جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۷۶ : ویژگیهای بهترین بندگان [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في الحَثّ على العمل الصالح :
رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً سَمِعَ حُكْماً فَوَعَى وَ دُعِيَ إِلَى رَشَادٍ فَدَنَا وَ أَخَذَ بِحُجْزَةِ هَادٍ فَنَجَا؛ رَاقَبَ رَبَّهُ وَ خَافَ ذَنْبَهُ، قَدَّمَ خَالِصاً وَ عَمِلَ صَالِحاً، اكْتَسَبَ مَذْخُوراً وَ اجْتَنَبَ مَحْذُوراً، وَ رَمَى غَرَضاً وَ أَحْرَزَ عِوَضاً، كَابَرَ هَوَاهُ وَ كَذَّبَ مُنَاهُ، جَعَلَ الصَّبْرَ مَطِيَّةَ نَجَاتِهِ وَ التَّقْوَى عُدَّةَ وَفَاتِهِ، رَكِبَ الطَّرِيقَةَ الْغَرَّاءَ وَ لَزِمَ الْمَحَجَّةَ الْبَيْضَاءَ، اغْتَنَمَ الْمَهَلَ وَ بَادَرَ الْأَجَلَ وَ تَزَوَّدَ مِنَ الْعَمَلِ.

حُكْم : حكمت، دانش، چنانكه در قرآن آمده «وَ آتيناه الحكم صبيّا» (و او را در طفوليت حكمت و دانش داديم. (سوره مريم، 12). 
وَعَى : حفظ كرد و فهميد. 
دَنَا : (به رشد و كمال) نزديك شد. 
الحُجْزَة : جاى بستن ازار، گره لُنگ و مانند آن كه به كمر مى بندند و در اينجا بمعنى مجازى يعنى اقتدار و تمسك آمده است. 
اكْتَسَبَ مَذْخُوراً : (بواسطه عمل صالح) ذخيره اى اندوخت. 
كابَرَ هَوَاهُ : بر هوايش غلبه كرد. 
الْغَرَّاء : درخشان و واضح. 
المَحَجَّة : ميان جاده. 
الْمَهَل : ايام زندگى. 
حُجزَة : كمر، جاى بستن شلوار 
مَذخُور : چيز ذخيره و پنهان كردنى 
الغَرّاء : روش و نورائى 
المَهَل : فرصت، مدت عمر
(برخى از شارحان خطبه ۷۶ را با خطبه ۶۳ يكى دانستند). 
صفات بنده پرهيزكار:
خدا رحمت كند كسى را كه چون سخن حكيمانه بشنود، خوب فرا گيرد، و چون هدايت شود بپذيرد، دست به دامن هدايت كننده زند و نجات يابد، مراقب خويش در برابر پروردگار باشد، از گناهان خود بترسد، خالصانه گام بردارد، عمل نيكو انجام دهد، ذخيره اى براى آخرت فراهم آورد، و از گناه بپرهيزد. همواره اغراض دنيايى را از سر دور كند، و درجات آخرت به دست آورد، با خواسته هاى دل مبارزه كند.
آرزوهاى دروغين را طرد(۱) و استقامت را مركب نجات خود قرار دهد. و تقوا را زاد و توشه روز مردن گرداند، در راه روشن هدايت قدم بگذارد، و از راه روشن هدايت فاصله نگيرد. چند روز زندگى دنيا را غنيمت شمارد و پيش از آن كه مرگ او فرا رسد خود را آماده سازد، و از اعمال نيكو، توشه آخرت برگيرد.___________________________(۱). نفى تفكّر: ايده آليسم‏- IDEALISM خيال پرستى. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه مردم را ترغيب بصفات پسنديده كه موجب بدست آوردن سعادت دنيا و آخرت گردد مى فرمايد):
(1) خدا رحمت كند مردى را كه سخن حكيمانه اى بشنود و بپذيرد، و چون براه راست خوانده شود بطرف آن برود، و كمر بند راهنما (رسول اكرم و ائمّه معصومين) را بگيرد، و (از سختيهاى دنيا و آخرت) نجات يابد 
(2) (دستورهاى) پروردگارش را مراقبت نمايد (بر طبق آنچه خداوند فرموده رفتار كند) و از گناه خود بترسد، عمل خالص (پاكيزه از رئاء و خود نمائى) پيش فرستد، و كردارش نيكو و شايسته باشد، بدست آورد آنچه (ثواب و پاداش عبادت و بندگى) كه براى او (در آخرت) ذخيره شده است و دورى كند از آنچه (گفتار و كردار زشت) كه منع گرديده، 
(3) تير به نشان زند (در هر حال خدا را در نظر داشته باشد) و كالاى آخرت را بجاى كالاى دنيا گرد آورد (از دنيا چشم پوشد و بكوشد تا سعادت جاودانى بدست آرد) بر خواهش نفس خود غلبه يابد و آرزوهايش را دروغ پندارد، 
(4) شكيبائى را مركب نجات و رستگارى خويش قرار دهد (در مصائب صبر را شعار خويش قرار داده رنجها و سختيهاى دنيا را مانند شتر بار كش بر خويشتن هموار نمايد) و تقوى و پرهيزكارى را توشه مرگ خويش گرداند در راه روشن (شريعت اسلام) قدم بنهد، و از شاهراه درخشنده (كه آشكار و هويدا است) دور نگردد (در بيراهه پا نگذارد) 
(5) مهلت چند روز زندگى را غنيمت شمرده فرصت را از دست ندهد (كارى كند كه باعث خوشنودى خدا و رسول باشد و عمر خود را بيهوده بسر نبرد) و آماده مرگ باشد (بدنيا دل نبندد و هميشه مستعدّ مرگ باشد كه ناگهان او را دريابد) و از كردار (شايسته: بندگى خدا و خدمت بخلق) توشه بردارد. 
رحمت خداوند بهره كسى باد، كه سخنى حكمت آميز بشنود و آن را نيك دريابد. يا اگر به راه هدايتش خوانند بدان روى آورد. دست در دامن رهبرى زند تا رهايى يابد. امر خدا را پاس دارد، از گناهكارى بترسد. عملى عارى از شائبه ريا پيش فرستد و كارى نيكو كند و براى آخرت خود توشه فراهم آورد. از آنچه بر حذرش داشته اند بپرهيزد. هدفش حق باشد و به سوى آن رود و پاداش خويش گرد آورد.
با هوا و هوس مبارزه كند و به آرزوهاى خود دلبستگى نيابد. بر مركب شكيبايى نشيند تا رهايى يابد. پرهيزگارى را ره توشه سفر مرگ خود سازد. در شاهراه روشن دين قدم نهد و از آن منحرف نگردد. فرصتها را مغتنم شمارد و بر مرگ پيشى جويد و كردار نيك خويش، زاد آخرت سازد. 
خدا رحمت کند کسى را که چون سخنان حکيمانه اى را بشنود، خوب فراگيرد و هنگامى که به سوى هدايت ارشاد گردد، پذيرا شود; دست به دامن هادى و رهبرى زند و (در پرتو هدايتش) نجات يابد. از مراقبت پروردگارش غفلت نورزد و از گناهان خود بترسد. اعمال خالصى از پيش فرستد و کارهاى نيک به جا آورد. ذخيره اى براى آخرت فراهم سازد و از گناهان بپرهيزد. هدف را درست نشانه گيرى کند و کالاى گرانبهاى آخرت به دست آورد. 
با خواسته هاى دل بجنگد و آرزوهاى نابجا را رها سازد. صبر و استقامت را مرکب راهوار نجات خويش قرار دهد و تقوا را وسيله (آرامش به هنگام) وفاتش بشمرد.
در راه روشن، گام نهد و جاده آشکار حق را ادامه دهد. اين چند روز زندگى را غنيمت شمرد و پيش از آن که اجلش فرا رسد، خويش را آماده کند و از اعمال نيک توشه برگيرد.
خدا بيامرزد مردى را كه حكمى را شنيد و نيك فهم كرد، و به رستگارى خوانده شد و بدان رو آورد. و در پى راهنمايى افتاد و رهيد. و خدا را حاضر ديد و از گناه ترسيد. 
توشه پيش فرستاد، و كرده نيك براى ذخيرت ورزيد. و از آنچه پرهيز بايد، دورى گزيد. در پى حقّ رفت و بدان رسيد، آرزو را سركوب كرد.
و با هوس خويش جنگيد شكيبايى را مركب نجات ساخت و پرهيزگارى را برگ روز وفات. راه روشن را پيش گرفت، و طريق راست را مسير خويش گرفت. فرصت زندگى را غنيمت شمرد و بر اجل پيشى گرفت و كار نيك ذخيرت كرد. 
از خطبه هاى آن حضرت است در تشويق به عمل صالح:
خداوند رحمت كند مردى را كه حكمتى بشنود و آن را حفظ نمايد، دعوت به هدايت شود و به آن نزديك گردد، و دامن هدايتگرى را بگيرد و نجات يابد. خداى را پاس دارد، و از گناه خود بترسد. تلاش خالص پيش فرستد، و عمل صالح انجام دهد. ذخيره سودمند بيندوزد، و از حرام دورى گزيند. تير به نشانه زند، و پاداش آخرتى بيابد.
بر هواى نفس غلبه كند، و آرزويش را تكذيب نمايد. صبر را مركب نجات قرار دهد، و تقوا را توشه پس از مرگ كند. در راه روشن قدم نهد، و ملتزم راه روشن شود. مهلت را غنيمت داند، با عمل خود بر اجل پيشى گيرد، و از عمل خود زاد و توشه بردارد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 240-231 و من خطبة له عليه السّلام فى الحَثِّ على العمل الصالح.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه به عنوان تشويق و تحريك مردم بر عمل صالح ايراد شده است. خطبه در يك نگاه:نويسنده كتاب «كنز الفوائد» (كراجكى) كه از معاصرين مرحوم «سيّد رضى» است در حديثى از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: اميرمؤمنان صلوات الله عليه «بيست و چهار» كلمه گرانبها بيان كرده كه ارزش هر يك از آنها به اندازه وزن زمين و آسمان است؛ سپس خطبه بالا را نقل مى كند.البتّه اين خطبه مطابق آنچه در نهج البلاغه آمده، مشتمل بر «بيست» صفت از اوصاف شايسته و برجسته مؤمنانِ مخلص است. چهار جمله اى كه در نقل مرحوم كراجكى در لابه لاى جملات اين خطبه اضافه دارد، عبارت است از: «حَذَرَ أَمَلًا» «وَ رتَّبَ عَمَلًا» «يَظْهَرُ دُونَ مَا يَكْتُمُ» «وَيَكْتَفِي بِأَقَلِّ مِمَّا يَعْلَمُ». البته در بقيّه خطبه نيز تفاوت مختصرى در تعبيرات ديده مى شود.به هر حال اين خطبه در عين كوتاه بودن، بسيار پرمحتوا و پر معنا است و امام عليه السلام براى شخصى كه داراى اين صفات «بيست گانه» باشد از خداوند طلب رحمت مى كند و به اين ترتيب مردم را به داشتن اين صفات، ترغيب و تشويق مى فرمايد و در واقع فضايل مهم اخلاقى و يك دوره كامل سير و سلوك، در اين خطبه خلاصه شده است. بيست گفتار گرانبها: امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه مى فرمايد: «خدا رحمت کند کسى را که چون سخن حکيمانه اى را بشنوند، خوب فرا گيرد و هنگامى که به سوى هدايت ارشاد گردد، پذيرا شود، دست به دامن هادى و رهبرى زند و (در پرتو هدايتش) نجات يابد، از مراقبتِ پروردگارش، غفلت نورزد و از گناهان خود بترسد.» (رَحِمَ اللّهُ امْرَأً سَمِعَ حُکْماً(1) فَوَعَى(2)، و دُعِىَ إِلَى رَشَاد فَدَنَا، و أَخَذَ بِحُجْزَةِ(3) هَاد فَنَجَا. رَاقَبَ رَبَّهُ، وَ خَافَ ذَنْبَهُ). امام(عليه السلام) در بيان اين پنج وصف، در واقع مقدّمات کار راهيان قرب الى اللّه و سالکان مسير تقوا و خودسازى را بيان فرمود; چه اينکه در آغاز راه، نخست گوشِ شنوا لازم است که حقايق را بشنود و در خود جاى دهد و سپس گام برداشتن به سوى دعوت کننده الهى براى فهم بيشتر، و به دنبال آن، دست زدن به دامن يک هدايتگر و انتخاب رهبر و راهنما و در پى آن، خدا را در همه جا حاضر و ناظر خويش دانستن و از گناه و خطا ترسيدن است. کسى که اين پنج فضيلت را به دست آورد مقدّمات سفر را کامل کرده و آماده حرکت است. درست است که خداوند انسان را با فطرت الهى آفريده و چراغ روشنى به نام «عقل» در اختيار او گذارده، ولى بدون شک پيمودن اين راه، تنها به کمک عقل و فطرت امکان پذير نيست، هم دعوت کننده الهى لازم است و هم داشتن دليل و راهنما و استاد و مربّى. ناگفته پيداست که منظور از راهنما و منجى، که در اين جمله ها به آن اشاره شده، «پيامبر و امامان معصوم(عليهم السلام)» است و کسانى که از آنها سخن مى گويند و بسوى آنها دعوت مى کنند; نه افرادِ بدعت گذارى که خود را به عنوان «شيوخ تصوّف» نام نهاده اند که آنها خودشان در تاريکى و ظلمات گام بر مى دارند; چه جاى اينکه بخواهند «خضر طريقت و راهنماى حقيقت» شوند. تأثير احساس مراقبت الهى و ترس از گناه، در ضبط نفس و مبارزه با هوا و هوس و مقاومت در مقابل شهوات، بر کسى پوشيده نيست. سپس هنگامى که مقدّمات حرکت آماده شد و بار سفر را بست، برنامه هاى عملى شروع مى شود; امام(عليه السلام) در اين قسمت اضافه مى فرمايد: «آن کس که اعمال خالصى از پيش فرستد و کارهاى نيک بجا آورد; ذخيره اى براى آخرت فراهم سازد و از گناهان بپرهيزد، هدف را درست نشانه گيرى کند و (در نتيجه) کالاىِ گرانبهاى آخرت را به دست آورد; با خواسته هاى دل بجنگد و آرزوهاى نابجا را رها سازد.» (قَدَّمَ خَالِصاً، وَ عَمِلَ صَالِحاً، اکْتَسَبَ مَذْخُوراً، وَ اجْتَنَبَ مَحْذُوراً، وَ رَمَى غَرَضاً(4)، وَ أَحْرَزَ عِوَضاً. کَابَرَ(5) هَوَاهُ، وَ کذَّبَ مُنَاهُ). امام(عليه السلام) در اين بخش، از صفاتِ مؤمنانِ سعادتمند، نخست روى عمل خالص و صالح تکيه فرموده است. همان گونه که امام صادق(عليه السلام) در تعريف آن مى فرمايد: «همان عملى است که انسان نمى خواهد احدى او را بر آن مدح کند جز خدا و معناى اخلاص در آيه شريفه: «وَ مَا أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»(6) نيز همين است» (الْعَمَلُ الْخَالِصُ الّذِي لاَتُرِيدُ أَنْ يَمْدَحَکَ عَلَيْهِ أَحَدٌ إِلاَّ اللّهُ)(7). تفسيرهاى ديگرى براى اخلاص شده است که لازم و ملزوم يکديگر به نظر مى رسد. گاه گفته اند: «اخلاص» به معناى پوشيده داشتن عمل از خلايق و پاک نمودن آن است از علايق. و گاه گفته اند: «اخلاص»، خارج کردن خلق است از معامله با خالق. و گاه گفته اند: حقيقت «اخلاص» آن است که انسان در برابر عملِ خود، پاداشى نخواهد، نه در دنيا نه در آخرت; تنها به خاطر عشق به پروردگار اعمال خود را انجام دهد. البته اين بالاترين درجه اخلاص است که اميرمؤمنان(عليه السلام) در حديث معروف به آن اشاره کرده، مى فرمايد: «إِلهِي مَا عَبَدْتُکَ طَمَعاً فِي جَنَّتِکَ وَ لاَخَوْفاً مِنْ نَارِکَ وَلکِنْ وَجَدْتُکَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُکَ; خداوندا! تو را به خاطر چشم داشت بهشتت عبادت نکردم و نه به خاطر ترس از آتشت; بلکه تو را شايسته عبادت ديدم و پرستيدم!»(8) به دنبال اخلاص و عمل صالح، سخن از ذخيره کردن و اندوختن براى «يوم القيامة» است و در واقع بالاترين و بهترين ذخيره، همان اعمال خالص و صالح است. از آنجا که گاه اعمال خالص و صالحى از انسان سر مى زند، ولى گناهان بعدى سبب حبط و نابودى آنها مى شود، دستور به اجتناب محذور و پرهيز از گناه مى دهد تا ذخاير اعمال صالح در جاى خود محفوظ بماند. و نيز از آنجا که اِقبال به دنيا، انسان را از ذخيره اعمال صالح باز مى دارد و پيروى از هواى نفس، از موانع مهم راه است و آرزوهاى دور و دراز سدّ اين راه است، در دنباله اين سخنان به رها کردن زرق و برق دنيا و مبارزه با هواى نفس و تکذيب و پرهيز از آرزوهاى دراز، دعوت مى فرمايد. به اين ترتيب در اين «هشت صفت» که به دنبال صفات پنج گانه بخش اوّل آمده، سخن از اعمال خالص و صالحى است که بتوان آنها را از آفات گوناگون حفظ کرد و براى روز رستاخيز ذخيره نمود. اين سخن را با حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) تکميل مى کنيم، آنجا که فرمود: «يَقُولُ اللّهُ تَعَالَى: وَ عِزَّتِي وَ جَلاَلِي... لاَيُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَاهُ عَلَى هَوَاىَ إِلاَّ شَتَّتُّ عَلَيْهِ أَمْرَهُ وَ لَبَّسْتُ عَلَيْهِ دُنْيَاهُ وَ شَغَلْتُ قَلْبَهُ بِهَا وَ لَمْ أُعْطِهِ مِنْهَا إِلاَّ مَا قَدَّرْتُ لَهُ وَ عِزَّتِي وَ جَلاَلِي... لاَيُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَاىَ عَلَى هَوَاهُ إِلاَّ اسْتَحْفَظْتُهُ مَلاَئِکَتِي وَ کَفَّلْتُ السَّموَاتِ وَ الاَْرَضِينَ رِزْقَهُ; خداوند متعال مى فرمايد: سوگند به عزّت و جلالم!... که هيچ بنده اى خواست و هواى خويش را برخواست و هواى من مقدّم نمى دارد، مگر اين که کار او را پراکنده مى سازم و دنيايش را بر او مشتبه مى کنم و قلبش را به آن مشغول مى سازم و جز آنچه مقدّر کرده ام، به او نخواهم داد و سوگند به عزّت و جلالم!... هيچ بنده اى خواست مرا بر خواست خودش مقدّم نمى شمرد، مگر اين که فرشتگانم را به حفظ او دستور مى دهم و آسمانها و زمين ها را کفيل روزى او مى سازم.»(9) و سرانجام در آخرين بخش از سخنان امام(عليه السلام) در اين خطبه، که به هفت وصفِ ديگر، از صفات مؤمنان صالح و سعادتمند اشاره کرده، چنين مى فرمايد: «کسى که صبر و استقامت را مرکب راهوار نجات خويش قرار دهد و تقوا را وسيله (آرامش به هنگام) وفاتش بشمرد، در راه روشن گام نهد، و جادّه آشکار حق را ادامه دهد، اين چند روز زندگى را غنيمت شمرد و پيش از آنکه اجلش فرا رسد خويش را آماده کند، و از اعمال نيک توشه برگيرد.» (جَعَلَ الصَّبْرَ مَطِيَّةَ(10) نَجَاتِهِ، وَ التَّقْوَى عُدَّةَ وَفَاتِهِ. رَکِبَ الطَّرِيقَةَ الْغَرَّاءَ،(11) وَ لَزِمَ الْمَحَجَّةَ(12) الْبَيْضَاءَ. اغْتَنَمَ الْمَهَلَ(13)، وَ بَادَرَ الاَْجَلَ، وَ تَزَوَّدَ مِنَ الْعَمَلِ). در واقع امام(عليه السلام) در بيان اين هفت صفت -که از چهاردهمين وصف شروع و به بيستمين آن خاتمه مى يابد- نظرى به سالکان سير الى الله و راهيان راه قرب پروردگار افکنده، شرايط و وسايل مختلف آنها را بيان مى فرمايد. اين راهيان، قبل از هر چيز نياز به مرکب راهوارِ نجات بخشى دارند که توان پيمودن فراز و نشيب هاى اين جاده پر پيچ و خم را داشته باشد. چه مرکبى بهتر از صبر و شکيبايى و استقامت که هميشه و در همه جا سبب نجات و رهايى است. از سوى ديگر، هر مسافرى وسايل و ابزارى بايد با خود بردارد که نيازهاى او را در تمام مسير راه برطرف سازد، امام(عليه السلام) تقوا را به عنوان وسيله راه براى وفات ذکر کرده است. در مرحله بعد، شناخت جاده وسيع و روشن و سپس ادامه حرکت ازآن جاده لازم است که با جمله هاى «رَکِبَ الطَّرِيقَةَ الْغَرَّاءَ وَ لَزِمَ الْمَحَجَّةَ الْبَيْضَاءَ» به آن اشاره فرموده است. در واقع جمله اوّل اشاره به انتخاب راه است و جمله دوم اشاره به ادامه راه و عدم انحراف از آن در تمام طول مسير است; آن هم جاده اى که در واقع شاهراه باشد. از سوى ديگر، اين راهيان در آغاز سفر و در منزلگاههايى که در وسط راه دارند فرصت زيادى براى آماده کردن مرکب و وسيله و مانند آن ندارند، به همين دليل امام(عليه السلام) با جمله هاى «اِغْتَنَمَ الْمَهَلَ وَ بَادَرَ الاَْجَلَ» به آنها هشدار مى دهد که فرصت را غنيمت شمرند و لحظه لحظه ها را ارج نهند و قبل از آنکه اجل گريبان آنها را بگيرد، بر آن پيشى گيرند. سرانجام به مسأله زاد و توشه اين راه اشاره مى فرمايد که همان اعمال صالح است. بايد در چند روزه عمر که فرصتى در دست است، آن را فراهم سازند. * * * نکته: صبر و اغتنام فرصت: «صبر» يک حالت نفسانى است که انسان با کمک آن مى تواند در مقابل انواع مشکلات بايستد; ايستادگى در برابر مشکلاتى که در راه اطاعت پروردگار است، که در اين صورت آن را «صبر بر اطاعت» مى گويند و مقاومت در برابر مشکلاتى که هوا و هوسهاى سرکش نفس و شهوات بر مى انگيزد، که در اين صورت آن را «صبر بر معصيت» مى گويند و مقاومت در برابر مشکلاتى که از سوى مصايب و بيماريها و تنگناهاى زندگى رخ مى دهد، که در اين صورت آن را «صبر بر مصيبت» مى نامند. در واقع اين صفت است که انسان را در طريق تقوا پيش مى برد و به تعبير ديگرى از اميرمؤمنان(عليه السلام): «صبر در برابر ايمان، همچون سر است در برابر تن(14)» در حديث عبرت انگيزى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «سَيَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لاَيُنَالُ الْمُلْکُ فِيهِ إِلاَّ بِالْقَتْلِ وَ التَجَبُّرِ وَ لاَ الْغِنَى إِلاَّ بِالْغَصْبِ وَ الْبُخْلِ، وَ لاَ الْمَحَبَّةُ إِلاَّ بِاسْتِخْرَاجِ الدِّينِ وَ اتِّبَاعِ الْهَوَى; فَمَنْ أَدْرَکَ ذلِکَ الزَّمَانَ وَ صَبَرَ عَلَى الْفَقْرِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْغِنَى، وَ صَبَرَ عَلَى الْبِغْضَةِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْمَحَبَّةِ، وَ صَبَرَ عَلَى الذُّلِّ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْعِزِّ، آتَاهُ اللّهُ ثَوَابَ خَمْسِينَ صِدِّيقاً مِمَّنْ صَدَّقَ بِي; زمانى فرا مى رسد! که حکومت جز با ريختن خون بى گناهان و ظلم و ستم، ميسّر نخواهد شد و غنا جز به غصب و بخل حاصل نشود و جلب محبّت مردم جز به خارج شدن از موازين دين و پيروى از هواى نفس فراهم نمى گردد; کسى که آن زمان را درک کند و بر فقر صبر نمايد در حاليکه توانايى بر غنا (از طريق ظلم و گناه) دارد و همچنين بر بغض و کينه مردم صبر کند در حالى که قادر بر جلب محبّت (از طريق پيروى از هواى نفس) مى باشد و نيز خوارى را تحمّل نمايد، در حالى که توانايى بر عزّت و قدرت (از طريق حرام) را دارد، خداوند پاداش پنجاه صدّيق از کسانى که مرا تصديق کردند، به او مى دهد.(15)» در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) مخصوصاً تأکيد بر غنيمت شمردن فرصت و پيشى گرفتن بر اجل نموده است; چرا که فرصتها همچون ابرها به سرعت در گذرند و انجام کارهاى مثبت هميشه در معرض موانع گوناگون قرار دارند; در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «إِذَا هَمَمْتَ بِخَيْر فَبَادِرْ فَإِنَّهُ مَا تَدْرِي مَا يَحْدُثُ; هنگامى که تصميم بر کار خيرى گرفتى شتاب کن! چرا که نمى دانى چه پيش مى آيد.(16)» و در حديث ديگرى از همان بزرگوار مى خوانيم که فرمود: «إذَا هَمَّ أَحَدُکُمُ بِخَيْر أَوْ صِلَة فَإِنَّ عَنْ يَمِينِهِ وَ شِمَالِهِ شَيْطَانَيْنِ فَلْيُبَادِرْ لاَيَکُفَّاهُ عَنْ ذلِکَ; هنگامى که کسى از شما تصميم بر کار خير و يا عطا و بخشش بگيرد، مراقب باشد که در طرف راست و چپ او دو شيطان است. در انجام آن شتاب کند، مبادا او را از آن کار باز دارد(17).» (18) * * * پی نوشت: 1. «حُکْم» دراينجا به معناى سخن حکمت آميز است. 2. «وَعى» از مادّه «وَعْى» (بر وزن سعى) به معناى حفظ کردن چيزى است و «اُذُنٌ واعية» کنايه از آن است که انسان مطالبى را که مى شنود، به خوبى پذيرا شود. 3. «حُجزه» از مادّه «حَجْز» (بر وزن عجز) به معناى نگهدارى و مانع شدن است و از آنجا که شال و کمربند، لباس را محکم نگه مى دارد «حُجزه» بر آن اطلاق مى شود.  4. «غَرَضَ» (بر وزن مرض) به معناى هدفى است که به هنگام تيراندازى آن را نشانه گيرى مى کنند و به معناى مقصود و حاجت نيز مى آيد; ولى در روايتى «عَرَض» (با عين بدون نقطه) آمده است که به معناى متاع زودگذر دنياست. 5. «کابر» از مادّه «مُکابره» به معناى منازعه و مبارزه مى باشد و گاه به منازعات علمى که هدف از آن غلبه بر طرف مقابل است، نه تحقيقِ حقّ، نيز گفته مى شود و در اينجا منظور همان معناى اوّل است. 6. سوره بيّنه، آيه 5.  7. کافى، جلد 2، صفحه 16. 8. بحارالانوار، جلد 69، صفحه 278.  9. کافى، جلد 2، صفحه 335.  10. «مَطيّه» به معناى مرکب راهوار و سريع السيرى است که سرکشى نمى کند، و انسان را به بيراهه نمى کشاند.  11. «غَرّاء» صيغه مؤنّث «اغرّ» به معناى هر چيز سفيد است، سپس به هر چيزى که درخشندگى ظاهرى يا معنوى داشته باشد، اطلاق شده است و منظور از «طريقه غرّاء» جاده هاى روشن و خالى از انحراف است. 12. «مَحَجّه» از مادّه «حجّ» در اصل به معناى قصد کردن است و از آنجا که راه مستقيم و آشکار انسان را به مقصود مى رساند، واژه «محجّه» به چنين راههايى اطلاق شده است. 13.«مَهَل» معناى اسم مصدرى دارد و به معناى رفق و مدارا آمده است. و از آنجا که فرصت ها زمينه هاى رفق و مدارا است، اين واژه به معناى فرصت به کار مى رود; در خطبه بالا اشاره به فرصت هايى است که خداوند به بندگانش، براى اصلاح عمل خويش و عمل صالح داده است که انسان ها بايد آن را غنيمت بشمرند.  14. کلمات قصار، کلمه 82.  15. اصول کافى، جلد 2، صفحه 91. 16. اصول کافى، جلد 2، صفحه 142. 17. همان مدرک، صفحه 143. 18. سند خطبه: اين خطبه در كتابهاى متعدّدى نقل شده است كه نويسندگان آنها بعضى معاصر «سيّد رضى» بودند مانند «ابن شعبه حرّانى» در «تحف العقول» و «كراجكى» در «كنز الفوائد» كه اين خطبه را با تفاوت هايى نقل كرده است و اين تفاوتها نشان مى دهد كه آن را از منبع ديگرى غير از «نهج البلاغه» بدست آورده و گروه ديگرى، بعد از  سيّد رضى» مى زيسته اند؛ مانند: «زمخشرى» در «ربيع الابرار» و «سبط بن جوزى» در «تذكرة الخواصّ» و «محمّد بن طلحه شافعى» در «مطالب السؤول»(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 77). 
شرح علامه جعفریاندرز: «رحم الله امرا سمع حكما فوعي. و دعي الي رشاد فدنا اخذ بحجزه هاد فنجا» (خدا رحمت كند مردي را كه حكمي را شنيد آنرا فرا گرفت و پذيرفت و به سوي رشد و كمال دعوت شد، دعوت را پذيرفت و به رشد و كمال نزديك گشت. و دامن مربي هدايت كننده‌اي را گرفت و رستگار شد). رحمت خدا بر آن انسان باد كه حكمت را شنيد و دعوت بسوي رشد گشت و آنرا پذيرفت و مربي سازنده‌اي پيدا كرد و براي اصلاح خويشتن به تكاپو افتاد. اينست كلمات نوراني علوي كه بدون فهم و عمل به آنها، جان آدمي هرگز از ظلمات جهل و نقص و سرگرداني بيرون نخواهد آمد. اينست آن نسخه حكيمانه الهي كه هيچ درد بشري درماني بدون اين نسخه پيدا نخواهد كرد. اعراض از حكمت را با هيچ اصطلاحي جز با اعراض از آب حيات حقيقي نميتوان بيان نمود. آيات قرآني تاكيد فراواني بر فراگيري حكمت و عمل به آن دارد، تا جائيكه تعليم حكمت را بزرگترين وظيفه رسولان معرفي مينمايد و خير كثير به آن اطلاق ميكند. تفسير حكم در جمله مورد تفسير به حكمت مناسبترين معناي حكم است و ميتوان اين تفسير را از آيه و آتيناه الحكم صبيا، (و ما در كودكي به يحيي (ع) حكمت داديم). اولئك الذين آتيناهم الكتاب و الحكم و النبوه (آنان كساني هستند كه كتاب و حكمت و نبوت به آنان داديم). البته احتمال ميرود كه معناي حكم در اين آيه حكم قضائي بوده باشد. جمله رحم الله در جملات مورد تفسير دو احتمال دارد: احتمال يكم- اينكه جمله خبري بوده باشد و قضيه از يك واقعيت حكايت كند، يعني خداوند به آن اشخاصي كه صفات مزبوره را دارند رحمت كرده است و آنان مشمول عنايت خداوندي شده‌اند كه داراي چنان صفاتي گشته‌اند. و حقيقت اينست كه چه رحمت و بركتي بالاتر از اينكه آدمي پذيراي حكمت باشد و حيات او از مقداري حركات طبيعي حيواني و احساس بي‌ريشه و تفكرات خودمحوري و تمايلات زودگذر مبدل به حيات معقول گردد كه هم بتواند وجود خويشتن را تفسير و از استعدادهاي خداداديش برخوردار گردد و هم بتواند شعاع حكمت خود را فرا راه كاروانيان گمشده در بيابانهاي جهل و فقر و خودخواهي بگيرد. و چه رحمتي بالاتر از آنكه دعوت به رشد و كمال شود، طعم آنرا بچشد و به آن نزديك شود و يك مربي رشد يافته‌اي پيدا كند و مراحل انسانيت را يكي پس از ديگري طي نمايد- قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن          ظلماتست بترس از خطر گمراهي احتمال دوم- اينكه جمله انشائيه بوده و دعا در حق كساني باشد كه براي تحصيل صفات مزبور بكوشند و آنها را بدست بياورند. مباحث مربوط به حكمت و رشد و كمال و مربيان سازنده در تفسير خطبه‌هاي آينده مشروحا مطرح خواهد گشت. *** «راقب ربه، و خاف ذنبه، قدم خالصا و عمل صالحا اكتسب مذخورا و اجتنب محذورا …» (پروردگارش را در نظر گرفت و از گناهش در هراس افتاد. با اخلاص در عمل و نيت پيش رفت و عمل صالح انجام داد و ذخيره سودمند اندوخت و از امور ممنوعه اجتناب ورزيد). اگر بشر بپذيرد كه خداوند بزرگ او را مي‌بيند و در نتيجه او هم خدا را دريافت نمايد، نه تنها همه دردهاي او درمان خواهد گشت، بلكه توفيق او در راه كمال حتمي خواهد بود. اين مطلبي است كه نه تنها منابع اسلامي با اشكال و عبارات گوناگون به آن اصرار ميورزد، بلكه حكماء و خردمندان آگاه نيز آن را دريافته و پذيرفته‌اند كه تا آدمي كششي از نظاره و تربيت الهي را احساس نكند و معتقد به چنين جاذبه‌اي نباشد، استعداد بالانگري و حركت به كمال او به فعليت نخواهد رسيد. اين يك مدعاي محض نيست كه بازگو كننده يك آرمان خيالي غير قابل تحقق بوده باشد. دليلي كه براي واقعيت اين مدعا ميتوان در نظر گرفت اينست كه هر هدفي كه براي آدمي با عظمت و با ارزش تلقي شد و وصول به آن را ضروري تلقي كرد، اگر از عقل و احساس معتدل برخوردار بوده باشد، بطور طبيعي كششي به سوي آن هدف در وي بوجود مي‌آيد، كميت و كيفيت اين كشش ارتباط مستقيم با اهميت و كميت هدف دارد و ضمنا بدان جهت كه روح انسان هدف‌گير، هدف مورد علاقه خود را در يك وضع عالي تجسيم نموده و آنرا مانن جزئي از روح خود ميداند كه فعلا از او دور است، نظاره و سلطه توجيهي از آن هدف درباره خود احساس ميكند و مانند اينست كه آن هدف همواره به او مي‌نگرد و او را براي وصول به خويشتن جذب ميكند. اين يكي از مختصات روح انساني است و بيهوده نبوده است كه حكماي انسان‌شناس يكي از اساسي‌ترين طرق شناسائي شخصيت آدمي را شناسائي هدف‌هاي او معرفي ميكنند، به اين معني كه شما اگر بخواهد شخصيت يك انسان را خوب بشناسيد، به هدفهائي كه او آنها را بعنوان هدفهاي جدي پذيرفته و در راه وصول به آنها به تكاپوي جدي مي‌پردازد و گذشتها براي بدست آوردن هدف مطلوب از خود نشان ميدهد بنگريد و دقت كنيد. روي اين قاعده است كه همه پيامبران و اولياءالله و حكماي راستين با فطرت اوليه انساني هماهنگ و همصدا فرياد مي‌زنند كه هدف اعلاي انساني بايد چيزي باشد كه بزرگتر از موجوديت طبيعي و فعلي وي بوده باشد تا بتواند موجوديت او را رو به رشد كمال ببرد كه اگر بخواهد محبت واقعي خود را درباره يك محبوب صرف كند، آن محبوب با عظمتي كه در او وجود دارد بتواند او را به مراحل عاليه انسان جذب كند و اگر بخواهد دست از مزاياي و خوشي‌هاي زندگاني بردارد، در راه حقيقتي اين كار را انجام بدهد كه وي بالاتر و با عظمت‌تر باشد. و مسلم است كه هيچ يك از مزاياي زندگاني و هيچ محبوبي براي بشر آن عظمت را ندارد كه بتواند موجوديت بزرگ او را از دستش بگيرد و چيزي بر او بدهد كه بوسيله آن، موجوديتي را كه در راه وصول به آن مزايا و محبوب مستهلك ساخته است، جبران نمايد و مزيت اضافي هم به او ببخشد. اين فقط خدا است كه انسان هر چه را در راه وصول به شعاع رحمت او از دست بدهد، چيزي از دست نداده بهمه مزايا توفيق مييابد. اگر هدف انسان خدا باشد و بس، در حقيقت هدف او به فعليت رسيدن همه استعدادهاي مثبت است در همه ابعاد مادي و معنوي، زيرا چنين شخصي ميداند كه براي بحركت درآوردن هر يك از استعدادهاي مثبت وي يك عامل الهي دائما آماده كار است كه: «و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» (كساني كه درباره ما مجاهدت مي‌كنند، ما آنها را به راه‌هايي (كه منتهي بر مقام ربوبي ما ميگردد)، هدايت ميكنيم). پس توجه بر خدا بطور دائمي مستلزم پذيرفتن نظاره او درباره خويشتن است. اين رابطه مختصاتي را كه اميرالمومنين (ع) بيان ميفرمايد، دارا مي‌باشد: مختص يكم- قطعي است كه چنين انسانها از گناه هراس و وحشت دارند، چنانكه آدمي از آتشي كه به خرمن عمرش افتد هراس و وحشت خواهد داشت. وقتي كه انسان لحظات خود را در حالت رويت خداوندي بسر ميبرد و ميداند كه خدا هم او را مي‌بيند، گسيختن از جاذبه چنين رابطه‌اي را همان مرگ حقيقي تلقي ميكند كه معدوم محض بوده باشد. بنابراين، او چگونه ميتواند با تمايل به گناه تن به چنين مرگي بدهد.  مختص دوم- رويت خداوندي و احساس نظاره خداوندي بر تمام موجوديت انساني، عمل از روي اخلاص است زيرا چنين شخصي به يقين دريافته است كه هيچ موجودي و هيچ حقيقتي جز خدا شايستگي هدف بودن براي اعمال او را ندارد. مختص سوم- عمل صالح چنين انسان ساخته شده است كه ميداند كردار نيكو يعني عمل به مقتضاي طبيعت روحي كه خدا را مي‌بيند و ميداند كه خدا هم او را مي‌بيند. مختص چهارم- اندوختن ذخيره شايسته ابديت از اين زندگي طبيعي رو به زوال و فنا است كه اگر ديگران نيروها و امتيازات اين زندگاني طبيعي را بدون شناسائي حقيقت و ارزش آنها محو و نابود ميسازند، آن ساخته شدگان الهي با ارزش‌ترين نتائج را از همان نيروها و امتيازات براي ابديت خود ذخيره مي‌كنند. مختص پنجم- پرهيز و اجتناب از امور ممنوعه حتي اگر چه بمرتبه گناه نباشد، مانند رذائل اخلاقي كه مكروهند، و انديشه‌ها و خيالات بي‌اساس و ديگر نمودها و فعاليتهاي رواني كه انسان را از هشياري‌هاي مثمر محروم مي‌نمايند. مختص ششم- حيات خود را بيهوده تلف نميكند، هيچ حركتي را بدون هدف انجام نميدهد، چگونه يك خردمند آگاه از اينكه تصور جهان و حيات بي‌هدف مساوي انكار واقعيت جهان و همه اصول و قوانين انساني است، مي‌تواند وصول به هدف اعلاي حيات خود را با زندگي بي‌هدف آرزو و تمنا نمايد؟! مختص هفتم- او ميداند كه- اين جهان كو هست و فعل ما ندا، سوي ما آيد نداها را صدا او مي‌داند كه- كل نفس بما كسبت رهينه (هر نفسي در گرو اندوخته‌هاي خويش است) و ميداند كه خداوند عزوجل براي هر كاري كه ما انجام ميدهيم نتيجه‌اي را براي ما مقرر فرموده است. مختص هشتم- مبارزه با هواي نفس است. آزاد گذاشتن هواهاي نفس مستلزم بزنجير بستن عقل و احساسات عالي و فهم برين ميباشد. چنانكه بالعكس، آزاد گذاشتن عقل و احساسات عالي و فهم برين موجب بسته شدن هواهاي نفساني است. اين قاعده‌ايست كه بعضي از محققان در علوم انساني مطرح ميكنند و ميگويند: با نظر به واقعيتها و قوانيني كه در موجوديت انساني حاكم است، تصور آزادي مطلق براي انسان باطل‌ترين و مزخرف‌ترين تصوري است كه درباره انسان بوجود مي‌آيد زيرا آزاد گذاشتن هواهاي نفساني درست شبيه به آزاد گذاشتن كوه آتشفشان است كه در قله و تنه‌ها و دامنه‌هاي آن كوه ساختمان‌هاي بسيار مجلل و با شكوهي بنا شده است كه با كمترين فعاليت دروني آن كوه ساختمان مزبور آسيب و ويراني‌ها خواهند ديد. توضيحي درباره كوه آتشفشان هواهاي نفساني و ويران شدن و سوختن ساختمانهاي عقلاني و وجداني بگذايد براي توضيح حقيقت امر كه تصورش بسيار هم آسان است، مثال مزبور را تشريح وتحليل نمائيم: هر يك از انسانها در حالت اعتدال مغزي و رواني داراي شخصيتي است كه مانند يك ساختمان بوسيله مصالح استعدادها و نيروهاي دورن ساخته ميشود. مهندس و معمار اين ساختمان عقل و احساسات عالي و فهم برين است كه اين دو نيرو (دوم و سوم) از فطرت اصلي و وجدان خالص سر برمي‌آورند و به فعاليت ميپردازند. غرايز بشري مانند مواد گداخته آتشفشاني است كه در درون انسانها وجود دارد و همواره براي رها شدن و فعاليت بخود مي‌پيچند، بطوريكه اگر كمترين روزنه‌اي پيدا كنند بمقدار همان روزنه خود را به بيرون خواهند زد. بنابراين هر مكتبي و هر نظام خاص فكري در قلمرو معارف انساني كه همه كوشش خود را براي تنظيم و تحكيم شخصيت بكار ببرد ولي فكري منطقي براي مهار كردن مواد آتشفشاني (غرايز) ننمايد، نه تنها درباره نيمي از انسان نيانديشيده و آنرا حذف كرده است، بلكه همه معارف انساني خود را درباره شخصيت بر مبناي پوچ و هيچ ساخته است. زيرا چنانكه گفتيم: ساختمان هر چند مجلل باشد، در قله‌ها و تنه‌ها و دامنه‌هاي كوه آتشفشان همواره در معرض ويراني و سوختن و خاكستر شدن است. از طرف ديگر درون آدمي بدون ساختمان معقول شخصيت پايدار نبوده و وجود انسان را به متلاشي شدن تهديد ميكند. براي ساختن ساختمان شخصيت بطور معقول، بايستي بهر شكل و ترتيبي كه امكان‌پذير است غرايز را كه مانند مواد دروني كوه آتشفشان شخصيت را تهديد مي‌كند، مهار نموده و حتي از آن مواد غرايز كه خود ضرورتهاي وجود ما است، با منطق صحيح براي برپا داشتن شخصيت بهره‌برداري نمود. بهمين جهت است كه ميگوئيم: با توانائي و آزادي براي بناي ساختمان شخصيت، نه تنها غرايز طبيعي محكوم به حذف و نابودي نميگردند، بلكه خود غرايز بهترين و ضروري‌ترين مواد در ساختمان مزبور مورد بهره‌برداري قرار مي‌گيرند. بعنوان مثال: كدام مكتب و كدامين متفكر انسان‌شناس است كه بتواند حياتي بودن غريزه صيانت ذات را كه زيربناي شخصيت است، منكر شود، آنچه كه قانون شخصيت ايجاب ميكند، اينست كه اين غريزه حياتي در راه تنظيم و تقويت و تكامل شخصيت بكار برده شود. كوه آتشفشان هواهاي نفساني ساختمان شخصيت انسانها را ويران نموده و آنانرا به چادرنشيني در بيابانهاي وسيع و بي سر و ته نسبتهاي ساختگي (نه حقيقي) وادار ميكند مسلم است كه كوه آتشفشاني كه داراي مواد گداخته و گدازنده دارد، و همواره از طرف نيروهاي منفجر كننده تحت فشار قرار ميگيرد، ساختمانهائي را كه در ميدان آتش رس آن كوه قرار دارند، خواهد سوخت، يا ويران خواهد كرد. اگر چنين فرض كنيم كه كوه آتشفشان را بحال خود بگذاريم، هيچ ترديدي در اين نيست كه يا بايد دست از ساختمانها و ساختمان نشين‌ها برداريم و از آنها براي ابد چشم بپوشيم، و يا اينكه بمجرد احساس تحركاتي از درون كوه كه مواد گدازنده انجام ميدهند، مصالح ساختمانها را برداريم و ببريم و در جاي امن‌تري نصب كنيم و اگر همه عرصه‌هائي كه ميتوانيم براي ساختمان در نظر بگيريم، در آتش رس كوه آتشفشان بوده باشد، مجبوريم مانند ايلات و عشاير ييلاقي و قشلاقي، در هر زماني جائي از آن عرصه‌ها را براي زندگي موقتا انتخاب نمائيم. نتيجه‌اي را كه از اين مثال ميخواهيم بگيريم، اينست كه بدانجهت كه متفكران و مردم غير مذهبي و اخلاقي مهار كردن غرايز حيواني را لازم نميدانند، مجبورند همه قوانين عقلاني و وجداني (احساسات عالي تصعيد شده و فهم برين) را كه مصالح و مهندس و معمار ساختمان شخصيت انساني ميباشد، با كمترين تحريك آتشفشاني قدرتمندان و سياستمداران حرفه‌اي مانند چادر ايلات بيابان‌نشين به دوش گرفته، از يك محل به محل ديگر منتقل نمايند. دگرگوني در فرهنگ‌هاي سازنده بشر و تغييرات دائمي در مواد قانوني حقوق و بي‌پايه تلقي شدن ارزشهاي اخلاقي كه بر مبناي قوانين عقلاني و وجداني ثابت ميباشند، ناشي از مهار نكردن غرايز حيواني است كه مانند مواد گدازنده و مخرب آتشفشاني همه ساختمانهاي فرهنگهاي سازنده و مواد قانوني حقوق و ارزش‌هاي اخلاقي را يا ميسوزاند و يا تخريب ميكند. و ساده‌لوحان هم كه گاهي متفكر و صاحب مكتب انسان‌شناسي معرفي مي‌شوند، خود را با اين جمله كه هيچ يك از فرهنگ‌ها و حقوق و اخلاق نميتواند ثابت و يا داراي اصالت باشد، و همه چيز محدود و نسبي و اضافي است، چادرها يا ساختمان‌هاي ديگري را روي همان كوه آتشفشان غرايز بنا ميكنند!!. مختص نهم- آرزوهاي دور و دراز خود را تكذيب ميكند و نمي‌گذارد آرزوهاي بي‌اساس تورم خيالات ذهني را جانشين رشد واقعي مغز و روان بجهت پيوستن با واقعيات نمايد. اين به آن معني نيست كه آرزو يك پديده رواني بي‌اساس است، بلكه معنايش اينست كه حقايقي را بايد مورد اميد و آرزو قرار داد كه اولا براي حيات معقول مفيد باشد و ثانيا براي آرزو كننده مقدور و قابل عينيت بخشيدن در زندگي بوده باشد. مختص دهم- بهترين مركبي كه در درياي پرموج و تلاطم فردي و اجتماعي ميتوان سوار شد، همانا صبر و شكيبائي و توسعه در ظرفيت رواني است كه ضرورت و منافع آن قابل توصيف است. مختص يازدهم- تقوي را توشه عبور از پل مرگ قرار ميدهد، زيرا در آن عرضه حساب دقيق فقط قلب سليم و شخصيت رشد يافته بوسيله تقوا است كه ميتواند رستگار شود. مختص دوازدهم- راه روشن و همواره را كه صراط مستقيم ناميده ميشود پيش گرفته و از سنگلاخها و پرتگاه‌ها و خارستانهاي راههاي منحرف نجات پيدا ميكند. مختص سيزدهم- امكانات و لحظات عمر را غنيمت شمرده، تسليم حوادث جبرنماي زندگي نميشود كه نميشود كه بنشيند و اختلال مزاج بوسيله عوامل مرگ بسراغش بيايد و گريبانش را بي‌امان بگيرد، بلكه زندگي را چنين تنظيم ميكند كه گوئي: مرگ در يك قدمي او است اعمل لدنياك كانك تعيش ابدا و اعمل لاخرتك كانك تموت غدا (براي تحصيل وسائل حيات طبيعي چنان كوشا باش كه گوئي در اين دنيا زندگي ابدي خواهي داشت و براي آخرت خود چنان عمل نما كه گوئي فردا خواهي مرد).  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 449 اين فصل از گفته امام (ع) در باره درخواست نزول رحمت حق بر بنده اى است كه داراى صفات برجسته اخلاقى باشد. در اين خطبه امام (ع) بيست صفت نيك را بيان مى كند، به ترتيب زير: 1-  حكم خدا را بشنود و به انجام آن همّت گمارد، حكم در سخن حضرت به معنى حكمت است يعنى حكمتهاى الهى را بشنود و آنها را براى عمل به خاطر بسپارد. امام (ع) براى شنونده حكمت حق، و فرا گيرنده آن دعا كرده است اين دعا به منزله امر به تعليم و تعلّم است و ياد گرفتن و ياددادن را الزامى مى سازد بايد دانست كه تعليم و تعلّم از علم و عمل، معناى گسترده ترى دارد.  كلمه «دعاها»، يعنى چنان كه به او القاء شده است آن را درك كرده بفهمد.  2-  هرگاه به رشد و هدايت دعوت شود، آن را پذيرفته به سوى دعوت كننده بشتابد منظور از «رشاد» هدايت و راهيابى به معاش و معاد است، كه به وسيله علوم و روشهاى عملى شريعت مى توان به آنها دست يافت.  3-  دست بدامن هدايت كننده اى زند تا بوسيله او نجات يابد. يعنى براى پيمودن راه خدا، بايد به استاد راهنمايى اقتدا كند تا آن مرشد اسباب خلاصيش را از گمراهى و انحراف فراهم كند.  امام (ع) لفظ «حجزة» را براى پيروى از دستورات راهنما استعاره آورده اند.  وجه شباهت اين است كه ذهن اقتدا كننده، در تنگناها و تاريكهاى راه خدا لزوما از روش راهنما و دستورات او پيروى مى كند تا بتواند نجات پيدا كند چنان كه اگر شخصى تاكنون راهى را كه به شدت تاريك است نرفته باشد، دستورات شخصى را كه قبلا چندين مرتبه آن راه تاريك را رفته باشد اطاعت مى كند و در آن مسير تاريك شخص آشناى به راه را به قصد نجات يافتن از تاريكى و سرگردانى راهنماى خود قرار مى دهد. در همين رابطه ميان اصحاب سلوك در اين كه آيا وجود شيخ براى سالك الى اللّه ضرورت دارد يا خير اختلاف نظر است.  بيشترين بر اعتقاد وجوب اند و وجود مراد را براى سالك ضرورى مى دانند. از سخن امام (ع) نيز وجوب فهميده مى شود. و نيز گواه بر لزوم راهنما اين جمله است كه گفته اند. سالكان به وجود راهنما افتخار مى كنند، چون هدايت كننده به منزله زبان عارفان و سر سلسله آنان مى باشد. فرازهاى ديگرى در سخنان امام (ع) بر همين وجوب گواهى مى دهد، چه روشن است راهى كه سالك مى پيمايد با وجود راهنما به هدايت نزديكتر است و بدون هدايت كننده، مضافا بر اين كه طولانى است خوف گمراهى نيز در آن هست. به همين دليل امام (ع) فرموده اند: آن كه دست به دامن هدايت كننده بزند نجات مى يابد زيرا نجات به راهنما بستگى دارد ما در كتاب مصباح العارفين دليل هر دو گروه را، بر لزوم و عدم لزوم مرشد براى سالك نقل كرده ايم، طالب تحقيق بيشتر مى تواند به آن جا رجوع كند.  4-  مواظب اعمال و رفتار خود، در برابر پروردگارش باشد.  مراقبت يكى از نتايج ايمان در آن مرتبه بزرگى از مراتب سالكان مى باشد.  در باره مراقبت رسول خدا (ص) فرموده اند: «خدا را چنان پرستش كن كه گويا او را مى بينى هر چند تو او را نمى بينى ولى خداوند تو را مى بيند» خداوند مى فرمايد: «أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ...» و باز مى فرمايد: «يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ».  امام غزّالى حقيقت مراقبت را، حالتى نفسانى كه نوعى معرفت و شناخت را نتيجه مى دهد دانسته و معتقد است كه مراقبت، در عمل اعضاء و جوارح و قلب نيز نتيجه بخش است.» حالت نفسانى عبارت است از توجّه داشتن قلب به رقيب و نگهبان و سرگرم داشتن به ياد او بريدن از ديگران. علمى كه براى تحقّق چنين حالتى مفيد باشد اين است كه بدانى خداوند بر اسرار رموز و امور نهفته آگاه است، هر كس هر آنچه را انجام دهد مى داند، چنان كه امور ظاهرى براى مردم روشن است، راز دلها براى خداوند متجلى است، نه، بلكه از آنهم واضح تر است. اگر چنين معرفت و شناختى براى انسان در رابطه با علم و آگاهى خداوند نسبت به امور حاصل شود، بى شك چنين حالتى انسان را وادار مى كند كه همواره خود را در محضر حق ببيند، و خداوند را رقيب و مواظب اعمالش بداند.  آنها كه به چنين معرفتى دست يافته اند، صدّيقين ناميده مى شوند و مراقبت آنها عبارت از تعظيم و اجلال خداوند است و در ملاحظه شكوه و عظمت پروردگار دل خود را غرق مى كنند، و در پوشش هيبت حق تعالى چنان خود را شكسته احوال و بى ارزش مى دانند، كه مجالى براى توجّه به غير خدا باقى نمى ماند.  آنچه تا كنون گفتيم در رابطه با مراقبت دل بود، امّا مراقبت در اعضا و جوارح اين است كه شخص مراقب، توجّه به مباحات را تعطيل مى كند، چه رسد به اين كه مرتكب محرمات شود، وقتى كه به قصد فرمانبردارى خداوند قيام كند، هيچ چيز را غير از اطاعت در نظر ندارد.  و انجام شده تلقّى مى گردد، چون به جز فرمانبردارى عملى را در نظر ندارد.  به همين دليل نيازى به فكر كردن به منظور رعايت عمل براى خداوند ندارد. چون غير خداوند در نظر او هيچ است. اگر كسى بدين مرتبه از مراقبت در اعضا و جوارح برسد بكلّى از خلق غافل مى شود، تا بدان حد كه آنها را نمى بيند و سخن آنها را نمى شنود. اين موضوع را با مثالهايى مى توان توضيح داد: بعضى از افراد ضعيف النفس كه در مجلس پادشاه حضور دارند، بر اثر هيبت و عظمت سلطان بسيارى از امور را كه انجام مى پذيرد احساس نمى كنند و يا وقتى كه افراد در مورد امر مهمّى متفكّر باشند، اتفاقات اطراف خود را متوجّه نمى شوند.  روايت شده است كه يحيى بن زكريّا (ع) بر زنى گذشت و بدون توجّه پيشانيش بر سر آن زن اصابت كرد. سؤال كردند چرا چنين شد فرمود متوجّه نبودم گمانم ديوار است.  در مرتبه پايين تر از مراقبت صدّيقين مراقبت افراد پارسا كه از اصحاب يمين هستند قرار دارد. اصحاب يمين گروهى هستند كه بعضى از معارف الهى بر قلب آنها نزول يافته ولى ملاحظه جلال كبريايى آنها را از خود بى خود نكرده است، دل آنها در حالت تعادل قرار گرفته و به نسبتى توجّه به اقوال و اعمال دارند و با يادآورى عظمت و جلال حق، عملشان خالى از مراقبت نيست.  چون شرم از خداوند بر دلهايشان غلبه نمايد، تا يقين به درستى كارى نداشته باشند اقدام بر ترك يا انجام آن نمى كنند. بنا بر اين از هر عملى كه موجب رسوايى در قيامت شود، خوددارى مى كنند، چه خداوند را شاهد كارهاى خود، در دنيا به مانند گواه بودن او در قيامت مى دانند. كسانى كه به اين درجه از كمال برسند به مراقبت جميع حركات سكنات، لحظات و امور اختيارى كه انجام مى دهند نيازمندند، حتّى آنچه بر خاطرشان بگذرد محاسبه مى كنند، اگر امرى خدايى باشد در انجام آن تعجيل و اگر شيطانى باشد ترك مى كنند از پروردگارشان شرم دارند.  و نفس خود را در پيروى از اعمال شيطانى ملامت مى كنند، و اگر در الهى بودن عمل و يا شيطانى بودن آن شك داشته باشند در انجام آن تا ما دام كه با نور حق سبحانه تعالى روشن گردد، توقّف مى كنند چنان كه معصوم (ع) فرموده است: «هواى نفس شريك كورى است» از نشانه هاى توفيق توقّف به هنگام حيرت و سرگردانى است، يعنى انسان موفّق هيچ وقت عمل خود و لحظه اى انديشه خويش را هر چند كه اندك هم باشد، بيهوده و معطّل نمى گذارد به اين منظور كه از گرفتاريهاى روز قيامت رهايى يابد.  رسول خدا (ص) در اين باره فرموده اند: «انسان در قيامت از سرمه چشم و از ذرّه گلى كه به انگشت خود بر دارد (فتيله كند) و نيز از اين كه لباس برادر دينى اش را لمس كند، سؤال شود.» 5-  از گناهش بترسد. ويژگى ديگر مرد خدا اين است كه از كيفر گناهش ترس دارد.  در بيان اين موضوع مطلبى كه بايد دانسته شود اين است كه در حقيقت ترس از كيفر گناه است نه خود گناه. ولى چون گناه موجب خشم خداوند و كيفر او مى شود، نسبت ترس را به گناه داده اند. پيش از اين ما حقيقت ترس و اميد را تعريف كرده شرح داده ايم.  6-  قول و عمل خود را براى خدا خالص مى گرداند: باين توضيح كه تمام حالات، گفتار و رفتار خود را صرفا براى خداوند انجام مى دهد بلكه تا بدان حد خالص مى شود كه در نيّت هم توجّه به غير خدا ندارد، فكر و ذكرش همواره خدا است. در خطبه اوّل نهج البلاغه معناى اخلاص را شرح و توضيح داده ايم.  7-  شخص مؤمن كارهاى شايسته انجام مى دهد. معناى صالح بودن عمل اين است، كه كار طبق رضاى خدا انجام گيرد.  8-  براى خود ذخيره آخرت فراهم كند: منظور اين است كه تمام وظايف محوّله از جانب حق واجب و مستحبّ را انجام دهد و نهايت كوشش خود را براى به دست آوردن اجر اخروى به كار گيرد، تا براى روز نيازمندى، اندوخته اى داشته باشد.  9-  از انجام محرّمات پرهيز داشته باشد. غرض از اين بيان حضرت امر به دور بودن از منهيات شرعى است. با اين عبارت توجّه مى دهند كه لازم است مؤمن از آنچه عقاب آور است و در قيامت موجب كيفر مى شود بر حذر باشد.  10-  امور ناپايدار و فانى شونده را كنار بگذارد. يعنى مال و زينت دنيا را بى اعتبار بداند و دل به رحمت حق متصل داشته باشد. اين فراز گفته امام (ع) اشاره به پارسايى و پاك شدن از موانع رحمت دارد دل به دنيا بستن باعث دور ماندن از غفران و رحمت الهى مى شود.  11-  ثوابهاى اخروى را به عوض خوشيهاى دنيوى انتخاب كند. بدين توضيح كه در جوهر نفس خود، ملكات خير و صفات نيك را ذخيره كند. ضمير و باطن خود را به مطالعه انوار كبريايى حق تعالى سرگرم بدارد، تا آنچه از فيوضات خداوندى و نيكيها به وى مى رسد، دريافت كند، و بر اثر تكرار و تمرين و ممارست، ملكه نفسانى گرداند، زيرا نيكو عروضى است ثواب آخرت از نعمتهاى فانى و ناپايدار دنيا چنانچه كسى بتواند به دست آورد.  12-  با هواى نفسانى خود مبارزه كند. يعنى با خواسته هاى نفس امّاره كه همواره به بدى فرمان مى دهد و به كارهاى زشت دنيوى انسان را مى فريبد، مبارزه كند، و با هر خاطره بدى كه به قلبش القا مى كند مخالفت كند و مواظب خطرات نفس باشد، تا بتواند وسوسه هاى درونى را از ميان ببرد.  13-  آرزوهاى بيجا و طولانى خود را تكذيب كند. يعنى آنچه را شيطان از آرزوهاى دور و دراز در نظرش مجسّم مى سازد و به دروغ وعده رسيدن به آنها را مى دهد، رها سازد و به اين دليل كه به آنها دست نخواهد يافت كنارى بگذارد و با مراقبت شديد، ريشه اين خواسته ها را بخشكاند، زيرا فريب شيطانى پياپى مى رسد، و انسان را لحظه اى آسوده نمى گذارد.  در جاى ديگر امام (ع) مى فرمايند: «از آرزوهاى دور، و دراز بر حذر باشيد، زيرا آرزوهاى طولانى مال التجارة احمقان است». 14-  صبر و شكيبايى را وسيله نجات و رهايى خود قرار دهد.  صبر عبارت از پايدارى نفس است، كه مبادا به زشتيهاى لذّات گرفتار آيد.  هرگاه انسان بداند كه پيروى از خوشيهاى زشت و زودگذر نفسانى موجب، هلاكت اخروى مى شود، مقاومت در برابر گناه و بديها و خوددارى از تمايلات نفسانى و شهوات، باعث نجات و خلاصى مى شود.  در اين عبارت امام (ع) لفظ «مطيّة» را كه به معنى مركب سوارى است براى صبر استعاره آورده، و فرموده است: «صبر را مركب نجات قرار بده» وجه مشابهت اين است كه صبر، و مركب تندرو مى توانند وسيله نجات باشند. صبر در برابر مشكلات و اسب به هنگام فرار از دشمن به انسان رهايى مى بخشد.  15-  تقوى را توشه پس از مرگ قرار دهد، چون مقصود از تقوى گاهى زهد و پارسائى است، و گاهى ترس از خدا كه لازمه اش زهد و وارستگى است و چون مراد از توشه چيزى است كه انسان به وسيله آن آماده روياروئى با حوادث مى شود بزرگترين حادثه اى است كه در رابطه با دنياى ديگر براى انسان پيش مى آيد. امام (ع) تقوى را وسيله آمادگى براى مرگ دانسته اند، زيرا شخص پرهيزگار همواره به ياد عظمت الهى سرگرم و هيبت حق تعالى او را از توجّه به امور ديگر باز مى دارد. بنا بر اين مرگ در نزد چنين شخصى اهميّت زيادى نداشته و غم بزرگى نيست.  گاهى مقصود از تقوى، مطلق ايمان و منظور از وفات معناى مجازى است، يعنى آنچه كه پس از ايمان پيش آيد، با فرض اين معنى روشن است كه ايمان انسان را از عذاب الهى در امان مى دارد.  16-  مؤمن راه روشن را به سوى خدا مى پيمايد: يعنى راهى كه مستقيم و روشن است و سريع طى مى شود انتخاب كرده و به سوى حق تعالى حركت مى كند.  17-  مرد خدا همواره راه حق را مى پيمايد و لحظه اى از آن جدا نمى شود. فرق ميان انتخاب راه روشن كه در شماره شانزده ذكر شد و همواره ملازمت بر طريقه و آشكار كه در شماره هيفده آمده است اين است، كه اوّلى امر به پيمودن راه روشن دارد و دوّمى به لزوم پيمودن راه و جدا نشدن از طريق مستقيم توجّه مى دهد بدين توضيح كه هر چند راه روشن باشد، امّا به دليل طول راه و پرخطر بودن آن پوينده مدام، رو در روى شيطان قرار دارد و خوف لغزش و گمراهى منتفى نيست، پس لزوما بايد از دليل و برهان چراغى روشن و فروزان به همراه داشته باشد و هرگز از آن مسير منحرف نشود.  18-  مؤمن فرصتها را غنيمت مى شمارد: يعنى چند روزه دنيا كه فرصتى براى كارهاى نيك دارد پيش از فرا رسيدن روز حساب و قيامت آنها را انجام دهد، كه پس از مرگ انسان قادر به انجام هيچ كار نيكى نيست.  19-  مرد خدا بر مرگ پيشدستى مى كند. يعنى قبل از آن كه مرگ فرا رسد و اعمال خير او را قطع كند كارهاى لازم و خيرات و حسنات بجا مى آورد و با دست پر به استقبال مرگ مى رود.  20-  از اعمال نيك، زاد و توشه بر مى گيرد. امام (ع) زاد و توشه آخرت را به جاى اعمال نيك استعاره آورده اند وجه استعاره ميان اين دو را قبلا توضيح داده ايم.  امام (ع) در صدر و ذيل عبارات «ركب الطريقة الغراء» و «لزم محجّة البيضاء اغتنم المهل» -  و «بادر الأجل و تزوّد من العمل» و... رعايت سجع متوازى را نموده است در بعضى از فرازها حرف عطف را ذكر و در برخى حذف نموده، رعايت اين تناسب براى اهل فن نهايت بلاغت و سخنورى است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 231 و من خطبة له عليه السلام و هى الخامسة و السبعون من المختار فى باب الخطب:رحم اللّه عبدا «امرء» سمع حكما فوعى، و دعي إلى رشاد فدنى، و أخذ بحجزة هاد فنجى، راقب ربّه، و خاف ذنبه، قدّم خالصا، و عمل صالحا، اكتسب مذخورا، و اجتنب محذورا، رمى غرضا، و أحرز عوضا، كابر هواه، و كذّب مناه، جعل الصّبر مطيّة نجاته، و التّقوى عدّة وفاته، ركب الطّريقة الغرّاء، و لزم المحجّة البيضاء، اغتنم المهل و بادر الأجل، و تزوّد من العمل. (12029- 11964) الل غة: (وعيت) الحديث حفظته قال تعالى: «لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ» و (الحجزة) بالضمّ معقد الازار و (رقبته) أرقبه من باب قتل حفظته و أنا رقيب و راقبت اللّه خفت عذابه و (اكتسب) بمعنى كسب و (الغرض) ما يرمى بالسّهام و فى بعض النّسخ عرضا بالعين المهملة و هو متاع الدّنيا و (كابرته) مكابرة غالبته و عاندته، و في بعض النّسخ كاثر بالثاء المثلثة و هو بمعنى غالب أيضا، يقال: كاثرناهم فكثرناهم أى غلبناهم بالكثرة و (المطيّة) المركب و (الغرّاء) و (البيضاء) بمعنى و (المحجّة) بالفتح معظم الطريق و (المهل) بالفتح فالسّكون و بفتحتين أيضا اسم من المهلة أو مصدر.الاعراب:جملة سمع و ما بعدها منصوب المحل على الوصفيّة و قوله: راقب ربّه، و قدّم خالصا، و ما بعدهما من الافعال بحذف العواطف فيها نوع من الفصاحة كثير في استعمالهم قال سبحانه: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ، لِسَعْيِها راضِيَةٌ، فِي جَنَّةٍ عالِيَةٍ، لا تَسْمَعُ فِيها لاغِيَةً، فِيها عَيْنٌ جارِيَةٌ، فِيها سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ».و ربّه و ذنبه مفعولان بالواسطة مجاز و نسبة الخوف إلى الذّنب [و خاف ذنبه ] مجاز لأنّه انّما هو من اللّه سبحانه إلّا أنّه لمّا كان سببه الذّنب نسب إليه و حقيقة الكلام خاف من اللّه لأجل ذنبه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 232المعنى:اعلم أنّه عليه السّلام ترحّم في كلامه ذلك على عبد اتّصف بما ذكر فيه من الأوصاف و فيه حثّ و ترغيب على ملازمة تلك الصّفات و الاتّصاف بهذه الأوصاف و هى على ما ذكره عليه السّلام عشرون.الأوّل ما أشار إليه بقوله (رحم اللّه عبدا سمع حكما فوعى) أراد بالحكم الحكمة الأعمّ من العلميّة و العمليّة كما في قوله تعالى: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا».الثّاني قوله (و دعى إلى رشاد فدنى) أى الى رشد و هداية فدنى من الداعى و قرب من المرشد و الهادي.الثّالث قوله (و أخذ بحجزة هاد فنجى) أى اعتصم به و التجأ إليه و استهدى به فهداه من الضّلالة و انقذه من الجهالة فاهتدى و نجى من الهلكة و امن من العقوبة و الهادي في كلامه و إن كان مطلقا إلّا أنّ الأظهر عندى أنّ المراد به الأئمة الذين يهدون بالحقّ و به يعدلون، فيكون المراد بالأخذ بحجزتهم المتمسّكين بحبل الولاية و المقتبسين من أنوارها، و يدلّ على ما استظهرته ما ورد في تفسير قوله تعالى انّما انت منذر و لكلّ قوم هاد، بطرق كثيرة أنّ الهادى هو أمير المؤمنين و ولده المعصومون سلام اللّه عليهم أجمعين.فمنها ما في غاية المرام من تفسير العياشي عن مسعدة بن صدقة عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السّلام قال: قال أمير المؤمنين: فينا نزلت هذه الآية: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ».فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنا المنذر و أنت الهادي يا عليّ، فمنّا الهادي و النّجاة و السّعادة إلى يوم القيامة.و منه أيضا عن بريد، عن معاوية عن أبي جعفر عليه السّلام «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ.» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 233فقال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنا المنذر و فى كلّ زمان إمام منّا يهديهم إلى ما جاء به نبيّ اللّه و الهداة من بعده عليّ ثمّ الأوصياء من بعده واحد بعد واحد، و اللّه ما ذهبت منّا و ما زالت فينا إلى السّاعة، رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله المنذر و بعليّ يهتدي المهتدون.و الأخبار في هذا المعنى كثيرة بالغة حدّ الاستفاضة يطول الكتاب بذكرها و قد روى في غاية المرام ثلاثين رواية من طريق العامّة و الخاصّة في ذلك من أراد الاطلاع فليراجع إليه.الرابع قوله (راقب ربّه) و المراقبة احدى ثمرات الايمان و هي على ما قيل رتبة عظيمة من رتب السّالكين، و حقيقتها أنّها حالة للنّفس يثمرها نوع خاص من المعرفة و لها تأثير خاصّ في القلب و الجوارح أمّا الحالة فهى مراعات القلب للرّقيب و اشتغاله به، و أما العلم المثمر لها فهو العلم بأنّ اللّه تعالى مطلع على الضمائر و السّرائر قائم على كلّ نفس بما كسبت كما قال تعالى: «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً».فهذه المعرفة إذا استولت على القلب و لم يبق فيها شبهة فلا بدّ أن تجذ به إلى مراعات الرّقيب، و الموقنون بهذه المعرفة طائفتان.احداها الصّديقون و مراقبتهم التّعظيم و الاجلال و استغراق قلبهم بملاحظة ذلك الجلال و الانكسار تحت الهيبة و العظمة بحيث لا يبقى فيه مجال للالتفات إلى الغير أصلا، و جوارحهم معطلة عن الالتفات و التلفّت إلى المباحات فضلا عن المحظورات و إذا تحرّكت بالطاعة كانت كالمستعمل لها فلا تصلح لغيرها و لا يحتاج إلى تدبير في ضبطها على سنن السّداد، و من نال هذه المرتبة فقد يغفل عن الخلق حتّى لا يبصرهم و لا يسمع أقوالهم.و الطائفة الثّانية الورعين من أصحاب اليمين و هم قوم غلب بعض اطلاعات اللّه على قلوبهم و لكن لم تدهشهم ملاحظة الجلال، بل بقيت قلوبهم على الاعتدال متّسعة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 234 للتّلفت، إلى الأقوال و الأعمال إلّا أنّها مع مدارستها للعمل لا تخلو عن المراقبة فقد غلب الحياء من اللّه على قلوبهم فلا يقدمون و لا يجحمون «يحجمون» إلّا عن تثبّت فيمتنعون عن كلّ أمر فاضح يوم القيامة إذ يرون اللّه مشاهدا لأعمالهم في الدّنيا كما يرونه مشاهدا في القيامة.و لا بدّ لأهل هذه الدّرجة من المراقبة في جميع حركاته و سكناته و يلزم عليه أن يرصد كلّ خاطر يسنح له، فان كان إلهيّا يعجل مقتضاه، و إن كان شيطانيّا يبادر إلى قمعه، و إن شكّ فيه توقف إلى أن يظهر له بنور الحقّ من أىّ جانب هو روى في الوسائل عن محمّد بن يعقوب عن عليّ بن إبراهيم مسندا عن داود الرّقي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ» .قال: من علم أنّ اللّه يراه أو يسمع ما يقول و يعلم ما يفعله من خير أو شرّ فيحجزه ذلك عن القبح من الأعمال فذلك الذي خاف مقام ربّه و نهى النّفس عن الهوى.الخامس قوله  (و خاف ذنبه) و الخوف توقّع حلول مكروه أو فوات محبوب و إذا علق بالذّوات كما تقول خفت اللّه و خفت زيدا فمعناه توقّع مكروه أو حرمان يقع من جهته و إلّا فالذّوات لا يتعلّق بها خوف فمعنى الخوف من الذّنب الخوف ممّا يكون الذّنب سببا له من العقوبة الدّنيويّة أو الاخروية أو نقصان الدّرجة و انحطاط الرّتبة و حرمان الجنّة.قال بعض العلماء: خوف الخائفين من اللّه قد يكون لامور مكروهة لذاتها و قد يكون لامور مكروهة لادائها إلى ما هو مكروه لذاته.أمّا القسم الأوّل فمثل أن يتمثّل في نفوسهم ما هو المكروه لذاته كسكرات الموت و شدّته أو سؤال القبر أو عذابه أو هول الموقف بين يدي اللّه تعالى و الحياء من كشف السّر و السؤال عن كلّ صغيرة و كبيرة، أو الخوف عن المرور على الصّراط مع حدّته أو من النّار و أهوالها و أغلالها أو من حرمان الجنّة أو من نقصان الدّرجات فيها أو خوف الحجاب من اللّه، و كلّ هذه الأسباب مكروهة في أنفسها و يختلف أحوال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 235 السّالكين إلى اللّه فيها و أعلاها رتبة خوف الفراق و الحجاب عن اللّه و هو خوف العارفين و ما قبل ذلك فهو خوف العابدين و الصّلحاء و الزاهدين.و أما القسم الثّاني فأقسام كثيرة كخوف الموت قبل التّوبة أو خوف نقض التّوبة أو خوف الانحراف عن القصد في عبادة اللّه أو خوف استيلاء القوى الشّهوانيّة بحسب مجرى العادة في استعمال الشّهوات المألوفة أو خوف تبعات النفس عنده أو خوف سوء الخاتمة أو خوف سبق الشّقاوة في علم اللّه، و كلّ هذه و نحوها مخاوف عباد اللّه الصّالحين و أغلبها على قلوب المتّقين خوف الخاتمة فانّ الأمر فيه خطير.قال بعض اولى الالباب: إذا اسكن الخوف القلب أحرق الشّهوة و أطرد عنه الغفلة.السّادس قوله (قدّم خالصا) قال الصّادق عليه السّلام العمل الخالص الذى لا تريد أن يمدحك عليه أحد إلّا اللّه و هذا هو معنى الاخلاص قال تعالى: «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» .و للقوم في تعريف الاخلاص عبارات فقيل: هو تصفية العمل عن ملاحظة المخلوقين حتّى عن ملاحظة النفس فلا يشهد غير اللّه، و قد مرّ تفصيل ذلك في شرح الخطبة الاولى عند قوله عليه السّلام و كمال توحيده الاخلاص له، و قيل: هو تنزيه العمل عن ان يكون لغير اللّه فيه نصيب، و قيل: هو إخراج الخلق عن معاملة الحقّ، و قيل: هو ستر العمل من الخلايق و تصفيته من العلايق، و قيل: إنّه لا يريد عامله عليه عوضا في الدّارين و هذه درجة رفيعة و اليها أشار أمير المؤمنين و سيّد الموحّدين بقوله: ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا في جنّتك و لكن وجدتك أهلا للعبادة فعبدتك.السّابع قوله (و عمل صالحا) و العمل ما صدر عن الحيوان بقصده قلبيّا أو قالبيّا فهو أخصّ من الفعل، و المراد بالعمل الصّالح إتيان المأمور به كما امر به و يقابله العمل الفاسد قال تعالى: «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 236 و قال في سورة الفاطر: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ» .قال الصّادق عليه السّلام: الكلم الطيّب قول المؤمن لا إله إلا اللّه محمّد رسول اللّه عليّ وليّ اللّه و خليفة رسول اللّه قال عليه السّلام: و العمل الصّالح الاعتقاد بالقلب أنّ هذا هو الحقّ من عند اللّه لا شكّ فيه من ربّ العالمين.أقول: و لعلّ مقصوده عليه السّلام أنّ العمل الصّالح الموجب لرفع الكلم الطيّب بالمعنى الذي ذكره هو الاعتقاد الذي نبّه عليه، لما قد علمت أنّ متعلق العمل أعمّ من الاعتقاد.الثّامن قوله (اكتسب مذخورا) أى ذخيرة مرجوّة ليوم فاقته و زادا معدّا لوقت حاجته و خير الزّاد هو التّقوى كما أفصح به الكتاب المبين و صرّح به أخبار سيّد المرسلين.التّاسع قوله  (و اجتنب محذورا) أى تجنّب ممّا يلزم الحذر منه و يجب الاحتراز عنه و هو مخالفة الأوامر الشّرعيّة و منابذة التكاليف الالزاميّة قال سبحانه «فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» .أوجب الحذر لمخالفي أمره من إصابة الفتنة و هى العقوبة الدّنيوية و إصابة العذاب الأليم و هى العقوبة الاخرويّة.العاشر قوله (رمى غرضا) أى رمى بسهام أعماله الصّالحة الباطنة و الظاهرة فأصاب الغرض غير خاطئة «1» فأدرك مناه و حاز ما تمنّاه، و على رواية عرضا بالمهملة فالمعنى أنّه رمى عرض الدّنيا و حذف متاعها و رفض حطامها و أخرج حبّها من قلبه علما منه بسرعة زوالها و فنائها.______________________________ (1) حال من السهام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 237 الحادى عشر قوله (و احرز عوضا) اى أحرز متاع الآخرة الباقية الذي هو عوض من متاع الدّنيا الفانية، و ادّخر ما يفاض عليه من الحسنات و أعدّ ما يثاب عليه من الصالحات. «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلًا».الثّاني عشر قوله (كابر هواه) أى غالب هواه بوفور عقله و يجاهد نفسه الأمارة و يطوّعها لقوّته العاقلة، قوله تعالى: «وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى  فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى» . أى نهى نفسه عن المحارم التي تهويها و تشتهيها فانّ الجنّة مستقرّه و مأواه.روى في الوسائل عن الصّدوق باسناده عن الحسين بن زيد عن الصّادق عن آبائه عليهم السّلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في حديث المناهي قال: من عرضت له فاحشة أو شهوة فاجتنبها مخافة اللّه عزّ و جلّ حرّم اللّه عليه النّار و آمنه من الفزع الأكبر و أنجز له ما وعده في كتابه: «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ» .ألا و من عرضت له دنيا و آخرة فاختار الدّنيا على الآخرة لقى اللّه عزّ و جلّ يوم القيامة و ليست له حسنة يتّقى بها النّار، و من اختار الآخرة و ترك الدّنيا رضى اللّه عنه و غفر له مساوى عمله.و عن عبد اللّه بن سنان قال سألت أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام فقلت الملائكة أفضل أم بنو آدم؟ فقال: قال أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب: إنّ اللّه ركب في الملائكة عقلا بلا شهوة و ركب في البهائم شهوة بلا عقل و ركب في بني آدم كلتيهما من غلب عقله شهوته فهو خير من الملائكة و من غلب شهوته عقله فهو شرّ من البهائم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 238 و عن السكوني عن جعفر عن أبيه عن آبائه عليهم السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله طوبى لمن ترك شهوة حاضرة لموعد لم يره.الثالث عشر قوله (و كذب مناه) أى قابل ما يلقيه إليه الشيطان من الأماني الباطلة بالتكذيب، قال تعالى: «لَعَنَهُ اللَّهُ وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً أُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ لا يَجِدُونَ» .قال في مجمع البيان في تفسير قوله و لا منينهم يعني امنينهم طول البقاء في الدّنيا فيؤثرون بذلك الدّنيا و نعيمها على الآخرة، و قيل معناه أقول لهم ليس ورائكم بعث و لا نشر و لا جنة و لا نار و لا ثواب و لا عقاب فافعلوا ما شئتم عن الكلبي، و قيل: امنينهم بالأهواء الباطلة الدّاعية إلى المعصية و ازيّن لهم شهوات الدّنيا و زهراتها أدعو كلّا منهم إلى نوع ميل طبعه إليه فأصدّه بذلك عن الطاعة و القيه في المعصية.الرّابع عشر قوله (جعل الصبر مطيّة نجاته) و الصبر قوّة ثابتة و ملكة راسخة بها يقتدر على حبس النفس و منعه عن قبايح اللذات و منى الشهوات و على حمله على مشاق العبادات و التكليفات و على التحمل على المصائب و الآفات و الدّواهى و البليات و بها يحصل النجاة و الخلاص من غضب الجبار و عذاب النار، و لذلك جعلها مطيّة يتمكن بها من الهرب، و الفرار عن العدوّ في مقام الحاجة و الاضطرار، و الآيات القرآنية و الأخبار المعصومية في مدحها و فضلها و الحثّ عليها أكثر من أن تحصى و لعلّنا نشبع الكلام في تحقيقها و بيان أقسامها في شرح الخطبة المأة و الثانية و السبعين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 239 و نقتصر هنا على بعض ما ورد فيها على ما اقتضاه المقام.فأقول في الوسائل من الكافي باسناده عن هشام بن الحكم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إذا كان يوم القيامة فيقوم عنق من الناس فيأتون باب الجنة فيقال من أنتم، فيقولون نحن أهل الصبر، فيقال لهم على ما صبرتم؟ فيقولون: كنا نصبر على طاعة اللّه و نصبر عن معاصي اللّه فيقول اللّه عزّ و جلّ: صدقوا ادخلوهم الجنة و هو قول اللّه عزّ و جلّ:«إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ» .و عن عمرو بن شمر اليماني يرفع الحديث إلى عليّ عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الصّبر ثلاثة: صبر عند المصيبة، و صبر عند الطاعة، و صبر عن المعصية، فمن صبر على المصيبة حتّى يردها بحسن عزائها كتب اللّه له ثلاثمأة درجة ما بين الدّرجة إلى الدّرجة كما بين السّماء و الأرض، و من صبر على الطاعة كتب اللّه له ستّمأة درجة ما بين الدّرجة إلى الدّرجة كما بين تخوم الأرض إلى العرش، و من صبر عن المعصية كتب اللّه له تسعمائة درجة ما بين الدّرجة إلى الدّرجة كما بين تخوم الأرض إلى منتهى العرش.و عن عثمان بن عيسى عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال اصبروا على الدّنيا فانّما هي ساعة فما مضى منه لا تجد له ألما و لا سرورا، و ما لم يجي ء فلا تدرى ما هو و إنّما هى ساعتك التي أنت فيها، فاصبر فيها على طاعة اللّه و اصبر فيها عن معصية اللّه.الخامس عشر قوله (و التّقوى عدّة وفاته) قد مرّ معنى التّقوى و بعض ما ورد فيها في شرح الخطبة الثالثة و العشرين، و أقول هنا إنّ العدّة لما كانت عبارة عمّا أعدّها الانسان و هيّئها لحوادث دهره و ملمّات زمانه و كان الموت أعظم الحوادث، و بالتّقوى يحصل الوقاية من سكراته و غمراته و به يتّقى من شدايد البرزخ و كرباته و يستراح من طول الموقف و مخاوفه، لا جرم جعلها عليه السّلام عدّة للوفاة و وقاية يحصل بها النجاة، و استعار عنها الكتاب المجيد بالزاد فقال: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 240 بملاحظة أنّ الزّاد لمّا كان هو الطعام الذي يتّخذ للسّفر ليتقوّى به الطبيعة على الحركات الحسيّة و كانت تقوى اللّه ممّا تقوى به النّفس على الوصول إلى حظيرة القدس حسن الاستعارة به عنها لما بين المعنيين من كمال المشابهة و تمامها.قال بعض العارفين: ليس السّفر من الدّنيا أهون من السّفر في الدّنيا و هذا لا بدّ له من زاد و كذلك ذلك بل يزداد، فانّ زاد الدّنيا يخلصك عن عذاب منقطع موهوم و زاد الآخرة ينجيك من عذاب مقطوع معلوم، زاد الدّنيا يوصلك إلى متاع الغرور و زاد الآخرة يبلغك دار السّرور، زاد الدّنيا سبب حظوظ النّفس و زاد الآخرة سبب الوصول إلى عتبة الجلال و القدس.السّادس عشر قوله (ركب الطريقة الغرّاء) أى سلك جادّة الشّريعة الواضحة المستقيمة الموصلة لسالكها الى الجنان و مقام القرب و الرّضوان.السّابع عشر قوله (و لزم المحجة البيضاء) قال الشّارح البحراني و الفرق بين ذلك و الذي قبله أنّ الأوّل أمر بركوب الطريقة الغرّاء و الثّاني أمر بلزومها و عدم مفارقتها و انّها و إن كانت واضحة إلّا أنّها طويلة كثيرة المخاوف و سالكها أبدا محارب للشّيطان و هو في معرض أن يستزلّه عنها.الثامن عشر قوله (اغتنم المهل) أى أيام مهلته و هو مدّة عمره و أيّام حياته في دار الدّنيا.قال زين العابدين و سيد الساجدين عليه السّلام في دعاء مكارم الأخلاق من الصّحيفة:اللهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد و نبّهني لذكرك في أوقات الغفلة و استعملني بطاعتك في أيّام المهلة و انهج لي إلى محبّتك سبيلا سهلة.و انّما عبّر عنها بأيّام المهلة لأنّ العناية الأزليّة لمّا كانت مقتضية لسوق النّاقص إلى كماله فاقتضت العناية عدم معاجلة العباد بالعقوبة و السّخط و الأخذ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 241 بالذّنوب و المعصية في هذه الحياة الدّنيا ليرجعوا إلى التّوبة و يراجعوا الانابة فكأنّه تعالى أمهلهم مدّة حياتهم في الدّنيا و أنظرهم طول بقائهم فيها و جعلهم في النّظرة و المهلة.التّاسع عشر كنايه قوله (بادر الأجل) أى سارع إلى أجله الموعود بصحبة عمله الصّالح و هو كناية عن جعله الموت نصب عينيه و عدم غفلته عنه و ترقبه له فاذا كان كذلك لا يخاف من حلول الموت و نزوله و لا يبالى أوقع على الموت أم وقع الموت عليه.العشرون قوله (و تزوّد من العمل) أى تزوّد من أعماله الصالحة لقطع منازل الآخرة نسأل اللّه سبحانه أن يوفّقنا للاتّصاف بتلك الأوصاف الشّامخة الفايقة حتّى نستوجب بذلك رحمته العامة الواسعة بمحمّد و عترته الطاهرة.الترجمة:از جمله خطبهاى شريفه آن حضرت است كه مى فرمايد:خداوند رحمت كند بنده را كه بشنود حكمت را پس گوش گيرد و حفظ نمايد و خوانده شود به سوى رشد و صلاح پس اجابت كند و نزديك آيد، و بگيرد كمرگاه هدايت كننده را و معتصم او بشود پس نجات يابد، مراقب باشد پروردگار خود را و بترسد از گناه خود، پيش فرستد كردار پاكيزه و عمل كند عمل شايسته، كسب نمايد چيزى را كه ذخيره مى شود از براى آخرت، و اجتناب نمايد از چيزى كه باعث حذر است و ندامت.بيندازد با تير اعمال حسنه بسوى غرض و نشانه و جمع كند متاع دار جاودانى را بعوض متاع دنياى فانى، غلبه نمايد بهوا و هوس و شهوات نفسانيه و تكذيب نمايد آمال و امانى باطله شيطانيه بگرداند صبر و شكيبائى را مركب نجات خويش و تقوى و پرهيزكارى را توشه وفات خود، سوار بشود بر طريقه روشن شريعت و لازم شود بر جاده آشكار ملّت، غنيمت شمارد ايام مهلت حياة را و مبادرت نمايد بنيكوكارى قبل از ممات و توشه بگيرد از اعمال صالحه بجهت سفر آخرت. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom