جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : وصف پیامبر اعظم [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) علّم فيها الناس الصلاة على النبي (صلی الله علیه وآله) و فيها بيان صفات الله سبحانه و صفة النبي و الدعاء له‏ :
صفات الله‏ :

اللَّهُمَّ دَاحِيَ الْمَدْحُوَّاتِ وَ دَاعِمَ الْمَسْمُوكَاتِ وَ جَابِلَ الْقُلُوبِ عَلَى فِطْرَتِهَا شَقِيِّهَا وَ سَعِيدِهَا.
a صفات النبي‏ :
b اجْعَلْ شَرَائِفَ صَلَوَاتِكَ وَ نَوَامِيَ بَرَكَاتِكَ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ، الْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ وَ الْفَاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ وَ الْمُعْلِنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ وَ الدَّافِعِ جَيْشَاتِ الْأَبَاطِيلِ وَ الدَّامِغِ صَوْلَاتِ الْأَضَالِيلِ كَمَا حُمِّلَ فَاضْطَلَعَ قَائِماً بِأَمْرِكَ مُسْتَوْفِزاً فِي مَرْضَاتِكَ غَيْرَ نَاكِلٍ عَنْ قُدُمٍ وَ لَا وَاهٍ فِي عَزْمٍ، وَاعِياً لِوَحْيِكَ حَافِظاً لِعَهْدِكَ مَاضِياً عَلَى نَفَاذِ أَمْرِكَ حَتَّى أَوْرَى قَبَسَ الْقَابِسِ وَ أَضَاءَ الطَّرِيقَ لِلْخَابِطِ وَ هُدِيَتْ بِهِ الْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْضَاتِ الْفِتَنِ وَ الْآثَامِ وَ أَقَامَ بِمُوضِحَاتِ الْأَعْلَامِ وَ نَيِّرَاتِ الْأَحْكَامِ، فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ وَ خَازِنُ عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ وَ بَعِيثُكَ بِالْحَقِّ وَ رَسُولُكَ إِلَى الْخَلْقِ‏.

دَاحِىَ المَدْحُوَّاتِ : گسترنده گسترده ها (زمين). 
دَاعِمَ المَسْمُوكاتِ : بر پا دارنده و حافظ آسمانها. 
جَابِلُ الْقُلُوبِ : آفريننده قلبها. 
الفِطْرَة : سرشت، طبيعت اوليه انسان كه از هر افكار و آلايشى خالى و عارى است. 
الشَرَائِف : جمع «شريفة»، بلند و برتر. 
النَوَامِى : جمع «نامية»، «نوامى بركاتك» بركات فزاينده و فراوانت. 
الخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ : خاتم انبياء گذشته. 
الفَاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ : گشاينده گره ها و بسته شده ها، يعنى آن حضرت قلبهاى افراد گمراه را كه با قفلهاى ضلالت بسته شده بود با آيات الهى باز مى كرد. 
جَيْشَات : جمع «جيشة» غليان ها، جوشش ها. 
ابَاطِيل : باطلها، جمعى است كه بر غير قياس آمده. 
الصَوْلَات : جمع «صولة»، سطوت، ابهت. 
الدَّامِغ : در هم كوبنده، «دمغه» مغزش را شكافت. 
اضْطَلَعَ : (رسالتش را) با قدرت تمام به پيش برد. 
المُستَوْفِز : شتابنده، عجله كننده. 
غَيْرُ ناكِل : بدون سرپيچى و تأخير، بدون ترس. 
الْقُدُم : پيشقدم بودن (در جنگ)، «مضى قدما» : بدون مكث حركت كرد، پيشتاخت. 
لَا وَاهٍ : بدون ضعف و سستى، «واهى» ضعيف. 
وَاعِياً لِوَحْيِكَ : نگهدار و دريافت كننده وحى تو «وعى الحَديثَ» : حديث را فهميد و حفظ كرد. 
اورَى قَبَسَ الْقَابِسِ : شعله آتش را براى طالبش بر افروخت. 
الْخَابِط : كسى كه در شب در مسير ناشناخته حركت كند. 
اضَاءَ الطَّرِيقَ : جاده را روشن كرد. 
الْخَوْضَات : جمع «خوضة»، چند بار فرو رفتن. 
الَاعْلَام : جمع «علم»، نشانه هاى راه.
الْعِلْمُ الْمَخْزُونِ : علمى كه خداوند به برخى از بندگانش اختصاص داده است. 
شَهِيدُكَ : گواه تو (بر مردم)، چنانكه قرآن فرموده است «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً» (چگونه باشد آن زمان كه از هر امتى گواهى بياوريم و ترا بر ايشان گواه بگيريم)، (نساء 41). 
بَعِيثُكَ : فرستاده تو، در اينجا «فعيل» بمعنى مفعول است مانند «جريح» كه بمعنى «مجروح» مى آيد. 
داحِى المَدحُوّات : گسترش دهنده گسترده شده ها (زمين) 
داعِم المَسموكات : ستون و تكيه دهنده سقفهاى بلند (سماوات) 
جابِل القلوب : آفريننده دلها 
نَوامِى : جمع ناميه : رشدكننده و زياد شونده 
جَيشات : جمع جيشة : جوشش و غليان 
جَيشات الاباطيل : جوشش چيز هاى باطل 
دامِغ : از بين برنده، كسى كه بدماغ و مغز صدمه بزند 
صَولات : حمله ها و قهر و غلبه ها 
اضطَلَع : با قوت و قدرت بحمل بار رسالت قيام كرد 
مُستَوفِز : سرعت كننده 
ناكِل : تاخير كننده، از اقدام، فرار كننده 
قُدُم : اقدام كردن، بجلو رفتن 
واهِى : سستى كننده 
أورَى : آتش بيرون كرد 
قَبَس : شعله آتش 
خَوضات : غوطه وريها 
بَعيث : برانگيخته شده 
(مردم را آموزش داد تا چگونه بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درود فرستند). 
۱. ويژگى هاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
بار خدايا اى گستراننده هر گسترده، و اى نگهدارنده آسمان ها، و اى آفريننده دل ها بر فطرت هاى خويش: دل هاى رستگار و دل هاى شقاوت زده. گرامى ترين درودها و افزون ترين بركات خود را بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و فرستاده ات اختصاص ده، كه خاتم پيامبران گذشته، و گشاينده درهاى بسته و آشكار كننده حق با برهان است. دفع كننده لشكرهاى باطل، و درهم كوبنده شوكت گمراهان است، آن گونه كه بار سنگين رسالت را بر دوش كشيد، و به فرمانت قيام كرد، و به سرعت در راه خشنودى تو گام برداشت، حتّى يك قدم به عقب برنگشت، و اراده او سست نشد.
و در پذيرش و گرفتن وحى، نيرومند بود، حافظ و نگهبان عهد و پيمان تو بود، و در اجراى فرمانت تلاش كرد تا آنجا كه نور حق را آشكار، و راه را براى جاهلان روشن ساخت، و دل هايى كه در فتنه و گناه فرو رفته بودند هدايت شدند. پرچم هاى حق را بر افراشت. و احكام نورانى را بر پا كرد، پس او پيامبر امين، و مورد اعتماد، و گنجينه دار علم نهان تو، و شاهد روز رستاخيز، و بر انگيخته تو براى بيان حقائق، و فرستاده تو به سوى مردم است. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن درود فرستادن بر پيغمبر «صلّى اللّه عليه و آله» را بمردم ياد مى دهد:
(1) بار خدايا اين گستراننده زمينها و نگاه دارنده آسمانها، و اى آفريننده قلبهايى كه شقاوت و بدبختى را اختيار كرده و دلهايى كه سعادت و خوشبختى را برگزيده، قرار ده بزرگترين درودها و افزونترين بركتهايت را بر محمّد، بنده و فرستاده خود كه ختم كننده بود آن (وحى و رسالت) را كه به پيغمبران پيش آمد، و راه بسته شده (سيادت و سعادت بشر) را گشود، 
(2) و حقّ (دين و شريعت) را بحقّ (برهان عقل و علم) آشكار كرد، و از جوش و خروش باطل و نادرستيها (فتنه هاى زمان جاهليّت) جلوگيرى نمود، و تسلّط گمراهيها (ى از راه بيرون رفته و از راه برندگان) را نابود كرد، چنانكه سنگينى رسالت بر او تحميل شده بقوّت و توانائى آنرا متحمّل گرديد، و بامر و فرمان تو قيام كرد (دين حقّ و علوم و معارف را بمردم ياد داد) و براى بدست آوردن خوشنودى تو (تبليغ رسالت) شتاب نمود، بى آنكه از سبقت و پيش افتادن بماند، و در اراده و تصميمى كه داشت سستى ورزد، 
(3) و وحى تو را ضبط كرد، و عهد و پيمانت را نگاه داشت، و بر اجراء فرمان تو اصرار ورزيد تا اينكه شعله آتش را بر افروخت (علم و دانش و خدا پرستى را در ميان خلق منتشر ساخت) و براى كسيكه در راه كج (راه نادانى و فتنه) مى رفت راه حقّ را روشن و هويدا نمود، 
(4) و بسبب آن حضرت دلهايى كه در فتنه ها و گمراهيها فرو رفته بودند هدايت شدند، و آن بزرگوار نشانهاى واضح و احكام شرعيّه را بر پا نمود، پس او امين درستكار و خزينه علم و اسرار تو است، و روز رستخيز (بر نيكو كاران و بد كاران) از جانب تو شاهد و گواه است، و مبعوث شده براه حقّ و رسول و فرستاده تو بسوى خلق مى باشد.
خطبه اى از آن حضرت (ع) در آن به مردم آموخته است كه چگونه بر پيامبر (ص) درود فرستند:
اى خداوند، اى گستراننده زمينها و اى نگه دارنده آسمانها و اى آنكه آفريننده دلهايى بر فطرت و جبلت آنها، چه آن دل كه شقى بود و چه آن دل كه سعيد. شريفترين درودها و افزونترين بركات خود را بر بنده خود و پيامبر خود محمد (صلی الله علیه وآله) ارزانى دار. آنكه، خاتم پيامبران پيشين است و گشاينده درهاى فرو بسته و آشكاركننده حق به نيروى حق و برهان. 
اوست كه جوش و خروش هر باطلى را فرو نشانيد و حمله و هجوم گمراهيها را در هم شكست. بار سنگين رسالت را بر خود هموار ساخت و، تا به مقصودش رساند، دليرانه كوشيد و به انجام رسانيدن فرمانهاى تو قيام نمود و در جستن خشنودى تو درنگ نكرد و در هيچ اقدامى ترس و تأخير نشان نداد و در هيچ عزم و آهنگى سستى ننمود. 
آنچه به او وحى كرده بودى، نيكو بگرفت و عهد و پيمان تو نگه داشت. اجراى فرمانهاى تو را همواره مهيا بود، تا آن گاه كه براى خواهندگان پرتو ايمان، چراغ دين خود برافروخت و راه گمشدگان در ظلمت شب را روشن ساخت و دلها به او هدايت يافتند، پس از آنكه به لجّه فتنه ها و گناهان گرفتار آمده بودند. او علمهاى راه نماينده را بر افراشت و احكامى روشن و تابناك بياورد. بار خدايا، محمد امين درستكار وحى توست، گنجور علم توست و در روز جزا از سوى تو شاهد و گواه است. از سوى تو به رسالت مبعوث شده و فرستاده توست بر آفريدگان تو. 
بار خدايا! اى گستراننده گسترده ها، و اى نگهدارنده آسمان هاى رفيع، و اى کسى که دلها را با فطرت هاى ويژه آفريدى: هم آنان که سرانجام به بدبختى گراييدند و هم آنان که سعادتمند شدند.
(خداوندا) گرامى ترين درودها و پربارترين برکاتت را بر محمّد(صلى الله عليه وآله) بنده ات و رسولت بفرست! همان کسى که خاتم پيامبران پيشين بود، کسى که درهاى بسته را گشود و حق را با حق آشکار ساخت. غوغاى باطل را دفع کرد و حملات گمراهى ها را درهم شکست و با تمام قدرت بار سنگين رسالت را بر دوش کشيد، اين در حالى بود که به فرمانت قيام کرد و در طريق رضا و خشنودى تو با سرعت گام برمى داشت، هرگز در اين مسير ترديد به خود راه نداد و عقب گرد، نکرد و عزم و اراده اش به سستى نگراييد.
وحى تو را با آگاهى گرفت و عهد تو را پاسدارى کرد و در انجام فرمانت (با قدرت و جديّت) پيش رفت، تا آنجا که شعله هاى حق را براى طالبانش برافروخت و راه را براى ناآگاهان روشن ساخت و دلهايى که در فتنه ها و گناهان فرو رفته بود، به برکت وجودش هدايت شد. او پرچم هاى آشکار کننده حق را برافراشت و احکام نورانى اسلام را برپا ساخت. آرى، او امينِ معتمد و گنجينه دار مخزنِ علوم تو و شاهد و گواه روز رستاخيز و برانگيخته ات براى بيان حقايق و فرستاده ات به سوى خلايق است.
و از خطبه هاى آن حضرت است كه در آن مردم را آموخت كه چگونه بر پيامبر درود فرستند:
بار خدايا اى گستراننده هر گسترده، و اى برافرازنده آسمانهاى بالا برده، اى آفريننده دلها بر وفق سرشت، بدبخت بود و يا نيكو سرنوشت، بهترين درودها و پربارترين بركت ها را خاصّ بنده و پيامبر خود گردان، كه خاتم پيامبران پيشين است، و گشاينده درهاى بسته -رحمت بر مردم زمين-. 
آشكار كننده حقّ با برهان، فرونشاننده طغيان و درهم كوبنده شوكت گمراهان. چنان كه او بار رسالت را نيرومندانه برداشت -و حقّ آن را چنانكه بايد بگذاشت-. در انجام فرمانت برپا، و در طلب خشنودى ات پويا، نه از اقدامى روگردان و نه در عزمى سست و ناتوان.
وحى تو را به گوش جان شنوا و عهد تو را نگهبان، و در راه اجراى فرمان تو روان. چندان كه چراغ جويندگان حقّ را فروغ بخشيد، و بر سر راه گمراهان چون خورشيدى بدرخشيد، و دلهاى فرو رفته در موجهاى شبهت، به راهنمايى او رخت به كنار كشيد. نشانه هاى روشن را بر پا داشت و احكام را -چون موكّلانى- بر مردمان گماشت. او تو را امانتدارى است درستكار، و گنجينه علم تو را پاسدار. گواه توست در روز قيامت، و برانگيخته تو به رسالت، و فرستاده تو بر آفريدگان و امّت. 
از خطبه هاى آن حضرت است كه در آن درود فرستادن بر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) را تعليم مى دهد:
بار خدايا، اى گستراننده زمينهاى گسترده، و نگاه دارنده آسمانهاى بر افراشته، و اى آفريننده دلها بر اساس فطرت، چه بدبخت آن و چه خوشبخت آن،شريفترين درودهايت، و افزونترين بركاتت را بر محمّد بنده و رسول خود قرار ده، رسولى كه ختم كننده نبوت، و باز كننده راههاى بسته، و آشكار كننده حق بر مبناى حق است، 
پيامبرى كه خروشهاى باطل را دفع، و حمله هاى گمراهى را شكست، چنان كه سنگينى رسالتى را كه بر عهده گرفت با قدرت پيش برد، به امر تو قيام نمود، و در راه رضاى تو شتافت، بدون اينكه از پيشى گرفتن بماند، و در عزمى كه داشت سستى ورزد. 
وحى تو را ضبط نمود، عهدت را حفظ نمود، بر اجراى فرمانت اقدام ورزيد، تا آتش دانش طلب را بر افروخت، و راه حق را براى اشتباه كار روشن ساخت، و دلهايى كه در فتنه ها و گناهان غرق شده بود به وسيله او هدايت شد. پيامبرى كه نشانه هاى واضح را بر پا كرد، و احكام نورانى را ابلاغ نمود. او امين درستكار تو، و خزينه دار دانش سرّى تو، و شاهد تو در روز قيامت، و پيامبر به حق ات، و فرستاده ات به سوى خلق بود. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 188-175 و من خطبة له عليه السّلام علّم فيها الناس الصلاة على النّبى صلّى اللّه عليه و آله و فيها بيان صفات اللّه سبحانه و صفة النبى و الدّعاء له.در اين خطبه امام عليه السلام طرز فرستادن صلوات و درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله و آل او عليهم السلام را به مردم ياد مى دهد و در عين حال، بخشى از صفات خداوند سبحان و صفات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و دعاى براى آن حضرت نيز آمده است. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در واقع از سه بخش تشكيل مى شود: بخش اوّل: كه بسيار كوتاه است، بيان قسمتى از صفات خداوند متعال است كه به عنوان مقدّمه براى تقاضاى رحمت و درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر شده است.بخش دوم: چگونگى درود فرستادن بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تعليم داده شده و بسيارى از صفات آن بزرگوار و خدمات بزرگ و بى مانندى كه به جامعه انسانيّت و آيين حق فرمود، ذكر شده است و در واقع گوياى اين حقيقت است كه اگر ما بهترين درود و صلوات را بر آن بزرگوار مى فرستيم به خاطر اين خدمات بزرگ و بى مانند او است.بخش سوم: در برگيرنده مجموعه اى از دعاهاى پر معنا درباره آن حضرت است كه در ضمن، از خداوند نيز تقاضا شده كه رابطه ما با آن بزرگوار همواره برقرار باشد و در بهشت جاويدان در سايه آن حضرت باشيم. اى نگهدارنده آسمانهاى رفيع: در اين بخش از خطبه امام(عليه السلام) خداوند را به سه صفت از صفات والايش مى ستايد، عرضه مى دارد: «بار خدايا! اى گستراننده گسترده ها، و اى نگهدارنده آسمان هاى رفيع، و اى کسى که دلها را با فطرت هاى ويژه آفريدى: هم آنان که سرانجام به بدبختى گراييدند و هم آنان که سعادتمند شدند. (اَلّلهُمَّ دَاحِىَ(1) الْمَدْحُوَّاتِ، وَ دَاعِمَ(2) الْمَسْمُوکَاتِ(3)، وَ جَابِلَ(4) الْقُلُوبِ عَلَى فِطْرَتِهَا: شَقِيِّهَا وَ سَعِيدِهَا). جمله اوّل اشاره به آغاز آفرينش آسمانها و زمين است. مى دانيم طبق نظريات معروف در ميان دانشمندان، جهان هستى و کرات و اجرام آسمانى در آغاز به صورت توده واحدى بوده است که به علل معلوم و نامعلومى از هم جدا شده و گسترش يافته و امروز همچنان رو به گستردگى پيش مى رود. زمين نيز در آغاز زير آب فرو رفته بود. آب ها تدريجاً در مناطق عميق و شکاف هاى زمين قرار گرفتند و خشکى ها پديدار شدند و با گذشت زمان، گسترش يافتند، تا اين که وضع خشکى ها و درياها تثبيت شد و امروز نيز بر اثر جذب سنگ هاى آسمانى، زمين به آرامى گستردگى بيشترى پيدا مى کند. قرآن مى فرمايد: «وَ السَّمَاءَ بَنَيْنَاهَا بِأَيْد وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ * وَ الاَْرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ; و ما آسمان را با قدرت بنا کرديم و همواره آن را وسعت مى بخشيم و زمين را گسترديم و چه خوب گستراننده اى هستيم»(5). تعبير به «دَاعِمَ الْمَسْمُوکَاتِ» اشاره به نگهدارى کرات آسمانى اعم از سيّارات و ثوابت و کهکشان ها، بوسيله نيروى جاذبه -که در واقع يک ستون نامريى است- مى باشد; نيرويى که چنان آنها را در جاى خود نگه مى دارد که گاه ميليون ها سال مى گذرد و فواصل موجود بين کرات منظومه شمسى، تغيير پيدا نمى کند. قرآن مجيد مى گويد: «إِنَّ اللّهَ يُمْسِکُ السَّموَاتِ وَ الاَْرْضَ أَنْ تَزُولاَ وَ لَئِنْ زَالَتَا إِنْ أَمْسَکَهُمَا مِنْ أَحَد مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کَانَ حَلِيماً غَفُوراً; خداوند آسمان ها و زمين را نگاه مى دارد تا از نظام خود منحرف نشوند و هر گاه منحرف گردند کسى جز او نمى تواند آنها را نگاه دارد، او بردبار و غفور است».(6) جمله «وَ جـَابِلَ الْقُلُوبِ...» اشاره به علوم فطرى و الهى و غرائز و تمايلات ثمربخشى است که خداوند در درون جان انسانها قرار داده; علوم و غرايز و اميالى که به منزله ابزارى هستند که انسان در مسير تکامل و پيمودن طرق پيشرفت مادّى و معنوى و سير الى اللّه از آن بهره مى گيرد و بدون آنها تلاشها و کوشش هايش يا متوقّف، و يا کم اثر مى شود. ممکن است کسانى از جمله بالا چنين استفاده کنند که خداوند شقاوت و سعادت را ذاتى انسانها قرار داده; گروهى ذاتاً سعادتمندند، و گروه ديگرى ذاتاً شقاوتمند; در حالى که جمله بالا چنين مطلبى را القا نمى کند، بلکه مى گويد: خداوند به همه انسانها اعم از کسانى که سرانجام سعادتمند، يا شقاوتمند مى شوند، علوم فطرى و غرائز ضرورى را مرحمت فرموده، هر چند گروهى از آن استفاده کرده و مسير سعادت را با آن طىّ مى کنند و گروه ديگرى با سوء استفاده، خود را در پرتگاه شقاوت مى افکنند، حديث معروف: «کُلُّ مَوْلُود يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ...; همه انسانها بر فطرت توحيد از مادر متولّد مى شوند (و انحراف از اين فطرت، بر اثر تعليم و تربيت نادرستى است که بعداً حاصل مى شود)»(7) نيز اشاره به همين معنا است. واضح است که اگر سعادت و شقاوت ذاتى باشد و هرکس مجبور باشد که در همان مسير از پيش تعيين شده، گام بردارد، آمدن پيامبران و نزول کتاب هاى آسمانى و تکليف و مسئوليّت و احکام الهى و ثواب و عقاب، و در يک کلمه، تمام مسايل مربوط به تعليم و تربيت و آثار و نتايج آن، بى معنا خواهد شد; نه عقل چنين چيزى را مى پذيرد و نه شرع. قرآن مجيد مى گويد: «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً; ما انسان را به راه صحيح هدايت کرده ايم، خواه شاکر باشد و پذيرا شود و يا کفران کند و رها سازد»(8). و در جاى ديگر مى فرمايد: «وَ نَفْس وَ مَا سَوَّيهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْويهَا; و قسم به جان آدمى! و آن کس که آن را آفريده (و) منظّم ساخته، سپس فجور و تقوا (شرّ و خيرش) را به او الهام کرده است»(9). در واقع راه و چاه و عوامل سعادت و شقاوت را به او نشان داده است، بى آن که او را مجبور به پذيرش چيزى کند، او در پيمودن هر دو راه مختار است و به همين دليل، در برابر خداوند و وجدان خويش مسئوليّت دارد. * ** درود بر چنين پيامبرى: امام(عليه السلام) در آغاز اين فراز از خطبه، بهترين درود و برکات الهى را نثار روان پاک پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) کرده و آن حضرت را به بيش از بيست وصف از اوصاف برجسته اش، که او را شايسته اين درود و صلوات مى کند، ياد مى فرمايد و مى گويد: (خداوندا!) «گرامى ترين درودها و افزونترين و پربارترين برکاتت را بر محمد(صلى الله عليه وآله) بنده ات و رسولت بفرست» (اجْعَلْ شَرَائِفَ(10) صَلَوَاتِکَ وَ نَوَامِىَ(11) بَرَکَاتِکَ عَلى مُحَمَّد عَبْدِکَ وَ رَسُولِکَ). صلوات، همان رحمت هاى الهى است; و برکات، انواع نعمت هاى پروردگار را شامل مى شود و مجموعه صلوات و برکات چنان فراگير است که هيچ خير و سعادتى از آن بيرون نخواهد بود. در اين قسمت از سخن امام(عليه السلام)، دو وصف معروف و مهم، که در واقع مهمترين اوصاف پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) است بيان شده: نخست، مسأله عبوديّت و دوم، رسالت. عبوديّت بزرگترين افتخار يک انسان است که تسليم محض در برابر خداوند باشد، همه چيز را از آنِ او بداند و چشم و گوش بر امر و فرمانش نهد; حتّى اموالى را که ظاهراً ملک او است، امانت الهى در دست خود بشمرد و حداکثر تلاش را در جلب رضاى او انجام دهد و در عين حال خود را به او بسپارد، همان گونه که اميرمؤمنان(عليه السلام) به پيشگاه خداوند عرض مى کند: «إِلهي کَفَى بِي عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً وَ کَفَى بِي فَخْراً أَنْ تَکُونَ لِي رَبّاً; خدايا اين عزّت براى من بس است که بنده تو باشم و اين افتخار براى من کافى است که تو پروردگار من باشى»(12). در سومين توصيف به مسأله خاتميّت اشاره مى کند و مى فرمايد «پيامبرى که خاتم پيامبران پيشين بود» (الْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ). در صورتى که (ما) در اينجا به معناى «ذَوِى الْعُقُول» باشد اشاره به پيامبران پيشين است، که پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) «خاتم النّبيين» بود. و اگر به معناى «ذوى العقول» نباشد، اشاره به پايان گرفتن شرايع پيشين، به دست پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) است. و در چهارمين و پنجمين توصيف مى فرمايد: «کسى که درهاى بسته را گشود و حقّ را با حقّ آشکار ساخت» (وَ الْفَاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ، وَ الْمُعْلِنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ). منظور از پيچيدگى ها و درهاى بسته، ابواب علوم و دانشها و مسايل پيچيده اخلاقى و اجتماعى انسانها است که پيامبر(صلى الله عليه وآله) با دين و آيين و هدايت هاى خود، آنها را به روى انسانها باز کرد و منظور از آشکار ساختن حق به حق، ممکن است اشاره به معجزات باشد که حقّانيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را تبيين کرد و يا اشاره به بيانات منطقى او باشد که حقايق را شرح داد و يا اشاره به جنگ ها و غزواتى است که دشمنان حق را کنار زد تا مردم چهره حق را ببينند و يا روشن ساختن حقايق به قرينه يکديگر مى باشد همان گونه که آيات قرآن را به کمک يکديگر تفسير مى کنند; هيچ مانعى ندارد که تمام معانى چهارگانه فوق، در اين جمله جمع باشد. در ششمين و هفتمين توصيف مى فرمايد: «همان کسى که غوغاى باطل را دفع کرد و حملات گمراهى ها را درهم شکست» (وَ الدَّافِعِ جَيْشَاتِ(13) الاَْبَاطِيلِ، وَ الدَّامِغِ(14) صَوْلاَتِ(15) الاَْضَالِيلِ). جالب اين که در مورد باطل تعبير به سر و صدا و غوغا مى کند (جَيْشات) و در مورد عوامل گمراهى تعبير به حملات (صولات) که دقيقاً هر کدام منطبق با وضعيّت آنهاست. باطل پر سر و صدا است و عوامل گمراهى نيز، همواره به مردم بى دفاع حمله ور مى شوند. در هشتمين توصيف که در واقع به منزله بيان علّت براى تقاضاى اين درود وافر و گسترده است، مى فرمايد: «به دليل اين که با تمام قدرت بار سنگين رسالت را بر دوش کشيد» (کَمَا حُمِّلَ فَاضْطَلَعَ(16)). در اينجا(کما) به منزله تعليل است و معناى «لاِنَّه» مى دهد. در واقع قبول اين مسئوليّت بزرگ و تحمّل آن با قوّت و قدرت، يکى از مهمترين ويژگى هاى پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله) است که او را شايسته هر گونه درودى مى کند. در نهمين و دهمين توصيف آمده است که: «آن حضرت به فرمانت قيام نمود و در طريق رضا و خشنودى تو، با سرعت گام بر مى داشت» (قَائِماً بِأَمْرِکَ، مُسْتَوْفِزاً(17) فِي مَرْضَاتِکَ). «قيامِ به امر»، اشاره به جدّى گرفتن اوامر الهى است; زيرا انسان براى کارهاى جدّى بر مى خيزد. به همين دليل، قيامِ به چيزى، اشاره به برخورد جدّى با آن است. اين دو تعبير نشان مى دهد که آن بزرگوار نه تنها گوش بر فرمان الهى بود، بلکه هر جا رضاى او را - حتّى بدون فرمان نيز- کشف مى کرد، به سرعت به سوى انجام آن مى شتافت. در يازدهمين و دوازدهمين توصيف مى فرمايد: در گام هايى که (به سوى انجام اوامر تو) بر مى داشت، ترديد به خود راه نداد و عقب گرد، نکرد، و عزم و اراده اش به سستى نگراييد» (غَيْرِ نَاکِل(18) عَنْ قُدُم(19)، وَلاَ وَاه فِي عَزْم). بسيارند کسانى که در تصميم گيرى ها و شروع کار جدّى هستند، ولى در ادامه راه ترديد و سستى به خود راه مى دهند. مهمّ آن است که انسان از آغاز تا پايان محکم بايستد و به راه خود ادامه دهد. تاريخ پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نشان مى دهد که او هرگز در برابر وسوسه ها و فشارها تسليم نشد و هر پيشنهاد انحرافى را که به آن حضرت کردند، با صراحت ردّ نمود تا آنجا که مى فرمود: «اگر خورشيد آسمان را در يک دستم بگذارند و ماه را در دست ديگرم، حاضر نيستم مسير خود را تغيير دهم.»(20) در سيزدهمين تا پانزدهمين وصف مى فرمايد: «اين در حالى بود که وحى تو را با آگاهى گرفت و عهد تو را پاسدارى کرد و در انجام فرمانت (با قدرت و جدّيت) پيش رفت» (وَاعِياً(21) لِوَحْيِکَ، حَافِظاً لِعَهْدِکَ، مَاضِياً عَلَى نَفَاذِ أَمْرِکَ). سپس آن حضرت در ادامه اين سخن، نتيجه تلاش ها و کوشش ها و فداکارى هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را، ضمن بيان اوصاف ديگرى بازگو مى کند، امام(عليه السلام) در شانزدهمين تا هجدهمين وصف مى فرمايد: «او همچنان در اين راه به پيش رفت تا شعله حق را براى طالبانش برافروخت و راه را براى ناآگاهان روشن ساخت، دل هايى که در فتنه ها و گناهان فرو رفته بود، به برکت وجودش هدايت شد» (حَتَّى أَوْرَى(22) قَبَسَ(23) الْقَابِسِ، وَ أَضَاءَ الطَّرِيقَ لِلْخَابِطِ،(24) وَ هُدِيَتْ بِهِ الْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْضَاتِ(25) الْفِتَنِ وَ الاْثامِ). اين سخن اشاره به پيشرفت سريعِ اسلام، در تمام جهات و روشن شدن «جزيره عربستان» که مهد کفر و شرک و کانون جهل و جنايت بود، مى باشد که هر کس کمترين اطلاعى از تاريخ اسلام داشته باشد، آن را تصديق مى کند و حتّى دشمنان اسلام نيز به آن معترفند. سپس در نوزدهمين وصف از اوصاف کريمه آن حضرت، مى افزايد: «او پرچم هاى آشکار کننده حق را برافراشت و احکام نورانى اسلام را برپا ساخت» (وَ أَقَامَ بِمُوضِحَاتِ الاَْعْلاَمِ، وَ نَيِّرَاتِ الاَْحْکَامِ). در حقيقت براى اينکه رهروان راه حق گرفتار خطا و اشتباه نشوند و به بيراهه نروند، بايد پرچمها و علايم راهنمايى، در جاى جاى اين طريق نصب شود و چراغ هاى نورانى تمام جادّه را به هنگام تاريکى روشن کند و اين همان کارى بود که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) انجام داد و براى هر حقّى نشانه اى قرارداد و پاسدارانى تعيين فرمود. بسيارى از احکام مانند نمازهاى پنج گانه يوميّه و نماز جمعه - با آن مراسم ويژه- و زيارت خانه خدا، نمونه هاى زنده اى از آن پرچمها و چراغهاست که رهروان اين راه را از گمراهى رهايى مى بخشد و همچنين احکامى که درباره مسايل اجتماعى و تربيتى و سياسى و اقتصادى بيان فرموده است. در پايان اين بخش، به پنج صفت ديگر (که با توجّه به صفات گذشته مجموعاً بيست و چهار وصف مى شود) به صورت نتيجه گيرى از تمام بحث هاى گذشته اشاره کرده، مى فرمايد: «آرى، او امينِ معتمد و گنجينه دارِ مخزن علوم تو و شاهد و گواه روز رستاخيز، و برانگيخته ات براى بيان حقايق و فرستاده ات به سوى خلايق است.» (فَهُوَ أَمِينُکَ الْمَأْمُونُ، وَ خَازِنُ عِلْمِکَ الْمَخْزُونِ، وَ شَهِيدُکَ يَوْمَ الدِّينِ، و بَعِيثُکَ بِالْحَقِّ، وَ رَسُولُکَ إِلَى الْخَلْقِ). اين اوصاف پنج گانه، بعضى مقدّمه، و بعضى نتيجه ديگرى است. امين خداوند و خزانه دار علم او بودن، مقدّمه اى است براى رسالت به سوى خلق; و مبعوث بودن به حقّ، و گواه روز قيامت بودن، نتيجه اين رسالت است. تعبير به «امين مأمون» در واقع تاکيدى است بر کمال امانت آن حضرت، و اشاره اى است به مقام عصمت، که از شرايط حتمى نبوّت است، و منظور از «خزانه داربودنِ علم مخزون»، آگاه بودن پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از اسرار غيب است. همان گونه که در جاى خود گفته ايم پيامبران و امامان بدون آگاهى از اين اسرار نمى توانند رسالت خود را به طور کامل انجام دهند، قرآن مجيد نيز مى فرمايد: «عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً * إلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُکُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً * لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ; خداوند داناى غيب است و هيچ کس را بر اسرار غيبش آگاه نمى سازد مگر رسولانى را که برگزيده; و مراقبينى از پيش رو و پشت سر آنها قرار مى دهد، تا بداند پيامبرانش رسالت هاى پروردگار را ابلاغ کرده اند».(26) جمله «شَهِيدُکَ يَوْمَ الدِّينِ» اشاره به همان است که در قرآن مجيد آمده که پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) گواه بر اعمال امّت و گواه بر گواهان ساير امّت ها است. در آيه 143 سوره «بقره» مى فرمايد: «وَ کَذلِکَ جَعَلْنَاکُم أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شَهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَکُونَ الرَّسُولُ عَلَيْکُمْ شَهِيداً; و اينگونه شما را امّت ميانه اى قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه باشد». و در آيه 89 سوره «نحل» مى خوانيم «وَ يَوْمَ نَبْعَثُ في کُلِّ أُمَّة شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جَعَلْنَا بِکَ شَهِيداً عَلَى هؤُلاَءِ; بيادآور! روزى را که از هر امّتى گواهى را از خودشان بر آنها برمى انگيزيم و تو را گواه بر آنان قرار مى دهيم». و از آنجا که گواهى دادن، فرع بر علم و آگاهى است، اين تعبيرات، دليل ديگرى بر آگاهى پيغمبر از اسرار غيب است. * * * نکته: اهميّت فوق العاده صلوات بر پيامبر(صلى الله عليه وآله): در خطبه بالا صلوات و درود بسيار پر معنا و پرمحتوا و مستدلّى بر پيغمبراکرم(صلى الله عليه وآله) آمده بود و اين مطلب ما را به اهميّت اين مسأله در دستورات اسلامى واقف مى سازد. حقيقت اين است که روايات اسلامى اهميّت فوق العاده اى براى صلوات بر پيامبر ذکر کرده و در منابع شيعه و اهل سنّت ثواب و پاداش فوق العاده اى براى اين عمل ذکر شده، به اندازه اى که مايه اعجاب و شگفتى است; که به عنوان نمونه بخشى از اين روايات را گلچين کرده، در ذيل از نظر خوانندگان عزيز مى گذرانيم، سپس به تحليلى در اين زمينه مى نشينيم: 1- در حديثى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم: «أَلصَّلاَةُ عَلَى النَّبِىِّ وَ آلِهِ أَمْحَقُ لِلْخَطَايَا مِنَ الْمَاءِ إِلَى النَّارِ و السَّلاَمُ عَلَى النَّبِىِّ أَفْضَلُ مِنْ عِتْقِ رِقَاب; صلوات بر پيامبر و آل او گناهان را محو مى کند، شديدتر از آنچه آب، آتش را خاموش مى کند و سلام بر پيامبر و آل او افضل است از آزاد کردن بردگان».(27) 2- در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «إِذَا ذُکِرَ النَّبِىُّ فَأَکْثِرُوا الصَّلاَةَ عَلَيْهِ فَإِنَّهُ مَنْ صَلَّى عَلَى النَّبِىِّ صَلاَةً وَاحِدَةً صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ أَلْفَ صَلاَة فِي أَلْفِ صَفٍّ مِنَ الْمَلائِکَةِ وَ لَمْ يَبْقَ شَيءٌ مِمَّا خَلَقَهُ اللَّهُ إِلاَّ صَلَّى عَلَى [ذلِکَ] الْعَبْدِ لِصَلاَةِ اللّهِ عَلَيْهِ وَ صَلاَةِ مَلائِکَتِهِ فَمَنْ لَمْ يَرْغَبْ فِي هَذَا فَهُوَ جَاهِلٌ مَغْرُورٌ قَدْ بَرِئَ اللّهُ مِنْهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَهْلُ بَيْتِهِ; هنگامى که نام پيامبر برده شود بسيار صلوات بر او بفرستيد، چرا که هرکس يک صلوات بر پيامبر اکرم بفرستد خداوند هزار صلوات و درود در هزار صفّ از ملائکه، بر او مى فرستد، و چيزى از مخلوقات خدا باقى نمى ماند، مگر اين که به خاطر صلوات خدا و فرشتگانش بر او صلوات مى فرستند و هر کس به چنين پاداش عظيمى علاقه نداشته باشد، جاهل مغرورى است که خدا و رسول خدا و اهل بيتش از او بيزارند»(28). 3- در حديث ديگرى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «کُلُّ دُعَاء مَحْجُوبٌ حَتَّى يُصَلَّى عَلَى النَّبِىِّ; هيچ دعايى به اجابت نمى رسد مگر اينکه صلوات بر پيامبر فرستاده شود(29)». 4- باز در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم: «أَلصَّلاَةُ عَلَىَّ نُورٌ عَلَى الصِّرَاطِ; صلوات بر من نور صراط (در قيامت) است(30)». 5- در حديث ديگرى از امام باقر يا امام صادق(عليهما السلام) نقل شده که فرمود: (مَا فِي الْمِيزَانِ شَىْءٌ أَثْقَلَ مِنَ الصَّلاَةِ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ إِنَّ الرَّجُلَ لَتُوضَعُ أَعْمَالُهُ فِي الْمِيزَانِ فَتَمِيلُ بِهِ فَيَخْرُجُ الصَّلاَةُ عَلَيْهِ فَيَضَعُهَا فِي ميزَانِهِ فَتَرَجَّحُ; در ترازوى سنجش اعمال (در قيامت) چيزى سنگين تر از صلوات بر محمّد و آل محمّد نيست، کسانى هستند که اعمالشان را در ترازوى سنجش عمل مى گذارند، سبک و ناچيز است سپس صلوات بر آن حضرت را بيرون آورده و بر آن مى نهند سنگينى مى کند و برترى مى يابد».(31) 6- در حديث ديگرى از خود آن حضرت آمده است: «صَلُّوا عَلَيَّ فَإِنَّ الصَّلاَةَ عَلَىَّ زَکَاةٌ لَکُمْ; صلوات بر من بفرستيد، چرا که صلوات بر من، باعث نموّ (روح و جان) شما مى شود»(32). 7- در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است: «إِذَا کَانَ يَوْمُ الْخَمِيسِ بَعَثَ اللّهُ مَلاَئِکَةً مَعَهُمْ صُحُفٌ مِنْ فِضَّة وَ أَقْلاَمٌ مِنْ ذَهَب يَکْتُبُونَ يَوْمَ الْخَمِيسِ وَ لَيْلَةَ الْجُمُعَةِ أَکْثَرَ النَّاسِ عَلَىَّ صَلاَةً; روز پنج شنبه که مى شود خداوند فرشتگانى را با لوح هايى از نقره و قلمهايى از طلا مى فرستد تا نام کسانى را که روز پنج شنبه و شب جمعه بيشتر از همه بر من صلوات مى فرستند، بنويسند(33)». 8- در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) چنين نقل شده است که روزى به على(عليه السلام) فرمود: «أَلاَ أُبَشِّرُکَ؟ قَالَ: بَلَى بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي فَإِنَّکَ لَمْ تَزَلْ مُبَشِّراً بِکُلِّ خَيْر. فَقَالَ: أَخْبَرَنِي جَبْرَئِيلُ آنِفاً بِالْعَجَبِ. فَقَالَ أَميرُالْمُؤْمِنينَ: وَ مَا الَّذِي أَخْبَرکَ يَا رَسُولَ اللّهِ؟ قَالَ: أَخْبَرَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْ أُمَّتِي إِذَا صَلَّى عَلَىَّ فَأَتْبَعَ بِالصَّلاَةِ عَلَى أَهْلِ بَيْتِي فُتِحَتْ لَهُ أبْوَابُ السَّمَاءِ وَ صَلَّتْ عَلَيْهِ الْمَلاَئِکَةُ سَبْعِينَ صَلاَةً وَ أَنَّهُ إِنْ کَانَ مِنَ الْمُذْنِبِينَ تَحَاتُّ عَنْهُ الذُّنُوبُ کَمَا تَحَاتُّ الْوَرَقُ مِنَ الشَّجَرِ; آيا به تو بشارت بدهم؟ على(عليه السلام) عرض کرد: آرى پدر و مادرم فدايت، تو هميشه بشارت دهنده به همه نيکى ها بوده اى. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: جبرئيل الآن از چيز عجيبى به من خبر داد، اميرمؤمنان(عليه السلام)پرسيد: چه خبرى داده، اى رسول خدا؟ فرمود: به من خبر داد که يکى از امّت من هنگامى که صلوات بر من مى فرستد و به دنبال آن صلوات بر اهل بيتم; درهاى آسمان به روى او گشوده مى شود و فرشتگان هفتاد صلوات بر او مى فرستند و اگر از گنه کاران باشد، گناهانش فرو مى ريزد آن گونه که برگها از درختان مى ريزند(34)». 9- در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «أَکْثِرُوا الصَّلاَةَ عَلَىَّ فَإِنَّ اللّهَ وَکَّلَ بِي مَلَکاً عِنْدَ قَبْرِي فَإِذَا صَلَّى عَلَىَّ رَجُلٌ مِنْ أُمَّتِي قَالَ ذَلِکَ الْمَلَکُ يَا مُحَمَّدُ: إِنَّ فُلاَنَ بْنَ فُلاَن صَلَّى عَلَيْکَ السَّاعَةَ; زياد صلوات بر من بفرستيد; چرا که خداوند فرشته اى را نزد قبر من مأمور ساخته که هر فردى از امّت من، صلوات بر من بفرستد آن فرشته مى گويد: فلان کس، فرزند فلان، هم اکنون بر تو صلوات فرستاد».(35) 10- در حديثى از امام باقر(عليه السلام) از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چنين نقل شده است: «مَنْ صَلَّى عَلَىَّ إِيمَاناً وَاحْتِسَاباً إِسْتَأْنَفَ الْعَمَلَ; هر کس از روى ايمان و به خاطر خداوند، بر من صلوات بفرستد (تمام گناهانش بخشوده خواهد شد و) اعمال خود را از نو آغاز مى کند(36)». 11- نه تنها به هنگام ذکر نام پيامبر(صلى الله عليه وآله) بايد صلوات بر او فرستاد، بلکه به هنگام نوشتن نيز تأکيد شده است که صلوات را بنويسند; آن گونه که در حديثى از پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «مَنْ صَلَّى عَلَىَّ فِي کِتَاب لَمْ تَزَلِ الْمَلاَئِکَةُ تَسْتَغْفِرُ لَهُ مَادَامَ اسْمِي فِي ذلِکَ الْکِتَابِ; کسى که در نوشته اى صلوات بر من بنويسد، فرشتگان - مادامى که اسم من در آن نوشته است- براى او استغفار مى کنند(37)». 12- عايشه از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل مى کند که فرمود: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَلْقَى اللّهَ غَداً رَاضِياً فَلْيُکْثِرِ الصَّلاَةَ، عَلَىَّ; کسى که دوست دارد خدا را فرداى قيامت ملاقات کند در حالى که از او خشنود باشد، پس زياد بر من صلوات بفرستد(38)». کوتاه سخن اين که روايات بسيار فراوانى در اين زمينه نقل شده، که از اهميّت فوق العاده صلوات و درود بر پيامبر و آل حکايت مى کند، به گونه اى که در کمتر عملى از اعمال، اين همه ثواب و فضيلت ديده مى شود و آنچه ما در احاديث دوازده گانه بالا آورديم، در واقع بخش کوچکى از آن است. * * * پاسخ به چند سؤال: 1- اين همه اهميّت براى چيست؟ در اينجا قبل از هر چيز، اين سؤال پيش مى آيد که اين همه اهميّت براى چيست؟ و چه فلسفه اى در صلوات بر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نهفته شده است؟ در پاسخ اين سؤال مى توان گفت که نخستين فلسفه آن اين است که پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله) و مقام شامخ او فراموش نشود، و لازمه آن اين است که اسلام و برنامه هاى اسلامى متروک نمى شود و به اين ترتيب ادامه صلوات بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) رمز بقاى اسلام و نام مبارک او است. ديگر اين که اين صلوات و درود سبب مى شود که ما به مقام والاى آن حضرت بيشتر آشنا شويم و از اخلاق و اعمال و صفاتش الگو بگيريم و لذا از بعضى از تعبيرات استفاده مى شود که صلوات بر آن حضرت، باعث پاکيزگى اخلاق و طهارت اعمال و ريزش گناهان ما مى شود; چنان که در زيارت جامعه مى خوانيم: «وَ جَعَلَ صَلاَتَنَا عَلَيْکُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وِلاَيَتِکُمْ طِيباً لِخُلْقِنَا وَ طَهَارَةً لاَِنْفُسِنَا وَ تَزْکِيَةً لَنَا وَ کَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا; خداوند صلوات ما را بر شما (پيامبر و آل پيامبر) و ولايت ما را نسبت به شما، سبب پاکيزگى اخلاق، طهارت نفوس و نموّ و رشد معنوى و کفّاره گناهان ما قرار داده است»(39). در روايات متعدّد ديگرى نيز اشاره به بخشودگى گناهان، به هنگام درود بر پيامبر و آل او شده است. از طرفى صلوات و درود بر پيامبر و آل او، رحمت تازه الهى را بر روح پاک آنها فرو مى فرستد و از آنجا که آنها منبع فيض اند، از سوى آنها به امّت نيز سرازير مى شود بنابراين، درود و رحمت بر آنها، در واقع درود و رحمت بر خود ما است. اضافه بر اين، فرستادن صلوات و درود بر آن بزرگواران، نوعى حق شناسى و قدردانى و تشکّر از زحماتى است که براى هدايت امّت کشيده اند و بى شکّ اين حقّ شناسى و قدردانى اجر و پاداش الهى دارد. 2- آيا صلوات بر پيامبر براى او اثرى دارد؟ سؤال ديگرى که در اينجا مطرح است اين است که آيا صلوات و درود بر پيامبر و آل او، در مقام و منزلت آنها اثر دارد؟ گاه بعضى از ناآگاهان مى گويند: هيچ اثرى ندارد چون آنها به مقاماتى که بايد برسند، رسيده اند; ولى سستى اين سخن با توجّه به اين که سير تکاملى انسان هيچ حدّ و مرزى را نمى شناسد و به سوى نامتناهى پيش مى رود، آشکار مى شود و لذا با صراحت در بعضى از دعاها که در تشهّد و غير آن خوانده مى شود، عرضه مى داريم: «وَارْفَعْ دَرَجَتَهُ; درجه پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را بالاتر از آنچه هست، بالا ببر».(40) از اين رو، قرآن مجيد نيز با صراحت مى گويد: «إِنَّ اللّهَ وَ مَلاَئِکَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً; خدا و فرشتگانش بر پيامبراکرمدرود و رحمت مى فرستند، اى کسانى که ايمان آورده ايد بر او درود بفرستيد و سلام گوييد و تسليم (فرمان او) باشيد»(41). تعبير به فعل مضارع (يُصَلُّونَ) دليل بر ادامه اين رحمت است و به يقين هر مسلمانى که سخن از توحيد و اسلام مى گويد، رحمت تازه اى براى بنيانگذار اين آيين نوشته مى شود و اين رحمت با انجام اعمال او نيز تداوم مى يابد، چرا که اين سنّت هاى حسنه را او بنيان نهاد. 3- با چه الفاظى درود بفرستيم؟ سؤال ديگرى که در اينجا مطرح است، اين است که چگونه و با چه الفاظى بايد بر آن حضرت صلوات فرستاد؟ در اين زمينه نيز روايات متعدّدى از طرق شيعه و اهل سنّت به ما رسيده و در همه آنها تأکيد شده است که بايد آل محمّد(عليهم السلام) به هنگام فرستادن صلوات ذکر شوند، که ما در اينجا به ذکر چند روايت از طرق اهل سنّت، بسنده مى کنيم: در «الدّر المنثور» از «صحيح بخارى» و «مسلم» و «ابو داود» و «ترمذى» و «نسائى» و «ابن ماجه» و «ابن مردويه» و گروه ديگرى، از «کعب بن عجره» نقل شده که مردى خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) عرض کرد: «أَمَّا السَّلاَمُ عَلَيْکَ فَقَدْ عَلِمْنَاهُ فَکَيْفَ الصَّلاَةُ عَلَيْکَ; سلام بر تو را مى دانيم چگونه است، امّا صلوات و درود بر تو بايد چگونه باشد؟» پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود بگو: «أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ عَلَى آلِ مُحَمَّد کَمَا صَلَّيْتَ عَلَى آلِ إِبْراهِيمَ إِنَّکَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ. أَلّلهُمَّ بَارِکْ عَلَى مُحَمَّد وَ على آلِ مُحَمَّد کَمَا بَارَکْتَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّکَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ». نويسنده تفسير «الدّر المنثور» اضافه بر حديث فوق، هيجده حديث ديگر نقل کرده که در همه آنها تصريح شده که «آل محمّد» را بايد به هنگام صلوات ذکر کرد; اين احاديث از کتب مشهور و معروف اهل سنّت از گروهى از صحابه از جمله «ابن عبّاس»، «ابوسعيد خدرى»، «ابوهريره»، «طلحه»، «ابومسعود انصارى»، «بريده»، «ابن مسعود»، «کعب بن عجره» و «اميرمؤمنان على(عليه السلام)» نقل شده است(42) در «صحيح بخارى»(43) روايات متعدّدى در اين زمينه نقل شده و در «صحيح مسلم»(44) نيز، دو روايت آمده است و جالب اين که در «صحيح مسلم» با آن که در احاديث فوق چند بار «محمّد و آل محمد»، با هم ذکر شده، عنوانى را که براى اين باب انتخاب کرده «باب الصّلاة على النّبى صلّى اللّه عليه و سلّم» (بدون ذکر آل) مى باشد! اين نکته نيز لازم به يادآورى است که در بعضى از روايات اهل سنّت و بسيارى از روايات شيعه، حتّى کلمه «عَلَى» ميان «محمّد و آل محمّد» فاصله نشده است و کيفيّت صلوات به اين صورت است: «اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد». اين سخن را با حديثى از «صواعق ابن حجر»(45) پايان مى بريم. او نقل مى کند که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «لاَتُصَلُّوا عَلَىَّ الصَّلاَةَ الْبَتْرَاءَ! فَقَالُوا: وَ مَا الصَّلاَةُ الْبَتْرَاءُ؟ قَالَ: يَقُولُونَ: «أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد» وَ تُمْسِکُونَ; بَلْ قُولُوا: أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد; هرگز صلوات ناقص و ناتمام بر من نفرستيد! عرض کردند: صلوات ناقص و ناتمام چيست؟ فرمود: اينکه فقط بگوئيد: «أَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد» سپس امساک کنيد، بلکه بگوئيد: (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ آل مُحَمَّد)». در جلد اوّل کنز العمّال نيز روايات متعدّدى در اين زمينه ديده مى شود. 4- صلوات و درود واجب است، يا مستحب؟ سؤال ديگر اين که آيا صلوات فرستادن بر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) واجب است يا مستحبّ؟ ظاهر آيه شريفه پنجاه و شش سوره احزاب (إِنَّ اللَّهَ وَ مَلاَئِکَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبيِّ... .) وجوب است; زيرا مى دانيم امر، ظاهر در وجوب مى باشد مگر اين که قرينه اى بر خلاف آن قائم شود و در اين آيه خداوند امر به صلوات و سلام بر پيامبر کرده است; بنابراين، حدّاقل لازم است يک بار بر آن حضرت صلوات و درود و سلام فرستاد; اين در حالى است که مشهور فقهاى شيعه و جمعى از فقهاى اهل سنّت معتقد به وجوب صلوات در تشهّد هستند. «ابن قُدامه» فقيه معروف اهل سنّت در کتاب «المغنى» مى گويد: در تشهّد اوّل، بايد بر پيامبر صلوات بفرستد و بگويد: «أَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ عَلَى آلِ مُحَمَّد کَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ... وَ هِىَ واجبةٌ في صحيح الْمَذْهَب وَ هُو قول الشّافعى و اِسحاق...; صلوات فرستادن بر پيامبر و آلش در فتواى صحيح واجب است و «شافعى» و «اسحاق» نيز بر همين عقيده اند». سپس از «ابن راهويه» (از فقهاى اهل سنّت) نقل مى کند: «لو أنّ رجلاً ترک الصَّلاَة عَلَى النّبى(صلى الله عليه وآله) فِى التشهّد بَطَلَتْ صَلاَتُهُ; اگر کسى صلوات بر پيامبر را در تشهّد ترک کند، نمازش باطل است» سپس مى افزايد: ظاهر مذهب «احمد» (امام معروف اهل سنّت) نيز وجوب آن است.(46) نويسنده کتاب «التّاج الجامع للاصول» (شيخ منصور على ناصف) در ذيل آيه پنجاه و شش سوره احزاب (إِنَّ اللَّهَ وَ مَلاَئِکَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ...) تصريح مى کند که ظاهر آيه اين است که صلوات و سلام، بر پيامبر اکرم واجب است و اين سخن مورد اتّفاق علما مى باشد(47). 5- مفهوم واقعى صلوات آخرين سؤالى که در اينجا مطرح است اين است که مفهوم صلوات چيست؟ معروف در ميان علما و دانشمندان اين است که صلوات اگر از سوى خداوند باشد به معناى رحمت است و اگر از سوى فرشتگان و انسانها باشد به معناى طلب رحمت است. يا به تعبيرى که در روايت امام کاظم(عليه السلام) آمده است در پاسخ اين سؤال که معناى صلوات خدا و ملائکه و مؤمنان در آيه شريفه «إِنَّ اللّهَ وَ مَلاَئِکَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ...» چيست؟ فرمود: «صَلاَةُ اللّهِ رَحْمَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ صَلاَةُ الْمَلاَئِکَةِ تَزْکِيَةٌ مِنْهُمْ لَهُ، وَ صَلاَةُ الْمُؤْمِنينَ دُعَاءٌ مِنْهُمْ لَهُ; صلوات خداوند رحمتى از ناحيه او است و صلوات ملائکه، تقديس و پاک شمردن آنها است نسبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و صلوات مؤمنين، دعا و تقاضاى رحمت است از آنها براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)».(48) بعضى معتقدند تمام اين معانى به يک اصل باز مى گردد و آن ثناى جميل است خواه به صورت فرستادن رحمت بوده باشد، يا تقديس و پاک شمردن، و يا تقاضاى رحمت، که هر کس به مقتضاى حال خودش آن را انجام مى دهد.(49) و از آنجا که ريشه اصلى اين لغت، «صَلْى» (بر وزن سعى) به معناى در آتش افکندن، يا سوختن و برشته شدن در آتش است، بعضى معتقدند که صلوات به معناى دور کردن آتش عذاب الهى است، که نتيجه آن رحمت يا تقاضاى رحمت است; ولى بعضى ميان «صَلْو» که به اصطلاح ناقص واوى است، با «صَلْى» که ناقص يايى است، فرق گذاشته اند و معناى اخير را مربوط به «صَلْى» دانسته اند و معانى قبل را مربوط به «صَلْو». (دقّت کنيد!) به هر حال، تمام اينها نشان مى دهد که با هر صلوات و سلامى که به پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرستاده مى شود، رحمت تازه اى بر روان پاک او نازل مى گردد و بعيد نيست که اين رحمت از ناحيه آن منبع عظيم الهى، به سوى امّتش نيز سرازير شود. از همين رو صلوات و درود بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) مايه رحمت و پاکى و آمرزش براى خود انسان است. درباره اينکه منظور از آل محمّد(صلى الله عليه وآله) همان اهل بيت، يعنى فرزندان او هستند به خواست خدا در ذيل خطبه 239 بحث خواهيم کرد. در جلد اوّل همين شرح، ذيل خطبه دوّم صفحه 303 نيز اشاره اى به اين معنا داشتيم.(50) * * * پی نوشت: 1. «داحى» از مادّه «دَحْو» (بر وزن محو) به معناى گسترش دادن است و «دَحْوُ الاَْرْض» اشاره به زمانى است که خشکى ها تدريجاً از زير آب بيرون آمدند و گسترش يافتند. 2. «داعم» از مادّه «دَعْم» (بر وزن فهم) به معناى صاف کردن کژى ها است و از همين رو، واژه «دعامه» به معناى ستون به کار مى رود. 3. «مسموکات» از مادّه «سَمْک» (بر وزن سقف) به معناى برپا کردن و بلند نمودن است و به همين جهت اين واژه بر سقف نيز اطلاق مى شود. 4. «جابل» از مادّه «جَبْل» (بر وزن جبر) به معناى آفريدن است.  5. سوره ذاريات آيات 47-48. 6. سوره فاطر، آيه 41.  7. مضمون اين حديث در روايات متعددى آمده است که شايد بالغ بر «بيست» حديث مى شود و مرحوم «علاّمه مجلسى» آنها را در بحار الانوار، جلد 3، کتاب التوحيد، صفحه 276 تا 281 آورده است. 8. سوره دهر، آيه 3.  9. سوره شمس، آيات 7-8. 10. «شَرائف» جمع «شريفه» به معناى با ارزش است. 11. «نَوامى» جمع «ناميه» از مادّه «نموّ» به معناى رشد و افزايش است.  12. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 400.  13. «جَيْشات» جمع «جَيْشَة» از مادّه «جَيْش» (بر وزن عيش) به معناى جوش و خروش است و به همين جهت، به لشکر که داراى جنب و جوش فراوانى است «جيش» گفته مى شود. 14. «دامغ» از مادّه «دَمْغ» (بر وزن ضَرب) به معناى کوبيدن سر، و شکستن جمجمه است. 15. «صَوْلات» جمع «صَوْله» به معناى حمله کردن براى چيره شدن است و در مورد گاز گرفتن شتر نيز اين واژه به کار مى رود. 16. «اِضْطَلَعَ» از مادّه «اِضطِلاع» به معناى قوّت و قدرت داشتن بر انجام کارى است. در اصل از مادّه «ضِلع» (بر وزن جسم) به معناى دنده گرفته شده که استخوانى است مقاوم در مقابل حوادث مختلف، سپس مادّه «ضَلْع» (بر وزن منع) به معناى قوّت و قدرت يافتن اطلاق شده است. 17. «مُسْتَوفِز» از مادّه «استيفاز» به معناى عجله کردن و سرعت نمودن است.  18. «ناکل» از مادّه «نُکول» به معناى بازگشت نمودن و ترسيدن است. 19. «قُدُم» در اينجا معناى مصدرى دارد و به معناى تقدّم يافتن و پيشروى کردن است. 20. کامل ابن اثير، جلد 1، صفحه 489. (اين سخن در سيره ابن هشام و تاريخ طبرى نيز آمده است). 21. «واعى» از مادّه «وَعْى» (بر وزن وقت) به معناى درک کردن و فهميدن و حفظ کردن چيزى است.  22. «أوْرى» از مادّه «وَرْى» (بر وزن نفى) به معناى روشن شدن آتش است. بنابراين، «اَوْرى» که فعل متعدّى است، به معناى بر افروختن مى آيد. 23. «قَبَس» (بر وزن قفس) به معناى آتش مختصرى است که از مجموعه اى جدا مى شود. 24. «خابِط» از مادّه «خَبْط» (بر وزن ضبط) به معناى حرکت کردن در مسير نادرست است و همچنين به معناى عدم تعادل به هنگام راه رفتن يا برخاستن آمده است. 25. «خَوضات» جمع «خوضه» از مادّه «خوض» (بر وزن حوض) در اصل به معناى وارد شدن تدريجى در آب و راه رفتن و شنا کردن در آب است. سپس به عنوان کنايه به معناى ورود يا شروع به کار، يا سخنان زشت و ناپسند آمده است.  26. سوره جنّ، آيات 26-28. 27. ثواب الاعمال صدوق، ص 185.  28. بحار الانوار، جلد 17، ص 30. 29 و 30. کنز العمّال، جلد 1، صفحه 490، شماره 2153 و 2149. 31. وسائل الشيعه، جلد 4، صفحه 1210 (باب 34 از ابواب ذکر). 32. کنز العمّال، جلد 1، صفحه 494، شماره 2182. 33. کنز العمّال، جلد 1، شماره 2177.  34. شرح علاّمه خويى بر نهج البلاغه، جلد 5، صفحه 214-215. 35. کنزالعمّال، جلد 1، صفحه 494، شماره 2181. 36. وسائل الشيعة، جلد 4، صفحه 1213 (باب 34 از ابواب الذّکر). 37. کنز العمّال، جلد 1، صفحه 507، حديث 2243.  38. کنز العمّال، جلد 1، صفحه 504، حديث 2229.  39. زيارت جامعه کبيره. 40. وسائل الشيعه، جلد 4، صفحه 989، باب کيفيّة التشهّد.  41. سوره احزاب، آيه 56.  42. تفسير الدّر المنثور، جلد 5، صفحه 216 به بعد، (ذيل آيه 56 سوره احزاب). 43. صحيح بخارى، جلد 6، صفحه 151، در تفسير سوره احزاب. 44. صحيح مسلم، جلد 1، صفحه 305، باب الصلاة على النبى(صلى الله عليه وآله). 45. صواعق ابن حجر، صفحه 144.  46. المغنى، جلد 1، صفحه 579.  47. التّاج الجامع للاصول، جلد 5، صفحه 143. 48. تفسير نور الثقلين، جلد 4، صفحه 302، شماره 221 (ذيل آيه 56 سوره احزاب). 49. التحقيق فى کلمات القرآن الکريم، مادّه «صلو» (با اقتباس و نقل به معنا).50. سند خطبه: اين خطبه را گروه زيادى نقل كرده اند كه عده اى از آنها قبل از «سيد رضى» رحمة الله عليه مى زيسته اند: از جمله در «صحيفه علويه» و در «تذكره ابن جوزى» و در «الامالى بغدادى» و «غريب الحديث ابن قتيبه» و «الغارات ثقفى» آمده است و بعضى جمله هايى از آن را ذكر و تفسير كرده اند مانند «ابن اثير» در «نهايه»، «زمخشرى» در «فائق» و «ابن منظور» در« لسان العرب»(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 70).  
شرح علامه جعفریدرود بر پيامبر: «اللهم داحي المدحوات و داعم المسموكات و جابل القلوب علي فطرتها- شقيها و سعيدها-» (خداوندا، اي گسترنده و رها كننده گسترده‌ها (براي كار خود) و اي برپا دارنده آسمانهاي بلند، و اي آفريننده دلها- چه شقي و چه سعيد- بر فطرت اصلي خود). اي خدا، اي خالق بي چون و چند           از تو پيدا گشته اين كاخ بلند معناي دحو در لغت گستردن و رها كردن جسم در فضا يا زمين است كه مانند انداختن يك جسم و قرار دادن آن جسم در موقعيت مناسب به طبيعت خود ميباشد اعم از اينكه آن موقعيت مناسب سكون باشد يا حركت، لذا نميتوان از اين جمله براي حركت يا سكون زمين استدلال قطعي و محكم كرد، البته بعضي از صاحبنظران علوم اسلامي با نظر به دلايلي ديگر حركت زمين را از ديدگاه اسلام مي‌پذيرند. اين جمله مورد تفسير به سه گروه از آيات قرآن مجيد اشاره ميكند كه مصاديقي بر مفهوم فوق مي‌باشند: گروه يكم- كه داراي مضمون آيه زير است: «أانتم اشد خلقا ام السماء بناها. رفع سمكها فسواها. و اغطش ليلها و اخرج ضحاها». (آيا شما (انسانها) از نظر خلقت شديدتريد، يا آسماني كه آنرا بنا نهاد و بلندي آنرا مرتفع ساخت و تنظيمش كرد و شبش را تاريك و روزش را روشن ساخت). گروه دوم- «و الارض بعد ذلك دحاها اخرج منها مائها و مرعاها». (و پس از آن زمين را در فضا گسترانيد و آب چراگاهش را بيرون آورد). گروه سوم- «و لكن الله حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم». (ولي خداوند ايمان را بر قلب شما محبوب و آنرا در دلهاي شما بياراست) فطره الله التي فطر الناس عليها (ايمان بخداوند همان فطرت اصلي است كه خداوند مردم را بر مبناي آن سرشته است). اين گونه نيايش كه در مواردي متعدد در نهج‌البلاغه آمده است فوق‌العاده آموزنده و ناشي از وسعت ديدگاه آدمي است كه انسان نيايشگر به عظمت جهان و فروغي كه از ماوراي آن بر اين جهان ميتابد هشيار و آگاه باشد كه در كجا زندگي مي‌كند و اگر مقداري سر به بالا ببرد و شكوه هستي و فروغ خيره كننده آنرا درك كند، نه تنها مي‌فهمد كه تصادفات طبيعت وي را در يك بيابان بي سر و ته رها نكرده است، بلكه او در يك جهاني پرمعني زندگي ميكند كه هيچ فردي نميتواند آن را بي‌معني تلقي نكند، مگر اينكه مغز يا روان او از حال اعتدال خارج شده باشد. اين نتيجه منحصر به فرد چنين نظاره و بالانگري نيست، بلكه نتيجه‌اي با اهميت‌تر از اين را در بردارد كه عبارت است از احساس يك معناي والا در هستي خود نظاره‌گر. چه خوب گفته است آن متفكر بيداري كه ميگويد: بي‌ايماني به معني‌دار بودن جهان و انسان به آن آساني نيست كه معمولا اشخاص سطح‌نگر مي‌پندارند. براي رسيدن به اين بي‌ايماني نبايد سر به بالا برده و بر هستي نگريست كه حتما اين نگرش اگر شايسته و عميق باشد قطعا ايمان به معني‌دار بودن جهان و انسان را در دنبال خواهد داشت. همين كه ايمان مزبور در درون انسان بوجود آمد، ايمان به معني‌دار بودن وجود خويش، نيز مانند يك معلول قطعي كه از علت زائيده ميشود، بوجود خواهد آمد. بنابراين اينگونه نيايش‌ها كه از پيشوايان عالم تشيع بطور فراوان صورت گرفته است، با اهميت‌ترين حقيقت را به انسانها مي‌آموزد كه عبارت است از معني‌دار بودن جهان و انساني كه در آن زندگي ميكند. اما اينگونه نيايشها ناشي از وسعت ديدگاه آدمي است، مطلبي است كه كاملا روشن و بي‌نياز از تفصيل و استدلالهاي پرپيچ و خم، زيرا تفاوت بسيار زياد است ميان كسي كه توجهش به خدا در دائره‌ي مشتي درك شده‌هاي ابتدائي و انگيزه‌هاي سطحي است كه ناشي از محدودنگري و احتياجات خودطبيعي محقر او است و آن كسي كه از اين دائره‌هاي محدود و محدود كننده بالاتر رفته و هستي را مانند يك واحد پرمعني در ديدگاه خود مي‌بيند و پس از آن به درون خود مسافرت ميكند و جهاني بزرگتر از آن را در خود مشاهده ميكند و آنگاه به نيايش با خداي آن بيرون و اين دورن مي‌پردازد. اينهمه گفتيم ليك اندر بسیچ          بي عنايات خدا هيچيم و هيچ بي عنايات حق و خاصان حق          گر ملك باشد سياهستش ورق اي خدا اي فضل تو حاجت روا         با تو ياد هيچكس نبود روا اي خدا اي خالق بي‌چون و چند        از تو پيدا گشته اين كاخ بلند اي خدا اي خالق بي‌چند و چون        آگهي از حال بيرون و درون آيا شقاوت و سعادت در ذات انسانها تعبيه شده است؟ با نظر به دلائل عقلي بديهي و همچنين با توجه كافي به آيات قرآني و احاديث معتبر ذاتي بودن شقاوت و سعادت كاملا نامعقول است لذا هر روايتي كه دلالت بر ذاتي بودن اين دو صفت داشته باشد، بقرينه‌ي روايتي كه از معصوم در تفسير آن وارد شده است، بايد توجيه گردد: «الشقي شقي في بطن امه و السعيد سعيد في بطن امه» كه از حضرت رسول‌الله صلي عليه و آله نقل شده است (شقي در شكم مادرش شقي است و سعيد در شكم مادرش سعيد است.) روايتي كه در تفسير اين حديث نبوي وارد شده است اين است كه خداوند سرنوشت همه مردم را پيش از ورود به اين دنيا مي‌داند. وهمينطور بايد جمله‌اي كه مورد بحث ما است تفسير شود و الا لوازم ظاهر روايت بهيچ وجه قابل قبول نيست زيرا: 1- اگر شقاوت اشقياء و سعادت سعداء از شكم مادر در موجوديتشان تعبيه شده باشد، اينكه دنيا جاي آزمايش اختياري است، پوچ و بيمعني خواهد بود. 2- عقل و وجدان آدمي هيچگونه اثري در ارشاد و هدايت آدمي نخواهد داشت. 3- بساط بسيار پرمعني و اصيل مسئوليت برچيده خواهد گشت. 4- ارسال پيامبران و انزال كتاب و ميزان لغو و بيهوده خواهد بود. 5- شرافت و فضيلت و مفاهيم مقابل آن دو (دنائت و پليدي) مرتفع خواهد گشت. 6- تعليم و تربيت هيچ منطقي قابل قبول نخواهد داشت. با اين ملاحظات همه روايات و احاديثي كه در ظاهر دلالت بر ذاتي بودن شقاوت و سعادت داشته باشد بحكم عقل بديهي بايد مطابق آن روايت كه ميگويد: مقصود از امثال روايت فوق بيان عموميت علم خداوندي است كه شامل تمامي حالت انسان پيش از خلقت ميباشد تفسير و تبيين گردد. اما اينكه علم خداوندي به شقاوت و سعادت انسانها همان نتيجه ذاتي بودن آن دو را در بردارد، مسئله‌ايست كه در مباحث مجلدات پيشين و تفسير و نقد و تحليل مثنوي و در كتاب جبر و اختيار مورد بررسي قرار داده است و اثبات كرده‌ايم كه علم خداوندي به هيچ وجه عامل جبر و منتفي شدن اختيار نمي‌باشد. لطفا مراجعه شود.  *** «اجعل شرائف صلواتك و نوامي بركاتك علي محمد عبدك و رسولك الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق و المعلن الحق و الدافع جيشات الاباطيل و الدامغ صولات الضاليل. كما حمل فاضطلع قائما بامرك» (خداوندا، درودهاي شريف و بركات فزاينده خود را بر بنده و رسولت محمد بفرست كه پايان دهنده گذشته و گشاينده‌ي گره‌هاي پيچيده است. پيامبري كه حق را بر مبناي حق اعلان و حملات گمراهي را محو و نابود ساخت. رسالتي را كه بر عهده گرفت با كمال قدرت آنرا پيش برد و به امر تو قيام كرد). علل شايستگي پيامبر اكرم (ص) بر درود خداوندي جملات موجود در اين خطبه مانند بيان علل شايستگي پيامبر اكرم (ص) بر درود خداونديست. در حقيقت آنچه كه در اين خطبه شريفه بعنوان توصيف براي پيامبر عظيم الشان اسلام آمده است، در عين حال كه توصيف بسيار عالي و جامع درباره‌ي شخصيت الهي آن بزرگوار است بيان كننده شايستگي پيامبر اكرم (ص) بر درود خداونديست، صفات وارده در اين خطبه بقرار زير است: 1- بنده خدا- چنانكه در ذكر تشهد نيز آمده است، مي‌گوئيم: «و اشهد ان محمدا عبده و رسوله». توصيف پيامبر اولا به بندگي خداوندي، بيان اساسي‌ترين عامل صفات با عظمت آن حضرت است كه- چون ز خود رستي همه برهان شدي چونكه گفتي بنده‌ام سلطان شدي بندگي در حد اعلا بوده است كه آن پيشواي الهي را شايسته منصب رسالت عظمي نموده و ظرفيت تحمل سنگين‌ترين بار امانت را كه ابلاغ دين جاوداني براي بشر بوده است، به آن حضرت داده است. 2- رسول خدا- او فرستاده خدا بر همه انسانها در همه دورانهاست. و اين مقام شامخ رسالت اگر چه مطابق آيه الله اعلم حيث يجعل رسالته (خداوند داناتر است به اينكه رسالت خود را در چه كسي قرار بدهد). با اين حال براي كشيدن بار چنين امانتي بزرگ، تادب به آداب الله و تخلق به اخلاق الله و تهذيب با عالي‌ترين صفات حميده و كمالات انساني كه با كوشش و تلاش اختياري بوجود مي‌آيند، ضرورت دارد. و فضيلت و عظمت شخصيت آن وجود مقدس معلول همين امور اختياري است، نه مختصات ذاتي كه مربوط به اختيار او نمي‌باشد. 3- پايان دهنده گذشته- گذشته اقوام و ملل بشري مخصوصا دورانهاي جاهليتي كه به نژاد عرب گذشته و آنرا در لجن‌هائي متنوع از پستي‌ها و دنائتها فرو برده بود، با ظهور پيامبر اكرم (ص) آن بدبختي‌ها و نابساماني‌ها را محو و نابود ساخت، بلكه مقصود اينست كه آن حضرت با معجزات و كتاب الهي كه در دست داشت، نور و برهان روشني را براي بشريت آورد كه انسان‌ها با عمل به آن نور و برهان ميتوانند از تاريخ طبيعي كه داشته‌اند وارد تاريخ انساني گردند. معناي ديگري نيز براي پايان دادن به گذشته ميتوان در نظر گرفت. و آن عبارت است از ختم نبوت و رسالت بوسيله پيامبر اكرم (ص) كه پس از او هيچ كسي و هيچ مقامي حق ادعاي نبوت و رسالت را ندارد. خداوند متعال براي اثبات خاتميت پيامبرش باضافه اينكه مكتبش را كامل‌ترين مكتبها و اديان قرار داد بطوري كه هيچ نقص و نارسائي در آن راه ندارد هر كسي را كه ادعاي پيامبري پس از آن بزرگوار نمود، چنان مفتضح و رسوايش ساخت كه براي هيچ خردمندي آگاه جائي براي شك و ترديد باقي نگذاشت. 4- گشاينده گره‌هاي پيچيده- اگر حيات انساني را با تمام ابعاد مادي و معنويش در نظر بگيريم، هيچ مكتب و ديني مانند دين اسلام گشاينده گره‌ها و معماهاي پيچيده شئون حيات بشري نمي‌باشد. سطح‌نگران از زندگي بيك رضايت سطحي به جريان بعد طبيعي قناعت ميكنند و انسان را در زندان تاريخ و محيط و تمايلات حيوانيش با بازگشتن طرق اشباع خواسته‌ها و شهوات حيوانيش محبوس مينمايند و نام آن را حيات انساني مينامند و ديگر ابعاد اصليش را بعنوان پندارهاي بي‌اساس به او تلقين مي‌كنند و سپس با كمال بي‌اعتنائي به صدها گره‌ها و معماهاي پيچيده حيات حقيقي او، فرمول در آوريد و بخوريد و بخوابيد و عده‌اي مانند خود را بي‌هدف به اين كره خاكي بغلطانيد و سپس راهي زير خاك شويد، كار شما تمام است براي او ديكته و قابل پذيرش ميسازند!! شكر خداي بزرگ را كه انسانها در موقع تولد بدون اين تلقيات بي‌پايه قدم به اين دنيا ميگذارند و همواره با انواعي گوناگون از گره‌ها و سئوالات و سرپيچي‌ها و جنگ و كشتارها دروغ بودن آن تلقينات را اثبات ميكنند. 5- اعلان كننده حق بر مبناي حق- همانطور كه آيات قرآني تاكيد ميكند كه پيامبر اكرم هرگز از روي هوي سخني نميگويد: و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي. (پيامبر سخن از روي هوي نميگويد، هر چه كه ميگويد، جز وحيي كه بر او ميشود، چيز ديگري نيست). دلايل عقلي و رفتاري خود آن حضرت با وضوح كامل اثبات مي‌كند كه او كاري جز اعلان حق بر مبناي حق انجام نداده است. بر خلاف يك مشت اجامر و اوباش از حق بي‌خبر كه براي برده كردن انسانها، سخنان حق ميگفتند و مقصودي جز از باطل و اجراي مقاصد شوم خود نداشته‌اند. اين از نظر انگيزه حق‌گوئي و اما از نظر علت و دلائلي كه حق بودن ادعاي پيامبر را (كه حق بر مبناي حق مي‌گويد) اثبات مي‌كند، استناد گفته‌ها و اعمال پيامبر اكرم (ص) (چنانكه اشاره كرديم)، بر وحي و مشيت خداوندي و دلائل عقل سليم و فطرت اصلي انسان است كه در اصول و فروع همه ابعاد دين اسلام وجود دارد. 6- دفع كننده‌ي جوششها و غليان باطل‌ها- و محو كننده هيبت شديد و حملات گمراهي‌ها- چه كسي ميتواند كمترين ترديدي داشته باشد، در اينكه با ظهور اسلام و تلاش فوق توصيفي كه پيامبر در تبليغ علمي و عملي آن انجام داد، نمودهاي فريبنده‌ي باطل‌ها را كه گريبانگير بشري بود باز نموده و تباهي باطل‌ها را آشكار ساخت. جوشش و غليان اباطيل و خرافات چنان مردم را در خود فرو برده بود كه حتي بشكل قانون و آداب و رسوم مردم را بخود جلب كرده بود. زنده بگور كردن دختران معصوم، رباخواريها، ميگساريها، كينه‌توزيهاي بي‌اساس، مباهات و افتخارات مسخره‌آميز، استثمار، سوداگري جانهاي آدميان، همه و همه آن اباطيل و خرافات و گمراهي‌هائي بوده‌اند كه در فضاي جوامع آنروزي بصورت قانون و آداب و رسوم مردم را اداره ميكردند!! پيامبر اعظم چنان مبارزه‌اي با آن اباطيل و گمراهي‌ها شروع ميكند كه نه تنها ساعتي نمي‌آرامد، بلكه خداوند متعال او را از شدت فرو رفتن در آنهمه مصائب و مشقتها باز ميدارد- «طه. ما انزلها عليك القرآن لتشقي» (ما قرآن را بر تو نفرستاديم كه خود را به مشقت بيندازي). فلاتذهب نفسك عليهم حسرات. (جانت براي حسرت از تباهي و كفر آنان، (نرود) مضطرب نگردد). «انك لاتهدي من احببت و لكن الله يهدي من يشاء». (تو نميتواني هر كس را كه بخواهي هدايت كني بلكه فقط خدا است كه هر كس را بخواهد هدايت مي‌كند). 7- پيش برنده رسالت با كمال قدرت همانطور كه امانت رسالت را پذيرفته بود- سنگيني بار رسالت عظمي و بجا آوردن آن بدون كمترين دخالت دادن هوي و هوس و بدون اندك مسامحه و اعتذار، چنان نيست كه بتوان با كلمات معمولي از عهده توضيح آن برآمد. اگر عظمت امانتي را درك كنيم كه خداوند بر آسمانها و زمين و كوه‌ها عرضه فرمود و همه آنها از پذيرش آن امانت امتناع كردند و انسان با كمال بي‌اعتنائي به عظمت آن خود را آماده تحمل چنان امانتي معرفي كرد و سپس از عهده آن برنيامد ميتوانيم تا حدودي سنگيني و عظمت فوق تصور بار رسالت عظمي را كه پيامبر اكرم (ص) پذيرفته و با كمال امانت و صدق آنرا به دوش كشيد حدس بزنيم. 8- قيام كننده به امر خداوندي- اولين كسي كه به دستور با عظمت آلهي: قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثني و فرادي. (به آنان بگو: من شما را فقط بيك حقيقت پند مي‌دهم و آن اينكه دو به دو يك به يك براي خدا قيام كنيد). قيام و عمل جدي نمود، خود پيامبر اكرم (ص) بوده است. اين قيام و عمل بقدري عميق و جدي بود كه مطالبه معجزه با ديدن چنان وضع ماوراي طبيعي، مستند بيك دير باوري احمقانه بوده است. با اين وضع رباني كه هيچ عامل طبيعي قدرت بوجود آوردن آنرا ندارد، از آن بيابان بي‌آب و علف و بي انسان برخاست و باتفاق همه صاحبنظران تحليل‌گر تاريخ مسير بشريت را از انحراف نجات داد و يك مكتب انساني جدي كه پاسخگوي همه ابعاد مادي و معنوي انسان بود بجهانيان عرضه كرد. *** «مستوفزا في مرضاتك غير ناكل عن قدم و لاواه في عزم. واعيا لوحيك، حافظا لعهدك، ماضيا علي نفاذ امرك. حتي اوري قبس القابس و اضاء الطريق للخابط و هديت به القلوب بعد خوضات الفتن و الاثام و اقام بموضحات الاعلام و نيرات الاحكام. فهو امينك المامون و خازن علمك المخزون و شهيدك يوم الدين و بعيثك بالحق و رسولك الي الخلق». 9- شتابنده در راه مرضات الهي- آن برگزيده محبوب خداوندي يك لحظه در اين زندگاني آرام نگرفت، چون او بخوبي ميدانست كه هر لحظه از عمر مباركش كارساز ابديت او است. او بخوبي مي‌دانست كه از همه اجزاء اين عالم هستي اين صداي پرطنين براي اولاد آدم هشدار ميدهد كه: بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي فرصتي دان         كه ز لب تا به دهان اينهمه نيست فرصت شمار صحبت كز اين دو راهه منزل         چون بگذريم ديگر نتوان بهم رسيدن آيات قرآني كه دستور جدي به سبقت‌جوئي و پيشتازي در راه خيرات ميدهد، نخست قلب مبارك آن محبوب خداوندي را تحريك مي‌كرد و آن آيات قرآني كه انسانها را به تلاش جدي و سرعت بسوي مغفرت و تحصيل زاد و توشه براي سفر بزرگ ابديت دستور مي‌دهد، نخست عقل و وجدان آن كامل‌ترين انسان را آگاه مي‌ساخت. بهمين جهت است كه هزگر سستي و مسامحه و چشم دوختن به فرداهاي ناپيدا نتوانست حيات آن حضرت را از مسير رباني منحرف بسازد. 10- تكاپوگري كه هرگز عقب ننشست. چرا بنشيند آن كامل‌ترين انساني كه بخوبي ميدانست كه: نيك بنگر ما نشسته ميرويم         مي‌نبيني قاصد جاي نويم پس مسافر آن بود اي ره‌پرست          كه مسير و روش در مستقبل است چرا عقب بنشيند كسي كه ميداند: هيچ انگوري دگر غوره نشد        هيچ ميوه‌ي پخته با كوره نشد 11- تصميم گيرنده‌اي كه سستي و ترديد راهي بر تصميمش ندارد- مگر تصميم آن هميشه بيدار و از همه چيز آگاه معلول انگيزهاي زودگذر و خيالات بي‌اساس و اطلاعات ناقص بود كه امروز تصميم بگيرد و فردا آن را بشكند؟! امروز اراده كند و انتخاب نمايد و فردا آنرا هم بزند؟! وحي الهي به آن وجود نازنين واقعيت را روشن ساخته بود كه تصميم و عزم را بر مبناي واقعيات بگيرد و الا تناقض شئون زندگي او را از پاي درمي‌آورد. خداوند بوسيله او بر بندگانش فرموده است: سعيكم شتي تناقض اندريد         روز ميدوزيد و شب برميدريد 12- دريافت كننده‌ي وحي الهي- دارنده آن قلب پاك و نوراني كه شايستگي گيرندگي وحي الهي رابدست آورده بود. آري براي چنين مقام والائي قلبي ميخواهد مافوق عظمت جهان هستي و روشنتر از همه انواري كه بر هستي مي‌تابد ميتواند بدون توانائي رويت وجداني وحي كننده، قابليت تابش آن انوار را داشته باشد؟! 13- نگهدارنده‌ي عهد رباني- عمل به تعهد برين كه آدمي بوسيله فطرت و عقل سليم در اين زندگاني با خدا بسته است و وفاء به ديگر تعهدها و پيمانها با همنوعان كه در حقيقت سايه‌اي از عمل به تعهد برين است، از شاخص‌ترين صفات آن برگزيده محبوب خدا بوده است كه بزرگترين اصل سازنده انساني در مسير كمال است. هيچ عاملي جز عهد رباني توانائي آنرا نداشت كه آن روز كه قريش بت پرست همه امتيازات دنيوي را براي دست برداشتن از آن عهد برين بر او عرضه كرد، مقاومت فرموده، بگويد: اگر آفتاب را بدست راست و ماه را بدست چپ من بگذاريد (همه امتيازات دنيا را بمن بدهيد دست از تعهد الهي برنخواهم داشت. 14- حركت كننده در مسير اجراي دستورات خداوندي چنان حركتي كه خداوند متعالي چنانكه گفتيم به تقليل آن ميدهد و مي‌فرمايد: «طه. ما انزلنا عليك القرآن لتشقي» (طه ما قرآن رابر تو نازل نكرديم كه به مشقت بيفتي). 15- منتشر سازنده نور الهي در پهنه هستي كه جويندگان انوار خداوندي را به مقصدشان نائل ساخت و راه را بر گمشدگان وادي ضلالت روشن فرمود. پيش از بعثت آن برگزيده محبوب خداوندي فضاي جامعه آنروزي چنان تاريك و مبهم بود كه قانون و عدالت و حق و آزادي يك عده مفاهيم غير قابل تفسير و توجيه بوده و در حقيقت جز در يك عده رسوم و اخلاق تابوئي كه عبارت بودند از يك عده قضاياي غير عقلاني كه يك جامعه بدون دليل به آنها پاي‌بند ميباشد. هيچ اصالت و ارزشي ديده نميشد. ميتوان گفت فاصله ميان حضرت عيسي (ع) و ظهور اسلام از تاريك‌ترين دورانهائي بوده است كه بشر در پشت سر گذاشته است. منتشر كننده نور الهي در روي زمين محمد بن عبدالله (ص) بود كه مردم غرق شده در جهالت و غوطه‌ور در احساس‌هاي ابتدائي و مهار گسيخته را از روي آن سيه‌روزيها نجات داد و نويد يك تمدن انساني الهي را در فضاي آن دوران طنين‌انداز ساخت. 16- هدايت كننده دلهاي فرو رفته در فتنه‌ها گناهان در آن هنگام كه همه الگوها و اصول ارزشها در هم ريخته شود و هيچ ملاكي براي حيات معقول وجود نداشته باشد، چنان نيست كه دلها و عقول مردم احساس و گيرندگي و درك و دريافتهاي اصيل خود را از دست داده و مبدل به اعضاي ناآگاه كالبد بوده باشند، عقل، عقل آدمي است و دل، دل است چنانكه گوش، گوش است و چشم هم چشم است. اختلالات عرضي وارده بر اين اعضاء اگر چه آنها را موجب ادامه آن اختلالات نگردد، معمولا نوعي نيروي بازسازي داخلي از سقوط نهائي آن اعضاء جلوگيري مينمايد. دوام عقل و دل در موجوديت آدمي بيش از دوام ديگر اعضاي مادي او است لذا احساس فتنه و گناه و پديده‌هاي ضد آنها (جريان معتدل آنها و احساس صواب) مدتهاي طولاني ادامه پيدا ميكند، تا آنگاه كه دو عامل مزبور به كلي از كار بيفتند. لذا ميتوان گفت: در دوران ما قبل ظهور اسلام، چنان نبود كه انسانها تغيير ماهيت داده و عقل و دل را به كلي از دست داده باشند، بهمين جهت فتنه و اضطراب دروني و احساس گناه در دلهاي آنان يك امر طبيعي بوده است. پيامبر اسلام با اصول و قوانين اسلامي مشعل هدايت را در سر راه آنان نصب فرمود، تا ليهلك من هلك عن بينه و يحيي من حي عن بينه (تا هر كسي كه در اين زندگاني تباه ميشود، از روي دليل روشن باشد، و هر كسي كه موفق به حيات طيبه (حيات معقول) ميشود، از روي دليل روشن باشد.) 17- نگهبان علم مخزون خداوندي- شايستگي نگهبان بودن براي علم مخفي خداوندي و داشتن چنين ظرفيت عقلي و قلبي نه قابل تصور است و نه قابل توصيف با مفاهيم معمولي. دلها و عقول آدميان اگر چه داراي ظرفيتها و عظمتهاي گوناگون است بعضي از آنان از نعمت ظرفيت و عظمت بسيار زياد برخوردارند و برخي ديگر حالت متوسط دارند و گروهي خود را از آن نعمت عظمي محروم ساخته‌اند و بهر حال انسانهائي وجود دارند كه قطره‌اي از امتيازات، ظرف درون آنان را لبريز ميسازد و انسانهاي ديگري وجود دارند كه درياهائي از امتيازات علم و دانش و فهم و انواع قدرتها كمترين اضطراب و احساس دارائي در آنان پديد نمي‌آورد، بلكه باصطلاح معمولي ممكن است از كمي اندوخته‌ها و موجوديت خود احساس تاسف نمايند. در اينجا داستاني كه به شمس تبريزي و مولوي نسبت داده شده است، ميتواند براي فهم اين مسئله براي ما كمك كند. نقل شده است كه وقتي كه شمس تبريزي به مولوي رسيد اين سئوال را از او كرد كه بايزيد بسطامي عارف‌تر است يا محمد (ص) پيامبر اسلام؟! مولوي گفت: اين چه مقايسه‌ايست، پيامبر اسلام كجا و بايزيد بسطامي كجا؟ شمس گفت: پس چرا بايزيد ميگفت: ليس في جبتي الا الله (نيست اندر جبه‌ام الا خدا) در صورتي كه پيامبر فرمود: الهي ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك (خداوندا، آنچنان كه شايسته مقام شامخ تو بود، ترا نشناختم، و آنچنان كه شايسته عظمت تست، ترا عبادت نكرديم). مولوي پاسخ داد: بايزيد داراي ظرفيتي كوچك بود كه با يك جرقه جرعه لبريز شد، در صورتي كه پيامبر اكرم (ص) داراي ظرفيت بي‌نهايت بود اگر درياهائي از معرفت مينوشيد، ظرفيت او پر نمي‌گشت. 18- شاهد گوياي خداوندي در روز حساب و مبعوث بر حق از طرف خدا- «يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا» (اي پيامبر، ما ترا شاهد و بشارت دهنده و تهديد كننده فرستاديم) «و يوم نبعث في كل امه شهيدا عليهم من انفسهم و جئنابك شهيدا علي هولاء» (و روز قيامت، روزيست كه در هر امتي از خود آنان شاهدي برمي‌انگيزيم و ترا هم بر آن مردم شاهد مي‌آوريم). اين شهادت از پيامبران بروني است كه خداوند متعال در روز حساب براي اثبات مسئوليت انسانها مقرر فرموده است چنانكه عقول و دلهاي مردم شهود دروني هستند كه مسئوليت انسانها را اثبات خواهند كرد. باضافه اين دو نوع شاهد خود اعضاء كالبد مادي نيز به آنچه كه انجام داده‌اند، شهادت خواهند داد- «اليوم نختم علي افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون». (امروز روز قيامت بر دهانهاي آنان مهر سكوت ميزنيم و دستهاي آنان با ما سخن خواهند گفت و پاهايشان به آن چه كه در زندگاني مياندوختند، شهادت خواهند داد). ممكن است گفته شود: هر پيامبري كه به امتي مبعوث شده است، حتي آن پيامبران كه رسالت آنان جهاني بوده است، عمر محدودي در ميان امت خود داشته‌اند، بنابراين چگونه ميتوانند در روز قيامت بهمه گفتارها و اعمال و انديشه‌هاي آنان شهادت بدهند؟ پاسخ اين سئوال چنين است كه پيامبران الهي ميتوانند به دو نوع شهادت بدهند: نوع يكم- بدانجهت كه ارواح مقدس آن بزرگواران پس از رحلت از اين دنيا، ناظران اعمال امتهاي خود بوده و همه رفتار آنان را مي بينند و مي‌توانند درباره‌ي آنها شهادت بدهند. نوع دوم- شهادت آنان بوسيله ديني كه بر امتهاي خود ابلاغ فرموده‌اند انجام خواهد گرفت. به اين معني كه آنان به پيشگاه خداوند متعال عرض خواهند كرد كه خداوندا، ما همه دستورات ترا بر امت خود تبليغ نموده‌ايم و ما بهيچ وجه كوتاهي در امر رسالت نكرده‌ايم. اينست دلايل مسئلت اميرالمومنين (ع) از خداوند متعال كه درودهاي شريف و بركات فزاينده خود را بر بنده و رسولش پيامبر اكرم (ص) بفرستد. نكته بسيار مهم در اين مطلب كه خداوند بر آن وجود مقدس دورد ميفرستد و همه مردم بايد براي آن حضرت درود و سلام بفرستند، اينست كه عظمت ماهيت و نتائج كوشش‌ها و تلاشهاي پيامبر كه در مدتي معين از زمان به وقوع پيوسته است، مافوق كميت و اندازه‌گيري با نمودها و كشش زمان بوده است كه مستحق درود و سلام بي‌پايان گشته است. اين عظمت مربوط به چگونگي و شدت مقاومت آن حضرت در برابر شرك و كفر و بيدادگري‌ها اخلاص و عشق بي‌پايان او به توحيد و حق و عدالت بوده است كه مافوق امتداد زمان و محدوديت نمودهاي حيات آن حضرت بوده است. و از همين مطلب عظمت روح پيامبر و ارواح انسانهاي رشد يافته بخوبي روشن ميشود كه اين عظمت بقدري است كه ميتواند شايسته فيض بيكران الهي بوده باشد. مخصوصا با نظر به آيه مباركه- «ان الله و ملائكته يصلون علي النبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسلما». (قطعا، خدا و فرشتگانش به پيامبر درود ميفرستند، اي مردمي كه ايمان آورده‌ايد، بر آن پيامبر درود بفرستيد و بر او سلامهائي هديه كنيد). اين آيه عظمت فوق تصور را براي روح مبارك پيامبر اثبات ميكند، مخصوصا با توجه به كلمه يصلون كه ظاهرش دوام بر آن حضرت است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 434-425 از خطبه هاى امام (ع) است كه به مردم آداب صلوات فرستادن بر پيامبر را مى آموزد. شرح: اين خطبه در بردارنده سه فصل است و به توضيح زير: 1-  در باره صفات و كيفيّت ستودن خداوند.  2-  در باره صفات پيامبر (ص) 3-  ترتيب طبيعى به كار بردن انواع صفت.  فصل اول: امام (ع) از جهت مجد و عظمت به سه اعتبار خداوند تعالى را ستوده است، به ترتيب ذيل: الف: خداوند گستراننده زمينهاست، يعنى حق متعال زمينهاى هفتگانه را گسترانيده است از اين بيان امام (ع) هر طبقه اى از زمين با وجودى كه كل زمين كروى است انبساط يافته و گسترانيده شده است. به دليل فرموده حق تعالى: «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها». و فرموده ديگر حق تعالى: «وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها» به خوبى روشن است كه گستردن و امتداد دادن به اعتبار طبقات زمين در نظر گرفته شده است نه آن كه چند زمين وجود داشته باشد. و گاهى به لحاظ سطح خارج زمين از آب، كه حيوانات از آن استفاده مى كنند، گستردگى اطلاق مى شود، چه به ظاهر، در ذهن مردم، روى زمين مسطّح و گسترده است، هر چند به اعتبار عقل، زمين، محدّب و برآمده مى باشد. البتّه به مسطّح بودن زمين خداوند اشاره كرده مى فرمايد: «وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِساطاً» «الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً».  ب: خداوند كسى است كه آسمانها را محكم و استوار ساخت كه بر زمين سقوط نكند. اگر اشكال شود كه امام (ع) در خطبه قبل فرموده اند: آسمان را بدون استوانه و پايه اى محكم و استوار ساخت امّا در اين خطبه به «عمد» كه طناب و پايه است اشاره كرده، استحكام آسمان را به عمد نسبت مى دهد و بظاهر اين دو كلام منافات دارند در پاسخ اين اشكال گفته مى شود اين دو كلام با يكديگر تناقض ندارند.  چنان كه قبلا توضيح داديم منظور از «عمدى» كه آسمانها بدان استوار شده است قدرت خداوند است نه وسايل مادّى، پس وقتى كه مى گوييم عمدّ ندارد، يعنى طناب و استوانه هاى مادّى، هنگامى كه گفته مى شود «عمد» دارد يعنى قدرت حق آن را محكم و استوار نگاه داشته است.  ج: خداوند كسى است كه دلها را بر فطرت آفريد چه آنها كه شقى اند و چه آنان كه سعيد مى باشند يعنى حق تعالى، نفوس را چنان مهيّا و مستّعد و آماده آفريده است، كه قادرند راه خير و يا شرّ را پيموده، و در نتيجه مطابق قضاى الهى مستحق سعادت و يا شقاوت قرار گيرند. خداوند متعال در باره زمينه استعداد و آمادگى فرموده است: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها» در آيه ديگر مى فرمايد: «وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ». يعنى معرفت پيمودن راه خير و شر را، بدو الهام كرديم. عرفاء در بسيارى از موارد، نفس را به قلب و شقاوت دل را به وارونگى آن، تعبير كرده اند. بدين توضيح كه سعادت و شقاوت، به فطرتى كه در لوح محفوظ مقرر است مربوط مى شود، پس آن كه عنايت خداوند را، با جلودارى عقل مطابق آنچه برايش نوشته شده است، بگيرد، آماده قبول هدايت براى پيمودن راه خدا مى شود و چنين كسى سعادتمند است، و آن كه براه عقل نرود، حكم خداوندى و قضاى الهى او را گرفتار كرده و به وادى هلاكت و نابودى مى كشاند، چنين كسى بدبخت و رانده شده از درگاه حق مى باشد. خداوند متعال به همين حقيقت اشاره دارد كه: «فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ».  قوله عليه السلام: و اجعل شرائف صلواتك و نوامى بركاتك على محمّد عبدك و رسولك. اين فراز از كلام امام (ع) بعضى از خواستهايى است، كه حضرت، از خداوند منان دارند. و در طلب آن خواستها دعا مى كنند. منظور از «شرائف صلواة» تقاضاى رحمت فراوان و كمال جود و بخشش براى اشخاص مستعد و نفوس آماده فيض گيرى است. و مقصود از «نوامى بركاة» فزونى بركت و عطا و وجود مى باشد.  فصل دوّم در باره پيامبر است: كه او را به دليل دارا بودن صفات متعدّد (بيست و يك صفت) مستحقّ رحمت خداوند، و زيادى نزول بركت از جانب حق تعالى دانسته است، به ترتيب زير: 1-  چون پيامبر (ص) عبد اللّه است، بندگى و عبوديّت خداوند، موجب شده، كه رحمت حق بر آن بزرگوار نزول يابد.  2-  رسول خداست. فرستاده خدا بودن نوع خاصى از بندگى است و موجب رحمت و شفقت حق تعالى مى شود.  3-  با نورانيّت خود پايان بخش انوار وحى و رسالت و اديان حق مى باشد، داشتن اين ويژگيها آماده گى او را براى دريافت رحمت، و درجات كمال فراهم مى آورد.  4-  راه گشاى مشكلات طريق حق و هدايت كه پس از نسخ شدن اديان گذشته پيش آمده است مى باشد. پيامبر (ص) نواقص اديان پيشين را برطرف ساخت و چگونگى هدايت انسانها را بيان كرد، و بدين سبب مستحقّ رحمت خداوند شده است.  5-  پيامبر (ص) حق را به وسيله حق آشكار ساخت. منظور از واژه «حق» اوّل دين و شريعت است. و در معناى حقّ دوّم اقوالى به شرح زير نقل شده است: الف. مقصود از حق دوّم معجزات باشند، يعنى پيامبر (ص) به وسيله معجزات دين را واضح و آشكار گردانيد، زيرا به وسيله معجزات مى توان دين را اثبات كرد.  ب: منظور جنگ و ستيز باشد، يعنى پيامبر به وسيله جهاد و كوشش دين خدا را آشكار ساخت، و دشمنان دين را شكست داد. به مثل گفته مى شود فلان حاقّ فلانا فحقّه، يعنى فلان شخص با ديگرى پيكار كرده مغلوبش ساخت.  در اين مثل حقّ به معناى مغلوب كردن خصم به كار رفته است.  ج: مقصود از واژه «حق» بيان و سخن باشد، يعنى دين را با استدلال و برهان واضح و آشكار ساخت.  هر چند در باره معناى حق اقوال سه گانه فوق ذكر شده است امّا به نظر من (شارح) روشنترين معنى براى عبارت امام (ع) اين است كه گفته شود: پيامبر (ص) بعضى از امور حق را با بعضى ديگر از امور حق توضيح داده، روشن كرده است. به اين دليل كه بر جزئى ترين جزء حق هم حق اطلاق مى شود. زيرا واضح است كه تمام دين به يكباره نزول نيافته، بلكه مطابق روايت اسلام بر پنج پايه استوار شده است، و سپس بر اين اساس، فروع فراوانى از دين ظاهر شده، زيرا قوام فروع، به اصول دين است. با توجّه به اين حقيقت كه پيامبر حق را آشكار كرده، شايسته رحمت حق قرار گرفته است.  6-  پيامبر سپاهيان باطل را دفع كرد. يعنى فتنه اى كه از ناحيه مشركين برپا شده، و آشوبى كه براى خاموش كردن نور خدا به وجود آمده بود، از ميان برد و يا بدين معنى است كه پيامبر (ص) فتنه و آشوبى كه قبل از بعثت ميان اعراب جاهلى از قتل و غارت اموال و جنگهاى قبيله اى مرسوم بود، از ميان برد، چه تمام آن امور باطل و از نظر عدل الهى خلاف قانون بودند. اين فداكارى پيامبر براى اقامه عدل و آشوب زدايى مورد رحمت قرار گرفتن پيامبر راه ايجاب مى كند.  7-  پيامبر (ص) شكوه گمراهان را در هم شكست.  اين فراز هفتم از نظر معنى با فراز ششم بسيار نزديك است. امام (ع) لفظ «دمغ» را در اين عبارت، براى از ميان رفتن كلّ گمراهى به بركت وجود رسول خدا (ص) استعاره آورده است. جهت استعاره اين است، كه شكستن استخوان مغز براى انسان كشنده است، بنا بر اين فعل پيامبر را در از بين بردن و محو كردن باطل، به شكستن استخوان مغز تشبيه كرده و آن گاه لفظ «دمغ» را استعاره آورده است.  واژه «ضلال» در كلام امام (ع) به معنى انحراف از راه خدا، كه لازمه جهل و نادانى است به كار رفته، و سپس به ملاحظه تشبيه كردن، منحرفين از راه خدا، در فزونى انحراف و زيادى فساد به حيوان حمله كننده لفظ «صولات» را براى گمراهان استعاره آورده است.  8-  پيامبر عهده دار امر رسالت بود، و با نيرومندى و قوّت آنچه بر عهده داشت به انجام رساند.  در عبارت امام (ع) تمام كلماتى كه به صورت منصوب به كار رفته اند معناى حال را دارند. بدين معنى كه پيامبر (ص) عهده دار رسالت شد، در حالى كه قيام به اين واجب نمود و... در بيان امام (ع) جمله «كما حمّل زيبائى خاصّى دارد. بدين توضيح كه حضرت از خداوند مى خواهد، چنان كه قيام به امر رسالت را با همه مشكلاتى كه دارد، بر دوش پيامبر گذاشته است رحمتى به همان اهميّت و فراوانى بر پيامبر (ص) نازل فرمايد، زيرا پاداش حكيم عادل، با فعل پاداش گيرنده مناسبت خواهد داشت، زيرا استحقاق يافتن رحمت اين برابرى را ايجاب مى كند.  9-  پيامبر (ص) در امتثال اوامر حق تعالى، و رضايت وى كوشا بود.  10-  در انجام فرامين خداوند كوتاهى نداشت، و خوددارى نمى كرد.  11-  در انجام دستورات الهى، عزم و اراده راسخى داشت، و به هيچ وجه در به كارگيرى آنها تأمّل نمى كرد.  12-  وحى خداوند را بخوبى فرا گرفته حفظ و ضبط مى كرد، و از جهت نيروى نفسانى آمادگى لازم را دارا بود.  13-  در تبليغ رسالت و اداى امانت، پيمان خداوندى را حفظ و نگاهبانى مى كرد.  چون معنى عهد خداوند قبلا دانسته شد نيازى به تكرار آن احساس نمى شود.  14-  براى نفوذ دادن دستورات الهى در جهان، و متوجّه ساختن مردم به پيمودن راه حق، تلاشگرى شايسته بود. 15-  هرگز براى جلب رضاى خدا احساس خستگى نمى كرد، و نور خدا را در همه جاى عالم پراكنده ساخت انوار دين را در همه جا گسترد و افكار را چنان آماده كرد كه بتوانند علوم و دانش را تحصيل كرده فرا گيرند. امام (ع) لفظ «قبس» را براى دانش و حكمت و لفظ «اورى» را براى روشن شدن راه خدا به وسيله پيامبر (ص) به عنوان استعاره به كار برده است.  16-  پيامبر (ص) راه را براى نادانان روشن كرد: منظور از راه در عبارت حضرت، راه بهشت و رسيدن به محضر مقدس حق تعالى است. و مقصود از روشن كردن راه، آموزش كيفيّت پيمودن راه و طىّ طريق، و ارشاد به سوى خداوند مى باشد.  «خابط» در كلام امام (ع) نادانى است كه قصد رسيدن به حكمت الهى و هدايت يافتن را دارد ولى در تاريكى جهل و نادانى باقى مانده و قادر به پيمودن راه نيست. پيامبر (ص) وظيفه ارشاد او را به عهده گرفته و از ظلمت نجاتش مى دهد، و بدين سبب مستحق رحمت الهى مى شود.  17-  به وسيله پيامبر (ص) دلها با علائم روشنى هدايت شدند. يعنى از بركت وجود پيامبر (ص) نشانه هاى واضح حق، و دستورات نورانى و مطالب روشنى را دريافتند، و با دريافت اين حقايق روشن و دستور العملهاى نورانى، دلهايى كه بر اثر معصيت و گناه غرق در پليدى و زشتى بودند، نجات يافته و براه حق رفتند. هدايت يافتن خلق، و به وسيله پيامبر از منجلاب گناه در آمد نشان امرى روشن و غير قابل انكار است. بنا بر اين اجر زحمات رسول اكرم رحمت حق را مى طلبد و بدين سبب سزاوار رحمت خداوندى مى شود.  18-  پيامبر (ص) امين خدا بود يعنى امين وحى و رسالت الهى واژه «مأمون» در بيان امام (ع) تأكيدى بر امانت دار بودن رسول گرامى اسلام است.  معناى امانت را پيش از اين توضيح داده ايم نيازى به تكرار آن نيست. 19-  پيامبر خزانه دار علوم نهفته خدا بود منظور از علوم نهفته، علوم غيبى است كه در نزد خداوند موجود است. و انسانهاى معمولى اهليّت فرا گرفتن آنها را ندارند. خداوند در قرآن كريم بدين معنى اشاره كرده مى فرمايد: «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ».  20-  پيامبر گواه روز قيامت است: خداوند متعال مى فرمايد: «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً.» بدين معنى كه پيامبر (ص) روز قيامت آنچه از خير و شرّ در باره اعمال امّتش بداند گواهى مى دهد.  اگر سؤال شود كه حقيقت و فايده اين شهادت و گواهى چيست با اين كه خداوند خود داناى غيب و شهود است: پاسخ اين است، كه حقيقت گواهى پيامبر (ص) مبيّن اطّلاع و آگاهى رسول خدا (ص) از كردار و رفتار امّتان مى باشد، بدين توضيح كه نفوس قدسى، بر امور غيبى اطّلاع دارند. با وجودى كه در خرقه جسمانى پيچيده هستند، حقايق جهان در آنها نقش مى بندد. پس اگر از ظلمت جسمانى جهان مادّه آزاد شوند چگونه خواهند بود به يقين بر تمام افعال امّتها واقفند و تمام خوبى و بدى آنها را مى دانند.  امّا فايده شهادت پيامبر نسبت به افعال امّت. به اين دليل است كه بيشتر قضاوتهايى كه مردم مى كنند. احكامى غير يقينى و توهّم آميز است. قوّه واهمه گاهى خدا را چنان كه هست، منكر مى شود بنا بر اين انكار آگاهى خداوند، نسبت به جزئيّات افعال انسان و آنچه بر قلبش خطور مى كند، ساده است. همين انكار آگاهى خداوند نسبت به امور سبب مى شود كه اهميتى به زشت و زيبا بودن كار ندهد. و به انجام باطل و ارتكاب منهيّات دست بزند. ولى هنگامى كه متوجّه شود كه بر انسان گواهان، نگاهبانان، و نويسندگانى گماشته شده اند، تا افعال او را محاسبه كنند، اين توجّه به عقل او كمك مى كند تا نفس امّاره را در هم بشكند، و توهّمات دروغ خود را كنار بگذارد و از پيروى هواى نفس كناره گيرى كند، پس فايده شاهد بودن پيامبر به خود آمدن انسان از حال غفلت و بى خبرى است. اين گواهى و شهادت ادامه مى يابد و بعد از رسول خدا (ص) ناگزير، براى دين حافظانى خواهند بود كه امانت داران رسول، و تا روز قيامت گواهان بر امّت باشند.  با توجّه به اين كه شاهد، بايد از مورد شهادت آگاهى داشته باشد، و حقيقت آن را بداند. فائده آن ترس وحشت شخصى خواهد شد، كه بر عليه او گواهى داده مى شود. بنا بر اين فرد گناهكار همواره نگران خواهد بود كه اگر حقى را منكر شود و يا حقى را به صاحبش نرساند شاهد بر عليه او گواهى دهد. و رسوا شود و به بدترين وجهى آبرويش به خطر افتد. با توضيح فوق روشن شد كه همين معنى و فايده بر گواهى انبياء نسبت به امّت بار است و به طريق ذيل.  1-  شهادت انبيا، موجب حفظ دستورات خدا، و انجام تكاليفى مى شود كه، از جانب حق مقرر شده است.  2-  شهادت انبياء سبب ترس گناهكاران در روز قيامت مى شود كه مبادا رسول در آن روز بر عليه آنان شهادت دهد، و موجب رسوايى روز حشر آنان شود.  و در نتيجه به عقوبت واجباتى كه ترك كرده اند، گرفتار شده، عذاب دردناكى آنها را فرا گيرد.  با شرحى كه داده شد، معناى گواه بودن پيامبر بر خلق خدا بخوبى روشن شد.  21-  پيامبر (ص) از جانب خداوند به حق مبعوث گرديده است.  منظور از حق در عبارت امام (ع) دينى است كه خود ثابت و پابرجا و نفع و نتيجه آن در دنيا و آخرت آشكار مى شود.  امام (ع) جمله: «رسول اللّه الى خلقه» را به اين دليل تكرار كرده است، كه صفت رسول، اصل ديگر، صفات مى باشد. و روشن است كه پيامبر (ص) به لحاظ هر يك از اين صفات مستحقّ رحمت و بركت و افاضه صلوات خداوند است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 190 و من خطبة له عليه السلام علم فيها الناس الصلاة على النبي صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و هى الحادية و السبعون من المختار فى باب الخطب و هى مروية في المجلد السّابع عشر من البحار من مناقب ابن الجوزي عن الحسن بن عرفة عن سعيد بن عمير عن أمير المؤمنين عليه السّلام بتغيير يسير:أللّهمّ داحى المدحوّات، و داعم المسموكات، و جابل القلوب على فطرتها، شقيّها و سعيدها، اجعل شرايف صلواتك و نوامي بركاتك، على محمّد عبدك و رسولك، الخاتم لما سبق، و الفاتح لما انغلق، و المعلن الحقّ بالحقّ، و الدّافع جيشات الأباطيل، و الدّامغ صولات الأضاليل، كما حمّل فاضطلع قائما بأمرك، مستوفزا في مرضاتك، غير ناكل عن قدم، و لا واه في عزم، واعيا لوحيك، حافظا على عهدك ماضيا على نفاذ أمرك، حتّى أورى قبس القابس، و أضاء الطّريق للخابط، و هديت به القلوب بعد خوضات الفتن، و أقام موضحات الأعلام، و نيّرات الأحكام، فهو أمينك المأمون، و خازن علمك المخزون، و شهيدك يوم الدّين، و بعيثك بالحقّ، و رسولك إلى الخلق.اللغة:(دحى) اللّه الأرض دحوا بسطها فهى مدحوّة و (دعمت) الشّي ء من باب نفع دعما حفظته بالدّعامة و هي بالكسر ما يستند به الحائط و السّقف و نحوهما يمنعهما السّقوط و (سمكه) سمكا رفعه، و المسمكات كمكرمات السّماوات، و المسموكات لغة و (الجبل) الخلق و (النّامي) الزّايد و (الجيشات) جمع جيشة من جاشت القدر إذا ارتفع غليانها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 191 و (بطل) الشّي ء يبطل بطلا و بطولا و بطلانا بضمّ الأوائل فسدا و سقط حكمه فهو باطل و الجمع بواطل و أباطيل على غير قياس، و قال أبو حاتم: الاباطيل جمع ابطولة بضمّ الهمزة و قيل جمع ابطالة و (دمغته) دمغا من باب نفع كسرت عظم دماغه، فالشجة دامغة و هي التي تخسف الدّماغ و لا يبقى معها حياة و (الصّولة) السّطوة و (الأضاليل) جمع الضّلال على غير القياس.و (ضلع) الشّي ء بالضّم ضلاعة قوى، و فرس ضليع غليظ الألواح شديد العصب و رجل ضليع قوىّ و (الوفز) العجلة و استوفر في قعدته قعد منتصبا غير مطمئن و (نكل) نكولا نكص و جبن و (ورى) الزّند يورى خرج ناره و اوريته أنا، و منه قوله سبحانه: «فَالْمُورِياتِ قَدْحاً».و (القبس) بفتحتين شعلة من النّار قال سبحانه: «لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِقَبَسٍ» . و القابس هو الذي يطلب النّار يقال قبس نارا يقبسها من باب ضرب أخذها و قبس علما تعلمه و قبست الرّجل علما يتعدّي و لا يتعدّى و أقبسته نارا و علما بالالف و (الخابط) الذي يسير على غير جادّة ليلا و (العلم) بالتّحريك ما يستدلّ به على الطريق. و (البعيث) بمعنى المبعوث كالجريح و القتيل.الاعراب:داحى المدحوات و داعم المسموكات منصوبان على النّداء، و شقيّها و سعيدها بالجرّ على البدل من القلوب، و اضافة الشّرايف و النوامى من باب اضافة الصّفة إلى الموصوف، و الكاف في قوله كما حمل إمّا بمعنى لام التعليل كما في قول الشّاعر:فقلت أبا الملحاة خذها         كما أو سعتنا بغيا و عدوا    اى خذ هذه الضّربة لأجل بغيك و تعدّيك علينا، و تشبيه يحتمل كونها [كما حمل ] على أصل التشبيه و قوله: قائما، منصوب على الحال و كذلك المنصوبات بعده أعنى مستوفزا و غير ناكل و ما عطف عليه، و واعيا و حافظا و ماضيا و اضافة الخوضات الى الفتن ظرفية، و اضافة الموضحات و النيرات الى الأعلام و الأحكام من باب اضافة الصفة الى الموصوف، و المخزون بالجرّ صفة علمك.المعنى:اعلم انّ هذه الخطبة مشتملة على فصول ثلاثة: الاول في صفات المدعوّ و تمجيده، و هو اللّه سبحانه، الثاني في صفات المدعوّ له و هو النبيّ صلّى اللّه عليه و آله، الثالث فى أنواع المدعوّ به. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 193 اما الاول، فاليه الاشارة بقوله (اللهمّ داحي المدحوّات) أى باسط الأرضين السّبع المبسوطة، و وصفها بالبسط لا ينافي كرويّتها إذ بسطها باعتبار سطحها البارز الذي هو مسكن الحيوان فانّه في الأوهام سطح مبسوط و إن كان بالاعتبار العقلي محدّبا و إلى ذلك ينظر قوله سبحانه:«وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِساطاً وَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً». (و داعم المسموكات) أى حافظ السّماوات المرفوعة بالدّعامة التي هي القدرة على ما مرّ تحقيقه في شرح الفصل الثّامن من فصول الخطبة الاولى (و جابل القلوب على فطرتها شقيّها و سعيدها) أراد كونه سبحانه خالق شقىّ القلوب و سعيدها على فطراتها الأصليّة المكتوبة في اللوح المحفوظ، و المراد بالقلوب النّفوس.و أهل العرفان كثيرا ما يعبّرون عن النّفس بالقلب، و بالسّعادة ما يوجب دخول الجنّة و النّعمة الدّائمة و اللذة الأبدية، و بالشّقاوة ما يوجب دخول النّار و العقوبات الأبديّة و الآلام الدّائمة.فمحصّل المعنى أنه خالق النّفوس و موجدها في الخارج موافقا لفطراتها التي كتبت في الألواح السّماويّة قبل خلق الخلق و قدّرت أنّها من أهل الجنّة أو من أهل النّار موافقا لعلمه سبحانه التّابع لما يختارونه بعد وجودهم و تكليفهم بارادتهم و اختيارهم.و إلى هذا ينظر ما رواه في الكافي باسناده عن منصور بن حازم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ اللّه خلق السّعادة و الشقاوة قبل أن يخلق خلقه، فمن خلقه اللّه سعيدا لم يبغضه أبدا و إن عمل شرّا أبغض عمله و لم يبغضه، و إن كان شقيّا لم يحبّه أبدا و إن عمل صالحا أحبّ عمله و أبغضه لما يصير إليه فاذا أحبّ اللّه شيئا لم يبغضه أبدا و إذا أبغض شيئا لم يحبّه أبدا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 194 و اما الثاني فاليه أشار بقوله: (اجعل شرايف صلواتك و نوامى بركاتك على محمّد عبدك و رسولك)قيل في تفسير العبد: العين علمه باللّه، و الباء بونه عن الخلق، و الدّال دنوّه من اللّه بلا اشارة و لا كيف، يعنى أنّ العبد لا يكون كامل العبودية إلّا إذا كان عارفا باللّه سبحانه قريبا منه بالقرب المعنوي و باينا من الخلق بأن يكون فيهم و لا يكون منهم، و ذلك مستلزم لاستغراقه في طاعة معبوده اذ لولاه لما حصل التّقرب و لا يتحصّل معنى العبودية.و من هنا قيل: إنّ حقيقة العبودية عنوان ثلاثة أشياء: أن لا يرى العبد لنفسه فيما خوّله اللّه ملكا لأنّ العبيد لا يكون لهم ملك بل يرون المال مال اللّه يضعونه حيث امرهم اللّه، و لا يدبّر العبد لنفسه تدبيرا، و يكون جملة اشتغاله فيما امر اللّه تعالى و نهاه عنه، فاذا لم ير العبد فيما خوّله اللّه ملكا هان عليه الانفاق و إذا فوّض العبد نفسه إلى مدبّرها هانت عليه مصائب الدّنيا، و إذا اشتغل العبد فيما أمره اللّه و نهاه لا يتفرّغ منهما إلى المراء و المباهات مع النّاس.فاذا اكرم اللّه العبد بهذه الثّلاث هانت عليه الدّنيا و لا يطلب الدّنيا تفاخرا و تكاثرا و لا يطلب عند النّاس عزّا و علوّا و لا يدع أيّامه باطلة فيكون تاركا لدنياه و فارغا لطاعة مولاه، فاذا وصل العبد إلى هذا المقام انكشفت له الحجابات الغيبية و أدركته الألطاف الرّبانية، و تحصل له معنى العبودية «و هي ظ» جوهرة كنهها الرّ بوبية، و يصير مظهرا لصفات الكمال و مصدرا لنعوت الجلال.و إلى هذا المعنى ينظر الحديث القدسي: إنّ عبدى ليتقرّب إلىّ بالنّافلة حتّى احبّه فاذا أحببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و لسانه الذي ينطق به و يده التي يبطش بها إن دعانى أجبته و إن سألنى أعطيته و لمّا كان هذا المعنى غاية الكمال وصف اللّه سبحانه جملة من أوليائه المقرّبين في كتابه المجيد بذلك فقال:«سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ»  و قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 195 «عَبْداً مِنْ عِبادِنا» و قال: «نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ»*.الى غير هذا، ثمّ انّه لما كان مرتبة الرّسالة فوق مرتبة العبودية و من عادتهم تقديم غير الابلغ على الابلغ كما يقولون: عالم نحرير و جواد فياض لا جرم قدّم توصيفه بالعبودية على توصيفه بالرّسالة، و إنّما قلنا إنّ درجة الرّسالة فوق هذه الدّرجة لأنّ الرّسول من يسع قلبه الجانبين و لا يحجب بشهود الحقّ عن الخلق، فهو أكمل ممن يستغرق فيه تعالى غافلا عن خلقه.و يدلّ على تقدّمها عليها رواية زيد الشّحام التي مرّت في شرح الفصل الثاني من فصول الخطبة الثّانية فتذكر (الخاتم لما سبق) إن جاز استعمال كلمة ما في ذوي العقول فالمراد بها النّبيّون و المرسلون، و إلّا فالمراد أنّه خاتم لشرعه للشرايع و الأديان السّابقة. (و الفاتح لما انغلق) من باب الهدى و طريق الرّشاد و الجنّة، و إنّما كان منغلقا لغلبة أمر الجاهلية و اندراس الشّرايع السّابقة (و المعلن الحقّ بالحقّ) قال الشّارح المعتزلي: اى المظهر الحقّ الذي هو خلاف الباطل بالحقّ أى بالحرب و الخصومة يقال حاق فلان فلانا أى خاصمه فخصمه.أقول: و منه الحاقّة للقيامة قال تعالى: الحاقّة ما الحاقّة، سمّيت بذلك لأنها تحاقّ الكفّار الذين حاقّوا الأنبياء أى خاصموهم هذا، و الأظهر أن يكون المراد بالحقّ الأول الدّين و بالثّاني الحقّ المرادف للصدق أى مظهر الدّين بقول حقّ ثابت في نفس الأمر و بيان صواب. (و الدّافع جيشات الاباطيل) اى لثوران فتن المشركين و اجتماعهم على إطفاء نور اللّه أو لفتنتهم التي كانت عادة بينهم و استمرت عليها سجيتهم من القتل و الغارة و حرب بعضهم لبعض، فانّ هذا كلّه امور خارجة عن قانون العدالة و قد اندفع ذلك كلّه بميامن قدومه صلوات اللّه عليه و آله. (و الدّامغ صولات الأضاليل) أى المهلك لسطوات الضّلالات و قامع هيبات أهل الضّلال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 196 المنحرفين عن سبيل اللّه و سبيل الرّشاد إلى الفساد (كما حمل فاضطلع) معناه على جعل الكاف بمعنى اللّام: اجعل شرايف صلواتك عليه لأجل أنّه حمل أعباء الرّسالة فنهض بها قوّيا، و على جعلها بمعناها الأصلى صلّ عليه صلاة مناسبة مشابهة لتحميلك له الرّسالة إذ الجزاء من الحكيم العدل لا بدّ أن يكون مناسبا للعمل المجزى عليه. (قائما بأمرك مستوفزا في مرضاتك) أى مستعجلا في تحصيل رضاء اللّه سبحانه و رضوانه غير بطي ء فيه حاثا نفسه عليه (غيرنا كل عن قدم ولاواه في عزم) أراد كونه غير جبان عن التّقدّم فيما يلزمه التقدم فيه و لا متوان في الاتيان بما عزم عليه (و اعيا لوحيك) ضابطا له قويّ النفس على قبوله (حافظا لعهدك) المأخوذ عليه في تبليغ الرّسالة و أداء الامانة (ماضيا على انفاذ امرك) مصرّا في إجرائه و في جذب الخلق إلى سلوك سبيل الآخرة. (حتّى) انتهى في اصراره في هداية الخلق و جذبهم إلى الآخرة إلى النّهاية و بلغ الغاية ف (أورى قبس القابس) أى أخرج نور الحقّ و أشعله لطالبيه و المقتبسين له (و أضاء الطريق) طريق الجنّة و الصّراط المستقيم (للخابط) في ظلمات الجهل السّالك على غير جادّة واضحة. (و هديت به القلوب بعد خوضات الفتن) و الآثام اللازمة عما اجترحته من السّيئات (و أقام موضحات الأعلام) أى الأدلة الواضحة على الحقّ التي هى كالأعلام المستدلّ بها على الطريق (و نيرات الأحكام) أى الأحكام الشّرعية و التكاليف الالهية ذوات النّور المستنبطة من الأدلّة الواضحة. (فهو أمينك المأمون) أى ائتمنه على وحيه و رسالته و المأمون تاكيد للامين (و خازن علمك المخزون) أراد به علمه الذي لا يقدر على حمله عموم الخلق و هو المشار إليه بقوله: «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ».روى سدير قال: سمعت حمران بن أعين يسأل أبا جعفر عليه السّلام و يقول أرأيت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 197 قوله: «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً»، فقال له أبو جعفر عليه السّلام  «إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً»، و كان و اللّه محمّد ممن ارتضاه و أما قوله «عالِمُ الْغَيْبِ»*، فانّ اللّه تبارك و تعالى عالم بما غاب عن خلقه ممّا يقدر من شي ء و يقضيه في علمه فذلك يا حمران علم موقوف عنده إليه فيه المشية فيقضيه إذا أراد و يبدو له فيه فلا يمضيه، فأما العلم الذي يقدره اللّه و يقضيه و يمضيه فهو العلم الذي انتهى إلى رسول اللّه ثمّ الينا. (و شهيدك يوم الدّين) يحتمل أن يكون المراد بذلك شهادته على امّته و شهادته على أئمة الدّين خصوصا و جميع الحجج الذين لم يخل اللّه سبحانه ارضه منهم من لدن آدم إلى آخر الدهر و قد ورد الاحتمالات الثلاثة في أخبار أهل البيت و مثل كلامه قوله تعالى في سورة النحل:«وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤُلاءِ».و في سورة البقرة: «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً».و في سورة النّساء: «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى  هؤُلاءِ شَهِيداً».قال الطبرسي فى تفسير هذه الآية إنّ اللّه يستشهد يوم القيامة كلّ نبىّ على امّته فيشهد لهم و عليهم و يستشهد نبينا على امّته.و في البحار في الأخبار ما يدلّ على أنّ حجّة كلّ زمان شهيد على أهل ذلك الزمان و نبيّنا صلّى اللّه عليه و آله شهيد على الشهداء.و فيه من الكافي باسناده عن سماعة قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: في قول اللّه عزّ و جلّ: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 198 «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً».نزلت في أمّة محمّد خاصة في كلّ قرن منهم إمام منا شاهد عليهم و محمّد شاهد علينا قال المجلسيّ يمكن أن يكون المراد تخصيص الشّاهد و المشهود عليهم جميعا بهذه الامة فيكون المراد بكل امّة في الآية كلّ قرن من تلك الامة واحد من الأئمة عليهم السّلام شاهدا على من في عصرهم من هذه الامة و على جميع من مضى من الامم، و الأوّل أظهر لفظا و الثاني معنا و إن كان بحسب اللفظ يحتاج إلى تكلّفات أقول: و يدلّ على الوجه الأوّل ما عن تفسير فرات بن إبراهيم عن أبي جعفر عليه السّلام في تفسير الآية الثانية قال: منا شهيد على كلّ زمان عليّ بن أبي طالب في زمانه و الحسن في زمانه و الحسين في زمانه و كلّ من يدعو منّا إلى أمر اللّه.و على الثاني ما عن تفسير عليّ بن إبراهيم في تفسير الآية الثانية أيضا باسناده عن بريد العجلي قال: سألت أبا جعفر عليه السّلام عن تفسير هذه الآية قال نحن الامّة الوسط و نحن شهداء اللّه على خلقه و حجّته في أرضه.و ما عن بصائر الدّرجات باسناده عن سليم بن قيس عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال: إنّ اللّه طهّرنا و عصمنا و جعلنا شهداء على خلقه و حجته في أرضه و جعلنا مع القرآن و جعل القرآن معنا لا نفارقه و لا يفارقنا.و على هذا فمعنى كونهم شهيدا أنّهم عليهم السلام يشهدون على الأنبياء أنّ اللّه أرسلهم و يشهدون للأنبياء أنّهم بلغوا رسالات ربّهم و يشهدون لمن أجابهم و أطاعهم باجابته و اطاعته و على من خالفهم و عصاهم بمخالفته و عصيانه و يشهدون على محمّد أنّ اللّه أرسله و يشهدون له انّه بلغ ما امر بتبليغه و على امته و لهم كذلك و يشهد رسول اللّه عليهم بما حملهم من أمر الخلافة و لهم بما أدّوا ما حملوا و لمن أجاب بما أجاب و لمن عصى بالعصيان هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 199 و غير خفىّ على الفطن العارف أنّ الشّهادة لما كانت مشروطة بالعلم و اليقين و من ذلك أنّ رسول اللّه أرى للشّاهد الشّمس و قال على مثل هذا فاشهد أودع، فاللازم من كونهم صلوات اللّه عليهم شهداء على النّاس أن يكونوا عالمين بأعمال النّاس غير غائبين عنها، و يستفاد ذلك من الأخبار و هى على قسمين.احدهما ما دلّت على أنّه سبحانه أعطى الامام عمودا من نور يرى فيه أعمال الخلايق كرؤية الشّخص في المرات و أنّ الدّنيا بأسرها و ما فيها عند الامام كالدرهم في يد أحدكم يقلّبه كيف شاء.فمن ذلك ما في البحار من بصاير الدّرجات عن معاوية بن حكيم عن أبي داود المسترقّ عن محمّد بن مروان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ الامام يسمع الصّوت في بطن امّه فاذا بلغ أربعة أشهر كتب على عضده الأيمن: «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ ».فاذا وضعته امّه سطع له نور ما بين السّماء و الأرض فاذا درج رفع له عمود من نور يرى ما بين المشرق و المغرب.و منه باسناده عن ابن ظبيان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ الامام لسمع في بطن امّه فاذا ولد خطّ على منكبيه، ثمّ قال هكذا بيده فذلك قول اللّه تعالى: «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ ».و جعل له في كلّ قرية عمودا من نور يرى به ما يعمل أهلها فيها.و عن محمّد بن الفضيل عن بعض رجاله عن أبي عبد اللّه عليه السّلام الامام يسمع الكلام في بطن امّه فاذا سقط إلى الأرض نصب له عمود في بلاده و هو يرى ما في غيرها.و عن محمّد بن مروان قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ الامام يسمع في بطن امّه فاذا ولد خط بين كتفيه:«وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 200 فاذا صار الأمر إليه جعل اللّه له عمودا من نور يبصر به ما يعمل به أهل كلّ بلدة.و عن إسحاق القميّ قال: قلت لأبي جعفر عليه السّلام ما قدر الامام؟ قال يسمع في بطن امّه فاذا وصل إلى الأرض كان على منكبه الأيمن مكتوبا:وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ .ثمّ يبعث أيضا له عمودا من نور من تحت بطنان العرش إلى الأرض يرى فيه أعمال الخلايق كلّها، ثمّ ينشعب له عمود آخر من عند اللّه إلى اذن الامام كلّما احتاج إلى مزيد افرغ فيه افراغا.أقول: و العمود الآخر ما اشير إليه في رواية صالح بن سهل.عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: كنت جالسا عنده فقال لي ابتداء منه: يا صالح بن سهل إنّ اللّه جعل بينه و بين الرّسول رسولا و لم يجعل بينه و بين الامام رسولا، قال:قلت: و كيف ذاك؟ قال: جعل بينه و بين الامام عمودا من نور ينظر اللّه به إلى الامام و ينظر الامام به إليه فاذا أراد علم شي ء نظر في ذلك النّور فعرفه.قال المحدّث المجلسيّ: نظر اللّه تعالى إليه كناية عن إفاضاته عليه و نظره إليه كناية عن غاية عرفانه.و القسم الثاني من الأخبار ما دلّت على عرض أعمال العباد على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و على الأئمة عليهم السلام و إلى ذلك اشير في الكتاب العزيز:قال تعالى: «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 201 روى في البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن محمّد بن الحسن الصّفار عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ما من مؤمن يموت أو كافر يوضع في قبره حتّى يعرض عمله على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و على أمير المؤمنين عليه السّلام و هلمّ جرّا إلى آخر ما فرض اللّه طاعته فذلك قوله: «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ» .و عنه عليه السّلام قال: إنّ أعمال العباد يعرض على رسول اللّه كل صباح أبرارها و فجّارها فاحذروا فليستحى أحدكم أن يعرض على نبيّه العمل القبيح.و من بصاير الدّرجات باسناده عن معلّي بن خنيس عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قول اللّه تعالى: «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ» .قال: هو رسول اللّه و الأئمة تعرض عليهم أعمال العباد كلّ خميس.و عن محمّد بن مسلم و زرارة قالا سألنا أبا عبد اللّه عليه السّلام عن الأعمال تعرض على رسول اللّه؟ قال ما فيه شكّ، ثمّ تلاهذه الآية: «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ» . قال إنّ للّه شهداء في أرضه.و عن ابن أبى عمير عن غير واحد من أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لأصحابه حياتي خير لكم و مماتي خير لكم، قالوا: أما حياتك يا رسول اللّه فقد عرفناه، فما في وفاتك؟ قال: أمّا حياتي فانّ اللّه يقول: و ما كان اللّه ليعذّبهم و أنت فيهم و ما كان اللّه معذّبهم و هم يستغفرون، و أمّا وفاتي فتعرض علىّ أعمالكم فأستغفر لكم.و عن داود الرّقي قال: دخلت على أبي عبد اللّه عليه السّلام فقال يا داود أعمالكم عرضت علىّ يوم الخميس فرأيت لك فيها شيئا فرحني و ذلك صلتك لابن عمك أما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 202 أنّه سيمحق أجله و لا ينقص رزقك، قال داود: و كان لي ابن عمّ ناصب كثير العيال محتاج، فلما خرجت إلى مكّة أمرت له بصلة، فلما دخلت على أبي عبد اللّه عليه السّلام أخبرني بهذا هذا.و قد تحصّل ممّا ذكرنا كلّه اطلاع النبيّ و اطلاع الأئمة على جميع أفعال النّاس و أعمالهم من خير أو شرّ و أنّه لا تفاوت في ذلك بين حالتي الموت و الحياة فان قلت: ما فايدة تلك الشّهادة و ما ثمرة عرض الأعمال عليهم و اطلاعهم بذلك و النّاس كلّهم يردّون إلى عالم الغيب و الشّهادة و ينبّئهم بما كانوا يعملون.قلت: ثمرة ذلك أنّ النّاس إذا علموا أنّ لهم شهداء و رقباء و كتّابا يكتبون ما يفعلون لا يغادرون صغيرة و لا كبيرة و أنّ النبيّ و الأئمة يعرض عليهم الأعمال و يطلعون بما يعملون كان ذلك رادعا للنّفس الامارة عن الانهماك في الشّهوات و مانعا لها عن متابعة الأهواء و اللذات، فلا بدّ للعاقل البصير أن ينظر إلى عمله و يحذر من عرض عمله القبيح على نبيّه و أئمته و يستحى من ذلك و لا يفعل ما يوجب مسائة حالهم و استحيائهم من اللّه سبحانه من قبايح أعمال شيعتهم و اللّه وليّ التوفيق. (و بعيثك بالحقّ و رسولك إلى الخلق) أراد كونه مبعوثا بالدّين الثابت الباقي نفعه إلى الخلق و رسولا إليهم، و هذان الوصفان كساير الأوصاف المذكورة في هذا الفصل إشارة إلى جهات استحقاق الصّلاة و الرّحمة.الترجمة:از جمله خطب آن حضرتست كه تعليم فرموده خلق را در آن صلوات فرستادن به پيغمبر را:اى خداوند ما اى گستراننده گستردها چون هفت طبقه زمين و أى نگه دارنده بلند شده ها چون طبقات چرخ برين و أى مجبول نماينده قلبها بر فطرت اصليه آنها كه مجبول نموده قلبهاى با شقاوت را بشقاوت و قلبهاى با سعادت را بسعادت، بگردان شريف ترين درودهاى خود را و بلندترين و افزونترين بركتهاى خود بر محمّد بن عبد اللّه كه بنده برگزيده و رسول پسنديده تو است كه ختم كننده آن چيزى است كه گذشته از پيش از شريعت و ملت، و گشاينده آن چيزيست كه بسته شده از باب رشاد و هدايت، و اظهار كننده دين حق است با بيان درست و حق و دفع كننده غلبهاى باطلان و شكننده صولتهاى گمراهان.صلوات فرست بر آن حضرت صلواتى كه مشابه باشد برسالتى كه برداشت آنرا و قوى شد به برداشتن او در حالتى كه استاده بود بفرمان تو و صاحب تعجيل بود در تحصيل رضاى تو، و در حالتى كه جبون نبود از پيشى گرفتن در أداء أوامر شريعت و سست نبود در عزيمت بابلاغ أحكام ملت، نگاه دارنده بود وحى تو را، حفظ كننده بود عهد تو را، گذرنده باجراء فرمان تو تا آنكه برافروخت شعله نور حق را بجهة طالبين، و روشن ساخت راه شرع متين را از براى خبط كننده و جاهلين، و هدايت يافته شده بوجود مبارك آن قلبها بعد از غوطه خوردن در فتنها، و بر پا نمود علمهاى راه نماينده و احكام روشنى دهنده را. پس او امين تو است و خزينه دار علم مخزون و سرّ مكنون تو، و شاهد تو است در روز جزا و فرستاده تو بسوى خلق.  
بخش ۲ : دعا براى پيامبر اکرم [منبع]

الدعاء للنبي‏ :
اللَّهُمَّ افْسَحْ لَهُ مَفْسَحاً فِي ظِلِّكَ وَ اجْزِهِ مُضَاعَفَاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ.
اللَّهُمَّ وَ أَعْلِ عَلَى بِنَاءِ الْبَانِينَ بِنَاءَهُ وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ مَنْزِلَتَهُ وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ وَ اجْزِهِ مِنِ ابْتِعَاثِكَ لَهُ، مَقْبُولَ الشَّهَادَةِ مَرْضِيَّ الْمَقَالَةِ ذَا مَنْطِقٍ عَدْلٍ وَ خُطْبَةٍ فَصْلٍ.
اللَّهُمَّ اجْمَعْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ فِي بَرْدِ الْعَيْشِ وَ قَرَارِ النِّعْمَةِ وَ مُنَى الشَّهَوَاتِ وَ أَهْوَاءِ اللَّذَّاتِ‏ وَ رَخَاءِ الدَّعَةِ وَ مُنْتَهَى الطُّمَأْنِينَةِ وَ تُحَفِ الْكَرَامَة.

افْسَحْ لَهُ : بر او بگستران. 
فِى ظِلِّكَ : در سايه نيكى و احسانت. (ظلّ در اصل بمعنى سايه است و در اينجا بمعنى مجازيش بكار رفته). 
مُضَاعَفَاتِ الْخَيْرِ : نيكى چندين برابر، انواع نيكى ها. 
قَرَارُ النِّعْمَةِ : نعمت ثابت كه دائمى باشد و قطع نگردد. 
مُنى : جمع «منية»، آرزوها، خواسته ها. 
رَخَاءُ الدَّعَة : زندگى وسيع و آرام 
تُحَف : جمع «تحفة»، تحفه ها، ارمغانها. 
افْسَحْ لَهُ : وسعت ده، مَفسَح : محل وسيع 
اجْزِهِ : او را پاداش ده 
إبتِعاث : برانگيخته شدن 
خِطّة فَصل : خط و راه جدا كننده 
بَردِ العَيش : زندگانى خنك و راحت 
مُنَى : چيز دل بخواه 
رَخَاء : فراوانى و آسانى 
دَعَة : آرامش و آسايش و اطمينان 
تُحَف : جمع تُحفه : هديه 
۲. دعا براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: 
پروردگارا براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در سايه لطف خود جاى با وسعتى بگشاى، و از فضل و كرمت پاداش او را فراوان گردان. خداوندا كاخ آيين او را از هر بنايى برتر و مقام او را در پيشگاه خود گرامى تر گردان و، نورش را كامل گردان، و پاداش رسالت او را پذيرش گواهى و شفاعت و قبول گفتار او قرار ده، زيرا كه داراى منطقى عادلانه، و راه جدا كننده حق از باطل بود. 
بار خدايا بين ما و پيغمبرت در نعمت هاى جاويدان، و زندگانى خوش، و آرزوهاى بر آورده، و خواسته هاى به انجام رسيده، در كمال آرامش، و در نهايت اطمينان، همراه با مواهب و هداياى با ارزش، جمع گردان.
(5) بار خدايا براى او در سايه رحمت و احسان خود جائى فراخ بگشا، و او را (در برابر رنجهايى كه براى نشر علوم و معارف حقّه كشيده) از فضل و كرمت پاداش نيكو ده. 
(6) بار خدايا بناى او را بر بناى سازندگان پيش (دين او را بر اديان انبياء سلف) بلند (ظاهر و غالب) گردان، و مقام و منزلتش را نزد خود گرامى دار، و نورش را (چراغى كه در راه حقّ بيفروخت) تمام كن (تا همه جهانيان از آن بهره مند شوند) و پاداش بر انگيختن او به رسالت، گواهيش پذيرفته، گفتارش را پسنديده قرار ده كه راست گفتار بود و ميان حقّ و باطل را جدا مى نمود. 
(7) بار خدايا بين ما و او را جمع كن در جائيكه زندگانى آن نيك و نعمت آن جاودانى و خواهشهاى آن مطلوب و هوسهاى آن بر آورده و آسايش آن بسيار و جاى استراحت است با تحف و ارمغانهاى نيكو. 
اى خداوند، او را در سايه رحمت خود جايى فراخ ده و از فضل خود به فزونى، پاداش خيرش عطا كن. اى خداوند، بنايى را كه او بر آورده از هر بنايى فراتر ساز و منزلت او در نزد خود گرامى دار و فروغ دين او در همه جا بگستران و به پاداش اين كه به رسالتش فرستاده اى شهادتش را پذيرفته دار و سخنش را پسنديده نماى كه گفتارش از كژى و ناراستى دور بود، آنسان كه حق و باطل را از يكديگر جدا مى نمود. 
بار خدايا، ما و او را در يك زندگى خوش و گوارا، در كنار هم قرار ده، در آنجا كه قرارگاه نعمت توست و آرزوى هر خواهنده اى است و هر لذت جويى خواستار آن است. زندگى، با فراخى نعمت و راحت و نهايت آرامش و آسايش با تحفه هاى كريمانه و نيكو. 
پروردگارا! جايگاهى وسيع براى او در سايه لطفت بگشاى و از فضل و کَرَمت پاداش مضاعف به او مرحمت کن! خداوندا! کاخ پر شکوه او را از هر بنايى برتر ساز و مقام او را در پيشگاه خود گرامى دار! خداوندا! نور او را (در سراسر جهان) کامل گردان و پاداش رسالتش را پذيرش شهادت (و شفاعت در حقّ امّت) و قبول گفتار او قرار ده! (چرا که او) داراى منطق عادلانه و سخنان جداکننده حق از باطل بود.
خداوندا! ما را در کنار آن پيامبر بزرگ قرارده، در جايى که زندگانيش خوش و نعمتش جاودان و آرزوهايش مطلوب و لذّاتش خواستنى است; آن هم در کمال آرامش و نهايت اطمينان و توأم با هداياى پرارزش!
خدايا سايه -عنايت- خود را بر او بگستران، و به فضل خويش پاداش او را فراوان گردان. بنياد -شريعتى را- كه نهاد از ديگر بناها بالاتر برو مرتبت او را نزد خويش گراميتر و نور -شريعت- او را -در سراسر گيتى بگستر-، و پاداش پيامبرى او را گفتار او را پسنديده قرار ده، و شهادت پذيرفته. 
-چنانكه گفته او- ميزان عدل باشد و فرموده او قول فصل. بار خدايا ما و او را فراهم آور در زندگانى خوشگوار، و نعمت پايدار و آرزوهاى دلنشين، و لذتهاى با خواهش دل قرين، و زندگانى اخ و پر نعمت، و اطمينان خاطر و برخوردارى از تحفه هاى كرامت. 
خداوندا، جايى وسيع در سايه رحمتت براى او بگشا، و او را از خير فراوان و اجرى از فضل و كرمت مرحمت فرما. الهى، بناى او را بر بناى بنا كنندگان فضيلت بلند گردان، و مرتبه اش را نزد خود گرامى دار، و نورش را كامل ساز، و او را در عوض رسالت چنين پاداش ده: شهادتش را مقبول، گفتارش را پسنديده، منطقش را عدل، و سخنش را جدا كننده بين حق و باطل قرار ده. 
خداوندا، بين ما و او در جايى كه زندگيش نيك، و نعمتش بى زوال، و خواهشهايش بر آورده، و هوسهايش لذت بخش، و آسايشش فراوان، و در منتهاى آرامش با ارمغانهاى كرامت است جمع فرما.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 192-189   ما را در سايه او قرارده: امام(عليه السلام) در اين بخش از سخنانش دعاى جامعى در حقّ پيامبر اسلام مى کند و در واقع طرز دعا کردن به آن بزرگوار را به ما مى آموزد و نيز دعاى جامعى براى خود و دوستان و پيروانش مى نمايد. در قسمت اوّل، شش چيز از پيشگاه خداوند بزرگ براى پيغمبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) تقاضا مى کند. نخست اين که عرض مى کند: «پروردگارا! جايگاه وسيعى در سايه لطفت براى او بگشاى!» (اللّهُمَّ افْسَحْ(1) لَهُ مَفْسَحاً فِي ظِلِّکَ). «ظلّ» [= سايه] در اين جا ممکن است معناى کنايى داشته باشد و اشاره به سايه لطف، جُود و بخشش خداوند باشد; و يا به معناى حقيقى، و اشاره به سايه هاى بهشتى در قيامت باشد. چنانکه در حديث آمده است: «در بهشت درختى است که شخصِ سوارِ بر مرکب، مى تواند در سايه آن يکصد سال راه برود».(2) دوم اين که عرض مى کند: «خداوندا از فضل و کرمت پاداش مضاعف به او مرحمت کن!» (وَاجْزِهِ مُضَاعَفَاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِکَ). روشن است که پاداش الهى هميشه به صورت مضاعف و چندين برابر مى باشد چرا که از فضل و کَرمش سرچشمه مى گيرد و برابرى با اَعمال در آن شرط نيست; ولى در اينجا تفاضاى پاداشهاى بيشترى براى آن بزرگوار شده است. در سومين و چهارمين تقاضا عرضه مى دارد: «خداوندا! کاخ پرشکوه او را از هر بنايى برتر ساز و مقام او را در پيشگاه خود گرامى دار!» (اللّهُمَّ وَ أعْلِ عَلَى بِنَاءِ الْبَانِينَ بِنَاءَهُ، وَ أَکْرِمْ لَدَيْکَ مَنْزِلَتَهُ). منظور از «بناء» در اينجا يا دين و آيين و مذهب اوست که تفاضا شده بر تمام اديان جهان پيشى گيرد و يا مقام والاى آن حضرت است، که بر همه تقدّم جويد. در پنجمين و ششمين تقاضا از خداوند، عرضه مى دارد: «خداوندا! نور او را (در سراسر جهان) کامل گردان! و پاداش رسالتش را پذيرش شهادت (و شفاعت در حقّ امّت) و قبول گفتار او قرارده! (چرا که او) داراى منطق عادلانه و سخنان جدا کننده حقّ از باطل بود» (وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ، وَاجْزِهِ مِنِ ابْتِعَاثِکَ لَهُ مَقْبُولَ الشَّهَادَةِ، وَ مَرْضِىَّ الْمَقَالَةِ، ذَا مَنْطِق عَدْل، وَ خُطْبَة فَصْل). جالب اين که جزاى رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين عبارت شفاعت امّت شمرده شده، چيزى که برکتش به ديگران باز مى گردد و اين نهايت کرامت و لطف آن حضرت است و در ضمن به اين نکته نيز اشاره شده که شفاعت و گواهى آن حضرت، بى حساب نيست، او همواره گفتارش عادلانه و سخنانش جدا کننده حق از باطل بود، اگر درباره شخص، يا قومى شفاعت کند لياقت و شايستگى شفاعت را در آنها يافته است و اين ناظر به همان چيزى است که در مباحث شفاعت گفته ايم که شفاعت هم، بى حساب نيست، بلکه لياقتى لازم دارد و به تعبير ديگر: بايد رابطه معنوى ميان شفاعت کننده و شفاعت شونده باشد و آنها که تمام پيوندهاى خود را بريده اند، لايق شفاعت نيستند و اين همان مقام محمودى است که در قرآن مجيد به آن اشاره شده، مى فرمايد: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَکَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَحْمُوداً; پاسى از شب را از خواب برخيز و قرآن (و نماز) بخوان اين يک وظيفه اضافى براى توست تا پروردگارت تو را به مقام محمود برساند»(3). در آخرين بخش از خطبه، امام دعايى براى خود و دوستانش مى کند و در عبارت کوتاه، برترين نعمت هاى الهى را تقاضا مى نمايد، عرض مى کند: «خداوندا! ميان ما و آن پيامبر بزرگ(صلى الله عليه وآله) در جايى که زندگانيش خوش و نعمتش جاويدان و آرزوهايش مطلوب و لذّاتش خواستنى است، در کمال آرامش و نهايت اطمينان و توأم با هداياى پر ارزش، جمع گردان!» (اللَّهُمَّ اجْمَعْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ فِي بَرْدِ الْعَيْشِ وَ قَرَارِ النِّعْمَةِ، وَ مُنَى الشَّهَوَاتِ، وَ أَهْوَاءِ اللَّذَّاتِ، وَ رَخَاءِ الدَّعَةِ(4)، وَ مُنْتَهَى الطُّمَأْنِينَةِ، وَ تُحَفِ الْکَرَامَةِ). اين اوصاف هفت گانه، اوصاف بهشت برين است که داراى تمام اين صفات و برکات مى باشد; آرامش، آسايش، کرامت هاى الهى، لذّات شايسته و نعمت هاى معنوى و مادّى بى نظير، توأم با جاودانگى در آن جمع است. * * * پی نوشت: 1. «اِفْسَح» از مادّه «فَسْح» (بر وزن فسخ) به معناى مکان وسيع است; و از همين رو اين مادّه در مفهوم گسترش دادن، به کار مى رود. 2. مجمع البيان، جلد 10-9، صفحه 218، ذيل آيه 30 از سوره واقعه. 3. سوره اسراء، آيه 79.  4. «دَعَة» از مادّه «وداع» به معناى جدا شدن و رها کردن است و از آنجا که هر گاه انسان چيزى را رها مى کند و بى حرکت و آرام مى ماند، اين واژه به معناى آرامش نيز بکار رفته و در خطبه بالا همين معنا اراده شده است.  
شرح علامه جعفری«اللهم افسح له مفسحا في ظلك و اجزه مضاعفات الخير من فضلك و اعل علي بناء البانين بنائه و اكرم لديك منزلته و اتمم له نوره». (بار الها، عرصه وسيعي از سايه بيكرانت را بر آن وجود نازنين بگستران- (و ظل ممدود). عرصه‌اي بس با گشاد و با فضا، كاين خيال و هست زو يا بد نوا؛ از خيرات فراوان فضل و احسانت بر او عنايت فرما، آنچنان كه شايسته عظمت رسالتي كه او در اين دنيا تبليغ نمود، بوده باشد. و منزلت و مقام آن سرور كائنات را در ديار ابديت از همه منزلتها و مقامات بالاتر بفرما و بنائي را كه او براي نجات انسانها نهاده است، بر همه بناهاي بنيان‌گذاران بلند بدار. نوري كه بر آن وجود پاك عنايت فرموده‌اي تكميل و اتمام بفرما). مسئلت اين مقام و منزلت و اتمام نور مورد دستور خداوندي است، «و قل رب انزلي منزلا مباركا و انت خير المنزلين» (و بگو خداوندا، مرا در منزل مباركي فرود آور، تو بهترين منزلت دهندگاني). «يوم لايخزي الله النبي و الذين آمنوا معه نورهم يسعي بين ايديهم و بايمانهم يقولون ربنا اتمم لنا و اغفرلنا انك علي كل شيي‌ء قدير». (روز قيامت روزي است كه خداوند پيامبر و كساني را كه با او ايمان آورده‌اند، رسواي نخواهد كرد. نور آنان پيشانيش و اطراف آنان حركت ميكند، ميگويند: اي پروردگار ما، نور ما را بر ايمان اتمام فرما و بر ما ببخشا، قطعا تو بر هر چيزي توانا و قدرتمندي). «و اجزه من ابتعاثك له مقبول الشهاده، مرضي المقاله، ذا منطق عدل و خطبه فصل». (شهادتش را درباره امتش مقبول و گفتار شفاعتش را مورد رضايت و منطقش را دادگرانه و سخنش را جدا كننده حق از باطل قرار بده)- «انه لقول فصل، و ما هو بالهزل». (قطعا اين قرآن يا گفتار و شهادت او در روز قيامت جدا كننده حق از باطل است و شوخي بي‌پايه نيست). «اللهم اجمع بيننا و بينه في برد العيش و قرار النعمه و مني الشهوات و اهواء اللذات». پرودگارا، ميان ما و آن برگزيده محبوبت را در زندگي خوش و جايگاه نعمتهاي عظمي كه در ابديت نصيبش خواهي فرمود و برآورده شدن آرزوهاي مطلوب و خواسته‌هاي لذت بار، جمع فرما). لطف و عنايت رباني تو اي خداوند لطيف و توانا ميتواند ما را در سراي ابديت از ديدار آن وجود نازنين محروم نسازد، آنچنان كه خورشيد جهان‌افروز از تابش فروغش بر اجسام محقر دريغ نميدارد. اگر چه ما انسانهاي پست و ناچيز شايسته آن الطاف ربوبي نيستيم كه پيامبر عزيزت لايق آنها است، اما اميدها و آرزوهائي كه در درون ما شعله ميكشند، همه و همه از عنايات تو سر مي‌كشند- گر نميدادم بر او ننمودش و دل و عقل ما را بسوي تو متوجه ميسازند كه اگر قدرت مطلقه و رحمت واسعه تو آن اميدها و آرزوهاي ما را ببا فنا ميداد، از اول آنها را در درون ما بوجود نمي‌آورد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 434 فصل سوّم:  در فصل سوّم امام (ع) از اين جمله دعاء كه: «اللّهم افسح» تا آخر، امورى را از خداوند متعال، و به شرح زير مسئلت مى كند.  1-  از خداوند مى خواهد كه براى پيامبر (ص) در سايه رحمت خود جايگاه وسيعى را مقرّر فرمايد: يعنى مكان و جايگاه پيامبر (ص) را در محضر قدس و سايه وجودش توسعه دهد. در عبارت امام (ع) لفظ «ظلّ» براى وجود، عاريه آمده است، وجه مشابهت آسايشى است كه در هر دو مورد وجود دارد. بدين شرح كه شخص پناهنده به سايه، از رنج تابش آفتاب در آسايش، و پناهنده بسايه حق تعالى از گرماى سوزان جهنم و عذاب دردناك آن در أمان است. آيه كريمه قرآن به همين حقيقت اشاره دارد كه: «ظلّ ممدود» يعنى در سايه بلند حق تعالى آرميده اند.  2-  خداوند از فضل و كرم خود، پاداش پيامبر (ص) را، خير دو چندان عنايت كند. يعنى از نعمتهاى خود، كمالات نبىّ اكرم را مضاعف گرداند. چنان كه قبلا توضيح داده ايم مراتب استحقاق نعمتهاى خداوند نامتناهى است.  3-  خداوند ساختمان رسول خدا (ص) را بلندترين ساختمان قرار دهد.  محتمل است كه منظور امام (ع) از ساختمان، استوارى ديانت پيامبر باشد، كه البتّه برترى آن، عبارت از اتمام و اكمال دين است تا بر همه أديان برترى يابد.  احتمال ديگر آن كه منظور، استحكام يافتن ملكات خير نفسانى پيامبر (ص) باشد تا بدان سبب مستحقّ مراتب بهشت و كاخهاى بلند آن شود. 4-  خداوند جايگاه پيامبر (ص) را در نزد خود قرار دهد. يعنى جايگاه مباركى كه وعده داده به وى ارزانى دارد. چنان كه پيامبر نيز دستور دارد كه عرض كند: «قل ربّ انزلنى منزلا مباركا».  5-  خداوند نورانيّتى را براى پيامبر (ص) تمام گرداند مقصود از «نور» روشنائى بعثت است. كه در اين صورت، منظور از اتمام نور انتشار آن در قلب جهانيان مى باشد. و يا آن روشنايى كه در جوهر ذات پيامبر وجود داشته و مقصود از اتمام نور، فزونى كمال پيامبر (ص) خواهد بود.  6-  خداوند پاداش رسالت پيامبر را قبول شهادت و پذيرش تقاضاهايش قرار دهد.  در عبارت امام (ع) كلمه «مقبول» مفعول دوّم و «ذا منطق» به عنوان حال در جمله منصوب آمده است. قبول شهادت پيامبر (ص) كنايه از كمال خوشنودى خداوند از آن حضرت مى باشد چه شهادت كسى قبول مى شود كه حرفش را پذيرفته باشند، و لزوما چنين كسى از رذايل اخلاقى كه موجب خشم خدا شود به دور است.  ممكن است قبول شهادت كنايه از اين باشد، كه مشاهدات پيامبر (ص) از اعمال امّتش به دور از آميختگى به اشتباه و توهّمات است و كلام پيامبر در شفاعت و جز آن مورد قبول خداوند واقع شود.  منظور از كلام حضرت كه نبىّ اكرم داراى منطق عدل بود، اين است كه هرگز در كردار و گفتار از حق عدول نمى كرد و ستمى روا نمى داشت. و معناى «خطبته فصل» كه براى پيامبر آورده يعنى حق را از باطل جدا كرد.  تمام ويژگيهايى كه امام (ع) براى پيامبر برشمرد، هر چند از نظر معنى مختلف اند ولى به يك حقيقت كه همانا فزونى كمال و تقرّب آن بزرگوار، بخداوند باشد، باز مى گردند. در پايان خطبه امام (ع) با اين عبارت كه «اللّهم اجمع» از خداوند مى طلبد كه ميان او و پيامبر (ص) روز قيامت در امورى انس و الفت برقرار نمايد به قرار زير: 1-  «برد العيش»: يعنى، خوشى بي دردسر، بدين مفهوم كه امام (ع) و پيامبر در كنار هم زندگى خوشى داشته باشند. وقتى عرب مى گويد. «عيش بارد» كه هيچ نوع زحمت جنگ و دشمنى... وجود نداشته باشد، چنين زندگى در قيامت به معناى بهره گيرى از بهشتى است كه هيچ رنج و زحمتى در آن وجود ندارد.  2-  نعمت پايدار ارزانى دارد، يعنى نعمت پابرجا و غير قابل زوال كه همانا بهشت و محضر خداوندى باشد.  3-  تمام خواسته هايشان را برآورده گرداند، يعنى آنچه كه نفس از تمنيّات مى طلبد و خوشيهاى لذّت بخش كه نعمتهاى ابدى باشند عنايت كند.  4-  نهايت آرامش و دورى از رنج را برايشان فراهم آورد. منظور از اطمينان نفس، آرامش فراوان نفس به خوشيهايى كه جداى از حق و از بين رفتن انس با ساكنين قرب خدا نباشد. و به دور از گرفتاريهائى كه مشابه گرفتاريها و آفتهاى دنياست صورت نپذيرد.  5-  هديه هاى بزرگوارانه اى به آنان عطا فرمايد. منظور از «تحف الكرامة» ميوه هاى بهشتى است كه شاخه هاى آن پايين آمده و نزديك اهل بهشت قرار دارد. آرى هدايايى كه خداوند براى اولياى خود مقرر فرموده است، تاكنون هيچ چشمى نديده، و هيچ گوشى نشنيده و حتّى بر قلب هيچ انسانى خطور نكرده است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 192 أللّهمّ افسح له مفسحا في ظلّك، و أجزه مضاعفات الخير من فضلك أللّهمّ واعل على بناء البانين بنائه، و أكرم لديك منزلته، و أتمم له نوره، و أجزه من ابتعاثك له مقبول الشّهادة، و مرضيّ المقالة، ذا منطق عدل، و خطّة فصل، أللّهمّ اجمع بيننا و بيّنه في برد العيش و قرار النّعمة، و منى الشّهوات، و أهواء اللّذّات، و رخاء الدّعة، و منتهى الطّمأنينة، و تحف الكرامة. (11766- 11584)اللغة:و (فسحت) له في المجلس فسحا من باب نفع فرجت له من مكان يسعه، و المفسح إما مصدر أو اسم مكان، و بعثته رسولا بعثا أوصلته و ابتعثته كذلك و في المطاوع فانبعث مثل كسرته فانكسر و كلّ شي ء ينبعث بنفسه يتعدّى الفعل إليه بنفسه فيقال بعثه، و كلّ شي ء لا ينبعث بنفسه كالكتاب و الهدية يتعدّي الفعل إليه بالباء فيقال بعثت به.و (الخطة) بالضّم الخصلة و الحالة، و في اكثر النّسخ و خطبة فصل و هو الأظهر و (برد العيش) قال المعتزلي، العرب يقول عيش بارد و عيشة باردة أى لا حرب فيها و لا نزاع، لأنّ البرد و السّكون متلازمان كتلازم الحرّ و الحركة و (قرّ) الشي ء قرّا من باب ضرب استقرّ و الاسم القرار.و (الأهواء) جمع هوى بالقصر و هو ما تحبه النّفوس و تميل إليه من هويته هوى من باب تعب إذا أحببته و علقت به و (رخى) و رخو من باب تعب و قرب رخاوة بالفتح إذ الان، و كذلك العيش رخي و رخو اذا اتسع فهو رخيّ على فعيل و الاسم الرّخاء و (الدعة) بفتح الدّال السّكون و السّعة في العيش و (الطمأنينة) اسم من اطمأنّ القلب إذا سكن و (التحف) جمع التّحفة بالضّم و كهمزة البرّ و اللطف و الطرفة و أصلها وحفة بالواو.الاعراب:و مقبول الشهادة و كذلك مرضى المقالة منصوب على المفعولية من اجزه، و ذا منطق منصوب على الحال.المعنى:الفصل الثالث في أنواع المدعوّ به، و إليها الاشارة بقوله استعاره- حقيقت (اللهمّ افسح له مفسحا في ظلّك)أى مكانا متّسعا في حظيرة قدسك، و الظلّ إمّا استعارة للجود و الافضال و وجه الشّبه استراحة المستظلّ بالظلّ من حرارة الشّمس و كذلك الملتجى إلى جود اللّه سبحانه و افضاله يستريح بجوده تعالى من شديد العذاب الاليم و حرّ نار الجحيم، و يحتمل أن يكون المراد معناه الحقيقي كما في قوله تعالى:وَ أَصْحابُ الْيَمِينِ ما أَصْحابُ الْيَمِينِ فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 203قال في مجمع البيان أى دائم لا تنسخه الشّمس فهو باق لا يزول، و قد ورد في الخبر أنّ في الجنّة شجرة يسير الرّاكب في ظلّها مأئة سنة لا يقطعها، و روى أيضا أنّ أوقات الجنة كغدوات الصّيف لا يكون فيها حرّ و لا برد. (و اجزه مضاعفات الخير من فضلك) أراد به أن يضاعف له الكمالات من نعمه إذ مراتب استحقاق نعمه سبحانه غير متناهية (اللهمّ واعل على بناء البانين بناءه) المراد بالبانين إمّا الأنبياء و ببنائهم ما شيّدوه من أمر الدّين فيكون المقصود بالدّعاء علوّ دينه و ظهوره على الدّين كله و لو كره المشركون، و إما مطلق عباد اللّه الصّالحين البانين بأعمالهم الصّالحة غرفا في الجنّة و قصورا فيها فيكون المقصود علوّ منزلة على ساير المنازل (و اكرم لديك منزلته) بانزاله المنزل المبارك الموعود و هو سبحانه خير المنزلين، قال تعالى مخاطبا لنوح: «وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ» . (و اتمم له نوره) المراد بذلك اتمام نوره يوم القيامة بحيث يطفى ساير الأنوار و هو النّور الذى يسعى بين أيدى الامة حتّى ينزلوا منازلهم في الجنّة، و إليه الاشارة في قوله.«يَوْمَ لا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».قال الطبرسي: يسعى نورهم بين أيديهم و بأيمانهم على الصّراط يوم القيامة و هو دليلهم إلى الجنّة و يريد بالنّور الضّياء الذي يرونه و يمرّون فيه عن قتادة، و قيل نورهم هداهم عن الضّحاك قال قتادة: إنّ المؤمن يضي ء له نور كما بين عدن إلى صنعا و دون ذلك حتّى أنّ من المؤمنين من لا يضي ء له نوره إلّا موضع قدميه.قال الشّارح المعتزلي: قد روى أنّه يطفى ساير الأنوار إلّا نور محمّد، ثمّ يعطى المخلصون من أصحابه أنوارا يسيرة يبصرون بها مواطى ء الأقدام فيدعون اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 204 بزيادة تلك الأنوار و إتمامها، ثمّ إنّ اللّه يتمّ نور محمّد فيستطيل حتّى يملاء الآفاق فذلك إتمام نوره. (و اجزه من انبعاثك له مقبول الشّهادة و مرضيّ المقالة) أراد به أن يجزيه اللّه سبحانه من بعثته له الشّهادة المقبولة عنده و المقالة المرضيّة لديه بأن يكون شهادته صلّى اللّه عليه و اله و سلّم على امته و غيرها نافذة و شفاعته فيهم ماضية حالكونه (ذا منطق عدل و خطة فصل) أى صاحب نطق عادل و خصلة فاصلة بين الحقّ و الباطل او ذا قول  «1» غير هازل كما قال تعالى: «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ» .و المطلوب بهذه الاعتبارات كلّها على اختلاف مفاهيمها أمر واحد و هو زيادة كمالاته صلّى اللّه عليه و آله و قربه من اللّه سبحانه، ثمّ إنّه عليه السّلام بعد الصّلاة على الرسول دعا لنفسه و للمؤمنين من خالصي شيعته بقوله (اللهمّ اجمع بيننا و بينه في برد العيش)الذى لا كلفة فيها من الحرب و الخصومة (و قرار النّعمة) مستقرّها فى الحضرة الرّبوبية (و منى الشهوات) في حظيرة القدس (و أهواء اللذّات) في الجنة العالية، و فيها ما تشتهيه الأنفس و تلذّ الأعين (و رخاء الدّعة و منتهى الطمأنينة) أى سعة سكون النّفس و نهاية اتّساع عيشها في دار الخلد (و تحف الكرامة) المعدّة لأهل اليقين من أولياء اللّه المقرّبين مما لا عين رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر.***تنبيهات:الاول: الصّلاة على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله ممّا أمر اللّه تعالى به و حثّ عليه بقوله:«إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً».و ينبغي لنا أن نحقّق الكلام في ذلك و نذكر ما أتى به الفاضل المقداد صاحب كنز العرفان في تفسير هذه الآية و ما يرتبط عليها و نفصّل بعض ما أجمله قدّس اللّه روحه.______________________________ (1) الترديد على رواية خطبة فصل بالباء كما اشرنا اليه فى بيان اللغة منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 205 قال «ره» قرء شاذا برفع ملائكته فقال الكوفيّون بعطفها على أصل إنّ و اسمها و قال البصريّون مرفوعة بالابتداء و خبر إنّ محذوف أى إنّ اللّه يصلّي و ملائكته يصلّون فحذف للقرينة و نظايره كثيرة كقول الشّاعر:نحن بما عندنا و أنت بما         عندك راض و الرّأى مختلف     اى نحن راضون، و الصّلاة و ان كانت من اللّه الرّحمة فالمراد بها هنا هو الاعتناء باظهار شرفه و رفع شأنه، و من هنا قال بعضهم تشريف اللّه محمّدا بقوله:«إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِ...» .أبلغ من تشريف آدم بالسّجود له و التسليم، قيل المراد به الانقياد كما في قوله: «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً».و قيل هو قولهم: السّلام عليك أيّها النبىّ قاله الزّمخشري و القاضي في تفسيرهما و ذكره الشّيخ في تبيانه و هو الحقّ لقضية العطف و لأنّه المتبادر إلى الفهم عرفا و لرواية كعب الآتية و غيرها إذا تقرّر ذلك فهنا فوايد، الاولى:ذهب أصحابنا و الشّافعي و أحمد إلى وجوب الصّلاة على النبيّ في الصلاة خلافا لمالك و أبي حنيفة فانّهما لم يوجباها و لم يجعلاها شرطا في الصّلاة و استدلّ بعض الفقهاء بما تقريره.شي ء من الصّلاة على النّبيّ واجب و لا شي ء من ذلك في غير الصّلاة بواجب ينتج أنّها في الصّلاة واجب، أمّا الصّغرى فلقوله تعالى: صلّوا، و الأمر حقيقة في الوجوب، و أمّا الكبرى فظاهرة، و فيه نظر لمنع الكبرى كما يجي ء و حينئذ فالأولى الاستدلال على الوجوب بدليل خارج.أمّا من طرقهم فما رووه عن عايشة قالت: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم يقول: لا تقبل صلاة الّا بطهور و بالصّلاة عليّ، و كذا عن أنس عن النبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم قال: إذا صلّى أحدكم فليبدأ بحمد اللّه ثمّ ليصلّ علىّ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 206و من طرقنا ما رواه أبو بصير و غيره عن الصّادق عليه السّلام قال: من صلّى و لم يصلّ على النبيّ و تركه متعمّدا فلا صلاة له، حتّى أنّ الشّيخ جعلها ركنا في الصّلاة فان عنى الوجوب و البطلان بتركها عمدا فهو صحيح و إن عنى تفسير الرّكن بأنّه ما يبطل الصّلاة بتركه عمدا و سهوا فلا.الثانية:قال علمائنا اجمع: إنّ الصّلاة على النبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم واجبة في التشهدين و به قال أحمد، و قال الشّافعيّ: مستحبّة في الأول واجبة في الآخر، و قال مالك و أبو حنيفة: مستحبّة فيهما، دليل أصحابنا روايات كثيرة عن أئمّتهم عليهم السّلام.الثالثة:هل تجب الصّلاة على النّبيّ في غير الصّلاة أم لا، ذهب الكرخي إلى وجوبها في العمر مرّة، و قال الطحاوي: كلّما ذكر، و اختاره الزّمخشري، و نقل عن ابن بابويه من أصحابنا، و قال بعضهم: في كلّ مجلس مرّة، و المختار الوجوب كلّما ذكر لدلالة ذلك على التّنوية «1» برفع شأنه و الشكر لاحسانه المأمور بها، و لأنه لولاه لكان كذكر بعضنا بعضا و هو منهىّ عنه في آية النّور.أقول: و أشار بها إلى قوله سبحانه: لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً و لما روى عنه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: من ذكرت عنده فلم يصلّ علىّ فدخل النّار فأبعده اللّه، و الوعيد أمارة الوجوب.و روى أنّه قيل له: يا رسول اللّه أرأيت قول اللّه إنّ اللّه و ملائكته يصلّون على النّبيّ؟ فقال: هذا من العلم المكنون و لو لا أنّكم سألتموني عنه ما أخبرتكم به إنّ اللّه عزّ و جلّ و كل بي ملكين فلا أذكر عند مسلم فيصلّي علىّ إلّا قال له ذلك الملكان غفر اللّه لك، و قال اللّه و ملائكته: آمين، و لا اذكر عند مسلم فلا يصلّي علىّ إلّا قال له الملكان: لا غفر اللّه لك و قال اللّه و ملائكته: آمين.أقول: و مثل ذلك في إفادة الوعيد ما رواه الصّدوق في عقاب الأعمال باسناده عن محمّد بن هارون عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إذا صلّى أحدكم و لم يصلّ على النبيّ خطى ء به طريق الجنّة.______________________________ (1) التعظيم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 207 و قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: من ذكرت عنده فنسي الصّلاة عليّ خطى ء به طريق الجنّة قال (ره): و أمّا عند عدم ذكره صلوات اللّه عليه فيستحبّ استحبابا مؤكدا، لتظافر الرّوايات أنّ الصّلاة عليه و آله تهدم الذّنوب و توجب اجابة الدّعاء المقرون بها.الرابعة:روى كعب بن عجرة قال: لمّا نزلت الآية قلنا: يا رسول اللّه هذا السّلام عليك فقد عرفناه فكيف الصّلاة عليك؟ فقال قولوا: اللهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد كما صلّيت على إبراهيم و آل إبراهيم إنّك حميد مجيد، و بارك على محمّد و آل محمّد كما باركت على إبراهيم و آل إبراهيم إنّك حميد مجيد، و على هذا الحديث سؤال مشهور بين العلماء ذكرناه في نضد القواعد و ذكرنا ما قيل في أجوبته من أراده وقف عليه هناك.أقول: و لا يحضرني كتاب نضد القواعد حتّى نقف على ما ذكره و لعلّ المراد بالسؤال المشهور ما ذكروه من أنّ التّشبيه يقتضى أن يكون المشبّه به أقوى من المشبّه فيلزم أن يكون التّشبيه الواقع فيه من باب إلحاق النّاقص بالكامل، و اجيب تارة بأنّ التّشبيه لبيان حال من يعرف بمن لا يعرف، و ثانية بأنّ التّشبيه في أصل الصّلاة لا في قدر الصّلاة، و ثالثة بأنّ معناه: اجعل لمحمّد صلاة بمقدار الصّلاة لابراهيم و آله و في آل إبراهيم خلايق لا يحصون من الأنبياء، و ليس في اللّه نبىّ فطلب إلحاق جملة فيها نبيّ واحد بما فيه الأنبياء، و ربّما اجيب باجوبة اخر و لا حاجة إليها و الأظهر الأوسط.الخامسة:دلّ حديث كعب المذكور على مشروعيّة الصّلاة على الآل تبعا له صلّى اللّه عليه و آله، و عليه اجماع المسلمين، و هل يجوز عليهم لا تبعا بل افرادا كقولنا: اللهمّ صلّ على آل محمّد بل الواحد منهم لا غير أم لا؟ قال أصحابنا: بجواز ذلك، و قال الجمهور:بكراهته لأنّ الصّلاة على النبيّ صارت شعارا فلا يطلق على غيره و لا يهامه الرّفض و الحقّ ما قاله الأصحاب لوجوه.الأوّل قولى تعالى مخاطبا للمؤمنين كافة: «هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ» و هو نصّ في الباب.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 208 الثّانى قوله تعالى: «الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ» و لا ريب أنّ أهل البيت أصيبوا بأعظم المصائب الذي من جملتها اغتصابهم مقام امامتهم.أقول: و هذا الدّليل لعلّه مأخوذ من العلّامة قدس اللّه روحه و قد حكى في لؤلؤة البحرين من كتاب حياة القلوب أنّه قدّس اللّه سرّه ناظر أهل الخلاف في مجلس سلطان محمّد خدا بنده أنار اللّه برهانه و بعد إتمام المناظرة و بيان حقّية مذهب الامامية الاثنى عشرية خطب قدّس اللّه لطفه خطبة بليغة مشتملة على حمد اللّه و الصّلاة على رسوله و الأئمة عليهم السّلام.فلمّا سمع ذلك السّيد الموصلي الذي هو من جملة المسكوتين بالمناظرة قال ما الدّليل على جواز توجيه الصّلاة على غير الأنبياء؟ فقرأ الشّيخ العلّامة في جوابه بلا انقطاع الكلام: الّذين إذا أصابتهم مصيبة، الآية فقال الموصلي بطريق المكابرة:ما المصيبة التي أصابت إليهم حتّى أنّهم يستوجبون بها الصّلاة؟ فقال الشّيخ: من أشنع المصائب و أشدّها أن حصل من ذراريهم مثلك الذي ترجّح المنافقين الجهّال المستوجبين اللعنة و النكال على آل رسول المتعال، فاستضحك الحاضرون و تعجّبوا من بداهة آية اللّه في العالمين و قد انشد بعض:إذ العلوىّ تابع ناصبيّا         بمذهبه فما هو من أبيه        و كان الكلب خيرا منه قطعا         لأنّ الكلب طبع أبيه فيه      الثّالث أنّه لمّا أتى أبوأ و فى بزكاته قال النبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: اللهمّ صلّ على أبي أوفى و آل أبي أوفى، فيجوز على أهل البيت بطريق أولى.الرّابع انّ الصّلاة من اللّه بمعنى الرّحمة و يجوز الرّحمة عليهم إجماعا فيجوز مراد فها لما تقرّر في الاصول من أنّه يجوز إقامة احد المترادفين مقام الآخر الخامس قولهم إنّه صار شعارا للرسول قلنا مصادرة على المطلوب، لأنّها كما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 209 دلت على الاعتناء برفع شأنه كذلك تدلّ على الاعتناء برفع شان أهله القائمين مقامه فيكون الفرق بينه و بينهم وجوبها في حقه صلّى اللّه عليه و آله كلّما ذكر كما اخترناه.أقول: التفريق بذلك غير خال عن التّأمل.فان قلت: عادة السّلف قصره على الأنبياء.قلت: العادة لا يخصّص كما تقرّر في الاصول، هذا مع أنّ من أعظم السّلف الباقر و الصّادق عليهما السّلام، و لم يقولا بذلك.السادس أنّ قولهم: إنّ ذلك يوهم الرّفض تعصّب محض و عناد ظاهر، نظير قولهم من السنة تسطيح القبور لكن لما اتخذته الرّافضة شعارا لقبورهم عدلنا منه إلى التسنيم، فعلى هذا كان يجب عليهم أنّ كلّ مسألة قال بها الامامية أن يفتوا بخلافها و ذلك محض التعصّب و العناد، نعوذ باللّه من الأهواء المضلّة و الآراء الفاسدة.السادسة:مذهب علمائنا أجمع أنه يجب الصلاة على آل محمّد في التشهدين، و به قال بعض الشافعية، و في إحدى الرّوايتين عن أحمد، و قال الشافعى بالاستحباب لنا رواية كعب و قد تقدّمت في كيفية الصلاة عليه و إذا كانت الصلاة عليه واجبة كانت كيفيتها أيضا واجبة.و روى كعب أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله كان يقول ذلك في صلاته و قال: صلّوا كما رأيتموني أصلّي.و عن جابر الجعفي عن الباقر عليه السّلام عن ابن مسعود الأنصاري قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من صلّى صلاة و لم يصلّ فيها علىّ و على آلي و أهل بيتي لم يقبل منه.السابعة:الآل الذين يجب الصلاة عليهم فى الصلاة و يستحبّ في غيرها هم الأئمة المعصومون، لاطباق الأصحاب على أنهم هم الآل و لأنّ الأمر بذلك مشعر بغاية التعظيم المطلق الذي لا يستوجبه إلّا المعصوم، و أما فاطمة عليها السلام فتدخل أيضا لأنها بضعة منه.الثاني:قال الجمهور: الصلاة من اللّه الرّحمة و من الملائكة الاستغفار و من الآدميّين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 210 الدّعاء، و استبعد تارة باقتضائه كونه مشتركا لفظيا و الأصل العدم، و اخرى بأنّا لا نعرف في العربية مسندا واحدا يختلف معناه باختلاف المسند إليه إذا كان الاسناد حقيقيا، و ثالثة بأن الرحمة فعلها متعدّ و الصلاة فعلها قاصر و تفسير القاصر بالمتعدّى غير مناسب، و رابعة بأنه لو قيل مكان صلّى عليه دعا عليه انعكس المعنى و لو كانا مترادفين صحّ حلول كلّ منهما محلّ الآخر.و قال المحقّقون: إنّه لغة بمعنى العطف و العطف بالنّسبة إلى اللّه الرّحمة اللايقة و إلى الملائكة الاستغفار و إلى الآدميّين دعاء بعضهم لبعض، قال السّهيلي:الصّلاة كلّها و إن اختلفت معانيها راجعة إلى أصل واحد فلا تظنها لفظ اشتراك و لا استعارة إنّما معناها العطف و يكون محسوسا و معقولا انتهى. فعلى ما ذكروه يكون مشتركا معنويا و هو أولى من الاشتراك اللفظى إذا دار الأمر بينه و بينه.الثالث:قال الشّهيد الثاني نوّر اللّه مضجعه في الرّوضة غاية السؤال بالصّلاة عايدة إلى المصلّي لأنّ اللّه تعالى قد أعطى نبيّه من المنزلة و الزّلفى لديه ما لا يؤثر فيه صلاة مصلّ كما نطقت به الأخبار و صرّح به العلماء الأخيار.أقول: أمّا انتفاع المصلّى بالصّلاة و استحقاقه بها الثواب الجزيل و الجزاء الجميل فممّا لا غبار عليه و ستطّلع على ذلك في التنبيه الآتى، و أمّا عدم تأثيره في حقّه صلوات اللّه عليه و آله فممنوع، لأنّ مراتب القرب إليه تعالى و الزّلفى لديه غير متناهية فيجوز أن يوجب كلّ صلاة عليه الارتقاء من مرتبة إلى مرتبة فوقها.فان قلت: يستلزم ذلك أن يكون صلوات اللّه عليه ناقصا في ذاته و مرتبته مستكملا بالصّلاة و الدّعاء.قلت: إن أردت نقصه بالنّسبة إلى الواجب فمسلّم و لا ضير فيه و إن أردت النقص بالنسبة إلى الموجودات الممكنة فلا، بيان ذلك أنّه أفضل الموجودات و أشرف المجعولات و أكمل المخلوقات، لا موجود سواه إلّا و هو دونه و لا مجعول غيره إلّا و هو ناقص بالنسبة إليه، لكنّه صلوات اللّه عليه و آله مع ذلك كلّه ممكن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 211 محتاج في وجوده و بقائه و استكمال ذاته إلى الواجب تعالى و هو قديم و فيضه غير متناه، و هو قابل بذاته لكسب الفيوضات و ازدياد الدّرجات و هو تعالى وليّ الخيرات و الحسنات، و هو على كلّ شي ء قدير هذا.و قد عثرت بعد ما حقّقت المقام على كلام المحدّث العلامة المجلسي في هذا المرام ذكره في كتاب مرآت العقول على بسط و تفصيل فأحببت نقل ما أورده لتضمّنه فوايد سنيّة.قال «ره»: اختلف العلماء في أنّه هل ينفعهم الصّلاة شيئا أم ليس إلّا لانتفاعنا فذهب الاكثر إلى أنّهم صلوات اللّه عليهم لم يبق لهم كمال منتظر بل حصل لهم جميع الخصال السّنية و الكمالات البشرية و لا يتصوّر للبشر أكثر ما منحهم اللّه تعالى، فلا يزيدهم صلواتنا عليهم شيئا بل يصل نفعها إلينا و إنّما أمرنا بذلك لاظهار حبّهم و ولائهم، بل هى إنشاء لاظهار الاخلاص و الولاء لنا، و ليس الغرض طلب شي ء لهم.و يترتّب عليه أن يفيض اللّه علينا بسبب هذا الاظهار فيوضه و مواهبه و عطاياه كما أنّه إذا كان لأحد محبوب يحبّه حبّا شديدا و قد أعطاه كلّما يمكن فاذا كان لرجل حاجة عند المحبّ يتقرّب إليه بالثّناء على محبوبه و طلب شي ء له تقرّبا إليه باظهار حبّه و تصويبه في إكرامه و أنّه مستحقّ لما أعطاه حقيق بما أولاه.و هذا الكلام عندى مدخول بل يمكن توجيهه بوجوه اخر لكلّ منها شواهد من الأخبار.الأوّل أن تكون الصّلاة سببا لمزيد قربهم و كمالاتهم و لم يدلّ دليل على عدم ترقيهم إلى ما لا يتناهى من الدّرجات العلى في الآخرة و الاولى، و كثير من الأخبار يدلّ على خلافه كما ورد في كثير من أخبار التفويض أنّه إذا أراد اللّه سبحانه أن يفيض شيئا على امام العصر يفيضه أوّلا على رسول اللّه ثمّ على إمام إمام حتّى ينتهى إلى إمام الزمان لئلا يكون آخرهم أعلم من أوّلهم.و كما أنّ بيننا و بين موالينا صلوات اللّه عليهم من أرباب العصمة و الطهارة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 212 درجات غير متناهية لا يمكن لأحدنا و إن عرج على معارج القرب و الكمال أن يصل إلى أدنى منازلهم، فكذا بينهم عليهم السّلام و بين جناب الالوهية و ساحة الرّبوبية معارج غير متناهية كلّما صعدوا بأجنحة الرفعة و الكمال على منازل القرب و الجلال لا تنتهى تلك المعارج و يعدون أنفسهم في جنب ساحة القدس مثل الذّرة أو دونها.و قد افيض على وجه وجيه في استغفار النبيّ و الأئمة صلوات اللّه عليهم يناسب هذا الوجه و هو: أنّهم صلوات اللّه عليهم لمّا كانوا دائما في الترقي في مدارج المعرفة و القرب و الكمال ففي كلّ آن تحصل لهم معرفة جديدة و قرب جليل و كمال عتيد عدّوا أنفسهم مقصّرين في المرتبة السّابقة في المعرفة و القرب و الطاعة كانوا يستغفرون منها و هكذا إلى ما لا نهاية لها.و قد ورد في الرّوايات الكثيرة أنّ أشرف علومنا علم ما يحدث بالليل و النّهار آنا فآنا و ساعة فساعة، و يؤيّده ما روى في تفسير قوله سبحانه: وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ، أنّ أهل الجنّة في كلّ يوم جمعة يجتمعون في موضع يتجلّي لهم الرّب تبارك و تعالى بأنوار جلاله، فيرجع المؤمن بسبعين ضعفا ممّا في يديه فيتضاعف نوره و ضياؤه، و هذا كناية عن تضاعف قربه و معرفته.الثاني أن تكون سببا لزيادة المثوبات الاخرويّة و إن لم تصر سببا لمزيد قربهم و كمالهم.و كيف يمنع ذلك عنهم و قد ورد في الأخبار الكثيرة وصول آثار الصّدقات الجارية و الأولاد و المصحف و تعليم العلوم و العبادات إلى أموات المؤمنين و المؤمنات و أىّ دليل دلّ على استثنائهم عن تلك الفضايل و المثوبات، بل هم آباء هذه الامة المرحومة و الامة عبيدهم و ببركتهم فازوا بالسّعادات و نجوا من المهلكات، و كلّما صدر عن الامة من خير و سعادة و طاعة يصل إليهم نفعها و بركتها و لا منقصة لهم في ذلك مع أنّ جميع ذلك من آثار مساعيهم الجميلة و أياديهم الجليلة.الثالث أن تصير سببا لأمور تنسب إليهم من رواج دينهم و كثرة امّتهم و استيلاء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 213 قائمهم و تعظيمهم و ذكرهم في الماء الأعلى بالجميل و بالتّفخيم و التبجيل.و قد ورد في بعض الأخبار في معنى السّلام عليهم: أنّ المراد سلامتهم و سلامة دينهم و شيعتهم في زمن القائم عليه السّلام، انتهى كلامه رفع مقامه.الرابع:في فضيلة الصّلاة و ثوابها، و الأخبار في ذلك كثيرة لا تحصى.فمنها ما في ثواب الأعمال للصّدوق باسناده عن عباس بن ضمرة عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال: الصّلاة على النبيّ و آله صلّى اللّه عليه و اله و سلّم أمحق للخطايا من الماء إلى النّار و السّلام على النبيّ و آله أفضل من عتق رقاب و حبّ رسول اللّه أفضل من مهج الأنفس أو قال ضرب السّيوف في سبيل اللّه.و عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إذا ذكر النبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فأكثروا الصّلاة عليه فانّه من صلّى على النبيّ صلاة واحدة صلّى اللّه عليه ألف صلاة في ألف صفّ من الملائكة و لم يبق شي ء ممّا خلق اللّه إلّا صلّى على ذلك العبد لصلاة اللّه عليه و صلاة ملائكته، و لا يرغب عن هذا إلّا جاهل مغرور قد برى ء اللّه منه و رسوله، و رواه أيضا في جامع الأخبار كالكليني في الكافي نحوه.و عن أبي البختري عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عليهم السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: أنا عند الميزان يوم القيامة فمن ثقلت سيئآته على حسناته جئت بالصّلاة علىّ حتّى اثقل بها حسناته، و رواه في جامع الأخبار مثله.و عن عبد السّلام بن نعيم قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: إنّي دخلت البيت فلم يحضرني شي ء من الدّعاء إلّا الصّلاة على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال عليه السّلام و لم يخرج أحد بأفضل ممّا خرجت.و عن الحارث الأعور قال: قال أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام: كلّ دعاء محجوب عن السّماء حتّى يصلّى على محمّد و آله.و عن الصّباح بن سيابة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ألا أعلّمك شيئا يقي اللّه وجهك من حرّ جهنم؟ قال: قلت: بلى، قال: قل بعد الفجر: اللهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 214 مأئة مرّة يقي اللّه به وجهك من حرّ جهنم.و عن محمّد بن أبي عمير عمن أخبره، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: وجدت في بعض الكتب: من صلّى على محمّد و آل محمّد كتب اللّه له مأئة حسنة، و من قال صلّى اللّه على محمّد و أهل بيته كتب اللّه له ألف حسنة.و عن محمّد بن الفضيل عن أبي الحسن الرّضا قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من صلّى علىّ يوم الجمعة مأئة صلاة قضى اللّه له ستّين حاجة ثلاثون للدّنيا و ثلاثون للآخرة.و عن أبي المغيرة قال: سمعت أبا الحسن عليه السّلام يقول: من قال في دبر صلاة الصّبح و صلاة المغرب قبل أن يثنّى رجليه أو يكلّم أحدا: إنّ اللّه و ملائكته يصلّون على النبيّ يا أيها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليما اللهمّ صلّ على محمّد و ذرّيته قضى اللّه له مأئة حاجة سبعين «سبعون» في الدّنيا و ثلاثين «ثلاثون» في الآخرة، قال: قلت: ما معنى صلوات اللّه و صلوات ملائكته و صلوات المؤمن؟ قال: صلوات اللّه رحمة من اللّه و صلوات الملائكة تزكية منهم له، و صلوات المؤمنين دعاء منهم له.و من سرّ آل محمّد فى الصّلاة على النبيّ و آله: اللهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد في الأوّلين، و صلّ على محمّد و آل محمّد في الآخرين، و صلّ على محمّد و آل محمّد في الملاء الأعلى، و صلّ على محمّد و آل محمّد في المرسلين اللهمّ اعط محمّدا الوسيلة و الشّرف و الفضيلة و الدّرجة الكبيرة، اللهمّ إنّي آمنت بمحمّد و لم أره فلا تحرمني يوم القيامة رؤيته، و ارزقني صحبته و توفّنى على ملّته و اسقنى من حوضه مشربا «شرباخ» رويا سائغا هنيئا لا ظمأ بعده أبدا إنّك على كلّ شي ء قدير اللهمّ كما آمنت بمحمد و لم أره فعرفني في الجنان وجهه اللهمّ بلّغ روح محمّد تحيّة كثيرة و سلاما.فانّ من صلّى على النبيّ بهذه الصّلاة هدمت ذنوبه و محيت خطاياه و دام سروره و استجيب دعاؤه و اعطى أمله و بسط له في رزقه و اعين على عدوّه و هيّى ء له سبب أنواع الخير و يجعل من رفقاء نبيّه في الجنان الأعلى، يقولهنّ ثلاث مرّات غدوة و ثلاث مرّات عشيّة.و عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ذات يوم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 215 لأمير المؤمنين: ألا أبشّرك؟ قال: بلى بأبي أنت و أمّي، فانّك لم تزل مبشّرا بكلّ خير فقال: أخبرني جبرئيل آنفا بالعجب، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام و ما الّذى أخبرك يا رسول اللّه؟ قال: أخبرني أنّ الرّجل من امّتي إذا صلّى علىّ فاتبع بالصلاة على أهل بيتي فتحت له أبواب السّماء و صلّت عليه الملائكة سبعين صلاة و إنّه إن كان من المذنبين تحات عنه الذنوب كما تحات الورق من الشّجر، و يقول اللّه تبارك و تعالى:لبّيك عبدى و سعديك يا ملائكتى أنتم تصلّون عليه سبعين صلاة و أنا اصلّى عليه سبعمائة صلاة، فان صلّى علىّ و لم يتبع بالصّلاة على أهل بيتي كان بينها و بين السّماء سبعون حجابا و يقول اللّه جلّ جلاله: لا لبيك و لا سعديك يا ملائكتي لا تصعدوا دعائه إلّا أن يلحق بالنبيّ عترته، فلا يزال محجوبا حتّى يلحق بى أهل بيتي.و عن معاوية بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من قال في يوم مأئة مرّة ربّ صلّ على محمّد و على أهل بيته، قضى اللّه له مأئة حاجة ثلاثون منها للدّنيا، و سبعون منها للآخرة.و عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ارفعوا أصواتكم بالصّلاة علىّ فانّها يذهب بالنّفاق.و في جامع الأخبار عن أبي هريرة أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: من صلّى علىّ في كتابه لم يزل الملائكة تصلّى عليه ما دام ذلك مكتوبا إلى يوم القيامة.و فيه أيضا قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من صلّى علىّ مرّة صلّى اللّه عليه ألف مرّة لا يعذّبه «كذا» في النّار أبدا، و قال: من صلّى عليّ مرّة فتح اللّه عليه بابا من العافية، و قال من صلّى علىّ مرّة لم يبق من ذنوبه ذرّة.و روى عن عبد اللّه بن مسعود أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: إنّ أولى النّاس في يوم القيامة أكثرهم صلاة، و قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله في الوصية: يا علي من صلّى كلّ يوم أو كلّ ليلة وجبت له شفاعتي و لو كان من أهل الكباير.عن أنس بن مالك قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إنّ أقربكم منّي يوم القيامة في كلّ موطن أكثركم علىّ صلاة في دار الدّنيا، و من صلّى في يوم الجمعة أو في ليلة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 216 الجمعة مأئة مرّة قضى اللّه له مأئة حاجة سبعين من حوائج الآخرة و ثلاثين من حوائج الدّنيا، ثمّ يوكل اللّه له بكلّ صلاة ملكا يدخل في قبري كما يدخل أحدكم الهدايا و يخبرني من صلّى علىّ باسمه و نسبه إلى عشيرته فاثبته عندي في صحيفة بيضاء.عن الرّضا عليه السّلام من لم يقدر على ما يكفر به ذنوبه فليكثر من الصّلاة على محمّد و آله فانّها تهدم الذّنوب هدما.و قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من قال: صلّى اللّه على محمّد و آل محمّد أعطاه اللّه أجر اثنين و سبعين شهيدا و خرج من ذنوبه كيوم ولدته امه.روى عن أنس بن مالك عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما من أحد يذكرني ثمّ صلّى علىّ إلّا غفر اللّه له ذنوبه و إن كان أكثر من رمل عالج.و قال صلوات اللّه عليه و آله: من صلّى علىّ يوم الجمعة مأئة مرّة غفر اللّه له خطيئته ثمانين سنة.و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من صلّى علىّ مرّة خلق اللّه تعالى يوم القيامة على رأسه نورا و على يمينه نورا و على شماله نورا و على فوقه نورا و على تحته نورا، و في جميع، أعضائه نورا.و قال صلّى اللّه عليه و آله: لن يلج النّار من صلّى علىّ.و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الصّلاة علىّ نور على الصّراط، و من كان له على الصّراط من النور لم يكن من أهل النّار.و في رواية عبد الرحمن بن عون أنّه قال: جائني جبرئيل و قال: إنّه لا يصلّى عليك أحد إلّا و يصلّي عليه سبعون ألف ملك و كان من أهل الجنة.عن أنس عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: من صلّى علىّ ألف مرّة لم يمت حتّى يبشّر بالجنّة.و قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من صلّى عليّ و على آلى تعظيما خلق اللّه من ذلك القول ملكا يرى جناح له بالمغرب و الآخر بالمشرق و رجلاه مغموستان من الأرض السّفلى و عنقه ملتوى تحت العرش، فيقول اللّه عزّ و جلّ: صلّ على عبدي كما صلّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 217 على النبيّ، فهو يصلّى عليه إلى يوم القيامة إلى غير هذه من الأخبار المتجاوزة عن حدّ الاحصاء.و الحمد للّه الذى جعل صلاتنا عليه و آله و ما خصّنا به من ولايتهم طيبا لخلقنا و طهارة لأنفسنا و تزكية لنا و كفارة لذنوبنا، و له الشّكر على ما آثرنا بذلك و خصّصنا به دون غيرنا كثيرا كثيرا.الترجمة:بار خدايا گشاده گردان از براى آن حضرت مكان با وسعت در سايه كشيده خود، و جزا بده او را زيادتيهاى خير را از فضل و رحمت خود.بار خدايا بلند گردان بر بناى بانيان بناى او را كه عبارتست از دين مبين و شرع متين، و گرامى دار نزد خود منزل او را كه جنت عدن است و فردوس برين، و تمام گردان از براى او نور او را كه احاطه نمايد بهمه خلايق، و پاداش ده او را از جهة مبعوث نمودن تو او را شهادت پذيرفته شده و گفتار پسنديده در حالتى كه او صاحب نطق عادلست و صاحب خصلت جدا كننده ميان حق و باطل. بار خدايا جمع كن ميان ما و ميان او در خوشى زندگانى و در ثبات نعمت جاودانى و در مطلوبهاى آرزوها و در خواهشات لذّتها و در گشادگي آسايش و راحت و در پايان آرامى و استراحت و در تحفهاى كرامت كه معدّاست و مهيا براى أهل جنّت. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom