونه خواهى بود كه شب هرير اسب خود را براى گريز آماده كردى و مهمترين هدف تو سلامت جان اندك خودت بود. و اگر نه چنان بود كه سفلگانى از مردم شام ترا با بذل جان و روان خويش حفظ كردند و بقيه هم همينكه تيزى شمشيرها را چشيدند و يقين به شكست و درماندگى كردند قرآنها بر افراشتند و به آن پناه بردند، تو پاره گوشتى در افتاده در بيابان مى بودى كه بادها گرد و خاك بر تو مى افشاند و مگسها برگرد تو مى گشتند. و من اين سخن را براى اين نمى گويم كه تو را از نيت و اراده ات باز دارم بلكه پيوند خويشاوندى كه مايه عطوفت و مهربانى بر تو است و امورى كه لازم است از نصيحت تو خوددارى نشود مرا به اين تذكر وا مى دارد. معاويه گفت: اى ابن عباس، پاداش تو با خداوند باد كه روزگار از سخن تو كه چون شمشير صيقل داده است و از انديشه اصيل تو پرده برمى دارد. به خدا سوگند اگر هاشم كسى جز ترا نمى داشت شمار بنى هاشم كم نمى بود و اگر براى اهل تو كسى جز تو نمى بود خداوند شمارشان را بسيار مى فرمود. معاويه از جاى برخاست. ابن عباس هم برخاست و رفت. ابو العباس احمد بن يحيى ثعلب در كتاب امالى خود آورده است كه عمرو عاص روز اعلان رأى حكمين به عتبة بن ابو سفيان گفت: آيا نمى بينى كه ابن عباس چگونه چشمهاى خود را گشوده و گوشهاى خود را تيز كرده است و اگر بتواند با آن دو سخن بگويد چنان مى كند و غفلت اصحاب او با زيركى ابن عباس جبران مى شود، و اين لحظه براى ما پر ارزش است. پس او را از من كفايت كن. عتبه گفت با تمام كوشش خود اين كار را انجام مى دهم. عتبه مى گويد: برخاستم و رفتم كنار ابن عباس نشستم همينكه آن قوم خواستند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 323 سخن بگويند من با او شروع به سخن گفتن كردم. ابن عباس بر دست من زد و گفت: اكنون هنگام گفتگو نيست. من خود را خشمگين نشان دادم و گفتم: اى ابن عباس اعتماد تو به بردباريهاى ما ترا شتابان به ريختن آبروى ما واداشته است و حال آنكه به خدا سوگند حجت تمام شده و ما بسيار صبر كرده ايم. سپس به او سخنان درشت گفتم: و او بر من خشم آورد و صداهاى ما بلند شد. گروهى آمدند و دستهاى ما را گرفتند و او را از من و مرا از او دور ساختند. من خود را نزديك عمرو عاص رساندم. او چشمكى به من زد، يعنى چه كردى؟ گفتم: شر اين مرد سخن آور را از تو كفايت كردم. او چنان شيهه اى كشيد كه اسب براى جو شيهه مى كشد. گويد: چون ابن عباس سخن گفتن در آغاز گفتگوها را از دست داده بود ديگر خوش نداشت كه در پايان آن سخن بگويد. ما اين خبر را به طرق ديگرى ضمن اخبار جنگ صفين در مباحث گذشته آورده ايم. عمارة بن وليد و عمرو بن عاص در حبشه: داستان عمارة بن وليد بن مغيرة مخزومى، برادر خالد بن وليد، با عمرو عاص را ابن اسحاق در كتاب مغازى خود آورده و چنين گفته است: عمارة بن وليد بن مغيره و عمرو بن عاص بن وائل پس از مبعث پيامبر (ص) در حالى كه هر دو مشرك بودند به حبشه رفتند آن دو شاعر و دلير و گستاخ بودند. عمارة بن وليد مردى زيباروى و تنومند بود كه زنان در هواى او بودند و او با آنان گفتگوها داشت. عماره و عمرو سوار كشتى شدند. همسر عمرو عاص همراهش بود. چند شبى كه در دريا بودند شبى از شرابى كه همراه داشتند نوشيدند. چون مستى در عماره پديد آمد به همسر عمرو گفت: مرا ببوس. عمرو به همسر خود گفت: پسر عمويت را ببوس و آن زن او را بوسيد. عماره دلباخته او شد و از او تقاضاى كامجويى داشت و آن زن خويشتن را از او نگه مى داشت. پس از آن عمرو عاص بر سكان كشتى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 324 نشست كه ادرار كند. عماره او را ميان دريا انداخت. عمرو عاص شنا كرد و خود را كنار كشتى رساند و سكان آن را گرفت و بالا آمد. عماره گفت: به خدا سوگند، اگر مى دانستم كه تو شناگرى در دريا نمى انداختمت ولى مى پنداشتم كه در شناگرى مهارت ندارى. عمرو كينه عماره را در دل گرفت و دانست كه او قصد جانش كرده است. آن دو به راه ادامه دادند و چون به حبشه رسيدند و از كشتى پياده شدند و آنجا منزل كردند عمرو به پدرش عاص بن وائل نوشت: تو مرا از فرزندى خود خلع كن و از جرم و گناه من نسبت به اعقاب مغيره و ديگر افراد خاندان بنى مخزوم تبرى بجوى. عمرو مى ترسيد كه مبادا پدرش را به گناه او بگيرند. چون نامه عمرو به پدرش رسيد پيش مردان خاندان مغيره و خاندان مخزوم رفت و به آنان گفت: اين دو مردى كه به حبشه رفته اند هر دو ستيزه جو و دليرند و از خود برجان يكديگر در امان نيستند و نمى دانم از آن دو چه كارى سر بزند و من اينك در حضور شما از عمرو و جرم و گناهش تبرى مى جويم و او را از فرزندى خلع كردم. در اين هنگام خاندان مغيره و مخزوم با شگفتى گفتند: تو از عمرو بر عماره بيم دارى ما هم عماره را از وابستگى به خود خلع كرديم و از گناه او همراه تو تبرى مى جوييم. آن دو را رها كن. هر دو را از خود خلع كردند و هر يك از طرف خود و گناه او تبرى جستند. گويد: چون آن دو در حبشه مستقر شدند چيزى نگذشت كه عمارة بن وليد با همسر نجاشى ارتباط پيدا كرد و چون عماره سخت زيبا و خوش چهره و تنومند بود، همسر نجاشى او را مى پذيرفت و عماره پيش او آمد و شد مى كرد و چون عماره برمى گشت موضوع را به عمرو مى گفت، و عمرو پاسخ مى داد: من سخن ترا قبول ندارم و تصديق نمى كنم كه بر اين كار توانا باشى كه شأن اين زن فراتر از اين است. چون عماره در اين باره بسيار سخن گفت، عمرو عاص كه مى دانست عماره راست مى گويد و او به خانه آن زن مى رود و از حال و هيأت او كه سحرگاه برمى گشت متوجه مى شد كه شب را پيش او گذرانده است و عماره و عمرو در يك خانه ساكن بودند، در عين حال موضوع را انكار مى كرد و مى خواست عماره براى او نشانى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 325 و چيزى بياورد كه نتواند انكار كند و اگر عمرو به نجاشى گزارش داد رد كردن آن ممكن نباشد. به اين منظور يك بار كه با يكديگر درباره آن زن سخن مى گفتند، عمرو به عماره گفت: اگر راست مى گويى به او بگو از روغن و عطر مخصوص نجاشى كه كس ديگرى جز او از آن استفاده نمى كند به تو بمالد و من بوى آنرا مى شناسم و اندكى از آن هم براى من بياور تا ترا تصديق كنم. عماره گفت: چنين خواهم كرد. عماره يك بار كه پيش آن زن بود از او خواست تا آن كار را انجام دهد. زن از آن روغن معطر بر او ماليد و اندكى هم در شيشه يى ريخت و به او داد. عمرو همينكه آن را بوييد شناخت و گفت: گواهى مى دهم كه راست مى گويى و به كارى دست يافته اى كه هيچيك از اعراب دست نيافته است و نسبت به زن پادشاه به كارى رسيده اى كه نظير آنرا نشنيده ايم. آنان كه جوان و از مردم دوره جاهلى بودند اين كار را براى هر كس كه به آن برسد فضيلت و منزلت مى دانستند عمرو سكوت كرد و مدتى خاموش ماند تا عماره مطمئن شود. آن گاه پيش نجاشى رفت و گفت پادشاها نابخردى از سفلگان قريش همراه من است كه مى ترسم كار او در نظرت موجب ننگ و عار من شود و مى خواهم كار او را به تو بازگو كنم. تاكنون كه گزارش نداده ام منتظر ثابت شدن آن بودم. او پيش يكى از زنان تو مى رود و اين كار را بسيار انجام مى دهد و اينك اين روغن معطر ويژه توست كه آن زن به او داده است و من از آن برخويشتن زده ام. نجاشى همينكه روغن را بوييد گفت: راست مى گويى اين روغن معطر ويژه من است كه جز پيش زنانم جاى ديگرى موجود نيست. چون كار ثابت شد نجاشى عماره را خواست و زنان [جادوگر] را احضار كرد، جامه هاى عماره را از تن او بيرون آوردند و به زنان [جادوگر] فرمان داد به مجراى ادرار عماره دميدند و او را رها كرد. عماره گريزان خود را ميان جانوران وحشى انداخت و او تا روزگار حكومت عمر بن خطاب همچنان در حبشه بود. گروهى از مردان بنى مغيره از جمله عبد الله بن ابى ربيعة بن مغيره به جستجوى او برآمدند. اين عبد الله بن ابى ربيعه پيش از آن كه مسلمان شود بحيرا نام داشت و پس از آنكه اسلام آورد پيامبر (ص) او را عبد الله نام نهاد. آن گروه براى عماره كنار آبشخورى كمين كردند و او همراه جانوران وحشى براى آشاميدن آب آنجا مى آمد. چنين نقل كرده و پنداشته اند كه عماره همراه گله گورخرى مى آمد كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 326 آب بياشامد و همينكه بوى آدمى احساس مى كرد مى گريخت. سرانجام تشنگى او را درمانده كرد كنار آبشخور آمد و چندان نوشيد كه سنگين شد آنان به تعقيب او پرداختند. عبد الله بن ابى ربيعه مى گويد: خود را به او رساندم و او را گرفتم. او مى گفت: رهايم كن اگر مرا بگيرى و نگهدارى خواهم مرد. عبيد الله مى گويد: من او را همچنان نگه داشتم و او هماندم در دست من مرد. او را به خاك سپردند و برگشتند. چنين نقل كرده اند كه موهاى او تمام بدنش را پوشانده بوده است. عمرو عاص ضمن شعرى از سوء قصد عماره نسبت به همسرش و كارى كه او انجام داده ياد كرده و چنين سروده است: «اى عماره، بدان كه از زشت ترين كارها براى مرد اين است كه پسر عموى خود را ناپسرى خويش قرار دهد...». كار عمرو بن عاص با جعفر بن ابى طالب در حبشه: اما موضوع رفتن عمرو عاص به حبشه را براى آنكه نسبت به جعفر بن-  ابى طالب و مهاجران مومن پيش نجاشى حيله سازى كند هر كس كه در سيره تأليف كرده آورده است. از جمله محمد بن اسحاق در كتاب المغازى خود چنين مى گويد: محمد بن مسلم بن عبد الله بن شهاب زهرى از ابو بكر بن عبد الرحمان بن حارث بن-  هشام مخزومى از ام سلمه دختر ابى امية بن مغيره مخزومى، همسر محترم رسول خدا (ص) برايم نقل كرد كه چنين مى گفته است: چون به سرزمين حبشه مسكن گزيديم با بهترين همسايه، يعنى نجاشى همسايه شديم، بر دين خود ايمنى يافتيم و خدا را عبادت مى كرديم بدون آنكه آزارى را كه در مكه مى ديديم ببينيم و هيچ سخن كه ناخوش داشته باشيم نمى شنيديم و چون اين خبر به قريش رسيد رايزنى كردند تا دو تن از مردان چابك و نيرومند خود را در مورد ما پيش نجاشى گسيل دارند و براى او از چيزهاى طرفه مكه هدايايى بفرستند. نجاشى را پوستهاى دباغى شده بسيار خوش مى آمد، قرشى ها جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 327 پوست بسيار فراهم آوردند و براى هر يك از سرداران او هم هديه يى نفيس فراهم ساختند و هدايا را همراه عبد الله بن ابى ربيعة بن مغيره مخزومى و عمرو بن عاص بن وائل سهمى گسيل داشتند و دستورهاى خود را به آن دو دادند و گفتند: پيش از آنكه در مورد مسلمانان با نجاشى سخن بگوييد هديه هر يك از سردارانش را بدهيد. آن دو پيش نجاشى آمدند در حالى كه ما در كشور نجاشى در بهترين خانه و كنار بهترين همسايه بوديم. هيچيك از سرداران نجاشى باقى نماند مگر آنكه پيش از آن كه با نجاشى سخن گويند به او هديه يى دادند و سپس به آنان گفتند: گروهى از غلامان سفله ما كه از دين قوم خود بريده اند و به آيين شما هم نگرويده اند و خود آيين تازه يى كه ما و شما آنرا نمى شناسيم آورده اند به كشور پادشاه گريخته اند، اشراف قوم ايشان ما را به حضور پادشاه فرستاده اند تا ايشان را برگردانيم. هنگامى كه با پادشاه در مورد برگرداندن ايشان گفتگو كرديم شما به پادشاه پيشنهاد كنيد آنان را به ما تسليم كند و با آنان گفتگو نكند، به هر حال اقوام اين گروه بر آنان و عيب و نقص ايشان آگاهترند. سرداران گفتند: آرى همينگونه خواهيم كرد. عبد الله بن ابى ربيعة و عمرو عاص هداياى پادشاه را تقديم داشتند كه از ايشان پذيرفت. سپس با او سخن گفتند و چنين اظهار داشتند: پادشاها گروهى از غلامان سفله ما كه از آيين قوم خود گسيخته و به آيين تو هم در نيامده اند و خود آيينى تازه پديد آورده اند كه ما و تو آن را نمى شناسيم به كشور تو گريخته اند. اينك اشراف قوم ما كه پدران و عموها و خويشاوندان آنان اند ما را به حضورت گسيل داشته اند تا آنان را برگردانيم و آنان به احوال و معايب اين گروه و آنچه از ايشان ديده اند داناترند. ام سلمه مى گويد: هيچ چيز در نظر عبد الله بن ابى ربيعه و عمرو عاص بدتر از اين نبود كه نجاشى سخن مسلمانان را بشنود. در اين هنگام سرداران و ويژگان نجاشى كه بر گرد او بودند گفتند: اى پادشاه اين دو راست مى گويند، قوم آنان بر اين گروه و معايب ايشان آگاهترند. مناسب است پادشاه آنان را به اين دو بسپارد تا پيش قوم خود و كشورشان ببرند. پادشاه خشمگين شد و گفت: هرگز خداوند چنين نخواهد آنان را به اين دو تسليم نمى كنم و هرگز حمايت خود را از قومى كه به من پناه آورده و در سرزمين من جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 328 فرود آمده اند و مرا بر ديگران برگزيده اند بر نمى دارم تا آنكه آنان را بخواهم و از ايشان درباره آنچه اين دو مى گويند بپرسم، اگر همچنان بودند كه اين دو مى گويند آنانرا به ايشان مى سپرم و پيش قوم خودشان برمى گردانم و اگر جز اين بودند آنانرا حمايت مى كنم و تا هنگامى كه در همسايگى و پناه من باشند با آنان به نيكى رفتار خواهم كرد. ام سلمه مى گويد: نجاشى به ياران رسول خدا (ص) پيام داد و ايشان را فراخواند. چون فرستاده نجاشى پيش ايشان آمد، جمع شدند و به يكديگر گفتند: چون پيش اين مرد برويم چه مى گوييد گفتند: به خدا سوگند، همان چيزى را كه مى دانيم و پيامبرمان، كه درود خدا بر او باد، به ما فرمان داده است خواهيم گفت، هر چه پيش آيد. هنگامى كه آنان پيش نجاشى آمدند او اسقفهاى خود را فراخوانده بود و ايشان كتابهاى خود را گشوده و برگرد او نشسته بودند، نجاشى از ياران پيامبر (ص) پرسيد: اين آيين كه شما داريد و از آيين قوم خود دورى گزيده ايد و در آيين من و آيين هيچيك از اين ملت ها هم در نيامده ايد چيست؟ ام سلمه مى گويد: كسى كه با نجاشى گفتگو كرد جعفر بن ابى طالب بود كه به او چنين گفت: پادشاها ما قومى بوديم در جاهليت كه بتها را پرستش مى كرديم و گوشت مردار مى خورديم و مرتكب كارهاى ناپسند مى شديم، پيوند خويشاوندى را مى گسيختيم و حقوق همسايگى و پناهندگى را به فراموشى مى سپرديم، نيرومند ما ناتوان ما را مى خورد و بر اين حال بوديم تا آنكه خداى عز و جل براى ما پيامبرى از ميان خودمان مبعوث فرمود كه نسب و راستى و امانت و پاكدامنى او را مى شناسيم، او ما را فراخواند تا خداوند يكتا را پرستش كنيم و معتقد به توحيد شويم و آنچه را كه خود و پدران ما غير از خدا پرستش مى كرديم، يعنى سنگها و بت ها را، از خدايى خود خلع كنيم، و ما را به راست گفتارى و پرداخت امانت و رعايت پيوند خويشاوندى و حسن همجوارى و خوددارى از كارهاى حرام و ريختن خون ها فرمان داده است و ما از ديگر كارهاى ناپسند و سخن زور گفتن و خوردن مال يتيم و تهمت زدن به زنان شوهردار پاكدامن نهى فرموده است و فرمان داده است تا خداوند يكتا را پرستش كنيم و نمازگزاريم و زكات بدهيم و روزه بگيريم. ام سلمه مى گويد: سپس جعفر تمام امور اسلام را بيان كرد و گفت: ما پيامبر خود را تصديق كرديم و به او ايمان آورديم و در آنچه كه از سوى خدا آورده بود از او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 329 پيروى كرديم و خداوند يكتا را پرستش كرديم و هيچ چيز را شريك و انباز او قرار نمى دهيم و آنچه را بر ما حرام فرموده است حرام مى دانيم و آنچه را حلال فرموده است حلال مى دانيم. در اين حال قوم ما بر ما ستم كردند و ما را شكنجه دادند و خواستند ما را فريب دهند و از دين خود به پرستش بتها و از بندگى نسبت به خدا به بندگى آنها بازگردانند و همان كارهاى پليد را كه در گذشته روا مى داشتيم روا داريم، و چون بر ما چيره بودند و سخت گرفتند و ستم روا داشتند و ميان ما و انجام مراسم دينى مانع شدند، به سرزمين تو آمديم و ترا بر ديگران برگزيديم و راغب شديم تا در پناه و همسايگى تو قرار گيريم و پادشاها، اميدواريم كه در پيشگاه تو بر ما ستم نشود. نجاشى به جعفر گفت: آيا چيزى از كتابى كه پيامبرتان آورده است همراه دارى؟ جعفر گفت: آرى. گفت: براى من بخوان. جعفر آيات نخستين سوره مريم را خواند. نجاشى چندان گريست كه ريش او خيس شد، اسقفهاى او هم چندان گريستند كه ريشهايشان خيس شد آنگاه نجاشى گفت: به خدا سوگند اين سخن و آنچه موسى آورده است از يك چراغ سرچشمه مى گيرد، به خدا سوگند شما را به آنان تسليم نمى كنم. ام سلمه گويد: چون مسلمانان و آن قوم از پيش نجاشى بيرون رفتند، عمرو عاص گفت: به خدا سوگند فردا در حضور نجاشى عيبى بر آنان خواهم گرفت كه همه را ريشه كن سازد. عبد الله بن ابى ربيعه كه از عمرو عاص با پرواتر بود گفت: اين كار را مكن بر فرض كه آنان با ما مخالفت كرده اند حق خويشاوندى دارند. عمرو عاص گفت: به خدا سوگند فردا به نجاشى خواهم گفت كه مسلمانان در مورد عيسى بن مريم اعتقاد دارند كه بنده يى از بندگان خداوند است، صبح روز بعد عمرو عاص پيش نجاشى رفت و گفت: پادشاها اين قوم درباره عيسى بن مريم سخن عجيب مى گويند آنان را احضار كن و بپرس كه چه مى گويند. نجاشى كسى را فرستاد و مسلمانان را احضار كرد. ام سلمه مى گويد: اين بار هم چون فرستاده نجاشى آمد و مسلمانان جمع شدند به يكديگر گفتند: اگر در مورد عيسى (ع) از شما بپرسد چه مى گوييد؟ جعفر بن ابى طالب گفت: به خدا سوگند همان چيز را مى گوييم كه خداوند عز و جل فرموده است و پيامبر ما بيان كرده است، هر چه مى خواهد بشود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 330 چون پيش نجاشى رفتند به آنان گفت: شما درباره عيسى بن مريم چه مى گوييد و چه اعتقادى داريد؟ جعفر گفت: مى گوييم كه او بنده و فرستاده و روح خدا و كلمه الهى است كه آنرا به مريم عذراء كه از جهان دل كنده بود القا فرموده است. در اين هنگام نجاشى دست به زمين برد و خراشه چوبى را برداشت و گفت: ميان عيسى بن مريم و آنچه جعفر گفت به اندازه اين خراشه چوب تفاوت نيست. ام سلمه مى گويد: هنگامى كه جعفر آن سخن را گفت سرداران نجاشى همهمه كردند و نجاشى به آنان گفت: هر چند شما همهمه و هياهو كنيد آنگاه نجاشى به مسلمانان گفت: برويد كه شما در كشور من در كمال امن و آسايش خواهيد بود و سه بار گفت: هر كس شما را دشنام دهد زيان خواهد كرد. دوست نمى دارم در قبال آزار رساندن به يكى از شما كوهى از طلا داشته باشم. سپس گفت: هداياى آن دو نفر را كه براى من آورده اند به خودشان برگردانيد كه مرا نيازى به آن نيست. به خدا سوگند، خداوند آن گاه كه پادشاهى مرا به من برگرداند از من رشوه نگرفت و از گفتار مردم درباره من اطاعت نفرمود كه من اينك رشوه بگيرم و سخن مردم را در مورد ايشان اطاعت كنم. ام سلمه مى گويد: آن دو مرد با زشتى و در حالى كه خواسته ايشان برآورده نشده بود از پيش نجاشى برگشتند و ما با بهترين حال و در بهترين جايگاه و همراه بهترين همسايه باقى مانديم. به خدا سوگند در همان حال بوديم كه مردى از حبشه براى ستيز با نجاشى و گرفتن پادشاهى از او قيام كرد و با لشكرى آنجا آمد. گويد: نجاشى به مقابله او رفت و رود نيل ميان آن دو بود. ياران پيامبر (ص) گفتند: كدام مرد آماده است برود و از آوردگاه براى ما خبرى آورد؟ زبير بن عوام كه از جوانترين مسلمانان بود گفت: من اين كار را انجام مى دهم. براى او مشگى را پر باد كردند و آنرا زير سينه اش قرار داديم و او شنا كنان از رود نيل گذشت و بر ساحل ديگر نيل رفت و در معركه حاضر شد. ما دعا مى كرديم تا خداوند نجاشى را بر دشمن خود پيروز و بر كشور خويش مسلط فرمايد، و ترس و اندوهى به آن بزرگى هرگز بر ما نرسيده بود كه اگر آن مرد بر نجاشى پيروز شود حق ما را آن چنان كه او مى شناخت نشناسد. در همان حال كه ما منتظر سرانجام كار بوديم ناگاه زبير در حالى كه جامه خويش را تكان مى داد ظاهر شد و مى گفت: هان مژده دهيد كه نجاشى پيروز شد و خداوند دشمن او را نابود ساخت. به خدا سوگند، براى خود چنان شادى يى به خاطر نداريم، و خداوند دشمن او را نابود و او را بر سرزمين خود مسلط كرد و حكومت حبشه براى نجاشى استوار شد. و ما پيش او در بهترين حال بوديم تا آن گاه كه به مكه و حضور پيامبر (ص) برگشتيم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 331 از عبد الله بن جعفر بن محمد عليه السلام روايت شده كه گفته است عمرو عاص نسبت به عموى ما جعفر بن ابى طالب در سرزمين حبشه در حضور نجاشى و بسيارى از رعيت او انواع كيد و مكر را معمول داشت و خداوند به لطف خويش آنها را از او برطرف فرمود. عمرو، جعفر را به قتل و دزدى و زناكارى متهم كرد. اما هيچيك از اين عيوب به او نمى چسبيد كه مردم حبشه پاكى و پاكيزگى و عبادت و پارسايى و چهره پيامبرى را در او مى ديدند، و چون شمشير اتهام او از صفات پاكيزه جعفر كندى گرفت عمرو، زهرى فراهم ساخت و در خوراك جعفر آميخت و خداوند گربه يى را فرستاد كه آن ظرف غذا را در همان حال كه جعفر دست دراز كرده بود تا از آن بخورد باژگونه كرد و چون گربه اندكى از آن خورد همان دم مرد و حيله و مكر عمرو عاص براى جعفر روشن شد و پس از آن در خانه عمرو غذا نخورد. آرى پسر شتر كش و قصاب همواره دشمن خاندان ما بوده است. كار عمرو عاص در جنگ صفين: داستان عمرو در جنگ صفين و اينكه براى محفوظ ماندن از حمله على (ع) خود را بر زمين افكند و عورت خود را برهنه و آشكار ساخت چنان معروف است كه هر كس در سيره و به خصوص درباره جنگ صفين كتابى نوشته آن را آورده است. نصر بن مزاحم در كتاب صفين مى گويد: محمد بن اسحاق، از عبد الله بن-  ابى عمرو و از عبد الرحمان بن حاطب نقل مى كرد كه عمرو بن عاص از دشمنان حارث بن نضر خثعمى بود كه از ياران على عليه السلام بود، و همه شجاعان و سواركاران جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 332 شام از على (ع) مى ترسيدند كه با شجاعت خويش دلهاى آنانرا پر از بيم كرده بود و همه آنان از اقدام به جنگ با او خوددارى مى كردند، عمرو در كمتر مجلسى مى نشست كه در آن از حارث بن نضر خثعمى بدگويى نكند و بر او عيب نگيرد و حارث اين ابيات را سرود. «گويا عمرو تا هنگامى كه با على در جنگ روياروى نشود بدگويى درباره حارث را رها نمى كند. على شمشير خود را بر دوش راست خويش مى نهد و شجاعان و سواركاران را چيزى به حساب نمى آورد...» اين اشعار شايع شد و چون به اطلاع عمرو رسيد سوگند خورد كه با على جنگ خواهد كرد اگر چه هزار بار بميرد. و چون صفها مقابل يكديگر قرار گرفت عمرو با نيزه خود به على حمله برد، على عليه السلام با شمشير كشيده و نيزه آماده حمله كرد و چون نزديك عمرو رسيد اسب خود را برانگيخت تا او را فروگيرد، عمرو خود را از اسب درافكند و در حالى كه پاى خود را بلند كرده بود عورت خود را آشكار ساخت. على (ع) چهره از او برگرداند و بر او پشت كرد و مردم اين كار را از مكارم اخلاقى و سرورى على دانستند و همواره به آن مثل مى زدند. نصر بن مزاحم مى گويد: محمد بن اسحاق برايم نقل كرد و گفت: يكى از شبهاى جنگ صفين، عمرو بن عاص و عتبة بن ابى سفيان و وليد بن عقبة و مروان بن حكم و عبد الله بن عامر و ابن طلحة الطلحات خزاعى نزد معاويه جمع شدند. عتبة گفت: كار ما و على بسيار عجيب است هيچ كدام از ما نيست مگر آنكه او به دست على داغدار و مصيبت زده شده است. اما در مورد خود من، على جد مادرى ام، عتبة بن ربيعه و برادرم حنظله را در جنگ بدر به دست خويش كشته است و در ريختن خون عمويم شيبه هم شريك بوده است. اما تو اى وليد پدرت را اعدام كرده است، و تو اى پسر عامر پدرت را كشته است و لباسهاى رزم عموميت را درآورده است، و تو اى پسر طلحه پدرت را در جنگ جمل كشته و برادرانت را يتيم ساخته است و اما تو اى مروان، چنانى كه آن شاعر سروده است: «علباء از چنگ ايشان در حالى كه آب دهان خود را فرو مى برد گريخت.آرى اگر او را به چنگ مى آوردند كشته شده بود». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 333 معاويه گفت: اين سخنان اقرار [به ستم كشيدن ] است غيرتمندان كجايند؟ مروان پرسيد: كدام غيرتمندان را مى خواهى. گفت: غيرتمندانى كه على را با نيزه هاى خود فرو كوبند. مروان گفت: اى معاويه به خدا سوگند، ترا چنين مى بينم كه ژاژ مى خايى يا شوخى مى كنى، و چنين مى بينم كه وجود ما بر تو سنگينى مى كند. ابن عقبه هم چنين سرود: «معاوية بن حرب به ما مى گويد: آيا ميان شما كسى نيست كه خون هدر شده را [با كوشش ] مطالبه كند و با نيزه بر ابو الحسن على حمله برد...» تا آنجا كه با تمسخر مى گويد: «فقط عمرو عاص به او حمله كرد كه او را هم بيضه هايش حفظ كرد در حالى كه دلش از بيم على مى تپيد». عمرو عاص خشمگين شد و گفت: اگر وليد در سخن خود راست مى گويد با على روياروى شود يا جايى كه صداى او را بشنود بايستيد، و ابيات زير را سرود: «وليد موضوع فراخواندن على را به جنگ به ياد من مى آورد، سخن گفتن او هم آكنده از بيم است. هرگاه رويارويى هاى او را قريش به خاطر مى آورد از ترس او قلب استوار و محكم به لرزه مى آيد. بنابراين، معاوية بن حرب و وليد كجا مى توانند با او روياروى شوند...». ابو عمر بن عبد البر در كتاب الاستيعاب ضمن شرح حال بسر بن ارطاة مى نويسد: بسر از دلاوران سركش و در جنگ صفين همراه معاويه بود. معاويه به او فرمان داد با على عليه السلام جنگ كند و به او گفت: شنيده ام آرزوى رويارويى با على دارى، اگر خداوندت بر او چيره گرداند و او را از پاى درآورى بر خير دنيا و آخرت دست خواهى يافت. و همواره او را بر آن كار تشجيع و تشويق مى كرد، تا آنكه بسر در جنگ على را ديد و آهنگ او كرد و روياروى قرار گرفتند. على عليه السلام او را بر زمين افكند و بسر همان كارى را كه عمرو عاص كرده بود انجام داد و عورت خود را برهنه و آشكار كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 334 ابن عبد البر مى گويد: كلبى هم در كتاب خود درباره اخبار صفين اين موضوع را آورده است كه بسر بن ارطاة روز جنگ صفين به مبارزه على عليه السلام رفت و على بر او نيزه يى زد او را بر زمين افكند، بسر عورت خود را برابر او برهنه كرد و على دست از او برداشت همان گونه كه از عمرو عاص دست برداشته بود. گويد: شعرا را درباره عمرو عاص و بسر بن ارطاة در اين مورد اشعارى است كه در جاى خود مذكور است. از جمله ابن كلبى و مدائنى اشعار حارث بن نضر خثعمى را كه دشمن عمرو عاص و بسر بن ارطاة بوده است آورده اند كه چنين سروده است: «آيا هر روز بايد سواركار و شجاعى براى تو كارزار كند كه عورتش ميان گرد و غبار و مردم آشكار باشد على (ع) سرنيزه خود را از او باز مى دارد و معاويه در خلوت مى خندد. ديروز از عمرو چنان كارى سر زد و سر خود را پوشاند و عورت بسر هم همانگونه آشكار شد. به عمرو و به بسر بگوييد آيا به جان خود مهلت نمى دهيد پس دوباره با شير ژيان روياروى مشويد...». واقدى روايت مى كند و مى گويد: معاويه پس از آنكه به حكومت رسيد به عمرو عاص گفت: اى ابا عبد الله تو را نمى بينم مگر اينكه خنده ام مى گيرد. عمرو پرسيد: به چه سبب گفت: آن روزى را به خاطر مى آورم كه در جنگ صفين ابو تراب بر تو حمله كرد و تو از ترس سرنيزه او خود را بد نام كردى و عورت خود را براى او آشكار ساختى. عمرو گفت من از تو بيشتر خنده ام مى گيرد زيرا روزى را به ياد مى آورم كه على (ع) ترا به مبارزه دعوت كرد، نفست بند آمد و زبانت در دهانت از حركت باز ماند آب دهانت در گلويت گير كرده بود و دست و پايت مى لرزيد و چيزهايى از تو آشكار شد كه خوش نمى دارم براى تو بازگو كنم. معاويه گفت: همه اين سخنان كه گفتى نبود و چگونه ممكن است اين چنين باشد و حال آنكه افراد قبيله عك و اشعرى ها از من پاسدارى مى كردند عمرو عاص گفت: خودت به خوبى مى دانى آنچه من گفتم كمتر از آن است كه بر سرت آمد و به قول خودت در عين حال كه اشعريها و عكى ها از تو پاسدارى مى كردند گرفتار چنان حالى شدى. پس اگر درآوردگاه مقابل او قرار مى گرفتى حال تو چگونه بود؟ معاويه گفت: اى ابا عبد الله از شوخى صرف نظر كن و به جد سخن بگوييم در ترس و فرار از على بر هيچكس ننگ و عارى نيست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 335 سخنى درباره اسلام آوردن عمرو عاص: محمد بن اسحاق در كتاب المغازى درباره چگونگى مسلمان شدن عمرو عاص چنين مى گويد: زيد بن ابى حبيب از راشد-  وابسته حبيب بن ابى اوس ثقفى-  از حبيب بن ابى اوس براى من نقل كرد كه مى گفته است: عمرو بن عاص با زبان خودش براى من چنين گفت: چون از جنگ خندق برگشتيم، گروهى از مردان قريش را كه با من هم رأى بودند و سخن مرا مى شنودند جمع كردم و به آنان گفتم: به خدا سوگند من مى بينم كه كار محمد (ص) به گونه شگفت انگيزى بالا مى گيرد [و فرمان او بر همه فرمانها برترى مى جويد] من فكرى كرده ام، رأى شما در آن باره چيست گفتند: چه انديشيده اى گفتم: چنين مصلحت مى بينم كه به نجاشى ملحق شويم و پيش او بمانيم، اگر محمد بر قوم خود چيره شود پيش نجاشى مى مانيم كه زير دست و فرمانبردار بودن از او براى ما خوشتر و بهتر از اين است كه زير دست محمد باشيم و اگر قوم ما بر محمد چيره شوند ما كسانى هستيم كه ايشان ما را مى شناسند و از آنان جز خير به ما نمى رسد: گفتند: اين رأى پسنديده يى است. گفتم: بنابراين، چيزهايى فراهم آوريد كه به نجاشى هديه دهيم و بهترين چيزى كه از سرزمين ما براى او هديه مى بردند پوست و چرم دباغى شده بود. براى او پوست بسيارى فراهم آورديم و سپس از مكه بيرون آمديم و نزد او رفتيم و به خدا سوگند، همان وقت كه ما پيش او بوديم عمرو بن اميه ضمرى كه فرستاده رسول خدا (ص) نزد نجاشى بود رسيد. پيامبر او را در مورد كارهاى جعفر بن ابى طالب و يارانش گسيل فرموده بود. عمرو مى گويد: عمرو بن اميه پيش نجاشى رفت و چون بيرون آمد به ياران خود گفتم: اين عمرو بن اميه است اگر من نزد نجاشى بروم و از او بخواهم تا عمرو را در اختيار من بگذارد و من گردنش را بزنم قريش متوجه خواهد شد كه من از سوى ايشان چه كار مهمى را انجام داده و فرستاده محمد (ص) را كشته ام. پيش نجاشى رفتيم و براى او سجده كردم. گفت: خوش آمدى دوست من، آيا از سرزمين خودت چيزى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 336 براى من آورده اى گفتم: پادشاها آرى براى تو پوست فراوانى هديه آورده ام در همين حال هداياى خود را پيشكش كردم كه پسنديد و اظهار خشنودى كرد. سپس به او گفتم: پادشاها هم اكنون مردى را ديدم كه از حضور تو بيرون رفت او فرستاده مردى است كه دشمن ماست او را در اختيار من بگذار تا بكشمش زيرا گروهى از اشراف و برگزيدگان ما را كشته است. پادشاه چنان خشمگين شد كه دست فرازآورد و چنان بر بينى خود كوفت كه پنداشتم آنرا شكست و من از بيم اگر زمين دهان مى گشاد وارد آن مى شدم. سپس گفتم: اى پادشاه به خدا سوگند اگر احتمال مى دادم كه اين موضوع را خوش نمى دارى هرگز از تو چنين تقاضايى نمى كردم. گفت: آيا از من مى خواهى فرستاده مردى را كه ناموس اكبر [جبرئيل ] همان گونه كه بر موسى وارد شد بر او نيز درآمد به تو بسپارم تا او را بكشى گفتم: پادشاها آيا او اين چنين است گفت: آرى به خدا-  سوگند. اينك واى بر تو، از من بشنو و از او پيروى كن كه به خدا سوگند او بر حق است و بدون شك بر هر كس با او مخالفت كند پيروز مى شود همان گونه كه موسى بر فرعون و سپاهيان او پيروز شد. گفتم: تو از من براى او به اسلام بيعت بگير. نجاشى دست دراز كرد و من با او به مسلمانى بيعت كردم و براى اينكه به حضور پيامبر برسم بيرون آمدم. چون به مدينه رسيدم هنگامى به حضور رسول خدا رفتم كه خالد بن وليد، همسفرم در آن راه، مسلمان شده بود. گفتم: اى رسول خدا با تو بيعت مى كنم به شرط آنكه گناهان گذشته مرا بيامرزى و سخنى از گناهان آينده خود نگفتم. فرمود: اى عمرو بيعت كن كه اسلام آنچه را پيش از آن بوده مى پوشاند و محو مى كند و هجرت هم آنچه را پيش از آن بوده است محو مى كند. من با پيامبر بيعت كردم و مسلمان شدم. فرستادن پيامبر (ص)، عمرو عاص را به سريه «ذات السلاسل»: گفته شده است: عمرو عاص در فاصله ميان حديبيه و جنگ خيبر مسلمان شده و حال آنكه همان سخن اول صحيحتر است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 337 ابن عبد البر مى گويد: پيامبر (ص) عمرو عاص را همراه سيصد تن به منطقه ذات السلاسل كه از سرزمينهاى قضاعه است گسيل فرمود. مادر عاص بن وائل از افراد قبيله بلى بود و پيامبر (ص) به همين سبب عمرو عاص را به مناطق سكونت قبايل بلى و عذره گسيل داشت تا از آنان دلجويى كند و آنان را به اسلام فراخواند. عمرو حركت كرد و چون كنار يكى از آبهاى قبيله جذام كه نامش سلاسل بود-  و به همين سبب اين سريه را هم سريه ذات السلاسل مى گويند-  رسيد ترسيد و براى پيامبر (ص) نامه يى نوشت و از ايشان يارى خواست. پيامبر (ص) گروهى را كه در آن دويست اسب سوار و مردم شريف و با سابقه از مهاجران و انصار بودند و از جمله ابو بكر و عمر هم شركت داشتند به يارى او فرستاد و ابو عبيدة بن جراح را امير ايشان قرار داد. اين گروه چون پيش عمرو رسيدند، عمرو گفت: من فرمانده شمايم و شما نيروى امدادى من هستيد. ابو عبيده گفت: چنين نيست، من فرمانده كسانى هستم كه همراه من اند و تو فرمانده كسانى هستى كه همراه تو هستند. عمرو نپذيرفت. ابو عبيده گفت: پيامبر (ص) به من سفارش فرمود و گفت: چون پيش عمرو رسيدى از يكديگر اطاعت كنيد و اختلاف و ستيز مكنيد. اينك اگر تو با من مخالفت كنى من از تو اطاعت مى كنم. عمرو گفت: من با تو مخالفت خواهم كرد. ابو عبيده فرماندهى را به او سپرد و همراه لشكر پشت سر عمرو نماز گزارد و عمرو عاص بر همه آنان كه پانصد تن بودند امير بود. فرماندهى و حكومتهاى عمرو عاص به روزگار پيامبر و خلفاء: ابن عبد البر مى گويد: سپس رسول خدا (ص) او را بر عمان ولايت داد و او تا هنگام رحلت پيامبر (ص) بر عمان حكومت داشت و از كارگزاران عمر و عثمان و معاويه هم بوده است. عمر بن خطاب پس از مرگ يزيد بن ابى سفيان او را بر فلسطين و اردن گماشت و معاويه را بر دمشق و بعلبك و بلقاء و سعيد بن عامر بن خذيم را بر حمص ولايت داد. و سپس تمام حكومت شام را به معاويه سپرد و به عمرو بن-  عاص نامه نوشت كه به مصر حركت كند. او به مصر رفت و آن را گشود و تا هنگامى كه عمر مرد عمرو عاص حاكم مصر بود. عثمان حدود چهار سال عمرو را بر حكومت مصر باقى گذاشت و سپس او را عزل كرد و عبد الله بن سعد عامرى را بر آن گماشت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 338 ابن عبد البر مى گويد: عمرو عاص براى مردم اسكندريه مدعى شد كه پيمانى را كه با آنان بسته بود شكسته اند و قصد آن شهر كرد و با مردم جنگ كرد و آن را گشود. جنگجويان ايشان را كشت و زن و فرزندشان را به اسيرى گرفت. عثمان كه پيمان شكنى مردم اسكندريه را صحيح نمى دانست بر عمرو عاص خشم گرفت و فرمان داد اسيرانى را كه از دهكده ها به اسيرى گرفته بودند برگردانند و عمرو را از حكومت مصر عزل كرد و عبد الله بن سعد بن ابى سرح عامرى را بر مصر گماشت و اين كار آغاز كدورت ميان عثمان و عمرو عاص بود، و چون ميان آنان شر و بدى پا گرفت، عمرو در فلسطين با خاندان خود گوشه نشينى اختيار كرد. او گاهى به مدينه مى آمد و چون حكومت معاويه بر شام استقرار يافت، پس از اعلان رأى داوران در حكميت، عمرو را به مصر فرستاد. او مصر را گشود و همواره همانجا بود تا آنكه در سال چهل و سوم هجرت در حالى كه امير مصر بود درگذشت. مرگ او را در سالهاى چهل و دو، چهل و هشت و پنجاه و يك هجرى نيز نقل كرده اند. ابن عبد البر مى گويد: صحيح آن است كه او به سال چهل و سوم روز عيد فطر در گذشته است و نود ساله بوده است. او را در «مقطم» كه كنار «سفح» است به خاك سپردند. پسرش عبد الله نخست بر جنازه او نماز گزارد و سپس برگشت و همراه مردم نماز عيد فطر گزارد. معاويه نخست عبد الله بن عمرو را به جاى پدرش به ولايت مصر گماشت سپس او را عزل كرد و برادر خود عتبة بن ابى سفيان را به جاى او منصوب كرد. ابن عبد البر مى گويد: عمرو عاص از سواركاران و دليران قريش در دوره جاهلى و مشهور بود. او شاعرى بود كه شعر نيكو مى سرود و يكى از افراد زيرك و معروف به تيز هوشى و زرنگى بود. عمر بن خطاب هرگاه مردى را از لحاظ عقل و رأى ضعيف مى ديد مى گفت: گواهى مى دهم كه خداى تو و خالق عمرو عاص يكى است. مقصودش اين بود كه خداوند خالق اضداد است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 339 نمونه هايى از گفتار عمرو عاص: من [ابن ابى الحديد] از كتابهاى مختلف كلمات حكمت آميزى را كه منسوب به عمرو عاص است و پسنديده ام اينجا نقل مى كنم و من فضل هيچ فاضلى را انكار نمى كنم هر چند دين او در نظرم ناپسند باشد. از جمله سخنان او اين است: سه چيز است كه از آن به ستوه نمى آيم، همنشين من تا هنگامى كه سخن و مقصودم را بفهمد، جامه ام تا هنگامى كه مرا بپوشاند، مركوبم تا هنگامى كه بار مرا حمل كند. او در صفين به عبد الله بن عباس گفت: اين كار كه ما و شما در آن گرفتار آمديم نخستين گرفتارى نيست كه پيش آمده است و مى بينى كه كار ما و شما به كجا كشيده است و اين جنگ براى ما زندگى و شكيبايى باقى نگذاشته است. ما نمى گوييم اى كاش جنگ برگردد، بلكه مى گوييم كاش اصلا وجود نمى داشت. اينك در آنچه باقى مانده است غير از آنچه گذشته است رفتار كن كه تو پس از على سالار و همه كاره اين موضوعى، و بايد فرماندهى مطاع يا فرمانبرى مطيع و جنگجويى امين بود و تو همانى. و چون معاويه پيراهن عثمان را بر منبر شام نصب كرد و مردم شام اطراف آن مى گريستند معاويه گفت: قصد دارم آن را براى هميشه بر منبر باقى بگذارم. عمرو به او گفت: اين پيراهن يوسف نيست و اگر مردم بر آن مدتى طولانى بنگرند اندك اندك از سبب آن جستجو مى كنند و بر امورى آگاه مى شوند كه تو خوش نمى دارى بر آن آگاه شوند، ولى گاه گاهى با نشان دادن آن پيراهن سوز و گدازشان را دامن بزن. و گفته است: هرگاه راز خود را به كسى بگويم و آنرا آشكار سازد ملامتش نمى كنم زيرا خودم به ملامت از او سزاوارترم كه سينه خودم در نگهدارى آن از سينه او تنگتر و كم حوصله تر بوده است. و گفته است: عاقل آن كسى نيست كه خير را از شر بشناسد، بلكه عاقل كسى است كه از دو شر آنرا كه بهتر است تشخيص دهد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 340 روزى عمر بن خطاب به همنشينان خود كه عمرو عاص هم ميان ايشان بود گفت: بهترين چيزها چيست هر يك از ايشان هر چه در نظرش بود گفت. عمر گفت: اى عمرو تو چه مى گويى گفت: «در سختى ها پايدارى و استوارى كن كه سپرى خواهد شد». عمرو عاص به عايشه گفت: دوست مى داشتم كه تو در جنگ جمل كشته شوى. عايشه گفت: اى بى پدر، به چه سبب گفت: به مرگ خود مرده بودى و به بهشت مى رفتى و ما كشته شدن ترا بزرگترين سرزنش براى على بن ابى طالب عليه السلام قرار مى داديم. به پسرانش گفت: پسرانم دانش كسب كنيد كه اگر بى نياز باشيد مايه زيور شماست و اگر فقير شويد مال خواهد بود. و از سخنان اوست: امير دادگر بهتر از باران پيوسته است و شير دژم بهتر از پادشاه ستمگر است و پادشاه ستمگر بهتر از فتنه يى است كه ادامه يابد. لغزش مرد چون استخوانى شكسته است كه درست مى شود ولى لغزش زبان هيچ چيز باقى نمى گذارد و رها نمى كند. و آن كس را كه عقل نيست آسوده است. عمر براى عمرو عاص نامه نوشت و از او درباره دريا نوردى و كشتى پرسيد. او نوشت: پديده بزرگى است كه خلقى ناتوان بر آن سوار مى شوند، همچون كرمهايى بر چوب ميان غرق شدن و نجات يافتن. عمرو عاص به عثمان در حالى كه بر منبر خطبه مى خواند گفت: اى عثمان تو بر اين امت نهايت سختى و كار را بار كردى، پس انحراف تو ايشان را از راه راست منحرف كرد اينك يا معتدل شو يا از كار بر كنار رو. و از سخنان عمرو عاص است كه از كريم و بزرگوار چون گرسنه شود و از فرومايه چون سير شود بر حذر باش و بترس كه بزرگوار چون گرسنه بماند حمله مى كند و فرومايه چون سير شود حمله مى كند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 341 و از سخنان اوست كه ناتوانى با سستى گرد آمد، حاصل آن دو پشيمانى بود و ترس با تنبلى درآميخت، حاصل آن دو محروميت و نوميدى بود. عبد الله بن عباس روايت مى كند و مى گويد: هنگامى كه عمرو عاص محتضر شده بود پيش او رفتم و گفتم: اى ابا عبد الله، همواره مى گفتى دوست دارم عاقلى را در حال مرگ ببينم و از او بپرسم خويشتن را چگونه مى يابى گفت: خود را چنان مى بينم كه گويى آسمان بر زمين چسبيده و من ميان آن دو قرار گرفته ام و خود را چنان احساس مى كنم كه گويى از سوراخ سوزنى تنفس مى كنم. عمرو عاص سپس گفت: پروردگارا، هر چه مى خواهى چندان از من بگير كه راضى شوى. سپس دستهاى خود را برافراشت و عرضه داشت: پروردگارا فرمان دادى، سرپيچى كرديم و از كارهايى منع فرمودى و مرتكب آن شديم. خدايا نه بى گناهم كه پوزش بخواهم و نه تاب و ياراى انتقام دارم ولى به هر حال پروردگارى جز خداوند نيست و همين سخنان را تكرار مى كرد تا جان داد. ابو عمر بن عبد البر در كتاب الاستيعاب اين خبر را چنين آورده است كه چون مرگ عمرو عاص فرا رسيد گفت: خداوندا فرمانم دادى فرمان نبردم، از امورى مرا نهى فرمودى، خوددارى نكردم. آن گاه دست خويش را بر گردن خود و جايى كه غل را قرار مى دهند نهاد و عرضه داشت، نه بى گناهم كه پوزش بخواهم و نه ياراى انتقام دارم. اينك سركش نيستم بلكه آمرزشخواهم، خدايى جز تو نيست، و همين كلمات را تكرار مى كرد تا درگذشت. ابن عبد البر مى گويد: خلف بن قاسم، از حسن بن رشيق، از طحاوى، از مزنى، از شافعى نقل مى كرد كه مى گفته است: ابن عباس در بيمارى مرگ عمرو عاص به عيادت او رفت و بر او سلام كرد و گفت: اى ابا عبد الله، چگونه اى گفت: چنانم كه مى بينم اندكى از امور دنيايى خود را اصلاح كردم و بسيارى از دين خود را تباه ساختم. اگر آنچه را اصلاح كردم تباه كرده بودم و آنچه را تباه كرده ام اصلاح كرده بودم بدون ترديد رستگار مى شدم. اينك اگر طلب و جستجو برايم سود بخش بود چنان مى كردم و اگر امكان گريز و در آن نجات من فراهم مى بود مى گريختم، ولى اكنون چون كسى هستم كه ميان آسمان و زمين گرفتار تنگى نفس باشد نه با دستهاى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 342 خود مى توانم خود را بالا كشم و نه مى توانم پاى بر زمين نهم. اينك اى برادر زاده، مرا پندى ده تا از آن بهره مند گردم. ابن عباس گفت: اى ابا عبد الله، هيهات كه برادر زاده ات برادرت شد [برادر زاده ات نيز چون تو گرفتار است ]، اگر چه نمى خواهى پوسيده و فرسوده شوى خواهى شد وانگهى كسى را كه مقيم است چگونه مى توان فرمان به كوچ داد. عمرو عاص گفت: اينك كه به هشتاد و چند سالگى رسيده ام مرا از رحمت خداى من نااميد مى سازى پروردگارا ابن عباس مرا از رحمت تو نااميد مى سازد، از من چندان بگير تا راضى شوى. ابن عباس گفت: اى ابا عبد الله، هيهات كه تو همه چيز را نو و تازه گرفتى و اينك كهنه و فرسوده مى بخشى عمرو گفت: اى ابن عباس، ميان من و تو چيست كه هر سخنى مى گويم نقيض آنرا مى گويى؟ همچنين ابن عبد البر در كتاب الاستيعاب از قول رجالى كه ايشان را نام برده و بر شمرده است مى گويد: چون مرگ عمرو عاص فرا رسيد پسرش عبد الله كه او را در حال گريستن ديد گفت: چرا مى گريى آيا از ترس مرگ مى گريى گفت: نه به خدا سوگند كه از بيم پس از آن مى گريم. عبد الله به او گفت: تو در كار خير بودى و شروع به يادآورى مصاحبت او با رسول خدا (ص) و فتوح شام كرد. عمرو گفت: بهتر از اين را نگفتى و آن گواهى دادن به كلمه لا اله الا اللّه است. عمرو عاص سپس گفت: من در سه حال بودم و خويشتن را در هر سه مرحله نيك مى شناسم، در آغاز كافر و از همه مردم نسبت به پيامبر (ص) سختگيرتر بودم و اگر در آن حال مى مردم دوزخ براى من واجب بود، پس از آن همينكه با پيامبر بيعت كردم از همه مردم بيشتر از او آزرم داشتم، آن چنان كه هيچ گاه چشم بر چهره او ندوختم و اگر در آن حال مى مردم مردم مى گفتند: خوشا به حال عمرو كه ايمان آورد و بر كار خير بود و در بهترين احوال مرد و او را به بهشت خواهند برد. پس از آن براى حكومت و قدرت و امور ديگر سرگرم شدم و نمى دانم آيا به سود من بوده است يا به زيانم. بهر حال چون درگذشتم هيچ زنى بر من نگريد و هيچ نوحه سرايى از پى من حركت نكند و كنار گور من مشعل و چراغى نياوريد، كفن مرا استوار بر من ببنديد كه با من مخاصمه خواهد شد و بر من با شدت خاك بريزيد كه پهلوى راست من سزاوارتر از پهلوى چپ من نيست و برگور من هيچ چوب و سنگى قرار مدهيد و چون مرا زير خاك پنهان كرديد به اندازه كشتن يك شتر و قطعه قطعه كردن گوشت آن كنار گورم بنشينيد تا با شما انس بگيرم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 343 اگر بگويى: ياران معتزلى تو در مورد عمرو عاص چه مى گويند؟ مى گويم آنان نسبت به هر كس كه در جنگ صفين حضور داشته و با على (ع) جنگ كرده است همان گونه حكم مى كنند كه بر ستمگرى كه بر امام عادل خروج كرده باشد. و مذهب و اعتقاد آنها [معتزلى ها] در مورد كسى كه مرتكب گناه كبيره شود و توبه نكند معلوم است. و اگر بگويى در اين اخبارى كه نقل كردى چيزى كه دليل بر توبه او باشد وجود ندارد نظير اين سخن او كه «پروردگارا سركش نيستم بلكه آمرزشخواهم» و «خدايا هر چه مى خواهى از من بگير تا راضى شوى» و اين گفتار او كه «پروردگارا فرمان دادى سرپيچى كردم و نهى فرمودى و مرتكب آن كار شدم» و آيا اين سخنان اعتراف به گناه و پشيمانى و به معنى توبه نيست مى گويم: اين گفتار خداوند متعال كه مى فرمايد «براى آنانى كه گناهان را تا هنگامى كه مرگ يكى از ايشان فرا مى رسد انجام مى دهد و آنگاه مى گويد هم اكنون توبه مى كنم، توبه يى نخواهد بود» مانع آن است كه اين گونه سخنان توبه باشد، وانگهى شرطها و اركان توبه معلوم است و اين اعتراف و اظهار تأسف ارزشى ندارد و توبه شمرده نمى شود. شيخ ما ابو عبد الله مى گويد: نخستين كسانى كه اعتقاد به ارجاء محض پيدا كردند معاويه و عمرو عاص بودند كه به باطل مى پنداشتند معصيت در صورتى كه مرتكب آن ايمان داشته باشد زيانى نمى رساند و به همين سبب معاويه در پاسخ كسى كه به او گفت: با كسى جنگ كردى و عملى را مرتكب شدى كه خود مى دانى. گفت: من به اين گفتار خداوند وثوق كردم كه فرموده است: «همانا خداوند همه گناهان را مى آمرزد»، سخن عمرو عاص هم به پسر خود كه گفته است: «مهمتر از آن را كه شهادت دادن به لا اله الا الله است رها كرده اى» به همين معنى اشاره دارد. اما اين سخن عمرو عاص كه درباره على السلام به مردم شام گفته است «در او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 344 نوعى شوخى است» و خواسته با اين سخن نزد شاميان بر على عيب بگيرد، اصل اين سخن را عمر بن خطاب گفته است و او از عمر گرفته است و دشمنان على-  عليه السلام آن را دستاويز طعنه زدن و عيب شمردن كرده اند. ابو العباس احمد بن يحيى ثعلب در كتاب الامالى چنين آورده است: عبد الله بن-  عباس نزد عمر بود عمر چنان آه سرد و نفس بلندى كشيد كه ابن عباس مى گفته است پنداشتم دنده هاى عمر از هم جدا شد. گويد: به او گفتم: اى امير المومنين، موجب اين آه و نفس عميق اندوهى شديد بود. گفت: اى ابن عباس به خدا سوگند كه چنين است. من انديشيدم و نمى دانم پس از خودم خلافت را در چه كسى قرار دهم. عمر سپس به من گفت: گويا تو دوست خود [على عليه السلام ] را شايسته خلافت مى دانى گفتم: با توجه به جهاد و سابقه و قرابت و علم او چه چيز مانع اوست؟ گفت: راست گفتى ولى او مردى است شوخ. گفتم: چرا از طلحه غافلى؟ گفت: او مردى است كه به انگشت قطع شده خود مى نازد. گفتم: عبد الرحمان بن عوف چگونه است گفت مردى ناتوان است كه اگر حكومت به او برسد انگشتر و مهر خود را در دست زنش قرار مى دهد. گفتم: زبير چگونه است؟ گفت مردى بدخو و ممسك كه كنار بقيع براى يك من گندم درگير مى شود و چانه مى زند. گفتم: سعد بن ابى وقاص چگونه است گفت: فقط مردى سواركار و جنگجو است. گفتم: پس عثمان چگونه است؟ عمر چند بار گفت: اوه، اوه، و سپس گفت: به خدا قسم اگر او عهده دار خلافت شود فرزندان ابى معيط را برگردن مردم سوار مى كند سپس اعراب بر او مى شورند و او را مى كشند. سپس گفت اى ابن عباس براى اين كار شايسته نيست مگر مردى استوار كه كمتر فريب بخورد و او را در كار خدا سرزنش سرزنش كننده باز ندارد، بدون خشونت، استوار و بدون سستى، ملايم و بدون اسراف، بخشنده و بدون افراط، ممسك باشد. ابن عباس مى گويد اينها صفات خود عمر بود. سپس روى به من كرد و گفت: سزاوارترين كسى كه مردم را بر كتاب خدا و سنت پيامبرشان وادار خواهد كرد دوست تو-  على عليه السلام-  است و به خدا سوگند اگر او عهده دار خلافت شود ايشان را به راه روشن و راست وادار خواهد كرد. و بدان هر كس كه داراى اخلاق مخصوصى است فضيلت را جز در همان خوى نمى بيند. مگر نمى بينى مردى كه بخيل است فضيلت را در امساك مى بيند شخص جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 345 بخيل مردم بخشنده و با گذشت را مورد سرزنش قرار مى دهد و آنان را به تبذير و گولى متهم مى كند. همچنين مرد بخشنده بر بخيلان خرده مى گيرد و آنان را به تنگ نظرى و بدگمانى و مال پرستى متهم مى كند. شخص ترسو چنين معتقد است كه فضيلت در ترس است و شجاعت را ناپسند و آنرا نابخردى و خود فريبى مى داند، همان گونه كه متنبى سروده است: «ترسوها مى پندارند ترس دور انديشى است و حال آنكه خدعه سرشت فرومايه است» از سوى ديگر شجاع هم بر ترسو خرده مى گيرد و او را به ناتوانى نسبت مى دهد و عقيده دارد كه ترس، مايه ذلت و زبونى است، و در همه خويهاى و سرشتهاى تقسيم شده ميان آدميان اين موضوع حاكم است و چون عمر شخص تندخو و خشن و سختگير و همواره ترشروى بود چنين پنداشته است كه همين اخلاق فضيلت است و خلاف آن نقص به شمار مى رود و حال آنكه اگر مردى خوشرو و آرام و نرم و داراى اخلاق ملايم بود معتقد مى بود كه همان اخلاق، فضيلت و خلاف آن منقصت است و اگر فرض كنيم كه اخلاق او در على عليه السلام و اخلاق على در او مى بود عمر در مورد على (ع) مى گفت «اگر اين تندخويى در او نمى بود». به نظر من عمر را در آنچه گفته است نبايد سرزنش كرد و نمى توان به او نسبت داد كه مى خواسته است بر على كينه توزى و خرده گيرى كند، بلكه او از اخلاق خودش خبر داده و چنين گمان مى كرده است كه خلافت شايسته نيست مگر براى مرد پرهيبتى كه به سختى از او بترسند. به اقتضاى همين خوى او در خلافت ابو بكر در همه امور و تصميمها و سياست و احوال ديگرش دخالت مى كرد زيرا در اخلاق ابو بكر نرمى و ملايمت نهفته بود. باز به اقتضاى همين خوى و خلق در موارد مختلف و متعدد به پيامبر (ص) پيشنهادهايى مى كرد. از جمله به كشتن گروهى كه كشتن ايشان را صلاح مى دانست اشاره مى كرد و چون پيامبر (ص) باقى نگهداشتن و اصلاح آنان را در نظر داشت هيچ گونه رايزنى عمر را كه از همين خوى او سرچشمه مى گرفت نمى پذيرفت. در جنگ بدر او پيشنهاد كشتن اسيران را داد و ابو بكر پيشنهاد فديه گرفتن را. و راى درست از عمر بود و قرآن بر موافقت نظر او نازل شد. اما در مورد ديگرى كه روز حديبيه بود عمر صلح را دوست نمى داشت و به جنگ عقيده داشت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 346 و حال آنكه قرآن مخالف و ضد نظر او نازل شد، و اين معلوم است كه همواره كشيدن و برهنه كردن شمشير به مصلحت نيست همان گونه كه همواره در غلاف نهادن شمشير صلاح نيست و سياست بر يك راه و روش نمى باشد و نمى تواند همواره فقط يك نظام داشته باشد. خلاصه مطلب اين است كه عمر هرگز قصد خرده گيرى بر على نداشته و على عليه السلام در نظرش داراى عيب و كاستى نبوده است. مگر نمى بينى كه در آخر همين خبر مى گويد: «شايسته ترين آنان كه اگر عهده دار خلافت شود آنان را بر كتاب خدا و سنت پيامبر وا مى دارد دوست تو است» و باز اين موضوع را تأكيد كرده و مى گويد: «اگر او عهده دار حكومت بر ايشان شود آنان را به راه رخشان و صراط مستقيم رهبرى مى كند» و اگر در گفتار خود خصومت و ستيزى مى داشت هرگز در پى سخن خود چنين نمى گفت. و تو هر گاه در احوال على عليه السلام به روزگار رسول خدا (ص) دقت كنى او را به راستى دور از اين خواهى ديد كه شوخى و مزاحى به او نسبت داده شود. زيرا در اين مورد هيچ مطلبى نه در كتابهاى شيعه نقل شده است و نه در كتابهاى اهل سنت و همچنين اگر به احوال او در دوره حكومت ابو بكر و عمر بنگرى، در كتابهاى سيره، حتى يك حديث نمى يابى كه بتوان در آن دليلى بر شوخى و مزاح او پيدا كرد و چگونه ممكن است نسبت به عمر اين گمان برده شود كه چيزى را كه هيچ دوست و دشمنى درباره على نقل نكرده است به او نسبت دهد و مقصود عمر خوش خلقى على عليه السلام بوده است نه هيچ چيز ديگر و عمر مى پنداشته است كه اين خوش خلقى موجب آن است كه اگر على عهده دار كار امت شود كار به ضعف و سستى منجر مى شود و عمر بنا بر خوى و سرشت خود مى پنداشت كه قوام حكومت بر سختى و تندخويى است. حال على عليه السلام به روزگار حكومت عثمان و روزگار حكومت خودش هم معلوم است كه از او هيچ گاه حالت شوخى و مزاحى كه بتوان كسى را با داشتن آن حال به شوخى و مزاح نسبت داد ديده نشده است. هر كس در كتابهاى سيره دقت كند راستى گفتار ما را مى شناسد و متوجه مى شود كه عمرو عاص اين سخن عمر را كه از آن قصد عيب و خرده گيرى نداشته گرفته است و آنرا عيب و منقصت شمرده و بر آن افزوده است كه: او بسيار شوخى مى كرده و اهل مزاح بوده و با زنان شوخى مى كرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 347 و حال آنكه به خدايى خدا سوگند كه على عليه السلام از همه مردم از اين كار دورتر بوده است و على كجا فرصت آن را داشته كه بر اين حال باشد وقت او همه اش در عبادت و نماز گزاردن و فتوى دادن و مباحث علمى و آمد و شد مردم به حضورش، براى فهميدن احكام و تفسير قرآن، سپرى مى شده است، تمام يا بيشتر روزهاى او در حال روزه دارى و تمام يا بيشتر شبهاى او به نماز گزاردن مى گذشته است. اين در هنگام صلح بوده است و به هنگام جنگ وقت او با شمشير كشيده و سنان آبديده و سوار شدن بر اسب و لشكر كشى و فرماندهى به تن خويش سپرى مى شده است و همانا چه نيكو و درست فرموده است كه «همانا ياد مرگ مرا از هر گونه لهو و لعب باز مى دارد». البته در مورد مرد خردمند شريفى كه دشمنانش نمى توانند عيبى بر او بگيرند و منقصتى براى او بشمارند ناچارند كوشش كنند كه نقطه ضعفى هر چند كوچك پيدا كنند و آن را بهانه سرزنش او قرار دهند و براى پيروان خود به آن متوسل شوند و همان را وسيله جدا ساختن و انحراف ايشان از او قرار دهند. مشركان و منافقان به روزگار زندگى پيامبر (ص) و پس از رحلت آن حضرت تا روزگار ما همينگونه رفتار كرده و مى كنند و چيزهايى به دروغ جعل مى كنند و امورى را از مطاعن و عيوب كه خداوند او را از آنها مبرى دانسته است به او نسبت مى دهند و خداوند سبحان در قبال اين ياوه سرايى ها همواره بر رفعت مقام و علو مرتبه پيامبر (ص) افزوده است. بنابراين جاى تعجب نيست كه عمرو عاص و دشمنان ديگر على عليه السلام او را به اين عيوب متهم كنند. هر كس تأمل كند مى فهمد كه آنان در عين حال ناخواسته و دانسته و ندانسته، بدين گونه در مدح و ثناى او كوشش كرده اند كه اگر عيب ديگرى از او مى يافتند آن را نقل مى كردند، و اگر امير المومنين تمام همت و كوشش خود را مبذول مى داشت كه دشمنان و سرزنش كنندگان خويش را از راهى كه نمى دانند مجاب فرمايد طريقى بهتر از اين نمى يافت و خداوند آنان را به اين كار واداشته است. آنان پنداشته اند از مقام على مى كاهند و حال آنكه شان او را و قدر و منزلتش را بيشتر و برتر ساخته اند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom