جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۶۷ : استدلال برای خلافت [منبع]

و من كلام له (علیه السلام)؛ قالوا لما انتَهَت إلى أميرالمؤمنين (علیه السلام) أنباء السقيفة بعد وفاة رسول الله (صلی الله علیه وآله)، قال (علیه السلام) ما قالت الأنصار؟ قالوا قالت منّا أمير و منكم أمير.
قال (علیه السلام) :

فَهَلَّا احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلَى مُحْسِنِهِمْ وَ يُتَجَاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ؟ قَالُوا وَ مَا فِي هَذَا مِنَ الْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ؟ فَقَالَ (علیه السلام) لَوْ كَانَت الْإِمَامَةُ فِيهِمْ لَمْ تَكُنِ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ.
ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) فَمَا ذَا قَالَتْ قُرَيْشٌ؟ قَالُوا احْتَجَّتْ بِأَنَّهَا شَجَرَةُ الرَّسُولِ (صلی الله علیه وآله).
فَقَالَ (علیه السلام) احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ وَ أَضَاعُوا الثَّمَرَة.

سَقِيفَةُ بَنِى سَاعِدَة : نام محلى است كه صحابه بعد از وفات پيامبر براى انتخاب خليفه در آن مكان جمع شدند.

ردّ استدلال انصار و قريش نسبت به امامت در سقيفه:
(وقتى در ۲۸ صفر سال ۱۱ هجرى ماجراى سقيفه(۱) را به امام رساندند)، پرسيد: انصار(۲) چه گفتند؟
پاسخ شنيد كه انصار گفتند: زمامدارى از ما، و رهبرى از شما مهاجرين انتخاب گردد.
پس امام عليه السّلام فرمود:
چرا با آنها به اين سخن رسول خدا استدلال نكرديد كه آن حضرت در باره انصار سفارش فرمود: با نيكان آنها به نيكى رفتار كنيد و از بدكاران آنها در گذريد؟ 
پرسيدند چگونه اين حديث انصار را از زمامدارى دور مى كند؟ 
پاسخ داد: اگر زمامدارى و حكومت در آنان بود، سفارش كردن در باره آنها معنايى نداشت. 
سپس پرسيد، قريش در سقيفه چه گفتند؟ 
جواب دادند: قريش مى گفتند ما از درخت رسالتيم.
امام عليه السّلام فرمود: به درخت رسالت استدلال كردند امّا ميوه اش را ضايع ساختند. 
______________________________________________(۱). سقيفه، خانه ‏اى بود در شهر مدينه كه قريش براى حلّ اختلافات خود در آنجا گرد مى ‏آمدند و به (سقيفه بنى ساعده) معروف شد، كه ابا بكر و عمر، و هم پيمان‏هاى آنان كودتاى نظامى خود را از آنجا سامان دادند. (۲). آنها را كه از مكّه هجرت كرده و در مدينه مسكن گزيدند «مهاجر» و آنها كه اهل شهر مدينه بودند و پيامبر و يارانش را كمك مى‏ كردند «انصار» مى‏ ناميدند. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره ادّعاى انصار (راجع به امر خلافت):
گفته اند: پس از وفات رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله» چون اخبار سقيفه (بنى ساعده يعنى خانه اى كه جماعت انصار در مدينه براى حلّ و فصل قضا يا در آنجا گرد مى آمدند) به امير المؤمنين «عليه السّلام» رسيد (كه انصار سعد ابن عباده را كه بيمار بود به سقيفه آورده خواستند او را امير و خليفه نمايند، ابو بكر و عمر آگاه شده به آنجا شتافته با ايشان گفتگو آغاز كردند، انصار گفتند: ما بامر خلافت سزاوارتريم، اگر قبول نداريد شما براى خود و ما براى خويشتن اميرى تعيين مى نماييم، عمر گفت: دو شمشير در يك غلاف نشايد و عرب از شما اطاعت و پيروى نمى نمايد، و هر دسته از مهاجرين و انصار فضائل و مناقب و حقوق خود را و اسلام ياد كردند، پس از آن بشير ابن سعد خزرجى از روى حسد برخاسته قريش را ستود و با عمر و ابو عبيده بابى بكر بيعت نمودند و سعد ابن عباده را به منزلش بردند).
حضرت فرمود: انصار چه گفتند؟ 
پاسخ دادند كه آنها گفتند از ما اميرى باشد و از شما اميرى، فرمود: 
(1) چرا حجّت و دليل براى ايشان نياورديد باينكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وصيّت كرده كه به نيكوكار آنها نيكوئى شود و از بد كردارشان در گذرند؟ 
گفتند: اين جمله بر انصار چگونه حجّت و دليلى است؟ 
فرمود اگر امارت در ايشان مى بود (و لياقت خلافت را داشتند) حاجت به توصيه براى ايشان نبود (بلكه بايشان سفارش ديگران را مى فرمود). 
(2) پس از آن فرمود: قريش (در مقابل احتجاج انصار) چه گفتند؟ 
پاسخ دادند كه حجّت و دليل آوردند باينكه آنها شجره و درخت رسول (از يك اصل و نسب و سزاوارتر بخلافت) هستند. 
فرمود: به درخت احتجاج كردند و ميوه را ضائع و تباه ساختند (اگر آنان با شجره و درخت رسول خويشى دور دارند و به اين جهت خود را بامر خلافت سزاوار مى دانند، من خود ميوه آن درخت و پسر عموى آن حضرت هستم، خلافت و امارت حقّ من است، و ديگرى را شايستگى آن نيست). 
سخنى از آن حضرت (ع) درباره انصار پس از وفات رسول الله (صلى اللّه عليه و آله)، چون اخبار سقيفه به اميرالمؤمنين (ع) رسيد، 
پرسيد: انصار چه گفتند؟
گفتند: انصار گفته اند، كه اميرى از ما و اميرى از شما. 
على (ع) فرمود: چرا حجت نياورديد كه رسول الله (ص) سفارش كرده كه به نيكوكارانشان نيكى شود و از گناهكارانشان عفو؟
پرسيدند: در اين سخن چه حجتى است عليه آنها؟ 
على (ع) گفت: اگر مى بايست فرمانروايى در ميان ايشان باشد، پيامبر (ص) سفارش آنها را به ديگرى نمى نمود. 
آن گاه پرسيد: قريش چه گفتند؟ 
گفتند: حجت آوردند كه آنها درخت رسول اللّه (ص) هستند. 
على (ع) گفت: درخت را حجت آوردند و ميوه را تباه كردند. 
چرا در برابر آنها (يعنى انصار که تقاضا داشتند خليفه اى از ما و خليفه اى از مهاجرين باشد به اين حديث) استدلال نکرديد که پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره آنها فرمود: با نيکان آنها به نيکى رفتار کنيد و از بدان آنها درگذريد.» حاضران عرض کردند: «اين چه دليلى بر ضدّ آنها مى شود؟» امام(عليه السلام) فرمود: «اگر حکومت و زمامدارى در ميان آنها بود، سفارش درباره آنها (به مهاجران) معنا نداشت».
سپس فرمود: «قريش به چه چيز استدلال کردند؟» عرض کردند: «دليل آنها (براى اولويّت خود در امر خلافت) اين بود که آنان از شجره رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هستند (و از خويشاوندان او)» فرمود: «آنها به شجره استدلال کردند اما ثمره را ضايع نمودند!» (اگر خويشاوند پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودن دليل بر اولويّت است، اهل بيت او بودن به طريق اولى دليل بر اين امر خواهد بود.)
و از سخنان آن حضرت است درباره انصار، چون به اميرالمؤمنين (ع) خبر دادند كه پس از رسول اكرم در سقيفه چه گذشت، فرمود: 
«انصار چه گفتند»؟ 
گفتند سخن آنان اين بود كه «از ما اميرى و از شما اميرى.»
فرمود: «چرا بر آنان حجّت نياورديد كه: رسول خدا (ص) سفارش فرمود با نيكوكاران انصار نيكى كنيد، و از گناهكارانشان در گذريد». 
گفتند «در اين چه حجّتى است»؟ 
فرمود: اگر امارت از آن آنان مى بود، سفارش آنان را كردن، درست نمى نمود. 
سپس پرسيد: «قريش چه گفتند»؟ 
گفتند: «حجّت آوردند كه آنان درخت رسولند.» 
فرمود: حجّت آوردند كه درختند -و خلافت را بردند- و -خاندان رسول را كه- ميوه اند تباه كردند -و تيمار آن را نخوردند-. 
از سخنان آن حضرت است در حق انصار. گويند: وقتى پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اخبار سقيفه به آن حضرت رسيد،
فرمود: انصار چه گفتند؟ 
عرضه داشتند: انصار گفتند: اميرى از ما و اميرى از شما باشد.
آن حضرت فرمود: چرا به گروه انصار اين گونه احتجاج نكرديد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وصيت فرمود كه به نيكوكار انصار نيكى شود، و از بد كارشان چشم پوشى گردد؟ 
به حضرت گفتند: در اين وصيت چه حجّتى بر انصار است؟ 
فرمود: اگر حكومت از آنان بود پيامبر در حقشان سفارش نمى كرد. 
سپس فرمود: قريش چه گفتند؟ 
عرضه داشتند: قريش استدلال كردند كه آنان شجره رسولند صلّى اللّه عليه و آله. 
فرمود: به درخت احتجاج كردند، و ميوه آن را ضايع نمودند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 122-107و من كلام له عليه السلام: قالوا: لمّا انتهت إلى اميرالمؤمنين عليه السلام أنباء السقيفة بعد وفاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، قال عليه السلام: ما قالت الأنصار؟ قالوا: قالت: منّا أمير، ومنكم امير؛ ... .بخشى از سخنان آن حضرت، است (كه در برابر گروهى از قريش بيان فرمود) گفته اند: هنگامى كه اخبار «سقيفه بنى ساعده» بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله به امام عليه السلام رسيد امام عليه السلام پرسيد: «انصار» (در برابر پيشنهاد خلافت براى مهاجرين) چه گفتند؟ پاسخ دادند: «انصار» گفتند زمامدارى از ما انتخاب شود و زمامدارى از شما (و امر خلافت، در ميان ما دو گروه به طور مساوى بايد تقسيم شود! در اين هنگام) امام عليه السلام اين سخنان را ايراد فرمود. خطبه در يك نگاه:اين سخن به طور كلّى مشتمل بر دو پاسخ است، از دو ادّعا در مسأله خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله. نخست اين كه: در «سقيفه بنى ساعده» كه گروهى از اصحاب براى تعيين خليفه جمع شده بودند، بى آن كه به وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره توجّهى بشود، انصار خواهان خلافت شورايى بودند كه يك نفر از آنها انتخاب شود و يك نفر از مهاجرين. امام عليه السلام با نكته لطيفى از حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به آنها پاسخ مى گويند. و ديگر: استدلالى است كه مهاجرين براى شايستگى خود نسبت به امر خلافت داشتند. امام عليه السلام استدلال آنها را گرفته و با آن بر ضدّ خودشان استدلال مى كند كه اگر دليل شما صحيح باشد، اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله به امر خلافت از شما سزاوارترند. استدلال منطقى در مسأله امامت: اين سخن را زمانى امام(عليه السلام) ايراد فرمود که خدمتش عرض کردند: در «سقيفه بنى ساعده»، انصار (نخست خواهان استقلال در خلافت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بودند و هنگامى که خواسته آنها از سوى مهاجرين که گردانندگان اصلى سقيفه بودند ردّ شد) گفتند: «حال که خلافت ما را به طور استقلال نمى پذيريد حداقل اميرى از ما باشد و اميرى از شما (و به صورت شورايى امر خلافت را سامان مى دهيم)». در اينجا بود که امام(عليه السلام) فرمود: «چرا در برابر آنها به اين حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) استدلال نکرديد که درباره انصار فرمود: با نيکان آنها به نيکى رفتار کنيد و از بدان آنها درگذريد!» (فَهَلاَّ احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلَى مُحْسِنِهِم، وَ يُتَجَاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ؟)(1) «حاضران عرض کردند: اين چه دليلى بر ضدّ آنها مى شود؟!» (قَالُوا: وَ مَا فى هذا مِنَ الْحُجَّةِ عَلَيْهِم؟) «امام(عليه السلام) فرمود: اگر حکومت و زمامدارى در ميان آنان بود، سفارش درباره آنها (به مهاجران) معنا نداشت». (فَقَالَ: لَوْ کَانَتِ الاِْمَامَةُ فِيهِمْ لَمْ تَکُنِ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ). بديهى است هنگامى که سفارش کسى را به ديگرى مى کنند مفهومش اين است که، اختيار کارها به دست سفارش شونده است، نه آن کسى که سفارش او را کرده اند. درست مثل اين که هنگامى که پدر خانواده مى خواهد به سفر برود، به پسر بزرگتر مى گويد: «نسبت به برادران کوچک مهربانى کن و با آنها ملاطفت نما!» مفهوم اين سخن آن است که کارها را به دست تو سپردم و آنها را نيز به تو مى سپارم. بنابراين، تعبير رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در اين حديث شريف به خوبى نشان مى دهد که اختيار حکومت بعد از او به دست «انصار» نخواهد بود; ولى سردمداران «سقيفه بنى ساعده» به اين نکته لطيف توجّه نداشتند و با زور «زمام خلافت» را از دست انصار خارج ساخته و خود آن را به دست گرفتند. در اَعصار بعد نيز اين کلام مورد استفاده قرار گرفت و در موارد مشابه، بعضى براى اثبات مقصود خود، به همين گونه که امام(عليه السلام) بيان فرموده بود، استدلال کردند; از جمله «ابن ابى الحديد» نقل مى کند: هنگامى که «سعيد بن عاص» از دنيا رفت فرزندش «عمرو بن سعيد» نوجوان بود که نزد «معاويه» آمد. «معاويه» به او گفت: «پدرت درباره تو به چه کسى وصيّت کرده است؟» «عمرو» فوراً جواب داد: «پدرم به خود من وصيّت کرده است نه درباره من» معاويه از سخن او در شگفت شد و گفت: «إنَّ هَذا الْغُلاَمَ لاََشْدَقُ; اين نوجوان سخنگوى ماهرى است» از اين رو، بعد از آن «عمرو بن سعيد» به عنوان «اشدق» در ميان مردم معروف شد. سپس امام(عليه السلام) سئوال ديگرى پيرامون حوادث «سقيفه» کرد، «فرمود: قريش به چه چيز (براى به دست آوردن خلافت) استدلال کردند؟» (ثُمَّ قَالَ: فَمَاذَا قَالَتْ قُرَيْشٌ؟). «عرض کردند: دليل آنها (براى اولويّت خود در امر خلافت) اين بود که آنان از شجره رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هستند (و از خويشاوندان او). (و طبيعى است که آنها به جانشينى آن حضرت سزاوارتر باشند» (قَالُوا: احْتَجَّتْ بِأَنَّهَا شَجَرَةُ الرَّسُولِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ). «امام(عليه السلام) فرمود: (اين دليل بر ضدّ خود آنها است چرا که) آنها به شجره =[درخت] استدلال کردند، امّا ثمره و ميوه اش را ضايع نمودند (و به فراموشى سپردند)» (فَقَالَ: احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ، وَ أَضَاعُوا الثَّمَرَةَ). اشاره به اين که اگر پيوند با شجره وجود پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از طريق خانواده و طايفه، مايه افتخار و اولويّت در امر خلافت باشد، چرا ارتباط نزديک با آن حضرت و زندگى در يک خانه و خانواده سبب اين افتخار و اولويّت نشود؟! آرى، آنها در آنجا که اين ارتباط به نفع آنان بود، به آن استدلال مى کردند و آنجا که به زيانشان بود، يعنى: سبب مى شد خلافت بلافصل على(عليه السلام) ثابت شود، آن را به دست فراموشى مى سپردند. درخت براى آنان عزيز بود، امّا ميوه درخت که نتيجه نهايى آن است، ارزشى نداشت و چنين است حال ابناى دنيا و پيروان هوا و هوس، که قوانين و ارزشها را تا آنجا محترم مى شمرند که در مسير منافع آنها است و آنجا که از منافعشان جدا گردد، مورد بى اعتنايى قرار خواهد گرفت و به تعبيرى ديگر: آنها اهداف مادّى خود را مى طلبند و بقيه، وسيله اى است براى توجيه آن اهداف. اگر اين وسيله کوتاه باشد به آن وصله مى زنند! اگر بلند باشد از آن قيچى مى کنند! تا برخواسته هاى آنها منطبق گردد. اصل، خواسته ها است و ارزشها فرع بر آن است. شگفت آور اينکه: «شارح بحرانى» در مورد ثمره در عبارت بالا دو احتمال مى دهد; نخست اينکه: منظور از ثمره على(عليه السلام) و فرزندان او است و ديگر اينکه: منظور سنّت الهى است که موجب استحقاق على(عليه السلام) نسبت به امر خلافت و ولايت است. روشن است که احتمال دوم هر چند در نتيجه موافق احتمال اوّل باشد، ولى در حدّ ذاتش بسيار بعيد است. هنگامى که شجره به معناى پيوند خويشاوندى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) باشد، ثمره چيزى جز پيوند نزديکترِ اهل بيت، نخواهد بود. از آنچه امام(عليه السلام) در جمله هاى بالا بيان فرمود، به خوبى مى توان نتيجه گرفت که يا بايد استدلال و پيشنهاد انصار را براى شرکت در امر خلافت پذيرفت، و يا خلافت و ولايت على(عليه السلام) را. شقّ سوم که خلافت بانيان سقيفه باشد، مقبول نيست. *** نکته: مسأله خلافت و داستان سقيفه بنى ساعده: «سقيفه بنى ساعده» سايبانى بود در يکى از ميدان هاى مدينه، که اهل مدينه به هنگام لزوم، در آنجا اجتماع مى کردند و به تبادل نظر مى پرداختند. بعد از رحلت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) طايفه انصار بر مهاجرين پيش دستى کرده و براى تعيين جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آنجا اجتماع کردند و به گفته «طبرى» مورّخ معروف، خواسته آنها اين بود که «سعد بن عباده» که بزرگ قبيله «خزرج» (يکى از دو قبيله معروف و مهم مدينه) بود، به عنوان خليفه رسول اللّه تعيين شود و به همين منظور «سعد بن عباده» را که سخت بيمار بود به «سقيفه» کشاندند. «طبرى» در ادامه اين ماجرا مى گويد: «هنگامى که سران «خزرج» در آنجا جمع شدند «سعد» به پسر، يا بعضى از عموزاده هايش گفت: من بيمارم صداى من به جمعيّت نمى رسد. تو حرفهاى مرا بشنو و با صداى رسا به گوش همه برسان!» او اين کار را انجام داد. «سعد بن عباده» خطبه اى خواند و روى سخن را به انصار کرد و چنين گفت: «اى جمعيّت انصار! شما سابقه درخشانى در اسلام داريد که هيچ يک از قبايل عرب ندارند. محمّد(صلى الله عليه وآله) سيزده سال در ميان قوم خود در مکّه بود و آنها را به توحيد و شکستن بتها دعوت کرد، ولى جز گروه اندکى از قومش به او ايمان نياوردند. گروهى که قادر بر دفاع از او و آيين او و حتّى قادر بر دفاع از خويشتن نبودند; ولى از زمانى که شما دعوت او را لبّيک گفتيد و آماده دفاع از او و آيينش در برابر دشمنان، شديد، وضع دگرگون شد. به اين ترتيب، درخت اسلام بارور گرديد و شما به يارى پيامبرش برخاستيد و دشمنان او با شمشيرهاى شما، عقب نشينى کردند و در برابر حق، تسليم شدند و هر روز پيروزى تازه اى نصيب مسلمين شد، تا زمانى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) دعوت حق را اجابت کرد و اين در حالى بود که از شما راضى بود; بنابراين مسند خلافت را محکم بگيريد که از همه شايسته تريد و اولويّت با شما است!» طائفه «خزرج» سخن او را پذيرفتند و او را با تمام وجودشان تأييد کردند; سپس در ميان آنها گفتگو در گرفت که اگر مهاجران قريش در برابر اين پيشنهاد تسليم نشدند و گفتند يارانِ نخستين پيامبر(صلى الله عليه وآله)، ماييم و آن حضرت از عشيره و قبيله ما است و خلافت او به ما مى رسد، در پاسخ چه خواهيد گفت؟ گروهى گفتند: اگر قريش چنين بگويد خواهيم گفت: «مِنَّا أَمِيرٌ وَ مِنْکُمْ أَمِيرٌ; اميرى از ما و اميرى از شما باشد» (و به صورت شورايى خلافت را اداره کنيم) و به کمتر از اين راضى نخواهيم شد. هنگامى که «سعد بن عباده» اين سخن را شنيد گفت: «اين نخستين سُستى و عقب نشينى شما است.» وقتى ماجراى انصار و «سعد بن عباده» به گوش «عمر» رسيد به سوى خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد و به سراغ «ابوبکر» فرستاد در حالى که «ابوبکر» در خانه بود و با کمک على(عليه السلام) مى خواست ترتيب غسل و کفن و دفن پيامبر(ص) را بدهد; از او دعوت کرد که بيرون آيد و گفت حادثه مهمّى روى داده که حضور تو لازم است. هنگامى که «ابوبکر» بيرون آمد، جريان را براى او بازگو کرد و هر دو با سرعت به سوى «سقيفه» شتافتند. در راه «ابوعبيده جرّاح» را هم ديدند و با خود بردند. زمانى که وارد «سقيفه» شدند، «ابوبکر» خطبه اى خواند و در آن از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و قيام او براى محوِ بت پرستى سخن گفت و از خدمات مؤمنان نخستين و مهاجران، مطالب زيادى برشمرد و نتيجه گرفت که سزاوارترين مردم به خلافت آن حضرت، عشيره و طايفه او هستند و هر کس در اين موضوع با آنها منازعه کند ظالم و ستمگر است. سپس بحث فشرده و گويايى درباره فضيلت انصار کرد و آنگاه نتيجه گرفت که ما امير خواهيم بود و شما وزير. در اينجا «حباب بن منذر» برخاست و شديداً به سخنان «ابوبکر» حمله کرد و رو به انصار کرد و گفت: «هيچ کس نمى تواند با شما انصار مخالفت کند، شما همه گونه قدرت و توانايى و تجربه اى داريد و بايد حرف شما را بپذيرند و اگر آنها حاضر به پيشنهاد ما نشدند اميرى از ما و اميرى از آنان باشد.» «عمر» صدا زد: «چنين چيزى امکان پذير نيست; دو نفر نمى توانند بر يک گروه حکمرانى کنند (و دو شمشير در يک غلاف نمى گنجد) به خدا سوگند! عرب راضى نمى شود که پيامبرش از ما باشد و ديگران بر او حکومت کنند.» گفتگو ميان «عمر» و «حباب» بالا گرفت و «حباب» تهديد کرد که اگر مهاجران پيشنهاد ما را نپذيرند، از مدينه بيرونشان مى کنيم. در اينجا «بشير بن سعد» که از طائفه «خزرج» بود و به «سعد بن عباده» حسادت داشت، به يارى «عمر» برخاست و هشدار داد که ما نبايد به خاطر مقامات دنيوى با طائفه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به منازعه برخيزيم، از خدا بترسيد و با آنان مخالفت نکنيد! در اين ميان، «ابوبکر» رشته سخن را به دست گرفت و پيش دستى کرد و گفت: «مردم! من پيشنهاد مى کنم با يکى از اين دو نفر («عمر» و «ابوعبيده») بيعت کنيد!» بلافاصله آن دو نفر گفتند ما چنين کارى نخواهيم کرد! تو از ما شايسته ترى، تو يار غار پيامبرى و از همه برترى; دستت را بگشا تا با تو بيعت کنيم. هنگامى که آن دو نفر به سوى ابوبکر براى بيعت رفتند «بشير» بر آنها پيشى گرفت و با «ابوبکر» بيعت کرد. قبيله «اوس» که هميشه با قبيله «خزرج» در مدينه رقابت داشتند به يکديگر گفتند: «خوب شد! اگر «سعد بن عباده» از قبيله «خزرج» به خلافت مى رسيد کسى سهمى براى شما قايل نبود; برخيزيد و عجله کنيد و با ابوبکر بيعت کنيد» و به اين ترتيب يکى بعد از ديگرى با «ابوبکر» بيعت کردند و چيزى نمانده بود که «سعد بن عباده» زير دست و پا، پايمال شود. «عمر» صدا زد: «او را بکشيد!» و خودش به سراغ «سعد بن عباده» آمد و به او گفت: «تصميم داشتم با پاى خود تو را از هم متلاشى کنم». «سعد» ريش «عمر» را گرفت. «عمر» گفت: اگر يک تار موى آن جدا شود، تمام دندان هايت را خُرد مى کنم. «ابوبکر» صدا زد: «اى عمر! مدارا کن! مدارا در اينجا بهتر است». «عمر»، «سعد» را رها کرد و از هم جدا شدند. از آن به بعد «سعد بن عباده» در نماز آنها و همچنين در حجّ و اجتماعاتشان شرکت نمى کرد و بر اين حال بود تا ابوبکر از دنيا رفت»(2) گردانندگان «سقيفه» بعد از اين ماجرا، اصرار داشتند که ديگران هم با ميل و رغبت، يا به زور و اجبار! به جمع بيعت کنندگان با ابوبکر بپيوندند. لذا گروهى را با تشويق و گروهى را با تهديد، فرا خواندند و کسانى را که از بيعت کردن، سرباز زدند در فشار قرار دادند. از جمله کسانى که معروف است او را به خاطر مقاومتش کشتند «سعدبن عباده» بود. «ابن ابى الحديد» از بعضى از مورّخانِ معروف، نقل مى کند که «سعد» در خلافت «ابوبکر» تن به بيعت نداد و پيوسته کناره گيرى مى کرد، تا ابوبکر از دنيا رفت سپس در حکومت «عمر» ميان او و «عمر» درگيرى لفظى به وجود آمد و «سعد» به «عمر» گفت: «زندگى با تو در يک شهر براى من بسيار ناگوار است و تو مبغوض ترين افراد نزد من در اين محيط هستى!» «عمر» گفت: «کسى که همزيستى با کسى را خوش نداشته باشد، مى تواند جاى ديگرى برود»; «سعد» گفت: «من هم بزودى همين کار را خواهم کرد» و چيزى نگذشت که به «شام» منتقل شد و مدتى در آنجا بود، سپس دار فانى را وداع گفت، در حالى که نه با ابوبکر بيعت کرد و نه با عمر.(3) در اينکه سبب مرگ «سعد» چه بود؟ مشهور آن است که او را ترور کردند و گفته مى شود: قاتل او «خالد بن وليد» بود و نيز گفته مى شود: اين کار به فرمان «عمر» صورت گرفت، و عجب اينکه «خالد» و يک نفر ديگر، شبانه در تاريکى براى کشتن او کمين کردند و با دو تير، کار او را ساختند، سپس جسد او را در چاهى افکندند و در ميان عوام شايع کردند که جنّيان «سعد بن عباده» را کشتند و بعد که بدن او را در آن چاه پيدا کردند -در حاليکه رنگ او به سبزى گراييده بود- گفتند: «اين هم نشانه کشتن جنّيان است»! جالب اينکه مى گويند: کسى به «مؤمن طاق» (محمّد بن نعمان احول) -که از شيعيان مبارز و مجاهد بود و داستان هاى او در دفاع از مکتب اهل بيت(عليهم السلام) معروف است- گفت: «چرا على(عليه السلام) به مبارزه با ابوبکر در امر خلافت بر نخاست؟» او در جواب گفت: «فرزند برادر! مى ترسيد جنّيان او را بکشند!»(4) مرحوم «علاّمه امينى» نيز با تعبير کنايى زيبايش مى گويد: «بيعت ابوبکر با تهديد و زير برق شمشيرها صورت گرفت و مردانى از جنّ نيز با آنها همراهى مى کردند همانها که «سعد بن عباده» را ترور کردند! (وَ کَانَ مِنْ حَشْدِهِمُ اللُّهَامِ رِجَالٌ مِنَ الْجِنِّ رَمَوْا سَعْدَ بْنِ عُبَادَةِ، أَميرَ الْخَزْرِجِ).(5) جالب اينکه بسيارى از مطالب بالا که در «تاريخ طبرى» آمده است در «صحيح بخارى» نيز از قول عمر بن خطّاب نقل شده است. «عمر» هنگامى که در مراسم حج شرکت داشت از بعضى شنيد که مى گفتند: «اگر عمر از دنيا برود با فلان کس(6) بيعت خواهيم کرد.» عمر سخت از اين سخن ناراحت شد; هنگامى که به مدينه آمد به منبر رفت و خطبه اى خواند، سپس همين سخن را براى مردم بازگو کرد و افزود: «هيچ کس حق ندارد چنين سخنى را بگويد که بيعت ابوبکر بدون مشورت مسلمين انجام شد و يک امر تصادفى و بدون مطالعه بود، پس ما هم چنين مى کنيم; آرى! اين کار بدون دقّت صورت گرفت و خداوند مسلمين را از شرّ آن نگاه داشت» (إِنَّمَا کَانَتْ بَيْعَةُ أَبِي بَکْر فَلْتَةً وَ تَمَّتْ... وَ لکِنَّ اللّهَ وَقَى شَرَّهَا) سپس افزود: «اين کار نبايد تکرار شود، هر کس بدون مشورت مسلمانان با کسى بيعت کند نبايد با او و با کسى که با او بيعت کرده است، بيعت نمود; مبادا در معرض قتل قرار گيرند. آرى هنگامى که خداوند پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را قبض روح کرد «طائفه انصار» با ما مخالفت کردند و در «سقيفه بنى ساعده» اجتماع نمودند و «على» و «زبير» و کسانى که با آن دو بودند; با ما مخالفت کردند، مهاجران به سراغ «ابوبکر» آمدند; من به «ابوبکر» گفتم با ما بيا به سراغ برادرانمان از انصار برويم، هنگامى که به آنها نزديک شديم دو نفر جلو آمدند و گفتند: کجا مى رويد اى مهاجران؟ گفتيم: به سراغ برادرانمان از انصار مى رويم; گفتند: نزديک آنها نشويد و کار خود را تمام کنيد. ما گوش به اين سخن نداديم تا اين که نزد آنها در «سقيفه بنى ساعده» جمع شديم; در آنجا مردى را ديدم که در جامه اى پيچيده شده بود، سؤال کردم او کيست؟ گفتند: «سعد بن عباده» است. گفتم: چرا چنين است؟ گفتند: بيمار است; چيزى نگذشت که خطيب انصار برخاست و خطبه اى خواند (و عمر محتواى آن خطبه را شبيه آنچه از طبرى نقل کرديم - منتهى به صورت فشرده تر- نقل مى کند). هنگامى که او خاموش شد من مى خواستم سخنان زيبايى که در نظر داشتم در برابر ابوبکر بيان کنم، ولى ابوبکر ما را از اين کار نهى کرد، او شروع به سخن کرد، او از من بردبارتر و باوقارتر بود و آنچه را من مى خواستم از سخنان زيبا بيان کنم او بالبداهه بهتر از آن را بيان کرد و به انصار گفت: «تمام فضائلى را که برشمرديد دارا هستيد ولى خلافت بايد در قريش باشد که از نظر نسب و جايگاه از تمام عرب برتر است.» سپس افزود: «من يکى از اين دو مرد را - اشاره به من و ابوعبيده - براى اين کار مى پسندم با او بيعت کنيد.» بعضى از انصار پيشنهاد کردند که: «اميرى از ما و اميرى از شما باشد اى قريش!» در اينجا داد و فرياد بلند شد، تا آنجا که من از اختلاف ترسيدم و به ابوبکر گفتم: «دستت را بگشا تا با تو بيعت کنم.» او دستش را گشود و من با او بيعت کردم; سپس مهاجران و بعد انصار با او بيعت کردند.» سپس عمر افزود: «به خدا سوگند! ما در آن هنگام کارى بهتر از اين نيافتيم که با ابوبکر بيعت کنيم; زيرا از اين بيم داشتيم که اگر به همين صورت از مردم (انصار) جدا شويم و بيعتى صورت نگيرد، آنها با يکى از نفراتشان بيعت کنند وبعد ما گرفتار اين مشکل شويم که، يا با کسى بيعت کنيم که به او راضى نيستيم و يا با آنها به مخالفت و ستيز برخيزيم، که مايه فساد است; بنابراين (تکرار مى کنم) هر کس بدون مشورت با مسلمانان، با کسى بيعت کند، کسى از بيعت شونده و بيعت کننده، پيروى نکند مبادا آن دو به قتل برسند!»(7) (مفهوم اين سخن اين است که عمر به طور ضمنى اجازه قتل آنها را صادر کرده است). *** چند نکته جالب در داستان سقيفه: 1- از آنچه در بالا آمد، به خوبى روشن مى شود که گردهمايى سقيفه، هرگز يک شوراى منتخب مردم نبود، آنگونه که بعضى وانمود مى کنند; بلکه چند نفر از انصار در ابتدا براى اين که کار را به نفع خود تمام کنند، حضور يافتند; سپس چند نفر از مهاجرين که رقيب آنها در امر خلافت بودند، حاضر شدند و با مهارت خاصّى پايه خلافت ابوبکر را نهادند. 2- اگر بنا بود يک شوراى منتخب مردم و يا شبه منتخب، بر کار خلافت نظارت کنند، حدّاقل مى بايست از همه قبايل انصار، در مدينه و از همه مهاجران، نماينده اى در آنجا حضور يابد، درحالى که هرگز چنين نبود، «بنى هاشم» که نزديک ترين و آشناترين افراد به مکتب پيامبر بودند، مطلقاً در آنجا حضور نداشتند; بنابراين، هيچ گونه مشروعيّتى براى گردهمايى سقيفه نمى توان قائل شد: نه مشروعيت دينى و نه مشروعيت نظام هاى معمولِ سياسى دنيا. 3- از ماجراى «سقيفه» به خوبى استفاده مى شود که معيار، انتخابِ اصلح نبود بلکه گويى مى خواهند ميراثى را تقسيم کنند; هرکدام مدّعى بودند سهم ما در اين ميراث بيشتر است. به يقين کسانى که با چنين نگرشى به مسأله خلافت مى نگرند هرگز نمى توانند آنچه را به حال مسلمانان اصلح است، برگزينند. 4- در «سقيفه» مطلقاً سخنى از وصاياى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در امر خلافت به ميان نيامد با اينکه همه مى دانستند پيامبر(صلى الله عليه وآله) طبق روايت معروف، فرموده بود: «إِنِّي تَارِکٌ فِيکُمُ الثَّقَلَيْنِ: کِتَابَ اللّهِ وَ عِتْرَتِي; مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي أَبَداً; من دو چيز گرانمايه را در ميان شما به يادگار مى گذارم که اگر به آنها چنگ زنيد هرگز گمراه نخواهيد شد: کتاب خدا و خاندانم را». آيا اين حديث شريف که در اکثر منابع اهل سنّت و شيعه نقل شده و جزء روايات متواتر محسوب مى شود(8) و پيامبر(صلى الله عليه وآله) نه يک بار، بلکه چندين بار و در موارد مختلف آن را بيان کرد، به حاضران سقيفه دستور نمى داد که قبل از هر چيز به سراغ قرآن و اهل بيت(عليهم السلام) بروند و تمايلات خويش را بر سرنوشت مسلمانان حاکم نکنند؟ آيا حديث شريف «غدير» که به طور متواتر از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده، هشدارى به گردانندگان «سقيفه» نمى داد؟ آيا توصيه هاى مکرّر پيامبر(صلى الله عليه وآله) از نخستين روز آشکار کردن دعوتش که در حديث «يوم الدّار» منعکس است و به وضوح سخن از وصايت و خلافت على(عليه السلام) مى گويد و يا آنچه که در آخرين ساعات عمر پيامبر(صلى الله عليه وآله) - که داستان «قلم و دوات» است - پيش آمد، کافى نبود که حداقل سخنى از خلافت على(عليه السلام) که شايسته ترين فرد بود به ميان آيد؟ راستى شگفت آور است!! ولى از يک نظر نيز مى توان گفت شگفت آور نيست! زيرا هنگامى که از بيمارى پيامبر(صلى الله عليه وآله) سوءاستفاده مى کنند و از آوردن «قلم و دوات و کاغذ» براى نوشتن آخرين پيام، جلوگيرى مى نمايند و حتّى زشت ترين کلمات را درباره پاک ترين فرزندان آدم(عليه السلام) يعنى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بر زبان جارى مى کنند، پيدا است از قبل تصميماتى درباره خلافت گرفته اند که هيچ چيز حتّى سخنان رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) نمى تواند مانع آن شود. چه مى توان کرد؟ مسأله مقام است که انسان را به سوى خود جذب مى کند و همه چيز را پشت پرده فراموشى قرار مى دهد.(9) اينجاست که عمق کلام مولا على(عليه السلام) در خطبه بالا مشخص مى شود که فرمود: «گردانندگان سقيفه درخت را گرفتند و ميوه آن را ضايع کردند» (إِحْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ، وَ أَضَاعُوا الثَّمَرَةَ).(10) * * * پی نوشت: 1. اين حديث در «صحيح مسلم» در کتاب «فضائل الصحابة» «باب فضائل الانصار» به اين عبارت از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است: «إنَّ الاْنْصارَ کَرْشِي وَ عَيْبَتِي... فَاقْبَلُوا مِنْ مُحْسِنِهِمْ وَاعْفُوا عَنْ مُسِيئِهِمْ;انصار مخزن اسرار و گروه مورد اعتماد من هستند از نيکوکارانشان بپذيريد و بدکارانشان را (به پاس خدماتى که در اسلام کرده اند) عفو کنيد» (صحيح مسلم، جلد 4، صفحه 1949، طبع دار احياء التراث العربى).  2. تاريخ طبرى، جلد 2، صفحه 455 به بعد (با تلخيص)  3. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 10. 4. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 17، صفحه 223. (او اين سخن را به عنوان يکى از ايرادات شيعيان بر ابوبکر ذکر مى کند; زيرا بعضى معتقدند که ابوبکر دستور قتل سعد را صادر کرد). 5. الغدير، جلد 9، صفحه 379 («لُهام» به معناى لشکر عظيم است).  6. ظاهراً منظور از فلان کس، على(عليه السلام) است; زيرا اين سخن را «زبير» گفته بود که اگر «عمر» بميرد ما با على(عليه السلام) بيعت مى کنيم، (شرح بخارى قسطلانى، جزء 11، صفحه 352، به نقل از بلاذرى در انساب الاشراف).  7. صحيح بخارى، جزء 8، صفحه 208 (کتاب المحاربين من اهل الکفر و الرّدّه، باب رجم الحبلى من الزنا اذا أحصنت).  8. اين حديث را حداقل «بيست و سه نفر» از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از شخص پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بلاواسطه نقل کرده اند که براى اطلاع از نام آنها و تعبيرات مختلفى که در روايات آنها آمده است، مى توانيد به جلد نهم «پيام قرآن» صفحه 62 تا 79 و يا خلاصه «عبقات الانوار»، جلد 2، صفحه 105 تا 242 و «احقاق الحق» جلد چهارم، صفحه 438 و کتب معروف ديگرى مانند «سيره حلبى»، «مستدرک حاکم»، «صواعق»، «اسد الغابه» و «سنن بيهقى» مراجعه نماييد.  9. حديث «قلم و دوات» يا «قلم و قرطاس» از عجيب ترين احاديثى است که در امر خلافت نقل شده است و جالب اين که اين حديث در معروفترين منابع اهل سنّت يعنى «صحيح بخارى» ديده مى شود. در اين کتاب در باب «مرض النبى(صلى الله عليه وآله)» از «سعيد بن جبير» از «ابن عبّاس» نقل شده که مى گفت: «هنگامى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در آستانه رحلت از دنيا، قرار گرفت و اطراف حضرت گروهى حاضر بودند، فرمود: «هَلُمُّوا أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَاباً لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ; (قلم و دوات و کاغذى) بياوريد تا نامه اى براى شما بنويسم که به برکت آن بعد از آن هرگز گمراه نشويد.» فَقَالَ بَعْضُهُمْ إِنَّ رَسُولَ اللّهِ قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدَکُمُ الْقُرْآنُ حَسْبُنَا کِتابُ اللّهِ; بعضى از حاضران گفتند: «بيمارى بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) غلبه کرده (و العياذ باللّه هذيان مى گويد) و نزد شما قرآن است و قرآن براى ما کافى است». در ميان حاضران غوغا و اختلاف افتاد; بعضى مى گفتند: «بياوريد تا حضرت بنويسد و هرگز گمراه نشويد!» و بعضى غير از آن را مى گفتند; هنگامى که سر و صدا و غوغا و اختلاف فزونى گرفت، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) (با ناراحتى شديد) فرمود: «برخيزيد و از نزد من برويد.» اين حديث به طرق مختلف و با تعبيرات گوناگون در همان صحيح بخارى نقل شده است (صحيح بخارى، جلد ششم، باب مرض النّبى(صلى الله عليه وآله) و وفاته، صفحه 12، چاپ دارالجيل بيروت.) در اين که چه کسى اين سخن بسيار ناروا را درباره پيامبر(صلى الله عليه وآله) گفت در صحيح مسلم آمده است: گوينده اين سخن عمر بود، در آنجا که مى گويد: هنگامى که پيامبر(صلى الله عليه وآله) درخواست «قلم و دوات و کاغذ» کرد تا پيامى بنويسد که هرگز مسلمانان گمراه نشوند «قَالَ عُمَرُ إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ وَ عِنْدَکُمُ الْقُرْآنُ حَسْبُنَا کِتَابُ اللّهِ; رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بيمارى بر او غلبه کرده و چنين سخنانى مى گويد قرآن نزد شما است و قرآن براى ما کافى است». و در همان کتاب و همچنين صحيح بخارى آمده است که «ابن عبّاس» پيوسته بر اين ماجرا افسوس مى خورد و آن را مصيبتى بزرگ مى شمرد که به عنوان رَزِيَّةُ يَوْمِ الْخَمِيسِ (:مصيبت بزرگ روز پنجشنبه) - همان روزى که اين جريان در آن واقع شد - ياد مى کرد (صحيح مسلم، جلد 3، کتاب الوصية، باب 5، صفحه 1259، چاپ داراحياء التراث العربى).10. سند خطبه: اين سخن از سخنان معروف اميرمؤمنان على عليه السلام است كه هر بخشى از آن، در كتابهاى متعدّدى نقل شده است؛ از جمله در «نهاية الارب» «نويرى» و «تاريخ طبرى» و «تاريخ ابن اثير» در حوادث سال يازدهم هجرى؛ و كتاب «السقيفة» «ابوبكر جوهرى». همچنين بخشى از آن در «صحيح بخارى» و «مسلم» نيز آمده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 58- 60). 
شرح علامه جعفری«فهلا احتججتم عليهم بان رسول‌الله صلي الله عليه و آله و سلم وصي بان يحسن الي محسنهم و يتجاوز عن مسيئهم؟ قالوا و ما في هذا من الحجه عليهم؟ فقال عليه‌السلام: لو كانت الامامه فيهم لم تكن الوصيه بهم» (آيا به گروه انصار اينطور استدلال احتجاج نكرديد كه پيامبر اكرم وصيت فرموده است كه به نيكوكار انصار نيكي شود و از بد كارشان اغماض گردد؟ به آن حضرت گفتند: در اين توصيه چه حجتي بر انصار وجود دارد؟ آن حضرت فرمود: اگر زمامداري از آنان بوده وصيت درباره‌ي آنان نمي‌فرمود). روايتي كه از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله درباره‌ي وصيت فوق نقل شده است، چنين است: «مر ابوبكر و العباس بمجلس من الانصار في مرض رسول‌الله (ص)، و هم يبكون. فقالا: ما يبكيكم؟ قالوا ذكرنا محاسن رسول‌الله (ص) فدخلا علي النبي و اخبراه بذلك فخرج و قدعصب علي راسه حاشيه برده فصعد المنبر و لم‌يصعده بعد ذلك اليوم فحمد الله و اثني عليه ثم قال: اوصيكم بالانصار فانهم كرشي و عيبتي و قدقضوا الذي عليهم و بقي الذي لهم فاقبلوا من محسنهم و تجاوزوا عن مسيئهم» (ابوبكر و عباس بن عبدالمطلب در زماني كه پيامبر اكرم (ص) مريض بود، به مجلسي از انصار وارد شدند، در حالي كه انصار گريه مي‌كردند، ابوبكر و عباس به انصار گفتند: چرا گريه مي‌كنيد؟ آنان پاسخ دادند كه اخلاق نيكوي پيامبر را متذكر شده‌ايم. آن دو نفر پيش پيامبر رفته و قضيه را به آن حضرت اطلاع دادند. پيامبر اكرم برخاست در حالي كه با كناره لباس بردي سرش را بسته بود، بيرون آمد و بالاي منبر رفت و اين آخرين منبر آن حضرت بود، ستايش و ثناي خداوندي را بجاي آورد و سپس فرمود: من درباره انصار بشما توصيه به خير مي‌كنم، زيرا آنان انبوهي از حاميان من هستند و جايگاه امانات من، آنان آنچه را كه بر عهده داشتند بجاي آورده‌اند و آنچه كه در آينده بعهده آنان خواهد بود، باقي مانده است، از نيكوكار آنان بپذيريد و از گنهكارشان اغماض نمائيد). البته روشن است كه مقصود پيامبر اكرم (ص) اسقاط تكليف و دستورات اسلامي از انصار نبوده است بلكه منظور آن حضرت معامله نيكو در برابر تلاش و فداكاريهائي بود كه انصار در راه پيشبرد اسلام انجام داده بودند. اما تفسير جمله اميرالمومنين عليه‌السلام چنين است كه اگر امامت و زمامداري براي انصار جائز بود، احتياجي به توصيه نداشتند، زيرا خود در راس حكومت قرار مي‌گرفتند و ديگران در شعاع حكومت آنان احتياج به توصيه داشتند.  *** «ثم قال فماذا قالت قريش؟ قالوا احتجت بانها شجره الرسول صلي الله عليه و آله و سلم. فقال عليه‌السلام: احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره» (سپس فرمود: قريش چه؟ گفت به آن حضرت گفتند: قريش احتجاج و استدلال به اين كرد كه آنان شاخه‌هائي از درخت پيامبرند. حضرت فرمود: قريش به درخت احتجاج كردند و ميوه آنرا ضايع و تباه نمودند). ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: امثال اين كلام (قريش احتجاج به درخت كردند و ميوه آنرا ضايع و تباه نمودند) از اميرالمومنين (ع) تكرار شده است. و شبيه به اين مضمون در سخني از عباس به ابوبكر آمده است كه مي‌گويد: و اما اينكه مي‌گويي ما درخت پيامبريم، شما همسايگان آن درختيد و ما شاخه‌هاي آن مي‌باشيم. غايت و هدف از درخت ميوه آن است مي‌توان گفت اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام هم ميوه درخت مكتب اسلام بود و هم ميوه ممتاز قبيله بزرگ قريش. هيچكس در شايستگي اميرالمومنين عليه‌السلام به اينكه او عاليترين محصول مكتب اسلام بود نمي‌تواند ترديدي داشته باشد. او بدرجه‌اي از فضيلت و شايستگي رسيده بود كه انديشه‌اش تجسمي از اسلام بود و كردارش عينيت اسلام را نشان مي‌داد و گفتارش در هر مقوله‌اي كه بود قانوني از اسلام را بيان مي‌كرد. و اين يك توجه فوق‌العاده منطقي است كه گفته شده است: براي اثبات جهاني و جاوداني بودن دين اسلام و اينكه اسلام مي‌تواند پاسخگوي همه مسائل بشري بوده باشد بهترين دليل شخصيت علي بن ابيطالب (ع) است كه ساخته شده اين مكتب انساني است. آيا محصولي عاليتر از اين شخصيت براي اسلام مي‌توان تصور نمود؟! و اما از جهت نسب او از فرزندان هاشم و پسر بزرگمردي كه از موثرترين حاميان بنيانگذار اسلام يعني ابوطالب (ع) بود كه با گرفتاري به فقر مالي (آنچنان كه تواريخ مي‌نويسند) باشخصيت ترين فرد در آن روز بود كه شيخ الاباطح ناميده مي‌شد. او پسر عموي پيامبر اسلام بود كه همسر يگانه دختر او فاطمه (ع) و او را به برادري خويش پذيرفته بود. درست است كه اميرالمومنين بجهت داشتن عظمتهاي بيشمار انساني بالاتر از آن بود كه شخصيت خود را با نژاد و نسب به رخ جامعه بكشد ولي اين يك واقعيت انكارناپذير بود كه او در سلسله بهترين فرزندان آدم (ع) است كه در زيارت فرزند نازنينش حسين بن علي عليهماالسلام مي‌خوانيم: «اشهد انك كنت نورا في الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره» (گواهي مي‌دهم به اينكه وجود تو از فرزند علي و فاطمه (ع) نوري بود در پشت پدران با عظمت و ارحام طاهره). بنابراين استدلال اميرالمومنين عليه‌السلام باينكه عين همان احتجاجي كه قريش به انصار نمودند، و آنانرا ساكت كردند من به قريش دارم، زيرا اگر قرابت و خويشاوندي آنان با پيامبر اسلام عامل شايستگي امامت و زمامداري بوده باشد قرابت و خويشاوندي من بسيار نزديكتر بوده و من مانند ميوه‌اي كه محصول درخت پيامبر است هم از جهت معني و هم از بعد طبيعي شايسته‌تر به مدعاي آنان (امامت) هستم. در داستان و ماجراي سقيفه بني‌ساعده كتابها و مقالات و تحقيقت فراواني تاكنون نوشته شده است. و ما در اين مبحث به تفصيلات آنها نمي‌پردازيم. فقط مطالبي را بطور مختصر از شرح ابن ابي‌الحديد كه او هم از كتاب سقيفه تاليف ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهري نقل مي‌كند، متذكر مي‌شويم: جوهري مي‌گويد: احمد بن اسحق مي‌گويد: احمد بن سيار از سعيد بن كثير بن عفير انصاري چنين روايت مي‌كند كه هنگامي كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم از اين دنيا رحلت فرمود، انصار در سقيفه بني‌ساعده جمع شدند و گفتند: پيامبر از دنيا رفت سعد بن عباده به فرزندش قيس بن سعديا به بعضي از فرزندانش چنين گفت كه من بجهت بيماري كه دارم نمي‌توانم سخنم را به مردم بشنوانم، و آنچه كه مي‌گويم، با دقت بفهم و بمردم بگو. سعد سخناني مي‌گفت و پسرش مي‌شنيد و صداي خود را بلند مي‌كرد تا انصار سخنان سعد را بشنوند. سخنان سعد پس از حمد و ثناي خداوندي چنين بود: شما انصار آن سابقه ديني و فضيلت در اسلام كه داريد، براي هيچيك از قبايل عرب نيست. پيامبر اكرم (ص) ده سال و اندي در ميان قوم خود بود و آنانرا به پرستش خداوندي و كنار زدن بتها دعوت مي‌كرد، در حالي كه از قوم او جز اندكي به وي ايمان نياوردند. سوگند بخدا آنان توانائي دفاع از پيامبر را نداشتند و نميتوانستند دين او را عزيز و دشمنانش را دفع نمايند تا اينكه خداوند درباره‌ي شما انصار بهترين فضيلت را اراده فرمود و كرامت را بشما عنايت و شما را به دين خود اختصاص داد و ايمان به خدا و رسول او و عزيز نمودن دينش را نصيب شما ساخت و همچنين فضيلت جهاد با دشمنانش را بشما داد. شما انصار شديدترين مردم بر كساني از خودتان بوديد، تا اينكه همه مخالفان پيامبر چه از روي اختيار و چه از روي اكراه بر امر خدا گردن نهادند و آنانكه دور از اسلام بودند در حالي كه محقر و پست شده بودند مطيع گشتند. تا اينكه خداوند وعده خود را بر پيامبر اكرم عملي فرمود و قوم عرب نزديك شمشيرهاي شما قرار گرفتند. سپس خداوند متعال پيامبر را از اين دنيا گرفت در حالي كه پيامبر از شما راضي و خشنود و چشمش بشما روشن بود، پس اكنون دست خود را با امر زمامداري محكم سازيد، زيرا شما شايسته‌ترين مردم به اين امر ميباشيد. در اين هنگام همه انصار پاسخ مثبت به سعد داده و گفتند: راي صحيح همين است و تو موفق در راي هستي و گفتار تو درست است و ما از دستور تو تجاوز نمي‌كنيم و اين امر زمامداري را بر تو واگذار مي‌كنيم و تو براي ما قانع كننده و براي مومنين صالح مورد رضايت هستي. سپس سخناني ميان انصار بميان آمد و گفتند: اگر مهاجرين قريش گفتند ما مهاجر و ياران اولي و عشيره و اولياي پيامبريم، پس چرا شما انصار با ما در مسئله خلافت پس از پيامبر نزاع مي‌كنيد چه خواهيد گفت؟ انصار گفتند: در اين صورت خواهيم گفت: اميري از ما انصار و اميري از شما مهاجرين براي خلافت انتخاب شود و ما به غير اين كار هرگز رضايت نميدهيم، زيرا در پناه دادن به پيامبر و مسلمانان و پيروزي اسلام همان عمل را كرده‌ايم كه مهاجرين. و در كتاب خداوندي حقي كه براي آنان آمده است، براي ما نيز آمده است، مهاجرين هيچ فضيلتي براي خود نخواهند شمرد مگر اينكه ما هم مثل آنرا خواهيم شمرد و ما نميخواهيم بر آنان تقدم داشته باشيم، لذا اميري از ما و اميري از آنان بايد انتخاب شود. خبر اجتماع انصار در سقيفه بني‌ساعده به عمر بن الخطاب رسيد، او رهسپار منزل پيامبر شد و ابوبكر را در خانه ديد و علي بن ابيطالب (ع) مشغول تجهيز جنازه پيامبر بود. كسي كه خبر اجتماع انصار را در سقيفه به عمر آورده بود، معن بن عدي بوده است. معن دست عمر را گرفت، عمر گفت: من كار دارم معن گفت: بايد برخيزي و عمر با معن برخاست. معن گفت: جمعي ازانصار در سقيفه بني‌ساعده گرد هم آمده‌اند و سعد بن عباده در ميان آنان است و انصار دور او ميگردند و او را به خلافت شايسته ميدانند و در آنجا عده‌اي از اشراف انصار هم جمع شده‌اند، بيم آشوب و فتنه ميرود حال ببين چه فكر ميكني؟ اين داستان را به برادرانت مهاجرين بگو و براي خود راهي را انتخاب كنيد، زيرا من مي‌بينم در اين ساعت در فتنه باز شده است، مگر اينكه خدا اين در فتنه را ببندد. عمر از اين حادثه شديدا ناراحت شد و نزد ابوبكر رفت و از دست او گرفت و به او گفت: برخيز. ابوبكر گفت: كجا برويم پيش از آنكه پيامبر را دفن كنيم؟ من حالا نميتوانم به پيشنهاد تو عمل كنم، من مشغولم. عمر گفت حتما بايد برخيزي و انشاءالله بزودي برميگرديم. ابوبكر با عمر برخاستند و عمر قضيه سقيفه رابه ابوبكر بازگو كرد و وي شديدا ناراحت شد. هر دو با سرعت بيرون آمده و روانه‌ي سقيفه‌ي بني‌ساعده گشتند. در آنجا مرداني از اشراف انصار جمع بودند و سعد بن عباده در حال بيماري در ميان آنان بود عمر خواست سخن بگويد و براي ابوبكر آماده كند، عمر گفت: من بيم آنرا داشتم كه ابوبكر در سخن گفتن مقداري كوتاهي كند. وقتي كه عمر در سخن گفتن شتابزدگي نمود و جملات منفي را تكرار كرد، ابوبكر او را ساكت نمود و گفت: آرام باش، و سخن را درياب و سپس بگو. سپس ابوبكر رشته سخن را بدست گرفت و اول شهادتين را گفت و كلامش را به اين ترتيب شروع كرد: خداوند متعال كه سپاسش بزرگ است محمد (ص) را براي هدايت مردم و برپا داشتن دين حق مبعوث كرد و او را به اسلام دعوت نمود. خداوند دلها و پيشاني‌هاي ما را گرفت و به اطاعت از پيامبر وادار ساخت. و ما گروه مسلمانان مهاجر اولين مردم بوديم كه اسلام را پذيرفتيم و مردم در اين راه پيرو ما گشتند. و ما خويشاوندان پيامبر و از نظر نسب متوسطترين عرب هستيم، قبيله‌اي را در ميان عرب نمي‌توان يافت مگر اينكه نسل قريش در آن وارد شده است. و شما انصار خدائيد و شما به پيامبر ياري نموديد سپس شما وزراء پيامبر و برادران ما در كتاب خدا و شركاي ما در دين و هر خيري هستيد كه ما در آن قرار گرفته‌ايم. شما محبوبترين و با كرامت‌ترين مردم براي ما و شايسته‌ترين مردم براي رضا به قضاي خداوندي و تسليم به آن فضيلتي هستيد كه خداوند متعال بر برادران مهاجرين شما داده است. و شما شايسته‌ترين مردم بر حسادت نكردن به مهاجرين ميباشيد. شمائيد آن مردمي كه در سختي‌ها ديگران را بر خود مقدم داشتيد و شايسته‌ترين كساني هستيد كه اين دين بدست شما نشكند و درهم و برهم نگردد. من شما را به بيعت به ابوعبيده و عمر دعوت مي‌كنم، من براي خلافت هر دو شخص را با صلاحيت و شايسته مي‌بينم. عمر و ابوعبيده گفتند: براي هچ كس شايسته نيست كه بالاتر از تو باشد، تو رفيق پيغمبر در غار بودي و پيامبر ترا مامور نماز ساخت. پس تو شايسته‌ترين مردم به امر خلافت هستي … گفتگو در ميان مهاجرين و انصار زياد شد و بالاخره ابوبكر برخاست و گفت: عمر و ابوعبيده به هر يك از آن دو ميتوانيد بيعت كنيد. آن دو گفتند: سوگند بخدا ما اين امر را نمي‌پذيريم و تو بهترين مهاجرين هستي و يكي از دو نفر در غار و خليفه رسول‌الله (ص) بر نماز هستي و نماز بهترين دين است، دستت را باز كن تا ترا بيعت كنيم وقتي كه ابوبكر دستش را براي بيعت باز كرد، بشير بن سعد خزرجي كه (از انصار بود و به سعد بن عباده حسادت ميورزيد) از عمر و ابوعبيده جلوتر افتاد و به ابوبكر بيعت كرد. حباب بن منذر فرياد زد: سوگند بخدا، ترا به اين بيعت مجبور نكرد مگر حسادت به پسر عمويت سعد بن عباده بهمين ترتيب اسيد بن حضير هم كه رئيس قبيله اوس بود از روي حسادت به سعد بن عباده به ابوبكر بيعت كرد. با بيعت اسيد به ابوبكر، همه قبيله اوس با وي بيعت كردند. سعد بن عباده را كه مريض بود برداشتند و به خانه‌اش بردند و همان روز و بعد از آن از بيعت به ابوبكر امتناع ورزيد، عمر خواست سعد بن عباده را مجبود كند كه به ابوبكر بيعت كند، به او گفته شد كه به اين كار اقدام مكن، زيرا او بيعت به ابوبكر نمي‌كند اگر چه كشته شود و با كشته شدن او دودمانش كشته خواهند شد و به دنبال از بين رفتن دودمان سعد قبيله خزرج كشته خواهد گشت و اگر قبيله خزرج بخواهد بجنگد، قبيله اوس دوشادوش آنان خواهند جنگيد و فسادي براه خواهد افتاد، لذا سعد را رها كردند، سعد در نماز با آنان شركت نميكرد و در جمعيتشان شركت نميكرد و مطابق داوري آنان عمل نميكرد و اگر سعد كمك پيدا ميكرد، با آنان مي‌جنگيد، روزگار سعد بدين منوال ميگذشت تا ابوبكر از دنيا رفت. روزي سعد عمر را در دوران خلافتش كه سوار شتر بود و سعد بر اسبي سوار بود، ملاقات كرد، عمر به سعد گفت: هيهات يا سعد! (اي سعد تو دور از واقع مي‌انديشي) سعد عين همين جمله را به عمر برگرداند و سپس گفت: تو رفيق همان شخصي كه با او رفيق دمساز هستي عمر گفت، بلي، من همانم. سپس سعد گفت: سوگند بخدا، هيچكس دشمن‌تر از تو براي من همسايه نيست. عمر گفت: هر كس كه همسايگي مردي را نپذيرد از او جدا مي‌گردد. سعد گفت: اميدوارم عرصه خلافت را بمدت كوتاهي بر تو واگذار كنم و رهسپار همسايگي كسي شوم كه براي من از تو و ياران تو محبوب‌تر است. سعد اندك زماني پس از آن به شام رفت و در حوران از دنيا رفت و بهيچ كس بيعت نكرد، نه به ابوبكر و نه به عمر و نه به كسي ديگر. جوهري ميگويد: و مردم دور ابوبكر جمع شدند و بيشتر مسلمانان در آنروز به ابوبكر بيعت كردند. شخصيتهاي بني‌هاشم در خانه‌ي اميرالمومنين (ع) جمع شده بودند و زبير هم با آنان بود و خود را مردي از بني‌هاشم ميدانست. و علي بن ابيطالب (ع) بارها ميگفت: زبير همواره با ما اهل بيت پيامبر بود، تا پسرش كه بفعاليت افتاد، وي را از ما برگرداند. بني‌اميه پيرامون عثمان را گرفتند و بني‌زهره حمايت از سعد و عبدالرحمن ميكردند. عمر بهمراه ابوعيده به سراغ آنان رفت و گفت: چه شده است كه شما دور هم جمع شده‌ايد؟ برخيزيد و به ابوبكر بيعت كنيد، زيرا مردم و انصار به او بيعت كردند. عثمان و كساني كه با او بودند و سعد و عبدالرحمن و كساني كه با آن دو بودند، برخاستند و با ابوبكر بيعت نمودند. عمر با گروهي كه اسيد بن حضير و سلمه بن اسلم با آنها بودند بسوي خانه فاطمه (ع) رفتند، عمر به آنانكه در خانه فاطمه (ع) بودند، گفت: برويد و به ابوبكر بيعت كنيد، آنان امتناع ورزيدند، زبير با شمشيرش به عمر و يارانش متعرض شد. عمر گفت: بگيريد سگ را! سلمه بن اسلم به زبير پريد و شمشير را از دست او گرفت و آن را به ديوار زد، سپس عمر زبير و علي (ع) و كساني را از بني‌هاشم كه با آنان بودند با خود برداشته و براه افتادند و اميرالمومنين مي‌فرمود: من بنده خدا هستم و من برادر رسول خدايم، وقتي كه ابوبكر وارد شدند، به علي گفته شد: به ابوبكر بيعت كن، علي فرمود: من به خلافت شايسته‌تر از شما هستم و من بشما بيعت نميكنم و شما سزاوارتريد كه به من بيعت كنيد، شما خلافت را از انصار به اين دليل گرفتيد كه با پيامبر خويشاوندي داريد و آنان فرماندهي و اميري را بر شما تسليم نمودند. و من عين همان دليل را در حق خود براي شما مي‌آورم اگر از خدا درباره‌ي خودتان مي‌ترسيد، بما انصاف بدهيد و همان امر را كه انصار از شما پذيرفتند براي ما بپذيريد و در غير اين صورت، ستمكار خواهيد بود با اينكه مي‌دانيد. عمر گفت تو رها نخواهي گشت مگر اينكه بيعت كني. علي فرمود: اي عمر امروز شيري براي ابوبكر بدوش، قسمتي هم از آن شير براي تست. امروز براي بيعت به او بمردم سخت بگير تا فردا خلافت را بر تو واگذار كند. سوگند بخدا، سخنت را نمي‌پذيرم و با او بيعت نميكنم. ابوبكر به علي گفت: اگر با من بيعت نمي‌كني، ترا مجبور نميكنم. ابوعبيده گفت: اي ابوالحسن، تو جواني، و اينان كهنسالان قوم تو هستند و تو مانند آنان تجربه و شناخت امور را نداري و من نمي‌بينم مگر اينكه ابوبكر براي خلافت از تو قوي‌تر است و تحمل و ورود او به اين امر بيشتر از تست. امر خلافت را به او تسليم كن و رضايت بده و اگر تو زنده بماني و عمرت طولاني باشد تو براي اين امر شايسته‌تر و با نظر به فضيلت و خويشاوندي تو با پيامبر و سوابق و جهادي كه كرده‌اي لايق‌تري. علي (ع) فرمود: اي گروه مهاجرين، از خدا بترسيد، مقام محمد (ص) را از خانه و دودمان او به خانه‌ها و دودمانهاي خودتان منتقل مسازيد و آن كسي را كه شايسته‌ي اين مقام و حق است، از مقام و حق خود دور مسازيد. و سوگند بخدا، اي مهاجرين، ما اهل بيت پيغمبر به اين امر شايسته‌تر از شما هستيم، آيا قرائت كننده كتاب خدا و فقيه دين خدا و عالم به سنت و مطلع از امور مردم جامعه از ما نيست، سوگند بخدا، چنين شخصي در ميان ما است، پس، پيروي از هوي مكنيد كه از حق دورتر ميگرديد. بشير بن سعد ميگويد: اي علي، اگر اين سخن را انصار پيش از بيعتي كه با ابوبكر كرده‌اند، از تو ميشنيدند، حتي دو نفر هم از بيعت بتو تخلف نميكردند، ولي آنان بيعت كرده‌اند و در صفحه 13 از مجلد ششم شرح نهج‌البلاغه- ابن ابي‌الحديد اين داستان نقل شده كه ابوبكر به احمد بن عبدالعزير ميگويد: احمد از سعيد بن كثير و او از ابن لهيعه روايت ميكند كه هنگامي كه رسول خدا از دنيا رفت، ابوذر غائب بود، وقتي كه برگشت و ابوبكر امر خلافت را بدست گرفته بود، چنين گفت اگر اين امر خلافت را در اهل بيت پيامبرتان قرار ميداديد، حتي دو نفر با شما اختلاف نميكرد. نقل مطالب فوق از علما و محدثين و مورخين برادران اهل تسنن است كه در تاليفات آنان نيز مورد بحث و تحقيق قرار ميگيرند. اين بود داستان سقيفه بني‌ساعده كه البته با مختصر اختلافي مورد قبول همه‌ي مورخين و صاحبنظران در داستان خلافت ميباشد. براي تحقيق در مسئله خلافت، تحليل اين مطالب كه از جوهري و ديگر مورخين نقل شده است، ضرورت كامل دارد و اگر تحليل صحيح در مطالب فوق انجام بگيرد، ميتوان مسائل زير را مطرح كرد و اميدواريم صاحبنظران هر دو گروه تشيع و تسنن با كمال اخلاص درباره‌ي مسائل زير بررسي نمايند: مسئله يكم- بايد در اين مسئله تحقيق شود كه در هنگامي كه جنازه پيامبر اكرم در خانه‌اش بود و علي بن ابيطالب مشغول تجهيز او بود، و بنا به گفته جوهري: ابوبكر نيز در آنجا حضور داشته و طبيعتا شور و هيجاني ميان مسلمانان بود، بعضي از مهاجرين كجا بوده‌اند؟ مسئله دوم- انصار كه گروهي از مسلمانان بودند، نميتوانستند بدون جلب موافقت مهاجرين سرنوشت خلافت را معين كنند، لذا لزوم شتابزدگي معن بن عدي و ابوبكر و عمر براي ورود به سقيفه و جلوگيري از اقدامات انصار براي انتخاب سعد بن عباده، ضرورتي نبوده است كه آخرين ساعت ديدار با پيامبر خدا را رها نموده و براي جلوگيري انصار از اقدام به امر خلافت از خانه پيامبر بيرون بروند. مسئله سوم- عين همان احتجاج و استدلال كه آنان براي ساكت كردن انصار بيان كرده‌اند، علي بن ابيطالب (ع) براي آنان فرموده است كه اگر آنان بجهت خويشاوندي با پيامبر شايسته پيشوائي مسلمانان بوده باشند، آن حضرت از همه ابعاد حسبي و نسبي به پيامبر نزديكتر از همه آنان بوده است. مسئله چهارم- تحليل و پيگيري لازم و كافي درباره‌ي هم راي و هم سخن بودن آن دو با ابوعبيده است كه هم در سخن سعد بن عباده با عمر ديده ميشود كه: تو رفيق همان شخصي كه با او دمسازي عمر گفت: بلي، من همانم. و هم در موقع از دنيا رفتن زمامدار دوم كه گفت: اگر ابوعبيده زنده بود، او را براي خلافت تعيين مي‌كردم. اين مسئله هم بديهي است كه در آن زمان جواني علي بن ابيطالب كه مستمسك ابوعبيده بر عدم استحقاق علي براي خلافت بود، سپري شده بود. و هم بنا به نقل مسعودي مولف مروج الذهب و نصر بن مزاحم منقري و ابن ابي‌الحديد و جمهره رسائل العرب در نامه‌اي كه معاويه بن ابي‌سفيان به محمد بن ابي‌بكر نوشته است، اتخاذ مبناي قبلي بود كه از چند نفر نقل شده است و اين مبني با تقديم دو نفر ابوبكر را براي زمامداري در روز سقيفه نيز تاييد ميشود. مسئله پنجم- سبقت بشير بن سعد خزرجي بر بيعت بجهت حسادتي بوده است كه به سعد بن عباده ميورزيد، همچنين بيعت اسيد بن حضير كه رئيس قبيله اوس و با خزرج و رئيس آن (سعد بن عباده) رقابت حسودانه داشته است. مسئله ششم- شدت مقاومت سعد بن عباده براي عدم بيعت با ابوبكر اگر چه كشته ميشد. مسئله هفتم- عدم حضور بني‌هاشم و جمعي از بزرگترين صحابه پيامبر اكرم (ص) مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار بن ياسر و زبير … و غيرهم. مسئله هشتم- امتناع اميرالمومنين (ع) و دودمان او. مسئله نهم- اينكه ابن ابي‌الحديد ميگويد علي بن ابيطالب (ع) در آنموقع به نص از طرف پيامبر اكرم (ص) درباره‌ي خود استدلال نفرموده است، بايد مورد تجديد نظر قرار بگيرد. زيرا بنا به رواياتي كه ابن ابي‌الحديد از جوهري نقل نموده و راويان ديگر نيز آنرا تاييد ميكنند، اميرالمومنين صريحا فرمود: اي گروه مهاجرين، از خدا بترسيد و مقام محمد (ص) را از خانه و دودمان او به خانه‌ها و دودمانهاي خودتان منتقل مسازيد و آن كسي را كه شايسته اين مقام و حق است، از مقام و حق خود دور ننمائيد … آيا شايستگي مقام خلافت با حدس و استنباط شخصي يك مدعي قابل اثبات است كه به اميرالمومنين نسبت داده شود؟ بعبارت ديگر: آن حضرت بمجرد حدس و استنباط شخصي باينكه شايسته زمامداري است، نميتوانست با آن يقين و صراحت درباره‌ي شايستگي خود سخني بگويد: كسي را كه شايسته مقام و حق زمامداري است، از مقام و حق خود دور ننمائيد و ما مي‌بينيم هيچ يك از متصديان زمامداري با اين يقين و صراحت درباره‌ي شايستگي خود سخني نگفته‌اند، و سخناني كه تواريخ از آنان نقل مي‌كنند، مطالبي است كه در انتخاب يا انتصابهاي معمولي بميان مي‌آيد. قطعا تكيه‌ي اميرالمومنين در يقين و صراحت خود مستند به نصوصي بوده است كه احتمال نميداد كسي منكر آنها شود، مانند: «يا علي انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لانبي بعدي» (شهرت و تواتر اين روايت بيش از آن است كه نيازي به ذكر ماخذ داشته باشد) (اي علي، نسبت تو به من، نسبت هارون به موسي (ع) است، الا اينكه پس از من پيامبري نيست. مسئله دهم- گفتار بشير بن سعد به اميرالمومنين عليه‌السلام، گفتاريست بسيار پراهميت. بشير به آن حضرت گفت: اي علي: اگر اين سخن ترا انصار پيش از بيعتي كه با ابوبكر كرده‌اند از تو ميشنيدند، حتي دو نفر هم از بيعت به تو تخلف نميكردند. اميدواريم اين چند مسئله كه همواره مورد بحث و تحقيق دانشمندان اسلامي بوده است، با دقت و اخلاص و تقواي علمي، مورد توجه قرار بگيرد و مسلمانان از محصول آن دقت و اخلاص و تقواي علمي بهره‌مند گردند.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 400-395 از سخنان آن حضرت (ع) است كه بر ردّ استدلال انصار و مهاجرين ايراد فرموده است وقتى كه پس از وفات پيامبر (ص) خبر اجتماع مردم در سقيفه بنى ساعده به آن حضرت رسيد پرسيد كه انصار در باره خلافت چه مى گفتند عرض كردند نظر انصار اين بود كه دو امير يكى از انصار و ديگرى از مهاجران باشد. حضرت فرمود:  شرح: منظور از «أنباء» خبر مشاجره اى بود، كه بر سر خلافت، ميان مهاجر و انصار، در گرفت و به گوش حضرت رسيد. خلاصه داستان از اين قرار است.  پس از وفات پيامبر (ص) انصار در سقيفه بنى ساعده، كه محلّى براى اجتماع و سخنرانى بود، گرد آمدند. سعد بن عباده، براى انصار سخنرانى كرد، و آنها را ستود و براى به دست گرفتن خلافت، تحريك شان كرد و آنان را چنين مورد خطاب قرار داد: اى انصار سابقه اى كه شما در اسلام داريد، هيچ قبيله اى از عرب ندارد.  پيامبر خدا (ص) ده سال و اندى در مكّه، مردم را به عبادت رحمان دعوت كرده جز اندكى به او ايمان نياوردند. آن تعداد اندك، قادر به ياريش نبودند، و از رسول خدا مشكلى را نمى توانستند رفع كنند. خداوند اين فضيلت را نصيب شما كرده و اين كرامت را به شما ارزانى داشت، ايمان و اقرار به دين خود را روزى شما گردانيد.  شما در برابر مخالفان پيامبر (ص) سخت گيرترين و بر عليه دشمنانش سرسخت ترين افراد بوديد. سرانجام همه مخالفان پيامبر، فرمانبر وى شدند و شمشير شما عرب را به زانو در آورد. خداوند وعده خود را در باره پيامبر به انجام رسانيد و او را از دنيا به آخرت كوچ داد، در حالى كه از همه شما راضى و خوشنود بود. بنا بر اين خود را آماده عهده دار شدن امر خلافت سازيد. زيرا شما سزاوارترين افراد به اين امر هستيد.  انصار در پاسخ سعد بن عباده گفتند: اگر موافقت كنى و آماده باشى ما امر خلافت را به تو واگذار مى كنيم. خبر اين جريان، به ابو بكر و عمر رسيد، شتابان به سقيفه بنى ساعده آمدند.  ابو بكر انصار حاضر در سقيفه را مورد خطاب قرار داد و چنين گفت: آيا شما نمى دانيد كه ما مهاجران اوّلين افرادى هستيم كه اسلام آورديم ما فاميل، عشيره و قبيله پيامبريم. شما به دستور كتاب خدا برادر دينى ما، ياور دين و مشاور رسول خدا (ص) بوديد. شما در ايثار و فداكارى ما را بر خود مقدّم داشتيد و خشنودترين افراد در برابر قضاى الهى، و در برابر برادران دينى خود تسليم فرمان خداوندى بوديد. حال چنين نباشيد كه دين خدا به دست شما نقض شود.  من شما را براى بيعت، با ابو عبيده و عمر دعوت مى كنم، و هر دو شايستگى خلافت را داشته و آن دو را براى عهده دارى اين امر مى پسندم.  در زمينه اين پيشنهاد ابو بكر، ابو عبيده و عمر باتفاق گفتند: ما هيچ فردى را در پذيرش امر خلافت به لياقت و شايستگى تو نمى دانيم، زيرا تو يار غار پيامبرى، و رسول خدا براى اداى نماز تو را به مسجد فرستاد بنا بر اين تو از هر كسى به خلافت و جانشينى سزاوارترى. در پاسخ ابو بكر، انصار چنين اظهار داشتند: ما ياران پيامبريم، به او ايمان آورديم و خانه خود را كه مدينه باشد مركز ايمان قرار داديم. خداوند تعالى جز در ديار ما آشكارا مورد پرستش قرار نگرفت، و ايمان جز به وسيله شمشيرهاى ما شناخته نشد. نماز جماعت جز در مساجد ما برپا نگرديد. با اين وصف، شايسته خلافت جز ما كسى نخواهد بود، و اگر آنچه كه گفتيم نپذيريد، از ما انصار يك امير و از مهاجرين نيز يك امير تعيين شود.  بدين هنگام عمر فرياد برداشت، كه اين غير ممكن است و دو شمشير در يك غلاف روا نيست. با وجودى كه مهاجران در ميان ما هستند، قوم عرب فرمانروايى شما را نمى پذيرند. حباب بن منذر در جواب عمر گفت: به خدا سوگند ما انصار در امر خلافت از شما سزاوارتريم چه آنها كه ديانت اسلام را نداشتند با شمشير ما دين را پذيرفتند. و اگر شما مهاجران اين حقيقت را نپذيريد از ديار خود آواره تان خواهيم كرد. ما همواره تكيه گاه شما بوده به منزله درختان خرماى پر ثمرى بوده ايم، و اگر بخواهيد چنين رفتار كنيد خرما به شما نخواهد رسيد. و هر كس آنچه كه گفتم قبول نكند، با همين شمشيرم أدبش مى كنم.  امّا اختلاف ميان انصار كفّه را به نفع مهاجران سنگين كرد. يكى از بزرگان قبيله خزرج به نام بشر بن سعد خزرجى كه نسبت به سعد بن عباده، كانديد خلافت، حسد مى ورزيد و مايل نبود كه وى به خلافت رسد، گفت: ما از جهاد و اسلاممان جز رضايت پروردگار را در نظر نداشته و مقصد ما امور دنيايى نبوده است. پيامبر (ص) مردى از قريش بود قوم وى در ميراث بردن خلافت از او سزاوارترند. اى گروه انصار از خدا بترسيد و با قريش نزاع نكنيد.  پس از اين سخنان «بشر» ابو بكر به پاخاست و گفت: با هر يك از اين دو نفر (ابو عبيده و عمر) كه مايليد بيعت كنيد. ابو عبيده و عمر خطاب به ابو بكر اظهار داشتند: خلافت را جز تو كسى قبول نخواهد كرد و تو از همه به اين امر لايقترى، دستت را براى بيعت با مردم جلو بياور. ابو بكر دستش را به عنوان رضايت بر اين امر گشوده جلو آورد. ابو عبيده و عمر با او بيعت كردند. سپس بشر بن سعد از قبيله خزرج و تمام قبيله اوس با ابو بكر بيعت كردند. قضيّه انتخابات فيصله يافت. سعد بن عباده كه با حالت بيمارى در سقيفه حضور يافته بود به خانه اش بازگردانده شد. به روايتى تا هنگام وفاتش، كه در سرزمين حوران در مسير شام اتفاق افتاد از بيعت با ابو بكر خوددارى كرد.  پس از نقل جريان سقيفه و بيعت با ابو بكر بشرح كلام امام (ع) بازگرديم خبرى كه امام (ع) از رسول خدا (ص) بر عليه انصار نقل كرده است، خبر صحيحى است. بخارى و مسلم در كتابهاى مسندشان اين حديث را نقل كرده اند. از انس بن مالك نقل شده است كه گفت: ابو بكر و عبّاس هنگام بيمارى رسول خدا (ص) به مجلسى از مجالس انصار وارد شدند و آنها را در حال گريه و زارى ديدند پرسيدند چرا گريه مى كنيد انصار پاسخ دادند كه خاطره حضور و مجلس پيامبر ما را بگريه انداخته است عباس و ابو بكر بر پيامبر وارد شده جريان گريه انصار را براى رسول خدا نقل كردند. پيامبر با همان حالت بيمارى در حالى كه دستمالى بر سر بسته بود، به مسجد آمد و آن آخرين بارى بود كه به منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند خطاب به اصحاب چنين فرمود: شما را در باره انصار كه مورد علاقه و رازداران من بودند، سفارش مى كنم آنها وظيفه خود را انجام دادند. باقى مانده است آنچه بايد از آن سودمند شوند. بنا بر اين نيكوكارشان را مورد عنايت قرار دهيد و از بدكارشان صرف نظر كنيد. اين بود سفارش پيامبر (ص) در باره انصار.  نوع استدلال امام (ع) به اين خبر به شكل قضيه شرطيه متّصله اى است كه نقيض تالى در آن استثنا شده است. شكل برهان چنين است: 1-  اگر امامت حقّ انصار بود، كه به نفع آنها وصيّت نمى شد.  2-  ولى به نفع آنها وصيت شده است 3-  پس نمى توانند امام و رهبر ديگران باشند.  ملازمه ميان وصيّت در باره آنها و عدم جواز خلافتشان بدين شرح است: قضاوت عرف در چنين موردى اين است كه توصيه رعايت حال و شفاعت در حق مرئوس (افراد تحت سرپرست) به رئيس داده مى شود، هيچ گاه به رعيت و افراد تحت قيمومت و سرپرستى نمى گويند مراقب دولت و سرپرست خود باشيد.  بنا بر اين چون وصيّت در حق انصار شده است، امامت و خلافت حق آنها نيست.  و امّا قوله: «احتجّوا بالشّجرة و اضاعوا الثّمرة»،  منظور حضرت از «ثمرة» خود و اهل بيتش مى باشد زيرا آنها ميوه شاخه هاى پر برگ درخت اسلام اند همان گونه كه لفظ «شجره» را براى قريش به كار برده، لفظ «ثمره» را به عنوان استعاره در باره خود به كار گرفته است چگونگى فرع و ثمره بودن آن بزرگوار براى پيامبر را قبلا توضيح داده ايم. و مقصود از تباه ساختن آن بزرگوار، سهل انگاريى بود كه در باره خلافت آن حضرت روا داشتند.  احتمال ديگر اين است كه منظور حضرت از ميوه اى كه مردم آن را ضايع كردند، سنت خدا باشد همان چيزى كه مطابق اعتقاد و باور آن حضرت، ذيحق بودن آن بزرگوار را براى خلافت واجب مى كرد. با اين توضيح روشن است كه سنت خدا ثمره پيامبر باشد، و اهمال كارى مردم، ترك وظيفه اى بوده، كه در رعايت حق امام كرده اند.  با اين تفصيل، سخن امام (ع) به منزله برهانى است بر عليه قريش به مانند برهانى كه بر عليه انصار اقامه كردند. توضيح برهان اين است: اگر قريش از انصار به امر خلافت سزاوارتر بوده اند به اين دليل بوده، كه خود را شجره پيامبر معرّفى كرده اند. و به همين دليل من بر قريش حق تقدّم دارم، چون من ثمره آن درخت هستم، ميوه درخت به دو دليل از درخت مهم تر است.  1-  نزديكى، قرابت و مزيّت ميوه براى صاحب درخت بسيار روشن است.  2-  منظور از كشت درخت و توليد آن در حقيقت ميوه است، چه اگر درخت اهميّت دارد صرفا بدليل ميوه مى باشد، و اگر توجّه به ميوه نباشد يقينا توجّه به درخت نخواهد بود.  استدلال حضرت مثبِت يكى از دو امر زير نيز مى باشد.  1-  در اين معارضه، حقّ اعتراض براى انصار نسبت به خلافت قريش همچنان باقى است.  2-  و يا اين كه خلافت حق حضرت باشد. چه اگر شجره بودن قريش دليل معتبرى براى خلافت باشد، به همين دليل خلافت حقّ ثمره است، نه شجره، مقصود امام (ع) اين است كه خلافت حق اوست.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 82 و من كلام له عليه السلام فى معنى الانصار و هو السادس و الستون من المختار فى باب الخطب:قالوا: لمّا انتهت إلى أمير المؤمنين أنباء السّقيفة بعد وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال عليه السّلام ما قالت الانصار؟ قالوا قالت: منّا أمير و منكم أمير قال عليه السّلام: فهلّا احتججتم عليهم بأنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وصّى بأن يحسن إلى محسنهم، و يتجاوز عن مسيئهم؟ قالوا: و ما في هذا من الحجّة عليهم؟ قال عليه السّلام: لو كانت الإمارة فيهم لم تكن الوصيّة بهم، ثمّ قال: فما ذا قالت قريش؟ قالوا: احتجّت بأنّها شجرة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله فقال عليه السّلام: احتجّوا بالشّجرة و أضاعوا الثّمرة. (11236- 11155)اللغة:(النّبأ) كالخبر لفظا و معنا و (السّقيفة) الصّفة و سقيفة بني ساعدة فعيلة بمعنى مفعولة و هي ظلّة كانت مجمع الأنصار و دار ندوتهم لفصل القضايا و (وصيت) الشّي بالشي ء أصيه من باب و عدو وصيته و وصيت إلى فلان توصية و أوصيته ايصاء و الاسم الوصاية بالكسر و الفتح لغة، و هو وصيّ فعيل بمعنى مفعول و الجمع الأوصياء و أوصيت له بمال جعلته له، و أوصيته بولده استعطفته عليه، و أوصيته بالصّلاة أمرته بها قال تعالى:«ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 83 الاعراب:هلّا من حروف التّحصيص، قال نجم الائمة الرّضي: و معناها إذا دخلت على الماضى التّوبيخ و اللوم على ترك الفعل، و في المضارع الحضّ على الفعل و الطلب له، فهي في المضارع بمعنى الأمر و لا يكون التّحضيض في الماضي الذي قد فات إلّا أنّها تستعمل كثيرا في لوم المخاطب على انّه ترك في الماضى شيئا يمكن تداركه في المستقبل، فكأنّها من حيث المعنى للتّحضيض على فعل مثل ما فات، قوله: فما ذا قالت، يحتمل أن يكون ذا موصولة و أن تكون زايدة كما في قولهم: ما ذا صنعت و من ذا رأيت.المعنى:اعلم انّه (لما انتهت إلى أمير المؤمنين أنباء أهل السقيفة بعد وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله) و مشاجرات المهاجرين و الأنصار و دعوى كل منهما استحقاق الخلافة لنفسه و احتجاج كلّ من الطرفين على الآخر بذكر المناقب و السّوابق (قال عليه السّلام ما قالت الانصار) المهاجرين (قالوا) انّهم (قالت منّا امير و منكم امير قال عليه السّلام فهلا احتججتم عليهم بانّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم وصى بان يحسن إلى محسنهم و يتجاوز عن مسيئهم) و قد مرّ تلك الوصيّة في المقدّمة الثالثة من مقدّمات الخطبة الشّقشقية في رواية الاحتجاج عن الشيباني و رواها الشّارح المعتزلي من صحيحى البخارى و مسلم في مسنديهما عن أنس بن مالك قال:مرّ ابو بكر و العباس بمجلس من الأنصار في مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هم يبكون، فقالا: ما يبكيكم؟ قال: ذكرنا محاسن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله فدخلا على النبي و أخبراه بذلك فخرج و قد عصب على رأسه حاشية برده، فصعد المنبر و لم يصعده بعد ذلك اليوم فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال:اوصيكم بالانصار فانّهم كرشي  «1» و عيبتي و قد قضوا الذي عليهم و بقى الذي لهم، فاقبلوا من محسنهم و تجاوزوا عن مسيئهم هذا.______________________________ (1) الكرش بمنزلة المعدة للانسان و عيال الرجل و اهل بيته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 84 و لمّا لم يفهم المخاطبون كيفيّة حجيّة كلامه على الأنصار و دلالته على بطلان دعواهم استفهموا عنه عليه السّلام و (قالوا و ما في هذا) الكلام (من الحجة عليهم فقال عليه السّلام لو كانت الامارة فيهم لم تكن الوصية بهم) لكنّها بهم فليست الامارة لهم، بيان الملازمة أنّ العرف قاض بأنّ الوصية انما تكون إلى الرئيس في حقّ المرءوس لا بالعكس. (ثمّ قال: فما ذا قالت قريش) في مقام الاحتجاج على الأنصار (قالوا احتجت بأنّها شجرة الرّسول) كونهم شجرة الرّسول باعتبار أنّه صلوات اللّه عليه و آله منهم، فهو و إياهم جميعا من أغصان أصل واحد و أولاد نضربن كنانة تشبيه (فقال احتجّوا بالشّجرة و أضاعوا الثّمرة) الظاهر أنّه أراد بالثّمرة نفسه و أهل بيته و أراد باضاعتها إهمالهم له و لأولاده من هذا الأمر و المقصود بهذا الكلام الاحتجاج على قريش بمثل ما احتجوا به على الانصار.بيان ذلك أنهم استدلّوا على أولويّتهم بأنّهم شجرة الرّسول فيكونون أقرب إليه من غيرهم و نحن نحتج عليهم بأنا ثمرة الرسول فنكون أقرب اليه منهم إذ للثّمرة اختصاص بالمثمر ليس للغير ذلك الاختصاص، بل المراد بالشجر ليس إلّا الثّمر فان كانت الشّجرة معتبرة فبالأولى اعتبار الثمرة و إن لم يلتفت إلى الثمرة فلا التفات إلى الشّجرة، و قد وقع مثل ذلك التشبيه في قوله سبحانه:«أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» .روى في البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم باسناده عن سلام بن مستنير عن أبي جعفر عليه السّلام قال: الشّجرة رسول اللّه و نسبه ثابت في بني هاشم و فرع الشّجرة عليّ بن أبي طالب، و غصن الشجرة فاطمة و ثمرتها الأئمة، من ولد عليّ و فاطمة، و شيعتهم ورقها و ان المؤمن من شيعتنا ليموت فيسقط من الشجرة ورقة، و أنّ المؤمن ليولد فتورق الشجرة ورقة، قلت: أ رأيت قوله: «تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 85قال يعنى بذلك ما يفتون الأئمة شيعتهم في كلّ حجّ و عمرة من الحلال و الحرام.تنبيهان، الاول:قد قدّمنا أخبار السقيفة في المقدّمة الثالثة من مقدّمات شرح الخطبة الشقشقية، و نزيد هنا على ما سبق ما رواه المحدّث المجلسى في البحار من الشيخ في تلخيص الشافي عن هشام بن محمّد عن أبى مخنف عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن بن أبى عمر الأنصارى.أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم لما قبض اجتمعت الأنصار في سقيفة بنى ساعدة فقالوا: نولّي هذا الأمر من بعد محمّد سعد بن عبادة و أخرجوا سعدا إليهم و هو مريض، قال: فلما اجتمعوا قال لابنه أو لبعض بنى عمّه إنّى لا أقدر لشكواى اسمع القوم كلهم كلامى و لكن تلق منّى قولى فأسمعهم: فكان يتكلّم و يحفظ الرّجل قوله فيرفع به صوته و يسمع به أصحابه فقال بعد أن حمد اللّه و أثنى عليه:يا معاشر الانصار أنّ لكم سابقة في الدّين و فضيلة في الاسلام ليست لقبيلة من العرب، إنّ محمّدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم لبث عشر سنة في قومه يدعوهم إلى عبادة الرّحمن و خلع الأوثان، ما آمن به من قومه إلّا رجال قليل، و اللّه ما كانوا يقدرون على أن يمنعوا رسوله و يعززوا دينه و لا أن يدفعوا عن أنفسهم ضيما «1» عموا حتّى اذا أراد بكم ربّكم الفضيلة و ساق إليكم الكرامة و خصّكم بالنعمة و رزقكم الايمان به و برسوله و المنع له و لأصحابه و الاعزاز له و لدينه و الجهاد لأعدائه.و كنتم أشدّ النّاس على عدوّه منهم و أثقله على عدوّه من غيركم حتى استقامت العرب لأمر اللّه طوعا و كرها، و أعطى البعيد المقادة صاغرا و آخرا، و حتّى اثخن اللّه لرسوله بكم في الأرض و دانت بأسيافكم له العرب و توفاه اللّه تعالى إليه و هو عنكم راض و بكم قرير عين، استبدّوا بهذا الأمر دون النّاس فانّه لكم دون الناس.______________________________ (1) الضيم الذلّ م. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 86 فأجابوه بأجمعهم بأن قد وفقت في الرّاى و أصبت في القول و لن نعدو ما رأيت نولّيك هذا الأمر دون الناس فانك فينا مقنع و لصالح المؤمنين رضى.ثمّ انّهم ترادّوا الكلام فقالوا فان أبت مهاجرة قريش فقالوا نحن المهاجرون و صحابة رسول اللّه الأوّلون فعلام تنازعونا الأمر من بعده؟ قالت طائفة منهم: فانا نقول إذن منّا أمير و منكم أمير و لن نرضى بدون هذا أبدا، فقال سعد بن عبادة حين سمعها هذا أوّل الوهن، و أتى عمر الخبر فأقبل إلى منزل النبيّ فأرسل إلى أبى بكر و أبو بكر في الدّار و عليّ بن أبي طالب دائب في جهاز النبيّ.فأرسل إلى أبي بكر أن اخرج إلىّ فأرسل إليه أنّي مشتغل فأرسل إليه أن قد حدث أمر لا بدّ لك من حضوره، فخرج إليه فقال: أما علمت أنّ الأنصار قد اجتمعت في سقيفة بنى ساعدة يريدون أن يولوا هذا الأمر سعد بن عبادة، و أحسنهم مقالة من يقول منّا أمير و من قريش أمير، فمضيا مسرعين نحوهم فلقيا أبا عبيدة فتماشوا إليهم فلقاهم عاصم بن عديّ و عويمر بن ساعدة فقالوا لهم: ارجعوا فانه لا يكون إلّا ما تحبّون، فقالوا: لا نفعل، فجاءوا و هم مجتمعون.فقال عمر بن الخطاب: أتيناهم و قد كنت زوّرت  «1» كلاما أردت أن اقوم به فيهم فلما اندفعت إليهم ذهبت لابتدء المنطق فقال لي أبو بكر: رويدا حتّى أتكلّم، ثمّ انطق بعد بما احببت، فنطق، فقال عمر: فما شي ء كنت اريد أن أقول به إلّا و قد أتى عليه.قال عبد اللّه بن عبد الرّحمن: فبدء أبو بكر فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: إنّ اللّه بعث محمّدا رسولا إلى خلقه و شهيدا على امّته ليعبدوا اللّه و يوحّدوه و هم يعبدون من دونه آلهة شتّى يزعمون أنّها لمن عبدها شافعة و لهم نافعة و إنما هى من حجر منحوت خشب و منجور ثمّ قرء:«وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ وَ قالُوا ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى» .______________________________ (1) التزوير اصلاح الكلام و تهيئته كالتزويق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 87 فعظم على العرب أن يتركوا دين آبائهم فخصّ اللّه المهاجرين الأولين من قومه بتصديقه و الايمان به و المواساة له و الصّبر معه على شدّة أذى قومهم لهم و تكذيبهم ايّاه، و كلّ الناس لهم مخالف و عليهم زار، فلم يستوحشوا لقلّة عددهم و تشذّب الناس عنهم و اجماع قومهم عليهم، فهم أوّل من عبد اللّه في الأرض و آمن باللّه و رسوله، و هم أولياؤه و عشيرته و أحقّ الناس بهذا الأمر من بعده، و لا ينازعهم في ذلك إلّا ظالم.و أنتم يا معشر الأنصار من لا ينكر فضلهم في الدّين و لا سابقتهم العظيمة في الاسلام رضيكم اللّه أنصارا لدينه و رسوله و جعل إليكم هجرته و فيكم جلّة ازواجه و أصحابه، و ليس بعد المهاجرين الأولين عندنا بمنزلتكم، فنحن الأمراء و أنتم الوزراء لانفتات  «1» عليكم بمشورة، و لا نقضى دونكم الامور، فقام المنذر بن الحباب ابن الجموح.هكذا روى الطبرى و الذي رواه غيره أنّ الحباب بن المنذر قال: يا معشر الأنصارا ملكوا على أيديكم، و ساق الحديث نحوا ممّا رواه ابن أبي الحديد عن الطبري إلى قوله فقاموا إليه فبايعوه.أقول ما رواه ابن أبي الحديد عنه هكذا: فقام الحباب بن المنذر بن الجموح فقال: يا معشر الانصارا ملكوا عليكم أمركم فانّ النّاس في ظلكم و لن يجترى مجترئ على خلافكم، و لا يصدر أحد إلّا عن رأيكم، أنتم أهل العزّة و المنعة و اولو العدد و الكثرة و ذووا لبأس و النّجدة، و إنّما ينظر النّاس ما تصنعون فلا تختلفوا فتفسد عليكم اموركم، فان أبى هولاء إلّا ما سمعتم فمنّا أمير و منهم أمير.فقال عمر: هيهات لا يجتمع سيفان في غمد واحد و اللّه لا ترضى العرب ان تؤمركم و بينها من غيركم، و لا تمنع العرب أن تؤتى أمرها من كانت النبوة معهم، من ينازعنا سلطان محمّد و نحن أولياؤه و عشيرته.______________________________ (1) فتات على برأيه استبد و فى بعض نسخ التلخيص لا تقاتون بمشورة، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 88 فقال الحباب بن المنذر: يا معشر الأنصار املكوا أيديكم و لا تسمعوا مقالة هذا و أصحابه فيذهبوا بنصيبكم من هذا الأمر، فان أبوا عليكم فاجلوا هذه من بلادكم فأنتم أحقّ بهذا الأمر منهم فانّه بأسيافكم و ان النّاس بهذا الدّين أنا جذيلها المحكّك و عذيقها المرجّب، أنا أبو شبل في عريسة الأسد، و اللّه إن شئتم لنعيدها جذعة.فقال عمر: إذن يقتلك اللّه، فقال بل إيّاك يقتل، فقال أبو عبيدة: يا معشر الانصار انكم أوّل من نصر فلا تكونوا أوّل من بدّل و غيّر.فقام بشير بن سعد والد النّعمان بن بشير فقال: يا معشر الأنصار ألا إنّ محمّدا من قريش و قومه أولى به و أيم اللّه لا يراني اللّه انازعهم هذا الأمر، فقال أبو بكر:ا عمرو أبو عبيدة بايعوا أيّهما شئتم، فقالا: و اللّه لا نتولّى هذا الأمر عليك و أنت أفضل المهاجرين و خليفة رسول اللّه في الصّلاة و هى أفضل الدين ابسط يدك فلما بسط يده ليبايعاه سبقهما إليه بشير بن سعد فبايعه.فناداه الحباب بن المنذر يا بشير (عفتك خ) عفاة أنفست على ابن عمك الامارة، فقال أسيد بن حصين رئيس الأوس لأصحابه: و اللّه لئن لم تبايعوا ليكونن للخزرج عليكم الفضيلة ابدا، فقاموا فبايعوا أبا بكر فانكسر على سعد بن عبادة و الخزرج ما اجتمعوا عليه، و أقبل النّاس يبايعون أبا بكر من كلّ جانب.قال في البحار: قال الشّيخ قال هشام: قال أبو مخنف: و حدّثنى أبو بكر بن محمّد الخزاعي إنّ أسلم أقبلت بجماعتها حتّى تضايقت بهم السكك ليبايعوا ابا بكر، فقال عمر: ما هو إلّا أن رايت اسلم فأيقنت.قال هشام: عن أبى مخنف قال: قال أبو عبد اللّه بن عبد الرّحمن و أقبل الناس من كلّ جانب يبايعون أبا بكر و كادوا يطئون سعد بن عبادة، فقال ناس من أصحاب سعد: اتقوا سعدا لا تطئوه، فقال عمر: اقتلوا سعدا قتله اللّه، ثمّ قام على رأسه فقال:لقد هممت أن أطأك حتى يندر عضوك، فأخذ قيس بن سعد بلحيته ثمّ قال: و اللّه لئن حصصت «حصفت خ ل» منه شعرة ما رجعت و في فيك واضحة، فقال أبو بكر مهلا يا عمر الرفق ههنا أبلغ فأعرض عنه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 89و قال سعد: و اللّه لو أرى من قومى ما أقوى على النّهوض لسمعتم منّي بأقطارها و سككها زئيرا يحجزك و أصحابك، أما و اللّه إذن لألحقك بقوم كنت فيهم تابعا غير متبوع احملوني من هذا المكان، فحملوه فأدخلوه داره و ترك أيّا ما ثمّ بعث اليه أن اقبل فبايع فقد بايع النّاس و بايع قومك، فقال أما و اللّه حتّى أرميكم ما في كنانتي من نبل و اخضب منكم سنان رمحى و أضربكم بسيفي ما ملكته يدي، و اقاتلكم بأهل بيتي و من أطاعني من قومى، و لا أفعل و أيم اللّه لو أنّ الجنّ اجتمعت لكم مع الانس ما بايعتكم حتّى اعرض على ربّي و أعلم ما حسابي فلمّا اتى أبو بكر بذلك قال له عمر: لا تدعه حتّى يبايع، فقال بشير بن سعد إنّه قد لجّ و أبى فليس يبايعكم حتّى يقتل و ليس بمقتول حتّى يقتل معه ولده و أهل بيته و طائفة من عشيرته، فليس تركه بضاركم إنّما هو رجل واحد فتركوه، و قبلوا مشورة بشير بن سعد و استنصحوه لما بدا لهم منه.و كان سعد لا يصلّى بصلاتهم و لا يجمع معهم و يحجّ و لا يحجّ معهم، و يفيض فلا يفيض معهم بافاضتهم فلم يزل كذلك حتى هلك أبو بكر.أقول: روى الشّارح المعتزلي خبر السّقيفة من كتاب السّقيفة لأبي بكر أحمد بن عبد العزيز الجوهري نحوا ممّا روينا و زاد في آخره بعد قوله فلم يزل كذلك حتّى مات أبو بكر، ثمّ لقى عمر في خلافته و هو على فرس و عمر على بعير فقال له عمر:هيهات يا سعد فقال سعد: هيهات يا عمر، فقال: أنت صاحب من أنت صاحبه قال: نعم أنا ذاك، ثمّ قال لعمر و اللّه ما جاورني أحد هو أبغض إلىّ جورا منك و من أصحابك، فلم يلبث سعد بعد ذلك قليلا حتّى خرج إلى الشّام فخرج فيها، و لم يبايع لا لأبي بكر و لا لعمر و لا لغيرهما.ثمّ قال: قال الرّاوي: و كثر النّاس على أبي بكر فبايعه معظم المسلمين في ذلك اليوم، و اجتمعت بنو هاشم إلى عليّ بن أبي طالب و معهم الزّبير و كان يعدّ نفسه رجلا من بني هاشم كان عليّ عليه السّلام يقول، ما زال الزّبير منّا أهل البيت حتّى نشا بنوه فصرفوه عنّا.و اجتمعت بنو اميّة إلى عثمان بن عفّان و اجتمعت بنو زهرة إلى سعد و عبد الرحمن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 90 فأقبل عمر و أبو عبيدة فقال: ما لى أراكم متخلّفين، قوموا فبايعوا أبا بكر فقد بايع النّاس و بايعه الأنصار، فقام عثمان و من معه و قام سعد و عبد الرّحمن و من معهما فبايعوا أبا بكر، و ذهب عمر و معه عصابة إلى بيت فاطمة منهم أسيد بن حصين و سلم ابن أسلم فقال لهم: انطلقوا فبايعوا فأبوا عليه.و خرج الزّبير بسيفه فقال عمر، عليكم الكلب فوثب عليه سلم بن أسلم فأخذ السّيف من يده فضرب بيده الجدار ثمّ انطلقوا به و بعليّ و معهما بنو هاشم و عليّ عليه السّلام يقول: أنا عبد اللّه و أخو رسول اللّه حتّى انتهوا به إلى أبي بكر فقيل له: بايع، فقال: أنا أحقّ بهذا الأمر منكم لا أبايعكم و أنتم أولى بالبيعة لي أخذتم هذا الأمر من الأنصار و احتججتم عليهم بالقرابة من رسول اللّه فاعطوكم و سلّموا إليكم الامارة، و أنا احتجّ عليكم بمثل ما احتججتم به على الأنصار، فأنصفونا إن كنتم تخافون اللّه من أنفسكم و اعرفوا للنّاس الأمر مثل ما عرفت الأنصار لكم و إلّا فبوّؤا بالظلم و أنتم تعلمون فقال عمر إنّك لست متروكا حتّى تبايع فقال له عليّ عليه السّلام: احلب يا عمر حلبا لك شطره اشدد له اليوم أمره ليردّه عليك غدا، لا و اللّه لا أقبل قولك و لا ابايعه فقال له أبو بكر: فان لم تبايعني لا اكرهك فقال له أبو عبيدة: يا أبا الحسن إنّك حديث السّن و هؤلاء مشيخة قريش قومك ليس لك تجربتهم و معرفتهم بالامور و لا أرى أبا بكر إلّا أقوى على هذا الأمر منك و أشدّ احتمالا له و اضطلاعا به، فسلم له هذا الأمر و ارض به فانّك إن تعيش و يطل عمرك فأنت بهذا الأمر خليق و به حقيق في فضلك و قرابتك و سابقتك و جهادك.قال عليّ عليه السّلام: يا معشر المهاجرين اللّه اللّه لا تخرجوا سلطان محمّد عن داره و بيته إلى بيوتكم و دوركم، و لا تدفعوا أهله عن مقامه في النّاس و حقّه، فو اللّه يا معشر المهاجرين لنحن أهل البيت أحقّ بهذا الأمر منكم، أما كان منّا القاري لكتاب اللّه الفقيه في دين اللّه العالم بالسّنة المضطلع بأمر الرّعيّة، و اللّه إنّه لفينا فلا تتّبعوا الهوى فتزدادوا من الحقّ بعدا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 91 فقال بشير بن سعد: لو كان هذا الكلام سمعته منك الأنصار يا عليّ قبل بيعتهم لأبي بكر ما اختلف عليك اثنان، و لكنّهم قد بايعوا، و انصرف عليّ إلى منزله و لم يبايع و لزم بيته حتّى ماتت فاطمة فبايع.قال الشّارح: قلت: هذا الحديث يدلّ- على بطلان ما يدّعى من النّصّ على أمير المؤمنين و غيره، لأنّه لو كان هناك نصّ صريح لاحتجّ به و لم يجر للنّص ذكر و إنّما كان الاحتجاج منه و من أبي بكر و من الأنصار بالسّوابق و الفضايل و القرب، فلو كان هناك نصّ صريح على أمير المؤمنين و على أبي بكر لاحتجّ به أبو بكر على الأنصار و لاحتجّ به أمير المؤمنين على أبي بكر.فانّ هذا الخبر و غيره من الأخبار المستفيضة يدلّ على أنّه قد كان كاشفهم و هتك القناع بينه و بينهم ألا تراه كيف نسبهم إلى التّعدّي عليه و ظلمه و تمنّع من طاعتهم و أسمعهم من الكلام أشدّه و أغلظه، فلو كان هناك نصّ لذكره أو ذكره من شيعته و حزبه لأنّه لا عطر بعد عروس. «1» و هذا أيضا يدلّ على أنّ الخبر الذي في أبي بكر في صحيحي البخاري و مسلم غير صحيح، و هو ما روى من قوله صلّى اللّه عليه و اله و سلّم لعايشة في مرضه: ادعى إلىّ أباك و أخاك حتّى اكتب لأبي بكر كتابا، فانّي أخاف أن يقول قائل أو يتمنّي متمنّي، و يأبي اللّه______________________________ (1) قولهم لا عطر بعد عروس اسماء بنت عبد اللّه العذرية اسم زوجها عروس و مات زوجها فتزوجها رجل أعسر أبخر بخيل ذميم، فلما أراد أن يظعن بها قالت لو أذنت لى رثيت ابن عمى فقال افعلى فقالت ابكيك يا عروس الأعراس يا ثعلبا فى أهله و أسدا عند الباس مع أشياء ليس يعلمها الناس قال: و ما تلك الاشياء قالت كان عن الهمة غير فعاس و يعمل السيف صبيحات الباس ثمّ قالت يا عروس الاغر الازهر الطيب الخيم الكريم المحضر مع أشياء له لا تذكر، قال و ما تلك الاشياء قالت كان عيوفا للخنا و المنكر طيب النكهة غير أبخر أيسر غير أعسر فعرف الزوج أنها تعرّض به فلما دخل بها قال ضمى اليك عطرك و قد نظر الى قشوة عطرها مطروحة فقالت لا عطر بعد عروس، او تزوج رجل امرئة فهديت اليه فوجدها نفلة فقال اين عطرك فقالت خبأته فقال لا مخبأ لعطر بعد عروس يضرب لمن لا يؤخر عنه نفيس، قاموس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 92 و المؤمنون إلّا أبا بكر و هذا هو نصّ مذهب المعتزلة.أقول من نظر إلى هذا الحديث بعين البصيرة و الاعتبار و لاحظ الانصاف و جانب حدّ الاعتساف، عرف منه ما فيه للناظرين معتبر و استفاد منه أشياء كلّ منها شاهد صدق على بطلان خلافة الثلاثة، و برهان واضح على فساد دعوى تابعيهم استحقاقهم لها و أهليّتهم للقيام بها.منها خلوّه من احتجاج قريش على الأنصار جعل النبيّ الامامة فيهم، لانّه تتضمّن من احتجاجهم عليهم ما يخالف ذلك و أنّهم إنّما ادّعوا كونهم أحقّ بالأمر من حيث كون النبوّة فيهم و من حيث كونهم أقرب إلى النبيّ نسبا و أولاهم له أتباعا.و منها أنّ الأمر إنما بني السّقيفة على المغالبة و المخالسة، و انّ كلّا منهم إنما كان يجذبه لنفسه بما اتّفق له و عنّ  «1» من حقّ و باطل و قويّ و ضعيف.و منها أنّ سبب ضعف الأنصار و قوّة المهاجرين عليهم انحياز «2» بشير بن سعد حسدا لسعد بن عبادة، و انحياز الأوس بانحيازه عن الأنصار.و منها أنّ خلاف سعد و أهله كان باقيا لم يرجعوا عنه، و إنما أقعده عن الخلاف بالسّيف قلة الناصر.و منها أنّه لو أراد أبو بكر الاجماع و اتّفاق الكلّ على بيعته حتّى من سعد و أصحابه انجرّ الأمر إلى قتل النّفوس و اهراق الدماء و فسدله الأمر.و منها أن قول عمر في حقّ الزّبير: عليكم الكلب، دليل على بطلان خبر العشرة المبشرة إذ الكلب لا يكون في الجنّة.و منها أنّ بيعة عمر لأبي بكر لم يكن لتأسيس أساس الاسلام و رعاية مصلحة الدين و حفظ شرع سيد المرسلين، و إنّما كان نظره في ذلك ليتولى أبو بكر الأمر و يوليه عليه بعده كما هو نصّ قوله عليه السّلام اشدد له اليوم أمره ليردّ عليك غدا.______________________________ (1) عن الشي ء عنا اذا ظهر امامك و اعترض، ق. (2) انحاز عنه عدل ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 93 و منها أنّ حداثة السّنّ لو كان مانعا عن الخلافة كما قاله أبو عبيدة و أخذه منه أهل السّنة و الجماعة، لكان مانعا عن النبوة بطريق أولى و قد قال سبحانه: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا».فقد أتا النبوّة ليحيى و عيسى عليهما السّلام في حالة الصّباء.و منها أن تجربة أبى بكر كما زعمه أبو عبيدة لو كان أزيد من أمير المؤمنين عليه السّلام لم يعز له النبيّ من البعث بسورة برائة و لم يخلّف عليّا مقامه و لو كان قوته أشدّ لسبق في يوم أحد و خيبر و لم يستأثر الفرّ على الكرّ.و منها أنّ قول بشير بن سعد له لو كان هذا الكلام سمعته منك الأنصار قبل البيعة لما اختلف عليك اثنان، دليل على أنّ بيعتهم لأبي بكر لم يكن عن بصيرة و إنّما اقتحموا فيها من غير روية، و إنما كان اللّازم عليهم التّروّي و التثبيت و ملاحظة الأطراف و الجوانب، و التّفكر في العواقب و الدّقة في جهات الاستحقاق فكيف يكون بيعة هؤلاء الجهلة الغفلة الفسقة التّابعة لهوى أنفسهم الأمارة حجة شرعيّة لأهل الملّة.و أمّا ما ذكره الشّارح من أنه لو كان هناك نصّ لاحتجّ به أمير المؤمنين و لما لم يحتج إلّا بالسّوابق و القرب علم أنّه لم يكن هناك نصّ عليه، ففساده أظهر من الشمس في رابعة النّهار، إذ قد عرفت أنّ أوّل من حضر في السقيفة هو الأنصار، و اوّل من ابتدء بالكلام فيها سعد بن عبادة، فذكر مناقب الأنصار و مآثرهم و كونهم انصارا لدين اللّه و ذابيّن عن رسول اللّه، فاحتجّ عليهم قريش بالقرب و النسب و السبق في التصديق و التّقدم في الايمان فحجّوهم بذلك، فاقتضى المقام بمقتضى آداب المناظرة أن يحتجّ أمير المؤمنين عليه السّلام بمثل ما احتجّت به قريش على الأنصار، إذ في ذلك من الالزام لهم ما ليس في غيره كما قال عليه السّلام فيما يذكره السّيد فى أواخر الكتاب.فان كنت بالشورى ملكت أمورهم          فكيف بهذا و المشيرون غيّب     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 94 و ان كنت بالقربى حججت خصيمهم          فغيرك أولى بالنبيّ و أقرب     و كيف يدّعى عدم النص بعد حديث المنزلة و خبر الغدير و قوله صلّى اللّه عليه و اله و سلّم عليّ مع الحقّ و الحقّ مع عليّ يدور معه كيف دار إلى غير ذلك من الأخبار و الآيات التي قدّمناها في المقدّمة الثانية من مقدّمات الخطبة الشقشقية و غيرها، «وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً» يستضي ء به  «فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»، «كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ».الثاني:اعلم أنّ الشّارح المعتزلي قد روى في شرح هذا الكلام أخبارا من كتاب الجوهرى قدم رواية أكثرها في شرح الخطبة السادسة و العشرين، و نحن أيضا روينا بعضها هناك في شرح الفصل الثاني من فصول الخطبة المذكورة و نروى هنا بعض ما لم يتقدّم ذكره حذرا من التكرار كما وقع في شرح المعتزلي، و ليس غرضنا من إيرادها مجرّد الاقتصاص و إنّما المقصود بذلك إقامة الحجّة علي الطائفة الضالّة من الكلاب الممطورة، و الابانة عن ضلالة الشّارح و غفلته، و انّه مع روايته لتلك الأخبار و اعترافه بوثاقة راويها كيف لم يتنبّه من نومة الجهالة، و تاه في أودية الضّلالة.فأقول: في الشّرح من كتاب السّقيفة لأحمد بن عبد العزيز الجوهري:قال: حدّثنا أبو سعيد عبد الرّحمن بن محمّد، قال: حدّثنا أحمد بن الحكم، قال حدّثنا عبد اللّه بن وهب، عن الليث بن سعد، قال تخلّف عليّ عليه السّلام عن بيعة أبي بكر فاخرج ملبّبا يمضى به رقصا، و هو يقول: معاشر المسلمين على م يضرب عنق رجل من المسلمين، لم يتخلّف لخلاف و إنما تخلّف لحاجة فما من مجلس من المجالس إلّا يقال له: اذهب فبايع.أقول: هذا الحديث نصّ في أنه لو لم يبايع يضرب عنقه فيدلّ على انّه عليه السّلام لم يكن في البيعة مختارا، و هذا المعنى قد تضمّنته أخبار كثيرة عاميّة و خاصيّة بالغة حدّ الاستفاضة بل التواتر قد اورد طائفة منها السّيد (ره) في الشافي، و روى جملة كثيرة منها السّيد المحدّث البحرانى في كتاب غاية المرام، و قد روينا في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 95 شرح الخطبة السادسة و العشرين قول الصّادق عليه السّلام: و اللّه ما بايع عليّ حتّى رأى الدّخان قد دخل عليه بيته، و نقلنا قول السّيد هناك من أنّه أىّ اختيار لمن يحرق عليه بابه حتّى يبايع.قال الجوهري: و حدّثنا أبو زيد عمرو بن شيبة باسناد رفعه إلى ابن عبّاس قال: إنّي لا ماشي عمر في سكّة من سكك المدينة يده في يدي، فقال يا بن عبّاس ما أظنّ صاحبك إلّا مظلوما فقلت في نفسي و اللّه ما يسبقني بها، فقلت يا أمير المؤمنين فاردد إليه ظلامته، فانتزع يده من يدي ثمّ مرّ يهمهم ساعة ثمّ وقف فلحقته فقال:يا ابن عبّاس ما أظنّ القوم منعهم من صاحبك إلّا أنّهم استصغروه، فقلت في نفسي هذه شرّ من الأولى، فقلت و اللّه ما استصغره اللّه حين أمره أن يأخذ سورة برائة من أبي بكر.قال الجوهريّ: و حدّثني أبو زيد، قال حدّثني محمّد بن عبادة، قال حدّثني أخي سعيد بن عبادة، عن الليث بن سعد عن رجاله عن أبي بكر أنّه قال: ليتني لم اكشف بيت فاطمة و لو اغلق علىّ الحرب.قال الشّارح: الصحيح عندى أنّها ماتت و هي واجدة على أبي بكر و عمرو أنّها أوصت أن لا يصليا عليها، و ذلك عند أصحابنا من الامور المغفورة لهما، و كان الاولى بهما اكرامها و احترام منزلها لكنّهما خافا الآفة و أشفقا من الفتنة ففعلا ما هو الأصلح بحسب ظنّهما، و كانا من الدّين و قوّة اليقين بمكان مكين لا شكّ في ذلك، الامور الماضية يتعذّر الوقوف على عللها و أسبابها و لا يعلم حقايقها إلّا من شاهدها و لا بسها بل لعلّ الحاضرين المشاهدين لها لا يعلمون باطن الأمر، فلا يجوز العدول عن حسن الاعتقاد فيهما بما جرى، و اللّه ولىّ المغفرة و العفو، فان هذا لو ثبت خطاء لم يكن كبيرة بل كان من باب الصّغاير التي لا يقتضى التّبرى و لا يوجب التّولى.أقول: ما صحّحه من أنّها عليها السلام ماتت و هى واجدة غضبانة على الرّجلين فهو الصّحيح الذي لا ريب فيه و يشهد بذلك ملاحظة أخبار غصب فدك و غيرها ممّا مرّ في تضاعيف الشّرح و يأتي أيضا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 96 و أمّا ما اعتذر به من أنّ ذلك من الصّغاير المعفوّة ففاسد جدّا إذ كيف يكون ذلك من الصغائر مع ما روته العامة و الخاصة من قول النبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم لها: يا فاطمة إنّ اللّه يغضب بغضبك و يرضى لرضاك، و قوله فيها: يؤذيني ما أذاها.و ما أخرجه أحمد بن حنبل و الحاكم على الميسور بن مخرمة مرفوعا: فاطمة بضعة منّي يغضبني ما يغضبها و يبسطنى ما يبسطها، و أنّ الانساب تنقطع يوم القيامة غير نسبى و سببي و صهري، فاذا انضمّ إلى ذلك قوله تعالى  وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوى  و قوله: وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ  يعلم من ذلك أنّ ما فعلاه في حقها من أكبر الكباير الموجب لكونهما في أسفل الدرك من الجحيم خالدين فيها و ذلك جزاء الظالمين.و أما ما ذكره من انهما كانا من الدين و قوّة اليقين بمكان مكين ففيه انّك قد عرفت في شرح الخطبة الشقشقية و غيرها و ستعرف أيضا بعد ذلك انهما لم يكونا من الدّين في شي ء، و كيف يجسر المتديّن أن يدخل من غير إذن بيتا لم يكن يدخل فيها الملائكة إلّا باذن أو يحرق بابه أو يهتك ستره حتّى يطمع فيه من لم يكن يطمع.و أما قوله: إنّ الامور الماضية يتعذّر الوقوف على عللها و لا يعلم حقايقها إلّا من قد شاهدها، ففيه انّ الوقوف عليها و الاطلاع على حقايقها يحصل بالنقل و السمع و لا حاجة في ذلك إلى الشّهود و الحضور، و قد حصل لنا في حقهما بطريق السمع و البيان ما هو مغن عن الحضور و العيان، و عرفنا أنّ الداعى لأفعالهما في جميع حركاتهما و سكناتهما لم يكن إلّا اتباع هوى النفس الامارة و إبطال الشريعة و الملّة و ترويج البدعة و تضييع السنة.أما قوله: إنّ ذلك لا يقتضى التبرّى و لا يوجب التولى، فيه انهما إذا كانا ممن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 97 غضب اللّه عليه بمقتضى ما ذكرنا يجب التّبرّي عنهما و لا يجوز التّولي لقوله تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ».و أشدّ ممّا ذكرنا كلّه فظاعة و أظهر شناعة ما رواه الشّارح أيضا عن الجوهرى، قال حدّثنا الحسن بن الرّبيع، عن عبد الرّزاق، عن معمّر، عن الزّهرى، عن عليّ بن عبد اللّه بن العبّاس، عن أبيه قال: لما حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم الوفات و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، قال: رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله: إيتونى بدواة و صحيفة اكتب لكم كتابا لا تضلّوا بعدى، فقال عمر كلمة معناها: أنّ الوجع قد غلب على رسول اللّه، ثمّ قال: عندنا القرآن حسبنا كتاب اللّه، فمن قائل يقول: القول ما قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و من قائل يقول: القول ما قال عمر، فلما أكثروا اللّفظ «اللغط ظ» و اللغو و الاختلاف غضب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال: قوموا إنّه لا ينبغي لنبيّ أن يختلف عنده هكذا فقاموا فمات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم في ذلك اليوم فكان ابن عباس يقول: إنّ الرّزية كلّ الرّزية ما حال بيننا و بين رسول اللّه يعنى الاختلاف و اللفظ «اللغط ظ».قال الشّارح قلت: هذا الحديث قد خرّجه الشّيخان محمّد بن إسماعيل و مسلم بن الحجاج القشيرى في صحيحيهما و اتّفق المحدّثون كافّة على روايته.أقول: هذه الرّواية كما ذكره الشّارح ممّا رواها الكلّ و الرّواية في الجميع عن ابن عباس، و قوله فقال العمر كلمة معناها أنّ الوجع قد غلب اه، الظاهر أنّ تلك الكلمة في أكثر تلك الرّوايات من قوله: إنّ الرّجل ليهجر، و في بعضها ما شأنه يهجر استفهموه، و في بعض الآخر ما شأنه هجر، و في غيرها ما يقرب من هذا اللفظ، و قد عدل الرّاوي عن رواية هذه اللفظة لكراهته نقلها إذ الهجر كما صرّح به غير واحد من اللغويين هو الهذيان و بذلك فسّر قوله تعالى: «وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَ . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 98 فبدّل الرّاوي هذه الكلمة بغيرها استحياء و استصلاحا لكلام عمر و لن يصلح العطار ما أفسد الدّهر.فمن تأمّل في هذه الرّواية حقّ التّأمل عرف جفاوة الرّجل و فظاظته و خبث طينته و سوء سريرته و عناده و نفاقه من جهات عديدة:الاولى أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله ما كان ينطق عن الهوى و إن كان كلامه لم يكن إلّا وحيا يوحى، فنسبه مع ذلك عمر إلى الهذيان.الثانية أنّ قوله عندنا القرآن حسبنا كتاب اللّه ردّ على اللّه فضلا عن رسول اللّه و قد قال اللّه:وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً و قال: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى «يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً».الثالثة أنّ كتاب اللّه لو كان كافيا عمّا أراد صلوات اللّه عليه و آله كتابته لم يطلب ما يكتب أ تراه يطلب عبثا أم يريد لغوا؟ و نقول لم لم يكف الكتاب و اختلّت أمر الامّة و انفصمت حبل الملّة و تهدّمت أركان الهدى و انطمست أعلام التّقى.قال السّيد بن طاوس في محكيّ كلامه من كتاب الطرايف: من أعظم طرايف المسلمين أنّهم شهدوا جميعا أن نبيهم أراد عند وفاته أن يكتب لهم كتابا لا يضلّون بعده أبدا، و أنّ عمر بن الخطاب كان سبب منعه من ذلك الكتاب و سبب ضلال من ضلّ من امّته و سبب اختلافهم و سفك الدّماء بينهم و تلف الأموال و اختلاف الشّريعة و هلاك اثنين و سبعين فرقة من أصل فرق الاسلام و سبب خلود من يخلد في النّار منهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 99 و مع هذا كلّه فانّ أكثرهم أطاع عمر بن الخطاب الذي قد شهدوا عليه بهذه الأحوال في الخلافة و عظموه و كفّروا بعد ذلك من يطعن فيه، و هم من جملة الطاعنين، و ضللوا من يذمّه و هم من جملة الذّامين، و تبرّؤوا ممن يقبح ذكره و هم من جملة المقبحين.الرّابعة انّ غيظ رسول اللّه و غضبه عليه و أمره له بالخروج من البيت و المتنازعين مع خلقه العظيم و عفوه الكريم و ملاحظته في الفظاظة و الغلظة انقضاض الخلق كما قال سبحانه: «وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» .لم يكن إلّا لشدّة اسائته الأدب و الوقاحة و بلوغه في أذى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الغاية بحيث لم يتحمّلها صلوات اللّه عليه و آله و قد قال تعالى:«إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً.»قال الجوهرى: و حدّثنا أحمد بن سيّار عن سعيد بن كثير الأنصاري عن عبد اللّه بن عبد اللّه بن الرّحمن أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في مرض موته أمّر اسامة بن زيد ابن حارثة على جيش فيه جلّة المهاجرين و الأنصار منهم أبو بكر و عمرو أبو عبيدة بن الجراح و عبد الرّحمن بن عوف و طلحة و الزبير و أمره أن يغير على موتة «1» حيث قتل أبوه زيد و أن يغزى و ادى فلسطين، فتثاقل اسامة و تثاقل الجيش بتثاقله و جعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم يثقل و يخفّ و يؤكّد القول في تنفيذ ذلك البعث.حتّى قال له اسامة: بأبى أنت و أمّى أ تأذن لى أن أمكث أيّاما حتّى يشفيك اللّه؟فقال: اخرج و سر على بركة اللّه، فقال: يا رسول اللّه إنّى إن خرجت و أنت على هذه الحال خرجت و في قلبي قرحة منك، فقال صلّى اللّه عليه و اله و سلّم سر على النّصر و العافية، فقال:______________________________ (1) اسم الموضع الذى قتل فيه جعفر بن أبي طالب، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 100 يا رسول اللّه إنّى أكره أن أسأل عنك الركبان، فقال صلّى اللّه عليه و آله انفذ لما أمرتك به.ثمّ اغمى على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و قام اسامة فجهّز للخروج، فلما أفاق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم سأل عن اسامة و البعث، فاخبر أنّهم يتجهّزون، فجعل يقول انفذوا بعث اسامة لعن اللّه من تخلّف عنه و يكرّر ذلك.فخرج اسامة و اللواء على رأسه و الصّحابة بين يديه، حتّى إذا كان بالجرف  «1» نزل و معه أبو بكر و عمر و أكثر المهاجرين، و من الأنصار أسيد بن حصين و بشير ابن سعد و غيرهم من الوجوه، فجائه رسول ام أيمن يقول له ادخل فانّ رسول اللّه يموت، فقام من فوره و دخل المدينة و اللواء معه فجاء به حتّى ركزه باب رسول اللّه و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قد مات في تلك السّاعة، قال: فلما «فماظ» كان أبو بكر و عمر يخاطبان اسامة إلى أن ماتا إلّا بالأمير.أقول و نقل الشّارح بعث جيش اسامة قبل في شرح الخطبة الشّقشقية أيضا بتغيير يسير لما أورده هنا من الجوهري، و قال هناك بعد نقله ما هذه عبارته.و تزعم الشّيعة أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان يعلم موته و أنّه سير أبا بكر و عمر في بعث اسامة لتخلو دار الهجرة منهما فيصفوا لأمر لعليّ عليه السّلام و يبايعه من تخلّف من المسلمين في مدينة على سكون و طمأنينة، فاذا جاءهما الخبر بموت رسول اللّه و بيعة النّاس لعليّ بعده كانا عن المنازعة و الخلاف أبعد لأنّ العرب كانت تلتزم باتمام تلك البيعة و تحتاج في نقضها إلى حروب شديدة، فلم يتمّ له ما قدّر و تثاقل بالجيش أيّا ما مع شدّة حثّ رسول اللّه على نفوذه و خروجه بالجيش حتّى مات و هما بالمدينة فسبقا عليا إلى البيعة و جرى ما جرى.ثمّ قال: و هذا عندى غير منقدح لانّه إن كان يعلم موته فهو أيضا يعلم أنّ أبا بكر سيلي الخلافة و ما يعلمه لا يحترس منه، و إنّما يتمّ هذا و يصحّ إذا فرضنا أنّه صلّى اللّه عليه و آله كان يظنّ موته و لا يعلمه حقيقة و يظنّ أنّ أبا بكر و عمر يتمالان على ابن عمه و يخاف وقوع ذلك منهما و لا يعلمه حقيقة فيجوز إن كانت الحال______________________________ (1) الجرف بالضم موضع قرب المدينة ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 101 هكذا أن ينقدح هذا التّوهم و يتطرق هذا الظن.كالواحد منّا له ولد ان يخاف من أحدهما أن يتغلب بعد موته على جميع ماله و لا يوصل أخاه إلى شي ء من حقّه فانّه قد يخطر له عند مرضه الذي يتخوف أن يموت فيه أن يأمر الولد المخوف جانبه بالسّفر إلى بلد بعيد في تجارة يسلمها إليه يجعل ذلك طريقا إلى دفع تغلبه على الولد الآخر.أقول: ما نسبه إلينا معاشر الشّيعة حقّ لا ريب فيه، و ما أورده علينا فظاهر الفساد إذ علم النبيّ بموته و بتولّى أبي بكر الخلافة لا ينافي الأمر ببعثه مع اسامة و إلّا لتوجّه هذا الاشكال في أوامر اللّه سبحانه، فانّه قد أمر العصاة بالاطاعة و الكفار بالاسلام مع علمه بانّهم لا يطيعون و أنّهم على كفرهم باقون، نعم هذا يناسب على اصول الأشاعرة القائلين بالجبر و الشّارح عدليّ المذهب لا مساس لما أورده على مذهبه.و تحقيق الكلام أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله كان يعلم موته و يعلم أنّ أبا بكر يغصب الخلافة و مع علمه بذلك بعثه في الجيش ليفهم الخلق و يعرّفهم انّه ليس راضيا بخلافته و ينبههم على خلافه و عظم جرمه و جريرته و مخالفته للحكم الالزاميّ المؤكد الذي كرّره صلوات اللّه عليه و آله مرّة بعد اخرى.و ليعلمهم أيضا أنّه برجوعه إلى المدينة مستحقّ للّعن الدائم و العذاب الأليم مضافا إلى ما في ذلك البعث من نكتة اخرى، و هو «هى ظ» التّنبيه على مقام أبي بكر و عمر و الايماء إلى أنّ من كان محكوما عليه بحكم مثل اسامة و مامورا بأمره لا يكون له قابليّة و استعداد لأن يكون أميرا لجميع الامّة و اماما لهم.و الحاصل أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم كان عالما بموته و بأنّ ما قدّره و أراده في حقّ أمير المؤمنين عليه السّلام لا يتمّ له، و مع ذلك سيّر الرّجلين إعلاما للخلق بأنّه لا يرضى بهما خلافة و أنّهما غير قابلين لذلك، و إفهاما لهم بأنّ أمير المؤمنين عليه السّلام هو القابل له، و أنّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم أراد قيامه عليه السّلام مقامه صلّى اللّه عليه و آله، فحالوا بينه و بينه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 102 الترجمة:از جمله كلام آن جناب عليه الصّلاة و السّلام است در خصوص أنصار، گفته اند راويان زمانى كه رسيد بأمير المؤمنين خبرهاى سقيفه بني ساعده و احتجاجات مهاجرين و انصار در باب خلافة بعد از وفات حضرت رسول مختار، فرمود آن حضرت كه چه گفتند انصار بمهاجرين؟ عرض كردند كه چنين گفتند كه بايد از ما اميرى باشد و از شما اميرى فرمود:پس چرا احتجاج نكرديد بر ايشان باين كه رسول خدا وصيت فرمود در حقّ ايشان باين كه احسان بشود در حق نيكو كار ايشان و در گذرند از بد كردار ايشان، عرض كردند كه چگونه باشد در اين گفتار حجّة بر انصار پس فرمود آن حضرت كه اگر بود خلافت در ايشان نمى بود وصيت پيغمبر بايشان يعني لازم بود كه پيغمبر ديگران را بايشان بسپارد نه اين كه سفارش ايشان را بديگران بكند بعد از آن فرمود آن حضرت:پس قريش در مقام احتجاج چه گفتند بأنصار؟ عرض كردند كه حجت آوردند با اين كه ايشان شجره رسول خدايند، پس فرمود كه: حجّة آوردند بشجره و ضايع كردند ثمره او را، يعنى بدرخت حجة مى آورند و ثمره او را كه آل محمّد عليه و على آله الصّلاة و السّلام هستند مهمل مى گذارند، اللهمّ وفقنا. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 139 از سخنان على عليه السلام در باره انصار گفته اند كه چون اخبار سقيفه پس از رحلت رسول خدا (ص) به اطلاع امير المومنين عليه السلام رسيد، فرمود: انصار چه گفتند. گفته شد: انصار گفتند: اميرى از ما و اميرى از شما كار را بر عهده بگيرند. على (ع) فرمود: «فهلا احتججتم عليهم بان رسول الله صلى الله عليه و سلم وصى بان يحسن الى محسنهم و يتجاوز عن مسيئهم...» (كاش با آنان چنين احتجاج مى كرديد كه پيامبر (ص) سفارش فرمود كه نسبت به نيكوكار ايشان نيكى و از بدكار ايشان گذشت و عفو شود...) [در اين خطبه كه با عبارت فوق آغاز مى شود، ابن ابى الحديد ضمن شرح آن، مطالب تاريخى زير را آورده است ]: در مباحث گذشته برخى از اخبار سقيفه را آورديم. اينك مى گوييم: خبر سفارش كردن پيامبر (ص) درباره انصار خبر صحيحى است كه دو شيخ بزرگ، يعنى محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم بن حجاج قشيرى، در صحيح خود آن را از انس بن- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 140 مالك آورده اند، كه گفته است: ابو بكر و عباس، كه خدايشان از آن دو خشنود باد، به هنگام بيمارى رسول خدا (ص) بر انجمنى از انصار گذشتند كه مى گريستند، آن دو پرسيدند: چه چيز شما را به گريستن وا داشته است گفتند: از نيكى هاى رسول خدا سخن مى گفتيم و مى گريستيم. آن دو پيش پيامبر (ص) رفتند و اين موضوع را به اطلاع وى رساندند. پيامبر (ص) در حالى كه كناره جامه يى را به صورت دستار بر سر بسته بود بيرون آمد و به منبر رفت-  و پس از آن روز ديگر به منبر نرفت-  نخست ستايش و سپاس خدا را بر زبان آورد و سپس فرمود: «به شما در مورد انصار سفارش مى كنم كه گروه مورد اعتماد و اطمينان و ياران ويژه منند. همانا آنچه بر عهده آنان بود انجام دادند اينك آنچه براى ايشان است باقى مانده است. از نيكو كارشان بپذيريد و از بدكارشان در گذريد.» و مقصود على عليه السلام در باره احتجاج كردن با انصار به استناد اين سفارش اين است كه اگر پيامبر (ص) مى خواست پيشوايى و امامت در ايشان باشد به ايشان در مورد ديگران سفارش مى فرمود نه اين كه خطاب به ديگران در مورد آنان سفارش فرمايد. عمرو بن سعيد بن عاص هم كه ملقب به اشدق [كام گشاده و بليغ ] است در گفتگوى خود با معاويه به همين موضوع نظر داشته است. و چنين بود كه چون پدرش درگذشت او نوجوان بود، پيش معاويه رفت. معاويه از او پرسيد: پدرت درباره تو به چه كسى سفارش كرده است او گفت: پدرم به من درباره ديگران سفارش كرده است و در باره من به كسى سفارش نكرده است. معاويه اين سخن او را پسنديد و گفت: اين نوجوان سخن آور و بليغ است و ملقب به «اشدق» شد. اما اين گفتار امير المومنين كه گفته است: «شگفتا مهاجران به درخت نبوت احتجاج مى كنند و ميوه آن را تباه مى سازند.» سخنى است كه نظير آن مكرر در گفتارش آمده است. مانند اين سخن او كه فرموده است: «هرگاه مهاجران به دليل قرب خود به پيامبر (ص) بر انصار احتجاج كرده اند، همين دليل در مورد ما بر مهاجران استوارتر است كه اگر برهان و حجت ايشان درست است به ما اختصاص جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 141 دارد نه به ايشان و اگر صحيح نيست، ادعاى انصار صحيح و بر قوت خود باقى است.» نظير همين معنى در سخن عباس به ابو بكر آمده كه به او گفته است: «اين ادعاى تو كه ما درخت پيامبر خدا (ص) هستيم، همانا كه شما همسايگان آن درختيد و حال آنكه ما شاخه هاى آنيم.» اخبار روز سقيفه: ما اينك خبر سقيفه را مى آوريم. ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى در كتاب سقيفه خود چنين مى گويد: احمد بن اسحاق، از احمد بن سيار، از سعيد بن كثير بن عفير انصارى براى من نقل كرد كه چون پيامبر (ص) رحلت فرمود، انصار در سقيفه بنى ساعده جمع شدند و گفتند: پيامبر (ص) قبض روح شد. سعد بن عبادة به پسرش قيس يا يكى ديگر از پسرانش گفت: من به سبب بيمارى نمى توانم سخن خود را به اطلاع مردم برسانم، تو سخن مرا گوش بده و بلند بگو و آن را به مردم بشنوان. سعد سخن مى گفت پسرش گوش مى داد و با صداى بلند تكرار مى كرد تا به گوش قوم خود برساند. از جمله سخنان او پس از سپاس و ستايش خداوند اين بود: همانا شما را سابقه يى در دين و فضيلتى در اسلام است كه براى هيچ قبيله عرب نيست. همانا رسول خدا (ص) ده و چند سال ميان قوم خويش درنگ كرد و آنان را به پرستش خداى رحمان و دور افكندن بتها فراخواند و از قومش جز گروهى اندك به او ايمان نياوردند و به خدا سوگند كه نمى توانستند از رسول خدا حمايت كنند و دين او را قدرت بخشند و دشمنانش را از او دور سازند. تا آنكه خداوند براى شما بهترين فضيلت را اراده كرد و كرامت را به شما ارزانى داشت و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 142 شما را به آيين خود مخصوص كرد، و ايمان به خود و رسولش را و قوى ساختن دين خود و جهاد با دشمنانش را روزى شما كرد. شما سخت ترين مردم نسبت به كسانى كه از دين او سرپيچى كردند بوديد و از ديگران بر دشمن او سنگين تر بوديد. تا سرانجام خواه و ناخواه فرمان خدا را پذيرا شدند و دوردستان هم با كوچكى و فروتنى سر تسليم فرو آوردند و خداوند وعده خويش را براى پيامبرتان برآورد، و اعراب در قبال شمشيرهاى شما رام شدند. آن گاه خداوند متعال او را بميراند، در حالى كه رسول خدا از شما راضى و ديده اش به شما روشن بود. اينك استوار بر اين حكومت دست يازيد كه شما از همه مردم براى آن محق تر و سزاوارتريد. آنان همگى پاسخ دادند: كه سخن و انديشه تو صحيح است و ما از آنچه تو فرمان دهى درنمى گذريم و تو را عهده دار اين حكومت مى كنيم كه براى ما بسنده اى و مومنان شايسته هم به آن راضى هستند. سپس آنان ميان خود گفتگو كردند و گفتند: اگر مهاجران قريش اين را نپذيرند و بگويند ما مهاجران و نخستين ياران پيامبر (ص) و عشيره و دوستان اوييم و به چه دليل پس از رحلت او با ما در باره حكومت ستيز مى كنيد، چه بايد كرد گروهى از انصار گفتند: در اين صورت خواهيم گفت: اميرى از ما و اميرى از شما باشد و به هيچ كار ديگرى غير از اين هرگز رضايت نخواهيم داد، كه حق ما در پناه و يارى دادن همچون حق ايشان در هجرت است. در كتاب خدا هم آنچه براى ايشان آمده است براى ما هم آمده است و هر فضيلتى را براى خود بشمرند ما هم نظيرش را براى خود مى شمريم، و چون عقيده نداريم كه حكومت مخصوص ما باشد در نتيجه خواهيم گفت: اميرى از ما و اميرى از شما. سعد بن عبادة گفت: اين آغاز سستى است. خبر به عمر رسيد. او به خانه پيامبر (ص) آمد. ابو بكر را آنجا ديد و على (ع) مشغول تجهيز جسد [مطهر] پيامبر (ص) بود. كسى كه اين خبر را براى عمر آورد معن بن عدى بود. او دست عمر را گرفت و گفت: اى عمر برخيز. عمر گفت: اينك گرفتار و به خويشتن مشغولم. معن بن عدى گفت: چاره از برخاستن نيست. و عمر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 143 همراه او برخاست. معن به او گفت: اين گروه انصار همراه سعد بن عباده در سقيفه بنى ساعده جمع شده اند و دور او را گرفته اند و به سعد بن عباده مى گويند: تو و پسرت تنها مايه اميد ماييد و گروهى از اشراف انصار هم در سقيفه حضور دارند و من از بروز فتنه ترسيدم. اينك اى عمر آنچه بايد بينديشى بينديش و به برادران مهاجرت بگو و براى خود راهى انتخاب كنيد كه من مى بينم هم اكنون در فتنه گشوده شده است، مگر اين كه خداوند آن را ببندد. عمر سخت ترسيد و خود را به ابو بكر رساند و دستش را گرفت و گفت: برخيز. ابو بكر گفت: پيش از خاك سپارى پيامبر خدا كجا برويم من گرفتار و به خويشتن مشغولم. عمر گفت: چاره از برخاستن نيست به خواست خدا بزودى برمى گرديم. ابو بكر همراه عمر برخاست و عمر موضوع را به او گفت و او سخت ترسيد و آشفته شد. آن دو شتابان خود را به سقيفه بنى ساعده رساندند كه مردانى از اشراف انصار آنجا جمع شده بودند و سعد بن عبادة كه بيمار بود ميان ايشان بود. عمر برخاست سخن بگويد و كار را براى ابو بكر آماده سازد. او مى گفت: مى ترسم ابو بكر از گفتن برخى امور كوتاهى كند. همين كه عمر مى خواست آغاز به سخن كند ابو بكر او را از آن كار بازداشت و گفت: آرام بگير، سخنان مرا گوش بده و پس از سخنان من آنچه به نظرت رسيد بگو. ابو بكر نخست تشهد گفت و سپس چنين بيان داشت: همانا خداوند متعال محمد (ص) را با هدايت و دين حق مبعوث فرمود. او مردم را به اسلام فرا خواند، دلها و انديشه هاى ما را به آنچه كه ما را به آن فرا مى خواند متوجه ساخت و ما گروه مسلمانان مهاجر نخستين مسلمانان بوديم و مردم ديگر در اين مورد پيروان مايند. ما عشيره رسول خدا (ص) و گزيده ترين اعراب از لحاظ نژاد و نسيم. هيچ قبيله يى در عرب نيست مگر آنكه قريش را بر آن و در آن حق ولادت است. شما هم انصار خداييد و شما رسول خدا (ص) را يارى داديد، وانگهى شما وزيران و ياوران رسول خداييد و بر طبق فرمانى كه در كتاب خدا آمده است برادران ما و شريكهاى ما در دين و هر خيرى كه در آن باشيم هستيد و محبوب ترين و گرامى ترين مردم نسبت به ما بوده و هستيد. سزاوارترين مردم به قضاى خداونديد و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 144 و شايسته ترين افراديد كه به آنچه خداوند به برادران مهاجرتان ارزانى فرموده تسليم باشيد، و سزاوارترين مردميد كه بر آنان رشك مبريد. شما كسانى هستيد كه با نيازمندى و درويشى خود ايثار كرديد و مهاجران را بر خود ترجيح داديد. بنابراين بايد چنان باشيد كه شكست و درهم و برهم شدن اين دين به دست شما نباشد و اينك شما را فرامى خوانم كه با ابو عبيدة جراح يا عمر بيعت كنيد، كه من از آن دو براى سرپرستى حكومت شاد و خشنودم و هر دو را براى آن شايسته مى دانم. عمر و ابو عبيده هر دو گفتند: هيچ كس از مردم را نسزد كه برتر از تو و حاكم بر تو باشد، كه تو يار غار و نفر دومى، وانگهى پيامبر خدا (ص) ترا به نمازگزاردن فرمان داده است. بنابراين تو سزاوارترين مردم براى حكومتى. انصار چنين پاسخ دادند: به خدا سوگند ما نسبت به خيرى كه خداوند بر شما ارزانى بدارد رشك نمى بريم و حسد نمى ورزيم و در نظر ما هيچ كس محبوب تر و بيش از شما مورد رضايت ما نيست، ولى ما در مورد آينده و آنچه پس از امروز ممكن است اتفاق بيفتد بيمناكيم. و از آن مى ترسيم كه بر اين حكومت كسى چيره شود كه نه از ما باشد و نه از شما. اگر امروز شما مردى از خودتان را حاكم قرار دهيد ما راضى خواهيم بود و بيعت مى كنيم به شرط آنكه چون او درگذشت مردى از انصار را به حكومت انتخاب كنيم و پس از اينكه او درگذشت مردى ديگر از مهاجران حاكم شود و تا هنگامى كه اين امت پايدار است و براى هميشه همين گونه رفتار شود. و اين كار در امت محمد (ص) به عدالت نزديكتر و شايسته تر است. هيچيك از انصار بيم آن را نخواهد داشت كه مورد بى مهرى افراد قريش قرار گيرد و او را فرو گيرند و هيچ قرشى بيم آن را نخواهد داشت كه مورد بى مهرى انصار قرار گيرد و او را فرو گيرند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 145 ابو بكر برخاست و گفت: هنگامى كه رسول خدا (ص) مبعوث شد بر عرب بسيار گران آمد كه دين پدران خود را رها كنند، و با او مخالفت و ستيز كردند و خداوند مهاجران نخستين را از ميان قوم رسول خدا اختصاص به آن داد كه او را تصديق كنند و به او ايمان آورند و با او مواسات كنند و با وجود شدت آزارى كه قوم بر آنان داشتند همراه پيامبر صبر و پايدارى كنند و از شمار بسيار دشمنان خود نهراسند. بنابراين، آن گروه مهاجران، نخستين كسانى هستند كه خدا را در زمين پرستيدند و پيشگامان ايمان آوردن به رسول خدايند و هم ايشان دوستان و عترت او و سزاوارترين افراد براى حكومت پس از اويند. و در اين مورد هيچكس جز ستمگر با آنان ستيز نمى كند. و پس از مهاجران هيچ كس از لحاظ فضل و پيشگامى در اسلام همانند شما نيست. ما اميران خواهيم بود و شما وزيران خواهيد بود، بدون رايزنى با شما و اطلاع شما هيچ كارى نخواهيم كرد. حباب بن منذر بن جموح برخاست و گفت: اى گروه انصار دستها و توان خود را براى خويش نگهداريد كه مردم همگان زير سايه شمايند و هيچ گستاخى ياراى مخالفت با شما را نخواهد داشت و مردم جز به فرمان شما نخواهند بود. شما مردمى هستيد كه پناه و يارى داديد و هجرت به سوى شما صورت گرفته است و شما صاحبخانه و اهل ايمانيد. به خدا سوگند كه خداوند آشكارا جز در حضور و سرزمين شما پرستش نشده است و نماز جز در مسجدهاى شما به صورت جماعت گزارده نشده و ايمان جز در پناه شمشيرهاى شما شناخته نشده است. اينك كار خود را براى خويش باز داريد و اگر آنان نپذيرفتند در آن صورت اميرى از ما و اميرى از ايشان بايد باشد. عمر گفت: هيهات كه دو شمشير در نيامى نگنجد. همانا اعراب هرگز راضى نخواهند شد شما را به اميرى خود بپذيرند و حال آنكه پيامبرشان از قبيله ديگرى غير از شماست. و اعراب از اين كه حكومت را به افرادى واگذار كنند كه پيامبرى هم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 146 ميان ايشان بوده است و ولى امر از آنان بوده است ممانعت نخواهند كرد و در اين مورد ما را حجت و برهان آشكار نسبت به كسى كه با ما مخالفت كند در دست است و دليل روشن با كسى كه ستيز كند داريم. چه كسى مى خواهد با ما در مورد ميراث محمد (ص) و حكومت او خصومت كند و حال آن كه ما دوستان نزديك و عشيره اوييم، مگر آن كس كه به باطل درآويزد و به گناه گرايش يابد و خويشتن را به درماندگى و نابودى دراندازد. حباب برخاست و گفت: اى گروه انصار سخن اين مرد و يارانش را مشنويد كه در آن صورت بهره شما را از حكومت خواهند ربود. و اگر آنچه به ايشان پيشنهاد كرديد نپذيرفتند آنها را از سرزمين خود برانيد و خود عهده دار حكومت برايشان باشيد كه از همگان بر آن سزاوارتريد كه در پناه شمشيرهاى شما كسانى كه بر اين دين سر فرونمى آوردند تسليم شدند و سر فرو آوردند. من خردمندى هستم كه بايد از رأى او بهره برد و مرد كارديده و آزموده ام. اگر هم مى خواهيد كار را به حال نخست برگردانيم. و به خدا سوگند هيچكس اين سخن و پيشنهاد مرا رد نخواهد كرد مگر آن كه بينى [سر] او را با شمشير فرو مى كوبم. گويد: و چون بشير بن سعد خزرجى كه از سران و سرشناسان قبيله خزرج بود هماهنگى انصار را براى اميرى سعد بن عباده ديد و نسبت به او رشك مى ورزيد برخاست و گفت: اى گروه انصار هر چند كه ما داراى سابقه هستيم ولى ما از اسلام و جهاد خود چيزى جز خشنودى پروردگار خويش و فرمانبردارى از پيامبر خود را اراده نكرده ايم و براى ما سزاوار نيست كه با سابقه خود بر مردم فزونى طلبيم و چيرگى را جستجو كنيم و در صدد يافتن عوض دنيايى باشيم. همانا محمد (ص) مردى از قريش است و قوم او به ميراث حكومت او سزاوارترند. خدا نكند كه با آنان در اين كار ستيزه كنم. شما هم از خدا بترسيد و با آنان اختلاف و ستيز مكنيد. ابو بكر برخاست و گفت: اينك عمر و ابو عبيده حاضرند، با هر كدام مى خواهيد بيعت كنيد. آن دو گفتند: به خدا سوگند ما هرگز عهده دار حكومت بر تو نخواهيم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 147 شد كه تو برترين مهاجران و نفر دوم [يار غار] و خليفه رسول خدا (ص) بر نمازى و نماز برترين كار دين است. دست بگشاى تا با تو بيعت كنيم. همين كه ابو بكر دست خود را دراز كرد و عمر و ابو عبيده خواستند با او بيعت كنند، بشير بن سعد بر آن دو پيشى گرفت و با ابو بكر بيعت كرد. حباب بن منذر او را مخاطب قرار داد و گفت: نافرمانى ترا بر اين كار ناشايسته واداشت و به خدا سوگند، چيزى جز رشك و حسد تو بر پسر عمويت تو را بر اين كار وانداشت. چون اوسيان ديدند سالارى از سالارهاى خزرج با ابو بكر بيعت كرد، اسيد بن-  حضير كه سالار قبيله اوس بود برخاست و او هم به سبب حسد بر سعد بن عباده و رشك بر اين كه مبادا به حكومت رسد با ابو بكر بيعت كرد. و چون اسيد بيعت كرد همه افراد قبيله اوس بيعت كردند. سعد بن عباده را كه بيمار بود به خانه اش بردند و او آن روز و پس از آن از بيعت خوددارى كرد. عمر خواست او را به زور وادار به بيعت كند. به او گفته شد: اين كار را نكند كه او حتى اگر كشته شود بيعت نمى كند و او كشته نمى شود مگر اين كه همه افراد خانواده اش كشته شوند و آنان كشته نمى شوند مگر آن كه با همه خزرجيان جنگ شود و اگر با خزرج جنگ شود قبيله اوس هم با آنان خواهند بود. و در اين صورت كار تباه خواهد شد. اين بود كه از او دست بداشتند و او هم با آنان نماز نمى گزارد و در اجتماعات و نمازهاى جمعه و جماعت آنان حاضر نمى شد و احكام و قضاوت آنان را نمى پذيرفت و چنان بود كه اگر يارانى مى يافت با آنان زد و خورد مى كرد. سعد بن عباده تا هنگامى كه ابو بكر زنده بود همچنين بود. سپس در حكومت عمر در حالى كه او سوار بر اسب و عمر سوار بر شتر بود با او برخورد كرد. عمر به او گفت: اى سعد، هيهات او هم در پاسخ به عمر گفت: هيهات. عمر به او گفت: آيا تو همانى كه بوده اى و بر همان عقيده اى گفت: آرى من همانم و به خدا سوگند هيچ كس همسايه من نبوده است كه به اندازه تو از همسايگى با او خشمگين باشم. عمر گفت: هر كس همسايگى كسى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 148 را خوش نمى دارد از كنار او كوچ مى كند. سعد گفت: اميدوارم بزودى مدينه را براى تو رها كنم و به همسايگى گروهى بروم كه همسايگى ايشان را از همسايگى با تو و يارانت خوشتر مى دارم و پس از آن مدت كمى در مدينه بود و به شام رفت و در «حوران» درگذشت و با هيچ كس نه ابو بكر و عمر و نه كس ديگرى بيعت نكرد. جوهرى مى گويد: مردم بسيارى پيش آمدند و در همان روز گروه بيشتر مسلمانان با او بيعت كردند. بنى هاشم در خانه على بن ابى طالب جمع شده بودند. زبير بن عوام هم همراه ايشان بود، كه خويشتن را از بنى هاشم مى شمرد و على (ع) هم همواره مى گفت: زبير پيوسته در زمره ما اهل بيت بود تا پسرانش در رسيدند و او را از ما برگرداندند. بنى اميه پيش عثمان بن عفان و بنى زهره نزد سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمان بن عوف جمع شدند. عمر همراه ابو عبيده پيش ايشان آمد و گفت: چگونه است كه شما را در حال درنگ و جامه به خود پيچيده مى بينم برخيزيد و با ابو بكر بيعت كنيد كه مردمان و انصار با او بيعت كرده اند. عثمان و همراهانش و سعد و عبد الرحمان و همراهانش برخاستند و با ابو بكر بيعت كردند. عمر همراه گروهى كه اسيد بن حضير و سلمة بن اسلم نيز در زمره آنان بودند به خانه فاطمه (ع) رفت و به كسانى كه آنجا بودند گفت: برويد بيعت كنيد. آنان نپذيرفتند و زبير در حالى كه شمشير در دست داشت بيرون آمد. عمر به همراهان خود گفت: مواظب اين سگ باشيد. سلمة بن اسلم برجست و شمشير را از دست زبير بيرون جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 149 كشيد و آن را به ديوار زد و سپس او و على (ع) را در حالى كه بنى هاشم همراهشان بودند حركت دادند و با خود بردند و على مى گفت: من بنده خدا و برادر رسول خدايم. آنان او را پيش ابو بكر آوردند و به او گفته شد: بيعت كن. گفت: من به اين حكومت از شما سزاوارترم، با شما بيعت نمى كنم و شما بايد با من بيعت كنيد. اين حكومت را از دست انصار بيرون كشيديد و با آنان به قربت خود با پيامبر احتجاج مى كرديد و آنان حكومت را به شما واگذار كردند و اينك من با شما به همان چيزى كه شما با انصار احتجاج كرديد حجت مى آورم. اگر از خدا مى ترسيد از خويشتن نسبت به ما انصاف دهيد و همان حقى را كه انصار براى شما شناختند شما براى ما بشناسيد و رعايت كنيد و در غير اين صورت خود مى دانيد كه ستم مى كنيد. عمر گفت: دست از تو برداشته نمى شود تا بيعت كنى. على به او فرمود: اى عمر شيرى را مى دوشى كه نيمى از آن براى خودت باشد. امروز حكومت ابو بكر را استوار مى كنى كه فردا آن را به تو برگرداند. همانا به خدا سوگند، سخن تو را نمى پذيرم و با او بيعت نمى كنم. ابو بكر به على گفت: اگر با من بيعت نكنى تو را بر آن مجبور نمى كنم. ابو عبيدة گفت: اى ابا الحسن تو هنوز جوانى و اينان سالخوردگان قريش و قوم تو هستند و براى تو تجربه يى نظير تجربه و شناخت ايشان در كارها هنوز فراهم نيست و من ابو بكر را براى اين كار از تو داناتر مى بينم و ياراى او براى شانه دادن به زير اين بار بيشتر است. اين كار را به او تسليم كن و به حكومت او راضى شو كه تو نيز اگر زنده بمانى و عمرت بيشتر شود به مناسبت فضيلت و خويشاوندى نزديك با رسول خدا و سابقه و جهاد از هر جهت شايسته و سزاوار حكومت خواهى بود. على (ع) گفت: اى گروه مهاجران خدا را، خدا را، حكومت محمد (ص) را از خانه و كاشانه اش به خانه هاى خود مكشيد و خاندان او را از حق و مقام او ميان مردم محروم و دور مسازيد. اى گروه مهاجران به خدا سوگند، ما اهل بيت به اين حكومت از شما سزاوارتريم. مگر بهترين خواننده و درك كننده كتاب خدا كه در احكام دين خدا فقيه و به سنت دانا و در كار رعيت تواناست از ما نيست؟ به خدا سوگند كه چنان شخصى ميان ما وجود دارد بنابراين از هوس پيروى مكنيد تا فاصله شما از حق افزون نگردد. در اين هنگام بشير بن سعد گفت: اى على اگر انصار اين سخن را پيش از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 150 بيعت خود با ابو بكر از تو شنيده بودند حتى دو تن هم در مورد تو مخالفت نمى كردند، ولى اينك بيعت كرده اند. على به خانه خود برگشت و بيعت نكرد و در خانه خود نشست تا فاطمه (ع) درگذشت و سپس بيعت كرد. مى گويم [ابن ابى الحديد]: اين سخن دلالت بر باطل بودن ادعاى نص براى خلافت امير المومنين على و هر كس ديگر غير از او دارد. كه اگر نص صريحى وجود مى داشت همانا كه على (ع) به آن استناد مى كرد و حال آن كه از آن سخنى به ميان نياورده است و احتجاج او در مورد خود با ابو بكر و احتجاج ابو بكر با انصار مبتنى بر سوابق و فضايل و قرب به رسول خدا (ص) است و اگر نصى در مورد امير المومنين على يا ابو بكر وجود مى داشت ابو بكر از آن براى قانع كردن انصار استفاده مى كرد و امير المومنين هم از آن در مقابل ابو بكر بهره مى برد. وانگهى اين خبر و اخبار آشكار ديگر دليل بر آن است كه ميان على عليه السلام و آنان پرده ها برداشته شده بوده است و آشكارا آنچه بايد، گفته مى شده است. مگر نمى بينى چگونه آنان را به ستم و ظلم بر خود نسبت مى دهد و از اطاعت آنان سر مى پيچيد و سخت ترين سخنان را به گوش آنان مى رساند و اگر نصى وجود مى داشت على (ع) خود يا برخى از شيعيان و گروه او به آن استناد مى كردند و بهترين مورد براى استفاده از آن بوده و پس از مرگ عروس ديگر عطر را چه ارزشى است. اين موضوع همچنين دليل بر آن است كه خبر نص در مورد ابو بكر كه در صحيح بخارى و مسلم آمده، صحيح نيست و آن حديثى است كه گفته اند پيامبر (ص) به عايشه در بيمارى مرگ خويش فرمودند: «پدرت را پيش من فرا خوان تا براى او نامه يى بنويسم كه بيم آن دارم كسى سخنى گويد يا آرزويى كند و خداوند و مومنان جز ابو بكر را نمى خواهند». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 151 و اين عين اعتقاد مذهب اعتزال است. احمد بن عبد العزيز جوهرى همچنين مى گويد: احمد، از ابن عفير، از ابو عوف عبد الله بن عبد الرحمان، از ابى جعفر محمد بن على، كه خدايشان از هر دو خشنود باد، براى ما روايت كرد كه مى فرموده است: على عليه السلام شبها فاطمه (ع) را بر خرى سوار مى كرد و همراه او بر در خانه هاى انصار مى رفت و هر دو براى اعاده حق على (ع) از آنان طلب يارى مى كردند. انصار مى گفتند: اى دختر رسول خدا بيعت ما براى اين مرد تمام شده است، اگر پسر عمويت در اين مورد زودتر از ابو بكر پيش ما مى آمد ما از او عدول نمى كرديم. و على (ع) پاسخ مى داد: آيا من كسى بودم كه جسد مطهر پيامبر خدا را در خانه اش رها كنم و آن را تجهيز نكنم و پيش مردم بيايم و در مورد حكومت با آنان ستيز كنم؟ فاطمه (ع) هم مى گفت: ابو الحسن جز آنچه كه براى او لازم و شايسته بوده انجام نداده است. آنان هم كارى كردند كه خداوند خود در آن مورد بسنده است. ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى همچنين از احمد، از سعيد بن كثير، از ابن لهيعة نقل مى كند كه چون رسول خدا (ص) رحلت فرمود ابوذر در مدينه نبود و هنگامى برگشت كه ابو بكر حاكم شده بود. گفت: آرى به بهره و ميوه آن دست يافتيد و پوسته آن را رها كرديد و حال آنكه اگر اين كار را در خاندان پيامبرتان قرار مى داديد حتى دو تن هم با شما اختلاف نمى كردند. جوهرى همچنين از ابو زيد عمر بن شبه، از ابو قبيصه محمد بن حرب نقل مى كند كه چون پيامبر (ص) رحلت فرمود و در سقيفه بنى ساعده چنان كارى صورت گرفت، على عليه السلام به اين بيت تمثل جست: «آرى چون زيد را گرفتارى ها فرو گرفت قومى سركشى كردند و آنچه خواستند بر زبان آوردند و انجام دادند». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 152 قصيده ابو القاسم مغربى و تعصب او در مورد انصار بر قريش: ابو جعفر يحيى بن محمد بن زيد علوى نقيب بصره براى من نقل كرد كه چون ابو القاسم على بن حسين مغربى از مصر به بغداد آمد شرف الدوله ابو على بن بويه كه امير همه اميران و در واقع سلطان بارگاه بود او را به دبيرى خود گماشت و در آن هنگام القادر خليفه بود. قضا را ميان او و القادر كدورت افتاد. پاره يى از دشمنان بد سرشت هم كه براى ابو القاسم مغربى پديد آمده بودند قادر را از او ترساندند و براى او چنين وانمود كردند كه او درباره فروگرفتن و خلع قادر از خلافت با شرف الدوله همدست است. قادر زبان به نكوهش مغربى گشود و پيوسته از او گله گزارى مى كرد و او را به رفض و دشنام دادن به خلفاى سلف و كفران نعمت نسبت مى داد و مى گفت: او از حاكم مصر پس از نيكى كردنهاى او گريخته است. نقيب ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، گفت: درباره مغربى رافضى بودن صحيح است اما اينكه حاكم فاطمى نسبت به او نيكى كرده باشد صحيح نيست، كه حاكم پدر و عمو و يكى از برادران مغربى را كشت و ابو القاسم مغربى با خدعه دينى از چنگ او گريخت و اگر حاكم بر او دست مى يافت او را هم به ايشان ملحق مى كرد. ابو جعفر نقيب مى گفت: ابو القاسم مغربى نسبت خود را به قبيله ازد مى دانست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 153 و نسبت به قحطانى ها در قبال عدنانى ها و نسبت به انصار در قبال قريش تعصب داشت و با اين همه در تشيع خود غلو مى كرد. او مردى اديب و فاضل و شاعر نويسنده و به بسيارى فنون آگاه بود و همراه شرف الدوله به واسط رفت. اتفاق را دفترى كه به مجموعه يى شباهت داشت و مغربى در آن نمونه هايى از خط و شعر و گفتار خويش را يادداشت كرده بود [و به اصطلاح چرك نويس بود و هنوز پاك نويس نكرده بود] در اختيار قادر قرار گرفت و آن را يكى از كسانى كه با مغربى رابطه خوبى نداشت و او را نكوهش مى كرد و نسبت به او قصد مكر داشت به قادر هديه داد. قادر در آن مجموعه قصيده يى از مغربى ديد كه در آن تعصب شديدى نسبت به انصار در قبال مهاجران اظهار كرده بود، تا بدانجا كه نوعى از الحاد و زندقه در آن نمايان بود و به رافضى بودن خود نيز تصريح كرده بود. قادر اين موضوع را بهترين دستاويز يافت و آن را به دفتر و ديوان خلافت فرستاد. آن مجموعه و همان قصيده در حضور گروهى از اعيان و اشراف و قضات و فقها و گواهان عادل خوانده شد. بيشتر آنان گواهى دادند كه خط مغربى است و آنان خط او را همانگونه تشخيص مى دهند كه چهره او را مى شناسند. قادر فرمان داد در اين باره براى شرف الدوله نامه نوشته شود. اما پيش از آنكه آن نامه به شرف الدوله برسد خبر آن به ابو القاسم مغربى رسيد و او شبانه همراه يكى از غلامان خود و كنيزى كه به او عشق مى ورزيد و از او بهره مند مى شد گريخت. نخست به بطيحة و از آنجا به موصل رفت و سپس آهنگ شام كرد و در راه در گذشت. او وصيت كرد جسدش را به بارگاه امير المومنين على ببرند. و جسدش در حالى كه گروهى از نگهبانان عرب آن را بدرقه مى كردند به نجف حمل و نزديك مدفن على عليه السلام به خاك سپرده شد. من [ابن ابى الحديد] مدتى از ابو جعفر نقيب مسألت مى كردم كه آن قصيده را به من بدهد و او امروز و فردا مى كرد و سرانجام پس از مدتى آنرا براى من املاء كرد و اينك برخى از ابيات آن قصيده را مى آورم، زيرا جايز و روا نمى بينم كه تمام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 154 آن را بياورم. ابو القاسم مغربى در آغاز آن قصيده پيامبر (ص) را ياد كرده و گفته است اگر انصار نمى بودند دعوت محمدى پايه و مايه نمى گرفت. ولى ابياتى ناپسند است كه خوش نمى دارم آن همه را بياورم، از جمله گفته است: «ما كسانى هستيم كه پيامبر به ما پناه آورد و ميان ما ضايع نشد، بلكه در نيرومندترين پناه قرار گرفت. آرى در جنگ بدر با شمشيرهاى ما مشركان قريش همچون لاشه شتران كشته شده بدست قصاب كشته شدند و ما بوديم كه در جنگ احد از بيم نام و ننگ جانهاى خود را در دفاع از او به مرگ عرضه داشتيم. پيامبر (ص) از آن معركه جان سالم بدر برد و اگر دفاع ما از او نبود در چنگ درندگان فرومى افتاد...» اين ابيات كه ما برگزيديم ابيات نسبتا پاكيزه آن قصيده است. در حالى كه ابيات ناپسند آن را حذف كرده ايم و با وجود اين در همين ابيات هم مطالبى هست كه گفتن آن نارواست، نظير: «ما كسانى هستيم كه به ما پناه آورد» يا «جان سالم برد...» و اينكه در ابيات بعد از ابو بكر به «بنده قبيله تيم» ياد كرده و به سه خليفه كه خدايشان از آنان خشنود باد آن نسبتها را داده است... اما سخن او در مورد بنى اميه كه گفته است «افرادى بودند ميان گزافه گوى و چرب زبان و درمانده...» از سخن عبد الملك بن مروان گرفته شده است. عبد الملك خطبه خواند و خليفگان بنى اميه را كه پيش از او بودند چنين ياد كرد و گفت: «به خدا سوگند من خليفه درمانده و چرب زبان و گزافه گوى فرومايه نيستم.» و مقصود او عثمان و معاويه و يزيد بن معاويه بود. و اين شاعر دو تن ديگر از آنان را با كلمات «متزندق» و حمار [بى دين-  خر] ياد كرده و مقصودش وليد بن يزيد بن عبد الملك و مروان بن محمد بن مروان است. كار مهاجران و انصار پس از بيعت ابو بكر: زبير بن بكار در كتاب الموفقيات مى گويد: چون بشير بن سعد با ابو بكر بيعت كرد و مردم هم بر ابو بكر گرد آمدند و بيعت كردند. ابو سفيان بن حرب از كنار خانه يى كه على بن ابى طالب عليه السلام در آن بود گذشت، آنجا ايستاد و اين ابيات را سرود: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 155 «اى بنى هاشم مردم را در حق خود به طمع ميندازيد به ويژه خاندان تيم بن-  مره و خاندان عدى را. حكومت فقط بايد براى شما و ميان شما باشد و كسى جز ابو الحسن على شايسته و سزاوار آن نيست...» على به ابو سفيان فرمود: همانا كارى را اراده كرده اى كه ما اهل آن نيستيم، و همانا پيامبر (ص) با من عهدى فرموده است و ما همگان بر همان عهد پايداريم. ابو سفيان على را رها كرد و به خانه عباس بن عبد المطلب رفت و به او گفت: اى ابا الفضل تو به ميراث برادر زاده ات سزاوارترى، دست بگشاى تا با تو بيعت كنم زيرا مردم پس از بيعت من با تو در مورد تو مخالفت نخواهند كرد. عباس خنديد و گفت: اى ابو سفيان كارى را كه على نمى پذيرد و كنار مى زند عباس به جستجوى آن برآيد؟ ابو سفيان نا اميد برگشت. زبير بن بكار مى گويد: محمد بن اسحاق گفته است: قبيله اوس چنين نقل مى كند كه نخستين كسى كه با ابو بكر بيعت كرده بشير بن سعد است و قبيله خزرج چنين نقل مى كند كه نخستين كس اسيد بن حضير است كه با ابو بكر بيعت كرده است. من [ابن ابى الحديد] مى گويم: بشير بن سعد، خزرجى و اسيد بن حضير، اوسى است و هر دو قبيله اين دو موضوع را به پاس حرمت سعد بن عباده نقل مى كنند، زيرا هيچ كدام خوش نمى دارند متهم به اين شوند كه در باره او كار شكنى كرده اند. خزرجيان كه خويشاوندان و نزديكان اويند نمى خواهند اقرار كنند كه بشير بن سعد نخستين بيعت كننده با ابو بكر است و كار سعد بن عباده را تباه كرده است و مى خواهند چاره سازى كنند و آن را به اسيد بن حضير نسبت مى دهند، زيرا او از طايفه اوس است كه دشمنان خزرج بوده اند. اوسى ها هم خوش نمى دارند كه اين كار را به اسيد بن-  حضير نسبت دهند و بگويند او نخستين كسى است كه در مورد سعد بن عباده كار شكنى كرده است تا متهم به رشك بردن بر خزرجيان نشوند. به اين جهت چاره انديشى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 156 مى كنند كه كار شكنى را به خود قبيله خزرج نسبت دهند. و مى گويند: نخستين كسى كه با ابو بكر بيعت كرد و كار سعد بن عباده را تباه نمود بشير بن سعد بود و بشير يك چشمش كور [و سست عهد] بوده است. آنچه در نظر من [ابن ابى الحديد] ثابت شده اين است كه نخست عمر با ابو بكر بيعت كرد و پس از او به ترتيب بشير بن سعد و اسيد بن حضير و ابو عبيدة بن جراح و سالم-  وابسته و آزاد كرده ابو حذيفه-  بوده اند. زبير بن بكار مى گويد: دو مرد از انصار كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند و آن دو عويم بن ساعده و معن بن عدى هستند ابو بكر و عمر را براى شكستن بيعت سعد بن عباده و به تباهى كشاندن كار او تحريك كردند. مى گويم [ابن ابى الحديد]: اين دو مرد به روزگار زندگى پيامبر (ص) هم از دوستان ابو بكر بودند. البته كينه و دشمنى يى كه با سعد بن عباده داشتند و آن را سببى است كه در كتاب القبائل ابو عبيدة معمر بن مثنى آمده به اين موضوع دامن زده است و هر كس مى خواهد از آن آگاه شود به آن كتاب مراجعه كند. عويم بن ساعده همان كسى است كه چون انصار گرد سعد بن عباده جمع شدند به آنان گفت: اى گروه خزرج اگر اين حكومت به جاى آنكه در قريش باشد از شماست دليل بياوريد و به ما نشان دهيد تا ما هم با شما بيعت كنيم و اگر مخصوص ايشان است و به شما ارتباطى ندارد، حكومت را به آنان واگذار كنيد و به خدا سوگند پيامبر (ص) رحلت نفرمود مگر اين كه ما دانستيم ابو بكر خليفه اوست و اين هنگامى بود كه به او فرمان داد با مردم نماز بگزارد. انصار دشنامش دادند و او را بيرون كردند و او شتابان خود را به ابو بكر رساند و تصميم او را براى طلب حكومت استوار ساخت. اين موضوع را زبير بن بكار همينگونه در كتاب الموفقيات آورده است. مدائنى و واقدى گفته اند: معن بن عدى و عويم بن ساعده با يكديگر براى تحريك ابو بكر و عمر براى به دست آوردن حكومت و برگرداندن آن از انصار اتفاق كردند. مدائنى و واقدى مى گويند: معن بن عدى، ابو بكر و عمر را با خشونت و تندى به طرف سقيفه بنى ساعده مى كشاند تا پيش از آنكه كار از دست بشود به آن پيشى گيرند و برسند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 157 زبير بن بكار مى گويد: چون با ابو بكر بيعت شد جماعتى كه با او بيعت كرده بودند او را شتابان به مسجد رسول خدا (ص) آوردند و پايان آن روز پراكنده شدند و به خانه هاى خود رفتند. گروهى از انصار و گروهى از مهاجران جمع شدند و در آنچه ميان ايشان رخ داده بود نسبت به يكديگر عتاب كردند. عبد الرحمان بن عوف به آنان گفت: اى گروه انصار شما هر چند كه با فضيلت و اهل نصرت و داراى سابقه ايد ولى ميان شما كسانى همچون ابو بكر و عمر و على و ابو عبيده نيست. زيد بن ارقم گفت: اى عبد الرحمان ما منكر فضيلت اينان كه نام بردى نيستيم و همانا بدان كه سرور انصار، يعنى سعد بن عباده، از ماست و آن كسى كه خداوند به پيامبر خويش فرمان داد بر او سلام رساند و به قرآن خواندنش گوش فرا دهد، يعنى ابى بن كعب، و آن مردى كه روز رستاخيز پيشاپيش عالمان حركت خواهد كرد، يعنى معاذ بن جبل، و آن مردى كه رسول خدا گواهى او را به جاى گواهى دو مرد پذيرفت يعنى خزيمة بن ثابت، همگى از مايند و اين را بخوبى مى دانيم كه ميان اين كسان از قريش كه نام بردى آن كسى كه اگر در جستجوى حكومت برمى آمد هيچ كس در آن مورد با او ستيز نمى كرد على بن ابى طالب است. زبير بن بكار مى گويد: فرداى آن روز ابو بكر برخاست و براى مردم خطبه خواند و چنين گفت: اى مردم من عهده دار كار شما شدم و حال آنكه بهترين شما نيستم. اگر پسنديده رفتار كردم ياريم دهيد و اگر ناپسند كردم و به كژى گراييدم مرا راست كنيد. همانا مرا شيطانى است كه گاه آهنگ من مى كند پس هر گاه خشم گرفتم شما و من بايد بر حذر باشيم. شما را از لحاظ روى و موى بر يكديگر برترى نخواهد بود. راستى امانت است و دروغ خيانت. ضعيف شما در نظر من قوى است تا حق او را به او باز گردانم و قوى شما ضعيف است تا حق را از او باز گيرم. همانا هيچ قومى جهاد در راه خدا را رها نمى كند مگر اينك خداوند او را زبون مى سازد و تبهكارى ميان هيچ قومى شيوع پيدا نمى كند مگر آن كه بلاء و گرفتارى همه ايشان را فرو مى گيرد. تا هنگامى كه از خداوند اطاعت مى كنم از من اطاعت كنيد و چون از فرمان او نافرمانى كردم ديگر اطاعت از من بر عهده شما نخواهد بود. خدايتان رحمت كناد براى نماز خود برخيزيد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 158 ابن ابى عبرة قرشى در اين باره ابيات زير را سروده است: «سپاس آن را كه شايسته و سزاوار ستايش است، ستيزه از ميان رفت و با صديق بيعت شد...». زبير بن بكار مى گويد: محمد بن اسحاق روايت كرده است كه چون با ابو بكر بيعت شد خاندان تيم بن مره افتخار كردند. ابن اسحاق مى گويد: عموم مهاجران و تمام انصار در اين موضوع هيچ شك و ترديد نداشتند كه پس از پيامبر (ص) على (ع) خليفه و حاكم خواهد بود. فضل بن عباس گفت: اى گروه قريش و به ويژه اى بنى تميم شما خلافت را به عوض نبوت گرفتيد و حال آن كه ما سزاوار خلافت هستيم و شما را در آن سهمى نيست. هر چند اگر مى خواستيم در جستجوى اين حكومت كه خود شايسته آنيم برآييم كراهت مردم از ما به سبب كينه و رشك ايشان نسبت به ما از كراهت آنان به ديگران بيشتر بود و ما خوب آگاهيم كه با سالار ما [على عليه السلام ] عهدى شده است كه او پايبند آن است. يكى از فرزندان ابو لهب بن عبد المطلب بن هاشم هم در اين مورد چنين سروده است: «گمان نمى بردم كه خلافت از بنى هاشم بيرون باشد تا چه رسد از ابو الحسن على مگر او نخستين كس از شما نيست كه بر قبله شما نماز گزارده است و از همه مردم به قرآن و سنت ها آگاه تر نيست...» زبير بن بكار مى گويد: على عليه السلام به او پيام داد و او را از اين كار نهى كرد و دستور فرمود ديگر اينگونه نگويد. و فرمود: سلامت دين براى ما از هر چيز ديگر بهتر است. زبير بن بكار مى گويد: خالد بن وليد كه از پيروان ابو بكر و مخالفان على (ع) جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 159 بود، براى ايراد خطبه برخاست و چنين گفت: اى مردم ما در آغاز اين دين گرفتار كارى شديم كه به خدا سوگند قبول و پذيرش آن بر ما سخت و سنگين بود و چنان بوديم كه گويا كينه هاى خونخواهى داريم. و به خدا سوگند چيزى نگذشت كه سنگينى آن بر ما سبك شد و دشوارى آن بر ما آسان گرديد، و پس از آن كه از ايمان آوردن افراد شگفت مى كرديم چنان شد كه از هر كس كه درباره بر حق بودن آن شك مى كرد دچار شگفتى مى شديم و سرانجام به همان چيزى كه از آن نهى مى كرديم فرمان داده شديم و از چيزهايى كه به آن فرمان مى داديم بازداشته شديم. به خدا سوگند چنان نبود كه در پناه عقل و انديشه مسلمان شويم، بلكه توفيق [خداوند] بود. همانا كه وحى تا استوار نشد قطع نگرديد و پيامبر از ميان ما نرفته است كه پس از او پيامبر ديگرى را عوض بگيريم و پس از انقطاع وحى منتظر وحى ديگر باشيم. امروز شمار ما از ديروز بيشتر است، در حالى كه در گذشته بهتر از امروز بوديم هر كس آن را رها كرده است او را به حال خود رها مى كنيم. و به خدا سوگند اين صاحب امر، يعنى ابو بكر، كسى نيست كه از او بازخواست شود يا در مورد او اختلافى باشد و شخصيت او پوشيده و نيزه اش كژ و خميده نيست. مردم از سخن او تعجب كردند. حزن بن ابى وهب مخزومى-  كه رسول خدا (ص) نام او را سهل نهاده بود و او جد سعيد بن مسيب فقيه است-  خالد را ستود و اين ابيات را سرود: «مردان بسيارى از قريش بر پا خاستند، ولى هيچيك از ايشان چون خالد نبود...». زبير بن بكار مى گويد: محمد بن موسى انصارى كه به ابن مخرمة معروف است براى ما از قول ابراهيم بن سعد بن ابراهيم بن عبد الرحمان بن عوف زهرى نقل مى كرد: كه چون با ابو بكر بيعت و كار او مستقر شد، گروه بسيارى از انصار از بيعت با او پشيمان شدند و برخى برخى ديگر را سرزنش كردند و على بن ابى طالب را ياد كردند و نام او را بلند بر زبان مى آوردند و حال آنكه او در خانه خود بود و پيش ايشان نيامد و مهاجران از اين موضوع بيتابى مى كردند و بيم داشتند و در اين باره سخن بسيار شد. و سخت ترين افراد قريش نسبت به انصار تنى چند بودند كه سهيل بن-  عمرو يكى از افراد خاندان عامر بن لوى، و حارث بن هشام و عكرمة بن ابى جهل كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 160 هر دو مخزومى بودند در شمار ايشانند. و آنان اشراف قريش بودند كه نخست با پيامبر (ص) جنگ كرده بودند و سپس به اسلام در آمده بودند و همگى مصيبت ديده و خونخواه بودند كه انصار كسان ايشان را كشته بودند. سهيل بن عمرو را در جنگ بدر مالك بن دخشم به اسيرى گرفته بود، و اما حارث بن هشام را در جنگ بدر عروة بن عمرو زخمى كرد در حالى كه او از برادر خود مى گريخت. عكرمة بن ابى جهل چنان بود كه پدرش ابو جهل به دست دو پسر عفراء كشته شد و زرهش را زياد بن لبيد به غنيمت گرفت و اين كينه ها در دلهاى ايشان بود. و چون انصار از كار كناره گرفتند اين گروه جمع شدند. سهيل بن عمرو برخاست و گفت: اى گروه قريش همانا اين قوم را خداوند انصار ناميده و در قرآن آنان را ستايش فرموده است و بدينگونه براى آنان بهره يى بزرگ و شأنى عظيم است و آنان مردم را به بيعت خود و على بن ابى طالب فرا مى خوانند. على بن ابى طالب در خانه خود نشسته است و اگر مى خواست به آنان پاسخ مى داد. اينك آنان را به تجديد بيعت و تسليم شدن به حكومت سالار خود [ابو بكر] فرا خوانيد اگر پذيرفتند چه بهتر و گرنه با آنان جنگ كنيد كه به خدا سوگند از پيشگاه خداوند اميد دارم كه شما را بر آنان پيروز فرمايد همانگونه كه به يارى ايشان پيروز شديد. سپس حارث بن هشام برخاست و گفت: هر چند در گذشته انصار پايگاه ايمان بودند و مدينه را خانه ايمان قرار دادند و پيامبر (ص) را از خانه ما به خانه خود بردند و پناه و يارى دادند و سپس چندان تحمل زيان كردند كه اموال خود را با ما تقسيم كردند و دوشادوش ما كار كردند، ولى اينك در مورد كارى سخن مى گويند كه اگر بر آنان پايدارى كنند از آنچه به آن موصوفند بيرون خواهند شد و در اين صورت ميان ما و ايشان چيزى جز شمشير نخواهد بود. و اگر از سخن خود برگردند چيزى است كه براى آنان و كسانى كه متهم به همراهى با آنان هستند سزاوارتر است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 161 سپس عكرمه پسر ابو جهل برخاست و گفت: به خدا سوگند، اگر اين گفتار رسول خدا (ص) كه فرموده است: «پيشوايان از قريش هستند» نبود ما هرگز اميرى و حكومت انصار را منكر نمى شديم و هر آينه شايسته آن بودند، ولى اين گفتار سخنى است كه در آن شكى و با وجود آن اختيارى نيست، و انصار در اين مورد بر ما شتاب كردند و به خدا سوگند ما حكومت را با زور نگرفته ايم و آنان را از شوراى خود بيرون نكرده ايم و اين حالتى كه انصار در آن قرار گرفته اند از امور سست و ياوه و از مكايد شيطان است و هيچ اميد و آرزويى به آن نبايد داشت. اينك بر آنان حجت آوريد و اگر نپذيرفتند با ايشان جنگ كنيد و به خدا سوگند، اگر از همه قريش جز يك مرد باقى نماند خداوند اين حكومت را بهره او خواهد فرمود. گويد: در اين هنگام ابو سفيان بن حرب هم آمد و چنين گفت: اى گروه قريش انصار را نشايد كه بر مردم برترى جويند مگر آنكه به برترى ما بر خودشان اقرار كنند و گرنه درباره ما كار به هر كجا رسد بسنده است و براى آنان هم كارشان به هر كجا رسد بسنده خواهد بود. و به خدا سوگند اگر سر مستى و كفران نعمت كنند ما ايشان را براى حفظ اسلام فرو مى كوبيم، همانگونه كه خودشان براى آن شمشير زدند. اما على بن ابى طالب، به خدا سوگند سزاوار و شايسته است كه بر قريش سرورى كند و انصار هم از او فرمان خواهند برد. چون سخنان اين گروه به انصار رسيد، خطيب ايشان ثابت بن قيس بن شماس برخاست و گفت: اى گروه انصار اگر اين سخنان را دينداران قريش مى گفتند صحيح بود كه بر شما گران آيد ولى اينك كه دنياداران و خاصه آنانى كه همگى از شما مصيبت ديده و خونخواهند اين سخنان را گفته اند بر شما گران نيايد، و سخن پسنديده، سخن مهاجران برگزيده است. بنابراين اگر مردانى از قريش كه اهل آخرت هستند سخنى مانند سخن اين گروه گفتند در آن صورت هر چه مى خواهيد بگوييد و گرنه خويشتندار باشيد. حسان بن ثابت در اين باره چنين سروده است: «سهيل و پسر حرب و حارث و عكرمه پسر ابو جهل كه سرزنش كننده ماست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 162 بانگ برداشتند. ما پدرش را كشتيم و سلاح او را از تنش بيرون كشيديم و در بطحاء بى ارزش تر از نعل ستوران شد...» چون اين شعر حسان به قريش رسيد خشمگين شدند و به ابن ابى عزة كه شاعر ايشان بود فرمان دادند پاسخ حسان را بدهد و او چنين گفت: «اى گروه انصار، از پروردگار خود بترسيد و از شر فتنه ها به خداوند پناه بريد من از جنگى خطرناك بيم دارم كه در آن شير در گلوى شير خواران گير كند. سعد بن عباده آن را دامن مى زند و او فتنه است. اى كاش سعد وجود نمى داشت...» زبير بن بكار مى گويد: پس از آن كه جمهور مردم با ابو بكر بيعت كردند، قريش، معن بن عدى و عويم بن ساعده را كه داراى فضل قديم در اسلام بودند گرامى داشتند. انصار انجمنى فراهم ساختند و آن دو را فرا خواندند و چون آمدند آنان را در پيوستن به مهاجران سرزنش كردند و خطاى آن دو را بزرگ شمردند. نخست معن سخن گفت و چنين اظهار داشت: اى گروه انصار آنچه خداوند براى شما اراده فرموده است بهتر از آن چيزى است كه خودتان براى خويش خواسته و اراده كرده ايد. از شما كار بسيار خطرناكى سرزد كه سرانجام پسنديده آن خطر آن را كاست. اگر شما بر قريش آن حقى را مى داشتيد كه ايشان بر شما دارند و شما مى خواستيد همان كارى را كه ايشان كردند انجام بدهيد، آن گونه كه از ايشان درباره شما احساس ايمنى مى كنم از شما درباره آنان در امان نبودم. اينك اگر متوجه اشتباه خود شده باشيد از عهده آن بيرون آمده ايد و گرنه همچنان در آن باقى خواهيد بود. مى گويم [ابن ابى الحديد]: مقصود از اين كه «از شما كار بسيار خطرناكى سر زد كه فرجام پسنديده خطر آن را كاست.» اين است كه شما با ادعاى خلافت كار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 163 بسيار خطرناكى را مرتكب شديد ولى اين كه سرانجام از آن دست برداشتيد و خويشتندارى كرديد و آرام گرفتيد و با مهاجران بيعت كرديد از شدت خطر كاسته شد. معن آن كار را خطرى بزرگ دانسته است از اين جهت كه اگر صرف نظر كردن و خويشتندارى در پى آن نبود فتنه يى بزرگ بر پا مى شد. و اين سخن معن «كه اگر شما بر قريش آن حقى را مى داشتيد...» به اين معناست كه: اگر شما بر قريش حق برترى مى داشتيد و قريش ادعاى خلافت مى كرد و شما از آنان مى خواستيد كه از آن دست بردارند و همين گفتگو و ستيزى كه ميان شماست صورت مى گرفت من در امان نبودم كه شما آنان را نكشيد و خونريزى نكنيد و به بردبارى شما مطمئن نبودم كه صبر و شكيبايى پيشه سازيد و حال آنكه قريش صبر و بردبارى كردند و براى خود روا ندانستند كه با شما جنگ كنند و اقدام به كشتن و ريختن خونهاى شما نكردند. زبير بن بكار مى گويد: سپس عويم بن ساعده سخن گفت و چنين اظهار داشت: كه اى گروه انصار يكى از نعمتهاى خداوند بر شما اين بود كه آنچه را براى خود خواستيد او براى شما نخواست. اينك خداوند را بر اين نيك آزمايى و عافيت و برگرداندن اين بلا و گرفتارى از خود، سپاس و ستايش كنيد. و من در آغاز و انجام اين فتنه شما نگريستم و ديدم كه سرچشمه آن آرزوهاى بى مورد و رشك بوده است. اينك از كينه توزيها بپرهيزيد. البته من هم دوست مى داشتم كه خداوند اين حكومت را به حق ميان شما قرار مى داد و ما هم در آن زندگى مى كرديم. انصار بر آن دو پريدند و به آنان دشنام دادند. فروة بن عمرو مقابل آن دو ايستاد و گفت: گويا اين سخن خود را فراموش كرده ايد كه به قريش گفته ايد: «ما مردمى را پشت سر خود گذاشته ايم كه به سبب فتنه انگيزى ايشان ريختن خون آنان حلال شده است» به خدا سوگند اين سخنى است كه هرگز آمرزيده و فراموش نمى شود. «گاه مار باز مى گردد در حالى كه زهرش در دندانش باقى است». معن در اين باره اين ابيات را سروده است: «انصار به من گفتند: سخن درست و صواب نگفتى. گفتم: آيا براى من سهم و بهره يى در سخن باقى است...» عويم بن ساعده هم در اين باره چنين سروده است: «انصار چند برابر بيش از آنچه به معن گفته بودند به من گفتند و اين كار، نادانى است و از نادانى سرچشمه مى گيرد...». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 164 فروة بن عمرو از كسانى است كه از بيعت با ابو بكر خوددارى كرده بود. او از كسانى بود كه در ركاب پيامبر (ص) جهاد كرد و در راه خدا همواره دو اسب يدك مى كشيد و همه ساله از حاصل نخلستانهاى خود هزار شتر بار خرما زكات و صدقه مى پرداخت و از سروران محترم بود. او از ياران على عليه السلام و در جنگ جمل همراه او بود. فروه در مورد سخن معن و عويم كه گفته بودند: «قومى را پشت سر نهاده ايم كه به سبب فتنه انگيزى ريختن خون ايشان حلال است» با سرودن ابيات زير آن دو را نكوهش كرده است: «هان چون پيش معن و آن ديگرى كه شيخ او پدرش ساعده است رفتى به آن دو بگو سخنى كه شما گفتيد براى ما سبك و بى ارزش است...» زبير بن بكار مى گويد: سرانجام انصار ميان اين دو مرد و ياران ايشان را صلح دادند. پس از آن و بعد از منصرف شدن انصار از ادعاى خود و آرام شدن فتنه، روزى جماعتى از قريش همراه تنى چند از انصار و گروههاى مختلف مهاجران نشسته بودند، قضا را عمرو بن عاص از سفرى كه رفته بود برگشته بود و آمد و ميان ايشان نشست. سخن درباره روز سقيفه و ادعاى سعد بن عباده براى حكومت شد. عمرو عاص گفت: به خدا سوگند كه خداوند بلاى بزرگى را كه انصار براى ما فراهم آورده بودند از ما مرتفع كرد، هر چند كه بلايى كه از خود ايشان مرتفع نمود بزرگتر بود، و به خدا سوگند نزديك بود آنان رشته اسلام را كه خود براى استوارى آن جنگ كرده اند از هم بگسلند و كسانى را كه خود به اسلام درآورده اند از آن بيرون كشند. به خدا سوگند اگر اين سخن پيامبر (ص) را كه فرمود: «پيشوايان از قريشند» شنيده باشند و با وجود آن چنان ادعايى كرده باشند كه بدون ترديد هلاك شده اند و ديگران را هم به هلاكت افكنده اند و بر فرض كه آن را نشنيده باشند، ايشان همچون مهاجران نيستند و سعد بن-  عباده به اهميت ابو بكر نيست و مدينه همتاى مكه نمى باشد. آرى آنان در گذشته با ما جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 165 جنگ كردند و راست است كه در آغاز اسلام آنان بر ما پيروز شدند ولى اگر امروز ما با آنان جنگ كنيم سرانجام ما بر ايشان غلبه خواهيم كرد. هيچكس به او پاسخى نداد و او كه [به خيال خويش در سخن ] پيروز شده بود به خانه اش برگشت، و اين ابيات را سرود: «هان چون پيش قبيله اوس و خزرج رسيدى به آنان بگو شما آرزوى پادشاهى در يثرب [مدينه ] را در سر پرورانديد، ولى ديگ پيش از آنكه پخته و آماده شود پايين آورده شد...» چون سخن و شعر او به اطلاع انصار رسيد مرد زبان آور و شاعر خود، نعمان بن عجلان را كه مردى كوته قامت و سرخ چهره و در انظار حقير مى نمود، در حالى كه از سروران بزرگ بود، پيش عمرو عاص گسيل داشتند. او نزد عمرو عاص كه ميان جماعتى از قريش نشسته بود آمد و به او گفت: اى عمرو به خدا سوگند همانگونه كه شما جنگ با ما را خوش نمى داريد ما هم جنگ با شما را خوش نمى داريم و چنان نيست كه خداوند شما را از اسلام به دست كسانى بيرون ببرد كه شما را به اسلام درآورده اند. اگر پيامبر به احتمال فرموده باشد: «پيشوايان از قريشند» ولى بدون ترديد فرموده است: «اگر همه مردم به راهى و دره يى بروند و انصار به راه و دره ديگرى بروند، بدون ترديد من به راه انصار خواهم رفت». به خدا سوگند هنگامى كه ما گفتيم اميرى از ما و اميرى از شما باشد، شما را از حكومت بيرون نكرديم اما آن كسى را كه نام بردى به جان خودم سوگند كه ابو بكر بهتر از سعد بن-  عباده است، ولى سعد ميان انصار مطاع تر از ابو بكر ميان قريش است. اما ميان مهاجران و انصار در فضيلت هرگز فرقى نخواهد بود. اما تو اى پسر عاص با رفتن خود به حبشه به منظور كشتن جعفر بن ابى طالب و يارانش، خاندان عبد مناف را از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 166 خود رنجاندى و مصيبت زده و اندوهگين ساختى و با به كشتن دادن عمارة بن وليد، خاندان مخزوم را مصيبت زده كردى. و برگشت و اين ابيات را سرود: «به قريش بگو ما آنانيم كه مكه را گشوديم و سواركاران جنگهاى حنين و بدر و احد و بنى نضير و خيبريم و ماييم كه از جنگ بنى قريظه با آوازه برگشتيم...» و چون سخن و شعر نعمان بن عجلان به اطلاع قريش رسيد، گروهى بسيار از ايشان خشمگين شدند و اين موضوع مصادف شد با برگشتن خالد بن سعيد بن عاص از يمن. خالد بن سعيد را پيامبر (ص) به كارگزارى يمن منصوب فرموده بود و او و برادرش را در اسلام منزلتى بزرگ است و آن دو از نخستين كسان قريشند كه مسلمان شده اند و معروف به عبادت و فضل بوده اند. خالد بن سعيد به پاس انصار خشم گرفت و عمرو عاص را دشنام داد و گفت: اى گروه قريش عمرو عاص هنگامى وارد اسلام شد كه چاره اى جز آن نداشت و چون نتوانست با دست و قدرت خود نسبت به اسلام حيله سازى كند. اينك با زبان خود حيله سازى مى كند و از جمله مكرهاى او نسبت به اسلام اين است كه ميان مهاجران و انصار تفرقه بيندازد. به خدا سوگند كه ما با آنان نه براى دين و نه براى دنيا جنگ نكرديم، بلكه ايشان بودند كه در راه خداوند متعال براى حفظ ما و ميان ما خونهاى خويش را بذل و بخشش كردند و حال آن كه ما در مورد ايشان چنين كارى نكرديم. آنان اموال و خانه هاى خود را در راه خدا با ما تقسيم كردند و ما چنين كارى نسبت به ايشان نكرديم. آنان با آن كه فقير بودند نسبت به ما ايثار كردند و ما با توانگرى ايشان را محروم ساختيم و پيامبر (ص) در مورد ايشان سفارش و وصيت فرمود و آنان را از جفاى حكومت تسليت داد و امر به آرامش فرمود. به خدا پناه مى برم كه من و شما اخلاف تبهكار و حكومت جنايتكار باشيم. مى گويم [ابن ابى الحديد]: اين سعيد بن عاص همان است كه از بيعت با ابو بكر خوددارى كرد و گفت: جز با على با كس ديگرى بيعت نمى كنم و ما خبر او را در گذشته آورده ايم. اما سخن او كه درباره انصار گفته است كه پيامبر (ص) آنان را از جور حكومت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 167 تسليت داده است اشاره به اين گفتار رسول خدا (ص) است كه به انصار فرمود: «بزودى پس از من سختى و گرفتارى خواهيد ديد. صبر كنيد تا كنار حوض پيش من آييد». و اين همان خبرى است كه گروه بسيارى از ياران معتزلى ما معاويه را بدان سبب كه به آن استهزاء كرده است تكفير مى كنند. و چنين بود كه نعمان بن بشير انصارى همراه گروهى از انصار پيش معاويه آمدند و از فقر و تنگدستى خود به او شكايت آوردند و گفتند: همانا به تحقيق پيامبر (ص) راست فرمود كه به ما گفت: «بزودى پس از من سختى و گرفتارى خواهيد ديد» و ما اينك به آن رسيده ايم. معاويه به ريشخند پرسيد: ديگر چه چيزى براى شما گفت گفتند: به ما فرمود: «صبر كنيد تا كنار حوض كوثر پيش من آييد». معاويه گفت: همان گونه كه گفته است عمل كنيد، شايد فردا كنار حوض او را ملاقات كنيد و همانگونه باشد كه به شما خبر داده است. و معاويه ايشان را محروم كرد و چيزى به آنان نداد. زبير بن بكار مى گويد: خالد بن سعيد بن عاص در مورد سخنان عمرو عاص ابيات زير را سروده است: «عمرو سخنانى بر زبان آورد كه ما آن را نخواسته ايم و كينه و خشم خود را در مورد انصار تصريح كرده است. بر فرض كه انصار لغزشى داشته باشند ما از آن در مى گذريم و هرگز بدى آنان را با بدى پاداش نمى دهيم. اى عمرو رشته محبت ميان ما و انصار را گسسته مكن و برخى را بر برخى مشوران...» زبير بن بكار مى گويد: پس از آن گروهى از سفلگان و فتنه انگيزان قريش نزد عمرو عاص جمع شدند و به او گفتند: تو سخنگوى قريش و مرد ايشان در دوره جاهلى و اسلام بوده اى، مگذار انصار هر چه مى خواهند بگويند. و چون از اين سخنان با او بسيار گفتند به مسجد رفت. گروهى از قريش و افراد ديگر در مسجد حاضر بودند. عمرو عاص چنين گفت: انصار چيزى را كه از آنان نيست براى خود فرض و تصور مى كنند و به خدا سوگند، دوست مى داشتم خداوند ميان ما و ايشان را آزاد مى گذاشت و به هر چه دوست مى داشت ميان ما و ايشان حكم مى فرمود. البته خود ما بوديم كه خويشتن را تباه كرديم و آنان را از هر مكروهى پاسدارى كرديم و براى هر چيز مطلوبى آنان را مقدم داشتيم، آنچنان كه از بيم و هراس ايمنى يافتند و هنگامى كه آن چنان شدند حق ما را كوچك شمردند و پاس احترامى را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 168 كه ما به حقوق ايشان مى نهاديم رعايت نكردند. عمرو عاص در اين هنگام برگشت و فضل بن عباس بن عبد المطلب را ديد، از گفتار خود پشيمان شد زيرا انصار داييهاى فرزندان عبد المطلب بودند وانگهى انصار على عليه السلام را تعظيم مى كردند و در آن هنگام آشكارا نام او را براى خلافت بر زبان مى آوردند. فضل گفت: اى عمرو بر عهده ما نيست كه آنچه را از تو شنيده ايم پوشيده داريم. و بر عهده ما نيست كه پاسخ ترا بدهيم، ابو الحسن على در مدينه حاضر است هر فرمانى كه او بدهد آن را انجام مى دهيم. فضل نزد على آمد و موضوع را به او گفت. على خشمگين شد و عمرو را دشنام داد و گفت: او خدا و رسول خدا را آزار داده است. سپس برخاست و به مسجد آمد. گروه بسيارى از قريش پيش او جمع شدند و او در حالى كه خشمگين بود چنين گفت: اى گروه قريش همانا دوست داشتن انصار از ايمان و كينه توزى با آنان از نفاق است. آنان آنچه بر عهده داشتند انجام دادند و آنچه بر عهده شماست باقى مانده است و به ياد آوريد كه خداوند پيامبر شما را از مكه به مدينه منتقل نمود و اقامت با قريش را براى او خوش نداشت و او را كنار انصار آورد. سپس ما پيش انصار و كنار خانه هاى ايشان آمديم. آنان اموال خود را با ما قسمت كردند و كار را كفايت نمودند و ما ميان آنان چنان بوديم كه ثروتمندشان بر ما مى بخشيد و بينواى ايشان نسبت به ما ايثار مى كرد و چون مردم با ما جنگ كردند ايشان با نثار جانهاى خويش ما را حفظ كردند و خداوند درباره آنان آيه يى از قرآن نازل فرموده كه در آن پنج نعمت را براى ايشان جمع كرده است و چنين گفته است: «و آنان كه پيش از مهاجران در خانه ايمان جاى گرفتند و هر كس را به سوى ايشان هجرت كرده است دوست مى دارند و در سينه هاى خود نسبت به آنچه داده شده اند احساس حاجتى نمى كنند و اگر نيازمند هم باشند ديگران را بر خود ايثار مى كنند و هر كس از بخل نفس خويش نگاهداشته شود همانا ايشان رستگارانند». هان كه عمرو عاص كارى را انجام داده است كه در آن زنده و مرده را آزار داده است. آن كس را كه خونخواه است اندوهگين و آن را كه به خون خود نرسيده است شاد ساخته است و بدينگونه سزاوار آن است كه شنونده پاسخ او را دهد و آن كس كه غايب بوده است بر او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 169 خشم گيرد و همانا هر كس كه خدا و پيامبرش را دوست مى دارد انصار را هم دوست مى دارد. بنابراين، عمرو خويشتن را از ما باز دارد. زبير بن بكار مى گويد: در اين هنگام قريشيان پيش عمرو بن عاص رفتند و گفتند: اى مرد هر گاه على خشم بگيرد تو ديگر بس كن. خزيمة بن ثابت انصارى خطاب به قريش چنين سروده است: «اى قريشيان بياييد ميان ما و خود را اصلاح كنيد كه ريسمان ستيز و لجاج طولانى شده است. پس از ما ميان شما خيرى نيست. با ما مدارا كنيد و ميان ما هم پس از اعقاب فهر بن مالك خيرى نيست...». زبير بن بكار مى گويد: على به فضل بن عباس گفت: اى فضل انصار را با دست و زبان خود يارى ده كه آنان از تو و تو از ايشانى و فضل چنين سرود: «اى عمرو گفتارى زشت گفتى و به خدا سوگند اگر تكرار كنى هر چه ديدى از خودت ديده اى، همانا كه انصار شمشيرى برنده اند و لبه تيز شمشير به هر كس بخورد هلاك مى شود...» فضل پيش على (ع) رفت و شعر خود را براى او خواند كه شاد شد و گفت: اى فضل، «آتش زنه خود را با تو افروختم» تو شاعر و جوانمرد قريشى، اين شعر خودت را آشكار كن و براى انصار بفرست. چون اين شعر به اطلاع انصار رسيد گفتند: كسى جز حسان بن ثابت پاسخ [قدر دانى ] اين شمشير برنده را نمى دهد. به حسان پيام دادند و چون آمد شعر فضل را به او عرضه داشتند. گفت: چگونه به او پاسخ دهم كه اگر قافيه يى همچون قافيه او نيابم رسوايم مى سازد. خزيمة بن ثابت به او گفت: در شعر خود از على (ع) و خاندانش نام ببر و سپاسگزارى كن، از هر چيز ديگرى ترا كفايت مى كند. حسان بن ثابت چنين سرود: «خداوند از جانب ما، ابو الحسن على را پاداش دهد كه پاداش به دست خداوند است، و چه كسى همچون ابو الحسن است اى ابو الحسن تو از همه قريش به آنچه شايسته بودى پيشى گرفتى، آرى سينه ات گشاده و دلت آزموده شده است. بسيارى از مردان گرانسنگ قريش آرزوى جايگاه ترا دارند و هيهات كه لاغر با فربه مقايسه نمى شود...» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 170 زبير بن بكار مى گويد: انصار اين شعر خود را براى على بن ابى طالب فرستادند. او به مسجد آمد و به قريشيان و افراد ديگرى كه در مسجد بودند چنين فرمود: اى گروه قريش همانا خداوند انصار را انصار قرار داده و در قرآن آنان را ستوده است و بدانيد كه پس از انصار ميان شما خيرى نيست. همانا فرومايه و نادانى از فرومايگان قريش كه اسلام او را زيان و آسيب رسانده و او را به پذيرش حق واداشته است و شرف او را خاموش كرده و ديگرى را بر او ترجيح داده است، همواره سخنان زشت بر زبان مى آورد و از انصار به بدى ياد مى كند. از خدا بترسيد و حق انصار را رعايت كنيد و به خدا سوگند آنان به هر راه روند، من هم همراهشان خواهم بود كه رسول خدا به آنان فرموده است: «هر كجا برويد همراه شما خواهم بود.» مسلمانان همگى گفتند: اى ابو الحسن، خدايت رحمت كناد كه سخن راست گفتى. زبير بن بكار مى گويد: عمرو عاص مدينه را رها كرد و از آن بيرون رفت تا على و مهاجران از او خشنود شوند. زبير مى گويد: پس از آن، وليد بن عقبة بن ابى معيط كه انصار را دشمن مى داشت-  زيرا آنان پدرش را در جنگ بدر اسير گرفته بودند و در برابر پيامبر (ص) گردنش را زده بودند-  شروع به دشنام دادن انصار كرد و سخنان ياوه درباره شان مى گفت. از جمله گفت: انصار براى خود بر عهده ما حقى را مى بينند كه ما آن را نمى بينيم. به خدا سوگند اگر آنان پناه دادند، همانا در پناه ما عزت و قدرت يافتند و اگر مواساتى كردند، منت آن را بر ما نهادند. به خدا سوگند نمى توانيم آنان را دوست بداريم كه همواره كسى از ايشان درباره زبونى ما در مكه سخن مى گويد و ديگرى از به عزت رسيدن ما در مدينه سخن مى گويد. همواره مردگان ما را دشنام مى دهند و زندگان ما را به خشم مى آورند. اگر پاسخ دهيم، مى گويند: «قريش بر كوهان خود خشم گرفته است.» البته كه اين كار ايشان به سبب حرص گذشته ايشان بر حفظ دين و عذر خواهى امروز ايشان از گناه براى من سبك و قابل تحمل است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 171 سپس اين ابيات را سرود: «انصار ميان مردم با اين نام خود گردنكشى مى كنند و حال آنكه نسب آنان ميان قبيله ازد، عمر بن عامر است. آنان مى گويند: ما را حق بزرگ و منت بر همه شهرنشينان و باديه نشينان قبيله معد است. بر فرض كه انصار را فضيلتى باشد هرگز با همه حرمت خود به فضيلت مهاجران نمى رسند...» گويد: اين شعر او ميان مردم آشكار شد و باز انصار خشمگين شدند و گروهى از قريش به پاس انصار خشمگين شدند كه از جمله ايشان ضرار بن خطاب فهرى و زيد بن خطاب و يزيد بن ابى سفيان بودند. ايشان به وليد پيام دادند و چون پيش ايشان آمد، زيد بن خطاب به او چنين گفت: اى پسر عقبة بن ابى معيط همانا به خدا سوگند، اگر تو از مهاجران فقيرى مى بودى كه آنان را از خانه ها و كنار اموال خود بيرون راندند و آنان در صدد بدست آوردن رضايت خداوند بودند و از او طلب فضيلت مى كردند هر آينه انصار را دوست مى داشتى، ولى تو از جفا كارانى هستى كه در مسلمانى و پذيرفتن آيين اسلام درنگ كردى و از آنانى كه پس از پيروزى دين خداوند، در حالى كه از آن كراهت داشتند، در آن در آمدند. ما اين را به خوبى مى دانيم كه در حال فقر و تنگدستى پيش انصار آمديم ما را توانگر و بى-  نياز ساختند. پس از آنكه به ثروت رسيديم از ما طمعى نداشتند و در هيچ مورد ما را آزار ندادند. اما اينكه مى گويند: قريش در مكه خوار و زبون بودند و در مدينه عزيز و قدرتمند شدند، ما همانگونه بوديم و خداوند متعال فرموده است: «به ياد آوريد هنگامى را كه اندك و در زمين مستضعف بوديد و بيم آن داشتيد كه مردم شما را فرو گيرند و در ربايند.» خداوند متعال ما را به وسيله انصار يارى داد و در شهر ايشان پناه ارزانى داشت. اما خشم گرفتن تو براى قريش صحيح نيست كه ما هيچ كافرى را يارى نمى-  دهيم و هيچ ملحد و فاسقى را دوست نمى داريم. تو سخنى گفتى آنان هم پاسخ دادند. سخنگو و شاعرشان سخن تو را بريدند و بر دهانت لگام زدند. اما سخن گفتن درباره آنچه در گذشته صورت گرفته است، بهتر است مهاجران و انصار را رها كنى كه تو از زبان ايشان راضى نيستى و ما از دست آنان خشمگين نيستيم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 172 يزيد بن ابى سفيان هم سخن گفت و چنين اظهار داشت: اى پسر عقبه انصار سزاوارترند كه براى كشته شدگان جنگ احد خشم بگيرند. زبان خود را نگهدار زيرا كسى را كه حق كشته است برايش نبايد خشم گرفت. ضرار بن خطاب هم گفت: به خدا سوگند اگر چنين نبود كه پيامبر (ص) فرموده است: «پيشوايان از قريش هستند» ما مى گفتيم پيشوايان بايد از انصار باشند، ولى دستور و فرمانى رسيده است كه بر رأى و انديشه غالب است. اينك حرص و آز خود را سركوب كن و مرد بد نيتى مباش كه خداوند متعال در اين جهان فرقى ميان انصار و مهاجران نگذاشته است و در آن جهان هم آنان را از يكديگر پراكنده نخواهد كرد. در اين هنگام حسان بن ثابت در حالى كه از سخن و شعر وليد بن عقبه خشمگين بود وارد مسجد شد. گروهى از قريش در مسجد بودند. حسان گفت: اى گروه قريش بزرگترين گناه ما در نظر شما اين است كه كافران شما را كشته ايم و از رسول خدا (ص) حمايت كرده ايم و اگر از منتى كه در گذشته بر شما نهاده ايم خشمگين هستيد اينك خداوند شر آن را كفايت فرموده است. بنابراين ما و شما را چه مى شود به خدا سوگند چنين نيست كه بيم و ترس ما را از جنگ با شما باز-  دارد يا گولى و كم فهمى ما را از پاسخ دادن به شما مانع باشد كه ما قبيله يى فعال و سخن آوريم، ولى انديشيديم و ديديم اين جنگى است كه آغاز آن ننگ و پايان آن زبونى است. به اين جهت چشمپوشى كرديم و دامن بر چيديم تا بينديشيم و بينديشيد. اينك اگر سخنى بگوييد پاسخ مى دهيم و اگر سكوت كنيد سكوت مى كنيم. هيچكس از قريش به او پاسخ نداد و هر گروه از پاسخگويى و ستيزه جويى خوددارى كرد و همگان راضى شدند و مخالفت و تعصب تمام شد. آنچه زبير بن بكار در كتاب الموفقيات گفته است پايان يافت و اينك به آنچه كه ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى در كتاب السقيفة آورده است برمى گرديم. جوهرى مى گويد: ابو يوسف يعقوب بن شيبة، از بحر بن آدم، از قول رجال او، از سالم بن عبيد نقل مى كند كه مى گفته است: چون پيامبر (ص) رحلت فرمود و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 173 انصار گفتند: اميرى از ما و اميرى از شما. عمر دست ابو بكر را گرفت و گفت: دو شمشير در نيامى نگنجد و در اين صورت كار هيچيك از آن دو امير به صلاح نمى-  انجامد. سپس گفت: براى چه كسى اين سه خصلت جمع است نخست اينكه خداوند فرموده است «آن دومى آن دو تن، هنگامى كه در غار بودند» آن دو نفر كيستند «هنگامى كه به يار خود گفت: اندوهگين مباش» يار پيامبر چه كسى است «همانا خداوند با ماست» يعنى با چه كسى؟ سپس دست خود را به سوى ابو بكر گشود و با او بيعت كرد و مردم بهترين و پسنديده ترين بيعت را با او كردند. جوهرى مى گويد: احمد بن عبد الجبار عطاردى، از ابو بكر بن عياش، از زيد بن عبد الله نقل مى كند كه مى گفته است: خداوند متعال بر دلهاى بندگان نگريست و دل محمد (ص) را بهترين دل بندگان يافت. او را براى خود برگزيد و به پيامبرى خويش مبعوث فرمود. سپس بر دلهاى امتها نگريست و دلهاى ياران محمد (ص) را بهترين دلهاى بندگان ديد و آنان را وزيران پيامبر خويش قرار داد و آنان براى دين او جنگ كردند. بنابراين آنچه را كه مسلمانان پسنديده بدانند، در پيشگاه خداوند پسنديده است و آنچه را آنان ناپسند بدانند در پيشگاه خداوند ناپسند است. ابو بكر بن عياش مى گويد: و چون مسلمانان مصلحت ديدند پس از پيامبر (ص) ابو بكر را حاكم خود قرار دهند، بنابراين، ولايت و حكومت او پسنديده است. جوهرى مى گويد: يعقوب بن شيبه براى ما نقل كرد كه چون پيامبر (ص) رحلت فرمود و انصار گفتند: «بايد اميرى از ما و اميرى از شما باشد.» عمر گفت: اى مردم كداميك از شما راضى مى شود كه بر دو قدمى كه پيامبر (ص) آن دو قدم را براى نماز مقدم داشته است پيشى بگيرد سپس به ابو بكر گفت: خداوند براى دين ما ترا پسنديده است، آيا ما تو را براى دنياى خود نپسنديم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 174 جوهرى مى گويد: ابو زيد عمر بن شبه، از زيد بن يحيى انماطى، از صخر بن-  جويريه، از عبد الرحمان بن قاسم، از پدرش نقل مى كند كه مى گفته است: ابو بكر دست عمر و مرد ديگرى از مهاجران را، كه مى گويند ابو عبيدة بوده است، گرفت تا پيش انصار كه در سقيفه بنى ساعده و حضور سعد بن عباده جمع شده بودند برود. عمر مى گويد: به ابو بكر گفتم بگذار من سخن بگويم كه من از شتابزدگى ابو بكر مى ترسيدم و او مردى شتابزده بود. ابو بكر گفت: نه، خودم سخن مى گويم و به خدا سوگند، چون پيش انصار رسيديم هر آنچه كه در دل داشتم و مى خواستم بگويم ابو بكر همان را گفت. گويد: ابو بكر به انصار چنين گفت: اى گروه انصار هيچ مسلمانى حق شما را منكر نيست. به خدا سوگند ما هرگز به خيرى نرسيده ايم مگر اينكه شما در آن با ما شريك بوده ايد. شما پناه و يارى داديد و همكارى و مواسات كرديد، ولى خودتان بخوبى مى دانيد كه عرب از هيچكس جز اميرى كه از قريش باشد اطاعت نمى كند و بر حكومت ديگرى اقرار نمى آورد. قريش گروه پيامبر (ص) و از همه اعراب از لحاظ خويشاوندى به او نزديك تر و خانه و سرزمين آنان از همه بهتر و از لحاظ زبان فصيح تر و از نظر زيبايى زيباروى ترند. شما پيشگامى و آزمونهاى پسر خطاب را در اسلام ديده ايد و شناخته ايد، بياييد با او بيعت كنيم. عمر گفت: فقط با تو بيعت مى كنيم. عمر خود مى گويد: من نخستين كس بودم كه دست دراز كردم تا با ابو بكر بيعت كنم، در اين هنگام مردى از انصار دست خود را ميان دست من و دست ابو بكر درآورد و پيش از من با او بيعت كرد. مردم بستر سعد بن عباده را لگد كوب كردند. گفته شد: مواظب باشيد كه سعد را كشتيد عمر گفت: خداوند سعد را بكشد مردى از انصار برجست و گفت: من خردمندى هستم كه بايد از رأى او بهره برد و مرد كار ديده و آزموده ام. او را گرفتند و شكمش را لگد كوب و دهانش را از خاك انباشته كردند. جوهرى همچنين مى گويد: يعقوب، از محمد بن جعفر، از محمد بن اسماعيل از مختار اليمان، از عيسى بن زيد نقل مى كند كه چون با ابو بكر بيعت شد، ابو سفيان پيش على (ع) آمد و گفت: آيا بايد در مورد حكومت خوارترين و كم شمارترين خاندان قريش بر شما غلبه پيدا كنند و چيره شوند؟ به خدا سوگند، اگر بخواهى مدينه را براى نبرد با ابو بكر از هر سو انباشته از سواران و پيادگان مى كنم و از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 175 هر سو راه را بر او مسدود مى كنم. على فرمود: اى ابو سفيان چه روزگار درازى كه نسبت به اسلام و مسلمانان حيله سازى كردى و به آنان هيچ زيانى نرسيد، خود را باش كه ما ابو بكر را شايسته حكومت مى بينيم. ابو بكر جوهرى مى گويد: يعقوب همچنين از قول رجال خود براى ما حديث كرد كه چون با ابو بكر بيعت شد، على از آن سرپيچى كرد و با او بيعت نكرد. به ابو بكر گفته شد: على حكومت ترا ناخوش مى دارد. ابو بكر به على پيام فرستاد كه آيا حكومت مرا ناخوش مى دارى فرمود: نه، ولى بيم آن دارم كه بر قرآن چيزى افزوده شود، بدين سبب سوگند خوردم كه رداء بر دوش نيفكنم تا قرآن را جمع كنم، فقط براى شركت در نماز جمعه رداء بر دوش مى افكنم. ابو بكر گفت: به راستى كه چه نيكو كردى. گويد: على، كه سلام و درود بر او باد، قرآن را همانگونه كه نازل شده بود با ناسخ و منسوخ آن جمع كرد. ابو بكر جوهرى مى گويد: يعقوب، از ابو نصر، از محمد بن راشد، از مكحول نقل مى كند كه پيامبر (ص) خالد بن سعيد بن عاص را به حكومتى گماشته بود، او پس از رحلت پيامبر به مدينه آمد و مردم با ابو بكر بيعت كرده بودند. ابو بكر او را به بيعت با خود فراخواند. نپذيرفت. عمر گفت: اى ابو بكر او را در اختيار من بگذار. ابو بكر عمر را از آزار او منع كرد. پس از گذشتن يك سال روزى ابو بكر از كنار خالد كه بر در خانه اش نشسته بود گذشت. خالد او را صدا زد و گفت: اى ابو بكر آيا مى خواهى با تو بيعت كنم گفت: آرى. خالد گفت: پيش بيا، او نزديك رفت و خالد همچنان كه بر در خانه خود نشسته بود با او بيعت كرد. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو يوسف يعقوب بن شيبة، از خالد بن مخلد، از يحيى بن عمر نقل مى كرد كه مى گفته است: ابو جعفر باقر (ع) براى من حديث كرد كه به روزگار پيامبر (ص) مرد عرب صحرا نشينى پيش ابو بكر آمد و به او گفت مرا اندرزى بده. گفت: بر دو تن هم هرگز اميرى مكن. آن اعرابى به ربذه برگشت و چون خبر رحلت پيامبر به او رسيد پرسيد: چه كسى عهده دار حكومت بر مردم شده است گفتند: ابو بكر. آن مرد به مدينه آمد و به ابو بكر گفت: مگر به من فرمان ندادى كه هرگز بر دو تن هم حكومت نكنم گفت: آرى. گفت: پس ترا چه مى شود ابو بكر گفت: براى حكومت هيچكس را سزاوارتر از خود نديدم. گويد: ابو جعفر باقر دستهاى خود را بالا برد و پايين آورد و فرمود: راست گفت، راست گفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 176 ابو بكر جوهرى مى گويد: اين روايت به گونه ديگرى كه از اين كامل تر است روايت شده است و آن چنين است: كه يعقوب بن شيبة، از يحيى بن حماد، از ابو عوانه، از سليمان اعمش، از سليمان بن ميسرة، از طارق بن شهاب، از رافع بن-  ابى رافع طايى نقل مى كند كه پيامبر (ص) گروهى را به جنگى گسيل داشت و عمرو بن-  عاص را به فرماندهى ايشان گماشت در حالى كه ابو بكر و عمر هم با آن گروه بودند و پيامبر به آنان دستور داد از كنار هر قومى كه مى گذرند آنان را دعوت به همراهى كنند. رافع مى گويد: آنان از كنار ما گذشتند و از ما خواستند همراهشان بيرون آييم و چنان كرديم و همراهشان به جنگ «ذات السلاسل» رفتيم. اين همان جنگى است كه شاميان به آن افتخار مى كنند و مى گويند: پيامبر (ص) عمرو عاص را به فرماندهى لشكرى منصوب فرمود در حالى كه ابو بكر و عمر هم در آن بودند. رافع مى گويد: من با خود گفتم به خدا سوگند، در اين جنگ مردى از ياران پيامبر (ص) را براى خود انتخاب مى كنم و از او راهنمايى مى خواهم كه من نمى توانم به شهر مدينه بروم، لذا بدون كوتاهى و درنگ ابو بكر را برگزيدم. او عبايى فدكى داشت كه چون سوار مى شد با دو چوبه از آن براى خود سايبان مى ساخت و چون فرو مى آمد آن را مى پوشيد. در همين مورد افراد قبيله هوازن او را سرزنش كردند و پس از پيامبر گفتند: هرگز با كسى كه چنان عبايى داشته است بيعت نمى كنيم. رافع مى گويد: چون جنگ خويش را انجام داديم، به ابو بكر گفتم: من با تو دوستى و همراهى كردم و از اين روى مرا بر تو حقى است، چيزى به من بياموز كه از آن بهره مند شوم. گفت: بر فرض كه اين را نگفته بودى خودم مى خواستم چنين كارى انجام دهم. خدا را پرستش كن و هيچ چيز را با او انباز مكن. نمازهاى واجب را بر پا دار و زكات واجب را بپرداز و حج بگزار و ماه رمضان را روزه بگير و هرگز بر دو مرد هم اميرى مكن. من به ابو بكر گفتم: عباداتى كه گفتى دانستم، آيا اينكه مرا از اميرى نهى كردى درست است و مگر مردم جز با امارت به نيكى و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 177 بدى مى رسند گفت: تو از من خواستى كوشش خود را در نصيحت انجام دهم و چنان كردم. همانا مردم خواه و ناخواه مسلمان شدند و خداوند آنان را از ظلم و ستم پناه داد و مردم همگى پناهندگان خدا و در ذمه خداوندند و به سوى او باز مى گردند و هر كس از شما ستمى كند همانا كه خداوند خود را كوچك كرده است و به خدا سوگند، ممكن است يكى از شما بزغاله و بره يا شتر همسايه خويش را بگيرد و همين عمل او ستم به همسايه اش باشد. و خداوند طرفدار و حمايت كننده پناهنده خويش است. رافع مى گويد: چيزى نگذشت كه خبر رحلت پيامبر (ص) به ما رسيد. پرسيدم: چه كسى پس از پيامبر خليفه شده است گفتند: ابو بكر. گفتم: همان دوست من كه مرا از اميرى نهى مى كرد زين بر مركوب خويش نهادم و به مدينه آمدم و در صدد آن برآمدم كه ابو بكر را تنها ببينم، موفق شدم. گفتم: آيا مرا مى شناسى من فلان پسر فلانم. آيا سفارشى را كه به من كردى به ياد دارى گفت: آرى، ولى هنگامى كه پيامبر (ص) رحلت فرمود، چون مردم تازه مسلمان بودند و به دوره جاهلى نزديك بودند، ترسيدم به فتنه افتند، وانگهى ياران من اين كار را بر من بار كردند. و ابو بكر آن قدر عذر و بهانه آورد كه او را معذور داشتم و سرنوشت خود من هم چنان بود كه سرانجام از سران قبيله و سرشناس شدم. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد عمر بن شبه، از قول رجال خود، از شعبى نقل مى كند كه مى گفته است: در حالى كه ابو بكر بر منبر پيامبر (ص) خطبه مى خواند حسن بن على (ع) برخاست و گفت: از منبر پدرم پايين بيا. ابو بكر گفت: راست مى گويى به خدا سوگند كه اين منبر پدر توست نه منبر پدر من. على (ع) به ابو بكر پيام فرستاد كه اين پسرك كم سن و سالى است توجه داشته باش ما به او دستور نداده ايم چنين كند. ابو بكر گفت: مى دانم، راست مى گويى ما ترا متهم نمى كنيم. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد از حباب بن يزيد، از جرير، از مغيره نقل مى كند كه مى گفته است: سلمان و زبير و برخى از انصار خواسته شان اين بود كه پس از رحلت پيامبر (ص) با على (ع) بيعت كنند و چون با ابو بكر بيعت شد، سلمان به اصحاب گفت: هر چند به خير رسيديد ولى در [يافتن ] معدن آن خطا كرديد و در روايت ديگرى آمده است كه گفت: درست است كه با سالخورده خود بيعت كرديد ولى در بيعت نكردن با اهل بيت پيامبرتان اشتباه كرديد. همانا اگر خلافت را در ايشان مى نهاديد دو تن از شما با يكديگر اختلاف نمى كرديد و از آن با آسايش و فراخى بهره مند مى شديد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 178 مى گويم [ابن ابى الحديد]: اين همان خبرى است كه متكلمان آن را در باب امامت از سلمان نقل مى كنند كه به فارسى گفت: «كرديد و نكرديد». شيعيان اين كلمه را چنين تفسير مى كنند كه اسلام آورديد و تسليم نشديد و ياران معتزلى ما چنين تفسير مى كنند: كه هر چند راه شما خطا بود ولى سرانجام به خير رسيديد. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از محمد بن يحيى، از غسان بن عبد الحميد نقل مى كند كه چون درباره خوددارى على (ع) از بيعت سخن بسيار شد و عمر و ابو بكر در آن سخت گرفتند، ام مسطح دختر اثاثه بيرون آمد و كنار مرقد مطهر پيامبر (ص) ايستاد و خطاب به آن حضرت چنين سرود: «همانا كه پس از تو هياهو و گفتگوهايى صورت گرفت كه اگر حضور مى داشتى گرفتاريها فراوان نمى شد. ما ترا چنان از دست داده ايم كه زمين باران پر بركت را. براى قوم خويش چاره يى بينديش و ميان آنان حاضر شو و غايب مباش.» ابو بكر جوهرى مى گويد: از ابو زيد عمر بن شبه شنيدم كه براى مردى با اسنادى كه آنرا نشنيدم نقل مى كرد كه مغيرة بن شعبه پس از رحلت پيامبر (ص) از كنار ابو بكر و عمر كه بر در خانه پيامبر (ص) نشسته بودند گذشت و گفت: چه چيزى شما را اينجا نشانده است گفتند: منتظريم اين مرد-  يعنى على-  از خانه بيرون آيد تا با او بيعت كنيم. گفت: آيا مى خواهيد به تاك و انگور نارسيده اين خاندان بنگريد خلافت را ميان قريش گسترش دهيد تا گسترش يابد. و آن دو برخاستند و به سقيفه بنى ساعده رفتند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 179 گويد: اگر الفاظ ابو زيد هم اين الفاظ نبود ولى معناى آن همينگونه بود. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو جعفر محمد بن عبد الملك واسطى، از يزيد بن هارون، از سفيان بن حسين، از انس بن مالك نقل مى كند كه مى گفته است: چون پيامبر (ص) به بيمارى يى كه منجر به مرگ ايشان شد، مبتلا شدند بلال به حضورش آمد و اعلام وقت نماز كرد. پس از اينكه اين كار را دو بار انجام داد، پيامبر (ص) فرمودند: اى بلال موضوع را ابلاغ كردى، هر كس مى خواهد با مردم نماز بگزارد و هر كس مى خواهد نگزارد. گويد: در اين حال پرده ها را كنار زدند و ما به چهره پيامبر (ص) كه چون سيم سپيد و رخشان بود نگريستيم و پيامبر (ص) عبايى سياه بر تن داشت. بلال باز به حضور پيامبر آمد. فرمود: به ابو بكر بگوييد با مردم نماز بگزارد. راوى اين روايت مى گويد: پس از آن ديگر ايشان را نديدم. سلام بر او باد. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو الحسن على بن سليمان نوفلى مى گويد: از ابى شنيدم كه مى گفت: پس از داستان سقيفه، سعد بن عباده از على (ع) سخن به ميان آورد و مطلبى را گفت كه طبق آن ولايت و خلافت على واجب بود. ابو الحسن على بن سليمان آن مطلب را فراموش كرده بود. گويد: قيس پسر سعد بن عباده گفت: پدر خودت شنيده اى كه رسول خدا (ص) در مورد على بن ابى طالب چنين فرموده است و با وجود آن در طلب خلافت هستى و يارانت مى گويند اميرى از ما و اميرى از شما؟ به خدا سوگند از اين پس با تو يك كلمه هم سخن نمى گويم. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو الحسن على بن سليمان نوفلى، از قول پدرش، از شريك بن عبد الله، از اسماعيل بن خالد، از زيد بن على بن حسين، از پدرش، از جدش نقل كرد كه على عليه السلام مى گفته است: من همراه انصار بودم و نخست بيعت ايشان چنين بود كه در هر خوش و ناخوش سخن پيامبر را بشنوند و اطاعت كنند، و چون اسلام قوى و مسلمانان بسيار شدند پيامبر (ص) به من فرمود: اى على بر بيعت انصار اين موضوع افزوده شود كه «پيامبر و خاندان او را از آنچه كه خود و خاندانتان را حفظ مى كنيد حفظ و پاسدارى كنيد» و اين موضوع را بر انصار عرضه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 180 داشت و مورد قبول آنان قرار گرفت، ولى گروهى به اين عهد خود وفا كردند و گروهى در اين مورد هلاك شدند. مى گويم [ابن ابى الحديد]: اين موضوع مطابق است با آنچه كه ابو الفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبيين خود نقل مى كند كه چون عبد الله بن حسن و افراد خاندانش را در حالى كه به غل و زنجير كشيده بودند در محمل هايى از مدينه به عراق مى بردند جعفر بن محمد عليه السلام جايى پوشيده ايستاده بود و مى نگريست و چون آنان را از مقابل او عبور دادند گريست و گفت: انصار و فرزندان انصار به پيمان خود با رسول خدا (ص) وفا نكردند. پيامبر (ص) با آنان بيعت فرمود كه محمد و فرزندان و خاندان و ذريه او را از آنچه خود و فرزندان و خاندان و ذريه خود را حفظ مى كنند، حفظ كنند. بار خدايا، خشم خود را بر انصار محكم و استوار بدار. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو سعيد عبد الرحمان بن محمد، از احمد بن حكم، از عبد الله بن وهب، از ليث بن سعد نقل مى كند كه چون على عليه السلام از بيعت با ابو بكر خود دارى كرد او را در حالى كه جامه هايش را بر سينه و گردنش پيچيده بودند و با زور مى كشيدند از خانه بيرون آوردند و او مى گفت: اى گروه مسلمانان به چه گناهى بايد گردن مرد مسلمانى زده شود كه از بيعت به منظور مخالفت سرپيچى نمى كند، بلكه به سبب كار لازمى خوددارى مى كند ولى از كنار هيچ انجمنى عبور نمى كرد مگر اينكه به او مى گفتند: برو بيعت كن. ابو بكر مى گويد: على بن جرير طائى، از ابن فضل، از اجلح، از حبيب بن-  ثعلبة بن يزيد نقل مى كرد كه مى گفته است: شنيدم على (ع) سه بار فرمود: همانا سوگند به خداى آسمان و زمين كه پيامبر امى با من عهد فرمود و گفت: «بدون ترديد امت پس از من نسبت به تو غدر و مكر خواهد ورزيد». ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد عمر بن شبه با اسنادى كه به عبد الله بن عباس مى رساند براى ما نقل كرد كه ابن عباس مى گفته است: در كوچه يى از كوچه هاى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 181 مدينه همراه عمر حركت مى كردم و دست او در دست من بود. عمر گفت: اى ابن عباس من دوست تو [على (ع)] را مظلوم مى دانم. با خود گفتم: به خدا سوگند نبايد او بر من پيشى بگيرد و خودش پاسخى بدهد. گفتم: اى امير المومنين حق او را به او برگردان و داد او را بستان. دستش را از دست من بيرون كشيد و ساعتى با خود همهمه كرد و پس از آن ايستاد، من خود را به او رساندم. گفت: اى ابن عباس خيال نمى كنم چيزى قوم را از دوست تو بازداشته باشد جز اينكه آنان سن او را كم مى دانستند. با خود گفتم: اين سخن از سخن نخست بدتر است و گفتم: به خدا سوگند كه خداوند سن او را كم نشمرد در آن هنگامى كه به او فرمان داد سوره براءة را از ابو بكر بگيرد و ابلاغ كند. آنچه در باره كار فاطمه (ع) و ابو بكر روايت شده است: آنچه كه بخارى و مسلم در كتابهاى صحيح خود ضمن چگونگى بيعت ابو بكر آورده اند چنين است كه من براى تو نقل مى كنم-  اسناد روايت به عايشه مى رسد. گويد: فاطمه و عباس نزد ابو بكر آمدند و ميراث خود از اموال پيامبر (ص) را خواستند، يعنى زمين فدك و سهم خيبر را. ابو بكر به آن دو گفت: من شنيدم رسول خدا (ص) مى گفت: «ما گروه پيامبران چيزى ارث نمى گذاريم. آنچه از ما باقى بماند صدقه است و آل محمد هم از درآمد آن مال بهره مند خواهند شد.» و به خدا سوگند من كارى را كه ديده ام رسول خدا انجام داده است رها نمى كنم و همان را انجام مى دهم. فاطمه (ع) ابو بكر را رها كرد و ديگر تا هنگامى كه درگذشت با ابو بكر سخن نگفت. على (ع) شبانه پيكر مطهر فاطمه را به خاك سپرد و ابو بكر را از آن كار آگاه نساخت. تا هنگامى كه فاطمه (ع) زنده بود على ميان مردم داراى وجهه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 182 بود و چون فاطمه درگذشت چهره هاى مردم از على برگشت. فاطمه (ع) پس از رحلت پيامبر (ص) شش ماه زنده بود و رحلت فرمود. مردى به زهرى، كه راوى اين روايت از عايشه است، گفت: يعنى على شش ماه با ابو بكر بيعت نكرد گفت: نه تنها او كه هيچكس از بنى هاشم با ابو بكر بيعت نكرد، تا آنكه على با او بيعت كرد. و چون على چنين ديد آهنگ بيعت با ابو بكر كرد و به او پيام داد كه پيش ما بيا و نبايد هيچكس ديگر با تو بيايد. على كه خشونت عمر را مى شناخت خوش نداشت كه او بيايد. عمر به ابو بكر گفت: تنها پيش ايشان مرو. ابو بكر گفت: به خدا سوگند تنها مى روم. مگر چه مى خواهند با من انجام دهند ابو بكر حركت كرد و به خانه على آمد كه همه افراد بنى هاشم را هم جمع كرده بود. على برخاست، نخست حمد و نيايش خدا را آنچنان كه سزاوار است بر زبان آورد و سپس گفت: اى ابو بكر چنين نبوده است كه انكار فضيلت تو يا همچشمى و رشك بر خيرى كه خداوند به تو ارزانى داشته است ما را از بيعت با تو باز دارد، ولى عقيده ما بر اين است كه در اين كار ما را حقى است، و شما در آن مورد نسبت به ما استبداد كرديد. سپس خويشاوندى و حق خود را نسبت به رسول خدا (ص) اظهار داشت و در اين باره چندان توضيح داد كه ابو بكر گريست. و چون على خاموش شد ابو بكر شهادتين گفت و خداوند را چنان كه بايد ستود و گفت: به خدا سوگند، رعايت حق خويشاوندى و نزديكى با پيامبر (ص) در نظر من مهمتر و بهتر از رعايت حق خويشاوندان خودم مى باشد و من در مورد اين اموالى كه موجب نزاع ميان من و شماست نسبت به شما جز نيت خير ندارم، ولى من شنيدم پيامبر مى فرمود: «از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى بگذاريم صدقه است و البته آل محمد هم از آن مال بهره مند خواهند بود» و به خدا سوگند، من كارى را كه پيامبر انجام داده است رها نمى كنم و همان را انجام مى دهم. على فرمود: موعد ما بعد از عصر امروز براى بيعت. و چون ابو بكر نماز ظهر را گزارد روى به مردم كرد و موجه بودن عذر على در بيعت نكردن را بيان داشت. سپس على برخاست و حق ابو بكر را بزرگ داشت و فضل و سابقه او را بيان كرد و پيش رفت و با ابو بكر بيعت نمود، مردم هم روى به على كردند و گفتند: چه خوب و نيكو كردى. و على به هنگام امر به معروف به مردم نزديك بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 183 ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد عمر بن شبه، از ابراهيم بن منذر، از ابن وهب از ابن لهيعة، از ابو الاسود نقل مى كند كه مى گفته است: تنى چند از مهاجران از اينكه بيعت ابو بكر بدون مشورت صورت گرفته است خشمگين شدند، على و زبير هم خشم گرفتند و در حالى كه اسلحه داشتند وارد خانه فاطمه شدند. عمر همراه گروهى آمد كه اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة بن قريش كه هر دو از خاندان عبد الاشهل هستند در زمره آنان بودند. آن دو با زور وارد خانه شدند. فاطمه فرياد برآورد و آن دو را به خدا سوگند داد. و آنان شمشير على و زبير را گرفتند و چندان بر سنگ زدند كه شكسته شد و عمر آن دو را از خانه بيرون كشيد و جلو مى راند تا آنكه با ابو بكر بيعت كردند. آنگاه ابو بكر برخاست و براى مردم خطبه خواند و از آنان معذرت خواست و گفت: بيعت با من «لغزشى» بود كه خداوند شر آن را حفظ كرد و من از فتنه ترسيدم و به خدا سوگند، هرگز بر آن حريص نبوده ام و هرگز از خداوند در نهان و آشكار آن را نخواسته ام و اينك كارى بزرگ بر گردنم نهاده شده است كه يارا و توان آنرا ندارم و بسيار دوست مى داشتم كه نيرومندترين مردم به جاى من عهده دار آن مى بود. مهاجران سخن ابو بكر را پذيرفتند و على و زبير هم گفتند: ما جز در مورد اينكه مشورت نشده است خشم نگرفتيم و ابو بكر را سزاوارترين مردم براى خلافت مى دانيم، او يار غار و نفر دوم آن دو تن است و ما احترام و قدر سن و سال او را مى دانيم و در حالى كه پيامبر (ص) زنده بود به او فرمان داد با مردم نماز بگزارد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 184 ابو بكر جوهرى مى گويد: ابن شهاب بن ثابت نقل كرده است كه قيس بن-  شماس از افراد خاندان حارث خزرج هم همراه آن گروهى بوده كه به خانه فاطمه وارد شده اند. گويد: سعد بن ابراهيم روايت كرده است كه در آن روز عبد الرحمان بن-  عوف همراه عمر بوده است. محمد بن مسلمه هم ميان آن جماعت بوده و همو كسى است كه شمشير زبير را شكسته است. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد عمر بن-  شبه، از قول رجال خود نقل مى كند كه مى گفته است: عمر همراه مردانى از انصار و شمارى از مهاجران كنار خانه فاطمه (ع) آمد و بانگ برداشت: سوگند به كسى كه جان من در دست اوست يا براى بيعت بيرون آييد يا اين خانه را بر شما آتش مى زنم. زبير در حالى كه شمشير خود را كشيده بود بيرون آمد. زياد بن لبيد انصارى و مرد ديگرى با او دست به گريبان شدند و گرفتندش، شمشير از كف او افتاد و عمر آنرا بر سنگ زد و شكست و آنان را در حالى كه جامه هايشان را بر گردنشان پيچيده بودند بيرون آوردند و با شدت و كشان كشان بردند تا با ابو بكر بيعت كنند. ابو زيد مى گويد: نضر بن شميل روايت مى كرد كه چون شمشير زبير از دستش افتاد آنرا پيش ابو بكر كه بر منبر خطبه مى خواند بردند. گفت: آنرا به سنگ بزنيد و و بشكنيد. ابو عمرو بن حماس مى گفته است من آن سنگ را كه نشانه ضربت شمشير بر آن بود ديدم و مردم مى گفتند: اين نشانه شمشير زبير است. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو بكر باهلى، از اسماعيل بن مجالد، از شعبى نقل مى كرد كه مى گفته است: ابو بكر گفت: اى عمر خالد بن وليد كجاست گفت: همين-  جاست. گفت: شما دو تن برويد على و زبير را پيش من بياوريد. آن دو رفتند، عمر وارد خانه شد و خالد بيرون در خانه ايستاد. عمر به زبير گفت: اين شمشير چيست گفت: آنرا آماده ساخته ام تا با على بيعت كنم. در خانه گروه بسيارى بودند كه از جمله ايشان مقداد بن اسود و عموم هاشميان بودند، عمر شمشير را از دست زبير بيرون كشيد و بر سنگى كه در خانه بود زد و شكست و سپس دست زبير را گرفت و او را بلند كرد و كشيد و از خانه بيرون آورد و گفت: اى خالد مواظب اين باش. خالد او را گرفت. بيرون خانه همراه خالد جمع بسيارى از مردم بودند كه ابو بكر آنانرا براى پشتيبانى آن دو گسيل داشته بود. عمر دوباره وارد خانه شد و به على گفت: برخيز و بيعت كن. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 185 على خوددارى و درنگ كرد. عمر دست او را گرفت و گفت: برخيز. او برنخاست. عمر او را كشيد و همانگونه كه با زبير رفتار كرده بود رفتار كرد و خالد آن دو را گرفت و عمر و همراهانش آن دو را با تندى و خشونت مى بردند. مردم هم جمع شده بودند و مى نگريستند و كوچه هاى مدينه انباشته از مردان شده بود، و چون فاطمه (ع) ديد كه عمر آن چنان رفتار مى كند فرياد بر آورد و ولوله كرد و گروه بسيارى از زنان بنى هاشم و ديگران با او جمع و همراه شدند و بر در حجره خويش آمد و با صداى بلند گفت: اى ابو بكر چه زود بر خاندان رسول خدا حمله آورديد، به خدا سوگند ديگر تا هنگامى كه خدا را ديدار كنم با عمر سخن نخواهم گفت. ابو بكر جوهرى مى گويد: مومل بن جعفر، از قول محمد بن ميمون، از داود بن مبارك براى من نقل كرد كه مى گفته است: هنگامى كه از حج برمى گشتيم همراه گروهى به ديدار عبد الله بن موسى بن عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام رفتيم و درباره مسائلى از او سوال كرديم. من هم از كسانى بودم كه از او چيزهايى و از جمله درباره ابو بكر و عمر پرسيدم. گفت: به تو همانگونه پاسخ مى دهم كه جدم عبد الله بن حسن پاسخ داده است كه چون از او در اين مورد پرسيدند گفت: مادر ما صديقه و دختر پيامبر مرسل است و او در حالى كه بر آن قوم خشمگين بود درگذشت و ما هم به سبب خشم او خشمگين هستيم. مى گويم [ابن ابى الحديد]: همين معنى را يكى از شاعران خاندان ابو طالب كه حجازى بوده است گرفته و در شعر گنجانيده است. اين شعر را نقيب جلال الدين عبد الحميد بن محمد بن عبد الحميد علوى براى من خواند و گفت: آن شاعر خودش اين شعر را براى من خواند ولى نامش را فراموش كرده ام. گويد: «اى ابا حفص [عمر] آرام بگير كه اگر مرگ پيامبر نمى بود جرأت چنين كارى را نداشتى. آيا سزاوار است كه بتول خشمگين بميرد و ما راضى باشيم هرگز فرزندان گرامى اينگونه رفتار نمى كنند.» اين شاعر عمر را مورد خطاب قرار داده و مى گويد: اى عمر آرام بگير و آهسته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 186 باش مدارا كن و مهرورزى كن و بر ما خشونت مكن، هر چند كه تو شايسته آن نيستى كه اينگونه مورد خطاب قرار گيرى و از تو خواسته شود كه مهرورزى كنى، و اگر رحلت پدرش نمى بود، كه خانه فاطمه به پاس پدرش محترم و محفوظ بود، نمى توانستى اين چنين وارد آن خانه شوى و پس از رحلت پيامبر بود كه طمع بر اين كار بستند. سپس مى گويد: آيا سزاوار است كه مادر ما خشمگين بميرد و ما راضى و خشنود باشيم در آن صورت ما فرزندان گرامى نخواهيم بود زيرا فرزند گرامى به سبب رضايت پدر و مادرش راضى و در قبال خشم آنان خشمگين مى شود. در نظر من [ابن ابى الحديد] صحيح آن است كه فاطمه در حالى كه بر ابو بكر و عمر خشمگين و از آن دو دلگير بود درگذشت و وصيت فرمود كه آن دو بر جنازه اش نماز نگزارند، و اين در نظر ياران [معتزلى ] ما از كارهاى قابل آمرزش است و براى عمر و ابو بكر شايسته تر بود كه فاطمه را گرامى بدارند و حرمت خانه اش را رعايت كنند، ولى آن دو از تفرقه و فتنه ترسيدند و كارى را انجام دادند كه به تصور خودشان به صلاح نزديك تر بوده است و ابو بكر و عمر از لحاظ دين و قوت يقين داراى مكانت بزرگى بودند كه در آن شك نيست. آگاهى كامل بر انگيزه ها و اسباب كارهاى گذشته هم دشوار است و حقايق آنرا جز كسانى كه شاهد بوده اند نمى دانند، بلكه كسانى هم كه حاضر و شاهد بوده اند باطن امر را نمى دانستند. بنابراين، جايز نيست كه از حسن نيت آنان در آنچه اتفاق افتاده است عدول كرد و خداوند عهده دار آمرزش و عفو است و اين موضوع، اگر هم ثابت شود، خطايى است كه گناه كبيره نيست بلكه از باب گناهان صغيره است كه اقتضاى تبرى از آن دو و زوال دوستى را ندارد. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد عمر بن شبه، از محمد بن حاتم، از رجال او، از ابن عباس براى ما نقل كرد كه مى گفته است: عمر از كنار على، كه بر در خانه خود نشسته بود و من هم همراهش بودم، عبور كرد. عمر بر على سلام داد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 187 على به او گفت: كجا مى روى گفت: به بقيع مى روم. على گفت: مگر با اين دوست خود [ابن عباس ] همراه نمى شوى كه با تو بيايد گفت: آرى. على به من فرمود: همراه او برو. من برخاستم و كنار عمر حركت كردم. او انگشتهايش را ميان انگشتان من قرار داد و چون اندكى رفتيم و بقيع را پشت سر نهاديم به من گفت: اى ابن عباس به خدا سوگند كه اين دوست تو پس از رسول خدا سزاوارترين مردم براى حكومت بود، جز اينكه ما در دو مورد بر او ترسيديم. ابن عباس مى گويد: سخنى گفت كه چاره يى جز پرسيدن از او نداشتم و گفتم: اى امير المومنين آن دو مورد چيست گفت: از كمى سن او و محبت او نسبت به خاندان عبد المطلب. ابو بكر جوهرى همچنين مى گويد: ابو زيد، از محمد بن عباد، از قول برادرش سعيد بن عباد، از ليث بن سعد از قول رجال او نقل مى كند كه ابو بكر صديق مى گفته است: اى كاش در خانه فاطمه را نمى گشودم هر چند به من اعلان جنگ مى شد. ابو بكر جوهرى مى گويد: حسن بن ربيع، از عبد الرزاق، از معمر، از زهرى، از على بن عبد الله بن عباس، از پدرش براى ما حديث كرد كه مى گفته است: در حالى كه مرگ پيامبر (ص) فرا رسيد و در خانه مردانى حضور داشتند كه عمر هم ميان آنان بود، پيامبر (ص) فرمود: براى من قلم و دوات و كاغذى آوريد تا براى شما نامه يى بنويسم كه هرگز پس از من گمراه نشويد. عمر سخنى گفت كه معنايش اين بود كه درد بر پيامبر چيره شده است. و سپس گفت: قرآن پيش ماست و كتاب خدا ما را بسنده و كافى است. كسانى كه در خانه بودند اختلاف نظر پيدا كردند و به بگو و مگو پرداختند. يكى مى گفت: سخن همان است كه رسول خدا فرمود و ديگرى مى گفت: سخن همان است كه عمر گفت. چون اختلاف و بگو و مگوى آنان بسيار شد پيامبر (ص) خشم گرفت و فرمود: برخيزيد، «براى پيامبرى شايسته و سزاوار نيست كه در حضورش چنين ستيز و اختلاف شود». آنان برخاستند و پيامبر (ص) همان روز رحلت فرمود. ابن عباس مى گفته است: مصيبت بزرگ و تمام مصيبت اين بود كه ميان ما و نوشته پيامبر (ص) حائل و مانع شدند-  يعنى به سبب اختلاف و درشتگويى. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 188 مى گويم [ابن ابى الحديد]: اين حديث را محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم بن حجاج قشيرى هر دو در كتابهاى صحيح خود آورده اند و عموم محدثان هم در مورد روايت آن متفقند. ابو بكر جوهرى گويد: ابو زيد، از رجال خود، از جابر بن عبد الله براى ما حديث كرد كه پيامبر (ص) فرمود: اگر خلافت را به ابو بكر واگذاريد هر چند او را در بدنش ضعيف مى يابيد ولى در فرمان خدا نيرومند است و اگر به عمر واگذاريد هم از لحاظ بدنى نيرومند است و هم در اجراى فرمان خدا و اگر به على واگذاريد-  و نمى بينيم كه اين كار را بكنيد-  او را رهنمون و راهنما خواهيد يافت كه شما را بر شاهراه هدايت و راه راست مى برد. ابو بكر جوهرى مى گويد: احمد بن اسحاق بن صالح، از احمد بن سيار، از سعيد بن كثير انصارى، از قول رجال خود، از عبد الله بن عبد الرحمن نقل مى كند كه پيامبر (ص) در بيمارى مرگ خود، اسامة بن زيد را به فرماندهى لشكرى گماشت كه عموم بزرگان مهاجران و انصار در آن شركت داشتند و ابو بكر و عمر و ابو عبيدة بن جراح و عبد الرحمان بن عوف و طلحه و زبير هم در زمره آنان بودند. پيامبر (ص) به اسامه فرمان داد به موته، يعنى جايى كه پدر اسامه كشته شده بود، حركت كند و در وادى فلسطين جنگ و جهاد كند. اسامه در اين كار سنگينى كرد و لشكر هم بدان سبب سنگينى كرد. پيامبر (ص) در بيمارى خود گاه سنگين و گاه سبك و بهتر مى شد و همواره درباره حركت كردن و گسيل داشتن لشكر تاكيد مى فرمود تا آنجا كه اسامه به پيامبر (ص) گفت: پدر و مادرم فداى تو باد آيا اجازه مى فرمايى چند روزى درنگ كنم تا خداوند متعال شفايت دهد فرمود: نه حركت كن و در پناه بركت خداوند برو. گفت: اى رسول خدا اگر بروم و تو بر اين حال باشى در دل من قرحه يى از اضطراب درباره تو خواهد بود. فرمود: در پناه نصرت و عافيت حركت كن و برو. گفت: اى رسول خدا من خوش نمى دارم كه از همه مسافران و كاروانها مرتب درباره حال تو بپرسم. فرمود: آنچه را به تو فرمان مى دهم انجام بده. سپس ضعف بر رسول خدا (ص) چيره شد. اسامه هم برخاست و آماده حركت شد و چون پيامبر (ص) از آن حال ضعف بيرون آمد درباره اسامه و آن لشكر پرسيد. گفتند: مجهز مى شوند و در جناح حركتند. شروع جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 189 فرمود به گفتن اين جمله: «لشكر اسامه را روانه كنيد. هر كس را كه از آن تخلف كند خدا لعنت كناد» و اين جمله را مكرر فرمود. اسامه در حالى كه پرچم بر دوش داشت و صحابه هم همراهش بودند بيرون رفت و در جرف فرود آمد در حالى كه ابو بكر و عمر و بيشتر مهاجران و از انصار اسيد بن حضير و بشير بن سعد و سران ديگر انصار همراهش بودند. در اين حال فرستاده ام ايمن پيش اسامه آمد و پيام آورد: برگرد كه پيامبر در حال مرگ است. اسامه هماندم برخاست و در حالى كه لواء همراهش بود به مدينه برگشت و آن را بر در خانه پيامبر (ص) بر زمين نهاد و پيامبر (ص) همان ساعت رحلت فرموده بود. گويد: ابو بكر و عمر تا هنگامى كه زنده بودند اسامه را با عنوان امير مورد خطاب قرار مى دادند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom