جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۸۲ : وصف دنیا [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في ذم صفة الدنيا :
مَا أَصِفُ مِنْ دَار أَوَّلُهَا عَنَاءٌ، وَآخِرُهَا فَنَاءٌ! فِی حَلاَلِهَا حِسَابٌ، وَ فِی حَرَامِهَا عِقَابٌ.
مَنِ اسْتَغْنَى فِیهَا فُتِنَ، وَ مَنِ افْتَقَرَ فِیهَا حَزِنَ، وَ مَنْ سَاعَاهَا فَاتَتْهُ، وَ مَنْ قَعَدَ عَنْهَا وَاتَتْهُ، وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ، وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ.

العَنَاء : سختى، رنج. 
سَاعَاهَا : براى آن سعى كرد. 
وَاتَتْهُ : موافق و مطيع او شد.
عَناء : زحمت و مشقت 
سَاعا : با آن به تلاش و مسابقه بپردازد و بخواهد از آن جلو گيرد 
فاتَته : از او سبقت مى‏ گيرد و از دستش مى‏ رود 
قَعَد : نشست، بازنشست 
وَاتَتهُ : باو رام مى‏شود، اطاعت مي كند 
بَصَّرَته : او را بصير و بينا مي كند 
أعمَته : او را كور مي كند 
(برخى از شارحان گفتند اين خطبه در شهر كوفه در شناساندن دنيا ايراد شد). 
دنيا شناسى:
چگونه خانه دنيا را توصيف كنم كه ابتداى آن سختى و مشقّت، و پايان آن نابودى است در حلال دنيا حساب، و در حرام آن عذاب است. كسى كه ثروتمند گردد فريب مى خورد، و آن كس كه نيازمند باشد اندوهناك است، و تلاش كننده دنيا به آن نرسد، و به رها كننده آن، روى آورد. كسى كه با چشم بصيرت به آن بنگرد او را آگاهى بخشد، و آن كس كه چشم به دنيا دوزد كور دلش مى كند. 
مى گويم: (اگر صاحب انديشه اى درست در كلام امام كه فرمود: «من أبصر بها بصرته» انديشه كند در آن معناى شگرف، و بينشى ژرف مى نگرد، كه هرگز به پايان آن نتوان رسيد، و ژرفاى كلام امام را نخواهد ديد. بخصوص كه جمله «و من أبصر اليها أعمته» را هماهنگ با جمله قبل، به خوبى ارزيابى كند خواهد ديد كه تفاوت اين دو كلام تا کجاست. تفاوتى روشن و شگفتى آور و آشكار. درود خدا و سلام او بر امام على عليه السّلام باد). 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در صفت دنيا: 
(1) چگونه وصف كنم سرائى را كه اوّل آن رنج و آخر آن نيستى است، در حلال آن حساب و در حرامش عقاب مى باشد (آنچه از راه حلال بدست آيد در قيامت حساب آنرا مى رسند، و اگر از راه حرام بيابيد در آخرت بعذاب گرفتار مى شويد) 
(2) كسيكه در آن غنىّ و بى نياز شد در فتنه و بلاء افتد، و كسيكه در آن نيازمند و درويش باشد غمگين است، و كسيكه در تحصيل آن كوشيد بآن نمى رسد، و كسيكه در طلب آن نكوشيد دنيا باو رو كند،
(3) و كسيكه (به عبرت) بآن نگريست دنيا او را بينا و آگاه كرد (تا راه راست را بافته خود را آماده آخرت نمود) و كسيكه به زينت و آرايش آن نگاه كرد، دنيا او را نابينا گردانيد (كه گمراه شد). 
(سيّد رضىّ فرمايد:) مى گويم: اگر كسى در فرمايش آن حضرت (عليه السّلام): «من أبصر بها بصّرته» (كسيكه به عبرت بدنيا نگريست دنيا او را بينا و آگاه نمود) تأمّل و درنگ نمايد، درون آن معنى شگفت و مقصود بزرگى مى يابد كه به نهايت آن نتوان رسيد، و حقيقت آن را نتوان دريافت، مخصوصا اگر اين جمله را با جمله «و من أبصر إليها أعمته» (و كسيكه به زينت و آرايش دنيا نگاه كرد، دنيا او را نابينا گردانيد) همراه نمايد، چون فرق ميان جمله «أبصر بها» و جمله «أبصر إليها» را واضح و روشن و عجيب و آشكار مى يابد. 
سخنى از آن حضرت (ع) در نكوهش دنيا:
چه بگويم در باره سرايى، كه آغازش رنج است و پايانش زوال و فنا حلالش را حساب است و حرامش را عقاب. هر كه در آن بى نياز شود در فتنه و بلا افتد و هر كه نيازمند بود غمگين شود. هر كه براى به چنگ آوردنش تلاش كند، بدان دست نيابد و آنكه از تلاش باز ايستد، دنيا خود به او روى نهد. هر كه به چشم عبرت در آن نگرد، ديده بصيرتش روشن گردد و هر كه به ديده تمنا در آن بيند، ديدگانش را كور گرداند. 
من (سید رضی) مى گويم: اگر كسى در سخن آن حضرت (ع) كه مى گويد: «من أبصر بها بصّرته»، تأمل كند دريابد، كه در آن چه معنى شگفت انگيز و مقصود والايى است كه كس به نهايت آن نتواند رسيد و عمق آن در نتواند يافت. بويژه، اگر اين جمله را با جمله «و من ابصر اليها اعمته» در كنار هم نهد، فرق ميان «أبصر بها» و «ابصر اليها» را به روشنى دريابد و بداند كه در فصاحت و بلاغت تا چه پايه فرا رفته است. 
من چگونه توصيف کنم سرايى را که آغاز آن سختى و مشقّت است و پايانش نيستى و فناست. در حلالش حساب و در حرامش عقاب است; آن کس که در آن ثروتمند شود با انواع آزمايشها روبرو مى شود و آن کس که فقير گردد، محزون مى شود. کسى که به سرعت به دنبال آن برود به آن نمى رسد و کسى که آن را رها سازد، به او روى مى آورد. آن کس که با دنيا بنگرد به او بصيرت و بينايى مى بخشد و آن کس که به دنيا بنگرد نابينايش مى کند.
و از سخنان آن حضرت است در وصف دنيا:
چه ستايم خانه اى را كه آغاز آن رنج بردن است، و پايان آن مردن. در حلال آن حساب است، و در حرام آن عقاب. آن كه در آن بى نياز است، گرفتار است، و آن كه مستمند است اندوهبار. آن كه در پى آن كوشيد بدان نرسيد، و آن كه به دنبال آن نرفت، او رام وى گرديد. آن كه بدان نگريست، حقيقت را به وى نمود، و آن كه در آن نگريست، ديده اش را برهم دوخت. 
[مى گويم، اگر نگرنده در گفته امام «من أبصر بها بصّرته» نيك بينديشد در آن از معنى عجيب و انديشه ژرف نگر آن بيند كه به نهايت آن نتوان رسيد، و ژرفاى آن را نتوان ديد به خصوص كه با گفته او (ع) مقارن شود كه «و من أبصر اليها أعمته» كه فرق ميان «أبصر بها» و «أبصر اليها» تا كجاست. و پايه بلاغت اين سخن چه آشكار پيداست.] 
از سخنان آن حضرت است در وصف دنيا:
چه بگويم از خانه اى كه ابتدايش سختى، و سرانجامش نيستى است. در حلالش حساب، و در حرامش كيفر است. ثروتمندش دچار فتنه و آزمايش، و تهيدستش گرفتار اندوه است. آن كه در طلبش كوشيد به آن دست نيافت، و آن كه زحمتى نكشيد خود به او روى نمود. هر كه به ديده عبرت به آن نگريست او را بينا كرد، و هر كس به چشم خريدارى به آن نظر نمود او را به نابينايى دچار ساخت. 
مؤلف: هر كه در اين گفتار امام عليه السّلام خوب بينديشد: «هر كه به ديده عبرت به آن نگريست...» معنايى بس عجيب و هدفى بى نهايت دور دست در آن مى يابد كه هرگز به نهايت و غور آن نتوان رسيد، به ويژه آن گاه كه جمله «و هر كس كه به چشم خريدارى به آن نظر نمود...» را در كنار آن قرار دهد، زيرا فرق ميان «آن را واسطه ديد قرار داد» با «آن را منظور نظر قرار داد» را بسيار واضح و روشن و عجيب و آشكار مى يابد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 328-313و من كلام له عليه السّلام فى ذمّ صفة الدنيا.از سخنانى است كه امام در نكوهش دنيا بيان فرمود. خطبه در يك نگاه:«مبرّد» در كتاب «كامل» مى گويد: «اين خطبه را امام عليه السلام زمانى بيان فرمود كه مشغول خواندن خطبه اى بود، مردى از ميان جمعيّت عرض كرد: «اى اميرمؤمنان! دنيا را براى ما توصيف كن.» امام عليه السلام فرمود: «بدون مقدّمه بگويم، درباره سرايى كه ابتداى آن سختى و مشقّت است و پايانِ آن فناست» و به همين صورت اين خطبه كوتاه را تا پايان بيان فرمود كه ترسيم بسيار دقيق و روشنى از زندگى دنيا و مشكلات و گرفتارى ها و نابسامانى هاى آن است و به راستى دقّت در همين چند جمله كوتاهى كه در اين خطبه آمده است، مى تواند انسان را به حقايق مهمّى درباره دنيا و زندگى آن آشنا سازد، به گونه اى كه مى توان گفت: «چيزى درباره وصف دنيا باقى نمانده، مگر اينكه امام عليه السلام در اين ده جمله كوتاه بيان فرموده است». دنيا وسيله است، نه هدف! امام(عليه السلام) در اين سخن فصيح و بليغ خود، در بيان اوصاف دنيا ده جمله ذکر فرموده است. در نخستين جمله مى فرمايد: «من چگونه توصيف کنم سرايى را که آغاز آن سختى و مشقّت است» (مَا أَصِفُ مِنْ دَار أَوَّلُهَا عَنَاءٌ(1)). در دوّمين جمله مى افزايد: «و پايانش نيستى و فناست» (وَ آخِرُهَا فَنَاءٌ). يک نگاهِ اجمالى، به سراسر زندگى انسان در اين جهان نشان مى دهد که همه آن آميخته با رنج و مشقّت است; سر آغاز آن که ولادت انسان است، نه تنها درد و رنج عظيمى براى مادر دارد، بلکه براى خود او رنج آورتر است; چرا که از محيط بسته اى به محيط بازى که بسيار با آن متفاوت است، وارد مى شود و همه چيز دگرگون مى گردد. در آغاز کودکى چنان ضعيف و ناتوان است که نه تنها نمى تواند پشه اى را از خود دور کند، بلکه قدرت حفظ آب دهان را، در دهان ندارد و اگر از او به دقّت پرستارى نشود، هر لحظه با خطرى روبروست. دوران شيرخوارگى را، با تمام مشکلاتش پشت سر مى گذارد و با درد و رنج از شيرى که شيره جان او بود، جدا مى شود و کم کم به راه مى افتد در حالى که هيچ تجربه اى در زندگى ندارد و خطرات عظيمى از هر سو، زندگى او را تهديد مى کند; کم کم بر سر عقل مى آيد و هوش او کامل مى شود و تازه دردسرهاى او آغاز مى گردد، چرا که از حجم مشکلات زندگى و گرفتارى هاو محروميّت ها باخبر مى شود; با چه زحمتى در ميان جمعى که به همه چيز چسبيده اند، جاى پايى براى خود باز مى کند و خانه و لانه و همسرى - با هزاران مشکل - براى خود برمى گزيند: مشکلاتى که تا پايان عمر همراه اوست. دوران پيرى که نيروها از کف مى رود و انواع ضعف ها و بيمارى ها، در چشم و گوش و دست و پا و قلب و عروق و استخوانش ظاهر مى شود، مشکلات مضاعفى براى او مى آفريند. آرى سراى دنيا سرايى است که با درد و رنج آغاز مى شود و با انواع گرفتاريها ادامه مى يابد! قرآن مجيد مى گويد: «لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسَانَ فِي کَبَد; به يقين ما انسان را در رنج آفريديم(2)». «کبد» در اصل به معناى شدّت است و يا دردى است که به کبِد انسان عارض مى شود، سپس به هرگونه رنج و مشقّت اطلاق شده است و اينکه قرآن مى گويد: «ما انسان را در درد و رنج آفريديم.» گويى درد و رنج، همچون خانه و لانه انسان است که آدمى از روز اوّل در آن جاى مى گيرد! حتّى مرفّه ترين زندگى ها، از انواع درد و رنج ها خالى نيست و به هر حال، هر کسى به نوعى گرفتار است. آرى، اين طبيعت زندگى دنياست که با درد و رنج آغاز مى شود و ادامه مى يابد و کسى که غير از آن، بطلبد در واقع مى خواهد طبيعت جهان را دگرگون سازد و اين ممکن نيست. يکى از شعراى معروف قريب عصر ما، به نام «ابوالحسن تهامى» هنگامى که فرزند جوان خود را از دست مى دهد و اشعارى از سر سوز مى سرايد، در ضمن اشعارش اشاره به همين نکته کرده، مى گويد: طُبِعَتْ عَلَى کَدَر وَ أَنْتَ تُرِيدُهَا         صَفْواً مِنَ الاَْقْذَارِ وَ الاَْکْدَارِ وَ مُکلِّفُ الاَْيَّامِ ضِدَّ طِبَاعِهَا         مُتَطَلِّبٌ فِي الْمَاءِ جَذْوَةَ نَارِ «طبيعت جهان بر کدورت و ناصافى است و تو مى خواهى- از هرگونه ناپاکى پاک و صاف باشد»؟! «هر کس اين جهان را بر ضدّ طبيعتش بطلبد- همچون کسى است که در ميان امواج آب، شعله آتشى جستجو مى کند»! اين درباره درد و رنج دنيا بود و امّا فناپذيرى چيزى نيست که بر کسى پوشيده باشد. تمام افراد از مؤمن و کافر، صغير و کبير، از هر قوم و ملّت، اين حقيقت را دريافته اند که همه بايد سرانجام با زندگى وداع گويند; گروهى زودتر و گروهى ديرتر. سپس در بيان سومين و چهارمين وصف مى فرمايد: «در حلال آن حساب، و در حرامش عقاب است». (فِي حَلاَلِهَا حِسَابٌ، وَ فِي حَرَامِهَا عِقَابٌ). اشاره به اينکه حتّى انسان در آخرت گرفتار پيامدهاى دنياى خويش است; زيرا از دو حال خارج نيست: يا در طلب حلال بوده و يا در طلب حرام. اگر به سراغ حلال رفته بايد حساب همه آنها را در قيامت پس بدهد و اگر در طلب حرام بوده، بايد کيفر آن را بچشد! به همين دليل در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «يَدْخُلُ الْفُقَرَاءُ الْجَنَّةَ قَبْلَ الاَْغْنِيَاءِ بِخَمْسِ مِائَةِ عَام; فقرا پانصد سال قبل از اغنيا وارد بهشت مى شوند (زيرا اغنيا بايد حساب اموال خود را باز پس دهند).»(3) در اينکه چگونه خداوند حساب بندگان را مى رسد؟ و چه چيزهايى مورد محاسبه واقع مى شود؟ و چه کسانى بدون حساب وارد بهشت مى شوند؟ بحثهايى است که به خواست خدا در نکته ها خواهد آمد. سپس در بيان پنجمين و ششمين وصف مى افزايد: «کسى که در دنيا ثروتمند شود، مورد انواع آزمايش ها و فتنه ها قرار مى گيرد و کسى که فقير گردد محزون مى شود» (مَنِ اسْتَغْنَى فِيهَا فُتِنَ، وَ مَنِ افْتَقَرَ فِيهَا حَزِنَ). آرى طبيعت اين دنيا، چنين است که انسان دائماً بر سر دو راهى قرار دارد که هر دو به مشکل مى انجامد: اگر فقير و تنگدست شود کوهى از غم و اندوه بر قلبش گذارده مى شود و اگر از ثروت و سرمايه بهره مند شود گرفتار مشکلات ديگرى خواهد شد! زيرا حفظ ثروت و نگهدارى آن از انواعِ آفات و حتّى هزينه کردن آن، با انواع مشکلات آميخته است; از يک سو تيرهاى کينه و حسد به سوى او پرتاب مى شود; از سوى ديگر با انواع آزمونهاى الهى روبرو مى گردد. از درون بخل و تنگ نظرى و انحصارطلبى و حرص و طمع، او را تهديد مى کند و از برون انواع آفات و بلاها. گاه همين استغنا و ثروت، او را از ذکر خدا به کلّى دور مى سازد و به خود مشغول مى نمايد; تمام ارزشهاى انسانى را از صفحه خاطر او محو مى کند و تنها ارزشِ مال و ثروت، جاى آن را مى گيرد! اين بحث را با حديثى که مى تواند شاهد گويايى بر هر دو بخش از خطبه باشد (مَنِ اسْتَغْنَى فِيهَا فُتِنَ، وَ مَنْ افْتَقَرَ فِيهَا حَزِنَ) پايان مى دهيم; در حديثى از امام باقر(عليه السلام) نقل شده است که: «در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مرد فقيرى در ميان اهل صفّه بود به نام «سعد»، که بسيار نيازمند بود و از ملازمين رسول خدا در تمام نمازها بود هنگامى که پيامبر(صلى الله عليه وآله) نياز شديد او را مشاهده مى کرد، بسيار اندوهگين مى شد; خداوند براى زدودن اين غم و اندوه از قلب پيامبر(صلى الله عليه وآله) جبرئيل را فرستاد و عرض کرد: «آيا دوست دارى که او را بى نياز کنى؟» پيامبر فرمود: «آرى!» جبرئيل دو درهم به پيامبر داد تا براى امر تجارت به «سعد» بدهد; پيامبر «سعد» را ديد فرمود: «آيا به روش تجارت آشنا هستى؟» عرض کرد: «چيزى نداشتم که با آن تجارت کنم» فرمود: «اين دو درهم را بگير و با آن طلب روزى کن!» سعد مشغول شد و چيزى نگذشت که کار و کسب او بالا گرفت و ثروتمند شد; محل کسب و کار او نزديک مسجد بود، هنگامى که بلال اذان مى گفت، او سرگرم تجارت خويش بود; پيامبر(صلى الله عليه وآله) به او مى فرمود: «مثل اينکه دنيا تو را به خود مشغول ساخته و از نماز بازمانده اى؟» عرض کرد: «مى فرماييد چه کنم؟ اموالم را ضايع کنم؟! اين مرد را که مى بينيد چيزى از من خريده، مى خواهم پول آن را بگيرم، مى فرماييد نگيرم؟! آن ديگرى چيزى به من فروخته، بايد ثمن معامله را به او بپردازم مى فرماييد نپردازم؟!» پيامبر(صلى الله عليه وآله) بسيار اندوهناک شد، اندوهى بيش از زمان فقرِ «سعد»; در اين هنگام جبرئيل نازل شد عرض کرد: «خداوند از اندوه تو درباره «سعد» آگاه است کدام را بيشتر دوست دارى حالت سابقش را يا امروزش را؟» فرمود: «حالت سابقش را! چرا که دنيا آخرتش را بر باد داد» جبرئيل عرض کرد: «آرى دنيا و اموال دنيا مايه فتنه و سرگمى و بازماندن از آخرت است، به سعد دستور ده، دو درهمى را که روز اوّل به او دادى به تو بازگرداند، در اين صورت به حالت اوّل باز مى گردد!» پيامبر(صلى الله عليه وآله) «سعد» را ملاقات کرد، فرمود: «نمى خواهى دو درهم ما را بدهى؟» عرض کرد: «دو درهم چيزى نيست دويست درهم مى دهم!» فرمود: «نه! همان دو درهم را بازگردان» «سعد» دست کرد و دو درهم را داد و از همان روز دنيا به او پشت کرد و تمام آنچه را گرد آورده بود از دست داد و به حالت اوّل بازگشت!(4)» *** در هفتمين و هشتمين جمله به بيان دو وصف ديگر از دنيا مى پردازد که دقّت در آن، انسان را از حرص و آز و عشق به دنيا دور مى کند، مى فرمايد: «کسى که به سرعت به دنبال دنيا بدود، به آن نمى رسد و کسى که آن را رها سازد، به او روى مى آورد و از وى اطاعت مى کند» (وَ مَنْ سَاعَاهَا(5) فَاتَتْهُ، وَ مَنْ قَعَدَ عَنْهَا وَاتَتْهُ(6)). اشاره به اينکه: بسيارند کسانى که به دنبال دنيا مى دوند و به آن نمى رسند و بسيارند کسانى که دنيا را رها مى سازند، ولى دنيا به آنها روى مى آورد. تجربيّات روزانه و مطالعات تاريخى نيز اين واقعيت را تأييد مى کند که دويدن بيشتر به دنبال زرق و برقِ دنيا، هميشه دليل استغنا نيست و بى توجهى به آن هميشه سبب فقر نمى شود. بديهى است منظور از دنيا در اينجا زندگى آبرومندانه و خالى از نياز به ديگران نيست; بلکه منظور زندگى هاى تشريفاتى، پر زرق و برق و جنون آميز است. به هر حال، هدف از اين تعبيرات، فرو نشاندن آتش حرص و طمع، و عشق ديوانهوار به زرق و برق دنياست. در نهمين و دهمين ويژگى اشاره به نکته بسيار مهمّى درباره دنيا مى کند; نکته اى که غالب مفسّران «نهج البلاغه» و مرحوم «سيّد رضى» گرد آورنده نهج البلاغه را به اِعجاب واداشته و سرمست از شراب طهور خود ساخته است، مى فرمايد: «آن کس که با دنيا بنگرد، به او بصيرت و بينايى مى بخشد و آن کس که به دنيا بنگرد، نابينايش مى سازد!» (مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ، وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتْهُ). يعنى آن کس که دنيا را، وسيله نيل به کمال و ابزارى براى وصول به آخرت و سببى از اسباب تکامل قرار دهد، حجاب ها از برابر ديدگان او، کنار خواهد رفت و حقايق جهان را آن چنان که هست در مى يابد، ولى آن کس که دنيا را به عنوان هدف بشناسد و نظر او نسبت به آن نظر استقلالى باشد، نه به عنوان وسيله و ابزار، چنان حجابى بر چشم دل او مى افتد که از ديدن حقايق محروم مى شود; عاشق دنيا و زرق و برق آن مى شود و دلباخته و دلداده عالم مادّه مى گردد و هر چه را جز آن است، به فراموشى مى سپارد. در واقع خداپرستانِ راستين و دنياپرستان حريص، تفاوتشان در همين است که يکى دنيا را به عنوان مقدّمه اى براى آخرت مى خواهد و ديگرى دنيا را به عنوان هدف نهايى و غايت مطلوب! دنيا، يعنى: «مجموعه مواهب مادّى» همچون خورشيد عالمتاب است که اگر به آن نگاه کنى، نابينا مى شوى و اگر با آن بنگرى همه چيز را در پرتو نور آن، مشاهده خواهى کرد. تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين جمله ذکر شده است; نخست اين که: منظور از جمله اوّل اين است که: «دنيا را با آن همه آيات الهى و نشانه هاى ربّانى نگاه کنيم.» که هر چه از اين ديدگاه بيشتر به آن بنگريم، بصيرت ما افزون مى شود. و منظور از جمله دوم آن است که: «تنها چشم به مواهب مادّى از بُعد مادّيش بدوزيم.» که سبب محروميت ما از معرفة اللّه و قرب پروردگار خواهد شد. ديگر اين که: منظور از جمله «أَبْصَرَبِهَا» نگاه کردن به عيوب دنيا و ناپايدارى آن و درس هاى عبرتى که در آن نهفته است، مى باشد; به يقين چنين نگاهى سبب بينايى و هوشيارى است و منظور از جمله «أَبْصَرَ إِلَيْهَا» چشم دوختن به زرق و برق و مظاهر فريبنده آن است که چشم باطن انسان را، کور مى کند. جمع ميان هر سه معنا نيز در مفهومِ جامعِ اين دو جمله کوتاه و پر معنا بى مانع است و به راستى چه کلام زيبايى! و چه گفتار آموزنده و پر معنايى! اگر انسان تنها همين يک درس را از مکتب مولا بياموزد، براى نجات او در دنيا و آخرت کافى است. صلوات و درود بر آن مولا و پيشوايى که دو جمله کوتاهش، اين قدر الهام بخش و روح پرور و انسان ساز است. در «نهج البلاغه» و ساير کلمات «معصومين(عليهم السلام)» نيز تعبيراتى هماهنگ با اين سخن مولا ديده مى شود; از جمله، در حديثى آمده است که خداوند به داود فرمود: «يَا دَاوُدُ احْذَرِ الْقُلُوبَ الْمُعَلَّقَةَ بِشَهَوَاتِ الدُّنيَا! فَإِنَّ عُقُولَهَا مَحْجُوبَةٌ عَنِّي; از دلهايى که وابسته به شهوات دنياست بپرهيز! چرا که عقل و درک آنها نسبت به من، در حجاب است»(7). در حديث ديگرى از همان حضرت (اميرمؤمنان على(عليه السلام)) آمده است: (لِحُبِّ الدُّنْيَا صَمَّتِ الاَْسْمَاعُ عَنْ سَمَاعِ الْحِکْمَةِ وَ عَمِيَتِ الْقُلُوبُ عَنْ نُورِ الْبَصِيرَةِ; به خاطر حبّ دنيا، گوشها از شنيدن حکمت کر شده و چشمِ دلها، از نور بصيرت، نابينا گشته است»(8). * * * مرحوم سيّد رضى به پايان اين خطبه که مى رسد چنين مى گويد: «وَ إذَا تَأَمَّلَ الْمُتَأَمِّلُ قَوْلَهُ(عليه السلام): «وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ» وَجَدَ تَحْتَهُ مِنَ الْمَعْنَى الْعَجِيبِ وَالْغَرَضِ الْبَعِيدِ، مَا لاَ تُبْلَغُ غَايَتُهُ وَ لاَيُدْرَکُ غَوْرُهُ، لاَ سِيَّمَا إِذَا قَرَنَ إِلَيْهِ قَوْلُهُ: «وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتْهُ» فَإِنَّهُ يَجِدُ الْفَرْقَ بَيْنَ «أَبْصَرَ بِهَا» وَ «أَبْصَرَ إِلَيْهَا» وَاضِحاً نَيِّراً، وَ عَجِيباً بَاهِراً! صَلَوَاتُ اللّهِ وَ سَلاَمُهُ عَلَيْهِ». «اگر به درستى انسان در اين سخن امام(عليه السلام) که مى فرمايد: (وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ) (کسى که با آن بنگرد بينايش مى کند) دقّت کند، در آن معناى شگفت آور و مفهوم ژرفى خواهد يافت که هرگز به عمق آن نتوان رسيد، به ويژه اگر جمله (مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتْهُ) (کسى که به دنيا بنگرد و منتهاى آرزويش را دنيا قرار دهد کورش خواهد کرد) در کنار جمله بالا گذارده شود; در اين صورت فرق واضحى ميان آن دو خواهد يافت، فرقى روشن و شگفت انگيز و آشکار. درود و سلام خدا بر او باد». مرحوم «سيّد رضى» نخواسته است فرق ميان اين دو را واضحتر و آشکارتر از اين بيان کند; شايد به اين منظور که ذهن شارحان و عالمان، به هر سو برود و تفسيرهاى گوناگونى را براى اين جمله کشف کنند. * * * نکته ها: 1- چگونگى حساب اعمال در جهان ديگر مسأله حساب در روز «معاد» که در خطبه بالا به آن اشاره شده است، از مسايل قطعى در اسلام است که در آيات بسيارى از قرآن مجيد و اخبار متواترى وارد شده است و دايره آن، تمام اعمال انسان از کوچک و بزرگ و گفتار و رفتار و حتّى سخن گفتن و سکوت را شامل مى شود و از همان آيات و روايات استفاده مى شود که در حسابرسىِ اعمالِ آدمى در قيامت، فوق العاده دقّت و موشکافى مى شود; همان گونه که در آيه 16 سوره لقمان آمده است: «يَا بُنَىَّ إِنَّهَا إِنْ تَکُ مِثْقَالَ حَبَّة مِنْ خَرْدَل فَتَکُنْ فِي صَخْرَة أَوْ فِي السَّموَاتِ أَوْ فِي الاَْرْضِ يَأْتِ بِهَا اللّهُ إِنَّ اللّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ; پسرم! اگر به اندازه سنگينى دانه خردلى (عمل نيک يا بد) باشد و در دل سنگى يا گوشه اى از آسمانها يا زمين پنهان گردد، خداوند آن را (در قيامت) براى حسابرسى مى آورد، خداوند دقيق و آگاه است.» در مجموع، قرآن مجيد و روايات اسلامى در مورد حساب روز قيامت، به چند موضوع مهمّ اشاره مى کند. الف: عموميت حساب و شمول آن نسبت به همه انسانها از اوّلين و آخرين و حتّى انبيا و پيامبران; تا آنجا که يکى از اسامى روز قيامت «يوم الحساب» است که در چندين آيه از قرآن مجيد آمده است.(9) عموميت نه تنها در مورد انسانها بلکه درباره تمام اعمال آنها نيز مى باشد، چنانکه در آيه 47 سوره انبياء مى خوانيم: «وَ نَضَعُ الْمَوَازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ کَانَ مِثْقَالَ حَبَّة مِنْ خَرْدَل أَتَيْنَا بِهَا وَ کَفَى بِنَا حَاسِبِينَ; و در قيامت ترازوهاى عدالت را در ميان مى نهيم و به هيچ کس کمترين ظلمى نمى شود و اگر اعمال نيک و بدى به اندازه دانه خردلى باشد، آن را براى حساب حاضر مى کنيم و کافى است که ما حسابرس باشيم.» البتّه کسانى هستند که به خاطر زشتى فوق العاده اعمال، يا نيکويى فوق العاده آن، بدون حساب وارد جهنّم يا بهشت مى شوند و به تعبير ديگر: حساب آنها روشن است. در حديثى از امام زين العابدين(عليه السلام) مى خوانيم: «إِعْلَمُوا عِبَادَ اللّهِ! إِنَّ أَهلَ الشِّرْکِ لاَتُنْصَبُ لَهُمُ الْمَوَازِينُ وَلاَتُنْشَرُ لَهُمُ الدَّوَاوِينُ وَ إِنَّماَ يُحْشَرُونَ إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً; بدانيد اى بندگان خدا! که مشرکانِ (لجوج و طغيانگر) ترازوى سنجش اعمال براى آنها برپا نمى شود و نامه اعمالشان بررسى نمى گردد; بلکه گروه گروه بسوى جهنم فرستاده مى شوند».(10) ب: سرعت حساب; در آيات و روايات اين نکته به خوبى روشن است که حساب الهى در قيامت بسيار سريع است; از جمله در هشت آيه از آيات قرآن مجيد، خداوند به عنوان «سريع الحساب» معرّفى شده است. در حديثى مى خوانيم: «إنَّ اللّهَ يُحَاسِبُ الْخَلائِقَ کُلَّهُمْ فِي مِقْدَارِ لَمْحِ الْبَصَرِ; خداوند حساب همه بندگان را در يک چشم به هم زدن رسيدگى مى کند».(11) دليل اين سرعت روشن است; چرا که سرعتِ محاسبه به علم و آگاهى بستگى دارد و با توجّه به احاطه علمى پروردگار، براى رسيدگى به حساب انسان ها در يک لحظه مشکلى وجود ندارد! مگر اينکه خداوند بخواهد گروهى را براى مجازات، يا به رنج افکندن يا حکمتى ديگر در پاى ميزان حساب، معطّل کند. اصولا اعمال ما آثارى در روح و جسم ما به يادگار مى گذارد که با يک نگاه اجمالى به آن، از سوى کسى که اين آثار را مى بيند، حساب روشن است و از يک نظر مى توان اعمال انسان را به کارکرد «اتومبيل ها» تشبيه کرد که با يک نگاه روى صفحه «کيلومتر شمار» آن، مى توان فهميد که در طى بيست سال چه مقدار راه رفته است; مخصوصاً در عصر کامپيوتر - که گاه با اشاره به يک دکمه همه چيز بر صفحه آن نمايان مى شود - مسأله سرعت حساب امر پيچيده اى نيست. ج: دقّت در حساب، يکى ديگر از ويژگى هاى حساب الهى در روز قيامت است که در آيات قرآن، گاهى به عنوان «مثقال ذرّه» (سنگينى يک ذرّه) و گاهى به عنوان «مثقال خردل» (سنگينى يک دانه خردل، که دانه بسيار کوچکى است و ضرب المثل در کوچکى قرار گرفته، مانند تعبير به «سرِ سوزن» که در فارسى به کار مى رود) به آن اشاره شده است. د: سخت گيرى در حساب; درباره کسانى که در زندگى دنياى خود، نسبت به مردم سخت گيرى داشته اند ويژگى ديگرى از حساب روز قيامت است که در آيات قرآن از آن تعبير به «سوء الحساب» شده است. به يقين خداوند «سوء حساب» به معناى حساب نادرست و بد، با کسى ندارد; بلکه منظور از آن سخت گيرى درباره کسانى است که سخت گير بوده اند. هـ: حسابهاى آسان; از پاره اى از آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود که به عکس گروه بالا، خداوند درباره بعضى حساب «يوم القيامه» را آسان مى گيرد و آنها کسانى هستند که در دنيا حسابها را بر ديگران آسان گرفته اند و خدا هم به پاداش اعمال خيرشان، حساب را بر آنها آسان مى گيرد، قرآن مجيد مى گويد: «فَأَمَّا مَنْ اُوتِىَ کِتَابَهُ بِيَمِينِهِ* فَسَوْفَ يُحَاسَبُ حِسَاباً يَسِيراً* وَ يَنْقَلِبُ إِلَى أَهْلِهِ مَسْرُوراً; امّا کسى که نامه اعمالش به دست راستش داده شده است، به زودى حساب آسانى براى او مى شود و مسرور و شادمان به خانواده اش ملحق مى گردد».(12) در حديثى از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) آمده است: «ثَلاَثٌ مَنْ کُنَّ فِيهِ، حَاسَبَهُ اللّهُ حِسَاباً يَسِيراً وَ أَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِهِ; قَالُوا: وَ مَا هِىَ يَا رَسُولَ اللّهِ؟ قَالَ: تُعْطِي مَنْ حَرَمَکَ وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَکَ وَ تَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَکَ; سه صفت است که در هر کس باشد خداوند حساب را بر او آسان مى گيرد: به کسى که تو را محروم کرده، عطا کنى! و با کسى که از تو بريده، پيوند برقرار سازى! و از کسى که به تو ستم کرده بگذرى و عفو کنى!»(13) اين حديث به خوبى نشان مى دهد که حسابِ آسانِ خداوند در قيامت، بازتابى است از حسابى که انسان در اين دنيا با ديگران داشته است. و- آنها که بى حساب وارد بهشت مى شوند; در برابر گروههايى که در حساب آنها سخت گيرى و يا آسان گيرى مى شود، گروه سومى هستند که بى حساب وارد بهشت مى شوند; آنها کسانى هستند که در اوج تقوا و پرهيزگارى و معارف حقّه الهيّه بودند. در حديثى از امام سجاد(عليه السلام) مى خوانيم: «إِذَا جَمَعَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ الاَْوَّلِينَ وَ الآخِرِينَ، قَامَ مُنَاد - فَنَادَى يُسْمِعُ النَّاسَ - فَيَقُولُ: «أَيْنَ الْمُتَحَابُّونَ فِي اللّهِ؟» فَيَقُومُ عُنُقٌ مِنَ النَّاسِ فَيُقَالُ لَهُمْ: «اذْهَبُوا إِلَى الْجَنَّةِ بِغَيْرِ حِسَاب»; هنگامى که خداوند اوّلين و آخرين را (در روز قيامت) جمع مى کند، ندا دهنده اى بر مى خيزد و اين سخن را به گوش همه مى رساند، مى گويد: «کجا هستند آنهايى که به خاطر خدا يکديگر را دوست مى داشتند؟» در اين هنگام گروهى از مردم بر مى خيزند، به آنها خطاب مى شود: «برويد به سوى بهشت بدون حساب!»»(14). شبيه همين معنا درباره صابران(15) و پيشگامان در ايمان به اطاعت خدا(16) نيز آمده است. در مقابل آنها گروهى هستند که بدون حساب وارد دوزخ مى شوند; زيرا آنقدر آلوده اند که نيازى به حساب ندارند! از جمله در حديثى از امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم: «ثَلاَثَةٌ يُدْخِلِهُمُ اللّهُ النَّارَ بِغَيْرِ حِسَاب: إِمَامٌ جَائِرٌ وَ تَاجِرٌ کَذُوبٌ وَ شَيْخٌ زَان; سه گروهند که خداوند آنها را بدون حساب وارد دورزخ مى کند: پيشوايان ستمگر و تاجران دروغگو (که با دروغ و توطئه خود، خون محرومان را مى مکند) و پيرمردان زناکار».(17) در ديگر روايات گروه هاى ديگرى نيز در اين زمره، ذکر شده اند. بديهى است که هم اين گروه و هم گروههايى که بدون حساب وارد بهشت مى شوند، کسانى هستند که آنقدر در طريق معصيت، يا طاعت قدم برداشته و در ناپاکى و يا در مسير پاکى گام نهاده اند به گونه اى که وجودشان يکپارچه نور، يا ظلمت است و با چنين شرايطى نياز به حساب ندارند و در واقع استثنايى هستند بر مسأله عموميّت حساب که در آغاز بحث به آن اشاره شد. 2- دنياپرستى مذموم است نه دنيادارى نکته ديگرى که اشاره به آن در اينجا لازم به نظر مى رسد، اين است که آنچه درباره نکوهش از دنيا در اين خطبه و مانند آن آمده ناظر به دنياپرستى است. يعنى روش کسانى است که همه ارزش ها را فداى منافع مادّى مى کنند. «دل و دين» بر سر دنيا مى نهند و گرنه زندگى آبرومندانه و بهره گيرى معقول از مواهب الهى، هرگز در اسلام ممنوع و نکوهيده نيست. شرح بيشتر در اين زمينه، با ذکر مدارک و شواهد به خواست خدا در ذيل خطبه هاى مشابه خواهد آمد.(18) *** پی نوشت: 1. «عَناء» به معناى رنج و مشقّت است و از همين رو به اسير «عانى» مى گويند; چرا که در رنج و مشقّت است.  2. سوره بلد، آيه 4.  3. بحارالانوار، جلد 69، صفحه 48.  4. وسائل الشيعه، جلد 12، صفحه 297-298، باب 14، حديث 2 (با کمى تلخيص). 5. «سَاعَى» از مادّه «سَعْى» در اصل به معناى دويدن است و به تلاش و کوشش نيز «سعى» گفته مى شود. گويى انسان به دنبال چيزى مى دود. در جمله بالا اشاره به کسانى است که به دنبال دنيا مى دوند و گويى با هم مسابقه مى دهند و هر يک بر ديگرى پيشى مى گيرد و يا اشاره به اين است که آنها به دنبال دنيا مى دوند و دنيا هم از آنها فرار مى کند. جمعى از ارباب لغت اين واژه را به معناى «دعوت کردن کنيزان به اَعمال منافى عفّت» دانسته اند; بنابراين خطبه بالا اشاره به نکته ظريف ترى مى کند; دنيا را به کنيز بدکارى تشبيه نموده که دنياپرستان به دنبال او مى دوند. 6.«وَاتَتْهُ» از مادّه «مُواتاة» به معناى دنبال شخص، يا چيزى رفتن و از او اطاعت کردن است.  7. بحار الانوار، جلد 14، صفحه 39. 8. غرر الحکم، شماره 7363.  9. به آيات 16، 26 و 53 سوره ص و آيه 27 سوره غافر، مراجعه نماييد. 10. تفسير نورالثقلين، جلد 4، صفحه 507.  11. مجمع البيان، جلد 1، صفحه 297.  12. سوره انشقاق، آيات 7-9. 13. تفسير نورالثقلين، جلد 5، صفحه 537. 14. کافى، جلد 2، صفحه 126. 15. بحارالانوار، جلد 79، صفحه 138. 16. کنز العمّال، شماره 3031. 17. خصال صدوق، صفحه80. (باب ثلاثه، نخستين حديث). 18. سند خطبه: نويسنده «مصادر نهج البلاغه» با صراحت مى گويد: «اين توصيفى كه امام از دنيا در اين خطبه كرده است به طور متواتر و به طرق مختلف از آن حضرت نقل شده است. از جمله كتابهايى كه قبل از «سيّد رضى» آن را آورده اند «كامل مبرّد»، «امالى صدوق»، «مُجتني ابن دُريد»، «تحف العقول ابن شُعبه» و «عقد الفريد ابن عبد ربّه» است و از كتابهايى كه بعد از «نهج البلاغه» آن را ذكر كرده اند «امالى سيّد مرتضى»، «تذكرة الخواص ابن جوزى»، «مشكاة الانوار طبرسى»، «غُررالحكم آمُدى» و «كنز الفوائد كراجكى» است كه با مختصر تفاوتى آن را ذكر نموده اند».(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 90).  
شرح علامه جعفریدر نكوهش دنيا: «ما اصف من دار اولها عناء و آخرها فناء» (چه توصيفي كنم درباره دنيائي كه آغازش مشقت است و پايانش فناء). اينست حد نهائي توصيف درباره دنيا: مسلم است كه مقصود اميرالمومنين (ع) از دنيا خود جهان طبيعت با آن همه قوانين و شگفتي‌ها و عظمتهايش كه نمايشگر قدرت و مشيت و حكمت بالغه خداوندي است، نمي‌باشد. و همچنين خود انسان (آن چنان كه هست) نيست كه به عنوان واقعيتي پيوسته با جهان طبيعت در جريان است. بلكه مقصود اميرالمومنين ارتباط حيات طبيعي محض انساني است با رويه محسوسي از عالم طبيعت. اين تفسير درباره دنيا هم از آيات قرآني استفاده مي‌شود و هم از جملاتي در سخنان اميرالمومنين (ع) كه در نهج البلاغه جمع آوري شده است. در يكي از سخنان آن حضرت در نهج البلاغه خطاب به كسي كه دنيا را سرزنش مي‌كرد، همين تفسير را در نهايت بلاغت و عظمت مشاهده خواهيم كرد. در مقدمه شرح توصيف دنيا مطابق مقصود اميرالمومنين (ع) چند بيت زير را مورد دقت قرار مي‌دهيم: سالها جام جم در دست تو بود         تو كه نشناختي كسي چه كند برده بودي و دولت آمده بود         تو كه بد باختي كسي چه كند تو درون چاه رفتستي ز كاخ        چه گنه دارد جهانهاي فراخ مر رسن را نيست جرمي اي عنود        چون تو را سوداي سر بالا نبود با عدم توجه به معناي حقيقي حيات و ارتباط آن با جهان برون ذاتي، و بي‌خيالي در تنظيم اين دو قلمرو است كه در پايان زندگي مي‌گوئيم: آتش به دو دست خويش در خرمن خويش من خود زده‌ام كه را كنم دشمن خويش روزي كه شود معركه‌ها نزد خدا اي واي من و دست و من و دامن خويش اكنون مي‌پردازيم به توصيفات دنيا (ارتباط حيات طبيعي محض انساني با رويه محسوس از عالم طبيعت) از ديدگاه اميرالمومنين (ع): 1- آغازش مشقت. 2- پايانش فناء. آغاز اين دنيا توام با مشقت است: 1- چگونگي رشد حيات در جنين و ورود كودك به اين دنيا كه از ناتوان ترين نوزادان جانداران است، نه آگاهي دارد نه اختيار و نه قدرتي حتي در كوچك ترين اشكالش و نه زباني كه درد خود را ابراز كند و خواسته‌هاي خود را بفهماند. وسيله‌اي جز گريه و حركات كاملا مبهم و بازتابهاي مشروط ندارد كه حتي قدرت درك آن شرايط را هم ندارد. تدريجا دوران آگاهي‌هاي ابتدائي او فرا مي‌رسد، در زير رگبار (بكن و مكن) ها و (مي‌شود و نمي‌شود) ها دست و پا مي‌زند. اين اوامر و دستورات سدهاي پولاديني در برابر اجراي (مي‌خواهم)هاي خام و ابتدائي‌اش جلوه مي‌كند و به اصطلاح آزادي در اجراي (مي‌خواهم) هايش را مختل مي‌سازد. و او در ظلمتي از جهل بااين كه از او چه مي‌خواهند، شب و روز را پشت سر هم در مي‌نوردد و به عبارت صحيح‌تر شب و روز زندگي كودكانه او را در مي‌نوردد. تا دوران جواني فرا رسد كه انسان در اين دوران معمولا مي‌تواند، ولي نمي‌داند، و هنگامي كه دوران دانستنش فرا رسيد، توانستنش رو به زوال و فنا رفته است. اين‌است آغاز ورود به صحنه حيات طبيعي محض در رويه محسوس عالم طبيعت. 2- پايان ارتباط حيات طبيعي با رويه محسوس عالم طبيعت، فنا و زوال است، زيرا: «كل نفس ذائقه الموت ثم الينا ترجعون» (هر نفسي شربت مرگ را خواهد چشيد و سپس به سوي ما رجوع خواهيد كرد) تكيه بر اختر شبگرد مكن كاين عيّار          تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو (حافظ) *** «في حلالها حساب و في حرامها عقاب» (در حلال اين دنيا حساب است و در حرامش عقاب). 3- در حلالش حساب. 4- در حرامش عقاب. اين مسئله كه بشر در آينده روزي را براي بررسي زندگيش خواهد ديد كه معاد ناميده مي‌شود، ترديدي نيست و به عنوان اصل سوم از اصول زير بنائي اسلام مورد اعتقاد همه مسلمانان است و به يك معناي عمومي آن اصل مورد پذيرش همه الهيون و كسانی است كه حيات انسان را در اين دنيا مستند به حكمت بالغه‌ي خداوند فياض مي‌دانند. آنچه كه مورد نظر و اختلاف است، موضوعاتي است كه انسانها درباره آنها مسئول واقع خواهند گشت. مي‌توان گفت: با نظر به مجموع آيات قرآني و روايات معتبر اين مسئله ثابت است كه همه حركات انسان در زندگي دنيوي خواه تصرف در اموال باشد و خواه اعمال غير مالي همه و همه، در روز قيامت به او نشان داده خواهد شد: 1- و كل انسان الزمناه طائره في عنقه و نخرج له يوم القيامه كتابا يلقاه منشورا. اقرا كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا (و نامه اعمال هر انساني را در گردنش قرار مي‌دهيم و روز قيامت براي او كتابي باز بيرون مي‌آوريم (و به او گفته مي‌شود) كتاب خود را بخوان و امروز محاسبه تو درباره خودت كافي است) 2- ان الينا ايابهم. ثم ان علينا حسابهم (البته برگشت آنان به سوي ما است. و قطعا بر ما است كه درباره آنان محاسبه نمائيم). 3- و نضع الموازين القسط ليوم القيامه فلا تظلم نفس شيئا و ان كان مثقال حبه من خردل اتينابها و كفي بنا حاسبين (و ما براي روز قيامت موازين عدالت را برمي‌نهيم، براي هيچ كسي درباره هيچ چيزي ستم نخواهد شد (يا به هيچ كسي به هيچ وجه ظلم نخواهد شد) و اگر كردار انسان به مقدار وزن دانه‌اي از خردل بوده باشد، آن را خواهيم آورد حسابگري ما كافي است).  معناي محاسبه از طرف خدا، يا از طرف خود انسان، فقط به معناي نشان دادن آنچه كه از انسان در اين زندگاني دنيوي صادر شده است، نمي‌باشد، بلكه مقصود محاسبه بر مبناي مسئوليت است و لذا بايد گفت: هر چه كه انسان در اين دنيا براي زندگي مطابق فرمان الهي از خدا گرفته است، مسئول بوده و روز قيامت درباره آن محاسبه خواهد گشت. از مرحوم علامه مجلسي هم چنين نقل شده است: (آنچه كه از آيات و اخبار معلوم مي‌شود، اين است كه حساب و سئوال حق است و اما خصوصيات مسئول و موضوع‌هائي كه درباره آنها سئوال خواهد شد و محاسبه كننده و كسي كه محاسبه درباره او انجام خواهد گرفت، چيست، روشن نيست. جمعي از علماء مي‌گويند: سئوال از همه نعمتها و اموال دنيوي است و اخباري كه از خاصه و عامه نقل شده است، بر اين نظريه دلالت مي‌كند، مانند اين روايت كه ميگويد: در حلالش حساب است و در حرامش عقاب (در بعضي از روايات اين جمله هم آمده است كه و در مشتبهاتش ملامت است) و از گروهي از روايات چنين استفاده مي‌شود كه: ان المومن لا حساب عليه (براي مومن حسابي نيست). و در بعضي از روايات ديگر هست كه: انه لا حساب في الماكول و الملبوس و المنكوح (در خوردني‌ها و پوشيدني‌ها و نكاح حسابي نيست). در بعضي ديگر از اخبار آمده است كه: ان قوما يدخلون الجنه بغير حساب (گروهي وارد بهشت مي‌شوند بدون حساب). و از مقداري احاديث چنين برمي‌آيد كه: الاعمال الصالحه يوجب دخول صاحبه علي الجنه بلا حساب (اعمال صالح موجب مي‌شود كه انجام دهنده آنها بدون حساب وارد بهشت شود) سپس علامه مجلسي ميان اين روايات مختلف را با دو طريق جمع كرده است: طريق يكم- اخباري كه حساب را نفي مي‌كند، مقصود مردمان با ايمان هستند كه حسابي بر آنان نيست. طريق دوم- نفي حساب در امور ضروري است مانند خوردني‌ها و پوشيدني‌ها و ازدواج و امثال اينها. مي‌توان گفت: كساني كه در اين دنيا حيات خود را بر مبناي محاسبه قرار داده‌اند، در حقيقت پيش از حساب آخرت، به حساب خود رسيده‌اند و در روز قيامت مشقتي درباره محاسبه نخواهند ديد: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا» (پيش از آنكه به محاسبه كشيده شويد، با خودتان به محاسبه بپردازيد). البته نمي‌خواهيم بگوئيم: اين روايت اثبات مي‌كند كه هركس در اين دنيا به محاسبه خويشتن بپردازد، در روز معاد مورد محاسبه قرار نخواهد گرفت، بلكه مي‌خواهيم بگوئيم: محاسبه با نفس در اين زندگاني كه موجب حركت در صراط مستقيم الهي مي‌گردد، مانند اين‌است كه در حقيقت موضوعي براي محاسبه ندارد و يا محاسبه رويدادهاي زندگي او در روز قيامت مشقت بار و موجب پيشماني و شرمندگي و كيفر نخواهد بود. والا دلايل عامي كه در مسئله حساب در روز قيامت داريم، به قدري محكم و صريح است كه به نظر نمي‌آيد قابل تخصيص بوده باشد مرحوم‌هاشمي خوئي مي‌گويد: ففي النبوي المعروف بين الخاصه و العامه: قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم: لا يزال قدم عبد يوم القيامه من بين يدي الله عزوجل حتي يسئل عن اربع خصال: عمرك فيما افنيته و جسدك فيما ابليته و مالك من اين اكتسبته و اين وضعته و عن حبنا اهل البيت، فقال عمر بن الخطاب: و ما علامه حبكم يا رسول الله؟ فقال: محبه هذا، و وضع يده علي راس اميرالمومنين (در روايتي كه ميان شيعه و اهل تسنن از پيامبر اكرم معروف است، چنين آمده است كه پيامبر اكرم فرمود: قدم هيچ بنده‌اي در روز قيامت در پيشگاه خداوند عزوجل از جاي خود حركت نمي‌كند، تا اينكه خداوند عزوجل از چهار خصلت از او سئوال كند: 1- عمرت را در چه مسيري به فنا دادي؟ 2- بدنت را در چه پوساندي؟ 3- مالت را از كجا اندوختي و در چه راهي نهادي؟ 4- و از محبت ما اهل بيت. عمر بن الخطاب گفت: اي پيامبر خدا، علامت محبت شما چيست؟ فرمود: محبت اين مرد و دستش را روي سر اميرالمومنين (ع) گذاشت. اين روايت چنان كه گفتيم قابل تخصيص به نظر نمي‌رسد. *** «من استغني فيها فتن و من افتقر فيها حزن» (هر كس در اين دنيا احساس بي‌نيازي كند، گمراه و مفتون گردد و اگر مبتلا به فقر شود، اندوهگين گردد) 5- احساس بي‌نيازي در دنيا مستلزم گمراهي. 6- احساس فقر مستلزم اندوه يكي از ثابت ترين اصول حيات طبيعي بشري كه بوئي از (حيات معقول) نبرده باشد، گمراهي و طغيانگري در موقع احساس بي‌نيازي است. اين اصل در قرآن مجيد با كمال صراحت چنين گوشزد شده است: كلا ان الانسان ليطغي ان راه استغني (قطعا، انسان، بدان سبب كه خود را بي‌نياز مي‌بيند، طغيانگري مي‌كند). درباره اين اصل كه در موارد متعددي از نهج البلاغه با عبارات گوناگون آمده است، مسائلي را مطرح كرده‌ايم. در اين مبحث به اين نكته اشاره مي‌كنيم كه علت طغيانگري به جهت احساس بي‌نيازي در ذات خود حيات طبيعي محض نهفته است و يك پديده عارضي نيست كه قابل استثناء بوده باشد. براي توضيح بيشتر مي‌توانيم اين اصل را به دو قضيه روشن تحليل نمائيم: قضيه يكم- احساس بي‌نيازي از مقتضيات ذات حيات طبيعي محض است و اين احساس در (حيات معقول) بوجود نمي‌آيد، زيرا حيات طبيعي محض همواره در محاصره (آنچه كه هست، همين است و آنچه كه بايد همين است) حركت مي‌كند، و ماوراي اين قلمرو تنگ و محدود را براي خود مطرح نمي‌كند. بدين جهت است كه هيچ حقيقتي به نام (بايد) و (شايد) نه از درون ذاتش (عقل و وجدان) و نه از برون ذاتش (پيامبران و حكماء و قانونگزاران و جامعه …) براي او مفهومي ندارد. اين پندار پوچ او را به احساس بي‌نيازي وادار مي‌كند و هر اندازه كه در حيات طبيعي محض بيشتر غوطه‌ور گردد، احساس بي‌نيازي او قويتر و بنيان كن‌تر و تباه كننده‌تر مي‌شود و اگر هم لحظه‌اي به خود بيايد و احاطه قوانين طبيعت و فشار حلقه‌هاي زنجير رويدادهاي جبري را احساس كند، خود را در ظلمت اوهام و خرافات انداخته، با جمله (انشاء الله بز بود!) خود را تخدير مي‌نمايد، گاهي هم كه نتوانست با جمله مزبور خود را تخدير نمايد، شروع مي‌كند به گزيدن زنجير رويدادهاي جبري (كه ناتواني انسان را به خوبي اثبات مي‌كند)، با دندانهاي خود كه به شكستن دندانهايش مي‌انجامد. اين احمق نمي‌داند: رسن را ميگزي اي صيد بسته          نبرد اين رسن هيچ از گزيدن (مولوي) قضيه دوم- تلازم قطعي احساس بي‌نيازي و طغيانگري است- اين تلازم مانند قابليت تقسيم عدد زوج به دو عدد مساوي، هرگز قابل برطرف شدن نيست، زيرا چنانكه در بالا اشاره كرديم، اين احساس احمقانه ملاك همه (آنچه هست) و (آنچه بايد) را در ماوراي خود طبيعي تباه شده‌اش نمي‌جويد و حاكميت مطلق را از آن خود مي‌داند، چونان مگس ناتوان كه در گوشه‌اي از جايگاه تخليه مدفوع روي چند قطره بول روي كاهي بنشيند و با حركت آن كاه به اين سو و آن سو، خود را كشتيبان كشتي عالم هستي تلقي كند! سپس اميرالمومنين عليه‌السلام خاصيت ششم دنيا را بيان مي‌فرمايد. اين خاصيت عبارت است از (تلازم ميان احساس فقر و اندوه) اين پديده ناگوار رواني هم از مختصات احساس فقر در حيات طبيعي محض است و در (حيات معقول) چنين پديده رواني بوجود نمي‌آيد، آنچه كه در (حيات معقول) به سبب احساس فقر و نيازمندي بوجود مي‌آيد، كوشش و تكاپوي جدي براي تنظيم حيات مادي و معنوي است به طوري كه كوتاهي كردن در رفع نيازمندي‌ها كه خود عامل اختلال رواني و ارتكاب نامشروع مي‌گردد، گناه است و بايد از آن پرهيز نمود. و در صورت ناتواني از رفع نيازمندي‌ها،آدمي به همان اندازه ناتواني معذور مي‌باشد و تا بتواند صبر و شكيبائي نموده ولي از بدست آوردن عوامل رفع احتياجات در صورت امكان، خودداري ننمايد. *** «و من ساعاها فاتته و من قعد عنها و آتته» (كسي كه براي اين دنيا به تلاش بيافتد، دنيا او را ترك گويد و كسي كه درباره دنيا بي‌اعتنائي كند، به سراغ او آيد و مطيعش گردد). 7- اگر به دنبالش بدوي از تو خواهد گريخت. 8- و اگر اعتنايش نكني مطيع تو خواهد گشت. آري، اين‌است خاصيت حيات طبيعي محض كه در رويه سطحي عالم طبيعت مي‌غلطد- همواره انبوهي بسيار فراوان از كاروانيان طبيعت زدگان تاريخ، حياتي‌ترين نيروهاي عضلاني و فكري خود را در راه بدست آوردن خواسته‌هاي خود در اين زندگاني دنيوي تباه و مستهلك مي‌سازند و در اين مسير غلط سرابهاي آب نما رايكي پس از ديگري درمي‌نوردند و آبي پيدا نمي‌كنند. اشتباه بزرگ اين خواب آلودهاي بيدارنما و اين مستان هشيارنما در اين است كه هرگز به فكر موجوديت و استعدادها و سرمايه‌هاي خويشتن نيستند و همواره به ديگران مي‌نگرند و مي‌بينند: آن ديگران در اين دنيا امتيازاتي بدست آورده‌اند، و بدون اينكه در موجوديت و مختصات شخصي خود بنگرند، به تلاش مي‌افتند و بناي تكاپو مي‌گذارند و هنگامي به خود مي‌آيند كه مي‌بينند- (رنج ضايع سعي باطل راه دور) چرا آن امتيازات از چنين شخصي گريزان مي‌شود؟ پاسخش روشن است، زيرا اين شخص از خود گريزان شده است، اگر از خود گريزان نبود، بارور شدن آن موجوديت و مختصاتي را كه خود دارا مي‌باشد، جستجو مي‌كرد و امتيازات ديگران را دور از منطقه موجوديت و مختصات خود تلقي مي‌كرد و در نتيجه با يك استغناء شريف ذاتي، خود را نيازمند آن امتيازات نمي‌ديد. زيرا وضع روحي خود را بالاتر از آنها مي‌ديد. البته اين احساس والا منافاتي با مسابقه در راه خيرات و كمالات كه قرآن به آن دستور داده است، ندارد، زيرا مسابقه در خيرات نصيب كسي مي‌شود كه از حيات طبيعي محض گام فراتر نهاده و موفق به حركت در (حيات معقول) بوده باشد. و اگر براي متورم ساختن حيات طبيعي محض به دنبال خوشي‌ها و لذايذ و امتيازات دنيا بدود، اگر هم به جهت منتج بودن اراده كه قانون الهي است، نمودهاي بي‌اساسي از آنها را به دست بياورد، پاسخگوي خواسته مطلق او نخواهد بود. و بالعكس كساني كه استغناي شريف ذات انساني خود را درك كرده، به مقتضاي قانون عقلاني- الهي با طبيعت و امتيازات آن، حركت كنند، بدان جهت كه حرص و آز و عشق به آن امتيازات را ندارند، يا عين همان خواسته‌ها سراغ او را خواهند گرفت و يا به جهت استغناي مزبور خود را واجد آنها خواهند ديد و يا خود را بالاتر از آنها خواهد دانست. *** «و من ابصر بها بصرته، و من ابصر اليها اعمته» (و كسي كه با اين دنيا بنگرد، يعني از اين دنيا وسيله بينائي جويد، دنيا او را بينا بسازد و كسي كه در دنيا بنگرد، و در آن خيره شود، نابينايش نمايد). 9- با دنيا بنگري بينايت خواهد ساخت. 10- در دنيا بنگري نابينايت خواهد ساخت. سلام و درود خداوندي بر روح پاك تو اي فرزند ابيطالب و سلام و درود همه پيامبران و فرشتگان و پاكان اولاد آدم بر تو اي فرزند صالح آدم (ع) زائيده خاك و پدر خاكيان و واسطه خلقت افلاكيان، حق با تو بود كه فرمودي: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا» (اگر پرده از روي حقايق برداشته شود، بر يقين من نيفزايد). حق با تو بود كه گفتي: «سلوني قبل ان تفقدوني» (از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد و من از ميان شما ناپديد گردم). و سلام و درود خداوندي بر روح پاك خاتم الانبياء محمد مصطفي كه معلم و مربي تو بود و مقام علم و معرفت تو را چنين توصيف فرمود كه: «انا مدينه العلم و علي بابها»: كه من شهر علمم علي‌ام در است          درست اين سخن گفت پيغمبر است (فردوسي) كدام فيلسوف و جهان‌بين و كدامين حكيم وارسته از جهل و آلودگي‌ها توانسته است چنين توصيف عالي درباره ارتباط دو قطب درون ذات و برون ذات و ارزيابي آن بيان نمايد؟! به قول صاحب نظران: كجا هستند اين فلاسفه و حكما و مدعيان معارف كلي، بيايند و ببينند كه نور چشم ابراهيم خليل الرحمن چگونه با دو جمله مختصر همه حكمت و معرفت را براي بشريت عرضه نموده است. اگر بار ديگر در معناي دو جمله (كسي كه با اين دنيا بنگرد و آن را وسيله بينائي قرار بدهد، دنيا او را بينا بسازد و كسي كه در دنيا بنگرد و در آن خيره شود، نابينايش نمايد) توجه كنيم بايد گفت: همه ابعاد معرفتي و سازندگي اين دو جمله براي ما خاكيان خاكنگر قابل درك و توصيف نهائي نيست. دو جمله با كمال اشراف به عالم هستي و انساني كه با آن ارتباط برقرار مي‌كند گفته شده است گفتن اين دو جمله بدون اشراف و نظاره بر عالم هستي و شناخت و ارزيابي معرفت انساني و ابزار و وسائل و هدف گيري‌هاي آن، امكان‌پذير نمي‌باشد. اكنون با استمداد از خداوند متعال مي‌پردازيم به تفسير دو جمله در حدود امكانات محدودي كه براي تفسير اين دو جمله بسيار ناچيز داريم: 1- هر اندازه هم كه تفكرات ما در خود اشياء نفوذ كند، باز هم درك ما درباره آن‌ها ناقص است آنچه كه بوسيله تحقيقات و آزمايش‌هاي كاملا دقيق درباره ذات اشياء براي درك و فهم آنها بدست ما مي‌آيد، نمودهاي ابتدائي و كيفيتهاي ثانوي است كه پس از ورود تغييرات در اشياء به وسيله علل و عوامل مي‌باشد و اما شناخت واقعيتهاي ذاتي آنها، از دسترس درك و فهم ما بسيار به دور است. اين اعتراف، تاريخي بسيار طولاني در معارف بشري دارد. براي اثبات صحت و لزوم اين اعتراف سه دليل روشن بيان شده‌است: دليل يكم- مطلب معروف است كه مي‌گويد: (ما هرگز قدرت شناخت فصل حقيقي اشياء را نداريم، يعني ما نمي‌توانيم آن مختص ذاتي اشياء را كه آنها را ذاتا از يكديگر جدا مي‌كند و ماهيت آنها را تحصل و قوام مي‌بخشد، بشناسيم. آنچه كه مي‌توانيم ادعا كنيم اين است كه اگر به طور دقيق بينديشيم و كاملا تجربه كنيم، فقط مي‌توانيم فصل منطقي اشياء را درك كنيم كه تعريف آن در منطق مشخص شده است. دليل دوم- ارتباط همه اشياء جهان عيني با يكديگر است. اين ارتباط باعث شده است كه اجزاء جهان عيني با انواعي روابط كه آنها را به يكديگر پيوسته است، مجموعه متشكلي را بوجود بياورد كه براي خواندن و شناخت همه جانبه هر يك از آن اجزاء و شناخت همه مجموعه متشكل ضرورت دارد، بنابراين، براي مجهول بودن مجموعه متشكل كافي است كه ما يك جزء مجهول داشته باشيم، در صورتي كه همه متفكران آگاه كه در شناخت تخصصي يك جزء، همه هستي را در آن خلاصه نمي‌كنند. مي‌دانند كه شناخت، درباره طبيعت و انسان به قدري محدود و ناچيز است كه به قول يكي از دانشمندان بسيار معروف: (مانند كودكي در كنار دريائي بيكران و بسيار بسيار عميق ايستاده‌ايم و فقط مقداري از شن‌ها و سنگريزه‌هاي پيش چشمانمان را در دريا مي‌بينيم، و به استثناي همين مقدار كه مي‌بينيم، درياي بيكراني از مجهولات در پيش رو داريم). مخصوصا با نظر به باز بودن نظام هستي با اينكه به نظر ما بسته مي‌نمايد: عالم چون آب جو است بسته نمايد وليك         مي‌رود و مي‌رسد نو نو اين از كجا است دليل سوم- ناتواني بسيار روشن ما در جدا كردن من از جز من در شناخت واقعيات. توضيح اينكه واقعيات جهان هستي، وجود دارند چه انساني وجود داشته باشد كه آنها را درك كند و چه انسان درك كننده‌اي وجود نداشته باشد. با اين حال هنگامي كه واقعيات براي درك ما مطرح مي‌شوند، حواس و ابزار كمكي آنها از يك طرف، گزينش و هدف گيري از شناخت، از طرف ديگر واقعيات را از موضع‌گيري خاص من بوسيله حواس و ابزار كمكي آنها براي ما قابل شناخت مي‌سازند. و من نمي‌توانيم ادعا كنيم كه واقعيات آن چنانكه هستند بدون تصرف و دست كاري از ناحيه من در ذهن ما منعكس مي‌گردند. اين دلايل به خوبي اثبات مي‌كنند كه ما اگر بخواهيم براي شناخت جهان با نظر در خود جهان گام برداريم، به هيچ وجه نخواهيم توانست جهان را بشناسيم. كاشكي هستي زباني داشتني         تا ز هستان پرده‌ها برداشتي هر چه گوئي اي دم هستي از آن          پرده ديگر بر او بستي بدان آفت ادراك آن قال است و حال         خون به خون شستن محال است و محال (مولوي) و به قول نظامي گنجوي: در عالم عالم آفريد،ن به زين نتوان رقم كشيدن ولي: زين پرده تو را نه ساخت نتوان وين پرده به خود شناخت نتوان آري، اگر بخواهيم جهان را با نگريستن در آن بشناسيم، هرگز موفق به شناخت جهان نخواهيم گشت و براي هميشه از معرفت جامع نابينا خواهيم ماند. ولي اگر بتوانيم در عين ارتباط علمي با اجزاء جهان و روابط جاريه ميان آنها، سراغ حقايق كلي و مبادي اساسي جهان را بگيريم، بدون ترديد موفقيت قابل توجهي در جهان‌بيني بدست خواهيم آورد. و به همين علت است كه صراحتا مي‌توان گفت: مادامي كه ما به وسيله اجزاء جهان و روابط جاريه ميان آنها به حقايق كلي و مبادي اساسي جهان ننگريم و آنها را درك نكنيم، حق ادعاي جهان‌بيني نخواهيم داشت، اگر چه با هر كس كه به گفتگو مي‌نشينيم آن بيچاره هم به نحوي به بيماري ادعاي جهان‌بيني مبتلا شده است. چه جهان‌بيني! كدام جهان‌بيني! مگر با غوطه خوردن در شكم اجزائي محدود از جهان بيكران با نظمي باز (سيستمي باز) مي‌توان ادعاي جهان‌بيني نمود؟! چون شما سوي جمادي مي‌رويد آگه از جان جمادي كي شويد؟! اين واقعيت را چه بخواهيم و چه نخواهيم بايد بپذيريم كه بدست آوردن راز واقعي (اين از آن صادر شده است) يعني راز جريان قانون (عليت) بدون عبوراز رويدادها و حوادث زنجيري علل و معلولات به عمق اين جريان، هيچ معرفت صحيحي نخواهيم داشت كه خودمان به آن معتقد شويم و به افكار مردم عرضه كنيم. شوخي فلسفه نماي حسيون افراطي را كنار بگذاريد، آنان با نظر به نامحسوس بودن رابطه ضروري ميان علل و معلول، و ديگر قوانين خصوصي و عمومي خودشان هم نمي‌دانند چه فكر مي‌كنند و چه مي‌گويند. نيز بايد براي اعتقاد به تكامل يا آگاهي و هدف گيري را براي همه اجزاي جهان هستي اثبات كنيم، و مي‌دانيم كه اثبات علمي آگاهي و هدف گيري براي همه اجزاي جهان هستي با نظر به معناي اصطلاحي علم امكان‌ناپذير است. و يا بايد عامل حركت تكاملي را در خارج از ذات اجزاي جهان بدانيم. اگر ما بخواهيم فقط در اجزاي متغير و متحرك جهان بنگريم و تنظيم‌كننده تغيرات و حركات را در خود اجزاي متغير پيدا كنيم، بدون ترديد به هيچ نتيجه صحيحي نخواهيم رسيد. چنانكه با ديدن تعاقب رويدادها پشت سر هم، به هيچ رابطه‌اي به عنوان رابطه ضروري عليت نخواهيم رسيد. و به همين جهت بوده است كه همه متفكراني كه در خود اجزاي متحرك جهان نگريسته‌اند، نتوانسته‌اند، ثابتهائي را كه تنظيم كننده آن متغيرها است، درك كنند و در نتيجه يا در بن بست نيهيليستي (پوچ گرايي) گرفتار مي‌شوند و يا نوعي ايده‌آليسم بي‌پايه را مي‌پذيرند، اگر چه ادعاي رئاليستي داشته باشند. دو- اگر بخواهيم به خود نمودهاي زيبا عشق بورزيم، از شناخت واقعي زيبائي نابينا خواهيم گشت ما مي‌دانيم كه نمود زيبائي‌ها براي مردم همه جوامع و در همه دورانهامطرح است و هيچ فردي معتدل در هيچ نقطه‌اي از تاريخ و در هيچ يك از جوامع و ملل نمي‌توان پيدا كرد كه زيبائي را دوست نداشته باشد، اگر چه زيبائي براي هر قومي معناي مخصوصي دارد. از طرف ديگر اين مطلب را هم مي‌توان اثبات كرد كه نگرش به زيبائي‌ها بر دو نوع متفاوت است: نوع يكم- در رابطه قرار دادن حواس با نمود زيبا و احساس لذت و انبساط رواني از اين ارتباط كه در همه انسانها وجود دارد. انسان در اين ارتباط فقط به نمود ظاهري زيبا مي‌نگرد و از راه حواس از آن نمود زيبا لذت مي‌برد. نوع دوم- در رابطه قرار دادن حواس با نمود زيبا با عبور انديشه از آن نمود به كمالي كه در پشت پرده آن نمود وجود دارد. زيبائي را در اين نوع رابطه بدين ترتيب توصيف مي‌كنيم كه: زيبائي نمودي است نگارين و شفاف كه كمالي را در وراي خود نشان مي‌دهد و كمال عبارت است از قرار گرفتن يك موضوع در مجراي بايستگي‌ها و شايستگي‌هاي مناسب به خود. يقيني است كه زيبائي از اين ديدگاه بسيار پر معناتر از ديدگاه نوع يكم بوده و انبساط رواني و لذت حاصله از چنين ارتباط با زيبائي معقول‌تر و والاتر از لذت و انبساط رواني حاصل از نوع يكم از ارتباط با زيبائي است. براي اثبات تفاوت ميان اين دو نوع ارتباط با زيبائي‌ها به كتاب (زيبائي از ديدگاه علمي و فلسفي و زيبائي از ديدگاه اسلام) تاليف اين جانب مراجعه فرمائيد. سه- اگر در خود قدرت بنگريم و به آن عشق بورزيم، از شناخت واقعي قدرت نابينا خواهيم گشت آيا تاكنون شما در مسائل مربوط به زندگي اجتماعي بشر در همه طول تاريخ دردي تلخ‌تر و بنيان كن‌تر از اين درد سراغ داريد كه بشر به خود قدرت نگريسته و به آن عشق ورزيده و در نتيجه از شناخت واقعي قدرت ناتوان مانده و نابينا گشته است؟ اين عاشقان قدرت نخست آتش به دودمان ضعفا و ناتوانان مي‌زنند و سپس خودشان را تباه مي‌سازند. اين نگرش در خود قدرت و عشق به آن بوده است كه نه تنها(حيات معقول) انسانها را مختل ساخته است، بلكه حيات طبيعي محض آنان را هم همواره دچار مخاطرات و خونريزيها و حق كشي‌هاي بي‌نهايت نموده است. و اما اگر اين قدرتمندان به عنوان وسيله به قدرت مي‌نگريستند، هم به خوبي از عهده شناخت قدرت برمي‌آمدند و هم تاريخ بشري را ازشرمساري ننگ‌آور نجات مي‌دادند. چهار- به طور كلي اگر حيات تكامل‌پذير براي يك فرد يا يك جامعه جدي مطرح شود، با دنيا به دنيا خواهد نگريست، نه در دنيا اين جمله (حيات را قرباني وسائل حيات نكنيد) از اصول بنيادين همه اديان حقه و حكمتهاي سازنده‌اي است كه از مغزهاي انسان شناس و انسان دوست تراوش كرده است. بگذاريد براي درك شايسته اين اصل يك مقدمه مختصري را بيان كنيم. آيا قبول داريد كه گرايش و انجذاب به يك موضوع روح انساني را در خود آن موضوع هضم مي‌كند و آن بعد از روح كه تحت تاثير جدي آن موضوع قرار گرفته است، تجسمي از همان موضوع مي‌شود؟ اي برادر تو همان انديشه‌اي         مابقي خود استخوان و ريشه‌اي گر بود انديشه‌ات گل گلشني         ور بود خاري تو همه گلخني (مولوي) يقين داشته باشيم كه پاسخ اين سئوال مثبت است. و اگر بخواهيم پاسخ را روشن‌تر و قابل قبول‌تر براي عموم مطرح كنيم، مي‌توانيم بگوئيم: گرايش وانجذاب جدي به يك موضوع، موجب مي‌شود كه آن موضوع عينكي بر ديدگان روح بوده باشد كه به هر چيز بنگرد، با همان عينك خواهد نگريست و ممكن است به جائي برسد كه همه جهان هستي پرتوي از آن موضوع يا طفيلي آن موضوع تلقي شود. بهترين و روشن‌ترين دليل اين مدعا را در پديده عشق مي‌بينيم كه عاشق به هر چيزي كه مي‌نگرد نمي‌تواند بدون عينكي كه از معشوق به چشمانش زده شده است، در آن چيز بنگرد. گمان نمي‌رود يك عاقل آگاه پيدا شود و منكر اين اصل كه متذكر شديم، بوده باشد. پس ازاين مقدمه مختصر مي‌توانيم طعم انساني و ملكوتي جمله اميرالمومنين (ع) را كه مي‌فرمايد: «من ابصر بها بصرته و من ابصر اليها اعمته» (كسي كه با اين دنيا به دنيا (حيات طبيعي در ارتباط با طبيعت محسوس) بنگرد، همين دنيا بينايش مي‌سازد واگر كسي در اين دنيا بنگرد و آن را به طور هدفي و ذاتي بخواهد، همين دنيا نابينايش مي‌سازد). بچشيم. اميرالمومنين عليه‌السلام با اين جمله مي‌فرمايد: تو انساني و اگر بخواهي به آجر و سيمان، و مقام و شهرت جذب شوي مانند عين آن موجودات ناآگاه شده، نابينا خواهي گشت. در صورتي كه تو انساني، و با عظمت‌تر از آن موجودات مي‌باشي. و اگربخواهي آن موجودات را بشناسي و در راه هدف حيات معقول انساني خود، از آنها برخوردار شوي، همه آن موجودات چهره واقعي خود را به تو آشكار ساخته و نه تنها حيات و روح تو را تسخير نخواهند كرد، بلكه حركت حيات و روح را در ميدانهاي مختلف دنيا پرمعناتر و منتج‌تر خواهد كرد. خلاصه اگر مي‌خواهيم با داشتن آن جان كه در همه جانوران وجود دارد، روان هم داشته باشيم، بايد در نمودهاي دنيا ميخ كوب نشويم. تا بگوئيم: چو گلستان جنانم طربستان جهانم          به روان همه مردان كه روان است روانم چرا؟ زيرا: چيست امعان؟ چشمه را كردن روان         چون ز تن جان جست گويندش روان (مولوي)  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 490 از سخنان امام (ع) است كه در توصيف دنيا فرموده است: سيد رضى (ره) از بلاغت اين كلام امام (ع) به شگفت آمده مى گويد: اگر انديشمند به اين فراز از سخن حضرت كه «من ابصر بها بصرته»، بدقت بنگرد، معناى شگفت انگيز و هدف بلندى را در مى يابد كه نهايت و ژرفايش قابل درك نيست، بخصوصى كه به جمله قبل جمله «و من ابصر اليها اعمته»، ضميمه شده است. چه بدرستى در مى يابد كه ميان «ابصر بها» و «ابصر اليها»، فرقى شگفت انگيز و در عين حال واضح و روشن مى باشد.  امام (ع) در بدگويى از دنيا و ايجاد نفرت از آن ده صفت نكوهيده بترتيب زير آورده است: 1-  آغاز زندگى دنيا رنج است: اين سخن حضرت (ع) اشاره به اين حقيقت است كه انسان از بدو تولّد گرفتار رنج و مشقت مى شود. در توصيف گرفتاريهاى دنيا، سخن حكيم دانشمند برزويه طبيب كه در آغاز كتاب كليله و دمنه و به منظور وادار كردن نفسش بر صبر، و زندگى زاهدانه داشتن، آورده، ما را كفايت مى كند.  برزويه طبيب در باره رنج و زحمت آغازين زندگى چنين مى گويد: آيا دنيا تمامش رنج و بلا نيست و آيا چنين نيست كه انسان از دوران جنين بودن تا خلقتش كامل شود و بدنيا بيايد مدام در تحوّل و دگرگونى است.  ما در كتب طب خوانده ايم: نطفه مردى كه مقدر است از آن فرزندى بدنيا آيد، وقتى كه در رحم زن قرار گيرد، با نطفه زن در مى آميزد و پس از آن بصورت خون در آمده غلظت مى يابد، آن گاه بر اثر فعل و انفعالاتى نطفه و خون خالص شده به شكل گوشت كوبيده اى در مى آيد، و سپس در دوره هاى معيّنى به اعضاى مختلفى تقسيم مى شود. اگر اولاد پسر باشد رو به پشت مادر، و اگر دختر باشد، رو به شكم مادر قرار مى گيرد. بدينسان كه چانه اش به دو سر زانويش چسبيده و دو دستش بر پهلوهايش بصورت بسته اى در داخل رحم قرار گرفته و بسختى نفس مى كشد. هيچ عضوى از جنين نيست جز اين كه به شكل قنداقه بسته اى در آمده حرارت جسم مادر، او را گرم دارد. با روده كه از ناحيه نافش با مادر ارتباط پيدا كرده از خوردنى و آشاميدنى مادر تغذيه مى كند. با همين حالت در اندوه و تاريكى و تنگنا تا زمان ولادتش بسر مى برد.  پس از پايان يافتن دوران جنين، خداوند، بادى را بر شكم مادر مسلّط مى كند و بدين طريق حركت شديدى در درون مادر بوجود مى آيد. ابتدا سر جنين به جانب مخرج سرازير مى شود و هنگام تولّد چنان فشار و كوفتگى مى بيند كه وقتى بر زمين قرار مى گيرد، اگر دستى آهسته او را لمس كند و يا حتى باد ملايمى بر او بوزد آن قدر احساس درد مى كند كه هرگز از كندن پوست چنان دردى احساس نمى كند.  پس از اين مرحله سختيهاى گوناگونى به سراغش مى آيند. اگر گرسنه شود نمى تواند غذا بطلبد و اگر تشنه گردد نمى تواند آب بخواهد اگر جايى از بدنش درد بگيرد نمى تواند بيان كند. اينها علاوه بر سختيهايى است كه از گذاشتن و برداشتن و در خرقه پيچيدن و باز كردن و روغن مالى كردن و... متحمل مى شود. اگر او را بر پشت بخوابانند، قادر نيست به پهلو برگردد. ما دام كه شيرخواره است، اين دشواريها و عذابها وجود دارد. از اين مرحله كه بگذرد، به رنج تربيت دچار مى شود، و از اين بابت سختيهايى را تحمّل مى كند به اضافه بيماريهايى مانند دردها، تبها و... كه بدانها نيز گرفتار مى شود.  پس از دوران كودكى، كه بفهمد مال و منال، زن و فرزند چيست، گرفتاريهاى ديگرى دارد مانند: حرص و طمع، كوشش براى به دست آوردن ثروت و دارايى و معاش و زندگى، و باز همه اين رنجها و سختيها بعلاوه چهار دشمن اصلى «غلبه صفرا-  بلغم و خون سودا» و زهرهاى كشنده و مارهاى گزنده، درندگان و انسانهاى از درنده بدتر، ترس از سرما، گرما و بالاتر از همه اگر كسى به پيرى برسد، رنج و دردهاى پيرى، جانكاه تر است.  اين مختصرى از بسيار رنجهاى آغازين زندگى تا سرانجام پيرى بود كه برشمرده شد.  2-  پايان زندگى دنيا فناء و نيستى است: دوّمين صفت نكوهيده دنيا نيستى است. امام (ع) پايان زندگى را به مرگ و نيستى توصيف كرده اند تا بجاى رغبت بدنيا ايجاد نفرت كنند. زيرا حياتى كه پايانش مبتلا شدن به فراق اهل و عيال و دوستان، و گرفتار شدن به سختيهاى بزرگ و مشكل باشد ارزشى ندارد.  3-  در حلال دنيا حساب است: اين بيان امام (ع) اشاره به امورى است كه در نامه اعمال انسان نوشته شده و روز قيامت آشكار مى شود. نامه عملى كه امور مباح و توسعه اى كه خداوند از خوردنيها، آشاميدنيها، ازدواج، و مركب سوارى و... به انسان بخشيده در آن نگاشته شده است. محبّتى كه نسبت به امور فوق در باطن انسان پديد مى آيد و او را از نزديك شدن به افراد بى اعتنا به دنيا، باز مى دارد، افرادى كه هرگز بدنبال دنيا نرفته، و در آن تصرّف نكرده اند، بنا بر اين چيزى در نامه عمل شان نوشته نشده است. سخن سيّد انبيا (ص) به همين حقيقت اشاره دارد كه فرمود: «فقرا پانصد سال پيش از ثروتمندان وارد بهشت مى شوند. فقراى امّت من با سرعت و بندگان خداوند رحمن با دشوارى و بعضا با خزيدن بر روى زمين وارد بهشت مى شوند.» دليل تأخير ورود اغنيا به بهشت، زيادى حساب و كتاب آنها و سنگينى بار محبّت دنياست كه مانع سرعت اغنيا و بازدارنده آنها از وصول به درجه سبكباران مى شود. قبل از اين چگونگى رسيدگى به حساب انسانها را در قيامت توضيح داده ايم.  4-  در حرام دنيا عقوبت و كيفر است: اين فراز از فرموده امام (ع) براى ايجاد تنفّر از امورى است كه موجب عقاب و كيفر مى شود.  5-  هر كس در دنيا بى نياز گردد، به فتنه گرفتار مى شود: يعنى محبّت زياد در باره آنچه از دنيا به دست آورده، موجب فتنه و گمراهى از راه خدا مى شود چنان كه حق تعالى مى فرمايد: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَأولادکم فتنه».  6-  آن كه در دنيا بى چيز باشد غمناك مى شود: روشن است كه شخص فقير و نادار، خواهان دنياست و بدليل بدست نيافتن به آن در نهايت غم و اندوه بسر مى برد و اگر احيانا مالى به دست آورد و آن را از دست بدهد، حزن بيشترى خواهد داشت.  7-  آن كه در باره دنيا حرص ورزد آن را از دست مى دهد: قويترين اسبابى كه موجب از دست دادن دنيا مى شود، اين است كه تحصيل و فراهم سازى مال دنيا همواره با نزاع و كشمكش ميان رقبا همراه است، شعله ور شدن آتش خشم و شهوت و حرص، بهنگام دست يازيدن به دنيا و بوجود آمدن مانع براى جلوگيرى از آن امرى روشن است.  علاقه مندى انسان به چيزى و عزيز بودن آن در نزد وى، باعث از دست دادن بعضى اشيا به منظور به دست آوردن برخى ديگر مى شود. كلام امام (ع) تذكّرى بر وجوب ترك حرص و دورى از دنياست زيرا كوشش فراوان در فزون طلبى، موجب فوت و از دست رفتن پاره اى منافع كه يقينا خوش آيند شنوندگان نيست مى شود.  8-  دنيا چنين است، آن كه بدنبالش نرود، بسراغش مى آيد: اين عبارت امام (ع) براى كناره گيرى از دنيا و ترك آن آمده است، هر چند ترك دنيا ظاهرى و غرض آن باشد كه دنيا به طرف آنها بيايد چنان كه زاهدان قشرى بصورت ظاهرى و ريايى ترك دنيا مى كند و معلوم است كه زهد ظاهرى نيز مطلوب است، زيرا شارع زهد ظاهرى را وسيله اى براى رسيدن به زهد حقيقى مى داند چنان كه پيامبر (ص) فرموده است: ريا پلى براى اخلاص است. ميان فرازهاى سخن امام (ع) رعايت سجع متوازى شده است.  9-  آن كه بدنيا با ديده پند و عبرت بنگرد بينايش مى كند: يعنى هر كس دنيا را وسيله هدايت و ارشاد قرار دهد از آن روشن بينى و هدايت را استفاده مى كند.  چه مسلّم است كه مقصود حكمت الهى از آفرينش بدن و اعضا و جوارح، به كمال رسيدن نفس و به دست آوردن علوم كلّى و فضايل اخلاقى است، كه امور جزئى دنيا را بررسى كند، و بعضى را با بعضى مقايسه كند، از حوادث و شگفتيهاى مخلوقات خداوند، بر هستى و حكمت وجود حق تعالى استدلال نمايد چون كسب هدايت بوسيله دنيا و راهيابى به رموز جهان سببى مادّى است، بدين جهت صحيح است كه گفته شود: آن كه از دنيا بنگرد بينايش مى كند.  10-  آن كه با ديد محبّت به دنيا بنگرد كورش مى كند: يعنى كسى كه دنيا چشمش را خيره كند، و با ديده محبت دل و عشق شوق به دنيا بنگرد، دنيا چشم بصيرت او را، از درك انوار الهى و چگونگى پيمودن راه هدايت كور مى كند.  بدين دليل است كه خداوند تعالى از دوست داشتن علايق دنيوى بر حذر داشته مى فرمايد: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ».  با توضيحى كه فوقا داده شد فرق ميان دو جمله امام: «من ابصر بها» و «من ابصر اليها» روشن شد. ستايش سيّد رضى از بلاغت كلام امام (ع) ستايش بسيار بجايى است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 333 و من كلام له عليه السلام فى صفة الدنيا و هو الحادى و الثمانون من المختار فى باب الخطب:ما أصف من دار أوّلها عناء، و آخرها فناء، في حلالها حساب، و في حرامها عقاب، من استغنى فيها فتن و من افتقر فيها حزن، و من ساعاها فاتته، و من قعد عنها و اتته، و من أبصر بها بصّرته، و من أبصر إليها أعمته. (12476- 12433)قال السّيد: أقول: و إذا تأمّل المتأمل قوله عليه السّلام: من أبصر بها بصّرته، وجد تحته من المعنى العجيب و الغرض البعيد ما لا يبلغ غايته و لا يدرك غوره، و لا سيّما اذا قرن إليه قوله: و من أبصر إليها أعمته، فانّه يجد الفرق بين أبصر بها و أبصر اليها واضحا نيّرا و عجيبا باهرا.اللغة:(العناء) بالمدّ التّعب و المشقة و (فتن) بالبناء على المجهول من الفتنة بمعنى الضلالة و (حزن) بالبناء على المعلوم من باب فرح (و اتته) من المواتاة قال الطريحى:و هو حسن المطاوعة و الموافقة و أصله الهمزة خفف و كثر حتى يقال بالواو الخالصة و منه الحديث: خير النساء المواتية لزوجها، و في المصباح اتيته على الأمر وافقته و في لغة لأهل اليمن تبدل الهمزة واوا فيقال و اتيته على الأمر مواتاة و هي المشهورة على ألسنة الناس و (الغور) بالفتح من كلّ شي ء قعره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 334 الاعراب:الضمير في قوله فاتته منصوب المحلّ بنزع الخافض أى فاتت منه، و الباء في قوله من أبصر بها للاستعانة أعني الداخلة على آلة الفعل، و تعدية أبصر بالحرف في قوله و من أبصر إليها مع كون الفعل في أصله متعدّيا بنفسه إمّا من أجل تضمينه معنى التّوجه و الالتفات، أو من أجل تضمين معنى النظر و الأوّل أنسب و أقرب لزيادة ظهور الفرق الذي أشار اليه السّيد بين الفعلين أعني الجملتين على ذلك، و ان كان الثّاني صحيحا أيضا، و غايته و غوره إمّا بالرفع على النيابة عن الفاعل و إمّا بالنّصب على كون الفعلين مبنيّا للمعلوم و فاعلهما الضّمير المستتر الرّاجع إلى المتأمل.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام له عليه السّلام مسوق للتنفير عن الدّنيا و الذمّ لها و قد ذكر من أوصافها امورا عشرة:الأوّل قوله (ما أصف من دار أوّلها عناء) أى مشقّة و تعب و ذلك لأنّ مبدء نشور الانسان على ما حقّق في الطب هو الماء الدافق يخرج من بين الصّلب و التّرائب، و ذلك الماء إذا وقع في الرّحم اختلط بماء المرأة و دمها و غلظ ثمّ الرّيح يمخض ذلك الماء حتّى يتركه كالرّائب الغليظ، ثمّ يقسمه في الأعضاء، فان كان ذكرا فوجهه قبل ظهر امّه، و إن كان انثى فوجهها قبل بطن امّها و ذقنه على ركبتيه و يداه على جنبيه مقبض في المشيمة كأنّه مصرور في صرّة و يتنفّس من متنفّس شاقّ و ليس منه عضو الّا كأنه مقموط «1» فوقه حرّ البطن و تحته ما تحته، و هو منوط بمعاء من سرّته إلى سرّة امّه و منها يمتصّ و يعيش من طعام امّه و شرابها.فهو بهذه الحالة في الغمّ و الظلمات و الضيق حتّى إذا كان وقت ولادته سلط اللّه الرّيح على بطن امّه و قوى عليه التحريك فتصوب رأسه قبل المخرج فيجد من ضيق المخرج و عصره ما يجده صاحب الرّهق، فاذا وقع على الأرض فأصابته ريح أو مسّته______________________________ (1) هو من القماط و هي الخرقة العريضة التي يقمط أى يشدّ بها الصبىّ، لغة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 335 يد وجد من ذلك من الألم ما لا يجده من سلخ جلده.ثمّ هو في ألوان من العذاب إن جاع فليس له استطعام و إن عطش فليس له استسقاء أو وجع فليس له استغاثة مع ما يلقاه من الرفع و الوضع و اللف و الحلّ إذا انيم على ظهره لا يستطيع تقلبا أو اقعد لا يستطيع تمدّدا.فلا يزال في أصناف هذا العذاب ما دام رضيعا فاذا أفلت من ذلك اخذ بعذاب الأدب فاذيق منه ألوانا، و إذا أدرك فهم المال و الأولاد و الشّره و الحرص و مخاطرة الطلب و السعى.و كلّ هذا يتقلّب فيها معه أعدائه الأربعة: المرّة و البلغم و الدّم و الرّيح، و السم المميت و الحيات اللاذعة مع خوف السّباع و الناس و خوف البرد و الحرّ ثمّ ألوان أوصاب الهرم إن بلغه.(و) الثاني انّ (آخرها فناء) إذ كلّ نفس ذائقة الموت، مشرفة على الفوت و مفارقة للأهل و الأولاد مهاجرة عن الوطن و البلاد، و كلّ شي ء هالك إلّا وجهه و كلّ إنسان ملاق ربه.و الثالث أنّه (في حلالها حساب) قال سبحانه: «إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ » و قال أيضا «وَ إِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَ كَفى بِنا حاسِبِينَ»  و قال  «وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ» .قال الطبرسى لا يشغله حساب عن حساب فيحاسب الجميع على أفعالهم في حالة واحدة و سئل أمير المؤمنين عليه السّلام كيف يحاسبهم في حالة واحدة؟ فقال: كما يرزقهم في حالة واحدة.و اعلم أنّ الحساب في القيامة مما يجب أن يؤمن به و أما أنّ المحاسب عليه و المسئول عنه ما ذا فقد اختلف فيه الأخبار فبعضها كالآيات واردة على نحو العموم أو الاطلاق و بعضها مخصوصة أو مقيّدة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 336 ففى النبوىّ المعروف بين الخاصّة و العامّة قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لا يزال قدم عبد يوم القيامة من بين يدي اللّه عزّ و جلّ حتى يسأل عن أربع خصال: عمرك فيما أفنيته و جسدك فيما أبليته، و مالك من أين اكتسبته و أين وضعته، و عن حبّنا أهل البيت، فقال عمر بن الخطاب: و ما علامة حبّكم يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله؟ فقال: محبّة هذا، و وضع يده على رأس أمير المؤمنين عليه السّلام.و روى الصّدوق باسناده عن ابراهيم بن العباس الصّولي قال: كنّا بين يدي عليّ بن موسى الرّضا عليهما السلام فقال: ليس في الدّنيا نعيم حقيقىّ، فقال له بعض الفقهاء ممن بحضرته: قول اللّه عزّ و جلّ: «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ» .أما هذا النعيم في الدّنيا و هو الماء البارد، فقال له الرّضا عليه السّلام و علا صوته، هكذا فسّرتموه أنتم و جعلتموه على ضروب فقالت طائفة: هو البارد من الماء، و قال غيرهم هو الطعام الطيب، و قال آخرون: هو النوم الطيب.و لقد حدّثنى أبى عن أبيه أبي عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله إنّ أقوالكم هذه ذكرت عنده في قوله تعالى: «لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ» .فغضب و قال: إنّ اللّه تعالى لا يسأل عباده عمّا تفضّل عليهم به و لا يمنّ بذلك عليهم و الامتنان مستقبح من المخلوقين فكيف يضاف إلى الخالق عزّ و جلّ ما لا يرضى به للمخلوقين، و لكن النعيم حبّنا أهل البيت و موالاتنا يسأل اللّه عنه بعد التّوحيد و النبوّة لأنّ العبد إذا وافى بذلك أداه الى نعيم الجنّة الذى لا يزول.و لقد حدّثنى بذلك أبى عن محمّد بن علىّ عن أبيه عن الحسين بن عليّ عن أبيه عليهم السلام أنّه قاله و قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا علي أول ما يسأل عنه العبد بعد موته شهادة أن لا إله إلا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه و أنك وليّ المؤمنين بما جعله اللّه «فجعلته خ» لك فمن أقرّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 337 بذلك و كان معتقده صار إلى النّعيم الذي لا زوال له.و فى جامع الأخبار و غيره عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إذا كان يوم القيامة أمر اللّه تعالى مناديا فينادى أين الفقراء؟ فيقوم عنق من النّاس فيؤمر بهم إلى الجنّة فيقول خزنة الجنّة قبل الحساب. فيقولون ما اعطونا شيئا فيحاسبونا عليه، فيقول اللّه تعالى:صدقوا عبادى ما أفقرتكم هو انابكم و لكن ادّخرت بهذا لكم بهذا اليوم، انظروا او تصفّحوا وجوه النّاس فمن أتى إليكم معروفا فخذوا بيده و ادخلوا الجنّة.و عن الارشاد عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تدخل الفقراء على الجنّة قبل الأغنياء بنصف يوم و مقداره خمسمائة عام هذا.و قال المحدّث المجلسي في كتاب حقّ اليقين: إنّ المعلوم من الآيات و الأخبار أنّ الحساب و السّؤال حقّ و أما الخصوصيّة في المسئول و المسئول عنه و المحاسب و المحاسب عليه فغير معلومة.فذهب جمع إلى أنّ السّؤال من جميع النّعم و الأموال الدّنيوية، و يدلّ عليه الأخبار الخاصيّة و العاميّة الدّالة على أنّ في حلالها حسابا و في حرامها عقابا، و المستفاد من طائفة من الرّوايات أنّ المؤمن لا حساب عليه، و في بعضها أنّه لا حساب في المأكول و الملبوس و المنكوح، و يستفاد من بعض الأخبار أنّ قوما يدخلون الجنّة بغير حساب كما مرّ في رواية جامع الأخبار و من بعضها أنّ بعض الأعمال الصّالحة يوجب دخول صاحبه على الجنة بلا حساب، فهذه مخصوصة لعمومات أدلّة الحساب.و يمكن الجمع بين الرّوايات بوجهين.أحدهما حمل الأخبار النّافية للحساب على انتفائه في حقّ المؤمن و الأخبار المثبتة على ثبوته فى حقّ غير المؤمن.و الثاني حمل الأخبار الاولة على عدمه في الامور الضّرورية مثل الثلاثة السّابقة و حمل الأخبار الثّانية على وجوده في غير الامور الضّرورية كالاسراف و التّبذير و الصّرف في المحرّمات و الكسب من غير الوجوه المشروعة أو زايدا على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 338 قدر الحاجة الموجب تحصيله لتضييع العمر و تفويت الزّمان فافهم.(و) الرّابع أنّه (في حرامها عقاب) و هو واضح لا غبار عليه، و إلى هذا الوصف و سابقه نظر الشّاعر في قوله:الدّهر يومان فيوم مضى          عنك بما فيه و يوم جديد       حلال يوميك حساب و في          حرام يوميك عقاب شديد       تجمع ما يأكله وارث          و أنت في القبر وحيد فريد       انّى لغير واعظ تارك          نفسى و قولى من فعالى بعيد       حلاوة الدّنيا و لذّاتها         تكلّف العاقل ما لا يريد    الخامس انّ (من استغنى فيها فتن) لأنّ الاستغناء شاغل عن ذكر اللّه مضلّ عن سبيل اللّه فهو بلاء ابتلاه اللّه به كما نطق به القرآن الكريم: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ» . (و) السّادس انّ (من افتقر فيها حزن) لظهور أنّ الافتقار فيها لطالبها موجب لشدّة المحنة و منتهى الحزن و الكأبة.و في جامع الأخبار قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الفقر أشدّ من القتل، و قال أوحى اللّه إلى إبراهيم فقال يا إبراهيم خلقتك و ابتليتك بنار نمرود فلو ابتليتك بالفقر و رفعت عنك الصبر فما تصنع؟ قال إبراهيم: يا ربّ الفقر إلىّ أشدّ من نار نمرود قال اللّه تعالى: فبعزّتى و جلالي ما خلقت في السّماء و الأرض أشدّ من الفقر الحديث.و قال صلّى اللّه عليه و آله الفقر الموت الأكبر، و قال لو لا رحمة ربّي علي فقراء امّتي كاد الفقر أن يكون كفرا هذا.و لشدّته دعا سيد العابدين و زين السّاجدين سلام اللّه عليه و على آبائه الطاهرين أن يصرفه اللّه عنه و لا يبتليه به حيث قال:اللهمّ لا طاقة لي بالجهد و لا صبر لي على البلاء و لا قوّة لي على الفقر فلا تخطر علىّ رزقي و لا تكلني إلى خلقك بل تفرّد بحاجتي و تولّ كفايتى و انظر الىّ و انظر لي في جميع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 339 اموري فانّك إن وكلتني إلى نفسى عجزت عنها و لم اقم ما فيه مصلحتها و إن وكلتني إلى خلقك تجهموا لى و إن ألجأتني إلى قرابتي حرموني و إن أعطونى اعطونى قليلا نكدا و منّوا علىّ طويلا و ذمّوا كثيرا فبفضلك اللهمّ فأغنني و بعظمتك فانعشنى، و بسعتك فابسط يدي و بما عندك فاكفني. (و) السابع انّ (من ساعاها فاتته و) الثامن انّ (من قعد عنها واتته) و علّلهما الشّارح البحراني بأنّ أقوى أسباب هذا الفوات أنّ تحصيلها أكثر ما يكون بمنازعة أهلها عليها و مجاذبتهم  «1» إيّاها و قد علمت ثوران الشّهوة و الغضب و الحرص عند المجاذبة للشي ء و قوّة منع الانسان له و تجاذب الخلق للشي ء و عزّته عندهم سبب لتفويت بعضهم له على بعض، و القعود عنها و تركها و إن كان الغرض منهما المواتاة سبب لمواتاتها كما يفعله أهل الزّهد الظاهري المشوب بالرّيا الذي ترك الدّنيا للدّنيا، فانّ الزّهد الظاهري أيضا مطلوب الشّارع إذ كان وسيلة إلى الزهد الحقيقي كما قال الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الرّيا قنطرة الاخلاص.أقول و الأظهر عندي غير هذا المعنى و هو أن يكون المراد بفواتها في حقّ السّاعين لها عدم بقائها في حقّهم لسرعة زوالها و فنائها فيصبحون مع شدّة رغبتهم إليها و طلبهم إياها و أيديهم عارية من حطامها خالية من زبرجها و زخرفها لحلول الموت و نزول الفوت.و يحتمل إرادة فواتهما عنهم في حال الحياة فيكون كلامه عليه السّلام محمولا على الغالب فانّ أكثر النّاس و أغلبهم مع كونهم تابعين للدّنيا راغبين عن الآخرة لا يقع الدّنيا في أيديهم و إن خلعوا عن أعينهم الكرى و طال لهم السّهر، و هذا بخلاف التّاركين لها و الزّاهدين فيها زهدا حقيقيا، فانّ الدّنيا مطيعة لهم مقبلة إليهم و هم معرضون عنها غير ناظرين إليها.ألا ترى إلى قول أمير المؤمنين عليه السّلام يا دنيا إليك عنّي أبي تعرّضت أم إلىّ تشوقت لا حان حينك هيهات غريّ غيرى لا حاجة فيك قد طلّقتك ثلاثا لا رجعة فيها.______________________________ (1) تجاذبوا الشي ء جذبه كلّ واحد الى نفسه، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 340 و في النبويّ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ اللّه جلّ جلاله أوحى إلى الدّنيا أن اتعبي من خدمك و اخدمي من رفضك.و في رواية اخرى الزّاهد في الدّنيا يريح قلبه و بدنه، و الرّاغب فيها يتعب قلبه و بدنه.التاسع و العاشر ما أشار إليه بقوله (و من أبصر بها بصّرته و من أبصر إليها أعمته) يعنى من جعلها آلة لابصاره و مرآتا للوصول إلى الغير يجعلها الدّنيا صاحب بصيرة و من كان نظره و توجّهه إليها و همّته معطوفا عليها يجعلها الدّنيا أعمى.توضيح ذلك أنّ النظر إلى الدّنيا يتصوّر على وجهين.أحدهما أن يكون المطلوب بالذّات من ذلك النّظر هو الدّنيا نفسها و لا شكّ أنّ الدنيا حينئذ تكون شاغلة له عن ذكر اللّه صارفة عن سلوك سبيل الحقّ، فيكون ضالّا عن الصّراط المستقيم ناكبا عن قصد الهدى، و هو المراد بكونه أعمى يعنى أنّ الدّنيا حينئذ تكون موجبة لعماء عين قلبه عن إدراك المطالب الحقّة و عن الاهتداء إلى سلوك سبيل الآخرة و لذلك خاطب اللّه سبحانه النبيّ صلّى اللّه عليه و آله ظاهرا و أراد امّته باطنا بقوله: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ» .و الثاني أن يكون الغرض بالنظر إلى الدّنيا هو التبصّر بها و الاهتداء إلى المبدأ و المعاد إذ ما من شي ء فيها إلّا و هو من آثار الصنع و أدلّة القدرة و علامة العزّة و السّلطنة.ففى كلّ شي ء له آية         تدلّ على أنّه واحد   «و سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ»  فبالنّظر إلى الأنفس و الآفاق يحصل البصيرة و الكمال، و يتمكن من المعرفة و الوصول إلى حضرت ذي الجلال كما يهتدى إلى الآخرة و يرغب عن الدّنيا بالنّظر إلى الامم الماضية و القرون الفانية و الملوك العاتية كيف انتسفتهم الأيّام فأفناهم الحمام فامتحت من الدّنيا آثارهم و بقيت فيها أخبارهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 341 تكملة:يستفاد من كشف الغمة أنّ هذا الكلام له عليه السّلام ملتقط من كلام طويل أسقط السّيد بعض فقراته على عادته قال: قال عليّ عليه السّلام يوما و قد أحدق به النّاس:أحذّركم الدّنيا فانّها منزل قلعة و ليست بدار نجعة هانت على ربّها فخلط شرّها بخيرها و حلوها بمرّها، لم يصفها اللّه لأوليائه و لم يضنّ بها على أعدائه، و هي دار ممرّ لا دار مستقرّ، و النّاس فيها رجلان رجل باع نفسه فأوبقها و رجل ابتاع نفسه فأعتقها، إن اعذو ذب جانب منها فحلّا أمرّ منها جانب فأوبى، أوّلها عناء و آخرها فناء، من استغنى فيها فتن و من افتقر فيها حزن، و من ساعا فاتته و من قعد عنها و اتته و من أبصر بها بصّرته و من أبصر إليها أعمته، فالانسان فيها غرض المنايا مع كلّ جرعة شرق، و مع كلّ اكلة غصص، لا ينال منها نعمة إلّا بفراق أخرى.الترجمة:از جمله كلام آن حضرتست در مقام ذمّ دنيا و تنفير از آن كه مى فرمايد:چه تعريف كنم سرائى را كه أول آن رنج است و عنا، و آخر آن فوتست و فنا، در حلال آن حسابست و در حرام آن عذاب، هر كس غنى شد در آن مبتلا شد بانواع بلا و افتاد در فتنه و ضلال، و هر كس محتاج گرديد در او گرفتار شد باندوه و ملال، و هر كه سعي نمود و شتافت بسوى آن فوت شد از آن بسبب حلول موت، و هر كه قدم پس نهاد و ترك كرد آنرا موافقت نمود او را و مساعدت، و هر كه دنيا را آلت بصيرت و واسطه معرفت خود گردانيد دنيا او را صاحب بصيرت نمود، و هر كه نظر همت خود را بدنيا مصروف داشت كور نمود دنيا او را. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom