جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۷۵ : پاسخ به اتهامی ناروا [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) لما بلغه اتهام بني أمية له بالمشاركة في دم عثمان‏ :
أَ وَ لَمْ يَنْهَ بَنِي أُمَيَّةَ عِلْمُهَا بِي عَنْ قَرْفِي؟ أَ وَ مَا وَزَعَ الْجُهَّالَ سَابِقَتِي عَنْ تُهَمَتِي، وَ لَمَا وَعَظَهُمُ اللَّهُ بِهِ أَبْلَغُ مِنْ لِسَانِي.
أَنَا حَجِيجُ الْمَارِقِينَ وَ خَصِيمُ النَّاكِثِينَ الْمُرْتَابِينَ، وَ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ تُعْرَضُ الْأَمْثَالُ وَ بِمَا فِي الصُّدُورِ تُجَازَى الْعِبَادُ.

قَرْفِى : عيب جوئى از من، قرفه : از او عيب گرفت. 
حَجِيجُ المَارِقِينَ : محاجه كننده با مارقين، مارقين كسانى بودند كه از دين خارج شدند. 
النَّاكِثُونَ الْمُرْتَابُونَ : پيمان شكنان شكاك. 
الَامثالُ : مقصود متشابهات است كه بايد با ملاك قرآن سنجيده شود. 
 
قَرف : عيب جوئى، تهمت زدن 
وَزَعَ : بازداشت، جلوگيرى كرد 
حَجيج : محاجه كننده، با اقامه دليل اتمام حجت كننده 
مارِقين : آنها كه از دين خارج شده اند 
تُجَازَى العِباد : كيفر داده مى شوند بندگان 
 
(در سال ۳۶ هجرى وقتى شنيد كه بنى اميّه با تهمت هاى فراوان آن حضرت را در خون عثمان شريك مى پندارند، فرمود). 
دفاعيات امام برابر تهمت ها: 
آيا شناختى كه بنى اميّه از روحيّات من دارند آنان را از عيب جويى بر من باز نمى دارد و آيا سوابق مبارزات من، نادان را بر سر جاى خود نمی نشاند كه به من تهمت نزنند؟ 
آنچه خدا آنان را بدان پند داد از بيان من رساتر است. من مارقين (از دين خارج شدگان) را با حجّت و برهان مغلوب مى كنم و دشمن ناكثين «پيمان شكنان» و ترديد دارندگان در اسلام مى باشم، شبهات را بايد در پرتو كتاب خدا، قرآن، شناخت و بندگان خدا به آنچه در دل دارند پاداش داده مى شوند. 
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگاميكه شنيد بنى اميّه او را متّهم نموده اند كه در كشتن عثمان شركت داشته:
(1) آيا آشنائى بنى اميّه به احوال من آنان را از عيب جوئى من باز نداشت؟ 
(2) آيا سابقه من در اسلام نادانان را از زدن تهمت بمن منع ننمود؟ (بنى اميّه با اينكه يقين دارند نفاق و دوروئى در گفتار و كردار من راه ندارد، براى چه مرا متّهم نموده مى گويند: مباشر قتل عثمان بوده ام، و اگر در ظاهر اقدام نكرده ام در پنهانى مردم را به كشتن او وادار نموده ام، آيا نمى دانند كه من در گفتار و كردار از كسى باك ندارم اگر مائل به كشتن عثمان بودم آنرا پنهان نكرده در ظاهر با كشندگان او همراه مى شدم) 
(3) و (گفتار من در اين مردم اثر نخواهد نمود، زيرا) آنچه خداوند بر سبيل پند بيان فرموده (در قرآن: سوره 49 آیه 12 «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ، وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً، أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ، وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ» يعنى اى كسانيكه بخدا و رسول گرديديد دورى كنيد از بسيارى گمان كه بعض از گمانها گناه است، و كنجكاوى نكنيد و غيبت همديگر را ننمائيد يعنى پشت سر ديگرى سخن نگوييد، آيا هيچيك از شما دوست دارد گوشت مرده برادر و همكيش خود را بخورد نه، از خوردن آن كراهت خواهيد داشت، پس همچنانكه از خوردن گوشت مرده برادر خود كراهت داريد از غيبت او نيز دورى نمائيد، و از خدا بترسيد اگر غيبت كرديد توبه كنيد كه خداوند بسيار آمرزنده گناه و مهربان است. و سوره 33 آیه 58: «وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً» يعنى كسانيكه مردان و زنان ايمان آورده را مى رنجانند بدون آنكه كارى كرده باشند كه سزاوار رنجانيدن گردند، پس آنها افتراء و دروغ بستن بديگرى و گناه هويدائى را مرتكب شده اند) از زبان (گفتار) من بليغتر و نيكوتر است (و با اين حال اثر نكرد) 
(4) من با خارج شوندگان از دين احتجاج ميكنم، و با شكّ كنندگان در دين دشمنى مى نمايم، 
(5) و (از جمله احتجاج و مخاصمه من اينست كه مى گويم) كارهاى مشتبه بحقّ (مانند اينكه مرا شريك در خون عثمان مى دانند) بر قرآن كريم عرضه ميشود (پس با همراه نبودن با كشندگان او و اينكه هيچيك از مباشرين قتل او نگفته كه در اين امر شركت داشته ام، اگر آيه اى از كتاب خدا دلالت دارد كه قاتل عثمان هستم شما بر طبق آن حكم كرده در حقّ من رفتار نمائيد) و بندگان خدا از روى آنچه در سينه ها دارند جزاء داده ميشوند (و چون شما قلبا به آرزوى دست آوردن خلافت و امارت بوده خونخواهى عثمان را بهانه قرار داده براى فريب مردم مرا متّهم نموده ايد، پس در قيامت بكيفر گفتار خود خواهيد رسيد). 
 
سخنى از آن حضرت (ع) وقتى كه شنيد بنى اميه او را به شركت در قتل عثمان متهم مى كنند:
آيا باز نداشت بنى اميه را از عيب نهادن بر من، شناختشان از من؟ آيا سابقه من در دين، نادانان را از تهمت نهادن بر من مانع نگرديد؟ خداوند اندرزشان داده و، اندرز خدا از سخن من رساتر است. من بر ضد كسانى كه از دايره دين پاى بيرون مى نهند احتجاج مى كنم. من خصم كسانى هستم كه در دل شك و ترديد مى پرورند. هر كار كه در آن شبهتى هست به كتاب خدا عرضه شود و خدا بندگان خود را به آنچه در دل نهان داشته اند كيفر مى دهد. 
 
آيا آگاهى بنى اُميّه نسبت به (روحيات و صفات) من، آنان را از عيب جويى من باز نداشته؟ و آيا سابقه من (در اسلام) اين افراد نادان را، از گمان بد در حقّ من مانع نشده؟! پند و اندرز الهى از گفتار من رساتر است (ولى آنها به اندرزهاى الهى نيز گوش فرا نمى دهند) من با مارقين (آنان که از دين خدا خارج شده اند) محاجّه مى کنم و دشمن آشتى ناپذير پيمان شکنان و ترديد کنندگان (در حقايق اسلام) هستم. آنچه مبهم است بايد در پرتو عرضه بر کتاب خدا روشن گردد و بندگان به آنچه در دل دارند، جزا داده مى شوند.
 
و از سخنان آن حضرت است چون شنيد بنى اميّه تهمت شريك بودن در خون عثمان را بدو بسته اند:
آيا شناختى كه -فرزندان- اميّه از من دارند، آنان را از عيب بر من نهادن باز نمى دارد؟ آيا پيشينه ام -در اسلام- نادانان را بر جاى نمى نشاند -و بر سر عقل نمى آرد- تا به من تهمت نزنند -و بيش سر ريش دلم را نكنند-؟ آنچه خدا آنان را بدان پند داد، از بيان من رساتر است. من از دين بيرون شدگان را به حجّت مغلوب كنم و آنان را كه در شبهتند با برهان محكوم و منكوب. و هر كار شبهه ناك را به كتاب خدا عرضه كنند و بندگان را بدانچه در دل دارند پاداش دهند. 
 
از سخنان آن حضرت است زمانى كه شنيد بنى اميّه او را متهم به قتل عثمان مى كنند:
آيا آگاهى بنى اميه از وضع من آنان را از افترا زدن به من باز نداشت؟ آيا سابقه پاك من مردم نادان را از تهمت به من منع نكرد؟ البته پندى كه خدا به آنان داده از زبان من رساتر است. من احتجاج كننده با خارج شدگان از دينم، و دشمن به ترديد افتادگان در آيين. تمام امور مشتبه به كتاب خدا عرضه مى شود، و بندگان به آنچه در سينه دارند مجازات مى گردند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 230-223و من كلام له عليه السّلام لمّا بلغه اتّهام بني أميّة له بالمشاركة في دم عثمان.هنگامى كه به امام عليه السلام خبر رسيد كه بنى اميّه او را متّهم به شركت در قتل عثمان كرده اند، اين سخن را ايراد فرمود (و به اين اتّهام پاسخ گفت). خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين سخن كوتاه، عيب جويان بى انصاف و خرده گيرانِ دور از منطق را، مورد نكوهش قرار مى دهد كه بيهوده مشت بر سندان نكوبند و آبروى خويش را نبرند و زحمت روا مدارند؛ زيرا سابقه امام روشن، و هدف او از هر نظر، آشكار است. دشمن آشتى ناپذير منحرفان! قتل «عثمان» -که بعد از حيف و ميل هاى بسيار گسترده در بيت المال اسلام و ظلم و ستم فراوان از سوى او و اطرفيانش نسبت به مسلمين، توسّط گروه عظيمى از مردم که بر ضدّ او شوريدند، صورت گرفت- سرچشمه حوادث بسيار تلخى در تاريخ اسلام شد و از آنجا که توده هاى مردم «عثمان» را مقصّر مى شناختند، نه مستحقّ مرگ، غالباً از قتل او ناراضى بودند; به همين دليل گروههاى منحرف سياسى، براى پيشبرد اهدافشان از قتل او دستاويزى براى کوبيدن مخالفان خود فراهم کردند و به اين ترتيب قتل «عثمان» به صورت وسيله اى براى تصفيه حساب هاى سياسى درآمد. «بنى اميّه» و در رأس آنها «معاويه» -که به هنگام هجوم به خانه «عثمان» خاموش بودند و نظاره گر; در حالى که «على(عليه السلام)» ضمن توبيخ «عثمان» به خاطر اعمالش مردم را از کشتن او باز مى داشت و دفاع مى کرد و حتّى فرزندانش «امام حسن(عليه السلام)» و «امام حسين(عليه السلام)» را براى جلوگيرى از هجمه عمومى به در خانه «عثمان» فرستاد- بعد از کشته شدن او، به عنوان خونخواهى «عثمان» بپاخاستند و از آن براى رسيدن به خلافت که براى آن سالها مقدّمه چينى کرده بودند، بيشترين بهره را گرفتند; مخصوصاً «معاويه» در «شام» که نقطه دور دستى از «مدينه» بود با شگردهاى مخصوص خودش، توانست شاميان را فريب دهد و به آنها بباوراند که من مدافع عثمان و «على(عليه السلام)» آلوده به خون «عثمان» است! داستان پيراهن «عثمان» معروف است که «معاويه» پيراهن خون آلود «عثمان» (يا پيراهنى شبيه آن) را بر در دروازه شام آويزان کرده بود، تا بدينوسيله مردم را بر ضدّ «على»(عليه السلام) بسيج کند و گروه عظيمى از پيرمردان شام را تحريک کرد، که در مسجد در اطراف منبر به عزادارى و گريه و زارى براى «عثمان» مشغول شوند و احساسات مردم را از اين طريق برانگيزند. «على»(عليه السلام) براى دفع اين تهمتِ ناروا و گمان بد و کنار زدن پرده هاى دروغ و تزوير و نيرنگ، از طرق مختلف وارد شد و سخنان فراوانى در اين زمينه بيان فرمود که يکى از آنها گفتار بالاست. نخست مى فرمايد: «آيا آگاهى بنى اميّه از (صفات و روحيات) من، آنان را از عيب جويى من باز نداشته است. و آيا سابقه من (در اسلام) اين افراد نادان را از گمان بد در حقّ من مانع نشده؟» (أَوَ لَمْ يَنْهَ بَنِي أُمَيَّةَ عِلْمُهَا بِي عَنْ قَرْفِي؟(1)، أَوَ مَا وَزَعَ(2) الجُهَّالَ سَابِقَتِي عَنْ تُهَمَتِي(3)). اشاره به اينکه «بنى اميّه» هر قدر بى انصاف و حق نشناس باشند، با توجّه به صفاتى که از من سراغ دارند و مى دانند هرگز کمترين ظلم و ستمى به کسى نمى کنم و بى دليل دستم به خون کسى آلوده نمى شود و نيز بخوبى سوابق من را مى دانند که «پيامبر» مرا برادر خود خطاب کرده و به منزله «هارون» از «موسى» شمرده و آيه «تطهير» در شأن ما نازل شده و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مهمترين و محرمانه ترين کارهايش را به دست من مى سپرده، اين تهمت ها و عيب جويى ها، بسيار زشت و ناجوانمردانه است، نه من مشارکت در خون عثمان داشته ام و نه در خون شخص ديگرى همانند او; من بيشترين دفاع را از او کردم. هر چند او را در بسيارى از مسايل مقصّر مى دانستم ولى نه در حدّ کشتن. من بسيار او را نصيحت کردم و از عواقب کارش بر حذر داشتم و آنها را که بر ضدّش شوريده بودند، به صبر و بردبارى و اصلاح کارها از طريق مسالمت آميز، دعوت نمودم در حالى که بسيارى از «بنى اميّه» که امروز به خونخواهى او برخاسته اند، ساکت و خاموش بودند. سپس در ادامه همين سخن و براى تأکيد بيشتر مى فرمايد: «پند و اندرز الهى از گفتار من رساتر است (ولى آنها به اندرزهاى الهى نيز گوش فرا نمى دهند)» (وَ لَمَا وَعَظَهُمُ اللّهُ بِهِ أَبْلَغُ مِنْ لِسَانِي). مگر آنها در قرآن مجيد نخوانده اند که مى فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الـَّظنِّ إِثْمٌ وَلاَتَجَسَّسُوا وَ لاَيَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ يَأْکُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ; اى کسانى که ايمان آورده ايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد; چرا که بعضى از گمانها گناه است و (در کار ديگران) تجسّس نکنيد و هيچ يک از شما ديگرى را غيبت نکند. آيا کسى از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد; به يقين همه شما کراهت از اين کار داريد (غيبت کردن نيز دقيقاً همين گونه است)»(4). آرى آنها هر قدر جاهل و بى انصاف و حق نشناس باشند، حدّاقل گوشه اى ازاين فضايلى را که درميان همه مسلمين شهرت داشته شنيده اند، پس چرا دست از اعمال نارواى خود بر نمى دارند. آيا آنها اين سخن خداوند را نشنيده اند که مى فرمايد: «وَ مَنْ يَکْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَاناً وَ إِثْماً مُبِيناً; و کسى که خطا، يا گناهى مرتکب شود سپس بى گناهى را متهم سازد، بار بهتان و گناه آشکارى را بر دوش گرفته است(5)». سپس امام به بيان نکته ديگرى مى پردازد و مى فرمايد: «من با مارقين (آنان که از دين خدا خارج شده اند) محاجّه مى کنم (و مخالفت خود را با آنان آشکارا بيان مى نمايم) و من دشمن آشتى ناپذير پيمان شکنان و ترديد کنندگان (در حقايق اسلام) هستم.» (أَنَا حَجِيجُ(6) الْمَارِقِينَ، وَ خَصِيمُ النَّاکِثِينَ وَ الْمُرْتَابِينَ). در اين که امام(عليه السلام) در کجا با آنها مخاصمه و محاجّه مى کند، در دنيا يا آخرت يا در هر دو، ميان «مفسّران نهج البلاغه» گفتگو است. بعضى مانندِ «ابن ابى الحديد»(7) آن را اشاره به دادگاه عدل الهى در روز قيامت مى دانند و به حديث معروفى که از آن حضرت نقل شده و فرمود: «أَنَا أَوَّلُ مَنْ يَجْثُو لِلْحُکوُمَةِ بَيْنَ يَدِىَ اللّهِ تَعَالَى; من نخستين کسى هستم که در قيامت براى دادخواهى به پا مى خيزم» استناد جسته اند; در حالى که ظاهر تعبير خطبه، ناظر به چنين معنايى نيست و لااقلّ محدود به آن نمى باشد، بلکه ظاهر اين است که امام(عليه السلام) مى خواهد بفرمايد من هميشه با گروههاى پيمان شکن و ترديد کنندگان در دين الهى و آنها که از دين خدا خارج شده اند، مخالف بوده و هستم و جنگهاى آن حضرت با «ناکثين» (آتش افروزان جنگ جمل) و «مارقين» (خوارج نهروان) و «قاسطين» (سپاه غارتگر شام) گواه بر اين معنا است. به تعبيرى ديگر، امام(عليه السلام) مى فرمايد: «من مخالفِ مخالفان حقّم. اگر اين را عيب مى دانيد، بر من خرده بگيريد». و در آخرين جمله هاى اين خطبه، براى تکميل اين بحث به نکته ديگرى اشاره کرده، مى فرمايد: «آنچه مبهم است، بايد در پرتو عرضه بر کتاب خدا روشن گردد، و بندگان به آنچه در دل دارند، جزا داده مى شوند» (وَ عَلَى کِتَابِ اللّهِ تُعْرَضُ الاَْمْثَالُ(8) وَ بِمَا فِي الصُّدُورِ تُجَازَى الْعِبَادُ). بسيارى از مفسّران «نهج البلاغه» اين تعبير را اشاره به آيه 19 سوره حج مى دانند که مى فرمايد: «هذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ; اينان دو گروهند که درباره پروردگارشان به مخاصمه و جدال برخاسته اند» و اين به خاطر شأن نزولى است که براى آن ذکر شده که در روز جنگ «بدر» سه نفر از مسلمانان: «على(عليه السلام)» و «حمزه» و «عبيدة بن حارث بن عبدالمطلب» (که هر سه از قريش و بنى هاشم بودند) به ترتيب در برابر «وليد بن عُتبه» و «عُتبه بن ربيعه» و «شيبة بن ربيعه» (که هر سه از بنى اميّه بودند) قرار گرفتند و آنها را از پاى درآوردند و اين امر به صورت کينه اى ريشه دار در قلوب «بنى اميّه» باقى ماند که از هر فرصتى براى انتقام جويى بهره مى گرفتند. آيه فوق و آيات بعد از آن نازل شد و سرنوشت هر يک از اين دو گروه را بيان کرد. سرنوشت مشرکان «بنى اميّه» را جهنم با عذابهاى دردناک و سرنوشت مسلمانان مؤمن را، بهشت با نعمت هاى بى پايانش. ولى انصاف اين است که تعبير خطبه نمى تواند تنها ناظر به اين آيه باشد، بلکه مى گويد مسايل مبهمى را که براى شما پيش مى آيد، بر آنچه شبيه آن است و در قرآن نازل شده، عرضه بداريد، تا بتوانيد حق را از باطل کشف کنيد و اين که عثمان به قتل رسيده و شما سعى داريد با متّهم ساختنِ اين و آن، بهره بردارى سياسى کنيد -در حالى که خودتان سکوت کرديد و او را در برابر معترضين رها ساختيد- اين کارى است که قرآن مجيد در آيات مختلف آن را نفى مى کند; آياتى که از بهتان و تهمت و سوءظن و اشاعه فحشا و کذب و دروغ سخن مى گويد، همه بر خلاف گفتار شما است. و در جمله اخير اشاره به اين حقيقت مى کند که خداوند از نيّات پليد شما آگاه است و مى داند هدفتان نه دفاع از عثمان است و نه اصلاح ميان مسلمين! بلکه مى خواهيد از هر وسيله نامشروعى براى رسيدن به مقصد خود، يعنى حکومت ناروا و ظالمانه بر مسلمين، استفاده کنيد و خداوند از نيّات شما آگاه است و کيفرتان خواهد داد.(9) *** پی نوشت: 1. «قَرْف» (بر وزن حرف) در اصل به معناى کندن پوست چيزى (مانند پوست درخت) است و از آنجا که عيب جويى، سبب تضييع شخصيت افراد مى شود، اين واژه به معناى عيب جويى و متّهم ساختن به کار رفته است. 2. «وَزَع» از مادّه «وَزْع» (بر وزن وضع) به معناى بازداشتن از چيزى است. اين واژه به معناى جمع کردن هم آمده، زيرا براى جمع کردن چيزى بايد مانع پراکندگى افراد آن شد و اگر واژه «توزيع» به معناى تقسيم مى آيد، شايد به اين دليل است که به هنگام تقسيم کردنِ چيزى، آن را يکجا جمع مى کنند و سپس به قسمتهايى، تقسيم مى کنند. 3. «تُهمت» از مادّه «وهم» در اصل به معناى گمان بد بردن درباره کسى، يا چيزى است (اين واژه هم به فتح هاء و هم سکون آن به کار مى رود) و از آنجايى که به هنگام گمان بد، گاه انسان نسبت خلافت به افراد مى دهد واژه «تهمت» گاهى در معناى «بهتان» که همان نسبت خلاف است، به کار مى رود و در خطبه بالا اين معنا مناسبتر است. 4. سوره حجرات، آيه 12. 5. سوره نساء، آيه 112. 6. «حَجيج» از مادّه «حجّ» به معناى قصد چيزى کردن است و از آنجا که انسان به هنگام گفتگو با دشمنِ خود، قصد دارد بر او غلبه کند به اين کار «محاجّه» گويند. بنابراين «حجيج» به معناى کسى است که در مقام مخاصمه با ديگرى برآيد.  7. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 170. 8. «اَمثال» جمع «مَثَل» (بر وزن عسل) به معناى شبيه و مانند است و از آنجا که امور مبهم، جهات مختلفى دارد که هر کدام -به نظر- شبيه ديگرى مى آيد واژه «امثال» گاهى به معناى مبهمات و متشابهات به کار رفته است و مقصود در خطبه بالا، همين معنا است. 9. سند خطبه: راويان اخبار، سند خاصّى براى اين سخن غير از آنچه در نهج ‏البلاغه آمده ذكر نكرده‏ اند، جز اينكه صاحب «مصادر نهج البلاغه» از «ابن اثير» در «نهايه» و «طريحى» در «مجمع البحرين» نقل مى‏كند كه بخشى از اين سخن را به تناسب مادّه «قرف» در كتاب خود آورده‏ اند.( مصادر نهج ‏البلاغه، جلد 2، صفحه 76). 
شرح علامه جعفریپاسخ به اتهامي ناروا: «اولم ينه بني‌اميه علمها بي عن قرفي. او ما وزع الجهال سابقتي عن تهمتي» (آيا علم بني‌اميه درباره من آنانرا از متهم ساختن من جلوگيري نميكند؟! آيا اطلاع از سرگذشت من موجب نميشود كه مردم نادان از تهمت زدن به من خودداري كنند؟!). در نوع انساني هيچ قيافه‌اي زشت‌تر و نفرت‌انگيزتر از آن نيست كه حقيقتي را بداند و هيچ ترتيب اثري به دانستن خود ندهد! در تفسير سخن 74 مقداري مختصر در پليدي و وقاحت تضاد علم با عمل صحبت كرديم، در اين خطبه مطالبي را براي توضيح بيشتر درباره‌ي اين صفت خبيث و شيطاني كه عبارت است از بي‌اعتنائي به علم به حقييقت مطرح مي‌كنيم: 1- هنگامي كه انسان به يك حقيقت علم پيدا مي‌كند درباره آن حقيقت تحولي در سطوح رواني آن انسان بوجود مي‌آيد كه گوئي: روان جديدي با نظر به علم به آن حقيقت در درون او بروز نموده است و اگر بخواهيم علت اين تحول را درك كنيم، كار بسيار آساني است، زيرا هنگامي كه يك تاثر و 186 يا يك فعاليت جدي در هر يك از سطوح يا ابعاد رواني بوجود مي‌آيد بجهت ارتباط شديد ميان آنها، در همه سطوح يا ابعاد از آن تاثر و فعاليت اطلاع پيدا ميكنند، اين اطلاع بقدري موثر و نافذ است كه گوئي: آن تاثر فعاليت در خود همان سطوع و ابعاد بوجود آمده است. بعنوان مثال: اين موقع كه من اين مطالب را مي‌نويسم روز است و هوا كاملا روشن است. علم به اينكه اين موقع روز و هوا روشن است، از راه چشم منتقل به مغز شده و آن سطح رواني من را كه با روشنائي و تاريكي سر و كار دارد به تاثر و فعاليتي خاص وادار نموده است، نه تنها هيچيك از ديگر سطوح رواني درباره‌ي روشني هوا بي‌طرف نيست، بلكه همه آنها از وضع مزبور آگاه و مطلعند. البته مقصود از آگاهي و اطلاع همه سطوح رواني آن نيست كه هر يك از آنها مانند سطح مربوط بطور مستقيم از پديده علم برخوردارند بلكه منظور اينست كه تاثر يا فعاليت يك سطح بقيه سطوح را تحت الشعاع خود قرار مي‌دهد و مانند اجزاء پيرو يك مجموعه از اداره كننده آن مجموعه تبعيت مي‌كنند. بهترين دليل اين ادعا اينست كه در هنگام بروز يك تاثر يا يك فعاليت در يكي از سطوح و ابعاد روان اشتغال سطوح ديگر به تاثر ديگر به تاثر و فعاليت مخصوص خود بخود باز ميماند و اگر قدرت انگيزگي هر دو تاثر يا فعاليت در دو سمت مخالف مساوي باشد، بروز تضاد يا تخالف در درون قطعي بوده و اگر يكي از ديگري قوي‌تر بوده باشد، ساير ابعاد و سطوح را تحت تاثير خود قرار مي‌دهد. بعنوان مثال: در برابر يك منظره زيبائي قرار گرفته و از تماشاي آن لذت مي‌بريم، بدون ترديد در اين موقعيت بعد زيبايابي ما مشغول فعاليت است. در اينحال صداي كودكي را مي‌شنويم كه وحشت و هراس شديد كودك را اثبات ميكند، برميگرديم تا ببينيم چه حادثه‌اي اتفاق افتاده است كه آن كودك داد و فرياد ميكند؟ در اين حال مي‌بينيم كه يك سگ درنده‌اي بطرف او مي‌آيد، بعد ترحم و نوع‌دوستي و احساس تكليف ما درباره نجات كودك به فعاليت ميفتد، در اين مورد قطعي است كه قدرت انگيزگي بعد دوم بقدري بيشتر از قدرت انگيزگي بعد زيبايابي است كه آنرا بكلي از كار مياندازد و همه سطوح رواني را براي اشباع خود بسيج مينمايد. از همين جا روشن مي‌شود كه در جريان‌هاي معتدل سطوح و ابعاد رواني تاثرات و فعاليتهاي مشغول كننده‌ي يك بعد به آن حد از قدرت نمي‌رسد كه ساير سطوح و ابعاد را از تاثر و فعاليت مخصوص بخود چنان سلب كند كه عوامل مناسبت بهيچوجه نتواند كار خود را در آن سطوح و ابعاد انجام بدهد. اين اصل با اهميت را در زيربناي تاثرات و فعاليتهاي سطوح و ابعاد رواني بايد بپذيريم كه هر اندازه شخصيت انساني قوي‌تر باشد، قدرت متعادل نگهداشتن ابعاد و سطوح روان در برابر علل و انگيزه‌هاي تاثرات و فعاليتها در شخصيت عالي‌تر و عقلائي‌تر ميباشد. پس از اين مقدمه برمي‌گرديم به بررسي اهميت بعد رواني انسان علم بيك حقيقت. اهميت اين بعد در اين است كه هيچ يك از تاثرات و فعاليتهاي ديگر ابعاد و سطوح رواني قدرت تحت الشعاع قرار دادن آن را ندارند. اين يك قانون مهم رواني است كه به جهت بي‌اعتنائي به آن دردهاي بشري از آغاز زندگيش تاكنون نه تنها كاهش نيافته است، بكله ميتوان گفت از بعضي جهات رو به افزايش بوده است. البته فراموش نمي‌كنيم كه مزمن بودن اين دردها مردم ظاهربين را از احساس درد بودن آنها غافل ساخته است. بهر حال علم به يك واقعيت، مادامي كه ماهيت كشف كنندگي را كه مختص ذاتي او است از دست نداده باشد، مانند عنصري فعال بر تمامي سطوح و ابعاد رواني شعاع مي‌اندازد. اين شعاع مانند تعين خاص شخصيت بر ديگر سطوح رواني حاكميت دارد. و هيچ بعد و سطح رواني با هيچ گونه تاثر و فعاليتي كه داشته باشند، قدرت روياروئي و تزاحم و تضاد با اين تعين خاص شخصيت را ندارد. بعنوان مثال وقتي كه شما علم پيدا ميكنيد باينكه تنها عدالت است كه مي‌تواند پاسخگوي همه مسائل بشري بوده باشد، هيچ احساس و انديشه و اراده و خودخواهي با نمودهاي متنوعش و زيباجوئي و غير ذلك نميتواند تعين شخصيت شما را كه معلوم علم به حقيقت مزبور است، مختل نمايد، يا با آن تعين تزاحمي داشته باشد، بلكه هر تاثر و فعاليتي كه در يكي از سطوح و ابعاد رواني بوجود بيايد، آگاهانه يا ناآگاه تحت تاثير تعين مزبور قرار خواهد گرفت. يك مثال ديگر را كه ساده‌تر از مثال اولي است، اينست كه شما پس از آنكه علم به اين حقيقت پيدا كرديد كه هيچ معلولي بدون علت نيست، اين علم مانند يك عنصر فعال بر تمامي سطوح و ابعاد شخصيت شما شعاع مي‌اندازد و تعين خاصي به شخصيت ميدهد كه ماداميكه خلاف واقع بودن علم ثابت نشود معلوم شما كه عبارتست از هيچ معلولي بدون علت نيست در تفسير و توجيه همه ابعاد و سطوح رواني شما موثر خواهد بود. حال اگر با بقاي علم مزبور به حال خود بخواهيد اين علم را ناديده بگيريد در حقيقت تعين خاص شخصيت خود را ناديده ميگيريد و اين است معناي بسيار واضح خودستيزي و مبارزه علني با خويشتن. با اين مقدمه كه بيان نموديم، ميتوانيد معناي معاويه و ماكياولي‌ها و بيسمارك‌هاي تاريخ را خوب بشناسيد. اگر مطالبي را كه در اين مقدمه متذكر شديم، چنانكه بايد و شايد مورد دقت قرار ندهيم و آنها را نپذيريم هرگز پاسخ اين تناقض را كه معاويه ميداند علي كيست و او حق است پس تعين شخصيت رواني معاويه بالضروه حكم ميكند كه تسليم علي شود. اما معاويه تسليم علي نميشود و با او به جنگ و پيكار برميخيزد! و معناي جنگ و پيكار با يك شخص يا يك گروه اينست كه او بر حق نيست. پس شخصيت معاويه داراي دو تعين متناقض است. آيا بشر درمان دردهاي خود را از اين بيماران علاج ناپذير تناقض جستجو ميكند؟!! آري، البته آري!! مگر سياست ضرورت حيات اجتماعي بشر نيست؟ آري سياست ضرورت حيات اجتماعي بشر است. حال كه چنين است، پس سخن سياستمداران حرفه‌اي را بپذيريم كه از ديدگاه يك مرد سياسي، هيچ اصل و قانوني غير قابل تغيير نيست اگر چه ثابت‌ترين آنها باشد، مانند اين كه سياستمدار اين بديهي‌ترين واقعيت كه او موجود است را چنين تشخيص بدهد كه منكر شود و بگويد: من موجود نيستم همچنين اگر براي تثبيت موقعيت خود بخواهد بديهي‌ترين اصل رياضي را دگرگون كند و بگويد: دو ضربدر دو با اينكه هر يك از دوها بر پايه واحد منظور شده است، مساوي 1731/007- ميباشد!! و با اينكه آفتاب در همين ساعت كه در محضر كاملا مبارك!! آقاي بيسمارك و ماكياولي نشسته‌ايم، در بالاي سر ما است، با نظر معجزه سياست حرفه‌اي اين آقايان نيمه شب يلدا است!! اگر شما با اينحال راهي به درون جمجمه اين بيماران داشته باشيد، خواهيد ديد: اين بيماران رواني خود را صحيح و سالم‌ترين انسانها از نظر رواني ميدانند!! ديگرانيكه خود را از مردم سخت طلبكار ميدانند كه روزها و شبها با تلاشهاي خستگي ناپذير همه واقعيتها و حقائق آنان را به مسخره گرفته و بر تورم خودطبيعي خويش در مسند قدرت افزوده‌اند و مردم قدر و قيمت آنان را نميدانند!! اگر بخواهيد ساعتي به تابلوئي بنگريد كه همه قوانين انسان و جهان در آن تابلو بهم خورده مثلا از درخت آلبالو بجاي ميوه آلبالو يك پلنگ پنج ساله روئيده كه مشغول مطالعه فلسفه هگل و مقايسه آن با تصنيف‌هاي روز ميباشد و صدها از اين مناظر حتما به قيافه بسيار آرام و از خود راضي و طلبكار سياستمداران معاويه‌اي و ماكياولي صفت بنگريد. البته يك شرط كوچك دارد و آن اينست كه خنده بسيار نمكين آن قيافه شما را از مطالعه آن تابلو باز ندارد. *** «و لما وعظهم الله به ابلغ من لساني» (البته پندي كه خدا به آنان داده است از زبان من بليغ‌تر و رساتر است). اگر مرا انساني مثل خودشان ميدانند و نميخواهند حقيقت را از زبان من بشنوند، از خدا بشنوند كه با صريحترين كلام به آنان هشدار داده است آيا قرآن صريحا نگفته است: و الخامسه ان لعنه الله عليه انكان من الكاذبين (و پنجم اينكه لعنت خدا بر او باد اگر از دورغگويان باشد). ويل يومئذ للمكذبين (در چنان روزي (قيامت) واي بر دروغگويان). فانتقمنا منهم فنظر كيف كان عاقبه المكذبين (ما از آن تبهكاران انتقام گرفتيم، ببين عاقبت تكذيب كنندگان بكجا رسيد). اينست آيات خداوندي و سخنان صريح دانا و تواناي مطلق درباره دروغ. اي بني‌اميه نابكار كه براي خودكامگي چند روزه دنيا اين سخنان را هم نمي‌فهميد؟! چرا خون عثمان را به گردن من مياندازيد، مگر با اين دروغ‌ها و تهمتها ميتوانيد با سكوت سياستمدارانه خود كه دستهايتان را به خون عثمان آلوده كرده است بشوئي و پاك كني و بگوئي: من نبودم، كه بود؟ تو بودي!! آيا در كتاب الهي نديده‌اي: و من اظلم ممن افتري علي الله كذبا او كذب بالحق لما جائه (و كيست ستمكارتر از كسي كه به خدا افتراي دروغين ببندد و يا حق را كه به او رسيده است، تكذيب نمايد). *** «انا حجيج المارقين و خصيم الناكثين المرتابين» (منم خصم احتجاج كننده بر آن مردم منحرف كه از دين خارج شدند، و با كساني كه بيعت شكسته و در دين به ترديد افتاده‌اند، خصومت ميورزم). دليل و برهان من شكننده منحرفين از دين است و خصومت من با پيمان‌شكنان مبتلا به شك ثابت و غير قابل زوال است. اين بيان اميرالمومنين عليه‌السلام هم در اين دنيا درست است و هم در عالم آخرت. يعني دليل و برهان آن حضرت هم در اين دنيا شكننده ادعا و دليل منحرفين از دين است، چنانكه در داستان خوارج ديديم و هم در آخرت در پيشگاه خداوندي كه حقايق و واقعيات بر همه روشن ميشود و پوچي مقاومتهاي لجوجانه در مقابل حق آشكار ميگردد، بلكه ميتوان گفت: در آن روز بزرگ كه پرده‌ها از روي همه واقعيات و حقايق برداشته ميشود و حواس و مغز آدميان نيز از محدوديتهائي كه در اين دنيا گريبانگيرشان بود، رها ميگردد، احتياجي به دليل و برهان بمعناي اصلاحي كه ما در اين دنيا منظور مينمائيم نخواهد بود، باضافه اينكه شاهد و داور خود آن داور داوران است كه هيچ چيزي بر او پوشيده نيست و هيچ تمايل و انحرافي بر دادگري او راه ندارد. همچنين خصومت اميرالمومنين عليه‌السلام با پيمان‌شكنان شك پيشه هم در اين دنيا صحيح است و هم در آخرت. ابن ابي‌الحديد در شرح اين سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام براي اثبات فرموده آن حضرت كه بني‌اميه و ديگران همه بر حال من دانا هستند و عذري در عيبجوئي درباره من ندارند چنين ميگويد: اميرالمومنين متذكر ميشود كه: علم آنان اقتضاء ميكرد كه درباره او عيبجوئي نكنند. براي اينكه مقام و منزلت آن حضرت بالاترين همه منزلتها بود، بطوريكه عالي‌تر از آن وجود نداشت. كتاب الهي (قرآن) طهارت او و فرزندان و همسرش (فاطمه (ع)) را در اين آيه: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (جز اين نيست كه خداوند متعال اراده كرده است كه پليدي را از شما اهل بيت بر طرف و شما را با تطهيري پاكيزه كند) بيان نموده و فرموده پيامبر اكرم (ص): انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي (اي علي، نسبت تو با من نسبت هارون با موسي (ع) است، الا اينكه بعد از من پيامبري وجود ندارد). *** «و علي كتاب الله تعرض الامثال و بما في الصدور تجازي العباد» (همه امثال بر كتاب خداوندي عرضه ميشوند و بندگان به آنچه كه در سينه‌هايشان بروز ميكند مجازات و يا پاداش داده ميشوند). ملاك و الگوي همه رويدادها از نظر تفسير و ارزيابي در قرآن است. قيس بن سعد بن عباده ميگويد: از علي بن ابيطالب شنيدم كه ميگفت: من نخستين كسي هستم كه در پيشگاه خداوندي براي خصومت قرار ميگيرم. اين مطلب كه اميرالمومنين (ع) در روز قيامت با همه منحرفان از جاده مستقيم اسلام مخاصمه خواهد كرد، مصداق كاملا آشكار آيه‌ايست در قرآن كه ميفرمايد: هذان خصمان اختصموا في ربهم فالذين كفروا قطعت لهم ثياب من نار يصب من فوق روسهم الحميم يصهر به ما في بطونهم و الجلود و لهم مقامع من حديد (اين دو نفر دو خصمند كه درباره پروردگان به مخاصمه برخاستند، پس كساني كه كفر ورزيده‌اند، براي آنان پوشاكهائي از آتش است، آب بسيار داغ از بالاي سر آنان ريخته ميشود و آنچه را كه در درونهاي آنان است و همچنين پوستهاي آنانرا ذوب ميكنند و براي آنان است آلت ضربه آهنين). علي بن ابراهيم در تفسير خود در معناي آيه فوق ميگويد: امام صادق (ع) فرمود: دو متخاصم در آيه شريفه ما و بني‌اميه هستيم، ما گفتيم: صدق الله و رسوله (خدا و پياميرش راست ميگويند). بني‌اميه گفتند: كذب الله و رسوله (خدا و پيامبرش دروغ ميگويند). ثعلبي در تفسير آيه «ثم انكم يوم القيامه عند ربكم تختصمون» ميگويد: خلف بن خليفه از ابوهاشم از ابوسعيد خدري نقل ميكند كه: ما مي‌گفتيم: پروردگار ما يكي است و پيامبر ما يكي است و دين ما يكي است، پس اين خصومت چيست؟ وقتي كه جنگ صفين روي داد و با شمشيرها سخت بجان هم افتاديم، گفتيم آري، اينست خصومت اينست معناي عرضه داشتن امثال بر كتاب خداوندي. مطلب ديگر اينكه همه ارزش‌ها و عظمتها و ضد ارزش‌ها و عظمتها مربوط به نيتها و حالات رواني انسانها است. اگر بني‌اميه با ميليونها دسيسه و دغل‌بازي دم از خدا و پيامبر و كتاب خداوندي بزنند، بر پايه صدق و اخلاص استوار نيست، كلامشان دروغ محض و دعايشان افتراء، اعمالشان ظاهري فريبنده و باطني پليد داشته و هيچ نيت پاكي به درون آنان خطور نميكند. درباره نيت كه مسئله فوق‌العاده مهمي از ديدگاه اسلام است در مباحث خطبه‌هاي آينده بررسي مشروحي خواهيم داشت انشاءالله.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 445 از سخنان آن حضرت (ع) است هنگامى كه شنيد بنى اميه او را متهم به كشتن عثمان نموده اند ايراد فرمود. «أَ وَ لَمْ يَنْهَ بَنِي أُمَيَّةَ عِلْمُهَا بِي عَنْ قَرْفِي- أَ وَ مَا وَزَعَ الْجُهَّالَ سَابِقَتِي عَنْ تُهَمَتِي- وَ لَمَا وَعَظَهُمُ اللَّهُ بِهِ أَبْلَغُ مِنْ لِسَانِي- أَنَا حَجِيجُ الْمَارِقِينَ وَ خَصِيمُ النَّاكِثِينَ الْمُرْتَابِينَ -وَ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ تُعْرَضُ الْأَمْثَالُ- وَ بِمَا فِي الصُّدُورِ تُجَازَى الْعِبَادُ». شرح:  قوله عليه السلام: «او لم ينه الى أ و ما وزع ...»، اين جمله امام (ع) به صورت استفهام و پرسش آمده، در باره اين كه چرا بنى اميّه از تهمت زدن آن حضرت در باره قتل عثمان دست بر نمى دارند با وجودى كه پايبندى آن بزرگوار را به ديانت و بركنارى وى را از ريختن خون مطلق مسلمين مى دانند چه رسد به خون عثمان كه به ظاهر هر خليفه مسلمانها و داماد پيامبر (ص) بوده است.  استفهام و پرسش را به صورت انكار آورده اند. گويا اين اتهام را از آنها بدور دانسته و از چنين نسبتى كه به وى داده شده است تعجب مى نمايد.  امام (ع) به اين دليل بنى اميّه را نادان دانسته است، كه آنها بخوبى سابقه آن حضرت را در اسلام و به دور بودن وى را از قتل عثمان مى دانستند و در عين حال كشتن خليفه را به وى نسبت مى دادند...  قوله عليه السلام: «و لما وعظهم اللَّه به ابلغ من لسانى»،  اين فراز گفته امام (ع) نوعى استدلال است بر اين كه چرا سخن آن حضرت بنى اميّه را از غيبت و تهمت باز نمى دارد بدين توضيح كه موعظه خداوند با وجودى كه از نظر مفهوم و معنى از كلام امام (ع) در اداى مقصود و تأثيرگذارى در بنى اميّه تأثير نكرده باشد كه آنها را از تهمت هاى ناروا باز دارد چه انتظارى است كه از سخن امام پند گيرند خداوند در موارد فراوانى موعظه فرموده پند داده است از جمله: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ...» «وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً».  در قرآن آيات فراوانى بدين معنى آمده است.  امام (ع) لفظ «لسان» را از باب اطلاق اسم سبب بجاى مسبّب براى وعظ مجاز آورده اند.  قوله عليه السلام: «أنا حجيج المارقين»، منظور از «مارقين» تمام كسانى هستند كه از دين خارج شده باشند و مقصود از «خصيم المرتابين» يعنى آنان كه با شكّ و شبهه و بدون دليل قتل عثمان را به آن حضرت نسبت مى دادند. قول ديگر اين است كه مراد شك كنندگان در باره درستى دين يعنى منافقان مى باشند.  قوله عليه السلام: «و على كتاب اللّه تعرض الأمثال...»، اين فراز از سخن امام (ع) اشاره به دليلى است كه بر عليه آنها اقامه كرده و به علّت اين تهمت نادرست آنها را خصم و دشمن خود مى داند. شرح استدلال كلام حضرت چنين است.  هر عمل منكرى كه از انسان صادر شود، بايد نشانه اى از گفتار، كردار و يا اعتقاد بر صدور آن وجود داشته باشد. در مورد اتّهام بنى اميّه و نسبت قتل به امام (ع) بايد گواهى از گفتار يا كردار و يا نيّت باطنى آن حضرت بر ارتكاب قتل، در دست بنى اميّه مى بود تا مى توانستند ادّعا كرده آن بزرگوار را متّهم نمايند، و چون بنى اميّه شاهدى كه حاكى از اثبات ادّعايشان باشد، در اختيار نداشتند و ادعايشان باطل بود.  امّا از جهت گفتار و كردار امام (ع) در رابطه قتل عثمان، گواهى در اختيار نداشتند و اگر روزنه اى براى تهمت زدن در دستشان بود در طول تاريخ باثبات مى رساندند و حتما خبرش بما رسيده بود.  هر چند در ظاهر كلام و عمل حضرت ابهاماتى وجود داشت كه افراد جاهل و نادان مى توانستند حمل بر قتل عثمان نمايند ولى حضرت مى فرمايد اينها صرفا حدسياتى هستند كه بايد براى اعتبار يافتن، بر كلام خدا عرضه شوند، چنانچه قرآن اين حدسيات را به عنوان دليل قبول كرد مورد قبول است در مورد گفتار روايتى از امام (ع) نقل شده است، كه از آن بزرگوار در مورد قتل عثمان سؤال شد. در پاسخ فرمودند: «خدا عثمان را كشت و من با او بودم.» در مورد عمل و رفتار به هنگام كشته شدن عثمان امام (ع) از خانه خارج نشد، از ظاهر اين روايت و بيرون نيامدن حضرت از خانه اش فهميده مى شود كه در قتل عثمان دست داشته است.  امام (ع) در ردّ اين توهّم مى فرمايند: اين حدسيّات بايد بر كلام خدا عرضه شود، آيا قرآن امور گمانى را دليل قطعى و برهانى مى داند.  امّا در مورد اعتقاد و رأى حضرت بر قتل عثمان، اصولا كسى از نيّت و قلب انسان جز خدا آگاه نيست خداوند خيرانديشى و يا بدانديشى انسانها را مى داند و آنها را مكافات مى دهد. بنى اميّه كه از قلب و اعتقاد امام آگاه نبودند چگونه آن حضرت را متّهم به قتل مى كردند. با توضيح فوق روشن شد، كه از لحاظ گفتار كردار و اعتقاد بنى اميّه حق نداشتند كه امام (ع) را متّهم به قتل كنند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 226 و من كلام له عليه السلام لما بلغه اتهام بنى امية له بالمشاركة فى دم عثمان و هو الرابع و السبعون من المختار فى باب الخطب:أو لم ينه أميّة علمها بي عن قرفي؟ أو ما وزع الجهّال سابقتي عن تهمتي؟ و لما وعظهم اللّه به أبلغ من لساني أنا حجيج المارقين، و خصيم المرتابين، و على كتاب اللّه تعرض الأمثال، و بما في الصّدور تجازى العباد (11953- 11909)اللغة:قوله (أو لم ينه اميّة) في بعض النّسخ بني امية و كلاهما صحيحان، و المراد القبيلة يقال كليب و بنو كليب و يراد بهما القبيلة قال الشّاعر:أشارت كليب بالأكفّ الأصابع             و قال آخر: أبنى كليب إنّ عمّى اللّذا             و (قرف) فلانا من باب ضرب اتّهمه و عابه و (وزعه) عنه صرفه و كفّه و (السّابقة) الفضيلة و التّقدّم و (الحجيج) المحاج من حجّ فلان فلانا اذا غلبه بالحجة و (المارق) الخارج من الدّين و (الخصيم) المخاصم.الاعراب:استفهام على سبيل الانكار التّوبيخى الهمزة في قوله أ و لم ينه و أ و ما وزع استفهام على سبيل الانكار التّوبيخى نحو قوله تعالى:«أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ» ...، «أَ إِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ» .و الواو في قوله و لما وعظهم يحتمل القسم و الاستيناف و الحال. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 227 المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام له وارد في توبيخ بني امية و الطعن عليهم، فانّه عليه السّلام لما بلغه اتّهامهم له بالمشاركة في دم عثمان و بخهم بقوله (أو لم ينه اميّة علمها بى عن قرفى)قال الشّارح المعتزلي: يقول عليه السّلام أما كان في علم بني اميّة بحالي ما ينهيها عن قرفي و اتّهامي بدم عثمان، و حاله التي أشار إليها و ذكر أنّ علمهم بها يقتضى أن لا يقرفوه بذلك هى منزلته في الدّين التي لا منزلة أعلى منها، و ما نطق به الكتاب الصّادق من طهارته و طهارة بنيه و زوجته في قوله:إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.و قول النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنت منّى بمنزلة هارون من موسى، و ذلك يقتضى عصمته عن الدّم الحرام كما أن هارون معصوم عن مثل ذلك ثمّ أكّد ذلك بقوله (أو ما وزع الجهال)و ردعهم (سابقتى) في الاسلام (عن تهمتى) ثمّ اعتذر عليه السّلام لنفسه في عدم تاثير موعظته فيهم بقوله (و لما و عظهم اللّه به) في كتابه (ابلغ من لساني) و قولى.يعنى انّ كلام اللّه سبحانه مع كونه أبلغ الموعظة و أكمل في الرّدع و التحذير لا يوجب و زعهم و ردعهم عن القول و الاعتقاد بما لا يجوز و لا يؤثر فيهم، فكيف بكلامي و هذا الكلام نظير قوله في الخطبة الرّابعة: و قر سمع لم يفقه الواعية و كيف يراعى النبأة من أصمّته الصّيحة، و المراد بما و عظهم اللّه به الآيات النّاهية عن الظنّ و الرّادعة عن الغيبة و المحذرة من ايذاء المؤمنين مثل قوله تعالى:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»  و قوله: «وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 228 إلى غير ذلك و هو كثير في القرآن ثمّ قال (أنا حجيج المارقين و خصيم المرتابين) أى مغالب الخارجين عن الدّين باظهار الحجة عليهم في الدّنيا و الآخرة و مخاصم الشّاكين في الدّين أو في كلّ حقّ في خصوص الامامة من بني اميّة و غيرهم.روى في غاية المرام عن الشّيخ في أماليه باسناده عن قيس بن سعد بن عبادة قال: سمعت علىّ بن أبي طالب يقول: أنا أوّل من يجثو بين يدي اللّه عزّ و جلّ للخصومة أقول: و إلى تلك المخاصمة اشيرت في قوله تعالى:«هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ يُصْهَرُ بِهِ ما فِي بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِيدٍ».روى في غاية المرام عن ابن بابويه مسندا عن النّصر بن مالك قال: قلت للحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهما السّلام: يا أبا عبد اللّه حدّثنى عن قول اللّه عزّ و جلّ:«هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ ».قال: نحن و بنو اميّة اختصمنا في اللّه عزّ و جلّ قلنا صدق اللّه و قالوا كذب اللّه فنحن و إيّاهم الخصمان يوم القيامة.و من كشف الغمة عن مسلم و البخاري في حديث في قوله تعالى:«هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا».نزلت في عليّ و حمزة و عبيدة بن الحارث الذين بارزوا المشركين يوم بدر عتبة و شيبة ابنار بيعة و الوليد بن عتبة.و من تفسير عليّ بن إبراهيم في معنى الآية قال: قال يعنى الصّادق عليه السّلام نحن و بنو امية نحن قلنا صدق اللّه و رسوله، و قالت بنو اميّة كذب اللّه و رسوله:«فَالَّذِينَ كَفَرُوا»* يعني بني أميّة «قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ» إلى قوله «حديد». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 229قال قال عليه السّلام: تشويه النار فتسترخى شفته السفلى حتّى يبلغ سرّته و تتعلّق شفته العليا حتّى تبلغ وسط رأسه، و لهم مقامع من حديد، قال: قال الأعمدة التي يضربون بها.و من تفسير الثعلبي في تفسير قوله تعالى:«ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ»  قال: روى خلف بن خليفة عن أبي هاشم عن أبي سعيد الخدري قال: كنا نقول ربّنا واحد و نبيّنا واحد و ديننا واحد فما هذه الخصومة، فلما كان يوم صفين و شدّ بعضنا على بعض بالسيوف قلنا: نعم هو هذا، ثمّ قال عليه السّلام (و على كتاب اللّه تعرض الأمثال) يريد نحو قوله تعالى:«هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا» الآية. و قوله تعالى: «أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ».روى في غاية المرام من طريق العامة عن ابن عبّاس في قوله:«أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ»  قال علي و حمزة و عبيدة «كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ»  عتبة و شيبة و الوليد بن عتبة «أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ»  هؤلاء عليّ و أصحابه  «كَالْفُجَّارِ» عتبة و أصحابه، و قوله: «أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ» .قال ابن عبّاس فالذين آمنوا بنو هاشم و بنو عبد المطلب، و الذين اجترحوا السّيئات بنو عبد شمس، و قال بعضهم لما كان في أقواله و أفعاله عليه السّلام ما يشبه الأمر بالقتل أو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 230 فعله فأوقع في نفوس الجهّال شبهة القتل نحو ما روي عنه عليه السّلام اللّه قتله و أنا معه و كتخلّفه عن الخروج يوم قتل عثمان حسبما تقدّم في شرح كلامه التاسع و العشرين فقال عليه السّلام: ينبغي أن يعرض ذلك على كتاب اللّه فان دلّ على كون شي ء من ذلك قتلا فيحكم به و إلّا فلا و لن يدلّ عليه أبدا.قال المحدّث العلّامة المجلسي: و يحتمل أن يراد بالأمثال الحجج أو الأحاديث كما ذكر في القاموس أى ما احتجّ به في مخاصمة المارقين و المرتابين و ما يحتجّون به في مخاصمتي ينبغي عرضها على كتاب اللّه حتّى يظهر صحّتهما و فسادهما، أو ما يسندون إلىّ في أمر عثمان و ما يروى في أمري و أمر عثمان يعرض على كتاب اللّه (و بما في الصّدور تجازى العباد) أى بالنيّات و العقائد أو بما يعلمه اللّه من مكنون الضّماير لا على وفق ما يظهره المتخاصمون عند الاحتجاج يجازى اللّه العباد.الترجمة:از جمله كلام آن عالى مقام است در حيني كه رسيد بأو متّهم كردن بني اميه او را بشريك شدن او در خون عثمان عليه اللّعنة و النّيران:آيا نهى كرد بني اميه را علم ايشان بحالت من از متّهم داشتن من، آيا منع و ردع نكرد جاهلان را سابقه فضيلت من از اتّهام من و هر آينه آنچه كه موعظه فرموده است خداوند ايشان را بأو ابلغ است از كلام من، من احتجاج كننده ام با كسانى كه از دين خارجند و خصومت كننده ام با اشخاصى كه در دين شك دارند بر كتاب خدا عرض و تطبيق شود شبه ها و مثلها و به آن چه در سينهاست از اعتقادهاى نيك و بد جزا داده ميشوند بندگان در اين جهان و آن جهان. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom