جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۷۴ : شایسته ترین برای خلافت [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) لما عزموا على بيعة عثمان‏ :
لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي؛ وَ وَاللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً، الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ، وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ‏.

زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ : زر و زيور دنيا. 

(در ذى الحجّه سال ۲۳ هجرى پس از قتل عمر، در روز شورا آن هنگام كه مردم به ناحق، براى بيعت كردن با عثمان جمع شدند، فرمود). 
ويژگى هاى امام على عليه السلام از زبان خود:
همانا مى دانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت من هستم. سوگند به خدا به آنچه انجام داده ايد گردن مى نهم، تا هنگامى كه اوضاع مسلمين رو براه باشد، و از هم نپاشد، و جز من به ديگرى ستم نشود، و پاداش اين گذشت و سكوت و فضيلت را از خدا انتظار دارم، و از آن همه زر و زيورى كه به دنبال آن حركت مى كنيد، پرهيز مى كنم. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگاميكه مردم عزم بيعت با عثمان نمودند:
(1) شما مى دانيد كه من براى خلافت از هر كس شايسته و سزاوارترم (و با اين حال او را بخلافت مى گماريد) 
(2) و سوگند بخدا خلافت را (بديگرى) رها مى نمايم مادامى كه امور مسلمانان منظّم باشد (فتنه و فسادى در ميان آنها پيدا نگردد) و مادامى كه در زمان خلافت ديگرى بجز بر من (به هيچ كس) جور و ستمى وارد نشود (و اينكه حقّ خود را بطلبيده از آن چشم مى پوشم) 
(3) براى درك اجر و ثواب آن است (كه حقّ تعالى به مظلومين عطاء مى فرمايد) و براى بى رغبتى بمال و زينت دنيا (رياست و بزرگى) است كه شما بآن شائق هستيد (من خلافت را بكسيكه لياقت آنرا ندارد وا مى گذارم تا بدانند طالب بدست آوردن رياست و بزرگى دنيا نيستم، بلكه اين گفتارم براى اتمام حجّت و راهنمائى گمراهان است). 
سخنى از آن حضرت (ع) چون ديگران آهنگ بيعت با عثمان نمودند:
دانسته ايد كه من از ديگران به خلافت سزاوارترم. به خدا سوگند، مادامى كه كار مسلمانان بسامان باشد و جز بر من بر ديگران ستمى نرود، آن را واگذاشته، مخالفت نمى ورزم. پاداش چنين فضيلت و عملى را از خدا مى طلبم و زهد مى ورزم در آنچه شما به خاطر زيور و زينتش با يكديگر رقابت مى كنيد. 
شما خوب مى دانيد که من از هر کس، به اين امر خلافت شايسته ترم (ولى به خاطر نيّات سوء خود و اين که مرا در مسير منافع شخصى خود نمى بينيد، مانع شديد) ولى به خدا سوگند! تا هنگامى که اوضاع مسلمين رو براه باشد (و عثمان راه سلامت را پيش گيرد) و تنها به من ستم شود، سکوت اختيار مى کنم تا از اين طريق پاداش و فضل الهى را به دست آورم و در برابر زر و زيورهايى که شما به خاطر آن با يکديگر رقابت داريد، پارسايى ورزيده باشم.
و از سخنان آن حضرت است هنگامى كه قصد بيعت كردن با عثمان را كردند:
همانا مى دانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت منم. به خدا سوگند، -بدانچه كرديد- گردن مى نهم، چند كه مرزهاى مسلمانان ايمن بود. و كسى را جز من ستمى نرسد. من خود اين ستم را پذيرفتارم، و اجر چنين گذشت و فضيلتش را چشم مى دارم، و به زر و زيورى كه در آن بر هم پيشى مى گيريد ديده نمى گمارم. 
از سخنان آن حضرت است زمانى كه شوراى خلافت قصد بيعت با عثمان كرد:
شما مى دانيد كه من به حكومت از ديگران شايسته ترم، و به خدا قسم آن را رها مى كنم تا وقتى كه امور مسلمين سالم بماند، و ستمى در برنامه امت جز بر من روى ندهد، رها مى كنم به اميد پاداش و فضل آن، و اعراض از زر و زيور دنيا كه شما نسبت به آن دچار رقابت شده ايد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 222-213 و من خطبة له عليه السّلام لمّا عزموا على بيعة العثمان.اين سخن را هنگامى بيان فرمود كه گروهى از مردم تصميم گرفته بودند، با عثمان بيعت كنند. خطبه در يك نگاه:بعضى از شارحان نهج البلاغه شأن ورودى براى اين خطبه ذكر كرده اند كه خلاصه آن چنين است: هنگامى كه شوراى شش نفره بعد از عمر به دستور او تشكيل شد، «عبدالرّحمن بن عوف» و «سعد بن ابى وقّاص» و «طلحه» به «عثمان» رأى دادند و طبعاً وى به عنوان خليفه، برنده شد؛ «على عليه السلام» از بيعت خوددارى كرد و فرمود: «ما حقّى داريم اگر به آن برسيم حقّ خود را مى گيريم و اگر ما را از حقّ خود بازدارند، مانند كسى خواهيم بود كه بر ترك شتر سوار شود (ولى ما صبر مى كنيم تا به حقّمان برسيم) هر چند زمانى طولانى و تاريك بر اين حال بگذرد.»سپس رو به آنها كرد و فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم آيا در آن روز كه «پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله» ميان مسلمانها پيمان برادرى برقرار كرد (و هر كسى فردى را به عنوان برادر خود پذيرفت) آيا در ميان شما كسى جز من وجود دارد كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله پيمان برادرى بسته باشد؟» همه گفتند: نه. بعد فرمود: «آيا در ميان شما كسى جز من هست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره او گفته باشد: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهذَا مَوْلَاهُ» گفتند: نه. فرمود: «آيا در ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره او گفته باشد: تو نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسى هستى جز اين كه بعد از من پيامبرى نيست؟» «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إلَّاأَنَّهُ لَانَبِيَّ بَعْدِي» عرض كردند: نه ... و به همين ترتيب بخش مهمّى از فضايل خود را برشمرد.در اين هنگام «عبدالرّحمن» كه سخت از اين سخنان برآشفته بود و شرايط را برضدّ توطئه خود در حال تغيير مى ديد، كلام «على عليه السلام» را قطع كرد و گفت: اى على! مردم عثمان را مى خواهند (و اين خود نشان مى دهد كه توطئه اى در اين زمينه در كار بوده و الّا شوراى شش نفرى «عمر» تنها منتخب او بودند و ارتباطى به مردم نداشت) پس خود را به زحمت نينداز و در معرض خطر قرار نده! سپس «عبدالرّحمن» رو به سوى گروه پنجاه نفرى كرد كه سركرده آنها «ابوطلحه» بود و مأموريت داشتند هر كس با نتيجه شورا مخالفت كند، خونش را بريزند؛ گفت: «اى ابوطلحه! عمر چه دستورى به تو داده است؟» گفت: «به من دستور داده كسى كه اختلافى در ميان مسلمين بيندازد او را بكشم.» در اينجا «عبدالرّحمن» رو به سوى «على عليه السلام» كرد و گفت: بنابراين بيعت كن وگرنه دستور عمر را درباره تو اجرا خواهيم كرد. اينجا بود كه امام عليه السلام خطبه مورد بحث را بيان كرد و به ناچار بيعت نمود تا اختلافى در ميان مسلمين واقع نشود و فرمود: «شما همگى به خوبى مى دانيد كه من از ديگران براى خلافت سزاوارترم (ولى افسوس كه منافع شخصى شما اجازه نمى دهد كه حق به حق دار برسد) ولى من مادامى كه مسلمانان را به انحراف نكشانيد، سكوت خواهم كرد، بگذاريد ظلم و ستم تنها بر من رود. همه مى دانيد از هر کس شايسته ترم! اين سخن را «امام اميرالمؤمنين(عليه السلام)» در آستانه گزينش شوراى شش نفره «عمر» نسبت به «عثمان» ايراد فرمود. زيرا همان طور که مى دانيم «عمر» در آستانه وفاتش براى انتخاب خليفه بعد از خود، يک شوراى شش نفرى تعيين کرد (على(عليه السلام)، عثمان، عبدالرّحمن بن عوف، طلحه، زبير و سعد بن ابى وقّاص) و گروهى را مأمور کرد که اين شش نفر را تحت فشار قرار دهند، که در مدّت سه روز فردى را از ميان خود به عنوان خليفه مسلمين برگزينند و از آنجا که على(عليه السلام) حاضر نشد به شرايط نامشروع بعضى از اهل شورا تن در دهد، تمايل به «عثمان» پيدا کردند و به او رأى دادند و «عثمان» را به عنوان خليفه برگزيدند. امام(عليه السلام) که در برابر عمل انجام شده قرار گرفت، گفتار حکيمانه بالا را ايراد فرمود. نخست فرمود: «شما خوب مى دانيد که من از هر کس به امر خلافت شايسته ترم» (لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي). اشاره به اين که اگر من در برابر تصميم شما کوتاه بيايم، نه به خاطر اين است که در شايستگى خودم کمترين شکّ و ترديدى دارم. سپس به دليل اين موضوع پرداخت و فرمود: «به خدا سوگند! تا هنگامى که اوضاع مسلمين رو به راه باشد (و عثمان راه سلامت را پيش گيرد) و تنها به من ستم شود، سکوت اختيار مى کنم.» (وَ وَاللَّهِ لاَُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمينَ، وَ لَمْ يَکُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلاَّ عَلَىَّ خَاصَّةً). اشاره به اين که من اگر کوتاه بيايم، به خاطر مصالح مسلمين است; مبادا در اين لحظاتِ حسّاس که دشمنان در داخل و خارج براى خاموش کردن نور اسلام توطئه مى کنند، اختلافى در داخل به وجود آيد و شکافى در صفوف مسلمين ايجاد شود و آنها از آن بهره بگيرند. يا خونهاى بى گناهان در اين راه ريخته شود; من اين ستم را بر خودم مى پذيرم و از حقّ خود صرف نظر مى کنم، ولى اين تا زمانى است که ظلم و فساد از ناحيه حکومت وقت، در محيط اسلام ظاهر نشود. سپس مى افزايد: «من در برابر اين سکوت و مصلحت انديشى (اوّلاً:) اجر و پاداش الهى و فضل او را مى طلبم» (الْتِمَاساً لاَِجْرِ ذلِکَ وَ فَضْلِهِ). (و ثانياً:) «مى خواهم در برابر زر و زيورهايى که شما به خاطر آن با يکديگر رقابت داريد، پارسايى ورزيده باشم» (وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ(1) مِنْ زُخْرُفِهِ(2) وَ زِبْرِجِهِ(3)). امام(عليه السلام) در اين عبارت کوتاه حقايق مهمّى را بيان فرموده است. نخست اين که: او از همه افراد براى جانشينى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شايسته تر بود و آنهايى که به خاطر منافع شخصى يا کينه و حسادت او را از حقّ خود بازداشتند، هم بر او ستم کردند، و هم بر مسلمين (که آنها را از چنين پيشواى شايسته اى، محروم نمودند). ديگر اين که: سکوت امام(عليه السلام) و تسليم در برابر شرايط موجود، هرگز بى قيد و شرط نبود; بلکه مشروط به اين بوده که کار مسلمانان سامان يابد و بر کسى ظلم و ستمى نشود. و ديگر اين که: امام(عليه السلام) در برابر اين سکوت تلخ و بسيار رنج آور، اجر و پاداش الهى را مى طلبيد و در ضمن مى خواست اثبات کند آنچه را آنها از زرق و برق دنيا به خاطر آن بر سر و سينه مى زنند و به اصطلاح «سر و دست مى شکنند» چيز بى ارزشى است، که در ترازوى سنجش فکر بلند امام(عليه السلام) وزنى ندارد. * * * پاسخ به چند پرسش: در اينجا چند سؤال باقى مى ماند؟ نخست اين که: آيا مفهوم اين سخن آن است که سکوت امام(عليه السلام) در دوران خلافت خليفه اوّل و دوّم، دليل بر اين است که آنها از مسير حقّ و عدالت خارج نشدند، و گر نه امام قيام مى نمود و اعتراض مى کرد؟ پاسخ اين سؤال آن است که امام(عليه السلام) به يقين از آن وضع رضايت نداشت و همانطور که در «خطبه شقشقيّه» و غير آن آمده، اعتراض خود را نسبت به وضع آن زمان پنهان نکرد، منتهى در آغاز کار، با خوددارى از بيعت با خليفه اوّل و اعتراض بر آنچه در «سقيفه» گذشت، آنچه را بايد بگويد، گفت (همانگونه که در شرح خطبه 67 گذشت) و بعد که پايه هاى خلافت آنها محکم شد و اعتراض بر آنان سودى نداشت سکوت اختيار کرد، مبادا درگيرى در داخل حکومت اسلامى، سبب تضعيف آن گردد. و از اينجا جواب اين سؤال نيز روشن مى شود که چرا امام به «عثمان» اعتراض نکرد، در حالى که خطاهاى او در مورد بذل و بخشش بيت المال به خويشاوندانش و سپردن پست هاى حسّاس کشور اسلامى به افراد نالايق، بر هيچ کس مخفى نبود، آيا اين سکوت دليل بر رضايت آن حضرت به اعمال «عثمان» است؟ بى شکّ امام نه در برابر «عثمان» سکوت کرد و نه نسبت به اعمال او رضايت داد، اعتراض به تبعيد «ابوذر» به «ربذه» و پاره اى از کارهاى ديگر، به خوبى نشان مى دهد که امام(عليه السلام) نسبت به اعمال «عثمان» معترض بود و از جمله گواهان روشن بر اين معنا همان چيزى است که از امام(عليه السلام) در آخرين روزهاى عمر «عثمان» نقل شده است که وقتى «عثمان» از اجتماع مسلمانان از بلاد مختلف اسلامى در مدينه با خبر شد شخصاً به منزل امام(عليه السلام) آمد و عرض کرد: «تو نزد مردم قدر و منزلت دارى و همه به سخنانت گوش فرا مى دهند، اوضاع را که مشاهده مى کنى چقدر بحرانى است، من دوست دارم تو با آنها صحبت کنى و آنان را از اين راه که در پيش گرفته اند، منصرف سازى.» امام(عليه السلام) فرمود: «با چه شرطى آنها را راضى و منصرف نمايم؟» «عثمان» گفت: «به اين شرط که من از اين به بعد با صلاح ديد تو رفتار کنم». امام(عليه السلام) فرمود: «من بارها با تو درباره خلافکاريها سخن گفته ام و تو هم وعده دادى که عمل کنى ولى به سخنان «مروان» و «معاويه» و «ابن عامر» گوش فرادادى و پيمانت را با من شکستى.» با اين حال، امام(عليه السلام) قول مجدّد «عثمان» را داير به اصلاح روشهاى نادرست خلافتش پذيرفت و به اتّفاق «سى نفر» از مهاجران و انصار، با کسانى که از «مصر» آمده بودند و بر ضدّ «عثمان» شوريده بودند، سخن گفت و «مصريان» پذيرفتند که به «مصر» بازگردند(4) سپس «عثمان» کارهاى خلاف ديگرى انجام داد، که شرح آن در جلد اوّل ذيل «خطبه شقشقيّه» (صفحه 371) تحت عنوان «علل شورش بر ضدّ عثمان» گذشت و تدابير امام(عليه السلام) در خاموش کردن آتش فتنه، به خاطر خلافکارى هاى جديد، بر باد رفت. اين سخن به خوبى نشان مى دهد که امام(عليه السلام) بارها و بارها به اعمال عثمان اعتراض کرده بود و از او پيمان گرفته بود که وضع خود را اصلاح کند، ولى عثمان چنان تحت نفوذ وسوسه هاى «مروان» و «معاويه» بود، که هرگز وضع خود را - هر چند در ظاهر - اصلاح نکرد. در خطبه «164» نهج البلاغه نيز، شرح مفصّلى در اين زمينه آمده است که هنگامى که مردم نزد «امام» جمع شدند و از «عثمان» شکايت کردند و از آن حضرت خواستند که با «عثمان» در اين زمينه صحبت کند و از او بخواهد که از اشتباهاتش دست بردارد، حضرت نزد او آمد و او را نصيحت کرد و به اعمالش اعتراض فرمود و او را از ستم کارى بر حذر داشت و از اينکه در آن سنّ و سال، زمام اختيار خود را به دست «مروان» (و افرادى مانند او) بسپارد زنهار دارد! «عثمان» هم از امام(عليه السلام) تقاضا کرد که از مردم بخواهد به او مهلت دهند، تا حقوق از دست رفته مردم را به آنها بازگرداند و امام(عليه السلام) با صراحت فرمود: «آنچه مربوط به مدينه است مهلتى در آن نيست و آنچه مربوط به بيرون مدينه است، مهلتش به اندازه زمان رسيدن دستور تو به آنهاست.» سؤال ديگر اينکه: داستان شوراى شش نفرى «عمر» که به انتخاب «عثمان» انجاميد، آيا يک شوراى واقعى هر چند بسيار محدود و خصوصى در ميان شش نفر بود که «عمر» آنها را انتخاب کرد؟ يا توطئه اى بود در لباس شورا که «على(عليه السلام)» را با اين توطئه از خلافت کنار بگذارند و «عثمان» را به جاى آن حضرت بنشانند؟ آنچه در مورد شأن ورود خطبه گفتيم به خوبى گواهى مى دهد که احتمال دوّم قويتر است. و نيز قراين روشن ديگرى داريم که احتمال دوم را تقويت مى کند (شرح اين مطلب را مى توانيد در جلد اوّل اين کتاب، در شرح خطبه سوم نهج البلاغه يعنى «خطبه شقشقيّه» از صفحه 368 به بعد بخوانيد). آرى شورايى که به گفته «ابن ابى الحديد» (دانشمند معروف اهل سنّت) سبب تمام فتنه هايى بود که بعد از مرگ «عمر» رخ داد و حتّى تمام فتنه هايى که تا پايان جهان، در ميان مسلمين رخ مى دهد، از آن توطئه زشتى سرچشمه گرفت، که سبب روى کار آمدن «عثمان» شد و پايان بسيار دردناکى داشت و سپس حکومت «معاويه» در شام و جنگ هاى «صفّين» و «نهروان» و «جمل» و حوادث ديگر(5)...! (6) *** پی نوشت: 1. «تَنَافَسْتُمُوه» از مادّه «مُنافسه» به معناى رقابت در بدست آوردن چيزى است که آن را نفيس مى شمرند (هر چند در واقع نفيس نباشد) و اشياى مرغوب را از اين جهت «نفيس» مى گويند، که انسان نفس خود را براى بدست آوردن آن، به زحمت مى اندازد. 2. «زُخْرُف» در اصل به معناى طلاست و به معناى زينت نيز اطلاق شده است و گاه گفته اند که در اصل به معناى زينت است و اگر به طلا «زخرف» گفته مى شود، چون يکى از وسايل زينتى است و «مزخرف» به سخنان فريبنده و به ظاهر زيبا گفته مى شود و همچنين به خانه هاى زينتى و مانند آن. 3. «زِبْرِج» آن نيز مانند «زُخرف» به معناى طلا و زينت آمده است و به هر چيزى که ظاهر زيبايى داشته باشد - هر چند در باطن بر خلاف آن باشد- نيز اطلاق شده است.  4. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد دوم، صفحه 129 به بعد.  5. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 11، صفحه 11. 6. سند خطبه: بعضى از شارحان نهج البلاغه از كلام «ابن ابى الحديد» در اينجا چنين استفاده كرده اند كه در نزد او روايتى طولانى وجود داشته كه اميرمؤمنان على عليه السلام سخنانى را بعد از بيعت «عبدالرّحمن بن عوف» و حاضران مجلس با «عثمان» بيان فرموده است و سخنى كه در اين خطبه آمده است بخشى از آن است، امام عليه السلام در بيانات مشروح خود، فضايل و سوابق خويش را بيان فرموده، و با صراحت مى گويد: «كه براى خلافت از همه كس شايسته تر است، ولى اكنون كه مردم به غير او روى آورده اند، سكوت مى كند مشروط بر اينكه امور مسلمين بر محور صحيح، گردش كند.» (شرح نهج البلاغه علّامه خويى، جلد 5، صفحه 223). 
شرح علامه جعفریهنگام بيعت شورا با عثمان: «لقد علمتم اني احق الناس بها من غيري …» (شما دانسته‌ايد كه من به اين خلافت از همه شايسته‌ترم). در آن هنگام كه علي (ع) فرياد ميزند كه شما ميدانيد كه من به خلافت از همه شايسته‌ترم حتي يك نفر براي اعتراض دهان باز نمي‌كند. ولي عمل آنان غير از علمشان بود. اينكه بعضي از تحليل‌گران صاحبنظران ميگويند: در مسئله زمامداري آن دوران تناقض‌هائي ديده ميشوند كه قابل برطرف شدن نيستند، گفتاريست صحيح. براي اثبات صحت اين گفتار دلايلي فراوان در تاريخ ثبت شده است. از جمله آن دلايل همين سخناني است كه اميرالمومنين در اين مقام ميفرمايد: شما ميدانيد. چه چيز را؟ اين حقيقت را كه من براي خلافت از همه شايسته‌ترم. مقصود از خلافت چيست؟ مقصود مديريت مادي و روحي انسانها در مجراي حيات معقول كه قرآن آنرا حيات طيبه ناميده است. پيامبر عظيم الشان اسلام اين مديريت را بعهده داشته است. اين مديريت، رياست كسري و قيصرها نبوده است، بلكه قيام به وظيفه بحركت درآوردن مردم از لجن‌زار جهل و سقوط در منجلاب هوي هوسهاي حيواني و ظلمتهاي فقر و خودكامگي و خودستيزي بوده است. آيا مردم آن دوران شايستگي اميرالمومنين (ع) براي قيام بچنين وظيفه بزرگ را ميدانستند. آري ميدانستند. نتيجه اين دانستن چه بوده است؟ نشستن و تماشا كردن؟ هرگز، زيرا اگر چنين بود، قابل تاويل و تفسير بود، ولي متاسفانه وقتي كه تن به سلطنت معاويه و عوامل بوجود آورنده آن ميدهند، در حقيقت بدون اينكه كمترين ارزشي به علم خود درباره‌ي شايستگي انحصاري اميرالمومنين بدهند با كمال آسودگي خاطر يا براي آسوده كردن خاطر خود از آن علم كه هم در اين دنيا خصم بي‌امان آنان بوده و هم در آخرت مبدل به عذاب شديد الهي خواهد شد، به قضا و قدر الهي تمسك ميكردند!!! خوب، چه ميشود كرد؟ قضا و قدر چنين است كه اميرالمومنين نبايد به انجام وظيفه الهي خود قيام كند!! قضا و قدر اين معجره را در مغز اين نابكاران بوجود مي‌آورد كه ظلمت بر نور برتري پيدا ميكند! و باطل بر حق ترجيح داده مي‌شود! *** «و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا علي خاصه التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه» (من به تصميم شما تسليم خواهم شد، ماداميكه امور مسلمانان سالم بماند و ظلم و جوري در امور مسلمانان روي ندهد مگر فقط براي من. اين تحمل و شكيبائي به اميد پاداش و فضل الهي و اعراض از آن آرايش ظاهري و پيرايش صوري خلافت است كه شما درباره‌ي آن به رقابت افتاده‌ايد). اسلام را منحرف مكنيد و به انسانها ستم مورزيد، من از دست دادن حق خود را كه فقط ظلم بر شخص من باشد، تحمل ميكنم. خلافت و زمامداري‌اي كه شما تا حد شور و عشق بر آن علاقه ميورزيد، براي من بي‌ارزش‌تر از يك لنگه كفش وصله‌دار است. اگر اين حق را كه از آن من است و همه شما ميدانيد كه اين ادعاي من حق است، از من سلب كنيد كه قطعا تعدي و ستم بر من است، تحمل ميكنم و سكوت ميكنم، و اگر اسلام را منحرف كنيد و ستمي بر مسلمانان روا بداريد، اين يك حق الهي است كه سكوت نكنم و برخيزم و از انحراف اسلام و ستمي كه بر مسلمانان وارد شود جلوگيري نمايم. صحت اين مدعاي اميرالمومنين و عمل به آن را تاريخ بخوبي و وضوح كامل در اختيار ما گذاشته است. اين انسان كامل است و ماكياوليستها نبايد و بلكه نميتوانند طعم گفتار و رفتار اين انسان كامل را بفهمند و كساني كه اصرار دارند كه اينگونه مسائل را طوري مطرح سازند كه ماكياوليستها هم بپذيرند و آنرا امضاء كنند، خودآگاه يا ناخودآگاه خودشان را فريب ميدهند. و ضمنا با اين كار بيهوده رسميتي براي اظهار نظر ماكياوليستها در اينگونه مسائل ميدهند كه آري، شما هم ميتوانيد در اين مسائل اثبات و نفي كنيد و انسانها هم ميتوانند با اثبات و نفي شما بمقام والاي تكامل موجودات جنگلي نائل آيند!  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2 ، صفحه 441 از سخنان آن حضرت (ع) است كه به هنگام تصميم گرفتن مردم براى بيعت با عثمان ايراد فرموده است. «لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي- وَ وَ اللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ- وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً- الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ- وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ». شرح: قوله عليه السلام: «لقد علمتم أنّى احقّ بها»:  اشاره به آگاهى مردم از استحقاق آن حضرت، براى خلافت، به دليل جامع فضيلت بودن علم دانش خويش است.  امام (ع) هم در كمالات معنوى و نفسانى و هم در شجاعت و پيكار در راه خدا از تمام صحابه پيامبر برتر بود.  ضمير در جمله «أحق بها» يا به خلافت و يا به فضايل ياد شده قبل، و يا به شهرت آن بزرگوار، باز مى گردد، امّا چون سخن امام (ع) در زمينه بيعت مردم با عثمان ايراد شده است بهتر آنست كه به خلافت برگردد. بعلاوه قرينه ديگرى نيز براى ارجاع ضمير «أحقّ بها» به خلافت وجود دارد و آن جمله خطبه شقشقيه است كه فرمود: «لقد تقمّصها» در اين عبارت يقينا ضمير به خلافت باز مى گردد و مى تواند قرينه اى باشد كه ضمير در اين مورد هم به خلافت برگردد.  قوله عليه السلام: «و اللّه لاسلمنّ ما سلمت امور المسلمين»:  يعنى به خدا سوگند من رقابت در امر خلافت را به دليل سالم ماندن مسلمين از فتنه و آشوب ترك كردم.  اين عبارت بروشنى دلالت دارد كه غرض امام (ع) از به دست گرفتن خلافت اصلاح حال مسلمين بوده است و چون رقابت موجب فتنه و گرفتارى مسلمين مى شده، آن را ترك كرده است به بيان ديگر خلافت را براى رفاه حال خود نمى خواسته است. چون در زمان خلفاى پيشين به نسبتى رفاه حال مسلمين رعايت مى شد. و با درگيرى بر سر خلافت همين مقدار از رفاه ميسور نبود نزاع بر سر خلافت را رها كرد هر چند كه اگر خلافت به آن حضرت واگذار مى شد رفاه كامل حال مسلمين حاصل مى گرديد.  به همين جهت، قسم ياد مى كند كه امر خلافت را بدون منازعه به ديگران واگذاشت چه اگر جنجال بر سر خلافت بالا مى گرفت، فتنه برپا مى شد، و وحدت مسلمين بر هم مى خورد، و اين خواست شارع مقدس اسلام نبود، آرى نزاع، مبارزه و پيكار وقتى بر آن حضرت لازم بود كه فتنه اى بر عليه اسلام برمى خاست.  اگر گفته شود كه در زمينه ترك نزاع و رقابت امام (ع) بر سر خلافت دو اشكال مى شود: اوّل آن كه چرا امام (ع) لازم بود كه رقابت داشته باشد، با اين كه منصب خلافت مربوط به امور دنيا و ويژگيهاى آن مى باشد، در صورتى كه آن حضرت در زهد، اعراض از دنيا، ترك و بدگويى آن مشهور است.  دوم آن كه در آغاز خلافت به لحاظ ترس از برپا شدن فتنه و آشوب رقابت را ترك كرد و خلافت را به ديگران واگذاشت، چرا به همين دليل خلافت را به معاويه و يا طلحه و زبير واگذار نكرد تا فتنه برپا نشود. در پاسخ اشكال اول مى گوييم: جانشينى رسول خدا (ص)، هر چند اصلاح امر دنيا را در بردارد، امّا منصب و مقام دنيائى نيست. اصلاح امر دنيا نيز نه به اين دليل كه دنياست، بلكه چون، كشتگاه آخرت است و مقصود از اصلاح دنيا نظام بخشيدن به حال مردم در معاش و معادشان مى باشد. پس رقابت در امر خلافت براى امام (ع) از امور مستحب بوده است به خصوص هرگاه اعتقاد بر اين باشد، كه غير امام شايستگى برآمدن از عهده اين امر را نداشته است. و لذا گفتن اين كه رقابت امام در امر خلافت به لحاظ زهد و تقوى، جايز نبوده سخن نادرستى است.  در پاسخ بخش دوّم سؤال مى گوييم: فرق ميان خلفاى سه گانه اوّل و معاويه در اجراى حدود الهى و عمل به مقتضاى امر و نهى خداوندى، روشن است. معاويه به هيچ يك از مسائل و حدود الهى پايبند نبود، بنا بر اين مقايسه اين دو مورد با يكديگر صحيح نيست.  قوله عليه السلام: «و لم يكن فيها جور الّا علىّ خاصّة»:  اين كلام امام (ع) نسبت به ستمى كه بر آن حضرت روا داشته شد، نوعى دادخواهى است، كه بطور عموم همگان را نسبت به جور داده اند، بى آنكه افراد به خصوصى را نام ببرند و يا جورى كه انجام گرفته، به غير خلفا مربوط بدانند، به عبارت ديگر نوعى گلايه مندى است، بدين مضمون كه بگذار بر من تنها ظلم رفته باشد، و اسلام محفوظ بماند، لفظ «خاصة» در جمله امام به عنوان حال منصوب است.  قوله عليه السلام: «التماسا لأجر ذلك...»: كلمه التماس به عنوان مفعول له به كار رفته و فعل عمل كننده در آن «لأسلمنّ» است. معنى كلام امام (ع) چنين است: من به دليل صبر و تسليم در برابر فرمان خدا، ثواب و فضيلت او را خواهانم. كلمه «زهدا» نيز مفعول له و به همين معنا آمده است، يعنى به دليل پارسايى و زهد خواهان اجر و پاداش خداوندى شده ام. ضمنا اين عبارت اشاره دارد به اين كه طالبان خلافت و رقابت كنندگان بر سر جاه و مقام قصدى جز دنيا و زينتهاى آن نداشته اند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 222 و من كلام له عليه السلام لما عزموا على بيعة عثمان و هو الثالث و السبعون من المختار فى باب الخطب:لقد علمتم أنّي أحقّ بها من غيري، و و اللّه لاسلّمنّ ما سلمت أمور المسلمين، و لم يكن فيها جور إلّا عليّ خاصّة التماسا لأجر ذلك من فضله، و زهدا فيما تنافستموه من زخرفها و زبرجها. (11893- 11857)اللغة:(نافست) في الشي ء منافسة و نفاسا إذا رغبت فيه على وجه المباراة و (الزّخرف) بالضمّ الذّهب و كمال حسن الشي ء قال تعالى: حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها و (الزّبرج) بالكسر الزّينة.الاعراب:كلمة ما في قوله ما سلمت ظرفيّة مصدرية، و خاصّة منصوب على الحاليّة، و التماسا مفعول له و العامل لاسلّمن و من زخرفها بيان لما. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 223المعنى:المستفاد من شرح المعتزلي أنّ هذا الكلام صدر منه عليه السّلام بعد أن بايع أهل الشّورى عثمان و عدّ عليه السّلام فضائله و سوابقه، و ناشد أصحاب الشّورى فقطع عبد الرّحمن ابن عوف كلامه و قال يا علي: قد أبى النّاس إلّا على عثمان فلا تجعلنّ على نفسك سبيلا، ثمّ قال عليه السّلام: يا با طلحة ما الذى أمرك به عمر؟ قال: أن أقتل من شقّ عصا الجماعة، فقال عبد الرّحمن لأمير المؤمنين بايع إذن و إلّا كنت متّبعا غير سبيل المؤمنين و انفذنا فيك ما أمرنا به فعند ذلك قال: (لقد علمتم أنّى أحقّ بها) أى بالخلافة المستفادة من قرينة المقام (من غيرى) لاستجماعه عليه السّلام الكمالات النّفسانية و الفضايل الدّاخليّة و الخارجيّة مضافا إلى وصية رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بها، فيكون أولى و أحقّ و ذلك لا يستلزم كون غيره حقيقا أيضا إذا سم التّفضيل في كلامه نحوه في قوله تعالى: «قُلْ أَ ذلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ».ثمّ نبه عليهما السّلام على أنّ رغبته فيها ليست حرصا على زخارف الدّنيا و زينتها و امارتها كما هي في غيره، و إنّما هى لرعاية مصلحة الاسلام و صلاح حال المسلمين فقال (و و اللّه لاسلمنّ) و أتركن المخالفة (ما سلمت امور المسلمين) أي مهما كان في تسليمي سلامة امور المسلمين (و لم يكن فيها جور إلّا علىّ خاصّة) و إنّما سلمت ذلك (التماسا لأجر ذلك من فضله) أى لأجر المظلوميّة و الجور الواقع في حقّي من فضل اللّه سبحانه (و زهدا فيما تنافستموه) و رغبة عمّا رغبتم فيه (من زخرفها و زبرجها) أى ذهب الدّنيا و زينتها.قال المحدّث المجلسي: في هذا الكلام دلالة على أنّ خلافة غيره جور مطلقا و أنّ التّسليم على التّقدير المفروض و هو سلامة امور المسلمين و إن لم يتحقّق الفرض لرعاية مصالح الاسلام و التّقية انتهى.و بذلك يظهر ما فى كلام الشّارح المعتزلي حيث قال: فان قلت: فهلّا سلم إلى معاوية و إلى أصحاب الجمل و اغضى على اغتصاب حقّه حفظا للاسلام من الفتنة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 224قلت: إنّ الجور الدّاخل عليه من أصحاب الجمل و من معاوية و أهل الشّام لم يكن مقصورا عليه خاصّة، بل كان يعمّ الاسلام و المسلمين جميعا، لأنّهم عنده لم يكونوا ممّن يصلح لرياسة الامّة و تحمّل أعباء الخلافة، فلم يكن الشّرط الذي اشترطه متحقّقا و هو قوله: و لم يكن فيها جور إلّا علىّ خاصّة.ثمّ قال: و هذا الكلام يدلّ على أنّه عليه السّلام لم يكن يذهب إلى أنّ خلافة عثمان تتضمّن جورا على المسلمين و الاسلام و إنّما يتضمّن جورا عليه خاصّة و إنّما وقعت على جهة مخالفة الاولى لا على جهة الفساد الكلّى و البطلان الأصلى و هذا محض مذهب أصحابنا انتهى.و أقول: أما ما ذكره من التفرقة بين المتخلّفين الثلاثة و بين النّاكثين و القاسطين بكون جور الأولين مقصورا عليه خاصّة و جور الآخرين عامّا له و للاسلام و المسلمين، فضعيف جدّا كضعف توهّمه صلاحية الأوّلين عنده عليه السّلام لرياسة الامة و عدم صلاحية الآخرين لها.أما أولا فلمنع انحصار جور الأولين فيه خاصّة ألم يبعث الأوّل خالد بن الوليد لعنه اللّه إلى مالك بن نويرة فقتله و أصحابه و زنى امرئته بمجرّد امساكه عن الزكاة و منع بضعة الرّسول من فدك. أليس جورا بيّنا و ظلما فاحشا فضلا عن ساير ما صدر عنه؟أو لم يأمر الثّاني باحراق بيت الصّديقة و منعها حقّها و أعطى عايشة و حفصة عشرة آلاف درهم في كلّ سنة و ظلم المسلمين في بيت مالهم؟أولا تنظر إلى الثّالث كيف اخرج أبي ذر إلى الرّبذة و كسر ضلع عبد اللّه بن المسعود و حمل بني أبي معيط على رقاب النّاس و أتلف مال المسلمين و ظلمهم في حقّهم و قام معه بنو اميّة «أبيه» يخضمون مال اللّه خضم الابل نبتة الرّبيع؟ و لو لم يكن منهم جور إلّا فى حقّه عليه السّلام لكفى في بطلان خلافتهم إذ الجائر لا يكون إماما لقوله تعالى: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 225 «لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» .و اما ثانيا فلمنع صلاحيّة الأولين عنده عليه السّلام للرياسة، و كيف يتوّهم ذلك مع تصريحه في الخطبة الشّقشّقية و غيرها ممّا مرّت و يأتي بعد ذلك ببطلان خلافتهم و اغتصابهم حقّه فضلا عما حقّقنا سابقا في غير موضع فساد خلافتهم و بطلان دعواهم لها.فان قلت: فلم أمسك عنهم و نهض إلى معاوية و أصحاب الجمل؟قلت: قد بيّنا جواب ذلك فيما سبق و قلنا إنّ إمساكه النكير على الأوّلين لعدم وجود ناصر و معين له يومئذ ينصره و يحمى له فأمسك عنهم تقيّة و حقنا لدمه بخلاف يوم الجمل، و صفّين كما مر تفصيلا في تنبيهات كلامه السّابع و الثّلاثين، و بالجملة لا ريب في بطلان خلافة الجميع و كون الكلّ جائرا ظالما في حقّه و في حقّ المسلمين، غاية الأمر أنّ معاوية و أصحاب الجمل هتكوا حرمة الاسلام بالمرّة و أعلنوا بعداوته عليه السّلام و شهروا سيوفهم عليه، و الأولين لم يبلغوا هذه المثابة.و بهذا كلّه ظهر فساد ما توّهمه أخيرا و نسبه إليه عليه السّلام من عدم ذهابه إلى بطلان خلافة عثمان أصلا و رأسا و إنّما كان يذهب إلى أنّها متضمنة للجور عليه خاصة فافهم جيدا.الترجمة:از جمله كلام آن امام همام است كه فرموده در زمانى كه عزم كردند أهل شورى ببيعت عثمان:بتحقيق هر آينه دانسته ايد كه آنكه بدرستى من سزاوارترم بخلافت از غير من و قسم بذات خداوند كه هر آينه تسليم ميكنم مادامى كه سلامت باشد كارهاى مسلمانان و نباشد در خلافت ديگران ستمى مگر بر من تنها از جهت خواهش نمودن ثواب آنرا از فضل خداوند تبارك و تعالى و از جهت اعراض نمودن در آنچه شما رغبت نموديد در آن از طلاى آن و زينت و آرايش آن. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 281 از سخنان آن حضرت (ع) هنگامى كه آهنگ بيعت با عثمان كردند [در اين سخنان امير المومنين عليه السلام كه خطاب به اهل شورى است هنگامى كه آهنگ بيعت با عثمان كردند و با عبارت «لقد علمتم انى احق بها من غيرى، و و اللّه لا سلمن ما سلمت امور المسلمين...» (به خوبى مى دانيد كه من به خلافت از هر كس ديگرى غير از خودم سزاوارترم و به خدا سوگند، تا هنگامى كه امور مسلمانان سلامت بماند تسليم هستم...) شروع مى شود، ابن ابى الحديد ضمن توضيح پاره يى از لغات، مطالب زير را آورده است]: على عليه السلام به اهل شورى مى گويد: شما با آنكه مى دانيد من از هر كس ديگر جز خودم به خلافت سزاوارترم در عين حال از من عدول مى كنيد. سپس سوگند مى خورد كه هر گاه در تسليم شدن او و انصرافش از حق خودش سلامت امور مسلمانان باشد و جور و ستمى جز بر او روا ندارند تسليم خواهد بود. و اين سخن فقط از كسى همچون على عليه السلام است كه چون بداند يا گمان استوار داشته باشد به اينكه اگر جنگ و ستيز كند بر اسلام رخنه و سستى وارد مى شود آنرا انتخاب نمى كند. هر چند كه بايد حق را با منازعه طلب كرد، و در عين حال اگر بداند يا گمان استوار داشته باشد كه در خوددارى از طلب حق خود فقط رخنه و سستى در حق او اعمال مى شود ولى اسلام از فتنه در امان مى ماند بر خود واجب مى بيند كه چشم پوشى كند و در ضايع شدن حق خود شكيبا باشد و دست نگهدارد تا اسلام از فتنه مصون بماند. اگر [اعتراض كنى و] بگويى: چرا على عليه السلام در قبال معاويه و اصحاب جمل تسليم نشد و بر غصب حق خود چشم پوشى نكرد تا اسلام از فتنه مصون بماند؟ مى گويم جور و ستم اصحاب جمل و معاويه و مردم شام چنان نبود كه فقط مخصوص على عليه السلام باشد بلكه جور و ستم ايشان همه مسلمانان و اسلام را در برگرفته بود و آنان در نظر على از كسانى نبودند كه براى رياست امت و كشيدن بار خلافت شايسته باشند و در واقع شرطى كه براى تسليم بودن خود فرموده بود كه «جور و ستم فقط نسبت به شخص من انجام شود» متحقق نبود. و اين سخن على عليه السلام دلالت دارد بر آنكه او معتقد نبوده است كه خلافت عثمان متضمن جور و ستمى بر مسلمانان و اسلام است بلكه خصوصا متضمن جور و ستم بر او بوده است و در خلافت عثمان به طور خاص بر او ستم رفته است نه اينكه اصل آن فاسد و باطل بوده باشد و اين اعتقاد خالص اصحاب [معتزلى ] ماست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 282 سخنى از على (ع) پيش از بيعت با عثمان: اما اينجا آنچه را كه از روايات استنباط مى شود كه على (ع) با اصحاب شورى درباره شمردن فضائل و خصائص خود كه با آنها از افراد شورى و ديگران متمايز بوده است تذكر داده است مى آوريم. مردم هم آنرا روايت كرده و سخن بسيار گفته اند ولى آنچه از نظر ما صحيح است كه با آن همه مطالب طولانى نبوده است ولى پس از اينكه عبد الرحمان بن عوف و حاضران با عثمان بيعت كردند و على عليه السلام از بيعت خوددارى فرمود چنين گفت «همانا ما را حقى است كه اگر آنرا بدهند مى گيريم و اگر ندهند بر كپل شتران سوار مى شويم، هر چند اين شبروى به درازا كشد». با سخنان ديگرى كه اهل تاريخ و سيره آنرا نقل كرده اند و ما برخى از آنرا در مباحث گذشته آورده ايم. سپس به آنان فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم آيا ميان شما كسى غير از من هست كه پيامبر (ص) هنگام ايجاد عقد برادرى ميان مسلمانان، ميان او و خودش عقد برادرى بسته باشد؟ گفتند: نه. فرمود: آيا ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر براى او فرموده باشد: «هر كس من مولاى اويم اين مولاى اوست»؟ گفتند: نه. فرمود: آيا ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر (ص) به او فرموده باشد: «منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون نسبت به موسى است جز اينكه پيامبرى پس از من نيست»؟ گفتند: نه. فرمود: آيا كسى غير از من ميان شما هست كه براى ابلاغ سوره براءة [توبه ] امين قرار گرفته باشد و پيامبر در مورد او فرموده باشد: اين سوره را كسى جز خودم يا مردى كه از خود من است نبايد ابلاغ كند؟ گفتند: نه. فرمود: آيا نمى دانيد كه اصحاب پيامبر (ص) مكرر در صحنه هاى جنگ گريختند و من هرگز نگريختم؟ گفتند: آرى مى دانيم. فرمود: آيا مى دانيد كه من نخستين مسلمانم گفتند: آرى مى دانيم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 283 فرمود: كداميك از ما از لحاظ نسب به رسول خدا (ص) نزديك تريم؟ گفتند: تو. در اين هنگام عبد الرحمان بن عوف سخن على را بريد و گفت: اى على مردم جز عثمان را نمى خواهند، تو راهى براى كشتن خود قرار مده. سپس عبد الرحمان به ابو طلحه گفت: عمر به تو چه فرمان داده است؟ گفت: فرمان داده است هر كس جماعت مسلمانان را پراكنده سازد بكشم. عبد الرحمان به على گفت: در اين صورت بيعت كن و در غير آن صورت راه مومنان را پيروى نكرده اى و ما آنچه را فرمان داده اند درباره تو اجرا مى كنيم. فرمود: «به خوبى مى دانيد كه من براى خلافت از هر كس غير از خودم شايسته تر و سزاوارترم و به خدا سوگند، تسليم مى شوم...» تا آخر فصل. آنگاه دست دراز كرد و بيعت فرمود.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom