جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۷۳ : نکوهش مروان بن حکم [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) قاله لمروان بن الحكم بالبصرة:
قَالُوا:
أُخِذَ مَرْوَانُ بْنُ الْحَكَمِ أَسِيراً يَوْمَ الْجَمَلِ فَاسْتَشْفَعَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ (علیهما السلام) إِلَى أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) فَكَلَّمَاهُ فِيهِ فَخَلَّى سَبِيلَهُ، فَقَالا لَهُ يُبَايِعُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، قَالَ (عليه السلام) :

أَ وَ لَمْ يُبَايِعْنِي بَعْدَ قَتْلِ عُثْمَانَ؟ لَا حَاجَةَ لِي فِي بَيْعَتِهِ، إِنَّهَا كَفٌّ يَهُودِيَّةٌ لَوْ بَايَعَنِي بِكَفِّهِ لَغَدَرَ بِسَبَّتِهِ.
أَمَا إِنَّ لَهُ إِمْرَةً كَلَعْقَةِ الْكَلْبِ أَنْفَهُ وَ هُوَ أَبُو الْأَكْبُشِ الْأَرْبَعَةِ وَ سَتَلْقَى الْأُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وَلَدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ.

اسْتَشْفَعَ : طلب شفاعت كرد. 
كَفّ يَهُودِيَّةٌ : دستى خيانتكار و فريب كار است. 
السُّبَّة : مقعد، چون انسان هميشه در صدد پوشاندن اين موضع است لذا براى خيانت و خدعه كه همواره پوشيده و مخفى است از اين تشبيه استفاده شده است. 
الَاكْبُش : جمع «كبش»، رؤساء و بزرگان قوم.
كَفّ يهوديَة : دست زن يهودى، منظور بيوفائى و بيعت شكنى است 
سُبَّت : مقعد، غدر بِسبّته : بطور مخفى و قبيح بيعت شكنى خواهد كرد 
لَعقَة : ليسيدن 
أكبُش : جمع كبش : قوچ (گوسفند نر) 
يَوماً أحمرَ : روز قرمز (روز خونين) 
خبر غيبى از حكومت چهار فرمانرواى فاسد، از پسران مروان:
(در باره مروان بن حكم در بصره فرمود). [گويند در سال ۳۶ هجرى وقتى مروان بن حكم، داماد عثمان، در جنگ جمل اسير شد، امام حسن عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام نزد پدر عذر او خواستند و امام على عليه السّلام او را رها كرد. گفتند: پدر، مروان با شما بيعت مى كند، فرمود]:
مگر پس از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نيازى نيست دست او دست يهودى است(۱)، اگر با دست خود بيعت كند، در نهان بيعت را مى شكند. آگاه باشيد، او حكومت كوتاه مدتى خواهد داشت، مانند فرصت كوتاه سگى كه با زبان بينى خود را پاك كند. او پدر چهار فرمانرواست «قوچ هاى چهار گانه» و امّت اسلام از دست او و پسرانش روزگار خونينى خواهند داشت.(۲)
____________________________________________(۱). دست يهودى، كنايه از عهد شكنى مروان است، مروان هم يهودى زاده بود، و هم يهوديان در آن روزگاران معروف به پيمان شكنى بودند. (۲). چهار فرزند مروان كه به خلافت رسيدند: ۱- عبد الملك مروان: حاكم مطلق العنان امّت اسلامى بود ۲- عبد العزيز: كه حاكم مصر شد ۳- بشر بن مروان: حاكم عراق شد ۴- محمد بن مروان كه حاكم الجزيره گرديد. بنى اميّه براى اينكه فرزندان يزيد «عبد اللّه و خالد» بزرگ شوند و حكومت در خاندان ابو سفيان باقى بماند با مروان بيعت كردند كه سرانجام پس از ازدواج مروان با همسر يزيد «ام خالد» و پديد آمدن اختلافات داخلى به دست او خفّه شد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه در بصره راجع بمروان ابن حكم فرموده، گفته اند: چون مروان ابن حكم در جنگ جمل اسير شد امام حسن و امام حسين «عليهما السّلام» را نزد امير المؤمنين «عليه السّلام» شفيع قرار داد، پس آن دو بزرگوار در باره او عرض كردند: يا امير المؤمنين مروان با تو بيعت ميكند، حضرت او را رها كرده فرمود: 
(1) آيا بعد از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد (و پس از آن در جنگ جمل شركت نمود)؟ مرا به بيعت او حاجت نيست، زيرا دست دادن او براى بيعت مانند دست دادن يهودى است (كه بمكر و حيله و پيمان شكنى مشهور است) اگر بدست خود با من بيعت كند هر آينه با دبرش مكر و حيله بكار برد (در پنهانى پيمان بشكند و وفاى بعهد ننمايد و بيعت خود را چون باد انگاشته رها كند. اين جمله را براى پستى مروان فرموده و باز در سرزنش او مى فرمايد:) 
(2) آگاه باشيد كه او را امارت و حكومتى خواهد بود. (بسيار كوتاه) چون ليسيدن سگ بينى خود را (مدّت امارت و حكومت مروان تقريبا چهار ماه و ده روز بوده) 
(3) و او پدر چهار رئيس است (مراد از چهار رئيس فرزندان او بودند كه عبد الملك خليفه شد و عبد العزيز والى مصر و بشر والى عراق و محمّد والى جزيره گرديد، و آنها در مكر و حيله و گمراه كردن مردم مانند پدرشان بودند) و زود باشد كه مردم از مروان و فرزندان او روز سرخ را (قتل و غارت و انواع سختيها كه از ايشان صادر شد) دريابند (و بعضى گفته اند مراد از چهار رئيس كه حضرت فرموده چهار پسر عبد الملك ابن مروان، يزيد و سليمان و وليد و هشام، هستند كه هر چهار بخلافت رسيدند). 
سخنى از آن حضرت (ع) در باره مروان بن حكم در بصره؛ مروان بن حكم در جنگ جمل اسير شد. امام حسن و امام حسين (ع)، نزد امير المؤمنين شفاعتش كردند و على (ع) از بند اسارت آزادش نمود. پدر را گفتند: يا امير المؤمنين، مروان با تو بيعت مى كند. على (ع) در پاسخ آن دو چنين فرمود: 
مگر بعد از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نيازى نيست. دست او در بيوفايى دست يهودى را ماند. اگر دست بيعت به من دهد، غدر كند و در نهان بيعت خويش بشكند. بدانيد كه او در آينده به امارت خواهد رسيد، ولى مدت امارتش به همان كوتاهى است كه سگى با زبان بينى خود را بليسد. او پدر چهار فرمانرواست. زودا، كه امت اسلامى از او و فرزندانش روزى خونين را بينند. 
مگر او (مروان) پس از قتل عثمان با من بيعت نکرد. من نيازى به بيعت او ندارم، دست او دست يهودى است! اگر (امروز) با دستش بيعت کند (فردا) با پشت خود پيمانش را بر باد مى دهد. بدانيد او حکومت کوتاهى خواهد داشت همچون مقدار زمانى که سگى بينى خود را با زبانش مى ليسد. او پدرِ قوچ هاى چهارگانه است و امّت اسلام به زودى از دست او و پسرانش روز خونينى خواهند داشت!
و از سخنان آن حضرت است در باره مروان پسر حكم در بصره. [گويند مروان را در جنگ جمل اسير گرفتند. وى در پيشگاه على (ع) امام حسن و امام حسين عليهما السّلام را ميانجى خود ساخت و آنان در باره او با امام سخن گفتند، و على (ع) او را رها كرد. حسنين (ع) گفتند: «امير مؤمنان مروان با تو بيعت كند.» فرمود:] 
مگر پس از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نيازى نيست -كه بيعت شكن است و غدّار- با دستى چون دست جهود، -مكار اگر آشكارا- با دست خود بيعت كند، روگرداند و در نهان -با ريشخند- آن را بشكند. همانا وى بر مردم حكومت كند امّا كوتاه، چندان كه سگ بينى خود را ليسد. او پدر چهار فرمانرواست و زودا كه امّت، از او و فرزندان او روزى خونين را ببينند. 
از سخنان آن حضرت است كه در بصره در باره مروان بن حكم فرمود. گفتند: مروان بن حكم روز جمل اسير شد، براى نجاتش از امام حسن و امام حسين در نزد امير المؤمنين عليه السّلام شفاعت خواهى كرد، حسنين شفاعت كردند و امير المؤمنين او را آزاد فرمود. حسنين براى بيعت مروان از حضرت اجازه خواستند، امام فرمود: 
مگر بعد از قتل عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نياز نيست، دستش دست يهودى خائن است، اگر با دستش با من بيعت كند با نشيمن گاهش مى شكند. براى او حكومتى در پيش است كه مقدار زمانش به اندازه اى است كه سگ بينى خود را بليسد. او پدر چهار حاكم است، و جامعه اسلامى از او و فرزندانش روز خونبارى خواهد ديد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 211-203و من كلام له عليه السّلام قاله لمروان بن الحَكَم بالبصرة. قالوا: أُخذ مروان بن الحكم أسيراً يوم الجمل، فاستَشْفَع الحسن و الحسين عليهما السلام الى أميرالمؤمنين عليه السلام، فكَلّماه فيه، فخلّى سبيله فقالا له: يبايعك يا اميرالمؤمنين؟ فقال عليه السلام ...اين سخن را على عليه السلام به مروان حَكَم در بصره فرمود. راويان اخبار، چنين نقل كرده اند كه «مروان بن حكم» روز جنگ جمل اسير شد (و او را خدمت على عليه السلام آوردند) از امام حسن و امام حسين عليهما السلام شفاعت خواست و آنها نزد پدر براى او شفاعت كردند و درباره عفو او سخن گفتند، امام عليه السلام او را آزاد فرمود. آن دو بزرگوار عرض كردند: اى اميرمؤمنان اجازه مى دهيد او با شما بيعت كند؟ امام عليه السلام اين خطبه (مورد بحث) را ايراد فرمود. خطبه در يك نگاه:اين سخن در واقع از خيانت و جنايت «مروان» و «بنى مروان» پرده برمى دارد، از يك سو او را به يهود تشبيه مى كند كه خيانت و كارشكنى آنها نسبت به مسلمين از روز ظهور اسلام تا به امروز بر كسى مخفى نبوده است و از سوى ديگر از آينده بنى مروان و حكومت اين شجره خبيثه خبر مى دهد كه در حكومت كوتاه خود چه مصايب و مشكلاتى براى مسلمانان ببار مى آورد، اين پيشگويى كه به صورت يك خبر غيبى بيان شده از احاطه روح مقدّس امام عليه السلام نسبت به حوادث آينده خبر مى دهد. نيازى به بيعت مروان ندارم! در آغاز اين سخن، امام(عليه السلام) به پيشنهاد «امام حسن» و «امام حسين»((عليهما السلام)) داير به عفو «مروان بن حکم» که روز جنگ «جمل» اسير شده بود و سپس تجديد بيعت با «اميرمؤمنان على(عليه السلام)» چنين مى فرمايد: «مگر او پس از قتل عثمان با من بيعت نکرد. من نيازى به بيعت او ندارم. دست او دست يهودى است! اگر (امروز) با دستش بيعت کند (فردا) با پشت خود پيمانش را بر باد مى دهد» (أَوَ لَمْ يُبَايِعْنِي بَعْدَ قَتْلِ عُثْمَانَ؟ لاَ حَاجَةَ لِي فِي بَيْعَتِهِ! إِنَّهَا کَفٌّ يَهُودِيَّةٌ، لَوْ بَايَعَنِي بِکَفِّهِ لَغَدَرَ بِسُبَّتِهِ)(1). تشبيه دست او به دست يهودى اشاره روشنى به خيانت هاى «مروان» است که در واقع از پدر خائنش «حَکَم» به ارث برد; همان مردى که به خاطر جاسوسى براى مشرکان و استهزا و سُخريه پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به طائف تبعيد شد و حتّى شفاعت هاى «عثمان» که فرزند برادر او بود، در عصر خليفه اوّل و دوّم مؤثّر نيفتاد و همچنان به صورت تبعيد در طائف ماند و هنگامى که عثمان به خلافت رسيد نخستين کار زشتى که انجام داد و مردم بر او ايراد گرفتند، آزاد کردن «حَکَم بن أبى العاص» و باز گرداندن او به مدينه بود. بديهى است شخصى که يک روز با «على(عليه السلام)» بيعت مى کند بيعتى که حتّى در ميان مردم جاهليّت محترم بود و کمى بعد، بيعت خود را مى شکند و آتش جنگ «جمل» بر پا مى کند بيعتش ارزش و اعتبارى ندارد، اگر بار ديگر هم بيعت کند تا فرصتى بدست آورد، به بيعت خود پشت مى کند و تعهّدات خويش را زير پا مى گذارد; او هميشه تابع هوا و هوس خويش است و عزّت و آبرو و شرف انسانى و تعهّدات شرعى و اخلاقى براى او الفاظى بى محتواست! سپس امام(عليه السلام) سه پيشگويى درباره مروان و دودمان او مى کند; نخست مى فرمايد: «بدانيد او حکومت کوتاهى خواهد داشت همچون مقدار زمانى که سگى بينى خود را با زبانش مى ليسد!» (أَمَا إِنَّ لَهُ إِمْرَةً کَلَعْقَةِ(2) الْکَلْبِ أَنْفَهُ). هنگامى که سگ پوزه خود را در جيفه اى وارد مى کند که از آن بخورد، کمى از بقاياى جيفه، يا چربى آن، بر پوزه و بينى او باقى مى ماند که بعداً با زبان درازش آن را پاک مى کند، هم پوزه را تميز کرده، و هم از بقاياى جيفه استفاده مى کند. انتخاب اين تعبير براى حکومت کوتاه مدّت «مروان» در نهايت فصاحت و بلاغت و به اصطلاح: «مقال مطابق مقتضاى حال است». آرى او همچون سگى بود که از جيفه حکومت نامشروعى که از دودمان «بنى اميّه» مانده بود، بهره گرفت آن هم در مدّتى بسيار کوتاه، که به گفته بعضى از مورّخان چهار ماه و ده روز و به گفته بعضى ديگر شش ماه، و بيشترين مدّتى که براى آن نوشته اند نُه ماه است و به اين ترتيب پيشگويى على(عليه السلام) درباره او به وقوع پيوست و چنانکه در نکات، اشاره خواهيم کرد به دست همسرش به سادگى کشته شد. دومين پيشگويى اين که فرمود: «او پدر قوچ هاى چهارگانه است» (وَ هُوَ أَبُوالأَکْبُشِ(3) الأَرْبَعَةِ). «أکبُش» جمع «کَبْش» به معناى گوسفند نر، يا قوچ است که حيوان سرکشى است و طبق اين تعبير، امام(عليه السلام) آنها را به حيوان سرکش تشبيه کرد. به گفته جمعى از «شارحان نهج البلاغه» اين سخن اشاره است به فرزندان چهارگانه او: «عبدالملک» که جانشين او شد، «عبدالعزيز» که والى مصر گرديد، «بشر» والى عراق، و «محمّد» نيز والى جزيره شد، که هر کدام از آنها شرارت را از پدرشان به ارث بردند. درست است که فرزندان «مروان» بسيار بيش از اين بود ولى اين چهار نفر کسانى هستند که به حکومت رسيدند و اميرمؤمنان على(عليه السلام) به آنها اشاره مى فرمايد. جمعى ديگر از «شارحان» اين سخن را اشاره به نوادگان «مروان» که فرزندان «عبدالملک» بودند، مى دانند که چهار نفر آنها به نام «وليد»، «سليمان»، «يزيد»، و «هشام» به خلافت رسيدند و او تنها کسى بود که چهار فرزندش به خلافت رسيدند. به همين دليل، جمعى قول دوم را ترجيح دادند، چرا که با سومين پيشگويى امام که در کلام بالا آمده است و مى فرمايد: «و امّت اسلام به زودى از دست او و پسرانش، روز خونينى خواهند داشت» (وَ سَتَلْقَى الأُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وَلَدِهِ يَوْماً أحْمَرَ) سازگارتر است. اين پيشگويى نيز به تحقّق پيوست و اين خلفاى خونخوار يکى پس از ديگرى به حکومت رسيدند و جاى «مروان» و «عبدالملک» را گرفتند و خون هاى زيادى ريختند و بسيارى از بى گناهان را به تيغ دژخيمان سپردند و (يَوْماً أحْمَر) (روز سرخ و خونين) با جنايات آنها تحقّق پذيرفت; که يک نمونه آن، جنايات «حجّاج» فرماندار کوفه در عصر «عبدالملک بن مروان» است. *** نکته: سرگذشت عجيب مروان! «مروان بن حَکَم» که از سرسخت ترين دشمنان «اميرمؤمنان على(عليه السلام)» بود و محور سخن در خطبه مورد بحث است، سرگذشتى شگفت انگيز و عبرت آميز دارد و آگاهى بر تاريخ زندگى نکبت بار او، بسيارى از حقايق مربوط به تاريخ صدر اسلام را روشن مى سازد. پدرش «حَکَم» همانگونه که در بالا اشاره کرديم به خاطر کارشکنى هاى مکرّر بر ضدّ پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله)، به طائف تبعيد شد و پيامبر در حقّ او فرمود: «لَعَنَکَ اللَّهُ وَ لَعَنَ مَا فِي صُلْبِکَ; خداوند هم تو را و هم فرزندى را که در صلب خود، دارى لعنت کند» (و اين قبل از تولّد مروان بود.) چهره او در جامعه اسلامى آن روز، به قدرى منفور بود که نه خليفه اوّل و نه خليفه دوم جرأت نکردند به وساطت هاى «عثمان» که برادرزاده او بود ترتيب اثر داده، اجازه بازگشت او را به مدينه بدهند; ولى هنگامى که «عثمان» به خلافت رسيد، يکى از نخستين کارهاى زشتى که انجام داد آزاد کردن عمويش «حَکَم» پدر «مروان» بود و عجب تر اينکه او را از مقرّبان خود قرارداد و اموال فراوانى از بيت المال را در اختيار او گذاشت و اين يکى از نقاط تاريک حکومت «عثمان» است که از عوامل شورش بر ضدّ او محسوب مى شود و به خاطر همين کار بود که گروهى از صحابه پيغمبر، از نماز خواندن پشت سر «عثمان» خوددارى کردند. بعد از قتل «عثمان»، «مروان» در زمره کسانى بود که با «على(عليه السلام)» بيعت کرد، ولى چيزى نگذشت که دست به دست آتش افروزان «جمل» داد و به «بصره» آمد و پس از شکست لشکر جمل و کشته شدن «طلحه» و «زبير»، (سردمداران جنگ) «مروان» اسير شد و چنانکه در شرح خطبه آورديم، با شفاعت امام حسن و امام حسين(عليه السلام) که کانونهاى رحمت الهى بودند، آزاد شد. و بعضى گفته اند «ابن عباس» براى او شفاعت کرد. ولى او دست از شيطنت برنداشت و به «معاويه» و لشکريان «شام» پيوست و در جنگ «صفّين» به طور فعّال شرکت داشت و از عجايب اينکه نوشته اند «معاويه» به فرزندش «يزيد» وصيّت هايى نمود و از جمله اينکه به او گفت: من از چهار نفر بر تو مى ترسم که يکى از آنها را «مروان» شمرد و توصيه کرد، هنگامى که من از دنيا رفتم وقتى که مى خواهى بر جنازه من نماز بخوانى بگو: پدرم وصيّت کرده است که بايد يکى از بزرگان «بنى اميّه» عمويم «مروان بن حَکَم» مراسم نماز را بجا آورد و به اين ترتيب او را مقدّم بدار و گروهى را دستور ده که زير لباس خود اسلحه ببندند و در آخر نماز، به او حمله کنند و خونش را بريزند، تا از دست او راحت شوى. گويا «مروان» از ماجرا باخبر شده بود و يا از قراين و احوال، نسبت به حاضران سوء ظنّ پيدا کرد و پيش از تکميل نماز از صحنه گريخت. درباره سبب مرگ «مروان» که در سال 65 هجرى واقع شد، چنين گفته شده است که «معاوية بن يزيد» هنگامى که در آستانه مرگ قرار گرفت کسى را به عنوان جانشين خود انتخاب نکرد; لذا بر سر جانشينى او اختلاف شد. بعضى از نزديکانِ «معاوية بن يزيد» تمايل داشتند که برادرش «خالد بن يزيد» جاى او را بگيرد ولى چون سنّ او کم بود، با «مروان بن حَکَم» بيعت کردند با اين قيد که بعد از او «خالد» جاى او را بگيرد، ولى چيزى نگذشت که «مروان» از اين کار پشيمان شد و تصميم گرفت خلافت را بعد از خود به فرزندش «عبدالملک» و سپس «عبدالعزيز» بسپارد. طرفداران «خالد» از اين امر سخت عصبانى شدند، اين در حالى بود که مروان با مادر «خالد» ازدواج کرده بود، تا از اين طريق او را کوچک کند ولى «خالد» اين کار را به مادرش خرده گرفت و پيمان شکنى «مروان» را نسبت به خودش بازگو کرد. مادرش به او گفت غم مخور! من کار «مروان» را مى سازم و به گفته خود عمل کرد و شب هنگام در حال خواب، متّکايى بر دهان «مروان» قرار داد و فشرد و او را خفه کرد در حالى که 61 يا 63 سال بيشتر نداشت. از امورى که درباره «مروان» نوشته اند اين است که مادرش قبل از آن که با «حَکَم» ازدواج کند، از زنان فاحشه مشهور در محيط جاهليّت بود و از کسانى بود که آنها را «صاحبة الراية» مى گفتند; زيرا علناً پرچمى بر در خانه خود نصب کرده بود و افراد آلوده و بى بند و بار را به سوى خود فرا مى خواند. همان گونه که قبل از اين اشاره کرديم، حکومت خودِ «مروان» چند ماه بيشتر نبود و در روايات آمده است که شبى در خواب ديد چهار بار در محراب «پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)» بول کرده است. هنگامى که از «ابن سيرين» معبّر معروفِ خواب، اين مطلب را سؤال کرد، گفت: چهار نفر از فرزندان تو، به حکومت مى رسند (و مايه تخريب اسلام مى شوند) و همين طور شد (البتّه چهار نفر از نوه هاى اوّلين فرزندان او، يعنى فرزندانِ «عبدالملک» به خلافت رسيدند): «وليد بن عبدالملک» (از سال 86 - 96 هجرى قمرى)، «سليمان بن عبدالملک» (از سال 96 - 99)، «يزيد بن عبدالملک» (از سال 101 - 105) و «هشام بن عبدالملک» (از سال 105 - 125). البته در ميان دو نفر اوّل و دو نفر اخير، مدّت کوتاهى خلافت به دست «عمر بن عبدالعزيز» افتاد که نوه ديگر «مروان» بود (از سال 99 - 101). سپس طومار زندگى نوه هاى او درهم پيچيد و تاريخ زشت و سياه و ننگين «آل مروان» به عنوان جمعى از بدترين خلفاى بنى اميّه، رقم خورد(4). (5) *** پی نوشت: 1. «سُبّه» (بر وزن غدّه) در اصل به معناى عار و ننگ است و از ماده «سَبّ» به معناى دشنام گرفته شده است و گاه کنايه از مخرج انسان بکار مى رود و در کلام بالا در همين معنا استعمال شده است و با توجّه به اين که جنبه کنايى دارد و مفهوم آن در پرده بيان شده، بکار رفتن آن در يک کلام فصيح، هيچ اشکالى ندارد. به خصوص اين که گفته مى شود: عرب در زمان جاهليّت هنگامى که با کسى بيعت مى کرد و مى خواست بيعت خود را بشکند، بادى از خود خارج مى کرد و آن را وسيله ابطال بيعت مى شمرد (شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، جلد 6، صفحه 147). امام(عليه السلام) مروان را به خاطر پيمان شکنى هاى کثيفش تشبيه به عرب جاهلى و چگونگى شکستن بيعت هايشان مى کند. 2. «لَعْقه» از ماده «لَعْق» (بر وزن لعب) به معناى ليسيدن است و «لَعْقه» اسم مرّة (يک بار ليسيدن) مى باشد.  3. «اَکْبُش» جمع «کبش» (بر وزن کفش) به معناى گوسفند نر يا قوچ در هر سن و سالى که باشد، است و عرب اين واژه را گاه در مورد رئيس و بزرگ قومى بکار مى برد و مى گويد: فلان کس «کَبْشُ الْقَوْمِ» يعنى رئيس قوم، يا «کَبْشُ الْکَتيبَةِ» يعنى فرمانده لشکر است.  4. شرح حال «مروان» که در بالا آمد از اين کتب اقتباس شده است: «تاريخ طبرى، سفينة البحار، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.» 5. سند خطبه: نويسنده كتاب «مصادر نهج البلاغه» مى گويد: بخشى از اين سخن را قبل از «سيّد رضى» «ابن سعد» در كتاب «طبقات» در جلد اوّل در شرح حال مروان آورده است، همچنين «بلاذرى» در« أنساب الأشراف» در شرح حال «اميرمؤمنان على» عليه السلام. و از كسانى كه بعد از« سيّد رضى» آن را در كتاب خود آورده اند «زمخشرى» در «ربيع الابرار» و «سبط بن جوزى» در «تذكرة الخواصّ» است كه با تفاوت مختصرى آن را ذكر كرده اند. قابل توجّه اين كه «ابن ابى الحديد» در جلد ششم نهج البلاغه، صفحه 146 تصريح مى كند كه اين خبر از طرق زيادى نقل شده و اضافه هايى ذكر مى كند كه مرحوم «سيّد رضى» آنها را در نهج البلاغه نياورده است، اين سخن از يك سو دلالت دارد كه اين كلام به طور متواتر از آن حضرت نقل شده و از سوى ديگر نشان مى دهد كه منابع موجود نزد ابن ابى الحديد در اين زمينه منابعى اضافه بر «نهج البلاغه» بوده است( مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 72).   
شرح علامه جعفریدرباره مروان: «اولم يبايعني بعد قتل عثمان، لا حاجه لي في بيعته، انها كف يهوديه، لو بايعني بكفه لغدر بسبته» (مگر او پس از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرده بود؟!) رها كنيد اين غدار خيانت پيشه را مگر اين غدار خيانت پيشه و نابكار را نمي‌شناسيد، اگر او شخصيتي داشت و اگر از انسانيت كمترين بوئي برده بود، بيعتي را كه پس از كشته شدن عثمان با من كرده و شخصيتش را در گرو آن بيعت بسته بود، نمي‌شكست و به مبارزه و محاربه با خدا برنمي‌خاست. رها كنيد اين غدار خيانت پيشه را كه مانند يهودي خائن اگر پيماني آشكارا ببندد، با مخفي‌ترين راهها آنرا نقض ميكند. اين مروان و مروان صفتان از نور الهي كه اسلام بر آنان آورده بود، چنان گريزانند كه خفاشان نابينا از ديدن خورشيد جهان‌افروز. بگذاريد برود و در لجن هوي و هوسها و خودكامگي‌هايش غوطه‌ور شود. مروان و بيعت با دست حق! مروان و دفاع از حق! مروان و حمايت از حق! اين نابكاران ضد بشر جز تمايلات حيواني حقي نمي‌شناسند، مگر براي اينان بيعت و تعهد ارزشي دارد؟! اگر اين فرورفتگان در كثافتهاي نفس حيواني، بيعت و تعهدي ميشناختند و براي آن ارزشي قائل بودند و احساس مسئوليت در باره آن مي‌كردند، نخست تعهد با خدا را مي‌شناختند و براي آن ارزش قائل مي‌شدند و درباره آن احساس مسئوليت مينمودند. اينان تعهد با خدا را ناديده گرفته و آن را شكستند و پيمان محكم با شيطان و حماقتها و شهوات حيواني خود بستند و هر لحظه‌اي از زندگي پليدشان با تجديد عهد و مودت با شيطان ميگذرد. اين راهزنان كاروان حق، اين اخسرين اعمالا، اين خودستيزان ضد شرف و انسانيت با كدامين منطق ميتوانند علي بن ابيطالب را بشناسند و الگوي حيات خود را از او بگيرند؟ رها كنيد اين غدار خيانت پيشه را، اين خفاش پست را بيش از اين با آشنا كردن با نور، عذاب و شكنجه مكنيد، بگذاريد برود با آسودگي خاطر ميان آخور و جايگاهي كه مدفوعش را در آنجا ميريزد حركت كند و تلاش نمايد. *** «اما ان له امره كلعقه الكلب انفه» (بدانيد براي او رياستي در پيش است بمقدار زماني كه سگ بيني خود را بليسد). چهار ماه و ده روز و يا شش ماه و حداكثر نه ماه، آري فقط نه ماه تردد ميان آخور و جايگاه مدفوع، سپس قرار گرفتن در نمايشگاه تاريخ براي تجسيم موميائي غوطه‌وران در لجن پليد خودكامگان تاريخ سپس ورود در عذاب ابدي الهي. اينست معناي سقوط قهقرائي. براي چهار ماه خودكامگي؟! براي شش ماه اشباع خودخواهي؟! براي نه ماه احساس قدرتمندي اينهمه حيله‌گري و سقوط و نابكاري كه با خليفه‌الله در روي زمين به محاربه و مبارزه برخيزد؟! آري، همين است و هيچ مبالغه و گزافه‌گوئي هم در كار نيست. اين شخص مروان ناميده ميشود كه فرزند و نور چشم خفاش بزرگ حكم بن ابي‌العاص است كه مدال لعنت خداوندي را از اشراف كائنات پيامبر اسلام گرفته و به سينه خود نصب كرده است. اين پدر و پسر را پيامبر از مدينه طرد و تبعيد فرمود و لعنت كرد و بدين ترتيب مروان با لقب طريد ابن طريد و ملعون ابن ملعون و منافق ابن منافق ملقب گشت كه بعدها يكي از شعراء كه ذوق سرشاري داشت، چنين گفت: آنچه بدها همه دارند تو تنها داري. ابوعمرو بن عبدالبر در كتاب استيعاب در توضيح شعر عبدالرحمان بن ثابت بن حسان كه درباره برادر مروان گفته است: بر پدرت لعين تيراندازي كن كه اگر تير به او بينداري به شخصي تير انداخته‌اي كه قيافه شكلك داشت و ديوانه بود. مدرك لعين بودن حكم بن ابي‌العاص پدر مروان را چنين روايت ميكند كه عائشه به مروان گفت … اما تو اي مروان شهادت مي‌دهم كه رسول خدا (ص) پدرت را لعنت كرد در حالي كه تو در پشت او بودي باز در كتاب استيعاب با اسنادي از عبدالله بن عمرو بن العاص چنين نقل كرده است كه رسول خدا فرمود حالا يك مرد ملعوني بر شما وارد مي‌شود، عبدالله ميگويد: من در موقع آمدن پدرم را ديده بودم كه لباس مي‌پوشيد تا به حضور پيامبر برسد و از اين جهت ناراحت بودم كه مبادا اين مرد لعين پدر من باشد، ناگهان حكم بن ابي‌العاص وارد شد. معاويه بن ابي‌سفيان اين لعين بن لعين را والي مدينه كرد وقتي كه خوش‌خدمتي‌هايش را ديد مكه و طائف را به مدينه اضافه كرد و پس از مدتي بوسيله اغراض شخصي كه همواره ميان ستمكاران وجود دارد عزلش كرد. بيائيد بگذريم از مروان و مروانيان كه هر چه درباره رذالت و وقاحت آنان و كساني كه آنان را بر مردم (كه نهالهاي باغ خداوندي هستند) چيره و مسلط ساختند گفتگو كنيم و به تحليل‌گري بپردازيم، كم است و ناچيز چنانكه هر اندازه درباره كاروانيان نور و مظاهر تجلي انساني صحبت كنيم، اندكي از بسيار بسيار و محدودي از نامحدود گفته‌ايم. تشبيهي كه پيشتاز شماره يك بلاغت درباره رياست مروان آورده است فوق‌العاده جالب است زيرا آن حضرت كوتاهي مدت رياست آن طريد ابن طريد و لعين ابن لعين و منافق ابن منافق را به كوتاهي مدتي كه سگ براي ليسيدن بيني‌اش صرف مي‌كند تشبيه فرموده است. نه به حال بال گستردن طاووس و جمع كردن آن و نه به باز شدن غنچه و افسردن آن و نه برق زودگذري كه از ابرها بوجود مي‌آيد و زود ناپديد ميگردد. نكته‌اي كه در اين تشبيه بنظر مي‌رسد دو چيز است: يك- ماهيت رياست مروان كه چيزي جز بهره‌برداري يك سگ صفت از كثافتها و پس مانده لاشه و چربي استخوان روي بيني‌اش نميباشد، يعني رياست او يك مقام مستند به شخصيتش نبوده است و خود آن رياست هم پديده كثيف و آلوده به زشتي‌ها و پليدي‌ها بوده است. دو- كوتاهي مدتي كه مروان را به ليسيدن پس مانده لاشه و چربي استخواني كه آل اميه به جلو او انداخته بودند و مدت اين ليسيدن چهار ماه يا شش ماه و حداكثر نه ماه بوده است كه تباهي دائمي را به دنبال داشته است. *** «و هو ابو الاكبش الاربعه و ستلقي الامه منه و من ولده يوما احمر» (و او است پدر چهار رئيس قوم خود. و امت اسلامي از او و فرزندانش روز سرخي خواهد ديد). چهار برادر: وليد، سليمان، يزيد، هشام و فرزندان مروان چنانكه شارحين نهج‌البلاغه گفته‌اند: پيش‌گوئي غيبي كه اميرالمومنين عليه‌السلام درباره مروان و فرزندانش فرموده بود، به وقوع پيوست. در يكي از مجلدات گذشته داستان اين چهار برادر مطرح شده است. مراجعه شود. هوي پرستي و خودكامگي اين نسل و خونريزي‌هاي آنان در ماخذ معتبر تاريخي ثبت شده و هيچ راهي براي دفاع از آنان نمانده است، نه تنها هيچ راهي براي دفاع از آنان وجود ندارد، بلكه دفاع از عواملي كه موجب تسلط و تاخت و تاز اين بردگان پست شهوت و مال و مقام شدند، خيانتي بزرگ بر اسلام و مسلمين است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 437 از سخنان آن حضرت (ع) است كه در باره مروان بن حكم به هنگام جنگ بصره فرموده است. روايت كرده اند كه مروان را در جنگ جمل اسير گرفتند. مروان به امام حسن و امام حسين (ع) متوسل شد و آنها را شفيع گرفت كه در پيش امير مؤمنان (ع) وساطت كرده او را آزاد نمايد. ايشان شفاعت كردند و مروان آزاد شد. آن دو بزرگوار فرمودند اجازه بدهيد مروان با شما بيعت كند امام (ع) در پاسخ فرمود:  «أَ وَ لَمْ يُبَايِعْنِي بَعْدَ قَتْلِ عُثْمَانَ -لَا حَاجَةَ لِي فِي بَيْعَتِهِ إِنَّهَا كَفٌّ يَهُودِيَّةٌ- لَوْ بَايَعَنِي بِكَفِّهِ لَغَدَرَ بِسَبَّتِهِ. أَمَا إِنَّ لَهُ إِمْرَةً كَلَعْقَةِ الْكَلْبِ أَنْفَهُ. وَ هُوَ أَبُو الْأَكْبُشِ الْأَرْبَعَةِ. وَ سَتَلْقَى الْأُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وَلَدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ». شرح: پس از آن كه امام (ع) بيعت با مروان را نپذيرفته و رد كرد دليل عدم بيعت با وى را به اين تعبير كه «دست او دست يهودى است» فريب و نيرنگ ذكر كرد، زيرا طبيعت يهود، ناپاكى، فريب و نيرنگ است، و آن گاه اين كنايه را بدين سان تفسير كرد كه اگر با دستش اعلام وفادارى كند با فريب «نشيمنگاهش» آن را نقض مى كند. كلمه «سبّة» را به قصد توهين مروان به كار برده است، چه فريب و نيرنگ از زشت ترين خصلتهاست. نسبت دادن مروان، به «سبّة» سزاوارترين تعبير در باره وى مى باشد. اين گونه تشبيهات و نسبتها در كلام عرب رايج است.  روزى متوكّل از شاعر خود ابو العيناء پرسيد. چه وقت مردم را مى ستايى و يا بدگويى مى كنى جواب داد وقتى كه كارهاى نيك و يا زشتى انجام دهند. سپس به متوكّل گفت: خداوند متعال از هر كس كه خوشنود بوده آن را ستوده است و فرموده: «وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ» و از آن كه ناراضى بوده مذمّت كرده، و فرموده است: زنيم، منظور از «زنيم» در آيه كريمه: «عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ» فرزند نامشروع است.  امير مؤمنان (ع) براى مروان حكم در اين كلام سه خصوصيّت بشرح زير پيش بينى كرده است.  1-  بزودى مروان پيشواى مسلمين شود، ولى مدّت امارت و فرمانروايى او بسيار كوتاه و ناچيز است. كوتاهى زمان امارت او را به ليسيدن سگ دماغش را تشبيه كرده است. چنان كه در تاريخ نقل كرده اند: زمان حكومت مروان چهار ماه و ده روز بود، بعضى مدّت حكومت وى را شش ماه دانسته اند.  در اين كه امام (ع) دوران فرمانروايى مروان را به ليسيدن سگ دماغش را تشبيه كرده، از جهت مذمّت و بدگويى مروان است.  2-  مروان پدر چهار امير و فرمانروا خواهد شد، چهار پسرى كه از نژاد مروان به امارت رسيدند عبارتند از: عبد الملك كه عهده دار خلافت شد- عبد العزيز كه استاندار مصر شد- بشر كه امارت عراق را به عهده داشت، و محمّد كه به سرپرستى جزيره منصوب شد. محتمل است كه منظور از چهار نفر حاكم، فرزندان عبد الملك مروان «وليد، سليمان، يزيد و هشام» باشند كه هر چهار نفر به خلافت رسيدند، جز فرزندان عبد الملك هيچ چهار برادرى در تاريخ عهده دار خلافت نشده اند.  3-  از ناحيه مروان و فرزندان او فساد فراوانى در زمين پديد خواهد آمد، به وسيله آنها مردم كشته و هتك حرمت خواهند شد. امام (ع) مرگ سرخ را از كشتار بيرحمانه و سختيهاى فراوان كنايه آورده اند. از ويژگيهاى زبان عرب اين است كه امور سخت و دشوار را به مرگ سرخ شبيه مى كنند. شايد به دليل قرمزى خون مرگ سرخ را كنايه از قتل آورده است. تعبير امام (ع) به «يوما احمر» براى اين حقيقت است كه مدت حكومت آنان داراى ويژگى قتل و فساد است. كشت و كشتار و فساد و تباهى در دوران حكومت بنى اميه استمرار دارد و با اساس اسلام و مسلمين مخالفت خواهد داشت كتب تاريخ اين حقايق تلخ را ثبت كرده است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 219 و من كلام له عليه السلام قاله لمروان بن الحكم بالبصرة و هو الثاني و السبعون من المختار فى باب الخطب:قالوا: اخذ مروان بن الحكم اسيرا يوم الجمل فاستشفع الحسن و الحسين عليهما السّلام إلى أمير المؤمنين عليه السّلام فكلّماه فيه فخلّى سبيله فقالا له: يبايعك يا أمير المؤمنين. فقال: أو لم يبايعني بعد قتل عثمان؟ لا حاجة لي في بيعته، إنّها كفّ يهوديّة لو بايعني بكفّه لغدر بسبّته، أما إنّ له إمرة كلعقة الكلب أنفه، و هو أبو الأكبش الأربعة، و ستلقى الامّة منه و من ولده يوما أحمر. (11846- 11777)اللغة:قال الشّارح المعتزلي يقال استشفعت فلانا إلى فلان و سألته ان يشفع لى إليه و تشفّعت إلى فلان في فلان فشفّعني فيه تشفيعا، و قول النّاس استشفعت بفلان إلى فلان ليس بذلك الجيد انتهى، و (السّبة) بالفتح الاست، و (الامرة) بالكسر مصدر كالامارة و قيل اسم و (لعقه) كسمعه لحسه لعقة و يضمّ و (كبش) القوم رئيسهم و (الولد) بالتّحريك مفرد و جمع.الاعراب:فاعل استشفع في كلام السّيد راجع إلى مروان، قوله: انّها وارد في مقام التّعليل لعدم الحاجة و حذف منه الجار، و الضّمير فيه راجع إلى الكفّ المفهوم من البيعة لجريان العادة بوضع المبايع كفّه في كفّ المبتاع، و يهوديّة بالرّفع صفة لكفّ.المعنى:اعلم أنّ مروان الملعون هو ابن الحكم بن أبي العاص بن اميّة بن عبد شمس ابن عبد مناف، و كان أبوه الحكم لعنه اللّه عمّ عثمان بن عفّان و قد طرده رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و نفاه عن المدينة مع ابنه مروان، و كان مروان يومئذ طفلا فلم يزالا بالطايف حتّى ولى عثمان فردّه إلى المدينة مع ولده.و اختلف في السّبب الموجب لنفيه له فقيل: إنّه يتحيل و يستخفى و يسمع ما يسرّه رسول اللّه إلى أكابر الصّحابة في مشركي قريش و ساير الكفّار و المنافقين، و قيل: يتجسّس على رسول اللّه و هو عند نسائه و يصغى إلى ما لا يجوز الاطلاع عليه ثمّ يحدّث به المنافقين على طريق الاستهزاء، و قيل: كان يحكيه في بعض مشيه و بعض حركاته، فقد قيل: إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله إذا مشى يتكفّاء، و كان الحكم بن العاص يحكيه و كان شانئا له حاسدا مبغضا، فالتفت رسول اللّه يوما فرآه يمشى خلفه يحكى في مشيته فقال له كذلك فلتكن يا حكم، فكان الحكم مختلجا يرتعش من يومئذ.و في شرح المعتزلي من كتاب الاستيعاب باسناد ذكره عن عبد اللّه بن عمرو بن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 220 العاص أنّ الرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال يدخل عليكم رجل لعين، قال: و كنت قد رأيت أبي يلبس ثيابه ليقبل إلى رسول اللّه فلم أزل مشفقا أن يكون أوّل من يدخل، فدخل الحكم بن أبى العاص.و عن النّهاية في حديث عايشة قالت لمروان: إنّ اللّه لعن أباك و أنت فضض من لعنة اللّه أى قطعة و طائفة منها، و رواه بعضهم فظاظة من لعنة اللّه بظائين من الفظيظة و هو ماء الكرش. و قال الزّمخشرى افتظظت الكرش اعتصرت مائها كأنّها عصارة من لعنة اللّه.و كيف كان فهو الطريد ابن الطريد، و اللعين ابن اللعين و منافق ابن منافق، و لذلك أنّ الحسنين عليهما السّلام لمّا قالا لأمير المؤمنين عليه السّلام إنّه يبايعك يا أمير المؤمنين فقال (أو لم يبايعني بعد قتل عثمان) فغدر و حضر فيمن حضر حرب الجمل (لا حاجة لي في بيعته إنّها) أى كفّه (كفّ يهوديّة) غادرة و النّسبة إلى اليهود لشيوع الغدر فيهم كما نبّه عليه السّلام على ذلك بقوله (لو بايعني بيده لغدر بسبّته) أراد أنّه لو بايع في الظاهر لغدر في الباطن و ذكر السّبة إهانة له. (أما انّ له امرة كلعقة الكلب أنفه) أشار بذلك إلى قصر مدّة امارته، فقد قيل: انّه ولى الأمر تسعة أشهر، و قيل: ستّة أشهر، و قيل أربعة أشهر و عشرة أيّام (و هو أبو الكبش الأربعة) فسّر الأكثر ذلك ببني عبد الملك بن مروان: الوليد، و سليمان، و يزيد، و هشام، و لم يل الخلافة من بني اميّة و لا من غيرهم أربعة اخوة إلّا هؤلاء.قال المعتزلي: و عندي أنّه يجوز أن يعني به بني مروان لصلبه، و هم عبد الملك الذي ولي الخلافة، و بشر الذى ولى العراق، و محمّد الذى ولى الجزيرة، و عبد العزيز الذي ولى مصر، و لكلّ منهم آثار مشهورة (و ستلقى الامّة منه و من ولده يوما أحمر) أى شديدا و في بعض النّسخ موتا أحمر و هو كناية عن القتل.تكملة:هذا الكلام مرويّ بنحو آخر، و هو ما رواه في البحار من الخرائج عن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 221 ابن الصّير في عن رجل من مراد قال: كنت واقفا على رأس أمير المؤمنين عليه السّلام يوم البصرة إذ أتاه ابن عبّاس بعد القتال فقال: إنّ لي حاجة فقال ما اعرفنى ما الحاجة التي جئت فيها تطلب الأمان لابن الحكم؟ قال: نعم اريد أن تؤمنه قال أمنته و لكن اذهب و جئني به و لا تجئني به إلّا رديفا فانّه أذلّ له.فجاء به ابن عباس رد فاخلفه كانّه قرد قال أمير المؤمنين عليه السّلام: أ تبايع؟ قال:نعم، و في النّفس ما فيها قال: اللّه أعلم بما في القلوب فلمّا بسط يده ليبايعه أخذ كفّه عن كفّ مروان فترها فقال لا حاجة لي فيها إنّها كفّ يهوديّة لو بايعني بيده عشرين مرّة لنكث باسته، ثمّ قال:هيه هيه يابن الحكم خفت على رأسك أن تقع في هذه المعمعة، كلّا و اللّه حتّى يخرج من صلبك فلان و فلان يسومون هذه الامّة خسفا و يسقونه كاسا مصبرة قال المجلسي: قوله فترّها، كذا في أكثر النّسخ باليّاء و الرّاء المهملة في القاموس ترّ العظم و يترّ تريرا و ترور ابان و انقطع، و قطع كأترّ و التّترتر كالتزلزل و التّقلقل، و في بعض النّسخ فنثرها بالنّون و الثّاء المثلثة أى نفضها، و في بعضها فنترها بالنّون و التّاء المثنّاة من النّترو هو الجذب بقوّة و في القاموس يقال لشي ء يطرد هيه هيه بالكسر و هى كلمة استرادة أيضا، و في النّهاية المعامع شدّة الموت و الجدّ في القتال و المعمعة في الاصل صوت الحريق و المعمعان شدّة الحرّ.أقول: و لعله أراد بقوله كأسا مصبرة كأسا مرّا كان فيها صبرا.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن حضرت است كه فرمود از براى مروان بن حكم در شهر بصره، راويان گويند كه گرفتند مروان بن حكم را اسير در روز حرب جمل پس شفيع نمود حسن و حسين عليهما السّلام را مروان بسوى أمير المؤمنين عليه السّلام پس سخن گفتند آن دو بزرگوار بآن حضرت در خصوص آن بى اخلاص، پس رها كرد آن را، پس عرض كردند ايشان كه بيعت ميكند مروان بتو اى أمير مؤمنان پس آن حضرت فرمود كه:آيا بيعت نكرد آن بيدين بعد از كشته شدن عثمان لعين هيچ حاجت نيست مرا در بيعت آن بدبخت، بدرستى كه دست آن ملعون دست يهودى است يعنى مثل طائفه يهود مكار و غدار است اگر بيعت كند بمن بدست خود هر آينه غدر كند باد بر خود، يعنى اگر ظاهرا بيعت نمايد باطنا نقض آن را خواهد نمود.آگاه باشد كه بدرستى باشد او را امارتي بغايت كوتاه مانند ليسيدن سك بينى خود را و او است پدر چهار رئيس، مراد عبد الملك و عبد العزيز و بشر و محمّد است كه همه پسران مروان بودند، و زود باشد كه برسند اين امت از جانب مروان و از جانب پسران او روز با شدّت، مراد قتل و غارتيست كه از ايشان صادر شد. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 263 از سخنان آن حضرت (ع) خطاب به مروان بن حكم در بصره [در اين خطبه كه سخن درباره مروان بن حكم است و با عبارت «قالوا: اخذ مروان بن حكم اسيرا يوم الجمل» (گفته اند مروان بن حكم در جنگ جمل به اسيرى گرفته شد) شروع مى شود، ابن ابى الحديد ضمن شرح معانى الفاظ، مطالب تاريخى زير را آورده و نخست نكات زير را نقل كرده است كه حائز اهميت است.]مى گويم: اين موضوع به طرق فراوان روايت شده است و خود من هم در اين خطبه مطالبى كه مؤلف نهج البلاغه در آن نياورده است نقل كرده ام و آن اين گفتار امير المومنين عليه السلام درباره مروان است كه مى گويد: «او رايت گمراهى را پس از آنكه موهاى شقيقه اش سپيد شود مى افرازد و او را حكومت كوتاهى است» مى گويم: مقصود از اين عبارت امير المومنين كه فرموده است او را حكومتى است «همچون ليسيدن سگ بينى خود را» كوتاهى مدت حكومت اوست و حكومت مروان همانگونه شد و فقط نه ماه حكم راند. منظور از چهار قوچى هم كه گفته شده است، چهار پسر عبد الملك بن مروان يعنى وليد و سليمان و يزيد و هشام است، كه نه از بنى اميه و نه از ديگران چهار برادر جز اين چهار تن به خلافت نرسيده اند. همه مردم قوچ هاى چهارگانه را همينگونه تفسير كرده اند كه گفتيم. ولى به نظر من ممكن و جايز است كه على (ع) چهار پسر مروان را اراده فرموده باشد كه عبارتند از: عبد الملك و عبد العزيز و بشر و محمد كه هر چهار تن پهلوان و شجاع و دلير بوده اند. عبد الملك به خلافت رسيد، بشر فرمانرواى عراق، محمد حاكم جزيره و عبد العزيز حاكم مصر شد و هر يك از ايشان را آثارى مشهور است و اين تفسير شايسته تر است، زيرا وليد و برادرانش نوه هاى مروان اند و حال آنكه اين چهار تن فرزندان اويند. ضمنا از روز بسيار سخت و خشكسالى هم به روز سرخ و سال سرخ تعبير شده است. آنچه امير المومنين در سخنان خود گفته همانگونه اتفاق افتاده است و اين گفتار او هم كه گفته است: «او پرچم گمراهى را هنگامى كه موهاى شقيقه اش سپيد شود بر دوش خواهد كشيد» همانگونه بوده است زيرا عمر او به هنگام رسيدن به خلافت، در درست ترين روايات، شصت و پنج سال بوده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 264 مروان بن حكم و نسب و اخبارش: و ما اينك نسب او و مختصرى از كار وى و خليفه شدن و مرگش را به اختصار نقل مى كنيم: او مروان بن حكم بن ابى العاص بن اميه بن عبد شمس بن عبد مناف است. مادرش آمنه دختر علقمة بن صفوان بن اميه كنانى است، كنيه وى ابو عبد الملك است و به روزگار رسالت پيامبر (ص) در سال دوم هجرت متولد شده است و برخى سال جنگ خندق و برخى روز جنگ احد را زمان ولادت او دانسته اند و اقوال ديگرى هم گفته شده است. گروهى هم گفته اند: مروان در مكه يا طائف متولد شده است و تمام اين اقوال را ابو عمر بن عبد البر در كتاب الاستيعاب آورده است. ابو عمر مى گويد: از جمله كسانى كه تولد مروان را روز جنگ احد دانسته اند مالك بن انس است و به گفته او هنگامى كه رسول خدا (ص) رحلت فرمود مروان حدود هشت سال داشته است. و گفته شده است. هنگامى كه پدرش به طائف تبعيد شد و او هم همراهش بود كودكى بود كه چيزى نمى فهميد و مروان پيامبر (ص) را نديده است. حكم پدر مروان را پيامبر (ص) از مدينه بيرون و به طائف تبعيد كرده بود و او همچنان مقيم طائف بود تا آنكه عثمان عهده دار حكومت شد و او را به مدينه برگرداند. حكم و پسرش به روزگار حكومت عثمان به مدينه آمدند. حكم در مدينه درگذشت. عثمان مروان را به دبيرى خود برگزيد و او را به خود پيوسته كرد و مروان تا هنگامى كه عثمان كشته شد بر او چيره بود. حكم بن ابى العاص كه عموى عثمان بن عفان است از كسانى بود كه پس از فتح مكه مسلمان شده است و براى جلب محبت دلهاى ايشان به آنان اموالى پرداخت گرديد. حكم به روزگار حكومت عثمان و چند ماه پيش از كشته شدن او مرد. درباره سبب تبعيد رسول خدا (ص) او را از مدينه اختلاف است. گفته شده است: او با حيله و مكر خود را جايى مخفى مى كرد و چيزهايى را كه پيامبر (ص) پوشيده با بزرگان اصحاب خويش در مورد مشركان قريش مى گفت يا درباره منافقان و ديگر كافران اظهار مى فرمود مى شنيد و آن را فاش مى ساخت و چون اين كار از او سر زد و ثابت شد كه چنان مى كند، تبعيدش فرمود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 265 و گفته شده است: همواره در جستجوى اين بود كه سخنان پيامبر (ص) را با همسرانش دزدانه بشنود و به آنچه مى گذرد و اطلاع بر آن جايز نيست، آگاه شود و سپس آنرا به طريق استهزاء براى منافقان نقل كند. و گفته اند: او با تمسخر بعضى از حركات و چگونگى راه رفتن پيامبر (ص) را تقليد مى كرد. گفته اند كه رسول خدا (ص) در راه رفتن اندكى به جلو خميده مى شد و حكم بن ابى العاص در راه رفتن خود همانگونه تقليد مى كرد. او نسبت به پيامبر (ص) خرده گير و كينه توز و حسود بود. روزى رسول خدا (ص) برگشت و او را ديد كه پشت سرش حركت مى كند و همچنان با تمسخر چگونگى راه رفتن ايشان را تقليد مى كند. فرمود: اى حكم، همينگونه باش و از آن هنگام حكم گرفتار ارتعاش شد و اين موضوع را عبد الرحمان پسر حسان بن ثابت خطاب به عبد الرحمان پسر حكم سروده و او را هجو گفته است: «استخوانهاى پدر نفرين شده خود را سنگباران كن و بر فرض كه سنگباران كنى ديوانه لرزان و مرتعشى را سنگباران كرده اى. او در حالى راه مى رفت كه شكمش از كار تقوى خالى و از كردار ناپسند انباشته بود». مؤلف استيعاب مى گويد: اين سخن عبد الرحمان بن حسان كه گفته است: «پدر ملعونت» بدين جهت است كه از عايشه با اسناد و طرقى كه آن را ابو خيثمه و ديگران روايت كرده اند روايت شده است كه چون مروان گفت اين آيه «و آن كسى كه به پدر و مادرش گفت: اف بر شما باد مرا بيم مى دهيد كه از گور زنده بيرون كشيده مى شوم و حال آنكه پيش از من امتها از ميان رفته اند، و آن دو به خدا استغاثه مى كردند و مى گفتند: اى واى بر تو ايمان بياور كه وعده خدا حق است و او مى گفت: اين سخن جز افسانه هاى پيشينان نيست» درباره عبد الرحمان پسر ابو بكر، يعنى برادر عايشه، نازل شده است. عايشه به او گفت: اما درباره تو اى مروان، گواهى مى دهم كه رسول خدا (ص) پدرت را لعنت فرمود و تو در پشت او بودى. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 266 همچنين مؤلف كتاب الاستيعاب با اسنادى كه آورده است از عبد الله بن-  عمرو عاص نقل مى كند كه روزى رسول خدا فرمودند: «هم اكنون بر شما مرد ملعونى وارد مى شود». عبد الله بن عمرو مى گفته است: در همان حال مى ديدم پدرم مشغول پوشيدن جامه است تا به حضور رسول خدا (ص) بيايد و همواره در اين اضطراب بودم كه مبادا او نخستين كسى باشد كه وارد مى شود، ولى حكم بن ابى العاص وارد شد. همچنين مؤلف الاستيعاب مى گويد: روزى على عليه السلام به مروان نگريست و به او گفت: «واى بر تو و واى بر امت محمد از تو و پسرانت هنگامى كه مو-  هاى شقيقه ات سپيد شده باشد»، مروان معروف به «خيط باطل» بود و اين را بدان سبب به او مى گفتند كه قد دراز لرزانى بود، در جنگى كه در خانه عثمان صورت گرفت بر پس گردن مروان ضربتى خورد و بر روى دهان خود بر زمين افتاد. و چون مروان به حكومت رسيد برادرش عبد الرحمان بن حكم كه شاعرى شوخ و بذله گو بود و شعر نيكو مى سرود و با مروان هم عقيده نبود چنين سرود: «به خدا سوگند نمى دانم و مى خواهم از همسر آن مردى كه به پس گردنش ضربت زده اند بپرسم كه چه مى كند خداوند قومى را كه اين كشيده قامت لرزان را بر مردم امير ساختند و هر گونه كه مى خواهد مى بخشد يا باز مى-  دارد نابود كند» و گفته شده است: عبد الرحمان اين شعر را هنگامى سروده است كه معاويه مروان را به اميرى مدينه گماشته است. عبد الرحمان مروان را بسيار هجو گفته و از اشعار ديگرش در هجو او اين ابيات است: اى مروان، من بهره خويش را از تو به عمرو و مروان كشيده قامت لرزان و خالد بخشيدم...» مالك الريب هم مروان را هجو گفته و چنين سروده است: «به جان خودت سوگند كه مروان امور ما را انجام نمى دهد بلكه دختر جعفر درباره ما حكم مى كند، اى كاش همان زن بر ما امير بود و اى كاش تو اى مروان داراى آلت زنانه مى شدى». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 267 از اشعار ديگر برادرش عبد الرحمان در نكوهش مروان اين ابيات است: «هان چه كسى است كه اين پيام مرا از جانب من به مروان برساند و پيام برنده از جنس سخن است، به اينكه تو هرگز براى آزاده ننگ و رانده شدنى چون پيوستن برخى از زبونى به او نمى بينى...» و چون معاويه به خلافت رسيد نخست مروان را به اميرى مدينه گماشت و سپس امارت مكه و طائف را هم به او سپرد و بعد او را از اميرى عزل كرد و سعيد بن عاص را گماشت. و چون يزيد بن معاويه هلاك شد و پسرش ابو ليلى معاويه بن يزيد در سال شصت و چهارم هجرت به خلافت رسيد و چهل روز خليفه بود و درگذشت مادرش كه ام خالد دختر ابو خالد دختر ابو هاشم بن عتبة بن ربيعة بن-  عبد شمس بود به او گفت: خلافت را پس از خود براى برادرت قرار بده. معاوية بن-  يزيد نپذيرفت و گفت ممكن نيست تلخى پاسخ آن بر عهده من و شيرينى آن براى شما باشد. در اين هنگام مروان براى خلافت قيام كرد و چنين سرود: «فتنه يى مى بينم كه ديگهاى آن در جوشش است و پادشاهى پس از ابو ليلى از كسى است كه غلبه پيدا كند و چيره شود.» ابو الفرج على بن حسين اصفهانى در كتاب الاغانى مى نويسد: چون معاويه مروان بن حكم را از اميرى مدينه و حجاز عزل كرد و به جاى او سعيد بن عاص را گماشت، مروان برادر خود عبد الرحمان بن حكم را پيش از خود نزد معاويه گسيل داشت و به او گفت: معاويه را پيش از من ببين و او را به خاطر من سرزنش كن و از او بخواه كه خود را اصلاح كند. ابو الفرج مى گويد: و روايت شده است كه عبد الرحمان در آن هنگام در دمشق بوده و چون خبر عزل مروان و آمدن او به شام به اطلاعش رسيد بيرون آمد و به استقبال او رفت و گفت: همين جا بمان تا من پيش برادرت [يعنى معاويه ] بروم، اگر عزل تو به سبب دلتنگى و خشم صورت گرفته باشد تنها پيش او برو و اگر چنان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 268 نباشد همراه مردم پيش او برو. مروان همانجا ماند و عبد الرحمان برگشت و چون پيش معاويه رسيد هنگامى بود كه به مردم شام مى دادند. او براى معاويه اين دو بيت را خواند: «ناقه شتران در حالى كه بر لگام و دهانه خود مى دمند و از دوش و كوهان خويش جل و تنپوش را كنار مى زنند پيش تو آمدند...» معاويه به عبد الرحمان گفت: آيا براى ديدار من آمده اى يا براى فخر فروشى و ستيزه گفت: براى هر كدام كه تو بخواهى. گفت: من هيچ كدام را نمى خواهم. و مقصود معاويه اين بود تا او را از سخنى كه مى خواست بگويد منصرف سازد و باز دارد. سپس از عبد الرحمان پرسيد: با چه مركوبى پيش ما آمده اى گفت: با اسب آمده ام. معاويه پرسيد: چگونه اسبى است گفت: «اسبى پر هياهو كه صداى شيهه او چون تندر است.» و مقصودش اين بود كه بر معاويه كنايه و تعريض زند زيرا نجاشى شاعر در مورد گريز معاويه از جنگ صفين اين كلمات را در صفت اسبى كه او را از معركه به سلامت در ربوده بود بكار برده و گفته بود: «پسر حرب را در حالى كه نيزه ها به او نزديك بود اسبى تيزرو و پرهياهو كه صداى شيهه اش چون تندر بود نجات داد...» معاويه خشمگين شد و گفت: آرى ولى چنان اسبى را صاحبش در تاريكيها براى انجام كارهاى ناپسند و از ديوار همسايه بالا رفتن و پس از خوابيدن مردم تجاوز كردن به همسران برادر و خويشاوندانش سوار نمى شود-  عبد الرحمان متهم بود كه نسبت به زن برادر خود چنين مى كند-  عبد الرحمان شرمنده شد و گفت: اى امير المومنين چه چيزى ترا به عزل پسر عمويت واداشت آيا به سبب خيانتى اين كار لازم بود يا به سبب تدبيرى كه مصلحت دانسته اى. معاويه گفت: به سبب تدبيرى بود كه آنرا به صلاح مقرون دانستم. عبد الرحمان گفت: در اين صورت اهميتى ندارد و از پيش او برخاست و به ملاقات برادر خود مروان رفت و سخنانى را كه ميان او و معاويه رد و بدل شده بود به اطلاع او رساند. مروان سخت خشمگين شد و گفت: خداوندت زشت بدارد كه چه ضعيف و ناتوانى نخست بر آن مرد كنايه و تعريضى زدى كه او را خشمگين ساخت و چون داد خود را از تو گرفت در مقابل او گنگ و خاموش شدى. مروان آنگاه جامه هاى آراسته خود را پوشيد و شمشير خود را بر دوش افكند و سوار بر اسب خويش شد و پيش معاويه رفت. معاويه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 269 همينكه او را ديد و آثار خشم در چهره اش ظاهر بود گفت: اى ابو عبد الملك خوش آمدى و هنگامى به ديدار ما آمدى كه ما سخت مشتاق تو هستيم. مروان گفت: هرگز به خدا سوگند كه به اين منظور به ديدار تو نيامده ام بلكه در حالى نزد تو آمده ام كه كافر نعمت و قطع كننده پيوند خويشاوندى هستى. به خدا سوگند، كه نسبت به ما انصاف ندادى و پاداش ما را چنان كه شايد و بايد نپرداختى، تو مى دانى كه از ميان طايفه بنى عبد شمس حق سبقت در اسلام و افتخار دامادى رسول خدا را داشتن و به خلافت رسيدن از خاندان ابى العاص است. اى فرزندان حرب، آنان رعايت پيوند خويشاوندى شما را كردند و شما را به شرف و ولايت رساندند و شما را از كار بر كنار نكردند و كسى را بر شما نگزيدند. تا آنكه شما به ولايت رسيديد و كار حكومت به دست شما افتاد، بدرفتارى كرديد و پيوند خويشاوندى را با زشتى بريديد. آرام بگيريد، آرام كه شمار پسران و نوادگان حكم به بيست و چند رسيده است و فقط اندك روزگارى مانده كه شمارشان به چهل برسد و در آن هنگام معلوم خواهد شد كه هر يك از ايشان در چه موقعيتى است و آنان مترصد خواهند بود كه پاداش نيكى و سزاى بدى را بپردازند. ابو الفرج مى گويد: اين اشاره است به گفتار رسول خدا (ص) كه فرموده اند: «چون فرزندان و اعقاب ابى العاص به چهل تن برسند اموال خدا را مايه دولت خود و بندگان خدا را بردگان خود قرار مى دهند» و اعقاب ابى العاص اين موضوع را متذكر بودند كه چون شمارشان به آن حد برسد بزودى عهده دار كار خلافت خواهند شد. ابو الفرج مى گويد: معاويه به مروان گفت: اى ابو عبد الملك آرام باش كه من ترا به سبب خيانتى از كار بركنار نكردم، بلكه براى سه مورد كه اگر تنها يكى از آن موارد مى بود بركنارى تو واجب مى شد ترا بركنار ساختم. نخست اينكه من ترا بر عبد الله بن عامر ولايت داده و با آنكه ميان شما آن همه كدورت بود نتوانستى از او انتقام خود را بگيرى و موضوع را تسكين بخشى. دوم اينكه از امارت زياد بن-  ابيه كراهت داشتى. سوم اينكه دختر من رمله از تو تقاضا كرد كه داد او را از شوهرش عمرو بن عثمان بستانى و او را يارى ندادى. مروان گفت: اما در مورد ابن-  عامر من نمى خواستم به هنگام قدرت خود از او انتقام بگيرم و هرگاه روياى قرار گيريم خواهد دانست ارزش او چيست. اما ناخوش داشتن من امارت و فرماندهى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 270 زياد را بدان سبب است كه ديگر افراد بنى اميه هم او را خوش نمى داشتند و خداوند براى ما در اين ناخوش داشتن خير بسيار قرار داده است، و اما در مورد رمله و عمرو، به خدا سوگند، يكسال يا بيش از آن است كه دختر عثمان همسر من است و من هرگز جامه او را نگشوده ام-  و بدينگونه بر معاويه تعريض زد كه دخترت رمله شكايت از همبستر نشدن عمرو بن عثمان با او دارد. معاويه سخت خشمگين شد و گفت: اى پسر وزغ تو در جريان كار نيستى. مروان گفت: همانگونه است كه به تو گفتم و اينك من داراى ده پسر و ده برادر و ده برادرزاده ام و نزديك است كه شمار اعقاب پدرم به آن شمار يعنى چهل برسد. و اگر برسند خواهى دانست كه موقعيت تو در نظرم چگونه است. معاويه از خشم فروآمد و دو بيت زير را خواند: «بر فرض كه ميان بدان شما اندك باشم همانا در نظر گزيدگان شما بسيارم...» و معاويه در قبال مروان تواضع و كوچكى كرد و گفت: حق دارى سرزنش كنى تا راضى شوى و من ترا به امارت خودت برمى گردانم، مروان برجست و گفت: هرگز سوگند به جان خودت كه نخواهى ديد من بر سر كار خويش برگردم و بيرون رفت. احنف به معاويه گفت: هرگز از تو چنين اشتباهى نديده بودم اين فروتنى براى مروان چه معنى داشت و چه كارى از او و فرزندان پدرش هنگامى كه شمارشان به چهل برسد ساخته است، و در چه مواردى از ايشان بيم دارى او گفت: نزديك بيا تا بگويمت. احنف نزديك معاويه رفت. معاويه به او گفت: حكم بن ابى العاص از جمله كسانى بود كه چون خواهرم ام حبيبة را به حضور پيامبر مى بردند او را همراهى مى كرد و او عهده دار بردن ام حبيبه بود. پيامبر (ص) مدتى نگاه خود را به چهره او دوختند و چون حكم بيرون رفت گفته شد: اى رسول خدا، نگاه خود را به حكم دوخته بوديد. فرمود: «پسر آن زن مخزومى را مى گوييد او مردى است كه چون شمار فرزند و فرزندزادگانش به سى يا چهل مرد برسد آنان پس از من عهده دار حكومت مى شوند». و به خدا سوگند كه مروان اين سخن خود را از چشمه زلالى گرفته است. احنف گفت: اى امير المومنين، آرام باش اين سخن را كسى از تو نشنود كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 271 در آن صورت از قدر و منزلت خودت و فرزندانت پس از خودت مى كاهى و اگر خداوند امرى را مقدر فرمايد مى شود. معاويه هم به احنف گفت: اى بوبحر اين سخن را پوشيده بدار و از من نشنيده بگير كه به جان خودت راست گفتى و خيرخواهى كردى. شيخ، ابو عثمان جاحظ در كتاب مفاخرة هاشم و عبد شمس مى گويد: مروان همچنان بنى اميه را تضعيف مى كرد و در جنگ مرج راهط در حالى كه سرها از دوشها جدا مى شد او اين بيت را مى خواند: «چيزى جز مرگ و از دست دادن جانها زيان نمى كنند هر غلام قريش كه مى خواهد پيروز شود. جاحظ مى گويد: اين خود حماقتى سخت و ضعفى بزرگ است، و مى گويد: مروان در پناه نام و كردار پسرش عبد الملك به سيادت رسيد و مشهور شد، همان گونه كه پسران عبد الملك هم از همين راه به سرورى رسيدند، در حالى كه او در اين فكر نبود. اما درباره چگونگى به خلافت رسيدن مروان، ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود چنين آورده است: چون عبد الله بن زبير به روزگار حكومت يزيد بن-  معاويه بنى اميه را از حجاز به شام تبعيد كرد. آنان از حجاز بيرون آمدند و مروان و پسرش عبد الملك هم همراه آنان بودند. روزگار يزيد چندان طول نكشيد، او مرد و پس از او پسرش هم در اندك مدتى درگذشت. مروان بر اين نظر بود كه به مكه نزد عبد الله بن زبير برود و با او بر خلافت بيعت كند. در اين هنگام عبيد الله بن زياد كه مردم بصره پس از مرگ يزيد او را بيرون كرده بودند به شام آمد و با بنى اميه ملاقات كرد و به او خبر دادند كه مروان چه تصميمى گرفته است، عبيد الله بن زياد پيش مروان آمد و گفت: اى ابا عبد الملك من به خاطر تو شرم و حيا كردم. اينك تو كه بزرگ و سرور جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 272 قريش هستى چه مى خواهى انجام دهى آيا قصد دارى پيش ابو خباب [عبد الله بن زبير] بروى و با او به خلافت بيعت كنى مروان گفت: هنوز چيزى از دست نرفته است. اين بود كه مروان قيام كرد. بنى اميه و وابستگان ايشان و عبيد الله بن زياد و گروه بسيارى از مردم يمن و گروه بسيارى از مردم قبيله كلب پيرامون مروان جمع شدند و مروان به دمشق آمد. در آن هنگام ضحاك بن قيس فهرى امور دمشق را بر عهده داشت و مردم با او بيعت كرده بودند كه او با ايشان نماز گزارد و كار آنان را بر پا دارد تا مردم بر بيعت با كسى هماهنگ شوند. ضحاك بن قيس در باطن مايل به ابن زبير بود ولى با او هنوز بيعت نكرده بود. زفر بن حارث كلابى در قنسرين و نعمان بن بشير انصارى در حمص براى بيعت ابن زبير خطبه مى خواندند. حسان بن مالك بن بجدل كلبى كه در فلسطين بود هواى حكومت بنى اميه به ويژه خاندان ابو سفيان بن حرب را در سر داشت، زيرا نخست كارگزار معاويه و پس از او كارگزار يزيد بن معاويه بود. حسان بن مالك ميان قوم خويش محترم و مطاع بود و او را بزرگ مى داشتند. او از فلسطين بيرون رفت و آهنگ اردن كرد و روح بن زنباع جذامى را به جانشينى خود در فلسطين گماشت. پس از بيرون رفتن حسان از فلسطين نائل بن قيس جذامى بر روح بن زنباع شوريد و او را از فلسطين بيرون راند و خود براى ابن زبير كه به او متمايل بود خطبه خواند. و بدينگونه همه نواحى شام جز اردن براى ابن زبير استوار شد. و اين بدان سبب بود كه حسان بن مالك هواى بنى اميه را در سر داشت و مردم را به بيعت با آنان فرا مى خواند، او ميان مردم اردن بر پا خاست و براى ايشان سخنرانى كرد و ضمن آن گفت: شما درباره ابن زبير و كشتگان مدينه در واقعه حره چه مى گوييد؟ گفتند گواهى مى دهيم كه ابن زبير منافق است و كشته شدگان مدينه در واقعه حره در آتشند. گفت: گواهى شما در مورد يزيد بن معاويه و كشته شدگان از شما در وقعه حره چيست؟ گفتند: گواهى مى دهيم كه يزيد بن معاويه مومن بود و كشته شدگان ما در واقعه حره در بهشتند. گفت من هم گواهى مى دهم كه آيين يزيد بن معاويه در حالى كه زنده بود حق بود و آيين او و پيروانش امروز هم حق است، و ابن زبير و شيعيان او در آن هنگام بر باطل بودند امروز هم بر باطلند. گفتند: راست گفتى ما با تو بيعت مى كنيم كه همراه تو با مردمى كه با تو مخالفت و از ابن زبير اطاعت مى كنند جنگ كنيم مشروط بر آنكه اين دو پسر بچه-  يعنى خالد و عبد الله پسران يزيد بن معاويه را بر ما امارت ندهى كه هر دو نوجوانند و ما خوش نمى داريم كه مردم براى خلافت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 273 پير مردى را براى ما پيشنهاد كنند و ما كودكى را به آنان پيشنهاد كنيم. گويد: ضحاك بن قيس در باطن ابن زبير را دوست مى داشت و هواى او را در سر مى پروراند ولى حضور افراد خاندان اميه و قبيله كلب در دمشق او را از اظهار اين كار باز مى داشت. افراد قبيله كلب داييهاى يزيد بن معاويه و فرزندانش بودند و امارت را براى آنان مى خواستند. ضحاك اين كار را پوشيده انجام مى داد و چون به حسان بن مالك خبر رسيد كه ضحاك چه تصميمى دارد براى او نامه يى نوشت و در آن نامه حق بنى اميه را پاس داشت و از اطاعت و كوشش و جماعت بنى اميه و نيكيهايى كه نسبت به او كرده بودند ياد كرد و ضحاك را به اطاعت از بنى اميه و بيعت با ايشان فراخواند و از ابن زبير به زشتى ياد كرد و «بر پوستين او افتاد» و دشنامش داد و نوشت كه ابن زبير منافقى است كه دو خليفه را از خلافت خلع كرده است و به ضحاك فرمان داد كه نامه او را براى مردم بخواند. سپس مردى از قبيله كلب به نام ناغضة را فراخواند و نامه را همراه او براى ضحاك فرستاد. رونوشتى هم از آن نامه به ناغضه داد و گفت: اگر ضحاك اين نامه مرا براى مردم خواند كه هيچ و گرنه تو برخيز و اين نامه را براى مردم بخوان. حسان براى بنى اميه هم نامه يى نوشت و ضمن آن به ايشان دستور داد كه در آن جلسه حاضر شوند. ناغضة نامه را براى ضحاك آورد و به او داد و نامه بنى اميه را هم پوشيده به آنان سپرد. چون روز جمعه فرا رسيد و ضحاك به منبر رفت ناغضه برخاست و گفت: خداوند كار امير را قرين صلاح بدارد نامه حسان را بياور و براى مردم بخوان. ضحاك به او گفت: بنشين. او نشست و اندكى بعد دوباره برخاست و سخن خود را تكرار كرد. ضحاك به او گفت: بنشين. او نشست و براى بار سوم برخاست و سخن خود را تكرار كرد و چون ناغضه متوجه شد كه ضحاك نامه را نخواهد خواند رونوشتى را كه همراهش بود بيرون آورد و براى مردم خواند. در اين هنگام وليد بن-  عتبة بن ابى سفيان برخاست و مطالب حسان را تصديق كرد و ابن زبير را دشنام داد و تكذيب كرد. يزيد بن ابى النمس غسانى هم برخاست و نامه و سخنان حسان را تصديق كرد و بر ابن زبير دشنام داد. سفيان بن ابرد كلبى هم برخاست و سخن حسان را تصديق كرد و ابن زبير را دشنام داد. عمر بن يزيد حكمى برخاست سفيان را دشنام داد و ابن زبير را ستود و مردم مضطرب شدند و ضحاك بن قيس از منبر فرود آمد و دستور داد وليد بن عتبه و سفيان بن ابرد و يزيد بن ابى النمس را كه سخنان حسان را تصديق جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 274 كرده و به ابن زبير دشنام داده بودند بازداشت و زندانى كنند. در اين حال مردم به يكديگر افتادند. افراد قبيله كلب به عمر بن يزيد حكمى هجوم بردند و او را زدند و جامه هايش را پاره كردند خالد بن يزيد بن معاويه كه در آن هنگام پسر نوجوانى بود در حالى كه ضحاك بن قيس بالاى منبر بود دو پله از منبر بالا رفت و سخنان مختصرى گفت كه به آن خوبى سخن شنيده نشده بود و از منبر فرود آمد. همين كه ضحاك بن قيس به خانه خود رفت افراد قبيله كلب به زندان رفتند و سفيان بن ابرد كلبى را از زندان بيرون آوردند، افراد قبيله غسان هم يزيد بن ابى النمس را از زندان بيرون آوردند. وليد بن عتبه گفت: اگر من هم از قبيله كلب يا غسان مى بودم از زندان بيرون آورده مى شدم. خالد و عبد الله دو پسر يزيد بن معاويه در حالى كه دايى هايشان از قبيله كلب همراهشان بودند آمدند و وليد را هم از زندان بيرون آوردند. ضحاك بن قيس به مسجد دمشق آمد و نشست و از يزيد بن معاويه نام برد و بر او دشنام داد. سنان كه از قبيله كلب بود و چوبدستى همراه خود داشت برخاست و ضحاك را زد. مردم كه در مسجد حلقه حلقه نشسته بودند و شمشيرهايشان همراهشان بود به يكديگر حمله بردند و زد و خورد كردند. قبيله قيس عيلان همگى مردم را به بيعت با ابن زبير فرامى خواندند، ضحاك هم با آنان بود. قبيله كلب به بيعت با بنى اميه به ويژه بيعت با خالد بن يزيد فرامى خواندند و در مورد خالد تعصب داشتند. ضحاك به دار الامارة رفت و سحرگاه آن روز هم براى گزاردن نماز صبح به مسجد نيامد. و چون روز بر آمد پيام فرستاد و بنى اميه را فراخواند و آنان پيش او رفتند از ايشان پوزش خواست و پايدارى و خوبيهاى آنانرا متذكر شد و گفت او هواى چيزى كه ايشان را ناخوش آيد در سر ندارد. سپس گفت: شما براى حسان نامه بنويسيد ما هم نامه مى نويسيم كه حسان از اردن حركت كند و به جابيه بيايد، ما و شما هم از اينجا حركت مى كنيم تا به او برسيم و آنجا مردم به حكومت مردى از شما هماهنگ شوند. بنى اميه به اين موضوع راضى شدند و براى حسان كه در اردن بود نامه نوشتند ضحاك هم به او نامه يى نوشت و فرمان داد به جابيه بيايد و مردم شروع به فراهم آوردن وسايل سفر كردند. ضحاك بن قيس از دمشق بيرون رفت مردم هم بيرون رفتند و بنى اميه هم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 275 حركت كردند و پرچم ها بسوى جابيه به حركت آمد. در اين هنگام ثور بن معن بن-  يزيد بن اخنس سلمى پيش ضحاك آمد و گفت: تو نخست به فرمانبرى از ابن زبير دعوت كردى پذيرفتيم و با تو بيعت كرديم، و اينك پيش اين مرد عرب بيابان نشين قبيله كلب مى روى تا خواهر زاده خود، خالد بن يزيد را خليفه سازد ضحاك گفت: چاره صلاح چيست ثور گفت: صلاح آن است كه آنچه را پوشيده مى داشتيم آشكار سازيم و مردم را به اطاعت از ابن زبير فراخوانيم و در اين مورد جنگ كنيم. ضحاك با همراهانش راه خود را جدا ساخت و از بنى اميه و همراهان ايشان و قبايل يمن خود را بريد و در «مرج راهط» فرود آمد. ابو جعفر طبرى مى گويد: درباره اينكه جنگ مرج راهط چه سالى بوده اختلاف است. واقدى مى گويد: در سال شصت و پنجم هجرت بوده و ديگران مى گويند به سال شصت و چهارم بوده است. طبرى مى گويد: بنى اميه و همراهانشان خود را در جابيه به حسان رساندند و حسان چهل روز پيشنمازى ايشان را بر عهده داشت و مردم با يكديگر مشورت مى كردند. ضحاك بن قيس از مرج راهط به نعمان بن بشير انصارى كه امير حمص بود نامه نوشت و از او يارى خواست و به زفر بن حارث، امير قنسرين، و نائل بن قيس كه امير فلسطين بود نامه نوشت و از آنان هم مدد خواست و همگان در اطاعت ابن زبير بودند و نيروهاى امدادى بر او فرستادند و سپاهيان در مرج راهط پيش ضحاك بن قيس جمع شدند. اما گروهى كه در جابيه بودند هواهاى مختلف در سر داشتند: مالك بن هبيره-  سلولى كه هوادار يزيد بن معاويه بود، دوست مى داشت خلافت در فرزندان يزيد باشد. حصين بن نمير سلولى كه هواخواه بنى اميه بود دوست مى داشت خلافت از مروان باشد. مالك بن هبيره به حصين گفت: بيا با اين نوجوان كه پدرش را خود زاييده ايم و خواهرزاده ماست بيعت كنيم و منزلتى را كه پيش پدرش داشتيم مى دانى و اگر با او بيعت كنى او ترا برگردن اعراب سوار مى كند و منظور مالك بيعت با خالد بن-  يزيد بود. حصين گفت: به خدايى خدا سوگند كه ممكن نيست اعراب براى خلافت پير مردى را پيشنهاد كنند و ما خلافت پسر بچه يى را. مالك گفت: چنين مى پندارم كه هواى تو بر مروان است. به خدا سوگند، اگر مروان را به خلافت رسانى حتى نسبت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 276 به تازيانه و بند كفش تو و سايه درختى كه زير آن بياسايى رشك خواهد برد. مروان پدر ده پسر و عموى ده برادر زاده و داراى ده برادر است و اگر با او بيعت كنيد بردگان ايشان خواهيد شد، ولى بر شما باد بيعت با خواهر زاده خودتان خالد بن-  يزيد. حصين گفت: من در خواب قنديلى آويخته از آسمان ديدم و همه كسانى كه براى خلافت گردن كشيده اند كوشش مى كردند به آن دست يابند و دست هيچكس به آن نرسيد. مروان آمد و آنرا در دست گرفت. به خدا سوگند، او را خليفه مى سازيم. و چون همگان بر بيعت با مروان هماهنگ شدند و حسان بن بجدل را هم به آن متمايل كردند روح بن زنباع جذامى برخاست، نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس گفت: اى مردم شما براى خلافت سخن از عبد الله بن عمر بن خطاب مى گوييد و مصاحبت او با پيامبر (ص) و پيشگامى او را در اسلام تذكر مى دهيد. آرى او همانگونه است كه مى گوييد ولى مردى ناتوان است و حال آنكه سالار امت محمد نمى تواند و نبايد ناتوان باشد. اما عبد الله بن زبير و اينكه گروهى از مردم درباره خلافت او و اين موضوع كه پدرش حوارى رسول خدا و مادرش اسماء ذات النطاقين دختر ابو بكر است سخن مى گويند. آرى به جان خودم سوگند، همانگونه است كه مى گوييد، ولى او مردى منافق است كه دو خليفه، يعنى يزيد و پدرش معاويه، را از خلافت خلع كرده و خونها ريخته و اتحاد مسلمانان را بر هم زده است. در حالى كه سالار امت محمد نمى-  تواند منافق باشد. اما درباره مروان بن حكم بايد بگويم به خدا سوگند، هيچگاه در اسلام شكافى پديد نيامده مگر اينكه او آن را ترميم و اصلاح كرده است كسى است كه در جنگ خانه عثمان بن عفان از او دفاع و به خاطر او جنگ كرد و همان كسى است كه در جنگ جمل با على بن ابى طالب پيكار كرد. ما براى مردم چنين مصلحت مى بينيم كه با شخصى بزرگ بيعت كنند و بگذارند كوچك، جوان و بزرگ شود. منظورش از بزرگ مروان و از كوچك خالد بن يزيد بود. تصميم مردم بر اين قرار گرفت كه نخست با مروان بيعت كنند و پس از او خالد بن يزيد خليفه باشد و پس از آن دو خلافت از آن عمرو بن سعيد بن عاص باشد. به اين شرط كه در دوره خلافت مروان اميرى دمشق با عمرو بن سعيد و اميرى حمص با خالد بن يزيد باشد. چون كار بر اين قرار گرفت، حسان بن بجدل، خالد بن يزيد را خواست و به او گفت: اى خواهر زاده مردم به سبب نوجوانى تو از خليفه ساختن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 277 تو خوددارى كردند و حال آنكه من به خدا سوگند، اين حكومت را جز براى تو و خاندان تو نمى خواهم و با مروان هم بيعت نمى كنم مگر با در نظر گرفتن مصلحت شما. خالد گفت: چنين نيست كه، از يارى ما اظهار ناتوانى كردى. گفت: به خدا سوگند، اظهار عجز نكرده ام بلكه مصلحت همان چيزى است كه من انديشيده ام. حسان سپس مروان بن حكم را خواست و به او گفت: اى مروان همگان به خلافت تو راضى نيستند، چه مصلحت مى بينى؟ مروان گفت: اگر خداوند اراده فرموده كه خلافت را به من ارزانى فرمايد هيچكس از خلق او نمى تواند مانع آن شود و اگر اراده فرموده باشد كه آنرا از من باز دارد هيچكس نمى تواند آنرا به من ارزانى دارد. حسان گفت: راست گفتى. حسان سپس به منبر رفت و گفت: اى مردم به خواست خداوند متعال فردا يكى از شما را بر شما خليفه مى سازم. پگاه فردا مردم گرد آمدند و منتظر ماندند. حسان به منبر رفت و با مروان بيعت كرد و مردم هم با او بيعت كردند و مروان از جابيه حركت كرد و در مرج راهط همان جايى كه ضحاك بن قيس فرود آمده بود [و براى جنگ آماده مى شد] فرود آمد [و قرارگاه ساخت ]. مروان، عمرو بن سعيد بن عاص را به فرماندهى ميمنه و عبيد الله بن زياد را به فرماندهى ميسره سپاه خود گماشت، و ضحاك بن قيس، زياد بن عمرو بن معاويه عتكى را بر ميمنه و ثور بن معن سلمى را بر ميسره خود گماشت. و يزيد بن ابى النمس غسانى به سبب بيمارى در دمشق ماند و در جابيه حضور نيافت. و همينكه ضحاك بن-  قيس به مرج راهط رسيد، يزيد همراه افراد خاندان و بردگان خويش بر مردم دمشق شوريد و بر دمشق چيره شد و كارگزار ضحاك را از شهر بيرون كرد و خود برگنجينه هاى بيت المال دست يافت و براى مروان بيعت گرفت و از دمشق براى مروان نيروهاى امدادى و اموال و اسلحه فرستاد و اين نخستين پيروزى مروان بود. آنگاه در مرج راهط ميان مروان و ضحاك جنگ درگرفت و بيست شبانه روز طول كشيد. ياران ضحاك شكست خوردند و كشته شدند گروهى از اشراف شام هم كشته شدند و از قبيله قيس چندان كشته شدند كه در هيچ جنگى چنان نشده بود. ثور بن-  معن سلمى هم كه ضحاك را از انديشه خود برگردانده بود كشته شد. ابو جعفر طبرى مى گويد: روايت شده است كه در آن روز بشير بن مروان پرچمدار بود و اين رجز را مى خواند: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 278 «همانا براستى بر عهده سالار است كه نيزه را خون آلوده كند يا آنرا درهم شكند» در اين جنگ عبد العزيز بن مروان زخمى بر زمين افتاد ولى نجات پيدا كرد. گويد: مروان از كنار مردى از قبيله محارب گذشت كه همراه تنى چند از ياران مروان بود، مروان به او گفت: خدايت رحمت كناد شمار شما را اندك مى بينم اى كاش به ديگر ياران خود ملحق مى شدى. گفت: اى امير المومنين فرشتگانى كه همراه ما براى يارى هستند برابر آن كسانى هستند كه مى گويى باز هم به آنان ملحق شويم. مروان خنديد شاد شد و به كسانى كه اطراف او بودند گفت: آيا نمى شنويد. ابو جعفر طبرى مى گويد: قاتل ضحاك بن قيس مردى از قبيله كلب به نام زحنة بن عبد الله بود كه چون او را كشت و سرش را پيش مروان آورد در چهره مروان آثار افسردگى ظاهر شد و گفت: اينك كه سالخورده و استخوانهايم پوك شده و از عمرم چيزى باقى نمانده است به كوبيدن لشكرها به يكديگر روى آورده ام. ابو جعفر طبرى مى گويد: روايت شده است كه چون با مروان بيعت شد و او مردم را به بيعت فرامى خواند اين ابيات را سرود: «چون كار را كارى سخت و دشوار ديدم افراد قبايل غسان كلب را به مقابله آنان بردم...» ابو جعفر طبرى مى گويد: پس از كشته ضحاك بن قيس مردم گريختند. حمصيان خود را به حمص رساندند و در آن هنگام نعمان بن بشير امير آن شهر بود. و او چون جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 279 از موضوع آگاه شد گريزان بيرون رفت و چون بار و بنه و فرزندانش همراهش بودند آن شب را سرگردان ماند در حالى كه صبح به كنار دروازه حمص رسيده بود او را كشتند. زفر بن حارث كلابى از قنسرين گريخت و خود را به قرقيسيا رساند كه عياض بن اسلم جرشى بر آن امارت داشت. عياض براى ورود او به شهر اجازه نداد. زفر سوگند خورد كه چون او نياز به حمام دارد اجازه دهد وارد شهر شود و به حمام برود و سپس از شهر بيرون خواهد رفت و سوگندش چنين بود كه در غير آن صورت زنهاى خود را طلاق مى دهد و بردگان خود را آزاد مى سازد و همينكه وارد شهر شد به حمام نرفت و در همان شهر ماند و عياض را از آن شهر بيرون كرد و خود در آن حصارى شد و افراد قبيله قيس عيلان هم پيش او جمع شدند. ناقل بن-  قيس جذامى هم از فلسطين گريخت و خود را به مكه رساند و به ابن زبير پيوست. بدينگونه تمام مردم شام مطيع فرمان مروان شدند و با استوارى پذيراى فرمانش گرديدند و او كارگزاران خويش را بر آنان گماشت. زفر بن حارث در اين باره چنين سروده است: «اى معشوقه من كه ترا پدرى نباشد، سلاح مرا نشانم ده كه مى بينيم جنگ جز حمله و سركشى نمى افزايد، برايم با سروش غيبى خبر رسيده است كه مروان خون مرا مى ريزد و زبانم را مى برد...» همچنين ابيات زير را هم زفر بن حارث سروده كه از اشعار حماسه است: «آيا اين كار در راه خداوند است كه بجدل و ابن بجدل زنده بمانند و ابن زبير كشته شود. دروغ مى گوييد سوگند به خانه خدا كه او را نخواهيد كشت...». اما مرگ مروان و سبب آن چنين بوده است كه همانگونه كه گفتيم او به خلافت رسيده بود تا پس از او خلافت براى خالد بن يزيد بن معاويه مستقر گردد، ولى همينكه حكومتش استوار شد خواست براى دو پسرش عبد الملك و عبد العزيز براى پس از خود بيعت بگيرد در اين باره مشورت كرد. به او گفته شد: مادر خالد بن-  يزيد بن معاويه را كه دختر ابو هاشم بن عتبة بن ربيعه بود به همسرى بگيرد تا بدينگونه از منزلت خالد كاسته شود و در صدد خلافت برنيايد. مروان چنان كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 280 سپس روزى ضمن بگو مگويى كه ميان مروان و خالد صورت گرفت و مجلس انباشته از سران قوم بود مروان به خالد گفت: اى پسر زنى كه «نشيمنگاهش خيس است» ساكت باش. خالد گفت: آرى به جان خودم سوگند كه تو موتمن خائنى و در حالى كه مى گريست از مجلس بيرون رفت. او كه نوجوانى بود پيش مادر خويش رفت و موضوع را به او گفت. مادرش گفت: آرام بگير و مبادا كه مروان در تو ناراحتى ببيند من خودم كار او را كفايت مى كنم. و چون مروان پيش مادر خالد آمد پرسيد: خالد به تو چه گفت؟ گفت: چه مى بايست بگويد؟ مروان گفت: آيا از من شكايت نكرد گفت: خالد براى تو بيش از آن احترام قائل است كه از تو گله گزارى كند. گفت: راست مى گويى. مادر خالد چند روزى درنگ كرد تا آنكه روزى مروان در خانه او خوابيد. او با كنيزكان خود قرار گذاشته بود، آنان برخاستند گليم ها و پشتى ها را روى مروان نهادند و بر آن نشستند تا او را خفه كردند و اين كار در ماه رمضان بود. و به گفته واقدى مروان در آن هنگام شصت و سه ساله بود. ولى هشام بن محمد كلبى مى گويد: مروان در آن هنگام هشتاد و يك سال داشته، و مدت خلافت او نه ماه بوده است و گفته شده است. ده ماه بوده است، او در آن هنگام كه دبير عثمان بود از خود عثمان بيشتر فرمان صادر مى كرد و از او بر كارها مسلطتر بود و هر لطفى هم كه مى خواست نسبت به هر كس انجام مى داد و اين موضوع از بزرگترين عوامل خلع و قتل عثمان بود. گروهى گفته اند ضحاك بن قيس چون در مرج راهط فرود آمد مردم را براى بيعت با ابن زبير دعوت نمى كرد بلكه براى بيعت با خود دعوت مى كرد و با او كه قريشى بود به خلافت بيعت شد. ولى آنچه بيشتر گفته اند و مشهورتر است اين است كه او براى ابن زبير دعوت مى كرده است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom