جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۷۷ : نکوهش بنی امیه [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) و ذلك حين منعه سعيد بن العاص حقه :
إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَيُفَوِّقُونَنِي تُرَاثَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله) تَفْوِيقاً، وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَهُمْ لَأَنْفُضَنَّهُمْ نَفْضَ اللَّحَّامِ الْوِذَامَ التَّرِبَةَ.

هُوَ عَلَى القَلْبِ : بر عكس، مقلوب، يعنى دو كلمه آخر خطبه «الوذام لتربة» بصورت عكس «التراب الوذمة» نیز روايت شده. 
الحُزَّة : قطعه. 
الوَذَمَة : صاحب قاموس گفته است «الوذمة» به مجموع روده و شكمبه گفته ميشود.
تَفويق : چيز كم دادن 
تُراث : ارثيه، سهم انسان از تركه ميت 
نَفض : تكان دادن چيزى براى ريختن چيزهاى چسبيده 
لَحّام : گوشت فروش 
حَلبَة : يك نوبت دوشيدن حيوان 
حُزّة : قطعه و تكه چيزى 
كَرش : روده 
(آنگاه كه در زمان عثمان در سال ۳۳ هجرى، سعيد بن عاص، حق مسلّم امام على عليه السّلام را جهت محاصره اقتصادى، از آن حضرت منع كرد، فرمود).
هشدار به غاصبان بنى اميه: 
بنى اميّه، از ميراث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جز اندك چيزى، به من نمى پردازند، سوگند به خدا اگر زنده ماندم، بنى اميّه را از حكومت دور مى كنم چونان قصّابى كه شكمبه خاك آلوده را دور مى افكند. 
(مى گويم: و «التّراب الوذمة» نيز روايت شد، كه درست نيست و قلب در عبارت است. سخن امام كه فرمود «ليفوقوننى» يعنى اندك اندك از مال به من مى دهند، چونان كه بچّه شتر را اندك اندك شير مى خورانند و يك بار شير از شتر مى دوشند. و «وذام» جمع «و ذمة» پاره اى از شكمبه يا جگر است كه در خاك بيفتد و سپس آن را بردارند). 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (زمانيكه سعد ابن العاص از جانب عثمان حاكم كوفه بود براى حضرت در مدينه هديّه و نامه اى فرستاد كه من سواى عثمان براى هيچكس هديّه به اين مقدار نفرستاده ام، حضرت چون نامه او را خواند فرمود):
(1) بنى اميّه از ميراث محمّد «صلّى اللّه عليه و آله» (غنايمى كه به بركت آن حضرت رسيده است) اندكى بمن مى دهند، مانند شيرى كه به بچّه شتر هنگام دوشيدن مادرش داده ميشود، 
(2) سوگند بخدا اگر بر ايشان تسلّط يافتم آنها را بدور اندازم مانند دور انداختن گوشت فروش، پاره هاى جگر يا شكنجه خاك آلود را. 
(سيّد رضىّ فرمايد:) و در روايت ديگر است التّراب الوذمة و آن بر عكس الوذام التَّربة مى باشد. و معنى ليفوّقوننى فرمايش آن حضرت «عليه السّلام» اينست كه از بيت المال اندكى بمن مى دهند مانند فواق شتر و فواق بمعنى يك بار شير دادن بچّه شتر است از شير مادرش، و وذام جمع ذمة است و آن بمعنى پاره شكنبه يا جگر مى باشد كه در خاك افتاده خاك آلوده گردد. 
بنى اميه از ميراث محمد (صلی الله علیه وآله) اندكى را به من مى دهند، چونان اندك شيرى كه به بچه شتر دهند. به خدا سوگند، اگر زنده بمانم آنان را پراكنده سازم و به دور افكنم، آنسان، كه قصاب پاره اى از جگر يا شكنبه خاك آلود را به دور مى افكند. 
من (سید رضی) مى گويم: «ليفوّقوننى»، يعنى مال را اندك اندك به من مى رسانند. و «فواق الناقة» يعنى آن را يك بار شيردادن. و «وذام» جمع «و ذمه» است. و آن پاره جگر يا شكنبه اى است كه بر روى خاك افتاده و قصاب آن را به دور مى اندازد.
بنى اميه از ميراث محمّد(صلى الله عليه وآله) جز مقدار کمى در اختيار من نمى گذارند: به اندازه يکبار دوشيدن شير شتر. به خدا سوگند! اگر زنده بمانم آنها را از صحنه حکومت اسلامى بيرون خواهم ريخت، همانگونه که قصّاب اعضاى درون شکم حيوان را -که به روى زمين مى افتد- از خاک پاک مى کند!
فرزندان اميّه ميراث محمّد (صلی الله علیه وآله) را اندك اندك به من مى رسانند، چنانكه شتر بچّه را اندك اندك شير بنوشانند. به خدا، كه اگر زنده مانم بيت المال را پراكنده گردانم، چنانكه قصّاب پاره شكمبه خاك آلوده را به دور افكند. 
[و «التّراب الوذمة» نيز روايت شده است، و آن قلب در عبارت است -الوذام التّربة-. و گفته امام «ليفوّقوننى» يعنى اندك اندك از مال به من مى دهند، چنانكه نوشاندن شير به شتر بچّه، و آن يك بار دوشيدن است. «وذام» جمع «و ذمة» و آن پاره اى از شكمبه يا جگر است كه در خاك افتد پس آن را برفشانند.] 
از سخنان آن حضرت است هنگامى كه سعيد بن عاص حق او را باز داشت:
بنى اميه از ميراث محمّد صلّى اللّه عليه و آله اندك اندك به من مى دهند. به خدا قسم اگر زنده بمانم آنان را دور خواهم انداخت مانند پاره جگر يا شكنبه خاك آلودى كه قصاب دور مى اندازد. 
«التراب الوذمة» كه بر عكس «و ذام التربة» است نيز روايت شده. معناى «ليفوقوننى» اين است كه از بيت المال اندك اندك به من مى دهند مانند «فواق ناقه» كه به معناى يك بار دوشيدن شير شتر است. «و ذام» جمع «و ذمه» عبارت از پاره شكنبه يا جگر خاك آلود است كه آن را دور مى اندازند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 253-241 و من كلام له عليه السّلام و ذلك حين منعه سعيد بن العاص حقّه.اين بخشى از سخنان آن حضرت است كه آن را در زمان «عثمان»، به هنگامى كه «سعيد بن عاص» حق مسلّم امام عليه السلام را از بيت المال (به منظور قرار دادن امام در تنگناهاى اقتصادى) دريغ داشت، بيان فرمود. خطبه در يك نگاه:اين كلام همانگونه كه در بالا اشاره شد زمانى از امام صادر شد كه «عثمان» بر مسلمانان حكومت مى كرد و اطرافيان او بيت المال اسلام را در اختيار گرفته بودند و حيف و ميل هاى عجيبى صورت مى گرفت، هواخواهان او از «بنى اميّه» بر پستهاى كليدى كشور اسلام حكومت داشتند. از جمله «سعيد بن عاص» والى «كوفه» بود؛ او هدايايى تهيه كرده و به مدينه فرستاد و به حامل آنها (حارث بن حُبيش) سفارش كرد اين پيام را به امام عليه السلام برساند كه من براى هيچ كس- جز «عثمان»- بيش از آنچه براى شما فرستاده ام، نفرستادم! در واقع مى خواست منّتى بر امام بگذارد.امام عليه السلام در جواب، سخن بالا را فرمود. اشاره به اينكه آنچه او فرستاده است مقدار ناچيزى از حق من است، سپس با صراحت و شجاعت فرمود: اگر زنده بمانم و قدرت را در دست گيرم «بنى اميه» را از مقامى كه غاصبانه به چنگ آورده اند، كنار مى زنم و حقارت واقعى آنها را به مردم نشان مى دهم. نمونه اى از جنايات بنى اميّه: در ميان سياستمداران مادّى دنيا، از قديم اين رسم بوده است که مخالفان خود را از نظر اقتصادى در تنگنا قرار مى دادند، تا آنها به خود مشغول شوند و از ديگران باز بمانند، حتّى در آنجا که به ظاهر مى خواستند دست محبّت را به سوى مخالفان دراز کنند، باز اين اصل را رعايت مى کردند که چيز کمى را در اختيار آنها بگذارند. در اين کلام امام(عليه السلام) با تعبير جالبى به اين معنا اشاره فرموده، مى گويد: «بنى اميّه از ميراث محمد(صلى الله عليه وآله) جز مقدار کمى در اختيار من نمى گذارند: به اندازه يک بار دوشيدن شير شتر!» (إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَيُفَوِّقُونَنِي(1) تُرَاثَ مُحَمَّد(صلى الله عليه وآله) تَفْوِيقاً). تعبير «يُفَوِّقُونَنِى»- از مادّه «فَوَاقُ النَّاقَةِ» يعنى يک بار شير شتر را دوشيدن- اشاره لطيفى به کمى هداياى آنهاست; گويى خلافت، به منزله مرکب راهوار شيردهى است که آنها از همه چيزش بهره مى گيرند و گه گاه تنها به اندازه يک بار دوشيدن، در اختيار آن حضرت قرار مى دهند. بعضى گفته اند: «فواق» مفهومى کمتر از اين دارد و آن، به اندازه مقدار شيرى است که در يک بار فشار دادن انگشتان، بر پستان حيوان، فرو مى ريزد و مطابق اين تفسير، تعبير امام(عليه السلام) بسيار گوياتر خواهد بود. تعبير به «تراث محمّد» ممکن است اشاره به فدک و مانند آن باشد و يا اشاره به کلّ برنامه هاى اسلام که در مفهوم وسيعِ ميراث، داخل مى شود; زيرا تمام شکوفايى هاى اقتصادى کشور اسلام، به برکت آيين پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) صورت گرفت و رهين خدمات آن حضرت بود; بنابراين، همه آنها ميراث محمد(صلى الله عليه وآله) محسوب مى شود و على(عليه السلام) سهم عظيمى، نه تنها به خاطر خويشاوندى بلکه به خاطر جانفشانى هايش در طريق اسلام، در آنها داشت. درست است که على(عليه السلام) زندگى زاهدانه اى داشت، ولى هميشه در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) سهم خود را از غنايم مى گرفت وبه نيازمندان مى داد. سپس در ادامه اين سخن مى افزايد: «(آنها با اين کار خود، نمى توانند مرا فريب دهند و از تصميم نهايى باز دارند) به خدا سوگند! اگر زنده بمانم آنها را از صحنه حکومت اسلامى بيرون خواهم ريخت; همانگونه که قصّاب اعضاى درون شکم حيوان را که به روى زمين مى افتد، پاک مى کند!» (وَ اللّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَهُمْ لاََنْفُضَنَّهُمْ(2) نَفْضَ الَّلحَّامِ الْوِذَامَ التَّرِبَةَ!) تشبيه «بنى اميّه» به خاکهايى که محتويات شکم حيوان مانند جگر و معده روى آن بيافتد و آلوده شود، اشاره به نهايت آلودگى و پستى آنهاست. آنها - به گواهى اعمالشان در زمان «عثمان»- چنان آلوده بودند که عموم مسلمانان از آنها متنفّر شدند; به گونه اى که همه مى خواستند اين شجره خبيثه براى هميشه از سرزمين اسلام قطع گردد و اين باند کثيف از صحنه جامعه اسلام، طرد شود، و بيت المال از چنگ آنها به در آيد! مرحوم سيّد رضى در پايان اين خطبه مى نويسد: «و يروى «التُّرَابُ الْوَذِمَةُ» وَ هُوَ عَلَى الْقَلْبِ. قال الشّريف: و قوله عليه السلام «لَيُفَوِّقُونَنِي» اى: يُعْطُونَنِي مِنْ الْمَالِ قَلِيلاً کَفُوَاقِ النَّاقَةِ. وَ هُوَ الْحَلْبَةُ الْوَاحِدةُ مِنْ لَبَنِهَا. وَ الْوِذَامُ: جَمْعُ وَذَمَة، وَ هِىَ الْحُزَّةُ مِنَ الْکَرْشِ، أَوِ الْکَبِدِ تَقَعُ فِي التُّرَابِ فَتُنْفَضُ; در بعضى از روايات به جاى «اَلْوِذَامُ التَّرِبَةُ»، «التُّرَابُ الْوَذِمَةُ» -که عکس آن است- نقل شده (ولى مفهوم هر دو يکى است) و اشاره به اشياى با ارزشى است که گاه آلوده مى شود، و بايد آلودگى ها را از آنها سترد. سپس مى افزايد: جمله «لَيُفَوِّقُونَنِي» به اين معنا است که «بنى اميّه» کمى از مال را در اختيار من مى گذارند; مانند «فواق ناقه» يعنى يک بار دوشيدن شير شتر. و «وِذام» جمع «وَذَمه» به معناى قطعه اى از معده، يا جگر حيوان است که جدا شود و روى خاکها بيفتد و قصّاب آن را از آلودگى پاک کند و خاک آلوده را جدا سازد. *** نکته ها: 1- سعيد بن عاص را بهتر بشناسيم: همان گونه که در شرح خطبه، گفته شد «سعيد بن عاص» والى مدينه هداياى مختصرى خدمت امام(عليه السلام) آورد، در حالى که اظهار مى داشت، بيشترين هديه بعد از هديه اى است که براى «عثمان» آورده است. گويى مى خواست منّتى از اين جهت بگذارد که امام(عليه السلام) جواب قاطعى به او فرمود. «سعيد» از طائفه «بنى اميّه» و از دودمان قريش است و زمان پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را درک کرد و از فرماندهان لشکرهاى فاتح اسلام بود. در واقع در دامان «عمر بن خطاب» پرورش يافته بود و عثمان او را والى کوفه کرد. هنگامى که به کوفه آمد خطبه اى خواند و اهل کوفه را به دشمنى و خلاف متهم ساخت. مردم کوفه شکايت او را به عثمان کردند و عثمان سرانجام او را به مدينه بازگرداند و او تا هنگامى که مردم بر ضد عثمان قيام کردند، در مدينه بود و از او دفاع مى کرد و با انقلابيون به مقابله برخاست، تا اين که عثمان کشته شد. او ناچار به سوى مکّه رفت و در آنجا بود تا زمانى که «معاويه» غصب خلافت نمود. «معاويه»، «سعيد» را براى حکمرانى مدينه انتخاب کرد و او تا پايان عمرش بر مدينه حکومت مى کرد. او در جنگ «جمل» و «صفّين» کناره گيرى کرد و به هيچ يک از دو طرف نپيوست. مردى متکبّر و خشن و سختگير بود و در سخن گفتن مهارت داشت. قصر بزرگى در مدينه براى خود ساخته بود که آثارش سالها باقى ماند. مرگ او در سال 53 يا 59 هجرى اتّفاق افتاد(3). 2- بنى اميّه را بهتر و دقيقتر بشناسيم: بنى اميّه طايفه اى از قريش هستند که به «اميّة بن عبد شمس بن عبد مناف» منسوبند و دوران حکومت آنها از «معاوية بن ابوسفيان» در سال 41 هجرى آغاز و به «مروان حمار» يا مروان دوم، که چهاردهمين آنان است در سال 132 هجرى ختم مى شود. حکومت امويان اگر چه در سال 132 هجرى منقرض گرديد، ولى پس از چندى، شخصى از همين خاندان در اندلس حکومتى تشکيل داد. توضيح اين که: اندلس در سالهاى بين 91 تا 93 هجرى به وسيله مسلمين فتح شد و از اين تاريخ تا سال 138 مانند ديگر ممالک اسلامى، حکّامى که از سوى خلفاى اسلامى فرستاده مى شدند آن سرزمين را اداره مى کردند. در سال 138 هجرى، «عبدالرّحمن اوّل» يکى از نواده هاى «هشام بن عبدالملک» دهمين حاکم اموى که از قتل عباسيان رهايى يافته بود، پس از چند سال سرگردانى، از اوضاع درهم ريخته اسپانيا (اندلس) و اختلاف بربرها و قبايل عرب استفاده کرد و مصمّم شد در آن سرزمين به رغم دستگاه عبّاسيان، حکومتى براى خود تشکيل دهد. «عبد الرّحمن» و نسل او مدت دو قرن در آن سرزمين حکومت کردند; تا اين که در آغاز قرن پنجم، شورش و انقلابى در آنجا برپا شد و اين حکومت سرنگون گشت.(4) الف: بنى اميّه در قرآن مجيد: «وَ إِذْ قُلْنَا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَ مَا جَعَلْنَا الرُّءْيَا الَّتِي أَرَيْنَاکَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْيَاناً کَبيراً; (يادآور) زمانى را که به تو گفتيم: پروردگارت احاطه کامل به مردم دارد; و ما آن رؤيايى را که به تو نشان داديم، فقط براى آزمايش مردم بود; همچنين شجره ملعونه [= درخت نفرين شده] را که در قرآن ذکر کرده ايم. ما آنها را بيم داده (و انذار) مى کنيم; امّا جز طغيان عظيم، چيزى بر آنها نمى افزايد.»(5) جمعى از مفسّران شيعه و اهل سنّت نقل کرده اند که اين خواب اشاره به جريان معروفى است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در خواب ديد ميمون هايى از منبر او بالا مى روند و پايين مى آيند، بسيار از اين مسأله غمگين شد، آن چنان که بعد از آن، کمتر مى خنديد. (اين ميمون ها را به بنى اميّه تفسير کرده اند که يکى بعد از ديگرى بر جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نشستند در حالى که از يکديگر تقليد مى کردند و افرادى فاقد شخصيّت بودند و حکومت اسلامى و خلافت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) را به فساد کشيدند). «فخر رازى» در تفسير خود، روايتى در اين زمينه از «ابن عبّاس» مفسّر معروف اسلامى نقل مى کند. همچنين در حديثى از «عايشه» نقل شده که رو به «مروان» کرد و گفت: «لَعَنَ اللّهُ أَبَاکَ وَ أَنْتَ فِي صُلْبِهِ فَأَنْتَ بَعْضُ مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ; خدا پدر تو را لعنت کرد در حالى که تو در صلب او بودى; بنابراين، تو بخشى از کسى هستى که خدايش لعن کرده است!»(6) علاوه بر آيه فوق، در تفسير آيه 26 سوره ابراهيم نيز، مطابق بعضى روايات، «شجره خبيثه» به «بنى اميّه» تفسير شده است.(7) ب: بنى اميّه در احاديث اهل سنّت: در کتاب «کنزالعمّال» که از مجامع روايتى اهل سنّت است، روايت شده که روزى «ابوبکر» با «ابوسفيان» در افتاد و با خشونت او را مذمّت نمود. پدرش «ابوقحافه» به وى گفت: «با ابوسفيان بدين گونه سخن مى گويى؟!» گفت: «اى پدر! خداوند به سبب اسلام، خانواده هايى را بالا برد و اعتبار بخشيد و خانواده هايى را به زمين زد و از اعتبار بينداخت. خاندان من از جمله خانواده هايى است که خدا آن را بالا برد و خاندان ابوسفيان از آن خانواده هايى است که خدا بر زمينشان زده است.»(8) از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) روايت شده که فرمود: «نخستين کسى که سنّت مرا دگرگون مى سازد، مردى از بنى اميّه است».(9) و نيز فرمود: «پس از من چه رنجها و مصيبت هايى همچون کشتار و آوارگى از سوى بنى اميّه به اهل بيتم وارد آيد و در ميان خويشاوندان ما، از همه سر سخت تر در بغض و عداوت با ما، بنى اميّه اند و بنى مغيره و بنى مخزوم!»(10) از اميرالمؤمنين(عليه السلام) روايت شده که: «هر امّتى را آفتى باشد و آفت اين امّت بنى اميه است!»(11) ج: بنى اميّه در نهج البلاغه: «اميرالمؤمنين(عليه السلام)» در بعضى از خطبه هاى «نهج البلاغه» به بنى اميّه و تباهکارى هاى آنان و مفاسدى که براى اسلام و مسلمانان به وجود آوردند، اشاره نموده است. خطبه هاى 77 و 93 و 98 از اين دسته اند. على(عليه السلام) در خطبه 93 به صراحت حکومت بنى اميّه را به عنوان بزرگترين و وحشتناکترين فتنه ها بر امّت اسلام معرفى مى کند و آن را فتنه اى کور و تاريک مى داند: (ألاَ وَ إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِي عَلَيْکُمْ فِتْنَةُ بَنِي أُمَيَّةَ فَإِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْيَاءُ مُظْلِمَةٌ...). د: تبهکارى هاى حکومت بنى اميّه: جنايات و مفاسدى که حکومت «بنى اميّه» در تاريخ اسلام به وجود آورد، فراوان است; به گونه اى که ذکر و بررسى آنها خود به کتاب مفصّلى نيازمند مى باشد. در اينجا به تناسب بحث، تنها به پاره اى از آنها اشاره مى کنيم: 1- انحراف خلافت اسلامى از مسير صحيح خود و تبديل آن به سلطنت معاويه خود تصريح مى کرد که خلافت را نه با محبّت و دوستى مردم و نه رضايت آنها از حکومت او، بلکه با شمشير به دست آورده است.(12) «جاحظ» مى گويد: «معاويه سالى را که به قدرت رسيد «عام الجماعة» ناميد; در حالى که آن سال، «عام فرقه و قهر و جبر و غلبه بود». سالى که امامت به سلطنت و نظام کسرايى تبديل شد و خلافت غصب شده و قيصرى گرديد».(13) زندگى اشرافى «معاويه» و شيوه رفتار او در کار خلافت، سبب شد تا «سعدبن ابى وقّاص» نيز در وقت ورود بر او، وى را «ملک» خطاب کند.(14) مورّخان معاويه را اوّلين شاه خوانده اند.(15) «سعيد بن مسيّب» مى گفت: معاويه اوّلين کسى بود که خلافت را به سلطنت تبديل کرد.(16) مورّخ معروف «يعقوبى» بعضى از کارهاى معاويه را که نشانه هاى نظام سلطنت است، نام برده مانند: نشستن بر تخت سلطنت و نشاندن ديگران در پايين آن و انتخاب بهترين مالهاى مردم و اختصاص آنها به خود.(17) «ابو الاعلى مودودى» در کتاب «خلافت و ملوکيّت» چند ويژگى براى تفاوت نظام سلطنتى معاويه، با خلافت پيش از وى بر شمرده است: 1- دگرگونى روش تعيين خليفه. خلفاى پيشين، خود براى کسب خلافت قيام نمى کردند; ولى معاويه با هر وسيله اى در پى آن بود تا به هر صورتى که شده بر مسند خلافت تکيه زند. 2- دگرگونى در روش زندگى خلفا و استفاده از روش پادشاهى روم و ايران. 3- چگونگى مصرف بيت المال. در دوره «معاويه» بيت المال به صورت ثروت شخصى شاه و دودمان شاهى در آمد و کسى نيز نمى توانست درباره حساب و کتاب بيت المال از حکومت باز خواست کند. 4- پايان آزادى ابراز عقيده و امر به معروف و نهى از منکر. اين روش از عهد معاويه با کشتن «حجر بن عدى» آغاز شد. 5- پايان آزادى دستگاه قضايى اسلام. 6- خاتمه حکومت شورايى. 7- ظهور تعصّبات نژادى و قومى. 8- نابودى برترى قانون.(18) 2- مسخ و تحريف حقايق و معارف اسلامى، مانند: 1- ناسزا و دشنام گويى نسبت به ساحت مقدس اميرالمؤمنين على(عليه السلام) و جعل احاديث در مذمّت آن حضرت و مدح معاويه. معاويه خود مى گفت سبّ و لعن على(عليه السلام) بايد آن قدر گسترش يابد تا کودکان با اين شعار بزرگ شده و جوانان با آن پير شوند و هيچ کس از او فضيلتى نقل نکند.(19) وقتى از «مروان حکم» سؤال شد که چرا چنين مى کنيد؟ در پاسخ گفت: «لاَ يَسْتَقِيمُ لَنَا الاَْمْرُ إِلاَّ بِذلِکَ; حکومت جز به اين صورت براى ما سامان نمى يابد.»(20) «ابن ابى الحديد» نوشته است که معاويه گروهى از صحابه و تابعين را برانگيخت تا بر ضدّ «امام على(عليه السلام)» احاديثى نقل کنند. از جمله آنها «ابوهريره»، «عمرو بن العاص»، «مغيرة بن شعبه» و «عروة بن زبير» بودند.(21) 2- ترويج عقيده جبر در ميان مسلمانان از معاويه نقل شده که مى گفت: «عمل و کوشش هيچ نفعى ندارد، چون همه کارها به دست خداوند است».(22) اين سخن معاويه نه از روى اعتقاد، بلکه براى تحميل خلافت خود بر مردم بود; چنان که از او نقل شده که مى گفت: «هذِهِ الْخِلاَفَةُ أَمْرٌ مِنْ أَمْرِ اللّهِ وَ قَضَاءٌ مِنْ قَضَاءِ اللّهِ; خلافت من يکى از فرمانهاى خدا است و از قضا و قدر پروردگار مى باشد».(23) «زياد بن ابيه» حاکم معاويه در «بصره» و «کوفه» ضمن خطبه معروف خود گفت: «اى مردم! ما مدير و مدافع شما هستيم و شما را با سلطنتى که خداوند به ما داده اداره مى کنيم».(24) 3- به شهادت رساندن پيشوايان و شخصيتهاى بزرگ اسلامى همچون امام حسن(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) و زيد بن على بن الحسين(عليه السلام) و حجر بن عدى. 4- تخريب کعبه معظّمه و مسجد الحرام در زمان يزيد به وسيله منجنيق. 5- سلب امنيّت از مردم. در زمان ولايت «زياد بن ابيه» پدر «عبيداللّه» در «عراق» مَثَلى رايج شد به اين مضمون: «أُنْجُ سَعْدُ فَقَدْ هَلَکَ سَعِيدٌ; يعنى به سعد مى گفتند مواظب خودت باش که سعيد را کشتند!» اشاره به اين که بدون تحقيق و با کمترين بهانه اى، خون بيگناهان را مى ريختند.(25) 6- شکنجه و تحقير امّت اسلامى. يکى از نشانه هاى اين تحقير، داغ نهادن بر صورت و گردن برخى از شيعيان بود، چنان که «حجّاج بن يوسف» بر گردن «انس بن مالک» و «سهل بن سعد» و دست «جابر بن عبداللّه انصارى» به جرم دوستى با على(عليه السلام) داغ نهاد.(26) جنايات و تبهکارى هاى بنى اميّه و مفاسدى که در جهان اسلام به بار آوردند بسيار بيش از آن است که در بالا گفته شد. آنچه گذشت گوشه اى از آن بود و اگر تمام آن جمع آورى شود، کتاب بزرگى خواهد شد و بسيار شگفت آور است که بعضى از نا آگاهان، حکومت بنى اميّه را به عنوان حکومت موفّقى در جهان اسلام قلمداد مى کنند! و اين نشان مى دهد که کمترين مطالعه اى درباره آنها و افکار و اعمال و رفتارشان ندارند.(27) *** پی نوشت: 1. «لَيُفَوِّقُونَنى» از مادّه «فواق» (بر وزن رواق) به گفته بسيارى از علماى لغت، در اصل به معناى فاصله اى است که در ميان دو مرتبه دوشيدن شير از پستان مى باشد و بعضى آن را به معناى فاصله اى که ميان بازکردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشيدن شير است، مى دانند و از آنجا که پستان بعد از دوشيدن شير، در استراحت فرو مى رود، اين واژه گاهى در معناى آرامش و استراحت نيز بکار رفته و «افاقه مريض» يا «افاقه ديوانه» هنگامى که سالم شود و يا بر سر عقل آيد، به همين مناسبت است. اين واژه در کلام بالا اشاره به مقدار کمى از مال است که «بنى اميّه» از «بيت المال» در عصر عثمان در اختيار امام(عليه السلام) مى گذاشتند.  2. «لاََنْفُضَنَّهُم» از مادّه «نَفْض» (بر وزن نبض) به معناى تکان دادن چيزى براى جدا شدن آنچه بر آن است مى باشد و به تعبير فارسى به معناى «تکانيدن» است و به همين جهت، به زنانى که فرزند بسيار مى آورند «نفوض» گفته مى شود. اين واژه در مورد ريختن ميوه ها از درخت نيز به کار مى رود.  3.الأعلام زِرِکْلى، جلد 3، صفحه 96.  4. سيّد مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف، جلد 3، ذيل واژه «بنى اميّه». 5. سوره اسراء آيه 60.  6. تفسير فخر رازى، جلد 20، صفحه 237. 7. براى توضيح بيشتر به تفسير نمونه، جلد 10، صفحه 341 و جلد 12، صفحه 172 به بعد، مراجعه کنيد.  8. کنز العمّال، جلد 1، صفحه 299. 9. کنز العمّال، حديث 31062. 10. کنزل العمّال، حديث 31074. 11. کنز العمّال، حديث 31755.  12. العقد الفريد، جلد 4، صفحه 81 و 82. 13. رسالة الجاحظ فى بنى اميّة، صفحه 124; به نقل از تاريخ سياسى اسلام، جلد 2، صفحه 396. 14. مختصر تاريخ دمشق، جلد 8، صفحه 210 و تاريخ يعقوبى، جلد 2، صفحه 217. 15. تاريخ الخلفا، صفحه 222. 16. تاريخ يعقوبى، جلد 2، صفحه 232; به نقل از تاريخ سياسى اسلام، جلد 2، صفحه 396. 17. تاريخ يعقوبى، جلد2، صفحه 232; به نقل از تاريخ سياسى اسلام، جلد2، صفحه 396.  18. خلافت و ملوکيّت، صفحه 188 تا 207; به نقل از تاريخ سياسى اسلام، جلد 2، صفحه 407-408. 19. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 4، صفحه 57. 20. انساب الاشراف، جلد 1، صفحه 184; به نقل از تاريخ سياسى اسلام، جلد 2، صفحه 409. 21. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 4، صفحه 63.  22. حياة الصحابة، جلد 3، صفحه 529; به نقل از تاريخ سياسى اسلام، جلد 2 صفحه 410. 23. مختصر تاريخ دمشق، جلد 9، صفحه 85. 24. تاريخ طبرى، جلد 5، صفحه 220; به نقل از تاريخ سياسى اسلام، جلد 2، صفحه 410. 25. به نقل از: حسين نفس مطمئنّه، صفحه 10.  26. همان مدرک. 27. سند خطبه: اين سخن را بسيارى از مورّخان و راويان اخبار نقل كرده اند. از جمله «ابوالفرج اصفهانى» كه قبل از سيّد رضى مى زيسته در كتاب «اغانى» اين سخن را از «حارث بن حبيش» نقل كرده كه گفت «سعيد بن عاص»(امير كوفه) مرا با هدايايى به سوى «على» عليه السلام فرستاد و به آن حضرت نوشت: من براى هيچ كس بيش از آنچه به سوى شما فرستادم، نفرستاده ام. «حارث» مى گويد: من خدمت على عليه السلام رسيدم و هدايا و پيام را رساندم. امام عليه السلام اين سخن را بيان فرمود (البتّه آنچه ابوالفرج آورده با آنچه در نهج البلاغه است كمى تفاوت دارد، امّا مضمون يكى است). افراد ديگرى مانند «ازهرى» در «تهذيب اللّغة» و «ابن دُريد» در كتاب «المؤتلف و المختلف» و «ابو موسى محمّد بن ابى المدينى اصفهانى» در «مستدركاتى» كه بر كتاب «الجمع بين الغريبين» آورده، نقل كرده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 79- 80). 
شرح علامه جعفرینكوهش رفتار بني‌اميه: «ان بني‌اميه ليفوقونني تراب محمد صلي الله عليه و آله تفويقا …» (بني‌اميه ارثي را كه من از محمد (صلی الله علیه وآله) دارم كم كم بمن ميدهند … ). بني‌اميه و ما ادراك ما بنواميه: بهمان اندازه كه هاشم و بني‌هاشم تجسمي از عظمتها و ارزش‌هاي انساني بوده‌اند، اميه و بني‌اميه تجسمي از رذالتها و وقاحتها و خودخواهي‌ها و فرصت‌جوئي‌ها و عذر و حيله‌پردازيها بوده‌اند. اينكه شنيده‌ايد: در جهان دو بانگ مي‌آيد به ضد داستان اين دو گروه است كه تاريخ براي ابد ثبت كرده است. اين همان تقابل نور و ظلمت است كه بهيچ وجه امكان آشتي در ميان آنها وجود ندارد. در مقدمه صحيفه كامله سجاديه از حضرت امام جعفر بن محمد الصادق چنين نقل ميكند كه پدرم از پدرش و او از جدش نقل ميكند كه روزي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در خواب مرداني را ديد كه مانند جستن ميمون به منبر او مي‌جهند و مردم را به عقب برميگردانند، پيامبر اكرم از خواب بيدار شد و نشست و اندوه در چهره مباركش آشكار بود، در اين حال جبرئيل اين آيه را آورد: «و ما جعلنا الرويا التي اريناك الا فتنه للناس و الشجره الملعونه في القرآن و نخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا»(و ما آن رويا را كه بر تو نشان داديم نبود مگر آزمايشي براي مردم و همچنين درخت ملعون در قرآن (بني‌اميه) (مانند سامري) وسيله آزمايشي براي مردمند و ما آنانرا تهديد ميكنيم و اين تهديد براي آنان يعني بني‌اميه جز طغيان و كفر چيزي نمي‌افزايد). پيامبر فرمود: اي جبرئيل، اين طغيان‌گري و كفر بني‌اميه در زمان من به وقوع خواهد پيوست؟ جبرئيل پاسخ داد: نه بلكه آسياب اسلام با هجرت تو ده سال مي‌گردد، ثم تا سي و پنج سال پس از هجرت تو ميگردد و پنج سال در اين حال ميماند، سپس آسياب ضلالت بر محور خود ميگردد، پس از آن فراعنه امور مسلمين را به دست خود ميگيرند. و خداوند اين آيات را در اين باره فرستاده است: «انا انزلناه في ليله القدر. و ما ادراك ما ليله القدر. ليله القدر خير من الف شهر». (ما قرآن را در شب قدر فرستاديم، تو چه ميداني عظمت شب قدر را. شب قدر بهتر است از هزار ماه). بني‌اميه هزار ماه سلطنت كردند، منهاي شب‌هاي قدر. طبرسي در تفسير «و مثل كلمه خبيثه كشجره خبيثه اجتثت من فوق الارض مالها من قرار» (و مثل كلمه پليد مانند درخت پليد است كه از روي زمين بريده شده و قراري ندارد). ميگويد: اين كلمه خبيثه كلمه شرك و كفر است و گفته شده است: هر سخني در معصيت خداوندي درخت پليد و ناپاك است و اينست درخت زهرآگين حنظل … و ابوالجارود از امام محمد باقر (ع) روايت كرده است كه كلمه خبيثه مثلي است درباره بني‌اميه و در همين كتاب در تفسير آيه. «الم تر الي الذين بدلوا نعمه الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار جهنم يصلونها و بئس القرار» (آيا نديده‌اي آن كساني را كه نعمت خداوندي را بر كفر مبدل ساختند و گروه خود را بر جايگاه هلاكت انداختند، اين جايگاه، دوزخ است كه در آن بيفتند و دوزخ قرارگاه بدي است). ميگويد: مردي از اميرالمومنين عليه‌السلام درباره اين آيه پرسيد. آن حضرت فرمود: مقصود از اين آيه دو گروه منحرف از قريشند: بني‌اميه و بني‌مغيره. اما بني‌اميه تا مدتي از زمان بحال خود گذاشته شده‌اند كه در عيش و عشرت بسر برند و اما بني‌مغيره در جنگ بدر مزاحمتشان از بين رفت. تفصيل موقعيت بني‌اميه در اخلاق انساني و چگونگي ارتباط آنان با اسلام در بخش ترجمه و تفسير نامه‌ها خواهد آمد. بدانجهت كه در مواردي متعدد از خطبه‌ها و نامه‌هاي اميرالمومنين عليه‌السلام در نهج‌البلاغه سخن از بني‌اميه و ناشايستگي آنها بميان آمده است، بسيار مناسب است كه در اين مبحث خصوصيات اين قبيله دنياپرست و خودخواه و كامجو را از محقق و متتبع مشهور ابوالعباس مقريزي كه از اعتبار فراوان در نطريات تاريخي برخوردار است، با دقت مطالعه كنيم. اين محقق كتاب معروف خود را پس از حمد و ثناي خداوندي چنين شروع مي‌كند كه: من خيلي تعجب ميكردم از اينكه بني‌اميه به خلافت دست‌اندازي كرده است، با اينكه اين قوم از ريشه و بنياد از پيامبر خدا دور بوده‌اند و در حالي كه بني‌هاشم نزديكترين اشخاص به آن حضرت مي‌باشند!! و ميگفتم: چگونه وجدان اين قوم اجازه ميداد كه صحبت خلافت را در درونشان به خودشان عرضه كنند! بني‌اميه و بني‌مروان بن الحكم مطرود و ملعون از نظر پيامبر خدا (ص) كجا و داستان خلافت كجا؟ مخصوصا با عداوت و خصومتي كه در ايام جاهليت ميان بني‌اميه و بني‌هاشم وجود داشته است، سپس عداوت بني‌اميه با پيامبر اكرم (ص) شديدتر بوده و در خصومتي كه با آن حضرت داشتند در اذيت و آزار دادن پيامبر در رسالتي كه داشت از آغاز بعثت آن حضرت كه براي مردم هدايت و دين حق را آورده بود، تا فتح مكه بيش از حد بوده است، تا اينكه بعضي از آنان اسلام آوردند، چنانكه معروف است. مثل بني‌اميه را در شعر زير بخوان كه مي‌گويد: و كم من بعيد الدار نال مراده و آخر داني الدار و هو بعيد (و چه بسا كسي كه خانه (موقيعت) دوري داشت كه به مقصودش رسيد، در صورتي كه شخص ديگري كه خانه (موقعيت) او نزديك بود، دور افتاده و به مقصودش نرسيده). و سوگند بجان خودم كه هيچكس از امر خلافت دورتر از بني‌اميه نبوده است زيرا هيچ علتي براي خلافت بني‌اميه وجود نداشت و هيچ نسبي ميان آن دو ديده نمي‌شود، مگر اينكه بگويند: ما از قريش هستيم و فقط تشابه در اسم را پيش بكشند، زيرا فرموده پيامبر كه پيشوايان از قريشند شامل همه افراد قريش ميباشد. و با اينحال عوامل خلافت معروف و معين است و آنچه را كه هر گروهي در مسئله خلافت ادعا كرده است، معلوم و روشن است. بعضي از مردم علي بن ابيطالب (ع) را شايسته خلافت دانسته‌اند، زيرا هم نزديكترين خويشاوندي را با پيامبر داشته است و هم داراي سوابق درخشان در اسلام بوده است و هم بعقيده آنان پيامبر درباره علي (ع) وصيت به خلافت نموده است. اگر چنين بوده باشد، همه مسلمانان مي‌دانند كه بني‌اميه هيچيك از اين امتيازات را نمي‌تواند ادعا كند و اگر خلافت با وراثت و خويشاوندي باشد و بوسيله مقاومت و حميت شايستگي حاصل شود، باز هيچيك از اين امور به بني‌اميه مربوط نيست. سپس مقريزي در اين كتاب ناشايستگي‌ها و جنايات و خودكامگي‌هاي بني‌اميه را بيان مي‌كند تا آن حد كه نفرت انسان را بر آن دودمان چنان برمي‌انگيزد كه مطالعه كننده در انسان بودن اغلب سردمداران بني‌اميه به ترديد ميافتند. اين دودمان با علي بن ابيطالب (ع) و اولاد او كه در حد اعلا قرار گرفته‌اند، به رقابت و مبارزه برخاسته‌اند و اسلام را مبدل به قدرت بازي و عشق بحاكميت و خودكامگيها مبدل نمودند و در اين راه چه پليديها و جناياتي كه مرتكب نشدند. پس از نظريات مقريزي ميرويم به سراغ جاحظ كه بعنوان يك صاحبنظر بزرگ حداقل در ميان اهل تسنن معروف و مشهور است. جاحظ در رساله‌اي درباره بني‌اميه چنين ميگويد: تا اينكه شقي‌ترين اين امت (ابن ملجم مرادي) علي بن ابيطالب عليه‌السلام را شهيد كرد و خداوند او را به سعادت شهادت نائل ساخت و آتش دوزخ و لعنت را به قاتلش واجب نمود، تا موقعي كه حسن بن علي (ع) بجهت پراكنده شدن يارانش خود را از جنگ كنار كشيد و بي‌وفائي آنان را به پدرش و رنگارنگ شدن آنان را در نظر گرفت و از تصدي بخلافت دست برداشت. در اين موقع معاويه به حكومت مسلط گشت و شوري را زير پا گذاشت و بر همه جمعيت مسلمانان اعم از مهاجرين و انصار در آن سال كه نامش را سال اتحاد نهادند، با كمال استبداد مسلط گشت. آن سال اتحاد نبود بلكه سال پراكندگي و تفرقه و زورگوئي و اجبار بود و سالي بود كه امامت مبدل به سلطنت كسري و خلافت غضب شده مبدل به قيصر گشت و اين تبهكاريها بعنوان جامع‌ترين گمراهي و فسق محسوب نگشت!! تا اينكه معاصي و انحرافات ادامه پيدا كرد و معاويه حكم پيامبر را بدون پرده‌پوشي رد كرد و حكم او را بطور آشكار درباره تولد فرزند در فراش و حكم زناكار منكر شد، با اينكه همه امت اسلامي اتحاد نظر داشتند در اينكه سميه زن مشروع ابوسفيان نبوده و با او زنا كرده بود معاويه با اين پليدي از حكم فاسق بيرون رفته و در گروه كفار وارد شده است. كشتن حجر بن عدي و خوراندن همه ماليات كشور مصر به عمرو بن العاص و بيعت گرفتن از مردم به يزيد شهوتران و چپاول بيت‌المال و نصب واليال بر مبناي هوي هوس و تعطيل حدود و كيفرها بجهت خويشاوندي و وساطت بازي، همه اينها انكار كردن احكام منصوص و قوانين مشهور و سنتهاي تعيين شده است كه تفاوتي با كفر به كتاب الله و رد سنتي كه مانند كتاب مشهور است ندارد. سپس قضايائي كه فرزندش يزيد و واليان و يارانش مرتكب گشتند سپس جنگ مكه و بستن كعبه‌به تير با سنگها و مباح كردن قتل و غارت و تجاوز در مدينه و كشتن حسين بن علي (ع) با اكثر افراد دودمانش كه چراغهائي در ظلمت بودند و برپا دارنده اسلام … .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 458 از سخنان امام (ع) است كه در باره رفتار نادرست بنى اميه، با ناراحتى تمام ايراد فرموده است.  «إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَيُفَوِّقُونَنِي تُرَاثَ مُحَمَّدٍ ص تَفْوِيقاً-  وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَهُمْ-  لَأَنْفُضَنَّهُمْ نَفْضَ اللَّحَّامِ الْوِذَامَ التَّرِبَةَ».  شرح:  بنا به روايتى جمله «الوذام التربة»، التّراب الوذمة آمده است، كه البتّه فرق چندانى در معنى ندارند.  سيّد رضى در معناى سخنان امام (ع) فرموده است منظور از ليفوّقوننى اين است كه اندكى از مال بيت المال را به من داده اند، چنان كه در هر مرتبه از دوشيدن شتر، اندكى شير به بچّه حيوان مى دهند، و بدين قصد كه شتر اجازه دهد تمام شيرش را بدوشند. و «الوذام»، جمع «وذمة» احشاى داخلى حيوان، مانند شكنبه، جگر و امثال اينهاست كه به خاك آلوده شده باشد.  امام (ع) لفظ «تفويق» را براى بخشش اندك فرماندار كوفه سعيد بن عاص، استعاره آورده اند وجه شباهت در هر دو مورد بخشش اندكى است كه در دفعات مكرّرى صورت مى گيرد چنان كه به بچّه شتر مختصرى از شير مادر را مى دهند و سپس او را كنار مى زنند و شير شتر را مى دوشند. باز مجددا بچّه شتر را مى آورند مختصرى از شير مادر را مى دهند و باز كنار مى زنند، و ما بقى شير شتر را مى دوشند حضرت مال اندكى كه از جانب امير كوفه براى وى ارسال شده بود به شير مختصرى كه به بچّه شتر مى دهند تشبيه كرده، و لفظى كه در دوشيدن شتر به كار مى رود براى بخشش مال اندك استعاره آورده است.  مقصود از «تراث محمّد (ص) فوايدى است كه به بركت وجود پيامبر (ص) براى مسلمين حاصل شد» كه در لغت به مال متروكه ميّت اطلاق مى شود.  پس از اظهار ناراحتى شديد از بر خورد نادرست سعيد بن عاص، سوگند ياد مى كند كه در صورت زنده ماندن، بنى اميّه را از رياست و حكومت بر مسلمين محروم خواهد كرد. كلمه «نفض» را براى دور كردن آنها از پايگاه قدرت، استعاره به كار برده است، بر كنار كردن بنى اميّه را از امور اجرايى تشبيه كرده است به آنچه قصّاب از احشا و اعضاى داخلى بدن حيوان را به دور مى اندازد و به خاك ماليده مى شود.  عباراتى كه از امام (ع) در اين كلام آمده است به روايت صحيح همين بود كه ما (شارح) نقل كرديم نقل دوّمى هم در مقام روايت شده است كه قابل قبول نيست.  روتايت ديگرى در باره اين كلام امام (ع) با كمى نقصان و زيادى به طريق ذيل نقل شده است. و مفهوم آن اين است: هنگامى كه سعيد بن عاص از جانب عثمان امير كوفه بود براى حضرت هديه كوچكى فرستاد حضرت ناراحت شد و فرمود: به خدا سوگند سعيد بن عاص همچنان فرمانبردار و غلام عثمان است.  بنى اميّه آنچه خداوند به پيامبرش بخشيده است. مثل سهم بيوه زنان و پابرهنگان براى ما مى فرستند، بخدا سوگند اگر زنده بمانم و توفيق يابم چنان كه قصاب شكنبه و جگر گوسفند را به دور مى اندازد و به خاك ماليده شود، آنها را از فرمانروايى به دور خواهم كرد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 242و من كلام له عليه السلام و هو السادس و السبعون من المختار فى باب الخطب:إنّ بني أميّة ليفوّقو نني تراث محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تفويقا، و اللّه لئن بقيت لهم لأنفضنّهم نفض اللّحام الوذام التّربة. (12060- 12043)قال السّيد: و يروى التّراب الوذمة و هو على القلب، قوله عليه السّلام: ليفوقوننى أى يعطونني من المال قليلا قليلا كفواق الناقة و هى الحلبة الواحدة من لبنها، و الوذام جمع و ذمة و هى الحزّة من الكرش و الكبد يقع في التراب فتنفض.اللغة:(التراث) بضمّ التا الارث و التّاء و الهمزة فيهما بدل من الواو، و (نفضه) نفضا من باب قتل حرّكه ليزول عنه الغبار و نحوه فانتفض أى تحرّك لذلك و نفضت الورق من الشّجر نفضا اسقطته و النفض بفتحتين ما تساقط فعل بمعنى مفعول و (اللحام) القصّاب و (الوذام) ككتاب جمع و ذمة محرّكة و (ترب) الشّي ء يترب من باب تعب لصق بالتراب، و في القاموس التّراب بالكسر أصل ذراع الشّاة و منه التراب الوذمة أو هى جمع ترب مخفّف ترب و الصواب الوذام التربة انتهى.و «الحزّة» بالضمّ القطعة من اللحم و نحوه تقطع طولا و الجمع حزز كغرفة و غرف و «الكرش» لذى الخف و الظلف كالمعدة للانسان.الاعراب:اضافة تراث إلى محمّد من قبيل الحذف و الايصال أى يفوقونني تراثى من محمّد و التربة صفة للوذام.المعنى:استعاره قوله (انّ بنى اميّة ليفوقوننى تراث محمّد صلّى اللّه عليه و آله تفويقا) اى يعطونني إرثى من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 243 رسول اللّه و هو الفي ء الحاصل ببركته صلوات اللّه عليه و آله قليلا قليلا، استعار لفظ التّفويق عن اعطائهم المال قليلا بمشابهة القلة و كونه في دفعات كما يدفع الفصيل ضرع امّه لتدر ثم يدفع عنها لتحلب ثمّ يعاد إليها لتدرّ و هكذا، استعاره ثمّ قال (و اللّه لئن بقيت) و صرت أميرا (لهم لأنفضنّهم نفض اللحام الوذام التربة).قيل الظاهر أنّ المراد من نفضهم منعهم من غصب الأموال و أخذ ما في أيديهم من الأموال المغصوبة و دفع بغيهم و ظلمهم و مجازاتهم بسيئات أعمالهم.و قال الشّارح البحراني: أقسم عليه السّلام ان بقى لبنى اميّة ليحرمنهم التّقدم في الامور، و استعار لفظ النفض لابعادهم عن ذلك و شبه نفضه لهم بنفض القصاب القطعة من الكبد أو الكرش من التّراب إذا أصابته.أقول: و الأظهر عندى أنّه شبّههم بالوذام التّربة من حيث إنّ الوذمة إذا وقعت في التّراب و تلطخت به يتنفّر عنها الطباع و لا يرغب إليها النّاس فينفضها القصاب أى يسقطها و يعزلها عن ساير لحماته لمكان ذلك التنفّر فيقول عليه السّلام: إنّى لو بقيت لهم لاسقطهم عن درجة الاعتبار و اعزلهم عن الامارة و المداخلة لامور المسلمين بحيث لا يرغب إليهم أحد و يتنفّر النّاس عنهم و يكونون حقيرا عندهم كمالا يرغبون إلى الوذام لحقارتها و اللّه العالم بحقايق كلام وليه هذا.و قد روى عنه عليه السّلام هذا الكلام في رواية اخرى بزيادة و نقصان و تفاوت لما هنا و هى ما رواها أبو الفرج في كتاب الأغانى باسناد رفعه إلى الحرب بن جيش قال:بعثنى سعيد بن العاص و هو يومئذ أمير الكوفة من قبل عثمان بهدايا إلى المدينة و بعث معي هدية إلى عليّ عليه السّلام و كتب إليه أنى لم ابعث إلى أحد ممّا بعثت به اليك إلّا إلى أمير المؤمنين فلما أتيت عليّا و قرء كتابه قال: لشدّ ما يخطر علىّ بنو اميّة تراث محمّد أما و اللّه لان وليّتها لأنفضنّها نفض القصاب التراب الوذمة.قال أبو الفرج هذا خطاء إنّما هو الوذام التّربة قال: و قد حدّثنى بذلك أحمد ابن عبد العزيز الجوهرى عن أبى يزيد عمر بن شيبة باسناد ذكره في الكتاب أنّ سعيد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 244 ابن العاص حيث كان أمير الكوفة بعث مع ابن أبى العايشة مولاه إلى عليّ بن أبي طالب بصلة فقال عليّ و اللّه لا يزال غلام من غلمان بنى اميّة يبعث إلينا ممّا أفاء اللّه على رسوله بمثل قوت الأرملة، و اللّه لئن بقيت لهم لأنفضنّها نفض القصاب الوذام التربة.تذنيبان:الاول، في بيان نسب بنى امية:فأقول في البحار من كامل البهائى أن اميّة كان غلاما روميّا لعبد الشمس فلما ألقاه كيّسا فطنا اعتقه و تنبّاه فقيل: اميّة بن عبد الشمس كما كانوا يقولون قبل نزول الآية: زيد بن محمّد، و لذا روى عن الصّادقين عليهما السّلام في قوله تعالى:الم غلبت الرّوم، أنّهم بنو اميّة و من هنا يظهر نسب عثمان و معاوية و حسبهما و أنّهما لا يصلحان للخلافة لقوله صلّى اللّه عليه و آله: الأئمة من قريش.و قال مؤلف كتاب إلزام النّواصب: اميّة لم يكن من صلب عبد شمس و إنما هو من الرّوم فاستلحقه عبد شمس فنسب إليه فبنو اميّة كلّهم ليس من صميم قريش و إنّما هم يلحقون بهم و يصدّق ذلك قول أمير المؤمنين عليه السّلام: إنّ بنى امية لصاق و ليسوا صحيحي النسب إلى عبد مناف و لم يستطع معاوية إنكار ذلك.الثاني في ذكر بعض ما ورد من الآيات و الأخبار في لعن بنى اميّة و كفرهم و إلحادهم:فأقول: في الكافي عن الصادق عليه السّلام رأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في منامه أنّ بني اميّة يصعدون على منبره و يضلّون النّاس عن الصّراط القهقرى، فأصبح كئيبا حزينا، قال عليه السّلام فهبط عليه جبرئيل فقال: يا رسول اللّه ما لى أراك كئيبا حزينا؟ قال: يا جبرئيل إنّى رأيت في ليلتي هذه يصعدون منبرى من بعدى يضلّون النّاس عن الصّراط القهقرى، فقال: و الذى بعثك بالحقّ نبيّا إنّى ما اطلعت عليه فعرج إلى السّماء فلم يلبث أن نزل بآى من القرآن يونسه بها قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 245 «أَ فَرَأَيْتَ إِنْ مَتَّعْناهُمْ سِنِينَ ثُمَّ جاءَهُمْ ما كانُوا يُوعَدُونَ ما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يُمَتَّعُونَ» و أنزل عليه: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ».جعل اللّه ليلة القدر لنبيّه خيرا من ألف شهر ملك بني اميّة.و في مفتتح الصحيفة الكاملة السّجادية على صاحبها ألف سلام و تحيّة عن الصادق عليه السّلام قال، إنّ أبي حدّثني عن أبيه عن جدّه أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أخذته نعسة و هو على منبره فرأى في منامه رجالا ينزون على منبره نزو القردة يردّون النّاس على أعقابهم القهقرى، فاستوى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جالسا و الحزن يعرف في وجهه فأتاه جبرئيل بهذه الآية:«وَ إِذْ قُلْنا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنَّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي القرآن».بعنى بنى اميّة قال: يا جبرئيل أعلى عهدى يكونون و في زمنى؟ قال: و لا و لكن تدور رحى الاسلام من مهاجرك فتلبث بذلك عشرا، ثمّ تدور رحى الاسلام على رأس خمس و ثلاثين من مهاجرك فتلبث بذلك خمسا، ثمّ لا بدّ من رحى ضلالة هى قائمة على قطبها، ثمّ ملك الفراعنة و أنزل اللّه في ذلك: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ.» يملكها بنو اميّة ليس فيها ليلة القدر.أقول: قوله و الشّجرة الملعونة في القرآن فيه تقديم و تأخير أى و ما جعلنا الرّؤيا التي أريناك و الشّجرة الملعونة في القرآن إلّا فتنة للنّاس، و قيل: الشجرة الملعونة بالرّفع مبتداء و حذف الخبر أى و الشّجرة الملعونة كذلك أى فتنة للناس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 246 و قوله: يعنى بنى اميّة تفسير للشجرة الملعونة، و قوله: تدور رحى الاسلام من مهاجرك، أى من هجرتك فتلبّث بذلك عشرا أى عشر سنين هى مدّة حياته ثمّ تدور على رأس خمس و ثلاثين هى العشر المذكورة و مدّة خلافة المتخلفين، و هى خمس و عشرون سنة فتلك خمس و ثلاثون، قوله فتلبث بذلك خمسا هى مدّة خلافة أمير المؤمنين، ثمّ لا بد من رحى ضلالة اشارة إلى ملك بنى اميّة، و قوله ثمّ ملك الفراعنة اشارة إلى ملك بنى عباس.و في مجمع البيان في تفسير قوله تعالى: «وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ» قال هى كلمة الشّرك و الكفر و قيل: كل كلام في معصية اللّه كشجرة خبيثة غير زاكية و هي شجرة الحنظل و قيل: انّها شجرة هذه صفتها و هو أنّه لاقرار لها في الأرض، و روى أبو الجارود عن أبي جعفر عليه السّلام أنّ هذا مثل لبني اميّة و فيه أيضا في تفسير قوله: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ».قال سأل رجل أمير المؤمنين عن هذه الآية فقال هما الأفجران من قريش بنو اميّة و بنو المغيرة، فأمّا بنو اميّة فمتّعوا إلى حين و أما بنو المغيرة فكفيتموهم يوم بدر.و في البحار من تفسير عليّ بن ابراهيم في قوله تعالى: «الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً».قال: نزلت في بنى اميّة حيث خالفوهم على ان لا يردّوا الأمر في بنى هاشم، و في قوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 247 «وَ لَوْ تَرى  إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ فَقالُوا يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ بِآياتِ رَبِّنا وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» .قال: نزلت في بنى اميّة ثمّ قال: «بَلْ بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ»  قال من عداوة أمير المؤمنين.«وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ»  و فى قوله تعالى: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ» .عن أبي جعفر عليه السّلام قال نزلت في بنى اميّة فهم شرّ خلق اللّه هم الذين كفروا في باطن القرآن فهم لا يؤمنون.و عن أبي جعفر عليه السّلام أيضا في قوله: «وَ كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحابُ النَّارِ» يعنى بني أميّة.و من كنز جامع الفوايد و تأويل الآيات باسناده عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سألته عن تفسير الم غلبت الرّوم، قال: هم بنى «بنوظ» اميّة و إنّما انزلها اللّه الم غلبت الرّوم بنو اميّة في أدنى الأرض و هم من بعد غلبهم سيغلبون في بضع سنين للّه الأمر من قبل و من بعد و يومئذ يفرح المؤمنون بنصر اللّه، عند قيام القائم.أقول: كذا في النّسخ غلبت الرّوم بنو اميّة، فيحتمل أنّ أصل الكلام غلبت بنو اميّة فزاد النّساخ لفظ الرّوم كما احتمله في البحار أو أنّه كذلك و بنو اميّة بدل من الرّوم، و على كلّ تقدير فلا بدّ أن يكون غلبت على ذلك بصيغة المعلوم، و قوله سيغلبون بصيغة المجهول و التعبير عن بنى اميّة بالروم من حيث إنّها نسبهم إلى عبد رومي حسبما قدّمنا، و اللّه العالم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 248 و من تفسير الثعلبى فى قوله تعالى: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ»  نزلت في بنى اميّة و بنى هاشم و في غاية المرام عن الكليني باسناده عن صالح بن سعد الهمداني قال قال أبو عبد اللّه عليه السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ» فاطمة عليها السّلام  فِيها مِصْباحٌ  الحسن «الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ» الحسين «كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌ» فاطمة فكوكب درّي بين نساء أهل الدّنيا «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ» إبراهيم «زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ» لا يهوديّة و لا نصرانيّة «يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ» يعنى يكاد العلم ينفجر «وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ» إمام منها بعد إمام  «اللَّهُ نُورُ» (السَّماواتِ  ظ) للأئمّة «مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ» قلت «أَوْ كَظُلُماتٍ» قال الأوّل و صاحبه «يَغْشاهُ مَوْجٌ»  الثّالث «ظُلُماتٍ»* الثّاني «بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» فتن بني أميّة إِذا «أَخْرَجَ يَدَهُ» المؤمن في ظلمة فتنتهم «لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً» أمانا (اماما ظ) من ولد فاطمة «فَما لَهُ مِنْ نُورٍ» يوم القيامة هذا، و الآيات و الرّوايات في هذا المعنى كثيرة و فيما ذكرناه كفاية لمن اهتدى أو ألقى السّمع و هو شهيد.الترجمة:از جمله كلام آن حضرتست فرمود آنرا هنگامى كه فرستاده بود سعيد بن عاص أموي كه أمير عراق بود أز جانب عثمان هديه بخدمت آن حضرت از مال غنيمت و از كمى آن اعتذار كرده بود.بدرستى بنى اميه مى دهند اندك اندك بمن ميراث محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله را اندك اندك دادنى بخدا قسم اگر بمانم از براى آن قوم عنود و والى امر بشوم هر آينه ساقط ميكنم ايشان را از درجه اعتبار همچون ساقط نمودن قصاب شكنبه يا جگر پاره خاك آلود را از ميان ساير گوشت هاى گوسفند، يا اين كه بيفشانم ايشان را هم چو افشاندن قصاب شكنبه و پاره جگر خاك آلود را، و اين استعاره مى شود از دور كردن ايشان از امر خلافت و از باز گرفتن اموال مغصوبه از دست ايشان عليهم اللعنة و النيران. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 284 از سخنان آن حضرت (ع) درباره بنى اميه [در اين خطبه كه با عبارت «ان بنى امية ليفوقوننى تراث محمد صلى اللّه» «همانا بنى اميه از ميراث محمد (ص) اندكى به من مى دهند» شروع مى شود ابن-  ابى الحديد بحث تاريخى كوتاهى دارد كه چنين است ]: بدان كه اصل خبر را ابو الفرج على بن حسين اصفهانى در كتاب اغانى با اسنادى كه به حارث بن حبيش مى رساند آورده است كه او گفته است: سعيد بن عاص هنگامى كه از سوى عثمان امير كوفه بود هدايايى به مدينه فرستاد و همراه من هديه يى هم براى على عليه السلام فرستاد و براى او نامه يى نوشت كه من براى هيچكس ديگر غير از امير المومنين بيشتر از آنچه براى تو فرستاده ام نفرستادم. چون پيش على عليه السلام رسيدم و نامه او را خواند فرمود: «چه سخت است اينكه بنى اميه ميراث محمد (ص) را براى من ناروا مى دارند. به خدا سوگند، اگر عهده دار آن شوم آنان را دور مى افكنم همان گونه كه قصاب پاره هاى خاك آلوده شكنبه و جگر را دور مى افكند.» گويد: احمد بن جوهرى، از ابو زيد عمر بن شبه با اسنادى كه در كتاب آورده است براى من نقل كرد كه سعيد بن عاص هنگامى كه امير كوفه بود همراه ابن ابى-  عايشه، وابسته خود، هديه يى براى على بن ابى طالب عليه السلام فرستاد. على فرمود: به خدا سوگند، همواره غلامى از غلامان بنى اميه از آنچه خداوند از غنايم رسول خدا قرار داده است به اندازه روزى بيوه زنان براى ما مى فرستد. به خدا سوگند، اگر باقى بمانم آنان را دور مى افكنم، همان گونه كه قصاب پاره هاى شكنبه و جگر خاك آلوده را دور مى افكند.
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom