جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۷۸ : دعای طلب آمرزش [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) من كلمات كان يَدعو بها :
اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي، فَإِنْ عُدْتُ فَعُدْ عَلَيَّ بِالْمَغْفِرَةِ، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا وَأَيْتُ مِنْ نَفْسِي وَ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَفَاءً عِنْدِي، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْكَ بِلِسَانِي ثُمَّ خَالَفَهُ قَلْبِي، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي رَمَزَاتِ الْأَلْحَاظِ وَ سَقَطَاتِ الْأَلْفَاظِ وَ شَهَوَاتِ الْجَنَانِ وَ هَفَوَاتِ اللِّسَانِ‏.

وَاَيْتُ : وعده كردم. 
رَمَزَاتِ الَالْحَاظِ : اشارات چشم. 
سَقَطَاتِ الَالْفَاظِ : سخنان بيهوده و لغو. 
شَهَوَاتِ الْجَنَانِ : تمايلات و خواسته هاى ناصواب دل. 
هَفَوَاتِ اللِّسانِ : لغزشهاى زبان. 
وَأيتُ : وعده دادم 
رَمَزات : جمع رمزة : اشاره ها 
ألحاظ : جمع لحظ : نگاه و نظر 
سَقَطات : چيزها و حرفهاى لغو و بيهوده 
شَهَوات الجَنان : خواسته هاى قلب و دل 
هَفَوات : لغزش ها و خطاها جمع هفوة 
(از دعاهاى آن حضرت است). 
نيايش امام:
خدايا از من در گذر آنچه را از من بدان داناترى،(۱) و اگر بار ديگر به آن باز گردم تو نيز به بخشايش باز گرد. 
خدايا، آنچه از اعمال نيكو كه تصميم گرفتم و انجام ندادم ببخشاى.
خدايا، ببخشاى آنچه را كه با زبان به تو نزديك شدم ولى با قلب آن را ترك كردم. 
خدايا، ببخشاى نگاه هاى اشارت آميز، و سخنان بى فايده، و خواسته هاى بى مورد دل، و لغزش هاى زبان. 
____________________________(۱). امام على عليه السّلام معصوم است، امّا آنچه را كه در دعاها بيان مى‏ دارد، يا جهت تعليم «چگونه سخن گفتن» با خداست و يا خارج از محدوده گناهانى است كه براى انسان‏هاى عادّى مطرح مى ‏باشد، امام از آنچه كه بين خود و خداى خود روا نمى‏ دارد طلب بخشش مى‏ فرمايد. كه با مطالعه موارد ياد شده، در دعا اين حقيقت روشن مى‏ شود. مانند ميزبانى كه همه تلاش‏ها را مى ‏كند، و همه غذاها را براى مهمان مى‏ آورد، باز هم پياپى از مهمان عزيز عذر خواهى مى‏ كند. 
از سخنانى است كه آن حضرت عليه السّلام بوسيله آن دعاء مى فرمايد (و كيفيّت استغفار و طلب آمرزش را بمردم ياد مى دهد، و استغفار معصومين از انبياء و أئمّه اطهار «عليهم السّلام» بجهت آموختن بخلق است، زيرا آنان هيچ گاه معصيت و نافرمانى حقّ تعالى نكرده اند تا در صدد استغفار و طلب آمرزش بر آيند): 
(1) خدايا بيامرز آنچه (گناهى) را از من كه تو بآن داناترى، پس اگر من باز گردم (دوباره مرتكب آن شوم) تو آمرزش را بمن باز گردان، 
(2) خدايا بيامرز آنچه كه من با خود وعده كرده ام (اطاعت و بندگى كه انجام آنرا عهده گرفتم) و وفاى بآن عهد را از من نيافتى، 
(3) خدايا بيامرز آنچه كه من بآن بسوى تو به زبانم تقرّب مى جويم و دلم بر خلاف آنست (در اوّل امر براى تقرّب عبادت و بندگى نمودم و بعد از آن انديشه هائى مانند رئاء و خودنمايى در خاطرم آمد) 
(4) خدايا بيامرز اشاره هاى گوشه هاى چشم را (كه به گوشه چشم اشاره كند تا مؤمنى را آزار رسانيده يا به غيبت و بد گوئى او زبان گشايد) و گفتارهاى بيهوده و آرزوهاى دل و لغزشهاى زبان مرا. 
از سخنان آن حضرت (ع) در دعا:
اى خداوند، بيامرز آن گناهان مرا، كه تو از من داناتر به آنها هستى. اگر بار ديگر مرتكب شدم تو نيز بار ديگر از من در گذر. 
اى خداوند، اگر با خود وعده كرده ام كه در طاعت تو قصور نكنم و به وعده خويش وفا ننموده ام، مرا ببخش. 
بار خدايا، اگر به زبان به تو تقرب جسته ام و به دل خلاف آن كرده ام، بر من مگير. 
اى خدا، بيامرز براى من هر اشارت كنايه آميز را كه به گوشه چشم كرده ام و هر سخن نابجا را كه از دهانم جسته است و نيز خواهشهاى دل و لغزشهاى زبانم را. 
بار خدايا! آنچه تو از من به آن آگاهترى بر من ببخشاى و اگر بار ديگر به سوى آن باز گردم، تو نيز آمرزش خود را بر من بازگردان.
خداوندا! آنچه از کارهاى نيک که بر آن تصميم گرفتم و عهد و پيمان بر آن بستم، ولى وفايى نسبت به آن از من نديدى، بر من ببخش.
خداوندا! آنچه را با زبان به تو تقرّب جستم، سپس قلبم با آن مخالفت نمود بر من ببخش.
پروردگارا! نگاه هاى اشارت آميز (زيانبار) و سخنان بى فايده و خواسته هاى نابجاى دل و لغزشهاى زبان مرا عفو فرما!
از سخنان آن حضرت است كه بدان دعا مى كرد:
خدايا بر من ببخش آنچه را كه از من بدان داناترى، و اگر بدان بازگشتم تو به بخشايش بازگرد -كه بدان سزاوارترى-. 
خدايا بر من به بخشا وعده هايى را كه نهادم و آن را نزد من وفايى نبود، و بيامرز آنچه را به زبان به تو نزديكى جستم و دل راه مخالف آن را پيمود. 
خدايا بر من ببخشاى نگاههايى را كه نبايد، و سخنانى كه به زبان رفت و نشايد، و آنچه دل خواست و نبايست، و آنچه بر زبان رفت از ناشايست. 
از سخنان آن حضرت است كه با آن دعا مى كرد:
خداوندا، آنچه را در باره من از من داناترى بر من ببخش. پس اگر دوباره به گناه باز گشتم توهم دوباره به مغفرتت به من باز گرد. 
خداوندا، بر من ببخش آنچه را كه با خود وعده كردم و تو وفايى از من نسبت به آن نديدى. 
الهى آنچه را كه به زبانم به تو تقرب جستم ولى دلم بر خلاف آن بود بر من ببخش. 
الهى اشارات چشم، و سخنان بيهوده، و مشتهيات دل و لغزشهاى زبانم را بر من ببخش. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 266-255و من دعاء له عليه السّلام من كلمات كان عليه السلام يدعو بها.از كلماتى است كه امام عليه السلام با آن به درگاه خداوند دعا مى كرد (و سرمشق مهمّى براى مردم در آن نهفته است). خطبه در يك نگاه:اين سخن مشتمل بر چهار دعاى بسيار پرمعنا و آموزنده از اميرمؤمنان على عليه السلام است، كه از قراين به دست مى آيد امام عليه السلام كراراً آن را تلاوت مى فرمود و با خداى خود، با اين جمله ها راز و نياز مى كرد.درست است كه امام عليه السلام معصوم است و هرگز گناهى از او سرنمى زند، خواه پنهانى باشد يا آشكار، در دل باشد يا در برون، با زبان باشد يا با اشاره هاى چشم؛ ولى با توجّه به مقام بسيار والايى كه در پيشگاه خدا دارد، از كمترين ترك اوْلى ها وحشت دارد و پيوسته با اين كلمات از خداوند رحمت مى طلبد. به علاوه اين سخنان، درس بسيار آموزنده اى براى عموم مردم است. تا طريقه مناجات با پروردگار متعال را فرا گيرند و راه و رسم راز و نياز را بياموزند؛ در ضمن از محتواى اين دعاها كه بازگو كننده وظايف انسان در پيشگاه خدا و خلق است، معارف بيشترى بيندوزند. بخشى از دعاهاى آموزنده امام(عليه السلام): همان گونه که در بالا اشاره شد امام(عليه السلام) در اين سخنِ نورانى خود، از چهار چيز آمرزش مى طلبد که در واقع هر کدام از آنها يکى از مهمترين مشکلات اخلاقى و معنوى انسان است و بى شک هر انسانى که بتواند اين چهار چيز را از خود دور کند به سر منزل سعادت و ساحل نجات نزديک شده است. نخست عرضه مى دارد: «بار خدايا! آنچه تو از من به آن آگاه ترى بر من ببخشاى و اگر بار ديگر به سوى آن بازگردم تو نيز آمرزش خود را بر من بازگردان!» (اللّهُمَّ اغْفِرْلِي مَا أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي، فَإِنْ عُدْتُ فَعُدُ عَلَىَّ بِالْمَغْفِرَةِ). انسان فراموش کار، مرتکب گناهان زيادى مى شود که با گذشت زمان آنها را به فراموشى مى سپارد، به گونه اى که حتّى تقاضاى عفو و بخشش نمى کند و يا اين که باز هم به سراغ آن مى رود، بى آن که توجّه داشته باشد که پشت او از بار اين گناه سنگين است. در چنين شرايطى بايد به درگاه خدا روى آورد و عرض کند: «تو به اَعمال من از من، آگاه ترى. تو فراموش نکرده اى که من مرتکب چه اعمالى شده ام» با اين نگاه اجمالى به گذشته، از همه آنها تقاضاى عفو و آمرزش مى کند و نيز تقاضا مى کند که اگر به خاطر بى اعتنايى به گناه باز هم به سراغ آن برود، خداوند او را مشمول عفو خود قرار دهد. اين فراموشکارى دشمن سعادت انسان است و گاه مشکلات غير قابل جبرانى به بار مى آورد و بايد از آن به خدا پناه برد و از گناهان فراموش شده تقاضاى عفو و بخشش کرد. قرآن مجيد در اشاره به اين گونه گناهان تعبير لطيفى دارد، مى فرمايد: «يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا اَحْصَاهُ اللّهُ وَ نَسُوهُ وَ اللّهُ عَلَى کُلِّ شَىْء شَهِيدٌ; در آن روز که خداوند همه آنها را برمى انگيزد و از اعمالى که انجام داده اند با خبر مى سازد، اعمالى که خداوند حساب آن را نگهداشته و آنها فراموشش کرده اند و خداوند بر هر چيز شاهد و ناظر است.»(1) اين احتمال نيز در تفسير جمله بالا از سوى جمعى از «شارحان نهج البلاغه» داده شده که منظور از آن، گناهانى است که واقعاً انسان از گناه بودن آن بى خبر است و يا اگر مى داند، علم او بسيار کم رنگ است. طرفداران اين تفسير متوجّه اين اشکال شده اند که اگر انسان نسبت به گناهى جاهل باشد آن گناه بخشوده است و نيازى به تقاضاى غفران ندارد و لذا پاسخ گفته اند که جهل اگر از قصور سرچشمه گيرد و جاهل، جاهلِ قاصر باشد، همين گونه است; ولى اگر از تقصير سرزند و جاهل مقصّر باشد: جاهلى که در فراگيرى علم کوتاهى کرده، قابل سرزنش و ملامت و توبيخ و مجازات است; بنابراين، جا دارد که از خدا نسبت به آنها تقاضاى عفو کند. يا اين که منظور گناهانى است که انسان گناه بودن آن را فراموش کرده و يا در تشخيص گناه بودن آن، راه خطا رفته است که اگر آن نسيان و اين خطا زاييده تقصير باشد، بايد از آن تقاضاى عفو کرد; همان گونه که در قرآن مجيد آمده است: «رَبَّنَا لاَتُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا»(2). در واقع تفسيرى که در آغاز گفتيم بازگشت به فراموش کردن موضوع گناه مى کند و دومين تفسير، به فراموشى حکم گناه بازگشت مى کند. ولى تفسير اوّل، مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند جمعى از مفسّران، تفسير دوم را پذيرفته اند. اين احتمال نيز وجود دارد که هر دو معنا، در مفهوم جمله جمع باشد و امام(عليه السلام) تقاضاى آمرزش از همه آنها مى کند. در دومين دعا، امام(عليه السلام) اشاره به موضوع مهم ديگرى مى کند و آن پيمان هايى است که انسان با خود، يا با خداى خود مى بندد، سپس به آن وفا نمى کند; عرضه مى دارد: «خداوندا! آنچه را از کارهاى نيک که بر آن تصميم گرفتم و عهد و پيمان بر آن بستم، ولى وفايى نسبت به آن از من نديدى، بر من ببخش!» (اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي مَا وَأَيْتُ(3) مِنْ نَفْسِي، وَ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَفَاءً عِنْدِي). جمله «مَا وَأَيْتُ مِنْ نَفْسِي» (پيمانى را که با خود بستم) ممکن است اشاره به امورى باشد که دو طرفِ عهد و پيمان، خود انسان است; خودش با خودش عهد مى کند; که انجامِ آن نشانه شخصيت انسان و عزم راسخ او در کارها است و شکستن آن دليل بر سستى اراده مى باشد که بايد از آن به خدا پناه برد. و يا اين که يک طرف پيمان خود او است و طرف دوم خدا است که در واقع اين معنا، در جمله مزبور در تقدير است.(4) در اين صورت اشاره به تمامِ پيمان هاى الهى است که انسان با خدا پيمان بسته و به آن وفا نکرده است. زيرا بسيارند کسانى که در مشکلات و گرفتارى ها، پيمانهاى محکمى با خدا مى بندند، امّا هنگامى که طوفان حوادث فرو مى نشيند و به کام دل مى رسند، همه پيمانها فراموش مى شود. قرآن مجيد مى گويد: «وَ مِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللّهُ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصَّالِحينَ* فَلَمَّا آتَاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ; بعضى از آنها با خدا پيمان بسته بودند که اگر خداوند ما را از فضل خود روزى دهد به يقين انفاق خواهيم کرد و از صالحان خواهيم بود; ولى هنگامى که خدا از فضل خود به آنها عطا کرد، بخل ورزيدند و سرپيچى نمودند و روى برتافتند (و پيمان خود را با خدا شکستند)».(5) در سومين دعا، از مسأله ريا و نفاق به خدا پناه مى برد و تقاضاى آمرزش مى کند، عرضه مى دارد: «خداوندا! آنچه را با زبان به تو تقرّب جستم، سپس قلبم با آن مخالفت نمود، بر من ببخش!» (اللّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْکَ بِلِسَانِي، ثُمَّ خَالَفَهُ قَلْبِي). تظاهر به کارهاى خوب - با زبان، يا اعمال ظاهر و ريا کارى در عبادات و ساير اطاعات - يکى از خطرناکترين شعبه هاى شرک است که هم در آيات قرآن و هم در روايات، مردم از آن بر حذر داشته شده اند و متأسّفانه يکى از رايج ترين کارها است و زيانهايى که از اين رهگذر دامان انسانها را مى گيرد، بيش از آن است که در تصوّر بگنجد. کسى که مرتکب گناه ريا و نفاق و دوگانگىِ ظاهر و باطن مى شود، در واقع توحيد اَفعالى خدا را نپذيرفته است; عزّت و ذلّت را به دست مردم مى بيند و دوستى و محبّت انسانها را بر دوستى و محبّت خداوند ترجيح مى دهد، چه اگر بدانيم عزّت و ذلّت به دست خدا است و قلوب مردم به فرمان او است، هر چه مى خواهيم از او مى خواهيم و هر چه انجام مى دهيم براى او انجام مى دهيم. تناقض در ميان گفتار و نيّات قلبى، تنها در مورد رياکارى نيست، بلکه هر دوگانگى در ميان ظاهر و باطن را شامل مى شود. هر سخنى را انسان بگويد و به هنگام عمل در پاى آن نايستد، يا اراده و تصميمش بر ضدّ آن باشد، نشانه دوگانگىِ ميان ظاهر و باطن است; هر چند قصد رياکارى هم نداشته باشد. قرآن مجيد مى فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذيِنَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَتَفْعَلُونَ* کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لاَتَفْعَلُونَ; اى کسانى که ايمان آورده ايد! چرا سخنى مى گوييد که عمل نمى کنيد; نزد خدا بسيار موجب خشم است که سخنى بگوييد که عمل نمى کنيد.»(6) ما همه شبانه روز، در نمازهاى خود مى گوييم: «إِيَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاکَ نَسْتَعِينُ» در حالى که بسيار مى شود که قلب ما چيز ديگرى مى گويد; نه معبود ما منحصراً خدا است و نه تنها از او يارى مى جوييم. و نيز در تشهّد مى خوانيم: «أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيکَ لَهُ» در حالى که در دل، شريکان و همتايان زيادى براى او قرار مى دهيم، که واضح ترين آنها شيطانِ هواىِ نفس است و اين مسأله بازتاب گسترده اى بر تمام زندگى بشر دارد و اين دعا که در کلام بالا آمده، درس بزرگى است براى دور شدن ازاين خطر مهمّ! سرانجام در آخرين دعا، از چهار چيز تقاضاى غفران مى کند و به خدا پناه مى برد; عرضه مى دارد: «الهى نگاههاى اشارت آميز (زيانبار) و سخنان بى فايده، و خواسته هاى نابجاى دل، و لغزشهاى زبان مرا عفو فرما!» (اللّهُمَّ اغْفِرْ لِي رَمَزَاتِ(7) الاَْلْحَاظِ(8)، وَسَقَطَاتِ(9) الاَْلْفَاظِ، وَ شَهَوَاتِ الْجَنَانِ، وَ هَفَوَاتِ(10) اللِّسَانِ). در واقع اشاره به بخشى از گناهان چشم و زبان و دل مى کند که گاه از خطرناکترين گناهان انسان است. نگاه هاى تحقيرآميز به مؤمنان و اشارات آميخته با هتک و غرور، همچنين سخنان بى مطالعه که گاه سرچشمه کينه ها و نفاق ها و اختلافات مى شود و آبروى مسلمين را بر باد مى دهد و نيز تمايلات شهوت آلود دل، که انسان را به سوى هر گناهى دعوت مى کند و نيز لغزشهايى که بر اثر بى توجّهى به هنگام سخن گفتن رخ مى دهد و سرچشمه مفاسد عظيمى مى شود، همه و همه از دشمنان سعادت انسان است و هنگامى که امام(عليه السلام) از خداوند در برابر آنها تقاضاى بخشش مى کند، عملاً به همه هشدار مى دهد که مراقب اين چهار مسأله مهم باشند و گناه آن را کوچک نشمرند. تفاوت «رَمَزَاتِ الاَْلْحَاظِ» (نگاه هاى اشارت آميز) و همچنين «شَهَوَاتِ الْجَنَانِ» (خواسته هاى شهوت آلود دل ها) با بقيه روشن است. ولى در اين که چه تفاوتى بين «سَقَطَاتِ الاَْلْفَاظِ» و «هَفَوَاتِ اللِّسَانِ» مى باشد در ميان شارحان «نهج البلاغه» گفتگو است. بعضى مانند مرحوم محقّق «مغنيه» آنها را به يک معنا دانسته است; در حالى که مرحوم «شارح خويى» «سَقَطَاتِ الاَْلْفَاظِ» را به معناى الفاظى که فايده اخروى ندارد -اعمّ از اين که، حرام باشد يا نه- مى داند. و «هَفَوَاتِ اللِّسَانِ» را به معناى سخنان حرام، مانند: غيبت، بهتان، سخن چينى، استهزا، تهمت و دشنام مى شمرد. ولى با توجّه به اين که «سَقَطَات» جمع «سَقَط» به معناى شىء بى ارزش است، به نظر مى رسد که «سَقَطَاتِ الاَْلْفَاظِ» اشاره به سخن بى ارزش و بى معنا و احياناً رکيک و زشت است که از افراد بى مبالات و غافل و بى خبر سر مى زند; ولى «هَفَوَاتِ اللِّسَانِ» با توجّه به مفهوم «هَفْوَه» که به معناى لغزش و حرکت سريع در هوا مى باشد، اشاره به سخنانى است که بر اثر عدم توجّه کافى بر زبان انسان جارى مى شود; و اى بسا گناه عظيمى همچون غيبت و تهمت و استهزاى مؤمن در آن باشد.(11) *** نکته: دعا و تأثير عجيب آن در زندگى انسان ها: «دعا» نقش بسيار مؤثرى در تربيت نفوس انسانى و سوق آنها به مراتب کمال دارد که شايد بسيارى از دعا کنندگان از آن غافل باشند. «دعا» همچون باران بهارى است که سرزمين دلها را سيراب و شکوفه هاى ايمان و اخلاص و عشق و عبوديّت را بر شاخسار روح آدمى ظاهر مى سازد. «دعا» نسيم روح بخش قدسى است که همچون دم مسيح «عَظْمِ رَميم» را «بإِذن اللّه» حيات مى بخشد. «دعا» درياى موّاجى است که گوهرهاى فضايل اخلاقى را در درون خود پرورش مى دهد. هر نَفَسى که با «دعا» همراه است، مُمِدّ حيات است و مفرّحِ ذات; و هر دلى که با نور «دعا» قرين است، با تقواى الهى همنشين! «دعا کننده» وصول به مقاصد شخصى خود را از خدا مى طلبد و خداوند تربيت و پرورش روحانى او را از طريق دعا مى خواهد و بقيه بهانه است. از اينجا مى توان گفت: «دعا» اکسير اعظم، کيمياى سعادت، آب حيات و روح عبادت است; همان گونه که در حديث وارد شده «الدُّعَاءُ مُخُّ الْعِبَادَةِ».(12) جالب اين است که طبق گواهى قرآن، ارزش انسانها در پيشگاه پروردگار به خاطر دعاهاى آنها است «قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّي لَوْلاَ دُعَاؤُکُمْ».(13) چرا چنين نباشد؟ در حالى که «دعا» از يک سو: انسان را به سراغ «معرفة اللّه» و شناخت و عشق معبود مى فرستد تا از طريق توسّل به اسماء و صفات حُسنايش، بر سر سفره رحمتش بنشيند، پيوند ناگسستنى با او برقرار سازد و از اين خوانِ رحمت، توشه برگيرد. از سوى ديگر: «دعاکننده» را به سراغ تحصيل شرايط اجابت دعا مى فرستد که نخستين آنها توبه از گناه و پاکسازى درون و برون از آلودگى به معاصى است. و از سوى سوم: «دعا» انسان را به تلاش، جهت بر طرف ساختن موانع استجابت وا مى دارد که ساده ترين آنها پاک و حلال بودن مأکول و ملبوس و پرهيز از اموال حرام و سعى و کوشش براى اداى حقوق ديگران و ترک گناهانى همچون غيبت و تهمت و شراب و قطع رحم است که از موانع مهمّ اجابت دعا شمرده شده است. به همين دليل مى توان گفت: آنچه از ناحيه خودِ «دعا»، به انسان مى رسد، بسيار فراتر و فزونتر از چيزى است که در صورت اجابتِ «دعا» عايد انسان مى گردد. افزون بر همه اينها، محتواى بسيار عميق و تکان دهنده دعاهاى معروف پيشوايان بزرگ، آنچنان حساب شده است که هر جمله اى از آن، درس آموزنده مهمّى است و سالکان طريق را بهترين ره توشه است. فى المَثَل هنگامى که در دعاهاى روزهاى هفته (دعاى روز يکشنبه) مى خوانيم: «وَ اجْعَلْ غَدِي وَ مَا بَعْدَهُ أَفْضَلَ مِنْ سَاعَتِي وَ يَوْمِى» اين پيام مهمّ الهى را به گوش جان مى شنويم: مراقب باش! هر روز، بلکه هر ساعت که از عمر تو مى گذرد بايد گام، يا گامهايى به جلو بردارى و قلّه تازه اى از قلّه هاى افتخار را فتح کنى! در غير اين صورت، نمى توانى بر عمرت نام زندگى بگذارى، بلکه جان کندن تدريجى است که عمر حسابش مى کنى! يا هنگامى که در دعاى «کميل» به اين جمله پر معنا مى رسيم: «اَللَّهُمَّ اغْفِرْلِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعَاءَ» مى فهميم که ما حجاب خود و حجاب اجابت دعاهاى خود هستيم و مشکلات را بايد در درون خود جستجو کنيم، نه بيرون و اين «خودِ آلوده» را بايد از ميان برداشت! يا هنگامى که در دعاى «صباح» به اين جمله مى رسيم: «فَاجْعَلِ اللَّهُمَّ صَبَاحِي هذَا نَازِلاً عَلَىَّ بِضِيَاءِ الْهُدَى وَ بِالسَّلاَمَةِ فِي الدِّينِ و الدُّنْيَا وَ مَسَائِي جُنَّةً مِنْ کَيْدِ الْعِدَى وَ وِقَايَةً مِنْ مُرْدِيَاتِ الْهَوَى» به ما چنين پيام مى دهد که روز را بايد با نور هدايت آغاز کنيم، سپس آن را با هشيارى در برابر دشمنانِ برون و درون، به پايان بريم و اين پيروزى جز با نور هدايت الهى ممکن نيست! يا هنگامى که در دعاى «عرفه» مى خوانيم: «وَ اجْعَلْ غِنَاىَ فِي نَفْسِي; خداوندا! بى نيازى مرا در درون جانم قرارده!» الهام مى گيريم که بى نيازى چيزى نيست که در بيرون، از طريق جمع ثروت فراوان و کاخ هاى رفيع و مقاماتِ منيع، فراهم گردد; بى نيازى و غنا را بايد در درون جان جست، که تا جان آدمى سيراب و بى نياز نگردد اگر تمام جهان را به او دهند، باز هم تشنه است و همچون مبتلايان به بيمارى استسقا، پيوسته در طلب آب است; امّا اگر روح او با معرفتِ الهى، سيراب گردد در نظرش «جهان و هر چه در آن است، سهل و مختصر است»! يا هنگامى که در دعاى «ندبه» مى خوانيم: «وَ اجْعَلْ صَلاَتَنَا بِهِ مَقْبُولَةً وَ ذُنُوبَنَا بِهِ مَغْفُورَةً وَ دُعَائَنَا بِهِ مُسْتَجَاباً وَاجْعَلْ أَرْزَاقَنَا بِهِ مَبْسُوطَةً وَ هُمُومَنَا بِهِ مَکْفِيَّةً وَ حَوَائِجَنَا بِهِ مَقْضِيَّةً» مى فهميم که بدون درک حقيقت ولايت، تمام درها به روى ما بسته است; قبول نماز ما، آمرزش گناه ما، اجابت دعاى ما، گسترش روزى ما و برطرف شدن سايه شوم اندوهها، در پرتو نور ولايت حاصل مى گردد. چه حقيقت بزرگى؟!... و هزاران نکته ديگر. و اگر به دعاى مورد بحث مراجعه کنيم، مى بينيم که على(عليه السلام) ضمن چهار جمله پرمعنا، در واقع يک دوره درس اخلاق و فضايل انسانى را شرح داده و از رذايل اخلاقى که سبب سقوط انسانها مى شود، آنها را بازداشته است. آرى دعاهاى معصومين(عليهم السلام) همواره درس تربيت و پيام انسان ساز و ره توشه سالکان الى اللّه است.(14) *** پی نوشت: 1. سوره مجادله، آيه 6.  2. سوره بقره، آيه 287. 3. «وَأَيْتُ» از مادّه «وَأى» (بر وزن رأى) به معناى تصميم گرفتن بر چيزى، توأم با قصد وفاى به آن است وبه تعبير ديگر: وعده هايى که انسان با خويشتن مى گذارد; در حالى که «وعده» به معناى قرارهايى است که انسان با ديگرى مى گذارد، و گاه هر دو (وأى و وعد) به يک معنا به کار مى رود.  4. در تقدير چنين بوده: «وَأَيْتُ مِنْ نَفْسِي مَعَ رَبِّي.» 5. سوره توبه، آيات 75-76.  6. سوره صفّ، آيات 2-3.  7. «رَمَزات»: جمع رَمْزة (بر وزن غمزه) به معناى اشاره با چشم و اَبرو و گاه با لب ها است و بعضى گفته اند «رمز» در اصل به معناى حرکت دادن لب ها براى بيان مطلبى است، بى آنکه صدايى در آن باشد و گاه به معناى اشاره با چشم و ابرو مى آيد. 8.«اَلحاظ» جمع «لَحْظ» (بر وزن محض) به معناى نگاه کردن با گوشه چشم است و اين کار گاهى به منظور بى اعتنايى و تحقير نسبت به چيزى انجام مى شود و گاه براى استهزا يا سخريّه و يا عيب جويى! 9. «سَقَطات» جمع «سقط» (بر وزن فقط) به معناى هر چيز پست و بى ارزش است: خواه متاع پست و بى ارزش باشد يا سخن يا فعلى اينچنين. ولى از بعضى منابع لغت چنين استفاده مى شود که «سَقطات» جمع «سَقْطه» (بر وزن دفعه) به معناى لغزش است; بنابراين «سَقَطَاتِ الاَْلْفَاظِ» اشاره به لغزشهايى است که انسان در تعبيرات و سخنان خود مرتکب مى شود و گاه منتهى به گناهانى مى گردد. بنابراين با «هَفْوة» معناى مشابهى پيدا مى کند. 10. «هَفَوات» جمع «هَفوه» (بر وزن دفعه) به معناى لغزش است: خواه در سخن باشد يا در عمل. اين مادّه به معناى سرعت نيز آمده است و از آنجا که سرعت، سبب لغزش مى شود، هر دو معنا به يک ريشه باز مى گردد.  11. در واقع «سَقَطَاتِ الاَْلْفَاظِ» از قبيلِ اضافه صفت، به موصوف است و به معناى «الاَْلْفَاظُ السَّاقِطَةِ» مى باشد; ولى «هَفَوَاتِ اللِّسَانِ» چنين نيست.  12. بحار الانوار، جلد 90، صفحه 300. 13. سوره فرقان، آيه 77. 14. سند خطبه: تنها سندى كه براى اين دعا، به دست آمده چيزى است كه «جاحظ» قبل از «سيّد رضى» در كتاب «المائة المختارة» آورده است و آن هم تنها مربوط به جمله‏ هاى آخر اين دعا است( اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي رَمَزَاتِ الْأَلْحَاظِ ...). 
شرح علامه جعفرینيايش: «اللهم اغفر لي ما انت اعلم به مني. فان عدت فعد علي بالمغفره» (پروردگارا بر من ببخشا آنچه را كه درباره من از من داناتري و اگر بار ديگر به خطائي كه كرده بودم برگردم، بار ديگر با بخشش خود بر من عنايت فرما). چه خطاها و معصيتهائي را كه بدون توجه به آنها يا با بي‌اعتنائي به پليديهاي آنها مرتكب ميشويم و نميدانيم مقداري از خطاهائي را كه بدون توجه آنها مرتكب ميشويم و يا خطا بودن آنها را ميدانيم، ولي پليديهاي آنها را نميدانيم در مواقعي است كه با يك عده استشهاد و استدلالهاي بيمورد خود را فريب ميدهيم، اين خودفريبي‌ها بجهت تكرار و اصرار به آنها تدريجا قبح و زشتي خود را از دست ميدهند و در نتيجه بدون اينكه از زشتي و پليدي آن خطاها كاسته شود، آنها را مرتكب ميشويم و نميدانيم كه چه گناهاني را انجام داده‌ايم و با خيال راحت هيچ توجهي به آنچه كه انجام داده‌ايم، نميكنيم. بهمين جهت است كه خداوند در آيه شريفه دستور به بندگان ميدهد كه بگويند: «ربنا لاتواخذنا ان نسينا او اخطانا …» (اي پروردگار ما، ما را درباره آنچه كه فراموش كرديم، يا به خطا افتاديم، ما را مواخذه مفرما). بنابراين، اعتراضي كه در اين مورد بنظر ميرسد كه در صورت جهل به تكليف قدرت به انجام آن وجود ندارد، پس تكليف منتفي ميگردد، مردود ميشود كه مسامحه در دريافت و انجام تكليف و همچنين فراموشي‌هاي مستند به سهل‌انگاري درباره تكليف اگر چه موجب جهل به تكليف است، ولي اين يك جهل تقصيري است، نه قصوري و جهل تقصيري تكليف و عواقب ناگوار آنرا منتفي نميسازد. از همين قسم است آنانكه در اين دنيا زشتي‌ها و معاصي را مرتكب ميشوند و نه تنها زشتي و معصيت بودن آنها را نميدانند، بلكه آنها را خوب و شايسته هم تلقي مينمايند! «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا. الذين ضل سعيهم في الحياه الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (به آنان بگو: آيا بشما خبر بدهم حال كساني را كه اعمال آنها در خسارت افتاده است؟ آنان كساني هستند كه كوشش‌هايشان در زندگاني دنيا پوچ و گمراه شده است و آنان گمان ميكنند كه كار خوبي انجام ميدهند!) لحظاتي در اينجا با قيافه‌اي مخلوط از خنده و گريه توقف كنيد تا بينديشيم خوب دقت فرمائيد: هدف‌گيري‌ها و وسيله‌جوئي‌هاي ما در ارتباط با دنيا و همنوعان خود، با رابطه‌اي بركنار از روابط قانوني انجام ميگيرد. به اين معني كه ما نخست به نمودها و حقائق دنيا مختصات غرايز حيواني و خواسته‌هاي نفساني خودمان را مي‌چسبانيم، اين برچسبها را كه ساخته و پرداخته‌ي دست خودمان است بعنوان مختصات قانون طبيعي دنيا تلقي ميكنيم!! مثلا چون ما ذاتا سودجو هستيم گردش و دگرگونيهاي عالم طبيعت را چنين تلقي مي‌كنيم كه همه آنها براي سود دادن بما صورت ميگيرند!! آفتاب كه صبحگاهان از افق سر برميكشد، فقط و فقط براي آنست كه سودي بمن برساند و هر ضرري را از من دفع نمايد! و هرگز به خيال ما خطور نميكند كه آن صبحگاهي كه طلوع خورشيد نتواند وجدان در خواب رفته‌اي را بيدار كند، چنانكه بعضي از پيشتازان اخلاقي ميگويند: آن روز آفتاب هيچ كاري را انجام نداده است. و بهر حال همه نمودها و روابط طبيعت را با انواعي از برچسب‌ها كه تمايلات ما آنها را ساخته مي‌پوشانيم چنانكه ذهن ما سه شاخه پنكه را در حال حركت پرشتاب با يك دائره حقيقي نمودار ميسازد، اين دائره برچسبي كه ذهن ما با كمال اطمينان به سه شاخه پنكه مي‌چسباند! آنگاه ما با كمال كوته‌بيني يا بقول بعضي ديگر با كمال پرروئي (روئي كه از نظر ضخامت مقداري از پوست كرگدن نه خيلي زياد، ضخيم‌تر است) ميگوئيم زندگي ما در ارتباط با واقعيات ميگذرد! اين رفتار در قاموس انسانهاي آگاه خودفريبي ناميده مي‌شود. اگر بخواهيد با نظر به نتايج اين خودفريبي اصطلاح مناسبتري را انتخاب كنيد، كلمه خودستيزي بسيار مناسب است. بسيار خوب، سپس ما چكاري را انجام ميدهيم؟ پاسخ اين سئوال بسيار روشن است و آن اينست كه: پس از آنكه دنيا را طوري براي خود ساختيم كه ما را بفريبد، براه ميافتيم و با آن برداشتهاي دروغين و فريبنده به فريفتن همنوعان خود مي‌پردازيم. پس تا حال وضع ما چنين است كه با مغز و روان فريب خورده مشغول فريب دادن انسانها شده‌ايم. تا اينجا عامل گريه خود را در قيافه‌مان بوجود آورده‌ايم و قضيه موقعي خنده‌آور ميشود كه اين فريب‌كاري انسان‌شناسان حرفه‌اي كه يكي از متفكران مغرب زمين نام حقه‌بازي را براي آن انتخاب نموده است (و چه با مورد انتخاب نموده است) قرار گرفته، همه فضاي بيكران را با خط بسيار بزرگ اينست علم و اينست تكامل پر ميكنند تا اينجا به فريب سوم رسيده‌ايم. اگر در همين فريب سوم تمام ميشد، باز احتمال برگشت به واقعيات اگر چه بطور ناچيز وجود داشت. ولي تكامل ما در برچسب زدن به دنيا و فريفتن خود و ديگران و آماده كردن زمينه براي فريبكاري انسان‌شناسان حرفه‌اي كه خدا نصيب حيوانات و حشرات هم نكند، متوقف نمي گردد، اين تكامل آن چرخ نيست كه در يك نقطه متوقف شود، تازه نوبت قدرتمندان و سياستمداران ماكياولي ميرسد و اين مسيري كه براي آن نهايتي نه از نظر كميت و نه از نظر كيفيت وجود ندارد، يك فريب فراگير همه ابعاد و سطوح مغزي و رواني را وارد ميدان ميسازد و فريب خوردگان فريب خورده از فريب خوردگان دنيائي كه با برچسبهائي از خود انسانها به پيشاني دارد، مي‌فريبد. اينجا است كه سر فصل تكامل به حد نصاب ميرسد، و به بركت اين تكامل روز در همان حال كه آفتاب در وسط فضا است مبدل به نيمه شب يلدا ميگردد. عدد دو با اينكه از دو واحد حقيقي تركيب يافته است، مبدل به 100000/5 ميشود! و اگر قدرتمند ميل فرموده باشد كه حتي بيش از آن رقم هم بوده باشد، هيچ مانعي وجود ندارد!! فقط مانعي كه براي اين ميل وجود دارد، جسارت بر سياستهاي حرفه‌ايست و بس. با اين مقدمه بايد بدانيم كه خداوند متعال درباره ما چه انحرافات را ميداند كه ما خود از آن آگاه نيستيم. سپس اميرالمومنين ميفرمايد: و اگر من به ارتكاب خطا برگشتم، تو بار ديگر مرا مشمول عنايت و مغفرتت بفرما. با نظر به اينكه- دم به دم وابسته دام تويیم          هر يكي گر باز و سيمرغي شويم صد هزاران دام و دانه است اي خدا            ما چو مرغان حريص بينوا اي هميشه حاجت ما را پناه           بار ديگر ما غلط كرديم راه از طرف ديگر خداوند متعال تواب و رحيم است. او غفار الذنوب و رحمتش از همه چيز گسترده‌تر است: باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ گر كافر و گبر و بت پرستي باز آ اين درگه ما درگه نوميدي نيست صد بار اگر توبه شكستي باز آ البته چنانكه در موردش گفته شده است: نبايد تكرار توبه از خطر و وخامت گناه در نظر انسان بكاهد و نبايد توبه سپري در برابر چشيدن طعم تلخ گناهان تلقي شود زيرا مقصود از توبه كه بمعناي بازسازي درون و بازگشت بسوي خدا است، نوعي عروج به عالم اعلاي ربوبي است كه سقوط از آن عالم اعلا خود باعث از بين رفتن عظمت توبه ميگردد. *** «اللهم اغفر لي ما وأيت من نفسي و لم تجد له وفاء عندي» (خداوندا، بر من ببخشاي آنچه را كه از نفس خود وعده كردم و تو درباره‌ي آن وعده، از من وفائي نديدي). خداوندا، اين ظلم بزرگ تعهد با خويشتن و شكستن آنرا بر من ببخشاي با خود تعهد ميكنم كه ديگر پيرامون كارهاي زشت نگردم و كمترين كوتاهي در انجام اعمال صالحه نورزم، حتي بتو وعده ميدهم كه هرگز از صراط مستقيم انسانيت منحرف نخواهم گشت، متاسفانه تاريكي آن شبي كه چنين تعهد و وعده‌اي را داده‌ام، هنوز بپايان نرسيده، وعده را مي‌شكنم و براه خود ميروم. اين همان ظلم زاينده‌ايست كه ظلم بخويشتن ناميده ميشود كه ظلم به ديگران را ميزايد و بوجود مي‌آورد. اين يك امر طبيعي است كه وقتي انسان به ظلم بر خويشتن تن ميدهد، ديگر هيچ مانعي براي جور و ستم بر ديگران در سر راه زندگي او وجود ندارد، زيرا هيچ موجودي مانند نفس خود انسان به انسان نزديكتر و محبوبتر و با اهميت‌تر نيست، وقتي كه من خيانت و ظلم به نفس خويش را بوسيله عهدي كه با خود بسته‌ام يا وعده‌اي كه به خدا داده و از انجام آن تخلف نموده‌ام، روا بدارم، چه اهميت و اعتنائي به ظلم بر ديگران احساس خواهم كرد. *** «اللهم اغفر لي ما تقربت به اليك بلساني ثم خالفه قلبي» (بار الها، بر من ببخشاي آنچه را كه بوسيله زبانم تقرب بسوي تو جستم، سپس قلبم با كاري كه زبانم كرده بود، مخالفت نمود). خداوندا، سخناني را كه بعنوان وسيله بسوي تو بر زبانم مي‌آورم و مطابق خواسته‌ها و راهنمائي قلبم نيست، بر من عفو فرما در آن دعاها و نيايش‌هاي گوناگون و آيات قرآني كه بر زبان مي‌آوريم و آنهمه سخنان سازنده‌ي پيشوايان اسلام را كه ميخوانيم و مينويسيم و تدريس ميكنيم، با عظمت‌ترين معاني سازنده و بهترين مفاهيم موجب تقرب به پيشگاه خداوندي موج مي‌زند كه اگر قلب ما هم موافق آنها بود، به وزن كوچكترين ذره مرتكب معصيت نمي‌گشتيم و همه امكانات خود را در انجام اعمال صالحه بكار مي‌انداختيم و در نتيجه حيات ما قيافه‌ي الهي خود را كه در قرآن حيات طيبه ناميده شده است، بر ما نشان مي‌داد. ولي چه بايد كرد كه زبان ما سخني ميگويد كه يا قلب اصلا اطلاعي از آن ندارد و يا واقعيت را بر خلاف آن مي‌بيند!! غاض الوفاء و فاض الغدر         و انفرجت مسافه الخلف بين القول و العمل (طغرائي) (وفاء به عهد و پيمان و وعده‌ها فروكش كرد و از بين رفت و عذر و حيله‌گري بجريان افتاد و از سرگذشت و فاصله‌ي تخلف قول از عمل بسيار زياد شد). سخن يك محتوي دارد، عمل چيز ديگري را نشان ميدهد، قلب در وضعي غير از آن دو در اضطراب است كه خداوند اين خودكامه‌ي خودستيز چه ميگويد و چه ميكند!! مگر يك موجود در يك لحظه سه موجود متضاد ميشود؟ آري، ميشود. و آن موقعي است كه قلب دريافته است كه من عمل را بدون اخلاص انجام ميدهد، و اين عمل پوچ است. عمل با ظاهري آراسته بوسيله‌ي اعضاي من نمودار ميگردد و قابل تفسيرات گوناگوني است و هيچ مختص ذاتي غير قابل ترديد ندارد. زبان ميگويد: قربه الي الله!! خالصا لوجهه الكريم!!! انسان در اين موقع سه موجود متضاد است كه ممكن است در اين موقع خوشحال و هيجان ذوقي نيز داشته باشد ولي- آتشش پنهان و ذوقش آشكار          دود او ظاهر شود پايان كار *** «اللهم اغفر لي رمزات الالحاظ و سقطات الالفاظ و سهوات الجنان و هفوات اللسان» (اي خداي من، بر من ببخشاي اشاراتي را كه با چشمانم نموده‌ام و الفاظ بيمعني و باطل را كه گفته‌ام و اميال و تمنياتي را كه در دلم سر زده‌اند و لغزشهائي را كه با زبانم مرتكب شده‌ام). گناهان نگاهها و تلفظ بزشتي‌ها و غفلت دروني و لغزشهاي زبان در آن هنگام كه راه تلفظ و كتابت و ديگر وسائل ابراز مقصود هموار نباشد، نوبت به اشارات گوشه‌ي چشمي ميرسد و آدمي در اين موقع كار پليد خود را با نگاههاي گوشه‌ي چشم انجام ميدهد، اين وسيله براي انجام كارهاي پليد باضافه‌ي بوجود آوردن كار عيني، بر خلاف كتابت بطور عموم و تلفظ در اغلب موارد، خصوصيتي كه دارد اينست كه قابل استناد هم نيست، يعني اگر انسان براي ابراز مقصود كثيف خود، بوسيله اشارات گوشه چشم كار زشتي را انجام بدهد، و يا سبب صدور كار زشت شود راهي براي اثبات استناد آن زشتي براي آن انسان وجود ندارد، حتي اگر در همان لحظه عكسي از او برداشته شود، ميتواند اشاره‌ي چشم را حركتي معرفي كند كه عامل خاصي آنرا بوجود آورده است، ولي با اين حال- «الم يعلم بان الله يري» (آيا او ندانسته است كه خدا مي‌بيند) آري، «يعلم خائنه الاعين و ما تخفي الصدور» (خداوند ميداند انحراف چشم و آنچه را كه سينه‌ها و پوشيده شده است.) تلفظ به كلمات زشت و ركيك و ارتباط روح آدمي با آنها بوسيله‌ي مغز و مفاهيمي كه از آن كلمات برمي‌آيد، هم مزاحم فعاليت صحيح مغز خود انسان ميگردد و هم موجب بروز تيرگي‌ها در روح شنونده ميباشد. گاهي اتفاق ميافتد كه بعضي از بزرگان هم كلمات باطل و كثيف را بكار ميبرند و از اين راه چه بدانند و چه ندانند اشاعه فساد مي‌كنند، اين خطا شديدتر و پليدتر از الفاظ ناشايستي است كه از مردم معمولي سر ميزند، زيرا مردم معمولي چنانكه از كردارهاي بزرگان تقليد مي‌كنند، همچنين از الفاظي كه آنان بكار ميبرند، متاثر ميشوند و تقليد مينمايند. بعضي از شعرا كه ميتوانستند معلم و مربي خوبي باشند، با بكار بردن كلمات زشت و ركيك، مردم را از تعليمات خود محروم ساخته‌اند. از طرف ديگر سهو و غفلت‌هائي كه در درون صورت ميگيرد و غالبا بجهت اهميت ندادن به قانون زندگي كه مسبر حيات معقول ميباشد، موجب محروميت‌هائي درباره‌ي وظائف و تكاليفي ميگردد كه عمل به آنها بزرگترين و منحصرترين وسيله‌ي ترقي و اعتلاي انساني است. اين خطاهائي كه بايد از آنها دوري نموده و در صورت ارتكاب به آنها، از خداوند متعال مغفرت جدي طلبيد، در مباحث خطبه‌هاي آينده مخصوصا در تفسير خطبه همام خواهد آمد، انشاءالله.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان امام (ع) است كه از خداوند طلب مغفرت مى كند و ضمنا چگونگى دعا كردن را به ما مى آموزد.  «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي- فَإِنْ عُدْتُ فَعُدْ عَلَيَّ بِالْمَغْفِرَةِ- اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا وَأَيْتُ مِنْ نَفْسِي وَ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَفَاءً عِنْدِي- اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْكَ بِلِسَانِي- ثُمَّ خَالَفَهُ قَلْبِي اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي رَمَزَاتِ الْأَلْحَاظِ-  وَ سَقَطَاتِ الْأَلْفَاظِ وَ شَهَوَاتِ الْجَنَانِ وَ هَفَوَاتِ اللِّسَانِ».  شرح:  امام (ع) در تمام فرازهاى اين دعا از خداوند سبحان طلب مغفرت و آمرزش مى كند. مقصود از آمرزش بنده به وسيله خداوند، يا اين است كه حضرت حق در قيامت گناهانش را بپوشاند تا به هلاكت اخروى دچار نشود و يا گناهانش را براى مردم دنيا فاش نكند تا رسوا شود.  مغفرت به هر دو معنى، نتيجه اش يك چيز است و آن توفيق دست يافتن به سعادت اخروى و دورى از پيروى شيطان بر انجام گناه است، پيش از صدور گناه يا قبل از آن كه معصيت برايش بصورت ملكه نفسانى شود. منظور از غفران خداوند امورى است به ترتيب زير: 1-  بخشش گناهانى كه خداوند بدانها آگاهتر است عبارت از انجام امورى است كه در نزد خداوند گناه شمرده مى شود ولى انسان گناه بودن آنها را نمى داند، و آنها را مرتكب مى شود. چون انسان علم به گناه بودن آنها ندارد، مكررا آنها را انجام مى دهد. اين است معناى كلام حضرت، كه اگر من به انجام گناه باز گشتم تو مغفرتت را بر من تكرار كن. تكرار مغفرت و آمرزش خداوند در پى تكرار چنين گناهى است.  2-  غفران و آمرزش وعده هايى كه در پيش خود براى رضاى خدا انجام دادن آنها را تعهّد كرده امّا آنها را انجام نداده است، شك نيست كه خوددارى نفس از انجام دادن كار نيك و عدم وفاى به عهد از وسوسه هاى شيطانى است.  كه واجب است انسان از خداوند مغفرت بخواهد تا گناهش را بپوشاند، جاذبه اى در نفس براى انجام عمل پديد آورد، و از پيروى شيطان بازش دارد. 3-  آمرزش و غفران خواستن از اين كه نفس، كارهاى خير مورد رضاى خدا را با رياكارى و خودبينى و غرور در مى آميزد و نيّت قربت را به قصد غير خدا تبديل مى كند. ترديدى نيست كه اين شرك خفى بوده، مانع عروج به مقامات عالى مى شود. پس به منظور جبران، آمرزش خداوندى، پيش از آن كه اين حالت رسوخ نفسانى پيدا كند، نياز شديدى احساس مى شود.  4-  مغفرت خواستن از گناهانى كه با إشاره صورت مى گيرد، و به ظاهر ما آنها را گناه نمى دانيم مثلا انسان با گوشه چشم غضبناك به شخصى نگاه كند تا بر او عيب بگيرد يا مسخره اش كند و يا بر او ستمى روا دارد. اين چنين نگاهى از حدود شرعى بيرون است و گناه به حساب مى آيد. اين نگاههاى تحقيرآميز از وساوس شيطانى نشأت گرفته و شايسته است كه انسان از خداوند بخواهد تا زمينه چنين گناهى را از ميان ببرد و نفس را از چنين خطرى در امان بدارد.  5-  آمرزش طلبى از گفتار زشت، پست و بى ارزش. سخنان بى ارزش گفتارى هستند كه از حدود شريعت بيرونند و انسان را از راه راست منحرف مى كنند.  6-  مغفرت خواهى از شهوات نفسانى. بعضى كلام امام (ع) را شهوات قلب قرائت كرده اند كه منظور كششهاى نفسانى و خواسته هاى بيجاست و بعضى ديگر سهوات قلب روايت كرده اند كه در اين صورت منظور اشتباهاتى است كه انسان بر اثر انديشه نادرست بدان مبتلا مى شود و با فرمان خدا مخالفت مى كند. اين وسوسه هاى ناصواب نفسانى اعضا و جوارح را به كارهاى خارج از محدوده دستورات الهى تحريك مى كند.  انديشه هاى نادرست ذهنى، اگر چه در عمل ظهور پيدا نكنند، اين حقيقت را نمى توان انكار كرد كه تمركز آنها در ذهن، بندگان خدا را از پيمودن راه حق باز مى دارد چنان كه افراد فرو رفته در خوشيهاى دنيوى تا بدان حد، مستغرق دنيا مى شوند، كه گاهى يك نماز را، دوبار مى خوانند، و تعداد ركعتها و سجده هاى نماز را فراموش مى كنند. آمرزش اين گونه افراد به اين است كه خداوند اسبابى را فراهم كند تا از اين حالت بيرون آيند.  7-  آمرزش خواهى از گناهانى كه از لغزش زبان حاصل شده است ريشه چنين گناهى وسوسه هاى شيطانى مى باشد و آمرزش آن، توفيق يافتن بر مقاومت در برابر هواهاى نفسانى است.  پس از توضيح معناى مغفرت خواهى، در كلام امام (ع) با توجّه به اين كه شيعه معصوم بودن امام را واجب مى داند. آمرزش طلبى آن بزرگوار از پيشگاه خداوند در موارد فوق به دو صورت توجيه مى شود: 1-  مغفرت خواستن آن حضرت بر فرض وقوع است. يعنى اگر چنين گناهانى از امام صادر شود خداوند آنها را ببخشد. گويا امام (ع) چنين عرض مى كند. خداوندا اگر چنين گناهانى را مرتكب شوم آنها را بيامرز. در جاى خود ثابت شده است كه اگر كلامى به صورت قضيه شرطيّه بيان شود، صادق بودن يك جزء به معناى صادق بودن تمام اجزا نيست: بنا بر اين لازمه سخن امام اين نيست كه گناهى از وى صادر شده است و نياز به آمرزش دارد، و با انتفاى شرط مشروط منتفى است. اين توجيه براى كلام امام (ع) توجيه دقيقى است.  2-  اين دعا را امام (ع) براى تربيت افراد امّت، و آموزش دادن چگونگى آمرزش خواهى از گناهان آورده اند. و يا به منظور تواضع و فروتنى در پيشگاه حق و اقرار به بندگى ذكر كرده اند. چون انسان با صرف نظر از معصوم بودن زمينه تقصير و گناه را دارد. توجيه دوّم براى كلام امام (ع) هر چند توجيه خوبى است به پايه توجيه اوّل نمى رسد. امّا كسانى كه امام (ع) را معصوم نمى دانند، كلام حضرت را حمل بر معناى ظاهر آن كرده اشكال در آن نمى بينند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 249 و من كلمات له عليه السلام كان يدعو بها و هى السابعة و السبعون من المختار فى باب الخطب:أللّهمّ اغفر لي ما أنت أعلم به منّي، فإن عدت فعد عليّ بالمغفرة أللّهمّ اغفر لي ما و إيت من نفسي و لم تجد له وفاء عندي، أللّهمّ اغفر لي ما تقرّبت به إليك بلساني ثمّ خالفه قلبي، أللّهمّ اغفر لي رمزات الألحاظ، و سقطات الألفاظ، و شهوات الجنان، و هفوات اللّسان. (12161- 12111)اللغة:(غفر) اللّه له ذنبه غفرا و غفرانا من باب ضرب صفح عنه و ستر عليه ذنبه و غطاه، و أصل الغفر السّتر يقال الصّيغ أغفر للوسخ اى استر له و (الوأي) الوعد الذى يوثقه الرّجل على نفسه و يعزم على الوفاء به، و منه و أيته و أيا و عدته و (الرّمز) هو تحريك الشفتين فى اللفظ من غير اثباته بصوت و قد يكون اشارة بالعين و الحاجب و (اللحظ) النظر بمؤخّر العين و (السقط) بالتحريك ردىّ المتاع و الخطاء من القول و الفعل و (الهفوة) الزلّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 250 الاعراب:قوله ما و أيت كلمة ما موصول اسمى بمعنى الّذي، و وأيت صلته و العايد محذوف و قول البحراني إنّ ما ههنا مصدرية لا أرى له وجها، و من في قوله من نفسى نشويّة، و جملة و لم تجد في محلّ النّصب على الحال، و الباء في قوله تقربت به سببيّة، و في قوله بلسانى استعانة.المعنى:اعلم أنّ المطلوب بهذا الكلام هو غفران اللّه سبحانه له، و مغفرة اللّه للعبد عبارة عن صفحه عما يؤدّى إلى الفضاحة في الدّنيا و الهلكة في الآخرة و ستره عليه عيوباته الباطنة و الظاهرة و أن يوّفقه لأسباب السّعادة الرّادعة عن متابعة الشيطان و النّفس الأمارة، و هذا كلّه في حقّ غيره عليه السّلام و أما طلبه سلام اللّه عليه و آله للمغفرة و كذلك استغفار ساير المعصومين من الأنبياء و أئمة الدّين سلام اللّه عليهم أجمعين فقد قدّمنا تحقيقه بما لا مزيد عليه في التّنبيه الثالث من تنبيهات الفصل الثالث عشر من فصول الخطبة الاولى فليتذكّر.إذا عرفت ذلك فلنرجع إلى شرح ما يؤدّيه ظاهر كلامه عليه السّلام فأقول: قوله: (اللهمّ اغفر لى ما أنت أعلم به منّى فان عدت فعد علىّ بالمغفرة) طلب للمغفرة ممّا هو عند اللّه معصية و سيئة في حقّه و هو لا يعلمها فيفعلها أو يعلمها لا كعلم اللّه سبحانه إن كان صيغة التّفضيل على معناها الأصلى و طلب لتكرار المغفرة لما يعاوده و يكرّره كذلك.فان قلت: الطاعة و المعصية عبارة عن امتثال التّكليف و مخالفته و هو فرع العلم به و مع الجهل و عدم العلم لا أمر و لا نهى و لا خطاب و لا طاعة و لا معصية و لا ثواب و لا عقاب إذ النّاس في سعة ممّا لا يعلمون و لا يكلّف اللّه نفسا إلّا ما آتيها.قلت: الجهل بالتّكليف قد يكون ناشئا عن القصور و قد يكون ناشئا من التقصير منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 251 في تحصيل العلم فحينئذ لا يقبح المؤاخذة عليه كما لا يقبح المؤاخذة عن النّسيان إن نشأ عن قلّة المبالاة و عن التقصير في المقدّمات، و لذلك قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ربّنا لا تؤاخذنا إن نسينا أو أخطانا، مع أنّ المؤاخذة عليه مرفوعة عن الامّة بحكم حديث رفع التسعة هذا.مع أنّ العلم بأنّ ما وقع عن الجهل و النسيان معفوّ عنه و غير مؤاخذ عليه لا يمنع من حسن طلب العفو عنه بالدّعاء، فربما يدعو الداعى بما يعلم أنّه حاصل قبل الدّعاء من فضل اللّه تعالى إمّا لاعتداد تلك النّعمة و إمّا لاستدامتها أو لغير ذلك كقوله تعالى:«قالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِ»  و قول إبراهيم  «وَ لا تُخْزِنِي يَوْمَ يُبْعَثُونَ»  (اللهم اغفر لى ما و أيت من نفسى و لم تجد له وفاء عندى) و هو استغفار ممّا وعده من نفسه و عاهد عليه اللّه فعلا أو تركا زجرا أو شكرا ثمّ لم يف به، و ذلك لأنّ حنث اليمين و نقض العهد موجب للخذلان و معقب للخسر ان كما صرّح عليه في غير آية من القرآن، قال تعالى في سورة البقرة: «الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»  و في سورة بني إسرائيل: «وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا» و في سورة النّحل: «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ»  قال الطبرسي فى تفسير الآية الأخيرة: قال ابن عباس: الوعد من العهد، و قال المفسرون: العهد الذي يجب الوفاء به و الوعد هو الذي يحسن فعله و عاهد اللّه ليفعلنّه فانّه يصيروا جبا عليه، و لا تنقضوا الايمان بعد توكيدها، هذا نهى منه سبحانه عن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 252 حنث الايمان و هو أن ينقضها بمخالفة موجبها و ارتكاب ما يخالف عقدها، و قوله: (بعد توكيدها) أى بعد عقدها و ابرامها و توثيقها باسم اللّه تعالى و قيل: بعد تشديدها و تغليظها بالعزم و العقد على اليمين بخلاف لغو اليمين. (اللهمّ اغفر لى ما تقرّبت به اليك) اى ما عملته لك (بلسانى) و يدي و رجلي و بصرى و ساير جوارحى (ثمّ خالفه قلبى) و جعله مشوبا بالرّيا و السّمعة المنافى للقربة (اللهمّ اغفر لى رمزات الألحاظ) أي اشارات اللحاظ لتعييب شخص و هجائه و نحو ذلك (و سقطات الالفاظ) أى ردّيتها و ساقطتها عن مناط الاعتبار بأن لا يكون له مبالات في قوله و كلامه، روى عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إذا رأيتم الرّجل لا يبالى ما قال و لا ما قيل له فهو شرك شيطان (و شهوات الجنان) أى مشتهيات القلوب المخالفة للشّرع.و روى في الوسايل عن الكليني باسناده عن أبي محمّد الوابشي قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: احذروا أهوائكم كما تحذرون أعدائكم فليس بشي ء أعدى للرجال من اتباع أهوائهم و حصائد ألسنتهم.و عن عبد الرحمن بن الحجاج قال: كان أبو الحسن عليه السّلام يقول: لا تدع النفس و هواها فانّ هواها في رداها و ترك النّفس و ما تهوى اذاها، و ترك النّفس عما تهوى دواؤها، هذا.و في بعض النّسخ سهوات القلوب بالسين المهملة فالمراد بها غفلاتها كما في قوله سبحانه: «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ» .أى غافلون عنها تاركين لها أو تحمل سهواتها على سهواتها الناشئة عن ترك التّحفظ و قلّة المبالاة فانّها لا تقبح المؤاخذة عليها حينئذ كما أشرنا إليه آنفا في شرح قوله اللهمّ اغفر لي ما أنت أعلم به منّى، فانّ السهو و النسيان متقاربان و كلاهما من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 253 الشيطان بهما يقطع العبد عن سلوك لللل الجنان و الرّضوان كما قال أمير المؤمنين في رواية الكافى «في القلب ظ» لمتان لمة من الشيطان و لمة من الملك فلمة الملك الرّقة و الفهم و لمة الشيطان السّهو و القسوة هذا.و ذكر قوله: (و هفوات اللسان) بعد سقطات الألفاظ إمّا من قبيل التّاكيد أو ذكر الخاصّ بعد العامّ لمزيد الاهتمام بأن يكون المراد بسقطات الألفاظ ما ليس فيها ثمرة اخرويّة سواء كانت حراما و مضرّة في الآخرة أو لا يكون فيها نفع و لا ضرر كالكلام اللغو، و بهفوات اللسان خصوص ما يوجب المؤاخذة في الآخرة كالغيبة و البهت و النميمة و السعاية و الاستهزاء و التهمة و السبّ و الكذب إلى غير ذلك، فانّ كلّ ذلك مباين لمكارم الأخلاق و حسن الشّيمة مناف لمقتضى الايمان و التّقوى و المروّة و معقب للخسران و الندامة في الآخرة.و لذلك قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم طوبى لمن انفق فضلات ماله و أمسك فضلات لسانه.و قال أيضا إنّ مقعد ملكيك على ثنييك  «1» لسانك قلمهما و ريقك مدادهما و أنت تجرى فيما لا يعنيك  «2» و لا تستحى من اللّه و لا منهما.و عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يعذّب اللّسان بعذاب لا يعذّب به شي ء من الجوارح فيقول: أى ربّ عذّبتنى بعذاب لا تعذّب به شيئا من الجوارح قال فيقال له: خرجت منك كلمة فبلغت مشارق الأرض و مغاربها فسفك بها الدّم الحرام و أخذ بها المال الحرام و انتهك بها الفرج الحرام فوعزّتي لاعذّبنك بعذاب لا أعذّب به شيئا من جوارحك، رواه في الكافي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نحوه.و من غريب ما وقع لأبى يوسف و هو من أكابر علماء الأدبيّة و عظماء الشيعة و هو من أصحاب الجواد و الهادي عليهما السّلام أنّه قال في التّحذير من عثرات اللّسان.يصاب الفتى من عثرة بلسانه          و ليس يصاب المرء من عثرة الرّجل        ______________________________ (1) اى ثنايا الاسنان. (2) اى لا يهمّك.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 254 فعثرته في القول تذهب رأسه          و عثرته في الرّجل تذهب عن مهل     فاتّفق أنّ المتوكل العباسى ألزمه تأديب ولديه المعتزّ و المؤيّد، فقال له يوما: أيّما أحبّ إليك ابناى هذان أم الحسن و الحسين؟ فقال: و اللّه إنّ قنبر الخادم خادم عليّ خير منك و من ابنيك، فقال المتوكّل لعنه اللّه لأتراكه: سلّوا لسانه من قفاه، ففعلوا فمات رحمة اللّه عليه.و روى عن سيّد السّاجدين عليه السّلام قال: لسان ابن آدم يشرف كلّ يوم على جوارحه فيقول: كيف أصبحتم؟ فيقولون: بخير إن تركتنا و يقولون: اللّه اللّه فينا و يناشدونه و يقولون: إنّما نثاب و نعاقب بك.إلى غير هذه من الأخبار الواردة في مدح الصّمت و ذم التكلّم و يأتي إنشاء اللّه جملة منها في شرح الخطبة المأة و الثالثة و التّسعين، فاللّازم على العاقل الصمت و السّكوت بقدر الامكان كى يسلم عن زلّات اللّسان و عثرات البيان و فضول الكلام و «ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ».الترجمة:از جمله كلمات آن امامست كه دعا ميكرد به آنها و مى گفت:بار خدايا بيامرز از براى من آن چيزى را كه تو داناترى بآن از من پس اگر من باز گردم بسوى آن پس باز گرد تو از براى من بآمرزيدن، خداوندا بيامرز از براى من آن چيزى را كه من وعده كردم از نفس خود از براى تو و نيافتى مر او را وفا در نزد من بار خدايا بيامرز از براى من عملهائى كه تقرّب جستم با آنها بسوى تو پس مخالفت نمود آنرا قلب من. بار خدايا بيامرز از براى من اشارتهاى گوشه هاى چشم ببديها و بيهوده هاى گفتارها و شهوات قلب و لغزشات زبان را، و لنعم ما قيل:زبان بسيار سر بر باد داد است          زبان سر را عدوي خانه زاد است        عدوي خانه خنجر تيز كرده          تو از خصم برون پرهيز كرده        نشد خاموش كبك كوهسارى          از آن شد طعمه باز شكارى     اگر طوطى زبان مى بست در كام          نه خود را در قفس ديدي نه در دام        خموشى پرده پوش راز باشد         نه مانند سخن غمّاز باشد     
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom