ردّ استدلال انصار و قريش نسبت به امامت در سقيفه:
(وقتى در ۲۸ صفر سال ۱۱ هجرى ماجراى سقيفه(۱) را به امام رساندند)، پرسيد: انصار(۲) چه گفتند؟
پاسخ شنيد كه انصار گفتند: زمامدارى از ما، و رهبرى از شما مهاجرين انتخاب گردد.
پس امام عليه السّلام فرمود:
چرا با آنها به اين سخن رسول خدا استدلال نكرديد كه آن حضرت در باره انصار سفارش فرمود: با نيكان آنها به نيكى رفتار كنيد و از بدكاران آنها در گذريد؟
پرسيدند چگونه اين حديث انصار را از زمامدارى دور مى كند؟
پاسخ داد: اگر زمامدارى و حكومت در آنان بود، سفارش كردن در باره آنها معنايى نداشت.
سپس پرسيد، قريش در سقيفه چه گفتند؟
جواب دادند: قريش مى گفتند ما از درخت رسالتيم.
امام عليه السّلام فرمود: به درخت رسالت استدلال كردند امّا ميوه اش را ضايع ساختند.
______________________________________________(۱). سقيفه، خانه اى بود در شهر مدينه كه قريش براى حلّ اختلافات خود در آنجا گرد مى آمدند و به (سقيفه بنى ساعده) معروف شد، كه ابا بكر و عمر، و هم پيمانهاى آنان كودتاى نظامى خود را از آنجا سامان دادند. (۲). آنها را كه از مكّه هجرت كرده و در مدينه مسكن گزيدند «مهاجر» و آنها كه اهل شهر مدينه بودند و پيامبر و يارانش را كمك مى كردند «انصار» مى ناميدند.
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره ادّعاى انصار (راجع به امر خلافت):
گفته اند: پس از وفات رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله» چون اخبار سقيفه (بنى ساعده يعنى خانه اى كه جماعت انصار در مدينه براى حلّ و فصل قضا يا در آنجا گرد مى آمدند) به امير المؤمنين «عليه السّلام» رسيد (كه انصار سعد ابن عباده را كه بيمار بود به سقيفه آورده خواستند او را امير و خليفه نمايند، ابو بكر و عمر آگاه شده به آنجا شتافته با ايشان گفتگو آغاز كردند، انصار گفتند: ما بامر خلافت سزاوارتريم، اگر قبول نداريد شما براى خود و ما براى خويشتن اميرى تعيين مى نماييم، عمر گفت: دو شمشير در يك غلاف نشايد و عرب از شما اطاعت و پيروى نمى نمايد، و هر دسته از مهاجرين و انصار فضائل و مناقب و حقوق خود را و اسلام ياد كردند، پس از آن بشير ابن سعد خزرجى از روى حسد برخاسته قريش را ستود و با عمر و ابو عبيده بابى بكر بيعت نمودند و سعد ابن عباده را به منزلش بردند).
حضرت فرمود: انصار چه گفتند؟
پاسخ دادند كه آنها گفتند از ما اميرى باشد و از شما اميرى، فرمود:
(1) چرا حجّت و دليل براى ايشان نياورديد باينكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وصيّت كرده كه به نيكوكار آنها نيكوئى شود و از بد كردارشان در گذرند؟
گفتند: اين جمله بر انصار چگونه حجّت و دليلى است؟
فرمود اگر امارت در ايشان مى بود (و لياقت خلافت را داشتند) حاجت به توصيه براى ايشان نبود (بلكه بايشان سفارش ديگران را مى فرمود).
(2) پس از آن فرمود: قريش (در مقابل احتجاج انصار) چه گفتند؟
پاسخ دادند كه حجّت و دليل آوردند باينكه آنها شجره و درخت رسول (از يك اصل و نسب و سزاوارتر بخلافت) هستند.
فرمود: به درخت احتجاج كردند و ميوه را ضائع و تباه ساختند (اگر آنان با شجره و درخت رسول خويشى دور دارند و به اين جهت خود را بامر خلافت سزاوار مى دانند، من خود ميوه آن درخت و پسر عموى آن حضرت هستم، خلافت و امارت حقّ من است، و ديگرى را شايستگى آن نيست).
سخنى از آن حضرت (ع) درباره انصار پس از وفات رسول الله (صلى اللّه عليه و آله)، چون اخبار سقيفه به اميرالمؤمنين (ع) رسيد،
پرسيد: انصار چه گفتند؟
گفتند: انصار گفته اند، كه اميرى از ما و اميرى از شما.
على (ع) فرمود: چرا حجت نياورديد كه رسول الله (ص) سفارش كرده كه به نيكوكارانشان نيكى شود و از گناهكارانشان عفو؟
پرسيدند: در اين سخن چه حجتى است عليه آنها؟
على (ع) گفت: اگر مى بايست فرمانروايى در ميان ايشان باشد، پيامبر (ص) سفارش آنها را به ديگرى نمى نمود.
آن گاه پرسيد: قريش چه گفتند؟
گفتند: حجت آوردند كه آنها درخت رسول اللّه (ص) هستند.
على (ع) گفت: درخت را حجت آوردند و ميوه را تباه كردند.
چرا در برابر آنها (يعنى انصار که تقاضا داشتند خليفه اى از ما و خليفه اى از مهاجرين باشد به اين حديث) استدلال نکرديد که پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره آنها فرمود: با نيکان آنها به نيکى رفتار کنيد و از بدان آنها درگذريد.» حاضران عرض کردند: «اين چه دليلى بر ضدّ آنها مى شود؟» امام(عليه السلام) فرمود: «اگر حکومت و زمامدارى در ميان آنها بود، سفارش درباره آنها (به مهاجران) معنا نداشت».
سپس فرمود: «قريش به چه چيز استدلال کردند؟» عرض کردند: «دليل آنها (براى اولويّت خود در امر خلافت) اين بود که آنان از شجره رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هستند (و از خويشاوندان او)» فرمود: «آنها به شجره استدلال کردند اما ثمره را ضايع نمودند!» (اگر خويشاوند پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودن دليل بر اولويّت است، اهل بيت او بودن به طريق اولى دليل بر اين امر خواهد بود.)
و از سخنان آن حضرت است درباره انصار، چون به اميرالمؤمنين (ع) خبر دادند كه پس از رسول اكرم در سقيفه چه گذشت، فرمود:
«انصار چه گفتند»؟
گفتند سخن آنان اين بود كه «از ما اميرى و از شما اميرى.»
فرمود: «چرا بر آنان حجّت نياورديد كه: رسول خدا (ص) سفارش فرمود با نيكوكاران انصار نيكى كنيد، و از گناهكارانشان در گذريد».
گفتند «در اين چه حجّتى است»؟
فرمود: اگر امارت از آن آنان مى بود، سفارش آنان را كردن، درست نمى نمود.
سپس پرسيد: «قريش چه گفتند»؟
گفتند: «حجّت آوردند كه آنان درخت رسولند.»
فرمود: حجّت آوردند كه درختند -و خلافت را بردند- و -خاندان رسول را كه- ميوه اند تباه كردند -و تيمار آن را نخوردند-.
از سخنان آن حضرت است در حق انصار. گويند: وقتى پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اخبار سقيفه به آن حضرت رسيد،
فرمود: انصار چه گفتند؟
عرضه داشتند: انصار گفتند: اميرى از ما و اميرى از شما باشد.
آن حضرت فرمود: چرا به گروه انصار اين گونه احتجاج نكرديد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وصيت فرمود كه به نيكوكار انصار نيكى شود، و از بد كارشان چشم پوشى گردد؟
به حضرت گفتند: در اين وصيت چه حجّتى بر انصار است؟
فرمود: اگر حكومت از آنان بود پيامبر در حقشان سفارش نمى كرد.
سپس فرمود: قريش چه گفتند؟
عرضه داشتند: قريش استدلال كردند كه آنان شجره رسولند صلّى اللّه عليه و آله.
فرمود: به درخت احتجاج كردند، و ميوه آن را ضايع نمودند.