جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : آفت علم نجوم [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) قاله لبعض أصحابه لما عزم على المسير إلى الخوارج، و قد قال له:
إن سرتَ يا أميرالمؤمنين في هذا الوقت، خشيتُ ألا تظفر بمرادك، من طريق علم النجوم.
فقال (علیه السلام) :

أَ تَزْعُمُ أَنَّكَ تَهْدِي إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سَارَ فِيهَا صُرِفَ عَنْهُ السُّوءُ وَ تُخَوِّفُ مِنَ السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سَارَ فِيهَا حَاقَ بِهِ الضُّرُّ؟ فَمَنْ صَدَّقَكَ بِهَذَا فَقَدْ كَذَّبَ الْقُرْآنَ وَ اسْتَغْنَى عَنِ الِاسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ فِي نَيْلِ الْمَحْبُوبِ وَ دَفْعِ الْمَكْرُوهِ، وَ تَبْتَغِي فِي قَوْلِكَ لِلْعَامِلِ بِأَمْرِكَ أَنْ يُولِيَكَ الْحَمْدَ دُونَ رَبِّهِ، لِأَنَّكَ بِزَعْمِكَ أَنْتَ هَدَيْتَهُ إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي نَالَ فِيهَا النَّفْعَ وَ أَمِنَ الضُّرَّ.

حَاقَ بِهِ الضُرُّ : ضرر و زيان او را فرا گرفت. 

۱. پرهيز از توجّه به غير خدا:
(به هنگام حركت براى نبرد با خوارج، در ماه صفر سال ۳۸ هجرى، شخصى با پيشگويى از راه شناخت ستارگان گفت: اگر در اين ساعت حركت كنيد، پيروز نمى شويد و من از راه علم ستاره شناسى اين محاسبه را كردم، امام فرمود):
گمان مى كنى تو از آن ساعتى آگاهى كه اگر كسى حركت كند زيان نخواهيد ديد و مى ترسانى از ساعتى كه اگر كسى حركت كند ضررى دامنگير او خواهد شد كسى كه گفتار تو را تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده است، و از يارى طلبيدن خدا در رسيدن به هدف هاى دوست داشتنى، و محفوظ ماندن از ناگواريها، بى نياز شده است.
گويا مى خواهى به جاى خداوند، تو را ستايش كنند چون به گمان خود مردم را به ساعتى آشنا كردى كه منافعشان را به دست مى آورند و از ضرر و زيان در امان مى مانند. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه به بعضى از اصحاب خود (عفيف برادر اشعث ابن قيس) فرمود آنگاه كه عازم رفتن بجنگ با خوارج بود او بآن بزرگوار عرض كرد: يا امير المؤمنين اگر در اين هنگام (بسوى خوارج) روانه شوى مى ترسم ظفر نيافته بمقصود خويش نرسى، و اين اطّلاع را از علم نجوم دانسته ام، حضرت فرمود:
(1) آيا گمان دارى كه تو ساعتى را نشان مى دهى كه هر كه در آن سفر كند بلاء و بدى از او دور گردد و بر حذر مى دارى از ساعتى كه هر كه در آن روانه شود زيان و سختى او را فرا گيرد 
(2) كسيكه اين سخنان تو را باور نمايد قرآن را دروغ پنداشته (در قرآن كريم سوره 27 آیه 65 مى فرمايد: «قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ» يعنى بگو هر كه در آسمانها و زمين است نا آمده و پوشيده را نمى داند مگر خدا) و براى بدست آوردن آنچه دوست دارد و دورى از ناپسنديها از طلب يارى از خدا بى نياز گرديده، 
(3) و سزاى گفتار تو آنست كه هر كه به فرمانت رفتار نمايد بايد تو را حمد و سپاس گزارد نه پروردگارش را، زيرا تو گمان دارى كه تويى آنكه او را به ساعتى راهنمائى كرده اى كه در آن سود بدست آورده و از زيان ايمن گشته است. 
سخنى از آن حضرت (ع) آن گاه، كه آهنگ خوارج كرد، يكى از اصحابش او را گفت: اى امير المؤمنين به شهادت علم نجوم، اگر در اين ساعت حركت كنى مى ترسم كه به مراد خويش نرسى. على (ع) در پاسخ او فرمود:
تو پندارى ساعتى را يافته اى، كه اگر كسى در آن ساعت براى انجام مقصود خويش در حركت آيد، از هر بد در امان است و از ساعتى بر حذر مى دارى كه هر كه در آن قصد كارى كند در چنبر زيانمندى افتد؟ هركس كه سخنان تو را راست پندارد، قرآن را دروغ انگاشته و براى رسيدن به هر چه پسند اوست و پرهيز از آنچه ناپسند اوست خود را از يارى خداوند بى نياز خواسته. 
از كسى كه به سخن تو عمل كند، خواهى كه به جاى پروردگارش تو را حمد و سپاس گويد. زيرا تو، به زعم خود، او را به ساعتى كه به سود خويش دست مى يابد و از زيان در امان مى ماند راه نموده اى. 
آيا گمان مى کنى که مى توانى به آن ساعتى رهنمون شوى که هر گاه کسى در آن ساعت حرکت کند، با حادثه بدى روبه رو نخواهد شد؟ و از آن ساعت برحذر دارى که هر کس در آن حرکت مى کند، زيان مى بيند؟ کسى که تو را در اين گفتار تصديق کند قرآن را تکذيب کرده (چرا که قرآن همه اين امور را از سوى خدا مى داند) و از يارى جستن از خدا در رسيدن به هدف هاى مطلوب و مصون ماندن از حوادث ناخوشايند، خود را بى نياز مى پندارد.
تو مى خواهى با اين ادّعا کسانى که به دستورت عمل مى کنند، تو را ستايش کنند نه پروردگار خود را ; زيرا - به گمان خود - تو او را به ساعتى که در آن به مقصود مى رسد و از زيان برکنار مى ماند، هدايت کرده اى! (چه پندار باطلى!)
[چون آهنگ جنگ خوارج كرد يكى از اصحاب گفت: «اى امير مؤمنان از راه علم ستارگان گويم كه اگر در اين هنگام به راه افتى، ترسم به مراد خود نرسى»، امام (ع) فرمود:]
پندارى تو ساعتى را نشان مى دهى كه هر كه در آن به سفر رود بدى به وى نرسد، و از ساعتى مى ترسانى كه اگر در آن، راه سفر پيش بگيرد، زيان وى را در ميان خويش گيرد؟ 
هر كه تو را در اين سخن راستگو پندارد، قرآن را دروغ انگارد، و در رسيدن به مطلوب و دور كردن آنچه ناخوش است و نامحبوب، خود را از خدا بى نياز شمارد. تو، از آنكه سخنت را كار بندد، چشم دارى كه تو را سپاس دارد و پروردگارش را به حساب نيارد، چه به گمان خويش، ساعتى را بدو نشان داده اى كه در آن به سودى رسيده و از زيانى رهيده است. 
از سخنان آن حضرت است وقتى كه قصد حركت به سوى خوارج نمود و يكى از يارانش به او گفت: اى امير مؤمنان، اگر در اين ساعت حركت كنى با اطلاعى كه از اوضاع كواكب دارم مى ترسم به پيروزى نرسى. حضرت فرمود:
آيا تصور مى كنى به ساعتى راهنمايى مى نمايى كه هر كس در آن ساعت حركت كند زيان و ضرر از او دور مى شود و بر حذر مى دارى از ساعتى كه هر كه در آن حركت نمايد زيان و ضرر وى را احاطه مى كند؟ 
آن كه تو را در اين گفتار تصديق كند قرآن را تكذيب كرده، و به گمان خود از طلب يارى خدا در به دست آوردن مطلوب و دفع مكروه بى نياز شده. بنا بر گفتار تو سزاوار است كسى كه به گفته تو عمل كند تو را ستايش نمايد نه خدا را، زيرا به خيال تو آن كه او را به ساعتى راهنمايى كرده كه در آن منفعت برده و از زيان در امان مانده تويى. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 274-267و من كلام له عليه السّلام، قاله لبعض أصحابه لمّا عزم على المسير الى الخوارج وقد قال له: ان سرت يا اميرالمؤمنين في هذا الوقت خشيتُ ان لاتظفر بمرادك من طريق علم النّجوم. فقال عليه السلام: ...هنگامى كه امام عليه السلام آماده حركت براى نبرد با خوارج بود، يكى از يارانش عرض كرد: «اى اميرمؤمنان! از آن مى ترسم كه اگر در اين ساعت حركت كنى، به مراد خويش نرسى. اين سخن را كه مى گويم از طريق علم نجوم است» امام عليه السلام در پاسخ چنين فرمود: خطبه در يك نگاه:مورّخان درباره شأن ورود اين سخن، چنين نقل كرده اند: هنگامى كه اميرمؤمنان على عليه السلام تصميم گرفت از كوفه براى خاموش كردن آتش فتنه خوارج، بيرون رود «ستاره شناسى» كه در ميان ياران او بود، نزد حضرت آمد و عرض كرد: «اى اميرمؤمنان! در اين ساعت حركت نكن! بلكه هنگامى كه سه ساعت از روز گذشته باشد، حركت كن؛ زيرا اگر الآن حركت كنى هم به خودت و هم به يارانت ضرر شديدى خواهد رسيد و اگر در آن ساعت كه من مى گويم حركت كنى، پيروز خواهى شد و به تمام مقصود خود خواهى رسيد.»امام عليه السلام فرمود: «آيا مى دانى در شكم اسب من چيست؟ آيا نر است يا ماده؟» منجّم گفت: «اگر حساب كنم مى دانم» على عليه السلام فرمود: «كسى كه تو را در اين ادّعا تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده، خداوند مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ؛ آگاهى از زمانِ قيام قيامت، مخصوص خداست و اوست كه باران را نازل مى كند و آنچه را در رَحِم هاست مى داند».سپس فرمود: «محمّد صلى الله عليه و آله چنين علمى را كه تو ادّعا مى كنى ادّعا نمى كرد». آنگاه فرمود: «آيا تو گمان مى كنى، ساعتى را كه هر كس در آن ساعت حركت كند، پيروز مى شود، به مردم نشان مى دهى و از ساعتى كه اگر كسى در آن حركت كند، گرفتار زيان مى شود، بازمى دارى؟ كسى كه به اين سخن تو ايمان داشته باشد، ايمن نيستم از اينكه مانند مشركان باشد. خداوندا! پيروزى و شكست به دست توست و معبودى جز تو نيست.» سپس فرمود: «ما آنچه را تو گفته اى مخالفت خواهيم كرد (و خواهى ديد كه سخن تو درست نبوده است)». سپس روى سخن را به مردم كرد و مردم را از اين گونه افكار بر حذر داشت و به شخص منجّم فرمود: «اگر به من خبر رسد كه بعد از اين، تو به اين گونه مسايلِ نجومى، عمل مى كنى تو را به زندان ابد خواهم فرستاد و مادام كه قدرت در دست من است، از بيت المال محرومت مى كنم».سپس امام عليه السلام در همان ساعتى كه منجّم او را نهى كرده بود، حركت كرد و پيروز شد و به مقصود خود رسيد. بعد فرمود: «اگر ما در همان ساعت كه منجّم سفارش كرده بود حركت مى كرديم، مردم مى گفتند: به خاطر حركت در آن ساعت كه منجّم گفته بود پيروز شد، بدانيد محمّد صلى الله عليه و آله منجِّم (و پيشگويى) نداشت و ما هم بعد از آن نداشتيم، با اين حال خداوند سرزمين هاى كسرا و قيصر را براى ما گشوده. اى مردم! توكّل بر خدا كنيد و بر او اعتماد نماييد، او شما را از غير خود بى نياز مى كند.»از آنچه در بالا گفته شد روشن مى شود كه محتواى اين خطبه به طور اجمال نفى صحّت پيشگويى هاى منجّمان است و آن را در تضادّ با توحيد پروردگار مى شمرد و يا به تعبير ديگر: ادّعاهايى را كه منجّمان در پيشگويى هاى خود دارند در زمره مسايل خرافى شمرده و آن را در تضادّ با قرآن مى داند و مردم را از گرايش به چنين افكارى باز مى دارد و اساسِ پيروزى را توكّل بر خداوند و تكيه بر ذات پاك او ذكر مى كند. اين خطبه در واقع از دو بخش تشكيل شده، كه بخش اوّل خطاب به آن منجّم است و بخش دوم خطاب به مردم. خطاهاى منجّمان: اين سخن در پاسخ مردى آمده است که هنگام عزيمت امام(عليه السلام) براى نبرد با خوارج، امام را از حرکت در آن ساعت معيّن نهى کرد و گفت: من از طريق «نجوم» مى دانم که اگر در اين ساعت حرکت کنى پيروز نخواهى شد! امام(عليه السلام) بر آشفت و با شدّت سخن او را نفى فرمود و پيامدهاى نادرست و خطرناک اين تفکّر را -که نجوم و ستارگان مى توانند در سرنوشت انسانها مؤثّر باشند- بر شمرد; هم به آن منجّم و هم به مردم در اين رابطه هشدار داد. نخست مى فرمايد: «آيا گمان مى کنى که مى توانى به آن ساعتى رهنمون شوى که اگر کسى در آن ساعت حرکت کند، با حادثه بدى روبه رو نخواهد شد؟ و از آن ساعت بر حذر دارى که هر کس در آن حرکت کند زيان مى بيند؟!» (أَتَزْعَمُ أَنَّکَ تَهْدِي إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سَارَ فِيهَا صُرِفَ عَنْهُ السُّوءُ؟ وَ تُخَوِّفُ مِنَ السَّاعَةِ الَّتي مَنْ سَارَ فِيهَا حَاقَ(1) بِهِ الضُّرُّ؟). روشن است که اين استفهام، استفهام انکارى است! يعنى هرگز از طريق «علم نجوم» چنين آگاهى هايى بدست نمى آيد. سپس امام(عليه السلام) در اين بخش از سخنانش به دو قسمت از پيامدهاى سوء اين اعتقاد اشاره کرده، مى فرمايد: «کسى که تو را در اين گفتار تصديق کند قرآن را تکذيب کرده و از يارى جُستن از خدا در رسيدن به هدف هاى مطلوب، و مصون ماندن از حوادث ناخوشايند، خود را بى نياز مى پندارد» (فَمَنْ صَدَّقَکَ بِهذَا فَقَدْ کَذَّبَ الْقُرْآنَ، وَاسْتَغْنَى عَنِ الاِسْتِعَانَةِ بِاللهِ فِي نَيْلِ الْـمَحْبُوبِ وَ دَفْعِ الْمَکْرُوهِ). ديگر اينکه: «تو با اين ادّعا مى خواهى، کسانى که به دستورت عمل مى کنند تو را ستايش کنند، نه پروردگار خود را! زيرا به گمان خود، تو او را به ساعتى که در آن به مقصود مى رسد و از زيان بر کنار مى ماند، هدايت کرده اى!» (وَ تَبْتَغِي فِي قَوْلِکَ لِلْعَامِلِ بِأَمْرِکَ أَنْ يُولِيَکَ الْحَمْدَ دُونَ رَبِّهِ، لاَِنَّکَ ـ بِزَعْمِکَ ـ أَنْتَ هَدَيْتَهُ إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي نَالَ فِيهَا النَّفْعَ، وَأَمِنَ الضُّرَّ!). اين دو نتيجه خطرناک و شرک آلود را که امام(عليه السلام) به ادّعاى آن منجّم نسبت مى دهد به خاطر نکته دقيقى است که در مسأله تفاوت ميان حالات نجوم و احکام نجوم -به اعتقاد منجّمان پيشين - نهفته است. توضيح اينکه: علم نجوم از قديم ترين ايّام در ميان بشر وجود داشته است. شايد کسانى که قبل از تاريخ نيز زندگى مى کردند اطّلاعات و آگاهى هايى از نجوم داشتند ولى بعد از تاريخ و ظهور خطّ که علوم «سابقين» از طريق نوشته ها به «لاحقين» رسيد و دامنه علم گسترده شد، علم نجوم مانند ساير علوم، به سرعت پيشرفت کرد و نظامات خاصّى که در ميان ستارگان آسمان و حرکت سيّاراتِ منظومه شمسى و حرکت گروهى و جمعى ستارگان ثوابت، وجود داشت يکى بعد از ديگرى کشف شد و «تقويم» بر اساس حرکت نجوم و ماه و خورشيد به وجود آمد. تقارن پاره اى از حرکات نجومى، با بعضى از حوادثِ زمينى، کم کم سبب شد که گروهى از منجّمان اعتقاد پيدا کنند که حرکات ستارگان در سرنوشت زمينيان مؤثّر است. اين پندار به قدرى گسترده شد که تدريجاً براى هر انسانى ستاره اى در آسمان قايل شدند و سرنوشت او را به حرکات آن ستاره گره زدند و کم کم علم تازه اى به عنوان علم «احکام نجوم» در کنار علم «احوال نجوم» شکل گرفت. «احوال نجوم» تنها بر اساس مشاهدات و محاسباتى بود که درباره حرکات ستارگان و طلوع و غروب و اوج و حضيض آنها صورت مى گرفت; ولى «احکام نجوم» مجموعه پندارهايى بود که حوادثِ روى زمين و سرنوشتِ ساکنانِ اين کره خاکى را، به ستارگان آسمان پيوند مى داد. چيزى نگذشت که بر اساس همين پندارها، گروهى به پرستش ستارگان پرداختند و حلّ مشکلات خود را از آنها مى خواستند و براى ستارگان اُلوهيّت قايل شدند; حتّى زمانى که اسلام ظهور کرد و برق توحيد درخشيد و پرده هاى ظلمتِ شرک را شکافت، باز بقاياى اين افکار در ميان گروهى از منجّمان وجود داشت و بر اساس حرکات نجوم، پيشگويى هايى از حوادث آينده مى کردند که يک نمونه آن، همان چيزى است که در خطبه مورد بحث آمده که منجّمى در محضر اميرمؤمنان على(عليه السلام) بر اساس مطالعه کواکبِ آسمان، پيش بينى کرد که اگر آن حضرت در فلان ساعتِ مخصوص، به سوى ميدان جنگ «نهروان» حرکت کند شکست خواهد خورد و امام(عليه السلام) ضمن محکوم ساختن اين طرز فکر، براى ابطال عملىِ آن، در همان ساعت به سوى ميدان جنگ حرکت کرد و پيروزى عظيمى به دست آورد.(2) * * * پی نوشت: 1. «حاق» از مادّه «حَيْق» (بر وزن حيف) به معناى فرا گرفتن و برخوردن و نازل شدن و و احاطه پيداکردن است و در مورد نزول عذاب يا تأثير ضربات شمشير نيز به کار مى رود; چرا که در آن هم، نوعى فراگيرى و احاطه وجود دارد. بعضى گفته اند که «حاق» در اصل از مادّه «حقّ» به معناى تحقّق يافتن، گرفته شده است که «قاف» اوّل تبديل به «واو» و سپس تبديل به «الف» شده است. 2. سند خطبه: جمعى از محدّثان و مورّخان كه قبل از مرحوم «سيّد رضى» مى زيسته اند اين خطبه را در كتابهاى خود نقل كرده اند. از جمله نويسنده كتاب «صفّين»، «ابراهيم بن الحسن بن ديزيل» و شيخ صدوق در «عيون اخبار الرضا» آن را به سه سند نقل كرده و همچنين در كتاب «امالى» در مجلس «شصت و چهارم» آورده؛ در كتاب« عيون الجواهر» نيز اين خطبه ذكر شده است. نويسنده كتاب «مصادر نهج البلاغه» بعد از نقل كتاب هاى فوق مى افزايد: «ما نيازى نداريم كسانى را كه بعد از «سيد رضى رحمه الله» اين خطبه را آورده اند نام ببريم چرا كه اين سخن مشهورى است كه راويان شيعه و اهل سنّت به طرق مختلف و اشكال گوناگون كه گاه كمى با روايت «سيّد رضى» متفاوت است، آن را نقل كرده اند» (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 82).  
شرح علامه جعفریپاسخ اخترشناس: «اتزعم انك تهدي الي الساعه التي من سار فيها صرف عنه السوء و تخوف من الساعه التي من سار فيها حاق به الضر؟! فمن صدقك بهذا فقد كذب القرآن …» (آيا گمان ميبري تو آن ساعتي را كه هر كس در آن ساعت حركت كند، ناگواري از او برطرف ميشود، ميداني؟! لذا از حركت در چنين ساعتي كه موجب احاطه ضرر بر انسان متحرك ميشود، ميترساني؟! هر كس كه ترا در اين نظر تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده است). آيا ستارگان هستند كه سرنوشت انسانها را ميسازند؟! نكوهش مكن چرخ نيلوفري را         برون كن ز سر باد خيره سري را بري دان ز افعال چرخ برين را         نكوهش نشايد ز دانش بري را چو تو خود كني اختر خويش را         بد مدار از فلك چشم نيك اختري را (ناصر خسرو) چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر است          كانانكه مدبرنند سرگردانند تاريخ استناد سرنوشت بشري و حوادث زندگي به ستارگان به درستي معلوم نيست، ولي اين مقدار مسلم است كه در قرون و اعصار گذشته استناد مزبور بسيار شيوع داشته است، مخصوصا يكي از انگيزه‌هاي ترويج علم نجوم كه از طرف قدرتمندان و سلاطين انجام ميگرفت، براي دانستن رويدادها و حوادث مربوط به خودشان بود كه رفتارها و فعاليتهايشان را طبق احكام نجومي چنان قرار بدهند كه همواره پيروز شوند! پيش از بيان بطلان علم احكام نجومي يك تقسيم‌بندي درباره‌ي كتابهاي نجومي كه در كتاب تاريخ نجوم اسلامي (علم الفلك) كه بوسيله‌ي دانشمند محترم آقاي احمد آرام ترجمه شده است، متذكر ميشويم البته اين تقسيم بر كتابهاي نجومي عربي است: اما كتابهاي نجومي عربي را ميتوان به چهار دسته تقسيم كرد: دسته‌ي اول- كتابهاي ابتدائي است كه عنوان مدخل علم هيئت دارد و اصول و مبادي اين علم به صورت اجمالي و بدون ذكر دليل در آنها آمده است و به كتابهاي هيئت زمان حاضر شباهت دارد. و از اين دسته كتاب احمد بن محمد بن كثير (قيصر) فرغاني است (نام كتاب اين شخص كتاب في علم النجوم و اصول الحركات السماويه يا الفصول الثلثين يا كتاب علل الافلاك است) و كتاب تذكره النصيريه في الهيئه تاليف نصيرالدين طوسي و المخلص في الهيئه تاليف چغميني و تشريح الافلاك بهاءالدين محمد بن الحسين (شيخ بهائي) دسته دوم- كتابهاي مطول است كه با تمام علم هيئت در آنها مورد بحث قرار گرفته و هر چه در آنها آمده با دلائل هندسي به اثبات رسيده است نيز همه جداول عددي كه دركارهاي نجومي مورد نياز است در آنها وجود دارد. از ميان اين كتابها كه بر روش كتاب مجسطي بطلميوس نوشته شده كتابهاي ذيل را ميتوان نام برد: المجلسي تاليف البوالوفاء بوزجاني متوفي به سال 388 ه- ق 998 م و القانون المسعودي تاليف ابوريحان بيروني متوفي به سال 1048/440 و تحرير المجسطي تاليف نصيرالدين طوسي متوفي به سال 1274/672 و نهايه الادراك في درايه الافلاك تاليف قطب‌الدين محمود بن مسعود شيرازي متوفي به سال 1311/710 و جز اينها. نيز از اين دسته است كتاب اصلاح المجسطي تاليف جابر بن افلح اشبيلي متوفي در حدود سال 1145/540 جز اينكه جداول را ندارد. دسته سوم- كتابهائي است كه تنها براي رفع نياز حسابگران رصد كنندگان تاليف شده و به نام ازياج يا زيجات يا زيجه ناميده ميشود … از آنجمله است الزيج الصابي تاليف محمد بن جابر سنان البتاني كه در سه جلد در رم بچاپ رسيده و كتابهاي متعدد ديگر. دسته چهارم- كتابهائي است كه در موضوعات خاص همچون تقاويم و مصنفاتي است در ساختن و به كار بردن آلات نجومي يا در وصف صور فلكي و تعيين مواضع ستارگان آنها بر حسب طول و عرض و از اين نوع است كتاب جامع المبادي و الغايات تاليف ابوعلي الحسن المراكشي كه متضمن توصيف آلات رصد است و نيمه اول آن به فرانسه ترجمه شده و كتاب الكواكب و الصور تاليف ابوالحسن عبدالرحمان بن عمر صوفي متوفي به سال 986/374 كه آن نيز به زبان فرانسه ترجمه شده است و بهر حال تحقيق بسيار دامنه‌داري براي بدست آوردن چگونگي تاثيرات ستارگان در رويدادهاي زندگي و علل آن كه از حوصله اين مبحث ما خارج است، صورت گرفته است. لذا مي‌پردازيم به نظر مكتب اسلام درباره‌ي علم نجوم. علم هيئت و علم نجوم (ستاره‌شناسي) در اسلام: عمر بن حسام در نزد عمر ابهري علم نجوم ميخواند، روزي يكي از فقهاء عمر بن حسام را مي‌بيند و از او مي‌پرسيد، اين روزها چه مي‌خوانيد؟ عمر بن حسام ميگويد: مشغول تفسير يكي از آيات قرآني هستيم كه ميگويد: «افلم ينظروا الي السماء فوقهم كيف بنيناها» (آيا در بالاي سرشان به آسمان نمي‌نگرند كه آنرا چگونه بنا نهاديم) ما چگونگي بنياد آسمانها را تفسير ميكنيم. آيات قرآني در مواردي متعدد به نظر در آسمانها و ستارگان و شناخت آنها دستور ميدهد. از آن جمله: «افلم يروا الي ما بين ايديهم و ما خلفهم من السماء و الارض» (آيا نديده‌اند از آسمان و زمين آنچه را كه در پيش رو دارند و آنچه را كه پشت سر گذاشته‌اند.) «ان في خلق السماوات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولي الالباب» (قطعا در آفرينش آسمانها و زمين و پشت سر هم آمدن شب و روز آياتي براي خردمندان آگاه وجود دارد) «و يتفكرون في خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار» (آن خردمندان در آفرينش آسمانها و زمين به تفكر مي‌پردازند (و مي‌گويند: اي پروردگار ما، اين دستگاه را بيهوده نيافريده‌اي، پاكيزه توئي اي خدا، ما را از عذاب آتش مصون بدار) «اولم ينظروا في ملكوت السماوات و الارض» (آيا آنان در ملكوت آسمانها و زمين نظر نكرده‌اند) «ان في اختلاف الليل و النهار و ما خلق الله في السماوات و الارض لايات لقوم يتقون» (قطعا در پشت سر هم آمدن شب و روز و در آنچه كه خداوند در آسمانها و زمين آفريده است، براي مردمي كه تقوي ميورزند). آيات فوق با كمال صراحت لزوم شناسائي آسمانها و آنچه را كه در آنها است و همچنين زمين و آنچه را كه در آن است، گوشزد مينمايد.  بعضي از اين آيات مانند آيه 9 از سوره سبا و 185 از سوره الاعراف كساني را كه به آسمانها و فروغ ملكوتي كه به آنها ميتابد نمي‌نگرند، مورد توبيخ قرار داده است. آيات ديگري در قرآن وجود دارد كه ميگويد: خداوند هر چه را كه در آسمانها و زمين است براي شما مسخر كرده است (يعني در اختيار شما گذاشته است) مانند: «و سخر لكم ما في السماوات و ما في الارض جميعا» (و خداوند همه آنچه را در آسمانها و زمين است براي شما مسخر فرموده است). اينگونه آيات دلالت ميكند بر اينكه انسان نه تنها بايد در دستگاه آفرينش اعم از فضا و كرات فضائي و زمين و آنچه كه در آنها است، بينديشد و آيات بودن آنها را درك كند، بلكه همه آنها را در اختيار بشر گذاشته است كه از آنها بهره‌برداري بنمايند. اين تاكيد شديد باعث شد كه مسلمانان به علم هيئت سخت علاقمند گشتند و تحقيقات فراواني در اين علم انجام دادند. جان برنال اعتراف ميكند: اگر رصدهاي اخترشناسي در فرهنگ اسلامي دچار مكث ميشد اخترشناسان رنسانس نميتوانستند از ماحصل تجارب نهصد ساله پيشينيان خود بهره‌مند شوند كشفيات مهمي كه مبناي علوم جديد را تشكليل ميدهند، به تاخير مي‌افتاد و يا اصلا تحقق پيدا نميكرد. آنچه كه درباره‌ي علم نجوم دراسلام ممنوع است، استنباط و سرنوشت انسانها و استخراج وقايع و رويدادهاي آينده است كه به خواص ستارگان و كيفيت حركات موقعيت‌هاي آنها مستند بوده باشد. با نظر به مجموع تحقيقاتي كه فقهاء در اين مسئله نموده‌اند روش تحقيق فقاهي مرحوم شيخ مرتضي انصاري رحمه‌الله عليه از ديگر فقهاء دقيق‌تر و كاملتر بوده است. محقق و فقيه مزبور ميگويد: تنجيم، چنانكه محقق ثاني (عبدالعالي كركي) در كتاب جامع المقاصد گفته است عبارت است از خبر دادن از احكام ستارگان با نظر به حركات فلكي و اتصالات آنها با يكديگر. توضيح مطلب به بحث در چند مسئله نيازمند است: يكم- ظاهر اينست كه خبر از اوضاع فلكي كه مبتني بر سير ستارگان بوده باشد حرام نيست، مانند خبر از خسوف ناشي از قرار گرفتن زمين ميان آفتاب و ماه و از كسوف كه ناشي از قرار گرفتن ماه ميان آفتاب و زمين است، بلكه در صورتي كه اينگونه اخبار (اطلاعات علمي) مستند به برهان و دليلي باشد كه مورد اعتقاد خبر دهنده ميباشند يا مستند به دلائل ظن‌آور باشد، جائز است. حتي عده‌اي از فقهاء كه نجوم‌شناسي را منكر شده‌اند به اطلاعات مزبور كه مستند به برهان و دليل بوده باشد اعتراف نموده‌اند مانند سيد مرتضي و شيخ ابوالفتح كراجكي، از اين فقهاء در رد استدلال به صحت احكام نجومي چنين نقل شده است كه كسوف‌ها و اتصالات ستارگان و انفصالات آنها بر مبناي حساب و حركت آنها كه بر مبناي اصول صحيح و قواعد محكم خبر داده ميشوند غير از آن است كه بعنوان تاثير ستارگان در خير و شر و نفع و ضرر گفته ميشود. و اگر ميان اين دو مسئله تفاوتي جز اين نبود كه اطلاعات مربوط به كسوف‌ها و امثال آن دائما مطابق واقع ميباشند تا آنجا كه خطائي در آنها ديده نميشود، در صورتي كه احكام نجومي همواره به خطا و خلاف واقع بودن مشهور است، كافي بود. حتي تطابق احكام نجومي با واقع كاملا به ندرت و استثنائي اتفاق مي‌افتد، حتي گاهي صحت نظر كسي كه درباره حكم نجومي با تخمين سخني گفته است بيشتر از آن مدعيان دانش احكام نجومي ميباشد … سپس شيخ انصاري حتي علم اوضاع ستارگان (علم هيئت) را هم در معرض خطا معرفي مينمايد و ميگويد: زيرا خطاهاي علماي علم هيئت هم بسيار فراوان است بهمين جهت است كه درباره‌ي اين اطلاعات هم نميتوان به اشخاص عادل از اين علماء اطمينان كرد. چه رسد به فاسق‌هاي آنها، زيرا محاسبات آنان مبتني بر عده‌اي امور نظري است كه بر نظريات ديگري مبتني است مگر اينكه اطلاع و تحقيقاتشان بر مبناي بديهي استوار شده باشد. ملاحظه ميشود كه مبارزه فقه تشيع با خرافات در حد اعلا بوده و علم به واقعيات عيني را به تمام معني مي‌پذيرد. شيخ انصاري در مسئله دوم ميگويد: حكم به بروز پديده‌هاي خاص در ستارگان بسبب حركات و اتصالات و غير ذلك … جايز است كه اگر به ظني مستند باشد كه محصول تجربه مستقيم خود عالم علم هيئت يا به نقل از تجربه ديگران بوده باشد با تكيه به اراده خداوندي در موقع بروز وضع مخصوص در ستارگان بدون اعتقاد به رابطه عليت ميان آنها. بلكه آنها ظاهر اينست كه ميتوان درباره اينگونه مسائل اگر بر تجربه قطعي مستند باشد حكم قطعي صادر نمود زيرا هيچ اشكالي وجود ندارد كه كسي حكم قطعي به باريدن باران در اين شب بنمايد و به فرود آمدن سگ از پشت بام به داخل خانه استدلال كند، چنانكه براي ترويج كننده و احياء كننده اين علم خواجه نصير طوسي اتفاق افتاد كه در يكي از مسافرتهايش ميهمان آسياباني شد كه در بيرون شهر آسيابي داشت وقتي كه خواجه نصير وارد خانه آن آسيابان گشت بجهت گرماي هوا به پشت بام رفت صاحب خانه گفت: بيا پائين و در خانه بخواب تا باران ترا ناراحت نكند. خواجه به اوضاع ستارگان نگريست و چيزي كه علامت آمدن باران باشد، نديد. صاحب خانه گفت: من سگي دارم كه هر شبي كه باران در آن ببارد وارد خانه ميشود. خواجه اين استدلال آسيابان را قبول نكرد و در پشت بام خوابيد و آن شب باران باريد و خواجه در تعجب فرو رفت. در اين مطالب شيخ انصاري دو مسئله فوق‌العاده با اهميت وجود دارد كه تذكر به آن دو در حد اعلاي ضرورت است: مسئله يكم- ارزش و اعتباري كه اين فقيه بسيار عاليقدر به تجربه و برهان بيان ميكند، بهترين دليل بر بطلان ياوه‌گوياني است كه ميگويند: اسلام هم مانند ديگر اديان منحرف شده با علم سازگار نيست!! چنانكه ملاحظه ميشود شيخ در همين مبحث ترتب احكام شرعيه را كه مربوط به وضع ستارگان و موقعيت‌هاي متغير آنها است در صورت استناد به تجربه تجويز مينمايد، مخصوصا با نظر به روش محتاطانه‌اي كه شيخ در فقه دارا ميباشد. مسئله دوم- تكيه بر اراده خداوندي حتي درباره پديده‌هاي عيني حركات و موقعيت‌هاي ستارگان كه علم هيئت به تحقيق آنها مي‌پردازد. اين مسئله در مباحث مربوط به حركت و تحول مورد بررسي مشروح قرار گرفته است. سپس شيخ وارد مسئله احكام نجومي گشته و ميگويد: مسئله سوم- اطلاع دادن از حوادث و حكم به آنها با استناد به اتصالات درباره خير و شر و منفعت و ضرر … چه استقلالا و چه بعنوان عامل دخالت كننده كه در اصطلاح تنجيم گفته ميشود با نظر به فتاوي و نصوص حرام موكد است. محقق ابوالقاسم حلي در كتاب المعتبر از پيامبر اكرم (ص) بطور مرسل نقل ميكند كه: «انه من صدق منجما او كاهنا فقد كفر بما انزل علي محمد (ص)» (هر كس كه منجم يا كاهني را تصديق كند به آنچه بر محمد (ص) نازل شده كفر ورزيده است. و اين روايت با رساترين و بليغ‌ترين وجهي حكم منجم را تحريم مينمايد. و در روايت نصر بن قابوس از امام صادق (ع) چنين آمده است: «المنجم ملعون و الكاهن ملعون و الساحر ملعون». در روايتي ديگر اميرالمومنين به منجمي كه آن حضرت را از حركت به مقصدي نهي ميكرد، فرمود: «… اتزعم انك تهدي الي الساعه التي من سارفيها صرف عنه السوء و الساعه التي من سارفيها حاق به الضر؟! من صدقك بهذا استغني بقولك عن الاستعانه بالله في هذا الوجه و احوج الي الرغبه اليك في دفع المكروه عنه». (آيا گمان ميبري، تو آن ساعت را ميداني كه هر كس در آن ساعت حركت كند، بدي از او برميگردد و آن ساعت را ميداني كه هر كس در آن حركت كند، ضرر او را احاطه ميكند؟! هر كس اين سخن تو را تصديق كند، با تكيه به اين سخن احساس بي‌نيازي از استمداد از خداوند در اين راه نموده و به رغبت بتو براي دفع ناگوار محتاج شده است!!). و در روايت عبدالملك بن اعين، قلت: لابي عبدالله عليه‌السلام: «اني قد ابتليت فاريد الحاجه فاذا نظرت الي الطالع و رايت الطالع الشر فجلست و لم اذهب في الحاجه؟ فقال لي: تقضي؟ قلت: نعم قال احرق كتبك». (به امام صادق عليه‌السلام عرض كردم من مبتلا شده‌ام، هنگاميكه ميخواهم براي رفع احتياجي حركت كنم وقتي كه به طالع نظر كنم و ببينم شر است، مي‌نشينم و دنبال آن حاجت نميروم و اگر طالع را خير ديدم، دنبال آن حاجت ميروم (آيا اين صحيح است؟) آن حضرت فرمود: آيا حكم ميكني؟ عرض كردم: آري. فرمود كتابهايت را بسوزان). شيخ انصاري رحمه‌الله عليه در همين مبحث از سيد مرتضي علم الهدي چنين نقل مي‌كند كه چگونه ممكن است براي يك مسلمان باطل بودن احكام نجومي مشتبه شود، با اينكه مسلمانان خواه در قديم و خواه در دوران جديد اتفاق نظر و اجماع بر تكذيب منجمان نموده و به فساد مذهب و بطلان احكام آنان شهادت داده‌اند و ضرورت تكذيب احكام منجمان در دين پيامبر اسلام معلوم است و رواياتي كه در انتقاد و ناتوان معرفي كردن آنان از احكامي كه صادر ميكنند وارد شده است بيش از حد شمارش است و همچنين با مخالفت شديد علماء اهل بيت پيغمبر (ائمه معصومين (ع)) و اصحاب برزگوار و شهرت ممنوعيت احكام نجومي با اين شهرت زياد چگونه ميتواند كسي كه منسوب به ملت اسلام است و بر قبله نماز ميگذارد فتوي بر خلاف دهد؟! خلاصه حكم به حرمت تنجيم به اين معني كه اعتقاد و حكم به ارتباط نفع و ضرر و خير و شر و ديگر مسائل مربوط به سرنوشت زندگي انسانها به وضع و موقعيت و حركات ستارگان در اسلام قطعا ممنوع بوده و منابع و ماخذي كه به اين ممنوعيت دلالت دارند، از نظر كميت و كيفيت بيش از آن است كه اندك ترديدي در آنها وجود داشته باشد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 465 اين گفتار را امام (ع) به هنگام حركت به سوى خوارج در پاسخ فردى از اصحاب كه معتقد بود از علم نجوم دريافته است كه زمان براى حركت مناسب نيست و پيروزى نصيب نمى شود ايراد فرموده است. روايت شده است كه اشاره كننده به اين موضوع، شخصى بنام عفيف و برادر اشعث بن قيس بود كه بدان هنگام، علم نجوم مى آموخته است.  آنچه از راز حكمت نبوى در نهى از آموختن علم نجوم تاكنون روشن شده است دو امر است بشرح زير: 1-  آموزنده علم نجوم بدان شديدا سرگرم مى شود و بسيارى از شنوندگان به دستورات و پيشگوييهاى منجّم اعتماد پيدا مى كنند و از آنچه به گردش سيّارات نسبت داده مى شود ترسان شده و يا بدان دل مى بندند. در اين رابطه از توجّه به خدا بازمانده نظرشان را گردش ستارگان به خود جلب مى كند. در انجام كارهاى مهم كه بايد به خدا رجوع كنند. دچار غفلت مى شوند، و اين امر با مقصود شارع مقدس اسلام منافات دارد چه منظور صاحب شريعت جز توجّه مدام خلق به سوى خدا و به يادداشتن معبود براى روا كردن نيازشان چيز ديگرى نيست.  2-  احكام نجوم، خبر دادن از امورى است كه در آينده تحقّق مى يابد و اين شبيه آگاهى داشتن از امور غيبى است و از طرفى بيشتر مردم مانند عوام، زنها، و بچّه ها فرقى ميان علم غيب و خبر دادن از غيب نمى گذارند. بنا بر اين آموختن اين احكام و مطابق آنها دستور دادن موجب گمراهى بيشتر مردم، و سستى اعتقادشان در باره معجزات مى شود، چون احكام نجومى نوعى خبر دادن از كاينات جهان مى باشد. بعلاوه همه اينها سبب مى شود، تا مردم در باره عظمت خداوند بى اعتقاد شوند و در باره آيات كريمه قرآن كه ذيلا نقل مى كنيم ترديد كنند. خداوند تعالى در باره علم غيب مى فرمايد: «قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ» «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ» و باز مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ».  وقتى كه منّجم چنين تصوّر كند كه حوادث آينده را مى تواند كشف كند، پس ادّعا كرده است كه پيشامدها را مى داند، و قادر است كه بداند در چه محلّى از دنيا روى مى دهند و اين عين تكذيب قرآن است.  اين دو وجه كه توضيح داده شد، دليل حرام بودن كهانت، سحر و جادو، فال و امثال آنها از لحاظ عقلى است. مطابق دليل عقلى در تكذيب احكام سحر و جادو كهانت و علم نجوم از ديدگاه شريعت نيز نقل شده است و صاحب نظرانى كه در اين باره بحث كرده اند دو گروهند: 1-  متكلّمان 2-  حكما و فلاسفه. متكلّمان نيز بدو دسته و به ترتيب زير تقسيم مى شوند: الف-  معتزله: استدلال معتزله در تكذيب منجّمين به يكى از دو امر است.  1-  شريعت منجّم را تكذيب كرده است. و به اعتقاد معتزله هر حكم شرعى در بردارنده جهتى عقلى است، هر چند براى ما آن جنبه عقلانى واضح و آشكار نباشد. بنا بر اين چون شريعت منجّم را تكذيب كرده است عقلا بايد داراى ضرر و خطرى باشد.  2-  احكامى كه منجّم بيان مى كند. چون در رابطه با اسباب و ابزارى است كه به وسيله آنها خبر مى دهد و در آن اسباب كون و فساد راه مى يابد و به دليل اين كه صحت و درستى آنها مورد مناقشه و اختلاف است قابل پيروى و اعتماد نمى باشد.  ب-  اشاعرة: هر چند اينان معتقدند كه مؤثّرى در وجود جز خداوند نمى باشد، و پندار بعضى از آنها اين است كه با اين طرز تفكّر از نسبت دادن تأثيرات جوّى به ستارگان رهايى يافته و اشكالى بر آنها وارد نيست. امّا طبق عقيده اشاعره اشكالى ندارد كه خداوند متعال نزديك شدن ستاره اى به ستاره ديگرى يا حركت آن را نشانه وقوع حادثه اى قرار دهد. با در نظر گرفتن اين اعتقاد كه ستارگان مى توانند علامت حوادث باشند بطلان قواعد نجومى ثابت نمى شود. مگر اين كه بگوييم، اسباب و ابزار منجّم كامل نيست و احاطه كامل بر شناخت ستارگان ندارد. بنا بر اين احكامى كه صادر مى كند مورد مناقشه است.  2-  حكما: در اصول عقلى حكما ثابت شده است، كه هر چه در اين جهان فسادپذير باشد، ناگزير داراى چهار علت و سبب است «علت فاعلى-  مادّى، صورى و غايى» علّت فاعلى نزديك به تحقّق پديده ها حركات آسمانى است و از آن جلوتر، نيروى محرّك آسمانها قرار دارد و بدين سان تا به وجود خداوندى كه، به هر چيزى استحقاق وجودى اش را مى بخشد، منتهى شود.  علّت مادّى آن چيزى است، كه صورتها را مى پذيرد. هر صورت پذيرى به صورت پذير ما قبل خود تكيه دارد تا به قابل اوّل كه مادّه عناصر مشتركه است منتهى شود.  علّت صورى شكلى است كه علّت مادّى آن را مى پذيرد.  علّت غايى چيزى است كه فعل براى آن، انجام مى گيرد.  در توضيح علّت فاعلى، كه ما در اين جا آن را حركات آسمانى ناميديم، لازم است شرحى بياوريم. بعضى از موجودات اين جهان در تحقّق وجودى خود، نيازمند گردش يك مرتبه فلك هستند. و بعضى ديگر نيازمند گردشهاى مكرّر و پيوسته فلك مى باشند.  حكما براى هر يك از اجزاى اثرپذير اين جهان در اثرپذيرى، شرايط و استعدادهايى را لازم مى دانند كه هر استعداد در شكل مخصوص پديده تحقّق مى يابد، و به همين ترتيب هر صورت قبلى، نوعى استعداد براى رسيدن به صورت بعدى پديده خواهد بود و با زهر صورتى در تحقّق خود نيازمند حركات متّصله فلك مى باشد.  بروز هر استعدادى، زمان معيّن، حركت مشخّص، و پيوستگى خاصّى را مى طلبد، كه درك بشرى از تشخيص همه آنها عاجز است. با روشن شدن نظر حكما مى گوييم: احكامى كه علم نجوم صادر مى كند، جزئى و يا كلّى هستند. حكم جزئى، مثل اين كه بگويد فلان شخص در آينده چنين و چنان خواهد شد. روشن است كه شناخت چنين حكمى براى انسان ميسّر نيست، زيرا اطّلاع يافتن بر حكمى ممكن است به دليل آگاهى يافتن بر علّت فاعلى آن باشد، چنان كه مثلا فهميده شود، گردش معين فلان ستاره، يا پيوستگى آن به فلان ستاره، موجب پادشاهى شخصى بر كشورى شده است و هيچ علّت فاعلى ديگر جز همان گردش معيّن و پيوستگى خاصّ نداشته است چنين ادّعا و استدلالى باطل است چه ممكن است كه علّت فاعلى ناشناخته ديگرى داشته باشد. بلى نهايت سخنى كه در اين مورد مى توان گفت، اين است. كه گردش معين همين ستاره و يا پيوستگى خاصّ آن، در فلان زمان حادثه مشابهى را كه پادشاهى شخص ديگرى بوده، تحقّق بخشيده است. اين سخن را مى توان گفت و قياس گرفت ولى اين ادّعا را عقل نمى تواند بپذيرد چون بعيد نيست كه خصوصيّت ديگرى در آن مورد مشابه وجود داشته است، كه حال نيست، چون وقايع بطور كامل تكرار نمى شوند. بنا بر اين از حادثه معيّنى نمى توان بر واقعه مشابه آن، استدلال كرد به اين دليل كه واجب نيست تأثيرات گوناگون، اثرات مشابه داشته باشند. مضافا بر اين كه عقل نظر قطعى مى دهد كه از علّتهاى فاعلى جز پيوستگى ستارگان و نزديكى آنان به يكديگر، آگاهى ديگرى ندارد با وجودى كه پديده هاى عالم وجود به گردش خاصى يا اتّصال واحدى تكيه ندارند و بعضا معلول چندين گردش و اتّصالند كه رويهم رفته سلسله علت فاعلى را تشكيل مى دهند. نتيجه بحث اين كه، حكم جزئى را منجّم از طريق شناخت علت فاعلى نمى تواند به دست آورد. و نيز ممكن است منجّم بخواهد از طريق شناخت علّت مادّى پديده حكم چيزى را بفهمد.  منجّم از طريق علّت مادّى نيز نمى تواند وقوع حادثه اى را اطّلاع بدهد، زيرا درك استعداد مادّه اى براى تحقّق يافتن چيزى و فراهم بودن همه شرائط زمانى، مكانى، آسمانى و زمينى در محدوده شناخت ما، قطعيّت صدور حكم را ايجاب نمى كند، زيرا بشر قادر نيست كه بر تمام شرايط و ويژگيهاى آن احاطه كامل پيدا كند از طريق علّت صورى و غايى نيز منجّم نمى تواند بر علّت حكم وقوف يابد، زيرا نهايت چيزى كه از اين طريق قابل درك است اين است كه فلان ماده استعداد پذيرفتن فلان صورت، شكل و مقدار را دارد. يا فايده وجودى آن چيست و چه مقدار بدان توجّه و عنايت شده است. بديهى است كه احاطه بر تمام استعدادها و پذيرش كليّه صور براى انسان مقدور نيست. نتيجه آن كه منجّم قادر به كشف حكم جزئى از مسير علل چهارگانه نمى باشد.  با توضيح فوق روشن شد كه منجّم نمى تواند درك كند، ولى آيا حكم كلّى را مى تواند بفهمد مثلا گفته شود كه هرگاه فلان حركت خاص در افلاك پديد آمده است فلان حادثه اتفاق افتاده است و منجّم از رؤيت جزئيّات متشابه مكرّر و آثار و نتايج آنها كه فراوان صورت گرفته است يك حكم كلّى به دست آورد و تجربه وقوع آن را تأييد كند و در چنين زمينه اى حكم كلّى قابل تطبيق بر موارد جزئى را بيان دارد. در اين صورت حكم كلّى منجّم به تجربه باز مى گردد و اين فرض قابل قبول است چون تجربه از تكرار امور متشابهى كه حسّ آنها را ضبط كند حاصل مى شود. و عقل بر پايه اين ادراكات حسّى مبادرت به استنباط حكم كلى مى كند. مثل اين كه با تكرار صور احساسى فراوان بر سوزان بودن آتش، حكم مى دهد كه آتش سوزنده است. سوزنده بودن آتش حكمى است كلّى كه بر اثر تكرار فراوان و احساسات بى شمار بدان قطع حاصل شده است. امّا كيفيت گردش افلاك و روابط ستارگان به امور محسوس يقين آور باز نمى گردد هر چند مشابهتها و نزديك بودن بعضى با بعضى را تا حدّى مى توان فهميد ولى انسان نمى تواند بر تمام جزئيات آگاهى بيابد و تمام شباهتها و تفاوتها را دريابد. زيرا چنان كه مى دانيم كار منجم اين است كه زمان را به ماه، هفته، ساعت، و دقيقه و ثانيه تقسيم مى كند. و حركت افلاك و ستارگان را در برابر زمان، نسبت سنجى مى كند. و همه اين امور تقريبى است و مبنائى حقيقى ندارند. نهايت چيزى كه در اين مورد مى توان گفت. اين است كه اثرات جوّى، در بلند مدّت بهتر آشكار مى شود و به اثبات مى رسد. ولى به هر حال چون اسباب و علل در تحقّق يك حادثه متفاوت است. نمى توان ادّعاى تجربه، و حصول علم كلّى ثابت بى تغيير و داراى نتيجه دايمى به سبك واحد را داشت. بر فرض كه تفاوتى در بعضى حوادث تاكنون ديده نشده باشد، باز هم علم آور نيست، كه يقين داشته باشيم در آينده به شكل گذشته امور جريان خواهد يافت، چون تضمينى براى بقاى آمادگى و ديگر علل جوّى و زمينى، وجود ندارد در حالى كه علم تجربى بر محور بقاى اسباب و تكرار آنها دور زده و تحقّق مى يابد. امّا در حوادث آينده جهان، به دليل عدم قدرت انسان بر درك همه اسباب و تكرار آنها علم تجربى حاصل نمى شود. بنا بر اين منجم حكم كلّى را نمى تواند كشف كند، چون تجربه اى در كار نيست.  قوله عليه السلام: «أ تزعم إلى قوله الضّرّ»،  آيا گمان تو اين است كه ساعت نيك را براى حركت مى دانى... امام (ع) با بيان اين جمله درجه ثبات و صحّت اين ادّعا را مى پرسند، كه براستى چقدر به گفته خود اعتماد دارد. چون در عرف، عادت بر اين بوده است كه كاهنان با قاطعيّت از آينده خبر مى داده اند. اين منجّم نيز ادّعاى فهم خطر را داشته و حركت براى جهاد را در آن ساعت مناسب نمى ديده است. قوله عليه السلام: «فمن صدّقك بهذا إلى قوله الضرر»،  اين سخن امام (ع) نهايت تنفّرش را از پذيرش احكام منجّمان و اعتقاد به گفته آنان مى رساند. بدين توضيح كه هر كس ادّعاى آنان را قبول كند ملتزم چند امر بشرح زير شده است: 1-  كسى كه گفته منجّمان را تصديق كند، لازمه اش اين است كه قرآن را تكذيب كند و چه تكذيب قرآن را قبلا توضيح داده ايم.  2-  تصديق كننده منجّم از يارى خدا، در رسيدن به مقصود، و جلوگيرى از ضرر بى نياز خواهد بود. يعنى در هر مشكلى كه فرارويش قرار گيرد به جاى اين كه به درگاه خداوند در رفع آن مشكل تضرّع كند، به منجّم متوسّل مى شود و چاره كار را از او مى خواهد.  3-  كسى كه در امور خود به منجّم رجوع كند، حمد و سپاس خويش را نثار منجم مى كند، چه او را در كار خود مفيد و مؤثّر مى داند. اعتقاد به اين كه جز خداوند مؤثّرى در جهان نيست از ميان مى رود.  پذيرفتن پيشگوييهاى منجّم و تصديق كلام وى، مستلزم شدن به امور سه گانه فوق مى باشد، كه امام (ع) به صورت برهانى مطابق شكل اوّل و به شرح زير آورده اند. خطاب به منجّم: - پندار تو اين است كه ساعت نفع و ضرر را تشخيص مى دهى (صغرى) -هر كه پندارش اين باشد، خود را به جاى خدا سزاوار ستايش، تصديق كننده اش مى داند (كبرى) - نتيجه اين كه: منجّم نفس خود را شايسته ستايش تصديق كننده اش مى داند.  در اين قياس چون كبرى، از امور خيالى است، گاهى شخص سخنور و خطيب از آن استفاده مى كند تا مخاطب خود را از امورى كه مورد نهى است متنفّر كند. امام (ع) نيز آن را براى تنفّر خود، در زمينه نهى از پذيرفتن سخن منجّم به كار برده اند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 255 و من كلام له عليه السلام و هو الثامن و السبعون من المختار فى باب الخطب و هو مرويّ في غير واحد من الكتب المعتبرة باختلافات كثيرة على ما ستطلع عليها، و في الاحتجاج مثل الكتاب قاله عليه السّلام لبعض أصحابه لمّا عزم على المسير إلى الخوارج فقال له بعض أصحابه: يا أمير المؤمنين إن سرت في هذا الوقت خشيت أن لا تظفر بمرادك من طريق علم النّجوم فقال:تزعم أنّك تهدي إلى السّاعة الّتي من سار فيها صرف عنه السوء و تخوّف السّاعة الّتي من سار فيها حاق به الضّرّ، فمن صدّقك بهذا فقد كذّب القرآن و استغنى عن الاستعانة باللّه في نيل المحبوب و دفع المكروه، و ينبغي في قولك للعامل بأمرك أن يولّيك الحمد دون ربّه، لأنّك بزعمك أنت هديته إلى السّاعة الّتي نال فيها النّفع و أمن الضّرّ.اللغة:(حاق به الضرّ) أحاط قال تعالى: و لا يحيق المكر السّي ء إلّا بأهله، و الضرّ بالضمّ و في بعض النّسخ بالفتح ضدّ النّفع أو بالفتح مصدر و بالضمّ اسم أو بالفتح ضدّ النفع و بالضمّ سوء الحال قال تعالى: ربّ إنّي مسّنى الضّرّ، و (يوليك) مضارع باب الافعال أو من باب التّفعيل يقال أوليته الأمر وليته ايّاه أى جعلته واليا له و متسلّطا عليه.الاعراب:الفاء في قوله فمن صدقك فصيحة اى أنت إذا زعمت هذا فمن صدّقك بهذا اه، و قوله: و ينبغي في قولك أى على قولك أو بسبب قولك أو هى للظرفيّة المجازية، و قوله دون ربّه، ظرف مستقرّ متعلّق بمحذوف وقع حالا من فاعل يولى أى متجاوزا ربه و دون ممّا يتوسّع فيه و يستعمل في كلّ مجاوز حدّ الى حدّ و تخطى أمر إلى أمر، و قوله أنت هديته، لفظ أنت إمّا تأكيد لكاف انّك أو ضمير فصل بين الاسم و الخبر على حدّ قوله: إنك أنت السّميع العليم.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام قاله (لمّا عزم إلى المسير إلى) حرب (الخوارج فقال له بعض أصحابه) و هو عفيف بن قيس أخو أشعث بن القيس الكندى الملعون رأس المنافقين و مثير الفتن في أيّام خلافة أمير المؤمنين و لا سيّما وقعة صفّين حسبما عرفت فيما سبق.و كيف كان فقال له عفيف (يا أمير المؤمنين إن سرت في هذا الوقت خشيت أن لا تظفر بمرادك) الذي هو الغلبة على أهل النهر (من طريق علم النّجوم) الاستفهام التقريرى فقال له على سبيل الاستفهام التقريرى (أ تزعم أنّك تهدى إلى السّاعة التي من سار فيها صرف عنه السّوء) لسعود السّاعة (و تخوف) من (الساعة التي من سار فيها حاق به الضرّ) و أحاط به سوء الحال بملاحظة نحوس السّاعة (فمن صدّقك بهذا فقد كذّب القرآن) أى من صدّقك بدعواك العلم بالسّاعتين فقد كذّب كتاب اللّه لأنّ اللّه تعالى يقول:______________________________ (1) و هو ما ذكره سابقا بقوله و حكمة اختصاص وجوب الحذف بالمحذّر منه المكرّر كون تكريره دالا على مقارنة محذّر منه للمحذّر بحيث يضيق الوقت الّا عن ذكر محذّر منه على ابلغ ما يمكن و ذلك بتكريره و لا يتّسع بذكر العامل مع هذا المكرّر انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 259«وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً» و «قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ»  «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ». إلى غير ذلك ممّا أفاد انحصار العلوم الغيبيّة في اللّه سبحانه.و قال العلامة المجلسي (ره): و يمكن حمل الكلام على وجه آخر و هو أنّ قول المنجم بأنّ صرف السّوء و نزول الضرّ تابع للسّاعة سواء قال إنّ الأوضاع العلويّة مؤثرة تامة في السّفليات و لا يجوز تخلّف الآثار عنها أو قال بأنّها مؤثرات ناقصة و لكن باقى المؤثرات امور لا يتطرّق إليها التغيير أو قال بأنّها علامات تدلّ على وقوع الحوادث حتما فهو مخالف لما ثبت من الدين من أنّه سبحانه يمحو ما يشاء و يثبت و أنّه يقبض و يبسط و يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد، و لم يفرغ من الأمر و هو تعالى كلّ يوم في شأن.و الظاهر من أحوال المنجّمين السّابقين و كلماتهم جلّهم بل كلّهم أنّهم لا يقولون بالتّخلف وقوعا أو إمكانا فيكون تصديقهم مخالفا لتصديق القرآن و ما علم من الدّين و الايمان من هذا الوجه.و لو كان منهم من يقول بجواز التخلّف و وقوعه بقدرة اللّه و اختياره و أنّه تزول نحوسة السّاعة بالتوكل و الدّعاء و التوسل و التصدّق و ينقلب السّعد نحسا و النّحس سعدا و بأنّ الحوادث لا يعلم وقوعها إلّا إذا علم أنّ اللّه سبحانه لم تتعلّق حكمته بتبديل أحكامها، كان كلامه عليه السّلام مخصوصا بمن لم يكن كذلك، فالمراد بقوله صرف عنه السّوء و حاق به الضّر أى حتما هذا.و لمّا نبّه على فساد زعم المنجّم بكون تصديقه موجبا لتكذيب كلام اللّه سبحانه نبّه على فساده ثانيا بقوله (و استغنى) أى مصدّقك و متّبعك (عن الاستعانة باللّه) تعالى (في نيل المحبوب و دفع المكروه) لأنك اذا كنت عارفا بالسّاعة السّعد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 260 و السّاعة النّحس و هاديا إليهما فيهتدى بك التابعون لك و المصدّقون بك و يتراقبون بعد السّاعات فينالون الخير و السّعادة و يتّقون نحسها فيسلمون من النحوسة و الكراهة فيلزم على ذلك استغنائهم بك عن اللّه و غناهم برأيك عن اللجأ إلى اللّه و الفزع إليه سبحانه. (و) أيضا (ينبغي في قولك للعامل بأمرك أن يوليك الحمد دون ربّه لانّك بزعمك أنت هديته إلى السّاعة التي نال فيها النفع و آمن فيها الضرّ) فكنت أنت المنعم عليه بتلك النعمة فلا بدّ أن تستحقّ الحمد و الثّناء بذلك و لزم أن يكون حمده على تلك النعمة راجعا إليك.الترجمة:از جمله كلام هدايت نظام آن حضرتست كه فرموده است آن را از براى بعض اصحاب خود در حينى كه عزم فرموده بود بر رفتن بسوى خوارج نهروان، پس گفت آن حضرت را بعض اصحاب او اى أمير مؤمنان اگر سير بفرمائى در اين وقت مى ترسم كه نرسى بمقصود خويش از طريقه و قاعده علم نجوم پس فرمود او را كه:آيا گمان مى كني كه تو راه مى يابى بساعتى. كه هر كه سفر كند در آن بگردد از او بدى و مى ترسانى از ساعتى كه هر كه سير نمايد در آن احاطه كند باو ضرر هر كه تصديق كند تو را باين سخنان پس بتحقيق كه تكذيب نموده است بر قرآن و مستغني شده است از يارى جستن بخدا در رسيدن بأمر محبوب و در دفع كردن مكروه و سزاوار است در گفتار تو اين كه تو را حمد نمايد نه پروردگار خود را از جهة اين كه تو بگمان خود راه نما شدى او را بساعتي كه رسيده در آن بمنفعت، خواطر جمع شد در آن از مضرّت.  
بخش ۲ : موارد مجاز علم نجوم [منبع]

ثم أقبل (علیه السلام) على الناس فقال‏ :
أَيُّهَا النَّاسُ، إِيَّاكُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ، إِلَّا مَا يُهْتَدَى بِهِ فِي بَرٍّ أَوْ بَحْرٍ، فَإِنَّهَا تَدْعُو إِلَى الْكَهَانَةِ؛ وَ الْمُنَجِّمُ كَالْكَاهِنِ وَ الْكَاهِنُ كَالسَّاحِرِ وَ السَّاحِرُ كَالْكَافِرِ وَ الْكَافِرُ فِي النَّارِ؛ سِيرُوا عَلَى اسْمِ اللَّهِ‏.

الكاهِن : كسى كه مدعى كهانت و غيب گويى است. 

۲. پرهيز دادن مردم از ستاره شناسى: 
اى مردم، از فرا گرفتن علم ستاره شناسى براى پيشگويى هاى دروغين، بپرهيزيد، جز آن مقدار از علم نجوم كه در دريا نوردى و صحرا نوردى به آن نياز داريد، چه اينكه ستاره شناسى شما را به غيب گويى و غيب گويى به جادوگرى مى كشاند، و ستاره شناس چون غيب گو،(۱) و غيب گو چون جادوگر و جادوگر چون كافر و كافر در آتش جهنم است. با نام خدا حركت كنيد. 
__________________________(۱). منجّم، از طريق ستاره شناسى پيشگويى مى ‏كند و كاهن (غيب گو) با كمك گرفتن از شيطان و جن خبر مى‏ دهد. 
(4) (بعد از آن حضرت بمردم رو نموده فرمود:) 
اى مردم از آموختن نجوم بپرهيزيد (و آنرا ياد نگيريد) مگر به قدرى كه در بيابان يا در دريا (براى دانستن راهها در سفر و شناختن اوقات عبادت و بندگى و تعيين قبله و مسير كشتى و مانند آنها) بآن راه يافته شود (حاجت داشته باشيد، در قرآن كريم سوره 6 آیه 97 مى فرمايد: «وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ، قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» يعنى اوست خداوندى كه ستاره ها را براى شما قرار داد تا در تاريكى هاى بيابان و دريا بآنها راه بيابيد، و ما براى مردم دانا نشانه هاى قدرت خود را بيان كرديم) زيرا نتيجه آموختن نجوم كهانت و غيب گوئى گردد،
(5) و (كهانت صنعتى است كه داراى آن بكمك ديو و جنّ از غيب و پوشيده خبر مى دهد و در ميان مردم فتنه و فساد كند، و كار منجّم از جهت غيب گوئى و ربط دادن كواكب و ستارگان را در سود و زيان و سعد و نحس اوقات و نوميد كردن مردم را از خدا و اميدوار نمودن به گفتار و كردار خود و اعتقاد بدرستى آن مانند عمل و اعتقاد شخص كاهن است پس از جهت گمراهى خويش و گمراه كردن ديگران) منجّم مانند كاهن است و كاهن مانند ساحر (سحر سخنى است كه ساحر مى گويد، يا طلسمى است كه مى نويسد و بسبب آن بديگرى زيان وارد مى سازد، مانند آنكه ميان زن و شوهر و دوستان را جدائى انداخته آنها را با يكديگر دشمن مى نمايد) و ساحر مانند كافر است، و (سزاى) كافر (معذّب بودن) در آتش است (پس به گفتار و كردار منجّم اعتماد ننمائيد) 
(6) سفر كنيد بكمك و همراهى از اسم خدا (كه البتّه حقّ تعالى زيان سفر را از مسافر دور خواهد كرد. حضرت در همان ساعت بجنگ خوارج رفت و فتح و فيروزى نصيب او گرديد، و اين كلام بزرگترين دليل است بر بطلان و نادرستى قول منجّمين). 
سپس روى به مردم كرد و گفت: 
اى مردم از علم نجوم بپرهيزيد، مگر بدان مقدار كه شما را در خشكى و دريا راه بنمايد، كه اين علم به كهانت منجر شود و منجم كاهن است و كاهن همانند جادوگر است و جادوگر كافر است و كافر در آتش جهنم. به نام خداى تعالى به راه افتيد.
اى مردم! از فرا گرفتن علم نجوم (آنچه مربوط به پيشگويى به وسيله ستارگان است) بپرهيزيد! جز به آن مقدار که در خشکى، يا دريا به وسيله آن هدايت حاصل مى شود; چرا که نجوم به کهانت دعوت مى کند و منجّم همچون کاهن است و کاهن همچون ساحر و ساحر همچون کافر است و کافر در آتش دوزخ است! حال که چنين است، به نام خدا به سوى مقصد حرکت کنيد.
[سپس روى به مردم كرد و فرمود:] 
اى مردم از اخترشناسى روى بتابيد، جز آنچه بدان راه دريا و بيابان را يابيد، كه اين دانش به غيب گويى مى كشاند -و غيب را جز خدا نداند-. منجّم چون غيبگوست، و غيبگو چون جادوگر و جادوگر چون كافر است، و كافر در آذر، به نام خدا به راه بيفتيد.
سپس رو به مردم كرد و فرمود: 
اى مردم، از آموختن علم نجوم بپرهيزيد مگر به عنوان ابزارى براى جهت يابى در خشكى يا دريا، زيرا نتيجه آموختن نجوم كهانت و پيشگويى است، و منجم چون كاهن، و كاهن همانند ساحر، و ساحر همچون كافر است، و كافر در جهنّم است. به نام خدا حركت كنيد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 284-275   از پيشگويى هاى منجّمان بپرهيزيد: در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) روى سخن را به عموم مردم متوجّه مى کند و درباره فراگيرى علم نجوم هشدار مى دهد و در واقع حساب «احوال نجوم» را از «احکام نجوم» جدا مى فرمايد و به پيامدهاى سوء آن بخش از نجوم که اساس و پايه اى ندارد، اشاره پرمحتوايى مى کند، مى فرمايد: «اى مردم! از فرا گرفتن علم نجوم (آنچه مربوط به پيشگويى به وسيله ستارگان است) بر حذر باشيد! جز به آن مقدار که در خشکى و دريا به وسيله آن هدايت حاصل مى شود (و راه خود را از بيراهه باز مى يابيد)» (أَيُّهَا النَّاسُ، إِيَّاکُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ، إِلاَّ مَا يُهْتَدَى بِهِ فِي بَرٍّ أَوْ بَحْر). بنابراين، ستاره شناسى و استفاده از وضع ستارگان در آسمان، براى پيدا کردن جادّه ها در دريا و صحرا و همچنين امور ديگرى از اين قبيل که بر واقعيت هاى اوضاع ستارگان بنا شده است، نه تنها ممنوع نيست، بلکه گاه جزء علوم «لازم التّعليم» محسوب مى شود; چرا که با نظام جامعه انسانى سر و کار دارد. قرآن مجيد نيز به اين موضوع به عنوان يک نعمت مهمّ الهى و يکى از نشانه هاى توحيد اشاره کرده مى فرمايد: «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ; و به وسيله ستارگان (به هنگام شب) هدايت مى شوند.»(1) و در جايى ديگر مى فرمايد: «وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الاْيَاتِ لِقَوْم يَعْلَمُونَ; او کسى است که ستارگان را براى شما قرار داد، تا در تاريکى هاى خشکى و دريا به وسيله آنها راهنمايى شويد. ما نشانه ها(ى خود) را براى کسانى که آگاهند بيان داشتيم.»(2) اين تعبيرات نشان مى دهد که قرآن انسانها را براى فرا گرفتن اين بخش از علم نجوم تشويق مى کند. آنچه ممنوع است همان چيزى است که به عنوان «احکام نجوم» معروف شده; يعنى از اوضاع کواکب و چگونگى تقارن و تباعد (دورى و نزديکى) آنها مسايلى را کشف مى کنند و پيشگويى هايى نسبت به حال اشخاص، گروهها و جامعه بشرى مى نمايند که بخشى از آن، کلّى گويى هايى است که هر کس توانايى آن را دارد، بى آن که نگاهى در اوضاع کواکب کرده باشد; يا بيان جزئيّاتى است که با حدس و گمان همراه است و در بسيارى از مواقع خلاف آن ثابت مى شود همان گونه که در شأن ورود خطبه بالا، بيان شد. به همين دليل امام(عليه السلام) در ذيل کلامش مى فرمايد: «(اين که شما را از فراگيرى علم نجوم نهى کردم به خاطر اين است که) نجوم به کهانت دعوت مى کند، و منجّم همچون کاهن است، و کاهن همچون ساحر، و ساحر همچون کافر است، و کافر در آتش دوزخ است! (بنابراين به پيشگويى اين منجّم که گفت اگر در اين ساعت حرکت کنى به مقصود نخواهى رسيد، اعتناء نکنيد) و به نام خدا به سوى مقصد حرکت کنيد!» (فَإِنَّهَا تَدْعُو إِلَى الْکَهَانَةِ، وَالْمُنَجِّمُ کَالْکَاهِنِ، وَالْکَاهِنُ کَالسَّاحِرِ، وَالسَّاحِرُ کَالْکَافِرِ! وَالْکَافِرُ فِي النَّارِ! سِيرُوا عَلَى اسْمِ اللّهِ.) منظور از «کهانت» خبر دادن از امور پنهانى و پيشگويى درباره مسايل آينده و ادّعاى آگاهى بر اسرار پنهان است و در لغت عرب «کاهن» به کسى گفته مى شود که مدّعى اين امور باشد، و در عصر جاهليّت افرادى بودند که چنين ادعاهايى را داشتند; مانند «شقّ» و «سطيح» و در ميان کاهنان معمول بود که سخنان باطل و بى اساس خود را با سجع و قافيه مى آميختند و با الفاظى جذّاب و پر طمطراق ادا مى کردند تا در دلها مؤثّرتر واقع شود و اگر مى بينيم پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را، مشرکانِ ناآگاهِ عرب، «کاهن» مى خواندند، به خاطر اين بود که از طريق وحى پيشگويى مى کرد; به علاوه، آيات قرآن را که در نهايت فصاحت و بلاغت بود، بر آنها تلاوت مى فرمود و چون آنها نمى خواستند «حقيقت را ببينند، ره افسانه مى زدند.» بنابراين، علم نجوم (منظور علم احکام نجوم است) سر از کهانت در مى آورد و کارهاى کاهنان، شباهت زيادى به ساحران دارد; چرا که هر دو از طريق نيرنگ و تقلّب، به اغفالِ مردمِ ساده انديش، دست مى زنند و ساحر همچون کافر است، چرا که بر خدا توکّل نمى کند و تکيه گاه او امور ديگرى است. خدا را عملاً منشأ تأثير در سرنوشت خود نمى داند، بلکه تأثير را در امور ديگرى که سحر و جادو است، مى طلبد و سرنوشت همه اين منحرفان آتش دوزخ است. *** نکته ها: 1- علم نجوم چيست؟ و چه بخشى از آن ممنوع است؟ نخستين سؤالى که در اينجا پيش مى آيد اين است: منظور از «علم نجوم» که در اين خطبه شريفه، مورد نکوهشِ شديدِ اميرمؤمنان على(عليه السلام) قرار گرفته و در نهايت، معادل با کفر شمرده شده و مردم از آن نهى شديد شده اند، چيست؟ به يقين منظور از آن، علم به «احوال نجوم» و حرکات و نزديکى و دورى آنها از يکديگر و آگاهى بر اوضاع و احوال آنها نيست. زيرا همان گونه که قبلاً نيز اشاره شد حرکات نجوم و اوضاع آنها در آسمان ها از آيات الهى شمرده شده و مردم براى بهره گيرى از آنها جهت پيدا کردن راهها در شب هاى ظلمانى، در دريا و صحرا تشويق شده اند و در ذيل همين خطبه نيز، اشاره کوتاهى به اين مسأله شده است. اصولاً آگاهى بر اسرار عالم آفرينش و تفکّر در خلقت آسمانها و زمين، چيزى نيست که مورد مذمّت قرار گيرد; بلکه يکى از برنامه هاى «اولى الالباب» و صاحبان خرد و انديشه است (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّموَاتِ وَ الاَْرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ لاَيَاتُ لاُِولِي الاَْلْبَابِ(3)). بنابراين، آنچه با آن شدّت، مورد نهى و مذمّت قرار گرفته حتماً چيز ديگر است و آن عبارت است از: «علم به احکام نجوم». يعنى مجموعه پندارها و خيالاتى که زندگى و سرنوشت انسانها را در اين کره خاکى با اوضاع و احوال ستارگان پيوند مى داد و بوسيله اوضاع فلکى پيشگويى هايى نسبت به آينده، نه تنها در مسايل عمومى و اجتماعى، بلکه در مسايل شخصى و جزيى داشتند; به همين دليل «سلاطين» و شاهان غالباً در دربار خود، براى دستيابى به حوادث آينده، «منجّمانى» استخدام مى کردند و بسيارى از آنها اوضاع کواکب را، مطابق آنچه ميل سلطان بود پيش بينى مى نمودند و حتّى تا اين اواخر در تقويم ها، هنگامى که منجّمانِ سنّتى، مى خواستند اوضاع کواکب را پيش بينى کنند، نخستين پيش بينى آنها اين بود که: «اوضاع کواکب دلالت دارد بر سلامتى ذات اقدسِ ملوکانه، قَدَر قدرت و قوى شوکت» سپس به ذکر کلّياتى مى پرداختند که بدون مطالعه اوضاع کواکب نيز براى همه قابل پيش بينى بود، مانند: «از دست رفتن بعضى از بزرگان، اختلاف در بعضى از اصقاع عالم و گرانى بعضى از اشيا، آفت در بعضى از اشجار، سرد شدن هوا در زمستان و گرم شدن آن در تابستان، عزّت لحوم و دسوم در زمستان» و امثال آن. البتّه گاه انگشت روى موارد جزيى مى گذاشتند که در پاره اى از مواقع درست از آب در مى آمد و در پاره اى از مواقع غلط. آنچه در روايات اسلامى و در خطبه بالا از آن نهى شده، همين پيشگويى ها و ارتباطات است. * * * 2- چرا در رديف کفر؟ اکنون سؤال ديگرى پيش مى آيد و آن اينکه درست است که پندارِ ارتباط ميان زندگى ما و ستارگان اساس و پايه اى ندارد و بر هيچ منطقى استوار نيست; ولى آن همه مذمّت و قراردادن آن در رديف کفر، از کجا سرچشمه مى گيرد؟ براى روشن شدن پاسخ اين سؤال، بايد به اين نکته توجّه داشت که طرفداران نظريه ارتباط به چند گروه تقسيم مى شدند: 1- کسانى که اعتقاد به ازليّت و الوهيّت ستارگان داشتند و آنها را مؤثّر در عالم هستى و حيات بشر و حوادث زمينى مى دانستند. 2- آنها که معتقد بودند ستارگان موجوداتى مدير و مدبّر عالم هستى هستند، هر چند اين کار به «اذن اللّه» و نه از روى استقلال، صورت مى گيرد. 3- کسانى که معتقد بودند آنها تأثيرات طبيعى در کره زمين دارند و همانگونه که حرارت آفتاب سبب رويش درختان و برگ و بار آنها مى شود، اوضاع کواکب نيز تأثيراتى در ساير شؤون زندگى بشر دارد که قسمتى از آن براى ما کشف شده و بخشى در پرده ابهام است. 4- گروه ديگرى معتقد بودند که آنها تأثيرى در زندگى بشر ندارند، ولى مى توانند از حوادث حال و گذشته خبر دهند و به تعبير ديگر: آنها امارات و نشانه هايى بر حوادثند نه علل و اسباب. گروه اوّل بى شکّ، در زمره کفّارند حتّى اگر اعتقاد به خدا نيز داشته باشند; چراکه آنها مشرکند و غير از خداوند متعال، قايل به الوهيّت کواکب آسمان نيز مى باشند. گروه دوم، گرچه در زمره کفّار نيستند، ولى از دو نظر در اشتباهند، نخست اينکه: ادّعاى آنها بر تأثير کواکب در زندگى انسانها سخنى است بدون دليل، و قولى است بدون علم و ادّعايى است بدون مدرک. ديگر اينکه: اين سخن مخالف ظواهر آيات قرآن و روايات قطعى اسلامى است که هيچ يک از اين آثار - مخصوصاً شعور و حيات و تدبير آفرينش را- به آنها نسبت نمى دهد; بلکه آفرينش و مرگ و رزق و تدبير عالم را به خداوند متعال نسبت مى دهد و اگر سخنى از اجرام سماوى و نجوم و خورشيد و ماه مى گويد، تنها به اين عنوان است که آنها آيات و نشانه هاى حق است. اگر واقعاً آنها داراى علم و حيات و قدرت و تدبير و تصرّف در عالم بودند، حداقّل مى بايست اشاره اى به آن در اين همه آيات و روايات مى شد. آرى آنها مسخّر فرمان حقّ اند و هر کدام وظيفه خاص خود را انجام مى دهند، خورشيد نور افشانى مى کند، ماه چراغ شب هاى تاريک است و... . گروه سوم، که معتقدند کواکب آسمان از طريق آثار طبيعى در اوضاع زمين تأثير دارند، به يقين اين سخنى بر خلاف واقع نيست و امّا محدوده اين تأثير کجا است؟ و تا چه حدّ است؟ دقيقاً بر ما روشن نيست. ما مى دانيم تابش خورشيد در همه چيز مؤثّر است، کره ماه در جزر و مدّ تأثير دارد، نور ستارگان نيز بى اثر نيست، امّا آيا اينها در حوادث زندگى ما نيز مؤثرند يا نه؟ آيا مثلاً آتشفشان هاى خورشيد در هيجانات فکرى انسانها که در روى زمين زندگى مى کنند و در نتيجه در بروز جنگ ها و نزاع ها مؤثّر است يا نه؟ و مسايلى ديگر از اين قبيل; آنها بر ما پوشيده است و حکم قطعى در اين باره، از قبيل قول به غير علم است و سخن بدون دليل; بنابراين چنين سخنى شرعاً مجاز نيست، مگر اين که با دلايل علمى و قطعى، اين تأثيرات و مانند آن ثابت شود. به تعبيرى ديگر: آنچه از تأثيرات طبيعى اوضاع فلکى در زمين و زندگى انسانها ثابت شده اِخبار از آن مانعى ندارد و آنچه مشکوک است تنها به صورت احتمال مى توان از آنها سخن گفت و حکم قطعى جايز نيست و در هر حال اعتقاد به چنين تأثيرى به صورت اجمالى نه کفر است و نه خلاف شرع و رواياتِ نهى از فرا گرفتنِ علم نجوم، هرگز ناظر به آن نيست و منجّمين پيشين نيز، در احکامشان ناظر به اين امور نبودند. از کلمات منجّمين پيشين استفاده مى شود که آنها براى ستارگان طبايعى قايل بودند; بعضى داراى طبيعت گرم، بعضى داراى طبيعت سرد و مانند اينها. بى شک قايل شدن به وجود اين طبايع براى ستارگان ناشى از استحسانات و پندارها بود ولى بر اساس آن احکامى صادر مى کردند و مى گفتند چون در اين ماه، فلان ستاره، با فلان ستاره نزديک شده و طبيعت اين دو، چنين اقتضاء مى کند، پس فلان حوادث درروى زمين هماهنگ با آن طبايع، ظهور و بروز خواهد کرد که چون بر پايه پندار و استحسان بود، به هيچ وجه نمى توانست دليلى بر حکم قطعى در اين امور شود و شايد به همين دليل «منجّمين اسلامى» در غالب اين موارد تکيه بر احتمال مى کردند و مى گفتند: «احتمال بروز چنين حوادثى وجود دارد.» گروه چهارم، که حالات کواکب و ستارگان را نشانه ها و علاماتى براى حوادث آينده مى دانستند، يا اين که مى گفتند سنّت الهى بر اين جارى شده که به هنگام ظهور کيفيّات فلکى و تغييرات ستارگان، فلان حادثه در کره زمين رخ دهد بى آن که قايل به تأثير يا الوهيّت و ربوبيّت براى کواکب آسمان باشند، اعتقادشان موجب کفر نبود; امّا چون سخنى بدون دليل و قولى بدون علم داشتند و بر استنباط هاى ظنّى يا وهمى تکيه مى کردند، کارشان حرام بود; زيرا مى دانيم در اسلام هر سخنى که بدون علم و يقين و بدون حجّت شرعيّه از انسان صادر شود، حرام و گناه است. قرآن مجيد مى فرمايد: «وَ لاَتَقْفُ مَا لَيْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ; از آنچه علم به آن ندارى پيروى نکن.(4)» و نيز به عنوان نکوهش مى فرمايد: «أَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ مَا لاَتَعْلَمُونَ; آيا درباره خدا چيزى مى گوييد که نمى دانيد.»(5) در جاى ديگر درباره گروهى از کفّار مى فرمايد: «وَ مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْم إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لاَيُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً; آنها هرگز به اين سخنى که مى گويند علم ندارند تنها از گمانِ (بى پايه) پيروى مى کنند و گمان، هرگز انسان را از حقّ بى نياز نمى کند(6)». از سوى ديگر مى دانيم علم غيب، مخصوص به خدا است، او است که مى داند هر کسى سرانجام به سوى کدام مسير حرکت مى کند و آينده او چگونه است، در چه زمان و زمينى از جهان چشم مى پوشد و در جوامع انسانى چه حوادثى روى مى دهد. البتّه «اولياء اللّه» با تعليم الهى به قسمتى از اين امور آگاهى دارند، ولى از بعضى حوادث مانند «قيام قيامت» يا «ظهور مصلح جهانى» آگاه نيستند; ولى غير از معصومين(عليهم السلام) هر کس ادّعاى علم غيب کند قابل قبول نيست، خواه اين ادّعا از طريق علم نجوم باشد يا ارتباط با ارواح يا اخبار جنّ و يا غير آنها. از آنچه در بالا گفته شد به خوبى روشن مى شود که چرا امام(عليه السلام) در اين خطبه شريفه، علم نجوم را سرچشمه کهانت و منجّم را به منزله کاهن و کاهن را بمنزله ساحر و ساحر را همانند کافر شمرده است و نيز روشن مى شود چگونه تصديق منجّمان سبب تکذيب قرآن است و چگونه تکيه بر سخن آنان سبب بى نياز شمردن خويشتن از توکلّ بر خدا و استعانت به ذات پاک او است. در واقع سخن امام(عليه السلام) ناظر به گروههاى مختلفى از منجّمان است که يا اعتقاد به تأثير استقلالى نجوم داشتند، يا به دلالت و حکايتِ اوضاعِ نجوم، از حوادث زمين معتقد بودند و يا مانند آن. اسلام بر اين بخش از علم نجوم، که پايه و مايه اى نداشت و متّکى بر اوهام و پندارها بود، خط بطلان کشيد، ولى علم نجوم به معناى: «آگاهى بر آثار و اسرار ستارگان» را محترم شمرد و مسلمانان رابه فراگيرى آن دعوت کرد. * * * 3- چگونگى پيدايش پيش گويى هاى نجومى در اينکه انگيزه پيدايش علم نجوم به معناى خرافى آن - نه به معناى علمى آن- چه بوده؟ دقيقاً روشن نيست; ولى امورى را مى توان به عنوان احتمال قابل ملاحظه، در اين مسأله مؤثّر دانست: 1- تقارنِ اتّفاقىِ بعضى از حوادث زمينى با اوضاع فلکى. 2- استحسانات و تخيّلاتى که در بسيارى از مسايل اجتماعى پايه تحليل ها قرار مى گيرند. 3- اصرار بشر - مخصوصاً سلاطين و صاحبان قدرت - براى دانستن حوادث آينده و آن چه مربوط به آنها بود. 4- استفاده از آن براى توجيه مکتب جبر; به اين گونه که بگويند: حوادثِ زندگىِ ما، معلول اوضاع افلاک است، چه بخواهيم يا نخواهيم اين حوادث صورت مى گيرد. 5- توجيه مسايل سياسىِ موردِ نظر، از طريق اينکه اوضاع افلاک چنين دلالت مى کند و کسى نمى تواند با آن مقابله نمايد، براى کوبيدن افکار مخالفان سياسى. *** در اينجا سؤال ديگرى مطرح است و آن اينکه در بعضى از روايات اسلامى درباره پرهيز از عقد ازدواج در هنگامى که قمر در عقرب است (ماه مقابل صورت فلکى عقرب قرار گرفته است) دستوراتى وارد شده، آيا اين دليل بر آن نيست که اوضاع افلاک در زندگى انسانها تأثير طبيعى دارد؟ پاسخ اين سؤال، چندان پيچيده نيست. زيرا ما تأثير طبيعى اوضاع فلکى را در زندگى انسانها انکار نکرديم; چرا که تمام اجزاى جهان، يک واحد به هم پيوسته است و در يکديگر تأثير دارد. آنچه ما گفتيم اين بود که اثبات تأثير طبيعى اوضاع افلاک در زندگى انسانها در هر مورد و بدون استثنا، نياز به دليل و برهان دارد و با خيال و پندار و استحسان نمى توان چيزى را اثبات کرد; حال اگر از طريق معصومين(عليهم السلام) مطلبى در اين زمينه ثابت شود، به همان مقدار که ثابت شده قابل قبول و مورد پذيرش است. بنابراين روايات «قمر در عقرب» ناقض بحث هاى بالا نيست. *** پی نوشت: 1. سوره نحل، آيه 16. 2. سوره انعام، آيه 97.  3. سوره آل عمران، آيه 190. 4. سوره اسراء، آيه 36. 5. سوره يونس، آيه 68. 6. سوره نجم آيه 28.  
شرح علامه جعفری«ايها الناس اياكم و تعلم النجوم الا ما يهتدي به في بر او بحر فانها تدعوا الي الكهانه و المنجم كالكاهن و الكاهن كالساحر و الساحر كالكافر و الكافر في النار. سيروا علي اسم الله» (اي مردم، بپرهيزيد از آموزش نجوم (براي حكم در سرنوشت مردم) مگر به عنوان وسيله‌اي براي سمت‌يابي در خشكي و يا در دريا، زيرا علم نجوم انسان را به كهانت ميكشاند و منجم مانند كاهن است و كاهن مانند ساحر و ساحر مانند كافر و كافر در آتش است. حركت كنيد به نام خدا). علم هيئت بلي، و اما نسبت دادن حوادث و سرنوشت مردم به ستارگان، نه هرگز: چنانكه در گذشته گفتيم آيات قرآني در تحريك و تشويق مردم به فراگيري علوم مربوط به كرات آسماني و فضا فراوان است و هيچ گونه ترديدي در اين نيست كه علوم مزبوره در حقيقت شناختهاي ما را درباره آيات خداوندي در اين كيهان بزرگ وسعت و كمال مي‌بخشد و همچنين قطعي است كه استخراج احكام مربوط به سرنوشت انسانها از ستارگان خرافاتي است كه اسلام با كمال جديت با آنها بمبارزه برخاسته است. اين مبارزه در جملات اميرالمومنين عليه‌السلام كه ما در اين صفحات تفسير ميكنيم به حد اعلاي خود رسيده است. در اينجا حتي به يك عده مسائل غالبا براي نفوس ضعيف موجب اعتقاد ميگردد. اين اعتقاد ناشي از تلقين صحت مبادي و اصول آن علم به خويشتن ميگردد و انسان بدون اينكه متوجه شود، فرا گرفته‌هاي خود را بعنوان واقعيات مي‌پذيرد! لذا اميرالمومنين (ع) حتي از آموزش مسائل مربوط به احكام نجومي نهي فرموده است. ولي يك مسئله در اين مبحث وجود دارد كه تذكر به آن لازم است و آن اينست كه اگر آموزش احكام نجومي وسيله‌اي براي انتقاد و اثبات خرافات بودن آنها بوده باشد، چنانكه در آموزش سحر گفته شده است، ممنوع نميباشد. سپس اميرالمومنين عليه‌السلام شناخت ستاره‌ها و حركات و موقعيت‌هاي آنها را براي استفاده در خشكي و دريا از ممنوعيت استثناء فرموده و آن را تجويز ميفرمايد. البته مسلم است كه با نظر به ديگر منابع اسلامي اين استثناء بيان بعضي از مصاديق معقول و قابل استفاده از ستاره‌شناسي است و لذا نبايد فائده مشروح ستاره‌شناسي را در سير و سمت‌يابي در خشكي و دريا منحصر نمود. سپس اميرالمومنين سپاهيان را دستور بحركت داده و ميفرمايد با تكيه بخدا و با تبرك بنام خدا حركت كنيد و خرافاتي را كه اين منجم گفت مورد اعتنا قرار ندهيد. «لا موثر في الوجود الا الله» (در قلمرو هستي جز خدا هيچ موثري وجود ندارد). «لا حول و لا قوه الا بالله» (هيچ حركت و قوه‌اي بچيزي جز خدا مستند نيست). زمام هستي و قوانين جاريه در آن و همه حوادث كوچك و بزرگ كه بوقوع مي‌پيوندند، تحت مشيت او است با بقاي سلطه و نظاره مطلق او كه: «يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب» (خداوند آنچه را كه بخواهد محو و آنچه را كه بخواهد اثبات مي‌كند و كتاب اصل در نزد او است). اين ناتواني درك ما انسانها است كه در ميان حلقه‌هاي زنجيري قوانين قرار گرفته و نظم هستي را در ديدگاه خود بسته و آنها را چنان محكم و استوار تلقي مي‌كنيم كه نشان ابديت بر پيشاني آنها مي‌چسبانيم: چنانكه اگر همواره زندگي ما با خورشيد بود و غروب آنرا نميديديم گمان ميكرديم كه آفتاب موجوديست و روشنائي هم پديده‌ايست كه همزمان با يكديگر ديده مي‌شوند: اگر خورشيد بر يك حال بودي          فروغ او بيك منوال بودي ندانستي كسي كاين پرتو او است         نكردي هيچ فرق از مغز تا پوست تو پنداري جهان خود هست دائم         وجود او بخود گشته است قائم  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 473 قوله عليه السلام: «ايّها النّاس إلى قوله برّ او بحر»،  اين كلام امام (ع) به دلايلى كه ذكر كرديم، ما را از آموختن دانش نجوم بر حذر مى دارد. در عين حال موارد خاصّى را مانند راهيابى در سفر صحرا، و دريا را استثنا مى داند، زيرا ياد گرفتن نجوم و شناخت ستارگان در آن موارد مفيد و سودمند است. توضيح كلام اين كه: آنچه منجّمان و خبر دهندگان، ادّعاى آگاهى از آن را دارند حوادث آينده است.  كه در باره آن حكم قطعى صادر مى كنند، و بطور قطع و مبتنى بر اصولى به بيان آن مبادرت مى ورزند. با شرحى كه قبلا داديم روشن شد كه اين احكام، مورد وثوق و اعتماد نبوده، و نبايد بر آن تكيه داشت. امّا منافات ندارد كه به طور تقريبى زمان را به سال و ماه هفته و روز تقسيم كنيم و حركت فلك خورشيد و ماه را بر اين تقسيم علامت و نشانه بگيريم و حساب بعضى از امور را بر گردش آنها مترتب كنيم امور دينى خود، همچون نماز، روزه، حج و... با آنها بسنجيم و يا حركت آنها را در امور دنيايى همچون معاملات، پرداخت ديون، فصلهاى چهارگانه سال، و تهيّه امور لازم در هر فصل را براى زندگى و معاش، معيار قرار دهيم. كشاورزى، مسافرت، تهيّه پوشاك زمستانى يا تابستانى را مطابق زمان مناسب انجام داده و يا فراهم كنيم مضافا بر اين حركت و اوضاع خاص ستارگان بطور تقريبى، مقصد و سمت حركت خود را، در صحرا و دريا شناسيم.  دانستن اين مقدار از علم نجوم نه تنها حرام نيست، بلكه آموختن آن مستحب است، چون داراى مفاسدى كه پيش از اين برشمرديم نيست، و فوايدى را نيز در بردارد. و لذا خداوند آفرينش ستارگان را بر خلق منّت گذاشته مى فرمايد: «وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ». و در جاى ديگر فرموده است:« لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ».  قوله عليه السلام: «فإنّها إلى آخره»، در اين فراز از كلام خود علّت ديگرى را براى برحذر داشتن از آموزش نجوم، و ايجاد تنفّر بصورت قياس موصول ذكر كرده اند، بدين مضمون كه: منجّم در آتش است. شرح و تفصيل كلام امام (ع) در بيان اين برهان اين است كه از: دو مقدّمه اوّل نتيجه مى گيريم كه منجّم به منزله ساحر است و اين را صغرى قرار مى دهيم و با مقدّمه ديگر كه: ساحر مثل كافر است نتيجه مى گيريم كه: منجم همانند كافر است و از اين نتيجه با مقدمه ديگر كه كافر در آتش است نتيجه مى گيريم كه منجّم در آتش است.  چنين برهانى را در اصطلاح قياس موصول الانتاج مى نامند. معمولا قياس موصول بر چند قياس مساوات استوار است. بدين شرح كه: منجّم مساوى ساحر و ساحر مساوى كافر و چون كافر در دوزخ است نتيجه مى گيريم كه: منجّم در آتش خواهد بود.  بعضى كلام امام (ع) را به دليل عدم شركت در حدّ وسط، مبتنى بر قياس مساوات ندانسته و اسم جداگانه اى براى آن از قبيل موصول الإنتاج و غيره در نظر گرفته اند به آن توضيح كه در شرح خطبه اوّل نهج البلاغه بيان شد. امّا اگر سخن امام (ع) را بر قياس صحيح حمل كنيم تقدير سخن چنين خواهد بود. 1-  منجّم شبيه كاهنى كه شبيه ساحر است مى باشد، شبيه كاهن شبيه ساحر، شبيه خود ساحر مى باشد. نتيجه آن كه منجم شبيه ساحر است (قياس اوّل) 2-  منجّم شبيه ساحرى كه شبيه كافر است مى باشد شبيه ساحر شبيه كافر شبيه خود كافر است. بنا بر اين منجّم شبيه كافر است (قياس دوّم).  3-  منجّم شبيه كافر است و كافر در آتش است پس منجم نيز در آتش است. (قياس سوّم) كلام امام (ع) به صورت قياس موصول الانتاج بر قياسات ديگر مترتّب است و نتيجه آن جايز نبودن آموزش سحر و ايجاد نفرت و دورى از آن مى باشد.  حال مى پردازيم به بيان معناى كاهن و ساحر و مشابهتهايى كه ميان آنها وجود دارد. در مقدّمه اين بحث به مقام و منزلت نفسى كه از طريق تقوا و وارستگى بر امور عجيب اين جهان آگاهى يابد و در آن تصرّف كند اشاره كرديم.  نفس اگر كامل و خير باشد، جذب خداوند متعال شده راه حق را مى پيمايد و به سوى او حركت مى كند. چنين نفوسى انبياء، و اولياء صاحبان كرامت و معجزه مى باشند. و اگر ناقص و شرور باشند، از هدف حق و حقيقت بازگشته، طالب كمال و خير نخواهند بود، بلكه به اخلاق پست و امور بى ارزشى روى مى آورند، مانند كهانت و غيب گويى كاهنان و ساحران از اين دسته اند.  بايد توجّه داشت كه روى آورى به كهانت و شهرت يافتن در آن و به كارگيرى قواى نفسانى، بيشتر در دوران انبياء، يا پيش از ظهور آنها بوده است.  دليل اين كه كهانت در اين زمانها بيشتر آشكار شده آن است كه هرگاه فلك بخواهد با تغييرات خود، شكلى به خود گيرد كه هنگام وقوع آن، حادثه مهمّى در عالم تحقق يابد، از ابتداى شروع اين هيأت، تا هنگام فراغت از آن، كاهنان با دقّت در حركت فلك و شكل گيرى ستارگان، حادثه بزرگى را در نظر مى گرفته اند و حوادث جزئى را كه در ضمن اين شكل گيرى خاص ستارگان در زمين رخ مى داده است، ثبت و ضبط مى كرده اند و وقوع اين حوادث را در زمين معلول آن نوع تشكّل خاصّ ستارگان و قرب و بعدشان از يكديگر مى دانسته اند. بدين سان آگاهيهايى بر اوضاع جوّى و ستارگان مى يافته اند. با توجّه به همين قرائن و علائم و مشابهتهايى كه در قرب و بعد ستارگان مى ديده اند، از حوادث جزئى آينده، از روى حدس و گمان خبر مى داده اند كه گاهى على الإتّفاق درست از آب در مى آمده است، ولى چون بر تمام جزئيات امور جوّى و تمامى اشكال ستارگان آگاه و مطّلع نبوده اند و علل و عوامل فراوان ديگرى وجود داشته كه آنها نمى دانسته اند، حكمى كه مى داده اند، ناقص بوده است، ناقص بودن، حكم كاهنان به وسيله پيامبران آشكار مى شده است، زيرا مقصود از تشكّل خاص ستارگان براى انبياء از طريق وحى روشن بوده است. ولى كاهنان چه قبل و چه بعد از نبوت رابطه اى با وحى نداشته و از درك علل و عوامل دخيل در حوادث بى خبر بوده اند.  كاهنان كه داراى قواى نفسانى خاصّى، در جهت درك بعضى از امور بوده اند، همين درك مختصر از امور، آنان را براى درك بيشتر تحريك مى كرده است، تا دانش خود را تكميل كنند و در نتيجه با حركات ارادى خود مقاصد خويش را اظهار مى داشته اند و گاهى آنها را با امور حسى و نشانه هايى مانند. فال، پيشگويى و نظير اينها بروز مى داده اند، و گاهى بيان اين عقايد و اخبار همراه گفتارى موزون و توام با حركات خاص، خشنّ، و دويدن تند و سريع صورت مى گرفته چنان كه نقل كرده اند كاهن تركى بدين طريق پيشگويى مى كرده است.  بعلاوه شخصى براى من (شارح) نقل كرد كه خود شاهد كاهنى بوده است كه در زمان ما زندگى مى كرد و حدود بيست سال پيش از دنيا رفت. كنيه اش ابو عمر بود در ساحل دريا زندگى مى كرد و به او «قلهات» مى گفتند هرگاه از او چيزى سؤال مى شد ابتدا سر خود را به حركت در مى آورد، بر حسب سؤالى كه مشكل يا ساده بود، حركات شديد و يا آسانى انجام مى داد و سپس پاسخ سؤال را بيان مى كرد، نقل شده است كه وى در بعضى از اخبار غيبى كه مى گفت از حركت سر كمك نمى گرفت. غرض از حركتى كه انجام مى داد، دورى جستن از محسوسات، و تسلّط يافتن بر نفس خويش براى انتقال يافتن به پاسخ بود، و از تلقين شي ء مورد نظر بر نفس و گذراندن آن بر خاطر و انجام حركت مخصوص سر اراده مى كرد كه جواب سؤال بر زبانش گذاشته شود. در بسيارى از موارد راست مى گفت و در مواردى هم دروغ خبر مى داد چون واقف به تمام امور نبود، و با تخمين و حدس جواب مى داد دروغ در مى آمد و موجب عدم اعتماد مى شد. در بعضى از موارد براى اين كه بازارش كساد نشود عمدا دروغ مى گفت، رياكارى مى كرد، از چيزهايى خبر مى داد كه خود باور نداشت، چيزهاى غير قابل قبول را سرهم كرده تحويل مى داد.  دروغ گويى و خيالبافيهاى كاهنان بر حسب نزديكى و يا دورى از مقام والاى انسانيشان متفاوت بود. چه به هر اندازه كه از مقام انسانى بدور بودند از رسيدن به كمالات معنوى و دريافت بعضى از فيوضات جهان علوى محروم مى شدند.  جهت امتياز كاهنان از انبياء دروغگويى آنان بود كه ادّعاى آگاهى از امور محال را داشتند اگر اتّفاقا موردى را راست مى گفتند موارد نادرى بود كه به مقتضاى درك اندك خود از حقايق جهان صورت مى گرفت، از مواردى كه صدق گفتار آنها ثابت شده است.  در مورد كار انبياء بوده است كه پس از شناخت فضيلت انبيا بدان اقرار كرده و تصديق كرده اند چنان كه روايت شده است طلحه و سواد بن قارب و امثال اين دو از كاهنان زمان پيامبر اسلام (ص) آن حضرت را تصديق كردند.  پس از توضيح معناى كاهن، و چگونگى استخراج حكم به شرح فراز ديگرى از سخن امام (ع) مى رسيم كه فرمود: فأنّها تدعوا الى الكهانة... يعنى منجّم در سرانجام كارش خود را به منزله كاهن دانسته ادّعاى اخبار غيبى كرده و از پيشامدهاى آينده خبر مى دهد.  امام (ع) براى تاكيد اين حقيقت منجّم را به كاهن تشبيه كرده مى فرمايد: المنجّم كالكاهن البتّه كاهن با منجّم فرق دارد. زيرا كاهن از حوادث آينده با توجّه به قدرت نفسانيى كه دارد خبر مى دهد، روشن است كه در فساد افكار خلق و گمراهى آنان مؤثرتر از منجم است و مردم به كاهن از منجّم بيشتر اعتقاد دارند. ساحر نيز با كاهن فرق دارد. ساحر داراى قدرتى است كه در امور خارج تصرّف مى كند. اثر كار ساحر بيرون از مدار كار شريعت و براى مردم زيان آور است مثل اين كه ميان زن و شوهر جدايى مى اندازد و كارهايى از اين قبيل، كه شرّ فزونترى بر آن از كار كاهن مترتّب است و فساد بيشترى در ميان مردم ايجاد مى كند. مردم به ساحر از كاهن بيشتر اعتقاد دارند. و فزونتر از كاهن تحت تأثير ساحر قرار مى گيرند، زيرا بكارهاى ساحر اميدوارند و به لحاظى از او مى ترسند.  ساحر با كافر نيز فرق دارد. كافر هر چند با ساحر و كاهن و منجم از جهت انحراف از راه خدا، شريك است امّا از همه آنها و بخصوص از ساحران به لحاظ دورى از خدا و دينش بدتر است. لذا در سخن امام (ع) ساحر در زشت كارى به كافر تشبيه شده است. هر چند در فساد و تباهكارى هر چهار دسته مشتركند ولى فساد هر كدام به نسبت ديگرى شدت و ضعف دارد.  كاهن در فساد از منجّم و ساحر از كاهن و كافر از ساحر قويتر هستند. بدين سبب امام (ع) منجّم را به كاهن به دليل فساد بيشتر كاهن، و كاهن را به ساحر و ساحر را به كافر تشبيه كرده است زيرا در تشبيه مشبّه به، بايد از مشبه در جهت تشبيه قويتر باشد. در بحث قبل روشن شد كه هر چهار گروه، در عدول و انحراف از حق و راه خدا مشتركند. يكى به دليل استناد به نجوم، ديگرى به خاطر كهانت سوّمى به لحاظ عمل سحر و چهارمى از جهت كفر و حق پوشى، كه مردم را از راه خدا باز مى دارند. هر چند از جهت شدّت و ضعف كارشان با يكديگر اختلاف فراوان دارند.  امام (ع) پس از ايجاد تنفّر از فراگيرى علم نجوم و ردّ احكام آن و پاكسازى ذهن يارانش بوسيله ترس از عاقبت كار فرمان مى دهد كه براى جنگ حركت كنند.  روايت شده است كه در همان ساعت نحسى كه منجّم حركت در آن را موجب عدم پيروزى دانسته بود، به سوى خوارج حركت كردند، و چنان كه مى دانيم بر آنها پيروز شدند و بجز نه نفر تمام را به قتل رساندند، و از ياران امام (ع) فقط هشت نفر چنان كه قبلا شرح داديم كشته شدند، همين جريان، خود دليل قاطعى است بر دروغگويى منجمان و نادرستى ادّعاى آنان.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 256 ثمّ أقبل عليه السّلام على النّاس فقال: أيّها النّاس إيّاكم و تعلّم النّجوم إلّا ما يهتدي به في برّ أو بحر فإنّها تدعو إلى الكهانة، المنجّم كالكاهن، و الكاهن كالسّاحر، و السّاحر كالكافر، و الكافر في النّار سيروا على اسم اللّه. (12303- 12199)اللغة:و (كهن) له من باب نصر و منع و كرم كهانة بالفتح و تكهنّ تكهنا قضى له بالغيب فهو كاهن و الجمع كهنة و كهان و حرفته الكهانة بالكسر.الاعراب:و قوله أيّها النّاس كلمة أىّ اسم وضع للتوصّل إلى نداء ما فيه أل استكراها لاجتماع آلتي التعريف أعنى النّدا و حرف التعريف فحاولوا أن يفصلوا بينهما بشي ء فطلبوا اسما مبهما غير دالّ على ماهيّة معيّنة محتاجا بالوضع في الدّلالة عليها إلى شي ء آخر يزيل عنه الابهام يقع النّداء في الظاهر على ذلك الاسم المبهم و في الحقيقة على ذلك المخصّص الرافع للابهام عنه.فوجدوا الاسم المتّصف بهذه الصّفة أيّا بشرط قطعه  «1» عن الاضافة و اسم الاشارة حيث وضعها مبهمين مشروطا بازالة إبهامهما بشي ء اما اسم الاشارة فبالاشارة الحسيّة و أمّا أىّ فباسم آخر بعده إلّا أنّ أىّ لما كان أدخل في الابهام من اسم______________________________ (1) و انما شرطوا ذلك لأنّ الاضافة يخصصه نحو أىّ رجل، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 257 الاشارة و أحوج إلى الوصف منه لأنّ زوال ابهامه انّما هو باسم بعده بخلاف اسم الاشارة فانّه قد يزول ابهامه بالاشارة الحسيّة حسبما ذكرنا، و لهذا جاز يا هذا و لم يجزيا أىّ لا جرم خصّوا الفصل بين حرف النداء و اللام التعريف به و جعلوا المعرّف باللام المزيل عنه الابهام وصفا له.فأىّ في قوله أيّها النّاس منادى مفرد معرفة مبنيّ على الضمّ و ها حرف تنبيه و النّاس صفة لأىّ و قال الأخفش في يا أيّها الرّجل: إنّ أيّا لا تكون وصلة و إنّما هو موصول و ذو اللام بعده خبر مبتداء محذوف و الجملة صلة أىّ و إنّما وجب هذا المبتدأ لمناسبة التخفيف للمنادى و لا سيّما إذا زيد عليه كلمتان أعنى أيّها فالمعنى يا من هو الرّجل.قال الرّضيّ و يصحّ تقوية مذهبه بكثرة وقوع أىّ موصولة في غير هذا الموضع و ندور كونها موصوفة و قوله: إيّاكم و تعلم النّجوم تحذير و قال ابن الحاجب في الكافية التحذير معمول بتقدير اتّق تحذيرا ممّا بعده أو ذكر المحذر منه مكرّرا نحو ايّاك و الأسد و إيّاك و أن تحذف و الطريق الطريق.و قال نجم الأئمة الرّضيّ في شرحه: قال المصنّف: كان أصل إيّاك و الأسد اتقك ثمّ انّهم لما كانوا لا يجمعون بين ضمير الفاعل و المفعول لواحد إذا اتّصلا جاءوا بالنّفس مضافا إلى الكاف فقالوا اتّق نفسك ثمّ حذفوا الفعل لكثرة الاستعمال، ثمّ حذفوا النّفس لعدم الاحتياج إليه لأنّ اجتماع الضميرين زال بحذف الفاعل مع الفعل فرجع الكاف، و لم يجز أن يكون متّصلا لانّ عامله مقدّم كما يجي ء في باب المضمر فصار منفصلا.قال الرّضيّ: و أرى أنّ هذا الذى ارتكبه تطويل مستغنى عنه و الأولى أن يقال هو بتقدير ايّاك باعد أونحّ باضمار العامل بعد المفعول و انّما جاز اجتماع ضميرى الفاعل و المفعول لواحد لكون أحدهما منفصلا كما جاز ما ضربت إلا ايّاك و ما ضربت إلّا إيّاى، إلى أن قال و انّما وجب حذف الفاعل في نحو إيّاك لأنّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 258 في معنى المكرّر الذي ذكرنا «1» انّه يجب حذف فعله لأنّ معنى إيّاك أى بعّد نفسك من الأسد.و فحوى هذا الكلام احذر الأسد و معنى الأسد أى بعّد الأسد عن نفسك و هو أيضا بمعنى لحذر الأسد لأنّ تبعيد الأسد عن نفسك بأن تتباعد عنه فكأنك قلت: الأسد الأسد.فان قلت المعطوف في حكم المعطوف عليه و ايّاك محذّر و الأسد المحذّر منه و هما متخالفان فكيف جاز العطف؟فالجواب أنّه لا يجب مشاركة الاسم المعطوف للمعطوف عليه إلّا في الجهة المنتسب بها المعطوف عليه إلى عامله و جهة انتساب ايّاك إلى عامله كونه مفعولا به أى مبعدا و كذا الأسد إذ المعنى إيّاك بعّد و بعّد الأسد.المعنى:(ثم) إنّه بعد التنبيه على فساد زعم المنجّم بالوجوه الثلاثة (أقبل على الناس) و نهاهم عن الأخذ بالنجوم و حذّرهم عن تعلّمها (فقال أيها الناس إياكم و تعلّم النجوم) قال الشارح البحراني: الذى يلوح من سرّ نهى الحكمة النبويّة عن تعلّم النجوم أمران الأوّل اشتغال متعلّمها بها و اعتماد كثير من الخلق السامعين لأحكامها فيما يرجون و يخافون عليه فيما يسنده إلى الكواكب و الأوقات و الاشتغال بالفزع إليه و إلى ملاحظة الكواكب عن الفزع إلى اللّه و الغفلة عن الرّجوع إليه فيما يهمّ من الأحوال و قد علمت أنّ ذلك يضادّ مطلوب الشارع إذ كان غرضه ليس إلّا دوام التفات الخلق إلى اللّه و تذكرهم لمعبودهم بدوام حاجتهم إليه.الثاني أنّ الأحكام النجومية اخبارات عن امور سيكون و هى تشبه الاطلاع على الامور الغيبية و أكثر الخلق من العوام و النساء و الصبيان لا يتميزون بينها و بين علم الغيب و الأخبار به فكان تعلّم تلك الأحكام و الحكم بها سببا لضلال كثير من الخلق و موهنا لاعتقاداتهم في المعجزات أو الاخبار عن الكاينات منها و كذلك في عظمة بارئهم و يشككهم في عموم الآيات الدّالة على اختصاص علم الغيب باللّه سبحانه، و كان هذين الوجهين هما المقتضيان لتحريم الكهانة و السحر و العزائم و نحوهما.و كيف كان فلما نهى الناس عن تعلّم النجوم بالوجهين الذين عرفت استثنى عن ذلك قوله (إلّا ما يهتدى به في برّ أو بحر) لعدم استلزام ذلك الجهتين المذكورتين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 261 و قد نصّ على جواز الاهتداء بها الآيات الكريمة مضافة إلى الأخبار الكثيرة قال تعالى «هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»  و قال تعالى: «وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ» .قال الطبرسى لأنّ من النجوم ما يكون بين يدي الانسان و منها ما يكون خلفه و منها ما يكون عن يمينه و منها ما يكون عن يساره و يهتدى بها في الاسفار و فى البلاد و في القبلة و أوقات الليل و إلى الطرق في مسالك البرارى و البحار، و قيل أراد الاهتداء به في القبلة، قال ابن عباس: سألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عنه فقال: الجدى علامة قبلتكم و به تهتدون في برّكم و بحركم.أقول: و هذه الرّواية موافقة لما رواه الصدوق مرسلا قال: قال رجل للصادق عليه السّلام: أنا اكون في السفر و لا اهتدي إلى القبلة بالليل قال أتعرف الكوكب الذي يقال له جدى؟ قلت: نعم قال: اجعله على يمينك و إذا كنت في طريق الحجّ فاجعله بين كتفيك.و روى أيضا محمّد بن سنان عن أحدهما عليه السّلام قال: سألته عن القبلة قال: ضع الجدى في قفاك و صلّ هذا.و لا ينحصر جواز تعلّمها فيما ذكر بل ربّما يجوز التعلّم لما يترتّب عليها من الأحكام الشّرعية المتعلّقة بها في أبواب العبادات و المعاملات بل قد يجب لوجوب الحكم المرتّب عليها فيجب معرفتها من باب المقدّمة مثلا لوجوب معرفة الأوقات الخمسة للصّلاة و معرفة الحول المضروبة للزكاة و اتيان الحجّ و العمرة في الأشهر المعلومات و ضبط عدد الحولين لرضاع الحاملات و تعيين أيام العدة للمتوفّي عنها زوجها و للحامل و ساير المطلقات، و العلم بما ضربت للدّين المؤجل من الأوقات كما اشير إلى ذلك في غير واحدة من الآيات قال تعالى: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلى غَسَقِ اللَّيْلِ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 262 و قال «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِ» و قال «هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» و قد مضى في سادس تنبيهات الفصل الثامن من فصول الخطبة الاولى ما يوجب ازدياد بصيرتك في المقام فتذكّر، و قوله (فانّها تدعو إلى الكهانة) تعليل للنّهى عن النّجوم و الكهانة بالكسر.قال في البحار هى عمل يوجب طاعة بعض الجانّ له بحيث يأتيه بالأخبار الغايبة و هو قريب من السّحر قيل: قد كان فى العرب كهنة كشق و سطيح و غيرهما فمنهم من يزعم أنّ له تابعا من الجنّ و دئيا يلقى إليه الأخبار، و منهم من كان يزعم أنّه يعرف الامور بمقدّمات و أسباب يستدلّ بها على مواقعها من كلام من يسأله أو فعله أو حاله و هذا يخصونه باسم العراف كالذى يدّعى معرفة الشّي ء المسروق و مكان الضالة و نحوهما.و دعوة علم النّجوم إلى الكهانة إمّا لانّه ينجرّ أمر النجم إلى الرغبة في تعلّم الكهانة و التّكسب به أو ادّعاء ما يدّعيه الكاهن، ثمّ إنّه شبّه المنجّم بالكاهن و قال تشبيه (المنجّم كالكاهن) و وجه الشّبه إمّا الاشتراك في الاخبار عن الغايبات أو فى الكذب و الاخبار بالظنّ و التخمين و الاستناد إلى الامارات الضعيفة و المناسبات السّخيفة أو في العدول و الانحراف عن سبيل الحقّ و التمسك في نيل المطالب و درك المآرب بأسباب خارجة عن حدود الشّريعة و صدّهم عن التوسل إلى اللّه بالدعاء و الصدقة و ساير أصناف الطاعة، أو فى البعد عن الرحمة و المغفرة.و يجرى بعض هذه الوجوه في التشبيهين في قوله: (و الكاهن كالساحر و الساحر كالكافر) و المشبه به في التشبيهات أقوى.و السحر على ما قيل كلام أو كتابة أو رقية أو أقسام و عزايم و نحوها يحدث بسببها ضرر على الغير، و منه عقد الرّجل عن زوجته و القاء البغضاء بين الناس، و منه استخدام الملائكة و الجنّ و استنزال الشّياطين في كشف الغايبات و علاج المصاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 263 و استحضارهم و تلبسهم ببدن صبىّ أو امرئة و كشف الغايبات على لسانه انتهى.و الظاهر أنّه لا يختصّ بالضّرر بل ربّما يفعل لعبا أو لإبداء أمر غريب و عن صاحب العين السّحر عمل يقرب إلى الشّياطين و من السّحر الاخذة التي تأخذ العين حتّى تظن أنّ الأمر كما ترى، و ليس الأمر كما ترى فالسحر عمل خفىّ لخفاء سببه يصوّر الشّي ء بخلاف صورته و يقلبه من جنسه في الظاهر و لا يقلبه من جنسه في الحقيقة ألا ترى إلى قوله تعالى: «يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى» .و قال: الشّيخ في محكىّ كلامه عن التبيان قيل في معنى السّحر أربعة أقوال:احدها أنّه خدع و مخاريق و تمويهات لا حقيقة يخيل إلى المسحور أنها حقيقة.و الثّاني أنّه اخذ بالعين على وجه الحيلة.و الثّالث أنّه قلب الحيوان من صورة إلى صورة و إنشاء الاجسام على وجه الاختراع فيمكن السّاحر أن يقلب الانسان حمارا و ينشى أجساما.و الرّابع أنّه ضرب من خدمة الجنّ و أقرب الأقوال الأوّل لأنّ كلّ شي ء خرج عن العادة الجارية فانّه سحر لا يجوز أنّ يأتي من السّاحر، و من جوّز شيئا من هذا فقد كفر لأنّه لا يمكن معذلك العلم بصحة المعجزات الدّالة على النبوات لانّه أجاز مثله على جهة الحيلة و السّحر و في الرّياض و السّحر عرف تارة بما في الكتاب قال تعالى:«فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ» .و في الاحتجاج من أكبر السّحر النميمة يفرق بها بين المتحابّين و يجلب العداوة بين المتصادقين، قيل: و منه استخدام الجنّ و عرف بانّه عمل يستفاد منه حصول ملكة نفسانية يقتدر بها على أفعال غريبة و اخرى لوجه يدخل فيه العلم الطلسمات و النّيرنجات و غير ذلك، و ذلك أن يقال هو استحداث الخوارق إمّا بمجرّد التأثيرات النفسانية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 264 و هو السّحر أو بالاستعانة بالفلكيات فقط و هو دعوة الكواكب، أو على تمزيج القوى السّماوية بالقوى الأرضية و هو الطلسمات، أو على سبيل الاستعانة بالأرواح السّاذجة و هو العزائم قيل: و الكلّ حرام في شريعة الاسلام.و ظاهره اجماع المسلمين عليه و هو الحجة مضافا إلى النّصوص المستفيضة منها، و يدخل فيه النير نجات على ما ورد في الساحر أنّ دم السّاحر حلال و أنّ تعلم السّحر آخر العهد باللّه تعالى و حدّه القتل و نحو ذلك، و ظاهرها التّحريم مطلقا و قد استثنى منه السّحر للتوقى و دفع المتنبّى و ربّما وجب كفاية.و روى في العيون في تفسير آية هاروت و ماروت أنّه كان بعد نوح قد كثرت السّحرة و المموهون فبعث اللّه ملكين إلى نبىّ ذلك الزّمان يذكر ما يسحر به السحرة و ذكر ما يبطل به سحرهم و يردّ به كيدهم فتلقاه النبيّ من الملكين و أداه إلى عباد اللّه بأمر اللّه أن يقفوا به على السّحر و أن يبطلوه و نهاهم أن يسحروا به الناس، و ربّما خصّت روايات الحلّ بغير السّحر كالقرآن و الذّكر و التعويذ و نحوها جمعا و هو أحوط.ثمّ إنّه بعد تشبيه المنجّم بالكاهن و الكاهن بالساحر و الساحر بالكافر أشار بقوله (و الكافر في النّار) إلى نتيجة الجميع و هو دخول النّار إما على وجه الخلود كما في الكافر أولا كما في غيره، و لما فرغ من تنفير أصحابه عن تعلّم النجوم و قبول أحكامها أمرهم بالمسير بقوله: (سيروا على اسم اللّه) و عونه.و ينبغي تذييل المقام بامور مهمة:الأوّل:اعلم أنّ هذا الكلام ممّا اشتهرت روايته بين الخاصّة و العامّة و قد روى بطرق مختلفه مع اختلاف كثير في متنه و لا بأس بالاشارة إلى بعض تلك الطرق استبصارا و اطلاعا منك على مواقع الاختلاف و استظهارا و استنصارا لما أورد السّيد في الكتاب فأقول:منها ما في شرح المعتزلي عند شرح لخطبة السّادسة و الثلاثين قال: روى ابن و يزيل قال: عزم على الخروج من الكوفة إلى الحروريّة و كان في أصحابه منجّم فقال له يا أمير المؤمنين لا تسرفى هذه السّاعة و سر على ثلاث ساعات مضين من النهار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 265 فانك إن سرت في هذه الساعة أصابك و أصاب أصحابك أذى و ضرّ شديد، و إن سرت في ساعة التي أمرتك بها ظفرت  «1» و ظهرت و أصبت ما طلبت.فقال له عليّ أ تدري ما في بطن فرسى هذه أذكر هو أم انثى؟ قال: إن حسبت علمت، فقال من صدّقك بهذا فقد كذّب القرآن قال اللّه تعالى: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ»  الآية.ثمّ قال إنّ محمّدا ما كان يدّعى علم ما ادّعيت علمه، أ تزعم أنك تهدى إلى الساعة التي يصيب النفع من سار فيها و تصرف عن الساعة التي يحيق  «2» السوء لمن سار فيها فمن صدّقك فقد استغنى عن الاستعانة باللّه جلّ ذكره في صرف المكروه عنه و ينبغي للمؤمن بأمرك أن يوليك الحمد دون اللّه جلّ جلاله لأنك بزعمك هديته إلى السّاعة التي يصيب النفع من سار فيها، و صرفته عن الساعة التي يحيق السوء بمن سار فيها فمن آمن بك في هذا لم امن عليه أن يكون كمن اتّخذ من دون اللّه ضدا و ندا، اللهمّ لا طير إلّا طيرك و لا ضير إلّا ضيرك و لا إله غيرك.ثمّ قال: نخالف و نسير في الساعة التي نهيتنا عنها، ثمّ أقبل على الناس فقال:أيها النّاس إياكم و التعلم للنجوم إلّا ما يهتدى به في ظلمات البرّ و البحر إنما المنجّم كالكاهن و الكاهن كالكافر و الكافر في النّار، أما و اللّه لان بلغنى أنك تعمل بالنّجوم لأخلدنك في السجن أبدا ما بقيت و لأحرمنّك العطاء ما كان لى من سلطان.ثمّ سار في الساعة التي نهاه عنها المنجّم فظفر بأهل النهر و ظهر عليهم، ثمّ قال عليه السّلام لو سرنا في الساعة التي أمرنا بها المنجّم لقال الناس سار في الساعة التي أمر بها المنجّم فظفر و ظهر أما أنّه ما كان لمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منجّم و لا لنا من بعده حتّى فتح اللّه علينا بلاد كسرى و قيصر أيّها الناس توكّلوا على اللّه و اتّقوا اللّه فانّه يكفى ممّن سواه.و منها ما في البحار من مجالس الصّدوق عن محمّد بن عليّ ما جيلويه عن محمّد______________________________ (1) ظفر بمطلوبه فاز، لغة. (2) حاق به السوء لزمه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 266 ابن أبي القاسم عن محمّد بن عليّ القرشى عن نصر بن مزاحم عن عمر بن سعد عن يوسف بن يزيد عن عبد اللّه بن عوف بن الأحمر.قال: لما أراد أمير المؤمنين المسير إلى النهر و ان أتاه منجّم فقال له: يا أمير المؤمنين لا تسرفى هذه الساعة و سرفي ثلاث ساعات مضين من النهار، فقال أمير المؤمنين: و لم ذلك؟ قال: لأنك إن سرت في هذه الساعة أصابك و أصاب أصحابك اذى و ضرّ شديد و إن سرت في الساعة التي أمرتك ظفرت و ظهرت و أصبت كما طلبت.فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام تدرى ما في بطن هذا الدابة ذكر أم انثى؟ قال:إن حسبت علمت، قال له أمير المؤمنين عليه السّلام من صدّقك على هذا القول كذب بالقرآن قال اللّه تعالى: إنّ اللّه عنده علم الساعة و ينزل الغيث و يعلم ما في الأرحام و ما تدرى نفس ما ذا تكسب غدا، و ما تدري نفس بأىّ أرض تموت إنّ اللّه عليم خبير.ما كان محمّد يدعى ما ادّعيت أ تزعم أنك تهدى إلى الساعة التي من سار فيها صرف عنه سوء و الساعة التي من سار فيها حاق به الضّر من صدّقك بهذا استغنى بقولك عن الاستعانة باللّه عزّ و جلّ، و في ذلك الوجه و أحوج إلى الرّغبة إليك في دفع المكروه عنه و ينبغي له أن يوليك دون ربه عزّ و جلّ فمن آمن لك بهذا فقد اتّخذك من دون اللّه ندّا و ضدّا.ثمّ قال: اللّهم لا طير إلّا طيرك و لا ضير إلّا ضيرك و لا خيرك إلّا خيرك و لا إله غيرك بل نكذبك و نخالفك و نسير في الساعة التي نهيت عنها.قال المحدّث المجلسي بعد ما أورد الرّواية: قوله: من صدّقك على هذا القول فقد كذب بالقرآن لادّعائه العلم الذي أخبر اللّه سبحانه أنّه مختصّ به إذ ظاهر قوله تعالى عنده الاختصاص.فان قيل: فقد أخبر النبيّ فالأئمة بالخمسة المذكورة في الآية في مواطن كثيرة فكيف ذلك؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 267 قلنا: المراد أنّه لا يعلمها أحد بغير تعليمه سبحانه و ما أخبروه من ذلك فانّما كان بالوحى و الالهام أو التّعلم من النبيّ الذي علمه بالوحى.لا يقال: علم النّجوم أيضا من هذا القبيل لما سيأتى من الأخبار الدّالة على أنّ له أصلا و أنّه ممّا علمه اللّه أنبياءه فكيف يكون تصديق المنجّم تكذيبا بالقرآن؟لأنا نقول الذي سيظهر من الأخبار أنّ نوعا من هذا العلم حقا يعلمه الأنبياء و الأوصياء و أمّا أنّ ما في أيدى النّاس من ذلك فلا.و قوله أن يوليك الحمد، على بناء الافعال أو التّفعيل أى يقربك من الحمد من الولى بمعنى القرب أو من قولهم ولاه الأمير عمل كذا أى قلّده ايّاه أى يجعلك وليا لمحمّد «للحمد ظ» و أهلا له أو من قولهم أوليته معروفا أى أنعمت عليه لا طير إلّا طيرك الطير من الطيرة و هى التّشام بالشّي ء أى لا تاثير للطيرة إلّا طيرك أى قضاؤك و قدرك على المشاكلة و يدلّ على أنّ ضرر النّجوم من جهة الطيرة، و الضير الضرر.الثاني:قال السّيد الجليل عليّ بن طاوس (ره) في محكيّ كلامه عن كتاب النّجوم بعد ما أورد هذا الكلام له عليه السّلام نقلا عن الرّضيّ (ره) في الكتاب:إنّني رأيت فيما وقفت عليه في كتاب عيون الجواهر تأليف أبي جعفر محمّد بن بابويه (ره) حديث المنجّم الذى عرض لمولانا عليّ عليه السّلام عند مسيره إلى النهروان مسندا عن محمّد بن عليّ ما جيلويه عن عمّه محمّد بن أبي القاسم عن محمّد بن عليّ القرشي عن نصر بن مزاحم المنقرّى عن عمر بن سعد عن يوسف بن يزيد عن عبد اللّه بن عوف ابن الأحمر قال: لمّا أراد أمير المؤمنين عليه السّلام المسير إلى النّهروان أتاه منجّم، ثمّ ذكر حديثه.قال: فأقول إنّ في هذا الحديث عدّة رجال لا يعمل علماء أهل البيت عليهم السّلام على روايتهم و يمنع من يجوّز العمل بأخبار الآحاد من العمل بأخبارهم و شهادتهم و فيهم عمر بن سعد بن أبي وقاص مقاتل الحسين عليه السّلام فانّ أخباره و رواياته مهجورة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 268 و لا يلتفت عارف بحاله إلى ما يرويه أو يسند إليه.ثمّ طعن في الرّواية بانّها لو كانت صحيحة لكان عليه السّلام قد حكم في هذا على صاحبه الذي قد شهد مصنف نهج البلاغة أنّه من أصحابه أيضا بأحكام الكفار إمّا بكونه مرتدّا عن الفطرة فيقتله فى الحال أو يردّه عن غير الفطرة فيتوبه أو يمتنع من التّوبة فيقتل لأنّ الرّواية قد تضمّنت أنّ المنجّم كالكافر أو كان يجرى عليه أحكام الكهنة أو السّحرة لأنّ الرّواية تضمّنت أنّه كالكاهن و السّاحر و ما عرفنا إلى وقتنا هذا أنّه حكم على هذا المنجّم أحكام الكفار و لا السّحرة و لا الكهنة و لا أبعده و لا عزّره بل قال: سيروا على اسم اللّه و المنجّم من جملتهم لانّه صاحبه.و هذا يدلك على تباعد الرّواية من صحّة النّقل أو يكون لها تأويل غير ظاهر موافق للعقل.ثمّ قال: و ممّا نذكره من التّنبيه على بطلان ظاهر الرّواية بتحريم علم النّجوم قول الرّاوي فيها إنّ من صدّقك فقد كذب القرآن و استغنى عن الاستعانة باللّه و نعلم أنّ الطلائع للحروب مديون على السّلامة من هجوم الجيش و كثير من النّحوس و يبشّرون بالسّلامة و ما الزم من ذلك أن يوليهم الحمد دون ربّهم ثمّ انّنا وجدنا في الدّعوات الكثيرة التّعوذ من أهل الكهانة و السّحرة فلو كان المنجّم مثلهم كان قد تضمن بعض الأدعية التّعوّذ منه و ما عرفنا في الأدعية التعوّذ من النّجوم و المنجّم إلى وقتنا هذا.و من التنبيه على بطلان ظاهر هذه الرواية أنّ الدّعوات تضمّن كثير منها و غيرها من صفات النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه لم يكن كاهنا و لا ساحرا و ما وجدنا إلى الآن و لا كان عالما بالنّجوم، فلو كان المنجّم كالكاهن و الساحر ما كان يبعد أن يتضمنه بعض الرّوايات و الدعوات في ذكر الصّفات انتهى كلامه رفع مقامه.و اورد عليه المحدّث المجلسي (ره) بعد نقل كلامه في البحار بقوله، و أقول:أمّا قدحه فى سند الرّواية فهى من المشهورات بين الخاصّة و العامّة و لذا أورده السيّد (ره) في النهج اذ دأبه فيه أن يروى ما كان مقبول الطرفين و ضعف سند الرّواية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 269 التي أورده الصّدوق لا يدلّ على ضعف ساير الأسانيد.و عمر بن سعد الذي يروى عنه نصر بن مزاحم ليس الملعون الذى كان محارب الحسين عليه السّلام كما يظهر من كتابه كتاب الصّفين الذي عندنا، فان أكثر ما رواه فيه رواه عن هذا الرّجل و في كثير من المواضع عمر و مكان عمر، و لم يكن الملعون من جملة رواة الحديث و حملة الأخبار حتّى يروى عنه هذه الأخبار الكثيرة.و أيضا رواية نصر عنه بعيد جدّا فانّ نصر كان من أصحاب الباقر عليه السّلام و الملعون لم يبق بعد شهادة الحسين عليه السّلام إلّا قليلا، و الشّواهد على كونه غيره كثيرة لا تخفى على المتدرّب في الاخبار العارف بأحوال الرّجال و هذا من السيّد غريب و أمّا قوله إنّه لم يحكم بكفر المنجّم فيرد عليه أنّ ظاهر التشبيه بالكافر أنّه ليس بكافر و إنّما يدلّ على اشتراكه معه في بعض الصفات لا في جميع الأحكام كقتله في الحال أو بعد امتناعه من التوبة على أنه عليه السّلام لم يشبهه بالكافر بل بالمشبه بالكافر.و أما قوله و لا أبعده و لا عزّره، ففيه أنه قد ظهر مما رواه ابن أبي الحديد الابعاد بالحبس المؤبد و التحريم من العطاء، و لم يعلم أنه أصرّ المنجّم على العمل بالنجوم بعد ذلك حتى يستحقّ تعزيرا أو نكالا و عدم اشتمال رواية السيد على هذه الزّيادة لا يدلّ على عدمها، فانّ عادة السيد الاختصار على ما اختاره من كلامه عليه السّلام بزعمه استيفاء النقل و الرّواية مع عدم النقل في مثل هذا لا يدلّ على العدم.و كونه من أصحابه عليه السّلام و بينهم لا يدلّ على كونه مرضيا فانّ جيشه عليه السّلام كان مشتملا على كثير من الخوارج و المنافقين كالأشعث أخى هذا المنجّم على ما ذكره السيد و غيره أنه كان عفيف بن قيس أخا الأشعث رأس المنافقين و مثير أكثر الفتن.و أما قياسه على طلائع الحروب فالفرق بين الأمرين بيّن، فانّ ما يهدى إليه الطلائع و نحوهم ليست امورا يترتب عليها صرف السوء و نيل المحبوب حتما بل يتوقف على اجتماع امور كوجود الشرائط و ارتفاع الموانع و كلّ ذلك لا يتيسّر الظفر بها الّا بفضل مسبّب الأسباب بخلاف ما ادّعاه المنجّم من أنّ الظفر يترتّب حتما على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 270 على الخروج في الساعة التي اختاره.و أما عدم التعوّذ من النجوم و المنجّم فلأن المنجّم إنما يعود ضرره إلى نفسه بخلاف السّاحر و الكاهن فانه يترتّب منهما ضرر كثير على الناس، مع أنّ الدّعاء الذي رواه السيد في كتاب الاستخارات و أوردناه في هذا الباب يتضمّن البراءة إلى اللّه من اللّجاء إلى العمل بالنّجوم و طلب الاختيارات منها.و أما عدم وصف النبيّ بأنه لم يكن منجّما لأنّ الكفار إنما كانوا يصفونه بالسحر و الكهانة و الشعر فورد براءته عنها ردا عليهم و لم يكونوا يصفونه بالنجوم مع أنه كان عالما بما هو الحقّ من علم النجوم و كان من فضائله صلّى اللّه عليه و آله.الثالث:روى في الاحتجاج و البحار قصّة المنجّم معه عليه السّلام بنحو آخر مشتمل على مطالب غريبة و أحكام عجيبة أحببت ايراد ذلك ضنّنا منّى أن يخلو الشّرح عن ذلك فأقول.في الاحتجاج عن سعيد بن جبير قال استقبل أمير المؤمنين دهقان من دهاقين الفرس فقال له بعد التهنية: يا أمير المؤمنين تناحست النّجوم الطالعات و تناحست السّعود بالنّحوس و إذا كان مثل هذا اليوم وجب على الحكيم الاختفاء و يومك هذا يوم صعب قد انقلب فيه (كوكبان خ ل) و انقدح من برجك النّيران و ليس الحرب لك بمكان.فقال أمير المؤمنين عليه السّلام ويحك يا دهقان المنبئ بالآثار المحذّر من الأقدار ما قصّة صاحب الميزان و قصّة صاحب السّرطان؟ و كم المطالع من الأسد و السّاعات من المحركات و كم بين السرارى و الدّرارى؟قال: سانظرو أومأ بيده إلى كمّه و أخرج منه اسطر لابا ينظر فيه، فتبسّم عليه السّلام فقال أ تدرى ما حدث البارحة؟ وقع بيت بالصّين، و انفرج برج ما جين، و سقط سور سر انديب، و انهزم بطريق الرّوم بارمنيه (بارمينيّة خ ل)، و فقد ديّان اليهودي بايلة، و هاج النّمل بوادى النّمل، و هلك ملك أفريقيّة أ كنت عالما بهذا؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 271 قال: لا يا أمير المؤمنين.فقال عليه السّلام: البارحة سعد سبعون ألف عالم، و ولد في كلّ عالم سبعون ألفا و الليلة يموت مثلهم و هذا منهم، و أومأ بيده إلى سعد بن مسعدة الحارثى لعنه اللّه و كان جاسوسا للخوارج في عسكر أمير المؤمنين، فظنّ الملعون أنّه يقول خذوه فأخذ بنفسه فمات، فخرّ الدّهقان ساجدا.فقال أمير المؤمنين ألم اروّك من عين التّوفيق؟ قال: بلى يا أمير المؤمنين فقال عليه السّلام أنا و صاحبي لا شرقيّ و لا غربيّ نحن ناشئة القطب و أعلام الفلك أما قولك انقدح من برجك النيران، فكان الواجب أن تحكم به لي لا عليّ، و أمّا نوره و ضياؤه فعندي و أمّا حريقه و لهبه فذهب عنّي فهذه مسألة عميقة احسبها إن كنت حاسبا.قال المحدّث المجلسي في شرحه بعد ما أورده في البحار: «ما قصّة صاحب الميزان» أى الكواكب التي الآن في برج الميزان أو الكواكب المتعلّقة بتلك البرج المناسبة لها، و كذا صاحب السّرطان و «كم المطالع» أى كم طلع من ذلك البرج الان و «السّاعات» أى كم مضى من طلوع السّاعات من طلوع ساير المحرّكات.و لعلّ المراد «بالسّراري» الكواكب الخفية تشبيها لها بالسّرية «و الدّراري» الكواكب الكبيرة المضيئة أو اصطلاحان في الكواكب لا يعرفهما المنجّمون، و الغرض أنّه لو كان هذا العلم فانّما يمكن الحكم به بعد الاحاطة بجميع أوضاع الكواكب و أحوالها و خواصّها في كلّ آن و زمان و المنجّمون لم يرصدوا من الكواكب إلّا أقلها و مناط أحكامهم أوضاع السّيارات فقط مع عدم احاطتهم بأحوال تلك أيضا.ثمّ نبّهه عليه السّلام على عدم احاطته بذلك العلم أو عدم كفايته للعلم بالحوادث بجهله بكثير من الامور الحادثة، و في القاموس «البطريق» ككبريت القايد من قوّاد الرّوم تحت يده عشرة آلاف رجل انتهى و «ديّان اليهود» عالمهم و في بعض النّسخ بالنّون جمع دن و هو الجبّ العظيم «و صاحبي» أي النّبيّ «لا شرقي و لا غربي» ايماء إلى قوله سبحانه لا شرقيّة و لا غربية، و الغرض لسنا كساير الناس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 272 حتّى تحكم علينا بأحكامهم كالنّجوم المنسوبة إلى العرب أو إلى الملوك أو إلى العلماء و الأشراف فانا فوق ذلك كلّه. «نحن ناشئة القطب» أي الفرقة النّاشئة المنسوبة إلى القطب أى حقيقة لثباتهم و استقرارهم في درجات العزّ و الكمال أو كناية عن أنّهم غير منسوبين إلى الفلك و الكواكب بل هي منسوبة إليهم و سعادتها بسببهم، أو أنّهم قطب الفلك إذ الفلك يدور ببركتهم «و» هم «أعلام الفلك» بهم يتزيّن و يتبرّك و يسعد.ثمّ الزم عليه السّلام عليه في قوله «انقدح من برجك النّيران» بأنّ للنّار جهتين جهة نور وجهة إحراق فنورها لنا و إحراقها على عدوّنا، و يحتمل أن يكون المراد به أنّ اللّه يدفع ضررها عنّا بتوسّلنا به تعالى و توكلنا عليه «فهذه مسألة عميقة» أى كوننا ممتازين عن ساير الخلق في الأحكام أو كون النيران خيرا لنا و شرّا لعدوّنا و أنّ التوسل و الدّعاء يدفع النحوس و البلاء مسألة عميقة خارجة عن قانون نجومك و حسابك و يبطل جميع ما تظنّ من ذلك.و في البحار روينا باسنادنا إلى الشيخ سعيد محمّد بن رستم بن جرير الطبري الامامي عن الحسين بن عبد اللّه الجرمي و محمّد بن هارون التلعكبري عن محمّد بن أحمد ابن محروم عن أحمد بن القاسم عن يحيى بن عبد الرحمن عن عليّ بن صالح بن حيّ الكوفي عن زياد بن المنذر عن قيس بن سعد قال:كنت كثيرا اساير أمير المؤمنين عليه السّلام إذا سار إلى وجه من الوجوه فلما قصد أهل النهروان و صرنا بالمداين و كنت يومئذ مسايرا له إذ خرج إليه قوم من أهل المداين من دهاقينهم معهم براذين قد جاءوا بها هدية إليه فقبلها، و كان فيمن تلقاه دهقان من دهاقين المداين يدعى سرسفيل، و كانت الفرس تحكم برأيه فيما مضى و ترجع إلى قوله فيما سلف فلما بصر بأمير المؤمنين قال له:يا أمير المؤمنين لترجع عما قصدت قال و لم ذاك يا دهقان؟ قال: يا أمير المؤمنين تناحست النجوم الطوالع فنحس أصحاب السعود و سعد أصحاب النحوس و لزم الحكيم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 273 في مثل هذا اليوم الاستخفاء و الجلوس، و أنّ يومك هذا يوم مميت قد اقترن فيه كوكبان قتّالان، و شرف فيه بهرام في برج الميزان، و انقدح «و انفذت خ» من برجك النيران و ليس الحرب لك بمكان.فتبسّم أمير المؤمنين عليه السّلام ثمّ قال: أيّها الدّهقان المنبئ بالاخبار و المحذّر من الاقدار ما نزل البارحة في آخر الميزان و أىّ نجم حلّ في السّرطان؟ قال: سأنظر ذلك و أخرج من كمه اسطرلابا و تقويما، قال له أمير المؤمنين: أنت مسير الجاريات؟ قال: لا قال: فأنت تقضى على الثابتات؟ قال لا: قال: فاخبرنى عن طول الأسد و تباعده من المطالع و المراجع و ما الزّهرة من التوابع و الجوامع؟ قال: لا علم لى بذلك.قال عليه السّلام: فما بين السوارى إلى الدّرارى و ما بين السّاعات إلى المعجزات و كم قدر شعاع المبدرات و كم تحصل الفجر في الغدوات؟ قال: لا علم لي بذلك، قال: فهل علمت يا دهقان أنّ الملك اليوم انتقل من بيت إلى بيت بالصّين و انقلب برج ماجين و احترق دور بالزّنج و طفح جبّ سرانديب و تهدم حصن الاندلس و هاج نمل الشّيخ و انهزم مراق الهندي و فقد ديان اليهود بايلة و هزم بطريك الرّوم برومية و عمى راهب عموديّة و سقطت شرفات القسطنطنية أفعا لم أنت بهذه الحوادث و ما الذي أحدثها شرقيها أو غربيها من الفلك؟ قال: لا علم لي بذلك.قال و بأىّ الكواكب تقضى في أعلى القطب و بأيّها تنحس من تنحس؟ قال: لا علم لي بذلك قال: فهل علمت أنّه سعد اليوم اثنان و سبعون عالما في كلّ عالم سبعون عالما، منهم في البرّ و منهم في البحر و بعض في الجبال و بعض في الغياض و بعض في العمران و ما الذي أسعدهم؟ قال: لا علم لى بذلك.قال يا دهقان أظنك حكمت على اقتران المشترى و زحل لما استنار لك فى الغسق و ظهر تلا لاشعاع المريخ و تشريقه في السحر و قد سار فاتّصل جرمه بجرم تربيع القمر، و ذلك دليل على استحقاق ألف ألف من البشر كلّهم يولدون اليوم و الليلة و يموت مثلهم و أشار بيده إلى جاسوس في عسكره لمعاوية فقال: و يموت هذا فانّه منهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 274 فلما قال عليه السّلام ذلك ظن الرّجل أنّه قال: خذوه فأخذه شي ء بقلبه و تكسرت نفسه في صدره فمات لوقته.فقال: يا دهقان ألم أرك عين «غير خ ل» التقدير في غاية التصوير؟ قال: بلى يا أمير المؤمنين قال: يا دهقان أنا مخبرك إنى و صحبى هؤلاء لا شرقيّون و لا غربيّون إنما نحن ناشئة القطب و ما زعمت أنّه انقدح البارحة من برجى النيران فقد كان يجب أن تحكم معه لى لأنّ نوره و ضيائه عنده فلهبه ذاهب عنّى.يا دهقان هذه قضية عيص فاحسبها و ولّدها ما إن كنت عالما بالأكوار و الأدوار، فقال: لو علمت ذلك لعلمت تحصى عقود القصب في هذه الاجمة.و مضى أمير المؤمنين فهزم أهل النهروان و قتلهم و عاد بالغنيمة و الظفر، فقال الدّهقان ليس هذا العلم بما في أيدى أهل زماننا هذا علم مادته في السّماء.قال المجلسى أكثر السّؤالات المذكورة في الرّواية على تقدير صحّتها و ضبطها مبنيّة على اصطلاحات معرفتها مختصة بهم اوردها لبيان عجزه و جهله و عدم إحاطة علمه بما لا بد منه في هذا العلم «و كم تحصل الفجر في الغدوات» يحتمل أن يكون المراد به زمان ما بين طلوع الفجر إلى طلوع الشمس فانّ ذلك يختلف في الفصول و «طفح جبّ سرانديب» امتلاء و ارتفع، و منه سكران طافح و «الشّيح» نبت معروف و يحتمل أن يكون المراد هنا الوادى الذى هو منبته.و «العمودية» ماء للنّصارى يغمسون فيه اولادهم و «ما الذي أحدثها» أى بزعمك «شرقيها» أى الكواكب «ألم أرك غير التّقدير» بكسر الغين و فتح الياء اى التغيرات النّاشئة من تقديرات اللّه تعالى و في بعض النّسخ عين التّقدير أى أصله «هذه قضية عيص» بالاضافة إلى الاصل في القاموس العيص بالكسر الاصل و في بعض النّسخ عويصة اى صعبة شديدة و «ولّدها» بصيغة الأمر و تشديد اللّام أى استنتج منها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 275 الرابع:فى تحقيق الكلام في علم النجوم و جواز العمل بأحكامه، و قد اختلف في ذلك الأخبار ككلمات علمائنا الأخيار و البحث في مقامات ثلاثة:المقام الاول:في بطلان ما زعمه قدماء المنجمين من أنّ الكواكب تفعل في الأرض و من عليها أفعالا يسندونها إلى طباعها.فأقول: إنّ اعتقاد ذلك كفر و زندقة و الحاد دلّت على امتناعه الأدلّة النقليّة و البراهين العقليّة.قال الشّيخ إبراهيم بن نوبخت في كتاب الياقوت: قول المنجمين يبطله قدم الصّانع و اشتراط اختياره و يلزم عليهم أن لا يستقرّ الفعل على حال من الأحوال و قول أهل الطبايع يبطل بمثل ذلك.و قال العلامة في شرح ذلك: اختلف قول المنجّمين على قسمين: أحدهما قول من قال إنّ الكواكب السّبعة حية مختارة، و الثاني قول من قال إنّها موجبة و القولان باطلان أما الأوّل فلأنها أجسام محدثة فلا تكون آلهة، و لأنّها محتاجة إلى محدث غير جسم فلا بدّ من القول بالصّانع، و أما الثاني فلأنّ الكواكب المعين كالمريخ مثلا إذا كان مقتضيا للحرب لزم دوام وقوع الهرج و المرج في العالم و أن لا يستقرّ أفعالهم على حال من الأحوال و لما كان ذلك باطلا كان ما ذكروه باطلا، و أما القائلون بالطبايع الذين يسندون الأفعال إلى مجرّد الطبيعة فيبطل قولهم بمثل ذلك أيضا فانّ الطبيعة قوّة جسمانية في كلّ جسم محدث فكلّ قوة حالة فهى محدثة تفتقر إلى محدث غير طبيعة و إلّا لزم التسلسل فلا بدّ من القول بالصّانع سبحانه.و قال أيضا في محكىّ كتاب المنتهى: التنجيم حرام و كذا تعلّم النجوم مع اعتقاد أنّها مؤثرة أو أنّ لها مدخلا في التاثير بالنفع و الضّرر و بالجملة كلّ من يعتقد ربط الحركات النفسانية و الطبيعية بالحركات الفلكية و الاتّصالات الكوكبية كافر و أخذ الاجرة على ذلك حرام.و قال علم الهدى في كتاب الغرر و الدّرر: و قد فرغ المتكلّمون من الكلام في أنّ الكواكب لا يجوز أن تكون فينا فاعلة و تكلّمنا نحن أيضا في مواضع على ذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 276 و بيّنا بطلان الطبايع التي يهذون بذكرها و إضافة الافعال إليها و بيّنا أنّ الفاعل لا بدّ أن يكون حيا قادرا و قد علمنا أنّ الكواكب ليست بهذه الصفة فكيف تفعل و ما يصحّح الأفعال مفقود فيها.و قد سطر المتكلّمون طرفا كثيرة في أنها ليست بحيّة و لا قادرة أكثرها معترض و اشف  «1» ما قيل في ذلك أنّ الحياة معلوم انّ الحرارة الشّديدة كحرارة النّار تنفيها و لا تثبت معها و معلوم أنّ حرارة الشمس أشدّ و أقوى من حرارة النّار بكثير لأنّ الذي يصل إلينا على بعد المسافة من حرارة الشّمس بشعاعها يماثل أو يزيد على حرارة النار و ما كان بهذه الصّفة من الحرارة يستحيل كونه حيّا.و أقوى من ذلك كلّه في نفى كون الفلك و ما فيه من شمس و قمر و كوكب أحياء السمع و الاجماع و أنّه لا خلاف بين المسلمين في ارتفاع الحياة عن الفلك و ما يشتمل عليه من الكواكب و أنها مسخّرة مدبّرة مصرفة، و ذلك معلوم من دين رسول اللّه ضرورة و إذا قطعنا على نفى الحياة و القدرة عن الكواكب فكيف تكون فاعلة.و على أننا قد سلّمنا لهم استظهارا في الحجة أنّها قادرة قلنا إنّ الجسم و إن كان قادرا قدرا فانّه لا يجوز أن يفعل في غيره إلّا على سبيل التوليد، و لا بدّ من وصلة بين الفاعل و المفعول فيه، و الكواكب غير مماسة لنا و لا وصلة بيننا و بينها فكيف تكون فاعلة فينا، فان ادّعى أنّ الوصلة بيننا الهواء فالهواء أوّلا لا يجوز أن يكون آلة في الحركات الشّديدة و حمل الاثقال، ثمّ لو كان الهواء آلة تحرّكنا بها الكواكب لوجب أن نحسّ بذلك و نعلم أنّ الهواء يحرّكنا و يصرفنا كما نعلم في غيرنا من الأجسام إذا حرّكنا بآلة على أنّ في الحوادث الحادثة فينا ما لا يجوز أن يفعل بآلة و لا يتولّد عن سبب كالارادات و الاعتقادات و أشياء كثيرة فكيف فعلت الكواكب ذلك فينا.و هى لا يصحّ أن تكون مخترعة للأفعال لأنّ الجسم لا يجوز أن يكون قادرة إلّا______________________________ (1) أى أفضل منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 277 بقدرة و القدرة لا يجوز لأمر يرجع إلى نوعها أن تخترع بها الأفعال فأمّا الادمة «1» فليس تؤثرها الشّمس على الحقيقة في وجوهنا و أبداننا و إنّما اللّه تعالى هو المؤثر لها و فاعلها بتوسّط حرارة الشّمس كما أنّه تعالى هو المحرّق على الحقيقة بحرارة النّار و الهاشم لما يهشمه الحجر بثقله و حرارة الشّمس مسوّدة الأجسام من جهة معقولة مفهومة كما أنّ النّار تحرق الاجسام على وجه معقول فأىّ تأثير للكواكب فينا يجرى هذا المجرى في تمييزه و العلم بصحته فليشر إليه فانّ ذلك لا قدرة عليه.و ممّا يمكن أن يعتمد في إبطال أن تكون الكواكب فاعلة و مصرّفة لنا أن ذلك يقتضى سقوط الأمر و النهى و المدح و الذّم عنّا، و نكون معذورين في كلّ إسائة تقع منا و نجيئها بأيدينا و غير مشكورين على شي ء من الاحسان و الافضال و كلّ شي ء نفسد به قول المجبرة فهو مفسد لهذا المذهب.الثاني:في أنّه بعد ما تحقق بطلان كون الكواكب عللا مؤثرة مدّبرة لهذا العالم السّفلى موجدة لما فيه فهل يمكن كونها أمارات و علامات على وقوع بعض الحوادث في هذا العالم ممّا يوجده اللّه تعالى بقدرته، و هل يمكن الاطلاع بالحوادث الاستقبالية من أشكال الكواكب و اتّصالاتها و ما يعرض لها من الأوضاع و الهيآت بقرب بعضها من بعض أو بعده بأن يجرى عادة اللّه سبحانه على فعل كذا عند كذا.الحقّ إمكان ذلك وفاقا لاكثر الأصحاب لما سمعنا و شاهدنا من إصابة كثير من المنجمين في أحكامهم النّجوميّة و إن كان خطائهم فيها كثيرا أيضا، و يبعد بأن تكون تلك الاصابة كلّها من باب البخث و الاتفاق.و قد خالف في ذلك المرتضى و بالغ كلّ المبالغة في إنكار أصل هذا العلم و زعم أنّ جميع ما اتفق من اخبار المنجمين من باب الاتفاق و التخمين نحو ما يقوله الفوّالون.______________________________ (1) الادمة بالضمّ السمرة، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 278 قال فى كتاب الغرر و الدرر ما ملخصه: إنّ جريان عادة اللّه بأن يفعل أفعالا مخصوصة عند طلوع كوكب أو غروبه أو اتّصاله أو مفارقته و إن كان جائزا لكن لا طريق إلى العلم بأنّ ذلك قد وقع و ثبت من أين لنا بأنّ اللّه تعالى قد أجرى العادة بأن يكون زحلا و المرّيخ إذا كان في درجة الطالع كان نحسا، و أنّ المشترى إذا كان كذلك كان سعدا، و أىّ سمع مقطوع به جاء بذلك و أىّ نبي خبر به و استفيد من جهته.فان عوّلوا في ذلك على التجربة بانّا جرّ بنا ذلك و من كان قبلنا فوجدناه على هذه الصّفة و إذا لم يكن موجبا وجب أن يكون معتادا.قلنا و من سلم لكم صحّة هذه التّجربة و انتظامها و اطرادها و قدر أينا خطائكم فيها أكثر من صوابكم و صدقكم أقلّ من كذبكم فالّا نسبتم الصّحة إذا اتفقت منكم إلى الاتفاق الذي يقع من المخمن و المرجّم، فقد رأينا من يصيب من هؤلاء أكثر ممّن يخطى و هو غير أصل معتمد و لا قاعدة صحيحة.فاذا قلتم: سبب خطاء المنجم زلل دخل عليه في أخذ الطالع أو تسيير الكواكب، قلنا و لم لا كانت اصابته سببها التخمين و إنّما كان يصحّ لكم هذا التأويل و التخريج لو كان على صحّة احكام النجوم دليل قاطع هو غير اصابة المنجّم، فامّا إذا كان دليل صحّة الاحكام الاصابة فالا كان دليل فسادها الخطاء فما أحدهما في المقابلة إلّا كصاحبه إلى أن قال.و بعض الرّؤساء بل الوزراء ممّن كان فاضلا في الأدب و الكتابة و مشعوفا بالنّجوم عاملا عليها قال لي يوما و قد جرى حديث يتعلق بأحكام النجوم و راى من مخايلي التّعجب ممّن يتشاغل بذلك و يفنى زمانه به: اريد أن أسألك عن شي ء في نفسي، فقلت: سل عمّا بدا لك، فقال: اريد أن تعرّفنى هل بلغ بك التّكذيب باحكام النّجوم إلى أن لا تختار يوما لسفر و لبس ثوب جديد و توجه في حاجة؟فقلت: قد بلغت إلى ذلك و الحمد للّه و زيادة عليه و ما في دارى تقويم و لا انظر فيه و ما رأيت مع ذلك إلّا خيرا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 279 ثم أقبلت عليه فقلت ندع ما يدلّ على بطلان احكام النجوم ممّا يحتاج إلى ظن دقيق و روية طويلة و ههنا شي ء قريب لا يخفى على أحد ممن علت طبقته في الفهم او انخفضت.خبرنى لو فرضنا جادّة مسلوكة و طريقا يمشى فيه النّاس ليلا و نهارا و في محجته آبار متقاربة و بين بعضها و بعض طريق يحتاج سالكه إلى تأمّل و توقف حتّى يتخلّص من السّقوط في بعض تلك الآبار هل يجوز أن يكون سلامة من يمشي في هذا الطريق من العميان كسلامة من يمشي من البصراء، و قد فرضنا أنّه لا يخلو طرفة عين من المشاة فيه بصراء و عميان و هل يجوز أن يكون عطب البصراء يقارب عطب العميان أو سلامة العميان مقاربة بسلامة البصراء؟فقال: هذا ممّا لا يجوز بل الواجب أن تكون سلامة البصراء أكثر من سلامة العميان و لا يجوز في مثل هذا التّقارب.فقلت: إذا كان هذا محالا فاحيلوا نظيره و ما لا فرق بينه و بينه و أنتم تجيزون شبيه ما ذكرناه و عديله، لأنّ البصراء هم الذين يعرفون أحكام النّجوم و يميزّون سعدها من نحسها و يتوقون بهذه المعرفة مضارّ الزّمان و يتحفّظونها و يعتمدون منافعه و يقصدونها، و مثال العميان كلّ من لا يحسن تعلّم النّجوم و لا يلتفت إليه من الفقهاء و الفهماء و أهل الدّيانات و العبادات ثمّ ساير العوام و الأعراب و الأكراد و هم أضعاف أضعاف من يراعى عدد النّجوم، و مثال الطريق الذي فيه الآبار الزّمان الذي يمضى عليه الخلق أجمعون، و مثال آباره مصايبه و نوائبه و محنه.و قد كان يجب لو صحّ العلم بالنجوم و أحكامها أن تكون سلامة المنجّمين أكثر و مصايبهم أقلّ لأنّهم يتوقّون المحن لعلمهم بها قبل كونها و تكون محن كلّ من ذكرناه من الطبقات الكثيرة أوفر و أظهر حتّى تكون السّلامة هي الطريقة الغريبة و قد علمنا خلاف ذلك أنّ السّلامة و المحن متقاربة غير متفاوته.فقال: ربّما اتّفق مثل ذلك، فقلت له: فيجب أن نصدّق من خبرنا في ذلك الطريق المسلوك الذي فرضناه بأنّ سلامة العميان كسلامة البصراء، و نقول لعلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 280 ذلك اتّفق، و بعد فانّ الاتّفاق لا يستمرّ بل ينقطع و هذا الذي ذكرناه مستمرّ غير منقطع إلى أن قال:و من أدلّ الدّليل على بطلان أحكام النّجوم إنّا قد علمنا أنّ من جملة معجزات الأنبياء عليهم السلام الاخبار عن الغيوب و عدّ ذلك خارقا للعادات كاحياء الميّت و ابراء الأكمه و الأبرص، و لو كان العلم بما يحدث طريقا نجوميا لم يكن ما ذكرناه معجزا و لا خارقا للعادة، و كيف يشتبه على مسلم بطلان أحكام النّجوم.و قد أجمع المسلمون قديما و حديثا على تكذيب المنجمين و الشّهادة بفساد مذاهبهم و بطلان احكامهم، و معلوم من دين الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ضرورة التّكذيب بما يدّعيه و الازراء عليهم و التعجيز لهم و في الرّوايات عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من ذلك ما لا يحصى كثرة و كذلك عن علماء أهل بيته عليهم السّلام و خيار أصحابه فما زالوا يبرون من مذاهب المنجمين و يعدّونها ضلالا و محالا و ما اشتهر هذه الشهرة في دين الاسلام كيف يفتى بخلافه منتسب إلى الملّة و مصلّ إلى القبلة.فأمّا إصابتهم في الاخبار عن الكسوفات فلأجل أنّ الكسوفات و اقترانات الكواكب و انفصالها طريقة و الحساب و تسيير الكواكب، و له اصول صحيحة و قواعد سديدة، و ليس كذلك ما يدعونه من تأثيرات الكواكب في الخير و الشّر و النّفع و الضرّ، انتهى كلامه رفع مقامه.و مثله شيخ المتكلمين محمود بن علىّ الحمصى قال في محكى كلامه في البحار: إنّا لا نردّ عليهم فيما يتعلّق بالحساب في تسيير النّجوم و اتّصالاتها التي يذكرونها فانّ ذلك ممّا لا يهمّنا و لا هو مما يقابل بانكار و ردّ ثمّ قال:فان قيل: كيف تنكرون الاحكام و قد علمنا أنهم يحكمون بالكسوف و رؤية الأهلّة و يكون الأمر على ما يحكمون في ذلك، و كذلك يخبرون عن امور مستقبلة تجرى على الانسان و تجرى تلك الامور على ما أخبروا عنها فمع وضوح الأمر فيما ذكرناه كيف تدفع الأحكام؟قلنا إنّ إخبارهم عن الكسوف و الخسوف و رؤية الأهلّة فليس من الأحكام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 281 و إنّما هو من باب الحساب إنّما الحكم أن يقولوا إذا كان كسوف أو خسوف كان من الحوادث كذا و كذا، فامّا الامور المستقبلة التي يخبرون عنها فأكثرها لا تقع على ما يخبرون عنه و إنّما يقع قليل منه بالاتفاق و مثل ذلك يتفق لأصحاب الفال و الزّجر الذين لا يعرفون النجوم بل للعجايز اللواتي يتفأ لن بالأحجار و الذي قد يخبر المصروع و كثير من ناقصي العقول عن أشياء فيتّفق وقوع ما يخبرون عنه انتهى.و نحوهما الشّيخ محمّد بن الحسين الكيدرى قال في شرحه على الكتاب على ما حكى عنه في البحار: كيف يمكن أن يكون الانسان يعرف الحوادث و أسبابها في الحال حتّى يعرف المسبّبات في المستقبل كما في الجزر و المدّ، و من ادّعى أنّه يعرف أسباب الكاينات فمقدّماته ليست برهانية و إنما هى تجربية أو شعريّة أو خطابية مؤلفة من المشهورات في الظاهر أو المقبولات و المظنونات.و مع ذلك فلا يمكنه أن يتعرّض إلّا لجنس من أجناس الأسباب و هو تعرّض بعض الأسباب العلوّية و لا يمكنه أن يتعرّض لجميع الاسباب السّماوية و القوابل و اذا تغيرت القوابل عن احوالها تغير أثر الفاعل فيها فانّ النّار في الحطب اليابس مؤثرة تأثيرا لا تؤثر في الرّماد و كذلك معرفة بقائها على استعداد القبول شرط و يمكن أن يكون القوابل عوائق فلا يعلم تلك الأسباب و المسببات إلّا اللّه تعالى.و أيضا فانّ المنجم يحكم على مفردات الكواكب و لا يحكم على جميعها ممتزجة و كما أنّ أحكام مفردات الترياق و ساير المعاجين غير أحكام المركب الذي حصلت له صورة نوعية، كذلك حكم الكواكب المركوزة في الأفلاك غير حكم أفرادها، و إذا لم يمكن المنجم الحكم إلّا على المفردات كان الحكم ناقصا غير موثوق به.ثمّ إنّه ربّما يحصل التوأمان في غشاء فيكشف عنهما فاذا فيه صبيّان حيّان و على قوانين الاحكاميين يجب أن يكونا مثلين في الصورة و العمر و الحركات حتّى لا يجوز أن يختلفا في شي ء من الأشياء و لا يجوز أن يسكت أحدهما في وقت كلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 282 الآخر و لا يقوم في وقت قعود الآخر و لا ينام في وقت لا ينام فيه الآخر، و إذا دخلا بيتا فيه باب ضيق فلا يمكنهما الدّخول فانّه لا بدّ ههنا من التّقدم و التّأخر، و لا يجوز أن يمسّ الانسان أحدهما دون الآخر، و لا يجوز أن يكون في التزويج امرأة أحدهما غير امرأة الآخر و لا أن يكون مكان أحدهما غير مكان الآخر في الأرض و هذا ما لا يخفى فساده.و أيضا فانّ الحكم الكلّي عند أكثرهم يغلب الجزئي ألا ترى أنّ طالع ناحية أو بلد إذا كان فاسدا فانّه لا يفيد عطية الكدخداه لانسان فكيف يعتمد على الطوالع و الاختيارات مع نفى العلم بالكليات.و من شنيع قولهم انّهم يقولون إذا ولد للملك في حال ولد و لسوقى ولد، فانّ الكواكب تدلّ لابن الملك بخلاف ما يدلّ لابن السوقى مع اتّفاقهما في كمية العمر لأن حيلاجهما و كدخداهما لا يختلفان، فاذا جاز دلالة النّجوم مختلفة في سعادة هذين الولدين فما أنكروا أن يكون مقادير أعمارهما أيضا مختلفة.و اختلفوا في تقويم الكواكب باختلاف الزّيجات و لا برهان على فساد بعضها و صواب بعضها فربما يوجد في تقويم الشّمس من التّفاوت خمس درج و تختلف درج الطوالع و بروج التّحاويل بسبب ذلك فتفسد الاحكام.ثمّ أورد عليهم كثيرا من الاختلافات و التّناقضات لا نطيل الكلام بايرادها.اقول: و ما ذكره هؤلاء الأفاضل من الاختلافات و التناقضات و الاستبعادات كلّها مسلم إلّا أنّ دلالتها على بطلان علم النّجوم من أصله ممنوعة، و نحن لا نضايق من كثرة خطاء المنجمين و خبطهم في أحكامهم إلّا أنّ إصابتهم فيها أيضا غير عزيز و دعوى أنّ كلّ هذه الاصابة على كثرتها من باب الاتفاق كما ترى، و سرّ كثرة وقوع الخطاء فيها أنّ ما في أيدى النّاس من هذا العلم غير تامّ و تمامه إنّما هو عند أئمة الدين الذينهم خزّان العلم و اليقين.و يشهد بما ذكرناه من صحّة هذا العلم في الجملة و على أنّ له أصلا الأخبار و الاعتبار.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 283 اما الاخبار فهى كثيرة لا تحصى. منها روايتا الاحتجاج و البحار السالفتان في التنبيه الثالث.و منها ما رواه في الكافي باسناده عن معلّي بن خنيس قال سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن النّجوم أحقّ هي؟ قال: نعم إنّ اللّه عزّ و جل بعث المشترى إلى الأرض في صورة رجل فأخذ رجلا من العجم فعلّمه النجوم حتّى ظن أنّه قد بلغ، ثمّ قال له: انظر أين المشترى، فقال: ما أراه في الفلك و ما أدرى أين هو، قال: فنحاه و أخذ بيد رجل من الهند فعلمه حتّى ظن أنّه قد بلغ، و قال: انظر إلى المشترى اين هو فقال: إنّ حسابى ليدلّ على أنك أنت المشترى، و قال فشهق شهقة فمات و ورث علمه أهله فالعلم هناك.و منها ما في البحار من كتاب النجوم عن الرّيان بن الصّلت، و ذكر اجتماع العلماء بحضرة المامون و حضور الصّباح بن نصر الهندى عند مولانا الرّضا عليه السّلام و سؤاله عن مسائل كثيرة منها سؤاله عن علم النجوم فقال عليه السّلام ما هذا لفظه:علم في أصل صحيح ذكروا أنّ أوّل من تكلّم في النجوم إدريس و كان ذو القرنين بها ماهرا و أصل هذا العلم من عند اللّه عزّ و جلّ و يقال أنّ اللّه بعث النجم الذى يقال له المشترى إلى الأرض في صورة رجل فأتى بلد العجم فعلّمهم في حديث طويل فلم يستكملوا ذلك، فأتى بلد الهند فعلّم رجلا منهم فمن هناك صار علم النجوم بها و قد قال قوم هو علم من علم الأنبياء خصّوا به لأسباب شتّى فلم يستدرك المنجمون الدّقيق منها فشابوا الحقّ بالكذب.هذا آخر لفظ مولينا عليّ بن موسى الرّضا عليه السّلام في هذه الرواية الجليلة الأسناد و قوله عليه السّلام حجة على العباد، و قوله عليه السّلام ذكروا و يقال فانّ عادته عند التّقية من المخالفين و العامة يقول نحو هذا الكلام و تارة يقول كان أبى يقول و تارة روى عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 284 و منها ما فيه أيضا من كتاب النجوم و جادة في كتاب عتيق عن عطا قال: قيل لعليّ بن أبي طالب عليه السّلام: هل كان للنجوم أصل؟ قال: نعم نبيّ من الأنبياء قال له قومه إنا لا نؤمن بك حتّى تعلّمنا بدء الخلق و آجاله فأوحى اللّه عزّ و جلّ إلى غمامة فأمطرتهم و استنقع حول الجبل ماء صافيا، ثمّ أوحى اللّه عزّ و جلّ إلى الشّمس و القمر و النجوم أن تجرى في ذلك الماء، ثمّ أوحى اللّه عزّ و جلّ إلى ذلك النبيّ أن يرتقى هو وقوعه على الجبل فارتقوا الجبل فقاموا على الماء حتّى عرفوا بدء الخلق و آجاله بمجارى الشّمس و القمر و النجوم و ساعات الليل و النّهار.و كان أحدهم يعلم متى يموت و متى يمرض و من ذا الّذي يولد له و من ذا الّذي لا يولد له فبقوا كذلك برهة من دهرهم.ثمّ إنّ داود عليه السّلام قاتلهم على الكفر فاخرجوا إلى داود في القتال من لم يحضر أجله و من حضر أجله أخلفوه في بيوتهم فكان يقتل من أصحاب داود و لا يقتل من هؤلاء واحد، فقال داود عليه السّلام ربّ اقاتل على طاعتك و يقاتل هؤلاء على معصيتك فيقتل أصحابي و لا يقتل من هؤلاء أحد؟ فأوحى اللّه عزّ و جلّ إنّى كنت علّمتهم بدء الخلق و آجاله إنّما أخرجوا إليك من لم يحضر أجله و من حضر أجله خلفوه في بيوتهم فمن ثمّ يقتل من أصحابك و لا يقتل منهم أحد قال داود: يا ربّ على ما ذا علّمتهم؟قال تعالى: على مجارى الشمس و القمر و النجوم و ساعات الليل و النهار.قال عليه السّلام فدعا اللّه عزّ و جلّ فحبس الشمس عليهم فزاد في النّهار و اختلط الزّيادة بالليل و النهار فلم يعرفوا قدر الزّيادة فاختلط حسابهم قال عليّ عليه السّلام فمن ثمّ كره النظر فى علم النجوم، و رواه فيه أيضا عن الدّر المنثور، نعم زاد فيه أنّ النبيّ المذكور كان يوشع بن نون.و منها ما رواه يونس بن عبد الرحمن قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام جعلت فداك أخبرنى عن علم النجوم ما هو؟ قال عليه السّلام هو علم من علم الأنبياء، قال فقلت: كان عليّ بن أبي طالب عليه السّلام يعلمه؟ فقال: كان أعلم النّاس به.و الاخبار في هذا المعنى كثيرة لا نطيل بذكرها و من أراد الزّيادة فليراجع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 285 إلى كتاب السّماء و العالم من البحار، فقد عقد المجلسي «ره» فيه بابا على ذلك و استوفى الكلام فيه.و اما الاعتبار فهو إنا قد سمعنا تظافرا بل تواترا و حصل لنا العلم وجدانا بأنّ من المنجمين من حصل له العلم بجملة من الحوادث الاستقبالية في موارد شتى من طريق النجوم و حكموا فيه فكان حكمه مطابقا للواقع و لا بأس بالاشارة إلى بعض تلك الموارد تاييدا و استظهارا.فمنها دلالة النجوم على نبوّة نوح فقد رواه في البحار من كتاب التجمل باسناده عن جميل عن زرارة عن أبي جعفر عليه السّلام عمن ذكره قال: قد كان علم نبوّة نوح بالنجوم.و منها دلالتها على إبراهيم ففي البحار أيضا من كتاب النجوم من كتاب التجمّل إنّ آذر أبا إبراهيم كان منجما لنمرود و لم يكن يصدر إلّا عن أمره فنظر ليلة في النجوم فأصبح و هو يقول لنمرود لقد رأيت في النجوم عجبا، قال: و ما هو؟ قال:رأيت مولودا يولد في زماننا يكون هلاكنا على يديه و لا يلبث إلّا قليلا حتى يحمل به قال: فتعجب من ذلك ثم قال: هل حملت به النساء بعد؟ قال: لا، فحجب الرّجال عن النساء و لم يدع امرأة إلّا جعلها في المدينة و لا يخلص إليها بعلها.قال فوقع آذر على أهله فحملت بابراهيم فظنّ أنّه صاحبه فأرسل إلى قوابل ذلك الزّمان و كنّ أعلم النّاس بالجنين و لا يكون في الرّحم شي ء إلّا عرفنه و علمن به، فنظرن فالزم ما في الرّحم الظهر فقلن ما نرى في بطنها شيئا، قال و كان ممّا اوتي من العلم أنّ المولود سيحرق بالنار و لم يؤت علما أنّ اللّه سينجيه منها.قال المجلسي و قد روى هذا الحديث عليّ بن إبراهيم في كتاب تفسير القرآن بأبسط من هذه الرّواية و رواه أيضا أبو جعفر محمّد بن جرير الطبرى في الجزء الأول من تاريخه، و رواه أيضا سعيد بن هبة اللّه الراوندى في كتاب قصص الأنبياء، و رواه الثعلبي في تفسيره و غيره من العلماء.و منها دلالتها على نبوّة موسى عليه السّلام و كتب التواريخ مشحونه بذلك و قد روى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 286 المجلسي من كتاب العرايس للثعلبي قال إنّ فرعون رأى في منامه أنّ نارا قد أقبلت من بيت المقدس حتّى اشتملت على بيوت مصر فأحرقتها و أحرقت القبط و تركت بني اسرائيل، فدعى فرعون السّحرة و الكهنة و المعبرين و المنجمين و سألهم عن رؤياه فقالوا له: إنّه يولد في بني اسرائيل غلام يسلبك ملكك و يغلبك على سلطانك، و يخرجك و قومك من أرضك و يذلّ دينك و قد اطلك زمانه الذي يولد فيه.و منها دلالتها على نبوّة عيسى عليه السّلام روى في البحار من كتاب النبوة لابن بابويه فى باب سياقه حديث عيسى بن مريم فقال ما هذا لفظه: و قدم عليها و فد من علماء المجوس زائرين معظمين لامر ابنها و قالوا إنا قوم ننظر في النجوم فلما ولد ابنك طلع بمولده نجم من نجوم الملك فنظرنا فيه فاذا ملكه ملك نبوّة لا يزول عنه و لا يفارقه حتى يرفعه إلى السماء و يجاور ربّه عزّ و جلّ ما كانت الدنيا مكانها ثمّ يصير إلى ملك هو أطول و أبقى مما كان فيه.فخرجنا من قبل حتّى رفعنا إلى هذا المكان فوجدنا النجم متطلعا عليه من فوقه فبذلك عرفنا موضعه و قد اهدينا له هدية جعلناها له قربانا لم يقرب مثله لأحد قط و ذلك إنا وجدنا هذا القربان يشبه أمره و هو الذهب و المرّ و اللبان لأنّ الذهب سيد المتاع كلّه و كذلك ابنك سيد الناس ما كان حيّا، و لأنّ المرّجبار الجراحات و العاهات كلّها و لأنّ اللّبان يبلغ دخانه السّماء و لن يبلغها دخان شي ء غيره و كذلك ابنك يرفعه اللّه عزّ و جلّ إلى السّماء و ليس يرفع من أهل زمانه غيره.و منها دلالتها على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ففى البحار و جاده في كتاب دلايل النبوّة جمع أبي القاسم الحسين بن محمّد السّكوني باسناده عن حسان بن ثابت قال إنى و اللّه لغلام يافع يقوا بن سبع أو ثمان سنين أعقل كلّما سمعت إذ سمعت يهوديّا و هو على أكمة يثرب يصرخ يا معشر اليهود فلما اجتمعوا قالوا ويلك مالك؟ قال: طلع نجم أحمد الذى يبعث به الليلة.قال: و وجدت كتابا عندنا الآن اسمه كتاب اليد الصينى عمله كشينا ملك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 287 الهند يذكر فيه تفصيل دلالة النّجوم على نبوّة نبيّنا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و منها موارد متفرقة ذكر السيّد بن طاوس (ره) في رسالته التي دوّنها في النّجوم و ذكر جماعة من العلماء المعتنين بهذا العلم العارفين به تاييدا لصحّته.قال المجلسي: و السيّد الجليل النبيل عليّ بن طاوس (ره) لانس قليل له بهذا العلم عمل في ذلك رسالة و بالغ في الانكار على من اعتقد أنّ النّجوم ذوات إرادة فاعلة أو مؤثرة و استدلّ على ذلك بدلايل كثيرة و أيّده بكلام جمّ غفير من الأفاضل إلّا أنّه أنكر على السّيد الأجلّ المرتضى (ره) في تحريمه و ذهب إلى أنّه من العلوم المباحات و أنّ النّجوم علامات و دلالات على الحادثات لكن يجوز للقادر الحكيم أن يغيّرها بالبرّ و الصدقة و الدّعآء و غير ذلك من الاسباب و الدّواعى على وفق إرادته و حكمته، و جوّز تعليم علم النّجوم و تعلّمه و النظر فيه و العمل به إذا لم يعتقد انها مؤثرة، و حمل أخبار النّهى و الذّم على ما إذا اعتقد ذلك.ثمّ ذكر تأييدا لصحّة هذا العلم أسماء جماعة من الشيعة كانوا عارفين به فقال:إنّ جماعة من بني نوبخت كانوا علماء بالنجوم و قدوة في هذا الباب و وقفت على عدّة مصنّفات لهم في النّجوم و أنها دلالات على الحادثات.منهم الحسن بن موسى النّوبختى.و من علماء المنجمين من الشيعة أحمد بن محمّد بن خالد البرقي و ذكر النجاشي في كتبه كتاب النّجوم.و منهم أحمد بن محمّد بن طلحة، فقد عدّ الشيخ و النجاشى من كتبه كتاب النجوم و الشيخ النجاشي كان له تصنيف في النجوم.و من المذكورين بعلم النّجوم الجلودي البصرى.و منهم عليّ بن محمّد بن العدوى و الشّمشاطى فانّه ذكر النجاشى أنّ له رسالة في إبطال أحكام النجوم.و منهم عليّ بن محمّد العباس فانّ النجاشي ذكر في كتبه كتاب الردّ على المنجمين كتاب الرّد على الفلاسفة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 288 و منهم محمّد بن أبي عمير.و منهم محمّد بن مسعود العياشي فانّه ذكر في تصانيفه كتاب النجوم.و منهم موسى بن الحسن بن عباس بن اسماعيل بن أبي سهل بن نوبخت قال النجاشي كان حسن المعرفة بالنجوم و له مصنّفات فيه و كان مع ذلك حسن العبادة و الدّين.و منهم الفضل بن أبي سهل بن نوبخت وصل إلينا من تصانيفه ما يدلّ على قوّة معرفته بالنجوم و ذكر عن العيون ما أوردته في أبواب تاريخ الرّضا عليه السّلام من أنّه أخبر المأمون بخطاء المنجمين في السّاعة التي اختاروها لولاية العهد، فزجره المأمون و نهاه أن يخبر به أحدا فعلم أنّه تعمد ذلك.أقول: و الظاهر أنّ المراد بها هي ما رواها في العيون عن البيهقى عن الصّولي عن عون بن محمّد قال: حدّثنى الفضل بن أبي سهل النوبختى أو عن أخ له قال: لما عزم المأمون على العقد للرّضا عليه السّلام بالعهد قلت و اللّه لأعتبر ما في نفس المأمون من هذا الأمر أيحبّ تمامه أو هو تصنع به، فكتبت إليه على يد خادم له كان يكاتبني باسراره على يده:قد عزم ذو الرّياستين على عقد العهد و الطالع السّرطان و فيه المشترى و السّرطان و إن كان شرف المشترى فهو برج منقلب لا يتمّ أمر يعقد فيه و مع هذا فانّ المريخ في الميزان في بيت العاقبة و هذا يدلّ على نكبة المعقود له و عرفت أمير المؤمنين ذلك لئلا يعتب علىّ إذا وقف على هذا من غيرى.فكتب إلىّ إذا قرأت جوابى إليك فاردده إلىّ مع الخادم و نفسك أن يقف أحد على ما عرفتنيه أو أن يرجع ذو الرّياستين عن عزمه فانّه إن فعل ذلك الحقت الذّنب بك و علمت أنك سببه، قال فضاقت علىّ الدّنيا و تمنّيت أنّى ما كنت كتبت إليه.ثمّ بلغنى أنّ الفضل بن سهل ذو الرّياستين قد تنبّه على الأمر و رجع عن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 289 عزمه و كان حسن العلم بالنجوم فخفت و اللّه على نفسي و ركبت إليه فقلت له: أتعلم نجما في السّماء أسعد من المشترى؟ قال: لا قلت: أ فتعلم أنّ في الكواكب نجما تكون في حال أسعد منها في شرفها؟ قال: لا، قلت: فامض العزم على رأيك إذ كنت تعتقد أن الفلك في أسعد حالاته فامضى الأمر على ذلك فما علمت أنّى من أهل الدّنيا حتّى وقع العقد فزعا من المأمون.قال: و منهم السّيد الفاضل عليّ بن أبي الحسن العلويّ المعروف بابن الأعلم و كان صاحب الزّيج.و منهم أبو الحسن النقيب الملقب أبا قيراط.و منهم الشّيخ الفاضل الشّيعي عليّ بن الحسين بن عليّ بن المسعودي مصنّف كتاب مروج الذّهب.و منهم أبو القاسم ابن نافع من أصحابنا الشّيعة.و منهم ابراهيم الفرازى صاحب القصيدة في النّجوم و كان منجّما لمنصور.و منهم الشّيخ الفاضل أحمد بن يوسف بن إبراهيم المصرى كاتب آل طولون.و منهم الشّيخ الفاضل محمّد بن عبد اللّه بن عمر الباز يار القميّ تلميذ أبي معشر.و منهم الشيخ الفاضل أبو الحسين بن أبي الخضيب القميّ.و منهم أبو جعفر السقاء المنجم ذكره الشّيخ في الرّجال.و منهم محمّد بن أحمد بن سليم الجعفي مصنّف كتاب الفاخر.و منهم محمود بن الحسين بن السّندي بن شاهك المعروف بكشاجم ذكر ابن شهر آشوب أنّه كان شاعرا منجّما متكلّما.و منهم العفيف بن قيس أخو الأشعث ذكره المبرد، و قد مرّ أنّه قيل إنه هو الذي أشار إلى أمير المؤمنين بترك قتال الخوارج في السّاعة التي أراد.ثمّ قال (ره) و ممّن أدركته من علماء الشّيعة العارفين بالنجوم و عرفت بعض إصاباته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 290 الفقيه العالم الزّاهد الملقب خطير الدّين محمود بن محمّد.و ممّن رأيته الشيخ الفاضل أبو نصر الحسن بن علي القمّي، ثمّ عدّ من اشتهر بعلم النّجوم و قيل انّه من الشّيعة فقال:منهم أحمد بن محمّد السّنجري، و الشّيخ الفاضل عليّ بن أحمد العمراني، و الفاضل اسحاق بن يعقوب الكندى.قال و ممّن اشتهر بالنجوم من بني العباس محمّد بن عبد العزيز الهاشمي و عليّ بن القاسم القصرى، و قال وجدت فيما وقفت عليه أنّ عليّ بن الحسين بن بابويه القمي كان ممن أخذ طالعه في النّجوم و أنّ ميلاده بالسنبلة، ثمّ قال روى الشيخ في اختيار الكشي في بيان حال أبي خالد السجستاني حمدويه و إبراهيم عن محمّد بن عثمان قال:حدّثنا أبو خالد السجستاني أنّه لما مضى أبو الحسن عليه السّلام وقف عليه ثمّ نظر في نجومه فزعم أنّه قد مات فقطع على موته و خالف أصحابه.ثمّ قال: ففى هذا عدّة فوايد منها أنّ هذا أبو خالد كان واقفيا يعتقد أنّ أبا الحسن موسى عليه السّلام ما مات فدله اللّه تعالى بعلم النجوم على موته و قد كان هذا العلم سبب هدايته.و منها أنّه كان من أصحاب الكاظم عليه السّلام و لم يبلغنا أنّه عليه السّلام أنكر عليه علم النّجوم و منها أنّه لو علم أبو خالد أنّ علم النّجوم منكر عند إمامه لما اعتمد عليه في عقيدته و منها اختيار جدّي الطوسى لهذا الحديث و تصحيحه و قد تقدّم ثناؤه على جماعة من العلماء بالنجوم ثم قال:و ممّن اشتهر بعلمه من بنى نوبخت عبد اللّه بن أبي سهل.و من العلماء بالنجوم محمّد بن إسحاق النديم كان منجما للعلوي المصري.و من المذكورين بالتصنيف في علم النّجوم حسن بن أحمد بن محمّد بن عاصم المعروف بالعاصمي المحدّث الكوفي ثقة سكن بغداد فمن كتبه الكتب النّجومية ذكر ذلك ابن شهر آشوب في كتاب معالم العلماء.و ممّن اشتهر بعلم النّجوم من المنسوبين إلى مذهب الاماميّة الفضل بن سهل وزير المأمون فروى محمّد بن عبدوس الجهشيارى و غيره ما معناه أنّه لما وقع بين الأمين و المأمون ما وقع و اضطربت خراسان و طلب جند المأمون أرزاقهم و توجّه علىّ بن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 291 عيسى بن ماهان من العراق لحرب المأمون و صعد المأمون إلى منظرة للخوف على نفسه من جنده و معه الفضل و قد ضاق عليه مجال التدبير و عزم على مفارقة ما هو فيه أخذ الفضل طالعه و رفع اسطر لابا و قال ما تنزل من هذه المنزلة إلّا خليفة غالبا لأخيك الأمين فلا تعجل و ما زال يسكنه و يثبته حتّى ورد عليهم في تلك الساعة رأس عليّ بن عيسى و قد قتله طاهر و ثبت ملكه و زال ما كان يخافه و ظفر بالامان و روى خبرا آخر مثل ذلك.ثمّ قال و ممّن كان عالما بالنجوم من المنسوبين إلى الشيعة الحسن بن سهل ثمّ ذكر ما أخرجنا من العيون في أبواب تاريخ الرّضا عليه السّلام من حديث الحمام و قتل الفضل فيه.أقول: الرّواية في العيون بسنده عن ياسر الخادم يذكر فيها خروج الرّضا عليه السّلام و المأمون و ذى الرّياستين من مرو إلى المدينة و فيها:و خرج المأمون و خرجنا مع الرّضا عليه السّلام فلما كان بعد ذلك بأيام و نحن في بعض المنازل ورد على ذي الرّياستين كتاب عن أخيه الحسن بن سهل إنّى نظرت في تحويل هذه السنة في حساب النجوم فوجدت فيه أنّك تذوق فى شهر كذا يوم الأربعا حرّ الحديد و حرّ النار و أرى أن تدخل أنت و الرّضا عليه السّلام و أمير المؤمنين الحمام في ذلك اليوم فتحتجم أنت فيه و تصب الدّم ليزول نحسه عنك.فبعث الفضل إلى المأمون و كتب إليه بذلك و سأله أن يدخل الحمام معه و سأل أبا الحسن عليه السّلام أيضا ذلك فكتب المأمون إلى الرّضا عليه السّلام رقعة في ذلك فسأله أن يدخل الحمام معه فكتب إليه أبو الحسن عليه السّلام لست بداخل غدا الحمام و لا أرى لك يا أمير المؤمنين أن تدخل الحمام غدا و لا أرى الفضل أن يدخل الحمام غدا فأعاد إليه مرّتين فكتب إليه أبو الحسن عليه السّلام لست بداخل غدا الحمام فانى رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في النوم في هذه الليلة يقول لى يا على لا تدخل الحمام غدا فكتب إليه المأمون: صدقت يا سيدي و صدق رسول اللّه لست بداخل غدا الحمام و الفضل فهو أعلم و ما فعله.قال ياسر فلما أمسينا و غابت الشمس فقال لنا الرّضا عليه السّلام قولوا نعوذ باللّه من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 292 شرّ ما ينزل في هذه الليلة فأقبلنا نقول ذلك فلما صلّى الرّضا عليه السّلام الصّبح قال لنا:قولوا نعوذ باللّه من شرّ ما ينزل في هذا اليوم فما زلنا نقول ذلك.فلما كان قريبا من طلوع الشّمس قال لي الرّضا عليه السّلام اصعد السّطح فاستمع هل تسمع شيئا فلما صعدت سمعت الصّيحة «الضجة خ ل» و النّحيب و كثرة ذلك فاذا بالمأمون قد دخل من الباب الذى كان إلى داره من دار أبي الحسن عليه السّلام يقول يا سيدى يا أبا الحسن آجرك اللّه في الفضل و كان دخل الحمام فدخل عليه قوم بالسّيوف و اخذ من دخل عليه في الحمام و كانوا ثلاثة نفر أحدهم ابن خالة الفضل ذو العلمين قال و اجتمع القواد و الجند و من كان من جند ذى الرّياستين على باب المأمون فقالوا اغتاله و قتله فلنطلبن بدمه.فقال المأمون للرّضا عليه السّلام يا سيدي ترى أن تخرج إليهم فتفرّقهم قال: ياسر فركب الرّضا عليه السّلام و قال لي اركب فلما خرجنا من الباب نزل الرّضا عليه السّلام إليهم و قد اجتمعوا و جاءوا بالنّيران ليحرقوا الباب فصاح بهم و أومى إليهم بيده تفرّقوا، فتفرّقوا قال ياسر فأقبل النّاس و اللّه يقع بعضهم على بعض و ما اشار إلى أحد الّا ركض و مرّ و لم يقف به.ثمّ قال السّيد رأيت في كتاب الوزراء جمع عبد الرّحمن بن المبارك أنّه ذكر محمّد بن سعيد أنّه وجد على كتاب من كتب ذي الرّياستين بخطه هذه السنة الفلانية التي تكون فيها النكبة و إلى اللّه نرغب في رفعها و إن صحّ من حساب الفلك شي ء فالأمر واقع فيها لا محالة و نسأل اللّه أن يختم لنا بخير بمنّه، و كان يعمل لذي الرّياستين تقويم في كلّ سنة فيوقع عليه هذا يوم يصلح لكذا و يجنب في هذا اليوم كذا، فلما كان في السّنة التي قتل فيها عرض عليه اليوم فجعل يوقع فيه ما يصلح حتّى انتهى إلى اليوم الذى قتل فيه فقال: افّ لهذا اليوم ما أشرّه علىّ و رمى بالتّقويم.و روى عن اخت الفضل قالت: دخل الفضل إلى امّه في الليلة التي قتل فى صبيحتها فقعد إلى جانبها و أقبل يعظها و يعزّيها عن نفسه و يذكرها حوادث الدّهر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 293 و تقضى امور العباد، ثمّ قبّل صدرها و ثديها و ودّعها و داع المفارق، ثمّ قام فخرج و هو قلق منزعج لما دلّه عليه الحساب، فجعل ينتقل من موضع إلى موضع و من مجلس إلى مجلس و امتنع عليه النوم.فلما كان السّحر قام إلى الحمام و قدر أن يجعل غمه و حرارته و كربه هو الذي دلّت عليه النّجوم، و قدمت له بغلة فركبها و كان الحمام في آخر البستان فكبت به البغلة فسرّه ذلك و قدر أنّها هي النكبة التي كان يتخوّفها، ثمّ مشى إلى الحمام و لم يزل حتّى دخل الحمام و اغتسل فيه فقتل.قال: و من المذكورين بعلم النجوم بوران بنت الحسن بن سهل، وجدت فى مجموع عتيق أنّ بوران كان في المنزلة العليا بأصناف العلوم لا سيّما في النجوم فانها برعت فيه و بلغت أقصى نهايته و كانت ترفع الاسطر لاب كلّ وقت و تنظر إلى مولد المعتصم فعثرت يوما بقطع عليه سببه الخشب.فقالت لوالدها الحسن انصرف إلى أمير المؤمنين و عرّفه أنّ الجارية فلانة قد نظرت إلى المولد و رفعت الاسطر لاب فدلّ الحساب و اللّه أعلم أنّ قطعا يلحق أمير المؤمنين من خشب في السّاعة الفلانية من يوم بعينه.قال الحسن: يا قرّة عينى يا سيّدة الحراير إنّ أمير المؤمنين قد تغيّر علينا و ربّما أصغى إلى شي ء بخلاف ما يقتضيه وجه المشورة و النّصيحة، قالت يا أبه و ما عليك من نصيحة إمامك لأنّه خطر بروح لا عوض منها، فان قبلها و إلّا كنت قد أدّيت المفروض عليك.قال: فانصرف الحسن إلى المعتصم و عرّفه ما قالت بوران، قال المعتصم: أيّها الحسن أحسن اللّه جزائها و جزائك انصرف اليها و خصّها عنى بالسّلام و اسألها ثانيا و احضر عندى اليوم الذي عيّنت عليه و لازمني حتّى ينصرم النوم و يذهب فلست اشار كك في هذه المشورة و التّدبير أحدا من البشر.قال فلما كان صباح ذلك اليوم دخل عليه الحسن فأمر المعتصم حتّى خرج كلّ من في المجلس و خلا إليه و أشار عليه أن ينتقل عن المجلس الثّقفى إلى مجلس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 294 ابن ارخى «رازجى كذا فى الاصل» لا يوجد فيه وزن درهم واحد من الخشب، و ما زال الحسن يحدثه و المعتصم يمازحه و ينشطه حتّى أظهر النّهار و ضربت نوبة الصّلاة فقام المعتصم ليتوضّأ فقال الحسن لا تخرج أمير المؤمنين عن هذا المجلس و يكون الوضوء و الصّلاة و كلّ ما تريد فيه حتّى ينصرم اليوم.فجائه خادم و معه المشط و المسواك فقال الحسن للخادم امتشط بالمشط و استك بالسّواك فامتنع و قال و كيف أتناول آلة أمير المؤمنين، قال المعتصم و يلك امتثل قول الحسن و لا تخالف ففعل فسقطت ثناياه و انتفخ دماغه و خرّ مغشيّا عليه و رفع ميتا، و قام الحسن ليخرج فاستدعاه المعتصم إليه و احتضنه و لم يفارقه حتّى قبّل عينيه و ردّ على بوران أملاكا و ضياعا، و كان ابن الزّيات سلبها عنها و ذكر مثله برواية اخرى.و روى من كتاب الوزراء لمحمد بن عبدوس عن إسماعيل بن صبيح قال: كنت يوما بين يدي يحيى بن خالد البرمكى فدخل عليه جعفر بن يحيى فلما رآه صاح و اعرض بوجهه عنه و قطب و كره رؤيته فلما انصرف قلت له: أطال اللّه بقائك تفعل هذا بابنك و حاله عند أمير المؤمنين حالة لا يقدم عليه ولدا و لاوليا، فقال: إليك عنى أيّها الرّجل فو اللّه لا يكون هلاك أهل هذا البيت إلّا بسببه.فلما كان بعد مدّة من ذلك دخل عليه أيضا جعفر و أنا بحضرته ففعل مثل ما فعل الأوّل و أكدت عليه القول فقال: ادن منّي الدّوات، فأدنيتها و كتب كلمات يسيرة في رقعة و ختمها و دفعها إلىّ و قال: بلى ليكن عندك فاذا دخلت سنة سبع و ثمانين و مأئة و مضى النّجوم فانظر فيها، فلما كان في صفر أوقع الرّشيد بهم فنظرت في الرقعة فكان الوقت الذي ذكره، قال اسماعيل، و كان يحيى أعلم النّاس بالنجوم.و روى أيضا عن محمّد بن عبدوس صاحب كتاب الوزراء عن موسى بن نصر الوصيف عن أبيه قال: غدوت إلى يحيى بن خالد في آخر أمرها اريد عيادته من علّة كان يجدها، فوجدت في دهليزه بغلا مسرّجا فدخلت إليه فكان يأنس بى و يفضى إلىّ بسرّه، فوجدته مفكرا مهموما و رأيته مستخلا مشتغلا بحساب النّجوم و هو ينظر فيه فقلت له:منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 295 إنى لما رأيت بغلا مسرّجا سرّنى لأنى قدرت انصراف العلّة و أنّ عزمك الرّكوب، ثمّ قد غمّني ما أراه من همك قال: فقال لى: إنّ لهذا البغل قصّة إنّى رأيت البارحة في النّوم كأنى راكبة حتّى وافيت رأس الجسر من الجانب الأيسر فوقفت فاذا بصايح يصيح من الجانب الآخر:كان لم يكن بين الحجون الى الصفا         انيس و لم يسمر بمكة سامر    قال فضربت يدي على قربوس السّوج و قلت:بلى نحن كنا أهلها فأبادنا         صروف الليالى و الجدود العواثر    ثمّ انتبهت فلجأت إلى أخذ الطالع فأخذته و ضربت الأمر ظهرا لبطن فوقفت على أنه لا بد من انقضاء مدّتنا و زوال أمرنا، قال: فما كان يكاد يفرغ من كلامه حتّى دخل عليه مسرور الخادم بخوانة مغطاة و فيها رأس جعفر بن يحيى و قال له: يقول لك أمير المؤمنين: كيف رأيت نقمة اللّه في الفاجر فقال له يحيى قوله يا أمير المؤمنين أرى انّك أفسدت عليه دنياه و أفسد عليك آخرتك.ثمّ قال: و من رأيت ذكره في علماء النجوم و إن لم أعلم مذهبه إبراهيم بن السّندى بن شاهك و كان منجما طبيبا متكلّما.و من العلماء بالنّجوم عضد الدولة بن بويه و كان منسوبا إلى التشيّع و لعلّه كان يرى مذهب الزّيدية.و منهم الشّيخ المعظم محمود بن علىّ الحمصى كما حكينا عنه.و منهم جابر بن حيّان صاحب الصّادق عليه السّلام و ذكره ابن النّديم في رجال الشّيعة.و ممّن ذكر بعلم النجوم من الوزراء أبو أيّوب سليمان بن مخلد المورياني.و ممن ظهر فيه العمل على النجوم البرامكة ذكر عبد اللّه «الرحمن فى الأصل» بن المبارك أنّ جعفرا لما عزم على الانتقال إلى قصره الذي بناه و جمع المنجمين لاختيار وقت ينتقل فيه فاختار واله وقتا من الليل، فلما حضر الوقت خرج على حمار من الموضع الذي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 296 ينزل على قصره و الطرق خالية و النّاس ساكنون فلما وصل إلى سوق يحيى رأى رجلا يقول:يدبّر بالنجوم و ليس يدرى          و ربّ النّجم يفعل ما يريد    فاستوحش و وقف و دعا بالرّجل فقال له: أعد علىّ ما قلت فأعاده فقال: ما أردت بهذا؟ قال: و اللّه ما أردت به معنى من المعاني لكنّه عرض لى و جاء على لساني فأمر له بدنانير.ثمّ ذكر اصابات كثيرة من المنجّمين نقلا من كتبهم، و نقل من كتاب ربيع الأبرار أنّ رجلا دخل اصبعيه في حلقتى مقراض و قال لمنجّم: ايش ترى في يدي؟فقال: خاتمى حديد.و قال: فقدت في دار بعض الرّؤساء مشربة فضة فوجّه إلى ابن هامان يسأله فقال: المشربة سرقت نفسها، فضحكت منه و اغتاض و قال: هل في الدار جارية اسمها فضّة أخذت الفضّة فكان كما قال.و قال: سعى بمنجّم فامر بصلبه فقيل له هل رأيت هذا في نجومك؟ فقال: رأيت ارتفاعا و لكن لم أعلم أنّه فوق خشبة.و قال: من الملوك المشهورين بعلم النجوم و تقريب أهله المأمون، و ذكر محمّد بن اسحاق أنّه كان سبب نقل كتب النجوم من بلاد الرّوم و نشرها بين المسلمين.و ذكر المسعودى في حديث وفات المأمون قال: فأمرنا باحضار جماعة من أهل الموضع فسألهم ما تفسير التديون فقالوا: تفسيره مدّ رجليك، فلما سمع المأمون بذلك اضطرب و تطيّر بهذا الاسم و قال سلوهم ما اسم هذا الموضع بالعربية قالوا: اسمه بالعربيّة الرقة، و كان فيما عمل من مولد المأمون أنّه يموت بالرقة، فلما سمع اسم الرقة عرفه أنّه الموضع الذي ذكر في مولده و أنّه لا يموت إلّا برقة فمات به كما اقتضت دلالة النّجوم، انتهى ما أردنا ايراده من كلام السيّد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 297 فقد بان و ظهر منه و ممّا قدّمنا أنّ الاصابة في النّجوم غير عزيزة و إن كان الخطاء فيها كثيرا أيضا إلّا أنّ وقوع الخطاء لا يدلّ على بطلانها من أصلها و سرّ كثرة الخطاء هو ما أشرنا إليه سابقا من عسر الضّبط و الاحاطة بأقطارها.و إليه الاشارة في خبر عبد الرّحمن بن السّيابة قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام:جعلت فداك إنّ النّاس يقولون إنّ النّجوم لا يحلّ النّظر فيها فان كان يضرّ بديني فلا حاجة لي في شي ء يضرّ بديني، و إن كان لا يضرّ بديني فو اللّه إنّى لأشتهيها و أشتهى النّظر إليها، فقال: عليه السّلام ليس كما يقولون لا يضرّ بدينك، ثمّ قال عليه السّلام: إنّكم تنظرون في شي ء كثيره لا يدرك و قليله لا ينفع.و في خبر هشام قال قال لي أبو عبد اللّه عليه السّلام كيف بصرك في النّجوم؟ قلت: ما خلفت بالعراق أبصر بالنّجوم ثمّ سأله عن أشياء لم يعرفها، ثمّ قال عليه السّلام: فما بال العسكرين يلتقيان في هذا و في ذاك فيحسب هذا لصاحبه بالظفر و يحسب هذا لصاحبه بالظفر فيلتقيان فيهزم أحدهما الآخر فأين كانت النّجوم؟ قال: فقلت: و اللّه ما أعلم ذلك، فقال عليه السّلام: إنّ أصل الحساب حقّ و لكن لا يعلم ذلك إلّا من علم مواليد الخلق.الامر الخامس:في الحكم الشرعي للعمل بالنّجوم و أنّه هل يجوز تعليمه و تعلّمه و استنباط الأحكام منه و الاخبار عن الحوادث الاستقباليّة على وجه القطع أو الظنّ من طريق النّجوم.المستفاد من السّيد بن طاوس (ره) في كلامه الذي قدّمنا ذكره في المقام الثاني هو الجواز بحمل الأخبار النّاهية على ما إذا اعتقد التأثير.و مثله شيخنا البهائي (ره) في محكيّ كلامه و ما يدّعيه المنجّمون من ارتباط بعض الحوادث السفليّة بالأجرام العلويّة إن زعموا أنّ تلك الأجرام هي العلّة المؤثّرة في تلك الحوادث بالاستقلال أو أنّها شريكة في التأثير فهذا لا يحلّ للمسلم اعتقاده، و علم النّجوم المبتني على هذا كفر و العياذ باللّه، و على هذا حمل ما ورد في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 298 الحديث من التّحذير عن علم النّجوم و النّهى عن اعتقاد صحّته.و إن قالوا إنّ اتصالات تلك الاجرام و ما يعرض لها من الاوضاع علامات على بعض حوادث هذا العالم ممّا يوجده اللّه سبحانه بقدرته و إرادته كما أنّ حركات النّبض و اختلافات أوضاعه علامات يستدلّ بها الطبيب على ما يعرض للبدن من قرب الصّحة و اشتداد المرض و نحو ذلك، و كما يستدلّ باختلاج بعض الأعضاء على بعض الأحوال المستقبلة، فهذا لا مانع منه و لا حرج في اعتقاده، و ما روي من صحّة علم النّجوم و جواز نقله محمول على هذا المعنى.ثمّ قال: الامور التي يحكم بها المنجّمون من الحوادث الاستقباليّة اصول بعضها مأخوذة من أصحاب الوحى سلام اللّه عليهم، و بعضها يدّعون فيها التّجربة، و بعضها مبتن على امور منشعبة لا تفي قوّة البشريّة في الأغلب بضبطها و الاحاطة بها كما يؤمى إليه قول الصّادق عليه السّلام: كثيره لا يدرك و قليله لا ينتج «ينفع»، فلذلك وجد الاختلاف في كلامهم و تطرّق الخطاء إلى بعض أحكامهم و من اتّفق له الجرى على الاصول الصّحيحة صحّ كلامه و صدقت أحكامه لا محالة كما نطق به كلام الصّادق عليه السّلام في الرّواية المذكورة قبيل هذا الفصل يعني رواية ابن سيابة، و لكن هذا أمر عزيز المنازل لا يظفر به إلا القليل و اللّه الهادى إلى سواء السّبيل.أقول: و لقد أجاد (ره) فيما أفاد إلّا أنّ في الأخبار النّاهية ما يأبي عن الحمل الذي ذكره مثل خبر المنجّم الذي عرض لأمير المؤمنين عليه السّلام عند المسير إلى النّهروان على ما تقدّم روايته منّا و من السّيد (ره) في المتن، فانّ الظاهر منها أنّ المنجّم المذكور لم يكن معتقدا للتّأثير في النّجوم و مع ذلك فقد نهاه عليه السّلام عنه بمحض حكمه المستند إليه فافهم.و يظهر من شيخنا صاحب الجواهر الميل إلى الجواز أيضا حيث قال: و التّحقيق أنّه لا بأس بالنّظر في هذا العلم و تعلّمه و تعليمه و الاخبار عمّا يقتضيه ممّا وصل إليه من قواعده لا على جهة الجزم بل على معنى جريان عادة اللّه بفعل كذا عند كذا و عدم اطّراده غير قادح، فانّ اللّه يمحو ما يشاء و يثبت و عنده أمّ الكتاب، بل قد يتوقّف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 299 في الكراهة فضلا عن الحرمة، بل يمكن حصول زيادة العرفان بمعرفته و الترقّى إلى بعض درجات الايمان بممارسته.و دعوى أنّ فيه تعريضا للوقوع في المحظور من اعتقاد التّأثير فيحرم لذلك أو لأنّ أحكامه تخمينيّة كما ترى خصوصا الثّاني ضرورة عدم حرمة مراعات الظنون في أمثال ذلك بل لعلّ المعلوم من سيرة النّاس و طريقتهم خلافه في الطبّ و غيره و التّعريض المزبور مع أنّه ممنوع لا يكفى فى الحرمة و إلّا لحرّم النّظر في علم الكلام الذي خطره أعظم من ذلك فلا ريب في رجحان ما ذكرناه بل لا يبعد أن يكون النّظر فيه نحو النّظر في علم هيئة الأفلاك الذي يحصل بسببه الاطلاع على حكمة اللّه و عظم قدرته.نعم لا ينبغي الجزم بشي ء من مقتضياته لاستيثار اللّه بعلم الغيب، انتهى.و ذهب المرتضى (ره) إلى الحرمة، و هو ظاهر المحدّث المجلسي بل صريحه في البحار حيث قال بعد بسط الكلام في علم النّجوم و نقل الأخبار و أقوال العلماء فيه ما لفظه: و أمّا كونها امارات و علامات جعلها اللّه دلالة على حدوث الحوادث في عالم الكون و الفساد فغير بعيد عن السداد و قد عرفت أنّ كثيرا من الأخبار تدلّ على ذلك.و هى إمّا مفيدة للعلم العادي لكنّه مخصوص ببعض الأنبياء و الأئمة عليهم السلام و من أخذها منهم لأنّ الطريق إلى العلم بعدم ما يرفع دلالتها من وحى أو إلهام و الاحاطة بجميع الشّرايط و الموانع و القوابل مختصّة بهم.أو مفيدة للظنّ، و وقوع مدلولاتها مشروط بتحقّق شروط و رفع موانع، و ما في أيدي النّاس ليس ذلك العلم أصلا أو بعضه منه لكنّه غير معلوم بخصوصه و لا يفيد العلم قطعا، و افادته نوعا من الظنّ مشكوك فيه.و أمّا تعليمه و تعلّمه و العمل به و الاخبار بالامور الخفيّة و المستقبلة و أخذ الطوالع و الحكم بها على الأعمار و الأحوال الظاهر حرمة ذلك لشمول النهى له، و ما ورد أنّها دلالات و علامات لا يدلّ على التّجويز لغير من أحاط علمه بجميع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 300 ذلك من المعصومين و ما دلّ على الجواز فأخبار أكثرها ضعيفة.و يمكن حملها على التّقية لشيوع العمل بها في زمن خلفاء الجور و السلاطين في أكثر الأعصار و تقرّب المنجّمين عندهم و ربّما يؤمى بعض الأخبار إليه، و يمكن حمل اخبار النّهى على الكراهة الشّديدة و الجواز على الاباحة أو حمل أخبار النّهى على ما إذا اعتقد التأثير و الجواز على عدمه كما فعله السّيد ابن طاوس و غيره و لكن الأوّل أظهر و أحوط.أقول: و الأظهر عندي هو الجواز مع الكراهة، أمّا الجواز فللأخبار المجوّزة و أمّا الكراهة فخروجا عن خلاف من منعه و لوجود أخبار النّهى المحمولة عليها.فان قلت: أخبار النّهى ظاهرة في الحرمة فلم لا تحملها على ظاهرها.قلت: إبقاؤها على ظواهرها موجب لطرح الأخبار الاخر و الجمع بقدر الامكان أولى، فلا بدّ من صرفها عن الظاهر بحملها على الكراهة أو بالحمل على صورة اعتقاد التأثير و ذلك إنّما يجرى في بعضها حسبما أشرنا، و أمّا حمل الأخبار المجوّزة على التّقية فبعيد لاشتهار العمل بها بين الخاصّة كالعامّة كما عرفت في المقام الثّالث و عمل بعض أصحاب الأئمة عليهم السّلام بها مع عدم منعهم عن ذلك حسبما قدّمنا.و إلى ذلك ذهب المحقّق الكركي (ره) حيث قال بعد الحكم بحرمة اعتقاد التّأثير و كونه كفرا: أمّا التّنجيم لا على هذا الوجه مع التّحرز عن الكذب فانّه جايز فقد ثبت كراهيّة التّزويج و سفر الحجّ في العقرب و ذلك من هذا القبيل، نعم هو مكروه و لا ينجرّ إلى الاعتقاد الفاسد و قد ورد النّهى عنه مطلقا حسما للمادّة و هو أيضا مذهب شيخنا العلّامة الأنصارى في المكاسب، قال بعد ذكر الأخبار الدّالّة على أنّ للنّجوم أصلا و الأخبار الدّالّة على كثرة خطاء المنجّمين ما هذا لفظه: و من تتبّع هذه الأخبار لم يحصل له ظنّ بالأحكام المستخرجة عنها فضلا «1»______________________________ (1)- لا يخفى أنّ المقام الثالث لم يتقدّم ذكره فيما قبل، نعم ذكر المصنف (قده) فيما سبق ما أشار اليه هنا فى ضمن المقام الثاني فتذكر «المصحح» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 301 عن القطع، نعم قد يحصل من التّجربة خلفا عن سلف الظنّ بل العلم بمقارنة حادث من الحوادث لبعض الأوضاع الفلكية، فالأولى التجنّب عن الحكم بها و مع الارتكاب فالأولى الحكم على سبيل التقريب و أنّه لا يبعد أن يقع كذا عند كذا، و اللّه المسدّد.الترجمة:بعد از آن توجّه فرمود آن حضرت بمردمان پس فرمود كه أى مردمان حذر نمائيد از تعلّم علم نجوم مگر آن چيزى كه هدايت بيابيد بآن در بيابان يا در دريا پس بدرستى كه معرفت نجوم داعى مى شود بر كاهنى و منجّم همچو كاهن است و كاهن همچو ساحر است و ساحر همچو كافر است و كافر در آتش است، بعد از آن حضرت فرمود بأصحاب خود كه: سير كنيد بسوى دشمن بر نام خداوند و يارى او. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom