جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۷۱ : سرزنش یاران نادان [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في ذم أهل العراق و فيها يوبّخُهم على ترك القتال و النصر يكاد يتم ثم تكذيبهم له‏ :
أَمَّا بَعْدُ، يَا أَهْلَ الْعِرَاقِ فَإِنَّمَا أَنْتُمْ كَالْمَرْأَةِ الْحَامِلِ حَمَلَتْ، فَلَمَّا أَتَمَّتْ أَمْلَصَتْ وَ مَاتَ قَيِّمُهَا وَ طَالَ تَأَيُّمُهَا وَ وَرِثَهَا أَبْعَدُهَا.
أَمَا وَ اللَّهِ مَا أَتَيْتُكُمُ اخْتِيَاراً وَ لَكِنْ جِئْتُ إِلَيْكُمْ سَوْقاً.
وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّكُمْ تَقُولُونَ عَلِيٌّ يَكْذِبُ! قَاتَلَكُمُ اللَّهُ تَعَالَى، فَعَلَى مَنْ أَكْذِبُ؟ أَعَلَى اللَّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ، أَمْ عَلَى نَبِيِّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ.
كَلَّا وَ اللَّهِ لَكِنَّهَا لَهْجَةٌ غِبْتُمْ عَنْهَا وَ لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِهَا.
وَيْلُ أُمِّهِ كَيْلًا بِغَيْرِ ثَمَنٍ لَوْ كَانَ لَهُ وِعَاءٌ، "وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ‏".

امْلَصَتْ : كودك مرده بدنيا آورد. 
قَيّمُهَا : شوهرش. 
تَاَيُّمُهَا : بيوگيش. 
وَيْلُ امِّهِ : عبارتى است كه در مقام مدح بكار مى رود گر چه در اصل براى ذم وضع شده است و مانند اين جمله كه هم براى ذم و هم براى مدح بكار مى رود در زبان عرب وجود دارد، مثل «لَا ابا لك». 
أملَصَت : بچه اش را سقط كرد 
تأيّم : بى شوهر ماندن 
سوق : راندن و كشيدن، يعنى ضرورت مرا بسوى شما كشيد 
لهجة : نوعى از سخن و حرف زدن 
وُيلُ أمّه : واى بمادرش، كلمه اى است كه در مقام تعظيم و مدح استعمال مى شود 
كَيلاً بِغَير ثَمَن : يعنى علم و حكمت را باو مجانى و بدون قيمت پيمانه مى كردم و مى دادم اگر ظرفيت داشت 
(در سال ۳۸ هجرى و پس از فريب خوردن كوفيان از مكر و حيله عمرو عاص و معاويه، هشدار گونه فرمود). 
علل نكوهش اهل عراق:
پس از ستايش پروردگار اى مردم عراق همانا شما به زن بار دارى مى مانيد(۱) كه در آخرين روزهاى بار دارى جنين خود را سقط كند، و سرپرستش بميرد، و زمانى طولانى بى شوهر ماند، و ميراث او را خويشاوندان دور غارت كنند. 
آگاه باشيد من با اختيار خود به سوى شما نيامدم بلكه به طرف ديار شما كشانده شدم، به من خبر دادند كه مى گوييد على دروغ مى گويد. خدا شما را بكشد، بر چه كسى دروغ روا داشته ام آيا به خدا دروغ روا داشتم در حالى كه من نخستين كسى هستم كه به خدا ايمان آوردم،(۲) يا بر پيامبرش در حالى كه من اول كسى بودم كه او را تصديق كردم. 
نه به خدا هرگز، آنچه گفتم واقعيّتى است كه شما از دانستن آن دوريد، و شايستگى درك آن را نداريد. مادرتان در سوگ شما زارى كند «واى، واى، سر دهد» پيمانه علم را به شما به رايگان بخشيدم، اگر ظرفيّت داشته باشيد، و به زودى خبر آن را خواهيد فهميد. 
___________________________________________(۱). ضرب المثل است: زيرا كوفيان پس از تحمّل فراوان سختى‏ هاى جنگ صفّين در آخرين لحظه ‏هاى پيروزى، فريب قرآنهاى بالاى نيزه را خوردند. (۲). علّامه امينى در ج ۳ الغدير در صفحات ۲۱۹ تا ۲۴۷ با يك صد حديث از كتب اهل سنّت اين حقيقت را اثبات مى‏ كند. نويسندگان بزرگ اهل سنّت و اصحاب رسول خدا اين روايت «بريده اسلمى» را نقل كردند و قبول دارند كه: «اوحى الى رسول اللّه يوم الإثنين و صلّى علىّ يوم الثلاثا» روز دوشنبه بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وحى نازل شد و روز سه‏ شنبه على علیه السلام نماز خواند». صحيح ترمذى ج ۲ ص ۲۱۴- و مستدرك حاكم ج ۳ ص ۱۱۲. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در نكوهش مردم عراق (در جنگ صفّين چون لشگر شام شكست خورده بدستور عمرو ابن عاص قرآنها بر سر نيزه ها زده اظهار عجز و ناتوانى نمودند، و بر اثر اين مكر و حيله لشگر عراق در جنگيدن با ايشان سستى نموده و از فتح و فيروزى حتمى كه بدستشان مى آمد گذشته بجنگ خاتمه دادند، حضرت فرمود): 
(1) بعد از سپاس و ستايش خداوند متعال و درود بر پيغمبر اكرم، اى مردم عراق شما چون زن آبستنى هستيد كه پس از تحمّل مدّت حمل بچه را سقط كرده مرده بيندازد و شوهرش بميرد و بيوگى او طول بكشد، و (پس از مرگ چون فرزند و شوهرى نداشته) بيگانه ترين اشخاص ميراثش را ببرد (در اين جنگ رنج بسيار كشيديد و چون فتح و فيروزى بشما نزديك شد فريب خورده آنرا از دست داديد و به حكومت حكمين راضى گشتيد و از رأى امامتان پيروى ننموده خود را بى پيشوا فرض كرديد تا اينكه دشمن بيگانه شهرهايتان را بتصرّف در آورده بر شما مسلّط گرديد). 
(2) آگاه باشيد سوگند بخدا من با اختيار بسوى شما نيامدم (حركت من از مدينه و آمدنم بسوى شما و ماندن در كوفه به دلخواه نبود) و ليكن (در جنگ جمل چون لشگر حجاز براى كمك با من وافى نبود و لشگر شما را مى خواستم، لذا) بناچار آمدم (و چون پس از جنگ با اهل بصره جنگ با مردم شام پيش آمد از اين جهت مجبور شدم در شهر شما اقامت نمايم) 
(3) و بمن خبر رسيده كه شما (از روى نفاق و دوروئى) مى گوئيد: علىّ دروغ مى گويد، خدا شما را بكشد (رحمتش را از شما دور گرداند). بر كه دروغ مى گويم؟ آيا بر خدا دروغ مى بندم من كه اوّل كسى هستم كه باو ايمان آورده ام، يا بر پيغمبر او دروغ مى بندم، من كه اوّل كسى هستم كه او را تصديق نموده ام 
(4) سوگند بخدا چنين نيست (كه شما مى گوئيد) و ليكن سخنانم صحيح و گفتارم فصيح است، شما كه در آن هنگام (كه آنرا از پيغمبر فرا مى گرفتم) حاضر نبوديد، و (اگر هم حاضر بوديد) لياقت شنيدن آنرا نداشتيد (چون اخبار بغيب را نمى فهميديد بر شما پوشيده ماند) 
(5) واى بر مادر او (كه مرا تكذيب ميكند يعنى مادر به مرگ او نشيند، زيرا) بى بها پيمانه ميكنم (همه چيز را ياد مى دهم بدون توقّع و مزد) اگر او را ظرفى باشد (استعداد داشته باشد) و هر آينه خواهيد دانست راستى گفتار را بعد از اين (در قيامت كه بكيفر گفتار خود مبتلى خواهند شد، يا پس از وفات آن حضرت وقتى كه بنى اميّه بر آنها مسلّط گشته آنچه كه آن بزرگوار از آينده خبر داده بود بر آنان هويدا گرديد. جمله «و لتعلمنّ نبأه بعد حين» را از قرآن كريم اقتباس فرموده. سوره 38 آیه 88). 
سخنى از آن حضرت (ع) در نكوهش مردم عراق:
اما بعد، اى مردم عراق، شما همانند زنى آبستن هستيد كه چون مدت حملش به سر آيد، بچه خود مرده بيفكند و سرپرستش بميرد و بيوگيش مدت گيرد و آنكه به او از همه دورتر است، ميراثش بخورد. 
به خدا سوگند، كه من به اختيار خود به نزد شما نيامدم، بلكه دست حوادث بود كه مرا بدين سوى سوق داد. به من خبر رسيده كه گفته ايد: على دروغ مى بندد. خدايتان بكشد به چه كسى دروغ مى بندم؟ آيا به خدا دروغ مى بندم، در حالى كه، من نخستين كسى هستم كه به او ايمان آورده ام يا بر پيامبر او دروغ مى بندم، در حالى كه، من نخستين كسى هستم كه او را تصديق كرده ام. به خدا سوگند، كه نه چنين است بلكه آنچه مى گفتم معنى آن درنمى يافتيد زيرا شايسته دريافت آن نبوديد. 
اى شگفتا، شگفتا، دانش و حكمت را برايگان پيمانه مى كنم، اگر آن را ظرفى باشد. «شما پس از اندك زمانى از خبر آن آگاه خواهيد شد.»
امّا بعد، اى مردم عراق! شما به زن باردارى مى مانيد که در آخرين روزهاى دوران حملش، جنين خود را ساقط کند و با اين حال قيّم و سرپرستش نيز بميرد و بيوگى او به طول انجامد (سپس از دنيا برود) و ميراثش را دورترين بستگانش ببرند (چراکه نتوانست فرزند سالمى به دنيا آورد). آگاه باشيد! به خدا سوگند! من به ميل خود، به سوى شما نيامدم; بلکه حوادث اضطرارى مرا به طرف شما حرکت داد. به من خبر رسيده است که (بعضى از شما) مى گوييد: «على خلاف مى گويد»، خدا شما را بکشد! به چه کسى دروغ بستم؟ آيا به خدا، حال آنکه نخستين مؤمن به او بوده ام; يا به پيامبرش؟ حال آن که نخستين تصديق کننده او بوده ام.
نه به خدا سوگند! اين گونه نيست (که منافقان کوردل مى پندارند) بلکه آنچه گفته ام واقعيتى است که شما از آن غايب بوديد (بلکه) اهل درک آن نبوديد. مادرِ آن گوينده به عزايش بنشيند! اگر آنها ظرفيت مى داشتند، اينها پيمانه اى بود (از علوم و دانشها و معارف والا) که رايگان در اختيارشان قرار مى گرفت. «و به زودى خبر آن را خواهيد دانست».
و از خطبه هاى آن حضرت است در نكوهش مردم عراق:
اى مردم عراق:
همانا زن آبستنى را مانيد كه چون مدّت باربردارى اش سرآيد، كودك را مرده زايد. سرپرست او مرده، و زمانى دراز بى شوى به سر برده، و دورترين كس به وى، ميراث او خورده. 
به خدا، كه اين سفر را به اختيار نگزيدم، بلكه خود را در آمدن نزد شما ناچار ديدم شنيده ام، مى گوييد على دروغ مى گويد. خدايتان مرگ دهاد بر كه دروغ مى بندم بر خدا و من نخستين كس هستم كه بدو ايمان آوردم يا بر پيامبر او، و اوّلين كس منم كه وى را تصديق كردم. بخدا هرگز، لكن آنچه مى گويم سخنى است كه از دانستن معنى آن بدوريد، كه شايستگى فهم آن نداريد و به نادانى خود مغروريد. واى بر شما كه پيمانه علم را بر شما به رايگان پيمودم «و خواهيد دانست معنى آنچه فرمودم.»
از خطبه هاى آن حضرت است در سرزنش اهل عراق:
پس از حمد حق، اى اهل عراق، شما همچون زن حامله اى هستيد كه بار دار شده، و پس از دوران بار دارى طفل مرده بزايد و شوهرش بميرد، و دوره بيوه گيش طولانى شود، و دورترين اشخاص ارثش را ببرد. بدانيد به خدا قسم آمدنم به سوى شما از روى اختيار نبود، اضطرار مرا به سوى شما كشيد. 
به من خبر رسيده كه شما مى گوييد: على دروغ مى گويد خدا شما را بكشد بر چه كسى دروغ بندم برخدا؟ من اولين كسى هستم كه به حق ايمان آوردم. يا بر پيامبر خدا من نخستين فردى هستم كه او را تصديق نمودم. نه هرگز به خدا قسم، اما سخنانى است كه از پيامبر گرفته ام كه شما از آن غايب بوديد، و لياقت شنيدن آن را نداشتيد. 
مادر آن كه گفت «على دروغ مى گويد» به عزا بنشيند، اگر ظرفيت داشته باشد علم و حكمت را رايگان در اختيارش مى گذارم، «و در آينده حقيقت آنچه را به شما خبر دادم خواهيد دانست».
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 174-159و من خطبة له عليه السّلام فى ذمّ اهل العراق و فيها يوبخهم على ترك القتال و النّصر يكاد يتمّ، ثمّ تكذيبهم له.از سخنانى است كه امام عليه السلام در نكوهش جمعى از اهل عراق فرمود و در آن، آنها را توبيخ مى كند بر اين كه، در آن موقع كه پيروزى كامل، نزديك شده بود، دست از جنگ كشيدند، سپس امام عليه السلام را تكذيب كردند (زيرا امام عليه السلام در بعضى از خطبه ها پيشگويى هايى مخصوصاً درباره آينده مردم عراق فرموده بود). خطبه در يك نگاه:در بعضى از روايات آمده است كه على عليه السلام روزى بر منبر فرمود: «لَوْ كُسِرَتْ لِيَ الْوَسَادَةُ لَحَكَمْتُ بَيْنَ أَهْلِ التَّوْرَاةِ بِتَوْرَاتِهِمْ وَ بَيْنَ أَهْلِ الْإِنْجِيلِ بِإِنْجِيلِهِمْ وَ بَيْنَ أَهْلِ الْفُرْقَانِ بِفُرْقَانِهِمْ وَ مَا مِنْ آيَةٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ أُنْزِلَتْ فِي سَهْلٍ أَوْ جَبَلٍ إِلَّا وَ أَنَا عَالِمٌ مَتَى  أُنْزِلَتْ وَ فِيمَنْ أُنْزِلَتْ؛ اگر مسندى براى سخن گفتن جهت من ترتيب داده شود كه گروههايى از پيروان مذاهب مختلف حضور داشته باشند، من در ميان اهل توارت، به توراتشان داورى مى كنم و در ميان اهل انجيل، به انجيل شان و در ميان پيروان قرآن، به قرآن شان و هيچ آيه اى در كتاب اللَّه نيست، كه در دشت، يا كوهستان نازل شده، مگر اين كه من مى دانم كِى نازل شده و درباره چه كسى نازل شده است.»هنگامى كه امام عليه السلام اين سخن را فرمود، يكى از كسانى كه پاى منبر امام عليه السلام نشسته بود، گفت: «يَا لَلَّهِ وَ لِلدَّعْوَى الْكَاذِبَةِ؛ خدايا! چه ادّعاى بزرگ دروغى.» و عجب اين كه، كسى كه در كنار او نشسته بود، رو به على عليه السلام كرد (و آهسته) گفت: «من گواهى مى دهم كه تو خداوند عالميانى (يكى در جهت افراط و ديگرى در جهت تفريط گام برمى دارد)».در روايت ديگرى آمده است كه: روزى على عليه السلام خطبه اى خواند و از حوادث آينده خبر داد و فرمود: «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي؛ هرچه مى خواهيد از من بپرسيد پيش از آن كه من در ميان شما نباشم» و سپس بخشى از حوادث دردناك آينده را بيان فرمود. گروهى از كسانى كه پاى منبر نشسته بودند، به آن حضرت جسارت كرده و به ساحت مقدّسش نسبت دروغگويى دادند.اين گونه سخنان به سمع مبارك مولا رسيد و به نظر مى رسد كه خطبه مورد بحث را، بعد از آنها ايراد كرد. به هر حال، اين خطبه از خطبه هايى است كه امام عليه السلام بعد از جنگ «صفّين» ايراد فرموده و آن ها را سرزنش مى كند كه چرا از پيروزى كه در چند قدمى شما بود استقبال نكرديد و كار را ناتمام گذارديد و كشور اسلام را در فتنه فروبرديد؟! به همين جهت، آنها را تشبيه به زن باردارى مى كند كه در آخرين روزهاى دوران حمل، جنين خود را ساقط كند و سرپرستش بميرد و ميراث او را بستگان دوردستش ببرند و به تمام معنا بيچاره شود. سپس در بخش ديگرى از اين خطبه، به پاسخ كسانى مى پردازد كه پاره اى از سخنانش را تكذيب كردند و حقايق گرانبهايى را كه امام عليه السلام در اختيار آنها گذارده بود، بر اثر نادانى و عدم شناخت ناديده گرفتند. اين خطبه نيز به خوبى نشان مى دهد كه على عليه السلام تا چه حدّ مظلوم بود و گرفتار چه مردمى شده بود. باز هم گله شديد از دوستان نادان: اين خطبه بعد از ماجراى صفّين ايراد شده است، ماجرايى که دردناکترين خاطره زمان حکومت على(عليه السلام) بود; چراکه مسلمانان تا آستانه پيروزى پيش رفتند، ولى بر اثر فريبکارى دشمن و ساده لوحى گروهى از لشکريان على(عليه السلام) نه تنها پيروزى را براى هميشه از دست دادند، بلکه اسباب تفرقه و نفاقِ داخلىِ لشکر نيز، آماده شد و اختلاف چنان در ميان آنان بالا گرفت، که سرانجام به جنگ و خونريزى داخلى، منتهى شد. امام(عليه السلام) که از اين حادثه دردناک، دل پرخونى داشت، مردم عراق را مورد نکوهش شديد قرار داده، مى فرمايد: «امّا بعد اى مردم عراق! شما به زن باردارى مى مانيد که در آخرين روزهاى دوران حملش، جنين خود را ساقط کند و با اين حال قيّم و سرپرستش نيز بميرد و بيوگى او به طول انجامد (سپس از دنيا برود) و ميراثش را دورترين بستگانش ببرند (چراکه نتوانست فرزند سالمى به دنيا آورد)» (أَمَّا بَعْدُ يَا أَهْلَ الْعِرَاقِ، فَإِنَّمَا أَنْتُمْ کَالْمَرأَةِ الْحَامِلِ، حَمَلَتْ فَلَمَّا أَتَمَّتْ أَمْلَصَتْ(1) وَ مَاتَ قَيِّمُهَا، وَ طَالَ تَأَيُّمُهَا،(2) وَ وَرِثَهَا أَبْعَدُهَا ). در اين جمله هاى کوتاه، تشبيهات ظريف و نکات بسيار دقيقى نهفته شده است; نخست اينکه: مردم «عراق» را به «زن» تشبيه مى کند; چون مردانه از عزّت و شرف خود دفاع نکردند، سپس روى باردار بودن اين «زن» تکيه مى کند، چراکه آنها حدّاقل اين شايستگى را داشتند که با اطاعت از فرمان على(عليه السلام) فرزند پيروزى را به دنيا بياورند و دست غارتگران شام را، از دامان اسلام و قرآن و مسلمين کوتاه سازند; ولى متأسّفانه در آخرين روزهاى باردارى، در اثر جهل و نادانى، اين فرزند را ساقط کردند; نيرنگ «عمروعاص» در رابطه با بالا بردن قرآن ها بر سر نيزه ها، به نتيجه مى رسد و جمعيّت با اين خدعه و نيرنگ، دست از جنگ مى کشند و حتّى از پيشروى «مالک اشتر» به سراپرده معاويه و فرود آوردنِ آخرين ضربت، جلوگيرى مى نمايند، که اگر مالک برنگردد تو را خواهيم کشت. چنين زنى اگر شوهر و سرپرست خود را از دست بدهد و همسر مناسب ديگرى نيز انتخاب نکند و با حسرت و اندوه از دنيا برود، بديهى است که ميراث او را افراد دوردست مى برند، نه فرزندى دارد که ادامه بخش حيات او باشد، نه همسرى که براى او اشک بريزد (و فرض اين است که پدر و مادر نيز ندارد)! بعضى از بزرگان معتقدند که اين بخش از کلام مولا(عليه السلام) اشاره به پيشگويى هايى از آينده است و نشان مى دهد که امام(عليه السلام) پيش بينى مى کند که مردم «عراق» بر اثر سوء تدبيرى که در مسأله «جنگ صفّين» و مانند آن داشتند، با گرفتارى هاى شديد، روبه رو مى شوند; پيشوايشان على(عليه السلام) را از دست مى دهند و جانشين آن حضرت به خاطر بى وفايى ها و تمرّدها آنها را رها مى سازد و افراد دوردست، بر آنها مسلّط مى شوند و روزگار آنان را سياه مى کنند، همان طور که اين مسئله انجام شد. سپس امام(عليه السلام) در ادامه سخن، به اين نکته توجّه مى دهد که هجرت او از مدينه به کوفه، در واقع يک امر اضطرارى بوده، نه اين که مردم کوفه، چنان شايستگى داشته باشند که امام(عليه السلام) با علاقه به سوى آنان هجرت کند، به عکسِ مردمِ مدينه، که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با علاقه و محبّت به سوى آنان هجرت نمود; چراکه واقعاً شايستگى داشتند. مى فرمايد: «آگاه باشيد! به خدا سوگند! من به ميلِ خود، بسوى شما نيامدم، بلکه حوادث اضطرارى مرا به طرف شما حرکت داد!» (أَمَا وَاللهِ مَا أَتَيْتُکُمُ اخْتِيَاراً; وَلکِنْ جِئْتُ إِلَيْکُمْ سَوْقاً). تاريخ نيز به اين واقعيت، شهادت مى دهد که اگر مسأله «جنگ جمل» نبود، امام(عليه السلام) به سوى بصره حرکت نمى کرد و اگر نيروهاى حجاز براى درهم شکستن پيمان شکنانِ بصره، کافى بود، از کوفيان کمک نمى طلبيد و اگر خطر «معاويه» کشور اسلام را تهديد نمى کرد، براى دفع او، در پايگاه کوفه مستقر نمى شد و جوار رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) و قبر بانوى اسلام و سرزمين وحى را رها نمى فرمود. اين سخن، در واقع پاسخى است براى يک اشکال مقدّر، و آن، اين که اگر مردم عراق و کوفه داراى چنين صفات نکوهيده اى هستند، چرا امام(عليه السلام) آنها را به عنوان ياران خويش برگزيد، امام(عليه السلام) در پاسخ اين سؤال مى فرمايد: «اين يک گزينش اجبارى بود، نه اختيارى». سپس به پاسخ يکى از سخنان بسيار زشت آنها درباره خودش پرداخته، مى فرمايد: «به من خبر رسيده است که (بعضى از شما) مى گوييد: «على خلاف مى گويد.» خدا شما را بکشد! به چه کسى دروغ بسته ام؟ آيا به خداوند؟ حال آن که نخستين مؤمن به او بوده ام; يا به پيامبرش؟ حال آن که نخستين تصديق کننده او بوده ام» (وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّکُمْ تَقُولُونَ: عَلِيٌّ يَکْذِبُ، قَاتَلَکُمُ اللهُ تَعَالَى! فَعَلَى مَنْ أَکْذِبُ؟ أَعَلَى اللهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ! أَمْ عَلَى نَبِيِّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ!). پرونده زندگى امام(عليه السلام) در اين جهات، کاملاً روشن است; نخستين کسى که از مردان، به خدا ايمان آورد - بلکه در تاريخ زندگيش، هرگز غير خداپرستى ديده نمى شود - و نخستين کسى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را تصديق کرد و به ياريش برخاست، على(عليه السلام) بود. اين سخن ممکن است، اشاره به اخبار غيبى و حوادثى که از چشم و گوش آنها پنهان بوده است، بوده باشد; زيرا گروهى از منافقان، در صفوف مردم کوفه بودند که هرگاه على(عليه السلام) از مسائل غيبى خبر مى داد و آن را به عنوان «تَعلُّم مِنْ ذِي عِلْم» (فراگرفتن از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)) معرفى مى کرد، آن تاريک دلان کورباطن، زبان به تکذيب مى گشودند. و نيز مى تواند اشاره به احکام و معارف عاليه اسلام باشد که امام(عليه السلام) آنها را از قرآن مجيد، يا از پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آموخته بود و افکار منافقان، کِشِش درک آنها را نداشت. در واقع - و به گفته «ابن ابى الحديد» - دقّت در اين سخنان و بررسى تاريخ زندگى على(عليه السلام) بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نشان مى دهد که همان منافقان عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) يا کسانى که در خطّ آنها گام برمى داشتند، همان نسبت هايى را که به پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى دادند، به على(عليه السلام) نيز مى دادند. گويى حالات آن امام(عليه السلام) عصاره اى از حالات پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود. کسى که در سوره هايى از قرآن، مانند سوره «برائت» دقّت کند و پاسخهايى را که قرآن به منافقين مى دهد در نظر بگيرد، مى بيند حال و هوايى همچون حال و هواى بعضى از خطبه هاى نهج البلاغه را دارد.(3) روشن است کسى که نخستين موحّد و خداپرست و تصديق کننده پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله) بوده، هيچ گاه دروغى به خدا يا پيغمبر نمى بندد و از مسايلى که آگاه نيست، خبر نمى دهد. اين گونه سخنان خلاف، از آنِ کسانى است که ايمان درستى ندارند و به کانون وحى و ايمان نزديک نبوده اند. و از کانون تقوا دور مانده اند. به تعبير ديگر: على(عليه السلام) تمام معارفى که داشت و حتّى اخبار غيبى را که بيان مى فرمود، به عنوان درسهايى بود که از پيامبر(صلى الله عليه وآله) آموخته بود، آيا ممکن است خلافى در آنها راه داشته باشد، در حالى که او وفادارترين و مخلص ترين و آگاه ترين و باتقواترين شاگرد پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بود؟! ولى منافقين که دنبال منافع مادّى کثيف خود بودند، به اين گونه مسايل، هرگز توجّه نمى کردند; چراکه با منافع آنها در تضادّ بود، بلکه اصرار داشتند چهره امام(عليه السلام) را طور ديگرى نشان دهند. امام(عليه السلام) در پايان اين سخن، که پايان خطبه است، مى افزايد: «نه به خدا سوگند! اين گونه نيست (که منافقان کوردل مى پندارند) بلکه آن چه گفته ام واقعيتى است که شما از آن غايب بوديد و حضور نداشتيد (بلکه) اهل درک آن نبوديد» (کَلاَّ وَاللهِ! لکِنَّهَا لَهْجَةٌ(4) غِبْتُمْ عَنْهَا، وَلَمْ تَکُونُوا مِنْ أَهْلِهَا). «مادر آن گوينده به عزايش بنشيند، اگر آنها ظرفيت مى داشتند، اينها پيمانه اى بود (از علوم و دانشها و معارف والا) که رايگان در اختيارشان قرار مى گرفت، و به زودى خبر آن را خواهيد دانست!» (وَيْلُ(5) اُمِّهِ کَيْلا بِغَيْرِ ثَمَن! لَوْ کَانَ لَهُ وِعَاءٌ، «وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِين»). منظور از جمله (لکِنَّهَا لَهْجَةٌ غِبْتُمْ عَنْهَا) - با توجّه به اين که «لَهجه» در اينجا به معناى حقايق و مطالب و اسرارى است که از آنها مکتوم بوده - اين است که، تکذيب و انکار شما، از کوتاهى افکار و پايين بودن سطح معلومات و بى خبر بودن شما از اسرارى است که من در مکتب پيامبر(صلى الله عليه وآله) آموخته و از «کتاب اللّه» استفاده کرده ام; ولى چون شما اهل آن نبوده ايد، طبق مَثَل معروف: «اَلنَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا; مردم دشمن چيزى هستند که نمى دانند»، به مخالفت و دشمنى با آن از طريق تکذيب و مانند آن برخاستيد. جمله (وَيْلُ اُمِّه) - با توجه به اين که کلمه «وَيْل» گاه به عنوان دعاى شرّ به کار مى رود و گاه به عنوان ترحّم يا تعجّب است - از سوى مفسّران «نهج البلاغه» دوگونه تفسير شده است; گاه گفته اند که منظور تأسّفِ آن حضرت، نسبت به زحماتى است که در حقّ آن جمعيّتِ نااهل کشيد; و گاه گفته اند که منظور نفرين در حق منافقانى است که پيوسته در حکومت آن حضرت، مشغول فسادانگيزى بودند; معناى دوم مناسب تر به نظر مى رسد. * * * نکته ها: 1- نخستين کسى که ايمان آورد على(عليه السلام) بود نه تنها در اين خطبه، بلکه در بعضى ديگر از خطبه هاى نهج البلاغه نيز به اين معنا تصريح شده است که على(عليه السلام) نخستين کسى بود که به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) ايمان آورد (البتّه حضرت خديجه(عليها السلام) از ميان زنان اوّلين نفر بود). بعضى ار متعصّبان «اهل سنّت» مانند نويسنده کتاب «البداية و النهاية» خواسته اند اين مطلب را - که هم از نظر تاريخى مسلّم است و هم از نظر روايات اسلامى - به بهانه هايى انکار کنند; ولى همان گونه که در بالا اشاره شد هم روايات اين مطلب را تأييد مى کند و هم تاريخ اسلام. مرحوم «علاّمه امينى» در جلد سوم «الغدير» حدود «يک صد» حديث در اين باره از منابع اهل سنّت نقل کرده است، که بعضى از آنها شخص رسول الله(صلى الله عليه وآله) است و بعضى از صحابه، يا تابعين. از جمله: 1- در حديثى از «پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)» مى خوانيم که فرمود: «أَوَّلُکُمْ وَارِداً عَلَىَّ الْحَوْضَ أَوَّلُکُم إِسْلاَماً عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِب; نخستين کسى که در حوض کوثر بر من وارد مى شود، نخستين کسى است که اسلام آورده است و او علىّ بن ابى طالب است»(6) 2- «ابن عبّاس» از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل مى کند: «إنَّ أَوَّلَ مَنْ صَلَّى مَعِي عَلِيٌّ; نخستين کسى که با من نماز خواند على(عليه السلام) بود».(7) 3- خود «على(عليه السلام)» که سخنش براى همه مسلمين مقبول است، در حديثى مى فرمايد: «أَنَا عَبْدُ اللّهِ وَ أَخُو رَسُولِ اللّهِ وَ أَنَا الصِّدِّيقُ الاَْکْبَرُ، لاَ يَقُولُهَا بَعْدِي إلاَّ کَاذِبٌ مُفْتَر، وَ لَقَدْ صَلَّيْتُ مَعَ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ، وَ أَنَا أَوَّلُ مَنْ صَلَّى مَعَهُ; من بنده خدا، برادر رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) و صدّيق اکبر (تصديق کننده بزرگ) هستم و اين ادّعا را بعد از من هيچ کس نمى کند، جز دروغگو و تهمت زن; من با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هفت سال پيش از ديگران نماز خواندم و نخستين کسى هستم که با او به نماز ايستادم».(8) 4- «امام حسن مجتبى(عليه السلام)» در مجلس «معاويه» از جمله سؤالاتى که از او و اطرافيانش کرد اين بود: «أُنْشِدُکُمْ بِاللّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّهُ أَوَّلُ النَّاسِ إِيمَاناً; شما را به خدا سوگند مى دهم آيا شما مى دانيد که على(عليه السلام) نخستين کسى بود که ايمان را پذيرفت».(9) 5- در بسيارى از منابع معتبر از «انس بن مالک» که خادم پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بود نقل شده است که مى گفت: «نُبِّىءَ النَّبِىُّ يَوْمَ الإِثْنَيْنِ وَ أَسْلَمَ عَلِىٌّ يَوْمَ الثَّلاَثَاءِ; پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) روز دوشنبه مبعوث به نبوّت شد و على(عليه السلام) روز سه شنبه ايمان آورد».(10) 6- «ابن عبّاس» مى گويد: نزد عمر بودم سخن از پيشگام در اسلام پيش آمد عمر گفت: پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) امتيازاتى براى على(عليه السلام) در برابر من و ابوعبيده و ابوبکر که حضور داشتند، بيان فرمود که اگر يکى از آن افتخارات را من داشتم، از آنچه آفتاب بر آن مى تابد براى من بهتر بود. از جمله دست بر شانه على(عليه السلام) گذاشت و فرمود: «يَا عَلِىُّ! أَنْتَ أَوَّلُ المُسْلِمينَ إِسْلاَماً وَ أَنْتَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنينَ إِيمَاناً، وَ أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى; اى على! تو نخستين مسلمان و نخستين مؤمنى و تو نسبت به من همچون هارون، نسبت به موسى هستى (وزير من و خليفه منى)».(11) 7- «احمد حنبل» يکى از ائمّه چهارگانه معروف اهل سنّت، در کتاب «مسند» خود از على(عليه السلام) نقل مى کند که فرمود: «لَقَدْ صَلَّيْتُ قَبْلَ أَنْ يُصَلِّيَ أَحَدٌ، سَبْعاً; من هفت سال (با پيامبر اکرم) نماز گزاردم، پيش از آنکه احدى از مردم نماز بگزارد».(12) همانگونه که در بالا اشاره شد، در اين زمينه احاديث بسيار زيادى نقل شده است که ذکر همه آنها به طول مى انجامد. مرحوم «علامه امينى» اين احاديث را طبقه بندى کرده (احاديث رسول الله، احاديث على(عليه السلام) احاديث امام حسين(عليه السلام) و احاديث صحابه و سخنان صحابه و تابعين و اشعار فراوانى که گروه زيادى از شعرا در اين زمينه سروده اند) و همچنين گواهى مورّخانى همچون: «طبرى» در «تاريخ» خود، «ابن اثير» در «کامل» و «نصربن مزاحم» در «صفّين» را آورده است. (کسانى که مى خواهند از مجموع اين احاديث آگاهى يابند، مى توانند به جلد سوم الغدير، صفحه 218 به بعد، مراجعه نمايند). «ابن ابى الحديد» نيز احاديث مربوط به اين موضوع را از منابع اهل سنّت در شرح نهج البلاغه خود نقل کرده است.(13) 2- پاسخ به يک سؤال نکته قابل توجّه اين که بعضى از متعصّبان که نتوانسته اند اين فضيلت بزرگ را از نظر تاريخ و منابع انکار کنند، به بهانه هايى براى نفى آن متشبّث شده اند که مهمترين آنها اين است: مى گويند: على(عليه السلام) در آن زمان که اسلام آورد، ده ساله بود و اسلام کودک ده ساله پذيرفته نيست; اين بهانه جويى به قدرى در ميان مخالفان فضائل على(عليه السلام) گسترده شده است، که باور کرده اند يک اشکال مهم و غير قابل پاسخ است; در حالى که: اوّلاً: مناسب است گفتگويى را که در ميان «مأمون» خليفه عبّاسى که با يکى از علماء اهل سنّت در عصر او به نام «اسحاق» صورت گرفت، بياوريم (اين حديث را «ابن عبد ربّه» در «عقد الفريد» آورده است). «مأمون» به او گفت: آن روز که پيامبر اکرم(عليه السلام) مبعوث شده از تمام اعمال چه عملى افضل بود؟ «اسحاق» گفت: اخلاص در شهادت به توحيد و رسالت پيامبر(عليه السلام). «مأمون»: آيا کسى را سراغ دارى که بر على(عليه السلام) در اسلام پيشى گرفته باشد؟ «اسحاق»: على(عليه السلام) اسلام آورد، در حالى که کم سن و سال بود و احکام الهى بر او جارى نمى شد! «مأمون»: آيا اسلام على(عليه السلام) به دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نبود؟ آيا پيامبر(عليه السلام) اسلامش را نپذيرفت؟ چگونه ممکن است پيامبر(عليه السلام) کسى را به اسلام دعوت کند، که اسلامش پذيرفته نيست؟! «اسحاق» پاسخى نداشت که بدهد.(14) مرحوم «علاّمه امينى(رحمه الله)» بعد از نقل اين داستان از «عقد الفريد» مى افزايد: ابو جعفر اسکافى معتزلى متوفاى سال 240 در رساله خود مى نويسد که همه مردم مى دانند که على(عليه السلام) افتخار پيشگامى به اسلام را داشت، پيامبر(صلى الله عليه وآله) روز دوشنبه مبعوث شد و على(عليه السلام) روز سه شنبه ايمان آورد، و مى فرمود: من هفت سال قبل از ديگران نماز خواندم! و پيوسته مى فرمود: «من نخستين کسى هستم که اسلام آوردم، و اين مسأله از هر مشهورى مشهورتر است، و ما کسى را در گذشته نيافتيم که اسلام على(عليه السلام) را سبک بشمرد، يا بگويد او اسلام آورد در حالى که کودک خردسالى بود، عجب اين که افرادى مثل «عباس» و «حمزه» براى پذيرفتن اسلام، منتظر عکس العمل «ابوطالب» بودند، ولى فرزند ابوطالب هرگز منتظر پدر ننشست و ايمان آورد».(15) کوتاه سخن اين که: پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)، اسلام على(عليه السلام) را پذيرفت و کسى که اسلام او را در آن سن و سال معتبر نداند، در واقع ايراد به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى گيرد. ثانياً: در روايات معروف داستان «يوم الدّار» آمده است که پيامبر(صلى الله عليه وآله) غذايى آماده کرد و بستگان نزديکش را از قريش دعوت نمود و آنها را به اسلام فرا خواند و فرمود: نخستين کسى که دعوت او را براى دفاع از اسلام بپذيرد، برادر و وصىّ او، و جانشين او خواهد بود. هيچ کس دعوت آن حضرت را نپذيرفت جز علىّ بن ابيطالب(عليه السلام) که گفت: من تو را يارى مى کنم و با تو بيعت مى نمايم، و پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود تو برادر و وصىّ من و جانشين منى.(16) آيا کسى باور مى کند پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) کسى را که در آن روز نيز به حد بلوغ نرسيده بود و به گفته بهانه جويان، اسلامش پذيرفته نبود، به عنوان برادر و وصىّ و جانشين خود معرفى کند و ديگران را به پيروى از او دعوت نمايد، تا آنجا که سران شرک از روى تمسخر به ابوطالب بگويند: «تو بايد پيرو فرزندت باشى.» بدون شک، سن بلوغ شرط پذيرفتن اسلام نيست; هر نوجوانى که عقل و تميز کافى داشته باشد و اسلام را بپذيرد - به فرض که پدرش هم مسلمان نباشد - از او جدا مى شود و در زمره مسلمين قرار مى گيرد. ثالثاً: از قرآن مجيد استفاده مى شود که حتّى بلوغ شرط نبوّت نيست و برخى از پيامبران در طفوليّت به اين مقام رسيدند، چنانچه درباره حضرت يحيى(عليه السلام) مى فرمايد: «وَ آتَيْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِيّاً; ما فرمان نبوّت را در طفوليّت به او داديم».(17) و در داستان عيسى(عليه السلام) نيز آمده است که به هنگام کودکى با صراحت گفت: «إِنِّي عَبْدُاللهِ آتَانِىَ الْکِتَابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيّاً; من بنده خدا هستم، کتاب آسمانى به من بخشيده و مرا پيامبر قرار داده است».(18) فراتر از همه اينها، همان است که پيامبر، اسلامِ على(عليه السلام) را پذيرفت. حتّى در داستان «يوم الدّار» او را به عنوان برادر و وصى و وزير و جانشين خويش معرّفى فرمود. به هر حال، رواياتى که مى گويد على(عليه السلام) نخستين کسى بود که دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را پذيرفت، فضيلتى بى مانند براى آن حضرت در بر دارد، که هيچکس در آن با او برابرى ندارد، و به همين دليل، او شايسته ترين فردِ امّت، براى جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده است.(19) *** پی نوشت: 1. «اَمْلصت» از مادّه «ملص» (بر وزن مست) به معناى «از دست رفتن چيزى بطور سريع» است و «املصت» به معناى «ساقط کردن فرزند» آمده است. 2. «تأيّم» از مادّه «ايم» (بر وزن زيد) به معناى «از دست دادن همسر» است که هم در مورد شوهر به کار مى رود و هم در مورد زن.  3. با اقتباس از «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد»، جلد 6، صفحه 129.  4. «لَهجه» از مادّه «لَهَج» (بر وزن فلج) گاه به معناى ملازمت با چيزى و گاه به معناى اختلاط و آميزش و گاه به معناى علاقه شديد به چيزى آمده است; سپس به «لغتِ انسان» که در واقع ملازم وجود او است و مجموعه اى از امور مختلط است، اطلاق گرديده است و در جمله بالا اشاره به اسرار و مفاهيم خاصّى است. 5. «وَيلُ اُمّه»; اين جمله ترکيبى است از «ويل» که براى نفرين و يا تعجّب مى آيد و «امّه» که به معناى مادر او مى باشد. در صورتى که «ويل» مرفوع خوانده شود به «امّ» اضافه شده است و در اين صورت مبتدا است و خبر آن محذوف شده و در اصل «وَيْلُ اُمِّهِ ثَابِتٌ اَوْ کائِنٌ» بوده است و اگر منصوب خوانده شود منادى است (يا وَيْلَ اُمِّه). در بعضى از «نُسَخ» به صورت يک کلمه نوشته شده است، که همان مفهوم را مى رساند.  6. اين حديث را «حاکم» در «مستدرک» جلد 3، صفحه 136 و «خطيب بغدادى» در «تاريخ» خود، جلد2، صفحه 81 و جمعى ديگر نقل کرده اند. 7. اين حديث را «فرائد السّمطين» از چهار طريق نقل کرده است.(باب 47). 8. اين حديث را عدّه زيادى از شخصيت هاى معروف اهل سنت، با اَسناد معتبر نقل کرده اند; از جمله: «نسايى» در «خصائص» صفحه 3; «حاکم» در «مستدرک» جلد 3، صفحه 112; «ابن ماجه» در «سنن» خود، جلد 1، صفحه 57، «طبرى» در «تاريخ» معروفش، جلد 2، صفحه 213 و گروه زياد ديگر. 9- اين حديث را «ابن ابى الحديد» در جلد دوم، صفحه 101 نقل کرده است.  10- اين حديث را «ترمذى» در کتاب «جامع» جلد 2، صفحه 214 و «حاکم» در «مستدرک، جلد 3، صفحه 112 و گروه زياد ديگرى نقل کرده اند. 11- بحارالأنوار جلد 37، صفحه 268. 12- مسند احمد، جلد 1، صفحه 99 (طبع دار الصادق).  13. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 4، صفحه 116 به بعد. 14.عقد الفريد، جلد 3، صفحه 43 (با تلخيص).  15.الغدير، جلد 3، صفحه 237. 16. اَسناد اين روايت را به طور مشروح در ذيل حديث «يوم الدّار» در پيام قرآن، آورديم (جلد 9، صفحه 326).  17. سوره مريم، آيه 12. 18. سوره مريم، آيه 30.19. سند خطبه: نويسنده «مصادر نهج البلاغه» مى گويد: اين خطبه بخشى از خطبه طولانى ترى است كه امام عليه السلام بعد از جنگ صفّين آن را در برابر مردم عراق بيان فرمود كه بخشى از آن را «ابن دأب» كه از معاصران خليفه عبّاسى «موسى الهادى» بود، در كتاب «اختصاص» آورده است. مرحوم «شيخ مفيد» نيز آن را در «ارشاد» نقل كرده. از كلام «ابن ابى الحديد» نيز استفاده مى شود كه او اين خطبه را در منبع ديگرى نيز ديده و پاره اى از تفاوتهايى را كه آن منبع، با نهج البلاغه داشته است، بيان مى كند. سپس نويسنده مصادر مى افزايد: با دقّت روشن مى شود كه اين خطبه و خطبه 97 يك خطبه بوده است كه مرحوم «سيّد رضى» دو بخش آن را از يكديگر جدا كرده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 66). 
شرح علامه جعفریدر نكوهش مردم عراق: «اما بعد يا اهل العراق فانما انتم كالمراه الحامل حملت، فلما اتمت املصت و مات قيمها و طال تايمها و ورثها ابعدها» (پس از حمد و ثناي خداوند اي اهل عراق شما مانند آن زن آبستن هستيد كه جنين خود را حمل كند و هنگامي كه دوران بارداري او به پايان برسد كودك مرده‌اي بزايد و سرپرست او بميرد و دوران بيوه‌گيش طولاني گردد و دورترين خويشاوندانش او را در اختيار خود بگيرد). دوران بارداري را سپري كرديد، ولي محصول را ضايع و خود را بي‌سرپرست تلقي نموديد! چه شد؟ و چه عارضه‌اي پيش آمد؟! مگر شما با كمال آگاهي و اختيار براي از بين بردن دشمن خونخوار سلاح بدست نگرفتيد؟! مگر شما نبوديد كه گاهي در ورود به كارزار با دشمن شتابزده بوديد؟! شما به دستور الهي با دشمن ضد خدا و ضد بشر جنگيدند و بخوبي از عهده آن ستمكار پليد برآمديد. شما بوديد كه براي ريشه‌كن كردن فساد آن طغيانگر مفسد و محارب با خدا و رسولش دشتها و بيابانها درنورديديد و از تپه‌ها و ماهورها گذشتيد و دمار از روزگارش درآورديد، چه زحمتها و مشقتها كه در اين راه پرخطر متحمل شديد. اما هنگامي كه آنهمه رنج و تلاش شما به نتيجه نزديك شد، سستي و ركود پيشه كرديد و آنچه را كه رشته بوديد بباد فنا داديد. من همان علي بن ابيطالبم شما هم همان مردم عراقيد چه شده است كه مانند آن زني شديد كه دوران بارداري خود را به نيكويي سپري كند و در هنگام رساندن آنهمه مشقت روزگار بارداري كه توليد كودك است، كودك را مرده بزايد. آنگاه سرپرست حقيقي خود را از دست بدهد و دورترين خويشاوندانش او را در اختيار خود بگيرد! من كه سرپرست شما بودم عوض نشده‌ام و بر همان مسير حق و حقيقت كه گام برميداشتم ادامه ميدهم. از دستورات من سر مپيچيد، برخيزيد تا راهمان را ادامه بدهيم. خصومت ما كه پيرو حق و حقيقتيم با كاخ‌نشين طغيانگر شام تبديل به دوستي و مودت نشده است. حال وضع شما بهمان زن باردار كه پس از دوران حمل كودك را مرده بزايد شبيه است كه اين زن شوهر خود را از دست داده و روزگار بيوه‌گيش هم بطول انجاميده ياس و پريشاني همه سطوح رواني او را فرا گرفته و خود را به تسليم به دورترين خويشاوندانش مجبور مي‌بيند. شما در انتظار كدامين سرپرستيد؟ آيا معاويه را ميخواهيد، يا حجاج بن يوسف ثقفي را؟ در عالم خيال براي خود سرپرست تعيين مي‌كنيد؟ و با آن خيال دل خوش مي‌داريد! بار ديگر بخود بياييد و نتايج آنهمه تقلاها و مجاهدتها را پوچ و تباه مسازيد. *** «اما و الله ما اتيتكم اختيارا و لكن جئت اليكم سوقا» (آگاه باشيد، سوگند بخدا كه من از روي اختيار بسوي شما نيامده‌ام، بلكه وادار به رانده شدن بطرف شما گشته‌ام). داستان جنگ جمل بود كه مرا بحركت به سوي شما وادار كرد بعضي از آن مردم سست عنصر گمان ميكردند كه يگانه مخلوقات روي زمين و ممتازترين انسانها بودند كه اميرالمومنين از روي عشق و اشتياق به سوي آنان شتافته است لذا علي بن ابيطالب مجبور است كه از هر گونه خواسته‌هاي آنان پيروي كند!! چشم باز و گوش باز و اين عما! حيرتم از چشم بندي خدا! براي اميرالمومنين (ع) همسايگي خوابگاه پيامبر اكرم ديار هجرت بود و مرقد فاطمه سلام‌الله عليها را در برداشت و نخستين جايگاه ظهور اسلام و گسترش آن بود. آنجا مدينه بود هنوز كوچه‌ها و ميدآنها و مسجد آن سرزمين و مقدس اشباحي از چهره و صداي پيامبر را در خاطره‌ها زنده ميكرد و بعنوان مركز اسلام شناخته شده بود لذا براي زندگي اميرالمومنين عليه‌السلام مناسب‌ترين محل بوده است. حركت او به سوي عراق به قصد باز كردن ميدان براي سلطه و اقتداري كه حرفه رسمي كامجويان قدرت پرست است، نبود، بلكه غائله‌ي جمل بود كه سر راه زمامداري اميرالمومنين را گرفت و او را براي تقويت نيروي سپاه به خروج از مدينه وادار كرد كه اگر مقصود آن حضرت از قبائل و عشاير سپاه راه را تامين مي‌گشت، شايد گام بر سرزمين عراق نمي‌گذاشت. بعضي از تحليل‌گران آگاهي علتي ديگر هم براي مهاجرت اميرالمومنين (ع) به عراق ذكر كرده‌اند كه داراي ارزش است و آن اينست كه ميگويد در آن زمان مسلمانان غير عرب در عراق مخصوصا در كوفه و ديگر شهرهاي عراق فراوان بودند و آنطور كه شايسته زندگي آنان بود، عملا تا زمان خلافت اميرالمومنين (ع) كه عرب و عجم و سياه و سفيد براي او طبق كتاب الهي هيچ تفاوتي نداشت، به آنان رسيدگي نميشد، مثل اينكه اسلام در اختصاص نژاد عرب بود. لذا مهاجرت اميرالمومنين (ع) به عراق در حقيقت اين مزيت را داشت كه همه انسانها را از حق و عدل اسلامي برخوردار مي‌ساخت. و مي‌دانيم كه آن حضرت در اين مهاجرت چه رنجها كشيد و بچه مصائبي گرفتار شد. ناگفته نماند كه سرزنش علي (ع) متوجه همه مردم عراق در همه دورآنها نبوده است، زيرا حتي درهمان زمان انسانهاي رشد يافته‌اي از اهل عراق پيرامون علي (ع) را گرفته و در جنگهاي خونباري كه مردم دنياپرست، رهبر را ترك كرده و سراغ سفره‌هاي رنگارنگ معاويه و معاويه صفتان را ميگرفتند، در حمايت از آن حضرت از هيچ گونه فداكاري و جانبازي دريغ نداشته‌اند. مانند شهر كوفه كه اهالي آن از زبان معصوم سرزنش شده‌اند، ولي ميدانيم كه فداكاراني از خود گذشته هم در سپاه اميرالمومنين و هم در ميان ياران سرور شهيدان حسين بن علي (ع) داشتند. عابس بن ابي‌شيب شاكري، حبيب بن مطهر، مسلم بن عوسجه درخدمت امام حسين (ع) عالي‌ترين افتخارات را در تاريخ بنام خود ثبت كرده‌اند، درود و رحمت خداوندي بر ارواحشان باد. *** «و لقد بلغني انكم تقولون: علي يكذب!! قاتلكم الله تعالي فعلي من اكذب؟ اعلي الله؟! فانا اول من آمن به ام علي نبيه؟! فانا اول من صدقه» (به من خبر رسيده است كه ميگوييد: علي بن ابيطالب دروغ ميگويد! خدا نابودتان كناد من به چه كسي دروغ بگويم؟! به خدا؟! من اولين كسي هستم كه به خدا ايمان آورده‌ام. يا به پيغمبرش؟! نخستين كسي هستم كه او را تصديق كرده‌ام). وقيح‌ترين افترائي كه پليدترين ناداني و بيشرمي افتراء زننده را اثبات ميكند. آري، وقاحت و پليدي انسان حد و مرزي نميشناسد چنانكه شرافت و طهارت و عظمت آدمي هم حد و مرزي ندارد. ميگويد: فرزند ابيطالب دروغ مي‌گويد!!! پاسخ اين گفتار اينست كه لعنت ابدي خدا به آن دروغگويي كه بر صادق‌ترين انسان تاريخ افتراي دروغ مي‌بندد. علي بن ابيطالب دروغ مي‌گويد؟! به چه كسي؟ به خدا؟ او كه همه لحظات عمرش را با ديدار خداوندي سپري ميكرد او كسي بود كه در هنگام نماز و نيايش با خدا سر از پا نميشناخت، او كسي بودكه خداي ناديده را نپرستيده بود، مگر او نبود كه: «لاتاخذه في الله لومه لائم» (سرزنش هيچ سرزنش كننده‌اي او را از راه خدا باز نميداشت)؟! مگر او نبود كه در راه خدا از هر گونه امتيازات و لذايد درگذشت و اعتنايي به آنها ننمود؟! مگر او نميتوانست با يك جمله دروغ در شوراي انتخاب كه آري، من مطابق زمامداران گذشته رفتار ميكنم رياست و خلافت همه جوامع اسلامي را بدست بگيرد؟! كاش آن افتراء زنندگان وقيح يك مورد در همه شئون فردي و اجتماعي اميرالمومنين را پيدا ميكردند كه آن حضرت خلاف واقع گفته باشد!! آيا به پيامبرش دروغ بگويد؟! مگر او پيامبر را نميشناخت؟! و آيا امكان داشت هارون به موسي (ع) دروغ بگويد؟! مگر اغلب محدثين نقل نكرده‌اند كه پيامبر به اميرالمومنين فرمود: «انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي» (اي علي، نسبت تو با من نسبت هاورن با موسي است). مسلم است كه آن احمقان نابكار نتوانسته بودند حتي يك مورد از علي بن ابيطالب خلاف واقع بشنوند. آنان به ابراز علم غيب اميرالمومنين اعتراض ميكردند و كار پاكان اولاد آدم را با خود قياس مينمودند. اي نادان دون صفت: كار پاكان را قياس از خود مگير         گر چه ماند در نوشتن شير و شير جمله عالم زين سسب گمراه شد          كم كسي ز ابدال حق آگاه شد اشقيا را ديده‌ي بينا نبود         نيك و بد در ديده‌شان يكسان نمود همسري با انبياء برداشتند         اولياء را همچو خود پنداشتند گفته اينك ما بشر ايشان بشر          ما و ايشان بسته‌ي خوابيم و خور اين ندانستند ايشان از عمي          هست فرقي در ميان بي‌منتهي ما در مجلد دهم مباحث مشروعي در غيبگويي‌هاي اميرالمومنين عليه‌السلام مطرح كرده‌ايم و اين امتيازي در اميرالمومنين بود كه مورخان و صاحبنظران آگاه آنرا پذيرفته‌اند. بگذاريد: آنچه را كه ناداني‌هاي وقيحانه‌شان ايجاب ميكند، بگويند و ياوه‌سرايي‌ها كنند: مه فشاند نور و سگ عو عو كند           هر كسي بر طينت خود مي‌تند *** «كلا و الله، لكنها لهجه غيبتم عنها و لم تكونوا من اهلها، ويل امه كيلا بغير ثمن لو كان له وعاء و لتعلمن نباه بعد حين» (نه هرگز، سوگند بخدا، (من دروغ نميگويم) ولي سخناني از لهجه پيامبري ميگويم كه شما از آن غايب بوديد و از شايستگان آن سخنان نبوديد. مادر آن مدعي به ماتمش بنشيند، من معرفت و حكمت را بدون توقع پاداش در پيمانه درونش ميريزم اگر ظرفيت داشته باشد. و شما در آينده خبر و نتيجه اين واقعيتها را كه خبر داده‌ام و گمانهاي فاسد خود را خواهيد دانست). آيا كفاره كوته‌نظري و بي‌ظرفيتي، بستن افتراء به اولياءالله است؟ نخست اين مطلب را متذكر شويم كه طبق گفته راويان معتبر هر خبري كه اميرالمومنين عليه‌السلام از غيب داده بود در موقع خود واقعيت پيدا كرد و تاريخ هم با كمال امانت آنرا ثبت نمود. اينست علت استشهاد آن حضرت به آيه‌ي و لتعلمن نباه بعد حين. اكنون مي‌پردازيم به توضيح جملات اميرالمومنين در رد آن مفتريان وقيح: مي‌فرمايد: من اين اخبار غيبي را از آن انسان كامل الهي شنيده‌ام كه شايستگي شنيدن آنها را از زبان آن پيك رباني نداشتيد، برو- گوش خر بفروش ديگر گوش خر          كاين مطالب را نيابد گوش خر تو هم گوش براي شنيدن آهنگ اعلاي هستي باز نموده ميخواهي كلمات نوراني الهي را از راه گوش به دورن خود بسپاري؟! برو بدنبال سخنان بي‌محتوايي كه حياتت را به پرتگاه جهل و خودپرستي چنان انداخته است كه خفاش صفت به انكار خورشيد جهانتاب برخاسته‌اي! برو اي مرغ ناتوان سراغ عذابي شايسته‌ي خود را بگير كه: بر سماع راست هر تن چيز نيست           طعمه‌ي هر مرغكي انجير نيست من هنوز قطره‌اي از درياها نگفته‌ام، من شما عامل شرمساري انسانها را پست‌تر از آن ديده‌ام كه حقايق از پشت پرده را در اختيارتان گذارم: هر چه ميگويم بقدر فهم توست         مردم اندر حسرت فهم درست با لب دمساز خود گر جفتمي         همچو ني من گفتني‌ها گفتمي  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 422-416 از خطبه هاى امام (ع) است در مذمت مردم عراق.  شرح: اين خطبه پس از جنگ صفّين و بدو منظور از حضرت صدور يافته است: 1-  توبيخ كوفيان بدليل ترك جنگ و تن دادن به ذلّت حكميّت با وجودى كه پيروزى، نزديك بود. امام (ع) با تشبيه كردن آنها به زن آبستن، اين مقصود را به بهترين وجهى بيان داشته اند. و با ذكر پنج ويژگى توبيخ و سرزنش آن ها را كامل كرده اند.  الف: آمادگى ابتدايى كوفيان را براى جنگ با دشمن، به استعداد و آمادگى آن زن براى زاد و ولد كردن تشبيه كرده اند جهت تشبيه در هر دو مورد آمادگى است.  ب: نزديك بودن پيروزى را، به نزديكى وضع حمل، و به پايان رساندن مشقت باردارى مانند كرده است.  ج: خوددارى اصحابش را از جنگ با دشمن، با توجّه به نزديكى پيروزى، به سقط جنين كه خلاف انتظار است تشبيه كرده است. خوددارى از جنگ، با روشن شدن علايم پيروزى، امرى بر خلاف عادت و عرف عقلاست، چنان كه پس از نه ماه انتظار تولّد، سقط جنين بر خلاف عادت و عرف زنان است.  د: عدم اطاعت از رهبر و نافرمانى و بدين سبب دچار ذلّت و خوارى شدن و به رنج، تفرقه و سركوب گرفتار آمدن آنان را به زنى كه سرپرستش را از دست بدهد و دچار غربت و تنهايى شود تشبيه كرده است زيرا جمعيّت بى پيشوا گرفتار ضعف و زبونى مى شود، چنان كه زن بى قيّم و سرپرست گرفتار همه نوع رنج و زحمت مى شود.  ه: تسلّط دشمن بر كوفيان و ربودن مال و منالشان را به دليل كوتاهى در امر مقاومت و دفاع از حق، به زنى كه فرزند و شوهرش قبل از او مرده اند، و ميراث بر، نزديكى ندارد تشبيه كرده است. بدين شرح كه ارث چنان زنى را ميراث بران دور مى برند. و با عدم مقاومت صحيح كوفيان، حيثيّت، مال و منالشان به دست دشمنان خواهد افتاد.  امام (ع) ياران بيوفايش را در ويژگيهاى ياد شده، به چنان زنى تشبيه كرده و توبيخ آن را با اين صفات به كمال رسانده است و سپس آنان را به ناراحتيى كه از دست آنها مى كشد آگاه مى سازد، بدين شرح كه براى رسيدن به مقام يا جاه و جلالى به سوى كوفيان نيامده است، بلكه ضرورت اجتماعى و پيشامدهاى ناگوار او را به عراق كشانده است. حقيقت نيز همين بود كه آن بزرگوار شهر مدينه كه محلّ هجرت و منزلگاه رسول و خوابگاه ابديش بود، جز بضرورت پيكار با مردم بصره رها نكرد. و در اين رابطه به همراهى مردم كوفه نيازمند بود. چه سپاهيان حجاز در برابر شورشيان بصره اندك بودند آشوب طلبى مردم شام «قاسطين» به فتنه و آشوب بصره پيوسته شد، و حضرت را ناگزير بماندن در كوفه كرد. بعضى از راويان «سوقا» در كلام حضرت را «شوقا» با شين قرائت كرده اند. در اين صورت معناى جمله چنين خواهد شد: «از روى شوق و علاقه به سوى شما نيامده ام.» 2-  سرزنش مردم كوفه، به لحاظ اين كه شنيده بود، آنها توهّمات فاسدى داشته، از روى جهل و نادانى و كوتاه انديشى و صدور حكمتهاى مفيد از جانب آن بزرگوار وى را به دروغ گوئى متّهم كرده اند. با اين عبارت كوفيان را مورد توبيخ شديد قرار داده است: «به من خبر رسيده است كه شما مى گوييد على دروغ مى گويد» شرح ما وقع از اين قرار بود كه عدّه اى منافق صحابه نما در كوفه وجود داشتند كه در كارهاى حضرت اخلال مى كردند. آنها هنگامى كه شنيدند امام (ع) از يك سرى وقايع و اتفاقات آينده مانند جنگ با ناكثين، قاسطين و مارقين خبر مى دهد، و سرنوشت خوارج نهروان بخصوص از ذو الثديه، يعنى شخصى از خوارج كه يك دستش بمانند پستان زنى بود، اطّلاع داده و اين اخبار غيبى را به رسول خدا (ص) نسبت مى دهد، در بين مردم شايع كردند كه على (ع) در بيان اين امور و نسبت آنها به رسول خدا (ص) دروغ مى گويد زيرا اخبار غيبى، چيزى است كه عوام مردم آن را درك نمى كنند و جز علماء و دانشمندان اين اسرار را نمى فهمند.  منافقين نه تنها پشت سر امام (ع) اهانت و وى را به دروغگويى متّهم مى كردند، بلكه گاهى روياروى آن بزرگوار نشسته، نسبت به آن حضرت جسارت روا مى داشتند.  روايت شده است آن روزى كه حضرت فرمود: «اگر جايگاه قضاوتى براى من ترتيب دهند، ميان اهل تورات به توراتشان و ميان پيروان انجيل به انجيلشان و ميان مسلمين به قرآنشان داورى مى كنم، به خدا سوگند هيچ آيه اى نيست كه: در صحراء، دريا، كوه و دشت و زمين و آسمان، نزول يافته باشد، جز اين كه من مى دانم در باره چه كسى و يا چه چيزى نزول يافته است» مرد منافقى از پاى منبر گفت: سر و كار على با خدا چه ادّعاى دروغى نقل شده است هنگامى كه فرمود: «قبل از فقدان من از حوادث آينده سؤال كنيد.  آگاه باشيد به خدا سوگند، فتنه فراگير، پياده نظام خود را بر منطقه زندگى شما بسيج، و همه سركشان را در زير گامهاى خود مهار خواهد كرد. چه فتنه عظيمى كه آتشش با هيزم خشك و فراوانى شعله ور مى شود و از سمت شرق هجوم خود را آغاز و تا اطراف دجله و فرات كشيده خواهد شد، و در آن بلاى سخت زمين بر شما تنگ مى شود، و راهى براى فرار به آسمان نداريد. سرگشته و حيران، ورد زبانتان در باره گمشده ها اين خواهد بود: آيا مرد كشته شد و يا آواره گرديد.» سخن حضرت كه بدينجا رسيد گروهى از پاى منبر گفتند: شگفتا سر و كار پدرش با خدا. اين دروغگو چه فصيح و روشن صحبت مى كند.  ممكن است اين خبر غيبى حضرت اشاره به هجوم مغول و قتل و غارت آنها داشته باشد.  امام (ع) با اتّهام منافقين بدو طريق مقابله مى كند به شرح زير: 1-  آنها را نفرين مى كند، كه خداوند به كيفر قتل سزايشان دهد، بخوبى روشن است، هر كس را خدا بكشد، از رحمت حق به دور و دچار عذابى سخت خواهد شد.  2-  ادّعاى منافقين و تهمت زنان را با تجزيه و تحليل، منطقى و برهان پاسخ داده مى فرمايند. «در آنچه به شما خبر مى دهم، از جانب خدا و رسول است. اگر گفته من دروغ باشد، لزوما يا بايد به خدا دروغ بسته باشم و يا به رسول خدا به خدا دروغ نمى بندم. چون اول مؤمن به او بوده ام پس نمى توانم اوّل دروغزن بر او باشم. به رسول خدا هم دروغ نمى بندم، چون اوّل تصديق كننده و پيرو او بوده ام.» با اين توضيح روشن مى شود كه منافقين دروغ مى گويند.  قوله عليه السلام: «كلّا و اللّه...»، اين جمله حضرت نتيجه همان برهان فوق است كه توضيح داده شد. يعنى پس از ردّ ادّعاى منافقين ثابت مى شود كه اتّهام آنها وارد نبوده و ادّعايشان باطل محض است.  قوله عليه السلام: «و لكنّها لهجة رغبتم عنها و لم تكونوا من اهلها»،  در عبارت فوق حضرت علّت ادّعاى باطل و فاسدشان را توضيح مى دهند و آن اين كه، آنچه امام (ع) راجع به حوادث آينده گفته و به آنها خبر مى دادند. بالاتر از ادراك ضعيف و ناتوان آنها بود چه درك منافقين جاهل، به مثابه درك حيوانات بود، و براى فهم اسرار و رموز جهان آمادگى نداشتند.  منظور از «لهجة» در عبارت امام (ع) همين اقوال و اسرار و رموز و مقصود از غيبت آنها ناتوانى درك و انديشه آنان از دريافت مطلب و يا حضور نداشتن منافقين در نزد رسول خدا (ص)، به هنگام بيان حقايق مى باشد.  با توضيح مطلب به خوبى روشن گرديد كه خرد منافقين و امثال آنها، تحت سلطه پندارهاى واهى قرار داشت و خيالات واهى و نادرست آنان را، به تكذيب حق و انكار آن وا مى داشت بديهى است كه در چنين صورتى امام را تصديق نكرده، و از توهّمات و پندارهاى غلط و نارساى خود تبعيت كنند و امام (ع) را بدروغگوئى متّهم كنند.  درگيرى امير مؤمنان (ع) با منافقين كوفه، شبيه و نمودى از رفتار منافقين مدينه با پيامبر (ص) بود. منافقين مدينه رسول خدا (ص) را بسختى آزرده خاطر داشتند، چنان كه كوفيان با على (ع) چنين رفتارى مى كردند.  قوله عليه السلام: «ويل امّه ....»، كلمه «ويل» در لغت عرب به معناى دعاى به شرّ و يا خبر دادن از امر شرّ است و چون «ويل» به كلمه «امّ» اضافه گردد، نفرين مادر براى از دست دادن فرزندانش مى باشد.  برخى گفته اند كلمه «ويل» براى خواست آمرزش به كار مى رود، بعضى ديگر آن را در تعجّب و بزرگ شمردن امور، استعمال كرده اند. مناسب مقام معناى اول است.  و قوله عليه السلام: «كيلا بغير ثمن...»،  اين فرموده حضرت اشاره دارد به اخلاق پسنديده و دستور العمل هاى مفيدى كه بدون چشمه است و تقاضاى اجر و مزدى، امام (ع) در اختيار آنها قرار مى داد. ولى آن مردم حقايق را نمى فهميدند و جانهاى خود را به دليل نداشتن آمادگى لازم براى پذيرفتن، پاك و منزّه نمى ساختند. بنا بر اين نفسشان قابليّت فراگيرى آن حقايق را نداشت.  امام (ع) لفظ «كيل» را به عنوان استعاره به كار برده، كنايه از فراوانى و كثرت پند و اندرز و ارشاد است بدين معنى كه پيمانه تبليغ و ارشاد را پر و لبريز كردم، امّا مفيد نيفتاد. لفظ «كيلا» به عنوان مفعول مطلق تاكيدى كه فعلش حذف مى شود به كار رفته است.  با تشريح و در نظر گرفتن اين معنى براى اين قسمت از كلام امام (ع) محتمل است كه معناى ويل امّه براى كسانى كه حرف آن بزرگوار را نمى شنيدند، و از دستور العمل هايش بهره مند نمى شدند نفرين باشد.  ضمير در «امّه» به تمام افرادى كه همزمان با حضرت بوده و از دستورات امام تبعيّت نداشته اند بر مى گردد. گويا چنين فرموده است: ويل لأمهم، «مادر مباد آنان را»، اى كاش چنين فرزندانى را آن مادران نمى داشتند.  احتمال ديگر آن كه به عنوان ترحّم فرموده باشد، چه شخص جاهل و نادان قابل ترحّم است. احتمال دوّم اين كه معناى تعجّب داشته باشد. بدين توضيح كه امام (ع) از كثرت جهل و نادانى تعجب كرده باشد، با وجودى كه آن بزرگوار هرگز در نصيحت و اندرز كوتاهى نداشته است امّا آنها نتوانسته اند استفاده لازم را از بيانات امام داشته باشند. بلكه همواره از آن حضرت دورى جسته و اعتراض كرده اند.  قوله عليه السلام: «و لتعلمنّ نبأه بعد حين»،  حضرت به منظور اداى مقصودش جمله فوق را از قرآن كريم اقتباس كرده است. يعنى بزودى خبر نادانى و كناره گيرى خود را از آنچه شما را بدان امر كردم، و دستورات حكيمانه اى كه به شما دادم، و تخلّف ورزيديد خواهيد دانست. و نتيجه آن همه كجروى و كج انديشى برايتان آشكار خواهد شد.  مقصود امام (ع) از كلمه «حين» يا زندگى اخروى است. كه در اين صورت نتيجه كردار زشتشان پشيمانى و اندوه خواهد بود، زيرا در انجام كارها افراط و تفريط ورزيدند، مى دانيم كه در پيشگاه حق تعالى جز كارهاى شايسته چيزى مفيد نيست، بنا بر اين، منظور از «حين» هنگامى است كه پرده هاى ضخيم بدن به كنارى رود، و جانها لباس جسمانى را به وسيله مرگ به سويى نهند.  يا مقصود از «حين» همين زندگى دنيايى است. يعنى بزودى پس از من در همين دنيا نتيجه كارهاى بدتان را خواهيد دانست: عاقبت كارهاى بدشان موجب گرفتارى آنها به دست بنى اميّه و خلفاى جور پس از بنى اميّه بود كه به انواع آزارها دست زدند و متخلّفين از فرمان اطاعت را كشتند، همگان را مورد اهانت قرار داده خوار و ذليل كوچك و حقيرشان شمردند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 183 و من كلام له عليه السلام فى ذم اهل العراق و هو السبعون من المختار فى باب الخطب و الظاهر أنّها ملتقطة من خطبة طويلة قدّمنا روايتها عن الاحتجاج و الارشاد في شرح الخطبة التاسعة و العشرين فليراجع هناك:أمّا بعد يا أهل العراق فإنّما أنتم كالمرأة الحامل حملت فلمّا أتمّت أملصت و مات قيّمها، و طال تأيّمها، و ورثها أبعدها، أما و اللّه ما أتيتكم اختيارا، و لكن جئت إليكم سوقا، و لقد بلغني أنّكم تقولون عليّ يكذب، قاتلكم اللّه، فعلى من أكذب؟ أعلى اللّه؟ فأنا أوّل من آمن به، أم على نبيّه؟ فأنا أوّل من صدّقه، كلّا و اللّه، و لكنّها لهجة غبتم عنها، و لم تكونوا من أهلها، ويل أمّه كيلا بغير ثمن لو كان له وعاء، وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ . (11557- 11471)اللغة:(املصت) الحامل ألقت ولدها ميّتا و المملاص معتادته و (قيّم) المرأة زوجها لأنه يقوم بأمرها و (تايّم) المرأة خلوّها من الزّوج، و الأيم في الأصل التي لا زوج لها قال سبحانه:وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى  مِنْكُمْ . و (السّوق) الاضطرار و في بعض النّسخ و لا جئت اليكم شوقا بالشّين المعجمة و كنايه (اللّهجة) بسكون الهاء و فتحها اللسان و يكنّى بها عن الكلام.قال الفيروز آبادى: (الويل) حلول الشّر و بهاء الفضيحة، أو هو تفجيع يقال: ويله و ويلك و ويلي و في النّدبة يقال ويلاه، و ويل كلمة عذاب و واد في جهنّم أو بئر أو باب لها و رجل ويلمة بكسر اللّام و ضمّها واه و يقال للمستجار ويلمّه أى ويل لامّه كقولهم لا أب له، فركبوه و جعلوه كالشّي ء الواحد ثمّ ألحقوه الهاء مبالغة كداهية.الاعراب:قال الجوهري: تقول ويل لزيد و ويلا لزيد، فالنّصب على اضمار الفعل و الرفع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 184 على الابتداء هذا إذا لم تضفه فاذا أضفت فليس إلّا النّصب لأنّك لو رفعته لم يكن له خبر.و قال نجم الأئمة الرّضيّ في باب حذف عامل المفعول المطلق من شرح الكافية: و منها أى من جملة ما يحذف عامله أسماء الأصوات قامت مقام المصادر كاها منك أى توجّعا، و واها لك أى طيبا، و افالك أى كراهة، إلى أن قال: و الأصوات القائمة مقام المصادر يجوز اعرابها نصبا إلّا أن تكون على حرفين ثانيهما حرف مدّ نحووى لزيد، و ذلك نحواها و ويها، و يجوز إبقائها على البناء الأصلى نحو افّ لكما و أوه من اخوانى وآه من ذنوبى.و الظاهر أنّ و يلك و ويحك و وليك و و يبك من هذا الباب و أصل كلهاوى على ما قال الفراء جي ء بلام الجرّ بعدها مفتوحة مع المضمر نحووى لك ووى له ثمّ خلط اللّام بوى حتّى صارت لام الكلمة كما خلطوا اللّام بيافي قوله:فخير نحن عند النّاس منكم          إذ الدّاعى المثوب قال يالا    فصار معربا باتمامه ثلاثيا فجاز أن يدخل بعدها لام اخرى نحو ويل لك لصيرورة الاولى لام الكلمة ثمّ نقل الى باب المبتدأ فقيل ويل لك كما في سلام عليك.أقول: و تحقيق الكلام أنّك إذا قلت ويل لزيد فيجوز الرّفع على الابتداء و النّصب على المفعولية أى حلّ الشّر به حلولا أو عذّب اللّه عذابا أو هلكا له، و جوّز جرّه في القاموس و لا أرى له وجها.و إذا قلت: ويل زيد فيجوز الضّم على الابتداء و حذف الخبر أى عذابه أو هلاكه مطلوب، و الكسر على أنّ اصله وى لزيد فكلمة وى بمعنى الحزن و الخسران اتصلت لام الجرّ بها لكثرة الاستعمال فقيل ويل زيد، و الفتح على أنّها بعد الاتّصال بلام الجرّ حسبما قلناه خفّفوا اللّام بالفتح.و أمّا قولهم رجل و يلمه بكسر اللّام و ضمّه فأرادوا به أنّه واه يستعملونه في مقام التّعجب من دهاء الرّجل و ذكائه، و أصله ويل لامّه فركب الكلمتان بعد التّخفيف بحذف اللّام و اسقاط الهمزة فصار و يلمه.قال في الاقيانوس: وى فيها كلمة مفردة معناها التّعجب كانّه يتعجّب من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 185 امّه أنّها ولدت هذا الولد الذي لا نظير له في العقل و الفراسة، أو أنّه من قبيل قاتله اللّه و تربت يداه يعنى أنّ الجملة موضوعة للتّعجب ملغاة عن معناها الأصلى أو أن الويل بمعنى العذاب و الخسران كأنّه يريد عذاب امّه كيف ولدت هذا الولد الدّاهي الظالم فيكون مستعملا في مقام الأسف و الانفعال، أو أنّ المراد بذلك الحسرة و التأسّف من أمّه و أنّها ولدت هذا الولد فردا و لم تلد له ثانيا كفوا فيكون مستعملا في مقام التّعجب و الاستجادة.و قيل: إنّ أصل ذلك ويل لام كما أنّ قولهم لاب لك مخفّف لا أب لك، فالحق به الهاء كمالا للمبالغة كما في الدّاهية فصار ويل لامّه فخفّف و صار ويلمّه و على ذلك فالهاء ليست ضميرا و لكن المستفاد من كلام الزّمخشري أنّه مخفّف من قولهم ويل لامّه أو من قولهم وى لامّه، و الهاء ضمير يفسّره ما بعده من باب الاضمار على شريطة التّفسير كما في قولهم ربّه رجلا يقال و يلمه رجلا قال ذو الرّمة:و يلمّها روحة و الرّيح معصفة         و الغيث مرتجز و الليل مقترب      و عن النّهاية و منه حديث عليّ كرّم اللّه وجهه ويلمه كيلا بغير ثمن لو كان له وعاء أى يكيل العلوم الجمة بلا عوض إلّا أنّه لا يصادف داعيا الويل للتّعجب، و قيل ويل كلمة مفردة و لامه مفردة و هي كلمة تفجّع و تعجّب و حذفت الهمزة من امّه تخفيفا و القيت حركتها على اللّام و ينصب ما بعدها على التميز انتهى.و في شرح المعتزلي انتصب كيلا لأنّه مصدر في موضع الحال، و يمكن أن ينتصب على التّميز كقولهم للّه درّه فارسا.المعنى:قد ظهر من رواية الاحتجاج المتقدّمة في شرح الخطبة التاسعة و العشرين أنّ هذه الخطبة واردة في ذمّ أهل العراق بتثاقلهم عن جهاد معاوية و أتباعه فقال لهم تشبيه (أمّا بعد يا أهل العراق فانّما أنتم كالمرأة الحامل حملت فلما أتمّت) حملها و تكاملت ايّامه (أملصت) و أسقطت ولدها ميّتا (و مات قيّمها) أى زوجها (و طال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 186 تأيمها) بقاؤها بلا زوج (و ورثها ابعدها) لفقدان الوارث القريب.شبّههم بالمرأة الموصوفة بالأوصاف الخمسة التي هى وجوه الشّبه بينها و بينهم، فحملها يشبه تهيؤهم للحرب و استعدادهم لها، و اتمام الحمل يشبه مشارفتهم لاستيصال أهل الشّام و الظفر على المقصود، و الاملاص يشبه باجابتهم إلى التّحكيم و جنوحهم إلى السّلم و رجوعهم عن العدوّ و بعد قرب الظفر و ظهور أمارات الفتح، فانّ ذلك رجوع غير طبيعى و غير معتاد للعقلاء كما أنّ الاملاص أمر غير طبيعىّ و خارج عن العادة و موت القيّم و طول الأيمّ يشبه بقائهم بلا صاحب الجارى مجرى موته عنهم و طول ضعفهم و تمادى ذلّتهم، كما أنّ موت قيّم المرأة مستلزم لطول ضعفها و تمادى عجزها.و أمّا وراثة الأبعدين فاشارة إلى أنّهم لتقصيرهم في الأمر أخذ عدوّهم الذين هم أبعد النّاس عنهم بلادهم و تسلطوا عليهم و صاروا بمنزلة الوارثين لها، كما أنّ المرأة الموصوفة بسبب املاصها و موت زوجها لا يبقى لها وارث قريب نسبيّ و سببيّ فيرثها البعيد عنها.ثمّ اقسم تضجّرا من حالهم بقوله: (أما و اللّه ما أتيتكم اختيارا) و ايثارا للمقام بينكم و حبا لكم و لبلادكم (و لكن جئت اليكم سوقا) و اضطرارا كان القضاء ساقه إليهم، إذ خروجه من المدينة دار الهجرة لم يكن إلّا لقتال أهل الجمل و احتاج إلى الاستنصار بأهل الكوفة إذ لم يكن جيش الحجاز وافيا بمقاتلتهم، ثمّ اتّصلت تلك الفتنة بفتنة أهل الشّام فاضطرّ إلى المقام بينهم.ثمّ قال (و لقد بلغنى أنكم تقولون عليّ يكذب) فانّه عليه السّلام كان كثيرا ما يخبرهم عن الملاحم و الامور الغيبية و ما يكون قبل كونه كما مضى نبذ من ذلك في شرح كلامه السّادس و الخمسين، و يأتي كثير منها في تضاعيف الشّرح أيضا فكان منافقو أصحابه ينسبونه في هذه الاخبارات الغيبية إلى الكذب لضعف عقولهم و قصور أفهامهم و يقولون إنّه يكذب فدعا عليهم بقوله (قاتلكم اللّه) أى لعنكم و أبعدكم عن رحمته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 187 ثمّ ردّ زعمهم الفاسد و اعتقادهم الكاسد بقوله: (فعلى من أكذب أعلى اللّه فأنا أوّل من آمن به، أم على نبيّه فأنا أوّل من صدّقه)يعنى أنّ هذه الأخبار ما أخبركم بها من تلقاء نفسى، و إنّما هي اخبار عن اللّه و عن رسوله فكيف أكذب على اللّه و أنا أوّل المؤمنين به و أوّل مؤمن به لا يكون أوّل مكذّب، و كيف أكذب على ززز على الرّسول و أنا أوّل المصدّقين له و التّابعين لملّته فكيف أكون مكذّبا عليه. (كلّا و اللّه) أى لا و اللّه أو حقّا و اللّه (و لكنّها) أى تلك الاخبارات الغيبية (لهجة غبتم عنها و لم تكونوا من أهلها) أى غابت عقولكم الضّعيفة عن إدراكها و تحصيل منافعها و إدراك ثمراتها و لستم أهلا لفهمها، أو أنكم كنتم غائبين عنها حين أخبرني بها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فسمعت كلامه و لم تسمعوه و لو سمعتموه أيضا لم تكونوا من أهله. (ويل امّه كيلا بغير ثمن لو كان له وعاء) أنت بعد الخبرة بما حقّقناه في بيان الاعراب تعرف احتمال رجوغ ضمير امّه فيه إلى المكذب له فيكون تعجبا من قوّة جهلهم أو استعظاما لمقالتهم أو دعاء عليهم أى عذّبه اللّه و قاتله فانّي أكيل العلم لهم كيلا بلا ثمن لو وجدت له حاملا.أو أنّه راجع إلى نفس العلم فيكون واردا في مقام الاستجادة و الاستعظام و التّعجب كأنّه يتعجب من علمه حيث يكال كيلا بلا ثمن لو كان له واعيا، و ساير الاحتمالات غير خفيّ على البصير النّاقد لما قدّمنا.و قوله:  (و لتعلمنّ نبأه بعد حين) اقتباس عن الآية الشّريفة أى لتعلمنّ ثمرة جهلكم و تكذيبكم و اعراضكم عمّا أقول بعد مفارقتى عنكم و حين مماتي حيثما تسلط عليكم بنو اميّة و العباس و ساقكم سوق العبيد و ابتليتم بالقتل و الذّل و الصغار أو أنّكم تعلمون جزاء ذلك و تجدونه بعد مفارقة الدّنيا و مصيركم إلى الآخرة حين ما وقعتم في النّدامة الدّائمة و الحسرة الباقية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 188 الترجمة:أز جمله كلام بلاغت نظام آن عالى مقامست در مذمت أهل عراق و توبيخ ايشان مى فرمايد:پس از حمد الهى و درود حضرت رسالت پناهى اى أهل عراق پس بدرستى كه شما مثل زن آبستن هستيد كه حامله شود پس چون تمام نمايد حمل را بيندازد و سقط كند آن بچه را و بميرد شوهر او كه قايم أمر اوست و طول يابد بى شوهر ماندن او و وارث شود بر او دورتر ورّاث آن زن.وجه تشبيه أهل عراق بزن موصوف اينست كه استعداد و مهيا شدن ايشان بحرب أهل شام مشابه حمل آن زن است، و مشارفه ايشان بر غلبه به دشمن در جنك صفين شبيه است با تمام ولد، و برگشتن ايشان از دشمن بعد از ظهور علامات فتح و ظفر مانند سقط كردن اوست بچه اش را، و رجوع ايشان از رأى آن حضرت و تفرق ايشان كه باعث ذلتشان شد شبيه است به مردن شوهر ضعيفه و بى صاحب ماندن او كه مستلزم عجز و مذلتش است، و تسلط اعدا بر شهرهاى ايشان به منزله وارث شدن دورترين است از آن زن.باري حضرت ولايت مآب بعد از اين كه ايشان را باين نوع مذمت فرمود مى فرمايد: كه آگاه باشيد قسم بخدا نيامدم بسوى شما اي أهل كوفه از روي رغبت و ميل و اختيار، و لكن آمدم من بسوي شما از روي اضطرار كه دست قضا و قدر خداوندي از گريبان من گرفته بسوي شما كشيد، بجهت اين كه حركت آن حضرت از مدينه بجهت حرب أهل بصره بود و محتاج شد بياري أهل كوفه و بعد از انقضاء حرب جمل وقعه صفين اتفاق افتاد كه لا بد شدن از ماندن كوفه پس فرمود:و بتحقيق كه رسيد به من اين كه شما مى گوئيد عليّ بن أبي طالب دروغ مى گويد در آنچه خبر مى دهد از اخبار آينده، خدا از رحمت كنار نمايد شما را بكه دروغ مى بندم آيا بر خدا افترا مى گويم و حال آنكه من أول كسي هستم كه ايمان آورده ام باو، يا بر رسول خدا كذب مى گويم و حال آنكه من أول كسى هستم كه پيغمبر را تصديق نمود. نه چنين است قسم بخدا و لكن اين سخنان كه مى گويم بشما گفتار فصيحى است كه غايب بوديد شما از آن در وقتى كه پيغمبر به من تعليم فرمود و نبوديد شما از اهل آن.ما در تكذيب كننده من به ماتم آن بنشيند من مى پيمايم علم ربانى را پيمودنى بدون بها اگر باشد در ميان شما آنرا حافظى كه ظرفيت و دارائى آن را داشته باشد.و هر آينه البته خواهيد دانست ثمره كردار و گفتار خودتان را بعد از زمانى، يعنى در وقتى كه من از ميان شما بروم و امراء جور بني اميّه به شما مسلط شوند. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom