جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۸۰ : ویژگیهای زنان [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) بعد فراغه من حرب الجمل في ذمّ النساء ببيان نقصهنّ‏ :
مَعَاشِرَ النَّاسِ، إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِيمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ.
فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الْأَنْصَافِ مِنْ مَوَارِيثِ الرِّجَالِ.
فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ وَ كُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ، وَ لَا تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لَا يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَر.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

(پس از جنگ جمل و فرونشاندن شورش بصره در سال ۳۶ هجرى ماه جمادى الثّانى در مسجد شهر بصره فرمود). 
۱. بيان تفاوت هاى زنان و مردان:
اى مردم همانا زنان در مقايسه با مردان، در ايمان، و بهره ورى از اموال، و عقل متفاوتند،(۱) اما تفاوت ايمان بانوان، بر كنار بودن از نماز و روزه در ايّام «عادت حيض» آنان است، و اما تفاوت عقلشان با مردان بدان جهت كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است، و علّت تفاوت در بهره ورى از اموال آن كه ارث بانوان نصف ارث مردان است. 
۲. مدّيريت خانوادگى:
پس، از زنان بد بپرهيزيد و مراقب نيكانشان باشيد، در خواسته هاى نيكو، همواره فرمانبردارشان نباشيد، تا در انجام منكرات طمع ورزند.(۲)______________________________(۱). ظاهر اين خطبه، و كلمه «نواقص» مخالف آيات قرآن كريم، و عقائد و فلسفه اسلامى است، اگر بگوئيم كه خدا نيمى از انسانها «زنان» را ناقص آفريد) تنها راه جمع آن است كه در واژه «نواقص» تصرّف كنيم و معناى آن را «تفاوت» و «اختلاف» بدانيم كه در لغت و واژه‏ هاى قرآن نيز به جاى يكديگر استعمال شده‏ اند، آنگاه تضادّ ظاهرى اين خطبه با قرآن كريم و مبانى اعتقادى بر طرف مى‏ شود، كلمه «نواقص» در اينجا يعنى تفاوت و تفاوت در آيه ۳ ملك‏ «ما تَرى‏ فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ» يعنى نقص و كاستى. امام مى ‏خواهد بفرمايد كه زن و مرد هر كدام روحيّات و صفات مخصوص به خود را دارند، و جايگاه هر كدام بايد حفظ گردد، پس عائشه را كه يك زن است، سوار بر شتر، فرمانده خود قرار ندهيد كه شورش بصره را به پا كند، و آن همه خون مسلمانان را بر زمين ريزد. (۲). اشاره به علم: ومن لوژى‏ WOMANLOGY (زن شناسى). 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه پس از خاتمه جنگ جمل در نكوهش زنها مى فرمايد: (گويا توبيخ و سرزنش عائشه و پيروان او نيز منظور باشد).
(1) اى مردم، زنها از ايمان وارث و خرد كم بهره هستند،
(2) امّا نقصان ايمانشان بجهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهاى حيض، 
(3) و جهت نقصان خردشان آن است كه (در اسلام) گواهى دو زن بجاى گواهى يك مرد است، 
(4) و از جهت نقصان نصيب و بهره هم ارث آنها نصف ارث مردان مى باشد، 
(5) پس از زنهاى بد پرهيز كنيد، و از خوبانشان بر حذر باشيد، 
(6) و در گفتار و كردار پسنديده از آنها پيروى نكنيد (پيروى نكردن از آنان در معروف «يعنى گفتار و كردار پسنديده» آنست كه اگر آن معروف يكى از واجبات باشد شما آنرا بعنوان معروف بودنش بجا آوريد، و بنمايانيد كه اتيان بآن بجهت اطاعت و پيروى از آنها نيست، و اگر يكى از مستحبّات باشد بجا نياوريد، زيرا بجا نياوردن مستحبّ بعنوان پيروى نكردن از آنان مستحبّ است، خلاصه در هيچ امرى به گفتار و خواهشهاى آنان اعتناء ننمائيد) تا در گفتار و كردار ناشايسته طمع نكنند (و شما را بانجام آن وادار ننمايند). 
سخنى از آن حضرت (ع) پس از فراغت از جنگ جمل، در نكوهش زنان، فرمود: 
اى مردم، بدانيد كه زنان را ايمان ناقص است و بهره منديهايشان ناقص است و عقلهايشان ناقص است. اما ناقص بودن ايمانشان از آن روست كه در ايام حيض از خواندن نماز و گرفتن روزه معذورند و ناقص بودن عقلهايشان، بدان دليل است كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است و نقصان بهره منديشان در اين است كه ميراث زنان نصف ميراث مردان است. از زنان بد بپرهيزيد و از زنان خوب حذر كنيد و كار نيك را به خاطر اطاعت از آنان انجام مدهيد، تا به كارهاى زشت طمع نكنند. 
اى مردم! زنان از نظر ايمان و بهره اقتصادى و موهبتِ عقل، کاستى هايى دارند; امّا کاستى ايمانِ آنها، به دليل آن است که از نماز و روزه در ايّام عادت باز مى مانند، و گواهِ کاستى عقول آنان اين است که شهادت دو نفر از آنان همچون شهادت يک مرد است، و امّا کاستى بهره اقتصادى آنها دليلش اين است که سهم ارث آنان، نصف سهم مردان است. حال که چنين است از زنان بد بپرهيزيد و مراقب نيکان آنها باشيد و در اعمال نيک (به صورت اطاعت بى قيد و شرط) از آنان اطاعت نکنيد، تا در اعمال بد، از شما انتظار پيروى نداشته باشند.
و از خطبه هاى آن حضرت است پس از پايان نبرد جمل، در نكوهش زنان:
مردم ايمان زنان ناتمام است، بهره آنان ناتمام، خرد ايشان ناتمام. نشانه ناتمامى ايمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است -به هنگام عادتشان-، و نقصان بهره ايشان، نصف بودن سهم آنان از ميراث است نسبت به سهم مردان، و نشانه ناتمامى خرد آنان اين بود كه گواهى دو زن چون گواهى يك مرد به حساب رود. پس از زنان بد بپرهيزيد و خود را از نياكانشان واپاييد، و تا در زشت طمع نكنند، در كار نيك از آنان اطاعت ننماييد.
از خطبه هاى آن حضرت است پس از پايان جنگ جمل در مذمّت زنان:
اى مردم، زنان از نظر ايمان و ارث و عقل ناقصند. اما نقصان ايمانشان به اعتبار معاف بودن از نماز و روزه در ايام قاعدگى است. اما نقصان ارثشان به اعتبار اينكه سهم ارث آنان نصف سهم ارث مردان است. اما نقصان عقلشان، به اعتبار اينكه شهادت دو زن برابر شهادت با يك مرد است. از بدان آنان بترسيد، و از خوبانشان برحذر باشيد، و در امور پسنديده از آنان پيروى نكنيد تا در اعمال ناشايسته طمع پيروى نداشته باشند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 302-285 و من خطبة له عليه السّلام بعد فراغه من حرب الجمل، فى ذمّ النساء ببيان نقصهنّ.يكى از خطبه هاى امام است كه پس از جنگ «جمل» در نكوهش (بعضى از) زنان ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در شرح سند خطبه آمده است، على عليه السلام اين خطبه را بعد از جنگ «جمل» و شكست سپاه «عايشه» در «بصره» ايراد فرمود و در آن به مذمّت زنان پرداخته كه به يقين، منظور زنانى است همانند آتش افروز جنگ جمل و كسانى كه از گفته هاى آنها پيروى مى كنند. امام عليه السلام اين گونه افراد را به سبب كمبودهايى كه دارند و به خاطر همان كمبودها دست به كارهاى خلافى مى زنند، نكوهش مى كند و مؤمنان را از القائات سوء آنان برحذر مى دارد. موقعيّت زنان در جوامع بشرى: در تفسير اين خطبه، ميان شارحان نهج البلاغه به ويژه شارحان معاصر گفتگو بسيار است; به همين، دليل لازم مى دانيم مقدّمه اى براى روشن شدن بحث هاى اين خطبه ذکر کنيم. در طول تاريخ در مورد شخصيّت زن بسيار گفتگو شده و افراط و تفريط هايى در نحوه قضاوت پيرامون آنها صورت گرفته، گاه او را از مقام انسان پايين کشيده و يا در شخصيّت انسانى او ترديد کردند! و گاه او را به اوج برده و به عنوان جنس برتر معرّفى نمودند و زن سالارى را در جامعه بشريت پيشنهاد کرده اند! مى توان گفت اين افراط و تفريط ها عکس العمل يکديگر است. در جوامع امروز، به ويژه جوامع غربى يا آنها که راه غرب را در دموکراسى مى پيمايند نيز، سخن در اين زمينه بسيار است; سياستمداران خود را نيازمند آراى زنان مى دانند، چرا که زن و مرد درانتخابات يکسان عمل مى کنند و سرمايه داران خود را نيازمند به کار زنان مى بينند به خصوص اينکه غالباً توقّع آنها از نظر دستمزد و امتيازات ديگر از مردان کمتر است. دستگاههاى عظيم تبليغاتى نيز که بخش مهمى ازسياستهاى تبليغاتى و اقتصادى را تشکيل مى دهد، خود را به زنان نيازمند مى بينند. اين جهات سبب شده که در سخن، دفاع زيادى از حقوق آنها شود و شخصيّت آنها را تا آنجا که مى توانند بالا ببرند; ولى در عمل خبرى نيست و زنان امروز گرفتار انواع محروميت ها هستند که در گذشته نيز با آن دست به گريبان بودند. همين امر در تفسير متون مذهبى نيز مؤثّر واقع شده است و گروهى که از حقوق زن به صورت شعار گونه و رياکارانه دفاع مى کنند، اين متون را طورى تفسير مى کنند که باب طبع اکثريت زنان باشد و تمايلات آنها را -هر چند به صورت کاذب- اشباع کند. خطبه بالا و جملات معدود ديگرى که در «نهج البلاغه» شبيه آن است، از اين گفتگوها و تفسيرهاى مختلف بر کنار نمانده، گاه در سند آن ترديد شده و گاه در تفسير متن آن بحث کرده اند که مبادا کمترين گرد و غبار نقص، بر دامان زنان بنشيند و بعضى نيز راه تفريط را پيموده و زنان را مجموعه اى از نقص و کاستى نشان داده اند. ولى در اين ميان، دو چيز را نمى توان انکار کرد، نخست اينکه: اين خطبه بعد از جنگ «جمل» وارد شده و مى دانيم ميدان دارِ اصلى آن جنگ، همسر پيامبر(صلى الله عليه وآله) به نام «عايشه» بود که به تحريک «طلحه» و «زبير» به شکل بى سابقه اى در ميدان جنگ وارد شد و خون هاى زيادى از بى گناهان و يا ناآگاهان به زمين ريخت که بعضى عدد کشته شدگان را بالغ بر هفده هزار نفر مى دانند. درست است که بعد از شکست لشکريانِ «عايشه» و «طلحه» و «زبير»، آن زن، اظهار ندامت کرد و اميرمؤمنان على(عليه السلام) نيز به خاطر احترام پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را به مدينه باز گرداند، ولى آثار نامطلوب اين جنگ براى هميشه در تاريخ اسلام باقى ماند. ديگر اينکه: ما در بسيارى از آيات قرآن حتى مذمّتى از نوع بشر مى بينيم: «إِنَّ الاِْنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً; به يقين انسان حريص و کم طاقت آفريده شده! هنگامى که بدى به او رسد، بى تابى مى کند و هنگامى که خوبى به او رسد بخل مى ورزد و مانع ديگران مى شود.»(1) و در جاى ديگر مى خوانيم: «إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً; انسان به يقين بسيار ظالم و جاهل بود»(2). و در جاى ديگر او را، «کفور مبين» (کفران کننده آشکار) ناميده است: (إِنَّ الاِْنْسَانَ لَکَفُورٌ مُبِينٌ).(3) و در جاى ديگر از انسان به عنوان موجودى که هرگاه به نعمت مى رسد طغيان مى کند، ياد شده: (إِنَّ الاِْنْسَانَ لَيَطْغَى* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى(4)) و مانند آن.... بى شک، انسان در طبيعتش نه «کفور مبين» است نه «ظلوم و جهول» و نه طغيانگر، بلکه ظاهر اين است که اين بحثها درباره انسانهايى است که تحت تربيت رهبران الهى قرار نگرفته اند و به صورت گياهان خودرو، در آمده اند. نه راهنمايى و نه بيدارگرى دارند و در ميان هوس ها غوطه ورند. به همين دليل در قرآن از مقام انسانِ با تقوا و مطيع فرمان الهى، مدح و تمجيد فراوان شده و اصولاً بنى آدم به عنوان گل سرسبد جهان آفرينش معرّفى گرديده است: (وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُم عَلَى کَثِير مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً)(5). در مورد جنس زن نيز مطلب همين گونه است، در ميان زنان افراد شايسته اى داريم که حتّى در ميان مردان مانند آنها کم است و به عکس، زنان بسيار منحرفى داريم که سرچشمه بسيارى از نابسامانى هاى جامعه بشرى هستند. با توجّه به اين مقدّمه، به شرح و تفسير خطبه مى پردازيم و در پايان به نکاتى نيز در همين ارتباط خواهيم پرداخت. همانگونه که در بالا اشاره شد امام(عليه السلام) اين خطبه را در جنگ «جمل» به عنوان هشدار به همه مسلمانان بيان مى کند تا در آينده گرفتار چنين حوادث دردناکى نشوند. نخست مى فرمايد: «اى مردم! زنان از نظر ايمان و بهره (اقتصادى) و موهبت عقل کاستى هايى دارند» (مَعَاشِرَ النَّاسِ! إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الاِْيمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ) سپس به ذکر دليل براى اين سه کاستى پرداخته، چنين ادامه مى دهد: «امّا کاستى ايمان آنها، به دليل آن است که از نماز و روزه در ايّام عادت باز مى مانند، و گواه کاستى عقول آنها اين است که شهادت دو نفر از آنان، همچون شهادت يک مرد است، و امّا کاستى بهره (اقتصادى) آنها دليلش اين است که سهم ارث آنان، نصف سهم مردان است» (وَ أَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاَةِ وَ الصِّيَامِ فِي أيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ کَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الاَْنْصَافِ مِنْ مَوَارِيثِ الرِّجَالِ). شک نيست که اين کاستى هاى سه گانه هر کدام دليلى دارد اگر خداوند نماز و روزه را در حالت عادت ماهانه از زنان برداشته به دليل اين است که اوّلاً: زمان عادت، حالت بيمارگونه اى براى زنان پيدا مى شود، که نياز به استراحت بيشتر دارد. ثانياً: وضع آنها متناسب عبادت و نيايش نيست. و اگر شهادت دو زن برابر شهادت يک مرد است به خاطر آن است که عواطف بر آنان غلبه دارد، و اى بسا تحت تأثير عواطف واقع شوند و به نفع کسى و به زيان ديگرى شهادت دهند و اگر سهم ارث آنها نيمى از سهم مردان است، اوّلاً: اين تنها در مورد فرزندان و همسرها است، در حالى که در مورد پدر و مادر در بسيارى از موارد ارث آنها يکى است و همچنين در مورد خواهران و برادران و فرزندان آنها در بعضى از موارد ارث. به تعبير ديگر: زن به عنوان مادر يا خواهر در بسيارى از موارد سهم مساوى با مردان دارد. ثانياً: نفقات زندگى همه بر دوش مردان است و زن نه تنها نفقه فرزندان را نمى پردازد، بلکه شوهر بايد نفقه او را بپردازد، هر چند از طريق ارث يا طرق ديگرى، مال فراوانى به دست آورد. بنابراين، تمام اين تفاوت ها که در اسلام وارد شده حساب شده مى باشد; امّا يک نکته را نمى توان انکار کرد که به هر حال زن و مرد از تمام جهات يکسان نيستند و آنهايى که شعار مساوات يا احياناً شعار برترى زن را بر مرد سر مى دهند، خودشان در عمل طور ديگرى رفتار مى کنند. هيچ رئيس جمهورى را - که شعار مساوات مى دهد- پيدا نمى کنيم که وزيران خود را به طور مساوى از ميان زنان و مردان انتخاب کند و همچنين مديران کلّ در تقسيم پست هاى معاونت، معمولاً چنين برنامه اى را ندارند، حتّى در کشورهاى غربى و کشورهاى لائيک و غير مذهبى! آنچه به حق وبه صداقت و و اقع بينى نزديکتر است و از رياکارى و تظاهر دور، اين است که: ما اين دو جنس را با تمام شايستگى هاى خدادادشان، به خوبى بشناسيم و عدالت را در ميان آنها برقرار سازيم تا هر يک از آن دو، بتوانند استعداد خدادادشان را شکوفا کنند و از نيروهاى خلاّقى که بالقوّه در وجود آنها است هم خودشان و هم جامعه بهره بگيرند. ابن بهترين تعبيرى است که مى توان در اين زمينه داشت و در بحث نکات به خواست خدا شرح بيشترى خواهيم داد. در پايان اين خطبه امام(عليه السلام) در يک نتيجه گيرى کوتاه مى فرمايد: «حال که چنين است از زنان بد بپرهيزيد، و مراقب نيکان آنها نيز باشيد!» (فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ، وَ کُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَر). سپس مى افزايد: «در اعمال نيک (به صورت اطاعت و تسليم بى قيد و شرط) از آنان اطاعت نکنيد تا در اعمال بد انتظار پيروى از شما نداشته باشند!» (وَلاَ تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لاَ يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْکَرِ). بديهى است عدم اطاعت از آنها در معروف (کار نيک) به اين معنا نيست که اگر آنها دعوت به امور معروفى، همچون نماز و روزه و عدالت و احسان کردند شما با آنها مخالفت کنيد; بلکه منظور اين است که قبول پيشنهاد آنها نبايد به صورت تسليم بى قيد و شرط در برابر آنان باشد و به تعبير ديگر: «معروف» را به خاطر معروف بودنش انجام دهيد، نه به خاطر تسليم بى قيد و شرط در برابر همسرتان. مبادا آنها جسور شوند و احياناً انتظار داشته باشند، تسليم خواسته هاى ناپسند آنها شويد. گرچه عبارت «نهج البلاغه» در اينجا مخصوص همسران نيست و زنان را به صورت مطلق عنوان مى کند، ولى پيدا است که اين گونه مسايل معمولاً در بين همسران اتفاق مى افتد. بنابراين، آنچه در اين خطبه آمده، با آيات وجوب امر به معروف و نهى از منکر و لزوم پذيرش آن که شامل هر مرد و زن مى شود، منافات ندارد; چرا که منظور خطبه اين نيست که معروف را ترک گوييد، بلکه منظور اين است که عمل شما شکل اطاعت بى قيد و شرط نداشته باشد; مثل اينکه به او بگويد: من هم اين کار را در نظر داشته ام که انجام دهم (در صورتى که در واقع چنين نيّتى را داشته است) و يا اينکه اگر کارى است که تأخيرش مانعى ندارد کمى تأخير بيندازد و فاصله شود تا همسرش احساس نکند که شوهرش تابع بى قيد و شرط او است. ولى به هر حال، زنان باايمان و آگاه و هوشيار و متعهّد، به يقين از اين حکم مستثنا هستند; زنانى که رضاى آنها رضاى خدا و سخط آنها سخط خداست، همچون فاطمه زهرا(عليها السلام) که فرمان او جز خير و صلاح و تحصيل رضا و قرب پروردگار نخواهد بود. اين نکته نيز روشن است که مى گويد: «از خوبان آنها بر حذر باشيد!» خوب نسبى است، نه خوب مطلق; چرا که خوبان مطلق، نه تنها نبايد از آنها بر حذر بود، بلکه بايد از پيشنهادهاى آنها استقبال کرد و صحبت آنها را غنيمت شمرد. به همين دليل در تاريخ اسلام مردان برجسته اى را مى بينيم که به پيشنهادهاى همسران شايسته خود اهميت مى دادند. به همين دليل، در بعضى از آيات قرآن مى بينيم که براى مشورت با زنان، بها قايل شده و آن را کار پسنديده اى معرفى مى کند. در مورد باز گرفتن کودک از شير در سوره بقره مى خوانيم: «فَإِنْ أَرَادَا فِصَالاً عَنْ تَرَاض مِنْهُمَا وَ تَشَاوُر فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا; هرگاه پدر و مادر، بخواهند با رضايت هر دو و مشورت و توافق، کودک را قبل از دو سال از شير باز گيرند، گناهى بر آنها نيست.»(6) *** نکته ها: 1- تفاوتها و يکسانى هاى زنان و مردان: همواره در ميان دانشمندان بر سر اين موضوع جرّ و بحث وجود داشته که آيا زن و مرد واقعاً از نظر آفرينش و جنبه هاى حقوقى يکسانند يا متفاوتند و غالباً عقيده بر اين بوده که از نظر ساختمان جسمانى و جنبه هاى عاطفى و عقلانى تفاوتهايى در ميان آنها وجود دارد. بى آنکه اين تفاوتها از شخصيّت زن بکاهد و يا بر شخصيّت مرد بيفزايد; ولى بى شک اين تفاوت مى تواند سبب تفاوت مسئوليت هاى آنها در اجتماع شود. از نظر اجتماعى، بسيارى معتقد به مرد سالارى بودند که اين تفکّر افراطى سبب شده گروهى راه مخالف آن را در پيش گيرند و معتقد به زن سالارى شوند. جمعى نيز اين هر دو روش را نفى کرده و روش منطقى انسان سالارى را برگزيده اند. آنچه از منابع اسلامى و منطق عقل، در اين زمينه استفاده مى شود اين است که شخصيّت انسان داراى سه بُعد است: 1- بعد انسانى و الهى. 2- بعد علمى و فرهنگى. 3- بعد اقتصادى. در بُعد اوّل که عمده ترين ارزش هاى انسانى در آن مطرح است، فرقى ميان مرد و زن نيست، هر دو در پيشگاه خدا يکسانند و هر دو مى توانند راه قرب الى اللّه را تا بى نهايت ادامه دهند و به تعبير ديگر، راه تکامل براى هر دو به طور يکسان گشوده است. لذا خطابات قرآنى در اين زمينه شامل هر دو، به طور مساوى است. در يک جا مى خوانيم: «مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَکَر أَوْ أُنْثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا يَعْمَلُونَ; هر کس کار شايسته اى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى که مؤمن است، او را به حياتى پاک زنده مى داريم و پاداش آنها را به بهترين اعمالى که انجام مى دادند، خواهيم داد».(7) در جاى ديگر مى فرمايد: «إِنَّ الْمُسْلِمينَ وَ الْمُسْلِمَاتِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَ الْقَانِتَاتِ وَ الصَّادِقينَ وَ الصَّادِقَاتِ... أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً; به يقين مردان و زنان مسلمان، مردان با ايمان و زنان با ايمان، مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو... خداوند براى همه آنها مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است»(8). آيه شريفه (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقيکُمْ)(9) نيز معيار را قرب به پروردگار قرار مى دهد، از هر کس که باشد بى آنکه جنسيّتِ مرد و زن، در آن دخيل باشد. و همچنين آيات ديگر که ذکر همه آنها به طول مى انجامد. در روايات اسلامى نيز اين حقيقت به خوبى نمايان است. در حديثى که «مرحوم کلينى» در کتاب «کافى» آورده، مى خوانيم: «خواهر رضاعى پيامبر(صلى الله عليه وآله) خدمتش رسيد، هنگامى که پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را ديد بسيار شاد شد و ملحفه (روانداز) خود را براى او گسترد و او را بر آن نشاند، سپس با وى گرم صحبت شد هنگامى که او از خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيرون رفت، برادرش آمد (اين خواهر و برادر فرزندان حليمه سعديه بودند که مادر رضاعى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود) ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن احتراماتى را که براى خواهرش قايل شد، براى او قايل نشد (هر چند به او نيز محبّت کرد). بعضى سؤال کردند که اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)! احترامى را که به خواهر گذاشتى به برادر نگذاشتى با اينکه او مرد است؟! پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «لاَِنَّهَا کَانَتْ أَبَرَّ بِوَالِدَيْهَا مِنْهُ; اين به خاطر آن است که آن خواهر نسبت به پدر و مادرش از آن برادر نيکوکارتر بود»(10). جالب اينکه اصحاب روى امتياز مرد بودن تکيه کردند و پيامبر(صلى الله عليه وآله) نه تنها آن را امتياز نشمرد، بلکه خواهرش را به خاطر ارزشهاى الهى انسانى بر او مقدّم شمرد. داستان «نسيبه» و شجاعت او در ميدان «اُحُد» که بدون توجّه به خطرات براى رزمندگان لشکر اسلام، آب مى آورد و حتّى هنگامى که به او حمله کردند، دفاع جانانه اى در برابر لشکر نمود تا آنجا که سيزده زخم بر تن او وارد شد و سرانجام در «يَمامه» در جنگ با «مُسَيْلمه» شهيد گشت، معروف است. در حديث آمده است که پيامبر(صلى الله عليه وآله) در روز «اُحُد» درباره او فرمود: «لَمَقَامُ نُسَيْبَة بِنْتِ کَعْب الْيَوْمُ خَيْرٌ مِنْ مَقَامِ فُلاَن وَ فُلاَن; مقام اين زن، امروز از مقام فلان و فلان (بعضى از افراد سرشناس لشکر) برتر است»(11). داستان «شَطيطه نيشابورى» معروف است، آن هنگام که «محمّد بن على نيشابورى» اموال فراوان و هدايايى براى امام موسى بن جعفر(عليه السلام) از سوى مردم نيشابور با خود خدمت آن حضرت آورد، امام(عليه السلام) از ميان 30 هزار دينار و 50 هزار درهم و قطعه اى لباس، تنها يک درهم و قطعه پارچه اى را که متعلّق به زن باايمانى به نام «شَطيطه» بود، پذيرفت و بقيه را باز پس فرستاد!(12) از اين حديث به خوبى روشن مى شود که ارزش انسانى بين زن و مرد تفاوتى ندارد. از اين رو، گاهى زنان در اين امر بر مردان پيشى مى گيرند. امّا در بعد علمى و فرهنگى: در اين قسمت نيز، فرقى ميان زن و مرد وجود ندارد، يعنى راه فراگيرى علم و دانش به روى هر دو، يکسان باز است و حديث معروف «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى کُلِّ مُسْلِم وَ مُسْلِمَة»(13) دليل اين مدّعاست (حتّى اگر کلمه «مُسلمه» نيز جزء حديث نباشد; زيرا مُسلم در اينجا به معناى نوع انسان است همانگونه که در بعضى از روايات چنين است) بنابراين هيچ محدوديتى از نظر اسلامى، در هيچ مرحله اى از فراگيرى علوم، براى زنان وجود ندارد و آنها مى توانند تمامِ مدارجِ کمال را از اين نظر طىّ کنند. در تاريخ اسلام نيز به شخصيت هاى بزرگ و با فضيلتى از جنس زنان برخورد مى کنيم که در کتب حديث، اسامى گروهى از آنان به عنوان زنان راوى ديده مى شود. بُعد سوم: بُعد اقتصادى است که از اين نظر نيز فرقى ميان زن و مرد نيست. يعنى آنها مى توانند نتيجه کار خود را مالک شوند همان گونه که مردان مى توانند. مخصوصاً در اسلام زنان استقلال اقتصادى دارند، بر خلاف آنچه در ميان بعضى از ملل غربى هنوز هم ادامه دارد که به زن استقلال اقتصادى نمى دهند و تصرّف او را در اموالش بدون اجازه شوهر مجاز نمى دانند; در حالى که در اسلام، زن براى تصرّف در اموال خود، هيچ گونه نيازى به اجازه شوهر ندارد و در هر مصرف مشروعى و در مورد هرکس و هرکارى مى تواند مصرف کند. البتّه اگر مسايل شعارى را کنار بگذاريم، نمى توان انکار کرد که معمولاً فعّاليت توليدى مردان از زنان بيشتر است و اين به دو دليل است; نخست اينکه: مردان غالباً قوّت و قدرت بيشترى براى کارهاى سنگين دارند و همين امر به آنها دست برتر در مسايل اقتصادى مى دهد و ديگر اينکه: مشکلات دوران باردارى و شيردادن نوزادان و بزرگ کردن آنها (هر چند براى دو سه سال باشد) قسمتى از بهترين سالهاى عمر زنان را به خود تخصيص مى دهد و زنان مقدار قابل ملاحظه اى از نيروى جسمانى خود را در اين راه از دست مى دهند و اگر فرض کنيم، هر زن به طور متوسط، بيش از سه فرزند پيدا نکند و براى هر يک از آنها چهار سال از دوران باردارى تا زمانى که به راه مى افتند در نظر بگيريم، مجموعاً دوازده سال مى شود که در سنين جوانى و نزديک به جوانى خواهد بود. شايد به همين دليل است که در تمام کشورها، حتّى در کشورهايى که تساوى زن و مرد عملاً در تمام زمينه ها انجام شده و مذهب در آنجا حاکميتى ندارد، بسيارى از کارهاى پرمسئوليّت و سنگين بر دوش مردان است و مسئولين سياسى و اقتصادى و اجتماعى، به طور اکثر از ميان مردان انتخاب مى شوند. بنابراين، وجود پاره اى از تفاوت ها در ميان مسئوليت زنان و مردان، مانند عهده دارى منصب قضاوت، يا تفاوت در تعداد شهود زن و مرد، يا تفاوت در بهره ميراث که دليل آن را در بالا ذکر کرديم، هرگز نمى تواند اصول کلّىِ برابرى را در ميان اين دو جنس در بُعد الهى و انسانى و در بُعد علمى و فرهنگى و در بعد اقتصادى بر هم بزند و در هر حال بايد تفاوت طبيعى اين دو جنس را پذيرفت و با شعارهاى دروغين، خود را در بيراهه گرفتار نسازيم. * * * 2- سخنى درباره عايشه و زندگانى او: «عايشه» دختر «ابوبکر» خليفه اوّل و از طائفه «تيم» که يکى از شاخه هاى قريش است، مى باشد. مادرش «امّ الرّومان» نام داشت که دختر «عامر بن عويمر» بود. معروف اين است که «عايشه» در سال چهارم بعثت در «مکّه» به دنيا آمد و در همان جا پرورش يافت و رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بعد از همسر گراميش «خديجه» با او ازدواج کرد و در ماه شوّال پس از جنگ «بَدر» بنا به اصرار پدرش ابوبکر او را به خانه خود برد. «عايشه» بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در زمان خلافت پدرش، «ابوبکر» و پس از وى در زمان حکومت «عمر» و حتّى نيمه اوّل خلافت «عثمان» از طرفداران جدّى حکومت وقت بود; ولى در نيمه دوم از خلافت «عثمان» از او به شدّت رنجيده خاطر گشت و بين او و «عثمان» اقدامات تند و عکس العمل هاى شديدى ظاهر شد که اين تيرگى رفته رفته به دشمنى مبدّل گرديد و به اين ترتيب «عايشه» در صف مخالفان «عثمان» درآمد و حتّى از يک نظر رهبرى آنها را به عهده گرفت و به شورشى که بر ضدّ «عثمان» پيدا شده بود، دامن مى زد; تا اينکه «عثمان» کشته شد. «عايشه» اميدوار بود که بعد از کشته شدن «عثمان» خلافت به پسر عمّش «طلحه» برسد و به اين ترتيب خلافت به خاندان «تيم» باز گردد! ولى هنگامى که متوجّه شد مردم با اميرمؤمنان على(عليه السلام) بيعت کردند و نقشه هايش نقش بر آب شد، تغيير مسير داد و به خونخواهى «عثمان» برخاست و يکى از بنيان گذاران جنگ «جَمَل» در بصره شد و به همراهى «طلحه» و «زبير» آتش جنگ را برافروخت! ولى هنگامى که در جنگ «جَمَل» متحمّل شکست سختى شد و هم پيمانانش، «طلحه» و «زبير» کشته شدند و على(عليه السلام) او را به خاطر پيامبر(صلى الله عليه وآله) با احترام به مدينه بازگردانيد، خانه نشين شد. او در حدّ خود هوش سرشارى داشت و به همين دليل به خود اجازه مى داد در مسايل فقهى فتوا دهد و به خاطر جهات سياسى نيز، خلفا او را در اين قسمت مورد احترام قرار مى دادند. «ابن سعد» در «طبقات» مى نويسد: «عمر» حقوق همسران رسول خدا را ده هزار دينار در سال تعيين کرده بود ولى به عايشه دوازده هزار دينار مى داد; ولى هنگام که عثمان با عايشه اختلاف پيدا کرد - به گفته يعقوبى در تاريخ خود - اين دو هزار دينار را قطع کرد. اختلاف ميان «عثمان» و «عايشه» در جريان فرماندارى «وليد بن عُقبه» بالا گرفت. «وليد» که علاوه بر شراب خوردن، به بعضى از صحابه معروف رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مانند «ابن مسعود» بى حرمتى روا داشت، به نزد عثمان فرا خوانده شد و شهود، شهادت به شراب خوارى او دادند، ولى به گفته «بلاذرى» در «اَنساب الأَشراف» عثمان نه تنها وليد را که برادر خوانده او بود، مجازات نکرد; بلکه شهود را تحت تعقيب قرار داد! آنها به خانه عايشه پناه بردند و عثمان فرياد زد آيا سرکشان عراقى را پناهگاهى جز خانه عايشه نيست؟ هنگامى که عايشه اين سخنان را شنيد، نعلين رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را بر سر دست بلند کرد و گفت: «هنوز اين کفش کهنه نشده سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را پشت سر انداختيد!» هنگامى که اين سخنان به مردم رسيد عدّه اى به طرفدارى او و گروهى به حمايت از «عثمان» برخاستند، تا آنجا که در مسجد به جان هم افتادند و به زد و خورد پرداختند. هنگامى که «عثمان» کشته شد، «عايشه» خوشحال گشت; امّا زمانى که ديد حکومت در دست على(عليه السلام) افتاد، سخت ناراحت گشت و از آنجا که على(عليه السلام) سخت پايبند به عدالت بود و طبعاً خواسته هاى عايشه انجام نمى شد، کينه آن حضرت را به دل گرفت. «طبرى» در تاريخ «الامم و الملوک» و «ابن سعد» در «طبقات» و «ابن اثير» در «کامل» مى نويسند: هنگامى که خبر شهادت على(عليه السلام) به او رسيد، شادمان گشت و سجده شکر به جاى آورد و از خوشحالى اين شعر را بر زبان جارى کرد: فَأَلْقَتْ عَصَاهَا واسْتَقَرَّبِهَا النَّوَى           کَمَا قَرَّ عَيْناً بِالاِْيَابِ الْمُسَافِرِ «عصاى خود را افکند و آرامش پيدا کرد - همانگونه که انسان از بازگشت مسافر عزيزش شادمان مى شود». اشاره به اينکه حالا نگرانى هاى من، بر طرف شده و آرامش يافتم و از آن بالاتر اين که از «ابن ملجم» با ابياتى تجليل کرد و چون اين سخن به گوش «زينب» دختر «امّ سلمه» رسيد، به عايشه اعتراض کرد و او متوجّه شد کار زننده اى انجام داده و ظاهراً در مقام عذر خواهى برآمد و گفت: من فراموش کار شده ام، هر وقت فراموش کردم به من تذکّر دهيد! (عايشه در آن زمان نزديک به 50 سال داشت). از عجائب زندگى عايشه تغيير موضع سريع و شديد او درباره «عثمان» است. به گفته «ابن ابى الحديد» هر کس در تاريخ و اخبار چيزى نوشته صريحاً گفته است عايشه از سرسخت ترين دشمنان عثمان بوده; او نخستين کسى بود که عثمان را «نعثل» ناميد و گفت: «أُقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللّهُ نَعْثَلاً; نعثل را بکشيد خدا او را بکشد!» («نعثل» در لغت به معناى پيرمرد احمق است و به معناى مرد ريش بلندِ پرمو، نيز آمده. و گاه گفته شده «نعثل» يک مرد يهودى ريش بلند بوده و معلوم نيست نامگذارى عثمان به «نعثل» از طرف عايشه روى کدام يک از اين معانى است) ولى با اين حال هنگامى که عايشه شنيد مردم بعد از عثمان، على(عليه السلام) را برگزيده اند گفت: اگر اين حرف صحيح باشد اى کاش آسمان بر زمين فرو ريزد! و از همان وقت مى گفت: (قَتَلُوا ابْنَ عُفَّانَ مَظْلُوماً; عثمان را مظلوم کشتند.» سپس با تحريک «طلحه» و «زبير»، به عنوان مطالبه خون عثمان، مردم را به قيام بر ضدّ على(عليه السلام) فرا خواند. سپس «ابن ابى الحديد» مى افزايد: هنگامى که عايشه تصميم بر قيام بر ضدّ على(عليه السلام) گرفت، مى خواست «اُمّ سلمه» (يکى از همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله)) را با خود همراه کند، لذا از او دعوت کرد و براى او از مظلوميّت عثمان سخن گفت. «اُمّ سلمه» در شگفتى فرو رفت و به او گفت: «تا ديروز مردم را بر ضد عثمان مى شوراندى و او را «نعثل» مى خواندى چطور امروز به خوانخواهى او برخاستى! با اين که موقعيّت على(عليه السلام) را در نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) خوب مى دانى. اگر فراموش کرده اى يادآوريت کنم». عايشه گفت: «عيبى ندارد». سپس «اُمّ سلمه» داستانى از زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نقل کرد که نشان مى داد پيامبر على(عليه السلام) را شايسته خلافت مى دانست. عايشه اين ماجرا را تصديق کرد; امّ سلمه پرسيد: «پس چرا مى خواهى با او مبارزه کنى؟» گفت: «براى اصلاح در ميان مردم!!»(14) مورّخ معروف «طبرى» نيز نقل مى کند: هنگامى که عايشه گفت عثمان را مظلوم کشتند و من به خونخواهى عثمان بر مى خيزم; کسى به او گفت: به خدا سوگند! نخستين کسى که بر عثمان ايراد گرفت تو بودى و تو بودى که مى گفتى: «أُقْتُلُوا نَعْثَلاً فَقَدْ کَفَرَ; نعثل را بکشيد که کافر شده است». عايشه گفت: «آرى، ولى مردم نخست عثمان را توبه دادند و پس از توبه او را کشتند. من قبول دارم که چنين سخنى را درباره او گفتم، ولى الان مى گويم او مظلوم بود و اين سخن از سخن اوّل بهتر است!»(15) شبيه همين معنا را «ابن اثير» در کتاب «کامل» نقل کرده است(16). «بخارى» در «صحيح» خود داستان حسد ورزيدن عايشه نسبت به حضرت خديجه را نقل مى کند، با اينکه خديجه قبل از ازدواج پيامبر(صلى الله عليه وآله) با عايشه، از دنيا رفته بود.(17) داستان رسيدن عايشه در مسير راه خود، به سوى بصره، به يک آبادى به نام «حَوْئَب» و سر و صداى سگ هاى آبادى، معروف است; در آنجا وقتى که عايشه نام «حوئب» را شنيد، به ياد سخنى افتاد که پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عنوان هشدار به او گفته بود: «بترس! از آن روزى که به راهى مى روى که سگ هاى «حوئب» در آنجا در اطراف تو سر و صداى زياد خواهند کرد.» عايشه سخت نگران شد و تصميم گرفت از همانجا بازگردد; ولى کسانى که با اين کار سخت مخالف بودند، پنجاه نفر از «اَعراب» بيابانى آنجا را ديدند و قول پاداش به آنها دادند تا بيايند و شهادت دهند اين جا «حَوْئَب» نيست!(18) عايشه در شب سه شنبه 10 شوّال سال 57 يا 59 در مدينه از دنيا رفت و ابوهريره بر جنازه او نماز خواند و او را در بقيع به خاک سپردند.(19) *** پی نوشت: 1. سوره معارج، آيات 19-21. 2. سوره احزاب، آيه 72. 3. سوره زخرف، آيه 15.  4. سوره علق، آيات 6-7. 5. سوره اسراء، آيه 70.  6. سوره بقره، آيه 233.  7. سوره نحل، آيه 97. 8. سوره احزاب، آيه 35. 9. سوره حجرات، آيه 13. 10. کافى، جلد 2، صفحه 161.  11. سفينة البحار، مادّه «نسب». 12. بحار الانوار، جلد 48، صفحه 73. 13. روايت «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى کلِّ مُسْلِمِ وَ مُسْلِمَة» را «مرحوم علاّمه مجلسى» در «بحارالانوار» از کتاب «عوالى اللئالى» از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل کرده است و همچنين در «ميزان الحکمة» از کتاب «مجموعه ورّام» نقل شده است.  14. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 215 به بعد (با تلخيص).  15. تاريخ طبرى، جلد 3، صفحه 477 (از منشورات مؤسّسه اعلمى بيروت). 16. کامل ابن اثير، جلد 3، صفحه 206 (طبع دار صادر). 17. صحيح بخارى (جلد 5، صفحه 47) در باب تزويج خديجه و فضايل او، اين حديث را آورده است. 18. اين داستان را «ابن ابى الحديد»، مشروحاً در جلد 6 شرح نهج البلاغه خود، صفحه 225، آورده و «علاّمه امينى» در «الغدير» جلد 3 از کتب متعدّدى از منابع اهل سنّت، آن را نقل کرده است (صفحه 188 به بعد).19. سند خطبه: معروف اين است كه اين خطبه، بخشى از نامه اى است كه امام عليه السلام بعد از تصرّف «مصر» از طرف «عمروعاص» و شهادت «محمّد بن ابى بكر» نوشته است. در آن نامه، از حوادث دردناكى كه بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روى داد سخن مى گويد؛ امام دستور داد آن نامه را براى مردم بخوانند تا مردم در جريان امور قرار بگيرند و وسوسه هاى شيطان در آنها مؤثّر نيفتد و بعيد نيست كه امام عليه السلام اين خطبه را بيش از يك بار گفته باشد نخست بعد از جنگ جمل كه عايشه يكى از سردمداران آن فتنه بزرگ بود ايراد فرمود. سپس در ضمن نامه طولانى، آن را تكرار كرد. «ابن جوزى» مى گويد: علماى سيره نقل كرده اند كه چون على عليه السلام از جنگ جمل فراغت پيدا كرد در «بصره» منبر رفت و اين خطبه را ايراد فرمود و در واقع اشاره به انگيزه هاى جنگ جمل و خلافكارى هاى عايشه فرموده است (البته آنچه را ابن جوزى آورد و با آنچه سيّد رضى نقل كرده تفاوت هايى دارد). از جمله كسانى كه پيش از «سيّد رضى رحمه الله» اين خطبه را نقل كرده اند «ابوطالب مكّى» در «قوّة القلوب» و مرحوم «شيخ كلينى» در جلد پنجم «فروع كافى» و «ابراهيم بن هلال ثقفى» در «الغارات» و« ابن قتيبه» در «الامامة و السياسة» و «طبرى» در «المسترشد»(البتّه با تفاوت هايى) (اقتباس از مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 86.)  
شرح علامه جعفرینكوهش زنان: «معاشر الناس، ان النساء نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول …» (اي مردم، ايمان زنان ناقص است. برخورداري زنان از سهم‌الارث ناقص است. عقول آنان ناقص است). يك معماي مستمر كه با تقسيم انسان به دو ماهيت جداگانه مرد و زن، سرتاسر تاريخ را بخود مشغول نموده است: شارحان و مفسران نهج‌البلاغه در توضيح و تفسير اين خطبه كه اميرالمومنين عليه‌السلام پس از بپايان رساندن غائله جنگ جمل ايراد فرموده است، مباحث مربوطه را مطرح و از ديدگاه انسان‌شناسي و فقاهي تحقيقاتي را انجام داده‌اند اين تحقيقات در دورانهاي متاخر دامنه‌هاي وسيعتري پيدا كرده بروز مسائل جديدتري را براي روشن شدن وضع اين دو صنف از يك حقيقت ايجاب نموده است. عمده‌ي اين مسائل تعبير نقص است كه در سه مختص انساني درباره‌ي زن آمده است: نقص ايمان، نقص برخورداري از سهم‌الارث، نقص عقول. ما براي تفسير اين خطبه در صدد برآمديم كه مسئله زن و مرد و رابطه ميان آن دو را تا حدودي مشروح‌تر بيان كنيم، باشد كه مقدمه‌اي بر تحقيق و بررسي بيطرفانه و واقع‌بينانه براي محققان ارجمند بوده و با تتبعات و تفكرات هر چه دقيق‌تر براي گشودن اين معناي ديرينه قدم بردارند. پيش از ورود به توضيح اين معماي بزرگ و عوامل بوجود آورنده آن، يك مقدمه كوتاهي را درباره جريان تكاملي بشر با ناتواني شايع از تنظيم رابطه معقول ميان دو صنف خود (زن و مرد) متذكر ميشويم: مقدمه- هنگامي كه بعضي از هشياران مطلع از محصول سرگذشت بشري تاكنون، اين سئوال را مطرح مي‌كنند كه علت چيست كه نوع انساني با همه ترقيات و پيشرفتهاي علمي و صنعتي و هنري تنها بر افزودن پيچيدگي هويت و گسترش موجوديت خود در قلمرو طبيعت و همنوعش، قناعت ورزيده و در پيمودن مسير اين تكامل آن آگاهي و توانائي را به دست نياورده است كه دو عنصر اساسي ادامه حيات خويشتن را كه زن و مرد است، چنان اصلاح و تنظيم نمايد كه بشكل معماي علمي و ناگواري مستمري در نيايد و او را به داشتن حيات معقول نايل سازد؟ گروهي كه به چشمگير بودن تركب پيچيده هويت و گسترش موجوديت آدمي در پهنه طبيعت و قلمرو همنوعش، خيره گشته‌اند فورا محصول عالي پيشرفتهاي بشري را مانند وسائل ارتباطي حيرت‌انگيز و ديگر كالاهاي صنعتي فوق‌العاده ظريف و كمپيوترها و هواپيماها و تسخير فضا و عمليات پزشكي فوق‌العاده عالي متذكر شده ميگويند: مگر شما اين ترقيات و پيشرفتها را نمي‌بينيد؟ هشياران مطلع در پاسخ ميگويند: ما آنچه را كه شما مطرح ميكنيد، منكر نيستيم و در صدد انكار عبور انسان از حالات ابتدائي به مراحل ترقي و تكامل نيستيم. سئوال اينست كه ما مي‌بينيم نوع بشر در جريان عبور از مراحل ساده به مراحل پيچيده‌تر و تنوع ابعاد هر اندازه كه مسائل اجتماعي و اقتصادي و سياسي و حقوقي گسترده‌تر و عميق‌تر و ظريف‌تر ميگردد، مسئله زن و مرد از حالت مسئله بودن به معما بودن تبديل ميگردد. آيا همان اندازه كه جريان تكامل حيات براي پاسخ به هفت ميليون چرا درباره‌ي جوهر و مختصات و حيات در نظر گرفته ميشود، براي مرتفع ساختن اين معما هم ميتواند تاثيري داشته باشد؟! اين ناتواني اسف‌انگيز اثبات ميكند كه آشنائي ما با جريان تكامل، عبارت است از شناخت‌هاي ما درباره‌ي رويدادهايي كه انسان را به وضع كنوني او رسانيده است، شناختهايي كه پس از وقوع و تسلسل آن رويدادها ميباشند. و معرفت ما درباره‌ي جريان تكاملي مانند معرفت ما درباره‌ي قانون عليت است. اين معرفت كلي كه همه‌ي اجزاء و روابط عالم هستي از قانون عليت تبعيت ميكنند، شايد منكري جز سفسطه‌بازان نيهيليست نداشته باشد. با اينحال براي شناسائي هويت علل و معلومات و روابط و ضروريات و مختصات ميان آنها و چگونگي قرار گرفتن آنها در سيستم‌هاي بسته و سيستم‌هاي باز، هزاران دانشمند دست به كار ميشوند و با اين همه تلاش‌ها فداكاري‌ها در راه علم، تازه يك شير پاك خورده‌اي مانند دويد هيوم بلند ميشود و ميگويند: من اين طناب ضرورت ميان علت‌ها و معلول‌ها را نمي‌بينيم بنابراين در عالم طبيعت جز تعاقب رويدادها چيزي ديگر وجود ندارد. وقتي كه به او ميگويند: اگر طناب ضرورت ميان علت و معلولهاي آنها وجود ندارد، پس چرا هر علتي معلولي معين از خود بوجود مياورد و هر معلولي از علتي معين؟ او بنا به نقل بعضي از مطلعين با تمام سادگي و بي‌پرده ميگويد: من نميدانم بنابراين، شايد اگر ما رموز ديگري در جريان تكامل را ميدانستم، به آن هفت ميليون چرا پاسخ ميداديم و در ادامه حيات به معمائي بنام معماي زن و مرد مبتلا نمي‌گشتيم. آيا اين معما از آنجا ناشي شده است كه حيات در قالب مرد ميگويد: من هستم و حيات زن ميگويد: من هستم و چون اين دو هستم نميتوانند مبدل به انسان هست شوند، لذا تكاپوي خصمانه ميان آن دو ناتوان از تفسير حيات، براه مي‌افتد ادامه پيدا ميكند؟ ممكن است هشياراني پيدا شوند و همين ناتواني از تفسير حيات را كه با گسترش ابعاد آدمي از حقيقت تكامل و محصول آن تلقي نمايند اگر بگوئيم: حيات در گذرگاه تكاملي فقط موجوديت آن جاندار را مطابق قانون ميداند كه با انفراد و تعين خود بجريان مي‌افتد و جاندار ديگري را جز خود به رسميت قانوني نميشناسد، چه زن باشد و چه مرد، اين گفتار با اينكه در قلمرو جانداران كه زندگي دسته جمعي دارند سازگار نيست، در عالم انسانها هم قابل تطبيق نميباشد، زيرا انسانهاي رشد يافته در طول قرون و اعصار بخوبي نشان داده‌اند كه حيات در قالب آنان بر همه انسانها گسترده شده و واقعا خود را جزئي از حيات ديگران دانسته‌اند. وانگهي اگر جريان تكاملي آنچنان كه ما توقع داريم، فعاليت ميكرد، امكان نداشت خود حيات بوسيله آلبركاموها و شوپنهورها و ابوالعلاءها و توماس هابس‌ها با خويشتن به مبارزه برخيزند و از خود حيات پوچي حيات را نتيجه بگيرند و يا همه ابعاد تكاملي حيات را ناديده بگيرند و فقط جنبه قدرت تخريبي آن را بستايند. واقعا اين سئوال مطرح است كه علت چيست كه پديده حيات در انسانها كه بنا به عقيده تكامليون از مراحل ابتدائي به مراحل عالي‌تر در حركتند، هرگز به عالي‌ترين و والاترين و تبديل حيات طبيعي به حيات معقول است، گوش فرا نميدهد؟ و رابطه زن و مرد را در نظر امثال راسل تا حد يك ليوان آب خوردن پايين مي‌آورد و سپس صدها هزار مجلد كتاب و مقاله درباره‌ي اين رابطه نوشته ميشود و كار بجائي نميرسد و ميگويند همه مسائل را كه ما نبايد حل كنيم انشاءالله در چهار و پنج قرن آينده اين معماي دردناك حل و فصل خواهد گشت! آيا اين عقيده كه مسئله رابطه زن و مرد در حد يك ليوان آب خوردن است، مستلزم ورشكستگي حيات در مغز هزاران متفكر كه با كمال اخلاص در شناخت و توجيه و اصطلاح اين رابطه ميكوشند، نميباشد؟ حقيقت اينست كه سادگي اين يك مسئله حياتي ما را از اهميت آن غافل نموده و براي ما خيلي ناچيز تلقي شده است، لذا صدها سئوالات جدي را درباره‌ي حيات زن و مرد به وجود آورده است كه اگر با جديت و صميميت براي حل و فصل مطرح نگردد، باحتمال قوي صدمه‌اي جبران ناپذير به هويت خود حيات وارد خواهد آورد. شما چگونه ميتوانيد اين قضيه حياتي را بي‌اهميت تلقي كنيد كه از ديدار عاشقانه اوگوست كنت فيلسوف پوزيتيويست (عيني‌گرائي محض) با خانم كلوتلددووو فلسفه‌اي بر مبناي احساسات را بجاي فلسفه عقلاني محض مي‌نشاند، زيرا همه مندانند كه طرز تفكر اوگوست كنت پيش از عشق ورزيدن به خانم مزبور تحققي و عيني‌گرايانه و بدون دخالت كمترين احساسات در انسان‌شناسي دخالت داده است. از طرف ديگر شوپنهور هم داريم كه ناسازگاري مادر هشيار و خوش ذوقش با پدر بي‌ذوق و معمولي‌اش آندو را به جدائي كشانيد و شوپنهور از اين پيش آمد سخت ناراحت گشت و اين ناراحتي تدريجا موجب كينه‌توزي و خصومت شديد شوپنهور به زنها گشت. و فلسفه بدبينانه او را بوجود آورد. اين مادر به فرزندش (شوپنهور) مي‌نويسد: تو براي من بار سنگيني كه قابل تحمل نيست، زندگي با تو بسيار دشوار است، غرور تو همه صفات پسنديده‌ي ترا از بين برده است، تو در وضعي هستي كه دنيا هيچ چيزي از تو اميد ندارد، علت اين بيهودگي تو اينست كه از جلوگيري تمايل قوي خود بر سقوط مردم در لغزشها، عاجز و ناتواني. بالاخره اين مادر و پسر از هم جدا ميشوند. در يكي از ديدارها كه ميان آن دو صورت ميگيرد، نزاع سختي آن دو را با يكديگر گلاويز مينمايد و مادر پسرش را از پله‌ها مياندازد. سپس بيست و چهار سال همديگر را نمي‌بينند. اين جريان موجب ميشود كه شوپنهور براي ما فلسفه‌ي بدبيني بوجود آورد و درباره‌ي صنف زن درست در نقطه‌ي مقابل اوگوست كنت بدبيني نظر را ابراز نمايد. عبارات شوپنهور را هم بعنوان بدترين و نابخردانه‌ترين عقيده درباره‌ي زن نقل ميكنيم: شوپنهور از اينكه لقب جنس لطيف براي زن انتخاب شده است، سخت تعجب ميكند: ترديدي نسبت در اينكه كساني كه اين لقب را بر اين جنس محقر پست مي‌نهند، مردمي هستند كه غريزه جنسي آنان عقولشان را فاسد كرده است. مبناي همه‌ي زيبائي زن فقط بر غريزه جنسي است. نزديكتر به واقعيت اينست كه نام زن‌ها را جنسي كه هيچ ذوق هنري ندارد بگذاريم، زيرا زنان توانائي ارزيابي انواع هنرها را ندارند، ولي اغلب درباره‌ي حقايق مغالطه نموده ادعا ميكنند كه ما داراي هنر زيبا هستيم، اين ادعا از زنان دروغ و رياكاري است، آنان محبت و ميل به هيچ چيزي جز به آنچه كه براي آن خلق شده‌اند، ندارند. آنچه كه زنان براي آن خلق شده‌اند، حفظ نوع و ادامه‌ي آن است … مرد در دانش‌ها و هنرها ميكوشد، تا سلطه مستقيم بر اشياء را بدست بياور، يا از راه درك اشياء و يا از راه تصرف در آنها. اما زن، او با طبيعتي كه دارد، سلطه مستقيم بر اشياء را دوست ندارد، ولي همواره ميخواهد از راه تسلط بر مرد به اشياء مسلط گردد. تنها هدف زن آنست كه بر مرد مسلط شوت و تحكم نمايد، يعني زن هر چيز را وسيله‌ي پيكار با مرد مي‌بيند. اگر زن تظاهر به علاقه بموسيقي و شعر نمايد اين علاقه از ميل طبيعي او برنميخيزد، بلكه ميخواهد آنها را وسيله تجمل قرار داده، در برابر چشمان مرد بدرخشد. اگر تو همه تاريخ را مطالعه كني حتي يك زن پيدا نمي‌شود كه يك اثر هنري اصيل و نبوغ‌آميز به وجود آورده باشد. و شايد احترامي كه مرد براي زن ابراز مينمايد، يكي از نتايج دين مسيحت است و همين است سبب روش رمانيتك كه احساسات و غريزه و اراده را فوق عقل و ذكاوت قرار ميدهد. مردم قاره آسيا درباره‌ي زن درك بهتري از درك مردم قاره اروپا دارند، زيرا آسيائي‌ها به حقارت و ناچيزي زن خوب پي برده‌اند، زيرا ترديدي نيست در اينكه هر قانوني كه زن را مساوي مرد ميداند، از ريشه و اصلش باطل است. اگر قانون ميخواهد زن را با مرد در حقوق مساوي قرار بدهد، نخست بايد قانون، عقلي مساوي عقل مردها بزنها بدهد، سپس از نظر حقوق آن دو را با يكديگر مساوي بداند. شرقي‌ها واقعيت را درباره‌ي زن خوب دريافته‌اند كه اصل تعدد زوجات را پذيرفته‌اند، زيرا اين يك اصل است كه طبيعت آن را حتمي و تجويز مينمايد. شگفت‌آور اينست كه مردم اروپا اصل تعدد زوجات را در زبان منكرند ولي عملا از همين اصل پيروي ميكنند من گمان نميكنم حتي يك اروپائي اصل وحدت همسر را با وجه صحيح عمل نمايد. مطالبي را كه شوپنهور درباره‌ي زن مطرح نموده است (بجز عمل عيني اروپائي‌ها درباره‌ي تعدد زنهائي كه با آنان ارتباط برقرار ميكند)، لاطائلاتي است كه دوشادوش لاطائلات ديگري كه مسئله زن و مرد را در حد يك ليوان آبخوردن تلقي ميكند، گفته شده است. نخست اين حرف بي‌اساس را كه ميگويد: مسئله زن چيزي جز يك ليوان آبخوردن نيست بررسي كنيم، سپس به پاسخ مطالب شوپنهور درباره‌ي زن بپردازيم. معناي جمله‌ي فوق چنانكه عمل عيني اغلب جوامع امروزي اروپا نشان ميدهد، اينست كه براي بازي با دروازه ورود انسانها به زندگي هيچ قيد و شرطي وجود ندارد، يعني مرد و زن به مجرد اينكه ميل پيدا كنند، بهر شكلي كه بخواهند، ميتوانند با يكديگر ارتباط جنسي برقرار كنند، بدين ترتيب لزوم هرگونه قانون و اصل را درباره‌ي تناسل كه گردونه‌ي خلقت آدمي است، به دور مياندازند و با اين بي‌بند و باري اعلان ميكنند كه دروازه ورود جانداران بنام انسان بر صحنه زندگي باز و هيچ قيد و شرطي ندارد. بنابراين موجوديت انساني قانوني ندارد كه هستي او را توجيه نمايد، نتيجه‌اي كه قانون‌شكني خوشايند ببار مي‌آورد، اينست كه قوانين مربوط به كيفر مجازات و دفاع از صلح و مبارزه با جنگ‌هاي خانمانسوز، مسخره‌اي بيش نباشند. زيرا اين يك تناقض غير قابل حل و فصل است كه ورود انسانها به قلمرو زندگي احتياجي به قانون و كارت رسمي نداشته باشد، ولي خروج آنان از دروازه زندگي به قانون و مجوز رسمي نيازمند بوده باشد!! اگر واقعيت چنين است كه شهوتت جنسي بي‌محاسبه يك نر و ماده، انسان را وارد زندگي ميكند، شهوت قدرت و خودخواهي قدرتمندان سلطه‌جو هم ميتواند به زندگي انسانها خاتمه داده او را از دروازه خروج بيرون براند. اما پاسخ مرداني امثال شوپنهور، اين پاسخ را در مبحث زير ميتوانيد بررسي فرمائيد: آيا روزي فرا خواهد رسيد كه سودجويان اجازه بدهند، انسانهاي‌انسان‌شناس معماي زن و مرد را تا حد مسئله زن و مرد تقليل بدهند؟ ما اميدواريم چنين روزي فرا خواهد رسيد بشرط آنكه خود زنان هم اين قدم را در راه انسانيت بردارند كه با آرزوي نرون بودن و چنگيز شدن كه فقط در صنف مرد پيدا ميشود، عظمت فوق مردي خود را در اجراي فرمان خلقت كه در اختيار آنان است فراموش نكنند. در آنروز انسانهاي انسان‌شناس نخست صنف مردان را مخاطب قرار داده خواهند گفت: براستي آيا شما ميخواهيد زن را بشناسيد يا نه؟ اگر ميخواهيد زن را بشناسيد، با اينكه در طول تاريخ صنف زن در هر جامعه‌اي چه با نظر به مختصات طبيعي او و چه با نظر به قوانين قرار دادي كه در جوامع درباره زن حكمفرما بوده، در رنج و فشار سختي روزگار خود را سپري كرده است. با اين حال حتي يك زن به شرط آنكه از اعتدال رواني برخوردار باشد، از صرف زن بودن خود، احساس ناراحتي و نقص ننموده است. زن با يك نگرش ناب و با قطع نظر از عوارض و تحميلات محيط و اجتماع هرگز به طبيعت نگفته است درباره‌ي شخصيت زن تجديد نظر كن، زيرا زن بطور طبيعي ميداند كه چنين تمنائي از طبيعت، درست تمناي آن است كه طبيعت در انسان بودن زن تجديد نظر كند! اين تلقين صنف مردهاي نادان و انسان‌نشناس به زنها بوده است كه: زن ناتوان مطلق است. از طرف ديگر زنان هم با احساس مختصات زنانگي كه آنان را تا حدودي در تكاپوي‌هاي زندگي با مرد، محدود ساخته است، تلقين مردان را تشديد نموده و خود زنها نيز تحت تاثير آن تلقين قرار ميگيرند، بدين ترتيب هر دو صنف زن و مرد در بوجود آوردن فاجعه دردناك زندگي اشتراك ميورزند. بار ديگر به صنف مرد خواهند گفت آقايان مردها: هيچ ميدانيد كه هر چه در امتياز مردان حماسه‌سرائي كنيد و هر اندازه هم كه با تكيه بر عقل نظري كه تاكنون صدها مكتب و عقيده بوجود آورده و انسانها را روياروي هم قرار داده و تاريخ را به خاك و خون كشيده است و دروغ و دغل و رياكاري‌هاي ماكياولي را بر حيات واقعي بشر چيره و مسلط ساخته است، خود را توجيه نمائيد، باز از درك اين عظمت صنف زن ناتوانيد كه زنان همه جان و حيات خود را در طبق اخلاص براي اجراي فرمان خلقت و شركت در آهنگ كلي هستي، تقديم بر شما مردان ميكنند و شما مردان جز به انگيزگي مكانيسم لذت و سفارش محصولي بنام نسل از آن كارگاه محيرالعقول، رابطه خود را با زن توجيه نميكنيد!! گمان نرود كه اين جملات ساخته و پرداخته‌ي يك فرد غوطه‌ور در روياهاي خوشايند عقلاني است و بس. يك نگرش دقيق به گفتار نيچه با آن چهره‌ي خشن جهان بيني‌اش بيندازيد. نيچه ميگويد: كلمه‌ي واحد عشق در آن واقع دو معناي متفاوت براي مرد و زن دارد. آنچه زن از عشق استنباط ميكند به اندازه كافي روشن است. عشق نه تنها دل سپردگي است، ايثار كامل جان و تن است بي هيچ دريغ، بي هيچ فروگذاري، بي چشمداشت به هر چيز ديگر. اين سرشت نامشروط عشق زن، چيزيست كه عشق او را به ايمان تبديل ميكند، تنها ايماني كه او دارد، اما مرد، اگر او زني را دوست بدارد، آنچه از زن ميخواهد همين عشق است، در نتيجه همان احساس را براي خود مسلم فرض نميكند كه براي زن، اگر مرداني باشند كه آنان هم همين تمايل را به ايثار كامل حس كنند به شرافتم سوگند، آنها مرد نيستند. بايرون هم نظير اين مطلب را گفته است: عشق مرد چيزيست جدا از زندگي مرد، عشق همه‌ي هستي زن است اما شما اي زنها بجاي آنكه با نشان دادن هويت با عظمت خود، هر دو صنف زن و مرد را از اصالت و برتري زن‌ها در گرداندن گردونه‌ي حيات كه عالي‌ترين جلوه‌گاه خداوندي است، با خبر بسازيد، تا مسئله زن و مرد را از حالت فاجعه‌اي رابطه اين دو صنف تا حد يك مسئله قابل حل و فصل در حقوق و اقتصاد و اخلاق و مذهب و سياست، درآورديد، نشته‌ايد و از احساس اينكه مرد عامل است و شما پذيرنده، مرد در شطرنج بازي‌هاي عقل نظري كه دائما براي تاريخ توماس هابس و بورژيا ميزايد، در خود فرو رفته و به اين نتيجه ميرسيد كه ما هم بايد چنگيز و نرون و آتيلا و تيمور لنگ و ابن ملجم داشته باشيم، تا قهرمان بودن خود را در برابر مردان اثبات كنيم! و با بوجود آوردن مكتبها و جهان‌بيني‌هائي كه نخست در مغز مردان ايجاد لذت ميكنند، سپس انسانها را از يكديگر جدا كرده آنان را شمشير بدست روياروي هم قرار ميدهند و فردا و پس فردا است كه خدا نخواسته پرونده‌ي حيات بشري را از روي كره‌ي زمين بربندند و ديگر مسئله يا فاجعه‌اي بنام زن و مرد در مغزهاي بشري كه در آنموقع غذاي لذيذي براي لاشخوران بيابانها خواهند گشت، مطرح نگردد. شما اي زنها، اين در نشان دادن قدرت و امتياز خود در غائله‌ي مردان و زنان تاخير نورزيد، اين اندازه راه را براي جرئت نابخردانه‌ي مردان انسان‌نما با دست خود هموار مكنيد. شما گمان ميكنيد كه فاجعه‌اي به نام فاجعه‌ي دو صنف زن و مرد، با گرفتن چهره‌ي حيات‌نشناس بعضي از مردان به خويشتن، در خيابانها، در ورزشگاهها، در اداره‌ها، در مراكز تصميم‌گيري‌هاي سياسي و اجتماعي، خاتمه خواهد پذيرفت؟! شما زنها يقين بدانيد كه اين خود شما هستيد كه با هم صنف نمودن خود با مردان، عظمت واقعي خود را از دست داده به مردان نابخرد جرئت ميدهيد كه شما را پست و محقر بدانند. يك خسارت غير قابل جبران ديگر كه دامنگير هر دو صنف شده است، اينست كه با جلوه عظمت در كميت‌ها، كيفيت‌ها و حياتي بودن آنها را هر دو طرف ناديده گرفته ميشود، زيرا خانواده در برابر اجتماع يك محدوده‌ي بسيار ناچيز مينمايد كه در اجتماعات بزرگ، اين ناچيزي بقدري از اهميت آن ميكاهد كه قابل توصيف نيست، چنانكه مقايسه قطره و دريا از نظر كميت قابل توصيف نميباشند. سهم عامل مرد انسان‌نشناس در اين خسارت اينست كه خود را قادر به شناوري در همه‌ي سطوح و زواياي اقيانوس اجتماع مي‌بيند. و وقتي كه قدم به خانواده ميگذارند، با نخوت و تفرعن خاصي، خويشتن را دريائي در مقابل قطره خانواده مي‌بيند. و زورگوئي را شروع ميكند. او بگمان اينكه مغزش نماينده‌ي واقعي درياي اجتماع است، قطره خانواده را هيچ مي‌انگارد. زن هم كه سخت در صدد جبران احساس وابستگي ضعف مطلقي است كه به خود بسته است، فراموش ميكند كه به مرد بگويد: من همسر تو و ما خانواده‌ي تو با اينكه از لحاظ كميت قطره‌اي از درياي اجتماع هستيم، از لحاظ كيفيت و هويت تشكيل دهنده‌ي همان اجتماعيم كه شما را با گسترش كميت خود فريفته است. اجزاي آن اجتماع كه از كانال طبيعي خانواده عبور نكند و اولين منزلگه انسانيت را سپري نكند، براي ميدانهاي جنگ و ستيز خوب است نه براي تشكيل يك اجتماع انساني. و مانند پيچ و مهره‌ي بي‌احساس براي ماشين خوبست، نه انسانيت. حياتي‌ترين مسئله‌ي انساني كه اين دو صنف همواره غفلت از آن مي ورزند، عبارت است از اينكه منزلگه تعيين كننده‌ي سرنوشت اجزاي اجتماع، خانواده است. نطفه‌ي شخصيت آدميان در منزلگه خانواده منعقد ميگردد و سپس اجتماع آن را آبياري مينمايد. در اين مسئله حياتي مبالغه‌گوئي‌هاي اميل دوركيم كه همه‌ي اصالت‌ها را به اجتماع نسبت ميدهد و فردا را در برابر اجتماع تا حد چيز پايين مي‌آورد، همان ارزش را دارد كه گزافه‌گويي‌هاي اصالت خانواده و بي‌تاثير پنداشتن اجتماع. آيا زن وابسته‌ي مرد است؟ اين سئوال درست مانند اينست كه آيا انسان وابسته‌ي انسان است؟ آيا عقل سليم وابسته‌ي وجدان است؟آيا عدالت وابسته‌ي قانون است؟ همه‌ي اين سئوالات به جواب مثبت ميرسند، آن جواب اينست: بلي، عقل سليم وابسته‌ي وجدان است، زيرا عقل سليم و وجدان دو جزء متشكل كننده‌ي هويت انسان خردمندان است. بلي عدالت وابسته‌ي قانون و قانون وابسته عدالت، زيرا رفتار مطابق قانون همان عدالت است و عدالت آن نيروي سازنده‌ايست كه اگر تجسم پيدا كند، بشكل قانون درمي‌آيد. پس اين سئوال كه آيا زن وابسته‌ي مرد است، همان جواب را دارد كه مرد وابسته‌ي زن است. اين دو صنف با اينكه دو موجود جسماني مجزا از يكديگرند، در عين حال يك انسان كلي را تشكيل ميدهند كه در وحدت انساني حقيقت واحدي ميباشند. هر دو صنف در مسير تكاپو قرار گرفته بشرط احساس تعهد و عمل مطابق آن، راه را براي تكامل آيندگان ميتوانند باز كنند. بنابراين، اين سئوال كه آيا زن وابسته‌ي مرد است؟ بايد به دو سئوال تحليل شود: 1- آيا شخصيت و موجوديت و اصالت‌ها و ارزش‌هاي زن وابسته به مرد است؟ پاسخ اين سئوال قطعا منفي است، زيرا زن و مرد در انسانيت هيچ تفاوتي ندارند، اگر مرد شايسته‌ي نام انسانيت است، زن هم اين شايستگي را دارد و اگر مرد بجهت نشناختن زن شايسته‌ي نام انسانيت نيست، زن هم بجهت نشناختن مرد اين شايستگي را ندارد. 2- آيا با نظر به بعد ادامه‌ي نسل و جريان خلقت، زن وابسته‌ي مرد است؟ بلي همان وابستگي از طرف مرد نيز وجود دارد. اين دو سئوال در مغز هر انسان معتدل پاسخي جز آنكه مطرح كرديم، ندارد. سپس نوبت به مسائل ديگر درباره‌ي اين دو صنف ميرسد. مانند آيا زن مانند مرد ميتواند در برابر حوادث مقاومت و تحمل داشته باشد؟ آيا زن از نيروي نبوغ و اكتشاف برخوردار است؟ آيا زن در تعقل محض ميتواند مساوي مرد باشد؟ آيا در ادامه حيات موقعي كه آدمي به بن‌بست ميرسد، مرد ناتوان‌تر از زن نيست؟ زيرا گفته ميشود كه تقريبا نود درصد تصميم مردان درباره‌ي خودكشي به نتيجه ميرسد، در صورتي كه زناني كه تصميم به خودكشي ميگيرند، كمتر از دهدرصد دست به خودكشي ميزنند. آيا غرور كاذب در مردها بيش از زنان نيست؟ آيا مردها از آن طعم واقعي حيات كه زنان مي‌چشند، محروم نيستند؟ درباره‌ي اين سئوالات هزاران كتاب و مقاله نوشته شده و اختلاف نظرهاي خيلي زياد به وجود آمده است. اولا براي اينكه در پاسخ دادن به سئوالات فوق و ده‌ها امثال آنها تحت‌الشعاع شخصيت‌هاي پاسخ دهندگان و احساسات خام و عوامل محيطي و اجتماعي قرار نگيريم، در اين مسئله بينديشيم كه اختلافات رواني و فعاليت هاي مغزي در افراد صنف خود مردان بقدري زياد است كه اگر تشابه صوري و شكلي و فيزيولوژيك ميان مردان نبود، ميگفتيم: مردان انواع يا اصناف مختلفي از انسانها هستند. آيا شما مردي با احساسات انساني علي بن ابيطالب (ع) را با مردي با شقاوت و پليدي حجاج بن بوسف، يك صنف متحد ميشماريد؟! آيا مردي با شجاعت علي بن ابيطالب را با مردي ترسو و زبون مانند حسان بن ثابت، يك نوع متحد ميشماريد؟! آيا مردي با شجاعت علي بن ابيطالب را با مردي ترسو و زبون مانند حسان بن ثابت، يك نوع متحد ميشماريد؟! مردي با تعقل ابن سينا را با مردي با بي‌عقلي باقل (احمق معروف نژاد عرب) يكي ميدانيد؟ همچنين اختلاف رواني بيش از زنان نيست؟ و فعاليتهاي مغزي را كه در ميان صنف خود زنان وجود دارد، ميتوان ناديده گرفت؟! آيا مادري كه تنها وسيله عبور كودك از جنين به اين دنيا بوده و بهيچ وجه كودكان و فرزندان خود را از دريچه‌ي عواطف مقدس مادري ننگريسته است، با آن مادري كه كودكان و فرزندان خود را پاره‌هاي روح خود مي‌بيند كه از او مجزا شده و روي زمين راه ميروند، يك صنف تلقي ميكنيد؟! چگونه ميتوان زني را كه واقعا خود را جزئي از شخصيت مرد، يا مرد را جزئي از شخصيت خود ميداند، با آن زني كه ساليان عمر را با ديده‌ي خصومت به همسرش نگريسته است، يك صنف منظوره نمود؟! بنابر مجموع اين ملاحظات ما با دو نوع اختلاف ميان دو صنف روبرو هستيم: نوع يكم: اختلافات‌هائي است كه مربوط به هويت خاص زن و مرد نيست، بلكه همان اختلافات است كه ميان صنف خود مردان با يكديگر و صنف خود زنان با يكديگر نيز وجود دارد. و اين نوع اختلاف نبايد بحساب اختلاف در هويت زن و مرد گذاشته شود. نوع دوم- اختلاف ناشي از تنوع هويت زن و مرد است. اين تنوع بدون ترديد مربوط به ذات و شخصيت انساني دو صنف نيست و اين حقيقي است كه اسلام روي آن سخت اصرار ميورزد، چنانكه در مبحث آينده با نصوص صريح اسلامي مطرح خواهد گشت، بلكه مربوط به مختصات طبيعي دو صنف است كه براي شركت و تفاعل آن دو در موضوع توليد مثل بروز ميكند. لذا بر فرض بسيار بعيد اگر اين دو صنف بدون احتياج به شركت و تفاعل در موضوع توليد مثل ميتوانستند زندگي كنند، هيچگونه تفاوتي ميان آن دو وجود نداشت. اگر قانون طبيعت بنا به درخواست بعضي از زنان و بعضي از مردان، اقدام به تساوي مطلق زن و مرد ميكرد، يا زنان را مانند مردان در شطرنج بازيهاي عقل نظري محض و محروميت از چشيدن طعم واقعي حيات و قناعت به لذت چند لحظه‌اي در پديده‌ي توليد مثل و غير ذلك ميساخت، و يا مردان را مانند زنان با احساس عميق و برخورداري از طعم حقيقي حيات و تسليم جان و تن به فرمان عالي خلقت كه از ديدگاه عقل نظري محض مفهومي است كه فقط در چنين است جريان خلاصه ميشود نه شناخت و اداره‌ي جريان واقعي حيات. آيا تساوي پنداري نوع آدم را به حيواناتي كه در ما قبل تاريخ منقرض شده‌اند ملحق نميساخت؟ براستي هم زن و هم مرد آگاهانه يا ناآگاه دست بدست يكديگر داده، با غفلت و چشم‌پوشي از اينكه نه امتيازات طبيعي زن دليل برتري ارزشي وي بر مرد است و نه امتيازات طبيعي مرد بر زن دليل برتري ارزشي او بر زن است، معمائي بنام زن و مرد را به وجود آورده اند!!. آيا لجاجت و عدم اعتراف زنها به اشتباه خويش و ناتواني آنان از بازسازي و تجديد شخصيت خود بيش از مردها است؟! آنچه كه هويت واقعي زن و مرد است، همان است كه در مبحث گذشته (آيا زن وابسته‌ي مرد است؟) متذكر شديم. بار ديگر بطور اختصار ميگوئيم: زن و مرد در هويت انساني و شخصيت آدمي كمترين تفاوتي با يكديگر ندارند، اين حقيقت در مبحث آينده (بعد انساني و هويت شخصيتي زن در اسلام) نيز تكميل خواهد گشت. اين هويت انساني كه مرد و زن دو صنف آن است، در دو قلمرو مختلف مطرح ميشود: 1- بطور منفرد و مستقل. 2- با ارتباط زناشوئي با يكديگر. اگر امكان داشت كه هر يك از اين دو صنف بطور منفرد و مستقل زندگي كنند، بدون ترديد صدها مسائلي كه در حال ارتباط دو صنف با يكديگر بوجود مي‌آيد، منتفي ميگشت، تنها آن مسائلي مطرح ميشد كه مربوط به هويت اصلي زن و مرد بود. ولي تاكنون چنين حالتي كه هر يك از دو صنف بتوانند مستقلا زندگي كنند باستثناي بسيار بسيار معدود امكان‌پذير نبوده است. زيرا اين دو صنف به علت لذت‌جوئي و توليد مثل در جاذبه يكديگر قرار ميگيرند و با دو نوع تفاعل فيزيولوژيك و پسيكولوژيك مسائلي را بوجود مي‌آوردند. بدينجهت است كه آن دسته از محققان و صاحبنظران كه در بررسي اين دو صنف همواره هويت استقلالي آن دو را مورد تحقيق و بررسي قرار ميدهند، سخت در اشتباهند. زن در جاذبه مرد، غير از زن بطور مستقل و مجزا از مرد است و همچنين مرد در جاذبه زن غير از مرد بطور مستقل و مجزا از زن است. بنابراين، براي بدست آوردن يك شناخت همه جانبه درباره مردي كه داراي همسر است، بدون ترديد شناخت خصوصيات آن زن كه بعنوان همسر در حيات وي موثر است، ضروري و حتمي است و بالعكس، براي شناخت همه جانبه زني كه داراي همسر است، شناخت خصوصيات مردي كه بعنوان همسر در حيات آن زن موثر است، ضروري و لازم است اگر مبناي زناشوئي مرد و زن بر همان هويت طبيعي خدادادي استوار شود و هر يك از طرفين با آگاهي به تساوي شخصيت انساني آن دو و با نظر به مختصات طبيعي هر يك از طرفين كه معلول ضرورت‌هاي قانوني طبيعي است، در جاذبه يكديگر قرار بگيرند، اگر اوصاف والاي فرشته‌خوئي در آن دو انسان كاملا بارور نگردد، حداقل از يك زندگي سعادتمندانه برخوردار خواهند گشت. و اگر هر يك از طرفين با يك عده مسائل و اصول پيش ساخته‌اي كه درباره‌ي طرف مقابل مغزشان را اشغال نموده است، در جاذبه يكديگر قرار بگيرند، بطور قطع زندگي زناشوئي آنان با همان مسائل و اصول پيش ساخته رنگ‌آميزي شده و با هويت طبيعي با يكديگر زندگي نخواهند كرد. در نتيجه حيات واقعي مرد و زن همواره در زمينه‌هاي ساختگي و ثانوي بجريان خواهد افتاد. اما اينكه ميگويند لجاجت و عدم اعتراف زنها به اشتباه خويش و ناتواني آنان از بازسازي و تجديد شخصيت خود، بيش از مردها است، اگر چنين چيزي كليت داشته باشد، معلول هويت انساني زن نيست، چنانكه سلطه‌گري و برتري‌جوئي و علاقه به حاكميت مطلق كه درمردها بروز ميكند، معلول هويت انساني مرد نيست، بلكه مربوط به علل ثانوي است كه قابل ارتفاع ميباشد. اگر موضوع لجاجت و عدم اعتراف زنان به اشتباه خويش و ناتواني آنان از بازسازي و تجديد شخصيت خود، بيش از مردان بوده باشد. بدان علت است كه زن با احساس ناآگاهانه به اينكه مرد عظمت انجام وظيفه‌ي او را درباره‌ي فرمان خلقت ناچيز گرفته است، احساس حقارت و شكست نموده در صدد جبران آن برمي‌آيد، غافل از اينكه ارزش و عظمت انجام چنين وظيفه‌اي خيلي بالاتر از آن است كه زن از مرد توقع مينمايد زن نبايد براي انجام اين وظيفه الهي انتظار معامله و سوداگري با مرد داشته باشد، تا در صورت جهالت و تبهكاري مرد، شخصيت خود را با لجاجت درخطاها و ناديده گرفتن اشتباهات خود، تباه بسازد، اين تباهي موجب پيچيده‌تر شدن روابط طرفين در همه شئون زندگي بوده حيات طرفين را به دوزخي غير قابل تحمل تبديل خواهد ساخت. يكي ديگر از عوامل مقاومت زناني كه در برابر مردان حالت دفاع يا هجوم دائمي بخود ميگيرند، احساس خودخواهي مرد است. اما اينكه زن مانند مرد قدرت تغيير موقعيت و تجديد شخصيت ندارد: ناشي از دو موضوع است: موضوع يكم- احساس اينكه موقعيت و شخصيت فعلي زن در نظر وي حالت انحصاري دارد مخصوصا هر چه ساليان زندگي زن بالاتر برود، انحصار مزبور در نظرش شديدتر جلوه ميكند، در صورتي كه مرد بجهت گسترش ارتباطات و آگاهي از امكان بدست آوردن عناصري ديگر براي شخصيت پرونده خود را بسته تلقي نميكند. البته اين يك حالت عارضي و قابل دگرگوني براي زنها است: و اين وحشت كه اگر اين موقعيت رواني را از دست دادم، چكنم؟ وحشتي بي‌اساس است. بنظر ما زن ميتواند رابعه‌ي عدويه كه از بزرگان معرفت و عرفان است، گردد، همچنان كه يك مرد ميتواند از مرحله‌ي يك شاعر دون پايه به مقام والاي سنائي بودن برسد. موضوع دوم- علاقه‌ي شديد زن به داشتن و حفظ آن موضع‌گيري كه به تشخيص وي، مرد سر تسليم به آن موضع‌گيري فرود آورده است. نتيجه اين علاقه دو بعد دارد: بعد منفي و بعد مثبت. بعد منفي اين علاقه محروميت از مشاهده و بهره‌برداري از مزاياي مرد و خود زن است كه بجهت موضع‌گيري انحصاري از ديدگاه خود زن پوشيده ميماند. بعد مثبت حفظ تشكل خانوادگي از پاشيده شدن است. در صورتي كه مرد بجهت احساس باز بودن ابعادي ديگر از زندگي و حتي باز بودن رابطه‌ي جنسي ولو در عالم خيال، خود را اسير موضع‌گيري خاص در برابر زن نمي‌بيند. بعضي از صاحبنظران در اين پديده چنين ميگويند: زن از عقايد مرد فقط تقليد ميكند اما در باطن خويش مصمم و خودبين است و از خودخواهي بينهايت مرد خبر دارد. بنابراين اعتقادي كه زن درباره‌ي مرد دارد، بدون ترديد او اولا بعقيده‌ي خود با يك موجود خودخواه (اگر چه به روي خود نمي‌آورد) روبرو مي‌شود، سپس با شوهر. نتيجه طبيعي اين دوگانگي در ارتباط توسل زن بهر وسيله‌اي است كه بتواند خودخواهي مرد را بشكند، از طرف ديگر مرد هم كه خود را داراي عده‌اي از مختصات طبيعي مي‌بيند كه در زن وجود ندارد، به مقاومت و لجاجت خود ميافزايد. لجاجتي كه زن در برابر مرد نشان مي‌دهد، اگر چه شكننده‌تر و تلختر از لجاجت مرد است. ولي لجاجت مرد گسترده‌تر و متنوعتر است و در عين حال مرد بيشتر آماده تجديد شخصيت در برابر زن است، در صورتي كه زن بجهت تاثر عميقي كه از خودخواهي مرد دارد انعطاف در سطوح شخصيت پيدا مي‌كند، ولي تجديد اساسي شخصيت در برابر مرد براي زن بسيار دشوار است و خيلي از زنها تجديد شخصيت را با منتفي ساختن آن يكي ميدانند! با اينحال همانطور كه گفتيم، اين پديده‌هاي رواني خصوصي معلول مسائل و اصول پيش ساخته در مغز طرفين بوده مربوط به هويت انساني طرفين نمي‌باشد. لذا بطور قطع مي‌توان گفت: اساسي‌ترين عامل بروز اين ناهماهنگي‌ها ميان زنان و مردان موضوع بي‌اهميت تلقي كردن اين رابطه‌ي حياتي است كه فقط با تعليم و تربيت‌هاي صحيح و جدي درباره‌ي طرفين ميتوان اين برداشت پيش ساخته را منتفي ساخت. مختصاتي كه براي هر يك از مرد و زن در ميان صاحبنظران رواج دارند ميدانيم كه توضيح مختصات هر يك از دو صنف از آغاز تاريخ معرفت تاكنون مطالب زيادي گفته شده است. اين مطالب غالبا دقيق و واقع‌بينانه نمي‌باشد، زيرا گويندگان آنها ميان هويت اصلي مرد و زن در انسانيت و عوارض و پديده‌هاي ثانوي را بحساب هويت اصلي زن و مرد درمي‌آورند. ما براي تكميل اين مبحث چند عبارت از صاحبنظران را نقل مي‌كنيم: 1- زن نمي‌پرسد كدام نمايش يا كنسرت و يا كدام يك از اماكن تفريح بهتر است، بلكه ميپرسند مردم بكدام يك بيشتر ميروند؟ آيا هويت زن اينست، يا يك شعور طبيعي در او حكم ميكند كه در ارزيابي نمايشها و كنسرتها و امثال آنها، اختلاف نظر بقدري است كه شايد دو نفر نتوان پيدا كرد كه واقعيتي را با دلايل متقن و مقبول طرفين بپذيرند، پس چه بهتر همان كار را بكنيم كه مردها در تشخيص واقعيت‌هاي اجتماعي و سياسي و ساير مسائل نظري ميكنند و اين كار جز مراجعه به اكثريت چيزي ديگر نيست. 2- زن كمتر از مرد توانائي تنها ماندن را دارد و حاضر به اعتكاف و گوشه‌گيري نيست. زن بي‌مرد بيشتر از مرد بي‌زن نقص خود را حس مي‌كند. اين مطلب هم مانند مطلب يكم تا حدودي سطحي بنظر مي‌رسد، زيرا اولا بايد بدانيم مقصود از تنها ماندن چيست؟ اگر مقصود بريدن از اجتماع و بجهت بي‌اعتنائي به آن، يا احساس شكست در زندگي اجتماعي است، اين تنهائي نقص و ناتواني است كه مزيتي براي مرد محسوب نميشود و اگر براي محاسبه درباره‌ي شخصيت و شئون زندگي است، چه اندكند مرداني كه به اين مقام والاي انسانيت برسند، مگر نشنيده‌ايد كه مولانا جلال‌الدين ميگويد: ماننده‌ي ستوران در وقت آب خوردن چون عكس خويش ديديم از خويشتن رميديم و اگر بخواهيم از اين پديده چنين بهره‌برداري كنيم كه زن وابسته‌ي مرد است، در مباحث گذشته پاسخ آن را گفته‌ايم كه زن همان مقدار انسان و وابسته‌ي مرد است كه مرد انسان است و وابسته زن. به اضافه‌ي اين امتياز كه زنها با احساس خودخواهي در مردان رشد نيافته، براي اجراي فرمان خلقت، رنج تحمل آن خودخواهي را مي‌پذيرند و مانند اينكه كودك خود را نگهداري كنند، دور شوهر ميچرخند كه در ايفاي سهم خود در اجراي فرمان خلقت طغيانگري ننمايد. 3- مردان بيش از روزگار پيش نوابغ بيرون ميدهند. هر چه صنعت انسان را بيشتر به كام خود فرو ميبرند، زن نيز بيشتر به عمل اجباري رشد ذهني درميدهد، اما با آنكه در نتيجه زن به سرعت تغيير مي‌يابد، باز از حيث ذهن و عقل در بعضي جهات با مرد مختلف ميماند. بنظر ميرسد كه زن با فكر مطلق چندان آشنائي ندارد. زن در واقعيات تيزبين است و آنرا خوب بخاطر مي‌سپارد. اما براي تعميم و توضيح عميق مستعد نيست و ممكن است كه در جزئيات و در پيدا كردن مقصد سر در گم شود. زن بيشتر به اشخاص علاقه‌مند است، نه به اشياء و اعمال. اين مسئله كه مردان نوابغ و ديوانگاني بيشتر از صنف زن دارند، از نظر مشاهدات تاريخي صحيح بنظر ميرسد. اما اينكه زن از حيث ذهن و عقل براي تعميم و توضيح عميق مستعد نيست، چون ممكن است عامل سوء استفاده بسود صنف مرد بوده باشد، بايستي اين مطالب با بررسي و تحقيق عادلانه‌اي مطرح و نتيجه‌گيري شود. توضيح اين تفاوت را در تفسير جمله‌ي نواقص‌العقول مطرح خواهيم كرد. 4- طبيعت در نظر زن هميشه سري بلند پايه خواهد ماند و از كجا كه اين ناتواني متواضعانه در درك اسرار طبيعت او را به طبيعت نزديكتر نميسازد، تا علوم ميكانيكي ما در توضيح اين مسئله ميتوان گفت: عظمت و اسرارآميز بودن جهان هستي و اينكه قوانين جاريه در عالم هستي اثبات يك آهنگ كلي مينمايد، با هر شعور ناب چه مرد و چه زن قابل درك و دريافت است. درك حشمت و جلال در جريان وجود، حتي با تجزيه و تركيبهاي علمي ما هم مختل نميگردد، بلكه اختلالي كه در عظمت و جلال هستي وارد مي‌آيد از تنگ نظر ما است كه تنها با بعد تجزيه و تحليل به جهان‌شناسي مي‌پردازيم. ما همواره از اين حقيقت غفلت ورزيده‌ايم كه زيبائي‌هاي عالي و عظمت و جلال در جهان هستي با برقرار كردن ارتباط مابين بعد زيبايابي و جلال‌يابي درون ما با واقعيت جهان عيني امكان‌پذير ميباشد. دو سر هر دو حلقه‌ي هستي بحقيقت بهم تو پيوستي . 5- يكي ازمختصات طبيعي زن در پديده‌ي توليد مثل، ترجيحي است كه زن براي مردان قوي‌تر از جنبه‌ي جسماني معتقد است. بطور طبيعي زن يك شوهر نيرومند جسماني را بر يك شوهر ضعيف و حتي معتدل ترجيح ميدهد. درباره‌ي عامل اساسي اين مختص به اضافه‌ي امكان اشباع بيشتر در رابطه‌ي جنسي، زن آگاهانه يا ناآگاه قدرت مرد را در برابر رويدادهاي زندگي كه ممكن است زن را ناتوان نمايد، بطور جدي ميخواهد كه عمده‌ي آن رويدادها مزاحمت‌هائي است كه از طبيعت يا از نوع انساني آشيانه زندگي مخصوصا كودك رابه مخاطره مي‌اندازد. ولي اگر اين ترجيح تنها براي انتخاب عامل قوي‌تر براي چشيدن لذت محض بوده باشد، نقطه‌ي ضعفي در زن محسوب ميشود، مخصوصا در آن موارد كه مرد غير قوي از عقل و وجدان و ايمان به اصول و آرمانهاي بيشتري برخوردار بوده باشد. در اين مختص، صنف مرد زيبائي را بيشتر در نظر ميگيرد. از نظر جسماني به اعتدال جسم و مزاج زن قناعت ميورزد. شواهد فراواني ميتوان پيدا كرد كه مردان آگاه به زني كه هشيار و داراي مديريت خوب براي آشيانه باشد، بيشتر جلب ميشوند از آن زنها كه داراي زيبائي و مزاياي جسماني، ولي محروم محترم از هشياري و استعداد مديريت آشيانه‌ي زندگي ميباشند. تفاوت عينكي كه پديده‌ي حيات بوسيله حواس و عقل نظري به ديدگان مردان ميزند، با چشماني كه زن با نيروي خود حيات در حيات مي‌نگرد بعبارت اصطلاح علمي: گوئي زن علم حضوري به حيات ديگران دارد، در حالي كه علم مرد به حيات ديگران علم حصولي است. يعني زن واقعيت حيات را در ذات خود درمييابد، در صورتي كه مرد بوسيله‌ي حواس و تعقل نظري محض عكسي از حيات را در ذهن خود منعكس مينمايد. اين عكسبرداري مختص به حيات نيست بلكه چنانكه مولانا ميگويد: تا بداني كاسمانهاي سمي هست عكس مدركات آدمي گر نبودي عكس آن سر و سرور پس نخواندي ايزدش دارالغرور ممكن است مرد درباره‌ي پديده‌ي حيات و مختصات و تحولات آن، ميليونها معلومات داشته باشد، ولي همه ميدانيم كه اين معلومات با چشيدن طعم خود حيات بسيار متفاوت است. اين تفاوت همان اندازه است كه ميان فعاليت زنده درباره‌ي خود حيات و درك آن، و آيينه‌اي كه نشان دهنده‌ي نمودهائي از حيات و فعاليت‌هاي فيزيكي و فيزيولوژيك، مي‌باشد. البته اين نكته بايد در نظر گرفت كه مقصود از درك حيات از ديدگاه زن و مرد، حيات و جان خود آدمي نيست، زيرا درك و علم هر كسي درباره‌ي حيات و جان خود حضوري بوده و بدون تفاوت ميان زن و مرد قابل دريافت و چشيدن مي‌باشد. بلكه مقصود، حيات كلي است كه در همه‌ي انسانها وجود دارد. يعني زن حيات ديگري را هم مي‌تواند مانند حيات خود با علم حضوري دريابد. بدينجهت بوده است كه در سرتاسر تاريخ در برابر صدها هزاران اشقياي خونخوار مرد مانند چنگيز و نرون و آتيلا نمي‌توان پنج نفر زن با داشتن مختصات طبيعي خود پيدا كرد كه قساوت و خونخواري يك صدم يكي از اشقياي مرد را داشته باشد. يك كلئوپاترا كه از فرو كردن سنجاق به سينه كنيزان خود احساس لذت مي‌كرد، در تاريخ زنها ضرب‌المثل مانده است. اين امتياز فوق‌العاده‌ايست كه زن در آن هنگام كه با هشياري و اختيار كامل به مردي علاقمند مي‌شود. جان و حيات خود را در طبق اخلاص به آن مرد عرضه مي‌كند، در صورتي كه مرد هر اندازه هم كه به يك زن عشق بورزد به آن مقام و الا كه حيات و جان خود را در طبق اخلاص به زن تقديم كند، نمي‌رسد، مگر اينكه درباره‌ي زن مورد علاقه خود، آن اندازه آرمان اعلا سراغ داشته باشد كه عشق او را از صحنه طبيعي بردارد و به عالم عشق افلاطوني بالا ببرد. اين مطلب مهم را دوباره دقت كنيم: كلمه واحد عشق در واقع دو معناي متفاوت براي مرد و زن دارد. آنچه زن از عشق استنباط مي‌كند به اندازه كافي روشن است. عشق نه تنها دل سپردگي است، ايثار كامل تن و جان است بي هيچ دريغ، بي هيچ فروگذاري، بي چشمداشت به هر چيز ديگر. اين سرشت نامشروط عشق زن، چيزي است كه عشق او را به ايمان تبديل مي‌كند، تنها ايماني كه او را دارد، اما مرد، اگر او زني را دوست بدارد، آنچه از زن ميخواهد همين عشق است، در نتيجه همان احساس را براي خود مسلم فرض نمي‌كند كه براي زن. اگر مرداني باشند كه آنان هم همين تمايل را به ايثار كامل حس كنند، به شرافتم سوگند آنها مرد نيستند. س. ب. در تاييد مطلب فوق چنين مي‌گويد: براي مردان پيش آمده است كه در مواقع خاصي در زندگي عاشقان پرشوري باشند، اما يكي از آنها را هم نمي‌توان عاشق بزرگ خواند. مردان در شديدترين شيفتگي‌ها و سهمگين‌ترين خود سپردگيهايشان، هرگز يكسره خود را وا نمي‌گذارند وقتي در برابر معشوق زانو زده‌اند، آنچه هنوز مي‌خواهند تصرف كردن او است. آنها در ژرفاي زندگيشان عاملهائي مستقلند. زن محبوب تنها ارزشي در شمار ارزشها است. آنها مي‌خواهند او را در هستي خويش ادغام كنند و هستي‌شان را يكسره به پاي او نريزند. به عكس، براي زن، دوست داشتن، چشم پوشيدن از همه چيز به خاطر يك سرور است. چنانكه سسيل سوواژ مي‌گويد: وقتي زن عاشق مي‌شود، بايد شخصيت خود را فراموش كند، اين ناموس طبيعت است. زن بي‌ارباب، يك هيچ است، بي‌ارباب، زن دسته گل پخش و پلا شده‌اي است. البته با قضاوت سوواژ موافق مطلق نيستم كه مي‌گويد: زن بي‌ارباب هيچ است آنچه كه صحيح است اينست زن بي مرد از احساس ركود با عظمت‌ترين موج حياتش كه عبارتست از عدم شركت در كارگاه خلقت، سخت نگران است كه حتي ممكن است به برخوردن تعادل رواني او بيانجامد. براستي اين هم يكي از امتيازات طبيعي زن است كه حتي بطور ناخودآگاه كنار كشيدن خود را از فعاليت در خلقت مساوي نابودي خود تلقي مي‌كند، در صورتي كه مرد ممكن است آن ناراحتي را كه از محروميت در فعاليت كارگاه آفرينش احساس مي‌كند، بوسيله اعمال ديگر دفع نمايد و در موجويدت خود بيارامد! در مقابل امتيازي كه زن در متن حيات دارد، مرد از توانائي عقل نظري محض بيشتر برخوردار است، اين برخورداري، امتيازي با ارزش انساني محسوب نمي‌گردد، زيرا چنانكه اشاره كرديم فعاليت‌هاي تجريد و تعميمي كه در مغز مرد بيشتر از زن ديده ميشود، ارتباط آن فعاليت‌ها را با واقعيت تضمين نمي‌نمايد. چنانكه در مبحث زن و مرد از ديدگاه اسلام خواهيم ديد. هويت انساني زن و مرد در اسلام در برابر آنهمه قضاوتها و عقايد افراطي و تفريطي در مقايسه زن و مرد اسلام هيچ يك از آنها را نمي‌پذيرند و با صراحت كامل و قاطعانه هويت انساني زن و مرد را متحد ميداند. نصوص قاطعانه قرآن در بيان وحدت هويت انساني مرد و زن قابل خدشه و ترديد نيست. از جمله نصوصي كه روشنگر اين وحدت است: 1- يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقاكم (اي مردم، ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را گروهها و قبائل قرار داديم، تا يكديگر را بشناسيد و با همديگر زندگي هماهنگ داشته باشيد، با ارزش‌ترين شما نزد خداوند با تقوي‌ترين شما است.) 2- و استجاب لهم ربهي اني لااضيع عمل عمل منكم من ذكر و انثي (خداوند آنان را چنين اجابت كرد كه من هيچ يك از عمل كنندگان شما را از مرد و زن ضايع نمي‌كنيم). 3- آن گروه از آيات است كه مرد و زن را در همه صفات عالي انساني يكي مي‌داند و ميان آن دو تفاوتي نمي‌گذارد. مانند- ان المسلمين و المسلمات و المومنين و المومنات و القانتين و القانتات و الصادقين و الصادقات و الصابرين و الصابرات و الخاشعين و الخاشعات والمتصدقين و المتصدقات و الصائمين و الصائمات و الحافظين فروجهم و الحافظات و الذاكرين الله كثيرا و الذاكرات اعد الله لهم مغفره و اجرا عظيما. (مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان مومن و زنان مومنه مردان عبادت كننده و زنان عبادت كننده مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شكيبا و مردان و زنان خشوع كننده در برابر عظمت الهي، مردان و زنان بخشاينده، مردان و زنان روزه‌گير مردان و زناني كه عفت خود را حفظ مي‌نمايند مردان و زناني كه خدا را فراوان بياد مي‌آورند، خداوند بر همه آنان مغفرت و پاداش بزرگي را آماده ساخته است) با وجود سه آيه فوق كه صريحا و بدون كمترين ابهام، مرد و زن را از نظر شخصيت و عناصر و اوصاف عالي و ارزشمند آن، متحد معرفي مي‌كند. اهانت و تحقير زن يا اسناد اهانت و تحقير زن به ايده‌ئولوژي اسلام ناشي از بي‌اطلاعي از مفاد آيات فراواني است كه در قرآن آمده است. اين است بعد انساني و هويت زن از ديدگاه اسلام. بعد دوم زن و مرد كه عبارت است از قرار گرفتن آن دو بعنوان دو عنصر مهم در تشكل خانوادگي اگر متفكر و يا يك مكتب اصالت تشكل خانوادگي را در جامعه ضروري تلقي نكند، ما بحثي با او نداريم، يعني نمي‌توان با كسي كه رابطه مرد و زن را تنها رابطه عمل جنسي براي لذت مانند حيوانات ميداند، و وظيفه آنانرا فقط در گلاويز كردن اسپر و اوول خلاصه مي‌كند گفتگو كرد. مباحثي كه اكنون مطرح مي‌كنيم براي كساني رسميت دارد كه خانواده را بعنوان اولين عنصر زندگي اجتماعي و عامل شكوفا شدن عواطف و احساسات انساني مي‌پذيرند. روي اين مباحث با كساني است كه حداقل مطالعه را در جنبه‌هاي فيزيولوژيك و پسيكولوژيك مرد و زن، داشته باشند. با فرض اصالت تشكيل آشيانه خانوادگي كه بعنوان يك اصل پذيرفته شده است براي سرپرستي مجموعه متشكل خانواده چهار حالت را ميتوان تصور كرد: حالت يكم- هر دو ركن مهم خانواده (زن و مرد) سرپرستي را به عهده بگيرند، به اين معني كه هر دو صنف با اراده آزاد حق سرپرستي خانواده را در همه شئون زندگي داشته باشند. اين حالت امكان‌پذير نيست، حتي اگر سرپرست دو زن يا دو مرد فرض شود، زيرا استقلال اراده در سرپرستي بدون ترديد به تزاحم و تصادم و در نتيجه به متلاشي شدن خانواده مي‌انجامد. حالت دوم- سرپرستي خانواده را زن به عهده بگيرد. در اين حالت با فرض انواع ارتباطاتي كه خانواده با محيط و اجتماع دارد، تنظيم آن ارتباطات با موانعي مواجه مي‌گردد، مانند احتياج شئون خانوادگي در ارتباط با طبيعت و همنوعان مزاحم و رويدادهاي شكننده كه مقاومت مرد در برابر آنها بيشتر از زن است. روزهاي قاعدگي زنانه در هر ماه و دوران حمل و شيردهي بانوان و ضرورت آشنا كردن كودكان با طعم حيات كه مردان از اينجهت بسيار ضعيف‌تر از زنان مي‌باشند، مسائل جدي و داراي اهميت حياتي مي‌باشند، اينگونه مسائل سرپرستي مستقل بانوان را در ارتباطات خارجي با اشكالاتي روبرو خواهد كرد. مگر اينكه ما با كودكاني كه به دنيا مي‌آيند، معامله كميت نموده، از دريچه انساني كه در حدود 900 مختص ويژه انساني دارند، به آنان ننگريم. حالت سوم- حالت پدر سالاري سلطه‌گرانه و خودخواهانه است كه در جوامع فراواني مشاهده مي‌شود، در اين حالت نه تنها مرد حاكميت بي‌دليل به دست آورده و فضاي خانواده را فضاي جهنمي كرد، بلكه حتمي عظمتها و ارزش‌هاي زن را سركوب و فرزنداني كه در چنان خانواده بزرگ شوند، هرگز طعم حقيقي زندگي را نخواهند چشيد. حالت چهارم- نظام شورائي براي اداره خانواده- با سرپرستي و ماموريت اجرائي مرد، اين حالت براي اداره منطقي خانواده شرط لازم و فوق‌العاده با اهميت است. بشرط آنكه طرفين شوري، حتي در خانواده‌هايي كه فرزندان آنان نيز رشد يافته و از معلومات و تجارب مفيد برخوردار شده‌اند، اعضاي شوري با كمال تقوي و عدالت و بيطرفي از تمايلات شخصي در اداره خانواده دست به كار شوند. مسلم است كه كار اجراي تصميم‌هاي اخذ شده در شوري، در نتيجه‌گيري محض خلاصه نمي‌شود، بلكه بايستي اين نتيجه به مرحله اجرا درآيد. اين عامل اجرا در ايدئولوژي اسلام مرد معتدل است، كه با كلمه سرپرست مسئول كه معناي قوام است، تعبير شده است. با نظر به موارد استعمال كلمه قوام كه اكنون هم در جوامع عربي ديده مي‌شود، همين عنوان سرپرستي است، مانند قوام‌الشركه (سرپرست شركت). با نظر به لزوم مشورت در همه كارها كه قطعا پديده خانواده يكي از با اهميت‌ترين آنها است و با نظر به سمت مامور اجرائي يا سرپرستي مرد در نظام خانوادگي، هيچ اعتراض منطقي بر متن ايدئولوژي اسلامي وارد نيست. علي (ع) فرموده است: «اياك و مشاوره النساء الا من جربت بكمال عقل» (بپرهيز از مشورت با زنان مگر زني كه كمال عقل او به تجربه رسيده است). بعضي از نويسندگان مغرب زمين و به پيروي از آنان نويسندگاني از مشرق زمين، درباره‌ي رابطه مردان و زنان با يكديگر، اظهار نظرهائي مي‌كنند كه بجهت محدوديت اطلاعات آنان از ابعاد مختلف ديدگاه اسلامي درباره‌ي مسائل زندگي بهيچ وجه رضايت بخش نيست. از آنجمله است رابطه مرد و زن در مجموعه متشكل خانواده. اينان مي‌گويند: اسلام مرد را قيم زن و زن را برده و اسير مرد نموده است. در اين اظهار نظر بر دو ماخذ تكيه ميكنند: ماخذ يكم- عمل خارجي عيني بعضي از مردان در رابطه زناشوئي در جوامع اسلامي. در اين عمل استبداد و حاكميت مطلق مرد را بر زن سراغ مي‌دهند و آن را مستند به منابع ديني اسلام مي‌نمايند! استدلال به اين ماخذ براي اثبات چنان مدعائي بهيچوجه منطقي نيست، زيرا بجهت تسلط خودخواهي و سودجوئي و سلطه‌گري قدرتمندان، احكام فراواني از اسلام در ميان جوامع مسلمين، منحرف و مسخ مي‌شود تا آنجا كه يك شاعر فرزانه خطاب به پيامبر اسلام مي‌گويد: دين ترا چنان منحرف و مسخ ساخته‌اند كه گر تو ببيني نشناسيش باز اين تحريف و كجروي عملي مخصوص به جوامع مسلمين نيست، شما كدامين جامعه را سراغ داريد كه اصول و قوانين عقلاني و وجداني را كه براي زندگي سالم آن جامعه بوسيله رهبران راستين آنان پي‌ريزي شده است در زندگي عيني خود تطبيق و عمل نمايند؟ آيا اين انحرافات عملي مي‌تواند اعتراضي منطقي به آن اصول و قوانين بوده باشد؟! آيا تعدي و ظلم و دروغ و فريبكاري و خودخواهي و سودجوئي شخصي در همه جوامع دنيا محكوم قطعي نيست؟ با اينحال شما كدامين جامعه را سراغ داريد كه اين صفات پليد كم و بيش در آن جامعه رواج نداشته باشد.  ماخذ دوم- يك آيه قرآني است كه كلمه قوامون را بكار برده است. آيه مورد استدلال اينست: «الرجال قوامون علي النساء بما فضل الله بعضهم علي بعض و بما انفقوا من اموالهم فالصالحات قائتات حافظات للغيب بما حفظ الله و اللاتي تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن في المضاجع و اضربوهن فان اطعنكم فلاتبغوا عليهن سبيلا» (مردان سرپرستند بر زنان بجهت زيادتي كه خداوند بعضي را بر بعض ديگر داده و بجهت انفاقي كه از مال خود مي‌نمايند. پس زنان صالح كساني هستند كه بخداوند متعال عبادت و خضوع مي‌نمايد و قوانيني را كه خداوند مقرر كرده است، (حتي) در غياب مرد هم اطاعت مي‌نمايند. و از آن زناني كه بجهت نافرماني و انحرافشان مي‌ترسيد، آنان را پند و اندرز بدهيد و در رختخواب‌ها از آنان جدا شويد و آنانرا بزنيد، اگر شما را اطاعت كردند، راه ديگري را براي آنان مخواهيد). تحليل و توضيح آيه قوامون: آيه قوامون به مسائلي تحليل مي‌شود كه ما آنها را مطرح مي‌كنيم: 1- مقصود از قوام قيم به اصطلاح فقهي و حقوقي نيست، زيرا قيم كسي را مي‌گويند كه اختيار تصرف در مال و توجيه زندگي كسي ديگر را در اختيار داشته باشد، مانند قيم صغير و قيم ديوانه و سفهاء و غير ذلك. و مسلم است كه مرد بهيچ وجه قيمومتي بر زن ندارد. زيرا در تمام شئون اقتصادي و اخلاقي و مذهبي و اجتماعي از آزادي و اختيار كامل برخوردار است، فقط در شئون اجتماعي اين شرط وجود دارد كه مزاحم حق مرد نباشد. يعني وظايفي كه زن درباره‌ي مرد دارد، لازم است كه عهده آن برآيد، چنانكه وظايفي براي مرد درباره زن وجود دارد كه بايد از عهده آن برآيد. اين وظايف براي طرفين بعلت لزوم حفظ تشكل نظام خانواده است كه اساسي‌ترين عنصر اجتماع است. مسلم است كه كمترين اخلالي كه طرفين در وظايف تركيبي و تشكلي خود روا بدارند تشكل نظم خانواده مختل خواهد گشت. 2- معناي قوام با نظر به موارد استعمال و بقرينه آيات فراواني كه در قرآن درباره‌ي تساوي ارزش شخصيت زن و مرد آمده است، مرد سرپرست و اجراء كننده مصالح خانوادگي است نه قيم باصطلاح فقهي و حقوقي. علت اينكه مرد سرپرست خانواده معرفي شده است، يك علت طبيعي محض است نه قراردادي و تحكمي و امتياز خاص مرد بودن. اين علت طبيعي عبارتست از مقاومتي كه مردها در برابر رويدادهاي خشن زندگي و روياروئي با عوامل مزاحم طبيعت و همنوع و آمادگي دائمي مرد در گرداندن گردونه‌هاي اقتصادي دارند. و از طرف ديگر محدوديت زن در دوران قاعدگي و ماههاي حمل و وضع حمل و دوران شيردهي و غير ذلك. عواملي كه در طرفين متذكر شديم مضمون آن جمله از آيه است كه مي‌گويد: بما فضل الله بعضهم علي بعض و بما انفقوا من اموالهم اين آيه بطور قطع نه ارزش انساني مرد را از زن بالاتر مي‌برد و نه قيم بودن مرد را بر زن مطرح مي‌كند. بلكه ناظر به تفاوتي است كه مرد و زن در ارتباط با طبيعت در استخراج مواد معيشت با يكديگر دارند. دليل اين مسئله آيه‌اي است كه مي‌گويد: «و لاتتمنوا ما فضل الله به بعضكم علي بعض، للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن و اسئلوا الله من فضله ان الله كان بكل شي‌ء عليما» (آن خصوصيتي كه خداوند به بعضي از شما در برابر بعضي ديگر داده است، آرزو نكنيد. براي مردان از آنچه كه اندوخته‌اند، نصيبي است و براي زنان از آنچه كه اندوخته‌اند نصيبي است. از فضل الهي كه بخشاينده‌ي اختصاصات است نماييد. خداوند بر همه چيز داناست). اين آيه صريحا مي‌گويد: آن مختصات را كه بهر يك از طرفين مرد و زن داده شده است آرزو و تمنا نكيند، زيرا اين مختصات جبري طبيعي عامل ارزش انساني نيستند، بلكه عامل ارزش عبارتست از اندوخته و نتيجه‌اي كه هر يك از طرفين بوسيله‌ي كوشش و بكار انداختن مختصات خويش بدست مي‌آورند. پس روشن ميشود كه علت سرپرستي مرد در مجموعه‌ي متشكل خانوادگي برتري و تفوق و امتياز انساني خاص نيست، بلكه چنانكه اشاره كرديم بملاك مختصات جبري طبيعي صنف مرد است كه ملاك هيچ ارزش خاص انساني نمي‌باشد. 3- همه‌ي آن آيات قرآني كه ملاك ارزشها در قرآن كار و كوشش با هدف‌گيريهاي انساني است و عنواني كه شايسته اين ارزش مطرح شده است، انسان است، نه مرد بالخصوص و نه زن بالخصوص. نمونه‌اي از آيات چنين است: و ان ليس للانسان الا ما سعي و ان سعيه سوف يري (و نيست براي انسان مگر كوششي كه كرده است و قطعا كوشش او بزودي ديده خواهد شد.) حتي نمي‌توان يك آيه در قرآن پيدا كرد كه براي مرد در برابر زن ارزش انساني خاصي را اثبات كند. 4- كلمه‌ي فضل كه در آيه‌ي الرجال قوامون آمده است، بدلايلي كه در فوق ذكر شد، برتري و تفوق ارزشي مرد بر زن نيست، بلكه به معناي اختصاص به استعداد و نيروي خاص است، مانند مقاومت مرد در روابط با عالم طبيعت براي تصرف در اجزايآن و عدم معذوريت او بوسيله‌ي آن پديده‌ها در اجراي فرمان خلقت كه زن را معذور مينمايد. اين حقيقت را آيه‌ي 32 از سوره‌ي النساء صريحا بيان نموده است. 5- در مبحث هويت انساني زن و مرد در اسلام چهار حالت براي مديريت و سرپرستي خانواده مطرح كرديم. حالت چهارم اين بود كه درون خانواده شورائي و بيرون خانواده با سرپرستي مرد اداره شود. اكنون توضيحي مختصر درباره‌ي اين حالت مي‌دهيم: درون خانواده شورائي و ارتباط خانواده با اجتماع با سرپرستي مرد اولا اين يك پديده‌ي اجتماعي كاملا روشني است كه به استثناي دو گروه از خانواده‌ها در جوامع اسلامي كه پس از اين متذكر خواهيم گشت، اكثريت بسيار چشمگير با آن خانواده‌هاست كه با نظام شورائي دروني اداره مي‌شوند و مرد جز جنبه عامل اجراي زندگي خانواده حاكميت ديگري ندارد. ما نخست آن دو گروه كاملا در اقليت را يادآور مي‌شويم و سپس درباره‌ي نظام اداره‌ي اكثريت خانواده‌ها مطالبي را بيان مي‌داريم. گروه يكم- عبارتست از آن خانواده‌هائيكه زن حاكميت مطلق دارد و مرد يك موجود كاملا فرعي محسوب مي‌شود. جاي ترديد نيست كه در اين گونه خانواده‌ها كه ممكن است بجهت امتيازات مالي يا زيبائي يا مزاياي قراردادي، زن حاكميت مطلق پيدا كند، همه استعدادها و مختصات مرد خنثي مي‌گردد و تاثير عميقي در مسائل رواني فرزندان و روابط مجموع خانواده با جامعه ميگذارد كه وضع خانواده را به نواقص فراواني دچار مي‌سازد، زيرا فرض اينست كه شخصيت مرد شكست خورده و زن هم نمي‌تواند شكست مرد را با مال يا زيبائي يا عوامل قراردادي جبران نمايد. گروه دوم- خانواده‌هائي هستند كه در نظام حاكميت مطلق مرد زندگي مي‌كنند. مسلم است كه حاكميت مطلق مرد هم موجب ركود و شكست استعداد زن و ديگر افراد خانواده بوده، هر اندازه هم كه مرد توانا و داراي امتيازات زيادي بوده باشد، قدرت نجات دادن خانواده را از نكبت و تباهي نخواهد داشت. با يك بررسي و مطالعه‌ي دقيق در جوامع اسلامي ميتوان به اين نتيجه رسيد كه شماره‌ي اين دو گروه از خانواده در برابر ديگر خانواده‌ها كاملا در اقليتند. آنچه كه اكثريت خانواده‌ها را در جامعه تشكيل مي‌دهد، همانها هستند كه مديريت خانواده را با نظام شورائي در درون و سرپرستي و مديريت اجرائي مرد در روابط خانواده با اجتماع، اداره مي‌كنند. در اين نظام هيچ گونه تعدي و ظلمي به دو عنصر اساسي خانواده كه زن و شوهر است وارد نميايد، زيرا چنانكه شوهر خود را مجبور ميبيند كه يك واسطه انتقال مزاياي زندگي اجتماعي به درون خانواده بوده باشد، زن هم خود را ملزم مي‌بيند كه موجوديت مرد را در تشكل خانوادگي با تمام آگاهي و صميميت بپذيرد، زن در اين نظام خود را جزئي از شخصيت مرد و مرد خود را جزئي از شخصيت زن مي‌بيند. و در آنصورت كه هر دو عنصر اساسي با نوع يا انواعي از ارتباطات اجتماعي پيوسته باشند، باز خانواده را پالايشگاهي براي اندوخته‌ها و دريافت‌هاي خود از اجتماع تلقي مي‌نمايند. بنابراين، نظم حقوقي خانواده در اسلام نه پدرسالاري است و نه مادرسالاري، بلكه انسان‌سالاري است كه از جمله ان اكرمكم عندالله اتقاكم (عزيزترين و با كرامت‌ترين شما در نزد خداوند با تقوي‌ترين شما است) استفاده ميشود. 6- در همين آيه‌ي مورد بحث (الرجال قوامون) پس از بيان سرپرستي مرد اوصافي از ارزشهاي زن را بيان ميكند: زن‌هاي شايسته زنهائي هستند كه همواره در حال ارتباط با خدا بوده و نگهبانان فرمان الهي در غياب مرد مي‌باشند. يعني شخصيت مرد را جريحه‌دار نمي‌كنند، ناموس و مال آشيانه‌ي انساني خود را مختل نمي‌سازند، زيرا آشيانه خانوادگي جايگاهي است كه موجوديت مادي و معنوي مرد و زن، در آن پي‌ريزي مي‌شود، همه‌ي تحولات و دگرگوني‌هائي كه ممكن است سراغ مرد و زن و فرزندان را بگيرند، اعم از تحولات مثبت و منفي، با نظم خانواده تعديل و شكوفان و يا حالت اخلال و تحريف پيدا مي‌كنند. نقش زن در اين تعديل و بهره‌برداري و يا اخلال فوق‌العاده حساس‌تر از مرد است. بهمين جهت است كه آيه‌ي مورد بحث صنف زن را به اهميت نقشي كه دارد آگاه مي‌سازد و او را به احساس وظيفه‌ي الهي‌اش متوجه نموده، از بي‌تفاوتي و يا كجروي در اداره‌ي خانواده كه غالبا بستگي به تدبير و تقواي زن دارد، برحذر مي‌دارد. اين يك اصل تجربه شده‌ايست كه اگر در يك خانواده زن يك انسان كامل و خردمند و با تقوي باشد، با اطمينان نزديك به نود و هشت درصد همه‌ي اعضاي آن خانواده سعادتمند خواهند بود چه مرد و چه كودك شيرخوار. در صورتي كه اگر زن بي‌اعتنا به مسائل انساني و از تدبير و تقوي بي‌بهره بوده باشد، مرد هر اندازه هم كه اوج عظمت‌هاي انساني بوده باشد، تاثيرش در خانواده بسيار ناچيز خواهد بود. اين جمله كه مي‌گويد: زن خردمند مي‌تواند مرد احمق را عاقل نمايد، ولي مرد خردمند قدرت سازندگي زن احمق را ندارد مستند به واقعيات فراواني است. بهمين علت است كه در آيه‌ي مورد بحث صنف زن را توصيف نموده و ارزشهاي سازنده‌ي آن را گوشزد مي‌كند. و اثبات مي‌كند كه ركن اصلي و عامل رشد طبيعت خانواده زن است. 7- سپس آيه‌ي مورد بحث به حالات نافرماني زن و حكم آنها پرداخته مي‌گويد: «و اللاتي تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن في المضاجع و اضربوهن فان اطعنكم فلاتبغوا سبيلا» (و زناني كه از نافرماني آنان مي‌ترسيد. به آنان پند بدهيد (اگر پند اثري نكرد) در رختخوابها از آنان جدا شويد. (اگر اثري نكرد) آنانرا (با ضرب كاملا خفيف) هشدار بدهيد. اگر از شما اطاعت كردند راه ديگري براي آنان انتخاب ننمائيد). نافرماني زن از وظايف مقرره چند صورت دارد: صورت يكم- نافرماني در رابط جنسي ناشي از اختلالات جنسي در زن. حكم اين صورت رجوع به پزشك مربوط است و بس. صورت دوم- انتقام‌جوئي و شكست دادن شخصيت مرد در هنگام برقرار شدن رابطه جنسي، اين نشوز و نافرماني بر دو قسم است: قسم يكم- قابل تعديل و اصلاح شخصي است، يعني مرد مي‌تواند با تفاهم عاطفي و منطقي و پند و اندرز وجداني موقت در رختخواب و هشدار با ضرب بسيار خفيفي كه موجب كمترين مشقت براي زن نباشد، نافرماني زن را منتفي بسازد و صلح و صفا را ميان خود و همسرش برقرار نمايد. توضيح كامل اين قسم در مبحث بعدي خواهدآمد. قسم دوم- غير قابل اصلاح و تعديل شخصي. در اين قسم مرد بدون اينكه بتواند بزور توسل جويد، بايد به حكم رجوع نمايد. حاكم با تشخيص وضع رواني طرفين و مصالح تشكل خانوادگي حكم مقتضي را صادر مي‌كند.ممكن است اين حكم چاره‌جوئي‌هاي منطقي و شايسته‌اي را پيشنهاد نمايد كه بهر حال هر دو طرف بايد به عمل به حكم حاكم ملتزم شوند. دليل اين مسئله اينست كه راه‌هاي سه گانه‌اي كه در آيه‌ي مورد بحث آمده است، فقط و فقط در صورتيست ك به مصلحت طرفين بوده باشد، و در يك جريان شخصي فورا به حاكم مراجعه نكنند، بلكه با تحريك عواطف و ارشادهاي ممكن و هشدارهاي ملايم كه از تفسير و اضربوهن در روايات و فتاواي فقهاء برمي‌آيد، چاره‌جوئي نمايند. صورت سوم- نافرماني و تمرد زن از وظايف قانوني- در اين صورت نيز اگر مرد و زن بتوانند با تفاهم شخصي و از بين بردن عوامل نافرماني با عواطف و منطق اصلاح كننده، نشوز و نافرماني زن را منتفي نمايند، مطابق دلايل وجوب ارشاد و نهي از منكر و امر به معروف با همين تفاهم عمل مي‌كنند. و اگر تفاهم با طريق مزبور امكان‌پذير نگشت، مشمول اين قطعه از آيه مي‌شود كه مي‌گويد: «و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ان يريدا اصلاحا يوفق الله بينهما» (و اگر از جدائي ميان زن و مرد بترسيد، داوري از طرف مرد و داوري از طرف زن انتخاب كنيد، اگر منظور زن و مرد اصلاح بوده باشد، خداوند ميان آن دو را اصلاح مي‌نمايد.) اگر حكمين (داور از طرف مرد و داور زن از طرف زن) نتوانستند در اصلاح ميان آندو توفيق حاصل كنند، رجوع به حاكم مي‌شود حاكم با هر طريق ممكن كه بتواند براي رفع خصومت ميان زن و شوهر اقدام مي‌نمايد و در صورتي كه بهيچ وجه قابل اصلاح نباشد، و زندگي زن و شوهر را غير ممكن تشخيص بدهد، حكم به طلاق را صادر مي‌نمايد. بحثي درباره‌ي راههاي سه گانه در موقع نشوز زن: در قسم يكم از صورت دوم گفتيم كه در صورتي كه نشوز زن به وسيله يكي از سه راه (اندرز و جدائي رختخواب و هشدار بوسيله ضرب بسيار خفيف) امكان‌پذير باشد، مرد با در نظر گرفتن مصلحت طرفين مي‌تواند بيكي از اين سه راه متوسل شود. براي توضيح بايد بدانيم كه اين حق فقط براي تعديل و اصلاح شخصي ميان زن و مرد است و نمي‌تواند بهانه‌اي براي زورگوئي و سلطه‌گري مرد بوده باشد. اگر احساس شود كه هيچ يك از اين چاره‌جوئي‌ها در اصلاح زن موثر نخواهد بود، مرد نمي‌تواند، آن چاره‌جوئي‌ها را بكار ببندد. فقيه بزرگ صاحب جواهرالكلام اين مسئله را مطرح كرده است كه آيا مرد مي‌تواند در غير موارد جنسي به جدائي در رختخواب و زدن زن اقدام نمايد؟ پاسخ مي‌گويد: شوهر در امور غير مربوط به مسئله جنسي مانند اشخاص ديگر است و نمي‌تواند زن را بزند بلكه بايد در غير مورد عمل جنسي به حاكم مراجعه نمايد ج 31 ص 200. در صورتي كه بروز نشوز در زن به معنائي كه گفتيم نخست پند و اندرز و آگاه ساختن زن بوسيله سخنان حق براي انجام وظيفه‌اي كه مختص زن مي‌باشد لازم مي‌شود و اگر پند و اندرز كفايت نكرد، نوبت به اعراض در خوابگاه مي‌رسد. مقصود از اعراض آن جدائي زننده خلاف انسانيت نيست كه موجب شكست رابطه طبيعي- الهي ميان زن و مرد باشد. بلكه چنان كه در روايت امام باقر (ع) آمده است، اينست كه مرد در حال خودداري زن، رويش را به طرف ديگر بگرداند: و صوره الهجر ان يحول اليها ظهره في الفراش (و شكل جدائي اينست كه مرد پشتش را در رختخواب به زن بگرداند). تبصره- ملاك نشوز چنانكه از معناي آن در كتب معتبر لغت برمي‌آيد: نافرماني كينه‌توزي زدن، ستم ورزيدن، ترك كردن جفاكارانه و در كتاب النهايه- ابن اثير: جفا و ضرر زدن و اكراه و اخلال به انس و الفت است، نه بروز حالات رواني زودگذر كه در هر دو طرف بوجود مي‌آيد. اگر پند و اندرز نتوانست نشوز زن را مرتفع بسازد و روي گرداندن از زن در رختخواب هم موثر واقع نشود مطابق آيه‌ي 34 النساء مرد مي‌تواند با زدن به زن هشدار بدهد. مقصود از زدن چيست؟ مقصود زدن بسيار خفيف است، مانند زدن با مسواك. اين براي زدن در روايتي از امام باقر (ع) وارد شده است و همه فقها به همين مقدار فتوي داده و هيچ فقيهي زدن موذي و خسارت بار را تجويز نكرده است، پس در حقيقت اين يك زدن نيست بلكه هشدار دادن به زن براي عمل به وظيفه‌اش مي‌باشد. علت اين زدن چيست؟ علت اين زدن مصلحت طرفين است، نه براي اشباع حس انتقام‌جوئي و دل خنك كردن بلكه چنانكه از فقيه بزرگ شهيد ثاني نقل شده است: زدن زن به قصد اشباع حس انتقام‌جوئي و خودخواهي و دل خنك كردن كه هيچ صلاحي براي طرفين ندارد، حرام است. اگر زدن خسارتي جسماني و يا رواني براي زن داشته باشد، مرد مرتكب جرم شده است. بهمين جهت است كه فقها با تمام صراحت گفته‌اند: ما لم يكن مدميا و لامبرحا (ماداميكه اين زدن موجب خونين شدن عضو و مشقت براي زن نباشد). امام باقر (ع) از پيامبر اكرم نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: آيا كسي از شما زنش را ميزند و سپس با او هم آغوش مي‌گردد؟! علت تجويز زدن زن با كيفيتي كه گفته شد (هشداري) در آن موقعيت حساس، حاد بودن و حساسيت موقعيت مرد است كه بگفته‌ي بررسي كنندگان، مقاومت زن، مرد را مي‌شكند، در صورتي كه فعاليت جنسي زن مبهم و به تندي جوشش جنسي مرد نمي‌باشد زيرا مقاومت و خودداري زن مخصوصا در مراحل مقدماتي بسيار چشمگير است. بحث هفتم- تجويز چاره‌جوئي مرد در موقع نشوز زن با يكي از سه راه مشروط به تاثير آن است و اگر مرد اطمينان داشته باشد كه چاره‌جوئي‌هاي مزبور اثري در وضع نشوز زن نخواهد داشت و زن نشوز خود را به عواملي قابل توجه مستند ميداند، در اينصورت مطابق آيه «و ان خفتم شقاق بينهما …» (النساء آيه 35) بايد به حكمين براي حل اختلاف مراجعه شود و مسلم است كه اگر تاثير راههاي سه گانه فقط ناشي از ترساندن زن باشد، نه هشياري به وظيفه انساني او، ريشه فساد بحال خود باقي خواهد ماند. بار ديگر به اين نكته اشاره مي‌كنيم كه موضوع پند و اندرز و جدائي در رختخواب و هشدار با ضرب بسيار خفيف تعديل و چاره‌جوئي شخصي ميان زن و مرد است نه حكم يا حق مطلق. لذا با كمترين احتمال اينكه اين چاره‌جوئي شخصي در منتفي ساختن نشوز زن موثر نخواهد بود، قانون الهي رجوع به حكمين (فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها) يا رجوع به حاكم مي‌باشد. نشوز مرد آيه‌ي مربوط به نشوز مرد چنين است: «و ان امراه خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلاجناح عليهما ان يصلحا بينهما و الصلح خير و احضرت الانفس الشح و ان تحسنوا و تتقوا فان الله كان بما تعملون خبيرا» (اگر زني از نشوز يا اعراض شوهرش بترسد، مانعي براي آنان نيست كه ميان خود را اصلاح كند و صلح بهتر است. در اين مواقع ناهماهنگي خودداري ناشايست رواني بروز كرده است و اگر احسان كنيد و تقوي بورزيد، خداوند به عملي كه انجام ميدهيد، آگاه است). مواد بحث در اين آيه بقرار زير است: ماده‌ي يكم- نشوز مرد از زن كه عبارتست از بي‌ميلي و بي‌اعتنائي مرد بر زن در عمل جنسي كه معمولا و بطور طبيعي از اعراض مرد از زن كشف مي‌كند. در اينصورت اگر بي‌ميلي و بي‌اعتنائي مرد معلول عوامل طبيعي بوده باشد، نه معلول خودخواهي و اشباع حس انتقام‌جوئي و ديگر صفات پست، بايد زن تا بتواند با گذشتهائي كه موجب ضرر او نگردد، براي تغيير وضع رواني مرد بكوشد و همچنين مرد با نظر به دستور خداوندي در آيه‌ي مورد بحث كه مي‌گويد: نيكوئي و تقوي بورزيد ريشه‌هاي بي‌ميلي و بي‌اعتنائي خود را از بين ببرد اين كوشش از طرفين براي بوجود آوردن صلح و صفا و جلوگيري از متاركه و طلاق است كه مبغوض‌ترين حلال در نزد خداونديست و اگر نشوز مرد ناشي از اشباع حس انتقام‌جوئي و خودخواهي و ديگر صفات رذل حيواني باشد و در عمل جنسي عوامل آزار و اذيت زن را فراهم بياورد، هيچ جاي ترديد نيست كه مرتكب جرم شده است. دلايل عقلي و قرآني و سنتي و اجتماعي كه منابع فقه و حقوق اسلامي مي‌باشند، دستور اكيد براي از بين بردن جرم با هر طريق ممكن صادر نموده و در صورت بي‌اعتنائي مكلف به آن دستور، تعزير(تنبيه) و كيفر مقرر داشته‌اند. ماده دوم- گفتيم در صورتي كه عامل اختلال رابطه جنسي از طرف زن بوده باشد و اين عامل اختلال مستند به خودخواهي و شكستن شخصيت مرد و حس انتقام‌جوئي از مرد باشد، مرد ميتواند براي اصلاح موقعيت حساس، آري تنها براي اصلاح آن موقعيت بيكي از سه وسيله دست بزند و اگر نشوز و عامل اختلال عمل جنسي بطور عمد از طرف مرد باشد، در اين فرض با نظر دقيق به وضع طبيعي زن در حالات معتدل در موقعيت عمل جنسي كه پذيرش است، نه عامل بودن، چاره‌جوئي زن بوسيله جدائي در رختخواب و هشدار دادن بمرد بوسيله زدن خفيف، موجب شكست و عامليت و انصراف مرد در حال هيجان جنسي مي‌گردد كه خود دليل ضعف مرد است، اين ضعف گاهي ممكن است به ناراحتي‌هاي رواني در مرد منجر گردد، در صورتي كه زن در اين موقعيت از قدرت بيشتري براي اجراي فرمان خلقت نشان ميدهد. در اين مورد گمان نرود كه مسئله را از ديدگاه يك مرد بزرگ شده در نظام پدرسالاري مطرح مي‌كنيم، بلكه حقيقتي است كه زن غربي با آگاهي‌هاي مربوط به دو صنف مرد و زن در يكي از جوامع متمدن مغرب زمين هم، آنرا بازگو ميكند. يك زن نويسنده در مغرب زمين اين جملات را مي‌گويد: عمل عشق، مستلزم خودسپردگي عميق زن است، وقت هم آغوشي او در ضعفي انفعالي غرق است، با چشمان بسته، بي‌نام، گمشده، احساس مي‌كند كه امواج او را مي‌برند، توفان او را بدور دست مي‌كشاند و تاريكي او را در برمي گيرد، تاريكي جسم، تاريكي زهدان، تاريكي گور و چون نابود گشت، با كل يكي مي‌شود. خود او متوقف مي‌شود. اما چون مرد از او دور شد … خود را در روشني باز مي‌يابد، ديگر بار اين زن نام دارد، او يك مغلوب است يك طعمه، يك شيي‌ء. اگر ما از مفاهيم ذوق‌پردازي اين جملات صرفنظر كنيم، واقعيتي را كه مطرح كرده‌ايم، در آنها خواهيم ديد. آن واقعيتي را كه مطرح كرده‌ايم، در آنها خواهيم ديد. آن واقعيت اينست كه اين موجود بزرگ كه نام زن او مردان خودخواه محقر و كوچك نموده است، در آن موقعيت كه موجوديت خود را در راه اجراي فرمان خلقت از دست داده، مانند تابلوئي بي‌اختيار زير قلم نقاش ازل و ابد قرار گرفته است، چگونه مي‌تواند به زور جسماني اگر چه خفيف و فقط براي هشدار دادن مرد باشد جرئت كند؟! آيا اين حالت روحي زن او را در گردانيدن گردونه خلقت تا تسليم محض بالا نمي‌برد؟ با اينحال ممكن است بعضي‌ها چنين گمان كنند: چون توسل به يكي از راههاي سه گانه براي مرتفع ساختن نشوز زن حكمي است مثبت درباره‌ي يك صنف لذا اين حكم روي قاعده اصولي از زن در موقع نشوز مرد منتفي نمي‌شود و اگر نشوز از طرف مرد باشد و چاره منحصر در يكي از راههاي سه گانه باشد، زن هم مي‌تواند بيكي از آن راههاي سه گانه توسل بجويد، ولي اين نظريه با نظر به خصوصيت موقعيت زن در رابطه جنسي صحيح بنظر نمي‌رسد. آيا در موقع نشوز و اعراض مرد، زن بايد از حقوق خود دست بردارد؟ بعضي از نويسندگان بي‌اطلاع از مباني فقه اسلامي چنين گمان كرده‌اند كه زن در موقع نشوز مرد بايد دست از حقوق خود بردارد، تا مرد به فكر طلاق نيفتد!! از مجموع مباحث پيشين روشن گشت كه اين گمان به مبناي فقهي اسلامي كه كتاب و سنت و اجماع و عقل است، مستند نميباشد. آنچه كه آيات قرآني ميگويد: اصلاح رابطه زن و مرد است، اين اصلاح بر دو نوع است: اصلاح شخصي. اصلاح قانوني. اصلاح شخصي مابين زن و مرد، چنانكه مرد ميتواند در موقع علاقه به ادامه تشكل خانوادگي به گذشت‌هائي كه از طرف وي نيازمند باشد، عمل كند، همچنين ممكن است با گذشت‌هائي از طرف زن تحقق بپذيرد. اصلاح قانوني مراجعه به حكمين و يا حاكم است كه با نظر به مصلحت طرفين حكم صادر مي‌نمايد. اينكه در بعضي از روايات و فتاواي فقهاء، زن مطرح شده است، بهيچ وجه الزامي نيست، بلكه براي اصلاح شخصي ميان زن و شوهر در ادامه حيات خانوادگي مي‌باشد. آيا زن كشتگاه مرد است؟ آيه مربوطه بدينقرار است: نسائكم حرث لكم حرثكم اني شئتم (زنهاي شما كشتگاه شمايند، هر وقت بخواهيد به كشتگاه خود وارد شويد). چنين اعتراض شده است كه قرآن زن را تا حد يك زمين مزروعي پايين آورده است! اين اعتراض كننده آيه پيش از اين آيه را كه بيكديگر مربوطند در نظر نگرفته است. آيه پيشين اين است: «و يسئلونك عن المحيض قل هو اذي فاعتزلوا النساء في المحيض و لاتقربوهن حتي يطهرن فاذا فاتوهن من حيث امركم الله ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين» (اي پيامبر از تو درباره روزها قاعدگي زنان ميپرسند. به آنان بگو: در اين روزها براي بانوان ناراحتي وجود دارد، در اين روزها از زنان كناره‌گيري نماييد و به آنان نزديك نشويد، تا پاك شوند. وقتي كه پاك شدند، با آنان همانطور كه خداوند دستور داده است، نزديك شويد. خداوند توبه كنندگان و پاك شوندگان را دوست ميدارد). ارتباط دو آيه براي كسي كه از درك ادبيات عربي و قرآن‌شناسي برخوردار است كاملا روشن و نيازي به توضيح بيشتر ندارد. آيه مي‌گويد: بانوان در دوران قاعدگي معذورند و نبايد مردها در دوران قاعدگي تقاضائي از زنان داشته باشند. وقتي كه پاك شدند، تقاضا و عمل جنسي‌تان با زنان با اصول طبيعي و با نظر به هدف زيربنائي عمل جنسي كه تناسل است، انجام بگيرد. در مقدمه اين عمل بسيار حياتي، خداوند بزرگ لذت فوق‌العاده‌اي را براي طرفين به جريان انداخته است. اين لذت جنسي نبايد با اشكال و حركات نفرت‌انگيز و كثافت كاري‌هاي شرم‌آور بوده باشد، چنانكه در بي‌بند و باري‌هاي جوامع به اصلاح متمدن رواج دارد. البته روشن است كه آيه دستور نمي‌دهد كه در موقع عمل جنسي هدف تناسل كاملا در ضمير خودآگاه منظور شود، بلكه مي‌گويد: هدف اصلي و نهايي زيربنائي عمل، تناسل و توالد است و لذت يك عامل ميكانيكي خالص است كه طرفين را آگاهانه يا ناآگاه در مجراي بوجود آمدن هدف قرار مي‌دهد. بنابراين آيه حرث (كشتگاه) تنها و تنها موقعيت زن را در بعد عمل جنسي آدميان مطرح مي‌كند، نه همه ابعاد زن را كه در قرآن با ده‌ها آيات از نظر شخصيت انساني مساوي مردها قرار داده شده است. مخاطب در آيه حرث مردان هستند كه هشيار باشيد كه شما در عمل جنسي لحظاتي را به سر مي‌بريد كه لحظات انسان‌سازي است و در حال كاشتن تخم انساني، به تكاپو افتاده‌ايد كه از منهاي بي‌نهايت تا باضافه بينهايت، مي‌تواند متنوع بوده باشد. متوجه باشيد زن توالت سيار نيست، متوجه باشيد زن فقط دفع كننده لذايذ خودخواهانه شما نسيت، بلكه در آن حال دو بعد انسان‌سازي شما و زن با همديگر تلاقي كرده است، بعد پذيرش زن مانند بعد پذيرش كشتگاه است كه تخم را مي‌پذيرد و بعد فاعليت مرد، بعد پاشندگي تخم است. اين دو بعد حالت نمايانگري طبيعي مرد و زن است و واقعيت جريان والاتر از اين تشبيه است، و اين كشتگاه و پاشندگي تخم تشبيهاتي از نمايش عمل جنسي است. شما اي تشبيه را از يك متفكر غربي هم شنيده‌ايد: در جمله‌اي كه از گوته فيلسوف و انسان‌شناس آلماني نقل شده است، دقت فرمائيد: در شبهاي عشق آنجا كه نهال زندگي كاشته مي‌شود و مشعل فروزان حيات در گذرگاه ابديت دست بدست مي‌گردد. آيا وقتي كه عمل جنسي را از ديدگاه هدف والايش بنگريم و بخواهيم اين عمل را با مفهوم كشت و كار تشبيه كنيم، مي‌توانيم بگوئيم: تخم انساني را زن در درون مرد ميكارد؟!! آيا اين اعتراض كننده در نظر دارد كه ده‌ها آيات قرآني شخصيت مرد و زن را در هويت والاي انساني متحد ميداند حتي هر يك از طرفين را صريحا عامل آرامش طرف ديگر قرار ميدهد؟ «هن لباس لكم و انتم لباس لهن» (آنان لباس شما و شما لباس آنان هستيد). يعني چنانكه زنها براي حفظ عفت و پاكدامني مردان اشباع كننده خواسته‌هاي طبيعي آنان مي‌باشند، بالعكس مردان نيز حافظ عفت و پاكدامني زنان درباره‌ي خواسته‌هاي طبيعي آنان مي‌باشند. تفاوت زنان و مردان در سه موضوع حتي يك آيه در قرآن وجود ندارد كه در دو موضوع عقل ايمان مردها را بر زنان يا بالعكس زنان را بر مردان ترجيح بدهد. آيات قرآني هر دو صنف را در اوصاف عالي انساني، چنانكه در آيات مبحث اول متذكر شديم، مشترك مي‌داند. آنچه كه مورد استناد براي اثبات برتري مردان بر زنان در سه موضوع قرار گرفته است، جملاتي است در نهج‌البلاغه. اين جملات را پس از پايان يافتن جنگ جمل از اميرالمومنين (ع) نقل كرده‌اند: «معاشر الناس، ان النساء نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول. فاما نقصان ايمانهن فقعودهن عن الصلوه و الصيام في ايام حيضهن و اما نقصان عقولهن فشهاده امراتين كشهاده الرجال الواحد و اما نقصان حظوظهن فمواريثهن علي الانصاف من مواريث الرجال فاتقوا شرار النساء و كونوا من خيار هن علي حذر و لاتطيعوهن في المعروف حتي لايطمعوهن في المنكر». (اي مردم، ايمان زنها ناقص است و نصيب و سهم آنان ناقص است و عقول آنان ناقص است. اما دليل نقص ايمان آنان محروم گشتن آنان از نماز و روزه در روزهاي حيض است. نقصان عقول آنان بدانجهت است كه شهادت دو زن مساوي شهادت يك مرد است و نقصان نصيب و سهم آنان مربوط به حق‌الارث است كه زن نصف حق‌الارث مرد را مي‌برد. از اشرار زنها بترسيد و نيكان زنان را مورد دقت و احتياط قرار بدهيد و در نيكي‌ها اطاعتشان نكنيد تا در بدي‌ها به طمع نيفتند.)(خطبه‌ي 80) پيش از تحليل جملات فوق و بررسي آنها بيك روش منطقي مهم تذكر مي‌دهيم: اين روش عبارتست از استدلال بر مبناي عقيده خصم براي ابطالكاري كه خصم انجام داده است، اعم از اينكه مطابق عقيده استدلال كننده باشد يا نباشد. مانند كسي كه به ضرورت عدالت در اجتماع معتقد است و خود مرتكب ظلم مي‌شود. يا ظلم گروهي را بر ديگر تجويز مي‌نمايد. در اينصورت شما به آن كس اعتراض مي‌كنيد و مي‌گوئيد: اين كار شما با ضرورت عدالت سازگار نيست. البته اين مثال از آن جهت كه ضرورت عدالت مورد تسليم همه انسانها است صد در صد قابل تطبيق به استدلال مقبول خصم (جدل) نيست. مثال واقعي جدل عبارت است از اينكه شخصي خام‌خوار كه گوشت بخورد شما براي مردود ساختن كار او استدلال به اصلي مي‌كنيد كه براي او مسلم است و مي‌گوييد: گوشت خوردن كه ناشايسته است، چرا گوشت خورديد؟ اين روش منطقي جدل ناميده ميشود و در قرآن نيز بكار بردن اين استدلال مورد دستور قرار گرفته است: «ادع الي سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن» (دعوت كن به راه پروردگارت بوسيله حكمت (منطق و علم و جهان‌بيني واقعي) و پند و اندرز نيكو و با آنان در اين راه با بهترين طرق، جدل نما). ملاحظه ميشود ك خداوند متعال در بكار بردن جدل، تنها به مسلم بودن مقدمات استدلال در عقيده خصم قناعت نمي‌كند، بلكه مي‌گويد: با بهترين طرق با آنها جدل نما، اين قيد دلالت مي‌كند بر اينكه حتي آن مقدمات مورد قبول خصم بايد از واقعيت برخوردار بوده باشد. از اين روشن مي‌شود كه تفسير برخي از دانشمندان درباره جملات اميرالمومنين (ع) به طريقه جدل بايد مورد تامل جدي قرار بگيرد. بعضي از صاحبنظران گفته‌اند احتمال مي‌رود كه اميرالمومنين عليه‌السلام توصيف مزبور در خطبه را درباره زنها بطريق جدل احسن فرموده است، ولي اين احتمال با نظر به دلايلي كه آن حضرت براي توصيفات زن آورده‌اند كه مطابق احكام اسلامي است صحيح نيست. آنچه كه بنظر مي‌رسد اينست كه حركت عايشه با طلحه و زبير براي برپا كردن غائله‌ي جمل به سود جوامع اسلامي تمام نشده است و توصيه‌هاي پيامبر درباره زنان خود بوسيله طلحه و زبير زير پا گذاشته شد و مي‌بايست عايشه فريب آن پيمان‌شكنان را نمي‌خورد و بنوبت خود به نگهباني دين در حدود وظايف الهي خود مي‌پرداخت. اميرالمومنين عليه‌السلام پس از پايان جنگ جمل اين خطبه را فرمودند. بعضي‌ها گفته‌اند كه همه خطبه‌هاي اميرالمومنين مانند آيات قرآني قطعي‌السند نيست، يعني احتمال عدم صدور بعضي از جملات خطبه‌ها از خود اميرالمومنين يك احتمال منطقي است. همچنين اگر جمله‌اي يا خطبه‌اي مخالف صريح حس و عقل سليم بود مانند ديگر روايات حكم حس و عقل سليم مقدم بر روايت و حديث است. اين از اصول مسلم اصول فقه اسلامي در تعادل و ترجيح است و بهر حال ما به تفسير خود جملات مي‌پردازيم و اين را هم مي‌دانيم كه گوينده كسي است كه همسرش فاطمه زهرا و دخترش زينب عليهماالسلام بر اكثر مردان برتري داشته و الگوي تمام عيار انسانيت بوده‌اند. و اين همان شخص تجسم يافته‌اي از قرآن است كه در همه اوصاف عالي انساني مرد و زن را شريك مي‌داند. در جملات مورد تفسير كلمه نقص به كار رفته است. هيچ جاي ترديد نيست كه مقصود از نقص كاهش ارزش انساني نيست، بلكه بيان حد زن در برابر حد مرد است كه نمايش نقص كمي دارد، نه نقص كيفي كه ملاك ارزشها است. چنانكه مردها در مسئله جريان خلقت كه تنها با لذت و تخليه چند قطره بنام اسپر در آن جريان شركت مي‌ورزند ناقص‌تر از زنند. با در نظر گرفتن اين مقدمه مي‌گوئيم: 1- نواقص الايمان- دليلش اينست كه زن در دوران قاعدگي نماز و روزه را ترك مي‌كند. نه اينكه زن در دوران قاعدگي فاسق است و عادل نيست دروغگو است و راستگو نيست و نه اينكه شخصيت اعتقادي او مختل شده است بلكه بجهت وضع رواني خاصي كه پيدا مي‌كند (و روانپزشكان اين وضع رواني را مشروحا مطرح مي‌كنند) بجهت لزوم رهائي روان زن از توجه دقيق كه در حال نماز پيش مي‌آيد و لزوم آزاد ساختن دستگاه گوارش و معده در غذا و آشاميدني‌ها كه در دوران قاعدگي خيلي اهميت دارد تكليف نماز و روزه از زن برداشته مي‌شود. در عين حال رابطه زن با خدا بوسيله ذكر در نمازگاهش بدون احساس فشار از تكليف معين محفوظ و دائمي است و او مي‌تواند در اوقات نماز در حال ذكر خداوندي باشد و روزه‌هايي را كه در روزهاي قاعدگي ترك كرده است، در غير آن روزها قضا نمايد. از اين بحث و تحقيق روشن مي‌شود كه مقصود از نقص ايمان زن، نقص رابطه زن با خدا نيست، بلكه مقصود حالت استثنائي موقت است كه زن بجهت حالت عارضي جسماني كه اغلب با دگرگوني‌هاي رواني توام مي‌باشد، از فشار تكليف معين و مقرر رها مي‌گردد. 2- نواقص العقول- ظاهر اين دو كلمه اينست كه عقول زنان در برابر عقول مردان ناقص است. توضيح اين كلمه چنين است كه: اولا چنانكه در مبحث گذشته گفتيم: مقصود از نقص، كاهش ارزشي نيست، چنانكه محدوديتهاي زن در هنگام بارداري در برابر رويدادهائي كه تنظيم رابطه با آنها احتياج به قدرت دارد نقص و كاهش ارزشي نيست، زن در حال بارداري در با اهميت‌ترين جريان حيات، در حال تلاش است كه عبارت است از اشتغال به روياندن بذر انساني كه بدون آن، دستگاه خلقت انساني از كار مي‌افتد، اگر با دقت كامل در اين مسئله بنگريم و سهم مرد را در دستگاه خلقت در نظر بگيريم خواهيم ديد سهم مرد در اين دستگاه كه عبارت است از لحظات محدودي از لذات در موقع تخليه نطفه بسيار ناچيز است و قابل مقايسه با سهم زن كه با تمام موجوديتش در اجراي فرمان خلقت به تلاش مي‌افتد نمي‌باشد. چنانكه ناچيزي سهم مرد در اجراي فرمان خلقت نقص ارزشي براي او محسوب نمي‌شود همچنين محدوديت عقل نظري محض زن كه وسيله‌اي براي تجريد و تعميم و غير ذلك است نقص ارزشي نمي‌باشد. ثانيا- عدم تساوي شهادت مرد و زن كه اميرالمومنين عليه‌السلام بيان فرموده‌اند با نظر به محدوديت طبيعي ارتباطات زن با حوادث و رويدادهاي بسيار گوناگون است كه مرد در آنها غوطه‌ور است و توانائي دقت و بررسي عوامل و مختصات و نتائج آنها را بيش از زن دارا مي‌باشد و كنجكاوي مرد و نفوذ فكري او در ريشه‌هاي حوادث يك امر طبيعي است كه درنتيجه قرار گرفتن مرد در امواج گوناگون و تلاطم‌هاي متنوع زندگي بوجود مي‌آيد. لذا اگر مردي را فرض كنيم كه از قرار گرفتن در امواج و خطوط پرپيچ و خم حوادث زندگي بركنار بوده باشد و اين كنار بودن ارتباطات عادي وي را با جهان عيني و زندگي محدود نمايد. بدون ترديد شهادت او هم درباره اموري كه معمولا از آنها بركنار است، دچار اشكال مي‌گردد. بهمين جهت است كه شهادت زنها در موارد زيادي حتي بدون تعدد مساوي شهادت مردها مي‌باشد و آن موارد عبارتند از موضوعاتي كه لايعلم الا من قبلها (دانسته نمي‌شوند مگر از طرف خود زنها). مانند شهادت زن به اينكه در روزهاي قاعدگي است يا در روزهاي طهر و اينكه بچه‌اي كه در شكم او است مربوط به كدام مرد است و غير ذلك. اين نكته هم قابل تذكر است كه بدانجهت كه زن نگهبان طبيعي و اولي حيات است خداوند متعال عواطف و احساسات او را خيلي قوي‌تر و متنوع از مرد قرار داده است. زيرا بقاي حيات انسانها از نظر نيازي كه به احساس لذت و الم دارد، بيشتر به عواطف و احساسات نيازمند است تا مفهوم بازي و دليل پردازي‌هاي تجريدي. وجود اين نعمت عظمي در صنف زنها آنان را از پرداختن به نمودهاي خشك باز مي‌دارد و آن نمودها براي زن در درجه دوم و فرعي محسوب مي‌شوند. غائله پر سر و صداي عقل زن و عقل مرد: نخست تعريف مختصري را درباره عقل متذكر مي‌شويم: عقل و تعقل عبارت است از آن فعاليت مغزي كه با روشنائي قوانين و اصول تثبيت شده از واحدها و قضاياي روشن و ساده نتايج مطلوب را بدست مي‌آورد. اگر بخواهيم كلي‌تر از اين تعريف را براي عقل و تعقل مطرح كنيم، بايد بگوئيم: فعاليت عقلاني عبارتست از درست انديشيدن در انتخاب وسايل براي وصول به هدف‌هاي مطلوب. البته مسلم است كه بجهت تنوع واحدها و قضايا (وسايل بطور عموم) و تنوع هدف‌ها و كمي و زيادي اطلاع از قوانين و اصول تثبيت شده و توجهات دروني ذاتي و برون ذاتي، فعاليت‌هاي عقلاني نيز متنوع مي‌باشند. عقل با اين تعريف در همه انسانهائي كه از نظر ساختمان مغزي صحيح و سالمند، چه مرد و چه زن و چه سياه و چه سفيد وجود دارد، اختلافي كه ميان مردم در اين فعاليت عقلاني ديده مي‌شود مربوط به كيفيت و كميت آشنايي مردم با واحدها و قضاياي استخدام شده در راه هدف‌ها و اختلالات نظر آنان در هدف‌گيري‌ها و آشنائي با قوانين و اصول عقلاني وجود دارند كه تجريد و تعميم ناميده مي‌شوند، مانند عددسازي مغز و تجريد كلي و تعميم مفاهيم و غير ذلك اين نكته را فراموش نكنيم كه بدانجهت كه ما بهيچ وجه نمي‌توانيم انواع فعاليت‌هاي مغزي و رواني را با هويت‌هاي فيزيكي و مرزهاي عيني از يكديگر تفكيك و با آنها مانند نمودهاي فيزيكي مشخص و قابل لمس ارتباط برقرار كنيم، لذا نمي‌توانيم براي هر يك از فعاليت‌هاي مغزي و رواني الفاظي كاملا مشخص بكار ببريم وقتي كه ما مي‌گوئيم: نوعي از فعاليت‌هاي مغزي ما عبارتست از عددسازي، نوع ديگر عبارت است از تجريد كلي نوع سوم عبارت است از درك بي‌نهايت رياضي، نوع چهارم عبارت است از درك بي‌نهايت كيفي، نوع پنجم عبارت است از فعاليت تجزيه‌اي، نوع ششم عبارت است از فعاليت تركيبي … آيا اين همه فعاليت‌ها يكي هستند و كافي است كه كلمه فعاليت عقلاني را براي نشان دادن هر يك از آنها به كار ببريم، يا هر يك از آنها فعاليت مخصوصي هستند كه داراي هويت معيني مي‌باشند؟ هنوز اين سئوال بيك پاسخ قانع كننده نرسيده است. آنچه كه مهم است اين است كه يك تقسيم قابل پذيرش در فعاليت‌هاي عقلاني از دوران‌هاي قديم معرفت و جهان‌بيني، در جو افكار قابل توجه شرق و غرب، مطرح شده و تقريبا با اتفاق نظر مقبول تلقي شده است. آن تقسيم عبارت است از 1- عقل نظري 2- عقل عملي. عقل نظري- همان فعاليت استنتاج هدف‌ها يا وصول به آنها با انتخاب واحدها و قضايا و وسايلي كه مي‌توانند براي رسيدن به هدف‌ها كمك نمايند بدون اينكه واقعيت يا ارزش آن هدفها و وسايل را تضمين نمايند. منطق صوري و رياضي كه عالي‌ترين جلوه فعاليت‌هاي عقل نظري مي‌باشند هرگز متكفل واقعيت و ارزش هدفها و وسائل خود نيستند. بعنوان مثال: وقتي كه مي‌گوئيم: انسان سنگ است و هيچ سنگي تناسل نمي‌كند پس انسان تناسل نمي‌كند. از نظر منطقي كه ابزار فعاليت عقل نظريست كاملا صحيح است ولي مقدمه اول كه عبارتست از انسان سنگ است خلاف واقع است. يعني قضيه‌اي كه براي نتيجه انسان تناسل نمي‌كند استخدام شده است، غلط است. همچنين اگر عددي راكه در واقع 7 است، و 2 فرض نموده و آنرا در 2 ضرب كنيد، نتيجه 4 كاملا صحيح است. آنچه كه غلط است يكي از واحدهاي عمل رياضي مزبور است كه عبارت است از 2 كه در واقع 7 بوده و شما آنرا 2 فرض نموده‌ايد. بدين ترتيب عقل نظري كه همواره با ابزار منطق فعاليت ميكند كاري با واقعيت ندارد چنانكه هيچ كاري با ارزش‌ها هم ندارد. يعني وقتي كه شما با تفكرات منطقي و عمل رياضي به اين نتيجه مي‌رسيد كه آزادي يا عدالت در فلان جامعه را با اين مقدمات مي‌توان منفي كرد تنظيم واحدها و قضايا و انتخاب وسايل را براي بدست آوردن هدف مطلوب خود با روش منطقي محض كه ابزار كار عقل نظري است انجام داده‌ايد، آنچه كه غلط و ضد انساني است جبر و ستم را هدف قرار دادن است نه تنظيم مقدمات و شكل ترتيب و انتخاب وسائل در حقيقت عقل نظري محض بنائي ساختمان را تعليم مي‌دهد كه آجرها چگونه روي هم قرار بگيرد مقاومت مصالح در چه حدودي ضرورت دارد پي‌ريزي ساختمان به چه مقدار سيمان و آهك و سنگ و آهن احتياج دارد؟ اما اينكه اين ساختمان جايگاهي براي تعليم و تربيت و احياي انسانها خواهد بود، يا كشتارگاهي براي انسانها؟ عقل نظري محض كاري با اين مسائل ندارد. همواره عقل نظري بر آنچه كه از پيش صحيح فرض شده است، حكم صادر ميكند، و كاري با آن ندارد كه صحيح از نظر چه كسي؟ صحيح در چه شرايط؟ صحيح از روي كدامين واقعيت‌ها. بهمين جهت بوده است كه منطق‌دانان حرفه‌اي، حتي كساني كه ابتكاراتي را در منطق بوجود آورده‌اند فقط از آن جهت كه منطق مي‌دانند و بر همه راههاي فعاليت عقل نظري آشنا هستند جهان‌شناسان و انسان‌شناسان واقعي نبوده‌اند، زيرا واقعيت‌ها و ارزش‌ها غير از شناخت و قدرت بر تنظيم‌بندي فرمولها بر مبناي وسايل صحيح فرض شده، مي‌باشد. اين همان عقل نظري است كه صدها مكتب و عقيده را ساخته و پرداخته و در طول تاريخ انسانها را روياروي هم قرار داده، كره خاكي ما را به شكل كشتارگاه درآورده است. اگر از هر يك از حاميان اين مكتب‌ها بپرسند ك شما ادعاي خود را چگونه اثبات مي‌كنيد؟ بي‌درنگ به منطق نظري محض تكيه خواهد كرد. اگر شما به ارسطو بگوئيد: شما وجود هيولي را با كدامين دليل اثبات مي‌كنيد؟ او نخواهد گفت: شب هيولي را در خواب ديده‌ام بلكه خواهد گفت: من با دليل منطق عقل وجود هيولي را اثبات مي‌كنم. اگر به منكرين وجود هيولي بگوئيد: شما با چه دليلي مي‌گوئيد: هيولي وجود ندارد نخواهند گفت كه من در عالم خيالات بودم، هيولي را نديده‌ام، بلكه هم دلايل منطقي عقلي ارسطو را با استدلال منطق عقلي رد خواهد كرد و هم براي نفي هيولي بر دليل مزبور تكيه خواهد كرد. اين همان مسئله است كه حتي روان آرام دكارت را مضطرب ساخته است. او مي‌گويد: از فلسفه چيزي نمي‌گويم جز اينكه مي‌ديدم با آنكه از چندين قرن نفوس ممتاز بدان سرگرم بوده‌اند هيچ قضيه‌اي از آن نيست كه موضوع مباحثه و مجادله و بنابراين مشكوك نباشد و به خود آن چنان غرور نداشتم كه اميدوار باشم در اين باب برخوردارتر از ديگران شوم و چون ملاحظه كردم كه در هر مبحث چندين راي مختلف مي‌توان يافت هر يك از آنها را جمعي از فضلا طرفدارند در صورتي كه البته راي صواب و حقيقت يكي بيش نيست بدين ترتيب چون هيچ يك از ارباب مكاتب براي اثبات عقايد خويش بر خيالات و خواب‌نمائي و احساسات شعري تكيه نمي‌كنند، بلكه همه آنان ادعاي منطق و تعقل در نتيجه‌گيريهاي خود مي‌نمايند!! پس ارزش عقل نظري محض جز چيدن واحدهائي كه صحيح فرض شده است در كنار همديگر يا پشت سر يكديگر براي نتيجه‌گيري چيزي ديگر نيست كه مغزهاي متفكر بشري چه در شرق و چه در غرب كوشش‌هاي فراواني مبذول مي‌دارند. كه فعاليت اختصاصي عقل نظري را معين نموده و نگذارند از حدود خود تجاوز نمايد. عقل نظري محض قدرت ورود به حوزه ارزشها را ندارد عقل نظري كاري با واقعيات في نفسه ندارد. در صورتي كه عقل علمي هر يك از نيروهاي فعال درون بشري را مانند عقل نظري و وجدان و حدس و استشمام واقعيات و اراده و تجسيم و انديشه را هماهنگ مي‌سازد كه همه آنها را در وصول به واقعيات و بايستگي‌ها و شايستگي‌ها بسيج نمايد. آن گروه از متفكران شرقي و غربي كه نه براي ارضاي حس كنجكاوي فقط بلكه براي دريافت واقعيات در محصول و كاربرد عقل نظري نگريسته و آنرا ارزيابي واقعي نموده‌اند همگي به اين نتيجه رسيده‌اند كه عقل نظري محض وسيله‌اي است براي تنطيم آن واحدها كه صحيح فرض شده است براي رسيدن به آن هدف‌ها كه مطلوب تلقي شده است نه اينكه عقل نظري حاكم مطلق در واقعيات و ارزشهاي شناخت انسان و طبيعت و بايستگي‌ها و شايستگي‌هاي آدمي بوده باشد. براي اثبات ناتواني عقل نظري از حاكميت مطلق نمونه‌هايي از بزرگترين متفكران شرق و غرب را مي‌آوريم: مولانا جلال‌الدين: از رهبري عقل بجائي نرسيديم           پيچيده‌تر از راه بود راهبر ما عقل بند رهروان است اي پسر         آن رها كن ره عيانست اي پسر آن نمي‌دانست عقل پاي سست كه سبو          دائم ز جو نايد درست عقل تو از بس كه باشد خيره سر         هست عذرت از گناه تو بتر عقل جزئي همچو برقست و درخش           در درخشي كي توان شد سوي رخش عقل رنجور آردش سوي طبيب         ليك نبود در دوا عقلش مصيب عقل را خط خوان اين اشكال كرد          تا دهد تدبيرها را زان نورد عقل جزئي عقل استخراج نيست          جز پذيراي فن و محتاج نيست لاابالي عشق باشد ني خرد          عقل آن جويد كز آن سودي برد عقل را هم آزمودم من بسي         زين سپس جويم جنون را مغرسي او ز شر عامه در خانه شد         او ز ننگ عاقلان ديوانه شد آزمودم عقل دور انديش را          بعد از اين ديوانه سازم خويش را آنكه در عقل و گمان هستش حجيب        گاه پوشيده است گه بدريده جيب عقل را خود با چنين سودا چه كار        كر مادرزاد را سرنا چكار! آن زمان چون عقل‌ها درباختند بر رواق عشق يوسف تاختند عقلشان يكدم ستد ساقي عمر                 سير گشتند از خرد باقي عمر عقل محجوبست و جانهم زين كمين          من نمي‌بينم تو ميتاني ببين غرق گشته عقل‌هاي چون جبال          در بحار وهم و گرداب خيال چون مقلد بود عقل اندر اصول          دان مقلد در فروغش اي فضول و انديشه‌اي كه حاكميت بر انديشه‌هاي منطقي و عقلي محض دارد- چو در دل پاي بنهاد بشد از دست انديشه         ميان بگشا اسرار و ميان بربست انديشه به پيش جان درآمد دل كه اندر خود مكن منزل         گرانجان ديد مرجان را سبك برجست انديشه برست از خويش انديشي چنان آمد ز بيخويشي         كه از هر كس همي‌پرسد عجب خود هست انديشه فلك از خوف دل كم زد دو دست خويش بر هم زد        كه از من كس نرست آخر چگونه رست انديشه چنين انديشه را هر كس نهد دامي به پيش و پس         گمان دارد كه در گنجد به دام و شصت انديشه چو هر نقشي كه ميجويد ز انديشه همي‌رويد          تو مر هر نقش را مپرست خود بپرست انديشه جهان كهنه را بنگر گهي فربه گهي لاغر          كه درد كهنه زان دارد كه آبست است انديشه جواهر جمله ساكن بد همه همچون اماكن بد         شكافيد اين جواهر را و بيرون جست انديشه دكارت: هنگامي كه جوانتر بودم از ابواب فلسفه به منطق و از رياضيات به جبر و مقابله و تحليل هندسي بيشتر دل داده بودم و اين سه فن يا علم را چنان مي‌پنداشتم كه به مقصود من ياري خواهند كرد. اما چون درست تامل نمودم درباره منطق برخوردم به اينكه فايده قياسات و بيشتر تعليمات ديگرش اين نيست كه آدمي چيزي را كه نميداند دريابد بلكه آنست كه بتواند آنچه را كه ميداند به ديگري بفهماند، يا مانند فن ريمون لول از آنچه را كه نمي‌داند بي‌تصور و تصديق گفتگو كند. تساوي زن و مرد در عقل علمي كلمه عقل عملي در مكتب‌هاي گوناگون با اصطلاحات مختلفي تعبير مي‌شود، مانند عقل سليم، عقل فطري، وجدان، عقل كمال‌جو … تعريف عقل عملي تقريبا مورد اتفاق نظر متفكران شرقي و غربي است. كانت مي‌گويد: قوه ديگر عقل آنست كه انسان بواسطه او اموري را بوجدان غير حسي ادراك مي‌كند و آنها ذواتند نه عوارض، مثل ادراك نفس خود و ادراك مختار بودن نفس در اعمال خويش كه منتهي به اعتقاد به بقاي نفس و وجود ذات پروردگار مي‌شود. و اين قوه را عقل عملي مي‌ناميد در مقابل عقل نظري، بنابر اينكه عقل بوسيله اين قوه انسان را بر عمل نيك برمیانگيزد اما نه به اعمال نظر و ترتيب برهان قياس و استقراء و پي بردن از معلول به علت يا از علت به معلول بلكه احكامش بيواسطه است اما يقيني است و حتي يقيني‌تر از احكامي است كه بقوه نظري مي‌كند و اين قوه يعني عقل عملي برتر و شريف‌تر از عقل نظري است زيرا عقل نظري آنچه مي‌كند راجع به ظواهر و عوارض يا مصلحت انديشي دنيوي است و درباره حقايق و ذوات و معقولات واقعي چنانكه گفتيم جز حدس و احتمال كاري از او ساخته نيست بلكه غالبا در ذهن وسوسه مي‌كند و شك مي‌آورد. اما عقل عملي متوجه حقايق است و حسن نيت و اراده خير را به انسان مي‌دهد و بنياد عقايد ديني و اخلاقي را استوار مي‌سازد و منشا ايمان است نه تشكيك بنابراين آنچه كه صنف مرد به او ميبالد و مغرور مي‌شود في نفسه داراي ارزش نيست و اعتباري بيش از شكل دادن به واحدها و قضايايي كه آنها را صحيح تلقي كرده است، ندارد. بلكه از آنجهت است كه اشتياق آدمي به دريافت واقعيت و رشد بشرط اعتدال رواني سطوح شخصيت وي را اشغال مي‌نمايد لذا با حاكميت عقل نظري درباره واقعيت‌ها و رشد شخصيت همواره دچار نوعي تشويش خاطر و وسوسه مي‌باشد. اگر صنف زنان با توجه به گسترش عقل نظري محض مردان احساس حقارتي درخود نمايند عامل شكست روحي خود را با دست خود فراهم مي‌آورند. اگر صنف زنان از عوامل تعليم و تربيتي كامل برخوردار شوند بجهت داشتن نقش اساسي در خلقت و چشيدن طعم واقعي حيات و برخوردار بودن از احساسات عالي يا امكان تصعيد احساسات خام به احساسات عالي كه در صنف زنان قوي‌تر است مي‌توان ادعا كرد كه زمينه رشد شخصيت انساني در زنها كمتر از اين زمينه در صنف مردان نمي‌باشد. 3- نواقص الحظوظ- در اين خطبه تفاوت سوم ميان زن و مرد در سهم‌الارث است كه مطابق آيه: «يوصيكم الله في اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين» (خداوند درباره فرزندانتان بشما توصيه مي‌كند كه سهم مرد برابر سهم دو زن باشد) البته اين قانون در همه مسائل ارث كليت ندارد از آنجمله: 1- اگر وارث ميت فقط پدر و مادر و يك پسر باشد، مال شش قسمت مي‌شود، چهار قسمت را پسر و هر يك از پدر و مادر يك قسمت مي‌برند. 2- اگر ميت چند برادر و خواهر مادري داشته باشد، مال بطور مساوي ميان آنان تقسيم مي‌شود. 3- سهم‌الارث فرزندان برادر و خواهر مادري ميان زن و مرد مساوي تقسيم مي‌شود. 4- اگر وارث ميت منحصر به جد و جده مادري باشد، مال ميان آن دو مساوي تقسيم مي‌شود. 5- اگر وارث ميت هم دائي و هم خاله باشد و همه آنها پدر و مادري يا پدري، يا مادري باشند مال بطور مساوي ميان آنان تقسيم مي‌شود. و در آن موارد كه مرد دو برابر زن ارث مي‌برد بدانجهت است كه معمولا زن‌ها كه اداره شئون خانواده را بعهده مي‌گيرند از شركت دائمي در مسائل اقتصادي جامعه و ورود در انواع گوناگون آن مسائل معذور مي‌باشند، لذا تهيه وسايل معيشت آنان براي مردان واجب است از طرف ديگر مردان در معرض نوسانات اقتصادي از نظر سود و زيان و آسيب اقتصادي از نظر سود و زيان بيشتر قرار ميگيرند، در صورتي كه صنف زن مانند مرد در معرض زيان و آسيب نيست و او همواره از نظر معاش تامين است. به اضافه اينكه مهريه‌اي كه زن بمقدار عادلانه از مرد مي‌گيرد ميتواند نوعي جبران سهم‌الارث او بوده باشد. نتيجه كلي اين مباحث چنين است كه اولا هر سه نقص كه در خطبه به زنها نسبت داده شده است كاملا قابل تفسير و توجيه است. و هدف كلي اميرالمومنين (ع) اشاره به مختصات روبنائي زندگي مرد و زن است نه تفاوت ميان شخصيت انساني زن و مرد. زيرا ما در اين مباحث شواهد و دلايل كافي ديديم كه مقصود اميرالمومنين نقص واقعي ايمان و عقل بطور عموم و سهم‌الارث بطور كلي نمي‌باشد. زيرا اسناد چنين نقص بر زنها مخالف قرآن است، لذا مي‌توان گفت: اميرالمومنين (ع) براي توضيح و تفسير موقعيت حقيقي زنان براي آگاه ساختن يكي از زنهاي پيامبر كه با دستياري طلحه و زبير غائله جنگ جمل را برپا نمود با وصل آن به جنگ‌هاي صفين كه موجب اغتشاشات جوامع اسلامي گشته بود، بيك مختصات روبنائي صنف زن كه مانع آنان از آرزوي مرد گشتن و فعاليتهاي مربوط به مرد مي‌باشد، اشاره فرموده است. **** «فاتقوا شرار النساء و كونوا من خيارهن علي حذر و لاتطيعوهن في المعروف حت لايطمعن في المنكر» (بترسيد از زنهاي شرور و از خوبانشان برحذر باشيد و آنانرا در نيكي‌ها اطاعت نكنيد تا طمع نكنند كه در بديها اطاعتشان كنيد). ترس از اشرار زنها و احتياط از خوبانشان چه معنا دارد؟ در اين جملات دومسئله وجود دارد: مسئله يكم- بيم و هراس از زنهائي كه شر و پليدند البته در اين مسئله مرد و زن تفاوتي ندارند زيرا مردان شر و پليد هم كه طهارت دروني و اصول انساني بدورند، پروائي از تعدي و تجاوز به حقوق انسانها ندارند، لذا همواره بايد فرد اجتماع از اين نابكاران مطمئن نباشند و دائما با آن نظر كه به عقرب و افعي مي‌نگرند در آنان بنگرند. اگر در اين مسئله صنف خصوصيتي داشته باشد، اين است كه اسرار نهاني مرد و نقاط ضعف او را مي‌داند بطوري كه اگر بخواهد صدمه‌اي بر مرد وارد آورد، تلخ‌تر و جانگزاتر از صدمه ديگر مردم خواهد بود. مسئله دوم- لزوم احتياط از خوبان زنها- البته مسلم است كه مقصود از خوبان زنها، زناني هستند كه شر و پليدي ندارند، اين معنا براي يك زن خوب در عرف عام متداول است يعني در عرف عام همين مقدار كه يك زن ضرر و شري به مرد و فرزندان خود نرساند، به خوبي و نيكي موصوف مي‌گردد. اگر زني درصدد اضرار به مرد و ساير اجزاي دودمان برنيايد، كشف مي‌شود كه زن به وظايف قانوني خود عمل مي‌كند و در نتيجه ميتوان او را زن نيك و خوب معرفي كرد. زيرا احساس دروغين ناتواني مطلق كه زن در مقابل مرد دارد، غالبا او را براي جبران ضعف با مرد روياروي قرار مي‌دهد! اگر چه از نظر عمل به وظيفه كوتاهي هم نداشته باشد، و چون براي جبران احساس دروغين ضعف ممكن است به گفتار و كردار غير منطقي متوسل بشود، لذا يك مرد هشيار و آگاه و عادل همواره بايد در منتفي ساختن احساس فوق از زن بكوشد و در صورت ناتواني، گفتار و كردار زن را خوب تشخيص بدهد كه آيا ناشي از آن احساس دروغين است، يا علتي ديگر دارد. و اما اگر زن مافوق عمل به وظايف مقرره در بدست آوردن رشد و كمال شخصيت كوشيده و به مقامات عالي انساني رسيده باشد. نه تنها موردي براي احتياط از وي وجود ندارد، بلكه در صورتي كه مرد او را از اشخاصي معمولي باشد مرد را راهنمائي نموده و عامل سعادت وي مي‌باشد چنانكه در خانوادهاي فراواني از جوامع مشاهده مي‌شود. آيا زن خود اميرالمومنين و دختر او عليهم‌السلام و مريم مادر عيسي مسيح و رابعه عدويه و رابعه دختر اسماعيل زن احمد بن ابي‌الحواري و هزاران زنهاي فاضله كه از مقامات عالي انساني برخوردارند خود مردآفرينان جوامع نبوده‌اند؟. بنابر آنچه كه از كتب اختصاصي درباره زنها و ديگر كتب تاريخي برمي‌آيد شماره زنهاي با شخصيت از نظر علمي و اخلاقي و اصول عالي انساني با در نظر گرفتن محدوديتهاي طبيعي و تحميلي نسبت به مردان كمتر نبوده‌اند. و اين يكي از دلايل اعجاز قرآن است كه مرد و زن را در اوصاف عالي انساني مشترك معرفي نموده است. روايتي از اميرالمومنين (ع) درباره مشورت با زنها نقل شده است كه مي‌تواند جمله مورد تفسير را بخوبي توضيح بدهد. مجلسي از آن حضرت نقل ميكند: «اياك و مشاوره النساء الا من جربت بكمال عقل» (بحار ج 103 ص 253) (بپرهيزيد از مشورت با زنها مگر زني كه كمال عقل او به تجربه رسيده است). اين روايت اثبات مي‌كند كه مقصود از برحذر بودن از زنان خوب دقت در گفتار انديشه‌هاي زنان معمولي است، چنانكه توضيح داديم و اما زناني كه از زر و زيور دنيا اعراض كرده و به تعقل پرداخته‌اند، مانند مردان شايسته مشورت ميباشند. و اين روايت نظريه ما را كه ميگوئيم نظام خانوادگي در اسلام درون شورائي و برون سرپرستي مرد است تاييد مي‌نمايد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 481 از خطبه هاى آن امام (ع) است كه پس از جنگ جمل در بدگويى از زنها ايراد فرموده اند. شرح:  پس از جنگ جمل كه هلاكت جمع فراوانى از مسلمين را در پى داشت و از تصميم و اراده يك زن (عايشه) به وجود آمده بود. امام (ع) مردم را متوجّه نقص زنان و امورى كه موجب آن مى شود كرده، از سه جهت زنها را داراى نقص و به شرح زير معرّفى كرده اند.  1-  نقص ايمان: دليل كمبود ايمان آنها را، دورى از نماز و روزه به هنگام حيضشان دانسته اند. بديهى است كه نماز و روزه از كمال ايمان و نوعى رياضت معنوى است، دورى زنان از اين رياضت به هنگام عادت ماهيانه موجب نقص ايمانشان مى شود.  شريعت بدين جهت از آنها در انجام اين دو نوع عبادت رفع تكليف كرده است كه در حال ناپاكى هستند و شايسته نيست ناپاكان فراروى حضرت سبحان به عبادت بايستند. بعلاوه روزه نگرفتن زنها وجه عقلى ديگرى نيز دارد و آن ضعف مفرطى است كه در اثر خونريزى در آنها پديد مى آيد. مضافا بر اينها اسرار شريعت ظريفتر از آن است كه خرد انسانها بدان دست يابد. به هر حال در ايّام حيض، زنها نبايد نماز بخوانند و روزه بگيرند، اين دليل كمبود ايمان آنهاست.  2-  نقص بهره و نصيب: امام (ع) به كمبود سهم ارث زنها اشاره فرموده است. ميراثى كه زنها مى برند نصف ميراث مردهاست، چنان كه خداوند متعال در اين باره مى فرمايد: «يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ».  شايد علّت اين كه مردان ميراث بيشترى مى برند وجوب نفقه اى است كه از زن و فرزند بر عهده دارند ولى زنها نفقه اى بر ذمّه ندارند، و خود واجب النّفقه شوهرانشان كه سرپرستى آنها را دارند، و در حقيقت مثل خدمت گزارى براى آنها به حساب مى آيند، مى باشند.  3-  نقص عقل دارند: دليل نقصان عقل زنها دو چيز است: اوّل علّت درونى و داخلى: و آن كمبود استعداد، به لحاظ سرشت و خلقتى است، كه زنها بر آن آفريده شده اند و همان كم استعدادى موجب مى شود كه نقصان عقل داشته باشند، بر خلاف مردها كه زمينه بيشترى براى شكوفايى عقل دارند. حق تعالى به همين حقيقت اشاره كرده مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَ لْيَكْتُبْ...». اين آيه شريفه دليل ضعف قوه ذاكره زنهاست كه دلالت بر فراموش كارى آنها مى كند. به همين دليل است كه خداوند شهادت دو زن را به منزله شهادت يك مرد قرار داده است.  دوم علت بيرونى: و آن معاشرت كم آنها با انديشمندان و عقلاست. با رياضت قواى حيوانى خود را تضعيف نمى كنند تا قوانين عقل را در تنظيم كار معاش و معاد به همراه داشته باشند. بدين جهت است كه حكم قواى حيوانى در آنها بر حكم قواى عقلانى شان غلبه دارد، و زنها رقيق القلب، گريان، حسود، لجوج، گناهكار، زارى كننده، وقيح، دروغگو و مكّارترند بيشتر فريب مى خورند و امور جزئى را فراوان پيگيرى مى كنند. چون زنان داراى صفات فوق هستند، حكمت الهى اقتضا كرده است كه براى آنها سرپرست مدبّر بگمارد تا امر زندگى آنها را سامان بدهد. و لذا فرموده است: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ».  بدليل همين مكرپذيرى و كم خردى و دارا بودن نيروى شهوانى، پوشش بدن و حجاب براى زنها واجب شده است.  قوله عليه السلام: «فاتّقوا شرار النّساء و كونوا من خيارهنّ على حذر»:  پس از اين كه امام (ع) جهات نقص زنها را بيان كرد و با توجّه به اين كه لازمه نقص ايجاد شر است به دورى گزيدن از آنها بدينسان دستور مى دهد، كه: بايد از زنهاى بد ترسيد، و از آنها هراسناك بود و به آنها نزديك نشد. و از زنهاى خوب هم پرهيز داشت.  از كلام امام (ع) چنين فهميده مى شود كه معاشرت با زنهاى خوب اشكال ندارد، در صورتى كه انسان بخواهد همسرى داشته باشد، ناگزير است زن خوبى كه اميد خير در وجودش باشد انتخاب كند، ولى در هر حال بايد فاصله خود را از نظر مديريّت خانه، و برخورد زندگى حفظ كرده مواظب باشد كه به دام خواسته هاى بيجاى او گرفتار نيايد. چه زن خوب در مقايسه با زن بد، خوب است نه بطور مطلق، بنا بر اين در امور مجاز و معروف اطاعت زن را نكند، تا در منكرات به او طمع نبندد و مرد را به گناهكارى دچار نسازد. يعنى نبايد هر چه زن خواست و دستور داد، هر چند از نظر شرع اشكالى نداشته باشد بلكه مستحب هم باشد انجام داد و در اكرام و احسان زن زياده روى كرد زيرا همين طاعت و فرمانبرى در امور صواب و معروف بتدريج انسان را به مشورت با وى در امور غير مجاز وامى دارد.  همواره مرد بايد تسلّط خود بر زن را حفظ كند، اگر كار نيكى را انجام مى دهد به اين دليل باشد كه كار نيكى است، نه چون همسرش دستور داده است انجام مى دهد.  زيادى اكرام زنان خود نوعى شهوت پرستى و دخول در شر مى باشد. اكرام زياد باعث مى شود كه او جرئت پيدا كند. و از مرد بخواهد به گشت و گذار بپردازند. زيور و تجملات خود را به رخ ديگران بكشد و... در اين صورت است كه عقل مرد مغلوب شهوات زن مى شود. مثل مشهور است كه عربها مى گويند، به بنده ات پاچه گوسفند مده كه به ران گوسفند طمع مى بندد. از رسول گرامى اسلام (ص) روايت شده است كه روز عيدى خطبه خواند و به صفى كه زنها ايستاده بودند توجّه كرده فرمود: «اى جمعيّت زنان، از روى صدق مى گويم، بيشتر دوزخيان را ديدم كه زنها بودند». يكى از زنها پرسيد، چرا چنين است اى رسول خدا پيامبر خدا فرمود: «چون شما زياد لعن و نفرين مى كنيد و نسبت به شوهرانتان ناسپاس هستيد و بخشى از عمر خود را روزه نمى گيريد و نماز نمى خوانيد.» اين حديث رسول خدا (ص) هم بر نقص ايمانى زنان دلالت دارد و نيز تأييدى است بر فرموده امام (ع) كه از زنان بد بترسيد و از خوب آنها برحذر باشيد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 302 و من كلام له عليه السلام و هو التاسع و السبعون من المختار فى باب الخطب بعد حرب الجمل فى ذم النساء:معاشر النّاس إنّ النّساء نواقص الإيمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول، فأمّا نقصان إيمانهنّ فقعودهنّ عن الصّلوة و الصّيام في أيّام حيضهنّ، و أمّا نقصان عقولهنّ فشهادة امرئتين كشهادة الرّجل الواحد و أمّا نقصان حظوظهنّ فمواريثهنّ على الإنصاف من مواريث الرّجال، فاتّقوا شرارهنّ و كونوا من خيارهنّ على حذر، و لا تطيعوهنّ في المعروف حتّى لا يطمعن في المنكر. (12377- 12319)اللغة:(المعاشر) جمع المعشر و هى الجماعة من النّاس و (الانصاف) بفتح الهمزة و كسرها و قد يضمّ كما في القاموس جمع النّصف بتثليث النّون و هو أحد جزئى الشي ء.الاعراب:الفاء في قوله فأمّا نقصان ايمانهنّ عاطفة قال الرّضيّ (ره) في مبحث فاء العطف و إن عطفت الفاء جملة على جملة أفادت كون مضمون الجملة التي بعدها عقيب مضمون التي قبلها بلا فصل، نحو قام زيد فقعد عمرو، و قد تفيد فاء العطف في الجمل كون المذكور بعدها كلاما مرتبا في الذّكر على ما قبلها لا أنّ مضمونه عقيب مضمون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 303 ما قبلها في الزّمان كقوله تعالى: «قِيلَ ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَبِئْسَ مَثْوَى»* و قوله «وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ».فانّ ذكر ذمّ الشّي ء أو مدحه يصحّ بعد جرى ذكره، قال و من هذا الباب عطف تفصيل المجمل على المجمل كقوله: «وَ نادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي» .و تقول: أجبته فقلت لبيّك انتهى، و كلام الامام عليه السّلام من هذا القبيل لأنّه بعد الاشارة إلى نقصان ايمانهنّ و عقولهنّ و حظوظهنّ اجمالا نبّه على تفصيل جهة النّقصان بقوله فأما نقصان ايمانهنّ اه، و نظيرها الفاء في قوله:«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ»  و في قوله  «إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلًا».فافهم و الفاء في قوله: فقعود هنّ رابطة للجواب و في قوله فاتّقوا شرارهنّ فصيحة.المعنى:تعريض اعلم أنّ الغرض من هذا الكلام التّعريض على عايشة و توبيخها و ذمّ من تبعها و ارشاد النّاس إلى ترك طاعة النّساء و الاتقاء منهنّ لكونهنّ ناقصات في أنفسهنّ و لا ينبغي للكامل إطاعة النّاقص و الايتمام به و وجوه النّقصان ثلاثة كما نبّه عليها بقوله (معاشر النّاس إنّ النساء نواقص الايمان نواقص الحظوظ نواقص العقول)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 304 و لما نبّه على نقصانهنّ بهذه الوجوه الثّلاثة أشار إلى علّة جهات النقص بقوله (فأمّا نقصان ايمانهنّ فقعودهنّ عن الصّلاة و الصّيام في أيام حيضهنّ)و قعودهنّ عنها و إن كان بأمر اللّه سبحانه إلّا أنّ سقوط التّكليف لنوع من النقص فيهنّ و سبب النقص هو حالة الاستقذار و الحدث المانعة من القرب المعنوى المشروط في العبادات و في كلامه دلالة على كون الأعمال اجزاء الايمان.و يشهد به ما رواه في الكافي باسناده عن أبي الصّباح الكناني عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قيل لأمير المؤمنين عليه السّلام: من شهد أن لا إله إلا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان مؤمنا؟ قال: فأين فرايض اللّه؟ قال: و سمعته يقول: لو كان الايمان كلاما لم ينزل فيه صوم و لا صلاة و لا حلال و لا حرام. (و أما نقصان عقولهنّ فشهادة امرئتين كشهادة الرّجل الواحد) قال تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ» .روى في الوسائل عن تفسير العسكري عليه السّلام عن آبائه عن أمير المؤمنين عليه السّلام في تفسير هذه الآية قال: عدلت امرئتان في الشهادة برجل واحد فاذا كان رجلان أو رجل و امرئتان أقاموا الشّهادة قضى بشهادتهم.قال عليه السّلام و جاءت امرئة إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقالت: ما بال الامرئتين برجل في الشهادة و في الميراث؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إنّ ذلك قضاء من ملك عدل حكيم لا يجور و لا يحيف أيّتها المرأة لأنكنّ ناقصات الدّين و العقل إنّ احد اكنّ تقعد نصف دهرها لا تصلّي بحيضة، و أنكنّ تكثرن اللعن و تكفرن العشير تمكث إحدا كنّ عند الرّجل عشر سنين فصاعدا يحسن إليها و ينعم عليها فاذا ضاقت يده يوما أو ساعة خاصمته و قالت: ما رأيت منك خيرا قطّ.و فيه عن محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القميّ قال مرّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على نسوة فوقف عليهنّ ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا معاشر النساء ما رأيت نواقص عقول و دين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 305 أذهب بعقول ذوى الألباب منكنّ إنى رأيت أنكنّ أكثر أهل النّار عذابا فتقرّبن إلى اللّه ما استطعتنّ، فقالت امرأة منهنّ: يا رسول اللّه ما نقصان ديننا و عقولنا؟فقال: أما نقصان دينكنّ فالحيض الذي يصيبكنّ فتمكث إحداكنّ ما شاء اللّه لا تصلّي و لا تصوم، و أمّا نقصان عقولكنّ فشهادتكنّ إنّما شهادة المرأة نصف شهادة الرّجل.و قال وهب بن منبه قد عاقب اللّه النساء بعشر خصال: بشدّة النّفاس و الحيض و جعل ميراث اثنتين ميراث رجل و شهادتهما شهادة واحد و جعلها ناقصة الدّين و العقل لا تصلّى أيّام حيضها و لا تسلم على النساء و ليس عليها جمعة و لا جماعة و لا يكون منها نبيّ و لا تسافر إلّا بوليّ هذا.و قوله (و أما نقصان حظوظهنّ فمواريثهنّ على الانصاف من مواريث الرّجال) قد مرّ في ثالث تذنيبات الفصل الثّاني عشر من فصول الخطبة الاولى علّة زيادة حظّ الذّكر على الانثى في الميراث و نقول هنا مضافا إلى ما سبق: إنّه قد ذكر لها في بعض الأخبار علل و أسرار اخرى.و هو ما في الوسائل عن ثقة الاسلام الكليني باسناده عن الأحول قال قال ابن أبى العوجا: ما بال المرأة المسكينة الضعيفة تأخذ سهما واحدا و يأخذ الرّجل سهمين؟ قال: فذكر ذلك بعض أصحابنا لأبي عبد اللّه عليه السّلام فقال: إنّ المرأة ليس عليها جهاد و لا نفقة و لا معقلة و إنّما ذلك على الرّجال فلذلك جعل للمرأة سهما واحدا و للرّجل سهمين.و فيه عن الصّدوق باسناده عن محمّد بن سنان أنّ الرّضا عليه السّلام كتب إليه فيما كتب من جواب مسائله: علّة إعطاء النساء نصف ما يعطى الرّجال من الميراث لأنّ المرأة إذا تزوجّت اخذت و الرّجل يعطى فلذلك و فرّ على الرّجال، و علّة اخرى في اعطاء الذكر مثلى ما تعطى الانثي لأنّ الانثى في عيال الذكر إن احتاجت و عليه أن يعولها و عليه نفقتها، و ليس على المرأة أن تعول الرّجل و لا تؤخذ بنفقته إن احتاج منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 306 فوّفر على الرّجال لذلك و ذلك قول اللّه عزّ و جل: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ» .و عنه أيضا باسناده عن عبد اللّه بن سنان قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: لأيّ علّة صار الميراث للذكر مثل حظّ الانثيين؟ قال: لما جعله اللّه لها من الصّداق.و باسناده عن عليّ بن سالم عن أبيه قال سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام فقلت له: كيف صار الميراث للذكر مثل حظّ الانثيين؟ فقال، لأنّ الحبات التي أكل آدم و حوّاء في الجنّة كانت ثمانية عشر حبّة أكل آدم منها اثنتى عشرة حبّة و أكلت حوّاء ستّا فلذلك صار الميراث للذكر مثل حظّ الانثيين.ثمّ إنّه عليه السّلام بعد التّنبيه على جهة النّقصان فى النساء أمر بقوله (فاتّقوا شرارهنّ) على التجنّب و الهرب من الشّرار، و بقوله (و كونوا من خيارهنّ على حذر) على الحذر من الخيار، قال البحراني: و يفهم من ذلك أنّه لا بدّ من مقاربتهنّ  «1» و كان الانسان إنما يختار مقاربة الخيرة منهنّ فينبغي أن يكون معها على تحرّز و تثبّت في سياستها و سياسة نفسه معها إذا لم تكن الخيرة منهنّ خيرة إلّا بالقياس إلى الشّريرة.روى في الفقيه عن جابر بن عبد اللّه الانصارى قال: كنّا جلوسا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال فتذاكرنا النساء و فضل بعضهنّ على بعض فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ألا أخبركم بخير نسائكم؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه فأخبرنا، قال: إنّ من خير نسائكم الولود الودود السّتيرة العفيفة العزيزة في أهلها الذليلة مع بعلها المتبرّجة مع زوجها الحصان مع غيره التي تسمع قوله و تطيع أمره و إذا خلا بها بذلت له ما أراد منها و لم تبذل له تبذّل الرّجل.قال و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ألا اخبركم بشرّ نسائكم؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه فأخبرنا______________________________ (1) اى مقاربة الخيار منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 307 قال: من شرّ نسائكم الذليلة في أهلها العزيزة مع بعلها العقيم الحقود التي لا تتوّرع عن قبيح المتبرّجة إذا غاب عنها زوجها الحصان معه إذا حضر التي لا تسمع قوله و لا تطيع أمره فاذا خلابها تمنّعت تمنّع الصّعبة عند ركوبها و لا تقبل له عذرا و لا تغفر له ذنبا و رواه في الكافي عن جابر بن عبد اللّه نحوه في كتاب النكاح في باب خير النساء و شرار النساء، و روى فيه أخبارا اخرى في معنى الخير و الشرّ.و قوله (و لا تطيعوهنّ في المعروف حتّى لا يطمعن في المنكر) من قبيل المثل السائر: لا تعط عبدك كراعا فيأخذ ذراعا قال العلّامة المجلسي: و ترك طاعتهنّ في المعروف إما بالعدول إلى فرد آخر منه أو فعله على وجه يظهر أنّه ليس لطاعتهنّ بل لكونه معروفا أو ترك بعض المستحبات و يكون الترك حينئذ مستحبّا كما ورد تركها في بعض الأحوال كمال الحلال هذا.و قد ورد الحثّ على ترك طاعتهنّ في غير واحد من الأخبار مثل ما في الفقيه عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام أنّه قال في النساء: لا تشاوروهنّ في النجوى و لا تطيعوهنّ في ذي قرابة إنّ المرأة إذا كبرت ذهب خير شطريها و بقى شرّهما، ذهب جمالها و احتدّ لسانها و عقم رحمها، و إنّ الرّجل إذا كبر ذهب شرّ شطريه و بقي خيرهما ثبت عقله و استحكم رأيه و قلّ جهله.و فيه أيضا قال عليّ عليه السّلام: كلّ امرء تدبّره امرأة فهو ملعون، و قال: في خلافهنّ البركة، و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذا أراد الحرب دعى نسائه فاستشارهنّ ثمّ خالفهنّ.و في بعض الرّوايات العاميّة قال أمير المؤمنين عليه السّلام لا تطيعوا النساء على حال و لا تأمنوهنّ على مال، و لا تذروهنّ لتدبير العيال، فانّهنّ إن تركن و ما يرون أوردن المهالك، و أذلن الممالك، لا دين لهنّ عند لذّتهنّ، و لا ورع لهنّ عند شهوتهنّ، ينسين الخير و يحفظن الشّر، يتهافتن بالبهتان و يتمارين للطغيان يتصدّين للشّيطان.و من طريق العامة أيضا قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شاوروهنّ خالفوهنّ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 308 تنبيه ظريف:ينبغي لنا أن نذكر هنا شطرا من أوصاف النساء و أخبارهن و بعض مكايدهنّ من طريق الأخبار و غيرها، و المقصود بذلك التحذير عنهنّ و التنبيه على كيدهنّ، حيث وصفه اللّه سبحانه في كتابه العزيز بالعظمة مع أنّه جعل كيد الشيطان ضعيفا حيث قال: «إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ» و قال: «إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً».و لذلك قال بعض أهل العرفان: إنا من النّسوان أحذر من الشّيطان فأقول:قال رسول اللّه شاوروهنّ و خالفوهنّ و قيل: إيّاك و موافقة النساء فرأيهنّ إلى أفن  «1» و عزمهنّ إلى وهن، و قيل:أكثروا لهنّ من لا، فانّ نعم يغريهنّ بالمثلة قال الشّاعر:تعيّرني بالغزو عرسى و ما درت          بأنّى لها في كلّ ما أمرت ضدّ    و رأى سقراط امرأة تحمل نارا فقال نار تحمل نارا و الحامل شرّ من المحمول و قيل له: أىّ السّباع شرّ قال: المرأة و قيل: المرأة إذا أحبّتك آذتك و إذا أبغضتك خانتك فحبّها أذى و بغضها داء و قيل المرأة سبع معاشر و قيل حيوان شرير.و في الحديث أنّه لما خلقت المرأة نظر إليها إبليس فقال أنت سؤلى و موضع سرّى و نصف جندى و سهمى الذي ارمى به فلا اخطى و إذا اختصمت هى و زوجها في البيت قام في كلّ زاوية من زوايا البيت شيطان يصفق و يقول فرّح اللّه من فرّحنى حتّى إذا اصطلحا خرجوا عميا يتعادون يقولون: أذهب اللّه نور من ذهب بنورنا.و في الفقيه عن إسحاق بن عمار عن أبي عبد اللّه عليه السّلام فى حديث إنّ إبراهيم______________________________ (1) قال فى مجمع البحرين في حديث النساء فانّ رأيهن الى الافن و عزمهنّ الى الوهن الافن بالتحريك ضعف الراى قاله الجوهرى و قال غيره: الافن النقص و راى أفن و مأفون ناقص منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 309 خليل الرّحمن شكى إلى اللّه خلق سارة فأوحى اللّه عزّ و جلّ إليه إنّ مثل المرأة مثل الضّلع إن أقمته انكسر و إن تركته استمتعت به.و في حديث إبليس مع يحيى بن ذكريا على نبيّنا و عليهما السّلام المروىّ فى المجلّد السماء و العالم من البحار و جادة في كتاب التّرمذي قال أى إبليس: يا نبيّ اللّه فأوّل ما اصيد به المؤمن من قبل النّساء «إلى أن قال» يا نبيّ اللّه إنّ أرجى الأشياء عندى و أدعمه لظهرى و أقرّه لعينى النّساء، فانّها حبالتي و مصائدي و سهمى الذي به لا اخطى بآبائي هنّ لو لم يكن هنّ ما اطعت  «1» اضلال أدنى آدميّ، قرّت عيني بهنّ أظفر بمقراتي و بهنّ أوقع في المهالك إذا اغتممت ليشت  «2» على النّساك و العبّاد و العلماء غلبوني بعد ما ارسلت عليهم الجيوش فانهزموا و بعد ما ركبت و قهرت ذكرت النّساء طابت و سكنت غضبي و اطمأنّ كظمى و انكشف غيظى و سلمت كأبتي و قرّت عيني و اشتدّ ازري، ولولاهنّ من نسل آدم لسجدتهنّ فهنّ سيّداتي و على عنقي سكناهنّ و علىّ تمماهنّ ما اشتهت امرأة من حبالتي حاجة إلّا كنت أسعى برأسي دون رجلي في اسعافها بحاجتها، لأنّهنّ رجائي و ظهري و عصمتي و سندي و ثقتي و غوثي، الحديث.أقول: النّسخة كانت سقيمة جدّا فأثبتّه كما وجدت.و في الأنوار النّعمانيّة للسّيد نعمة اللّه الجزائري و من أسباب الدّنيا و الميل إليها النّساء و إطاعتهنّ.روى أنّ رجلا من بني إسرائيل رأى في المنام انّه خير ثلاث دعوات مستجابات بأن يصرفها حيث شاء، فشاور امرأته في محلّ الصّرف فرأت أن يصرف واحدة منها في حسنها و جمالها ليزيد حسن المعاشرة بينهما فصرفها في ذلك فصارت جميلة فيما بين بني اسرائيل فاشتهرت فاشتهر أمرها إلى أن غصبها ملك ظالم فدعا الرّجل غيرة بأن يصيرها اللّه تعالى على صورة كلب فصارت كلبا أسود و جاءت إلى باب زوجها______________________________ (1) هكذا فى البحار و الظاهر ان المجرد بمعنى المزيد اى ما استطعت أو أنه من تصحيف الناسخ و الاصل أطقت بالقاف بمعنى قدرت و هو الاظهر، منه. (2) ايش واش فرح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 310 و تضرّعت إليه مدّة حتّى رقّ قلبه فدعا بأن يصيّرها اللّه على صورتها الأولى، فضاعت الدّعوات الثلاث فيها و هي كما كانت بشوم مشاورة المرأة.و حكى أنّ خسرو الملك أتى إليه رجل بسمكة كبيرة فأمر له بأربعة آلاف درهم فقالت شيرين فكيف تصنع إذا احتقر من اعطيته شيئا من حشمك و قال: أعطاني ما أعطى الصّياد أو أقلّ، فقال خسرو الملك إنّ الرّجوع عن الهبة قبيح خصوصا من الملوك فقالت شيرين: التّدبير أن تدعوه و تقول له هذه السّمكة ذكر أو انثى، فان قال ذكر فتقول له إنّما أردت انثى، و إن قال انثى فتقول له إنّما أردت ذكرا فاستدعاه فسأله عن ذلك فقال: أيّها الملك إنّها خنثى لا ذكر و لا انثى، فاستحسن جوابه و أمر له بأربعة آلاف درهم اخرى، فلمّا تسلّم الصيّاد ثمانية آلاف درهم من الخزّان و رجع سقط منها في الطريق درهم فاشتغل بأخذ الدّرهم الساقط فقالت شيرين للملك: انظر إلى خسّته و غلبة حرصه، فاستدعاه و سأله عن غرضه في اشتغاله بأخذه فقال أيّها الملك: كان عليه اسمك و حكمك فخفت أن يطأه أحد برجله غافلا عنه، فاستحسن أيضا جوابه و أمر له بأربعة آلاف درهم اخرى و ذهب الصّياد باثنى عشر ألف درهم.و في موضع آخر منه أنّ كلّ فتنة وقعت في العالم فانّما جاءت من قبلهنّ و ذلك:إنّ الفتنة الاولى و هى اكل آدم من الشّجرة و اخراجه إلى الأرض إنّما جاء من قبل حوّا، لأنّ آدم لمّا لم يقبل و ساوس الشيطان وسوس إلى حوّاء فجاءت إلى آدم و كلّمته في أمر الأكل من الشّجرة حتى حملته عليه.و أمّا الفتنة الأخيرة التي نشأ منها خراب العالم و هي غصب خلافة أمير المؤمنين عليه السّلام و استظهارهم و اتّفاقهم على عداوته فانّما جاء من قبل عايشة و عداوتها و حسدها لفاطمة عليها السّلام بسبب أن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان يظهر المحبّة لها و لولديها فغارت من هذا عايشة و أضمرت العداوة لها ثمّ أظهرتها فتخطت تلك العداوة من النّساء إلى الرّجال فبغض عليا عليه السّلام أبو بكر و عمر ففعلا ما فعلا و فعلت عايشة بعدهما ما فعلت. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 311 أقول: و شهادة أمير المؤمنين عليه السّلام بسبب قطام و سمّ جعدة للحسن بن عليّ عليهما السّلام غير خفيّ.و في البحار روى عن جعفر بن محمّد الصّادق عليهما السّلام أنّه قال: كان في بني اسرائيل رجل صالح و كان له مع اللّه معاملة حسنة و كان له زوجة و كان ظنينا بها و كانت من أجمل أهل زمانها مفرطة في الجمال و الحسن، و كان يقفل عليها الباب فنظرت يوما شابّا فهوته و هواها فعمل لها مفتاحا على باب دارها و كان يخرج و يدخل ليلا و نهارا متى شاء و زوجها لم يشعر بذلك.فبقيا على ذلك زمانا طويلا فقال لها زوجها يوما و كان أعبد بني اسرائيل و أزهدهم: إنّك قد تغيرت علىّ و لم أعلم ما سببه و قد توسوس قلبي علىّ و كان قد أخذها بكرا، ثمّ قال و اشتهى منك أنك تحلفى لي أنّك لم تعرفي رجلا غيري، و كان لبني اسرائيل جبل يقسمون به و يتحاكمون عنده و كان الجبل خارج المدينة عنده نهر جار و كان لا يحلف أحد عنده كاذبا إلّا هلك، فقالت له و يطيب قلبك إذا حلفت لك عند الجبل؟ قال: نعم، قالت: متى شئت فعلت.فلمّا خرج العابد لقضاء حاجته دخل عليها الشّاب فأخبرته بما جرى لها مع زوجها و أنّها تريد أن تحلف له عند الجبل و قالت ما يمكنني أن أحلف كاذبة و لا أقول لزوجي فبهت الشّاب و تحيّر و قال فما تصنعين؟ فقالت بكّر غدا و البس ثوب مكار و خذ حمارا و اجلس على باب المدينة فاذا خرجنا فأنا أدعه يكترى منك الحمار فاذا اكتراه منك بادر و احملنى و ارفعنى فوق الحمار حتّى احلف له و أنا صادقة أنّه ما مسّنى أحد غيرك و غير هذا المكاري، فقال: حبّا و كرامة.و أنّه لمّا جاء زوجها قال لها قومي إلى الجبل لتحلفي به قالت مالي طاقة بالمشي فقال: اخرجي فان وجدت مكاريّا اكتريت لك فقامت و لم تلبس لباسها فلمّا خرج العابد و زوجته رأت الشّاب ينتظرها فصاحت به يا مكاري اكترى «كذا» حمارك بنصف درهم إلى الجبل قال: نعم.ثمّ تقدّم و رفعها على الحمار و ساروا حتّى وصلوا إلى الجبل فقالت للشّاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 312 انزلني عن الحمار حتّى أصعد الجبل، فلمّا تقدّم الشّاب إليها القت بنفسها إلى الأرض فانكشفت عورتها فشتمت الشاب فقال: و اللّه مالى ذنب.ثمّ مدّت يدها إلى الجبل و حلفت له أنه لم يمسّها أحد و لا نظر إنسان مثل نظرك إلىّ مذ عرفتك غيرك و هذا المكاري، فاضطرب الجبل اضطرابا شديدا و زال عن مكانه و انكرت بنو اسرائيل فذلك قوله تعالى: «وَ إِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ» .و في زهر الرّبيع كان في الهند رجل شجاع غيور و له امرأة جميلة فاتفق انّه سافر عنها، فجلست يوما على قصرها فرأت برهمن من براهمة الهند شابّا فحصل بينهما عشق و وصال و كان يأتي اليها متى ما أراد، فخرجت يوما إلى بيت جارها و أتى ذلك الشّاب إلى منزلها فلم يجدها فخرج في طلبها فلمّا دخلت أخذ الشّاب الهندي سوطا كان معه و ضربها.و كان في تلك الحالة أتى زوجها من السّفر فقال لها برهمن: هذا زوجك أتى فكيف الحيلة؟ فقالت: اضربني بهذا السّوط فاذا دخل زوجي و سألك فقل إنّ هذه المرأة فيها صرع أتى اليها بعد سفرك و طلبوني لاعوذبها بالأسماء و أقرء عليها و أضربها حتّى يخرج منها الجنّ، فتكدّرت على زوجها عيشه و خرج الشّاب الهندي و بعد هذا صارت كلما اشتهت وصال الشّاب الهندي صرعت نفسها و مضى زوجها يلتمس من الهندي و الهندي يمنّ عليه و يأخذ منه حقّ الجعالة حتّى يأتي إلى منزله لأجل أن يعوّذها ممّا عنده فصار الرّجل الغيور قوّادا ديّوثا.و في حكمة آل داود امرأة السّوء مثل شرك الصّياد لا ينجو منها إلّا من رضى اللّه عنه و المرأة السّوء غلّ يلقيه اللّه في عنق من يشاء.و قال داود عليه السّلام المرأة السّوء الحمل الثّقيل على الشّيخ الكبير، و المرأة الصّالحة كالتّاج المرصع بالذهب كلّما رآها قرّت عينه.و عن مولينا أمير المؤمنين عليه السّلام في قوله تعالى: «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً» قال عليه السّلام: المرأة الحسناء الصّالحة «وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً» حوريّة من حور العين  «وَ قِنا عَذابَ النَّارِ» امرئة السّوء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 313 قال بعضهم:لقد كنت محتاجا إلى موت زوجتي          و لكن قرين السّوء باق معمّر       فيا ليتها صارت إلى القبر عاجلا         و عذّبها فيه نكير و منكر    أقول، و حيث انجرّ الكلام إلى هذا المقام فينبغي أن نختمه بحديث المتكلّمة بالقرآن تذكرة للعاقلين و تنبيها للغافلين و إشارة إلى أنّ الأخبار المطلقة في مذمّة النّساء محمولة على الأفراد الغالبة و إلّا ففيها من لا يوجد مثلها في الرّجال زهدا و ورعا و صلاحا.قال عبد اللّه بن المبارك: خرجت حاجّا إلى بيت اللّه الحرام فبينما أنا في بعض الطريق فاذا أنا بسواد يلوح فاذا هى عجوز فقلت: السّلام عليك، فقالت: «سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ» ، فقلت لها: يرحمك اللّه ما تصنعين في هذا المكان؟ قالت: «مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلا هادِيَ لَهُ» ، فعلمت أنّها ضالّة عن الطريق فقلت لها: أين تريدين؟ قالت: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى» ، فعلمت أنّها قضت حجّها و تريد بيت المقدّس. فقلت لها: أنت منذ كم في هذا الموضع؟ فقالت: ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيًّا، قلت: ما أرى معك طعاما تأكلين قالت: «هُوَ يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِ» ، قلت: فبأيّ شي ء تتوضين؟ قالت: «فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً»* قلت: إنّ معي طعاما فهل تأكلين؟ قالت: «ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ» ، قلت: ليس هذا شهر رمضان قالت: «فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ» ، قلت: قد ابيح لنا الأفطار في السّفر قالت: «وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ». قلت: فلم لا تتكلّمين مثل كلامي؟ قالت: «ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عتيد»، قلت: من أىّ النّاس أنت؟ قالت: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا»، قلت: قد أخطأت فاجعلني في حلّ، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 314 قالت: «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ ، قلت: فهل لك أن أحملك على ناقتي فتدركي القافلة؟ قالت: «وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ .فأنخت ناقتي: فقالت: «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ ، فغضضت بصرى عنها فلمّا أرادت أن تركب نفرت الناقة فمزقت ثيابها فقالت: «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ ، فقلت لها: اصبرى حتّى أعقلها، قالت: «فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ .فشددت لها الناقلة فقلت: اركبي، فركبت فقالت: «سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ وَ إِنَّا إِلى  رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ» ، قال: فأخذت بزمام الناقة و جعلت أسعى و اصيح، فقالت: «وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ» ، فجعلت أمشى رويدا و أترنّم بالشعر فقالت: «فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ» ، فقلت لها: لقد اوتيت  «خَيْراً كَثِيراً»*، قالت  «وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ»*. فلما مشيت بها قليلا قلت: أ لك زوج؟ قالت: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ» ، فسرت حتى أدركت القافلة فقلت لها هذه القافلة فمن لك فيها؟ قالت: «الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا»، فعلمت أنّ لها أولادا قلت: و ما شأنهم في الحجّ قالت: «وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ» ، فعلمت أنهم أولاد الرّكب فقصدت بها القباب و العماريات. «1» و قلت: هذه القباب فمن لك فيها؟ قالت: «وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ»، فناديت يا إبراهيم يا موسى يا يحيى فاذا بشبان كأنهم الدنانير قد أقبلوا. فلما استقرّ بهم الجلوس قالت: «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ» ، فمضى أحدهم و اشترى طعاما فقدّموه فقالت  «كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِيئاً بِما أَسْلَفْتُمْ فِي الْأَيَّامِ الْخالِيَةِ» فقلت الآن طعامكم حرام علىّ حتى تخبروني بأمرها فقالوا: إنّها امنّا و لها منذ أربعين سنة لا تتكلّم إلّا بالقرآن مخافة أن تزلّ فيسخط عليها الرّحمن.______________________________ (1) العمارية كجاوة، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 315 تنبيه و تحقيق:قال الشّارح المعتزلي في شرح هذا الكلام له عليه السّلام: و هذا الفصل كلّه رمز إلى عايشة و لا يختلف أصحابنا في انّها أخطات فيما فعلت ثمّ تابت و ماتت تائبة، و أنّها من أهل الجنّة.قال قال كلّ من صنّف في السير و الأخبار إنّ عايشة كانت من أشدّ النّاس على عثمان حتّى أنّها اخرجت ثوبا من ثياب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فنصبته في منزلها و كان تقول للدّاخلين إليها هذا ثوب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لم يبل و عثمان قد أبلى سنّته.قالوا أول من سمّى عثمان نعثلا عايشة و النعثل الكثير شعر اللحية و الجسد، و كانت تقول اقتلوا نعثلا قتل اللّه نعثلا.و روى المدائني في كتاب الجمل قال: لما قتل عثمان كانت عايشة بمكّة و بلغ قتله إليها و هي بشراف فلم تشك في أن طلحة هو صاحب الأمر و قالت بعدا لنعثل و سحقا ايه ذا الاصبع ايه أبا شبل ايه يابن عمّ  «1» لكأنّى انظر إلى اصبعه و هو يبايع له حثوا الابل و دعدعتها «2» ثمّ قال و قال أبو مخنف: إنّ عايشة لما بلغها قتل عثمان و هي بمكّة أقبلت مسرعة و هي تقول ايه ذا الاصبع للّه أبوك أما أنّهم وجدوا طلحة لها. كفوا «3»______________________________ (1) أراد به طلحة لأنّ طلحة و عايشة كلاهما من بنى تيم و لذلك كانت هو اهافى كون الامر بطلحة منه (ره). (2) فى نسخة ابن ابى الحديد التي عندى حثوا الابل بالثاء المثلثة و دعد عنها بالدال المهملة و على ذلك فلفظ حثوا الابل من كلام عايشة امر بسوق الابل و حثها على السير و لفظة دعدعتها من كلام الراوى اى حركت عايشة ابلها للعدو و قال فى القاموس و الدعدع عدو فى بطوء و لكن فى البحار عن ابن ابى الحديد حنوها لابل و ذعذعوها قال المجلسى (ره) فى تفسيره اى جعلوا اصبعه منحنية للبيعة لابل و ذعذعوها اى كسروها و بددوها لهجومهم على البيعة انتهى فعلى ما ذكره (ره) حنوها بالنون المهملة و ذعذعوها بالذالين المعجمتين من الذعذع منه (ره). (3) اى للخلافة م. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 316 فلما انتهت إلى شراف استقبلها عبيد بن أبي سلمة الليثي فقالت له: ما عندك؟قال: قتل عثمان قالت: ثمّ ما ذا؟ قال: ثمّ جاز بهم الامور إلى خير مجاز بايعوا عليا، فقالت: لوددت أن السّماء انطبقت على الأرض إنّ تمّ هذا و يحك انظر ما ذا تقول قال: هو ما قلت لك يا امّ المؤمنين فولولت، فقال لها: ما شأنك يا أمّ المؤمنين و اللّه ما أعرف بين لابتيها أحدا أولى بها منه و لا أحقّ و لا أرى له نظيرا في جميع حالاته، فلما ذا تكرهين ولايته؟ قال: فما ردّت عليه جوابا.و في روضة الصّفا و قال عبيدة بن أبي سلمة في هذا المعنى أبياتا منها قوله:فمنك البدار و منك المفر         و منك الرياح و منك المطر       و أنت أمرت بقتل الامام          و قاتله عندنا من أمر    قال أبو مخنف: و قد روى من طرق مختلفة أنّ عايشة لما بلغها قتل عثمان و هي بمكة قالت: أبعده اللّه ذلك بما قدمت يداه و ما اللّه بظلّام للعبيد.قال: و قد روى قيس بن أبي حازم أنّه حجّ في العام الذي قتل فيه عثمان و كان معه عايشة لما بلغتها قتلته فتحمل إلى المدينة قال فسمعها تقول في بعض الطريق: ايد ذالاصبع و إذا ذكرت عثمان قالت: أبعده اللّه حتّى أتتها خبر بيعة عليّ فقالت: لوددت إن هذه وقعت على هذه، ثمّ أمرت بردّ ركابيها إلى مكة فردّت معها و رأيتها في مسيرها إلى مكّة تخاطب نفسها كأنها تخاطب أحدا: قتلوا ابن عفّان مظلوما.فقلت لها: يا امّ المؤمنين ألم اسمعك آنفا تقول أبعده اللّه و قد كنت قبل أشدّ النّاس عليه و أقبحهم فيه قولا فقالت: لقد كان ذلك و لكنى نظرت في أمره فرأيتهم استتابوه حتى تركوه كالفضة البيضاء أتوه صائما محرما في شهر حرام فقتلوه.ثم قال: قال أبو مخنف جاءت عايشة إلى أمّ السلمة تخادعها على الخروج للطلب بدم عثمان، فقالت لها: يا بنت أبى اميّة أنت أوّل مهاجرة في أزواج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أنت كبيرة امّهات المؤمنين و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقسم لنا من بيتك و كان جبرئيل أكثر ما يكون في منزلت فقالت: امّ السّلمة: لأمر ما قلت هذه المقالة؟ فقالت عايشة: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 317 إنّ عبد اللّه أخبرنى أنّ القوم استتابوا عثمان فلما تاب قتلوه صائما في شهر حرام و قد عزمت الخروج إلى البصرة و معي الزّبير و طلحة فاخرجى معنا لعلّ اللّه أن يصلح هذا الأمر على أيدينا و بنا.فقالت انا امّ سلمة إنّك كنت بالأمس تحرضين على عثمان و تقول فيه أخبث القول و ما كان أسمعه عندك إلّا نعثلا و إنك لتعرفين منزلة عليّ بن أبي طالب عليه السّلام كانت عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فاذكرك؟ قالت: نعم.قالت: أ تذكرين يوم أقبل عليه السّلام و نحن معه حتّى إذا هبط من قديد ذات الشمال خلا بعليّ عليه السّلام يناجيه فأطال فأردت أن تهجمين عليهما فنهيتك فعصيتني فهجمت عليهما فما لبثت أن رجعت باكية فقلت: ما شأنك؟ فقلت: إنّى هجمت عليهما و هما يتناجيان، فقلت لعليّ: ليس لي من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إلّا يوم من تسعة أيّام أ فما تدعني يابن أبي طالب و يومي فأقبل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله علىّ و هو غضبان محمّر الوجه فقال: أرجعى وراءك و اللّه لا يبغضه أحد من أهل بيتى و لا من غيرهم من النّاس الّا هو خارج من الايمان، فرجعت نادمة ساقطة. فقالت عايشة: نعم اذكر ذلك.قالت و اذكرك أيضا كنت أنا و أنت مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أنت تغسلين رأسه و انا احيس له حيسا «1» و كان الحيس يعجبه فرفع صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رأسه و قال: ليت شعرى أيتكنّ صاحب «صاحبة ظ» الجمل الاذنب  «2» تنبحها كلاب الحوئب فتكون ناكبة عن الصراط فرفعت يدي من الحيس فقلت أعوذ باللّه و برسوله صلّى اللّه عليه و آله من ذلك، ثمّ ضرب على ظهرك و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إياك أن تكونيها، ثمّ قال: يا بنت أبي اميّة إياك أن تكونيها، يا حميراء أما أنّي فقد أنذرتك. قالت عايشة؟ نعم اذكر هذا.______________________________ (1) الحيس تمر يخلط بسمن و أقط فيعجن شديدا ثمّ يندر منه نواه و ربما جعل فيه السويق ق. (2) فى نسخة ابن ابى الحديد التي عندى لفظ الاذنب بالذال و النون و لعلّه تصحيف و الصحيح ما فى القاموس قال و الادب الجمل الكثير الشعر و باظهار التضعيف جاء فى الحديث صاحبة الجمل الاديب منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 318قالت و اذكرك أيضا كنت أنا و أنت مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في سفر له و كان عليّ يتعاهد نعلي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فيخصفها و يتعاهد أثوابه فيغسلها، فبقيت له نعل يومئذ يخصفها و بعد في ظلّ سمرة «1» و جاء أبوك و معه عمر فاستأذنا عليه فقمنا إلى الحجاب و دخلا يحادثاه فيما أرادا، ثمّ قالا: يا رسول اللّه إنا لا ندرى قدر ما تصحبنا فلو أعلمتنا من يستخلف علينا ليكون بعدك لنا مفزعا، فقال لهما: أما أنّى أرى مكانه و لو فعلت لتفرّقتم عنه كما تفرّقت بنو اسرائيل عن هارون بن عمران، فسكتا ثمّ خرجا، فلما خرجنا إلى رسول اللّه قلت له: و كنت أجره عليه منّا من كنت يا رسول اللّه مستخلفا عليهم؟ فقال عليه السّلام: خاصف النّعل، فنزلنا و لم نر أحدا إلّا عليا، فقلت: يا رسول اللّه ما نرى إلّا عليّا، فقال: هو ذاك. فقالت عايشة: نعم اذكر ذلك.فقالت فأىّ خروج تخرجين بعد هذا؟ فقال: إنّما أخرج للاصلاح بين النّاس و أرجو فيه الأجر إن شاء اللّه، فقالت: أنت و رأيك فانصرفت عايشة عنها فكتبت أمّ سلمة ما قالت و قيل لها إلى علي.قال الشّارح بعد نقل هذه الرّواية: فان قلت فهذا نصّ صريح في إمامة عليّ عليه السّلام فما تصنع أنت و أصحابك المعتزلة فيه؟قلت: كلّا إنّه ليس بنصّ كما ظننت لأنّه لم يقل قد استخلفت و إنّما قال لو استخلفت أحدا لاستخلفته، و ذلك لا يقتضي حصول الاستخلاف و يجوز أن يكون مصلحة المسلمين متعلّقة بالتّعب عليه لو كان النبيّ مأمورا بأن ينصّ على إمام بعينه من بعده فيكون من مصلحتهم أن يختاروا لأنفسهم من شاءوا إذا تركهم النبيّ و أراهم و لم يعيّن أحدا.ثمّ قال: قال أبو مخنف: و ارسلت إلى حفصة تسألها الخروج و المسير فبلغ______________________________ (1) واحد سمر شجر معروف، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 319 ذلك عبد اللّه بن عمر فأتى اخته فعزم عليها فأقامت و حطت الرّحال بعد ما همّت.قال: و كتب الأشتر من المدينة إلى عايشة و هي بمكة: أمّا بعد فانّك ظعينة رسول اللّه و قد أمرك أن تقري في بيتك فان فعلت فهو خير لك، فان أبيت إلّا أن تأخذ منسئتك  «1» و تلقى جلبابك و تبدي للنّاس شعيراتك قاتلتك حتّى أردّك إلى بيتك و الموضع الذى يرضاه لك ربك.فكتبت إليه في الجواب أما بعد فانّك أوّل العرب شبّ الفتنة و دعا إلى الفرقة و خالفت الأئمة و قد علمت أنّك لن تعجز اللّه حتّى يصيبك منه بنقمة ينتصر بها منك للخليفة المظلوم، و قد جائنى كتابك و فهمت ما فيه و سيكفينّك و كلّ من أصبح مماثلا لك في ضلالك و غيك إنشاء اللّه.قال ابو مخنف: لما انتهت عايشة في مسيرها إلى الحوئب و هو ماء لبني عامر ابن صعصعة نبحتها الكلاب حتّى نفرت صعاب إبلها فقال قائل من أصحابها ألا ترون ما أكثر كلاب الحوئب و ما أشد نباحها، فأمسكت زمام بعيرها و قالت: و إنّها لكلاب الحوئب ردّوني ردّوني فانّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول، و ذكرت الخبر، فقال قائل يرحمك اللّه فقد جزنا ماء الحوئب فقالت فهل من شاهد؟ فلفّقوا لها خمسين أعرابيّا جعلوا لهم جعلا فحلفوا أنّ هذا ليس بماء الحوئب فسارت لوجهها.انتهى ما أهمّنا نقله من كلامه هبط مقامه.أقول لا يخفى على الناقد البصير و الذّكيّ الخبير المراقب للعدل و الانصاف و المجانب للتّعصب و الاعتساف وجوه الدّلالة فيما أورده الشّارح و رواه على مطاعن عايشة امّ الفاسقين و فضايح المتخلّفين الذينهم أئمّة النّار و جنود ابليس اللعين، و لا يخفى عليه أيضا عصبيّة الشّارح و من حذا حذوه من أصحاب المعتزلة في حقّ الخاطئة و أوليائهم الثلاثة و لا بأس بالتّنبيه على بعض تلك الوجوه فأقول:اولا أنّ ما ذكره من خطاء الخاطئة مسلّم و ما عقّبه به من توبتها و كونها من أهل الجنّة ممنوع و لا بدّ للمدّعى لها من الاثبات و أنّى لهم بذلك، بل الظاهر من______________________________ (1) اى العصا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 320 حالات عايشة و فرط بغضها و شدّة عداوتها لعليّ هو العدم و يؤيّد ذلك أنها كانت في مقام اللجاجة و العداوة مع خليفتهم عثمان حتّى سمته نعثلا، و النّعثل على ما في القاموس الشّيخ الأحمق و يهودىّ كان بالمدينة و رجل لحياني كان يشبه به عثمان اذا نيل منه و كانت تقول: اقتلوا نعثلا قتل اللّه نعثلا، و كانت باقية على عداوتها بعد وفاته أيضا حيث إنّها كانت تقول بعدا لنعثل و سحقا و تقول أبعده اللّه ذلك بما قدّمت يداه و ما ربّك بظلّام للعبيد، و كذلك نار غضبها و نايرة حسدها لأمير المؤمنين عليه السّلام لم تكن بحيث تطفى.يدلك على ذلك ما رواه الحميدي في الجمع بين الصّحيحين أنّ ابن الزّبير دخل على عايشة في مرضها فقالت له إنّي قاتلت فلانا و سمت المقاتل برجل قاتلته و قالت لوددت أنّى كنت نسيا منسيّا، فانّ تعبيرها عنه عليه السّلام بالرّجل و بفلان من دون أن يذكر لقبه الشّريف أو اسمه السّامي مقرونا بالتعظيم تدلّ على فرط عصبيّتها و استنكافها من التّصريح بالاسم و اللقب.و أظهر من ذلك ما رواه الشّارح في هذا المقام من أنّه لمّا بعث أمير المؤمنين ابن عبّاس بعد انقضاء حرب الجمل إلى عايشة يأمرها بالرّحيل إلى المدينة قال لها:إنّ أمير المؤمنين عليه السّلام أرسلنى إليك يأمرك بالرّحيل إلى المدينة فقالت: و أين أمير المؤمنين ذاك عمر، فقال: عمر و علىّ، قالت: اثبت إلى أن قالت إنّى معجلة الرّحيل إلى بلادى انشاء اللّه و اللّه ما من بلد أبغض من بلد أنتم فيه.فانّ استكراهها من إطلاق لفظ أمير المؤمنين عليه الذي لقّبه اللّه تعالى به و أمر رسوله بأن يأمر أصحابه على السّلام عليه بامرة المؤمنين، على ما ورد في غير واحد من الرّوايات، دليل على كراهتها لحكم اللّه و إنكارها لأمر رسوله و ما ذلك إلّا من فرط الحقد و الحسد.و ببالى انّى رأيت في بعض الرّوايات  «1» أنّها سمّت بعد وفات أمير المؤمنين______________________________ (1) و هو رواية مسروق المروية في البحار من تلخيص الشافى قال روى عن مسروق انه قال دخلت على عايشة فجلست اليها فحدثتنى و استدعت غلاما لها اسود يقال له عبد الرحمن فجاء حتى وقف فقالت يا مسروق أ تدرى لم سميته عبد الرحمن فقلت لا فقالت حبا منّى بعبد الرحمن بن ملجم منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 321 و شهادته أحد غلمانه عبد الرّحمن أخذا من اسم عبد الرّحمن قاتل أمير المؤمنين شعفا بقتله و تيمّنا باسمه.و هنا لطيفة و هي أنّ بهلول العاقل مرّ يوما بجماعة يذاكرون الحديث و يروون عن عايشة أنّها قالت: لو أدركت ليلة القدر لما سألت ربّي إلّا العفو و العافية، فقال بهلول: و الظفر بعليّ بن ابي طالب، يعني أنّها كانت أهمّ مسئولاتها الظفر عليه عليه السّلام.هذا كلّه مضافا إلى أنّ توبتها لا يمكن أن تحصل بمجرّد النّدم على الخروج من البيت و الحرب بل يتوقف على التّفصى عمّا أراقها من دماء المسلمين من الأنصار و المهاجرين و ما نهبت من بيت مال المسلمين إلى غير ذلك من المفاسد و المظالم، و لم يتحقّق منها شي ء من ذلك و أنّى لها بذلك.و ثانيا أنها إن كانت صادقة في قولها أنّ عثمان قد أبلى سنة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فعليه لعنة اللّه، و إن كانت كاذبة فعليها غضب اللّه.و ثالثا أنّ اللازم عليها أن تكون سالما لمن سالمه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و حربا لمن حاربه محبّة لمن أحبّه و مبغضة لمن أبغضه و شعفها بكون الخلافة لطلحة و استنكافها من كونها لأمير المؤمنين يدلّ على عكس ذلك.و ذلك لأنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله توفّى و هو ساخط على طلحة للكلمة التي قالها يوم نزلت آية الحجاب على ما قدّمنا روايتها في تذييل الثاني من تذييلات الفصل الثالث من فصول الخطبة الثالثة، و في الطعن الثالث عشر من مطاعن عثمان التي أوردنا في التذييل الثاني من تذييلات كلامه الثالث و الأربعين و مات و هو راض عن أمير المؤمنين عليه السّلام فكانت عايشة ساخطة لأمير المؤمنين راضية عن طلحة موذية لرسول اللّه مخالفة لرأيه طارحة للغيرة و الحمية.و رابعا أنّ هجومها على رسول اللّه و عليّ حين ما يتناجيان و قولها لعليّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 322 ليس لي من رسول اللّه إلّا يوم من تسعة أيام أ فما تدعنى يابن أبي طالب و يومى، يدلّ على قلّة حيائها و عدم مبالاتها.و خامسا أنّ قول رسول اللّه لها و هو غضبان محمرّ الوجه: ارجعى ورائك و اللّه لا يبغضه أحد من أهل بيتي و لا من غيرهم من الناس إلّا و هو خارج من الايمان، تدلّ على كونها مبغضة لأمير المؤمنين عليه السّلام خارجة من الايمان و رجوعها بعد إلى الايمان محتاج إلى البينة و البرهان و لم يثبت بالبديهة و العيان.و سادسا أنّ سؤال رجلين عن رسول اللّه من الخليفة و الخلافة في حال السفر مع عدم اقتضاء الحال و المقام لذلك لما عليهم من تعب السفر و وصيته إمّا أن يكون رعاية لمصلحة الاسلام و إشفاقا للامة و شدّة في الدّين و الايمان أم استخبارا من وقت وفات الرّسول و تحصيلا للعلم بأنّهما متى يكونان مطلقي العنان، أم طمعا منهما في الخلافة و حرصا في الولاية و رجاء لأن ينصّ على أحدهما و يبدى البيان.لا سبيل إلى الأوّل حتما زعمه الشّارح المعتزلي و صرّح به في كلامه الذي حكيناه في أواخر المقدّمة الثانية من مقدّمات الخطبة الشّقشقية و في غيره من كلماته أيضا في تضاعيف الشّرح إذ لو كان غرضهما الرّعاية لجانب الدّين و الشّفقة على الامّة كان اللازم عليهما الاصرار على السؤال و الاكمال في الكلام حتّى يسفر لهما وضح الحقّ، و كان ينبغي لهما بعد ما اجاب لهما رسول اللّه بقوله: إنّي قد أرى مكانه و لو فعلت لتفرّقتم عنه أن يقولا: دلّنا يا رسول اللّه على مكانه نعرفه و تلازمه و كيف يمكن أن نتفرّق عنه بعد تعيينك إيّاه و أمرك باتّباعه، فلمّا لم يصرّا على السؤال و لم يتفوّها بشي ء من ذلك و سكتا و خرجا بمجرّد أن قال لهما رسول اللّه: أرى مكانه علم أنّ غرضهما لم يكن الاشفاق على الامة و لحاظ مصلحة الاسلام و إنّما كان الطمع في الخلافة فلمّا قال أرى مكانه يأسا منهما و علما أنّ الخليفة غيرهما فسكتا و خرجا و سابعا أنّ قوله: لتفرّقتم عنه كما تفرّقت بنو اسرائيل عن هارون، لا يخفى ما في هذا التّشبيه من النكتة، فانّ هارون كان وصيّ موسى و بنو اسرائيل قد تفرّقوا عنه و اتخذوا عجلا جسدا له خوار، لا يكلّمهم و لا يهديهم سبيلا فأظهر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 323 صلوات اللّه عليه بهذا الكلام ما في قلبهما من النّفاق و أعلمهم أنّهم يتفرّقون عن وصيّه و لا يطيعون أمره كما خالف بنو اسرائيل موسى و تفرّقوا عن هارون.و ثامنا أنّ إنكار الشّارح لدلالة الرّواية على خلافة أمير المؤمنين لا معنى له، إذ قوله: لو فعلت لتفرّقتم و إن لم يكن مستلزما لوقوع الفعل إلّا أنّ الضّمير في أرى مكانه راجع إلى المسئول عنه و قد سألا عن المستخلف و المفزع فقال: أرى مكانه فيدلّ على أنّ المستخلف و المفزع كان موجودا حين السؤال و إلّا لزم أن يكون كلامه غير مطابق للواقع و نعوذ باللّه من ذلك.و هذا كلّه بعد الغضّ عن صحّة الرّواية و عن تصحيف العامة فيها و إلّا فقد قدّمنا هذه الرّواية من الاحتجاج في التّنبيه الثّاني من تنبيهات الكلام الثالث عشر و فيها أنّهما قالا: يا رسول اللّه فهل استخلفت أحدا؟ قال: ما خليفتي فيكم إلّا خاصف النّعل فمرّا على عليّ و هو يخصف نعل رسول اللّه، و عليه فالرّواية ناصّة على خلافته من هذه الجهة أيضا.و تاسعا ما زعمه الشّارح من جواز كون المصلحة في اختيار الامّة لأنفسهم من شاءوا و ترك النبيّ لهم فآرائهم فاسد جدا، إذ قد أثبتنا في المقدمة الثّانية من مقدّمات الخطبة الشّقشقيّة وجوب عصمة الامام، و العصمة ملكة خفيّة لا يمكن أن يبلغها الجهّال و الضّلال و يدركوها بأوهامهم فيقيموا إماما بآرائهم.و قد مرّ في شرح الخطبة الثّانية إبطال الرّضا عليه السّلام لهذا الزّعم الفاسد و الرّأى الكاسد حيث قدّمنا هناك منه رواية شريفة في معرفة شأن الامام و قوله عليه السّلام فيها: إنّ الامامة أجلّ قدرا و أعظم شأنا و أعلا مكانا و أمنع جانبا و أبعد غورا من أن يبلغها النّاس بعقولهم أو ينالوها بآرائهم أو يقيموا إماما باختيارهم إلى آخر ما قاله، و فيه كفاية لمن له علم و دراية هذا.و قد مرّ في شرح الكلام الثالث عشر بعض مطاعن عايشة و شطر من الكلام فيها فليراجع ثمّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 324 الترجمة:از جمله خطبه هاى آن حضرتست بعد از انقضاء حرب جمل در مذمت زنان مى فرمايد و مقصود آن حضرت طعن بر عايشه بود و توبيخ باهل بصره كه تابع آن خاطئه بودند:جماعة مردمان بدرستى كه طايفه زنان ناقص الايمانند و ناقص النصيبند و ناقص العقلند أما نقص ايمان ايشان پس نشستن ايشان است از نماز و روزه در ايام حيضشان، و أما نقصان عقل ايشان پس شهادة دو زن مثل شهادت يك مرد است، و أما ناقص بودن نصيب ايشان پس ميراثهاى ايشان بر نصفهاست از ميراث مردان، پس بترسيد از بدترين زنان و بباشيد از خوبترين آنها بر حذر، و اطاعت نكنيد آنها را در كارهاى پسنديده تا اين كه طمع ننمايند در كارهاى ناپسنديده، و نعم ما قيل:زن بد در سراى مرد نكو         هم درين عالمست دوزخ او       زينهار از قرين بد زنهار         و قنا ربّنا عذاب النّار     
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 285 از سخنان آن حضرت (ع) پس از جنگ جمل در نكوهش زنان [در اين خطبه كه پس از جنگ جمل و در نكوهش زنان ايراد شده است و با عبارت «معاشر الناس ان النساء نواقص الايمان» (اى مردم همانا زنان از ايمان كم بهره اند) شروع مى شود ابن ابى الحديد پس از توضيح مختصرى درباره نقصان و كم بهره بودن زنان از ايمان، كه منظور معاف بودن آنان از نماز در ايام قاعدگى است بحث تاريخى مفصل زير را ايراد كرده است ]: تمام اين فصل از گفتار على (ع) درباره عايشه است. اصحاب [معتزلى ] ما هيچ گونه اختلافى ندارند كه عايشه در آنچه كرده خطا كرده، ولى معتقدند كه توبه كرده است و در حالى كه از گناهان خود تائب بوده درگذشته است و از اهل بهشت مى باشد. هر كس در سيره و اخبار كتابى تصنيف كرده نوشته است كه عايشه از سرسخت ترين مردم نسبت به عثمان بوده است. تا آنجا كه جامه يى از جامه هاى پيامبر (ص) را بيرون آورد و در خانه خود بر چوبى نصب كرد و به هر كس كه به خانه اش مى آمد مى گفت: اين جامه رسول خدا (ص) است كه هنوز كهنه و پاره و پوسيده نشده است و حال آنكه عثمان سنت و آيين پيامبر (ص) را كهنه و فرسوده كرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 286 گويند نخستين كس كه عثمان را نعثل ناميد-  و نعثل يعنى كسى كه موهاى ريش و بدنش انبوه است-  عايشه بوده و همواره مى گفته است: نعثل را بكشيد كه خدايش او را بكشد. مدائنى در كتاب الجمل خود روايت كرده است: چون عثمان كشته شد عايشه در مكه بود و چون به شراف رسيد از خبر كشته شدن عثمان آگاه شد. او شك و ترديد نداشت كه طلحه خليفه خواهد شد. به همين سبب گفت: نعثل از رحمت خدا دور باد، دور بودنى اى كسى كه انگشت تو شل است، بشتاب اى ابو شبل و اى پسر عمو بشتاب. گويى هم اكنون به انگشت او مى نگرم كه مردم شتابان همچون هجوم شتران با او بيعت مى كنند. گويد: چون عثمان كشته شد طلحه كليدهاى بيت المال و شتران گزيده و چيزهاى ديگرى را كه در خانه عثمان بود برداشت، ولى چون كار خلافت او تباه شد و صورت نگرفت، آنها را به على بن ابى طالب عليه السلام پس داد. اخبار عايشه در بيرون رفتن او از مكه به بصره، پس از كشته شدن عثمان: ابو مخنف لوط بن يحيى ازدى در كتاب خود مى گويد: چون خبر كشته شدن عثمان به عايشه كه در مكه بود رسيد، شتابان به سوى مدينه حركت كرد و مى گفت: اى صاحب انگشت شل بشتاب، خدا پدرت را بيامرزد همانا مردم طلحه را شايسته و سزاوار خلافت مى دانند. چون به شراف رسيد عبيد الله بن ابى سلمه ليثى با او روبرو شد. عايشه از او پرسيد: چه خبر دارى گفت: عثمان كشته شد. عايشه سپس پرسيد: پس از آن چه شد؟ عبيد گفت: كارها براى آنان به بهترين انجام يافت و با على بيعت كردند. گفت: دوست مى داشتم آسمان بر زمين مى افتاد اگر اين كار صورت بگيرد. واى بر تو بنگر چه مى گويى. گفت: اى ام المومنين حقيقت همان است كه به تو گفتم. عايشه شروع به هياهو و نفرين كرد. عبيد گفت: اى ام المومنين ترا چه مى شود به خدا سوگند، ميان دو كرانه مدينه هيچ كس را شايسته تر و سزاوارتر از او براى خلافت نمى بينم و در همه حالات او برايش مثل و مانندى نمى يابم، به چه سبب به ولايت رسيدن او را خوش نمى دارى عايشه به او پاسخ نداد. گويد: به طرق گوناگون روايت شده است كه چون خبر كشته شدن عثمان در مكه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 287 به عايشه رسيد، گفت: خدايش از رحمت دور بدارد اين نتيجه كارهاى خودش بود و خداوند نسبت به بندگان ستمگر نيست. گويد: قيس بن ابى حازم روايت مى كند و مى گويد: در سالى كه عثمان كشته شد حج گزارده است و هنگامى كه خبر مرگ عثمان به عايشه رسيد همراه او بوده است كه عايشه آهنگ مدينه كرد. قيس مى گويد: ميان راه مى شنيده كه عايشه مى گفته است: اى صاحب انگشت شل، بشتاب. و هر گاه از عثمان نام مى برده مى گفته است: خداوند او را از رحمت خود دور بدارد تا آنكه خبر بيعت با على به او رسيده است. قيس مى گويد: در اين هنگام عايشه گفت: دوست مى داشتم آسمان بر زمين مى افتاد. و فرمان داد شترانش را به مكه برگردانند. من هم با او به مكه برگشتم. ميان راه گاه مى ديدم با خود چنان سخن مى گويد كه پندارى با كسى سخن مى گويد و مى گفت: پسر عفان را مظلوم كشتند من به او گفتم: اى ام المومنين، مگر همين دم نشنيدم كه مى گفتى خداوند او را از رحمت خويش دور بدارد و من پيش از اين ترا در حالى ديده ام كه نسبت به عثمان از همه خشن تر و زشتگوتر بوده اى. گفت: آرى چنين بود، ولى چون در كار او نگريستم آنان نخست از او خواستند توبه كند و چون مانند سيم سپيد و پاك شد، در حالى كه روزه بود و محرم، در ماه حرام به سوى او هجوم بردند و كشتندش. گويد: از طرق ديگر روايت شده است كه چون خبر كشته شدن عثمان به عايشه رسيد گفت: خدايش از رحمت دور بدارد گناهش او را كشت و خداوند قصاص كارهايش را از او گرفت. اى گروه قريش، مبادا كشته شدن عثمان شما را اندوهگين سازد آن چنان كه آن مرد سرخ روى ثمود قوم خود را اندوهگين و درمانده كرد. همانا سزاوارترين مردم به حكومت ذو الاصبع [طلحه ] است. و همينكه اخبار بيعت با على عليه السلام به او رسيد گفت: بيچاره و درمانده شوند كه هرگز حكومت را به خاندان تيم باز نمى گردانند. طلحه و زبير براى عايشه كه در مكه بود نامه يى نوشتند كه: مردم را از بيعت با على بازدار و خونخواهى عثمان را آشكار ساز. آن نامه را همراه خواهر زاده عايشه يعنى عبد الله بن زبير براى او فرستادند. عايشه چون آن نامه را خواند ستيز خود را ظاهر ساخت و آشكارا خونخواه عثمان شد. ام سلمه (رض) هم در آن سال در مكه بود و چون رفتار عايشه را ديد خلاف او رفتار كرد و دوستى و يارى على عليه السلام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 288 را آشكارا ساخت. و اين به مقتضاى ستيز و عداوتى است كه در سرشت هووها نسبت به هم وجود دارد. ابو مخنف مى گويد: عايشه براى فريب ام سلمه و تشويق او به قيام براى خونخواهى عثمان پيش او آمد و گفت: اى دختر ابى اميه تو از ميان همسران رسول خدا (ص) نخستين كسى هستى كه هجرت كردى وانگهى از همه زنان پيامبر بزرگترى و آن حضرت از خانه تو نوبت را ميان ما تقسيم مى فرمود و جبريل در خانه تو از همه جا بيشتر آمد و شد داشت. ام سلمه گفت: اين سخنان را به چه منظورى مى گويى عايشه گفت: عبد الله بن زبير به من خبر داد كه آن قوم نخست از عثمان خواستند توبه كند و همينكه توبه كرد او را در حالى كه روزه بود در ماه حرام كشتند. اينك من تصميم گرفته ام به بصره بروم، طلحه و زبير هم همراه من خواهند بود. تو هم با ما بيرون بيا شايد خداوند اين كار را به دست ما و وسيله ما اصلاح فرمايد. ام سلمه گفت: تو ديروز مردم را بر عثمان مى شورانيدى و درباره او بدترين سخنان را مى گفتى و نام او در نزد تو چيزى جز نعثل نبود، و تو خود منزلت على بن ابى طالب را در نظر رسول خدا مى شناسى، آيا مى خواهى برخى را به تو تذكر دهم. عايشه گفت: آرى. ام سلمه گفت: آيا به خاطر دارى، روزى من و تو در حضور پيامبر از مكه باز مى گشتيم و چون پيامبر (ص) از گردنه «قديد» فرود آمد در سمت چپ با على در گوشه يى خلوت كرد و چون مدت گفتگوى آنان طول كشيد تو خواستى پيش آن دو بروى و سخن آنان را قطع كنى، ترا از آن كار باز داشتم، نپذيرفتى و به آن دو هجوم بردى. اندكى بعد گريان برگشتى، پرسيدم: ترا چه شده است گفتى: در حالى كه آن دو آهسته سخن مى گفتند شتابان پيش رفتم و به على گفتم: از نه شبانروز زندگى پيامبر فقط يك شبانروز آن به من تعلق دارد، اينك اى پسر ابى طالب چرا مرا با اين يك روز خودم آزاد نمى گذارى؟ در اين هنگام پيامبر (ص) خشمگين و در حالى كه از خشم چهره اش سرخ شده بود روى به من كرد و فرمود: بر جاى خود برگرد به خدا سوگند، هيچكس از افراد خانواده من و مردم ديگر على را دشمن نمى دارد مگر اينكه از ايمان بيرون است و من پشيمان و درمانده برگشتم. عايشه گفت: آرى اين موضوع را به ياد دارم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 289 ام سلمه گفت: باز موضوع ديگرى را به ياد تو بياورم. آيا به خاطر دارى كه من و تو در خدمت پيامبر بوديم، تو مشغول شستن سر پيامبر بودى و من مشغول تهيه كشك و خرما-  كه آنرا دوست مى داشت-  بودم، در همان حال پيامبر سر خود را بلند كرد و فرمود: «اى كاش مى دانستم كه كداميك از شما صاحب آن شترى هستيد كه موهاى دمش انبوه است و سگان حوأب بر او پارس مى كنند و او از راه راست منحرف است.» من دست خود را از ميان كشك و خرما بيرون كشيدم و گفتم: از اين موضوع به خدا و رسول خدا پناه مى برم. سپس پيامبر بر پشت تو زدند و فرمودند: «بر حذر باش كه تو آن زن نباشى.» سپس خطاب به من فرمودند: «اى دختر ابى اميه، مبادا كه تو آن زن باشى، اى حميراء [عايشه ] توجه داشته باش كه من تو را از آن كار بيم دادم و بر حذر داشتم» عايشه گفت: آرى اين را هم به ياد دارم. ام سلمه گفت: اين موضوع را هم به ياد تو آورم كه من و تو در سفرى همراه رسول خدا بوديم، على در آن سفر عهده دار نگهدارى كفشها و جامه هاى پيامبر (ص) بود كه آنها را مرمت مى كرد و مى شست. قضا را يكى از كفشهاى پيامبر سوراخ شد، على آن را برداشت و در سايه خار بنى نشست و به مرمت آن مشغول شد. در اين هنگام پدرت همراه عمر آمدند و اجازه خواستند. من و تو پشت پرده رفتيم، آن دو وارد شدند و درباره آنچه مى خواستند با پيامبر سخن گفتند، سپس گفتند: اى رسول خدا، ما نمى دانيم تو چه مدت ديگر با ما خواهى بود، اگر مصلحت مى دانى به ما بگو پس از تو چه كسى خليفه ما خواهد بود تا پس از تو او براى ما پناهگاه باشد، پيامبر (ص) به آن دو فرمود: همانا كه من هم اكنون جايگاه او را مى بينم و اگر او را معرفى كنم از او پراكنده خواهيد شد، همانگونه كه بنى اسرائيل از هارون بن عمران متفرق شدند. آن دو سكوت كردند و بيرون رفتند، و چون ما از پس پرده بيرون آمديم تو كه نسبت به پيامبر از ما گستاختر بودى، گفتى: اى رسول خدا، چه كسى خليفه ايشان خواهد بود؟ فرمود: مرمت كننده كفش. به دقت نگريستيم كسى جز على نديديم. تو گفتى: اى رسول خدا، من كسى جز على را نمى بينيم. فرمود: آرى هموست. عايشه گفت: اين را هم به خاطر دارم. ام سلمه گفت: بنابراين، خروج و قيام تو چه معنى دارد؟ عايشه گفت به منظور اصلاح ميان مردم مى روم و به خواست خداوند در اين كار اميد اجر دارم. ام سلمه گفت: خود دانى. عايشه از پيش او برگشت. ام سلمه آنچه را گفته بود و پاسخى را كه شنيده بود براى على عليه السلام نوشت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 290 مى گويم: اگر بگويى كه اين موضوع نص صريح بر امامت على عليه السلام است، بنابراين، تو و ياران [معتزلى ] تو در اين باره چه مى گوييد؟ مى گويم: هرگز اين موضوع آن چنان كه تو پنداشته اى نص نيست، زيرا پيامبر نفرموده است او را خليفه كردم. بلكه فرموده است: «اگر مى خواستم كسى را خليفه كنم او را خليفه مى كردم» و معنى اين كلام حصول استخلاف نيست. البته مصلحت مكلفان در آن بوده اگر پيامبر (ص) مأمور مى بودند كه در مورد امام پس از خود نصى اظهار فرمايد و اين هم به مصلحت آنان بوده است كه چون پيامبر (ص) آنان را با آراء خودشان واگذاشته و كسى را معين نفرموده است آنان براى خود هر كسى را كه خواسته اند انتخاب كنند. هشام بن كلبى در كتاب الجمل خويش آورده است كه ام سلمه از مكه نامه يى به على عليه السلام نوشته و در آن چنين گفته است: اما بعد، طلحه و زبير و پيروان ايشان كه پيروان گمراهى هستند مى خواهند همراه عايشه به بصره بروند. عبد الله بن عامر بن كريز هم همراه ايشان است. او مى گويد: عثمان مظلوم كشته شده است و آنان خونخواه اويند. خداوند با نيرو و ياراى خود آنان را مكافات خواهد فرمود. و اگر نه اين است كه خداوند ما را از خروج نهى فرموده است و فرمان داده است كه در گوشه خانه بنشينيم بيرون آمدن در خدمت تو را رها نمى كردم و از يارى تو باز نمى ايستادم. اينك پسر خودم عمر بن ابى سلمه را كه همچون خودم و جان من است به حضورت گسيل داشتم. اى امير المومنين نسبت به او سفارش به خير فرماى. گويد: چون عمر بن ابى سلمه به حضور على (ع) رسيد على او را گرامى داشت و عمر همچنان در خدمت على عليه السلام بود و در همه جنگهاى آن حضرت با او بود. امير المومنين او را به امارت بحرين گماشت و به يكى از پسر عموهايش فرمود: شنيده ام عمر بن ابى سلمه شعر مى گويد، چيزى از شعر او براى من بفرست. او ابياتى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 291 را فرستاد كه بيت نخست آن چنين بود: «اى امير المومنين، اينك كه مرا بلند آوازه فرمودى خويشاوندى ترا پاداشى سرشار ارزانى داراد» گويد: على عليه السلام از شعر او تعجب كرد و او را استحسان فرمود. نامه ام سلمه به عايشه: از جمله سخنان مشهورى كه گفته شده اين است كه ام سلمه-  كه رحمت خدا بر او باد-  براى عايشه نامه زير را نوشته است: «همانا تو سپر و دژ ميان رسول خدا (ص) و امت اويى و حجاب براى تو به پاس حرمت او مقرر شده است. قرآن دامنت را برچيده و جمع كرده است، آن را آشكار مساز. در گوشه خانه ات بنشين و دامن خود را به صحرا مكش. اگر سخنى از پيامبر (ص) را فرايادت آورم-  كه آن را مى دانى-  چنان خواهى شد كه گويى مار سياه و سپيد ترا گزيده است وانگهى اگر رسول خدا (ص) ترا ببينند كه بر شتر تندرو نشسته اى و از آبشخورى به آبشخورى مى روى و عهد او را رها كرده و پرده اش را دريده اى چه خواهى گفت؟ همانا ستون دين بر زنان پا بر جا نمى شود و رخنه آن با ايشان ترميم نمى گردد. صفات پسنديده زنان آهسته و پوشيده سخن گفتن و شرم و آزرم است. گوشه خانه ات را آرامگاه خود قرار بده تا رسول خدا را بر آن حال ديدار كنى. عايشه گفت: من به خيرخواهى و پند و اندرز تو آگاهم و بدانگونه كه پنداشته اى نيست. من از انديشه تو ناآگاه نيستم، كه اگر درنگ كنم و بمانم گناهى نيست و اگر بيرون بروم به قصد اصلاح ميان دو گروه از مسلمانانم. اين موضوع را ابو محمد بن قتيبه در كتاب خود كه در «غريب الحديث» تصنيف كرده است در باب ام سلمه به اين شرح كه برايت مى آورم نقل كرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 292 چون عايشه آهنگ بصره كرد، ام سلمه پيش او رفت و به او چنين گفت: «همانا كه تو دژ ميان رسول خدا و امت اويى و حجاب تو بر پايه حرمت آن حضرت استوار شده است. قرآن دامنت را جمع كرده است، آن را آشكار مساز. در گوشه خانه خود آرام بگير و دامن بر صحرا ميفشان. خداوند خود پاسدار اين امت است. اگر رسول خدا مى خواست در اين باره به تو سفارشى فرمايد بدون ترديد مى فرمود بلكه ترا از سير و سفر در شهرها نهى فرموده و اينك كژروى مى كنى، كژ روى. پايه و ستون اسلام بر فرض كه كژى پيدا كند با زنان راست و استوار نمى شود و اگر رخنه يى پيدا كند با آنان ترميم نمى گردد. كارهاى پسنديده زنان دامن زير پاى كشيدن، آزرم و كوتاه گام برداشتن است. اگر پيامبر (ص) ترا در صحرا و فلاتها بر ناقه تندرو ببيند كه از آبشخورى به آبشخور ديگر مى روى به او چه خواهى گفت؟ سير و حركت تو در نظر خداوند است و سرانجام در رستاخيز به حضور پيامبر خواهى رسيد در حالى كه پرده حجاب را دريده و عهد او را ترك كرده اى. اگر من اين راهى را كه تو مى پيمايى بپيمايم و سپس به من گفته شود به بهشت درآى، از اينكه محمد (ص) را در حالى ديدار كنم كه حجاب او را دريده باشم، آرزم خواهم كرد و آن حجاب را او بر من مقرر داشته است. اينك خانه خود را دژ خود و پوشش خود را آرامگاه خويش قرار ده تا به همان حال او را ديدار كنى و تو در آن حال بيشتر مطيع فرمان خدا خواهى بود و بيشتر يارى مى دهى از اينكه مرتكب كارى شوى كه دين آنرا جايز و روا ندانسته است. بنگر آنچه را كه در دين جايز و رواست انجام دهى، و اگر براى تو سخنى را كه خود مى دانى بگويم چنان خواهد بود كه مار پير و سياه و سپيد ترا گزيده باشد.» عايشه گفت: پند و خيرخواهى ترا مى دانم ولى كار آنچنان كه تو پنداشته اى نيست و بسيار راه خوبى است. راهى كه در آن دو گروهى كه مى خواهند جنگ كنند به من متوسل شده اند، تا اصلاح كنم، بنابراين اگر در خانه بنشينم عيبى ندارد و اگر هم بيرون روم در كارى است كه مرا از آن چاره نيست و بايد از اينگونه كارها انجام دهم. مى گويم: اين سخن عايشه سخن كسى است كه براى خروج و قيام معتقد به فضيلت است با آنكه مى داند خطا و اشتباه است و بر آن پافشارى مى كند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 293 چون عايشه آهنگ حركت به سوى بصره كرد براى او در جستجوى شتر تنومندى برآمدند كه هودج او را بر دوش كشد. يعلى بن اميه شتر معروف خود را كه نامش «عسكر» و بسيار تنومند و قوى بود آورد. عايشه چون آن شتر را ديد پسنديد. شتربان با عايشه درباره قوت و استوارى آن شتر به گفتگو پرداخت و ضمن آن نام شتر را بر زبان آورد. عايشه همينكه كلمه «عسكر» را شنيد انا للّه و انا اليه راجعون بر زبان آورد و گفت: آنرا ببريد، مرا به آن نياز نيست. و به ياد آورد كه پيامبر (ص) براى او از اين شتر نام برده و او را از سوار شدن بر آن منع كرده است. عايشه دستور داد شتر ديگرى براى او پيدا كنند و چون شترى كه شبيه او باشد پيدا نشد جل و روپوش آن شتر را عوض كردند و به عايشه گفتند: شترى نيرومندتر و پر نيروتر از آن برايت پيدا كرديم و همان شتر را پيش او آوردند كه به آن راضى شد. ابو مخنف مى گويد: عايشه به حفصه هم پيام فرستاد و از او خواست خروج كند و همراه او حركت كند. خبر به عبد الله بن عمر رسيد. پيش خواهر آمد و سوگندش داد كه چنان نكند و او پس از اينكه آماده حركت شده بود ماند و بارهايش را پياده كردند. مالك اشتر از مدينه خطاب به عايشه كه در مكه بود چنين نوشت: اما بعد، همانا تو همسر رسول خدا صلوات اللّه عليه و آله هستى و آن حضرت ترا فرمان داده است كه در خانه خود آرام و قرار بگيرى، اگر چنان كنى براى تو بهتر است و اگر بخواهى چوبدستى خود را بر دست گيرى و روپوش خود را فروافكنى و براى مردم خود را آشكار سازى من با تو جنگ خواهم كرد تا ترا به خانه ات و جايگاهى كه خدايت براى تو پسنديده است برگردانم. عايشه در پاسخ او نوشت: اما بعد، تو نخستين عربى هستى كه آتش فتنه را برافروخت و به تفرقه فراخواند و با پيشوايان مخالفت كرد و براى كشتن خليفه كوشش كرد. بخوبى مى دانى كه خداوند عاجز نيست و از تو انتقام خون خليفه مظلوم را خواهد گرفت. نامه تو به من رسيد آنچه را در آن بود فهميدم و بزودى خداوند شر تو و شر كسانى را كه در گمراهى و بدبختى به تو تمايل دارند از من كفايت خواهد فرمود. ان شاء اللّه. ابو مخنف مى گويد: چون عايشه در مسير خود به منطقه حوأب-  كه نام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 294 آبى از خاندان عامر بن صعصعه است-  رسيد سگها بر او پارس كردند، تا آنجا كه شتران سركش رم كردند. يكى از همراهان عايشه به ديگران گفت: مى بينيد سگهاى حوأب چه بسيارند و پارس كردن آنان چه شديد است؟ عايشه لگام شتر را گرفت و گفت: اينها سگهاى حوأب هستند. مرا برگردانيد، برگردانيد كه شنيدم رسول خدا چنين مى فرمود... و آن خبر را ياد آور شد. كسى از ميان قوم به او گفت: خدايت رحمت كناد آرام باش كه از حوأب گذشته ايم. عايشه گفت: آيا گواهى داريد؟ براى او پنجاه عرب بيابانى را آوردند و به آنان جايزه يى دادند و همگى براى او سوگند خوردند كه اينجا آب حوأب نيست و عايشه به راه خود ادامه داد. و چون عايشه و طلحه و زبير به ناحيه «حفرابى موسى» كه نزديك بصره است رسيدند، عثمان بن حنيف كه در آن هنگام كارگزار على عليه السلام بر بصره بود، ابو الاسود دوئلى را پيش آنان فرستاد تا از نيت ايشان آگاه گردد. او پيش عايشه رفت و از سبب حركتش پرسيد. گفت: در صدد خونخواهى عثمانم. ابو الاسود گفت: كسى از كشندگان عثمان در بصره نيست. گفت: راست مى گويى آنان در مدينه و همراه على بن ابى طالب هستند، من آمده ام تا مردم بصره را براى جنگ با او آماده و تحريض كنم. چگونه است كه از تازيانه عثمان كه بر شما اصابت مى كرد خشمگين شويم و از شمشيرهاى شما براى عثمان به خشم نياييم؟ ابو الاسود به او گفت: ترا با تازيانه و شمشير چه كار تو بازداشته رسول خدايى و به تو فرمان داده است در خانه ات آرام بگيرى و كتاب پروردگارت را تلاوت كنى. جنگ و جهاد بر زنان نيست و خونخواهى بر عهده ايشان نهاده نشده است و همانا على به عثمان از تو سزاوارتر و از لحاظ خويشاوندى نزديكتر است، هر دو از اعقاب عبد مناف اند. عايشه گفت: من باز نمى گردم تا كارى را كه بر آن آمده ام انجام دهم. اى ابو الاسود آيا مى پندارى كسى اقدام به جنگ با من خواهد كرد؟ ابو الاسود گفت: آرى به خدا سوگند، جنگى كه سست ترين حالت آن هم بسيار شديد خواهد بود. گويد: ابو الاسود برخاست و پيش زبير آمد و گفت: اى ابا عبد الله مردم ترا چنان ديده اند كه روز بيعت با ابو بكر قبضه شمشيرت را در دست داشتى و مى گفتى: هيچكس براى خلافت سزاوارتر از پسر ابى طالب نيست. اين حال تو كجا و آن كجا؟ زبير سخن از خون عثمان به ميان آورد. ابو الاسود گفت: آن چنان كه به ما خبر رسيده است تو و دوستت [طلحه ] عهده دار آن كار بوده ايد. زبير به ابو الاسود گفت: پيش طلحه برو و بشنو چه مى گويد. او پيش طلحه رفت و ديد در گمراهى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 295 خويش خيره سر است و بر جنگ اصرار مى ورزد. او پيش عثمان بن حنيف برگشت و گفت: جنگ است، جنگ، براى آن آماده باش. چون على عليه السلام در بصره فرود آمد عايشه به زيد بن صوحان عبدى چنين نوشت: «از عايشه دختر ابو بكر صديق و همسر پيامبر (ص) به پسر خالص خود، زيد بن-  صوحان. اما بعد، در خانه خود اقامت كن و مردم را از يارى على بازدار و بايد از تو اخبارى به من برسد كه دوست مى دارم، كه تو در نظر من مطمئن ترين افراد خاندانم هستى. و السلام.» زيد در پاسخ او نوشت: از زيد بن صوحان، به عايشه دختر ابو بكر. اما بعد، همانا خداوند به تو فرمانى داده است و به ما فرمانى. به تو فرمان داده است در خانه ات آرام بگيرى و به ما فرمان داده است جهاد كنيم. نامه ات به من رسيد كه در آن به من دستور داده بودى خلاف آنچه خداوند به من فرمان داده است رفتار كنم و در آن صورت كارى را كه خداوند براى تو مقرر داشته است من انجام مى دهم و كارى را كه خداوند مرا به آن فرمان داده است تو انجام مى دهى. بنابراين فرمان تو اطاعت نمى شود و نامه تو بدون پاسخ است. والسلام. اين دو نامه را شيخ ما ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ از قول شيخ ما ابو سعيد حسن بصرى روايت كرده است. عايشه در جنگ جمل سوار بر شترى شد كه نامش عسكر بود. در هودجى نشست كه بر آن شاخه هاى درخت نصب كرده بودند و روى آن پوست پلنگ كشيده بودند و روى آن زره آهنى نصب كرده بودند. شعبى، از مسلم بن ابى بكره، از پدرش، ابى بكره نقل مى كند كه مى گفته است: چون طلحه و زبير به بصره آمدند نخست شمشير خويش را بر شانه آويختم و قصد يارى دادن آن دو را داشتم و چون پيش عايشه رفتم ديدم او امر و نهى مى كند و در واقع فرمان، فرمان اوست. حديثى را به خاطر آوردم كه از پيامبر (ص) شنيده بودم كه مى فرمود: «هرگز گروهى كه كار ايشان را زن تدبير كند رستگار نخواهند شد». برگشتم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 296 و از ايشان كناره گرفتم. اين خبر به صورت ديگرى هم روايت شده كه چنين است: «گروهى پس از من خروج مى كنند كه سالارشان زن است. هرگز رستگار نمى شوند». گويد: رايت سپاه عايشه در جنگ جمل همان شتر او بود و رايتى نداشتند. هنگامى كه مردم روياروى يكديگر صف كشيده بودند و آماده جنگ مى شدند عايشه سخنرانى كرد و چنين گفت: اما بعد، ما بر عثمان تازيانه زدن او و اينكه نوجوانان را به فرماندهى مى گماشت و مراتع را قرقگاه قرار مى داد عيب مى شمرديم. شما از او خواستيد رضايت شما را جلب كند و پذيرفت و پس از اينكه او را همچون جامه پاك ساختيد و شستيد بر او تاختيد و خون او را به حرام ريختيد. به خدا سوگند مى خورم كه او از همه شما پاك دامن تر و در راه خدا پرهيزگارتر بود. و چون دو گروه روياروى يكديگر ايستادند على عليه السلام سخنرانى كرد و چنين فرمود: شما جنگ را با اين قوم شروع مكنيد تا ايشان شروع كنند كه به لطف خداوند شما بر حجت و برهانيد. خوددارى شما از شروع جنگ و اقدام آنان به جنگ حجت ديگرى است و چون با آنان جنگ كرديد هيچ زخمى و مجروحى را مكشيد و اگر ايشانرا شكست داديد و گريختند، هيچ گريخته و پشت به جنگ داده اى را تعقيب مكنيد و هيچ عورتى را برهنه مسازيد و هيچ كشته يى را مثله مكنيد و چون به قرارگاه ايشان رسيديد هيچ پرده يى را مدريد و وارد خانه يى مشويد و از اموال ايشان چيزى مگيريد و هيچ زنى را با آزار خود به هيجان مياوريد. اگر چه به شما و اميران و نيكوان شما دشنام دهند كه آنان ناتوان هستند. به ما در آن روزگار كه زنان مشرك بودند فرمان داده مى شد از ايشان دست بداريم و اگر مردى بر زنى با چوبدستى و تركه هم مى زد او و فرزندانش را پس از او سرزنش مى كردند. افراد قبيله ضبه اطراف شتر كشته شدند آن چنان كه همه افراد مهم آنان از بين رفتند. افراد قبيله ازد لگام شتر را گرفتند. عايشه پرسيد: شما كيستيد گفتند: ازد. گفت: صبر پيشه سازيد كه آزادگان صبر مى كنند. عايشه مى گفت: من نصرت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 297 و پيروزى را در ضبه مى ديدم و چون آنان را از دست دادم بر من ناخوش آمد و ازد را بر آن كار تشويق كردم و جنگى سخت كردند. و شتر را از هر سو تيرباران مى كردند آن چنان كه هودج به شكل خارپشتى شد. چون مردم كنار لگام شتر نابود مى شدند و دستها بريده و جانها از بدنها خارج مى شد، على عليه السلام فرمود: مالك اشتر و عمار را پيش من فراخوانيد. آن دو آمدند. فرمود: برويد اين شتر را پى كنيد كه تا آن زنده باشد آتش جنگ فرو-  نمى نشنيد، آنان شتر را قبله خود قرار داده اند. آن دو رفتند، دو جوان هم از قبيله مراد همراه ايشان بودند كه نام يكى از آن دو عمر بن عبد الله بود. آنان همواره به مردم ضربه مى زدند تا آنكه به كنار شتر راه پيدا كردند و آن مرد مرادى بر پى هاى شتر ضربه زد. شتر با بانگى سخت روى پاهاى خود نشست و سپس به پهلو غلتيد و مردم از اطراف آن گريختند. على عليه السلام با صداى بلند فرمان داد بندهاى هودج را ببريد و سپس به محمد بن ابى بكر فرمود: خواهرت را از من كفايت كن. محمد او را سوار كرد و در خانه عبد الله بن خلف خزاعى مسكن داد. على عليه السلام عبد الله بن عباس را پيش عايشه گسيل داشت و به او پيام و فرمان داد كه به مدينه برود. گويد: رفتم و چون بر عايشه وارد شدم براى من چيزى كه بر آن بنشينيم ننهاد، من خود تشكچه يى را كه ميان بارهايش بود برداشتم و بر آن نشستم. گفت اى ابن عباس بر خلاف سنت رفتار كردى، در خانه ما بدون اجازه ما بر تشكچه ما نشستى. من گفتم: اينجا آن خانه تو كه خداوندت فرمان داده است در آن آرام بگيرى نيست و اگر خانه تو مى بود بر تشكچه تو بدون اجازه ات نمى نشستم. سپس گفتم: امير المومنين مرا پيش تو فرستاده و به تو فرمان مى دهد به مدينه كوچ كنى. گفت: امير المومنين كيست؟ امير المومنين عمر بود. گفتم: عمر و على. گفت: من نمى پذيرم. گفتم: به خدا سوگند، اين خوددارى تو كوتاه مدت و پر مشقت و كم بهره بود و شومى و نافرخندگى آن آشكار، و اين نپذيرفتن تو بيشتر از زمان دوشيدن ميشى طول نكشيد و چنان شدى كه نه فرمان بدهى و نه از چيزى نهى كنى و نه چيزى مى گيرى و نه مى توانى ببخشى و تو آن چنانى كه آن مرد اسدى سروده است: «همواره اهداء قصايد ميان ما بر ياد خوش دوستان و فراوانى القاب بود تا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 298 آنكه تو آنرا رها كردى، گويى كار تو در هر انجمنى همچون وز وز مگس است» ابن عباس مى گويد: عايشه چنان گريست كه صداى گريه اش از پشت پرده شنيده شد و گفت: من شتابان به خواست خداوند متعال به سرزمين خود برمى گردم. به خدا سوگند، هيچ سرزمينى براى من ناخوش تر از سرزمينى كه شما در آن باشيد نيست. گفتم: به چه سبب به خدا سوگند، ما ترا مادر مومنان و پدرت را صديق مى دانيم. گفت: اى ابن عباس آيا به وجود پيامبر (ص) به من منت مى گزارى گفتم: چرا نبايد منت بگزارم كه اگر او از تو مى بود بر من به وجود او منت مى نهادى. سپس به حضور على عليه السلام رسيدم و سخنان عايشه را به او گفتم. شاد شد و به من فرمود «فرزندانى كه برخى از نسل برخى ديگرند و خداى شنواى داناست» و در روايت ديگرى فرمود: من به تو دانا بودم كه ترا فرستادم.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom