جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۶۹ : نکوهش سستی یاران [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في توبيخ بعض أصحابه :
كَمْ أُدَارِيكُمْ كَمَا تُدَارَى الْبِكَارُ الْعَمِدَةُ وَ الثِّيَابُ الْمُتَدَاعِيَةُ، كُلَّمَا حِيصَتْ مِنْ جَانِبٍ تَهَتَّكَتْ مِنْ آخَرَ، كُلَّمَا أَطَلَّ عَلَيْكُمْ مَنْسِرٌ مِنْ مَنَاسِرِ أَهْلِ الشَّامِ أَغْلَقَ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بَابَهُ وَ انْجَحَرَ انْجِحَارَ الضَّبَّةِ فِي جُحْرِهَا وَ الضَّبُعِ فِي وِجَارِهَا.
الذَّلِيلُ وَ اللَّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ وَ مَنْ رُمِيَ بِكُمْ فَقَدْ رُمِيَ بِأَفْوَقَ نَاصِلٍ؛ إِنَّكُمْ وَ اللَّهِ لَكَثِيرٌ فِي الْبَاحَاتِ قَلِيلٌ تَحْتَ الرَّايَاتِ؛ وَ إِنِّي لَعَالِمٌ بِمَا يُصْلِحُكُمْ وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ وَ لَكِنِّي لَا أَرَى إِصْلَاحَكُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِي؛ أَضْرَعَ اللَّهُ خُدُودَكُمْ وَ أَتْعَسَ جُدُودَكُمْ، لَا تَعْرِفُونَ الْحَقَّ كَمَعْرِفَتِكُمُ الْبَاطِلَ وَ لَا تُبْطِلُونَ الْبَاطِلَ كَإِبْطَالِكُمُ الْحَق.

البِكار : جمع «بكر»، شتران جوان. 
العَمِدَةُ : شترى كه بخاطر سوارى بسيار كوهانش كوفته و مجروح شده است. 
الثِّيَابُ المُتَداعِيَةُ :  لباسهاى كهنه و پاره، و مدارا با آنها يعنى با احتياط از آنها استفاده كردن. 
حِيصَتْ : دوخته شد. 
تَهَتّكَتْ : دريده مى شود. 
المَنْسِر : گروهى از لشكر كه پيشاپيش سپاه حركت مى كنند. 
اطَلّ : نزديك شد، مشرف شد. 
انْجَحَرَ : در لانه خزيد. 
الوِجَار : لانه كفتار و غيره. 
الَافْوَق : تير بدون ته، بدون سوفار. 
النَاصِل : تير بدون پيكان، بدون سر. 
البَاحَات : حياط خانه ها، گردشگاهها. 
الَاوَد : كجى. 
اضْرَعَ اللّه خُدُودَكُم : خدا صورتهاى شما را خوار و پست كند. 
اتْعَسَ جُدُودَكُم : (خدا) نصيبتان را تباه كرد «التعس» : انحطاط، نابودى، لغزيدن.
البِكار العَمِدَة : شتر جوانى كه كوهانش از درون زخمى باشد 
الثِيابُ المُتَداعِيَة : لباسهاى كهنه و سابيده شده 
حِيصَت : دوخته شود، پاره دوزى شود 
تَهَتَّكَت : پاره مى شود 
أطَلَّ : مشرف شود، نمايان و حمله ور شود 
مَنسِر : يك قطعه از لشكر كه جلو قشون مى رود 
إنجَحَر : داخل حجره و خانه مى شود، خانه نشين مى شود. 
جُحر : لانه و خانه حشرات 
وِجار : لانه كفتار 
بَاحات : ميدانهاى عمومى شهر 
أوَد : كجى و نادرستى 
أضرَعَ اللّه خُدودَكم : خدا روهاى شما را ذليل كند 
أتعَسَ جُدودَكم : پست و نابود كند تلاشها و نصيب شما را 
(در سال ۳۹ هجرى پس از شنيدن غارتگرى هاى فرماندهان معاويه در «عين التّمر» در نكوهش كوفيان فرمود). 
علل نكوهش كوفيان:
چه مقدار با شما كوفيان مدارا كنم چونان مدارا كردن با شتران نو بارى كه از سنگينى بار، پشتشان زخم شده است، و مانند وصله زدن جامه فرسوده اى كه هر گاه از جانبى آن را بدوزند، از سوى ديگر پاره مى گردد هر گاه دسته اى از مهاجمان شام به شما يورش آوردند، هر كدام از شما به خانه رفته، درب خانه را مى بنديد، و چون سوسمار در سوراخ خود مى خزيد، و چون كفتار در لانه مى آرميد. 
سوگند به خدا ذليل است آن كس كه شما يارى دهندگان او باشيد، كسى كه با شما تير اندازى كند گويا تيرى بدون پيكان رها ساخته است. به خدا سوگند، شما در خانه ها فراوان، و زير پرچم هاى ميدان نبرد اندكيد.
و من مى دانم كه چگونه بايد شما را اصلاح و كجى هاى شما را راست كرد، امّا اصلاح شما را با فاسد كردن روح خويش جايز نمى دانم. خدا بر پيشانى شما داغ ذلّت بگذارد، و بهره شما را اندك شمارد، شما آنگونه كه باطل را مى شناسيد از حق آگاهى نداريد، و در نابودى باطل تلاش نمى كنيد آن سان كه در نابودى حق كوشش داريد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در نكوهش اصحابش (كه براى جنگ با اهل شام يعنى معاويه و لشگرش خود را آماده نمى ساختند).
(1) تا چند با شما (براى حاضر نشدن براى جهاد در راه خدا) مماشات كنم، چنانكه با شترهاى جوانى كه سنگينى بار كوهان آنها را كوبيده مماشاة كنند (شما هم چون بهائم بى خرديد به اين جهت شكيبائى نداشته زير بار سختيهاى جنگ نرفته از دشمن جلوگيرى نمى نمائيد) و چنانكه با جامه هاى كهنه كه پى در پى دريده شده هر بار كه از سمتى بدوزند از طرف ديگر پاره مى گردد، مداراة مى نمايند (شما را از هر جانبى گرد آورده براى جنگ آماده مى نمايم پراكنده مى گرديد) 
(2) هر گاه گروهى از لشگر اهل شام بشما نزديك شوند هر مرد شما (از ترس) در خانه خود را بسته در گوشه اى پنهان شود مانند پنهان شدن سوسمار و كفتار در لانه خود (كه به اندك آوازى در خانه خود پنهان گردند، پس)
(3) سوگند بخدا ذليل و خوار است كسيكه شما او را (در جلوگيرى از دشمن، يا در كارزار) يارى كنيد (زيرا مردمى با خرد و دلير نيستيد) و كسيكه با يارى شما (بسوى دشمن) تير اندازد (و بخواهد پيشروى او را مانع گردد) با تير سر شكسته بى پيكان تير انداخته (چنانكه از چنين تيرى بهره اى نيست از شما هم براى دفع دشمن و شكست او در كارزار سودى برده نمى شود) 
(4) سوگند بخدا شما در ميان خانه ها بسياريد و در زير بيرقها كم (تا در خانه هاى خود هستيد گرد هم آمده لاف زده گزاف مى گوئيد، ولى براى جنگيدن با دشمن حاضر نمى شويد) 
(5) و من آنچه را كه شما را اصلاح نمايد (براى جنگ با دشمن آماده سازد) و كجى شما را راست گرداند (فرمانبردار كند) مى دانم (مى توانم مانند ستمكاران براى پيشرفت مقاصد خود بعضى از شما را كشته يا زندانى نمايم تا ديگران عبرت گرفته از ترس مرا اطاعت نمايند) و ليكن سوگند بخدا اصلاح شما را با افساد و تباه ساختن خود جايز نمى بينم (زيرا اصلاح باين نحو سبب گرفتارى من است بعذاب الهىّ و باين امر راضى نيستم) 
(6) خداوند روى شما را خوار گرداند (شما چون لياقت قبول نصيحت و پند مرا نداريد بعذاب گرفتار شويد) و حظّ و بهره هاى شما را ناقابل نمايد (در دنيا بد بخت شويد، چنانكه در آخرت هم بد بخت خواهيد بود، زيرا)
(7) حقّ را نمى شناسيد (از احكام الهيّه پيروى نمى كنيد) چنانكه با باطل آشنا هستيد (از آن پيروى مى نماييد) و در صدد ابطال باطل نيستيد، چنانكه حقّ و حقيقت را باطل مى كنيد (براه حقّ قدم ننهاده همواره در راه باطل سير مى نماييد). 
سخنى از آن حضرت (ع) در نكوهش اصحابش:
چند با شما مدارا كنم، چونان كه با اشتران جوانى كه كوهانشان از درون ريش است و از برون سالم، مدارا كنند. يا با كهنه جامه اى كه اگر از يك جاى پارگى آن را بدوزند، از جاى ديگر پاره شود. 
هر بار كه طلايه لشكر شام از دور پديدار گردد، هر يك از شما به خانه خود مى گريزيد و در را به روى خود مى بنديد. همانند سوسمارى، كه از بيم، در سوراخ خود پنهان مى شود، شما نيز به سوراخ خود مى خزيد. يا مانند كفتار به لانه پنهان مى شويد. 
به خدا سوگند، خوار و ذليل كسى است كه شما ياريش كرده باشيد. هر كه شما را چون تير به سوى خصم افكند، تير سوفار شكسته و بى پيكان، به سوى او افكنده است. به خدا سوگند، كه به هنگام آرميدن در عرصه آرامش خانه، شمارتان بسيار است و در زير پرچم نبرد، اندك. 
مى دانم داروى درد شما چيست و اين كژى را چگونه راست توان كرد. ولى نمى خواهم شما را اصلاح كنم، در حالى كه خود را تباه كرده باشم. خداوند خوارتان سازد و بدبخت و بى بهره گرداند. آنسان كه باطل را مى شناسيد، حق را نمى شناسيد و آنسان با باطل مبارزه نمى كنيد كه به نابود كردن حق كمر بسته ايد. 
چقدر با شما مدارا کنم! همچون مدارا کردن با شتران تازه کار که از سنگينى بار، پشتشان مجروح مى شود؟! و يا همچون جامه کهنه و فرسوده اى که هرگاه گوشه اى از آن را بدوزند از سويى ديگر پاره مى شود؟! هر زمان گروهى از لشکريان شام به شما نزديک مى شوند، هر يک از شما در را به روى خود مى بندد و همچون سوسمار در لانه خود مى خزد و يا همانند کفتار که در خانه خويش پنهان شده، مخفى مى گردد. به خدا سوگند! ذليل آن کسى است که شما ياورِ او باشيد، و آن کس که به وسيله شما (به سوى دشمن) تيراندازى کند، همچون کسى است که تيرى بى پيکان و بدون پايه رها سازد. به خدا سوگند! جمعيّت شما در ميدان گاههاى شهر (و مجالس بزم) زياد است، ولى در سايه پرچم هاى ميدانِ نبرد (و عرصه رزم) کم است.
من به خوبى مى دانم چه چيز شما را اصلاح مى کند و کژى هاى شما را راست مى نمايد، ولى هرگز اصلاحِ شما را، با تباه ساختن خويش جايز نمى شمرم. خداوند صورت هاى شما را بر خاک مذلّت بگذارد و بهره شما را (از حيات سعادتمندانه) نابود کند. شما آن گونه که باطل را مى شناسيد، نسبت به حق شناخت نداريد و آن چنان که در ابطال حق کوشا هستيد، براى از ميان بردن باطل اقدام نمى کنيد!
تا چند با شما راه مدارا بسپارم آنسان كه با شتر بچّه هايى مدارا كنند -كه كوهانشان از درون ريش است، و از برون بى گزند مى نمايد، لا جرم سوارى را نمى شايد-، يا جامه فرسوده اى كه چون شكاف آن را از سويى به هم آرند، از سوى ديگر گشايد. 
هرگاه دسته اى از سپاهيان شام عنان گشايد، و بر سرتان آيد به خانه مى رويد و در به روى خود مى بنديد و چون سوسمار در سوراخ مى خزيد و يا چون كفتار در لانه مى آرميد به خدا، آن كس را كه شما يارى دهيد خوار است، و آن را كه شما بر او حمله آريد، نشانه تير شكسته سوفار. به خدا سوگند، كه در مجلس بزم بسياريد و فراهم، و زير پرچم رزم ناچيز و كم.
من مى دانم چگونه مى توان شما را درست كرد و از كجى به راستى آورد -امّا نه به بهاى ارتكاب گناه- كه شما اصلاح شويد و من تباه. خدايتان خوار گرداند و بهره تان را اندك و بى مقدار. به شناختن باطل بيش از شناخت حقّ آگهى داريد، و چنانكه حقّ را پايمال مى كنيد گامى در راه نابودى باطل نمى گذاريد. 
از سخنان آن حضرت است در سرزنش اصحاب سست پيمانش:
چه اندازه با شما مدارا كنم چنانكه با شترهاى كوهان كوفته مدارا مى شود، و با لباسهاى پوسيده رفتار مى گردد، كه از هر طرف دوخته مى شود از جانب ديگر پاره مى گردد هر وقت گروهى از سپاه شام به شما رو مى كند هر مردى از شما درب خانه اش را مى بندد، و چون سوسمار به لانه مى خزد و مانند كفتار به آشيانه پناه مى برد. 
به خدا قسم خوار و ذليل كسى است كه شما به ياريش برخيزيد. و آن كه به وسيله شما به سوى دشمن تير بيندازد با تير شكسته بى پيكان تيراندازى كرده. سوگند به خدا شما در عرصه هاى آرام فراوانيد، ولى زير پرچم هاى جهاد اندك. 
من آنچه كه شما را اصلاح و كجى هايتان را مستقيم مى نمايد مى دانم، ولى هرگز با تباه كردن خود شما را اصلاح نمى كنم. خداوند رويتان را خوار، و نصيبتان را تباه گرداند. آنچنان كه باطل را مى شناسيد معرفت به حق نداريد، و آنچنان كه حق را باطل مى كنيد باطل را نابود نمى نماييد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 146-133و من كلام له عليه السّلام فى توبيخ بعض أصحابه.از سخنانى است كه امام عليه السلام در ملامت و توبيخ بعضى از يارانش فرموده است. خطبه در يك نگاه:آهنگِ اين خطبه، آهنگ خطبه هاى پرسوز و گدازى است كه على عليه السلام پس از مشاهده جرأت و جسارت لشكريان معاويه و خونسردى و بى تفاوتى گروهى از لشكريانش در برابر جنايات شاميان، ايراد فرموده است.در اين خطبه، نكوهش شديدى از ضعف و زبونى و عافيت طلبى جماعتى از كوفيان و عراقيان شده و حتّى بعضى از تعبيرات آن، نشانه نوميدى حضرت از كارآيى آنان در برابر دشمن است و به نظر مى رسد كه امام عليه السلام تمام اين سخنان را براى تحريك و به اصطلاح بر سر غيرت آوردن، در برابر شاميان ستمگر ايراد فرموده است. گله شديد از دوستان سست عنصر! از محتواى اين خطبه به خوبى استفاده مى شود که امام(عليه السلام) به عنوان رهبر و فرماندهى که از نافرمانى هاى مکرّر و مستمرّ لشکر خود سخت رنجيده شده و به روشنى مى بيند که دشمن با مشاهده اين حالت هر روز جسورتر مى شود، به نکوهش و سرزنش اين گروه از اصحاب و لشکر خود مى پردازد، بلکه بر سر عقل و غيرت آيند و پيش از آنکه راه بازگشت به روى آنها بسته شود، برگردند و در صف واحدى شجاعانه در برابر دشمن بايستند و او را بر سر جاى خود بنشانند. تعبيرات اين خطبه نشان مى دهد - برخلاف آنچه بعضى از ناآگاهان مى پندارند - امام(عليه السلام) نهايت مدارا را با اين گروهِ سست و بى انضباط به خرج مى داده، تا آنجا که از مدارا کردن با آنان خسته شده، مى فرمايد: «چه قدر با شما مدارا کنم؟ همچون مدارا کردن با شتران تازه کار که از سنگينى بار، پشتشان مجروح مى شود، و يا همچون جامه کهنه و فرسوده اى که هرگاه گوشه اى از آن را بدوزند، از سوى ديگر پاره مى شود!» (کَمْ أُدَارِيکُمْ کَمَا تُدَارَى الْبِکَارُ(1) الْعَمِدَةُ،(2) وَ الثِّيَابُ الْمُتَدَاعِيَةُ!(3) کُلَّمَا حِيصَتْ(4) مِنْ جَانِب تَهَتَّکَتْ مِنْ آخَرَ). تشبيهات بالا، از تشبيهاتى است بسيار ظريف و دقيق و پرمعنا، که امام(عليه السلام) درباره اهل کوفه و گروهى از مردم عراق، بيان فرموده; تاريخ نشان مى دهد که بعد از جنگ «صفّين» و مشکلاتى که بر اثر نادانى و نافرمانى گروهى از سربازان امام(عليه السلام) به بار آمد، حالت سستى و ضعف و زبونى و بى تفاوتى در برابر سرنوشت اجتماعى، به آنها دست داد. آنها افرادى عافيت طلب و کوته فکر بودند، يا قدرت بر تحليل مسايل اجتماعى نداشتند و يا اگر داشتند براى اينکه خود را به زحمت نيندازند، بى تفاوت از کنار آن مى گذشتند. حملات غافلگيرانه و غارتگرانه لشکريان شام، که پى در پى به مرزهاى عراق مى شد و گاه تا عمق زيادى نفوذ مى کرد آنها را بيدار نکرد و از فاجعه بزرگى که در پيش داشتند، آگاهشان نساخت و اگر گروهى آگاه شدند، با بى تفاوتى از کنار آن گذشتند. امام(عليه السلام) در تشبيه اوّل، آنها را به شترانى تشبيه مى کند که تازه آماده باربرى شده اند و احياناً پشت و کوهانشان مجروح شده است. روشن است که همه شتران در آغاز کار چنين اند و بايد اين دوران را تحمّل کنند، تا پشتشان محکم و دست و پايشان، ورزيده شود. ولى اين گروه، با همان بارهاى نخستين که در جنگ «صفّين» بر دوششان حمل شد، زانو زدند و بر زمين نشستند و امام(عليه السلام) پيوسته با آنها مدارا مى کرد، بلکه بپاخيزند و با شجاعت و شهامت راه را تا آخر طى کنند. در تشبيه دوم آنها را به جامه کهنه و پوسيده اى تشبيه مى کند که با کمترين فشار پاره مى شود و هرگاه يک طرف آن را بدوزند، طرف ديگر پاره مى شود. آرى، آنها بر اثر تن پرورى و عافيت طلبى و روحيه ضعيف و افکار پوسيده، مقاومت خود را از دست داده بودند. هنگامى که اين فرمانده بزرگ الهى از يک سو آنها را نظم و انضباط مى بخشيد، از سوى ديگر متلاشى مى شدند; چه مشکل و دردناک بود براى اين فرمانده شجاع و آگاه که با چنين گروهى سر و کار داشت; دائماً خون دل مى خورد و زجر مى کشيد، تدبيراتش خنثى مى گرديد و تيرهايش به سنگ مى خورد و يکى از دلايل بارز مظلوميت على(عليه السلام) گرفتارى در چنگال اين گروه بود. سپس امام(عليه السلام) به نشانه هاى ضعف و زبونى آنها اشاره مى کند، شايد عيب بزرگ خود را دريابند و در اصلاح آن بکوشند. مى فرمايد: «هر زمان گروهى از لشکريان شام به شما نزديک مى شوند، هر يک از شما در را به روى خود مى بندد، و همچون سوسمار در لانه خود مى خزد، و يا همانند کفتار که در خانه خويش پنهان شده، مخفى مى گردد.» (کُلَّمَا أَطَلَّ(5) عَلَيْکُمْ مَنْسِرٌ(6) مِنْ مَنَاسِرِ أَهْلِ الشَّامِ أَغْلَقَ کُلُّ رَجُل مِنْکُمْ بَابَهُ، وَ انْجَحَرَ(7) انْجِحَارَ الضَّبَّةِ(8) فِي جُحْرِهَا، وَ الضَّبُعِ(9) فِي وِجَارِهَا(10)). تشبيه به «ضَبَّه» (سوسمار) به خاطر آن است که سوسمار در ميان حيوانات به حماقت معروف است، تا آنجا که حتّى لانه خود را ممکن است گم کند. لذا آن را در کنار تخته سنگى مى سازد که نشانه باشد و گم نشود، به علاوه مى گويند «سوسمار» موجود بسيار بى عاطفه اى است; چراکه حتّى نوزادان خود را مى خورد. همچنين تشبيه به «کفتار» نيز به خاطر حماقت اين حيوان است. در شرح خطبه ششم ويژگى هاى ديگرى نيز از «کفتار» بيان گرديد; از جمله اين که او حضور دشمن را احساس مى کند ولى با زمزمه هاى شکارچى به خواب مى رود; خوابى که منتهى به اسارت و مرگ او مى شود و به اين ترتيب کمترين مقاومتى در برابر دشمن خود نمى کند. امام(عليه السلام) با اين تشبيهات مى خواهد انگشت روى نقطه اصلى درد بگذارد و بگويد نقطه ضعف آنها کجا است، که دشمن را - على رغم امکانات وسيعى که در اختيار ياران امام(عليه السلام) است - اين چنين جسور و بى پروا ساخته! آرى، درد بزرگ آنها احساس ضعف و زبونى و عدم احساس مسئوليّت در برابر مسايل مهم اجتماعى بود وگرنه با داشتن رهبرى همچون على بن ابى طالب(عليه السلام) بايد به آسانى دشمنان را عقب برانند و تمام کشور اسلام را امن و امان کنند. حوادث مختلفى که در جنگ «صفّين» واقع شد شاهد گوياى سخنان مولا على(عليه السلام) در اين خطبه است. چگونه لشکر کوفه با حماقت هاى پى در پى و از دست دادن فرصتها، هم خودشان را بيچاره کردند، هم امامشان را به زحمت انداختند، و هم جامعه مسلمين را در زير پرچم ظالمان خونخوار و غارتگران بيدادگر، قرار دادند. سپس حضرت(عليه السلام) با تشبيه ديگرى ضعف و زبونى آنها را آشکار مى سازد و مى فرمايد: «به خدا سوگند! ذليل آن کس است که شما ياور او باشيد و آن کس که به وسيله شما (به سوى دشمن) تيراندازى کند، همچون کسى است که تيرى بى پيکان و بدون پايه رها سازد» (الذَّلِيلُ وَ اللّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ! وَ مَنْ رُمِيَ بِکُمْ فَقَدْ رُمِيَ بَأَفْوَقَ نَاصِل(11)). آرى، چوبه تيرِ بدون پيکان، (همان نوک آهنينى که تمام کارآيى تير به وسيله آن است) ظاهرى دارد، ولى کارآيى ندارد. لشکر کوفه نيز غالباً ظاهرى داشتند، امّا به هنگام نبرد، به خاطر روحيه پايين و پستشان قدرتى از خود نشان نمى دادند. نکته اى که يادآورى آن را در اينجا لازم مى دانيم - هرچند در شرح خطبه 29 نيز به آن اشاره کرديم- اين است که چوبه تيرهايى که در زمان گذشته مورد استفاده قرار مى گرفت، از سه قسمت تشکيل يافته بود: يکى اصل چوبه تير که معمولاً از درختان تهيه مى شد و ديگر نوک و پيکانى که بالاى آن نصب مى کردند و معمولاً از آهن تيز بود و قسمت سوم، ته چوبه تير بود که داراى شکافى بود که روى «وَتَر» (زه کمان) تکيه مى کرد و هنگامى که زه را مى کشيدند و رها مى کردند، چوبه تير را با قدرت و به طور مستقيم، به جلو مى راند. با توجّه به اين که «اَفْوَق» به معناى چوبه تيرى است که ته آن شکسته باشد و «ناصل» به معناى تيرى است که عارى از پيکان باشد، معناى جمله بالا اين مى شود که: «شما همانند تيرى هستيد که هر دو قسمت حسّاس آن، از کار افتاده باشد که اوّلاً، نشانه گيرى با آن غيرممکن است و ثانياً، اگر به بدن دشمن برسد اثرى نخواهد داشت و حدّاکثر همانند شلاّقى است که بر بدن نواخته شود!» سپس به يکى ديگر از ويژگى هاى آن جمعيّت سست و ناتوان اشاره کرده مى فرمايد: «به خدا سوگند! جمعيّت شما در ميدان گاههاى شهر (و مجالس بزم) زياد است، ولى در سايه پرچم هاى ميدان نبرد (و عرصه رزم) کم است!» (إِنَّکُمْ وَ اللّهِ لَکَثِيرٌ فِي الْبَاحَاتِ(12)، قَلِيلٌ تَحْتَ الرَّايَاتِ). زيرا به تن پرورى و عافيت طلبى و عيش و نوش عادت کرده ايد و همين امر سبب زبونى و خوارى شما و جرأت و جسارت دشمن گرديده است. به يقين با ادامه اين حالت، مشکلات عظيم و بدبختى گسترده اى دامان اجتماعِ شما را، خواهد گرفت و اين جزاى هر جمعيّتى است که پشت به جهاد کند و رو به تن پرورى نمايد! در ادامه اين سخن، حضرت به نکته بسيار مهمّى اشاره کرده مى فرمايد: «من به خوبى مى دانم چه چيز شما را اصلاح مى کند، و کژى هاى شما را راست مى نمايد، ولى هرگز اصلاح شما را، با تباه ساختن خويش جايز نمى شمرم!» (وَ إِنِّي لَعَالِمٌ بِمَا يُصْلِحُکُمْ، وَ يُقيمُ أَوَدَکُمْ(13) وَ لکِنِّي لاَ أَرَى إِصْلاَحَکُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِي). «شارحان نهج البلاغه» در شرح اين جمله پر معنا، دو تفسير ذکر کرده اند که منافاتى با هم ندارند و ممکن است هردو صادق باشند و سخن امام(عليه السلام) را ناظر به هردو بدانيم: نخست اين که: من مى توانم همان کارى که «معاويه» و تمام حاکمان خودکامه و دنياپرست انجام مى دهند، که سران قبايل را با اموال سرشار مى خرند و بيت المال مسلمين را ابزارى براى جلب توجّه آنها قرار داده و بى حساب به اين و آن مى بخشند، انجام دهم; ولى به يقين اين کار، مسئوليّت سنگين الهى دارد; هرگز خدا راضى نيست که حقّ مردمِ ضعيف و محروم به افراد ثروتمندِ شکم پرست، داده شود تا پايه هاى حکومت از اين طريق محکم گردد. ديگر اين که: من مى توانم همان برنامه اى که گروه ديگرى از حکّام خودکامه انجام مى دهند، عملى کنم، شمشير در ميان شما بگذارم و هر کس را که به سوى ميدان نبرد حرکت نمى کند، گردن بزنم. در حديثى که در کتاب «الغارات» آمده است، مى خوانيم که روزى على(عليه السلام) مردم کوفه را مخاطب ساخت و فرمود: «وَ اللّهِ لَقَدْ ضَرَبْتُکُمْ بِالدَّرَةِ الَّتِي أَعِظُ بِهَا السُّفَهَاءَ فَمَا أَرَاکُمْ تَنْتَهُونَ، وَ لَقَدْ ضَرَبْتُکُمْ بِالسِّيَاطِ الَّتِي أُقِيمُ بِهَا الْحُدُودَ فَما أَرَاکُمْ تَرْعَوُونَ، فَمَا بَقِىَ إِلاَّ سَيْفِي! وَ إِنِّي لاََعْلَمُ الَّذِي يُقَوِّمُکُمْ بِإِذْنِ اللّهِ وَ لکِنِّي لاَ أُحِبُّ أَنْ آتِىَ تِلْکَ مِنْکُمْ; اى اهل کوفه! به خدا سوگند! من شما را با تازيانه کوچکى که براى اندرز افراد نادان آماده کرده ام، زدم، ولى تأثيرى در شما نکرد! سپس با شلاّقى که حدود الهى را اجرا مى کنم، زدم باز از راه خطا بازنگشتيد! تنها چيزى که باقى مانده، شمشير من است و من مى دانم چه چيز کجى شما را راست مى کند، ولى دوست ندارم از اين وسيله استفاده کنم (و براى اصلاح شما خون هاى گروهى را بريزم)(14)». نمونه روشن آن همان چيزى است که در تاريخ زندگى «حجّاج» نوشته اند. هنگامى که سپاه «مهلّب» (يکى از سران خوارج که بر ضدّ حکومت بنى اميّه شوريده بود) ضرباتى بر پايه حکومت بنى اميّه وارد کرد، «حجّاج» به مقابله با او برخاست; منادى، در کوفه ندا داد، هر کس از حضور در ميدان نبرد در برابر لشکر «مهلّب» خوددارى کند، خونش مباح و از دم شمشير خواهد گذشت; حتّى پيرمردان و بيماران را نيز معاف نکرد. البتّه قبل از «حجّاج» و بعد از او، حاکمان خودکامه ديگرى، اين روش را دنبال کرده اند. امام(عليه السلام) مى فرمايد: استفاده از اين روش براى من ممکن است، ولى من حاضر نيستم، دين خود را براى حفظ مقامم تباه کنم. در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که مگر حضور در ميدان جهاد، در مقابل دشمنان اسلام و حکومت اسلامى واجب نيست؟ چرا نمى توان مردم را بر اين کار اجبار کرد و از نيروى قهرى استفاده نمود؟ پاسخ اين سؤال، با ذکر يک نکته روشن مى شود و آن اين که: اصلِ اين کار صحيح است و حکومت اسلامى حق دارد، در اين گونه موارد از زور استفاده کند، ولى اين کار تَبَعات زيادى دارد که احياناً به خلاف شرع منجر مى شود که نمونه آن، همان کار «حجّاج» است; يعنى گناهکار و بى گناه را از دم شمشير گذراندن. به علاوه اين گونه واکنش هاى شديد در برابر متخلّفان، بذر بدبينى را نسبت به قوانين الهى و احکام اسلام در دلها مى پاشد; چراکه همه مردم تحمّل پذيرش اين روش را ندارند و اى بسا، اين گونه فشارها سبب ارتداد و پشت کردن آنها به اسلام و قرآن شود. به همين دليل هرگز پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از اين روش استفاده نکرد و حتّى در زمان خلفا نيز کسى جرأت نمى کرد، با اين طريق مردم را به ميدان جهاد بفرستد. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و همچنين اميرمؤمنان على(عليه السلام) - که دقيقاً در خط او گام برمى داشت - از طريق تشويق مردم، و گاه تهديد به عذاب الهى، آنها را براى ميدان جنگ بسيج مى کردند. سپس امام(عليه السلام) در پايان اين سخن، به آنها نفرين مى کند; نفرينى مناسب کارشان و توأم با استدلال; مى فرمايد: «خداوند صورت هاى شما را بر خاک مذلّت بگذارد و بهره شما را (از حيات سعادتمندانه) نابود کند! شما آن گونه که باطل را مى شناسيد، نسبت به حق شناخت نداريد; و آن چنان که در ابطال حق، کوشا هستيد، براى از ميان بردن باطل اقدام نمى کنيد!» (أَضْرَعَ(15) اللّهُ خُدُودَکُمْ، وَ أَتْعَسَ(16) جُدُودَکُمْ!(17) لاَ تَعْرِفُونَ الْحَقَّ کَمَعْرِفَتِکُمُ الْبَاطِلَ، وَ لاَ تُبْطِلُونَ الْبَاطِلَ کَإِبْطَالِکُمُ الْحَقَّ!). در واقع نفرين امام(عليه السلام) چيزى جز نتيجه اعمال آنها نيست; کسى که پشت به جهاد کند و تن به تنبلى بدهد، حاصلى جز ذلّت و محروميّت از بهره ها و مواهب زندگى، نخواهد داشت و دليل آن را بايد در جهل آنها نسبت به حق و عدم قيام آنان در برابر باطل دانست; از اين رو سخن امام(عليه السلام) از هر نظر حساب شده است. اين همان بدبختى است که دامانِ بسيارى از مسلمينِ امروز را نيز گرفته است. آنها از باطل و طرفدارانش و حتّى آداب و رسومش به خوبى آگاهند و در بسيارى از اين امور از آنها تقليد مى کنند، در حالى که شناخت صحيحى از حق و پيروان مکتب حق ندارند; و از اين بدتر، گروهى کمر به ابطال حق بسته اند، در حالى که مى بايست اين تلاش و کوشش را در راه ابطال باطل به خرج دهند; نتيجه آن، شمول نفرين امام(عليه السلام) نسبت به آنها است; دشمنان اسلام صورت آنها را بر خاک مذلّت نهاده اند و مواهب آنها را به غارت مى برند. *** نکته: اين همه توبيخ براى چيست؟ بار ديگر اين سؤال در ذيل اين خطبه - مانند خطبه هاى مشابه آن- پيش مى آيد که چرا فرمانده مدير و مدبّرى همچون على بن ابى طالب(عليه السلام) که دقيق ترين ريزه کارى هاى جلب و جذب مردم را در فرمان هايش - مخصوصاً فرمان «مالک اشتر»- بيان کرده، با اين جملات آتشين و شلاّقهاى سرزنش و توبيخ، لشکرش را هدف قرار مى دهد و آنها را دلسرد مى سازد، حتّى به آنان شديداً نفرين مى کند؟ در پاسخ اين سؤال، به دو نکته بايد توجّه شود، نخست اين که: بعضى از افراد با تشويق به حرکت در مى آيند و بعضى با ملامت و سرزنش. همه افراد در انگيزه هاى حرکت، يکسان نيستند و قراين نشان مى دهد، مردم عراق و کوفه در آن عصر و زمان از گروه دوم بودند و به اصطلاح «تا سخنى گفته نشود که به رگ غيرت آنها بخورد» به حرکت در نمى آيند و اميرمؤمنان على(عليه السلام) با شناختى که از آنان داشت، گاه از اين روش استفاده مى کرد و آن ها را زير رگبار ملامت ها و سرزنش ها مى گرفت، تا به خطراتى که در پيش روى دارند، توجّه کنند و در برابر دشمن به پا خيزند. ديگر اينکه: امام اين سخنان را براى ثبت در تاريخ بيان فرموده، تا آيندگان در قضاوت خود گرفتار خطا و اشتباه نشوند و نگويند: على(عليه السلام) با داشتن آن همه ياران وفادار و لشکر کارآمد، چه شد که نتوانست بر معاويه پيروز گردد و شرّ ظالمان را از سرزمين اسلامى براندازد، تا جهان اسلام بدست بى رحم ترين حکّام و دورافتاده ترين آن ها از آيين اسلام، نيفتد. در واقع «على(عليه السلام)» بى گناهى خود را در اين خطبه ها بيان مى کند و مى گويد: «از سوء اتّفاق، من گرفتار چنين افرادى شده بودم، افرادى که نادانى و ناسپاسى و تلوّن و سستى خود را، در داستان «حَکَمَين» و مانند آن، ظاهر ساختند; افرادى که غيرت دينى آنها ضعيف، درک آن ها از اسلام سطحى، و انضباط و اطاعتشان نسبت به پيشوايشان کم بود، همچون «سوسمار» در لانه خود مى خزيدند و همچون «کفتار» در خانه خود پنهان مى گشتند. مردان بزم بودند، نه ياران رزم و به چوبهاى تيرى شبيه بودند که نه پيکان داشت و نه پايه. در واقع امام(عليه السلام) با تشبيهات چهارگانه اى که در تعبيرات اين خطبه بيان فرموده انگشت بر نقاط اصلى ضعف آنان مى گذارد; در يکجا: آنها را به شترانِ تازه کارى تشبيه مى کند، که اگر اندک بارى بر آنها بگذارند، پشتشان مجروح مى شود. در جمله ديگر: آنان را همانند جامه کهنه و فرسوده اى مى شمرد، که اگر يک طرف آن را بدوزند، از سوى ديگر پاره مى شود (اين جمله اشاره به عدم مقاومت آنها در برابر حوادث سخت است، به همين دليل به سرعت ميدان را خالى مى کردند). از سوى سوم: آنها را تشبيه به «سوسمار» هايى مى کند، که حتّى به نوزادان خود رحم نمى کنند. از سوى چهارم: به «کفتار» تشبيه مى نمايد، که در ميان حيوانات به نادانى و حماقت معروف است، تا آنجا که با زمزمه هاى شکارچى به خواب مى رود و بى آن که مقاومتى بکند، اسير چنگال او مى شود. بديهى است رهبر و پيشوا هرقدر آگاه و پرتجربه و شجاع و با درايت باشد، اگر گرفتار پيروانى نادان، ترسو، ضعيف و بى استقامت گردد، کارى از او ساخته نيست و اين مطلبى است که در زندگى على(عليه السلام) با نهايت تأسّف به چشم مى خورد و بر مظلوميت آن امام در تاريخ افزوده است; چرا که افراد ناآگاه و بى خبر از اين واقعيت هاى تاريخى، امام(عليه السلام) را (نعوذ باللّه) متّهم به ضعف مديريت مى کنند.(18) * * * پی نوشت: 1. «بِکار» جمع «بِکر» (بر وزن مکر) از مادّه «بکور» در اصل به معناى خارج شدن در صبحگاهان است. سپس اين واژه به شتر جوان و تازه کار اطلاق شده است، توجّه داشته باشيد که «بِکر» (بر وزن فکر) در مورد انسانها به کار مى رود و جمع آن «اَبکار» است و «بَکر» (بر وزن مکر) در مورد شتر ماده به کار مى رود و جمع آن «بِکار» است. 2. «عَمِدَه» از مادّه «عَمْد» (بر وزن حمد) به معناى برپاداشتن چيزى به وسيله ستون است. اين واژه به هنگامى که کوهان شتر ورم مى کند و بلند مى شود، بر او اطلاق مى گردد. 3. «مُتَداعِيه» از مادّه «دعوت» است. اين واژه به امور يا اشخاصى گفته مى شود که يکديگر را دعوت به چيزى مى کنند و از آنجا که پارچه کهنه هر گوشه اى که از آن پاره مى شود، گويى گوشه ديگر را به مثل خود دعوت مى کند به آن «متداعيه» گفته مى شود. 4. «حِيصَت» از مادّه «حَوص» بر وزن (حوض) به معناى دوختن است. 5. «اَطلّ» از مادّه «طَلّ» (بر وزن حلّ) به معناى اشراف بر چيزى است و در اينجا اشاره به نزديک شدن لشکر شام است. 6. «مَنْسِر» (بر وزن منزل) از مادّه «نَسر» به معناى ربودن چيزى است و «مَنْسِر» به گروه کوچکى از لشکر که بين صد تا دويست نفر باشد اطلاق مى شود، گويى آنها براى ربودن اشياء و يا اشخاصى به حرکت درآمده اند. 7. «اِنْجَحَر» از مادّه «جَحْر» (بر وزن جهل) به معناى خزيدن حيوان در لانه است. 8. «ضَبَّة» (بر وزن دبّه) به معناى «سوسمار ماده» است و در اصل از مادّه «ضبّ» به معناى جريان مختصر آب و مانند آن گفته مى شود. 9. «ضَبُع» به معناى کفتار است. 10. «وِجار» از ماده «وَجْر» (بر وزن فجر) در اصل به معناى ريختن دارو در حلق است و از آنجا که خزيدن کفتار در لانه اش شباهتى با آن دارد، به لانه کفتار و بعضى ديگر از حيوانات «وجار» گفته مى شود.  11. در اينجا «رُمى» به صورت فعل مجهول آمده، در حالى که در خطبه 29 که همين تعبير در آن تکرار شده به صورت فعل معلوم آمده است; ولى چون هر دو يک معنا را مى رساند، هر کدام در ترجمه به کار رود مانعى ندارد.  12. «باحات» از مادّه «بَوْح» به معناى گسترش يافتن و ظهور و بروز است و از آنجا که ميدانگاه، ظاهر و گسترده است، به آن «باحه» گفته مى شود. 13. «اَوَد» از مادّه «اَوْد» (بر وزن قول) به معناى کج شدن است و «اَوَد» (بر وزن سند) به «کژى» و «اعوجاج» گفته مى شود.  14. الغارات، جلد 1، صفحه 42.  15. «اَضْرع» از مادّه «ضَرْع» به معناى پستان در دهان گرفتن است. سپس به معناى ملايمت درچيزى اطلاق شده و به همين مناسبت در معناى «ذلّت» نيز به کار رفته است. 16. «اَتْعَس» از مادّه «تعس» (بر وزن ترس) به معناى لغزش و سقوط است و «اتعاس» که از باب اِفعال است به معناى هلاک کردن مى باشد. 17. «جُدود» جمع «جَدّ» در اصل به معناى پدربزرگ است و به معناى روزى و موقعيّت اجتماعى و بهره نيز به کار مى رود و در خطبه بالا به معناى «بهره» است.18. سند خطبه: اين خطبه را كسانى قبل از مرحوم «سيّد رضى» نقل كرده اند، مانند: «بلاذرى» (متوفّاى 279 هجرى) در «انساب الاشراف» و «يعقوبى» (متوفّاى 284) در تاريخش. از روايت يعقوبى چنين استفاده مى شود كه اين خطبه از جمله خطبه هايى است كه على عليه السلام آن را بعد از حمله «نعمان بن بشير» (يكى از فرماندهان لشكر غارتگر شام) به «عين التَّمْر» كه يكى از آبادى ها، در قسمت غربى فرات بود، ايراد فرمود.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 60.) 
شرح علامه جعفریسرزنش ياران: «كم اداريكم كما تداري البكار العمده و الثياب المتداعيه كلما حيصت من جانب تهتكت من آخر» (اي مردم سست عنصر، چقدر و تا كي با شما مدارا كنم، آنچنان كه با شترهايي كه كوهان آنان كوفته شده است، مدارا ميشود و آنچنان كه با لباسهاي كهنه و پوسيده رفتار ميشود كه از هر طرف دوخته شود، از طرف ديگر دريده گردد). چكنم با شما! اگر با سختگيري قدرت و كيفرهاي رنج‌آور با شما مدارا كنم، استعدادهاي با ارزش و با عظمت‌تان تباه خواهد گشت. و ناتواني‌هايتان دردها بر دردهايم خواهد افزود. اگر رهايتان سازم و خود را از شما كنار بگيرم در زباله‌دان حيوانيت غوطه‌ور خواهيد گشت. دست به اصلاح يكي از تباهي‌هاي شما ميزنم، بعد ديگري از شما مختل ميگردد و يا پاسخي هماهنگ نميدهد!! در آن هنگام كه شخصيت آدمي وحدت و استقامت خود را در حيات مادي يا معنوي از دست داد، مشمول تشبيه بسيار زيبا و عالي است كه اميرالمومنين (ع) در جملات مورد تفسير آورده است. اينگونه مردم را كه وحدت و استقامت و اعتدال شخصيتشان مختل گشته است، نه ميتوان با قدرت سختگيري و كيفر اصلاح نمود و نه ميتوان رهايشان ساخت، زيرا كاري كه از شمشير و كيفر برمي‌آيد بجز در افراد استثنائي كه طعم عدالت و رشد روحي را چشيده‌اند، چيزي جز جلوگيري موقت از بروز فساد نمي‌باشد، دراينصورت است كه رهبري كه خود را مكلف به تكليف الهي درباره‌ي اصلاح مردم جامعه خود ميداند، رنج‌ها خواهد ديد و شب و روز بخود خواهد پيچيد. زيرا تلاش و كوشش يك رهبر الهي درباره كساني كه نه زبانش را مي‌فهمند و نه حاضرند براي بهبود شخصيتشان گامي بردارند، بجائي نخواهد رسيد. اميرالمومنين (ع) دراين سخنان، درد آن مردم را با روشن‌ترين بيان و تشبيه همه فهم بيان ميدارد: قول و فعل بي‌تناقض بايدت تا قبول اندر زمان پيش آيدت سعيكم شتي تناقض اندريد روز ميدوزيد و شب برميدريد پراكندگي و غير قابل محاسبه شدن گفتار و كردار جمعي از مردم (مانند يك فرد) ناشي از همان بيماري اختلال وحدت شخصيت و استقامت در مسير حيات مادي و معنوي است. از مختصات بسيار عمومي اين بيماري همان انعطاف منفي است كه در شكل اين جمله مورد آشنائي همه ما است: اينطور است، ولي آنطور هم ميشود اين دو جمله تحليل ميگردد به: 1- قضيه‌اي براي انسان مطرح گشته است كه خيال مي‌كند با زندگي او سر و كار مثبت دارد، وقتي كه براي او اثبات شد، يا براي او اثبات كردند كه چنان نيست كه خيال مي‌كند، فورا و بدون تامل و محاسبه از اينطور است به آنطور هم ميشود نقل مكان ميفرمايد!! اين دو منطق ضد همه منطق‌هاي انساني 1- (مرغ يك پا دارد، مرغ يك پائيسم) 2- (اينطور است، آنطور هم ميشود، باري بهرجهتيسم) را در مباحث آينده مشروحا بررسي خواهيم كرد. 2- ناله اميرالمومنين عليه‌السلام را ميتوان بعنوان مثال درباره مسائل زير مطالعه كرد: يك- ميگويم: خودخواه نباشيد، به بيماري تحقير خود و خودشكني و خودستيزي دچار ميشويد!! دو- ميخواهم بيماري احساس حقارت و خودشكني‌هاي شما را معالجه كنم، به خودخواهي و تكبر مبتلا ميشويد!! ميگويم: جهاد با دشمنان براي دفاع از دين و جان و مال و ناموس واجب است، سستي مكنيد، راه بيفتيد، قدرت و كيان خود را با اختلاف عقايد و احساس كاذب ناتواني تباه ميسازيد و هنگامي كه نتائج وخيم سستي و مسامحه و باري بهر جهت دمار از روزگارتان درمي‌آوريد، بحركت درمي‌آئيد و فرياد ميزنيد كه چرا ما نشيته‌ايم و دشمن همواره خود را در كميني كه براي ما گرفته است، تقويت مينمايد! سه- ميگويم در تنطيم بعد مادي خود كوشا باشيد، زيرا: «من لامعاش له لامعاد له» (كسي كه معاش ندارد، معاد ندارد) بعد روحي و معنوي خود را بخطر مي‌اندازيد! و بالعكس هنگامي كه دستور به شكوفا ساختن بعد روحي ميدهم، ميخواهيد عبا روي سر انداخته برويد و همه عمر خود را در خانه خدا معتكف شويد: و فراموش كنيد كه: «الكاد لعياله كالمجاهد في سبيل الله» (آن كسي كه براي معيشت خانواده‌اش ميكوشد، مانند كسي است كه در راه خدا جهاد مي‌كند). *** «كلما اطل عليكم منسر من مناسراهل الشام اغلق كل رجل منكم بابه و انجحر انجحار الضبه في جحرها و لاضبع في وجارها» (هر آنگاه كه گروهي از سپاهيان شام به شما روي مي‌آورد. هر مردي از شما در خانه خود را مي‌بندد و مانند سوسمار به لانه خود ميخزد و مانند كفتار به آشيانه‌اش). ترس و وحشت از چيست؟! ترس و وحشت از عوامل مزاحم زندگي بايد سازنده و نيروبخش حيات باشد، نه تباه كننده آن. پس در حقيقت ميتوان بيم و هراس را بر دو قسمت عمده تقسيم كرد: قمست يكم- همان ترس و وحشتي است كه حيات را تضعيف و قدرت دفاع از آن را نابود ميسازد، اين يكي از مختصات بزدلان زبون است كه با انديشه و اعمال منفي خود و تلقياتي كه دائما بخود ميدهند، عامل مرگ و نابودي را به خويشتن نزديك و جان خود را دو دستي تقديم دشمنان مينمايند. بنابراين، شخص آگاه و خردمند و با ايمان از هيچچيز جز اينگونه ترس و هراس، وحشتي ندارد. بترسيد از اين ترس و وحشت و از آن، با هر وسيله و شكلي كه ممكن است اجتناب كنيد. قسمت دوم- بيم و هراس سازنده است كه موجب تقويت حيات و آماده كردن ميدان براي فعاليتهاي آن است. اين بيم و هراس عبارتست از احتياط منطقي از عوامل مزاحم زندگي و پيگردي جدي براي پيدا كردن و انتخاب وسائل مناسب براي ادامه حيات معقول بدون كمترين مسامحه و سهل‌انگاري. اين بيم و هراس كه با عبارتي ديگر ميتوان گفت: عامل پيدايش خلاقيتها و ابتكارات، همان عامل بزرگ حيات است كه پس ازتوجه به ارزش حيات بوجود مي‌آيد و انسان آگاه اعتقاد پيدا مي‌كند كه با اين حيات نمي‌توان شوخي كرد واين آن پديده‌اي نيست كه چيز ديگري را بتوان جانشين آن قرار داد و بايستي بهر شكلي و وسيله‌اي كه ممكن است استعدادهاي نهفته در آن را به فعليت درآورده و از اين امانت بزرگ الهي بهره‌برداري نمود. آيا اين احتمال و تصور كه با به فعليت رسيدن هر استعدادي، بعدي از جهان بزرگي كه در وجود انساني است باز مي‌شود، در صورت سهل‌انگاري آن بعد خنثي مانده و ضرر جبران‌ناپذيري دامن انساني را خواهد گرفت، بيم و هراس ندارد؟ چه مقدس است اين بيم و هراس كه موجب استفاده از چشمه‌سار زلال حيات پيش از خشك شدن آن بوده باشد. با اين بيان است كه آن پندار باطل كه ميگويد: ترس و وحشت (به مفهوم اصطلاحي و منفي آن) مذهب را بوجود مي‌آورد، مردود و بي‌اساس بودنش روشن ميگردد. *** «الذليل و الله من نصرتموه و من رمي بكم فقد رمي بافوق ناصل. انكم والله لكثير في الباحات، قليل تحت الرايات» (سوگند بخدا، ذليل شد كسي كه شما به ياري او برخاستيد. و كسي كه بوسيله شما تير به دشمنش بندازد با تير شكسته و بي‌پيكان با دشمن روياروي شده است سوگند بخدا، شما در صحنه ميدانهاي آرام انبوه مينمائيد، ولي در زير پرچم‌هاي برافراشته در كارزار ذوب مي‌شويد و اندك ميگرديد). زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزو است چه پست و محقرند آن انسانهائي كه با داشتن رهبري مانند علي بن ابيطالب (ع) كه هر نگاه صدق و صفاي الهي‌اش است ميتوانست دلهاي همچون كاه را چون كوههاي مقاوم و پايدار بسازد، باز ضعيف و ناتوان باشند. جاي شگفتي است كه مردمي كه تجسمي از صبر و شكيبائي بي‌پايان را در رهبري مانند فرزند ابيطالب ببينند و باز چونان ترسو كه از كمترين حركت يك برگ ناچيز گوشه‌اي از لانه خود را پناهگاه ابدي تلقي ميكنند و با اضطراب درآن لانه نفس برمي‌آورند!! تا آنگاه كه پيك مرگ سراغشان را بگيرد و دست زندگي را از گريبان آنان دور كند. آيا واقعا اين سست عنصران خودباخته علي را نمي‌شناختند؟ آيا راه او را راه خدا نمي‌دانستند؟ آيا او را حتي يك لحظه در مسير ماكياولي‌گري ديده بودند؟ آيا در او كامجوئي و عشق به مال و منال دنيا سراغ داشتند؟ آيا اعتنائي در آن وجود مقدس كه از خدا چيزي جز خدا را نمي‌خواست، محبت مقام مشاهده ميكردند؟ نه، سوگند بخداي علي بن ابيطالب، نه هرگز. آنان حيات حقيقي انساني را نشناخته بودند، آنان سر تا سر عمرشان جمله الله اكبر را ورد زبان داشتند، ولي كمترين طعمي از آنرا نچشيده بودند. اگر طعم اين جمله هستي‌ساز را چشيده بودند، از هيچ چيزي جز خدا برحذر نبودند. آيا واقعا آنان به اين آيه خداوندي كه مي‌گويد: ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم، ايمان داشتند؟ (اگر شما خدا را ياري كنيد، خدا هم شما را ياري نموده و قدمهاي شما را استوارتر خواهد ساخت). نه هرگز. اگر ايمان به محتواي اين آيه خداوندي داشتند، چرا تن به ذلتها و خواري‌ها ميدادند و از رهبري چون فرزند ابيطالب رويگردان مي‌شدند؟! انبوه شدن و هياهو براه انداختن در غير موقع خطر باناتواني از روياروئي با دشمن همان خودفريبي است كه از مشتقات خودباختن در برابر مسائل جدي حيات است. *** «و اني لعالم بما يصلحكم و يقيم اودكم و لكني لااري اصلاحكم بافساد نفسي» (و من آنچه را كه شما را اصلاح و كجي‌هايتان را راست مي‌كند، ميدانم، ولي هرگز با افساد خويشتن شما را اصلاح نخواهم كرد). اين خيال باطل را از مغز خود دور كنيد كه براي تحصيل رضايت و خوشنودي شما خود را فاسد كنم معطل مباش و فرصت را از دست مده، فورا: برو اين دام بر مرغ دگر نِه             كه عنقا را بلند است آشيانه اي سبك مغزان خيال‌پرور، و اي ظاهربينان كوته‌نگر اي طبيعت بينان از جان بي‌خبر، گوش بدهيد بگويم كه شما چه ميخواهيد و چه مقاصدي را اصلاح ناميده‌ايد؟! اصلاحات شما بدينقرار است: در اين دنيا كه جايگاه كار و تلاش است، شما را رها كنم كه در آسايشگاههاي خود بياراميد و معاش شما در هر موقع كه شما اراده كنيد، از آسمان ببارد و يا از زمين برويد و در اختيار شما قرار بگيرد! تازه اين اصلاح كامل نيست، اصلاح كامل شما در اين است كه آن معاش از آسمان باريده يا از زمين روئيده با كمال خضوع و خشوع بيايند و در مقابل شما دست به سينه بايستند و با قبول هزاران منت از شما نه در فاصله يك ذرعي، بلكه در زير دست شما قرار بگيرند و شما هم آنها را بدلخواهتان تناول بفرمائيد!!! اصلاح شما در اين است كه همين كه هواي مقام در توي مغز شما موج زد، من علي بن ابيطالب هواي نفساني شما را وحي منزل تلقي كنم و به سرعت پاسخ مثبت به شما بگويم! و شما هم خودتان و ديگران را فريب بدهيد كه فرزند ابيطالب زمامدار بسيار خوبي است زيرا به مصلحت من عمل نموده و مرا اصلاح كرد!! شما صلاحتان را در آن مي‌بينيد كه چنان شما را آزاد و مطلق‌العنان بگذارم كه بيت‌المال را طعمه‌اي گوارا تلقي كرده و هر طور كه بخواهيد آنرا ببلعيد! شما خيلي از اين صلاح و مصلحتها داريد، مثلا يكي ديگر از مصلحتهاي شما اينست كه شما را رها كنم تا خويشاوندان و اقرباء و همه كساني را كه ميتوانند با انواع تملق‌ها و چاپلوسي‌ها شما را دل خوش كنند، بر مردم جامعه مسلط كنيد تا آنان در خور و خواب و خشم و شهوت و مقام غوطه‌ور شوند، و آه و ناله و شيون مستمندان جامعه فرشتگان ملكوتي را بيازارد و وبال همه آنها بگردن علي بن ابيطالب بيفتد و عقاب و كيفر الهي را براي خود بيندوزد!! اين است آنچه كه شما آنرا اصلاح ميناميد، در صورتي كه تن دادن و خشنودي بچنين اصلاحي كه شما از من توقع داريد نخست خود علي بن ابيطالب را فاسد ميكند و سپس خود شما را. برو براه خودت اي مفسد خود و جامعه‌ات. *** «اضرع الله خدودكم و اتعس جدودكم لاتعرفون الحق كمعرفتكم الباطل و لاتبطلون الباطل كابطالكم الحق» (خدا روي شما را خوار و پست و حظ و نصيب شما را تباه گرداند. آنچنان كه باطل را ميشناسيد آشنائي با حق نداريد و آنچنان كه حق را از بين ميبريد، باطل را محو و نابود نميسازيد). اي تبهكاران خودستيز چرا رابطه حيات خود را با حق بريده و بباطل پيوسته‌ايد؟! آيا ارزش و عظمت و ضرورت حق و حقيقت براي شما به آن اندازه هم جلوه نكرده است كه تفكر و احساسات انساني شما را ولو چند لحظه بسوي خود جلب كند تا بدانيد كه با جهل به حق اعراض از آن، چه آتشي در خرمن هستي خود شعله‌ور ساخته‌ايد؟! آيا پليدي و حقارت باطل كه در سر تا سر عمر گذران خود همواره با پوچي و مضرات آن روبرو شده‌ايد به آن اندازه هم شما را بيدار ننموده است كه لحظاتي چند درباره‌ي آن با تمام تعقل و احساسات انساني بينديشيد و حيات خود را از پوچي نجات بدهيد؟! من هيچ نمي‌بينم كه روياروي باطل و باطل‌گرايان بايستيد و پرچم مبارزه با آن ضد حق برافراشته و حمايت از حق و حقيقت نمائيد. آيا مي‌دانيد كه شما از زندگي چه مي‌خواهيد؟ آيا زندگي پديده‌ايست كه شما با دست خود ساخته و آنرا در جهاني كه هيچ قانوني براي آن سراغ نداريد، اداره ميكنيد، تا چنين گمان كنيد كه حق و باطل و صحيح و ناصحيح و نيك و بد و زشت و زيبائي چنين گمان كه خودتان ساخته‌ايد، در اختيار شما است، و شمائيد كه ميتوانيد هوي و هوس و مصالح ساختگي خود را ملاك حق و باطل قرار بدهيد؟! اگر چنين ميانديشيد، من سخني با شما ندارم زيرا من نميتوانم با چيزها سخن بگويم، من مامور گفتگو و انس با كس‌ها هستم. برويد شما سرنوشتي جز سقوط در پرتگاههاي هوي و هوسها و خودخواهي‌هاي طغيانگران از خدا و از انسان بي‌خبر، نداريد- خدايا: چندين چراغ دارد و بيراهه ميرود          بگذار تا بيفتد و بيند سزاي خويش  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 411-407 به دليل عقب نشينى كوفيان از جنگ با مردم شام، امام (ع) آنان را به تعبيرات مختلفى و به شرح زير، مورد نكوهش و توبيخ قرار داده است.  1-  آنها را نيازمند مدارا و مماشات دانسته است و اين از خصلت مردان خردمند نيست. مدارا و رفتار نرم را بايد در باره چهارپايان و حيواناتى كه داراى عقل نيستند به كار برد.  امام (ع) نيازمندى مردم نامتعهّد كوفه را به مماشات و مدارا به دو چيز تشبيه كرده است.  الف: به شتر جوانى كه هنوز عادت بار بردن ندارد و كوهانش را بار سنگين به سختى كوبيده و زخم كرده باشد.  جهت شباهت در هر دو، بى صبرى و فرار از وظيفه است. ياران حضرت، اظهار ناتوانى و فرار از وظيفه جهاد كرده، كارزار با دشمن را دشوار مى دانستند، به مانند شتر جوان و نو عادتى كه كوهانش از حمل بار سنگين كوبيده باشد به هنگام بار نهادن بر پشتش صداى مخصوص از گلوى خود، خارج مى سازد، و از تسليم شدن براى حمل بار فرار مى كند.  ب: به جامه كهنه و فرسوده اى كه تار و پودش بى دوام شده است و اگر قسمت باز آن را بدوزند قسمت ديگرش پاره مى شود.  جهت شباهت ميان اين دو، عدم ثبات و پايدارى است، چنان كه لباس كهنه بى دوام بوده و به دليل فرسودگى نمى توان بدان اعتماد كرد. ياران حضرت نيز چنين بودند. هرگاه با سخنرانى و نصيحت و ترغيب و تشويق گروهى را، آماده پيكار مى كرد، گروهى ديگر مخالفت مى كردند. هيچ گاه وحدت نظر ميانشان پديد نمى آمد. همين اختلاف رأى و نظر موجب خوددارى آنها از جنگ شده بود.  2-  ظاهر حال مردم كوفه بر ترس و وحشت از دشمن دلالت مى كرد، بدين سبب امام (ع) در باره آنها فرمود: هرگاه گروهى از لشكريان شام به شما نزديك شوند، هر يك از شما در را بروى خود مى بندد و مانند سوسمار به سوراخ رفته، و يا همچون كفتار در لانه خود مخفى مى شود. امام (ع) در اين عبارت، بستن در را بر روى خود، كنايه از نداشتن علاقه به شنيدن اخبار جنگ و آگاهى يافتن از حضور نظامى مردم شام، آورده اند. ترس و فرار آنها را به سوسمار و كفتار تشبيه كرده است، كه به هنگام ديدن شكارچى يا خطرى جدّى، فرار را، بر قرار ترجيح مى دهند و در محل امنى مخفى مى شوند و به اين دليل جمله را به شكل فعل مؤنّث ذكر كرده اند تا ضمن شدّت بخشيدن به توبيخ، اين حقيقت را، كه بطور معمول زنها بيشتر از مردها مى ترسند، روشن سازد.  3-  امام (ع) يارانش را به خوارى و ذلّت و كم فايده بودن وجودشان توصيف كرده، خوارى و ذلّت شان را چنين توضيح مى دهد: «به خدا سوگند، خوار و بيچاره آن كسى است كه به يارى شما دل ببندد، انتظار استعانت و كمك از امثال شماها را داشته باشد.» اصولا دلبستن به چنين افراد بى تعهّد و يا كم تعهّدى ذلّت آور است، چه انسان را مغرور كرده، در وسط راه رهايش مى كنند. (اين وجه ظاهر كلام امام (ع) بود). احتمال ديگر اين است كه سخن آن بزرگوار اشاره به تفرقه و اختلاف فكرى آنها داشته باشد، چون هر كس كه مى خواست از آنها يارى فكرى بگيرد خوار و ذليل مى شد زيرا ثبات فكرى در ميان آنها نبود.  كم فايده بودن وجود آنها را، امام (ع) با اين عبارت توضيح داده اند: «آن كه به وسيله شما به سمت دشمن تيراندازى كند. در حقيقت با كمانى كه زه نداشته و پيكانش شكسته باشد، دشمن را هدف قرار داده است» اين عبارت كنايه از بى فايده بودن وجود آنها در مبارزه و پيكار با خصم است. چون تيرى كه زه و پيكان نداشته باشد نه پرتاب مى شود و نه بر هدف كارساز است.  4-  صفت ناپسند ديگر آنها اين است كه در مجالس و خانه ها زيادند ولى در زير پرچم براى حركت و سركوب دشمن بسيار اندكند.  اين فراز از عبارت امام (ع) بدگويى از مردم كوفه به لحاظ ترس و وحشتى كه داشته اند و بدين سبب مستحقّ ننگ و عار شده اند بيان شده است زيرا عدم آمادگى براى جهاد در راه خدا و پراكنده بودن، نشانه ترسى بوده كه از مواجه با دشمن داشته اند. بنا بر اين اجتماع، جوش و خروش براى سركوب دشمنان خدا علامت سرافرازى و ستايش است.  ابو الطيّب شاعر معروف عرب اجتماع و آمادگى لازم براى پيكار را چنين مى ستايد:  ثقال اذا لائو خفاف اذا دعوا           قليل اذا عدوا كثيرا اذا شدّوا بر عكس عدم شركت در جنگ و خوددارى از كارزار در شعر عويف قوافى مستوجب بارزترين مذمت، توبيخ و ملامت است... شاعر با يك سؤال افراد مورد نظرش را تقبيح مى كند، و شاهد مثل بسيار خوبى براى بحث مورد نظر ما است.  الستم اقلّ الناس عند لوائهم            و اكثرهم عند الذبيحة و القدر قوله عليه السلام: «و انّى لعالم الى قوله أودكم»، مقصود امام (ع) از عبارت فوق اين است: آنچه آنها را به اطاعت وادار مى سازد و اصلاحشان مى كند مجازات كردن به وسيله قتل و كشتار مى باشد چنان كه حجّاج بن يوسف ثقفى چنين سياستى را در ارعاب و اجبار مردم، آن گاه كه شخصى بنام مهلّب را براى سركوبى خوارج فرستاد به كار گرفت. روايت شده است كه حجّاج در كوفه اعلان عمومى داد. هر كس تا سه روز آماده حركت و اطاعت از مهلّب نشود، رواست كه خونش را بريزند. در همين رابطه عدّه زيادى را كشت. مردم با عجله براى حركت و پيروى از مهلّب آماده شدند چنان كه تاريخ نشان مى دهد بيشتر سلاطين همين سياست ارعاب و تهديد را داشته و دارند.  عبارت امام (ع) كه: «من اصلاح شما را به بهاى تباه شدن نفس خود روا نمى شمارم» بدين معنى است: من مجاز نمى دانم كه خونتان را بريزم تا بزور شما را براى جنگ گسيل دارم، چنان كه پادشاهان، هنگام تثبيت حكومت خود چنين مى كنند و دين خود را به تباهى و فساد مى كشند، امام صلاح نمى دانست كه با تهديد و قتل آنها را تسليم حكم و فرمان كند زيرا موجب تباهى و فساد ديانتش مى شد و چون طبق قاعده عقلى، و حكمت، اصلاح ديگران فرع بر اصلاح نفس مى باشد، از شخصيّتى مثل امام (ع) انتظار نمى رفت كه نفس خود را فاسد كند تا ديگران اصلاح شوند.  حال اگر اشكال شود كه جهاد فراروى امام عادل واجب است، بنا بر اين لازم بود كه امام (ع) بر آنها تحميل كند با اين حساب چرا آن حضرت اجازه قتل شان را نداشت پاسخ اين اشكال را به دو صورت مى توان داد بشرح ذيل: 1-  براى ترك هر واجبى نمى توان افراد را كشت. مثلا اگر كسى حج را ترك كند. در ازاى ترك اين واجب كشته نمى شود.  2-  بعيد نبود كه اگر امام (ع) به خاطر ترك جهاد، دست به قتل و كشتار آنها مى زد از اطرافش پراكنده مى شدند و به دشمن حضرت مى پيوستند و يا او را تسليم دشمن مى كردند. و يا كمر به قتلش مى بستند. هر يك از اين امور فساد كلّى ترى بود و از كناره گيرى آنان از جهاد در راه خدا و نپذيرفتن دعوت امام (ع) در بعضى موارد خطر بيشترى داشت.  قوله عليه السلام: «اصرع اللّه الى آخره»،  در اين فراز حضرت كوفيان را به خوار شدن و بى بهره ماندن نفرين كرده است و سزاوار نفرين بودن آنان را جهل و ظلم به نفس معرّفى مى كند.  نادانى آنها به اين لحاظ بود كه حق را به اندازه باطل نمى شناختند و به همين دليل مورد خشم خداوند قرار گرفتند. امّا دليل اين كه باطل را خوب مى شناختند اين بود كه دنياشناس بودند، و به جاى فرمانبردارى از اوامر حق به دنيا و خوشيهاى آن دلبسته بودند و از آخرت غفلت داشتند.  احتمال ديگرى كه در شرح كلام امام (ع): «حق را به اندازه باطل نمى شناسيد»، مى توان تصوّر كرد اين است: حضرت با اين عبارت به شبهه باطلى كه براى بعضى از آنان پيش آمده و به اين بهانه كه معاويه و يارانش مسلمانند و جنگ با اهل قبله روا نيست از يارى امام سر باز مى زدند. اشاره فرموده باشد. و معنى اين فراز كه: «كوفيان باطل را از حق بيشتر مى شناسند» بمعنى جهل مركّب آنان كه شديدترين نوع نادانى است مى باشد.  آخرين حدّ توبيخ و مذمّت آنان جهل بسيط و مركّبى بود كه گرفتار آن بودند. نشناختن حق، جهل بسيط، و تصديق باطل، جهل مركّب، و ظلم به نفس، از بين بردن حق بود، كه در ميان آنها رواج داشت.  بعلاوه اين فراز سخن امام (ع) بر كورى از فرمان خدا و ناشنوايى و عدم اجابتشان از منادى حق اشاره دارد.  اين سخن امام (ع) كه: «شما باطل را، باطل نمى كنيد»، اشاره دارد به اين كه آنها منكر را براى خود و ديگران زشت نمى دانستند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 121 و من كلام له عليه السلام و هو الثامن و الستون من المختار في باب الخطب:كم أداريكم كما تدارى البكار العمدة، و الثّياب المتداعية، كلّما حيصت من جانب تهتّكت من آخر، كلّما أطلّ عليكم منسر من مناسر أهل الشّام أغلق كلّ رجل منكم بابه، و انحجر انحجار الضّبة في جحرها و الضّبع في و جارها، الذّليل و اللّه من نصرتموه، و من رمى بكم فقد رمى بأفوق ناصل، و و اللّه إنّكم لكثير في الباحات، قليل تحت الرّايات و إنّي لعالم بما يصلحكم و يقيم أودكم، و لكنّي لا أرى إصلاحكم بإفساد نفسي، أضرع اللّه خدودكم، و أتعس جدودكم، لا تعرفون الحقّ كمعرفتكم الباطل، و لا تبطلون الباطل كإبطالكم الحقّ. (11388- 11296)اللغة:(البكار) بالكسر جمع بكر بالفتح و هو الفتى من الابل و (العمدة) بكسر الميم من العمد الورم و الدّبر و قيل العمدة التي كسرها ثقل حملها، و قيل التي قد انشدخت اسنمتها من داخل و ظاهرها صحيح و (المتداعية) الخلقة التي تنخرق و إنّما سمّيت متداعية لأنّ بعضها يتخرّق فيدعوا لباقي إلى الانخراق.و (الحوص) الخياطة يقال حاص الثوب يحوصه حوصا خاطه و (اطل) عليه بالطاء المهملة أشرف و في بعض النّسخ بالمعجمة أى اقبل اليكم و دنا منكم و (المنسر) كمجلس و كمنبر القطعة من الجيش تمرّ قدام الجيش الكثير و (الجحر) بالضّم كلّ شي ء يحتفره السّباع و الهوام لأنفسها و حجر الضّب كمنع دخله و حجره غيره أدخله فانحجر و تحجرّ و كذلك احجره و (الضّبة) انثي الضّباب و هي دابة برّية.و (الضّبع) مؤنثه و (و جارها) بالكسر جحرها و (الافوق) المكسور الفوق و (النّاصل) المنزوع النّصل و (الباحة) السياحة و في بعض النّسخ الساحات و (الراية) العلم و (الاود) بالتّحريك العوج و (ضرع) إليه بالتثليث ضرعا بالتحريك و ضراعة خضع و ذلّ و استكان و اضرعه اللّه أذلّه و (التّعس) الهلاك و الانحطاط. و (الجدود) بالضّم جمع الجدّ بالفتح كالجدودة و الاجداد و هو البخت و الحظّ و في الكتاب الكريم: «وَ أَنَّهُ تَعالى جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا ولدا». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 122 الاعراب:جملة كلما حيصت في محلّ الرّفع صفة للثياب، و جملة كلّما اطل استينافية و تحتمل الاستيناف البياني فكانه سئل عن سبب المداراة فأشار إلى الجواب بها، و تقديم و تأخير قوله الذّليل و اللّه من اه، جملة القسم معترضة بين الخبر و المبتدأ و تقديم الخبر لقصد الحصر، و جملة اضرع اللّه خدودكم، و أنعس جدودكم دعائيّتان لا محلّ لهما من الاعراب.المعنى:اعلم أنّ المقصود بهذا الكلام توبيخ أصحابه، و ذمّهم بتثاقلهم عن الجهاد، و تقاعدهم عن النّهوض إلى حرب أهل الشّام، فأشار اوّلا إلى كونهم محتاجين إلى المداراة الكثيرة البعيدة عن شيمة أهل النّجدة و الشّجاعة و ذوي الفتوّة و الكياسة و نبّه على ذلك بقوله:تشبيه (كم اداريكم كما تدارى البكار العمدة و الثياب المتداعية) اى كما يدارى صاحب البعير بعيره المنشدخ السّنام و لا بس الأثواب ثيابه الخلقة المنخرقة، و وجه تشبيههم بالبكار العمدة هو قلة صبرهم و شدّة اشفاقهم و عدم تحملهم لمشاق الجهاد و القتال كما يشتدّ جرجرة البكر العمد و يقل صبره و لا يتحمل ثقال الأحمال.و وجه التّشبيه بالثياب المتداعية أنّ الثياب الموصوفة كما انّها (كلما حيصت من جانب تهتك من جانب آخر) فكذلك أصحابه كلّما أصلح حال بعضهم و انتظم أمرهم للحرب فسد عليه البعض الآخر (كلما اطل عليكم) و اشرف (منسر من مناسر اهل الشّام اغلق كلّ رجل منكم بابه) و لزم بيته من شدّة الجبن و الخوف و (انحجر انحجار الضّبة في حجرها و الضّبع في و جارها).تخصيصهما من بين ساير الحيوانات بالذّكر لاتّصاف الاولى بالجهل و العقوق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 123 حتّى صار يضرب بها المثل فى الجهل، و لذلك لا تحفر جحرها إلّا عند صخرة لئلا تضلّ عنه إذا خرجت لطلب الطعام و من عقوقها أنّها تأكل حسولها «1» و اتصاف الثانية بالحمق كما عرفت ذلك في شرح سادس المختار فى باب الخطب، و خصّ الاناث منهما أيضا لأنهما أولى بالمخافة من الذّكر.انّ (الذّليل و اللّه من نصرتموه) لاتّصاف المخاطبين في أنفسهم بالذلة فيلزم اتّصاف المنتصرين بهم بها أيضا تشبيه (و من رمى بكم فقد رمى بافوق ناصل) شبّههم بالسّهم المكسور الفوق المنزوع النّصل لعدم الانتفاع بهم في الحرب كما لا ينتفع بالسّهم الموصوف و قد مضى مثل هذه العبارة في الخطبة التّاسعة و العشرين، و ذكرنا هنالك ما يوجب زيادة توضيحها. (و و اللّه انّكم لكثير في المباحات قليل تحت الرايات) و صفهم بالكثرة في الاندية و القلّة تحت الألوية إشارة إلى جبنهم، فانّ هذين الوصفين من لوازم الجبن و الخوف كما أن مقابلهما من لوازم الفتوّة و الشجاعة و لذلك يهجو الشّعراء بالأوّل و يمدحون بالثاني قال الشّاعر:أما انكم تحت الخوافق و القنا         لثكلاء لا زهراء من نسوة زهر       أ لستم أقلّ النّاس تحت لوائهم          و أكثرهم عند الذّبيحة و القدر    و قال آخر:ثقال إذا لانوا خفاف إذا دعوا         قليل إذا عدوّا كثير إذا شدّوا   (و) اللّه (انّى لعالم بما يصلحكم و يقيم اودكم) و هو اقامة مراسم السّياسة فيهم من القتل و التّعذيب و استعمال وجوه الحيل و التّدبير و المخالفة لأمر اللّه سبحانه، و لذلك استدرك بقوله (و لكنّى لا أرى اصلاحكم بافساد نفسي) يعنى أنّ اصلاحكم بالقتل و السّياسة موجب لفساد نفسي و ديني و لا أرضى به كما يرتضيه ملوك الدّنيا و رؤسائها بلحاظ صلاح ملكهم و انتظام أمر مملكتهم لكون نظرهم مقصورا على زخارف الدّنيا و زهراتها العاجلة و غفلتهم بالكليّة عن الآخرة:و أما هو عليه السّلام فراعى صلاح نفسه و قدّمه على اصلاح حال الغير لانحصار همّته______________________________ (1) حسول ولد الضبّ حين يخرج من بيضته و يكنى الضبّ ابو حسيل، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 124 في الآخرة و انقطاعه بكليّته عن الدّنيا الفانية، فلم يكن يستحلّ منهم ما يستحلّ ساير الملوك من رعيّتهم من القتل و التّعذيب الموجبين للاثم و المعصية المستلزمين لفساد الدّين و السّخط في الآخرة.ثمّ دعى عليه السّلام عليهم بقوله كنايه (اضرع اللّه خدودكم) و هو كناية عن ذلّة النّفس و الاستكانة و بقوله (و اتعس جدودكم) و هو كناية عن الخسران و الخيبة.ثمّ نبّههم على علّة استحقاقهم للدّعاء بقوله (لا تعرفون الحقّ كمعرفتكم الباطل) أراد به جهلهم بما يلزم عليهم من القيام بوظايف التّكاليف الشّرعية و الاحكام الالهية و اشتغالهم بالامور الدّنيوية الباطلة (و لا تبطلون الباطل كابطالكم الحقّ) أراد به عدم ابطالهم للمنكر كابطالهم للمعروف.الترجمة:از جمله كلام آن حضرتست در مذمت اصحاب خود:چقدر مدارا كنم با شما چنانكه مدارا كنند با شترانى كه كوفناك باشد كوهان ايشان، و هم چنانكه مدارا كنند با لباسهاى كهنه پاره پاره بمرتبه كه هر وقت دوخته شود از جانبى دريده مى شود از جانب ديگر هر وقت كه مشرف شود بر شما دسته لشكرى از لشكرهاى أهل شام مى بندد هر مردى از شما در خانه خود از ترس و در آيد در سوراخ همچو در آمدن سوسمار در سوراخ خود و همچو در آمدن كفتار در خانه خود.بخدا سوگند كه ذليل آن كسى است كه شما ناصر آن شده باشيد، و كسى كه تير اندازد با شما به دشمنان پس بتحقيق كه مى اندازد بتير سوفار شكسته بى پيكان قسم بخدا كه بدرستى شما هر آينه بسياريد در عرصها و اندكيد در زير علمها، و بدرستى من دانا هستم بچيزى كه اصلاح نمايد شما را و راست گرداند كجى شما را و ليكن من بخدا سوگند نمى بينم اصلاح شما را با فساد نفس خود.خوار گرداند خدا رخسارهاى شما را، و تباه گرداند نصيبهاى شما را، نمي شناسيد شما حق كامل را چنانچه مى شناسيد باطل را، و باطل نمي گردانيد باطل را همچو باطل گردانيدن شما حق را يعنى شما با مورد دنيويه باطله مشغوليد و از امور اخروية غافل. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 243 از سخنان آن حضرت در نكوهش ياران خود [در اين خطبه كه در نكوهش ياران خود ايراد فرموده است و با عبارت: «كم اداريكم كما تدارى البكار العمده و الثياب المتداعية» (تا چند با شما مدارا كنم همانگونه كه با شتران جوان فرسوده كوهان و جامه هاى ژنده مدارا مى كنند) شروع مى شود، پس از توضيح برخى از لغات و اصطلاحات نخست اشعارى در نكوهش ترس و سپس اخبار برخى از افراد مشهور به ترس را آورده است كه برخى از آنها در كمال لطافت است ]: اخبار ترسويان و برخى از داستانهاى لطيف ايشان: از جمله اخبار ايشان داستانهايى است كه ابن قتيبه در كتاب عيون الاخبار نقل كرده است. او مى گويد: روزى معاويه عمرو عاص را ديد و خنديد. عمرو گفت: اى امير المومنين خداوند لبت را همواره خندان بدارد، از چه چيز خنديدى گفت: از حضور ذهن تو در آشكار ساختن عورت خودت در جنگ با پسر ابو طالب مى خندم و به خدا سوگند، على را بزرگوار و بسيار بخشنده يافتى و حال آنكه اگر مى خواست مى توانست ترا بكشد. عمرو گفت: اى امير المومنين به خدا سوگند من در آن هنگام كه على ترا به جنگ تن به تن دعوت كرد بر جانب راست تو بودم، چشمهايت از بيم كژ شد و نفس در سينه ات بند آمد و چيزها از تو ظاهر شد كه خوش نمى دارم براى تو بازگو كنم. بنابراين، بر خويشتن بخند يا خنديدن را رها كن. ابن قتيبه مى گويد: حجاج در حالى كه زره بر تن و عمامه سياهى بر سر داشت و كمانى عربى و تيردان بر دوش افكنده بود پيش وليد بن عبد الملك آمد. ام البنين دختر عبد العزيز بن مروان كه در آن هنگام همسر وليد بود به وليد پيام فرستاد و گفت: اين مرد عرب كه سراپا پوشيده از سلاح است در خلوت پيش تو چه كار دارد و حال آنكه تو فقط يك پيراهن بر تن دارى؟ وليد به همسرش پيام فرستاد كه آن مرد حجاج است. ام البنين فرستاده را برگرداند و گفت: به خدا سوگند، اگر فرشته مرگ با تو خلوت كند براى من خوشتر از اين است كه حجاج با تو خلوت كند. وليد خنديد و سخن او را براى حجاج نقل كرد و با او به شوخى پرداخت. حجاج گفت: اى امير المومنين با زنان خنده و شوخى را با ياوه گويى مياميز و اسرار خود را با آنان بازگو مكن و آنان را از كيد و مكر دشمن خويش آگاه مگردان كه زن گياه خوشبوست نه كارفرما و چيره. چون حجاج برگشت، وليد پيش همسر خويش باز آمد و سخن حجاج را براى او نقل كرد. ام البنين به وليد گفت: اى امير المومنين امروز خواسته و نياز من از تو اين است كه به حجاج فرمان دهى فردا در حالى كه سراپا پوشيده در سلاح باشد پيش من آيد. وليد پذيرفت. فرداى آن روز حجاج نزد ام البنين آمد. نخست تا مدتى او را نپذيرفت و سپس به او اجازه ورود داد، ولى اجازه نشستن نداد و حجاج همچنان بر پاى بود، ام البنين سپس به حجاج گفت: اى حجاج گويا تو به سبب آنكه پسر زبير و پسر اشعث را كشته اى بر امير المومنين منت مى نهى و حال آنكه به خدا سوگند، اگر نه اين است كه خدا مى داند تو بدترين خلق اويى ترا گرفتار سنگسار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 244 كردن كعبه محترم و كشتن پسر ذات النطاقين [يعنى عبد الله بن زبير] كه نخستين مولود در اسلام است، نمى فرمود. اما اين سخنت كه امير المومنين را از شوخى و خنده كردن با زنان و لذتجويى و كاميابى از ايشان منع كرده اى، آرى اگر ايشان فرزندانى چون تو بزايند كه چه نيكو گفته اى و اين پيشنهادت را بايد پذيرفت و اگر قرار باشد فرزندانى چون امير المومنين بزايند بديهى است كه نبايد سخن ترا بپذيرد، به خدا سوگند، در آن هنگام كه تو سخت گرفتار بودى و نيزه هاى دشمن بر تو سايه افكنده بود و جنگ و ستيز سرگرمت مى داشت زنان امير المومنين عطر و مشكى را كه مى بايست در زلفهاى خود بكار برند براى پرداخت حقوق مردم شام مى فروختند و امير المومنين در نظر ايشان محبوب تر از پدران و پسران ايشان بود و خداوند ترا به سبب دوستى ايشان با امير المومنين از دست دشمن نجات داد. خدا بكشد آن كسى را كه به تو مى نگريست و نيزه غزاله ميان شانه هايت بود، و چنين سرود: «بر من همچون شير است و حال آنكه در جنگها همچون شتر مرغ بدون حركت است كه از صداى سوت زدن رم مى كند، اى كاش در جنگ به نبرد با غزاله مى پرداختى يا آنكه دلت ميان بال پرنده يى قرار مى داشت.» ام البنين سپس به كنيزكان خود فرمان داد او را بيرون كنند و او را بيرون كردند. ديگر از داستانهاى نغز ترسويان داستان زير است كه آن را هم ابن قتيبه در كتاب عيون الاخبار آورده است: مى گويد: پير مردى از خاندان نهشل بن دارم به نام عروة بن مرثد كه كنيه اش ابو الاغر بود در بصره ميان خواهر زادگان خويش كه از قبيله ازد بودند در كوچه بنى مازن زندگى مى كرد. قضا را در ماه رمضان مردان آن كوچه به كشتزارها و زنان براى گزاردن نماز به مسجد رفته بودند و جز تنى چند از كنيزان كسى در خانه باقى نمانده بود، شبى سگى ولگرد در خانه يى را گشوده ديد، داخل شد در هم از روى او بسته شد. يكى از كنيزان صدايى شنيد، پنداشت دزدى است كه به خانه در آمده است. كنيزى خود را به ابو الاغر رساند و اين خبر را به او داد. ابو الاغر گفت: دزد از ما چه مى خواهد عصاى خود را برداشت و آمد و كنار در خانه ايستاد و گفت: هان اى فلان، به خدا سوگند من ترا مى شناسم، آيا از دزدهاى بنى مازنى كه باده ترشيده جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 245 بدى آشاميده اى و چون بر سرت اثر گذاشته است با خود پنداشته و در اين آرزو بر آمده اى و گفته اى: به خانه هاى بنى عمرو دستبرد بزنم كه مردانشان غائبند و زنهايشان در مسجد نماز مى گزارند و مى توانم از اموال ايشان چيزى بدزدم. بدا به حال تو به خدا سوگند، آزادگان چنين نمى كنند و خدا را گواه مى گيرم كه اگر بيرون نيايى چنان بانگ نافرخنده يى مى زنم كه دو قبيله عمرو و حنظله به يكديگر روياروى شوند و به شمار ريگهاى بيابان مردان از اين سو و آن سو فرا رسند و ترا فروگيرند و اگر چنين كنم در آن صورت تو بدبخت ترين فرزند خواهى بود. ابو الاغر همينكه ديد پاسخى نمى دهد شروع به نرمى كرد و با ملايمت گفت: پدرم فداى تو باد پوشيده بيرون آى و به خدا سوگند، خيال نمى كنم مرا بشناسى كه اگر مرا مى شناختى به گفتارم قانع مى شدى و به اين خواهر زادگان مهربان و نيكوكارم اطمينان پيدا مى كردى، قربانت گردم من ابو الاغر نهشلى و دايى اين قوم و همچون چشم ايشانم. آنان از فرمان من سرپيچى نمى كنند و امشب زيانى به تو نمى رسد و تو در امان من خواهى بود، وانگهى مرا دو جامه نرم و پاكيزه است كه خواهر زاده نيكوكارم به من بخشيده است يكى از آن دو را براى خود بردار كه به فرمان خدا و رسول بر تو حلال باد. سگ چون سخن ابو الاغر را مى شنيد آرام و بى حركت مى ماند و چون ابو الاغر سكوت مى كرد به جست و خيز مى پرداخت و در جستجوى راه گريز بر مى آمد. ابو الاغر هياهويى كرد و باز خنديد و خطاب به سگ گفت: اى فرومايه ترين مردم مگر نمى بينى كه امشب من در اين سو هستم و تو در آن سو كنيزكان سياه و سپيد جمع شده اند و تو گاه دم بر مى آورى و گاه خاموش مى شوى و چون من سكوت مى كنم به جست و خيز بر مى آيى و آهنگ بيرون شدن مى كنى به خدا سوگند، اگر بيرون نيايى در اين خانه در مى آيم. چون مدت توقف ابو الاغر بر در خانه دراز شد يكى از كنيزكان آمد و گفت: به خدا سوگند، اين مرد عربى ديوانه است. من كه در اين خانه چيزى نمى بينم، در را گشود و سگ گريزان از خانه بيرون آمد در حالى كه ابو الاغر خود را از او كنار كشيد و پاهايش سست شد و بر پشت افتاد و مى گفت: به خدا سوگند، داستانى چون امشب نديده بودم. اين كه فقط سگى بود و اگر مى دانستم خودم بر او حمله مى بردم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 246 نظير اين داستان داستان ابو حيه نميرى است كه سخت ترسو بوده است. گويند ابو حيه را شمشيرى بوده كه ميان آن و چوب فرقى وجود نداشته است، خودش آنرا «لعاب المنيه» مى ناميده است. يكى از همسايگانش حكايت مى كند و مى گويد: شبى ابو حيه را ديدم كه شمشيرش را كشيده و بر در يكى از حجره هاى خانه اش كه از آن صدايى شنيده بود ايستاده است و مى گويد: اى كسى كه گول خورده اى و نسبت به ما گستاخى كرده اى، به خدا سوگند، چه بد چيزى براى خود برگزيده اى، خيرى اندك و شمشيرى كشيده كه «لعاب المنية» است و نامش را شنيده اى، صولت آن مشهور است و خطا نمى كند. تو خود بيرون بيا تا ترا عفو كنم و مگذار كه من به قصد عقوبت تو بر تو وارد شوم. به خدا سوگند، اگر من قبيله قيس را فراخوانم فضا را انباشته از سواران و پيادگان براى جنگ با تو مى كنند. سبحان الله چه گروه بسيار و فرخنده يى كه در آن صورت ميان موج آن فروخواهى شد و از آن گريزى نخواهى يافت. گويد: در اين هنگام بادى وزيد در حجره باز شد و سگى شتابان بيرون آمد و گريخت. ابو حيه بر جاى خود خشك شد و پاهايش لرزيد و در افتاد. زنان قبيله پيش او دويدند و گفتند: اى ابو حيه آرام بگير و آسوده خاطر باش كه سگى بود. او نشست و مى گفت: سپاس خداوندى كه ترا به صورت سگ درآورد و جنگ را از من كفايت فرمود. مغيرة بن سعيد عجلى همراه سى مرد در پشت كوفه قيام كرد و چون حمله آوردند خالد بن عبد الله قسرى امير عراق بر منبر بود و خطبه مى خواند، چنان عرق كرد و نگران و سرگردان شد كه فرياد مى كشيد آب به من بدهيد آب. ابن نوفل در اين مورد او را هجو گفته و اشعارى سروده است كه از جمله اين دو بيت است. «تو به هنگام خروج مغيره كه برده يى سفله بود از ترس و بانگ هياهوى ايشان بر خود ادرار كردى، از بيم فرياد برداشتى كه به من آب بياشامانيد و سپس بر تخت شاشيدى». ديگرى هم او را هجو گفته و چنين سروده است: «از بيم و وحشت بر منابر ادرار كرد و چون براى گريز كوشش مى كرد آب خواست». و از جمله سخنان ابن مقفع در نكوهش ترس اين است: ترس، خود مايه مرگ و آزمندى مايه محروميت است. در آنچه ديده و شنيده اى بنگر و دقت كن آيا كسانى كه به جنگ روى آورده اند بيشتر كشته شده اند يا آنان كه گريخته اند و بنگر و ببين هر كس به نحو پسنديده و با كرامت از تو چيزى مى طلبد سزاوارتر به بخشيدن است و نفس تو در بخشش به او آرامتر است يا آن كس كه با حرص و آز مطالبه مى كند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom