عَلَا بِحَوْلِهِ : بلند مرتبه است (از جميع ما سوا) زيرا قدرتش از همه برتر است. دَنَا بِطَوْلِهِ : خداوند با عطا و احسانش به همه موجودات نزديك است. الَازْل : تنگنا و سختى. سَوَابِغُ النِعَم : نعمتهاى كامل. اوَّلًا : قبل از هر چيز. إنْهَاءِ عُذْرِهِ : «انْهَاء» : بمعنى رساندن و ابلاغ است و «عذر» در اينجا كنايه از دلائل عقلى و نقلى است كه بعثت پيامبر اسلام (ص) را تأييد ميكند. النُّذُر : جمع «نذير»، اخبار بيم دهنده اى كه حاكى از سرنوشت بد گمراهان است.
دَنا بِطوله : نزديك شد با احسان و عطايش مانِح : بخشش كننده أزل : شدت و تنگى سَوابغ : چيزهاى كامل و عمومى، جمع سابغَة بادِى : ظاهر شونده إنهاء : بپايان رساندن
مترجم :
۱. شناخت صفات الهى ستايش خداوندى را سزاست، كه به قدرت، والا و برتر، و با عطا و بخشش نعمت ها به پديده ها نزديك است. اوست بخشنده تمام نعمت ها، و دفع كننده تمام بلاها و گرفتارى ها. او را مى ستايم در برابر مهربانى ها و نعمت هاى فراگيرش. به او ايمان مى آورم چون مبدأ هستى و آغاز كننده خلقت آشكار است. از او هدايت مى طلبم چون راهنماى نزديك است، و از او يارى مى طلبم كه توانا و پيروز است، و به او توكّل مى كنم چون تنها ياور و كفايت كننده است. و گواهى مى دهم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و فرستاده اوست. او را فرستاده تا فرمان هاى خدا را اجرا كند و بر مردم حجّت را تمام كرده، آنها را در برابر اعمال ناروا بترساند.
سپاس خداوندى را سزا است كه به قدرت و توانائى خود (به همه اشياء) غالب، و بفضل و احسانش (بهر چيز) نزديك است، بخشنده است هر فائده و سودى را، و دفع كننده هر بلاى بزرگ و سخت، بر احسانهاى پى در پى و نعمتهاى واسعه اش او را حمد مى نمايم، و باو ايمان مى آوردم (هستى و يكتا بودنش را يقين دارم) كه اوّل (و مبدا اشياء) و (هستى او بر همه) هويدا است. و از او راه هدايت را مى طلبم كه (بهمه) نزديك و راهنما است، و از او يارى مى جويم كه غالب و توانا است (كه هر شرّى را از من دور و هر خيرى را بمن برساند) و باو توكّل مى نمايم كه (مرا) كافى و ياور است. و گواهى مى دهم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله بنده و فرستاده او است، فرستاده است او را براى انجام امر و فرمانش، و تبليغ حجّت و دليلش، و ترساندن (معصيت كاران را) از عذابش پيش از روز رستخيز.
حمد خدايى را كه به قدرت خود برتر است و پيروز و به فضل و بخشايش خود بر همگان نزديك. بخشنده هر فايدتى است و دفع كننده هر سختى و بلايى است. سپاس مى گويم او را، به سبب بخششهاى عطوفت آميزش و نعمتهاى او كه همگان را از آن نصيب است. ايمان مى آورم به او، كه مبدأ همه چيزها و آغاز كننده آفرينش است و از او هدايت مى طلبم، كه هم نزديك است و هم راه نماينده. از او يارى مى خواهم، كه هم قاهر است و هم قادر و بر او توكل مى كنم، كه هم كفايت كننده است و هم يارى دهنده. و شهادت مى دهم، كه محمد (صلی الله علیه وآله) بنده و رسول اوست، او را فرستاده است تا فرمانهايش را روان دارد و حجت را بر همه تمام كند و مردمان را از عذاب او بترساند، پيش از آنكه روز رستاخيز فرا رسد.
ستايش مخصوص خداوندى است که با قدرتش برترى يافته و با نعمتش به بندگانش نزديک شده! خداوندى که بخشنده هر غنيمت و فضلى است و برطرف کننده هر بلا و مصيبتى! او را ستايش مى کنم بر کَرَم هاى پى در پى و نعمتهاى فراوانش، و به او ايمان مى آورم که مبدأ هستى است و ظاهر و آشکار است و از وى هدايت مى طلبم که نزديک و راهنما است، و از او يارى مى جويم که پيروز و توانا است، و بر او توکّل مى کنم که از ديگران بى نيازم کرده و يارى مى دهد. و گواهى مى دهم که محمد(صلى الله عليه وآله) بنده و فرستاده او است. او را فرستاد تا فرمانش را اجرا کند و اتمام حجّت نمايد و (بندگان را در برابر مخالفت فرمانش) بيم دهد.
سپاس خدايى را كه برتر است به قدرت و نزديك است از جهت عطا و نعمت، بخشنده غنيمت فزون از حاجت، و زداينده هر بلا و نكبت. او را سپاس گويم كه بخششهاى او از روى مهربانى است، و نعمتهاى او فراگير و همگانى. بدو ايمان دارم چه، از هر چيز پيش است -و هستى او به خويش است-، و از او راه مى جويم كه نزديك است و راهبر، و از او يارى مى خواهم كه تواناست و چيره گر، و بر او تكيه مى كنم كه بسنده است و ياور. و گواهى مى دهم كه محمّد (صلی الله علیه وآله)، بنده و فرستاده اوست. او را فرستاد براى روان ساختن فرمان، و بستن راه عذر -بر مردمان-، و بيم دادن از كيفر آن جهان.
حمد خداى را كه از همه چيز به قدرتش برتر، و به احسانش نزديك است، بخشنده هر سود و فضل، و بر طرف كننده هر بلاى عظيم و شدت است. او را بر كرم هاى پى در پى، و نعمت هاى فراوان و كاملش سپاس مى گويم، و به او ايمان مى آورم كه اول است و ابتدا كننده آفرينش، و از او هدايت مى خواهم كه نزديك است و هدايت كننده، و از او كمك مى طلبم كه غالب است و قوى، و به او اعتماد مى نمايم كه كفايت كننده است و ياور. و شهادت مى دهم كه محمد صلّى اللّه عليه و آله بنده و فرستاده اوست، كه او را براى اجراى فرمانش، و ابلاغ حجّتش، و ترساندن عاصيان از عذابش فرستاد.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )
پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 337-329
و من خطبة له عليه السّلام و هى الخطبة العجيبة وتسمّى «الغرّاء» و فيها نعوت الله جلّ شأنه، ثمّ الوصيّة بتقواه، ثمّ التنفير من الدنيا، ثمّ ما يلحق من دخول القيامة، ثمّ تنبيه الخلق إلى ما هم فيه من الأعراض، ثمّ فضله عليه السلام فى التذكير.اين خطبه خطبه شگفت انگيزى است و به نام خطبه «غرّاء» (درخشان) ناميده مى شود. در اين خطبه، صفات خداوند متعال بيان شده و سپس توصيه به تقوا و بعد برحذر داشتن از دنيا و سپس مسائلى مربوط به قيامت و بعد از آن آگاه ساختن مردم از آنچه در آن هستند از زرق و برق دنيا و سپس اشاره به برترى آن حضرت در شيوه تذكّر به مردم، آمده است.
خطبه در يك نگاه:«ابو نعيم اصفهانى» در «حلية الأَوْلياء» بخش مهمّى از اين خطبه را آورده و در سبب ورود آن از على عليه السلام چنين مى گويد: «آن حضرت جنازه مسلمانى را تشييع كردند، هنگامى كه او را در قبر گذاشتند، بازماندگانش صدا به ناله و شيون بلند كرده و گريستند، امام فرمود: «به خدا سوگند! اگر اينها آنچه را ميّتشان مشاهده مى كند ببينند، گريه بر او را فراموش خواهند كرد (و بر خود خواهند گريست!) به خدا سوگند! مرگ به سراغ يك يك از آنها مى آيد و كسى را باقى نمى گذارد» سپس حضرت (با توجّه به آمادگى گروه تشييع كننده در آن شرايط براى پذيرش اندرزهاى الهى) برخاست و اين خطبه را ايراد فرمود. (البته آنچه در حلية الاولياء آمده بخشى از اين خطبه است، ولى به نظر مى رسد كه او خطبه را تلخيص كرده است).»به هرحال، وضع خطبه نشان مى دهد كه امام عليه السلام به طور جدّى در مقام آماده ساختن دلها و بيدار كردن مردم بوده، و امام عليه السلام در بهترين و آماده ترين حالات قرار داشته كه خطبه اى به اين زيبايى و درخشندگى و پرمحتوايى بيان فرموده، كه يك دوره كامل درس انسان سازى است و كمتر كسى پيدا مى شود كه آن را به دقّت بررسى كند و عميقاً تحت تأثير واقع نشود؛ اين خطبه را مى توان به «دوازده» «2» بخش تقسيم كرد كه هركدام از آنها مكمّل ديگرى است:نخست، به حمد و ثناى الهى و بيان اوصاف جلال و جمال او مى پردازد تا ضمن رعايتِ ادب در سخن، دلها را به نورِ نام خدا، روشن و براى شنيدن اندرزها آماده سازد.در بخش دوّم، دعوت به تقواى الهى مى كند؛ تقوايى كه سرمايه اصلى انسان در زندگى مادّى و معنوى اوست.در سومين بخش، سخن از نكوهش دنياست؛ تا اين مانع بزرگ كه بر سر راه تقوا قرار دارد، از اين طريق برطرف گردد.در چهارمين بخش، سخن از معاد و عرصه محشر و صحنه هاى هول انگيز قيامت است، تا دلها براى پذيرش نصايح الهى آماده تر گردد.از آنجا كه شناخت هويّت انسان به اين امر كمك مى كند در پنجمين بخش، به اين معنا پرداخته و آغاز و انجام زندگى بشر را شرح مى دهد.در ششمين بخش، باز به مسأله تقوا بر مى گرددو اهميّت آن را يادآور مى شود.از آنجا كه توجّه به نعمت هاى الهى انسان را به سوى معرفةاللّه و شكر نعمت و اطاعت از او وا مى دارد. در هفتمين بخش، به قسمت مهمّى از اين نعمت ها كه سرتاپاى انسان را فرا گرفته، اشاره مى كند.در هشتمين بخش، به مواعظى مى پردازد كه دلها را بيدار و عقلها را هوشيار مى كند.در نهمين بخش، براى سومين بار به مسأله تقوا باز مى گردد و با تعبيرات جديدى اهميّت اين زاد و توشه بزرگِ سفرِ آخرت را شرح مى دهد.در دهمين بخش، تاريخچه فشرده و تكان دهنده اى پيرامون آفرينش انسان از آغاز جنين تا لحظه مرگ و حتّى پس از آن بيان مى دارد.در يازدهمين بخش، هشدار مى دهد كه بعد از مرگ نه راه بازگشتى وجود دارد و نه امكان تدارك آنچه از دست رفته است!و بالأخره در دوازدهمين و آخرين بخش، با اشاره به درسهاى عبرت انگيزى كه در تاريخ پيشينيان نهفته است به بيان حالات آنها پرداخته و تعبيرات تكان دهنده و بيدارگرى را مكمّل بيانات اين خطبه مى كند و به راستى چقدر گويا و پرمحتوا و عبرت آموز و بيدارگر است! به همين دليل، به گفته مرحوم «سيّد رضى» هنگامى كه امام عليه السلام اين خطبه را ايراد فرمود، بدنها به لرزه درآمد، اشكها سرازير و دلها ترسان و مضطرب گشت.
هم دور است و نزديک، هم بالا و پايين!
در نخستين بخشِ اين خطبه شريفه «غرّاء» امام(عليه السلام) حمد و ثناى الهى را به جا مى آورد و درود بر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى فرستد و هر يک را با اوصافى قرين مى سازد که عمق خاصّى به حمد و درود مى بخشد و لطايفى در اوصاف و صفات خدا و نَعت پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بيان مى فرمايد.
نخست خداوند را به خاطر چهار وصف از اوصافش مورد ستايش قرار مى دهد و مى گويد: «ستايش مخصوص خداوندى است، که با قدرتش برترى يافته و با نعمتش به بندگان نزديک شده، خداوندى که بخشنده هر غنيمت و فضلى است و برطرف کننده هر بلا و مصيبتى.» (الْحَمْدُ للهِ الَّذِي عَلاَ بِحَوْلِهِ(1)، وَ دَنَا بِطَوْلِهِ(2)، مَانِحِ(3) کُلِّ غَنِيمَة وَ فَضْل، وَ کَاشِفِ کُلِّ عَظِيمَة وَأَزْل(4)).
مى دانيم اوصافِ خدا، بر خلاف اوصاف محدود بندگان است; او هم قريب است و هم بعيد، هم ظاهر است و هم پنهان و هم داراى صفات ديگرى که به خاطر تضادّش دربندگان جمع نمى شود، ولى در ذات بى نهايت او جمع است.
امام(عليه السلام) در جمله اوّل اشاره به همين معنا مى کند، مى گويد: «خداوند بسيار بالاست و در عين حال بسيار نزديک است! بلندى مقام او به خاطر قدرت اوست و نزديکى او به خاطر نعمت و منّت اوست.»
و در دومين جمله، او را مبدأ برکات مى شمرد چه جنبه مثبت داشته باشد چه جنبه منفى; خدا را بخشنده هر غنيمت و فضلى مى داند و در عين حال برطرف کننده هر سختى و مصيبت و بلايى; و از کسى که آن همه قدرت و آن همه لطف و محبّت دارد، جز اين انتظار نيست; اين همان چيزى است که در قرآن مجيد به تعبير ديگرى آمده است: «وَ مَا بِکُمْ مِنْ نِعْمَة فَمِنَ اللّهِ ثُمَّ إِذَا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَروُنَ; آنچه از نعمت داريد از جانب خداست; و هنگامى که درد و رنجى به شما رسد، به درگاه او مى ناليد (و برطرف کننده هر درد و رنج اوست)».(5)
بديهى است غير از خداوند - به خاطر اينکه قدرتش محدود است - نه قادر به هرگونه فضل و بخششى است و نه توانا بر دفع هر بلا و مصيبتى! تنها ذات پاک خداست که با قدرت نامحدودش هرگونه توانى را دارد.
سپس به شرح اين نکته مى پردازد که، اين حمد و سپاس الهى به خاطر چيست؟ و به تعبير ديگر: در جمله هاى قبل، سخن از صفات بخشنده نعمت بود و در اينجا سخن از اوصاف خود نعمت است; مى فرمايد: «او را ستايش مى کنم بر کَرَم هاى پى درپى، و نعمت هاى فراوان او» (أَحْمَدُهُ عَلَى عَوَاطِفِ کَرَمِهِ، وَ سَوَابِغِ(6) نِعَمِهِ).
در واقع نعمت هاى الهى داراى اين دو وصف است: هم وسيع است و گسترده، و هم دائم و مستمرّ و پى در پى.
و اين هم نيست، جز به خاطر قدرت بى پايان و لطف بى انتهاى او که انسان را هميشه غرق نعمت هاى خود مى سازد و لحظه اى او را محروم نمى دارد.
سپس به دلايل ايمان به چنين خدايى پرداخته، مى فرمايد: «و به او ايمان مى آورم که مبدء هستى است و ظاهر و آشکار است، و از وى هدايت مى طلبم که نزديک و راهنماست، و از او يارى مى جويم که پيروز و تواناست، و بر او توکّل مى کنم که از ديگران بى نيازم کرده، و يارى مى دهد» (وَ أُومِنُ بِهِ أَوَّلاً بَادِياً(7)، وَأَسْتَهْدِيهِ قَرِيباً هَادِياً، وَأَسْتَعِينُهُ قَاهِراً قَادِراً، وَ أَتَوَکَّلُ عَلَيْهِ کَافِياً نَاصِراً).
در اين جمله هاى کوتاه و پرمعنا امام(عليه السلام) هر نکته اى را با دليل روشن، گويا و فشرده اى قرين ساخته; ايمان به او را به اين دليل مدَلَّل مى کند که او سرآغاز هستى و واجب الوجود و آثار عظمتش سراسر جهان هستى را فراگرفته است و هدايت را به اين دليل از او مى طلبد که او هم زمامِ هدايت بندگان را در کف گرفته و هم به آنها نزديک است و يارى را به اين دليل از او مى طلبد، که بر همه چيز قادر و توانا است و توکّل را به اين دليل بر ذات پاکش دارد، که او يار و ياورى است کفايت کننده!
و از آنجا که رکن دوم ايمان - بعد از اقرار به توحيد پروردگار - شهادت به نبوّت است، امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى افزايد: «و گواهى مى دهم که محمّد(صلى الله عليه وآله) بنده و فرستاده او است» (وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً- صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ- عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ).
سپس در يک عبارت کوتاه، وظايف سنگين نبوّت او را در سه جمله بيان مى فرمايد و مى گويد: «خداوند او را فرستاد تا فرمانش را اجرا کند، و اتمام حجّت نمايد، و (بندگان را در برابر مخالفت فرمانش) بيم دهد». (أَرْسَلَهُ لاِِنْفَاذِ أَمْرِهِ، وَإِنْهَاءِ عُذْرِهِ، وَ تَقْدِيمِ نُذُرِهِ(8)).
جمله اوّل، اشاره به قيام پيامبر(صلى الله عليه وآله) و دعوت مردم به سوى ايمان به خدا و جمله دوم، اشاره به اتمام حجّت از طريق ابلاغ دستورات پروردگار و ارائه دلايل و مدارک عقلى و معجزات، و جمله سوم، اشاره به بيان عذاب الهى در دنيا و آخرت جهت کسانى است که مخالفت فرمان حق مى کنند.(9)
* * *
پی نوشت:
1. «حَوْل» در اصل به معناى تغيير چيزى و جدا شدن آن از ديگرى است و «حائل» را بدين جهت حائل گويند که ميان دو چيز جدايى مى اندازد. اين واژه هنگامى که در مورد خداوند به کار مى رود، مفهومش اين است که او توانايى دارد هرگونه خطر و مانع را از بندگانش مرتفع سازد و ميان حوادث دردناک و آنها، مانع برقرار سازد. همين معنا در جمله: «لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللّهِ» آمده است که اشاره به اين حقيقت است :«براى رسيدن به هر مقصودى، نيروى محرّک و قدرت بر انجام کار، از ناحيه او است و برطرف کننده موانع نيز او مى باشد.»
2. «طَوْل» (بر وزن قول) به معناى نعمت است و از مادّه «طُول» (بر وزن نور) گرفته شده که امتداد چيزى را بيان مى کند و از آنجا که نعمتها، امتدادِ وجودىِ بخشنده نعمت است، اين واژه بر آن اطلاق شده است.
3. «مانح» از مادّه «منح» (بر وزن منع) در اصل به معناى بخشيدن شير و پشم و نوزادهاى حيوان، به کسى است; سپس به هرگونه بخششى اطلاق شده است به طورى که ارباب لغت مى گويند «منح» به معناى عطا است.
4. «اَزْل» (بر وزن بذل) در اصل به معناى تنگى است و سپس به هرگونه بلا و مصيبت و مشکلى اطلاق شده است. به دروغ نيز «اَزْل» گفته مى شود. در خطبه بالا، به معناى مصيبت و مشکلات است.
5. سوره نحل، آيه 53.
6. «سَوَابغ» جمع «سابغه» به معناى وسيع و کامل است.
7. «بادى» از مادّه «بَدْو» (بر وزن سرو) در اصل به معناى ظاهر شدن و آشکار گشتن است و به معناى سرآغاز نيز مى آيد. در خطبه بالا هر دو معنا مناسب است، چراکه خداوندهم سرآغاز هستى است و هم آثار وجودش ظاهر و آشکار است به گونه اى که پهنه زمين و آسمان را فراگرفته است.
8. «نُذُر» جمع «نذير» به معناى بيم دهنده است و در اينجا اشاره به آيات و اخبار الهى است که در آن نسبت به نافرمانى و عصيان هشدار داده شده است.
9. سند خطبه: مرحوم «سيّد رضى» در پايان اين خطبه تعبيرى دارد كه نشان مى دهد اين خطبه از خطبه هاى مشهور و معروف در ميان مردم بوده تا آنجا كه مردم نام خاصى بر اين خطبه نهادند، او مى گويد: «و من النّاس مَن يُسمّى هذه الخطبة« الغّراء». از كسانى كه به اين خطبه، قبل از «سيّد رضى» اشاره كرده اند «جاحظ» است كه خود قبل از «سيّد رضى» مى زيسته و از بعضى اساتيدش از يكى از فصحاى عرب به نام «جعفربن يحيى» نقل مى كند كه براى شرح دقايق فصاحت، به جمله هايى از اين خطبه شريفه استناد مى جسته؛ نويسنده «مصادر نهج البلاغه» مى گويد: «حسن بن شعبه» صاحب كتاب «تحف العقول» كه قبل از «سيّد رضى» مى زيسته است بخشهايى از اين خطبه را در كتاب خود (تحف العقول) آورده است. همچنين «آمُدى» و «ابونعيم اصفهانى» و «ابن اثير» در كتابهاى خود بخشهايى از آن را آورده اند. به هر حال اين خطبه، مشهورتر از آن است كه نيازى به بررسى اسناد داشته باشد.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 107 به بعد).
شرح علامه جعفریتفسیر نهج البلاغه، صفحه 13-1
«الحمد لله الذي علا بحوله و دنا بطوله» (سپاس مر خداي را است كه با قدرتش بر تمام هستي و بجريان انداختن آن، بالاتر از همهي كائنات و با احسان ربوبياش به همهي اشيا نزديك است)
با قدرتي اعلا فوق هستي، و با احساني ربوبي نزديك همهي اجزاي هستي است تو اي انسان، مخلوق آن خدائي كه قدرتش فوق قدرت توست و بالاتر از آن است كه جهان هستي با آنهمه نيروها و عظمتهايش توانائي برابري با كمترين نمودي از قدرت او را داشته باشد، مبادا در عالم پندار و خيال خود را بيرون از حيطهي قدرت او بداني و با احساس آزادي و اختياري كه در خويشتن ميبيني در صدد عرض وجود در مقابل آن قدرت برآئي- قدرتي كه با يك لحظه ارادهاش، با يك كلمهي كن (باش) جهان هستي را بوجود آورده است، لطف و احسان و كرم ربوبي او دربارهي كائنات به همان نزديكي است كه علم و احاطهي وجودي او بر همهي آن كائنات. حركت يك برگ ناچيز در درخت در موقع تحليل نهائي موجوديت آن، همان اندازه متكي به لطف و احسان و كرم او است كه همهي هستي. احساس اين حقيقت فقط احتياج به فهم اين مسئله دارد كه جزئي از ماده كجا و حركت كجا؟
اگر كسي به شناخت مسئلهي مزبور توفيق حاصل كند، قطعا بدانيد كه او تابش فروغ هستيآفرين را بر آن برگ درك كرده است. درست است كه ما وقتي دربارهي يك چيز بعنوان جزئي از يك كل مينگريم، نميتوانيم آن جز را نمايشگر كل تلقي كنيم، زيرا جز هر اندازه هم بزرگ بوده باشد، بالاخره در كل و كوچكتر از كل است، ولي مسئلهي شناخت واقعيت جز را نميتوان تابع اصل كل از جز بزرگتر است قرار داد، زيرا بر فرض دخالت همهي اجزا كل در هر يك از اجزا كه با همديگر در ارتباط تفاعلي بسر ميبرند، شناخت همهي ابعاد يك جز بدون شناخت كل، امكانپذير نيست و بهمين جهت است كه گفته شده است: «الكل ممثل في الجزء كما ان الجزء ممثل في الكل» (كل در جزء نمايان است، چنانكه جزء در كل) بنابراين، همان فروغ الهي كه بر كل هستي ميتابد، بر هر جزئي از آن نيز ميتابد. دريافت نزديكي خداوند بوسيلهي احسانهاي ربوبيش، آنچنان روشن و بديهي است كه فقط مردم در خود فرو رفته از درك آن ناتوانند. چه آسان است درك نزديكي خدا براي كسيكه از خويشتن بيرون آيد و نياز مطلق خود را به احسان كنندهي مطلق دريابد، و چه دشوار است براي كسيكه نتواند از خويشتن فارغ شود و همهي عوامل برطرف كنندهي نيازهاي وجودي خود را به توانائي و علم خويشتن مستند بدارد. آري، تا ما انسانها در خود فرو رفتهايم و از نياز مطلق خويشتن اطلاعي نداريم، هرگز از نعمت ديدار احسان كنندهي لطيف خود برخوردار نخواهيم گشت.
***
«مانح كل غنيمه و فضل و كاشف كل عظيمه و ازل» (بخشندهي هر سود و امتياز است و برطرف كنندهي هر حادثهي بزرگ و تنگناي حيات)
خدا است بخشندهي هر سود و امتياز و نفي كنندهي هر حادثهي بزرگ و تنگناهاي حيات «ازمة الامور طرا بيده والكل مستمده من مدده» (رشتههاي همهي امور عالم هستي بدست خدا است و همهي كائنات از قدرت مطلقهي خداوندي استمداد ميكنند)
اين احساس والا كه بخشندهي همهي امتيازات و منتفي كنندهي همهي رويدادهاي سخت و بزرگ و باز كنندهي همه تنگناهاي حيات خداوند جل و علا است، براي كسي كه توانائي فكري براي نفوذ به پشت رويدادها و صور و اشكال و روابط موجودات با يكديگر ندارد، قابل درك و فهم نيست. ولي خداوند ساختمان مادي و هويت روحي انساني و رابطهي ميان آن دو را چنان قرار داده است كه براي مدعيان ناتواني از داشتن احساس مزبور جاي عذري نگذاشته است. آن كدامين انسان معتدل و عاقل است كه با اندك توجه نفهمد كه تمامي حركات و سكنات و پديدههاي حياتي او در مجراي موجوديتش بدون آنكه از ذاتش بجوشند، بروز ميكنند و در زنجير حوادث هستي بجريان ميافتند، يعني اين ذات انسان نيست كه فاعل مطلق شئون حياتي خود بوده باشد. و فاعل مطلق آنها بجز در كارهاي اختياري كه از وي سرميزند خداوند است. حتي در كارهاي اختياري هم، آنچه كه ميتواند به فاعليت انسان مستند بوده باشد، نظاره و تسلط شخصيت او است به دو قطب مثبت و منفي كار كه حتي قدرت بر آن نظاره و تسلط هم مربوط به فاعليت خداوندي است، بلكه حتي ميدان كار و وسائل و قدرت نظاره و تسلط نيز در وجود آدمي از فعل خداوندي است.
وانگهي چگونگي ساختمان وجودي انسان كه بعضي از اشياء براي او سودبخش و امتياز است و بعضي ديگر ناگوار و ناخوشايند، مربوط به فاعليت خداوندي است. و با اين نظر كه تعبيه ساختمان وجودي انسان كه بتواند از سود و لذايذ و پيروزي بر دشواريها برخوردار شود مستند به فاعليت خداونديست لذا بايد گفت: خدا است كه بخشندهي هر سود و امتياز و منتفي كنندهي هر گونه رويدادهاي سخت و ناگوار است. از طرف ديگر كدامين لحظه از زندگي را ميتوان در نظر گرفت كه با نظر به ارتباط حيات با همهي اجزا و قوانين هستي لحظهي بعدي را با جبر و ضرورت قاطعانه دنبال خود بكشد و آن لحظه را چنان بسازد كه هر چيزي را كه بخواهد براي آن لحظه سودبخش بوده باشد؟! در اين مسئلهي بسيار بااهميت نبايد فريب رابطهي عليت را كه ما آنرا انتزاع نموده و تا اعماق سطوح هستي گسترش ميدهيم، بخوريم. آري، هيچ معلولي بدون علت در اين جهان هستي بوجود نميآيد، ولي علت چيست؟ آيا يك رودخانه كه آب در آن بجريان افتاده است، علت بوجود آورندهي آب است يا رودخانه گذرگاه آن است؟ حتما رودخانه گذرگاه آب است نه علت بوجود آورنده آن وانگهي عليت علتها يعني مثلا اينكه بايد نطفهي انسان حركت كند و انسان را توليد نمايد بكدامين عامل وابسته است.
***
«احمده علي عواطف كرمه و سوابغ نعمه و او من به اولا باديا و استهديه قريبا هاديا و استعينه قاهرا قادرا و اتوكل عليه كافيا ناصرا» (سپاسگزار خدا هستم بر عواطف كرم خداونديش و بر نعمتهاي كاملي كه بر ما عنايت فرموده است. ايمان به آن ذات اقدس ميآورم كه موجود اول و بيسابقه است و هدايت از او ميجويم كه به من نزديك است و هدايتم از او است. ياري از او ميطلبم كه پيروز مطلق است و قادر (علي الاطلاق) توكل به او مينمايم كه كفايت و ياري از او است).
ستايش مطلق شايستهي خدائيست كه در عواطف كرمش غوطهوريم. كسي كه با مشاهدهي آن همه عواطف و الطاف و مراحم خداوندي در صدد حمد و ستايش خداوندي برنميآيد، يا از هر گونه احساس خوب و بد و زشت و زيبا محروم است و قدرت تشخيص آنها را از دست داده است كه در نتيجه با يك من بياصل و قانون در اين دنيا زندگي ميكند و همهي مشاعر و تعقل و وجدان خود را مختل ساخته است و يا از يك زندگي كودكانهاي برخوردار است كه با ملايم و ناملايم و خوب و بد و زشت و زيبا روياروي قرار ميگيرد بدون اينكه عوامل و شرايط بوجود آمدن آنها را درك كند، مثلا هنگامي كه يك قاشق چايخوري حلوا بر كودك ميدهند، او بدون اينكه بفهمد آن قاشق چايخوري فلزي از حالت معدني چه مراحلي را سپري كرده است كه در آن لحظات ميان انگشتان مادر يا پدر به لبهايش رسيده است و همچنين بدون اينكه بداند مراحلي را كه آن حلوا پيموده است، چيست آنرا ميخورد. بالاتر از اينها كودك چه ميداند كه در درون مادر چه عواطفي و چه هدف گيريهائي موجب شده است كه آن مقدار حلوا را با آن قاشق به او ميخوراند و اگر كودك پس از خوردن آن استفراغ كند مادر به چه حالي خواهد افتاد و همينطور هنگاميكه كودك به طرف آتش ميرود كه با شعلههاي زيبايش بازي كند، هنگاميكه مادر با سرعت شديد بطرف او ميدود و او را بغل ميكند و از آتش دورش ميكند، نه تنها نميفهمد كه بركنار كردن او از شعلههاي آتش چه علتي دارد، بلكه با همهي سطوح روانيش احساس ناراحتي كرده و در فراق آن شعلههاي زيباي آتش كه ميتواند با اندك بيتوجهي همهي خانه و آنچه را كه در آنست خاكستر كند، گريههاي سوزان براه مياندازد، بلكه بالاتر از اين، هرگز كودك شعور آن را ندارد كه بفهمد انگشتان باردار عاطفي مادر از كدامين امواج دروني به حركت در ميآيند و اشك ديدگان او را پاك ميكنند. فقط يك انسانشناس ماهر است كه ميتواند بگويد عاطفهي مادري چه معني دارد، تازه فهم و معلومات آن انسانشناس هم از نفوذ به اعماق حيات انساني كه عاطفهي حيات بخش مادري نمودي از آن است، ناتوان ميباشد.
با نظر به اين مثال بسيار ساده ميتوانيم بفهميم آنانكه عواطف و الطاف و مراحم خداوندي را بجاي نميآورند و گمان ميكنند اين خوان گسترده در مقابل آنان و آنهمه نعمتهاي دروني مانند انديشه و تعقل و اراده و وجدان، پديدههائي هستند مانند قارچ از زمين ميرويند و در مقابل آنان تسليم و آمادهي برخورداري ميگردند و نميدانند كه:
هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد (حافظ)
اينگونه انسانهاي كودك مزاجند كه نزديكترين رابطهاي را كه با خدا دارند، درك نميكنند و در پايان كار ميگويند:
افسوس كه ايام جواني بگذشت سرمايهي عمر جاوداني بگذشت
تشنه به كنار جوي چندان خفتم كز جوي من آب زندگاني بگذشت
ممكن است بگوئيد: چنين چيزي ممكن نيست كه حقيقتي با انسان نزديكترين رابطه را داشته باشد، ولي انسان آن حقيقت را درك نكند و از آن برخوردار نگردد. براي تصديق امكان چنين چيزي، بلكه براي مشاهدهي رواج اين گونه دوري از نزديكترين حقايق، نه نيازي به فرا گرفتن هزاران مسئلهي انساني و فلسفهها و علوم ادبي دارد و نه احتياجي به تفكرات دشوار و طولاني، بلكه فقط زماني به مقدار يك چشم بهم زدن ميخواهد كه من خود را در نظر بياورد و ببيند كه با كمال نزديكي من به او، هرگز نه در فكر آن من است و نه دربارهي نزديكي من با خويشتن ميانديشد و نه براي پيدا كردن اصل و قانون من در اين زندگاني براه ميافتد!!
بنابراين، اين يك منطق قابل قبول نيست كه كساني كه از هدايت و ارشاد و الطاف خداوندي خود را محروم ميبينند، اين محروميت را به خدا حواله كنند. و بلكه با كمال بيفكري آنرا دليل نفي خداوندي تلقي كنند!! و بگويند: كو و كجا است آن خدا!! باز براي اثبات پوچي اين منطق راهي دور نرويم و به درون خويشتن مراجعه كنيم كه آن درون بر هر كسي كه بخواهد وارد شود، هميشه باز و بلامانع است. كساني كه نزديكي من را به خويشتن نميدانند و در نتيجه از سرمايههاي كلان آن كه فقط يكي از آنها عبارتست از حركت و تكاپو و آگاهي بر هستي، اطلاعي ندارند و قانوني براي من در اين زندگاني سراغ ندارند، آيا حق دارند اين محروميت اختياري را به من حواله كنند؟!! آيا حق دارند از اين جهالت مهلك نفي من را نتيجه بگيرند!!
مطلب ديگري در جملات مورد تفسير وجود دارد كه ميفرمايد: ياري از خدا ميطلبم كه پيروز مطلق است و قادر (علي الاطلاق) آري:
سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك تو به بالاتر نگر اي مرد نيك
كاين سبب را آن سبب آورد پيش بيسبب هرگز سبب كي شد ز خويش
آيا از موجودات جامد و نبات و جانداران ياري بطلبم؟ مگر اين موجودات خواستههاي مرا درك ميكنند تا خواستههايم را از آنها بخواهم؟! آيا خود آنها در مجراي قوانين جبري دنيا قرار نگرفتهاند؟
آري، قطعا چنين است. پس اين منم كه با انديشه و قدرت خدادادي در آنها تصرف ميكنم و به سود خود بهرهبرداري مينمايم. اين تصرف و بهرهبرداري اگر چه از جهت موجوديت قابل استفاده بودن، و ساختمان وجودي من و انديشه و اراده، در برخورداري از آن مواد مستند به خدا است، ولي آن مواد شايستهي ياري جستن و استمداد نيستند، زيرا كه آنها نه بر من آگاهي دارند و نه خواستههاي مرا ميفهمند و نه مالك حقيقي وجود خويشتن ميباشند كه با آگاهي و اختيار براي برآوردن خواستههاي من در اختيارم بگذارند و آنچه را كه از خويشتن بمن بدهند، قطعا از خودشان كم خواهد گشت. و اگر بخواهم ياري از انسانها بگيرم كه همنوع من هستند- دستگيري نتوان داشت توقع ز غريق كاهل دنيا همه درماندهتر از يكدگرند در ياري انسانها بيكديگر نيز همان اصل معاملهگري وجود دارد كه اگر چيزي بيكديگر بدهند، بدون اينكه خود را مديون بدانند، احساس ميكنند كه چيزي از آنها كم شده است و بايد عوض آنرا به دست بياورند مگر نشنيدهايد- آدمي خوارند اغلب مردمان از سلام عليكشان كم جو امان مگر كسانيكه به مقام تهذيب نفس رسيده و تخلق به اخلاقالله پيدا كردهاند، ياري اين اشخاص در حقيقت ياري خدا است، زيرا اين ياري دهندگان بخوبي ميدانند كه آنچه را ميدهند از خدا گرفتهاند، لذا خود را در آن عطا و بخششي كه انجام ميدهند، يك واسطه تلقي ميكنند كه با تهذيب نفس شايستگي آنرا بدست آوردهاند.
***
«و اشهد ان محمدا صلي الله عليه و آله عبده و رسوله ارسله لانفاذ امره و انها عذره و تقديم نذره» (و گواهي ميدهم كه محمد (صلی الله علیه وآله) بنده و فرستادهي او است. او را براي اجراي امر و ابلاغ نهائي حجت و ابراز تهديد به كيفرهايش فرستاد). نخست بندگي خداوند و سپس تحمل بار سنگين رسالت چون ز خود رستي همه برهان شدي چونكه گفتي بندهام سلطان شدي درست است كه رسالت يك امتياز موهبتي خاص است كه خداوند متعال در هر كس كه خود صلاح ببيند قرار ميدهد مطابق آيهي «الله اعلم حيث يجعل رسالته» (خداوند داناتر است كه رسالت خود را در چه كسي و چه موقعيتي قرار بدهد). با اينحال در انساني كه خداوند او را رسول قرار ميدهد شايستگي اخلاقي و روحاني بسيار والائي بايد وجود داشته باشد كه بتواند آن بار سنگين و مسئوليت فوقالعاده حساس را تحمل كند و به مقصد برساند. اين را ميدانيم كه:
دانهاي در صيدگاه عشق بيرخصت مچين كز بهشت آدم به يك تقصير بيرون ميكنند
اين آيات را بادقت بخوانيم كه خداوند متعال خطاب به پيامبر اكرم (ص) ميفرمايد: «والرجز فاهجر. و لاتمنن تستكثر. و لربك فاصبر» (اي پيامبر از هر گونه پليديها دور شو. و در رسالتت بكسي منت مگذار كه كار خود را زياد تلقي كني. و براي پروردگارت (در راه پروردگارت) شكيبا باش). بايد اي پيامبر، چنان درون خود را تصفيه كني كه هيچ گونه پليدي وارد درون تو نگردد. و هيچ منتي هم بر مردم مگذار، و اين حقيقت را بدان كه نعمت عظماي رسالت و قدرت اجراي آن، از مشيت من سرچشمه ميگيرد و انسانهائي كه تو بر آنان مبعوث شدهاي بندگان من هستند و براي آنان ذلت و خواري ناشي از منت را نميخواهم. منت و احساس فقط از آن من است و بس. «يا ايها المزمل. قم الليل الا قليلا. نصفه او انقص منه قليلا. أو زد عليه و رتل القران ترتيلا. انا سنلقي عليك قولا ثقيلا. ان ناشئه الليل هي اشد وطئا و اقوم قيلا. ان لك في النهار سبحا طويلا. واذكر اسم ربك و تبتل اليه تبتيلا» (اي پيچيده بر لباسش (يا اي در بر دارندهي لباس رسالت) شب را مگر اندكي براي نماز برپا خيز (و اگر نتوانستي) نصف شب يا مقداري كمتر از آن، براي نماز قيام كن. يا بيشتر از نصف به عبادت پروردگارت مشغول باش و قرآن را با كمال وضوح قرائت كن. ما سخن سنگيني بر تو القا خواهيم كرد. قطعا نماز شبانگاهي قلب را با گوش (با شنيدن سخن حق) بيشتر موافق و ملايم ميسازد و نماز شبانگاهي موجب استقامت و پايداري شديدتري در راه حق ميباشد. براي تو در هنگام روز تسبيح و ذكر طولاني است و به ذكر نام پروردگارت بپرداز و از همه چيز منقطع باش و با كمال اخلاص به خدا عبادت كن).
«فاستقم كما أمِرتَ» (استقامت بورز. آنچنانكه مامور شدهاي). اين آيات با بيانات مختلف ضرورت تحصيل شايستگي ماموريت رسالت را بوسيلهي امور زير گوشزد ميكند:
1- اجتناب و دوري از هر گونه پليديها. 2- و پرهيز از منت گذاردن. 3- و شكيبائي در راه خدا و تحمل هر گونه ناگواريها و سختيها. 4- شب بيداري و تهجد. 5- قرائت قرآن با كمال وضوح. 6- تسبيح و ذكر در روز. 7- همواره بياد خدا بودن. 8- گسيختن از ماسوي الله و با اخلاص كامل رو به بارگاه او بردن. 9- و بطور كلي استقامت در اجراي ماموريت.
اينست بعضي از اوصاف دروني شخصي كه شايستهي تحمل بار رسالت خداوندي ميباشد. پيامبران الهي مخصوصا پيامبر اسلام با كمال خلوص همهي اين اوصاف را بدست آورد، حتي آن حضرت در تحمل انواع رياضت و تهذيب بقدري تلاش كرد كه خداوند متعال او را مخاطب قرار داده فرمود: «طه. ما انزلنا عليك القران لتشقي». (طه، ما قرآن را براي تو نفرستاديم كه به مشقت بيفتي). او با اين رياضتها و تهذيبها توانست شايستگي وسيله بودن براي جريان وحي از خدا به سوي انسانها بوده باشد و كمترين انحراف از دستورات فوق از او سر نزد تا لياقت درجهي عالي رسالت گشت و مقام ختم نبوت را بدست آورد. هدف رسالت پيامبر اكرم (ص) اجراي اوامر خداوندي و مرتفع ساختن عذر انسانها در رسيدن به رشد و متوجه ساختن مردم به هشدارهاي الهي بود. اميرالمومنين (ع) در خطبهي اول هدفهاي ديگري را براي بعثت انبياء بيان فرموده است: (پيمان فطرت انسانها را بمرحلهي ادا و وفا درآورند و نعمتهاي فراموش شده را بيادشان بياورند. و گنجينههاي مخفي عقول آنان را برانگيزانند و به فعليت برسانند و آيات الهي را براي آنان تفسير كنند).
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 501-496
از خطبه هاى امام (ع) است كه به لحاظ بلاغت، تعجب انگيزى الفاظ و بلندى معنا و مفاهيم آن غرّاء ناميده شده است.
لغات:
حول: قوت، نيرو.
ازل: شدت.
فضل: عطيه، جود، بخششنُذر: ترساندن
شرح:
امام (ع) در نخستين بخش اين خطبه با بيان چهار صفت از صفات جلال حق به شرح زير او را مى ستايد.
1- خداوند متعال برترين رتبه را دارد: البتّه منظور از «علوّ مرتبه»، برترى در مكان نيست زيرا چنان كه در گذشته توضيح داديم حق تعالى از جسمانيّت منزّه و پاك است.
بدين جهت مقصود از «علوّ رتبه» برترين معقول است، به لحاظ اين كه مبدأ و فرجام همه چيز اوست بنا بر اين چنان كه در گذشته توضيح داده ايم، او برتر مطلقى است، كه بالاتر از او در وجود و كمال و شرف، رتبه اى نيست، و معناى نزديكى خداوند به اشيا با توجّه به قدرت و نيرومندى حق تعالى متصوّر است، چه اوست كه همه چيز را ايجاد كرده، روشن است كه صانع به صنع خود نزديك است.
2- خداوند به لحاظ جود و بخشش به همه موجودات نزديك است: دانسته شد كه معناى نزديكى حق تعالى به اشيا نزديكى مكانى نيست، بلكه نزديكى، امرى اعتبارى است، كه عقل ما از جهت نزديك بودن فيض و بخشش خداوند به موجودات و پذيرش نعمت از ناحيه آنها لحاظ مى كند، و گر نه چشم بينندگان او را در نمى يابد. آرى چون نعمت خداوند، در همه جا ظهور و بروز دارد، بخشش خداوندى را منشأ نزديكى به اشيا مى دانيم.
3- هر سود و فضيلتى را خداوند عطا مى كند.
4- همه مشكلات و سختيها را تنها او برطرف مى كند.
شماره سه و چهار از گفتار امام (ع) پيرامون صفات حق متعال اشاره به اين است، كه تمام نعمتهاى صادره بر خلق، مبدأ آن جود و رحمت خداوندى است چه نعمتهاى وجودى باشد، مانند تندرستى مال و منال، عقل و خرد و جز اينها چه عدمى، مانند رفع سختيها و مشكلات و... چنان كه حق تعالى خود نيز به اين حقيقت اشاره كرده و مى فرمايد: «وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ثُمَّ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ ثُمَّ إِذا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ».
و باز مى فرمايد: «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ».
***
قوله عليه السلام: «احمده» الى قوله «نعمه»
اين فراز از سخن امام (ع) شنوندگان را متوجّه دليل شايسته بودن خداوند براى حمد و سپاس كه همانا كرم و بخشندگى اوست مى كند. بعضى از دانشمندان گفته اند: كريم كسى است كه با قدرت عفو و به وعده اى كه داده است وفا مى كند و هرگاه چيزى را ببخشد، تا آخرين مرحله بخشش پيش مى رود. برايش مهم نيست كه چه مقدار و يا به چه كسى مى بخشد. اگر نيازمند به ديگرى متوسّل شود، خوشحال نيست، دوست مى دارد كه همگان عرض حاجت پيش او بياورند. اگر بر كسى سخت گيرى كند، زود صرف نظر مى كند. كسانى را كه به او پناه آورده، متوسّل شوند، ضايع نمى گذارد و آنها را از وسائل نيازمندى و واسطه بى نياز مى كند. هر كس صفات فوق را، بدون تطاهر و فى الحقيقه دارا باشد كريم مطلق است. البتّه جز خداوند متعال هيچ كس داراى اين خصوصيات نيست.
توضيح بيشتر در باره كريم بودن خدا به اين حقيقت باز مى گردد كه بخشش خير از جانب حق، بى هيچ بخل و منعى بر موجودات پذيراى فيض به اندازه استعدادشان جريان دارد. كرم خداوند، عبارت از نعمتها و آثار خيرى است كه متواليّا بر بندگان نزول مى يابد، و بخششهاى بى انتهايش، مدام و بى كم و كاست به سوى قبول كنندگان فيض سرازير است.
***
قوله عليه السلام: «و أومنَ به اوّلا باديا»
دو كلمه «اولا» و «باديا» در عبارت فوق به عنوان حال منصوبند، و بر مبدأ ايمان و آغاز آن دلالت دارند. يعنى به خداوند ايمان مى آورم كه نسبت به همه چيز اوليّت و مبدئيت دارد و دليل ايمان من اوليّت و مبدئيّت خداوند نسبت به همه چيز است (با توضيح فوق روشن شد كه اوليّت و مبدئيّت نسبت به ايمان امام (ع) در نظر گرفته شده است، چه اگر اوليّت را نسبت به ذات حق در نظر بگيريم او مبدأ تمام موجودات است. اين كه خداوند بادى است، يعنى در عقل به حسب جميع آثارش ظهور و تجلّى دارد، با وجودى كه مبدأ تمام موجودات نيز هست، پس به اين اعتبار در مرحله نخست بايد به او ايمان آورد و الهيّتش را تصديق كرد.)
***
قوله عليه السلام: «و استهديه قريبا هاديا»
معنى استهداى، طلب هدايت مى باشد و چون حق تعالى به همگان نزديك است از او درخواست هدايت مى شود. قرب حق بدين مفهوم است، كه پذيراى فضل خداوند به بخشش او نزديك است، و هدايت حق سبحانه تعالى، عبارت از دادن آگاهى به هر موجودى كه صاحب درك است، مى باشد، تا آنچه را شايستگى دريافتش دارد به زبان حال از خداوند بخواهد. با توضيح مطلب فوق، روشن شد كه به لحاظ اين دو صفت قريب-هادى خداوند، مبدئى است كه هدايت را بايد از او خواست.
***
قوله عليه السلام: «و أستعينه قاهرا قادرا»
مقصود از استعانت، زاد و توشه خواهى از خداوند است، تا چنان كه شايسته است از او فرمان ببريم و راه حق را بپيماييم.
قاهر كسى است كه در محدوده سلطه او و بر خلاف دستورش هيچ نفسى بر نمى آيد و تمام موجودات تحت فرمان و اراده او حقير و ناچيزند و در احاطه قدرت بى پايان وى قرار دارند.
قادر كسى است كه اگر بخواهد كارى را انجام مى دهد و اگر نخواهد ترك مى كند. چنان كه قبلا توضيح داده ايم از اين تعريف اختيار فهميده مى شود، نه جبر، يعنى چنان نيست كه لزوما كار مورد علاقه را انجام دهد، و يا امر غير مطلوب را لزوما ترك كند. از تعريف فوق دانسته شد، كه خداوند به اعتبار اين دو صفت «قاهر» و «قادر» مبدأ استعانت و يارى خواهى است.
***
قوله عليه السلام: «و أتوكّل عليه كافيا ناصرا»
توكّل: عبارت از اين است كه انسان در باره چيزهائى كه بدانها اميدوار و يا از آن خائف و ترسان است به غير اعتماد كند.
كافى: يكى از صفات خداوند است و به اعتبار آن كه به هر كدام از مخلوقاتش آنچه از منفعت و دفع ضرر كه استحقاق آن را داشته باشند عطا مى كند، او را كفايت كننده مى گويند. ناصر، يارى دهنده بندگان عليه دشمنان مى باشد، كه خداوند با افاضه هدايت و قوّت، خدا باوران را عليه كفّار به پيروزى مى رساند.
واضح است كه حق تعالى با دارا بودن اين صفات منشأ توكل بندگان است و انسانهاى مؤمن گشايش كار خود را به دست خداوند دانسته اند و امور خود را بدو وا مى گذارند.
***
قوله عليه السلام: «و أشهد أن محمدا عبده و رسوله...»
اين فراز از سخن امام (ع) در بيان اثبات رسالت و فوايد آن آمده است و سه ويژگى و خصوصيت را براى انبيا و بشرح زير ياد آور مى شوند.
1- پيامبران در برقرارى و اجراى فرمان الهى كوشش مى كنند. مراد از نافذ بودن، تأثيرگذارى دستور العمل آنها بر دل مردم است، كه سخن آنها را مى پذيرفتند، و به بندگى خود براى خداوند اقرار مى كردند.
2- با افعال و اقوال خود بهانه جويى را از دست خلق مى گرفتند. پيش از اين استعاره بودن اين سخن را نقل كرده توضيح داديم.
3- انبيا خلق را از عذاب خدا مى ترساندند، بدين توضيح كه انبياء قبل از آن كه انسانها در قيامت به ملاقات خدا بروند، براى اصلاح اعمال آنها انذار مى كنند، تا خلق را بر اطاعت خدا تشويق نمايند.
روشن است كه سه خصوصيّت فوق لازمه بعثت پيامبران است.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 342
و من خطبة له عليه السلام عجيبة و هى الثانية و الثمانون من المختار فى باب الخطب و شرحها في ضمن فصول و بعض فصولها مروىّ في البحار بتفاوت و اختلاف لما في الكتاب تطلع عليه عند الفراغ من شرح الخطبة في التّكملة الآتية فانتظر.الفصل الاول:الحمد للّه الّذي علا بحوله، و دنا بطوله، مانح كلّ غنيمة و فضل و كاشف كلّ عظيمة و أزل، أحمده على عواطف كرمه، و سوابغ نعمه، و أو من به أوّلا باديا، و استهديه قريبا هاديا، و استعينه قاهرا قادرا، و أتوكّل عليه كافيا ناصرا، و أشهد أنّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله عبده و رسوله، أرسله لإنفاذ أمره، و إنهاء عذره، و تقديم نذره. (12640- 12580)اللغة:(الحول) القوّة و (الطول) الفضل و السّعة و (منحه) أعطاه و (الأزل) بفتح الهمزة و سكون الزّاء المعجمة الشّدة و الضّيق و (عطفته) عطفا ثنّيته و (أسبع نعمه) عليكم أى أتمّه و (البادى) الظاهر و منه قوله تعالى: بادى الرّأى، أى ظاهره يقال بدا يبدو بدوا أى ظهر فهو باد أو من البداية مقابل النّهاية (و الانهاء) الابلاغ و (العذر) و (النّذر) فى قوله تعالى عذرا أو نذرا، أى حجة و تخويفا أو إعذارا و إنذارا، أى تخويفا و وعيدا.الاعراب:أولا و باديا إما منصوب على الظرفية فتكون متعلقا باو من و عليه فيكون
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 343
باديا من البدائة أى او من به ابتداء قبل كلّ شي ء أو منصوبان على الحالية من الضّمير في به فيكونان في المعنى و صفين للّه سبحانه، و هذا هو الأظهر من حيث السياق لأنّ المنصوبات السّتة بعدهما من أوصاف اللّه تعالى إلّا أنّ الأوّل أقرب من حيث المعنى فافهم و تأمل.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة له عليه السّلام كما ذكره السّيد من الخطب العجيبة مشتملة على نكات بديعة و مطالب أنيقة حسبما تعرف إليها الاشارة، و هذا الفصل منها مسوغ للثناء على اللّه سبحانه باعتبار نعوت جلاله و صفات كماله.فقوله (الحمد للّه الّذي علا بحوله) إشارة إلى علوّه عزّ و جلّ على كلّ شي ء لكن لا بالمعنى المتعارف في الخلق من الفوقية الحسيّة و الخيالية بل العلوّ بالغلبة و القهر و الاستعلاء بالقدرة و القوّة، و قوله (و دنا بطوله)إشارة إلى قربه من كلّ شي ء لكن لا بالمعنى المتعارف في الأجسام المتقارنة بل القرب بالفضل و السعة و الدنوّ بالاحسان و العطية.و قد قدّمنا الكلام في علوّه سبحانه و دنوّه بما لا مزيد عليه في شرح الفصل الخامس و السادس من فصول الخطبة الاولى، و في شرح الخطبة التاسعة و الأربعين أيضا، و لئن رجعت إلى ما حقّقناه هناك عرفت أن علوّه سبحانه على الأشياء لا ينافي قربه منها، و أنّ قربه بها لا ينافي بعده عنها، فهو تعالى في كمال علوّه على خلقه منهم قريب، و في منتهى قربه إلى الخلق عنهم بعيد.و هو سبحانه (مانح كلّ غنيمة و فضل و كاشف كلّ) داهية (عظيمة و أزل) لأنّ كلّ نعمة مبدئها وجوده، و كلّ عطية منشؤها كرمه وجوده، فهو منزل النّعم الجسام و منفس الكرب العظام، و هو الصّارف لطارق البلاء و الدافع للبأساء و الضرّاء و هو مجيب المضطرّ إذا دعاه و كاشف السوء عنه حين ناداه: «وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ثُمَّ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 344
ثُمَّ إِذا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ إِذا فَرِيقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ» «1». (أحمده على عواطف كرمه) و الكريم من أسمائه تعالى و هو الجواد المعطى الذى لا ينفد عطاؤه، و يفيض الخير عنه من غير بخل و منع على كلّ قابل بقدر قابليته، و عواطف كرمه سبحانه عبارة عن فيوضاته العائدة إلى العباد مرّة بعد اخرى و عن خيراته النازلة إليهم تترى فانه تعالى لا يفتقر عن كثرة العطاء و لا تعجز عن الجزاء، وجوده يعلو كلّ جواد و به جاد كلّ من جاد: «وَ مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ» «2». (و) نشكره على (سوابغ نعمه) أى نعمه التامة الكاملة و آلائه الظاهرة و الباطنة كما قال عزّ من قائل: «أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ» «3».قال الطبرسي: النعمة الظاهرة ما لا يمكنكم جحده من خلقكم و إحيائكم و إقداركم و خلق الشّهوة فيكم و غيرها من ضروب النعم، و الباطنة ما لا يعرفها إلّا من أمعن النظر فيها.و عن ابن عباس الباطنة مصالح الدين و الدنيا مما يعلمه اللّه و غاب عن العباد علمه.______________________________ (1) الآية فى سورة النحل. (2) اقتباس من الآية فى سورة لقمان. (3) فى سورة لقمان.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 345
و عنه قال سألت النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عنه فقال: يابن عباس أمّا ما ظهر فالاسلام و سوى اللّه من خلقك و ما أفاض عليك من الرزق، و أماما بطن فستر مساوي عملك و لم يفضحك به يابن عباس إنّ اللّه تعالى يقول ثلاثة جعلتهنّ للمؤمن و لم تكن له: صلاة المؤمنين عليه من بعد انقطاع عمله، و جعلت له ثلث ماله يكفر خطاياه، و الثالثة سترت مساوي عمله فلم افضحه بشي ء منه و لو أبديتها عليه لنبذه أهله فمن سواهم.و قيل الظاهرة تخفيف الشرائع و الباطنة الشفاعة و قيل الظاهرة نعم الدنيا و الباطنة نعم الآخرة و قيل الظاهرة ظهور الاسلام و النصر على الأعداء و الباطنة الامداد بالملائكة و قيل الظاهرة نعم الجوارح و الباطنة نعم القلب.و قال الرازي في التفسير الكبير: الظاهرة هي ما في الأعضاء من السّلامة، و الباطنة ما في القوى فانّ العضو ظاهر و فيه قوّة باطنة ألا ترى أنّ العين و الاذن شحم و غضروف ظاهر و اللسان و الأنف لحم و عظم ظاهر و في كلّ واحد معنى باطن من الابصار و السمع و الذوق و الشمّ و كذلك كلّ عضو و قد تبطل القوّة و يبقى عضو قائما.أقول و الكلّ لا بأس به إذ الجميع من نعم اللّه على عباده، و في تفسير أهل البيت عليهم السّلام النعمة الظاهرة الرّسالة، و النعمة الباطنة الولاية (و أو من به أولا باديا) أى اصدّق به و أعتقد بالهيته و وحدانيّته أوّلا و ابتداء قبل الاستهداء و الاستعانة منه و مقدما على التوكّل عليه إذ ما لم يؤمن به و لم يصدق لا يمكن الاستهداء و الاستعانة و التوكّل، لأنّ ذلك كلّه فرع المعرفة و الايمان و هو ظاهر بالعيان، و على جعل انتصابهما على الحال فالاشارة بهما إلى الجهة التي هي مبدء الايمان إذ باعتبار أوّلية وجب وجوده و باعتبار كونه باديا أظهر الموجودات و ظهر منه الآيات في الأنفس و الآفاق، فكان ظاهرا باديا في العقل بظهور آثاره و وضوح آياته فباعتبار ظهوره مع أولية يجب الايمان بوجوب وجوده و الاذعان بالهيّته. (و أستهديه قريبا هاديا) و الاشارة بهذين الوصفين كما في سابقيهما إذ من لا يتّصف بالهداية كيف يتصوّر الاستهداء منه و من كان بعيدا كيف يطلب منه الارشاد
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 346
إلى الرشاد و الدلالة على السداد (و أستعينه قاهرا قادرا) و الكلام فيهما كما في سوابقهما إذ العاجز و الضعيف لا يتمكّن من نفسه فكيف يكون معاونا للغير أو يطلب منه الاعانة (و أتوكّل عليه كافيا ناصرا) و الكلام فيهما أيضا كما فيما تقدّم إذ التوكّل عبارة عن الوكول و الاعتماد فيما يخاف و يرجى على الغير فلا بدّ من اتصاف المعتمد عليه بالكفاية و النصرة ليكفى المعتمد فيما رجاه و ينصره فيما يخاف.و إليه يرجع ما عن معانى الأخبار مرفوعا إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و هو أنّه جاء جبرئيل إليه فقال له: يا جبرئيل و ما التّوكّل؟ قال: العلم بأنّ المخلوق لا يضرّ و لا ينفع و لا يعطي و لا يمنع و استعمال الياس من النّاس، فاذا كان العبد كذلك لم يعتمد على أحد سوى اللّه و لم يرج و لم يخف سوى اللّه، و لم يطمع على أحد سوى اللّه و قال سبحانه: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ ءٍ قَدْراً».يعني من يفوّض أمره إليه سبحانه و وثق بحسن تدبيره فهو كافيه يكفيه أمر الدّنيا و الآخرة أنّه يبلغ أمره و ما أراده من قضاياه و تدابيره على ما أراده و لا يقدر أحد على منعه ممّا أراده، لارادّ لقضائه و لا مبدّل لحكمه، و قد ظهر ممّا ذكرنا أنّ التّوكل من شئونات الايمان و من فروع المعرفة، و لذلك وصف سبحانه المؤمنين بذلك حيث قال:«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ» .
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 347
(و أشهد أنّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله عبده و رسوله) قد تقدّم الكلام في ثواب الشّهادة بالرّسالة في شرح الخطبة الثّانية و مضى تحقيق معنى العبد و الرّسول في شرح الخطبة الحادية و السّبعين فليراجع.ثمّ أشار إلى بعض دواعي الرّسالة بقوله (أرسله لانفاذ أمره) يعني أرسله اللّه سبحانه لاجراء أحكامه الشرعيّة و احكام قوانينه العدليّة في الخلق ليقرّوا له بالعبوديّة و ليمحّضوا له بالطاعة (و انهاء عذره) أى اعلام معذرته و ابلاغ عذره إلى الخلق في تعذيبهم إن عصوه، و قد مضى تحقيق ذلك في شرح الخطبة الثّمانين (و تقديم نذره) اى ليقدّم انذار اللّه إلى الخلق و تخويفه لهم من عقابه و ليبلّغهم ذلك قبل يوم لقائه ليكون ذلك جاذ بالهم إلى الطاعة رادعا لهم عن المعصية.الترجمة:جمله خطبه هاى عجيبه آن حضرتست: حمد و ثنا مر معبود بحق را سزاست كه بلند است بر همه خلق با قدرة و قوّة، و نزديك است از همه بافضل و عظمة، و عطا كننده هر منفعت است و زايل سازنده هر بلاى بزرگ و شدّة. حمد مى نمايم او را بر متكرّرات كرم او و بر تمامهاى نعم او، و ايمان مى آورم باو سبحانه در حالتي كه اوّلست و هويدا، و طلب هداية مى كنم از او در حالتى كه نزديكست و راهنما، و طلب يارى ميكنم از او در حالتى كه غالب است و قادر، و توكل ميكنم باو در حالتى كه كفاية كننده است و ناصر، و گواهى مى دهم باين كه محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده برگزيده اوست و رسول پسنديده او كه فرستاد او را بجهت اجراء امر شريعت او و اعلام عذر و معذرت او و مقدم داشتن ترسانيدن از عقوبت او پيش از لقاء روز آخرت.
ضَرَبَ الَامْثَالَ : مثلها زد. وَقّتَ الآجَالَ : سرآمدهايى براى زندگى مقدر نمود. الرِّيَاش : جمع «ريش»، لباسها. ارْفَعَ لَكُمْ المَعَاشَ : معاشتان را توسعه بخشيد، فراوان كرد. احَاطَ بِكُمُ الِاحْصَاءَ : (اعمال) شما را تحت محاسبه دقيق قرار داد. ارْصَدَ لَكُمُ الْجَزَاءَ : جزاء را در كمين شما قرار داد. الرِّفَد : جمع «رفدة»، عطايا، بخششها. الرَّوَافِغ : گسترده، فراوان. الْحُجَجِ الْبَوَالِغِ : حجتهاى روشن و رسا. وَظَفَ : مقدر ساخت، مقرر و معين كرد. مُدَد : جمع «مدّة»، مدتها. فِى قَرَارِ خِبْرَةٍ : در جايگاه ابتلاء و آزمايش (يعنى دنيا).
الرِّياش : لباس ظاهرى و زينت أرفَغَ : وسعت داده است أرصدَ : مهيا نموده است الرِّفَد : عطيه و بخشش مُدَد جمع مدت زمانها
مترجم :
۲. سفارش به پرهيزكارى سفارش مى كنم شما بندگان خدا را به تقواى الهى، كه براى بيدارى شما مثل هاى پند آموز آورده، و سر آمد زندگانى شما را معيّن فرمود، و لباس هاى رنگارنگ بر شما پوشانده، و زندگى پر وسعت به شما بخشيده، و با حسابگرى دقيق خود، بر شما مسلّط است. در برابر كارهاى نيكو، به شما پاداش مى دهد، و با نعمت هاى گسترده و بخشش هاى بى حساب، شما را گرامى داشته است، و با اعزام پيامبران و دستورات روشن، از مخالفت با فرمانش شما را بر حذر داشته است. تعداد شما را مى داند، و چند روزى جهت آزمايش و عبرت براى شما مقرّر داشته، كه در اين دنيا آزمايش مى گرديد، و برابر اعمال خود محاسبه مى شويد.
بندگان خدا شما را سفارش ميكنم بتقوى و ترس از (عذاب) خدائى كه براى (رهنمايى) شما (در قرآن كريم) مثلها زده (و حكايات بيان فرموده تا از غفلت بيرون آئيد) و اجلهاى شما را معلوم نموده، و لباسها (ى آدميّت) بشما پوشانيده (تا بر سائر مخلوقات برترى داشته باشيد) و در معيشت شما توسعه داده (وسائل راحتى را فراهم نموده) و به كردار شما (از نيك و بد و بزرگ و كوچك) احاطه دارد، و جزاى آنرا در كمين نهاده، و نعمتهاى بسيار و صله بيشمار بشما بخشيده، و بوسيله حجّتهاى آشكار (پيغمبران و كتب آسمانى) شما را (از عذاب) ترسانيده، و شما را (در امتحان و آزمايش) بشمار آورده (علم او به جزئىّ و كلّى گفتار و كردار شما احاطه دارد) و مدّت عمر و زندگانى شما را در دار آزمايش و سراى عبرت تعيين نموده، و شما در دنيا امتحان مى شويد (تا نيكو كارانتان از بد كرداران تمييز داده شوند) و (در قيامت) بحساب آنچه كه در دنيا گفته و انجام داده ايد رسيدگى مي كنند.
اى بندگان خدا، شما را به ترس از خدا سفارش مى كنم. خداوندى كه برايتان مثلها آورده و مدت عمر هر يك از شما را معين كرده است. آنكه پيكرهاى شما به جامه ها بياراسته و اسباب معيشتتان فراهم ساخته و به كردارهايتان احاطه دارد و پاداش هر يك از شما را بر سر راه مهيا داشته. خداوندى كه نعمتهاى فراوان و عطاياى بى شمار خود را خاص شما گردانيد و به حجتهاى آشكارتان هشدار داد. يك يك شما را بر شمرد و براى هر يك مدت عمرى مقرر داشت. بدانيد، كه شما را در اين جهان كه سراى آزمايش و عبرت است مى آزمايند و به حساب آنچه گفته ايد يا كرده ايد خواهند رسيد.
اى بندگان خدا! شما را به تقوا و ترس از خدايى که مَثَل هايى براى بيان حقايق ذکر کرده است، سفارش مى کنم! همان خداوندى که مدّت زندگى شما را معيّن فرموده است و لباس هاى زيبا بر شما پوشانيد و زندگى پر وسعت به شما بخشيد; خدايى که حساب و شمارش را بر گِرد شما قرار داد و جزا را مراقب شما نمود (تمام اعمال شما تحت حساب است و پاداش و کيفر الهى در انتظار شما است) همان کس که شما را با نعمت هاى گسترده و بخشش هاى وسيعِ (خود) مقدّم داشته و با دلايل روشن و رسا، شما را (از مخالفت فرمانش) بيم داده است، تعداد شما را به خوبى مى داند و مدّتهاى کوتاهى براى توقّف در اين جهان براى شما مقرّر فرموده، جهانى که قرارگاه آزمايش و سراى عبرت است; در آن آزموده مى شويد و در برابر اعمالى که انجام داده ايد، حسابرسى خواهيد شد.
بندگان خدا شما را اندرز مى دهم به تقوا، و پرهيز از نافرمانى خدا، كه- در كتاب خود- براى شما مثلها آورد، و زمان مرگ يك يكتان را معين كرد. زينت لباس بر تنتان پوشيد، و روزى فراخ به شما بخشيد. از بيش و كم شما آگاه است، و پاداش هر يك را آماده داشته، بر سر راه است. شما را برگزيد -از ديگر جانداران-، به دادن نعمتهاى فراوان، و بخششهاى شايان، و ترسانيدتان -از عذاب آن جهان- با حجّتهاى روشن و رسا در بيان. يكان يكان شما را -در علم مخزون خود- به شمار آورد، و براى هر يك زمانى معيّن كرد، در اين جهان كه جاى محنت است، و خانه ابتلا و عبرت. شما را در آن مى آزمايند، و محاسبه مى نمايند.
اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مى كنم، خداوندى كه براى شما مثلها زد، مدت زندگى شما را معين فرمود، به شما لباس پوشاند، فراخى معيشت داد، شما را در محدوده شماره گرى اعمال قرار داد، و جزاى كردارتان را آماده نموده، شما را براى نعمت هاى كامل و عطاياى فراوان اختيار نموده، و با دلايل رسا از عذاب فردا بيم داده، شما را به شمار آورده، و مدت زندگى شما را در قرارگاه امتحان و سراى عبرت معين نموده، در دنيا آزمايش مى شويد، و بر اساس آن مورد محاسبه قرار مى گيريد.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج3، ص: 348-339
تقوا سرنوشت سازترين مسأله زندگى انسانها:
در بخش دوم از اين خطبه، بعد از حمد و ثناى الهى و شهادت به نبوّت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) امام(عليه السلام) به سراغ سرنوشت سازترين مسأله در زندگى انسانها، يعنى تقوا مى رود، و همه را توصيه به تقواى الهى مى کند، و براى خداوند دَه وصف بيان مى نمايد که همه آنها انگيزه تقوا است.
گاه اشاره به نعمت هاى فراوان خدا مى کند و گاه سخن از حساب و کتاب و جزا به ميان مى آورد و گاه به اِنذارهاى الهى و اتمام حجّت ها اشاره مى کند و نيز از محدودبودن عمر و امتحان و آزمايش خداوند سخن مى گويد، که هر يک از اينها، به تنهايى مى تواند انسان را به سوى تقوا دعوت کند; مى فرمايد: «اى بندگان خدا! شما را به تقوا و ترس از خدايى که مَثَل هايى براى بيان حقايق ذکر کرده است، سفارش مى کنم.» (أُوصِيکُمْ عِبَادَاللهِ بَتَقْوَى اللهِ الَّذِي ضَرَبَ الاَْمْثَالَ).
مثالها و تشبيهاتى که در قرآن مجيد و سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و معصومين(عليهم السلام) آمده و حقايق عقلى را به ذهن آدمى نزديک مى کند و در آستانه حس قرار مى دهد، گاه به صورت تشبيه محسوس به محسوس است (البته محسوسى روشن تر از محسوس اوّل) و گاه معقول به محسوس و گاه محسوس به معقول و گاه معقول به معقول است; و هدف در تمام اينها آن است که مسايل تربيتى و اوامر و نواهى الهى، کاملاً مفهوم و دلنشين گردد و جاى عذر و بهانه اى براى کسى باقى نماند. آرى مثالها راه را نزديک مى کند و مفاهيم پيچيده را روشن و همگانى مى سازد و درجه اطمينان به مسايل را بالا مى برد و لجوجان را خاموش مى سازد.
سپس مى فرمايد: «همان خداوندى که مدّت زندگى شما را معيّن فرموده است.» (وَ وَقَّتَ لَکُمُ الاْجَالَ).
آرى هر کس و هر امّتى سرآمدِ عمرى دارد و مُهر فنا بر جبين همه موجودات خورده است، خواه اين اجل، پايان قطعى زندگى و به اصطلاح «اجل مسمّى» باشد، يا پايان مشروط و «اجل اخترامى». قرآن مجيد مى گويد: «وَ لِکُلِّ أُمَّة أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَ يَسْتَقْدِمُونَ; هر امّتى سرآمد عمرى دارد و چون سرآمدشان فرارسد، نه يک لحظه تأخير مى کنند و نه پيشى مى گيرند.»(1) و نيز مى فرمايد: «کُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَان; تمام کسانى که بر صفحه زمين زندگى مى کنند، فانى مى شوند».(2)
بديهى است انسان هنگامى که توجّه به ناپايدارى زندگى دنيا و سرآمد عمر، پيدا کند، به سوى تقوا گام برمى دارد.
در سومين و چهارمين وصف مى فرمايد: «همان خداوندى که لباس هاى زيبا، بر شما پوشانيد و زندگى پر وسعت به شما بخشيد». (وَأَلْبَسَکُمُ الرِّيَاشَ(3) وَ أَرْفَغَ(4) لَکُمُ الْمَعَاشَ).
در اين تعبير، امام(عليه السلام) نخست از ميان تمام نعمت ها، مسأله لباس را مطرح کرده سپس به تمام مواهب معاش و زندگى اشاره مى کند. اين ذکر خاصّ قبل از عام، شايد از اين جهت باشد که لباس از مهمترين نعمت ها است، نه تنها انسان را از سرما و گرما حفظ مى کند و در برابر حوادث و ضرباتى که از هر سو ممکن است وارد شود محافظت مى نمايد و عيوب آدمى را مى پوشاند، بلکه از اين نظر که تقوا در آيات قرآن به لباس تشبيه شده، اين تعبير تناسبى با اصل سخن، که دعوت به تقوا است دارد.
اين نکته نيز شايان دقّت است که وجود اين نعمت هاى گسترده و فراوان، در تمام زندگى انسان انگيزه اى بر «معرفة اللّه» و سپس انگيزه اى براى تقوا است. چگونه ممکن است انسان نعمت را بشناسد و حرمت ولى نعمت را نگه ندارد و آشکارا به مخالفت او برخيزد؟!
قرآن مجيد مى گويد: «يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنَا عَلَيْکُمْ لِبَاساً يُوَارِي سَوْآتِکُمْ وَ رِيشاً وَ لِبَاسُ التَّقْوَى ذلِکَ خَيْرٌ; اى فرزندان آدم! لباسى براى شما فروفرستاديم که عيوب شما را مى پوشاند و مايه زينت شما است و لباس پرهيزکارى بهتر است».(5)
قابل توجّه اين که، «ريش» در اصلِ واژه عربى، به معناى پرهاى پرندگان است و از آنجا که پرهاى پرندگان يک لباس طبيعى در اندام آنها است، به هرگونه لباس نيز واژه «ريش» اطلاق شده و از آنجا که پرهاى پرندگان غالباً به رنگ هاى مختلف و داراى زيبايى خاصّى است، مفهوم زينت در معناى کلمه «ريش» افتاده است و از آن نظر که تقوا، هم عيوب آدمى را مى پوشاند و هم او را در برابر وساوس شيطان حفظ مى کند و هم زينت آدمى محسوب مى شود، تعبير لباس در آيه فوق در مورد تقوا وارد شده است.(6)
در بيان پنجمين و ششمين وصف مى فرمايد: «خدايى که حساب و شمارش را بر گِرد شما قرار داد و جزا (کيفر و پاداش الهى) را مراقب شما نمود (تمام اعمال شما تحت حساب است و پاداش و کيفر الهى در انتظار شماست).» (وَ أَحَاطَ بِکُمُ الاِْحْصَاءَ، وَأَرْصَدَ لَکُمُ الْجَزَاءَ).
بديهى است هنگامى که انسان به اين نکته توجّه کند که حساب و کتاب الهى دقيق است - آن گونه که گويى همچون «دژ محکمى» گرداگرد او را فراگرفته و چيزى از اعمال و رفتار و گفتار او از دايره احصا، بيرون نخواهد بود و از سوى ديگر کيفر و پاداش را در کمين وى گذارده به گونه اى که هيچ عملى بدون جزا نخواهد بود - اين امر سبب مى شود که به تقوا و پرهيزکارى روى بياورد و از مخالفت فرمان خدا بپرهيزد!
تعبير «أَحَاطَ بِکُمُ الإِحْصَاءَ» که برگرفته از آيه شريفه: «وَ أَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَ أَحْصَى کُلَّ شَىْء عَدَداً; خداوند به آنچه نزد آنها است احاطه دارد و همه چيز را دقيقاً احصا کرده است».(7) مى باشد، تعبير لطيفى است که نشان مى دهد انسان چنان در چنبر احصاى الهى واقع شده، که هيچ عملى از او بى حساب و کتاب نيست. تعبير به «أَرْصَدَ لَکُمُ الْجَزَاءَ» نيز تعبير لطيفى است که نشان مى دهد پاداش و کيفر الهى، همچون مراقبى هوشمند، در کمين انسانها نشسته تا هيچ يک از اعمال آن ها، از اين دايره بيرون نرود.
در هفتمين و هشتمين وصف مى فرمايد: «همان کسى که شما را با نعمت هاى گسترده و بخشش هاى وسيع (خود) مقدّم داشته و با دلايل رسا و روشن، شما را (از مخالفت فرمانش) بيم داده است» (وَ آثَرَکُمْ بِالنِّعَمِ السَّوَابِغِ، وَالرِّفَدِ(8) الرَّوَافِغِ وَأَنْذَرَکُمْ بِالْحُجَجِ الْبَوَالِغِ (9).
«ايثار» به معناى برترى بخشيدن کسى است، خواه بر خويشتن باشد يا بر ديگرى; لذا در سوره «يوسف» آيه 91 چنين مى خوانيم: «تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّهُ عَلَيْنَا; به خدا قسم! خداوند تو را (اشاره به يوسف است) بر ما (اشاره به برادران يوسف است) برترى بخشيده».
و اين که بعضى از شارحان «نهج البلاغه» تصوّر کرده اند، در مفهوم «ايثار» مقدّم داشتن ديگرى بر خويشتن، يا در مواردى که ايثار کننده نياز به آن دارد، افتاده است و چون هيچ يک از اين دو معنا، در مورد خداوند تصوّر نمى شود، پس بايد به سراغ معناى مجازى رفت، اشتباه است.(10)
به هر حال منظور از جمله بالا اين است که خداوند، انسان را بر ساير مخلوقاتش برترى داده و انواع نعمت ها و کرامت ها را به او ارزانى داشته است; همان گونه که قرآن مجيد مى گويد: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَى کَثِير مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً; ما بنى آدم را گرامى داشتيم! و آنها را بر مرکب هايى در خشکى و دريا سوار کرديم و از انواع روزى هاى پاکيزه، در اختيار آنان گذارديم و آنها را بر بسيارى (همه) از مخلوقاتِ خود، برترى بخشيديم».(11)
بديهى است هنگامى که انسان توجّه به اين همه نعمت هاى الهى پيدا کند، که از جمله آنها برترى يافتن او بر ساير مخلوقات است، حسّ شکرگزارى در او برانگيخته مى شود و همان گونه که گفتيم به سراغ معرفت مُنعم مى رود و در نتيجه، از مخالفتِ فرمان او، پرهيز مى کند و با تقوا پيوند مى خورد. همچنين اِنذار الهى به وسيله «حُجج بوالغ» که وجود پيامبران و کتب آسمانى و معجزات و دلايل روشن عقلى و نقلى است نيز يکى ديگر از اسباب تقوا است، که در آغاز اين فراز آمده است.
ذکر اين دو، (نعمت هاى الهى و انذارهاى او) در کنار يکديگر، مى تواند اشاره به اين نکته باشد که خداوند در عين بخشش نعمت هاى بى حساب، به انسانها هشدار مى دهد که از اين نعمت ها سوءاستفاده نکنند; بلکه در طريق صلاح و سعادت و رستگارى کمک بگيرند.
در نهمين و دهمين وصف مى فرمايد «همان خدايى که تعداد شما را به خوبى مى داند و مدّت هاى کوتاهى براى توقّف در اين جهان، براى شما مقرّر کرده، جهانى که قرارگاه آزمايش و سراى عبرت است، در آن آزموده مى شويد و در برابر اعمالى که انجام داده ايد، حسابرسى خواهيد شد!» (فَأَحْصَاکُمْ عَدَداً، وَ وَظَّـفَ لَکُمْ مُدَداً(12) فی قَرَارِ خِبْرَة(13) عَلَيْهَا وَ دَارِ عِبْرَة، أَنْتُمْ مُخْتَبَرُونَ فِيهَا، وَ مُحَاسَبوُنَ علیها).
با اين که در دومين وصف، اشاره به سرآمد عمرها شده و در پنجمين وصف سخن از شمارش و اِحصاى انسانها به ميان آمده، باز در اينجا اين دو وصف تکرار شده، به خاطر اهمّيّت فوق العاده آنها و تأثير آنها در ظهور و بروز حقيقت تقوا در وجود آدمى.
هنگامى که انسان توجّه به مراقبت الهى و محدود بودن عمر، در اين دار «امتحان» و «عبرت» پيدا کند، از نافرمانى ها به سوى اطاعت خداوند، بازمى گردد.
اين احتمال نيز وجود دارد که اين تکرار، براى افاده معناى جديدى باشد. در جمله هاى پيشين سخن از احاطه اِحصا، به اعمال آدمى بود و به همين دليل بلافاصله بعد از آن سخن از جزاى اعمال به ميان آمد و در اينجا اشاره به اِحصاى خود آدميان است، که هيچ کس در مراقبت هاى الهى از قلم نخواهد افتاد; آن گونه که قرآن مى گويد: «إِنْ کُلُّ مَنْ فِي السَّموَاتِ وَ الاَْرْضِ إِلاَّ آتِى الرَّحْمنِ عَبْداً* لَقَدْ أَحْصيهُمْ وَعَدَّهُمْ عَدّاً; تمام کسانى که در آسمانها و زمين هستند بنده اويند (و سر بر فرمانش دارند) همه آنها را شمارش کرده و دقيقاً تعداد آنها را مى داند.»(14)
و اگر اشاره به سرآمد زندگى مى کند، مقدّمه اى است براى جمله هاى بعد (زندگى در دار امتحان و سراى عبرت) که در واقع نسبت به جمله قبل، از قبيل بيان اجمالى و تفصيلى است.
تعبير به «قَرَارِ خِبْرَة وَ دَارِ عِبْرَة» اشاره به اين است که سراسر زندگى انسانها، دوران آزمايش آنها است; همان گونه که قرآن مى گويد: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَکُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لاَ يُفْتَنُونَ* وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِينَ; آيا مردم گمان کردند هنگامى که گفتند ايمان آورديم به حال خودشان رها مى شوند و آزمايش نخواهند شد؟ ما کسانى را که پيش از آنان بودند آزموديم (و اينها را نيز آزمايش مى کنيم) بايد علم خداوند در مورد کسانى که راست مى گويند و کسانى که دروغ مى گويند تحقّق يابد، (تا آنى از حال خود غافل نشوند و همواره خود را در مجلس امتحان حاضر ببينند).»(15)
تعبير به «عبرت» اشاره به سرنوشت عبرت انگيز ظالمان و اقوام و افراد آلوده و گنهکار است، که سراسر تاريخ را پوشانده و نشان مى دهد که جزاى الهى منحصر به سراى قيامت نيست و بخش مهمى از آن، در اين دنيا نيز دامان انسانها را مى گيرد.
ضمير در جمله «وَ مُحَاسَبُونَ عَلَيْهَا» به دارِ دنيا بازمى گردد; يعنى: همان گونه که جايگاه آزمايش شما دنيا است، حساب و کتاب شما نيز مربوط به آن است، هم اعمالى که در آن انجام داديد و هم نعمت هايى که خدا در آن به شما داده است.
* * *
نکته:
همه جا و هميشه دعوت به تقوا:
همان گونه که ملاحظه کرديد، نخستين سخن بعد از حمد و ثناى الهى در اين خطبه، پيرامون دعوت به سوى تقوا است; که تمام اسبابِ سعادت انسان، در آن جمع است و نشانه شخصيّت او و کرامتش در پيشگاه خدا است و برترين زاد و توشه سفر آخرت مى باشد.
نکته بسيار جالب در اين فراز آن است که امام(عليه السلام) تنها توصيه به تقوا نمى کند، بلکه بر تمام امورى که مى تواند انگيزه تقوا باشد، اشاره مى فرمايد: نعمت هاى گوناگون الهى، محدود بودن عمر آدمى، احاطه علمى خداوند بر انسانها و اعمالشان، درسهاى عبرتى که در زندگى پيشينيان و حتّى مردم امروز نهفته است و همچنين توجّه به اين معنا که اين جهان، سراى امتحان است و خداوند، پيامبران و کتب آسمانى را براى انذار بندگان، بسيج فرموده است و اين نهايت فصاحت و بلاغت است که در عباراتى کوتاه، مسأله بسيار مهمّى، همچون تقوا به عالى ترين وجه مورد تأکيد قرار گرفته است.
به راستى، هرگاه انسان در اوصاف ده گانه اى که در اين فراز از خطبه براى خداوند ذکر شده است بينديشد، شکوفه هاى تقوا و پرهيزگارى بر شاخسار وجودش نمايان مى شود; چگونه ممکن است انسان نعمت هاى گوناگون الهى را مورد دقّت قرار دهد و قيامت و حساب و کتاب را باور داشته باشد و «حجج الهى» را در کتب آسمانى و بيانات معصومين(عليهم السلام) مورد توجّه قرار دهد، ناپايدارى عمر را ببيند و سرگذشت هاى عبرت انگيز پيشينيان را مورد مطالعه قرار دهد و با اين حال حريم الهى را بشکند و آيين تقوا را زير پا بگذارد و به گناه و آلودگى تن در دهد.
***
پی نوشت:
1. سوره اعراف، آيه 34.
2. سوره الرّحمن، آيه 26.
3. «الرِّياش» - همان گونه که در متن هم به آن اشاره شده - از مادّه «ريش» به معناى پرهاى پرندگان است; سپس به لباس هاى فاخر که شباهتى به پرهاى زيباى پرندگان دارد، اطلاق شده و بعد از آن به معناى وسيعترى که هرگونه فراوانى و نعمت است، اطلاق گرديده است.
بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند که: ريش تنها به معناى لباس نيست; چراکه در قرآن مجيد در عرضِ لباس واقع شده است آنجا که مى گويد: «يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنَا عَلَيْکُمْ لِبَاساً يُوَارِي سَوْآتِکُمْ وَ رِيشاً» (اعراف، آيه 26) ولى به نظر مى رسد که اين آيه بر عکس مطلوب او دلالت دارد; چراکه لباس در واقع دوگونه است: لباسهايى است که تنها بدن را مى پوشاند و مصداق «يُوَارِي سَوْآتِکُمْ» است و لباس هايى که جنبه زينت و زيبايى دارد; قرآن در اين آيه، به هر دو اشاره کرده و به دنبال آن، سخن از لباس تقوا است «وَ لِبَاسُ التَّقْوَى ذلِکَ خَيْرٌ».
4. «أَرْفَغَ» از مادّه «رَفَغ» (بر وزن هدف) به معناى گستردگى و وسعت است و هنگامى که در مورد نعمت ها به کار رود، اشاره به فزونى نعمت مى باشد.
5. سوره اعراف، آيه 26.
6. در اين که «ريشاً» در آيه فوق، چه محلّى از اعراب دارد در ميان مفسّران قرآن و شارحان نهج البلاغه گفتگو است. بعضى آن را «معطوف» بر «لباساً» دانسته و به همين دليل مفهوم آن را چيزى وسيع تر يا مغاير لباس دانسته اند; در حالى که بعضى ديگر آن را به منزله «مفعول له» دانسته اند که هدفِ نزولِ لباس بر انسان را بيان مى کند: نخست پوشيدن عيبها و سپس زينت ذکر شده; و معناى اخير با محتواى آيه سازگارتر است.
7. سوره جنّ، آيه 28.
8. «رِفَد» جمع «رفده» از مادّه «رَفد» (بر وزن دفع) به معناى نصيب و بخشش و جايزه است.
9. «رَوافغ» جمع «رافغه» از مادّه «رَفَغ» همان طور که قبلاً نيز اشاره شد، به معناى گستردگى و وسعت است. بنابراين «الرِّفَدُ الرَّوَافِغِ» به معناى عطاياى گسترده پروردگار است.
10. در «مقاييس اللّغة» آمده است که ريشه اصلى اين لغت، به معناى مقدّم داشتن چيزى است. «مفردات راغب» نيز همين معنا را بيان کرده است. در کتاب «التحقيق فى کلمات القرآن الکريم» نيز مى گويد: «حقيقت ايثار، اثبات فضيلت و مقدّم داشتن صاحب فضل است.»
11. سوره اسراء، آيه 70.
12. «مُدَد» جمع «مدّه» به معناى بخشى از زمان است و گاه به معناى پايان زمان معيّنى آمده است و نيز به مادّه اى که با آن چيزى مى نويسند «مداد» گفته مى شود و در واقع در تمام اين معانى يک نوع کشش و امتداد ديده مى شود.
13. «خِبره» هم به معناى مصدرى آمده، هم اسم مصدرى و به معناى علم و آگاهى است و لذا «اهل خُبره» به کسانى گفته مى شود که آگاهى کافى نسبت به چيزى دارند و از آنجا که امتحان و آزمايش وسيله آگاهى براى «کارآيى» يک انسان، يا يک موجود است، اين واژه به معناى «امتحان» نيز به کار مى رود و در خطبه بالا همين معنا منظور شده است.
14. سوره مريم، آيه 93-94.
15. سوره عنکبوت، آيه 2-3.
شرح علامه جعفریتفسیر نهج البلاغه، صفحه 13
«اوصيكم عباد الله بتقوي الله الذي ضرب الامثال» (اي بندگان خدا، شما را به تقواي خداوندي توصيه ميكنم كه براي شما مثلها زده است).
حكمت عاليهي مثلهائي كه خداوند در قرآن براي انسانها آورده است:
خداوند متعال در كتابي كه براي انسانها فرستاده است، انواع فراواني از مثلها را در اين كتاب بيان فرموده است. هدف اصلي خداوند از آوردن آنهمه مثلها نزديك ساختن حقايق عاليهي جهان و انسان به ذهن مردم است كه بتوانند انديشه و تعقل خود را بكار انداخته و از آن حقايق برخوردار شوند. و اين يك حكمت عالي است كه خداوند حتي در مغزهاي بندگانش قدرت تشبيه و تمثيل را بوجود آورده است كه تفهيم و تعليم و تربيت به آساني صورت بگيرد. بلكه از اين جهت ميتوان گفت: اگر خداوند متعال چنين قدرتي را در مغز بشري ايجاد نميكرد بدون ترديد رابطهي تعليم و تربيت ميان انسانها مختل ميگشت، مخصوصا در آن موارد كه موضوعات و مسائل مطروحه براي تعليم و تربيت از مقولهي مفاهيم معقول و مسائل مافوق محسوسات بوده باشد. پيش از بيان انواع مثلها در قرآن، چند مطلب مهم را دربارهي اين پديدهي بااهميت متذكر ميشويم:
1- اين حقيقت را بايد بپذيريم كه هيچ تمثيل و تشبيهي نميتواند به آن اندازه قابل تطبيق باشد كه همهي حقيقت و خصوصيات دو طرف تمثيل و تشبيه از همهي جهات يكي باشد، زيرا: متحد نقشي ندارد اين سرا تا كه مثلي وانمايم مر ترا هم مثال ناقصي ميآورم تا ز حيراني خرد را وارهم بهمين جهت است كه گفته ميشود: التمثيل و التشبيه يقربان من جهه و يبعدان من جهه اخري (تمثيل و تشبيه از يك جهت به مقصود نزديك ميكنند و از جهت ديگر از مقصود دور مينمايند). بهمين علت است كه نبايد از تمثيل و تشبيه انتظار داشت كه همهي حقايق و خصوصيات طرفين تشبيه، يكسان بوده و همهي مفاهيم مربوطه به آن دو را بيان نمايد.
2- بدان جهت كه تمثيل و تشبيه فقط براي توضيح كلام است، لذا بهيچ وجه نبايد آن دو را بعنوان دليل منظور نموده و براي اثبات مدعا بكار برد و متاسفانه اين مسئله مهم گاهي مورد توجه قرار نميگيرد و از دو موضوع مزبور براي اثبات مدعا بهرهبرداري ميگردد، مانند توصيف كه گاهي بجهت عدم توجه به حقيقت آن، بجاي استدلال مورد استفاده واقع ميشود. اين خطا در ادبيات بسيار فراوانتر از علوم و فلسفه اتفاق ميافتد، اشعار اقوام و ملل دنيا پر از تمثيلات و تشبيهات است و توصيفاتي كه مقصود شاعر را با قاطعيتي گاهي بالاتر از منطق در اعماق سطوح رواني شنونده نافذ مينمايد. هيچ عاملي براي جلوگيري از اين خطا، جز وجدان متعهد شاعر و نويسندهي ادبي وجود ندارد. سبك سخن شخص اديب است كه بايد بطوري ساخته شود كه شنونده و مطالعه كننده بتوانند تمثيل و تشبيه و توصيف را با استدلال اشتباه نكنند. مخصوصا اگر باين نكته توجه داشته باشيم كه شعرا و ديگر نويسندگان ادبي در همه جا كلمهي تشبيه و تمثيل را نميآورند، مثلا همواره و در همه جا نميگويند: اين مانند آن است. بلكه در موارد خيلي فراوان تشبيه و تمثيل را بصورت قضيهي حمليه (اين آن است) ميآورند.
3- هر اندازه كه ملاك تشبيه (وجه شبه) ميان طرفين تشبيه يعني مشبه و مشبه به، قويتر و مستقيمتر بوده باشد، مفيدتر خواهد بود، زيرا ملاك تشبيه است كه موجب انتقال ذهن شنونده به مقصود گوينده ميباشد. انواعي از تمثيل و تشبيه در قرآن مقدار تمثيل و تشبيه كه در قرآن مجيد آمده است، فراوان و گوناگون ميباشد، يعني براي تفهيم مردم از هر يك انواع چهارگانه:
1- محسوس بر محسوس. 2- معقول بر معقول. 3- محسوس بر معقول. 4- معقول بر محسوس، تشبيهات و تمثيلات زيادي در قرآن ديده ميشود. اين نكته را بايد در نظر داشته باشيم كه مقصود از معقول در انواع تشبيه معناي اصطلاحي آن نيست، بلكه مقصود عموم نامحسوس است. از جمله آياتي كه در آنها محسوس بر محسوس تشبيه شده است، آيه 4 و 5 از سورهي القارعه است: «يوم يكون الناس كالفراش المبثوث و تكون الجبال كالعهن المنفوش» (روزي كه مردم مانند حشرات پرنده (يا پروانههائي) كه بدون نظم و پراكنده ميپرند، محشور ميشوند و بحركت ميافتند و كوهها مانند پنبهي حلاجي شده ميگردند).
در اين دو آيه طرفين تشبيه از پديدههاي محسوس ميباشند: انسانهائي كه پراكنده و نامنظم و در ازدحام حركت ميكنند، حشرات پرنده يا پروانههائي پراكنده و نامنظم كه در ازدحام ميپرند و مينشينند. همچنين است طرفين تشبيه در آيهي دوم. آياتي كه در آنها معقول بر محسوس تشبيه شده است در قرآن مجيد از همهي انواع تشبيه و تمثيل بيشتر است مانند: «مثلهم كمثل الذي استوقد نارا فلما اضائت ما حوله ذهب الله بنورهم و تركهم في ظلمات لايبصرون» (البقره آيه 17) (مثل آن گمراهان مانند كسي است كه آتشي را روشن ميكند و هنگامي كه آن آتش پيرامون او را روشن ساخت، خدا نور آنان را محو ميكند و آنان را در تاريكيهائي رها ميكند كه نميبينند). در اين آيهي شريفه آن حالات رواني معنوي كه در كلمات يا حركات گمراهان و منافقان بروز ميكند و با سرعت از بين ميرود، به روشنائي محدود و زودگذر يك آتش تشبيه شده است. حالت رواني معنوي حقيقتي است نامحسوس، همانگونه كه سرعت بروز و خاموش شدنش نيز از امور نامحسوس است.
اين دو معقول (دو نامحسوس) به دو محسوس (روشنائي آتش و روشنائي و خاموشي سريع آن) تشبيه شده است. از آن گروه آيات قرآني كه معقول بر معقول تشبيه شده است، آيهي 62 تا 65 از سوره الصافات است: «اذلك خير نزلا ام شجره الزقوم. انا جعلناها فتنه للظالمين انها شجره في اصل الجحيم. طلعها كانه روس الشياطين». (آيا نزول در بهشت الهي بهتر است يا درخت زقوم. ما آن درخت را فاسد كنندهي ستمكاران قرار داديم. آن، درختي است كه از اصل دوزخ ميرويد. شكوفههاي آن مانند سرهاي شياطين است). اينكه تشبيه فوق را از گروه تشبيه معقول بر معقول منظور نموديم، بدانجهت است كه درخت زقوم در اين دنيا براي انسان نامحسوس است، چنانكه سرهاي شياطين نامحسوس ميباشند. «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور والذين كفروا اولياوهم الطاغوت يخرجهم من النور الي الظلمات» (خداوند ولي كساني است كه ايمان آوردهاند. خداوند آنان را از ظلمات بيرون مينمايد و به نور وارد ميكند و كساني كه كفر ميورزند اولياي آنان طاغوت است كه كافران را از نور خارج ميسازند و در ظلمات فرو ميبرند). حقيقت كفر و ايمان از حقايق نامحسوسند، چنانكه نور و ظلمت كه در آيات شريفه براي توضيح ايمان و كفر آمدهاند، نور و ظلمت فيزيكي نميباشند، بلكه روشنائي و تاريكي دورن آدمي است كه براي تفهيم مردم از دو مفهوم فيزيكي و محسوس نور و ظلمت بهرهبرداري ميشود. در نتيجه ميگوئيم: اگر چه بكار بردن نور و ظلمت در روشنائي و تاريكي دورن از سنخ تشبيه معقول بر محسوس ميباشد، ولي تشبيه ايمان و كفر به نور و ظلمت دروني بطور مستقيم از قبيل تشبيه معقول بر معقولي است كه بجهت مشابهت آن با نور و ظلمت محسوس مورد بهرهبرداري قرار ميگيرند.
اما تشبيه محسوس بر معقول مانند تشبيه تسليم و پذيرش زمين به خشوع است كه در آيهي 39 از سورهي فصلت آمده است: «و من آياته انك تري الارض خاشعه» (و از آيات خداوندي است كه تو زمين را خاشع ميبيني …) تسليم شدن زمين به عوامل روياننده امري است محسوس، زيرا همگان ميبينند كه زمين مستعد از عوامل روياننده متاثر ميشود و به اهتزاز درميآيد و انواع نباتات را ميروياند، ولي خشوع، تسليم آگاهانه نامحسوس است كه قابل مشاهدهي عيني نيست. البته خشوع چنانكه در كتب لغت آمده است، در پستيها و خشكيهاي محسوس نيز بكار ميرود، ولي چنانكه عده زيادي از مفسرين متوجه شدهاند خشوع بمعناي تسليم در آيهي شريفه با نظر به بيان اطاعت و پذيرش زمين مناسبتر بنظر ميرسد، زيرا زمين با اين حالت است كه فرمانبرداري خود را از قوانين الهي كه جلوههائي از مشيت خداوندي ميباشند، نشان ميدهد. و وقت لكم الاجال (و مدت زندگي شما را تعيين فرموده است). اجل مطلق، اجل مسمي، اجل مشروط يا اجل اخترامي در آيات قرآن مجيد كلمهي اجل به دو قسم آمده است: اجل بدون قيد و اجل با قيد مسمي، در آيهي 2 از سورهي انعام هر دو قسم (اجل مطلق و اجل مسمي) وارد شده است: «هو الذي خلقكم من طين ثم قضي اجلا و اجل مسمي عنده ثم انتم تمترون» (او خداوندي است كه شما را آفريده سپس نهايتي براي زندگي شما قرار داده است و اجلي معين در نزد اوست. سپس شما (در امر خلقت) شك و ترديد مينمائيد).
همچنين در آيهي 99 از سورهي الاسرا اجل بطور مطلق آمده است: و جعل لهم اجلا لا ريب فيه (و براي آنان اجلي قرار داده است كه شكي در آن نيست). مقصود از مشكوك نبودن، انقراض زندگي است، نه وقت معين و مشخص كه در قرآن با اصطلاح مسمي بيان ميشود، و در حدود 15 مورد اجل با قيد مسمي وارد شده است كه بمعناي متعين و مشخص است و در حدود 8 مورد اجل با قيد عدم تقدم و تاخر آمده است. مانند آيه 34 از سورهي الاعراف: «فاذا جاء اجلهم لايستاخرون ساعه و لايستقدمون» (و هنگاميكه اجل آنان فرا رسيد، ساعتي تاخير نميكنند و ساعتي پيش نميافتند).
اين نوع آيات را ميتوان از گروه آياتي كه اجل را با قيد مسمي آورده است، محسوب نمود. اما تقسيم اجل به سه قسم كه ما در عنوان مبحث قرار دادهايم، با نظر به مجموع آيات و رواياتي است كه در اجل وارد شده است معناي اجل مطلق انقراض مدت هر موجودي است كه وارد عالم خلقت گشته است و اشاره بر اينست كه: كل من عليها فان (هر چيزي كه بر روي زمين است رو به زوال و فنا است). و اما اين زوال و فنا بالنسبه به ارواح انسانها كه براي بقا آفريده شدهاند، با نظر به تعين تلق آنها بر اجساد است كه هنگام بريده شدن تعلق آنها از اجساد، اجل آنها است. اجل مسمي با توجه به آيات و روايات مربوطه عبارت است از پايان حتمي زندگي كه اجل محتوم هم ناميده ميشود و اين اجل از همه كس پوشيده است و علم آن منحصر به خدا است. و اجل مشروط يا اجل اخترامي انقراض مشروط زندگي است. چنانكه در داستان مرد هيزمشكن آمده است كه روزي حضرت عيسي عليهالسلام ايستاده بود، مردي كه بار هيزم به پشت خود گرفته و ميرفت، حضرت عيسي با تعجب به او نگريست و به ياران خود فرمود: مرگ اين مرد امروز رسيده بود و ميبايست تاكنون از دنيا رفته باشد سپس فرمود بار هيزم او را پائين آوردند و لابلاي آنرا باز كردند، ماري را در ميان هيزم ديدند، حضرت فرمود: تقدير اين مرد چنين بود كه او بوسيلهي نيش اين مار بميرد. سپس حضرت از هيزمكش سوال فرمود: كه در اين روزها چه كار كردهاي؟ هيزمكش عرض كرد: صدقهاي در راه خدا دادهام. حضرت فرمود: صدقهاي كه اين مرد داده است موجب تاخير مرگ او گشته است. در روايات متعددي همين مسئله هم دربارهي صدقه و هم دربارهي دعا آمده است. زراره از حمران نقل كرده است كه از امام محمد باقر عليهالسلام پرسيدم كه معناي اين آيه: قضي اجلا و اجل مسمي عنده چيست؟ آن حضرت فرمود: هما اجلان: اجل محتوم و اجل موقوف (اجل و اجل مسمي دو اجل ميباشند: اجل حتمي و اجل مشروط).
در روايت ديگر آمده است كه حمران ميگويد: «سالت اباعبدالله عليهالسلام عن قول الله: قضي اجلا و اجل مسمي؟ قال فقال: هما اجلان: اجل موقوف يصنع الله ما يشاء و اجل محتوم» از امام صادق عليهالسلام از فرمودهي خدا (اجلي را مقرر فرمود و اجلي است مسمي) پرسيدم، حضرت فرمود: اجل بر دو نوع است: اجل موقوف (مشروط) كه بسته به مشيت خداوند متعال است و اجل حتمي). باز حمران ميگويد: «سالته (اباعبدالله (ع)) عن قول الله: اجلا و اجل مسمي عنده؟ قال: المسمي ما سمي لملك الموت في تلك اليله، و هو الذي قال الله: فاذا جاء اجلهم لايستاخرون ساعه و لايستقدمون، و هو الذي سمي لملك الموت في ليله القدر و الاخر له فيه المشيه ان شاء قدمه و ان شاء اخره». از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: دربارهي فرمودهي خداوند متعال: اجل و اجل مسمي در نزد او؟ آنحضرت فرمود: اجل مسمي اجلي است كه به ملكالموت معين شده است در آن شب (شب قدر) و همانست كه خدا فرموده است: و هنگاميكه اجل آنان فرا رسد نه ساعتي تاخير ميكنند و نه ساعتي پيش ميافتند و همانست كه در شب قدر به ملكالموت معين گشته است و اجل ديگر مربوط به مشيت خداوندي است اگر بخواهد آنرا پيش مياندازد و اگر بخواهد آنرا به تاخير مياندازد.)
معناي اجل مشروط كه موقوف و اخترامي نيز به آن گفته ميشود، تضادي با اجل مسمي ندارد، بلكه نسبت ميان اين دو نوع، نسبت مطلق و مقطوع بر مشروط و معلق است. اجل مسمي قطعي و مطلق و غير قابل تغيير است. در صورتي كه اجل مشروط با نظر به امكان فقدان شرط قابل تغيير ميباشد. هر دو نوع اجل معلوم خداوندي است، زيرا خداوند متعال هر دو را ميداند و همچنين هر دو نوع اجل تابع قوانين و اصولي است كه خداوند متعال در عالم هستي بجريان انداخته است. تنها تفاوت در ميان آن دو در اين است كه اجل مسمي با نظر به ارادهي خداوندي و قوانيني كه زمينهي فرا رسيدن آنرا آماده ميكند، ثابت بوده و قابل تغيير نميباشد، در صورتي كه اجل مشروط عبارتست از انقراض مدت معمولي و طبيعي زندگي كه تعين خاصي با نظر به ارتباط زندگي انساني با عوامل و رويدادهاي درونذاتي و برونذاتي ندارد، مثلا اگر مدت طبيعي زندگي آدمي را صد سال فرض كنيم، اين صد سال در لوح محو و اثبات قرار گرفته و مشروط به اينست كه عوامل و رويدادهاي ديگري آنرا تغيير ندهد، يعني اين مدت بعنوان اجل طبيعي مقرر شده است، ولي اين تقرر يك قانون طبيعي است كه با دگرگوني عوامل و رويدادها منتفي ميگردد، چنانكه ميدانيم طلوع آفتاب و روشن شدن فضاي زمين بوسيلهي آن، يك حقيقت است كه مطابق قانون طبيعي تحقق پيدا ميكند، و از طرف ديگر قوانين طبيعي ديگري وجود دارد كه موجب كسوف خورشيد ميشود و يا ابرهاي تاريكي كه مطابق قوانين طبيعي، فضا را ميگيرند و مانع روشن شدن فضا بوسيلهي نور خورشيد ميگردند، با اين مثال كه مرحوم علامهي طباطبايي نيز در تفسير آيهي (2) از سورهي الانعام آورده است، اجل مشروط به خوبي واضح ميگردد.
حال ميگوئيم: پايان مدت زندگي انسانها بطور قانون مقرر مثلا صد سال است، ولي بدانجهت كه عواملي ديگر كه خود ناشي از قواني مقررهي ديگر ميباشند، ميتوانند تغييري در اين مدت بوجود بياورند، چنانكه قانون مقرر طبيعي اين است كه آفتاب برآيد و فضاي زمين را روشن بسازد. در عين حال قوانين ديگري وجود دارد كه موجب كسوف آفتاب ميشود، يا ابرهائي را در فضا بجريان مياندازند و از تابش نور آفتاب جلوگيري بعمل ميآورند. ولي اجل مسمي آن انقراض قطعي زندگي است كه هيچ تغييرپذير نيست و چون اجل مشروط هم مانند اجل مسمي، معلوم و مورد تعلق ارادهي خداوندي بوسيلهي قانون است، لذا به يك اعتبار اجل مشروط هم اجل مسمي است.
***
«و البسكم الرياش، و ارفغ لكم المعاش، و احاط بكم الاحصاء و ارصد لكم الجزاء، و اثركم بالنعم السوابغ و الرفد الروافغ» (لباس بر شما پوشانده و براي شما معاش فراواني ارزاني داشته است، خداوند سبحان بر همهي موجوديت و اعمال شما محيط، و براي همهي اعمال شما نتايجي را در كمين نهاده و شما را با نعمتهاي فراوان مورد عنايت قرار داده و با عطاياي فراوان مشمول لطفش فرموده است).
به الطاف خداوندي كه دربارهي شما فرموده است، توجه نمائيد خداوند متعال به آفرينش جانداراني بنام انسان كفايت نكرده است كه او را در ميان طبيعت پر حوادث و تصادم رها كند و سرنوشت او را بدون وسايل ادامهي زندگي به تصادفات بسپارد. زيرا خداوند متعال مديريت ادامهي حيات را اگر چه در ظاهر امر به خود انسان سپرده است، ولي با نظر عميقتر دربارهي حيات كه از عالم ماده بدون توانائي خود حيات بيرون ميآيد، ميبينيم كه اگر عوامل فوق طبيعي موثر در فعاليت آدمي براي ادامهي حيات نبود، او حتي قدرت نگهداشتن يك لحظه از حيات خويش را هم نداشت. بينوا اولاد آدم كه صبحگاهان از خواب برميخيزد و بسادگي تمام لباس ميپوشد و گرد و خاك آن را هم پاك ميكند و دنبال كارش ميرود و هرگز به ذهنش خطور نميكند كه آن خداوندي كه پوست و پشم مناسب هوا و ديگر پديدههاي محيطي را براي حيوانات پوشانيده است، همان خداوندي است كه آدمي را به تهيهي لباس مناسب هوا و قامت و اعضايش وادار نموده و براي انجام اين كار حياتي انواعي از استعدادها را در درونش نهاده است. و همچنين آدمي ابزار بدست ميگيرد و رهسپار ميدان طبيعت ميگردد و با اجزاء و روابط آن گلاويز ميشود و مواد معيشت خود را بدست ميآورد و با كمال سادگي به اين جريان مينگرد و نميفهد كه براي براه افتادن اين جريان و بدست آوردن محصول مفيد چه عوامل فوق طبيعي دست اندر كار بوده است. او هرگز نميتواند به ذهن خود خطور بدهد كه به اضافهي حواس و اعضاء بدني كه آنها را به فعاليت مياندازد و خيال ميكند كه همهي فعاليتهايش با همهي علل مستقيم و غير مستقيم در اختيار او است، نميفهمد كه بقول سعدي:
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري
آري، قطعا انسان عاشق ناآگاهي و غفلت توجه نميكند كه تابش آفتاب در يك لحظهي بعدي بجهت قرار قرار گرفتن آن در معرض دگرگوني يك واقعيت عقلاني است كه براي آگاهان در صورت احتمال مطرح ميشود زيرا خود آفتاب و تابش آن موجودي است در نظام باز كيهاني معلول علتي است و قطعا آن علت نيز معلول علت ديگري است تا آنجا كه ارتباط مستقيم به فوق طبيعت دارد. همچنين انسان غوطهور در جريان ميشودها توجه به آن عوامل دروني كه تنظيم حيات را با كيفيت مطلوبش بعهده دارد ندارد. او فقط ميبيند كه: نفس ميكشد اما نميداند كه اين تنفس مربوط به چه فعاليتهاي باعظمتي در كارگاه برون و درون است. هر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است اين گدا بين كه چه شايستهي انعام افتاد حافظ آيا پوشيدن عيوب و كثافتهاي ما كه اگر نمودار شوند شامه همهي انسانها و حتي خود ما را شكنجه خواهند داد، احسان نيست؟:
اي خدا اي فضل تو حاجت روا با تو ياد هيچ كس نبود روا
اينقدر احسان تو بخشيدهاي تا بدين بس عيب ما پوشيدهاي
دو نكتهي بسيار بااهميتي كه ميتوان از جملات مورد تفسير استفاده كرد:
يكي اينست كه اميرالمومنين عليهالسلام صفات و افعال خداوندي را كه در جملات فوق ميشمارد، از مردم ميخواهد كه با توجه به آن صفات و افعال براي خدا تقوي بورزند. يعني انساني كه ميخواهد در اين دنيا آگاهانه زندگي كند و توانائي پاسخ به سه سئوال از كجا آمدهام؟ براي چه آمدهام؟ بكجا خواهم رفت؟ را داشته باشد، همهي شئون زندگي خود را مورد انديشه و توجه قرار ميدهد و فقط با اين انديشه و توجه است كه معناي انا لله و انا اليه راجعون را ميفهمد و خود را در عالمي از اوهام و خرافات و پوچ كردن حيات در راه وسيلهي حيات غوطهور نميسازد.
نكتهي دوم- كه فوقالعاده بااهميت است اينست كه فقط توجه به خداوند هستيآفرين است كه ميتواند منطق انساني حقيقي را در تهيه و بهرهبرداري از وسايل و ابزار زندگي طبيعي براي انسان بياموزد و بدون توجه باين منطق هيچ قدرتي نميتواند آدمي را از سوء استفاده از تهيه و برخورداري از وسايل و ابزار زندگي را جلوگيري نمايد مگر عوامل اجباري طبيعي يا همنوعان خود وي كه ميتوانند با يكي از سه انگيزه از سوء استفادهي او جلوگيري كنند:
يكي اينكه- شخص مفروض در اجتماعي زندگي كند كه افراد آن صالح و رشد يافتهي حقيقي باشند، در اين صورت جلوگيري از سوء استفادهي شخص مفروض در وسائل زندگي و تعديل ارتباط وي با آنها مستند به منطق صحيح زندگي خواهد بود.
دوم اينكه- چنين شخصي در اجتماع زندگي كند كه فقط زور و قدرت در آن حكمفرما بوده باشد، در اين صورت تعديل اميال و هواهاي بياساس او را تزاحم قدرتها از بين خواهد برد.
سوم- عبارتست از قوانين و مقرراتي كه هر جامعهاي براي خود فرض نموده و بر اساس آنها، ارتباط مردم را با وسائل و ابزار معيشت مشخص ميگردد، البته صورت ظاهري زندگي در اين اجتماعات نشان ميدهد كه مردم آنها با كمال اختيار و آگاهي به ارزش و ضرورت حياتي آن قوانين و مقررات آگاه بوده و با كمال آزادي و احساس ارزش تكليف عمل ميكنند و ارتباط خود را با مواد معيشت برقرار مينمايند، در صورتي كه باطن زندگي آنان با نظر به جبر قوانين مستند بر جلوگيري جبري از سوء استفاده از مواد معيشت، در يك جريان جبري قرار گرفته است. از سه انگيزهي يكم است كه اگر بتواند درون انسان را تصفيه و آمادهي برقرار ساختن رابطهي منطقي با مواد معيشت نمايد، ميتواند مستند به تقوي و رشد انساني بوده باشد.
***
«و انذركم بالحجج البوالغ» ((و تقوي بورزيد براي آن خداوندي كه) شما را با حجتهاي كامل به نتايج كارهايتان اطلاع داده است).
آيا شنيدهايد كه: و لكل قوم هاد (براي هر قومي هدايت كنندهاي هست)؟ اين كلام خداوندي است كه- و لكل قوم هاد. (و براي هر قومي هدايت كنندهايست)؟ از طرف ديگر آيات فراواني در قرآن وجود دارد كه با كمال صراحت اين حقيقت را گوشزد ميكند كه: انسان بحال خود رها نشده است. ايحسب الانسان ان يترك سدي (آيا انسان گمان ميكند كه بيهدف و بيغرض و غايت رها شده است). مقصود از هدايت كننده و حجت و راهنما يك هويت مخصوص با منصب خاص با علامات و مختصات معين، مانند رسولان و پيامبران رسمي نيست بلكه انسان در هر حالي كه باشد، اگر بخواهد دربارهي حيات خود آن سئوال عميق را كه ميگويد: از كجا آمدهاي؟ و بكجا ميروي؟ و براي چه آمده بودي؟ پاسخ صحيح پيدا كند و مطابق همان پاسخ حيات خود را تفسير و توجيه نمايد، قطعا راهنمائي براي خود پيدا خواهد كرد، زيرا اگر ما درست دقت كنيم خواهيم ديد: كسي كه اينقدر آگاهي و شعور پيدا كرده است كه سئوال فوق را متوجه خويشتن بنمايد، اگر از طواف به دور خود دست بردارد و شروع به راه رفتن نمايد، قطعا اين حقيقت را دريافت خواهد كرد كه زندگي وي در همين خور و خواب و خشم و شهوت خلاصه نميشود، زيرا بديهي است كه براي طرح سئوال فوق بايستي مغز آدمي به آن اندازه رشد پيدا كند كه بتواند از غلطيدن اجباري در پديدههاي زندگي طبيعي پست خود را رها ساخته و مفهوم كلي حيات خويش را براي خود مطرح نمايد و آنرا مورد شناخت و محاسبه قرار بدهد.
بنابراين، اولين هدايت كننده و حجت و راهنماي انساني به حيات قابل تفسير و توجيه (حيات مستند به بينه) عامل بسيار ارزندهي مغزي يا رواني است كه به انسان فرمان ايست ميدهد و ميگويد: هشدار، كه از كجا آمدهاي؟ بكجا ميروي؟ و براي چه آمدهاي؟ اگر عامل مزبور در درون آدمي خنثي شود و هشدار مزبور را ندهد، بدون ترديد هيچ دليل و راهنما و حجت و هدايت كنندهاي توانائي بيدار كردن چنان موجودي را نخواهد داشت. اين عامل نخستين در همهي انسانهايي كه از عقل سليم برخوردارند وجود دارد و ناديده گرفتن آن مساوي طرد خويشتن است كه پس از آن خويشتن حقيقي، زندگي در خود مجازي كه محيط و ديگر همنوعان آدمي براي وي ميسازند، شروع ميگردد.
پس از طرح سئوال فوق كه قطعا در آن موقع زندگي در ديدگاه بسيار روشن و پرمعني خود را مينماياند، با همان روشنائي و پرمعنائي خود، سئوال كننده را به شنيدن بانگ جرسي كه ميآيد وادار ميسازد. اين بانگ ميگويد: كار من و تو بدين درازي كوتاه كنم كه نيست بازي تا مايهي طبعها سرشتند ما را ورقي دگر نوشتند در ورقي كه براي ما نوشتهاند، عدالت ذاتا خوب است و ظلم ذاتا قبيح است. احساس و انجام تكليف في نفسه نه براي پاداش و كيفر براي روح مانند آب زلال و خوشگواريست كه به يك تشنهي سوخته در بيابان بي آب و علف و در هواي سوزان بدهند. در ورقي كه براي ما نوشتهاند، موسي بن عمران عليهالسلام با فرعون خونخوار يكي نيست، و محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله با سوداگران جانهاي آدميان مانند ابوجهل متفاوت است. نرون، سقراط نيست. اويس قرني با ماكياولي و تيمور لنگ يكسان نيست. آيا درك اين حقايق حجت و راهنما و هدايت كننده نيست؟! آنگاه نوبت عقل و وجدان و دل با انواعي فراوان از فعاليتهايش ميرسد كه ميگويند: تو هستي و نميتواني بگويي: من نيستم و چون تو هستي نميتواني بگويي، هستي من يكي از بازيهاي بي سر و ته طبيعت است از طرف ديگر پيامبران و اوصياء آنان و حكماي راستين و اولياءالله و حتي خردمندان همه جانبه نگر، به كمك عقل و وجدان و دل شتافته و دريافتهاي كلي آنها را باز ميكنند و روشن ميسازند و مسير حيات معقول را با تمام جزئياتش پيش پاي آدمي ميگسترانند. اينست معناي «و لله الحجه البالغه».
***
«فاحصاكم عددا، و وظف لكم مددا، في قرار خبره و دار عبره، انتم مختبرون فيها و محاسبون عليها» (خداوند سبحان همهي اجزاء و شئون هستي و اعمال شما را تحت حساب نموده و مدتهاي معيني را براي شما مقرر ساخته است. (اينهمه كرامتها و الطاف و ابلاغ دلايل و حساب همهي موجوديت شما) در اين دنيا است كه جايگاه آزمايش و سراي عبرت است. شما اولاد آدم در اين دنيا در مجراي آزمايش قرار گرفته و دربارهي زندگي در اين دنيا مورد محاسبه قرار خواهيد گرفت).
بار ديگر دربارهي موجوديت خويشتن بينديشيد جريان وجود شما كاروانيان زندگي تحت محاسبه هست. ورود هر يك از شما كاروانيان زندگي را باين دنيا حسابگران دقيق قوانين هستي ثبت و خروج شما را از اين دنيا نيز ضبط نمودهاند. شما انسانها و اين حسابگران خطاناپذير و واقعبين كه خود تحت محاسبهي حسابگر اعلا يعني خداوند متعال قرار گرفتهاند، بدون استثناء در ديدگاه آن حسابگر اعلا حركت ميكنند. شما در آنموقع كه ميخواهيد يك عدد مانند 7 را بنويسيد، آيا اين 7 يا يك واحد از واحدهاي تاليف كنندهي 7 ميتواند از قلم شما فرار كند؟ يا خود را طوري روي كاغذ بياورد كه شما آنرا نبينيد، يا با قلم توطئهاي بچينند و قرار بگذارند كه قلم آن را روي كاغذ نياورد؟! مدت زندگاني همهي انسانها چنانكه در مبحث گذشته بررسي نموديم، معين است. اينهمه حسابگري و مشخص بودن هويت و مورد آگاهي بودن همهي جريانات زندگي دو نتيجهي مهم را كه در جملات مورد تفسير آمده است اثبات ميكند: يكي اينكه چنين موجوداتي قطعا تحت آزمايشند، دوم اينكه نسبت دادن بيهودگي و بيهدفي به چنين موجوداتي تفاوتي با نفي هستي آنها ندارد.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 506-501
لغات:
رياش: لباس گرانبها و بنا به قولى رياش را به توانگر شدن به وسيله مال دانسته اند.
ارصد: فراهم كرده، آماده كرده است.
رفد: جمع رفده: بخشش، عطا.
روافغ: فراخنا، پاكيزه.
شرح:
اين بخش از كلام امام (ع) مشتمل بر توصيه به تقوا و ترس از خدا و گرايش به سوى اوست، و براى اين منظور و هدف امورى را بشرح زير، مورد توجّه قرار داده است.
1- مثالهاى قرآن: مثالهايى كه خداوند براى فهماندن مطلب به بندگانش در قرآن آورده فراوان است.
از جمله اين مثال، كه مى فرمايد: «مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ... يَرْجِعُونَ».
اين آيه ضرب المثل است، براى كسانى كه از پيامبران مطالبه معجزه مى كردند. پس از تحقّق معجزه آن را قبول نكرده به تاريكى جهل شان باز مى گشتند. بنا بر اين از شنيدن نداى حق گوش دلشان كر، و از مناجات و بيان اسرار زبانشان گنگ، و از ديدن انوار الهى چشم قلبشان كور است و بر ادامه گمراهى و كفرشان اصرار مى ورزند و به سوى حق باز نمى گردند. و باز مى فرمايد: «أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ... قامُوا».
در اين آيه خداوند، قرآن را به بارانى كه از آسمان فرود مى آيد، تشبيه كرده، وعد و وعيد قرآن را مانند رعد و برق دانسته، و سپس دورى منافقان از گوش دادن به قرآن، و غفلت آنها را از شنيدن پند و وعظ به وضع شخصى كه از ترس رعد و برق انگشتانش را در گوشش قرار داده باشد، تشبيه كرده است. و باز مى فرمايد: نزديك است كه برق بينايى شان را از ميان ببرد.
اين كلام حق اشاره به كسانى است كه از شنيدن موعظه بليغ و مفيد قلبشان رقّت يافته، و با اندك توجّهى ميل به توبه پيدا مى كنند و تاريكى فكرشان به روشنايى مى گرايد، ولى به دليل عدم وارستگى كامل و دورى از گناه، هنگامى كه با همفكران گمراهشان تماس برقرار كنند، بدنيا گرايى دعوتشان كرده، و با جديّت تمام نصيحتشان مى كنند، و از ضعف و بى چيزى و فقر مادّى آنها را مى ترسانند. قصدشان را بر توبه و بازگشت بخدا درهم مى شكنند شبهات باطل فضاى فكرى آنها را تاريك مى كند و آنچه از روشنى حق كه بر آنها آشكار شده بود، فرو پوشيده مى شود.
معنى: «يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ»، بعنوان ضرب المثل براى چنين افرادى بكار رفته است. ضرب المثلهاى ديگر قرآن نيز براى فهماندن حقايقى بصورت تشبيه و تمثيل بيان شده اند.
2- تعيين مدّت حيات و زندگانى انسانها: بدين شرح كه خداوند با قلم قضا در لوح محفوظ براى هر كس زمان معيّن عمر را نوشته است پس از آن انسانها را به سوى خود باز مى گرداند و اعمال نهان و آشكارش را محاسبه مى كند. بنا بر اين لازم است كه انسان مراقب باشد و به منظور ملاقات حق كارهاى شايسته انجام دهد.
3- ارزانى داشتن نعمت لباس: ذكر نعمت پوشش و لباس در كلام امام (ع) بيان منّتى است كه از اين بابت خداوند نسبت به انسانها اظهار فرموده است، چنان كه حق تعالى در قرآن مى فرمايد: «يا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ وَ رِيشاً وَ لِباسُ التَّقْوى». امام (ع) اين فراز را بدين منظور آورده تا انواع نعمتهاى الهى را بيان كند، و انسانها را متوجّه سازد، كه از تجاهر به گناه شرم داشته باشند.
4- زندگى را براى انسانها گوارا ساخت: يعنى، خداوند زندگى دنيا را براى انسانها گوارا كرد، چنان كه خداوند تعالى مى فرمايد: «وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ» شما را از چيزهاى پاكيزه روزى داديم». همان فايده كه در شماره سوم بيان شد اين جا نيز مورد توجّه است.
5- خداوند از نظر علمى بر همه موجودات إحاطة و تسلّط دارد: چنان كه در قرآن مى فرمايد: «لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا» محققا آنها را بحساب در آورده و شمرده است، يعنى دانش حق تعالى بر همه امور احاطه داشته و فراگير است. كلمه «احصاء» بعنوان مصدر تأكيدى و يا تميز منصوب است. روشن است وقتى كه گناهكار بداند از إحاطه علم خدا، بيرون نيست به سوى تقوى و پرهيزكارى روى مى آورد.
6- خداوند براى هر عملى پاداشى در خور و شايسته آماده كرده است: خداوند در اين باره مى فرمايد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».
7- خداوند نعمتهاى فراوانش را بر شما ايثار كرد و آنها را بر شما توسعه داد. چنان كه حق تعالى مى فرمايد: «أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ».
8- حق تعالى مردم را بوسيله حجّتهاى قانع كننده و بليغ از عاقبت گناه بر حذر داشته ترسانيد. منظور از «حجج» پيامبران، و پند و اندرزهايى است، كه بندگان را به پيمودن راه حق، ارشاد و هدايت كرده و اتمام حجتى بر متخلّفين از فرمان پروردگار است كه روز قيامت نگويند ما از حقيقت بى خبر بوديم.
9- خداوند شماره همه چيز را مى داند چنان كه در قرآن مى فرمايد: «لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ» در توصيه به تقوى و خشيت از خداست.
10- در مورد انسانها زمان معيّنى را براى زندگى مقرر كرده است و اين معنا به عبارت ديگر نيز چنين بيان مى شود: براى فرا رسيدن مرگ شان وقت معينى فرموده است، جمله: «توظيفه لهم المدد» مانند «توقيته لهم الآجال» است و هر دو عبارت محدوديّت زمان حيات موجودات بويژه انسانها را بيان مى دارند.
دو كلمه «إحصاء» و «عدّ» كه به يك معنى هستند، بدين جهت در كلام امام (ع) تكرار شده اند تا توهّم باطلى را كه براى بعضى پيش آمده و احاطه كامل خداوند به همه جزئيّات را به لحاظ نامتناهى بودنشان بعيد دانسته اند از ميان ببرد، زيرا اين توهّم براى انسان اين شبهه را بوجود مى آورد كه چطور خداوند فرارسيدن مرگ هر شخصى را مى داند و ذرّه ذرّه عمل آنها را كيفر مى دهد سخن امام (ع) كه زمان آزمايش شما را مدّت معينى قرار داد به جمله عمر معيّنى را براى شما مقرّر كرد تشبيه شده است. منظور اين است كه براى تمام اشخاص زمان معيّنى مقرّر شده است، تا به وظايف خود عمل كنند. خداوند به مدّت عمر هر كس، و اعمالى كه انجام مى دهد، و پاداش و كيفرى كه بر حسب كوچكترين عمل استحقاق مى يابد آگاهست. تكرار اين دو عبارت براى ردّ توهّمى است كه محتملا براى بعضى پيش آيد و خدا را محيط بر همه زمانها ميزان عمر، و يا جزئيات اعمال ندانند تكرار كلام امام (ع) با دو لفظ و يك معنى، اين حكم توهّمى را نقض كرده، و از ميان مى برد. به علاوه تذكّر محدوديّت عمر، و معيّن بودن اجل بهترين وسيله براى بى اعتبارى دنيا و توجّه دادن به خداست.
***
قوله عليه السلام: «فى قرار خبرة و دار عبرة»:
يعنى دنيا جايگاه آزمايش مردمان و عبرت گرفتن آنهاست. بدين شرح كه نشانه هاى عبرت و آموزندگى و آثار قدرت خداوند در دنيا، موجب انتقال ذهن انسانها به سوى خدا گرديده، زمينه استدلال بر وحدانيت و يگانگى آفريدگار را فراهم مى آورد، چنان كه پيش از اين ضمن معناى اختبار و اعتبار توضيح داده ايم. و باز راجع به اين فراز از سخن امام (ع): «فأنتم مختبرون فيها و عليها محاسبون». به هنگام شرح اين سخن امام (ع) كه: «الا و ان الدّنيا دار لا يسلم منها الّا فيها» توضيح لازم را داده ايم.
ميان دو، واژه «خبرة و عبرة» بعلاوه سجع متوازى، نوعى تجنيس وجود دارد. معناى هر يك از: سجع متوازى و تجنيس در جلد اول توضيح داده شد به آنجا مراجعه شود.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 348
الفصل الثاني:أوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه الّذي ضرب لكم الأمثال، و وقّت لكم الآجال، و ألبسكم الرّياش، و أرفغ لكم المعاش، و أحاط بكم الإحصاء، و أرصد لكم الجزاء، و آثركم بالنّعم السّوابغ، و الرّفد الرّوافع، و أنذركم بالحجج البوالغ، فأحصاكم عددا، و وظّف لكم مددا، في قرار خبرة، و دار عبرة، أنتم مختبرون فيها، و محاسبون عليها.اللغة:(الرّياش) و الريش واحد قال تعالى: و ريشا و لباس التقوى، و هو ما ظهر من اللّباس الفاخر، و في المصباح الرّيش الخير و الرّياش بالكسر المال و الحالة الجميلة.أقول: و منه قولهم ارتاش فلان أى حسنت حاله و (ارفغ) بالغين المعجمة من الرّفغ و هو السّعة و الخصب يقال رفغ عيشه بالضمّ رفاغة اتّسع و (الرّفد) جمع
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 349
رفدة و هي العطية و الصّلة و (و التّوظيف) التّعيين و (القرار) و القرارة ما قرّ فيه و المطمئنّ من الأرض و (الخبرة) بالضمّ و الكسر اسم من الاختبار كالعبرة من الاعتبار يقال اختبرت فلانا و اعتبرته امتحنته، قال و يكون الاعتبار بمعنى الاتعاظ و منه قوله تعالى «فاعتبروا يا أولي الأبصار» قال الخليل العبرة و الاعتبار بما مضى اى الاتّعاظ و التّذكر:قوله عليه السّلام و أحاط بكم الاحصاء قال الشّارح المعتزلي يمكن أن ينصب الاحصاء على أنّه مصدر فيه اللام و العامل فيه غير لفظه، و يجوز أن ينصب بأنّه مفعول به و يكون ذلك على وجهين:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 351أحدهما أن يكون من حاط ثلاثيا تقول حاط فلان كرمه أي جعل عليه حائطا فكأنّه جعل الاحصاء و العدّ كالحائط المدار عليهم لأنّهم لا يعدونه و لا يخرجون عنه الثّاني أن يكون من حاط يحوط بالواو بمعنى جمع فادخل الهمزة كأنّه جعل الاحصاء يحوطهم و يجمعهم تقول ضربت زيدا و اضربته أى جعلته ذا ضرب كأنّه جعل الاحصاء ذا تحويط عليهم بالاعتبار الاولى أو جعله ذا جمع لهم بالاعتبار الثّاني و يمكن فيه وجه آخر و هو أن يكون الاحصاء مفعولا له و يكون في الكلام محذوف تقديره و أحاط بكم حفظته و ملائكته للاحصاء و دخول اللّام في المفعول له كثير انتهى. و الأظهر هو الانتصاب بالمصدر، و مثله قوله عليه السّلام و أحصاكم عددا فانّه أيضا مصدر بغير لفظة الفعل على ما ذهب إليه الزّجاج من تجويز كون العدد مصدرا مستدلا بقوله تعالى سنين عددا و على هذا فيكون أصل كلامه أحصاكم و عدّكم عددا على حدّ قوله تعالى: لقد أحصيهم و عدّهم عدّا.و أمّا على مذهب المشهور و هو الحقّ من كون العدد كالعديد اسم مصدر فهو تمييز منقول من المفعول به كقوله تعالى: و فجّرنا الأرض عيونا، و الأصل أحصا عددكم، و يمكن أن يكون حالّا أى أحصاكم معدودا محصورا.و جوّز هذا الوجه مع الوجه الأوّل صاحب الكشّاف في قوله و أحاط بما لديهم و أحصى كلّ شي ء عددا حيث قال: عددا حال أى و ضبط كلّ شي ء معدودا محصورا أو مصدر في معنى الاحصاء.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل من الخطبة مسوق للوصيّة بالتّقوى و الخشية من اللّه و متضمّن للتنفّر عن الدّنيا بذكر معايبها و مثالبها فأمر أوّلا بالتّقوى بقوله (أوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه الذى ضرب لكم الأمثال) أى ضربها لكم في القرآن للتذكرة و الموعظة كما قال تعالى:«وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» اي ليتذكّروا بتلك الأمثال و يتدبّروا فيها فيعتبروا، و الأمثال التي ضربها لهم فيه كثيرة منها قوله تعالى بعد الآية السّابقة.«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلًا فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلًا الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ» .فانّه مثل ضربه سبحانه لعبدة الأصنام و للمخلصين بتوحيده، و يعني بقوله رجلا فيه شركاء أنّه يعبد آلهة مختلفة و أصناما، و هم متشاجرون متعاسرون هذا يأمره و هذا ينهاه و يريد كلّ واحد منهم أن يفرّده بالخدمة ثمّ يكل كلّ منهم أمره إلى الآخر ويكل الآخر إلى آخر فيبقى هو خاليا من المنافع و هذا حال من يخدم جماعة مختلفة الآراء و الأهواء و هو مثل الكافر.و أمّا مثل المؤمن الموحّد فرجل سلم أي خالص يخدم مالكا واحدا لا يشوب بخدمته خدمة غيره و لا يأمل سواه و من كان بهذه الصفة نال ثمرة خدمته لا سيّما إذا كان المخدوم قادرا كريما حكيما.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 353
و منها قوله تعالى في سورة يونس: «إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها أَتاها أَمْرُنا لَيْلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» فانّ هذا مثل ضربه اللّه للتّزهيد في الدّنيا و التّرغيب في الآخرة فقد قيل إنّ المقصود بهذه الآية تشبيه الحياة الدّنيا بالماء فيما يكون به من الانتفاع ثمّ الانقطاع و قيل إنّ المشبّه به النّبات على ما وصفه من الاغترار به ثمّ المصير إلى الزّوال و قيل إنّ المقصود تشبيه الحياة الدنيا بحياة مقدّرة على هذه الأوصاف.و على أىّ تقدير فمعنى الآية أنّ مثل الحياة الدّنيا مثل الماء النّازل من السّماء المختلط بسببه نبات الأرض بعضه ببعض حتّى إذا أخذت الأرض حسنها و بهجتها و تزيّنت في نظر أهلها و ظنّ مالكها أنّهم قادرون على الانتفاع بها باقتطاعها و حصادها أتاها أمر اللّه سبحانه أى عذابه و بلاؤه من برد أو برد فصارت محصودة مقلوعة يابسة كأن لم تقم على تلك الصّفة بالأمس.و نحوه في سورة الكهف: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ مُقْتَدِراً».و نحوهما قوله سبحانه في سورة الحديد: «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ».
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 354و منها قوله تعالى: «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ».فانّه تعالى شبّه الكلمة الطيبة أعنى شهادة أن لا إله الّا اللّه أو كلّ كلام أمر به اللّه بالشّجرة الطيبة التي أصلها ثابت راسخ في الأرض و أغصانها في السّماء، و أراد به المبالغة في الارتفاع تخرج هذه الشّجرة ما يؤكل منها في كلّ ستّة أشهر أو في كلّ سنة أو كلّ غدوة و عشيّة.و شبّه الكلمة الخبيثة و هي كلمة الكفر و الشّرك أو كلّ كلام في معصية اللّه بالشّجرة الخبيثة اقتلعت جثّتها من الأرض مالها من ثبات يعنى أنّ الكلمة الطيبة مثل الشّجرة الطيبة ينتفع بها صاحبها عاجلا و آجلا، و الكلمة الخبيثة كالشّجرة الخبيثة لا ينتفع بها صاحبها و لا يثبت له منها نفع و لا ثمر.و في تفسير أهل البيت عليهم السّلام «1» أنّ الشّجرة الطيبة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و فرعها عليّ عليه السّلام و عنصر الشّجرة فاطمة و ثمرتها أولادها و أغصانها و أوراقها شيعتنا ثمّ قال: إنّ الرّجل من شيعتنا ليموت فيسقط من الشّجرة ورقة و إنّ المولود من شيعتنا ليولد فيورق مكان تلك الورقة، و على هذا فالمراد بقوله سبحانه: تؤتى أكلها كلّ حين ما يفتى به الأئمة من آل محمّد شيعتهم في الحلال و الحرام.و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر عليه السّلام في قوله: كلمة خبيثة كشجرة خبيثة، إنّ هذا مثل بني اميّة، و كيف كان فانّ المقصود من هذه الأمثال المضروبة في القرآن و نحوها ممّا هي فوق حدّ الاحصاء هو تنبيه الخلق و تذكيرهم______________________________ (1) هذه الرواية مروية فى تفسير مجمع البيان عن ابن عقدة عن أبى جعفر (ع) منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 355
و ايقاظهم من نوم الغفلة و الجهالة و حثّهم و ترغيبهم على ملازمة المعرفة و التقوى و الطاعة.و لذلك قال عليه السّلام اوصيكم بتقوى اللّه الذى ضرب لكم الأمثال، فانّ في التّعبير بهذه اللفظة إشارة إلى أنّ ضربها للتّقوى مما يجرى أن يتّقيه الخلق، و كذلك المقصود بالأوصاف التي يذكرها بعد ذلك هو الجذب إليه «1» و الحثّ عليه أعنى قوله (و وقّت لكم الآجال) أى عيّنها لكم و كتبها بقلم القضاء في أمّ الكتاب كما قال تعالى:«وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ» .فمن علم أنّ له أجلا إذا جاء لا يؤخّر و أنّ له إيابا إلى ربّه الذي يؤاخذ بما قدّم و أخّر فأجدر أن يخاف منه و يحذر (و ألبسكم الرّياش و أرفغ لكم المعاش) أى أنزل عليكم لباسا يوارى سوآتكم و ريشا و لباس التقوى «2» و أوسع عيشكم و رزقكم من الطيبات لتطيعوه في السر و الاعلان و لا تجاهروه بالكفر و العدوان كمال قال:«لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ». (و أحاط بكم الاحصاء و أرصد لكم الجزاء) يعنى أنّه سبحانه محيط بكم عالم بعدد نفوسكم لا يشذّه منكم أحد، و هو تعالى أعدّ لكم جزاء أعمالكم «3» «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ، وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (و آثركم بالنّعم السّوابغ و الرفد______________________________ (1) أى التقوى. (2) اقتباس من الآية فى سورة الأعراف و هو قوله تعالى يا بنى آدم قد أنزلنا عليكم لباسا يوارى سوآتكم و ريشا و لباس التقوى ذلك خير ذلك من آيات اللّه لعلّهم يذّكّرون منه. (3) اقتباس من الآية.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 356
الروافع) أى أنّه تعالى اختاركم بنعمه التامة الكاملة «وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً» «1» و أعطاكم الصّلات الجليلة الرّفيعة العالية (و أنذركم بالحجج البوالغ) «إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَـ «2» و «لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً» «3» مبالغة (فأحصاكم عددا و وظّف لكم مددا) يعنى انّه أحصا عددكم و عيّن مدّة عمركم.و إنّما أعاد عليه السّلام ذكر هذين الوصفين مع اغناء قوله: و وقّت لكم الآجال و أحاط بكم الاحصاء عنه، للتّاكيد و المبالغة، لأنّ ذكر توقيت المدد و توظيف الآجال من أشدّ الجواذب إلى التّقوى، و كذلك المعرفة باحاطة علمه بجزئيات النّفوس و عدم شذوذ شي ء منها عنه رادعة لها عن المهالك و المعاطب.فان قيل: أىّ نكتة في الاتيان بالتّمييز أعنى عددا بعد لفظ الاحصاء مع أنّه لا ابهام فيه و لا خفاء بل هو مغن عنه؟قلت: السّر في ذلك كما في قوله تعالى: و أحصى كلّ شي ء عددا، و هو بيان أنّ علمه تعالى بالأشياء ليس على وجه اجماليّ بل على وجه تفصيلى، فانّ الاحصاء قد يراد به الاحاطة الاجماليّة كما قال تعالى: و إن تعدّوا نعمة اللّه لا تحصوها، أى لا تقدر و اعلى حصرها إجمالا فضلا عن التّفصيل.و ذلك لأنّ أصل الاحصاء أنّ الحاسب إذ بلغ عقدا معيّنا من عقود الأعداد كالعشرة و المأة و الألف وضع حصاة ليحفظ بها كميّة ذلك العقد فيبنى على ذلك حسابه و قوله (في قرار خبرة و دار عبرة) أراد به أنّه سبحانه عيّن لكم المدد في مقرّ البلاء و الاختيار و دار الاتّعاظ و الاعتبار.و هى الدّار التي (أنتم مختبرون فيها) بما أعطاكم اللّه فيها «لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» و المفسد من المصلح حتّى يزيد في إحسان المحسن و يؤاخذ بعصيان المسيء______________________________ (1) اقتباس من الآية. (2) اقتباس من الآية. (3) اقتباس من الآية في سورة النساء. (و محاسبون عليها) أى على نعيمها كلّا أو بعضا على ما مضى تحقيقا و تفصيلا في شرح كلامه الثمانين و مضى هناك أيضا توضيح الاتعاظ بالدّنيا و الاعتبار فيها فليراجع ثمّة.الترجمة:وصيت ميكنم شما را أي بندگان خدا بتقوى و پرهيزكاري خدا چنان خدائي كه بيان فرمود از براى شما مثل ها، و معين كرد از براى شما أجل ها و بپوشانيد شما را لباس هاى فاخر و وسعت داد بشما با طعام هاى طيّب و طاهر، و احاطه كرد بشما احاطه كردنى و مهيا نمود از براي شما جزاي عمل هاى شما را و برگزيد شما را بنعمت هاى تامه كامله و عطاياى جليله عاليه، و ترساند شما را با حجت هاى واضحه بالغه و شمرد شما را شمردنى و تعيين نمود از براى شما مدتهاى أعمار در مقرّ امتحان و اختبار و در سراى اعتبار. شما امتحان شدگانيد در دار فانى و حساب كرده شدگانيد در آن بنعمت ها و زندگانى.
رَنِقٌ : تيره. رَدِغٌ : پر گل و لاى. مَشْرَع : محل برداشتن آب از چشمه يا رودخانه. يُونِقُ : به تعجب وامى دارد. يُوبِقُ : هلاك ميكند. حَائِلٌ : اسم فاعل از «حال»، متحول و متغير، دگرگون شونده. ضَوْءُ آفِلٌ : نور خاموش شونده يعنى روشنائى است كه بسرعت خاموش ميشود. السِّنَاد : ستون، پايه، چيزى كه به آن تكيه ميشود. نَاكِر : اسم فاعل از «نكر»، انكار كننده. قَمَصَت : قمَصَ الفَرسُ : اسب دو دستش را بالا برد و آنها را تكان داد. قَنَصَتْ بِاَحْبُلِهَا : با دامهايش (او را) شكار كرد. اقْصَدَتْ : در جا و بدون تاخير (او را) كشت. اعْلَقَتْ بِهِ : به گردنش انداخت. اوْهَاقَ الْمَنِيَّة : جمع «وهق»، طنابهاى مرگ. ضَنْكِ الْمَضْجَع : تنگناى گور. مُعَايَنةِ الْمَحَلّ : ديدار جايگاه (كه يا بهشت است و يا دوزخ). ثَوَابُ الْعَمَل : نتيجه عمل اعم از اينكه خوب يا بد باشد. الْخَلَفُ : از پس آينده، كسى كه بعد از ديگرى بيايد. السَّلَفِ : گذشتگان، پيشينيان. بِعَقْبِ : به دنبال، بعد از. لَا تُقْلِعُ الْمُنِيَّةُ اخْتِرَاماً : مرگ از هلاك كردن باز نمى ايستد. لَا يَرْعَوِى الْبَاقُونَ : باز مانده ها (از اعمال زشت خود) باز نمى گردند و دست برنمى دارند. الِاجْتِرَام : مرتكب گناه شدن، ارتكاب جرم. يَحْتَذُونَ مِثَالًا : اعمالشان مانند گذشتگان است و به آنها اقتدا مى كنند. يَمْضُونَ ارْسَالًا : دسته دسته مى گذرند، «ارسَال»، جمع «رَسَل» به گله هاى شتر، گوسفند و اسب گفته ميشود. صَيُّور : پايان كار، سرانجام.
رَنِق مشربُها : آلوده است نوشيدنيهاى آن رَدِغ مشرعُها : گل آلود است راه آب او يُونِق : منظرها خيره ميكند و تعجب مى آورد منظره آن يُوبِق : هلاك و تباه ميكند حائل : متغير، غرور حائل : فريب رنگارنگ ضوء آفِل : نور غروب كننده و پنهان شونده سِناد مايل : تكيه گاه كج، عمودى كه رو بسقوط است ناكِر : جاهل و ناشناس قَمَصَت بأرجلِها : لكد مى اندازد با پاهايش، دو پايش را بلند نموده تا سوار خود را بزمين اندازد قَنَصَت بأحبلِها : شكار ميكند با حباله و دامهايش اقصَدَت بِأسهُمِها : بدون تأخير با تيرهاى خود مى كشد أعلَقَت : آويخت و بست أوهاق : جمع وهق : دامها و تله ها، كمندها ضَنك المَضجَع : تنگى خوابگاه (قبر) لا تُقلِع : دست بر نمى دارد، كنده نمى شود إختِرام : هلاكت و ريشه كن نمودن لا يَرعَوى : دست بر نمى دارد، شرم نمى كند إجترام : گناه نمودن از جرم است يَحتَذون : هم شكل و مثل ميكنند از حذاء لنگه كفش أرسال : دسته دسته صَيّور الفناء : محل بازگشت فنا، صيور : مصير، عاقبت
مترجم :
۳. دنيا شناسى آب دنياى حرام همواره تيره، و گل آلود است. منظره اى دل فريب و سر انجامى خطرناك دارد. فريبنده و زيباست اما دوامى ندارد. نورى است در حال غروب كردن، سايه اى است نابود شدنى، ستونى است در حال خراب شدن، آن هنگام كه نفرت دارندگان به آن دل بستند و بيگانگان به آن اطمينان كردند، چونان اسب چموش پاها را بلند كرده، سوار را بر زمين مى كوبد، و با دام هاى خود آنها را گرفتار مى كند، و تيرهاى خود را به سوى آنان، پرتاب مى نمايد، طناب مرگ به گردن انسان مى افكند، به سوى گور تنگ و جايگاه وحشتناك مى كشاند تا در قبر، محل زندگى خويش، بهشت يا دوزخ را بنگرد، و پاداش اعمال خود را مشاهده كند. و همچنان آيندگان به دنبال رفتگان خود گام مى نهند، نه مرگ از نابودى انسان دست مى كشد و نه مردم از گناه فاصله مى گيرند كه تا پايان زندگى و سر منزل فنا و نيستى آزادانه به پيش مى تازند.
(بدنيا دل نبنديد كه) سر چشمه دنيا تيره و گل آلود است (و در نظر دنيا پرستان) منظره آن شگفت آور است، و در مورد امتحان و آزمايش هلاك و تباه مى سازد، و فريبنده اى است كه نيست ميشود، و روشنى است كه پنهان مى گردد، و سايه اى است كه زائل ميشود، و تكيه گاهى است كه رو به خرابى مى رود (ثبات و قرارى براى آن نيست). تا هر گاه كسيكه (از روى) غريزه عقل) از آن دورى ميكرد و بآن دل نمى بست، بآن انس گرفت و مطمئنّ گرديد، مانند اسب يا شتر، دنيا بپاى خود باو لگد افكند (تا او را بر زمين زند) و به دامهايش (كه در راه گسترده) او را شكار كند، و به تيرهايش (كه در كمان نهاده) او را هلاك سازد، و ريسمانهاى مرگ (بيماريهاى گوناگون و سختيها) را به گردن مرد (شجاع و دلير) مى اندازند، و او را به خوابگاه تنگ (قبر) و باز گشتگاه ترسناك (آخرت) و ديدن جايگاه هميشگى (بهشت يا دوزخ) و جزاى كردار (نيك يابد) مى كشاند. و همين طور است رفتار دنيا با كسانيكه در آينده مى آيند، و جانشين پيشينيان هستند: مرگ از هلاك كردن (آنها و بيچاره و كردنشان) باز نمى ايستد، و بازماندگان، از ارتكاب گناه دست باز نداشته پشيمان نمى شوند، و از رفتار گذشتگان پيروى مى نمايند، و پى در پى (مى آيند و) مى گذرند تا پايان فناء و نيستى منتهى ميشود (همه بميرند).
دنيا آبشخورى تيره است و گل آلود. ظاهرش دلفريب است و باطنش هلاك كننده. فريبى است زودگذر و فروغى است غروب كننده و سايه اى است ناپايدار و زوال يابنده و تكيه گاهى است فرو ريزنده. فريبندگى كند تا انس گيرد به او، كسى كه از آن گريزان است و دل بندد به او، آنكه او را ناخوش دارد. آن گاه چموشى كند و لگد پراكند و دامهاى خود بگسترد و تيرهاى خود در كمان راند و آدمى را در كمند مرگ افكند و به خوابگاهى تنگ و بازگشتگاهى دهشت آورش كشد تا به عيان پاداش اعمال نيك و كيفر كردارهاى بد خويش بنگرد. و اين چنين اند كسانى كه پس از اين مى آيند و جانشين گذشتگان مى شوند، زيرا مرگ از هلاك كردنشان باز نايستد و بازماندگان نيز از ارتكاب گناه دست باز ندارند و از كرده پشيمان نشوند، بلكه از رفتار پيشينيان پيروى كنند و پى در پى مى گذرند و مى روند تا به سر منزل فنا رسند.
دنيا آبشخورش تيره و ورودى به اين آبگاه، پُر گِل ولاى است. چشم اندازش فريبنده و باطن آن کشنده است. فريبى است گذرا! و پرتوى است، ناپايدار! و سايه اى است، زوال پذير! و تکيه گاهى است، نااستوار! به گونه اى که افرادِ گريزان، به آن انس مى گيرند و منکرانش به آن دل مى بندند، ولى ناگهان همانند اسبى چموش که غافلگيرانه، پاهاى خود را بلند مى کند و سوار را بر زمين مى کوبد، دنيا آنها را به زمين مى زند! و با دام هاى خود آنها را گرفتار مى سازد! و تيرهاى خود را به سوى آنها پرتاب مى کند! (آرى) دنيا ريسمان مرگ را بر گلوى او مى افکند و کشان کشان به سوى گورى تنگ و جايگاهى وحشتناک مى برد! جايى که محلّ خويش را در بهشت و دوزخ مى بيند و پاداش اعمال خود را مشاهده مى کند و اين گونه پيوسته نسل هاى بعد به دنبال پيشينيان در حرکتند; نه مرگ از تباه کردن آن ها دست برمى دارد و نه بازماندگان (از سرنوشت پيشينيان عبرت مى گيرند و) از گناه و عصيان روى گردان مى شوند! همچون آنان عمل مى کنند و همانندشان گام برمى دارند، تا به پايان جهان برسند و در مسير فنا قرار گيرند.
دنيا، آبشخورى است تيره و تار، و به آب در آمدنگاه آن گلزار] برون سوى آن فريبنده، درون سوى آن كشنده. فريبكارى است زود گذار، سايه اى است ناپايدار، تكيه گاهى است نا استوار. -روى خوش نمايد- تا آن كه از وى گريزان است، بدو انس گيرد، و آن كه ناشناساى اوست آرامش پذيرد. ناگاه، به چهار دست و پاى برخيزد، و ريسمانها درآويزد، آماج تيرهاى -قضايش- سازد، و رشته هاى مرگ بر گلويش اندازد. كشان كشانش براند، تا به خوابگاه تنگش رساند، كه منزلگاهى است پر بيم، براى ديدن پاداش كردار از بهشت نعيم و يا كيفرى از عذاب جحيم. چنين بوده است -رسم دوران- پسينيان از پى پيشينيان روان، نه مرگ دست بردار از تباه كردن آنان، و نه ماندگان از نافرمانى روگردان. آيندگان پا بر جاى پاى رفتگان نهند، و هر گروه چون رمه بگذرند -و نوبت به دسته ديگر دهند- تا آن گاه كه جهان سرآيد، و بانگ نيستى بر آيد.
آبشخور دنيا ناصاف و كدر، چشمه اش گل آلود و لغزنده، ديدگاهش زيبا و فريبنده، و آزمايشگاهش تباه كننده است. فريبنده اى زودگذر، و نورى غروب كننده، و سايه اى از بين رونده، و تكيه گاهى رو به افتادن است. تا آن گاه كه رمنده از آن به آن انس گيرد، و متوحش از آن به آن مطمئن گردد، همچون اسب سركش كه پا بلند و به زمين كوبد سوارش را به خاك اندازد، و او را به دامهايش صيد كند، و به تيرهاى هلاك كننده اش بدوزد، و در پايان كار گردنش را به كمندهاى مرگ ببندد، در حالى كه او را به خوابگاه تنگ قبر، و باز گشتگاه ترسناك، و مشاهده جايگاه ابدى، و درك جزاى عمل سوق دهد. همين است برخورد دنيا با آيندگانى كه جانشين گذشتگانند، مرگ از نابود كردنشان باز نمى ايستد، و ماندگان از آلودگى دست بر نمى دارند، از رويه گذشتگان پيروى مى نمايند، و اين همه پى در پى از دنيا مى روند تا نهايت پايان و عاقبت فنا و نيستى.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج3، ص: 358-349
چهره واقعى دنيا!
امام(عليه السلام) در اين فراز، نکوهش شديدى از دنيا مى کند; چراکه در آخرين جمله هاى فراز قبل، سخن از سراى امتحان و عبرت بود و در اين فراز ويژگى هاى اين سراى امتحان و عبرت را با تعبيراتى بسيار گويا و رسا و تکان دهنده، شرح مى دهد و از سوى ديگر، در فراز گذشته سخن از تقوا بود و مى دانيم مانعِ بزرگ تقوا، حبّ دنيا و علاقه شديد به زندگى مادّى است و با نکوهش شديدى که امام(عليه السلام) از آن فرموده، قدر و قيمت دنيا و زرق و برق آن، در نظرها کاسته مى شود و انگيزه هاى تقوا قوى تر و موانع آن، ضعيف تر مى شود.
در آغاز اين فراز، به هشت ويژگى از ويژگى هاى دنيا اشاره کرده، مى فرمايد: «دنيا آبشخورش تيره، و ورودى به اين آبگاه، پُر گِلولاى است.» (فَإِنَّ الدُّنْيَا رَنِقٌ(1) مَشْرَبُهَا، رَدِغٌ(2) مَشْرَعُهَا).
معمولاً سطح بسيارى از رودخانه هاى بزرگ که انسانها از آب آن استفاده مى کنند از زمين هاى مجاور پايين تر است، به گونه اى که هرگز نمى توان درکنار آن رفت و از آب آن استفاده کرد، لذا بخشى از ساحل رودخانه را کنده و پايين مى برند و با يک شيب مناسب، راه وصول به آب را آسان مى سازند; عرب اين راه را «شريعه» يا «مشرع» مى نامد و آنجا که به آب منتهى مى شود «مشرب» ناميده مى شود; حال اگر اين راه، آلوده با گِلولاى و لجن باشد، يا محلّ وصول به آب، چنان باشد که آب را گِل آلود کند، استفاده از آب بسيار مشکل مى شود و به همين دليل اخيراً شريعه را به صورت مناسبى مى سازند، يا به آن، پلّه مى دهند تا هردومشکل حل شود.
امام(عليه السلام) در اين تشبيه زيبا، مواهب دنيا را به آب تشبيه مى کند; ولى متأسّفانه راه رسيدن به آن از لجن زارها مى گذرد و نقطه وصول به آب جايى است که آب را گل آلود مى کند; به همين دليل، اين آب، از دور تشنگان را به سوى خود دعوت مى کند، امّا هنگامى که بسوى آن گام برمى دارند به مشکلات عجيب، گرفتار مى شوند و هرگز به آب گوارا نيز دست نمى يابند و به راستى، مواهب دنيا اعمّ از: مال و مقام و تجمّلات، همه، همين گونه است; زيرا براى وصول به دنيا، انسان بايد از بسيارى از فضايل اخلاقى چشم بپوشد و تن به آلودگىِ دروغ و خيانت و تحمّل ذلّت و مانند آن بدهد، که هرکدام باتلاقى است، بر سر راه وصول به آن! و هنگامى که به آن مى رسد انواع مزاحمت ها و حسادت ها و تهاجم ها، اين آب را تيره و تار مى سازد.
در سومين و چهارمين توصيف، مى فرمايد: «چشم اندازش فريبنده، و باطن آن کُشنده است!» (يُونِقُ(3) مَنْظَرُهَا، وَ يُوبِقُ(4) مَخْبَرُهَا).
اين دوگانگى ظاهر و باطن که در دنياست، به صورت هاى گوناگونى در تعبيرات پيشوايان بزرگ اسلام آمده است; گاه دنيا را به مار خوش خطّ و خالى تشبيه کرده اند، که سمّ قاتل در درون آن است. (فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْيَا مَثَلُ الْحَيَّةِ: لَيِّنٌ مَسُّهَا، وَ قَاتِلٌ سَمُّهَا).(5)
و گاه تشبيه به زن زيبا و آرايش کرده اى شده که شوهرانش را يکى پس از ديگرى به قتل مى رساند.
وجود اين اوصاف براى دنيا براى هيچ انسان آگاهى، پوشيده نيست; دورنماها دل انگيز و فريبا و درون ها خطرناک و کشنده است.
در پنجمين وصف، اشاره به ناپايدارى و بى اعتبارى دنيا فرموده، چنين مى گويد: «دنيا فريبى است گذرا، و پرتوى است ناپايدار، و سايه اى است زوال پذير و تکيه گاهى است نااستوار!» (غُرُورٌ حَاِئلٌ(6)، وَ ضَوْءٌ آفِلٌ(7)، وَ ظِلٌّ زَائِلٌ، وَ سِنَادٌ(8) مَائِلٌ).
بى شک دنيا زيبايى ها و فريبندگى هايى دارد; ولى تا انسان بخواهد از آن بهره اى بگيرد، پايان مى يابد. به همين جهت امام(عليه السلام) از آن تعبير به «غُرورٌ حَائِل» کرده; زيرا «غُرور» به معناى فريبندگى است که لازمه زيبايى هاى ظاهرى است (در حالى که «غَرور» (بر وزن قبول) به معناى شخص فريبکار است و لذا «شيطان» را «غَرور» گفته اند.
«حَائِل» هم به معناى گذرا آمده است و هم به معناى چيزى که ميان دو شيىء فاصله شود، که هردو به يک ريشه بازمى گردد.
مواهب دنيا درخششى دارد، به همين دليل امام(عليه السلام) از آن تعبير به «ضَوء» کرده ولى اين درخشش دوامى ندارد و به زودى غروب مى کند، از اين رو، از آن تعبير به «آفل» شده. به طور موقّت سايه اى آرام بخش دارد; امّا همچون سايه به دست آمده از تابش آفتاب است بر درختان، که دوامى ندارد و زوال مى يابد. و لذا «ظِلٌّ زَائِل» فرموده است.
مواهب دنيا مى تواند تکيه گاه باشد، امّا افسوس که اين تکيه گاه استوار نيست و به همين جهت فرموده است: «سِنَادٌ مَائِل»
سپس به ويژگى هاى ديگرى از دنيا اشاره مى کند و به تعبير ديگر: همان صفات پيشين را با تشبيهات و تعبيرات ديگرى مطرح مى کند و مى فرمايد: «فريبندگى دنيا و درخشندگى مواهب آن، سبب مى شود که افراد گريزان به آن انس گيرند و منکرانش به آن دل ببندند، ناگهان همانند اسبى چموش که غافلگيرانه پاهاى خود را بلند مى کند و سوار را به زمين مى افکند، دنيا آنها را به زمين مى زند و با دامهاى خود آنها را گرفتار مى سازد و تيرهاى خود را به سوى آنان پرتاب مى کند!» (حَتَّى إِذَا أَنِسَ نَافِرُهَا، وَاطْمَأَنَّ نَاکِرُهَا، قَمَصَتْ(9) بِأَرْجُلِهَا، وَقَنَصَتْ(10) بِأَحْبُلِهَا،(11) وَأَقْصَدَتْ بِأَسْهُمِهَا(12)).
امام(عليه السلام) در سه تشبيه، وضع دنيا را مشخّص نموده: نخست دنيا را به مرکبى تشبيه مى کند، که ظاهراً راهوار است، امّا چيزى نمى گذرد که جنون آن گُل مى کند و سرکش مى شود و سوار خود را به زمين مى افکند! و سپس به صيّادى تشبيه مى کند که دام هاى خود را گسترده و دانه هاى جالبى در آن پاشيده، هنگامى که صيد به آن نزديک مى شود، چنان آن را گرفتار مى کند که راه فرار ندارد! سرانجام به صيّادى تشبيه مى کند که در کمين گاهى است، ناگهان از آنجا بيرون مى آيد و تيرهاى خود را يکى بعد از ديگرى به سوى انسان پرتاب مى کند!
قابل توجّه اينکه، جمله: «حَتَّى إِذَا أَنِسَ نَافِرُهَا...» اشاره به اين حقيقت مى کند که فريبندگى دنيا چندان ساده نيست، که به آسانى بتوان از آن گذشت! بلکه مخالفان، منکران، بيزاران و زاهدان را، گاه به سوى خود مى کشد و در دام خويش، گرفتار مى سازد و اين هشدارى است به همه ما که دام هاى دنيا را ساده نپنداريم و در «طريقت، تکيه بر تقوا و دانش نکنيم» و پيوسته با ذکر «أَللّهُمَّ لاَ تَکِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْن أَبَداً» خود را در سايه لطف حق قرار دهيم:
صدهزاران دام و دانه است اى خدا! ما چو مرغان حريص و بى نوا
دم به دم وابسته دامِ نويم هر يکى گر باز و سيمرغى شويم
مى رهانى هر دمى ما را و باز سوى دامى مى رويم اى بى نياز
گر عناياتت شود با ما مقيم کى بود خوفى از آن دزدِ لئيم
سپس به سرانجام کار انسان در اين جهان اشاره کرده و عاقبت او را چنين بيان مى فرمايد «دنيا ريسمان مرگ را بر گلوى او مى افکند و کشان کشان به سوى گورى تنگ و جايگاهى وحشتناک مى برد، جايى که محلّ خويش را در بهشت و دوزخ مى بيند و پاداش اعمال خود را مشاهده مى کند!» (وَأَعْلَقَتِ الْمَرْءَ أَوْهَاقَ(13) الْمَنِيَّةِ قَائِدَةً لَهُ إِلَى ضَنْکِ الْمَضْجَعِ(14)، وَ وَحْشَةِ الْمَرْجِعِ، وَ مُعَايَنَةِ الْـمَحَلِّ، وَ ثَوَابِ الْعَمَلِ).
بى شک دنياپرستان و دنيادوستان، حاضر نيستند دل از آن برکنند; ولى دنيا بى رحمانه، طنابِ مرگ را بر گردن آنها مى افکند و آنها را به زور از خانه هاى آباد و قصرهاى زيبا، به گورهاى تنگ و تاريک مى کشاند! جايى که انسان را غرق در وحشت و اضطراب مى کند و از همه مشکل تر اينکه، پرده ها از برابر چشم او کنار مى رود و جايگاه خويش را در قيامت مى بيند و اگر مستحقّ عذاب است، شعله هاى آتش جهنّم را با چشم خويش مشاهده مى کند و وحشت او - که به خاطر جدايى از مال و مقام و زن و فرزند، به اوج خود رسيده - مضاعف مى شود.
سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن اشاره به اين نکته مى کند که آنچه درباره دنيا و ابناى دنيا بيان فرموده، مخصوص گذشتگان يا گروه معيّنى نبوده است و اين «آب شيرين و شور، بر خلايق مى رود تا نفخ صور» و تمام انسانها در دايره اين آزمايش بزرگ الهى قرار دارند و فرمان مرگ بر پيشانى همه نوشته شده و بقا و ابديّت مخصوص ذات خدا است; مى فرمايد: «و اين گونه، پيوسته نسلهاى بعد، به دنبال پيشينيان در حرکتند، نه مرگ از تباه کردن آنها دست برمى دارد و نه بازماندگان (از سرنوشت پيشينيان عبرت مى گيرند و) از گناه و عصيان روى گردان مى شوند!» (وَ کَذلِکَ الْخَلَفُ بِعَقْبِ السَّلَفِ، لاَ تُقْلِعُ الْمَنِيَّةُ اخْتِرَاماً(15) ولاَ يَرْعَوِي(16) الْبَاقُونَ اجْتِرَاماً(17)).
آرى: «همچون آنان عمل مى کنند، و همانندشان گام برمى دارند، تا به پايان جهان برسند، و در مسير فنا قرار گيرند!» (يَحْتَذُونَ(18) مِثَالا، وَ يَمْضُونَ أَرْسَالا(19)، إِلَى غَايَةِ الِانْتِهَاءِ، وَ صَيُّورِ(20) الْفَنَاءِ).
در واقع، در اين بيان نورانى، به دو نکته اشاره شده:
نخست اين که: مبادا گروهى تصوّر کنند که از اين قانون عمومى جهان مستثنا هستند و خود را جاودانه پندارند و زندگى را ابدى فرض کنند.
ديگر اين که: به آثار گذشتگان با چشم عبرت بنگرند! «به خوابگاه شهيدان نظرى بيفکنند و بى مهرى زمانه رسوا را نظاره کنند!»:
اين دشت خوابگاه شهيدان است فرصت شمار وقت تماشا را
بشکاف خاک را و ببين آنگه بى مهرى زمانه رسوا را
از عمر رفته نيز شمارى کن مشمار جدى و عقرب و جوزا را
تعبير به «اِخْتِرام» با توجّه به اين که ريشه اين لغت به معناى بريدن و قطع کردن و شکاف دادن است (و لذا بعضى از مفسّران نهج البلاغه، «موت اخترامى» را به معناى مرگى که قبل از مدّت طبيعى دامان انسان را مى گيرد تفسير کرده اند.) (21) گويا اشاره به اين نکته است که يکى از مشکلات زندگى دنيا، اين است که کمتر کسى به موت طبيعى از دنيا مى رود; يعنى تمام استعدادهاى وجودى خود را براى بقا، صرف کند و زندگيش پايان گيرد; بلکه غالباً عوامل گوناگونى چه از درون و چه از برون، چه روانى و چه جسمانى، چه حوادث فردى و چه اجتماعى، رشته عمر آدمى را پاره مى کند و به همين دليل، هيچ کس نمى تواند به حياتِ خود - حتّى در يک روز و يک ساعتِ آينده- صد در صد اميدوار باشد!
امّا چرا با اين همه، باز امام(عليه السلام) مى فرمايد: «باقى ماندگان از گناه بازنمى ايستند» (لاَيَرْعَوِي الْبَاقُونَ اجْتِرَاماً).
اين نيست مگر به خاطر غفلت و بى خبرى و وسوسه هاى نفس امّاره و شياطين که بر وجود انسان ها چيره مى شوند و بر چشم بصيرتشان پرده مى افکنند; همچون مرغان بى خبرى که دانه ها را مى بينند، ولى دام صيّاد را در کنار آن نمى بينند و به دام مى افتند.
***
نکته:
ناپايدارى اين جهان:
درباره ناپايدارى و بىوفايى و زودگذر بودن دنيا، هم در آيات قرآن و هم در روايات اسلامى، سخن بسيار آمده است. قرآن در تشبيه جالبى زندگى دنيا را به بارانى تشبيه مى کند که از آسمان نازل مى شود و گياهان رنگارنگ و پرطراوت و زيبا از آن مى رويد، امّا چند صباحى که گذشت، سير نزولى آن شروع مى شود، آب و رنگ خود را از دست مى دهد و پژمرده و خشکيده مى شود و تندبادِ خزان، آن را به هر سو پراکنده مى سازد: (وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَيوةِ الدُّنْيَا کَمَاء أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الاَْرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّيَاحُ وَ کَانَ اللّهُ عَلَى کُلِّ شَىْء مُقْتَدِراً)(22).
در فراز بالا از نهج البلاغه نيز، ترسيم بسيار گويايى از بى اعتبارى دنيا بيان فرموده که راستى تکان دهنده است و غافل ترين افراد را - هرچند براى مدّت کوتاهى - از خواب غفلت بيدار مى سازد و نظير آن در «نهج البلاغه» فراوان است و شايد اين همه تأکيدات به خاطر آن است که عصر امام(عليه السلام) عصرى بود که بر اثر پيشرفت اسلام در جهان و فتوحات عظيم، ثروت زيادى به پايتخت کشور اسلام و مناطق ديگر منتقل شده بود و حتّى آثار سلاطين و شاهان در آن ديده مى شد و به خاطر همين سيل ثروت، گروه زيادى به دنياپرستى کشيده شدند، که آثار بسيار بدى در جامعه اسلامى پيدا کرد. امام(عليه السلام) اين معلّم بزرگ آسمانى، با زهدِ عملىِ بى مانندش از يک سو، و با کلمات بيدارگرش از سوى ديگر، در برابر اين سيل بنيان کن ايستاد.
شعرا و اديبان نيز، در هر عصر و زمان، درباره بى اعتبارى و بىوفايى دنيا اشعار زيادى سروده و آثار نغزى از خود به يادگار گذاشته اند.
ولى عجب اين که نه آن آيات و روايات و نه اين نظم و نثرها، سبب بيدارى کامل دنياپرستان نشده است و همچنان به راه انحرافى خود ادامه مى دهند و پيش مى تازند. آرى، مؤمنان آگاه و قلبهايى که هنوز نور علم و ايمان از آن برچيده نشده، به اندازه کافى عبرت مى گيرند و از اين زلال پند و اندرزها، سيراب مى گردند و به اصلاح خويش مى پردازند:
همّت مردانه اى خواهد گذشتن از جهان يوسفى بايد که بازار زليخا بشکند!
* * *
پی نوشت:
1. «رَنِق» صفت مشبهه، از مادّه «رنق» (بر وزن رنگ) به معناى کدر شدن است. بنابراين (رَنِقٌ مَشْرَبُهَا) اشاره به کدر بودن آبشخور دنيا است. ولى «رونق» به معناى زيبايى و طراوت و آب و رنگِ جالب، آمده است و اين به خاطر آن است که گاهى در لغت عرب مادّه واحد، در دو معناى متضادّ به کار مى رود.
2. «رَدِغ» از مادّه «رَدْغ» (بر وزن فتق) به معناى پُر گِلولاى است و در تشبيهى که در خطبه بالا آمده، دنيا را به منزله نهر بزرگى مى شمارد که مسير آن به سوى آب، پُر گِلولاى است.
3. «يُونِق» از مادّه «اَنَق» (بر وزن شفق) به معناى دوست داشتن چيزى و اعجاب نسبت به آن است. بنابراين «يُونِقُ مَنْظَرُهَا» اشاره به منظره جالب و اعجاب انگيز است.
4. «يُوبِق» از مادّه «وبوق» به معناى هلاکت است و «موبق» به معناى مُهلک مى باشد.
5. نهج البلاغه، نامه 68.
6. «حائِل» از مادّه «حَوْل» به معناى دگرگونى است و اطلاق واژه «حول» بر سال، به خاطر دگرگون شدن آن است; بنابراين «حائل» به معناى دگرگون شونده، يا به تعبير ديگر: «زودگذر» است.
7. «آفِل» از مادّه «افول» به معناى پنهان شدن است و از آنجا که، غروبِ ماه و خورشيد و ستارگان، همراه پنهان شدن آنها است «افول» به معناى غروب به کار مى رود.
8. «سِناد» از مادّه «سَنَد» به معناى تکيه گاه و ستون است و از آنجا که دنيا تکيه گاه و ستونى است کج و غيرقابل اعتماد، در خطبه بالا با تعبير (سِنَادٌ مائِلٌ) از آن ياد شده است.
9. «قَمَصَتْ» از مادّه «قَمْص» (بر وزن شمس) در اصل به معناى بلند کردنِ هردو دست و فرود آوردن آنها است و هنگامى که اسب روى دو پاى خود تکيه کرده، دستها را بلند مى کند و برمى خيزد و سپس به روى زمين برمى گردد، اين واژه در مورد او به کار مى رود. اين واژه گاهى نيز به عنوان کنايه براى «ذلّتِ بعد از عزّت» به کار مى رود.
10. «قَنَصَتْ» از مادّه «قَنْص» (بر وزن قند) به معناى صيد کردن است و «قانص» به معناى صيّاد آمده است.
11. «أَحْبُل» جمع «حَبْل» به معناى طناب است.
12. «أَسْهُم» جمع «سهم» به معناى تير است که جمع ديگرش «سهام» مى باشد.
13. «أوهاق» جمع «وَهَق» (بر وزن شفق) به معناى طنابى است که بر گردن شخص، يا حيوانى مى افکنند و گاه آن را به معناى «کمند» تفسير کرده اند.
14. «ضَنْکِ الْمَضْجِع»، «ضنک» به معناى تنگ و «مضجع» به معناى جايى است که انسان پهلويش را بر آن مى نهد و در اينجا اشاره به قبر است.
15. «اِخْترام» از مادّه «خَرْم» (بر وزن چرم) به معناى پاره کردن و شکافتن است و در اينجا اشاره به حوادثى است که رشته عمر انسان را پاره مى کند و نهال وجود انسان را ريشه کن مى سازد.
16. «يَرْعوى» از مادّه «رَعو» (بر وزن سهو) به معناى بازگشت از جهل به سوى علم و اصلاح نمودن خويش است و جمله بالا (لاَيَرْعَوِي الْبَاقُونَ اجْتِرَاماً) اشاره به اين است که «ديگران درس عبرت نمى گيرند و از گناهان بازگشت نمى کنند و به اصلاح خويش نمى پردازند».
17. «اِجْترام» از مادّه «جُرم» به معناى گناه کردن است.
18. «يَحتذون» از مادّه «حذو» (بر وزن حذف) به معناى انجام دادن کار مشابه است. به همين دليل به معناى اقتدا کردن در کارها آمده است و در جمله بالا، اشاره به اين است که «باقى ماندگان، همچون پيشينيان به اعمال زشت خويش ادامه مى دهند».
19. «اَرسال» جمع «رَسَل» (بر وزن عسل) به معناى گله حيوان است و در جمله بالا اشاره به اين است که گروهى بدون فکر و مطالعه و انديشه، چشم و گوش بسته به دنبال ديگران حرکت مى کنند.
20. «صَيّور» (بر وزن قيّوم) از مادّه «صَيْر» (بر وزن سيل) به معناى انتقال از حالتى به حالت ديگرى است و لذا «صَيّور» به عاقبت و پايان و مسير هر کار اطلاق مى شود. (اين واژه، صيغه مبالغه است).
21. شرح نهج البلاغه ابن ميثم بحرانى، جلد 2، صفحه 236.
22. سوره کهف، آيه 45.
شرح علامه جعفری«فان الدنيا رنق مشربها، ردغ مشرعها. يونق منظرها، و يوبق مخبرها، غرور حائل، وضوء آفل، و ظل زائل و سناد مائل» (آبشخور اين دنيا تيره و چشمهسارش گل آلود و داراي منظري فريبا است و بياعتنايي به آزمايشهايش مهلك. فريبندهايست در حال دگرگونيها (يا مانع از ديدن حقيقت) و روشنايي است در معرض زوال و سايهايايست در حال بر چيده شدن و تكيه گاهي است بيثبات).
دنيايي كه علي بن ابيطالب عليهالسلام آنرا ميشناسد آيا علي بن ابيطالب (ع) دنيا را ميشناسد؟ قطعا بلي آن را كاملا ميشناسد، زيرا او است كه توانسته است حداكثر برخورداري شايسته از دنيا را داشته باشد و او است كه در توصيف چگونه بايست زيست چنان سخن ميگويد كه گوئي (چنانكه در وصيتش به امام حسن مجتبي (ع) فرموده است) از آغاز زندگي نخستين بشر در روي زمين تاكنون با همهي انسانها و در همهي شئون زندگي آنان ارتباط داشته و همهي آنها را مانند يك عدهي نمودهاي فيزيكي عيني مشاهده و سپس آنها را تحقيق و ارزيابي نموده و آنگاه دربارهي دنيا سخن ميگويد. هرگز بخود تلقين مكنيد كه بايد در دنيا هميشه خندان باشيد، زيرا هيچ دو لبي صبحگاهان براي خنده از يكديگر باز نشدند، مگر اينكه اشكهائي كه شبانگاه همانروز بر رخسارهي انسان خندان فرو ريخت همان دو لب را رويهم فشرد و يا براي سخريهي خويشتن كه دل به خنده داده بود از يكديگر باز نمود. روزي كه پيالهي زرين و فريباي دنيا شربتي زلال و خوشگوار از شاديها را بر لبانت نزديك ساخت و مست و ناهشيارت نمود، در انتظار روز ديگري باش كه ساغري از شرنگ جانگزا از اندوهها را به كاست فرو بريزد و بيدار و هشيارت سازد.
زيباييهاي دنيا:
اي رهگذر حيات كه از گذرگاه پر از مناظر زيباي دنيا ميگذري و بيش از آنچه راه پيش پايت را بدقت بنگري كه چگونه حقايق حيات يكي پس از ديگري در زير پايت محو و نابود ميگردند، براي تماشاي زيباييهاي صوري و زر و زيور اطراف مسيرت، سر باينسو و آنسو ميگرداني، لختي در اين مسير توقف نما و بينديش و براي يكبار هم كه شده با خويشتن به سئوال و پاسخ و گفتگو بپرداز. كه ميداند؟! شايد هم اين روياروئي واقعبينانه با خويشتن اگر چه چند لحظهاي بيش دوام نياورد، توانايي تفسير و كشف حقيقت رويارويي و گفتگوي دهها سال با ديگران را كه طومار زندگيت را در هم نورديده است، داشته باشد. در اين حقيقت بينديش كه چه كسي است كه زيبائي را نشناسد، كدامين انسان است كه از دريافت زيبائي لذت نبرد؟! مگر روح جمال طلب آدمي ميتوانست در دنياي عاري از زيبائي لحظهاي بيارامد؟ نه هرگز، گمان مبر كه طبيعت بيجان كه حركت و باز و بسته شدن كار اساسي آن است، بدون زيبائيهايش بتواند روح آدمي را كه مهمان چند روزهي مهمانسراي طبيعت است، پذيرايي كند. آنگاه لحظاتي ديگر در معناي خود زيبائي بينديش كه چيزي جز پردهي نگارين و شفاف كه روي كمال كشيده شده است نبوده و اهميت خود را در شفافيتي كه براي نشان دادن كمال در هستي و در روح دارد، اثبات مينمايد. بار ديگر به خود آي و ببين آيا پس از ديدن حقيقت كمال در پشت پردهي نگارين و شفاف، به پيچاندن روح با آن پرده رضايت خواهي داد؟!
نقاش چيره دست با اين پردههاي نگارين، طبيعت را براي آرامش چند روزهي تو در اين گذرگاه آراسته است، پس تو نبايد روح، آن زيباي زيبايان را باين پردهها ببازي و آنگاه خويشتن را چنين تسليت دهي كه زيبايي را شناختم و آنرا دريافتم و هدفي از حياتم را بدست آوردم!
نازنين رهگذرا، به يقين ميدانم كه در مسير اين گذرگاه آه و نالههاي گوناگون زيباييهايي كه رو به زشتي ميروند، بسيار شنيدهاي و مناظر رقت بار پردههاي نگارين را كه زير چنگالهاي خشن قوانين تحول در نمودهاي طبيعت از هم ميپاشند و زيباييهاي خود را با كمال تسليم و خضوع از دست ميدهند، بفراواني ديدهاي. لاشهي گنديدهي بلبلي زيبا و خوش آهنگ را ديدهاي كه در چند صباح زندگيش، هر بامدادي نغمههايش همراه عطرهاي جان نواز گلها و رياحين، ترا در دريايي از لذت و ابتهاج غوطهور ساخته و در آن حال چنان مخمور و از خود بيخود ميگشتي كه دامنت از دست ميرفت.
چند قدم آنطرف چوبهاي ناچيز و خس و خاشاك پوسيده سر راه ترا گرفته و حتي لحظهاي هم نزد آنها براي دلجويي توقف نكردي و نپرسيدي كه اي گلهاي زيباي سوسن و نرگس و ضيمران كدامين داس مرگ بود كه بر سر شما تاختن گرفت و طراوت و شادابي و اهتزاز جاننواز شما را از منبع هستي شكوهآفرين برگسيخت. چند گام ديگر كه به سير و حركت ادامه دادي، ناگهان انبوه جمعيتي را ديدي كه مركبي چوبين بر دوش اشك ريزان و نالهكنان با سرعت خيالانگيز در حركتند. پرسيدي كه اينان كيستند و چيست در توي آن مركب چوبين كه از دوشي به دوش ديگري منتقل ميگردد و روي دست اين مردم ميلرزد، يكي از آن مردم ترا چنين پاسخ داد: بيا و در جمع ما باش و با ما حركت كن، ما همان انسانها هستيم كه سوار اين مركب چوبين با زيبائي خيره كنندهاش، سالياني بس دراز دلهاي همهي ما را بلرزه درآورده است. آن روز كسي بود كه زيباي زيبايان نام داشت، امروز چيزيست كه مردم هيچ نامي جز اينكه او ديروز يكي از زيبايان بود برايش نميشناسند. ما مردم ديروز براي نزديكي و نظاره بر جمال دلارايش بر يكديگر سبقت ميجستيم، امروز صبحگاهان كه براي آخرين ديدار رو ببالين او نهاديم، سر انگشتان بر منفذ بيني يك گام پيش ننهاده دو گام به عقب برميگشتيم. اين يكي ميگفت: برو پيش تا او را برداريم، آن ديگري ميگفت: تو جلوتر برو، سومي ميگفت: براي ما جوانان ديدن چهرهي مردهها مناسب نيست، پيران و كهنسالان جلوتر بروند. پيران قوم ميگفتند كه شما ميبينيد كه ما قدرت جسماني براي برداشتن اين لاشه نداريم، مردان به زنان ميگفتند: شما بانوان كه آيت لطف و محبت و عاطفهايد، و پرستاري صميمانه اين زيباي زيبايان را در حال بيماري بعهده گرفته بوديد، پيش برويد، زنها كه در چشيدن طعم حيات و موت احساس بيشتري از خود نشان ميدهند، ميگفتند: براي نقل و انتقال يك مشت گوشت و استخوان چه تفاوتي ميان مرد و زن وجود دارد. ديروز در سبقت به ديدار اين زيبا صنم دلربا، تزاحمها كرده بوديم، امروز در عقب رفتن با همديگر تصادمها داشتيم. در آنهنگام كه پرده از روي اين لاشهي امروز و زيباي زيبايان ديروز را براي آخرين ديدار برداشتيم، اين بينواي بينوايان حتي نتوانسته بود حداقل حشمت و جلال آخرين لحظات زندگي را هم براي ما تماشاگران وحشت زده حفظ كند.
اگر ما از منبع و راز فروغ زيبائي او كه كتابي براي فراگيري درس مقصود از هستي بود، ميتوانستيم چند سطري بخوانيم، راهي براي معرفت حكمت زيبائيها در عالم وجود پيدا ميكرديم و اگر از حكمت زيبائيهاي وجود چند كلمهاي خوانده بوديم، كمال هستي اين رهسپار منزلگه خاك را با از دست دادن پردهي نگارين و شفاف زيبائي از شكوه ملكوت هستي جدا نميكرديم. اگر شمهاي از حكمت عاليهي جمال را درك و دريافت نموده بوديم، توانائي زندگي در جهاني هميشه بهار و هميشه زيبا را بدست ميآورديم. مدرس و كتاب اين حكمت عاليه در درون آن انسان است كه جهان بزرگتري را در درون خود ميبيند- و فيك انطوي العالم الاكبر بگذر از باغ جهان يك سحر اي رشك بهار تا ز گلزار جهان رسم خزان برخيزد بيائيد، پردههاي نگارين و شفاف زيبائيهاي محسوس را كه يقينا از واقعيت برخوردارند و ما را بطرف خود جلب ميكنند، ناديده نگيريم، از تماشاهاي آنها لذت ببريم، تيرگيهاي مغز و روان را با تماشاي آنها بزدائيم، اما همانند آن كودكان نباشيم كه توانائي نفوذ به سطوح و ابعاد عميق و عوامل تركيب كنندهي نمودهاي محسوس را نداشته و روح نورس خود را اسير همان نمودها مينمايند، ما بايد هم زيبائي محسوس را درك كنيم و هم از زيبائي آرمانهاي معقول برخوردار شويم و هم علل اصلي آنها را دريافت نمائيم. در اين صورت است كه زيبايابي ما از بعد حكمت زيبائيها نيز نصيبي خواهد داشت و توجه به نسبي بودن و موقت بودن و ناپايداري و تبدل آنها به زشتيها موجب تشويش و تاسف و سرخوردگيها نخواهند گشت.
در همين فرض بدانجهت كه اصول عميق زيبائيهاي متنوع براي ما مطرح شده است، اگر چنين فرض كنيم كه همهي انواع نمودهاي زيبا و زشت با يك حركت سريع از ديدگاه ما بگذرند و حتي آن حركت امان ندهد كه لحظاتي يكي از آن زيبائيها را مورد تماشا قرار بدهيم، باز در همان زنجير متحرك مركب از حلقههاي زيبا و زشت، حكمتي متعالي خواهيم يافت كه از ذات حركت سرير ميكشد، زيرا حركت در جهان هستي كه تنوع نمودها را بوجود ميآورد، با توجه به اتصال آن به شكوه هستي موجب احساس شكوه خواهد گشت. اين شكوه عالي غير از ذوق زيبايابي در نمود زيبائيهاي محسوس است كه خود نمود زيبا براي حواس و ذهن بطور نگارين و شفاف برنهاده ميشود. تبدل نمودي كه در ديدگاه قرار گرفته است از زيبائي محسوس به شكوه عالي يكي از بزرگترين دلائل دخالت اساسي قطب درون ذاتي در زيبائيها و شكوهها ميباشد.
با نظر به مجموع مطالبي كه در اين مبحث ملاحظه نموديم، باين نتيجه ميرسيم كه منظور اميرالمومنين عليهالسلام از جملهي مورد تفسير نفي زيبائي كه مخالف آيات قرآني است نبوده، بلكه ميخواهد براي انسانها گوشزد فرمايد كه فعاليت گوهر بسيار باعظمت و داراي انواعي از استعدادها كه روح انساني ناميده ميشود نبايد در نمودهاي زيبائيهاي محسوس كه موقت (روشنائي غروب كننده و سايهاي رو بزوال) و نسبياند خلاصه نمود، بلكه زيبايابي واقعي آن است كه از همهي ابعاد و استعدادهاي روح در دريافت همهي زيبائيهاي هستي بهرهبرداري شود.
همچنين اين مطلب از كلمات اميرالمومنين فهميده ميشود كه دل بستن به نمودهاي زيبائيهاي محسوس و چشم پوشيدن از واقعيات انسان آنچنانكه هست و انسان آن چنانكه بايد و جهان آنچنانكه هست و جهان آنچنانكه بايد مورد بهرهبرداري قرار بگيرد، سقوط و تباهي بدنبال خواهد آورد.
«و يوبق مخبرها» (آزمايش اين دنيا به هلاكت ميكشاند) اگر چه به يك اعتبار دقيق بايد گفت: سرتاسر حيات آدمي در اين دنيا در هر محيط و ميان هر عوامل و شرائطي در امتحان ميگذرد، ولي در ميان همهي عوامل و شرايط پديدهي زيبائي بسيار حساس است، زيرا هيچ انساني داراي مغز و روان معتدل نيست كه به زيبائيها جلب نشود، اگر آدمي در رابطه با زيبائيها مشاعر و تعقل و شخصيت خود را ببازد، در حقيقت هستي خود را باخته است: «و لاتمدن عينيك الي ما متعنا به ازواجا منهم زهره الحياه الدنيا لنفتنهم فيه و رزق ربك خير و ابقي». (چشمانت را به سوي زنان مرداني كه بوسيلهي آن زنان آنان را برخوردار ساختهايم دراز مكن، اين زنها شكوفههاي حيات دنيوي و عامل آزمايش آن مردان در اين دنيا ميباشند، عنايت پروردگار تو بهتر و پايدارتر است).
دو كلمه در آخر جملات مورد تفسير: «و سناد مائل» (تكيهگاه رو به افتادن و سقوط) يكي از رساترين توصيفات دنيا است. تاج كاووس و كمر كيخسرو خيلي بادوام و پايدار مينمود، گوئي اختران سپهر لاجوردين فقط براي حفظ و حراست تاج و كمر آنان حركت ميكردند!! اگر هم بر فرض محال چنين بود، آيا با اينحال آن اختران قرار گرفته در مجراي كون و فساد ميتوانستند تكيهگاه آن ثابت نماهاي رو به زوال بوده باشند؟ نه هرگز:
تكيه بر اختر شبگرد مكن كاين ايام تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو (حافظ)
***
«حتي اذا انس نافرها، واطمان ناكرها، قمصت بارجلها، و قنصت باحبلها، و اقصدت باسهمها، و اعلقت المرء اوهاق المنيه، قائده الي ضنك المضجع، و وحشه المرجع و معاينه المحل و ثواب العمل» (در آن هنگام كه انسان گريزان برگردد و با اين دنيا انس بگيرد و آن كس كه از روي ناداني انكارش كرده بود، دل به آن بدهد و بر ظواهرش بيارامد (ناگهان مانند اسبي كه پاهايش را بلند كند و بر زمين بزند و سوار خود را بيندازد) از او رم كند و با دامهائي كه سر راه او گسترده است، شكارش كند و با تيرهايش او را از پاي درآورد. (و در پايان كار) طنابهاي مرگ به دست و پايش پيچد و او را به خوابگاهي تنگ و تاريك و به منزلگهي وحشتناك و به ديدار موقعيتي (از سعادت يا شقاوت كه براي خود اندوخته است) و بسوي نتيجهي عملش براند).
آدمي همين كه بر پشت مركب پر زر و زيور دنيا قرار گرفت كه در ميدان خور و خواب و خشم و شهوت تاختن بگيرد، اين مركب چموش چنان او را بر زمين ميزند كه گوئي براي سوار شدنش هرگز رام نشده بود. بينوا انسان سادهلوح، نخست باين دنيا و زر و زيورش با ديدهي نفرت مينگريست، و او را از خود طرد ميكرد، زيرا ناپايداري لذائذ دنيا و درخششهاي موقت آنرا مشاهده كرده بود، نفرت از دنيا داشت و انكارش ميكرد. او از برقرار كردن رابطهي آزاد با مزاياي زندگي دنيوي كه اساسيترين عامل زندگي با مديريت شخصيت است، ناتوان ميگردد و با همهي ابعاد وجودياش رو به دنيا ميآورد و در آن مستغرق ميگردد. آغاز فرو رفتن در امواج تاريك دنيا ناگهاني و دفعتا نيست، بلكه از انس و الفتهاي ضعيف و ناچيز شروع ميشود و اندك اندك رو به افزايش ميرود و چنانكه در تشبيه اميرالمومنين عليهالسلام اشاره شده است: تا آنگاه كه دنيا مانند مركبي پر زر و زيور و مطيع او را در پشت خود قرار داد، ناگهان او را چنان بر زمين ميزند كه حتي مجال به خود آمدن هم نميدهد:
اندك اندك راه زد سيم و زرش مرگ و جسك نو فتاد اندر سرش
عشق گردانيد با او پوستين ميگريزد خواجه از شور و شرش
اندك اندك روي سرخش زرد شد اندك اندك خشك شد چشم ترش
وسوسه و انديشه بر وي درگشاد راند عشق لاابالي از درش
اندك اندك شاخ و برگش خشك گشت چون بريده شد رگ بيخ آورش
اندك اندك گشت عارف خرقهدوز رفت وجد حالت خرقه درش
عشق داد و دل برين عالم نهاد در برش ديگر نيايد دلبرش
خواجه ميگريد كه ماند از قافله ليك ميخندد خر اندر آخورش
ملك را بگذاشت بر سرگين نشست لاجرم سرگين خر شد عنبرش
عشق را بگذاشت و دم خر گرفت لاجرم شد خرمگس سرلشكرش
خرمگس آن وسوسه است و آن خيال كه همي خارش دهد همچون گرش
اين دنيا تور و طنابهاي متنوع و ظريف و گاهي ناملموس براي شكار سادهلوحان از خود بيخبر گسترده است كه با اشكال جالب و رنگهاي زيبا مشغول شكار ناهشياران و مستان ميباشد- صد هزاران دام و دانه است اي خدا ما چو مرغان حريص بينوا دمبدم وابستهي دام نويم هر يكي گر باز و سيمرغي شويم ميرهاني هر دمي ما را و باز سوي دامي ميرويم اي بينياز اي خدا بنماي تو هر چيز را آنچنانكه هست در خدعه سرا دانه بنموده به ماوان بوده شصت وانما هر چيز را آن سان كه هست تا آنگاه كه از شدت غوطه خوردن در پديدههاي جالب دنيا نه دامي بشناسد و نه دانهاي، زيرا خود او به طنابي از دامهاي گسترده مبدل گشته است و نميتواند خود را از دست و پاي خويشتن باز كند و رها گردد. تدريجا وجود اين انسان نشانهي تيرهاي كشندهي مرگ ميگردد.
تيري كه مرگ رها ميكند، هرگز از نشانهاي كه گرفته است منحرف نميشود و بخطا نميرود و هيچ انسان نيرومندي توانائي جلوگيري از فرو رفتن چنگالهاي تيز مرگ ندارد- و اذا المنيه انشبت اظفارها الفيت كل تميمه لاتنفع (در آنهنگام كه مرگ چنگالهاي خود را فرو برد، خواهي ديد كه هيچ انبوه كمك و ياور سودي نخواهد داشت). همان دنيا با آن عوامل و پديدههايش كه مشاعر و انديشهي آدمي را از انقراض و پايان گرفتن زندگي غافل ميسازند و هر يك از آنها با صورتي ابدي نما سراغ آدمي را ميگيرند، سند بايد بروي او را امضاء ميكنند و بقول مردم همان عوامل كه انسان را سوار مركب پر زر و زيور دنيا كرده بودند، وي را از آن مركب پائين ميآورند، رو بكجا؟ رو به خوابگاهي تنگ و تاريك و وحشتناك از تن چو برفت جان پاك من و تو خشتي دو نهند بر مغاك من و تو و آنگاه براي خشت گور دگران در كالبدي كشند خاك من و تو آيا داستان زندگي اين انسان در آن خوابگاه بپايان ميرسد؟ نه هرگز، بلكه آنچه تمام شده كشت و كار مزرعهي زندگي بوده است و با ورود به آن خوابگاه زمان مشاهدهي محصول فرا ميرسد و نتائج مقدمات و معلول علتها و عكس- العمل عملها با كمال وضوح و روشنائي در ديدگاه آدمي قرار ميگيرند.
***
«و كذلك الخلف بعقب السلف، لاتقلع المنيه اختراما، و لايرعوي الباقون اجتراما يحتذون مثالا و يمضون ارسالا الي غايه الانتهاء و صيور الفناء» (بدين ترتيب آيندگان بدنبال گذشتگان در حركتند و مرگ از درو كردن زندگان باز نميايستد و آنانكه به دنبال كاروانيان گذشته در حركتند، از ارتكاب ناشايستهها خودداري نميكنند. رفتار و حركاتشان را مشابه ديگران نموده، گله گله از اين كهنه رباط به سوي غايتي كه در پايان زندگي خواهد ديد و به سوي فناء و زوال كه پايان حركت است، رهسپارند).
افراد و صفوف اين كاروان كه از آغاز زندگي آدم در اين دنيا براه افتادهاند، بدون استثناء بدنبال هم راه زوال و فنا را در پيش گرفتهاند بر صفحهي هستي چو قلم ميگذريم حرف غم خود كرده رقم ميگذريم زين بحر پر آشوب كه بيپايانست پيوسته چو موج از پي هم ميگذريم «كل نفس ذائقه الموت». (هر نفسي مرگ را خواهد چشيد). كيست كه در اين دنيا اين حقيقت را نفهمد؟ كيست آن زندهاي كه ناپايداري حيات را درك نكرده باشد؟ آيا بزرگي بزرگان ميتواند از فرو رفتن چنگال مرگ در حياتشان جلوگيري كند؟ آيا مرگ به زيبائي زيبايان احترام ميگذارد؟ آيا مرگ از سپيدمويان كهنسال كه زير بار سنگين ساليان دراز خميدهاند، شرمي دارد؟ يا به نورس بودن نورسان حيات ترحمي دارد؟ مرگ اعتنائي به هيچ يك از اين امور ندارد بايد بروند و حتي پشت سرشان هم نگاه نكنند كه آسمان با آنهمه اجرام و كائناتش و زمين با اينهمه مخلوقاتش بهيچ مسافر ديار ابديت نمينگرند و گريهاي براي آنان سر نميدهند و انتظار بازگشتشان را نميكشند و براي آغاز سفر او لحظهاي هم امان نميدهند. اين حركت مستمر بيتوقف براي همگان معلوم است و ترديد در آن، كمتر از ترديد در خود حيات نيست.
آنچه مهم است، نتيجهگيري از اين علم و عدم ترديد است كه عبارتست از عبرتگيري از زندگي گذشتگان و عدم تقليد از آن در خاك رفتگاني كه عمري در جهالت گذراندند و سرمايهي زندگي خود را سكه به سكه در برابر اشباع اميال و تمنيات بيپايهي حيات حيواني از دست دادند. دريغا، كه تشابه افراد انسانها به همديگر خود آفتي بزرگ بر خرمن حيات آنان گشته، عقل و وجدان و فرياد پيامبران را ناديده و ناشنيده گرفته، تكيه بر همانندي صورت و صفت يكديگر مينمايند. در نتيجه منطق زندگي آنان باين شكل درميآيد كه ما انسانهاي امروز شبيه به انسانهاي ديروزيم، پس راهي كه آنان انتخاب كردند و پيش گرفتند، پيش پاي ما هم گسترده است. حقيقت همانست كه گذشتگان كه شبيه ما هستند، دريافتند و حيات خود را بر مبناي آن پيريزي كردند و رفتند!!
خلق را تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 512-507
لغات:
رنق: كدر، تيره و سياه.
ردغ: گل و خاك كه با آب آميخته شود.
يونق: به تعجب مى آورد، به شگفت در مى آورد.
يوبق: هلاك مى كند، از ميان مى برد.
غرور: فريب، نيرنگى كه ذهنها را به غفلت در مى آورد.
حائل: منتقل شونده، حيله گر.
قمعت الدابه: چهارپا دو دستش را بلند كرد به زمين زد و با دو پايش لگد زد.
قنصت: صيد كرد، شكار كرد.
اقصدت: به مقصد رسيد.
اوهاق: جمع وهق، ريسمانها.
صنك: تنگ، سخت و دشوار.
اقلع عن الشيئى: از آن خوددارى كرد.
اخترام: پيش از مرگ طبيعى مردن، مرگ زودرس.
ارعوى: خوددارى كرد، بازگشت.
حذا حذو فلان: كارى بمانند كار او انجام داد.
ارسال: جمع رسل: دسته گوسفندى كه بدنبال دسته ديگر حركت مى كند.
صيّور الأمر: سرانجام امور، آخر هركار.
شرح:
اين بخش از كلام امام (ع) بر محور نفرت از دنيا و بيان معايب و سر انجام كار آن دور مى زند. امام (ع) براى دنيا اوصافى بشرح زير آورده است.
اوّل: تاريك و سياه بودن آبشخور دنياست: «رنق» كنايه از آلودگى و آميخته بودن خوشيهاى دنيا به مصيبت، حزن و اندوه و عوارض و بيمارى است.
دوّم: گل آلود بودن محلّ استفاده و خوردنيهاى دنياست: «مشرع»: در لغت به جايگاه ورود گفته مى شود. در اينجا به معناى محلّ شروع براى صرف غذا و يا انجام كار آمده است. واژه «ردغ» براى امر محسوس صفت آورده مى شود.
در عبارت امام (ع) استعاره از مجراى غذا و خوردنيهاست. جهت شباهت راه، با مجراى غذا اين است كه انسان در به كارگيرى دنيا و تصرّف در آن دچار لغزش مى شود و لغزش موجب سقوط در جهنم مى گردد. زيرا شما ثبات قدم عقلى است، كه مى تواند قواى نفسانى را در كنترل خويش در آورد، و قدرت شيطان هواى نفس را در هم بشكند، چنان كه راه محسوس دنيوى اگر گل و لاى باشد موجب لغزش و سقوط انسان مى شود. به عبارت روشن تر جهت مشابهت، لغزندگى و سقوط در هر دو مورد است.
اين عبارت امام (ع): ردغ مشرعها از زيباترين اشارات سخن آن حضرت است.
سوّم: هر چند ظاهر دنيا زيباست ولى سر انجام انسان را هلاك مى كند: اين فراز از سخن امام (ع) اشاره به شگفت آورى دنيا براى افرادى است كه سرگرم زينتهاى ظاهر آن شده فريب آن را مى خورند هر چند به تجربه دريافته اند كه پرداختن به لذّت و خوشيهاى زودگذر دنيا پايانى جز هلاكت و نابودى ندارد.
چهارم: دنيا فريبى متغير است: كلمه «غرور» كه در عبارت امام (ع) آمده است به دو صورت: «غرور» و «غرور» تلفّظ شده است، «غرور» به فتح (غ) يعنى دنيا فريبكار است، مردم به زر و زيور دنيا فريب خورده، پندارشان اين است كه نعمتهاى دنيا پايدار مى باشد با اين غرور شاد و خوش اند كه ناگاه دنيا تغيير يافته از دست آنها مى رود و وضع آنها را دگرگون مى كند. «غرور» به ضمّ (غ) يعنى دنيا از بس متغير و رنگ به رنگ مى شود گويا حقيقت و ماهيتش فريب و نيرنگ شده است و گاهى بر وسيله اى كه موجب غرور و فريب مى گردد عرفا غرور اطلاق مى كنند.
پنجم: دنيا جلوه اى است غروب كننده: كلمه «ضوء» را براى آن چيزهايى كه در چشم افراد غافل و بى خبر ظاهرا زيبا مى نمايد استعاره آورده اند. به مثل گفته مى شود: «على فلان ضوء» يعنى منظر زيبايى دارد و يا راههاى هدايت را يافته و مسير ورود و خروج امور را مى داند. بنا بر اين (ضوء آفل) يعنى جلوه اى است كه دوام ندارد. كلمه «افول» هم استعاره است. معناى خلاصه سخن حضرت اين است كه جلوه هاى فريبنده دنيا پايدار نيست.
ششم: دنيا سايه اى است ناپايدار: لفظ «ظلّ» را براى آنچه انسان بدان پناه مى برد تا از نعمت سايه آن بهره مند گردد، استعاره آورده اند، يعنى دنيا به سايه اى ماند كه براى اندك زمانى مى توان از آن سود برد و بدان طريق كه سايه اعتبارى ندارد، ناپايدار است و زوال مى پذيرد، دنيا نيز بقا و ثباتى ندارد و از دست انسان مى رود.
هفتم: دنيا تكيه گاهى است دو بخرابى: امام (ع) لفظ «سناد» را براى امورى كه بى خبران بدان اعتماد مى كنند، با وجودى كه ريشه و بنيادى ندارد، استعاره آورده است. قرآن امور ناپايدار را بدرخت خبيثى كه بر روى زمين برويد و ثباتى نداشته باشد تشبيه كرده است. كشجرة خبيثة اجتثّت من فوق الأرض مالها من قرار. لفظ «ميل» استعاره را ترشيحى مى كند.
هشتم: دنيا مردم را با روشنايى كاذب و سايه زودگذر، و جلوه هاى فريبنده خود طورى مغرور مى سازد كه به آن انس پيدا مى كنند: همان افرادى كه به دليل عقلى از آن گريزان به مقتضاى فطرتشان حقيقت بودنش را انكار دارند. هر چند إنسانها مطيع و فرمانبر دنيا باشند بحالشان مفيد نيست، زيرا دنيا با آنها رفتار دشمن فريبكار را خواهد داشت. و اعمال ناروايى را بشرح زير در باره انسانها انجام مى دهد.
1- «قمصها بالأرجل»: دنيا با لگد انسانها را از خود دور مى كند. لفظ «قمص» استعاره است بر اين كه دنيا انسان را از خود بهنگام فرا رسيدن اجل دور مى كند، بى اعتنايى دنيا به انسان و تسليم مرگ شدن انسان را به حيوانى تشبيه كرده است كه پشت به صاحب خود كرده و با دو پايش او را از خود دور مى سازد. كلمه «اجل» استعاره را ترشيحيّه كرده است. دليل اين كه كلمه «ارجل» را جمع آورده، اين است كه هنگام لگد زدن همچنان كه دو پا كار مى كنند، دستها هم دخالت دارند، زيرا تا دستها بدن را نگاه ندارند حيوان قادر نيست با پاهايش لگد بزند. امّا اين كه به ذكر پا اكتفا كرده و از دستها نامى به ميان نياورده، بدين سبب است كه اصل لگد زدن به وسيله پا انجام مى شود، لذا فعل «قمص» با كلمه پا مناسبتر است.
2- «قنصّها له ما حبلها»: دنيا انسانها را با ريسمان محبت گرفتار مى سازد.
اين عبارت كنايه از اين است كه دنيا مى تواند ريسمان محبت خود را بگردن دنيا خواهان افكند. و خصوصيات پست و بى ارزش خويش را به نفس آنها منتقل كند. سخن امام (ع) به عنوان استعاره بالكنايه به كار رفته است.
3- كونها اقصدت له بأسهمها دنيا: تيرهاى زهرناك خود را بر هدف نشانده است. لفظ «اسهم» براى بيماريها و علّت مرگ استعاره آورده شده است و «اقصاد» كنايه از به هدف خوردن تيرهاست. دنيا تشبيه شده است به تيراندازى كه تيرش به خطا نمى رود.
4- كونها أعلقته حبال المينة: كمندهاى مرگ دنيا، گردن انسانها را بدام انداخته است. لفظ «حبال» (ريسمانها) از اسبابى كه انسانها را بنا بودى مى كشاند استعاره آمده است و كلمه قائد كنايه از گرفتار آمدن بيمار در كند بيمارى است، كه در نهايت به مرگ و تنگناى گور و وحشت رجوع به پيشگاه خداوند منتهى مى شود، و در حقيقت اشاره به پيش آمدهاى ناگوارى است، كه افراد جاهل و نادان به هنگام بازگشت به دنياى حق و دربار خداوند، دچار وحشت فراق از امور دوست داشتنى دنيا همچون مال و منال و فرزند مى شوند.
در عبارت فوق صفات دنيا به صفات صيّاد تشبيه و جمله بعنوان استعاره به كار رفته است. يعنى همان طورى كه صيّاد مدام در صدد به دام انداختن صيد است دنيا نيز همين خصوصيّت را داراست.
مقصود از «معاينة المحل» مشاهده آخرت، جايى كه بحساب عمل افراد رسيدگى مى شود. يعنى پاداش افراد نيك يا بد بدانها خواهد رسيد.
قوله عليه السلام: و كذلك الخلف. الى آخره. يعنى مردم با وضع غفلت آميز خود، زندگى دنيوى خود را ادامه مى دهند و حاضران براه گذشتگان مى روند. نه، توجّه به مرگ آنها را از پيروى نفس باز مى دارد، و نه آيندگان از ارتكاب جرائمى كه گذشتگان داشته اند باز مى گردند و نه از غفلت پيشينيان عبرت مى گيرند، بلكه رفتار گذشتگان را ملاك عمل خود قرار داده، همچنان مسير حركت آنها را تا پايان راه و لحظه اى كه مركب جسمانيشان از راه باز ماند و نهايت كارشان بفنا و نيستى منجر گردد و به محضر خداوند وارد شوند، ادامه مى دهند.
امام (ع) در عبارت «يوبق و يونق» نافر و ناكر- قمصت و قنصت رعايت سجع و تجنيس را كرده است. كلمات فوق، تنها در حرف وسط با هم اختلاف دارند.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 357
فإنّ الدّنيا رنق مشربها، ردغ مشرعها، يونق منظرها، و يوبق مخبرها، غرور حائل، وضوء آفل، و ظلّ زائل، و سناد مائل، حتّى إذا أنس نافرها، و اطمئنّ ناكرها، قمصت بأرجلها، و قنصت بأحبلها، و أقصدت بأسهمها، و أعلقت المرء أوهاق المنيّة، قائدة له إلى ضنك المضجع، و وحشة المرجع، و معاينة المحلّ، و ثواب العمل، و كذلك الخلف بعقب السّلف، لا تقلع المنيّة اختراما، و لا يرعوي الباقون اجتراما، يحتذون مثالا، و يمضون أرسالا، إلى غاية الانتهاء، و صيّور الفناء. (12782- 12643)اللغة:و (رنق) الماء من باب فرح و نصر رنقا و رنقا و رنوقا كدر فهو رنق و رنق و رنق كعدل و كتف و جبل و مكان (ردغ) ككتف كثير الوحل و (يونق) مضارع باب الافعال يقال آنقنى الشّيء أعجبنى و المجرّد أنق كفرح يقال انق الشي ء انقا أى راق حسنه و أعجب و (يوبق) من باب الافعال أيضا و المجرّد و بق من باب وعد و وجل و ورث يقال و بق الرّجل و يبق و يوبق و بوقا هلك و (المخبر) كالمنظر مصدر او اسم مكان و (الغرور) بالفتح من غرّته الدّنيا غرورا من باب قعد خدعته بزينتها فهى غرور مثل رسول اسم فاعل مبالغة و (الحائل) المتغيّر اللّون و (أفل) افولا من باب ضرب و نصر و علم غاب و (السّناد) و السّند بفتحتين ما استندت إليه من حايط و نحوه.و (انس) به انسا من باب علم و في لغة من باب ضرب و الانس بالضمّ اسم منه و استأنست به و تأنّست به إذا سكن القلب و لم ينفر و رجل (ناكر) و نكر فاعل من نكر الأمر من باب فرح أى انكره و (قمص) الفرس و غيره عند الرّكوب قمصا من باب ضرب و قتل و هو أن يرفع يديه معا و يضعهما معا و (قنصه) يقنصه صاده فهو قانص و قنيص و قناص و (أقصد) السهم أصاب فقتل مكانه و فلانا طعنه فلم يخطئه و (الاوهاق) جمع وهق محرّكة و يسكن و هو الحبل يرمى في عنق الشخص يؤخذ به و يوثق و أصله للدّواب و يقال في طرفه النشوطة، و هي بالضمّ ربطة دون العقدة إذا مدّت بأحد طرفيها انفتحت.و (الضنك) بسكون النون الضّيق و (ضجع) ضجعا و ضجوعا من باب منع وضع جنبه بالأرض كاضطجع و المضجع كمقعد موضع الضجع و (المرجع) كمنزل مصدر من رجع رجوعا كالمرجعة و هما شاذان لأنّ المصادر من فعل يفعل بالفتح
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 350
و كذلك الخلف بعقب السّلف (العقب) بكسر القاف و بسكونها للتخفيف يقال جائني عقبه و أصل الكلمة جاء زيد يطأ عقب عمرو، و المعنى كلما رفع عمرو قدما وضع زيد قدمه مكانها، ثمّ كثر حتّى قيل جاء عقبه ثمّ كثر حتّى استعمل بمعنيين:أحدهما المتابعة و الموالاة فاذا قيل جاء في عقبه فالمعني في اثره قال ابن السّكيت بنو فلان يسقى ابلهم عقب بني فلان أى بعدهم، و قال ابن فارس فرس ذو عقب أى جرى بعد جرى، و ذكر تصاريف الكلمة ثمّ قال و الباب كلّه يرجع إلى اصل واحد و هو أن يجي ء الشي ء بعقب الشي ء أى متأخّرا عنه و منه قولهم خلف فلان بعقبى أى أقام بعدي و عقبت زيدا عقبا و عقوبا من باب قتل جئت بعده.و المعنى الثّاني إدراك جزء من المذكور معه يقال جاء في عقب شهر رمضان إذا جاء و قد بقى منه بقيّة و يقال إذا برأ المريض و قد بقى شي ء من المرض هو في عقب المرض.إذا عرفت ذلك فمعنى قوله عليه السّلام (و كذلك الخلف بعقب السّلف) كذلك جاء الخلف متأخّرا عن السّلف و بعدهم أو جاءوا و قد بقى منهم بقيّة، و في بعض النّسخ يعقب السّلف بصيغة المضارع أى يجي ء بعد السّلف و يتأخّر عنهم أو مع بقاء بقيّة منهم و (قلعه) قلعا من باب منع انتزعه من اصله و الاقلاع عن الأمر الكفّ عنه و (اخترمته) المنيّة أخذته و القوم استأصلتهم و اقتطعتهم و (ارعوى) عن القبيح ارتدع و (الاجترام) اكتساب الجرم و الذنب و (احتذيت) به إذا اقتديت به في اموره و اصله من حذوت النّعل بالنّعل قدرتها بها و قطعتها على مثالها و قدرها و تشبيه (الأرسال) جمع رسل بفتحتين مثل سبب و أسباب و هو القطيع من الابل و شبّه به النّاس فقيل جاءوا أرسالا أى متتابعا و (صير) الأمر بالكسر و يفتح مسيره و عاقبته كالصّيّور و الصّيّورة.الاعراب:قوله و أعلقت المرء أوهاق المنيّة بنصب المرء و الأوهاق على المفعوليّة و الفاعل الضمير الرّاجع إلى الدّنيا و الباء في قوله بعقب السّلف بمعنى في كما في قوله بالبكاء الكثير بالاطلال، و اختراما و اجتراما منصوبان بنزع الخافض أى لا تكف عن اخترام و لا يرتدعون عن اجترام، و أرسالا منتصب على الحال.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 352
المعنى:ثمّ إنّه عليه السّلام لما وصّى بالتّقوى و أمر بلزومه بذكر بعض الجواذب إليه أكّده و علّله بقوله: كنايه (فانّ الدّنيا رنق مشربها) و هو كناية من كدر لذّاتها من حيث شوبها بالتّعب و المصائب و الهموم و الأحزان (ردغ مشرعها) لأنّ مواردتنا و لها و الشّروع فيها من مزالق الاقدام عن سواء الصّراط إلى طرفي التفريط و الافراط، و ذلك لكثرة الشبهات و غلبة المشتبهات (يونق منظرها) لما في ظاهرها من الحسن و البهجة و الرّدغ و النضرة الموجبة لاعجاب الناظرين إليها و التذاذهم بها (و يوبق مخبرها) لما في باطنها من السمّ القاتل الباعث على و بوق المتناولين لها و هلاك المفتتنين بها، و وقوعهم في الخزي العظيم و العذاب الأليم.و هى (غرور حائل) لأنّها تغرّ الخلق و تخدعهم بزخرفها و زبرجها فيتوهّمون دوامها و ثباتها ثمّ تنتقل عنهم و تتغيّر في زمان يسير و مدّة قليلة استعاره (و ضوء آفل) استعار لفظ الضوء لما يظهر منها من الحسن في عيون الغافلين من قولهم على فلان ضوء إذا كان حسن المنظر يعنى إنّها ذو حسن و ضياء إلّا أنّ حسنها قليل لا يدوم و يغيب فلا يبقى (و ظلّ زائل) أى يستريح فيها أهلها و يستظلّون بها إلّا أنّها في معرض الفناء و الزّوال (و سناد مائل) يستند إليها الغافلون و يعتمدون عليها مع أنّها لاثبات لها و لاقرار. (حتّى إذا أنس نافرها و اطمئنّ ناكرها) أى إذا استأنس بها من كان باقتضاء عقله نافرا عنها و سكن إليها من كان بمقتضى فطرته منكرا لها كنايه (قمصت بأرجلها) كالدّابة القامصة الممتنعة عن ركوب الانسان المولّية عنه.و قمصها كناية عن امتناعها على الانسان حين حضور أجله كأنّها تدفعه برجليها مثل الدّابة الموصوفة، و الاتيان بصيغة الجمع مع أنّ الدّابة لها رجلان من باب التغليب و اعتبار اليدين و إنّما عبّر بالرّجل دون اليد لكون القمص إلى الرّجل أنسب.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 358
(و قنصت بأحبلها) كالقناص الذي يقنص الصيد و يصيده بشركه و حبائله و هو كناية عن تمكن العلايق الدّنيويّة و حبائل محبتها و الهيآت الرّديّة المكتسبة عنها في عنقة بحيث لا يتمكّن من الامتناع و التجنّب عنها كالصّيد الواقع في الشّرك (و أقصدت بأسهمها) كالرّامي الذي يرمي بسهامه فيصيب الغرض و لا يخطئه و أسهمها كناية عن الأمراض و أسباب الموت. (و أعلقت المرء أوهاق المنيّة) أى أعلقته حبالها يعنى ما تجذب بها إلى الموت من ساير أسبابه أيضا (قائدة) بتلك الحبال (له إلى ضنك المضجع) و ضيق القبر (و وحشة المرجع) و هو إشارة إلى ما يجده أهل الدّنيا من الوحشة عند مفارقة الأموال و الأولاد و الأحبّة (و معاينة المحلّ) أى مشاهدة الموضع الذي يحلّ به بعد الموت و هو دار الآخرة (و ثواب العمل) أى جزائه من خير أو شرّ لا الجزاء بالمعنى الأخصّ الذي هو عوض الطاعة. (و كذلك الخلف بعقب السلف) أى هكذا حال الخلف بعد السّلف يفعل الدّنيا بهم مثل ما فعلت بأسلافهم، و كذلك هم في الدّنيا يعملون مثل ما عمله آبائهم (فلا نقلع المنية) منهم (اختراما و لا يرعوي الباقون اجتراما) يعنى لا يكفّ المنيّة عن إهلاكهم و استيصال نفوسهم و لا يرتدع الباقون منهم عن جرمهم و جرائرهم بل (يحتذون مثالا) و يقتدون بأمثالهم الماضين في الأعمال و الأفعال (و يمضون) على ذلك (أرسالا) و متتابعا (إلى غاية الانتهاء و صيور الفناء) أى الى منتهى ما يسيرون إليه بمطايا الأبدان و عاقبة ما يكون أمرهم عليه من الفناء و العرض على الملك الدّيان أقول: و نرجو من اللّه سبحانه عند ذلك الرّحمة و الغفران بالكرم و الامتنان.الترجمة:پس بدرستى دنيا ناصاف است محلّ آبخوردن آن گل آلود است محلّ آب برداشتن آن تعجب مى آورد در نظر جاهلان تماشاگاه آن و هلاك مى سازد محل آزمايش آن در وقت التذاذ بلذات آن، و آن فريبنده است تغيير يابنده، و صاحب حسن است فرو رونده، و سايه اي است زائل شونده و تكيه گاهى است ميل نمايند.تا زمانى كه انس گيرد بأو نفرت كننده از او و خواطر جمع شود بأو انكار كننده او، بر جهد بپاهاي خود كه بيندازد او را بر زمين مذلت، و شكار كند او را بدامهاي خود تا گرفتار شود به مشقت و محنت، و برساند باو تيرهاي مرگ و هلاكت در حالتى كه كشنده باشد او را بضيق و تنگى خوابگاه و وحشت بازگشت و به مشاهده كردن جاى جزا و ثواب كردار.و همچنين است حال پس آيندگان بعد از پيش رفتگان و رحلت نمايندگان نه امساك مى كند مرگ از استيصال نمودن، و نه باز مى ايستند باقى ماندگان از جرم و گناه كردن، بلكه اقتدا مى كنند بر مثال گذشتگان و مى گذرند پياپى تا بغايت نهايت كه عبارتست از موت و عاقبت امر كه عبارتست از فنا و فوت.
أزِفَ النُشُور : رستاخيز نزديك شد. الضَرَائِح : جمع «ضريح»، شكاف ميان قبرها، قسمت وسط قبرها. الَاوْجِرَة : جمع «وجار»، لانه ها. مُهْطِعِينَ : شتابان، شتاب كنندگان. رَعِيلًا صُمُوتاً : گروهى ساكت و خاموش. «الرّعيل» به گروهى اندك از اسبان گفته ميشود. يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ : ديد الهى به همه آنها احاطه دارد و نافذ است. لَبُوسُ : پوشاك، لباس. الِاسْتِكَانَة : خضوع. الضَرَع : ضعف، ناتوانى. هَوَتِ الَافْئِدَةُ : دلها (از آرزوى نجات) خالى گشت. كاظِمَةٌ : ساكن، آرام. مُهَيْنِمَة : آهسته. الْجَمَ الْعَرَقُ : عرق دهان را پر كرد، بطوريكه مانع از سخن گفتن شد. الشّفَقْ : ترس، خوف. ارْعِدَتْ : لرزيد، به لرزه افتاد. زَبْرَةُ الدَّعِى : صداى بلند و فرياد تند دعوت كننده. «زبرة» در مواردى بكار مى رود كه سخن گوينده آميخته با نوعى زجر و طرد باشد. فَصْلُ الْخِطَابِ : جدا كردن حق از باطل. مُقايَضَةُ الْجَزَاء : مقابله جزاء. خير، بخير و شرّ، بشر. النَّكال : عذاب.
تقَضَّت الدُهور : روزگار پايان يابد تَقضى : پايان يافتن أزِفَ : نزديك شد، از كلمه زفاف كه در نزديك شدن عروس و داماد استعمال مى شود النُشور : برانگيخته شدن مرده ها ضَرايح : جمع ضريح : شكاف وسط قبر أوكار : لانه ها، جمع وكر : لانه مرغ أوجِرة : لانه هاى درندگان، جمع وجار : منزل حيوانات سِباع : جمع سبع : حيوان درنده مثل شير و پلنگ مُهطِعين : سرعت كنندگان رَعيل : قطعه و دسته از اسب و چارپا صُموت : ساكت و بى صدا لَبوس : پوشش و لباس إستكانَة : حضوع و ذلت ضَرَع : ضعف و ناتوانى نشان دادن هَوَت الافئدة : دلها فرو افتاده، افئده جمع فؤاد كاظِمة : ساكت شده، خفه شده مُهَينِمَة : مشغول سخن مخفى و آهسته است شَفَق : ترس و نگرانى أرعدَت : بلرزش و اضطراب افتاده است زَبرَة : صدا و فرياد مُقايَضه : معاوضه و مبادله نمودن نَكال : شكنجه و انتقام نَوال : بخشش و احسان
مترجم :
۴. وصف رستاخيز تا آنجا كه امور زندگانى پياپى بگذرد، و روزگاران سپرى شود، و رستاخيز بر پا گردد، در آن زمان، انسانها را از شكاف گورها، و لانه هاى پرندگان، و خانه درندگان، و ميدان هاى جنگ، بيرون مى آورد كه با شتاب به سوى فرمان پروردگار مى روند، و به صورت دسته هايى خاموش، وصف هاى آرام و ايستاده حاضر مى شوند، چشم بيننده خدا آنها را مى نگرد، و صداى فرشتگان به گوش آنها مى رسد. لباس نياز و فروتنى پوشيده درهاى حيله و فريب بسته شده و آرزوها قطع گرديده است. دل ها آرام، صداها آهسته، عرق از گونه ها چنان جارى است كه امكان حرف زدن نمى باشد، اضطراب و وحشت همه را فرا گرفته، بانگى رعد آسا و گوش خراش، همه را لرزانده، به سوى پيشگاه عدالت، براى دريافت كيفر و پاداش مى كشاند.
پس هر گاه (بر اثر مرگ خلائق) رشته كارها از هم گسيخت و روزگار سپرى گرديد و انگيختن مردم نزديك شد (قيامت بر پا گرديد) خداوند آنان را از ميان قبرها و آشيانه پرندگان (اگر آنها را خورده باشند) و لانه درندگان (اگر ايشان را طعمه خود كرده باشند) و ميدانهاى جنگ (اگر كشته شده باشند) بيرون مى آورد، در حالتى كه آماده انجام امر و فرمان حقّ تعالى بوده بسوى معاد و جاى بازگشت كه خداوند براى آنها قرار داده بسرعت و تندى مى روند، گروهى ساكت و خاموش و ايستاده در صفّ مى باشند (كه بر نشستن و سخن گفتن توانائى ندارند) بينائى خداوند به همه آنان احاطه دارد (گفتار و كردار هيچيك از آنها در دنيا بر خداوند پوشيده نيست) و (چون براى حساب خوانده شوند) منادى صداى خود را بهمه مى شنواند، لباس خضوع و فروتنى و فرمانبردارى و ذلّت و خوارى (بر اثر هول و ترس آنروز) بر آنها پوشيده شود. در آنروز مكر و حيله (كه در دنيا براى نجات از گرفتاريها بكار برده مى شد) بكار نيايد، و آرزو و بريده گردد، و (از ترس عذاب) دلها افسرده و غمگين باشد، و صداها با خشوع و فروتنى مخفى و آهسته گردد، و دهان پر از عرق ميشود (مانند لجام كه بدهان اسب باشد) و ترس (از كيفر گناهان) بى اندازه است و از هيبت صداى منادى براى تمييز حقّ از باطل و جزاى خير و شرّ و عقاب و كيفر و بخشيدن ثواب و پاداش، گوشها به لرزه در آيد.
چون رشته كارها از هم گسست و روزگاران سپرى شد و رستاخيز مردم فرا رسيد، خداوند آنها را از درون گورها يا آشيانه هاى پرندگان يا كنام درندگان يا هر جاى ديگر كه مرگ بر زمينشان زده است، بيرون آورد، در حالى، كه در انجام فرمانهاى خداوندى شتابان اند و بيدرنگ به سوى بازگشتگاه او به پيش مى روند و خاموش، صف در صف، در منظر الهى ايستاده. آن گاه بانگ منادى حق به گوششان رسد. جامه خضوع و فروتنى و فرمانبردارى و ذلّت و خوارى بر آنان پوشيده شود. در آن روز، هيچ حيله اى به كار نيايد و آرزوها منقطع شود و دلها غمگين و از حركت ايستاده، آوازها به خشوع آميخته و به پستى گراييده، سر و روى غرق عرق، وحشت بر آنها چيره. بانگ مهيب آن منادى كه تميز دهنده حق از باطل است و آنان را فرا مى خواند كه براى گرفتن جزاى اعمال خويش -از ثواب يا عقاب- در حركت آيند، لرزه بر اندامها اندازد.
اوضاع اين جهان ناپايدار، همچنان ادامه مى يابد و زمانها پشت سر هم، سپرى مى شود و رستاخيز نزديک مى گردد، در اين هنگام آنها (انسانها) را از شکاف قبرها و آشيانه هاى پرندگان و لانه هاى درندگان و ميدان هاى هلاکت خارج مى سازند و با شتاب بسوى فرمان (و دادگاه) پروردگار حرکت مى کنند، در حالى که گردن کشيده اند (و نگران سرنوشت خويشند و هنگامى که در دادگاه الهى حضور مى يابند) به صورت گروههاى خاموش، صف به صف ايستاده، به گونه اى که چشم بخوبى آنها را مى بيند و صداى دعوت کننده (الهى) به آنها مى رسد; لباس نياز و مسکنت و تسليم و خضوع، بر تن پوشيده اند. راههاى چاره بسته شده و اميد و آرزو قطع گرديده است. قلبها از کار افتاده و نفس ها در سينه حبس شده و صداها بسيار ضعيف و کوتاه است. عرق، لجام بر دهان ها زده و وحشتى عظيم، همه را فراگرفته است. گوشها از صداى رعدآساى دعوت کننده بسوى حسابرسىِ پروردگار، به لرزه درآيد، و همه بايد نتيجه اعمال خود را دريابند: مجازات و کيفر الهى، يا نعمت و ثواب را.
رشته كارها گسسته گردد و بناى روزگار درهم شكسته. -چون نوبت خفتن به سر رسد- و رستاخيز در رسد، آنان را از شكاف گورها، و -دل مورها-، و لانه پرندگان و كنام درندگان، -و درون مغاك- و افكندن جاى هلاك بيرون آرد. شتابان، فرمان او را نيوشا، در رفتن به بازگشتگاه او، كوشا. خاموش و دسته دسته بر پا و خدا به ديده قدرت بر همه بينا، و آنان بانگ خواننده را شنوا. لباس فروتنى بر بدن، طوق بندگى و خوارى بر گردن، چاره اى پيش پا نديده، رشته اميد بريده، دلها از اندوه لرزان بانگها فرو داشته، آهسته سخن گويان، عرق از سر و روى برگردن ريزان، پر بيم و به خود لرزان، كه به آوايى درشت آنان را به حساب مى خوانند، تا جزاى هر يك را بدو رسانند، و تلخى كيفر يا شيرينى پاداش را به وى چشانند.
تا آن گاه كه رشته امور از هم بگسلد، و روزگاران سپرى گردد، و بيرون آمدن مردگان از قبر نزديك شود، خداوند همه را از ميان گورها، و آشيانه پرندگان، و لانه درندگان، و پرتگاه هاى هلاك به در آورد، در حالى كه به سوى امرش شتابان، و به معركه معادشان عجله كنان روان گردند، گروهى خاموش، و ايستادگانى صف زده، ديد خداوند بر همه احاطه دارد، ندا دهنده ندايش را به همه مى شنواند، لباس خاكسارى و ذلت تسليم و و خوارى بر آنان پوشانده مى شود.روزى است كه چاره سازى در آن كار ساز نيست، آرزو قطع شده، دلها از ترس تهى و خاموش شده، صداها آهسته و مخفى گشته، عرق تا دهان رسيده، و ترس از گناه عظيم شده، و گوشها از شنيدن فرياد رعد آساى منادى حق براى بيان حكم قاطع ميان حق و باطل و رسيدن به جزاى عمل نيك و بد و كيفر و ثواب به لرزه در آمده است.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج3، ص: 368-359
صحنه هولناک محشر!
در اين بخش از خطبه که به راستى خطبه اى است «غرّاء» و درخشان و بيدارگر، امام(عليه السلام) بعد از حمد و ثناى الهى و توصيه به تقوا و شرح بى وفايى و بى اعتبارى دنيا، به سراغ معاد مى رود و ترسيمى تکان دهنده از صحنه محشر و حال خلايق در آن روز مى کند، که غافل ترين افراد را بيدار مى سازد و به سوى آن هدف تربيتى که امام(عليه السلام) از اين خطبه دارد، گام به گام نزديک مى کند، به گونه اى که نشان مى دهد اين طبيب روحانى، براى درمان دردمندان کاملاً حساب شده قدم برداشته و برنامه ريزى مى کند.
نخست مى فرمايد: «اوضاع اين جهانِ ناپايدار، همچنان ادامه مى يابد و زمانها پشت سر هم سپرى مى شود و رستاخيز نزديک مى گردد» (حَتَّى إِذَا تَصَرَّمَتِ الاُْمُورُ، وَ تَقَضَّتِ الدُّهُورُ، وَأَزِفَ(1) النُّشُورُ).
اين سه جمله اشاره هاى روشنى به پايان جهان دارد. در نخستين جمله: به گذشت و فناى همه چيز: عمرها، قدرتها، اموال و ثروتها و... اشاره مى کند. و در جمله دوم: به پايان گرفتن ماهها و سالها و قرنها و در جمله سوم: که نتيجه آن است نزديک شدن رستاخيز و آشکار شدن نشانه هاى آن.
در اين که پايان جهان با انقلاب هاى هول انگيزى خواهد بود - آنچنان که قرآن مجيد در آيات فراوانى بيان کرده است - و دوران برزخ چگونه مى گذرد، امام(عليه السلام) اشاره اى ندارد، بلکه مستقيماً به سراغ رستاخيز مردگان و قيام آنها از قبرها، که قسمت حسّاس مطلب است، مى رود و مى فرمايد: «(در اين هنگام) آنها را از شکاف قبرها و آشيانه هاى پرندگان و لانه هاى درندگان و ميدان هاى هلاکت خارج مى کنند» (أَخْرَجَهُمْ مِنْ ضَرَائِحِ(2) الْقُبُورِ، وَ أَوْکَارِ(3) الطُّيُورِ، وَ أَوْجِرَةِ(4) السِّبَاعِ، وَ مَطَارِحِ(5) الْمَهَالِکِ).
گاه انسان به مرگ طبيعى و در ميان جمع از دنيا مى رود و او را به خاک مى سپارند و گاه ممکن است در بيابانى تنها چشم از جهان فروبندد و بدن بى جان او طعمه پرندگان شود، گاه ممکن است حيوان درنده اى او را بخورد و گاه ممکن است در دريا و صحرايى يکّه و تنها دار فانى را وداع کند و بدن او بپوسد و خاک شود و يا در زلزله ها، در زير آوارها از بين برود. امام(عليه السلام) مى فرمايد: خداوند از جايگاه همه آنها، در هرجا باشند، باخبر است و با فرمان رستاخيز، همه را از جايگاهشان به حرکت درمى آورد و براى حساب و کتاب آماده مى سازد.
امام(عليه السلام) در ضمن، اشاره لطيفى به اين نکته دارد که هيچ کس نمى داند در پايان عمر، چگونه چشم از دنيا فرو مى بندند و قبر واقعى او کجاست و اين خود نکته اى است آموزنده و بيدارگر، و به گفته قرآن کريم: «وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَکْسِبُ غَداً وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَىِّ أَرْض تَمُوتُ; هيچ کس نمى داند فردا چه مى کند و هيچ کس نمى داند در کدامين سرزمين از دنيا مى رود.»(6)
اين سخن مانند بسيارى از آيات قرآن، معاد جسمانى را به طور صريح بيان مى کند; چراکه آنچه در قبرها يا آشيانه پرندگان و لانه هاى درندگان قرار دارد، خاکها و استخوانهاى اين بدن است وگرنه روح پس از جدايى از بدن، جايگاهش قبر نيست. شرح بيشتر را در اين زمينه در بحث نکات خواهيم داد.
ممکن است در اينجا اين سؤال مطرح شود که از بسيارى از آيات قرآن برمى آيد که در پايان دنيا، زمين به کلّى ويران مى شود; با اين حال چگونه قبرها به حال خود باقى مى مانند؟ پاسخ اين سؤال نيز در بحث نکات خواهد آمد.
سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى افزايد: «با شتاب به سوى فرمان (و دادگاه) پروردگار حرکت مى کنند، در حالى که گردن کشيده اند (و نگران سرنوشت خويشند و هنگامى که در دادگاه الهى حضور مى يابند) به صورت گروههاى خاموش، صف به صف ايستاده، به گونه اى که چشم به خوبى آنها را مى بيند و صداى دعوت کننده (الهى) به آنها مى رسد» (سِرَاعاً إِلَى أَمْرِهِ، مُهْطِعِينَ(7) إِلَى مَعَادِهِ، رَعِيلا(8) صُمُوتاً، قِيَاماً صُفُوفاً، يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ، وَيُسْمِعُهُمُ الدَّاعِي).
اين جمله هاى کوتاه و پرمعنا، با آهنگ خاصى که دارد، ترسيمى گويا از وضع بندگان در صحنه محشر است; ترسيمى بسيار تکان دهنده و وحشت آفرين!
همين تعبير و تعبيرات مشابهى در قرآن مجيد درباره حرکت انسانها در صحنه محشر آمده است، که گاهى تعبير به «سِرَاعاً»(9) شده و گاه تعبير به «يَنْسِلُونَ»(10) که آن نيز به معناى شتابان رفتن است و گاه تعبير به «کَاَنَّهُمْ إلَى نُصُب يُوفِضُونَ»(11) که آن نيز به معناى حرکت سريع است.
حرکت آنها به صورت گروهى و ايستادن آنها در صحنه محشر در صفوف مختلف، يا به خاطر اين است که، مردم به تناسب اعمال و رفتارشان از يکديگر جدا مى شوند و هر کس با همانندش، در يک صف قرار مى گيرد و طبعاً سرنوشت مشترکى دارد و يا از اين جهت است که هر گروهى که در گورستانى با هم بودند، با هم به حرکت درمى آيند. قرآن مجيد نيز مى فرمايد: «يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً; روزى که در صور دميده مى شود و شما فوج، فوج، وارد صحنه محشر مى شويد(12)».
حرکت سريع آنها، نشانه دستپاچگى و وحشت از سرنوشت است و گردن کشيدن به خاطر آن است که هرلحظه در انتظار حادثه اى هستند.
جمله «يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ...» اشاره به اين است که، جمعيّت آنها با آنکه بسيار عظيم است، امّا به گونه اى در عرصه محشر مى ايستند، که همه نمايانند و صدا به گوش همه مى رسد.
سپس به ترسيم ديگرى از وضع خلايق در عرصه محشر پرداخته، مى فرمايد: «(ابهامِ سرنوشت و ترس از نتيجه دادرسى پروردگار و هول و وحشت محشر چنان است که گويى) لباس نياز و مسکنت و تسليم و خضوع بر تن پوشيده اند، و راههاى چاره بسته شده، و اميد و آرزو قطع گرديده است; قلبها از کار افتاده، و نفس ها در سينه حبس شده و صداها بسيار ضعيف و کوتاه است، و عرق، لجام بر دهان ها زده، و وحشتى عظيم، همه را فراگرفته است» (عَلَيْهِمْ لَبُوسُ الاِْسْتِکَانَةِ، وَضَرَعُ(13) الاِْسْتِسْلاَمِ وَالذِّلَّةِ. قَدْ ضَلَّتِ الْحِيَلُ، وَانْقَطَعَ الاَْمَلُ، وَهَوَتِ الاَْفْئِدَةُ کَاظِمَةً، وَ خَشَعَتِ الاَْصْوَاتُ مُهَيْنِمَةً(14)، وَألْجَمَ الْعَرَقُ، وَعَظُمَ الشَّفَقُ(15)).
هنگامى که راه بازگشت بسته شود و داور خداوند باشد و تمام اعمال کوچک و بزرگ با دقّت و موشکافى تمام، مورد محاسبه قرار گيرد و جزاى هر کس با قاطعيّت به او داده شود و مجازات هاى دردناک در انتظار بدکاران و آلودگان باشد، بروز و ظهور چنين حالاتى عجيب نيست.
در آيات قرآن مجيد نيز، همين اوصاف ديده مى شود و در حقيقت خطبه امام(عليه السلام) برگرفته از آيات است. در يک جا مى فرمايد: «مُهْطِعِينَ مُقْنِعِي رُؤُوسِهِمْ لاَ يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ; در صحنه محشر، گردن ها را کشيده، سرها را به آسمان بلند کرده، حتّى پلک چشم هايشان از حرکت بازمى ماند و دل هايشان (از انديشه و اميد) خالى مى گردد».(16) و در جايى ديگر مى خوانيم: «يَوْمَئِذ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ لاَ عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الاَْصْوَاتُ لِلرَّحْمنِ فَلاَ تَسْمَعُ إِلاَّ هَمْساً; در آن روز همه از دعوت کننده الهى که هيچ گونه انحرافى در کار او نيست، پيروى کرده و همه صداها در برابر عظمت خداوند، خاضع مى شود و جز صداى آهسته، چيزى نمى شنوى»(17).
تعبير به «أَلْجَمَ الْعَرَقُ» تعبير گويايى است که از نهايت گرفتارى حاضران محشر، خبر مى دهد; وحشت و اضطراب از يک سو، گرماى محشر از سوى ديگر، فشردگى جمعيّت و خستگى مفرط از سوى سوم، چنان دست به دست هم مى دهند که آب بدنها به عرق تبديل مى شود و از تمام پيکرشان جارى مى گردد; چنان از سر و صورتشان عرق جارى است، که اطراف دهان را احاطه کرده، به گونه اى که اگر لب بگشايند، دهان پر از عرق خواهد شد. امام(عليه السلام) اين حالت را با تعبير جالب «أَلْجَمَ الْعَرَقُ» (عرق به دهان آنها لجام زده است!) بيان فرموده است.
سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين حالتِ هولناک، مى افزايد: «گوش ها از صداى رعدآساى دعوت کننده به سوى حسابرسىِ پروردگار، به لرزه درآمده و همه بايد نتيجه اعمال خود را دريابند: مجازات و کيفر الهى، يا نعمت و ثواب را» (وَ أُرْعِدَتِ الاَْسْمَاعُ لِزَبْرَةِ(18) الدَّاعِي إِلَى فَصْلِ الْخِطَابِ، وَ مُقَايَضَةِ(19) الْجَزَاءِ، وَ نَکَالِ(20) الْعِقَابِ، وَ نَوَالِ(21) الثَّوَابِ).
در واقع تمام ترس و وحشت، از همين جاست که هيچ کس از سرنوشت خود آگاه نيست و خود را در ميان بهشت و دوزخ، و پاداش و عذاب مى بيند.
خوف و وحشت، از اينجا ناشى مى شود که هيچ کس از ميزان خلوص طاعت هاى خود آگاهى ندارد و از خطاها و لغزش هاى فراموش شده خود، باخبر نمى باشد; حسابرسى، بسيار دقيق! و حساب رسان از همه چيز آگاهند! هيچ راه بازگشتى وجود ندارد و هيچ کس قادر به دفاع از ديگرى نيست.
***
نکته ها:
1- دورنمايى از معاد جسمانى
گرچه درباره «معاد» و جسمانى يا روحانى بودن آن، در ميان جمعى از «فلاسفه» گفتگوست; ولى آيات قرآن و روايات اسلامى، هيچ گونه ابهامى در اين امر ندارد که روح و جسم انسانها در جهان ديگر، باز مى گردد و معاد به صورت جسمانى و روحانى انجام مى گيرد. گروههاى متعدّدى از آيات قرآن و روايات، گواه اين مدّعاست. از جمله، آياتى که تصريح مى کند، مردم در قيامت از قبرها برمى خيزند;(22) بديهى است آنچه در قبرها موجود است، خاکهايى است که از تنِ انسانها باقى مانده است.
در اين فراز از خطبه بالا نيز، امام(عليه السلام) با صراحت بيشترى از اين موضوع پرده برداشته مى فرمايد: «از گورها و لانه پرندگان و جايگاه درندگان و ميدان هاى جنگ برانگيخته مى شوند.»
و در واقع اگر معاد بخواهد به گونه کامل و عادلانه صورت گيرد، بايد چنين باشد چراکه روح و جسم، در يکديگر تأثير متقابل دارند و تکامل آنها به هم پيوسته است و هر کدام کنار برود، ديگرى ناقص خواهد بود و اينکه مى گويند: «شخصيّت انسان به روح او است» اشتباه بزرگى است که از پندار استقلال کامل روح، سرچشمه مى گيرد.
اين بحث يک بحث گسترده و دامنه دار است که تنها در اينجا به اشاره اى بسنده مى کنيم.(23)
* * *
2- شبهه معروف آکل و مأکول
از جمله شبهاتى که بر سر راه معاد جسمانى وجود دارد و نيافتن پاسخ صحيحى از آن، سبب شده که جمعى به نفى معاد جسمانى برخيزند، شبهه معروف و پيچيده «آکل و مأکول» است.
مى گويند: اگر فرضاً در زمان قحطى، انسان هايى از گوشت انسان هاى ديگر تغذيه کنند، هنگام «معاد» تکليف بدنى که جزو بدن ديگرى شده است، چه خواهد شد؟ اگر به اوّلى بازگردد، دومى ناقص مى شود و اگر با دومى محشور شود، اوّلى ناقص خواهدشد.
اين شبهه را مى توان به صورت گسترده ترى نيز مطرح ساخت، که در شرايط عادى، بدن بسيارى از انسانها خاک مى شود; خاک آنها ممکن است جذب گياهان و درختان شود و از اين طريق، يا از طريق حيواناتى که از گياهان تغذيه مى کنند و انسان از گوشت آنها تغذيه مى نمايد، جذب بدن انسانها شود; باز همان سؤال سابق تکرار مى شود که اين اجزاى معيّن با کدامين بدن محشور مى شود؟
تعبيرى که در خطبه بالا آمده و مى فرمايد: «از لانه پرندگان و جايگاه درندگان و ميدان هاى جنگ محشور مى شود» نيز مى تواند اين سؤالات را برانگيزد.
پاسخ اين سؤال گرچه بحثى طولانى مى طلبد و در جاى خودش مشروحاً بيان شده است، ولى به طور خلاصه چنين است:
آيات و روايات مى گويد: آخرين بدنِ انسان، که تبديل به خاک شده است، روز قيامت باز مى گردد; بنابراين اگر آن بدن به هر طريقى جزو ديگرى شده باشد، از او جدا شده و به بدن اوّل ملحق مى گردد و مشکل ناقص شدن بدن دوم کاملاً قابل حلّ است; چراکه بقيّه بدن نموّ مى کند و جاى خالى را پر مى کند. همان گونه که نظير آن را در دنيا در بسيارى از صدماتى که بر بدن وارد مى شود، مشاهده مى کنيم که سلولهاى اطراف نموّ مى کنند و جاى خالى را پر مى نمايند; البتّه در آن زمان اين جايگزينى به صورت وسيع ترى انجام مى شود.
در دنياى امروز که مسأله شبيه سازى، جنبه عينى به خود گرفته و با پرورش يک سلول از بدن يک موجود زنده، شبيه او به وجود مى آيد، حلّ اين گونه مسايل بسيار ساده و آسان است و شبهه «آکل و مأکول» نمى تواند سدّ راه معاد جسمانى شود.(24)
* * *
3- چگونه مردگان از قبرها خارج مى شوند؟
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينکه اگر زمين و آسمانها در آستانه قيامت به کلّى دگرگون مى شوند و همه چيز به هم مى ريزد، چگونه قبرها محفوظ مى مانند که مردگان از قبورشان محشور شوند؟
در پاسخ اين سؤال مى توان گفت که: آنچه در زمين رُخ مى دهد، طبق آيات قرآن زلزله عظيمى است (إِنّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْءٌ عَظَيِمٌ)(25) و هيچ مانعى ندارد که قبور مردگان زير آوارهاى اين زلزله عظيم باقى بمانند. و همچنين اگر در مواردى بدن انسانهايى طعمه درندگان بيابان، يا مرغان هوا شده است و آنها نيز پس از مردن مبدّل به خاک گرديده اند، آنها و لانه هايشان پس از آن زلزله عظيم، در زير آوارها باقى مى مانند و انسانها در قيامت از آن بر مى خيزند. و به تعبير ديگر: جهان ويران مى شود نه اينکه نابود شود! طبعاً خاکهاى انسانها در اين ويرانى، باقى مى مانند.
* * *
پی نوشت:
1. «أَزِفَ» از مادّه «اَزَف» (بر وزن شرف) به معناى نزديک شدن است.
2. «ضَرائح» جمع «ضريح» به معناى قبر، يا شکافى است که در وسط قبر داده مى شود.
3. «اَوْکار» جمع «وَکْر» (بر وزن مکر) به معناى لانه پرندگان است.
4. «اَوجره» جمع «وجار» به معناى حفره هايى است که بر اثر سيل، در درّه ها پيدا مى شود و به لانه درندگان نيز اطلاق مى گردد.
5. «مَطارح» جمع «مطرح» به معناى محلّى است که چيزى در آن مى افکنند.
6. سوره لقمان، آيه 34.
7. «مُهطِعين» از مادّه «هطع» (بر وزن منع) به معناى روى آوردن سريع توأم با ترس است.
8. «رَعيل» به معناى گروهى از سواران يا پيادگان يا پرندگان است.
9. سوره معارج، آيه 43.
10. سوره يس، آيه 51.
11. سوره معارج، آيه 43.
12. سوره نبأ، آيه 18.
13. «ضَرَع» (بر وزن طمع) به معناى ضعف و خضوع و ذلّت و درماندگى است.
14. «مُهَيْنِمَه» از مادّه «هَيْنَمه» به معناى صداى آهسته است.
15. «شَفَق» در اصل به معناى آميخته شدن نور روز، با تاريکى شب است; به همين سبب در مورد توجّه آميخته با ترس نسبت به چيزى، اطلاق مى شود و گاه نيز صرفاً به معناى ترس مى آيد.
16. سوره ابراهيم، آيه 43.
17. سوره طه، آيه 108.
18. «زَبره» به معناى صداى شديد توأم با آمريّت است.
19. «مُقايضه» از مادّه «قيض» (بر وزن فيض) به معناى مبادله کردنِ چيزى، با چيزى است و از آنجا که جزاى اعمال در برابر عمل انسانها قرار مى گيرد، در عبارت بالا تعبير به «مقايضه» شده است.
20 و 21. «نَکال» به معناى مجازات و عقوبت، و «نَوال» به معناى نعمت است.
22. در بحث گذشته، به آيات مربوط به اين قسمت اشاره شد.
23. شرح بيشتر اين بحث را در جلد پنجم «پيام قرآن» (صفحه 307-353) مطالعه فرماييد.
24. شرح مبسوط اين موضوع را در جلد پنجم پيام قرآن، صفحه 340 تا 347 مطالعه فرماييد.
25. سوره حج، آيه 1.
شرح علامه جعفری«حتي اذا تصرمت الامور و تقضت الدهور و ازف النشور، اخرجهم من ضرائح القبور و اوكار الطيور و اوجره السباع و مطارح المهالك، سراعا الي امره، مهطعين الي معاده، رعيلا صموتا، قياما صفوفا» (تا آنگاه كه امور خلقت انساني بپايان رسيد و روزگاران سپري شد و ميعاد برانگيخته شدن و سر برآوردن از زير خاكهاي تيره نزديك شد خداوند مردم را از نهانگاههاي قبرها و آشيانههاي پرندگان و جايگاههاي درندگان و پرتگاههاي مهلك بيرون ميآورد و آنان را شتابان براي اجراي امر خود و با سرعت براي تحقق بخشيدن به وعدهي خويش روانه ميسازد).
آيا اين انسان كه ديروز هيچ بوده و امروز نهادي بزرگتر از جهان بزرگ در درون خود دارد، فردا نيست و نابود خواهد گشت؟ اشخاصي در طول تاريخ پيدا شده و پاسخ سئوال فوق را بدون اينكه دليل قانع كنندهاي داشته باشند، با يك كلمهي آري دادهاند. اينكه ميگوئيم: بدون اينكه دليل قانع كنندهاي داشته باشند مقصود دليل علمي صحيح است كه تاكنون هيچ فردي از انسان ارائه نكرده است و اما ادعاهائي مانند نميشود، بعيد است، امكانپذير نيست، نميبينيم پس نيست، خيلي فراوان گفته شده است، مانند:
يك چند به كودكي به استاد شديم يك چند به استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد از خاك برآمديم و بر باد شديم
زان پيش كه غمهات شبيخون آرند فرماي كه تا بادهي گلگون آرند
تو زر نهاي اي غافل نادان كه ترا در خاك نهند و باز بيرون آرند
دوري كه در او آمدن و رفتن ماست آنرا نه بدايت نه نهايت پيداست
حقيقت اينست كه اين اشخاص معاد و ابديت را منكر نشدهاند، مگر اينكه نه خود را شناختهاند و نه آن مبدئي را كه از آنجا شروع به حركت نمودهاند و نه دربارهي خداوندي كه آنان را از مبدئي به حركت درآورده است. همانگونه كه اميرالمومنين عليهالسلام فرموده است: «ان لم تعلم من اين جئت لاتعلم الي اين تذهب» (اگر ندانستهاي كه از كجا آمدهاي، نخواهي دانست كه بكجا ميروي) اينان با عدم توجه به خدا هرگز نخواهند توانست بدانند كه مقصد نهائي آنان چيست. وقتي كه انسان نداند كه مقصد نهائي زندگيش چيست، قطعا از تفسير و توجيه زندگي خود ناتوان خواهد بود. بهمين دليل بوده است كه آنان كه در اين دنيا بدون اعتقاد به معاد و ابديت زندگي ميكنند، بهيچ وجهي اهميتي به سئوال از كجا آمدهام؟ براي چه آمدهام؟ بكجا ميروم؟ نميدهند و از اينكه اهميتي به سه سئوال مزبور نميدهند، نه تب ميكنند و نه سرما ميخورند، چشم درد هم نميگيرند و در خور و خواب و خشم و شهوتشان هم خللي بوجود نميآيد. چنانكه اگر من خود را هم ناديده بگيرند خاري در پايشان نميخلد و شيشههاي سفيد عينكشان آبي نميگردد. فقط تحولي شگفتانگيز كه در مغز و درون آنان ايجاد ميگردد، اينست كه كارگاه مطلقسازي مغزشان شديدا بكار ميافتد و هر مفهومي را كه مورد درخواست خود قرار بدهند، با فعاليتهاي ذهني آن را مطلق نموده و از اين راه بجاي آن مطلق واحد كه ميتواند پاسخگوي سه سئوال فوق بوده باشد، مطلقهاي بيشمار براي خود ميسازند!!
بعنوان مثال: شخصيتي آنان را بخود جلب ميكند. با اينكه آن شخصيت پيش از ساليان بلكه پيش از قرنها پوسيده و از بين رفته است، چنان سطوح مختلف مغزي و رواني آنان را اشغال ميكند كه يا خود يك حقيقت مطلق تلقي ميشود و يا سد راه عبور بسوي مطلق حقيقي ميگردد. ممكن است مطلقي را كه ذهن بوجود ميآورد، زيبائي بوده باشد و ممكن است مقام و قدرت، و اگر مقداري با انسانها سر و كار داشته باشد و يا بخواهد از تمجيد و تحسين انسانها خود را مطرح نمايد، مطلقي بنام انسان ميسازد و اين موجود را كه اكثرا با بيماري خودخواهي از اطلاق ميافتد و خود را بدست زوال و فنا ميسپارد و اغلب با دست خود ميدان تنازع در بقا را به چنگيزها و تيمور لنگها و سزار بورژياها و بناپارتها باز ميكند، به درجهاي بالاتر از خدائي ميرسانند و حس مطلقجوئي خود را اشباع مينمايند!!
ولي همهي اين بازيگريهاي ذهني و تسليتها و شك و انكارها هيچ خللي در واقعيت بوجود نميآورند. و نميتوانند براي آن انسانها كه با عقل سليم و شعور ناب و فطرت پاك صداي ابديت را در درونشان ميشنوند تعيين تكليف نمايند. اين انسانهاي حيات شناس مابين انسان عادل و وارسته و فداكار در راه خدمت به انسانها را با اشقياء و جلادان و خودكامگاني كه مبناي حيات خود را بر دروغ و نيرنگ استوار ساختهاند فرق ميگذارند اين انسانهاي رشد يافته نميتوانند حتي لحظهاي بدون اعتقاد به حكمت و هدف زندگي اين دنيا را قابل اعتناء بدانند. اگر اين دنيا را گذرگاه و آزمايشگاهي بزرگ براي آمادگي به حيات والاتري كه همهي موجوديت آنان را به فعليت برساند، ندانند، كمترين علاقهاي به تماشاي آفتاب و ماليدن خاك كرهي زمين و تنفس و توليد مثلي كه دربارهي حيات چيزي نخواهد فهميد، نشان نميدادند و آرامگاه زير خاك تيره را بر اين زندگي بيتفسير ترجيح ميدادند، زيرا يك مغز رشد يافته اگر چه در اولين مراحل رشد هم بوده باشد ميداند كه- روزگار و چرخ و انجم سربسر بازيستي گر نه اين روز دراز دهر را فرداستي يك مسئله بااهميتي كه در جملات مورد تفسير ديده ميشود، جسماني بودن معاد است كه تصورش براي برخي از متفكران دشوار بوده است زيرا اگر معاد روحاني محض بود، بيرون آمدن از گورها و آشيانههاي پرندگان و جايگاههاي درندگان و غير ذلك مفهومي نداشت، زيرا اين اجزاء بدن جسماني است كه در آن جايگاهها متلاشي ميشوند و بصورت ذرات درميآيند، نه ارواح انسانها كه از عالم ماده و ماديات پرواز ميكنند.
دلائلي را كه براي نفي معاد جسماني آوردهاند مانند محال بودن برگرداندن معدوم و اينكه معاد جسماني مستلزم برگرداندن زمان است كه خود مستلزم برگرداندن همهي كارگاه طبيعت است كه زمان از محصولات آنست ضعيف و خالي از دقت است. زيرا بايد توجه داشت كه بر فرض محال اگر متفكران معتقد به امكانناپذير بودن معاد جسماني، پيش از انشاء جهان هستي بيسابقهي مادي و صوري كه مورد پذيرش همهي اديان الهي و حكما و فلاسفهي بزرگ است، وجود داشتند و در انشاء جهان ميانديشيدند، حتما ميگفتند: بوجود آوردن جهان بيسابقهي مادي و صوري امكانناپذير است! و خداوند چنين كاري را نميتواند انجام بدهد. ولي خداوند بر خلاف انديشه و گفتار اين بيخبران از قدرت الهي جهان را انشاء و ابداع فرموده است، و بهمين ترتيب خداوند متعال همين انسانها را كه در اين دنيا بوجود آمده و زندگي كرده و اجسامشان متلاشي گشته است، بار ديگر بوجود خواهد آورد و آنان را مورد بازخواست قرار خواهد داد.
خداوند در قرآن مجيد در چند مورد در پاسخ كساني كه ميگفتند: اين بدنهاي متلاشي شده و اين استخوانهاي پوسيده چگونه بار ديگر زنده ميشوند و به شكلي كه در اين دنيا زندگي ميكردند، درميآورد؟ فرموده است: خداوندي كه جهان هستي و انسانها را بدون سابقهي وجود مادي و صوري انشاء و ابداع نموده است، بار ديگر ميتواند همين خلقت را تجديد كند از آنجمله: «و ضرب لنا مثلا و نسي خلقه قال من يحيي العظام و هي رميم. قل يحييها الذي انشاها اول مره و هو بكل خلق عليم. الذي جعل لكم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون. اوليس الذي خلق السماوات و الارض بقادر علي ان يخلق مثلهم بلي و هو الخلاق العليم» (اين انسان (نادان) براي ما مثل زده و ميگويد: كيست كه استخوانها را پس از پوسيدن آنها زنده كند. (اي پيامبر ما به او) بگو: آن خداوندي كه آنها را اولين بار آفريده است، زنده ميكند و او بر همهي مخلوقات دانا است. آن خداوندي كه براي شما از درخت سبز آتش آفريد و شما از آن درخت آتش روشن مينمائيد. آيا خداوندي كه آسمانها و زمين را آفريده توانائي آفريدن مثل آن انسانها (كه استخوانهايشان پوسيده است) را ندارد، آري، او است خلاق دانا).
با نظر بهمين استدلال عقلاني روشن در قرآن مجيد است كه حكماي بزرگ مانند خواجه نصيرالدين طوسي ميگويند: و «حكم المتماثلين واحد» (حكم دو مثل يكي است) يعني اگر دو حقيقت مثل همديگر تصور شوند، در احكام و مختصات يكي خواهند بود. اگر بوجود آمدن انسانها در اين دنيا با همين بدن و وضع معين ممكن نبود، اصلا بوجود نميآمدند، حال كه ميبينيم انسانهائي با بدن و وضع معيني خلق شدهاند، بنا به قاعدهي روشنترين دليل امكان يك شيئي وقوع آن است، ثابت ميشود كه بوجود آمدن چنين انسانهائي ممكن بوده است. بنابراين، تجديد خلقت همين انسانها در روز قيامت كه مثل خلقت دنيوي آنان ميباشد، حتما ممكن خواهد بود.
بعضي از متفكران گفتهاند: كه مثل يك شيي عين آن شيي نيست و آيهي فوق و استدلالي كه متذكر شديم، خلقت مثل انسانهاي دنيوي را در روز قيامت اثبات ميكند نه عين آنها را. و همچنين در بعضي از روايات معتبر هم عنوان مثل آمده است. و در اين مسئله بايد در نظر گرفت كه با توجه باينكه فقط تفاوت زمان است كه ميان خلقت دنيوي و خلقت مجدد روز قيامت آن دو را مثل هم مينمايد و الا ماده و هويت و مختصات هر دو يكي است. براي بررسي مفصل دربارهي جسماني بودن معاد به كتاب معاد در نگاه وحي و فلسفه تاليف دانشمند محترم آقاي شريعتي سبزواري مراجعه شود.
***
«ينفذهم البصر و يسمعهم الداعي، عليهم لبوس الاستكانه و ضرع الاستسلام و الذله، قد ضلت الحيل، و انقطع الامل و هوت الافئده كاظمه، و خشعت الاصوات مهيمنه، و الجم العرق و عظم الشفق، و ارعدت الاسماع لزبره الداعي الي فصل الخطاب و مقايضه الجزاء و نكال العقاب، و نوال الثواب» (بينائي واقعبين بر آنان نفوذ مينمايد و دعوت كننده گوش آنان را شنوا ميسازد. لباس خضوع بر تن و فروتني تسليم و حقارت به وجودشان مستولي. چارهجوئيها و حيلهپردازيها تباه، و آرزو بريده، و دلها از سرور خالي و هيجانها فرو خورده، صداها مخفي، عرق تا دهان فرو ريخته و وحشت از گناهان بزرگ تندري در گوشها از فرياد تند دعوت كننده ميكوبد (براي بازخواست دربارهي عمري كه سپري كردهاند) و براي شنيدن حكم قاطع ميان حق و باطل و گرفتن نتيجهي اعمال- سقوط در كيفر و وصول به پاداش) چشمهاي بينائي آنان را تحت نظاره قرار داده بينا و شنوا، بينوا و ناتوان، مكرپردازيها و آرزوها بريده، دلها از سرور و وجد خالي، اينست وضع انسانها در روز قيامت).
چند جمله از جملات مورد تفسير در قرآن مجيد چنين آمده است: «يومئذ يتبعون الداعي لا عوج له و خشعت الاصوات للرحمن فلاتسمع الا همسا … و عنت الوجوه للحي القيوم و قد خاب من حمل ظلما» (در آنروز (قيامت) مخلوقات محشور شده نداي الهي را بدون انحراف در پذيرش و اجابت دعوت الهي پيروي ميكنند و همهي صداها در برابر خداوند رحمن ضعيف شده و جز صداهاي مخفي نخواهي شنيد … و همهي صورتها در مقابل خداوند حي و قيوم تسليم گشته و كسي كه بار ستمكاري بر دوش ميكشد مايوس و خوار است).
امروز روز قيامت است، آنچه كه آدمي در دنيا انجام داده است، در برابر بينائي خداوند بينا مكشوف و بيپرده قرار گرفته است، يعني خود او در آنروز ميفهمد كه همهي موجوديت او با همهي اندوختههايش مورد بينائي خداوندي است، و الا خداوند متعال در زندگي دنيوي همهي موجوديت و كردار و گفتار او را و حتي ناچيزترين پديدهاي كه در درونش بوجود ميآمد، ميديد و ميدانست امروز آن روزگار دنيوي نيست كه هر كجا مينگريست طبيعتي بود و همنوعان وي، و از ناديدن خداوند متعال مانند ساير محسوسات، گمان ميكرد كه كسي او را نميبيند و او در ملكي زندگي ميكند كه مالك ناظر ندارد و در خانهاي زندگي ميكند كه صاحب خانهي بينا و آگاه ندارد. احساس و بينائي او بيپرده در مييابد كه در برابر خداوندي ايستاده است كه همهي اجزاء موجوديت و همهي اندوختههاي او را ميبيند و ميداند.
در آن روزگار گذشته ميتوانست خود را به ناشنوائي بزند و در برابر فرياد پيامبران و وجدان و آيات الهي در جهان هستي، انگشتان به گوش نهاده و بگويد: صدائي نميشنوم ولي امروز آن دوران سپري گشته و احساس قدرت بر پوشيدن خود از واقعيات، محو گشته و نميتواند فرياد عدل الهي را ناشنيده انگارد. از آن قدرت ناآگاهي كه در روزگار زندگي دنيوي همهي اصول و ارزشهاي انساني و همهي دستورات خداوندي را زير پاي او ميانداخت و نابودش ميساخت، امروز اثري و خبري نيست. بينوا و ناتوان و درمانده. شرنگ جانگزاي اين درماندگي موقعي تلختر و شكنجهزاتر ميگردد كه طغيانگريهاي جبارانهي خود را در زندگاني دنيوي بياد بياورد. امروز همهي مكرپردازيها و نقشهكشيها و دوروئيها و دروغهائي كه زندگي دنيوي او را تشكيل ميداد، از برابر چشمانش عبور ميكنند و عمر تباه شدهي او كه در تباه كردن خويشتن و بازي گرفتن زندگي ديگران بوسيلهي حيلهگريها سپري شده است، از برابر ديدگانش رژه ميروند، او توانائي پوشانيدن حتي يكي از آن تبهكاريها را ندارد، زيرا روز قيامت است و جائي و وسيلهاي براي حيلهپردازي و مكاري نمانده، واقعيات روشن و حقايق آشكار و خود در برابر خدا.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 521-512
لغات:
تصرمت: منقضى شد، سپرى شد، گذشت
ازف: نزديك شد.
ضرائح: جمع ضريح: شكاف وسط گور.
اوكار الطيور: آشيانه ها و لانه هاى پرندگان.
اوجرة: جمع و جار، آغل درندگان.
مهطعين: روى آورندگان.
رعيل: اجتماع كننده ها.
لبوس: لباسى كه مى پوشند.
ضرع: فروتنى، شكسته احوالى.
كاظمه: آرام گرفته، ساكت و خاموش.
هيمنه: صداى آهسته.
ألجم العرق: عرق صورت، از دو طرف به شكل لگام بدهان رسيده باشد، و يا دهان را پر كرده باشد.
شفق: خوف، ترس.
زبره: سخن بدرشتى گفتن، طرد كردن.
مقايضه: معاوضه كردن.
نكال: اقسام عذاب و كيفر.
شرح:
تمام انبيا و رسل بر معاد جسمانى اتفاق نظر دارند. قرآن كريم نيز بر اين حقيقت دلالت دارد. خداوند متعال مى فرمايد: «يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً كَأَنَّهُمْ إِلى نُصُبٍ يُوفِضُونَ خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ». همچنين تمام مسلمين به معاد جسمانى معتقدند ولى مشهور اين است كه حكما، معاد جسمانى را قبول نداشته مى گويند، معدوم بعينه بازگشت نمى كند. چه مسلّم است كه شرائط و اسبابى كه همراه پديده ها بوده اند، مانند: حركت دورانى فلك، زمان معيّن و... از ميان رفته اند و ديگر هرگز قابل بازگشت نيستند. بعضى از حكماى اسلامى، معتقدند كه معاد بصورت مثال انجام مى گيرد، يعنى موجوداتى مثل هيئت جسمانى اين دنيا، بازگشت مى كنند. برخى ديگر از حكماى اسلامى، ظاهر شريعت را در نظر گرفته، معاد را جسمانى و روحانى دانسته، سعادت و شقاوت را به جسم و روح نسبت مى دهند.
ابو على سينا در كتاب شفا راجع به معاد بحثى را آورده است كه ما عينا عبارت او را نقل مى كنيم: «آنچه از معاد مورد قبول است همان چيزى است، كه از شريعت به ما رسيده، و راهى براى اثبات معاد جسمانى جز از طريق شرع و تصديق خبر نبوى نيست. معاد جسمانى و انگيزش در قيامت و كيفر نيك و بدى كه نصيب بدن انسان مى شود بديهى است. شريعت حقّى كه بوسيله مولا و سيّدمان محمّد (ص) به ما رسيده است سعادت و شقاوت اخروى را به لحاظ جسم براى ما توضيح داده است. اما آنچه از اين امور كه بوسيله عقل و قياس برهانى درك مى شود، و پيامبر نيز آن را تصديق كرده است، سعادت و شقاوتى است كه مربوط به نفس و روان باشد. هر چند تصوّر ما در حال حاضر به لحاظ عللى كه براى آنها ذكر شده است از درك سعادت و شقاوت نفسانى اخروى ناتوان است.
ولى حكماى الهى بهايى كه به سعادت نفسانى مى دهند و علاقه اى كه به آن نشان مى دهند از سعادت جسمانى بيشتر است. بلكه بايد گفت: در جنب سعادت نفسانى كه در حقيقت بار يافتن به حضور حق تعالى است به سعادت جسمانى توجّهى ندارند، هر چند اين سعادت جسمانى هم به آنها داده شود.» (سخن ابو على سينا در مورد معاد از كتاب شفا اين بود كه نقل شد) امّا آنچه كه امام (ع) در اين خطبه ذكر كرده اند بر اثبات معاد جسمانى و خصوصيّات آن صراحت دارد.
***
قوله عليه السلام: «أخرجهم من ضرايح القبور و أوكار الطّيور و اوجرة السّباع و مطارح المهالك»
اين فراز سخن امام (ع) اشاره به گرد آمدن اجزاى پراكنده انسانها براى حضور در معاد دارد، و روشن مى سازد كه همگان چه آنها كه در ضريح و قبرشان قرار داشته باشند و يا آنها كه خوراك پرندگان و درندگان شده باشند و يا آنها كه در صحنه هاى پيكار بهلاكت رسيده و مفقود الأثر باشند و... از محلّ دفن و قرارگاه خود بيرون آمده، اجزاى پراكنده بدنشان تركيب شده و در صحراى محشر حاضر مى شوند.
اگر اشكال شود كه، هرگاه انسانى را انسان ديگرى بخورد، و از راه تغذيه مقدارى از جسم اين، ضميمه بدن آن ديگرى شود، اعاده اين دو در قيامت چگونه است زيرا اجزاى مشترك با هر بدن كه محشور شود، بدن ديگرى ناقص مى گردد. در پاسخ اين اشكال مى گوييم: عقيده محقّقان از متكلّمين اين است كه هر بدنى اجزايى اصلى دارد كه از آغاز عمر تا پايان، در آنها تغيير و تبديلى حاصل نمى شود. اجزاى ديگر بدن زايد به حساب مى آيند هر دو قسمت «اصلى و زايد» در قيامت مبعوث مى شوند. آنچه كه ضميمه بدن آكل مى شود، اجزاى زايد بدن انسان است و در قيامت به مأكول باز مى گردد و اين زيانى به اجزاى اصلى بدن آكل وارد نمى كند. چون به اجزاى زايد بدن امورى اعتبارى هستند.
به نظر بعضى از فضلا اين گفتار امام (ع) را مى توان به گونه اى تأويل كرد، كه با ادّعاى معتقدين به معاد روحانى تطبيق كند.
***
قوله عليه السلام: «حتى اذا تصرّمت الامور»
يعنى احوال و چگونگى هر يك از افراد در دنيا سپرى شد و گذشت.
***
قوله عليه السلام: «تقضّت الدّهور»
مدّت عمر هر فردى تمام شد.
***
قوله عليه السلام: «و أزف النّشور»
بيرون آمدن هر نفسى از گور بدن در قيامت نزديك شد. (در اينجا مطابق معناى تاويلى بدن هر شخص را بمنزله گور و روح بمنزله شخصى كه از داخل آن بيرون آمده و به سوى قيامت مى رود در نظر گرفته شده است)
***
قوله عليه السلام: «أخرجهم من ضرائح القبور»
لفظ قبور را براى بدن استعاره آورده. و «ضرائح» ترشيح استعاره است. وجه شباهت ميان، قبر و بدن انسان اين است كه نفس در ظلمت بدن و تاريكهاى حواسّ فرو رفته و وحشت زده است، چنان كه شخص ميّت از زن و فرزند خود جدا شده و از تاريكى قبر هراسان و ترسان است ضمير در فعل اخرج به كلمه اللّه كه در آغاز خطبه آمده است باز مى گردد يعنى خداوند آنها را براى حسابرسى قيامت از گورها بيرون مى آورد.
***
قوله عليه السلام: «و اوكار الطّيور»
عرفاء و اهل حكمت فراوان لفظ طير و اوصاف آن را براى نفس ناطقه و فرشتگان استعاره به كار مى برند. چنان كه روايت پيامبر اكرم (ص) نيز به همين معنى اشاره دارد كه فرمود: هنگامى ميّت بر دوشها حمل مى شود، روحش بر بالاى نعش پرواز مى كند و بزبان حال مى گويد: اى خانواده و فرزندان من، چنان كه دنيا مرا سرگرم داشت، و فريب داد فريبتان ندهد. واژه «رفرفة» در حديث فوق بمعنى بال زدن پرندگان است و چنان كه قرآن در وصف فرشتگان مى فرمايد: «الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...» «فرشتگان داراى دو، سه و چهار بال هستند».در حديث براى روح بال به كار رفته، و در قرآن براى فرشتگان تصريح به بال شده است. ابو على در قصيده اى كه اوّل آن القى است در باره نفس چنين مى گويد: به سوى تو از مكان بلند هبوط كرد نفس ناطقه اى كه سزاوار عزّت و نيرومندىّ است«» منظور از لغت «ورقاء» نفس ناطقه مى باشد، كه به آن هبوط را نسبت داده است. و باز ابو على در نوشته اى كه رساله طير ناميده مى شود به اين حقيقت اشاره كرده و مى فرمايد: گروهى براى صيد بيرون آمدند. طنابها را نصب كردند و دامها را گستردند و سپس روى آنها دانه افشاندند و خود در ميان گياهان مخفى شدند و من در ميان جمعيّتى از پرندگان بودم. در اين عبارت نفس را بمنزله پرنده اى فرض كرده، كه در ميان پرندگان قرار داشته است.
وجه شباهت ميان نفس و پرندگان در اين استعاره شركت اين دو در سرعت انتقال و تصرّف در امور متعلق به آنها مى باشد. نفس از محلّى به محلّى انتقال عقلى و پرنده انتقال حسّى پيدا مى كند.
هر گاه لفظ «طير» براى نفس استعاره آورده شود، شايسته چنين استعاره اى اين است كه لفظ «وكر» هم براى بدن عاريه آورده شود. چون ميان، لانه مرغ و بدن، در مسكن بودنشان براى مرغ و نفس مشاركت است زيرا نفس بدون بدن و مرغ بدون آشيانه نمى توانند آرام بگيرند.
***
قوله عليه السلام: «و أوجرة السّباع»
«ارواح براى حضور در قيامت از پناگاه درندگان خارج مى شوند» كلمه «أوجرة» براى ابدان استعاره آورده شده است. و «سباع» اشاره به نفسهايى است كه مطيع و فرمانبردار قوّه غضبيّه باشند. از ويژگى قوّه خشم و غضب سلطه جوئى و انتقام گيرى است. چنان كه خصلت حيوانات درنده نيز همين است.
***
قوله عليه السلام: «و مطارح المهالك»
«از جايگاه هلاكت بسوى صحراى محشر روان مى گردند». اين جمله نيز اشاره به بدن انسانها دارد، كه جايگاه هلاكت بى خبران است آنها كه پيرو شهوات مى باشند يعنى اهل غفلت روحشان، در داخل جسمشان به هلاكت مى رسد، بدين شرح كه هدايت نمى يابند و در روز حشر جانهاى هدايت نيافته شان از درون بدنشان مبعوث مى شود.
***
قوله عليه السلام: «سراعا إلى امره»
كلمه «سراعا» و كلمات ديگرى كه در اين فراز منصوب به كار رفته اند، بعنوان حال و بوسيله فعل أخرج نصب داده شده اند.
منظور از «امره» حكمى است كه با قضاى ازلى الهى صادر مى شود و همگان به سوى پروردگارشان رجوع كرده و به مبدأ وجودى خود باز مى گردند. كلمه «سراع» اشاره به نزديكى وصول آنان به قرب حق تعالى دارد، كه لحظه جدا شدن علاقه جان از بدن، در نهايت شتاب به سوى پروردگار حركت مى كند.
***
قوله عليه السلام: «مهطعين إلى معاده»
«به جايگاه حسابرسى و قيامت روى مى آورند.» مقصود اين است كه نفوس انسانها به جايگاه موعود و آنچه از خير و يا شر برايشان تدارك ديده شده است روى مى آورند و در محشر حاضر مى شوند.
***
قوله عليه السلام: «رعيلا»
«بحكم خداوند اجتماع مى كنند» اشاره به اين است كه در آن روز همگان در قبضه قدرت حق تعالى گرفتارند و در محلّى كه پاداش، يا كيفرشان مى دهند اجتماع دارند.
***
قوله عليه السلام: «صموتا»
سكوت همگان را فرا گرفته، تو پندارى گنگ مى باشند زيرا زبانى براى سخن گفتن ندارند. محتمل است كه «صمت» كنايه از تواضع و فروتنى و شدّت نيازمندى باشد، كه در اثر هيبت و جلال خداوند به آنها دست داده است.
***
قوله عليه السلام: «قياما صفوفا»
«در حالى كه اهل محشر سر پا ايستاده و صف كشيده اند منتظر حساب مى باشند». كلمه «قيام» در عبارت امام (ع) به عنوان استعاره بكار رفته، بيان كننده اين حقيقت است كه قيام و سر پا بودن نفوس در صحراى محشر از جهت هيبت و عظمت الهى است چون كمال آنها در اظهار عبوديت و خوارى آنها در مكان حضورشان، نشانه اطاعتشان مى باشد.
و در صف بودن انسانها استعاره از نظم و ترتيب شان در علم خداست.
چه همه موجودات در برابر دانش الهى يكسانند، همچنان كه در يك صف محسوس افراد برابر و مساوى قرار دارند. احتمال ديگر اين كه، صف بودن انسانها در قيامت استعاره از ترتيب آنها به نسبت قرب حق و درجات بالا و پايينى باشد كه در آن قرار دارند.
***
قوله عليه السلام: «ينفذهم البصر»
در منظر و ديد قرار دارند. اين جمله اشاره به علم خدا نسبت به آنهاست يعنى خداوند به تمام اهل محشر آگاه و مطّلع است.
***
قوله عليه السلام: «و يسمعهم الدّاعى»
داعى يعنى حكمى كه خداوند بر بازگشت مردمان به محشر صادر مى كند. «اسماع» عمومى بودن حكم را نسبت به تمام انسانها بيان مى كند، بدين معنى كه هيچ كس قادر نيست از اين حكم عمومى كه نسبت به حضور در محشر صادر مى شود، خارج شود.
***
قوله عليه السلام: «عليهم لبوس الاستكانة و ضرع الاستلام و الذّلة»
«بر آنها لباس بيچارگى و تسليم و خوارى پوشانده شده است». اين فراز از كلام امام (ع) اشاره به چگونگى وضعى است كه مردگان با ذلّت و خوارى و نهايت ترس و نيازمندى با وجودى كه در قبضه قدرت الهى گرفتارند، از گور خارج مى شوند. چنان كه خداوند متعال در اين مورد مى فرمايد: «يوم يدع الداع الى شيئى نكر خشعا ابصارهم يخرجون من الاحداث».
***
قوله عليه السلام: «قد ضلّت الحيل»
يعنى راه آن چاره انديشيهايى كه در دنيا داشتند و بدان سبب وسيله نجات خود را از شرور و امور ناپسند فراهم آوردند، در قيامت بر آنها بسته است. و اميدشان قطع مى باشد زيرا قادر ببازگشت از آخرت به عالم دنيا نيستند، تا اعمال لازم را كه ترك كردند جبران كنند، و نسبت به هيچ چيز طمع و اميدوارى ندارند.
***
قوله عليه السلام: «و هوت الأفئدة كاظمة»
يعنى نفوس انسانها در قيامت، در نهايت خوارى و بيچارگى قرار دارند، و بجز رضا و بخشش خداوند به چيزى اميدوار نيستند. لفظ «كظم» چنان كه گذشت استعاره به كار رفته است.
***
قوله عليه السلام: «و خشعت الأصوات»
«صداها به صورت خضوع و خشوع بلند مى شود.» اين كلام امام (ع) مانند آيه كريمه قرآن است كه فرمود: و خشعت الاصوات للرحمن فلا تسمع الا همسا«». منظور اين است كه در خواست اهل محشر بزبان حال و بطريق خوارى، ضعف بيچارگى كه نشانه بندگى، در برابر جلال و عظمت خداوند مى باشد، گذشت و رحمت الهى است.
***
قوله عليه السلام: «و الجم العرق و عظم الشّفق»
لفظ «عرق» استعاره بكار رفته، و كنايه از نهايت رنج و سختى است كه نفس انسانها بر اثر جدائى از زن و فرزند، هيبت خداوند، و نامأنوس بودن جهان آخرت در مى يابد. زيرا نتيجه رنج و سختى اين است كه شخص خائف عرق مى كند و از نزول عذاب و كيفر هراسان مى شود. نسبت دادن لگام بستن به عرق نسبت مجازى است.
***
قوله عليه السلام: «و ارعدت الأسماع لزبرة الدّاعى»
«گوشها از هيبت كلام دعوت كننده به محشر به لرزه مى افتند» اين عبارت امام (ع) اشاره به امرى است كه هنگام جدائى براى نفوس در قيامت حاصل مى شود. لفظ «زبرة» استعاره از حكم قهر آميز قضاى الهى است كه بر عليه نفوس صادر مى شود. چنان قهر و خشمى كه امكان جواب ردّ دادن بر آن ميسور نيست.
مقصود از فصل الخطاب حتمى شدن حكم خداوند بر عليه آنها پس از ورود به محشر است، كه بحساب مال و منالشان رسيدگى شود. و حقوقى كه از حقّ النّاس بر ذمه شان باشد وصول شود.
و منظور از «مقايضة الجزاء» معاوضه اى است كه انجام مى گيرد، اخلاق و رفتار پست و زشت را كيفر، و اخلاق نيك و حق را پاداش مى دهند. ارزش كار هر كسى را به اندازه استعداد و پذيرشش بحساب آورده ادا مى كنند.
چيزى كه به نظر مى رسد بايد، در پايان اين بخش از شرح توضيح داده شود اين است كه به كار گرفتن لفظ در معناى مجازى و يا حمل معناى كلام بر معناى تأويلى بجاى معناى ظاهرى در كلام خدا و رسول و اولياء حق زمانى رواست كه يك دليل عقلى إجراى سخن را بر معناى ظاهر شما منع كند. چون در موضوع بحث ما تمام مسلمين به تبع از شريعت معاد را جسمانى دانسته اند و دليل عقليى هم كه جسمانى بودن معاد را منع كند وجود ندارد. نمى توانيم بدرستى تأويلاتى كه در باره معاد آمده است قطع پيدا كنيم. بنا بر اين چنان كه ظاهر كلام امام (ع) دلالت دارد معاد جسمانى است.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 360
الفصل الثالث:حتّى إذا تصرّمت الامور، و تقضّت الدّهور، و أزف النّشور، أخرجهم من ضرائح القبور، و أوكار الطّيور، و أوجرة السّباع، و مطارح المهالك، سراعا إلى أمره، مهطعين إلى معاده، رعيلا صموتا، قياما صفوفا، ينفذهم البصر، و يسمعهم الدّاعي، عليهم لبوس الاستكانة، و ضرع الإستسلام و الذّلّة، قد ضلّت الحيل، و انقطع الأمل، و هوت الأفئدة كاظمة، و خشعت الأصوات مهينمة، و ألجم العرق، و عظم الشّفق، و أرعدت الأسماع لزبرة الدّاعي إلى فصل الخطاب، و مقايضة الجزاء و نكال العقاب، و نوال الثّواب. (12868- 12786)اللغة:(صرمت) النّخل قطعته و انصرم اللّيل و تصرّم ذهب و (قضّ) الشي ء يقضّه قطعه و (أزف) شخوص فلان يأزف أزفا من باب تعب قرب و دنا و منه قوله: أزفت الآزفة، أى قربت القيامة و دنت، سمّيت بذلك لأنّ كلّ ما هو آت قريب و (نشر) الموتى نشورا من باب قعد حيّوا و نشرهم اللّه يتعدّي و لا يتعدّى، و قد يتعدّي بالهمزة يقال أنشرهم اللّه و قال تعالى: و إذا شاء أنشره، أى أحياه بعد إماتته.و (الضّريح) الشّق في وسط القبر في جانب فعيل بمعنى مفعول و (اوجرة) السّباع جمع و جار بالكسر و هو جحرها الذي تأوى إليه و (هطع) يهطع من باب منع أسرع مقبلا و أهطع فى عدوه أسرع و منه قوله تعالى: مهطعين إلى الدّاع، أى مسرعين إليه في خوف.و (الرّعيل) القطعة من الخيل و الجماعة من النّاس و (الصّموت) جمع صامت كالصّمت و الصّمات مصدر بمعنى السّكوت من صمت يصمت من باب قتل و (اللّبوس) بفتح اللّام ما يلبس قال تعالى: و علّمناه صنعة لبوس، يعني الدّرع و (الاستكانه) الخضوع و (ضرع) له يضرع من باب منع ضراعة ذلّ و خضع، و ضرع ضرعا من باب تعب لغة و ضرع ضرعا و زان شرف ضعف، و تضرّع إلى اللّه ابتهل و (كظم) يكظم كظما من باب ضرب و سكت و رجل كظيم و مكظوم مكروب.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 361
و (الهينمة) الصّوت الخفىّ و (الجم العرق) بلغ الفم فصار كاللجام و (الشفق) الخوف و (ارعدت الاسماع) بالبناء على المجهول أخذتها الرّعدة و (الزّبرة) من زبره زبرا من باب ضرب زجره و نهره و (قايضته) به بالياء المثناة التّحتانيّة عارضته عرضا بعرض و (نكل) به تنكيلا صنع به صنعا يحذر غيره، و النّكال اسم منه أو هو العقوبة و (النّوال) العطا.الاعراب:سراعا، منتصب على الحال من مفعول أخرج و كذلك المنصوبات بعده، و لبوس الاستكانة مرفوع على الابتداء قدّم عليه خبره للتّوسع، و قوله إلى فصل الخطاب متعلّق بالدّاعي.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل من الكلام قد ساقه عليه السّلام لبيان ما يحلّ على النّاس بعد الموت و يلحق بهم من شدايد القيامة و أهوالها و أشار به إلى النّشر و المعاد فقال (حتّى إذا تصرّمت الامور و تقضت الدّهور) أى تعطلت امور النّاس بموتهم و انقضت الازمان و تقطعت (و أزف النّشور) أى دنى و قرب وقت احيائهم بعد إماتتهم أمر اللّه سبحانه بنفخ الصّور فنشرهم و حشرهم.و (أخرجهم من ضرايح القبور) ان كانوا مدفونين فيها (و أو كار الطيور) ان كانوا أكيل طير (و أوجرة السّباع) إن كانوا فريسة سبع (و مطارح المهالك) ان قتلوا في معركة حرب و نحو ذلك و بالجملة ينشرهم اللّه و يأتي بهم جميعا أينما كانوا (سراعا إلى أمره) و قضائه غير لابثين (مهطعين الى معاده) غير مماكسين كما قال تعالى في سورة ق «يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً ذلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنا يَسِيرٌ» أى يسرعون إلى أمره بلا مكث و تأخير، و فى سورة القمر:«يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ إِلى شَيْءٍ نُكُرٍ خُشَّعاً أَبْصارُهُمْ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ كَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ مُهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ يَقُولُ الْكافِرُونَ هذا يَوْمٌ عَسِرٌ».
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 362
(رعيلا صموتا قياما صفوفا) أى جماعة ساكتين قائمين صافين لا يقدرون على الكلام و لا يرخّص لهم في القعود كما قال تعالى في سورة النّبأ «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ» أي بنو آدم على أحد التّفاسير «وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ» وَ قالَ صَواباً و فيها أيضا «يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً».روى في المجمع عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه سئل عن هذه الآية فقال: يحشر عشرة أصناف من امّتي أشتاتا قد ميّزهم اللّه من المسلمين و بدّل صورهم فبعضهم على صورة القردة، و بعضهم على صورة الخنازير، و بعضهم منكوسون أرجلهم من فوق و وجوههم من تحت ثمّ يسحبون عليها، و بعضهم عمى يتردّدون، و بعضهم صمّ بكم لا يعقلون، و بعضهم يمضغون ألسنتهم يسيل القيح من أفواههم لعابا يتقذّرهم أهل الجمع، و بعضهم مقطّعة أيديهم و أرجلهم، و بعضهم مصلّبون على جذوع من النّار، و بعضهم أشدّ نتنا من الجيف، و بعضهم يلبسون جبابا سابغة من قطران لازقة بجلودهم.فأمّا الذين على صورة القردة فالقتاة من النّاس، و أمّا الذين على صورة الخنازير فأهل السّحت، و أمّا المنكوسون على رؤوسهم فآكلة الرّبا، و العمى الجائرون في الحكم، و الصمّ البكم المعجبون بأعمالهم، و الذين يمضغون ألسنتهم العلماء و القضاة الذين خالف أعمالهم أقوالهم، و المقطّعة أيديهم و أرجلهم الذين يؤذون الجيران، و المصلّبون على جذوع من نار فالسّعاة بالنّاس إلى السلطان، و الذين أشدّنتنا من الجيف فالذين يتمتّعون بالشّهوات و اللذات و يمنعون حقّ اللّه في أموالهم، و الذين هم يلبسون الجباب فأهل الفخر و الخيلاء. (ينفذهم البصر) بصر الجبّار تعالى أى لا يخفى أحد منهم مع كثرتهم عن ادراكه سبحانه و لا يعزب عن علمه كما قال في سورة الحاقة: يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفى مِنْكُمْ
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 363
خافِيَةٌ (و يسمعهم الدّاعي) يعني أنّهم مع هذه الكثرة أيضا يشملهم و يحيط بهم عموم دعاء الدّاعى إلى فصل الخطاب و يسمع آخرهم كما يسمع أوّلهم نداء المنادي إلى الموقف و الحساب، و إليه الاشارة بقوله تعالى في سورة ق: «يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِكَ يَوْمُ الْخُرُوجِ» .قال الطبرسي: و إنّما قال من مكان قريب لأنّه يسمعه الخلايق كلّهم على حدّ واحد فلا يخفى على أحد قريب و لا بعيد فكأنّهم نودوا من مكان يقرب منهم (عليهم لبوس) الخضوع و الخشوع و (الاستكانة و ضرع) التذلل و (الاستسلام و الذلة) من هول هذا اليوم و فزعه كما قال سبحانه في سورة طه: «وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً».قال الطبرسي أى خضعت و ذلت خضوع الأسير في يد من قهره و المراد خضع أرباب الوجوه و استسلموا الحكم للحيّ الذي لم يمت و لا يموت، و إنّما اسند الفعل إلى الوجوه لأنّ أثر الذّلّ يظهر عليها، و قيل المراد بالوجوه الرّؤساء و القادة و الملوك أى يذلّون و ينسلخون عن ملكهم و عزّهم، و في سورة المعارج:«يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً كَأَنَّهُمْ إِلى نُصُبٍ يُوفِضُونَ خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ذلِكَ الْيَوْمُ الَّذِي كانُوا يُوعَدُونَ» .أى يخرجون من القبور مسرعين كأنّهم يسعون إلى علم نصب لهم خاضعة أبصارهم لا يستطيعون النّظر من هول ذلك اليوم و تغشيهم المذلّة (قد ضلّت الحيل) أى الحيل الدّنيويّة فلا يستطيعون الخلاص ممّا هم فيه بالحيلة و التّدبير كما كانوا يخلصون من بعض آلام الدّنيا بها (و انقطع الأمل) أى أملهم في الدّنيا لامتناع عودهم إليها و انقطاع طمعهم عنها (و هوت الأفئدة كاظمة) أى خلت من الفرح و السّرور بل و من كلّ شي ء حال كونها ساكتة أو مكروبة و محزونة و هو مأخوذ من قوله تعالى
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 364
في سورة إبراهيم: «مُهْطِعِينَ مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ».قال الطبرسي: مهطعين أى مسرعين و قيل يريد دائمي النظر إلى ما يرون لا يطرفون مقنعي رؤوسهم أى رافعي رؤوسهم إلى السّماء حتّى لا يرى الرّجل مكان قدمه من شدّة رفع الرأس و ذلك من هول يوم القيامة و قال مورج: معناه ناكسي رؤوسهم بلغة قريش لا ير إليهم طرفهم أى لا يرجع إليهم أعينهم و لا يطبقونها و لا يغمضونها و إنّما هو نظر دائم و أفئدتهم هواء أى قلوبهم خالية من كلّ شي ء و قيل خالية من كلّ سرور و طمع في الخير لشدّة ما يرون من الأهوال كالهواء الذي بين السّماء و الأرض و قيل معناه و أفئدتهم زائلة عن مواضعها قد ارتفعت إلى حلوقهم لا تخرج و لا تعود إلى أماكنها بمنزلة الشي ء الذاهب في جهات مختلفة المتردّد في الهواء و قيل معناه خالية عن عقولهم (و خشعت الأصوات مهينمة) أى حال كونها ذات هينمة و خفاء قال: «وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً».قال في مجمع البيان: أى خضعت الأصوات بالسّكون لعظمة الرّحمن، و الهمس هو صوت الاقدام أى لا تسمع من صوت الاقدام أى لا تسمع من صوت أقدامهم إلّا صوتا خفيّا كما يسمع من أخفاف الابل عند سيرها و قيل الهمس إخفاء الكلام و قيل معناه إنّ الأصوات العالية بالأمر و النّهى في الدّنيا ينخفض و يذلّ أصحابها فلا يسمع منهم إلّا الهمس (و الجم العرق) أى بلغ أفواههم، قال الشّارح المعتزلي: و في الحديث أنّ العرق ليجرى منهم حتّى أنّ منهم من يبلغ ركبتيه، و منهم من يبلغ صدره، و منهم من يلجمه و هم أعظمهم مشقّة.أقول: و عن الارشاد عن الصّادق عليه السّلام في حديث إنّ الغنى ليوقف للحساب و يسيل منه العرق حتّى لو شرب منه أربعون بعيرا لصدر، و يأتي لهذا مزيد تفصيل في شرح المختار المأة و التّاسع و الثمانين إنشاء اللّه (و عظم الشّفق) و في بعض الرّوايات أنّ شعر رأس النّاس و بدنهم يبيض من شدّة الخوف و الاشفاق بعد ما
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 365
كان أسود «1» (و ارعدت الاسماع لزبرة الدّاعي إلى فصل الخطاب) أى أخذتها الرّعدة و الاضطراب من زجر الدّاعي و نهره و هيبة صوته قال الطبرسي في تفسير قوله «وَ اسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ ».قيل إنّه يناد المناد من صخرة بيت المقدّس أيتها العظام البالية و الأوصال المنقطعة و اللحوم المتمزّقة قومي لفصل القضاء و ما أعدّ اللّه لكم من الجزاء و قيل إنّ المنادى هو إسرافيل يقول يا معشر الخلائق قوموا للحساب (و مقايضة الجزاء) مبادلتها و معاوضتها (و نكال العقاب) إن كسبت يداه في الدّنيا سيئة (و نوال الثّواب) إن اقترف فيها حسنة. «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ».تنبيه و تحقيق:اعلم أنّ هذا الفصل من الخطبة كبعض الخطب الآتية نصّ صريح في ثبوت المعاد الجسماني و عليه قد دلّت الآيات القرآنيّة مما ذكرناها و ما لم يذكر، و السّنن______________________________ (1) روى فى الكافى باسناده عن يزيد الكناسى عن أبى جعفر عليه السلام قال: إنّ فتية من أولاد ملوك بنى اسرائيل كانوا متعبّدين و كانت العبادة فى أولاد ملوك بنى اسرائيل و أنهم خرجوا يسيرون فى البلاد ليعتبروا فمرّوا بقبر على ظهر الطريق قد سفى عليه السافى ليس منه الّا رسمه فقالوا لو دعونا اللّه الساعة فينشر لنا صاحب هذا القبر فسايلنا كيف وجد طعم الموت فدعوا اللّه تعالى قال فخرج من ذلك القبر رجل أبيض الرأس و اللحية ينفض رأسه من التراب فزعا شاخصا بصره الى السماء، فقال لهم: ما يوقفكم على قبرى فقالوا: دعوناك لنسألك كيف وجدت طعم الموت فقال لهم: لقد سكنت فى قبرى تسعة و تسعون سنة ما ذهب عنّى ألم الموت و كربه و لا خرج مرارة طعم الموت من حلقى. فقال «لواظ» له: متّ يوم متّ و أنت على ما نرى أبيض الرأس و اللّحية؟ قال: لا، و لكن لما سمعت الصيجة اخرج اجتمعت تربة عظامى الى روحى فبقيت فيه فخرجت فزعا شاخصا بصرى مهطعا إلى صوت الداعى فابيضّ لذلك رأسى و لحيتى، منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 366
النّبوية المتواترة بل هو ضروري الدين و عليه اتفاق المسلمين و مع ذلك كلّه لايعباء بخلاف الحكماء و منعهم منه بناء على امتناع اعادة المعدوم من حيث امتناع عود أسبابه بعينها من الوقت و الدّورة الفلكية المعيّنة و غيرهما و ربّما قال بعض الحكماء أى حكماء الاسلام بجواز عود المثل و ربّما قلّد بعضهم ظاهر الشّريعة في أمر المعاد الجسماني، و إثبات السّعادة و الشقاوة البدنيّة مع الرّوحانيّة.قال الصّدر الشّيرازى في شرح الهداية للميبدي: و اعلم أنّه قد زعمت الفلاسفة الطبيعيّون و اوساخ الدّهرية الذين لا اعتداد بأقوالهم و آرائهم في الملّة و لا في الفلسفة انكار المعاد مطلقا للانسان زعما منهم أنّه متكوّن من مزج و امتزاج لهذا الهيكل المحسوس بما له من القوى و الأعراض و ذلك يفنى بالموت و لا يبقى فيه إلّا الموادّ العنصرية و لا اعادة للمعدوم فمهما فسد لا يرجى له عايدة فحكموا بأنّه إذا مات مات و نيل سعادته أو شقاوته قد فات كما حكى اللّه عنهم في كتابه المجيد:«ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا» مثل العشب و المرعى فيصير غثاء أهوى فلهذا السّبب أنكروا النبّوة المنذرة بالبعث و فوايدها و أصرّوا صريحا على منع نشر موايدها، و في هذا تكذيب العقل على ما يراه المحقّقون من أهل الفلسفة و الشّرع على ما قرّره المحقّقون من أهل الملّة.و اتّفق المحقّقون من الفلاسفة و الملّيين على ثبوت المعاد و حقيّته لكنّهم اختلفوا في كيفيّته.فذهب جمهور المسلمين على أنّه جسمانيّ فقط، لأنّ الرّوح عندهم جسم سار في البدن سريان الزّيت في الزّيتون و ماء الورد في الورد و النّار في الفحم.و ذهب جمهور الفلاسفة إلى أنّه روحانيّ فقط، لأنّ البدن ينعدم بصوره و أعراضه فلا يعاد و النّفس جوهر مجرّد باق لا سبيل إليه للفساد.و ما تزيّن به كثير من علماء الاسلام كأصحابنا الاماميّة و الشّيخ الغزالي
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 367
و الكعبي و الحلبي و الرّاغب الاصفهاني هو القول بالمعادين: الرّوحاني و الجسماني جميعا ذهابا إلى أن النّفس جوهر مجرّد يعود إلى البدن، و هذا رأى كثير من الصّوفيّة و الكراميّة و به يقول جمهور النّصارى و التّناسخيّة.قال الامام الرّازي إلّا أنّ الفرق أنّ المسلمين يقولون بحدوث الأرواح و ردّها إلى البدن لا في هذا العالم بل في الآخرة، و التّناسخيّة بقدمها و ردّها إليه في هذا العالم و ينكرون الآخرة و الجنّة و النّار.أقول: و ممّن قال بالمعادين الشّيخ الرّئيس أبو عليّ بن سينا قال في محكىّ كلامه من الشفا: يجب أن يعلم أنّ المعاد منه ما هو مقبول من الشّرع و لا سبيل إلى إثباته إلّا من طريق الشّريعة و تصديق خبر النبوّة و هو الذي للبدن عند البعث و خيرات البدن و شروره معلومة لا تحتاج أن تعلم، و قد بسطت الشّريعة الحقة التي أتانا بها سيّدنا و مولينا محمّد صلّى اللّه عليه و آله حال السّعادة و الشّقاوة اللتين بحسب البدن.و منه ما هو مدرك بالعقل و القياس البرهاني و قد صدّقه النبوّة و هو السّعادة و الشّقاوة البالغتان الثابتتان بالمقائيس اللتان للأنفس و إن كانت الأوهام منّا تقصر عن تصوّرها الآن، لما نوضح من العلل و الحكماء الالهيّون رغبتهم في اصابة هذه السّعادة أعظم من رغبتهم في إصابة السّعادة البدنيّة بل كأنّهم لا يلتفتون إلى تلك و ان اعطوها و لا يستعظمونها في جنب هذه السّعادة التي هى مقاربة الحقّ الأوّل انتهى كلامه.و قال المحقّق الشّيرازي أيضا في شرح الهداية: اعلم أنّ إعادة النّفس إلى بدن مثل بدنها الذي كان لها فى الدّنيا مخلوق من سنخ هذا البدن بعد مفارقتها عنه في القيامة كما نطقت به الشّريعة من نصوص التّنزيل و روايات كثيرة متظافرة لأصحاب العصمة و الهداية غير قابلة للتّأويل كقوله تعالى:«وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَهِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها اول مرة»، «فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ»، «أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ»
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 368
أمر ممكن غير مستحيل فوجب التّصديق بها لكونها من ضروريّات الدّين و إنكاره كفر مبين و لا استبعاد أيضا فيها بل الاستبعاد و التّعجب من تعلّق النّفس إليه في أوّل الأمر أظهر من تعجّب عوده إليه إلى أن قال: و لا يضرّنا أيضا كون البدن المعاد غير البدن الأوّل بحسب الشّخص لاستحالة كون المعدوم بعينه معادا و ما شهد من النّصوص من كون أهل الجنّة صردا مردا، و كون ضرس الكافر مثل جبل أحد، و كذا ما روى من قوله يحشر بعض النّاس يوم القيامة على صورة يحسن عندها القردة و الخنازير، يعضد ذلك، و كذا قوله: كلّما نضجت جلودهم بدّلناهم جلودا غيرها.فان قيل فعلى هذا يكون المثاب و المعاقب باللذات و الآلام الجسمانيّة غير من صدرت منه الطاعات و الخيرات و ارتكب المعاصى و الشّرور.قلنا: العبرة في ذلك الجوهر المدرك و هو النّفس و لو بواسطة الآلات و هي باقية بعينها و كذا المادّة و السنخ كالأجزاء الأصليّة في البدن أو غيرها و لهذا يقال للشّخص مع انتقاله من الصّبا إلى الشّيخوخيّة و التّجدّدات و الاستحالات الواقعة فيما بين أنّه هو بعينه و إن تبدّلت الصّور و الهيآت و كثير من الأعضاء و الآلات و لا يقال لمن جنى في الشّباب و عوقب في المشيب أنّه عقاب بغير الجاني انتهى.و أنت إذا أحطت خبرا بالأقوال في المسألة فلا بأس بالاشارة إلى بعض شبه المنكرين مع إبطال شبههم حسبما اشير إليه في الكتاب العزيز قال سبحانه:«أَ وَ لَمْ يَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ، وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ، قُلْ
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 369
يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ» .روى أنّ امية بن خلف أو العاص بن وائل السّهمى أو أبي بن خلف و هو المرويّ عن الصّادق عليه السّلام أيضا جاء بعظم بال متفتّت و قال: يا محمّد أ تزعم أنّ اللّه يبعث هذا؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: نعم و يدخلك جهنّم فنزلت الآية، و هو المراد بالانسان في الآية و إن كان الحكم جاريا في حقّ كل من ينكر البعث و الحشر إذ العبرة بعموم اللفظ لا بخصوص السّبب على ما تقرّر في الاصول فالمعنى:أو لم يعلم الانسان أنا خلقناه من نطفة، ثمّ نقلناه من النّطفة إلى العلقة، و من العلقة إلى المضغة، و من المضغة إلى العظام، و كسونا العظام لحما، ثمّ أنشأناه خلقا آخر كامل العقل و الفهم، فاذا كمل عقله و فهمه صار متكلّما مخاصما، فمن قدر على مثل هذا فكيف لا يقدر على الاعادة و الاحياء مع أنّها أسهل من الانشاء و الابتداء؟ثمّ أكّد سبحانه الانكار عليه فقال: و ضرب لنا مثلا، أى ضرب المثل في إنكار البعث بالعظم البالي وفتّه بيده، و نسي خلقه، أى ترك النّظر في خلق نفسه مع أنّه من أدلّ الدلائل على جواز البعث و إمكانه، لما ذكرناه من أنّه مخلوق من نطفة متشابهة الأجزاء مع كونه مختلف الأعضاء إذ لو كان خلقه من أشياء مختلفة الصّور لأمكن أن يقال العظم خلق من جنس صلب و اللحم من جنس رخو و كذلك الحال في كلّ عضو، و لما كان خلقه من متشابهة الأجزاء مع اختلاف صوره كان ذلك دليلا على كمال الاختيار و القدرة.مضافا إلى القوّة العاقلة و الفاهمة و الناطقة التي أعطاها اللّه له و أبدعها فيه فقدر معها على المخاصمة و الاحتجاج مع أنّ تلك القوّة لم تكن في النطفة أصلا و لم تكن من مقتضياتها و دلالة ذلك على الاختيار و الاقتدار أقوى.ثمّ إنّ المنكرين للبعث منهم من لم يذكر فيه دليلا و لا شبهة و إنّما اكتفى
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 370
بمجرّد الاستبعاد و ادّعى الضرورة و البداهة في استحالة المعاد و هم الأكثرون و يدلّ عليه ما حكاه تعالى عنهم في غير موضع كما قال: «و قالوا أ إذا ظللنا في الأرض ءإنّا لفى خلق جديد»، «أ إذا متنا و كنا ترابا و عظاما ءإنّا لمبعثون»، «أ إذا متنا و كنّا ترابا و عظاما ءإنّا لمدينون» إلى غير ذلك.و مثلها ما حكاه هنا بقوله: قال من يحيى العظام و هى رميم، على طريق الاستبعاد، و هو المراد بالمثل الذي ضربه الانسان المذكور و لما كان استبعاده من جهة التفتّت و التفرق اختار العظم للذكر لبعده عن الحياة لعدم الاحساس فيه و وصفه بما يقوى جانب الاستبعاد من البلا و التفتّت و قال: هى رميم، و قد دفع اللّه سبحانه بقوله: و نسى خلقه، إذ لو كان تدبّر في خلقه و عرف قدرة خالقه و اختياره و علمه لما استبعد ذلك.و منهم من ذكر شبهة و إن كان مرجعها بالأخرة إلى الاستبعاد أيضا و هى على وجهين:أحدهما أنّه بعد العدم لا يبقى شي ء فكيف يصحّ على المعدوم الحكم بالوجود و دفعها بقوله. قل يحيها الّذي أنشأها أوّل مرّة، يعنى كما خلق الانسان و لم يكن شيئا مذكورا كذلك يعيده و إن لم يبق شيئا مذكورا.و ثانيهما أنّ من تفرّق أجزاؤه في مشارق الأرض و مغاربها و صار بعضه في أبدان السباع، و بعضه في جدران الرّباع و بعضه في ضرايح القبور و بعضه في أو كار الطيور كيف يجمع.و أبعد من ذلك أنّه قد يأكل الانسان سبع و يأكل السّبع طاير و يأكل الطائر إنسان آخر، و من المعلوم أنّ أجزاء المأكول يصير جزء بدن الآكل فاذا حشر الانسان و الحيوان على ما هو المذهب الحقّ فتلك الأجزاء المفروضة إمّا أن تعاد في بدن الآكل أو في بدن المأكول أو هما معا، فان اعيدت في بدن الآكل لزم أن لا يعاد المأكول، و إن اعيد المأكول لزم أن لا يعاد الآكل و إن كان الثالث لزم المحال، لأنّ الجزء الواحد لا يكون في موضعين.فقال تعالى في إبطال هذه الشّبهة: و هو بكلّ خلق عليم، و توضيحه أنّ في
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 371
بدن الآكل أجزاء أصليّة و أجزاء فضليّة، و في المأكول كذلك، فاذا أكل الانسان سبع صار الأصلى من أجزاء المأكول فضليا من أجزاء الآكل و الأجزاء الأصليّة للآكل هي ما كان له قبل الاكل، و اللّه بكلّ خلق عليم، يعلم الأصلى من الفضلى فيجمع الأجزاء الاصليّة للآكل و ينفخ فيها روحه، و يجمع الأجزاء الاصليّة للمأكول فينفخ فيها روحه، و كذلك يجمع الأجزاء المتفرقة من البقاع و الأصقاع بحكمته الشّاملة و قدرته الكاملة.ثمّ بالغ سبحانه في إبطال إنكارهم بقوله: الذي جعل لكم من الشّجر الأخضر نارا فاذا أنتم منه توفدون، و وجه المبالغة هو أنّ الانسان مشتمل على جسم يحسّ به و حياة سارية فيه و هي كحرارة جارية فيه، فان استبعدتم وجود حرارة و حياة فيه فلا تستبعدوه فانّ النار في الشّجر الأخضر الذي يقطر منه الماء أعجب و أغرب و أنتم تشهدونه حيث إنّكم منه توقدون.و إذا حقّقت ما ذكرناه و وضح لك صحّة المعاد الجسماني وضوح الشّمس في رابعة النّهار:ظهر لك فساد ما ربّما قيل أو يقال: من أنّ الآيات المشعرة بالمعاد الجسماني ليست أكثر و أظهر من الآيات المفيدة للتّجسّم و التّشبه و الجبر و القدر و نحو ذلك و قد وجب تأويلها قطعا و صرفها عن ظواهرها.قلنا دلّ هذه الآيات أيضا إلى بيان المعاد الرّوحاني و أحوال سعادة النّفس و شقاوتها بعد مفارقة الأبدان و الأجسام على وجه يفهمه العوام، فانّ الأنبياء مبعوثون إلى كافّة الخلق للارشاد بقدر الاستعداد إلى سبيل الحقّ و تكميل النفوس بحسب القوّة النظرية و العملية و تبقية النظام المفضى إلى صلاح الكلّ.و ذلك بالتّرغيب و التّرهيب بالوعد و الوعيد و البشارة بما يعتقدونه لذّة و كمالا و الانذار عمّا تعدونه ألما و نقصانا و أكثرهم عوام تقصر عقولهم لا يفهمون عالم الأشباح و المحسوسات عن ذات المبدأ الأوّل و الشّريعة تحاكيها بمثالاتها المأخوذة من المبادى الجسمانية و تحاكى الأفعال الالهية بأفعال المباد المدنيّة من الملوك و السلاطين القهارين و هكذا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 372
فوجب أن يخاطبهم الأنبياء في باب المعاد بما هو مثال للمعاد الحقيقي ترغيبا و ترهيبا للعوام و تتميما للنظام و لهذا قيل إنّ الكلام مثل و أشباح للفلسفة.وجه ظهور الفساد أنّ الذّهاب إلى المجاز إنّما هو عند تعذّر إرادة الحقيقة و المصير إلى التأويل عند عدم إمكان الظاهر كما في آيات الجبر و القدر و التجسّم، و ما نحن فيه ليس من هذا القبيل إذ لا تعذّر ههنا سيّما على قول من يقول بكون البدن المعاد مثل الأوّل لا عينه.و حمل كلام الشريعة و نصوص الكتاب على الأمثال و الأشباح و الاشارة إلى معاد النفس و الرّعاية لمصلحة العامّة التوجب «توجب ظ» نسبة المتصدّعين للشرع إلى الكذب فيما يتعلّق بالتبليغ و القصد إلى تضليل أكثر الخلائق و التعصّب طول العمر لترويج الباطل و إخفاء الحقّ لأنهم لا يفهمون من الكلام إلّا ظاهره الّذي لا حقيقة له على ما زعمه هذا القائل، و ما هذه إلّا فرية بيّنة و بهتان عظيم.و بذلك كلّه ظهر أنّ ما حكاه في شرح البحراني من تأويل بعض الفضلاء كلام الامام عليه السّلام في هذا الفصل على ما يناسب مذهب القائلين بالمعاد الروحاني مما لا طائل تحته بل تطويل الكتاب بمثل تلك التأويلات الباردة الفاسدة موجب لتفويت الوقت و تضييع القوّة القدسيّة.عصمنا اللّه سبحانه من هفوات الجنان، و عثرات اللسان بحق محمّد و آله البررة الكرام عليه و عليهم السّلام إلى يوم البعث و القيام.هداية و ارشاد:في الاشارة إلى معنى الحشر على ما حقّقه صدر المتألّهين في كتابه المسمّى بمفاتح الغيب و ايراد بعض الأخبار الواردة في ذلك و ما يناسب ذلك.فاعلم أنّ الزّمان علّة التّغير و التعاقب و الاحتجاب بوجه، و المكان علّة التفرّق و التكثّر و الاغتياب بوجه، فهما سببان لاختفاء الموجودات و احتجاب بعضها عن بعض، فاذا ارتفعا في القيامة ارتفع الحجب بين الخلائق فيجتمع الخلائق كلّهم و الأوّلون و الآخرون قل إنّ الأوّلين و الآخرين لمجموعون إلى ميقات يوم معلوم فهي يوم الجمع ذلك يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 373
و بوجه آخر، ذلك يوم الفصل لأنّ الدّنيا دار مغالطة و اشتباه يتشابك فيها الحقّ و الباطل و يتعانق فيها الوجود و العدم و الخير و الشرّ و النور و الظلمة و في الآخرة يتقابل المتخاصمان و يتفرّق المتخالفان، و يوم تقوم الساعة يومئذ يتفرّقون.و فيها يتميّز التشابهان، ليميز الخبيث من الطيّب، و ينفصل الخصمان، ليحقّ الحقّ و يبطل الباطل، ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيى من حىّ عن بيّنة.و لا منافاة بين هذا الفصل و ذلك الجمع بل هذا يوجب ذلك، هذا يوم الفصل جمعناكم و الأوّلين، و الحشر أيضا بمعنى الجمع، و حشرناهم فلم نغادر منهم أحدا إذا عرفت ذلك فأقول قال سبحانه: «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ، وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْكِتابُ وَ جِيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ، وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما يَفْعَلُونَ» .قال الطبرسيّ في تفسير الصور: و هو قرن ينفخ فيه إسرافيل و وجه الحكمة في ذلك أنها علامة جعلها اللّه ليعلم بها العقلا آخر أمرهم في دار التكليف ثمّ تجديد الخلق فشبه ذلك بما يتعارفونه من بوق الرحيل و النزول و لا يتصوّره النفوس بأحسن من هذه الطريقة، و قوله: فصعق من في السموات و من في الأرض، أى يموت من شدّة تلك الصّيحة التي تخرج من الصّور جميع من السموات و الأرض يقال: صعق فلان إذا مات بحال هائلة شبيهة بالصيحة العظيمة.و اختلف في المستثنى بقول إلّا من شاء اللّه، و في المجمع روى مرفوعا هم جبرئيل و ميكائيل و إسرافيل و ملك الموت و في رواية أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله سأل جبرئيل
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 374
عن هذه الآية من ذا الذي لم يشاء اللّه أن يصعقهم؟ قال: هم الشهداء متقلّدون أسيافهم حول العرش.و قوله: ثمّ نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون، أراد النفخة الثانية و يسمّى النفخة الاولى بنفخة الصعق، و الثانية بنفخة البعث أى ثمّ نفخ فيه نفخة اخرى فاذا هم قائمون من قبورهم يقلّبون أبصارهم في الجوانب، و قال الطبرسي أى ينتظرون ما يفعل بهم و ما يؤمرون به.و في تفسير عليّ بن إبراهيم القمّي باسناده عن ثوير بن أبي فاخته عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام قال:سئل عن النفختين كم بينهما؟ قال: ما شاء اللّه، فقيل له فأخبرني يا بن رسول اللّه كيف ينفخ فيه؟ فقال: أما النّفخة الاولى فانّ اللّه يأمر اسرافيل فيهبط إلى الأرض و معه الصّور و للصّور رأس واحد و طرفان و بين رأس كلّ طرف منهما إلى الآخر ما بين السماء و الأرض، فاذا رأت الملائكة إسرافيل و قد هبط إلى الدّنيا و معه الصور قالوا: قد أذن اللّه في موت أهل الأرض و في موت أهل السّماء.قال: فهبط إسرافيل بحظيرة القدس و هو مستقبل الكعبة فاذا رأوه أهل الأرض قالوا: قد أذن اللّه عزّ و جلّ في موت أهل الأرض، فينفخ فيه نفخة فيخرج الصّوت من الطرف الذي يلي الأرض فلا يبقى في الأرض ذو روح إلّا صعق و مات، و يخرج الصّوت من الطرف الذي يلي السّماوات، فلا يبقى في السّماوات ذو روح إلّا صعق و مات إلّا إسرافيل.قال: فيقول اللّه لاسرافيل: يا إسرافيل مت، فيموت إسرافيل فيمكثون في ذلك ما شاء اللّه، ثمّ يأمر السّماوات فتمور و يأمر الجبال فتسير و هو قوله: «يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً وَ تَسِيرُ الْجِبالُ سَيْراً».يعني يبسط و يبدّل الأرض غير الأرض يعني بأرض لم تكسب عليها الذنوب بارزة ليس عليها جبال و لا نبات كما دحاها أوّل مرّة و يعيد عرشه على الماء كما كان أوّل مرّة مستقلّا بعظمته و قدرته.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 375قال: فعند ذلك ينادي الجبّار جلّ جلاله بصوت من قبله جوهرى (جهورى خ ل) يسمع أقطار السّماوات و الأرضين: لمن الملك اليوم؟ فلا يجبه مجيب، فعند ذلك يقول الجبّار عزّ و جلّ مجيبا لنفسه: للّه الواحد القهّار، و أنا قهرت الخلائق كلّهم و أمّتهم إنّي أنا اللّه لا إله إلّا أنا وحدي لا شريك لي و لا وزير و أنا خلقت خلقي بيدى و أنا أمّتهم بمشيّتي و أنا أحياهم بقدرتي.قال: فينفخ الجبّار نفخة اخرى في الصّور فيخرج الصّوت من أحد الطرفين الذي يلي السّماء فلا يبقى في السّموات أحد إلّا حىّ و قام كما كان، و يعود حملة العرش، و يحضر الجنّة و النّار و يحشر الخلائق للحساب.قال الرّاوى: فرأيت عليّ بن الحسين يبكى عند ذلك بكاء شديدا.فان قلت إذا فنت الأجساد و انعدمت الأجسام فما الفائدة في خطاب لمن الملك؟قلنا: ما يصدر عن الحكيم العليم لا بدّ و أن يكون متضمّنا للحكمة و المصلحة و إن كانت مختفية عندنا، و يمكن أن يكون فيه اللطف بالنّسبة إلى المكلّفين من حيث إنّ المخبر الصّادق إذا أخبرهم بوقوع ذلك الخطاب يوجب ذلك حقارة الدّنيا في نظرهم و عدم اغترارهم بملكها و سلطنتها و يوجب زيادة علمهم بقدرة اللّه و عزّته و بتفرّده في تدبير العالم، تعالى علوا كبيرا هذا.و روى عليّ بن إبراهيم أيضا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: و أتى جبرئيل رسول اللّه و أخذ بيده و أخرجه إلى البقيع فانتهى به إلى قبر فصوت بصاحبه فقال: قم باذن اللّه فخرج منه رجل أبيض الرّأس و اللحية يمسح التّراب عن وجهه و هو يقول: الحمد للّه و اللّه أكبر، فقال جبرئيل: عد باذن اللّه تعالى، ثمّ انتهى به إلى قبر آخر فقال: قم باذن اللّه، فخرج منه رجل مسوّد الوجه و هو يقول: يا حسرتاه يا ثبوراه، ثمّ قال له جبرئيل: عد إلى ما كنت فيه باذن اللّه تعالى، فقال: يا محمّد هكذا يحشرون يوم القيامة، فالمؤمنون يقولون هذا القول و هؤلاء يقولون ما ترى.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 376
و في الأنوار النّعمانية للسيد الجزائري قال روى شيخنا الكلينيّ قدّس اللّه روحه و تغمّده اللّه برحمته في الصحيح عن يعقوب الأحمر قال: دخلنا على أبي عبد اللّه عليه السّلام نعزّيه باسماعيل فترحّم عليه ثمّ قال: إنّ اللّه تعالى نعى إلى نبيّه نفسه فقال: إنك ميّت و إنّهم ميّتون، و كلّ نفس ذائقة الموت ثمّ أنشأ عليه السّلام يحدّث فقال:إنه يموت أهل الأرض حتّى لا يبقى أحد، ثمّ يموت أهل السماء حتّى لا يبقى أحد إلّا ملك الموت و حملة العرش و جبرئيل و ميكائيل.قال: فيجي ء ملك الموت حتّى يقف بين يدي اللّه تعالى فيقول له، من بقى؟و هو أعلم، فيقول: يا ربّ لم يبق إلّا ملك الموت و حملة العرش و جبرئيل و ميكائيل فيقال له قل لجبرئيل و ميكائيل فليموتا فتقول الملائكة عند ذلك يا ربّ رسوليك و أمينيك، فيقول تعالى: إنّى قضيت على كلّ نفس فيها الرّوح الموت.ثمّ يجي ء ملك الموت حتّى يقف بين يدي اللّه عزّ و جلّ فيقول له: من بقى؟و هو أعلم، فيقول: يا ربّ لم يبق إلّا ملك الموت و حملة العرش، فيقول: قل لحملة العرش فليموتوا، ثمّ يجي ء كئيبا حزينا لا يرفع طرفه فيقول له من بقى؟ و هو أعلم، فيقول: يا ربّ لم يبق إلّا ملك الموت، فيقول له: مت يا ملك الموت، فيموت.ثمّ يأخذ الأرض بيمينه و السّماوات بشماله فيقول: أين الذين كانوا يدعون معى شريكا؟ أين الذين يجعلون معى الها آخر؟و في الأنوار أيضا إنّ النّفخة الأولى هي اللّتى للهلاك تأتي النّاس بغتة و هم فى أسواقهم و طلب معايشهم فاذا سمعوا صوت الصّور تقطعت قلوبهم و أكبادهم من شدّته فيموتوا دفعة واحدة، فيبقى الجبّار جلّ جلاله فيأمر عاصفة فتقلع الجبال من أماكنها و تلقاها في البحار و تفور مياه البحار و كلّما في الأرض و تسطح الأرض كلّها للحساب فلا يبقى جبل و لا شجر و لا بحر و لا وهدة و لا تلعة فتكون أرضا بيضاء حتّى أنّه روى لو وضعت بيضة في المشرق رايت في المغرب، فيبقى سبحانه على هذا الحال مقدار أربعين سنة.فاذا أراد أن يبعث الخلق قال مولينا الصّادق عليه السّلام أمطر السّماء على الأرض
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 377
أربعين صباحا فاجتمعت الأوصال و نبتت اللحوم و يأمر اللّه تعالى ريحا حتّى تجمع التّراب الذي كان لحما و اختلط بعضه ببعض و تفرّق في البرارى و البحار و في بطون السّباع فتجمعه تلك الريح في القبر.فعند ذلك يجي ء إسرافيل و صوره معه و يأمره بالنفخة الثانية، و ينفخ فيه النفخة الثّانية فاذا نفخ تركّبت اللّحوم و الأعضاء و أعيدت الأرواح إلى أبدانها و انشقّت القبور فخرج النّاس خائفين من تلك الصّيحة ينفضون التّراب عن رؤوسهم، فيجي ء إلى كلّ واحد ملكان عند خروجه من القبر يقبض كلّ واحد منهما عضدا منه فيقولان له:أجب ربّ العزّة، فيتحيّر من لقائهما و يأخذه الخوف و الفزع حتّى أنّه في تلك الساعة يبيض شعر رأسه و بدنه بعد ما كان أسود.و عند ذلك يكثر في الأرض الزلزال حتّى يخرج ما فيها من الأثقال و يشيب كلّ الأطفال و تضع كلّ ذات حمل حملها و ترى النّاس سكارى و ما هم بسكارى و لكن عذاب اللّه شديد.و في روضة الكافي باسناده عن ثوير بن أبي فاختة قال: سمعت عليّ بن الحسين عليهما السّلام يحدّث في مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال: حدّثنى أبي أنّه سمع أباه عليّ بن أبي طالب عليه السّلام يحدّث النّاس.قال إذا كان يوم القيامة بعث اللّه تبارك و تعالى النّاس من حفرهم عزلّا مهلاجردا في صعيد واحد يسوقهم النّور و يجمعهم الظلمة حتّى يقفوا على عقبة المحشر، فيركب بعضهم بعضا و يزدحمون دونها فيمنعون من المضي فيشتدّ أنفاسهم و يكثر عرقهم و يضيق بهم أمورهم، و يشتدّ ضجيجهم و يرتفع أصواتهم.قال عليه السّلام و هو أوّل هول من أهوال القيامة قال: فتشرف الجبّار تبارك و تعالى عليهم من فوق عرشه في ظلال من الملائكة فيأمر ملكا من الملائكة فينادي فيهم: يا معشر الخلائق انصتوا و استمعوا مناد الجبّار، قال: فيسمع آخرهم كما يسمع أوّلهم.قال: فتتكسر أصواتهم عند ذلك و يخشع أبصارهم و يضطرب فرايصهم و تفزع
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 378
قلوبهم و يرفعون رؤوسهم إلى ناحية الصّوت مهطعين إلى الداعى قال: فعند ذلك يقول الكافر: هذا يوم عسر.قال: فيشرف الجبّار عزّ ذكره عليهم فيقول: أنا اللّه لا إله إلّا أنا الحكم العدل الذي لا يجور اليوم أحكم بينكم بعدلى و قسطي لا يظلم اليوم عندى أحد، اليوم آخذ للضعيف من القويّ بحقّه و لصاحب المظلمة بالمظلمة بالقصاص من الحسنات و السّيئآت و اثيب على الهبات و لا يجوز هذه العقبة عندى ظالم و لا أحد عنده مظلمة إلّا مظلمة يهبها لصاحبها و اثيبه عليها و آخذ له بها عند الحساب فتلازموا أيّها الخلايق و اطلبوا بمظالمكم عند من ظلمكم بها في الدّنيا، و أنا شاهد لكم عليهم و كفى لي شهيدا.قال: فيتعارفون و يتلازمون فلا يبقى لأحد له عند أحد مظلمة أو حقّ إلّا لزمه بها.قال: فيمكثون ما شاء اللّه فيشتدّ حالهم و يكثر عرقهم و يشتدّ غمّهم و يرتفع أصواتهم بضجيج شديد فيتمنّون المخلص منه بترك مظالمهم لأهلها.قال: و يطلع اللّه عزّ و جلّ على جهدهم فينادى مناد من عند اللّه تبارك يسمع آخرهم كما يسمع أولهم: يا معشر الخلايق انصتو الداعى اللّه تبارك و تعالى و اسمعوا إنّ اللّه تبارك و تعالى يقول: أنا الوهّاب إن أحببتم أن تواهبوا فواهبوا و إن لم تواهبوا أخذت لكم بمظالمكم.قال: فيفرحون بذلك لشدّة جهدهم و ضيق مسلكهم و تزاحمهم.قال عليه السّلام فيهب بعضهم مظالمهم رجاء أن يتخلّصوا مما هم فيه و يبقى بعضهم فيقول: يا ربّ مظالمنا أعظم من أن نهبها.قال عليه السّلام فينادى مناد من تلقاء العرش أين رضوان خازن الجنان جنان الفردوس قال: فيأمر اللّه عزّ و جلّ أن يطلع من الفردوس قصر من فضّة بما فيه من الآنية و الخدم قال: فيطلعه عليهم في حفافة القصر الوصايف و الخدم.قال فينادي مناد من عند اللّه تبارك و تعالى: يا معشر الخلايق ارفعوا رؤوسكم فانظروا إلى هذا القصر، قال: فيرفعون رؤوسهم فكلّهم يتمنّاه، قال: فينادى مناد
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 379
من عند اللّه يا معشر الخلايق هذا لكلّ من عفى عن مؤمن، قال: فيعفون كلّهم إلّا القليل.قال: فيقول اللّه عزّ و جلّ لا يجوز إلى جنّتي اليوم ظالم و لا يجوز إلى ناري اليوم ظالم، و لا أحد من المسلمين عنده مظلمة حتّى يأخذها منه عند الحساب أيّها الخلايق استعدّوا للحساب.قال: ثمّ يخلّى سبيلهم فينطلقون إلى العقبة يلوذ بعضهم بعضا حتّى ينتهوا إلى العرصة و الجبار تبارك و تعالى على العرش قد نشرت الدواوين و نصبت الموازين احضر النبيّون و الشهداء و هم الأئمة يشهد كلّ إمام على أهل عالمه بأنّهم قد قام فيهم بأمر اللّه عزّ و جلّ و دعاهم إلى سبيل اللّه.قال: فقال له رجل من قريش: يابن رسول اللّه إذا كان للرّجل المؤمن عند الرّجل الكافر مظلمة أىّ شي ء يأخذ من الكافر و هو من أهل النّار؟ قال: فقال له عليّ بن الحسين عليهما السّلام: تطرح من المسلم من سيئآته بقدر ما له على الكافر فيعذب الكافر بها مع عذابه بكفره عذابا بقدر ما للمسلم قبله من مظلمة.قال: فقال له القرشيّ فاذا كانت المظلمة لمسلم عند مسلم كيف يؤخذ مظلمته من المسلم؟ قال: يؤخذ للمظلوم من الظالم من حسناته بقدر حقّ المظلوم فيزاد على حسنات المظلوم.قال: فقال له القرشيّ: فان لم يكن للظالم حسنات، قال: للمظلوم سيئات يؤخذ من سيئات المظلوم فيزاد على سيئات الظالم.الترجمة:تا آنكه چون بريده شود كارها و بسر آيد روزگارها و نزديك شود زنده شدن مردها، خارج مى نمايد ايشان را خداى تبارك و تعالى از ميانهاى قبرها و از آشيان هاى مرغ ها و ماواهاى درنده ها و محل افتادن و هلاكشدن آنها، در حالتى كه شتابان باشند بسوى أمر پروردگار سرعت كننده باشند بمعاد آفريدگار جمع شوندگان ساكت شدگان ايستادگان صف كشيدگان. نافذ مى شود در ايشان نظر ربّ الارباب مى شنواند ايشان را خواننده بسوى فصل خطاب، بر ايشانست لباس خضوع و فروتنى و زارى تسليم و خوارى بتحقيق كه كم شده باشد در آن روز حيل ها و بريده شود آرزوها.و خالى مى شود قلبها از فرح و سرور در حالتي كه ساكت باشند و ترسان باشد صوتها در حالتي كه نهان باشند و رسيده شود عرق بدهان و بزرگ شود ترس از گناهان و مضطرب مى باشد گوشها بجهت زجر و هيبت صوت ندا كننده بسوى حكم و خطاب فاصل در ميان حق و باطل و به عوض دادن جزا به آن چه كرده اند از خير و شر در دنيا، و گرفتار شدن حذرناك عذاب و عقاب و عطا كردن أصناف ثواب.
مَرْبُوبُونَ : مملوكان. اقْتِسَار : غلبه و قهر. الِاحْتِضَار : حاضر شدن (ملائكه براى قبض روح). الَاجْدَاث : جمع «جدث»، قبرها. مُضَمَّنُونَ الَاجْدَاثَ : قرار داده شده در درون گورها. الرُّفَات : خرد شده : «رَفَتَه» : آن را شكست و خرد كرد. مَدِينُونَ : جزا داده شدگان، «دين» يعنى جزا، چنانكه خداوند فرموده است «مالك يوم الدين». مُمَيِّزُونَ حِسَاباً : هر كسى جداگانه بر اساس عملش مورد حساب قرار مى گيرد. الْمَنْهَجْ : راه روشن. الْمُسْتَعْتِبْ : خواستار خشنودى، كسى كه رضايت ناراضى را جلب كند. السُّدَف : جمع «سدفة»، ظلمات، تاريكى ها. الرِّيَبُ : جمع «ريبة»، شبهه ها، ترديدها. خُلّوا لِمِضْمَار الْجِيَاد : براى مسابقه (در خيرات) واگذاشته شدند. الجياد من الخيل : اسبان خوب، المضمار : مكان يا زمانى كه اسبان را در آن از نظر بدنى براى مسابقه آماده ميكنند. رَوِيَّة : فكر و انديشه. الِارْتِيَاد : طلب كردن، «رويّة الارتياد» يعنى بكمك فكر و انديشه (مقاصد عالى را) طلب كردن. الَانَاةِ : بردبارى، شكيبائى، انتظار. الْمُقْتَبِسُ الْمُرْتَادِ : كسى كه چراغ بدست گرفته و در جستجوى گم شده خود است. مُضْطَرَبُ الْمَهَل : مدت تلاش و عمل.
اقتسار : قهر و غلبه نمودن، از كلمه قسر اجداث : جمع جدث : قبر رُفات : علف خشك و شكسته و خرد شده مَدينون : پاداش دادنى هستند مُستَعتب : درخواست رضايت كردن. اصلش عتبى است بمعنى رضايت و خوشنودى سُدف : ظلمت و تاريكى، جمع سدفة جِياد : اسبهاى نيك أناة : آرامش، كار را بدون عجله انجام دادن مُقتبس : كسى كه مى خواهد آتش بردارد مُرتاد : كسى كه در جستجوى منزل و محل آسايش است، از ماده ارتياد
مترجم :
۵. وصف احوال بندگان خدا بندگانى كه با دست قدرتمند خدا آفريده شدند، و بى اراده خويش پديد آمده، پرورش يافتند، سپس در گهواره گور آرميده متلاشى مى گردند. و روزى به تنهايى سر از قبر بر مى آورند، و براى گرفتن پاداش به دقت حساب رسى مى گردند. در اين چند روزه دنيا مهلت داده شدند تا در راه صحيح قدم بر دارند، راه نجات نشان داده شده تا رضايت خدا را بجويند، تاريكى هاى شك و ترديد از آنها برداشته شد، و آنها را آزاد گذاشته اند تا براى مسابقه در نيكوكارى ها، خود را آماده سازند، تا فكر و انديشه خود را به كار گيرند و در شناخت نور الهى در زندگانى دنيا تلاش كنند.
(مردمانى كه در رفتار دنيا را با آنها و چگونگى معاد و باز گشتشان را در قيامت بيان كرديم) بندگانى هستند كه به قدرت (خداوند) خلق شده اند، و به اجبار پرورش يافته و دچار مرگ گرديده و در قبرها رفته و ريزه ريزه شده و به تنهايى (بدون اهل و مال) انگيخته و به جزا (ى گفتار و كردار نيك يابد) رسيده و از روى حساب و وارسى (نيكوكار از بد كردار) تمييز داده شده اند (پس سزاوار است كه از خواب غفلت بيدار شده معصيت و نافرمانى نكنيد كه بعد از مردن پشيمانى سودى ندارد)، (زيرا مردم در دنيا) براى رهائى از گمراهى مهلت داده شده اند و (بوسيله پيغمبران) براه راست هدايت گرديده اند و فرصت بآنها داده شده مانند فرصتى كه مى دهند بكسيكه رضاء و خوشنودى ناراضى از خود را جلب نمايد، و تاريكى هاى شبهات (نادانى و گمراهى بواسطه نعمت عقل و تبليغ انبياء) از آنان برداشته شده است، و (در دنيا) بحال خود وا گذاشته شده اند براى آماده شدن مانند آماده كردن و لاغر نمودن اسبهاى نيكو را براى پيشى گرفتن در ميدان مسابقه و براى فكر و انديشه در بدست آوردن حقّ و حقيقت و براى شتاب نكردن جوينده در فرا گرفتن نور علم و دانش، در مدّت زندگانى تا رسيدن اجل كه فرصتى در دست است.
بندگانى هستند، آفريده شده به قدرت قاهره او و پرورش يافته در تحت سيطره او نه به دلخواه خود. در چنگال مرگ گرفتار آمده در گورها جاى گرفته. پيكرهايشان پوسيده گرديده، تنها و بى كس از گورها بيرونشان آورند تا پاداش عمل خود ببينند و آن وام، كه به گردن دارند، بگزارند و چون به حسابشان برسند، نيكان و بدانشان از يكديگر جدا شوند. در اين جهان، مهلتشان دادند تا راه رهايى خويش بيابند و از گمراهى به در آيند -همان گونه كه كسانى را كه خواستار خشنودى و آشتى آنان باشند مهلت دهند- و ظلمت شبهات از آنان زدوده اند. به حال خود رهايشان كرده اند تا خود را مهيا كنند -همانند اسبانى كه خواهند به ميدان مسابقت روند- و بينديشند كه چه سان حقيقت را بازجويند و اعمال نيك را بشناسند و در ايام زندگى و فرصتى كه حاصل كرده اند از نور معرفت پرتوى برگيرند.
آنها بندگانى هستند که با قدرتِ (الهى) آفريده شده اند و بى اراده خويش پرورش داده مى شوند و براى حضور در پيشگاهِ خدا، قبض روح مى گردند وبه قبرها سپرده مى شوند و (سرانجام) به استخوان هاى پوسيده اى مبدّل خواهند شد و (سپس) تک و تنها برانگيخته مى شوند و (در برابر اعمالشان) جزا داده خواهند شد; حساب هر يک، از ديگرى جداست (ولى به لطف الهى در اين دنيا) به آنها مهلت کافى براى جستجوى طُرُق خروج از مشکلات و مسئوليّت ها داده شده، راه وصول به سعادت به آنها ارائه شده است; زمان کافى براى جلب رضايت پروردگار، در اختيار دارند، پرده هاى تاريک شک و ترديدها (با ارائه دلائل روشن از سوى پروردگار) از مقابل آنها کنار رفته و ميدان، براى تمرين و آمادگى آنها و انديشه بهتر و کسب آرامش (در طريق جستجوىِ حقيقت) در مدّت زندگى و دوران تلاش، باز گذارده شده است.
بندگانى هستند به قدرت حق آفريده، نا به دلخواه پروريده، چون مرگشان در رسد، جانهايشان گرفته است، تن هاشان در دل خاك خفته، تا پوسيده گردند و خرده استخوان. سپس از گور برانگيخته شوند يكان يكان. جزاى خويش را وامدار، حسابشان جدا كرده و آشكار. كه: در اين دنيا بدانها فرصت دادند تا از گمراهى برهند، و راه را بدانها نمودند، تا بيراهه نروند. از زندگانى بهره گرفتند چندان كه تحصيل رضاى خدا را شايد. و آن مايه از خرد يافتند كه گرد شبهات را زدايد. آنان را رها كردند تا رياضت كشند، مانند اسبان مسابقت، و بر يكديگر پيشى جويند در انديشيدن و جستن نور معرفت، در فرصتى كوتاه كه دارند، و مهلتى از عمر كه با ناآرامى به سر آرند.
اين جمعيت بندگانى هستند كه به قدرت خلق شده، و بى اختيار در مدار پرورش حق قرار گرفته اند، و با حضور فرشتگان دچار مرگ گشته، و در درون قبر گذاشته شده، و در معرض پوسيدگى آمده، و تنها سر از قبر بر آورده، و در برابر اعمالشان جزا داده مى شوند، و وضعشان با محاسبه حق روشن مى شود. اينان در دنيا براى بيرون آمدن از گمراهى مهلت داده شدند، و به راه روشن هدايت گشتند، و فرصت در اختيارشان قرار گرفت مانند فرصت دادن به شخصى كه ناراضى را از خود راضى كند. پرده شبهات از برابر چشمشان برداشته شد، در ميدان مسابقه به سوى خيرات رها شدند، و مجال تفكر براى رسيدن به بهترين مراتب و اقتباس نور سعادت در مدت حيات و محل آمد و شد فرصت به آنان عنايت شد.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج3، ص: 374-370
از کجا آمده ايم و به کجا مى رويم؟
امام(عليه السلام) در اين فراز، از آخرت، به دنيا باز مى گردد و وضع حال انسانها را در اين دنيا تشريح مى کند، تا بدانند براى چه آفريده شده اند و به کدام سمت و سو حرکت مى کنند; چه امکاناتى براى نجات «يوم المعاد» در اختيار آنها قرار داده شده و چگونه از اين امکانات بايد بهره بردارى کنند.
اين بخش از کلام امام(عليه السلام)، که مانند ديگر سخنان آن حضرت، بسيار حساب شده است، مشتمل بر «سيزده» جمله مى باشد: پنج جمله اوّل، درباره آفرينش اجبارى انسان تا مرگ و سپس مبدّل شدن او به خاک است، و سه جمله درباره چگونگى رستاخيز انسانها و پنج جمله ديگر درباره اتمام حجّت الهى و فرصت هايى است که در اين جهان در اختيار دارد.
در قسمت اوّل مى فرمايد: «آنها بندگانى هستند که با دستِ قدرتمندِ الهى، آفريده شده اند و بى اراده خويش پرورش داده مى شوند، و براى حضور (در پيشگاه خدا) قبض روح مى گردند، و به قبرها سپرده مى شوند و سرانجام به استخوان هاى پوسيده اى مبدّل خواهند شد!» (عِبَادٌ مَخْلُوقُونَ اقْتِدَاراً، وَ مَرْبُوبُونَ اقْتِسَاراً(1) وَ مَقْبُوضُونَ احْتِضَاراً،(2) وَ مُضَمَّنُونَ أَجْدَاثاً، وَ کَائِنُونَ رُفَاتاً(3)).
بى شک، انسان در اَفعال خود، مختار و آزاد است; ولى در آفرينش و مرگ چنين نيست! هيچ کس تاريخ تولّد خود را تعيين نمى کند و هيچ کس زمان مرگ طبيعى خود را به ميل خود انتخاب نمى نمايد; حيات و مرگ از دايره اختيار ما بيرون است، همان گونه که پوسيدن و خاک شدن! و بعضى همين معنا را به عنوان يکى از تفاسير جمله «الامر بين الامرين» انتخاب کرده اند.
به هر حال، ما چه بخواهيم و چه نخواهيم اين مسير زندگى و مرگ را بايد طبق اراده پروردگار و قوانين تعيين شده الهى بپيماييم; اين واقعيتى است که غفلت از آن انسان را از خدا و خويشتن بيگانه مى سازد و توجّه به آن، بيدارى و آگاهى و آمادگى مى بخشد.
در سه جمله بعد، به سراغ رستاخيز انسانها مى رود که آن نيز از اختيار آدمى بيرون است، مى فرمايد: «آنها تک و تنها برانگيخته مى شوند، و در برابر اعمالشان جزا داده خواهند شد، و حساب هر يک از ديگرى جداست!» (وَ مَبْعُوثُونَ أَفْرَاداً، وَ مَدِينُونَ جَزَاءً، وَ مُمَيَّزُونَ حِسَاباً).
بى شک، هر کسى به تنهايى سر از لحد بيرون مى آورد و اين منافات با آن ندارد که بعداً به تناسب اعتقادها و اعمالشان به گروههايى تقسيم شوند، همان گونه که در بحث گذشته از آنها تعبير به «رعيل» به معناى «گروه» شده بود و قرآن از آن تعبير به «افواج»(4) مى کند.
تعبير به «مُمَيَّزُونَ حِسَاباً» ممکن است اشاره به همان چيزى باشد که در آيه «وَ لاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى»(5) آمده است. آرى، هيچ کس به گناه ديگرى کيفر داده نمى شود و حساب هيچ کس را به نام ديگرى نمى نويسند، هر چند ممکن است رضايت به اعمال ديگران، يا کوتاهى در امر به معروف و نهى از منکر، سبب اشتراک حسابها شود.
در پنج جمله اخير اين فراز، همان گونه که در بالا ذکر شده، به فرصت هاى الهى و اتمام حجّت ها که داراى ابعاد مختلفى است، اشاره کرده، مى فرمايد: «به آنها مهلت کافى براى جستجوى طُرُق خروج از مشکلات و مسئوليّت ها داده شده است». (قَدْ أُمْهِلُوا فِي طَلَبِ الْمَـخْرَجِ).
«و راه وصول به سعادت به آنها ارائه شده است» (وَ هُدُوا سَبِيلَ الْمَنْهَجِ).
«و زمانى کافى براى جلب رضايت پروردگار در اختيار دارند.» (وَ عُمِّرُوا مَهَلَ الْمُسْتَعْتَبِ(6)).
«و پرده هاى تاريک شک و ترديدها (با ارائه دلائل روشن از سوى پروردگار) از مقابل آنها کنار زده شده است.» (وَ کُشِفَتْ عَنْهُمْ سُدَفُ الرَّيْبِ(7)).
و سرانجام: «ميدان براى تمرين و آمادگى آنها، و انديشه بهتر، و آرامش (براى جستجوى حقيقت) در مدّت زندگى و دوران تلاش، باز گذارده شده است» (وَ خُلُّوا لِمِضْمَارِ الْجِيَادِ(8) وَ رَوِيَّةِ الاِْرْتِيَادِ(9)، وَ أَنَاةِ(10) الْمُقْتَبِسِ الْمُرْتَادِ، فِي مُدَّةِ الاَْجَلِ، وَ مُضْطَرَبِ(11) الْمَهَلِ).
در اين چند جمله، به ابعاد مختلف اتمام حجّت الهى و طُرُق آن اشاره شده; از يک سو: مردم زمان کافى براى جلب رضاى حق دارند. از سوى ديگر: از طريق کتب آسمانى و ارشادات انبيا و اوليا و هدايت عقل، راههاى نجات در برابر ديدگان آنها قرار گرفته. از سوى سوم: توانايى و مهلت، براى جبران خطاها و توبه از گناهان و جلب رضاى پروردگار دارند. از سوى چهارم: پرده هاى ظلمت و تاريکى که بر اثر وسوسه هاى شياطين و ايجاد شکّ و ترديد، بر قلب انسان مى افتد، به وسيله تابش انوار الهى و هدايت هاى ربّانى کنار زده مى شود و از سوى پنجم: درهاى توفيق، براى رياضت نفس، به کار گرفتن انديشه، و استفاده از چراغِ پر نورِ معرفتِ پروردگار، در مدّت نسبتاً طولانى به روى آنها گشوده شده است.
بنابراين، هر کس به مقصد نرسد، يا در دام شياطين گرفتار شود و يا امواج سهمگين گناه او را در کام خود فرو برد، مقصّر خود اوست و بايد به خويشتن نفرين کند! که همه چيز براى سعادت او آماده شده بود، ولى همه را ناديده گرفت و در قعر «چاه طبيعت» باقى ماند و «به کوى حقيقت گذر نکرد». بنابراين، اگر در قيامت به آنها گفته شود: «أَوَلَمْ نُعَمِّرْکُمْ مَا يَتَذَکَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جَاءَکُمُ النَّذِيرُ فَذُوقوُا فَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِير; آيا شما را به اندازه اى که هر کس اهل تذکّر باشد در آن مدّت متذکّر مى شود، عمر نداديم و انذارکننده (الهى) به سراغ شما نيامد؟ اکنون بچشيد که براى ظالمان ياورى نيست»(12) جاى تعجّب نيست.
* * *
نکته:
دنيا ميدان ورزيدگى و آزمايش است
در گذشته بازار مسابقه اسب سوارى مانند امروز، داغ، يا از آن داغتر بود و سوارکاران براى اينکه به پيروزى برسند، ناچار به انجام تمرين هاى سختى بودند که اسب ها و خود آنها آمادگى کافى براى ميدان مسابقه پيدا کنند و از آنجا که اين تمرين ها سبب لاغرى و ورزيدگى اسبها مى شد، به ميدان تمرين در عرف عرب «مضمار» گفته مى شد (و «جياد» نيز به معناى اسب هاى خوب و باارزش است).
در متون اسلامى، گاه دنيا تشبيه به همان ميدان تمرين و آمادگى و رياضت شده است; در برابر قيامت که در واقع ميدان مسابقه است، در خطبه بالا اشاره کوتاهى به اين مسأله شده و شرح بيشتر درباره اين تشبيه در خطبه 28 گذشت و اين، تشبيه بسيار زيبايى است که مى تواند واقعيت زندگى دنيا را در برابر آخرت، روشن سازد.
* * *
پی نوشت:
1. «اِقْتِسار» از مادّه «قسْر» (بر وزن نصر) به معناى مجبور ساختن است.
2. «اَجْداث» جمع «جَدَث» (بر وزن عبث) به معناى قبر است.
3. «رُفات» از مادّه «رفت» (بر وزن هفت) به معناى خرد شدن و خرد کردن است.
4. سوره نبأ، آيه 18.
5. سوره فاطر آيه 18.
6. «مُسْتعتب» از مادّه «عَتْب» (بر وزن ثبت) به معناى رضايت و خشنودى است. بنابراين «مستعتب» به کسى مى گويند که در مقام جلب رضايت باشد و بعضى از ارباب لغت گفته اند: ريشه اصلى اين لغت «عتاب» به معناى سرزنش است و «إعتاب» به معناى نفى سرزنش است و «استعتاب» به معناى طلب نفى سرزنش که مساوى با طلب خشنودى است، آمده است.
7. «سُدَف» جمع «سُدفه» (بر وزن غرفه) به معناى ظلمت است.
8. «جِياد» جمع «جواد» در اينجا به معناى اسب با ارزش است.
9. «إرتياد» از مادّه «رَوْد» (بر وزن صوت) به معناى طلب کردن چيزى است.
10. «أناة» به معناى آرامش و طمأنينه و وقار و حلم است و به معناى درنگ کردن نيز آمده است.
11. «مُضطَرَب» (به فتح راء) از مادّه «اضطراب» به معناى حرکت نامنظّم و گاه به معناى رفت و آمد آمده است و «مُضطَرب» در اينجا به معناى محل رفت و آمد است.
12. سوره فاطر، آيه 37.
شرح علامه جعفریترجمه و تفسیر نهج البلاغه، صفحه 48
«عباد مخلوقون اقتدارا، و مربوبون اقتسارا، و مقبوضون احتضارا، مضمنون اجداثا، و كائنون رفاتا و مبعوثون افرادا و مدينون جزاء و مميزون حسابا» (انسانها بندگاني هستند كه با قدرت خداوندي پا به عرصهي هستي نهاده و تحت اشراف ربوبي قرار گرفتهاند، در حاليكه فرشتگان موكل بر عبور مردم از پل مرگ در بالين آنان حاضر خواهند گشت، ارواحشان گرفته ميشود و در درون گورها قرار گرفته و ميپوسند و تنها سر از خاك برميآورند. سپس در برابر اعمالي كه انجام دادهاند محاسبه ميشوند و وضع نهائي آنان با حساب مشخص ميگردد).
اينست سير حتمي تو اي انسان، گر تو نميپسندي تغيير ده قضا را بار ديگر در موجوديت و آغاز و پايان و غايت زندگي بينديشم- قدرت مطلقهي خداوندي بدون كمترين احتياج و بدون نياز به مشورت و بدون انديشه و استدلال دربارهي خلقت، ما انسانها را آفريده است. راه برگشت به عقب بسته و نشستن و سر به زانوي فكرت نهادن كه اگر غير از اين بود، چه ميشد؟ بيهوده. تفكر در اينكه اگر در امر خلقت خود اختياري داشتم چنين و چنان ميكردم، حماقت. همهي اين پندارهاي باطل و اوهام روحفرسا بيش از يك منشا ندارند، اين منشاء چيزي جز حركت و تفكر بر مبناي خودمحوري نيست كه نميگذارد آن استعداد بندگي و عشق در انسان كه اگر به فعليت برسد، همهي هستي را چنانكه شايد خواهد ديد، رشد و نمو پيدا كند و شايستگي وجود خود را براي آفرينش و خلقت بر حق هستي را دريابد. خداوندا تا كي ما انسانها با احساس ناتواني و بينوائي، مزاياي خلقت خود را زير پا خواهيم نهاد؟! ما نميخواهيم بپذيريم كه:
چون ز خود رستي همه برهان شدي چونكه گفتي بندهام سلطان شدي
تصور محض اجراي قدرت مطلقه براي آفرينش و قرار دادن كائنات تحت اشراف ربوبي، و عبور دادن آنها از پل مرگ و جاي دادن آنها در نهانگاه گور و بر هم زدن شكل بدن و اجزاء آن، بدون تامل در آنچه در امتداد اين جريان بر آدمي ميگذرد، خود را به نابينائي زدن است كه در اشعار قهر كنندگان از هستي بنمايش درميآيد. جامي است كه عقل آفرين ميزندش صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش اين كوزهگر دهر چنين جام لطيف ميسازد و باز بر زمين ميزندش شگفتا، گويندهي اين رباعي در تصور سير خلقت، عقل آفرين را دريافته و سير خلقت را به او نسبت ميدهد! ولي گويا از يادش ميرود كه اين عقل آفرين را كه بالضروره بايد مافوق عقل بوده باشد نبايد كوزهگري تصور كرد كه جامي لطيف براي بازي بسازد و پس از پايان بازي بيهدف آنرا بر زمين بزند!!
اين قهر كنندگان از عالم هستي عظمت درون خود و شكوه هستي را منكرند، و مانند كودكاني هستند كه در حال قهر و داد و قال رگبار تضاد و تناقضگوئيها را بر سر پدر و مادر خود فرو ميريزند. انساني كه بهرهاي از خرد دارد، ميتواند از آنچه كه در امتداد سير جبري او از آغاز خلقتش تا پايان زندگيش ميگذرد، حقيقت وجود خود را دريابد و حكمت آغاز و انجام كارش را بفهمد. آدمي را امتداد اين سير ميتواند از علم و معرفت و نورانيت برخوردار گردد. آيا اين يك تصور صحيح است كه مشتي خاك تيره حركتي كند و در تحولاتي كه مينمايد، علم و معرفت و نورانيت پيدا كند، بار ديگر تنزل كرده و بصورت همان مشتي خاك درآيد و در همان خاك تمام شود.
آيا اين انسان نبايد اين سئوال را از خويشتن بكند كه خاك تيره كجا و فروغ علم و معرفت و نورانيت كجا؟! خاك تيره از كجا و اين همه آگاهيها و احساسات عالي و عواطف كجا؟! خاك تيره كجا و آزادي و اختيار و احساس تكليف كجا؟! خاك تيره كجا و تعديل و تنظيم صيانت ذات تا حد اشراف به جهان هستي و دريافت وحدت لذائذ و آلام همهي همنوعان خود كجا؟! آيا اين مشتي خاك تيره سوگند خورده يا تعهد كرده است كه با نظمي خاص بصورت ذرات اسپرماتوزوئيد و اول درآيد و آنگاه شكل انساني بخود بگيرد فقط چند صباحي از نظر عظمت استعدادها و نيروها و ارزشها چنان اوج بگيرد كه جهان هستي را به شگفتي درآورد و سپس راهي زير خاك تيره بگردد و بعد از آن هيچ!! آيا اين انسان نبايد در اين حقيقت بينيديشد كه جريان كون و فساد و وجود و عدم در اين دنيا با يك حكمت متعالي صورت ميگيرد، بطوريكه هيچ نقطهاي لغو و بيهوده نميتوان در آن مشاهده كرد؟!
بنابراين، چگونه ميتوان باور كرد كه اين جهان هستي بيش از گردبادي نيست كه تصادفا برميخزد و بدون حساب و نظم بخود ميپيچد و سپس فرو مينشيند؟! اينگونه تفكر تمامي اصول و قوانين حاكم بر جهان هستي را ناديده ميگيرد و در نهايت امر به انكار خويشتن منجر ميگردد.
***
«قد امهلوا في طلب المخرج، و هدوا سبيل المنهج، و عمروا مهل المستعتب و كشفت عنهم سدف الريب و خلوا لمضمار الجياد، و رويه الارتياد، و اناه المقتبس المرتاد في مده الاجل و مضطرب المهل» (انسانها در اين دنيا براي پيدا كردن راه نجات مهلت داده شده و به راه روشن ارشاد شدهاند. براي آنان در اين زندگاني مهلتي داده شده است كه ميتوانند رضاي خدا را جلب و از توبيخ او رها شوند. (خداوند سبحان بوسيلهي حجت و برهان به انسانها در اين دنيا لطف فرموده است) تا ظلمات شبهه و ترديد از آنان مرتفع گشته و ميدان سبقت در خيرات را براي آنان آماده و تفكر در رسيدن به بهترين مقاصد را براي آنان عنايت فرموده است. (خداوند سبحان براي انسانها) قدرت تحمل و شكيبائي جويندهي روشنائي براي تحصيل سعادت را در مدت عمر و نوسانات آن مهلتها، عطا كرده است).
در اين دنيا براي انسانها مهلت داده شده، براه روشن هدايت گشته و پرده از روي عوامل ترديد برداشته شده است بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي فرصتي دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست حافظ براي انسان هشيار و متحرك كه اين دنيا را با ديدهي خرد مينگرد، آگاهي يك لحظه براي بستن بار سفر در حركتي كه پيش گرفته است، كافي است و براي انسان مست و ناهشيار كه بجاي حركت به پيش در اين دنيا دور خود ميپيچد، طولانيترين عمر هم نميتواند او را بخود آورده، از مهلت عمر طولاني استفاده كرده و بداند كه بكجا ميرود و در اين مهلت چه ذخيرهاي را ميتواند براي خود بيندوزد. براي رهائي از تنگناي بلاتكليفي در اين زندگي يك لحظه هم كارساز است- هنگام تنگدستي در عيش كوش و هستي كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را مگر نه اينست كه بزرگترين گامها در راه كشف مجهولات با جهشهاي فكري لحظهاي برداشته شده است. مدت زماني را بارقههاي فكري آدميزاد اشغال مينمايد، ماه و روز و ساعتها و ساعت و بلكه دقيق هم نيست، بلكه گاهي بارقهاي يك يا دو ثانيه بوده است كه سرنوشت يك انسان را تعيين مينمايد. همين بارقههاي چند ثانيهاي بوده است كه مقدماتي را كه در ذهن يك متفكر در طول ساليان بوجود ميآيد به نتيجه ميرساند. همين تفكر در ساعت يا چند ساعت بسيار محدودي بود كه حر بن يزيد رياحي را از صف اشقياي تاريخ برميدارد و در رديف عاليترين شهداي راه انسانيت وابسته به خدا قرار ميدهد.
بنابراين، آدمي نميتواند اندك بودن زمان براي بيداري و وصول به حقيقت را بهانهاي براي سقوط در گمراهيها تلقي نمايد. از طرف ديگر چنانكه شمارهي توفيق يافتگان به عبور از همهي حجابهاي ظلماني و وصول به اشعهي نور مطلق بسيار اندك است، همچنان عدد گرفتار شدگان در آن ظلماتي كه هيچ روزنهاي براي ارتباط با نور نداشته باشند، بقدري كم است كه ميتوان گفت: اين گونه گرفتار شدگان استثناءهائي هستند كه توانستهاند همهي نيروها و استعدادها و امكانات خود را محو و نابود بسازند. تا آنجا كه كمترين قدرتي براي تعقل مانده باشد و تا آنجا كه اندك فعاليتي براي وجدان امكانپذير بوده باشد، چراغ هدايت الهي براي تشخيص راه فروزان است. آن خداوندي كه عواملي براي محدوديت كاربرد حواس و فعاليتهاي مغزي بوجود آورده است، همان خداوند عامل برطرف ساختن غبار شك و ترديد از چهرهي حقائق را با نظر به موضعگيريهاي خاص انسانها نيز عطا فرموده است.
بيائيد اين حقيقت را اگر چه براي يكبار هم بوده باشد، براي خويشتن مطرح كنيم كه اگر همهي واقعيات و نمودها و روابط هستي براي ما مشكوك و مورد ترديد باشد، اين واقعيت كه اين منم كه در همهي واقعيات و نمودها و روابط هستي شك ميكنم و اين منم كه در ميان گردبادها و طوفانهاي شك و ترديد قرار گرفتهام بهيچ وجه مشكوك نيست. آخر مگر ميتوان بدون تميز بين يقين و شك و بدون يقين به اينكه اين من است كه شك و ترديد ميكند، ميتوان آگاهي به شك و ترديد پيدا كرد؟! آيا كسي ميتواند بگويد: وجود واقعي اين من كه شك ميكند، حتما در مقابل جز من هويت پيدا كرده و مشخص شده است من نه اين من را ميفهمم و نه آن جز من را ميپذيرم!! نه هرگز. اگر هم كسي پيدا شود و اينگونه با خويشتن مبارزه كند، ما چه سخني ميتوانيم با او داشته باشيم: بگذار تا بميرد در عين شك پرستي.
حال كه واقعيت دو موضوع من و جز من ثابت شد، فاصلهاي با اثبات ارتباط اين دو واقعيت با يكديگر وجود ندارد، زيرا نه من در خلا محض ميتواند وجود داشته باشد، زيرا سطوح ظاهري آن كه مجاور طبيعت جز من است از عوامل خارج از خود متاثر ميشود و دگرگون ميگردد. و نه واقعيت جز من از من بريده و مرا بحال خود ميگذارد.
اگر كسي اين اصول مزبوره را كه بديهيترين قضاياي مطروحه براي انسانها است بپذيرد (و هيچ راهي براي عدم پذيرش ندارد) موثرترين گام را براي رهائي از شك پرستي كه مهلكترين بيماريهاي مغزي و رواني است برداشته است، زيرا پس از جدي تلقي كردن اصول مزبوره مجبور است كه جدي بودن نظم و قانون در هستي را بپذيرد. پس از پذيرش اين اصل هيچ عذر و بهانهاي وجود ندارد كه مجوز بياعتنائي به ثبات نظم و قانون در هستي با حاكميت حركت و تحول بر همهي موجودات عالم هستي بوده باشد. اگر كسي نتواند ثبات نظم و قانون را خارج از جويبار متغيرات درك كند، مجبور است در هر نقطهاي از آن متغيرات يك تناقض امكانناپذير را قبول كند! زيرا چنين شخصي بايد ثبات را از ذات متغير درآورد، يا ثبات را در ذات متغير بجويد! زيرا- شد مبدل آب اين جو چند بار عكس ماه و عكس اختر برقرار براي حل اين مسئله نه خندهي دموكريت مورد نياز است و نه گريهي هراكليد و خيام شاعر و ابوالعلاء معري اديب، بلكه با كمال صراحت و بدون احساس علم زدگي بيخبرانه از علم، بايد بگوئيم: اين ثبات مربوط به فوق طبيعت است و بس.
اينست بزرگترين و نيرومندترين عامل رفع ظلمات شك و ترديدي كه دامنهي آن تا انكار خويشتن كشيده ميشود. اين عامل رفع ظلمات شك موقعي بكار ميافتد كه جويندگي آدمي شروع شود و دست از طلب برندارد تا مطلوبش را بيابد. ما نبايد آن تيرهروز خودفريب باشيم كه نخست براي پيدا كردن كمال مطلوب راه ميافتد و ميگويد: من واقعيت را ميجويم، من به حقيقت عشق ميورزم، من مشتاق دلباختهي كمالم و فقط واقعيت و حقيقت و كمال را ميجويم و تنها براي وصول به آنها راه ميپويم، ناگهان از آن مطلوب روي ميگرداند و دور خويشتن طواف ميكند! دروغ ميگويد كسي كه ميگويد: من حقيقت را جستم، پيدا نكردم. زيرا ورود به مسير جستجو همان، و تابش نور هدايت كننده بر آن مسير همان. نابينا آن كسي است كه نور الهي را در خود جستجو و تكاپو نتواند ببيند:
دوست دارد يار اين آشفتگي كوشش بيهوده به از خفتگي
اندرين ره ميتراش و ميخراش تا دم آخر دمي فارغ مباش
گر چه رخنه نيست در عالم پديد خيره يوسف وار ميبايد دويد
«والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» (كساني كه دربارهي ما مجاهدت بورزند، ما البته آنان را به راههاي خود هدايت خواهيم كرد). وعدهي موكد خداوندي است. بنابراين اگر جويندهاي را ديديم كه به مطلوب نرسيده است، يقين بايد بدانيم كه او جوينده نبوده است. يا جويندگي وي با خودخواهيها و تعصب و كجرويها مخلوط گشته است كه نتوانسته است به سر منزل مقصود برسد- سعيكم شتي تناقض اندريد روز ميدوزيد و شب برميدريد.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 525-522
لغات:
قسر: قهر و جبر.
اجداث: قبور مفرد آن جدث مى باشد.
رفات: استخوانهاى پوسيده و امثال آن.
مدينون: جزا داده شده، دريافت كننده پاداش.
مستعتب: طلب رضايت كننده، رضايت خواه.
سدف: جمع سدفه: تاريكى شب.
ريب: شبه و شك.
ارتياد: طلب، مطالبه كردن.
شرح:
امام (ع) در اين بخش از خطبه، براى انسانها سيزده صفت به شرح ذيل بيان مى كند:
اوّل: انسانها از روى قدرت آفريده شده اند. بدين توضيح كه خداوند آنها را آفريد بى آنكه خود در آفرينششان نقشى داشته باشند، بلكه با قدرت قادر متعال و مستقل از مشاركت غير در اين خلقت بوجود آمده اند. توجّه به اين حقيقت آنها را از معصيت پروردگار باز مى دارد.
دوّم: همه موجودات بويژه انسانها با جبار تحت تربيت پروردگار قرار دارند. بدين معنى كه، مالكيّت پروردگار نسبت به آنها اختيارى آنها نيست، تا در فرمانبردارى يا معصيت مختار باشند.
سوّم: به هنگام مرگ انسانها در قبضه اختيار اويند. بدين توضيح كه بهنگام فرا رسيدن اجل قبض روح شده و به پيشگاه حق تعالى احضار مى شوند.
چهارم: پس از فوت لزوما به خاك سپرده مى شوند.
پنجم: استخوانهايشان تبديل به خاك مى شود. يعنى طبيعت ذاتى آنها اين است كه خاك شوند.
ششم: در روز قيامت منفرد و تنها مبعوث خواهند شد، چنان كه حق تعالى در اين مورد مى فرمايد:«وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْداً» بدين معنى كه زن و فرزند، مال و منالتان را بهمراه نداريد.
هفتم: در قيامت انسانها پاداش خويش را از نيك يا بد، دريافت مى دارند، زيرا عدالت ايجاب كننده چنين مجازاتى است.
هشتم: در آن روز به حساب همگان رسيدگى دقيق شده، زشت و زيباى اعمال شمارش مى شود چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:«لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا».
كلمات «حسابا» و «جزاء» در عبارت حضرت با فعلى كه از جنس مصدرشان نيست، منصوب شده اند.
نهم: انسانها در دنيا مهلت مى يابند كه راه نجاتى را براى خود جستجو كنند. بدين توضيح كه خداوند در دنيا بدانها فرصت مى دهد كه رهايى و نجات خود را از تاريكيهاى نادانى فراهم ساخته تا از فرورفتن در معاصى بيرون آيند و برحمت و بخشش بينهايت حق تعالى بپيوندند.
دهم: در دنيا راه راست به انسانها نشان داده شده است. يعنى مطابق فطرتشان بدانها الهام شده و با نشانه هاى واضحى كه بوسيله انبيا و شرايع آسمانى نمايانده شده است به سوى بهشت و پيشگاه قدس الهى راهنمايى شده اند.
يازدهم: انسانها باندازه اى كه بخواهند رضايت خدا را كسب كنند، به آنها عمر و مهلت داده شده است. بدين شرح كه اگر انسانها اراده كنند خداى را خوشنود سازند و از زشت كارى و گمراهى باز گردند، فرصت دارند و خداوند با آنها مدارا كرده و مدّت طولانى عمر را زمان مناسبى براى بازگشت به طاعت و فرمانبردارى و عمل صالح و شايسته، در اختيار آنها قرار داده است. امام (ع) در اين عبارت مدّت عمر را به فرصتى براى طلب رضايت تشبيه كرده و نازل منزله آن دانسته است، چه عمر طولانى به لحاظى همان مهلت و فرصت انجام كار نيك مى باشد. كلمه «مهل» به عنوان مفعول مطلق منصوب است.
دوازدهم: خداوند از پيش چشم انسانها تاريكيهاى شك را مرتفع كرده است. بدين توضيح كه خداوند به انسانها عقل و خرد داده و انبياء را براى ارشاد آنها مبعوث فرموده، تاريكيهاى شك، شبهه و جهل را از ديد و بصيرت آنها دور ساخته است.
سيزدهم: دنيا ميدان مسابقه نيكوكارى انسانهاست بدين معنى كه انسانها آزادند تا جانهاى خود را به زيور تقوا بيارايند و توشه پرهيزگارى برگيرند.
امام (ع) كلمه «مضمار» را كه بمعنى ميدان مسابقه است استعاره بكار گرفته و سپس اين استعاره را با اضافه كردن كلمه «جياد» كه بمعنى اسب مى باشد استعاره ترشيحيّه كرده است زيرا بهترين ميدان مسابقه آن است كه اسبها براى برگزارى مسابقه آورده شوند. و بعلاوه معناى استعاره اى كلام حضرت گوياى اين حقيقت است كه بايد مسابقه انسانها در دنيا، مسابقه در جهت نيكيها و اعمال شايسته باشد. وجه شباهت و استعاره بودن اين سخن را قبلا توضيح داده ايم.
معنى «تضمير» در كلام امام (ع) كه«ألا و إنّ اليوم المضمار و غدا السّباق»
همين واقعيت است تا تشويق بر انجام اعمال نيك باشد. يعنى امروز روز آمادگى و انجام اعمال نيك است و فرداى قيامت روز جلو افتادن در مقامات الهى كه براى بندگان شايسته فراهم شده است.
***
فراز ديگر سخن امام (ع):«خلّو لرويّة الارتياد»
نيز معناى استعاره اى دارد و بدين شرح است كه انسانها آزاد گذاشته شده اند تا در آنچه كه موجب خلوص در اطاعت خدا مى شود، فكر كنند و در به دست آوردن جرقّه اى از انوار الهى كه سبب روشنى جانشان در طول زندگانى مى شود بينديشند و در اين مدّت طولانى عمر براى رفع اضطراب و نگرانى، كمالات لازم را به دست آورند. البتّه آن كه از بندگان حق تعالى داراى اين حالات معنوى شود و از جانب خداوند اين همه نعمت بدو افاضه شود، شايسته نيست كه معصيت پروردگار جهانيان كرده، و نعمت هاى او را كفران نمايد هر چند انسان بسيار ناسپاس است.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 380
الفصل الرابع:عباد مخلوقون اقتدارا، و مربوبون اقتسارا، و مقبوضون احتضارا، و مضمّنون أجداثا، و كائنون رفاتا، و مبعوثون أفرادا، و مدينون جزاء، و مميّزون حسابا، قد أمهلوا في طلب المخرج، و هدوا سبيل المنهج، و عمّروا مهل المستعتب، و كشفت عنهم سدّف الرّيب، و خلّوا لمضمار الجياد، و رويّة الارتياد، و أناة المقتبس المرتاد، في مدّة الأجل، و مضطرب المهل.اللغة:(قسره) على الأمر قسرا من باب ضرب قهره و اقتسره كذلك و (حضره) الموت و احتضره اشرف عليه فهو في النّزع و هو محضور و محتضر بالفتح.قال الطريحي: و في الحديث ذكر الاحتضار و هو السوق سمّي به قيل لحضور الموت و الملائكة الموكلين به و إخوانه و أهله عنده، و فلان محتضر أى قريب من الموت و منه إذا احتضر الانسان وجه يعنى جهة القبلة و (الاجداث) جمع الجدث كأسباب و سبب و هو القبر و هذه لغة أهل تهامة و أمّا أهل نجد فيقولون جدف بالفاء و (الرفات) كالفتات بالضّم لفظا و معنا و هو ما تناشر من كلّ شي ء و (المنهج) كالنهج و المنهاج الطريق الواضح و (العتبى) بالضّم الرّضا و استعتبه أعطاه العتبى كأعتبه و طلب إليه العتبى من الأضداد.قال الفيومي عتب عليه عتبا من بابي ضرب و قتل لامه في تسخط و أعتبني الهمزة للسبب أى أزال الشكوى و العتاب و استعتب طلب الاعتاب و العتبى اسم من الاعتاب و (السّدف) جمع سدفة، كغرفة و غرف و هي الظلمة و (ضمر) الفرس ضمورا من
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 382
باب قعد و ضمر ضمرا من باب قرب قلّ لحمه و هزل، و ضمرته و أضمرته أعددته للسباق و هو أن تعلفه قوتا بعد السّمن أى يعلف حتّى يسمن ثمّ يرد إلى قوته الأوّل ليخفّ لحمه و ذلك في أربعين يوما، و المضمار الموضع الذي تضمر فيه الخيل.و (الرّوية) الفكر و التّدبر و هي كلمة جرت على ألسنتهم بغير همز تخفيفا و هي من روأت في الأمر بالهمز أى نظرت فيه و (الارتياد) الطلب و (تأنّى) في الأمر تمكث و لم يعجل و الاناة و زان حصاة اسم منه و (المقتبس) كالقابس هو طالب العلم و النارالاعراب:عباد خبر مبتداء محذوف، و اقتدارا و اقتسارا منصوبان على التّميز، و احتضارا منصوب على الحال المؤكدة من قبيل قوله ولّى مدبرا فيئول بالمشتقّ أى مقبوضون محتضرين، مثل قولهم اجتهد وحدك أى منفردا، و أجداثا مفعول فيه و هو و إن لم يكن من ظروف المكان المبهمة أعنى الجهات السّت و ما أشبهها من عند ولدي
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 383
و نحوهما إلا أنّه قد انتصب بفي مقدّرة لما في الكلام من معنى الاستقرار كما قال الرّضىّ.و أما انتصاب نحو قعدت مقعده و جلست مكانه و نمت مبيته فلكونه متضمّنا لمصدر معناه الاستقرار في ظرف فمضمونه مشعر بكونه ظرفا لحدث بمعنى الاستقرار كما أنّ نفسه ظرف لمضمونه بخلاف نحو المضرب و المقتل فلا جرم لم ينصبه على الظرفية إلّا ما فيه معنى الاستقرار اه، و إفرادا منصوب على الحال كانتصاب فردا في قوله تعالى:«وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْداً».و جزاء مصدر على غير لفظ فعله و حسابا منصوب بنزع الخافض و ما قاله البحرانى من انه مصدر منصوب بغير فعله ليس بشي ء و في طلب المخرج في للظرفيّة المجازية كما في قولهم في نفس المؤمنة مأئة من الابل أى في قتلها، فالسّبب الذى هو القتل متضمّن للدّية تضمّن الظرف للمظروف، و هذه هي التي يقال إنّها للسّببية.و مهل المستعتب بحذف الموصوف مفعول مطلق مجازي من غير المصادر أى امهلوا و عمروا مثل مهل المستعتب، و ما توهّمه الشّارح البحراني من أنّه مصدر فاسد، و قوله في مدّة الأجل متعلق بقوله خلوا.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل مسوق لشرح حال النّاس و الكشف عن أوصافهم و التّنبيه على ما خلقوا لأجله و ما يصير أمرهم إليه و استدرج ذلك بمواعظ شافية و نصايح وافية، و المقصود بذلك كلّه تنبّههم عن نوم الغفلة و الجهالة و افاقتهم من سكر الحيرة و الضّلالة.فقوله (عباد مخلوقون اقتدارا) يعني أنّ النّاس الذين شرحنا حالهم و ذكرنا كيفيّة حشرهم و معادهم هم عباد خلقهم اللّه سبحانه من قدرته التّامّة الكاملة و حكمته الجامعة البالغة و ليس خلقهم لذواتهم و من اتّصف بذلك لا يجوز له العصيان لخالقه و بارئه. (و مربوبون اقتسارا) أى مملوكون من قهر و غلبة و ربّاهم اللّه سبحانه من صغرهم إلى كبرهم لا عن اختيار منهم حتّى يكون لهم الخيرة في معصية ربّهم و مالكهم (و مقبوضون احتضارا) أى مقبوضون بالموت محتضرين إلى حضرة ذي العزّة فيجازيهم بالحسنة و السّيئة (و مضمّنون أجداثا) أى في قبور هي دار الوحدة و الوحشة (و كائنون رفاتا) و عظاما فتاتا أى أجزاء شتاتا (و مبعوثون افرادا) أى وحدانا لا مال لهم و لا ولد كما فسّر بذلك قوله تعالى:«وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ وَ ما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» .
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 385
قال في مجمع البيان: أى جئتمونا وحدانا لا مال لكم و لا خول و لا ولد و لا حشم و قيل واحدا واحدا عليحده و قيل كلّ واحد منكم منفردا من شريكه في الغيّ و شفيقه كما خلقناكم أوّل مرّة أى خلقناكم في بطون امّهاتكم لا ناصر لكم و لا معين و قيل معناه ما روي عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: تحشرون حفاتا عراتا عزلا، و العزل هم الغلف.و روى إنّ عايشة قالت لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حين سمعت ذلك: و اسوأتاه ينظر بعضهم إلى سوءة بعض من الرّجال و النّساء قال: صلّى اللّه عليه و آله: لكلّ امرء منهم يومئذ شأن يغنيه و يشغل بعضهم عن بعض.و تركتم ما خوّلناكم وراء ظهوركم، معناه تركتم ما ملّكناكم في الدّنيا ممّا كنتم تتباهون به من الأموال خلف ظهوركم، و المراد تركتم الأموال في الدّنيا و حملتم من الذّنوب الأحمال و استمتع غيركم بما خلفتم و حوسبتم عليه فيا لها حسرة (و مدينون جزاء) أى مجزيّون بأعمالهم جزاء إن خيرا فخيرا و إن شرّا فشرّا.«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ» . (و مميزون حسابا) أى في حساب يعني بتميّز المؤمن من المجرم و التقيّ من الشّقيّ و الجيّد من الرّديّ في يوم الحساب و مقام المحاسبة كما قال سبحانه: «وَ امْتازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ» .أي اعتزلوا من أهل الجنّة و كونوا فرقة على حدة.نقل أنّه إذا جمع اللّه الخلق يوم القيامة بقوا قياما على أقدامهم حتّى يلجمهم العرق فينادون يا ربّنا حاسبنا و لو إلى النار فيبعث اللّه رياحا فتضرب بينهم و ينادى مناد: و امتازوا اليوم أيّها المجرمون، فتميّز بينهم فصار المجرمون إلى النار و من كان فى قلبه ايمان صار إلى الجنّة.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 386
(قد امهلوا في طلب المخرج) يعنى أنّ اللّه سبحانه أمهلهم في دار الدّنيا لطلب نجاتهم و خلاصهم من الظلمات إلى النور و خروجهم من الضلالة إلى السداد و من الغواية إلى الرشاد (و هدوا سبيل المنهج) أى هداهم اللّه تعالى بما جعل لهم من العقول و بعث إليهم من الأنبياء و الرّسل إلى المنهج القويم و الصّراط المستقيم الموصل لسالكه إلى حظيرة القدس و جنّة الفردوس.تشبيه (و عمروا مهل المستعتب) يعني أعطاهم اللّه العمر و أمهلهم في الدّنيا مثل مهل من يطلب رضائه و اعتابه أى إزالة اللّوم و الشكوى عنه و لما كان من يطلب إزالة اللّوم عنه و يقصد رجوعه عن غيّه بمهل طويلا و يداري شبّه عليه السّلام مهلة اللّه لخلقه مدّة أعمارهم ليرجعوا إلى طاعته و يعملوا صالحا بذلك فافهم جيّدا. (و كشفت عنهم سدف الرّيب) أى ازيلت عنهم ظلمات الشّكوكات و الشّبهات بما منحهم اللّه من العقول مؤيدا بالرّسل تشبيه (و خلّوا لمضمار الجياد) أى خلاهم اللّه و تركهم في الدّنيا ليضمروا أنفسهم و يستعدّوا السّباق في الآخرة كما يترك الجياد من الخيل في المضمار و تضمر ليحصل لها الاستعداد للمسابقة و يحاز بها قصب السّبق و يؤخذ بها السّبق.و في الاتيان بلفظة الجياد تنبيه على أن يكونوا من جياد مضمارهم و قد مرّ توضيح تشبيه الدّنيا بالمضمار في شرح الخطبة السابعة و العشرين فليراجع (و) كذلك خلّوا ل (روية الارتياد و أناة المقتبس المرتاد) أى للتّفكر في طلب الحق و ليتأنوا أناة المتعلّم للعلوم الحقّة المحتاج في تعلّمه إلى التأنّي و المهلة الطالب للأنوار الالهيّة ليهتدى بها في ظلمات الجهل و الغفلة (في مدّة الأجل) الذي عيّنه سبحانه لهم (و مضطرب المهل) الذي قدّر في حقّهم.الترجمة:ايشان بندگانند مخلوق شده از روى قدرت فاعل مختار، و مملوك از روى قهر و جبر بى اختيار، و قبض كرده شده در حالتى كه محتضرند و مرتحل بدار قرار، و نهاده شده اند در درون قبور و گرديده اند اجزاء متفرّقه چون هباء منثور، و مبعوث شده اند در حالتى كه منفردند از أهل و مال، و جزا داده شده اند جزا دادنى بحسب اعمال، و تميز داده شده اند در مقام حساب ربّ الأرباب.بتحقيق كه مهلت داده شده اند در دنيا بجهة طلب خروج از ظلمت جهالت و راه نموده شده اند براه راست رشادت و معمّر شده اند و مهلت داده شده همچو مهلت كسى كه طلب كننده باشد رضا و ازاله ملامت حضرت عزّت را از خود بتوبه و انابت و زايل گردانيده شده است از ايشان ظلمات شك و گمان با بيّنه و برهان، و واگذاشته شده اند در دنيا از براى رياضت دادن نفس أمّاره بواسطه حمل كردن بأسباب تقوى و أثقال طاعت چون رياضت دادن و لاغر نمودن اسبهاى خوب از براى سبقت در ميدان مسابقت.و همچنين واگذاشته شده اند از براى تفكّر در طلب حق و از براى تأنّى كردن همچو تأنّي كردن طالب نور الهى بتحصيل سعادت و جوينده آن بكسب كمالات در مدت اجلى كه معين شده است بر ايشان و محل اضطراب مهلتى كه مقدر شده است در حقّ ايشان.
صَائِبَةٌ : مطابق واقع. اقْتَرَفَ : كسب كرد، بدست آورد. وَجِلَ : ترسيد. بَادَرَ : مبادرت كرد، پيشى گرفت. عُبِّرَ فَاعْتَبَرَ : كرارا بر او عبرتها عرضه شد و او از آنها پند گرفت. ازْدَجَرَ : امتناع ورزيد، دورى كرد. أنَابَ الَى اللَّهِ : بسوى خدا رجوع كرد. احْتَذَى : عملش را شبيه عمل مقتداى خود كرد، مطابق پيشوايش عمل كرد. افَادَ ذَخِيرَةً : ذخيره اى بدست آورد. اسْتَظْهَرَ زَاداً : رهتوشه برداشت. وَجْهُ السَّبِيلِ : سر منزل مقصود. التَنَجُّز : تَنَجُّزُ الوَعدِ : مطالبه وفاى بعهد.
صائبة : صحيح و باجا واعية : حفظ كننده و نگهدارنده عازمة : با تصميم و قاطع ألباب : عقلها جمع لب، حازمة : احتياط كار إقترف فاعتَرَف : گناه نمود سپس اقرار كرد وَجِل فعمل : ترسيد پس عمل نمود حاذَر فبادَر : حذر و احتياط نمود پس پيشدستى كرد زُجِرَ فازدَجَر : ترس داده شده پس دست از گناه برداشت اقتدى فاحتَذى : اقتداء نمود به رهبرى پس كارهاى خود را مطابق و شبيه كرد أرِى فرأى : نشان داده شد پس ديد و استظهر زاداً : توشه اى به پشت برداشت تنَجُّز : قطعى دانستن، حتمى شمردن
مترجم :
۶. مثل هاى پند آموز (سمبل هاى تقوى) وه چه مثال هاى بجا، و پندهاى رسايى وجود دارد اگر در دل هاى پاك بنشيند، و در گوش هاى شنوا جاى گيرد، و با انديشه هاى مصمّم و عقل هاى با تدبير بر خورد كند. پس، از خدا چونان كسى پروا كنيد كه سخن حق را شنيد و فروتنى كرد، گناه كرد و اعتراف كرد، ترسيد و به اعمال نيكو پرداخت، پرهيز كرد و پيش تاخت، يقين پيدا كرد و نيكوكار شد، پند داده شد و آن را به گوش جان خريد، او را ترساندند و نافرمانى نكرد، به او اخطار شد و به خدا روى آورد، پاسخ مثبت داد و نيايش و زارى كرد، بازگشت و توبه كرد. در پى راهنمايان الهى رفت و پيروى كرد، راه نشانش دادند و شناخت، شتابان به سوى حق حركت كرده و از نافرمانى ها گريخت، سود طاعت را ذخيره كرد، و باطن را پاكيزه نگاه داشت، آخرت را آبادان و زاد و توشه براى روز حركت، هنگام حاجت و جايگاه نيازمندى، آماده ساخت، و آن را براى اقامتگاه خويش، پيشاپيش فرستاد. اى بندگان خدا براى هماهنگى با اهداف آفرينش خود، از خدا پروا كنيد، و آن چنان كه شما را پرهيز داد از مخالفت و نافرمانى خدا بترسيد، تا استحقاق وعده هاى خدا را پيدا كنيد، و از بيم روز قيامت بر كنار باشيد.
اى عجب و شگفت از اين مثلهاى صائب و راست (كه خطاء و اشتباهى در آنها نيست) و از اين پندهاى شفاء دهنده (بيماريهاى نادانى و گمراهى) اگر برخورد به دلهاى پاكيزه و گوشهاى شنوا و انديشه هاى ثابت و عقلهاى استوار (كه صلاح و فساد را تشخيص مى دهد). پس، از خدا بترسيد مانند ترسيدن كسيكه پند را شنيد و زير بار رفت و (از روى نادانى) مرتكب گناه شد و اعتراف نمود (توبه و بازگشت كرد) و (از معصيت و نافرمانى) ترسيده عمل نيكو بجا آورد (رضاى خدا و رسول را تحصيل كرد) و (از عذاب الهى) حذر نمود و (بطاعت و بندگى) شتافت و (بروز رستخيز) يقين حاصل نموده رفتار خود را (در دنيا) نيكو گردانيد و باو اندرز دادند (براه راست و رستگارى رهنمائيش نمودند) پذيرفت، و او را (از سختيهاى پس از مرگ) ترسانيدند و ترسيد (كارى نكرد كه بسختى مبتلى گردد) و (از معصيت و نافرمانى) منعش كردند و (از آن) دورى كرد، و (فرمان خدا را) اجابت نمود، و (از گمراهى) دور شده، و (بعقل خويش) رجوع كرده، و (از گناهانى كه مرتكب شده) توبه و بازگشت نمود، و (به پيشوايان) اقتداء كرد، و (عينا از رويّه آنها) متابعت نمود، و راه راست باو نموده شد و آنرا ديد (در آن قدم نهاد). پس شتابان جوينده حقّ گرديد، و رستگار شد در حالتى كه (از نادانى و گمراهى) گريزان بود، و (براى روز رستخيز) ذخيره (براى هنگام نيازمندى) بدست آورد، و باطن خود را پاك گردانيد، و معاد و بازگشت را (به بناى تقوى و پرهيز كارى) آباد كرد، و به توشه (بندگى خدا و خدمت بخلق) براى روز كوچ (از دنيا) و راه (سفر آخرت) و هنگام نيازمندى و جاى تنگدستى (قبر و قيامت) پشت خود را قوىّ نمود، و براى جايگاه هميشگى (آخرت) آن توشه را پيش از خود فرستاد، پس اى بندگان خدا پرهيزكار شويد و قصد كنيد چيزى (عبادت و بندگى) را كه براى آن آفريده شده ايد، و از منتهى درجه چيزى (عذاب هميشگى) كه شما را ترسانيده بترسيد، و سزاوار گرديد از بهشتى را كه براى شما آماده ساخته بطلب وفاى وعده از او كه وعده او هميشه راست است و بجهة ترس از وحشت قيامت.
چه زيبا و شگفت انگيز است اين مثلهاى راست و درست و اين اندرزهاى شفابخش، اگر به دلهاى پاك و گوشهاى شنوا و رأيهاى ثابت و خردهاى دورانديش راه يابند. پس از خداى بترسيد همانند كسى كه شنيد و خاشع شد و چون از روى نادانى گناهى كرد به گناه خويش اعتراف نمود و از سرانجام كار خود بيمناك گرديد و عمل كرد و از عقوبت پروردگار به هراس افتاد و به اطاعت شتافت و به مرحله يقين رسيد و كارهاى نيكو كرد. چون اندرزش دادند، اندرزها را پذيرا آمد و چون بر حذرش داشتند، حذر نمود و باز گرديد و توبه كرد و به خدا روى آورد و به دوستان خدا اقتدا كرد كه بر مثال ايشان رود. چون راه راست را به او نشان دادند او نيز بديد و بشناخت و چابك وار قدم در راه طلب نهاد. و تا در گناهان نيفتد، از هر گناه بگريخت. اندوخته سراى آخرت به دست آورد و باطن خويش پاكيزه ساخت و سراى آخرت بياراست، براى روزى كه از اين جهان رخت برمى بندد و بدان راه پرخطر گام مى نهد و براى هنگام نيازمندى و جاى تنگدستى، تا سبب پشتگرمى او شود، زاد راه مهيا ساخت و براى آن سراى، كه جاى اقامت ابدى اوست، پيشاپيش بفرستاد. پس اى بندگان خداى، از خداى بترسيد و آن كنيد كه شما را براى آن آفريده است و از او بيمناك باشيد بدان حد كه شما را از خود بيم داده است. تا شايسته آن نعمت جاويد شويد، كه براى شما مهيا كرده است تا وعده اى كه به بندگان خود داده برآورد، كه وعده او همواره راست است، و از بيم رستاخيز او دور باشيد.
وه! چه مَثَل هاى صائب و رسايى، و چه اندرزهاى شفابخشى، به شرط آن که با قلب هاى پاک و گوش هاى شنوا و اراده هاى قاطع و عقل هاى دورانديش روبرو شود. پس تقواى الهى پيشه کنيد! تقواى کسى که چون (اوامر و نواهى الهى را) بشنود خضوع کند (و در برابر آن) تسليم شود، و چون گناه کند (عذر تقصير به پيشگاه خدا آورد و) اعتراف کند (و در مقام توبه برآيد) و چون خاشع گردد (به وظايف خود) عمل کند، و چون بيمناک شود به اطاعت حق مبادرت نمايد، و چون (به مرگ و لقاى پروردگار) يقين کند، نيکى نمايد، و هرگاه درس عبرت به او دهند، عبرت پذيرد، و هر زمان او را (از اعمال خلاف) بر حذر دارند، حذر کند، و اگر (از نافرمانى خدا) منعش کنند، باز ايستد، و آنگاه که (به زبان) اجابت (دعوت حق) کند (در عمل) به سوى او باز گردد و چون باز گردد، توبه کند، و چون تصميم به پيروى (از پيشوايان دين) گيرد، به دنبال آنها گام بردارد، و چون (حقايق را) به او نشان دهند (چشم باز کند و) ببيند. کسى که با سرعت در طلب حق، حرکت کند و از نافرمانى ها بگريزيد، در نتيجه از اين راه ذخيره اى به دست آورد و باطن خويش را پاکيزه کند و آخرت خود را آباد سازد و توشه اى براى روز حرکت به سوى مقصد و هنگام حاجت و منزلگاه نياز با خود بردارد و پيشاپيشِ خود به سراى جاودانيش بفرستد. پس تقواى الهى پيشه کنيد اى بندگان خدا! در راستاى هدفى که شما را براى آن آفريده. و از مخالفت فرمانش بر حذر باشيد! آنچنان که به شما هشدار داده و بدين وسيله استحقاق آنچه را به شما وعده داده است، پيدا کنيد که وعده او صادق و قطعى است! و به اين طريق، از وحشت روز رستاخيز در امان بمانيد.
وه كه چه مثالهاى به جا، و اندرزهاى رسا. اگر در دلهاى پاك نشيند، و در گوشهاى شنوا جاى گزيند، و انديشه هاى مصمّم يابد، و خردهاى با تدبير آن را برتابد. پس، از خدا همچون كسى بترسيد كه شنيد و فروتنى كرد، گناه ورزيد و اعتراف آورد، ترسيد و به كار پرداخت، پرهيز نمود و پيش تاخت، يقين كرد و نيكى ورزيد، پندش دادند و به گوش جان خريد. ترساندش، و نافرمانى نكرد، دعوت را پذيرفت، و به خدا رو آورد. بازگشت، و توبه كرد. پى راهنما افتاد و بر نهاد او كار ساخت. -شريعت- را بدو نشان دادند و آن را ديد و شناخت. پس خواهان، بشتافت و گريزان، رهايى يافت. سود طاعت را ذخيره ساخت و درون از آلايش بپرداخت. بازگشتگاه آن جهان را آباد كرد. و براى روز كوچ، و راهى كه در پيش دارد، و نيازى كه او را افتد، و جايى كه در آن درويش ماند توشه فراهم آورد، و فرستاد آن را پيشاپيش، براى اقامتگاه خويش. پس، بندگان خدا تقوا و رضاى حقّ را بجوييد، و راهى را كه براى آن آفريده شده ايد بپوييد. و از آنچه شما را ترسانده است چنانكه بايد بترسيد. تا آنچه را براى شما آماده ساخته سزاوار باشيد، و انجام وعده او را خواستار، و از بيم رستاخيز بركنار.
عجبا از اين مثلهاى صحيح و راست، و پندهاى شفا دهنده، اگر با دلهاى پاك، و گوشهاى شنوا، و آراء ثابت، و عقلهاى دورانديش بر خورد كند. پس تقواى الهى پيشه كنيد مانند تقواى كسى كه شنيد و خاشع شد، و گناه كرد و اعتراف نمود، و ترسيد و به عمل برخاست، حذر نمود و به سوى طاعت شتافت، يقين كرد و نيكى پيشه ساخت، عبرت به او عرضه شد و عبرت گرفت. او را ترساندند و او ترسيد، ممنوع از گناه شد و پذيراى ممنوعيت گشت، دعوت حق را اجابت كرد و به حق دل داد، از گناه برگشت و توبه نمود، به هاديان راه اقتدا كرد و به طريق ايشان رفت، حقيقت به او ارائه شد و او مشاهده كرد، پس شتابان طالب حق شد، و با گريز از زشتى نجات يافت، ذخيره آخرت يافت، باطن را پاكيزه كرد، قيامتش را آباد نمود، و زاد و توشه براى روز مرگ و راه پر خطر و وقت نياز و محل تهيدستى بر مركب خود بار كرد، و براى جايگاه ابدى زاد و راحله پيش فرستاد. پس اى بندگان خدا، در جهت هدفى كه شما را براى آن آفريده تقوا پيشه كنيد، و از او حذر كنيد نهايت حذرى كه شما را از جانب خود بر حذر داشته، و كسب استحقاق كنيد براى تحقق وعده صادقانه حق جهت آنچه در قيامت براى شما مهيا كرده، و براى حذر از هول روز معاد.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج3، ص: 381-376
مواعظ تکان دهنده!
در اين بخش از کلام امام(عليه السلام) که در واقع تکميلى است بر بخش گذشته، اشاره به موعظه هاى نافذ و مؤثّرو مَثَل هاى روشنگر و اندرزهايى که سبب نجات انسانها است، کرده، چنين مى فرمايد: «اوه! چه مَثَل هاى صائب و رسايى، و چه اندرزهاى شفابخشى، به شرط آن که با قلب هاى پاک و گوش هاى شنوا و اراده هاى قاطع و عقل هاى دورانديش روبرو شود» (فَيَالَهَا أَمْثَالا صَائِبَةً، وَ مَوَاعِظَ شَافِيَةً، لَوْ صَادَفَتْ قُلُوباً زَاکِيَةً، وَأَسْمَاعاً وَاعِيَةً، وَآرَاءً عَازِمَةً، وَ أَلْبَاباً حَازِمَةً!(1)).
اين جمله ممکن است، اشاره به مواعظ و مَثَل هايى باشد که در بخش هاى گذشته اين خطبه در کلام امام(عليه السلام) آمد و يا اشاره به مجموعه مَثَل ها و اندرزهايى که از طريق وحى و اولياى الهى به ما رسيده است; به قرينه تعبيراتى که در بخش قبل، راجع به هدايت الهى به طُرُق نجات و کنارزدن پرده هاى شک و ترديد و مهلت کافى براى پرورش انسانهاى شايسته و اتمام حجّت به تقصيرکاران آمده است.
به هرحال، هدف بيان اين نکته است که اگر گوش شنوا و عقل آگاه و دل بيدارى باشد، مواعظ هدايتگر، به قدر کافى در اختيار است و به تعبير ديگر: در فاعليّت فاعل، نقصى نيست، اگر نقصانى باشد در قابليّت قابل است.
تعبير به «صَائِبَة» در مورد اَمثال، اشاره به اين است که اين مَثَل ها دقيقاً مطابق واقع است و تعبير به «أَسْمَاع وَاعِية» اشاره به اين است که بعد از شنيدن يک سخن، بايد آن را در خود نگاه داشت، و براى انديشه بيشتر آماده ساخت; نه مانند افرادى که مطابق ضرب المثل معروف: «مطالب را از يک گوش مى شنوند و از گوش ديگر بيرون مى فرستند.» نسبت به آن بى توجّه بود.
تفاوت «آرَاء عَازِمَة» و «اَلْبَابِ حَازِمَة» ظاهراً در اين جهت است که «آرَاء عَازِمَة» اشاره به تصميم هاى محکم است; چراکه انسان بدون اراده و تصميم قاطع، هرگز از مواعظ عاليه و اندرزهاى «اولياءاللّه» بهره اى نمى گيرد; هرچند ممکن است تصديق کند و بپذيرد، امّا قدرت بر تصميم گيرى - براثر ضعف اراده - نداشته باشد و «اَلْبَابِ حَازِمَة» اشاره به انديشه هاى ژرف و عميق است که عواقب کار را به خوبى مى بيند و با دورنگرى، جوانب هر مسأله را بررسى مى کند. آرى کسى که داراى فکر عميق و اراده قوى و گوش شنوا و قلب پاک باشد، بهترين بهره را از مَثَل ها و مواعظ و اندرزها مى گيرد.
سپس امام(عليه السلام) امر به تقوا کرده و با جمله هاى کوتاه و بسيار پرمعنا که قريب «بيست» جمله مى شود جلوه هاى مختلف تقوا را بيان مى کند. در حقيقت گمشده اى که بسيارى از راهيان راه قرب پروردگار، درباره کشفِ حقيقتِ تقوا دارند، در اين جمله ها بيان شده است.
مى فرمايد: «تقواى الهى پيشه کنيد، تقواى کسى که چون (اوامر و نواهى الهى را) بشنود، خضوع کند (و در برابر آن تسليم شود)» (فَاتَّقُوا اللهَ تَقِيَّةَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ)
«و چون گناه کند (عذر تقصير به پيشگاه خدا آورد) و اعتراف کند (و در مقام توبه برآيد)» (وَاقْتَرَفَ(2) فَاعْتَرَفَ).
«و چون خاشع گردد (به وظايف خود) عمل کند» (وَ وَجِلَ فَعَمِلَ).
«و چون بيمناک شود، به اطاعت حق مبادرت نمايد» (وَ حَاذَرَ فَبَادَرَ).
«و چون (به مرگ و لقاى پروردگار) يقين کند، نيکى نمايد» (وَأَيْقَنَ فَأَحْسَنَ).
«و هر گاه درس عبرت به او بدهند، عبرت پذيرد» (وَ عُبِّرِ فَاعْتَبَرَ).
«و هر زمان او را (از اعمال خلاف) بر حذر دارند، حذر کند» (وَ حُذِّرَ فَحَذِرَ).
«و اگر (از نافرمانى خدا) منعش کنند، باز ايستد» (وَ زُجِرَ فَازْدَجَرَ).
«و آنگاه که به زبان، اجابت (دعوت حق) کند، در عمل به سوى او باز گردد» (وَأَجَابَ فَأَنَابَ).
«و چون باز گردد، توبه کند» (وَ رَاجَعَ فَتَابَ).
«و چون تصميم به پيروى (از پيشوايان دين) گيرد، به دنبال آنان گام بردارد» (وَاقْتَدَى فَاحْتَذَى(3)).
«و چون (حقايق را) به او نشان دهند (چشم باز کند و) ببيند» (وَ أُرِيَ فَرَأَى).
در اين «دوازده» جمله کوتاه و بسيار پر معنا، جلوه هاى تقوا به خوبى نشان داده شده است. تقوا تنها ادّعا نيست و تنها پرهيز از ناپاکى ها نمى باشد. تقوا از شنيدن سخنان روح پرورِ مناديان حق، شروع مى شود و قلب و جان در برابر آن خاضع مى گردد; نخست در مقام توبه بر مى آيد و به گناهان خويش، در برابر حق اعتراف مى کند، سپس خوف الهى او را به سوى عمل مى فرستد و با سرعت در اين راه گام برمى دارد; به مقام يقين مى رسد و آثارش در اعمال او ظاهر مى گردد; از حوادث تاريخى و آنچه با چشم خود مى بيند، عبرت مى گيرد و از هشدارها درس مى آموزد; گوش به امر و نهى الهى دارد و دعوت حق را اجابت مى کند; اگر لغزشى پيدا کند، راه توبه پيش مى گيرد و همواره گام در جاى گام هاى رهبران الهى مى گذارد; چشم مى گشايد و حقايقى را که به او در مسير راه نشان مى دهند، به خوبى مى بيند.
در ادامه اين توصيف جالب و زيبا مى فرمايد: «کسى که با سرعت در طلب حق حرکت کند، و از نافرمانى ها بگريزد» (فَأَسْرَعَ طَالِباً وَ نَجَا هَارِباً).
«در نتيجه، ذخيره اى به دست آورد، باطن خويش را پاکيزه کند، آخرت را آباد سازد، توشه اى براى روز حرکت به سوى مقصد، هنگام حاجت، و منزلگاه نياز، با خود بردارد، و پيشاپيش خود، به سراى جاودانيش بفرستد» (فَأَفَادَ ذَخِيرَةً، وَأَطَابَ سَرِيرِةً، وَ عَمَّرَ مَعَاداً، وَ اسْتَظْهَرَ(4) زَاداً، لِيَوْمِ رَحِيلِهِ، وَ وَجْهِ سَبِيلِهِ، وَ حَالِ حَاجَتِهِ، وَمَوْطِنِ فَاقَتِهِ، وَ قَدَّمَ أَمَامَهُ لِدَارِ مُقَامِهِ).
در واقع اينها جلوه هاى ديگرى از تقواست که انسان را با شتاب به دنبال حق مى فرستد و گناه گريزى را در او زنده مى کند و جهت به دست آوردن زاد و توشه، براى منزلگاه ابدى و روز نياز و درماندگى بسيج مى کند.
در ادامه اين سخن بار ديگر دعوت به تقوا فرموده و در يک نتيجه گيرى روشن مى فرمايد: «اى بندگان خدا! تقواى الهى پيشه کنيد در راستاى هدفى که شما را براى آن آفريده» (فَاتَّقُوا اللهَ عِبَادَ اللهِ جِهَةَ مَا خَلَقَکُمْ لَهُ(5)).
به يقين، آفرينش انسان هدفى داشته: «أَيَحْسَبُ الاِْنْسَانُ أَنْ يُتْرَکَ سُدًى;(6) آيا انسان گمان مى کند بى هدف رها مى شود!» و به يقين دست يابى به هدف آفرينش، بدون تقوا حاصل نمى شود; هدف اين بوده که انسان در مسير بندگى خدا گام بردارد و به جوار قرب الهى برسد و هر روز مشمول رحمت و صاحب کمال تازه اى شود; واضح است پيمودن اين راه، تنها با بال و پر معرفت و تقوا ميسّر است.
سپس توضيح بيشترى داده، مى فرمايد: «از مخالفت فرمانش بر حذر باشيد! آنچنان که به شما هشدار داده» (وَاحْذَرُوا مِنْهُ کُنْهَ مَا حَذَّرَکُمْ مِنْ نَفْسِهِ(7)).
تعبير به «کُنْه» اشاره لطيفى به اين حقيقت است که در برابر هشدارهاى الهى تنها به ظواهر قناعت نکنيد و صورت را بر معنا مقدّم نداريد; بلکه به عمق اين هشدارها برسيد و رضا و خشنودى خدا را بطلبيد.
در پايان آثار پربار تقوا را بيان کرده، مى فرمايد: «بدين وسيله استحقاق آنچه را به شما وعده داده است، پيدا کنيد، که وعده او صادق و قطعى است، و به اين طريق از وحشت روز رستاخيز در امان بمانيد» (وَاسْتَحِقُّوا مِنْهُ مَا أَعَدَّ لَکُمْ بِالتَّنَجُّزِ(8) لِصِدْقِ مِيعَادِهِ، وَالْحَذَرِ مِنْ هَوْلِ مَعَادِهِ).
تعبيرات امام(عليه السلام) در اينجا، اشاره به آياتى مانند آيه «نهم» سوره «مائده» است که مى فرمايد: «وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلوُ الصَّالِحَاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجَرٌ عَظيِمٌ; خداوند به آنها که ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند، وعده آمرزش و پاداش عظيمى داده است». و آنچه در آيه «پانزدهم» سوره «آل عمران» آمده که مى فرمايد: «لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ; براى کسانى که تقوا پيشه کرده اند، در نزد پروردگارشان باغهايى است از بهشت که نهرها از پاى درختانش مى گذرد». و آنچه در آيه 68 سوره «توبه» آمده است: «وَعَدَ اللّهُ الْمُنَافِقِينَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْکُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا; خداوند به مردان و زنان منافق و کفّار وعده آتش دوزخ داده که جاودانه در آن خواهند ماند».
* * *
نکته:
«ريشه ها» و «شاخه هاى» تقوا:
تقوا، (يعنى: بزرگترين افتخار بشر، بهترين وسيله قرب خدا، معيار کرامت انسان و زاد و توشه راهيان راه خدا)، ريشه ها و شاخه ها و ميوه هايى دارد که در فراز بالا از اين خطبه گرانبها، به آن اشاره شده است.
سرچشمه تقوا گوش هاى شنوا و دل هاى آگاه و اراده هاى قوى و افکار نورانى است، که انسان را آماده پيمودن راه تقوا مى کند و در آغاز اين بخش از خطبه، به آن اشاره شده است و شاخه ها و ميوه هاى اين درخت برومند، خشوع در برابر پروردگار و اعتراف به گناهان و توبه از آن و نيکوکارى و عبرت پذيرى و اقتدا به پيشوايان الهى است. هنگامى که بذر تقوا در درونِ دلِ آماده اى، افشانده بشود و با آب «مراقبه» و «محاسبه» آبيارى گردد، ميوه هاى خوف و خشيت و خشوع و توبه وانابه و بازگشت بسوى حق ظاهر و آشکار مى شود.***
پی نوشت:
1. «حازم» از مادّه «حزم» (بر وزن جزم) به معناى تفکّر عميق و صحيح است و به افراد دورانديش «حازم» گفته مى شود و «حِزام» (بر وزن کتاب) به معناى کمربند است که از نظر استحکام، تناسبى با معناى اصلى دارد.
2. «اِقْتَرَفَ» از مادّه «قَرْف» (بر وزن حرف) به معناى بدست آوردن چيزى است و «اقتراف» در مورد انجام گناه بکار مى رود.
3. «اِحْتَذى» از مادّه «حَذو» (بر وزن حذف) در اصل به معناى برش کفش مطابق الگو و اندازه معيّن است; سپس به مطابقت چيزى که مانند ديگرى صورت گيرد «حذو» و «احتذاء» گفته شده و به کفش «حِذاء» مى گويند; در خطبه بالا به معناى پيروى کردن و مطابق الگوهاى الهى در همه چيز حرکت کردن است.
4. «اِسْتَظهر» از مادّه «ظَهر» (بر وزن دهر) به معناى پشت، گرفته شده و «اِسْتَظْهَرَ زَاداً» به معناى حمل کردن زاد و توشه، بر پشت خويش، يا بر پشت مرکب است.
5. در اينکه جمله «جِهَةَ مَا خَلَقَکُمْ لَهُ» «ظرف» است يا «مفعولٌ به» براى فعل مقدّر، يا «مفعولُ لاَِجله» احتمالات متعدّدى داده شده است; ولى شايد احتمال اوّل از همه روشن تر باشد .
6. سوره قيامت، آيه 36.
7. «کُنْه» به معناى حقيقت و باطن چيزى است و گاه به معناى سرانجام و پايان وقت چيزى آمده است و در جمله بالا همان معناى اوّل منظور شده است.
8. «تَنجُّز» از مادّه «نَجز» (بر وزن عجز) به معنان انجام دادن چيزى است و غالباً در مورد وفاى به عهد، به کار مى رود و «تنجّز» به معناى مطالبه انجام چيزى، يا مطالبه وفاى به عهد است.
شرح علامه جعفری«فيالها امثالا صائبه و مواعظ شافيه، لو صادفت قلوبا زاكيه، و اسماعا واعيه و آراء عازمه و البابا حازمه» (اين مطالب كه گفتم) (چه مثلهائي است صحيح و مطابق واقع و چه پندهائي است شفادهندهي انحرافات و بيماريهاي دروني،- اگر دلهاي پاك و گوشهاي شنوا و افكار جدي و عقول حسابگر وارد شوند).
آن دل كه اين امثال و مواعظ را نپذيرد، دل نيست، بلكه زباله داني است كه لحظهاي از كثافات و لجنها خالي نيست.
تو همي گوئي مرا دل نيز هست! دل فراز عرش باشد ني به پست
آيا ميتوانيد احتمال بدهيد مواعظ و حكمي را كه اميرالمومنين عليهالسلام براي انسانها بيان ميكند، مطابق واقع نيستند! آيا گمان ميبريد كه آن مواعظ و حكم از دل اميرالمومنين برنميخيزد! آيا خيال ميكنيد خود اميرالمومنين عليهالسلام به گفتههاي خود عمل نميكرد!
هيچ يك از اين پندارها دربارهي آن انسان كامل صحيح نيست، اين قضيهايست كه حتي يك نفر هم با آن مخالفت ندارد، زيرا همهي مطلعين از حيات آنحضرت ميدانند كه او هر چه گفته است، واقعيت بوده و هر چه را بعنوان صلاح بشر بيان كرده است، خود اولين عمل كننده به آن بوده و از اعماق دل بيان نموده است. پس اشكال در چيست؟ درد بشر و دواي آن كدام است؟ بدون ترديد درد بشر از خود او است و دواي دردش نيز در خود او است. ريشههاي درد مهلك بشر از يك جهل غير قابل اغماض بوجود ميآيد كه قابل برطرف شدن است. توجه به اين جهل و وخامت آن بسيار آسان و قابل فهم همگان است. اين جهل چيست؟ بسيار روشن است و به فرو رفتن در اصطلاحات پيچيده و مسائل غامض علمي و فلسفي نيازي ندارد. اين ناداني عبارتست از ناداني باينكه او چه دارد؟ و با آنچه كه دارد چه كار ميتواند انجام بدهد. او دل دارد، دل چيست؟ دل در بر دارندهي همهي سرمايه و ابزار كمالات انساني. دل در بر دارندهي همهي عظمتها. او گوش دارد، گوش چيست؟
اين وسيلهاي بسيار باارزشي است كه ميتواند حقايق سازندهي انسان و جهان را به مغز او منتقل بسازد. او ميانديشد. انديشه چيست؟ او با اين نيروي شگفتانگيز ميتواند حتي آسمانها را زير پاي خود بگذارد. او با اين نيروي پرارزش ميتواند رفاه مادي و معنوي را براي خويشتن آماده كند. بالاتر از اينها او ميتواند با اين نيرو هستي خود را در اين دنيا دريابد و طعم استقلال و آزادي را در زندگي درك كند. او عقل دارد. عقل يعني چه؟ اين هم يك نيروئي است كه كه قوانين هر دو قلمرو انسان و جهان را بر آنچه كه ميگذرد تطبيق مينمايد، كليات را با تجريد براي خود مطرح ميكند. در تشخيص هدفها و انتخاب وسائل با بهرهجوئي از اصول و قوانين عاليترين كارها را انجام ميدهد. با اينحال، آدمي از اين سرمايه و ابزار چه سودي ميبرد؟ تقريبا هيچ. براي اينكه ارزش و عظمتها و امتيازات آنها را نميداند و به اصطلاح آن سرمايه و ابزار را مفت از دست ميدهد. اين سرمايه و ابزار شب و روز داد ميزنند:
اي گرانجان خار ديدستي مرا زانكه بس ارزان خريدستي مرا
هر كه او ارزان خرد ارزان دهد گوهري طفلي به قرص نان دهد
او اگر دل را ميشناخت و ارزش آن را ميفهميد، آنرا به زبالهدان كثافات و لجنها تبديل نميكرد و ميتوانست با يك موعظه و حكمتي كه از زبان انسان كامل اميرالمومنين عليهالسلام برميآيد، جلوهگاه جمال و جلال الهي گردد. اگر گوش را ميشناخت و فقط اين سخن علي (ع) را ميشنيد كه: «يوم العدل علي الظالم اشد من يوم الجور علي المظلوم: (روزيكه عدالت با تازيانهي كيفر بر سر ستمكار تاختن خواهد گرفت شديدتر از روزي است كه ستم بر مظلوم وارد شده است). آيا امكان داشت كه روزي دست به ظلم بيالايد، يا حتي ناچيزترين ظلم در ذهن خود خطور بدهد. بهمين جهت است كه اميرالمومنين عليهالسلام در جملات مورد تفسير تاثير آن مثالها و مواعظ و حكم را مشروط به داشتن دل پاك و گوش شنوا و انديشههاي جدي و عقول حسابگر ميفرمايد.
***
«فاتقوا الله تقيه من سمع فخشع، واقترف فاعترف و وجل فعمل و حاذر فبادر، و ايقن فاحسن و عبر فاعتبر و حذر فحذر، و زجر فازدجر، و اجاب فاناب، و راجع فتاب، واقتدي فاحتذي، و اري فراي، فاسرع طالبا و نجا هاربا، فافاد ذخيره، و اطاب سريره، و عمر معادا و استظهر زادا ليوم رحيله و وجه سبيله و حال حاجته و موطن فاقته، و قدم امامه لدار مقامه» (براي خدا تقوي بورزيد، تقواي كسي كه شنيد و خشوع كرد، مرتكب گناه شد و بگناه خود اعتراف كرد، ترسيد و عمل نمود، حذر كرد و مبادرت به انجام اعمال نيكو ورزيد، بمقام يقين رسيد و به نيكوكاري پرداخت، وسيلهي عبرت بر او عرضه شد، عبرت گرفت، برحذر داشته شد، حذر نمود، از پليديها ممنوع شد، ممنوعيت آنها را پذيرفت، اجابت كرد دعوت حق را و بسوي آن بازگشت. و توجه به گناهان خود نمود (يا رجوع به عقل و فرمان حق نمود) و توبه كرد، از رسولان الهي پيروي نمود و به رشد يافتگان پيوست، حقيقت به او نشان داده شد، او حق را ديد، در طلب كمال برشتافت و با گريز از پليديها نجات يافت، پس ذخيرهاي اندوخت و باطن خود را تزكيه كرد و معاد خود را آباد ساخت و تكيه بر زاد و توشه نمود. (اين همه تكاپو و سعي صميمانه را) براي روز كوچ از اين دنيا و مقصد نهائي راه الهي كه در پيش داشت و آن حالت نيازي كه (روزي قطعا به سراغش خواهد آمد) و موقعيت احتياج شديدي (كه در پيش رو دارد) انجام داد، همهي اعمال صالحه را براي جايگاه ابدي خود براه انداخت).
آن تقواي الهي كه همهي نقصها و عيوب را منتفي ميسازد و راه كمال را پيش پاي آدمي هموار مينمايد اگر كسي بتواند و بخواهد كه از اصل صيانت ذات كه اصلالاصول ناميده ميشود، برخوردار گردد و آن ذات را كه از عالم بالا شروع شده است، در عالم پست حيواني محو و نابودش نسازد و پيمانهي بينهايت جو و مشك آب انديش ذات را از آب حيات ابدي پر نمايد، بايد تقوي بورزد. تقوي يعني صيانت و حفظ ذات آن گوهر شريف كه قدرت پيشرفت تا منطقهي جاذبهي ربوبي دارد، از دستبرد كثافتها و لجنها و عوامل سقوط. اميرالمومنين (ع) در اين جملات مختصات تقوي را بيان فرموده است. اين مختصات است كه ميتواند انسان متقي را به هدف اعلاي حيات نايل بسازد:
1- حقايق را بشنود و در مقابل آنها تسليم شود. عاشق زيبائي الفاظ و اصوات نباشد، بدون اينكه بفهمد محتواي آنها چيست. گوش فرا دادن به كلمات و جملات زيبا و خوشايند و عدم توجه بمعاني آن كلمات و جملات چه تفاوتي دارد با تماشاي خط زيبائي كه حقيقتي را در بر دارد و تماشاگر فقط مسحور زيبائي خط شده است و هيچ توجهي به آن حقيقت ندارد. رباعي زير را در موزهي دهلي نو پايتخت هندوستان با خط بسيار زيبائي ديدم. آتش به دو دست خويش در خرمن خويش من خود زدهام كه را كنم دشمن خويش روزي كه شود معركهها نزد خداي اي واي من و دست من و دامن خويش اين خط زيبا تماشاگران فراواني داشت كه آن خط را ميخواندند و عدهاي كه با زبان فارسي آشنائي داشتند، همهي احساسات و تفكراتشان دربارهي رنگ مركبي كه رباعي با آن نوشته شده و همچنين دربارهي مراعات قوانين خط و زيبائيهاي آن بجريان افتاده بود، من نديدم يكي از آنها آهي بكشد و بگويد: آري، «كل نفس بما كسبت رهينه» (المدثر آيه 38) (هر كسي در گرو اندوختهي خويش است).
اين جهان كوه است و فعل ما ندا سوي ما آيد نداها را صدا
همهي ما با امثال اين جملات سابقهي ذهني فراوان داريم: سخنراني بسيار زيبائي بود، جملهبنديها بينهايت جالب بود استاد بيان است، طبع روان دارد درست است كه سخن زيبا، جملهبندي جالب، تسلط بر بيان، طبع روان از مزاياي باارزش انساني است، اما براي تفهيم معني و مقصود، نه ربودن عقل انسانها و خيره ساختن آنها به شكل و صورت مجرد. بسيار خوب، آيا فهميدن معني از شنيدن سخنان دلنشين و زيبا كفايت ميكند؟ نه هرگز، بلكه بايد معناي مقصود را فهميد و حقيقتي را كه در آن معني وجود دارد پذيرفت و براي نجات از كثافتهاي دروني و آراستن روح با حقايق به كار بست. لذا ما بايد اين قضيه را مانند يك اصل مسلم بپذيريم كه گوش ما خيلي بيش از آنچه كه احتياج داريم، ميشنود، چنانكه چشمان ما خيلي بيش از آنچه كه بتوانيم از ديدنيها استفاده كنيم، ميبيند. اين يك معناي خيالي نيست كه در زير ميخوانيم:
دل گفت مرا علم لدني هوس است تعليمم كم اگر ترا دسترس است
گفتم كه الف، گفت دگر هيچ مگوي در خانه اگر كس است يكحرف بس است
نيست در لوح دلم جز الف قامت يار چكنم حرف دگر ياد نداد استادم
يا- آيا اين حقايق و واقعياتي را كه از راه گوش ميشنويم، روزي بر عليه ما قد علم نخواهند كرد؟ آيا اين حقايق و واقعيات كه از راه گوش به مغز ما رسيده است، موجب افزايش مسئوليت ما در برابر وجدان و در بارگاه خداوندي نيست كسي كه با شنيدن اين حقيقت كه دروغ آفت مهلك شخصيت است باز بدون ضرورت قاطع مانند ضرورت جراحي، دروغ ميگويد، باضافهي اينكه با حقيقت خصومت ميورزد و با اينكه رنگ قانون را مات ميكند، گوش را كه وسيلهي انتقال حقيقت به درون و پذيرش آن است، به شكل رودخانهاي درميآورد كه فقط آب از آن عبور ميكند، بدون تاثير در سنگها و سنگريزههاي آن.
2- اگر مرتكب گناهي شد، اعتراف به آن نموده و نگذارد روح آنقدر پست و رذل باشد كه به گناه بياعتنائي كند، زيرا وقاحت بياعتنائي به گناه از يك جهت از خود گناه بيشتر است، زيرا بي اهميت تلقي كردن آن، باضافهي اينكه موجب اهميت ندادن به فساد و در نتيجه رشد و گسترش آن است، متضمن بياعتنائي به آن خداوندي است كه آن را گناه معرفي نموده و انسان را از ارتكاب آن برحذر داشته است.
3- احتياط و حذر در شئون زندگي يكي از اساسيترين عوامل تصفيهي روح است، اين عمل دو كار بسيار مهم انجام ميدهد: يكي اينكه موجب آرامش دائمي درون ميگردد، زيرا ميداند كه در هر رويدادي كه پيش ميآيد، حسابگري دقيق خود را انجام داده است و اگر واقعيت مخالف محاسبات او درآيد، دلهره و اضطرابي نخواهد داشت، زيرا ميداند كه او از نظر آگاهي و معلومات و بكار بردن محصول تجارب و مراعات احتياط تقصيري ننموده است. دوم اينكه حذر و احتياط آگاهي آدمي را به آينده و نتائج كارهايش بيشتر و عميقتر مينمايد و در نتيجه از دستبرد فريبكاريها و دغلبازيها و نقشهكشي- هاي همنوعان تبهكار خود در امان ميباشد و رويدادهاي آينده، به شكل تصادفهاي كوبنده سد راه حركتش نميشوند و او را در بهت و تحير كلافه نميكنند. بهمين جهت است كه اين مضمون هر كس كه جانب احتياط را گرفت راه نجات پيش پاي او باز ميشود در روايات متعددي آمده است. بنابراين، معناي اينكه تقوي بورزيد يعني حقيقت را بشنويد و به آن عمل كنيد و گناه را گناه بدانيد و با جديت هر چه تمامتر در پاك كردن آن از درون كوشا باشيد. احتياط و حسابگري را پيشه كنيد.
4- بيم و هراس از عواقب وخيم بيهدفي و بياعتنائي به اصول و ارزشهاي انساني از موثرترين عوامل صيانت ذات از آلودگيها و بيهودهگرائيها است. اگر در اين مقام مقداري توقف كنيم و درست بينديشيم خواهيم ديد كه دشمنان تبهكار تقوي و فضيلت و رشد و كمال انساني، خطرناكترين كاري را كه براي بدست آوردن مقاصد خود در تاريخ انجام دادهاند، همانا منتفي ساختن پديدهي ترس از رفتار ضد اخلاق و معنويات بوده است كه بوسيلهي مغالطهها و سفسطههاي ضد حقيقت، فرياد برآوردهاند كه انسانها را نترسانيد، انسانها را نگران نكنيد، انسانها را ناتوان نسازيد اين جملات حقيقتي را در بر دارند و باطلي. حقيقتي را كه در بر دارند، تقويت و تشجيع مردم در زندگي است كه بدون ترديد از عاليترين عوامل زندگي شرافتمندانه است، بهمين جهت بوده است كه ميتوان گفت: همهي حكماء و انسانشناسان شجاعت را يكي از صفات انساني معرفي نمودهاند. اما باطلي كه در جملات فوق وجود دارد، اينست كه شجاعت و قدرت را تا حد بيپروائي به تقوي و فضيلت و رشد شخصيت تعميم داده و بيباكي از سقوط در منجلاب هوي و هوسهاي حيواني و خودخواهيهاي شيطاني را شجاعت ناميدهاند و از اين تعميم و نامگذاري اين قضيه كليه را هم نتيجه گرفتهاند كه: هر كس جلادتر قهرمانتر!! ضمنا تناقض آشكاري را هم از اين تعميم و نامگذاري هضم نمودند كه در دو بيت زير جبران خليل جيران ميبينيم:
فسارق الزهر مذموم و محتقر و سارق الحقل يدعي الباسل الخطر
(عدالت اجتماعي و تكامل انساني را بنگريد:) كه (دزد يك شكوفه و يا يك گل ناچيز دزد و پست است و بايد به كاري كه انجام داده است، توبيخ شود (و دربارهي او كيفر اجراء گردد) ولي كسي كه خود مزرعه يا خود باغ را بدزدد، شجاع و قهرمان ناميده ميشود!!)
و قاتل الجسم مقتول بفعلته و قاتل الروح لاتدري به البشر»
(و كسي كه قاتل جسماني يك انسان است، قطعا بايد بعنوان قصاص كشته شود، ولي قاتل روح مورد توجه بشر قرار نميگيرد)
البته مسئلهي قصاص يا عفو اولياء مقتول و يا ديهي مالي از ديدگاه اسلام براي حفظ حيات انسانها كاملا صحيح است و منظور جبران خليل هم نفي وقاحت آدمكشي نيست، بلكه ميگويد: حال كه قتل جسماني موجب كيفر شديد است، چرا اين بشر به قتل روحي اهميت نميدهد؟ آيا اين خود يك تناقض نيست. خلاصه، ترس و شجاعت هم از جملهي آن مفاهيمند كه در طوفان تمايلات حيواني بشر حقيقت خود را از دست دادهاند، تا آنجا كه ميتوان گفت: باين موجود كه انسان ناميده ميشود، در مورديكه بايد بترسد تلقين ميكنند كه نترس و در جائيكه بايد نترسد ميگويند كه بترس! نترس از ارتكاب هر پليدي كه نردباني براي جاه و مقام تو باشد! بترس از آن عدل و صدق و صفا و صميميت كه ضرر به مال و منال و جاه و لذائذ حيواني تو وارد بياورد! بهمين سادگي؟
آري، بهمين سادگي، بسادگي نوشتن كتاب تاريخ بشري با سطور خون و خونابه!
چشم باز و گوش باز و اين عما! حيرتم از چشمبندي خدا
5- رسيدن به مقام يقين و پرداختن به اعمال صالحه. عمل مستند به يقين كار آزادانهي روح است، در صورتيكه عمل بر مبناي گمان و در تاريكي شك همواره به انگيزگي عوامل بيپايهايست، به بيپايگي گرمي حاصل از يكدانه كشمش و سردي حاصل از يكدانه غوره. و چنانكه در تفسير خطبهي همام خواهيم ديد (انشاءالله) روح آدمي در هيچ حالتي مانند يقين نميتواند واقعيت را دريابد و ارزش حقيقي آنرا بچشد. نورانيت يقين است كه ميتواند همهي ظلمات اوهام و اباطيل متلاشي كنندهي مغز و واقعيات را بزدايد. اعمال صالحه صورتي دارند و معنائي، بدون يقين هيچ عمل صالحي داراي معني و محتوي نخواهد بود.
6- عبرت نامهي تلقي كردن دنيا و رويدادها و روابط ميان آنها با يكديگر و با انساني كه در اين دنيا زندگي ميكند. جائيكه معلول با كمال صراحت بشما ميگويد: من ناگهان از آسمان نيفتادهام و از زمين هم ناگهاني نروئيدهام، بلكه من علتي دارم كه مرا بوجود آورده است، شما نميتوانيد بگوئيد: مردم فراواني بدون اينكه علت اين معلول را درك كنند، با اين معلول سر و كار داشتهاند، پس چه ضرورتي ايجاب ميكند كه من علت آنرا بفهمم! اگر شما فهميديد كه علل ظلم عكسالعمل خود را بدنبال خواهد آورد، با بياعتنائي افرادي ديگر از انسانها باين عمل و عكسالعمل، نميتوانيد خود را تسليت بدهيد، زيرا بياعتنائي مردم انساننما به كتاب عبرت نامهي دنيا نميتواند دليلي بر چشمپوشي شما از اين كتاب خوانا بوده باشد. يك مثال بسيار ساده را كه در بعضي از درسها گفتهام، دقت فرمائيد.
نخست اين بيت مولوي را باتامل دقت فرمائيد:
گر چه مقصود از كتاب آن فن بود گر تواَش بالش كني هم ميشود
تصور كنيد كه يك مجلد كتابي داريد كه ضروريترين و مفيدترين مطالب مربوط به دو قلمرو انسان و جهان در آن نوشته شده است. (البته فرض غير ممكن در اينگونه مسائل براي توضيح، شائع است) اين كتاب را با خودتان برميداريد و براي ديدار يك روستائي كه با آن آشنائي مقتضي ديدار داريد، رهسپار روستا ميشويد. فرض كنيم كه اين روستائي بكلي از علم و كتاب بيخبر است و در صحنهي زندگي وي پديدههائي بنام كتابها و حقيقتي بنام علم اصلا مطرح نيست. شما راه روستا را پيش ميگيريد و به مقصد ميرسيد، و در خانهي او را كه فرضا حسن نام دارد ميزنيد و ميپرسيد كه حسن كجا است، ميخواستم به خدمتش برسم، فرزند حسن ميگويد: در آن كوچه مشغول ساختن طويله براي الاغهاي خود ميباشد. شما بطرف آن كوچه حركت ميكنيد، ناگهان باين فكر ميافتيد كه: خوب، من كه اين راه را بايد سپري كنم و مسير حركتم هم ساكت و آرام است، چه بهتر كه آن كتاب را با خود ببرم و در مسير خود چند مطلبي را در آن مطالعه كنم. راه را سپري كرده و به جائي ميرسيد كه حسن مشغول چيدن خشتها يا آجرهاي طويلهي الاغهاي خود ميباشد. مطالعه تمام شده و سلام و احوالپرسي با حسن شروع ميشود … در اين موقع چشم حسن به كتابي كه در بغل داريد، ميافتد و از شما ميپرسد كه آنچه كه در بغل داريد چيست؟ شما پاسخ ميدهيد: كتاب است. خوب، كتاب، بده بمن ببينم كتاب يعني چه؟ حسن كتاب را براي ديدن از شما ميگيرد. و با انگشتانش نرمي و سختي جلد كتاب را بررسي ميكند و ميبيند: كتاب هر چه باشد، يك چيز سختي است كه ميتواند بمقدار يك خشت يا يك آجر در ديوار طويلهي الاغ نازنينش مقاومت داشته باشد. فورا از شما تقاضا ميكند كه دوست عزيز، من براي ديوار طويله آجر كمي دارم، اين يك چيز هم ميتواند كار يك خشت يا يك آجر را انجام بدهد، اجازه بده اين را هم روي همان آجرها بچينم سپس برويم منزل و اكنون موقع غذا خوردن است و با همديگر غذا بخوريم.
ترديدي نيست در اينكه اگر بگوئيد: اين كتاب خيلي باارزشتر از آن است كه بجاي آجري در ديوار گذاشته شود، آن روستائي از شما خواهد رنجيد و اگر بزبان هم نياورد، شايد در دل خود بگويد: كه ما ميشنيديم كه شهرنشينها مردم بخيل و ليئم هستند باور نميكرديم، ولي امروز با چشم خود ديديم!! آري، گر چه مقصود از كتاب آن فن بود اگر آقاي روستائي بينوا و محروم از علم و كتاب، همان باارزشترين كتاب را بخواهد بجاي يك آجر در ديوار طويلهي الاغش بچيند، امكانپذير است و كتاب نه آهي خواهد كشيد و نه ناله و اعتراضي به حسن خواهد داشت. چنين است وضع دنيائي كه در آن زندگي ميكنيم.
7- اگر دعوت حق به گوش انسان متقي برسد، به آن سرعت دعوت حق را اجابت ميكند كه يك تشنهي سوخته در يك بيابان شعلهزا دعوت به آب زلال و خوشگوار را. او بخوبي ميداند كه وجودش از حق و مشيت حق دربارهي وجود او جز خير و كمال چيز ديگري نيست، لذا اجابت و بازگشت به سوي حق را اجابت و پذيرش خير و كمال وجود خود ميداند.
8- توبه از گناهي كه مرتكب شده است. توبه از گناه يعني بازسازي درون ويران شده. بياعتنائي به اين بازسازي معنائي جز تخريب كلي ساختمان شخصيت ندارد. اغلب گناهاني كه بشر مرتكب ميشود، آن قدرت را ندارند كه ساختمان را بطوري ويران و مصالح آن را چنان محو و نابود بسازند كه قابليت بازسازي نداشته باشند. اين بياعتنائي به توبه است كه مصالح تجديد كنندهي ساختمان را هم از استفاده ساقط مينمايد. آيات و روايات فراواني وجود دارند كه انسانها را به توبه و انابه تشويق و تحريك مينمايند. اين آيات و روايات بهترين دليل براي اثبات ارزش شگفتانگيز روح انساني است كه آفرينندهي آن حتي ناچيزترين جزئي از روح را كه بوسيلهي گناهان تخريب شده است، نميخواهد از موجوديت باارزشي كه دارد ساقط شود، چنانكه اگر از روح انساني چيزي جز نقطهاي ناچيز نماند، باز خداوند متعال نميخواهد آن نقطهي ناچيز محو و نابود گردد.
9- پيروي از رسولان الهي و پيوستن به رشد يافتگان- كاروان بشري كه از ابوالبشر آدم (ع) تاكنون براه افتاده است، بسيار بسيار انبوه و متنوع است. با آراء و اهواء گوناگون خواستهها و عقائد و هدفگيرهاي بسيار مختلف. هيچ يك از اصناف و گروههاي اين كاروان بسيار طولاني و انبوه مانند پيروان رسولان الهي قيافهي جدي و صميمي ندارند و هيچ يك از آنها مانند پيروان رسولان به تفسير و توجيه عقلاني زندگي خود توفيق نيافتهاند. فقط اينان بوده و هستند كه لحظات حيات خود را با حساب سپري مينمايند. تنفر آنان از ظلم و جور از درون آنان برميخيزد. محبت اصيل آنان بر انسانها از اعماق جانشان سر برميكشد، جهان هستي را جدي و هدفدار تلقي نموده، حيات خود را جدي و باهدف دانستهاند.
10- حقيقت به او نشان داده شد و او حقيقت را ديد. آن خداوندي كه اين انسانها را بر حق و براي حق آفريده است، شايستگي ديدن حق و حقيقت را هم به آنان عطا فرموده است. وصول به حقيقت آنقدرها كه سست عنصران خيال ميكنند، دشوار نيست. همين قدر كه آدمي از صور و ظواهر فريبنده عبور كرد و توانست كه از سلطهي هواها و خودكامگيها و علاقه به خواستههاي حيواني نجات پيدا كند، مشاهدهي حقيقت از درون او آغاز شده است. حقيقت يك موجود دور از دست و فوق طاقت بشري نيست. از آنهنگام كه آگاهي و بيداري به اينكه انسان يك موجود بيهوده نيست و او براي هدفي بسيار مهم آفريده شده است و براي وصول به آن هدف، حركت را آغاز كرد، وارد حقيقت شده است. پس از آن هر چه گام بردارد در حقيقت برميدارد، اگر چه كرانهاي براي حقيقت وجود ندارد. بنابراين ديدن حقيقت در حقيقت از اولين لحظات آشنائي انسان با خويشتن (خود حقيقي نه خود مجازي) آغاز و تا مرحلهي والاي لم اعبد ربا لم اره (نپرستيدهام پروردگاري را كه نديدهام) پيش ميرود. آنچه كه پرده از روي حقيقت برميدارد و انسان را با آن در تماس قرار ميدهد، دستي است كه از آستين درون پاك خود انسان برميآيد. بحث مشروحي دربارهي حقيقت در تفسير خطبههاي بعدي خواهيم داشت.
11- در طلب كمال برشتافت و با گريز از پليديها نجات پيدا كرد. همهي آگاهان و حكماي راستين بر آنند كه هر موضوعي كه اشتياق به آن، در همهي حالات و نوسانات دروني و در ميان هر گونه شرايط بروني، جدي بوده باشد، قطعا آن موضوع قابل وصول است، زيرا خيالات و آرزوهاي بياساس نميتوانند آنهمه دوام بياورند و توجه جدي انسان را در همهي حالات و نوسانات دروني و بروني بخود جلب نمايند، مولوي مشيت خداوندي را دربارهي اشتياق به كمال و امكان وصول انسان را به آن چنين بيان ميكند- گر نخواهم داد خود ننمايمش اگر خداوند متعال نميخواست انسان را موفق به كمال فرمايد، اين اشتياق و عشق سوزان را بر انسان عنايت نميفرمود، در حقيقت اشتياق و عشق آدمي به كمال، نوعي وعدهي خداونديست كه صدايش در درون انسانهاي دور از پليديها طنينانداز ميگردد. اشتياق به كمال آن فرشته الهي است كه تا ديو حيوانيت از درون نرود، وارد عالم دروني نميگردد. لذا اميرالمومنين عليهالسلام پس از جملهي فاسرع طالبا (در طلب كمال برشتافت) بدون فاصله ميفرمايد: و نجا هاربا (و با گريز از پليديها نجات يافت). سپس ميفرمايد:
12- ذخيرهاي اندوخت و باطن خود را تزكيه كرد و معاد خود را آباد نمود و بر زاد و توشهي اعمال صالحه تكيه كرد. براي صيانت معقول ذات، رساندن استعدادهاي مثبت آن به فعليت، همان ذخيرهايست كه براي ابديت و بقاء به بقاءالله ضرورت دارد. بارور شدن و به فعليت رسيدن آن استعدادها بدون تزكيهي باطن براي هيچ كس امكانپذير نيست. بنابراين، آبادي معاد و تامين ابديت براي صيانت معقول ذات تزكيه درون است و به فعليت رساندن استعدادهاي موكد كمال.
***
«فاتقوا الله عباد الله، جهه ما خلقكم له و احذروا كنه ما حذركم من نفسه و استحقوا منه ما اعدلكم بالتنجز لصدق ميعاده و الحذر من هول معاده» (پس اي بندگان خدا، براي خدا تقوي بورزيد و در مسير آن هدفي كه شما را براي آن آفريده است و بر طبق همان تحذير دربارهي خود كه شما را به آن متوجه ساخته است، از او درحذر باشيد، و براي ايفاي وعدهاي كه خداوند سبحان بشما داده است. شايستگي كسب كنيد. و براي پيش آمدن رعب و هول روزي كه (با مشاهدهي اعمال خود و نتائج آنها) در وعدهگاه خداوندي قرار خواهيد گرفت، برحذر باشيد).
براي وصول به آن هدفي كه غرض و غايت زندگي است، تقوي ضرورت دارد خواه بداني و خواه نداني، بخواهي يا نخواهي، اهميت بدهي يا بياهميت تلقي كني، در هر حال كه ميخواهي باش، ولي اين حقيقت را بدان كه- تا مايهي طبعها سرشتند ما را ورقي دگر نوشتند كار من و تو بدين درازي كوتاه كنم كه نيست بازي يا قلمي بدست بگير و خط بطلان بر هستي خود زن و بگو كه من نيستم! و يا اين هستي را رهسپار هدفي بالاتر از خور و خواب و خشم و شهوت و طرب و عيش و عشرت بدان. اين گفتهي كسي جز ذات پاك تو نيست، زيرا خودت اين غوغا و فغان دروني را ميبيني و ميشنوي اگر چه در مرگبارترين خموشي و سكوت بوده باشي: در اندرون من خسته دل ندانم چيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است حافظ اين صدا در كوه دلها بانگ كيست كه پر است زين بانگ اين كه گه تهيست هر كجا هست آن حكيم اوستاد بانگ او از كوه دل خالي مباد مولوي هيچ ميدانيد آن فغان و غوغا و اين بانگ دل چه ميگويد؟
چيزي كه اينها ميگويند عبارتست از واقعيت وجود شما. اينها ميگويند: شما نميتوانيد هستي و نيستي خود را يكي بدانيد و شما هستيد و همينكه اين حقيقت واضح را پذيرفتيد كه هستيد، نميتوانيد بگوئيد: هستي من بيهوده و لغو و خطائي از طبيعت است. اگر چنين فكر كنيد بزرگترين خطا را مرتكب شدهايد، خطائي كه به نابودي وجود شما تمام خواهد گشت. زيرا مرتكب چنين خطاي مهلك، نخست واقعيت جهاني را منكر ميشود كه با ميلياردها رويدادها و روابط منظم و دقيق وجود ترا تحقق بخشيده است، بنابراين اعتقاد به بيتفاوتي وجود و عدم يك انسان، مساوي اعتقاد به بيتفاوتي هستي و نيستي جهان است. ممكن است بگوئيد: اين فغان و غوغا و بانگ دروني براي من معناي روشني را ابراز نميكنند، شايد اين پديدهي دروني صداي سركشي غرائزي است كه در درون من سركوب شدهاند. اين هم يك تاويل نابجاي ديگر براي پرده انداختن بر روي حقيقت، زيرا- حافظان را گر نبيني اي عيار اختيار خود ببين بياختيار روي در انكار حافظ بردهاي نام تهديدات نفسش كردهاي روي در انكار وجدان و نداي اصيل و الهي بردن و آن را به تهديدات نفس تاويل كردن، گريزي ديگر از حقيقت است كه فقط در عالم خيال امكانپذير است. بكدامين علت سركوب شدن غرائز فقط احساس هدفدار بودن زندگي را نتيجه داده و براي تحريك بسوي هدف داد و فرياد به راه انداخته است؟!
آيا اين هم يك منطق جديد است كه خاموش كردن شعلههاي چند آتش لاله و شقايق ميروياند!! و از تعيين مكرر مسير آب در باغ، از خود همان آب، باغبان و ميراب بوجود ميآيد!! ما هر چه قدرت داريم براي نفي هدف حيات به كار ببريم، بالاخره عقل وجدان خود را نميتوانيم از هجوم سپس چه كنار بزنيم. پاسخ صحيح به چارهي اين فغان و غوغا و بانگ دروني، چنانكه با گذاشتن انگشتان به گوشها براي نشنيدن آنها نيست، همچنين چارهي آنها تمسك به اصول حيوانشناسي جديد نيست كه نغمههاي والاي درون انسانهاي وارسته را به زوزه كشيدن سگ بجهت ضربهي سنگ تشبيه نمائيم. هيچ مسئلهاي جز اين نداريم كه زندگي ما رو به يك هدف بسيار بزرگي در حركت است و هيچ عاملي براي بدست آوردن آن هدف والا جز تقوي كه عبارتست از صيانت معقول ذات در راه كمال وجود ندارد. يك نوع ديگر مبارزه با خويشتن وجود دارد كه بياعتنائي به ارتباط تمام لحظات حيات ما با خدا است كه ناشي از ضعف خداشناسي ما ميباشد. وجدان آدمي در نابترين فعاليتهايش و خداوند متعال بوسيلهي رسولان گرامياش و عقل سليم با احكام قاطعانهاش، خداوندي را براي ما قابل درك و دريافت ساختهاند كه فوق همهي عظمتها و قدرتها و ارزشها و قوانين و تصورات ما دربارهي بزرگيها است. مسلمين اين معني را در هر شبانهروز پنج مرتبه با جملهي الله اكبر بياد ميآورند و دهها بار ديگر بعنوان مستحب نه واجب بزبان ميآورند، در حقيقت اين ذكر بزرگ براي قابل فهم ساختن اين معني است كه خداوند از همه چيز و از همهي توصيفات بالاتر است. او است كه بر همهي شئون وجودي ما دانا و توانا است.
او است كه كمال و رشد ما را ميخواهد، تقرب به او و قرار گرفتن در جاذبهي كمال بالاترين موفقيت وجود آدمي است و دور شدن از او و بجا نياوردن نظاره و سلطه و عدالت مطلق او مهلكترين خسارت وجودي ما است. آيا با اينحال نبايد همواره به فكر و ذكر او باشيم؟! آيا نبايد حيات خود را با محاسبهي او و نظاره و سلطه و عدالت مطلق او ادامه بدهيم؟! «ما لكم لاترجون لله وقارا» (چه شده بر شما كه عظمت و وقار خداوندي را درنمييابيد). براي به فعليت رساندن وعدهاي كه خداوند بشما داده است، شايستگي كسب كنيد.- هر چه هست از قامت ناساز و بياندام ما است ور نه تشريف تو از بالاي كس كوتاه نيست خداوند متعال هم بحكم عقل سليم و وجدان براي كوششها در راه فضيلت و تقوي نتائجي را مقرر فرموده است و هم در كتاب آسماني خود براي آن كوششها وعدهها فرموده است.
و چنانكه بحكم عقل سليم و وجدان خداوند سبحان نتائج مقررهي كوششهاي ما را ناديده نخواهد گرفت، همچنان مطابق آيات صريحي كه در كتاب خود آورده است، او از وعدههائي كه داده است، هرگز تخلف نخواهد فرمود. و اينكه ميگوئيم: خدا از وعدههائي كه داده است، تخلف نخواهد فرمود معنايش آن نيست كه ما يا عمل ما خداوند را مجبور به عمل به وعدههائي كه داده است، مينمايد، بلكه حكمت متعاليه و وعدهاي كه خود دربارهي عدم تخلف از وعدههايش فرموده است، مقتضي وفاي او به وعدههائي است كه به بندگانش داده است: من نيم حاكم حكايت ميكنم آيا قراني دربارهي عدم تخلف خداوندي از وعدههائي كه داده است فراوان است از آنجمله: «وعد الله لايخلف الله وعده و لكن اكثر الناس لايعلمون» (وعدهي خداونديست و خداوند از وعدهي خود تخلف نميكند، ولي اكثر مردم نميدانند). وعد الله لايخلف الله الميعاد (وعدهي خداونديست و خداوند از وعدهاي كه داده است، تخلف نميكند) «و لن يخلف الله وعده» (و خداوند از وعدهاي كه داده است هرگز تخلف نميكند).
آيات ديگري وجود دارد كه وعدهي خداوندي را حق و بر حق معرفي مينمايند مانند: «الا ان وعد الله حق و لكن اكثرهم لايعلمون» (آگاه باش كه وعدهي خداوندي حق است) و ترديدي نيست در اينكه مقصود از حق بودن وعدهي خداوندي اين نيست كه خود وعدهي خداوندي حق است و تحقق پيدا كرده است، بلكه مقصود وفاء به وعده است، زيرا وعدهاي كه وفا نشود، وعدهي حق نميباشد مخصوصا اگر بخدا استناد داده شود، زيرا علتي براي تخلف از وعده دربارهي خدا مانند جهل و ناتواني قابل تصور نيست. و در آن صورت كه وعدهي خداوندي در واقع مشروط باشد، انتفاء ايفاء وعده بجهت عدم حصول شرط، تخلف نميباشد. خداوند متعال وعدهي امتيازات بسيار عالي را در ابديت براي بندگانش داده است و بنا بر مطالب فوق قطعا خداوند متعال تخلف از آن نخواهد فرمود، بلكه بندگان خدا بايد اين شايستگي را در خود بوجود بياورند كه مشمول وعدههاي الهي قرار بگيرند. بعبارت مختصرتر وعدههاي خداوند متعال مشروط به موضوعاتي است كه مقرر فرموده است و در صورت عدم حصول شرط كه شايستگي است، خود بندگان هستند كه خود را از فيض عظيم وعدههاي خداوندي محروم ساختهاند.
سپس اميرالمومنين (ع) ميفرمايد: برحذر باشيد از آن روز هولناك كه در انتظار شما است معلوم است كه هولناك بودن روز قيامت نه به آن معناست كه گاهي عاميان تصور ميكنند كه در آن روز خداوند متعال فقط با صفت غضب و طرد با بندگانش رفتار خواهد كرد! بلكه علت هولناك بودن آنروز، برداشته شدن پردهها از روي واقعيات و اعمال و نتائج آنها است كه اولاد آدم هرگز تصور آنرا در ذهنش خطور نميداد. علت ديگر بسته شدن راه برگشت باين دنيا و جبران گناهان و خطاهائي است كه مرتكب شدهاند. از طرف ديگر شاهد و قاضي در اعمال مردم خدا است كه همهي واقعيات و حقايق براي او معلوم است. و اگر علتي براي هولناك بودن روز قيامت نبود مگر مشاهدهي نتايج وخيم پليديها، كافي است كه انسانها به فكر جدي آن روز باشند و هيچ غفلتي را در اين موضوع روا ندارند. آيات قرآني در هولناك و وحشتناك بودن روز قيامت مطالبي را بيان ميكنند كه حتي لجوجترين فرد بشري را بلرزه درميآورند، بشرط اينكه گوش شنوائي خود را از دست ندهد و بر قلب حساس او مهر زده نشود و عقل از استخدام خودخواهيها و خيالپردازيها رها شده و در استخدام قلب و وجدان آگاه درآيد.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 530-525
پيرامون فضيلت موعظه آن بزرگوار و تذكر بر ستوده بودن موعظه و بليغ و رسا بودنش در اداى مقصود و اظهار تاسف كه چرا دلها آن را نمى پذيرند، بحث كرده و در پايان مردم را به پرهيزكارى تشويق مى كند.
***
در كلام امام (ع) كه فرمود: «فيا لها امثالا صائبة و مواعظ شافية»،
واژه «امثالا و مواعظ» به عنوان تميز منصوب است. مثال درست آن است كه با مورد مثل مطابقت داشته باشد. و مقصود از شافى بودن موعظه اين است كه در دلها تأثير بگذارد و بيمارى نادانى و اخلاق پست را از ميان ببرد و شخص موعظه پذير را بخدا بازگشت دهد تا به پيشگاه حق تعالى تضرّع و زارى كند.
عبارت حضرت كه: لو صادفت قلوبا زاكية و اسماعا واعية و آراء عازمة و البابا حازمة
مقصود از «زكاء قلوب» آمادگى دلها به اين هدايت يابى و تقرّب بخداست، و «وعى اسماع» درك و فهم و هدايتى است كه از راه شنيدن نصيب انسان مى شود. اين كه چرا سماع را به واعيه توصيف كرده است سرّش اين است كه شنيدن ظاهر معنى، انسان را به حسّ منتقل و از مرحله حسّ به مرتبه خيال و تصوّر معناى كلّى مى رساند منظور از: «عزم آراء» همّت گماشتن به امرى است كه ثابت و پايدارى لازم داشته باشد، و «حزامة الألباب» نيك انديشى در انتخاب و گزينش مى باشد. روشن است كه اين صفات سه گانه «زكاء- وعى و حزامة» از اسبابى است كه موعظته با آنها سودمند مى شود.
***
قوله عليه السلام: «فاتقو اللّه الى قوله... مقامه»
اين فراز انسانها را به تقوايى همچون تقواى كسى كه واجد صفات زير باشد امر مى كند:
1- تقواى كسى كه با شنيدن دستورات حق خشوع پيدا كند، يعنى قلبش آمادگى شنيدن موعظه را داشته باشد، و در برابر دستورات خداوند خاضع و خاشع شود.
2- تقواى كسى كه، به گناهكارى خود اعتراف دارد و به درگاه حق تضرّع و زارى مى كند.
3- تقواى كسى كه، از خداوند ترسناك است، و اين ترس زبان او را از گفتار باز مى دارد و موجب عمل شايسته اى كه اسباب نجات او را فراهم كند، مى شود.
4- تقواى كسى كه، از كيفر پروردگار پرهيز دارد، و مبادرت به طاعت و فرمانبردارى خداوند مى كند.
5- تقوى كسى كه، به مرگ و ملاقات خداوند يقين دارد، اعمال نيك انجام داده و آن را براى رضاى حق تعالى خالص مى گرداند.
6- تقواى كسى كه، از امور عبرت زا عبرت مى گيرد و آن را نردبان انديشه خود براى رسيدن به آگاهى امور لازم قرار مى دهد.
7- تقواى كسى كه، از خشم و كيفر حق تعالى رنج مى برد و از گناه و معصيت دورى مى جويد.
8- تقواى كسى كه، دعوت كننده خداوند را اجابت كرده، به سوى حق بازگشته و فرمانبردار اوامر او مى شود.
9- تقواى كسى كه، به عقل و انديشه خود رجوع كرده و از آن بر عليه شيطان و نفس امّاره فرمان دهنده ببدى مدد گرفته، و از پيروى نفس و شيطان سر باز مى زند.
10- تقواى كسى كه، به انبيا و اولياى الهى اقتدا مى كرده، و بوسيله آنها هدايت مى يابد، و در همه اوّضاع و احوال از آنها پيروى كرده، از قصد آنها تبعيّت مى كند، و كارهايش را مطابق كار انبيا انجام مى دهد.
11- تقواى كسى كه، راه و روشها به او نمايانده شود، و او به چشم بصيرت راه خدا را دريابد، يعنى راه را بشناسد و براى پيمودن آن نهايت كوشش خود را بكار گيرد، در حالى كه از تاريكيهاى جهل و نادانى گريزان است راه حق را يافته و نجات پيدا كند آن گاه ثمرات پيمودن طريق حق را ذخيره آخرت خود قرار دهد.
بدين شرح كه راه حق رفتن و فرمان خدا بردن، ذخيره معادش گردد، و با سلوك در طريق حق محتواى وجودى خود را از ناپاكيهاى دنيا پاك، و در طول حيات، با خودسازى استعداد كمالات لازم در معاد را پيدا كند، و توشه مناسبى براى روز وفات خود فراهم آورد و آنچه براى سفر آخرت كه خود، مسافر آن است و سر منزل نيازش، بشدّت بدان محتاج است، آماده سازد، زيرا هر مرتبه اى از كمال كه انسان بدان دست يابد مقدّمه اى براى مرتبه بالاتر خواهد بود چه اگر مراتب پايين نباشند صعود به مراتب بالاى آخرت ممكن نيست و راهى براى كسب كمال و رفع نيازمندى در آن دنيا وجود ندارد.
***
منظور از كلام امام (ع): «قدّم زاد أمامه»
از پيش فرستادن زاد آخرتى كه فرا روى انسان قرار دارد و سرانجام بدان جايگاه منتقل مى گردد. همين حقيقت است كه نيازمندى دنياى ديگر را بايد از اين دنيا فراهم كرد.
***
قوله عليه السلام: «فاتّقو اللّه عباد اللّه جهة ما خلقكم له»،
چون مقصود از خلقت شناخت حق تعالى و رسيدن بقرب اوست معناى جمله چنين خواهد بود: تقواى خود را در جهتى كه خداوند شما را بدان منظور آفريده است قرار دهيد، نه در ريا و شهرت و آوازه كه ارزشى نخواهد داشت.
كلمه «جهت» به عنوان ظرف در عبارت امام (ع) منصوب به كار رفته است. احتمال ديگر آن كه مفعول فعل نهفته «اقصدوا» باشد. در اين صورت معناى جمله چنين خواهد بود. با تقواى الهى هدفى را اراده كنيد كه به آن منظور آفريده شده ايد.
***
قوله عليه السّلام: «و احذروا منه كنه ما حذّركم من نفسه»
آن چنان از خدا بترسيد كه با وعده هاى عذابش شما را از كيفر خود بر حذر داشته است.
اين نوع حذر وقتى پيدا مى شود، كه در باره حقيقت شي ء مورد حذر بحث و تحقيق به عمل آيد بدين توضيح كه ترس از عقاب و كيفر الهى براى انسانها وقتى به كمال مى رسد، كه شخص توجّه دقيق به مجازات الهى و سخت گيرى در عقوبت مجرمين بنمايد، در اين حالت است كه انسان به حقيقت از خداوند ترس و وهم خواهد داشت. سالكان طريق حق در تصوّر اين مراتب متفاوتند.
***
قوله عليه السلام: «و استحقّوا منه ما اعدّ لكم بالتّنجّز لصدق ميعاده»
منظور استحقاق يافتن وعده هاى نيك و پاداشهاى شايسته حق تعالى است و چون اين استحقاق وقتى پيدا مى شود كه انسان آمادگى براى آن بيايد، پس در حقيقت امام، امر به آمادگى و تهيّه مقدمات فرموده است و از باب اين كه اين مطلب نيز نياز به سببهايى دارد لذا آنها را در ضمن دو امر بيان فرموده است:
1- در صحّت بازگشت انسان به سوى خداوند يقين پيدا كند. كلمه «تنجّز» در كلام امام (ع) بمعنى قطعى بودن وعده حق و تحقّق يافتن معاد و حكم الهى است كه اين يقين موجب روى آوردن به طاعت و فرمانبردارى از دستورات الهى مى شود، چنان كه در قرآن مى فرمايد: «وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ».
2- بر حذر بودن از مشكلات و سختيهاى روز معاد، كه اين امر جز از طريق دورى جستن از منهيّات الهى و كنار گذاشتن محرّمات و ترك امور غير مجاز حاصل نمى شود.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 381
فيا لها أمثالا صائبة، و مواعظ شافية، لو صادفت قلوبا زاكية، و أسماعا واعية، و آرآء عازمة، و ألبابا حازمة، فاتّقوا اللّه تقيّة من سمع فخشع، و اقترب فاعترف، و وجل فعمل، و حاذر فبادر، و أيقن فأحسن، و عبّر فاعتبر، و حذّر فازدجر، و أجاب فأناب، و راجع فتاب، و اقتدى فاحتذى، و أري فرأى، فأسرع طالبا، و نجا هاربا، فأفاد ذخيرة، و أطاب سريرة، و عمر معادا، و استظهر زادا، ليوم رحيله، و وجه سبيله، و حال حاجته، و موطن فاقته، و قدّم أمامه لدار مقامه، فاتّقوا اللّه عباد اللّه جهة ما خلقكم له، و احذروا منه كنه ما حذّركم من نفسه، و استحقّوا منه ما أعدّ لكم بالتّنجّز لصدق ميعاده، و الحذر من هول معاده. (13052- 12871)اللغة:و (صاب) السّهم الغرض صوبا من باب قال و صابه يصيبه من باب باع كأصابه وصل الغرض و ما أخطاه، و في المثل و في الخواطي سهم صائب و (حزم) فلان رأيه حزما أتقنه و (التقية) كالتّقوى اسم من اتقيت اللّه اتقاء و (اقترف) لأهله اقترافا اكتسب من مال حلال أو حرام و (حذر) الشّي ء و حاذره خافه.و يحتمل أن يراد من حاذر كثرة الخوف بناء على أن زيادة المبنى تدلّ على زيادة المعنى و (عبر) أى أرى العبر كثيرا بناء على أنّ التّشديد دليل المبالغة و (زجره) زجرا منعه و نهاه كازدجر فانزجر و ازدجر فازدجر يستعمل مطاوع ازدجر و هو غريب و (أفاد) المال استفاده و أعطاه و هو من الأضداد و (استظهرت) به استعنت و (المقام) بضمّ الميم مصدر كالاقامة يقال قام بالمكان اقامة و مقاما و (كنه) الشّي ء حقيقته و غايته و نهايته يقال عرفته كنه المعرفة.و (نجز) الوعد نجزا من باب قتل تعجل و النّجز مثل قفل اسم منه و يعدّى بالهمزة و الحرف فيقال أنجزته و نجزت به إذا أعجلته و استنجز حاجته و تنجّزها طلب قضاءها ممّن وعده إيّاها.الاعراب: و قوله فيا لها أمثالا صائبة منادي تفخيم و تعجّب، و انتصاب أمثالا على التميز من الضمير المبهم.قال الرّضيّ في باب التميز من شرح الكافية: و قد يكون الاسم في نفسه تاما لا لشي ء آخر أعنى لا يجوز إضافته فينصب عنه التميز و ذلك في شيئين: أحدهما الضمير و هو الأكثر و ذلك في الأغلب فيما فيه معنى المبالغة و التفخيم كمواضع التعجّب نحو يا له رجلا و يالها قصّة و يا لك ليلا إلى آخر ما قال، و ذخيرة و سريرة منصوبان على المفعول به.و قوله: جهة ما خلقكم اه قال الشّارح المعتزلي نصب جهة بفعل مقدّر تقديره و اقصدوا جهة ما خلقكم له يعنى العبادة فحذف الفعل و استغنى عنه بقوله
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 384
فاتّقوا اللّه لأنّ التّقوى ملازمة لقصد المكلّف العبادة فدلّت عليه و استغنى بها عن إظهاره.قيل و يجوز انتصابها على الظرفية أى اجعلوا تقواكم فى تلك الجهة أى نظرا إلى تلك الجهة لا للرّياء و السمعة، و الحذر بالجرّ عطف على التّنجّز.المعنى:ثمّ نبّه عليه السّلام على كمال كلامه و فضل موعظته و عرّض على عدم القلوب الحاملة لها بقوله (فيا لها أمثالا صائبة و مواعظ شافية) أى أمثالا مطابقة لممثلاتها متّصفة بالصّواب خالية عن الخطاء و مواعظ شافية لأمراض الجهل مبرئة عن آلام الهوى (لو صادفت) تلك الأمثال و المواعظ (قلوبا) طاهرة (زاكية و أسماعا) حافظة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 387
(واعية) أى قلوبا مستعدّة لقبول الهداية و أسماعا قابلة لحفظ النّصيحة (و آراء عازمة) قاصدة على الرّشد و السّداد (و ألبابا حازمة) متقنة لما فيه الصّلاح و الرّشاد.و عن معاني الأخبار: الحزم أن تنتظر فرصتك و تعاجل ما أمكنك.و في الحديث: الحزم بضاعة و التّواني اضاعة و فيه: الظفر بالحزم و الحفر «الحزم ظ» باجالة الرّأى و الرأى بتحصين الأسرار.قال بعض شرّاح الحديث أشار إلى أسباب الظفر القريب و المتوسّط و البعيد فالحزم أن تقدم العمل للحوادث الممكنة قبل وقوعها بما هو أبعد عن الغرور و أقرب إلى السّلامة، و هو السبب الأقرب للظفر بالمطالب و المتوسط هو إجالة الرّأى و إعماله في تحصيل الوجه الأحزم و هو سبب أقرب للحزم، و الأبعد هو اسرار ما يطلب و هو سبب أقرب للرّأى الصّالح إذ قلّ ما يتمّ رأى و يظفر بمطلوب مع ظهور إرادته، هذا.و في رواية الحزم في القلب و الرّحمة و الغلظ في الكبد، و الحياء في الرّية.ثمّ إنّه عليه السّلام بعد التّنبيه على فضل موعظته و الاشارة إلى أسباب قبول الموعظة حثّ على التّقوى أيضا و رغّب فيها لكونها الغرض الأصلي من هذه الخطبة فقال. (فاتّقوا اللّه) تقيّة مثل (تقيّة من سمع) نداء اللّه (فخشع) قلبه للّه (و اقترف) الاثم و الشّقاء (فاعترف) بالتّقصير و الخطاء (و وجل) العقبى (فعمل) الحسنى (و حاذر) العقوبة (فبادر) المثوبة (و أيقن) أجله (فأحسن) عمله (و عبّر) بما فيه اتّعاظ و اعتبار (فاعتبر) و حصل له انابة و انزجار (و حذر) بالسّخط و النّكال (فازدجر) و انزجر عن سوء الأعمال (و أجاب) دعوة الدّاع إذا دعاه (فأناب) إلى ربّه حين ناداه (و راجع) عقله و تفكر (فتاب) عمّا فرط و قصر (و اقتدى) بالأنبياء و المرسلين (فاحتذى) حذ و عباد اللّه المتّقين (وارى) الآيات في الآفاق و الأنفس (فرأى) الحقيقة بعيان الحس. (فأسرع) إلى الخير (طالبا) راغبا (و نجى) من الشرّ (هاربا) راهبا
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 388
(فافاد ذخيرة) لسلوك سبيل الرّحمن (و أطاب سريرة) من الرّجس و دنس الشّيطان (و عمر معادا) بصالح الأعمال (و استظهر زادا) من التّقى و مكارم الخصال (ليوم رحيله) من الدّنيا (و وجه سبيله) إلى العقبى (و حال حاجته) في الحشر و المعاد (و مواطن فاقته) يوم التّاد (و قدم) التّقوى (أمامه) ليكون عدّة (لدار) مقيله و (مقامه فاتّقوا اللّه) سبحانه يا (عباد اللّه) و اقصدوا (جهة ما خلقكم له) من تحصيل العرفان و اليقين و تكميل الاخلاص في الدّين كما قال عزّ من قائل «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» . (و احذروا منه كنه ما حذّركم من نفسه) بقوله: «فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» و قوله: «كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ» . (و استحقّوا منه) تعالى (ما أعدّ) ه (لكم) و هيأه في حقّكم و يشير به بقوله «لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ».و استحقاق ذلك إمّا (بالتّنجزّ لصدق ميعاده) أي بطلب انجاز وعده الصّادق و التماس وفائه بالجزاء اللائق، و ذلك الطلب إنّما هو بعد الاقبال بالطاعات و الاجتهاد في إتيان الصّالحات (و) إمّا با (الحذر من هول معاده) و هو إنّما يكون بالارتداع من الخطيئات و الازدجار عن السّيئآت، وفّقنا اللّه سبحانه للاقبال و الابتهال و للانتهار و الانزجار و أنّى لنا بذلك مع ما نحن عليه من الاغترار بالدّنيا و لذّاتها و الافتتان بشهواتها.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 389 كانّا نرى أن لا نشور و أنّنا سدى مالنا بعد الفناء بصائر ألا لا و لكنّا نغرّ نفوسنا و تشغلنا اللذّات عمّا نحاذر و كيف يلذّ العيش من هو موقن بموقف عدل حين تبلى السرائر الترجمة:پس ايقوم تعجب نمائيد از اين پندها از حيثيت مثلهاى موصوفه بدرستى و صواب و نصيحتهاى شفا دهنده بأمراض ناداني و جهالت اگر برسد بقلوب متّصفه بجودت و ذكاوت، و بگوشهاى حفظ كننده نصيحت، و برأيهاى صاحب عزم و علوّ همت، و بعقلهاى صاحب حزم و بلند مرتبت. پس بپرهيزيد از خدا همچو پرهيز نمودن كسى كه شنيد امر خدا را پس فروتنى نمود بخدا و كسب گناه كرد پس اعتراف بتقصير نمود و ترسيد از آخرت پس عمل شايسته نمود و حذر نمود از عقوبت پس بشتافت بسوى طاعت، و يقين كرد بأجل پس نيكو كرد عمل را و عبرت داده شد پس قبول عبرت نمود و ترسانيده شد از عذاب و سخط پس منزجر شد از معصيت و إجابت نمود دعوت را پس رجوع نمود بزبان معذرت، و مراجعه نمود به عقل خود پس توبه كرد از خطيئت و اقتدا نمود بأنبياء و مرسلين پس تابع شد بسلف صالحين.و نموده شد به وى آيات قدرت پس معرفت رساند بحقيقت پس سرعت كرد بسوى خير در حالتى كه طالب و راغب بود و نجات يافت از شر در حالتى كه گريزان و هارب بود، پس كسب نمود ذخيره را از براى سلوك سبيل رحمان، و پاكيزه نمود باطن خود را از رجس و شرك شيطان، و معمور نمود معاد خود را بصالح اعمال، و پشت قوى كرد بتوشه برداشتن از تقوى و محاسن خصال از براى رحلت خود در دنيا و جهت راه خود به عقبى و براى حال احتياج خود و موضع درويشى خود و فرستاد پيش از خود توشه طاعت از براى سراى اقامت.پس بپرهيزيد از خدا اى بندگان خدا، و قصد نمائيد جهت آنچه را كه خلق نمود شما را از براى آن كه عبارت است از تحصيل معرفت و عبادت با اخلاص نيّت، و بترسيد از خدا بنهايت آنچه ترسانيد شما را از نفس خود و استحقاق پيدا كنيد از او آن چيزى را كه مهيا كرده است از براى شما با طلب وفا نمودن مر وعده صادق او را و با حذر نمودن از هول معاد او. و معلوم است كه اين طلب وفا و اين حذر متصوّر نمى شود مگر با اقبال بطاعات، و با ارتداع از سيئات، اللهمّ وفّقنا بحقّ محمّد سيد السادات.
لِتَعِيَ مَا عَنَاهَا : تا آنچه را كه مى شنوند حفظ كنند. تَجْلُو : روشن مى سازد، آشكار و ظاهر ميكند. الْعَشَا : مصدر «عشى» : تار شدن چشم، شب كورى. الَاشْلَاء : جمع «شلو» : اعضاء. الَاحْنَاء : جمع «حنو»، هر عضو بدن كه كج و منحنى باشد مثل دنده ها. مُلَائِمَة : هماهنگى، تناسب. الَارْفَاق : جمع «رفق»، سود و نفع، چيزيكه از آن كمك مى جويند. رَائِدَة : جوينده. مُجَلِّلَات : فرا گيرنده، همه گير، «سحاب مجلّل» ابرى كه بارانش همه جا را فرا مى گيرد. حَوَاجِز : موانع. الْخَلَاق : بهره فراوان از خوبيها. الْخَنَاق : طنابى است كه به وسيله آن خفه مى كنند. ارْهَقَتْهُمْ : (مرگ) آنها را دريافت، آنها را شتاباند. شَذَّبَهُمْ : آنها را جدا و قطع كرد، مانند پوست درخت كه از درخت كنده ميشود. تَخَرُّمُ الآجَال : اجلهاى نابودى. لَمْ يَمْهَدُوا فِى سَلَامَةِ الَابْدَانِ : در زمان صحت و سلامتى توشه اى آماده نكردند. أُنُفْ : بكر، نو، «امر انف» كارى كه براى اولين بار انجام ميشود. انُفُ الَاوَانِ : نخستين فرصت.
لتعى ما عناها : تا حفظ كند آنچه را كه برايش مهم است لتجلو عن عشاها : تا روشن شود از كوريش اشلاء : جمع شلو : جسد و تن ارفاق : جمع رفق : منفعت، وسائل لازم زندگى رائدة : رهبرى كننده مُجلِّلات : پوشنده، احاطه كننده مستمتع خَلاقهم : آنهائى كه از نصيب و سهميه خود بهره مند شدند (خلاق نصيب) مستفسح : باز نهاده شده، وسعت داده شده خناق : طنابى كه با آن انسان را خفه ميكنند شَذّبَ : دور نموده و بريده است تخرم : بريدن و هلاك كردن لم يمهدوا : جا و گهواره درست نكرده اند أنُف : اول و شروع هر چيز أوان : وقت و زمان
مترجم :
۷. راه هاى پند پذيرى (راههاى شناخت) خدا گوش هايى براى پند گرفتن از شنيدنى ها، و چشم هايى براى كنار زدن تاريكى ها، به شما بخشيده است، و هر عضوى از بدن را اجزاء متناسب و هماهنگ عطا فرموده تا در تركيب ظاهرى صورت ها و دوران عمر با هم سازگار باشند، با بدن هايى كه منافع خود را تأمين مى كنند، و قلب هايى كه روزى را به سراسر بدن با فشار مى رسانند، و از نعمت هاى شكوهمند خدا برخوردارند، و در برابر نعمت ها شكر گزارند، و از سلامت خدادادى بهره مندند. مدّت زندگى هر يك از شماها را مقدّر فرمود، و از شما پوشيده داشت، و از آثار گذشتگان عبرت هاى پند آموز براى شما ذخيره كرد، لذّت هايى كه از دنيا چشيدند، و خوشى ها و زندگى راحتى كه پيش از مرگ داشتند، سر انجام دست مرگ گريبان آنها را گرفت و ميان آنها و آرزوهايشان جدايى افكند: آنها كه در روز سلامت چيزى براى خود ذخيره نكردند، و در روزگاران خوش زندگى عبرت نگرفتند.
(در بيان خلقت بدن انسان و ذكر نعمتهاى حقّ تعالى): خداوند متعال براى بهره بردن شما (از شنوايى) دو گوش (قوّه سامعه) را آفريد تا آنچه را كه لازم است (و در زندگانى اجتماع بكار آيد) حفظ كنند، و (از ديدار) دو چشم (قوّه باصره) را قرار داد تا از تاريكى رها گرديده بينا شوند، و هر عضو (ظاهرى) را محتوى اعضاء (باطنه) گردانيد (هر عضوى در بر دارد اعضائى را مثل دست كه داراى رگ و خون و استخوان و مانند آنها است) و آن اعضاء را در تركيب صورت و دوامشان در جاهاى مناسب قرار داد با بدنهائى كه به تركيبهاى سودمند خود قائم و برقرارند، و با دلهايى كه (بعقل و تدبير) روزى آن بدنها را مى طلبند (يا روزيهاى خود «علوم و معارف» را جلب مى نمايند) در حالتى كه از منّتهاى نعمت بيكران او برخوردار بوده موجبات منّتهاى او بر شما هويدا است و با وسائلى كه مانع (بيماريها) است بنعمت عافيت و تندرستى از او متنعّم مى باشيد، و (نيز از نعمت يهايى كه بشما عطاء فرموده آنست كه) مدّت عمر و زندگى را از شما پنهان داشته (نمى دانيد كى مى ميريد و اين ندانستن براى انتظام امور دنيوىّ بسيار سودمند است) و از آثار گذشتگان پيش از شما براى شما عبرتها باقى گذاشت از لذّت و بهره اى كه از دنيا بردند و از طول مدّت و فراخى كه قبل از گلوگير شدن ريسمان مرگ بآنها نصيب شده بود، پيش از رسيدن به آرزوها مرگ آنها را شتابان دريافت و ميان آنان و آرزوها (شان را) جدائى انداخت، و در هنگام تندرستى توشه اى (براى آخرت) تهيه نكردند، و در اوّل زمان (جوانى و توانائى) عبرت نگرفتند (و زندگى خود را بيهوده بسر بردند).
خداوند شما را گوش عطا كرد، تا آنچه را كه درخور شنيدن و نگهداشتن است بشنويد و نگه داريد. و چشم داد تا ظلمت نابينايى را فروغ بينايى بخشد. و اندامهايى بخشيد كه خود اجزايى در بر دارند و هر يك از اندامها را در جاى مناسب خود قرار داد، در تركيب خاص خود و بر دوام. و كالبدى در رسانيدن منافع خود همچنان بر پاى. و دلهايى كه روزى خود مى طلبند. همه در نعمتهاى او غرقه اند و رهين منت او هستند. و ارزانى داشت، آنچه عافيت را عطا كند و بلا را مانع آيد. خداوند براى هر يك از شما زمانى معين كرده كه پايان آن بر شما پوشيده داشته. و برايتان از آثار گذشتگان عبرتها بر جاى نهاده، چيزهايى كه از آنها بهره مى يافتند و نصيب خويش بر مى گرفتند. بسى مهلتشان داد تا بهره خويش برگرفتند و مرگ شتابان بر سرشان تاخت و ميان آنها و آرزوهايشان جدايى افكند در حالى كه، در ايام تندرستى براى روز بازپسين توشه اى فراهم نكردند و در اوان جوانى در انديشه روزگار پيرى و مرگ نبودند.
(خداوند) براى شما گوش هايى قرار داد که آنچه را برايش اهميّت دارد، بشنود و حفظ کند، و چشمهايى که تاريکى ها را کنار زند و حقايق را (آن گونه که هست ببيند) و نيز بدنهايى قرار داد که اعضا را در بر گرفته است و در ترکيب بندى و تداوم عمر، هماهنگ با يکديگرند; با بدنهايى که تمام امکانات را در بردارد، و دلهايى که جوينده انواع روزى ها (و مواهب الهى) است و براى آن دقيقاً برنامه ريزى مى کند، تا نعمت هاى فراگير الهى و مواهب گوناگون او را به دست آورد، و از آنچه مانع عافيت و سلامت است بپرهيزد; و نيز عمرهايى براى شما مقدّر فرمود که مقدار دقيق آن از شما پنهان است. و از آثار گذشتگان درس هاى عبرت برايتان ذخيره کرده (که مايه بيدارى و هوشيارى شماست): از لذاتّى که از دنيا بردند و مواهبى که پيش از گلوگير شدن مرگ، از آن بهره مند شدند; ولى سرانجام پنجه مرگ، گريبان آنها را گرفت و ميان آنها و آرزوها جدايى افکند و با فرارسيدن اجل، دامنه آرزوها را برچيد، اين در حالى بود که به هنگام سلامت، چيزى براى خود نيندوختند و در آغاز زندگى (براى پايانش) عبرت نگرفتند.
شما را گوش داد، تا بشنود آنچه به كارش آيد، و ديده كه تاريكى را بدان زدايد. و اندامهايى، فراهم كردن عضوها را به كار، و با خميدگيهاى آن سازوار. به صورت، تركيب شده با هم، و چندان كه دوام دارند با يكديگر فراهم. با كالبدها كه منافع خود را مى رسانند، و دلهايى كه روزى خود را خواهانند، و مى ستانند. -همه- غرقه در نعمتهاى او، كه همگانى است و فراگير، و به جان او را منّت پذير. قرين عافيت، بى گزند و به سلامت. و براى هر يك از شما بهرى از زندگى انگاشت، و پايان آن را پنهان داشت. و براى عبرت شما آثار پيشينيان را به جا گذاشت، از آنچه بهره شان بود و خوردند، و از لذّتى كه در فراخناى پيش از مرگ بردند. و مرگى كه شتابان در رسيد و رشته هاى آرزوشان را بريد. و اجلها كه ناگاه بتاخت، و بر و برگشان را برانداخت. به هنگام تندرستى كارى نكردند چنانكه شايد، و در بهار جوانى عبرت نگرفتند، آنسان كه بايد.
براى شما گوشها قرار داد تا آنچه به كار آيد حفظ كنند، و چشمها مقرر فرمود تا از تاريكى ها بينا شوند، هر عضو را شامل اعضا گردانيد، و آن اعضا را در تأليف صورت و دوامشان در محل هاى مناسب قرار داد، با بدنهايى كه با ابزار سودمند بر قرارند، و دلهايى كه جوينده ارزاق خود هستند، در حالى كه انسانها در نعمت هاى بزرگ، و موجبات احسان، و موانع آفات تندرستى غرقند. مدت عمر مقدّر را از شما پنهان داشت، و از آثار گذشتگان براى شما عبرتها به جاى گذاشت: از بهره اى كه از دنيا بردند، و از فراخى عمر كه پيش از گلوگير شدن مرگ نصيب آنان بود، ولى قبل از اينكه به آرزوهايشان برسند مرگ به طرف آنان شتاب كرد، و گسستن ريسمان اجل آنان را از آرزوهايشان جدا نمود. به وقت تندرستى زاد آخرت تهيه نكردند، و از ابتداى جوانى عبرت نگرفتند.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج3، ص: 389-383
همه غرق احسان اوييم!
امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، اشاره به بخشى از نعمت هاى مهمّ الهى مى کند، نعمت هايى که توجّه به آنها حسّ شکرگزارى انسان را بر مى انگيزد و انگيزه اى براى معرفة اللّه و پرهيزگارى مى شود; مى فرمايد: «(خداوند) براى شما گوشهايى قرار داد که آنچه را برايش اهميّت دارد بشنود و حفظ کند و چشمهايى که تاريکى ها را کنار زند (و حقايق را آن گونه که هست ببيند) و نيز بدنهايى قرار دارد که اعضا را در بر گرفته است. و در ترکيب بندى و تداوم عمر، هماهنگ با يکديگرند» (جَعَلَ لَکُمْ أَسْمَاعاً لِتَعِيَ مَا عَنَاهَا(1)، وَأَبْصَاراً لِتَجْلُوَ(2) عَنْ عَشَاهَا(3)، وَأَشْلاَءً(4) جَامِعَةً لاَِعْضَائِهَا، مُلاَئِمَةً لاَِحْنَائِهَا، فِي تَرْکِيبِ صُوَرِهَا، وَ مُدَدِ عُمُرِهَا(5)).
در واقع امام(عليه السلام) در اين بخش از سخنان خود، از يک سو اشاره به نعمت بزرگِ تک تکِ اعضاى بدن کرده و از ميان آنها انگشت روى چشم و گوش -که مهمترين وسيله رابطه انسان با عالم خارجند و قسمت عمده معلومات انسان از مسير اين دو، به دست مى آيد -گذارده، و از سوى ديگر، به هماهنگى اعضاى بدن با يکديگر اشاره مى فرمايد و از بين آنها سخن از عضلات بدن، به ميان آورده که هماهنگ با تمام اعضا، کار مى کنند و با اَشکال استخوان ها، دقيقاً مطابقت دارند.
مسأله هماهنگى اعضاى بدن، يکى از جالب ترين پديده هاى آفرينش و از مهمترين نعمت هاى الهى است. در عين اين که ظاهراً بسيارى از اعضا مستقل هستند ولى به هنگام پيش آمدهاى مختلف، چنان هماهنگى خودجوش در ميان آنها پديد مى آيد، که انسان در شگفتى فرو مى رود. مثلا اگر حادثه اى رخ دهد که انسان مجبور باشد از مرکز حادثه به سرعت دور شود و فرار کند، در يک لحظه تمام نيروهاى بدن بسيج مى شود، ضربان قلب بالا مى رود، نفس ها به سرعت رفت و آمد پيدا مى کند، تا خون و اکسيژن کافى را به عضلات و ماهيچه ها برساند، هوشيارى بيشتر مى شود، چشم و گوش تيزبين تر و دقيق تر مى گردد و حتّى اگر موانعى از قبيل گرسنگى و تشنگى وجود داشته باشد، ناگهان فراموش مى شود، تا انسان بتواند به سرعت خود را از مرکز حادثه دور کند. اين هماهنگى نه به ميل و اختيار انسان است بلکه از طريق فرمان هايى است که از مغز، به صورت ناخود آگاه به تمام اعضا، صادر مى شود. اين هماهنگى عجيب، هم از نشانه هاى قدرت و عظمت پروردگار و هم از نعمت هاى عظيم او بر ما است، که در جمله هاى بالا به آن اشاره شده است.
اين هماهنگى نه تنها در صورت، که در کُنه باطن اعضا، و حتّى در مقدار عمر آنها، وجود دارد که امام(عليه السلام) مخصوصاً به آنها اشاره فرموده است. سپس در ادامه اين سخن مى افزايد: «اين نعمت هاى بزرگ الهى همراه است با بدن هايى که تمام امکانات را (براى ادامه حيات) در بر دارد و دل هايى که جوينده انواع روزى ها (و مواهب الهى) است (و براى آن دقيقاً برنامه ريزى مى کند) تا نعمت هاى فراگير الهى و مواهب گوناگون او را به دست آورد و از آنچه مانع عافيت و سلامت است، بپرهيزد» (بِأَبْدَان قَائِمَة بِأَرْفَاقِهَا،(6)، وَ قُلُوب رَائِدَة(7) لاَِرْزَاقِهَا، فِي مُجَلِّلاَتِ(8) نِعَمِهِ، وَ مُوجِبَاتِ مِنَنِهِ وَ حَوَاجِزِعَافِيَتِهِ (9)).
اين بخش از کلام امام(عليه السلام) تکميلى است بر آنچه در جمله هاى قبل در مورد هماهنگى اعضاى بدن آمده است. مى فرمايد: نه تنها اعضا با يکديگر هماهنگند، بلکه روح و فکر نيز در جلب منافع و دفع مفاسد با اين مجموعه ها همکارى تنگاتنگ دارند. واين همکارى روحانى و جسمانى که در سراسر وجود انسان حاکم است، از بدايع شگفت آورى است که هرچه زمان مى گذرد و علم پيش مى رود، دقايق و ظرافت هاى تازه اى از آن کشف مى شود و به يقين يکى از بزرگترين مواهب الهى و مهمترين آيات عظمت او است.
«مُجَلِّلاتِ نِعَمِهِ» از قبيل اضافه صفت به موصوف است و به معناى «نِعَمُهُ الْمُجَلَّلَة»: [نعمت هاى فراگير] است که عموم انسان ها را در بر مى گيرد و دوست و دشمن، و کافر و مؤمن از آن بهره مى گيرند.
«وَ حَوَاجِزَ عَافِيَتِهِ» به معناى موانع سلامت خداداد است و در اينجا جمله اى در تقدير است و با توجّه به آن، معناى اين جمله چنين مى شود: «خداوند طرق دفع موانع عافيت را به انسان آموخته است» (مَا يَمْنَعُ حَوَاجِزِ عَافِيَتِهِ)»
سپس به دو قسمت از نعمت هاى بزرگ الهى بر انسانها- افزون بر آنچه گذشت - اشاره کرده، مى فرمايد: «خداوند عمرهايى براى شما مقدّر فرموده که مقدار دقيق آن، از شما پنهان است و نيز از آثار گذشتگان درسهاى عبرت برايتان ذخيره کرده (که مايه بيدارى و هشيارى شماست): از لذّاتى که از دنيا بردند و مواهبى که پيش از گلوگير شدنِ مرگ، از آن بهره مند شدند; ولى سرانجام پنجه مرگ گريبان آنها را گرفت و ميان آنها و آرزوها جدايى افکند و فرا رسيدن اجل، دامنه آرزوها را برچيد; اين در حالى بود که به هنگام سلامت، چيزى براى خود نيندوختند و در آغاز زندگى (براى پايانش) عبرت نگرفتند.» (وَ قَدَّرَ لَکُمْ أَعْمَاراً سَتَرَهَا عَنْکُمْ، وَ خَلَّفَ لَکُمْ عِبَراً مِنْ آثَارِ الْمَاضِينَ قَبْلَکُمْ، مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلاَقِهِمْ(10)، وَ مُسْتَفْسَحِ خَنَاقِهِمْ.(11) أَرْهَقَتْهُمُ(12) الْمَنَايَا دُونَ الاْمَالِ، وَ شَذَّ بِهِمْ(13) عَنْهَا تَخَرُّمُ(14) الاْجَالِ. لَمْ يَمْهَدُوا فِي سَلاَمَةِ الاَْبْدَانِ، وَ لَمْ يَعْتَبِرُوا فِي أُنُفِ(15) الاَْوَانِ).
امّا نعمت اوّل: نعمت عمر است، که در واقع خمير مايه تمام سعادتها و سرمايه تمام خوشبختى ها است. اگر «اميرمؤمنان على(عليه السلام)» در «ليلة المبيت» در بستر «پيامبر(صلى الله عليه وآله)» خوابيد و بزرگترين فضليت را در برابر اين ايثار براى خود فراهم کرد، تنها با بهره گيرى از يک شب از عمرش بود و اگر ضربه او در روز «خندق» بر پيکر «عمروبن عبدود» برتر از عبادت جنّ و انس شد، تنها با استفاده از ساعتى از اين عمر بود; و اگر «شهيدان کربلا» بزرگترين حماسه را در تاريخ بشريّت آفريدند و اُسوه و مقتدايى براى همه امّت هاى در بند شدند، تنها با استفاده از يک نصف روز از عمرشان بود. آرى اکسير عمر به قدرى گرانبها است که نعمتى برتر و پربارتر از آن نيست.
ولى خداوند، به لطف و حکمتش پايان عمر هرکس را بر او مخفى داشته! چراکه به گفته امام صادق(عليه السلام): اگر انسان از مقدار عمر خود آگاه باشد و ببيند عمرش کوتاه است، پيوسته انتظار مرگ مى کشد و همان چند صباح زندگى براى او گوارا نخواهد بود و همانند کسى است که اموالش در شُرُف نابودى است و با تمام وجودش فقر و تنگدستى را احساس مى کند... و اگر عمر خود را طولانى ببيند در غرور و غفلت و لذّات و انواع گناهان غوطه ور مى شود، به اين پندار که از همه لذّات کام بگيرد و در پايان عمر توبه کند.(16) بنابراين، هم ساعات و ايّام عمر، نعمت است و هم پوشيده بودن مقدار آن.
و امّا نعمت دوم: يعنى درس هاى عبرتى که از پيشينيان در صفحات تاريخ، يا خاطره بزرگسالان و يا در بناها و کاخ ها و قبرهايى که از آنها باقى مانده; آن نيز از مهمترين نعمت هاى پروردگار است. زيرا دقّت در اين آثار و همچنين در صفحات تاريخ آنچنان انسان را در جريان تجارب گذشته مى گذارد، که گويى عمر جاودان پيدا کرده و از آغازِ خلقت، با همه اقوام، زيسته و تلخ و شيرين زندگى آنها را چشيده است.
تاريخ و آثار پيشينيان، مهمترين آيينه عبرت است و انسان مى تواند تمام سرنوشت آينده خويش را، در اين آيينه بزرگ و تمام نما ببيند. عوامل پيروزى، اسباب شکست، سرچشمه خوشبختى و بدبختى، و دلايل کاميابى و ناکامى را در آن مشاهده کند و اين براستى بزرگترين نعمت خدا بر انسان است. قرآن مجيد مى گويد: «لَقَدْ کاَنَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الاَْلْبَابِ; در سرگذشت آنان (پيشينيان) درس عبرتى است براى صاحبان انديشه».(17)
چه بسيار کسانى که نقشه هاى دامنه دارى، براى زندگى خود کشيده بودند و در دنيايى از آرزوها غوطه ور بودند، ولى مرگ آمد و دامنه آرزوها را به سرعت برچيد و همه نقشه ها را نقش برآب کرد; و اين در حالى بود که آنها نيز، در برابر تاريخِ اقوامِ پيش از خود، قرار داشتند، ولى هوا وهوسهاى سرکش، پرده ضخيمى بر چشمان عقل و خِرد آنها افکند، و نتوانستند واقعيّات اين زندگى را ببينند! به همين دليل، با دست خالى از اين جهان، به جهان ديگر شتافتند.
* * *
پی نوشت:
1. «عَنا» از مادّه «عنايت» به معناى توجّه و اهتمام، نسبت به چيزى است و ضمير در «عَنا» در اينجا ممکن است به خداوند برگردد که اشاره به اهداف الهى است که از طريق گوش به انسان مى رسد; يا به خود انسان باز مى گردد، که اشاره به اهدافى است که انسان از طريق گوش به آن مى رسد و يا به «ما» بر گردد، که اشاره است به مطالبى که شنيدن آن براى گوش مهم است.
2. «تجلو» از مادّه «جلاء» به معناى واضح و آشکار شدن است.
3. «عَشا» از مادّه «عَشْو» (يا «عَشَى») به معناى ضعف چشم و ناتوانى آن است و گاه گفته اند: به معناى شب کورى است.
4. «اَشْلاء» جمع «شِلّ» (بر وزن شکل) به معناى عضو و جسد است و در اينجا به معناى جسد آمده; زيرا بعد از آن مى گويد: «جَامِعَةً لاَِعْضَائِهَا» و گاه گفته اند: به معناى قطعه گوشت مى باشد که در واقع همان عضلات است. اين معنا نيز در خطبه بالا صادق است.
5. «اَحْناء» جمع «حِنْو» (بر وزن حلم) به هر چيزى گفته مى شود که نوعى انحناء و پيچيدگى دارد، مانند بسيارى از استخوانهاى بدن.
6. «اَرْفاق» جمع «رِفق» (بر وزن فکر) به معناى منفعت و ملايمت و مدارا کردن است و به هر چيزى که انسان براى رسيدن به اهداف خود از آن کمک مى گيرد، گفته مى شود و در خطبه بالا منظور همين معنا است.
7. «رائِده» از مادّه «رَود» (بر وزن شوق) در اصل به معناى جستجوى آب و مرتع است; سپس به هر گونه جستجوگرى و طلب چيزى گفته شده است و از آنجا که معمولا کاروان ها قبلا کسى را مى فرستادند که محل مناسبى براى توقف کاروان پيدا کند، سپس آن شخص، کاروان را به آن محل هدايت مى کرد، واژه «رائد» به معناى هدايت کننده نيز به کار مى رود.
8. «مُجَلِّلات» از مادّه «جلال» در اصل به معناى بزرگ شدن است و از آنجا که بزرگ شدن سبب گسترش و شمول و عموميت مى شود، اين واژه به معناى شمول و عموميت نيز بکار مى رود و «مُجَلِّلاَتِ النِّعَمِ» نعمت هايى است که تمام وجود انسان را فرا مى گيرد.
9. «حواجز» جمع «حاجزه» به معناى چيزى است که مانع و رادع مى شود و «حَوَاجِزُ الْعَافِيَةِ» موانع تندرستى است.
10. «خَلاَق» از مادّه «خَلْق» در اصل به معناى تعيين اندازه است و به همين دليل به نصيب و بهره نيز «خَلاق» گفته مى شود و «مُسْتَمْتَعِ خَلاَقِهِمْ» که در خطبه بالا آمده، به معناى لذّاتى است که از دنيا برده اند.
11.«خَنَاق» از مادّه «خَنْق» (بر وزن خشم) به معناى خفه کردن است و «خِناق» (بر وزن کتاب) به معناى طنابى است که با آن خفه مى کنند و «مُسْتَفْسَحِ خَنَاقِهِمْ» در خطبه بالا به معناى مواهبى است که قبل از گلوگير شدن مرگ، انسان از آن بهره مى گيرد.
12. «أرهق» از مادّه «إرهاق» گرفتن چيزى با عجله است و ريشه اصلى آن «رَهَق» (بر وزن شفق) به معناى ظلم آمده است.
13. در اينکه «شَذَّبهم» يک کلمه است يا دو کلمه در ميان «مفسّران نهج البلاغه» گفتگوى فراوانى است. آنها که آن را يک کلمه مى دانند «شَذّب» را از مادّه «تشذيب» به معناى بريدن و اصلاح شاخه هاى درخت مى دانند، که با متن خطبه بسيار مناسب است و آنها که آن را دو کلمه دانسته اند (شَذَّ + بِهِمْ) «شذّ» را از مادّه «شذود» به معناى جدا شدن و انفراد و ندرت يافتن گرفته اند، که آن هم با خطبه بالا مناسبت دارد.
14. «تَخَرَّم» از مادّه «خَرْم» (بر وزن چرم) به معناى پاره کردن است.
15. «أُنُف» مفرد است و به معناى آغاز هرچيزى است و لذا «چراگاهى» که هنوز حيوانى در آن نچريده است «اُنُف» ناميده مى شود و همچنين کاسه اى که هنوز کسى از آن، آب ننوشيده است.
16. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 83 (با کمى تلخيص).
17. سوره يوسف، آيه 111.
شرح علامه جعفریترجمه و تفسیر نهج البلاغه، صفحه 73
«جعل لكم اسماعا لتعي ما عناها و ابصارا لتجلو عن عشاها و اشلاء جامعه لاعضائها، ملائمه لاحنائها في تركيب صورها و مدد عمرها، بابدان قائمه بارفاقها و قلوب رائده لارزاقها في مجللات نعمه و موجبات مننه و حواجز عافيته» (براي شما اولاد آدم گوشهائي قرار داد، تا آنچه را كه شنيدنش براي او اهميت دارد بشنود و ديدگاني قرار داد تا نابينائيهايش را برطرف بسازد، صورت اعضاء را تنظيم فرمود تا اجزاي اعضايش را تاليف نمايد و تركيب اشكال و مدتهاي عمر آن اعضاء با كيفيتهاي مخصوص به حق، ملايم و هماهنگ باشد. انسانها را با بدنهائي كه با وسائل سودمند براي حيات مجهز و با دلهائي كه جويندهي ارزاق خود ميباشند، (در جريان زندگي قرار داد) فرزندان آدم در اين دنيا در نعمتهاي باعظمت و عوامل احسان او و موانع تندرستي غوطهورند (يا دلهائي كه ارزاق خود را در ميان نعمتهاي بزرگ و عوامل احسان خداوندي و عواملي كه مانع تندرستيها ميباشند، جستجو ميكننند).
علوم فراوان و انديشههاي دقيق براي شناخت حكمت بزرگ خلقت انسان لازم است. درست است كه بني نوع انساني در گذرگاه قرون و اعصار دربارهي شناخت خويشتن از هر دو بعد مادي و معنوي تلاشهاي زيادي كرده و از سنگلاخها و فراز و نشيبهاي بيشماري عبور نموده است، مخصوصا پس از روش تجزيهاي در علوم كه موجب گسترش شديد انواعي از علوم مربوط به انسان گشته است، توجهات و دقت كاريهاي بسيار فراوان در اجزاء مادي تشكيل دهندهي موجوديت طبيعي انسان و استعدادها و فعاليتهاي مغزي و رواني و روحي او انجام گرفته است، ولي آنطور كه ابعاد گوناگون بشر و پيچيدگيهاي آن ابعاد نشان ميدهد، هيچيك از اين دانشها و انديشهها و بينشها، بدون ولي، شايد، اين مسئلهها در آينده حل خواهد گشت، تخصصهاي ما دربارهي انسان هنوز دوران اوليه خود را طي ميكند و از اين قبيل كلمات و جملات تمام نميشود.
بطور كلي ميتوان گفت: مشكلات ما دربارهي علوم مربوط به انسان بر چهار نوع عمده تقسيم ميگردد:
نوع يكم- مشكلات مادي و جسماني كه كالبد و هر يك از اجزاء آن است كه مقداري از علوم را بخود اختصاص داده است. مثلا هنوز دربارهي ساختمان چشم و پديدهي ديدن، مسائل نظري فراواني وجود دارد. دربارهي تغيير و تحول سلولها و علل و شرايط و موانع آنها مطالب نظري زيادي ديده ميشود. همچنين دربارهي قلب و فعاليتهاي آن در ارتباط با اجزاء و شرائط موجوديت قلب از وجود مشكلاتي خبر ميدهند. تشخيص دقيق بيماريها با قطع نظر از معلول و خاصيت بيماري و همچنين طرق معالجهي بيماريها و براي نيروي انطباق بدن با محيطهاي گوناگون تا حد بسيار زياد مسائلي است كه توضيح و تفسير كاملا همه جانبه و قانع كننده پيدا نكرده است مانند قضاياي مربوط به مراحل مختلف حاملگي زنان، چه آن قضايا كه مربوط به زن حامله است و چه قضاياي مربوط به جنين كه در تحول متنوع حركت ميكند.
نوع دوم- مشكلات مربوط به مسائل رواني است كه نخستين مشكل در اين قلمرو، ناتواني دانشمندان از يك تعريف كاملا صحيح دربارهي خود روان است كه محور همهي مسائل رواني است. در اينجا جملهي يكي از متفكران مشهور را بياد ميآوريم كه ميگويد: در دوران ما روانشناسي با پرداختن به مسائل عمومي و فرعي بصورتي درآمده است كه ميتوان گفت: روانشناسي علمي است كه در همه چيز بحث و بررسي ميكند مگر در موضوع خود كه روان است. يكي ديگر از متخصصان علوم رواني ميگويد: روانشناسي در گذشته سر بيتن بوده و در دوران ما تن بيسر است.
نوع سوم- مشكلات مربوط به تاثير و تاثر بدن و روان با همديگر كه از مهمترين همهي آنها نبودن سنخيت و طناب وصل كنندهي علت و معلول بيكديگر است كه در جهان فيزيكي حداقل در سطح نمودها قابل مشاهده ميباشند.
نوع چهارم- مشكلات مربوط به روح است. البته ما نميخواهيم در اين مبحث روان و روح را دو حقيقت متمايز معرفي نمائيم، بلكه ميخواهيم آن حقيقتي را در نظر بگيريم كه ابعاد و نيروهاي تصعيد و تعالي را دارا بوده و انسان را از حيوان جدا ميكند، خواه اين حقيقت استعداد تعالي طلب و تصعيد جوي روان بوده باشد، يا حقيقتي ديگر. اولين مشكل بزرگ روح در اينست كه بعضي از متفكران از يك طرف نميخواهند بوجود چنين حقيقت عظمائي در انسان اعتراف كنند و از طرف ديگر توانائي انكار تعاليجوئي و تصعيدطلبي درون آدمي را هم نميتوانند انكار كنند و در نتيجه روح به حالت معمائي خود در مغزهاي اين نوع دانشمندان ادامه ميدهد. يكي ديگر از مشكلات بسيار اساسي روح در اينست كه آيا ارزشطلبيها و گرايشهاي روح به اخلاق عالي انساني و اشتياق شديد آن به قرار گرفتن در جاذبههاي حقايق فوق طبيعي و حقيقت اعلي كه خدا است، كسبي و تلقيني خالص است چنانكه بعضي از متفكران گمان ميكنند يا در طبيعت اصلي روح است، چنانكه همهي مذاهب آسماني و حكما و انسانشناسان بزرگ معتقدند؟ با ملاحظات همه جانبه در انواع چهارگانهي فوق، مشكلات و مسائل مبهم فراواني را ميبينيم كه تاكنون به حل و فصل نهائي خود نرسيدهاند.
بنظر ميرسد اساسيترين مشكلي كه وجود دارد و قطعا با ناديده گرفتن آن بهيچ پيشرفتي در مشكلات فراوان انواع چهارگانهي فوق نائل نخواهيم شد، اينست كه در دو قرن نوزده و بيست اصرار فراواني انجام ميگيرد كه مسائل انواع چهارگانه را از يكديگر مجزا نمايند و هر يك از آنها را مستقلا مورد بحث قرار بدهند، اين همان تجزيهي يك واحد حقيقي است كه قطعا به از بين بردن همان واحد ميانجامد و در نتيجه بررسيها و تحقيقات مربوط به جزء جدا شده و مرزبندي شده معلومات ناقص و ابهامانگيزي را بوجود ميآورد. اكنون با دقت در اين مقدمه روشن ميشود كه به چه علت اميرالمومنين عليهالسلام در توجيه مردم به انسانشناسي همهي جوانب و ابعاد انسان را مطرح ميكند. شما در اين خطبه ميبينيد كه آن حضرت مردم را به ابعاد مادي انسان متوجه ميسازد، بدين ترتيب:
1- شما انسانها بجهت بعد مادي كه داريد به تنظيم مواد معيشت نيازمنديد. براي شما گوش و چشم و ديگر حواس داده شده است. اعضاي بدني گوناگوني در كالبد شما تنظيم گشته است. جريان وجود شما از تاريكيهاي ارحام مادران به بعد چگونه بوده است … .
2- روان شما به زيبائيهاي دنيا جلب ميشود، آرزوها در سر ميپرورانيد، تمايل به تقليد از گذشتگان و فرهنگ پوسيدهي آنان، اميال و هواهائي داريد كه شما را منحرف مينمايند.
3- وصول به آرمانهاي معقول الهي در روزگاري ميسر است كه از تندرستي و سلامت بدنها برخورداريد.
4- و اما مسائل مربوط به روح، ميتوان گفت: هدف نهائي سخنان اميرالمومنين عليهالسلام چه در نهجالبلاغه و چه آن سخناني كه سيدرضي جمعآوري ننموده است، روح انساني كه بايد تا مقام نفس مطمئنه صعود نمايد.
***
«و قدر لكم اعمارا سترها عنكم، و خلف لكم عبرا من آثار الماضين قبلكم من مستمتع خلاقهم و مستفسح خناقهم، ارهقتهم المنايادون الامال و شذبهم عنها تخرم الاجال، لم يمهدوا في سلامه الابدان و لم يعتبروا في انف الاوان» (خداوند سبحان مقدار عمرهاي شما را معين فرموده و آنرا از شما مخفي داشته است و براي شما وسائل عبرت را از آثار گذشتگان در بهرهبرداريها از امتيازاتي كه نصيبشان گشته بود و از باز بودن مهلت عمر تا مرگشان، باقي گذاشته است. (در هر حال كه بودند) پيش از آنكه آن گذشتگان به آرزوي خودشان برسند، مرگ شتابان بر سرشان تاختن گرفت و داس اجل آنان را از آرزوهائي كه در سر ميپروراندند، قطع كرد. (غفلت عيش و عشرت چنان آنان را در خود فرو برده بود كه) در روزگار تندرستي براي آن سرنوشت نهائي آماده نگشته و از آغاز و بحبوحهي حيات خود عبرت نگرفته بودند).
در آرزوهاي بر باد فنا رفته و مهلتهاي ضايع گشته و تاختن مرگ ناخوانده بر سرگذشتگان درسهاي آموزندهاي است براي هشياران. در آنهنگام كه شعلههاي تابناك حيات، ديدگان آدمي را خيره ميكند و جوشش غريزهها هوش از مغز انسان ميربايد و انواعي بيشمار از خواستهها آدمي را در گردبادهاي خود ميپيچاند، اولين حقيقتي را كه از ديدگاه او ناپديد ميسازد، مرگ و فنا است و با ناپديد شدن پايان حيات از ديدگاه انساني، حقيقت خود حيات و حكمت آن نيز رنگ خود را باخته و انسان را بصورت مردهاي متحرك درميآورد. حتي اگر از وي بپرسي كه آيا تو زندهاي؟پاسخ آن خود باخته در شعلههاي تابناك زندگي اگر بتواند از وحشت زندگي خود از سئوالي كه شنيده و فقط با عبور از تصور هولناك مرگ آنرا در ذهن خود بوجود آورده است، جلوگيري كند، چيز روشني نخواهد بود، زيرا گفتن اينكه آري، من زندهام، خود به آگاهي و اشراف بر مفهومي بسيار مهم و عميق بنام زندگي دارد. ماهي غوطهور در نقطهي محدودي از درياي بيكران كجا و اشراف و احاطه بر دريا كه حتما بايد از آن دريا بالاتر رفته و آنرا براي درك خود برنهد، كجا؟! مسئلهي ديگري در بيهوده از دست دادن زندگي وجود دارد كه عامل فريب انسانها بوده و فقط هنگامي بخود ميآيند كه دروگر مرگ را داس بدست از نزديكي مشاهده كنند. اين مسئله تدريجي بودن سپري گشتن حيات است، مخصوصا با توجه با اينكه آينده هر اندازه هم كه نزديك باشد، براي انسان دور مينمايد، مگر آنكه شعلههاي حيات تدريجا شروع به خاموش شدن نمايد و اين خاموشي هم بطوري تكان دهنده باشد كه بتواند انسان خيره شده را بخود بياورد. اين زوال تدريجي و خاموشي حيرتانگيز مرگ را مولوي با بيان بسيار شيرين چنين ميگويد:
اي خنك آنرا كه او ايام پيش مغتنم دارد گذارد وام خويش
اندر آن ايام كش قدرت بود صحت و زور دل و قوت بود
و آن جواني همچو باغ سبز و تر ميرساند بيدريغي بار و بر
چشمههاي قوت و شهوت روان سبز ميگردد زمين تن بدان
خانهي معمور و سقفش بس بلند معتدل اركان و بيتخليط و بند
نور چشم و قوت ابدان بجا قصر محكم خانه روشن پرصفا
هين غنيمت دان جواني اي پسر سر فرود آور بكن خشت و مدر
پيش از آن كايام پيري در رسد گردنت بندد بحبل من مسد
خاك شوره گردد و ريزان و سست هرگز از شوره نبات خوش نرست
آب زور و آب شهوت منقطع او ز خويش و ديگران نامنتفع
ابروان چون پار دم زير آمده چشم را نم آمده تاري شده
از تشنج رو چو پشت سوسمار رفته نطق و طعم و دندانها ز كار
پشت دو تا گشته دل سست و طپان تن ضعيف و دست و پا چون ريسمان
بر سر ره زاد كم مركوب سست غم قوي و دل تنك تن نادرست
خانه ويران كار بيسامان شده دل ز افغان همچو ناي انبان شده
عمر ضايع سعي باطل راه دور نفس كاهل دل سيه جان ناصبور
موي بر سر همچو برف از بيم مرگ جمله اعضا لرز لرزان همچو برگ
روز بيگه لاشه لنگ و ره دراز كارگه ويران عمل رفته ز ساز
اندر آن تقرير بوديم اي خسور كه خرت لنگ است و منزل دور دور
بار تو باشد گران در راه چاه كج مرو رو راست اندر شاهراه
سال شصت آمد كه در شستت كشد راه دريا گير تا يابي رشد
سال بيكه گشت وقت كشت ني جز سيه روئي و فعل زشت ني
كرم در بيخ درخت تن فتاد بايدش بركند و بر آتش نهاد
هين و هين اي راهرو بيگاه شد آفتاب عمر سوي چاه شد
اين دو روزت را كه روزت هست زود پر افشاني بكن از راه جود
اينقدر تخمي كه ماندستت بكار تا در آخر بيني آنرا برگ و بار
اينقدر عمري كه ماندستت بباز تا برويد زين دو دم عمر دراز
تا نمردست اين چراغ با گهر هين فتيلهاش ساز و روغن زودتر
هين مگو فردا، كه فرداها گذشت تا بكلي بگذرد ايام كشت
همين توالي ناگواريها در دنبال خوشيها و افسردگيها بعد از طراوت و خميدگيها پس از سپري شدن دوران جواني و فروكش كردن نيروهاي حيات بدنبال يكديگر است كه اميرالمومنين عليهالسلام در جملات بعدي متذكر ميشود.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 537-531
لغات:
عناها: آن را مهم شمرد، به آن اهميت داد.
عشى: در شب نديدن، تاريكى كه در هنگام شب چشم انسان را فرا مى گيرد.
اشلا: جمع شلو عضو بدن انسان. قطعه اى از گوشت. در اين خطبه كنايه از تمام بدن است يعنى اندام.
حنو: كنار پهلو، طرف.
ارفاق: منافع، سودها. بعضى ارماق تلفّظ كرده اند (كه جمع رمق است).
ارماق: باقى مانده جان در بدن.
خلاق: نصيب و بهره. الخلاق به كسر (خ) ريسمانى كه بر گلو بسته مى شود و خفگى ايجاد مى كند.
ارهاق: با عجله نزديك شدن، عجله كردن.
تشذّب: جدا شدن، تفرقه پيدا كردن.
انف الأوان: اوّل زمان هر چيز. در اين خطبه منظور اوّل جوانى است.
شرح:
اين فصل از سخن امام (ع) به دو فصل و به توضيح زير تقسيم مى شود.
فصل اوّل:
در فصل اوّل امام (ع) نعمتهاى گوناگون و فراوان را به بندگان خدا تذكّر داده، آنان را به نتيجه و ثمره بخششهاى الهى توجّه مى دهد. و سپس حال امّتهاى پيشين را يادآور شده، توصيه مى كند كه از سرنوشت آنها عبرت گيرند.
***
قوله عليه السلام: «جعل لكم اسماعا» إلى «قوله بارفاقها»
اين فراز از كلام امام (ع) تذكّرى است بر نعمت آفرينش بدن انسان، و منافعى كه بر آن مترتب است.
بنا بر اين فايده گوشها اين است كه سخن حق را بشنود، و فايده ديدگان اين است كه شگفتيهاى آفرينش را با آن ديده و از آنها عبرت بگيرد. واژه «عشاء» ممكن است به يكى از دو معناى ذيل باشد:
1- محتمل است كه كلمه «عشاء» در سخن امام (ع) استعاره از تاريكى جهل باشد كه بر چشم دل عارض مى شود. با فرض اين احتمال تقدير كلام اين خواهد بود: «خداوند بصيرت را براى برطرف ساختن جهل و نادانى عطا فرمود.» و منظور از ادراك چشم عبرتى است كه براى دل حاصل گشته و دل را جلا و روشنى بخشد با اين توجيه كه مقصود از تاريكى نادانى و منظور از ابصار عبرت باشد، در اين صورت نسبت دادن روشنايى به بينايى نسبت صحيحى خواهد بود.
2- محتمل است كه استعاره از عدم ادراك عبرت آور باشد، زيرا فايده ادراك و ديدن عبرت گرفتن است، هرگاه از نگاه عبرت حاصل نشود، شخص شبيه بينايى است كه كورى بر آن عارض شود. جهت شباهت ميان فرد نابينا، و بينايى، كه عبرت نمى گيرد. فايده نبردن است كه ميان آن دو مشترك است.
نسبت دادن روشنائى به أبصار به لحاظ بوجود آمدن ادراك مفيد، عبرت آور مى باشد. در اين نسبت نيز نوعى استعاره به كار رفته است. كلمه «عن» در جمله: «عن عشاها» زايد نيست بلكه لازم است، چون تحقّق معناى جلا و روشنايى به دو چيز بستگى دارد. يكى چيزى كه جلا مى يابد، و يكى آن چيزى كه روشنايى را مى بخشد. امام (ع) در كلام خود، روشنى يافته را در جاى روشنايى بخشنده قرار داده اند، گويا چنين فرموده اند: چشمها، آفريده شدند تا بوسيله قواى خود، تاريكى را برطرف كنند. ما (شارح) در گذشته به فايده بدن و اعضاى آن بطور مفصّل اشاره كرده ايم و نيازى به تكرار نيست.
مقصود از كلام امام (ع) «قائمة بارفاقها» اين است كه هر بدنى براى منافعى كه از آن منظور بوده آفريده شده است.
***
قوله عليه السلام: «و قلوب رائدة» الى «قوله سترها عنكم»
امام (ع) در اين فراز، منّت گذارى حق تعالى بر بندگان را توضيح مى دهد، كه آنها را آفريده و هدايت كرده است و روزيى كه بدان قوام حيات و زندگى آنها استوار است ارزانى داشته، و قدرتى كه بتوانند امر معاد خود را اصلاح كنند بدانها بخشيده است. نعمتهاى الهى از همه سو آنها را احاطه كرده، و آنها غرق در الطاف خداوند مى باشند.
پاره اى از نعمتهاى خداوندى، پوشاندن اعمال زشت آنها، و نيّات پليدى است كه نسبت به يكديگر دارند. چه اگر ما فى الضمير هر يك كه سراسر دشمنى، كينه و حسد و آرزوى زوال نعمت ديگران است براى ديگران روشن باشد. يكديگر را از بين مى برند، و نظام اجتماعى آنها از هم گسيخته مى شود.
مقصود از موجبات منن حق تعالى، نعمتهايى است كه باعث مى شود تا خداوند بر انسانها منّت نهد. بعضى كلمه موجبات را موجبات تلفّظ كرده اند.
بنا بر اين مقصود از «منن» نعمتها و منظور از موجبات نعمتهايى است كه از طرف خداوند فرود آمده و بر بندگان ارزانى شده است منظور از موانع تندرستى و عافيت، عواملى است كه خداوند مقرّر مى دارد تا بيماريها و زيانهايى كه به انسان مى رسد، از ميان ببرند.
اين كه امام (ع) پوشيده داشتن مقدار عمر انسان را از نعمتهاى خداوندى دانسته است، سرّش اين است كه اگر انسان مقدار زندگى و عمر خود را مى دانست، مدام خاطرش بياد مرگ و ترس از آن مشغول مى شد. و از آباد كردن زمين و عمران آن كناره گيرى مى كرد، و باعث از هم پاشيدگى نظام جهان بود.
پس مخفى داشتن زمان عمر از نعمتهاى بزرگ الهى مى باشد.
***
قوله عليه السلام: «و خلّف لكم عبرا»
از ديگر نعمتهاى بي حساب خداوند متعال بر بندگان، باقى ماندن سرگذشت پيشينيان و عبرت بودن آن براى آيندگان است، چه همين عبرت گرفتن وسيله بسيار مهمّى در اعراض دادن انسانها از دنياى سراسر غرور و جايگاه هلاكت، به سعادت اخروى و ابدى است، تا با شناخت رفتار دنيا با گذشتگان، در مدّت عمر و زندگانى صرفا بهره و نصيب خود را از دنيا برگيرند، و چنان كه پيشينيان گول دنيا را خوردند، به غرور دچار نگردند، پيش از آن كه ريسمان مرگ و زنجيرهاى جهنّم گلويشان را بسختى بفشرد، خود را آماده خروج از اين دنيا كنند زيرا آمادگى لازم براى كوچ از اين دنيا، در همين دنيا حاصل مى شود. بدنبال اين توجّه امام (ع) فريب خوردگان از دنيا را كه دچار غرور شدند توصيف مى كند، و بيان مى دارد كه چگونه پيش از رسيدن به آرزوهاى طولانى، مرگشان فرا رسيد و گلويشان را فشرد امام (ع) با توضيح و شرح حال گذشتگان انسانها را متوجّه مى سازد، كه از آرزوهاى طولانى دست برداشته، آماده مرگ شوند و با جمله: «لم يمهدوا...» گذشتگان را سرزنش مى كند كه با وجود قدرت و توان و سلامت جسم و ابدان، معادشان را اصلاح نكردند و فرصت جوانى را از دست دادند مقصود حضرت اين است كه با تذكّر حال در گذشتگان از دنيا، در دلها نفرتى بوجود آورد، و پند گيرندگان را از غرور و فريب دنيا بر حذر دارد، و آمادگى تقوا و كارهاى شايسته را در انسانها ايجاد كند.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 391
الفصل الخامس:جعل لكم أسماعا لتعي ما عناها، و أبصارا لتجلو عن عشاها، و أشلاء جامعة لأعضائها، ملائمة لأحنائها، في تركيب صورها، و مدد عمرها، بأبدان قائمة بأرفاقها، و قلوب رائدة لأرزاقها، في مجلّلات نعمه، و موجبات مننه، و حواجز عافيته، و قدّر لكم أعمارا سترها عنكم، و خلّف لكم عبرا من آثار الماضين قبلكم من مستمتع خلاقهم، و مستفسح خناقهم، أرهقتهم المنايا دون الآمال، و شذّبهم عنها تخرّم الآجال، لم يمهّدوا في سلامة الأبدان، و لم يعتبروا في أنف الأوان.اللغة:(عنيته) عنيا من باب رمى قصدته و عناه الأمر أهمّه و (عشى) عشا من باب تعب ضعف بصره و أبصر نهارا و لم يبصر ليلا فهو أعشا و المرأة عشواء و (الأشلاء) جمع الشّلو مثل أحمال و حمل و هو العضو و قال في القاموس الشّلو بالكسر العضو و الجسد من كلّ شي ء.و (الحنو) بالفتح و الكسر كلّ ما فيه اعوجاج من البدن كعظم الحجاج و اللّحى و الضلع و من غيره كالقف و الحقف و كلّ عود معوج في القتب و الرحل و السّرج و الحنو أيضا الجانب و عن النهاية ملائمة لا حنائها إى معاطفها و (الرّفق) النّفع يقال ارتفقت به اى انتفعت و قال في القاموس: الرّفق بالكسر ما استعين به، و يروى بارماقها بدل بارفاقها و هو جمع الرمق بقيّة الرّوح.و (مجلّلات النعم) ما تعم الخلق من جلل الشي ء تجليلا أي عم، و منه السحاب المجلّل و هو الذي يجلّل الأرض بماء المطر أي يعمه و في حديث الكافي و العيون الامام كالشّمس الطالعة المجلّلة بنورها للعالم و (المستمتع) اسم مكان من استمتعت بكذا انتفعت به و (الخلاق) بالفتح النّصيب و (المستفسح) محلّ الفسحة و هى السّعة (و الخناق) ككتاب الحبل الذي يخنق به يقال خنقة يخنقه خنيقا ككتف إذا عصر حلقه حتّى يموت فهو خانق و خناق، و ربّما يطلق الخناق على الحلق يقال اخذه بخناقه و مخنقه أى بحلقه.و (أرهقت) الشّي ء أدركته و أرهقت الرّجل أمرا يتعدّى إلى مفعولين أعجلته و كلفته حمله و (الأنف) بضّمتين أوّل الأمرالاعراب:لفظة عن في قوله لتجلو عن عشاها إمّا زايدة أو بمعنى بعد كما جوزه الشّارح المعتزلي مستشهدا بقول الشّاعر لعجب حرب وائل عن حيال اى بعد حيال فيكون قد حذف المفعول و التّقدير لتجلو الاذى بعد عشاها، و الأظهر ما قاله الشارح______________________________ (1) الشطاط كسحاب و كتاب القامة و حسن القوام. (2) ضن ضنا من باب رضى مرض مرضا محامرا كلّما ظن ببرئه نكس.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 394
البحراني من أنّ عن ليست بزايدة لأنّ الجلاء يستدعى مجلوا و المجلوّ عنه فذكر المجلوّ و أقامه مقام المجلوّ عنه فكانّه عليه السّلام قال لتجلو عن قواها عشاها، و في تركيب صورها متعلّق بملائمة، و قوله: بأبدان متعلّق بجعل و الباء للمصاحبة، و الباء في بأرفاقها للصّلة و على رواية بأرماقها إمّا للسّببيّة أو للاستعانة.و قوله في مجلّلات نعمه متعلّق بمقدّر حال من فاعل جعل أو من ضمير الخطاب في لكم أى جعل لكم الأسماع حالكونكم في مجلّلات نعمه، و من مستمتع خلاقهم بيان للعبر، و دون في قوله دون الآمال بمعنى عند، و جملة لم يمهدوا في محلّ النّصب على الحال من مفعول أرهقتهم.المعنى:اعلم أنّ صدر هذا الفصل تذكير لعباد اللّه بضروب نعم اللّه سبحانه و منّته عليهم و تنبيه على الغاية من تلك النّعم، و ذيله مسوغ لبيان حال السّلف ليعتبر به الخلف فقوله عليه السّلام استخدام (جعل لكم أسماعا لتعى ما عناها و أبصارا لتجلو عن عشاها) إشارة إلى النّعمتين العظيمتين اللتين أعطاهما اللّه سبحانه لخلقه مع الاشارة إلى ما هو الغرض منهما.فالمقصود أنّه سبحانه خلق لانتفاعكم قوّة سامعة لتحفظ ما أهمّها و قوّة باصرة لتجلو العشا عن الابصار، فعلى هذا يكون قوله و أبصارا اه من باب الاستخدام حيث اريد بالابصار القوّة و بضمير عشاها الراجع إليه العضو المحسوس المخلوق من الشّحم المركب من السّواد و البياض، فبتلك القوة حصل له الادراك و الابصار بعد ما لم يكن في نفسه مبصرا مدركا فكانت جلاء عن عشاها.و يوضح ذلك ما رواه في البحار من المناقب لابن شهر آشوب مما أجاب الرّضا عليه السّلام بحضرة المأمون لضباع بن نصر الهندي و عمران الصّابي عن مسائلهما قال عمران: العين نور مركبة أم الرّوح تبصر الأشياء من منظرها؟ قال عليه السّلام: العين شحمة و هو البياض و السّواد و النّظر للرّوح دليله إنك تنظر فيه و ترى صورتك في وسطه و الانسان لا يرى صورته إلّا في ماء أو مرآة و ما اشبه ذلك.قال ضباع إذا عميت العين كيف صارت الرّوح قائمة و النظر ذاهب؟ قال عليه السّلام كالشّمس طالعة يغشاها الظلام، قالا: أين تذهب الرّوح؟ قال عليه السّلام، أين يذهب الضوء الطالع من الكوة في البيت إذا سدّت الكوة، قالا: أوضح لنا ذلك، قال عليه السّلام الرّوح مسكنها في الدّماغ و شعاعها منبثّ في الجسد بمنزلة الشمس دارتها «1» في السّمآء______________________________ (1) قال فى القاموس الدار المحلّ يجمع البناء و العرصة كالدارة و فى المصباح الدارة دارة القمر و غيره سمّيت بذلك لاستدارتها منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 396
و شعاعها منبسط على الأرض فاذا غابت الدّارة فلا شمس و إذا قطعت الرّاس «1» فلا روح.فانّ غرض السّائل أنّ المدرك هو العضو أمّ الرّوح تبصر الأشياء و هذا منظره، فاختار عليه السّلام الثاني و علله بأنّ العضو مثل ساير الأجسام الصقيلة يري فيها الوجه كالماء و المرآة فكما أنّها ليست مدركة لما ينطبع فيها فكذا العين و غيرها من المشاعر هذا.و قد اشير إلى منافع السمع و البصر و بعض حكمهما في حديث المفضل المعروف عن الصادق عليه السّلام حيث قال:انظر يا مفضّل إلى هذه الحواس الخمس التي خصّ بها الانسان في خلقه و شرف بها على غيره كيف جعلت العينان في الرّأس كالمصابيح فوق المنارة ليتمكّن من مطالعة الأشياء و لم تجعل في الأعضاء التي تحتهنّ كاليدين و الرّجلين فتعرضها الآفات و يصيبها من مباشرة العمل و الحركة ما يعلّلها و يؤثّر فيها و ينقص منها، و لا في الأعضاء التي وسط البدن كالبطن و الظهر فيعسر تقلّبها و اطلاعها نحو الأشياء.فلمّا لم يكن لها في شي ء من هذه الأعضاء موضع كان الرأس أسنى المواضع للحواسّ و هو بمنزلة الصّومعة لها، فجعل الحواسّ خمسا تلقى خمسا لكيلا يفوتها شي ء من المحسوسات فخلق البصر ليدرك الألوان فلو كانت الألوان و لم يكن بصر يدركها لم يكن فيها منفعة.و خلق السّمع ليدرك الأصوات فلو كانت الأصوات و لم يكن سمع يدركها لم يكن فيها ارب و كذلك ساير الحواسّ. ثمّ يرجع هذا متكافئا فلو كان بصر و لم يكن الألوان لما كان للبصر معنى، و لو كان سمع و لم يكن أصوات لم يكن للسّمع موضع فانظر كيف قدر بعضها يلقى بعضا فجعل لكلّ حاسة محسوسا يعمل فيه و لكلّ محسوس حاسّة تدركه.______________________________ (1) الرأس مذكر و تأنيث الفعل كانه لاشتماله على الاعضاء الكثيرة ان لم يكن من تحريف النساخ، بحار.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 397
و مع هذا فقد جعلت أشياء متوسّطة بين الحواس و المحسوسات لا يتمّ الحواسّ إلّا بها كمثل الضياء و الهواء فانّه لو لم يكن ضياء يظهر اللون للبصر لم يكن البصر يدرك اللون، و لو لم يكن هواء يؤدّي الصّوت إلى السّمع لم يكن يدرك الصوت فهل يخفى على من صحّ نظره و اعمل فكره انّ مثل هذا الذي وصفت من تهيئة الحواس و المحسوسات بعضها يلقى بعضا و تهيئة أشياء اخر بها يتمّ الحواسّ لا يكون إلّا بعمد و تقدير من لطيف خبير؟فكّر يا مفضل فيمن عدم البصر من النّاس و ما يناله من الخلل في اموره فانّه لا يعرف موضع قدمه و لا يبصر ما بين يديه فلا يفرق بين الألوان و بين المنظر الحسن و القبيح فلا يرى حفرة إن هجم عليها و لا عدوّا إن هوى إليه بسيف، و لا يكون له سبيل إلى أن يعمل شيئا من هذه الصّناعات مثل الكتابة و التّجارة و الصّياغة حتّى أنّه لو لا نفاد ذهنه لكان كالحجر الملقى.و كذلك من عدم السّمع يختلّ في امور كثيرة فانّه يفقد روح المخاطبة و المحاورة و يعدم لذّة الأصوات و اللحون الشّجية المطربة، و تعظم المؤنة على النّاس في محاورته حتّى تبرّموا به و لا يسمع شيئا من اخبار النّاس و أحاديثهم حتّى يكون كالغايب و هو شاهد و كالميّت و هو حىّ.كنايه و قوله (و أشلاء جامعة لاعضائها) الظاهر أنّ المراد بالشّلو هنا العضو و ليس كناية عن الجسد كما زعمه البحراني إذا لأبدان مذكورة بعد ذلك فيلزم التكرار مع أنّ ارادة الجسد على تقدير صحّتها لا حاجة فيها إلى الكناية لما قد عرفت من اشتراكه لغة بين الجسد و العضو.فان قلت: إرادة العضو ينافيها قوله عليه السّلام جامعة لأعضائها، إذ الشي ء لا يجمع نفسه.قلت: يمكن توجيهه بما وجّهه الشّارح المعتزلي من جعل المراد بالأشلاء الأعضاء الظاهرة و بالأعضاء الأعضاء الباطنة و لا ريب أنّ الأعضاء الظاهرة تجمع الأعضاء الباطنة (ملائمة لأحنائها فى تركيب صورها و مدد عمرها) أي جعل الأعضاء مناسبة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 398
موافقة للجهات و الجوانب التي جعلت فيها ملائمة لها في صورها التركيبيّة.مثلا جعل اليدين في اليمين و اليسار أنسب من كونهما في الرّأس، و كون العينين في الرّأس أولى من كونهما في الظهر أو البطن و كذلك كون ثقب الأنف في أسفله أنسب و أحسن من كونه في أعلاه، و كون المثانة و المعدة في أسافل البدن أليق و هكذا و قد مرّ حكمة بعض ذلك في رواية المفضّل و ستعرف البعض في التّبصرة الآتية مضافا إلى الحسن و البهجة و الالتيام و المناسبة المقرّرة في هذه الصّور المجعولة ألا ترى أنّ من لم يكن له حاجب فوق عينه أو سقطت الأشفار من طرف عينه كيف يكون قبيح الصّورة كريه المنظر، و هكذا ساير الأعضاء، هذا كلّه لو كان الحنوفي كلامه بمعنى الجانب و الجهة، و لو جعلناه بمعنى العضو المعوج فيكون المراد أنّه تعالى جعل الأعضاء المستقيمة من البدن ملائمة للأعضاء المعوّجة في صورها المركبة فلا يناسب المستقيمة موضع المعوّجة و لا المعوّجة موضع المستقيمة و لا يصادم حسن الاستقامة للاعوجاج و لا الاعوجاج للاستقامة، إذ كلّ منهما في موقعهما حسن و أحسن فتبارك اللّه أحسن الخالقين.و أمّا قوله عليه السّلام: و مدد عمرها، فالظاهر أنّه أراد به أنّ اللّه جعل مدد عمر كلّ من الأعضاء ملائمة للآخر مقارنة له بحيث لا يفنى بعض الأعضاء قبل فناء الآخر فيكون الكلام محمولا على الغالب فافهم.و قوله عليه السّلام (بأبدان قائمة بأرفاقها و قلوب رائدة لأرزاقها) أى قائمة بمصالحها و منافعها أو أنّ قوامها باستعانة أرواحها على الرّواية الاخرى السّالفة في بيان اللغة و قلوب طالبة لأرزاقها جالبة لها إليها.و الضمير في أرزاقها يحتمل رجوعه إلى الأبدان و رجوعه إلى نفس القلوب، و على الأوّل فالمراد بالرّزق الرّزق الجسماني، و على الثّاني فالمراد به الرزق الرّوحاني أعنى العلوم الحقّة و المعارف الشرعية و العقائد الالهيّة الموجبة للسّعادة في الدّارين، و المحصلة للعزّة في النّشأتين، فانّ القلب هو الطالب الجالب لتلك الأرزاق إلى نفسها كما أنّه هو الطالب الجالب للأرزاق إلى البدن و لو بتوسط الآلات البدنيّة.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 399
إذ هو العالم باللّه، و هو المتقرّب إلى اللّه، و هو المحصّل لرضوان اللّه، و هو السّاعي إلى اللّه، و هو المكاشف بما عند اللّه، و هو في الحقيقة سلطان مملكة البدن يستخدم الآلات و الجوارح يأمرها و ينهيها و يستعملها استعمال المالك لعبده و السّلطان لرعيّته، و تحقيق ذلك موقوف على شرح حال القلب و معرفة عجائب صفاته.فأقول: إنّ القلب كما حقّقه الغزالي يطلق على معنيين:أحدهما اللحم الصّنوبري الشّكل المودع فى الجانب الأيسر من الصّدر، و هو لحم مخصوص و في باطنه تجويف و في ذلك التجويف دم أسود هو منبع الرّوح و معدنه، و هو بهذا المعنى موجود للانسان و الحيوان و الحىّ و الميّت، و مرئي بحسّ العيان و يدركه الحيوان بحاسّة البصر كما يدركه الانسان و لا يتعلّق به غرضنا في المقام.الثّاني هو جوهرة لطيفة ربّانيّة نورانيّة روحانيّة لها تعلّق بالقلب الجسماني الذي ذكرناه و هي حقيقة الانسان و بها تمامه و كماله و هو المدرك العالم العارف و هو المخاطب و المطالب، و له جنود و أعوان و أنصار فمن تلك الجنود ما يرى بالأبصار كالأعضاء الظاهرة من اليد و الرّجل و العين و الاذن و اللسان و نحوها، و ما لا يرى بالابصار كالحواس الباطنة و الشّهوة و الغضب و نحوها، فجميعها خادمة للقلب منقادة لحكمه مسخّرة له و قد خلقت مجبولة على طاعته لا تستطيع له خلافا و لا عليه تمرّدا.فاذا أمر العين بالانفتاح انفتحت و بالانطباق انطبقت و الرّجل بالحركة تحرّكت و بالسّكون امتثلت و اللسان بالكلام تكلّم و بالسّكوت أمسك، و كذا ساير الأعضاء.و إنّما افتقر إلى هذه الجنود من حيث افتقاره إلى المركب و الزّاد لسفره الذي يجب له سلوكه و لأجل مسيره خلق، و هو السّفر إلى اللّه و قطع المنازل إلى لقائه و مركبه البدن و زاده المعرفة و الأسباب التي توصله إلى الزّاد و تمكّنه من التّزوّد هو العمل الصالح.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 400
فليس يمكن العبد أن يصل إلى اللّه ما لم يسكن البدن و لم يجاوز الدّنيا، فانّ المنزل الأدنى لا بدّ من قطعه للوصول إلى المنزل الأقصى، فالدّنيا مزرعة الآخرة و هي منزل من منازل الهدى و إنّما سمّيت الدّنيا لكونها أدنى المنزلتين فاضطرّ إلى أن يتزوّد من هذا العالم.فالبدن مركبه الذي يصل به إلى هذا العالم فافتقر إلى تعهّد البدن و حفظه و إنّما يحفظ البدن بأن يجلب إليه ما يوافقه من الغذاء و يطلب له ما يناسبه من الرّزق و أن يدفع عنه ما ينافيه و يضارّه من أسباب الهلاك، فافتقر لأجل جلب الغذا إلى جندين باطن و هو الشّهوة، و ظاهر و هو الأعضاء الجالبة للغذا من اليد و نحوها.فخلق في القلب من الشّهوات ما كان محتاجا إليه و خلقت الأعضاء لكونها آلة للشّهوة و افتقر لأجل دفع المضارّ و المهلكات أيضا إلى جندين: باطن و هو الغضب الذي به يدفع المهلكات و ينتقم من الأعداء و ظاهر و هو الجوارح التي بها يعمل بمقتضى الغضب من اليد و الرّجل و نحوهما.ثمّ المحتاج إلى الغذا ما لم يعرف الغذا لم يحصل له شهوة الغذاء فافتقر للمعرفة إلى جندين، باطن و هو إدراك السّمع و البصر و الشّم و اللمس و الذّوق، و ظاهر و هو العين و الاذن و الأنف و غيرها.فجملة جنود القلب منحصرة في ثلاثة أصناف: صنف باعث و مستحثّ إمّا إلى جلب النّافع الموافق كالشهوة، و إمّا إلى دفع الضار المنافي كالغضب، و قد يعبّر عن هذا الباعث بالارادة، و الصّنف الثّاني هو المحرّك للأعضاء إلى تحصيل هذه المقاصد و يعبّر عنه بالقدرة و هى مبثوثة في ساير الأعضاء لا سيّما العضلات منها و الأوتار، و الصّنف الثّالث هو المدرك المتعرف للأشياء كالجواسيس و هي قوّة البصر و السّمع و الشمّ و الذّوق و اللمس المبثوثة في الأعضاء المعيّنة و قوّة التخيل و التّحفظ و التفكر و نحوها المودعة في تجاويف الدّماغ.و هذه كلّها ممّا قد أنعم اللّه بها على ساير أصناف الحيوان سوى الآدمي إذ
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 401
للحيوان أيضا الشّهوة و الغضب و الحواس الظاهرة و الباطنة فكلاهما شريكان فيها و إنّما اختصّ الانسان بما لأجله عظم شرفه و علا قدره و استأهل القرب.و هو راجع إلى علم و إرادة أمّا العلم فهو العلم بالامور الدّنيويّة و الاخرويّة و الحقائق العقلية و هذه امور وراء المحسوسات و لا يشاركه فيها الحيوانات بل العلوم الكليّة الضّروريّة من خواص العقل إذ يحكم الانسان بأنّ الشّخص الواحد لا يتصوّر أن يكون في مكانين في حالة واحدة، و هذا حكم منه على كلّ شخص و معلوم أنّه لم يدرك بالحسّ إلّا بعض الأشخاص فحكمه على الجميع زايد على ما أدركه الحسّ، و إذا فهمت هذا في العلم الظاهر الضّرورى فهو في ساير النّظريّات أظهر.و أمّا الارادة فانّه إذا أدرك بالعقل عاقبة الأمر وجهة المصلحة فيه انبعث من ذاته شوق إلى جهة المصلحة و إلى تعاطي أسبابها و الارادة لها، و ذلك غير إرادة الشّهوة و إرادة الحيوانات، بل ربّما يكون على ضدّ الشّهوة.ألا ترى أنّ الشّهوة تنفر عن الفصد و الحجامة، و العقل يريدها و يطلبها و يبذل لها المال، و الشّهوة تميل حين المرض إلى لذايذ الأطعمة و العقل يردعها عنها، و لو خلق اللّه العقل العارف بعواقب الامور و لم يخلق هذا الباعث المحرّك للأعضاء على العمل بمقتضى حكم العقل لكان حكم العقل ضايعا على التّحقيق.فاذا اختصّ قلب الانسان بعلم و ارادة يمتاز بهما من ساير الحيوان، و من هذه الجملة ظهر أن خاصيّة الانسان العلم و الحكمة، و للعلم مراتب و درجات لا تحصى من حيث كثرة المعلومات و قلّتها و شرف المعلوم و خسّته، و من حيث إنّ حصوله قد يكون بالهام ربّانيّ على سبيل المكاشفة كما للأنبياء و الأولياء و قد يكون بطريق الكسب و الاستدلال، و في الكسب أيضا قد يكون سريع الحصول و قد يكون بطي ء الحصول.و في هذا المقام تتباين منازل العلماء و الحكماء و الأولياء و الأنبياء، فدرجات الترقي غير محصورة إذ معلومات اللّه سبحانه غير متناهية و مراقي هذه الدّرجات
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 402
هي منازل السّايرين إلى اللّه و لا حصر لتلك المنازل و إنّما يعرف كلّ سالك منزله الذي بلغه في سلوكه فيعرفه و يعرف ما خلفه من المنازل.و أمّا ما بين يديه فلا يحيط به علما كما لا يعرف الجنين حال الطفل، و لا الطفل حال المميّز و لا المميّز حال المراهق، و لا المراهق حال العاقل و ما اكتسبه من العلوم النّظرية، فكذا لا يعرف العاقل ما افتتح اللّه على أوليائه و أنبيائه من مزايا لطفه و رحمته «ما يفتح اللّه للنّاس من رحمة فلا ممسك لها» و هذه الرّحمة مبذولة بحكم الجود و الكرم من اللّه سبحانه غير مضنون بها على أحد و لكن إنّما تظهر في القلوب المتعرضة لنفحات الرّحمة كما قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:إنّ لرّبكم في أيّام دهركم لنفحات ألا فتعرّضوها، و التعرّض لها إنّما هو بتطهير القلب و تزكيته من الكدر و الخبث الحاصلين من الأخلاق المذمومة.فظهر بذلك معنى تمام الانسان و كماله و خاصّته التي بها امتاز عن ساير أفراد الحيوان و تحقّق أنّ البدن مركب للقلب، و القلب محلّ للعلم، و العلم هو مقصود الانسان و أنّ العلم و المعرفة هو الذي خلق الانسان لأجله كما قال: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» .أى ليعرفون كما ظهر لك معنى رزق البدن و زاد القلب، و اتّضح أنّ القلب هو الطالب الجالب للرّزق و الزاد لاصلاح المعاش و المعاد.و قوله عليه السّلام (في مجلّلات نعمه و موجبات مننه) العطف بمنزلة التّفسير يعنى أنكم متنعّمون بنعمه العامة الشّاملة و آلائه التّامة الكاملة الموجبة لمنّته سبحانه عليكم فالمراد بمجلّلات النّعم ما أنعم بها على جميع الموجودات و المخلوقات بمقتضى رحمته الرّحمانيّة كما قال سبحانه: أَعْطى كُلَّ شَيْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى .و بموجبات المنن أنّ تلك النّعم موجبة لمنة اللّه سبحانه عليهم فلا بدّ أن يقوم العبد بلوازم الشّكر و الامتنان، و لا يقابل بالطغيان و الكفران، و أعظم ما منّ اللّه به على عباده أن هداهم للاسلام و الايمان و أرشدهم إلى سلوك سبيل الجنان و بعث فيهم
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 403
رسولا يدلّهم على الهدى و ينجيهم من الرّدى كما قال تعالى: «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» .و قوله (و حواجز عافيته) قال الشّارح المعتزلي: أى في عافية تحجز و تمنع عنكم المضار.أقول: و هو مبنىّ على كون الاضافة من قبيل إضافة الصّفة إلى الموصوف، و الأظهر الأقوى أنّ الاضافة لاميّة، و المراد الموانع التي تمنع العافية عن الزّوال و العدم، و تكون عائقة عن طريان المضارّ و الآلام و عروض الأوجاع و الأسقام على الأبدان و الأجسام، و على أىّ تقدير فالمراد بها نعمة الصّحة و السّلامة التي هى من أعظم نعم اللّه سبحانه، بل هى رأس كلّ نعمة و بها يدرك كلّ لذّة و بهجة.ثمّ قال (و قدّر لكم أعمارا سترها عنكم) و هذا أيضا من أعظم ما أنعم اللّه تعالى به على خلقه إذ في إظهار مدّة العمر عليهم مفاسد لا تحصى كما أنّ في إخفائها منافع جاوزت حدّ الاستقصاء كما أشار إليها سادس الأئمة و صادق الامّة أبو عبد اللّه جعفر بن محمّد سلام اللّه عليهما و على آبائهما و أولادهما الطّبين الطاهرين حيث قال في حديث المفضّل: تامّل الآن يا مفضّل ما ستر عن الانسان علمه من مدّة حياته، فانّه لو عرف مقدار عمره و كان قصيرا لم يتهنّأ بالعيش مع ترقّب الموت و توقّعه لوقت قد أعرفه، بل كان يكون بمنزلة من قد فنى ماله أو قارب الفناء، فقد استشعر الفقر و الوجل من فناء ماله و خوف الفقر على أنّ الذي يدخل على الانسان من فناء العمر أعظم ممّا يدخل عليه من فناء المال لأنّ من يقلّ ماله يأمل أن يستخلف منه فيسكن إلى ذلك و من أيقن بفناء العمر استحكم عليه اليأس.و إن كان طويل العمر ثمّ عرف ذلك وثق بالبقاء و انهمك في اللذات و المعاصي و عمل علي أنّه يبلغ من ذلك شهوته ثمّ يتوب في آخر عمره و هذا مذهب لا يرضاه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 404
اللّه من عباده و لا يقبله ألا ترى لو أنّ عبدا لك عمل على أنّه يسخطك سنة و يرضيك يوما أو شهرا لم تقبل ذلك منه و لم يحلّ عندك محلّ العبد الصالح دون أن يضمر طاعتك و نصحك في كلّ الامور في كلّ الأوقات على تصرّف الحالات.فان قلت: أو ليس قد يقيم الانسان على المعصية حينا ثمّ يتوب قبل توبته؟قلنا: إنّ ذلك شي ء يكون من الانسان لغلبة الشّهوات له و تركه و تركه مخالفتها من غير أن يقدّره في نفسه و يبنى عليه أمره فيصفح اللّه عنه و يتفضّل عليه بالمغفرة.فأمّا من قدّر أمره على أن يعصى ما بدا له ثمّ يتوب آخر ذلك فانّما يحاول خديعا من لا يخادع «1» أن يتسلّف التلذّذ في العاجل و يعد و يمنّى نفسه التّوبة في الآجل و لأنّه لا يفي بما يعد من ذلك، فانّ النزوع من الترفّه و التلذّذ و معاناة «2» التّوبة و لا سيما عند الكبر و ضعف البدن أمر صعب و لا يؤمن على الانسان مع مدافعة التوبة أن يرهقه الموت فيخرج من الدّنيا غير تائب كما قد يكون على الواحد دين و قد يقدر على قضائه فلا يزال يدافع بذلك حتّى يحلّ الأجل و قد نفد المال فيبقى الدّين قائما عليه.فكان خير الأشياء للانسان أن يستر عنه مبلغ عمره فيكون طول عمره يترقّب الموت فيترك المعاصي و يؤثر العمل الصّالح.فان قلت: و ما هو الآن قد ستر عنه مقدار حياته و صار يترقّب الموت في كلّ ساعة يقارف الفواحش و ينتهك المحارم.قلنا: إنّ وجه التّدبير في هذا الباب هو الذي جرى عليه الأمر فيه، فان كان الانسان مع ذلك لا يرعوي و لا ينصرف عن المساوى فانّما ذلك من مرحه و من قساوة لا من خطاء في التدبير كما أنّ الطبيب قد يصف للمريض ما ينتفع به فان كان المريض مخالفا لقول الطبيب لا يعمل بما أمره و لا ينتهى عمّا ينهاه عنه و لم ينتفع بصفته لم يكن______________________________ (1) اى اللّه سبحانه م. (2) اى مشقتها.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 405
الاسائة في ذلك للطبيب بل للمريض حيث لم يقبل منه.و لئن كان الانسان مع ترقبه الموت كلّ ساعة لا يمتنع عن المعاصي فانّه لو وثق بطول البقاء كان أحرى أن يخرج إلى الكباير الفظيعة فترقّب الموت على كلّ حال خير له من الثقة بالبقاء.و إن كان صنف من النّاس ينهون عنه و لا يتّعظون به فقد يتّعظ به صنف آخر منهم و ينزعون عن المعاصي و يؤثرون العمل الصالح و يجودون بالأموال و العقايل النفيسة و الصّدقة على الفقراء و المساكين فلم يكن من العدل أن يحرم هؤلاء الانتفاع بهذه الخصلة ليضيع أولئك حظّهم.و بالجملة فقد وضح، و اتضح كلّ الوضوح أنّ سترمدد الأعمار عن الخلق من جلايل النعم و أعظم ما منّ اللّه سبحانه به عليهم.و مثله نعمة اخرى هي أيضا من أسبغ الآلاء و أسنى النّعماء من حيث كونها موجبة للتّجافي عن دار الغرور جاذبة إلى دار السّرور باعثة على السّعادة الأبديّة موقعة في العناية السّرمديّة (و) هى أنّه سبحانه (خلف لكم عبرا) تعتبرون بها و أبقى آثارا تتذكّرون منها (من آثار الماضين قبلكم) من الأهلين و الأقربين و الأولين و الآخرين و ممّن كان أطول منكم أعمارا و أشدّ بطشا و أعمر ديارا (من مستمتع خلاقهم و مستفسح خناقهم) أى الدّنيا التي كانت محلّ استمتاعهم بخلاقهم و انتفاعهم بحظوظهم و انصبائهم و محلّ الفسحة لأعناقهم من ضيق حبائل الموت و دار امهالهم من انشاب مخالب الفناء و الفوت.«فأنتم فيها كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً وَ أَكْثَرَ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاقِهِمْ وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا «1» أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ» «2» (أرهقتهم المنايا دون الآمال و شذّبهم عنها تخرّم الآجال) اى اخترمتهم أيدي المنون «3» من قرون بعد______________________________ (1) اى كالخوض الذى خاضوه. (2) اقتباس من الآية فى سورة التوبة. (3) المنون المنية لانها تقطع المدد قال الفراء المنون مؤنثة و تكون واحدا و جمعا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 406
قرون فحالت بينهم و بين الآمال و فرّقتهم من الأولاد و الأموال:تخرّمهم ريب المنون «1» فلم تكن لتنفعهم جنّاتهم و الحدائق «2» و لا حملتهم حين ولّوا بجمعهم نجائبهم و الصّافنات السّوابق و زاحوا «3» عن الأموال صفرا و خلّفوا ذخايرهم بالرّغم منهم و فارقوا (لم يمهّدوا في سلامة الأبدان و لم يعتبروا في انف الأوان) أى لم يهيئوا في حال الصّحة و السّلامة ليوم المعاد و لم يعتبروا في أوّل الأزمنة بالعبر النّافعة بل الكلّ مال عنها و حاد، فالشّباب للهرم و الصّحة للسّقم و الوجود للعدم بذلك جرى في اللوح القلم.الترجمة:گردانيد حق سبحانه و تعالى از براى شما گوشها را تا اين كه حفظ نمايند و نگه بدارند آنچه كه مهمّ باشد ايشان را و ضرورى، و آفريد چشمها را تا اين كه روشنى بخشند از شب كورى، و خلق فرمود اعضاء ظاهره كه جمع كننده اعضاى باطنه بودند در حالتى كه مناسب و موافق بودند با اطراف و جوانب متناهيه خود در تركيب صورتهاى آنها و مدتهاى عمرهاى آنها با بدنهائى كه قائمند بمنافع خود و با قلبهايى كه طالبند مر رزقهاى خود را در حالتى كه شما در توى نعمت هاى كامله مى باشيد و أسباب منتهاى شامله و موانع صحّت بدن از أمراض و محن.و مقدّر فرمود از براى شما عمرها كه پوشانيد آنها را از شما و باقى گذاشت از براى شما عبرتها از آثار گذشتگان پيش از شما از محل لذت يافتن ايشان با نصيب خودشان و از مكان گشاده بودن ريسمان مرگ از گردن ايشان.شتاب نمود ايشان را مرگ ها بى رسيدن بآرزوها، و متفرق ساخت ايشان را از آرزوها بريده شدن أجلها در حالتى كه مهيا نساختند از عمل هاى شايسته در سلامتى بدنها، و عبرت نگرفتند از عبرت هاى نافعه در اول زمانها.
البَضَاضَة : نرمى و نازكى پوست، فربهى و پرگوشتى. الْغَضَارَة : ناز و نعمت. الزِّيَالْ : مصدر «زايل»، زوال، مفارقت. الُازُوف : نزديك شدن. الْعَلَز : بى قرارى و اضطرابى كه مريض يا محتضر بدان دچار ميشود. الْمَضَض : ناراحتى و سختى مصيبت. الْجَرَض : آب دهان. النَّوَاحِب : جمع «ناحبة»، كسانيكه بلند گريه مى كنند. غُودِر : رها شد، ترك شد. رَهِيناً : در گرو، در بند. هَتَكَتِ الْهَوَامُّ جِلْدَتَهُ : حشرات گزنده پوستش را از هم دريدند، «الهوامّ» جانوران زهر دار كشنده مثل مار و گاهى به حشرات غير كشنده نيز گفته ميشود. الْنَوَاهِك : جمع «ناهكة» هر آنچه كه موجب پوسيدن بدن شود. عَفَت : نابود كرد. الْحَدَثَان : حوادث روزگار. الْمَعَالِم : جمع «معلم»، نشانه ها، علائم. الشَحِبَة : نابود شونده. الْبَضّة : طراوت، شادابى. نَخِرَة : پوسيده. الَاعْبَاء : جمع «عِبء»، سنگينى ها، بارها. لَا تُسْتَعْتَبُ : از او درخواست رضايت (توبه) نمى شود. زَلَلِهَا : خطاها و لغزشهايش. الْقِدَّة : مسير، راه. تَطَؤُونَ جَادَّتَهَمُ : در مسير آنها قدم برميداريد. الْمَعْنِيّ : مقصود.مَجَازَكُمْ : مصدر ميمى از «جاز يَجُوزُ»، عبور شما. الْمَزَالِق : لغزشگاه. الدَّحْض : ليز خوردن و ناگهان بزمين افتادن. التَارَات : دفعات، نوبه ها.
بَضاضة : طراوت و شادابى حَوانى : جمع حانية، كمانه شدن و خميده گشتن، حوانى الهرم : خميدگى پشت در اثر پيرى غَضارة : طراوت، فراوانى نعمت آوِنة : دقايق و ساعات زَيال : جدا شدن و مفارقت كردن أزوف : نزديك شدن عَلَز القَلَق : شدت اضطراب و ناراحتى ألَم المَضَض : سوزش درد غُصَص الجرض : گلوگير نمودن آب دهان، (جرض : آب دهان) تَلَفّت : توجه نمودن، صرف نظر كردن حَفَدة : اولاد پسر و دختر (نواده ها) قُرَناء : جمع قرين : رفيق و دوست نَواحب : جمع ناحبة : نوحه گر و گريه كننده غُودِر : ترك شد، نهاده شد هَوام : جمع هامه : حشرات درنده و نيشدار أبلَت : كهنه كرد، ابلاء : كهنه نمودن نواهك : جمع ناهكة : آنچه با شدت و درد گوشت را جدا ميكند و مى خورد عَفَت : محو نمود، از بين برد شَحِبة : تغيير يافتن بدن و رنگ در اثر مرض و گرسنگى بَضّة : طراوت و شادابى نَخرة : پوسيده و پوچ شده مُرتهنة : گرو گذاشته شده أعباء : جمع عبأ : بار سنگين لا تُستَعتَب : درخواست توبه و عذرخواهى نمى شود قِدّة : طريقه، راه و رسم مَعنى : مقصود و منظورمَجاز : عبور و گذر، گذرگاه مَزالق : جمع مزلقة : جاهاى ليز و لغزنده دَحض : لغزشگاه، جاى نامطمئن، باطل و پوچ تارات : دفعات، جمع تارة يك مرتبه
مترجم :
آيا خوشى هاى جوانى را جز ناتوانى پيرى در انتظار است و آيا سلامت و تندرستى را جز حوادث بلا و بيمارى در راه است و آيا آنان كه زنده اند جز فنا و نيستى را انتظار دارند؟ با اينكه هنگام جدايى و تپش دل ها نزديك است كه سوزش درد را چشيده، و شربت غصّه را نوشيده، و فرياد يارى خواستن برداشته، و از فرزندان و خويشاوندان خود، در خواست كمك كرده است. آيا خويشاوندان مى توانند مرگ را از او دفع كنند و آيا گريه و زارى آنها نفعى براى او دارد. ۸. عبرت از مرگ: او را در سرزمين مردگان مى گذارند، و در تنگناى قبر تنها خواهد ماند. حشرات درون زمين، پوستش را مى شكافند، و خشت و خاك گور بدن او را مى پوساند، تند بادهاى سخت آثار او را نابود مى كند، و گذشت شب و روز، نشانه هاى او را از ميان بر مى دارد، بدن ها پس از آن همه طراوت متلاشى مى گردند، و استخوان ها بعد از آن همه سختى و مقاومت، پوسيده مى شوند. و ارواح در گرو سنگينى بار گناهانند، و در آنجاست كه به اسرار پنهان يقين مى كنند، امّا نه بر اعمال درستشان چيزى اضافه مى شود و نه از اعمال زشت مى توانند توبه كنند. آيا شما فرزندان و پدران و خويشاوندان همان مردم نيستيد كه بر جاى پاى آنها قدم گذاشته ايد و از راهى كه رفتند مى رويد و روش آنها را دنبال مى كنيد امّا افسوس كه دلها سخت شده، پند نمى پذيرد، و از رشد و كمال باز مانده، و راهى كه نبايد برود مى رود، گويا آنها هدف پندها و اندرزها نيستند و نجات و رستگارى را در به دست آوردن دنيا مى دانند.
بدانيد كه بايد از صراط عبور كنيد، گذرگاهى كه عبور كردن از آن خطرناك است، با لغزش هاى پرت كننده، و پرتگاه هاى وحشت زا، و ترس هاى پياپى.
آيا كسيكه در عنفوان جوانى و توانائى است انتظار مى برد غير پيرى و خميدگى را و آيا كسيكه تندرست است غير بيماريهاى گوناگون را چشم براه است و آيا كسيكه باقى و برقرار است جز فناء و نيستى را منتظر است (خوشبخت كسيكه تا توانا و تندرست است فرصت را غنيمت شمرده در كار بشتابد)؟ با اينكه نزديك است دورى و جدائى (از دنيا) و انتقال و كوچ كردن (بآخرت) و لرزيدن از اضطراب و نگرانى درد مصيبت و سختى (جان كندن) و آب دهان فرو دادن از بسيارى غمّ و اندوه و چشم به اطراف داشتن براى درخواست فرياد رسى و يارى جستن از خدمتگزاران (يا فرزند زادگان) و خويشان و دوستان و همسران، پس آيا خويشان (سختيهاى مرگ را) دفع ميكنند و آيا شيون آنها سودى دارد در حالتى كه در گورستان به گرو داده شده و در خوابگاه تنگ (قبر) تنها مانده است، گزنده ها (مار و كژ دم و كرم و ديگر حيوانات) پوست تنش را پاره پاره كردند و سختيها تازگى او را پوسانيد و از بين برد، و بادهاى سخت آثارش را محو كرد، و مصائب دوران نشانه هاى او را نابود نمود (پس در ميان قبر اثرى و در ميان مردم خبرى از او باقى نماند) و جسدها پس از طراوت و تازگى تغيير يافت و استخوانها بعد از توانائى پوسيده شد، و جانها در گرو بارهاى گران (گناه) بماند، و به اخبار غيب و ناديده (قبر و قيامت و حساب و بهشت و دوزخ كه در باره آن حيران و سرگردان بودند) يقين حاصل نمودند (و در آن هنگام) زياد كردن كردار نيكو را از ايشان نمى طلبند و از بدى خطاهاشان رضاء و خوشنودى بدست نمى آورند (زيرا دنيا جاى عمل است و آخرت دار جزاء، پس آنجا نمى گويند به كردار نيك بيفزا تا از تقصير تو در گذريم و يا چون بسبب معصيت و نافرمانى از تو رنجيده ايم ما را خوشنود نما). آيا شما پسران اين مردم و پدران و برادران و خويشان ايشان نيستيد كه از رويّه ايشان پيروى كرده بر مركب آنان سوار شده در راهى كه رفته اند قدم مى نهيد؟ پس دلها سخت است براى بدست آوردن نصيب و بهره خود و غافلست از هدايت و رستگارى، و در غير مسير خويش (در راه معصيت و نافرمانى) راه مى پيمايد، گويا مقصود (توجّه تكاليف الهيّه) بغير ايشان است و گويا هدايت و رستگارى آنان در گرد آوردن (متاع) دنيا است (نه براى تحصيل زاد و توشه آخرت).
و بدانيد كه عبور شما بر صراط (پل دوزخ) است كه قدمها از لغزش بر آن لرزان و شخص دچار هول و ترس بسيار گردد.
آيا آنان، كه در اوج رونق جوانى هستند، جز پيرى و خميدگى چه انتظارى دارند؟ يا كسى كه در عين تندرستى است چشم به راه چه تواند بود جز بيمارى و ناتوانى؟ آيا آنان، كه هنوز زنده و برجاى اند در انديشه مرگ و نيستى نيستند زمان جدايى و دورى فرا رسيده است. از اضطراب، لرزه بر تن افتاده، دردها شدت گرفته و از بسيارى اندوه، آب دهان در گلو گره شده و چشم در طلب فريادرسى به اطراف مى نگرد، مگر، از فرزندان يا خويشاوندان و عزيزان و همسران يكى دست فرا كند. آيا هيچيك از خويشاوندان را رسد كه دفع مرگ كنند آيا نوحه گران با فرياد و شيون خود گرهى از اين كار توانند گشود در حالى كه، آدمى گروگان محلّه مردگان است و تنها در تنگناى گور خفته است. حشرات و گزندگان، پوست تنش را بر دريده اند و آن پيكرى كه تا چندى پيش زنده و شاداب بود، اكنون پوسيده شده و وزش بادها نشانش را برانداخته و دست حوادث روزگار خاك او بر باد داده. آرى، بدنهاى تازه و لطيف، دگرگون گشته و آن استخوانهاى نيرومند پوسيده شده و جانها در گرو بار گران گناهان گرفتار مانده اند. آن خبرهاى غيبى، كه شنيده بودند، به يقين ديده اند. از ايشان نمى خواهند كه بر اعمال نيك خود بيفزايند و راهى براى گذشتن از لغزشها و خطاهايشان نمى يابند. آيا شما، زندگان، پسران يا پدران آن قوم نيستيد يا برادران و خويشان ايشان، كه از شيوه هاى آنان پيروى مى كنيد و بر مركب آنان سوار مى شويد و به راه آنان مى رويد. پس دلهاى مردم سخت گرديده و به نصيب و حصّه خود نرسيده اند. غافل از هدايت و رستگارى راه مى پيماييد ولى، نه در راهى كه بايد. گويى كه احكام دين جامه اى است كه براى قامت ديگران بريده شده و معنى رستگارى جز گرد آوردن متاع و خواسته اين جهانى نيست.بدانيد، كه بر صراط گذر خواهيد كرد و صراط، گذرگاهى است لغزنده. از آن لغزشها، وحشتها زايد و، وحشت از پس وحشت پديد آيد.
آيا جوانانِ شاداب، انتظارى جز خميدگى پيرى دارند; و آيا آنها که برخوردار از نعمت تندرستى کامل هستند، جز انواع بيمارى ها را چشم به راه مى باشند؟ و آيا کسانى که از بقا، برخوردارند جز لحظات فنا را منتظرند؟ اينها همه در حالى است که هنگام فراق و جدايى و لرزه و اضطراب، و ناراحتىِ مصيبت، و چشيدن طعم تلخ مصايب، و فروبردن جرعه هاى درد و رنج، و گردش چشم به اطراف، براى کمک خواهى و يارى جستن از فرزندان و نزديکان و عزيزان و هم قطاران، فرا رسيده است! آيا آنها (بستگان و نزديکان) مى توانند مرگى را از او دفع کنند و يا ناله و شيون هاى آنان براى او سودى دارد؟ در حالى که به محلّه مردگان سپرده شده، در تنگناى قبر تنها مانده است، حشرات موذى پوست تن او را از هم مى شکافند و سختى هاى گور بدن او را مى پوساند، تندبادها آثارش را نابود مى کند و گذشت شب و روز نشانه هاى او را از ميان بر مى دارد; بدنها، پس از طراوت، پژمرده و دگرگون مى شوند و استخوانها بعد از توانايى و قدرت، مى پوسند و متلاشى مى شوند. اين در حالى است که ارواح در گرو مسئوليّت سنگين اعمال خويش اند و در آنجا به اسرار نهانِ (قيامت که در اين جهان، باديده ترديد به آن نگاه مى کردند) يقين حاصل مى کنند; (از همه دردناکتر اينکه) نه بر اعمال صالحشان چيزى افزوده مى شود و نه از اعمال زشتشان مى توانند توبه کنند. آيا شما فرزندان و پدران و برادران همان مردم نيستيد؟ شما نيز همان برنامه ها را دنبال مى کنيد و برهمان طريقه سوار هستيد و در همان جادّه گام بر مى داريد (و سرانجام به همان سرنوشت گرفتار خواهيد شد!) ولى افسوس که دلها از گرفتن بهره خويش سخت و ناتوان شده و از رشد معنوى خود، غافل گشته و در غير طريق حقّ، گام بر مى دارد، گويى غير آنها مقصود هستند (و مرگ هرگز به سراغ آنها نمى آيد) و گويى نجات و رستگارى آنها، در به چنگ آوردن دنياست.
بدانيد عبور شما از صراط و گذرگاهِ خطرناک مردافکن آن است! مَعبرى که قدمها در آن مى لغزد و خطرات هولناکى، پى درپى دامان انسان را مى گيرد.
آن كه در شادابى جوانى است، چه انتظار مى برد جز شكست پيرى را، كه نزد وى رخت گشايد و آن كه در چاربالش تندرستى است، جز بيماريها را، كه بر سر او آيد و آن كس كه لختى در اين جهان به سر مى برد، جز مرگ را كه از در در آيد؟ زمان رفتن نزديك گرديده، دلها از اضطراب تپيده، و سوزش درد را مزيده. و شربت غصّه را جرعه جرعه چشيده. براى يارى خود فرياد خواهان، از فرزندان و نوادگان، و خويشان و عزيزان، و همتايان و همسالان. آيا خويشان مرگ را از او باز راندند يا نوحه گران وى را سودى رساندند حالى كه در كوى مردگان، بازداشته است و در خوابگاه تنگ، تنها هشته. خزندگان، پوستش پاره كرده و خورده. خشت و خاك گور، شادابى را از تن او سترده. گردبادها بر آثار او خاك افشانده، و گذشت روزگار نشانه هاى او را پوشانده. كالبدهايى كه آكنده از گوشت بود نزار گرديد و استخوانها از پس سختى، پوسيد. و جانها در گرو سنگينى بار گناه، درستى خبرهاى غيبى را به يقين ديده و آگاه. نه كارى نيك، افزون از آنچه كرده اند توانند، و نه راهى براى پوزش از لغزشهايى كه داشته اند، دانند. مگر شما -كه زنده ايد- پسران يا پدران يا برادران و يا خويشان -آن رفتگان- نه ايد كه پا بر جاى پاى آنان مى گذاريد، و بر كارى كه كردند سواريد، و راهى را كه رفتند مى سپاريد.دلها سخت گرديده و نصيب خويش نبرده، راه رستگارى خود به دست فراموشى سپرده، توسن عمل را در راهى كه نبايد رانده. چنانكه گويى احكام خدا، جز براى اينهاست، و رستگارى در به دست آوردن دنياست.
و بدانيد كه گذر شما بر صراط است كه جايگاههاى لغزيدن است، و بيمهاى اين لغزش را داشتن و پياپى ترسيدن.
آيا آن كه در عنفوان جوانى است جز خميدگى و پيرى را انتظار مى كشد و آن كه در شادابى سلامت است غير از امراض گوناگون را توقع دارد و كسى كه فعلا موجود است جز ساعت فنا را منتظر است؟ آن هم با نزديك شدن جدايى از زندگى، و كوچ از اين دنيا، و لرزه و اضطراب، و درد سوز دل، و فروبردن آب دهان از غصه و رنج، و ديده به اطراف دوختن براى كمك خواستن از فرزندان و خويشان و دوستان و همسران. آيا اين همه نزديكان قدرت دفع مرگ را از انسان دارند آيا گريه كنندگان سودى مى دهند در حالى كه مرده خانواده در گورستان به گرو رفته، و در تنگناى قبر تنها مانده، گزندگان پوست بندش را پاره پاره كرده، عوامل لاغر كننده نازكى و تازگى بدنش را كهنه نموده، بادهاى سخت آثارش را از ميان برداشته، و حوادث زمانه نشانه هاى او را به نابودى كشيده، بدنها پس از تازگى تغيير كرده، و استخوانها پس از قوّت پوسيده، و جانها در گرو بارهاى گناهان مانده، به اخبار غيبى پس از مرگ يقين پيدا كرده، آنجا از ارواح مردگان اضافه كردن عمل صالح نخواهند، و خشنودى حق از خطاهايشان نطلبند. آيا شما زندگان فرزندان اين مردم و پدران و برادران و خويشان ايشان نيستيد، كه از رفتار آنان پيروى كرده، و به راه آنان مى رويد، و در جاده آنان قدم مى گذاريد پس دلها از به دست آوردن نصيب معنوى خود سخت است، و از طلب هدايت و فلاح خود غافل است، و در غير مسير اصلى راه پيماست، گويا مقصود حق غير ايشان است، و انگار هدايت و نجاتشان در جمع آورى متاع دنياست.
و بدانيد كه عبور شما از صراط است، آنجا كه جايگاه لغزش قدمهاست، و محل هول و ترس و انواع مخاطرات.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج3، ص: 406-391
به هوش باشيم، همه نعمت ها زوال پذيرند!
امام(عليه السلام) در اين بخش از سخنانش، اشاره به نکته مهمّ ديگرى در رابطه با زندگى دنيا و مواهب آن مى فرمايد، که تمام نعمت هايش در شُرُف زوال و اضمحلال است و به همين دليل، نه قابل اعتماد است و نه شايسته دلبستگى! مى گويد: «آيا جوانان شاداب، انتظارى جز خميدگى پيرى دارند؟ و آيا آنها که برخودار از نعمت تندرستى کامل هستند، جز انواع بيمارى ها را چشم به راه مى باشند؟ و آيا کسانى که از بقا، برخوردارند جز لحظات فنا را منتظرند؟» (فَهَلْ يَنْتَظِرُ أَهْلُ بَضَاضَةِ(1) الشَّبَابِ إِلاَّ حَوَانِيَ(2) الْهَرَمِ؟(3) وَ أَهْلُ غَضَارَةِ(4) الصِّحَّةِ إِلاَّ نَوَازِلَ السَّقَمِ؟ وَ أَهْلُ مُدَّةِ الْبَقَاءِ إِلاَّ آوِنَةَ(5) الْفَنَاءِ؟).
سپس در تکميل اين سخن مى افزايد: «اينها همه در حالى است که هنگام فراق و جدايى و لرزه و اضطراب و ناراحتىِ مصيبت و چشيدن طعم تلخ مصايب و فروبردن جرعه هاى درد و رنج، و گردش چشم به اطراف براى کمک خواهى، و يارى جستن از فرزندان و نزديکان و عزيزان و هم قطاران فرارسيده است!»(مَعَ قُرْبِ الزِّيَالِ(6) و أُزُوفِ(7) الاِْنْتِقَالِ، وَ عَلَزِ(8) الْقَلَقِ، وَ أَلَمِ الْمَضَضِ(9)، وَ غُصَصِ الْجَرَضِ(10)، وَ تَلَفُّتِ(11) الاِْسْتِغَاثَةِ بِنُصْرَةِ الْحَفَدَةِ(12) وَالاَْقْرِبَاءِ، وَالاَْعِزَّةِ وَالْقُرَنَاءِ!).
از ويژگى هاى اين جهان، ناپايدارى مواهب و نعمت هاى آن است که سبب مى شود انسان هرگز دل به آنها نبندد و پاى بند آنها نشود و دين و تقوا را بر سر آنها ننهد.
جوانان، به سرعت به سوى پيرى مى روند و شادابى جوانى به پژمردگى کهولت سنّ، مبدّل مى شود و بهار عمر، جاى خود را به پاييز آن مى دهد; سلامت جسم و جان با ورود انواع بيمارى ها محو مى گردد و با گذشت زمان، نشانه هاى نزديک شدنِ سفرِ آخرت، آشکار مى گردد.
ولى با اين همه ويژگى ها و نشانه ها، بازهم کم نيستند کسانى که به آن دل مى بندند و همه چيز خود را بر سر آن مى نهند و از غير مواهب مادّى، غافل مى شوند. و اين به راستى جاى بسى تأمّل است! که انسان با چشم خود تمام نشانه هاى فناى دنيا را مى بيند، با اين حال، دل بر بقاى دنيا مى بندد.
در «تاريخ بغداد» آمده است: «روزى «سفّاح» خليفه عباسى نگاه در آينه کرد -او از نظر چهره ظاهر، از زيباترين مردم بود - و گفت: خداوندا! من سخنى را که «سليمان بن عبد الملک» (خليفه اموى) گفت که من پادشاه جوانى هستم، نمى گويم; ولى مى گويم: «خداوندا! عمر طولانى توأم با سلامت، در طريق اطاعتت به من عنايت کن!» هنوز اين سخن تمام نشده بود که شنيد يکى از غلامانش، به ديگرى در مورد قراردادى که ميان آنها بود، مى گويد: «مدّت ميان من و تو، دو ماه و پنج روز خواهد بود.» «سفّاح» با شنيدن اين سخن فال بدى در نظرش آمد که اينها دارند خبر از پايان عمر من، بعد از دو ماه و پنج روز مى دهند و اتّفاقاً همينطور شد، تب سختى کرد و بعد از دو ماه و پنج روز، ديده از جهان فرو بست در حالى که سى و سه سال بيشتر نداشت!»(13)
قرآن مجيد با تعبيرات گوناگون بارها از اين حقيقت پرده بر مى دارد (هر چند در واقع پرده اى بر آن نيست) و در لا به لاى مثال هاى گويا، ناپايدارى دنيا را مجسم مى سازد، مى فرمايد: «إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيوةِ الدُّنْيَا کَمَاء أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الاَْرْضِ مِمَّا يأْکُلُ النَّاسُ وَ الاَْنْعَامُ حَتَّى إِذَا أَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَهَا وَ ازَّيَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهاَ أَنَّهُمْ قاَدِروُنَ عَلَيْهاَ أَتيهَا أَمْرُنَا لَيْلاً أَو نَهَاراً فَجَعَلْنَاهَا حَصِيداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الاْيَاتِ لِقَوْم يَتَفَکَّرُونَ; مثل زندگى دنيا همانند آبى است که از آسمان نازل کرده ايم که در پى آن، گياهان زمين - که مردم و چهارپايان از آن مى خورند - مى رويد; زمانى که زمين زيبايى خود را يافته و آراسته مى گردد و اهل آن مطمئن مى شوند که مى توانند از آن بهره گيرند (ناگهان) فرمان ما شب هنگام، يا در روز، براى نابودى آن فرا مى رسد (باد سرد و خشک يا صاعقه اى را بر آن مسلّط مى سازيم) و آن چنان آن را درو مى کنيم که گويى ديروز هرگز چنين کشتزارى نبوده است. اين گونه آياتِ خود را براى آنها که اهل تفکّرند، شرح مى دهيم.»(14)
***
سرانجام چهره هاى پرطراوت پژمرده مى شود!
امام(عليه السلام) اين معلّم بزرگ اخلاق در جهانِ انسانيّت، در اين بخش از خطبه، نخست به اين نکته اشاره مى فرمايد که: آن روز که انسان چشم از جهان بر مى بندد نه کسى قدرت دارد مرگ را از انسان دور کند و نه ناله و فرياد بازماندگان مشکلى را حل مى کند. امام على(عليه السلام) به صورت يک استفهام انکارى مى گويد: «آيا آنها (بستگان و نزديکان) مى توانند مرگ را از او دفع کنند و يا ناله ها و شيون هاى آنان براى او سودى دارد، در حالى که به محلّه مردگان سپرده شده، و در تنگناى قبر تنها مانده است؟» (فَهَلْ دَفَعَتِ الاَْقَارِبُ، أَوْ نَفَعَتِ النَّوَاحِبُ،(15) وَ قَدْ غُودِرَ (16) فِي مَحَلَّةِ الاَْمْوَاتِ رَهِيناً، وَ فِي ضِيقِ الْمَضْجَعِ وَحِيداً).
گويى ديوار آهنين، به قُطْر هزاران متر، ميان او و بازماندگانش ايجاده شده است که عبور از آن غير ممکن است و ناله ها و فريادها تنها مى تواند گوشه اى از آلام فراق را براى بازماندگان تخفيف دهد و گرنه کمترين سودى به حال عزيزان از دست رفته ندارد.
سپس در ضمن «ده» جمله کوتاه، سرنوشت جسم و روح انسان را پس از مرگ با اين عبارات تبيين مى کند: «حشرات موذى، پوست تن او را از هم مى شکافند و سختى هاى گور، بدن او را مى پوساند، تندبادها آثارش را نابود مى کند و گذشت شب و روز، نشانه هاى او را از ميان بر مى دارد; بدنها، پس از طراوت، پژمرده و دگرگون مى شوند; و استخوان ها بعد از توانايى و قدرت، مى پوسند و متلاشى مى شوند; اين در حالى است که ارواح در گرو مسئوليّت سنگين اعمال خويش اند، و در آنجا به اسرار نهان (قيامت که در اين جهان با ديده ترديد به آن نگاه مى کردند) يقين حاصل مى کنند; (از همه دردناکتر اينکه) نه بر اعمال صالحشان چيزى افزوده مى شود و نه از اعمال زشتشان مى توانند توبه کنند!» (قَدْ هَتَکَتِ الْهَوامُّ(17) جِلْدَتَهُ، وَأَبْلَتِ النَّوَاهِکُ(18) جِدَّتَهُ(19)، وَ عَفَتِ(20) الْعَوَاصِفُ آثَارَهُ، وَ مَحَا الْحَدَثَانِ(21) مَعَالِمَهُ، وَ صَارَتِ الاَْجْسَادُ شَحِبَةً(22) بَعْدَ بَضَّتِهَا، وَالْعِظَامُ نَخِرَةً(23) بَعْدَ قُوَّتِهَا، وَالاَْرْوَاحُ مُرْتَهَنَةً بِثِقَلِ أَعْبَائِهَا،(24) مُوقِنَةً بِغَيْبِ أَنْبَائِهَا، لاَ تُسْتَزَادُ مِنْ صَالِحِ عَمَلِهَا، وَلاَ تُسْتَعْتَبُ مِنْ سَيِّىءِ زَلَلِهَا!).
تعبيرى از اين جامعتر و کاملتر، و گوياتر و تکان دهنده تر، درباره وضع جسم و روح آدمى بعد از مرگ تصوّر نمى شود; بدن به سرعت متلاشى مى شود و طعمه حشرات زمين مى گردد; چهره هاى زيبا، زبان توانا و عقل هاى دانا همگى بر باد مى روند و جز مشتى استخوان پوسيده و قبرهاى ويران شده و گاه به کلّى از نظرها محو گشته از آنها باقى نمى ماند.
مصيبت بزرگتر اينجاست که پرونده اعمال به کلّى بسته مى شود: نمى توان چيزى بر حسنات افزود و نه چيزى از سيّئات کاست; آن روز که با يک قطره اشک - اگر از سر ندامت و حسرت و در راه توبه، فرو مى ريخت - درياهاى آتش گناه، خاموش مى شد، گذشت! و آن روز که با گفتن يک «لا اله الاّ اللّه» درخت جديدى در سرزمين بهشت براى گوينده اش کاشته مى شد، پايان گرفت و تمام راههاى بازگشت به طور کامل بسته شده است.
سپس در آخرين قسمت اين فراز از خطبه، چنين مى فرمايد: «آيا شما فرزندان و پدران و برادرانِ همان مردم نيستيد؟! (همان مردمى که اکنون در زير خاک خفته اند و استخوان هاى آنها در حال پوسيدن است و گذشت سال و ماه، حتّى آثار قبور آنها را محو کرده است)» (أَوَ لَسْتُمْ أَبْنَاءَ الْقَوْمِ وَالاْبَاءَ وَ إِخْوَانَهُمْ وَالاَْقْرِبَاءَ؟).
اشاره به اين که گاهى پدران زودتر از فرزندان از دنيا مى روند و گاه فرزندان پيش از پدران و گاه برادران قبل از برادران ديگر; هيچ زمان معيّنى براى پايان عمر هيچ کس وجود ندارد و همه در برابر ورود مرگ يکسانند و بقاى هيچ کس تا يک روز و حتّى تا يک ساعت، تضمين نشده است!
سپس در توضيح و تبيين اين معنا مى فرمايد: «شما نيز همان برنامه ها را دنبال مى کنيد، و بر همان طريقه سوار هستيد و در همان جادّه گام بر مى داريد (و سرانجام تندباد اجل مىوزد و شما را همچون يک پرکاه با خود مى برد و در زير خروارها خاک دفن مى کند و به همان سرنوشت پدران و فرزندان و برادران گرفتار مى شويد)» (تَحْتَذُونَ أَمْثِلَتَهُمْ، وَ تَرْکَبُونَ قِدَّتَهُمْ(25)، وَتَطَؤُونَ جَادَّتَهُمْ!).
اين احتمال نيز در تفسير جمله بالا وجود دارد که امام(عليه السلام) در مقام توبيخ و سرزنش آنها مى فرمايد: با اين که سرنوشت پيشينيان خود را ديده ايد، درس عبرت نگرفته ايد; بازهم، همان اعمال و همان روش هاى غلط و گناه آلود را دنبال مى کنيد در حالى که بايد از آنها درس مى آموختيد و طريقه آنها را رها مى کرديد.
البته نتيجه هر دو معنا يکى است و آن درس آموختن از سرنوشت گذشتگان است و به گفته آن شاعر عارف:
بشکاف خاک را و ببين يکدم بى مهرى زمانه ی رسوا را!
اين دشت خوابگاه شهيدان است فرصت شمار وقت تماشا را
از عمر رفته نيز شمارى کن مشمار جدى و عقرب و جوزا را
سپس امام(عليه السلام) در يک نتيجه گيرى به بيان اين نکته مى پردازد که چرا مردم با ديدن اين همه صحنه هاى عبرت انگيز، پند نمى گيرند و بيدار نمى شوند; مى فرمايد: «(ولى افسوس که) دلها از گرفتن بهره خويش، سخت و ناتوان شده و از رشد معنوى خود غافل گشته، و در غير طريق حق گام بر مى دارد، گويى غير آنها مقصود هستند (و مرگ يا فرمان هاى الهى هرگز به سراغ آنها نمى آيد) و گويى نجات و رستگارى آنها در به چنگ آوردن دنيا است» (فَالْقُلُوبُ قَاسِيَةٌ عَنْ حَظِّهَا، لاَهِيَةٌ عَنْ رُشْدِهَا، سَالِکَةٌ فِي غَيْرِ مِضْمَارِهَا! کَأَنَّ الْمَعْنِيَّ سِوَاهَا، وَ کَأَنَّ الرُّشْدَ فِي إِحْرَازِ دُنْيَاهَا).
در يکى از کلمات اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم که امام(عليه السلام) در حال تشييع جنازه بود ناگهان صداى مردى را شنيد که بلند مى خندد، امام على(عليه السلام) ناراحت شد فرمود: «کأَنَّ الْمَوْتَ فِيهَا عَلَى غَيْرِنَا کُتِبَ، وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِيهَا عَلَى غَيْرِنَا وَجَبَ، وَ کَأَنَّ الَّذِي نَرَى مِنَ الأَْمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِيل إِلَيْنَا رَاجِعُونَ!; گويى مرگ در دنيا بر غير ما نوشته شده و گويى حق در اين جهان بر غير ما واجب گشته و گويى مردگانى را که مى بينيم مسافرانى هستند که به زودى به سوى ما باز مى گردند (اين چه غفلتى است که شما را گرفته از موقعيت خود در اين جهان بى خبريد)».(26)
آرى، اگر قساوت و سنگدلى بر انسان مسلّط نشود و ابرهاى تيره و تار غفلت، آسمان روح او را ترک گويد، يک صحنه از سرنوشت پيشينيان براى بيدارى همه انسان ها کافى است، تا چه رسد که هر روز اين صحنه ها در برابر ديدگان ما تکرار مى شود.
قرآن مجيد درباره اين گونه افراد مى فرمايد: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوُبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِىَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الاَْنْهَارُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغَافِل عَمَّا تَعْمَلَوُنَ; سپس دلهاى شما بعد از اين واقعه، سخت شد همچون سنگ يا سخت تر، چرا که پاره اى از سنگها مى شکافند و از آن نهرها جارى مى شود و پاره اى از آنها شکاف بر مى دارند و آب از آن تراوش مى کند و پاره اى از خوف خدا (از فراز کوه) به زير مى افتد (امّا دلهاى شما نه از خوف خدا مى تپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانى است) و خداوند از اعمال شما غافل نيست».(27)
آرى، هنگامى که دنياپرستى، بر قلب انسان چيره شود، سنگدلى را به همراه مى آورد و در چنين حالتى انسان راه روشن سعادت را گم مى کند و در بى راهه، گام مى نهد و چنين مى پندارد که خطاب هاى الهى درباره نيکوکاران، متوجّه اوست و ضميرها در آيات تهديد و عذاب به ديگران باز مى گردد و سعادت و خوشبختى او فقط در گردآورى ذخاير دنياست.
***
گذرگاههاى هولناکى که در پيش داريم
سپس امام(عليه السلام) به سراغ بعضى از مواقف آخرت و گذرگاههاى خطرناک آن مى رود و از آن پلى به سوى اين دنيا زده، مردم را براى آماده شدن جهت حضور در صحنه قيامت و عبور از گذرگاه خطرناک صراط، آماده مى سازد.
مى فرمايد: «بدانيد عبور شما از صراط و گذرگاه خطرناکِ مردافکنِ آن است! معبرى که قدمها در آن مى لغزد و خطرات هولناکى، پى در پى دامان انسان را مى گيرد» (وَاعْلَمُوا أَنَّ مَجَازَکُمْ(28) عَلَى الصِّرَاطِ، وَ مَزَالِقِ(29) دَحْضِهِ(30)، وَ أَهَاوِيلِ(31) زَلَلـهِ، وَ تَارَاتِ(32) أَهْوَالِهِ).
يکى از گذرگاههاى قيامت، «صراط» است که در آيات قرآن به طور اشاره و در روايات صريحاً و به طور تفصيل، از آن بحث شده است; از مجموع آن روايات، استفاده مى شود، صراط پلى است بر دوزخ، در مسير بهشت، که آخرين گذرگاه آدمى است و نيکان و بدان همه بر آن وارد مى شوند: صالحان مانند برق از آن مى گذرند و به دروازه هاى بهشت مى رسند، ولى افراد بى ايمان و گنهکار، توان عبور از آن را ندارند و از روى آن، به جهنّم سقوط مى کنند.
عبور از اين گذرگاه خطرناک، که تنها راه بهشت است بستگى به ايمان و عمل دارد و حتّى سرعت عبور از آن، متناسب با درجات تقوا و ايمان است.
البتّه «صراط» در دنيا در اَشکال ديگرى مجسّم مى شود و يا به تعبير ديگر: صراط در قيامت، تجسّمى از صراط هاى دنياست; چرا که در توصيف «صراط قيامت» آمده است: «أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ، وَ أَحَدُّ مِنَ السَّيْفِ; باريکتر از مو و برنده تر از شمشير است».(33)
بى شک، حدّ فاصلِ ميان حق و باطل، ايمان و کفر، اخلاص و ريا، قصد قربت و پيروى از هوا، به همين باريکى و خطرناکى است که عبور از اين خطّ فاصل، جز براى خالصان و مخلصان و نيکان و پاکان ميسّر نيست; که شرح آن، در بحث «نکته ها» خواهد آمد.
به هر حال، يک چنين گذرگاه باريک، لغزشگاههاى فراوان دارد که بدون آمادگى کامل، عبور همراه با سلامت از آن ممکن نيست!
***
نکته:
1- چگونه آسان از صراط بگذريم؟!
در خطبه بالا اشاره به «صراط» شده است; يعنى گذرگاهى که همه انسانها در قيامت بايد از آن عبور کنند و در روايات اسلامى درباره آن بحث هاى فراوانى ديده مى شود، هر چند در قرآن مجيد، واژه «صراط» در اين معنا بکار نرفته است جز در يکى دو مورد، که آن هم احتمال دارد اشاره به جادّه حقّ و باطل در دنيا باشد; ولى تعبيرات ديگرى در قرآن مجيد به عنوان «مِرْصاد» و مانند آن آمده که جمعى از مفسّران، آن را اشاره به همان «صراط» مى دانند.
به هر حال، همان گونه که گفتيم از روايات اسلامى استفاده مى شود که «صراط» پلى است بر روى جهنّم، بسيار باريک و خطرناک، آنها که از آن عبور کنند به بهشت برين مى رسند و آنها که نتوانند عبور کنند در جهنّم سقوط خواهند کرد. بلکه از بعضى از روايات استفاده مى شود که «صراط» از درون جهنّم مى گذرد! ولى مؤمنان آنچنان سريع عبور مى کنند که کمترين آسيبى به آنان نمى رسد، همانگونه که اگر انسان از درون آتش دنيا، با سرعت زياد عبور کند کمترين تأثيرى روى او نخواهد داشت.
در اوصاف صراط چنين آمده است: «صراط پلى است که بر روى دوزخ در مسير بهشت قرار گرفته و تنها راه ورود در بهشت، عبور از آن است; گروهى از نيکان و پاکان چنان به سرعت از آن مى گذرند که گويى شعاع برقند! گروهى مانند يک اسب سوار تيزرو، گروهى همچون افراد پياده و گروهى با دست و زانو از اين گذرگاه، مى گذرند و گروهى که توان عبور ندارند در اثناى راه سقوط مى کنند».(34)
اهميّت عبور از اين گذرگاه را با توجّه به حديث معروفى که از رسول خدا نقل شده و در کلام امام صادق(عليه السلام) نيز آمده است، مى توان، دريافت; آنجا که فرمود: «إِنَّ عَلَى جَهَنَّمَ جِسْراً أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ، أَحَدُّ مِنَ السَّيْفِ; بر دوزخ پلى کشيده شده باريک تر از مو و تيزتر از شمشير».(35)
امام صادق(عليه السلام) در تفسير آيه شريفه «إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ»(36) مى فرمايد: «قَنْطَرَةٌ عَلَى الصِّرَاطِ لاَيَجُوزُهَا عَبْدٌ بِمَظْلِمَة; مرصاد پلى است بر صراط، که هر کس حقّ ستمديدگان بر گردن او باشد از آن عبور نخواهد کرد».(37)
در روايات اسلامى امورى به عنوان وسيله عبورِ سريع، از صراط ذکر شده است. از جمله در حديثى از پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است: «أَسْبِغِ الْوُضوُءَ تَمُّرُ عَلَى الصِّرَاطِ مَرَّ السَّحَابِ; وضوء را شاداب و پرآب بگير! تا بر صراط همچون ابر بگذرى».(38)
و در حديث ديگرى مى خوانيم که موسى(عليه السلام) در مناجاتش به درگاه الهى سؤال کرد: «إِلهِي مَاجَزَاءُ مَنْ تَلاَ حِکْمَتَکَ سِرّاً وَ جَهْراً؟ قَالَ: يَا موُسَى! يَمُرُّ عَلَى الصِّرَاطِ کَالْبَرْقِ; خداوندا پاداش کسى که حکمت تو را پنهان و آشکار بخواند (و مردم را با سخنان حکيمانه تو، به سوى حق دعوت کند) چيست؟ فرمود: اى موسى! چنين کسى همچون برق از صراط عبور مى کند».(39)
جالب توجّه اينکه در روايات متعددّى مى خوانيم، يکى از شرايط اصلى عبور از صراط، ولايت على بن ابى طالب، است. اين روايت را بسيارى از بزرگان اهل سنّت در کتابهاى خود از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل کرده اند. از جمله «حافظ بن سمّان» در کتاب «موافقه» چنين نقل مى کند که پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «لاَ يَجُوزَ أَحَدٌ عَلَى الصِّرَاطِ إِلاَّ مَنْ کَتَبَ لَهُ عَلِيٌّ(عليه السلام) الْجَوَازَ; هيچ کس از صراط عبور نمى کند، مگراينکه على(عليه السلام) اجازه عبور براى او بنويسد».(40) و در بعضى روايات آمده است: «إِذَا جَمَعَ اللّهُ الاَْوَّلِينَ وَ الاْخِرِينَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ نَصَبَ الصِّرَاطَ عَلَى جِسْرِ جَهَنَّمَ مَا جَازَهَا أَحَدٌ حَتَّى کَانَتْ مَعَهُ بَرَاءَةٌ بِوِلاَيَةِ عَلِىِّ بْنِ أَبِي طَالِب; هنگامى که خداوند اوّلين و آخرين را در روز قيامت گرد آورد و صراط بر جهنّم کشيده شود، هيچ کس از آن عبور نمى کند مگراينکه برات آزادى به سبب ولايت على(عليه السلام) با او باشد».(41) اين مضمون با تفاوت مختصرى در «مناقب خوارزمى» و «مناقب ابن مغازلى» و «فرائد السّمطين» و کتاب «الرّياض النّظرة» آمده است.(42)
همانگونه که در شرح خطبه نيز ذکر شد، صراط در قيامت در واقع تجسّمى است از صراط هايى که در دنياست که به همان باريکى و خطرناکى است.
* * *
پی نوشت:
1. «بَضَاضه» مصدر است و در اصل به معناى پُرشدن و شادابى و طراوت است.
2. «حَوَانى» در اصل به معناى طولانى ترين دنده هاى انسان است که در هر طرف، دو عدد وجود دارد و مفرد آن «حانيه» است و در اينجا کنايه از پيرى شديد است که قامت انسان را به صورت کمان در مى آورد.
3. «هَرَم» (بر وزن حرم) به معناى منتهاى پيرى و ضعف و ناتوانى است که از آن در فارسى به «پير فرتوت» تعبير مى شود.
4. «غَضَاره»، به معناى نعمت و زندگى خوب و آسوده و راحت است.
5. «آوِنه» جمع «اَوان» است که به معناى زمان مى آيد.
6. «زِيال» اين واژه مصدر است و به معناى دور کردن و زايل نمودن مى باشد.
7. «اُزوف» (بر وزن خضوع) به معناى نزديک شدن است و به قيامت «آزفه» گفته مى شود، چون از بندگان دور نيست.
8. «عَلَز» (بر وزن مرض) به معناى لرزشى است که بيماران از شدّت درد پيدا مى کنند و آرام ندارند.
9. «مَضَض» از مادّه «مَضّ» (به وزن سدّ) به معناى تألّم و ناراحتى شديد است.
10. «جَرَض» از مادّه «جرض» (بر وزن خرج) به معناى فرو بردن آب دهان به زحمت، بر اثر غم و اندوه است.
11. «تَلفُّت» از مادّه «لفت» (بر وزن هفت) به معناى روى گرداندن و منصرف شدن از چيزى است.
12. «حَفَده» از مادّه «حفد» (بر وزن هفت) به معناى سرعت و چابکى در عمل و کار است و به دختران و نوه ها، گاهى «حفده» گفته مى شود، به خاطر اينکه در خدمت پدر و مادر، در کارِ خانه سريع و چابکند.
13. تاريخ بغداد، جلد 10، صفحه 49.
14. سوره يونس، آيه 24.
15. «نَوَاحب» جمع «ناحبه» از مادّه «نَحْب» (بر وزن نذر) و «نحيب»، در اصل به معناى جديّت در کار است. سپس به معناى گريه کردن شديد و با صداى بلند، به کار رفته است. بنابراين «نواحب» به معناى کسانى است که صداى خود را به گريه بلند مى کنند.
16. «غُودر» از مادّه «غَدْر» (بر وزن مکر) به معناى بىوفايى و پيمان شکنى است، سپس به معناى ترک کردن هر چيزى آمده است و در خطبه بالا به همين معنا بکار رفته است.
17. «هَوامّ» جمع «هامّه» به معناى حشرات موذى است و گاه به خصوص حشراتى که داراى سمّ کشنده هستند، اطلاق شده است.
18. «نَواهک» جمع «ناهکه» به معناى چيزى است که بدن انسان را کهنه مى کند و مى پوساند، اين تعبير در مورد کسى که لباس را بپوشد تا کهنه شود به کار مى رود (گفته مى شود: نَهَکَ الثّوب).
19. «جِدّه» از مادّه «جديد» به معناى نو و تازه است.
20. «عَفَت» از مادّه «عفو» به معناى محو کردن و از ميان بردن و يا پوشاندن است و از آنجايى که «عفو» از خطا، آن را از بين مى برد و يا مى پوشاند، در اين مورد به کار مى رود. در خطبه بالا به معناى از ميان بردن آثار انسان بعد از مرگ به وسيله تندبادهاست; البته اين در صورتى است که «حدثان» تثنيه (با کسر نون) باشد و در صورتى که جمع باشد (با ضمّ نون) به معناى حوادث ناگوار روزگار است.
21. «حدثان» از مادّه «حدوث» است که معناى آن روشن است و «حدثان» اشاره به شب و روز است که پشت سر هم حادث مى شوند.
22. «شَحِبه» از مادّه «شُحوب»» به معناى تغيير جسم و لاغر شدن است، در مقابل «بضّه» است که به معناى طراوت و پر بودن است.
23. «نَخِره» صفت مشبهه از مادّه «نَخَر» (بر وزن ضرر) به معناى پوسيدن و متلاشى شدن است و در خطبه بالا که به عنوان وصف براى «عظام» ذکر شده، اشاره به استخوان هاى پوسيده مى باشد.
24. «اَعباء» جمع «عبء» (بر وزن فکر) به معناى بار سنگين است و «اَعباء» در خطبه بالا به معناى مسئوليت هاى سنگين است.
25. «قِدَّه» از مادّه «قَدّ» (بر وزن سدّ) به معناى پاره شدن و شکافتن از طرف طول است و «قِدّه» به جاده گفته مى شود که پستى ها و بلندى ها را مى شکافد و به پيش مى رود و گاه به معناى گروهى که از ديگران جدا شده اند نيز به کار مى رود; چون طريقه و روش آنها با ديگر گروهها فرق دارد.
26. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 122.
27. سوره بقره، آيه 74.
28. «مَجاز» از مادّه «جواز» به معناى سير و حرکت و عبور است; بنابراين «مَجاز» که مصدر ميمى است به همين معنا است.
29. «مَزالق» جمع «مَزْلَق» به معناى لغزشگاه، از مادّه «زَلْق» (بر وزن دلو) به معناى لغزش است.
30. «دَحْض» در اينجا مصدر يا اسم مصدر است و به معناى لغزش توأم با سقوط آمده است; اين واژه گاهى در مورد باطل شدن و يا زوال خورشيد از دائره نصف النهار بسوى مغرب به کار رفته است.
31. «اَهاويل» جمع «اَهوال»، و «اَهوال» نيز جمع «هول» است; بنابراين «اهاويل» جمع الجمع مى باشد و «هول» به معناى ترس و وحشت است.
32. «تارات» جمع «تاره» به معناى دفعه در اصل از مادّه «تَأْر» (بر وزن طرد) به معناى نظر تند به کسى کردن است و به معناى زدن با عصا و مانند آن نيز آمده است و از آنجا که اين امور در دفعات مختلف واقع مى شود، اين واژه به معناى دفعه نيز مى آيد.
33. بحارالانوار، جلد 8، صفحه 65.34. اين سخن مضمون حديثى است که از امام صادق(عليه السلام) در کتاب امالى صدوق، مجلس 33 نقل شده است.
35. در حديث امام صادق(عليه السلام) به جاى «جسر» «صراط» آمده است (بحارالانوار، جلد 8، صفحه 64; اين حديث از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در کنز العمّال شماره 3936، جلد 14، صفحه 386، نقل شده است).
36. سوره فجر، آيه 14.
37. بحارالانوار، جلد 8، صفحه 66، حديث 6.
38. کنزالعمّال، همان.
39. بحارالانوار، جلد 89، صفحه 197، حديث 3.
40 و41 و 42. الغدير، جلد 2، صفحه 323. (مرحوم علاّمه امينى اين روايات را به طور گسترده از منابع اهل سنّت با ذکر صفحه، در شرح شعر معروف العبدى:
وَ إِلَيْکَ الْجَوَازُ تَدْخُلُ مَنْ شِئْتَ جِنَاناً وَ مَنْ تَشَاءُ جَحِيماً، آورده است).
شرح علامه جعفری«فهل ينتظر اهل بضاضه الشباب الا حواني الهرم و اهل غضاره الصحه الا نوازل السقم و اهل مده البقاء الا آونه الفناء، مع قرب الزيال و ازوف الانتقال و علز القلق و الم المضض و غصص الجرض و تلفت الاستغاثه بنصره الحفده و الاقرباء و الاعزه و القرناء فهل دفعت الاقارب او نفعت النواحب»(آيا كسانيكه در روزگار و طراوت جواني بسر ميبرند، انتظاري جز خميدگي قامت در دوران پيري را ميكشند؟ آيا آنانكه در خوشيهاي صحت و عافيت غوطهورند، جز انتظار ورود بيماريها را دارند؟ آيا شناوران در امتداد بقاء، انتظار ديگري جز انتظار لحظات منتهي به فنا را ميشكند؟- با نزديك شدن زوال عمر و حركت به ديار ابديت، با اضطرابي دردناك و درد تلخ ناگواريها و فرودادن آب دهان با غصه و اندوه در گلو و نگريستن پناهجويانه به ياري اولاد و خويشان و آشنايان عزيز و نيكان همدم. آيا آنهمه ياران و نزديكان توانستند مرگ را از آن مسافر زير خاك تيره دفع نمايند؟ و آيا آن گريه كنندگان توانستند سودي به حال آن راهرو ديار خاموشان برسانند؟!).
جواني رو به پيري و طراوت و شادابي رو به پژمردگي و گويائي رو به خاموشي و انس جمعي رو به تنهائي اينست قانون طبيعتي كه جلوگاه مشيت خداوندي است و هيچ انساني اگر چه در نهايت قدرت بوده باشد نميتواند از اين مسير منحرف شود. اگر بر بال فرشته نشيني و از همهي فضاهاي بيكران بگذري و براي خود منزلگهي پيدا كني كه ديوارهايش از پولاد باشد، و حواست از هر گونه حركت و استمرار قطع شود تا گذشت زمان را از درونت براني و مرور لحظات را احساس نكني، باز مرگ سراغت را خواهد گرفت و تا بخود بيائي قد رعناي همچون سرو آزادت خميده و براي برخاستن بايد دستت را بگيرند يا دست به ديوار زده براي برخاستن و راه رفتن از ديوار يا عصا استمداد خواهي نمود. اگر روي از گذشت فصول برتافته و خود را در فضائي ببيني كه فوق توالي فصول بوده باشد، باز چروكهاي ياسآور گذشت ساليان عمر و نزديكي به گور تيره و تار را در چهرهات نمايان خواهد ساخت. در آنهنگام كه از ميان زلف و گيسوي انبوه و مشكين تو، تارهائي از موهاي سفيد روئيدن گرفتند و رو به افزايش نهادند تدريجا پيغام طلوع بامداد ابديت را براي تو خواهند آورد و ضمنا تبديل حرارت جواني را بر سردي پيري با شروع ريزش اولين دانههاي برف خزاني اعلان خواهند كرد:
چونكه هوا سرد شود يك دو ماه برف سفيد آورد ابر سياه
اگر همهي قوانين طب و همهي دواها و وسائل پيشگيري امراض در اختيارت باشد، بالاخره فعاليت مستمر كارگاه بدن تدريجا اجزاء آن را فرسوده ساخته از كار خواهد انداخت. حواس بروني طبيعي و نيروهاي مغزي يكي پس از ديگري و گاهي بطور دسته جمعي سند بازنشست خود را از قوانين طبيعي جاريه بر آنها، گرفته و بتو ارائه خواهند داد. با مرور لحظات و دقائق و ساعات و روزها، انتظار فنا و زوال كه در دوران جواني و روزگار طراوت و شادابي بسيار ضعيف و احيانا غير قابل وقوع جلوه ميكرد، كم كم به فعليت خود نزديكتر ميشود. اضطرابات دردناك افزايش ميگيرد و سپاهي انبوه از ناگواريها و ناخواستهها درون آدمي را اشغال نموده، هر تنفسي به نهايت رسيدن قطع درخت حيات را نزديكتر مينمايد:
در قطع نخل سركش باغ حيات ما چون اره ی دو سر، نَفَس اندر كشاكش است
آرام آرام نگاههاي گرم و مشتاقانهي ياران و خويشاوندان جاي خود را به نگاههاي سرد و ياسآميز ميدهد و تدريجا طعم تلخ تنهائي ذائقهي جان آدمي را زجر ميدهد و بدين ترتيب نزديك شدن به ديار خاموشان را احساس ميكند. اين يك جريان بديهي در زندگي است كه حتي يك فرد نميتواند آنرا انكار كند. آنچه كه مهم است اينست كه آيا انسان بنشيند و فقط ناظر اين جريان باشد و موجوديت خود را در اين جريان رها كند؟ و آيا انسان ميتواند خود را در اين حركت صعودي و نزولي از روياروئي با سئوال پس چه بايد كرد؟ كنار بكشد؟! و زندگي را در گرفتن از طبيعت و هموعان خود و پس دادن آنها خلاصه نمايد؟ و بقول كليم همداني:
بد نامي حيات دو روزي نبود بيش آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت
يك روز صرف بستن دل شد باين و آن روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت
پاسخ پس چه بايد كرد؟ را در همين خطبه در مباحث بعدي از زبان اميرالمومنين عليهالسلام خواهيم شنيد. حال بقيهي جريان زندگي را تعقيب كنيم تا ببينيم منزلگه نهائي چيست؟
***
«و قد غودر في محله الاموات رهينا و في ضيق المضجع وحيدا، قد هتكت الهوام جلدته و ابلت النواهك جدته و عفت العواصف آثاره و محا الحدثان معالمه و صارت الاجساد شحبه بعد بضتها و العظام نخره بعد قوتها» (آن مسافر غريب در محل مردگان در گرو اعمال خود رها شد و در تنگناي خوابگاه تيره و تار تنها سر بخاك نهاد. حشرات زيرزميني غذاي لذيذي از پوست او دريافتند و پاره پارهاش كردند و طراوت بدن او را عوامل محو كننده پوساندند و بادهاي طوفاني آثار او را از بين بردند و تعاقب روز و شب نشانهها و نمودهاي بارز او را محو و نابود ساخت و بدنها پس از آنهمه شادابي و طراوتي كه داشتند متلاشي گشتند و استخوانها مقاومت خود را از دست دادند و پوسيدند.)
حالا بكجا ميرود؟ به ديار خاموشان، آنجا كه يكتا پيراهنان خوابيدهاند:
خوش هواي سالمي دارد ديار نيستي ساكنانش جمله يكتا پيرهن خوابيدهاند (صائب تبريزي)
آري، مگر اين سوار بياختيار بر شانههاي مردم نميدانست كه آنچه از خاك برآيد، در پايان كار بر خاك برميگردد؟ عجله كنيد، كم كم هوا تاريك ميشود، در گورستان را ميبندند. شگفتا، اين نازنين انسان كه روزي جاي در چشمان ياران و خويشان داشت و اشتياق ديدارش در دلهايشان شعلهور بود و از شدت علاقه و عشق به همنشيني با او نه ساعتها و روزها، بلكه گذراندن ساليان عمر را در همدمي با او بحساب عمر نميآوردند، امروز سرگردان و بياختيار روي شانههاي آنان، حتي مهلت يك شب در روي زمين ماندن را به او نميدهند. زود باشيد، در گورستان را ميبندند و اين لاشهي وحشتانگيز روي دست ما خواهد ماند!!
بالاخره- «كم صائن عن قبله خده سلطت الارض علي خده و حامل ثتل الثري جيده قد كان يشكوا الثقل من عقده ابوالعلاء معري» چه بسا نازنين بدون زيباروئي كه گونهي لطيف خود را از خشونت بوسه كنار مينمود، اكنون تسليم زمين گشته و انبوه خاكهاي تيره بر وي مسلط و چيره شده است. امروز سنگيني خاكهاي متلاشي كننده را بر خود حمل ميكند كسي كه ديروز از سنگيني گلوبند ظريف شكايتها داشت.)
روزگاري بس طولاني طبيعت را چه در صورت ميوهها و حبوبات و چه در صورت گوشت جانداران در كاسههاي زرين با نخوت و منتي كه براي خوردن آنها بر قوانين طبيعي داشت، گذرانده اكنون نوبت حشرات زيرزميني رسيده است كه يكديگر را مطلع بسازند كه بيائيد و عجله كنيد كه دوران گرسنگي و درماندگي ما هم بسر رسيده است و اينك غذاي لطيفي با پاي خود وارد دخمهي ما شده است. هجوم و تزاحم حشرات بر سوراخ بيني و گوش و دهان شروع ميشود. اين غذاي لطيف امروز حشرات، چنان تسليمي در برابر آن گرسنگان مغز و دل پر از باد نخوت و كبر از خود نشان ميدهد كه گوئي حتي يك لحظه در دنياي حركت و قدرت زندگي نكرده است. اگر اين نادان كوتهبين فرا رسيدن چنين تسليم و ناتواني نابود كننده را كه در انتظار او بود، احتمال ميداد، هرگز در زندگاني خود حركت و توان زندگان را كه در برابر او ناتوان و تسليم بودند، بناحق به سكون و ناتواني مبدل نميساخت.
بهر حال پس از ورود به سفرهي مار و مور دخمهي زمين، چه جاي ولي، ايكاش، دريغا، اسفا، اگر، مگر است، كار از كار گذشته و كشتي وجود به گل نشسته است. چند صباح ديگر نخواهد گذشت كه جمجمهي پربادش بازيچهي بيل روستا بچهاي خواهد گشت كه عرقريزان زمين را براي كشت آماده خواهد كرد. جمجمهاي كه گاهي با يك موج محتوايش هزاران بيگناه در خاك و خون ميغلطيدند. جمجمهاي كه كارگاه بزرگي براي دروغسازي و مكرپردازي و خانمان براندازي بوده است، امروز به راستي و با كمال قطعيت قانوني و بدون كمترين نيرنگ و نقشهكشي در ساختمان مجراي مدفوعات آن روستا بچه انجام خدمت خواهد فرمود.! آيا كار او در اين منزلگه تمام شده است؟ نه هرگز، زيرا:
يا سبو يا خُمّ مي يا قدحِ باده كنند يك كف خاك در اين ميكده ضايع نشود
***
پس از اين، كار جدي آغاز ميشود: «و الارواح مرتهنه بثقل اعبائها، موقنه بغيب انبائها، لاتستزاد من صالح عملها و لاتستعتب من سيي زللها». (و ارواح در گرو بارهاي سنگين به بقاء خود ادامه ميدهند، در حاليكه به اخبار غيبي خود يقين دارند، ديگر از آن ارواح افزايش اعمال صالحه خواسته نميشود و رضاي حق از زشتي لغزشهائي كه ارواح مرتكب شدهاند، التماس نميگردد.) آيا قوانين هستي كار خود را پس از سپردن لاشهي انسان بدست حشرات زيرزميني دربارهي انسان بپايان رسانيده است؟ اينجا پايان موقت كار كالبد جسماني است و آغاز كار روح، پس از آنكه روح از بدن مفارقت كرد و دوران اشتغال به مديريت بدن در صحنهي طبيعت بسر آمد و مركب چند روزه را رها كرد، زمان آگاهي به فعل و انفعالاتي كه در موقع زندگي داشته است فرا ميرسد. داد و فرياد اينكه: «ربّ ارجعوني، لعلّي اعمل صالحا فيما تركتُ» (آه، پروردگار من، مرا بار ديگر بزندگي سپري شده برگردانيد، تا در آنچه كه پشت سر گذاشتهام عمل صالح انجام بدهم) بجائي نميرسد، پشيمانيها جز زجر و شكنجه پيش از فرارسيدن روز بزرگ مسئوليت نتيجهي ديگري نميدهد. پلها در پشت سر خراب، راه برگشتن به عقب مسدود، هيچ طريقي جز مسيري كه در پيش رو تعيين شده است وجود ندارد. پردهها برداشته شده، آن اخبار غيبي كه در زندگي دنيوي به اين گوشش وارد و از آن ديگري خارج شده بود، آشكار گشته، حقايقي كه شوخي تلقي ميشد چهرهي جدي خود را باز، و واقعياتي كه بعنوان اساطير و افسانهها هضم نگشته استفراغ شده بود، واقعيت جدي خود را به نمايش درميآورند.
***
«أو لستم ابناء القوم و الاباء و اخوانهم و الاقرباء؟ تحتذون امثلتهم، و تركبون قدتهم و تطوون جادتهم؟! فالقلوب قادسيه عن حظها، لاهيه عن رشدها، سالكه في غير مضمارها! كان المعني سواها، و كان الرشد في احراز دنياها» (آيا شما زندگان فرزندان و پدران و برادران و خويشان آن خاك در رفتگان نيستيد كه از امثال رفتار آنان پيروي ميكنيد! و بر مسير آنان سوار ميشويد و در جادهاي كه آنها پيش گرفته بودند، قدم برميداريد. آري، دلهاي شما را قساوت گرفته و از برخورداري از حظ و نصيبي كه (در اين زندگاني بايد بدست بياورند) محروم گشته و از رشدي كه شايستهي آنند بيبهره ماندهاند. دلها را به لهو و لعب مشغولشان نمودهايد. دلهاي شما راهي پيش گرفتهاند كه ميدان اصلي حركت آنها نيست. گويي چيزي غير از رشد و كمال براي آن دلها هدفگيري شده است! و گوئي رشد اين دلها در بدست آوردن خواستههاي دنيوي آنها است). بجاي آنكه از گذشتگانتان عبرت بگيريد، راه آنها را درمينورديد، پس عقول و دلهاي شما كجا است؟
مولوي مثال بسيار زيبائي در لزوم عبرت گرفتن از گذشتگان و ترك كردن راهي كه گذشتگان آنرا پيموده و در زبالهدان تاريخ سقوط كردند ميآورد. داستان چنين است كه روزي شير گرگ و روباه را ميخواند و ميگويد برويم شكاري پيدا كنيم. آن سه حيوان رهسپار كوه ميشوند و يك گاو كوهي و يك بز كوهي و يك خرگوش شكار ميكنند و ميآورند به جنگل:
گفت شير اي گرگ اين را بخش كن معدلت را نو كن اي گرگ كهن
نايب من باش در قسمت گري تا پديد آيد كه تو چه گوهري
گفت اي شه گاو وحشي بخش تست آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بز مرا كه بز ميانه است و وسط روبها خرگوش بستان بيغلط
شير گفت اي گرگ چون گفتي! بگو چونكه من باشم تو گوئي ما و تو!
گرگ خود چه سگ بود كاو خويش ديد پيش چون من شير بيمثل و نديد
گفت پيش آ كس خري چون تو نديد پيش آمد پنجه زد او را دريد
چون نديدش مغز و تدبير رشيد در سياست پوستش از سر كشيد
گفت چون ديد منت از خود نبرد اين چنين جان را ببايد زار مرد
گرگ در خاك و خون ميغلطيد كه شير روباه را صدا كرد:
بعد از آن رو شير در روباه كرد گفت اين را بخش كن از بهر خورد
سجده كرد و گفت كاين گاو سمين چاشت خوردت باشد اي شاه مهين
وين بز از بهر ميانه روز را يخنئي باشد شه پيروز را
وان دگر خرگوش بهر شام هم شبچرهاي شاه با لطف و كرم
گفت اين روبه تو عدل افروختي اين چنين قسمت ز كه آموختي؟
از كجا آموختي اين اي بزرگ گفت اي شاه جهان از حال گرگ
گفت چون در عشق ما گشتي گرو هر سه را برگير و بستان و برو
روبها چون جملگي ما را شدي چونت آزاريم؟ چون تو ما شدي
ما ترا و جمله اشكاران ترا پاي بر گردون هفتم نه برآ
چون گرفتي عبرت از گرگ دني پس تو روبه نيستي شير مني
عاقل آن باشد كه عبرت گيرد از مرگ ياران در بلاي محترز
روبه آن دم بر زبان صد شكر راند كه مرا شير از پس آن گرگ خواند
گر مرا اول بفرمودي كه تو بخش كن اين را كه بردي جان از او
پس سپاس او را كه ما را در جهان كرد پيدا از پس پيشينيان
تا شنيديم آن سياستهاي حق بر قرون ماضيه اندر سبق
تا كه ما از حال آن گرگان پيش همچو روبه پاس خود داريم بيش
امت مرحومه زين رو خواندمان آن رسول حق و صادق در بيان
استخوان و پشم آن گرگان عيان بنگريد و پند گيريد اي مهان
عاقل از سر بنهد اين هستي و باد چون شنيد انجام فرعونان و عاد
ور نه بنهد ديگران از حال او عبرتي گيرند از اضلال او
اميرالمومنين (ع) در جملات مورد تفسير ميفرمايد: دلهاي شما از قساوت گرفته. دلهاي شما از حظ و نصيبي كه در اين زندگاني ميتوانند بدست بياورند محروم مانده است خشونت و قساوت دلها معلول توجيه تبهكاريهائي است كه با تكيه بر كردار و انديشهي گذشتگان بوجود ميآيد. حقيقت همين است كه هيچ عامل فسادي براي بشر مضرتر و مفسدتر از اين نيست كه تباهيها و پليديهاي خود را با تكيه بر رفتار ديگران توجيه مينمايد! چون ديگران كردند، من كردم. ديگران رفتند، من رفتم، ديگران پذيرفتند، من پذيرفتم … و اين همان عامل اختلال رشد عقلاني و اخلاقي بشري است- در اين شكل بگذاريد بشر هر كاري را كه ميخواهد انجام بدهد و هر راهي را كه ميخواهد انتخاب نمايد!
و بدانجهت كه در همهي دورانها و جوامع اكثريت بسيار چشمگير مردم را سودجويان و لذت پرستان تشكيل ميدهند و متاسفانه اكثريت با كساني است كه زحمت تعقل در زندگاني را بخود نميدهند و يا مديريتهاي حرفهاي كه از مديريت چيزي جز ادامهي مقام و جاه براي خود آرماني ندارند، نميگذارند مردم از براه انداختن انديشه و تعلل و احساس وجود برخوردار شوند، لذا ميروند، ولي نميدانند بكجا ميروند، ميجنگند ولي نميدانند براي چه ميجنگند، همين مقدار كه صداي شيپور جنگ را ميشنوند و شعار فرانسه فوق همه از دهان مارشالهاي ناپلئوني فرانسه و پروس نژاد برتر از دهان مارشالهاي آلمان هيتلري و مغول، آقا و خان همه از دهان چنگيزيان … برميآيد، هر يك از امثال اين شعارهاي دروغين يك اكثريت بياساس را در جوامع خود بوجود آورده، حجت قاطعي! براي مردم آن جوامع گشته است. اين اكثريتها بوده است كه عقل و انديشه و وجدان آن مردم را از كار انداخته و براي هيچ كس حق سئوال باقي نميگذاشته است. بدين ترتيب پشتيبان زندگي افراد و تامين كنندهي پاسخهاي سئوالات و يا بعبارت صحيحتر منتفي كنندهي اصل سئوالات، اين حجت قاطع! است كه ديگران كردند، من هم كردم. نتيجهي اين حجت بياساس و اين پشتيبان بيپايه دو پديدهي فوقالعاده بااهميتي است كه هر دو را اميرالمومنين عليهالسلام تذكر داده است:
پديدهي يكم- از كار افتادن عقل و قلب و مشاعر و ركود آنها در دنيائي كه يك لحظه غفلت كافي است كه كس را به چيز تبديل نمايد: دلهاي شما را قساوت گرفته و از حظ و نصيبي كه (در اين زندگاني بايد بدست بياورند) محروم گشته و از رشدي كه شايستهي آنند، بيبهره ماندهاند.
پديدهي دوم- دلها به لهو و لعب مشغول و راهي را پيش گرفتهاند كه ميدان اصلي حركت آن دلها نميباشد. شيوع انواع تخدير و ناهشياريها كه عقل و انديشه و وجدان را از توجه به آنچه كه از آنها برميآيد باز داشته است. اسف بارتر از اين ركود بنيانكن تصديقي است كه بعضي از متفكران در فلسفههاي علوم انساني بر فرمول چون اكثريت ميروزند بايد همان راه را رفت! و چون اكثريت كاري را انجام ميدهند، پس بايد آن كار را انجام داد!! چنان تكيه ميكنند كه واقعا انديشه و تعقل و وجدان انسانها را از كار مياندازند و استعدادهاي نهادي آنان را خنثي مينمايند. در صورتيكه اگر خود همان متفكران در صدد تحليل رفتار ناآگاهانهي اكثريت برآيند و ريشههاي اصلي آن را جستجو كنند، خواهند ديد اين ريشهها عبارتند از:
1- هوي و هوسهاي مهار نشده. 2- بوجود آمدن وضع خاصي از زندگي كه فرصتي براي انديشه و تعقل و گوش فرا دادن به نداهاي وجدان نميگذارد. 3- جوسازي قدرتمندان خودكامه براي ادامهي مقام و جاه چند روزهي دنيا. 4- تعصبهاي قومي و نژادي و ابتلاء به بيماري خود بزرگ بيني. 5- سودجوئيهاي افراطي كه نهايتي را براي سود خود سراغ ندارند. 6- تشكل براي دفع ضرر يا جلب نفع خالص و غير ذلك.
آيا با نظر باين امور كه معمولا اكثريتهاي چشمگير جوامع بر مبناي آنها حركت ميكنند، باز ميتوان گفت: چون اكثريت ميروند، من هم ميروم! چون اكثريت آن كار را انجام ميدهند، من هم انجام ميدهم! و با اين منطق بياساس، يا ضد منطق، حيات را به تباه كشيدن. آيا ميدان كار دل احساس حقائق است يا هيجان در برابر هوي و هوسهاي شيطاني؟! آيا ميدان كار دل درك زيبائي هستي و شكوه آرمانهاي معقول در حيات معقول است، يا جست و خيز در برابر عوامل لهو و لعب؟! آيا ميدان كار دل احساس هستي و استقلال و آزادي در حيات معقول است يا كشيدن در زنجير اكثريت ناآگاه!!
***
«و اعلموا ان مجازكم علي الصراط و مزالق دحضه و اهاويل زلله و تارات اهواله» (و بدانيد كه قطعا عبور شما از صراط و از جايگاه لغزشگاههاي ساقط كنندهي آن است. شما از لغزشگاه پرخطر صراط و مخاطرات متعاقب آن عبور خواهيد كرد.)
هر انسان آگاهي كه در اين دنيا از خودطبيعي عبور كرده است، در آغاز ابديت از صراط هم عبور خواهد كرد اعتقاد به اصل صراط در آخرت از ضروريات دين است. صدوق رحمهالله عليه در اعتقادات ميگويد: اعتقاد ما دربارهي صراط اينست كه صراط حق است و عبارتست از پل جهنم و همهي مخلوقات از آن پل خواهند گذشت. خداوند فرموده است: «و ان منكم الا واردها كان علي ربك حتما مقضيا» و كسي از شما نيست مگر اينكه وارد آن خواهد گشت و اين سرنوشتي است كه خدا آنرا حتمي و قضاء قطعي فرموده است). اخبار فراوان در حق بودن پل صراط آمده است. از آنجمله: «قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم لعلي عليهالسلام: يا علي اذا كان يوم القيامه اقعد انا و انت و جبرئيل عليهالسلام علي الصراط و لايجوز احد علي الصراط الا من كان معه برائه بولايتك» (رسولخدا فرموده است: يا علي، هنگاميكه روز قيامت فرا رسد، من و تو و جبرئيل عليهالسلام بر سر صراط مينشينيم و هيچ كسي از صراط نميگذرد مگر اينكه برائت از آتش را بجهت داشتن ولايت تو با خود داشته باشد).
و در دعاي عديله آمده است: «و اشهد ان الموت حق و القبر حق و مسئله منكر و نكير حق و البعث حق و الصراط حق …» (و شهادت ميدهم بر اينكه مرگ حق است و قبر حق است و سئوال منكر و نكير در قبر حق است و برانگيخته شدن و آماده شدن براي قيامت حق است و صراط حق است).
البته خصوصيات صراط و ماهيت آن كه از امور ماوراي طبيعت است، و پيشوايان معصوم دربارهي آنها مطالبي را فرمودهاند كه اجمالا اهميت و هولناك بودن صراط را اثبات مينمايند. مطابق آيهي شريفهاي كه در بالا متذكر شديم و همچنين بنا بر روايات وارده دربارهي صراط، معلوم ميشود كه صراط از روي دوزخ كشيده و آخرين مراحل عبور بر صحنهي ابديت است. خصوصيات وجودي اين پل هولناك اگر چه براي ما مانند تحمل مسئوليت در روز قيامت، روشن نيست، ولي ميتوان بعضي از امور را بطور تقريب در نظر گرفت، مانند ضرورت احساس آتش قهر الهي كه از نتائج اعمال تبهكاران شعلهور ميگردد، براي دريافت عظمت بهشت و ورود به بارگاه قرب الهي.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 540-537
لغات:
بضاضه: كمال و قوّت يافتن بدن.
هرم: پيرى زياد، نهايت سنّ پيرى.
غضارة العيش: خوشى زندگى.
آونة: جمع أوان، مانند أزمنة جمع زمان و به همين معنى زمان است.
زيّال: برطرف شدن از بين رفتن.
ازف: نزديك شد.
علزة: لرزشى كه بيمار را فرا مى گيرد.
حقدة: ياران و اعوان.
غودر: ترك شد.
انهكه: او را كهنه و فرسوده كرد و پوساند.
معالم: آثار و نشانه ها.
شحب: شتر لاغر و مردنى.
نخجره: كهنه، فرسوده، پوسيده.
اعباء: بارهاى سنگين.
مهد الأمر: يا مهّد الأمر: كار را آماده ساخت؛ با تخفيف و يا تشديد معنى فرق نمى كند.
جرض: وقتى كه انسان آب دهانش را از روى اندوه و حزن فرو برد.
قدة: با كسر قاف و دال بى نقطه، راه و مسير، بعضى اين كلمه را به ضم قاف و دال نقطه دار تلفّظ كرده اند ولى به صورت اول صحيحتر است.
مزلق: جايى كه گام در آن استوار نمى شود.
دحض: لغزيدن.
شرح:
و سپس با پرسش انكارى مى پرسد: «آيا جوانها غير از پيرى و تندرستان غير از بيمارى، و سالمندان از طولانى شدن عمرشان غير فنا و نيستى چيز ديگرى را طالبند و انتظار مى كشند» و با طرح اين سؤالات مى فهمانند، كه انتظار چيز ديگرى جز آنها كه بر شمرديم، انتظار بيجا و بى موردى خواهد بود. با اين بيان انسانها را بر انتظار بيجايشان ملامت مى كند تا نسبت به خواسته هاى نامعقولشان تنفّر پيدا كنند، از آرزوهاى دور و دراز دست بردارند.
در جوانى منتظر پيرى و در سلامتى منتظر بيمارى، و در پيرى منتظر فنا و نيستى بودن انتظارى غير حقيقى است، زيرا لازمه انتظار حقيقى چنان سرانجام و غايتى، انجام كارهاى نيك و بجاى آوردن عبادت خداوند مى باشد. هر چند، آنها، پيرى، بيمارى و مرگ را باور داشتند، امّا عملشان بطريقى بود كه نشان مى داد، انتظارى غير از پيرى، بيمارى و مردن، دارند به اين دليل امام (ع) آنان را به كسانى تشبيه كرده است كه گويا نهايت جوانى را به پيرى و سرانجام تندرستى را بيمارى و عاقبت سالمندى را مرگ و نيستى نمى دانند، و براى اين حالت آنها لفظ انتظار را استعاره آورده است. آن گاه لرزش بدن، گرفتگى زبان، غم و اندوه، ترس و آب دهان را بزحمت فرو بردن، و كمك خواهى از اقوام و خويشان و عزيزان را كنايه از شدّت بد حالى كسى آورده است كه در وضعيّت ناگوار جدايى از زن و فرزند و سختيهاى مرگ قرار مى گيرد، و به دشواريهايى دچار مى شود.
و سپس مى فرمايند: آيا اقوام و خويشان، بدو نفعى مى رسانند و آيا گريه و زارى آنها در آن حالت مشكلى را برطرف مى نمايد معناى سخن حضرت با پرسش انكارى اين است كه نزديكان و دوستان به حال او سودى ندارند
***
قوله عليه السلام: «قد غُودِر ...»
جمله «قد غودر» به عنوان حال در جايگاه نصب قرار دارد و عمل كننده در حال فعل «نفعت» مى باشد و معنى اين است: وقتى كه شخص مرد و جزء مردگان قرار گرفت با وجودى كه صفات زشت تنفّرانگيز به همراه داشته باشد هر چند مايل است كه از دشواريهاى قيامت با انجام كارهاى شايسته رهايى يابد، گريه به حالش سودى ندارد. و در اين هنگام جانش در گرو گناهانش قرار مى گيرد.
كلماتى كه در اين فراز از سخن امام (ع) منصوب به كار رفته اند مانند «تنفيرا، جذبا و...» معنى حال را دارند. منظور از «هوام» كرمهايى هستند كه از جسد ميّت، يا از غير جسد بوجود مى آيند.
***
قوله عليه السلام: «و الأرواح مرتهنة بثقل اعبائها»
اين فراز از كلام امام (ع) به گرفتارى نفوس اشاره دارد، كه بدليل سنگينى بار گناه و كسب صفات رذيله و پست به پايين ترين مرتبه فضيلت سقوط كرده اند. اخبار نهفته و غيبى كه از احوال روز قيامت به آنها داده شده بود، نيك يا بد، اينك برايشان تحقّق يافته است.
معنى غيبى بودن اين اخبار يا بدين لحاظ است كه مردم دنيا بر آنها اطلاعى ندارند، و يا منظور اين است كه آنچه در دنيا مى گذرد پس از فوت، انسان از آنها بى خبر است يعنى آن اخبار رازهاى نهفته و غيبى اند و انسان بكلّى از آنها بريده و جداست. امّا اگر يقين پيدا كردن انسان نسبت به اخبار غيبى را به معنى اوّل بگيريم بهتر است.
***
قوله عليه السلام: «لا تستزاد من صالح عملها و لا تستعتب من سيّئى زللها»
يعنى در قيامت زيادى عمل شايسته از انسان خواسته نمى شود و از او نمى خواهند كه بر كردار نيكش چيزى بيفزايد و لغزشهاى زشت و ناروايى بخشوده نمى شود و از آن صرف نظر نمى شود. كه خداوند متعال فرموده است: «فَإِنْ يَصْبِرُوا فَالنَّارُ مَثْوىً لَهُمْ ...».
چون در روز قيامت وسيله اى براى انجام عمل نيك وجود ندارد، بازگشت بدنيا و انجام كارهاى شايسته، مقدور نمى باشد، و بندهايى كه از معصيت بر گردنش افتاده است، برداشتنى نيست. خداوند تعالى اين حقيقت را چنين توضيح مى دهد: حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ«».
***
قوله عليه السلام: «أو لستم آباء القوم و الأبناء و اخوانهم و الأقرباء»
معنى سخن امام (ع) اين است: آيا در ميان شما كسى كه پدر، يا پسر، يا برادر و يا خويش و نزديك اين درگذشتگان باشد نيست اين كلام به منظور توجّه دادن شنوندگان به عبرت گرفتن از شرح حال، كسانى است كه از دنيا رفته اند. امام (ع) با اين بيان انسانها را به آينده اى كه در انتظارشان مى باشد، آگاه مى سازد، تا به تقواى الهى كه سبب نجات و رهايى آنها از سختيهاى روز رستاخيز است روى آورند و از گناه و معصيت كه موجب گرفتارى و هلاكت است كناره گيرى كنند.
***
قوله عليه السلام: «تحتذون أمثلتهم»
انسانها از روى غرور و ناآگاهى از كارهاى زشت نياكانشان پيروى مى كنند و راه آنها را مى روند، چنان كه خداوند از تقليد كوركورانه آنها چنين حكايت مى كند: در پاسخ پيامبر (ص) كه آنها را براه حق دعوت مى كرد، گفتند: «وَ كَذلِكَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ».
***
قوله عليه السلام: «فالقلوب قاسيته عن حظّها»
با توجّه به پيروى آنان از پدران گناهكارشان، قلب آنها آمادگى ندارد، تا بهره و نصيبى كه مى توانند از نيكيها ببرند، دريافت كنند. با اين وصف در طلب رشد و هدايت خود نيستند و در غير مسير حركت مى كنند به گمراهى گرفتار مى آيند.
مقصود از كلمه «مضمار» كه در لغت به معناى ميدان مسابقه است. در عبارت امام (ع) شريعت و دستورات الهى است، يعنى فرمانها و دستورات الهى را به كار نمى گيرد، و دست به انجام كارهائى مى زند كه خداوند از آنها نهى فرموده است. در حقيقت با كارهاى خلاف شريعت راهى را مى رود كه پايانش جهنّم است.
***
قوله عليه السلام: «كأنّ المعنّى سواها و كأنّ الرشد فى احراز دنياها»
رفتار نارواى اينان گوياى اين حقيقت است كه جز دنيا هيچ چيز مفهوم و معنايى ندارد و رشد و هدايت تنها در اين است كه دست بدنيا پيدا كنند اين سخن امام (ع) مبالغه است در دورى كردن دلهاى آنان از حق و عدم توجّه آنان به پند و موعظه و اندرز، و غرق شدنشان در دنيا خواهى چنان كه گويا آنان مورد خطاب دستورات حق تعالى نيستند و يا تنها رشد و هدايت و كمالى كه لازم است به دست آورند فراهم كردن مال دنياست. و با اين كه لازم است از خطر مال اندوزى بر حذر باشند، بشدّت بدان متمايل شده اند.
***
قوله عليه السلام: «وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَجَازَكُمْ عَلَى الصِّرَاطِ ...»
بايد دانست، صراطى كه قرآن كريم بدان وعده داده، هر چند در حقيقت آن اختلاف نظر است ولى امر مسلّمى است كه اعتقاد بدان واجب است. آنچه از ظاهر شريعت فهميده مى شود. و همه مسلمين و آنان كه معاد جسمانى را اثبات مى كنند بدان معتقدند اين است كه صراط جسمى است در نهايت باريكى و تيزى و بر روى جهنّم كشيده شده، و راهى است كه به بهشت منتهى مى شود، و آنان كه خود را براى خدا خالص گردانيده اند از آن مى گذرند، امّا آنان كه از فرمان خداوند سرپيچى كرده اند از دو طرف پل بداخل يكى از درهاى دوزخ سقوط مى كنند.
حكما نيز به حقيقت اين پل اعتقاد داشته و آن را پذيرفته اند امّا اين تعريف كه، صراط همچون مو، باريك است تعريف ناصوابى است، زيرا تشبيه كردن صراط به مو، مانند تشبيه كردن مو، به خط هندسى است كه حدّ فاصل ميان سايه و آفتاب. با اين كه خطّ هندسى، نه از سايه به حساب مى آيد و نه از آفتاب.
صراط بمنزله همان خطّى است كه، عرض برايش نمى توان تصوّر كرد. حقيقت صراط، حدّ فاصل ميان اخلاق متضّاد مى باشد. مانند سخاوت كه حدّ وسط ميان، ولخرجى و بخل، شجاعت كه حدّ فاصل ميان بى باكى و ترس، ميان روى در خرج كه حد وسط ميان اسراف و سخت گيرى، تواضع كه حدّ فاصل ميان تكبّر و پستى، عفّت كه حدّ وسط ميان شهوت و بى ميلى جنسى و عدالت كه حد فاصل ميان ستمگرى و ستمكشى است. حد وسط ميان اين اخلاق متضاد نكوهيده اخلاق پسنديده شمرده مى شود و هر يك از اخلاق حميده دو طرف افراط و تفريط دارند كه مذموم مى باشند.
حدّ فاصل ميان افراط و تفريط و رعايت عملى آن از دو طرف متضاد در نهايت دورى و فاصله است كه در آن نبايد افراط و تفريطى باشد بدين توضيح كه چون فرشتگان بكلّى از صفات متضاد جدايند و از طرفى انسان هم نمى تواند خود را از اين صفات بكلّى جدا سازد، پس كمال شباهت او به ملائكه آن است كه تا حد امكان چنان خود را از دو طرف متضاد دور و به تعادل نزديك سازد كه گويا بكلّى از اين اوصاف جدا مى باشد، پس چنان به سخاوت دقيق عمل كند كه گويا هرگز بخيل و در خرج لا ابالى نبوده است. بنا بر اين صراط مستقيم و راه راست همان وسط حقيقى است كه به هيچ طرف تمايل نداشته باشد و اين چنين حدّ وسطى برايش عرض تصوّر نمى شود و از مو، هم باريك تر است. با توجّه به همين معناى دقيق عدالت خداوند متعال فرموده است: «وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ». از امام صادق (ع) روايت شده است كه از آن حضرت معناى «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ» را پرسيدند. امام (ع) فرمود: يعنى اى خدا، ما را به راهى كه منتهى به محبّت خودت مى شود، و دينت را در دسترس ما قرار مى دهد ارشاد فرما و ثابت قدم بدار، تا از پيروى هواى نفس دور بمانيم، و براى و انديشه خود عمل نكنيم و به هلاكت نرسيم.
از امام حسن عسكرى (ع) روايت شده است كه فرمود: صراط بر دو گونه است يكى صراط دنيا و ديگرى صراط آخرت. صراط مستقيم دنيا اين است كه از زياده روى دور بمانى و كوتاهى در وظيفه نداشته باشى، بر مسير حق پايدار مانده و به باطل گرايش پيدا نكنى. امّا صراط مستقيم آخرت، طريق مؤمنين و پويندگان راه بهشت است، كه از مسير بهشت به سوى دوزخ و عذاب الهى انحراف پيدا نكنى.
مردم در انتخاب يكى از اين دو راه متفاوتند. آن كه بر راه حق پايدار بماند و مسير صحيح را در پيش گيرد به راه آخرت رفته است و يقينا وارد بهشت مى شود و در امن و امان خواهد بود، و آن كه به راه خطا رود به عذاب آخرت گرفتار خواهد شد.
پس از روشن شدن معناى صراط، خواهى دانست كه «مزالق الصراط» در كلام امام (ع) كنايه از محلّى است كه انسان به يكى از دو سوى اعتدال، يعنى طرف افراط، يا تفريط- كه سخت مورد نكوهش است- ممكن است منحرف شود. آن جايگاه محلّ شهوات و خواهشهاى نفسانى و طبيعى و لغزشگاههاى هراسناكى است كه لازمه عبور از آن مواضع افراط يا تفريط، و در نهايت كيفرهاى بزرگ اخروى است. اين مراحل ترسناك، مراحلى است كه يكى بعد از ديگرى فرا روى انسان آشكار مى شود.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 392
فهل ينتظر أهل بضاضة الشّباب إلّا حواني الهرم، و أهل غضارة الصّحّة إلّا نوازل السّقم، و أهل مدّة البقاء إلّا آونة الفناء مع قرب الزّيال، و أزوف الانتقال، و علز القلق، و ألم المضض، و غصص الجرض، و تلفّت الإستغاثة بنصرة الحفدة و الأقرباء، و الأعزّة و القرناء، فهل دفعت الأقارب؟ أو نفعت النّواحب؟ و قد غودر في محلّة الأموات رهينا، و في ضيق المضجع وحيدا، قد هتكت الهوامّ جلدته، و أبلت النّواهك جدّته، و عفت العواصف آثاره، و محى الحدثان معالمه، و صارت الأجساد شحبة بعد بضّتها، و العظام نخرة بعد قوّتها، و الأرواح مرتهنة بثقل أعبائها، موقنة بغيب أنبائها، لا تستزاد من صالح عملها، و لا تستعتب من سيّى ء زللها، أ و لستم أبناء القوم و الآباء؟ و إخوانهم و الأقرباء؟ تحتذون أمثلتهم، و تركبون قدّتهم و تطاون جادّتهم، فالقلوب قاسية عن حظّها، لاهية عن رشدها، سالكة في غير مضمارها، كأنّ المعنيّ سواها، و كأنّ الرّشد في إحراز دنياها. (13287- 13058)اللغة:و (بضض) الرّجل بالفتح و الكسر بضاضة و بضوضة فهو بضّ أى رخص الجسد رقيق الجلد ممتلى
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 393
و (الحوانى) جمع الحانية و هي العلة التي تحنى شطاط «1» الجسد و تمنعه عن الاستقامة و (الهرم) محركة أقصى الكبر و (الغضارة) طيب العيش و السّعة و النّعمة و (الاونة) جمع أوان كأزمنة و زمان و (العلز) بالتّحريك خفّة و هلع يصيب المريض و الأسير و المحتضر و رجل علز أى هلع لا ينام و (المضض) محرّكة وجع المصيبة (جرض) بريقه ابتلعه بالجهد على همّ و حزن و أجرضه اللّه بريقه أغصّه و (التّلفت) و الالتفات بمعنى و هو الانصراف يقال التفت إلىّ التفاتا انصرف بوجهه نحوى و التّلفت أكثر منه و (الحفدة) الأعوان و الخدم، و قيل أولاد الأولاد.و النساء (النّواحب) اللّاتى يرفعن أصواتهنّ بالبكاء من النّحب و هو شدّة البكاء و يروى النّوادب بدلها و (غادره) مغادرة تركه و بقاه و (هتك) السّتر و غيره جذبه فقطعه من موضعه و (الهامة) من الحيوان ماله سمّ يقتل كالحيّات و الجمع الهوام كدابّة و دواب و ربّما يطلق على ما لا يقتل كالحشرات و (نهكته) الحمى نهكا من باب ضرب هزلته و جهدته و أضنته «2» و نهكه السّلطان بالغ في عقوبته و النّاهك و النهيك المبالغ في الأشياء و (الجدة) بكسر الجيم مصدر يقال جد يجد من باب ضرب يضرب جدة إذا صار جديدا و هو ضدّ البلى و (عفت) بالتّخفيف و يروى بالتّشديد و (شحب) لونه من باب جمع و نصر و كرم شحوبا و شحوبة تغير من هزال أو جوع أو سفر و (تستعتب) بالبناء على المفعول و (القدّة) بكسر القاف و الدّال المهملة الطريقة و (المعني) بالتّشديد و المعنى و المعناه و المعنية بمعنى واحد.الاعراب:استفهام انكاريّ توبيخيّ فهل ينتظر اه استفهام انكاريّ توبيخيّ من قبيل قوله سبحانه: أ تعبدون ما تنحتون، و كلمة إلّا في المواقع الثّلاثة أعنى قوله: إلّا حوانى الهرم، و إلّا نوازل السّقم، و إلّا آونة الفناء إن كانت للاستثناء فيتوجه عليه أنّ الاستثناء المفرّغ غير جايز في الكلام الموجب، و إن كانت بمعنى غير كما يظهر من شرح البحراني ففيه أنّ إلّا بمعنى غير لا يجوز حذف موصوفها كما يجوز حذف موصوف غير يقال جائنى غير زيد و لا يصحّ أن يقال جائني إلّا زيد كما صرّح به ابن هشام و غيره، و بذلك فرّقوا بين إلّا و كلمة غير.و يمكن توجيهه بأن يقال إنّ إلّا للاستثناء و إنّ جواز التّفريغ هنا لاستقامة المعنى و حصول الفايدة كما جوّزوه في قولهم قرأت إلّا يوم كذا معلّلين بأنّه لا يبعد أن يقرأ في جميع الأيام إلّا اليوم المعيّن، فعلى هذا التّوجيه يكون المراد بالكلام أنّه ينتظر هؤلاء جميع اللذائذ الدّنيويّة و الشّهوات النّفسانية إلّا حوانى الهرم و نوازل السّقم فافهم.و الباء في قوله بنصرة الحفدة، متعلّق بالاستغاثة، استفهام انكاري إبطالي و قوله فهل دفعت الأقارب استفهام انكاري إبطالي على حدّ قوله أ فأصفاكم ربّكم بالبنين، و قوله و قد غودر في محلّ النصب على الحال و العامل نفعت، و كذلك رهينا و وحيدا منتصبان على الحال و العامل غودر، و هكذا جملة قد هتكت و أبلت و عفت و محى اه، و قوله: و صارت عطف على غودر، و جملة لاتستزاد و لا تستعتب في محلّ النّصب أيضا على الحالية، استفهام تقريريّ و قوله أ و لستم استفهام تقريريّ .
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 395
المعنى:استفهام على سبيل الانكار و التّوبيخ (فهل ينتظر أهل بضاضة الشّباب إلّا حواني الهرم، و أهل غضارة الصّحة إلّا نوازل السّقم، و أهل مدّة البقاء إلّا آونة الفناء) و العدم استفهام على سبيل الانكار و التّوبيخ عما ينتظر الشّبان النّاعمة الجسد الرّقيقة الجلد غير حوانى الهرم التي تحنى ظهورهم و عما ينتظر أهل النعمة و الصّحة غير نوازل السّقم التي تنزل عليهم و عمّا ينتظر المعمرون بطول أعمارهم غير الفناء و العدم الذى يفنيهم.و إنّما وبخّهم على ذلك لأنّ من كان مصير أمره إلى الهرم و السّقم و الفناء و الزّوال ينبغي أن يأخذ العدة و الذّخيرة لنفسه و ينتظر ما يصير أمره إليه و يراقبه و لا يشتغل بغيره.فهؤلاء لما قصروا هممهم في غير ذلك و أوقعوا أنفسهم في مطارح المهالك______________________________ (1) ريب المنون حدثاته. (2) اعلم أنّ هذا البيت و ساير الأبيات التي أنشدناها فى شرح هذا الفصل و هكذا بعض الفقرات التي أوردناها مأخوذة من مناجاة الامام زين العابدين علىّ بن الحسين (ع) و ندبته التي رواها أبو عيينة الزهرى، و انما اقتبسناكل ذلك من كلامه لانّ كلام المعصوم يصدق بعضه بعضا، و اللّه الهادى الى سواء السبيل منه. (3) أى زالوا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 407
و بّخهم عليه السّلام بذلك و أكّد بقوله (مع قرب الزيال) و ازوفه (و ازوف الانتقال) و قربه (و علزا لقلق) و هلعه (و ألم المضض) و وجعه (و غصص الجرض) و شجاه (و تلفت الاستغاثة بنصرة الحفدة و الأقرباء و الأعزّة و القرناء) أراد أنّهم في حال سكرات الموت يلتفتون إلى أهلهم و أولادهم و يقلّبون وجوههم ذات اليمين و ذات الشّمال إلى أحبّتهم و عوّادهم يستغيثونهم و يستنصرونهم فلا يقدرون على النصرة و الاغاثة و يستعينونهم و يستنجدونهم فلا يستطيعون الانجاد و الاعانة:أحاطت به آفاته و همومه و أبلس «1» لما أعجزته المعاذر فليس له من كربة الموت فارج و ليس له مما يحاذر ناصر و قد حشات خوف المنية نفسه تردّدها دون اللّهاة الحناجر (فهل دفعت الأقارب أو نفعت النّواحب) أو انتفع بسلطانه أو ذبّ الموت عنه جنوده و أعوانه.فما صرفت كفّ المنيّة إذ أتت مبادرة تهوى إليه الذّخاير «2» و لا دفعت عنه الحصون التي بنا و حفّ بها أنهارها و الدّساكر «3» و لا قارعت عنه المنيّة خيله و لا طمعت في الذّب عنه العساكر (و قد غودر في محلّة الأموات رهينا و في ضيق المضجع وحيدا) و التحق بمن مضى من أسلافه و من وارته الأرض من الافه.و أضحوا رميما في التراب و أقفرت «4» مجالس منهم عطلت و مقاصر «5» ______________________________ (1) و الابلاس اليأس من رحمة اللّه و منه سمى ابليس و الابلاس ايضا الانكسار و الحزن و المعاذر جمع المعذرة و جشأت نفسه انهضت و جاشت النفس ارتفعت من حزن أو فزع و اللهات الهنة المطبقة فى أعلى سقف الفم و الحنجرة الحلقوم منه م. (2) فاعل صرفت (3) الدسكرة القرية و الصومعة و الارض المستوية و بيوت الأعاجم يكون فيها الشراب و الملاهى و الجمع دساكر ق (4) اى خلت (5) لعلّه جمع المقصورة هى الدار الواسعة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 408 و حلّوا بدار لا تزاور بينهم و أنّى لسكّان القبور التّزاور فما أن ترى إلّا جثى «1» قد ثووا بها «2» مسنّمة «3» تسفى عليه الأعاصر «4» (قد هتكت الهوام جلدته و ابلت النّواهك جدته) أى قطع هو ام الأرض جلده و صار طعمة للعقارب و الحيّات و الحشرات الموذيات و اخلقت مبالغات الدّهر التي أجهدته و أضننته و هزلته جدته و نضرة شبابه، فصار خلقا باليا بعد ما كان جديد اغضيضا طريّا بمصائب الدّهر و نوائبه و أوصابه و أتعابه (و عفت) الرّياح (العواصف آثاره و محى) النوائب و (الحدثان معالمه) فلم يبق في وجه الارض منه خبر و لا عن قبره عين و لا أثر، حيث فقدته العيون و توالت عليه السّنون (و صارت الأجساد شحبة) متغيّرة هزلة (بعد بضّتها) و نعومتها و امتلائها (و العظام نخرة) بالية متفتتة (بعد قوّتها) و شدّتها (و الأرواح مرتهنة) مقبوضة (بثقل أعمالها) و أحمالها كما قال تعالى:كُلُّ امْرِئٍ بِما كَسَبَ رَهِينٌ .أى محبوس بعمله حتّى يعامل بما يستحقّه و يجازي بما عمله إن عمل طاعة اثيب و إن عمل معصية عوقب، و في سورة المدّثر كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ إِلَّا أَصْحابَ الْيَمِينِ قال الطبرسيّ: أى مرهونة بعملها محبوسة به مطالبة بما كسبته من طاعة أو معصية، فالرّهن أخذ الشي ء بأمر على أن لا يرد إلّا بالخروج منه فكذلك هؤلاء الضّلال قد اخذوا برهن لافكاك له، و الكسب هو كلّ ما يجتلب به نفع أو يدفع به ضرر و يدخل فيه الفعل و الا يفعل.______________________________ (1) جمع جثوة اى تربة مجموعة، لغة (2) أى أقاموا (3) أى مرتفعة و منه قبر مسنّم (4) هى ريح تثير الغبار يرتفع الى السماء كأنه عمود.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 409
ثمّ استثنى سبحانه أصحاب اليمين فقال: إلّا أصحاب اليمين، و هم الذين يعطون كتبهم بأيمانهم قال الباقر عليه السّلام: نحن و شيعتنا أصحاب اليمين، و قوله (موقنة بغيب أنبائها)أى متيقّنة بالأخبار الغيبية التي أخبر بها الرّسل و أنبأ بها الكتب من أخبار القيامة من البرزخ و البعث و الحساب و الكتاب و الجنّة و النّار و ساير ما كانت غايبة عنه مختفية له حتّى رآها بحسّ العين فحصل له اليقين بعد ما كانت منها في ريب و ظنّ، كما قال تعالى: «وَ إِذا قِيلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَةُ لا رَيْبَ فِيها قُلْتُمْ ما نَدْرِي مَا السَّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ» .و قال سبحانه حكاية عن الكفّار و المجرمين: «قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِينَ وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ حَتَّى أَتانَا الْيَقِينُ» .أى كنّا نكذّب يوم الجزاء حتّى جاءنا العلم اليقين بأن عاينّاه، و قال سبحانه في حقّ المتّقين: «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ، وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ» .قال الطبرسي و إنّما خصّهم بالأيقان بالآخرة و إن كان الايمان بالغيب قد شملها لما كان من كفر المشركين بها و جحدهم ايّاها في نحو ما حكى عنهم في قوله وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 410
فكان في تخصيصهم بذلك مدح عظيم (لا تستزاد من صالح عملها و لا تستعتب من سيّى ء زللها) أى لا يطلب منها زيادة في العمل الصّالح و لا يطلب منها التّوبة من العمل القبيح كما كان يطلب ذلك منها في الدّنيا و ذلك لأنّ التّكليف و العمل إنّما هو في الدّنيا و الآخرة دار الجزاء لا تكليف فيها كما قال تعالى في سورة الجاثية: «فَالْيَوْمَ لا يُخْرَجُونَ مِنْها وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ» .أى لا يخرجون من النّار و لا يطلب منهم الاعتاب و الاعتذار لما قلناه من أنّ التكليف قد زال، و في سورة الرّوم: «فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ» .و كما أنّهم لا يطلب منهم التّوبة و المعذرة فكذلك لا ينفعهم الاعتذار و الانابة كما قال سبحانه: «فَإِنْ يَصْبِرُوا فَالنَّارُ مَثْوىً لَهُمْ وَ إِنْ يَسْتَعْتِبُوا فَما هُمْ مِنَ الْمُعْتَبِينَ» .أى إن يطلبوا إزالة اللوم و العقوبة و يسألوا رضا اللّه عنهم فليس لهم طريق إلى الاعتاب و لا لهم نجاة من العقاب.بلى أوردته «1» بعد عزّ و منعة موارد سوء ما لهنّ مصادر فلمّا رأى أن لا نجاة و أنّه هو الموت لا ينجيه منه الموازر «2» تندّم لو يغنيه طول ندامة عليه و أبكته الذّنوب الكبائر «وَ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» . (أ و لستم أبناء القوم) الذين و صفنا حالهم و شرحنا مالهم (و الآباء و إخوانهم و الأقرباء) و أمثالهم.______________________________ (1) أى أوردته الدّنيا (2) الموازر: الناصر
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 411 فهم في بطون الأرض بعد ظهورها محاسنهم فيها بوال «1» دواثر «2» خلت دورهم منهم و أقوت عراصهم و ساقتهم نحو المنايا المقادر و خلّوا عن الدّنيا و ما جمعوا لها و ضمّنهم تحت التراب الحفاير «3» فلكم اليوم بالقوم اعتبار، و سوف تحلّون مثلهم دار البوار، فالبدار البدار و الحذار الحذار من الدّنيا و مكايدها و ما نصبت لكم من مصايدها، و تجلّى لكم من زينتها و استشرف لكم من فتنتها: و في دون ما عاينت من فجعاتها إلى رفضها داع و بالزّهد آمر فجدّ و لا تغفل فعيشك زائل و أنت إلى دار المنيّة صائر فهل يحرص عليها لبيب، أو يسرّ بلذّتها أريب، و هو على ثقة من فنائها و غير طامع في بقائها، أم كيف تنام عين من يخشى البيات أو تسكن نفس من يتوقّع الممات أم كيف (تحتذون أمثلتهم و تركبون قدتهم و تطئون جادّتهم) تفعلون مثل أفعالهم و تقتفون آثارهم و تسلكون مسالكهم و تقولون: «إنّا وجدنا آبائنا على أمّة و إنّا على آثارهم مقتدون» (فالقلوب قاسية عن حظّها) جافية عن إدراك نصيبها الذي ينبغي لها إدراكه (لاهية عن رشدها) غافلة عن طلب هدايتها (سالكة في غير مضمارها) الذي يلزم عليها سلوكه.يعني أنّ اللّازم على القلوب تحصيل المعارف اليقينيّة و العقائد الحقّة و التفكّر في آثار الجبروت و القدرة و الاتّعاظ بالحكم و الموعظة الحسنة فهى لقسوتها و جفاوتها بكثرة الذّنوب التي اقترفتها لم يبق لها قابليّة و استعداد لادراك حظّها و نصيبها الذي ذكرناه و غفلت عن الاهتداء بالأنوار الالهية و سلكت في غير جادّة الشريعة (كأنّ المعنيّ) و المقصود بالأحكام الشّرعيّة و التّكاليف الالهيّة (سواها و كأنّ الرّشد) الّذى امرت به (في إحراز دنياها).______________________________ (1) جمع بالية (2) من الدثور و هو الدروس (3) لعلّه جمع الحفر و هو القبر
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 412
فيا عاقلا راحلا و لبيبا جاهلا و متيقظا غافلا ما هذه الحيرة و السبيل واضح و المشير ناصح، و الصّواب لائح، عقلت فاغفلت و أعرفت فأنكرت، و علمت فامهلت «فاهملت ظ» هذا هو الدّاء الذي عزّ دواؤه، و المرض الذي لا يرجى شفاؤه، إلى كم ذا التشاغل بالتّجاير و الأرباح إلى كم ذا التّهوّر بالسّرور و الأفراح، و حتّام التّغرير بالسّلامة في مراكب النّياح، كيف تتهنّأ بحياتك و هي مطيّتك إلى مماتك أم كيف تسيغ طعامك و أنت منتظر حمامك «1» و لم تتزوّد للرّحيل و قد دنا و أنت على حال و شيكا مسافر «2» تخرّب ما يبقى و تعمر فانيا و لا ذاك موفور و لا ذاك عامر و هل لك إن وافاك حتفك بغتة و لم تكتسب خير لدى اللّه عاذر أ ترضى بأن تفنى الحياة و تنقضي و دينك منقوص و مالك وافر فيا ويح نفسى كم أسوّف توبتي و عمرى فان و الرّدى «3» لي ناظر و كلّ الذي أسلفت في الصّحف مثبت يجازي عليه عادل الحكم قاهر مليك عزيز لا يردّ قضاؤه عليم حكيم نافذ الأمر قادر عنى كلّ ذى عزّ بعزّة وجهه فكلّ عزيز للمهيمن «4» صاغر لقد خشعت و استسلمت و تضاءلت لعزّة ذى العرش الملوك الجبابر فبك إلهنا نستجير يا عليم يا خبير، من نؤمل لفكاك رقابنا غيرك، و من نرجو بغفران ذنوبنا سواك، و أنت المتفضّل المنّان القائم الدّيان العائد علينا بالاحسان بعد الاسائة منّا و العصيان، يا ذا العزّة و السّلطان و القوّة و البرهان أجرنا من عذابك الأليم و اجعلنا من سكان دار النعيم يا أرحم الراحمين.______________________________ (1) الحمام: الموت (2) الوشيك: السريع (3) الردى: الهلاك (4) المهيمن: القائم على خلقه بأعمالهم و آجالهم و أرزاقهم أو الشاهد و الرقيب و الحافظ و الصاغر الذليل و تضائلت أى صارت ضئيلا أى حقيرا ذليلا، منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 413
تبصرة:لما كان صدر هذا الفصل متضمّنا للاشارة إلى بعض الحكم و المصالح فيما جعله اللّه سبحانه للانسان من الأعضاء و الجوارح و كان توضيح ذلك موقوفا على التشريح أحببت أن اورد هنا شطرا يسيرا من ذلك مما صدر عن مصدر الولاية إذ تشريح جميع الأعضاء على ما حقّقه الحكماء و الأطبّاء مما يوجب الطول و يخرج عن الغرض و فيما نورده هداية للمسترشد و كفاية للطالب.فأقول: روى في البحار من العلل و الخصال عن محمّد بن إبراهيم الطالقاني عن الحسن ابن عليّ العدوي عن عباد بن صهيب بن عباد بن صهيب عن أبيه عن جدّه عن الرّبيع صاحب المنصور قال:حضر أبو عبد اللّه عليه السّلام مجلس المنصور يوما و عنده رجل من الهند يقرأ كتب الطب فجعل أبو عبد اللّه عليه السّلام ينصت لقرائته، فلما فرغ الهندي قال له يا أبا عبد اللّه أ تريد ممّا معى شيئا؟ قال عليه السّلام: لا، فانّ معي ما هو خير ممّا معك قال: و ما هو؟قال عليه السّلام: اداوى الحارّ بالبارد و البارد بالحارّ و الرّطب باليابس و اليابس بالرّطب، و اورد الأمر كلّه إلى اللّه عزّ و جلّ و أستعمل ما قاله رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: و اعلم أنّ المعدة «1» بيت الداء و الحمية هى الدواء و اعود البدن ما اعتاد، فقال الهندي: و هل الطبّ إلّا هذا.فقال الصّادق عليه السّلام: أ فتراني من كتب الطبّ أخذت؟ قال: نعم قال عليه السّلام: لا و اللّه ما أخذت إلّا عن اللّه سبحانه فأخبرني أنا أعلم بالطبّ أم أنت؟ قال الهندي:لا بل أنا، قال الصّادق عليه السّلام: فأسألك شيئا؟ قال: سل، قال الصّادق عليه السّلام: أخبرني يا هندي لم كان في الرّأس شئون «2» قال: لا أعلم، قال عليه السّلام: فلم جعل الشّعر عليه من فوق؟ قال: لا أعلم.______________________________ (1) المعدة بالكسر و الفتح موضع الطعام. (2) الشأن واحد الشئون و هى مواصل قبائل الرأس و ملتقاها و منها يخرج الدموع، صحاح
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 414
قال عليه السّلام: فلم خلت الجبهة من الشّعر؟ قال: لا أعلم قال عليه السّلام: فلم كان لها التّخطيط و أسارير؟ «1» قال: لا أعلم، قال عليه السّلام: فلم كان الحاجبان من فوق العينين؟قال: لا أعلم، قال عليه السّلام: فلم جعل العينان كاللوزتين؟ قال: لا أعلم، قال عليه السّلام: فلم جعل الأنف بينهما؟ قال: لا أعلم.قال عليه السّلام: فلم كان ثقب الأنف في أسفله؟ قال: لا أعلم، قال عليه السّلام: فلم جعلت الشّفة و الشّارب من فوق الفم، قال: لا أعلم، قال عليه السّلام: فلم أحدّ السن «2» و عرض الضرس و الناب؟ قال: لا أعلم قال عليه السّلام: فلم جعلت اللحية للرّجال؟ قال: لا أعلم، قال عليه السّلام: فلم خلت الكفان من الشّعر؟ قال: لا أعلم، قال عليه السّلام: فلم خلا الظفر و الشعر من الحياة؟ قال: لا أعلم، قال عليه السّلام: فلم كان القلب كحبّ الصنوبر؟ قال: لا أعلم.قال عليه السّلام: فلم كانت الرّية قطعتين و جعل حركتها في موضعها؟ قال: لا أعلم قال عليه السّلام: فلم كانت الكبد حدباء «3» قال: لا أعلم، قال عليه السّلام: فلم كانت الكلية كحبّ اللّوبيا؟ قال: لا أعلم، قال عليه السّلام: فلم جعل طىّ الركبة إلى خلف؟ قال: لا أعلم، قال:فلم آن حضرت «4» القدم؟ قال: لا أعلم، فقال الصّادق عليه السّلام: لكنّي أعلم، قال: فأجب.فقال الصّادق عليه السّلام: كان في الرّأس شئون لأن المجوّف إذا كان بلا فصل أسرع إليه الصداع فاذا جعل ذا فصول كان الصداع منه أبعد، و جعل الشعر من فوقه ليوصل بوصوله «5» الادهان إلى الدماغ و يخرج بأطرافه البخار منه و يرد الحرّ و البرد______________________________ (1) الاسارير خطوط الجبهة جمع الاسرار و هى جمع السرير صحاح. (2) المفهوم من الاخبار اختصاص السن بالمقاديم الحداد و الضرس بالمآخير العراض و المفهوم من كلام أهل اللغة ترادفهما. (3) حدب الانسان من باب تعب إذا خرج ظهره و ارتفع عن الاستواء فالرجل أحدب و المرأة حدباء فيومى (4) رجل محضر القدمين اذا كانت قدمه تمسّ الأرض من مقدمها و عقبها و تحوى أخمصها مع دقة فيه صحاح. (5) اى بسبب وصول الشعر الى الدماغ تصل اليه الادهان او هو جمع الوصل الى مثابته و اصوله و لا يبعد ان يكون فى الاصل باصوله فصحف بقرينة مقابلة أطرافه، بحار.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 415
الواردين عليه و خلت الجبهة من الشّعر لأنها مصبّ النور إلى العينين و جعل فيها التخطيط و الأسارير ليحبس العرق الوارد من الرّأس عن العين قدر ما يميطه «1» الانسان من نفسه كالأنهار في الأرض التي تحبس المياء.و جعل الحاجبان من فوق العينين ليوردا من النّور عليهما قدر الكفاية ألا ترى يا هندي إنّ من غلبه النّور جعل يده بين عينيه ليرد عليهما قدر كفايتهما منه، و جعل الأنف فيما بينهما ليقسم النّور قسمين إلى كلّ عين سواء و كانت العين كاللّوزة ليجرى فيها الميل بالدواء و يخرج منها الداء، و لو كانت مرّبعة أو مدوّرة ما جرى فيها الميل و ما وصل إليها دواء و لا خرج منها داء.و جعل ثقب الانف في أسفله لينزل منه الأوداء المنحدرة من الدّماغ و يصعد فيها الأراييح «2» إلى المشام و لو كان في أعلاه لما ينزل داء و لا وجد رائحة، و جعل الشّارب و الشّفة فوق الفم لحبس ما ينزل من الدّماغ عن الفم لئلّا يتنغّص على الانسان طعامه و شرابه فيميطه «3» عن نفسه و جعلت اللّحية للرّجل ليستغنى بها عن الكشف «4» في المنظر «5» و يعلم بها الذكر و الأنثى.و جعل السنّ حادا لأنّ به يقع العضّ و جعل الضرس عريضا لأنّ به يقع الطحن و المضغ و كان الناب «6» طويلا ليشدّ الأضراس و الأسنان كالاسطوانة، في البناء، و خلا الكفّان من الشعر لأنّ بهما يقع اللمس فلو كان بهما شعر مادرى______________________________ (1) اى يزيله و ينحيّه (2) جمع أرياح و هو جمع الريح. (3) اى يحتاج الى ازالة ما ينزل من الدماغ عند الاكل و الشرب عن نفسه م (4) عن كشف العورة (5) متعلّق بقوله يستغنى. (6) لعلّ وجه كونه سندا من بين ساير الاسنان أنه لطوله يمنع وقوع الاسنان بعضها على بعض في بعض الاحوال كما أنّ الاسطوانة يمنع السقف من السقوط، بجار
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 416
الانسان ما يقابله «1» و يلمسه، و خلا الشعر و الظفر من الحياة لأنّ طولهما سمج يقبح و قصهما حسن فلو كان فيهما حياة لآلم الانسان لقصّهما.و كان القلب كحبّ الصنوبر لأنه منكس فجعل رأسه رقيقا ليدخل في الرّية فيتروح عنه ببردها لئلا يشيط «2» الدماغ بحرّه، و جعلت الرّية قطعتين ليدخل مصاعظها «3» فتروح عنه بحركتها، و كانت الكبد حدباء ليثقل المعدة و تقع جميعه عليها فتعصرها فيخرج ما فيها من البخار.و جعلت الكلية كحبّ اللوبيان لأنّ عليها مصبّ المنى نقطة «4» بعد نقطة فلو كانت مرّبعة أو مدوّرة لاحتبست النقطة الاولى الثانية فلا يلتذّ بخروجها الحىّ إذ المني ينزل من فقار الظهر الى الكلية فهى كالدّودة تنقبض و تنبسط ترميه أوّلا فأوّلا إلى المثانة كالبندقة من القوس.و جعل طىّ الرّكبة إلى خلف لأنّ الانسان يمشى إلى ما بين يديه «5» فتعدل الحركات و لولا ذلك لسقط في المشي، و جعلت القدم متحضرة لأنّ الشّي ء إذا وقع على الأرض جميعه نقل «6» ثقل حجر الرّحى و إذا كان على حرفه دفعه الصّبى______________________________ (1) كأنه كان يعامله فصحف مع أنّ اكثر ما يلمس يكون مقابلا بحار (2) أى يحترق منه (3) أى بين قطعتى الرية (4) استعيرت النقطة هنا للشي ء القليل و القطرة بحار (5) أى يميل فى المشى الى قدامه و لو كان طى الركبة من القدام لانتهى ايضا من هذا الجانب فيسقط بحار (6) و ذلك لامتناع الخلاء لانه اذا لم يكن بين السطحين هواء أصلا لم يمكن رفع احدهما عن الآخر فيرتفعان معا. و لو كان بينهما هواء قليل يرتفع لكن بعسر لتوقفه على تخلل هذا الهواء و دخول الهواء من خارج أيضا فحضر القدم يوجب وجود هواء كثير تحت القدم فاذا رفع القدم يدخل تحت ما لصق بالارض من قدام القدم و عقبه الهواء من الأطراف بسرعة و بسهولة فلا يعسر رفعه، بحار
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 417
و إذا وقع على وجهه صعب ثقله على الرجل.فقال الهندى: من أين لك هذا العلم؟ فقال عليه السّلام: أخذته عن آبائي عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن جبرئيل عن ربّ العالمين جلّ جلاله الذي خلق الأجساد و الأرواح، فقال الهندي: صدقت و أنا أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه و أنّك أعلم من أهل زمانك.*****منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 5
و اعلموا أنّ مجازكم على الصّراط و مزالق دحضه، و أهاويل زلله، و تارات أهواله.اللغة:(المزالق) جمع المزلق و هو الموضع الذي يزلق فيه القدم و لا تثبت و مكان (دحض) و يحرّك زلق و (التّارات) جمع تارة و هي المرّة و الحين.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل متضمّن للانذار بالصّراط و التّحذير من أهواله و الأمر بالتّقوى تأكيدا لأوامره السّابقة فأنذر أوّلا بالصّراط حيث قال (و اعلموا أنّ مجازكم على الصّراط) الذي هو جسر جهنّم و عليه ممرّ جميع الخلائق حسبما تعرفه تفصيلا (و مزالق دحضه و أهاويل زلله) لكونه أدقّ من الشّعر و أحدّ من السّيف كما يأتي في الأخبار الآتية.و في النّبوي قال صلّى اللّه عليه و آله و سلم: ثلاث مواطن لا يذكر أحد أحدا: عند الميزان حتّى يعلم أيخفّ ميزانه أو يثقل، و عند تطاير الصّحف حتّى يعلم أيقع كتابه في يمينه أم شماله أم من وراء ظهره، و عند الصّراط إذا وضع بين ظهر جهنّم حتّى يجوز.قال الشّارح المعتزلي (و تارات أهواله) هو كقولك دفعات أهواله و إنّما جعل أهواله تارات لأنّ الأمور الهائلة إذا استمرّت لم يكن في الازعاج و التّرويع كما يكون إذا طرئت تارة و سكنت تارة.الترجمة:پس آيا انتظار مى كشند أهل قوت و امتلاء جوانى مگر قد خم كنندهاى پيرى و ناتوانى را، و أهل خوشى صحت و تن درستى مگر نازل شوندهاى بيمارى را، و أهل مدت بقا مگر زمانهاى فنا و نابودى را با وجود نزديكى مفارقت و قرب انتقال بسوى آخرت و با وجود جزع اضطراب و درد مصيبت و بسيار بگلو ماندن آب دهان از اندوه و محنت و با وجود اين طرف و آن طرف نگريستن براى فرياد رس خواستن بيارى دادن اعوان و خويشان و اولاد و عزيزان.پس آيا دفع نمود مرگ را از او خويشان، يا نفع بخشيد گريه گريه كنندگان و حال آنكه ترك كرده شد در محله مردگان محبوس گناه و در تنگى خوابگاه بى يار و همراه بتحقيق كه پاره نمود حشرات الأرض پوست تن او را و كهنه نمود لاغر كنندگان تازگى بدن او را، و مندرس نمود بادهاى سخت جهنده اثرهاى او را و محو نمود حوادث روزگار علامتهاى او را، و بگرديد بدنها متغيّر و لاغر بعد از تازگى و قوّت، و استخوانها پوسيده و متفرّق بعد از توانائى و شدّت.و روحها گرد كرده شد ببار گران گناهان در حالتى كه يقين كننده باشند باخبار غايبه از ايشان، طلب نمى شود از آنها زياده كردن از اعمال صالحه، و طلب نمى شود از ايشان راضى كردن حق از اعمال باطله، آيا نيستيد شما پسران قوم خود و پدران ايشان، و برادران قوم خود و خويشان ايشان، اندازه مى گيريد در كارها بر مثلهاى آنها، و سوار مى شويد بر طريقه ايشان در اقوال و افعال، و سلوك مى كنيد در راههاى ايشان بهمه حال.قلبها سختند از قبول بهره سودمند خود، غافلند از طلب هدايت خود سالكند در غير ميدان با منفعت خود، گويا كه مخاطب و مقصود بأوامر و نواهى غير از آن دلهاست، و گويا كه رشادت و مصلحت آنها در حفظ متاع دنياست. و بدانيد اى مردمان كه عبور شما بر صراط است و بر محلّهاى لغزش اوست و خوفهاى لغزيدن اوست و هولهاى مكرر اوست.
انْصَبَ الْخَوْفُ بَدَنَهُ : بدنش را ترس (از خدا) خسته و رنجور كرد. اسْهَرَ التَهَجُّدُ غِرَارَ نَوْمِهِ : شب زنده دارى خواب اندكش را گرفت، «غرار» خواب كم، هر چيز اندك. الْهَوَاجِر : جمع «هاجرة»، گرماى شديد نيمروز. ظَلَفْ : مانع شد، بازداشت. اوْجَفَ : سرعت داد، شتاب بخشيد. تَنَكّبَ : دورى گزيد، اعراض كرد. الْمَخَالِج : چيزهاى جاذب و جلب كننده. الْوَضَحُ السَّبِيلِ : جاده روشن، وسط جاده. اقْصَدُ الْمَسَالِك : پايدارترين و معتدلترين راهها. لَمْ تَفْتِلْهُ : او را باز نگرداند، منصرفش نكرد. لَمْ تَعْمَ عَلَيْهِ : بر او پنهان نشد. النُّعْمَى : زندگى مرفه و پر نعمت. الْعَاجِلَة : دنيا، از اين جهت دنيا «معبر» ناميده شده چون بايد از مسير دنيا بسوى آخرت عبور كرد. بَادَرَ : مبادرت كرد. اكْمَشَ : شتاب و عجله كرد، مقصود اين است كه در مدت زندگى بسرعت كوشيد. الْقُدُمْ : پيشتاز، پيشرو. حَجِيْجاً : كسى كه در اقامه دليل غالب شود.النّجِىّ : همراز، كسى كه رازها و اسرار به او گفته ميشود و با او بطور سرى و سر گوشى صحبت شود. وَعَدَ فَمَنَّى : وعده داد و آرزومند كرد. اسْتَدْرَجَ : فريب داد. قَرِينَتَهُ : همنشين، مقصود نفس انسان است كه شيطان با وسوسه ها قرين آن ميشود. اسْتَغْلَقَ رَهِينَتَهُ : گروگانش را در بند كرد، (به گونه اى كه رهائى و خلاص برايش امكان نداشت). انْكَرَ مَا زَيَّنَ : اعمال زشتى را كه آراسته بود انكار كرد.
أنصَب : خسته نموده است أسهَر : بيدار نگهداشته تهجُّد : شب زنده دارى، عبادت شبانه غِرار : خواب كم و اندك أظمأ : تشنه نموده، ظمأ : تشنگى هَواجِر : جمع هاجره : وسط روز گرما ظَلَفَ : پايمال كرده است أوجَف : حركت داده، حمله نموده تنكّبَ : دورى نموده، خود را كنار كشيده است مَخالج : راههاى كج و معوج لم تَفتِله : او را نتافته و منصرف ننموده، فاتلات اسم فاعل لم تَعمَ عليه : باو مخفى نمانده النَّعمَى : وسعت معيشت و فراوانى نعمت أكمَشَ : با سرعت سير نموده است
أعذر : سلب عذر نموده، جاى عذر باقى نگذاشته نَفَث : دميده است نَجىّ : آنكه با انسان مخفى و سرى سخن گويد أردى : هلاك نمود مَنّى : بآرزو واداشت، آرزومند نمود
مترجم :
۹. معرّفى الگوى پرهيزگارى: از خدا چون خردمندان بترسيد كه دل را به تفكّر مشغول داشته، و ترس از خدا بدنش را فرا گرفته، و شب زنده دارى خواب از چشم او ربوده، و به اميد ثواب، گرمى روز را با تشنگى گذارنده، با پارسايى شهوات را كشته، و نام خدا زبانش را همواره به حركت در آورده. ترس از خدا را براى ايمن ماندن در قيامت پيش فرستاده، از تمام راه هاى جز راه حق چشم پوشيده، و بهترين راهى كه انسان را به حق مى رساند مى پيمايد. چيزى او را مغرور نساخته، و مشكلات و شبهات او را نابينا نمى سازد، مژده بهشت، و زندگى كردن در آسايش و نعمت سراى جاويدان و ايمن ترين روزها، او را خشنود ساخته است. با بهترين روش از گذرگاه دنيا عبور كرده، توشه آخرت را پيش فرستاده، و از ترس قيامت در انجام اعمال صالح پيش قدم شده است، ايام زندگى را با شتاب در اطاعت پروردگار گذرانده، و در فراهم آوردن خشنودى خدا با رغبت تلاش كرده، از زشتى ها فرار كرده، امروز رعايت زندگى فردا كرده، و هم اكنون آينده خود را ديده است. پس بهشت براى پاداش نيكوكاران سزاوار و جهنّم براى كيفر بدكاران مناسب است، و خدا براى انتقام گرفتن از ستمگران كفايت مى كند، و قرآن براى حجّت آوردن و دشمنى كردن، كافى است.
۱۰. هشدار از دشمنى شيطان: سفارش مى كنم شما را به پروا داشتن از خدا، خدايى كه با ترساندن هاى مكرّر، راه عذر را بر شما بست، و با دليل و برهان روشن، حجت را تمام كرد، و شما را پرهيز داد از دشمنى شيطانى كه پنهان در سينه ها راه مى يابد، و آهسته در گوش ها راز مى گويد، گمراه و پست است، وعده هاى دروغين داده، در آرزوى آنها به انتظار مى گذارد، زشتى هاى گناهان را زينت مى دهد، گناهان بزرگ را كوچك مى شمارد، و آرام آرام دوستان خود را فريب داده، راه رستگارى را بر روى در بند شدگانش مى بندد، و در روز قيامت آنچه را كه زينت داده انكار مى كند، و آنچه را كه آسان كرده، بزرگ مى شمارد، و از آنچه كه پيروان خود را ايمن داشته بود سخت مى ترساند.
پس اى بندگان خدا از خدا بترسيد مانند ترسيدن خردمندى كه فكر و انديشه (روز رستخيز) دل او را مشغول ساخته و خوف و ترس (از عذاب الهى) بدنش را رنجور نموده و عبادت و بندگى شب خواب اندك او را هم از دستش گرفته و اميد (به رحمت پروردگار) او را در وسط روزها (هنگام شدّت حرارت و گرمى) تشنه نگاه داشته (شب را بيدار است و روز را روزه دار) و بى علاقه گى بدنيا خواهشهاى نفس را از او باز داشته، و ذكر خدا به زبانش جارى است (هميشه بياد خدا است) و ترس (از معصيت و نافرمانى) را براى در امان بودن (روز رستخيز) مقدّم داشته (در دنيا گناهى ننموده تا در قيامت بعذاب مبتلى نگردد) و از گفتار و كردارى كه او را از راه راست و آشكار باز دارد چشم پوشيده و براى رسيدن براه راست روشن (رضاء و خوشنودى خدا) كه مطلوبست در راستترين راهها سير كرده، و فريب خوردن (از دنيا) كه بسيار مانع (از رستگارى) است او را (از عبادت و بندگى) باز نداشته و مشتبهات بر او پنهان نيست (در هيچ امرى نادان نباشد) مظفّر و خرسند است به شادى مژده (ببهشت) و به آسايش و خوشى بسيار در آسوده ترين خوابگاه خود (قبر) و ايمن تر روزش (قيامت). از گذرگاه دنيا گذشته و ستوده شده و توشه آخرت را پيش فرستاده و خوشبخت گرديده و از ترس (خدا در راه حقّ) شتاب كرد، و در دنيا كه مهلتش دادند (براى عبادت و بندگى) سرعت نمود، و در طلب خوشنودى پروردگار شوق داشت، و براى گريختن (از عذاب الهى براه حقّ) رفت، و در امروز (دنيا) مراقب فردايش (آخرت) بود و آنچه كه در پيش داشت (حالات قبر و برزخ و قيامت) پيش از رحلت ديد، پس بهشت بجهت ثواب و بخشش (براى نيكوكاران) كافى است (كارى كنيد كه جايگاه هميشگى شما آنجا باشد) و دوزخ بجهت عذاب و سختى (براى گناه كاران) بس است (كارى كنيد كه در آنجا قرار نگيريد) و كافى است كه خداوند (از بد كاران) انتقام كشد و (به نيكوكاران) مدد و يارى دهد، و بس است كه قرآن (در روز رستاخيز با كسانيكه از آن پيروى نكرده اند) احتجاج نموده دشمن گردد.
وصيّت و سفارش من بشما پرهيزكارى است و ترس از خدا كه بوسيله آنچه ترسانده (عذاب و سختيهاى قيامت) جاى عذر باقى نگذاشته و بآنچه (قرآن كريم) واضح و آشكار نموده حجّت تمام كرده است، و شما را از دشمنى (: شيطان) ترسانيده (در قرآن كريم سوره 2 آیه 168 «وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ» يعنى جاى پاهاى شيطان گام ننهيد و از او پيروى نكنيد، زيرا او براى شما دشمن آشكار است) كه نفوذ ميكند در سينه ها پنهانى و بصورت خير خواهى (براى گمراه نمودن) در گوشها سخن مى گويد، پس (پيرو خود را) گمراه كرده تباه مى سازد، و (او را) وعده داده (و به هوسهاى بيجا) آرزومند مى گرداند، و جرمهاى بد را (در نظر او) آرايش مى دهد، و گناهان بزرگ هلاك كننده را آسان جلوه مى دهد، تا آنكه بتدريج پيرو خويش را فريب داده مانند رهن و گرو در قيد و بند اطاعت خود در آورد (چنانكه رهن و گرو به ازاء مالى است كه تا داده نشود گرو مستردّ نگردد، پيرو شيطان تا به دستوراتش رفتار ننمايد دست از او بر نمى دارد آنگاه) آنچه (از خواهشها) كه زينت و آرايش داده بود انكار ميكند، و آنچه (گناهانى) كه آسان وا نموده بود بزرگ مى شمرد، و از آنچه كه (پيروان خود را) ايمن كرده بود مى ترساند (اين سخن اشاره است بآنچه خداوند در قرآن كريم سوره 8 آیه 48 از او حكايت فرموده: «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ، وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ، فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ، وَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ، إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ، إِنِّي أَخافُ اللَّهَ، وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ» يعنى آنگاه كه شيطان كردار مشركين قريش را براى رفتن بجنگ پيغمبر اكرم زينت و خوبى آنرا در نظر آنها جلوه داد و گفت: امروز از جهت توانائى و انبوهى لشگر هيچكس بر شما غالب نخواهد شد و من فرياد رس شما هستم، پس آنگاه كه آنان لشگر اسلام را در بدر ديده بهم نزديك شدند، شيطان برد و پاشنه پا يعنى بطور قهقرى باز گشته گفت: من از شما بيزارم، من مى بينم فرشتگان براى يارى مسلمين مى آيند و شما نمى بينيد، من از خدا مى ترسم و عذاب خدا سخت است).
پس اى بندگان خدا از خدا بترسيد چونان خردمندى كه انديشه معاد، قلب او را تسخير كرده و بيم از عذاب، پيكرش را رنجور داشته و شب زنده داريها آن خواب اندك را هم از او ربوده است و اميد رحمت پروردگار در گرماگرم روز تشنه اش داشته و پارساييش از شهوات دور داشته و ذكر خدا زبانش را به جنبش در آورده و، تا از خشم او در امان ماند، در پس سپر خوف از او پنهان گشته. از هر انديشه كه از راه روشن الهيش باز دارد، دورى گزيده و تا به سر منزل مقصود رسد، بهترين و راست ترين راهها را برگزيده است و هيچ فريبى او را از راه حق منحرف نساخته و امور شبهه ناك از نظرش پنهان نمانده. پيروز است، زيرا مژده بهشتش داده اند و نعمتهاى لا يزال خداوندى، و خواب خوش در گور، و ايمنى در روز رستاخيز. ستوده كسى است، كه از گذرگاه دنياى زودگذر به نيكنامى گذرد و خوشبخت كسى است، كه توشه سراى آخرت پيش فرستد و از خوف خدا به اعمال نيكو شتابد و در آن روزها، كه مهلتش داده اند، از پاى ننشيند و در طلب خشنودى خداوند رغبت نشان دهد و در گريز از خشم او چالاكى ورزد. امروز كه در دنياست در انديشه فرداى قيامت باشد و پيش از آنكه رخت از اين جهان بكشد، احوال آخرتش را به عيان بنگرد. بهشت، پاداش عمل نيكوكاران را كافى است و عذاب آتش، كيفر بدكاران را بسنده است، زيرا خداوند هم انتقام كشنده است و هم يارى دهنده و كتاب خدا هم حجت آورد و هم به داورى كشد.
شما را به ترس از خدا سفارش مى كنم. خداوندى كه شما را چندان هشدار داده كه جايى براى بهانه جويى باقى نگذاشته و با نمودن راه روشن خود، حجت بر همگان تمام كرده است و شما را از شيطان، دشمنى كه در دلهايتان پنهان شده و در گوشهايشان زمزمه مى كند، بيم داده. شيطان ياران خود را گمراه كند و هلاك نمايد و وعده دهد و آرزومند سازد و كارهاى گناه آلود را در چشمها بيارايد و گناهان بزرگ را بى مقدار و كم بها جلوه دهد، تا اندك اندك، دوستان خود را به دام كشد. و در بند خود به گروگان بربندد. آن گاه هر چه را كه به فريب آراسته، انكار كند و آنچه را بى مقدار و كم بها وانموده، بزرگ انگارد و از آنچه ايمنى داده بر حذر دارد.
اى بندگان خدا تقواى الهى پيشه کنيد! همچون تقواى خردمندى که تفکّر، قلب او را به خود مشغول ساخته و خوف الهى جسمش را خسته کرده، شب زنده دارى، خواب را از چشمش ربوده، اميد به رحمت پروردگار، او را به تشنگى روزه ايّام گرم (تابستان) واداشته، و زهد در دنيا خواهش هاى نفسانى را از او گرفته است; همان پرهيزگارى که ذکر خدا به سرعت بر زبانش جارى شده و ترس (از خدا) را براى ايمنى رستاخيز از پيش فرستاده است; جاذبه هاى(انحرافى و شيطانى) را از جاده خويش کنار زده و در بهترين و مستقيم ترين راههايى که او را به روش مطلوب (جهت رسيدن به رضاى خدا) مى رساند، گام برداشته، و وسوسه ها و فريب ها هرگز او را نفريفته، و امور مشکوک بر او پنهان نمانده است (و به کمک نور تقوا، حق را از باطل تشخيص داده است) با مژده (بهشت) و زندگى آسوده، در ميان نعمتها، در بهترين جايگاه وايمن ترين روزها، شاد و مسرور است; اين در حالى است که از گذرگاه دنياى زودگذر، با روشى پسنديده عبور کرده و توشه آخرت را توأم با سعادت از پيش فرستاده است; همان پرهيزگارى که از ترس (آن روز، به عمل صالح) مبادرت ورزيده و در مهلت (زندگى) با سرعت مشغول (بندگى) بوده و نسبت به آنچه مطلوب (پروردگار) است، رغبت کامل داشته و از آنچه بايد بگريزد دورى کرده است; امروز مراقب فرداى خويش است و براى آينده خود پيش بينى لازم را نموده است. همان بس که بهشت، پاداش و عطيه (پرهيزگاران) باشد! و همان بس که آتش دوزخ، کيفر (بدکاران و بى تقوايان) باشد و کافى است که خداوند انتقام گيرنده (از اينها) و يارى کننده (آنها) و قرآن مدافع (نيکوکاران) و دشمن (بدکاران) باشد!
شما را به تقواى الهى سفارش مى کنم! همان خداوندى که با انذار و هشدار خود، راه عذر را بسته و با دلايل روشن، طريق هدايت را نشان داده و حجّت را تمام کرده است و شما را از دشمنى بر حذر داشته است که، مخفيانه در درون سينه هاى شما نفوذ مى کند و آهسته در گوش هاى شما مى دمد و (به اين طريق شما را) گمراه مى سازد و به هلاکت مى کشاند; او نويد مى دهد و انسان را به آرزوها(ى باطل و دور و دراز) سرگرم مى کند و گناهان و جرايم را در نظرها زيبا جلوه مى دهد و معاصى بزرگ را کم اهميّت مى شمرد (اين وضع همچنان ادامه مى يابد) تا به تدريج پيروان خود را فريب داده، درهاى سعادت را به روى گروگانِ خود ببندد (ولى در سراى آخرت که همگى در محضر عدل الهى حاضر مى شوند) شيطان آنچه را آراسته بود، انکار مى کند و آنچه را سبک جلوه داده بود، بزرگ مى شمرد و از آنچه فريب خوردگان را ايمن ساخته بود، بر حذر مى دارد (ولى افسوس که زمان جبران سپرى شده است!).
پس، از خدا چون خردمندى بترسيد كه دل خود را از جز تفكّر پرداخته، و بيم، تن وى را ناتوان ساخته، و شب زنده دارى خواب اندك را از سر او برده و به اميد ثواب، گرمى روز را با تشنگى گذرانده، پارسايى، شهوت را در دل او ميرانده، و ياد خداش بر زبان و بهنگام -از نافرمانى او- ترسان. از راههايى كه به چپ و راست رود به يك سو شده، و راه روشن را پيش گرفته. و آن راه را كه به سر منزل مقصود رسد مقصد خويش گرفته، و -زيورهاى دنياى- فريبنده و گمراه كننده، او را از آن راه به ديگر سو نرانده، و كارهاى آميخته و درهم بر وى پوشيده نمانده. از دريافت مژده شادان و دلفروز در خوشترين خواب ايمن ترين روز. از گذرگاه اين جهان گذشت با نيك نامى، و توشه آن جهان را از پيش روانه داشت، با نكو فرجامى. از بيم پيشدستى كرد و در فرصتى كه داشت شتافت و خواست آنچه بايد و از آنچه نبايد ترسان رخ بتافت امروز نگاهبان فرداى خويش بود، و طومار كارهاى كرده در پيش، كه: بهشت پاداش و بهره را كفايت است، و كيفر و پادافراه را رسيدن دوزخ غايت، و بس كه انتقام گيرنده و ياور خداى سبحان بود، و حجّت آور و خصومتگر كتاب خدا، قرآن.
شما را اندرز مى دهم تا از خدا بترسيد كه با بيمهايى كه داده جاى عذرى نگذارده، و با راهى كه پيش پا نهاده، حجّت بر بندگان گمارده، و شما را از دشمنى ترساند كه پنهانى در سينه ها راه گشايد، و رازگويان در گوشها دمد، و سخن سرايد، تا آدمى را گمراه كند و تباه سازد، و وعده دهد و به دام هوسش در اندازد. زشتى گناهان را در ديده او بيارايد و گناهان بزرگ را خرد و آسان نمايد: چندان كه وى را بفريفت، و راه چاره را به روى او بست، و به گروگانى گذارد كه از آن نتواند رست، ناگاه آنچه را آراسته بود ناشناخته انگاشت، و آن را كه خوار مايه شمرده بود بزرگ پنداشت، و از ارتكاب آنچه ايمنش دانسته بود، بر حذر داشت.
پس اى بندگان خدا، تقواى الهى پيشه كنيد، تقواى خردمندى كه انديشه و تفكر دلش را مشغول كرده، و ترس از عذاب بدنش را به رنج افكنده، و عبادت شب كمترين خواب را هم از ديده اش گرفته، و اميد به رحمت حق او را در گرماى وسط روز تشنه نگاه داشته، و بى رغبتى به دنيا وى را از شهواتش منع كرده، و ذكر الهى زبانش را به حركت و شتاب واداشته، و وحشت را براى امن در قيامت مقدم داشته، و از انديشه هايى كه او را از راه روشن حق باز دارد كناره گرفته، و براى رسيدن به راه مطلوب در ميانه ترين راه (كه راه خداست) حركت كرده، و عوامل كبر و غرور او را از راه حق باز نگردانده، و امور اشتباه انگيز بر او پوشيده نمانده. به خوشحالى بشارت حق به بهشت و آسايش زندگى اخروى در آسوده ترين خوابگاه خود (كه قبر است) و ايمن ترين روزش (كه قيامت است) دست يافته، از گذرگاه دنيا به طور پسنديده عبور نموده، و توشه آخرت، با سعادت و خوشبختى پيش فرستاده، و محض ترس از مقام حق به سوى كردار پسنديده شتافته، و در ايّام مهلت در دنيا به سوى طاعت سرعت كرده، و در جستجوى رضاى حق شوق نشان داده، و به خاطر خوف خدا از گناه گريخته، و امروز به فكر فردا بوده، و هماره به آينده نگريسته است. پس بهشت براى ثواب و پاداش به اندازه است، و دوزخ براى عذاب و گرفتارى بس است، و كافى است كه خدا انتقام گيرنده و ياور است، و همين بس كه قرآن در قيامت احتجاج كننده و مخاصمه گر است.
من شما را به تقواى الهى سفارش مى كنم كه شما را به سبب آنچه بيم داده جاى عذرى نگذاشته، و حجت را با راه روشنى كه پيش پاى شما نهاده تمام كرده، و شما را از دشمنى بر حذر داشته كه پنهانى در سينه ها نفوذ مى كند، و مخفيانه در گوشها سخن مى گويد، پس انسان را گمراه كرده به تباهى مى كشد، و وعده مى دهد و در آرزوها مى افكند، و گناهان بسيار زشت را آرايش داده، و معاصى كبيره هلاكت بار را ناچيز جلوه مى دهد، تا به تدريج قرين خود را بفريبد، و گروگانش را به قيد طاعت خود در آورد، آن وقت آنچه را آراسته بود منكر گردد، و آنچه را آسان جلوه داده بود بزرگ شمرد، و از آنچه ايمن نموده بود بترساند.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج3، ص: 423-406
امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «اى بندگان خدا تقواى الهى پيشه کنيد! همچون تقواى خردمندى که تفکّر، قلب او را به خود مشغول ساخته، و خوف الهى جسمش را خسته کرده، شب زنده دارى خواب را از چشمش ربوده، اميد به رحمتِ پروردگار، او را به تشنگى روزه ايّام گرم (تابستان) واداشته، و زهدِ در دنيا، خواهشهاى نفسانى را از او گرفته است!» (فَاتَّقُوا اللهَ عِبَادَ اللهِ تَقِيَّةَ ذِي لُبٍّ شَغَلَ التَّفَکُّرُ قَلْبَهُ، وَأَنْصَبَ(1) الْخَوْفُ بَدَنَهُ، وأَسْهَرَ(7) التَّهَجُّدُ غِرَارَ(8) نَوْمِهِ، وَأَظْمَأَ الرَّجَاءُ هَوَاجِرَ(9) يَوْمِهِ، وَظَلَفَ(10) الزُّهْدُ شَهَوَاتِهِ).
آرى، براى ورود به مرحله تقوا، تقوايى که گذار انسان را از صراط آسان کند، نخست تفکّر لازم است! تفکّر و انديشه اى که تمام قلب را به خود مشغول دارد و خوف از خدا را در انسان زنده کند و به دنبال آن تهجّد و شب زنده دارى و روزه در ايّام گرم تابستان و زهد و پارسايى، در وجود انسان ظاهر گردد; چنين تقوايى است که انسان را به سرمنزل مقصود مى رساند و او را همچون برق، از «صراطِ خطرناک قيامت» عبور مى دهد.
در ادامه اين سخن مى فرمايد: «همان پرهيزگارى که ذکر خدا به سرعت بر زبانش جارى مى گردد و ترس (از خدا) را براى ايمنى در رستاخيز از پيش فرستاده است، جاذبه ها (ى انحرافى و شيطانى) را از جاده خويش کنار زده و در بهترين و مستقيم ترين راههايى که او را به روش مطلوب (جهت رسيدن به رضاى خدا) مى رساند، گام برداشته، و وسوسه ها و فريب ها هرگز او را نفريفته، و امور مشکوک بر او پنهان نمانده است، (و به کمک نور تقوا، حق را از باطل تشخيص مى دهد)» (وَ أَوْجَفَ(11) الذِّکْرُ بِلِسَانِهِ، وَ قَدَّمَ الْخَوْفَ لاَِمَانِهِ، وَ تَنَکَّبَ(12) الْـمَخَالِجَ(13) عَنْ وَضَحِ(14) السَّبِيلِ، وَ سَلَکَ أَقْصَدَ الْمَسَالِکِ إِلَى النَّهْجِ الْمَطْلُوبِ; وَلَمْ تَفْتِلْهُ(15) فَاتِلاَتُ الْغُرُورِ، وَلَمْ تَعْمَ عَلَيْهِ مُشْتَبِهَاتُ الاُْمُورِ).
تا به اينجا امام(عليه السلام) در بيان اوصاف پرهيزگارانى که بايد الگو قرار گيرند -علاوه بر تفکّر دائم- اوصاف دهگانه اى را بيان مى کند که تحت هرکدام، يک دنيا معنا نهفته شده است و جمع آنها در يک انسان، انسان نمونه اى مى سازد، که در دنيا و آخرت سربلند و در ميدان زندگى پيروز و در سير الى اللّه موفّق است; تمام اين تعبيرات با تشبيهات زيبا و کنايه ها و عبارات دل نشين و پرمغز آميخته است; به گونه اى که در اعماق جان نفوذ مى کند.
آرى، پرهيزگارانِ راستين، هرگز فريب جاذبه هاى شيطانى را نمى خورند و در امور مشکوک در تاريکى گام بر نمى دارند! نزديکترين راه را بسوى خدا بر مى گزينند و موانع را از سر راه بر مى دارند، خوف از خدا و مسؤليّتها، مانع انحراف آنهاست و ذکر پروردگار، دائماً بر سر زبانشان.
سپس امام(عليه السلام) به بخشى از نتايج اين اوصاف در دنيا و آخرت پرداخته و در ضمن شش جمله، چنين مى فرمايد: «با مژده (بهشت) و زندگى آسوده در ميان نعمتها، در بهترين جايگاهها و ايمن ترين روزها، شاد و مسرور است; اين در حالى است که از گذرگاه دنياى زودگذر، با روشى پسنديده عبور کرده، و توشه آخرت را توأم با سعادت، از پيش فرستاده است» (ظَافِراً بِفَرْحَةِ الْبُشْرَى، وَ رَاحَةِ النُّعْمَى،(16) فِي أَنْعَمِ نَوْمِهِ، وَ آمَنِ يَوْمِهِ، وَ قَدْ عَبَرَ مَعْبَرَ الْعَاجِلَةِ حَمِيداً، وَ قَدَّمَ زَادَ الاْجِلَةِ سَعِيداً).
در واقع آنچه سبب بشارت آنان و راحتى و آرامش و امنيّت خاطرشان مى گردد، همان عبور شايسته از گذرگاه دنيا و پيش فرستادن توشه آخرت است و مشکل مهمّ اينجاست که انسان در مقابل آن جاذبه هاى کاذب و زرق و برق هاى فريبنده و راههاى انحرافى، بتواند خود را حفظ کند و از صراط مستقيم الهى خارج نگردد.
سپس در ادامه اين سخن، در آخرين اوصافى که براى پرهيزگاران نمونه ذکر مى کند، به شش وصف ديگر اشاره کرده، مى فرمايد: «همان پرهيزگارى که از ترس (آن روز، به عمل صالح) مبادرت ورزيده، و در مهلت (زندگى) با سرعت مشغول (بندگى) بوده، و نسبت به آنچه مطلوب (پروردگار) است رغبت کامل داشته، و از آنچه بايد بگريزد، دورى کرده است; امروز مراقب فرداى خويش بوده و براى آينده خود، پيش بينى لازم را نموده است» (وَ بَادَرَ مِنْ وَجَل، وَأَکْمَشَ(17) فِي مَهَل، وَ رَغِبَ فِي طَلَب، وَ ذَهَبَ عَنْ هَرَب، وَ رَاقَبَ فِي يَوْمِهِ غَدَهُ، وَ نَظَرَ قُدُماً أَمَامَهُ).
در يک کلمه، از فرصت گرانبهاى عمر، براى زندگى سعادتمندانه در سراى ديگر بهترين بهره گيرى را مى کند; به آنچه بايد روى آورد، روى مى آورد و از آنچه بايد دورى کند، پرهيز مى نمايد.
آرى، پرهيزگارى که داراى اين اوصاف است، سزاوار است الگوى زندگى راهيان راهِ اللّه و قُدوه و اسوه آنان بوده باشد.
در پايان اين فراز، به نتيجه نهايى تقوا و بى تقوايى اشاره کرده، مى فرمايد: «همان بس، که بهشت پاداش و عطيّه (پرهيزگاران) باشد! و همان بس، که آتش دوزخ کيفر و مجازات (بدکاران و بى تقوايان) باشد! و کافى است که خداوند انتقام گيرنده (از اينها) و يارى کننده (آنها) و قرآن مدافعِ (نيکوکاران) و دشمن (بدکاران) باشد!» (فَکَفَى بِالْجَنَّةِ ثَوَاباً وَ نَوَالاً، وَ کَفَى بِالنَّارِ عِقَاباً وَ وَبَالاً! وَ کَفَى بِاللهِ مُنْتَقِماً وَ نَصِيراً! وَ کَفَى بِالْکِتَابِ حَجِيجاً وَ خَصِيماً!).
به راستى امام(عليه السلام) در سخنانش اعجاز مى کند، در جمله هايى کوتاه آنچنان تقوا و پرهيزگارى را توصيف مى کند که در هيچ کتابى ديده نشده و از هيچ کس شنيده نشده است; تعبيراتى که بى دردترين افراد، از آن احساس درد مى کنند و سست ترين انسانها را به حرکت وا مى دارد و به راستى نام «خطبه غرّاء» بر اين خطبه بسيار بجاست.
***
نکته:
نماز شب، کيمياى سعادت است:
در اين خطبه امام(عليه السلام) به مسأله شب بيدارى و عبادات شبانه، اشاره مى فرمايد و آن را از ويژگى هاى پرهيزگاران صفوف مقدّم راهيان راه خدا مى شمرد.
«تهجّد» از ماده «هُجود» به گفته «راغب» در «مفردات» در اصل به معناى خواب است; ولى هنگامى که به باب «تفعّل» مى رود در معناى انتقال از خواب، به بيدارى به کار مى رود و از آنجا که بيدارى شبانه، در عرف پرهيزگاران براى راز و نياز به درگاه خداست، اين واژه (تهجّد) به معناى نماز خواندن در دل شب، يا در خصوص نافله شب بکار مى رود.
به هر حال، نماز شب، که با آداب خاصّى انجام مى گيرد، اکسير اعظم و کيمياى اکبر است که مى تواند مِس تيره وجود انسان را، به طلاى ناب تقوا مبدّل کند. قرآن مجيد و همه پيشوايان بزرگ اسلام و بزرگان اخلاق، بر انجام اين عبادت انسان ساز و آثار تربيتى آن تأکيد کرده اند.
همين بس که قرآن مجيد به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) خطاب مى کند و مى گويد: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَکَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَحْمُوداً; پاسى از شب را از خواب برخيز و قرآن (و نماز) بخوان، اين وظيفه اضافى براى توست (اشاره به اينکه نماز شب بر پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) واجب و بر امّت مستحب است) تا پروردگارت تو را به مقامى در خور ستايش برساند».(18)
اين تعبير به خوبى نشان مى دهد که پيامبر(صلى الله عليه وآله) «مقام محمود» را که مقام بسيار والا و برجسته است، در سايه عبادت شبانه پيدا کرد (و به گفته شاعر روشن ضمير: «چيزى که مايه نجات او از ظلمات به سوى نور تقوا شد، دعاى نيمه شبى بود و گريه سحرى»).
از روايات فراوانى که در اين زمينه از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه هُدى(عليهم السلام) نقل شده همين بس که در حديثى پيامبر اکرم به على(عليه السلام) توصيه مى کند: «عَلَيْکَ بِصَلاَةِ اللَّيْلِ! يُکَرِّرُهَا أَرْبَعَةً; بر تو باد که نماز شب را به جاى آورى! پيامبر اين سخن را چهار بار تکرار کرد».(19)
در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم که به على(عليه السلام) فرمود: «يَا عَلِىُّ ثَلاَثُ فَرَحَات لِلْمُؤْمِنِ: لُقَى الاِْخْوَانِ، وَ الاِْفْطَارُ مِنَ الصِّيَامِ، وَ التَّهَجُّدُ مِن آخِرِ اللَّيْلِ; سه چيز است که مايه نشاط مؤمن مى شود: ديدار دوستان و افطار روزه و نماز در آخر شب».(20)
از اين حديث استفاده مى شود که نماز شب مايه نشاط و شادابى مؤمنان است.
در حديث پرمعناى ديگرى از همان حضرت مى خوانيم: «مَا اتَّخَذَ اللّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلا إِلاَّ لاِِطْعَامِهِ الطَّعَامَ وَ صَلاَتِهِ بِاللَّيْلِ وَ النَّاسُ نِيَامٌ; خداوند ابراهيم(عليه السلام) را به مقام دوستى خود (و افتخار خليل اللّهى) نرساند مگر به خاطر اطعام طعام و نماز شبانه هنگامى که مردم در خواب بودند».(21)
در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که به يکى از ياران خود تأکيد فرمود: «نماز شب و عبادت شبانه را رها مکن که هرکس نماز شب را رها کند، مغبون است» (لاَ تَدَعْ قِيَامَ اللَّيْلِ فَإِنَّ الْمَغْبُونَ مَنْ غُبِنَ قِيَامَ اللَّيْلِ).(22)
و جالب اينکه در آيه 6 سوره مزّمّل از نماز شب تعبير به «نَاشِئةَ اللَّيْل» شده و آن را بسيار مهمّ و سبب استقامت شمرده است (إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِىَ أَشَدُّ وَ طْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلا) و به گفته بعضى از مفسّران: تعبير «نَاشِئةَ اللَّيْلِ» اشاره به نشئه و نشاط و جذبه روحانى و ملکوتى است که در سايه اين عبادت براى انسان فراهم مى شود.
دليل اين اهميّت نيز روشن است زيرا «روح عبادت» که انسان را به «مقامات عالى» مى رساند دو چيز است: «اخلاص» و «حضور قلب» و اين هر دو در شب، مخصوصاً در آخر شب، بعد از يک استراحت نسبتاً ممتدّ، در حالى که چشم هاى بسيارى از مردم در خواب است و جُنب و جوش هاى زندگى مادّى موقّتاً خاموش شده، نه جايى براى روى و رياست و نه شواغل روزمرّه مادّى فکر انسان را به خود جلب مى کند، حاصل مى شود; از اين رو، نماز شب عبادتى است خالص و توأم با حضور دل و آميخته با معنوّيت کامل و سرچشمه انواع برکات; به گفته حافظ:
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از يُمن دعاى شب و ورد سحرى بود
آثار بى نظير اين عبادتِ شبانه را، هر کس مى تواند با تجربه دريابد و هنگامى که طعم شيرين آن را در مذاق جان احساس کند به آسانى آن را رها نخواهد کرد!
مى صبوح و سَکر خواب صبحدم تا چند؟ به عذر نيمه شبى کوش و گريه سحرى
آرى! کليد گنج سعادت و راه رسيدن به معشوق حقيقى همين است:
دعاى صبح و آه شب، کليد گنج مقصود است بدين راه و روش مى رو که با دلدار پيوندى!
***
وسوسه هاى شياطين، مانع ديگر:
در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) به يکى ديگر از خطرات بسيار مهمّى که سعادت انسان را تهديد مى کند، اشاره مى فرمايد و آن خطر، وسوسه هاى شيطان و توطئه هاى او است که براى فريب آدمى از مؤثّرترين وسايل بهره مى گيرد.
امام(عليه السلام) مقدّمتاً براى سومين بار توصيه به تقوا کرده و به اتمام حجّت الهى اشاره مى فرمايد و مى گويد: «شما را به تقواى الهى سفارش مى کنم! همان خداوندى که با انذار و هشدار خود راه عذر را بسته و با دلايل روشن، طريق هدايت را نشان داده، و حجّت را تمام کرده است» (أُوصِيکُمْ بِتَقْوَى اللهِ الَّذِي أَعْذَرَ بِمَا أَنْذَرَ، وَاحْتَجَّ بِمَا نَهَجَ).
روشن است که عدل الهى بدون اتمام حجّتِ کافى، پياده نمى شود و به همين دليل، خداوند از طريق رسول ظاهر، که سلسله انبيا و اوليا هستند و رسول باطن، که عقل و خرد آدمى است حقّ و باطل را تبيين فرموده تا هيچ کس به عذر جهل و نادانى - براى تبرئه خويش در برابر خلاف کارى ها- متوسّل نشود.
در واقع جمله «اِحْتَجَّ بِمَا نَهَجَ» اشاره به ارائه طريق و نشان دادن راه سعادت است و جمله «أَعْذَرَ بِمَا أَنْذَرَ» اشاره به خطراتى است که در اين مسير، در برابر انسان کمين کرده است.
شايان توجّه اين که، خداوند به حداقلِّ اتمامِ حجّت، در برابر بندگان بسنده نمى کند; بلکه حدّ اعلاى آن را به لطف و رحمتش ارائه مى دهد; به همين دليل، يافته هاى عقل را که براى اتمام حجّت در بسيارى از مراحل کافى است، با يافته هاى وحى به وسيله انبيا تأکيد مى کند و براى اصلاح گنه کاران، عوامل هشداردهنده در زندگى آنها مى آفريند و مهلت کافى مى دهد: «وَ مَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَى حَتَّى يَبْعَثَ فِي أُمِّهَا رَسُولا يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِنَا وَ مَاکُنَّا مُهْلِکِى الْقُرَى إِلاَّ وَ أَهْلُهَا ظَالِمُونَ; و پروردگار تو هرگز شهرها و آبادى ها را هلاک نمى کرد، تا اين که در کانون آنها پيامبرى مبعوث کند که آيات ما را بر آنان بخواند و ما هرگز آبادى ها و شهرها را هلاک نکرديم، مگر آن که اهلش ظالم بودند.»(23)
بعد از ذکر اين مقدّمه، امام(عليه السلام) اشاره به خطرات شيطان مى کند، مى فرمايد: «خداوند شما را از دشمنى بر حذر داشته است که، مخفيانه در درون سينه هاى شما نفوذ مى کند، و آهسته در گوش ها مى دمد، و (به اين طريق شما را) گمراه سازد، و به هلاکت مى کشاند.» (وَ حَذَّرَکُمْ عَدُوّاً نَفَذَ فِي الصُّدُورِ خَفِيّاً، وَ نَفَثَ فِي الاْذَانِ نَجِيّاً، فَأَضَلَّ وَ أَرْدَى).
گرچه در اين جمله ها و جمله هاى آينده نام شيطان برده نشده است، ولى صفاتى که در آن آمده به روشنى نشان مى دهد که منظور شيطان است.
امّا دشمنى او از آغاز خلقت آدم(عليه السلام) بر همه کس آشکار شده است; همان گونه که قرآن مى گويد: خداوند به آدم(عليه السلام) خطاب کرد و فرمود: «إِنَّ هَذَا عَدوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلاَ يُخْرِجَنَّکُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَى; اين ابليس، دشمن تو و همسر تو است، مراقب باشيد شما را از بهشت بيرون نکند که بيچاره خواهيد شد».(24)
و در جاى ديگر به طور عام مى فرمايد: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْکُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لاَ تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ; آيا با شما عهد نکردم اى فرزندان آدم(عليه السلام) که شيطان را نپرستيد که او براى شما دشمن آشکارى است.»(25)
البتّه براى مؤمنان بيدار و سالکان هوشيار، شيطان مى تواند وسيله اى براى تکامل و پيشرفت و پرورش باشد; چرا که هر قدر در برابر وسوسه هاى او مقاومت کنند، قدرت معنوى و روحانى آنها افزوده مى شود و مقامشان در پيشگاه خدا بالاتر مى رود.
در ادامه اين سخن، از طُرُقِ مختلفِ وسوسه هاى شيطان، پرده بر مى دارد و به سه نکته اشاره مى فرمايد و مى گويد: «او نويد مى دهد و انسان را به آرزوها(ى باطل و دور و دراز) سرگرم مى کند، و گناهان و جرايم را در نظرها زيبا جلوه مى دهد، و معاصى بزرگ را کم اهميّت مى شمرد» (وَ وَعَدَ فَمَنَّى، وَ زَيَّنَ سَيِّئَاتِ الْجَرَائِمِ، وَ هَوَّنَ مُوبِقَاتِ الْعَظَائِمِ).
در حقيقت اين سه، دام مهمّ شيطان و سه طريق خطرناک نفوذ وى در انسان است; نخست اينکه: انسان را گرفتار آرزوهاى طولانى مى کند و با مشتى خيالات و اوهامى که مربوط به آينده است، آينده اى که گاه هرگز به آن نمى رسد، او را سرگرم مى سازد و تمام وقت و فکر و نيروى او را به خود جذب مى کند و به اين طريق راه خودسازى و اطاعت پروردگار را به روى او مى بندد.
ديگر اينکه: گناهان زشت و تنفّرآميز را، که انسان به فرمان وجدان از آن مى گريزد، در نظر او زيبا جلوه مى دهد، بى بندوبارى را آزادى مى داند، آلودگى را از شئون تمدّن مى شمرد و سازش با اهل گناه را همزيستى مسالمت آميز معرّفى مى کند و خلاصه براى هر کار زشتى، عنوان زيبايى مى تراشد و فرمان وجدان را خفه مى کند.
از سوى سوم: گناهان بزرگ را که به خاطر عظمتش انسان از آن مى گريزد، در نظر او ساده و سبک جلوه مى دهد و به عناوينى چون غفّاريت خداوند و اينکه هيچ کس معصوم نيست و هرکسى گرفتار اين لغزشها مى شود و:
«آنجا که برق عصيان بر آدم صفىّ زد ما را چگونه زيبد، دعوى بى گناهى»
و اينکه راه توبه به هر حال باز است و شفاعت شافعان و پيامبر و امامان معصوم(عليهم السلام)، براى همين قبيل امور، ذخيره شده، او را آلوده بدترين گناهان مى کند.
حال ببينيم نتيجه اين وسوسه ها و نيرنگ ها و دام هاى شيطان به کجا مى رسد.
امام(عليه السلام) در ادامه سخن با تعبيرات زيبا و پرمعنايى نتيجه آن را بيان کرده است; مى فرمايد: «(اين کار ادامه مى يابد) تا شيطان به تدريج پيروان خود را فريب داده، درهاى سعادت را به روى گروگان خود ببندد (ولى در سراى آخرت که همگى در محضر عدل الهى حاضر مى شوند) شيطان آنچه را آراسته بود، انکار مى کند، و آنچه را سبک جلوه داده بود، بزرگ مى شمرد، و از آنچه فريب خوردگان را ايمن ساخته بود برحذر مى دارد (ولى افسوس که زمان جبران سپرى شده است!).» (حَتَّى إِذَا اسْتَدْرَجَ قَرِينَتَهُ، وَ اسْتَغْلَقَ رَهِينَتَهُ، أَنْکَرَ مَا زَيَّنَ، وَاسْتَعْظَمَ مَا هَوَّنَ، وَ حَذَّرَ مَا أَمَّنَ).
تعبير به «إِسْتَدْرَجَ» اشاره به اين نکته است که وسوسه هاى شيطان معمولا به صورت گام به گام است، تا در افراد کارگر بيفتد; غالباً ناگهانى و دفعى نيست تا افرادى که حتّى کمى تقوا در وجودشان است، مقاومت به خرج دهند و شايد تعبير به «لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ» (پيروى از گامهاى شيطان نکنيد) که در آيات متعدّدى از قرآن مجيد آمده است(26) نيز، اشاره به همين نکته باشد.
تعبير به «قَرِيْنَتَهُ» گويا از آيه شريفه «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ; هرکس از ياد خدا روى گردان شود، شيطانى را بر او مسلّط مى کنيم که همواره قرين او باشد»(27) گرفته شده; در واقع شيطان چنان به پيروان خود نزديک مى شود، که زندگى آنها هرگز از او جدا نيست و قرين و مقارن اويند.
تعبير به «إِسْتَغْلَقَ رَهِينَتَهُ» اشاره به اين است که شيطان پيروان خود را به گروگان مى گيرد و راههاى بازگشت را به روى آنها مى بندد.
درست همچون شياطين انس، که وقتى افرادى را براى فساد به دام مى اندازند آنها را از جهات مختلف آلوده و وامدار مى کنند، به طورى که نتوانند گامى جز در مسير اطاعت آنها بردارند.
ولى در قيامت که پرده هاى نيرنگ و فريب و غرور کنار مى رود و هرکس هرچه دارد، ظاهر و آشکار مى شود، شيطان در مقام انکار بر مى آيد و آنچه را کوچک شمرده بود، بزرگ مى شمرد و آنچه را امن و امان دانسته بود، خطرناک مى داند; ولى اين انکار نه براى او مفيد است و نه براى پيروانش; چرا که دوران بازگشت از گناه و توبه و جبران «مافات» سپرى شده است.
* * *
نکته:
انواع دام هاى شيطان:
مى دانيم انسان همواره با دو دشمن بزرگ روبروست: دشمنى از درون به نام «نفس امّاره» و دشمنى از برون به نام «شيطان» که اعمالى مشابه هم و مکمّل يکديگر، دارند.
گرچه همان گونه که گفتيم وجود اين دشمن درونى و برونى براى افراد با ايمان سبب هوشيارى بيشتر، آمادگى زيادتر و مبارزه قاطع تر با عوامل گناه است و در نتيجه موجب تکامل روح و جان و قرب الى اللّه خواهد شد، ولى به هر حال وجود چنين دشمنان خطرناکى، هوشيارى فراوانى مى طلبد; به خصوص اينکه آنها هرگز با صراحت انسان را دعوت به گناه نمى کنند; زشتى ها را زبيا جلوه مى دهند، گناهان بزرگ را کوچک و طاعات کوچک را بزرگ نشان مى دهند و دام هاى رنگارنگ بر سر راه بشر مى نهند و از تمام نقطه هاى ضعف انسان و راههاى نفوذ، در درون جان او بهره مى گيرند و زنجيرهاى اسارت در چنگال شهوات و مال و مقام و آرزوهاى دور و دراز بر دست و پاى او مى نهند و به همين سبب، گاه يک لحظه غفلت، يک عمر بدبختى بدنبال مى آورد.
اينجاست که در اخبار اسلامى هشدارهاى زيادى در اين زمينه داده شده، از جمله در حديثى مى خوانيم که خداوند به موسى وحى کرد: «مَا لَمْ تَسْمَعْ بِمَوْتِ إِبْلِيسَ فَلاَ تَأْمَنْ مَکْرَهُ; مادامى که خبر مرگ شيطان را نشنوى از مکر او ايمن مباش».(28)
در همين زمينه در جلد اوّل اين کتاب، ذيل خطبه هفتم شرح بيشترى درباره وسوسه هاى شيطان و راه نفوذ او در انسان و برنامه ريزى هاى شياطين آمده است.(29)
اين سخن را با اشعار پر معنايى از يکى از شعراى معاصر پايان مى دهيم:
ز شيطان بدگمان بودن نويد نيک فرجامى است چو خون در هر رگى بايد دواند اين بدگمانى را
نهفته نفس سوى مخزن هستى رهى دارد نهانى شحنه اى مى بايد اين دزد نهانى را
* * *
پی نوشت:
1. «أَنْصب» از مادّه «نَصَب» (بر وزن سبب) به معناى خسته شدن است. بنابراين «انصب» از باب اِفعال به معناى خسته کردن آمده است.
7. «أَسْهر» از مادّه «سَهَر» (بروزن سفر)به معناى شب بيدارى است و از آنجا که حوادث وحشتناک، خواب شبانه را از چشم مى برد و نيز زمين قيامت، هول انگيز است به هردو «ساهره» اطلاق مى شود.
8. «غِرار» مصدر و اسم مصدر است و به معناى کمىوکسادى است و مفهوم جمله بالا اين است که عبادات شبانه، حتّى خواب کم را از آنها مى گيرد.
9. «هَواجِر» جمع «هاجره» به معناى وسط روزهاى گرموداغ است که مردم به خانه ها پناه مى برند، گويى هجرت کرده اند و دراصل از مادّه «هَجْر» و «هِجْران» گرفته شده که به معناى ترک چيزى و جدايى از آن است.
10. «ظَلَفَ» از مادّه «ظَلْف» به معناى بازداشتن از چيزى است و «ظَلَف» (بر وزن علف) به معناى مکان مرتفع نيز آمده است; گويى انسانها را از رسيدن به خود منع مى کند.
11. «اَوْجَفَ» از مادّه «ايجاف» به معناى تسريع در کارى است; اين واژه به معناى ايجاد اضطراب که در بسيارى از موارد، لازمه تسريع است نيز آمده است.
12. «تَنَکّب» از مادّه «نَکْب» و «نکوب» به معناى عدول و دورى و انصراف از چيزى است; به همين جهت، هنگامى که دنيا به کسى پشت کند از آن تعبير به «نکبت» مى شود.
13. «مَخالِج» جمع «مَخْلج» از مادّه «خَلج» (بر وزن خرج) به معناى مشغول کردن چيزى است; بنابراين «مخالج» به معناى امور مشغول کننده و سرگرم کننده است و تعبير به «خلجان» به ذهن، نيز اشاره به همين معناست و «خليج» را به اين جهت خليج گفته اند که گويى بخشى از دريا جدا شده و به سوى خشکى پيش رفته و خشکى را به خود مشغول داشته است.
14. «وَضَح» از مادّه «وضوح» به معناى آشکار شدن است و «وَضَحُ السَّبيل» به معناى وسط جاده است.
15. «تَفْتِلْه» از مادّه «فَتْل» (بر وزن قتل) به معناى منصرف ساختن از چيزى است و گاه به معناى تابيدن نيز آمده است و «فتيله» را نيز به همين جهت «فتيله» مى گويند.
16. «نُعمى» مفرد است و به معناى آرامش و زندگانى آسوده و گسترده است و در واقع «نُعمى» مفهومى همانند نعمت دارد که مفهوم آن وسيع است.
17. «اَکْمَشَ» از مادّه «کَمَش» (بر وزن عطش) به معناى تسريع در کارى است و در جمله بالا اشاره به سرعت در خيرات و طاعات است.
18. سوره اسراء، آيه 79.
19. بحار الانوار، جلد 66، صفحه 392، حديث 68.
20. بحارالانوار: جلد 71، صفحه 352، حديث 22.
21. بحارالانوار، جلد 84، صفحه 144، حديث 18.
22. بحار الانوار، جلد 80، صفحه 127.
23. سوره قصص، آيه 59.
24. سوره طه، آيه 117.
25. سوره يس، آيه 60.
26. سوره بقره، آيه 168 و 208; سوره انعام، آيه 142 و سوره نور، آيه 21.
27. سوره زخرف، آيه 36; شبيه اين تعبير در سوره فصّلت آيه 24، نيز آمده است.
28. بهج الصّباغه، جلد 14، صفحه 350; همين مضمون در بحارالانوار، با تفاوت مختصرى به عنوان يکى از سفارشهاى چهارگانه الهى به موسى آمده است (بحار، جلد 13، صفحه 344) (مَا دُمْتَ لاَ تَرَى الشَّيْطَانَ مَيِّتاً فَلاَ تأْمَنْ مَکْرَهُ).
29. پيام امام، جلد 1، صفحه 460 تا 467.
شرح علامه جعفریترجمه و تفسیر نهج البلاغه، صفحه 145-92
«فاتقوا الله عباد الله، تقيه ذي لب شغل التفكر قلبه و انصب الخوف بدنه و اسهر التهجد غرار نومه و اظما الرجاء هوا جريومه و ظلف الزهد شهواته و اوجف الذكر بلسانه و قدم الخوف لامانه و تنكب المخالج عن وضح السبيل و سلك اقصد المسالك الي النهج المطلوب، و لم تفتله فاتلات الغرور و لم تعم عليه مشتبهات الامور» (اي بندگان خدا، براي خدا تقوي بورزيد، تقواي خردمندي كه تفكر قلبش را به خود مشغول داشته و ترس بدنش را به زحمت انداخته و شب بيداريها خواب ناچيز را از چشمانش ربوده و با بيداري به بامداد رسيده باشد. و اميد او به رحمت و عنايت خداوندي روزگار گرمش را تشنهي عنايات و رحمتهاي خداوندي نمايد. زهد و پارسائي از شهوات او جلوگيري كرده و ذكر خداوندي بر زبانش جاري و سبقت نمايد. خوف و هراس از پايان كار (و ظهور نتائج آنرا) براي امن و آرامش آن موقع پيش بيندازد. از موانع راه روشن و هدايت، اعراض و كنارهگيري كند و براي رسيدن به روش مطلوب بسوي حيات ابدي معتدلترين راهها را برگزيند و عوامل كبر و غرور كه او را از حق و حقيقت دور ميسازد، از راه راست منحرفش نكند. امور مشكوك و مشتبه نابينايش نسازد.)
تفكر در درون، تكاپو در اعضاء جسماني و شب بيداري:
براي بيداري عقل و وجدان لاجرم بايد انديشيد، عقل و قلب براي انديشه و دريافت است و انديشه و دريافت با عظمت تر و با ارزشتر از آنند كه فقط مطلوبيت ذاتي داشته باشند. شطرنجبازان فكري و غوطهوران در احساسات قلبي فراوانند، اينان از فعاليتهاي فكري و احساسات قلبي بياعتنائي به ضرورت تكاپو و عمل در اين دنيا را نتيجه ميگيرند! و رضايتي هولناك دربارهي بازيهاي فكري و احساسات قلبي از خود نشان ميدهند. انديشه و دريافت و احساسهاي اصيل قلبي نيروهائي بس باعظمت براي حركت در مسير شدنهاي انساني ميباشند، نه براي توقف و ركود با خيال و پندار حركت. اما شب بيداري- تو گوئي اختران ايستادهاندي زبان با خاكيان بگشادهاندي كه هان اي خاكيان هشيار باشيد در اين درگه شبي بيدار باشيد آن انسان كه حداقل زماني از شب را با قلبي بيدار شركت در بيداري جهان هستي ورزيد، همهي بيداريهاي روزانهي او، بيداري واقعي خواهد بود، و الا زندگي پر جوش و خروش او جز حركت در خواب چيزي نخواهد بود. العيش نوم و المنيه يقظه و المرء بينهما خيال سار ابوالحسن تهامي (زندگاني دنيا خوابي است و مرگ بيداري از اين خواب گران، و انسان ميان اين خواب و بيداري خالي است متحرك) در روايتي معروف آمده است: «الناس نيام و اذا ماتوا انتبهوا» (مردم در اين دنيا بخواب رفتگانند و هنگاميكه مردند بيدار ميشوند)
لذا:
به غنيمت شمر اي دوست دم عيسي صبح تا دل مرده مگر زنده شود كاين دم از او است (سعدي)
چنين شنيدم كه هر كه شبها نظر ز فيض سحر نبندد ملك ز كارش گره گشايد فلك به كينش كمر نبندد (حكيم صفا اصفهاني)
آري، آمادگي براي فيض لطف الهي لازم است، تا شبانگاه كه تاريكي همه جا را فرا گرفته (و بخار شكم شكمپرستان آنان را چنان بخواب عميق فرو برده است كه گوئي آنان با همين وضع جامد آفريده شدهاند) فيض قدسي سراغشان را بگيرد و براي برخورداري از انوار سحرگاهي بيدارشان بسازد. سوز دل اشك روان نالهي شب آه سحر اينهمه از نظر لطف شما ميبينم روشنائي اميد چراغ راه او در زندگي است و اميد حيات بخش او به رحمت و عنايت خداوندي، زندگي او را گرم و تشنگي او را بر الطاف الهي روزافزون نمايد. از اينجهت است كه ياس و نوميدي حتي يك لحظه فضاي درونش را تاريك نميسازد. روشنائي اميد چراغ راه او در زندگي است. نيت پاك و صفاي دل و خلوص وجدان نيروئي زوالناپذير براي چراغ راه او است. اگر در اين دنيا سعادت براي كسي امكانپذير بوده باشد، همانا اميد به فيض رحمت و لطف و عنايات الهي است كه اگر كفشي هم در پاي نداشته باشد و لباسي تن او را نپوشاند و غذائي شكمش را سير نكند، بجهت حركت در روشنائي اميد، از آرمانيترين سعادت برخوردار ميباشد.
حال بايد ديد چرا اميد و رجاء به فيض رحمت و عنايت الهي، روزگار زندگي انسان متقي را گرم و تشنگي او را بر الطاف الهي روزافزون مينمايد؟ علت گرمي روزگار زندگي چنين انساني، آگاهي او به رحمت واسعهي خداوندي و لطف و كرم او بر مخلوقاتي است كه با كمال بينيازي آنان را آفريده و در آفرينش هيچ اختياري به آنان نداده است.
از طرف ديگر مخلوقات بدون استثناء براي ادامهي وجود در شدت احتياج به فيض و رحمت او ميباشند و اين احتياج شديد نيز ناشي از چگونگي خلقت آنان بوده است، باضافهي اينكه اگر خداوند متعال در هر لحظهاي رحمت و عنايت و لطف بينهايت براي هر مخلوقي افاضه نمايد، كمترين اثري در كمال فيض و درياهاي رحمت و عنايات و الطاف او نمينمايد و بعبارت سادهتر يك قطره از آن درياها كم نخواهد گشت. شعلههاي غرائز حيواني را مهار كنيد تا آبحيات روح را بصورت هوي و هوس بخار نكند تفاوتي كه بخار شدن آب درياها با بخار شدن آبحيات آدمي با شعلههاي هوي و هوسها دارد، اينست كه بخار آب دريا در فضا بشكل ابر درميآيد و بار ديگر يا به خود همان دريا بصورت قطرات باران فرو ميريزد و يا ميرود و مزارع و درختان و چمنزارها را سيراب ميكند يا منابع چشمهسارها را غني ميسازد و بهر حال بخار در آنموقع كه در دريا بصورت آب بود، كاري داشت و پس از بخار شدن به كاري ديگر ميپردازد و هنگاميكه بصورت قطرهاي درآمد دنبال كاري ديگر را ميگيرد، زيرا- قطرهاي كز جويباري ميرود از پي انجام كاري ميرود و در آنهنگام كه بصورت سيلي خروشان از فراز كوهها به درهها سرازير ميشود مردم ساكنان مسير خود را هشدار ميدهد كه شما در مسير من مسكن گزيدهايد، اينقدر شعور داشته باشيد و بفهميد كه بايد براي من مسيري را بسازيد كه از آن مسير بروم و جانداران و مواد نيازمند به آب را سيراب نمايم و همان حرفي را ميزند كه مواد آتشفشاني و ديگر نيروهاي طبيعت به شنوندگان حرف حق ميزنند. اما در آنهنگام كه شعلههاي غرائز حيواني آب حيات روح بصورت هوي و هوس بخار مينمايد، اين بخار يا بكلي نابود ميگردد و آب حيات روح را تدريجا مستهلك ميسازد و يا اگر برگردد عامل اضرار بخويش و ديگران ميگردد. خدا را ذكر كنيد و بياد خدا باشيد تا هستي خود را دريابيد.
اي خدا اي فضل تو حاجت روا با تو ياد هيچكس نبود روا (مولوي)
اي بلبل جان مست زياد تو مرا وي مايهي غم پست زياد تو مرا
لذات جهان را همه يكسو فكند حالي كه دهد دست زياد تو مرا (منسوب به عبدالرحمان جامي)
ذكر خدا يعني چه؟ بياد خدا باشيد چه معني دارد؟ هيچ كس پاسخ اين سئوال را مانند خود ذكر و بياد بودن خدا بشما نخواهد داد چنانكه هيچكس توانائي پاسخ از اين سئوال را كه عشق چيست؟ جز خود عشق ندارد:
عشق را از كس مپرس از عشق پرس عشق خود خورشيد جان است اي پسر
ترجماني منش محتاج نيست عشق خود را ترجمان است اي پسر
هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل گردم از آن (مولوي)
با اينحال با استمداد از خود ذكر، كلماتي چند در خور دريافت مفهومي از ذكر و بياد خدا بودن، ميتواند به اشتياق درك آن كمك كند. ما انسانهاي محدود همواره از اين قاعدهي بسيار شريف كه هميشه اميدبخش تشنگان وادي معرفت بوده است، الهام گرفته و براه ميافتيم كه- «ما لايدرك كله لايترك كله» (چيزي كه همهي آنرا نتوان درك و دريافت نمود، همهي آنرا نتوان رها كرد). بهر حال ذكر خداوندي، يعني بياد آوردن چشمهسار منبع خود را. اگر چشمهسار اين توانائي و درك را داشت كه بفهمد وجود و جريان آن از منبع است معناي ياد آوردن منبع خويش، بياد آوردن وجود و جريان خويشتن بود. اگر ذرات نور ميتوانست كانون خود را بياد بياورد، معنايش اين بود كه ذرات نور وجود و باريدن خود را بياد آورده است. اگر عدد 2 كه در مغز يك انسان بوجود ميآيد، ميتوانست عامل تجريد و وجود خود را متذكر شود، قطعا تجريد شدن و بروز خود را در مغز متذكر ميگشت.
توضيح اينكه آدمي ميتواند هستي و جريان هستي خود را به دو نوع مورد توجه و تذكر قرار بدهد:
يك هستي و جريان بريده از همهي حقايق پيش و پس و همزمان هستي و جريان وجود خويش. هيچ جاي ترديد نيست كه اينگونه توجه و تذكر نه امكانپذير است و نه در صورت امكانپذير بودن، توانائي بوجود آوردن معرفت به هستي و جريان وجود خويش را داشت. چنين ذكر و توجهي شبيه باين بود كه آدمي هر لحظهاي از هستي خود را از لحظه پيش و پس ببرد و آيينهاي در پيش روي خود بگذارد و با ديدن هر لحظهي بيسابقه و بيلاحقه از هستي خويش، ادعا كند كه من از هستي و جريان وجود خويش آگاهم و به آن توجه دارم!!! اين حقيقت جاي ترديد براي هيچ فرد آگاه نيست، اينكه ميبينيم اشخاصي پيدا ميشوند و با برنهادن سلسلهي پدران و مادران تا آغاز وجود اين نوع پيش ميروند و آنگاه زمين را هم به خورشيد متصل كرده و تاريخ جدا شدن آنرا از خورشيد بياد ميآورند و مقداري ديگر عصازنان ظهور انفجار كهكشانها را بياد ميآورند و از اين حلقههاي زنجيري چنين ميپندارند كه اطلاعي از هستي و جريان وجود خويش بدست آورده و ميتوانند با بياد آوردن آن حلقههاي يكي پيش از ديگري، بياد هستي و جريان وجود خويش بيفتند، در برابر دريافت و ذكر مبدء اصلي وجود به يك شوخي انديشهسوز شبيهتر است از درك واقعيت هستي خود، زيرا اين برگشت به عقب و تماشاي ناقص به حلقههاي زنجيري گذشته (اگر اين تئوريها واقعا صحيح بوده باشند) چه سودي بحال آن انسان دارد كه ميخواهد از همهي علل وجودي خود آگاه باشد. او خود را اثري از آن علل ميبيند و شما نميتوانيد با قرار دادن يك زنجير طولاني كه همهي آنها در وابستگي و مستند به غير بودن شريكند بوده و تفاوتي نميبيند مابين حلقهاي بزرگ از آن زنجير مانند منظومهي شمسي و حلقهاي كوچك مانند پدر و مادرش كه چند سال پيش به رحمت ايزدي پيوستهاند. باضافهي اينكه هيچ انساني آگاه نميتواند پاسخ سئوال مثلث از كجا آمدهام؟ و براي چه آمدهام؟ و بكجا خواهم رفت؟ را كه جديترين سئوالي است كه براي انسان آگاه مطرح ميشود، از حلقههاي زنجيري ناآگاه كه با جبر قوانين طبيعي پشت سر هم كشيده ميشوند، دريافت نمايد. چه سادهلوح است آن بشري كه پاسخ سئوال فوق را از موجوداتي ميپرسد كه از ديدگاه علمي، خود آنان از پاسخ دادن بهمان سئوال دربارهي هستي و جريان وجود خويش عاجزند!!.
آيا متفكران هستيشناس اجازه خواهند داد كه بگوئيم آقاي حلقهاي از زنجير كه حلقهي بعدي را اجبارا و ناخودآگاه بدنبال خود ميكشي، لطف فرموده بما بگو كه اين حلقهي بعدي از كجا آمده؟ براي چه آمده؟ و بكجا كشيده ميشود؟ اگر آن حلقهي پيشين از دادن پاسخ باين سئوال اظهار ناتواني كرد (چنانكه ناتواني آن قطعي است) آيا حلقهي بعدي پاسخ سئوال فوق را خواهد گفت. بدين ترتيب آقايان متفكران، انسان را رها كنيد و هيچ سئوالي دربارهي هستي و جريان وجودي او بميان نياوريد كه به شوخيهاي بيمعني منتهي خواهد گشت. اكنون برگرديم به توضيح ذكر خدا و بياد بودن او. گفتيم ذكر خدا يعني توجه و گرايش به اصل هستي و جريان وجود خويشتن. اين يك معناي ذوقي محض نيست، بلكه مفاد آن آيهي شريفهاي است كه ميگويد: «و لاتكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون»(و مباشيد از آنانكه خدا را فراموش كردند و خداوند آنان را به فراموش كردن خويشتن مبتلا ساخت، آنان منحرفند). گر نخواهي خود فراموشت شود ياد او كن، ياد او كن، ياد او آيات فراواني در لزوم ذكر خدا و مختصات سازندهي آن در قرآن وارد شده است كه در تكميل روح انساني اثر قاطع دارند. اين آيات از نظر معني به گروههائي تقسيم ميگردند. از آنجمله:
1- ذكر خداوندي موجب آن است كه خدا هم انسان را ذكر كند- فاذكروني اذكركم (مرا بياد بياوريد تا من شما را ذكر كنم). مقصود از اينكه خداوند انسان را ذكر ميكند، يا انسان شايستگي مورد ذكر بودن خدا را بدست ميآورد، نه ذكر لفظي است و نه بياد آوردن معمولي كه فقط در ما انسانها قابل تصور است كه عبارت است از حاضر كردن مفهومي از ميان مفاهيم موجود در حافظه در خودآگاه، بلكه مقصود تعلق مشيت خداوندي بر تصفيه و منور ساختن دورن آدمي براي حركت در مسير رشد روحي است. بنابراين، ذكري كه انسان دربارهي خدا مينمايد، عبارت است از توجه و گرايش به اصل هستي و جريان وجود خويشتن كه نتيجهاش تعلق مشيت الهي بر آماده ساختن شخص ذاكر براي به فعليت رساندن استعدادهاي مثبتي است كه در نهادش بوديعت نهاده شده است.
2- آياتي است كه نتائج بسيار بااهميت ذكر را بيان ميكنند از آنجمله خداوند در توصيف شعراء ميفرمايد: «و الشعراء يتبعهم الغاوون. الم تر انهم في كل واد يهيمون. و انهم يقولون ما لايفعلون. الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا و انتصروا من بعد ما ظلموا» (شعراء كساني هستند كه گمراهان از آنان پيروي ميكنند. مگر نميبيني كه شعراء در هر وادي سرگردان ميشوند. و آنان چيزي را ميگويند كه به آن عمل نميكنند. مگر كساني كه ايمان آورده و اعمال صالحه انجام ميدهند و خدا را زياد بياد ميآورند و پس از آنكه مظلوم واقع شدند (بوسيلهي شعر) ياري ميجويند).
نتيجهي ذكر خداوندي در اين آيات، امتناع از خيالپردازي و كلافه شدن در بيابان بي سر و ته مفاهيم ساختگي و سخن گفتن دربارهي چيزهائي است كه عمل به آنها نميشود. و بطور مختصر ذكر خداوندي آدمي را به واقعبيني و واقعگرائي و واقعگوئي وادار ميكند، زيرا خداست كه ما انسانها را از واقعيتهائي آفريده و مسير و سرنوشت ما را در واقعيتها قرار داده است. شاعر اگر بياد خدا باشد، از تحريف حقائق عالم هستي و انسان بالخصوص كه ضررش مستقيم و مخرب حيات او است، در هر دو قلمرو آنچنانكه هست و آنچنانكه بايد اجتناب ميورزد.
3- ذكر خداوندي از اساسيترين عوامل راهيابي به حقايق و بهرهبرداري از ذخائر دروني است. «و لاتقولن لشايء اني فاعل ذلك غدا الا ان يشاء الله و اذكر ربك اذا نسيت و قل عسي ان يهدين ربي لاقرب من هذا رشدا» (و هرگز مگو: من فردا كاري را انجام خواهم داد، مگر اينكه بگوئي: انشاءالله (اگر مشيت خداوندي به كاري كه انجام خواهم داد، تعلق بگيرد) و يا اگر خدا غير آنرا كه من ميخواهم انجام بدهم، نخواهد. و اگر تعليق به مشيت خداوندي را فراموش نمودي، بياد پروردگارت باش و بگو شايد خداي من مرا به حالتي هدايت كند كه از فراموشي نزديكتر به رشد بوده باشد.) معناي آيهي شريفه توجه دادن انسانها به قانون دوام فيض خداوند و نظاره و سلطهي او بر همهي اشياء و رويدادها است كه مفادش تصرف دائمي خداوندي در عالم هستي است- «كل يوم هو في شان» (هر موقعي خداوند در كاريست). «يسئله من في السماوات و الارض» (هر چه كه در آسمانها و زمين است). (فيض وجود خود را) از خدا ميخواهد. و هيچ موجود و قانوني نميتواند دست خداوندي را از فعاليت دائمي ببندد-
تو روا داري روا باشد كه حق خود شود معزول از حكم سبق (مولوي)
اين مضمون همان بيت است كه مرحوم حاج ملا هادي سبزواري گفته است: «ازمه الامور طرا بيده و الكل مستمده من مدده» (عنان و اختيار همهي امور به دست خداوندي است و همهي امور از قدرت و اراده و مدد او استمداد مينمايند). تصديق اين حقيقت كه سببيت همهي اسباب از خدا است و موجوديت سوزندهي آتش در برابر سبب سازي او، تفاوتي با موجوديت بردا و سلاما براي آتش ندارد، براي خداشناسان واقعي بديهيتر از آن است كه نيازي به فكر و اثبات داشته باشد.
بنابراين، ميتوان گفت: مطالبي را كه مولوي دربارهي خنثي شدن اثر دواهائي كه طبيبان در داستان پادشاه و كنيزك آورده بودند، گفته است، خنثي شدن واقعي دواها بجهت عدم تعليق تاثير دواها به مشيت خداوندي بوده است:
جمله گفتندش كه جان بازي كنيم فهم گرد آريم و انبازي كنيم
هر يكي از ما مسيح عالمي است هر الم را در كف ما مرهمي است
گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترك استثنا مرادم قسوتيست ني همين گفتن كه عارض حالتيست اي
بسا ناورده استثنا به گفت جان او با جان استثنا است جفت
هر چه كردند از علاج و از دوا گشت رنج افزون و حاجت ناروا
از قضا سركنگبين صفرا فزود روغن بادام خشكي مينمود
از هليله قبض شد، اطلاق رفت آب آتش را مدد شد همچو نفت
سستي دل شد فزون و خواب كم سوزش چشم و دل پر درد و غم
شربت و ادويه و اسباب او از طبيبان ريخت يكسر آبرو
آن طبيب الهي پس از معاينهي كنيزك ميگويد:
گفت هر دارو كه ايشان كردهاند آن عمارت نيست ويران كردهاند
طبيبان با كبر و نخوتي كه داشتند، ميخواستند خواص دواها را به ذات آنها نسبت بدهند، نسبتي كه تغييرناپذير و مستقل و بينياز از ارادهي خداوندي است! لذا خداوند به آنان نشان داد كه تاثير همه چيز وابسته به مشيت او است، تا طعم سبب سوزي او را بچشند:
از سبب سازيش من سودائيم وز سبب سوزيش سوفسطائيم
در تفسير آيهي دوم: «و اذكر رب اذا نسيت …» دو احتمال وجود دارد: احتمال يكم همان است كه بعضي از مفسران دادهاند كه مقصود از آنچه كه فراموش شده است، تعليق كاريست كه انسان ميخواهد به آن اقدام نمايد، به مشيت خداوندي چنانكه در توضيح آيه متذكر شديم.
احتمال دوم اينست كه جملهي: و اذكر ربك اذا نسيت مستقل بوده باشد، در اينصورت معناي آيه چنين است كه در هر موقعي كه عواملي باعث ميشود براي تو فراموشي عارض شود، با اختلال ديگري در عوامل و نظم انديشه و تعقل روي ميدهد، بياد خدا باش و خدا را ذكر كن و اگر مزيت آن فراموش شده يا مختل شده بسبب اختلالات ديگر در عوامل و نظم و انديشه از دست تو خارج شد، بگو: شايد خداي من براي جبران آنچه كه از دستم رفته است، مزيتي نزديكتر به رشد از آن فوت شده عنايت خواهد فرمود. اگر چه مرحوم علامهي طباطبائي در كتاب الميزان اين تفسير را نميپسندد، ولي با نظر به اين قاعدهي معمولي در قرآن و حديث كه خصوصيت مورد منافاتي با عموميت قاعدهي عام كه در آن مورد گفته شده است ندارد اين تفسير نيز صحيح است و همين تفسير شامل خود مورد كه عبارتست از فراموش شدن تعليق كار به مشيت خداوندي نيز ميباشد. با نظر به اين تفسير است كه مولوي اين مضمون را در مثنوي آورده است: «فكر كن گر نايد ذكر كن»، بدانجهت كه مسير معمولي و قانوني روبنائي دريافت واقعيات، تفكر است و خداوند نيروي تفكر را براي بدست آوردن واقعيات به انسانها عنايت فرموده است كه انسان متفكر با توجه باينكه خود تفكر از بزرگترين نعمتهاي خداويست، ميتواند عمل فكر را جنبهي عبادت بدهد و هر عبادتي ذكر خداوندي است و اگر راه واقعيات از مسير انديشه بسته شد و فراموشي نگذاشت كه حافظه مورد بهرهبرداري قرار بگيرد، يا عوامل ديگري كه در انديشه و نظم آن دخالت دارند، خنثي گشتند، بايد به ذكر خداوندي پرداخت.
اين ذكر موجب آرامش خاطر و تنظيم كار نيروهاي مغزي ميگردد و در صورتيكه خود مطلوب حاصل نگشت، خداوند متعال به بركت آن ذكر، حقائقي را براي انسان روشن ميسازد كه فقدان مطلوب مفروض را جبران مينمايد. اين پديده چيزيست كه بطور فراوان به تجربه رسيده است. و شايد فقدان مطلوب كه ناشي از فراموشي يا خنثي گشتن عوامل انديشه و نظم گشته است، از الطاف خفيهي الهي باشد كه انسان را وادار به ذكر و انقطاع اليالله مينمايد كه بجهت تصفيهي درون، امتيازي خيلي بلاتر از مطلوب گمشده را نصيب انسان خواهد كرد:
گفت معشوقم تو بودستي نه آن ليك كار از كار خيزد در جهان
اگر پذيرش تاثير ذكر خداوندي در تنظيم انيدشه براي كسي مشكل بود، چنين كسي مناسب است كه برود مقداري در تاريخ اكتشافات و اختراعات تحقيق كند تا بداند كه اگر چه انديشه و تجربه و تحقيق متداول تاثير مقدماتي در بروز اكتشافات و اختراعات دارند، ولي به اتفاق همهي صاحبنظران آن مرحلهي نهائي كه به اكتشاف و اختراع منتهي ميگردد مافوق انديشه و معلومات مربوطه ميباشد.
4- ذكر خداوندي و بياد بودن خدا بايستي مانند بياد بودن و ذكر پدران بلكه والاتر و شديدتر از آن باشد. فاذكرو الله كذكركم ابائكم او اشد ذكرا (خدا را ذكر كنيد چنانكه پدرانتان را ذكر ميكنيد، بلكه شديدتر) اين كيفيت براي ذكر، در حقيقت توجيه انسانها است باينكه چنانكه پدرانتان را با يقين به وجود واقعي آنان و ارتباط يقيني كه وجود شما با وجود آنها دارد و خود را مانند دامنهي شخصيت پدران و وابسته به آنان ميدانيد، ذكر ميكنيد، خدا را هم با همين كيفيت ذكر نمائيد. بلكه شديدتر و والاتر. خداوند متعال با اين آيهي شريفه بندگان خود را متوجه ميسازد باينكه: شما كه ميتوانيد از خود بيرون آمده و در علل طبيعي وجود خود و ارتباط آنها را با خويشتن متذكر شويد، چرا نميتوانيد به ذكر خدا باشيد كه هستي بخش شما و علل وجودي طبيعي شما است.
5- شناخت عظمت نعمتهاي خداوندي يكي از نتائج ذكر الله است، يا دقت و تفكر در نعمتهاي خداوندي شما را وادار به ذكر الله مينمايد. «و اذكروا الاء الله و لاتعثوا في الارض مفسدين» (و نعمتهاي خداوندي را متذكر شويد و در روي زمين شتاب (حركت) براي افساد مكنيد). يعني اگر آن مواد و پديدهها و حقائقي را كه از جنبه مادي و معنوي براي شما سودبخش ميباشند بشناسيد و بدانيد كه همهي آنها نعمت هاي خداوندي ميباشند همواره بياد خدا خواهيد بود و اين ذكر و بياد بودن خدا مانع از افساد در روي زمين و سوء استفاده از آن نعمتها خواهد گشت. «و اذكروا نعمه الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم» (بياد بياوريد نعمت خداوندي را كه بشما عنايت فرمود، در آنهنگام كه شما دشمنان يكديگر بوديد، ميان دلهاي شما الفت برقرار نمود). درك اين حقيقت كه رابطهي انس و الفت و محبت و وداد در ميان انسانها از خدا و كينه و خصومت و نفرت از هواهاي نفس حيواني و اغواهاي شيطاني است، از عاليترين نتائج ذكر الله است كه ارزش حيات انسانها را بخدا مستند ميدارد و همهي ما ميدانيم كه اگر بخواهيم انسانها با يكديگر از انس و الفت و محبت اصيل برخوردار شوند، حتما بايد جنبهي الهي اين پديده را در نظر بگيريم.
6- ذكر خداوندي در مرز زندگي و مرگ كه جنگ و كارزار ميان انسانها است- «يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم فئه فاثبتوا و اذكروا الله كثيرا» اي مردمي كه ايمان آوردهايد، هنگامي كه با گروهي (از دشمنانتان) روياروي شديد، مقاومت نمائيد و فراوان به ذكر خدا باشيد هر دو طرف خصومت در ميدان كارزار در مرز زندگي و مرگ قدم برميدارند، آيا هيچ عاملي غير از ذكر الله ميتواند احساس ضعف و قدرت را تعديل نمايد؟
اگر ما در تاريخ طولاني، جنگ طرفداران حق و باطل را مطالعه كنيم باين نتيجه خواهيم رسيد كه حاميان حق كه اغلب قدرت كمتري داشتند، مخصوصا با نظر به تقيد و پايبندي آنان به اصول و ارزشهاي انساني كه دستهاي آنان را از تعدي و تجاوز ميبست، همواره با ذكر خداوندي و بياد او بودن در برابر حاميان باطل و دشمنان حق مقاومت نمودهاند. اگر هم شكست جسماني در كارزار نصيب آنان گشته است، چنانكه خود نيز يقين و ايمان داشتند همواره پرچم پيروزي حق را در طول تاريخ در اهتزاز نگهداشتهاند و اما رفتار حاميان باطل و گلهاي سرسبد حيوانات درنده و عاشقان تنازع در راه بقاي خود و محو ديگران از صفحهي وجود، در جنگ چه بوده است؟ چون اين گروه هرگز بياد خدا نبودهاند، نه تنها در ميادين كارزار هيچ اصلي از اصول انسانيت را مراعات نكردهاند و نخواهند كرد، بلكه ميتوان گفت ميادين جنگ و كارزارها براي آنان بهترين و مناسبترين جايگاه براي رهائي از فشار اصول و ارزشهاي انسانيت بوده است، و باصطلاح معروف با برداشتن قيد و بند هر گونه اصل و قاعدهي انسانيت از دوش، و احساس آزادي در انجام هر گونه تعدي و تجاوز، نفس آسودهاي ميكشند!
آري، اينست داستان موجودي كه خود را سرفصل تكامل و اشراف مخلوقات!! ناميده است و هنوز هم به تكامل خود ادامه ميدهد! اما حاميان حق، ميدان كارزار را حساسترين موقعيت در آزمايشهاي الهي تلقي نموده، لحظهاي از ذكر خداوندي در آن مرزهاي زندگي و مرگ غفلت نورزيدهاند. پيامبر اكرم و علي بن ابيطالب عليهماالسلام از آغاز مقدمات حركت بميدان جنگ مشغول ذكر خداوندي بوده و ميدان جنگ را مانند محراب عبادت تلقي ميفرمودند و لذا ذكر و نيايش آن قهرمانان انسان و انسانيت در روياروئي با دشمنان چنان عالي و متوالي بوده است كه گوئي: خود آنان حيات را آفريدهاند.
7- آرامش دلها فقط با ذكر خداونديست- «الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله الا بذكر الله تطمئن القلوب«. (كساني كه ايمان آوردهاند و دلهاي آنان با ذكر خداوندي آرامش نهائي پيدا ميكند، آگاه باشيد فقط با ذكر خداوندي دلها به آرامش نهائي ميرسد).
اگر از آن انديشه و تعقل برخوردار باشي كه با يك توجه فكري مجهولي را كه در حيطهي درك تو بروز كند كشف و روشن نمائي. اگر داراي آن اراده باشي كه هيچ كاري براي تو مشكل ننمايد و در اولين مراحل اراده بهر چه كه مورد خواست تست، اقدام نمائي. اگر از قدرتي برخ وردار شوي كه هر چه را در شعاع موجوديت خود بخواهي بتواني انجام بدهي. اگر صورتي چنان زيبا داشته باشي كه هر بيننده را مسحور كني. اگر عمري بطول عمر حضرت نوح (ع) نصيبت شود. اگر از شهرت اجتماعي بلكه از شهرت جهاني در حد اعلا برخوردار شوي. اگر هيبت شخصيتت بمرحلهاي برسد كه همهي انسانها در برابر تو بلرزند. اگر سفرهي تو همواره از لذيذترين غذاهاي دنيا پر باشد، با اينحال كه مبتني بر فرض محالهاي فراواني است، هر روز كه آفتاب از افق سر برميآورد، نوعي دلهرگي و يا اضطراب و انتظار و شكست تصميم و اندوهي كه عامل آن نامعلوم است و حداقل از عدم امكان همهي آنچه را كه ميخواهي در درون تو سر ميكشد و يك سئوال سپس چه اگر پديدههاي فوق مست و ناهشيارت نكرده باشد، سراغت را خواهد گرفت، تا آنگاه كه خداوند هستيآفرين را بياد بياوري كه همهي امور فوق در اختيار او است و هيچ برگ ناچيزي از درخت بر زمين نميافتد مگر با علم و اذن و مشيت او. از طرف ديگر هيچ ناگواري و اضطرار و اضطرابي براي انسان روي نميآورد، مگر اينكه ذكر خداوندي آنرا به آرامش و اطمينان مبدل ميسازد.
چهار مسئلهي مهم در ذكر الله كه حسن علي كل حال (ذكر خداوندي در همه حال نيكو است). وجود دارد كه ما بطور مختصر مطرح مينمائيم:
مسئلهي يكم- ذكر دائمي اشتغال دائمي به ذكر خداوندي با نظر به مضمون بعضي از آيات و روايات و با توجه به حكم عقل سليم و دل آگاه، مطلوب و مفيد است. مخصوصا با نظر به اينكه ديدگاه حواس بشري و مواد خام انديشه و تعقل معمولي، محسوسات طبيعي محض است كه سطوح روان آدمي را بخود مشغول ميدارند و مانند قشرهائي گوناگون لطافت و حساسيت روان را ميپوشانند، باضافهي تخيلات و انواعي از اشتغالات ذهني كه فضاي درون را فرا ميگيرند. حتي در آنموقع كه نمازگذار مشغول ذكر مستقيم خداوندي است، همان محسوسات طبيعي محض از ديدگاه مغز و روان اكثريت كنار نميروند، لذا انسان خواه آگاه باشد يا ناآگاه احساس روياروئي با خدا را در جملاتي مانند- «اياك نعبد و اياك نستعين». (فقط ترا ميپرستيم و فقط از تو كمك ميجوئيم). در درون خود نمييابد. چارهي اين فراق و مهجوري و برطرف كردن قشر محسوسات، سه چيز است:
يك- اهميت دادن به لحظاتي كه موفق شده است با خداوندي كه نزديكترين حقايق به او است به ذكر و مناجات و نيايش بپردازد.
دو- خالي كردن ذهن از اين پندار خطا كه من كه يك انسان ناچيزم چگونه ميتوانم با خداوندي كه باعظمت ترين موجودات و حقيقتي فوق همهي حقايق است، ارتباط برقرار كنم! تصفيهي ذهن از اين خطا مشكل نيست، زيرا چنانكه انسان بدون احساس حقارت با من خويش ارتباط برقرار ميكند، با اينكه عظمت هويت و مختصات و استعدادهائي كه در من يا روح وجود دارد، خيلي بالاتر از آن است كه آدمي در هر لحظه و هر گونه شرائط بتواند آنها را دريابد و بر فرض دريافت كردن عظمت هويت و مختصات و استعدادهاي من، وحشتي از من به خود راه بدهد، زيرا دريافت امور مزبور در من خود يكي از آن عظمتهائي است كه كسي كه از دور آن را تصور كند، آن دريافت را غير قابل وصول تلقي ميكند، ولي همينكه اقدام به آن دريافت نمايد و درونش آمادگي آنرا داشته باشد، از سهولت آن دريافت دچار شگفتي ميشود. اين ابيات را كه در زير ميخوانيم اشعار خيالي و ذوقي محض نيستند:
سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود طلب از گمشدگان لب دريا ميكرد
بيدلي در همه احوال خدا با او بود او نميديدش و از دور خدايا ميكرد (حافظ)
سيد نعمه الله جزائري در كتاب زهر الربيع روايتي را نقل ميكند كه روزي حضرت موسي عليهالسلام بخدا عرض كرد كه: «رب كيف اصل اليك؟ قال الله تبارك و تعالي: قصدك لي وصلك الي». (اي پروردگار من، چگونم بتو برسم؟ خداوند تبارك و تعالي فرمود: همينكه مرا قصد كردي بمن رسيدهاي).
در نيايشهاي ائمهي اطهار عليهمالسلام اين مضمون فراوان آمده است كه حركت كننده بسوي خدا مسافتي ندارد، يا مسافتي نزديك دارد) براي تحقق بخشيدن به اين حركت روحي بسيار والا، تكرار آيات شريفهي «و نحن اقرب اليه من حبل الوريد». (و ما به آن انسان از رگ گردنش نزديكتريم). و هو معكم اينما كنتم. (و او با شما است هر كجا كه باشيد). ضرورت دارد.
سه- ادامهي ذكر و استمرار دادن بحالت ذكر كه موجب تحصيل توانائي براي برقرار ساختن ارتباط با خدا يكي از بهترين مقدمات است.
بهمين جهت است كه در آيات قرآن به تكثير ذكر دستور داده شده است. ادامهي ذكر خداوندي همان گونه ارتباط با خدا را نتيجه ميدهد كه ادامهي انديشه و تعقل و فهم و شناخت قوانين هستي را در مغز انساني. بقول بعضي از حكماء ما نبايد بطوري عمل كنيم كه خودمان را ببينيم كه ميانديشيم و يا تعقل ميكنيم، چنانكه در موقع عبور از خيابان خودمان را ميبينيم كه به درختان تماشا ميكنيم بدون آنكه تماشاي ما مستند به انگيزهي ريشهدار و هدفگيري مستقل دربارهي درختان باشد، نبايد انديشه و تعقلمان دربارهي انسان و جهان و زندگي، يك جريان رها شدهاي در مغز باشد كه اگر عوامل جبري پيدا شد كه آن جريان را بوجود بياورد، ما فقط تماشاگر جريان باشيم. اين مطلب در ذكر خداوند هم صدق ميكند، ما نبايد تماشاگر يك جريان جبري در مغز كه مفهومي (و اغلب ساختگي) از خدا را در خود دارد بوده باشيم، ما بايد در جستجوي آن نزديكتر از من به ما باشيم. اگر اين جستجو جدي باشد، نخستين نتيجهاي كه براي ما خواهد داد اينست كه بدانيم اين جستجو خود ندائي از خدا است:
دمدمهي اين ناي از دمهاي او است هاي هوي روح از هي هاي اوست
مسئلهي دوم- ذكر جلي و ذكر خفي حقيقت اينست كه- كي رفتهاي ز دل كه تمنا كنم ترا متي غبت حتي تحتاج الي دليل. (خداوندا، كي از ديدگاه انسان عارف و آگاه غائب شدهاي تا براي دريافت حضورت نيازي به دليل داشته باشي). اين يكي از جملات نيايش سرور شهيدان راه حق امام حسين بن علي عليهماالسلام است. با نظر به اين مطلب، ميتوان گفت: انسان آگاه و عارف لحظهاي بي ذكر خداوندي سپري نميكند- «الذين يذكرون الله قياما و قعودا و علي جنوبهم و يتفكرون في خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار». (خردمندان كساني هستند كه خدا را در حال ايستادن و نشستن و موقعي كه بر پهلو قرار گرفتهاند ذكر ميكنند و در آفرينش آسمانها و زمين به تفكر ميپردازند، اي پروردگار ما، اين جهان هستي را بيهوده نيافريدهاي، تو پاكيزهاي (از اينكه كاري بيهوده انجام بدهي) ما را از عذاب آتش محفوظ فرما).
يك آگاهي مستمر در عمر آدمي باينكه او در ديدگاه خداوندي زندگي ميكند و خدا او را در جاذبهي كمال قرار داده است و انگيزه و هدف او در هر كاري كه انجام ميدهد و هر نوع انديشه و گفتاري كه او مشغول به آن است، و حركت در مسير قانوني وجود او است وي را ذاكر خدا مينمايد، خواه بيل بدست مشغول شخم زمين باشد و خواه مشغول بحركت آوردن چرخهاي ماشين براي توليد محصول بسود بندگان خدا باشد، چه در دانشگاهها بر روي كتاب يا آزمايشگاهها خم شود و يا به دهان استاد خيره بنگرد كه حقائق مطلوب را از آن پديدهها بدست بياورد و خواه در تفريح و بهرهبرداري از لذائذ مشروع باشد يا در ميدان كارزار براي مبارزه با حاميان باطل. و چه در خوشيهاي تندرستي و چه در نالههاي بيماري … همه و همهي حالات و شئون چنين انساني باردار ذكر خداوندي است. و ميتوان بيت زير مولوي را كه ميگويد: من گروهي ميشناسم ز اوليا كه دهانشان بسته باشد از دعا بنحوي با مطلبي كه گفتيم تفسير نمود.
با اينحال بايد دقت كرد كه مسئلهي ذكر خداوندي در آنچه كه گفتيم تمام نميشود، بلكه ذكر مستقيم چه بوسيلهي زبان و چه در درون از ديدگاه منابع اسلامي بطور جدي مطلوب و مورد دستور قرار گرفته است. حكمت ذكر مستقيم خداوندي كه در دو شكل واجب و مستحب (نماز واجب و اذكار و اوراد غير واجب) مقرر شده است، بسيار متعالي و براي روح ضرورتي است كه مسامحه و بياعتنائي دربارهي آن صحيح نيست، زيرا بدست آوردن آگاهي مستمر كه در بالا متذكر شديم، هر اندازه جدي و مستمر فرض شود، باز شخص آگاه و هدفگير انساني است كه ارتباط شديدي با طبيعت دارد و چه در كالبد كوچكش كه بدن او است و چه در كالبد بزرگش كه عالم طبيعت است پستانهاي ما در طبيعت شيرينتر و جالبتر از آن است كه آدمي را باين زوديها رها كند، حقيقتا- خلق اطفالند جز مرد خدا نيست بالغ جز رهيده از هوا گفت دنيا لهو و لعب است و شما كودكيد و راست فرمايد خدا اين روايت معروف را با دقت مطالعه كنيم كه از اميرالمومنين عليهالسلام نقل شده است: «الناس كلهم هالكون الا العالمون، و العالمون كلهم هالكون الا العاملون، و العاملون كلهم هالكون الا المخلصون و المخلصون علي خطر عظيم» (همهي مردم در هلاكتند مگر علماء و علماء همه در هلاكتند مگر عمل كنندگان و عمل كنندگان همه در هلاكتند مگر مخلصين و مخلصين در يك خطر بزرگ قرار گرفتهاند) بنابراين، ذكر خداوندي چه بطور آشكار و جلي با الفاظي كه قابل شنيدن است و چه با توجهات و مراقبتهاي دروني مطلوب است- ادعوا ربكم تضرعا و خفيه (پروردگار خود را بخوانيد در حال كرنش و مخفيانه)
البته اگر مقصود از خفيه فقط پوشيده از ديگران نباشد. زيرا ذكر مستقيم است كه موجب تمركز انديشه و احساس بر معاني ذكر ميگردد و از اختلاط خيالات و آرزوها و تداعي معانيها و تجسيمهاي بياساس جلوگيري مينمايد. هنگاميكه ذكر الله اكبر را با توجه و آگاهي بمعناي آن و با احساس پذيرش و انجذاب به آن، بزبان ميآوريم يا آنرا در درون خود خطور ميدهيم، تموج و حركت روح را بسوي انس و ارتباط با مقام ربوبي بخوبي احساس ميكنيم. در صورتيكه در كوشش براي معاش حلال مثلا اگر چه با آگاهي فوق باردار ذكر خداوندي است، با اينحال، بطور مستقيم حالت ذكر مستقيم را كه تموج و حركت روح براي انس و ارتباط با خدا است، در درون خود احساس نميكنيم. البته اگر انسان موفق شود كه- رسد آدمي بجائي كه بجز خدا نبيند بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت در اين حال ميتواند همهي شئون و پديدههاي زندگي خود را مانند ذكر مستقيم انجام بدهد، ولي چند نفر ميتوان پيدا كرد كه مانند اميرالمومنين عليهالسلام بگويد: «لم اعبد ربا لم اره» (خدائي را كه نديده باشم نپرستيدهام) «ما رايت شيئا الا و رايت الله معه» (من چيزي را نديدم مگر اينكه خدا را با آن ديدم) با اينحال اميرالمومنين عليهالسلام با اينكه درون تزكيه شده و مباركش همواره بياد خدا بوده است، به ذكر لفظي و جلي نيز بطور فراوان اهميت ميداده است، مانند ساير انبياء و ائمه عليهمالسلام و اولياء. پس كسانيكه ذكر را در خصوص ذكر در درون منحصر مينمايند، سند صحيحي از منابع اسلامي ندارند، بلكه دستور بخواندن دعاها و اذكار ادعاي آنان را باطل مينمايد.
مسئلهي سوم- آيا ذكر بايد مستند به اجازه باشد؟ اگر مقصود از اينكه ذكر بايد به اجازه مستند بوده باشد، اينست كه فهميدن عظمت معناي ذكر و ماهيت و مختصات روحي آن، مانند ديگر حقائق عاليه احتياج به تعلم و تربيت شدن دارد، اين يك مطلب كاملا صحيح است، و دليل لزوم اين تعلم و تربيت شدن، ضرورت آشنائي با مطالبي است كه در مباحث قبل در اين مورد متذكر شديم. و اگر منظور اينست كه ذكر خداوندي با داشتن شرائطي كه هر فردي ميتواند تحصيل كند، باز احتياج به اجازه دارد، بهيچ دليلي مستند نميباشد، چنانكه بوجود آمدن انسان در اين دنيا احتياجي به اجازهي هيچ كس حتي پيامبران عظام و فرشتگان نداشته است و فقط مشيت بالغهي خداوندي اجازهي اين خلقت را داده است، همين طور براي برقرار كردن ارتباط با خداوندي كه از رگ گردن به انسان نزديكتر است، هيچ نيازي به وساطت و صلاحديد و اجازه ندارد، چنانكه توبه و بازگشت بسوي خدا هم احتياجي به دخالت هيچ مخلوقي ديگر ندارد. البته توسل به انبياء و ائمه عليهمالسلام و موضوع شفاعت كه مورد قبول مذهب است، ارتباطي به مسئلهي اجازه و وساطت ديگران ندارد، زيرا توسل به ائمه و انبياء عليهمالسلام با نظر به بعد شخصي محض آنان نميباشد، بلكه بجهت تخلق به اخلاقالله و تادب به آدابالله است كه در حد اعلا در آنان تحقق پيدا كرده و مانند چراغي فرا راه سالكان مسير كمالند كه هيچ انساني را در برابر شخصيت خود ميخكوب نميكنند و طلب تسليم و اطاعت از آنان نمينمايند. مسئلهي توسل و شفاعت را در مباحث آينده مشروحا بررسي خواهيم كرد انشاءالله تعالي. مسئلهي چهارم- شرائط ذكر خداوندي اگر چه توجه دقيق به معناي ذكر خود ميتواند شرائط و نتائج ذكر را براي ما بفهماند، با اينحال براي توضيح بيشتر مناسب است كه مطالبي را دربارهي اين امور مطرح نمائيم:
1- بيك معني ذكر خداوندي بنا بمفاد اين جمله كه بعضي آنرا روايت ميدانند. «ذكر الله حسن علي كل حال» (ذكر خداوندي در هر حال نيكو است) اختصاص بحال معيني ندارد، بنابراين، شرط مخصوصي براي ذكر الله مشخص نشده است. ولي مسلم است كه منظور از ذكر لقلقهي محض زبان نيست (اداي كلمات و اوراد بدون توجه بمعناي آن اگر چه اجمالا ثمري دارد). پس شرط اول ذكر توجه بمعناي آن است و چه بسا كه بدون توجه بمعناي ذكر، طرز اداي كلمات و عشق بخود آنها و تقيد حرفهاي به مخارج حروف و آهنگ صوت و غير ذلك خود موانعي از التفات روحي به حقيقت ذكري باشد كه گفته ميشود. و در ذكر قلبي كه عوارض لفظ و صوت وجود ندارد، روح بهتر ميتواند بطور مستقيم به معاني ذكر متوجه باشد.
2- اداي ذكر بايد در حال اقبال و اشتياق روح باشد، نه مستند به عادت شبه جبري. روشن است كه هر كار و گفتاري كه مستند به عادت رسوخ يافته باشد، وقوع آن كار و گفتار حالتي شبيه به جبر دارد كه آزادي و اختيار و حتي گاهي آگاهي روح در آنها دخالتي ندارد. در اينصورت ذكر يك پديدهي بياثر بوده، بلكه ممكن است از آنجهت كه مانع انديشهي منتج در مصالح مادي و معنوي ميباشد، موجب دو خسران گردد: خسران محروميت از حقيقت ذكر و نتيجهي آن، و خسران از دست دادن انديشه منتج. البته اگر عادت ذكر بطوري رسوخ پيدا نكند كه آگاهي و اختيار روح را منتفي بسازد، در اين صورت اقبال و اشتياق روح به مفاد ذكر ممكن است تحقق داشته باشد.
3- تطبيق اعمال و عموم رفتار با معناي ذكري كه ميگويد، گويندهي ذكر شريف «الله اكبر» نبايد روح خود را در اختيار خودخواهي و مال و منال و مقام و شهرت و ديگر بتهاي طالب پرستش بگذارد، زيرا ذاكر با ذكر مزبور خدا را از هر گونه توصيف و از هر چيز بزرگتر و بالاتر تلقي ميكند، با اينحال اگر چيزي از امور مزبوره را مورد عشق و پرستش قرار بدهد، روح خود را با عمل تناقضانگيز خود زجر ميدهد، تا آنگاه كه معنا و خاصيت ذكر الله اكبر در درونش محو و نابود گردد و چيزي جز لقلقه و تكان دادن زبان نباشد، در چنين صورتي تناقضي در كار نيست. هيچ فراموش نميكنم در فرودگاه جده در گرماي سوزان تيرماه با عده اي از حجاج از تشنگي سوزان رنج ميبرديم، هر چه از ماموران فرودگاه خواهش ميكرديم كه بگذاريد مقداري آب براي حجاج (كه در ميان آنان كهنسالان ناتوان زياد بود،) از منبع آب كه در چند قدمي بود برداريم، ماموران مانع ميشدند در صورتيكه هيچ مانع قانوني وجود نداشت، ماموران با مشت بر سينهي ما ميزدند و ما را به عقب ميراندند و در همين حال چند نفر از آن ماموران آيات قرآن را زمزمه ميكردند و مشغول ذكر خدا بودند!!
در آنهنگام هم كه اشقياي تاريخ سر بريدهي فرزند فاطمه و علي عليهماالسلام يعني سر امام حسين عليهالسلام را وارد شهري ميكردند، تكبير ميفرمودند!! «جاو براسك يابن بنت محمد مترملا بدمائه ترميلا و يكبرون بان قتلت و انما قتلوا بك التكبير و التهليلا» (آن اشقياي تاريخ) سر بريدهي ترا اي فرزند محمد (صلی الله علیه وآله) آوردند در حاليكه بخون خود آغشته بود. آنان به كشتن تو تكبير ميگفتند در صورتيكه با كشتن تو تكبير و تهليل (الله اكبر و لا اله الا الله) را كشته بودند!!!)
آن ذكر كنندهي خداوندي كه ميگويد: يا عدل يا حكيم (اي خداوندي كه محض عدلي، اي خداوند حكيم عليالاطلاق) اگر اين ذكر باعظمت را با سه شرطي كه تاكنون براي ذكر گفتيم، از دل بزبان بياورد يا در دل خود خطور بدهد، آيا ميتواند دست به كمترين ظلم بيازد؟! آيا گويندهي چنين ذكري با غفلت از شناخت حكمت خداوندي ولو باندازهي مقدور ميتواند از زندگي خود رضايتي داشته باشد؟! آيا ميتواند عمر خود را در جهل و غفلت سپري و تباه نمايد؟! اگر ذاكر با توجه باين حقيقت كه با اين ذكر (يا عدل) اعتراف صريح به عدالت خداوندي ميكند، آيا با اينحال ميتواند با تباه كردن استعدادها و سرمايههاي سازندهي خويش به خويشتن ظلم و تعدي كند و با هدف ديدن خود و وسيله ديدن ديگران كوچكترين ستمي به ديگران روا بدارد! آيا هيچ انساني با علاقه به دريدن پردهي حرمت ديگران و عشق به كشف عيوب مردم و ريختن آبروي آنان و عفو نكردن خطاهاي قابل بخشش مردم حق دارد كه بگويد: «يا ستار العيوب، يا غفار الذنوب». (اي پوشانندهي عيبها و اي بخشايندهي گناهان). و با اين سخنان خود را اهل ذكرالله تلقي نمايد!!
آن كسي كه ميگويد: يا صمد (اي خداوند بينياز مطلق و اي موجود مستقل در نهايت استقلال و كمال) ولي آنچه كه در طول زندگي به ذهنش خطور نميكند، تحصيل بينيازي و استقلال از وابستگيها بوده باشد؟!
با نظر به شرائط سه گانهاي كه تاكنون براي ذكر گفتيم، حال با صراحت قاطعانه ميتوانيم بگوئيم: ذكر خداوندي يعني نيرومندترين عامل سازندهي شخصيت، ذكر خداوندي يعني يك كتاب جامع همهي فصول تعليم و تربيتهاي روحي، ذكر خداوندي يعني يك معلم و مربي الهي كه شب و روز و در همهي لحظات عمر با انسان است.
4- ذكر خداوندي بايد مانند عامل به فعليت رسانندهي روح ملكوتي آدمي تلقي شود، نه عامل آرايش محض روان كه موجب تسليت در برابر جهالتها و نابكاريها بوده باشد. آري ذكر حقيقي عامل به فعليت رسانندهي روح ملكوتي است نه منتفي كنندهي ملالت يكنواختي زندگي و ناديده گرفتن اضطرابات و اضطرارهائي كه در هنگام تزلزل ديوار زندگي و محروميت از خواستهها پيش ميآيد- «فاذا ركبوا في الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجاهم الي البر اذا هم يشركون» (و هنگاميكه سوار كشتي شدند، خدا را در حال اخلاص و اسناد دين به او ميخوانند و همينكه خداوند آنان را از دريا نجات داد و به خشكي رساند، ناگهان شرك ميورزند).
اشخاصي فراوان ديده ميشوند كه براي منتفي ساختن ملالت يكنواختي زندگي متوسل به ذكر ميشوند! معناي واقعي اين ذكر مساوي با آب زدن بصورت است كه شخص خوابآلود براي برطرف كردن كسالت خواب متوسل ميشود. همچنين ذكر الله نبايد وسيلهاي براي انجام اعمال شگفتانگيز بوده باشد چنانكه مرتاضان و جوكيها انجام ميدهند. آيا اين يك كار شايستهاي است كه آدمي با ذكر خداوندي كه ميتواند مردهي خود را زنده كند و تخلق به اخلاقالله داشته و سعادت واقعي خود و جامعهاش را تامين نمايد، مثلا به حركت دادن آجر از جاي خود بسنده كند! آيا دانستن منويات ديگران ارزش آن را دارد كه از ذكر الله بجاي بهرهبرداري در فعليت رساندن روح ملكوتي، مورد استفاده قرار بگيرد؟! آري، ذكر الله اگر از روي ايمان و از اعماق قلب برآيد، كارهاي فوق طبيعي فراواني ميتواند انجام بدهد و حتي گاهي نتيجهي قابل توجهي را در بر دارد كه عبارتست از باز كردن ديد سطحينگراني كه جز غوطهور شدن در شناختهاي سطوح طبيعت با تعريفي كه براي آن دارند، روابط و نيروهاي ديگري را قبول ندارند. با اينحال بايد بدانيم كه ذكر الله براي سوداگري نيست. مولوي در داستان ابلهي كه با حضرت عيسي (ع) همراه شده بود، اين حقيقت را بسيار زيبا و آموزنده مطرح ميكند كه آن احمق از حضرت عيسي(ع) التماس ميكند كه اسم اعظم را به او تعليم كند:
گشت با عيسي يكي ابله رفيق استخوانها ديد در گور عميق
گفت اي روح الله آن نام سني كه بدان تو مرده زنده ميكني
مر مرا آموز تا احسان كنم استخوانها را بدان با جان كنم
گفت خامش كن كه اين كار تو نيست لايق انفاس و گفتار تو نيست
كان نفس خواهد ز باران پاكتر وز فرشته در روش چالاكتر
عمرها بايست كادم پاك شد تا امين مخزن افلاك شد
خود گرفتي اين عصا در دست راست دست را دستان موسي از كجاست
گفت اگر من نيستم اسرار خوان هم تو بر خوان نام را بر استخوان
گفت عيسي يا رب اين اسرار چيست ميل اين ابله در اين گفتار چيست
چون غم خود نيست اين بيمار را چون غم جان نيست اين مردار را
مردهي خود را رها كرده است او مردهي بيگانه را جويد رفو
گفت حق ادبار گر ادبارجو است خار روئيده جزاي كشت او است
چونكه عيسي ديد كان ابله رفيق جز كه استيزه نميداند طريق
مينگيرد پند او از ابلهي بخل ميپندارد او از گمرهي
خواند عيسي نام حق بر استخوان از براي التماس آن جوان
حكم يزدان از پي آن خام مرد صورت آن استخوانرا زنده كرد
از ميان برجست يك شير سياه پنجه برزد كرد نقشش را تباه
كلهاش بركند و مغزش ريخت زود همچو جوزي كاندر او مغزي نبود
خوف و هراس از پايان كار:
آنانكه اين زندگي را يك پديدهي سادهاي ميپندارند كه قوانين ناآگاه طبيعت آنرا بدون هدف بجريان انداخته است، چنانكه آغاز حكمتآميزي براي آن سراغ ندارند، پايان معقولي هم براي آن تصور نميكنند و لذا نه محاسبهاي را براي آغاز زندگي ضروري ميدانند و نه بيم و هراس و برحذر بودن دربارهي پايان آنرا جائز ميشمارند. در نتيجه منطقي را كه از اين گريز از محاسبات بيرون ميآورند، همانست كه هدونيستها (سرخوشان)، (خوش باشان)، (لذت پرستان) براي بشريت تحفه آوردهاند! پس هيچ نترسيد، حساب نكنيد، بگذاريد طبيعت كار خود را با همهي جبر و ناآگاهي كه دارد، بخوبي انجام بدهد! به افسانههاي افسانهسرايان و اساطير گذشتگان اعتنائي نكنيد كه چند روز ديگر آفتاب بهر جا كه بنگرد، نشاني از تو نخواهد يافت، نه در روي زمينت خواهد يافت و نه در ميان گوري كه لاشهي بيجانت را در برابر چشمان اشكآلود اقرباء و خويشاوندانت در آن نهادند و دنبال كار خود رفتند. اگر اين توصيههاي دلسوزانه! (هيچ نترسيد و هيچ حساب نكنيد، بگذاريد طبيعت كار خود را با همه جبر و ناآگاهي كه دارد، انجام بدهد) فقط موجب يك زندگي بيوسوسه و بيدغدغهي خاطر و با رفاه و آسايش و برخورداري از لذائذ در حداكثر ممكن بود، باز قابل توجه بود، باين معني كه افراد بشر در هر دوران و جامعهاي در خوشيها غوطهور ميگشتند و پس از چند صباحي روانهي زير خاك گشته، در آن بستر براي ابد خاموش ميشدند. ولي! ولي! و به عدد بينوايان و مظلومان و بال و پر سوختگان جوامع بشري، ولي … بسيار خوب، بمن توصيه كردي كه نترسم و حسابي نكنم و بگذارم طبيعت كار خود را با همهي جبر و ناآگاهي كه دارد انجام بدهد، فقط بكوشم كه رفاه و آسايش و لذت طبيعي در حداكثر را بدست بياورم، اما نگفتي:
ده تن از تو زرد روي و بينوا خسبد همي تا بگلگون ميتو روي خويش را گلگون كني (ناصر خسرو)
و بمن نگفتي: اساسيترين مختص اصل لذت و حاكميت مطلق آن بر زندگي آن خودخواهي است كه جز خود براي او بهيچ وجه مطرح نيست و در نتيجه اصل لذت به تزاحم و تضاد با خودهاي انسانها منجر گشته و جنگ و كشتار را ميان انسانها اصيلترين قانون جلوه خواهد داد. و بمن نگفتي: حاكميت مطلق لذت كه اساسيترين مختص خودخواهي است، با كمال جبر و ضرورت به حاكميت مطلق قدرتمندان بيترس و بيهراس منجر ميگردد. بمن گفتي نترس، از چه نترسم؟ از غوطه خوردن در نادانيهاي مهلك به حكمت وجودم! از لرزندان اعضاء و ارواح بشري در برابر قدرتم! از دروغ و حقهبازي و مكرپردازي و خانمان براندازي همنوعانم، فقط بدان جهت كه ميگويند: ما هم هستيم و ما هم لذت ميخواهيم و ما نميخواهيم آن درد و المها را متحمل شويم كه لذائذ شما بر آنها استوار است. از هماكنون برگرديم و اوراق تاريخ بشري را ورق به ورق مطالعه كنيم، خواهيم ديد بزرگترين عظماي سازندهي انسانها (نه فراعنهي شكنندهي استعدادهاي آنها) همه و همه از مرداني بودند كه ترس و هراس از بازي با حيات انسانها داشته و بيمحاسبهي آغاز و پايان حيات بهيچ كاري اقدام نكردهاند. دهها هزار پيامبر و حكماء و انسانشناسان بيشمار، بدون تهيهي پاسخ به سئوال مثلث اين انسان از كجا آمده و براي چه آمده و بكجا خواهد رفت نتوانستهاند براي انسانها ادعاي رهنمائي و رهبري نمايند.
و بهر حال، در اين مبحث بعضي از لوازم بيم و هراس و نگراني بسيار مقدس را كه در پاسخ مطالب برتراند راسل دربارهي اينكه ترس عامل مذهب بوده است در ايام حياتش داده بودم، ميآورم:
1- اگر ترس باعث شده است كه پيامبر اسلام بگويد: «الخلق كلهم عيال الله و احبهم اليه انفعهم للناس». (مردم همه مانند عيال خداوندي هستند و محبوبترين مردم نزد خداوند سودبخشترين آنها براي مردم است).
2- اگر ترس باعث شده است كه كتاب آسماني مسلمين بگويد: «انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا». (قطعي است كه كسي كه نفسي را بدون عنوان قصاص يا افساد در روي زمين بكشد. مانند اينست كه همهي انسانها را كشته است و هر كسي كه نفسي را احياء كند، مانند اينست كه همهي انسانها را احياء كرده است).
3- اگر ترس باعث شده است كه مسلمانان از اواخر قرن دوم هجري كه همهي دنياي آن روز در ظلمات جهل غوطهور بودند كاروان انبوهي از دانشمندان را براه بيندازد و با نگرش علمي رهسپار شناخت طبيعت شوند و رياضيات را تكامل بخشيده و در مقدار فراواني از موارد دست بابتكار بزنند و خلاصه علم را در همهي ميادين بجريان بيندازند.
4- اگر ترس باعث شده است كه از قرون اوليهي ظهور اسلام مسلمانان عاليترين بيمارستانها را در قلمرو وسيع اسلامي بنا كنند.
5- اگر ترس باعث شده است كه اسلام در آن دورانها كه هنوز حقوق انسانها در ابهام و ضعف و نابساماني گرفتار بود، اسلام به اضافهي بيان حقوق انسانها (تا جائيكه با تطبيق آن بر جديدترين حقوقها امتيازات خود را نشان داد) حقوق حيوانات را نه با تكيه بر احساسات و عواطف محض بلكه با تكيه به ارزش جانداران مقرر و مورد عمل قرار داد.
6- اگر ترس باعث شده است كه فرهنگي بوجود بيايد كه كارواني بيانتها از فارابيها، ابنسيناها، ابنرشدها، كنديها، ابنمسكويهها، ابوريحان بيرونيها، غزاليها، جلالالدين مولويها، سنائيها، عطارها، ابنخلدونها، البتانيها و حسن بن هيثمها، شيخ موسي خوارزميها، صدرالمتالهينها، ميردامادها، سهرورديها و خواجه نصيرها و علامهها … به راه بيفتند و آنهمه واقعيات را بوسيلهي علم و حكمت و هستيشناسي براي بشريت عرضه كنند.
7- اگر ترس باعث شده است كه در زمان عمر بن عبدالعزيز كه بودجهي بيتالمال كشورهاي اسلامي زيادتر از مصارف لازم در اجتماع گردد و زمامداران بودجهي اضافي را براي آزاد كردن بردهها در آفريقا اعم از مسلمان و غير مسلمان بفرستد و اگر …، كاش همهي انسانها از پايان كار زندگي بترسند و از مسئوليت در روز قيامت بهراسند و امثال قدمهائي را كه براي بشريت بوسيلهي حساب نهائي زندگي برداشته شده و ما فقط نمونهي اندكي از آنها را ذكر كرديم بردارند.
بالاتر از همهي آنها را كه گفتيم، آيا خودخواهيها و هويپرستيها و پندارگرائيهاي ما اجازه خواهند داد كه روزي بنشينيم و با كمال صفا و صميميت در اين باره فكر كنيم كه آن كدامين ترس و هراس بود كه علي بن ابيطالبي را ساخته است كه «شبلي شميل» مادهگرا دربارهاش ميگويد: «الامام علي بن ابيطالب عظيم العظماء نسخه مفرده لم ير لها الشرق و لا الغرب صوره طبق الاصل لا حديثا و لا قديما». (پيشوا علي بن ابيطالب بزرگ بزرگان يگانه نسخهايست كه نه شرق و نه غرب، نه ديروز و نه امروز صورتي مطابق اصل اين نسخه نديده است)؟!
آن كدامين ترس و هراس بود كه سلمان فارسي و ابوذر غفاري و اويس قرني و عمار بن ياسر و ذوالشهادتين و حنظلهي غسيل ملائكه و امثال اين انسانهاي تكامل يافته را بر تاريخ بشريت تقديم كرد كه هر گونه تمدن واقعي انساني را در هر دوراني كه تصور كنيم، اين انسانها ميتوانند الگوهاي تمار عيار انسانيت در آن تمدن بوده باشند. همهي اين قدمهاي بزرگ و همهي اين شخصيتهاي تكامل يافته، ساخته شده پاسخ نهائي سئوال مثلث معروف است كه، از كجا آمدهام؟ بكجا ميروم؟ براي چه آمدهام؟. اين پاسخ عبارتست از: «انا لله و انا اليه راجعون». (ما از آن خدائيم و بسوي خدا برميگرديم)- ما ز بالائيم و بالا ميرويم، ما ز درياييم و دريا ميرويم.
و اين يك سير و حركت ملكوتي است كه از بيل زدن در مزرعهي محقر گرفته تا مثمرترين انديشه و از برگشتن از اين پهلو به آن پهلو در رختخواب براي حل يك مسئلهي سازنده در خوابگاه شبانگاهي را شامل ميشود. موانع را از سر راه تكاپو براي كمال برداشتن عظمت حيات تكاملي در اين است كه همواره با موانعي از عوامل طبيعي و همنوعان مزاحم روياروي ميگردد و چنانكه تكاپوگر راه كمال براي ايجاد مقتضيات و شرائط بايستي تلاش جدي كند، و تنپروري و لذتجوئي و هواپرستي را بحساب عدم قدرت نياورد، همچنين نبايد در برابر موانعي كه قدرت مقاومت خود را از سست عنصري و ضعف ارادهي ما تامين مينمايند، بدون سنجش و ارزيابي قدرت بزانو درآيد. اين يك پديدهي اسفانگيز است كه در آنهنگام كه ارادهي آدمي بر يك موضوع بعنوان يك امر حياتي تعلق بگيرد موانع را مقتضيات و شرائطي تلقي مينمايد كه براي تحصيل آن امر حياتي تحقق يافتهاند. و اگر يك موضوع مورد كراهت آدمي واقع گردد، مقتضيات شرايطي كه واقعا ميتوانند بوجود آمدن آن موضوع را تامين نمايند، موانعي تلقي مينمايد كه سد راه وصول به موضوع مورد كراهت ميباشند!. در حركت بسوي حيات ابدي معتدلترين راهها را برگزيدن منطق اساسي و پايدار هر حركت در اين دنيا اعتدال است- «و كذالك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء علي الناس» (و بدين ترتيب شما را امت معتدل قرار داديم تا عقائد و احكام و رفتار شما الگو و معيار همهي انسانها در انسانيت بوده باشد). و علي الله قصد السبيل (و اعتدال در راه مبناي مشيت خداوندي است). يعني خداوند متعال حركت در راه معتدل را از بندگانش ميخواهد البته اين خواستن تشريعي است، زيرا بندگان بايد با فهم و اختيار و تلاش اين راه را پيدا كنند. «منهم امة مقتصده و كثير منهم ساء ما يعملون» (و از آنان امتي است ميانهرو و بسياري از آنان مرتكب عمل بد ميشوند).
پيش از تحقيق در معناي اعتدال يك آيهي ديگر را كه مربوط به موضوع بحث ما است، ميآوريم. اين آيه چنين است: «ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله ذلك هو الفضل الكبير» (سپس ما كتاب را به كساني از بندگانمان كه آنان را برگزيديم، واگذار نموديم، از آن امتي كه كتاب را بر پيشوايانشان فرستادهايم، گروهي از آنان بر خويشتن ظلم كردند و گروهي از آنان ميانهروي را پيش گرفتند و گروهي با اذن خداوندي براي وصول به خيرات سبقت نمودند و آن سبقت بر خيرات فضل بزرگي است (كه خداوند براي آنان عنايت فرموده است.) اقتصاد و قسط و وسط و اعتدال و سبقت بر خيرات سه كلمهي يكم و دوم و سوم و پنجم در قرآن مجيد در موارد متعددي وارد شده و كلمهي چهارم (اعتدال) كه از مادهي عدل است، در قران نيامده است ولي خود مادهي عدل با مشتقاتش در آيات متعدد ذكر شده است. در آن موارد كه مادهي قصد (كه در فارسي به ميانهروي ترجمه ميشود) و همچنين حد وسط كه تقريبا مرادف اقتصاد است، ديده ميشوند اگر به رفتار انسان نسبت داده شوند تقريبا عمل به متن قانوني دين ميباشند و كسي كه از اين متن قانوني تعدي نمايد، مرتكب بدي شده است چه دربارهي خويشتن «فمنهم ظالم لنفسه» گروهي از آنان ستم بر خود روا ميدارند كه مقتصد در مقابل آن قرار گرفته است و چه دربارهي خويشتن و ديگران، چنانكه از عموم آيهي: «و كثير منهم ساء ما يعملون» (و عدهي زيادي از آنان مرتكب عمل بد ميشوند). و مردم مقتصد در برابر اين عدهي كثير منهم امه مقتصده كساني هستند كه مرتكب عمل بد نميشوند.
معناي ديگري براي قصد و حد وسط در قرآن وجود دارد كه صفت خود دين الهي است كه بمعناي عاليترين وسيلهي كمال و تقرب به خداوند متعال ميباشد. چنانكه در آيهي 143 از سورهي البقره آمده است: «و كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء علي الناس» (و بدين ترتيب شما را امت وسط قرار داديم تا عقائد و رفتار شما الگو و معيار همهي انسانها در انسانها بوده باشد). و در آيهي 19 سورهي النحل: «و علي الله قصد السبيل» (و اعتدال در راه، مبناي مشيت خداوندي است). و در سورهي الحديد آيهي 25: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» (ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستاديم و كتاب و ميزان را با آنها نازل نموديم تا مردم به قسط قيام نمايند.)
لذا ميتوان گفت: با نظر به مجموع آيات قرآني كلمات قصد و قسط و وسط و عدل هنگاميكه از خواص دين منظور شده باشند بمعناي عاليترين وسيلهي كمال و تقرب به بارگاه ربوبي ميباشند و اگر به رفتار انسانها نسبت داده شوند، رفتار مطابق متن قانون دين ميباشد اعم از اينكه اين رفتار در حد اعلاي تقوي و عرفان الهي باشد كه سبقت بر خيرات، السابقون ناميده ميشود و يا فقط رفتار رسمي مطابق متن قانون دين خداوندي باشد بدون انحراف از آن. بنابراين، مشكلي از اين جهت وجود ندارد كه اگر دين الهي عاليترين و منحصرترين وسيلهي كمال و تقرب ببارگاه خداوندي است، چرا سبقت بر خيرات فوق متن قانوني دين است كه قصد السبيل و امت وسط از آن تعبير شده است؟
حال ميتوانيم دو نوع اختلاف ضروري در متن قانون دين را مورد بررسي قرار بدهيم:
نوع يكم- اختلاف درجات مردم از نظر گرايش ديني و برخورداري از آن است كه در همهي دورانها و جوامع بوضوح كامل ديده ميشود. بعنوان مثال از آن چوپاني كه حضرت موسي (ع) را ميبيند و خدا را در شكل يك انسان توصيف مينمايد و عشق و اشتياق روحي خود را براي وصول بچنان خدائي ابراز ميدارد:
تو كجائي تا شوم من چاكرت چارقت دوزم كنم شانه سرت
دستكت بوسم بمالم پايكت وقت خواب آيد بروبم جايكت
گر ترا بيماری اي آيد به پيش من ترا غمخوار باشم همچو خويش
گر بدانم خانهات را من مدام شير و روغن آرمت هر صبح و شام
گرفته، تا خداشناسي ابراهيم خليل و موسي بن عمران و عيسي بن مريم و محمد بن عبدالله و علي بن ابيطالب و ائمهي اطهار صلوات الله عليهم اجمعين، همه در مسير عشق ربوبي و كمال برين حركت ميكنند. و همچنين از يك مسلمان عادي كه در گفتارش وحشتي از ابراز خلاف واقع (البته با اعتقاد به قبح و ممنوعيت آن در دين) ندارد، تا ابوذر غفاري كه آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده است انساني را راستگوتر از ابوذر غفاري «ما اظلت الخضراء و لااقلت الغبراء علي ذي لهجه اصدق من ابيذر» موصوف به متديناند، ولي- ميان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمين تا آسمان است.
نوع دوم- اختلاف- تشكيكي در معناي حد وسط و اعتدال و قصد و قسط، با نظر به مراحل معرفت الهي و عمل مطابق آن معرفت كه دين ناميده ميشود. ابيات زير را از مولوي مورد توجه قرار بدهيم:
گفت راه اوسط ار چه حكمت است ليك اوسط نيز هم با نسبت است
آب جو نسبت به اشتر هست كم ليك باشد موش را آن همچو يم
هر كه را باشد وظيفه چهار نان دو خورد يا سه خورد هست اوسط آن
ور خورد هر چار دور از اوسط است او اسير حرص مانند بط است
هر كه او را اشتها ده نان بود شش خورد ميدان كه اوسط آن بود
چون مرا پنجاه نان هست اشتهي مر ترا شش گرده، همدستيم؟ ني
تو به ده ركعت نماز آئي ملول من به پانصد درنيايم در نحول
آن يكي تا كعبه حافي ميرود وان يكي تا مسجد از خود ميشود
آن يكي در پاكبازي جان بداد وان يكي جان كند تا يك نان بداد
اين وسط در با نهايت ميرود كه مر آنرا اول و آخر بود
اول و آخر ببايد تا در آن در تصور گنجد اوسط در ميان
بينهايت چون ندارد دو طرف كي بود او را ميانه منصرف
اول و آخر نشانش كس نداد گفت لو كان له البحر مداد
بدانجهت كه معرفت بخدا و استعدادهاي متنوعي كه در اين پديده بكار ميافتند و مسيري كه براي وصول به كمال و در خود كمال پيموده ميشود مانند خود كمال و معرفت خدا حد و مرز و پاياني ندارد و از جهت ديگر طرف سقوط دربارهي ارتباط انسان با دو موضوع مزبور نيز نهايتي ندارد، لذا تعيين حد وسط و اعتدال و قصد و قسط بمعناي متداولي كه دارند، نميتوانند دربارهي دو موضوع مزبور مطرح گردند. در ابيات فوق هر دو اختلاف (اختلاف درجات اشخاص و اختلاف تشكيكي در مراحل معرفت الهي و كمال) از بيت يكم تا بيت نهم اختلاف نوع اول را بيان ميكند و چهار بيت آخر نوع دوم را.
ممكن است گفته شود كه: اختلاف نوع دوم في نفسه وجود ندارد، بلكه اين انسانها هستند كه بجهت موقعيتهاي جبري يا موضعگيريهاي اختياري موجب اختلاف در انطباق اعتدال و حد وسط و قصد و قسط بر وضعي كه دارند، ميباشند. بايد گفت اين مسئله بايد به شكل زير مطرح شود: آيا كمال مطلق في نفسه بينهايت بمعناي اصطلاحي آن است و آيا مسير و حركت انسان بسوي كمال بينهايت است؟ اگر چه ميتوان گفت: حكماي عاليقدر اين مسئلهي بااهميت را از نظر دور نداشتهاند و قاعدتا براي هر متفكر هستيشناس و حكيم چنين مسئلهي مهمي مطرح بوده است، ولي بحث و بررسي آن را بعنوان يك مسئلهي مستقل كه قطعا بايد در حكمت الهي طرح شود، مورد توجه قرار ندادهاند، لذا براي شناخت نظريات آنان در اين مسائل بايستي فصول و ابواب مختلفي از هستيشناسي و حكمت را پيگيري نمود. و بهر حال، اين مسئله بطور جدي بايد مطرح گردد و در معرض افكار صاحبنظران قرار بگيرد.
ميگوئيم: مفهوم بينهايتي كه براي كمال مطلق (خدا) نسبت ميدهيم قطعا با آن مفهوم بينهايتي كه ما از زمان و عدد و فضا و امور قابل شدت و ديگر موضوعات داراي امتداد و كشش و بعد كه در ذهن خود ميآوريم متفاوت است. براي تسهيل بحث و عدم تكرار كلمات، بينهايت منسوب به كمال مطلق را بينهايت اول نامگذاري ميكنيم و بينهايت منسوب به زمان و عدد و فضا و امور قابل شدت و ديگر موضوعات داراي امتداد و كشش و بعد را، بينهايت دوم ميگوئيم. با نظر به ماهيت و خواص بينهايت دوم، يقيني است كه قابل تطبيق يا قابل حمل به كمال مطلق نميباشد، زيرا همهي انواع و اصناف اين امور از مقولهي كمي هستند كه قابل تجزيه و تركيب بوده و هر چه باشند، بالاخره داراي نوعي بعد و مقدار ميباشند كه كم و زياد و تساوي در آنها راهيابي دارند و كمال مطلق فوق همهي ماهيتهاي كمي و خواص آن ميباشد، لذا بايد گفت: وقتي كه ميگوئيم: كمال مطلق حتما بايد هر گونه مفهوم كمي و تجريد شده از امتدادها و كششها و بعدها و امور قابل تشديد را از ذهن خود دور كنيم.
بنابراين بينهايتي كه قابل تطبيق يا قابل حمل به كمال مطلق است، بينهايت اول ميباشد نه بينهايت دوم. و بهمين ترتيب مسير و حركت انسان به سوي كمال مطلق نميتواند مانند بينهايت دوم بوده باشد، چنانكه در منابع اسلامي مطابق عقل سليم و دريافت اصيل وجداني ميبينيم كه خداوند در پاسخ سئوال حضرت موسي (ع) كه گفت: كيف اصل اليك؟ (خداوندا، چگونه ببارگاه تو برسم) ميفرمايد: قصدك لي وصلك الي (اي موسي، همينكه مرا قصد كردي، ببارگاه من رسيدي) و آنچه كه انسانهاي كمال جو در درون خود در مييابند همين است كه خداوند به حضرت موسي (ع) فرموده است. اگر يك انسان واقعا خود را روياروي اين سئوال ببيند كه- گر ز حال دل خبر داري بگو ور حديث مختصر داري بگو مرگ را دانم، ولي تا كوي دوست راهي ار نزديكتر داري بگو قطعا جواب خود را خواهد شنيد كه:
در صف معراجيان گر بيستي (بايستي) چون براقت پر گشايد نيستي
ني چو معراج زميني تا قمر بلكه چون معراج كلكي تا شكر
ني چو معراج بخاري تا سما بل چو معراج جنيني تا نها
خوش براقي گشت خنگ نيستي سوي هستي آردت از نيستي
چنانكه تبدل مواد اوليهي نيشكر به شكر يك تبدل دروني است و فاصلهي هندسي و ديگر امتدادها و كششها راهي در آن ندارد، راه بسوي كمال مطلق هم به معناي فاصلهي هندسي و زماني نيست، زيرا- و نحن اقرب اليه من حبل الوريد (و ما از رگ گردن به او نزديكتريم) بلي، هيچ امتداد و كششي چه متناهي و چه بينهايت در اين مسير وجود ندارد:
اي بسا كس را كه صورت راه زد قصد صورت كرد و بر الله زد
همچو اعرابي كه آب از چه كشيد آب حيوان از رخ يوسف چشيد
بهر فرجه شد يكي تا گلستان فرجهي او شد جمال باغبان
رفت موسي كاتشي آرد به دست آتشي ديد او كه از آتش برست
اگر چه مثالهاي مزبور در ابيات فوق براي حركتهائي است كه وصول به كمال در آنها با هدفگيري انجام نشده است، ولي از آنجهت كه مابين قصد صورت و آب چاه و گردش در گلستان و سراغ آتش رفتن حضرت موسي (ع) و وصول به حقايق والاتر فاصلهي زماني و هندسي نبوده است، لذا ميتوانند براي توضيح مقصود ما كمكي نمايند. آيا ما در معقولات و دريافتهاي خويشتن چنين پديدهاي داريم كه مابين متحرك و مقصد هيچ گونه فاصلهي زماني و هندسي وجود نداشته باشد؟ بلي، خوشبختانه در علم حضوري و دريافت ذات كه نابترين علم و دريافت ما است، هيچ گونه فاصله و كشش و امتداد زماني و هندسي وجود ندارد، و اين حركت (حركت ذات براي دريافت خويشتن) نه تنها مافوق فاصلهها است، بلكه اصلا مسير و راهي جز موج خويشتن بر روي خويشتن چيز ديگري مورد نياز نيست.
يك سئوال ديگر در اينجا پيش ميآيد كه بسيار خوب، اگر هيچ گونه فاصلهاي مابين حركت واقعي به سوي كمال با وصول به كمال وجود ندارد، پس دوام و استمرار جستجو و تاديب و تهذيب نفس و تصفيهي درون تا آخرين لحظات عمر كه مورد اتفاق نظر همهي پيشوايان الهي و حكماء و علماي اخلاق است، چه معني دارد؟ آيا خود لزوم ادامهي جستجو و تاديب و تهذيب نفس و تصفيهي درون دليل آن نيست كه قصد و حركت حقيقي بسوي كمال بارقهايست كه لحظاتي درون آدمي را از فروغ تابناك كمال روشن ميسازد و سپس راه خود را پيش ميگيرد و از آن پس، انسان است و حواس و ذهنيات و آرمانهايش؟
پاسخ اين سئوال چنين است كه نوعي از قصد و حركت همانست كه در سئوال مطرح شده است و غروب فروغ حاصل در درون آنهم در مدت اندك، خود دليل آن است كه آن قصد و حركت ريشهدار نبوده و درون آمادهي تحول به كمال كه توانائي دريافت كمال مطلق را داشته باشد نبوده است. لذا اسلام در بزرگترين عبادت كه نمازهاي پنجگانه است، دستور الزامي به خواندن سورهي فاتحه در هر دو ركعت اولي صادر نموده است كه آيهي اهدنا الصراط المستقيم ده بار تكرار ميشود. براي چه؟ براي اينكه- پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز.
بنابراين، هر انساني به مقدار دوري موضعي كه با كمال گرفته است، بايد بكوشد، تا از خشكيها بگذرد و آمادهي قصد و حركتي باشد كه قدم را بردارد و پاي در درياي كمال بگذارد- و بعبارت ديگر كوششهاي مقدماتي در حقيقت مانند لاروبي درون از لجنها است، و منبع آبحيات دريافت كمال هيچ مانعي از جريان خود ندارد.
سئوال سومي نيز دراين مورد ميتواند طرح شود و آن اينست كه بالاخره هر چه كه انسان كمالجو در مسير و حركت خود پيش ميرود، بدون ترديد به معرفت و كماليابي او افزوده ميشود، اگر اين تدريج در افزايش معرفت و كماليابي مستند به وسعت بينهايت كمال بوده باشد، پس خود واقعيت كمال همان بينهايت را دارا است كه كم و زياد و تساوي در اجزاء يا درجات آن راهيابي دارد و اگر تدريج معرفت و كماليابي مستند به خودگيرندگي و تحول انسان است، پس طي فاصلهي زماني و ديگر واحدهائي كه بايد سپري شوند مخالف اصل قصد همان وصل همان ميباشد.
پاسخ اين سئوال بدين نحو است كه استعداد كماليابي آدمي است كه با هر لحظه شكوفائي و به فعليت رسيدن قصدي دارد و وصلي. بعنوان مثال غنچهي گل از آن هنگام كه شروع به باز شدن مينمايد، به شكوفائي ميرسد و عطرافشاني را شروع ميكند. هر اندازه غنچه استعداد شكوفائي بيشتر داشته باشد، گرديدن كمالي آن بيشتر خواهد بود، ولي غنچه از همان آغاز باز شدن، گل شده است. اگر چه گل شدن آن بجهت استعداد نامحدود، نامحدود بوده باشد. آن شاعري كه ميگويد: بيزارم از آن كهنه خدائي كه تو داري هر لحظه مرا تازه خداي دگرستي نميخواهد بگويد: واقعا خدا حقيقتي است در تحول و نو به نو شدن، بلكه ميگويد: خود استعداد خدايابي كه من وجود دارم، با فعليتهاي مستمري كه دارد، هر لحظه با پيشرفت در تهذب و تصفيهي روحي سطوح جديدتري از استعداد خدايابي و كماليابي بروز ميكند و خدا و كمال را درمييابد. بهمين معني است بيتي كه از خواجوي كرماني در زير نقل ميكنيم:
اي مقيمان درت را عالمي در هر دمي رهروان راه عشقت هر دمي
در عالمي عوامل كبر و غرور دمار از روزگار حياتش درنياورد بحث در تقوي است، تقوي يعني بهرهبرداري معقول و تنظيم الهي صيانت ذات كه اصلالاصولش ميناميم. اصلالاصول يعني اساسيترين پايهي همهي اصول معارف و سازندگي انساني. عوامل مخرب تقوي از هر قلمروي كه تصور شود، بالاخره قدرت تاثير آنها مربوط به خودطبيعي است كه ذات قابل ترقي و تعالي را از حركت و گرديدنهاي صعودي باز ميدارد و تا آخرين نفس زندگي جز اشتياق به تورم خواستهاي ندارد. اين اشتياق مواد اوليهي همان شعلههاي دوزخ است كه آدمي از همين دنيا براي خود مياندوزد. اين بيماري تورم خودطبيعي است كه كبر و غرور بمعناي فريفتن خويشتن ناميده ميشود. فرياد از اين خودطبيعي كه بتي در درون شود و همهي موجوديت آدمي را مجبور به سجده و به زانو درافتادن در برابر خود نمايد- مادر بتها بت نفس شما است زانكه آن بت مار و اين بت اژدها است آهن و سنگ است نفس و بت شرار آن شرار از آب ميگيرد قرار سنگ و آهن زاب كي ساكن شود آدمي با اين دو كي ايمن بود زيرا:
سنگ و آهن در درون دارند نار آبرا بر نارشان نبود گذار
زاب چون نار برون كشته شود در درون سنگ و آهن كي رود
بت شكستن سهل باشد نيك سهل سهل ديدن نفس را جهل است جهل
صورت نفس ار بجوئي اي پسر قصهي دوزخ بخوان با هفت در
برويد از آغاز تاريخ زندگي بشري براه بيفتيد و هر خون بناحقي را كه ديديد زمين را رنگين ساخته است، براي تفسير و تحليل آن، مغز خودتان را خسته نكنيد، آن خون ناحق را كبر و غرور و خودخواهي بني نوع صاحب همان خون ريخته است. در وسط راه به ميليونها خرابيها خواهيد رسيد. اگر براي شما ثابت شد كه آن خرابيها روزي آباديهاي عالي بودند و روز ديگري تيشهي ستم آنها را ويران نموده است، براي شناخت عامل آن ستم، هيچ راه دوري نرويد، بلكه دنبال عامل حقيقي آن برويد كه كبر و غرور و خودخواهي موجودي است كه انسان ناميده ميشد. از هر جا و هر مكان و زمان كه ناله و شيون سوزناكي شنيديد كه معلول فقدان عوامل زندگي مناسب ناله و شيون كنندگان نبوده است، حتما بدانيد كه كبر و غرور و خودخواهي حيواناتي انساننما موجب آن ناگواريها بوده است. اگر در سر راهتان با شكمهاي گرسنه و بدنهاي برهنه و خرابهنشينان مواجه شديد، براي تفسير اين پديدههاي جانگاه احتياجي به فلسفهبافيهاي بيهوده نداريد، قطعا بدانيد كبر و غرور و خودخواهي موجوداتي از خود راضي بنام بشر روزگار آن مردم را سياه كرده است.
هنگاميكه به اين نقطه از تاريخ رسيديد كه امروز ما است و علم و صنعت و باصطلاح برخي از سادهلوحان تمدن (مدينهي فاضله) در اوج پيشرفت است و بنا به آمار بينالمللي اخير شمارهي نفوس سرفصل تكامل و اشرف مخلوقات از چهار ميليارد و نيم ميگذرد، اگر يك آدم آگاه و خردمند ديديد كه در كمال هشياري و بدون كمترين تخدير شدگي بشما گفت: من امروز در نقطهي اعتلاي تاريخ زندگي ميكنم و هيچ نقص و نگراني ندارم، فورا از او بپرس كه از كجا آمده است؟ و آدرس مسكني كه در آنجا زندگي ميكند كجا است زيرا سخني ميگويد كه شبيه به حرفهاي خردمندان هشيار كرهي زمين فعلي ما نيست. فقط براي اينكه واقعيت را از فرد فرد چهار ميليارد و نيم بشنويد، مقداري آگاهي و هشياري به آنان بدهيد و سپس بپرسيد: شما چيستيد يا كيستيد و چه فكر ميكنيد؟ آيا ميتوانيد فردا را پيشبيني كنيد كه متكبران و مغروران و خودخواهان قدرت پرست دربارهي فرداي بشري چه ميكنند و از جان بشر چه ميخواهند؟
قطعا پاسخ سئوال شما فقط اضطراب مخاطب است كه حتي شايد نتواند از شدت اضطراب، كلماتي را كه پيرامون فقط خدا است كه ميتواند فرداي بشر را نجات بدهد خواهد گفت، بخوبي ادا كند. در يك سخن كوتاه، تا بيماري خودخواهي و غرور و كبر از خاندان بشري با دواي اصلالاصول معالجه نشود، بهر كجا كه روي آسمان همان رنگ است، والسلام. امور ابهامانگيز و مشكوك نابينايتان نسازند محدوديت وسائل و ابزار معرفت و تدريجي بودن به فعليت رسيدن استعدادها و اخلالگريهاي هوسها و هويهاي نفساني از يكطرف، و طوفانهاي بسيار تند خودخواهيها و محدوديتهاي متنوع همنوعاني كه در زندگي با همديگر شركت داريم، از طرف ديگر غالبا روي واقعيتها و حقائق گرد و غبارهاي غليظ ميكشند و نابينايمان ميسازند. هر ابهام و شكي براي انسان آگاه و خردمند علامت سئوالي بوجود ميآورد.
اين علامت سئوال خردمند آگاه را متوقف ميسازد، ولي نه براي ركود، بلكه براي گرفتن نيرو از منابع تفكر وتعقل و چه بسا كه ابهامها سئوالها برميانگيزند و سئوالها راهها باز ميكنند و راه مقاصد حياتي پيشبيني نشدهاي را پيش ميآورند. در صورتيكه همان ابهامها و شكها براي ناآگاهان و نابخردان يا خفقان ميآورند و بكلي آنان را در تاريكيها فرو ميبرند و نابيناترشان ميسازند و يا بر بيقيد و بنديهاي آنان باين بهانه كه من چيزي نميفهمم و الزامي هم نيست كه بهفمم ميافزايند.
***
«ظافرا بفرحه البشري و راحه النعمي في انعم نومه و آمن يومه، و قد عبر معبر العاجله حميدا و قدم زاد الاجله سعيدا و بادر من وجل و اكمش في مهل و رغب في طلب و ذهب عن هرب، و راقب في يومه غده و نظر قدما امامه. فكفي بالجنه ثوابا و نوالا، و كفي بالنار عقابا و وبالا، و كفي بالله منتقما و نصيرا و كفي بالكتاب حجيجا و خصيما» (انسان باتقوي با اين حركت و تكاپو كه بدست آورده است) شادي بشارت سعادت ابدي و آسايش در نعمت الهي را در آسودهترين و ملايمترين خوابها و روياها و امنترين روزي (كه در انتظارش است) بدست آورده است. (چنين انساني است) كه گذرگاه موقت دنيا را با وضعي پسنديده عبور نموده و توشهي پايان سرنوشت را سعادتمندانه پيش اندخته و از ترس خداوندي به اعمال صالحه پيشدستي كرده است. (اين انسان متقي) در روزگار مهلتي كه در زندگي نصيبش گشته است، بسوي سعادت شتافته و رغبت در طلب نجات نموده و از پليديها گريخته و در امروزش به فكر فردايش پرداخته و همواره به پيش نگريسته است. (براي لزوم معرفت و عمل انسان باتقوي) عطا و پاداش بهشتي و هراس از عذاب و كيفر و وبال آتش كافي است. انتقام خداوندي يا ياري او و احتجاج و مخاصمهي كتاب آسماني (براي انسان باتقوي) كفايت مينمايد).
فرح و شادي در بشارت رهائي از زنجير گرانبار زندگي دنيوي است و همواره به پيش نگريستن و حركت به پيش نمودن. (از مختصات انسان باتقوي): شادي و انبساط احساس رهائي از زنجير گرانبار زندگي و دريافت سعادت و امن و امان ابدي است كه ترس و غم و غصهها هرگز سراغش را نميگيرند. و در آن حيات ابدي غوطهور ميگردد كه زيباتر از خواب و روياهاي شيرين است. وي كسي بود كه با بينائي و روشنبيني و روشن فكري سرعت گذشت و انقراض قطعي زندگي دنيوي در دريافت و بجاي آنكه بنشيند تا دنيا بر او بگذرد، او از دنيا كه گذرگاه موقتي بود، با كمال آگاهي و هشياري درگذشت. و بجاي آنكه بگذارد شب و روز بر او سوار شوند و هر يك بنوبت خود با حركت سريعي كه داشت مهميز به پهلوهايش بزند و روح و روان او را زخمي كند، با چالاكي روح و روان بر آن دو اسب سياه و سفيد سوار شد و با زندگي پيروزمندانه و توشهاي كه ضامن سعادت ابدي او بود، از اين دنيا عبور كرد. او با دريافت اين حقيقت كه نيك بنگر ما نشسته ميرويم مينبيني قاصد جاي نويم پس مسافر آن بود اي رهپرست كه مسير و روش در مستقبل است حركت و گذشتن را شوخي تلقي نكرد و نگذاشت كه جريان لاينقطع جويبار زمان او را بخواب ببرد، تا هنگاميكه چشم باز كند، ببيند هشتاد بهار حيات بخش را در پشت سر گذاشته و بادهاي خزان ابدي وزيدن گرفته است. خزاني كه هيچ فصل بهاري در اين دنيا بدنبال خود نخواهد آورد. او نگذاشت كه شاهد عبور ساليان زندگي يكي پس از ديگري بر روي حلقههاي زنجيري كه بيصدا و بيتكرار به گذشته خزيدهاند بوده باشد.
آري، تقوي، آن اصلالاصول صيانت ذات از قناعت به نشستن در زير درخت خلقت و سياحت در شاخ و برگ زيباي آن، ممنوعش ساخت، زيرا اين معلم و مربي الهي حقيقت بزرگي را به او فهمانده بود كه انساني كه حيات و انديشه و عقل و وجدانش به پردههاي نگارين و شفاف زيبائيها كه روي كمال كشيده شده است، خيره گشت و كمال پشت آن پرده را نديد، روزي را خواهد ديد كه همان پردههاي نگارين و شفاف نه تنها زيبائيهاي خود را از او دريغ خواهند داشت، بلكه براي پايان بخشيدن به خيرگيهاي وي بر روي آن پردههاي نگارين، بر چهره ناگوار فنا و زوال كه اين مسافر در حال وداع پيدا كرده است، خيره خواهند گشت. حال كه ميرويم و در حال عبور هستيم و براي اين عبور بازگشتي نخواهيم داشت، بياييد تا ميتوانيم سررشتهي حيات خود را از دست اميال و آرزوهاي نفساني بگيريم و بدست عقل و وجدان بسپاريم، تا با گرايش به خيرات و مسابقه در ميدان رشد و كمال حيات معقول، اعمال صالحه بيندوزيم كه بقا و پايداري از آن اعمال صالحهي ما است. اگر اين مهلتها و فرصتها را كه در اين زندگي بما داده شده است، غنيمت نشماريم، ديري نخواهد گذشت كه موجوديت ما در ميدان كارزار تنازع براي شهوت بيشتر و تورم پر بادتر دستخوش عوامل نيرومندتر گشته و آنرا به غنيمت خواهند برد. فقط حركت به پيش است كه ميتواند جريان زندگي و تكاپو در آن را تفسير و توجيه نمايد. اگر حركت به دور خويشتن و يا حركت به عقب براي عالم هستي امكانپذير بود، آيا امروز خبري و اثري از انسان بود؟!
تصور اينكه عالم هستي در حركت خود حتي يك لحظه توقف نمايد يا به عقب برگردد يا دور خود بچرخد، چه تفاوتي با تصور نفي حركت دارد؟! دقت فرمائيد:
تو از آن روزي كه در هست آمدي آتشي يا خاك يا بادي بدي
گر بدان حالت ترا بودي بقا كي رسيدي مر ترا اين ارتقا
از مبدل هستي اول نماند هستي ديگر بجاي او نشاند
همچنين تا صد هزاران هستها بعد يكديگر دوم به ز ابتدا
آن مبدل بين وسائط را بمان كز وسائط دور گردي ز اصل آن
واسطه هر جا فزون شد اصل جست واسطه كم، ذوق وصل افزونتر است
از سبب داني شود كم حيرتت حيرتي كه ره دهد در حضرتت
اين بقاها از فناها يافتي از فنا پس رو چرا برتافتي
زان فناها چه زيان بودت كه تا بر بقا چفسيدهاي
اي بينوا چون دوم از اولينت بهتر است پس فناجوي و مبدل را پرست
صد هزاران حشر ديدي اي عنود تاكنون هر لحظه از بدو وجود
از جمادي بيخبر سوي نما وز نما سوي حيات و ابتلا
باز سوي عقل و تمييزات خوش باز سوي خارج اين پنج و شش
تا لب بحر اين نشان پايها است پس نشان پا درون بحر لاست
باز منزلهاي خشكي ز احتياط هست دهها و وطنها و رباط
هين بده اي زاغ اين جان باز باش پيش تبديل خدا جانباز
باش تازه ميگير و كهن را ميسپار كه هر امسالت فزونست از سه پار
ور نباشي نخل وار ايثار كن كهنه بر كهنه نه و ايثار كن
كهنه و گنديده و پوسيده را تحفه ميبر بهر هر ناديده را
با اينحال آيا روا بداريم كه هستي ما از حركت ذاتي خود كه رو به تجرد و كمال است، باز بماند و بقول مولوي: بگندد و بپوسد و غذائي مطبوع بر مور و مار عوامل متلاشي كنندهي طبيعت و موادي براي شعلههاي سوزان خودخواهي خودخواهان و وسيلهاي براي برافروختن آتش قهر الهي در ابديت باشد؟! «اتقوا النار التي وقودها الناس و الحجاره». (بترسيد از آتش دوزخي كه مواد سوخت آن انسانها (خود طبيعيهاي گنديده) و سنگها است). پس پايان حركت به پيش، بهشت است و حضور در بارگاه خداوندي و رسيدن به لقاءالله، و حركت به عقب يا به دور خود، پاياني جز آتش كه نتائج مبارزه با طبيعت حركت و جايگاهش دوزخ است نداشته و همچنين پاياني جز فراق و دوري از خدا و كرامات او وجود نخواهد داشت.
***
«اوصيكم بتقوي الله الذي اعذر بما انذر و احتج بما نهج و حذركم عدوا نفذ في الصدور خفيا و نفث في الاذان نجيا، فاضل و اردي و وعد فمني، و زين سيئات الجرائم، و هون موبقات العظائم، حتي اذا استدرج قرينته و استغلق رهينته، انكر ما زين، و استعظم ما هون و حذر ما امن» (من شما را به تقوا براي خداوندي توصيه ميكنم كه با ابلاغ نتائج ناگوار اعمال زشت (بوسيلهي پيامبران و حكم عقل سليم و تحريك وجدان الهي) جاي عذري نگذاشته است. و با طرقي روشن كه پيش پاي شما گسترده، احتجاج نموده است. و شما را از دشمني كه در سينههايتان نفوذي مخفي داشته و آهسته در گوشهايتان ميدمد، برحذر داشته است. (اين دشمن ديرينهي اولاد آدم (ع)) شيطان است كه گمراه ميكند و به هلاكت مياندازد و وعده ميدهد و فرزند آدم (ع) را در خيال آرزوها غوطهور ميسازد و زشتيهاي گناهان را براي آنان ميآرايد و معاصي بزرگ و نابود كننده را در نظر آنان ناچيز مينمايد. تا آنگاه كه دمساز و همنشين خود را فريب داد گروگان خود را محكم با گره بست، آراستههاي خود را انكار و آنچه را كه ناچيز جلوه داده بود، بزرگ و از آنچه كه براي انسان امان تلقين كرده بود، برحذر ميدارد).
براي تقوي كه عمل به اصلالاصول است اجتناب از آرايشها و اغواهاي شيطان مطرود ضرورت دارد. اين بار سوم است كه اميرالمومنين پيشواي متقيان در اين خطبهي مباركه مردم را به تقوي توصيه ميفرمايد. و در هر بار انواعي از لوازم و خواص و شرائط تقوي را بيان ميفرمايد. اين انسان كامل در سرتاسر سخناني كه در جهت آماده ساختن جامعهي انساني براي تربيت و تعليم انسان كامل فرموده است، بيش از همهي مطالب به تقوي اهميت داده است. اين اهميت دادن، متقنترين و روشنترين دليل براي اصلالاصول بودن تقوي ميباشد. در چند جملهي فوق صيانت ذات را در برابر شيطان مطرح و توصيه مينمايد كه اگر بخواهيد به اصلالاصول صيانت ذات كه تقوي است، نائل گرديد، حتما بايد از وعدههاي فريباي شيطان و ظاهر آرائيهاي آن خبيث مطرود درگاه الهي برحذر باشيد.
اين دشمن بروني مكار و آرايشگر حيال و غدار با برقرار ساختن ارتباط آشكار يا مخفي با خودطبيعي آدمي زاد كه مديريت درون را بعهده ميگيرد، به آسانترين وجه و با نزديكترين راهها و با كمترين وسيله ميتواند همهي درون و استعدادهاي فوق ارزش آنرا چنان ويران كند كه حتي يك لحظه براي نشستن فرشتهي روح در آن درون شايستگي نداشته باشد و با الفاظ زيبايش گوش آدميزاد را چنان بنوازد كه مجالي براي شنيدن سروش غيبي و زمزمههاي دروني روح نگذارد. سادهلوح انسان! بيخيال انسان! كه در برابر دو دشمن بيامان و مهلك كه يكي نفس اماره و ديگري شيطان مكار است، با خاطري آسوده نشسته و حقيقت را از ضد حقيقت، واقعيت را از دشمن واقعيت ميجويد. پيالهي زرين انديشه و تعقل را دو دستي بر امواج خيالي سراب آب نما عرضه كرده و از آن امواج دروغين آب حيات معقول التماس مينمايد!! سپس همان پيالهي خالي را بلبانش نزديك ميكند و تجسم نيرومند آن امواج كه فقط در عالم خيال سر ميكشند، تا مدتي مست و ناهشيارش ميسازد، تا آنگاه كه دست مرگ نقاب از جلو ديدگانش بردارد و در همان اولين لحظهي بخود آمدن بفهمد كه آن پياله از اول خالي بوده است.
سرور متقيان در جملات بالا به تلخترين لحظات قيامت كه روياروئي آدميزاد با شيطان است، اشاره ميفرمايد كه پس از آنكه شيطان در امتداد عمر آدميزاد با اغوا و فريبكاريها و پاشيدن دانه براي انداختن وي در دام مهلك، روزگارش را تباه ساخته است، در موقع روياروئي با انسان، سوزانندهترين سخن را به او ميگويد كه: مگر من ترا به سقوط و هلاكت مجبور ساخته بودم؟!. «و قال الشيطان لما قضي الامر ان الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم و ما كان لي عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لي فلاتلوموني و لوموا انفسكم، ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخي اني كفرت بما اشركتمون من قبل ان الظالمين لهم عذاب اليم». (و هنگاميكه امر زندگي دنيوي تمام شد، شيطان به اولاد آدم ميگويد: خداوند بشما وعدهي حق داد و من بشما وعده كردم و تخلف نمودم و من بر شما سلطهاي نداشتم، جز اينكه شما را دعوت (به تباهيها) نمودم و شما پذيرفتيد، پس مرا ملامت نكنيد و خودتان را ملامت كنيد، من (امروز) بفرياد شما نميرسم و شما بفرياد من، من به آنچه كه شما پيش از اين مرا در آن شركت و دخالت دادهايد، منكرم. و قطعا براي ستمكاران عذاب دردناكي است).
مگر خداوند بوسيلهي پيامبرانش شما را از من برحذر نداشته بود. شما ميدانستيد من كه خرمن وجودم را به آتش كبر و حسادت سوخته و تباه كرده بودم، به روشنائي چراغ و شمع زندگي شما راضي نبودم:
زانكه هر بدبخت خرمن سوخته مينخواهد شمع كس افروخته
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 551-543
فصل دوم:
در بيان ويژگيهاى صراط و بر حذر بودن از خطرات آن و تشويق بر پرهيزكارى است.
لغات:
تهجد: عبادت در شب.
غرار: خواب اندك.
ارجف: شتاب كرد.
مخالج: امور سرگرم كننده.
اكمش: تصميم خود را عملى كرد، در جايى گام نهاده است كه راه بازگشت نيست.
شرح:
قوله عليه السلام: «فاتقو اللّه ...»
در اين فراز امام (ع) بار ديگر به موضوع تقوا باز گشته، و مردم را به تقواى الهى بمانند تقواى كسى كه داراى صفات ايمان است دستور مى دهند. شخص پرهيزگارى كه تقوايش صفات ايمان را داشته باشد داراى خصوصيّاتى است كه از كلام آن حضرت استفاده مى شود.
1- پرهيزگارى كسى كه تفكّر دلش را مشغول داشته است: يعنى انديشه امر معاد و روز قيامت او را از محبّت دنيا و امور بيهوده آن باز داشته و فكر دنيا را از ذهنش بيرون كرده است.
2- ترس از عذاب آخرت بدنش را رنجور كرده است بدين توضيح كه بيم عذاب الهى و كيفرى كه براى مجرمان مقرر داشته او را رنج داده و بدنش را به تحليل برده است.
3- پرهيزگارى كه بيدارى عبادت بكلّى خواب را از چشمش ربوده است.
4- پرهيزگارى كه اميدوارى ثواب الهى تشنگى در هواى گرم را برايش گوارا ساخته است. يعنى وعده هايى كه خداوند به نيكوكاران داده و آنچه از نعمتهاى بهشتى برايشان فراهم آورده او را اميدوار ساخته و تشنگى را برايش قابل تحمّل كرده تا در عوض نعمتهاى خوب اين دنيا به پاداشهاى اخروى دست يابد.
امام (ع) جمله أظمأ الرّجاء هواجر يومه را كنايه از زيادى روزه، در گرمترين روزها آورده است.
كلمه: «هواجر» مفعول و مظروفى است كه بجاى ظرف قرار گرفته و از اقسام مجاز شمرده مى شود.
5- زهد و پارسايى مانع شهوات او شده است. امام (ع) لفظ «إطفاء» را براى زهد استعاره آورده است، با اين كه «اطفاء» يعنى خاموش ساختن، از صفات آب است كه در رابطه با آتش آورده مى شود، در اين بيان زهد را در فرو نشاندن شهوات همچون آب دانسته است كه آتش را خاموش مى سازد. ضمنا شباهت ميان آتش و شهوات نيز روشن شده است، چه هر دو در بسيارى از موارد اثر مخرّب دارند و همگونى ميان آب و زهد در تأثير گذارى مطلوب نمايانده شده است كه هر يك به نوعى از خسارت جلوگيرى مى كنند. يعنى، چنان كه آب شعله هاى آتش را فرو مى نشاند، روى گردانى از دنيا و زهد ورزى از پيروى شهوات آتش شهوات را خاموش كرده، مانع از ضررهاى آن مى شود.
6- شخص پرهيزگار مدام ياد خدا را بر زبان دارد، ذكر حق فرصت گفتار ديگرى به زاهد نمى دهد.
7- براى در امان ماندن از عذاب الهى ترس را بر همه امور خود مقدّم مى دارد. و اين ترس از خدا موجب مى شود كه عمل خود را براى خشنودى حق تعالى خالص گرداند، تا از عقوبت و كيفر در امان بماند.
8- پرهيزگار از لغزشها دورى مى كند. بدين معنى امورى كه او را سرگرم كند و از راه روشن خدا دورش گرداند، كنار مى گذارد.
9- شخص وارسته و پارسا بهترين راه را براى رسيدن به مقصد مى پيمايد. بدين توضيح كه زاهد در پيمودن راه روشن و مسيرى كه او را از ميان خلق به سوى خالق هدايت كند، بهترين راه را كه صراط مستقيم است انتخاب مى كند البتّه مردم در پيمودن راه خدا روشهاى مختلفى دارند ولى دلپسندترين راه آن است كه انسان را سريعا به خدا برساند.
10- سركشيهاى غرور او را بهلاكت نمى افكند، يعنى خوشيهاى دنيا موجب غرور و غفلت او از پروردگارش نمى شود، چون هيچ گاه از فرمانبردارى خداوند غفلت ندارد.
11- امور شبهه ناك بر او مسلّط نمى شود. شبهات، حق را در نظر او تاريك جلوه نمى دهد، تا مانع خلوص كارهايش شود، و راه حق را بر او ببندد.
12- پرهيزگار انتظار خوشامدگويى فرشتگان را دارد و در روز قيامت به اميد بشارت دادن ملائكه است چنان كه خداوند مى فرمايد: «بشارت شما در آن روز بهشتى است كه از زير درختان آن رودها جارى است.» 13- غرق در آسايش و نعمتهاى آخرت است زيرا رهايى يافتن از رنج و مشقت دنيا، با رسيدن به نعمتهاى آخرت ممكن و ميسّر است و نعمت خداوند در دنياى ديگر بهشت مى باشد.
14- روز قيامت پرهيزگار، در بهترين خواب راحت و نيكوترين آسايش بسر مى برد. اطلاق لفظ «نوم» بر آسايش در جنّت از باب اطلاق ملزوم بر لازمش مى باشد.
15- شخص وارسته روز قيامت در امن و امان خواهد بود. در اين عبارت امام (ع) كلمه «يوم» را به كنايه براى تمام زمانها، از باب اطلاق لفظ جزء بر كل به كار برده است.
16- پرهيزگار بهترين عبرت را از دنيا مى گيرد و پسنديده ترين راه را انتخاب مى كند.
17- براى سعادت آخرتش نيكوترين زاد را پيشاپيش مى فرستد. يعنى براى آخرتش كار خير انجام مى دهد و خوشبختى دايمى را نصيب خود مى گرداند. دو كلمه «سعيدا و حميدا» در عبارت امام (ع) بعنوان حال منصوب به كار رفته است.
18- شخص پرهيزگار از خوف خدا پيشاپيش توشه آخرت را مى فرستد.
يعنى اعمال شايسته را ترس خداوند، قبل از فرا رسيدن اجل انجام مى دهد تا زاد آخرتش باشد.
19- در فرصتى كه دارد، در كارهاى نيك عجله مى كند، بدين توضيح كه در ايّام عمر و زندگى دنيوى كه فرصت مناسبى براى كارهاى خوب است به اطاعت پروردگارش مى پردازد.
20- كارهاى مورد رضايت خداوند را از روى ميل و علاقه انجام مى دهد.
21- از كارهاى زشت به دليل ترس از خداوند دورى مى كند. يعنى به دليل خوف از خدا، كارهايى كه موجب دورى از محضر حق تعالى مى گردد، ترك كرده و از آنها دورى مى كند.
ميان هر يك از دو كلمه در عبارتهاى ده گانه: «سعيدا و حميدا، يا در من وجل و اسرع فى مهل، رغب فى طلب و ذهب عن هرب»، سجع متوازى بر قرار است.
22- شخص پرهيزگار از امروز به فكر فردايش مى باشد، بدين شرح كه در زمان حيات انتظار رسيدن آخرت را دارد.
23- همواره فرا رويش را مى نگرد، يعنى جز خداوند به چيزى توجّه ندارد، اعمال و رفتار خود را به قصد خداوند انجام مى دهد.
امام (ع) پس از بر شمارى صفات فوق براى شخص پرهيزگار مى فرمايد: «بهشت و نعمتهاى آن بعنوان پاداش پرهيزگار را كفايت مى كند» و با اين عبارت انسانها را بدين حقيقت توجّه مى دهد كه لازم است براى رسيدن به ثواب آخرت و بهشت تلاش كنند و به كمتر از آن راضى نشوند و جهنّم نيز به عنوان كيفر و عقاب كفايت مى كند كه انسان از خداوند بترسد، براى خوف از خدا نياز به عامل ديگرى جز دوزخ نيست. و براى انتقام گرفتن از ستمگران و يارى دادن به ستمديدگان خداوند كفايت مى كند، يعنى همين كه انتقام به دست خداوند باشد، براى ترسيدن ظالمان، و يارى جستن مظلومان بس است و نياز به عامل ديگرى نيست. و كتاب خدا بعنوان حجت و خصم بدكاران كفايت مى كند تا همگان را تحت تأثير قرار دهد، و بر عليه كسانى كه از احكام دستوراتش پيروى نكنند شهادت دهد. نسبت دادن حجّت و خصم به كتاب خداوند نسبت مجازى است و تمام كلمات منصوب، در جملات فوق بعنوان تميز به كار رفته اند.
***
قوله عليه السلام: «اوصيكم بتقوى اللّه»
امام (ع) به سه اعتبار مجددا مردم را به پرهيزگارى تشويق مى كند:
1- چون مردم را از كيفر آخرت بيم داده است، ديگر عذرى نخواهند داشت.
2- با دلايل روشن و براهين واضح، حجّت را بر آنها تمام كرده است.
3- از دشمنى ابليس و خصومت او همگان را بر حذر داشته است.
هر چند معناى ابليس در خطبه قبل توضيح داده شد، امّا امام (ع) در اين خطبه ويژگيهايى را براى شيطان ذكر كرده است كه ذيلا به شرح آنها مى پردازيم.
الف: او مخفيانه در سينه ها نفوذ مى كند، مقصود نفس امّاره است كه همواره به بدى دستور مى دهد. لفظ «سينه» را مجازا در وسوسه هاى باطنى به كار برده اند. از باب ذكر مكان و اراده متمكّن.
ب: در گوشها به صورت نجوا سخن مى گويد: اشاره به چيزهايى است كه بعضى از شياطين انس سر بگوشى كرده حرفهاى بيهوده و غرور و فريب كارى را بديگران تلقين مى كنند. شرح اين موضوع در خطبه اول نيز داده شده است.
ج: شيطان گمراه كننده است يعنى مردم را از پيمودن راه حق باز مى دارد و با وعده هاى دروغ و آرزوهاى دور و درازى كه به آنها مى دهد همه را وارد دوزخ مى كند.
د: بديها را در نظر آنها مى آرايد، زشتى گناهان را براى مردم زيبا جلوه مى دهد.
ه: گناهان مهلك را براى مردم كم اهميّت نشان مى دهد. بدين توضيح كه آرزوى توبه را در دلها فزون مى سازد، و از حكم عقل كه خداوند آمرزنده و بخشنده است براى چنين آرزويى كمك مى گيرد و يا به مثل مى گويد، بديگران كه از تو وارسته ترند و از مال دنيا فراوان دارند اقتدا كن و چندان در فكر آخرت مباش، و از وسوسه هاى ديگرى كه براى همگان روشن است.
***
قوله عليه السلام: «حتّى اذا استدرج قرينته و استغلق رهينته»
اين وسوسه هاى شيطانى همچنان ادامه دارد، تا اين كه بتدريج نفس ناطقه انسانى را فريب داده آن گاه او را گروگان مى گيرد.
منظور از: قرينته» در كلام امام (ع) نفس ناطقه انسانى است، بدين اعتبار كه با شيطان هماهنگى كرده، موافق خواست او عمل مى كند، به لحاظ احاطه گناه، نفس گروگان ابليس قرار مى گيرد چون مالى كه وثيقه و در رهن كسى باشد كه قابل تصرّف نيست. كلمه «رهينته» به عنوان استعاره به كار رفته است و منظور از استدراج نفس بوسيله ابليس، زينت دادن خواسته هاى نفسانى است كه با جلوه دادن امور براى نفس، آن را در اطاعت و فرمان بردارى خود نگاه مى دارد.
***
قوله عليه السلام: «انكر ما زيّن ...»
اين فراز از كلام امام (ع) اشارة به درجه نهايى وسوسه شيطانى است، كه پس از گمراهى كامل نفس امّاره و ارتكاب محرّمات، به حكم عقل باز گشته اقرار مى كند كه آنچه نفس را بدان امر كرده زشت و ناروا بوده است، و خطر بزرگى فرارو دارد. آرى پس از آن كه نفس را بر كارهاى ناروا واداشته، و بديها را در نظرش زيبا جلوه داده و آسوده خاطرى را به او نويد داده است، حال نفس را از زشتيها بر حذر مى دارد، و از نيكو شمردن بديها او را نهى مى كند. ولى افسوس كه ديگر دير شده است و قدرت بر جبران نيست.
انكار بديها از ناحيه ابليس يا به هنگامى است كه عقل از فرط گناه مغلوب شده و شخص گنهكار قصد توبه دارد، و يا هنگامى است كه كيفر گناهان نمودار شده هر چند شخص هنوز در دنيا باشد و يا از دنيا رفته و بدليل انجام كارهاى باطل و گناه به عذاب جهنم گرفتار آمده است. توضيح مطلب اين است كه پس از جدا شدن نفس از بدن، قوّه واهمه نفس را همراهى مى كند و كيفرهاى جزئى همچون عذاب قبر و بعضى ناهنجاريهاى ديگر را كه پيش از اين شرحش گذشت درك مى كند.
زيبا جلوه دادن بديها براى نفس گاهى از ناحيه شيطانهاى انسانى صورت مى گيرد، چه رسد به شيطانهاى واقعى كه كارى جز گمراه كردن انسانها ندارند.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 2
فاتّقوا اللّه تقيّة ذي لبّ شغل التّفكّر قلبه «1» و أنصب الخوف بدنه، و أسهر التهجّد غرار نومه، و أظماء الرّجاء هواجر يومه، و ظلف الزّهد شهواته، و أوجف الذّكر بلسانه، و قدّم الخوف لأمانه، و تنكّب المخالج عن وضح السّبيل، و سلك أقصد المسالك إلى النّهج المطلوب، و لم تفتله فاتلات الغرور، و لم تعم عليه مشتبهات الأمور، ظافرا بفرحة البشرى، و راحة النّعمى، في أنعم______________________________ (1) بين هذه القرائن العشر السجع المتوازى.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 3
نومه، و آمن يومه، قد عبر معبر العاجلة حميدا، و قدّم زاد «قدم خ» الآجلة سعيدا، و بادر من وجل، و أكمش في مهل، و رغب في طلب، و ذهب عن هرب، و راقب في يومه غده، و نظر قدما أمامه، فكفى بالجنّة ثوابا و نوالا «1»، و كفى بالنّار عقابا و وبالا، و كفى باللّه منتقما و نصيرا، و كفى بالكتاب حجيجا و خصيما، أوصيكم بتقوى اللّه الّذي أعذر بما أنذر، و احتج بما نهج، و حذّركم عدوّا نفذ في الصّدور خفيّا، و نفث في الآذان نجيّا، فأضلّ و أردى، و وعد فمنّى، و زيّن سيّئات الجرائم، و هوّن موبقات العظائم، حتّى إذا استدرج قرينته، و استغلق رهينته، أنكر ما زيّن، و استعظم ما هوّن، و حذّر ما آمن «أمّن خ». (13494- 13292)اللغة:و (النّصب) التّعب و (هجد و تهجّد) نام و هجد و تهجّد سهروا استيقظ فهو من الأضداد و (الغرار) بكسر الغين المعجمة القليل من النّوم و (الظماء) العطش و (الهواجر) جمع الهاجرة و هو نصف النّهار عند اشتداد الحرّ يقال أتينا أهلنا مهجرين أى سايرين في الهاجرة و (ظلف) نفسه عنه يظلفها من باب ضرب منعها من أن تفعله أو تأتيه أو كفّها عنه و (أوجف) في سيره أسرع و الوجيف ضرب من سير الابل و الخيل. (و قدّم الخوف لأمانه) هكذا في نسختين للمعتزلي و البحراني و في بعض النّسخ لابانه بالباء الموحّدة المشدّدة بعد الهمزة المكسورة و بعد الباء بالنّون______________________________ (1) بين هاتين القرينتين حسن المقابلة.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 4
قال في القاموس ابّان الشي ء بالكسر حينه أو أوّله و الأوّل أظهر و أوفق و (نكب) عنه من باب نصر و فرح نكيا و نكبا و نكوبا عدل كنكب و تنكّب و نكبه تنكيبا لازم متعدّ و طريق منكوب على غير قصد.و (المخالج) المشاغل من خلج يخلج اى شغل و جذب و (الوضح) محجّة الطريق و (فتله) يفتله من باب ضرب لواه و فتل وجهه عنهم صرف و (النّعمى) و النّعيم الخفض و الدّعة و المال كالنّعمة، و أنعم اللّه صباحك من النّعومة جعله ذار فاهيّة و (أكمش) أسرع و (القدم) بالضمّ و بضمّتين و القدمة كالقدم محرّكة السّابقة في الأمر و (نفث) ينفث من باب نصر و ضرب من النّفث و هو كالنّفخ و منه.النّفّاثات في العقد و نفث الشّيطان في قلبه ألقاه و (استدرجه) خدعه و أدناه و قرين الشّيطان و (قرينته) التّابع لرأيه.قال الشّارح المعتزلي: القرينة ههنا الانسان الذي قارنه الشّيطان و لفظه لفظ التّأنيث و هو مذكّر أراد القرين و (غلق) الرّهن من باب فرح اذا استحقّه المرتهن و ذلك إذا لم يفتكك في الوقت المشروط.الأعراب:شهواته منصوب بنزع الخافض، و أوجف الذّكر في كثير من النّسخ بنصب الذّكر فيكون الباء في قوله بلسانه للاستعانة و في بعض النّسخ بالرّفع فيكون الباء زائدة كان المعنى حرك الذّكر لسانه مسرعا، و قدم الخوف لأمانه اللّام للتّليل، و عن وضح السّبيل متعلّق بالمخالج، و حميدا و سعيدا حالان من فاعل عبر و زاد، قوله: و بادر من وجل، كلمة تعليليّة كما في قوله ممّا خطيئاتهم اغرقوا، و الباء في قوله بالجنّة و بالنّار و باللّه و بالكتاب زائدة، و ثوابا و نوالا و عقابا و وبالا منصوبات على التميز، و منتقما و نصيرا و حجيجا و خصيما منصوبات على الحال.المعنى:ثمّ أمر عليه السّلام بملازمة التّقوى و تحصيله في أقصى مراتب كماله مثل تقوى من كمل في مقام العبوديّة و استجمع صفات الايمان فقال عليه السّلام (فاتّقوا اللّه عباد اللّه تقيّة ذي لبّ شغل التّفكّر) في اللّه و في صنعه (قلبه) من التّوجّه و الالتفات إلى الدّنيا و أباطيلها (و أنصب الخوف) من اللّه و من عذابه (بدنه) حتّى صار ناحل الجسم من ذكر النّار و أهاويلها مجاز (و اسهر التّهجّد) و عبادة اللّيل (غرار نومه) فلم تترك له نوما حتّى كان قائم اللّيل (و أظمأ الرّجاء) رجاء ما أعدّ لأولياء اللّه (هواجر يومه) فأكثر صوما حتّى كان صائم النّهار.و نسبة السّهر إلى الغرار و الظّماء إلى الهواجر من باب التّوسّع و المجاز على حدّ قولهم: قام ليله و صام نهاره، فاقيم الظرف مقام المظروف أي أسهره التّهجّد من غرار نومه و أظمأه الرّجاء في هواجر يومه.روى في الوسائل عن سهل بن سعد قال: جاء جبرئيل إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال:يا محمّد عش ما شئت فانّك ميّت، و احبب ما شئت فانّك مفارقه، و اعمل ما شئت فانّك تجزى به، و اعلم أنّ شرف الرّجل قيامه باللّيل، و عزّه استغناؤه عن النّاس.و فيه أيضا عن المفيد في المقنعة قال: روى أنّ صلاة اللّيل تدرّ الرّزق
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 6
و تحسّن الوجه و ترضى الرّبّ و تنفي السّيئات.قال: و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إذا قام العبد من لذيذ مضجعه و النّعاس في عينيه ليرضى ربّه بصلاة ليله باهى اللّه به الملائكة و قال تعالى: اشهدوا أنّي قد غفرت له قال: و قال: كذب من زعم أنّه يصلّي باللّيل و يجوع بالنّهار.و قال صلّى اللّه عليه و آله: إنّ البيوت التي تصلّى فيها باللّيل و بتلاوة القرآن تضي ء لأهل السّماء كما تضي ء نجوم السّماء لأهل الأرض.و فيه أيضا عن جعفر بن محمّد عليهما السّلام قال: المال و البنون زينة الحياة الدّنيا، و ثمان ركعات في آخر اللّيل و الوتر زينة الآخرة، و يأتي أخبار اخر في هذا المعنى إنشاء اللّه في شرح المختار المأة و الثاني و الثمانين (و ظلف الزّهد) في الدّنيا (شهواته) و كفّه منها (و أوجف) إلى (الذّكر بلسانه) و لم يبطى فيه أو أسرع الذّكر لسانه فلم يسكت عنه قال تعالى: «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ». (و قدّم الخوف) من اللّه (لأمانه) أي ليأمن به من عذابه الأليم (و نكب المخالج عن وضح السّبيل) أي نحاه الشّواغل و الصّوارف عن صراطه المستقيم (و سلك أقصد المسالك) و أعدلها (إلى النّهج المطلوب) الذي هو منهج الشّرع القويم (و لم تفتله فاتلات الغرور) من الاتيان بالطاعات (و لم تعم عليه مشتبهات الأمور) فيقتحم في الهلكات (ظافرا بفرحة البشرى و راحة النّعمى) اى مستبشرا بخطاب بشريكم اليوم جنّات تجرى من تحتها الأنهار، و مستريحا بسعة العيشة و لذّة النّعمة في دار القرار مجاز من باب اطلاق اسم الملزوم على اللّازم (في أنعم نومه و آمن يومه) أى في أطيب راحته و آمن أوقاته و اطلاق اسم النّوم على الرّاحة من باب اطلاق اسم الملزوم على اللّازم و إلى الأمن و الاستراحة أشير في الآية قال سبحانه:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 7
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ لا يَمَسُّهُمْ فِيها نَصَبٌ وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ» أى يقال لهم ادخلوا الجنّات بسلامة من الآفات و برائة من المكاره و المضرّات آمنين من الاخراج منها ساكني النّفس إلى انتفاء الضرر فيها (قد عبر معبر العاجلة حميدا و قدّم زاد الآجلة سعيدا) أي جاز مجاز الدّنيا العاجلة حميدا في فعاله، و قدم الزاد الآخرة سعيدا في أحواله.و المقصود بذلك أنّه زهد في الدّنيا فترك العيش العاجل و رغب في الآخرة فنال الثواب الآجل (و بادر من وجل و اكمش في مهل) يعني عليه السّلام بادر إلى الطاعات من أجل الخوف من العقوبة و أسرع إلى العبادات في أيّام الرّفق و المهلة (و رغب في طلب و ذهب عن هرب) أى كان طلبه للحقّ و سعيه إليه عن شوق و رغبة، و ذهابه عن الباطل و بعده عنه عن خوف و رهبة.قال المحقّق الطوسيّ في محكيّ كلامه عن أوصاف الأشراف في تفسير الرّهبة:هو تألّم النّفس من العقاب بسبب ارتكاب المنهيّات و التّقصير في الطاعات كما في أكثر الخلق، و قد يحصل بمعرفة عظمة الحقّ و مشاهدة هيبته كما في الأنبياء و الأولياء.و فرّق بعض العارفين بين الخوف و الرّهبة فقال: الخوف هو توقّع الوعيد و هو سوط اللّه يقوّم به الشّاردين عن بابه و يسير بهم على صراطه حتّى يستقيم به أمر من كان مغلوبا على رشده، و من علامته قصر الأمل و طول البكاء، و الرّهبة هى انصباب إلى وجهة الهرب بل هى الهرب رهب و هرب مثل جبذ و جذب، فصاحبها يهرب أبدا لتوقّع العقوبة و من علاماتها حركة القلب إلى الانقباض من داخل و هربه و انزعاجه عن انبساطه حتّى أنّه يكاد أن يبلغ الرّهابة في الباطن مع
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 8
ظهور الكمد «1» و الكابة على الظاهر انتهى.و الرّهابة كسحابة عظم في الصّدر مشرف على البطن (و راقب في يومه غده و نظر قدما أمامه) أى لا حظ في دنياه آخرته فادّخر لها و نظر في سابقة أمره إلى ما بين يديه و لم يلتفت إلى غيره.ثمّ قال عليه السّلام (فكفى بالجنّة ثوابا و نوالا) و هو ترغيب إلى السّعى إليها (و كفى بالنّار عقابا و وبالا) و هو تنبيه على وجوب الهرب منها (و كفى باللّه منتقما و نصيرا) و هو إشارة إلى لزوم قصر الخشية و الاستعانة عليه سبحانه مجاز- حقيقت (و كفى بالكتاب حجيجا و خصيما) أي كفى كتاب اللّه محاجّا و مخاصما، و هو إشارة إلى وجوب تعليم القرآن و تعلّمه و إكرامه و حرمة إضاعته و إهانته.قال الشّارح البحراني و نسب الاحتجاج و الخصام إلى الكتاب مجازا.أقول: بل هو حقيقة إذ المستفاد من الأخبار أنّه يؤتى به يوم القيامة في صورة إنسان فيكون بنفسه حجيجا خصيما.فقد روى في الوسائل عن محمّد بن يعقوب الكلينيّ معنعنا عن سعد الخفاف عن أبي جعفر عليه السّلام أنّه قال: يا سعد تعلّموا القرآن فانّ القرآن يأتي يوم القيامة في أحسن صورة نظر إليها الخلق «إلى أن قال» حتّى ينتهى إلى ربّ العزّة فيناديه تبارك و تعالى يا حجّتي في الأرض و كلامي الصّادق النّاطق ارفع رأسك و سل تعط و اشفع تشفّع كيف رأيت عبادي؟ فيقول: يا ربّ منهم من صاننى و حافظ عليّ، و منهم من ضيّعني و استخفّ بي و كذب بي و أنا حجّتك على جميع خلقك، فيقول اللّه عزّ و جلّ: و عزّتي و جلالي و ارتفاع مكاني لاثيبنّ اليوم عليك أحسن الثّواب، و لأعاقبنّ عليك اليوم أليم العقاب الحديث.و باسناده عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام قال: يجي ء القرآن يوم القيامة في أحسن منظور إليه صورة «إلى أن قال» حتّى ينتهى إلى ربّ العزّة فيقول: يا رب فلان بن فلان أظمأت هو اجره و أسهرت ليله في دار الدّنيا، و فلان بن فلان لم______________________________ (1) الكمد تغير اللون و ذهاب صفاته و الحزن الشديد.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 9
اظم هو اجره و لم اسهر ليله، فيقول تبارك و تعالى: ادخلهم الجنّة على منازلهم فيقوم فيتبعونه فيقول للمؤمن: اقرء و ارقه، قال عليه السّلام: فيقرأ و يرقا حتّى بلغ كلّ رجل منهم منزلته التي هي له فينزلها.و الأخبار في هذا المعنى كثيرة و فيما أوردناه كفاية في المقام و الزّيادة على ذلك تطلب في شرح المأة و الخامسة و السبعين، و نروى تمام رواية الخفاف السّالفة هناك إنشاء اللّه من أصل كتاب الكلينيّ ثمّ عاد عليه السّلام إلى الحثّ على التّقوى أيضا بقوله (أوصيكم بتقوى اللّه الذى أعذر بما أنذر) أى أزال العذر عنه بما أنذركم به من العقوبات (و احتجّ بما نهج) أى أقام الحجّة عليكم بما أوضحه لكم من الأدلّة و الآيات (و حذّركم عدوّا نفذ في الصّدور خفيّا و نفث في الآذان نجيّا) أراد به تحذير اللّه سبحانه و تعالى في غير واحدة من آيات كتابه الكريم من عداوة الشيطان اللّعين كما قال في سورة البقرة «وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»* و في سورة يوسف: «إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ» و في سورة يس: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ» إلى غير ذلك و توصيفه بالنّفوذ في الصّدور و النّفث في الاذان إشارة إلى أنّه ليس مثل ساير الأعداء يرى بالأبصار و يدرك بالعيان، بل هو عدوّ ينفذ في القلوب و يجري من ابن آدم مجرى الدّم في العروق، و يلقى في الآذان زخرف القول و غروره، و يمكن أن يراد بالعدوّ الأعمّ من شيطان الجنّ و الانس فيكون الوصف بالنّفوذ بالنظر إلى شيطان الجنّ، و الوصف بالنّفث بالنظر إلى شيطان الانس كما قال سبحانه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ» قال المفسّر أى من شرّ ذي الوسواس الذي وسوس في الصّدور، ثمّ فسّره بقوله
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 10
من الجنّة و النّاس كما يقال نعوذ باللّه من شرّ كلّ مارد من الجنّ و الانس، و على هذا فيكون وسواس الجنّة هو وسواس الشّيطان، و وسواس الانس إغواء من يغويه من النّاس، فشيطان الجنّ يوسوس و شيطان الانس يأتي علانية و يرى أنه ينصح و قصده الشرّ و يموّه و يلقى في سمعه زخرف القول الذي يستحسن ظاهره و يقبح باطنه. (فأضل و أردى و وعد فمنى) أى أضلّ بنفوذه في الصدور و وسوسته في القلوب عن طريق الهداية و أوقع في أودية الهلاكة أعني هلاكة الآخرة الموجبة لاستحقاق النار و لغضب الجبار و وعدهم بالمواعيد الكاذبة و منّا هم الأمانى الباطلة كما قال سبحانه: «وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً أُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ لا يَجِدُونَ عَنْها مَحِيصاً».أي يمنّيهم الأهواء الباطلة و يلقيها في قلب الانسان فيمنّيه طول البقاء و أنّه ينال من الدّنيا مقصوده و يستولى على أعدائه و يوقع في نفسه أنّ الدّنيا دول فربّما تيسّرت لي كما تيسّرت لغيري، و يشوّش بذلك فكره في استخراج الحيل الدّقيقة و الوسائل اللّطيفة في تحصيل مطالبه الشّهويّة و الغضبيّة، فيصدّه عن الطاعة و يوقعه في المعصية و تسويف التّوبة.و هذه الأماني إنّما تنشأ من الثّقة بقوله و الوثوق بوعده، و وعده تارة يكون بالقاء الخواطر الفاسدة و اخرى بألسنة أوليائه من شياطين الانس، فربّما يعد بالمغفرة مع الكبيرة كما قال تعالى: يأخذون عرض هذا الأدنى و يقولون سيغفر لنا، و ربّما يعد أنّه لا قيامة و لا حساب و لا ثواب و لا عقاب و يقول للإنسان اجتهد في استيفاء اللّذات العاجلة و اغتنم الحياة الزّائلة. (و زيّن سيئات الجرائم و هوّن موبقات العظائم) أي زيّن في نظر الانسان
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 11
قبايح المعاصي و هوّن مهلكات الكبائر و منشأ تزيينه للسّيئات كتهوينه الموبقات أيضا مواعيده الكاذبة و أمانيه الباطلة فما لم يثق بقوله و لا يطمئنّ بوعده لا يهوّن الانسان ما هوّن، و لا يميل إلى ما زيّن.توضيح ذلك و تحقيقه أنّ مقصود الشّيطان هو التّرغيب في الاعتقاد الباطل و العمل الباطل و التنفير عن اعتقاد الحقّ و عمل الحقّ، و معلوم أنّ التّرغيب في الشي ء لا يمكن إلّا بان يقرّر عنده أنّه لا مضرّة في فعله، و مع ذلك فانّه يفيد المنافع العظيمة و التّنفير عن الشيء لا يمكن إلّا بأن يقرّر عنده أنّه لا فائدة في فعله و مع ذلك فيفيد المضارّ العظيمة.إذا ثبت هذا فنقول إنّ الشّيطان إذا دعا إلى المعصية فلا بدّ و أن يقرّر أوّلا أنّه لا مضرّة في فعله البتّة، و ذلك لا يمكن إلّا إذا قال لا معاد و لا جنّة و لا نار و لا حياة بعد هذه الحياة، فهذا الطريق يقرّر عنده أنّه لا مضرّة البتّة في فعل هذه المعاصي و إذا فرغ من هذا المقام قرّر عنده و زيّن في نظره أن هذا الفعل يفيد أنواعا من اللّذة و السّرور و لا حياة للانسان إلّا في هذه الدّنيا فتفويتها غبن و حسرة.و أمّا طريق التّنفير عن الطاعات فهو أن يقرّر أوّلا عنده أنّه لا فايدة فيها من وجهين الاول أنّه لا جنّة و لا نار و لا ثواب و لا عقاب و الثاني أنّ هذه العبادات لا فائدة فيها للعابد و لا للمعبود فكانت عبثا محضا، و إذا فرغ من هذا المقام قال:إنّها توجب التّعب و المحنة و ذلك أعظم المضارّ فهذه مجامع تلبيس إبليس و توضيح و عده و أمانيه و تزيينه و تهوينه. (حتّى إذا استدرج قرينته و استغلق رهينته) أي إذا خدع قرينه و تابعه بتزيين الباطل في نظره و تنفيره عن الحقّ و أوقعه في الغلق بالذّنوب التي اكتسبها كالرّهن المغلق في مقابل المال (أنكر ما زيّن و استعظم ما هوّن و حذّر ما آمن) كما قال سبحانه في سورة الأنفال: «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ»
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 12
قال الطبرسي: أى اذكر اذ زيّن الشّيطان للمشركين أعمالهم أي أحسنها في نفوسهم و ذلك أنّ إبليس حسّن لقريش مسيرهم إلى بدر لقتال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم، و قال: لا يغلبكم أحد من النّاس لكثرة عددكم و قوّتكم و إنّى مع ذلك جار لكم أي ناصر لكم و دافع عنكم السّوء، و إنّي عاقد لكم عقد الامان من عدوّكم، فلمّا التقت الفرقتان نكص على عقبيه، أي رجع القهقرى منهرما ورائه، و قال: إنّي بري ء منكم، أي رجعت عمّا ضمنت لكم من الأمان و السّلامة لأنى أرى من الملائكة الذين جاءوا لنصر المسلمين ما لا ترون، و كان إبليس يعرف الملائكة و هم كانوا يعرفونه، إنّي أخاف اللّه، أي أخاف عذاب اللّه على أيدى من أراهم، و اللّه شديد العقاب، لا يطاق عقابه و في سورة الحشر: «كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ خالِدَيْنِ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ».أي مثل المنافقين في إغراء اليهود أي بني النّضير للقتال كمثل الشّيطان في إغرائه للانسان، فانّه أبدا يدعو الانسان إلى الكفر ثمّ يتبرّء منه وقت الحاجة مخافة أن يشاركه في العذاب و يقول: إنّي أخاف اللّه رب العالمين، و لا ينفعه ذلك كما قال: فكان عاقبتهما أي الدّاعى و المدعوّ من الشّيطان و من أغواه، أنّهما معذّبان في النّار.قال ابن عبّاس: إنّ المراد بالانسان في هذه الآية هو عابد بني إسرائيل قال: إنه كان في بنى اسرائيل عابد اسمه برصيصا عبد اللّه زمانا من الدّهر حتّى كان يؤتى بالمجانين يداويهم و يعوّذهم فيبرءون على يده، و أنّه أتي بامرأة في شرف قد جنّت و كان لها اخوة فأتوه بها فكانت عنده فلم يزل به الشّيطان يزيّن له حتّى وقع عليها فحملت، فلمّا
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 13
استبان حملها قتلها و دفنها، فلمّا فعل ذلك ذهب الشّيطان حتّى لقى أحد إخوتها فأخبره بالذي فعل الرّاهب و أنّه دفنها في مكان كذا.ثمّ أتى بقيّة إخوتها رجلا رجلا فذكر ذلك له فجعل الرّجل يلقى أخاه فيقول و اللّه لقد أتانى آت فذكر لي شيئا يكبر عليّ ذكره، فذكر بعضهم لبعض حتّى بلغ ذلك ملكهم فصار الملك و النّاس، فاستنزلوه فأقرّ لهم بالّذي فعل فأمر الملك به فصلب، فلمّا رفع على خشبته تمثّل له الشّيطان فقال: أنا الّذي ألقيتك في هذا فهل أنت مطيعي فيما أقول اخلّصك ممّا أنت فيه؟ قال: نعم، قال: اسجد لي سجدة واحدة، فقال: كيف أسجد لك و أنا على هذه الحالة؟ فقال: اكتفي منك بالايماء، فأومى له بالسّجود فكفر باللّه و قتل الرّجل، فهو قوله: كمثل الشّيطان إذ قال للانسان اكفر. اللّهم إنّا نعوذ بك من خداع إبليس و من شرور الأنفس و من سوء الخاتمة.تنبيهات ثلاثة متضمنة لتحقيق بعض ما تضمنه هذا الفصل:الاول فى تحقيق الصراط و بيانه:فأقول: إنّ الصّراط ممّا يجب الايمان به و هو من جملة ضروريّات الدّين و هو جسر جهنّم.قال الصدوق (ره) في محكىّ كلامه عن اعتقاداته: اعتقادنا في الصّراط أنه حقّ و أنه جسر جهنّم و أنّ عليه ممرّ جميع الخلق قال اللّه تعالى: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا» قال (ره): و الصراط في وجه آخر اسم حجج اللّه فمن عرفهم في الدّنيا و أطاعهم
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 14
أعطاه اللّه جوازا على الصراط الذي هو جسر جهنّم قال (ره) و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم لعليّ عليه السّلام: يا عليّ إذ كان يوم القيامة أقعد أنا و أنت و جبرئيل على الصراط و لا يجوز على الصراط أحد إلّا من كان معه برائة بولايتك و قال المفيد «ره»: الصراط بمعنى الطريق و لذلك يقال على ولاية أمير المؤمنين و الأئمة من ذريتهم عليهم السّلام: الصراط، لكونها طريق النجاة.أقول: الصراط بهذين المعنيين مما اشير إليه في غير واحد من الأخبار، ففي الصافي و البحار من معاني الأخبار و تفسير الامام عليه السّلام في تفسير قوله: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ».عن الصّادق عليه السّلام يعني أرشدنا للزوم الطريق المؤدِّي إلى محبّتك و المبلّغ إلى جنّتك و المانع من أن نتّبع أهوائنا فنعطب أو أن نأخذ بآرائنا فنهلك.و عنه أيضا هي الطريق إلى معرفة اللّه و هما صراطان صراط في الدّنيا و صراط في الآخرة، فأمّا الصراط في الدّنيا فهو الامام المفترض الطاعة من عرفه في الدّنيا و اقتدى بهداه مرّ على الصّراط الذي هو جسر جهنّم في الآخرة، و من لم يعرفه في الدّنيا زلّت قدمه عن الصّراط في الآخرة فتردى في نار جهنّم، و في رواية نحن الصّراط المستقيم.و في تفسير عليّ بن إبراهيم القمّي عن حفص بن غياث قال: وصف أبو عبد اللّه عليه السّلام الصّراط فقال: ألف سنة صعود و ألف سنة هبوط و ألف سنة حذال.و فيه عن سعد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سألته عن الصّراط فقال:هو أدقّ من الشّعر و أحدّ من السّيف، فمنهم من يمرّ عليه مثل البرق، و منهم من يمرّ عليه مثل الفرس، و منهم من يمرّ عليه ماشيا، و منهم من يمرّ عليه حبوا «1»، و منهم من يمرّ عليه متعلّقا فتأخذ النّار بعضه و تترك بعضه.و فيه قال: حدّثني أبي عن عمر بن عثمان عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام قال: لمّا نزلت هذه الآية: «وَ جِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنْسانُ».______________________________ (1) حبا الصبى يحبو إذا مشى على أربع، منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 15سئل عن رسول اللّه فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلم: أخبرني الرّوح الأمين أنّ اللّه لا إله غيره إذا برز الخلائق و جمع الأوّلين و الآخرين أتى بجهنّم تقاد بألف زمام أخذ بكلّ زمام مأئة ألف ملك تقودها من الغلاظ الشّداد لها هدّة و غضب و زفير و شهيق و أنّها لتزفر الزّفرة فلو لا أنّ اللّه أخّرهم للحساب لأهلكت الجميع، ثم يخرج منها عنق فيحيط بالخلائق البرّ و الفاجر ما خلق اللّه عبدا من عباد اللّه ملكا و لا نبيّا إلّا ينادي ربّ نفسي نفسي و أنت يا نبي اللّه تنادي أمّتي أمّتي، ثمّ يوضع عليها الصراط أدقّ من حدّ السّيف عليها ثلاث قناطر فأمّا واحدة فعليها الأمانة و الرّحم، و الثّانية فعليها الصّلاة، و الثالثة فعليها ربّ العالمين لا إله غيره فيكلّفون بالعمرّ عليها فيحبسهم الرّحم و الأمانة فان نجوا منها حبستهم الصّلاة فان نجوا منها كان المنتهى إلى ربّ العالمين «1» و هو قوله: «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ».و النّاس على الصراط فمتعلّق بيد و تزلّ قدم و تستمسك بالقدم و الملائكة حولها ينادون حولها يا حليم اعف و اصفح و عد بفضلك و سلّم سلّم و النّاس يتهافتون في النّار كالفراش فيها فاذا نجى ناج برحمة اللّه مرّ بها فقال: الحمد للّه و بنعمته تتمّ الصّالحات و تزكو الحسنات و الحمد للّه الّذي نجاني منك بعد اياس بمنّه و فضله إنّ ربّنا لغفور شكور.______________________________ (1) يعنى عدالة ربّ العالمين قال المحدّث المجلسى فى كتاب حق اليقين بعد رواية هذا الحديث: يمكن أن يكون الامانة في الاموال و العدل فى المظالم الآخر، أو يكون الامانة فى حق اللّه و العدل فى حق الناس، و لا يبعد أن يكون المراد بالرّحم رحم آل محمد و بالامانة عدم الخيانة في عهدهم و بيعتهم، و لذلك قدّمت على الصلاة، ثمّ قال: و لم يذكر عقبة الولاية فى هذه الرواية و هى من أعظم العقبات و يمكن أن يقال انّ هذه العقبات بالنسبة الى المؤمنين و أما المشركون و المنافقون فيكون جهنم في أول الصراط أو يدخلونها قبل الصراط، انتهى كلامه رفع مقامه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 16و في غاية المرام للسيّد هاشم البحراني من طريق العامة عن سعيد بن جبير عن ابن عبّاس قال: إذا كان يوم القيامة أمر اللّه مالكا أن يسعر النّيران السّبع و أمر رضوان أن يزخرف الجنان الثّمان و يقول: يا ميكائيل مدّ الصّراط على متن جهنّم و يقول: يا جبرائيل انصب ميزان العدل تحت العرش و ينادى يا محمّد:قرّب امّتك للحساب.ثمّ يأمر اللّه تعالى أن يعقد على الصّراط سبع قناطر طول كلّ قنطرة سبع عشر ألف فرسخ، و على كلّ قنطرة سبعون ألف ملك قيام فيسألون هذه الامّة نسائهم و رجالهم على القنطرة الأولى عن ولاية أمير المؤمنين عليه السّلام و حبّ أهل بيت محمّد صلّى اللّه عليه و آله فمن أتى به جاز على القنطرة الأولى كالبرق الخاطف و من لم يحبّ أهل بيت نبيّه صلّى اللّه عليه و آله سقط على أمّ رأسه على قعر جهنّم و لو كان معه من أعمال البرّ عمل سبعين صدّيقا.و على القنطرة الثّانية فيسألون عن الصّلاة، و على الثّالثة يسألون عن الزكاة، و على الرّابعة عن الصيام، و على الخامسة عن الحجّ، و على السّادسة عن الجهاد، و على السّابعة عن العدل فمن أتى بشيء من ذلك جاز على الصّراط كالبرق الخاطف و من لم يأت عذّب و ذلك قوله تعالى «وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ» يعنى معاشر الملائكة قفوهم يعنى العباد على القنطرة الأولى انّهم مسئولون عن ولاية عليّ عليه السّلام و حبّ أهل البيت عليهم السّلام.و في البحار من تفسير الامام عليه السّلام المفسر باسناده إلى أبي محمّد العسكري عليه السّلام في قوله: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ».قال: أدم لنا توفيقك الذي به أطعناك في ماضي أيّامنا حتّى نطيعك كذلك في مستقبل أعمارنا، و الصّراط المستقيم هو صراطان: صراط في الدّنيا، و صراط في الآخرة فأمّا الصّراط المستقيم في الدنيا فهو ما قصر عن الغلوّ و ارتفع عن التقصير و استقام فلم يعدل
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 17
إلى شيء من الباطل و أمّا الطريق الآخر فهو طريق المؤمنين إلى الجنّة الذي هو مستقيم لا يعدلون عن الجنّة إلى النّار و لا إلى غير النّار سوى الجنّة.الثاني فى تحقيق الذكر و المستفاد من قوله عليه السّلام: و اوجف الذكر بلسانه الحث و الترغيب عليه:فأقول إنّ ذكر اللّه عزّ و جلّ على أقسام الاول أن يذكره تعالى عند إرادة المعصية الّتي يريد ارتكابها فيتركها له الثاني ذكره عند الطاعة فيسهل عليه مشقّة العبادة الثالث ذكره عند الرّفاهية و النّعمة فيذكره و يؤدّي شكره الرابع ذكره عند الابتلاء و المحنة فيتضرّع له لصرف البلاء و الصّبر عليه الخامس ذكره بالقلب بأن يتفكّر في صفاته الجلالية و نعوته الجماليّة و غيرها من العلوم و معارف الحقّة السادس الذكر باللّسان بأن يسبّح له و يقدّسه و يمجّده و يشتغل بذكر فضائل أهل البيت و تعليم القرآن و تدريس العلوم الشّرعيّة و أنحائها.و كلّ ذلك ممّا ورد الحثّ عليه في الأخبار و الآيات قال سبحانه: «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ». و قال أيضا: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ» و قال: «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ».
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 18
قال الطبرسيّ (ره) هو عام في الأذكار و قراءة القرآن و الدّعاء و التّسبيح و التهليل و تضرّعا و خيفة أي متضرّعا و خايفا، و دون الجهر من القول، أى و متكلّما كلاما دون الجهر، لأنّ الاخفاء أدخل في الاخلاص و أبعد من الرّيا و أقرب إلى القبول و في الكافي و عدّة الدّاعي لأحمد بن فهد الحلّي عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم قال:مكتوب في التّوراة الّتي لم تغير أن موسى سأل ربّه فقال: يا ربّ أ قريب أنت فأناجيك أم بعيد فأناديك؟ فأوحى اللّه إليه يا موسى أنا جليس من ذكرني، فقال موسى: فمن في سترك يوم لا ستر إلّا سترك؟ فقال تعالى: الّذين يذكروني فأذكرهم و يتحابّون لي فاحبّهم فأولئك الّذين إذا أردت أن اصيب أهل الأرض بسوء ذكرتهم فدفعت عنهم بهم.و في عدّة الدّاعي عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم ما جلس قوم يذكرون اللّه إلّا قعد معهم عدّة من الملائكة.و روى أبو بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ما اجتمع قوم في مجلس لم يذكرو اللّه و لم يذكرونا إلّا كان ذلك المجلس عليهم حسرة يوم القيامة، ثمّ قال: قال أبو جعفر عليه السّلام إنّ ذكرنا من ذكر اللّه و ذكر عدوّنا من ذكر الشّيطان.و روى الحسن بن الحسن الدّيلمي عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم أنّ الملائكة يمرّون على حلق الذّكر فيقومون على رؤوسهم و يبكون لبكائهم و يؤمّنون لدعائهم، فاذا صعدوا إلى السّماء يقول اللّه تعالى: يا ملائكتي أين كنتم؟ و هو أعلم، فيقولون: يا ربّنا إنّا حضرنا مجلسا من مجالس الذكر فرأينا أقواما يسبّحونك و يمجّدونك و يقدّسونك و يخافون نارك، فيقول اللّه سبحانه: يا ملائكتي أذودها عنهم و اشهدكم أنّي قد غفرت لهم و أمنتهم ممّا يخافون، فيقولون: ربّنا إنّ فيهم فلانا و إنّه لم يذكرك فيقول تعالى: قد غفرت له بمجالسته لهم، الحديث.و عنه أيضا من ذكر اللّه في السّوق مخلصا عند غفلة النّاس و شغلهم كتب اللّه له ألف حسنة و يغفر اللّه له يوم القيامة مغفرة لم تخطر على قلب بشر.و في عدّة الدّاعي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ موسى عليه السّلام انطلق ينظر إلى اعمال
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 19
العبّاد فأتى رجلا من أعبد النّاس فلمّا أمسى حرّك الرّجل شجرة إلى جنبه فاذا فيه رمّانتان قال فقال: يا عبد اللّه من أنت إنّك عبد صالح أنا ههنا منذ ما شاء اللّه ما أجد في هذه الشّجرة إلّا رمّانة واحدة و لو لا أنّك عبد صالح ما وجدت رمّانتين قال أنا رجل أسكن أرض موسى بن عمران.قال: فلمّا أصبح قال تعلم أحدا أعبد منك؟ قال: نعم فلان الفلاني، قال:فانطلق إليه فاذا هو أعبد منه كثيرا فلمّا أمسى أوتي برغيفين و ماء فقال: يا عبد اللّه من أنت إنّك عبد صالح أنا ههنا منذ ما شاء اللّه و ما اوتى إلّا برغيف واحد و لو لا أنّك عبد صالح ما اوتيت برغيفين قال أنا رجل أسكن أرض موسى بن عمران.ثمّ قال موسى: هل تعلم أحدا أعبد منك؟ قال: نعم فلان الحداد في مدينة كذا و كذا، قال: فأتاه فنظر إلى رجل ليس بصاحب العبادة بل إنّما هو ذاكر للّه تعالى و إذا دخل وقت الصّلاة قام فصلّى فلمّا أمسى نظر إلى غلّته فوجدها قد اضعفت قال يا عبد اللّه من أنت إنّك عبد صالح أنا ههنا منذ ما شاء اللّه غلّتي قرب بعضها من بعض و اللّيلة قد اضعفت فمن أنت؟ قال: أنا رجل أسكن في أرض موسى بن عمران.قال: فأخذ ثلث غلّته فتصدّق بها، و ثلثا أعطى مولى له، و ثلثا اشترى له طعاما فأكل هو و موسى، قال: فتبسّم موسى عليه السّلام فقال: من أىّ شي ء تبسّمت؟ قال:دلّني نبيّ بني إسرائيل على فلان فوجدته من أعبد الخلق فدلّني على فلان فوجدته أعبد منه فدلّني فلان عليك و زعم أنّك أعبد منه و لست أراك شبه القوم.قال: أنا رجل مملوك أليس تراني ذاكر اللّه تعالى أ و ليس تراني اصلّى الصّلاة لوقتها و إن أقبلت إلى الصّلاة أضررت بغلّة مولاى و أضررت بعمل النّاس أ تريد أن تأتى بلادك؟ قال: نعم.قال فمرّت به سحابة فقال الحدّاد: يا سحابة تعالى، قال: فجاءت، قال: اين تريدين؟فقالت: اريد كذا و كذا، قال: انصرفي ثمّ مرّت به اخرى قال: يا سحابة تعالى فجاءت فقال: اين تريدين؟ فقالت اريد ارض كذا و كذا، قال: انصرفي ثمّ مرّت به اخرى قال: يا سحابة تعالى فجاءته فقال اين تريدين؟ قالت أريد أرض موسى بن
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 20
عمران قال: تعالى و احملي هذا حمل دقيق وضعيه في أرض موسى بن عمران وضعا دقيقا.قال فلمّا بلغ موسى عليه السّلام بلاده قال: يا ربّ بما بلّغت هذا ما أرى؟ قال تعالى: إنّ عبدي هذا يصبر على بلائي و يرضى بقضائي، و يشكر على نعمائي.و في البحار من تفسير الامام عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: الا فاذكروا يا امّة محمّد محمّدا و آله عند نوائبكم و شدائدكم لينصرنّ اللّه بهم ملائكتكم على الشّياطين الّذين يقصدونكم، فانّ كلّ واحد منكم معه ملك عن يمينه يكتب حسناته و ملك عن يساره يكتب سيئاته، و معه شيطانان من عند إبليس يغويانه.فاذا وسوسا في قلبه ذكر اللّه و قال: لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم و صلّى اللّه على محمّد و آله حبس الشّيطانان ثمّ صارا إلى إبليس فشكواه و قالا له: قد أعيانا أمره فامددنا بالمردة و لا يزال يمدّهما حتّى يمدّهما بألف مارد فيأتونه فكلّما راموه ذكر اللّه و صلّى على محمّد و آله الطّيّبين لم يجدوا عليه طريقا و لا منفذا.قالوا لابليس ليس له غيرك تباشره بجنودك فتغلبه فتغويه فيقصده إبليس بجنوده، فيقول اللّه تبارك و تعالى للملائكة: هذا إبليس قد قصد عبدي فلانا، أو أمتي فلانة بجنوده ألا فقاتلوه، فيقاتلوه بازاء كلّ شيطان رجيم منهم مأئة ألف ملك و هم على افراس من نار بأيديهم سيوف من نار و رماح من نار و قسىّ و نشاشيب «1» و سكاكين و أسلحتهم من نار.فلا يزالون يجرحونهم و يقتلونهم بها و يأسرون إبليس فيضعون عليه تلك الأسلحة فيقول: يا ربّ وعدك وعدك قد أجّلتني إلى يوم الوقت المعلوم، فيقول اللّه تبارك و تعالى للملائكة: وعدته أن لا اميته و لم أعده أن لا اسلّط عليه السّلاح و العذاب و الآلام اشتقوا منه ضربا بأسلحتكم فانّي لا اميته فيسخنونه بالجراحات ثمّ يدعونه، فلا يزال سخين العين «2» على نفسه و أولاده المقتولين______________________________ (1) جمع النشائب بالضم و التشديد و هو النبل (2) اى باكى العين.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 21
المقتّلين «1» و لا يندمل شي ء من جراحاته، إلّا بسماعه أصوات المشركين بكفرهم فان بقى هذا المؤمن على طاعة اللّه و ذكره و الصّلاة على محمّد و آله بقى إبليس على تلك الجراحات، فان زال العبد عن ذلك و انهمك في مخالفة اللّه عزّ و جلّ و معاصيه اندملت جراحات إبليس ثمّ قوى على ذلك العبد حتّى يلجمه و يسرج على ظهره و يركبه ثمّ ينزل عنه و يركب ظهره شيطانا من شياطينه و يقول لأصحابه أما تذكرون ما أصابنا من شأن هذا ذلّ و انقاد لنا الآن حتّى صار يركبه هذا ثمّ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم فان أردتم أن تديموا على إبليس سخنة عينه و ألم جراحاته فداوموا على طاعة اللّه و ذكره و الصّلاة على محمّد و آله، و إن زلتم عن ذلك كنتم اسراء إبليس فيركب أقفيتكم «2» بعض مردته هذا، و اللّه المستعان و به الاعتصام في النّجاة من مكايد الشّيطان.الثالث فى تحقيق معنى الرجاء و الخوف على فى ما شرح البحرانى اخذا من احياء العلوم لابى حامد الغزالى بتغيير و تصرف يسيرفاعلم أنّ الرّجاء من جملة مقامات السالكين و حالات الطالبين، و هو ارتياح النّفس لانتظار ما هو محبوب عندها فهو حالة لها تصدر عن علم و تقتضي عملا بيان ذلك أنّ ما يتصوّره النّفس من محبوب أو مكروه فامّا أن يكون موجودا في الماضي أو في الحال أو يوجد في الاستقبال، و الأوّل يسمّى ذكرا و تذكيرا، و الثّاني يسمّى وجدا لأنّها حالة تجدها من نفسك، و الثّالث و هو أن يغلب على ظنّك وجود شي ء في الاستقبال لنفسك به تعلق يسمّى ذلك انتظارا______________________________ (1) المقتلين من باب الافعال اى المعرضين للقتل أو التفعيل لبيان كثرة مقتولهم قال الجوهرى اقتلت فلانا عرضته للقتل و قتلوا تقتيلا شد للكثرة (بحار) (2) جمع قفا (منه).
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 22
و توقّعا، فان كان مكروها حدث منه في القلب تألم يسمّى خوفا و اشتفاقا، و إن كان محبوبا حصل من انتظاره و تعلّق القلب به لذّة للنفس و ارتياح باخطار وجوده بالبال يسمّى ذلك الاتياح رجاء.و لكن ذلك المحبوب المتوقّع لا بدّ و أن يكون له سبب، فان كان توقّعه لأجل حصول أكثر أسبابه فاسم الرجاء عليه صادق، و إن كان انتظاره مع العلم بانتفاء أسبابه فاطلاق اسم الغرور و الحمق عليه أصدق من اسم الرجاء، و إن كانت الأسباب غير معلومة الوجود و لا معلومة العدم فاسم التمنّى أصدق على انتظاره.إذا عرفت ذلك فاعلم أنّ أرباب القلوب و العرفان قد علموا أنّ الدّنيا مزرعة الآخرة، فالقلب كالأرض و البذر هو الايمان و المعارف الألهيّة و تأثر القلب بالمواعظ و النّصايح و الإتيان بالطّاعات جار مجرى تقليب الأرض و اصلاحها و مجرى سياق الماء إليها و اعدادها للزراعة.و القلب المستغرق بحبّ الدّنيا و الميل إليها كالأرض الصلبة أو السبخة التي لا تقبل الزّرع و الانبات و لا ينمو فيها البذر لصلب الأرض أو لمخالطة الأجزاء الملحية، و يوم القيامة يوم الحصاد و لا حصاد إلّا من زرع، و لا زرع إلّا من بذر و كما لا ينفع الزّرع في أرض صلبه سبخة كذلك لا ينفع إيمان مع حبّ القلب و قساوته و سوء الأخلاق.فينبغي أن يقاس رجاء العبد لمغفرة اللَّه و رضوانه برجاء صاحب الزّرع و كما أنّ من طلب أرضا طيّبة و قلّبها و القى فيها بذراً جيّدا غير متعفّن و لا مسوس ثمّ أمدّه بالماء العذب و ساير ما يحتاج إليه في أوقاته، ثمّ طهّره عن مخالطة ما يمنع نباته من الشّوك و الحشيش و نحوهما، ثمّ جلس منتظراً من فضل اللَّه رفع الصواعق و الآفات المفسدة إلى أن يتمّ الزّرع و يبلغ غايته كان ذلك رجاء في موضعه و استحقّ اسم الرجاء إذا كان في مظنّة أن يفوز بمقصده من ذلك الزّرع.و من بذر في أرض كذلك إلّا أنّه بذر في اخريات النّاس و لم يبادر إليه في
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 23
أوّل الأوقات أو قصر في بعض أسبابه مع حصول غالب الأسباب، ثمّ أخذ ينتظر ثمرة ذلك الزّرع و يرجو اللّه سبحانه في سلامة له فهو من جملة الرّاجين أيضا.و من لم يحصل بذرا أو بذر في أرض سبخة أو صلبة غير قابلة للانبات، ثمّ أخذ ينتظر الحصاد فذلك الانتظار حمق فكان اسم الرجاء إنّما يصدق على انتظار ما حصل جميع أسبابه أو غالبها الداخلة تحت اختيار العبد و لم يبق إلّا ما لا يدخل تحت اختياره و هو فضل اللّه تعالى بصرف المضّار و المفسدات.كذلك حال العبد إن بذر المعارف الالهية في قلبه في وقته و هو انف البلوغ و مبدء التكليف و دام على سقيه بماء الطاعات و اجتهد في تطهير نفسه عن شوك الأخلاق الردية التي تمنع نماء العلم و زيادة الايمان و انتظر من فضل اللّه أن يثبته على ذلك إلى زمان وصوله و حصاد عمله فذلك الانتظار هو الرجاء الحقيقي المحمود و هو درجة السّابقين.و إن ألقى بذر الايمان في نفسه لكنه قصر في بعض الأسباب إما بتأخير في البذر أو تسامح في السقي في الجملة ثمّ أخذ ينتظر وقت الحصاد و يتوقع من فضل اللّه تعالى أن يبارك له و يعتمد عليه على أنه الرّزاق ذو القوة المتين فيصدق عليه أنه راج أيضا لحصول اكثر الأسباب.و أما من لم يزرع من قواعد الايمان في قلبه شيئا أو زرع و لم يسقه بماء الطاعة أو لم يطهر نفسه من رزايل الأخلاق و اشتغل بالسّيئآت أو انهمك في الشهوات ثمّ انتظر المغفرة و الفضل من اللّه فانتظاره حمق و غرور.قال سبحانه: «خلف من بعدهم خلف ورثوا الكتاب يأخذون عرض هذا الأدنى و يقولون سيغفر لنا» و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الأحمق من اتبع نفسه هواها و تمنّى على اللّه الجنّة، قال الشّاعر:إذا انت لم تزرع و عاينت حاصدا ندمت على التفريط في زمن البذر فأعظم الحمق و الاغترار التمادي في الذنوب مع رجاء العفو من غير ندامة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 24
و توقع القرب من اللّه تعالى بغير طاعة، و انتظار زرع الجنّة ببذر النّار و طلب دار المطيعين بالمعاصي و انتظار الجزاء بغير عمل و التمنّى على اللّه مع الافراط و التجرّي.ترجو النّجاة و لم تسلك مسالكها إنّ السّفينة لا تجري على اليبس الترجمة:پس بپرهيزيد از خدا همچو پرهيز نمودن شخصى كه مشغول نمايد تفكر در معارف حقه قلب او را، و بر تعب اندازد ترس خدا بدن او را، و بيدار گردانيده باشد عبادت شب خواب اندك او را، و تشنه ساخته باشد رجاء بخدا روزهاى گرم او را.مانع شده باشد زهد از شهوت آن و سرعت نمايد ذكر بزبان آن، و مقدم بدارد خوف را بجهة امن از عقوبت، و كناره جوئى كند از چيزهائى كه شاغلست از راه روشن هدايت، و سلوك نمايد در أعدل راهها بسوى منهج مطلوب كه عبارتست از ثواب و جزاء مرغوب، و صارف نشود صوارف نخوت و غرور، و پوشيده نشود بر او مشتبهات امور در حالتى كه فايز است بشادى بشارت و راحت نعمت در آسوده ترين خواب و ايمن ترين وقت.بتحقيق كه گذشته باشد از گذرگاه دنيا در حالتى كه پسنديده است و مقدم داشته باشد توشه آخرت را در حالتى كه سعيد است، و شتافته است بعمل خير از ترس خداوندگار، و سرعت نموده است بكردار خوب در مهلت روزگار، و رغبت نموده در طلب خشنودى و رضاى پروردگار، و در رفته از باطل بجهة خوف از كردگار، و ملاحظه كرده در دنياى خود آخرت خود را، و نظر كرده در اول امر خود پيش روى خود را.پس كفايت است بهشت از حيثيت عطا و ثواب، و كافيست جهنم از حيثيت عذاب و وبال، و كافيست خداوند در حالتى كه انتقام كشنده است و يارى كننده، و كافيست كتاب خدا در حالتى كه حجت آرنده است و خصومت كننده.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 25وصيت ميكنم شما را بپرهيزكارى خدا، آن خدائى كه عذر را زايل نمود از خود با آنچه كه ترسانيد خلايق را بآن از انواع عقوبات، و اقامه حجت نمود بر ايشان با آنچه كه روشن نمود از براهين و بينات، و ترسانيده شما را از دشمنى كه نفوذ كرد و روان شد در سينه ها در حالتى كه پنهانست از نظر، و ديد در گوشها در حالتى كه نجوى كننده است بسر، پس گمراه كرد تابع خود را و بهلاكت انداخت و وعده كرد مطيع خود را.پس آرزومند نمود و زينت داد بديهاى جرمها را در نظر او، و آسان كرد مهلكات معصيتها را در نزد او تا آنكه چون خدعه نمود قرين و همنشين خود را و بغلق انداخت و فرو بست رهين خود را انكار كرد آن چيزى را كه زينت داده بود در نظر او، و بزرگ شمرد آن چيز را كه آسان كرده بود در نزد او، و ترسانيد از آن چيزى كه ايمن كرده بود او را از آن.و مقصود از همه اين تحذير است از مكايد شيطان لعين و از تدليسات آن عدوّ مبين كه انسان را بارتكاب معاصى جرى ميكند و بعد از ارتكاب از او تبرّى مى نمايد.غافل مشو كه مركب مردان راه را در سنگلاخ وسوسه پى ها بريده اند
شُغُف : جمع «شغاف»، پرده دل، مقصود در اينجا پرده اى است كه بچه در شكم مادر، در آن قرار مى گيرد كه اصطلاحا به آن «مشيمة» گفته ميشود. دِهَاقاً : متراكم و مملو (از ذرات زنده)، سخت و با شتاب ريخته شده، «دهق الماء» : آن را به سختى و با شتاب ريخت. مِحَاقاً : مخفى، پنهان يعنى علقه اى كه در آن هر شكل و صورتى از انسان نهفته و پنهان است. الجَنِين : كودك در رحم بعد از شكل گيرى. الْيَافِع : جوان بالغى كه بحد بيست سالگى رسيده باشد. اسْتَوَى مِثَالُهُ : قامتش راست شد و تا حد ممكن رشد كرد. خَبَطَ سَادِراً : بى پروا لگد مال كرد. مَاتِح : كشنده آب از چاه. الْغَرْب : دلو بزرگ. الْكَدْح : نهايت كوشش و سعى. بَدَوَاتُ ارَبِهِ : تمايلات و خواهشهاى ابتدائيش. لَا يَحْتَسِبُ رَزِيَّةً : مصيبتى را احتمال نمى دهد. التَقِيَّة : پرهيز كردن، پرهيزگارى، احتياط را رعايت كردن. غَرِيراً : فريب خورده، فريفته شده. الْهَفْوَة : لغزش، خطا، اشتباه. لَمْ يُفِدْ عِوَضاً : پاداشى كسب نكرد، بهره اى نبرد. دَهِمَتْهُ : او را فرا گرفت. غُبَّرُ جِمَاحِهِ : اواخر عصيان و سركشى اش. السَّنَن : راه. سَادِراً : حيران، سرگردان. اللَادِمَة : زننده، كوبنده. غَمْرَة : سختى و فشار. كَارِثَةٌ : قطع كننده اميدها و آرزوها، حادثه غم انگيز. الَانَّة : ناله. جَذْبَةٌ مُكْرِبَة : نفسهاى سخت در حال مرگ. السَّوْقَة : بحال مرگ و احتضار افتادن.
شُغُف : جمع شغاف : پرده قلب پرده بچه در رحم دِهاق : پى در پى، جهنده، پر از ماده حياة مِحاق : پوشيده شده جَنين : بچه در شكم مادر راضع : طفل شيرخوار وَليد : بچه پس از جدا شدن از شير يافِع : پسرى كه ببلوغ نزديك شده سادِر : سرگردان در راه رفت ماتِح : كسى كه از چاه آب مى كشد غَرب : دلو بزرگ بَدَوات : آنچه نمايان مى شود، پيش مى آيد أرَب : احتياج رَزيّة : مصيبت و گرفتارى مُفتَرَض : كار واجب و لازم دَهِمَته : او را احاطه نمود، باو هجوم آورد فَجَعات : جمع فجعة : كارهاى ناگهانى غُبَّر : باقيمانده ها جمع غابر جِماح : سركشى، ناآرامى طَوارق : جمع طارقة : آنكه شب مى آيد، پنهانى مى آيد أوجاع : دردها جمع وجع لادِمة الصدر : زنى كه به سينه مى كوبد كارِثة : شدت غم أنّة : ناله مريض
مترجم :
۱۱. شگفتى هاى آفرينش انسان: مگر انسان، همان نطفه و خون نيم بند نيست كه خدا او را در تاريكى هاى رحم و خلاف هاى تو در تو، پديد آورد تا به صورت چنين در آمد، سپس كودكى شيرخوار شد، بزرگتر و بزرگتر شده تا نوجوانى رسيده گرديد، سپس او را دلى فراگير، و زبانى گويا، و چشمى بينا عطا فرمود تا عبرت ها را درك كند، و از بدى ها بپرهيزد، و آنگاه كه جوانى در حد كمال رسيد، و بر پاى خويش استوار ماند، گردن كشى آغاز كرد، و روى از خدا گرداند، و در بيراهه گام نهاد، در هوا پرستى غرق شد، و براى به دست آوردن لذّت هاى دنيا تلاش فراوان كرد، و سر مست شادمانى دنيا شد. هرگز نمى پندارد مصيبتى پيش آيد و بر اساس تقوى فروتنى ندارد، ناگهان سرمست و مغرور در اين آزمايش چند روزه، مرگ او را مى ربايد، او را كه در دل بد بختى ها، اندكى زندگى كرده، و آنچه را كه از دست داده عوضى به دست نياورده است، و آنچه از واجبات را كه ترك كرد، قضايش را بجا نياورد، كه درد مرگ او را فراگرفت، روزها در حيرت و سرگردانى، و شب ها با بيدارى و نگرانى مى گذراند. ۱۲. عبرت از مرگ: هر روز به سختى درد مى كشد، و هر شب رنج و بيمارى به سراغش مى رود، در ميان برادرى غم خوار، و پدرى مهربان و ناله كننده اى بى طاقت و بر سينه كوبنده اى گريان افتاده است. امّا او در حالت بيهوشى و سكرات مرگ، و غم و اندوه بسيار، و ناله دردناك، و درد جان كندن، با انتظارى رنج آور، دست به گريبان است.
(و حالات او را در دنيا و قبر شرح داده و مردم را به عبرت گرفتن از گذشتگان ياد آورى و آنها را به توبه ترغيب مى فرمايد): (شما را از فريب شيطان آگاه ساختم، اكنون) آيا شما را به چگونگى خلقت انسان ياد آورى نمايم كه خداوند او را در تاريكى رحمها (بچه دانها) و پرده ها كه (براى او) مانند غلاف بود بيافريد (رحمها اشاره است به رحم و شكم و مشيمة كه پرده ايست بچه با آن بدنيا مى آيد) از نطفه ريخته شده و خون بسته گرديده ناقص، پس در شكم بچه شد بعد كودك شير خواره و از شير گرفته تا بسنّ احتلام رسيد، پس او را قلب حفظ كنند (عقل) و زبان گويا و چشم بينا بخشيد براى اينكه بفهمد و (از گذشتگان) عبرت گيرد و از معصيت و نافرمانى خوددارى و دورى نمايد، تا اينكه بحدّ كمال رسيده قدّ راست كرد و كبر و غرور بر او مستولى شده فرار كرد (از خدا و رسول پيروى ننمود) و گمراه شده (در راه غير مستقيم قدم نهاده از گفتار و كردار ناپسنديده) بى باك بود، بطوريكه هوا و هوس خود را در دلو بزرگ (از چاه ضلالت و گمراهى بيرون) مى كشد (مانند كسيكه از بالاى چاه بوسيله دلو آب بيرون مى آورد) براى رسيدن به خوشيها و حاجتهاى دنياى خود سعى و كوشش بسيار دارد. و باور ندارد كه ناكامى و بلائى باو رخ نمايد و از هيچ گناهى باك ندارد، پس در غفلت و نادانى و ضلالت و گمراهى مرد بعد از آنكه در لغزش و خطاى خويش اندك زمانى (در دنيا) زيسته بود و در مقابل نعمت هايى كه خداوند باو بخشيده (براى آخرت) عوض و سودى نبرد، و آنچه بر او واجب بود بجا نياورد، پس در اواخر سركشى و پيروى از هواى نفس و هنگام خوشحالى اندوههاى مرگ او را فرا گرفت و با دردهاى سخت و بيماريهاى گوناگون كه بحران آن در شب است حيران و سرگردان روز را بشب مى آمد و شب را تا بروز بيدار بود، در حالتى كه برادر غم خوار و پدر مهربان و همسرى كه از بى صبرى واى واى مى گفت و دختر (يا مادر) كه از اضطراب و نگرانى به سينه مى زد، در اطراف او بودند و آن مرد در بيهوشى جان كندن كه او را بخود مشغول داشت در غمّ و اندوه بسيار و ناله دردناك و جان دادن با سختى و رفتن از دنيا از روى رنج مبتلى بود.
آيا شما را از آفرينش آدمى آگاه سازم خداوندش در ظلمت زهدانها و درون غلافها و پرده ها پديد آورد. نطفه اى بود جهنده و خونى لخته شده، بى هيچ صورتى و، جنينى و شيرخواره اى و از شير بازگرفته اى. سپس، جوانى شد باليده و رسيده. خداوند او را دلى داده فراگيرنده و زبانى سخنگوى و [ديده اى بينا] تا از سر اعتبار م كند و از ناشايستها بپرهيزد. چون قامتش اعتدال يافت و قد برافراشت، مغرورانه، سر بر تافت و گمراه و لاابالى شد. دلو آرزوها را از چاه ضلالت بر مى كشيد. همه سعى و رنجش براى دنيا بود و به خاطر عيش و طرب خويش و بى توجه به شريعت، در پى هر چه دلخواه اوست. باور ندارد كه روزى مصيبتى بر او فرود آيد، از اين رو، از هيچ گناهى باك ندارد، تا در عين غفلت و بى خبرى، مفتون آمال و آرزوهاى خود بميرد. در حالى كه، زندگى كوتاهش در لغزشها و خطاها سپرى شده و از هيچ پاداشى نصيبى نبرده كه هيچ فريضه اى را به جا نياورده. هنوز گرم سركشى بود و، سرگرم شاد خوارى و لذّت جويى كه بلاى مرگ بر سرش تاختن آورد و در گرداب آلام و بيماريها، حيران و سرگردان، روزها را به شب مى آورد و شبها را بيدار و نالان، به روز ست، در حالى كه، برادرى مشفق و پدرى مهربان و گروهى، كه بر حال او تأسّف مى خوردند و در اضطراب بر سينه مى كوبيدند، گرد او را گرفته بودند. او بيهوش افتاده و در حال سكرات است. غمگين و حسرت زده است، به هنگام جان دادن، به درد، مى نالد و به هنگام رخت بر بستن از اين جهان، رنج ديده است و درد كشيده.
همين انسانى که خداوند او را در تاريکى هاى رحم و در پرده هاى متراکم، به صورت نطفه اى فرو ريخت; سپس او را به شکل خون بسته و نامشخّصى قرار داد و بعد از آن، به صورت جنين کامل، سپس نوزادى شيرخوار و بعد کودک، سپس نوجوانى درآورد و بعد از آن به او عقلى نگاهدارنده و زبانى گويا و چشمى بينا بخشيد، تا درک کند و عبرت گيرد و از بدى ها بپرهيزد و اين وضع ادامه مى يابد تا انسان به حدّ اعتدال و کمال برسد و بر پاى خود بايستد; در اين هنگام سرکشى کرده و مى گريزد و بى پروا در بى راهه گام مى نهد. اين در حالى است که سعى دارد به تمام هوس هاى خود جامه عمل بپوشاند و براى بدست آوردن دنيا، خود را به رنج و تعب بيفکند و براى لذّات آن پيوسته تلاش مى کند و هر چه از خواهش هاى نفسانى در فکرش خطور کند، به آن جامه عمل مى پوشاند; او هرگز فکر نمى کند مصيبتى برايش پيش بيايد و هيچگاه از روى تقواى الهى در پيشگاهش خضوع نمى کند; از اين رو، سرانجام چشم از دنيا فرو مى بندد، در حالى که در گمراهى و غرور گرفتار است و در ميان اشتباهات و خطاهاى زندگى کوتاهِ خود، غوطه ور! اين در حالى است که در برابر آنچه از دست داده، عوضى بدست نياورده و هيچ يک از وظايف واجب خود را انجام نداده است. (هنوز تلاش و کوشش او در طريق اشباع هوسهايش پايان نگرفته که) ناراحتى هاى مرگ، در حالى که بقاياى سرکشى در او وجود دارد و در مسير لذّات خود گام برمى دارد، او را در خود فرو مى برد و ناگهان گرفتار حيرت و سرگردانى مى شود و از شدّت بيمارى و درد و رنج ها، شب تا به صبح بيدار مى ماند (و ناله سر مى دهد) اين در حالى است، که در ميان برادرى غمخوار، پدرى مهربان (وهمسرى دلسوز که) گريه و ناله سر داده اند (و مادرى دلسوخته که) از شدّت ناراحتى به سينه مى کوبد، قرار گرفته است و با سکراتِ بى تاب کننده مرگ و شدائد غم انگيز و ناله هاى دردناک و جان دادن پرمشقّت و مرگ رنج آور، دست به گريبان است.
با شما سخن گويم از اين انسان- كه در تاريكجاى زهدانش بيافريد، و در پرده هاى تيره اش در پيچيد. نطفه اى بود جهنده -و پليد-، سپس خونى شد لخته و ناتمام، و بچّه اى در شكم مام، و شيرخواره اى از پستان، و كودكى -در خور دبستان-، و نوجوانى رسيده -كه سبزه زندگى اش تازه دميده-. سپس او را دلى داد فراگير، و زبانى در خورد تعبير، و ديده اى نگرنده و بصير تا دريابد و پند پذيرد، و باز ايستد و راه نافرمانى پيش نگيرد. چندان كه جوانى شد راست اندام، تندرست و به قامت تمام، گردن كشانه -از راه حقّ- دورى گزيد، و بيهشانه اين سو و آن سو دويد. از چاهسار آرزو نوشا، و در پى دنيا كوشا. سرمست لذّت و شادمانى، از عنفوان و نشاط جوانى. نه انديشه رسيدن مصيبتش در سر، و نه از خدا و تقوايش خبر، تا آنكه در اين آزمايش، فريب خورده مرد، و روزگارى كوتاه را در خطا به سر برد. نه عوضى به دست آورد، و نه واجبى را كه بر عهده داشت ادا كرد. در واپسين دوره جوانى و آخرين منزلهاى كامرانى، درد مرگ او را فرو گرفت، چندان كه روز را با حيرانى به سر مى برد، و شب را با بيدارى و نگرانى. هر روز به سختى درد مى كشيد و هر شب رنج و بيمارى به سر وقتش مى رسيد. حالى كه گردش برادرى بود به جان برابر، و پدرى مهربان و نصيحتگر، و مادرى از ناشكيبايى فرياد كنان و از ناآرامى بر سينه زنان. و او در بيهوشى و غفلت، سختى و مصيبت، و ناله اى زار، و نفسى افتاده به شمار، و جان كندنى طاقتزا و دشوار.
يا اين انسانى كه خداوند او را در تاريكى هاى رحم، و غلاف پوشاننده بدين صورت ايجاد كرد: نطفه ريخته شده، و خون بسته صورت بندى نشده، و جنين در رحم و طفل شير خوار، و كودك و نوجوان. آن گاه براى او قلبى حافظ، و زبانى گويا، و چشمى بينا قرار داد، تا بفهمد و پند گيرد، و از گناه خوددارى نمايد. ولى چون به حد كمال رسيد، و قامتش آراسته شد، به حال غرور و كبر از مدار حق گريخت، و بى باك و گمراه گشت، با دلو هوا و هوس آب كشيد، براى رسيدن به دنيا كوشش بسيار كرد، در هر لذت و خوشى گام نهاد، هر چه به نظرش رسيد عمل كرد، احتمال اينكه به بلا و ناكامى دچار شود نداد، و از هيچ گناهى پروا نكرد، پس در غفلت و گمراهى عمرش را تمام كرد، و مدتى اندك در گناهان خود به سر برد، در برابر نعمت هاى خدادادى سودى عايد خود ننمود، و به آنچه واجب بود اعتنا نكرد. در اواخر طغيان و پيروى از هوا و خوشى لذت، ناگواريهاى مرگ او را گرفت، پس حيرت زده و سرگردان، شب را تا روز نخوابيد، آن هم با دردهاى شديد، و بيماريهاى گوناگون گه شدّتش در شب است، در حالى كه برادرى غم خوار و پدرى مهربان، و همسرى كه از بيتابى ناله مى زد، و دخترى كه از اضطراب به سينه مى كوبيد در اطراف او بودند، و آن بيچاره در سكرات مرگ كه او را به خود مشغول داشته، و غم و غصه فراوان، و ناله جانسوز، و سختى جان كندن، و رفتن از دنيا با مشقت و رنج گرفتار بود.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج3، ص: 434-426
آغاز و انجام زندگى انسان:
در اين بخش از خطبه امام(عليه السلام) به بحث مهم ديگرى پرداخته و آن آفرينش انسان از دوران جنينى تا پايان عمر و سپس چشم پوشيدن از دنيا و حضور در صحنه قيامت است، تا بحث هاى گذشته را که درباره خطرات شيطان و لزوم فراهم کردن زاد و توشه تقوا بود، تکميل کند و به تعبير ديگر: آدمى هوشيار باشد و به وظايف اصليش بپردازد و از وساوس شيطان برحذر باشد، مى فرمايد: «(اکنون درباره آفرينش انسان و مراحل زندگى او با شما سخن مى گويم:)(1) همين انسانى که خداوند او را در تاريکى هاى رَحِم و در پرده هاى متراکم به صورت نطفه اى فرو ريخت، سپس او را به شکل خون بسته و نامشخّصى قرار داد، و بعد از آن به صورت جنين کامل، سپس نوزادى شيرخوار، و بعد کودک، سپس نوجوانى در آورد» (أَمْ هذَا الَّذِي أنْشَأَهُ فِي ظُلُمَاتِ الاَْرْحَامِ، وَ شُغُفِ(2) الاَْسْتَارِ، نُطْفَةً دِهَاقاً(3) وَعَلَقَةً مِحَاقاً(4)، وَ جَنِيناً وَ رَاضِعاً، وَ وَلِيداً وَ يَافِعاً (5)).
در واقع امام(عليه السلام) در اينجا به شش مرحله از زندگانى انسان اشاره کرده است، که سه مرحله مربوط به دوران جنين و پيش از تولّد و سه مرحله ديگر مربوط به دوران بعد از تولّد است.
دورانهايى که با سرعت مى گذرد و هر کدام ويژگى خود را دارد; بعضى فوق العاده شگفت انگيز و بعضى عبرت آميز است. خداوند توانا، بر قطره آبى که هيچ شکل ندارد، در درون ظلمت هاى متراکمِ «مشيمه» و «رحم» و «شکم مادر»، صورتگرى مى کند و علقه مِحاق (خون بسته شده فاقد شکل) را، زيباترين و جالب ترين شکل مى دهد و بعد از نموّ کامل جنين، با يک فرمان عجيب، آن را به اين جهان مى فرستد و در مسير حيات و مراحل تکامل او را هدايت مى فرمايد و هر روز در شأن و شرايط و مقامى است.
سپس به ابزار و وسايل مهمّى که در اختيار انسان گذارده و او را با جهان خارج مربوط مى کند، اشاره کرده و مى فرمايد: «سپس به او عقلى نگهدارنده، زبانى گويا و چشمى بينا بخشيد، تا درک کند و عبرت گيرد، و از بدى ها بپرهيزد» (ثُمَّ مَنَحَهُ قَلْباً حَافِظاً، وَ لِسَاناً لاَفِظاً، وَ بَصَراً لاَحِظاً، لِيَفْهَمَ مُعْتَبِراً، وَيُقَصِّرَ مُزْدَجِراً).
خداوند به او عقل داد، تا نيکى و بدى را بشناسد و زبان داد، تا پرس و جو کند و علوم خود را به ديگران منتقل نمايد و چشم داد، که حقايق حسّى را با آن درک کند و هدف نهايى از اين سه موهبت بزرگ، اين بود که: فرمانهاى الهى را بفهمد و از آنچه در اطراف اوست، درس عبرت بياموزد و از آنچه شايسته مقام او نيست، پرهيز کند. در واقع سه منبع مهمّ شناخت، يعنى: عقل و زبان و چشم، که به ترتيب براى درک مطالب فکرى و نقلى و عينى و حسّى است، در اين عبارت کوتاه جمع شده و به انسان دستور داده شده است، که آنها را در مسير سعادتش بکار گيرد.
سپس مى فرمايد: «اين وضع ادامه مى يابد، تا انسان به حدّ اعتدال و کمال برسد، و بر پاى خود بايستد، در اين هنگام سرکشى کرده، مى گريزد و بى پروا در بيراهه گام مى نهد (به خدا و فرمانهاى او پشت مى کند و به هوا و هوس روى مى آورد)» (حَتَّى إِذَا قَامَ اعْتِدَالُهُ، وَ اسْتَوَى مِثَالُهُ، نَفَرَ مُسْتَکْبِراً، وَ خَبَطَ سَادِراً(6)).
درست است که همه انسانها چنين نيستند، ولى کلام امام(عليه السلام) ناظر به اکثريتى است که در بسيارى از جوامع، هنگامى که توان يافتند و به قدرت رسيدند، همه چيز را به فراموشى مى سپارند و همچنين هشدارى است به مؤمنان فرمانبردار، که مراقب حال خويش باشند و شکر نعمت ايمان و تقوا را بجا آورند.
در ادامه اين سخن مى فرمايد: «اين در حالى است که سعى دارد به تمام هوس هاى خود جامه عمل بپوشاند» (مَاتِحاً(7) فِي غَرْبِ(8) هَوَاهُ).
«و براى بدست آوردن دنيا خود را به رنج و تعب مى افکند، و براى لذّات آن پيوسته تلاش مى کند، و هرچه از خواهش هاى نفس در فکرش خطور مى کند به آن جامه عمل مى پوشاند» (کَادِحاً(9) سَعْياً لِدُنْيَاهُ، فِي لَذَّاتِ طَرَبِهِ، وَ بَدَوَاتِ(10) أَرَبِهِ(11)).
اين تعبيرات، اشاره به بى خبرانى است که تمام سعى و تلاش خود را در طريق به چنگ آوردن مال و منال دنيا و لذّت هاى زودگذر و اشباع هوا و هوس ها به کار مى گيرند; گويى از آفرينش آنها هيچ هدفى جز اين نبوده است; اين در حالى است که با چشم خود ناکامى ها و شکست ها، بيماريها و مرگ و ميرها را مى بينند.
امّا همان گونه که امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «او هرگز فکر نمى کند مصيبتى برايش پيش آيد و هيچگاه از روى تقواى الهى در پيشگاهش خضوع نمى کند، از اين رو، سرانجام چشم از دنيا فرو مى بندد، در حالى که در گمراهى و غرور گرفتار است و در ميان اشتباهات و خطاهاى زندگى کوتاه خود، غوطهور; اين در حالى است که در برابر آنچه از دست داده، عوضى به دست نياورده، و هيچ يک از وظايف واجب خود را، انجام نداده است (با کوله بار عظيمى از گناه و نامه عملى خالى از حسنات، به سوى آخرت حرکت مى کند)» (ثُمَّ لاَيَحْتَسِبُ رَزِيَّةً(12)، وَلاَ يَخْشَعُ تَقِيَّةً(13)، فَمَاتَ فِي فِتْنَتِهِ غَرِيراً(14)، وَ عَاشَ فِي هَفْوَتِهِ(15) يَسِيراً، لَمْ يُفِدْ عِوَضاً وَ لَمْ يَقْضِ مُفْتَرَضاً).
چه دردناک است! حال کسى که اين گونه در گرداب غرور و غفلت، گرفتار شده; سرمايه عمر را از کف داده و تنها چند روزى به لذّات آميخته با نکبت ها، دل خوش کرده و سرانجام با دست خالى، دنيا را ترک گفته و با نامه سياه، در محضر عدل الهى حاضر مى شود.
***
نکته:
عفو تو و خطاى من، بخل من و عطاى تو!
در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) به موارد متعدّدى از نعمت هاى الهى بر انسان، از دوران آفرينش در رحم مادر گرفته، تا هنگام تولّد و سپس پيمودن مراحل تکامل، اشاره مى فرمايد و نشان مى دهد خداوندِ قادرِ متعال، چگونه او را در ظلمات رَحِم و در پشت پرده هاى تاريک، هر روز خلقتى تازه و نوين بخشيد; و بعد از گام نهادن به جهان بيرون، چگونه تمام ابزارِ شناخت و معرفت را در اختيار او قرار داد; قلبى دانا، چشمى بينا و زبانى گويا به او بخشيد; ولى اين انسان ناسپاس و نمک نشناس، همين که به قدرت رسيد، هدف آفرينش خويش، را فراموش کرد. گويى جز خواب و خور و لذّت و شهوت هدفى در کار نبود; همچون حيوان پروارى در اين لذّات غوطه ور شد و هشدارهاى الهى که به صورت مصايب و درد و رنج ها و پايان عمرها، يکى پس از ديگرى به او داده مى شد، همه را نشنيده و ناديده گرفت; گويى چنين مى پنداشت که مرگ، هميشه براى همسايه است و درد و رنج براى بيگانه. گويى چنين فکر مى کرد که عمرى جاويدان دارد و لذّاتى بى پايان، نه امر و نهى الهى شامل او مى شود و نه دعوت پيامبران خدا، متوجّه اوست.
ولى به سرعت، روزهاى عمرش سپرى شد و با دستى تهى به سراى ديگر شتافت. سيلى اجل بر صورت او نواخته شد و در لحظه مرگ، بيدار شد; امّا راهى براى بازگشت نبود و تمام پل ها، در پشت سرش ويران شده بود.
* * *
ناگهان مرگ فرا مى رسد!
در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) به سراغ پايان عمر اين انسانِ غافلِ مغرورِ سرکش، مى رود که چگونه در چنگال بيمارى هاى جانکاه و داد و فرياد بستگان و دوستانش، لحظات دردناک احتضار را مى گذراند و چنان ترسيمى از اين حالت فرموده، که دلها را تکان مى دهد. مى فرمايد: «(هنوز تلاش و کوشش او در طريق اشباع هوس ها و نيل به آرزوهايش پايان نگرفته که) ناراحتى هاى مرگ، در حالى که بقاياى سرکشى در او وجود دارد و در مسير لذّات خود، گام بر مى دارد، او را در خود فرو مى برد، و ناگهان گرفتار حيرت و سرگردانى مى شود، و از شدّت بيمارى و درد و رنج ها، شب تا به صبح بيدار مى ماند (و ناله هاى جانکاه سر مى دهد)» (دَهِمَتْهُ(16) فَجَعَاتُ الْمَنِيَّةِ فِي غُبَّرِ(17) جِمَاحِهِ(18)، وَ سَنَنِ(19) مِرَاحِهِ(20)، فَظَلَّ سَادِراً(21)، وَ بَاتَ سَاهِراً، فِي غَمَرَاتِ الاْلاَمِ، وَ طَوَارِقِ الاَْوْجَاعِ وَالاَْسْقَامِ).
«اين در حالى است که در ميان برادرى غم خوار و پدرى مهربان (و همسرى دلسوز که) گريه و ناله سرداده اند و (مادرى دلسوخته که) از شدّت ناراحتى به سينه مى کوبد، قرار گرفته است.» (بَيْنَ أَخ شَقِيق، وَ وَالِد شَفِيق، وَ دَاعِيَة بِالْوَيْلِ جَزَعاً، وَ لاَدِمَة(22) لِلصَّدْرِ قَلَقاً).
آرى بستگان و نزديکانش، از حيات او مأيوس شده و پيش از مرگ او ناله و فغان سرداده اند و هر زمان که از شدّت دردش، کاسته شود و به هوش آيد، اين ناله ها و فريادها، او را شکنجه و آزار مى دهد و مرگش را با چشم خود مى بيند و ديدگان پروحشتش به هر سو نگران است.
«اين در حالى است که با سکرات بى تاب کننده مرگ و شدايد غم انگيز و ناله هاى دردناک، و جان دادن پرمشقّت، و مرگ رنج آور، دست به گريبان است» (وَالْمَرْءُ فِي سَکْرَة مُلْهِثَة،(23) وَ غَمْرَة کَارِثَة،(24) وَ أَنَّة مُوجِعَة، وَ جَذْبَة مُکْرِبَة(25)، وَ سَوْقَة(26) مُتْعِبَة).
راستى، حالت جان دادن و سکرات مرگ حالت عجيبى است! انسانى که تا ديروز بر تخت قدرت نشسته بود و همه امکانات را در اختيار داشت، از باده غرور سرمست بود و به کائنات فخر مى فروخت، امروز در چنگال بيمارى هاى شديد، مانند مرغ مذبوحى دست و پا مى زند. اطرافيانش از او مأيوس شده و ناله و فرياد سرداده اند و از هيچ کس، کارى براى او ساخته نيست.
در جاى جاى تاريخ، سرگذشت هايى از قدرتمندان بزرگ و لحظه هاى جانکاهِ احتضار آنها، نقل شده است که به راستى تکان دهنده است.
در حالات «مأمون» خليفه مقتدر عبّاسى - که دامنه حکومتش بخش هاى عظيمى از خاورميانه را در برگرفته بود - مى نويسند: «وى با لشکر عظيمش از يکى از ميدان هاى نبرد به سوى «طوس» باز مى گشت; به کنار چشمه اى در منطقه خوش آب و هوايى رسيد، در آنجا توقّف کرد; ماهى بزرگ سفيدى در درون آب توجّه او را به خود جلب کرد; دستور داد آن را بگيرند و براى او سرخ کنند; در اين حال لرزه اى بدن او را فرا گرفت، به گونه اى که قادر به حرکت نبود; پيوسته مى لرزيد و هرقدر پوشاک بيشترى روى او قرار مى دادند، باز فرياد مى زد: «سرما! سرما!» اطراف او آتش روشن کردند، باز فرياد مى زد: «سرما! سرما!» ماهى سرخ شده را براى او آوردند حتّى نتوانست چيزى از آن بچشد. حالِ او، لحظه به لحظه سخت تر مى شد و در سَکَراتِ مرگ فرو مى رفت; عرق سنگين و چسبنده اى از بدن او بيرون مى ريخت; اطبّاى مخصوص او در حيرت از اين بيمارى ناشناخته، فرو رفته بودند; وقتى حالش سخت تر شد، دستور داد: مرا بر جاى بلندى ببريد، که لشکريانم را ببينم. شب هنگام بود و سرتاسر بيابان از آتش هايى که لشکر افروخته بودند، روشن شده بود; «مأمون» سر به آسمان بلند کرد و اين جمله را گفت: «يَا مَنْ لاَيَزُولُ مُلْکُهُ، اِرْحَمْ مَنْ قَدْ زَالَ مُلْکُهُ; اى خدايى که حکومتت زوال ناپذير است، رحم کن بر کسى که حکومتش پايان يافته است.» او را به بسترش بازگرداندند; «مُعتصم» به کسى دستور داد که در کنار بسترش بنشيند و شهادتين را بر زبانش جارى کند. هنگامى که صداى آن مرد بلند شد، «ابن ماسويه» طبيب مخصوص مأمون گفت: «فرياد نزن! به خدا سوگند! او در اين حال، ميان پروردگارش و «مانى» (مردى که در ايران باستان به دروغ ادّعاى نبّوت کرده بود) فرق نمى گذارد.» مأمون گويا متوجّه شد، چشمش را گشود در حالى که همچون دو کاسه خون شده بود; خواست با دستش ضربه اى به «ابن ماسويه» بزند و سخن عتاب آميزى بگويد; امّا نه دست قادر به حرکت بود و نه زبان ياراى نطق داشت! چشم به سوى آسمان دوخت، در حالى که اشک سراسر چشمش را گرفته بود، تنها زبانش به اين جمله گشوده شد: «يَامَنْ لاَيَمُوتُ اِرْحَمْ مَنْ يَمُوتُ; اى خدايى که مرگ و فنا براى تو نيست، رحم کن کسى را که در حال مرگ است.» اين را گفت و براى هميشه خاموش شد(27)».
آرى، آن زمان که قدرت داشت هرگز باور نمى کرد که چنين روزى را در پيش دارد:
ديدى آن قهقهه کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه شاهين قضا غافل بود!
***
پی نوشت:
1. شارحان نهج البلاغه درباره اينکه «اَمْ» در اينجا چه مفهومى دارد آيا استفهاميه است و متصله، يا منقطعه؟ سخنان بسيارى دارند و قضاوت در اين باره مشکل به نظر مى رسد، چرا که ظاهر عبارت مرحوم «سيّد رضى» اين است که گلچين هايى از اين خطبه طولانى را ذکر کرده است که ممکن است در اين گزينش، پيوند عبارات پنهان شده باشد; ما آن را به صورت منقطعه تفسير مى کنيم و در تقدير چنين است: «بَلْ أُذَکِّرَکُمْ بِحَالِ الاِْنْسَانِ...».
2. «شُغُف» از مادّه «شَغاف» (بر وزن جواب) به معناى غلاف و پوسته نازک روى قلب است و «شُغُف» در اينجا به معناى پرده هاى متعدد مى باشد.
3. «دِهاق» از مادّه «دَهْق» (بر وزن دهر) به معناى شدّت فشار است; سپس به معناى فرو ريختن با قوّت و فشار آمده است که اينجا اشاره به فروريختن نطفه در داخل رحم است.
4. «مِحاق» از مادّه «مَحْق» (بر وزن محو) به معناى نقصان تدريجى و محو شدن است و به همين جهت، آخر ماه را «محاق» مى گويند و توصيف «عَلَقه» به «محاق» به خاطر آن است که تدريجاً زايل و دگرگون مى شود و به صورت جنين در مى آيد و يا به خاطر اين است که قيافه اى محو و نامشخّصى دارد و هيچ صورتى به خود نگرفته است.
5. «يافِع» از مادّه «يَفْع» (بر وزن نفع) به معناى بلند شدن و قد کشيدن است و هنگامى که بچّه به صورت جوانى نورس و قد کشيده در مى آيد به او «يافع» مى گويند.
6. «سادر» از مادّه «سَدَر» (بر وزن هدر) به معناى حيرت و سرگردانى است.
7 و 8. باتوجّه به اينکه «ماتح» به معناى کسى است که در بالاى چاه ايستاده و سعى دارد تا آنجا که مى تواند از چاه آب بکشد و «غَرْب» به معناى دلوهاى بزرگ است; روشن ترين تفسير براى جمله بالا همان است که در بالا گفته شد و اشاره به کسانى است که سعى دارند، هيچ يک از هوا و هوس هاى آنها بى پاسخ نماند و به تمام آرزوها و هوس ها برسند.
9. «کادح» از مادّه «کَدْح» (بر وزن مدح) به معناى تلاش و کوشش و فشار بر کار است وگاه به معناى حرص نيز آمده است.
10 و 11. «بَدَوات» جمع «بَدْأة» (بر وزن غفلت) از مادّه «بَدْو» (بر وزن دلو) به معناى ظاهر و آشکار شدن و «أَرَب» به معناى حاجت و شادى و چاره جويى آمده است; با توجّه به معانى فوق، «بَدَوَاتِ أَرَبِهِ» به معناى حوائج و لذّاتى است، که انسان به فکرش خطور مى کند.
12. «رَزيّه» از مادّه «رُزأ» (بر وزن عضو) در اصل به معناى نقصان است و «رزيّه» به معناى مصيبت بزرگ آمده است.
13. «تقيّه» در اينجا به معناى تقواى الهى است و مفهوم جمله اين است که او به خاطر تقواى الهى خضوع و خشوعى در پيشگاه خداوند ندارد (بعضى از شارحان «تقيّه» را در اينجا مفعول مطلق نوعى گرفته اند و بعضى ها مفعول له; ولى در مفهوم جمله، تفاوت چندانى ايجاد نمى کند).
14. «غَرير» در اينجا به معناى مغرور و فريب خورده است.
15. «هَفوه» از مادّه «هَفْو» در اصل به معناى باسرعت قدم برداشتن است و از آنجايى که تسريع در راه رفتن، در بسيارى از اوقات، سبب لغزش و در نهايت زمين خوردن است، واژه «هَفْوَه» به معناى لغزش و به زمين خوردن آمده است.
16. «دَهِمَتْهُ» از مادّه «دَهْم» (بر وزن فهم) به معناى فراگيرى و پوشش دادن به چيزى است.
17. «غُبَّر» جمع «غابر» به معناى باقى، يا باقى مانده است.
18. «جِماح» از مادّه «جَمْح» (بر وزن جمع) به معناى سرکشى و طغيان و هوا پرستى است و حيوان سرکش را «جَموح» مى گويند.
19. «سَنَن» مفرد است و به معناى روش و طريقه است و «سُنَن» (بر وزن سخن) جمع «سنّت» مى باشد.
20. «مِراح» از مادّه «مَرَحْ» (بر وزن فرح) به معناى شدّت خوشحالى است که توأم با طغيان و سرکشى و به کارگرفتن نعمت هاى الهى در مسير باطل مى باشد.
21. «سَادِر» گاه به معناى متحيّر و گاه به معناى شخص بى پروا آمده است و معناى اوّل مناسب جمله بالا و معناى دوم، مناسب جمله اى است که در فراز قبل گذشت.
22. «لادِمَه» از مادّه «لَدْم» (بر وزن هدم) در اصل به معناى کوبيدن چيزى بر چيزى است و لذا به زنانى که در مصايب، بر سروصورت و سينه خود مى کوبند «لادمه» گفته مى شود.
23. «مُلْهِثَه» از مادّه «لَهْث» (بر وزن فحص) در اصل به معناى زبان در آوردن سگ، به هنگام تشنگى و ناراحتى است. سپس اين واژه به کسانى که شديداً به دنبال چيزى مى روند و به اصطلاح براى آن «لَهْ لَهْ» مى زنند، اطلاق شده است.
24. «کَارِثه» از مادّه «کَرْث» (بر وزن بحث) به معناى شدّت اندوه و غم است، يا امورى که سبب اندوه و غم شديد مى شود.
25. «مُکْرِبه» از مادّه «کَرْب» (بر وزن غرب) به معناى گرفتارى شديد در چنگال غم و اندوه است.
26. «سَوْقه» در اصل به معناى راندن است; سپس به معناى حالت جان دادن که گويى انسان از اين جهان، به سرعت به عالم ديگر رانده مى شود، اطلاق شده است.
27. مروج الذّهب مسعودى، جلد 3، صفحه 456 (با تلخيص).
شرح علامه جعفریترجمه و تفسیر نهج البلاغه، صفحه 146
«ام هذا الذي انشاه في ظلمات الارحام و شغف الاستار، نطفه دهاقا، و علقه محاقا، و جنينا و راضعا و وليدا و يافعا. ثم منحه قلبا حافظا، و لسانا لافظا و بصر الاحظا، ليفهم معتبرا و يقصر مزدجرا، حتي اذا قام اعتداله، و استوي مثاله، نفر مستكبرا، و خبط سادرا، ما تحا في غرب هواه، كادحا سعيا لدنياه، في لذات طربه، و بدوات اربه، ثم لايحتسب رزيه، و لايخشع تقيه، فمات في فتنته غريرا و عاش في هفوته يسيرا، لم يفد عوضا و لم يقض مفترضا» (با اين انساني كه خداوند او را در ظلمات ارحام مادران و غلافهاي پوشاننده بوجود آورد. (آنگاه اين انسان مسير تكون خود را پيش گرفت): نطفهاي در حال روئيدن و متراكم از ذرات، علقهاي پوشيده و مخفي در رحم مادر، شيرخوار، كودك، جوان. سپس براي او قلبي حافظ و زباني گويا و چشمي بيننده داد، تا از روي تجربه و عبرت بفهمد و با جلوگيري خويشتن از معصيت، از ارتكاب به آن خودداري نمايد. تا آنگاه كه بحد اعتدال خود رسيد و پيكر و قامتش راست شد، استكبار وجودش را احاطه نمود و از مسير حق رميدن گرفت و بيپروا به خبط و خطا افتاد، با دلو هوايش (براي سيراب كردن درخت پر شاخ خودطبيعياش) آب كشيد، كوشش و حركات مشقت بار براي دنيايش صرف كرد و براي تحصيل لذائذ عيش و طربش و با تفكرات خام دربارهي نيازهايش. (اين غافل مست براي زندگي خود) هيچ مصيبتي را احتمال نميدهد و بحساب نميآورد و هيچ ترسي او را به خشوع وادار نميسازد. (با اين غفلت تباه كننده) در فتنه و لغزش فريبندهي خود ديده از اين جهان برميبندد در حالي كه زندگي او در زماني محدود و ناچيز در لغزش سپري گشته، نه نتيجهاي از نعمتهاي خدادادي گرفت و نه فريضهي لازم را بجاي آورد.)
مبدء و مسير و پايان حركت طبيعي انسان:
اين انسان همان مسافر اسرارآميزي است كه تفكر در مبدء و مسير و پايان و هدف سفر او، شگفتي هر متفكري را برانگيخته است. او از آغاز بيسابقهي عالم هستي در اشكال گوناگوني از وجود براه افتاده، بيتوقف و بيامان بحركت خود ادامه ميدهد. خداوند بوجود آورنده و براه اندازندهي اين مسافر نخست پيش از براه انداختن وي ماده را با حكمت بالغهي خود باز نموده و آنرا در مجراي تحولات قرار ميدهد و در برههاي از زمان كرهي زمين را در گوشهاي از فضاي بسيار پهناور بصورت نخستين جايگاه نشات اين مسافر درميآورد. اين مادر اوليه بدون اينكه بداند بعدها با دست فرزنداني كه در درون خود ميپروراند، چه غوغا و حوادثي در دامان او بوجود خواهند آورد و چه آتشها كه در آغوش او شعلهور خواهند ساخت و چگونه مناظر طبيعي زيباي او را با دودها و شعلههاي خودخواهيها به خاكستر مبدل خواهند كرد، دوران آبستني خود را ميگذراند. اين پايتخت بسيار باارزش كيهان بزرگ از سرنوشت آيندهي معادن و سرمايههاي عظيم نهفته در درونش كه مانند خون در مسير شير شدن براي تغذيهي فرزندانش ميپروراند، اطلاعي ندارد كه چگونه آن مواد حيات بخش فردا بصورت اسلحهي سوزان در دست فرزندانش درآمده با عربدههاي ما تكامل يافتهايم، ما سرفصل تكامليم، ما اشرف موجوداتيم كه با صداي شيپورهاي جنگ و كشتار در هم خواهند آميخت، بر سر و پيكر همديگر فرود خواهند آورد! بيائيد از اين داستان غمانگيز بگذريم:
شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
اين مادر بيگناه كه به امر حق جل و علا آبستن چنين فرزندان و حوادثي است، آبستن انسانهاي ديگري نيز هست كه چشم باين دنيا باز خواهند كرد و از همين زمين خاكي رصدگاهها براي نظاره بر بينهايت و انجذاب بسوي آن خواهند ساخت. اينان كاروان بسيار بااهميت مسير حياتند كه در دامان اين مادر با شكوه به بلوغ و كمال ميرسند و به سفر خود ادامه ميدهند. پيشتازان اين كاروان جدي كه پاسخ حقيقي اين انسانها از كجا ميآيند؟ براي چه ميآيند؟ و بكجا ميروند؟ فقط در اختيار آنان است، پيامبران و اولياء عظامند كه در رديف اول آنان ابراهيم و موسي و عيسي و محمد بن عبدالله و فرزند ابيطالب صلوات الله عليهم اجمعين حركت ميكنند. دوران بارداري اين مادر با حشمت و وقار بسر ميآيد و سر سلسلهي كاروان بسيار انبوه و طولاني و پرمعني كه آدم ابوالبشر ناميده شده است، از مشتي خاك سر برميآورد و سفر خود را در اين مسير بزرگ آغاز ميكند. آنگاه بذرهاي اوليهي فرزندان اين سرسلسلهي مقدس از مواد زميني، بصورت ذراتي از يك مرد و زن در نهانخانههائي تاريك بنام ارحام مادران براي آغاز حركت جديد قرار مييابد و روئيدن ميگيرد. اين مسافر در آن نهانخانهي تاريك منازل متوالي را كه فواصل بسيار دور آنها را قدرت مطلقه و لايزالي خداوندي نزديك بهم ساخته است درمينوردد و با نمايشي ناچيز از هستي، به قلمزني صورتگر بزرگ كه اسماء حسني از آن او است، آماده ميشود و شايستگي دميده شدن روحي كه بوسيلهي آن در آيندهي نزديك باز امانت بزرگي را خدا به او عرضه خواهد كرد، پيدا ميكند. اين مهمان نه ماهه كه با نيروي لذت شديد و چند لحظهاي وارد مهمانخانهي جنين شده بود با احساس درد و اضطراب بيرون ميآيد و چشم باين دنيا باز ميكند و همه چيز را تازه ميبيند.
كارگاه شگفتانگيز خلقت كه براي هر انسان بينائي هدف معقول عالم هستي را نشان ميدهد، خون سرخ فام را به شير حيات بخش مبدل ساخته، پيش از آنكه كودك دهان باز كند، غذاي او را آماده نموده است. اين كودك نوزاد كه حتي ناتوانتر از كودكان خيلي از حيوانات است، چند صباحي دوران كبوتري را ميگذراند و فقط خدا ميداند كه اين آرامتر از كبوتر ساليان بعد چه عقابي نيرومند خواهد گشت. اين مسافر تازه براه افتاده كه مقداري از حياتش در محيط كوچكي ميگذرد كه از چند قطعه چوب تشكيل شده و گهواره ناميده ميشود در توي جمجمهي خود حافظهاي آورده است كه ميگويند: توانائي ثبت يك ميليون ميليارد اطلاع را دارا ميباشد و در تركيبات مغزي خود از 12 تا 15 ميليارد رابطهي الكتريكي كه با پانصد ميليون شكبهي ارتباطاتي به همديگر وصل شده، را با خود آورده است. نيروي عشق حقيقي را با خود دارد كه اگر روزي در مسير واقعي خود شكوفا شود، كتاب هستي را در لحظههائي ميتواند بخواند و او خود چنين اعتراف ميكند:
عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستي
عشقي كه ميتواند مبناي عاليترين استدلالها را دربارهي ديدن فروغ واقعيات هستي روشن بسازد- عشق امر كل ما رقعهاي او قلزم و ما قطرهاي او صد دليل آورده و ما كرده استدلالها دليل عظمت وجود و حركت اين مسافر را در يك جملهي كوتاه چنين ميتوان گفت: كه خواندن اوراق كتاب هستي بدون خواندن كتابي كه اوراقش وجود اين مسافر است، امكانپذير نخواهد بود، نيز ممكن است روزي فرا رسد كه صفحات كتاب هستي خوانده شود، ولي دربارهي شناخت كتاب انسان از صفحهي اول تجاوز نشده باشد. زبان گويائي براي اين مسافر تعبيه شده است كه مقاصد خود را به همنوعانش تفهيم نمايد و آنرا وسيلهاي براي تعليم و تربيت در مسير حيات معقول به كار بيندازد. چشم براي ديدن و گوش براي شنيدن كه واقعياتي را از راه چشم و واقعيات ديگري را از راه گوش به مغز و روان خود منتقل بسازد و آنها را در آن كارگاه باعظمت از پالايشگاههاي متنوع براي بوجود آوردن محصولاتي گوناگون كه پاسخگوي همهي ابعاد زندگيش باشند، بگذراند. تجربهها بيندوزد و عبرتها بگيرد، باشد كه قانون من و روح خود را دريابد و از آن قانون منحرف نگردد. مسافر اسرارآميز همچنان به حركت خود ادامه ميدهد و بحد اعتدال وجودي نائل گشته و پيكرش راست و به حد نصاب خود ميرسد.
اكنون گام به منزل جديدي گذاشته است. او داراي حقيقتي بنام من، روان، شخصيت، روح شده است و ميتواند از اين حقيقت يا حقائق واقعيت هستي خود را دريابد و با آگاهي به هستي براه جديد خود ادامه بدهد. اين يك منزلگه بسيار حساس و خطرناك است كه ميخواهد پشت سر خود بگذارد، زيرا آن حقيقت عظمي را كه در خود درمييابد، ممكن است از همين منزلگه در خدمت خودطبيعي قرار بدهد و به عبارت صحيحتر ممكن است روح را در برابر خود طبيعي كه جز آخور و جايگاه تخليهي مدفوع هيچ چيزي را نميشناسد و جز تورم خود، هيچ انگيزه و علت و هدفي براي هستي خويشتن نميداند، ناديده بگيرد و حيواني بر كاروان انسانها بيفزايد. وجود اين حيوان انساننما را كبر و غرور احاطه نموده و در عين حال كه جزئي از كاروان انسانها است، از مسير حق رميدن ميگيرد و بيپروا به رسالت پيامبران و احكام عقل و فريادهاي وجدان از گناهي به خطائي و از وقاحتي به لغزشي ميافتد و انديشه و ديگر مشاعرش بصور سطلي درميآيد كه همواره آب هوي و هوس از چاههاي غرائز حيوانيش پر ميكند و خودطبيعي را با آن آب متورم ميسازد. تلاش و تكاپوي حياتش را با تن دادن به هر گونه مشقت و خستگيها در همين زندگي پست دنيوي صرف نموده نقدينهي سرمايهي هستياش را سكه به سكه ببازار زندگي حيواني آورده و در برابر شهوات و خودخواهيهايش از دست ميدهد.
اين سست عنصر دونصفت با تفكرات خام دربارهي نيازهاي حياتش دلخوش است. اين مسافر سر به هوي و هوس در فكر منزلگههاي بعدي نيست و بجهت حجابهاي ضخيمي كه از شهوات و خودكامگيها بر ديدگانش زده است، حتي دو قدم بعدي را هم نميبيند. او نالههاي سوزان منزلگه بعدي را كه بسيار نزديكترند نميشنود، احتمال ناگواريها و مصيبتهائي كه سر راهش را گرفته و او را بزانو درخواهند آورد نميدهد، همهي فرداها را مانند ديروزها ميپندارد كه در آن روزها خنديده است و جست و خيزها نموده است. نه تنها خود ترس بلكه مفهومي از ترس هم به مغز مختلش راه نمييابد كه اين ذوقها و خوشگذرانيها، چه آتشها و دودهاي خفقانآوري را بدنبال خود خواهند آورد:
آتشش پنهان و ذوقش آشكار دود او ظاهر شود پايان كار
ترس از چه؟ ترس از عكسالعملهاي ذخيره شده در پشت پرده و دور از ديد كوتهبينش، از عملهائي كه انجام داده و در خيال خود آنها را به ديار نيستي محض فرستاده است! ترس از معلولهائي كه او چه بداند و چه نداند، بخواهد يا نخواهد با شديدترين رابطه بدنبال علتهائي كه بوجود آورده است، گريبانش را خواهند فشرد. بدينسان در دامان امواج فتنهها و لغزشها به حركت خود ادامه ميدهد، بكجا؟ رو به گرداب بيامان مرگ. اگر اين مسافر معناي سفر و هدف آنرا ميدانست، هرگز در سر راه خود به منزلگهي به نام مرگ نميرسيد، بلكه آنچه ميديد، پلي بود كه با كمال آرامش و سرور از آن عبور ميكرد- گر مرگ رسد چرا هراسم كان راه به تست ميشناسم از خوردگهي به خوابگاهي وز خوابگهي به بارگاهي گر شوق تو هست خانه خيزم خوش خسبم و شادمانه خيزم نظامي دريغا بر حال چنين انساني كه زماني محدود و ناچيز در اين دنيا زندگي كرد و بدون گرفتن نتائج سعادتزاي ابدي بوسيلهي شناخت نعمتهاي خداوندي و انجام تكاليف سازنده ديده از اين جهان بربست و رفت، رفتني كه بازگشت ندارد.
***
«دهمته فجعات المنيه في غبر جماحه، و سنن مراحه، فظل سادرا و بات ساهرا، في غمرات الالام و طوارق الاوجاع و الاسقام، بين اخ شقيق و والد شفيق، و داعيه بالويل جزعا و لادمه للصدر قلقا، والمرء في سكره ملهثه و غمره كارثه، و انه موجعه، و جذبه مكربه و سوقه متعبه». (ناگهان انبوهي از اندوهها و ناگواريهاي مرگ در حاليكه هنوز بر مركب سركش خودكامگيها سوار بود و بيخيال راه شادي و عيش و عشرت ميپيمود، بر سرش تاختن گرفت. در اين هنگام در حيرتي كه هيچ سابقهاي نداشت فرو رفت و امواج متلاطم درد و زجرها آرامش خواب شبانگاهي را از سرش ربود و از اين پس انواع دردها و بيماريها او را احاطه كردند، در حاليكه توانائي مقاومت در برابر آنها را از دست داده است. چشم باز ميكند خود را در ميان برادري همتا و پدري مهربان و مادر و خواهري كه قيافهي مرگ وي آنان را به شيون درآورده ميبيند كه آنان مضطربانه به سينههاي خود ميكوبند. در اين حال (كه لحظات نهائي زندگي را سپري ميكند) فرو رفته در سكرات رنجآور مرگ كه موجب قطع همهي اميدهايش گشته است و نالهي ضعيف و دردناك و كشش سخت و رانده شدن مشقت بار از اين دنيا، (يعني در آستانهي مرگ).
مسافر در منزلگه مرگ اينكه مسافر راه زندگي منزلها سپري كرده، راهها پيموده و همهي شئون سفري كه از آن او بود، يكي پس از ديگري پشت سر گذارده، تدريجا افق ديدگاهش تاريكتر ميشود و چند قدمي خود را نميبيند. براه خود ادامه ميدهد، هنوز هم باور نميكند كه تاريكي افق كه كم كم ديدگانش را ميفرسايد هرگز به روشنائي مبدل نخواهد گشت، او حتي به اميد يك دقيقه بعد نميخواهد از مركب چموش و سركش خودكامگيها فرود آيد و عيش و عشرت را به پايان رسيده تلقي كند، ولي كدام دقيقه، كدام ثانيه! خود در چه حالست كه خودكامگي هم داشته باشد؟! عيش و عشرت! كدامين عيش و عشرت؟! در آنهنگام كه در جستجوي وسائل تسليت بخويشتن است، افق به تاريكيها و طوفانهاي خود ميافزايد. ناگهان به ذهنش ميرسد كه زندگي از اين طوفانها و تاريكيها فراوان دارد كه مدتي فضاي درون را اشغال مينمايند و سپس تدريجا مرتفع ميگردند و بار ديگر با باز شدن افق فضاي درون روشنائي خود را از سر ميگيرد. بدينسان در موقع بر هم زدن محتويات حافظه براي پيدا كردن سخني يا رويدادي تسليتانگيز، ناگهان چند بيت از حافظ بزرگ از لابلاي حافظه سر كشيده براي تسليت بسراغش ميآيند، آري:
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور كلبهي احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن وي سر شوريده باز آئي به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن چتر گل بر سر كشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
كدامين يوسف اي بينوا؟! يوسف دوران جواني؟ اگر بتواني گام بر فوق هستي بگذاري و همهي جرياناتي كه در هستي رويداده است، برگرداني كه بار ديگر كار خود را از آغاز شروع نمايد، يوسف جواني تو هم به كنعاني كه تو ميخواهي باز خواهد آمد!! اي مسافر مضطرب، باين چاه كه تو افتادهاي عميقتر از آن است كه طنابي به درازاي هستي بتواند به قعر آن برسد و ترا در سطلي گذارد و از آن بيرون بياورد. كدامين گلستان؟! اين كلبهي احزان كه تو در آن قرار گرفتهاي اگر چه در ميان رختخواب پرنياني غنوده باشي لب همان گور تاريك است كه براي بلعيدن بدن نازپرورت دهان باز كرده است. آن كدامين دل غمديده است كه از اين گرداب نهائي نجات پيدا خواهد كرد؟! او در حال شمردن آخرين حركات و اهتزازات خويش است كه در اندك زماني بعد غذاي لذيذي براي ماران و موران گور تاريك تو خواهد بود. اين شورش سر از آن شورشها نيست كه سر را رها كند كه سر بتواند به سامان خود باز گردد. اين كاسه سر ميرود كه حساب مستيها و غرور و نخوتهاي خود را با حشرات زميني تصفيه نمايد و خاك زمين را براي بيدار كردن مستان گيج و سر در گمي كه قدم بر آن ميگذارند و از آسمان باج ميخواهند، آماده بسازد. مست است زمين زيراك خورده است بجاي ميدر كاس سر هرمز خون دل نوشروان بس پند كه بود آنگه بر تاج سرش پيدا صد پند نو است اكنون در مغز سرش پنهان خاقاني بهار عمر؟! همهي بهاران با نسيمهاي بيدار كنندهي خود جسم ترا نواخته و عقل ترا به خزاني كه بيامان به دنبال ميآمد بيدار ساخته و رفتهاند.
اين خزان نهائي هيچ بهاري در پي نخواهد داشت تا چمني بيارايد و مرغ خوشخواني چتر گل بر سر كشد. تاريكيهاي افق بر تيرگيها و تراكم خود ميافزايند و ناگهان مسافر مضطرب در درون آنها فرو رفته است. امواج درد و زجرها يكي پس از ديگري و يكي همزمان با ديگري با طوفانهاي ظلماني دريغها و اسفها او را چنان در خود فروبردهاند كه گوئي در طول ساليان عمر حتي يك آفتاب در بالاي سرش ندرخشيده و هيچ خنده و تبسمي بر لبانش نقش نبسته است. منزلگهي است بس شگفتانگيز! شدت در دو اضطراب شب و روز را در هم آميخته و از روشنائي و تاريكي جز خيالي نامفهوم در ذهن چيزي نمانده است. كشش شديد روح به منزلگهي وراي منزلگاههائي كه تا آن ساعت در نور ديده است، حتي از شنيدن نالههاي جانسوز و ضعيفش مانع است. اين كشش بياختيار همچنان به نهيب خود ادامه ميدهد: توقف مكن و راهت را ادامه بده اي مسافر حركت كن. كدامين حركت؟! آن حركتهاي خرامان و آزادنه با قدمهائي كه براي نهاده شدن بر زمين، از زمين باجها ميخواست؟!! نه هرگز، آن حركت تمام شده و بپايان رسيده است. آن حركتي بود پيش از اين منزلگه كه خود حركت ميكردي و خود ميرفتي، پس از اين، ترا حركت خواهند داد و خواهند برد- بكجا؟
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 560-555
لغات:
شغف جمع شغاف: پوششى براى قلب به عبارت ديگر مشيمه.
دفاق: خالى شده در اصل خطبه دهاقا كه به معنى خروج پياپى و يا خروج با شدت است.
لدم: بر سينه زدن (از روى ناراحتى).
كارثه: چيزى كه موجب شدت غم و غصه مى شود.
شرح:
بايد دانست كه اين بخش از خطبه، بر چگونگى حال انسان از آغاز عمر كه ضعيف و ناتوان بوده است، دور مى زند، نعمتهاى خداوند را نسبت به انسان متذكّر شده، توضيح مى دهد كه چگونه در دوران زندگيش با شكّ و ترديد روزگار سپرى كرده است نعمتهاى الهى را ناسپاسى كرده، و در پيروى از شيطان بى توجّه بوده است.
در اين بخش از خطبه امام (ع) پايان زندگانى كه همانا مرگ است، به انسان يادآورى مى كند و چگونگى وضع ميّت را بهنگام مرگ، ميان خويشان و اقربايش توضيح مى دهد، و پس از وفات، عذاب قبر، سؤال و حساب، و ديگر امورى را كه طبع انسان از آنها تنفّر دارد شرح مى دهد، تا توجّه انسان را به سامان بخشيدن امر معادش جلب كرده آغاز عمر و انجام آن را خاطر نشان مى نمايد، شايد انسان متنبّه شده از خدا بترسد. در توضيح اين بخش از خطبه نكاتى آمده است:
1- كلمه «أم» كه در آغاز اين قسمت به كار رفته «أم» پرسشى و براى توبيخ انسانهاست. ضمن توبيخ، دستور مى دهد كه براى بهبود وضع خود، عبرت بگيرند، زيرا جزئيّات نعم الهى در خلقت انسان بايد موجب سپاس و شكرگزارى شود ولى با تأسّف، از روى غفلت و غرور كفران نعمت مى كند.
كلمه «أم» معادل همزه استفهامى است كه در بخش قبلى همين خطبه آمده است. معنى تقديرى جمله چنين است آيا آنچه خداوند از شگفتيهاى آفرينش بر شما نموده است براى عبرت گرفتن بس نيست و يا خلقت خود انسان و دگرگونيهايى كه در طول زندگى پيدا مى كند و يا حالاتى كه برايش تا روز رستاخيز پيش مى آيد پند دهنده نمى باشد چنان كه حق تعالى خود مى فرمايد: «آيا نمى بيند كه در خلقت خود شما نشانه هايى است» در بعضى از نسخ نهج البلاغه به جاى كلمه «أم» لفظ «او» به كار رفته است كه از نظر معنى با هم فرقى ندارند.
بايد دانست، كه دقّت در آفرينش انسان، و زيباييهاى اسرار و رموزى كه به كار رفته، براى آن كه مختصر دانشى در اين باره داشته باشد، چنان كه قبلا متذكر شديم و بعدا نيز خاطر نشان خواهيم كرد، موجب عبرت كامل مى شود.
2- درباره رشد نطفه به سوى كمال چنين گفته اند كه اوّلين مرحله تكامل، نطفه به شكل كفى در آمده و بر آمدگى خاصى پيدا مى كند و گام نخست رشد را بر مى دارد، و پس از آن بوسيله فرشته صورت نگار، جايگاه روح در آن ترتيب داده مى شود. آن گاه از ناحيه جوشش طبيعت نطفه، سوراخهايى بعنوان جلوه اعصاب نمودار مى شود كه پس از رشد تبديل به عصب مى گردند. بعد از اين مرحله نطفه از همه سو بزرگ مى شود، و سوراخهايى بر بالاى پوست به موازات رگهايى كه در داخل رحم وجود دارد نمودار مى شود. همه رگها در نهايت منتهى مى شود به يك مجراى بزرگ، كه از سويى به جنين و از سويى به رحم اتّصال دارد، كه نطفه از مجراى همان شبكه ارتباطى از داخل رحم تغذيه كرده و به رشد خود ادامه مى دهد. اين شبكه ارتباطى موجب جريان خون در وجود نطفه مى شود. و پس از چندى نطفه، به پاره اى خون بسته و يا به تعبيرى علقه تبديل مى شود. اين سير تكاملى، كه بنا به قولى پانزده روز است، خون در همه اجزاى نطفه نفوذ كرده علقه مى شود. دوازده روز ديگر كه بر آن بگذرد، بصورت پاره گوشتى در آمده كه اصطلاحا بدان مضغه مى گويند.
بدين هنگام است كه اعضاى رئيسه بدن به تدريج آشكار مى شوند و نخاع پديدار شده امتداد مى يابد و با گذشت نه روز از اين حالت سر از دو شانه جدا و پهلو و شكم و پشت بعضا از يكديگر تميز داده مى شود. گاهى چهار روز ديگر كه سپرى شود و چهل روز كامل گردد نطفه بصورت جنين در مى آيد.
گاهى نطفه در سى روز به دوره جنينى مى رسد و گاهى در چهل و پنج روز، و نيز گفته اند كه حدّ معتدل آن سى و پنج روز است. در اين صورت پس از گذشت هفتاد روز جنين در رحم مادر حركت مى كند و در مدّت دويست و ده روز كه دقيقا هفت ماهگى است بدنيا مى آيد. ولى اگر دوران نطفه تا رسيدن به جنين بيش از چهل و پنج روز طول بكشد، پس از نود روز، در رحم مادر حركت انجام مى دهد و در دويست و هفتاد روز كه نه ماه است بدنيا مى آيد.
تمام اين نقل و انتقالات و مراحل مختلف تكامل در داخل رحم مادر به اراده خداوند به وسيله فرشته صورت گر انجام مى پذيرد. اگر پرده كنارى مى افتاد ما شكل پذيرى و تغييريابى اين خطوط را لحظه به لحظه مشاهده مى كرديم، امّا با وجودى كه صورتگر اين صحنه را نديده ايم، و چگونگى انجام كار را به عيان حسن نكرده ايم، مى گوييم: پاك و منزّه است، آن مقتدرى كه بر انجام امور، و آنچه بخواهد تواناست.
3- امام (ع) «علقه» را نهفته توصيف كرده است، چون «علقه» آن حالتى است كه هنوز صورت انسان به وى اضافه نشده است و بدين لحاظ صورت انسان در آن نهفته و مخفى است.
4- عرب، كودك را ما دام كه شير خوار است «رضيع»، و پس از دوران شيرخوارگى «وليد» مى نامد. به دوران نوجوانى كه رسيد «يافع» و با روئيدن مو بر پشت لبش «غلام» مى گويد. و هنگامى به او مرد مى گويد، كه بتواند خوب و بد را از يكديگر تشخيص داده، در مورد امور نظر بدهد. دوران بزرگسالى را نيز به جوانى، ميان سالى، و پيرى تقسيم كرده اند.
5- توصيف كردن امام (ع) قلب را به «حفظ» و زبان را به «گفتار» و چشم را به «نگاه» به منظور فايده اى است كه بر هر يك از قلب و زبان و چشم مترتّب است. و سپس به فايده نهايى اين اعضا اشاره كرده مى فرمايد: فايده اين اعضا اين است كه انسان از مشاهده نعمتهاى الهى دلايل يگانگى خدا و ديگر اوصاف جلال و جمال او را بفهمد و فضايل نفسانى خود را به كمال برساند، و از امور ناروا خوددارى كند. بدين توضيح كه از ورود در امور ناپسند روزگار بر حذر باشد و از انجام كارهاى ناروا عبرت بگيرد و از آنها دورى جويد.
6- قوله عليه السلام: «حتّى إذا قام اعتداله و استوى مثاله نفر مستكبرا...»
«آن هنگام كه انسان قامت موزونى يافت، و جوانى برومند گرديد، خودبين و متكبّر مى گردد» بعضى از شارحان بر اين اوصاف كه امام (ع) براى انسان بر شمرده است اعتراض كرده و گفته اند: بسيارى از افراد، داراى اين اوصاف خودبينى و تكبر نيستند، بنا بر اين فرموده امام (ع) عموميّت ندارد.
در پاسخ اين اعتراض بايد گفت: روى سخن امام (ع) به انسان مطلق است كه در حكم موجبه جزئيه و مثبت حكم جزئى است و شامل عموم انسانها نمى شود. هرگاه حكمى بصورت مطلق آورده شود، در باره بعضى از افراد قطعا صادق خواهد بود. و آن بعضى همان گناهكارانى هستند كه روى سخن امام (ع) با آنهاست و مصداق واقعى كلام آن حضرت مى باشند و آنها را بدين بيان توبيخ مى كند. در ضمن ديگران را توجّه به وجوب و استمرار شكرگزارى خداوند داده، از آنها مى خواهد كه فرامين حق را امتثال كرده و از آنچه خداوند نهى فرموده دورى جويند.
7- قوله عليه السلام: «ماتحا فى غرب هواه»
امام (ع) لفظ «غرب» را براى هواى نفسانى شخص متكبر استعاره آورده است. كه چنان شخصى دفتر اعمال نفسانى خود را از گناه پر مى كند، چنان كه آب كش مشگ خود را از آب پر مى كند. با بيان لفظ «ماتح» كه بمعنى آب كش مى باشد استعاره را ترشيحيّه كرده است.
8- در كلام امام (ع) بيست كلمه منصوب به كار رفته است كه عبارتند از: «نطفة- علقه- جنينا- راضعا- وليدا- يافعا- معتبرا- مزدجرا- مستكبرا- سادرا- ماتحا- كادحا- غريرا- مبلسا- منقادا- سلسا- رجيع وصب- و نضو سقم و نجيّا.» تمام كلمات فوق به معنى حال به كار رفته اند و عمل كننده در آنها فعلى است كه قبل از اين كلمات در عبارت آمده است.
كلمه: «سعيا» در كلام امام (ع) يا مفعول به است كه در اين صورت عمل كننده در آن صفت كادحا مى باشد و يا مصدرى است كه به جاى فعل به كار رفته و نيازى به فعل ندارد. واژه «يسيرا» صفت است براى ظرفى كه از كلام حذف شده است و «يسيرا» به جاى ظرف محذوف نشسته است. تقدير كلام چنين است «زمانا يسيرا» بعضى كلمه «يسير» را «اسيرا» قرائت كرده اند در اين صورت كلمه «اسيرا» حال خواهد بود. سه كلمه «جزعا- قلقا- و تقية» در جمله به عنوان مفعول له به كار رفته اند.
اگر كلمه «يسيرا» را «أسيرا» قرائت كنيم استعاره خواهد بود براى انسان گناهكار و وجه شباهت اين است كسى كه لغزش پيدا كند و در گناه فرو غلطد، هواى نفس او را به پستى و ذلّت مى كشاند، چنان كه شخص اسير و گرفتار را به جايى مى برند كه دلخواه او نيست.
9- انسان آنچه در دنيا از دست مى دهد، براى آن عوضى در آخرت به دست نمى آورد، زيرا در دنيا كمالات اخلاقى و فضايل نفسانى و طاعات و عباداتى را كه براى انجام آنها آفريده شده بود ضايع كرده و از دست داده است و قضاى آنها را انجام نداده. و در آخرت هم راهى براى جبران آنها وجود ندارد.
10- «واو» در جمله: «و المرء فى سكرة ملهية...» معنى حال را دارد،
و عمل كننده در حال كلمه «لادمة» مى باشد، و معنى جمله اين است: در حالى كه شخص بحالت بيهوشى و احتضار گرفتار شده باشد، ناراحتى سختى دل اطرافيان را فرا گرفته، و قادر به چاره انديشى نيستند، كشش دردآورى شخص محتضر را فرا مى گيرد. يعنى فرشتگان قابض ارواح، جان او را در حال گرفتن مى باشند. چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ».
از رسول خدا (ص) روايت شده است كه هرگاه مرگ شخص مؤمن فرا رسد، فرشتگان با پارچه ابريشمى كه در آن مشك و بوى ريحان باشد به سوى او مى آيند به همان آسانى كه موى از خمير بيرون مى آورند، جانش را مى گيرند و در آن حال به وى گفته مى شود: اى نفس، با اطمينان كامل و با خشنودى تمام به سوى پروردگار كه داراى روح و بشارت و كرامت است باز گرد.
پس از آنكه روح مؤمن از بدن جدا شود در داخل مشك و ريحان قرار داده و در پارچه اى از حرير پيچيده و او را به اعلى علّينى مى برند. ولى هنگامى كه مرگ كافر فرا رسد، خداوند به فرشتگان امر مى كند لباسى كه آميخته به آتش است براى قبض روحش مى برند و با شدت و سختى جانش را مى گيرند. در آن حال به او گفته مى شود: اى نفس ناپاك، به سوى پروردگار و عذاب او در حالى كه بر تو خشمناك است باز گرد.
وقتى كه جان كافر را بگيرند، در داخل همان ظرف آتش قرار مى دهند و آن گاه روحش را در لباس آتشين پيچيده و به دوزخ مى برند.
بايد دانست كه منظور از «جذبه درد آورى» كه در حال جان كندن ميّت را فرا مى گيرد، مثل خارى نيست كه در عضوى از بدن بشكند، بلكه دردى است كه بر نفس وارد گشته، تمام اعضا و اجزاى بدن را فرا مى گيرد، و تا عمق جان نفوذ مى كند. بر خلاف دردهاى موضعى كه اختصاص به دست يا پا پيدا مى كند، درد جان كندن فرا گير است، تمام رگ و عصبها و سراسر وجود را مستغرق مى گرداند.
به مثل چنان است كه تمام رگ و پى و اعصاب بدن را از بدن جدا كنند. و گاهى به درخت خارى مثل زده اند كه در داخل بدن قرار داشته باشد. مقصود از «جذبه مكربة» كه در عبارت امام (ع) آمده است، همين جان كندن است. دشوارى وقتى به اوج مى رسد كه اعضا پياپى و بتدريج بميرند و اين جان دادن را طولانى كرده و رنج و مشقت فراوانى را بدنبال دارد.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 26
الفصل السابع منها فى صفة خلق الانسان أم هذا الّذي أنشأءه في ظلمات الأرحام و شغف الأستار نطفة دهاقا، و علقة محاقا، و جنينا و راضعا، و وليدا و يافعا، ثمّ منحه قلبا حافظا، و لسانا لافظا، و بصرا لاحظا، ليفهم معتبرا، و يقصر مزدجرا حتّى إذا قام اعتداله، و استوى مثاله، نفر مستكبرا، و خبط سادرا ماتحا في غرب هواه، كادحا سعيا لدنياه، في لذّات طربه، و بدوات أربه، لا يحتسب رزيّة، و لا يخشع تقيّة، فمات في فتنته غريرا، و عاش فى هفوته يسيرا، لم يفد عوضا، و لم يقض مفترضا، دهمته فجعات المنيّة في غبَّر جماحه، و سنن مراحه، فظلّ سادرا، و بات ساهرا، في غمرات الآلام، و طوارق الأوجاع و الأسقام، بين أخ شقيق، و والد شفيق، و داعية بالويل جزعا، و لا دمة للصّدر قلقا، و المرء في سكرة ملهثة، و غمرة كارثة، و أنّة موجعة، و جذبة مكربة، و سوقة متعبة.اللغة:(الشّغف) بضمتين جمع شغاف كسحاب و هو غلاف القلب و (الدّهاق) بالدال المهملة من دهق الماء أفرغه إفراغا شديدا، و في بعض النّسخ دفاقا من دفق الماء دفقا من باب قتل انصب لشدّة و يقال أيضا دفقت الماء أي صببته يتعدّى فهو دافق و مدفوق، و أنكر الأصمعي استعماله لازما قال: و أمّا قوله تعالى من ماء دافق فهو على اسلوب أهل الحجاز و هو أنّهم يحوّلون المفعول فاعلا إذا كان في موضع نعت و المعنى من ماء مدفوق، و قال ابن القوطبة ما يوافقه سرّ كاتم أى
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 27
مكتوم و عارف اى معروف و عاصم اى معصوم.و (المحاق) بضم الميم و الكسر لغة قال الفيومي: محقه محقا من باب نفع نقصه و أذهب منه بركة، و قيل هو ذهاب الشي ء كلّه حتى لا يرى له أثر منه و يمحق اللّه الربا و انمحق الهلال الثلاث ليال في آخر الشّهر لا يكاد يرى لخفائه و الاسم المحاق بالضم و الكسر لغة. و في القاموس المحاق مثلّثة آخر الشهر أو ثلاث ليال من آخره أو أن يستتر القمر فلا يرى غدوة و لا عشية سمّى به لأنه طلع مع الشّمس فمحقته.و غلام (يافع) و يفع و يفعة مرتفع و (السادر) المتحير و الذى لا يهتمّ و لا يبالي ما صنع و (الماتح) الذي يستسق الماء من البئر و هو على رأسها و المايح الذي نزل البئر إذا قلّ ماؤها فيملاء الدلاء فالفرق بين المعنيين كالفرق بين النقطتين و (الغرب) الدلو العظيم و (كدح) في العمل من باب منع سعى و (بدا) بدوا و بدوّا و بداء و بدوءً و بداوة ظهر، و بداوة الشّي ء أول ما يبدو منه، و بادى الرأى ظاهره، و بدا له في الأمر بدوا و بداءة نشأله فيه رأى و هو ذو بدوات.قال الفيومى و (الارب) بفتحتين و الاربة بالكسر و المأربة بفتح الراء و ضمّها الحاجة، و الجمع المآرب، و الارب في الأصل مصدر من باب تعب يقال ارب الرّجل إلى الشي ء إذا احتاج إليه فهو ارب على فاعل و (دهمه) الشي ء من باب سمع و منع غشيه و (غبّر) الشي ء بضم الغين و تشديد الباء بقاياه جمع غابر كركّع و راكع و (جمح) الفرس جمحا و جماحا بالكسر اغترّ فارسه و غلبه و جمح الرّجل ركب هواه و (سنن) الطريق مثلّثة و بضمّتين نهجه و جهته و (مرح) مرحا من باب فرح نشط و تبختر و المراح ككتاب اسم منه.و (غمرة) الشي ء شدّته و مزدحمه و الجمع غمرات و غمار و (لهث) لهثا من باب سمع و لهاثا بالضمّ أخرج لسانه عطشا و تعبا أو اعياء، و في بعض النسخ و سكرة ملهية بالباء أى مشغلة و (كرثه) الغمّ يكرثه من باب نصر اشدّ عليه و بلغ المشقّة و هو كريث الأمر إذا ضعف و جبن و (أنّ) المريض انا إذا تأوّهالاعراب:استفهام حقيقى -استفهام تقريعى- استفهام توبيخى اختلف الشراح في كلمة أم في قوله أم هذا الذي أنشأه، ففي شرح المعتزلي أم ههنا إمّا استفهامية على حقيقتها كأنه قال: أعظكم و اذكركم بحال الشيطان و اغوائه أم بحال الانسان منذ ابتداء وجوده إلى حين مماته، و إمّا أن يكون منقطعة بمعنى بل كأنه قال عادلا و تاركا لما وعظهم به بل أتلو عليهم نبأ هذا الانسان الذي حاله كذا و كذا.و في شرح البحراني أم للاستفهام و هو استفهام في معرض التقريع للانسان و أمره باعتبار حال نفسه و دلالة خلقته على جزئيات نعم اللّه عليه مع كفرانه لها و كان أم معادلة لهمزة الاستفهام قبلها، و التقدير أ ليس فيما أظهره اللّه لكم من عجايب مصنوعاته عبرة أم هذا الانسان و تقلّبه فى أطوار خلقته و حالته الى يوم نشوره.أقول: لا يخفى ما فى ما ذكره من الاغلاق و الابهام بل عدم خلوّه من الفساد، إذ لم يفهم من كلامه أنّ أم متصلة أم منفصلة، فانّ قوله: أم للاستفهام مع قوله: و كان أم معادلة لهمزة الاستفهام يفيد كون أم متصلة إلّا أنه ينافيه قوله هو استفهام في معرض التّقريع لأنّ أم المتّصلة لا بدّ أن تقع بعد همزة التسوية نحو قوله تعالى:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 29
«سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ»* أو بعد همزة الاستفهام الّتي يطلب بها و بأم التعيين مثل أ زيد عندك أم عمرو، و لا بدّ أن يكون الاستفهام على حقيقة لتكون معادلة لها في افادة الاستفهام كمعادلتها لهمزة التسوية في إفادة التّسوية و لذلك أيضا سمّيت متّصلة لاتصالها بالهمزة حتّى صارتا في إفادة الاستفهام بمنزلة كلمة واحدة، ألا ترى أنهما جميعا بمعنى أى و ينافيه أيضا قوله و التقدير أ ليس فيما أظهره آه بظهوره في كون الاستفهام للانكار التوبيخي و إن جعل أم منفصلة فلا يحتاج إلى المعادل الذي ذكره، فالأولى ما ذكره الشارح المعتزلي و إن كان هو أيضا لا يخلو عن شيء.و التحقيق عندي هو أنّ أم يجوز جعلها متّصلة مسبوقة بهمزة الاستفهام أىء أذكركم و أعظكم بما ذكرته و شرحته لكم أم اذكركم بهذا الذي حاله كذا و كذا، و يجوز جعلها منفصلة مسبوقة بالهمزة للاستفهام الانكاري الابطالي، و التقدير أ ليس فيما ذكرته تذكرة للمتذكر و تبصرة للمتبصر، بل في هذا الانسان الذي حاله فلان فيكون من قبيل قوله سبحانه: «أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها» و هذا كلّه مبنىّ على عدم كون الخطبة ملتقطة و أن لا يكون قبل قوله عليه السّلام أم هذا آه، حذف و إسقاط من السيّد، و إلّا فمعرفة حال أم موقوفة على الاطلاع و العثور بتمام الخطبة، هذا و المنصوبات الاثنان و العشرون أعني نطفة و علقة و جنينا و راضعا و وليدا و يافعا و معتبرا و مزدجرا و مستكبرا و سادرا و ماتحا و كادحا و لا يحسب و لا يخشع و غريرا و ميلسا و منقادا و سلسا و رجيع و صب و نضوسقم و نجيّا، كلّها أحوال، و العامل في كلّ حال ما قبله من الأفعال.و سعيا مصدر بغير لفظ عامله من قبيل أ فنضرب عنكم الذكر صفحا، و في لذّات طربه متعلّق بقوله كادحا، و يحتمل الحاليّة، و تقيّة مفعول لأجله، و يسيرا صفة للظرف المحذوف بقرينة المقام اى زمانا يسيرا، و جزعا و قلقا منصوبان على المفعول له.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 30
المعنى:اعلم أنّه لما وعظ المخاطبين بالحكم و المواعظ الحسنة عقّب ذلك و أكّده بذكر حال الانسان و ما أنعم اللّه به عليه من النعم الظاهرة و الباطنة بعد أن لم يكن شيئا مذكورا حتّى أنّه إذا كبر و بلغ أشدّه نفر و استكبر و لم يأت ما امر و لم ينته عما ازدجر ثمّ أدركه الموت في حال عتوّه و غروره فصار في محلّة الأموات رهين أعماله مأخوذا بأفعاله مبتلا بشدايد البرزخ و أهواله كما قال عليه السّلام: (أم هذا الذي أنشأه) اللّه سبحانه بقدرته الكاملة و حكمته التامة الجامعة (في ظلمات الأرحام و شغف الاستار) العطف كالتفسير، و المراد بالظلمات هى ما اشيرت إليها في قوله سبحانه «يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُماتٍ ثَلاثٍ» و هى إمّا ظلمة البطن و الرحم و المشيمة أو الصلب و الرحم و البطن و الأوّل رواه الطبرسيّ عن أبي جعفر عليه السّلام (نطفة دهاقا) أى مفرغة إفراغا شديدا (و علقة محاقا) أى ناقصة لم تتصوّر بعد بصورة الانسانية في الاتيان بهذه الأوصاف تحقيرا للإنسان كما أومى إليه بالاشارة (و جنينا و راضعا و وليدا و يافعا) و هذه الأوصاف الأربعة كسابقيها مسوقة على الترتب الطبيعي المشار إليه بقوله سبحانه: «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً» فانّه سبحانه قد خلق الانسان أولا عناصر ثمّ مركبات يغذي الانسان ثمّ أخلاطا ثمّ نطفة ثمّ علقه ثمّ مضغة ثمّ عظاما و لحوما كما قال «و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ثمّ جعلناه نطفة في قرار مكين ثمّ خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما ثمّ أنشأناه خلقا آخر فتبارك اللّه أحسن الخالقين».ثمّ إنّه ما دام في الرّحم يسمّى جنينا كما قال: «وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ امّهاتکم»
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 31
و بعد ولادته يكون راضعا يرضع امّه اى يمتصّ ثديها، ثمّ يكون وليدا أى فطيما فاذا ارتفع قيل يافع.قال في سرّ الأدب في ترتيب أحوال الانسان: هو ما دام في الرحم جنين فاذا ولد فوليد: ثمّ ما دام يرضع فرضيع، ثمّ إذا قطع منه اللّبن فهو فطيم، ثمّ إذ ادبّ و نمى فهو دارج، فاذا بلغ طوله خمسة أشبار فهو خماسي، فاذا سقطت رواضعه فهو مشغور، فاذا نبتت أسنانه بعد السّقوط فهو مثغر «1»، فاذا تجاوز العشر أو جاوزها فهو مترعرع و ناشى، فإذا كاد يبلغ الحلم أو بلغه فهو يافع و مراهق، فاذا احتلم و اجتمعت قوّته فهو حرّ، و اسمه في جميع هذه الأحول غلام فاذا اخضّر شاربه قيل قد بقل وجهه، فاذا صار فتاة فهو فتى و شارح، فاذا اجتمعت لحيته و بلغ غاية شبابه فهو مجتمع، ثمّ ما دام بين الثلاثين و الأربعين فهو شابّ، ثمّ هو كهل إلى أن يستوفى الستين و قيل إذا جاوز أربعا و ثلاثين إلى إحدى و خمسين، فاذا جاوزها فهو شيخ.إذا عرفت ذلك فلنعد إلى شرح قوله عليه السّلام (ثمّ منحه قلبا حافظا و لسانا لافظا و بصرا لاحظا) أى أعطاه عقلا و نطقا و نظرا و منحه ذلك و منّ عليه بذلك (ليفهم معتبرا و يقصر مزدجرا) أى ليعتبر بحال الماضين و ما نزل بساحة العاصين و ينتهى عما يفضيه إلى أليم النّكال و شديد الوبال، و ليفهم دلايل الصنع و القدرة و يستدلّ بشواهد الربوبية على وجوب الطاعة و الانتهاء عن المعصية فينزجر عن الخلاف و العصيان و يتخلّص عن الخيبة و الخسران. (حتّى إذا قام اعتداله) بالتناسب و الاستقامة و التوسّط بين الحالين في كم أو كيف أى تمّ خلقته و صورته و تناسب أعضاؤه و خلت عن الزّيادة و النّقصان و كمل قواه المحتاج إليها (و استوى مثاله) أى اعتدل مقداره و صفته و يقال استوى الرجل إذا بلغ أشدّه أى قوّته و هو ما بين ثمانية عشر إلى ثلاثين (نفر) و فرّعن امتثال______________________________ (1) قال المطرزى: ثغر الصبى فهو مثغور سقطت رواضعه، و اذا نبت بعدا لسقوط فهو مثغر بالتاء، و الثاء، و قد اثغر على افتعل، منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 32
الأحكام الشّرعيّة و التّكاليف الالهيّة (مستكبرا) و متعنّتا (و خبط) أى سلك و سار على غير هداية (سادرا) لا يبالى ما صنع استعاره مرشحة- تشبيه بليغ (ماتحا في غرب هواه) شبّه الهوا بالغرب لأنّ ذي الغرب إنما يستسقى بغرب الماء ليروى غلله و كذلك صاحب الهوى يجلب بهواه ما تشتهيه نفسه و تلتذّ به و تروى به غليل صدره و ذكر المتح ترشيح للتشبيه.و أمّا ما قاله البحراني من أنّه استعار الغرب لهواه الذي يملاء به صحايف أعماله من المآثم كما يملاء ذو الغرب غربه من الماء و رشح تلك الاستعارة بذكر المتح فليس بشيء، أمّا أوّلا فلأنّ طرفي التشبيه مذكور في كلامه عليه السّلام فكيف يكون استعارة بل هو تشبيه بليغ، و أمّا ثانيا فلأنّ الهوى الذي يكون سببا لملاه صحايف الأعمال لا ربط له بالغرب الذي يملاء فيه الماء إذ المملوّ بالماء هو الغرب و المملو بالمآثم هو الصحايف لا الهوا نفسه، و كذلك لا مناسبة بين الاثم و الماء و الوجه ما ذكرناه فافهم جيّدا.و قوله (كادحا سعيا لدنياه) أى كان سعيه و همّته من جميع جهاته مقصورة في دنياه غير مراقب بوجه لآخرته (في لذّات طربه و بدوات اربه) أى حاجته التي تبدو له و تظهر و تختلف فيها آرائه و دواعيه (لا يحتسب رزيّة و لا يخشع تقيّة) يعني لم يكن يظنّ أن ينزل عليه مصيبة و لم يكن يخشع و يخاف من اللّه لأجل تقيّة و ذلك من فرط اغتراره بالدّنيا و شدّة تماديه في الشّهوات. (فمات في فتنته) أى في ضلالته (غريرا) و مغرورا (و عاش في هفوته) و زلّته زمانا (يسيرا) قليلا (لم يفد عوضا و لم يقض مفترضا) أى لم يستفد و لم يكتسب من الكمالات و الخيرات عوضا ممّا أنعم اللّه سبحانه به عليه، و لم يأت شيئا من الطاعات و التكاليف التي فرض اللّه تعالى عليه. (دهمته فجعات المنيّة في غبّر جماحه و سنن مراحه) يعني فاجأته دواهى الموت في بقاياى كوبه هواه و في طرق نشاطه (فظلّ سادرا) متحيّرا (و بات ساهرا في غمرات الآلام)
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 33
و شدايدها (و طوارق الأوجاع و الأسقام) و نوازلها (بين أخ شقيق) عطوف (و والد شفيق) رؤوف و شقّ الشّي ء و شقيقه هو نصفه.و توصيف الأخ بالشّقيق لكونه كالشقّ منه و بمنزلة جزء بدنه و قلبه (و داعية بالويل جزعا) من النّساء و الاماء (و لا دمة للصدر قلقا) من البنات و الأمُّهات و هذا كلّه تشريح لحال أهل الميّت فانّه، إذا يئس عنه الطّبيب و ابلى الحبيب فهنا لك خفّ عنه عوّاده و أسلمه أهله و أولاده، فشقّت جيوبها نساؤه، و لطمت صدورها اماؤه، و اعول لفقده جيرانه، و توجّع لرزيّته إخوانه، و غضّوا بأيديهم عينيه، و مدّوا عند خروج نفسه يديه و رجليه.فكم موجع يبكي عليه تفجّعا و مستنجدا صبرا و ما هو صابر و مسترجع داع له اللّه مخلصا يعدّ و منه خير ما هو ذاكر و كم شامت مستبشر بوفاته و عما قليل كالّذي صار صائر هذا حالهم، و أمّا حال الميّت فقد أشار إليه بقوله (و المرء في سكرة ملهثة) يلوك لسانه و يخرجه تعبا و عطشا (و غمرة كارثة) أى شدّة بلغ الغاية من المشقّة.روى في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن عبد اللّه بن المغيرة عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ الميت إذا حضره الموت أو ثقه ملك الموت و لو لا ذلك استقرّ «1» (و أنّه موجعة) أي تأوّه موجب لوجع الحاضرين و السّامعين (و جذبة مكربة و سوقة متعبة) و المراد بهما جذب الملائكة للرّوح و سوقهم له إلى خارج البدن كما قال تعالى: «وَ لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ».______________________________ (1) هكذا في النسخة، و فى الوافى نقلا عن الكافى: ما استقرّ و هو الصحيح «المصحح».
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 34
قال الطّبرسي: أي في شدايد الموت عند النّزع و الملائكة الذين يقبضون الأرواح باسطو أيديهم لقبض أرواحهم يقولون أخرجوا أنفسكم من أجسادكم عند معاينة الموت ازهاقا لهم و تغليظا عليهم و إن كان إخراجها من فعل غيرهم.و قال الشّارح البحراني: اعلم أنّ تلك الجذبة يعود إلى ما يجده الميّت حال النّزع و هو عبارة عن ألم ينزل بنفس الرّوح يستغرق جميع أجزائه المنتشرة في أعماق البدن و ليس هو كساير ما يجده الرّوح المحتصّ ببعض الأعضاء كعضو شاكته شوكة و نحوها، لاختصاص ذلك بموضع واحد فألم النّزع يهجم على نفس الرّوح و يستغرق جميع أجزائه و هو المجذوب من كلّ عرق و عصب و جزء من الأجزاء و من أصل كلّ شعرة و بشرة لا تسألنّ عن بدن يجذب منه كلّ عرق من عروقه، و قد يتمثّل ذلك بشجرة شوك كانت داخل البدن ثمّ جذبت منه فهي الجذبة المكربة، و لمّا كان موت كلّ عضو عقيب الأمراض التي ربّما طالت تدريجا فتلك هى السّوقة المتغبة.الترجمة:و بعض ديگر از اين خطبه شريفه در صفت خلقت انسانست كه مى فرمايد: آيا ياد آوري نمايم شما را باين انساني كه ايجاد فرمود او را صانع حكيم در ظلمتهاى رحمها و در غلافهاى پرده ها در حالتى كه نطفه بود ريخته شده و علقه ناقص گشته و بچه پنهان در شكم زنان و طفل شيرخواره و از شير بازگرفته و بسنّ احتلام رسيده.پس از آن عطا فرمود او را قلب حفظ كننده، و زبان گوينده، و ديده نگرنده تا فهم كند در حالتى كه عبرت گيرنده باشد و باز ايستد از معصيت در حالتى كه نفس خود را زجر كننده شود، تا اين كه قايم شد حدّ اعتدال او، و راست شد پيكر و مثال او، رميد و نفرت نمود از حق در حالتى كه گردن كش بود، و خبط كرد در حالتى كه بى باك بود.آب كشنده بود در دلو بزرگ هوس و هواى خود، رنج كشنده بود و سعى كننده از براى دنياى خود در لذّتهاى شاديش و در حاجتهاى خطور كننده قلب خويش در حالتى كه گمان نمى نمود مصيبتى كه برسد باو، و نمى ترسيد از محذورى كه وارد شود باو پس مرد در ضلالت خود در حالتى كه غافل بود از غضب مالك الملك، و زندگانى كرد در لغزيدن خود در زمان اندك.كسب ننمود عوض نعمتها را در دنيا، و بجا نياورد فرايض لازمه برخود را، هجوم آور شد بر او اندوههاى مرگ در بقاياى سوارى او بر هواى خود، و در راههاى سرور و شادى خود، پس متحيّر گشت و شب را بر بيدارى بروز آورد در شدّتهاى دردها و نازل شده هاى المها و بيماريها در ميان برادر كه شقّه ايست از جان و پدر مهربان و مادر و اويلا گوينده از روى جزع و خواهر بسينه زننده از روى اضطراب و فزع و حال آنكه آن مرد در سكرات موتست مشتمله بر تعب و شدت، و در غمرات مرگست متّصفه با نهايت مشقّت، و در نالهاى درد آورنده، و در كشش روح اندوه آورنده، و راندن رنجاننده.
مُبْلِساً : مأيوسانه. سَلِساً : به آسانى و سهولت، زيرا ديگر براى او قدرتى جهت مقاومت وجود ندارد. الرَجِيع : «الرّجيع مِنَ الدَّواب»، حيوانى كه دائما از سفرى به سفر ديگر برده ميشود و خسته و درمانده مى گردد. الْوَصَب : خستگى، تعب. نِضْو : لاغر. الْحَفَدَة : در اينجا بمعنى ياران است. الْحَشَدَة : گروهى كه در كمك و همكارى سرعت و جديت دارند. مُنْقَطَعُ الزَّوْرَة : ديار غربتى كه در آن، ديدارى نيست. الْبَهْتَة : بهت و حيرت. الْعَثْرَة : لغزش. الْحَمِيم : در اصل به آب داغ گفته ميشود. التَّصْلِيَة : سوزاندن و مقصود در اينجا ورود به دوزخ است. السَّوْرَات : جمع «سورة»، شدت، تندى. الزَّفِير : صداى شعله آتش وقتى كه زبانه مى كشد. الْفَتْرَة : سكون، وقفه، يعنى توقف و سكونى در عذاب نخواهد بود تا در آن فاصله بتوان استراحتى كرد. دَعَةٌ : آرامش. مُزِيحَةٌ : بر طرف كننده، دور كننده. ناجِزَةٌ : حاضر. السِّنَة : ابتداى خواب، خواب سبك، چرت. اطْوَارُ الْمَوْتَاتِ : انواع مختلف و دفعات متعدد عذاب، كه بخاطر شدتش به مرگ تشبيه شده است.
مُبلِس : مأيوس كننده، ابليس هم از اين كلمه است رَجيع وَصَب : برگشته رنج، رجيع : آنكه از سفر برگشته حَشَدَة : جمع حاشد : جمعيت، اجتماع (احتشاد) زَورَة : زيارت نمودن حُفرة : گودال، قبر بُهتة : حيرت و سرگردانى عَثرة : لغزش و خطا سَورات : جمع سورة : شدت و حمله زَفير : صداى شعله ورى آتش مُزيحَة : برطرف كننده سِنَة : اوائل خواب، چرت مُسَلية : آرامش دهنده از كلمه تسلى أطوار : انواع و اقسام
مترجم :
در حالى كه تسليم و آرام است، بر مى دارند، و بر تابوت مى گذارند. خسته و لاغر به سفر آخرت مى رود، كه فرزندان و برادران او را به دوش كشيده تا سر منزل غربت، آنجا كه ديگر او را نمى بينند، و آنجا كه جايگاه وحشت است، پيش مى برند. امّا هنگامى كه تشييع كنندگان بروند و مصيبت زندگان باز گردند، در گودال قبر نشانده، براى پرستش حيرت آور، و امتحان لغزش زا، زمزمه غم آلود دارد. و بزرگ ترين بلاى آنجا، فرود آمدن در آتش سوزان دوزخ و بر افروختگى شعله ها و نعره هاى آتش است، كه نه يك لحظه آرام گيرد تا استراحت كند، و نه آرامشى وجود دارد كه از درد او بكاهد، و نه قدرتى كه مانع كيفر او شود، نه مرگى كه او را از اين همه ناراحتى برهاند، و نه خوابى كه اندوهش را بر طرف سازد، در ميان انواع مرگ ها و ساعت ها مجازات گوناگون گرفتار است. به خدا پناه مى بريم.
پس (از مردن) در كفنها پيچيده ميشود در حالت نوميدى و (بسوى قبر) كشيده در حالتى كه فرمانبردار و آرام است (چون كارى از او بر نمى آيد) بعد او را روى تخته هاى تابوت مى اندازند وا مانده و از حال رفته مانند شتر از سفر باز گشته و رنجور كه از جهت بيمارى لاغر گرديده است، (پس از آن) فرزندان خدمتگزار و برادران گرد آمده او را به دوش مى كشند (و مى برند) تا خانه غربت و بى كسى (قبر) جائيكه ديگر ملاقات نخواهد شد و چون تشييع كننده ها و مصيبت ديده ها (از گورستان) باز گردند او را در قبر مى نشانند در حالتى كه از وحشت و ترس سؤال (نكير و منكر) و لغزش در امتحان آهسته سخن مى گويد (زيرا از ترس بر بلند سخن گفتن توانائى ندارد، يا آنكه از هول امتحان و سؤال، با خدا راز مى گويد كه پروردگارا مرا بدنيا باز گردان تا كار نيكو انجام دهم). و بزرگترين بليّه در آنجا آب گرم نازل شده و وارد كردن به دوزخ و هيجان و شدّت صداى آتش است، در عذاب سستى نيست تا او را راحتى دهد و نه آسايشى كه رنج را بر طرف سازد و نه قوّت و طاقتى دارد كه از آن مانع گردد و نه مرگى كه او را (از اين سختى) برهاند، و نه چشم بر هم زدن و خواب اندكى كه اندوهش را بزدايد، بين انواع مرگها (دردهاى سخت) و عذابهاى پى در پى مبتلى است، ما (از اين عذابها) بخدا پناه مى بريم (و رهائى از آن گرفتاريها را از او درخواست مى نماييم).
آن گاه پيكرش را در كفنها مى پيچند و او را، كه رام و تسليم است، از زمين بر مى گيرند و بر تخته پاره ها مى نهند و در حالى كه، از شدت تعب، چون اشتر از سفر بازگشته خسته است، از رنج بيمارى گداخته و لاغر شده است. فرزندان و برادرانش او را بردارند و به سراى غربتش برند، جايى كه كسى به ديدارش نرود. چون تشييع كنندگان و نوحه سرايان بازگردند، او را در قبرش بنشانند و او از بيم سؤال و لغزش در امتحان ياراى سخن گفتنش نباشد. بزرگترين بلايى كه در اين مرحله است، بلاى آن آب جوشان و دخول در دوزخ فروزان است و وحشت از فوران و شدت صداى آتش. عذاب كاهش نمى يابد تا اندكى بيارامد و آسايشى نيست، كه رنج را بزدايد و توان و طاقتى نه، كه مگر عذاب را بازدارد، و مرگى نيست كه از رنج برهاندش و نه به قدر لحظه اى خواب، كه اندكى غمش را تسكين دهد به انواع مرگ ها و عذابهاى پياپى همچنان مبتلاست. و ما به خدا پناه مى بريم.
سپس او را در کفن هايش مى پيچند، در حالى که از همه چيز مأيوس شده و همه را به دست فراموشى سپرده است. و او را به آسانى در حالى که کاملا تسليم است، برمى گيرند و پيکر خسته و رنجيده اش را که بر اثر بيمارى ها کاملا لاغر شده، بر چوب هاى تابوت مى افکنند; در حالى که فرزندان و نوه ها و جمع دوستان، تابوت او را بر دوش مى کشند و به سوى خانه غربت -که ديدار او در آنجا از همگان قطع مى شود و در تنهايى وحشتناکى، فرو مى رود- حمل مى کنند. اين وضع همچنان ادامه مى يابد تا تشييع کنندگان (باسپردن جنازه او به آرامگاه ابديش) باز گردند و گريه کنندگانِ بى تاب، خاموش شوند (و او را تنها بگذارند) در آن حفره گورش مى نشانند (و از او سؤال مى کنند) در حالى که از ترس و تحيّر در برابر سؤال و لغزشِ در آزمون، آهسته سخن مى گويد. و بزرگترين بلا در آنجا، آب سوزان دوزخ و ورود در جهنّم و شعله هاى برافروخته و نعره هاى آتش آن است. نه فَتْرتى آرام بخش در عذاب او است و نه آرامشى که از درد جانکاه او بکاهد. نه قدرتى که مانع کيفر او شود، نه مرگى که او را از اين همه مصايب برهاند، و نه خوابى که به او تسکين دهد; بلکه در ميان انواع کيفرهاى مرگبار و عذاب هاى مداوم گرفتار است! و ما به خدا پناه مى بريم! (از چنين سرنوشتى).
سپس او را خاموش، درون كفنهايش گذارند، و گردن نهاده و رام از زمينش برگيرند و بر پاره چوبهايش بردارند. پيكرى كوفته و رنجديده، لاغر از بيماريى كه كشيده. فرزند و نواده و برادران همگان تابوتش را بردارند و به خانه غربتش رسانند. آنجا كه ديگر هيچ كس او را نبيند -و تنها خود در آن خانه نشيند- تا چون مشايعت كنندگان باز گرديدند و مصيبت زدگان واپس گراييدند، او را در گودالش نشانند، زمزمه كنان، حيرتزده از پرسش -فرشتگان- و خطا كردن در امتحان. و دشوارتر چيز آنجا، بلاى فرود آمدن است در گرمى جهنّم، و بريان شدن در آتشى كه زبانه زند، پى هم. و تيز گشتن بانگ آن هر دم. نه لختى آسوده بودن، و نه راحتى، تا بدان رنج را زدودن. نه نيرويى بازدارنده تا در امان ماند، و نه مرگى تا او را از اين بلا برهاند، و نه خوابى سبك تا آرامشى رساند. سختيهاى مردن از پى هم، عذابها هر ساعت و هر دم، به خدا پناه بريم -از اين غم-.
سپس در حالت نااميدى پيچيده به كفن ها مى شود، و بدون نشان دادن مقاومت به سوى قبر روانه اش مى كنند، او را روى تخته تابوت انداخته، مانند شتر از سفر باز گشته وامانده و از حال رفته و رنجور و لاغر شده، فرزندان و برادران جمع گشته او را با دوش تا خانه غربت مى برند، جايى كه ديگر ديده نخواهد شد. و چون مشايعت كنندگان و مصيبت زده ها برگردند، او را در قبر مى نشانند در حالى كه از ترس سؤال و لغزش در امتحان آهسته سخن مى گويد. بزرگترين بلا در آنجا افتادن در آب جوشان، و وارد شدن به جهنّم، و هيجان آتش سوزان، و شدت فرياد آن است. در عذاب حق سكون و آرامشى نيست تا او را استراحت دهد، و نه آسايشى تا بلا را برطرف كند، و نه طاقتى تا مانع از درد شود، و نه مرگى تا وى را نجات بخشد، و نه چرتى و خواب اندكى كه غصه اش را رفع كند، بين مرگهاى مختلف و عذابهاى پى در پى گرفتار است. ما از اين مصائب به خدا پناه مى بريم.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج3، ص: 448-436
حوادث بعد از مرگ:
در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) به سرنوشت بسيار عبرت انگيز انسان بعد از مرگ اشاره مى کند و بحثى که در بخش قبل درباره حال احتضار آمده است، با آن ادامه مى يابد. امام(عليه السلام) در جمله هاى کوتاه و تکان دهنده خود، حال انسانى را ترسيم مى کند که بر اثر شدّت بيمارى، استخوان ها و عضلاتش فرسوده و تکيده شده و تنها مجسّمه اى بى روح ،از او باقى مانده که براى کَفْن و دَفْن و سپردن به گورستان، توسّط دوستان و بستگان، آماده مى شود. منظره اى که با مقايسه به حال حيات و زمان قدرت، بسيار تکان دهنده است.
مى فرمايد: «سپس آن انسان را در کفن هايش مى پيچند، در حالى که از همه چيز مأيوس شده و همه را به دست فراموشى سپرده است و او را به آسانى در حالى که کاملا تسليم است، بر مى گيرند و پيکر خسته و رنج ديده اش را، که بر اثر بيمارى ها کاملا لاغر شده است، بر چوبه هاى تابوت مى افکنند، در حالى که فرزندان و نوه ها و جمع دوستان، تابوت او را بر دوش مى کشند و به سوى خانه غربت -که ديدار او در آنجا از همگان قطع مى شود و در تنهايى وحشتناکى فرو مى رود- حمل مى کنند!» (ثُمَّ أُدْرِجَ فِي أَکْفَانِهِ مُبْلِساً،(1) وَجُذِبَ مُنْقَاداً سَلِساً،(2) ثُمَّ أُلْقِيَ عَلَى الاَْعْوَادِ رَجِيعَ(3) وَصَب،(4) وَ نِضْوَ(5) سَقَم، تَحْمِلُهُ حَفَدَةُ الْوِلْدَانِ، وَ حَشَدَةُ(6) الاِْخْوَانِ، إِلَى دَارِ غُرْبَتِهِ، وَ مُنْقَطَعِ زَوْرَتِهِ(7)، وَ مُفْرَدِ وَحْشَتِهِ).
آرى! نخست، آخرين لباس را بر اندام او مى پوشانند; لباسى که از تشريفات و زرق و برق لباس هاى دنيا - که روزها و گاه هفته ها براى تهيّه آن زحمت مى کشيدند و با بهاى سنگينى تهيّه مى شد - کاملا دور است. لباسى که نه نياز به خيّاط چيره دست دارد و نه ابعاد مختلف آن اندازه گيرى مى شود و نه کسى به دوام و جنس آن توجّه دارد و عجيب تر اين که شاه و گدا در آن يکسانند و سهم همگان در آن، مساوى است!
آرى، لباسى است که يک بار مشاهده آن، مى تواند همه اسرار زندگى ناپايدار اين جهان را، براى افراد تيزبين، فاش کند.
حرکت دادن او، به وسيله تابوت به سوى آرامگاه هميشگى اش صحنه تکان دهنده ديگرى است. نه از خود اراده اى دارد، نه پيشنهاد و اعتراضى! به هر کجا که ببرندش، تسليم است و در هر جا دفنش کنند، کاملا مطيع! پيکرى که گاهى ماه ها يا سال ها در زير ضربات بيمارى هاى گوناگون فرسوده شده; حتّى در روزهاى بازپسين حياتش توان و قدرت و حرکتى نداشت; تا چه رسد به بعد از مرگش.
اين همان انسانى است که روزى بر تخت قدرت تکيه کرده بود و با اشاره اى هزاران نفر را به حرکت در مى آورد; با گوشه چشمش کسى را مى بخشيد و با کمترين خشمش، سر از تن بى گناهى جدا مى کرد، امروز به اين حال و روز افتاده است!
طبق معمول، فرزندان و نواده ها و دوستان و بستگان و برادران، تابوت او را بر دوش مى گيرند، امّا به کجا مى برند؟ به جايى که هميشه از آن وحشت داشت و حتّى نام آن را بر زبان جارى نمى کرد و اگر از کنارش مى گذشت، صورت بر مى گرداند; جايى که رابطه او را به طور کامل، از مردم اين جهان قطع مى کند و خانه اى وحشتناک و فراموش شده است.
در ادامه اين سخن مى فرمايد: «اين وضع همچنان ادامه مى يابد تا تشييع کنندگان (با سپردن جنازه او به آرامگاه ابديش) بازگردند و گريه کنندگانِ بى تاب، خاموش شوند (و او را تنها بگذارند)، در آن حفره گورش مى نشانند (و از او سؤال مى کنند) در حالى که از ترس و تحيّر در برابر سؤال و لغزش در آزمون، آهسته سخن مى گويد!» (حَتَّى إِذَا انْصَرَفَ الْمُشَيِّعُ، وَ رَجَعَ الْمُتَفَجِّعُ، أُقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ نَجِيّاً لِبَهْتَةِ(8) السُّؤَالِ، وَ عَثْرَةِ الاِْمْتِحَانِ).
آرى، همراهى بازماندگان و سوگواران بسيار کوتاه است! به مجرّد اين که او را به قبرش بسپارند، همگى با او وداع گفته و باز مى گردند و تنهاى تنهايش، مى گذارند. اشک هاى چشمشان را پاک مى کنند و ناله هايشان خاموش مى شود و بى تابى، جاى خود را به آرامش مى دهد و به تدريج او را به فراموشى مى سپارند; در حالى که او سخت ترين لحظات را طى مى کند، بايد خود را آماده پاسخ پرسش هاى فرشتگان الهى کند; پرسش هايى که گرچه پاسخش روشن است، امّا اظهار آن پاسخ، نياز به آمادگى روحى و اعتقادى و عملى دارد و از قدرت بسيارى از مردم بيرون است و همين جا است که لغزش امتحان، آشکار مى شود.
در حقيقت جمله «أُقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ نَجِيّاً» اشاره روشنى به سؤال و جواب قبر دارد که در بحث نکات، به طور مشروح خواهد آمد و تعبير به «نَجِيّاً» که از مادّه «نجوى» به معناى سخنان آهسته، گرفته شده، يا اشاره به مناجات با پروردگار است، که در آن لحظه حسّاس، دست به دامان لطف او مى زند; و يا سخن گفتن آهسته است، از ترس عدم توانايى بر پاسخ به سؤالات و مردود شدن در اين امتحان بزرگ.
* * *
نکته ها:
1- لحظات عبرت انگيز وداع زندگان با مردگان!
هنگامى که انسان چشم از اين جهان مى پوشد، وضع او به کلّى دگرگون مى شود. تا آن لحظه که زنده بود، همگام و همرنگ با محيط و ساير زندگان بود; امّا اکنون حسابش به کلّى جدا شده، بايد هر چه زودتر اين موجود ناهمرنگ، از ميان جمع خارج شود و به آنجا که رابطه اش با جامعه انسانى به کلّى قطع مى گردد، سپرده شود.
لحظاتى است بسيار عبرت انگيز! نه از خود اراده اى دارد، نه چيزى با خود مى برد، نه کسى مى تواند براى او کارى انجام دهد، نه ناله ها و فريادها و گريه ها سودى براى او دارد و نه نزديکترين دوستان، کارى از دستشان ساخته است. جنازه او را به سرعت بر مى دارند و دور مى کنند و در گورى سرد و خاموش، زير خروارها خاک، پنهان مى سازند. تنها چيزى که در ظاهر همراه او مى فرستند، همان چند قطعه پارچه بسيار کم ارزش و ندوخته است که آخرين لباس او را تشکيل مى دهد. نه از تخت و تاج شاهى خبرى است، و نه از زر و زيورها، و نه از کاخ ها و قصرها!
اينجاست که امير مؤمنان على(عليه السلام) همانند بسيارى از پيشوايان بزرگ اسلام، توصيه مى کند که براى مهار زدن نفس طغيانگر، به ياد اين لحظات بيفتيد و بسيار از آن ياد کنيد! چگونه از چيزى غافل مى شويد که او از شما غافل نمى شود؟ و مى فرمايد: بهترين واعظ براى شما، همين جسمِ بى جانِ مردگانى است، که هر روز بر دوش زندگان به سوى آرامگاه جاويدان مى روند; از سراى «مألوف» که پيوسته به آن علاقه داشته اند، جدا مى شوند و در جايى که هميشه از آن وحشت داشته اند، سکونت اختيار مى کنند و از همه ناراحت کننده تر اينکه، پرونده اعمال آنها به کلّى بسته مى شود: نه چيزى مى توانند بر حسناتشان بيفزايند و نه چيزى از سيّئاتشان کم کنند.(9)
به راستى، هم لحظه تولّد و ورود در دنيا، عبرت انگيز است و هم لحظه خروج از دنيا! هر دو بى اختيار انجام مى شود و در هر دو حال، دست انسان از همه چيز خالى است و اگر انسان همه روز کمى به اين دو بينديشد به يقين در فاصله آن دو، گرفتار غرور و طغيان و نسيان و فراموشى نخواهد شد.
در يکى از اشعار منسوب به اميرمؤمنان على(عليه السلام) نکته بسيار لطيفى ديده مى شود، مى فرمايد:
وَ فِي قَبْضِ کَفِّ الطِّفْلِ عِنْدَ وِلاَدَة دَلِيلٌ عَلَى الْحِرْصِ الْمُرَکَّبِ فِي الْحَىِّ
وَ فِي بَسْطِهَا عِنْدَ الْمَمَاتِ مَوَاعِظٌ أَلاَ فَانْظُرُونِي قَدْ خَرَجْتُ بِلاَ شَيءِ
شاعر توانمند معاصر، شهريار در ترجمه اشعار فوق چنين سروده است:
با مشت بسته چشم گشودى در اين جهان يعنى به غير حرص و غضب نيست حاليم!
با مشت باز هم روى آخر به زير خاک يعنى ببين که مى روم و دست خاليم!
***
2- سؤال قبر چيست؟!
در اين بخش از خطبه بالا، اشاره روشنى به مسأله سؤال قبر آمده است که هم در روايات اسلامى بازتاب گسترده اى دارد و هم در کلمات علماى عقايد. «محقّق خويى» در «منهاج البراعة» (شرح نهج البلاغه) مى گويد: مسلمانان اتفاق نظر دارند که سؤال قبر، حق است; بلکه مى توان آن را از ضروريّات دين شمرد; تنها گروه اندکى از مُلحدان به مخالفت با آن برخاسته اند... در حديثى از امام صادق(عليه السلام) آمده است: «لَيْسَ مِنْ شِيعَتِنَا مَنْ أَنْکَرَ ثَلاَثَةً: اَلْمِعْرَاجَ وَ سُؤالَ الْقَبْرِ وَ الشَّفَاعَةَ; کسى که سه چيز را انکار کند از پيروان ما نيست: معراج، سؤال قبر و شفاعت».(10)
روايات فراوان ديگرى نيز در منابع اسلامى در اين زمينه وارد شده و در آنها آمده است: هنگامى که انسان را در قبر مى گذارند، دو فرشته به سراغ او مى آيند و از اصول عقايد او، توحيد و نبوّت و ولايت امامان(عليهم السلام) پرسش مى کنند و حتّى مطابق بعضى از اين روايات، از چگونگى صرف عمر و طريق کسب اموال و صرف آنها نيز پرسش مى کنند; چنانچه از مؤمنان راستين باشد، به خوبى از عهده پاسخ بر مى آيد و مشمول رحمت و عنايات الهى مى شود و اگر از گنهکارانِ منحرف باشد، در پاسخ اين سؤالات در مى ماند و گرفتار عذاب دردناک برزخى مى شود.
اين نکته قابل توجّه است که از قراين موجود در روايات استفاده مى شود که سؤال و جواب قبر، يک سؤال و جواب ساده معمولى نيست، که انسان مطابق ميل خود پاسخ گويد و خود را نجات دهد، بلکه سؤالى است که پاسخ آن از درون جان انسان و متن عقايد و اعمال او بر مى خيزد. گويى جوابى است از عمق تکوين و باطن انسان و در حقيقت اين نخستين دادگاه عدل الهى است که در آغاز ورود او به عالم برزخ، انجام مى گيرد.
به تعبيرى ديگر: حادثه سنگين مرگ، به قدرى عظيم است که انسان را به کلّى از خود بى خود مى کند و روح او گويى محتوايش را از دست مى دهد، مگر اين که در چيزى، آن چنان ثابت قدم باشد، که در برابر چنين حادثه اى نيز به فراموشى سپرده نشود.
مرحوم «علاّمه مجلسى» مى گويد: مشهور در ميان متکلّمان اماميّه اين است که سؤال قبر جنبه عمومى ندارد، بلکه مربوط به کسانى است که در درجات بالاى ايمان، يا کفر قرار داشته باشند; ولى مستضعفين و کودکان و ديوانگان سؤال قبر ندارند.
مرحوم «علاّمه خويى» بعد از نقل اين کلام مى گويد: «اخبار متعدّدى در کتاب «کافى» و غير آن وارد شده، که گواهى براين معنا مى دهد.(11)»
در اينجا يک پرسش باقى مى ماند: آيا سؤال قبر از اين بدن جسمانى خواهد بود و پاسخ نيز از سوى همين بدن داده مى شود؟ يا اين که پرسش و پاسخ از روح انسان در عالم برزخ است، که در کنار بدن قرار مى گيرد؟ و به تعبير ديگر: سؤال از روح، در قالب مثالى است، يا از همين جسم مادّى عنصرى؟
در اينجا نظرهاى گوناگونى بيان شده; بعضى معتقدند روح به طور موقّت، به جسم باز مى گردد(البته نه به طور کامل بلکه به مقدارى که قادر به پاسخ سؤال باشد) و از سوى فرشتگان خدا، مورد سؤال قرار مى گيرد و پاسخ مى گويد.
ولى مرحوم «علاّمه مجلسى» در تحقيقى که پيرامون احاديث اين باب دارد، در يکى از سخنانش چنين مى گويد: «الْمُرَادُ بِالْقَبْرِ فِي أَکْثَرِ الاَْخْبَارِ مَايَکُونُ الرُّوحُ فِيهِ فِي عَالَمِ الْبَرْزَخِ; مراد به قبر در اکثر اخبار، چيزى است که روح در آن در عالم برزخ قرار دارد (يعنى قالب مثالى نه اين جسم مادّى عنصرى)» سپس مى افزايد: «اين در صورتى است که ما روح را مجرّد از مادّه بدانيم، ولى اگر براى روح نوعى جسم لطيف قايل شويم، بدون نياز به قالب مثالى، مسأله سؤال و جواب قبر، حل مى شود».(12)
از اينجا پاسخ شبهه اى که بعضى از ناآگاهان مطرح مى کنند که، ما اگر دهان مردگان را علامت گذارى کنيم و بعد از گذشتن يکى دو روز، قبر را بشکافيم، هيچ اثرى که نشان دهد آنها سخن گفته اند، مشاهده نمى شود، روشن مى گردد; زيرا سؤال و جواب از اين بدن و با اين دهان مادّى نيست، تا دنبال چنين اثرى باشيم.
از جمله امورى که بر صحَّت کلام «علاّمه مجلسى» گواهى مى دهد آيه شريفه «رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ; پروردگارا! ما را دوبار ميراندى و دوبار زنده کردى»(13) مى باشد; اين سخن را گنهکاران در قيامت در پيشگاه خدا مى گويند و نشان مى دهد که «اِحيا» دو مرتبه بيشتر صورت نگرفته: يکى در دنيا و ديگرى در قيامت. اگر اين بدن جسمانى در قبر پاسخگو باشد، بايد حيات موقّتى نيز در قبر پيدا کند و در نتيجه، انسان صاحب سه حيات و سه مرگ خواهد شد (: حيات در دنيا و حيات در قبر و حيات در قيامت، و مرگ قبل از حيات در دنيا، و مرگ در پايان عمر، و مرگ بعد از حيات در قبر).
به اين ترتيب، نبايد ترديد کرد که سؤال و جواب از روح انسان، در قالب برزخى صورت مى گيرد و اگر در خطبه شريفه بالا آمده است: «أُقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ; او را در قبر مى نشانند.» اشاره به همين معنا است و گرنه بسيارى از قبرها، مخصوصاً قبرهاى بدون لحد، گنجايش نشستن انسان را ندارد.
* * *
قبر، باغى از بهشت يا حفره اى از دوزخ است!
امام(عليه السلام) در اين بخش از سخنانش به حوادث عالم برزخ و گرفتارى هايى که گنهکاران با آن دست به گريبانند، اشاره مى کند. چرا که مسأله ثواب و عقاب، تنها مربوط به عالم قيامت نيست، بلکه در جهان برزخ که واسطه اى است بين عالم دنيا و عالم قيامت نيز، بخشى از آن دامنگير گروه زيادى مى شود و حديث معروف: «اَلْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ، أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَانِ; قبر، باغى از باغهاى بهشت است يا حفره اى از حفره هاى دوزخ»(14) اشاره روشنى به اين معنا است.
به تعبير ديگر: آنچه در عالم قيامت است به شکل محدودى در برزخ نيز وجود دارد.
مى فرمايد: «بزرگترين بلا در آنجا، آب سوزان دوزخ و ورود در جهنّم و شعله هاى برافروخته و نعره هاى آتش آن است.» (وَ أَعْظَمُ مَا هُنَالِکَ بَلِيَّةً نُزُولُ الْحَمِيم(15) و تَصْلِيَةُ(16) الْجَحِيمِ، وَ فَوْرَاتُ(17) السَّعِير، وَ سَوْرَاتُ(18) الزَّفِيرِ(19)).
اين همان جهنّم برزخى است که گوشه هايى از جهنّم سوزان قيامت را منعکس مى کند و اصحاب گناهان بزرگ، در کام آن فرو مى روند. همان گونه که قرآن مجيد درباره آل فرعون مى گويد: «النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وَ عَشِيّاً وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ; کيفر آنها آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه مى شوند و آن روز که قيامت برپا مى شود دستور مى دهد: آل فرعون را در سخت ترين عذابها وارد کنيد.»(20)
از اين تعبيرات هولناک، به خوبى استفاده مى شود که عذاب برزخى نيز شديد و وحشتناک است. آتشش فرياد مى زند و شعله هايش زبانه مى کشد و آب سوزانش سخت جانکاه است.
راستى اگر انسان در دنيا، بعد از آن همه فراز و نشيب ها و درد و رنج ها و ناکامى ها و مصايب، هنگامى که چشم از آن مى پوشيد، وارد باغى از باغهاى بهشت مى شد، مشکلى وجود نداشت و تمام آن مصايب و درد و رنج ها، جبران شده بود. بلاى عظيم آن است که بعد از آن همه بدبختى ها، به خاطر اعمال زشت و شومى که از پيش فرستاده است، گرفتار بدبختى هاى عظيم تر شود.
درست است که کلام امام(عليه السلام) در اينجا مطلق است، ولى بديهى است که ناظر به دنياپرستان و خودکامگان و ظالمان و آلودگان به گناه است و در فرازهاى گذشته اشارات روشنى به اين مطلب وجود داشت; مانند: (نَفَرَ مُسْتَکْبِراً، و خَبَطَ سَادِراً، مَاتِحاً فِي غَرْبِ هَوَاهُ، کَادِحاً سَعْياً لِدُنْيَاهُ...).
سپس مى افزايد: «(مشکل و بلاى عظيم تر اينجا است که) نه فَتْرتى آرام بخش در عذاب اوست، و نه آرامشى که از درد جانکاه او بکاهد; نه قدرتى که مانع کيفر او شود; نه مرگى که او را از اين همه مصايب برهاند; و نه خوابى که به او تسکين دهد; بلکه در ميان انواع کيفرهاى مرگبار و عذاب هاى مداوم گرفتار است! و ما به خدا پناه مى بريم! (از چنين سرنوشتى)» (لاَفَتْرَةٌ مُرِيحَةٌ، وَ لاَ دَعَةٌ (21) مُزِيحَةٌ،(22) وَلاَ قُوَّةٌ حَاجِزَةٌ، وَ لاَمَوْتَةٌ نَاجِزَةٌ،(23) وَلاَ سِنَةٌ(24) مُسَلِّيَةٌ(25) بَيْنَ أَطْوَارِ الْمَوْتَاتِ، وَ عَذَابِ السَّاعَاتِ! إِنَّا بِاللهِ عَائِذُونَ!).
اين جمله هاى کوتاه و پرمعنا و تکان دهنده، که از آيات قرآن مجيد برگرفته شده، به خوبى نشان مى دهد که از يک سو عذاب الهى براى اين گونه اشخاص، در عالم برزخ بسيار دردناک است و از سويى ديگر، هيچ راه فرارى از آن وجود ندارد; چرا که با مرگ، پرونده اعمال بسته مى شود و تغيير و دگرگونى در آن ممکن نيست، مگر اينکه لطف خداوند شامل حال کسى شود و آن لطف هم بى حساب نخواهد بود.
آنچه در اين بخش از خطبه آمده است، در واقع هماهنگ است با آيات قرآن مجيد، که پيرامون مجازات هاى دوزخ سخن مى گويد. در مورد شعله هاى سوزان آتش دوزخ در آيه 6 و7 سوره ملک مى خوانيم: «وَلِلَّذِينَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ* إِذَا أُلْقُوا فِيهَا سَمِعوُا لَهَا شَهِيقاً وَ هِيَ تَفُورُ; براى کسانى که به پروردگارشان کافر شدند، عذاب دوزخ است و بدفرجامى است; هنگامى که در آن افکنده شوند صداى وحشتناکى از آن مى شنوند و اين در حالى است که دوزخ پيوسته مى جوشد.»
در باره فريادهاى آتش دوزخ در آيه 12 سوره فرقان مى خوانيم: «إِذَا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکَان بَعِيد سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً; هنگامى که اين آتش، آنان را از مکانى دور ببيند، صداى وحشتناک و خشم آلودش را که با نفس زدن شديد همراه است، مى شنوند.»
در مورد عدم آرامش براى دوزخيان در آيه 75 سوره زخرف مى فرمايد: «لاَ يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ; هرگز عذاب آنها تخفيف نمى يابد و در آنجا از همه چيز مأيوسند.»
در مورد عدم وجودِ يار و ياور در برابر آن بلاهاى عظيم، در آيه 10 سوره طارق مى فرمايد: «فَمَا لَهُ مِنْ قُوَّة وَ لاَ نَاصِر; و براى او هيچ نيرو و ياورى نيست.»
و در مورد عدم امکان دستيابى به مرگ آرام بخش در آيه 77 سوره زخرف مى فرمايد: «وَنَادَوْا يَا مَالِکُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّکَ قَالَ إِنَّکُمْ مَاکِثُونَ; آنها فرياد مى کشند:اى مالک دوزخ (اى کاش) پروردگارت ما را بميراند (تا آسوده شويم) مى گويد: شما در اينجا ماندنى هستيد.»
و آيات ديگر... ، اينها به خوبى نشان مى دهد که سخنان امام(عليه السلام) در سايه وحى آسمانى حرکت مى کند.
* * *
پی نوشت:
1. «مُبْلِس» از مادّه «اِبلاس» در اصل به معناى غم و اندوهى است که از شدّت يأس و نااميدى دست مى دهد و به همين جهت، گاهى آن را، به معناى يأس تفسير مى کنند و «مُبْلس» در خطبه بالا به معناى مأيوس است و منظور مأيوس شدن بازماندگان از بازگشت مردگان است.
2. «سَلِس» از ماّده «سَلَس» (بر وزن قفس) به معناى سهولت و آسانى است.
3. «رَجيع» به معناى حيوانى است که پيوسته از سفرى به سفرى مى رود و خسته و ناتوان شده; سپس در مورد انسانهاى خسته به کار رفته است.
4. «وَصَب» به معناى درد دائمى و بيمارى و سستى بدن است.
5. «نِضْو» در اصل به معناى شتر، يا حيوان لاغر است، سپس به انسان لاغر نيز، اطلاق شده است.
6. «حَشَدَه» جمع «حاشد» به معناى جمعيّتى است که اجتماع بر انجام کارى مى کنند.
7. «زَوْرَه» مصدر است، مانند «زيارت» و به معناى ديدار است.
8. «بَهْتَه» از مادّه «بُهت» به معناى حيرتِ آميخته با وحشت است.
9. اقتباس از خطبه 188، که شرح آن به خواست خدا در آينده خواهد آمد.
10. منهاج البراعة، جلد 6، صفحه 40 - 41.
11. منهاج البراعه، جلد 6، صفحه 42.
12. بحار الانوار، جلد 6، صفحه 271.
13. سوره غافر، آيه 11.
14. اين حديث را «ترمذى» در «صحيح» خود از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل کرده است (جلد 4، کتاب صفة القيامة، حديث 2460) و علاّمه مجلسى در بحارالانوار (جلد 6، صفحه 214 و 218) نقل کرده است.
15. «حَميم» از مادّه «حَمّ» (بر وزن غم) به معناى گرمى است و به معناى آب بسيار داغ و سوزان نيز آمده و در عبارت بالا، اشاره به همين معنا است. قرآن مجيد مى گويد: «فَشَارِبوُنَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ; آنگاه از آب سوزان مى نوشند» (سوره واقعه، آيه 54).
16. «تَصْليه» از مادّه «صَلْى» (بر وزن سعى) است و «صَلْى» هم به معناى سوزاندن و هم به معناى داخل آتش شدن آمده است; ولى «تَصْليه» معناى متعدّى دارد، يعنى تنها به معناى سوزاندن مى آيد.
17. «فَوْرات» جمع «فَوْره» به معناى جوشش است.
18. «سَوْرات» جمع «سَوْره» به معناى خشم و غضب است.
19. «زفير» صداى آتش، هنگام زبانه کشيدن است.
20. سوره غافر، آيه 46.
21. «دَعَه» از مادّه «وَدْع» (بر وزن منع) به معناى آرامش و استراحت است.
22. «مُزيحه» از مادّه «اِزاحه» به معناى زايل کردن و دور نمودن است.
23. «نَاجِزه» از مادّه «نَجْز» به معناى پايان گرفتن است.
24. «سِنَه» به معناى آغاز خواب است.
25. «مُسَلِّيَه» از مادّه «تسليت» به معناى برطرف ساختن و به فراموشى سپردن است.
شرح علامه جعفری«ثم ادرج في اكفانه مبلسا و جذب منقاد اسلسا، ثم القي علي الاعواد رجيع وصب و نضوسقم، تحمله حفده الولدان و حشده الاخوان الي دار غربته و منقطع زورته و مفرد وحشته حتي اذا انصرف المشيع و رجع المتفجع اقعد في حفرته نجيا لبهته السئوال و عثره الامتحان» (سپس با كمال ياس و انقطاع از اين دنيا در كفنهايش پيچيدند، و بيآنكه مقاومتي از خود نشان بدهد و با كمال تسليم و با آساني بطرف مركبي چوبين كه تابوت نام دارد كشيده شد. خسته و كوفته (چونان چارپائي كه خسته و درمانده از مسافرتي برگردد و بدون مهلت) در حاليكه لاغر و بيمار است، به سفري ديگر رهسپارش كنند، در تابوت چوبين گذارده فرزندان و فرزندزادگان و انبوه برادران مركب چوبين را با آن محتوايش بر روي دوش بسوي ديار غربت جايگاهي كه همهي ديدارها در آنجا قطع شده، و تنهائي وحشتزائي در آن حكمفرما است، كشيدند و كالبدش را بر خاك و روحش را بر عملش سپردند و برگشتند. پس از انصراف تشييع كنندگان و ناله و شيون كنندگان (در همان شب كه وارد منزلگه خاك تيره گشته است) براي گرفتن پاسخ به سئوالات بهتانگيز و فاش كنندهي لغزشهاي امتحان در گودال قبرش نشاندند.)
ميپوشانند و بر مركب چوبين سوارش ميكنند و ميبرند چند قطعه پارچهي ناچيز لباس او ميشود كه براي پوشيدنش به اندازهگيريها و صرف وقتهاي طولاني خياطان و ايستادن در برابر آئينههاي نيمقد و تمامقد هيچ نيازي نيست، ملاحظهي سرما و گرما و شب و روز و مقبوليت در ميان مردم و آرايش براي اندام در اين لباس بسيار موقت و بيدوام شرط نميشود، زيرا اين خود مسافر نيست كه آنرا ميپوشد، بلكه ديگران كه خود چند صباح ديگر از همين گذرگاه عبور خواهند كرد با ديدهي گريان براي او ميپوشانند. خياط زبردست اين لباس فرجامين خياط همان لباس نخستين است كه هنگام ورود از دروازهي زندگي، قابلهاي تبسمكنان بر او پوشانده بود. پس از پوشاندن اين لباس فرجامين او را ميكشند. او را ميكشند، يعني چه؟ چه كسي را ميكشند؟ و بكجا ميكشند؟ اين همان نيرومند پرتحرك و پر جست و خيز بود كه با غرش ارادهاش كيهان بزرگ را زير پايش ميديد كه ميلرزد و از او تخفيف در تكليف التماس ميكند. اين همان سدشكن نافرمان است كه همهي قوانين زندگي اجتماعي را تارهاي عنكبوتي ميديد و همهي اصول حيات معقول را پندارهائي بياساس كه توانائي گستاخي بدامان كبر و نخوت او را نداشتند. همهي خواستههاي بشري را تابع و طفيلي خواستههاي خود ميديد و همهي افراد بني نوع انساني را وسيله و خود را هدف از هستي تلقي ميكرد. اين همان هدف اعلاي هستي است! كه اكنون وسيلهها او را ميكشند و ميبرند. اين همان انتقام نقدي است كه وسيلههاي قرباني شده در راه هدفهاي حيواني او، در انتظارش بودند. او را ميبرند در حاليكه قدرت اين خواهش را ندارد كه بگويد: كمي آهستهتر برويد، يكي از دو دستم زير سرم مانده است، آنرا برداريد و بر پهلويم دراز كنيد!! بكجا ميكشند و ميبرند؟ بجائي كه هر وقت صحبتي از آن بميان ميآمد، ميگفت كه:
زان پيش كه غمهات شبيخون آرند فرماي كه تا باده گلگون آرند
تو زر نهاي اي غافل نادان كه ترا در خاك نهند و باز بيرون آرند
هر موقعي كه به او ميگفتند: بهوش باش كه چيزي كه از بالا شروع شده است در پائين ختم نخواهد گشت سر بسوي خدمتكار برميگرداند كه پياله را بياور و: ميخور كه از اين فسانهها كوته نيست!
مستي و ناهشياريهاي روحافكن امان نميداد كه حتي با مشاهدهي بروز حيات از همين خاكدان، احتمال ظهور دوم براي بقاء ابدي بدهد. آري احتمال، احتمالي كه بجهت اهميت موضوع محتمل از همهي يقينها محركتر و نگرانكنندهتر است. مسافر خسته و كوفته را با دستهائي كه در زندگي بدامان كبر و خودخواهيهايش نزديك نميشد، به بستر خاك تيره نهادند و چند لحظه با چشمان خيره به آن تسليم بياختيار به خاك و حشراتش نگريستند! آيا واقعا اين بخاك افتاده همان است كه خاك مرگ بر سر زندگان ميريخت و ديدار خورشيد حيات را از آنان سلب ميكرد؟! آيا واقعا اين بيحركت همان است كه حركات حياتي و حياتبخش انسانها را به سكون مبدل ميساخت؟! شگفتا، اين يك مشت گوشت و استخوان و رگ و پوست كه اينطور حركت و جنبش خود را از دست داده است، همان است كه هزاران، بلكه ميليونها انسان را در برابر خود به لرزه درميآورد و خود را مالك زندگي و مرگ آنان ميديد؟! آري، اين همان است، و شما اشتباه نميبينيد. ديگر بس است، اكنون برگرديد و او را بحال خود بگذاريد. آري براي كسيكه بخواهد از كتاب زندگي درسي مفيد بخواند، سطر آخر اين كتاب فهرست همهي فصول و ابواب زندگي است كه با كمال اجمالش همهي تفصيلات زندگي را ميتواند تعليم بدهد. و براي كسي كه نخواهد از كتاب زندگي درسي فرا بگيرد خواندن همهي فصول و ابواب آن كتاب هم اثري نخواهد بخشيد:
بر اهل معني شد سخن اجمالها تفصيلها بر اهل صورت شد سخن تفصيلها اجمالها (مولوي)
اولين شب خوابيدن در آرامگاه ابدي فرا رسيده است. مسافر اسرارآميز با آفتاب فروزان و ماه تابان سپهر لاجوردين با ستارههاي بيشمارش آخرين وداع را گفته و وارد گودال آرمگاهش شده است. در اين شب، آن خداوندي كه اين مسافر را در درون رحم مادر نشانده بود، در اين رحم سوم كه قبر ناميده ميشود، بار ديگر مينشاند. آن خداوندي كه انسان را با آنهمه استعدادها و نيروهايش بوسيلهي چند قطره نطفهي ناچيز در تنگناي عناصر عالم طبيعت بلند ميكند و مينشاند و سپس كيهان بزرگ را زير پاي او ميگذارد، همان قادر مطلق اين مسافر را كه هنوز حيات و روح بطور كلي از او مفارقت ننمودهاند، در تنگناي قبر مينشاند و مباني اصلي عقائدش را كه تفسير كنندهي زندگيش بود بوسيلهي دو فرشته از او سئوال مينمايد.
***
«و اعظم ما هنالك بليه نزول الحميم و تصليه الجحيم و فورات السعير و سورات الزفير، لا فتره مريحه و لا دعه مزيحه و لا قوه حاجزه و لا موته ناجزه و لا سنه مسليه بين اطوار الموتات و عذاب الساعات انا بالله عائذون» (بالاتر از اينها، بلاي ورود در مايع جوشان عذاب الهي و سرنگون شدن در دوزخ و غوطهور شدن در امواج سوزان آتش است و سختيهاي نفسهاي آن. نه يك سكون استراحتي براي آن تبهكاران وجود دارد و نه آرامشي كه بتواند عذاب را برطرف نمايد و نه نيروئي مانع از هجوم آنهمه دردها و ناگواريها و نه مرگي حاضر و قطع كنندهي عذاب وجود دارد كه بساط هستياش را از عذاب اعمالش رها كند. و نه حتي خوابي سبك و موقت كه (حداقل لحظاتي را) بيارامد. (اينست داستان سرنوشت تبهكاران) ميان انواعي از مرگها و عذابهاي متوالي و كشنده. ما به خدا پناه ميبريم).
در پايان كار، سرنوشت نهائي انسان تبهكار، دوزخي است كه آتشش را از همين زندگي دنيوي به آن جايگاه عذاب دردناك فرستاده است حلقههاي زنجير گرانبار عذاب الهي جز زائيده شده از آن زنجير و بندهائي كه آدمي در اين زندگي دنيوي به دست و پاي روح سبكبال و بلندپرواز خود زده بود، چيز ديگري نخواهد بود. آن زنجيرها و قفسهاي آتشين كه در دوزخ براي شكنجهي خودپرستان ضد انسان آماده شده است، همانست كه در اين دنيا به ارواح و دست و پاي ناتوان ان ميپيچيد و حيات آنان را در زجر و شكنجهي جانگاه تباه ميكرد. شعلههاي سوزان دوزخ همانست كه در اين دنيا همهي سرمايههاي فوق ارزش وجود خود و ديگران را با آن شعلههاي سوخته و بباد فنا داده است. خداوند رحمان و رحيم كه مشيت بالغهاش بر مبناي «و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا». (مشيت و فعل پروردگار تو بر صدق و عدل استوار شده است). استوار شده است، حتي يك شرارهي ناچيز بر خرمن وجود مخلوقات خود كه براي لطف و عنايت خود آنان را وارد صحنهي هستي كرده است، نخواهد زد. اين يك مشت خاك چه توانائي وارد كردن نقص و آسيب بخداوند ذوالجلال دارند، كه خداوند براي انتقام شخصي خود آنان را در آتش قهر و غضب تشفي و انتقامجويانه بسوزاند؟!
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 564-559
لغات:
ابلاس: نا اميدى، يأس.
رجيع: در اصل لغت به معنى شترى است كه در مسير و سفر سرگردان مانده باشد، در اين جا به معنى بى اختيار است.
صحاق: ناقص.
يافع: جوانى كه سنش به حدود بيست سال رسيده باشد.
سادره: شخص بيهوده كارى كه انجام اعمال زشت برايش اهميت ندارد.
ماتح: كسى كه دلو آب را از چاه بيرون مى كشد.
بدوات: چيزهايى كه در نظرش نيك جلوه مى كند به خاطرش مى آيد.
دهمه: او را فرا گرفت، او را پوشاند.
غبر شيء: باقى مانده آن.
جماحه: سعى و كوشش براى رسيدن به خواسته هاى خود.
سادر دوم: شخص متحير و سر گردان.
نضو: لاغر شدن بر اثر بيمارى.
حفدة الولدان: كمك دهندگان به فرزندان ميت براى خاكسپارى و مراسم ديگر او.
حشده: اجتماع كنندگان.
تفجع: درد و ناراحتى.
شرح:
قوله عليه السلام: «رجيع وصب و نضو سقم»
اين دو جمله دو صفت اند كه براى بيمارى و لاغرى شتر به كار مى روند. امام (ع) آنها را به عنوان استعاره براى شخص بيمار به كار برده است. كلمه «رجيع» به اعتبار طولانى شدن و مكرّر شدن آن، بر شخص مريض اطلاق شده است چنان كه شتر بر اثر سفرهاى پى در پى خسته و از كار افتاده مى شود. لفظ «نضو» به لحاظ فرسودگى و لاغريى كه از بيمارى پيدا مى كند، چنان كه مسافرتهاى مكرّر نيروى شتر را به تحليل مى برد.
***
قوله عليه السلام: «اقعد فى حضرته نجيّا لبهتة السؤال»
سخن در باره عذاب قبر و سؤال منكر و نكير از جمله اعتقادات حقّه مى باشد. از رسول خدا (ص) روايت شده است كه به عمر فرمود: اى پسر خطّاب چه خواهى كرد، آن گاه كه از اين دنيا بروى، اقوام و خويشانت بر اطرافت اجتماع كنند و پس از آن قبرى را حفر كرده غسلت داده كفنت كنند و سپس تو را به گورستان برده به خاكت بسپارند و بعد از مراجعت از گورستان، دو فرشته آشوبگر قبر، نكير و منكر فرا رسند در حالى كه صدايشان همچون رعدى غرّان و چشمهايشان مانند برقى، درخشان شده و موى سرشان را از فرط بلندى بدنبال خود مى كشند و خاك گور را با دندانهايشان به هر طرف مى پراكنند و بشدّت كه گويا زلزله اى رخ داده است تو را تكان مى دهند. و از تو مى پرسند كه پروردگار و پيامبرت كيست، و دينت چيست در آن هنگام بر تو چه خواهد گذشت عمر در پاسخ گفت: در آن وقت عقل من بجا خواهد بود پيامبر (ص) فرمود: بلى خردت بجاست. عمر گفت پس جوابشان را خواهم داد.
در حديث ديگرى پيامبر (ص) نكير و منكر را به سياه چهره و كبود چشم توصيف فرموده است بايد دانست آنچه در باره عالم قبر، سؤال و پرسش و عذاب، از طريق شريعت به ما رسيده است داراى سه مرتبه است به طريق زير:
1- مرتبه اوّل: آنچه مسلّم و آشكار است اين است كه وجود نكير و منكر را با همان صورت ملكى شان كه نقل شده است باور داريم و هم مار و كژدمهايى كه ميّت را مى گزند و آزار مى دهند. هر چند ما نتوانيم آنها را مشاهده كنيم، زيرا چشم سر ما براى مشاهده عالم ملكوت شايستگى ندارد. آنچه به عالم آخرت مربوط باشد از عالم ملكوت شمرده مى شود. بدين دليل كه صحابه رسول به نزول جبرئيل بر پيامبر (ص) ايمان داشتند و پيامبر (ص) او را مشاهده مى كرد ولى اصحاب رسول او را نمى ديدند و چنان كه جبرئيل شباهت به انسانها ندارد، نكير و منكر هم به مردم شباهتى ندارند و كارهاى آنها مانند كار انسانها نيست. مار و كژدمهاى قبر نيز شباهتى به مار و عقربهاى دنيا ندارند. وجود فرشتگان، مار و كژدمها را بمعنى ديگرى بايد فهميد.
2- مرتبه دوّم: به مثل چنان كه شخص خواب انسانى را مى بيند كه او را دارد كتك مى زند و يا مى خواهد او را بكشد، و يا مارى را مى بيند كه مى خواهد او را زهر بدهد، در عالم خواب ناراحت مى شود. گاهى ديده شده است كه شخصى خوابيده داد مى زند و صورتش غرق در عرق شده است و از رختخواب مى پرد.
همه اين حالات در رابطه با نفس اوست كه در خواب مشاهده مى كند، چنان كه شخص بيدار، ناراحت مى شود. با وجودى كه در اطراف شخص خوابيده كه به ظاهر ساكن و بيحركت است، نه شخص قاتلى وجود دارد و نه مار و كژدمى، بنا بر اين مار و كژدم و يا قاتل در عالم خيال شخص خوابيده موجود است، فرقى نيست كه در بيدارى مارى به وى حمله كند و يا در خواب، در ظاهر قاتلى قصد كشتن او را داشته باشد، و يا در باطن نفس. در هر دو صورت رنج آور است.
3- مرتبه سوّم: بايد دانسته شود كه نكير و منكر و ديگر احوال قبر كه موجب عذاب و ناراحتى شخص وفات يافته مى شوند اشخاص و يا مارهايى نيستند كه محسوس به حس ظاهر مى باشند، بلكه مفهومش اين است كه روح گنهكار با جدا شدن از بدن قوه خيال را هم با خود مى برد، در عين حال هيئت بدنى او از اخلاق پست و ناروا پاك و منزّه نيست، بلكه صفاتى از قبيل، كبر، ريا، حسد، كينه، طمع و جز اينها همراه با آدمى كه گنهكار است مى باشند و انسان هنگام مرگ توجّه دارد كه چگونه روح از بدنش جدا مى شود و هيئت خود را مشاهده مى كند. چنان كه در خواب چنين حالتى دارد و با قوه خيال و توهّم خود را در ميان قبر مى بيند و درك مى كند كه درد و رنجها از طريق اخلاق پست و ناروا به عنوان عقوبت حسّى بر او وارد مى شود. اين معنى در شريعت هم ثابت شده است كه گناهان در ذهن انسانها به صورت شخص بد هيبتى در آمده و ميّت را با پرسشهاى ترسناك آزار مى دهند و با صورت بسيار هولناك و صداى وحشتناكى او را مضطرب مى سازند. آن گاه كه امتحانش مى كنند و زبانش به لكنت مى افتد، او را مى زنند و عذابش مى كنند و نيز مارى را مشاهده مى كند كه او را مى گزد.
ولى اگر انسان سعادتمند باشد خوشيهايى كه از خلق نيكو و كارهاى شايسته انجام داده باشد، با صورتى زيبا بالاتر از آن كه در تصوّرش آيد، برايش حاصل مى گردد و بصورت وصف ناپذيرى از اشخاص بر او وارد مى شوند، با چهره اى گشاده او را به بهشت و نعمتهاى الهى بشارت مى دهند. مبشّر و بشير دو ملك رحمت و ديگر فرشتگان نيز از هر درى وارد شده و بر او سلام مى كنند.
عذاب و ثواب قبر را چنين توصيه كرده اند. سخن رسول خدا (ص) كه فرمود: «قبر ميّت يا باغى از باغهاى بهشت و يا گودالى از گودالهاى جهنّم مى شود». به همين حقيقت اشاره دارد.
اگر سؤال شود كه چرا اوّلين كسانى كه وارد قبر شخص سعادتمند و يا شقاوتمند مى شوند، فقط دو نفر فرشته اند و بيشتر نيستند در پاسخ مى گوييم: برخى از دانشمندان سعادت و شقاوت را دو ويژگى نفسانى دانسته اند كه از دو جهت قوّه نظرى و عملى حاصل مى شود و هر كدام زمينه ساز فرشته اى خواهد شد پس اگر آنچه انسان تحصيل مى كند جهل مركّب و اخلاق پست باشد، نتيجه آن منكر و نكير خواهد بود و اگر آنچه بدست مى آورد، مكرمت و بزرگوارى باشد نتيجه آن دو فرشته بشير و مبشّر خواهد بود.
درك ما از ظاهر عبارت اين بود كه بيان كرديم، خداوند خود به اسرار شريعتش بهتر آگاه است. با تصوّرى كه از معنى ثواب و عذاب قبر در سه مرتبه گذشته داشتيم، معنى ثواب بهشت و عذاب جهنّم به خوبى روشن شد.
***
قوله عليه السلام: «لا فترة مريحة و لا قوّة حاجزة...»
اين عبارت امام (ع) به منزله آياتى است كه بر عذاب جاويد الهى دلالت دارند. عذاب جاويد خداوند به كفّارى اختصاص دارد كه هرگز نفوسشان به جهان ملكوت صعود نكرده باشد، چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ».
كفّار قدرتى كه بتوانند ميان خود و عذاب دوزخ فاصله اى ايجاد كنند ندارند يعنى نمى توانند به رحمت خداوند متوسل شوند و محبّتى كه آنها را به جهان غيب و عالم بالا مرتبط سازد ندارند. و از طرفى مرگى كه آنها را فرا گيرد و از مشكلات رهائيشان بخشد در كار نيست، زيرا چنان كه در جاى خود ثابت شده است، انسان دوبار نمى ميرد و اين كه كفّار را خواب فرا نمى گيرد، كنايه از شدّت دردى است كه دارند. كيفر سخت و درد شديدى كه از عذاب الهى گردن گير كفّار مى شود، موجب از بين رفتن خواب آنها مى گردد. بنا بر اين هيچ نوع آسايشى در ميان لحظه هاى عذاب نخواهد بود.
امام (ع) كلمه «موتات» را بطور مطلق براى شدّت عذاب و سختهاى مجاز به كار گرفته اند چون در نهايت هر سختى و عذابى در اين دنيا پايانش مرگ است، كلمه مرگ را براى نهايت سختى و عذاب مجاز به كار برده است. امام (ع) در بيشتر جملات اين عبارات سجع متوازى را رعايت كرده اند.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 28
ثمّ أدرج في أكفانه مبلسا، و جذب منقادا سلسا، ثمّ ألقي على الأعواد رجيع و صب، و نضو سقم، تحمله حفدة الولدان، و حشدة الإخوان، إلى دار غربته، و منقطع زورته، حتّى إذا انصرف المشيِّع، و رجع المتفجّع، أقعد في حفرته نجيّا لبهتة السّؤال، و عثرة الامتحان، و أعظم ما هنا لك بليَّة نزل الحميم، و تصلية الجحيم، و فورات السّعير، و سورات الزّفير، لا فترة مريحة، و لا دعة مزيحة، و لا قوّة حاجزة، و لا موتة ناجزة، و لا سنة مسلية، بين أطوار الموتات، و عذاب السّاعات، إنّا باللّه عائذون. (13733- 13501)اللغة:و (ابلس) يئس و تحيّر و منه سمّى إبليس و ناقة (رجع) سفر و رجيع سفر قد رجع فيه مرارا و (الوصب) محرّكة المرض و الوجع.و (النضو) بالكسر المهزول من الابل و غيره و (السّقم) كالجبل المرض و (الحشدة) جمع حاشد من حشدت القوم من باب قتل و ضرب و حشد القوم يعدي و لا يعدى إذا دعوا فأجابوا مسرعين أو اجتمعوا الأمر واحد و حفّوا فى التعاون و (البهت) بالفتح الأخذ بغتة و التحيّر و الانقطاع و (النزل) بضمتين طعام النزيل الذى يهيى ء له قال سبحانه: هذا نزلهم يوم الدّين.و (الحميم) الماء الحارّ و (تصلية) النار تسخينها و (السورة) الحدّة و الشدّة و (زفر) النّار تسمع لتوقّدها صوت و (الدّعة) السعة في العيش و السكون و (الازاحة) الازالة.المعنى:(ثمّ ادرج في أكفافه مبلسا) أي آيسا أو حزينا (و جذب) من وطنه إلى الخارج (منقادا سلسا) اي سهلا ليّنا (ثمّ القي على الأعواد) أي الأسرّة حالكونه (رجيع و صب و نضوسقم) يعني أنّه من جهة ابتلائه بتارات الأمراض و تردّده في أطوار الأتعاب و الأوصاب صار كالإبل الرّجيع الذي يردّد في الأسفار مرّة بعد اخرى و لأجل نحول جسمه من الأسقام كان الجمل النّضو الذي يهزل من كثرة الأحمال و الأثقال (تحمله حفدة الولدان و حشدة الاخوان) يعني أنّه بعد الفراغ من تغسيله و تكفينه و حمله على سريره أقبلوا على جهازه و شمّروا لابرازه و حمله أعوانه و ولدانه و أحبّاؤه و إخوانه.فظلّ أحبّ القوم كان لقربه يحثّ على تجهيزه و يبادر و شمّر من قد أحضروه لغسله و وجّه لما فاظ «1» للقبر حافر و كفّن في ثوبين فاجتمعت له مشيّعة إخوانه و العشاير ______________________________ (1) فاظ الرجل اى مات، م.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 35
ثمّ اخرج من بين صحبته «1» (إلى دار غربته و) من محلّ عزته إلى (منقطع زورته) و من سعة قصره إلى ضيق قبره فحثّوا بأيديهم التراب و أكثروا التلدّد و الانتحاب، و وقفوا ساعة عليه و قد يئسوا من النّظر إليه، ثمّ رجعوا عنه معولين، و ولّوا مدبرين (حتّى إذا انصرف المشيّع و رجع المتفجّع) انتبه من نومته و أفاق من غشيته و (اقعد في حفرته نجيّا لبهتة السّؤال) و دهشته (و عثرة الامتحان) و زلّته.و لعلّ المراد به أنّه يقعد في قبره مناجيا للمنكر و ا لنكير أي مخاطبا و مجاوبا لهما سرّا لعدم قدرته على الاعلان من أجل الدّهشة و الحيرة العارضة له من سؤالهما و العثرة التي ظهرت منه بسبب اختيارهما، أو المراد أنّه يناجي ربّه في تلك الحال من هول الامتحان و السؤال و يقول ربّ ارجعون لعلّي أعمل صالحا (و أعظم ما هنا لك بليّة) و ابتلاء (نزل الحميم و تصلية الجحيم) كما قال تعالى: «وَ إِنَّ لِلطَّاغِينَ لَشَرَّ مَآبٍ جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمِهادُ هذا فَلْيَذُوقُوهُ حَمِيمٌ وَ غَسَّاقٌ» و في سورة النَّبَأ «لا يَذُوقُونَ فِيها بَرْداً وَ لا شَراباً إِلَّا حَمِيماً وَ غَسَّاقاً» قال بعض المفسّرين: إنّ الغسّاق عين في جهنّم يسيل إليها سمّ كلّ ذات حمة من حيّة و عقرب، و قيل هو ما يسيل من دموعهم يسقونه من الحميم، و قيل هو القيح الذي يسيل منهم يجمع و يسقونه، و قيل إنّ الحميم الماء الحارّ الذي انتهت حرارته و الغسّاق الماء البارد الذي انتهت برودته فهذا يحرق ببرده و ذاك يحرق بحرّه.و قال الطّريحي: الحميم الماء الحارّ الشّديد الحرارة يسقى منه أهل النار أو يصبّ على أبدانهم، و عن ابن عبّاس لو سقطت منه نقطة على جبال الدّنيا______________________________ (1) جمع صاحب و الملازم للانسان و المصاحب من أولاده و أقربائه و غيرهم.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 36
لأذابتها، و كيف كان فقوله عليه السّلام مأخوذ من الآية الشّريفة في سورة الواقعة قال سبحانه: «وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ» و أمّا قوله (و فورات السّعير) فأراد به شدّة غليان نار الجحيم و لهبها، و كذلك أراد بقوله (و سورات الزّفير) شدّة صوت توقد النّار (لا فترة مريحة) لهم من العذاب (و لا دعة مزيحة) عنهم العقاب كما قال سبحانه: «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ» (و لا قوّة حاجزة) تمنعه عن النّكال (و لا موتة ناجزة) أي عاجلة تريحة من ألم الوبال إذ الموت ربّما يكون نعمة و يعده الانسان راحة كما قال مجنون العامري و نعم ما قال: فلا ملك الموت المريح يريحني (و لا سنة مسلية) لهمّه و نومة منسية لغمّه و في الحديث إنّ اللّه ألقى على عباده السّلوة بعد المصيبة لو لا ذلك لانقطع النّسل مجاز (بين أطوار الموتات و عذاب السّاعات) أراد بالموتات الآلام الشّديدة و المشاق العظيمة مجازا فلا ينافي قوله عليه الصّلاة و السّلام: و لا موتة ناجزة، فانّ المراد به الحقيقة (إنا باللّه عائذون) أي ملتجئون من شرّ المآل و سوء الحال،. و قد راعى في أكثر فقرات هذا الفصل السّجع المتوازي.و ينبغي تذييل المقام بامور مهمة:الاول فى تحقيق بدو خلق الانسان فاقول:قال سبحانه في سورة المؤمنين: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ، ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ، ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 37
و هذه الآية الشّريفة أجمع الآيات لأدوار الخلقة و أشملها لمراتب الفطرة، و هذه المراتب على ما اشيرت إليها فيها سبع.المرتبة الأولى ما أشار إليه بقوله: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ» أي من خلاصة من طين و هو مبدء نشو الآدمي لتولد النّطفة منها، و ذلك لأنّ النّطفة إنّما تتولّد من فضل الهضم الرّابع، و هو إنّما يتولّد من الأغذية، و هي إمّا حيوانية و إمّا نباتية، و الحيوانية تنتهي إلى النباتية و النّبات إنّما يتولّد من صفو الأرض و الماء، فالانسان بالحقيقة يكون متولّدا من سلالة من طين.المرتبة الثّانية أنّ السّلالة بعد ما تواردت عليها أدوار الفطرة تكون نطفة في أصلاب الآباء فتقذف بالجماع إلى أرحام النّساء التي هي قرار مكين لها و إليه أشار سبحانه بقوله: «خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ» المرتبة الثّالثة أنّ النّطفة بعد ما استقرّت في الرّحم أربعين يوما تصير علقة و هي الدّم الجامد.المرتبة الرّابعة أنّ العلقة بعد ما مكثت في الرّحم أربعين يوما أيضا تصير مضغة أي قطعة لحم حمراء كأنّها مقدار ما يمضغ.المرتبة الخامسة أنّ المضغة تمكث فيه أربعين ثالثة و يجعلها اللّه صلبا فتكون عظاما.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 38
المرتبة السّادسة ما أشار إليه بقوله: فكسونا العظام لحما أى ممّا بقى من المضغة أو ممّا أنبته عليها ممّا يصل إليها و إنّما جعل اللحم كسوة لستره العظم كما يستر اللّباس البدن.المرتبة السّابعة ما أشار إليه بقوله: ثمّ أنشأناه خلقا آخر أى خلقا متباينا للخلق الأوّل باضافة الرّوح إليه مباينا ما أبعدها، و ذلك بعد تمام ثلاثة أربعين أي كمال أربعة أشهر فكان حيوانا بعد ما كان جمادا، و حيّا بعد ما كان ميتا، و ناطقا و كان أبكم، و سميعا و كان أصم، و بصيرا و كان أعمى، و أودع باطنه و ظاهره بل كلّ عضو من أعضائه عجايب صنعته و بدايع حكمته التي لا يحيط بها وصف الواصفين و لا شرح الشّارحين، فتبارك اللّه أحسن الخالقين هذا.و روى الصّدوق (ره) في الفقيه عن محمّد بن عليّ الكوفيّ، عن إسماعيل بن مهران، عن مرازم، عن جابر بن يزيد، عن جابر بن عبد اللّه الأنصاري قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: إذا وقع الولد في جوف أمّه صار وجهه قبل ظهر أمّه إن كان ذكرا و إن كان انثى صار وجهها قبل بطن أمّها و يداه على و جنتيه و ذقنه على ركبتيه كهيئة الحزين المهموم، فهو كالمصرور منوط بعماء من سرّته إلى سرّة امّه، فبتلك السرّة يغتذي من طعام امّه و شرابها إلى الوقت المقدّر لولادته، فيبعث اللّه عزّ و جلّ ملكا إليه فيكتب على جبهته: شقيّ أو سعيد، مؤمن أو كافر غنيّ أو فقير، و يكتب أجله و رزقه و سقمه و صحّته.فاذا انقطع الرّزق المقدّر له من سرّة امّه زجره الملك زجرة فانقلب فزعا من الزّجرة و صار رأسه قبل الفرج، فاذا وقع إلى الأرض وقع إلى هول عظيم و عذاب أليم إن أصابته ريح أو مشقّة أو مسّته يد وجد لذلك من الألم ما يجد المسلوخ عنه جلده.يجوع فلا يقدر على الاستطعام، و يعطش فلا يقدر على الاستسقاء، و يتوجّع فلا يقدر على الاستغاثة، فيوكّل اللّه تبارك و تعالى برحمته و الشّفقة عليه و المحبّة له أمّه فتقيه الحرّ و البرد بنفسها، و تكاد تفديه بروحها، و تصير من التّعطف عليه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 39
بحال لا تبالي أن تجوع إذا شبع و تعطش إذا روى، و تعرى إذا كسى.و جعل اللّه تعالى ذكره رزقه في ثدي أمّه في إحداهما شرابه و في الاخرى طعامه، حتّى إذا رضع أتاه اللّه عزّ و جلّ في كلّ يوم بما قدر له فيه من رزق، فاذا أدرك فهمّه الأهل و المال و الشّره و الحرص، ثمّ هو مع ذلك معرض الآفات و العاهات و البليّات من كلّ وجه، و الملائكة ترشده و تهديه، و الشّياطين تضلّه و تغويه، فهو هالك إلّا أن ينجيه اللّه عزّ و جلّ، و قد ذكر اللّه تعالى ذكره نسبة الانسان في محكم كتابه فقال عزّ و جلّ: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ، ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ، ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ تُبْعَثُونَ» قال جابر بن عبد اللّه الأنصارى: فقلت: يا رسول اللّه هذه حالنا فكيف حالك و حال الأوصياء بعدك في الولادة؟ فسكت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم مليّا ثمّ قال: يا جابر لقد سألت عن أمر جسيم لا يحتمله إلّا ذو حظ عظيم، إنّ الأنبياء و الأوصياء مخلوقون من نور عظمة اللّه عزّ و جلّ ثناؤه يودع اللّه أنوارهم أصلابا طيّبة و أرحاما طاهرة يحفظها بملائكته و يربّيها بحكمته و يغذوها بعلمه، فأمرهم يجلّ عن أن يوصف، و أحوالهم تدّق عن أن تعلم، لأنّهم نجوم اللّه في أرضه، و أعلامه في بريّته، و خلفاؤه على عباده، و أنواره في بلاده، و حججه على خلقه، يا جابر هذا من مكنون العلم و مخزونه فاكتمه إلّا من أهله.و في توحيد المفضّل عن الصّادق عليه السّلام قال. و سنبتدئ يا مفضّل بذكر خلق الانسان فاعتبر به، فأوّل ذلك ما يدبّر به الجنين في الرّحم و هو محجوب في ظلمات ثلاث: ظلمة البطن، و ظلمة الرّحم، و ظلمة المشيمة، حيث لا حيلة عنده
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 40
في طلب غذاء و لا دفع أذى و لا استجلاب منفعة و لا دفع مضرّة، فإنّه يجرى إليه من دم الحيض ما يغذوه كما يغذ و الماء النّبات فلا يزال ذلك غذاه.حتّى إذا كمل خلقه و استحكم بدنه و قوى اديمه على مباشرة الهواء و بصره على ملاقات الضّياء هاج الطّلق بأمّه فازعجه أشدّ إزعاج و أعنفه حتّى يولد، فاذا ولد صرف ذلك الدّم الّذي كان يغذوه من دم امّه إلى ثدييها، فانقلب الطّعم و اللّون إلى ضرب آخر من الغذاء، و هو أشدّ موافقة للمولود من الدّم فيوافيه في وقت حاجته إليه فحين يولد قد تلمط و حرّك شفتيه طلبا للرّضاع فهو يحدى ثدى أمّه كالاداوتين المعلّقتين لحاجته، فلا يزال يغتذي باللّبن ما دام رطب البدن رقيق الأمعاء ليّن الأعضاء.حتّى إذا تحرّك و احتاج إلى غذاء فيه صلابة ليشتدّ و يستوي بدنه و طلعت له الطّواحين «من الاسنان خ» و الأضراس ليمضغ به الطعام فيلين عليه و يسهل له إساغته فلا يزال كذلك حتّى يدرك، فاذا أدرك و كان ذكرا طلع الشّعر في وجهه فكان ذلك علامة الذّكر و عزّ الرّجل الذي يخرج به عن حدّ الصّبا و شبه النّساء و إن كانت انثى يبقى وجهها نقيّا من الشّعر لتبقى لها البهجة و النّضارة التي تحرّك الرّجال لما فيه دوام النّسل و بقاؤه، الحديث.الثاني في تحقيق السؤال في القبر و ذكر شبهة المنكرين له و دفعها:اعلم أنّ كلام الامام عليه السّلام في هذا الفصل صريح في ثبوت السؤال في القبر و هو حقّ يجب الايمان و الاذعان به، و عليه قد انعقد إجماع المسلمين بل هو من ضروريات الدّين، و منكره كافر خالد في الجحيم لا يفترّ عنه العذاب الأليم، و لم يخالف فيه إلّا بعض من انتسب إلى الاسلام كضرار بن عمر و طايفة من المعتزلة و جمع من الملاحدة مموّهين على العوام الّذين يصغون إلى كلّ ناعق بأنّ الميّت بعد وضعه في قبره إن حشى فمه بالجصّ و نحوه و دفن ثمّ يؤتى إليه في اليوم الآخر
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 41
و ينبش قبره فانّك تراه على حاله لم يتغيّر فلو كان في القبر سؤال و حساب لتغيّرت حالته و لا نفتح فمه و سقط الجصّ، و أيضا فانا لا نسمع عذابه في القبر مع شدّته و صعوبته.و فساد ذلك الكلام غنيّ عن البيان، لأنّ هذه العين و الأذن لا تصلحان لمشاهدة الأمور الملكوتيّة و سماعها، و كلّ ما يتعلّق بالآخرة فهو من عالم الملكوت.ألا ترى أنّ الصّحابة كانوا يجلسون عند النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلم حين نزول جبرئيل عليه و هو يراه و يتكلّم معه في حضورهم و النّاس لا يرونه و لا يسمعون كلامه؟و كذلك ملكا القبر لا يمكن للنّاس أن يدركوا سؤالهما و جواب الميّت لهما بهذه الحواسّ، و كذلك الحيّات و العقارب في القبر ليس من جنس الحيّات و العقارب في هذا العالم حتّى تدرك بالحسّ.و يوضح ذلك أنّ النّائم بحضور الجالسين قد يشاهد في نومه الحيّات و العقارب و ساير المولمات و الموذيات تؤلمه و تؤذيه و تلدغه فيتألم و يتأذي بحيث يرشح جبينه و يعرق و يبكي في نومه من شدّة الألم و الأذى و مع ذلك كلّه فلا يرى الحاضرون ممّا يرى و يسمع شيئا.و بالجملة فلا يعتدّ بهذه التّرّهات و التمويهات، و المنكر قد وجد جزاء إنكاره و هو الآن في قبره مقرّ بما أنكر مذعن بما كفر مدرك لما أنكره بالسّمع و البصر، و الحمد للّه الذي منّ علينا بالايمان بالغيب، و خلّص قلوبنا من الشّك و الرّيب.قال الصّادق عليه السّلام في رواية الصّدوق: ليس من شيعتنا من أنكر ثلاثة: المعراج، و سؤال القبر، و الشفاعة.و في كتاب السّماء و العالم للمحدّث المجلسي عن الكافي عن بعض أصحابه عن عليّ بن العبّاس عن الحسن بن عبد الرّحمن عن أبي الحسن الأوّل قال: إنّ الأحلام لم تكن فيما مضى في أوّل الخلق و إنّما حدثت، فقلت: و ما العلّة في ذلك؟
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 42
فقال عليه السّلام: إنّ اللّه عزّ ذكره بعث رسولا إلى أهل زمانه فدعاهم إلى عبادة اللّه و طاعته سبحانه فقالوا: إن فعلنا ذلك فمالنا فو اللّه ما أنت باكثرنا مالا و لا بأعزّنا عشيرة قال لهم: إنّكم إن أطعتموني أدخلكم اللّه الجنّة، و إن عصيتموني أدخلكم اللّه النّار، فقالوا: و ما الجنّة و ما النّار؟ فوصف لهم ذلك، فقالوا: متى نصير إلى ذلك؟ فقال: إذا متم، فقالوا: لقد رأينا أمواتنا صاروا عظاما و رفاتا فازدادوا له تكذيبا و به استخفافا، فأحدث اللّه عزّ و جلّ فيهم الأحلام فأتوا فأخبروه بما رأوا و ما أنكروا من ذلك، فقال لهم: إنّ اللّه سبحانه أراد أن يحتجّ عليكم بهذا، هكذا تكون أرواحكم إذا متّم و إن بليت أبدانكم تصيرا لأرواح إلى عقاب حتّى تبعث الأبدان، هذا.و بقى الكلام في عموم سؤال القبر قال العلّامة المجلسي (ره) المشهور بين متكلّمي الاماميّة عدم عمومه و اختصاصه بمحض المؤمن و محض الكافر و أنّه ليس على المستضعفين و لا على الصّبيان و المجانين سؤال، و حكى عن الشّهيد (ره) انّه قال: إنّ السؤال حقّ اجماعا إلّا في من يلقّن حجّته.أقول: و يدلّ على ذلك و على اختصاصه بالمؤمن و الكافر المحض الأخبار المتظافرة في الكافي و غيره و سيجي ء بعضها في ضمن الأخبار الآتية.الثالث في حالات الميت حين اشرف على الموت و حين ازهاق روحه و عند الغسل و التكفين و حمله على سريره و اذا وضع فى قبره و كيفية السؤال فى القبر و ضغطة القبر و بعض عقوباته فى البرزخ و مثوباته:و نحن نشرح كلّ ذلك بما وصل إلينا في ذلك الباب من الأخبار المرويّة عن أئمّتنا الأطياب الأطهار سلام اللّه عليهم ما تعاقب اللّيل و النّهار، فأقول:أما حالة الاحتضار و أعني بها حالة إشراف الميّت على الموت فهي حالة يلهو المرء فيها بكليّته
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 43
عن الدّنيا و يكون توجّهه إلى الآخرة، و يحضر حينئذ عنده رسول اللّه و الأئمة سلام اللّه عليهم و الملائكة الموكّلون بقبض روحه كما يحضر عنده أهله و عياله و أحبّاؤه و أقرباؤه فتارة يكون مخاطبته مع الأوّلين و أخرى مع الآخرين.روى عليّ بن إبراهيم القمّي في تفسير قوله: «يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ» باسناده عن سويد بن الغفلة عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال: إنّ ابن آدم إذا كان في آخر يوم من الدّنيا و أوّل يوم من الآخرة مثّل له أهله و ماله و ولده و عمله، فينظر إلى ماله فيقول: و اللّه إنّي كنت عليك لحريصا شحيحا فما ذا عندك؟ فيقول: خذ منّي كفنك، ثم يلتفت إلى ولده فيقول: و اللّه إنّي كنت لكم لمحبّا و إنى كنت عليكم لمحاميا فما ذا عندكم؟ فيقولون: نؤدّيك إلى حفرتك و نواريك فيها، ثمّ يلتفت إلى عمله فيقول: و اللّه إنّى كنت من الزّاهدين فيك و إنّك كنت علىّ ثقيلا فما ذا عندك؟ فيقول: أنا قرينك في قبرك و يوم حشرك حتّى اعرض أنا و أنت على ربّك.فان كان للّه وليّا أتاه أطيب النّاس ريحا و أحسنهم منظرا و أزينهم رياشا فيقول: ابشر بروح من اللّه و ريحان و جنّة النّعيم قد قدمت خير مقدم فيقول: من أنت؟قال: أنا عملك الصّالح ارتحل من الدّنيا إلى الجنّة و أنّه ليعرف غاسله و يناشد حامله أن يعجّله.فاذا ادخل قبره أتاه ملكان و هما فتّان القبر يجرّان أشعارهما و يبحثان الأرض بأنيابهما و أصواتهما كالرّعد القاصف و أبصارهما كالبرق الخاطف فيقولان له:من ربّك، و من نبيّك و ما دينك؟ فيقول: اللّه ربّى و محمّد نبيّي و الاسلام ديني فيقولان له: ثبّتك اللّه بما تحبّ و ترضى و هو قول اللّه: «يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ» الآية
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 44
فيفسحان له في قبره مدّ بصره و يفتحان له بابا إلى الجنّة و يقولان له:نم قرير العين نوم الشّابّ النّاعم، و هو قوله: «أَصْحابُ الْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلًا» و إذا كان لربّه عدوّا فانّه يأتيه أقبح من خلق اللّه رياشا و أنتنه ريحا فيقول:من أنت؟ فيقول: عملك فيقول: ابشر بنزل من حميم و تصلية جحيم، و انّه ليعرف غاسله و يناشد حامله أن يحبسه.فاذا ادخل قبره أتياه ممتحنا القبر فألقيا أكفانه ثمّ قالا له: من ربّك، و من نبيّك، و ما دينك؟ فيقول: لا أدري، فيقولان: لا دريت و لا هديت، فيضربانه بمرزبة ضربة ما خلق اللّه دابّة إلّا و تذعر لها ما خلا الثّقلين، ثمّ يفتحان له بابا إلى النّار، ثمّ يقولان له: نم بشرّ حال.فهو من الضيق مثل ما فيه القنا «1» من الزّج حتّى أنّ دماغه يخرج من ما بين ظفره و لحمه، و يسلّط اللّه عليه حيّات الأرض و عقاربها و هوامّها فتنهشه حتّى يبعث اللّه من قبره. و أنّه ليتمنّى قيام السّاعة ممّا هو فيه من الشّر.و رواه في الكافي عن عليّ بن إبراهيم مسندا عن سويد بن غفلة عنه عليه السّلام مثله.و في الكافي عن أبي اليقظان عمّار الأسدي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لو أنّ مؤمنا أقسم على ربّه أن لا يميته ما أماته أبدا، و لكن إذا كان ذلك أو إذا حضر أجله بعثه اللّه عزّ و جلّ إليه ريحين: ريحا يقال لها المنسية و ريحا يقال المسخية، فأمّا المنسية فانّها تنسيه أهله و ماله، و أمّا المسخية فانّها تسخي نفسه عن الدّنيا حتّى يختار ما عند اللّه.و عن أبي خديجة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ما من أحد يحضره الموت إلّا وكّل به إبليس من شياطينه من يأمره بالكفر و يشكّكه في دينه حتّى يخرج نفسه، فمن كان مؤمنا لم يقدر عليه فاذا حضرتم موتاكم فلقّنوهم شهادة أن لا إله______________________________ (1) القنا جمع قناة و هو الرمح و الزج بالضمّ حديدة في أسفل الرمح منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 45
إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه حتّى يموت.و في رواية أخرى قال صلّى اللّه عليه و آله: فلقّنه كلمات الفرج و الشّهادتين و يسمّى له الاقرار بالأئمة عليهم السّلام واحدا بعد واحد حتّى يتقطع عنه الكلام.و عن سدير قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: جعلت فداك يابن رسول اللّه هل يكره المؤمن على قبض روحه؟ قال عليه السّلام: لا و اللّه إنّه إذا أتاه ملك الموت لقبض روحه جزع عند ذلك فيقول له ملك الموت: يا وليّ اللّه لا تجزع فو الّذي بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله لأنا أبرّ بك و أشفق عليك من والد رحيم لو حضرك، افتح عينيك فانظر قال: و يمثّل له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أمير المؤمنين و فاطمة و الحسن و الحسين و الأئمة من ذريّتهم عليهم السّلام فيقال له: هذا رسول اللَّه و أمير المؤمنين و فاطمة و الحسن و الحسين و الأئمة عليهم السّلام رفقاؤك، قال: فيفتح عينيه فينادى روحه مناد من قبل ربّ العزّة فيقول: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ» إِلى محمّد و أهل بيته «ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً» بالولاية «مَرْضِيَّةً» بالثّواب «فَادْخُلِي فِي عِبادِي» يعني محمّداً و أهل بيته «وَ ادْخُلِي جَنَّتِي» فما شي ء أحبّ إليه من استلال روحه.و عن عليّ بن عقبة عن أبيه قال: قال لي أبو عبد اللّه عليه السّلام: يا عقبة لا يقبل اللّه من العباد يوم القيامة إلّا هذا الأمر الذي أنتم عليه، و ما بين أحدكم و بين أن يرى ما يقرّبه عينه إلّا أن تبلغ نفسه إلى هذه، ثمّ أهوى بيده إلى الوريد، ثمّ اتّكى.و كان معي المعلّى فغمزني أن أسأله فقلت: يابن رسول اللّه فاذا بلغت نفسه هذه أيّ شي ء يرى؟ فقلت له بضعة عشر مرّة: أيّ شي ء يرى، فقال في كلّها: يرى، لا يزيد عليها، ثمّ جلس في آخرها فقال: يا عقبة، فقلت: لبيّك و سعديك، فقال:أبيت إلّا أن تعلم؟ فقلت: نعم يابن رسول اللّه إنّما ديني مع دينك فاذا ذهب ديني
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 46
كان ذلك كيف لي بك يا بن رسول اللّه كلّ ساعة و بكيت، فرقّ لي فقال: يراهما و اللّه، فقلت: بأبي و أمّي من هما؟ قال: ذلك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلمّ و علي عليه السّلام يا عقبة لن تموت نفس مؤمنة أبدا حتّى تراهما قلت: فاذا نظر إليهما المؤمن أ يرجع إلى الدّنيا؟ فقال: لا، يمضى أمامه اذا نظر اليهما مضى أمامه فقلت له: يقولان شيئا؟ قال: نعم يدخلان جميعا على المؤمن، فيجلس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عند رأسه و عليّ عليه السّلام عند رجليه فيكبّ عليه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيقول: يا وليّ اللّه ابشر أنا رسول اللّه إنّي «أناخ» خير لك ممّا تركت من الدّنيا.ثمّ ينهض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيقوم عليّ عليه السّلام حتّى يكبّ عليه فيقول: يا وليّ اللّه ابشر أنا عليّ بن أبي طالب الذي كنت تحبّ أنا لأنفعنك، ثمّ قال عليه السّلام: إنّ هذا في كتاب اللّه عزّ و جل، فقلت: أين جعلني اللّه فداك هذا من كتاب اللّه؟ قال: في يونس قول اللّه عزّ و جلّ ههنا: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرى فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ لا تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» و عن أبي بصير قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام إذا حيل بينه و بين الكلام أتاه رسول اللّه و من شاء اللّه فجلس رسول اللّه عن يمينه و الآخر عن يساره فيقول له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:أمّا ما كنت ترجو فهو ذا أمامك، و أمّا ما كنت تخاف منه فقد أمنت منه.ثمّ يفتح له باب إلى الجنّة فيقول هذا منزلك من الجنّة فان شئت رددناك إلى الدّنيا و لك فيها ذهب و فضّة، فيقول: لا حاجة لي في الدّنيا فعند ذلك يبيض لونه و يرشح جبينه و تقلص شفتاه و تنتشر منخراه و تدمع عينه اليسرى فأىّ هذه العلامات رأيت فاكتف بها، فاذا خرجت النفس من الجسد فيعرض عليها كما عرض عليه و هي في الجسد فتختار الآخرة الحديث.أقول: و الأخبار في رؤية النّبيّ و الأئمّة صلوات اللّه عليه و عليهم كثيرة كادت
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 47
تبلغ حدّ التواتر، و يأتي بعضها بعد ذلك، و بتلك الأخبار يطيب نفوسنا و يسكن قلوبنا إلى الموت، و بها أيضا يعلم أنّ كراهة المؤمن للموت على ما في الحديث القدسي من قول اللّه سبحانه: ما تردّدت في شي ء أنا فاعله كتردّدي في قبض روح عبدي المؤمن يكره الموت و أكره مسائته إنّما هي قبل الاستبشار برؤيتهم عليهم السّلام، و أمّا بعد معاينتهم فليس شي ء أحبّ إليه من الموت كما عرفت في الرّوايات.و يدلّ عليه صريحا ما في الكافي عن عبد الصّمد بن بشير عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت: أصلحك اللَّه من أحبّ لقاء اللّه أحبّ اللّه لقاءه؟ و من أبغض لقاء اللّه أبغض اللّه لقاءه! قال عليه السّلام: نعم، قلت: فو اللّه إنّا لنكره الموت، فقال عليه السّلام: ليس ذلك حيث تذهب إنّما ذلك عند المعاينة إذا رأى ما يحبّ فليس شي ء أحبّ إليه من أن يتقدّم و اللّه تعالى يحبّ لقاءه و هو يحبّ لقاء اللّه حينئذ و إذا رأى ما يكره فليس شي ء أبغض إليه من لقاء اللّه و اللّه يبغض لقاءه.و فيه عن يحيى بن سابور قال: سمعت أبا عبد اللَّه عليه السّلام يقول: في الميّت تدمع عيناه عند الموت فقال عليه السّلام: ذلك عند معاينة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فيرى ما يسرّه، ثمّ قال عليه السّلام: أما ترى الرّجل يرى ما يسرّه و ما يحبّ فتدمع عينه لذلك و يضحك.و أما صفة ملك الموت و كيفية قبض الروح:فروى السيّد السّند السيّد نعمة اللّه الجزائري أنّ الخليل عليه السّلام قال لملك الموت يوما: يا ملك الموت احبّ أن أراك على الصّورة التّي تقبض فيها روح المؤمن، فقال:يا إبراهيم اعرض عنّي بوجهك حتّى أتصوّر على تلك الصّورة، فلمّا رآه إبراهيم عليه السّلام رأى صورة شابّ حسن الوجه أبيض اللون تعلوه الأنوار في أحسن ما يتخيّل من الهيئة فقال: يا إبراهيم في هذه الصّورة اقبض روح المؤمن فقال عليه السّلام: يا ملك الموت لو لم يلق المؤمن إلّا لقائك لكفاه راحة.ثمّ قال عليه السّلام: اريد أن أراك على الصّفة التي تقبض فيها روح الكافر، فقال:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 48
يا إبراهيم لا تقدر، فقال: أحبّ ذلك، فقال: أعرض بوجهك فأعرض بوجهه ثمّ قال: انظر فنظر إليه فاذا هو أسود كاللّيل المظلم و قامته كالنّخل الطّويل و النار و الدّخان يخرجان من منخريه و فمه إلى عنان السّماء.فلمّا نظر إليه غشي على إبراهيم عليه السّلام فرجع ملك الموت إلى حالته فلمّا أفاق الخليل عليه السّلام قال: يا ملك الموت لو لم يكن للكافر هول من الموت إلّا رؤيتك لكفاه عن ساير الأهوال.فاذا أتى إلى المؤمن سلّ روحه سلّا رقيقا لطيفا حتّى أنّه يحصل له الرّاحة من ذلك السّلّ لما يشاهده من مكانه في الجنّة و إن كان كافرا أتى إليه بحديدة محميّة بنار جهنّم فأدخلها في حلقومه و جذب روحه بها يخيل إليه أنّ أطباق السّماوات و الأرض قد وقعت عليه و طبقته حتّى يخرج زبدة على فمه كالبعير.أقول: و يدلّ عليه ما في الكافي عن ابن الفضيل عن أبي حمزة قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: إنّ آية المؤمن إذا حضره الموت بياض وجهه أشدّ من بياض لونه و يرشح جبينه و يسيل من عينيه كهيئة الدّموع فيكون ذلك خروج نفسه، و إنّ الكافر يخرج نفسه سلّا من شدقه «1» كزبد البعير أو كما يخرج نفس البعير.و فيه باسناده عن عمّار بن مروان قال: حدّثني من سمع أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: منكم و اللّه يقبل، و لكم و اللّه يغفر إنّه ليس بين أحدكم و بين أن يغتبط و يرى السّرور و قرّة العين إلّا أن تبلغ نفسه ههنا و أومى بيده إلى حلقه.ثمّ قال عليه السّلام: إنّه إذا كان ذلك و احتضر حضره رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و عليّ عليه السّلام و جبرئيل و ملك الموت فيدنو منه عليّ عليه السّلام فيقول: يا رسول اللّه إنّ هذا كان يحبّنا أهل البيت فأحبّه، و يقول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا جبرئيل إنّ هذا يحبّ اللّه و رسوله و أهل بيت رسوله فأحبّه، و يقول جبرئيل عليه السّلام: يا ملك الموت إنَّ هذا______________________________ (1) جانب الفم، منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 49
يحبّ اللّه و رسوله و أهل بيت رسوله فأحبّه و ارفق به.فيدنو منه ملك الموت فيقول: يا عبد اللّه أخذت فكاك رقبتك أخذت أمان براتك تمسّكت بالعصمة الكبرى في الحياة الدّنيا؟ قال: فيوفّقه اللّه عزّ و جلّ فيقول: نعم، فيقول: و ما ذاك؟ فيقول: ولاية عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فيقول:صدقت أمّا الذي كنت تحذره فقد آمنك اللّه منه، و أمّا الذي كنت ترجوه فقد أدركته ابشر بالسّلف الصّالح مرافقة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و عليّ و فاطمة عليهم السّلام.ثمّ يسلّ نفسه سلّا رفيقا، ثمّ ينزل بكفنه من الجنّة و حنوطه من الجنّة بمسك أذفر فيكفن بذلك الكفن و يحنط بذلك الحنوط، ثمّ يكسى حلّة صفراء من حلل الجنّة.فاذا وضع في قبره فتح له باب من أبواب الجنّة يدخل عليه من روحها و ريحانها، ثمّ يفتح له عن أمامه مسيرة شهر و عن يمينه و عن يساره، ثمّ يقال له:نم نومة العروس على فراشها ابشر بروح و ريحان و جنّة نعيم و ربّ غير غضبان.ثمّ يزور آل محمّد سلام اللّه عليهم في جنان رضوى فيأكل معهم من طعامهم، و يشرب معهم من شرابهم، و يتحدّث معهم في مجالسهم حتّى يقوم قائمنا فاذا قام قائمنا بعثهم اللّه تعالى فأقبلوا معه يلبّون زمرا زمرا و عند ذلك يرتاب المبطلون و يضمحلّ المحلّون و قليل ما يكونون هلكت المحاضرون و نجا المقرّون. «بون خ» من أجل ذلك قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعليّ عليه السّلام أنت أخي و ميعاد ما بيني و بينك وادي السّلام.قال عليه السّلام و إذا احتضر الكافر حضره رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و عليّ عليه السّلام و جبرئيل و ملك الموت فيدنو منه عليّ عليه السّلام فيقول: يا رسول اللّه إنّ هذا كان يبغضنا أهل البيت فأبغضه و يقول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا جبرئيل إنّ هذا كان يبغض اللّه و رسوله و أهل بيت رسوله فأبغضه، فيقول جبرئيل عليه السّلام: يا ملك الموت إنّ هذا كان يبغض اللّه و رسوله و أهل بيت رسوله فأبغضه و اعنف عليه.فيدنو منه ملك الموت فيقول: يا عبد اللّه أخذت فكاك رهانك و أمان براتك
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 50
تمسّكت بالعصمة الكبرى في الحياة الدّنيا؟ فيقول: لا، فيقول: ابشر يا عدوّ اللّه بسخط اللّه عزّ و جلّ و عذابه و النّار، أمّا الذي كنت تحذر فقد نزل بك.ثمّ يسلّ نفسه سلا عنيفا ثمّ يوكّل بروحه ثلاثمأة شيطان كلّهم يبزق في وجهه و يتأذى بروحه فاذا وضع في قبره فتح له باب من أبواب النّار فيدخل عليه من فيحها و لهبها.و عن الهيثم بن واقد عن رجل عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: دخل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على رجل من أصحابه و هو يجود بنفسه فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلم: يا ملك الموت أرفق بصاحبي فانّه مؤمن، فقال: ابشر يا محمّد فانّي بكلّ مؤمن رفيق.و اعلم يا محمّد أنّي اقبض روح ابن آدم فيجزع أهله فأقوم في ناحية من دارهم فأقول ما هذا الجزع فو اللّه ما تعجلناه قبل أجله و ما كان لنا في قبضه من ذنب فان تحتسبوه و تصبروا توجروا، و إن تجزعوا تأثموا و توزروا، و اعلموا أنّ لنافيكم عودة ثمّ عودة فالحذر ثم الحذر إنّه ليس في شرقها و لا في غربها أهل بيت مدر و لا وبر إلّا و أنا أتصفّحهم في كلّ يوم خمس مرّات و لأنا أعلم بصغيرهم و كبيرهم منهم بأنفسهم و لو أردت قبض روح بعوضة ما قدرت عليها حتّى يأمرني ربّي بها.فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: إنّما يتصفّحهم في مواقيت الصّلاة فان كان ممّن يواظب عليها عند مواقيتها لقّنه شهادة أن لا إله إلّا اللّه و نحىّ عنه ملك الموت إبليس.و عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ الميّت إذا حضره الموت أو ثقه ملك الموت و لو لا ذلك ما استقرّ.و أما التغسيل و التكفين:فقد ورد في الرّوايات أن الرّوح بعد خروجه من الجسد يكون مطلّا على الجسد و أنّه ليرى ما يفعل به.و في رواية اصبغ بن نباتة أنّه يناشد الغاسل و يقول له عند تغسيله: باللّه عليك يا عبد اللّه رفقا بالبدن الضّعيف فو اللّه ما خرجت من عرق إلّا انقطع، و لا من عضو إلّا انصدع، فو اللّه لو سمع الغاسل ذلك القول لما غسل ميّتا أبدا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 51
و في جامع الأخبار قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: فو الذي نفس محمّد بيده لو يرون مكانه و يسمعون كلامه لذهبوا عن ميّتهم و لبكوا على نفوسهم حتّى إذا حمل الميّت على نعشه رفرف روحه فوق النّعش و هو ينادي: يا أهلى و يا ولدي لا تلعبن بكم الدّنيا كما لعبت بي، الحديث هذا.و في الوسائل في عدّة روايات الأمر باجادة الأكفان و المغالات في أثمانها معلّلا بأنّ الموتى يبعثون بها و بأنّهم يتباهون بأكفانهم.و فيه أنّ موسى بن جعفر عليهما السّلام كفن في حبرة استعملت له بمبلغ خمسمائة دينار عليها القرآن كلّه.و فيه عن يونس بن يعقوب عن أبي الحسن الأوّل عليه السّلام قال: سمعته يقول:إنّي كفنت أبي في ثوبين شطويين كان يحرم فيهما و قميص من قمصه و عمامة كانت لعليّ بن الحسين عليهما السّلام و في برد اشتريته بأربعين دينارا، و لو كان اليوم ساوى أربعمائة دينار.و أما حالته اذا حمل على سريره:فهو أنّه إن كان مؤمنا خرج روحه يمشى بين يدي القوم قدما و تلقاه أرواح المؤمنين و يبشّرونه بما أعدّ اللّه له جلّ ثناؤه من النّعيم.و إن كان عدوّا اللّه سبحانه فهو كما ورد في رواية الكلينيّ عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: إذا حمل عدوّ اللّه إلى قبره نادى حملته ألا تسمعون يا اخوتاه إنّي أشكو إليكم ما وقع فيه أخوكم الشّقيّ إنّ عدوّ اللّه خدعني فأوردني ثمّ لم يصدرني و أقسم لي أنّه ناصح لي فغشّني و أشكو إليكم دنيا غرّتني حتّى إذا اطمأننت إليها صرعتني، و أشكو إليكم أخلّاء الهوى منّوني ثمّ تبرّؤوا منّي و خذلوني، و أشكو إليكم أولادا حميت عنهم و آثرتهم على نفسي فأكلوا مالي و أسلموني.و أشكو إليكم مالا ضيّعت فيه حقّ اللّه سبحانه فكان و باله علىّ و كان نفعه لغيري، و أشكو إليكم دارا أنفقت عليها حربيتي «1» و صار سكّانها غيري______________________________ (1) حربية الرجل ما يعيش به، ص
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 52
أشكو إليكم طول الثواء في قبري ينادي أنا بيت الدّود و أنا بيت الظلمة و الوحشة و الضّيق.يا اخوتاه فاحبسوني ما استطعتم و احذروا مثل ما لقيت فانّي قد بشّرت بالنّار و بالذّل و الصّغار و غضب العزيز الجبّار، و احسرتاه على ما فرّطت في جنب اللّه و يا طول عولناه فمالي من شفيع يطاع و لا صديق يرحمني فلو أنّ لي كرّة فأكون من المؤمنين.و في رواية إنّ أبي جعفر عليه السّلام كان يبكي إذا ذكر هذا الحديث.ثمّ إنّه إذا أتيت بالميّت إلى شفير قبره فأمهله ساعة فانّه يأخذ اهبته للسّؤال كما وردت رواية أبي الحسن موسى عليه السّلام.و إذا حضر المؤمنون للصّلاة عليه و شهدوا له بالخير و الصّلاح فقد ورد في الخبر انّ اللّه سبحانه يجيز شهادتهم و يكتبه عنده من الأخيار و إن كان في علمه عزّ و جلّ من الأشرار.قال الصّادق عليه السّلام: إذا حضر الميت أربعون رجلا فقالوا: اللّهم إنّا لا نعلم منه إلّا خيرا، قال اللّه تعالى: قد قبلت شهادتكم له و غفرت له ما علمت ممّا لا تعلمون.قال السيّد الجزايري في الأنوار النّعمانيّة روى الشّيخ الكلينيّ قدّس اللّه روحه باسناده إلى الامام أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام قال:كان في بني إسرائيل عابد فأوحى اللّه تعالى إلى داود على نبيّنا و عليه السّلام إنّه مرائي قال: ثمّ إنّه مات فلم يشهد جنازته داود، فقام أربعون من بني إسرائيل فقالوا: اللهمّ إنا لا نعلم منه إلّا خيرا و أنت أعلم به منّا فاغفر له «قال فلمّا غسل أتى إليه أربعون غير الأربعين و قالوا: اللّهمّ إنّا لا نعلم منه إلّا خيرا فأنت أعلم به منّا فاغفر له خ ل» قال عليه السّلام فأوحى اللّه إلى داود: ما منعك أن تصلّي قال داود: للذي أخبرتني به، قال: فأوحى اللّه إليه انّه قد شهد له قومه فأجزت شهادتهم و غفرت له و عملت ما لم تعلموا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 53
و اما حاله بعد وضعه فى قبره:ففي الحديث إنّ الرّوح يدخل إلى حقويه و يسمع لفظ أيدى القوم من تراب قبره فعند ذلك ينظر يمينا و شمالا فلا يرى إلّا ظلمات ثلاث: ظلمة الأرض، و ظلمة العمل، و ظلمة الوحشة فيا لها من داهية عظيمة و رزيّة جسيمة، و أوّل ملك يدخل عليه يسمّى رومان فتان القبور، و في رواية اصبغ بن نباته يسمّي منبّه.قال السيّد الجزائري رحمه اللّه: روى عبد اللّه بن سلام أنّه قال: سألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم عن أوّل ملك يدخل في القبر على الميّت قبل منكر و نكير، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ملك يتلألأ وجهه كالشّمس اسمه رمان «1» يدخل على الميّت ثمّ يقول له:اكتب ما عملت من حسنة و من سيّئة، فيقول: بأيّ شي ء أكتب؟ أين قلمي و دواتي و مدادي؟فيقول له: ريقك مدادك و قلمك اصبعك، فيقول: على أىّ شي ء أكتب و ليس معى صحيفة؟ قال: صحيفتك كفنك فاكتبه فيكتب ما عمله في الدّنيا خيرا.فاذا بلغ سيئآته يستحي منه فيقول له الملك: يا خاطى ما تستحى من خالقك حين عملتها في الدّنيا و تستحى الآن، فيرفع الملك العمود ليضربه فيقول العبد:ارفع عني حتّى أكتبها، فيكتب فيها جميع حسناته و سيئاته ثمّ يأمره أن يطوى و يختم فيقول له: بأيّ شي ء اختمه و ليس معى خاتم؟ فيقول له: اختمه بظفرك و علّقه في عنقك إلى يوم القيامة كما قال تعالى: «وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً» و في رواية اخرى أنّه يأتي إلى الميّت فيسمه فان عرف منه خيرا أخبر منكرا و نكيرا حتّى يرفقا به وقت السؤال، و إن عرف منه شرّا أخبرهما حتّى يشدّدا عليه الحال و العذاب.و أما السؤال عنه:فقد علمت سابقا أنّه من ضروريّات الدّين و عليه اتّفاق المسلمين و في______________________________ (1) رومان في دعاء الصحيفة السجادية بالواو قال السيد عليخان فى شرحه هو من الروم بمعنى الطلب، و في هذه الرواية و بعض الروايات الاخر رمان بدون الواو فافهم، منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 54
الأخبار الكثيرة أنّ للّه سبحانه ملكين يسمّى أحدهما منكرا و الآخر نكيرا و كلّ تعالى السؤال إليهما.و في بعض الرّوايات أنّهما بالنّسبة إلى المؤمن مبشّر و بشير، و بالنّسبة إلى الكافر منكر و نكير، لأنّهما يأتيان إلى المؤمن بصورة حسنة و يبشّرانه بالثواب و النّعيم، و يأتيان إلى الكافر و المخالف بصورة نكرة مهيبة و يوعدانه بالعذاب و الجحيم.روى في الكافي باسناده عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ المؤمن إذا اخرج من بيته شيّعته الملائكة إلى قبره و يزدحمون عليه حتّى إذا انتهى به إلى قبره قالت له الأرض مرحبا بك و أهلا أما و اللّه لقد كنت احبّ أن يمشى علىّ مثلك لترينّ ما أصنع بك فيوسع له مدّ بصره و يدخل عليه ملكا القبر و هما قعيدا القبر منكر و نكير فيلقيان فيه الرّوح إلى حقويه فيقعدانه و يسألانه فيقولان له: من ربّك؟ فيقول: اللّه تعالى، فيقولان: ما دينك؟ فيقول: الاسلام، فيقولان: و من نبيّك؟ فيقول: محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم فيقولان: و من امامك؟ فيقول: فلان، قال: فينادى مناد من السّماء صدق عبدي افرشوا له في قبره من الجنّة و افتحوا له في قبره بابا إلى الجنّة و البسوه من ثياب الجنّة حتّى يأتينا و ما عندنا خير له، ثمّ يقال له: نم نومة عروس نم نومة لا حلم فيها.قال عليه السّلام: و إن كان كافرا خرجت الملائكة شيّعته إلى قبره تلعنونه حتّى إذا انتهى به إلى قبره قالت له الأرض: لا مرحبا بك و لا أهلا أما و اللّه لقد كنت أبغض أن يمشي علىّ مثلك لا جرم لتريّن ما أصنع بك اليوم، فتضيق عليه حتّى تلتقى جوانحه.قال عليه السّلام: ثمّ يدخل عليه ملكا القبر و هما قعيدا القبر منكر و نكير.قال أبو بصير: جعلت فداك يدخلان على المؤمن و الكافر في صورة واحدة؟فقال عليه السّلام: لا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 55
قال فيقعدانه فيلقيان فيه الرّوح إلى حقويه فيقولان له: من ربّك؟ فيتلجلج «1» و يقول: قد سمعت النّاس يقولون، فيقولان له. لا دريت، و يقولان له: ما دينك؟فيتلجلج فيقولان له: لادريت، و يقولان له من نبيّك؟ فيقول: قد سمعت النّاس يقولون فيقولان له: لادريت و يسأل عن إمام زمانه.قال عليه السّلام و ينادي مناد من السّماء كذب عبدي افرشوا له في قبره من النّار و افتحوا له بابا إلى النّار حتّى يأتينا و ما عندنا شرّ له فيضر بانه بمرزبة ثلاث ضربات ليس منها ضربة إلّا و يتطاير منها قبره نارا لو ضرب بتلك المرزبة جبال تهامة لكانت رميما.و قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: و يسلّط اللّه عليه في قبره الحيّات تنهشه نهشا و الشّيطان يغمّه غمّا، قال و يسمع عذابه من خلق اللّه إلّا الجنّ و الانس، و قال عليه السّلام إنّه ليسمع خفق نعالهم و نفض أيديهم و هو قول اللّه عزّ و جلّ: «يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ».و عن إبراهيم بن أبي البلاد عن بعض أصحابه عن أبي الحسن موسى عليه السّلام قال:يقال للمؤمن في قبره: من ربّك؟ قال: فيقول: اللّه، فيقال له: ما دينك؟ فيقول:الاسلام، فيقال: من نبيّك؟ فيقول: محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم، فيقال: من امامك؟ فيقول: فلان فيقال: كيف علمت بذلك؟ فيقول: أمر هداني اللّه له و ثبّتني عليه، فيقال له:نم نومة لا حلم فيها نومة العروس، ثمّ يفتح له باب إلى الجنّة فيدخل إليه من روحها و ريحانها ليقول: يا ربّ عجّل قيام السّاعة لعليّ أرجع إلى أهلي و مالي.و يقال للكافر: من ربّك؟ فيقول: اللّه، فيقال: من نبيّك؟ فيقول: محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم فيقال: ما دينك؟ فيقول: الاسلام، فيقال: من أين علمت ذلك؟ فيقول: سمعت النّاس يقولون فقلته، فيضربانه بمرزبة لو اجتمع عليه الثّقلان الانس و الجنّ لم يطيقوها.______________________________ (1) اى يتردد.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 56قال عليه السّلام فيذوب كما يذوب الرّصاص، ثمّ يعيدان فيه الرّوح فيوضع قلبه بين لوحين من نار فيقول. يا ربّ أخّر قيام السّاعة و عن جابر قال قال أبو جعفر عليه السّلام: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم: إنّي كنت أنظر إلى الابل و الغنم و أنا أرعاها و ليس من نبيّ إلّا و قد رعى الغنم، و كنت أنظر إليها قبل النبوّة و هي متمكّنة في «ممتلية من خ» المكينة ما حولها شي ء يهيّجها حتّى تذعر فتطير فأقول ما هذا و أعجب، حتّى حدّثني جبرئيل عليه السّلام أنّ الكافر يضرب ضربة ما خلق اللّه شيئا إلّا سمعها و يذعر لها إلّا الثّقلين فقلنا: ذلك لضربة الكافر، فنعوذ باللّه من عذاب القبر.و عن بشير الدّهان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: يجي ء الملكان منكر و نكير إلى الميّت حين يدفن أصواتهما كالرّعد القاصف و أبصارهما كالبرق الخاطف، يخطان الأرض بأنيابهما و يطآن في شعورهما فيسألان الميّت من ربّك و ما دينك؟قال عليه السّلام: فاذا كان مؤمنا قال: اللّه ربّي، و ديني الاسلام، فيقولان له: ما تقول في هذا الرّجل الذي خرج بين ظهرانيكم؟ فيقول: أعن محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم تسألاني؟ فيقولان: تشهد أنّه رسول اللّه؟ فيقول: أشهد أنّه رسول اللّه، فيقولان له: نم نومة لا حلم فيها و يفسح له في قبره تسعة أذرع و يفتح له باب إلى الجنّة و يرى مقعده فيها و إذا كان الرّجل كافرا دخلا عليه و أقيم الشّيطان بين يديه عيناه من نحاس فيقولان له: من ربّك و ما دينك؟ و ما تقول في هذا الرّجل الذي خرج من بين ظهرانيكم؟ فيقول: لا أدري فيخلّيان بينه و بين الشّيطان، فيسلّط عليه في قبره تسعة و تسعين تنينا لو أن تنينا واحدا منها نفخت في الأرض ما أنبتت شجرا ابدا، و يفتح له بابا إلى النّار و يرى مقعده فيها.و عن محمّد بن أحمد الخراساني عن أبيه رفعه قال قال أبو عبد اللّه عليه السّلام يسأل الميّت في قبره عن خمس، عن صلاته و زكاته و حجّه و صيامه و ولايته إيّانا أهل البيت
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 57
فتقول الولاية من جانب القبر للأربع: ما دخل فيكنّ من نقص فعلىّ تمامه.و في الوسائل عن جابر بن يزيد عن أبي جعفر عليه السّلام ما على أحدكم إذا دفن ميّته و سوّى عليه و انصرف عن قبره أن يتخلّف عند قبره ثمّ يقول: يا فلان بن فلان أنت على العهد الذي عهدناك به من شهادة أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه و أنّ عليّا أمير المؤمنين إمامك، و فلان و فلان حتّى يأتي آخرهم، فانّه إذا فعل ذلك قال أحد الملكين لصاحبه: قد كفينا الوصول إليه و مسألتنا إيّاه فانّه قد لقّن حجّته فينصرفان عنه و لا يدخلان إليه.و فيه عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ينبغي أن يتخلّف عند قبر الميّت أولى النّاس به بعد انصراف عنه و يقبض على التّراب بكفّيه و يلقّنه برفيع صوته، فاذا فعل ذلك كفى الميّت المسألة في قبره.و في الكافي باسناده عن أبي بكر الحضرمي قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: لا يسأل في القبر إلّا من محض الايمان محضا أو محض الكفر محضا و الآخرون يلهون عنه.و نحوه أخبار أخر فيه عنه عليه السّلام، و ظاهر الكلينيّ كالصّدوق هو الأخذ بظواهر هذه الأخبار لروايتهما لها من غير تمرّض لتأويلها، و قد حكى ذلك عن الشّيخ البهائي (ره).و قال الشّهيد (ره) في محكيّ كلامه: إنّ هذا الخبر محمول على سؤال خاصّ ليوافق الأخبار العامّة في سؤال القبر و قال السيّد الجزايري رحمه اللّه و يمكن أن يراد بالملهوّ عنهم الذين وردت الأخبار في شأنهم أنّهم يكلّفون يوم القيامة بأن تؤجّج لهم نار فيؤمروا بالدّخول فيها مثل البله و المجانين و من كان في فطرات «فترات ظ» الأنبياء و الشّيخ الفاني و العجوز الفانية و نحوهم، و هؤلاء لم يمحضوا الايمان و هو ظاهر، و لم يمحضوا الكفر أيضا لقصورهم عن ورود الموردين فيبقون على حالتهم في قبورهم حتّى يمنحهم اللّه سبحانه في القيامة قوّة إدراك التّكاليف و العقل القابل له.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 58
و أما ضغطة القبر و ضمته:ففي الكافي باسناده عن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ما من موضع قبر إلّا و هو ينطق كلّ يوم ثلاث مرّات: أنا بيت التّراب أنا بيت البلاء أنا بيت الدّود، قال عليه السّلام فاذا دخله عبد مؤمن قال: مرحبا و أهلا أما و اللّه لقد كنت احبّك و أنت تمشى على ظهري فكيف إذا دخلت بطني فسترى ذلك.قال عليه السّلام: فيفسح له مدّ البصر و يفتح له باب يرى مقعده من الجنّة، قال عليه السّلام: و يخرج من ذلك رجل لم تر عيناه شيئا قطّ أحسن منه فيقول: يا عبد اللّه ما رأيت شيئا قطّ أحسن منك فيقول: أنا رأيك الحسن الذي كنت عليه و عملك الصالح الذي كنت تعمله.قال عليه السّلام: ثمّ تؤخذ روحه فتوضع في الجنّة حيث رأى منزله، ثمّ يقال له:نم قرير العين فلا تزال نفحة من الجنّة تصيب جسده و يجد لذّتها و طيبها حتّى يبعث.قال عليه السّلام: و إذا دخل الكافر قبره قالت: لا مرحبا بك و لا أهلا أما و اللّه لقد كنت ابغضك و أنت تمشى على ظهري فكيف إذا دخلت بطني سترى ذلك.قال: فتضمّ عليه فتجعله رميما و يعاد كما كان و يفتح له باب إلى النّار فيرى مقعده من النّار، ثمّ قال: ثمّ انّه يخرج منه رجل أقبح من رأى قطّ قال: فيقول يا عبد اللّه من أنت ما رأيت شيئا أقبح منك، قال: فيقول: أنا عملك السيّى ء الذي كنت تعمله و رأيك الخبيث.قال ثمّ تؤخذ روحه فتوضع حيث رأى مقعده من النّار، ثمّ لم تزل نفحة من النّار تصيب جسده فيجد ألمها و حرّها في جسده إلى يوم يبعث، و يسلّط اللّه على روحه تسعة و تسعين تنّينا تنهشه ليس فيها تنّين ينفخ على ظهر الأرض فتنبت شيئا.و هذه الضّغطة هى التي ضمنها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم لفاطمة بنت أسد أمّ أمير المؤمنين عليه السّلام.و قد روى أنّه لمّا حفر لها قبر اضطجع فيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقيل له صلّى اللّه عليه و آله و سلم في ذلك فقال: إنّي ذكرت ضغطة القبر عندها يوما و ذكرت شدّتها فقالت: و اضعفاه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 59
ليس لي طاقة عليها فقلت لها: إنّي أضمن لك على اللّه فاضطجعت في قبرها لذلك.و في الكافي عن أبي بصير قال: قلت: لأبي عبد اللّه عليه السّلام: أ يفلت من ضغطة القبر أحد؟قال: فقال عليه السّلام: نعوذ باللّه منها ما أقلّ من يفلت من ضغطة القبر، إنّ رقيّة لمّا قتلها عثمان وقف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم على قبرها فرفع رأسه إلى السّماء فدمعت عيناه و قال للنّاس: ذكرت هذه و ما لقيت فرققت لها و استوهبتها من ضمّة القبر، قال:فقال: اللّهمّ هب لي رقيّة من ضمّة القبر فوهبها اللّه له.قال عليه السّلام و إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خرج في جنازة سعد و قد شيّعه سبعون ألف ملك فرفع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رأسه إلى السّماء ثمّ قال: مثل سعد يضمّ؟ قال: قلت جعلت فداك: إنا نحدّث أنّه كان يستخفّ بالبول، فقال عليه السّلام: معاذ اللّه إنّما كان من زعارة «1» في خلقه على أهله قال: فقالت أمّ سعد هنيئا لك يا سعد، قال: فقال لها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا امّ سعد لا تحتمي على اللّه.و عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: يسأل و هو مضغوط.قال المحدّث المجلسي «ره» في حقّ اليقين: يفهم من الأحاديث المعتبرة أنّ ضغطة القبر للبدن الأصلي و أنّها تابعة للسؤال، فمن لا سؤال عنه لا ضغطة له و فيه عن الصّدوق عن الصّادق عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إنّ ضغطة القبر للمؤمن كفّارة عمّا صدر عنه من تضييع نعم اللّه سبحانه.و في الكافي عن يونس قال: سألته عن المصلوب يعذّب عذاب القبر؟ قال:فقال: نعم إنّ اللّه عزّ و جلّ يأمر الهواء أن يضغطه.و في رواية اخرى سئل أبو عبد اللّه عليه السّلام عن المصلوب يصيبه عذاب القبر، فقال عليه السّلام: إنّ ربّ الأرض هو ربّ الهواء فيوحي اللّه عزّ و جلّ إلى الهواء فيضغطه ضغطة هو أشدّ من ضغطة القبر.و فيه في رواية أبي بصير التي تقدّم صدرها في ذكر حالة الاحتضار عن أبي______________________________ (1) زعارة بد خوى شدن، كنز.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 60
عبد اللَّه عليه السّلام، فاذا ادرج في أكفانه و وضع على سريره خرجت روحه تمشي بين أيدي القوم قدما و تلقاه أرواح المؤمن و يبشّرونه بما أعدّ اللَّه له جلّ ثناؤه من النّعيم، فاذا وضع في قبره ردّ إليه الرّوح إلى و ركيه ثمّ يسأل عمّا يعلم فاذا جاء بما يعلم فتح له ذلك الباب الذي أراه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، فيدخل عليه من نورها و بردها و طيب ريحها.قال: قلت جعلت فداك فأين ضغطة القبر؟ فقال عليه السّلام: هيهات ما على المؤمنين منها شي ء و اللَّه إنّ هذه الأرض لتفتخر على هذه فيقول: وطى ء على ظهري مؤمن و لم يطاء على ظهرك مؤمن، و اللَّه لقد كنت احبّك و أنت تمشي على ظهري فأما إذا وليتك فستعلم ما ذا أصنع بك فتفسح له مدّ بصره، هذا.و في الحقّ اليقين بعد ايراده الأخبار الواردة في الضغطة ممّا قدّمنا روايتها و ما لم يتقدّم قال: و الجمع بين هذه الأخبار في غاية الاشكال إذ لو حملنا المؤمن فيها على المؤمن الكامل فأيّ كامل أكمل من فاطمة بنت أسد و رقيّة ابنة النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و سعد بن معاذ.اللّهمّ إلّا أن يحمل ما في فاطمة و رقيّة على الاحتياط و الاطمينان و حصول الاضطجاع و الدّعاء أو يقال المراد بالمؤمن المعصوم و من يتلو مرتبة العصمة كسلمان و أبي ذر و نظرائهما، و يمكن حمل أخبار عدم الضغطة للمؤمن على عدم الضّغطة الشّديدة أو حمل أخبار عدم الضّغطة له على ما تكون على وجه الغضب، و ما تدلّ عليها على ما تكون على وجه اللطف و ليكون قابلا لدخول الجنّة كما أنّ ابتلاءه بمحن الدّنيا و بلاياها كان لذلك.و يمكن أن يقال: إنّها كانت في صدر الاسلام عامّة للمؤمن و غيره، ثمّ اختصّت بغيرهم بشفاعة الرّسول و الأئمة صلوات اللَّه و سلامه عليه و عليهم هذا.و بقي الكلام فيما يوجب ارتفاع الضّغطة و الأمن من بعض عقوبات البرزخ و هي امور كثيرة.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 61
منها رشّ الماء على القبر فقد روي في الكافي عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام أنّه قال: يتجافى عنه العذاب ما دام النّدى في التّراب.و منها الجريدتان ففى الوسائل عن الصّدوق باسناده إلى زرارة قال: قلت لأبي جعفر عليه السّلام: أرأيت الميّت إذا مات لم تجعل معه الجريدتان؟ فقال عليه السّلام يتجافى عنه العذاب أو الحساب ما دام العود رطبا إنّما العذاب و الحساب كلّه في يوم واحد في ساعة واحدة قدر ما يدخل القبر و يرجع القوم و إنّما جعلت السعفتان لذلك فلا يصيبه عذاب و لا حساب بعد جفوفهما إنشاء اللَّه.و منها الوفاة ليلة الجمعة أو يومها ففي الأنوار للسيّد الجزائري رحمه اللَّه قد ورد في الأخبار المعتبرة، أنّ من مات من المؤمنين ليلة الجمعة أو يومها أمن من ضغطة القبر، قال «ره» و ربّما ورد أنّ بعض أعمال البرّ و الأدعية المأثورة تدفعها أيضا، و هو ليس ببعيد فانّ رحمة اللَّه قريب من المحسنين.و منها الدّفن في وادي السّلام فقد روى في الأنوار أيضا من كتاب إرشاد القلوب في فضل المشهد الشّريف الغروي و ما لتربته و الدّفن فيها من المزيّة و الشّرف.روي عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام أنّه قال: الغري قطعة من الجبل الذي كلّم اللَّه موسى عليه تكليما، و قدّس عليه تقديسا و اتّخذ عليه إبراهيم خليلا، و محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله حبيبا و جعله للنّبيّين مسكنا.و روي أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام نظر إلى ظهر الكوفة فقال: ما أحسن منظرك و أطيب قعرك، اللّهمّ اجعل قبري بها.قال: و من خواصّ تربته اسقاط عذاب القبر و ترك محاسبة منكر و نكير من المدفون هناك كما وردت به الأخبار الصّحيحة عن أهل البيت عليهم السّلام.أقول: و نظير ما رواه عن أمير المؤمنين عليه السّلام ما رواه في الكافي عن حبّة العرني قال: خرجت مع أمير المؤمنين عليه السّلام إلى الظهر فوقف بوادي السّلام كأنّه مخاطب
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 62
لأقوام، فقمت بقيامه حتّى أعييت، ثمّ جلست حتّى مللت، ثمّ قمت حتّى نالني مثل ما نالني أوّلا، ثمّ جلست حتّى مللت.ثمّ قمت و جمعت ردائي فقلت يا أمير المؤمنين إنّي قد أشفقت عليك من طول القيام فراحة ساعة، ثمّ طرحت الرّداء ليجلس عليه. فقال لي: يا حبة إن هو إلّا محادثة مؤمن أو مؤانسته قال: قلت: يا أمير المؤمنين و إنّهم كذلك؟ قال: نعم، و لو كشف لرأيتهم حلقا حلقا محتبين يتحادثون، فقلت: أجساد أم أرواح؟ فقال لي: أرواح و ما من مؤمن يموت في بقعة من بقاع الأرض إلّا قيل: ألحقي بوادي السّلام و إنّها لبقعة من جنّة عدن.و المستفاد من هذه الرّواية و كثير من الأخبار المعتبرة أنّها جنّة الدّنيا و أنّ أرواح المؤمنين فيها كما أنّ أرواح الكفّار في بئر البرهوت.فقد روي في الكافي عن أحمد بن عمر رفعه عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: قلت له: إنّ أخي ببغداد و أخاف أن يموت بها، فقال عليه السّلام: ما يبالي حيث ما مات أما أنّه لا يبقى في شرق الأرض و غربها إلّا حشر اللَّه روحه إلى وادي السّلام، قال:قلت له: و أين وادي السّلام؟ قال عليه السّلام: ظهر الكوفة أما أنّي كأنّي بهم حلق حلق قعود يتحدّثون.و عن محمّد بن أحمد باسناد له قال قال أمير المؤمنين عليه السّلام: شرّ بئر في النّار البرهوت الّذي فيه أرواح الكفّار.و عن السّكوني عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: شرّ ماء على وجه الأرض ماء برهوت، و هو واد بحضر موت ترد عليه هام الكفّار.و الأخبار في هذا المعنى كثيرة و لا حاجة إلى ذكرها نعم في المقام خبر يستلذّ النّفس و يسرّ القلب به و هو ما رواه في الأنوار عن القاضي بن بدر الهمداني الكوفي و كان رجلا صالحا متعبّدا.قال: كنت في جامع الكوفة ذات ليلة مطيرة فدقّ باب مسلم جماعة ففتح لهم و ذكر بعضهم أنّ معهم جنازة فأدخلوها و جعلوها على الصّفة التي تجاه باب
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 63
مسلم بن عقيل، ثمّ إنّ أحدهم نعس فنام فرأى في منامه قائلا يقول لآخر: ما تبصره حتّى نبصر هل لنا معه حساب أم لا، فكشف عن وجه الميّت و قال لصاحبه بل لنا معه حساب و ينبغي أن نأخذه معجّلا قبل أن يتعدّي الرّصافة فما يبقى لنا معه طريق.فانتبه و حكى لهم المنام و قال: خذوه عجلا فأخذوه و مضوا به في الحال إلى المشهد الشّريف صلوات اللَّه و سلامه على مشرّفها.أقول: رزقنا اللَّه سبحانه و إخواني المؤمنين مجاورة حضرت مولاي و مولى العالمين عليه الصّلاة و السّلام حيّا و ميّتا، و أنا أوصي خليفتي و وليّ أمري بعدي أن يدفنني في ذلك المقام الشّريف. (و أقول له:) إذا متّ فادفنّي إلى جنب حيدر أبي شبر أكرم به و شبير فلست أخاف النّار عند جواره و لا أتّقى من منكر و نكير فعار على حامي الحمى و هو في الحمي إذا ضلّ فى البيدا عقال بعير (ثم أقول:) ولايتي لأمير النّحل تكفيني عند الممات و تغسيلي و تكفيني و طينتي عجنت من قبل تكويني بحبّ حيدر كيف النّار تكويني (ثم اناجى ربى و أقول:) وفدت على الكريم بغير زاد من الحسنات و القلب السليم فحمل الزّاد أقبح كلّ شيء إذا كان الوفود على الكريم الترجمة:پس پيچيده شد در كفنهاى خود در حالتى كه مأيوس بود و حزين، و كشيده شد در حالتى كه اطاعت كننده بود آسان و ليّن، پس انداخته شد در چوبهاى نعش مثل شتر مردّد در اسفار، و همچو شتر لاغر از كثرت بار، در حالتى كه بردارند او را فرزندان يارى دهنده، و برادران جمع شونده بسوى قبر كه سراى غربت اوست و جاى بريدن زيارت از اوست.تا آنكه چون رجوع كند تشييع كننده و بر مى گردد اندوه خورنده نشانده مى شود در قبر در حالتى كه راز گوينده باشد از جهة بهت و حيرتى كه حاصل مى شود او را از سؤال، و بجهة لغزش در امتحانى كه او راست در عقايد و اعمال، و بزرگترين چيزى كه آن جاست از حيثيت بلا پيشكش آب گرم و جوشانست، و در آوردن اوست در آتش سوزان، و جوششهاى آتش سرخ شده، و شدّتهاى صداى نار موقده.نيست آنجا سستى كه راحت كننده از عذاب باشد، و نه آرميدنى كه زايل كننده عقاب باشد، و نه مرگ حاضر كه باعث استراحت او شود، و نه خواب اندك كه سبب فراموشى زحمت او گردد، بلكه هميشه در ميان أنواع مرگ ها باشد، و در ميان عذابهاى ساعت بساعت، بدرستى كه پناه مى بريم بخدا از اين عذاب و عنا.
عُمّرُوا فَنَعِمُوا : در نعمت (حقيقى) زندگى كردند. الْمُوَرِّطَة : مهلك، هلاك كننده. مَنَاص : ملجأ، راه فرار. مَحَار : محل بازگشت (به اين دنيا، بعد از جدائى از آن). تُؤْفَكُون : رو گردان مى شويد. الْقِيْد : اندازه، مقدار، يعنى هر كسى قبرى بمقدار قامت خود خواهد داشت، نه بيشتر. مُتَعَفِّراً : آغشته بخاك، خاك آلود. الْخِنَاقُ مُهْمَلٌ : طناب مرگ رها و باز است، يعنى هنوز براى عمل فرصتى هست. الْفَيْنَةُ : زمان، هنگام. بَاحَة : حياط، صحن. انُفُ الْمَشِيَّةِ : تصميم گيرى از نو، تجديد نظر. الْحَوْبَةِ : نياز، «انفساح الحوبة»، يعنى مجال براى انجام حاجت باقيست. الضَنْك : تنگ شدن، در اينجا بمعنى تنگى وقت است. الرَّوع : ترس. الزُّهُوق : اضمحلال، نابودى، مقصود مردن و جدائى روح از بدن است. الْغَائِبُ الْمُنْتَظَر : مقصود مرگ است.
مُوَرِّطة : هلاك كننده از كلمه ورطة : موج مهلك مَناص : محل فرار و دور شدن از مهلكه مَعاذ : پناهگاه مَلاذ : قلعه، مخفيگاه مَحار : بازگشت و رجوع بدنيا قِيدُ قَدّهِ : باندازه درازى قامتش مُتعفّر : رو بخاك نهاده فَينَة : حالت، وقت و ساعت باحَة : ميدان حُوبَة : حاجت، انفساح حوبة : وسعت حاجت ضَنك : شدت و سختى زُهوق : از بين رفتن و مضمحل شدن
مترجم :
۱۳. پند آموزى از گذشتگان: اى بندگان خدا كجا هستند آنان كه ساليان طولانى در نعمت هاى خدا عمر گذراندند تعليمشان دادند و دريافتند، مهلتشان دادند و بيهوده روزگار گذراندند از آفات و بلاها دورشان داشتند اما فراموش كردند، زمانى طولانى آنها را مهلت دادند، نعمت هاى فراوان بخشيدند، از عذاب دردناك پرهيزشان دادند، و وعده هايى بزرگ از بهشت جاويدان به آنها دادند. اى مردم از گناهانى كه شما را به هلاكت افكند، از عيب هايى كه خشم خدا را در پى دارد، بپرهيزيد. دارندگان چشمهاى بينا، و گوش هاى شنوا، و سلامت و كالاى دنيا آيا گريزگاهى هست يا رهايى و جاى امنى، پناهگاهى و جاى فرارى هست آيا باز گشتى براى جبران وجود دارد نه چنين است پس كى باز مى گرديد به كدام سو مى رويد و به چه چيز مغرور مى شويد؟ همانا بهره هر كدام از شما زمين به اندازه طول و عرض قامت شماست، آنگونه كه خاك آلوده بر آن خفته باشد. اى بندگان خدا هم اكنون به اعمال نيكو پردازيد، تا ريسمان هاى مرگ بر گلوى شما سخت نشده، و روح شما براى كسب كمالات آزاد است، و بدن ها راحت، و در حالتى قرار داريد كه مى توانيد مشكلات يكديگر را حل كنيد. هنوز مهلت داريد، و جاى تصميم و توبه و باز گشت از گناه باقى مانده است. عمل كنيد پيش از آن كه در شدّت تنگناى وحشت و ترس و نابودى قرار گيريد، پيش از آن كه مرگ در انتظار مانده، فرا رسد، و دست قدرتمند خداى توانا شما را برگيرد. (وقتى كه امام اين خطبه را ايراد فرمود، بدنها به لرزه در آمد، اشكها سرازير و دل ها ترسان شد، كه جمعى آن را غرّاء ناميدند).
بندگان خدا، كجا هستند كسانيكه خداوند بآنها عمر و زندگى عطاء فرمود و به نعمتهاى خود آنان را متنعّم نمود، و آنچه بايد بدانند بآنها آموخت بطوريكه فهميدند، و بآنان مهلت داد و ايشان در بازى و بيهودگى فرصت را از دست دادند، و در تندرستى و رفاه بودند (عطاهاى خدا را) فراموش كردند آنها را مدّتى دراز مهلت دادند و بايشان احسان و نيكوئى كرده از عذاب دردناك ترسانيدندشان، و به نعمتهاى بزرگ وعده داده شدند (و آنان از خواب غفلت بيدار نگشتند) از گناهانى كه (ارتكاب آنها) هلاك و تباه مى سازد و از عيبهايى كه (خدا را) بغضب و خشم مى آورد دورى كنيد (تا رستگار گرديد). اى دارندگان ديده هاى بينا و گوشهاى شنوا و تن درست و كالاى دنيا (مال و اولاد) آيا هيچ جاى گريز يا رهائى يا پناه گاه يا تكيه گاه يا جاى فرار و باز گشتى (از عذاب الهى) هست يا نيست چگونه (از فرمان خدا) باز گشته به كجا باز گرديده بچه چيز فريفته مى شويد. بهره هر يك از شما از زمين باندازه درازى و پهناى قامت او است با رخسار خاك آلوده (آنگاه كه زير خاك پنهان گردد، پس اين همه رنج و كوشش براى بدست آوردن خانه ها و آباديها چه سودى دارد) اكنون اى بندگان خدا فرصت را غنيمت شمريد تا وقتى كه ريسمان (مرگ) رها است و گلوى شما را نگرفته و روح در بدن شما مى باشد در حينى كه موقع هدايت و رستگارى است و بدنها راحت و اجتماع فراوان و مهلت زندگانى و اراده و اختيار بر قرار و موقع توبه و بازگشت و مجال انجام حاجت و نيازمندى باقى است، پيش از رفتن فرصت و قرار در جاى تنگ (قبر) و ترس از نابودى و بيرون شدن جان از بدن و رسيدن غائب ناديده (مرگ) كه در انتظار آن مى باشند و گرفتار (عذاب) خداى غالب و توانا گرديدن. (سيّد رضىّ فرمايد:) در خبر وارد شده است چون امام عليه السّلام اين خطبه را بيان فرمود بدنها به لرزه در آمد و چشمها گريان گرديد و دلها مضطرب و نگران شد. و جماعتى اين خطبه را خطبه غرّاء (نورانى و برجسته) مى نامند.
اى بندگان خدا، كجايند كسانى كه عمر دراز كردند و از نعمتهاى پروردگار بهره مند گشتند كجايند آنان كه تعليمشان دادند و دريافتند كجايند آنان كه فرصتشان دادند و به لهو و بازيچه گراييدند. تندرستيشان دادند و نعمت سلامت از ياد بردند. مدتى دراز مهلتشان دادند به عطاياى نيكو بنواختندشان و، آنها را از عذاب دردناك خدا ترسانيدند و به پاداشهاى بزرگ وعده دادند. حذر كنيد از گناهانى كه شما را به ورطه هلاكت مى اندازد و بترسيد از زشتيهايى، كه سبب خشم خدا مى شود، اى خداوندان چشمان بينا و گوشهاى شنوا و تنهاى درست و مال و متاع اين جهانى. آيا هيچ گريزگاهى، راه نجاتى، پناهگاهى، راه فرارى يا بازگشتى هست پس كى باز خواهيد گشت و به كدام سو روى مى نهيد. چه چيز شما را اين چنين فريفته است. بهره شما از زمين به قدر قامت شماست. در آنجا چهره بر خاك خواهيد نهاد. اكنون اى بندگان خدا، تا ريسمان مرگ رهاست و گلويتان را نفشرده است و جان در بدن داريد، فرصت غنيمت شماريد. اكنون ساعت ارشاد است و آسايش تنها و هنگام خدمت و تلاش و، آنچه از روزهاى عمرتان برجاى مانده است، زمان مهلت شماست تا خويشتن دگرگون كنيد. اكنون هنگام توبه است و زمان حاجت خواستن، پيش از آنكه به تنگنا افتيد يا گرفتار وحشت شويد و جان از تن برود و آنكه اكنون چهره نهفته و در انتظار آن هستيد، چهره نمايد و آن خداى پيروزمند مقتدر شما را فرو گيرد، در انديشه خويش باشيد. سيّد رضىّ گوید: در خبر است كه چون آن حضرت اين خطبه ادا مى كرد، مستمعان را تن مى لرزيد و چشمها مى گريست و دلها در اضطراب بود.
اى بندگان خدا! کجا هستند کسانى که عمر طولانى به آنها داده شد و در ناز و نعمت به سر مى بردند (امّا قدر آن را ندانستند) و آنها که تعليم داده شدند و فهميدند (ولى هرگز به آن عمل نکردند) و کسانى که به آنان مهلت داده شد (تا به اصلاح اعمال خويش بپردازند) ولى به بيهوده کارى پرداختند و آنها که سلامت نصيبشان شد، ولى اين نعمت بزرگ را فراموش کردند (و هيچ گاه شکر آن را به جا نياوردند). (آرى) به آنها براى مدّت طولانى مهلت داده شد و نعمت هاى زيبا در اختيارشان قرار گرفت. آنان را از کيفر گناهانشان بر حذر داشتند (تا از آن بپرهيزند) و پاداش هاى بزرگ (در برابر اطاعت فرمان خدا) به آنها وعده داده شد (ولى آن را نيز به فراموشى سپردند) بترسيد از گناهانى که انسان را به هلاکت مى افکند! و از عيوبى که موجب خشم پروردگار است! اى صاحبان چشم و گوش بينا و شنوا، و اى دارندگان عافيت و امکانات و متاع دنيا! آيا هيچ راه گريز يا خلاص و پناهگاه و قلعه محکم، و يا فرار و بازگشتى وجود دارد، يا نه؟ حال «چگونه (از راه حق) منحرف مى شويد!» يا به کجا مى رويد! يا به چه چيز مغرور مى شويد؟! اين در حالى است که بهره هر يک از شما از زمين، با اين طول و عرضش، تنها به اندازه قامت او است، در حالى که گونه اش بر خاک ساييده مى شود! اى بندگان خدا! هم اکنون که ريسمان مرگ بر گلوى شما نيفتاده و روح (براى بدست آوردن کمالات) آزاد است و بدنها راحت، و مى توانيد با کمک يکديگر مشکلات را حل کنيد و هنوز مهلتى داريد و فرصت براى تصميم گرفتن باقى است و راه توبه و بازگشت از گناه باز است (از اين فرصت هاى گرانبها استفاده کنيد!) پيش از آنکه در سختى و تنگنا و ترس و نابودى قرار گيريد و پيش از فرا رسيدن مرگى که در انتظار است و قبل از آنکه دست قدرتِ خداوندِ قوىّ مقتدر، شما را بگيرد (آرى پيش از همه اينها، فرصت را مغتنم بشمريد و زاد و توشه برگيريد).
بندگان خدا كجايند آنان كه ساليانى دراز ماندند و در خوشى به سر بردند تعليمشان دادند و به خاطر سپردند، و مهلتشان بخشيدند، و در بيهوده كارى گذراندند، بى گزند بودند و فراموش كردند -تا گاهى كه مردند-. مهلتى يافتند دراز، و بخششى گرفتند نيكو و به ساز. از عذاب دردناكشان ترساندند، و نويد پاداش بزرگ به گوششان خواندند، از گناهانى كه به تباهى كشاند بپرهيزيد و از زشتيها كه خشم خدا را برانگيزاند بگريزيد خداوندان ديده هاى بينا و گوشهاى شنوا و تندرستى و كالا آيا گريزگاهى هست يا رهايى يا جاى امنى يا پناه جايى يا گريزى. يا توانى راهى به دنيا گشايى يا نه چنين است پس كى باز مى گرديد و به كجا مى رويد و فريفته چه هستيد حالى كه بهره هر يك از شما از زمين پر طول و عرض، همان اندازه است كه با گونه خاك آلود بر آن خفته است. هم اكنون بندگان خدا كه طناب مرگ بر گلو سخت نيست، روان آزاد است، و وقت ارشاد باقى است، تن ها در آسايش است و هنگام گرد آمدن -و كوشش-، و اندك زمانى داريد از ماندن، و مجالى براى اراده كردن، و فرصت براى توبت، و فراخى براى عرض حاجت، -بكوشيد- پيش از تنگى و در سختى به سر بردن و بيم داشتن و مردن، و پيش از در آمدن غايبى كه منتظر رسيدن آنيد و گرفتار شدن به خشم خداى بزرگ و توانا، كه گريختن از آن نتوانيد. در خبر است كه چون امير المؤمنين عليه السّلام اين خطبه را خواند، تن ها از شنيدن آن لرزيد، و ديده ها باران اشك باريد، و دلها از بيم بتپيد، و بعضی مردم آن را خطبه غرّا ناميده اند.
بندگان خدا كجايند آنانى كه خدا به آنها عمر داد و بر خوردار از نعمت شدند، و به آنان آموخته شد و دانستند، و مهلت داده شدند ولى سرگرم و غافل ماندند، و در سلامتى بودند ولى فراموش كردند، فرصتى طولانى يافتند، و به آنان احسان نيكو شد، و از عذاب ترسانده شدند، و وعده هاى بزرگ به آنان داده شد از گناهان تباه كننده، و از عيوبى كه خدا را به خشم مى آورد دورى كنيد. اى صاحبان بينايى و شنوايى، و سلامتى و ثروت، آيا هيچ جاى فرار و خلاصى، يا تكيه گاه و پناهگاهى، يا گريز و راه باز گشتى هست يا نه پس به كدام راه منحرف مى شويد و يا به كدام جانب مى برندتان يا به چه چيز فريفته مى شويد نصيب هر كدام شما از زمين به اندازه طول و عرض قامت اوست، خوابگاهى كه چهره بر خاكش مى گذارد. اى بندگان خدا، اكنون كه ريسمان مرگ به گردنتان نيفتاده، و روحتان در موقعيت به دست آوردن هدايت آزاد، و بدنها راحت، و ميدان اجتماع وسيع، و مهلت حيات و اراده و اختيار برقرار، و وقت توبه و بازگشت، و فرصت انجام كار در در اختيار است، قبل از رسيدن تنگى وقت، و تنگناى قبر، و ترس از فنا، و مفارقت جان از بدن، و رسيدن پيك مرگ كه مورد توقع است، و پيش از دچار شدن به عذاب خداوند عزيز مقتدر فرصت را غنيمت دانيد. در خبر است كه وقتى امير المؤمنين عليه السّلام اين خطبه را خواند بدنها لرزيد، اشكها سرازير شد، و دلها به اضطراب آمد.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج3، ص: 460-450
کجا رفتند قدرتمندان ناسپاس؟
در اين بخش از خطبه امام(عليه السلام) لحن سخن را تغيير داده و تمامى بندگان خدا را مخاطب ساخته و آنها را به مطالعه حال پيشينيان و پايان زندگى آنان دعوت مى کند. مى فرمايد: «اى بندگان خدا! کجا هستند کسانى که عمر طولانى به آنان داده شد و در ناز و نعمت به سر مى بردند، (امّا قدر آن را ندانستند) و آنها که تعليم داده شدند و فهميدند (ولى هرگز به آن عمل نکردند) و کسانى که به آنان مهلت داده شد (تا به اصلاح اعمال خويش بپردازند) ولى به بيهوده کارى پرداختند و آنها که سلامت نصيبشان شد، ولى اين نعمت بزرگ را فراموش کردند (و هيچ گاه شکر آن را به جا نياوردند).» (عِبَادَاللهِ، أَيْنَ الَّذِينَ عُمِّرُوا فَنَعِمُوا، وَ عُلِّمُوا فَفَهِمُوا، وَأُنْظِرُوا فَلَهَوْا، وَسُلِّمُوا فَنَسُوا!)
به راستى، اگر تاريخ را ورق بزنيم، يا به زندگى گذشته خودمان در اين عمر کوتاهمان بينديشيم و به خاطر بياوريم: چه افراد قدرتمند و مشمول انواع نعمت هاى الهى، در جامعه ما و جوامع ديگر زندگى کردند; ولى نه از نعمت هاى الهى بهره گرفتند، نه به آگاهى هاى خويش عمل کردند و نه در روز سلامتى، به بيمارى انديشيدند و نه در حال قدرت به ناتوانى! سرانجام با دست خالى، از اين جهان، رخت بربستند و به سوى سرنوشت تاريکشان حرکت کردند.
آرى، اگر به اين امور بينديشيم به يقين بيدار خواهيم شد و آينده خويش را با چشم خود، در زندگى آنان تماشا خواهيم کرد. سپس امام در ادامه اين سخن مى افزايد: (آرى) «به آنها براى مدّت طولانى مهلت داده شد و نعمت هاى زيبا در اختيارشان قرار گرفت; آنان را از کيفر گناهان بر حذر داشتند (تا از آن بپرهيزند) و پاداشهاى بزرگ (در برابر اطاعت فرمان خدا) به آنها وعده داده شد (ولى آن را نيز به فراموشى سپردند)!» (أُمْهِلُوا طَوِيلا، وَ مُنِحُوا جَمِيلا، وَ حُذِّرُوا أَلِيماً، وَ وُعِدُوا جَسِيماً!)
آرى! نه آن مهلت طولانى مايه بيدارى آنها شد و نه نعمت هاى گوناگون الهى وجدان خفته آنها را براى شکر منعم، بيدار کرد; نه وعده عذاب الهى آنها را از گناهان بازداشت و نه وعده پاداشهاى بزرگ، حرکتى به سوى اطاعت در آنان ايجاد کرد!
در پايان اين بخش مى فرمايد: «بترسيد از گناهانى که انسان را به هلاکت مى افکند و از عيوبى که موجب خشم پروردگار است!» (احْذَرُوا الذُّنُوبَ الْمُوَرِّطَةَ، وَالْعُيُوبَ الْمُسْخِطَةَ).
قرآن مجيد در اين زمينه مى گويد: «کَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَانُوا أَشَدَّ مِنْکُمْ قُوَّةً وَ أَکْثَرَ أَمْوَالاً وَ أَوْلاَداً فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاَقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاَقِکُمْ کَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِکُمْ بِخَلاَقِهِمْ وَ خُضْتُمْ کَالَّذِي خَاضُوا أُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الاْخِرَةِ أُولئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ; (شما) همانند کسانى هستيد که قبل از شما بوده اند، (و راه نفاق و خطا پيمودند، بلکه) آنها از شما نيرومندتر و اموال و فرزندانشان بيشتر بود. آنها از بهره خود (از مواهب الهى در راه گناه و هوس) استفاده کردند; شما نيز از بهره خود (در اين راه) استفاده کرديد، همان گونه که آنها استفاده کردند; شما (در کفر و نفاق و استهزاى مؤمنان) فرو رفتيد، همان گونه که آنها فرو رفتند; (ولى سرانجام) اعمالشان در دنيا و آخرت نابود شد; و آنها همان زيانکارانند(1).»
هميشه پيشوايان بزرگ دين و علماى اخلاق، غافلان بى خبر را به اين نکته توجّه داده اند که اندکى درباره اقوامى که پيش از آنها مى زيستند، بينديشند. در باره پادشاهان بزرگ، سرداران نيرومند، قهرمان هاى تاريخ و ظالمان و ستمگران روزگار; ببينند سرانجام، سرنوشت آنها به کجا رسيد; به کجا رفتند و چه چيز از اين دنيا با خود بردند و چه از آنها باقى مانده است. قبرستان هايى خاموش، استخوان هايى پوسيده، قصرهايى ويران شده، و اموال و ثروت هايى که به دست ديگران افتاده است. چنان فراموش شده اند که گويى هرگز در اين دنيا نبوده اند; به گفته شاعر:
که آگه است که کاووس و کَىْ کجا رفتند که واقف است که چون رفت تختِ جَم بر باد
قدح، به شرط ادب گير، زان که ترکيبش ز کاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد!
* * *
چشم و گوش خود را باز کنيد!
امام(عليه السلام) آن معلّم بزرگ آسمانى، در اين بخش از خطبه، باز بندگان خدا را مخاطب مى سازد، ولى به صورتى ديگر و با بيانى ديگر; مى فرمايد: «اى صاحبان چشم و گوش بينا و شنوا، و اى دارندگان عافيت و امکانات و متاع دنيا! آيا هيچ راه گريز، يا خلاص و پناهگاه و قلعه محکم، و يا فرار و بازگشتى وجود دارد يا نه؟» (أُولِي الاَْبْصَارِ وَالاَْسْمَاعِ، وَالْعَافِيَةِ وَالْمَتَاعِ، هَلْ مِنْ مَنَاص(2) أَوْ خَلاَص. أَوْ مَعَاذ أَوْ مَلاَذ،(3) أَوْ فِرَار أَوْ مَحَار!(4) أَمْ لاَ؟).
در اينجا مخاطب کسانى هستند که چشم بينا و گوش شنوا دارند و از سلامت جسم و جان و نعمت دنيا برخوردارند. امام(عليه السلام) مى فرمايد بالاخره عاقبت کار شما چيزى جز مرگ و وداع با دنيا نيست، نه راه گريزى وجود دارد و نه راه خلاص، نه پناهگاهى که به آن پناه ببريد و از مرگ در امان باشيد و نه قلعه محکم; نه مى توانيد از مرگ فرار کنيد و نه بار ديگر به اين دنيا باز گرديد. در واقع شش راه فرار از چنگال مرگ را، امام(عليه السلام) بيان فرموده و تأکيد کرده که تمام اين راهها بر روى شما بسته خواهد شد. مسيرى است که همه بايد آن را بپيمايند و سرنوشتى است که هيچ استثنايى ندارد. و اگر مخاطب تنها صاحبان چشم و گوش اند به خاطر اين است که غافلان و بى خبران از اين گونه مسائل چيزى نمى فهمند و به راستى اندکى انديشه درباره مرگى که در سرنوشت همه ما از روز نخست رقم زده شده است، کافى است که ما را بيدار کند و به راه راست هدايت نمايد.
لذا در ادامه سخن مى فرمايد: «حال «چگونه (از راه حق) منحرف مى شويد!» يا به کجا رو مى آوريد؟ يا به چيز مغرور مى شويد؟! اين در حالى است که بهره هريک از شما از زمين، با اين طول و عرضش تنها به اندازه قامت او است، در حالى که گونه اش بر خاک ساييده مى شود» (فَأَنَّى تُؤْفَکُونَ!(5) أَمْ أَيْنَ تُصْرَفُونَ! أَمْ بِمَاذَا تَغْتَرُّونَ! وَ إِنَّمَا حَظُّ أَحَدِکُمْ مِنَ الاَْرْضِ، ذَاتِ الطُّولِ وَالْعَرْضِ، قِيدُ قَدِّهِ(6)، مُتَعَفِّراً عَلَى خَدِّهِ!)
ممکن است کسانى صدها باغ و بستان و زمين کشاورزى و دهها کاخِ آباد داشته باشند، ولى به هنگام وداع با اين دنيا، سهم آنها همان است که درويش کوخ نشين دارد; يعنى قطعه زمينى به اندازه طول و عرض قامتش، به اضافه چند قطعه کفن که حداقلِّ پوششِ تنِ عريان او است.
تعبير «مُتَعَفِّراً عَلَى خَدِّهِ» (اين در حالى است که گونه ها بر خاک ساييده مى شود) ممکن است اشاره به اين باشد که لطيف ترين قسمت بدن در آنجا بر خاک تيره قرار مى گيرد و يا اشاره به اين باشد که انسان حتّى به اندازه عرض بدنش سهميه اى از اين زمين ندارد; چرا که او را در قبر روى طرف راست مى خوابانند و معمولاً لحد، گنجايش خوابيدن او را به طورى که صورت به آسمان باشد، ندارد:
هرکه را خوابگه آخر ز دو مشتى خاک است گو چه حاجت که بر افلاک کشى ايوان را!
* * *
آخرين سخن!
امام(عليه السلام) در آخرين بخش از خطبه، بار ديگر همه بندگان خدا را مخاطب ساخته و با جمله هاى کوتاه و زيبا و پرمعنا، براى از دست ندادن فرصت ها، پيش از پايان گرفتن زندگى، هشدار مى دهد و مى فرمايد: «اى بندگان خدا! هم اکنون که ريسمان مرگ بر گلوى شما نيفتاده و روح (براى بدست آوردن کمالات) آزاد است، و بدنها راحت، و مى توانيد با کمک يکديگر مشکلات را حل کنيد، و هنوز مهلتى داريد، و فرصت براى تصميم گرفتن باقى است و راه توبه و بازگشت از گناه باز است (از اين فرصت هاى گرانبها استفاده کنيد.) پيش از آنکه در سختى و تنگنا و ترس و نابودى قرار گيريد و پيش از فرا رسيدن مرگى که در انتظار است و قبل از آنکه دست قدرت خداوند قوىّ مقتدر، شما را بگيرد (آرى پيش از همه اينها فرصت را مغتنم بدانيد و زاد و توشه سفر آخرت را از اين جهان برگيريد که اگر اين فرصت ها از دست برود، نه راه بازگشتى وجود دارد و نه پشيمانى سودى!)» (اَلاْنَ عِبَادَاللهِ وَالْخِنَاقُ(7) مُهْمَلٌ، وَالرُّوحُ مُرْسَلٌ، فِي فَيْنَةِ(8) الاِْرْشَادِ، وَرَاحَةِ الاَْجْسَادِ، وَ بَاحَةِ(9) الاِْحْتِشَادِ(10)، وَمَهَلِ الْبَقِيَّةِ، وَأُنُفِ الْمَشِيَّةِ، وَإِنْظَارِ التَّوْبَةِ، وَانْفِسَاحِ الْحَوْبَةِ(11)، قَبْلَ الضَّنْکِ(12) وَالْمَضِيقِ، وَالرَّوْعِ وَالزُّهُوقِ(13)، وَ قَبْلَ قُدُومِ الْغَائِبِ الْمُنْتَظَرِ، وَإِخْذَةِ الْعَزِيزِ الْمُقْتَدِرِ).
آنچه امام(عليه السلام) در جمله هاى بالا فرمود، ابعاد مختلف فرصت هايى است که انسان در دست دارد: باقى بودن عمر، آرامش روح، راحتى جسم، امکان کسب کمالات، امکان اجتماع و مشورت، بقاء فرصت براى تصميم گيرى، توانايى بر توبه و بازگشت از گناه. هر يک از اينها بخشى از فرصت هاى عظيم و گرانبهاى آدمى را تشکيل مى دهد که با وجود آن، همه کار مى توان کرد و هر خير و سعادتى قابل اکتساب است; در حالى که ممکن است يک روز ديگر همه اينها از دست برود و تمام سرمايه هاى سعادت انسان، نابود گردد و چه غافلند کسانى که به اين واقعيتها توجّه ندارند و همچون گوسفندان، در اين چراگاهِ زندگى به لذّات زودگذر سرگرمند و از گرگ اجل، که يکايک از اين گله مى برد، بى خبرند و آسوده مى چرند.
***مرحوم «سيّد رضى»، در پايان اين خطبه در چند جمله کوتاه و بسيار پرمعنا چنين مى گويد: «وَفِي الْخَبَرِ: أَنّهُ لَمَّا خَطَبَ بِهذِهِ الْخُطْبَةِ إِقْشَعَرَّتْ لَهَا الْجُلُودُ، وَ بَکَتِ الْعُيُونَ، وَرَجَفَتِ الْقُلُوبُ. وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُسَمِّي هذِهِ الْخُطْبَةَ: «الْغرَّاءَ»; در خبر آمده است هنگامى که امام(عليه السلام) اين خطبه را ايراد فرمود، بدنها به لرزه در آمد و اشکها سرازير و دلها ترسان شد و بعضى از مردم اين خطبه را (به خاطر فصاحت و بلاغت عجيبش) خطبه «غرّا» (درخشان) ناميده اند».
به راستى - همان گونه که مرحوم سيّدرضى در اين روايت آورده است - اين خطبه از خطبه هاى عجيب و تکان دهنده است که مى تواند غافلترين افراد را تکان دهد و از خواب غفلت بيدار کند. فصاحتش بى نظير و بلاغتش بى مانند است و اگر در «نهج البلاغه» جز اين خطبه نبود، براى پى بردن به مقام و عظمت على(عليه السلام) و گرفتن بهترين پند و اندرزها و عاليترين درس اخلاق و خودسازى کافى بود.
امام(عليه السلام) در اين خطبه با مهارت عجيبى به سراغ تمام امورى رفته که بيدار کننده و غفلت زاست و اين هدف بزرگ را از ابعاد مختلف دنبال نموده است; خطبه اى است که انسان هرگز از خواندن آن سير نمى شود و با گذشت زمان، کهنه نخواهد شد.
«ابن ابى الحديد» نيز، در پايان اين خطبه چنين مى گويد: «بدان! ما هيچ شکى در اين مسأله نداريم که على(عليه السلام) فصيح ترين کسانى بود که در تمام طول تاريخ به لغت عرب سخن گفته اند (البتّه بعد از کلام خدا وکلام رسول خدا) و اين به خاطر آن است که امتياز سخنران و نويسنده در سخنرانى و نوشته هايش بر دو پايه استوار است: مفردات الفاظ، و ترکيب بندى جمله ها; امّا مفردات: بايد سهل، ساده، روان، مأنوس و خالى از هر نوع پيچيدگى باشد و الفاظ اميرمؤمنان على(عليه السلام) عموماً چنين است و امّا ترکيب بندى جمله ها: بايد محتوا زيبا و به سرعت فهميده شود و از ويژگى هايى که به خاطر آن، بعضى از سخنان بر بعضى ديگر، ترجيح دارند، برخوردار باشد و اين همان چيزى است که علماى «بديع» از آن به: «مقابله»، «مطابقه»، «حسن تقسيم»، «بازگرداندن پايان سخن، به آغاز آن»، «ترصيع»، «تسهيم»، «توشيح»، «مماثلت»، «استعاره»، «استعمال مجاز لطيف»، «موازنه»، «تکافؤ»، «تسميط» و «مشاکله»، نام برده اند (اينها اصطلاحات مخصوصى است که علماى علم بديع، براى زيبايى و فصاحت و بلاغت جمله ها، در جاى خود ذکر کرده اند).
بى شک، تمام اين ويژگى ها در خطبه ها و نامه هاى على(عليه السلام) موجود است و در سطح کلام آن حضرت، گسترده شده است. و اين زيبايى کاملِ مفردات، و ترکيب بندى جمله ها را، تنها در کلام على(عليه السلام) مى توان يافت و در کلام هيچ شخص ديگرى، به اين صورت کامل مشاهده نمى شود... به همين دليل، آن حضرت در سخن خويش شگفتى ها و عجايبى آفريده و بايد امام و پيشواى مردم در اين امر باشد; چراکه ابتکاراتى آورده که از هيچ کس قبل از او شنيده نشده است و جالب اينکه (در بسيارى از اوقات) اين سخنان را به صورت ارتجالى (بدون هيچ گونه سابقه ذهنى و بالبداهه) بيان مى فرمود، آنجا که طبع آن حضرت به هيجان مى آمد و بدون هيچ گونه مطالعه قبلى، اين سخنان عميق را ايراد مى فرمود; راستى عجيب است! راستى عجيب است!!(14)».
* * *
پی نوشت:
1. سوره توبه، آيه 69.
2. «مَناص» از مادّه «نَوْص» (بر وزن قوس )به معناى دور شدن و جدا گشتن از چيزى است. بعضى گفته اند اين واژه به معناى پناهگاه و فرياد رس است و از آنجا که وقتى انسان در جستجوى چنين چيزى است، از محلّى که در آن است، دور مى شود و فرار مى کند، به معناى دور شدن و فرار کردن آمده است.
3. «مَلاذ» از مادّه «لَوْذ» (بر وزن موز) به معناى پنهان شدن و به قلعه اى پناه بردن است و لذا «ملاذ» به پناهگاه و قلعه، اطلاق مى شود و با «معاذ» تفاوت مختصرى دارد زيرا «معاذ» از مادّه «عَوْذ» (بر وزن حوض) به معناى پناه گرفتن است و مفهوم «استتار» در آن نيست.
4. «مَحار» اسم مکان از مادّه «حَوْر» (بر وزن جور) در اصل به معناى نقصان است; سپس به معناى بازگشت آمده است.
5. «تُؤْفکون» از مادّه «اِفْک» (بر وزن فکر) به معناى انحراف و دگرگون شدن است و به همين جهت واژه «افک» به تهمت و دروغ نيز اطلاق مى شود.
6. «قيد» (به کسر و فتح قاف) به معناى مقدار است و به همين جهت، به طنابى که به دست و پاى انسان يا حيوان مى بندند و او را محدود به حدّ معينى مى کنند، قَيد (به فتح قاف) گفته شده است. و «قدّ» به معناى قامت است.
7. «خِناق» از مادّه «خَنْق» (بر وزن سنگ) به معناى خفه کردن آمده است و «خِناق» به معناى طنابى است که با آن خفه مى کنند و «ضيق خناق» (تنگى طنابى که بر گلو است) کنايه از تنگنا و گرفتارى شديد است.
8. «فَيْنه» (بر وزن ضربه) به معناى زمان و وقت است.
9. «بَاحه» از مادّه «بَوْح» (بر وزن قول) به معناى ظهور و اشتهار گرفته شده است و «باحه» به معناى صحن و سراى خانه و آب فراوان و نخل بسيار به جهت ظهور و بروز آن است و در جمله بالا به همان معناى اوّل، يعنى «صحن و سرا» است.
10. «اِحْتشاد» به معناى اجتماع براى انجام کار مشترک است.
11. «حَوْبه» (بر وزن توبه) در اصل به معناى احتياج و نيازى است که انسان را به گناه مى کشاند و به همين دليل، در قرآن مجيد و استعمالات ديگر به معناى گناه آمده است.
12. «ضَنْک» به معناى سختى و تنگى است و «معيشت ضنک» به معناى زندگى توأم باسختى هاست.
13. «زُهُوق» (بر وزن حقوق) به معناى نابود شدن و از بين رفتن است.
14. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 278.
شرح علامه جعفریترجمه و تفسیر نهج البلاغه، صفحه 160
«عبادالله، اين الذين عمروا فنعموا، و علموا ففهموا، و انظروا فلهوا و سلموا فنسوا! امهلوا طويلا، و منحوا جميلا، و حذروا اليما، و وعدوا جسيما! احذروا الذنوب المورطه و العيوب المسخطه» (اي بندگان خدا كجا هستند كساني كه براي آنان عمر داده شد، از نعمتها برخوردار شدند، به آنان تعليم داده شد و آنان فهميدند و كساني كه مهلت داده شدند، آن فرصت را در غفلت و لهو و لعب سپري كردند. از نعمت تندرستي و سلامت برخوردار شدند، وظيفهي خود را در برابر آن نعمتها بفراموشي سپردند. مهلت طولاني يافتند و زيبائي و نيكوئي به آنان عطا شد، و در بارهي عذاب نتائج اعمالشان تهديد شدند و وعدهي بزرگي به آنان داده شد. اي بندگان خدا، از گناهان مهلك و عيوبي كه خدا را به سخط و غضب درميآورد بپرهيزيد.)
بار ديگر در حيات خود بينديشيد و با مشاهدهي سرنوشت ديگران، بدانيد چه ميكنيد اين انسان يك پديدهي بسيار شگفتانگيز است، اگر بخواهد جز خود كسي را نبيند، چنان در خود فرو ميرود و چنان ديده از همه چيز جز خود ميبندد كه گويي كارگاه هستي جز خود او محصولي را بوجود نياورده است. اين خودمحوران خودبين نميدانند كه از بذر من همه چيز محصولي جز من هيچ چيز روئيده نشده و نخواهد شد. اينان كورك متورمي در پشت گردن دارند كه نميتوانند سر از خود بالا برده و چيزي ديگر يا كسي ديگر را ببينند. اين پندار بياساس كه من زندگي ميكنم، زمين هم وجود دارد، من حركت و احساس دارم آسمان لاجوردين هم براي خود آفتابي دارد و ماهي و ستارگاني. و بطور كلي من هستم، قوانيني هم وجود داردند كه براي خودشان مشغول فعاليتند. زمين و آسمان و آفتاب و ماه و همهي قوانين هستي چه ارتباطي با من دارند، من كه هستم!! آغاز پاسخ اين نيستِ هست نما، بجاي بسم الله الرحمن الرحيم، اين بيت است:
چشم باز و گوش باز و اين عما! حيرتم از چشمبندي خدا
سادهلوح بينوا نميداند كه همين تخيلات و پندارهاي تباه كننده امواجي مفيد از درياي بيكران هستي بوده است كه با ورود به مغز مختلش به طوفانهاي مهلك مبدل گشته و سند حماقت او را بدستش دادهاند و اين امواج در مسير خود چه در دوران مثبت و مفيديت و چه پس از ورود به كارگاه مختل مغز او كه به طوفانهاي مهلك مبدل گشته است، حتي لحظهاي بدون ارتباط با قوانين هستي، حركتي نداشتهاند. او بدينسان انسانهائي را از همنوعان خود ميبيند كه ساليان طولاني زندگي ميكنند و از انواع نعمتها و وسائل حيات طبيعي محض و حيات معقول برخوردار ميگردند و آگاهي و فهم بدست ميآورند، ولي نه اعتنائي به مسئوليت در برابر آن نعمتها و وسائل ميكنند و نه در صدد افزودن به علم و فهم و عمل بر طبق آن دو برميآيند. وي كه در نهانخانهي ظلماني خودطبيعي با خاطري آسوده نشسته و در بروي خود از اغيار بسته است، نميخواهد بداند كه خود او جزئي از همين كاروان گمشده در بيابانهاي بي سر و ته جهل و كامكاريها است كه سرگشته دور خود ميگردند. بيائيد بار ديگر در حيات خود بينديشيم و با مشاهدهي سرنوشت ديگران، بدانيم كه چه ميكنيم. عمر براي بثمر رسانيدن شخصيت بينهايت طلب در مسير حيات معقول است. علم و فهم براي عمل، مهلت براي كار و تلاش كه در آيندهاي نزديك ولي دورنما در برابر چشمان ما تجسم خواهد يافت. در تندرستي خود اين نعمت بزرگ كه فقط بيماران ارزش آنرا ميدانند، محدوديت و موقت بودن آنرا فراموش نكنيم و نگذاريم اين سرمايهي جاودانگي ما به هدر برود. كه روزي با زمزمهي اندوهبار:
افسوس كه ايام جواني بگذشت سرمايهي عمر جاوداني بگذشت
تشنه بكنار جوي چندان خفتم كز جوي من آب زندگاني بگذشت
همهي سطوح روان خود را بشورانيم و جز لجن و كثافت در آنها مشاهده نكنيم. براي يك انسان آگاه، آن مدت از عمر طبيعي كه خداوند به مخلوقاتش عنايت فرموده است، براي انسان شدن كم نيست. انديشهها و انقلابات ثمربخش روحي اگر چه گاهي بمقدمات پيشين نيازمندند، ولي خود آنها غالبا در لحظاتي محدود از عمر سر بر ميكشند و حيات و بلكه فروغ كل هستي را درمييابند. در سرگذشت انديشهها و انقلابات عظماي تاريخ بنگريد، خواهيد ديد عظمتهاي آنان غالبا محصول بارقههائي بوده است كه يا از ضربههاي شكنندهي خودطبيعي سر كشيدهاند و يا از تاثيرات عميق عشق به حقايق، بوجود آمدهاند و همهي ما ميدانيم كه بارقههاي مغزي و رواني چنانكه از خود همين كلمه برميآيد درخشش سريعي است كه حتي انسان را از اندوختهها و محتويات مغزي و رواني قبلي خود گسيخته و وارد وضع جديدي ميسازد. بهمين دليل است كه اميرالمومنين عليهالسلام كه يقينا ارزش لحظات عمر انساني را ميشناسد در سرتاسر سخنان مباركش به غنيمت شمردن عمر و لحظات گذران آن شديدا و مكررا توصيه ميفرمايد، بيائيد گناهان را كوچك نشماريم، زيرا آن انسان احمق و نادان اعتنائي به انحراف كوچك نميكند كه بزرگي خداوند و حساسيت شديد وجدان را در آلودگي نميشناسد.
***
«اولي الابصار و الاسماع، و العافيه و المتاع، هل من مناص او خلاص، او معاذ او ملاذ، او فرار او محار! ام لا؟ فاني توفكون! ام اين تصرفون! ام بماذا تغترون! و انما حظ احدكم من الارض ذات الطول و العرض قيد قده، متعفرا علي خده. الان عباد الله و الخناق مهمل و الروح مرسل في فينه الارشاد و راحه الاجساد و باحه الاحتشاد و مهل البقيه و انف المشيه و انظار التوبه و انفساح الحوبه قبل الضنك و المضيق و الروع و الزهوق و قبل قدوم الغائب المنتظر و اخذه العزيز المقتدر» (اي دارندگان بينائيها و شنوائيها و عافيت و متاع دنيا، آيا هيچ پناهگاهي و خلاصي و ملجا و تكيهگاهي براي خود ميبينيد؟ يا قدرت براي فرار داريد؟ يا به اميد مرجع و پشتيباني نشستهايد؟ (حال كه نه پناهگاه و خلاصي هست و نه ملجا و تكيهگاهي، و نه توانائي فرار) پس بكدامين مسير منحرف ميشويد و بكدامين سوي برميگرديد، يا بكدامين پشتيبان مغرور شدهايد! جز اين نيست كه نصيب هر يك از شما از زمين بطول و عرض قامت شما است خوابگاهي كه بالاخره گونه بر خاكش نهاده (و در همانجا هر چه را كه از طبيعت گرفته و به شكل گوشت و پوست و خون و رگ و استخوان موجوديت طبيعي خود را تشكيل داده بوديد، به خود طبيعت برخواهيد گرداند.) هم اكنون بخود بيائيد اي بندگان خدا كه مهلت وسيعي بشما داده شده و روح شما در طول زمان براي ارشاد آزاد است و بدنها در حال راحت و ميدان تجمع براي زندگي و فرصت باقيماندهي حيات و تجديد ارادهها و مهلت براي برآوردن نياز وسيع است. (برخيزيد و حركت كنيد)، پيش از آنكه زمان كوتاه شود و پيش از آنكه به تنگناي خوابگاه نهائي وارد شويد و پيش از ترس عقبات و بيم جدائي روح از بدن و پيش از رسيدن به غايتي كه مورد انتظار است و قبل از مواخذهي خداوند عزيز به فكر سرنوشت و مقصد نهائي خود باشيد). بكجا ميرويد؟ علت غرور شما چيست؟ رو بكدامين پناهگاه ميبريد؟ «فاين تذهبون»! «فاني توفكون»! (به كجا ميرويد)! و (به كدامين سو برميگرديد)!
اميرالمومنين ميفرمايد: روي سخن با بينايان و شنوندگان و تندرستان و داراي امكانات زندگي است. انسان بينا و شنوا بايد بداند كه اين حركت پرمعني و اين زندگي قانوني كه سرتاسر ماهيت و مختصات آنرا قوانين دقيق احاطه كرده است، حتما هدفي دارد و چنين پديدهي بزرگ ياوه و بيهوده نيست. احساس مسئوليت دربارهي انديشهها و كردارها و گفتارهائي كه در طول اين زندگي بوجود ميآيند، اساسيترين احساسي كه ناديده گرفتن آن مساوي مبارزه با خويشتن است. پندار فرار از اين احساس هيچ تفاوتي با گريز از خويشتن ندارد. و بيعلت نبوده است كه قرن ما را قرن بيگانگي از خويشتن ناميدهاند، زيرا شيوع اين بيپروائي كه بخوريد و بياشاميد و از حداكثر لذت برخوردار شويد و ديگر هيچ، چنان احساس مسئوليت را كشته است كه گوئي در اين انسان احساسي بنام احساس مسئوليت وجود نداشته است. وقتي كه اين احساس شريف و مقدس كشته شد، ديگر علتي نميماند براي اينكه انسان در اصل و قانون و هدف و پشتيبان نهائي بينديشد. و هنگاميكه انديشه در حقايق مزبور منتفي گشت، همهي سرمايه و استعدادهاي عالي انساني در راه كامجوئيها و متورم ساختن خودطبيعياش مستهلك ميشوند. اما در اينجا مقداري بايد توقف كنيم و ببينيم آيا واقعا انسان آنقدر سست عنصر و حيوان صفت است كه احساس مسئوليت را با آن ريشههاي اصيل و باعظمتش در برابر كامجوئيها و متورم ساختن خودطبيعياش باين زودي و بيخيالي از دست ميدهد؟! پاسخ اين سئوال شگفتانگيز را فقط وسائل و مواد تخدير و مستي ميتواند بدهد كه بر فضاي مغز و روان بشر امروزي حاكميت دارد. و الا بقول داستايوسكي و ويكتور هوگو: وجدان آدمي آنقدر سست و بيپايه نيست كه با هر عامل و علتي دست از كار خود بكشد، براي سقوط كلي وجدان سقوطي باندازهي سقوط از آسمان بزمين احتياج دارد.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 569-564
لغات:
ورطته فى الامر: بدان گرفتارش كردم.
مورّط: هلاك كننده.
قناص: پناهگاه.
محار: محل رجوع و بازگشت.
افك: دگرگون شد.
قيد قدّه: به اندازه قامت شخص.
معفر: به خاك ماليده.
عفر: خاك.
فينه: ترس، در بعضى از نهج البلاغه ها كلمه فينه را وقت و زمان معنى كرده اند.
أنف الشيء: اوّل آن.
حوبه: نياز و بى چيزى.
ضنك: تنگنا
شرح:
(در خبر است كه وقتى امام اين خطبه را ايراد فرمود، بدن شنوندگان لرزان و ديدگانشان گريان و دلهايشان مضطرب و نگران شد. به همين مناسبت اين كلام نورانى را خطبه غرّاء ناميدند.) در آخرين فصل اين خطبه امام (ع) به فوايدى اشاره فرموده اند: 1- نعمتهاى بى شمار خداوند را كه به انسان ارزانى داشته، همچون عمر طولانى، عمل و درك و فهم و ايمنى از آفات، فرصتهاى طلايى، بخششهاى خوب و بى حد، پرهيز دادن از عذاب و بشارت دادن به ثواب مورد توجّه قرار داده و انسانها را به سبب كفران نعمتى كه مى كنند و سرگرميى كه به لذّات دنيوى پيدا كرده اند و اوامر و دستورات حق تعالى را ناديده گرفته اند و توجّهى به فرامين خدا نمى كنند و به دعوت خدا را از ياد برده اند، توبيخ و ملامت مى كند.
2- از انواع گناهى كه موجب هلاكت مى شود و كارهاى زشتى كه اخلاق پست شمرده مى شود انسانها را بر حذر مى دارد.
3- آنها را كه چشم بينا و گوش شنوا و عافيت، و ماليّه دنيا دارند، متوجّه مى كند كه از فرمان الهى امكان فرارى و از كيفر گناهان نجاتى نيست.
و براى اهل اطاعت و فرمانبردارى، تكيه گاه و پناهگاهى جز او نيست. از حكم خداوند نمى توان فرار كرد و پس از مرگ صرفا بازگشت به سوى خداست.
دليل آن كه امام (ع) بينايان و شنوايان و اهل عافيت را مورد خطاب قرار داده است آن است كه نامبردگان مصداق كامل مكلّف به انجام وظايف الهى هستند. بينايى و شنوايى را مجازا به معنى خردمندان به كار برده است. امّا اشاره امام (ع) در عبارت فوق به صاحبان مال و ثروت بدين لحاظ است كه بهره مندان از مال دنيا بيشتر از ديگران سرگرم لذّت مى شوند و از پيمودن راه خداوند باز مى مانند.
كلمه «هل» در عبارت: «هل من مناص...» پرسش انكارى است، بدين توضيح كه اى گناهكاران چه فكر مى كنيد آيا فرارگاهى يا پناهگاهى از كيفر خداوندى وجود دارد و آيا به سوى غير خدا پس از مرگ باز مى گرديد و آيا از اين كه دستورات الهى را ترك كرديد و امور خلاف را انجام داديد در پيشگاه خداوند چه عذرى مى آوريد. لفظ «أم» در عبارت امام (ع) به عنوان معادل «هل» پرسشى به كار رفته است. معنى جمله اين مى شود كه: آيا از عذاب خداوند مى توانيد فرار كنيد يا خير.
4- امام (ع) سرگذشت قبر و به خاك ماليده شدن صورتها را كه موجب تنفّر هر طبعى است، تذكّر داده متوجّه مى سازد كه تمايل شديد بر جمع آورى مال زياد دنيا پيدا نكنند كه لزوما، انسان روزى از مال دنيا جدا مى شود و براى تلاش كننده در جمع آورى، جز به اندازه قامتش، يعنى گور چيزى نصيبش نمى شود.
5- با توضيح عواقب ناگوارى كه در انتظار انسان است، حضرت مردم را متوجّه زمان انجام كارهاى شايسته و آنچه مى توانند، در رابطه با نجات خود انجام دهند، مى كند و كلمه «الآن» را كنايه از زمان حيات گرفته اند و مقصود از «خناق» مرگى است كه گلوى هر انسانى را گرفته او را به سوى خداوند مى برد.
وجه شباهت مرگ، به ريسمانى كه بر گلوى انسان مى افتد و او را خفه مى كند اين است كه هيچ يك از اين دو مورد پسند انسان نيست.
با بيان اين كه فعلا فرصت داريد و مرگ به سروقتتان نيامده است، استعاره را ترشيحيه كرده است. مقصود از مهلت داشتن انسان كنايه از زندگى دنيوى اوست و منظور از رها بودن روح، مهلت و فرصتى است كه هر فرد براى انجام اعمال نيك دارد. هر چند اين مجال و فرصت در حال ترديد و دو دلى سپرى مى شود، و انسان در آمادگى براى كمال يابى ملاقات پروردگارش ترديد دارد، و يا سهل انگارى مى كند.
بعضى مقصود از «فينة الإرشاد» را هدايت يافتن نفوس به راه خداوند، و به دست آوردن سعادت ابدى معنى كرده اند، و تمام عمر را مهلتى براى رسيدن به كمالات معنوى، در نظر گرفته اند.
6- فايده ششمى كه امام (ع) متذكّر مى شود، اين است كه قصد اوّلى انسان لزوما بايد در جهت طاعت و عبادت حق تعالى باشد، يعنى سزاوار است كه انسان در آغاز تكليف تصميم و اراده قلبيش فرمانبردارى خداوند و تسليم فرمان او باشد، تا آنچه بر لوح نفسانى او از كمالات وارد مى شود، موجب سعادت اخروى وى شود. چه در آغاز جوانى و عمر لوح نفسانى انسان از تيرگيهاى باطل صاف و روشن است ولى اگر به عكس انجام گيرد، يعنى در آغاز عمر و جوانى ميل نفسانى انسان معصيت الهى باشد، چهره نفسانى او به اخلاق زشت سياه مى شود و پس از آن قادر نخواهد بود كه از نورانيّت حق استفاده كند و در نهايت از زيانكارترين افراد خواهد شد.
7- از الطاف الهى اين است كه براى توبه و بازگشت به انسان مهلت داده است انسان گناهكار را براى برگشت از معصيت و نافرمانى فرصت عنايت كرده و بلافاصله به گناهش او را مؤاخذه نكرده است زيرا غرض حق سبحانه و تعالى اين است كه افراد ناقص به كمال مطلوب وجودى خود برسند. امام (ع) فرصت داشتن گناهكار را با عبارت زيباى خود، مهلتى براى توبه تعبير كرده است.
8- بدليل نياز شديد انسان در آخرت به اعمال نيك خداوند زمان انجام دادن كارهاى نيك را، فراخ و وسيع قرار داده است. از اضافه كردن كلمه «انفساح» به كلمه «حوبه» نياز فورى و فوتى اين حقيقت فهميده مى شود زيرا هر حاجت و نيازى كه انسان براى زندگى اين دنياى خود داشته باشد. هر چند ضرورى و لازم باشد، فورى و فوتى نيست و اميد بر طرف شدن آن را دارد، بر خلاف نيازمنديهاى آخرت كه به مجرّد از دنيا رفتن انسان اعمال صالحى كه بشدّت مورد نياز است و بايد جبران كمبودها را بنمايد قطع مى شود، جز دنيا محلّى براى انجام كارهاى اخروى وجود ندارد، بنا بر اين انسان گناهكار شديدترين نياز و ضرورى ترين حاجت را به انجام اعمال نيك دارد و در بدترين صورت در قيامت ظاهر مى شود.
امام (ع) با «واژه ضنك و ضيق» به گرفتار آمدن انسان، در حصار تن و زنجيرهاى جسم، و دوزخ بدن اشاره كرده است و مقصود از «روع و زهوق» جزع بزرگى است كه از ترس مرگ، و مراحل بعد از آن حاصل مى شود.
9- غائب منتظر. در كلام امام (ع) كنايه از فرا رسيدن ناگهانى مرگ، و هجوم بى خبر وى مى باشد. لفظ غايب را به عنوان استعاره براى مرگ به شباهت مسافرى كه همواره انتظار ورود آن را دارند، به كار برده است. استعاره را با استفاده كردن از لفظ «قدم» ترشيحيّه كرده است.
10- مقصود از: «اخذة العزيز المقتدر» اين است كه ارواح با قدرت و فرمان غلبه دارنده اى كه هرگز مغلوب نمى شود، از كالبدها گرفته مى شوند، و هيچ نيرومندى توان مقابله با قدرت خداوند را ندارد. و از اطاعت و فرمان او نمى تواند سرپيچى كند.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 66
الفصل الثامن:عباد اللَّه، أين الّذين عمّروا فنعموا، و علّموا ففهموا، و أنظروا فلهوا، و سلّموا فنسوا، أمهلوا طويلا، و منحوا جميلا، و حذّروا أليما، و وعدوا جسيما، أحذروا الذّنوب المورطة، و العيوب المسخطة، أولي الأبصار و الأسماع، و العافية و المتاع، هل من مناص أو خلاص، أو معاذ أو ملاذ، أو فرار أو محار، أم لا فأنّى تؤفكون، أم أين تصرفون، أم بماذا تغترّون، و إنّما حظّ أحدكم من الأرض، ذات الطّول و العرض، قيد قدّه، منعفرا على خدّه، الان عباد اللَّه و الخناق مهمل، و الرّوح مرسل، في فينة الإرشاد، و راحة الأجساد، و باحة الاحتشاد، و مهل البقيّة، و أنف المشيّة، و إنظار التّوبة، و انفساح الحوبة، قبل الضّنك و المضيق، و الرّوع و الزّهوق، و قبل قدوم الغائب المنتظر، و أخذة العزيز المقتدر. (13859- 13734)قال السّيّد (ره) و في الخبر أنّه عليه السّلام لمّا خطب بهذه الخطبة اقشعرّت لها الجلود و بكت العيون و رجفت القلوب، و من النّاس من يسمّى هذه الخطبة الغرّاء.اللغة:(احذروا) أمر من حذر بالكسر من باب علم و (الورطة) الهلكة و أرض مطمئنّة لا طريق فيها و أورطه ألقاه فيها و (المناص) الملجأ و (المحار) المرجع من حار يحور أي رجع قال تعالى: «إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ يَحُورَ» و (أفك) من باب ضرب و علم أفكا بالفتح و الكسر و التّحريك كذب و افكه عنه يأفكه صرفه و قلبه أو قلب رأيه و (القيد) كالقاد المقدار و (المعفر) محرّكة التّراب و عفره في التّراب يعفره من باب ضرب و عفّره فانعفر و تعفّر مرّغه فيه أودسّه و مجاز (الخناق) ككتاب حبل يخنق به و يقال أخذ بخناقه أى بحلقه لأنّه موضع الخناق فاطلق عليه مجازا و (فينة) السّاعة و الحين يقال لقيتة الفينة بعد الفينة و قد يحذف اللّام و يقال لقيته فينة بعد فينة.و في بعض النّسخ الارتياد بدل (الارشاد) و هو الطّلب و (الباحة) السّاحة و الفضاء و (الاحتشاد) الاجتماع و (انف) الشي ء بضمّتين أوّله و (الانفساح) من الفسحة و هو السّعة و (الحوبة) الحالة و الحاجة و (و الضّنك) و الضّيق بمعنى واحد و (المضيق) ما ضاق من المكان و المراد هنا القبر و (الرّوع) الفزع و (زهق) نفسه من باب منع و سمع زهوقا خرجت و زهق الشي ء بطل و هلك.و «اقشعرّ جلده» أخذته قشعريرة أي رعدة و «رجفت القلوب» اضطربت
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 67
و «الخطبة الغرّاء» بالغين المعجمة أي المتّصفة بالغرّة قال في القاموس: و الغرّة من المتاع خياره و من القوم شريفهم و من الرّجل وجهه و كلّ ما بدا لك من ضوء أو صبح فقد بدت غرّته.الاعراب:قوله عباد اللَّه منصوب على النّداء بحذف حرفه، و كذلك قوله عليه السّلام: اولى الأبصار، استفهام الانكارى و قوله: هل من مناص استفهام على سبيل الانكار و الابطال ، و أم في قوله أم لا منقطعة بمعنى بل فهى مثل أم في قوله:«هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ» و الشّاهد في الثّانية فانّه سبحانه بعد إبطال استواء الأعمى و البصير و الظلمات و النّور أضرب عن ذلك و أخبر عن حالهم بأنّهم جعلوا للَّه شركاء، و كذلك الامام عليه السّلام بعد إنكار المناص و الخلاص و إبطاله أضرب عن ذلك و أخبر بأنّه ليس هناك مناص و لا خلاص.و قوله: فأنّى تؤفكون، أنّى بمعنى كيف أو بمعنى أين و من مقدّرة قبلها أى من أين تؤفكون، صرّح به نجم الأئمة الرّضى في مبحث الظروف من شرح الكافية، و ذا في قوله أم بماذا تغترون إمّا زايدة و هو الأظهر أو بمعنى الذي كما في ما ذا لقيت، و منعفرا حال من الضّمير في قدّه.و قوله: الآن من ظروف الزّمان مبنىّ على الفتح و اختلفوا في علّة البناء و الأظهر ما قاله أبو عليّ من أنّه متضمّن لمعنى ال الحضوري لأنّ معناه الزّمن الحاضر، و اللّام فيه زايدة لازمة و ليست للتّعريف كما توهّم السّيرافي و ابن عصفور إذ لا تعرف انّ التي للتّعريف تكون لازمة و هذه لازمة لأنّ الآن لم يسمع مجرّدا عنها، و كيف فهو مفعول فيه و العامل محذوف، و التّقدير اعملوا و اغتنموا الفرصة الآن.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 68
و جملة و الخناق مهمل، في محلّ الانتصاب على الحال من عباد اللَّه و العامل النّداء المحذوف لكونه في معنى الفعل، و اللام في الخناق عوض عن المضاف إليه أى خناقكم على حدّ و علّم آدم الأسماء، أي أسماء المسمّيات، و كذا في الرّوح و قوله في فينة الارشاد، متعلّق بقوله مرسل و في للظرفية المجازيّة، و قيل الضنك ظرف للفعل المحذوف الذي جعلناه العامل في الآن.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل متضمّن للتذكير بحال السّلف و للأمر بالكفّ عن المعاصي و للحثّ على التّدارك للذنوب قبل الموت بتحصيل التوبة و الانابة و هو قوله: (عباد اللَّه أين الذين عمّروا فنعموا) أى أعطاهم اللَّه العمر فصاروا ناعمين أى صاحبى سعة في العيش و الغذاء (و علّموا ففهموا) أى علّمهم الأحكام ففهموا الحلال و الحرام (و أنظروا) في مدّة الأجل (فلهوا) بطول الأمل (و سلّموا) في العاجلة (فنسوا) العاجلة (أمهلوا) زمانا (طويلا) و أمدا بعيدا (و منحوا) عطاء (جميلا) و عيشا رغيدا (و حذروا عذابا أليما) و جحيما (و وعدوا) ثوابا (جسيما) و عظيما (احذروا الذنوب المورطة) أي المعاصي الموقعة في ورطة الهلاكة و العقاب (و العيوب المسخطة) أي المساوي الموجبة لغضب ربّ الأرباب. (أولي الأبصار و الأسماع و العافية و المتاع) و إنّما خصّ هؤلاء بالنّداء و خصّصهم بالخطاب لأنهم القابلون للاتعاظ و الاذكار و اللائقون للانتهار و الانزجار بما أعطاهم اللَّه من الأبصار و البصاير منحهم من الأسماع و الضمائر و بذل لهم من الصّحّة و السّلامة في الأجساد و منّ به عليهم من المتاع و الأموال و الأولاد الموجبة للاعراض عن العقبا و الرّغبة إلى الدّنيا و الباعثة على ترك سبيل الرّحمن و سلوك سبيل الشّيطان و الداعية إلى ترك الطّاعات و الاقتحام في الهلكات.استفهام انكارى ثمّ استفهم على سبيل التكذيب و الانكار بقوله: (هل من مناص) من العذاب (أو خلاص) من العقاب (أو معاذ) من الوبال (أو ملاذ) من النكال (أو فرار) من الحميم (أو محار) من الجحيم (أم لا و ليس فانّى تؤفكون) و تنقلبون (أم أين تصرفون)
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 69
و تلفتون (أم بماذا تغترّون) و تفتنون (و انّما حظّ أحدكم من الأرض) الغبراء (ذات الطول و العرض) و الارجاء (قيد قدّه) و قامته (منعفرا على خدّه) و وجنته.اعملوا (الآن) و اغتنموا الفرصة فيهذا الزّمان يا (عباد اللَّه و الخناق مهمل و الرّوح مرسل) أي أعناق نفوسكم مهملة من الأخذ بخناق الموت و أرواحكم متروكة من الجذب بحبال الفناء و الفوت (في فينة الارشاد) و الهداية إلى الجنان (و راحة الاجساد) و استراحة الأبدان (و باحة الاحتشاد) أي ساحة اجتماع الأشباه و الاقران (و مهل البقية و انف المشيّة) أي مهملة بقيّة الحياة و أوّل أزمنة الارادات.و أشار بذلك إلى أنّ اللّازم على الانسان أن يجعل أوّل زمان إرادته و ميل خاطره إلى اكتساب الفضائل و اجتناب الرّذايل و يكون همّته يومئذ مصروفة في اتيان الطاعات و اقتناء الحسنات ليكون ما يرد على لوح نفسه من الكمالات و اردا على لوح صاف من الكدورات سالم عن رين الشّبهات إذ لو انعكس الأمر و جعل أوائل ميوله و إرادته منصرفة إلى اتيان المعاصي و الخطيئات تسوّد وجه نفسه بسوء الملكات فلم يكد يقبل بعد ذلك الاستضائة بنور الحقّ و الاهتداء إلى الخيرات. (و انظار التّوبة و انفساح الحوبة) أراد به إمهال اللَّه لهم لأجل تحصيل التوبة و إعطائه لهم اتساع الحالة و وسعة المجال لاكتساب الحسنات الأعمال (قبل الضّنك و المضيق) أي قبل ضيق الزّمان و مضيق المكان (و الرّوع و الزّهوق) أى الفزع و خروج الرّوح من الأبدان (و قبل قدوم) الموت الذي هو (الغائب المنتظر و أخذة) الذي هو (العزيز) الغالب (المقتدر) فانّه إذا قدم الموت بطل التكليف و استحال تدارك الذنوب و لا ينفع النّدامة.و لذلك قال أبو جعفر عليه السّلام: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: الموت الموت ألا و لا بدّ من الموت، جاء الموت بما فيه جاء بالرّوح و الرّاحة و الكرّة المباركة إلى جنّة عالية لأهل دار الخلود الذين كان لها سعيهم و فيها رغبتهم، و جاء الموت بما فيه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 70
بالشّقوة و النّدامة و الكرّة الخاسرة إلى نار حامية لأهل دار الغرور الذين كان لها سعيهم و فيها رغبتهم.ثمّ قال: و قال إذا استحقّت ولاية اللّه و السّعادة جاء الأجل بين العينين و ذهب الأمل وراء الظهر، و إذا استحقت ولاية الشّيطان جاء الأمل بين العينين و ذهب الأجل وراء الظهر.قال عليه السّلام: و سئل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم أيّ المؤمنين أكيس؟ فقال: أكثرهم ذكرا للموت و أشدّهم له استعدادا.قال السّيد (ره) و في الخبر أنّه لمّا خطب بهذه الخطبة اقشعرّت لها الجلود و ارعدت و بكت العيون و اسكبت «1» و رجفت القلوب و اضطربت و من النّاس من يسمّى هذه الخطبة الغرّاء.أقول: و هى حقيقة بهذه التسمية لكونها من خيار خطبه و شرايفها و وجوهها لما تضمّنه معناها من الحكمة و الموعظة الحسنة و هى كافية في الهداية و الارشاد للطّالب الرّاغب إلى الثّواب و وافية في مقام التحذير و الانذار للهارب الرّاهب من العقاب.و لما اشتملت عليه الفاظها من انواع المحسّنات البيانيّة و البديعيّة من الانسجاء و الترصيع و التنجيس و السّجع و المقابلة و الموازنة و المجاز و الاستعارة و الكناية و غيرها.و ناهيك حسنا قوله عليه السّلام في هذا الفصل: هل من مناص أو خلاص أو معاذ أو ملاذ أو فرار أو محار، و قوله فى الفصل الرّابع، فاتقوا اللّه تقيّة من سمع فخشع و اقترف فاعترف و وجل فعمل إلى آخر ما قاله.فانّك إذا لا حظت كلّ لفظة منها وجدتها آخذة برقبة قرينتها، جاذبة لها إليها دالّة عليها بذاتها و محسّنات كلامه غنيّة عن الاظهار غير محتاجة إلى التّذكار إذ تكلّف الاستدلال على أنّ الشّمس مضيئة يتعب و صاحبه ينسب إلى السّفه و ليس جاحدا لأمور المعلومة بالضّرورة بأشدّ سفها ممّن رام الاستدلال عليها.______________________________ (1) اى اسكبت الدموع
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 6، ص: 71تكملة:اعلم أنّ بعض فصول هذه الخطبة مرويّ في البحار من كتاب عيون الحكمة و المواعظ لعليّ بن محمّد الواسطي باختلاف يسير لما هنا، و هو من الفصل الخامس إلى آخرها و لا حاجة لنا إلى ايراده نعم روى كلام آخر له عليه السّلام فيه من الكتاب الذي اشرنا إليه بعض فصول هذه الخطبة مدرّج فيه و أحببت ايراده لاقتضاء المقام ذلك.قال (ره) و من كلام له عليه السّلام إنّكم مخلوقون اقتدارا، و مربوبون ايتسارا إلى آخر ما يأتي إنشاء اللّه في تكملة الشّرح الخطبة المأتين و الرّابعة و العشرينالترجمة:أى بندگان خدا كجايند آن كسانيكه معمّر شدند پس منعم شدند بناز و نعمت، و تعليم شدند پس فهميدند بذكاء و فطنت، و مهلت داده شدند پس غفلت ورزيدند از طاعات، و سالم گردانيده شدند پس فراموشى اختيار كردند بر تذكيرات حذر نمائيد از ذنوبى كه مى اندازد بورطه هلاكت، و از عيوبى كه باعث مى شود بخشم حضرت عزّت.اى صاحبان ديده هاى بينا و گوشهاى شنوا و خداوندان سلامتى و متاع دنيا آيا هيچ پناه گاهى هست از عذاب، يا خلاصي هست از عقاب، يا هيچ ملجائى هست از شدّت، يا ملاذي هست از عقوبت، يا هيچ گريزى هست از آتش جحيم، يا مرجعى هست از عذاب أليم، يا اين كه چاره و علاج نيست و مفرّ و مناص نه؟پس چگونه گردانيده مى شويد از فرمان خدا، يا كجا صرف كرده مى شويد يا بچه چيز مغرور مى باشيد و جز اين نيست كه نصيب هر يكى از شما از زميني كه صاحب طولست و عرض مقدار قامت اوست در حالتى كه خاك آلوده باشد بر رخسار خود. عمل بكنيد و فرصت غنيمت شماريد الآن اى بندگان خدا و حال آنكه آن چيزى كه بآن أخذ كرده مى شود گردنهاى نفوس شما كه مرگست واگذاشته شده است، و روحهاى شما ترك كرده شده است در ساعت رشادت يعني كسب كردن چيزهائى كه باعث رشد است و در راحت بدنها و در مهلت بقيه حياة و در اوّل ازمنه ارادات و در مهلت دادن بجهت تحصيل توبه و در وسعت و فراخي حالت پيش از زمان كوتاه و مكان تنك، و قبل از ترس و رفتن جان از بدن و پيش از آمدن غايب انتظار كشيده شده كه عبارتست از موت، و پيش از اخذ نمودن خداى غالب صاحب قدرت او را در سلسله عقوبت.
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل
:
admin
mahdi14.com
شبکه های اجتماعی
:
mahdi14dotcom