جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۶۸ : دربارۀ محمد بن ابی بکر [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) لما قلّد محمد بن أبي بكر مصرَ فملكت عليه و قتل :
وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةَ مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَةَ، وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاهَا لَمَّا خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ وَ لَا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ، بِلَا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ، فَلَقَدْ كَانَ إِلَيَّ حَبِيباً وَ كَانَ لِي رَبِيباً.

العَرْصَة : ميدان، مقصود اين است كه اگر هاشم بن عتبه را به ولايت مصر برمى گزيدم به دشمنان مجالى نمى داد، و ميدان را خالى نمى كرد.

(پس از آنكه محمّد بن ابى بكر در مصر در سال ۳۸ هجرى شهيد شد فرمود). 
ستودن هاشم بن عتبه براى فرماندارى مصر «پس از شهادت محمد بن ابى بكر»: 
مى خواستم هاشم بن عتبه را فرماندار مصر كنم، اگر او را انتخاب مى كردم ميدان را براى دشمنان خالى نمى گذارد، و به عمرو عاص و لشكريانش فرصت نمى داد، نه اينكه بخواهم محمد بن ابى بكر را نكوهش كنم، كه او مورد علاقه و محبّت من بوده و در دامنم پرورش يافته بود. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگاميكه (پيش از وقعه صفّين) قلّاده حكومت مصر را به گردن محمّد بن ابى بكر انداخت (خير و شرّ و صلاح و فساد آن سامان را باو واگذار فرمود) ولى (بعد از وقعه صفّين مصر از تصرّف او خارج گشته، كشته گرديد (با خاتمه جنگ صفّين و حكم حكمين كار معاويه بالا گرفت و روز بروز توانائى او زياد شد، بطمع افتاد كه مصر را بتصرّف خويش در آورد، و چنانكه در موقع بيعت عمرو ابن عاص با او قرار گذارده او را حاكم مصر گرداند، لذا عمرو را با شش هزار سوار كه بسيارى از آنان كسانى بودند كه در صدد خونخواهى عثمان بر آمده گمان مى كردند كه محمّد ابن ابى بكر او را كشته بسوى مصر فرستاد، و به بزرگان آنجا نامه ها فرستاده و دوستانش را ترغيب نموده دشمنانش را ترسانيد، چون محمّد از اين واقعه آگاه شد شرح حال را بحضرت نوشته پول و لشگر بكمك خواست، حضرت پاسخ نامه اش را فرستاده وعده داد آنچه خواسته بفرستد، ولى محمّد شتاب كرده اهل مصر را براى جنگيدن با عمرو دعوت نمود و چهار هزار نفر دعوتش را پذيرفته با او همراه شدند، دو هزار نفر از آنها را به سردارى كنانة ابن بشر از پيش فرستاد و خود در ميان دو هزار نفر ديگر باقى ماند، و كنانه داد مردى داده گروه بسيارى از لشگر عمرو را بقتل رسانيد و آنقدر با آنان جنگيد تا خود و همراهانش كشته شدند. چون اين خبر به لشگر محمّد رسيد از دورش پراكنده گشتند، پس محمّد خود را تنها ديده فرار كرد و رو بمصر نهاده در يكى از خرابه ها پنهان شد و عمرو وارد مصر گرديده معاوية ابن خديج كندى را كه يكى از سردارانش بود بطلب محمّد فرستاد، معاوية ابن خديج پس از جستجوى بسيار در حالتى كه محمّد از تشنگى نزديك به هلاكت بود او را پيدا كرده سر از بدنش جدا نمود و تنش را در ميان خر مرده اى نهاده سوزانيد، چون حضرت از اين خبر مطّلع گرديد بسيار اندوهگين شده فرمود: خدا محمّد را رحمت كند، او جوانى بود تازه كار كه مكر و حيله دشمنان را نديده): 
(1) و من مى خواستم حكومت مصر را به هاشم ابن عتبه واگذار نمايم (هاشم كه مردى با تجربه و كاردان بود از خواصّ اصحاب امير المؤمنين و دوستدار آن حضرت بوده در جنگ صفّين شهيد شد، پس) اگر او را حاكم آن سامان قرار داده بودم هر آينه براى آنان (عمرو ابن عاص و لشگريانش) ميدان جنگ را خالى نمى كرد (ايستادگى ميكرد و شمشير از دست نمى داد و فرار نمى نمود، چنانكه محمّد فرار كرده گمان نمود كه بر اثر فرار نجات مى يابد). و آنها را فرصت نمى داد (تا اظهار شجاعت و دليرى نمايند) 
(2) و غرض من از اين مدح هاشم، مذمّت محمّد پسر ابى بكر نيست (زيرا او سزاوار نكوهش نمى باشد، و) او دوست و ربيب (پسر زن) من بود (اگر ميدان جنگ را خالى كرده فرار نمود، ناچار بود و تقصيرى نداشت. مادر محمّد اسماء بنت عميس است كه در اوّل زوجه جعفر ابن ابى طالب بود و از او عبد اللّه ابن جعفر متولّد گشت و پس از كشته شدن جعفر در جنگ مؤته ابوبكر او را گرفت و محمّد از او تولّد يافت و بعد از ابوبكر حضرت او را تزويج نمود و محمّد در دامن تربيت آن جناب نشو و نما يافت و از همان كودكى بر ولايت و دوستى آن بزرگوار ببار آمد، و حضرت او را بسيار دوست مى داشت و احترام مى نمود، و مى فرمود: محمّد فرزند من است كه از صلب ابو بكر بوجود آمده).
سخنى از آن حضرت (ع) هنگامى كه، محمد بن ابى بكر را فرمانرواى مصر نمود و بر او شوريدند و مصر را از كفَش به در آوردند و خودش را كشتند، فرمود: 
من مى خواستم امارت مصر را به هاشم بن عتبه دهم. اگر او را به مصر فرستاده بودم، عرصه را براى آنها خالى نمى گذاشت و مجالشان نمى داد، كه چنان فرصتى به دست آوردند. نمى خواهم محمد را نكوهش كنم. محمد محبوب من بود و فرزند خوانده ام. 
(هنگامى که خبر شهادت «محمّد بن ابى بکر» والى امير مؤمنان على(عليه السلام) در مصر به آن حضرت رسيد فرمود:)
من مى خواستم «هاشم بن عُتبه» (مِرقال) را زمامدار مصر کنم و اگر او را والى آن منطقه کرده بودم، عرصه را بر آنها (لشکر معاويه) خالى نمى گذارد و به آنها فرصت نمى داد (ولى فشار گروهى از افراد مانع شد)، با اين حال من «محمّد بن ابى بکر» را نکوهش نمى کنم، چه اين که او مورد علاقه من بود و در دامان من پرورش يافت.
هنگامى كه محمّد پسر ابى بكر را فرمانرواى مصر ساخت، و آن سرزمين را از دست محمّد به در كردند، و او را كشتند. 
قصد گماردن هاشم پسر عتبه را بر آن سرزمين داشتم، اگر كار را بدو وامى گذاشتم، عرصه را براى آنان خالى نمى كرد، و فرصت را از دستشان به در مى آورد. -در اين ماجرا- محمّد را سرزنش نمى كنم كه دوست من بود، او را پرورده بودم -و چون فرزندم مى نمود-. 
از سخنان آن حضرت است وقتى كه امارت مصر را به محمد بن ابو بكر واگذاشت و مصر از دست او بيرون رفته و به شهادت رسيد: 
مى خواستم حكومت مصر را در اختيار هاشم بن عتبه قرار دهم، اگر او را استاندار مصر مى كردم عرصه را براى دشمنان خالى نمى كرد، و فرصتى به آنان نمى داد. البته سرزنشى بر محمّد بن ابو بكر نيست، او محبوب من، و پسر همسرم بود.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 132-123و من كلام له عليه السّلام، لمّا قلّد محمّد بن ابى بكر مصر، فمُلكت عليه و قُتل.از سخنانى است كه امام عليه السلام پس از آن كه فرمان حكومت «مصر» را به «محمّد بن ابى بكر» داد و او در صحنه مبارزه با دشمن مغلوب و كشته شد، ايراد فرمود. خطبه در يك نگاه:بعد از جنگ «صفّين»، به خاطر تمرّدِ «خوارج»، «معاويه» كه نيرو و توان تازه اى در خود ديد، به فكر تسخير «مصر» كه از مراكز مهم كشور اسلامى و از منابع بزرگ مالى بود افتاد. در آن هنگام «محمّد بن ابى بكر» كه از ياران خاصّ على عليه السلام بود در آنجا حكومت مى كرد. «معاويه»، «عمروعاص» را مطابق وعده اى كه به او داده بود به حكومت مصر برگزيد و با شش هزار سرباز سواره، روانه «مصر» كرد، سوارانى كه گروه عظيمى از آنها به انگيزه خون خواهى «عثمان» در اين طريق گام نهادند؛ زيرا گمانشان اين بود كه «محمّد بن ابى بكر» قاتل «عثمان» است و بايد از او انتقام گرفت.اضافه بر اين، «معاويه» نامه هاى متعدّدى براى هوادارانش در «مصر» فرستاد و آنها را به حمايت از «عمروعاص» و مبارزه با «محمّد بن ابى بكر» تشويق كرد و دشمنان را نيز به سختى تهديد نمود. «محمّد بن ابى بكر» جريان را براى امام عليه السلام نوشت و از حضرتش كمك خواست و از طرفى مردم «مصر» را به جنگ با «عمرو بن عاص» فراخواند و چهار هزار مرد جنگى را آماده پيكار كرد. دو هزار نفر آنها را به استقبال «عمروعاص» فرستاد و خودش با دو هزار نفر ديگر در «مصر» باقى ماند. آنها كه به مقابله با «عمروعاص» رفتند با آنان درگير شده و ضربات سنگينى بر آنان وارد كردند؛ ولى سرانجام مغلوب شده و فرمانده آنها كشته شد. اين امر در اطرافيان «محمّد بن ابى بكر» اثر گذارد و گروهى فرار كردند و متفرّق شدند و «محمّد بن ابى بكر» چون خود را تنها با ياران اندكى ديد، عقب نشينى كرد و مخفى شد. «عمروعاص»، «معاوية بن حُدَيج» را به تعقيب او فرستاد، تا آن كه بر او دست يافت و به طرز بسيار قساوت مندانه اى او را شهيد كرد؛ سرش را از تن جدا كرد و جسدش را در شكم چهارپاى مرده اى گذاشته، به آتش كشيد! خبر شهادت «محمّد بن ابى بكر» به على عليه السلام رسيد؛ آن حضرت به قدرى متأثّر شد كه آثار حزن و اندوه در چهره مباركش نمايان گشت و اين سخن را درباره او بيان فرمود. محمّد بن ابى بکر و حکومت مصر: اين سخن را على(عليه السلام) زمانى فرمود، که سپاه معاويه به «مصر» حمله کرد و نماينده امير مؤمنان على(عليه السلام)، «محمّد بن ابى بکر» به شهادت رسيد و امام(عليه السلام) بسيار اندوهگين شد، چراکه يکى از نزديکترين ياران خود را از دست داده بود. امام(عليه السلام) در سخنى که بوى مذمّت نسبت به بعضى از اطرافيانش از آن برمى خيزد، چنين فرمود: «من مى خواستم «هاشم بن عُتبه» را زمامدار مصر کنم و اگر او را والى آن منطقه کرده بودم، عرصه را بر آنها (لشکر معاويه) خالى نمى گذارد و به آنها فرصت نمى داد» (وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةَ مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَةَ، وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاهَا لَمَا خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ(1)، وَ لاَ أَنْهَزَهُمُ(2) الْفُرْصَةَ). اين سخن ظاهراً اشاره به اين دارد که امام(عليه السلام) با تمام علاقه اى که به «محمّد بن ابى بکر» و ايمانى که به صفا و صداقت او داشت، ترجيح مى داد شخص قويترى مانند «هاشم بن عُتبه» معروف به «مرقال» را که هم از «محمّد بن ابى بکر» شجاعتر بود و هم آزموده تر و باتجربه تر، به جاى او به ولايت مصر برگزيند; ولى گويا گروهى از اصحابش اصرار به انتخاب «محمّد بن ابى بکر» داشتند، به دليل اين که او فرزند «ابوبکر» بود و «مصريان» شناخت بيشترى روى او دارند; به علاوه در ماجراى عثمان و دادخواهى مردم «مصر» در برابر او، با «مصريان» همکارى و همگامى داشت. به همين دليل، از نفوذ بالايى در افکار مصريان برخوردار بود و پذيرش زيادى نسبت به او داشتند. با اين حال امام(عليه السلام) مى دانست که «محمّد بن ابى بکر» کم سنّ و سال و کم تجربه است، گرچه امتيازات فراوانى دارد، ولى مقاومت او در برابر مشکلات به اندازه «هاشم» نيست; امّا اصحاب و ياران از اين ويژگى ها کاملاً آگاه نبودند و به حضرت فشار آوردند و اصرار کردند، همان فشارها و اصرارهايى که شبيه آن در داستان «حَکَمَين» ظاهر شد و امام(عليه السلام) را ناگزير به پذيرش پيشنهاد طرفداران اين فکر نمود و سرانجام که آثار سوء حکميّت را ديدند، پشيمان شدند، ولى آن پشيمانى سودى نداشت. امام(عليه السلام) در اين سخن به طور غيرمستقيم آن گروه را سرزنش مى کند که اگر مى گذاشتند «هاشم بن عُتبه» را (که شرح حال او در نکته ها خواهد آمد) براى حکومت «مصر» برگزيند، سرنوشت مصر طور ديگرى بود و اين منطقه مهم، به آسانى از دست نمى رفت. ولى از آنجا که ممکن است، بعضى از اين سخن امام(عليه السلام) چنين تصوّر کنند که حضرت، «محمّد بن ابى بکر» را نکوهش مى کند، امام(عليه السلام) به دنبال اين سخن مى افزايد: «در عين حال من «محمّد بن ابى بکر» را نکوهش نمى کنم; چه اين که او مورد علاقه من بود و (همچون فرزندان خودم) در دامان من پرورش يافته بود!» (بِلاَ ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَکْر، وَ لَقَدْ کَانَ إِلَىَّ حَبِيباً وَ کَانَ لِي رَبِيباً). در واقع امام(عليه السلام) مى فرمايد: «محمّد بن ابى بکر» در کار خود، کوتاهى نکرد و آنچه در توان داشت به کار گرفت، ولى توانش بيش از اين نبود! قابل توجّه اين که در بعضى از روايات آمده، امام(عليه السلام) هنگامى که از شهادت «محمّد بن ابى بکر» باخبر شد، فرمود: «رَحِمَ اللّهُ مُحَمَّداً! کَانَ غُلاَماً حَدَثاً، لَقَدْ کُنْتُ أَرَدْتُ أَنْ اُوَلِّىَ الْمِرْقَالَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَةَ مِصْرَ، فَإِنَّهُ لَوْ وَلاَّهَا لَمَا خَلاَّ لاِبْنِ الْعَاصِ وَ أَعْوَانِهِ الْعَرْصَةَ، وَ لاَ قُتِلَ إلاَّ وَ سَيْفُهُ في يَدِهِ بِلاَ ذَمٍّ لِمُحَمَّد، فَلَقَدْ أَجْهَدَ نَفْسَهُ فَقَضَى مَا عَلَيْهِ; خدا رحمت کند محمّد (بن ابى بکر) را! جوان نورسى بود، من تصميم داشتم مرقال، «هاشم بن عُتبه» را والى مصر کنم (ولى گروهى مانع شدند) به خدا سوگند! اگر والى مصر شده بود، عرصه را بر عمروعاص و يارانش تنگ مى کرد و (اگر شهيد مى شد) کشته نمى شد، مگر اين که شمشير در دست او بود; با اين حال «محمّد بن ابى بکر» را نکوهش نمى کنم، او نهايت تلاش خود را به خرج داد و آنچه بر او بود (و در توان داشت) ادا کرد.» اين که امام(عليه السلام) مى فرمايد: او مورد علاقه من بود و در دامنم پرورش يافته بود. به خاطر اين بود که بعد از مرگ ابوبکر، همسرش «اسماء» مادر «محمّد بن ابى بکر» به همسرى على(عليه السلام) درآمد در حالى که «محمّد» در سنين کودکى بود و در آغوش على(عليه السلام) پرورش يافت و از همان طفوليّت با محبّت و عشق على(عليه السلام) آشنا شد و مراحل ولايت را به سرعت پيمود، تا آنجا که على(عليه السلام) را پدر خود مى شمرد و حضرت نيز او را همچون فرزند خويش مى ديد و به او سخت علاقه داشت. *** نکته ها: 1- هاشم مرقال که بود؟ «هاشم» فرزند «عتبه» بود و با اين که پدرش از دشمنان سرسخت پيامبر(صلى الله عليه وآله) محسوب مى شد، خودش مسلمانى بسيار پرشور و باافتخار بود و از ياران برجسته پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امير مؤمنان(عليه السلام) محسوب مى شد و اين سخن از او است که به امير مؤمنان على(عليه السلام) مى گفت: «به خدا سوگند! دوست ندارم که تمام آنچه روى زمين است و آنچه زير آسمان قرار دارد، ملک من باشد و در برابر آن يکى از دشمنان تو را دوست داشته باشم، يا يکى از دوستان تو را دشمن!» او در جنگ «صفّين» در رکاب على(عليه السلام) بود، و آرزو داشت در راه خدا و در برابر امير مؤمنان(عليه السلام) شربت شهادت بنوشد و بسيار شجاعانه جنگيد و از آنجا که در امر جهاد سرعت به خرج مى داد او را «مرقال» گفتند (زيرا «مرقال» به معناى سريع و پرتحرّک است) و سرانجام به آرزوى خود رسيد و پس از جنگ نمايانى در ميدان صفّين شهيد شد و لشکريان على(عليه السلام) و خود آن حضرت، از شهادت او اندوهگين شدند. سپس فرزندش پرچم را به دست گرفت و بر لشکر معاويه حمله کرد و جنگ نمايان و شايسته تحسينى داشت; سرانجام اسير شد، او را نزد معاويه آوردند، ميان او و «معاويه» و «عمرو بن عاص» سخنان زيادى رد و بدل شد و او شجاعانه از مکتب على(عليه السلام) دفاع کرد; عاقبت معاويه دستور داد او را زندانى کنند. «هاشم» از همان آغاز جوانى شجاعت نمايانى داشت. در جنگ «يرموک» که بزرگترين پيروزى در ناحيه شامات نصيب مسلمانان شد، او فرماندهى بخشى از سواران لشکر اسلام را بر عهده گرفته بود و در همين ميدان بود که يکى از چشم هاى خود را از دست داد و به همين دليل بود که بعضى او را «اعور» (صاحب يک چشم) مى ناميدند و در جنگ «قادسيّه» که عمويش «سعد بن ابىوقّاص» فرمانده لشکر بود، شرکت داشت. مى گويند سبب فتح مسلمين، شجاعت و کفايت «هاشم» بود، فتحى که بعداً به عنوان «فتح الفتوح» ناميده شد. و در جنگ «صفّين» فرمانده جناح چپ لشکر امير مؤمنان على(عليه السلام) بود. در حالات «هاشم» آمده است: «روزى در «صفّين» در ميان اصحاب خود، مشغول جنگ بود که جوانى از لشکر معاويه در حالى که شمشير مى زد و لعن مى کرد و ناسزا مى گفت، نزديک هاشم آمد. «هاشم» به او گفت: «اى جوان! اين سخنانى را که تو مى گويى و اين جنگ (بى هدفى را) که دنبال مى کنى روز قيامت حساب و کتابى دارد، از خدا بترس و به فکر زمانى باش که خدا از تو درباره اين کارت سؤال مى کند!» جوان گفت: «من با شما مى جنگم زيرا پيشواى شما آنگونه که به من گفته اند، نماز نمى خواند و شما هم نماز نمى خوانيد و براى اين با شما جنگ مى کنم که پيشواى شما خليفه ما را کشته است و شما او را در کشتن خليفه يارى کرديد». «هاشم» گفت: «تو را با «عثمان» چه کار؟ او را اصحاب پيامبر و قاريان قرآن به خاطر کارهايى که بر خلاف قرآن انجام داد، کشتند و اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) اصحاب دين خدا و شايسته ترين افراد براى نظارت در امور مسلمين هستند. امّا اينکه گفتى مولاى ما على(عليه السلام) نماز نمى خواند، او نخستين کسى است که با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نماز خواند و به او ايمان آورد و اينها را که مى بينى با او هستند (و همچون پروانگان گرد شمع وجود او مى گردند) همه آنها قاريان قرآن هستند، شب را به پا مى خيزند و خدا را عبادت مى کنند; مراقب باش اشقياى مغرور، تو را در دينت فريب ندهند!» سخنان «هاشم» جوان را منقلب کرد، صدا زد اى بنده خدا، من گمان مى کنم تو مرد صالحى هستى (و سخنانت نور صدق و راستى دارد) آيا راه توبه اى براى من مى يابى؟ گفت: آرى به سوى خدا بازگرد، او توبه تو را مى پذيرد. جوان دست از جنگ کشيد و برگشت، مردى از شاميان به او گفت: «اين مرد عراقى تو را فريب داد» جوان گفت: «نه! او مرا نصيحت کرد (و هدايت فرمود).» آرى ياران على(عليه السلام) همچون خودش در ميدان نبرد نيز دست از هدايت گمراهان بر نمى داشتند. سعى آنها کشتن دشمن نبود، بلکه سعيشان در هدايت آنان بود. به هر حال «هاشم» و «عمّار» در روز «صفّين» با شجاعت و شهامت تمام، جنگيدند و شربت شهادت را عاشقانه نوشيدند و ياران على(عليه السلام) از شهادت آن دو سخت ناراحت شدند.(3) * * * 2- گوشه اى از زندگانى محمّد بن ابى بکر همانگونه که در آغاز خطبه اشاره شد «محمّد بن ابى بکر» فرزند خليفه اوّل و مادرش «اسماء بنت عميس» است که نخست، همسر «جعفر بن ابى طالب» شد و بعد به ازدواج «ابوبکر» درآمد و بعد از «ابوبکر» افتخار همسرى «على(عليه السلام)» را پيدا کرد و چون «محمّد» در آن زمان کوچک بود، در دامان «على(عليه السلام)» و در سايه او پرورش يافت و پرتوى از خلق و خوى آن امام بزرگوار، در وجودش انعکاس يافت. او در «حجّة الوداع» (سال دهم هجرى) تولّد يافت و در «مصر» در حالى که 28 سال بيشتر از عمرش نمى گذشت، شربت شهادت نوشيد و از ياران خاصّ «على(عليه السلام)» و عاشقان مکتبش بود; بعضى او را از مقرّبان آن حضرت و بعضى او را از «حواريّين» آن حضرت مى شمردند. اين تعبيرات نشانه نهايت نزديکى او به مکتب اميرمؤمنان على(عليه السلام) است. «مسعودى» در «مروج الذّهب» نقل مى کند: هنگامى که «محمّد بن ابى بکر» به «مصر» رسيد، نامه اى به «معاويه» نوشت (که حکايت از مقام والاى معرفت و شناخت او، نسبت به ولايت امير مؤمنان على(عليه السلام) مى کند) به اين مضمون: «بعد از حمد و ثناى خداوند، نخستين کسى که دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را اجابت کرد و ايمان آورد و سخن او را تصديق نمود و مسلمان شد، برادر و پسر عمّش على بن ابى طالب(عليه السلام) بود، او رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را بر همه کس مقدّم شمرد و در برابر هر حادثه اى جان خود را در برابر او سپر ساخت، با دشمنانش جنگيد و با کسانى که با او از درِ صلح درآمده بودند، صلح نمود و همواره در تمام ساعات شب و روز و در تنگناهاى وحشت و گرسنگى از او - با جان خود - دفاع مى کرد و به جايى رسيد که در ميان پيروان مکتبش شبيه و مانندى نداشت...». و جالب اين که معاويه در پاسخ او به فضائل على(عليه السلام) اعتراف کرد، ولى با سخن شيطنت آميزى سعى کرد، در او نفوذ کند، نوشت: «ما فضل «على بن ابى طالب» را مى دانيم و حق او بر ما لازم است، ولى هنگامى که پيامبر چشم از دنيا فروبست، اين پدر تو و فاروقش عمر بود که حق او را گرفتند و فرمان او را مخالفت کردند.(4)» اين سخن را با آخرين نامه اى که «على(عليه السلام)» درباره «محمّد» به اهل مصر نوشت تکميل مى کنيم، در اين نامه چنين آمده است: «اميرتان محمّد را به خوبى يارى کنيد و بر اطاعت و فرمان او ثابت قدم باشيد، تا بر حوض کوثرِ پيامبرتان وارد شويد.(5)» در نامه سى و پنجم «نهج البلاغه» در بخش نامه ها خواهيم ديد، که على(عليه السلام) مدح بليغ و تمجيد گويايى از «محمّد بن ابى بکر» مى کند. از جالب ترين فرازهاى زندگى «محمّد بن ابى بکر» اين است: هنگامى که در «مصر» حکومت مى کرد، نامه اى به امام امير مؤمنان(عليه السلام) نوشت و درخواست بيان جامعى در امور دين کرد و امام(عليه السلام) نامه بسيار جامع و پرمعنايى براى او و «اهل مصر» مرقوم داشت، و «محمّد» همواره اين نامه را با خود داشت و در آن نظر مى کرد و به آن عمل مى نمود، هنگامى که شهيد شد «عمروعاص» آن نامه را ضمن مدارک و اسناد ديگرى که از «محمّد» بدست آورد، براى «معاويه» فرستاد; «معاويه» در آن نامه نظر مى کرد و از مضامين عالى آن تعجّب مى نمود، هنگامى که «وليد بن عقبه» اعجاب معاويه را مشاهده کرد، به او گفت: «اين نامه ها را بسوزان». «معاويه» به او گفت: «خاموش باش! تو عقل و شعور کافى ندارى!» «وليد» ناراحت شد و گفت: «تو عقل کافى ندارى. آيا اين خردمندى است که مردم بدانند نامه و احاديث ابوتراب (على(عليه السلام)) نزد تو است و از آنها درس آموخته اى؟ پس چرا با او مى جنگى؟» معاويه گفت: «واى بر تو، به من مى گويى دانشى اين چنين را بسوزانم؟ به خدا سوگند! من از آن جامع تر و استوارتر و روشن تر نشنيده ام!».(6) *** پی نوشت: 1. «عَرْصَه» از مادّه «عَرص» (بر وزن غرس) به معناى بازى کردن و جست و خيز نمودن است و از آنجايى که اين کار در جاهاى وسيع انجام مى شود، به صحن خانه و همچنين جاهايى از آن، که بنايى ساخته نشده و ميدانگاه هايى که در ميان خانه هاى شهر وجود دارد، اطلاق مى شود و «خالى نگذاشتن عرصه» کنايه از مجال ندادن به دشمن است. 2. «اَنْهَز» از مادّه «نهز» (بر وزن نبض) در اصل به معناى برخاستن و حرکت کردن و يا حرکت دادن است و «انتهاز فرصت» کنايه از غنيمت شمردن و استفاده کردن از فرصت است.  3. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 93.  4. مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 61. 5. اعيان الشيعة، جلد 10، صفحه 250، و سفينة البحار، مادّه «هشم» و کتب تاريخى ديگر.  6. سفينة البحار، مادّه «هشم» و مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 61 به بعد و مصادر ديگر.  
شرح علامه جعفریشهادت محمد بن ابي‌بكر: محمد بن ابي‌بكر از آن انسانهاي آگاه و با تقوي بود كه تا حدودي شخصيت الهي اميرالمومنين (ع) را شناخته و بهمه گونه‌اي جانبازي و فداكاري در راه او تن داده بودند. اميرالمومنين اين شخصيت وارسته را خيلي دوست داشت و مورخين و راويان مي‌گويند: اميرالمومنين ميفرمود: محمد فرزند من است كه از صلب ابوبكر آمده است. كنيه او بنا بنوشته ابن قتيبه ابوالقاسم بوده است. قاسم بن جعفر فقيه حجاز فرزند او است و ام فروه مادر امام جعفر صادق (ع) نيز از فرزندان او است. اميرالمومنين (ع) محمد بن ابي‌بكر را به ولايت مصر تعيين فرمود و فرماني كه ذيلا نقل مي‌كنيم به محمد سپرد كه در مصر خوانده شد. اين فرمان به خط عبدالله بن ابي‌رافع هم پيمان پيامبر اكرم بوده است. و اين نامه در اول ماه رمضان سال سي و شش هجري نوشته شده است: اينست آنچه كه بنده خدا اميرالمومنين به محمد بن ابي‌بكر بعنوان تعهد به عمل براي اداره كشور مصر ميسپارد: 1- محمد را به تقواي الهي در پنهان و آشكار و ترس از خدا در حضور و غياب دستور ميدهد. 2- عطوفت و نرمي به مسلمانان و سختگيري بر منحرفين. 3- عدالت درباره‌ي اهل ذمه (اهل كتابي كه پيمان بهمزيستي با جامعه مسلمانان بسته‌اند) 4- انصاف و دادگري درباره‌ي ستمديدگان و سخت‌گيري بر ستمكاران. 5- عفو و اغماض اشتباهات و خطاهاي مردم (كه از روي جهالت و ضعف نفس مرتكب ميشوند و قابل اصلاحند). 6- هر چه كه بتواند احسان و نيكوكاري درباره‌ي مردم نمايد كه خداوند احسان كنندگان را پاداش خواهد داد. 7- هر كس را كه در پيرامون او است بايد به اطاعت و حمايت و بزرگي پاداش آن، فوق محاسبات است و كسي نميتواند حقيقت اين عاقبت و عظمت را درك كند. 8- ماليات زمين را همانطور كه پيش از او گرفته ميشد، وصول كند، كمتر از آن را نپذيرد و بدعتي نگذارد و سپس آن ماليات را همچنانكه پيش از او عمل ميشد، در ميان مستحقين تقسيم نمايد. 9- در مجلس و روياروئي با مردم همه را مساوي تلقي كند، تا نزديك و دور در نزد او مساوي و برابر باشند. 10- و او را دستور ميدهد كه ميان مردم حكم بر حق كند و به عدالت قيام كند و از هوي هوس پيروي ننمايد و در راه خدا از ملامت كننده‌اي باكي نداشته باشد، زيرا خداوند با كسي است كه به او تقوي بورزد و اطاعت او را بر جز او مقدم بدارد. داستان اختلال اوضاع كشور مصر در زمان ولايت محمد بن ابي‌بكر: يكي از نتايج طغيانگريهاي معاويه بن ابي سفيان بود كه درباره‌ي خليفه بر حق پيامبر اسلام اميرالمومنين عليه‌السلام براه انداخته بود و از هيچ مكرپردازي و شرارت و ماكياولي‌گري براي مبارزه با حق و حقيقت دريغ نداشت. پليدترين فردي كه با حكومت محمد بن ابي‌بكر در مصر مخالفت نمود همنام و همكار معاويه بن ابي‌سفيان بود كه معاويه بن حديج يا معاويه بن خديج ناميده ميشد. اين نابكار ضد اسلام هم برنامه تعيين شده از كاخ‌نشين شام را بدست گرفته، به بهانه مطالبه خون عثمان كه بنا بفرموده اميرالمومنين پاك‌ترين دست در آن حادثه، دست آن حضرت بوده است، شروع به ريختن خون مسلمانان نمود و آشوب در مصر زبانه كشيد. هنگامي كه اميرالمومنين (ع) از ماجراي مصر مطلع گشت، فرمود: براي مصر و غائله و آشوبي كه در آنجا به راه افتاده است، يكي از دو شخصيت را در نظر دارم: يكي آن دوست ما كه در گذشته او را عزل كرديم، يعني قيس بن سعد بن عباده و يا مالك بن الحارث الاشتر. محمد بن ابي‌بكر رحمه‌الله عليه در آن آشوب شهيد شد و به ديدار خدا شتافت و اين حادثه براي اميرالمومنين سخت اندوهبار و غم‌انگيز بود. زيرا معاويه بن حديج اين محبوب علي بن ابيطالب (ع) را با قساوتي ضد انساني كه نميتوان توصيف كرد، شهيد نمود. محمد را با لب تشنه گردنش را زد و در ميان لاشه الاغ سوزاند. آري وقتي كه گرداننده اجتماع معاويه بن صخر باشد كه فرات را بر روي ده‌ها هزار مسلمان كه در سپاه علي بودند ببندد، دستيارش هم شخصيتي مانند محمد بن ابي‌بكر را تشنه مي‌سوزاند و عمر بن سعدش هم حسين بن علي و ياران او را با لب تشنه از دم شمشير ميگذراند و خودش را انسان هم مي‌نامد و به اين هم قناعت نكرده، خود را مسلمان هم مينامد!!! علي الاسلام والسلام.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 404-401 از سخنان آن حضرت (ع) است كه پس از شهادت محمد بن ابى بكر ايراد فرموده است: «وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةَ مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَةَ -وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاهَا لَمَّا خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ- وَ لَا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ -بِلَا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ- فَلَقَدْ كَانَ إِلَيَّ حَبِيباً وَ كَانَ لِي رَبِيباً».  شرح:  امام (ع) محمد بن ابى بكر را به عنوان حاكم مصر تعيين كرد و به آن ديار فرستاد، پس از جنگ صفين و جريان حكميت معاويه به پيشرفت كارش اميدوار شد و چشم طمع به تصرف مصر دوخت. از طرفى عمرو عاص با همين شرط كه ولايت مصر بدو واگذار شود، با معاويه بيعت كرده و در جنگ صفّين بر عليه امام (ع) با معاويه همراهى مى كرد.  پس از جنگ صفّين معاويه عمرو عاص را با شش هزار سواره براى تسلّط بر مصر گسيل داشت بعلاوه در خود مصر هم جماعت زيادى بودند، كه خونخواه عثمان بودند و باورشان اين بود كه محمّد بن ابو بكر عثمان را كشته است. اين گروه عظيم از عمرو عاص جانب دارى مى كردند. معاويه نامه اى به بزرگان مصر نوشته، طرفداران خود را به حمايت از عمرو عاص ترغيب و دشمنان را بر مخالفت تهديد كرده بود.  هر چند محمّد بن ابى بكر نامه اى براى امير مؤمنان (ع) نوشت و جريان را باستحضار رسانده، از امام (ع) كمك مالى و نيروى انسانى خواست، امّا براى دريافت جواب زنده نماند. حضرت بعد از رسيدن خبر شهادت او اين كلمات را بيان داشت. داستان از اين قرار بود كه محمد از مردم مصر خواست كه براى پيكار با عمرو عاص آماده شوند. تنها چهار هزار نفر آمادگى خود را اعلام كردند.  محمّد دو هزار نفر را به فرماندهى كنانة بن بشر براى رويارويى با عمرو عاص به خارج مصر فرستاد، و خود با دو هزار نفر در مصر ماند. كنانة بن بشر پايدارى سختى كرد و از سپاهيان عمرو عاص جماعت زيادى كشته شد. استقامت كنانة بن بشر بى نظير بود. آن قدر، پايدارى كرد تا به شهادت رسيد و همراهانش نيز به شهادت رسيدند. پس از شهادت كنانة بن بشر مردم، از اطراف محمّد پراكنده شدند. عمرو عاص وارد مصر شد و به تعقيب محمّد پرداخت. محمّد فرار كرد و در خرابه هاى اطراف مصر پنهان شد. عمرو عاص به مقرّ محمد وارد شد و يكى از فرماندهان لشكرش به نام معاوية بن خديج كندى را مأموريّت داد تا محمّد را پيدا كند. معاوية بن خديج كندى وقتى به محمّد دست يافت كه از تشنگى مى مرد.  محمّد را جلو آوردند و گردنش را زدند و جنازه اش را در پوست خر مرده اى قرار داده آتش زدند. پس از رسيدن نامه محمّد به امام (ع) حضرت با يكى از فرماندهانش به نام مالك بن كعب و دو هزار نفر براى يارى دادن محمّد به سوى مصر حركت كرد. پس از پنج شبانه روز طى طريق، خبر شهادت محمّد و سقوط مصر به امام (ع) رسيد. آثار غم بر چهره حضرت نمايان گرديد. فرمود خداوند محمّد را، بيامرزد، جوان نو رسيده و كم تجربه اى بود و سپس این كلام را ايراد فرمود.  تصميم حضرت بر اين كه هاشم بن عتبه را به دليل خردمندى و تجربه اى كه داشت بر ولايت مصر بگمارد. پدر عتبه، ابى وقّاص، همان كسى است كه روز احد دندانهاى پيامبر را شكست و لب آن حضرت را مجروح ساخت ولى هاشم از شيعيان مخلص امام (ع) بود، و در جنگ صفّين در معيّت آن بزرگوار بخوبى از عهده آزمايش سخت كارزار برآمد.  قوله عليه السلام: «لما خلّى لهم الفرصة»:  «اگر هاشم والى مصر بود صحنه كارزار را چنان كه محمّد بن ابى بكر رها كرد، ترك نمى كرد.» گمان محمّد اين بود كه فرار، او را از مرگ نجات مى دهد، ولى اگر پايدارى مى كرد، مردم در كنار او مى ماندند و اگر هم كشته مى شد به مرگ با شرافت مرده بود.  قوله عليه السلام: «و لا أنهزهم الفرصة»:  در اين عبارت امام (ع) «فرصة» را كنايه از مصر آورده و منظور حضرت اين است كه اگر هاشم بن عتبه فرمانرواى آن ديار بود، عمرو عاص و دارو دسته اش بر آنجا تسلّط نمى يافتند.  قوله عليه السلام: «بِلا ذمّ لمحمّد ...»:  از اين كلام قصد ملامت محمّد را ندارم. امام (ع) براى رفع هر نوع شبهه و دست آويزى مى فرمايند: ستودن هاشم به كاردانى و تجربه و مهارت دليل بدگويى از محمّد نيست بلكه به دو دليل محمّد در خور ستايش است.  اوّل آن كه محمّد براى من دوست داشتنى است، روشن است كه امام (ع) بدون رضايت خدا و رسولش كسى را دوست نمى دارد، خداى محمّد را رحمت كند از پارسايان و عبادت گران قريش بود.  دوّم آن كه محمّد، تربيت يافته امام (ع) بود و در دامن آن حضرت بزرگ شده بود. همين قرابت و نزديكى محمّد نسبت به آن بزرگوار موجب دوستى و عدم بدگويى از او مى گرديد.  محمّد بن ابى بكر به اين دليل ربيب امام بود، كه مادرش اسماء بنت عميس، همسر جعفر بن ابى طالب از مهاجران حبشه است. عبد اللّه جعفر از همين اسماء به دنيا آمد. پس از آن كه جعفر در جنگ موته به شهادت رسيد ابو بكر با اسماء ازدواج كرد و محمّد از اسماء به دنيا آمد. بعد از وفات ابو بكر، اسماء به ازدواج امير مؤمنان در آمد. چون محمّد كوچك بود تحت تكفّل حضرت قرار گرفت. به همين دليل امام (ع) مى فرمود: محمّد فرزند من بحساب مى آيد هرچند از صلب ابو بكر بدنيا آمده است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 103 و من كلام له عليه السلام و هو السابع و الستون من المختار فى باب الخطب لما قلّد محمّد بن أبي بكر مصر فملك عليه و قتل رحمة اللّه عليه:و قد أردت تولية مصر هاشم بن عتبة، و لو ولّيته إيّاها لما خلّى لهم العرصة، و لا أنهزهم الفرصة، بلا ذمّ لمحمّد، فلقد كان إليّ حبيبا و لي ربيبا. (11286- 11242)اللغة:(العرصة) كلّ بقعة من الدّور واسعة ليس فيها بناء و المراد هنا عرصة مصر و (نهزت الفرصة) و انتهزتها اغتنمتها، و انهزت الفرصة بهمزة التّعدية اى انهزتها غيري و (الربيب) ابن امرأة الرّجل من غيره.الاعراب:قوله بلا ذمّ، كلمة لا نافية معترضة بين الخافض و المخفوض، و قال الكوفيّون إنّها اسم بمعنى غير و الجار داخل عليها نفسها و ما بعدها مجرور باضافتها إليه، و غيرهم يراها حرفا و يسمّيها زائدة و ان كانت مفيدة معنى كما يسمّون كان في نحو زيد كان فاضلا زايدا فهى زايدة لفظا من حيث فصول عمل ما قبلها الى ما بعدها غيرة زايدة معنى لافادتها النّفي.المعنى:اعلم انّه (لما قلّد محمّد بن أبي بكر مصر) قبل وقعة صفّين أى جعله و اليها كانّ ولايتها قلادة في عنقه لكونه مسؤولا عن خيرها و شرّها و انصرف النّاس من صفّين لم يزدد معاوية إلّا قوّة فبعث جيشا كثيفا إلى مصر فقاتلوا محمّدا (فملك) مصر (عليه) اى اخذه معاوية منه قهرا و استولى عليه (و قتل) محمّد قتله معاوية بن حديج الكندي حسبما تعرفه فلمّا جاءه صلّى اللّه عليه و آله نعى محمّد قال (و قد أردت تولية مصر هاشم بن عتبة) ابن أبي وقاص (و لو وليّته ايّاها لما خلالهم العرصة و لا انهزهم الفرصة) كما انهزها محمّد إيّاهم و خلاها لهم و فرّ منها ظانّا أنّه بالفرار ينجو بنفسه فلم ينج و اخذ و قتل (بلا ذمّ لمحمّد) اى لست في كلامى ذلك ذامّا له لكون ذلك التخلية منه للعدوّ من العجز لا من التقصير و التّواني (ف) انّه (لقد كان إلىّ حبيبا و) كان (لى ربيبا).تنبيهان، الاول:في ترجمة محمّد بن أبي بكر و هاشم بن عتبة أمّا محمّد فهو جليل القدر عظيم المنزلة من خواصّ أصحاب أمير المؤمنين عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 104 قال ابن طاوس: ولد في حجة الوداع قتل بمصر سنة ثمان و ثلاثين من الهجرة.و عن رجال الكشّي عن الصّادق عليه السّلام محمّد بن أبى بكر أتته النجابة من قبل امّه أسماء بنت عميس، و عنه أيضا مسندا عن أبي جعفر عليه السّلام أنّ محمّد بن أبي بكر بايع عليّا على البراءة من أبيه، و في شرح المعتزلي امّ محمّد أسماء بنت عميس بن النّعمان ابن كعب بن مالك بن قحافة بن خثعم كانت تحت جعفر بن أبي طالب و هاجرت معه إلى الحبشة فولدت له هناك عبد اللّه بن جعفر الجواد، ثمّ قتل عنها يوم موتة فخلف عليها أبو بكر فأولدها محمّدا، ثمّ مات عنها فخلف عليها عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و كان محمّد ربيبته و خريجه و جاريا عنده مجرى اولاده و رضع الولا و التشيّع من زمن الصّبا فنشأ عليه فلم يكن يعرف أبا غير عليّ عليه السّلام و لا يعتقد لأحد فضيلة غيره حتّى قال عليّ:محمّد ابني من صلب أبي بكر، و كان يكنّي أبا القاسم في قول ابن قتيبة، و قال غيره بل يكنّى أبا عبد الرّحمن.و كان محمّد من نسّاك قريش و كان ممّن أعان يوم الدّار، و اختلف هل باشر قتل عثمان أولا، و من ولد محمّد القاسم بن محمّد فقيه الحجاز و فاضلها، و من ولد القاسم عبد الرحمن بن القاسم كان من فضلاء قريش يكنّى ابا محمّد، و من ولد القاسم أيضا ام فروة تزوّجها الباقر أبو جعفر محمّد بن عليّ عليه السّلام انتهى.أقول: و قد تقدّم في شرح الخطبة الشّقشقيّة أنّ الصادق عليه السّلام تولد من أمّ فروة.و في مجالس المؤمنين انّ أهل السّنّة يسمّون معاوية بسبب اخته امّ حبيبة خال المؤمنين و لا يسمّون محمّدا بذلك مع أنّ عايشة اخته و هي أمّ المؤمنين عندهم و ذلك لنصب معاوية و عداوته لأمير المؤمنين عليه السّلام و كون محمّد رضي اللّه عنه من خواصّ أصحابه و خلّص تلامذته، و من شعره رضي اللّه عنه:يا أبانا قد وجدنا ما صلح          خاب من أنت أبوه و افتضح        إنّما أخرجنا منك الذي          أخرج الدّرّ من الماء الملح        أنسيت العهد في خمّ و ما         قاله المبعوث فيه و شرح     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 105 فيك وصّى أحمد في يومها         أم لمن أبواب خير قد فتح        أم بارث قد تقمّصت بها         بعد ما يحتجّ عجلك و كشح        و سألك المصطفى عمّا جرى          من قضاياكم و من تلك القبح        ثمّ عن فاطمة و ارثها         من روى فيه و من فيه فضح        ما ترى عذرك في الحشر غدا         يا لك الويل إذ الحقّ اتّضح        فعليك الخزى من ربّ السماء         كلّما ناح حمام و صدح        يا بني الزّهراء أنتم عدّتى          و بكم في الحشر ميزاني رجح        و إذا صحّ ولائي بكم          لا ابالي أىّ كلب قد نبح     و أما هاشم فهو ابن عتبة بن أبي وقّاص و سمى المرقال لأنه كان يرقل في الحرب، و عن الاستيعاب أنه كان من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نزل الكوفة و كان من الفضلاء الخيار، و كان من الأبطال، و فقئت عينه يوم البرموك؟ و كان خيرا فاضلا شهد مع عليّ عليه السّلام الجمل، و شهد صفين و أبلا بلاء حسنا و بيده كانت راية علىّ على الرّجالة يوم صفين، و يومئذ قتل و كانت صفين سنة سبع و ثلاثين.أقول: و قد تقدّم كيفية قتاله و شجاعته و شهادته رضى اللّه عنه في شرح الخطبة الخامسة و الستين.الثاني:في الاشارة إلى بعض الفتن الحادثة بمصر، و شهادة محمّد بن أبي بكر رضي اللّه عنه فأقول: في شرح المعتزلي و البحار جميعا من كتاب الغارات لابراهيم بن محمّد الثقفي قال إبراهيم: باسناده عن الكلبي أنّ محمّد بن حذيفة هو الذي حرّض المصرّيين على قتل عثمان و ندبهم إليه، و كان حينئذ بمصر، فلمّا ساروا إلى عثمان و حصروه و ثب هو بمصر على عامل عثمان عليها، و هو عبد اللّه بن سعد بن أبي سرح فطرده عنها و صلّى بالناس، فخرج ابن أبي سرح من مصر و نزل على تخوم أرض مصر مما يلي فلسطين، و انتظر ما يكون من أمر عثمان، فلما بلغ إليه خبر قتله و بيعة الناس لأمير المؤمنين عليه السّلام لحق بمعاوية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 106 قال: فلمّا ولى عليّ عليه السّلام الخلافة و كان قيس بن سعد بن عبادة من شيعته و مناصحيه قال له: سر إلى مصر فقد وليتكها و اخرج إلى ظاهر المدينة و اجمع ثقاتك و من أحببت أن يصحبك حتّى تاتي مصر و معك جند، فانّ ذلك ارعب لعدوّك و أعزّ لوليّك، فاذا قدمتها إنشاء اللّه فأحسن إلى المحسن و اشدد على المريب، و ارفق بالعامّة و الخاصّة فالرّفق يمن.فقال قيس: يا أمير المؤمنين قد فهمت ما ذكرت، فأمّا الجند فانّى ادعه لك فاذا احتجت إليهم كانوا قريبا منك، و إن أردت بعثهم إلى وجه من وجوهك كانوا لك عدّة و لكني أسير إلى مصر بنفسي و أهل بيتي، و أمّا ما أوصيتني به من الرّفق و الاحسان فاللّه هو المستعان على ذلك.قال: فخرج قيس في سبعة نفر من أهله حتّى دخل مصر و صعد المنبر و أمر بكتاب معه يقرأ على النّاس فيه:من عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى من بلغه كتابي من المسلمين، سلام عليكم فانّى أحمد اللّه إليكم الذي لا إله إلّا هو، أمّا بعد فانّ اللّه بحسن صنعه و قدره و تدبيره اختار الاسلام دينا لنفسه و ملائكته و رسله، و بعث أنبيائه إلى عباده، فكان ممّا أكرم اللّه عزّ و جلّ به هذه الامة و خصّهم به من الفضل أن بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله إليهم فعلّمهم الكتاب و الحكمة و السّنّة و الفرائض، و أدّبهم لكيما يهتدوا و أجمعهم لكيلا يتفرّقوا، و زكّاهم لكيما يتطهّروا فلمّا قضى من ذلك ما عليه قبضه اللّه إليه، فعليه صلوات اللّه و سلامه و رحمته و رضوانه.ثمّ إنّ المسلمين من بعده استخلفوا أميرين منهم صالحين  «1» أحييا السّيرة و لم يعدوا لسنّة، ثمّ توفيا فولى بعدهما من أحدث أحداثا فوجدت الامّة عليه مقالا فقالوا ثمّ نقموا عليه فغيّروا ثمّ جاءوني فبايعوني و أنا أستهدى اللّه للهدى و أستعينه على التقوى، ألا و انّ لكم علينا العمل بكتاب اللّه و سنّة رسوله و القيام بحقّه و النصح لكم بالغيب و اللّه المستعان و حسبنا اللّه و نعم الوكيل.و قد بعثت لكم قيس بن سعد الأنصاري أميرا فواز روه و أعينوه على الحقّ، و قد أمرته بالاحسان إلى محسنكم و الشّدة على مريبكم و الرّفق بعوامكم و خواصكم______________________________ (1) أى ظاهرا عند الناس و يحتمل أن يكون من الحاق المخالفين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 107 و هو ممّن ارضى هديه و أرجو صلاحه و نصحه، نسأل اللّه لنا و لكم عملا زاكيا و ثوابا جزيلا و رحمة اللّه و بركاته، و كتب عبيد اللّه بن أبى رافع في صفر سنة ست و ثلاثين.قال: فلمّا فرغ من قراءة الكتاب قام قيس خطيبا فحمد اللّه و أثنى عليه و قال:الحمد للّه الذى جاء بالحقّ و أمات الباطل و كبت الظالمين أيّها النّاس إنا بايعنا خير من نعلم بعد نبيّنا فقوموا فبايعوا على كتاب اللّه و سنّة نبيّه فان نحن لم نعمل فيكم بكتاب اللّه و سنّة رسول اللّه فلا بيعة لنا عليكم.فقام النّاس فبايعوه و استقامت مصر و أعمالها لقيس و بعث عليها عماله إلّا أنّ قرية فيها قد أعظم أهلها قتل عثمان و بها رجل من بنى كنانة يقال له يزيد بن الحرث فبعث إلى قيس إنّا لا نأتيك فابعث عمّا لك فالأرض أرضك و لكن اقرّنا على حالنا حتّى ننظر إلى ما يصير أمر النّاس و وثب مسلمة بن مخلد الأنصارى و دعا إلى الطلب بدم عثمان، فأرسل إليه قيس و يحك أعلى تثبّ و اللّه ما أحبّ انّ لى ملك الشّام و مصر و انّى قتلتك فاحقن دمك، فأرسل إليه مسلمة إنّى كاف عنك ما دمت والى مصر.و كان قيس ذا رأى و حزم فبعث إلى الذين اعتزلوا أنّى لا اكرهكم على البيعة و لكنّى أدعكم و اكفّ عنكم، فهادنهم و هادن مسلمة بن مخلد و جي ء الخراج و ليس احد ينازعه.قال إبراهيم: و خرج عليّ إلى الجمل و قيس على مصر و رجع إلى الكوفة من البصرة و هو بمكانه و كان أثقل خلق اللّه على معاوية لقرب مصر و أعمالها من الشّام فكتب معاوية إلى قيس و عليّ عليه السّلام يومئذ بالكوفة قبل أن يسير إلى صفين.من معاوية بن أبي سفيان إلى قيس بن سعد سلام عليك فانّى أحمد إليك اللّه الذى لا إله إلّا هو أمّا بعد إن كنتم نقمتم على عثمان في اثرة «عثرة» رأيتموها أو ضربة سوط ضربها أو في شتمة أو تمييزه أحدا أو في استعماله الفتيان من أهله فانّكم قد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 108 علمتم إن كنتم تعلمون أنّ دمه لا يحلّ لكم بذلك، فقد ركبتم عظيما من الأمر و جئتم شيئا إدا، فتب يا قيس إلى ربك ان كنت من المجلبين على عثمان إن كانت التوبة قبل الموت تغنى شيئا.و أمّا صاحبك فقد استيقنّا أنّه أغرى النّاس به و حملهم على قتله حتّى قتلوه و أنّه لم يسلم من دمه عظم قومك، فان استطعت يا قيس أن تكون ممّن يطلب بدم عثمان فافعل و بايعنا على عليّ في أمرنا هذا و لك سلطان العراقين إن أنا ظفرت ما بقيت و لمن أحببت من أهل بيتك سلطان الحجاز ما دام لي سلطان، و سلني عن غير هذا مما تحبّ فانك لا تسألنى شيئا إلّا اتيته و اكتب الىّ رأيك فيما كتبت اليك.فلمّا جاء إليه كتاب معاوية أحبّ أن يدفعه و لا يبدى له أمره و لا يعجل له حربه فكتب إليه: أمّا بعد فقد وصل إلىّ كتابك و فهمت الّذى ذكرت من أمر عثمان و ذلك أمر لم اقاربه و ذكرت أنّ صاحبى هو الذي أغرى النّاس بعثمان و دسّهم إليه حتّى قتلوه، و هذا أمر لم اطلع عليه، و ذكرت لى أنّ عظم عشيرتي لم تسلم من دم عثمان فلعمرى إنّ أولى النّاس كان في أمره عشيرتى.و أما ما سألتني من مبايعتك على الطلب بدمه و ما عرضته علىّ فقد فهمته و هذا أمر لي فيه نظر و فكر و ليس رأس هذا ممّا يعجل إلى مثله و أنا كاف عنك و ليس يأتيك من قبلي شي ء تكرهه حتّى ترى و نرى إنشاء اللّه و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته.قال إبراهيم: فلما قرء معاوية الكتاب لم يره إلّا مقاربا مباعدا و لم يأمن أن يكون مخادعا مكائدا فكتب إليه:أما بعد فقد قرأت كتابك فلم أرك تدنو فأعدك سلما، و لم أرك تتباعد فأعدك حربا أراك كالجمل الجرور «1» «كخيل الحرون خ» و ليس مثلى يصانع بالخداع و لا يخدع بالمكايد و معه عدد الرّجل و أعنّه الخيل، فان قبلت الذى عرضت عليك فلك ما أعطيتك و ان أنت لم تفعل ملئت مصر عليك خيلا و رجلا و السّلام.______________________________ (1) جمل جرور يمنع القياد، و بئر بعيدة، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 109 فلما قرء قيس كتابه و علم انّه لا يقبل منه المدافعة و المطاولة أظهر له ما في نفسه، فكتب إليه من قيس بن سعد إلى معاوية بن أبى سفيان.أما بعد فالعجب من استسقاطك رأيى و الطمع فيما تسومني  «1» لا أبا لغيرك من الخروج من طاعة أولى النّاس بالأمر و أقولهم بالحقّ و أهداهم سبيلا و أقربهم من رسول اللّه وسيلة أ تأمرني بالدخول في طاعتك طاعة أبعد النّاس من هذا الأمر و أقولهم بالزور و أضلّهم سبيلا و اناهم من رسول اللّه وسيلة و لديك قوم ضالّون مضلّون طواغيت إبليس، و أمّا قولك إنّك تملاء علىّ مصر خيلا، و رجلا فلئن لم أشغلك من ذلك حتّى يكون منك انك ذو جدّ و السّلام.فلما أتى معاوية كتاب قيس آيس و ثقل مكانه عليه و كان يحبّ أن يكون مكانه غيره أعجب لما يعلم من قوّته و بأسه و نجدته، فاشتدّ أمره على معاوية فأظهر للنّاس أنّ قيسا قد بايعكم فادعوا اللّه له و قرء عليهم كتابه الذى لان فيه و قاربه و اختلق كتابا نسبه إلى قيس فقرأه على النّاس للأمير معاوية بن أبي سفيان من قيس ابن سعد:أما بعد إنّ قتل عثمان حدث في الاسلام عظيما و قد نظرت لنفسي و ديني فلم أر يسعنى و دينى مظاهرة قوم قتلوا إمامهم مسلما، فنستغفر اللّه سبحانه لذنوبنا و نسأله العصمة لديننا ألا و إنّى قد القيت إليك بالسّلم و أجبتك إلى قتال قتلة امام الهدى المظلوم فاطلب منّي ما احببت من الامور و الرّجال اعجله إليك إنشاء اللّه، و السّلام على الامير و رحمة و بركاته.قال فشاع في الشام كلّها أنّ قيسا صالح معاوية و أتت عيون عليّ بن أبي طالب إليه بذلك، فأعظمه و أكبره و تعجّب له و دعا ابنيه حسنا و حسينا و ابنه محمّدا و عبد اللّه بن جعفر فأعلمهم بذلك و قال: ما رأيكم؟ فقال عبد اللّه بن جعفر: يا أمير المؤمنين دع ما يريبك إلى ما لا يريبك اعزل قيسا عن مصر، قال عليّ عليه السّلام و اللّه إنّي غير مصدّق بهذا على قيس، فقال عبد اللّه: اعزله يا أمير المؤمنين فان كان ما قد قيل حقّا لا يعتزل لك إن عزلته.______________________________ (1) سام فلانا الامر كلفه اياه و اكثر ما يستعمل فى العذاب و الشرّ، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 110قال: و إنّهم لكذلك إذ جاءهم كتاب من قيس بن سعد فيه.أما بعد فانّى أخبرك يا أمير المؤمنين أكرمك اللّه و أعزّك، إنّ قبلى رجالا معتزلين سألونى أن أكفّ عنهم و أدعهم على حالهم حتّى يستقيم أمر النّاس و نرى و يرون، و قدر أيت أن أكفّ عنهم و لا اعجل بحربهم و ان اتالفهم بين ذلك لعل اللّه أن يقبل بقلوبهم و يفرّقهم عن ضلالتهم إنشاء اللّه و السّلام.فقال عبد اللّه بن جعفر: يا أمير المؤمنين إنّك إن أطعته في تركهم و اعتزالهم استسرى الأمر و تفاقمت الفتنة و قعد عن بيعتك كثير ممّن تريده على الدّخول فيها و لكن مره بقتالهم، فكتب إليه:أمّا بعد فسر إلى القوم الذين ذكرت فان دخل فيما دخل فيه المسلمون و إلّا فناجزهم و السّلام.فلما اتى هذا الكتاب قيسا فقرأه لم يتمالك ان كتب إلى عليّ عليه السّلام.أمّا بعد يا أمير المؤمنين تأمرنى بقتل قوم كافين عنك لم يمدّ و ايدا للفتنة و لا أرصدوا لها فأطعني يا أمير المؤمنين و كفّ عنهم فانّ الرّأى تركهم و السّلام.فلما أتاه الكتاب قال عبد اللّه بن جعفر: يا أمير المؤمنين ابعث محمّد بن أبي بكر إلى مصر يكفيك و اعزل قيسا فو اللّه ليبلغني أنّ قيسا يقول انّ سلطانا لا يتمّ إلّا بقتل مسلمة بن مخلد لسلطان سوء و اللّه ما احبّ أنّ لي سلطان الشّام مع سلطان مصر و انّنى قتلت ابن مخلد.و كان عبد اللّه بن جعفر أخا محمّد بن أبي بكر لامّه و كان يحبّ أن يكون له امرة و سلطان فاستعمل عليّ محمّد بن أبي بكر مصر لمحبّته له و لهوى عبد اللّه بن جعفر أخيه فيه و كتب معه كتابا إلى أهل مصر فسار حتّى قدمها فقال له قيس: ما بال أمير المؤمنين ما غيره أدخل أحد بينى و بينه؟ قال: لا و هذا السلطان سلطانك و كان بينهما نسب و كان تحت قيس قريبة بنت أبي قحافة اخت أبي بكر فكان قيس زوج عمّته، فقال قيس: لا و اللّه لا اقيم معك ساعة واحدة فغضب و خرج من مصر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 111 مقبلا إلى المدينة و لم يمض إلى عليّ بالكوفة.فلما قدم المدينة جاء حسان بن ثابت شامتا به و كان عثمانيا فقال له: نزعك عليّ بن أبي طالب و قد قتلت عثمان فبقي عليك الاثم و لم يحسن عليك الشكر، فزجره قيس و قال: يا أعمى البصر و اللّه لو لا أن القى بيني و بين رهطك حربا لضربت عنقك ثمّ أخرجه من عنده.ثمّ إنّ قيسا و سهل بن حنيف خرجا حتّى قدما على عليّ عليه السّلام الكوفة فخبره قيس الخبر و ما كان بمصر، فصدقه و شهد مع عليّ بصفين هو و سهل بن حنيف و كان قيس طوالا أطول النّاس و أمدّهم قامة و كان سبطا أصلع شجاعا مجربا مناصحا لعليّ عليه السّلام و لولده و لم يزل على ذلك إلى أن مات.و عن هشام بن عروة قال: كان قيس على مقدّمة عليّ بصفين معه خمسه آلاف قد حلقوا رؤوسهم.و في البحار وجدت في بعض الكتب أنّ عزل قيس من مصر ممّا غلب أمير المؤمنين أصحابه و اضطرّوه إلى ذلك و لم يكن هذا رأيه كالتّحكيم و لعلّه أظهر و أصوب.قال إبراهيم و كان عهد عليّ عليه السّلام إلى محمد بن أبي بكر:هذا ما عهد عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى محمّد بن أبي بكر حين ولاه مصر، أمره بتقوى اللّه في السرّ و العلانية و خوف اللّه في المغيب و المشهد، و أمره باللين على المسلم و الغلظة على الفاجر، و بالعدل على أهل الذمة و بالانصاف للمظلوم و ما يشده على الظالم، و بالعفو على النّاس و بالاحسان ما استطاع و اللّه يجزى المحسنين و يعذّب المجرمين، و امره ان يدعو من قبله إلى الطاعة و الجماعة فانّ لهم في ذلك من العافية و عظم المثوبة ما لا يقدر قدره و لا يعرف كنهه.و أمره أن يجبي خراج الأرض على ما كانت تجبى عليه من قبل لا ينتقص و لا يبتدع ثمّ يقسمه بين أهله كما كانوا يقسمونه عليه من قبل، و ان تكن لهم حاجة يواسي بينهم في مجلسه، و وجهه ليكون القريب و البعيد عنده على سواء، و أمره أن يحكم بين النّاس بالحقّ و أن يقوم بالقسطاس و لا يتبع الهوى و لا يخاف في اللّه لومة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 112 لائم فانّ اللّه مع من اتّقاه و آثر طاعته على من سواه، و كتب عبيد اللّه بن أبي رافع مولى رسول اللّه بغرّة شهر رمضان سنة ستّ و ثلاثين.قال إبراهيم: ثمّ قام محمّد بن أبي بكر خطيبا فحمد اللّه و أثنى عليه و قال:أمّا بعد فالحمد للّه الذي هدانا و إيّاكم لما اختلف فيه من الحقّ، و بصّرنا و إيّاكم كثيرا ممّا عمى عنه الجاهلون ألا و إنّ أمير المؤمنين، و لانّي اموركم و عهد إليّ بما سمعتم و أوصاني بكثير منه مشافهة و لن الوكم جهدا ما استطعت، و ما توفيقي إلّا باللّه عليه توكّلت، و إليه انيب، فان يكن ما ترون من آثارى و أعمالي طاعة للّه و تقوى فاحمدوا اللّه على ما كان من ذلك فانّه هو الهادى إليه، و إن رأيتم من ذلك عملا بغير الحقّ فارفعوه إلىّ فانّي بذلك أسعد و أنتم بذلك جديرون، وفقنا اللّه و إيّاكم لصالح العمل.أقول: و لأمير المؤمنين عليه السّلام كتاب آخر مبسوط إلى محمّد و أهل مصر و رواه إبراهيم نرويه إنشاء اللّه في باب الكتب إن ساعدنا التّوفيق و المجال.ثمّ قال إبراهيم: فلم يلبث محمّد بن أبي بكر شهرا كاملا حتّى بعث إلى أولئك المعتزلون الذين كان قيس بن سعد مواد عالهم، فقال: يا هؤلاء إمّا أن تدخلوا في طاعتنا و إمّا ان تخرجوا من بلادنا، فبعثوا إليه إنّا لا نفعل فدعنا حتّى ننظر إلى ما يصير أمر النّاس فلا تعجل علينا فأبى عليهم فامتنعوا منه و أخذوا حذرهم، ثمّ كانت وقعة صفين و هم لمحمّد هايبون فلمّا أتاهم خبر معاوية و أهل الشّام ثمّ صار الأمر إلى الحكومة و أنّ عليّا و أهل العراق قد غفلوا عن معاوية و الشّام إلى عراقهم، اجتروا على محمّد و أظهروا المنابذة له، فلما رأى محمّد ذلك بعث إليهم ابن جمهان البلوى و معه يزيد بن الحرث الكناني فقاتلاهم فقتلوهما. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 113 ثمّ بعث إليهم رجلا من كلب فقتلوه أيضا، و خرج معاوية بن حديج  «1» من السّكاسك يدعو إلى الطلب بدم عثمان، فأجابه القوم و ناس كثير آخرون و فسدت مصر على محمّد بن أبي بكر، فبلغ عليا توثّبهم عليه، فقال: مالي أرى لمصر إلّا و أحد الرّجلين صاحبنا الذى عزلناه بالأمس يعني قيس بن سعد أو مالك بن الحرث الأشتر و كان عليّ حين رجع عن صفين ردّ الاشتر إلى عمله بالجزيرة و قال لقيس بن سعد: أقم أنت معي على شرطتى حتّى نفرغ من أمر هذه الحكومة ثمّ اخرج إلى اذربيجان فكان قيس مقيما على شرطته.فلمّا انقضى أمر الحكومة كتب إلى الأشتر و هو يومئذ بنصيبين و طلبه إليه و بعثه إلى مصر و مات قبل الوصول إليه بتفصيل تطلع عليه في باب الكتب أيضا إنشاء اللّه قال ابراهيم: فحدث محمّد بن عبد اللّه عن أبي سيف المدايني عن أبي جهضم الأزدي أنّ أهل الشّام لمّا انصرفوا عن صفّين و أتى بمعاوية خبر الحكمين و بايعه أهل الشّام بالخلافة لم يزدوا إلّا قوّة و لم يكن لهم همّ إلّا مصر فدعا عمرو بن العاص و حبيب بن مسلمة و بسر بن أرطاة و الضّحاك بن قيس و عبد الرّحمن بن خالد و شرجيل بن السّمط و أبا الأعور السّلمي و حمزة بن مالك فاستشارهم في ذلك.قال عمرو بن العاص: نعم الرّأى رأيت في افتتاحها عزّك و عزّ أصحابك و ذلّ عدوّك، و قال آخرون نرى ما رأى عمرو، فكتب معاوية إلى مسلمة بن مخلد الانصارى و إلى معاوية بن حديج الكندي و كانا قد خالفا عليّا فدعا هما إلى الطلب بدم عثمان، فأجابا و كتبا إليه: عجّل الينا بخيلك و رجلك فانّا ننصرك و يفتح اللّه عليك.فبعث معاوية عمر بن العاص في ستّة آلاف فسار عمرو في الجيش حتّى دنى من مصر فاجتمعت إليه العثمانيّة فأقام، و كتب إلى محمّد بن أبي بكر.أمّا بعد فتنحّ عنّي يابن أبي بكر فانّي لا احبّ أن يصيبك منّي ظفر و أنّ______________________________ (1) قال الدميرى فى حياة الحيوان معاوية بن حديج بحاء مهملة مضمومة و دال مهملة مفتوحة و بالجيم فى آخره كذا ضبطه ابن السمعانى فى الانساب و ابن عبد البر و قتيبة و غيرهم، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 114 النّاس بهذه البلاد قد اجتمعوا على خلافك و رفض أمرك و ندموا على اتباعك و هم مسلموك لو قد التقت حلقتا البطنان، فاخرج منها فانّي لك من النّاصحين و السّلام قال: و بعث عمرو إلى محمّد مع هذا الكتاب كتاب معاوية إليه و هو أمّا بعد فانّ غب الظلم و البغى عظيم الوبال و انّ سفك الدّم الحرام لا يسلم صاحبه من النّقمة في الدّنيا و التّبعة الموبقة في الآخرة، و ما نعلم أحدا كان أعظم على عثمان بغيا و لا أسوء له عينا و لا أشدّ عليه خلافا منك، سعيت عليه في السّاعين و ساعدت عليه في المساعدين و سفكت دمه مع السّافكين، ثمّ تظنّ انّي نائم عنك فتأتى بلدة فتأمن فيها و جلّ أهلها أنصارى يرون رأيي و يرفعون قولك و يرقبون عليك و قد بعثت اليك قوما حناقا عليك يسفكون دمك و يتقرّبون إلى اللّه عزّ و جلّ بجهادك و قد اعطوا اللّه عهدا ليقتلنّك و لو لم يكن منهم إليك ما قالوا لقتلك اللّه بأيديهم أو بأيدي غيرهم من أوليائه، و أنا احذّرك و انظرك فانّ اللّه مقيد منك و مقتص لوليّه و خليفته بظلمك به و بغيك عليه و وقيعتك فيه و عداوتك يوم الدّار عليه، تطعن بمشاقصك فيما بين أحشائه و أو داجه، و مع هذا فانّى أكره قتلك و لا احبّ أن أتولّى ذلك منك و لن يسلمك اللّه من النّقمة اين كنت أبدا فتنحّ و انج بنفسك و السّلام.قال: فطوى محمّد بن أبي بكر كتابيهما و بعث بهما إلى عليّ عليه السّلام و كتب إليه:أمّا بعد يا أمير المؤمنين فانّ العاصى ابن العاص قد نزل أدنى مصر و اجتمع إليه من أهل البلد كلّ من كان يرى رأيهم و هو في جيش جرّار و قد رأيت ممّن قبلي بعض الفشل فان كان لك في أرض مصر حاجة فامددني بالأموال و الرّجال، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته.فكتب عليه السّلام اليه: فقد أتاني رسولك بكتاب تذكر أنّ ابن العاص قد نزل أدنى مصر في جيش جرّار و أنّ من كان على مثل رأيه قد خرج إليه و خروج من كان على رأيه خير من اقامته عندك، و ذكرت أنّك قد رأيت ممّن قبلك فشلا فلا تفشل و ان فشلوا، حصّن قريتك و اضمم إليك شيعتك، و أوّل الحرس في عسكرك و اندب الى القوم كنانة بن بشر المعروف بالنّصيحة و التّجربة و البأس، فانا نادب اليك الناس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 115 على الصعب و الذّلول فاصبر لعدوّك و امض بصيرتك و قاتلهم على نيتّك و جاهدهم محتسبا منه سبحانه، و إن كان فئتك أقلّ الفئتين فان اللّه تعالى يعين القليل و يخذل الكثير.و قد قرئت كتاب الفاجرين المتحابّين (المتحامين خ ل) على المعصية و المتلائمين على الضلالة و المرتشين في الحكومة و المنكرين على أهل الدّين الذين استمتعوا بخلافهم كما استمتع الذين من قبلهم بخلاقهم، فلا يضرّنك ارعادهما و ابراقهما، واجبهما إن كنت لم تجبهما بما هما أهله، فانّك تجد مقالا ما شئت و السّلام.قال: فكتب محمّد بن أبي بكر إلى معاوية جواب كتابه أمّا بعد فقد أتاني كتابك تذكر من أمر عثمان أمرا لا أعتذر إليك منه و تأمرني بالتنحى عنك كأنك لي ناصح و تخوّفني بالحرب كأنّك علىّ شفيق، و أنا أرجو أن تكون الدائرة عليكم و أن يخذلكم اللّه في الواقعة و أن ينزل بكم الذلّ و أن تولّوا الدّبر، فان يكن لكم الأمر في الدّنيا فكم و كم لعمري من ظالم قد نصرتم و كم من مؤمن قد قتلتم و مثلتم به و إلى اللّه المصير، و إليه تردّ الامور، و هو أرحم الرّاحمين، و اللّه المستعان على ما تصفون.و كتب إلى عمرو بن العاص:أمّا بعد فقد فهمت كتابك و علمت ما ذكرت و زعمت أنّك لا تحبّ أن يصيبني منك الظفر، فاشهد باللّه أنّك لمن المبطلين، و زعمت أنّك لي ناصح و اقسم أنّك عندى ظنين، و زعمت أنّ أهل البلد قد رفضوني و ندموا على اتباعي فأولئك حزبك و حزب الشّيطان الرّجيم، و حسبنا اللّه ربّ العالمين، و توكلت على اللّه العزيز الرّحيم، ربّ العرش العظيم.قال إبراهيم: فحدّثنا محمّد بن عبد اللّه عن المدايني قال: فأقبل عمرو بن العاص يقصد قصد مصر فقام محمّد بن أبي بكر في النّاس فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال:أمّا بعد يا معاشر المسلمين فانّ القوم الذين كان ينتهكون الحرمة و يغشون أرض الضّلالة و يستطيلون بالجبرية قد نصبوا لكم العداوة و ساروا إليكم بالجنود، فمن أراد الجنّة و المغفرة فليخرج إلى هؤلاء القوم فليجاهدهم في اللّه، انتدبوا رحمكم اللّه مع كنانة بن بشر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 116ثمّ ندب معه ألفى رجل، و تخلّف محمّد في ألفين و استقبل عمرو بن العاص كنانة و هو على مقدمة محمّد فلمّا دنى عمرو من كنانة سرح إليه الكتائب كتيبة بعد كتيبة، فلم تأته كتيبة من كتائب أهل الشّام إلّا شدّ عليها بمن معه فيضربها حتّى يلحقها بعمرو، ففعل ذلك مرارا، فلمّا رأى عمرو ذلك بعث معاوية بن حديج الكندي فأتاه في مثل الدّهم، فلمّا رأى كنانة ذلك الجيش نزل عن فرسه و نزل معه أصحابه و ضاربهم بسيفه حتّى استشهد.قال: فلمّا قتل كنانة أقبل ابن العاص نحو محمّد و قد تفرّق عنه أصحابه، فخرج محمّد فمضى في طريق حتّى انتهى إلى خربة فآوى اليها، و جاء عمر و بن العاص حتّى دخل الفسطاط و خرج ابن حديج في طلب محمّد حتّى انتهى إلى علوج  «1» على قارعة الطريق فسألهم هل مرّ بكم أحد تنكرونه؟ قالوا: لا قال أحدهم: إنّي دخلت تلك الخربة فاذا أنا برجل جالس، قال ابن حديج: هو هو و ربّ الكعبة.فانطلقوا يركضون حتّى دخلوا على محمّد فاستخرجوه و قد كاد يموت عطشا، فاقبلوا به نحو الفسطاط فوثب أخوه عبد الرّحمن بن أبي بكر إلى عمرو بن العاص و كان في جنده فقال: لا و اللّه لا يقتل أخى صبرا ابعث إلى معاوية بن حديج فانهه، فأرسل عمرو بن العاص أن ائتنى بمحمّد، فقال معاوية: أ قتلتم كنانة بن بشر ابن عمّي و اخلّى عن محمّد، هيهات هيهات  أَ كُفَّارُكُمْ خَيْرٌ مِنْ أُولئِكُمْ أَمْ لَكُمْ بَراءَةٌ فِي الزُّبُرِ.فقال محمّد: اسقوني قطرة من ماء، فقال له ابن حديج لا سقاني اللّه إن سقيتك قطرة أبدا، إنّكم منعتم عثمان أن يشرب الماء حتّى قتلتموه صائما محرما فسقاه اللّه من الرّحيق المختوم  «2» و اللّه لأقتلنّك يابن أبي بكر و أنت ظمآن و يسقيك اللّه من الحميم و الغسلين.______________________________ (1) العلج بالكسر الرجل من كفار العجم و الجمع علوج، ق. (2) غير خفىّ على أهل البصيرة أن القضية بالعكس فان الاول شارب من الحميم و الغسلين و الثاني من الرحيق المختوم، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 117 فقال محمّد: يا بن اليهودية النسّاجة ليس ذلك اليوم إليك و لا إلى عثمان و إنّما ذلك إلى اللّه يسقى أولياءه و يظمأ أعداءه و هم أنت و قرناءك و من تولّاك و تولّيته، و اللّه لو كان سيفى بيدي ما بلغتم مني ما بلغتم، فقال له معاوية بن حديج: أ تدرى ما أصنع بك أدخلك جوف هذا الحمار الميت ثمّ احرقه عليك بالنّار.قال: ان فعلتم ذلك بي فطال ما فعلتم ذاك بأولياء اللّه و أيم اللّه إنّي لأرجو أن يجعل اللّه هذه النّار التي تخوّفني بها بردا و سلاما كما جعلها اللّه على إبراهيم خليله و أن يجعلها عليك و على أوليائك كما جعلها على نمرود و على أوليائه و إنّي لأرجو أن يحرقك اللّه و إمامك معاوية و هذا، و أشار إلى عمرو بن العاص بنار تلظى عليكم كلما خبت زادها اللّه عليكم سعيرا.فقال معاوية بن حديج إنّي لأقتلك ظمآنا إنما أقتلك بعثمان بن عفّان، قال محمّد:و ما أنت و عثمان رجل عمل بالجور و بدّل حكم اللّه و القرآن و قد قال اللّه عزّ و جلّ: «إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ» ، «وَ الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساكٌ...».فنقمنا عليه أشياء عملها فأردناه أن يختلع من عملنا فلم يفعل فقتله من قتله من النّاس، فغضب معاوية بن حديج فضرب عنقه ثمّ القاه في جوف حمار و أحرقه بالنّار.فلمّا بلغ ذلك عايشة جزعت عليه جزعا شديدا و قنتت في دبر كلّ صلاة تدعو على معاوية بن أبي سفيان و عمرو بن العاص و معاوية بن حديج، و قبضت عيال محمّد أخيها و ولده إليها فكان القاسم بن محمّد في عيالها، و حلفت عايشة أن لا تأكل شوى أبدا بعد قتل محمّد، فلم تأكل شوى حتى لحقت باللّه، و ما عثرت قطّ إلّا قالت تعس  «1» معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن العاص و معاوية بن حديج.قال إبراهيم: و حدّثني محمّد بن عبد اللّه عن المدائني عن الحرث بن كعب عن حبيب بن عبد اللّه، قال و اللّه إنّي لعند عليّ اذ جاءه عبد اللّه بن معين من قبل محمّد بن______________________________ (1) التعس الهلاك و العثار و السقوط و الشرّ و البعد و الانحطاط. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 118 أبي بكر يستصرخه قبل الوقعة، فقام عليّ عليه السّلام فنادى في النّاس الصّلاة جامعة فاجتمع النّاس فصعد المنبر فحمد اللّه و أثنى عليه و ذكر رسول اللّه ثمّ قال عليه السّلام:أمّا بعد فهذا صريخ محمّد بن أبي بكر و اخوانكم من أهل مصر قد سار اليهم ابن النّابغة عدوّ اللّه و عدوّ من والاه و ولّا من عاد اللّه، فلا يكونن أهل الضّلال إلى باطلهم و الرّكون إلى سبيل الطاغوت أشدّ اجتماعا على باطلهم منكم على حقّكم، و قد بدءوكم و اخوانكم بالغزو فاعجلوا إليهم بالمواساة و النّصر، عباد اللّه إن مصر أعظم من الشّام خيرا و خير أهلا فلا تغلبوا على مصر فانّ بقاء مصر في أيديكم عزّ لكم و كبت لعدوّكم اخرجوا إلى الجزعة «و الجزعة بين الحيرة و الكوفة» لنتوا في هناك كلّنا غدا إنشاء اللّه.قال فلمّا كان الغد خرج يمشى فأقام حتّى انتصب النّهار فلم يوافه مأئة رجل فرجع فلما كان العشاء بعث إلى الأشراف فجمعهم فدخلوا عليه القصر و هو كئيب حزين فقال عليه السّلام:الحمد للّه على ما قضى من أمر و قدّر من فعل و ابتلاني بكم أيّها الفرقة التي لا تطيع إذا أمرتها، و لا تجيب إذا دعوتها، لا أبا لغيركم ما ذا تنتظرون بنصركم و الجهاد على حقّكم، الموت خير من الذّلّ في هذه الدّنيا لغير الحقّ، و اللّه إن جائني الموت و ليأتينّي فليفرقنّ بيني و بينكم لتجدنّني لصحبتكم جدّ.قال: ألا دين يجمعكم ألاحمية تغيظكم ألا تسمعون بعدوّكم ينتقص بلادكم و يشن الغارة عليكم أو ليس عجبا أنّ معاوية يدعو الجفاة الظعام الظلمة فيتّبعونه على غير عطاء و معونة و يجيبونه في السنّة المرّة و المرّتين و الثلاث إلى أىّ وجه شاء ثمّ أنا أدعوكم و أنتم أولو النّهى و بقيّة النّاس تختلفون و تفرّقون منّي و تعصونني و تخالفون عليّ.فقام إليه مالك بن كعب الارحبى فقال: يا أمير المؤمنين اندب النّاس معي فانّه لا عطر بعد عروس، و إنّ الأجر لا يأتي إلّا بالكره، ثمّ التفت إلى النّاس، و قال: اتقوا اللّه و أجيبوا دعوة إمامكم و انصروا دعوته و قاتلوا عدوّكم إنا نسير إليهم يا أمير المؤمنين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 119 فأمر عليّ عليه السّلام سعدا مولاه أن ينادى ألاسيروا مع مالك بن كعب إلى مصر و كان وجها مكروها فلم يجتمعوا إليه شهرا، فلما اجتمع له منهم ما اجتمع خرج بهم مالك بن كعب فعسكر ظاهر الكوفة و خرج معه عليّ عليه السّلام فنظر فاذا جميع النّاس نحو من ألفين فقال عليّ عليه السّلام سيروا و اللّه أنتم ما اخالكم تدركون القوم حتى ينقضي أمركم، فخرج مالك بهم و سار خمس ليال.و قدم الحجاج بن عرية الأنصاري على عليّ عليه السّلام و قدم عليه عبد الرّحمن بن المسيّب الفرازي من الشّام، فأمّا الفرازي فكان عينا لعليّ لا ينام و أما الأنصارى فكان مع محمّد بن أبي بكر، فحدّثه الأنصارى بما عاين و شاهد و أخبره بهلاك محمّد و أخبره الفرازى انّه لم يخرج من الشّام حتّى قدمت البشرى من قبل عمرو بن العاص فيتبع بعضها بعضا بفتح مصر و قتل محمّد بن أبي بكر و حتّى اذن معاوية بقتله على المنبر و قال: يا أمير المؤمنين ما رأيت يوما قط سرورا مثل ما رأيته بالشّام حين أتاهم قتل ابن أبي بكر، فقال عليّ عليه السّلام أما إنّ حزننا على قتله على قدر سرورهم به لا بل يزيد أضعافا.قال و حزن عليّ عليه السّلام على محمّد حتّى رؤى ذلك فيه و تبيّن في وجهه و قام خطيبا فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال:الا و انّ المصر قد افتتحها الفجرة أولياء الجور و الظلم الذين صدّوا عن سبيل اللّه و بغوا الاسلام عوجا، ألا و إنّ محمّد بن أبي بكر قد استشهد رحمة اللّه عليه و عند اللّه نحتسبه، أما و اللّه لقد كان ما عملت ينتظر القضاء و يعمل للجزاء و يبغض شكل الفاجر و يحبّ سمت المؤمن، إنّى و اللّه ما ألوم نفسي على تقصير و لا عجز و إنّي لمقاساة الحرب مجد بصير إني لأقدم على الحرب و أعرف وجه الحزم و أقوم بالرّاى المصيب فاستصرخكم و اناديكم مستغيثا فلا تسمعون قولا و لا تطيعون لي أمرا حتّى تصير الامور إلى عواقب المسائة و أنتم القوم لا يدرك بكم الثّار و لا ينقص بكم الأوتار، دعوتكم إلى غياث اخوانكم منذ بضع و خمسين ليلا فجر جرتم علىّ جرجرة الجمل الأشر و تثاقلتم إلى الارض تثاقل من لا نيّة له في الجهاد و لا راى في الاكتساب للأجر، ثمّ خرج إلىّ منكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 120 جنيد متدائب ضعيف كانما تساقون إلى الموت و هم ينظرون فافّ لكم، ثمّ نزل فدخل رحله.قال المدايني: إنّ عليّا عليه السّلام قال: رحم اللّه محمّدا كان غلاما حدثا لقد كنت أردت أن اولي المر قال هاشم بن عتبة مصرا فانّه و اللّه لو وليها ما خلى لابن العاص و اعوانه العرصة و لا قتل إلّا و سيفه في يده بلا ذمّ لمحمد فلقد أحمد نفسه و قضا ما عليه.قال المدايني و قيل لعليّ عليه السّلام لقد جزعت يا امير المؤمنين على محمّد بن أبي بكر فقال: و ما يمنعني إنّه كان لي ربيبا و كان لي أخا و كنت له والدا أعده ولدا.الترجمة:از جمله كلام آن امام انام است در وقتى كه ايالت مصر را بمحمد بن أبي بكر تفويض فرمود:پس مملوك شد مصر و مقتول گرديد محمّد يعني محمّد را بامر معاويّه ملعون شهيد كردند و بمصر مستولي شدند و بتحقيق كه مى خواستم هاشم بن عتبه را والي مصر نمايم و اگر او را والي مصر كرده بودم هر آينه خالى نمى كرد از براى دشمنان عرصه مصر را و نمى داد بايشان فرصت را در حالتي كه مذمت نمى كنم محمّد را، پس بتحقيق كه بود محمّد بسوى من دوست مخلص و بود مرا پسر زن از جهت اين كه مادر او اسماء بنت عميس زوجه جعفر بن ابي طالب بود، و بعد از او ابو بكر او را تزويج نمود و محمّد از او متولد شد و بعد از وفات ابي بكر امير المؤمنين عليه السّلام آنرا بنكاح خود در آورد. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 190 از سخنان آن حضرت (ع) درباره محمد بن ابو بكر [در اين خطبه كه پس از حكومت محمد بن ابى بكر بر مصر و كشته شدن او ايراد شده است و با عبارت «و قد اردت تولية مصر هاشم بن عتبة» (همانا مى خواستم هاشم بن عتبه را بر مصر بگمارم) آغاز مى شود مباحث زير آمده است]: محمد بن ابى بكر و فرزندانش: مادر محمد بن ابى بكر اسماء دختر عميس بن نعمان بن كعب مالك بن قحافة بن خثعم است. او نخست همسر جعفر بن ابى طالب بود و همراه او به حبشه هجرت كرد و براى جعفر در حبشه عبد الله بن جعفر را [كه از شدت بخشندگى به جواد معروف است ] زاييد، پس از آنكه جعفر در جنگ موته شهيد شد. ابو بكر با اسماء ازدواج كرد و محمد را براى او زاييد و پس از آنكه ابو بكر درگذشت على بن ابى طالب (ع) با اسماء ازدواج كرد و محمد «ربيب» و پرورش يافته وى و به منزله فرزند اوست. او از كودكى با شير آميخته به دوستى اهل بيت و تشيع تغذيه شده و بر آن پرورش يافته است و براى خود پدرى جز على نمى شناخته است و براى هيچكس فضيلت على (ع) را قائل نبوده است، تا آنجا كه على (ع) هم مى گفته است: محمد پسر من از صلب ابو بكر است. كنيه محمد، به گفته ابن قتيبه، ابو القاسم بوده است. كسان ديگرى غير از وى كنيه او را عبد الرحمان گفته اند. محمد از پارسايان قريش بوده است. او از كسانى است كه روز جنگ خانه عثمان بر ضد او مردم را يارى داده است، و اين مسأله كه او عهده دار كشتن عثمان بوده يا نبوده مورد اختلاف است. از جمله فرزندان محمد بن ابى بكر قاسم بن-  محمد است كه فقيه و فاضل حجاز بوده است و از فرزندان قاسم عبد الرحمان بن-  قاسم است كه كنيه اش ابو محمد و او هم از فضلاى قريش بوده است. ام فروة هم دختر قاسم بن محمد است كه او را ابو جعفر محمد بن على باقر (ع) به همسرى برگزيده و او جعفر بن محمد صادق عليه السلام را زاييده است. سيد رضى در اين قصيده خود به ام فروة اشاره مى كند كه مى گويد: «گروهى با كسانى كه آنان از ايشان نيستند به ما افتخار مى كنند آن هم به خاندانهاى تيم و عدى به هنگامى كه سوابق برشمرده مى شود... و اگر على نمى بود هرگز بر پشته هاى شرف فرا نمى رفتند و شتران خود را در چمنزار و آبشخورى از آن فرود نمى آوردند...» اين سخن او كه مى گويد: «و اگر على نمى بود...» ناظر به گفتار مأمون است كه ضمن ابياتى كه در مدح على (ع) سروده چنين گفته است: «مرا به سبب محبت ورزيدن به ابو الحسن نكوهش مى كنند و در نظرم اين خود از شگفتيهاى اين روزگار است». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 191 بيتى كه سيد رضى به آن نظر داشته اين بيت مأمون است: «اگر على نمى بود هرگز براى بنى هاشم فرماندهى فراهم نمى شد و در طول روزگار همواره خوار و زبون مى بودند و نسبت به آنان عصيان و ستم مى شد». هاشم بن عتبة بن ابى وقاص و نسب او: هاشم بن عتبة بن ابى وقاص مالك بن اهيب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن-  مرة بن كعب بن لوى بن غالب، برادر زاده سعد بن ابى وقاص يكى از ده تنى است كه به آنان مژده به بهشت داده شده است. پدرش عتبة بن ابى وقاص همان كسى است كه در جنگ احد دندانهاى ميانه رسول خدا (ص) را شكست و لبها و چهره پيامبر را دريد و رسول خدا (ص) شروع به پاك كردن خون از چهره خويش كرد و مى فرمود: چگونه ممكن است قومى كه چهره پيامبر خود را با خون خضاب مى كنند و او آنان را به پروردگارشان فرا مى خواند رستگار شوند و خداوند عز و جل در اين مورد اين آيه را نازل فرمود: «از اين كار بر تو چيزى نيست كه خداى يا توبه دهد ايشان را يا عذاب كند كه آنان ستمگرانند». حسان بن ثابت هم در اين مورد اشعارى سروده و ضمن آن گفته است: «اى عتيب پسر مالك پروردگار من تو را فرو كوبد و پيش از مرگ صاعقه يى بر تو فرو فرستد...» حسان بن ثابت ضمن اين اشعار به عتبة بن مالك «بنده عذره» گفته است و اين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 192 بدان سبب است كه درباره نسب عتبه و برادران و نزديكانش اختلاف است و گروهى از نسب شناسان گفته اند: آنان از قبيله عذره و فرزند خواندگان قريش هستند. خبر و داستان ايشان در كتب انساب آمده است. عبد الله بن مسعود و سعد بن ابى وقاص به روزگار حكومت عثمان در موردى اختلاف پيدا كردند و به ستيز پرداختند، سعد بن ابى وقاص به عبد الله بن مسعود گفت: اى بنده هذيل ساكت باش. عبد الله هم به او گفت: اى بنده عذره ساكت باش. هاشم بن عتبه ملقب به مرقال است و چون همواره شتابان به جنگ مى رفته اين لقب به او داده شده است. او از شيعيان على است و هنگامى كه به شرح گفتار امير المومنين در جنگ صفين برسيم خبر كشته شدن هاشم را به تفصيل خواهيم آورد. اما گفتار امير المومنين كه در اين خطبه مى گويد: «براى آنان عرصه مصر را خالى نمى گذاشت» بدين سبب است كه محمد بن ابى بكر كه خدايش رحمت كناد همينكه كار بر او دشوار شد مصر را براى شورشيان رها كرد و چنين پنداشت كه با گريز خود جانش را نجات مى دهد، و نجات پيدا نكرد، او را گرفتند و كشته شد. گفتار ديگر على (ع) هم كه مى گويد: «به آنان فرصت نمى داد» يعنى به گونه يى رفتار نمى كرد كه آنان فرصتى يابند. ما اينك نخست كسانى را كه على عليه السلام به حكومت مصر گماشته است تا هنگامى كه مصر به تصرف معاويه در آمد و محمد بن ابى بكر كشته شد نقل مى كنيم. و مطالب خود را در اين باره از كتاب ابراهيم بن سعد بن هلال ثقفى يعنى الغارات برگرفته ايم. حكومت قيس بن سعد بن عبادة بر مصر و عزل او: ابراهيم مى گويد: محمد بن عبد الله بن عثمان ثقفى، از على بن محمد بن ابى سيف، از كلبى براى ما نقل كرد كه محمد بن ابى حذيفة بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمش كه در مصر بود مصريان را براى كشتن عثمان تحريض مى كرد. چون مصريان آهنگ عثمان كردند و او را به محاصره در آوردند محمد بن ابى حذيفة بر كارگزار و حاكم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 193 عثمان در مصر كه عبد الله بن سعد بن ابى سرح بود شورش كرد و او را كه از خاندان عامر بن لوى بود از مصر بيرون راند و خود با مردم نماز مى گزارد. عبد الله بن سعد بن-  ابى سرح از مصر بيرون آمد و در نواحى مرزى فلسطين مقيم و منتظر شد تا ببيند كار عثمان به كجا مى كشد، در اين هنگام سوارى پيدا شد. او به سوار گفت: اى بنده خدا چه خبر دارى خبر مردم در مدينه چگونه بود گفت: مسلمانان عثمان را كشتند. ابن ابى سرح انا لله و انا اليه راجعون گفت و پرسيد: اى بنده خدا، پس از آن چه كردند گفت: با پسر عموى پيامبر (ص)، يعنى على بن ابى طالب، بيعت كردند. او باز هم استرجاع كرد. آن مرد به او گفت: چنين مى بينم كه كشته شدن عثمان و حكومت على در نظر تو يكسان است. گفت: آرى. سپس آن مرد با دقت بر او نگريست و او را شناخت و گفت: خيال مى كنم تو عبد الله بن سعد امير مصر هستى. گفت: آرى. گفت: اگر ترا به زنده بودن نياز است براى نجات خويش بشتاب كه تصميم على و يارانش درباره تو و يارانت چنين است كه اگر بر شما دست يابند شما را مى كشند يا از سرزمين مسلمانان تبعيد مى كنند، و هم اكنون امير مصر اندكى پس از من خواهد آمد. پرسيد: چه كسى امير مصر شده است گفت: قيس بن سعد بن عباده. ابن ابى سرح گفت: خداوند محمد بن ابى حذيفه را از رحمت خود دور بدارد كه بر پسر عموى خود ستم كرد و با آنكه عثمان متكفل او بود و او را پرورش داد و نسبت به او نيكى كرد و در امان خود پناه داد براى كشتن او كوشش كرد و مردان را مجهز و گسيل داشت تا عثمان كشته شد و او بر كار گزارش خروج كرد. ابن ابى سرح از آنجا بيرون آمد و خود را به دمشق و پيش معاويه رساند. ابراهيم مى گويد: قيس بن سعد بن عبادة از شيعيان و خير خواهان على (ع) بود و چون على عهده دار خلافت شد به او فرمود: به مصر برو كه ترا به حكومت آن گماشتم، اينك بيرون دروازه مدينه برو و افراد مورد اعتماد و كسانى را كه دوست مى دارى همراهت باشند جمع كن، تا هنگامى كه وارد مصر مى شوى لشكرى با تو باشد كه اين موضوع براى دشمن تو مايه بيم و براى دوست تو مايه عزت است و چون به خواست خداوند وارد مصر شدى نسبت به نيكان نيكى كن و نسبت به آشوبگران سختگير باش و با عموم مردم مدارا كن، كه مدارا و مهربانى فرخنده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 194 قيس گفت: اى امير المومنين، خدايت رحمت فرمايد آنچه گفتى فهميدم، اما سپاه را من براى تو باقى مى گذارم كه اگر به آنان نيازمند شدى نزديك تو باشند و اگر خواستى آنان را به سويى گسيل دارى براى تو آماده باشند و من خود و افراد خانواده ام به مصر مى رويم. اما آنچه در مورد مدارا و احسان كه به من سفارش فرمودى از خداوند متعال هم در اين باره يارى مى جويم. گويد: قيس همراه هفت تن از افراد خاندان خويش بيرون آمد و چون به مصر رسيد به منبر رفت و فرمان داد تا نامه يى را كه همراهش بود براى مردم بخوانند و در آن نامه چنين آمده بود: از بنده خدا امير المومنين على به هر كس از مسلمانان كه اين نامه من بر او ابلاغ شود. سلام بر شما باد، نخست همراه شما خداوندى را كه خدايى جز او نيست ستايش مى كنم. اما بعد، خداوند متعال با تدبير و قضاى خود و گزينه پسنديده خويش اسلام را دين خود و فرشتگان و پيامبران خويش قرار داده است و پيامبران خود را بدان منظور به سوى بندگان گسيل فرموده است. و از جمله چيزهايى كه خداوند با آن اين امت را گرامى داشته و فضيلت را ويژه او گردانيده است كه محمد (ص) را براى آنان مبعوث فرموده است و او به ايشان كتاب و حكمت و سنت و فرايض را آموخت و آنان را تأديب كرد كه هدايت يابند و جمع كرد تا پراكنده نشوند و پاكيزه شان ساخت تا پاك شوند. و چون آنچه را در اين باره بر عهده اش بود انجام داد، خدايش او را به سوى خويش باز گرفت. سلامها و درود و رحمت و رضوان خداوند بر او باد. آن گاه مسلمانان پس از او دو امير صالح را به خلافت برگزيدند و آن دو به كتاب و سنت عمل كردند و سيرت رسول خدا را زنده داشتند و از سنت تجاوز نكردند و درگذشتند. خدايشان رحمت كناد پس از آن دو حاكمى به حكومت رسيد كه بدعتها پديد آورد. امت نخست فرصت اعتراض يافتند و اعتراض كردند و پس از آن خشم گرفتند و تغييرش دادند. آنگاه بيامدند و با من بيعت كردند و من از پيشگاه خداوند طلب هدايت مى كنم و براى تقوى از او يارى مى جويم. همانا براى شما بر عهده ما عمل به كتاب خدا و سنت رسول او و قيام به حق آن و خير خواهى براى شما در غياب شماست و در آنچه بر خلاف گوييد از خداوند يارى مى طلبيم. و خداى ما را بسنده و بهترين كارگزار است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 195 همانا قيس بن سعد انصارى را به اميرى شما فرستادم. با او همكارى كنيد و او را بر حق يارى دهيد. او را فرمان دادم تا نسبت به نيكوكارتان نيكى كنيد و بر آشوبگر شما سخت گيرد و با عوام و خواص شما مهربانى و مدارا كند. او از كسانى است كه روش او را مى پسندم و به صلاح و خير انديشى او اميدوارم. از بارگاه خداوند براى خود و شما عمل پاك و پاداش بزرگ و رحمتى فراخ مسألت مى دارم. و سلام و رحمت و بركتهاى خدا بر شما باد اين نامه را عبد الله بن ابى رافع در صفر سال سى و ششم نوشت. ابراهيم ثقفى مى گويد: چون نامه خوانده شد قيس بن سعد بن عباده براى خطبه برخاست. نخست ستايش و نيايش خدا را بر زبان آورد و سپس چنين گفت: سپاس خداوندى را كه حق را بياورد و باطل را نابود كرد و ستمگران را كوبيد. اى مردم، ما با بهترين كسى كه پس از پيامبر خويش مى شناختيم بيعت كرديم، اينك برخيزيد و با شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيامبرش بيعت كنيد و اگر ما به كتاب خدا و سنت رسولش عمل نكرديم ما را بر گردن شما بيعتى نخواهد بود. مردم برخاستند و بيعت كردند و مصر و توابع آن براى قيس استوار شد و او كارگزاران خويش را به نواحى آن گسيل داشت. فقط در يكى از شهرهاى مصر كه مردمش موضوع كشته شدن عثمان را گناهى بزرگ مى دانستند و مردى از بنى كنانة به نام يزيد بن حارث آنجا بود درنگ پيش آمد. آنان به قيس پيام دادند كه ما به حضورت نمى آييم، تو كار گزاران خود را بفرست كه زمين زمين توست، ولى ما را به حال خود آزاد بگذارد تا بنگريم كه كار مردم به كجا مى انجامد. محمد بن مسلمة بن مخلد بن صامت انصارى قيام كرد و خبر كشته شدن عثمان را براى مردم بازگو كرد و از آنان خواست تا براى خونخواهى عثمان قيام كنند. قيس به او پيام فرستاد: اى واى بر تو، آيا بر من شورش مى كنى به خدا سوگند، دوست نمى دارم در قبال كشتن تو پادشاهى مصر و شام از من باشد، خون خود را حفظ كن. مسلمة بن مخلد پيام داد: تا هنگامى كه تو والى مصر باشى من از قيام بر ضد تو خوددارى مى كنم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 196 قيس بن سعد بن عباده مردى با انديشه و دور انديش بود، به كسانى كه كناره گرفته بودند پيام فرستاد كه شما را مجبور به بيعت نمى كنم و شما را به حال خود رها مى سازم و با شما مدارا مى كنم و دست از شما باز مى دارم و با آنان و مسلمه بن-  مخلد مدارا كرد و به گردآورى خراج پرداخت. و هيچكس با او ستيز نكرد. ابراهيم ثقفى مى گويد: على عليه السلام به جنگ جمل رفت در حالى كه قيس حاكم مصر بود و چون از بصره به كوفه برگشت قيس همچنان بر مصر حكومت مى كرد و وجود او بيش از همه مردم بر معاويه گران مى آمد، زيرا مصر و توابع آن به شام نزديك است و معاويه بيم داشت كه مبادا على (ع) همراه مردم عراق و قيس هم با مردم مصر بر او حمله كنند و او ميان آن دو [به دام] افتند، لذا معاويه پيش از آن كه على عليه السلام از كوفه به صفين حركت كند براى قيس بن سعد بن عبادة چنين نوشت: از معاوية بن ابى سفيان، به قيس بن سعد. سلام بر تو باد همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم. اما بعد، همانا اگر شورش شما بر عثمان به سبب بدعتى بود كه ديديد و يا تازيانه يى كه زده بود و يا به خاطر آنكه مردى را دشنام داد و ديگرى را نكوهش كرد و يا اينكه نوجوانان خاندان خود را به كارگزارى مى گماشت، خود نيكو مى دانستيد كه ريختن خونش روا نيست و آن كار براى شما جايز نمى باشد، ولى مرتكب گناهى بزرگ شديد و كارى سخت ناستوده انجام داديد. اينك اى قيس اگر از كسانى بوده اى كه مردم را بر كشتن او جمع كرده و كشيده اى، به سوى خدا توبه كن كه توبه پيش از مرگ ممكن است كارساز باشد. اما در مورد سالار تو [على عليه السلام ] يقين پيدا كرده ايم كه او مردم را وادار و تحريك به كشتن عثمان كرده است و سرانجام او را كشتند. و همانا بيشتر قوم تو از خون عثمان بركنار نيستند. اينك اى قيس اگر مى توانى در زمره كسانى باشى كه خونخواه عثمان باشند چنان كن و در اين كار از ما بر ضد على پيروى كن. اگر من پيروز شوم تا هنگامى كه زنده باشم حكومت «دو عراق» براى تو و حكومت حجاز نيز براى هر يك از افراد خانواده ات كه دوست داشته باشى خواهد بود و افزون از اين هم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 197 هر چه از من مى خواهى بخواه، كه هر چه بخواهى به تو خواهم داد و تصميم و راى خود را در آنچه براى تو نوشتم براى من بنويس. و چون نامه معاويه به قيس رسيد خوش داشت كه با او امروز و فردا كند و كار خود را براى او آشكار نسازد و شتابى هم در اعلان جنگ به او نكند. از اين رو در پاسخ او چنين نوشت. اما بعد، نامه ات به من رسيد و آنچه را درباره عثمان نوشته بودى فهميدم، اين كار و موضوعى است كه من اصلا به آن نزديك نشده ام. نوشته بودى سالار من كسى است كه مردم را بر عثمان شورانيده و تحريك كرده است تا او را كشته اند. اين هم كارى است كه من هرگز بر آن آگاه نبوده ام و تذكر داده بودى كه بيشتر افراد خاندان من از خون عثمان بركنار نيستند و حال آنكه به جان خودم سوگند كه خويشاوندان من از همه مردم براى اصلاح كار او كوشاتر بودند. اما آنچه كه از من خواسته اى كه با تو براى خونخواهى عثمان بيعت كنم و چيزهايى كه بر من عرضه داشتى فهميدم و اين كارى است كه مرا در آن فكر و نظر است و نمى توان در آن مورد شتاب كرد و به هر حال من اينك از تو دست باز مى دارم و از جانب من كارى كه ناخوشايندت باشد سرنخواهد زد، تا به خواست خداوند متعال تو بينديشى و ما هم بينديشيم. و سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد. ابراهيم ثقفى مى گويد: همينكه معاويه نامه قيس را خواند كه گاه به او نزديك شده است و گاه فاصله گرفته است [آن را دو پهلو يافت ] و احساس ايمنى نكرد كه در اين باره خدعه و فريبى نينديشيده باشد و براى قيس چنين نوشت: اما بعد نامه ات را خواندم نه چنانت نزديك ديدم كه ترا در حال صلح و دوست پندارم و نه چنانت دور ديدم كه در حال جنگ و دشمن پندارم، ترا همچون ريسمان چاهى ژرف ديدم كه چون من با حيله و نيرنگ فريب نمى خورد آن هم در حالى كه با او مردان بسيار و لگام اسبان فراوان باشد. اينك اگر آنچه را به تو عرضه داشتم پذيرفتى آنچه به تو خواهم بخشيد از آن تو خواهد بود و اگر نپذيرى مصر را بر تو آكنده از سواران و پيادگان خواهم كرد. و السلام. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 198 چون قيس نامه معاويه را خواند و دانست كه او طول دادن و امروز و فردا كردن را از او نخواهد پذيرفت، آنچه در دل داشت براى معاويه آشكار ساخت و براى او چنين نوشت: از قيس بن سعد به معاوية بن ابى سفيان: اما بعد، شگفتا كه مرا مردى سست انديشه پنداشته اى و به فريب دادن من طمع بسته اى كه بخواهى مرا به راهى كه خود مى خواهى برانى-  جز تو ديگرى بى پدر باشد-  طمع دارى كه من از دايره اطاعت مردى كه از همه مردم به حكومت سزاوارتر و از همگان گوياتر بر حق و رهنمونتر و از همگان به رسول خدا نزديك تر است بيرون آيم و فرمان مى دهى به اطاعت تو درآيم كه از همگان براى حكومت دورتر و دروغگوتر و گمراهتر و از همگان از رسول خدا دورترى وانگهى پيش تو قومى گمراه و گمراه كننده و طاغوتهايى از طاغوتهاى شيطان جمع شده اند. اما اينكه گفته اى مصر را بر من از سواران و پياده گان انباشته مى كنى، اگر من ترا از اين كار باز ندارم و فرصت آنرا به دست آورى مرد خوشبختى خواهى بود. و السلام. و چون اين نامه قيس به معاويه رسيد نا اميد شد و جايگاه او هم در مصر بر او گران آمد. و هر كس ديگر هم كه به جاى قيس مى بود براى معاويه خوشايند و مطلوب مى نمود، زيرا او از قدرت و شجاعت و دليرى و سختگيرى قيس بر خود آگاه بود. از اين رو معاويه براى مردم چنين اظهار داشت: قيس با شما بيعت كرده است، براى او دعا كنيد. معاويه نامه يى را كه در آن ملايمت نشان داده و او را به خود نزديك ساخته بود براى مردم خواند و نامه يى هم از سوى قيس جعل كرد و براى مردم شام خواند كه متن آن چنين بود: براى امير معاوية بن ابى سفيان، از قيس بن سعد. اما بعد، همانا كه كشتن عثمان حادثه بزرگى در اسلام بود. در كار خود و دين خويش نگريستم ديدم نمى توانم از قومى پشتيبانى كنم كه پيشواى مسلمان و محترم و پاك و نيكوكار خود را كشتند. اينك در درگاه خداوند سبحان از گناهان خود آمرزش مى خواهيم و از او حفظ دين خود را مسألت مى كنيم. آگاه باش كه من با شما از در صلح و سازش درآمده ام و به تو در باره جنگ با قاتلان امام هدايت مظلوم پاسخ مثبت مى دهم و هر چه دوست مى دارى از اموال و مردان از من بخواه تا به خواست خداوند شتابان براى تو روانه دارم. و سلام و رحمت و بركات خدا بر امير باد. گويد: در تمام شام شايع شد كه قيس با معاويه صلح كرده است. جاسوسان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 199 على بن ابى طالب اين خبر را به او دادند كه آنرا بسيار بزرگ دانست و تعجب نمود. پسران خود حسن و حسين و محمد و عبد الله بن جعفر را خواست و موضوع را به آنان گفت و پرسيد: راى شما چيست عبد الله بن جعفر گفت: كار آميخته با شك را رها كن به كارى كه موجب نگرانى نيست توجه نماى. قيس را از حكومت مصر عزل كن. على فرمود: به خدا سوگند، من اين كار و اتهام را در مورد قيس تصديق نمى كنم. عبد الله گفت: اى امير المومنين او را از حكومت عزل كن، اگر آنچه گفته شده است راست باشد او از كار كناره گيرى نخواهد كرد. گويد: در همان حال كه ايشان مشغول گفتگو بودند نامه يى از قيس بن سعد بن-  عباده رسيد كه در آن چنين نوشته بود: «اما بعد، اى امير المومنين كه خدايت گرامى دارد و عزت دهد، به تو گزارش مى دهم كه اينجا مردانى هستند كه از بيعت كردن كناره گرفتند و از من خواستند دست از ايشان بدارم و آنان را به حال خود بگذارم تا كار مردم روبراه شود و ايشان بنگرند و ما هم بنگريم. من چنين مصلحت ديدم كه از ايشان دست بدارم و در جنگ با ايشان شتاب نكنم و در اين ميان نسبت به آنان الفت و مهربانى مى كنم شايد خداوند دلهاى آنان را به راه آورد و از گمراهى آنان را پراكنده سازد. والسلام.» عبد الله بن جعفر گفت: اى امير المومنين اگر پيشنهاد او را بپذيرى كه آنان را به حال خود رها كند كار بالا مى گيرد و فتنه ريشه مى دواند و بسيارى از كسانى كه مى خواهى به بيعت تو درآيند از بيعت خوددارى مى كنند. به قيس فرمان جنگ با آنان را بده و على عليه السلام براى او چنين نوشت: اما بعد، به سوى قومى كه نوشته اى برو، اگر در بيعتى كه مسلمانان در آمده اند درآمدند چه بهتر وگرنه با آنان نبرد كن. والسلام. گويد: چون اين نامه به قيس رسيد و آنرا خواند نتوانست خويشتندارى كند و براى على (ع) چنين نوشت: اما بعد، اى امير المومنين فرمان مى دهى با قومى كه از تو دست داشته و به فتنه يى دست نيازديده اند جنگ كنم و حال آنكه آنان در صدد جنگ نيستند. پيشنهاد مرا بپذير و از ايشان دست بدار كه راى و مصلحت در رها كردن ايشان است. و السلام. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 200 چون اين نامه براى امير المومنين رسيد عبد الله بن جعفر گفت: اى امير المومنين محمد بن ابى بكر را به مصر گسيل دار تا كار آنجا را كفايت كند و قيس را از حكومت عزل كن. به خدا سوگند، به من خبر رسيده كه قيس مى گويد: حكومتى كه جز با كشتن مسلمة بن مخلد سر و سامان نگيرد حكومت بدى است. و گفته است: به خدا سوگند، دوست ندارم پادشاهى شام و مصر از من باشد و من مسلمة بن مخلد را بكشم. چون عبد الله بن جعفر برادر مادرى محمد بن ابى بكر بود دوست مى داشت براى برادرش حكومت و امارتى فراهم آيد و على عليه السلام محمد بن ابى بكر را بر مصر گماشت و اين به مناسبت محبت خودش به او و خواسته عبد الله بن جعفر برادرش بود. على (ع) همراه محمد بن ابى بكر نامه يى براى مردم مصر نوشت و او حركت كرد. چون به مصر رسيد قيس به او گفت: امير المومنين را چه شده است و چه چيزى او را دگرگون ساخته است آيا كسى ميان من و او در افتاده است گفت: نه اين حكومت حكومت تو است-  ميان محمد بن ابى بكر و قيس بن سعد خويشاوندى سببى بود، قريبة دختر ابو قحافه، خواهر ابو بكر صديق، همسر قيس بود. يعنى قيس شوهر عمه محمد بن ابى بكر بود-  قيس به محمد بن ابى بكر گفت: نه به خدا سوگند، حتى يك ساعت هم با تو نمى مانم. و هنگامى كه على (ع) او را از حكومت مصر عزل كرد خشمگين شد و از مصر به مدينه رفت و به كوفه نزد على نرفت. ابراهيم ثقفى مى گويد: قيس در عين حال كه دلير و شجاع بود، بخشنده و بسيار با فضيلت نيز بود. على بن محمد بن ابى سيف، از هاشم، از عروة، از پدرش نقل مى كند كه چون قيس بن سعد از مصر بيرون آمد به يكى از خانواده هاى بلقين رسيد و كنار آب ايشان فرود آمد. صاحبخانه ذبيحه اى كشت و براى او آورد و فرداى آن روز هم اين كار را تكرار كرد. سپس روز سوم هم به سبب بدى هوا قيس ناچار از ماندن شد و آن مرد براى ايشان همچنان شتر پروار كشت. روز بعد هوا صاف شد و چون قيس خواست از آنجا كوچ كند بيست جامه از جامه هاى گرانبهاى مصرى و چهار هزار درهم پيش همسر آن مرد نهاد و گفت: چون شوهرت آمد اينها را به او تسليم كن. و حركت كرد. هنوز ساعتى بيش نگذشته بود كه صاحب آن منزل در حالى كه سوار بر اسب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 201 بود و نيزه اى در دست و آن جامه ها و درهم ها را نيز همراه داشت فرا رسيد و گفت: هان اى گروه اين جامه ها و درهمهاى خود را بگيريد. قيس گفت: اى مرد برگرد كه ما آنرا نخواهيم گرفت. گفت: به خدا سوگند كه بايد حتما بگيريد. قيس گفت: خدا پدرت را بيامرزد، مگر تو ما را گرامى نداشتى و پسنديده از ما ميزبانى نكردى اينك خواسته ايم سپاسى از تو داشته باشيم، در اين كار عيبى نيست. آن مرد گفت: ما براى ميزبانى و پذيرايى از ميهمان خود چيزى نمى گيريم، به خدا سوگند، هرگز نخواهم گرفت. قيس به همراهان خود گفت: اينك كه از گرفتن آن خوددارى مى كند از او پس بگيريد و به خدا سوگند هيچ مردى از عرب غير از او بر من فضيلت و برترى نيافت. ابراهيم ثقفى مى گويد: ابو المنذر مى گفت: قيس ضمن راه از كنار خانه مردى از قبيله بلى كه نامش اسود بن فلان بود گذشت. او قيس را گرامى داشت و چون قيس خواست از آنجا برود جامه و درهمهايى پيش همسر اسود نهاد. چون اسود آمد همسرش آنها را به او داد، آن مرد خود را به قيس رساند و گفت: من پذيرايى و ميهمانى خود را نمى فروشم. به خدا سوگند، يا بايد اين را بگيرى يا اين نيزه را ميان پهلوهايت فرو خواهم كرد. قيس به همراهانش گفت: اى واى بر شما پس بگيريد. ابراهيم ثقفى مى گويد: قيس همچنان به راه خود ادامه داد تا به مدينه رسيد، حسان بن ثابت كه از طرفداران عثمان بود، در مقام سرزنش درآمد و به او گفت: على بن ابى طالب ترا از كار برداشت و حال آنكه عثمان را كشته اى، گناه بر تو باقى ماند و على هم نيكو سپاسگزارى نكرد. قيس او را بسختى مورد سرزنش قرار داد و گفت: اى كوردل كور چشم، به خدا سوگند، اگر بيم آن نبود كه ممكن است ميان عشيره من و عشيره تو جنگ درگيرد گردنت را مى زدم. و او را از پيش خود بيرون كرد. ابراهيم ثقفى مى گويد: سپس قيس و سهل بن حنيف هر دو از مدينه بيرون آمدند و خود را به كوفه و حضور على رساندند. قيس موضوع كار خود و آنچه در مصر بود گزارش داد و على عليه السلام سخن او را تصديق فرمود. قيس و سهل هر دو در جنگ صفين همراه على (ع) شركت كردند. ابراهيم مى گويد: قيس مردى كشيده قامت و از همگان بلندتر بود و چهره و جلو سرش موى نداشت. او مردى شجاع و كار آزموده بود و تا دم مرگ نيز خير خواه على و فرزندانش باقى ماند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 202 ابراهيم ثقفى مى گويد: ابو غسان، از على بن ابى سيف براى من نقل كرد كه مى گفته است: قيس بن سعد بن عباده به هنگام زندگى رسول خدا (ص) در سفرى همراه ابو بكر و عمر بود، او براى آن دو و ديگران هزينه مى كرد مى بخشيد. ابو بكر به او گفت: اينگونه هزينه را اموال پدرت هم پاسخگو نيست، اندكى دست نگهدار. چون از آن سفر برگشتند سعد بن عباده به ابو بكر گفت: مى خواهى پسرم را بخيل بارآورى و حال آنكه ما قومى هستيم كه نمى توانيم بخل را تحمل كنيم. گويد: قيس بن سعد چنين دعا مى كرد: بار خدايا به من ستايش و بزرگوارى و سپاسگزارى ارزانى فرماى، كه ستايشى نباشد جز به كردارهاى پسنديده، و بزرگوارى نباشد جز به ثروت. بار خدايا به من وسعت ده كه كمى و اندكى در خور من نيست و من هم ياراى تحمل آنرا ندارم. ولايت محمد بن ابى بكر بر مصر و اخبار كشته شدنش: ابراهيم ثقفى مى گويد: فرمان على (ع) به محمد بن ابى بكر كه در مصر خوانده شد چنين بود: «اين عهدى است از بنده خدا على امير المومنين به محمد بن ابى بكر، هنگامى كه او را به ولايت مصر گماشت. او را به تقواى خداوند در نهان و آشكار و ترس از خداوند در غياب و حضور و نرمى و ملايمت بر هر مسلمان و سختگيرى نسبت به هر تبهكار و به دادگرى بر اهل ذمه و انصاف دادن به مظلوم و شدت بر ظالم و عفو و احسان نسبت به مردم به آنچه كه بتواند و تا آنجا كه در توان اوست، فرمان مى دهد. و خداوند نيكو كاران را پاداش خواهد داد. به او فرمان مى دهد كه كسانى را كه در ناحيه اويند به اطاعت و همبستگى فرا خواند كه براى آنان در اين كار چندان فرجام پسنديده و پاداش بزرگ است كه ارزش آنرا نمى توان سنجيد و كنه آن شناخته نمى شود. و به او فرمان داده است تا خراج آن سرزمين را همانگونه كه در پيش گرفته مى شده است بگيرد و از آن همانگونه كه در پيش تقسيم مى شد تقسيم كند، و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 203 اگر آنان را نيازى باشد كه با او ديدار كنند ميان آنان در مجلس خود و ديدار با آنان مواسات كند، تا دور و نزديك نزد او يكسان باشند. و او را فرمان مى دهد كه ميان مردم به حق حكم كند و به عدالت قيام كند و از هوس پيروى نكند و در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده نهراسد، كه خداوند همراه كسى است كه پرهيزگار است و اطاعت او را برگزيند. و السلام.» اين عهد را عبد الله بن ابى رافع، آزاد كرده رسول خدا، روز اول رمضان سال سى و ششم نوشت. ابراهيم مى گويد: سپس محمد بن ابى بكر براى ايراد خطبه برخاست و چنين گفت: اما بعد، سپاس خداوندى را كه ما و شما را، در مورد اختلاف در حق، هدايت فرمود و ما و شما را در بسيارى از چيزها بصيرت داد كه نادانان از آن كوردل ماندند. آگاه باشيد كه امير المومنين مرا بر امور شما ولايت داد و با من چنان عهد كرد كه شنيديد، و بيش از اين نيز به طور شفاهى مرا سفارش فرموده است. و من تا آنجا كه بتوانم هرگز درباره خير شما كوتاهى نخواهم كرد و توفيق من جز به خداوند نخواهد بود. بر او توكل و به سوى او بازگشت مى كنم. اگر آنچه از رفتار و كردار من ديديد كه در راه اطاعت از خدا و تقوا بود، خدا را بر آن ستايش كنيد كه او راهنماى به آن است و اگر عملى ديديد كه به حق نبود به من گزارش دهيد و مرا بر آن مورد عتاب قرار دهيد كه من به آن سعادتمندتر خواهم بود و شما به آن سزاواريد كه اعتراض كنيد. خداوند ما و شما را به كار پسنديده موفق داراد ابراهيم ثقفى مى گويد: يحيى بن صالح، از مالك بن خالد اسدى، از حسن بن-  ابراهيم، از عبد الله بن حسن بن حسن براى من نقل كرد كه على عليه السلام هنگامى كه محمد بن ابى بكر را به مصر گسيل فرمود نامه يى خطاب به مردم مصر نوشت كه در آن محمد را هم مورد خطاب قرار داد و چنين بود: اما بعد، من شما را در كارهاى نهان و آشكارتان و در هر حالى كه باشيد به تقوى سفارش مى كنم. و بايد هر كس از شما بداند كه اين جهان خانه آزمون و فنا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 204 شدن است و آن جهان خانه پاداش و جاودانگى است. هر كس بتواند آنچه را كه باقى مى ماند بر آنچه نابود مى شود برگزيند چنين كند، كه سراى ديگر جاودانه است و اين جهان فانى مى شود. خداوند به ما و شما بينشى در آنچه به ما نشان داده است عنايت فرمايد و فهم آنچه را براى ما تفهيم كرده است ارزانى دارد، تا از آنچه به ما فرمان داده است كوتاهى نكنيم و به آنچه از آن ما را نهى فرموده است دست نيازيم. اى محمد بدان كه هر چند تو به بهره خود از اين جهان هم نيازمندى ولى توجه داشته باش كه به بهره خود از آخرت نيازمندترى و چون دو كار براى تو پيش آيد كه يكى مربوط به دنيا و ديگرى مربوط به آخرت تو باشد، كارى را آغاز كن كه مربوط به امر آخرت باشد. رغبت خود را در خير بيشتر كن و بايد نيت تو در آن پسنديده باشد زيرا خداوند عز و جل به بنده خود به اندازه نيت او عطا مى كند و اگر كسى نيكويى كند و نيكو كاران را دوست بدارد و موفق به عمل خير نشود به خواست خداوند ممكن است همچون كسانى باشد كه به آن عمل كرده اند. پيامبر (ص) هنگامى كه از تبوك مراجعت كرد، فرمود: همانا در مدينه كسانى بودند كه شما در هيچ مسيرى حركت نكرديد و از هيچ دره يى فرود نيامديد مگر اينكه با شما بودند، فقط بيمارى آنان را از همراهى ظاهرى با شما باز داشت-  مقصود پيامبر (ص) اين بوده است كه آنان نيت همراهى با شما را داشتند. و سپس اى محمد بدان كه من ترا به فرماندهى و ولايت بزرگترين سپاه خودم كه مردم مصر هستند، گماشتم و ترا سرپرست كار مردم كردم. شايسته است كه در آن كار بر خود بترسى و از دين خود بر حذر باشى هر چند يك ساعت از روز باشد، و اگر بتوانى كه پروردگار خودت را براى رضاى خاطر كسى از آفريده هاى او به خشم نياورى چنين كن، زيرا خداوند جايگزين همه چيز است و هيچ چيز جايگزين خدا نيست. بر ستمگر سختگير باش و براى اهل خير نرم باش و آنان را به خود نزديك گردان و ايشان را اطرافيان و برادران خويش قرار بده. والسلام. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 205 ابراهيم مى گويد: يحيى بن صالح، از مالك بن خالد، از حسن بن ابراهيم، از عبد الله بن حسن بن حسن نقل مى كرد كه على (ع) براى محمد بن ابى بكر و مردم مصر نوشت: اما بعد، شما را سفارش مى كنم به ترس از خداوند و عمل به آنچه شما را از آن مى پرسند و شما در گرو آن هستيد و به سوى آن مى رويد كه خداوند عز و جل مى گويد: «هر كس گرو كارى است كه انجام مى دهد» و خداوند متعال فرموده است: «و خداوند شما را از خودش بر حذر مى دارد و بازگشت به سوى خداوند است» و فرموده است: «سوگند به خداى تو كه بدون ترديد از همه آنان از آنچه عمل مى كردند خواهيم پرسيد». بنابراين اى بندگان خدا، بدانيد كه خداوند از شما درباره اعمال كوچك و بزرگ شما خواهد پرسيد. اگر عذاب كند اين ما هستيم كه ستمكارانيم و اگر رحم فرمايد و بيامرزد او بخشنده ترين بخشندگان است و بدانيد بهترين حالتى كه بنده به رحمت و مغفرت خداوند نزديك است هنگامى است كه به فرمان خداوند عمل مى كند و همواره آهنگ توبه دارد. بر شما باد به تقواى خداوند عز و جل كه چندان خير در آن جمع است كه هيچ چيز جز آن داراى چنان خيرى نيست. با تقوا چندان خير به دست مى آيد كه با چيز ديگر دست يافتنى نيست و خير دنيا و آخرت با تقوا حاصل مى شود و با هيچ چيز ديگر چنان فراهم نمى شود، خداوند سبحان مى فرمايد: «و به آنان كه تقوا پيشه ساختند گفته شود: كه خداى شما چه چيز نازل فرمود گويند: خير و نيكى براى كسانى كه در اين دنيا نيكو كارند در همين دنيا هم نيكى است و همانا كه سراى آخرت بهتر و سراى متقيان چه نيكو سرايى است». و اى بندگان خدا بدانيد كه مومنان متقى خير اين جهان و آن جهان را برده اند. آنان با اهل دنيا در دنياى ايشان شريكند و حال آنكه دنيا داران در بركات آخرت با ايشان شريك نيستند. خداوند عز و جل مى گويد: «بگو چه كسى زينتهاى خداوند و روزيهاى پاكيزه يى را كه براى بندگانش آفريده است حرام كرده است» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 206 مومنان در دنيا به بهترين صورت سكونت كردند و به بهترين صورت از آن خوردند، با اهل دنيا در دنياى ايشان شريك بودند، از بهترين چيزها كه آنان خوردند و آشاميدند و پوشيدند و از بهترين خانه ها كه آنان ساكنند ايشان هم بهره مند شدند. بدينگونه لذت اهل دنيا را بردند با اين تفاوت كه آنان فرداى قيامت همسايگان خداى عز و جل هستند. هر چه از خداوند تقاضا كنند تقاضاى آنان رد نمى شود و هيچ لذتى از آنان كاسته نمى شود و همانا در اين كار چندان نعمت است كه هر كس خردى داشته باشد مشتاق آن مى شود. و اى بندگان خدا، بدانيد كه شما هر گاه از خداى خود بترسيد و تقوا را پيشه سازيد و حرمت پيامبر خود را در اهل بيت او حفظ كنيد او را به بهترين نوع عبادت كرده ايد و او را به بهترين يادها ياد كرده ايد و او را به بهترين نوع سپاسگزارى كرده ايد و بهترين صبر را پيشه كرده ايد و بهترين جهاد را بر عهده گرفته ايد، هر چند ديگران نماز خود را به ظاهر طولانى تر از نماز شما بگذارند و بيش از شما روزه داشته باشند و البته به شرط آنكه براى خدا متقى تر و براى اوليايى كه از آل محمد (ص) هستند خير خواهتر و متواضع تر باشند. اى بندگان خدا از مرگ و فرا رسيدن و زبون ساختن آن بر حذر باشيد كه مرگ كارى بزرگ را با خود مى آورد، اگر پس از آن خير باشد خيرى است كه هرگز شرى همراه آن نيست و اگر شر باشد شرى است كه هيچ خيرى همراه آن نيست و روح هيچكس از كالبدش بيرون نمى رود مگر آنكه خودش مى داند به چه راهى مى رود، آيا به بهشت مى رود يا دوزخ و آيا دشمن خداوند است يا دوست اوست. اگر دوست خداوند باشد درهاى بهشت براى او گشوده و راهش براى او هموار و نمودار مى شود. او به آنچه خداوند براى دوستان خود در بهشت فراهم فرموده است مى نگرد، از همه گرفتارى آسوده مى شود و هر سنگينى از دوش او برداشته مى شود، و اگر دشمن خدا باشد درهاى آتش براى او گشوده و و راه رسيدن به آن برايش آشكار مى شود و چون به آنچه خداوند براى دوزخيان آماده ساخته است مى نگرد با همه ناخوشايندها روياروى و از همه شاديها جدا مى شود. خداوند متعال چنين فرموده است: «آنانى را كه ستمگر بر خويش بودند چون فرشتگان جانشان را مى گيرند سر تسليم پيش مى گيرند و مى گويند: ما كار بدى نمى كرديم. آرى خداوند به آنچه مى كرديد آگاه است، اينك وارد درهاى دوزخ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 207 شويد و در آن جاودانه كه جايگاه متكبران چه بد جايگاهى است.» و اى بندگان خدا بدانيد كه از مرگ راه گريزى نيست، از آن بترسيد و آمادگى آنرا در خود فراهم سازيد كه شما به هر حال رانده شدگان مرگيد، اگر بر جاى باشيد شما را مى گيرد و اگر بگريزيد به شما خواهد رسيد. او از سايه شما به شما نزديكتر است و بر موى پيشانى شما گره خورده است، دنيا پيشينيان شما را در نورديده است.بنابراين هنگامى كه نفسهاى شما در باره شهوتهاى دنيا با شما ستيز مى كند و شما را به سوى آن مى برد. فراوان مرگ را فراياد آريد كه مرگ بسنده ترين واعظ است. پيامبر (ص) فرموده است: «از مرگ فراوان ياد كنيد كه در هم شكننده لذتهاست». اى بندگان خدا بدانيد كه آنچه پس از مرگ است از مرگ سخت تر است، البته براى كسى كه خدايش نيامرزد و بر او رحمت نياورد. از گور و تنگنا و فشار و تاريكى آن بترسيد كه گور همه روزه چنين سخن مى گويد: من خانه خاك و خانه غربت و خانه كرمهايم. و گور، گلستانى از گلستانهاى بهشت است، يا مغاكى از مغاكهاى دوزخ. چون مسلمان مى ميرد زمين به او مى گويد: درود و خوشامد بر تو باد تو از كسانى بودى كه از راه رفتن تو بر پشت خودم احساس خوشى مى كردم. اينك كه من عهده دار تو شده ام خواهى دانست كه رفتارم با تو چگونه است. آنگاه تا آنجا كه چشم او مى بيند برايش گشاده مى شود. و چون كافر به خاك سپرده مى شود زمين مى گويدش: درود و خوشامد بر تو مباد تو از كسانى بودى كه خوش نمى داشتم بر پشت من راه روى. اينك كه من عهده دار تو شدم خواهى دانست كه رفتارم با تو چگونه است. و چندان بر او تنگ مى شود كه دنده هايش به يكديگر مى پيوندد.و بدانيد زندگى سخت كه خداوند سبحان فرموده است «همانا او را زندگى سختى است» منظور عذاب گور است و همانا بر كافر در گور مارهاى بزرگى گماشته مى شوند كه گوشت او را تا هنگامى كه از گور برانگيخته شود مى گزند و اگر يكى از آن مارها بر زمين بدمد زمين هرگز چيزى نمى روياند. اى بندگان خدا بدانيد كه نفسها و بدنهاى لطيف و ناز پرورده شما كه عذاب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 208 اندكى آنرا از پاى درمى آورد از تحمل چنين عذابى ناتوان است. پس اگر مى توانيد بر جسم و جان خويش رحم كنيد و آنرا از چيزى كه شما را طاقت و صبر بر آن نيست حفظ كنيد و به آنچه كه خداوند سبحان دوست مى دارد عمل كنيد و هر چه را خوش نمى دارد رها كنيد، و چنين كنيد. و هيچ نيرو و توانى جز به يارى خداوند نيست. اى بندگان خدا بدانيد آنچه پس از گور است سخت تر از آن است، روزى كه در آن كودك پير و بزرگ فرتوت مى شود «و هر شير دهنده اى بچه شيرى خود را از بيم فراموش مى كند.» و بترسيد «روزى را كه دژم و اندوه افزاست» «و سختى آن همه را در برگيرنده است» همانا بيم و شر آن روز چنان فراگير است كه فرشتگانى كه گناه ندارند و آسمانهاى استوار هفتگانه و كوههاى پا بر جا و زمينهاى گسترده از آن مى ترسند «و آسمان شكافته شود و در آن روز سست گردد». و دگرگون شود «گلگونه و سرخ همچون روغن زيتون گداخته» «و كوهها همچون آب نما باشد» پس از آنكه سخت و استوار بوده است. و خداوند سبحان مى فرمايد: «و در صور دميده شود و هر كس كه در زمين و آسمانهاست مدهوش شود مگر آن كس كه خداوند خواهد» بنابراين، چگونه خواهد بود حال كسى كه خداوند را با گوش و چشم و دست و زبان و شكم و فرج معصيت كرده است اگر خداى نيامرزد و رحمت نياورد. و بدانيد آنچه پس از آن روز است سخت تر و ناگوارتر است، آتشى كه ژرفاى آن بسيار و گرمايش سخت و عذاب آن تازه و گرزهايش آهنين و آبش خونابه آميخته با چرك است. عذاب آن كاسته نمى شود و كسى كه در آن ساكن است نمى ميرد [تا از عذاب خلاص شود] خانه يى است كه خداوند سبحان را در آن رحمتى نيست و دعايى در آن مستجاب و پذيرفته نمى شود. با وجود اين، رحمت خداوند كه همه چيز را در برگرفته است از اينكه بندگان را فرا گيرد عاجز نيست. «و بهشتى كه گستره آن چون گستره آسمان و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 209 زمين است» خيرى است كه پس از آن هرگز شرى نخواهد بود و لذت و شهوتى است كه هرگز نيستى و پايان نمى پذيرد و انجمنى است كه هرگز پراكندگى پيدا نمى كند، قومى كه همسايه خدا شده اند و غلامان بهشتى برابر ايشان با ظرفهاى زرين كه در آن ميوه و ريحان است آماده خدمت ايستاده اند. و همانا مردم بهشت در هر جمعه رحمت خداوند جبار را بيشتر مى بينند. آنان كه به رحمت خدا نزديك ترند بر منبرهايى از نور خواهند بود و طبقه پس از ايشان بر منبرهاى ياقوت و طبقه ديگر بر منبرهاى مشك خواهند بود و در همان حال كه به رحمت و ثواب خدا مى نگرند و خداوند بر آنان چشم رضا و مرحمت دارد ابرى ظاهر مى شود و بهشتيان را فرا مى گيرد و بر آنان چندان نعمت و لذت و شادمانى و خوشى فرومى بارد كه اندازه آنرا جز خداوند سبحان كسى نمى داند. با وجود اين آنچه كه از آن برتر است رضوان و خشنودى خداوند بزرگ است. همانا اگر ما را جز به اندكى از آنچه بيم داده اند بيم نداده بودند. سزاوار بوديم كه ترس ما از آنچه طاقت و توان شكيبايى بر آن را نداريم بسيار باشد و اينكه شوق ما نسبت به آنچه كه از آن بى نيازى و چاره نيست افزون گردد. اى بندگان خدا اگر مى توانيد ترس خدا را در خود افزون كنيد چنين كنيد كه بندگى و فرمانبردارى بنده به اندازه بيم اوست و همانا بهترين مردم در فرمانبردارى از خدا آنانى هستند كه بيشتر از او مى ترسند. اى محمد بنگر نماز خود را چگونه مى گزارى كه تو پيشوايى و براى تو شايسته است در عين حال كه آن را به صورت كامل و پسنديده و اول وقت مى گزارى كوتاه و مختصر كنى و هر پيشنمازى كه با قومى نماز مى گزارد هر كم و كاستى كه در نماز او و نماز آن قوم باشد گناهش بر عهده اوست و از نماز آنان چيزى كاسته نمى شود. بدان كه هر كار تو تابع نماز توست. هر كس نماز را تباه سازد در تباه كردن چيزهاى ديگر بدتر است. نيكو وضو گرفتن تو از لوازم تكميل نماز است، آن را نيكو انجام بده كه وضو نيمى از ايمان است. از خداوندى كه مى بيند و ديده نمى شود و در فراترين ديدگاه است مسألت مى كنم كه ما و ترا از پرهيزگارانى قرار دهد كه بر ايشان بيمى نيست و اندوهگين نمى شوند. اى مردم مصر اگر مى توانيد چنان باشيد كه گفتارتان مطابق كردارتان و نهانتان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 210 چون آشكارتان باشد، آنگونه رفتار كنيد و زبانهايتان مخالف با دلهايتان نباشد. خداوند ما و شما را با هدايت محفوظ بدارد و ما و شما را به صراط مستقيم برساند. بر شما باد كه از دعوت و ادعاى اين دروغگو، پسر هند، بر حذر باشيد و تأمل و دقت كنيد و بدانيد كه امام هدايت با امام پستى، و وصى پيامبر با دشمن پيامبر يكسان نيست. خداوند ما و شما را از آن گروه قرار دهد كه دوست مى دارد و از آنان خشنود است و من خود شنيدم رسول خدا (ص) مى فرمود: «من درباره امت خودم از مومن و مشرك بيمى ندارم كه مومن را خداوند با ايمانش حفظ مى فرمايد و از كردار ناپسندش جلوگيرى مى كند و مشرك را هم با شرك او خوار و زبون مى دارد، ولى از منافق در گفتار، بر امت خود بيم دارم، چيزى مى گويد كه مى پسنديد و كردارى دارد كه ناپسند مى داريد.» و اى محمد بدان كه بهترين فقه پارسايى در دين خداوند است و عمل به اطاعت از او، و بر تو باد بر تقوى در كارهاى پوشيده و آشكارت. ترا به هفت چيز سفارش مى كنم كه اصول عمده اسلام است: از خدا بترس و در راه خدا از مردم مترس. بهترين گفتارها آن است كه كار و عمل آن را تصديق كند. در يك مسأله دو قضاوت مختلف مكن كه كارت دچار تناقض شود و از حق منحرف شوى. براى عموم رعيت خود همان چيزى را بخواه كه براى خود مى خواهى و آنچه را براى خود ناخوش مى دارى براى آنان هم ناخوش بدار. احوال رعيت خود را اصلاح كن و در مورد حق در ژرفناها در آى و از سرزنش سرزنش كننده مترس. با هر كس كه با تو رايزنى و مشورت مى كند خيرخواهى كن و خويشتن را سرمشق همه مسلمانان دور و نزديك قرار بده. خداوند دوستى و صميميت ما را صميميت و دوستى پرهيزگاران و مخلصان قرار دهد و ميان ما و شما را در بهشت رضوان جمع فرمايد كه بر تختهاى روياروى بنشينيم. ان شاء الله. ابراهيم ثقفى مى گويد: عبد الله بن محمد بن عثمان، از على بن محمد بن-  ابى سيف، از ياران خود نقل مى كند كه چون اين نامه را على عليه السلام براى محمد بن-ابى بكر نوشت، محمد همواره آنرا در مد نظر داشت و از آن ادب مى آموخت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 211 همينكه عمرو عاص بر او پيروز شد و او را كشت تمام نامه هاى او را گرفت و براى معاويه گسيل داشت و معاويه در اين نامه مى نگريست و از آن تعجب مى كرد. وليد بن-  عقبه كه پيش معاويه بود و شيفتگى او را به اين نامه ديد به او گفت: دستور بده اين سخنان را بسوزانند. معاويه گفت: خاموش باش كه تو را رايى نباشد. وليد گفت: آيا اين رأى و انديشه است كه مردم بدانند سخنان ابو تراب پيش تو است و از آن چيز مى آموزى معاويه گفت: اى واى بر تو آيا به من دستور مى دهى علمى اين چنين را بسوزانم به خدا سوگند، هرگز علمى را نشنيده ام كه از اين جامع تر و استوارتر باشد. وليد گفت: اگر اين چنين از علم و قضاوت او تعجب مى كنى براى چه با او مى جنگى گفت: اگر اين نبود كه ابو تراب عثمان را كشته است هر فتوايى كه مى داد به حكم او رفتار مى كرديم. معاويه آنگاه اندكى سكوت كرد و سپس به همنشينان خود نگريست و گفت: ما نمى گوييم كه اين نامه ها از على بن ابى طالب عليه السلام است. بلكه مى گوييم اينها از نامه هاى ابو بكر صديق است كه نزد پسرش محمد بوده است و ما به آن مى نگريم و از آن بهره مند مى شويم. گويد: اين نامه ها همواره در خزائن بنى اميه بود تا هنگامى كه عمر بن-  عبد العزيز به خلافت رسيد و او بود كه آشكار ساخت كه اين نامه ها از على بن ابى طالب عليه السلام است. مى گويم: ظاهرا شايسته تر آن است بگوييم: نامه يى كه معاويه در آن مى-  نگريست و از آن تعجب مى كرد و بر طبق آن فتوى و حكم مى داد عهدنامه على عليه السلام به اشتر نخعى بوده است و آن يگانه عهدى است كه مردم از آن ادب و قضاوت و سياست و احكام را مى آموزند و اين عهدنامه هنگامى كه اشتر مسموم شد و پيش از آنكه به مصر برسد درگذشت در اختيار معاويه قرار گرفت و او به آن نظر مى كرد و دچار شگفتى مى شد. البته كه آن عهدنامه و نظاير آن شايسته است كه در گنجينه هاى پادشاهان نگهدارى شود. ابراهيم ثقفى مى گويد: و چون به على عليه السلام خبر رسيد كه آن عهدنامه در اختيار معاويه قرار گرفته است سخت اندوهگين شد. بكر بن بكار، از قيس بن ربيع، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 212 از ميسرة بن حبيب، از عمرو بن مره، از عبد الله بن سلمه براى من نقل كرد كه مى گفت: على عليه السلام با ما نماز گزارد و چون نمازش تمام شد اين ابيات را خواند: «همانا اشتباهى كردم كه معذور نيستم، ولى بزودى پس از آن زيرك خواهم شد و در زيركى مستمر خواهم بود و كار پراكنده از هم گسيخته را جمع خواهم ساخت». گفتيم: اى امير المومنين ترا چه مى شود فرمود: من محمد بن ابى بكر را بر مصر گماشتم او براى من نوشت كه او را علمى به سنت نيست. پس براى او كتابى [نامه يى ] نوشتم كه در آن ادب و سنت بود. او كشته شد و آن نامه به تصرف ديگران درآمد. ابراهيم ثقفى مى گويد: عبد الله بن محمد، از ابو سيف براى من نقل كرد كه مى گفت: محمد بن ابى بكر هنوز يك ماه كامل در مصر نمانده بود كه به گوشه گيرانى كه قيس بن سعد با آنان صلح كرده بود پيام فرستاد و گفت: يا به اطاعت ما درآييد يا از سرزمين ما برويد. آنان پاسخ دادند كه ما چنين نمى كنيم. ما را آزاد بگذار تا ببينيم كار مردم به كجا مى رسد و در مورد ما شتاب مكن. محمد نپذيرفت. آنان به مواظبت از خود پرداختند و آماده مى شدند و از دستور محمد امتناع مى ورزيدند. آنگاه جنگ صفين پيش آمد و آنان نخست از محمد بيم داشتند و چون خبر معاويه و مردم شام و پس از آن موضوع حكميت به آنان رسيد و آگاه شدند كه على و عراقيان از شام و نبرد با معاويه به عراق خود برگشته اند بر محمد بن ابى بكر گستاخ شدند و عهد شكنى و ستيز خود را براى او آشكار ساختند. محمد كه چنين ديد ابن جمهان بلوى را همراه يزيد بن-  حارث كنانى به جنگ آنان فرستاد. آن دو با ايشان جنگ كردند و آنان هر دو را كشتند. محمد بن ابى بكر سپس مردى از قبيله كلب را به جنگ آنان فرستاد كه او را هم كشتند. در اين هنگام معاوية بن حديج كه از قبيله سكاسك است خروج كرد و مردم را به خونخواهى عثمان فراخواند، آن قوم و مردم بسيار ديگرى دعوت او را پذيرفتند و مصر بر محمد بن ابى بكر تباه شد. و چون خبر قيام آنان بر ضد محمد بن ابى بكر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 213 به على (ع) رسيد، فرمود: براى مصر جز يكى از اين دو تن را شايسته نمى بينم يا دوست خودمان كه او را از حكومت مصر در گذشته بر كنار كرديم-  يعنى قيس بن سعد بن عباده-  يا مالك بن حارث اشتر. على (ع) هنگامى كه از جنگ صفين به كوفه برگشت اشتر را به حكومت «جزيره» كه قبلا هم عهده دار آن بود فرستاد و به قيس بن-  سعد فرمود: فعلا تا موضوع حكميت روشن نشده است سرپرستى شرطه مرا بر عهده بگير و سپس به حكومت آذربايجان برو. قيس سالار شرطه بود و چون موضوع حكميت پايان يافت على (ع) به اشتر كه در نصيبين بود چنين نوشت: اما بعد، تو از كسانى هستى كه براى برپا داشتن دين به آنان پشتگرم هستم و غرور و نخوت گنهكار را با آنان درهم مى شكنم و زبانك مرزهاى هولناك را با آنان مى بندم، محمد بن ابى بكر را كه بر حكومت مصر گماشته ام، گروهى بر او خروج كرده اند. او جوانى كم سن و سال است و تجربه يى در مورد جنگها ندارد. پيش من بيا تا در مورد آنچه لازم است بينديشيم. كسى از ياران مورد اعتماد و خيرخواه خودت را بر منطقه حكومت خويش بگمار. و السلام. اشتر پيش على (ع) آمد و بر حكومت خود شبيب بن عامر ازدى را به جانشينى گماشت. شبيب پدر بزرگ كرمانى است كه در خراسان با نصر بن سيار بود. چون اشتر به حضور على رسيد داستان مصر و خبر مردم آنرا به او فرمود و و افزود كه كسى جز تو براى حكومت مصر نيست. خدايت رحمت كناد به مصر برو و من با توجه به راى و انديشه خودت سفارشى نمى كنم در هر چه كه بر تو دشوار آمد از خداوند يارى بخواه و نرمى و شدت را با هم بياميز و تا هنگامى كه مدارا كارساز باشد مدارا كن و هنگامى كه جز شدت چاره يى نباشد شدت كن. اشتر از پيش على (ع) بيرون آمد مركوب و بار و بنه اش را آوردند، جاسوسان معاويه پيش او آمدند و خبر دادند كه اشتر به حكومت مصر گماشته شده است. اين كار بر او سخت گران آمد كه بر مصر طمع بسته بود و دانست كه اگر اشتر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 214 به مصر برسد از محمد بن ابى بكر بر او سختگيرتر خواهد بود. معاويه به يكى از كارگزاران خراج كه بر او اعتماد داشت پيام فرستاد كه اشتر حاكم مصر شده است اگر كار او را براى من كفايت كنى تا من زنده باشم و تو زنده باشى خراجى از تو نخواهم گرفت. به هر گونه كه مى توانى براى كشتن او چاره سازى كن. اشتر حركت كرد چون به «قلزم» رسيد، يعنى جايى كه كشتيها از مصر به حجاز مى روند، توقف كرد. همان مرد كه محل خدمتش آنجا بود به اشتر گفت: اى امير اينجا منزلى است كه در آن خوراكى و علوفه بسيار است من هم از كارگزاران خراجم، اينجا بمان و استراحتى كن. نخست براى او خوراكى آورد كه چون آنرا خورد براى او شربت عسل كه آميخته با سم كرده بود آورد و همينكه اشتر آن را نوشيد درگذشت. ابراهيم ثقفى مى گويد: امير المومنين على (ع) همراه اشتر براى مردم مصر نامه يى نوشت. متن آنرا شعبى، از صعصعة بن صوحان روايت مى كند كه چنين بوده است: از بنده خدا على امير المومنين به مسلمانان مقيم مصر. سلام خدا بر شما باد من همراه شما پروردگار را كه خدايى جز او نيست مى ستايم. اما بعد، من بنده يى از بندگان خدا را پيش شما فرستادم كه به هنگام بيم و روزهاى خطر نمى خوابد و براى گريز از پيشامدهاى ناگوار هرگز از جنگ با دشمن باز نمى ايستد، از پيشروى فروگذار نيست و در تصميم گرفتن سرگشته نيست. او از دليرترين بندگان خداوند و از نژاده ترين ايشان است. او براى تبهكاران از شعله آتش زيانبخش تر است و از همه مردم از ننگ و عار دورتر. او مالك بن حارث اشتر است. شمشير برنده يى كه نه كند است نه سست ضربت. در صلح بردبار و در جنگ استوار است. داراى انديشه اصيل و صبر جميل است. سخنش را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد، اگر به شما فرمان حركت دهد حركت كنيد و اگر فرمان دهد كه مقيم باشيد اقامت كنيد. كه او جز به فرمان من حركت و درنگ نمى كند. من شما را با فرستادن او پيش شما بر خويشتن برگزيدم و اين به منظور خيرخواهى براى شما و سختگيرى بر دشمن شماست. خداوندتان با هدايت محفوظ و با تقوى پايدار بدارد و ما و شما را به انجام آنچه خوش مى دارد و مى پسندد موفق بدارد. و سلام و رحمت خدا بر شما باد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 215 ابراهيم مى گويد: جابر از شعبى روايت مى كند كه مى گفته است: كه مالك چون برگردنه افيق رسيد درگذشت. ابراهيم مى گويد: و طبة بن علاء بن منهال غنوى، از پدرش، از عاصم بن كليب از پدرش نقل مى كند كه چون على (ع) اشتر را به حكومت مصر فرستاد و اين خبر به معاويه رسيد كسى را روانه كرد كه از پى او مصر برود و به او فرمان غافلگير كردن و كشتن او را داد. او همراه خود دو توشه دان داشت كه در هر دو آشاميدنى بود. او خود را به اشتر رساند و با او همنشينى مى كرد. اشتر روزى از او آب خواست كه او از يكى از آن توشه دانها به او آب داد و چون روز ديگر از او آب خواست از توشه دان ديگر آبش داد كه در آن زهر بود. اشتر همينكه آب را نوشيد گردنش خم شد و درگذشت و چون به تعقيب و جستجوى آن مرد آمدند از دست ايشان گريخت. ابراهيم مى گويد: محرز بن هشام، از جرير بن عبد الحميد، از مغيره ضبى نقل مى كند كه مى گفته است: معاويه يكى از بردگان آزاد كرده خاندان عمر را بر اشتر گماشت. آن مرد همواره براى اشتر از فضيلت على و بنى هاشم سخن مى گفت تا آنجا كه اشتر بر او اعتماد كرد و انس گرفت. روزى اشتر از بارو بنه خويش جلو افتاد يا آنان جلو افتادند، اشتر آب خواست همان آزاد كرده خاندان عمر گفت: آيا شربت آميخته با آرد سرخ كرده مى خورى او شربت سويق زهرآگين را به اشتر داد و اشتر در گذشت معاويه هنگامى كه آن مرد را براى دسيسه كشتن مالك اشتر روانه كرد به شاميان گفت: بر اشتر نفرين كنيد و آنان نفرين كردند و چون خبر مرگ اشتر رسيد گفت: ديديد كه چگونه نفرين شما مورد اجابت قرار گرفت ابراهيم ثقفى مى گويد: به طرق ديگرى روايت شده است كه اشتر در مصر پس از جنگ شديدى كشته شده است، و صحيح آن است كه به او مايع مسمومى خورانده شد و پيش از آنكه به مصر برسد درگذشت. ابراهيم ثقفى مى گويد: محمد بن عبد الله بن عثمان، از على بن محمد بن ابى سيف مدائنى براى ما نقل كرد كه معاويه روى به مردم شام كرد و گفت: اى مردم همانا على اشتر را به مصر گسيل داشته است، دعا كنيد و از خداوند بخواهيد شر او را از شما جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 216 كفايت كند. و آنان پس از هر نماز بر او نفرين مى كردند و آن كسى كه به او شربت آميخته با زهر را خورانده بود آمد و خبر مرگ اشتر را آورد. معاويه براى ايراد سخن ميان مردم برخاست و گفت: اما بعد همانا كه براى على بن ابى طالب دو دست راست بود كه يكى در جنگ صفين بريده شد و او عمار بن ياسر بود و ديگرى امروز قطع شد و او مالك اشتر بود. ابراهيم ثقفى مى گويد: و چون خبر مرگ اشتر به على رسيد، فرمود: انا لله و انا اليه راجعون ستايش خداوند پروردگار جهانيان را. بار خدايا، من مصيبت از دست دادن او را براى رضاى تو حساب مى كنم كه مرگ او از سوگهاى بزرگ روزگار است. سپس گفت: خداى مالك را رحمت فرمايد كه به عهد خويش وفا كرد و مرگش در رسيد و خداى خود را ديدار كرد. هر چند ما خود را واداشته ايم كه پس از مصيبت خود به فقدان رسول خدا بر هر سوگى صبر و شكيبايى كنيم كه سوگ پيامبر از بزرگترين سوگهاست. ابراهيم ثقفى مى گويد: محمد بن هشام مرادى، از جرير بن عبد الحميد، از مغيره ضبى براى ما نقل كرد كه مى گفته است: كار على (ع) همواره استوار بود تا اشتر درگذشت و اشتر در كوفه محترمتر و سرورتر از احنف در بصره بوده است. ابراهيم مى گويد: محمد بن عبد الله، از ابو سيف مداينى، از قول گروهى از مشايخ قبيله نخع نقل مى كند كه مى گفته اند: چون خبر مرگ اشتر به على (ع) رسيد به حضورش رفتيم ديديم بر [مرگ ] او سخت اندوه و افسوس مى خورد و سپس فرمود: آفرين خدا بر مالك باد مالك چه بود اگر كوهى بود، كوهى برافراشته و بزرگ بود و اگر سنگى بود، بسيار سخت و شكست ناپذير بود. به خدا سوگند، مرگ تو جهانى را ويران كرد و جهانى را هم شادمان كرد. آرى بر مثل مالك بايد گريه كنندگان بگريند، و مگر كسى چون مالك وجود دارد علقمة بن قيس نخعى مى گويد: على همواره اندوه مى خورد و آه مى كشيد تا آنجا كه پنداشتيم مصيبت زده اوست نه ما، و چند روز اين تأثر در چهره اش ديده مى شد. ابراهيم ثقفى مى گويد: محمد بن عبد الله، از مدائنى، از قول يكى از آزاد-  كردگان اشتر نقل مى كرد كه چون مالك اشتر كشته شد ميان بارهاى او به اين نامه كه على (ع) براى مردم مصر نوشته بود برخوردند و متن آن چنين بود: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 217 از بنده خدا امير المومنين به آن گروه از مسلمانان كه چون نسبت به خداوند در زمين عصيان شد و جور و ستم بر نيكوكار و بد كار سايه افكند و نه حقى باقى ماند كه در كنارش استراحت شود و نه از كار زشت نهى شد، براى خاطر خدا خشم گرفتند. سلام بر شما باد، من همراه شما پروردگارى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم. اما بعد، من بنده يى از بندگان خدا را پيش شما گسيل داشتم كه در بيم و خوف نمى خسبد و از بيم پيشامدهاى بد از رويارويى با دشمنان خوددارى نمى كند. او بر كافران از سوزش آتش شديدتر است. او مالك بن حارث اشتر مذحجى است.سخنش را شنوا باشيد و اطاعت كنيد كه او شمشيرى از شمشيرهاى خداوند است كه سست ضربه و كند نيست. اگر به شما فرمان داد كه درنگ كنيد اطاعت كنيد و اگر فرمان داد از حمله باز ايستيد همانگونه رفتار كنيد، كه او پيشروى و درنگ نمى كند مگر به فرمان من. من شما را در مورد او بر خود ترجيح دادم و اين به سبب خيرخواهى او و شدت مراقبت و حمله بر دشمن اوست. خداوند شما را با حق محفوظ و در تقوى پايدار بدارد. و سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد. ابراهيم ثقفى مى گويد: محمد بن عبد الله، از مدائنى، از قول رجال خود نقل مى كند كه چون به محمد بن ابى بكر خبر رسيد على (ع) اشتر را به مصر گسيل داشته است بر او گران آمد. على عليه السلام پس از مرگ اشتر براى او چنين مرقوم فرمود: اما بعد، به من خبر رسيد كه تو از گسيل داشتن اشتر به منطقه حكومت خودت افسرده شده اى. توجه داشته باش من اين كار را از اين جهت انجام ندادم كه ترا در جهاد سست پنداشته باشم يا اينكه بخواهم كه تو بر كوشش خود بيفزايى و بر فرض كه اين كار را از دست مى دادى و ترا از آن بركنار مى ساختم ترا به حكومتى كه بر تو آسانتر و خوشتر باشد مى گماشتم. همانا اين مردى كه او را به ولايت مصر گماشتم براى ما مرد خيرخواهى بود و بر دشمن ما سختگير بود. رحمت خدا بر او باد كه روزگارش به سر آمد و به مرگ برخورد و ما از او راضى هستيم، خدايش از او خشنود باد و پاداش او را افزون و سرانجامش را خوش فرمايد. اينك در صحراى باز به جنگ دشمن خود برو و براى جنگ دامن بر كمر زن و با حكمت و موعظه پسنديده مردم را به خداى خويش فراخوان، ياد خدا و يارى جويى از او را فراوان انجام بده و از او بترس تا مهم ترا كفايت و ترا بر ولايت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 218 خودت يارى فرمايد. خداوند ما و ترا در مورد آنچه جز به رحمت او به آن نتوان رسيد يارى فرمايد. والسلام. گويد: محمد بن ابى بكر پاسخ على عليه السلام را چنين نوشت: به بنده خدا امير المومنين، از محمد بن ابى بكر. درود بر تو، همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست ستايش مى كنم. اما بعد، نامه امير المومنين به من رسيد آنچه را در آن بود دانستم و فهميدم، هيچكس بر دشمن امير المومنين سختگيرتر و بر دوست او مهربانتر و نرمتر از من نيست. اينك بيرون آمده ام و لشكرگاه ساخته ام و همه مردم را امان داده ام، جز كسانى را كه به ما اعلان جنگ داده و مخالفت و ستيز خود را آشكار ساخته اند. و من فرمان امير المومنين را پيروى مى كنم و آن را حفظ مى كنم و بدان پناه مى برم و آن را بر پا مى دارم و در همه حال از خداوند بايد يارى جست. و سلام و رحمت و بركات خدا بر امير المومنين باد. ابراهيم ثقفى مى گويد: محمد بن عبد الله بن عثمان، از ابى سيف مدائنى، از ابى جهضم ازدى نقل مى كند كه چون شاميان از جنگ صفين بازگشتند منتظر ماندند تا ببينند نتيجه داورى دو داور چه مى شود. چون داوران برگشتند و مردم شام به عنوان خلافت با معاويه بيعت كردند موجب افزونى قدرت معاويه شد و حال آنكه عراقيان با على بن ابى طالب (ع) اختلاف پيدا كردند. معاويه همت و اندوهى جز مصر نداشت كه از مصريان به سبب نزديكى آنان به شام بيم داشت وانگهى از سختگيرى مصريان بر طرفداران عثمان در وحشت بود، ولى اين را هم مى دانست كه در مصر گروهى هستند كه كشته شدن عثمان ايشان را خوش نيامده است و با على مخالفند و اميدوار بود كه اگر در مصر جنگ با على را آشكار سازد و بر آن پيروز شود از درآمد فراوان در جنگ با على بهره خواهد برد. معاويه قريشيانى را كه با او بودند فراخواند و آنان عمرو عاص سهمى و حبيب بن مسلمه فهرى و بسر بن ارطاة عامرى و ضحاك بن قيس فهرى و عبد الرحمان بن خالد بن وليد مخزومى بودند، افراد غير قرشى هم مانند شرحبيل بن سمط حميرى و ابو الاعور سلمى و حمزة بن مالك همدانى را فراخواند و به آنان گفت: آيا مى دانيد شما را براى چه كارى فراخوانده ام. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 219 گفتند: نه. گفت: شما را براى كارى فراخوانده ام كه براى من مهم است و اميدوارم خداوند متعال در آن مورد يارى دهد. آنان يا يكى از ايشان گفتند: خداوند كسى را بر غيب آگاه نفرموده است و نمى دانيم چه مى خواهى. عمرو عاص گفت: به خدا سوگند، چنين مى بينم كه موضوع اين سرزمينهاى مصر و بسيارى جمعيت و فراوانى خراج آن ترا به خود مشغول داشته است و ما را دعوت كرده اى تا از رأى و انديشه ما در آن باره بپرسى. اينك اگر براى اين كار ما را فراخوانده و جمع كرده اى تصميم بگير و قاطع باش كه رايى پسنديده دارى، زيرا كه در فتح مصر عزت تو و يارانت و خوارى و زبونى دشمنت و سركوبى مخالفانت نهفته است. معاويه گفت: اى پسر عاص آرى براى تو هم بسيار مهم است. و اين به آن سبب بود كه عمرو عاص با معاويه در مورد جنگ با على بيعت كرده بود به شرط آنكه تا هنگامى كه زنده باشد مصر در اختيار او قرار بگيرد. معاويه روى به ياران خود كرد و گفت: اين مرد-  يعنى عمرو عاص-  گمانى برده است و گمانش مطابق با حقيقت است. ديگران گفتند: ولى ما نمى فهميم شايد رأى ابو عبد الله درست باشد. عمرو گفت: مرا ابو عبد الله مى گويند بهترين گمانها گمانى است كه شبيه يقين باشد. سپس معاويه ستايش و نيايش بجا آورد و گفت: اما بعد، ديديد كه خداوند در اين جنگ شما با دشمن شما چه كرد آنان آمده بودند و در اين شك نداشتند كه شما را ريشه كن مى سازند و سرزمينهايتان را تصرف مى كنند و جز اين باور نداشتند كه شما در چنگ ايشان خواهيد بود «و خداوند آنان را با خشم خودشان برگرداند و به خيرى نرسيدند و خداوند مومنان را در كارزار كفايت كرد» و زحمت جنگ با آنان را از شما كفايت فرمود، و با آنان به پيشگاه خداوند داورى برديد و خداوند به سود شما و زيان ايشان حكم فرمود، سپس به ما وحدت كلمه ارزانى داشت و ميان ما را اصلاح كرد و آنانرا دشمنان يكديگر و پراكنده قرار داد، آنچنان كه برخى به كفر برخى ديگر گواهى مى دهند و برخى خون برخى ديگر را مى ريزند. به خدا سوگند، اميدوارم كه خداوند اين كار را براى ما تمام كند و اينك چنين مصلحت مى بينم كه درباره جنگ مصر چاره سازى كنم. راى شما چيست عمرو بن عاص گفت: از آنچه پرسيدى به تو خبر دادم و به آنچه شنيدى بر تو اشاره كردم. معاويه به ديگران گفت: راى شما چيست گفتند: ما همان را مصلحت مى بينيم كه عمرو عاص جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 220 مصلحت ديد. گفت: آرى عمرو هر چند محكم و استوار آهنگ همان چيزى را دارد كه گفت، ولى براى ما تفسير نكرد كه سزاوار است چگونه رفتار كنيم عمرو گفت: من اينك به تو اشاره مى كنم كه چه بايد بكنى: عقيده من اين است كه لشكرى گسيل دارى كه بر ايشان مردى با تدبير و برنده باشد و به مصر رود و در آن پيشروى كند، در آن حال بزودى مصريانى كه با ما هم عقيده باشند به ما مى پيوندند و او را يارى مى دهند و اگر سپاه تو و پيروانت در مصر با يكديگر بر دشمنان تو متفق شوند اميدوارم كه خداوند ترا يارى دهد و پيروزى ترا آشكار سازد. معاويه گفت: آيا پيشنهاد ديگرى ندارى كه غير از اين باشد و آن را در مورد خود و ايشان عمل كنيم گفت: نه چيزى نمى دانم. معاويه گفت: من عقيده ديگرى جز اين دارم، چنين معتقدم كه با پيروان و دشمنان خودمان مكاتبه كنيم، به پيروان خود دستور دهيم تا بر كار خودشان پايدار باشند و رفتن خود را پيش آنان مژده دهيم و دشمنان خود را به صلح دعوت كنيم و به سپاسگزارى خود اميدوار سازيم و از جنگ خود آنان را بيم دهيم، بدينگونه اگر بدون جنگ آنچه دوست داريم فراهم شود چه بهتر و گرنه پس از آن مى توانيم با آنان جنگ كنيم. اى پسر عاص، تو مردى هستى كه براى تو در شتاب و عجله فرخندگى است و حال آنكه براى من در درنگ و مدارا فرخندگى است. عمرو گفت: به آنچه خداوندت ارائه فرمايد عمل كن. به خدا سوگند، من نمى بينم كه كار تو و ايشان به جنگ نينجامد. گويد: در اين هنگام براى مسلمه بن مخلد انصارى و معاوية بن حديج كندى كه قبلا با على مخالفت كرده بودند چنين نوشت: اما بعد، همانا كه خداى عز و جل شما را براى كار بزرگى برگزيده است كه به آن وسيله پاداش شما را بزرگ و درجه و مرتبه شما را ميان مسلمانان بلند قرار دهد. شما به خونخواهى خليفه مظلوم قيام كرده ايد و براى خاطر خدا به هنگامى كه حكم قرآن متروك مانده و رها شده است خشم گرفته ايد و با اهل ستم و جور جهاد كرده ايد. اينك شما را به رضوان خدا مژده باد و به يارى دادن سريع دوستان خدا و و مواسات با شما در كار اين جهانى و سلطنت ما تا آنجا كه شما را خشنود گرداند و حق شما را به شما برساند. اكنون در كار خود استوار باشيد و با دشمن خود جهاد كنيد و كسانى را كه بر شما پشت كرده اند به هدايت فراخوانيد، گويى لشكر بر سر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 221 شما سايه افكنده و آنچه را كه شما خوش نمى داريد برطرف مى سازد و آنچه مى خواهيد ادامه خواهد يافت. و سلام و رحمت خدا بر شما باد. معاويه اين نامه را با يكى از آزاد كردگان خويش كه نامش سبيع بود گسيل داشت و او نامه را به مصر براى آن دو برد. در آن هنگام همچنان محمد بن ابى بكر حاكم مصر بود و اين گروه هر چند به او اعلان جنگ داده بودند ولى از هر گونه اقدامى بر ضد او بيم داشتند. سيبع نامه را به مسلمة بن مخلد داد. او نامه را خواند و گفت: آنرا پيش معاوية بن حديج ببر و سپس پيش من برگرد تا پاسخ آنرا از سوى خودم و او بنويسم. فرستاده نامه را براى معاوية بن حديج برد و براى او خواند و گفت: مسلمه به من فرمان داده است نامه را پيش او برگردانم تا از سوى خودش و تو پاسخ دهد. گفت: به او بگو اين كار را حتما انجام دهد. او نامه را نزد مسلمة آورد و او از سوى خود و معاوية بن-  حديج اين چنين پاسخ داد: اما بعد، اين كارى كه خود را داوطلب انجام آن كرده ايم و خداوند ما را بر دشمنان برانگيخته است كارى است كه در آن اميد به پاداش و ثواب خداى خود و پيروزى بر مخالفان خويش بسته ايم و انتقامجويى نسبت به كسانى است كه بر پيشواى ما [عثمان ] خروج كردند و سرزمين ما را مورد تاخت و تاز قرار دادند. ما موفق شده ايم در اين سرزمين خود همه ستمگران را برانيم و افراد عادل و دادگر را به قيام با خود واداشته ايم، تو در نامه خود يادآور شده اى كه از امكانات سلطنت خود و آنچه دارى ما را يارى مى دهى. به خدا سوگند ما نه به خاطر مال قيام كرده ايم و نه اراده آنرا داريم اگر خداوند براى ما آنچه را كه مى خواهيم و در طلب آن هستيم فراهم نمايد و آنچه را آرزوى آنرا داريم به ما ارايه فرمايد همانا كه دنيا و آخرت از پروردگار جهانيان است و خداوند هر دو را به گروهى از بندگان خويش پاداش داده است، همچنان كه در كتاب خويش فرموده است «خداوند پاداش پسنديده آخرت را به آنان عنايت مى فرمايد و خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد». اينك تو سواران و پيادگان خويش را گسيل دار. دشمن ما نخست بر ما گستاخ بود و ما ميان ايشان اندك بوديم، در صورتى كه امروز آنان از ما به ترس افتاده اند و ما با آنان اعلان جنگ كرده ايم. اگر نيروى امدادى از جانب تو به ما برسد خداوند پيروزى را نصيب تو جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 222 خواهد كرد. هيچ نيرويى جز بر خدا نيست و او ما را بسنده و بهترين كارگزار است. گويد: اين نامه در حالى به دست معاويه رسيد كه در فلسطين بود، او همان افراد قرشى و غير قرشى را كه قبلا نام برديم فراخواند و آن نامه را براى آنان خواند و سپس پرسيد: نظرتان چيست گفتند: چنين مصلحت مى بينيم كه لشكر گران از سوى خود گسيل دارى و تو به خواست و فرمان خداوند مصر را خواهى گشود. معاويه: به عمرو عاص گفت: اى ابا عبد الله براى حركت به مصر آماده شو و او را با شش هزار تن گسيل داشت و چون عمرو عاص حركت كرد معاويه براى بدرقه او حركت كرد و هنگام بدرود او گفت: اى عمرو ترا به تقواى از خدا و مدارا سفارش مى كنم كه امر فرخنده اى است و تو را به درنگ كردن سفارش مى كنم كه شتاب از شيطان است و به اينكه هر كس به تو روى آورد او را بپذيرى و او را مهلت بده، اگر توبه كرد و برگشت كه از او مى پذيرى و اگر نپذيرفت حمله كردن پس از شناخت در اتمام حجت بهتر و سرانجامش نيكوتر است. و مردم را به صلح و جماعت فراخوان و اگر پيروز شدى يارانت برگزيده و بهترين مردم در نظر تو باشند و و نسبت به همگان نيكى كن. گويد: عمرو با سپاه حركت كرد و چون به مصر نزديك شد طرفداران عثمان پيش او جمع شدند. او اقامت كرد و براى محمد بن ابى بكر چنين نوشت: اما بعد، اى پسر ابو بكر خون و جان خود را از من دور بدار كه دوست ندارم ناخن من ترا دريابد و مردم در اين سرزمينها در ستيز با تو متحد و از پيروى تو پشيمان شده اند و اگر جنگ درگيرد ترا تسليم مى كنند. «از مصر بيرون رو كه من براى تو از خيرخواهانم». والسلام. گويد: عمرو عاص همراه نامه خود نامه يى را هم كه معاويه براى محمد بن-  ابى بكر نوشته بود براى او فرستاد و در آن نامه چنين آمده بود: اما بعد، سرانجام ستم و شورش بدبختى بزرگ است و ريختن خون حرام، كسى را كه مرتكب آن شده است از بدبختى در اين دنيا و عذاب سخت در آخرت به سلامت نمى دارد. و ما هيچكس را نمى دانيم كه از تو بر عثمان بيشتر ستم كرده و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 223 عيب گرفته باشد و بيش از تو با او ستيز كرده باشد. با كسانى كه بر او شورش كردند همراهى كردى و آنان را يارى دادى و همراه كسانى كه خون او را ريختند خونش را ريختى و با اين حال گمان مى برى كه من از تو چشم پوشيده و در خوابم و به سرزمين و شهرى مى آيى و در آن امان مى يابى، در حالى كه بيشتر مردمش ياران من اند و انديشه مرا دارند و سخن ترا نمى پذيرند و از من عليه تو فرياد خواهى مى كنند. من گروهى را پيش تو گسيل داشتم كه بر تو سخت خشمگين هستند. خونت را خواهند ريخت و با جهاد با تو به خداوند تقرب مى جويند و با خداوند عهد بسته اند كه ترا بكشند و بر فرض كه چنين تعهدى هم نمى كردند باز هم خداوند ترا به دست ايشان يا دست گروهى ديگر از اولياى خود خواهد كشت. من ترا بر حذر مى دارم و مى ترسانم كه خداوند از تو انتقام مى گيرد و قصاص خون ولى و خليفه خود را از تو، به سبب ظلم و ستم تو بر او، خواهد گرفت كه تو در محاصره عثمان و روز جنگ در خانه او با وى در افتادى و دشمنى كردى و با سرنيزه پهن خود ميان احشاء و رگهاى گردنش زدى. با همه اينها من كشتن ترا خوش نمى دارم و دوست نمى دارم اين كار را در مورد تو بر عهده بگيرم و هر كجا باشى خداوند هرگز ترا از بدبختى بركنار نمى دارد بنابراين، برو و جان خود را نجات بده. و السلام. گويد: محمد بن ابى بكر هر دو نامه را در هم پيچيد و براى على عليه السلام فرستاد و براى او چنين نوشت: اما بعد، اى امير المومنين، عاصى پسر عاص در كناره هاى مصر فرود آمده است و كسانى از مردم اين سرزمين كه با او همعقيده بوده اند پيش او جمع شده اند، او همراه لشكرى بزرگ است. از كسانى هم كه پيش من هستند نوعى سستى مى بينم، اگر ترا به سرزمين مصر نيازى است با اموال و مردان مرا يارى كن. و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد. گويد: على عليه السلام براى محمد بن ابى بكر چنين نوشت: اما بعد، پيك تو نامه ات را پيش من آورد، نوشته بودى پسر عاص در لشكرى گران فرود آمده است و كسانى كه با او همعقيده بوده اند به او پيوسته اند، بيرون رفتن كسانى كه با او همعقيده اند بهتر از اقامت آنان پيش توست و نوشته بودى كه از كسانى كه پيش تو هستند نوعى سستى ديده اى، بر فرض كه ايشان سست شوند تو سست مشو، شهر خود را استوار كن و پيروانت را نزد خود جمع كن و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 224 ميان لشكرگاه خودت نگهبانان و پاسداران بگمار و كنانة بن بشر را كه معروف به خيرخواهى و تجربه و دليرى است به مقابله آن قوم بفرست، من هم مردم را بر هر مركوب رام و سركش پيش تو مى فرستم، تو در مقابل دشمن پايدارى كن و با بصيرت پيشروى داشته باش و با نيت خالص خود و در حالى كه كار خود را براى خداوند انجام دهى با آنان جنگ كن، و بر فرض كه گروه تو از لحاظ شمار كمتر باشند خداوند متعال گروه اندك را يارى مى دهد و گروه بسيار را خوار مى سازد. دو نامه آن دو تبهكار را كه در گناه همدست و بر گمراهى يكدل شده اند و براى حكومت به يكديگر رشوه مى دهند و بر دينداران تكبر مى فروشند خواندم، آنان كه همچون كسانى كه پيش از ايشان بودند از كار خود فقط در اين جهان بهره مند خواهند شد. بنابراين، هياهو و درخشش ظاهرى آن دو به تو زيانى نخواهد رساند و اگر تاكنون به آنان پاسخ نداده اى پاسخى كه سزاوار آن هستند بنويس كه هر چه بخواهى براى پاسخ آنان دارى. والسلام. گويد: محمد بن ابى بكر پاسخ نامه معاويه را چنين نوشت: اما بعد، نامه ات براى من رسيد، در مورد عثمان امورى را نوشته بودى كه من از آن نزد تو پوزش نمى خواهم، و فرمان داده بودى از تو فاصله بگيرم و دور شوم، گويى خيرخواه منى و مرا از جنگ مى ترسانى، گويى نسبت به من مهربانى و حال آنكه من اميدوارم جنگ به زيان شما تمام شود و خداوند شما را در آن هلاك كند و خوارى و زبونى بر شما فرود آورد و بر جنگ پشت كنيد، و بر فرض كه در اين جهان امر به سود شما باشد، به جان خودم سوگند چه ستمگرانى را كه شما يارى داده ايد و چه مومنانى را كه شما كشته و مثله كرده ايد. بازگشت به سوى خداوند است و كارها به او باز مى گردد و او مهربانترين مهربانان است. و از خدا درباره آنچه شما مى گوييد بايد يارى خواست. گويد: محمد بن ابى بكر پاسخ نامه عمرو بن عاص را نيز چنين نوشت: اما بعد، نامه ات را فهميدم و آنچه را گفته بودى دانستم. چنين پنداشته اى كه خوش ندارى از تو ناخنى به من بند شود، خدا را گواه مى گيرم كه تو از ياوه گويانى و حال آنكه پنداشته اى كه خيرخواه منى و سوگند مى خورم كه تو در نظر من متهم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 225 [به دروغى ] هستى و نيز پنداشته اى كه مردم اين سرزمين مرا از خود رانده و از پيروى من پشيمان شده اند. آنان حزب تو و حزب شيطان رجيم هستند و خداوند پروردگار جهانيان ما را بسنده و بهترين كارگزار است. و من بر خداوند نيرومند مهربان كه پروردگار عرش عظيم است توكل كرده ام. ابراهيم ثقفى مى گويد: محمد بن عبد الله، از مدائنى نقل مى كرد كه مى گفته است: عمرو عاص آهنگ مصر كرد. محمد بن ابى بكر ميان مردم برخاست و پس از سپاس و ستايش خداوند چنين گفت: اما بعد، اى گروه مسلمانان و مؤمنان همانا مردمى كه هتك حرمت مى كنند و در گمراهى مى افتند و با زور و ستم گردنكشى مى كنند به دشمنى شما برخاسته اند و با لشكرها آهنگ شما كرده اند. هر كس بهشت و آمرزش را مى خواهد به جنگ آنان برود و در راه خدا با آنان جهاد كند. خدايتان رحمت كناد همراه كنانة بن بشر شتابان برويد. حدود دو هزار مرد با كنانة رفتند و محمد بن ابى بكر همراه دو هزار تن از پى آنان بود و در پايگاه خويش اندكى ماند. عمرو بن عاص به مقابله كنانة كه فرمانده مقدمه محمد بن ابى بكر بود آمد و همينكه عمرو نزديك كنانة رسيد گروهها را پياپى به مقابله كنانة فرستاد، گروهى بعد از گروهى، ولى هر گروهى از شاميان كه مى رسيد كنانة با همراهان خود بر آنها حمله مى كرد و چنان ضربه مى زد كه آنان را به سوى عمرو عاص مى راند و اين كار را چند بار انجام داد. عمرو عاص كه چنين ديد به معاوية بن-  حديج كندى پيام فرستاد و او با شمار بسيارى به يارى او آمد. كنانة چون آن لشكر را بديد از اسب خويش پياده شد يارانش هم پياده شدند او شروع به شمشير زدن بر آنان كرد و اين آيه را تلاوت مى كرد «هيچ نفسى نمى ميرد مگر به فرمان خدا، اجلى است ثبت شده» و چندان با شمشير بر ايشان ضربت مى زد تا آنجا كه شهيد شد. خدايش رحمت كناد ابراهيم ثقفى مى گويد: محمد بن عبد الله، از مدائنى، از محمد بن يوسف نقل جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 226 مى كند كه چون كنانة كشته شد عمرو عاص آهنگ محمد بن ابى بكر كرد و چون ياران محمد از گرد او پراكنده شده بودند او آرام بيرون آمد و به راه خويش ادامه داد تا آنكه به ويرانه يى رسيد و به آن پناه برد. عمرو بن عاص آمد و داخل شهر «فسطاط» شد و معاوية بن حديج به تعقيب و جستجوى محمد بن ابى بكر بيرون رفت، به چند تن غير مسلمان در كنار راه رسيد و از آنان پرسيد: آيا ناشناسى از كنار آنان نگذشته است نخست گفتند: نه. سپس يكى از ايشان گفت: من در اين خرابه رفتم ديدم مردى آنجا نشسته است. معاوية بن حديج گفت: سوگند به خداى كعبه كه خود اوست. و همگى دوان دوان رفتند تا پيش محمد رسيدند و او را بيرون آوردند و نزديك بود از تشنگى بميرد و او را به فسطاط آوردند. در اين هنگام برادر محمد بن ابى بكر، عبد الرحمان كه در لشكر عمرو عاص بود برخاست و به عمرو گفت: به خدا سوگند، نبايد برادرم اعدام شود به معاوية بن حديج پيام بده و او را از اين كار منع كن. عمرو بن عاص به معاويه پيام فرستاد كه محمد را پيش من آور. معاوية گفت: شما كنانة بن بشر را كه پسر عموى من است كشتيد و اكنون من محمد را آزاد كنم هرگز «آيا كافران شما بهتر از آنانند، يا براى شما برائتى در كتابهاى آسمانى است» محمد گفت: قطره يى آب به من بياشامانيد. معاوية بن حديج گفت: خدا مرا سيراب نكناد اگر هرگز به تو قطره آبى بدهم، شما عثمان را از اينكه آب بياشامد مانع شديد و او را در حالى كه روزه بود و محرم كشتيد و خداوند به او از شربت گواراى بهشتى نوشاند. به خدا سوگند، اى پسر ابو بكر ترا در حالى كه تشنه باشى خواهم كشت و خداوند از آب سوزان و چركابه خونين دوزخ به تو مى آشاماند. محمد بن ابى بكر به او گفت: اى پسر زن يهودى ريسنده اين به دست خداوند است كه دوستانش را سيراب مى كند و دشمنانش را تشنه مى دارد و آنان تو و افراد نظير تو و كسانى هستند كه تو آنان را دوست مى دارى و آنان ترا دوست مى دارند. به خدا سوگند، اگر شمشيرم در دستم بود نمى توانستيد به من اين چنين دسترسى پيدا كنيد. معاوية بن حديج به او گفت: آيا مى دانى با تو چه خواهم كرد ترا در شكم اين خر مرده مى كنم و سپس آنرا آتش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 227 مى زنم. محمد گفت: بر فرض كه با من چنين كنيد چه بسيار كه نسبت به اولياى خدا چنين كرده اند. به خدا سوگند، آرزومندم كه خداوند اين آتشى كه مرا به آن مى ترسانى بر من سرد و سلامت بدارد همچنان كه خداوند براى خليل خود، ابراهيم چنين كرد و اميدوارم آن آتش را بر تو و دوستانت قرار دهد همانگونه كه بر نمرود و دوستانش قرار داد و نيز اميدوارم كه خداوند تو و پيشوايت معاويه و اين شخص را-  اشاره به عمرو عاص كرد-  به آتش سوزان بسوزاند «كه هر چه فروكش كند خداوند بر فروزندگى آن بيفزايد». معاوية بن حديج به او گفت: من ترا با ستم نمى كشم، بلكه در قبال خون عثمان بن عفان مى كشم. محمد گفت: ترا با عثمان چه كار مردى كه ستم ورزيد و حكم خدا و قرآن را دگرگون ساخت و خداوند متعال فرموده است: «كسانى كه به آنچه خدا فرستاده است حكم نكنند آنان كافرانند». «آنان ستمگرانند». «آنان فاسقانند». ما بر او نسبت به كارهاى ناروايى كه كرد خشم گرفتيم و خواستيم آشكارا خود را از خلافت خلع كند، نپذيرفت و گروهى از مردم او را كشتند. معاوية بن حديج خشمگين شد و او را جلو آورد و گردنش را زد و سپس جسدش را درون شكم خر مرده يى كرد و آتش زد. چون اين خبر به عايشه رسيد بر او سخت زارى و بيتابى كرد و در تعقيب هر نمازى قنوت مى خواند و بر معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص و معاوية بن حديج نفرين مى كرد و اهل و عيال و فرزندان برادرش را تحت تكفل گرفت و قاسم بن محمد هم ميان آنان بود. گويد: معاوية بن حديج مردى پليد و نفرين شده يى بود كه به على بن ابى طالب عليه السلام دشنام مى داد. ابراهيم ثقفى مى گويد: عمرو بن حماد بن طلحة قناد، از على بن هاشم، از پدرش، از داوود بن ابى عوف براى ما حديث كرد كه معاوية بن حديج در مسجد مدينه به حضور حسن بن على عليهما السلام آمد. حسن به او فرمود: اى معاويه واى بر تو تو همانى كه امير المومنين على عليه السلام را دشنام مى دهى همانا به خداوند سوگند، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 228 اگر روز قيامت او را ببينى، و تصور نمى كنم كه او را ببينى، در حالى خواهى ديد كه ساقهاى پايش را برهنه كرده و به چهره اشخاصى نظير تو مى كوبد و آنانرا از كنار حوض [كوثر] مى راند همانگونه كه شتران بيگانه را مى رانند. ابراهيم مى گويد: محمد بن عبد الله بن عثمان، از مدائنى، از عبد الملك بن عمير، از عبد الله بن شداد براى من نقل كرد كه عايشه پس از كشته شدن محمد سوگند خورد كه هرگز تا هنگامى كه مى ميرد گوشت كباب شده نخورد، و هيچگاه پاى او نمى لغزيد مگر اينكه مى گفت: نابود باد معاوية بن ابى سفيان و عمرو عاص و معاوية بن حديج ابراهيم مى گويد: هاشم روايت مى كرد كه چون خبر كشته شدن محمد و آنچه نسبت به او كرده بودند به مادرش اسماء بنت عميس رسيد خشم خود را به ظاهر فروخورد و به محل نمازگزاردن خود رفت و چنان شد كه خون از دهان [يا پستانهاى] او فوران كرد. ابراهيم مى گويد: ابن عايشه تيمى، از قول رجال خود، از كثير نوا نقل مى كرد كه به روزگار زندگى رسول خدا (ص) ابو بكر به جنگى رفته بود. اسماء بنت عميس كه همسرش بود خواب ديد گويى ابو بكر موهاى سر و ريش خود را حنا بسته و جامه سپيدى بر تن دارد. او پيش عايشه آمد و خواب خود را براى او نقل كرد. عايشه گفت: اگر خوابت درست باشد ابو بكر كشته شده است، خضاب او خون او و جامه سپيدش كفن اوست و گريست. در همين حال كه او مى گريست پيامبر-  (ص) وارد شد و پرسيد: چه چيزى او را به گريه واداشته است گفتند: اى رسول خدا، كسى او را به گريه نينداخته است اسماء خوابى را كه درباره ابو بكر ديده است بيان كرد، و چون براى پيامبر نقل شد فرمود: «چنان نيست كه عايشه تعبير كرده است بلكه ابو بكر به سلامت باز مى گردد و اسماء را مى بيند و اسماء به پسرى حامله مى شود و نامش را محمد خواهد گذاشت و خداوند او را مايه خشم كافران و منافقان قرار مى دهد». گويد: و همان گونه بود كه رسول خدا (ص) خبر داد. ابراهيم ثقفى مى گويد: محمد بن عبد الله، از مدائنى براى ما نقل كرد كه چون جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 229 محمد بن ابى بكر و كنانة بن بشر كشته شدند عمرو عاص براى معاويه چنين نوشت: اما بعد، ما با محمد بن ابى بكر و كنانة بن بشر كه همراه لشكرهايى از مصر بودند برخورديم و آنان را به كتاب و سنت فراخوانديم. آنان از پذيرش حق خوددارى كردند و در گمراهى سرگشته ماندند. ما با آنان جنگ كرديم و از خداى عز و جل يارى خواستيم و خداوند بر چهره و پشت ايشان زد و شانه و دوش آنان را در اختيار ما گذاشت و محمد بن ابى بكر و كنانة بن بشر كشته شدند. و سپاس خداوند پروردگار جهانيان را. ابراهيم مى گويد: محمد بن عبد الله، از مدائنى، از حارث بن كعب بن عبد الله بن-  قعين، از حبيب بن عبد الله براى من نقل كرد كه مى گفته است: به خدا سوگند، من خود پيش على (ع) نشسته بودم كه عبد الله بن معين و كعب بن عبد الله از سوى محمد بن-  ابى بكر به حضورش آمدند و پيش از واقعه از او يارى و فريادرسى خواستند. على (ع) برخاست و ميان مردم ندا داده شد كه جمع شوند و مردم جمع شدند. على (ع) به منبر رفت و سپاس و ستايش خدا را بجا آورد و از پيامبر نام برد و بر او درود فرستاد و سپس چنين گفت: اما بعد، اين صداى استغاثه و فرياد خواهى محمد بن-  ابى بكر و برادران مصرى شماست. پسر نابغه [عمرو عاص ]، كه دشمن خدا و دشمن هر كسى است كه خدا را دوست مى دارد و دوست هر كسى است كه با خدا ستيز مى كند، آهنگ ايشان كرده است. مبادا كه گمراهان در كار باطل خود و گرايش به راه طاغوت بر گمراهى و بطلان خويش از شما استوارتر جمع شوند و حال آنكه شما بر حقيد. آنان با شما و برادرانتان جنگ را آغاز كرده اند. اينك اى بندگان خدا، براى يارى دادن و مواسات به يارى آنان بشتابيد. مصر از شام بزرگتر است و مردمش بهترند. مبادا در مورد مصر مغلوب شويد كه باقى ماندن مصر در دست شما مايه عزت و شوكت شما و نگونبختى دشمن شماست. به سوى جرعة برويد تا به خواست خداوند متعال فردا همگان آنجا باشيم. گويد: جرعه نام جايى ميان حيره و كوفه است. گويد: فرداى آن روز على (ع) پياده به جرعه رفت و صبح زود آنجا بود و تا نيمروز همانجا ماند يكصد مرد هم به او نپيوستند. برگشت و چون شب شد به اشراف كوفه پيام فرستاد و آنانرا فراخواند. آمدند و در قصر حكومتى به حضورش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 230 رسيدند، و او سخت افسرده و اندوهگين بود. فرمود: سپاس خداوند را بر هر كارى كه تقدير فرموده و بر هر سرنوشتى كه مقدر داشته است و مرا گرفتار شما كرده است. گروهى كه چون فرمان مى دهم اطاعت نمى كنند و چون فرامى خوانم پاسخ نمى دهند، كسان ديگرى جز شما بى پدر باشند شما در مورد نصرت دادن خودتان و جهاد در راه حق خودتان چه انتظارى و چه چشمداشتى داريد؟ مرگ در اين دنيا از خوارى و زبونى در قبال غير حق بهتر است. به خدا سوگند، اگر مرگم فرا رسد كه خواهد رسيد، مرا از مصاحبت شما سخت خشمناك خواهد يافت. مگر دينى وجود ندارد كه شما را جمع كند مگر غيرت و حميتى نيست كه شما را به خشم آورد مگر نمى شنويد كه دشمن از سرزمينهاى شما مى كاهد و بر شما حمله مى آورد اين مايه شگفتى نيست كه معاويه جفا كاران فرومايه و ستمگر را فرا مى خواند، بدون اينكه به آنان عطا و كمك هزينه يى دهد و در هر سال يك يا دو و سه بار تقاضاى او را مى پذيرند و هر جا كه او خواهد مى روند. اينك من شما را كه خردمندان و بازمانده مردميد دعوت مى كنم [آن هم با پرداخت كمك هزينه و به برخى از شما با پرداخت مقررى ساليانه ] و شما اختلاف نظر مى كنيد و از گرد من پراكنده مى شويد و نسبت به من نافرمانى و با من مخالفت مى كنيد. مالك بن كعب ارحبى برخاست و گفت: اى امير المومنين مردم را با من گسيل فرماى كه «ديگر جاى درنگ نيست» و اجر و ثواب جز در كارهاى سخت و ناخوش داده نمى شود. سپس به مردم نگريست و گفت: از خدا بترسيد و دعوت امام خود را پاسخ دهيد و او را يارى دهيد و با دشمن خود جنگ كنيد. اى امير المومنين ما به سوى ايشان مى رويم. على (ع) به سعد، آزاد كرده خود فرمود: جار بزند كه اى مردم همراه مالك بن كعب به مصر برويد. و چون سفر سخت و مكروهى بود [و مالك بن كعب را خوش نمى داشتند] تا يك ماه كسى بر او جمع نشد، و چون گروهى بر او جمع شدند مالك بن كعب با آنان از كوفه بيرون آمد و كنار شهر پايگاه ساخت. على عليه السلام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 231 بيرون آمد. و نگريست همه كسانى كه با مالك جمع شده بودند حدود دو هزار بودند. على فرمود: در پناه نام خدا حركت كنيد، شما چگونه ايد به خدا سوگند، گمان نمى كنم پيش از آنكه كار آنان از دست بشود به آنان برسيد. مالك با آنان بيرون شد و پنج شب از حركت آنان گذشته بود كه حجاج بن غزية انصارى به حضور على آمد و عبد الرحمان بن مسيب فزارى هم از شام آمد. ابن مسيب فزارى از جاسوسان على (ع) در شام بود كه ديده بر هم نمى نهاد. حجاج بن عزية انصارى هم با محمد بن ابى بكر در مصر بود. حجاج آنچه را خود ديده بود نقل كرد. فزارى هم گفت: از شام بيرون نيامده است تا هنگامى مژده رسانان يكى پس از ديگرى از سوى عمرو عاص رسيده و مژده فتح مصر و كشته شدن محمد بن-  ابى بكر را آورده اند و تا اينكه سرانجام معاويه روى منبر خبر كشته شدن او را اعلام كرده است. فزارى گفت: اى امير المومنين هيچ روزى را شادتر از روزى كه در شام خبر كشته شدن محمد به آنان رسيد نديده ام. على عليه السلام فرمود: اما اندوه ما بر كشته شدن او نه تنها به اندازه شادى آنان كه چند برابر آن است. گويد: على (ع) عبد الرحمان بن شريح را پيش مالك بن كعب فرستاد و او را از ميان راه برگرداند. گويد: على (ع) بر محمد بن ابى بكر چندان اندوهگين شد كه آشكارا در چهره اش نشان آن ديده مى شد و ميان مردم براى ايراد سخن برخاست و پس از ستايش و نيايش خداوند چنين فرمود: همانا مصر را تبهكاران و دوستداران جور و ستم و همانان كه مردم را از راه خدا بازمى داشتند و اسلام را به كژى مى كشاندند گشودند. آگاه باشيد كه محمد بن-  ابى بكر به شهادت رسيد. رحمت خدا بر او باد او را در پيشگاه خداوند به حساب مى آوريم. همانا به خدا سوگند، تا آنجا كه من مى دانم او از آنان بود كه انتظار مرگ را مى كشيد و براى ثواب كار مى كرد و از چهره هر نابكار نفرت داشت و چهره مومن را دوست مى داشت. همانا به خدا سوگند، من خود را به كوتاهى و ناتوانى سرزنش نمى كنم و من در كار جنگ براستى كوشا و بينايم. من همواره در جنگ پيشگام هستم و راههاى دورانديشى را بخوبى مى شناسم و با راى صحيح قيام و از شما آشكارا فرياد خواهى مى كنم و بى پرده استغاثه، ولى سخن از من نمى شنويد و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 232 فرمانم را اطاعت نمى كنيد تا كارها بد فرجام مى شود و شما مردمى هستيد كه با شما نمى توان در طلب خونى برآمد و از اندوههاى درونى كاست، پنجاه و چند شب است كه شما را به يارى دادن برادرانتان فرامى خوانم ولى همچون شترى كه به درد ناف گرفتار شده براى من ناليديد و چنان زمينگير شديد همچون كسى كه قصد جهاد و كسب اجر و ثواب ندارد. سپس از شما لشكرى كوچك و ناتوان و پريشان فراهم آمد «كه گويى آنان را به سوى مرگ مى برند و خود مى نگرند». اف بر شما باد و سپس از منبر فرود آمد و به خانه خود رفت. ابراهيم ثقفى مى گويد: محمد بن عبد الله، از مدائنى براى ما نقل كرد كه على (ع) براى عبد الله بن عباس كه در آن هنگام حاكم بصره بود چنين نوشت: به نام خداوند بخشنده مهربان. از بنده خدا على امير المومنين به عبد الله بن-  عباس. سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد اما بعد، همانا مصر گشوده شد و محمد بن ابى بكر شهيد شد. او را در پيشگاه خداوند عز و جل حساب مى كنيم. من براى مردم نوشتم و در آغاز كار به آنها پيشنهاد كردم و فرمان دادم پيش از وقوع حادثه او را يارى دهند و نهان و آشكار و پيوسته آنانرا فراخواندم، برخى از ايشان با كراهت آمدند و برخى بهانه دروغ آوردند و برخى هم در حالى كه دست از يارى ما كشيده بودند فرونشستند. از خداوند مسألت مى كنم كه براى من از ايشان گشايشى فراهم آورد و بزودى مرا از آنان آسوده فرمايد. به خدا سوگند، اگر نه اين بود كه دل بر شهادت بسته ام و طمع دارم كه در جنگ با دشمن خود به شهادت برسم دوست داشتم حتى يك روز هم با اين قوم نباشم. خداوند براى ما و تو تقوى و هدايت خويش را مقدر فرمايد كه خداوند بر هر كار تواناست. و سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد. گويد، عبد الله بن عباس براى على (ع) چنين نوشت: براى بنده خدا على امير المومنين، از عبد الله بن عباس. سلام و رحمت و بركات جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 233 خداوند بر امير المومنين باد اما بعد، نامه ات رسيد كه در آن از سقوط مصر و كشته شدن محمد بن ابى بكر سخن گفته بودى و اينكه از خداوند، پروردگار خود خواسته اى تا گشايش و فرجى از دست رعيتى كه به آنان گرفتار شده اى به تو ارزانى فرمايد. من از خداوند متعال مسألت مى كنم كه گفتار و نام ترا بلند مرتبه فرمايد و بزودى با فرشتگان ياريت دهد و بدان كه خداوند براى تو چنين مى كند و دعوت ترا عزت مى بخشد و دشمنت را زبون مى سازد. اى امير المومنين، بايد بگويم كه مردم گاهى سستى نشان مى دهند ولى باز به نشاط و فعاليت مى آيند. اى امير المومنين با آنان مهربانى و مدارا كن و اميدوارشان ساز و از خداوند بر آنان يارى بخواه تا خداوند اندوهت را كفايت كند. و سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد. ابراهيم ثقفى مى گويد: از مداينى روايت شده كه گفته است: عبد الله بن عباس از بصره به حضور على (ع) آمد و او را در مرگ محمد بن ابى بكر تسليت داد. مدائنى روايت مى كند كه على (ع) فرمود: خداوند محمد بن ابى بكر را رحمت فرمايد، نوجوان بود و من اراده كرده بودم كه هاشم بن عتبة مرقال را بر مصر بگمارم و به خدا سوگند، اگر او [ولايت ] مصر را بر عهده مى گرفت هرگز عرصه را براى عمرو عاص و يارانش رها نمى كرد و كشته نمى شد مگر در حالى كه شمشيرش در دستش باشد. اين سخن من نكوهش محمد نيست كه او هم خود را سخت به زحمت انداخت و هر چه بر عهده اش بود انجام داد. مدائنى مى گويد: به على عليه السلام گفته شد: اى امير المومنين بر كشته شدن محمد بن ابى بكر سخت بيتابى كردى. فرمود: چه مانعى داشته است، او ربيب و دست پرورده من و براى پسرانم همچون برادر بود و من پدر او و او پسرم محسوب مى شد. خطبه على عليه السلام پس از كشته شدن محمد بن ابى بكر: ابراهيم ثقفى از قول رجال خود، از عبد الرحمان بن جندب، از پدرش نقل جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 234 مى كند كه على عليه السلام پس از سقوط مصر و كشته شدن محمد بن ابى بكر خطبه يى ايراد كرد و در آن چنين فرمود: اما بعد، همانا كه خداوند محمد (ص) را بيم دهنده براى همه جهانيان و امين بر قرآن و گواه بر اين امت برانگيخته است و شما گروههاى عرب در آن هنگام در بدترين دين و بدترين خانه و سرزمين بوديد. روى سنگهاى زبر كه زير آن مارهاى كر و خاربن پراكنده بود همچون شتران به زانو درآمده بوديد. آب ناپاك مى آشاميديد و خوراك ناپاك مى خورديد. خونهاى خود را مى ريختيد و فرزندان [دختران ] خود را مى كشتيد و پيوند خويشاوندى خويش را مى بريديد و اموال يكديگر را به حرام و بيهوده مى خورديد. راههاى شما بيمناك و بتها ميان شما بر پا بود. «و بيشتر آنان به خدا ايمان نمى آورند بلكه مشركند». خداى عز و جل بر شما به وجود محمد (ص) منت نهاد و او را كه از خود شما بود به رسالت سوى شما برانگيخت. او به شما كتاب و حكمت و فرائض و سنن را آموخت و به شما به رعايت پيوند خويشاوندى و حفظ خونهايتان و اصلاح ميان يكديگر فرمان داد و مقرر فرمود «كه امانتها را به صاحبش برگردانيد» و به عهد و پيمان وفا كنيد، «و سوگندها را پس از موكد ساختن آن نشكنيد» و اينكه به يكديگر مهربانى و نيكى كنيد و بخشش و رحم، و شما را از غارت و ستم و حسد و ظلم و دشنام دادن به يكديگر و باده نوشى و كم فروشى و كاستن ترازو نهى فرمود و ضمن آنچه از آيات كه بر شما خوانده شد، به شما فرمان داد كه زنا مكنيد و ربا مخوريد و اموال يتيمان را با ستم مخوريد و امانت ها را به صاحبانش برگردانيد و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 235 در زمين تباهى مكنيد و از حد خود در نگذريد كه خداوند متجاوزان را دوست نمى دارد. پيامبر (ص) به هر كار خيرى كه به بهشت نزديك مى كند و از دوزخ دور مى سازد شما را فرمان داده و از هر بدى كه به دوزخ نزديك و از بهشت دور مى سازد شما را باز داشته است. و چون روزگارش به سر آمد خداوندش او را سعادتمند و پسنديده قبض روح فرمود. واى از اين سوگ كه نه تنها ويژه خويشاوندان و نزديكان او بود كه براى عموم مسلمانان بود. مصيبتى چون آن مصيبت پيش از آن نديده اند و پس از آن هم مصيبتى به آن بزرگى و نظيرش نخواهند ديد. و چون پيامبر (ص) رحلت فرمود مسلمانان پس از او بر سر فرمانروايى نزاع كردند، و به خدا سوگند هرگز در انديشه من نمى گذشت و گمانش را نداشتم كه عرب پس از محمد (ص) حكومت را از خاندان او برگردانند و مرا از آن بركنار دارند و چيزى مرا به خود نياورد مگر اينكه ديدم مردم بر ابو بكر جمع شدند و از هر سو به جانب او مى دوند تا با او بيعت كنند. من از بيعت دست بداشتم كه مى ديدم خودم به مقام محمد (ص) سزاوارتر از كسى هستم كه پس از او حكومت را بر عهده گرفته است. مدتى همچنان درنگ كردم تا آنكه ديدم گروهى از مردم از اسلام برگشته اند و براى نابودى دين خدا و ملت محمدى فرامى خوانند. در اين هنگام بود كه ترسيدم اگر اسلام و مسلمانان را يارى ندهم در آن رخنه و ويرانى يى ببينم كه مصيبت آن به مراتب بزرگتر از اين است كه فرماندهى بر شما را از دست بدهم، كه آن زمامدارى بهره چند روزى است و سپس همچون آب نما از ميان مى رود و همچون ابر پراكنده و از هم پاشيده مى شود. در اين وقت بود كه پيش ابو بكر رفتم و با او بيعت كردم و در آن حوادث بر پا خاستم تا باطل از ميان رفت. و فرمان و گفتار خداوند برافراشته است هر چند كافران را ناخوش آيد. ابو بكر امور را بر عهده گرفت هم نرمى داشت و هم استوارى، و ميانه روى كرد و من در حالى كه خيرخواه بودم با او مصاحبت كردم و در آنچه كه از خداوند اطاعت مى كرد از او با كوشش اطاعت كردم، و طمع و اميد قطعى نبستم كه اگر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 236 براى او حادثه يى پيش آيد و من زنده باشم حكومتى كه در آغاز با آن ستيز داشتم به من برگردانده شود و از آن چنان نااميد هم نشدم كه هيچ اميدى به آن نداشته باشم، و اگر ويژگى و پيمان خصوصى ميان ابو بكر و عمر نبود گمان مى كردم ابو بكر حكومت را از من دريغ نمى كند، ولى همينكه در بستر مرگ افتاد به عمر پيام فرستاد و او را به حكومت گماشت. ما هم شنيديم و اطاعت و خيرخواهى كرديم. عمر حكومت را به دست گرفت. پسنديده سيرت و فرخنده طينت بود. او چون به بستر مرگ افتاد با خويشتن گفتم هرگز حكومت را از من برنمى گرداند. او مرا نفر ششم از آن شش تن قرار داد و آنان از ولايت هيچكس به اندازه ولايت من بر خودشان كراهت نداشتند. آنان پس از رحلت پيامبر (ص) شنيده بودند كه چون ابو بكر پافشارى و ستيز كرد من مى گفتم اى گروه قريش ما اهل بيت بر اين حكومت از شما سزاوارتريم و مخصوصا تا هنگامى كه ميان ما كسانى باشند كه قرآن بدانند و سنت بشناسند و بر دين حق باشند. آن قوم ترسيدند كه اگر من بر ايشان حكومت كنم تا هنگامى كه زنده باشند نصيب و بهره يى نخواهند داشت، اين بود كه همگى هماهنگ شدند و حكومت را به عثمان دادند و مرا از آن بيرون نهادند به آن اميد كه خود به آن برسند و دست به دستش دهند و چون نااميد شدند كه از جانب من چيزى به آنان برسد به من گفتند: بشتاب و بيعت كن و گرنه با تو جنگ خواهيم كرد. به ناچار با كراهت بيعت و براى رضاى خداوند شكيبايى كردم. سخنگوى آنان گفت: اى پسر ابى طالب همانا كه تو بر حكومت سخت آزمندى. گفتم: شما از من آزمندتريد در حالى كه از آن دورتريد. كداميك از ما آزمندتريم من كه ميراث و حق خود را كه خدا و پيامبرش براى آن كار سزاوارتر دانسته اند يا شما كه بر چهره من مى زنيد و ميان من و آن حايل مى شويد مبهوت ماندند و خداوند مردم ستمكار را هدايت نمى فرمايد. بار خدايا، من از تو بر قريش يارى مى جويم كه آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند و مرا تباه ساختند و در حقى كه از ايشان بر آن سزاوارتر بودم بر مخالفت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 237 و ستيز با من اجماع كردند و آنرا از من در ربودند و سپس گفتند: حق آن است كه بتوانى بگيرى و آنرا نگهدارى، اينك يا اندوهگين شكيبا باش يا با عقده در گلو بمير. و چون نگريستم ديدم همراه و مدافع و يارى كننده و كمك دهنده يى جز اهل بيت خود ندارم و دريغ داشتم كه مرگ آنانرا فروگيرد، و ديده بر خار و خاشاك فروبستم و آب دهانم را بر استخوان در گلوگير كرده فروبردم و بر فروخوردن خشمى كه تلخ تر از «حنظل» و بر دل دردانگيزتر از تيزى تيغ بود شكيبايى ورزيدم تا آنگاه كه خود بر عثمان خشم گرفتيد و او را كشتيد و سپس پيش من آمديد كه با من بيعت كنيد. من خوددارى كردم و از پذيرفتن پيشنهاد شما دست بداشتم. با من ستيز كرديد و دستم را گشوديد، من باز دست خود را بستم. دوباره كشيديد و من آنرا بستم و چنان بر من ازدحام كرديد كه پنداشتم برخى از شما برخى ديگر يا مرا خواهيد كشت، و گفتيد: با ما بيعت كن كه كسى جز تو نمى يابيم و به كسى جز تو راضى نيستيم، بيعت ما را بپذير تا پراكنده نشويم و اختلاف كلمه پيدا نكنيم. ناچار با شما بيعت كردم و مردم را به بيعت خويش فراخواندم. هر كس با رغبت بيعت كرد پذيرفتم و هر كس خوددارى كرد رهايش كردم و او را مجبور نساختم. از جمله كسانى كه با من بيعت كردند طلحه و زبير بودند و اگر آن دو هم خوددارى مى كردند مجبورشان نمى ساختم، همانگونه كه ديگران غير از آن دو را مجبور نكردم. آن دو اندكى توقف كردند و چيزى نگذشت كه به من خبر رسيد از مكه همراه لشكرى آهنگ بصره كرده اند و ميان آن لشكر هيچكس نبود مگر اينكه با من بيعت كرده و اطاعت مرا پذيرفته بود. طلحه و زبير بر كارگزار و خزانه داران بيت المال و مردم شهرى از شهرهاى من كه همگان بر بيعت و اطاعت از من بودند وارد شدند و ميان آنان تفرقه انداختند و جماعت ايشان را تباه كردند و سپس بر مسلمانانى كه شيعيان من بودند حمله بردند گروهى را با خدعه و مكر كشتند و گروهى را دست بسته گردن زدند. دسته يى هم براى خاطر خدا و به پاس من خشم گرفتند و شمشيرهاى خود را كشيدند و ضربه زدند تا راستگو و وفادار خدا را ديدار كردند. به خدا سوگند، اگر آنان فقط يكى از مردم بصره را كشته بودند در قبال آن براى من كشتن تمام آن لشكر حلال و روا بود، بگذريم از اينكه آنان از مسلمانان بيش از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 238 آنچه در بصره بر آنها وارد شده بودند كشتند، و خداوند شكست را بهره ايشان قرار داد «و دور باشند [از رحمت خدا] مردم ستمكار». از آن پس در كار مردم شام نگريستم كه دسته ها و گروههايى از اعراب بيابانى و آزمند و جفا پيشه و سفله بودند و از هر سو جمع شده بودند. آنان كسانى بودند كه مى بايد ادب شوند و كسى بر ايشان گماشته و دست ايشان گرفته شود. نه از مهاجران بودند و نه از انصار و نه از پيروان نيكوكار ايشان. به سوى ايشان رفتم و آنان را به اطاعت و حفظ جماعت فراخواندم، چيزى جز جدايى و نفاق نخواستند و سرانجام روياروى مسلمانان ايستادند و آنانرا با تير و نيزه زخمى كردند و در اين هنگام بود كه من با مسلمانان به آن گروه حمله بردم و چون شمشير ايشان را فروگرفت و درد و رنج زخم را احساس كردند قرآنها را افراشتند و شما را به آنچه در آن است دعوت كردند، به شما خبر دادم و گفتم: كه ايشان اهل دين و قرآن نيستند و قرآن را براى مكر و خدعه و از سستى و زبونى برافراشته اند، در پى جنگ و گرفتن حق خود باشيد. از من نپذيرفتيد و به من گفتيد: از ايشان بپذير كه اگر حكم قرآن را بپذيرند با ما بر آنچه هستيم هماهنگ خواهند شد و اگر نپذيرند برهان و حجت ما بر آنان بزرگتر و روشن تر مى شود. چون شما سست شديد و پيشنهاد مرا نپذيرفتيد من هم دست از ايشان برداشتم و قرار صلح ميان شما و ايشان بر مبناى حكم دو مرد بود كه آنچه را در قرآن زنده كرده است زنده بدارند و آنچه را در قرآن نابود ساخته است نابود كنند. آن دو اختلاف راى پيدا كردند و حكمشان با يكديگر تفاوت داشت. آنان آنچه را در قرآن بود پشت سر افكندند و با آنچه در آن بود مخالفت كردند، در نتيجه خداوند از هدايت و استوارى دورشان كرد و به گمراهى درافكند. در نتيجه گروهى از ما منحرف شدند و ما هم آنان را تا هنگامى كه به ما كارى نداشتند آزاد گذاشتيم. تا آنكه در زمين تباهى بار آورند و شروع به كشتار و فساد كردند. به سوى ايشان رفتيم و گفتيم: قاتلان برادران ما را به ما بسپريد، پس از آن كتاب خدا ميان ما و شما حكم باشد. گفتند: ما همگى آنان را كشته ايم و همگان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 239 ريختن خون آنانرا حلال و روا دانسته ايم، وانگهى سواران و پيادگانشان بر ما حمله آوردند و خداوند همه را چون ستمگران به خاك هلاك افكند. چون كار ايشان سپرى شد به شما فرمان دادم بيدرنگ به سوى دشمن خود بتازيد. گفتيد: شمشيرهايمان كند و تيرهايمان تمام شده و بيشتر سرنيزه هايمان از كار افتاده و شكسته است، ما را به شهر خودمان برگردان تا با بهترين ساز و برگ آماده حركت شويم و بتوانى به شمار كسانى كه از ما كشته شده و پراكنده گرديده اند بر شمار جنگجويان ما بيفزايى و اين كار موجب نيروى بيشتر ما بر دشمن مى شود. شما را به كوفه آوردم و چون نزديك كوفه رسيديد به شما فرمان دادم در نخيلة فرود آييد و در لشكرگاه خود بمانيد و به راه دور مرويد و دل بر جهاد بنديد و فراوان به ديدار زنان و فرزندان خود مرويد كه مردم جنگ بايد پايدار و شكيبا باشند و كسانى كه براى جنگ دامن به كمر زده اند كسانى هستند كه از بيدارى شبها و تشنگى روزها و گرسنگى شكمها و خستگى بدنها گله يى ندارند. گروهى از شما همراه من براى بدست ندادن بهانه فرود آمدند و گروهى ديگر از شما در حال عصيان و سرپيچى وارد شهر شدند. نه آنان كه ماندند پايدارى و شكيبايى كردند و نه آنان كه به شهر رفته بودند برگشتند. و وقتى به لشكرگاه خود نگريستيم پنجاه مرد در آن نبود. چون رفتار شما را ديدم پيش شما آمدم و تا امروز نتوانسته ام شما را با خود بيرون ببرم. منتظر چه هستيد نمى بينيد كه اطراف شما كاسته مى شود و مصر گشوده شد و شيعيان من در آن كشته شدند به پادگان ها و مرزهاى خود كه خالى شده است و به شهرهاى خود كه مورد هجوم واقع مى شود نمى نگريد و حال آنكه شمارتان بسيار است و داراى دليرى و شوكتى آشكاريد. شما را چه مى شود شما را به خدا از كجا ضربت و آسيب مى خوريد چرا دروغ مى گوييد و تا چه اندازه جادو مى شويد اگر شما عزم خود را استوار كنيد و همداستان باشيد هرگز هدف قرار نمى گيريد و آگاه باشيد كه آن قوم بازگشتند و به يكديگر پيوستند و خيرخواهى كردند، حال آنكه شما سستى كرديد و نسبت به يكديگر بدى كرديد و پراكنده شديد و بر فرض كه با اين حالات پيش من هم فراهم شويد باز سعادتمند و كامياب نخواهيد بود. همگان جمع و هماهنگ گرديد و براى جنگ با دشمن خود يكدل شويد كه خامه از شير آشكار شده و سپيده دم براى آنكه دو چشم دارد پديدار گشته است. همانا كه شما با بردگان آزاد شده پسران بردگان آزاد شده جنگ مى كنيد، آنانى كه ستم پيشه اند و با جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 240 اجبار مسلمان شده اند و در آغاز اسلام همگان با پيامبر دشمن و در حال جنگ بودند. دشمنان خدا و سنت و قرآن و بدعتگذار و فتنه گرند. آنان از اسلام منحرفند و بايد از نابكاريهاى آنان پرهيز كرد، رشوه خواران و بندگان دنيايند. به من خبر داده شده است كه پسر نابغه [عمرو عاص ] با معاويه بيعت نكرده است تا با او شرط كرده است كه عطايى به او دهد كه از آنچه در دست خود معاويه است بيشتر باشد. دست اين كسى كه دين خود را به دنيا فروخته است تهى باد و رسوا و زبون باد امانت اين مشترى كه ياور نابكارى است كه نسبت به اموال مسلمانان خيانت كرده است و ميان ايشان كسى است كه باده نوشى كرد و او را تازيانه زدند و معروف به فساد در دين و كردار ناپسند است. و ميان ايشان كسانى هستند كه مسلمان نشدند تا براى آنان اندك عطايى مقرر شد. اينان كه بر شمردم پيشوايان آن قومند و آن گروه از رهبرانشان كه از گفتن بديهاى ايشان خوددارى كردم همانند آنانى هستند كه گفتم بلكه از آنان بدترند. و اين گروهى كه گفتم دوست مى دارند بر شما والى شوند و ميان شما كفر و تباهى و گناهان و چيرگى با زور را آشكار كنند، در پى هوس باشند و به ناحق حكم كنند و شما با آنكه داراى سستى و زبونى هستيد و از يارى دادن خوددارى مى كنيد باز هم از آنان بهتر و راهتان به هدايت نزديكتر است، كه ميان شما عالمان و فقيهان و افراد نجيب و حكيم و حافظان قرآن و شب زنده داران در سحرها و آباد كنندگان مساجد، به تلاوت قرآن وجود دارد. آيا به خشم نمى آييد و اهتمامى نمى ورزيد تا آنجا كه سفلگان و بدان و فرومايگان شما در باره ولايت بر شما با شما ستيز كنند. اينك سخن مرا بشنويد و فرمان مرا اطاعت كنيد. به خدا سوگند، اگر از من اطاعت كنيد گمراه نخواهيد شد، و اگر از من نافرمانى كنيد هدايت نخواهيد شد آماده نبرد شويد و چنان كه شايد و بايد ساز و برگ آنرا فراهم سازيد كه شعله ور گرديده و آتش آن بالا گرفته است. تبهكاران در آن جنگ براى شما آماده شده اند تا بندگان خدا را عذاب كنند و فروغ خدا را خاموش سازند. همانا نبايد ياران شيطان كه اهل آز و فريب هستند و جفا پيشه در گمراهى و باطل خود كوشاتر از اولياى خدا باشند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 241 كه اهل نيكى و زهد و توجه به خدايند آن هم در حق و اطاعت از پروردگارشان. به خدا سوگند كه من اگر تنها با آنان روياروى شوم و آنان به اندازه گنجايش زمين باشند از آنان باك نخواهم داشت و به وحشت نخواهم افتاد و من از گمراهى يى كه ايشان در آنند و هدايتى كه ما بر آنيم هيچ در شك و ترديد نيستم بلكه بر اعتماد و دليل و يقين و بصيرتم، و همانا كه من مشتاق ديدار پروردگار خويش و منتظر پسنديده ترين ثواب خداوندم، ولى اندوهى كه در دل دارم و غمى كه سينه ام را مى خلد اين است كه سفلگان و تبهكاران اين امت حكومت اين امت را عهده دار شوند و مال خدا را مايه دولت و توانگرى خويش و بندگان خدا را بردگان خويش قرار دهند و نابكاران را حزب خود سازند و خدا را گواه مى گيرم كه اگر اين نمى بود اين همه شما را سرزنش و تحريض نمى كردم و شما را پس از آنكه سستى و از فرمان سرپيچى كرديد به حال خود رها مى كردم تا هر زمانى كه براى من فراهم باشد خودم با آنان روياروى شوم كه به خدا سوگند، من بر حق و دوستدار شهادتم. اينك «سبكبار و سنگين بار حركت كنيد و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جنگ كنيد كه اگر بدانيد و بفهميد براى شما بهتر است.» و به زمين مچسبيد تا در خوارى و زبونى مستقر شويد و بهره شما زيان باشد. همانا مرد جنگى همواره بيدار است و هر كس ناتوان و ضعيف شود نابود مى شود و آن كس كه جهاد را ترك كند زيانمند زبون است. بار خدايا، ما و ايشان را بر هدايت جمع فرماى و ما و آنان را نسبت به دنيا بى رغبت تر گردان و آن جهان را براى ما و آنان بهتر از اين جهان قرار ده. كشته شدن محمد بن ابى حذيفة: ابراهيم ثقفى مى گويد: محمد بن عبد الله بن عثمان، از مدائنى نقل مى كند كه چون عمرو عاص مصر را گشود محمد بن ابى حذيفة بن عتبتة بن ربيعة بن عبد شمس دستگير شد. عمرو او را پيش معاوية بن ابى سفيان كه در آن هنگام در فلسطين بود فرستاد. معاويه محمد را كه پسر دائيش بود در زندانى كه داشت محبوس كرد. او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 242 مدتى دراز در زندان نماند و گريخت. معاويه با آنكه دوست مى داشت او از زندان بگريزد و نجات پيدا كند براى مردم چنين وانمود كرد كه گريختن او را از زندان خوش نمى داشته است و به شاميان گفت: چه كسى به جستجوى او بر مى آيد؟ مردى از قبيله خثعم كه نامش عبيد الله بن عمرو بن ظلام و مردى دلير و طرفدار عثمان بود گفت: من به تعقيب او مى پردازم. او با سوارانى بيرون رفت در حوارين به او دست يافت و چنان بود كه محمد به غارى پناه برده بود. اتفاق را چند خر وارد آن غار شدند و چون او را در غار ديدند هراسان رم كردند و بيرون آمدند خر چرانان كه آنجا بودند گفتند: اين خران را چيزى پيش آمده است كه از اين غار رم كردند. آنان كه نزديك غار بودند رفتند و چون او را ديدند بيرون آمدند در همين حال عبيد الله بن عمرو بن-  ظلام رسيد و از آنان پرسيد چنين كسى را نديده اند و نشانيهاى او را براى ايشان گفت. گفتند. او همان كسى است كه در غار است. عبيد الله آمد و او را از غار بيرون كشيد و چون خوش نمى داشت او را پيش معاويه ببرد كه آزادش كند گردنش را زد. خدايش رحمت كناد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom