جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : آموزش فنون جنگی [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في تعليم الحرب و المقاتلة و المشهور أنه قاله لأصحابه ليلة الهرير أو أول اللقاء بصفين :
مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِينَ اسْتَشْعِرُوا الْخَشْيَةَ وَ تَجَلْبَبُوا السَّكِينَةَ وَ عَضُّوا عَلَى النَّوَاجِذِ فَإِنَّهُ أَنْبَى لِلسُّيُوفِ عَنِ الْهَامِ، وَ أَكْمِلُوا اللَّأْمَةَ وَ قَلْقِلُوا السُّيُوفَ فِي أَغْمَادِهَا قَبْلَ سَلِّهَا وَ الْحَظُوا الْخَزْرَ وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ وَ نَافِحُوا بِالظُّبَى وَ صِلُوا السُّيُوفَ بِالْخُطَا.

اسْتَشْعِرُوا الْخَشْيَةَ : ترس (از خدا) را همچون لباس زير، ملازم خود كنيد (يعنى همانگونه كه لباس زير، با بدن ملازم و در تماس نزديك است شما نيز ترس از خدا را ملازم خود سازيد). 
تَجَلْبَبُوا : لباس روئين قرار دهيد.
جلبَاب : لباس گشادى است كه روى لباسهاى ديگر پوشيده مى شود. 
النَوَاجِذ : جمع «ناجذ»، دندانهاى عقل، (فشار دندانها بر روى هم موجب كنترل و نيرومندى اعصاب و عضلات متصله به مغز مى شود). 
انْبَى لِلسُيُوفِ : شمشيرها را كند كرد، آنها را به هدف نزد. ممكن است «انبى» افعل تفضيل باشد كه در اين صورت به معناى «دور كننده تر» است. 
الهَام : جمع «هامة»، سرها. 
الَلامَة : زره، ممكن است مقصود از «لامة» آلات و ابزار جنگ باشد. 
قَلْقِلُوا السَّيُوفَ : شمشيرها را (در غلافها) حركت دهيد. 
الَاغْمَاد : جمع «غمد»، غلافها. 
الخَزَر : (اگر در متن خطبه «خزر» آمده بخاطر رعايت وزن كلمه بعدى است)، با گوشه چشم نگاه كردن و اين نگاه علامت خشم و غضب است. 
الشَزْر : از چپ و راست شمشير و نيزه زدن. 
نَافِحُوا : بزنيد، بجنگيد. 
الظُبَا : قسمت تيز و برنده شمشير. 
صِلُوا السُّيُوفَ بِالْخُطَا : شمشيرها را به قدمهاى دشمنان متصل كنيد (آنها را كاملا تعقيب كنيد). 
إستَشعِروا : شعار خود كنيد، لباس زيرين خود قرار دهيد 
خَشيَة : ترس دل از خدا 
تَجَلبَبوا : لباس بالاپوش خود قرار دهيد از ماده جلباب 
سَكينَة : وقار و آرامش ظاهرى 
أنبَى : دوركننده تر و بى اثر كننده است 
لأمَة : لباس جنگى از قبيل زره و خود 
قَلقِلُوا : حركت دهيد، بجنبانيد 
أغماد : غلافهاى شمشير 
سَلّ : كشيدن شمشير از غلاف 
الحَظُوا الخَزرَ : با نيم چشم، با گوشه چشم نگاه كنيد كه نشانه خشم است. 
اطعُنُوا الشَّزرَ : چپ و راست را طعن بزنيد (ببريد) 
نافَحُوا بالظُباء : با دم و تيزى شمشير بزنيد 
صِلُوا السيوفَ بِالخُطا : وصل كنيد شمشيرها را با قدمهاى دشمن 
(در يكى از روزهاى آغازين جنگ صفّين در سال ۳۷ هجرى براى لشكريان خود ايراد فرمود). 
آموزش تاكتيك هاى نظامى:
اى گروه مسلمانان، لباس زيرين را ترس خدا، و لباس رويين را آرامش و خونسردى قرار دهيد. دندان ها را بر هم بفشاريد تا مقاومت شما برابر ضربات شمشير دشمن بيشتر گردد، زره نبرد خود را كامل كنيد، پيش از آن كه شمشير را از غلاف بيرون كشيد چند بار تكان دهيد، با گوشه چشم به دشمن بنگريد و ضربت را از چپ و راست فرود آوريد، و با تيزى شمشير بزنيد، و با گام برداشتن به پيش، شمشير را به دشمن برسانيد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در آداب جنگ) روزى در جنگ صفّين (كه شبش ليلة الهرير و آن در ماه صفر سال سى و هفت هجرى بود) براى اصحاب خود بيان فرمود: 
(1) اى گروه مسلمانان، خوف و ترس را شعار خود بنمائيد (و از خدا بترسيد و در كارزار با دشمن سستى ننمائيد) و وقار و آرامى (در كارزار) را رويّه خويش قرار دهيد (از روبرو شدن با دشمن پرهيز نكنيد) و دندانهاتان را بر هم بفشاريد (در جنگ استقامت ورزيد، و سختيهاى كارزار را بخود هموار نمائيد) زيرا اين طرز رفتار، شمشيرها را از سرها دور كننده تر است (استقامت در جنگ و تحمّل سختيهاى كارزار از هر حيله و تدبيرى براى شكست دشمن بهتر و نتيجه اش فتح و فيروزى است) 
(2) و زره را كامل بپوشيد (زره خود دار و آستين دار بپوشيد تا جائى از تن شما نمايان نباشد) و شمشيرها را در غلاف پيش از بيرون كشيدن بجنبانيد (تا در وقت حاجت بيرون كشيدن آن آسان باشد، و يا اينكه صداى آلات جنگ را به گوش دشمن رسانيده خود را آماده نشان دهيد تا نگران گشته بترسد و باعث مغلوبيّت او شود) و (دشمن را) به گوشه چشم و خشمناك بنگريد (زيرا بتمام چشم نگاه كردن علامت ترس و شگفت است كه بر اثر آن دشمن جرأت يافته ممكن است غلبه نمايد) و بجانب چپ و راست نيزه بزنيد (اطراف را بپائيد كه شايد دشمن در كمين نشسته از چپ يا راست حمله نمايد) و با نوك و دم شمشيرها زد و خورد نمائيد (دشمن را از جلو آمدن مانع گرديد) و شمشيرها را (اگر كوتاه است) به پيش نهادن گامها (به دشمن) برسانيد (خود را باو نزديك سازيد كه علامت مردى و دليرى پا پيش نهادن است نه دورى نمودن و بنوك شمشير اشاره كردن، روايت شده كه در يكى از جنگها بحضرت عرض شد شمشير تو كوتاه است، فرمود به گامى آنرا بلند گردانم).
در يكى از روزهاى جنگ صفين به اصحاب خود چنين فرمود: 
اى گروه مسلمانان، ترس از خداى را شعار خود سازيد و جامه آرامش و شكيبايى بر تن پوشيد. دندانها را بر هم بفشاريد. كه اين كار، شمشيرها را در شكافتن سرتان كندتر سازد. 
جنگ افزارهاى خويش مهيا و كامل كنيد و شمشيرها را پيش از آنكه آخته داريد در نيامهايشان بيازماييد كه آسان بيرون آيند. از گوشه چشم و خشمناك بنگريد. نيزه ها را از چپ و راست در حركت آريد و با لبه تيز شمشير بجنگيد و گامهايتان را با شمشيرهايتان هماهنگ ساخته به پيش رويد. 
اى مسلمانان! لباس زيرين خود را ترس از خدا (و احساس مسؤليّت در برابر دشمنان حق) و لباس رويين خود را آرامش و خونسردى قرار دهيد; دندانهارا بر هم بفشاريد که مقاومت جمجمه ها را در برابر ضربات دشمن بيشتر مى کند. زره را (با کلاه خود و ساعد بند) کامل کنيد و شمشيرها را قبل از کشيدن از نيام، تکان دهيد (تا به آسانى از نيام درآيد.) با خشم و بى اعتنايى به دشمن نظر افکنيد و به هر سو حمله کيند و ضربه بزنيد تا غافلگير نشويد; از فاصله نزديک با لبه تيز شمشير، حمله نماييد و با پيش نهادنِ گام، شمشير را به دشمن برسانيد!
و از سخنان آن حضرت است كه در يكى از روزهاى صفيّن به ياران خود فرموده است:
گروه مسلمانان ترس از پروردگار را شعار داريد، و برون را پوشيده به آرامش و وقار، و در ميدان كارزار دندانها را سخت برهم بفشاريد، كه شمشيرها را باز مى دارد از رسيدن به كاسه سر، و ساز جنگ را آماده سازيد، هر چه بهتر و نيكوتر، و پيش از كشيدن شمشير -در رزمگاه- آن را در نيام بجنبانيد. از گوشه چشم بنگريد، و ضربت را از چپ و راست رانيد با تيزى شمشير بزنيد، و با يارى گرفتن از گامهاى خويش ضربت تيغ را كارى تر كنيد. 
 از سخنان آن حضرت است در آداب جنگ كه در بعضى از ايّام صفين به اصحابش فرمود: 
 اى گروه مسلمانان، ترس از حق را لباس زيرين خود قرار دهيد، و آرامش را لباس روى خود سازيد، و دندانها را به هم بفشاريد، زيرا اين برنامه شمشيرها را از سر دوركننده تر است. زره را بر تن كامل كنيد، و شمشيرها را پيش از بيرون كشيدن در غلاف بجنبانيد، به گوشه چشم با حالت خشم به دشمن بنگريد، و نيزه را از راست و چپ به دشمن بزنيد، و با دم شمشير ضربه وارد كنيد و شمشيرها را با پيش نهادن گامها به دشمن برسانيد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 97-89و من كلام له عليه السّلام فى تعليم الحرب و المقاتلة و المشهور أنّه قاله لَاصحابه ليلة الهرير، أوْ اوّل اللّقاء بصفّين.اين خطبه پيرامون آداب و فنون جنگ سخن مى گويد. مشهور اين است كه امام عليه السلام آن را در «ليلة الهرير» يا نخستين روز جنگ صفّين ايراد فرمود. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين خطبه، آداب و فنون جنگ و جهاد حق طلبانه را با دقّت تمام و در عباراتى فشرده بيان مى كند و آن را با ارزش هاى معنوى چنان مى آميزد كه انگيزه هاى جهادگران را در حدّ بالا نگه دارد و آنان را به ايثار و فداكارى در راه خدا وادارد. در ضمن اشاراتى به ويژگى هاى جنگ «صفّين» و وظايف مؤمنين در اين جنگ دارد.در اين كه امام عليه السلام اين خطبه را چه زمانى ايراد فرمود، ميان شارحان «نهج البلاغه» گفتگو است. «ابن ابى الحديد» مى گويد: «اين خطبه را امام عليه السلام در آن روزى كه به «ليلة الهرير» منتهى مى شد- طبق نقل بسيارى از روايات- ايراد فرمود» در حالى كه «نصر بن مزاحم» مى گويد: «امام عليه السلام آن را در نخستين روز جنگ «صفّين» در ماه صفر سال 37 هجرى ايراد كرد.»مؤلّف كتاب «مصادر نهج البلاغه» از «طبرى» نويسنده كتاب «بشارة المصطفى»- كه از علماى قرن ششم هجرى است- از «ابن عبّاس» چنين نقل مى كند كه مى گفت: «زنان جهان، ديگر نمى توانند شخصيّتى همچون على عليه السلام بزايند. به خدا سوگند! من جنگجوى كار آزموده اى را همانند على عليه السلام هرگز نديدم! فراموش نمى كنم روزى در جنگ «صفّين» با او بوديم در حالى كه عمامه سياهى برسر داشت و چشمانش همچون چراغ مى درخشيد؛ در كنار هر گروهى از لشكريانش مى ايستاد و براى آنان خطبه اى مى خواند، تا به گروه ما رسيد و اين در حالى بود كه مقدمّه لشكر «معاويه» كه ده هزارنفر اسب سوار بودند، نمايان شدند؛ گروهى از مردم هنگامى كه آنها را ديدند، به وحشت افتادند. «اميرمؤمنان على عليه السلام» رو به اهل «عراق» كرد و فرمود: «اينها انسان نماهايى هستند كه دلهاى ناتوانى دارند اگر شمشير اهل حق به آنها برسد، مانند ملخ هايى كه در برابر طوفان قرار گيرند، به سرعت پراكنده مى شوند! سپس خطبه بالا را بيان فرمود.» بخشى از فنونِ جهاد: در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) نُه دستور از فنون جهاد الهى را که در ميدان جنگ بسيار کارساز است، بيان مى فرمايد و در واقع لشکريانش را با اين سلاح ها، مجهّز مى سازد. در اوّلين و دومين دستور مى فرمايد: «اى مسلمانان! لباس زيرين خود را ترس از خدا (و احساس مسؤليّت در برابر دشمنان حق) و لباس رويين خود را آرامش و خونسردى قرار دهيد» (مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِينَ! اسْتَشْعِروُا الْخَشْيَةَ، وَ تَجَلْبَبوُا السَّکِينَةَ). «اِسْتَشْعِروُا» از مادّه «شعار» به معناى لباس زيرين است که با پوستِ تن انسان، تماس دارد و اين که بعضى از جمله ها يا تعبيرات به عنوان شعار يک گروه و ملّت شناخته ميشود، شايد به خاطر آن است که با قلب و درون آنها آميخته است; هر چند در قالب جمله هايى و گاه با فرياد، اظهار مى شود و «تَجَلْبَبُوا» از مادّه «جِلباب» به معناى لباس رويين است و معمولا به لباسى مى گويند که زنان سر و گردن و قسمتهايى از سينه و پشت خود را با آن مى پوشانند; در واقع از «خمار» (روسرى) بلندتر و از «ردا» (لباس بلند سرتاسرى) کوتاهتر است. جالب اين که نخستين نکته اى که امام(عليه السلام) بر آن تأکيد مى کند که بايد با روح و جان جنگجويان عجين باشد، مسأله ترس از خدا و احساس مسؤليّت در برابر فرمان او است و اين مهمترين انگيزه اى است که جهادگر با ايمان مى تواند داشته باشد و به خاطر آن تا پاى جان مقاومت مى کند! در حالى که انگيزه هاى ديگر در برابر آن کم اثر است. اين نکته نيز حائز اهمّيت است که دومين دستور را حفظ آرامش و خونسردى ذکر مى کند; چرا که هر گونه اضطراب و دستپاچگى در ميدان جنگ، در برابر دشمن، نشانه ضعف و ناتوانى و باعث جرأت و جسارت دشمن مى گردد. هميشه افراد قوى و نيرومند و شجاع، خونسردند و افراد ضعيف و ترسو، مضطرب و شتابزده. قرآن مجيد درباره پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و مؤمنان مى فرمايد: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّکِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ وَ لِلّهِ جُنُودُ السَّموَاتِ وَ الاَْرْضِ وَ کَانَ اللّهُ عَلِيماً حَکِيماً; او کسى است که آرامش را در دل هاى مؤمنان نازل کرده، تا ايمانى بر ايمانشان افزوده شود; لشکريان آسمان و زمين از آنِ خداست و خداوند دانا و حکيم است».(1) همين سکينه و آرامش بود، که در جنگ هاى اسلامى عامل پيروزى مسلمين بر دشمنان گرديد; در لحظات بسيار سخت و طوفانى مانند زمانى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در غار «ثور» بود و دشمن خونخوار در جستجوى آن حضرت، به در غار رسيده بود، باز همين سکينه و آرامش به يارى او شتافت! در سومين دستور مى فرمايد: «دندان ها را بر هم بفشاريد! که مقاومت جمجمه ها را در برابر ضربات دشمن بيشتر مى کند» (وَعَضُّوا عَلَى النَّوَاجِذِ، فَإِنَّهُ أَنْبَى(2) لِلسُّيُوفِ عِنِ الْهَامِ(3)). «نواجذ» جمع «ناجذ» گاه به معناى همه دندان ها تفسير شده و گاه به معناى دندان هاى آسيا - که بعد از «انياب» واقع شده - و گاه آن را به معناى خصوص دندان عقل، تفسير کرده اند; در اينجا مناسب معناى اوّل است يعنى: همه دندان ها را بر هم بفشاريد! گفته مى شود، اين کار دو فايده مهم دارد; نخست اينکه: ترس و وحشت را از بين مى برد; به همين دليل انسان هنگامى که از ترس مى لرزد، بطور ناخودآگاه دندان ها را به هم فشار مى آورد، تا لرزه آنها ساکت شود. و ديگر اينکه: عضلات و استخوان هاى سر را محکم نگاه مى دارد، تا در برابر ضربات دشمن آسيب کمترى ببيند. بعضى از مفسّران «نهج البلاغه» که شايد تأثير فشار دادنِ دندان ها را، بر روى هم، در استحکام استخوان و عضلات جمجمه باور نمى کردند، اين جمله را کنايه از حفظ آرامش قلب و نداشتن اضطراب دانسته اند; در حالى که نه چنين خلاف ظاهرى ضرورت دارد و نه تناسب با جمله هاى قبل پيدا مى کند; زيرا چيزى جز تکرار نخواهد بود. در چهارمين دستور مى فرمايد: «زره را کامل کنيد!» (وَ أَکْمِلُوا اللاَّْمَةَ).(4) منظور از «کامل کردن زره» اين است که آن را به وسيله «خُود» (کلاه آهنينى که بر سر مى گذاشتند و مانند زره جنبه دفاعى داشت) و «ساعد بند» (ورقه آهنى که به صورت نيم دايره درآمده و به ساعد مى بستند تا دست را در برابر ضربات تير و نيزه و شمشير حفظ کند) کامل کنند. بعضى از مفسّران نهج البلاغه «لاَمَه» را به هر گونه سلاح جنگى تفسير کرده اند; که به اين ترتيب، دستور بالا اشاره به فراهم ساختن ساز و برگ جنگى، به طور کامل است. در پنجمين دستور مى فرمايد: «و شمشيرها را قبل از کشيدن از نيام، تکان دهيد! (تا به آسانى از نيام در آيد)» (وَ قَلْقِلُوا(5) السُّيُوفَ فِي أَغْمَادِهَا(6) قَبْلَ سَلِّهَا). اين نکته، هر چند ظاهراً کوچک به نظر مى رسد، امّا در واقع دستور مهمّى است! چرا که، گاه ماندن شمشير در غلاف براى مدّت طولانى، سبب مى شود که گوشه هايى از آن گير کند و در لحظات حسّاس که لازم است فوراً بيرون کشيده شود، يا خارج نشود و يا با تأخير خارج شود و در هر صورت ممکن است خطرات غير قابل جبرانى به وجود آورد. در ششمين و هفتمين دستور مى فرمايد: «با خشم و بى اعتنايى به دشمن نظر افکنيد و به هر سو حمله کنيد و ضربه زنيد!» (وَ الْحَظُوا الْخَزْرَ، وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ). «خَزْر» به معناى نگاه کردن با گوشه چشم است که معمولا به هنگام غضب و گاه به هنگام بى اعتنايى، انسان آن را به کار مى برد و فايده استفاده کردن از اين روش در ميدان جنگ، نخست: بر افروختن آتش غضب در درون است که همراهِ آن، تمام نيروهاى نهفته درون، بسيج مى شود و قدرت انسان گاه چندين برابر مى شود و ديگر اين که: با تمام چشم نگاه کردن، دليل بر ترس و وحشت و ناتوانى است و سبب جسور شدن دشمن است. «شَزْر» (بر وزن نذر) به معناى پراکندگى است و در ميدان جنگ، به ضرباتى گفته مى شود که از چپ و راست بر دشمن وارد شود و توصيه امام (عليه السلام) به انتخاب اين روش، به خاطر آن است که اگر جنگجويان ضربات خود را در يک سو متمرکز کنند، دشمن احساس امنيّت مى کند و از طرف هاى ديگر ضربات متقابلى وارد خواهد ساخت. به علاوه ضرباتى که بر يک طرف وارد شود - اگر درست دقّت کنيم - با هر دو حرکت فقط يک ضربه بر حريف، وارد مى شود; در حالى که ضرباتى که از دو سو وارد مى شود، با هر حرکتى يک ضربه وارد مى گردد! اين تعبيرات موشکافانه، نشان مى دهد که امام(عليه السلام) تا چه حدّ تجربه جنگى داشته و سعى مى فرموده که آنها را به لشکريان تحت فرمان خود، منتقل سازد تا از کوچکترين برنامه هايى که مى تواند نقش مؤثّرى در پيروزى داشته باشد، بهره گيرى کند. در هشتمين و نهمين دستور به دو نکته دقيق ديگر اشاره فرموده، مى افزايد: «از فاصله نزديک، با لبه تيز شمشير، حمله کنيد و با پيش نهادن گام، شمشير رابه دشمن برسانيد!» (وَ نَافِحُوا بِالظُّبَا، وَ صِلُوا السُّيُوفَ بِالْخُطَا). «نافِحُوا» از ماده «نَفْح» (بر وزن فتح) به معناى دميدن است. يعنى آن مقدار بايد به دشمن نزديک شد، که گويى دميدن انسان به او مى رسد و «ظُبا» به معناى لبه تيز شمشير است و گاه گفته مى شود که منظور قسمت بالاى شمشير مى باشد; در هر صورت ضرباتى که به اين گونه وارد شود، کارسازتر است. و منظور از جمله (صِلُوا السُّيُوفَ بِالْخُطَا) اين است که براى رساندنِ ضرباتِ شمشير به دشمن، گاه تنها کشيدن دست ها کافى نيست; بلکه بايد يک گام به جلو گذاشت و شمشير را بر پيکر دشمن حواله کرد. امام(عليه السلام) مى فرمايد: از اين روش کارساز نيز استفاده کنيد تا به موقع بتوانيد ضربه کارى بر پيکر دشمن وارد کنيد! ذکر اين جزييّات و نکته هاى باريک، در مورد جنگ هاى سنّتى و پيشين، نشان مى دهد که امام(عليه السلام) به تمام فنون جنگ آشنا بوده و سربازان خود را براى استفاده بهتر از سلاحهاى جنگى خود، تحت تعليم قرار مى داده است. بديهى است که اگر جنگ از يک سو، کارساز شود و به صورت فرسايشى در نيايد، خون هاى کمترى در ميدان نبرد ريخته مى شود و مسايل انسانى آن محفوظ تر است. * * * نکته: فنون جنگى در گذشته و حال: جنگ در عصر و زمان ما، علم يا علوم پيچيده اى است که براى فراگرفتن بخشى از آن، بايد سالها در پاى درس استاد نشست و در ميدان، تمرين نمود و بدون آگاهى از اين علوم، نه کثرت نفرات مشکلى را حل مى کند و نه تنوّع و پيشرفتگى سلاحهاى جنگى; و درست به همين دليل مسلمانان جهان براى دفاع از مکتب و کشور و منافع خود، بايد آخرين تعليمات و تجربيّات را در زمينه فنون مختلف جنگ فرا گيرند و اين از «واجبات کفاييّه» و گاه از «واجبات عينيّه» است. بى شک در گذشته نه سلاحها اين گونه پيچيده بود و نه فنون جنگ تا اين حد گسترده و پيچيده; با اين حال جنگ در آن زمان ها نيز فنون و آداب زيادى داشت که امام(عليه السلام) در جمله هاى کوتاه و پر معناى بالا به قسمتى از دقايق و ظرايف آن اشاره فرموده است، که به خوبى نشان مى دهد تا چه حد داراى سابقه و تجربه و آگاهى بوده است، به خصوص امام(عليه السلام) روى انگيزه هاى سربازان براى جنگ، تکيه مى کند; همان چيزى که حرف اوّل را در ميدان هاى جنگ مى زند. بدون ترديد، ترس از مسؤليّت هاى الهى و حفظ آرامش (اين دو اصلى که امام در آغاز خطبه به آن اشاره فرموده است) نقش بسيار مهمى در پيروزى بر دشمن دارد. ممکن است کسانى تصوّر کنند، تعليم اين فنونِ دقيق جنگى، سبب خونريزى بيشترى در ميدان جنگ مى شود و اين درست چيزى است که از همه تعليمات جنگى در اسلام، خلاف آن استفاده مى شود; زيرا تعليمات جنگى اسلام بر اين اصل تکيه دارد که خون انسانها کمتر ريخته شود. ولى با توجّه به يک نکته روشن مى شود که تعليمات اين خطبه نيز، در همان مسير است; زيرا اگر مسلمانان آنچنان از فنون نبرد آگاه باشند که در يک حمله کوتاه و برق آسا محکمترين ضربات را بر پيکر لشکر دشمن وارد کنند، زمان جنگ کوتاه مى شود و طبعاً خون کمترى ريخته مى شود. بنابراين، تعليمات فوق نيز در همان راستا است. اضافه بر اين، ممکن است دشمن با آگاهى از قوّت و قدرت و جنگ آورى سپاه اسلام، به سرعت تسليم گردد و از درِ صلح در آيد که آن هم به خونريزى کمتر، کمک مى کند.(7) *** پی نوشت: 1. سوره فتح، آيه 4. 2. «أنبى» از مادّه «نَبْو» (بر وزن نبض) به معناى ارتفاع چيزى نسبت به چيز ديگر و دور شدن از آن است; به همين دليل، هنگامى که شمشيرها کارگر نشود اين واژه در مورد آن به کار مى رود; گويى از آن دور مى شود و فاصله مى گيرد. 3. «هام» جمع «هامه» به معناى «سرِ هر موجود ذى روحى» است و گاه اين واژه به همين معنا به طور مطلق به کار رفته است.  4. «لأمة» (بر وزن رحمة) در اصل به معناى اجتماع و اتّفاق است; از همين رو هنگامى که دهانه زخم به هم آيد و خوب شود به آن «التيام» گفته مى شود و «لأمه» به معناى زره است، شايد از اين جهت که حلقه هاى آن با هم جمع شده و گره خورده است و گاه اين واژه به معناى هر گونه سلاح بکار مى رود. 5. «قَلْقِلُوا» از مادّه «قَلْقَله» (بر وزن مرحمه) به معناى حرکت دادن و لرزاندن است. 6. «أَغْماد» جمع «غِمْد» (بر وزن رند) به معناى غلاف شمشير است و لذا در مورد پاره اى از گياهان که خارهاى آن لابه لاى برگ ها پنهان است اين مادّه به کار مى رود.7. سند خطبه: اين خطبه را گروه كثيرى از مورّخان و محدّثان قبل از مرحوم «سيّد رضى» و بعد از او به طور كامل يا بخشى از آن را نقل كرده اند. از جمله كسانى كه قبل از «سيّد رضى» مى زيسته اند و آن را نقل كرده اند: «نصر بن مزاحم» در كتاب «صفّين» و «حافظ» در كتاب «البيان والتبيين» و «فرات بن ابراهيم» كه در عهد امام «علىّ بن موسى الرضا عليه السلام» مى زيسته در تفسير معروف خود و« مسعودى» در« مروج الذهب» مى باشند.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 52.) 
شرح علامه جعفریدر آداب جنگ: «معاشر المسلمين، استشعروا الخشيه» (اي گروههاي سپاه مسلمين خشيت خداوندي را شعار خود قرار بدهيد). اي سربازان الهي، اينجا ميدان جنگ است، هيچ حركتي را بدون خشيت خداوندي انجام ندهيد. سپاهان من، اينجا ميدان جنگ است و صحنه‌ي كارزار، اينجا است جايگاهي كه در هر لحظه احتمال خاموشي شعله‌ي فروزان حيات موج مي‌زند. هر لحظه‌اي كه مي‌گذرد آن كسي كه خود را زنده مي‌بيند، مي‌پندارد كه زندگي تازه‌اي يافته، روز اول تولدش را تجسيم مي‌نمايد. همه صحنه پهناور كارزار يك نوار باريك مرزي است كه يكطرف آن زندگي و طرف ديگرش مرگ است. هر شمشيري كه بر تارك يا بر سينه يك انسان فرو مي‌رود صدها تفكرات و احساسات و كاخهاي آمال و آرزوها و اميدها را فرو مي‌ريزد، و از يك انسان جاندار لاشه‌اي بيجان در خاك و خون مي‌اندازد، در حالي كه صدها چشم در دودمانش بانتظار نشسته از هر كسي سراغش را مي‌گيرند و از هر صدائي كه از در خانه درمي‌آيد، اميدها و احتمالات در درون آن چشم در انتظارها مي‌جوشد كه شايد آن عضو كاروان سفر هولناك هم اكنون با گرد و غبار از راه مي‌رسد. سربازان من اينجا ميدان جنگ است و صحنه كارزار دو گروه متخاصم كه روياروي يكديگر صف‌آرائي كرده‌اند، خواسته‌اي جز نابودي طرف ديگر ندارند براي فرزندان آدم موقعيتي حساستر و خطرناكتر از اين صحنه وجود ندارد كه هر يك از طرفين كارزار زندگي خود را در توي شيشه‌اي بسيار نازك و زودشكن مي‌بينند كه ادامه وجود آن براي لحظه‌اي ديگر بسته به احتمال ادامه آن شيشه بسيار نازك و زودشكن در برابر رگبار سنگها و صخره‌هاي اسلحه است كه از هر سو بسوي آن مي‌بارد و جان ديگران در قلعه‌ي آهنيني است كه بايد همه توانائي خود را براي شكستن و يا ذوب كردن آن بكار بيندازد. اين تلقين كه در هر دو طرف به شدت وجود دارد، موجب مي‌شود كه عقول و دلهاي طرفين كارزار تا حد نگهباني يك شيشه نازك و زودشكن و نابود كننده يك قلعه آهنين به فعاليت بيفتد. در صورتي كه وسيله‌اي كه براي اين نگهباني در دست دارند، برانترين و شكننده‌ترين اسلحه مي‌باشد. جانبازان من، اينجا ميدان جنگ است و صحنه كارزار- فقط در اين ميدان مرگ است كه همه انسانها همه قواي مغزي و عضلاني خود را جمع‌آوري نموده و براي نابود كردن طرف و خاموش ساختن چراغ زندگي او بسيج مي‌كنند و همه اصول و قوانين و نيك و بد و بايد و نبايد و شايد و نشايد را چنان از ديدگاه خود كنار میگذارند كه گويي اين انسانها همان موجودات پيش از ورود به عرصه كارزار نبوده‌اند! بدتر و ناگوارتر و نابخردانه‌تر از همه اينها، اين مسئله است كه پس از ارتكاب هزاران خطاهاي ضد بشري در ميدان جنگ، اگر از وي بپرسند كه چرا در ميدان جنگ آن خطاها را مرتكب شدي؟ با يك قيافه از خود راضي كه گوئي همه آن خطاها و گناهانش وظايف بسيار بسيار ضروري بوده است، چنين پاسخ مي‌دهد كه: ميدان جنگ بود و مي‌بايست آن كارها را انجام بدهم!! مثلا مي‌بايست مادران را در حالي كه پستان به دهان شيرخوارهاي خود گذشته و مايه‌ي جانشان را در شكل مايع سفيد رنگي به نام شير به آنان تغذيه مي‌كردند و هيچ ارتباطي هم يا ميدان جنگ نداشتند، قطعه قطعه كنم!!! توپها و موشكها و خمپاره‌ها را در نيمه‌هاي شب كه پيرمرد كهنسالي در كوخ محقر خود سر به بالش استراحت نهاده و مادري كه در يك ساختمان خشتي و گل‌اندود، كودكش را بغل چسبانده و با نفسهاي گرم مادرانه خود حرارت حيات بخش را در او مي‌دمد، بسوي آنان پرتاب مي‌كردم خوب ديگر!!! جنگ است و در جنگ نقل و نبات كه پخش نمي‌كنند!! اگر يك متفكري ادعا كند كه من در مقابل هزار دليل كه مدعيان پيشرفت انسانيت و تكاكمل عقلاني مي‌آورند، فقط با يك دليل آري فقط با يك دليل آن هزار دليل را رد نموده و پوچ بودن همه آنها را اثبات مي‌كنم و آن عبارت است از قيافه ضد بشري انسانها در ميدان جنگ، اين متفكر صحيح مي‌گويد و عين حقيقت را بيان مي‌كند و مطلبي را ابراز مي‌كند كه تاويل و توجيه آن نابخردانه‌تر از خود نابخردي بشر در موقع جنگ است. سپاهان من، اينجا ميدان جنگ است و صحنه كارزار- از هيجانات حيواني و درنده‌خوئي خود جلوگيري كنيد از انتقام‌جوئيهاي ددمنشانه بپرهيزيد، كينه‌توزيهاي شخصي را فراموش كنيد شما در ميدان جنگ و كارزاريد اين ميدان براي آگاهان و خردمندان يك نام ديگر دارد كه هرگز آنرا از نظر دور نمي‌دارند اين نام كه متاسفانه در كتابهاي لغت پيدا نمي‌شود و شايد لغت دانان از خجلت و شرمندگي اين لغت را در كتابهايشان نمي‌آورند، عبارتست از جايگاهي كه بزرگترين جلوه‌گاه مشيت خداوند كه حيات انسان است از مسير طبيعي خود كنار افتاده و در گردابهاي هولناك گرفتار طوفان هوي و هوسها مي‌شود، حق و ناحق و زشت و زيبا و بايد و نبايد و همه اصول پذيرفته شده‌ي انساني رنگ خود را مي‌بازد و خنثي مي‌گردد و انگيزگي خود را از دست مي‌دهد. اينست نام اصلي اين ميدان كه درندگان انسان‌نما اسم آنرا ميدان بروز قهرماني قهرمانها ناميده‌اند، و ملاك استحقاق اين اسم را بي‌پروائي درباره‌ي همه اصول و قوانين انساني قرار داده‌اند!! پس اي لشكريان من آگاه باشيد كه شما در حقيقت در اين ميدان هولناك روياروي خدا حركت مي‌كنيد و سر و كار شما در اين عرصه‌ي مرگزاي با عاليترين جلوه‌گاه مشيت خداوندي است كه حيات انسانها است آرامش خود را از دست ندهيد به اعصاب خود مسلط باشيد و بدانيد كه شما به اين ميدان براي نابود ساختن ضد حيات انسانها وارد شده‌ايد نه براي خاموش كردن عاليترين جلوه مشيت خداوندي كه حيات انسانها است. درك اين حقايق و آشنائي اميرالمومنين (ع) با ارزش جانهاي آدميان بود كه آن جانشناس الهي را وادار مي‌كرد كه همواره پيش از جنگ و در اثناء جنگ ارتباط شديد با خدا را فراموش نكند و دائما در حال نيايش با خدا بوده باشد. ابن ابي‌الحديد از نصر بن مزاحم منقري نقل مي‌كند كه عمرو بن شمر از جابر جعفي روايت كرده است كه اميرالمومنين عليه‌السلام هر موقعي كه رهسپار ميدان جنگ مي‌شد پيش از آنكه سوار شود نام خدا را به زبان مي‌آورد و مي‌گفت: «الحمد لله علي نعمه علينا و فضله، سبحان الذي سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين. و انا الي ربنا لمنقلبون » (ستايش مر خداي را است كه اين مركب را در تسخير ما قرار داد و اگر مشيت الهي نبود ما توانائي تسخير آنها را نداشتيم و ما بسوي پروردگارمان برگشت خواهيم كرد). 1- نام خدا را بر زبان مي‌آورد، آري، حيات از آن خدا است مالك حيات و موت او است. اين منطقه ممنوعه حيات فقط با مشيت تكويني و اراده تشريعي خداوندي قابل شكستن است. 2- مركب كه در اين موقعيت يكي از وسائل جنگ است و با اراده خداوندي در اختيار من قرار گرفته است بايد در راه خدا مورد بهره‌برداري قرار بگيرد. اگر اقوام و ملل اين نكته را در پديده‌ي جنگي مورد توجه قرار مي‌دادند و اين حقيقت را در مغزشان خطور مي‌دادند كه همه‌ي وسائل و مواد جنگي موجوداتي هستند كه فقط با عقل و انديشه بشري به اشكال مطلوب درمي‌آيند و اگر عقل و انديشه بشري نبود چه بسا كه آن موجودات انسانها را تسخير مي‌كردند يا لااقل انسانها مانند ديگر حيوانات توانائي استفاده از آنها را نداشتند و اين عقل و انديشه از با عظمتترين نعمتهاي خدادادي است. پس چرا در بكار بردن وسائل جنگي كه محصولي از نعمتهاي خدادادي بوده و در حساسترين مسائل بشري كه مسئله زندگي و مرگ است بياد خدا نباشيم. 3- انا الي ربنا لمنقلبون (قطعا ما بسوي خداي خود برمي‌گريم) و مسئول همه انديشه‌ها و هدفگيريها و كارهاي خويشتن كه در ميدان كارزار انجام داده‌ايم خواهيم بود. ريختن يك قطره خون ناحق كافي است كه ما را به عذاب تلخ الهي گرفتار كند. كمترين مسامحه در احقاق حق و تسلط بر اعصاب و كنار گذاشتن كينه توزيهاي احمقانه كافي است كه ما را در غضب جدي خداي زندگي و مرگ غوطه‌ور بسازد. اندك غرور و فخرفروشي و مباهات به شمشيربازي خودخواهانه براي جلب شقاوت ابدي كفايت مي‌كند. آري يا در اين ميدان جنگ و يا چند روز و شب ديگر ما بسوي خداي خود برمي‌گرديم و در پيشگاه او مي‌ايستيم و از كوچكترين حركت چشم و موج انديشه تا تاخت و تاز بر سرنوشت زندگي آدميان مورد محاسبه و مواخذه قرار خواهيم گرفت. پس ما بايد ميدان جنگ را نه تنها دور از ديدگاه الهي تلقي نكنيم بلكه آنرا چنان مورد نظاره الهي بدانيم كه همه حركات ما عنوان ذكر و قيام و ركوع و سجود بگيرد جابر جعفي مي‌گويد: اميرالمومنين (ع) پس از نيايش فوق روبه قبله مي‌ايستاد و دستها به سوي آسمان بلند مي‌كرد و با خداوند متعال چنين راز و نياز مي‌كرد: اللهم اليك نقلت الاقدام و اتعبت الابدان و افضت القلوب و رفعت الايدي و شخصت الابصار، ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين (پروردگارا قدمها بسوي تو برداشته شده و بدنها در راه تو خسته و دلها بسوي تو كشيده شده و دستها بطرف تو بلند و چشمها ببارگاه تو دوخته شده است. اي پروردگار ما، ميان ما و قوم ما فتح را بر مبناي حق برقرار فرما و توئي بهترين فتح كنندگان). 1- خداوندا، ما با ايمان به اينكه در مسير حق حركت مي‌كنيم قدم برداشته‌ايم نه در راه جاه‌طلبيها و خودخواهيهاي ضد حق و حقيقت. 2- خداوندا، ما بدنهاي خود را كه امانتهاي تست در راه تو از دشتها و تپه‌ها و هامونها و خارستانها و سنگلاخها مي‌كشيم و آنها را به زحمت و مشقت مي‌اندازيم. 3- خداوندا، ديدگان خود را ببارگاه تو دوخته و انتظار رحمت ترا مي‌كشيم اي مالك زندگي و مرگ انسانها. 4- پروردگارا، فتح حقيقي و حل و فصل خصومتها از آن تست و از مشيت بالغه تو. ما آنچه را كه در پيشگاه تو فتح است از تو مسئلت مي‌داريم، زيرا فتح و پيروزي بر مبناي حق از آن تست نه پيروزي ظاهري و شكست دادن يك مشت نادان از خود بي‌خبر و ضد انسان كه از روي حماقت و كينه‌توزي با مبادي و اصول حيات، خود را و ما را به مرز زندگي و مرگ كشانده و با تو بمبارزه برخاسته‌اند. 5- خداوندا، آن انبوه موجودات كه روياروي ما ايستاده‌اند قوم ما هستند و از نوع ما و فرزندان همان آدمند كه ما را هم مانند آنان وارد عرصه زندگي كرده‌اند حال كه تضاد و خصومت ما با يكديگر ذاتي نيست خود فتح بر مبناي حق را ميان ما برقرار بفرما. سپس اميرالمومنين دستور حركت صادر نموده و مي‌فرمود: سيروا علي بركه الله، ثم يقول: الله اكبر، الله اكبر، لا اله الا الله، الله اكبر، يا الله، يا احد، يا صمد، يا رب محمد (ص) اكفف عنا باس الظالمين الحمدلله رب العالمين. الرحمن الرحيم. مالك يوم الدين. اياك نعبده و اياك نستعين بسم الله الرحمن الرحيم و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم.(سپاهان من، اي سربازان الهي اكنون با بركت خداوندي حركت كنيد حالا راه بيفتيد (و بدانيد كه مبدء حركت ما انا لله است و مقصد حركت ما و انا اليه راجعون). سپس مي‌گفت: الله اكبر، الله اكبر، لا اله الا الله، الله اكبر، يا الله، يا واحد، يا صمد، اي خداي محمد(ص) شدت درنده‌خوئي ستمكاران را از ما بازدار. ستايش مر خداي را است كه پرونده عالميان است رحمان و رحيم و مالك مطلق روز جزا است. اي خداوند بزرگ، تنها ترا مي‌پرستيم و تنها از تو كمك مي‌جوئيم. بنام خداوند رحمان و رحيم. هيچ حركت و نيروئي نيست مگر از آن خداوند بزرگ و با عظمت است). حال ببينيم: اين فرزند بزرگ آدم ابوالبشر بااين هيجان مقدس روحي و با اين احساسات ملكوتي جنگ را چگونه مي‌بيند و با چه روحيه‌اي روانه ميدان كارزار مي‌گردد: 1- سربازان من با تكيه به بركت و ميمنت مشيت الهي حركت كنيد، نه با تكيه به زور و قدرت عاريتي كه از طبيعت محدود شما برمي‌خيزد و در معرض نابودي بوسيله قدرت و زور موجوداتي از نوع خود شما مي‌باشد به زر و زيور و آرايش انبوه سلحشوران خود نيز مغرور مباشيد زيرا: تكيه بر اختر شبگرد مكن كاين ايام تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو هم اكنون برگرديد و به تاريخي كه در پشت سر خود گذاشته‌ايد لحظاتي چند بينديشيد كه در همه اقوام و ملل و در همه دور آنها كشتيبانهائي قدرتمند با همه تجهيزات لازم و مفيد كشتيهاي خود را بسوي مقصدي به حركت در مي‌آورند و هنوز مسافتي طي نكرده طوفاني محاسبه نشده كشتي و كشتيان و كشتي‌نشينان را با كمال بي‌اعتنائي به كام مرگ مي‌سپرد- آري: برد كشتي آنجا كه خواهد خداي          و گر جامه بر تن درد ناخداي 2- لشگريان من با نام خداوندي و با بركت خداوندي حركت كنيد از اين لحظات به بعد من و شما در شديدترين آزمايشهاي الهي قرار مي‌گيريم ما رو به ميداني مي‌رويم كه مي‌توانيم سعادت ابدي را براي خود بيندوزيم و مي‌توانيم خود را گرفتار شقاوت ابدي بنمائيم. سعادت ابدي ما در اينست كه حيات انسانها را بازيچه خودخواهي و قدرت پرستي خود قرار ندهيم و شقاوت ابدي ما در اين است كه صداي چكاچك شمشيرها نداي وجداني ما را خاموش بسازد و صداي خداوندي را كه در چنين موقعيت حساسي رساتر از هر موقعيت در درون ما طنين مي‌اندازد، از اثر بيندازد. اي لشگريان من، اين راه جهاد اصغري كه پيش گرفته‌ايد بدون جهاد اكبر كه تسلط بر هوي و هوسهاي شيطاني است حتي اگر شما را به پيروزي هم برساند نتيجه‌اي را كه خدا از حركت در اين راه از شما مي‌خواهد بدست نخواهيد آورد. 3- الله اكبر، الله اكبر. خدا را از همه چيز با عظمت‌تر است، خدا باعظمت‌تر از آنست كه قابل توصيف باشد. خدا بزرگتر از آن است كه آبروي انسانهائي را كه در راه او قدم برمي‌دارند در مقابل دشمنانش بريزد. خدا بزرگتر از آن است كه حكمت و مشيت بالغه خود راتابع هوي و هوس يك مشت موجودات از خدا بي‌خبر و خودپرست قرار بدهد. خدا بزرگتر از آن است كه صداي ما را نشنود و ناظر اعمال دروني و بروني ما نباشد. 4- لا اله الا الله سربازان من، من كه امير و فرمانده شما هستم، بنده‌اي از بندگان خدايم مبادا در حق من غلو و مبالغه كنيد و خود را طعمه آتش غضب الهي نمائيد. در آن هنگام كه قدرت و توان دشمن را بيش از قدرت و توان خود ديديد مبادا خود را ببازيد و گمان ببريد كه قدرت و توان است كه سرنوشت انسانها را تعيين مي‌كند نه، هرگز، زيرا سازنده و تعيين كننده سرنوشتها فقط خداوند ذوالجلال است كه بر همه چيز دانا و توانا است و در آن هنگام كه قدرت و توان خود را بيش از دشمن ديديد كبر و نخوت شما را ديوانه نكند و عقل خدادادي را از شما نربايد زيرا كه معبودي جز الله وجود ندارد و هيچ قدرت و تواني ستايش و خيره شدن نيست. 5- بار ديگر الله اكبر خداوند بيچون حتي از اين توصيفات كه پر از مفاهيم ذهني خود ما است بزرگتر است. او خدا است اگر معناي خدا را درمي‌يافتيد بدون نياز به تعليم خودتان مي‌گفتيد الله اكبر لا اله الا الله. 6- يا الله هيچ مي‌دانيد كه اگر اين كلمه را از اعماق جان برآوريد چه مي‌گوئيد؟ آيا هيچ مي‌دانيد كه با آمدن اين كلمه به زبانتان از همه قله‌هاي هستي بالاتر رفته و در پيشگاه خداي هستي آفرين با روح شكوفا ايستاده‌ايد؟ آري چنين است: بلكه آن الله لبيك ما است         وان نياز و درد و سوزت پيك ما است ني ترا در كار من آورده‌ام         نه كه من مشغول ذكرت كرده‌ام حيله‌ها و چاره‌جوئيهاي تو         جذب ما بوده گشاده پاي تو درد عشق تو كمند لطف ما است          زير هر يارب تو لبيكها است 7- يا احد- اي خداوند يگانه، هيچ موجودي شباهتي با تو ندارد و تو آن يكتا و بي‌نظير خدائي كه هر چيزي و هر كسي كه بخواهد خود را شبيه و مثل تو نمايد حقارت و ذلت و پستي خود را آشكارتر مي‌سازد. يگانه خداوندا، ما به اين عرصه كارزار نيامده‌ايم كه تكيه بر قدرت و زور و مهارت خود نموده و خود را با تو شريك بسازيم و قدرت و زور خود را شريك تو قرار بدهيم. ما به ناتواني خود در برابر تو معترف و فيض قدرت را در هر لحظه از سوي تو مي‌دانيم. 8- يا صمد- اي بي‌نيازترين بي‌نيازها، اي خداوندي كه قدرت مطلقه تو از ذات تو و هيچ و تواني بي‌اراده تو كارساز نيست. 9- يا رب محمد- اي پرودگار محمد (ص) كه در همه جنگها و پيكارها با امدادهاي غيبي خود او را بر دشمنان پيروز ساختي و رعب او و سپاهيان او را در دلهاي كافران و مشركان انداختي، اكفف عنا باس الظالمين شدت و صولت ستمكاران را از ما بازدار. ستايش مر خداي را است كه پرونده عالميان رحمان و رحيم ومالك علي الاطلاق روز حساب است. بار الها فقط ترا مي‌پرستيم، و فقط از تو كمك و امداد مي‌طلبيم. بنام خداوند رحمان و رحيم. و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم (و هيچ حركت و قوه‌اي نيست مگر اينكه مستند به خداوند بزرگ و با عظمت است). ملاحظه مي‌شود كه اميرالمومنين عليه‌السلام پيش از ورود به ميدان كارزار، چه هيجانات رباني و چه حالات نيايش شگفت‌انگيز پيدا مي‌كند. اين همه تكرار نامهاي خداوندي و اينهمه تكرار نامهاي خداوندي و اينهمه توجه به مقام ربوبي نشانگر آن است كه آن انسان بزرگ عظمت و ارزش زندگي انسانها را بهتر از همه فهميده است كه براي ورود به جنگ آنهمه بي‌تابي و بيقراري در برابر خدا از خود نشان مي‌دهد كه مبادا او و يا سپاهيانش كمترين تخلف از قانون زندگي و مرگ نموده و قطره‌اي خون ناحق بر زمين بريزند. آري، اين حقيقت همواره در اعماق دل اميرالمومنين عليه‌السلام موج مي‌زند كه: خون نپوشيد جوهر تيغ مرا          باد از جا كي برد ميغ مرا تو نگاريده‌ي كف مولاستي         آن حقي كرده من نيستي *** خطاب به یاران مي‌گويد: «و تجلببوا السكينه: (و لباس آرامش بپوشيد) (چند لحظه درباره‌ي هدف از جهاد بينديشيد و در كمال آرامش تلاش كنيد درست فكر كنيد، هدفي را كه از اين جنگ و پيكار در نظر گرفته‌ايد؟ شما در حال جهاد با ستمكاران ضد انسان و حيوانات درنده و شهوت پرست تكاپو مي‌كنيد. شما از اين نعمت خداوندي برخوردار شده‌ايد كه در راه دفاع از حريم مقدس عدالت و مستضعفان و در راه اعتلاي كلمه حق تا مرز زندگي و مرگ گام برداشته‌ايد. شما در راه اين آرمانهاي انساني- الهي پشت پا به دنيا و علائق زودگذر آن زده و روي به خدا آورده‌ايد، پس اضطراب براي چه؟! دلهره و پريشان خاطري چه معني دارد؟! شما هم اكنون جان را كه امانت خداوندي است، بر كف اخلاص گرفته و مي‌گوئيد: بار پروردگارا، اگر زمان استرداد امانت تو فرا رسيده است، اين جان ما، اين خون ما، اين سرما، اين پيكر ما، و اگر موقع ارجاع امانت نرسيده است، باقي عمر را نيز امانتدار تو هستيم كه: چون مرگ رسد چرا هراسم        كان راه به توست مي‌شناسم از خورد گهي به خوابگاهي        وز خوابگهي به بزم شاهي گر شوق تو خانه خيزم          خوش خسبم و شادمانه خيزم گر خط ختني نوشته‌ي تست        ور تن حبشي سرشته‌ي تست گر هر چه نوشته‌اي بشوئي        شويم دهن از زياده‌گوئي گر باز به داورم نشاني        اي داور داوران تو داني (نظامي)  *** «و عضوا علي النواجذ فانه انبي للسيوف عن الهام» (و دندانها روي هم بفشاريد، زيرا فشار دندانها رويهم شمشير دشمن را در تارك از اثر مي‌اندازد). رابطه دو مسئله (فشردن دندانها رويهم و مقاومت جمجمه) هم از جهت طبيعي ممكن است رابطه مثبت باشد، به اين معني كه قدرتي بر اعصاب و ديگر عضلات ببخشد كه در برابر ضربه‌ها مقاومتي بيشتر داشته باشد و هم از نظر رواني كه موجب بروز قدرتهاي مقاومت و بازسازيهاي شديد عضلاني گردد. باده از ما مست شد، ني ما از او         قالب از ما هست شد ني ما از او  *** «و اكملوا للامه و قلقلوا السيوف في اغمادها قبل سلها و الحظوا لخزر و اطعنوا الشزر و نافحوا بالظبا و صلو السيوف بالخطا» (لباس جنگي (زره) را تكميل نموده و شمشيرها را پيش از كشيدن در غلافهاي خود حركت بدهيد و نگاه‌هايتان از گوشه موخر چشم باشد و نيزه و شمشير را از راست و چپ به دشمن بزنيد و با لبه شمشير ضربه وارد كنيد و شمشيرها را با قدمهاي پيشرو به دشمن برسانيد). توجه به ضرورتهاي جنگي در موقع جهاد اهميت حياتي دارد. دستوراتي كه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه به سپاهان خود صادر فرموده‌اند، مربوط به ضرورتهاي مقابله با دشمن در ميدان كارزار است و مي‌توان از اين دستورات اكيد و ديگر اوامري كه در موارد ديگر فرموده‌اند، ملاك همه آنها را بخوبي دريافت. اين ملاك عبارت است از حداكثر كوشش براي حفظ جان و دفاع از آن در نهايت درجه‌اي كه ممكن است و شديدترين تلاش براي از پاي درآوردن دشمني كه از چشمه‌سار حيات بيرون آمده و خود را از مبدء فياض و حيات بخش گسيخته و تمام كوشش آنرا در درو كردن گلهاي جانهاي حاميان حق صرف مي‌كند. البته مسلم است كه تاكيد بر موضوعاتي مانند زره و شمشير و غير ذلك نه از آنجهت كه وسائل پيكار در آن وسائل جنگي منحصر است، بلكه با نظر به ملاكي كه متذكر شديم، دستورات فوق بر همه دورآنها و همه گونه وسائل جنگي كه در قرون پس از صدر اسلام ساخته شده‌اند، تعميم مي‌يابد. دستورات مورد تاكيد در اين خطبه و ساير موارد بر سه قسمت عمده تقسيم مي‌گردند: 1- وسائل جنگي و امور طبيعي. 2- فعاليت و مقاومت رواني. 3- دريافت حالات ملكوتي. جملات شماره‌هاي 6 و 8 و 9 و 11 و 12 و 13 و 16 و 17 و 22 و 23 و 24 و 28 مربوط به قسمت يكم است و جملات شماره‌هاي 5 و 6 (بيك احتمال) و 10 و 18 مربوط به قسمت دوم و شماره‌هاي 4 و 14 و 15 و 19 و 25 و 26 و 29 و 30 مربوط به قسمت سوم است.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 387-384 از سخنان آن حضرت (ع) است كه روزى در صفّين به يارانش ايراد فرموده است. مشهور اين است كه امام (ع) اين سخنان را خطاب به ياران خود در صفين، روزى كه شب آن روز معروف به «ليلة الهرير» مى باشد، ايراد كرده است. به روايت ديگر، در اوّلين ملاقاتى كه روز صفّين، ماه صفر سال سى و هفت با دشمن حاصل شد اين بيانات را، ايراد فرموده است.  فرامين مؤكّد امام (ع) در اين گفتار، در بر دارنده آموزش نظامى، جنگ و ستيز و چگونگى آماده شدن براى پيروزى است، كه طىّ چند دستور و به ترتيب زير بيان شده است.  1-  «اى ياران من، چنان كه لباس زيرين بدن را در بر مى گيرد، شما ترس از خدا را با جان بياميزيد و آن را شعار خود قرار دهيد.» اين سخن امام (ع) چنان كه گذشت استعاره است، و فايده آن شكيبايى در امر جنگ و امتثال امر و كسب مقام اخروى است. چه لازمه ترس از خدا فرمانبردارى است و به همين دليل در كلام حضرت به عنوان اولين دستور ذكر شده است. 2-  «اى ياران من، چنان كه پيراهن تمام بدن را فرو مى پوشاند، شما آرامش و قرار و سكون را بر خود حاكم كنيد.» اين سخن امام (ع) نيز استعاره و جهت آن، شمول و فراگيرى پيراهن و شكيبايى است، كه جسم و جان انسان را، در پوشش قرار مى دهد، و فايده اين دستور كنار گذاشتن ضعف و سستى و ترس از دشمن است، زيرا اضطراب و دلهره، موجب سستى مى شود و دشمن را به غلبه و پيروزى اميدوار مى سازد.  3-  «اى ياران من، به هنگام حمله بر دشمن دندانهاى خود را به سختى بر هم بفشاريد و بى پروا بر خصم، يورش بريد نتيجه چنين برخورد قاطعى دشمن را عقب زده و شمشير آنها را در رسيدن به سرهايتان مانع مى شود.» دليل چنين دستورى، اين است كه به هنگام فشردن دندانها بر يكديگر، عضلات و اعصاب متّصل به مغز صلابت يافته استوار مى شوند، ضربت شمشير را بر دشمن كارسازتر، رنج و مشقّت و ضربه پذيرى را، به حدّاقل مى رساند.  ضمير «انّه» در كلام امام (ع) به قرينه فعل «عضّوا» به صدر عبارت باز مى گردد و معنايى شبيه اين ضرب المثل كه: «هر كسى نيكى نمايد به خود نيكى كرده است»، پيدا مى كند.  بعضى از شارحان نهج البلاغه، دندان بر يكديگر فشردن را كنايه از آرامش دل و از بين بردن اضطراب و دلهره دانسته اند. در اين صورت معنى لغوى و حقيقى «دندان بر يكديگر فشردن» منظور نشده است.  به نظر ما (شارح) اگر علتى كه براى اين امر در كلام حضرت آمده است «دندان فشردن شمشيرها را از مغزها دور مى سازد» را در نظر نگيريم، اين معنى احتمالى به نظر مى رسد. ولى چون اين معنى با بيان علت سازگارى ندارد، اين نظريه صحيح نيست.  4-  «اى ياران من، زره خود را چنان كامل كنيد، كه به زانو برسد و بازوها را بپوشاند. ابزار و وسايل كارزار خود را كامل نماييد كه به هنگام جنگ به چيزى نيازمند نباشيد.» يعنى خود را بطور كامل مواظبت و حراست كنيد تا در جنگ صدمه نبيند.  5-  «اى ياران من، شمشيرهاى خود را قبل از كشيدن در داخل غلاف به حركت در آوريد تا به هنگام كشيدن از نيام آسان برآيد.» چون ممكن است بر اثر زياد ماندن در غلاف زنگار گرفته، بيرون آوردن آن دشوار شده باشد.  6-  «ياران من، با چشم نيم باز دشمن را بنگريد.» چه بدين سان خصم را نگريستن نشانه خشم و غضب است، و نگاه انسان به هنگام خشم چنين نگاهى است.  بدين طريق به دشمن نگاه كردن چندين فايده دارد.  الف: صورت برافروخته مى شود و خشم آشكار مى شود.  ب: با چشم كاملا باز دشمن را نگاه كردن نشانه سستى، خوف و اضطراب مى باشد و اين خود موجب اميدوارى خصم شده، به پيروزى دل مى بندد.  ج: دشمن را به ديده باز نگريستن، هيبت را از ميان مى برد. بنا بر اين طرف مخالف جرى گرديده حذر و پرهيزى از درگيرى نخواهد داشت ولى بر عكس با گوشه چشم و با عصبانيّت نگاه كردن، مى تواند او را فريب دهد و عزّت و هيبت او را بشكند.  7-  گاهى از راست و گاهى از چپ به دشمن حمله نكنيد. بدين طريق حمله كردن زمينه را براى كمين كردن دشمن فراهم مى آورد. بيشترين پيروزى را خصم هنگامى به دست مى آورد كه شما گاه از راست و گاه از چپ حمله كنيد و او فرصت يافته در سمتى موضع بگيرد.  8-  خود را مقيد نكنيد كه با دم شمشير به دشمن بزنيد، زيرا در غلبه كارزار و نزديكى زياد به دشمن گاهى امكان ضربت با دم شمشير را از انسان سلب مى كند پس بهر طريق ممكن و با هر قسمت شمشير خصم را از پا در آوريد.  9-  با گامى به سوى دشمن رفتن كوتاهى شمشير خود را در رسيدن به طرف خصم جبران كنيد.  گامى به سوى دشمن برداشتن داراى دو فايده است و به طريق زير: الف: گاهى شمشير واقعا كوتاه است و مقصود از حمله به دشمن حاصل نمى شود. هرگاه مبارز، گامى فزون تر به سوى دشمن بردارد مطلوب حاصل مى شود و بر دشمن دست مى يابد در بيان همين مقصود شاعر گفته است:  اذا قصرت اسيافنا كان وصلها            خطانا الى اعدائنا نضارب شاعر ديگرى مى گويد:  فصل السيوف إذا قصرن بخطونا            يوما و نلحقها اذا لم تلحق به امام (ع) عرض شد كه شمشير شما چقدر كوتاه است پاسخ فرمودند كه با گامهاى خود آن را بلند مى كنم.  ب: حركت به سوى دشمن به هنگام جنگ، و گامى بيشتر برداشتن، سبب مى شود كه دشمن او را ضعيف ندانسته، و از اين گام استوار قلبش به هراس افتد، و ترس همه وجود خصم را فرا گيرد. شاعر معروف حميد بن ثور هذّلى، به همين معنى اشاره كرده و مى گويد:  و وصل الخطا بالسيف و السيف بالخطا            اذا ظنّ انّ المرء ذا السيف قاصر  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 22 و من كلام له عليه السّلام و هو الخامس و الستون من المختار فى باب الخطب، كان يقول لأصحابه في بعض أيّام صفين و هو اليوم الّذى كانت عشيّته ليلة الهرير على ما نسبه الشّارح المعتزلي إلى كثير من الرّوايات أو اليوم السّابع من الحرب، و كان يوم الخميس سابع شهر صفر على ما ستطلع عليه في رواية نصر بن مزاحم بسنده الآتي عن أبي عمر قال: إنّه خطب هذا اليوم فقال:معاشر النّاس استشعروا الخشية، و تجلببوا السّكينة، و عضّوا على النّواجذ، فإنّه أنبى للسّيوف عن الهام، و أكملوا الّلامة، و قلقلوا السّيوف في أغمادها قبل سلّها، و الحظوا الخزر، و اطعنوا الشّزر، و نافحوا بالظّبا، و صلوا السّيوف بالخطا.اللغة:(المعشر) الجماعة و (الشّعار) من اللباس ما يلي شعر الجسد و (تجلببوا) مثل تدحرجوا مأخوذ من الجلباب بالكسر و هو القميص أو ثوب واسع للمرأة دون المخلقة أو المخلقة «1» أو الخمار أو ثوب كالمقنعة تغطى به المرأة رأسها و ظهرها و صدرها، و في المصباح انّه ثوب أوسع من الخمار و دون الرّداء، و قال ابن فارس ما يغطى به من ثوب و غيره و الجمع الجلابيب و (السكينة) الوقار في الحركة و التأنّي في السّير و (عضعضت) اللقمة و بها و عليها أمسكتها بالانسان و (النّواجذ) جمع ناجذ و هى أواخر الأضراس تنبت بعد البلوغ و الحلم و كمال العقل، و قيل الاضراس كلّها نواجذ، و قيل هى الضواحك التي تبد و عند الضحك، و عن البارع النّواجذ للانسان و الحافر و هى من ذوات الخفّ الانياب و (نبا) السّيف عن الضّريبة بتقديم النّون على الباء نبوا من باب قتل رجع من غير قطع فهو ناب و نبا السّهم عن الهدف لم يصبه و (الهام) جمع هامة و هى رأس كلّشيء.و (اللأمة) باللّام و الهمزة السّاكنة على وزن تمرة الدّرع و قيل جمع آلات الحرب و (القلقلة) التحريك و (الغمد) بالكسر جفن السّيف و (سلّ) السّيف اخراجه من الغمد و (لحظته) بالعين و لحظت إليه لحظا من باب نفع راقبته، و يقال______________________________ (1) الملحفة صحيح فى الموضعين منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 24 نظرت إليه بمؤخّر العين عن يمين و يسار و هو أشدّ التفاتا من الشّزر و (الخزر) بقتح الخاء و الزاء المعجمتين مصد خزرت العين خزرا من باب تعب صغرت و ضاقت، و الموجود في النّسخ الخزر بسكون الزّاء و لعلّه لملاحظة السجعة الثّانية و (اطعنوا) بضم العين من باب قتل و بالفتح من باب نفع.و (الشّزر) بالفتح فالسكون الطعن عن اليمين و اليسار و لا يستعمل الطعن تجاه الانسان شزرا قيل أكثر ما يستعمل في الطعن عن اليمين خاصّة و (المنافحة) المضاربة و المدافعة و (الظبا) جمع ظبة بالتخفيف و بضمّ الظاء فيهما حدّ السيف و (صلوا) أمر من وصل الشي ء بالشي ء جعله متّصلا به و (الخطا) جمع خطوة بالضمّ فيهما.الاعراب:معاشر النّاس منصوب على النداء، و الخزر و الشّزر صفتان لمصدرين محذوفين اى الحظو الحظا خزر او اطعنوا طعنا شزرا، و اللام للعهد.المعنى:اعلم أنّ المراد بهذه الخطبة تعليم رسوم الحرب و آدابها و الارشاد إلى كيفيّة المحاربة و القتال، إذ في مراعاتها و الملازمة عليها رجاء الفتح و الظفر من اللّه المتعال فقوله (معاشر النّاس استشعروا الخشية) أى اجعلوا الخوف و الخشية من اللّه سبحانه شعارا لكم لازما على أنفسكم لزوم الشّعار على الجسد (و تجلببوا السّكينة) أى اتّخذوا الوقار و الطمأنينة في السّير و الحركة غطاء لكم محيطا بكم إحاطة الجلباب بالبدن.حقيقت- كنايه (و عضّوا على النّواجذ) و هذا الأمر إمّا محمول على الحقيقة لأنّ العضّ يورث تصلّب الأعضاء و العضلات فتكون على مقاومة السّيف أقدر و يكون تأثيره فيه أقلّ، و يشهد به ظاهر التّعليل بقوله (فانّه) أى العضّ (أنبا للسّيوف عن الهام) و إمّا كناية عن شدّة الاهتمام بأمر الحرب أو الصّبر و تسكين القلب و ترك الاضطراب فانّه أشدّ ابعادا لسيف العدوّ عن الرأس و أقرب إلى النّصر (و أكملوا اللأمة) و المراد باكمالها على التفسير الأوّل أعنى كونها بمعنى الدّرع هو أن يراد عليها البيضة و السّواعد و نحوهما، و على التفسير الثاني اتخاذها كاملة شاملة للجسد (و قلقلوا السّيوف في اغمادها قبل سلّها) ليسهل السّل وقت الحاجة، فانّ طول مكثها في الاغماد ربّما يوجب الصّداء فيصعب السّل وقت الاحتياج (و الحظوا الخزر) لأنّ النّظر بمؤخّر العين أمارة الغضب كما أنّ النّظر بتمام العين إلى العدوّ علامة الفشل (و اطعنوا الشّزر) لأنّ الطعن عن اليمين و الشّمال يوسع المجال على الطاعن و أكثر المناوشة للخصم في الحرب يكون عن يمينه و شماله، و يمكن أن تكون الفايدة أنّ احتراز العدوّ عن الطعن حذاء الوجه أسهل و الغفلة عنه أقلّ (و نافحوا بالظبا) قيل: المعنى قاتلوا بالسّيوف و أصله أن يقرب أحد المتقابلين إلى الآخر بحيث يصل نفح كلّ منهما أى ريحه و نفسه إلى صاحبه، و قيل: أى ضاربوا بأطراف السّيوف و فايدته أنّ مخالطة العدوّ و القرب الكثير منه يشغل عن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 26 التّمكّن من حربه، و أيضا لا يؤثّر الضّرب مع القرب المفرط كما ينبغي (و صلوا السّيوف بالخطا) يعنى إذا قصرت السّيوف عن الضّريبة فتقدّموا تلحقوا و لا تصبروا حتّى يلحقكم العدوّ، و هذا التّقدم يورث الرّعب في قلب العدوّ، و إلى ذلك ينظر قول حميد بن ثور الهلالى:و وصل الخطا بالسّيف و السّيف بالخطا         إذا ظنّ أنّ المرء ذا السيف قاصر    و قال آخر:نصل السّيوف إذا قصرن بخطونا         يوما و نلحقها إذا لم تلحق     و قال آخر:و إذا السّيوف قصرن طوّلها لنا         حتّى تناول ما نريد خطانا    و قال رابع:إذا قصرت أسيافنا كان وصلها         خطانا إلى أعدائنا فتضارب     و روى عنه عليه السّلام أنّه قيل له في بعض الغزوات: ما أقصر سيفك؟ قال عليه السّلام: اطوله بخطوة.الترجمة:از جمله كلام آن حضرتست كه مى فرمود بأصحاب خود در بعض روزهاى جنگ صفين! اى جماعة مسلمان شعار خود گردانيد خوف و خشيه كردگار را، و پوشش اخذ نمائيد بجهة خود تمكين و وقار را، و بنهيد دندانها را بر دندانها كه بدرستى اين برمى گرداند شمشيرها را از كاسه سر، و كامل نمائيد زره را بساير آلتهاى جنك، و حركت بدهيد شمشيرها را در غلافها پيش از كشيدن آنها، و بنگريد بگوشه چشم تنك خشمناك، و بزنيد نيزه را بچپ و راست، و دفع كنيد دشمن را باطراف شمشيرها و برسانيد شمشيرها را بدشمن با قدمها.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 61 از سخنان آن حضرت (ع) در روزهاى جنگ صفين در اين خطبه كه امير المومنين على عليه السلام آن را در يكى از روزهاى جنگ صفين خطاب به ياران خود ايراد فرموده است و با عبارت «معاشر المسلمين، استشعروا الخشية و تجلببوا السكينة» (اى گروه مسلمانان بيم از خدا را جامه زيرين و شعار خود و آرامش را جامه رويين و دثار خود قرار دهيد) شروع مى شود، ابن ابى الحديد پس از شرح لغات و آوردن شواهد متعدد از اشعار و اينكه بر طبق بيشتر روايات، اين خطبه در روزى كه شامگاه آن «ليلة الهرير» اتفاق افتاده ايراد شده است بحث تاريخى زير را آورده است]: از اخبار جنگ صفين: نصر بن مزاحم مى گويد: پيش از آنكه دو گروه در صفين به جنگ بپردازند على عليه السلام سوار بر استرى مى شد كه سوار شدن بر آن را خوش مى داشت و چون جنگ فرا رسيد شب را بيدار ماند و لشكرها را مرتب مى نمود و آرايش جنگى مى داد و چون صبح شد فرمود: براى من اسب بياوريد. اسبى براى او آوردند كه سياه بود و دمى پر مو داشت و با آنكه آنرا با دو ريسمان مى كشيدند هر دو دست خود را بر زمين مى كشيد و مى كوفت و همهمه و هياهويى داشت. على (ع) بر آن سوار شد و اين آيه را تلاوت كرد: «پاك و منزه است خداوندى كه اين را براى ما مسخر كرد و گرنه ما بر آن قادر نبوديم و همانا كه ما به سوى خداى خود بازگردنده ايم» و سپس گفت: هيچ نيرو و توانى جز به خداى بلند مرتبه بزرگ نيست. نصر مى گويد: عمرو بن شمر، از جابر جعفى روايت مى كرد كه مى گفته است هرگاه على (ع) مى خواست براى جنگى حركت كند پيش از آنكه سوار شود نخست نام خدا را بر زبان مى آورد و مى گفت: سپاس خداى را بر نعمتها و فضل او بر ما، «منزه است خداوندى كه اين را براى ما مسخر كرد و گرنه ما بر آن قادر نبوديم، و همانا كه ما به سوى خداى خود باز گردانده ايم». آن گاه روى به قبله مى كرد و دستهاى خود را بر آسمان مى افراشت و عرضه مى داشت: بار خدايا همانا گامها به سوى تو برداشته مى شود و بدنها به زحمت و رنج مى افتد و دلها تهى مى شود و با تو راز مى گويد و دستها برافراشته و چشم ها به رحمت تو دوخته مى شود «پروردگارا در نزاع ميان ما و قوم ما به حق ما را پيروز فرماى كه تو بهترين پيروزى دهندگانى». آن گاه مى گفت: در پناه بركت خدا حركت كنيد و سپس اين اذكار را مى خواند «الله اكبر، لا اله الا اللّه، الله اكبر، يا اللّه يا صمد» و عرضه مى داشت: اى پروردگار محمد ستم ستمگران را از ما كفايت فرماى. سپس چهار آيه اول سوره فاتحه را مى خواند و پس از آن بسم اللّه الرحمن الرحيم و لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم مى گفت. جابر جعفى مى گفته است: شعار على (ع) در جنگ صفين هم همين كلمات بوده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 62 نصر مى گويد: سعد بن طريف از اصبغ بن نباته روايت مى كند كه مى گفته است على عليه السلام در هر جنگى كه بود ندا مى داد: «يا كهيعص». نصر مى گويد: قيس بن ربيع، از عبد الواحد بن حسان عجلى از قول كسى كه براى او نقل كرده بوده است مى گويد روز جنگ با شاميان در صفين شنيده است كه على عليه السلام چنين مى گفته است: «بار خدايا چشمها به سوى تو كشيده شده و دستها گشاده گرديده و پاها به حركت در آمده و زبانها ترا فرا مى خواند و دلها تهى شده و با تو راز مى گويد. بار خدايا در مورد كردارها حكومت پيش تو آورده مى-  شود. خدايا ميان ما و ايشان به حق حكومت فرماى كه تو بهترين پيروزى دهندگانى. بار خدايا ما نبودن پيامبر خود را و كمى خويش و فزونى شمار دشمن خود و پراكندگى خواسته هاى خود و سختى روزگار و ظهور فتنه ها را بر تو عرضه مى داريم و شكوه مى كنيم. بار خدايا ما را با گشايشى شتابان از سوى خود يارى فرماى. پروردگارا نصرتى ارزانى كن كه با آن پيروزى و عزت حق را آشكار فرمايى. نصر بن مزاحم مى گويد: عمر بن سعد، از سلام بن سويد، از على (ع) در مورد تفسير اين آيه كه خداوند مى فرمايد: «و آنان را با كلمه تقوى ملازم كرد» نقل مى كرد كه مى گفته است مقصود از كلمه تقوى «لا اله الا اللّه» است و مى گفته است: «الله اكبر» آيت پيروزى است. سلام بن سويد مى گويد: لا اله الا الله و الله اكبر شعار على عليه السلام در جنگها بود كه آن را بر زبان مى آورد و سپس حمله مى كرد و به خدا سوگند هر كس را كه در برابرش مى ايستاد يا او را تعقيب مى كرد به آبشخور مرگ وارد مى ساخت. نصر مى گويد: عمر بن سعد از عبد الرحمان بن جندب از پدرش نقل مى كند كه مى-  گفته است چون سحرگاه پنجشنبه هفتم صفر سال سى و هفت فرا رسيد على (ع) نماز صبح گزارد و شتابان در حالى كه هوا تاريك و روشن بود حركت كرد و من هرگز چون آن روز نديده بودم كه على صبح به آن زودى حركت كند او همراه مردم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 63 به طرف شاميان حركت كرد و آهنگ ايشان نمود و او حمله را آغاز و به سوى ايشان حركت كرد و چون ديدند حمله مى آورد آنان هم با سپاهيان خود به استقبال و رويارويى آمدند. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از مالك بن اعين، از زيد بن وهب نقل مى كرد كه چون على (ع) بامداد آن روز به طرف شاميان حركت كرد و آنان هم به مقابله آمدند دستهاى خود را به طرف آسمان بلند كرد و چنين عرضه داشت: «بار خدايا اى پروردگار اين سقف محفوظ و باز داشته شده كه آن را محيط بر شب و روز قرار داده اى و مدار حركت خورشيد و ماه و منازل كواكب و ستارگان را در آن مقرر داشته اى و ساكنان آن را گروهى از فرشتگان قرار داده اى كه از عبادت خسته و فرسوده نمى شوند، و اى پروردگار اين زمينى كه آن را مايه آرامش و محل قرار همه انسانها و چهار پايان و حشرات و آفريدگان بى شمار خود-  كه برخى ديده مى-  شوند و برخى ديده نمى شوند-  قرار داده اى، و اى پروردگار كشتى هايى كه در اقيانوسها براى سود مردم در حركتند، اى پروردگار ابرها كه ميان آسمان و زمين مسخرند و پروردگار درياى انباشته كه بر همه جهان محيط است، و اى پروردگار كوههاى استوارى كه آنها را براى زمين همچون ميخ هاى استوار و براى مردم كالا قرار داده اى، اگر ما را بر دشمنان پيروزى دادى ما را از ستم كردن بر كنار و بر حق استوار بدار، و اگر آنان را بر ما پيروز كردى شهادت را روزى ما كن و بقيه اصحاب مرا از فتنه نگهدار. نصر مى گويد: شاميان همين كه ديدند على به جانب آنان پيش مى رود آنان هم با لشكرهاى خود به سوى او پيش آمدند. آن روز سالار ميمنه سپاه على (ع) عبد الله بن بديل بن ورقاى خزاعى و سالار ميسره اش عبد الله بن عباس بن عبد المطلب بود. قاريان عراق همراه سه تن بودند: عمار بن ياسر، قيس بن سعد بن عباده و عبد اللّه بن-  بديل، مردم هم كنار رايات و در مركزهاى خود ايستاده بودند و على عليه السلام هم همراه مردم مدينه در قلب لشكر بود بيشتر مردم مدينه از انصار بودند و از دو قبيله خزاعه و كنانه هم شمار خوب و قابل توجهى همراهش بودند. نصر مى گويد: على عليه السلام مردى ميانه بالا داراى چشمهاى درشت سياه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 64 بود. چهره اش از زيبايى همچون ماه شب چهاردهم بود. شكم و سينه اش ستبر و و كف دستهايش ضخيم و داراى استخوان بندى درشت بود. گردنش همچون جام سيمين و جلو سرش بدون مو بود كه اندكى موهاى كم پشت در پشت سر داشت. كتف و سر شانه هايش همچون دوش شير شكار افكن بود. هنگامى كه حركت مى-  كرد بدنش اندكى به جلو خميده مى شد. ساعد و بازويش همچون يكديگر و داراى ماهيچه هاى سخت فشرده بود و هر گاه بازوى مردى را به دست مى گرفت راه نفس كشيدن را بر او مى بست و نمى توانست نفس بكشد. رنگ چهره اش گندمگون و بينى او كوچك و ظريف بود. چون براى جنگ راه مى افتاد شتابان حركت مى كرد و خداوند متعال در جنگهايش او را با نصرت و ظفر يارى مى داد. نصر مى گويد معاويه خيمه يى بزرگ برافراشت و بر آن كرباسهاى فراوان انداختند و او زير آن نشست. نصر مى گويد: پيش از اين جنگ سه جنگ ديگر ميان آنان انجام شده بود كه در روزهاى چهارم و پنجم و ششم صفر سال سى و هفتم هجرت بود و در آنها جنگ و درگيرى صورت گرفته بود ولى به اين اهميت نبود. روز چهارم محمد بن حنفيه عليه السلام همراه گروهى از مردم عراق بيرون آمد. معاويه، عبيد الله بن عمر بن-  خطاب را همراه گروهى از مردم شام به جنگ او فرستاد و با يكديگر جنگ كردند و عبيد الله به محمد پيام داد كه خودت براى جنگ تن به تن با من به ميدان بيا. محمد گفت: آرى و سوى او حركت كرد. على عليه السلام آن دو را از دور ديد و پرسيد: اين دو هماورد كيستند گفته شد: محمد بن حنفيه و عبيد الله بن عمرند. على (ع) مركوب خويش را به تاخت درآورد و محمد را فرا خواند و فرمود: مركوب مرا نگهدار. او آن را گرفت و على (ع) پياده در حالى كه شمشير را در دست داشت به جانب عبيد الله حركت كرد و گفت: من با تو مبارزه مى كنم، پيش آى. عبيد الله گفت: مرا نيازى به مبارزه با تو نيست. على فرمود: چرا پيش آى. گفت: نه كه با تو مبارزه نمى كنم و به صف خود برگشت. على عليه السلام هم برگشت. محمد به او گفت: پدر جان چرا مرا از نبرد با او منع كردى و حال آنكه به خدا سوگند اگر مرا رها كرده بودى اميدوار بودم او را بكشم. فرمود: پسر جان اگر من با او نبرد مى كردم بدون ترديد او را مى كشتم ولى اگر تو با او جنگ مى كردى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 65 البته اميدوار بودم كه او را بكشى ولى در امان هم نبودم كه او ترا بكشد. محمد گفت: پدر جان آيا خودت به نبرد اين دشمن خدا كه فرومايه و تبهكار است مى روى و حال آنكه اگر پدرش هم از تو چنين تقاضايى مى كرد من دوست مى داشتم به جاى تو با او جنگ كنم. على (ع) فرمود: پسر جان از پدرش نام مبر و درباره او چيزى جز خير مگو، خداوند بر پدرش رحمت آورد نصر مى گويد: روز پنجم عبد الله بن عباس براى جنگ بيرون آمد و از آن سو وليد بن عقبه به جنگ آمد و فراوان به فرزندان عبد المطلب دشنام داد و گفت: اى پسر عباس پيوندهاى خويشاوندى خويش را بريديد و امام خود عثمان را كشتيد رفتار خدا را با خود چگونه ديديد آنچه در جستجوى آن بوديد به شما داده نشد و با آنچه آرزو بسته بوديد نرسيديد و خداوند اگر بخواهد ما را بر شما پيروز مى گرداند و شما را هلاك مى سازد. عبد الله بن عباس به او پيام فرستاد براى جنگ با من بيرون بيا. و او نپذيرفت و در آن روز ابن عباس جنگى سخت كرد سپس بدون اينكه بر يكديگر غلبه پيدا كنند بازگشتند. نصر مى گويد: در همان روز شمر بن ابرهة بن صباح حميرى از سپاه معاويه بيرون آمد و همراه گروهى از قاريان شام به سپاه على عليه السلام پيوست و اين كار بازوى معاويه و عمرو عاص را سست كرد. عمرو عاص به معاويه گفت: تو مى خواهى همراه مردم شام با مردى جنگ كنى كه با محمد (ص) قرابت نزديك و پيوند استوار خويشاوندى دارد و در مسلمانى چنان پيشگام است كه هيچ كس نظير او به حساب نمى آيد و در جنگ او را شجاعتى است كه نظيرش براى هيچيك از اصحاب محمد (ص) فراهم نبوده و نيست و حال آنكه او همراه اصحاب محمد (ص) كه همگى به حساب مى آيند و همراه سواركاران شجاع و قاريان قرآن و اشراف و پيشگامان مسلمانان كه همگى در جانها داراى هيبت هستند به جنگ تو آمده است. اينك تو بر مردم شام سخت بگير و آنان را بر كوشش وادار و به طمع بينداز و اين كار بايد پيش از آن باشد كه آنان را در آسايش و رفاه بدارى و در نتيجه طولانى شدن زمان توقف در آنان خستگى و درماندگى زبونى آشكار شود و هر چه را فراموش مى كنى اين را فراموش مكن كه تو بر باطلى و على بر حق است. بنابراين پيش از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 66 آنكه كار بر تو دشوار شود مبادرت به جنگ كن. معاويه ميان مردم شام برخاست و چنين گفت: اى مردم جانها و جمجمه هاى خود را به ما عاريه دهيد، در جنگ سستى و زبونى مكنيد كه امروز روز خطر كردن و روز حقيقت و نگهبانى كردن است و شما بر حقيد و حجت در دست شماست و همانا با كسى جنگ مى كنيد كه بيعت را شكسته و خون حرام ريخته است و براى او در آسمان هيچ عذر خواهى نيست. اينك افراد كاملا مسلح را مقدم و سر برهنگان و افراد بدون زره را موخر بداريد و همگى حمله كنيد كه حق به مقطع خود رسيده و رويارويى ظالم و مظلوم است. نصر مى گويد: به روايتى كه عمر بن سعد، از ابو يحيى، از محمد بن طلحه، از ابو سنان، از پدرش براى ما نقل كرد على عليه السلام هم براى اصحاب خود خطبه خواند. مى گويد: گويى هم اكنون به على (ع) مى نگرم كه بر كمان خود تكيه داده و ياران پيامبر را پيش خود جمع كرده و آنان بر گرد اويند. گويا دوست مى داشت مردم بدانند كه ياران پيامبر (ص) همراه اويند. على (ع) حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس چنين فرمود: اما بعد همانا خود بزرگ شمردن از سركشى و به خود باليدن از تكبر است و شيطان دشمنى حاضر است كه شما را وعده باطل مى دهد. همانا مسلمان برادر مسلمان است، عهد شكنى و پستى مكنيد. هان كه شرايع دين يكسان و راههاى آن روشن است. هر كس به آن تمسك جويد رسيده است و هر كس از آن دورى جويد نابود شده است و هر كس رهايش كند از دين بيرون شده است. چون مسلمان را امين سازند خيانت پيشه نخواهد بود و چون وعده دهد خلاف آن را انجام نمى دهد چون سخن گويد راست مى گويد. ما اهل بيت رحمتيم، گفتار ما راست و كردار ما پسنديده و منطبق بر حق است. خاتم پيامبران از خاندان ما و رهبران از خاندان ما و رهبران اسلام ميان ما و دانايان به رموز قران از ما هستند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 67 همانا ما شما را به خدا و رسول خدا فرا مى خوانيم و همچنان به جنگ با دشمن خدا و پايدارى در اجراى فرمان خدا و كسب رضايت او و بر پا داشتن نماز و پرداخت زكات و گزاردن حج و روزه گرفتن ماه رمضان و رساندن غنايم و اموال به كسانى كه سزاوارند دعوت مى كنيم. همانا از شگفت ترين شگفتيها اين است كه معاوية بن ابى سفيان اموى و عمرو بن عاص سهمى به پندار باطل خويش شروع به تحريض و تشويق مردم در طلب دين كنند. و شما نيك مى دانيد كه من هرگز و هيچ گاه با رسول خدا (ص) مخالفت نكرده ام و در هيچ كار از فرمان او سرنپيچيده ام، در جنگهايى كه دلاوران عقب نشسته و بر اندامها لرزه در افتاده است من با دليرى و شجاعتى كه خداوند سبحان مرا به آن گرامى داشته است با جان خود او را حفظ كرده ام و سپاس خداى را. و همانا رسول خدا (ص) در حالى كه سرش بر دامن من بود قبض روح شد و من با دست خويش و به تنهايى عهده دار غسل آن حضرت شدم و فرشتگان مقرب همراه من پيكر پاكش را مى گرداندند، و به خدا سوگند هرگز امتى پس از رحلت پيامبر خويش اختلاف نكرده است مگر اينكه اهل باطل آن امت بر اهل حقش پيروز شده اند، مگر آنچه كه خداوند خواسته است. ابو سنان اسلمى مى گويد: شهادت مى دهم كه پس از اين خطبه شنيدم عمار بن-  ياسر به مردم مى گويد: همانا كه امير المومنين به شما فهماند كه امت در آغاز براى او استقامت نيافت و سرانجام هم براى او استقامت نخواهد يافت. گويد: مردم در حالى كه در جنگ با دشمن تيزبين و روشن رأى شده بودند پراكنده گرديدند و خود را آماده ساختند. نصر بن مزاحم مى گويد: عمر بن سعد، از مالك بن اعين، از زيد بن وهب نقل مى كرد كه على عليه السلام در آن شب فرمود: تا چه هنگام نبايد با اين قوم با تمام سپاه خود جنگ كنيم و سپس ميان مردم بر پا خاست و چنين گفت: سپاس خداوندى را كه هر چه را او بشكند استوار نمى شود و هر چه را استوار بدارد شكسته نمى شود و اگر او مى خواست هيچ دو تنى از اين امت و همه آفريدگان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 68 او با يكديگر اختلاف پيدا نمى كردند و آدمى در هيچ مورد از فرمان او سر برنمى تافت و مفضول هرگز فضيلت فاضل را انكار نمى كرد. همانا كه سرنوشتها ما و اين قوم را چنان قرار داده كه اينجا روياروى شده ايم و در هر حال ما در حيطه علم خداى خود قرار داريم و اگر خداوند بخواهد در كيفر دادن شتاب مى فرمايد و همانا كه نصرت هم از جانب اوست و خداوند ستمگر را تكذيب خواهد كرد و حق مى داند كه سرانجامش كجاست و خداوند اين جهان را خانه و سراى كردارها قرار داده است و آن جهان را سراى پاداش و استقرار «كه بدكاران را به كيفر آنچه كرده اند برساند و نيكوكاران را پاداش نيكو عنايت كند»، هان بدانيد كه به خواست خداوند شما فردا با دشمن روياروى خواهيد شد، امشب فراوان نماز بگزاريد و قرآن تلاوت كنيد و از خداوند متعال پايدارى و نصرت بطلبيد و با احتياط و كوشش با آنان روياروى شويد و در كار خود صادق باشيد. گويد: مردم برجستند و شروع به اصلاح و مرمت شمشيرها و تير و نيزه هاى خود كردند و تمام آن شب را على عليه السلام به آرايش جنگى و بستن رايات و تعيين فرماندهان و سازمان دادن لشكرها پرداخت و كسى را فرستاد تا ميان مردم شام ندا دهد كه پگاه فردا آماده جنگ در صفهاى خود باشيد. شاميان در لشكرگاه خويش ضجه كشيدند و پيش معاويه جمع شدند او هم سواران خود را آرايش جنگى داد و لواهاى خود را بست و اميران را مشخص كرد و لشكرها را سازمان داد. مردم حمص با رايات خود اطراف معاويه را احاطه كردند و فرمانده ايشان ابو الاعور سلمى بود. مردم اردن هم كنار رايات خود بودند و عمرو بن عاص فرماندهى آنان را بر عهده داشت. بر مردم قنسرين زفر بن حارث كلابى فرمانده بود و بر مردم دمشق كه در قلب سپاه قرار داشتند ضحاك بن قيس فهرى و در عين حال همه برگرد معاويه قرار داشتند. مردم شام از مردم عراق به مراتب بيشتر و دو برابر آنان بودند. ابو الاعور سلمى و عمرو بن عاص و كسانى كه با آن دو بودند حركت كردند تا آنكه مقابل عراقيان ايستادند. ابو الاعور و عمرو چون به عراقيان نگريستند جمع آنان را اندك پنداشتند و طمع بستند. در اين هنگام براى معاويه منبرى نصب كردند و آن را زير خيمه يى كه بر آن پارچه ها و پلاسهاى بسيار افكنده بودند قرار دادند و معاويه بر آن منبر نشست و مردم يمن او را احاطه كردند. معاويه به آنان گفت: نبايد كسى كه او را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 69 نمى شناسيد-  هر كس كه باشد-  به اين منبر نزديك شود و در آن صورت او بكشيد. نصر مى گويد: عمرو عاص به معاويه پيام فرستاد كه به خوبى از عهد و پيمانى كه ميان ما بسته شده است آگاهى. اين كار را فقط بر عهده من بگذار و به ابو الاعور پيام فرست و او را از من دور گردان و مرا با اين قوم آزاد بگذار. معاويه به ابو الاعور پيام فرستاد كه عمرو عاص را رأى و تجربه يى است كه در من و تو نيست. من او را بر لگام همه سواران فرماندهى داده ام، تو با سواران خود حركت كن و در فلان بلندى بايست و عمرو عاص را با آن قوم واگذار. ابو الاعور چنان كرد و عمرو عاص با كسانى كه همراهش بودند برابر لشكر عراق ايستاد، عمرو دو پسر خود عبد الله و محمد را فرا خواند و به آن دو گفت: اين زره داران را جلو ببريد و اين افراد بدون زره را عقب بياوريد و صف را همچون موى پشت لب در يك خط مستقيم و راست قرار دهيد كه اين قوم به كارى بزرگ آمده اند كه به آسمان مى رسد.آن دو با درفشهاى خود حركت و صفها را مرتب كردند. عمرو عاص هم ميان آن دو حركت كرد و دوباره صف را مرتب نمود. عمرو عاص افراد قبايل قيس و كليب و كنانه را بر اسبها سوار كرد و ديگر مردم را در صف پيادگان قرار داد. نصر بن مزاحم مى گويد: كعب بن جعيل تغلبى شاعر شاميان آن شب تا بامداد شب زنده دارى و شروع به سرودن رجز كرد و چنين مى سرود: «اين امت به كارى شگفت در آمده اند و پادشاهى فردا از كسى است كه پيروز شود، سخن راست و بدون دروغى مى گويم كه فردا بزرگان و سرشناسان عرب نابود مى شوند...» نصر مى گويد: معاويه گفت چه قبيله يى بر ميسره لشكر عراق قرار دارد گفتند: ربيعه. و چون در سپاه شام كسى از مردم ربيعه نبود ميان مردم حمير و عك قرعه كشيد و قرعه به نام حمير در آمد و آنان را در برابر قبيله ربيعه قرار داد. ذو الكلاع حميرى از اينكه قرعه به نام قبيله او در آمده بود [ناراحت شد و] گفت: تف بر اين بخت و قرعه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 70 باد گويا قبيله حمير را مهمتر از اين مى داند كه برابر ربيعه بايستد و جنگ كند و چون اين سخن او به حجدر حنفى رسيد به خدا سوگند خورد كه اگر ذو الكلاع را ببيند او را خواهد كشت اگر چه خودش هم در آن راه كشته شود.قبيله حمير برابر ربيعه ايستاد و معاويه افراد قبايل سكاسك و سكون را برابر قبيله كنده قرار داد كه اشعث بن قيس فرمانده آنان بود و در برابر قبيله همدان عراق قبيله ازد و برابر مذحج عراق افراد قبيله عك را قرار داد در اين هنگام يكى از رجز خوانان شام چنين رجز خواند: «اى واى بر ما در قبيله مذحج از افراد قبيله عك، گويى مادرشان بر پا ايستاده و مى گريد، ما با شمشير آنان را فرو مى كوبيم فروكوبيدنى و مردانى چون مردان عك وجود ندارد». گويد: افراد قبيله عك سنگى را مقابل خود بر زمين نهادند و گفتند: هرگز نمى گريزيم مگر اينكه اين سنگ بگريزد و آنان چون حرف جيم را به صورت كاف تلفظ مى كنند كلمه حجر را «حكر» تلفظ مى كردند، عمرو عاص قلب لشكر خود را در پنج صف قرار داد و عراقيان هم همان گونه كردند، در اين هنگام عمرو عاص با صداى بلند چنين رجز خواند: «اى سپاهيانى كه داراى ايمان استواريد، قيام كنيد قيام كردنى و از خداوند رحمان يارى بجوييد، براى من خبرى رنگارنگ رسيده و آن اين است كه على پسر عفان را كشته است، و پير ما را آن چنان كه بوده است براى ما برگردانيد». عراقيان اين رجز او را چنين پاسخ دادند: «شمشيرهاى قبيله هاى مذحج و همدان از اينكه نعثل [عثمان ] را آن چنان كه بوده است برگردانند خوددارى مى كند...».عمرو بن عاص براى بار دوم با صداى بلند اين رجز را خواند: «پيش از آنكه از ضربه هاى زوبين و نيزه پاره پاره شويد شيخ ما را به ما برگردانيد كافى خواهد بود».عراقيان او را پاسخ دادند: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 71 «چگونه نعثل را برگردانيم كه مرده و پوستش خشك شده است ما خود بر سرش چندان زديم كه درافتاد، خداوند به جاى او بهترين بدل را داده است كه به احكام دين داناتر و در عمل پاكتر است».ابراهيم بن اوس بن عبيدة سلمى كه از مردم شام است چنين سروده است: «پاداش اين لشكرها كه به سوى شما آمده اند و سواركاران دليرش بر عثمان مى گريند با خدا باد نود هزار كه ميان ايشان هيچ تبهكارى نيست و تمام سوره هاى بلند و كوتاه قرآن را مى خوانند...». نصر مى گويد: على عليه السلام هم تمام آن شب را بيدار ماند و مردم را مرتب مى كرد و چون صبح كرد به شاميان حمله برد. معاويه هم با مردم شام به مقابله او آمد.على (ع) شروع به پرسيدن از نام قبايل سپاه شام كرد و نامهاى آنان را مى گفتند و چون آنان و محل استقرار هر يك را دانست به افراد قبيله ازد عراق گفت: شما قبيله ازد را براى من كفايت كنيد و به افراد قبيله خثعم گفت: شما خثعمى هاى شام را براى من كفايت كنيد، همچنين به هر قبيله از عراقيان دستور داد كه همان قبيله شاميان را كفايت كند، مگر قبائلى كه شمارشان در عراق اندك بود مانند بجيله كه قبيله لخم برابرشان قرار گرفتند. هر دو سپاه روز چهار شنبه ششم صفر تا غروب روياروى قرار گرفتند و جنگ كردند و شب هنگام بدون آنكه هيچيك بر ديگرى غالب شود بازگشتند. نصر مى گويد: روز هفتم جنگ سخت تر و كارزار مهمتر بود. عبد الله بن بديل خزاعى كه فرماندهى ميمنه سپاه عراق را بر عهده داشت به نيروهاى حبيب بن مسلمه كه فرمانده ميسره سپاه شام بود حمله كرد و همچنان به حمله خود ادامه داد و سواران او را پراكنده كرد آن چنان كه هنگام ظهر آنان را تا كنار خيمه معاويه عقب راند. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از مالك بن اعين، از زيد بن وهب براى ما نقل كرد كه مى گفته است: عبد الله بن بديل ميان ياران خود بر پا خاست و براى آنان سخنرانى كرد و چنين اظهار داشت: همانا كه معاويه مدعى چيزى است كه از او نيست، و در مورد حكومت با كسى كه شايسته حكومت است و كسى نظير او نيست ستيز مى كند و مى خواهد با جدال باطل خويش حق را از ميان بردارد، اينك همراه اعراب و احزاب بر شما حمله آورده است، او گمراهى را براى آنان آراسته و در دلهايشان محبت فتنه انگيزى را نشانده است، كارها را بر آنان مشتبه ساخته و پليدى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 72 بر پليدى ايشان افزوده است. و شما به خدا سوگند كه بر نور و برهان روشن و آشكاريد. اينك با اين ستمگران سركش جنگ كنيد، با آنان جنگ كنيد و از ايشان مترسيد و چگونه بايد از ايشان بترسيد و حال آنكه در دست شما آيتى آشكار از كتاب خدايتان است كه مى فرمايد: «آيا از ايشان مى ترسيد، و حال آنكه اگر مؤمن باشيد خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد، جنگ كنيد با ايشان تا خدايشان به دست شما عذاب دهد و رسوا سازد و شما را بر آنان يارى و سينه هاى قومى را كه مؤمنند شفا دهد» همانا كه من همراه پيامبر (ص) با ايشان جنگ كرده ام و به خدا سوگند كه در اين جنگ هم آنان پاك تر و نيكوكارتر و با تقوى تر از آن بار نيستند. بشتابيد به جنگ دشمن خدا و دشمن خودتان. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از عبد الرحمان، از ابو عمرو، از پدرش نقل مى كرد كه على عليه السلام در شب آن روز خطبه يى ايراد كرد و چنين گفت: «اى گروههاى مسلمان بيم از خدا را شعار خود و سكينه و آرامش را ملازم خويش قرار دهيد و دندانها را بر يكديگر بفشاريد كه براى دور ساختن شمشيرها سودبخش تر است...» تا آخر [همين ] خطبه كه در اين كتاب مذكور است. همچنين نصر با اسنادى كه آورده است نقل مى كند كه على عليه السلام در آن روز خطبه يى ايراد كرد و ضمن آن چنين گفت: «اى مردم، همانا خداوند كه يادش برتر است شما را بر تجارتى راهنمايى كرده كه شما را از عذاب نجات مى دهد و به خير راهبر مى شود و آن ايمان به خدا و رسولش و جهاد در راه اوست كه پاداش آن را آمرزش گناهان و جايگاههاى پاكيزه در بهشتهاى جاودانه قرار داده است و رضايت خداوند بزرگتر و بهتر است. و خداوند به شما خبر داده است كه چه چيز را دوست مى دارد و فرموده است: «همانا كه خداوند آنانى را كه در راه او در صف استوار همچون سد آهنين جنگ مى كنند دوست مى دارد» اينك صفهاى خود را همچون بنياد استوار-  مستقيم و-  راست سازيد. زره-  پوشيده را جلو فرستيد و بى زره را پشت سر قرار دهيد، دندانهاى خود را بر يكديگر بفشريد كه اين كار براى دور كردن شمشيرها از فرق سر بهتر و براى آرامش دل و جان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 73 سودبخش تر است. صداهاى خود را فرو بريد و بميرانيد كه سستى را بهتر از شما دور مى كند و براى وقار مناسب تر است و خود را در قبال پيكان نيزه ها خميده كنيد كه موجب مى شود پيكان نيزه بر دشمن بيشتر نفوذ كند. اما درفش هاى خود را خم مكنيد و از دست مدهيد و آنها را جز به دست شجاعان خود كه از خانواده و نواميس خود دفاع مى كنند و به هنگام فرو افتادن در سختيها پايدار و شايسته اند مسپاريد، آنانى كه درفش شما را در بر مى گيرند و از آن حمايت مى كنند و جلو و پشت آن ضربه مى زنند، و هيچ گاه درفش خود را ضايع مكنيد. هر مرد از شما ضربه محكم زدن به هماورد خويش را خود بر عهده بگيرد، در عين حال بايد با برادر خويش به جان مواسات كند و مبادا كه هماورد خود را بر عهده برادر خويش واگذارد و در نتيجه دو هماورد بر دوست و برادر او حمله آورند و با اين كار براى خود مايه گناه و سرزنش گردد. چگونه اين كار ممكن است صورت گيرد كه آن يكى مجبور شود با دو هماورد نبرد كند و اين يكى دست بدارد و بگريزد و هماورد خود را بر عهده برادرش بگذارد يا آنكه بايستد و بر او بنگرد. هر كس چنين كند خداوند بر او خشم مى گيرد. خويشتن را در معرض خشم خداوند قرار مدهيد كه بازگشت شما به سوى خداوند است. خداوند درباره قومى كه آنان را نكوهش نموده است چنين مى فرمايد: «اگر از مرگ و كشته شدن بگريزيد هرگز سودى نمى بخشدتان و در آن صورت جز اندك زمانى كامياب نخواهيد شد» به خدا سوگند بر فرض كه از دم شمشير اين جهانى بگريزيد از دم شمشير آن جهانى سلامت نمى مانيد. از راستى و پايدارى يارى جوييد كه پس از شكيبايى پيروزى نازل مى شود. نصر گويد: عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى، از مالك بن قدامه ارحبى نقل مى كرد كه سعيد بن قيس در قناصرين براى ياران خود خطبه يى ايراد كرد و چنين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 74 گفت: سپاس خداوندى را كه ما را به دين خويش هدايت فرمود و كتاب خويش را در ميراث ما قرار داد و با فرستادن پيامبر خويش بر ما منت نهاد و او را مايه رحمت همه جهانيان و سرور پيامبران و خاتم ايشان و حجت بزرگ بر همه گذشتگان و آيندگان و رهبر مومنان قرار داد. و سپس در تقدير و مشيت خداوند چنين بوده كه ما و دشمن ما را در قناصرين گرد آورد و به هر حال بر آنچه ما را خوش و ناخوش است سپاسگزار خداييم. امروز گريز زيبنده ما نيست و اكنون هنگام گريز و بازگشت نيست و همانا خداوند ما را به رحمتى از خويش ويژه گردانيده است كه توان شكرش را نداريم و نمى توانيم قدر و ارزش آن را درك كنيم و آن اين است كه بهترين و گزينه ترين ياران محمد (ص) همراه و در زمره ما هستند و سوگند به خدايى كه بر بندگان بيناست اگر رهبر ما مرد بينى بريده يى مى بود با توجه به اين كه هفتاد تن از شركت كنندگان در جنگ بدر همراه مايند شايسته است كه بينش ما پسنديده و دلهاى ما به اطاعت از او راضى باشد، چه رسد به اينكه رهبر و سالار ما پسر عموى پيامبر ما و بدرى راستين است كه در خردسالى نماز گزارده و در بزرگى همراه پيامبرتان بسيار جهاد كرده است و حال آنكه معاويه برده آزاد شده از قيد اسارت جنگى و پسر آزاد شده است. آگاه باشيد كه او گروهى از گمراهان را فريفته است و آنان را به آتش دوزخ درآورده و ننگ و عار را بر ايشان ارزانى داشته است و خداوند آنان را به زبونى و حقارت مى كشاند. همانا كه شما بزودى همين فردا با دشمن خويش روياروى مى شويد، بر شما باد بيم از خدا و كوشش و دور انديشى و صدق و پايدارى كه خداوند همراه صابران است. همانا آگاه باشيد كه شما با كشتن آنان رستگار مى شويد و حال آنكه آنان با كشتن شما بدبخت مى شوند. به خدا سوگند هيچ مردى از شما مردى از ايشان را نمى كشد مگر اينكه خداوند قاتل را به بهشت جاودان و مقتول را به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 75 آتش دوزخ درمى آورد «و نه سبك و كاسته شود از ايشان و در آن جاودانه گرفتارند». خداوند ما و شما را از آنچه دوستان خود را بركنار داشته است بركنار دارد و ما و شما را از آنانى كه از او اطاعت كرده و پرهيزگار بوده اند قرار دهد. از خداى بزرگ براى خودم و شما و مومنان آمرزش مى طلبم. شعبى مى گويد: همانا كه سعيد بن قيس با كردار خويش آنچه را در اين خطبه گفت تصديق كرد. نصر مى گويد: عمرو بن شمر، از جابر، از ابو جعفر [امام باقر عليه السلام ] و زيد بن حسن نقل مى كند كه آن دو مى گفته اند: معاويه از عمرو عاص خواست تا صفهاى شاميان را مرتب كند و آرايش نظامى دهد. عمرو گفت: به آن شرط كه اگر خداوند پسر ابو طالب را كشت و شهرها به اطاعت تو در آمد و براى تو استوار شد براى من هر چه خودم حكم مى كنم باشد. معاويه گفت: مگر حكم تو در مورد مصر نبود و آن ترا بس نيست گفت: آيا مصر مى تواند عوض بهشت باشد و كشتن پسر ابو طالب به بهاى عذاب دوزخى است كه [در آن باره خداوند فرموده است ] «نه سبك و كاسته شود از ايشان و در آن جاودانه گرفتارند». معاويه گفت: اى ابو عبد الله اگر پسر ابو طالب كشته شد فرمان تو را خواهد بود، اينك آرام و آهسته گوى كه مردم شام سخنت را نشوند. عمرو عاص برخاست و گفت: اى گروه شاميان صفهاى خود را منظم و همچون موى پشت لب بياراييد و كاسه هاى سرتان را ساعتى به ما عاريه دهيد كه حق به مقطع خود رسيده است و چيزى جز ظالم و مظلوم باقى نمانده است. نصر مى گويد: ابو الهيثم بن التيهان كه از اصحاب رسول خدا (ص) و از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 76 نقيبان و شركت كنندگان در بيعت عقبه و جنگ بدر بود پيش آمد و شروع به آراستن صفهاى عراقيان كرد و مى گفت: اى گروه عراقيان همانا كه ميان شما و پيروزى اين جهانى و بهشت آن جهانى جز ساعتى از يك روز باقى نمانده است، گامهاتان را استوار بداريد، صفهاى خود را منظم كنيد و كاسه هاى سرتان را به پروردگارتان عاريه دهيد و از خداوند، پروردگار خود، يارى بجوييد و با دشمن خدا و دشمن خود جهاد كنيد و آنان را بكشيد كه خدايشان بكشد و نابود سازد و صبر و پايدارى كنيد كه «زمين از آن خداوند است آن را به هر كس از بندگانش كه خواهد ميراث دهد و فرجام پسنديده از آن پرهيزگاران است». نصر گويد: عمرو بن شمر، از جابر، از فضل بن ادهم، از پدرش نقل مى كند كه مى گفته است: اشتر هم در قناصرين در حالى كه سوار بر اسبى به سياهى بال زاغ بود براى مردم خطبه ايراد كرد و چنين گفت: سپاس خداوندى را كه آسمانهاى برافراشته را آفريد: «خداى مهربانى كه بر عرش محيط است و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين و آنچه ميان آن دو و آنچه زير زمين است همه از اوست» او را بر آزمايش پسنديده يى كه فراهم آورده است و اين نعمتها كه آشكار كرده است هر صبح و شام فراوان ستايش مى كنم. هر كه را خدا راهنمايى كرد هدايت يافته است و هر كه را او راهنمايى نكرد به گمراهى در افتاد. خداوند محمد را با صواب و هدايت گسيل داشت و او را بر همه اديان پيروزى داد هر چند مشركان را خوش نيامد. خداى بر او درود و سلام فرستد سپس همانا از تقدير و مشيت خداوند سبحان اين بود كه ما را به اين شهر و زمين كشاند و ميان ما و دشمن خدا و دشمن ما برخورد پديد آورد. و ما به سپاس و نعمت و فضل و منت خداوند ديدگانمان روشن و جانهايمان آرام و پاك است. از جنگ با ايشان اميد پاداش پسنديده و در امان بودن از عقاب داريم. پسر عموى پيامبرمان كه شمشيرى از شمشيرهاى خداوند است-  يعنى على بن ابى طالب-  همراه ماست كه با پيامبر چنان نماز گزارد كه هيچ مردى در آن بر او پيشى نگرفت، تاكنون كه پيرمردى شده است هيچ گاه از او كارى كودكانه و كوتاهى و لغزشى سر نزده است. او در دين خداوند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 77 متعال و نسبت به حدود الهى دانا و داراى انديشه اصيل و صبر جميل و پاكدامنى ديرينه است. بنابراين، نسبت به خدا پرهيزگار باشيد و بر شما باد كوشش و دور-  انديشى. و بدانيد كه شما بر حق هستيد و آن گروه بر باطلند. شما با معاويه جنگ مى-  كنيد و حال آنكه همراه شما علاوه بر اصحاب محمد (ص) نزديك صد تن از شركت كنندگان در جنگ بدر حاضرند و بيشتر درفشهايى كه با شماست همان درفشهاست كه در التزام ركاب پيامبر بوده است و پرچمهايى كه با معاويه است پرچمهايى است كه همراه مشركان و بر ضد رسول خدا (ص) بوده است. بنابراين، در واجب بودن جنگ با آنان كسى جز آن كه دلش مرده است ترديد نمى كند و همانا كه شما بر يكى از اين دو كار پسنديده خواهيد بود: يا پيروزى يا شهادت. خداوند ما و شما را همان گونه كه هر كس او را اطاعت و پرهيزگارى كند از گناه باز-  مى دارد از گناه و نافرمانى باز دارد و به ما و شما فرمانبردارى خود و پرهيزگارى را الهام فرمايد و براى خودم و شما از خداوند آمرزش مى خواهم. نصر، از عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى، از صعصة بن صوحان، از زامل بن-  عمرو جذامى نقل مى كند كه مى گفته است: معاويه از ذوالكلاع حميرى كه از بزرگترين و بى باكترين ياران او بود خواست تا براى مردم خطبه بخواند و ايشان را به جنگ با على عليه السلام و يارانش تشويق كند. او اسب خويش را آماده ساخت و بر آن نشست و براى مردم خطبه خواند و چنين گفت: سپاس خدا را سپاس فراوان، فزاينده و آشكار در هر بام و شام، او را مى ستايم و از او يارى مى خواهم و به او ايمان و بر او توكل دارم و خداى بسنده-  ترين كارگزار است و گواهى مى دهم كه پروردگارى جز خداى يگانه نيست كه انبازى براى او تصور نمى شود و گواهى مى دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست. او را در آن هنگام كه گناهان آشكار و فرمانبردارى مندرس و زمين آكنده از ستم و گمراهى بود و جهان در شعله هاى فتنه مى سوخت آن چنان كه دشمن خدا، ابليس، طمع بسته و در ايستاده بود كه در اطراف جهان پرستيده و عبادت شود، با قرآن كه منشور هدايت است و راهنمايى و دين حق مبعوث فرمود و اين محمد (ص) بود كه خداوند با وجود او آتشهاى زمين را فرو نشاند و ميخهاى ستم را از بن بر آورد و با او نيروهاى ابليس را خوار نمود و او را از طمعى كه بر پيروزى بر مردم بسته بود نااميد ساخت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 78 و خداوند او را بر همه اديان پيروز ساخت هر چند مشركان را خوش نبود. و سپس اين قضاى خداوندى بود كه ميان ما و مردم همكيش ما در صفين جنگ روى دهد و ما بخوبى مى دانيم كه ميان ايشان كسانى هستند كه با پيامبر (ص) سابقه درخشان دارند و ارزش بزرگى داشته اند ولى اينك كار دگرگون شده است و براى خود به هيچ روى روا نمى بينم كه خون عثمان بر هدر شود، داماد پيامبرمان و كسى كه سپاه اسلام را كه گرفتار سختى و تنگدستى بود مجهز ساخت و بر مسجد و جايگاه نماز پيامبر (ص) خانه يى افزود و سقاخانه يى بنا كرد و پيامبر خدا (ص) از سوى او با دست راست خويش با دست چپ خود بيعت نمود و دو دختر گرامى خويش ام كلثوم و رقيه را به همسرى او داد و بر شرف او افزود. بر فرض كه عثمان مرتكب گناهى شده باشد همانا كسى كه از او بهتر و برتر بوده مرتكب گناه شده است و خداوند سبحان به پيامبر خويش فرموده است: «تا خداوند از گناه گذشته و آينده تو درگذرد». و موسى تنى را بكشت و از خداوند طب آمرزش كرد و خدايش آمرزيد و نوح مرتكب گناه شد و سپس از خداوند آمرزش خواست و خدايش آمرزيد و كداميك از شما از گناه عارى است. و ما بخوبى مى دانيم كه پسر ابو طالب را با پيامبر خدا سابقه يى پسنديده بوده است ولى اگر او مشوق و شوراننده مردم بر كشتن عثمان نبوده است ترديد نيست كه از يارى او خوددارى كرده است با آنكه عثمان برادر دينى و پسر عمو و همزلف و پسر عمه او بوده، وانگهى آنان از عراق خويش حركت كرده و به شام و سرزمين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 79 شما و منطقه حكومت شما فرود آمده اند و همانا كه عموم ايشان يا از كشندگان عثمانند يا از كسانى كه او را يارى نداده اند. اينك صبر و پايدارى و از خداى متعال مدد خواهى كنيد. اى امت شما گرفتار آزمون و بلا شده ايد و من همين ديشب به خواب ديدم كه گويى ما و مردم عراق قرآنى را محاصره كرده ايم و شمشيرهاى خود را بر آن فرومى آوريم و ما در آن حال فرياد مى زنيم «واى بر شما از عذاب خدا». و با اين همه به خدا سوگند كه ما تا پاى جان آوردگاه را رها نخواهيم كرد. اينك بر شما باد تقواى خداوند و بايد كه نيتهاى شما فقط براى خدا خالص باشد، كه من از عمر بن خطاب شنيدم مى گفت: از پيامبر خدا (ص) شنيدم مى فرمود: «همانا كشته-  شدگان بر نيت خود مبعوث مى شوند» خداوند به ما و شما صبر و پايدارى ارزانى دارد و ما و شما را عزت و نصرت دهد و در هر كارى براى ما و شما باشد و براى خود و شما از پيشگاه خدا آمرزش مى طلبم. نصر گويد: عمرو بن شمر، از جابر، از عامر، از صعصعة بن صوحان عبدى، از ابرهة بن صباح براى ما نقل كرد كه مى گفته است يزيد بن اسد بجلى هم در جنگ صفين ميان شاميان برخاست تا سخنرانى كند، قبايى خز پوشيده بود و عمامه يى سياه بر سر داشت، دستگيره شمشيرش را به دست گرفته و پايه آن را بر زمين نهاده و به آن تكيه داده بود. صعصعه مى گفت ابرهه براى من نقل كرد كه يزيد بن اسد بجلى در آن هنگام از گرامى ترين و زيباترين و بليغ ترين افراد عرب بود و چنين گفت: سپاس خداوند يگانه يكتا را، بخشنده شكوهمند و توانگر در هم شكننده و حكيم آمرزنده و بزرگ بلند مرتبه، صاحب عطاء و كردار و نعمت وجود و رونق و زيبايى و منت و بخشش، مالك روزى كه در آن سوداگرى و دوستى نيست. او را بر اين آزمون پسنديده و ارزانى داشتن اين همه نعمتها در همه حال چه سختى و چه آسايش مى ستايم. او را بر نعمتهاى كامل و بخششهاى بزرگش مى ستايم، ستايشى كه در شب و روز درخشان است، و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداى يكتاى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 80 بى انباز نيست. و گواهى دادن به اين كلمه مايه رستگارى در زندگى و هنگام مرگ است و روز جز اخلاص در آن است. و گواهى مى دهم كه محمد (ص) بنده و فرستاده خدا و پيامبر برگزيده و امام هدايت است، سلام و درود خدا بر او باد، و سپس تقدير خداوند بر اين بود كه ما و همكيشان ما را در اين سرزمين جمع و روياروى قرار دهد و خدا مى داند كه من اين را خوش نمى دارم، ولى آنان به ما اجازه ندادند آب دهان خويش را فرو بريم و ما را به حال خود رها نكردند كه بر احوال خود بنگريم و به معاد خويش بينديشيم و كار را به آنجا كشاندند كه ميان ما و در حريم و مركز ما فرود آمدند. و ما مى دانيم كه ميان اين قوم خردمندان بردبار همراه سفلگانى از فرومايه اند، كه از سفلگان ايشان بر زنان و فرزندان خود در امان نيستيم. ما دوست مى داشتيم كه با همكيشان خود جنگ نكنيم اما ما را بيرون كشاندند و كارها چنان شد كه بايد فردا براى غيرت و حميت با آنان جنگ كنيم. ما از خداييم و به سوى او بازگشت كنندگانيم و سپاس خداوند پروردگار جهانيان را، همانا سوگند به كسى كه محمد را به رسالت فرستاده است، من دوست مى دارم كه كاش يك سال پيش مرده بودم ولى خداوند هر گاه كارى را اراده كند بندگان نتوانند آن را باز دارند.بنابراين از خداى بزرگ مدد مى جوييم، و براى خود و شما از پيشگاه خدا آمرزش مى خواهم. نصر گويد: عمرو، از ابى روق همدانى نقل مى كرد كه يزيد بن قيس ارحبى در صفين عراقيان را به جنگ تحريض كرد و چنين گفت: همانا مسلمان واقعى كسى است كه دين و انديشه اش سالم باشد و همانا به خدا سوگند اين قوم با ما براى آن جنگ نمى كنند كه بخواهند دينى را كه، به پندار ايشان، ما تباه ساخته ايم بر پا دارند يا حقى را كه، به انديشه ياوه ايشان، ما از ميان برده ايم زنده كنند، جز بر سر اين دنيا و جهاندارى با ما جنگ نمى كنند آن هم براى اينكه پادشاهانى سركش و ستمگر باشند و اگر بر شما پيروز شوند كه خدايشان هرگز پيروزى و شادى بهره نفرمايد در آن صورت كسانى چون سعيد و وليد و عبد الله بن- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 81 عامر سفله را بر شما اميرى مى دهند كه هر يك از ايشان در مجلس خود چنين و چنان مى گويند و مال خدا را مى گيرند و مى گويند در آن مورد گناهى بر ما نيست. گويى ميراث پدر خود را دريافت داشته است. و اين چگونه ممكن است، كه آن اموال خداوند است كه در پناه شمشيرها و نيزه هاى ما به ما ارزانى فرموده است. اينك اى بندگان خدا با اين قوم ستمگر جنگ كنيد، كسانى كه به غير از آنچه خداوند نازل فرموده است حكم مى كنند و در جنگ با ايشان سرزنش سرزنش كننده شما را از كار باز ندارند. اگر آنان بر شما چيره شوند دين و دنياى شما را بر شما تباه مى سازند، آنان كسانى هستند كه شناخته و آزموده ايد. و به خدا سوگند ايشان از اجتماع خويش براى جنگ با شما جز شر و بدى اراده نكرده اند. و از خداى بزرگ براى خودم و شما طلب آمرزش مى كنم. نصر مى گويد: عمرو بن عاص رجز زير را سرود و براى على فرستاد: «اى ابا حسن پس از آن ديگر از ما در امان نخواهى بود كه ما كار جنگ را همچون ريسمان محكم و استوار خواهيم داشت...» گويد: مردى از شاعران عراق او را چنين پاسخ داد: «بنگريد و در جنگ خود با ابا حسن بر حذر باشيد. او شير است و پدر دو شير بچه كه بايد از او بر حذر بود و سخت زيرك است...». نصر گويد: عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى براى ما نقل كرد كه نخستين دو سوار كارى كه در آن روز-  يعنى هفتم صفر كه از روزهاى سخت و جنگهاى پر خطر صفين بود-  روياروى شدند، حجر نيك سيرت همان حجر بن عدى يار امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام است و حجر بد سرشت پسر عموى اوست كه از ياران معاويه است و هر دو از قبيله كنده اند. آن دو نخست با نيزه به يكديگر حمله كردند و در اين هنگام مردى از قبيله اسد كه نامش خزيمه بود از لشكر معاويه بيرون آمد و با نيزه خود به حجر بن عدى ضربتى زد. ياران على- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 82 عليه السلام حمله كردند و خزيمه اسدى را كشتند و حجر بد سرشت گريزان جان به در برد و به صف معاويه پيوست. سپس دوباره به ميدان آمد و هماورد خواست.حكم بن ازهر از عراقيان به مبارزه با او بيرون آمد كه حجر بد سرشت او را كشت.پس از او رفاعة بن ظالم حميرى از صف عراق به نبرد حجر بيرون آمد و او را كشت و پيش ياران خود برگشت. على (ع) گفت سپاس خداوندى را كه حجر را در قبال خون حكم بن ازهر كشت.. سپس على (ع) ياران خود را فراخواند و از ايشان خواست تا يك تن قرآنى را كه در دست على بود بگيرد و پيش مردم شام برود. على فرمود: چه كسى حاضر است پيش شاميان برود و آنان را به آنچه در اين قرآن است فراخواند مردم خاموش ماندند. جوانى كه نامش سعيد بود پيش آمد و گفت: من انجام دهنده آنم. على (ع) آن سخن را دوباره گفت، مردم همچنان خاموش ماندند و آن جوان دوباره پيش آمد، على (ع) قرآن را به او سپرد و او آن را به دست گرفت و برابر شاميان آمد و آنان را به خداوند سوگند داد و آنان را به آنچه در آن است فراخواند، او را كشتند. در اين هنگام على عليه السلام به عبد الله بن بديل بن ورقاء خزاعى گفت: اينك بر شاميان حمله كن. و او كه در آن روز دو زره پوشيده بود و دو شمشير بر كمر داشت با كسانى از ميمنه لشكر كه همراهش بودند بر شاميان حمله كرد و دليرانه شمشير مى زد و اين رجز را مى خواند: «چيزى جز صبر و توكل و سپر و نيزه و شمشير برنده باقى نمانده است...» عبد الله بن بديل همچنان حمله مى كرد تا آنجا كه كنار معاويه و كسانى كه با او تا پاى جان و مرگ بيعت كردند رسيد. معاويه به آنان دستور داد همگى آهنگ عبد الله بن بديل كنند و در همان حال به حبيب بن مسلمه فهرى كه در ميسره معاويه بود پيام داد با همه همراهان خود بر عبد الله بن بديل حمله كند. مردم به يكديگر درافتادند و هر دو گروه يعنى جناح راست لشكر عراق و جناح چپ لشكر شام سخت كوشيدند. عبد الله بن بديل همچنان دليرانه شمشير مى زد تا آنجا كه معاويه را از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 83 جايگاهش عقب راند. عبد الله بن بديل شروع به فرياد كشيدن كرد: اى انتقام گيرندگان عثمان و مقصودش برادرش عثمان بود كه در آن جنگ كشته شده بود. ولى معاويه و يارانش پنداشتند كه مقصود او عثمان بن عفان است، و معاويه كه از جايگاه خود بسيار دور شده بود بازگشت و بر خود بيمناك شد و براى بار دوم و سوم به حبيب بن مسلمه پيام فرستاد و از او يارى و مدد خواست. و حبيب با همه افراد جناح چپ سپاه معاويه به جناح راست سپاه عراق حمله كرد و آن را از هم گسيخت، تا آنجا كه همراه عبد الله بن بديل فقط صد مرد از قاريان قرآن باقى ماند كه پشت به يكديگر داده و از خود دفاع مى كردند و ابن بديل همچنان خود را در معركه انداخته و مصمم بر كشتن معاويه بود و آهنگ جايگاه او داشت و بسوى او پيشروى مى كرد، تا آنجا كه نزديك معاويه رسيد و عبد الله بن عامر همراه معاويه ايستاده بود. معاويه خطاب به مردم بانگ برداشت: اى واى بر شما اينك كه از سلاح عاجزيد سنگ و پاره سنگ زنيد. و مردم شروع به سنگ و پاره سنگ زدن بر او كردند، چندان كه او را سخت زخمى كردند و بر زمين افتاد، آنگاه با شمشيرهاى خويش بر او هجوم آوردند و كشتندش. در اين هنگام معاويه و عبد الله بن عامر آمدند و كنار جسد او ايستادند. عبد الله بن عامر كه عبد الله بن بديل از پيش در زمره دوستان راستين او بود نخست عمامه خود را بر چهره او افكند و براى او طلب رحمت كرد. معاويه گفت: چهره اش را بگشا. ابن عامر گفت: نه به خدا سوگند تا جان در تن من باشد او مثله نخواهد شد. معاويه گفت: چهره اش را بگشاى كه او را به تو بخشيديم و مثله نخواهد شد. ابن عامر چهره او را گشود. معاويه گفت: سوگند به پروردگار كعبه كه اين قوچ آن قوم است. بار خدايا مرا بر اشتر نخعى و اشعث كندى هم پيروز گردان. سپس گفت: به خدا سوگند مثل اين مرد همان گونه است كه آن شاعر سروده است: «مرد جنگ اگر جنگ به او دندان نشان مى دهد او هم به آن دندان نشان مى دهد و مى گزدش و اگر جنگ دامن بر كمر زند او هم دامن بر كمر مى زند...» معاويه سپس چنين گفت: علاوه بر مردان خزاعه زنان آن قبيله هم اگر بتوانند با من جنگ كنند جنگ خواهند كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 84 نصر گويد: عمرو از ابى روق براى ما نقل كرد كه به هنگام كشته شدن عبد الله بن بديل شاميان بر عراقيان برترى يافتند و عراقيان جناح راست از هم-  گسيختند و سخت عقب نشينى كردند. على عليه السلام سهل بن حنيف را فرمان داد تا كسانى را كه همراه اويند جلو آورد تا جناح راست را دريابند و يارى رسانند. گروهى بسيار از سواران سپاه شام بر آنان حمله بردند و آنان را هم به جناح راست ملحق كردند. جناح راست عراقيان متصل به قرارگاه على (ع) در قلب لشكر و مردم يمن بود كه چون آنان از هم پاشيدند دامنه آن تا قرارگاه على (ع) رسيد و او از قلب به سوى جناح چپ روانه شد و در همان حال افراد قبيله مضر از جناح چپ پراكنده شدند و از تمام لشكر عراق كسى جز افراد قبيله ربيعه در جناح چپ با (على) باقى نماند. نصر گويد: عمرو، از قول مالك بن اعين، از زيد بن وهب براى ما نقل كرد كه در آن جنگ على عليه السلام در حالى كه پسرانش با او بودند به سوى جناح چپ كه در آن فقط افراد قبيله ربيعه با او باقى مانده بودند حركت كرد و خود مى-  ديدم كه تيرها از ميان شانه ها و پشت سرش مى گذشت و هر يك از پسرانش خود را سپر او مى ساختند و على عليه السلام اين را خوش نمى داشت و بر او پيشى مى-  گرفت و خود را ميان اهل شام و پسر قرار مى داد و دست او را مى گرفت و پشت سر خويش مى افكند. در اين هنگام احمر وابسته بنى اميه كه مردى دلير بود على را زير نظر گرفت و بر او حمله آورد. على عليه السلام فرمود: سوگند به پروردگار كعبه خدايم بكشد اگر تو را نكشم. احمر به سوى على آمد. كيسان غلام على برابر او ايستاد. احمر و كيسان هر يك به ديگرى ضربتى زدند و احمر، كيسان را كشت و آهنگ على كرد كه شمشير زند. على بر او پيشى گرفت و دست در گريبان زره او افكند و او را از روى اسبش بلند كرد. به خدا سوگند گويى هم اكنون دو پاى او را مى بينم كه بر گردن على آويخته بود و سپس او را چنان بر زمين كوفت كه شانه ها و بازوانش در هم شكسته شد و در همين حال دو پسر على (ع) حسين و محمد حمله كردند و با شمشيرهاى خويش چندان بر او زدند كه بر جاى سرد شد. گويى هم اكنون مى-  بينم كه على (ع) ايستاده بود و دو شير بچه او آن مرد را ضربه مى زدند تا او را كشتند، و پيش پدر آمدند و حسن بن على همراه پدر ايستاده بود. على به او گفت: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 85 پسر جان چه چيز تو را باز داشت كه چون دو برادرت عمل كنى گفت: اى امير المومنين آن دو مرا كفايت كردند. گويد: شاميان آهنگ على كردند و به او نزديك شدند و به خدا سوگند نزديك آمدن ايشان بر شتاب حركت او نيفزود. حسن به او گفت چه زيانى دارد كه با شتاب و تندتر حركت فرمايى تا به ياران خود كه در قبال دشمنت پايدارى كرده اند برسى-  زيد بن وهب مى گويد: يعنى افراد قبيله ربيعه كه در جناح چپ پايدارى كرده بودند-  على (ع) فرمود: پسر جان براى پدرت اجل و روزى مقدر است كه هرگز از آن در نمى گذرد، دويدن آن را به تأخير نمى اندازد و ايستادن آن را نزديك نمى سازد وانگهى پدرت هيچ پروا ندارد كه او بر مرگ در افتد يا مرگ بر او... نصر گويد: عمرو بن شمر، از جابر، از ابو اسحاق براى ما نقل كرد كه مى گفته است: على عليه السلام روزى از روزهاى صفين به ميدان آمد و در دست او فقط نيزه كوتاهى بود، و چون از كنار سعيد بن قيس همدانى گذشت، سعيد گفت: اى امير المومنين با آنكه نزديك دشمنى بيم ندارى كه كسى غافلگيرت كند على عليه السلام فرمود: هيچ كس نيست مگر آنكه از سوى خداوند نگهبانانى براى حفظ او گماشته شده اند كه او را از در افتادن در چاه يا خراب شدن ديوار بر او و رسيدن آفت مصون مى دارند و چون تقدير فرا رسد نگهبانان او را با تقدير رها مى كنند. نصر گويد: عمرو از فضيل بن خديج نقل كرد كه چون آن روز جناح راست سپاه عراق گريختند، على (ع) در حالى كه مى دويد آهنگ جناح چپ سپاه خود كرد و از مردم مى خواست برگردند و بر جاى خود باقى بمانند و به قرارگاه بازگردند. در همين حال از كنار اشتر گذشت و گفت: اى مالك گفت: اى امير مومنان گوش به فرمانم. فرمود: پيش اين گريختگان برو و بگو از مرگى كه نمى توانيد آن را عاجز كنيد به زندگانى كه براى شما باقى نمى ماند به كجا مى گريزيد اشتر حركت كرد و برابر مردم كه در حال گريز بودند ايستاد و همان سخنان را گفت و بر ايشان بانگ مى زد: اى مردم من مالك بن حارثم. و اين سخن را مكرر مى گفت ولى از آن گروه يك نفر هم به او توجه نمى كرد. او با خود پنداشت كه نام «اشتر» ميان مردم از «مالك بن حارث» مشهورتر است به اين سبب او شروع به فرياد برآوردن كرد كه: اى مردم من اشترم. گروهى به جانب او آمدند و گروهى از پيش او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 86 دور شدند. اشتر گفت: به خدا سوگند آنچه امروز انجام داديد بسيار زشت بود، شرمگاه پدرتان را گاز گرفتيد اى مردم چشمها را فرو بنديد و دندانها را برهم بفشريد و با كاسه و فرق سر خود از دشمن استقبال كنيد و بر آنان سخت حمله بريد، همچون حمله كسانى كه به خونخواهى پدران و پسران و برادران خويش حمله مى كنند و بر دشمن خود خشم مى گيرند و براى اينكه كسى در خونخواهى از ايشان پيشى نگيرد دل به مرگ مى سپارند. و همانا كه اين قوم با شما براى دين شما جنگ مى كنند تا سنت را خاموش و بدعت را زنده كنند و شما را به همان كار و آيين در آورند كه خداوند شما را با بينش پسنديده از آن بيرون كشيده است. بنابراين، اى بندگان خدا در راه دفاع از دين خود با خوشدلى خون خود را نثار كنيد و همانا گريز از اين ميدان بر باد رفتن عزت شما و چيره شدن آنان بر غنايم و زبونى در مرگ و زندگى، و ننگ دنيا و آخرت و خشم خداوند و عذاب دردناك است. سپس گفت: اى مردم فقط مذحجيان را پيش من درآوريد. و چون آنان پيش او جمع شدند گفت: سنگ به دهانتان باد به خدا سوگند شما امروز خداى خود را خشنود نكرديد و در مورد دشمن او چنان كه شايد و بايد انجام وظيفه نكرديد. و چرا بايد چنين باشد و حال آنكه شما فرزندان جنگ و ياران هجومها و جوانمردان حملات صبحگاهى و سواركاران حمله و تعقيب و مرگ هماوردان و مذحجيان-  نيزه زن هستيد كه كسى در خونخواهى بر آنان پيشى نگرفته است و خونهاى ايشان هرگز تباه نشده است و در هيچ مورد از جنگها به درماندگى معروف نشده اند. و شما سروران شهر و ديار خود و نيرومندترين قبيله قوم هستيد و آنچه امروز انجام دهيد فردا درباره آن سخن گفته خواهد شد، و از آنچه گفته خواهد شد بر حذر باشيد. اينك با دشمن خود دليرانه برخورد كنيد كه خداوند همراه صابران است و سوگند به كسى كه جان مالك در دست اوست در اين قوم-  و در همان حال با دست خود به شاميان اشاره مى كرد-  به خدا سوگند يك مرد هم وجود ندارد كه به اندازه بال پشه يى پايبند به دين خدا باشد. به خدا سوگند شما امروز مقابله پسنديده يى نكرديد. اينك سياه رويى مرا نگهداريد تا باز خون در آن بدود. بر شما باد [حمله به ] اين بخش بزرگ [از لشكر دشمن ] كه اگر خداوند آن را در هم شكند دو جناح ديگر آن لشكر هم از پى آن در هم خواهد شكست همان گونه كه دنباله سيل هم از پى آن روان است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 87 آنان گفتند: ما را به هر جا كه دوست دارى و مى خواهى ببر. اشتر همراه مذحجيان آهنگ بزرگترين بخش سپاه دشمن كرد. گروهى ديگر هم كه در پايدارى نظير ايشان و از قبيله همدان و شمارشان حدود هشتصد تن بود و از كنار او مى گذشتند به او پيوستند. آن گروه در جناح راست سپاه على عليه السلام پايدارى كرده و پس از همه عقب نشسته بودند. آن چنان كه يكصد و هشتاد تن از آنان كشته شده بودند و از جمله يازده تن از سالارهاى قبايل از پاى در آمده بودند. و هر گاه سالارى كشته مى شد سالارى ديگر پرچم را در دست مى گرفت و آنان پسران شريح همدانى و كسان ديگرى از سران عشاير بودند. نخستين كسى كه كشته شد كريب بن شريح بود و پس از او شرحبيل، مرثد، هبيرة، هريم، شهر و شمر پسران ديگر شريح يكى پس از ديگرى از پاى در آمدند. و اين شش برادر همه در يك زمان كشته شدند. آن گاه پرچم را سفيان بن زيد و پس از او دو برادرش كرب و عبد الله به دست گرفتند و اين سه برادر نيز كشته شدند. سپس به ترتيب عمير بن بشر و برادرش حارث پرچم را به دست گرفتند و آن دو نيز كشته شدند. آن گاه ابو القلوص وهب بن كريب درفش را به دست گرفت، مردى از قومش به او گفت: خدايت رحمت كناد با اين پرچم كه خداوند آن را مايه اندوه قرار داده و مردم برگرد آن كشته شدند بازگرد و خويشتن و كسانى را كه با تو باقى مانده اند به كشتن مده. آنان عقب نشينى كردند و با خود مى گفتند: اى كاش شمارى از اعراب براى ما بودند كه تا پاى جان و مرگ با ما هم پيمان مى شدند و ما و ايشان پيش مى رفتيم و باز نمى گشتيم تا پيروز يا كشته شويم. در همان حال كه اين سخن را مى گفتند از كنار اشتر گذشتند و اشتر به آنان گفت: من با شما همپيمان و هم سوگند مى شوم كه هرگز از جنگ باز نگرديم تا پيروز يا هلاك شويم. و آنان با اين قصد و نيت با وى پايدارى كردند. و اين است معنى شعر كعب بن جعيل كه مى گويد: «همدانيان كبود چشم در جستجوى كسى بودند تا همپيمان شوند». گويد: اشتر به جانب جناح راست لشكر على (ع) آمد و گروهى از مردم پايدار و وفادار و با آزرم كه برگشته بودند به او پيوستند. و اشتر شروع به حمله كرد و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 88 با هيچ گروه و جمعى برنخورد مگر آنكه آنان را در هم شكست و به عقب راند. در همان حال از كنار پيكر خون آلوده زياد بن نضر گذشت كه آن را به قرارگاه مى بردند. اشتر گفت: به خدا سوگند اين صبر پسنديده و كردار بزرگوارانه است. زياد و يارانش در جناح راست لشكر عراق بودند. زياد پيش رفته و پرچم خويش را براى آنان برافراشته بود و آنان پايدارى كرده بودند و زياد چندان جنگيده بود تا كشته شده بود. سپس بر اشتر چيزى نگذشت و بلا فاصله ديد پيكر خون آلوده ديگرى را مى برند. پرسيد: اين پيكر كيست گفتند: يزيد بن قيس است كه چون زياد بن نضر بر زمين افتاد و كشته شد او پرچمش را براى افراد جناح راست برافراشت و خود زير آن پرچم چندان جنگ كرد كه كشته شد. اشتر گفت: به خدا سوگند اين نمودار صبر پسنديده و كردار كريمانه است. آيا مرد از آن آزرم نمى دارد كه بدون آنكه بكشد و كشته شود يا خود را براى كشته شدن عرضه دارد از ميدان بگريزد و بازگردد نصر مى گويد: عمرو، از حارث بن صباح براى ما نقل كرد كه مى گفته است در آن روز شمشيرى يمنى در دست اشتر بود كه چون آنرا فرود مى آورد مى پنداشتم آب از آن فرو مى چكد و چون آن را برمى كشيد نزديك بود درخشندگى آن چشم را خيره كند. او دليرانه بر دشمن ضربه مى زد و پيش مى رفت و مى گفت: «سختيهايى است كه بزودى از ما مى گذرد». در همين حال حارث بن جمهان جعفى اشتر را ديد و چون سراپا در آهن پوشيده شده بود و او را نشناخت، جلو رفت و به اشتر گفت: اينك خدايت از سوى امير المومنين و جماعت مسلمانان پاداش دهاد. اشتر او را شناخت و گفت: اى پسر جمهان آيا كسى مثل تو در چنين روزى خود را از اين معركه يى كه من در آن قرار گرفته ام كنار مى كشد و باز مى ماند ابن جمهان دقت كرد و او را شناخت-  اشتر بلند قامت ترين و تنومندترين مردان بود ولى در آن هنگام اندكى كم گوشت و لاغر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 89 شده بود-  و به او گفت: فدايت گردم به خدا سوگند تا به حال نمى دانستم جايگاه تو كجاست و اينك به خدا سوگند تا نميرم از تو جدا نمى شوم. نصر گويد: عمرو، از حارث بن صباح نقل مى كرد كه مى گفته است، منقذ و و حمير دو پسر قيس ناعطى در آن روز اشتر را ديدند. منقذ به حمير گفت: اگر جنگى كه از اين مرد مى بينم بر نيت خير باشد نظير او ميان اعراب نيست. حمير به او گفت: مگر انگيزه و نيت غير از اين چيزى است كه آشكار مى بينى گفت: بيم آن دارم كه در جستجوى پادشاهى باشد. نصر گويد: عمرو، از فضيل بن خديج، از برده آزاد كرده مالك اشتر نقل مى-  كند كه مى گفته است: چون بيشتر كسانى كه از ميمنه سپاه على (ع) گريخته بودند گرد اشتر جمع شدند شروع به تشويق آنان كرد و به ايشان چنين گفت: دندانهاى كرسى و عقل خود را بر هم بفشريد و با سرهاى خود بر اين قوم حمله بريد كه در گريز از جنگ از دست دادن عزت و چيرگى دشمن بر غنيمت، و زبونى زندگى و مرگ و ننگ دنيا و آخرت است. اشتر سپس بر صفهاى شاميان حمله كرد و آنان را چندان شكافت و به عقب راند كه به قرارگاه و خيمه هاى معاويه ملحق كرد. و اين در فاصله نماز عصر و مغرب آن روز بود. نصر گويد: عمرو، از مالك بن اعين، از زيد بن وهب نقل مى كند كه چون على عليه السلام افراد ميمنه سپاه خويش را ديد كه به جايگاه و صفهاى خود برگشتند و كسانى را از دشمن كه در جاهاى آنان مستقر شده بودند چندان عقب راندند كه به مواضع نخست خود رساندند به سوى آنان حركت كرد و چون به ايشان رسيد چنين گفت: من گريز و عقب نشينى شما را از مراكز و صفهاى خودتان ديدم كه چگونه سفلگان فرومايه و اعراب بيابان نشين شام شما را عقب راندند، در حالى كه شما دلاوران بزرگ عرب و سران برجسته آنيد و شب زنده داران به تلاوت قرآن هستيد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 90 و در آن هنگام كه خطاكاران گمراه مى شوند شما اهل دعوت حق هستيد. اگر باز گشت و روى آوردن شما پس از پشت به جنگ كردن و حمله شما پس از آن گريزتان نمى بود همان مجازاتى كه براى آن كس كه روز جنگ مى گريزد و پشت به جنگ مى كند واجب است، بر شما هم واجب مى شد و به نظر من شما از نابود شدگان بوديد. اما اينكه ديدم سرانجام آنان را همان گونه كه شما را عقب زده و از جايگاه خود بيرون راندند عقب زديد و بيرون رانديد و با شمشيرها چنان بر آنان ضربه زديد كه صفهاى جلو آنان روى صفهاى عقب پا مى نهادند و همچون شتران تشنه در هم مى ريختند، تا اندازه يى اندوه و خشم درونى من كاسته شد. اينك صبر و پايدارى كنيد كه آرامش يافته ايد و خداوند شما را با يقين استوار فرموده است و بايد كسى كه از جنگ مى-  گريزد بداند كه پروردگارش را به خشم مى آورد و خود را به تباهى مى افكند. و در گريز، خشم خداوند و خوارى پيوسته و ننگ زندگى است. وانگهى فرار كننده بايد بداند كه فرار از جنگ بر عمر او نمى افزايد و خداوندش را خرسند نمى دارد. بنابراين مرگ آدمى پيش از آنكه مرتكب اين اعمال شود براى او بهتر از رضايت به آلودگى و اصرارش بر اين صفات است. نصر مى گويد: عمرو، از قول ابو علقمه خثعمى براى ما نقل كرد كه عبد الله بن-  حنش خثعمى سالار قبيله خثعم شام به ابو كعب خثعمى سالار قبيله خثعم عراق پيام داد كه اگر بخواهى و موافقت كنى ما با يكديگر جنگ نكنيم. اگر امير شما پيروز شد ما با شما خواهيم بود و اگر امير ما پيروز شد شما با ما خواهيد بود و برخى از ما برخى ديگر را نكشد. ابو كعب اين پيشنهاد را نپذيرفت و چون خثعم عراق و خثعم شام روياروى ايستادند و مردم شروع به حمله بر يكديگر كردند، عبد الله بن حنش به قوم خود گفت: اى خثعمى ها همانا كه ما بر خثعم عراق كه از قوم مايند به پاس رعايت پيوند خويشاوندى ايشان و حفظ حقوق آنان پيشنهاد صلح و سازش داديم ولى آنان چيزى جز جنگ با ما را نپذيرفتند و در قطع پيوند خويشاوندى پيشگام شدند. شما به پاس حفظ حقوق آنان تا هنگامى كه دست از شما بداشته اند دست از ايشان بداريد ولى اگر با شما جنگ كردند شما هم جنگ كنيد. مردى از ياران او بيرون آمد و گفت: آنان عقيده و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 91 پيشنهاد تو را رد كردند و سوى تو آمده اند تا با تو جنگ كنند. آن مرد به ميدان رفت و بانگ برداشت كه: اى مردم عراق مردى به جنگ من آيد. عبد الله بن حنش از اين كار او خشمگين شد و گفت: خدايا وهب بن مسعود را هماورد او بگمار. وهب بن مسعود مردى شجاع از قبيله خثعم كوفه بود و از دوره جاهلى او را به دلاورى مى شناختند و هيچ كس با او مبارزه نمى كرد مگر آنكه وهب او را مى كشت.قضا را وهب بن مسعود به نبرد آن مرد آمد و او را كشت. آن دو قبيله به جنبش در آمدند و جنگى سخت كردند. ابو كعب به ياران خود مى گفت: اى خثعميان به مچ پاهاى آنان كه جاى خلخال است ضربه بزنيد. عبد الله بن حنش فرياد برآورد: اى ابا كعب انصاف داشته باش كه همگان قوم تو هستند. گفت: آرى به خدا سوگند و جنگ ميان ايشان شدت پيدا كرد. شمر بن-  عبد الله خثعمى از خثعميان شام بر ابو كعب حمله كرد و با نيزه او را كشت و سپس در حالى كه مى گريست برگشت و مى گفت: اى ابو كعب خدايت رحمت كناد من ترا در راه فرمانبردارى از قومى كشتم كه تو خود از ايشان در خويشاوندى به من نزديكتر بودى و در نظر من از ايشان محبوب تر، به خدا سوگند نمى دانم چه بگويم و فقط چنين گمان دارم كه شيطان ما را فريفته است و قريش هم ما را بازيچه قرار داده اند. راوى گويد: در اين هنگام كعب پسر ابو كعب برجست و رايت پدر خويش را در دست گرفت ولى يك چشمش چنان آسيب ديد كه از چشمخانه بيرون آمد و او بر زمين افتاد. شريح بن مالك خثعمى رايت را به دست گرفت و آن قوم كنار آن چندان جنگ كردند كه حدود هشتاد مرد از ايشان و بر همين شمار از خثعم شام كشته شدند، آنگاه شريح بن مالك رايت را به كعب بن ابى كعب سپرد. نصر گويد: عمرو، از قول عبد السلام بن عبد الله بن جابر براى ما نقل كرد كه پرچم قبيله بجيله عراق در صفين در دست فردى از خاندان احمس كه ابو شداد قيس بن مكشوح بن هلال بن حارث بن عوف بن عامر بن على بن اسلم بن احمس بن-  غوث بن انمار بود قرار داشت و چنين بود كه مردم بجيله به او گفتند: پرچم ما را در وه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3    ، صفحه ى 92 دست بگير. گفت: كس ديگرى غير از من براى شما بهتر است. گفتند كسى جز تو نمى خواهيم. گفت: به خدا سوگند اگر آن را به من بدهيد فقط شما را كنار آن مردى كه داراى سپر زرين است خواهم برد. گفته اند مردى كه داراى سپرى زرين بود همراه معاويه بود و با آن سپر او را در آفتاب سايه مى افكند. گفتند: هر چه مى خواهى انجام بده. او پرچم را در دست گرفت و با آن حمله كرد و آنان برگرد او دشمن را مى زدند تا كنار مردى كه سپر زرين داشت رسيد. آن مرد ميان گروه بسيارى از سواران سپاه معاويه قرار داشت و عبد الرحمان بن خالد بن وليد بود. مردم آنجا نبردى سخت كردند و ابو شداد با شمشير خود آهنگ آن مرد كرد مردى رومى از سپاه معاويه راه را بر او بست و شمشيرى بر پاى ابو شداد زد كه آن را قطع كرد. ابو شداد در همان حال بر آن رومى شمشير زد و او را كشت. ولى سر نيزه ها ابو شداد را فروگرفت و كشته شد. پس از او عبد الله بن قلع احمسى رايت را در دست گرفت و چنين رجز خواند: خداوند ابا شداد را كه منادى پروردگار را پاسخ داد از رحمت خود دور ندارد با شمشير بر دشمنان حمله كرد و به هنگام نبرد چه نيكو جوانمردى بود...» او هم چندان جنگ كرد تا كشته شد و پس از او برادرش عبد الرحمان رايت را در دست گرفت و چندان جنگ كرد تا كشته شد. سپس عفيف بن اياس-  احمسى آن را در دست گرفت و تا هنگامى كه مردم از يكديگر جدا شدند همچنان در دست او بود. نصر گويد: عمرو، از قول عبد السلام براى ما نقل كرد كه مى گفته است در آن روز از خاندان احمس، حازم بن ابى حازم برادر قيس بن ابى حازم و نعيم بن-  شهيد بن تغلبيه كشته شدند. پسر عموى نعيم كه نام او هم نعيم بن حارث بن تغلبيه از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 93 ياران معاويه بود، پيش معاويه آمد و گفت: اين كشته پسر عموى من است او را به من ببخش تا به خاكش بسپارم. معاويه گفت: آنان را به خاك نسپاريد كه شايسته آن نيستند. به خدا سوگند ما نتوانستيم عثمان را ميان ايشان به خاك سپاريم مگر پوشيده و مخفى. نعيم گفت: به خدا سوگند يا بايد به من اجازه دفن او را دهى يا تو را رها مى كنم و به آنان ملحق مى شوم. معاويه گفت: اى واى بر تو مى بينى كه بزرگان عرب را نمى توانيم به خاك بسپاريم، آن گاه از من تقاضاى دفن پسر عمويت را دارى. اگر مى خواهى به خاكش سپار يا رها كن. او رفت و پسر عموى خود را به خاك سپرد. نصر گويد: عمرو، از، ابو زهير عبسى، از نضر بن صالح نقل مى كرد كه مى گفته است: رايت قبيله غطفان عراق همراه عياش بن شريك بن حارث بن جندب بن-  زيد بن خلف بن رواحه بود. از سوى شاميان مردى از خاندان ذو الكلاع به ميدان آمد و هماورد خواست. قائد بن بكير عبسى به نبرد او رفت. مرد كلاعى بر او سخت حمله كرد و او را از پا درآورد. در اين هنگام ابو مسلم عياش بن شريك بيرون آمد و به قوم خود گفت: من با اين مرد نبرد مى كنم اگر كشته شدم سالار شما اسود بن-  حبيب بن جمانة بن قيس بن زهير خواهد بود و اگر او كشته شد سالار شما هرم بن-  شتبر بن عمرو بن جندب خواهد بود و اگر او كشته شد سالار شما عبد الله بن ضرار از خاندان حنظلة بن رواحة خواهد بود. و سپس به سوى مرد كلاعى حركت كرد. هرم بن شتبر خود را به او رساند و از پشت او را گرفت و گفت: تو را به پاس خويشاوندى سوگند كه به جنگ اين مرد تنومند كشيده قامت مرو. عياش به او گفت: مادر بر سوگت نشيند مگر چيزى جز مرگ است هرم گفت: مگر گريز از چيز ديگرى جز مرگ هست عياش گفت: مگر از مرگ گريز و چاره است به خدا سوگند كه او را مى كشم يا او مرا به قائد بن بكير ملحق مى سازد. عياش به هماوردى او رفت و سپرى از پوستهاى شتر داشت و چون نزديك او رسيد ديد سراپايش پوشيده از آهن است و هيچ جاى برهنه جز به اندازه بند كفشى از گردنش در فاصله ميان كلاه خود و زرهش ندارد. كلاعى بر عياش ضربتى زد كه تمام سپر او را جز يك وجب از هم دريد. عياش بر همان جاى برهنه گردنش ضربتى زد كه نخاعش را قطع كرد و او را كشت. پسر آن مرد كلاعى به خونخواهى پدر به ميدان آمد و بكير بن وائل او را كشت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 94 نصر گويد: عمرو بن شمر، از صلت بن زهير نهدى براى ما نقل كرد كه پرچم نهدى هاى عراق را مسروق بن هيثم بن سلمه در دست گرفت و كشته شد. پس از او صخر بن سمى آن را گرفت و سخت زخمى شد و او را از ميدان بيرون بردند. سپس على بن عمير آن را گرفت و چندان نبرد كرد كه سخت زخمى شد و از آوردگاه بيرونش بردند. سپس عبد الله بن كعب آن را گرفت و كشته شد و پس از او سلمه بن-  خذيم بن جرثومه آن را گرفت كه سخت زخمى شد و از پاى در افتاد. آن گاه عبد الله بن-  عمرو بن كبشه آن را گرفت كه سخت زخمى شد و او را از آوردگاه بيرون بردند. سپس ابو مسبح بن عمرو پرچم را به دست گرفت و كشته شد. سپس عبد الله بن نزال و پس از او برادر زاده اش عبد الرحمان بن زهير و پس از او غلامش مخارق آن را به دست گرفتند كه كشته شدند و سرانجام به دست عبد الرحمان بن مخنف ازدى رسيد. نصر مى گويد: عمرو، از صلت بن زهير براى ما نقل كرد كه مى گفته است: عبد الرحمان بن مخنف براى من گفت: يزيد بن مغفل كنار من كشته شد و بر زمين افتاد. من قاتل او را كشتم و سپس بر بالين يزيد ايستادم. آن گاه ابو زينب بن عروة هم كشته شد قاتل او را هم كشتم و بر بالين او هم ايستادم. در اين هنگام سفيان بن عوف رسيد و گفت: آيا يزيد بن مغفل را كشتيد گفتم: آرى همين كشته يى است كه مرا بر بالين او ايستاده مى بينى. گفت: تو كيستى كه خدايت زنده بداراد گفتم: من عبد الرحمان بن مخنف هستم. گفت: شريف و بزرگوار، خدايت زنده بدارد و درود بر تو باد، اى پسر عمو آيا جنازه او را به من كه عمويش سفيان بن-  عوف مغفل هستم نمى سپارى. گفتم: درود بر تو اينك ما نسبت به او از تو سزاوارتريم و او را به تو تسليم نمى كنيم ولى از اين گذشته به جان خودم سوگند معلوم است كه تو عمو و وارث اويى. نصر مى گويد: عمرو، از حارث بن حصين، از قول پير مردان ازد براى ما نقل كرد كه چون قبيله ازد عراق به مقابله قبيله ازد شام فرستاده شد مخنف بن سليم سخنرانى كرد و چنين گفت: سپاس خداوند را و درود بر محمد فرستاده او باد همانا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 95 از پيشامد ناگوار و آزمون بزرگ است كه ما مجبور به رويارويى با قوم خود شده ايم و آنان مجبور به رويارويى با ما شده اند. به خدا سوگند جز اين نيست كه ما دستهاى خود را با دست خويش قطع مى كنيم و گويا بالهاى خود را با شمشيرهاى خويش مى بريم و اگر چنين نكنيم براى سالار خود خير خواهى و با جامعه خود مواسات نكرده ايم و اگر اين كار را انجام دهيم عزت قبيله خود را از ميان برده و كانون خويش را خاموش كرده ايم. جندب بن زهير ازدى گفت: به خدا سوگند اگر بر فرض ما پدران ايشان بوديم و آنان فرزندان ما بودند يا بر عكس، آنان به منزله پدران ما بودند و ما فرزندان ايشان مى بوديم، و از جماعت و زمره ما بيرون مى رفتند و بر امام ما طعنه مى زدند و حاكمان ستمگر را به ناحق بر ضد دين و مردم ما يارى مى دادند و روياروى قرار مى گرفتيم از آنان جدا نمى شديم تا از آنچه بر آن هستند بازگردند و در آنچه ما آنان را دعوت مى كنيم درآيند، يا آنكه ميان ما و ايشان شمار كشتگان فراوان شود. مخنف گفت: خدايت در پهنه گمراهى سرگشته بدارد كه به خدا سوگند تو را از كودكى تا بزرگى ات نافرخنده مى دانستيم. به خدا سوگند ما چه در دوره جاهلى و چه در اسلام ميان دو انديشه و كار مردد نمانديم كه كدام را انجام دهيم و كدام را رها كنيم مگر اينكه تو سخت تر و دشوارتر آن را برگزيدى. بار خدايا اگر به ما عافيت ارزانى دارى براى من خوشتر از آن است كه ما را بيازمايى و گرفتار دارى. بار خدا، به هر يك از ما هر چه از تو مسألت مى كند عنايت فرماى. جندب بن زهير به ميدان رفت و از مردم ازد شام هماوردى طلبيد و آن مرد شامى او را كشت. نصر گويد: همچنين عمرو، از حارث بن حصين، از مشايخ قبيله نقل مى كرد كه عتبة بن جويره در جنگ صفين خطاب به خويشان و ياران خود گفت: همانا چراگاه اين جهان خوشيده و درختانش درويده شده و تازه اش فرسوده و شيرينش تلخ شده است. اينك آگاه باشيد كه مى خواهم خبرى از مردى راستين [خودم ] به شما بگويم، من از اين جهان ملول شده و دل از آن بركنده ام و همانا از دير باز آرزوى شهادت داشتم و همواره خويشتن را براى شهادت عرضه مى داشتم ولى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 96 خداوند نخواست تا مرا به اين جنگ رساند. هان آگاه باشيد كه من اين ساعت خود را براى شهيد شدن عرضه مى دارم و طمع دارم كه از آن محروم نشوم. اينك اى بندگان خدا براى جهاد با دشمنان خدا منتظر چه هستيد آيا بيم از مرگ كه به هر حال بر شما مى رسد و جانهايتان را در مى ربايد يا بيم برخورد ضربه هاى شمشير بر پيشانى و كف دست شما را باز داشته است آيا مى خواهيد اين جهان را با شرف نگريستن به عنايات الهى و دوستى با پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان در سراى جاودانه عوض كنيد اين انديشه استوار نيست. سپس گفت: اى برادران همانا كه من اين سرا را با سرايى كه پيش روى آن قرار دارد فروختم. و اينك روى به آن سرا دارم. خداوند چهره هايتان را اندوهگين نكناد و پيوندتان را گسيخته مداراد دو برادرش عبد الله و عوف هم از پى او روان شدند و گفتند: ما پس از تو خواهان برگ عيش نيستيم. خداوند پس از تو زندگى را زشت بداراد و همگى به ميدان رفتند و چندان جنگ كردند كه كشته شدند. نصر گويد: عمرو براى ما گفت كه مردى از خاندان صلت بن خارجه برايم نقل كرد كه در آن روز همين كه قبيله تميم مى خواست بگريزد، مالك بن حرى نهشلى بر آنان بانگ زد و گفت: اى بنى تميم سوگند به كسى كه من بنده اويم امروز جنگ تباه شد. گفتند: مگر نمى بينى كه مردم همه گريختند گفت: اى واى بر شما كه مى گريزيد و براى آن بهانه مى تراشيد سپس به نام بردن آنان به نام نياكان و تبارشان پرداخت و اين كار را تكرار مى كرد. گروهى از بنى تميم به او گفتند: به سنت و روش جاهلى ندا مى دهى اين كار روا نيست. گفت: اى واى بر شما گريز از اين زشت تر است، اگر بر مبناى دين و يقين جنگ نمى كنيد براى آبرو و شرف تبار جنگ كنيد. و خود شروع به جنگ كرد و چنين رجز مى خواند: «اى پسر مر قبيله تميم در حالى كه آنان قبيله پايداران هستند ترا رها كردند و از تو عقب ماندند و اگر بگريزند و عهد شكنى كنند من هرگز نمى گريزم». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 97 مالك در آن جنگ كشته شد، برادرش نهشل بن حرى تميمى او را با ابيات زير مرثيه گفت: «اين شب دير پاى به درازا كشيد و چون شب يلدا نمى خواهد سپرى و روشن گردد...». همچنين با ابيات زير او را مرثيه گفته است: «بر آن جوانمرد سپيد چهره و نيك روش بگرى. در آن هنگام كه بانگ برداشته بود، نه پيمان شكن بود و نه ترسو...». نصر گويد: عمرو مى گفت يونس بن ابى اسحاق براى من نقل كرد و گفت: هنگامى كه در اذرح بوديم ادهم بن محرز باهلى به ما گفت: آيا كسى از شما شمر بن-  ذى الجوشن را ديده است عبد الله بن كبار نهدى و سعيد بن حازى بلوى گفتند: آرى او را ديده ايم. پرسيد آيا نشانه ضربه و زخمى بر چهره اش ديديد گفتند: آرى. گفت: به خدا سوگند آن ضربتى است كه من در جنگ صفين بر او زده ام. نصر گويد: عمرو براى ما گفت، كه ادهم بن محرز باهلى از ياران معاويه در آن روز به نبرد شمر بن ذى الجوشن آمد و آن دو به يكديگر ضربتى زدند. ادهم چنان شمشيرى بر پيشانى شمر زد كه تا استخوان فرو نشست، شمر هم ضربتى به او زد ولى كارگر نيفتاد. شمر به قرارگاه خود برگشت آب نوشيد و نيزه يى به دست گرفت و به ميدان آمد و چنين مى گفت: «من هماورد آن مرد باهلى هستم با ضربه نيزه اگر خود بر اثر ضربه قبلى نميرم...» سپس به ادهم كه چهره او را در نظر داشت و مى شناخت حمله كرد. ادهم در مقابل او استوار ايستاد و برنگشت، شمر بر او نيزه يى زد كه از اسب در افتاد. يارانش او را در ميانه گرفتند و از ميدان بيرون بردند. شمر برگشت و مى گفت: اين ضربه به آن ضربه. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 98 نصر گويد: سويد بن قيس بن يزيد ارحبى از لشكر معاويه بيرون آمد و هماورد خواست از لشكر عراق ابو العمر طه قيس بن عمرو بن عمير بن يزيد كه پسر عموى سويد بود به جنگ او رفت. نخست هيچيك ديگرى را نمى شناخت و چون نزديك شدند يكديگر را شناختند ايستادند و از يكديگر احوال پرسيدند و هر يك ديگرى را به راه خود فراخواند. ابو العمر طه گفت: ولى من سوگند به خدايى كه جز او پروردگارى نيست اگر بتوانم با همين شمشير خود بر آن خرگاه سپيد-  يعنى خرگاهى كه معاويه در آن قرار داشت-  ضربه خواهم زد و سپس هر يك پيش ياران خود برگشتند. نصر مى گويد: آنگاه مردى از قبيله ازد شنوءة از لشكر شام بيرون آمد و هماورد خواست. مردى از عراقيان به مبارزه او رفت و آن مرد ازدى او را كشت. اشتر به جنگ او بيرون شد و مهلتى به او نداد و او را كشت. گوينده يى گفت: «اين آتشى بود كه گرفتار گردباد شد و خاموش گشت». نصر گويد: مردى از ياران على عليه السلام گفت: به خدا سوگند من بر معاويه حمله مى كنم تا او را بكشم. او سوار بر اسبى شد و چنان تازيانه زد كه اسب بر سر دست ايستاد او را چنان به تاخت در آورد كه هيچ چيز مانع آن نشد تا خود را كنار معاويه برساند. معاويه گريخت و خود را به پناهگاهى رساند و داخل آن شد، آن مرد هم از اسب پياده شد و از پى معاويه وارد پناهگاه شد. معاويه از در ديگر بيرون رفت، مرد نيز به تعقيب او پرداخت. معاويه از مردم با فرياد يارى خواست كه او را احاطه كردند و حائل ميان آن دو شدند. معاويه گفت: اى واى بر شما شمشيرها در مورد اين مرد كارگر نيست كه اگر چنين نمى بود كنار شما نمى رسيد سنگبارانش كنيد. و بر او چندان سنگ زدند كه در افتاد و معاويه به قرارگاه خود بازگشت. نصر گويد: مردى از ياران على عليه السلام كه كنيه اش ابو ايوب بود (و او ابو ايوب انصارى نيست) بر صف شاميان حمله كرد و برگشت، در همان حال به مردى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 99 از شاميان برخورد كه بر صف عراقيان حمله برده بود و باز مى گشت، آن دو ضربتى به يكديگر زدند، ابو ايوب چنان شمشيرى برگردنش زد كه آن را گرداگرد بريد ولى سرش بر پيكرش همچنان باقى ماند ولى مردم از اين ضربت او در ترديد بودند و باور نداشتند تا آنكه اسبش او را به صف شاميان رساند و آنجا سرش از پيكرش جدا شد و مرده در افتاد. على عليه السلام فرمود: به خدا سوگند من از ثابت ماندن سر آن مرد بر پيكرش بيشتر شگفت كردم تا ضربه اين مرد، گر چه اين ضربه غايت هنر نمايى بود. و چون ابو ايوب آمد و در پيشگاه على (ع) ايستاد، على به او فرمود: به خدا سوگند تو چنانى كه آن شاعر گفته است: «پدران ما اينگونه ضربه زدن را به ما آموختند و ما همان گونه به پسران خويش آموختيم». نصر مى گويد: چون اين روز با همه نبردهايى كه در آن بود سپرى شد، فردا كه هشتمين روز از روزهاى صفين بود هر دو گروه همچنان روياروى بودند. مردى از شاميان بيرون آمد و هماورد خواست، مردى از عراقيان به نبرد او بيرون شد و آن دو ميان صف جنگى سخت كردند، سپس عراقى گريبان شامى را گرفت و هر دو از اسب بر زمين افتادند و هر دو اسب گريختند. مرد عراقى شامى را درافكند و بر سينه اش نشست و مغفر او را گشود و مى خواست سرش را ببرد ناگاه متوجه شد كه او برادر تنى خود اوست، متوقف ماند. ياران على (ع) بر او بانگ زدند كه معطل نكن او را بكش. گفت: او برادر من است. گفتند: پس رهايش كن. گفت: به خدا سوگند تا امير المومنين اجازه ندهد رهايش نمى كنم. به على (ع) خبر داده شد. به او پيام فرستاد رهايش كن. او را رها كرد كه برخاست و به صف معاويه پيوست. نصر گويد: محمد بن عبيد الله، از جرجانى براى ما نقل كرد كه مى گفت: سوار كار دلير معاويه كه او را به نبرد هماوردان دلير و سترگ مى فرستاد، غلامش حريث بود. او سلاح جنگى معاويه را مى پوشيد و خود را شبيه او مى ساخت و هرگاه جنگ مى كرد مردم مى گفتند: اين معاويه است. معاويه او را فراخواند و به او گفت: از على بپرهيز و نيزه ات را هر جاى ديگر كه مى خواهى به كار بگير. عمرو عاص پيش حريث آمد و گفت: اى حريث به خدا سوگند اگر تو قرشى بودى معاويه براى تو جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 100 خوش مى داشت كه على را بكشى و اينك خوش نمى دارد كه بهره و نام اين كار از تو باشد، اگر فرصتى يافتى بر او حمله كن. گويد: على عليه السلام در آن روز پيشاپيش سواران بيرون آمد و حريث بر او حمله كرد. نصر گويد: عمرو بن شمر، از جابر براى من نقل كرد كه مى گفت: آن روز حريث كه مردى نيرومند و دلير و كار آزموده بود و كسى آهنگ جنگ با او نمى كرد بيرون آمد و بانگ برداشت: اى على آيا مايل به جنگ تن به تن هستى اى ابا حسن اگر مى خواهى پيش آى. على (ع) پيش آمد و چنين مى گفت: «من على و زاده عبد المطلب هستم. به خدايى خدا سوگند كه ما به كتابهاى آسمانى سزاوارتريم...» سپس بر او حمله برد و مهلتش نداد و چنان ضربه شمشيرى بر او زد كه او را دو نيم ساخت. نصر مى گويد: محمد بن عبيد الله از قول جرجانى براى ما نقل كرد كه معاويه بر مرگ حريث سخت بيتابى كرد و عمرو عاص را در مورد تحريك كردن او به جنگ با على، نكوهش كرد و در اين مورد ابيات زير را سرود: «اى حريث مگر نمى دانستى و اين نادانى تو چه زيانبخش بود كه على بر سواركاران برگزيده چيره است و هيچ سواركار دليرى با على نبرد نكرده مگر آن كه چنگالهاى مرگ آهنگ او كرده است...» نصر گويد: همين كه حريث كشته شد، عمرو بن حصين سكسكى به ميدان آمد و بانگ برداشت: اى ابا حسن به مبارزه بشتاب. على عليه السلام به سعيد بن قيس-  همدانى اشاره كرد كه به نبرد او برود. سعيد مقابل او رفت و شمشير بر او زد و او را كشت. نصر مى گويد: قبيله همدان در جنگ صفين براى يارى على عليه السلام رنج گران كشيدند. و از جمله اشعارى كه به سبب روايات فراوان در نسبت آن به امير المومنين ترديدى نمى توان كرد اين ابيات است: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 101 «قوم را فراخواندم و از آن ميان گروهى از سواركاران همدان كه فرومايه نيستند دعوتم را پذيرفتند. سواركارانى از تيره هاى شاكر و شبام همدان كه در بامداد جنگ گوشه گير و درمانده نيستند...» نصر مى گويد: عمرو بن شمر براى من چنين نقل كرد كه سپس على عليه السلام ميان دو صف ايستاد و معاويه را فراخواند، و چون مكرر او را فراخواند معاويه گفت: بپرسيد چه مى خواهد. على (ع) فرمود: خوش دارم پيش من آيد تا با او فقط يك سخن بگويم. معاويه در حالى كه عمرو عاص همراهش بود مقابل على (ع) آمد. و همينكه آن دو نزديك على رسيدند به عمرو عاص توجهى نكرد و به معاويه فرمود: واى بر تو به چه سبب بايد مردم ميان من و تو كشته شوند و به يكديگر ضربه بزنند خودت به جنگ تن به تن با من بيا هر يك از ما كه هماورد خود را كشت حكومت از-  او باشد. معاويه به عمرو نگريست و پرسيد: اى ابا عبد الله نظر تو در اين باره چيست گفت: اين مرد با تو انصاف داده است و بدان كه اگر از نبرد با او خوددارى كنى تا وقتى كه بر پشت زمين يك فرد عرب وجود دارد ننگ و نكوهش بر تو و فرزندانت جاودانه خواهد بود. معاويه گفت: اى پسر عاص هرگز چون منى در مورد خود فريب نمى خورد، كه به خدا سوگند هيچ دليرى هرگز با پسر ابى طالب نبرد نكرده است مگر اينكه على زمين را از خونش سيراب ساخته است. و معاويه همچنان كه عمرو همراهش بود بازگشت و به آخر صفهاى خود پيوست.على عليه السلام كه چنين ديد خنديد و به جايگاه خويش بازگشت. نصر مى گويد: در روايت جرجانى چنين آمده است كه معاويه به عمرو گفت: اى واى بر تو كه چه نادان و كم خردى، با آنكه افراد قبايل عك و جذام و اشعرى ها از من دفاع و حمايت مى كنند مرا به نبرد تن به تن با او فرا مى خوانى نصر گويد: معاويه در باطن بر عمرو كينه به دل گرفته بود ولى در ظاهر به او گفت: اى ابا عبد الله چنين گمان دارم كه آنچه گفتى شوخى مى كردى. چون معاويه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 102 در مجلس خود نشست، عمرو خرامان آمد و كنار او نشست و معاويه چنين سرود: «اى عمرو تو با رضايت خود بر اينكه من ميان طوفان مبارزه كنم، پرده از ضمير خود برداشتى...» عمرو گفت: اى مرد تو از دشمن خود مى ترسى و آن گاه خيرخواه خود را متهم مى كنى و در پاسخ شعر او چنين خواند: «هان اى معاويه اگر از نبرد تن به تن خوددارى و بيم كنى، همان سرچشمه همه زبونيهاست...» ابن قتيبه در كتاب عيون الاخبار خود مى گويد: ابو الاغر تميمى گفته است: همانگونه كه در جنگ صفين ايستاده بودم عباس بن ربيعة بن حارث بن عبد المطلب در حالى كه سراپا پوشيده از سلاح بود و فقط چشمهايش از زير روبند آهنى مانند چشمهاى افعى نر مى درخشيد از كنار من عبور كرد. او شمشيرى يمنى در دست داشت كه مى چرخاند و بر اسبى سركش سوار بود كه لگامش را استوار نكشيده بود و آن را آهسته مى راند. ناگاه يكى از مردم شام كه نامش عرار بن ادهم بود بر او بانگ زد: اى عباس براى نبرد تن به تن آماده شو. عباس گفت: به شرط آنكه پياده جنگ كنيم كه اميد كمترى براى گريز باشد. مرد شامى پياده شد و اين بيت را مى خواند: «اگر سوار شويد، سوار شدن بر اسبها خوى و سرشت ماست و اگر پياده شويد ما گروه پيادگانيم». عباس در حالى كه پاى خود را از ركاب بيرون مى كشيد اين ابيات را مى خواند: «ناز و تكبر مرد سركش را كه نشان دهنده انديشه اوست، شمشير بران تو از تو باز مى دارد...». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 103 سپس دنباله هاى آويخته زره خود را به غلام سياهش كه اسلم نام داشت سپرد. به خدا سوگند گويى هم اكنون به موهاى مجعد او مى نگرم، سپس هر يك به سوى هماورد خويش حركت كرد و من اين بيت ابو ذؤيب هذلى را به ياد آوردم كه مى گويد: «در حالى كه سواران ايستاده بودند آن دو پياده به نبرد پرداختند و هر دو دلير و آزموده بودند». مردم در حالى كه لگام اسبهاى خود را در دست داشتند به سرانجام كار آن دو مى نگريستند. آن دو مدتى از روز خود را به جنگ با شمشير سپرى كردند و چون زره و جامه جنگ هر دو كامل و استوار بود هيچيك بر ديگرى پيروز نشد. تا آنكه عباس متوجه شكافى در زره مرد شامى شد و دست انداخت و آنرا تا قفسه سينه اش دريد و سپس در حالى كه محل شكاف زره براى او آشكار بود بر او حمله كرد و چنان ضربتى زد كه ريه هاى او را از هم دريد و مرد شامى سرنگون بر زمين افتاد. مردم چنان تكبيرى گفتند كه زمين زير پايشان به لرزه درآمد و عباس ميان مردم بلند مرتبه شد. ناگاه شنيدم كسى از پشت سرم اين آيه را تلاوت مى كند: «با ايشان جنگ كنيد كه خداوند آنان را با دستهاى شما عذاب كند و رسوا سازد و شما را بر ايشان يارى دهد و سينه هاى مردمى را كه مؤمنند شفا بخشد و خشم دلهاى ايشان را ببرد و خداوند توبه هر كس را بخواهد مى پذيرد و خدا داناى درست كردار است» برگشتم ديدم امير المومنين عليه السلام است. به من فرمود: اى ابا الاغر اين كسى كه با دشمن ما نبرد مى كرد كيست گفتم: برادر زاده شما عباس بن ربيعه بود. فرمود: آرى هموست. سپس فرمود: اى عباس مگر تو و ابن عباس را از اينكه مركز فرماندهى خود را رها كنيد و عهده دار جنگ شويد منع نكردم گفت: آرى چنين بود. على فرمود: «پس چه چيزى تو را بازداشت از آنچه كه بر تو معلوم بود» گفت: اى امير المومنين آيا به نبرد تن به تن فراخوانده شوم و نپذيرم فرمود: آرى، اطاعت فرمان امامت سزاوارتر و مهمتر از پاسخ دادن به خواسته دشمن توست. على عليه السلام به خشم آمد و چين بر جبين انداخت تا آنجا كه گفتم هم اكنون به شدت اعتراض خواهد كرد، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 104 ولى خشم خود را فرو خورد و آرامش يافت و دستهاى خود را با تضرع برافراشت و عرضه داشت: پروردگارا اين رفتار عباس را بپذير و خطايش را بيامرز. من از او گذشتم تو نيز از او درگذر. گويد: معاويه بركشته شدن عرار سخت اندوهگين شد و گفت: كجا دليرى مى تواند چون او جنگ و دلاورى كند آيا بايد خونش بر هدر رود. هرگز خدا نكند آيا مردى پيدا مى شود كه جان خود را به خدا بفروشد و خون عرار را طلب كند. دو مرد از قبيله لخم داوطلب شدند. معاويه گفت: هر دو برويد و هر كدامتان در نبرد تن به تن عباس را بكشد براى او چنين و چنان پاداشى خواهد بود. آن دو پيش عباس آمدند و او را به مبارزه فرا خواندند. او گفت: مرا سرورى است كه بايد با او رايزنى كنم. عباس نزد على عليه السلام آمد و به او خبر داد. فرمود: به خدا سوگند معاويه براى آنكه نور خدا را خاموش كند دوست دارد هيچ بزرگ و كوچكى از بنى هاشم نباشد مگر اينكه نيزه بر شكمش زده شود، و چنين نيست، كه «نمى-  خواهد خداوند مگر آنكه نور خود را تمام كند و اگر چه كافران كراهت داشته باشند». و حال آنكه به خدا سوگند همانا مردانى از ما بر آنان چيزه خواهند شد كه آنان را به زبونى مى كشند تا آنجا كه به كندن چاهها مبادرت كنند و دست نياز پيش مردم برآوردند و بر بيل و ماله روى آورند. سپس فرمود: اى عباس اسلحه خودت را با من عوض كن. چنان كرد و على (ع) بر اسب عباس پريد و آهنگ آن دو مرد لخمى كرد. آن دو هيچ ترديد نكردند كه او عباس بن ربيعه است. پرسيدند: سالارت اجازه داد على (ع) از گفتن پاسخ آرى خوددارى كرد و اين آيه را مى خواند: «براى مومنانى كه ديگران با آنان جنگ مى كنند و بر ايشان ستم شده است اجازه جنگ داده شد و خداوند بر نصرت ايشان تواناست». يكى از آن دو به نبرد آمد، گويى على (ع) او را در ربود سپس ديگرى پيش آمد و او را هم به آن يكى ملحق ساخت و در حالى كه اين آيه را تلاوت مى فرمود باز آمد: «ماه حرام در قبال ماه حرام و در قبال شكستن حرمت قصاص كنيد و هر كس بر شما تعدى كند به اندازه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 105 تجاوزى كه كرده است بر او تعدى كنيد». سپس فرمود: اى عباس اسلحه خود را بگير و اسلحه مرا باز ده و اگر كسى پيش تو آمد، تو پيش من باز آى. گويد: چون به معاويه خبر رسيد، گفت: خداوند لجبازى را زشت بداراد كه شتر جوان و سركشى است كه هيچگاه بر آن سوار نشده ام. عمرو عاص گفت: اينك كه به خدا سوگند آن دو لخمى خوار و زبون شدند نه تو. معاويه گفت: اى مرد ساكت باش كه اين ساعت ساعت سخن گفتن تو نيست. عمرو گفت: بر فرض كه نباشد، خداوند آن دو را رحمت كناد و چنين نمى بينم كه رحمت فرمايد. معاويه گفت: اگر چنان باشد به خدا سوگند براى تو زيانبخش تر است و تو بيشتر در تنگنا خواهى بود. عمرو گفت: آن را مى دانم و اگر حكومت مصر نبود سعى مى كردم از اين گرفتارى خود را نجات دهم. گفت: آرى حكومت مصر ترا كور كرده است و اگر آن نمى بود بينا و روشن ضمير بودى. نصر بن مزاحم گويد: عمرو، از قول فضيل بن خديج براى ما نقل كرد كه مى-  گفته است: مردى از شاميان به ميدان آمد و هماورد خواست. عبد الرحمان بن محرز-  كندى طمحى به نبرد او رفت. ساعتى جنگ تن به تن كردند. آن گاه عبد الرحمان نيزه يى برگودى گلوى شامى زد و او را درانداخت و كشت و پياده شد تا زره و اسلحه او را از تنش بيرون آورد. ناگاه متوجه شد كه او برده سياهى بوده است. گفت: بار خدايا جان خويش را براى مبارزه با برده سياهى به خطر انداختم. گويد: در اين هنگام مردى از قبيله عك به ميدان آمد و هماورد خواست قيس بن فهران كندى به نبرد او رفت و مهلتش نداد و نيزه بر او زد و او را كشت و اين چنين سرود: «قبيله عك در جنگ صفين بخوبى دانست كه ما چون با سواران روياروى شويم بر آنان نيزه هاى شرر بار مى زنيم...». گويد: عبد الله بن طفيل بكايى بر صفهاى شام حمله كرد و هنگامى كه بازگشت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 106 مردى از بنى تميم كه نامش قيس بن فهد حنظلى يربوعى بود بر او حمله كرد و نيزه خود را ميان شانه هاى عبد الله نهاد. يزيد بن معاويه بكايى كه پسر عموى عبد الله بن-  طفيل بود خود را به قيس رساند و نيزه اش را ميان شانه هاى او قرار داد و گفت: به خدا سوگند اگر نيزه خود را بر او فرو برى من هم نيزه خويش را بر تو فرو خواهم برد. گفت: پيمان خدايى بر عهده تو كه اگر اين پيكان را از پشت دوستت بردارم تو هم پيكان نيزه ات را از پشت من بردارى. يزيد گفت: آرى اين عهد و پيمان براى تو محفوظ است. قيس سر نيزه خود را از پشت او كنار كشيد. قيس ايستاد و به يزيد گفت: از كدام قبيله اى گفت از بنى عامرم. گفت: خدايم فداى شما گرداند كه هر جا با شما برخورديم شما را جوانمرد و گرامى يافتيم. به خدا سوگند من آخرين تن از يازده تن تميمى هستم كه شما امروز آنان را كشتيد. نصر گويد: مدتى پس از جنگ صفين، يزيد بر عبد الله بن طفيل خشم گرفت و ضمن گله گزارى از فداكارى خود در جنگ صفين نسبت به او ياد كرد و چنين سرود: «آيا مرا نديدى كه چگونه در صفين آنگاه كه دوستان صميمى تنهايت گذاشتند با خيرخواهى از تو حمايت كردم...» نصر گويد: ابن مقيدة الحمار اسدى كه مردى دلير و نيرومند و از سواركاران شام بود به ميدان آمد و هماورد خواست. مقطع عامرى كه پيرى فرتوت بود از جاى برخاست. على عليه السلام به او فرمود: بنشين. گفت: اى امير المومنين مرا از نبرد باز مدار كه يا او مرا مى كشد و شتابان به بهشت مى روم و در اين سالخوردگى و فرتوتى از زندگى دنيا آسوده مى شوم يا من او را مى كشم و ترا از او آسوده مى سازم. على عليه السلام فرمود: نامت چيست گفت: مقطع. فرمود: معنى اين كلام چيست گفت: نام من «هشيم» بود زخمى سخت بر من رسيد و از آن پس مرا «مقطع» نام نهادند. على (ع) به او فرمود: براى نبرد با او برو و شتابان و و با تاخت و تاز بر او حمله كن. بار خدايا مقطع را بر ابن مقيدة الحمار نصرت ده. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 107 مقطع بر او سخت حمله كرد و سرعت و شدت حمله چنان بود كه ابن مقيدة الحمار را به وحشت انداخت و گريخت. مقطع همچنان او را تعقيب كرد. ابن مقيدة از كنار خرگاه معاويه گذشت و معاويه او را مى ديد كه مقطع همچنان در پى اوست. هر دو از محل معاويه مقدار بسيارى فراتر رفتند. چون مقطع برگشت و ابن مقيده هم پس از او باز آمد، معاويه بر او بانگ زد كه اين عراقى با شتاب ترا از ميدان به در كرد. گفت: اى امير آرى چنين كرد. سپس مقطع هم برگشت و در جايگاه خويش ايستاد. نصر مى گويد: چون سال «جماعت» فرا رسيد و مردم با معاويه بيعت كردند معاويه از مقطع عامرى جويا شد. او را پيدا كردند و پيش معاويه آوردند كه پيرى سالخورده بود. همينكه معاويه او را ديد گفت: افسوس كه اگر در اين سن و سال نبودى امروز از انتقام من جان به سلامت نمى بردى. مقطع گفت: ترا به خدا سوگند مى دهم مرا بكشى و از رنج زندگى آسوده ام كنى و مرا به ديدار خداوند نزديك سازى. معاويه گفت: من ترا نمى كشم و به تو نيازى دارم. مقطع پرسيد: نيازت چيست گفت: دوست دارم مرا به برادرى بپذيرى. گفت: ما و شما در راه خدا از يكديگر جدا شده ايم و با يكديگر جمع نخواهيم شد تا خداوند ميان ما و شما در آخرت حكم فرمايد. معاويه گفت: دختر خود را به همسرى من درآور. گفت: من تقاضاى قبلى تو را كه از اين بر من سبك تر بود نپذيرفتم. گفت: از من صله اى بپذير. گفت: مرا به آنچه كه پيش توست نيازى نيست و از پيش معاويه بيرون رفت و از او چيزى نپذيرفت. نصر مى گويد: سپس مردم روياروى شدند و جنگى سخت كردند و افراد قبيله طى همراه امير المومنين جنگى نمايان كردند و رجز خواندند و پيشروى كردند و دلاوران بسيارى از ايشان كشته شدند. يك چشم بشر بن عوس طايى بركنده شد و او كه از مردان بزرگ و دليران سواركار قبيله طى بود پس از جنگ صفين از آن روز ياد مى كرد و مى گفت: دوست مى داشتم كه كاش در آن روز كشته مى شدم و كاش چشم سالم من هم چون ديگرى بركنده مى شد و اين ابيات را سرود: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 108 اى كاش اين چشم من هم چون آن يكى كور مى شد و ميان مردم بدون عصا كش راه نمى رفتم...» نصر مى گويد: افراد قبيله محارب هم در آن جنگ با امير المومنين عليه السلام سخت پايدارى كردند. عنتر بن عبيد بن خالد محاربى دليرترين مردم در آن روز بود و چون ياران خود را پراكنده ديد بر آنان بانگ زد: اى گروه قيس آيا فرمانبرى از شيطان در نظرتان بهتر از فرمانبرى از رحمان است. همانا در گريز، خشم خداوند و سرپيچى از فرمانش نهفته است و در صبر و پايدارى فرمانبردارى و خوشنودى خداوند است. آيا خشم خداوند را بر رضوان او و نافرمانى را بر اطاعت او برمى گزينيد. همانا آسايش پس از مرگ از آن كسى است كه در حال حساب كردن جان خود در راه خدا بميرد و دست از جان بشويد.و سپس رجز خواند و چنين گفت: «جان آن كس كه به جنگ پشت كند رهايى نيابد و من آنم كه قامت فرو نمى آورم و نمى گريزم...» و چندان نبرد كرد كه سخت زخمى شد و از معركه بيرونش بردند. نصر مى گويد: افراد قبيله نخع هم در آن روز همراه على عليه السلام جنگى نمايان كردند. يك پاى علقمة بن قيس نخعى قطع شد، برادرش ابى بن قيس كشته شد. پس از جنگ صفين علقمه مى گفت: هيچ دوست نمى دارم كه پايم سالم مى ماند زيرا با قطع آن اميد به ثواب پسنديده يى از پيشگاه خداوند دارم و نيز مى گفت: دوست مى داشتم برادرم را خواب ببينم پس او را به خواب ديدم و به او گفتم: بر سر شما چه آمد گفت: ما و مردم شام در پيشگاه خداوند سبحان اقامه حجت كرديم و ما بر آنان غالب آمديم. از هنگامى كه به عقل آمده ام از هيچ چيز به اندازه اين خواب شاد نشده ام. نصر، از عمرو بن شمر، از سويد بن حبة بصرى، از حضين بن منذر رقاشى نقل مى كند كه مى گفته است در آن روز پيش از شروع جنگ گروهى به حضور على (ع) آمدند و به او گفتند: ما چنين گمان مى كنيم كه خالد بن معمر سدوسى با معاويه مكاتبه كرده است و بيم آن داريم كه به او ملحق شود و با او بيعت كند. على عليه السلام كسى پى او و تنى چند از مردان شريف قبيله ربيعه فرستاد و آنان را فرا خواند و هنگامى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 109 كه آنان را جمع كرد، نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس فرمود: اى گروه ربيعه شما ياران و پذيرندگان دعوت من و در نظرم از موثق ترين قبايل عربيد.به من خبر رسيده كه معاويه با اين دوست شما يعنى خالد بن معمر مكاتبه كرده است.اينك او و شما را جمع كردم تا شما را بر او گواه گيرم و سخنان من و او را بشنويد. امير المومنين عليه السلام روى به خالد كرد و گفت: اى خالد بن معمر اگر آنچه از تو به من خبر رسيده است درست باشد من همه اين مسلمانان را كه پيش من حاضرند گواه مى گيرم كه تو در امان خواهى بود تا به هر جاى عراق يا سرزمينى كه زير سلطه و حكومت معاويه نباشد بروى. و اگر بر تو دروغ بسته اند با سوگندهاى مطمئن دلهاى ما را برخود مطمئن ساز و آرام بخش. خالد به خدا سوگند خورد كه چنان نكرده است. و مردان بسيارى از ما گفتند: اى امير المومنين: به خدا سوگند اگر بدانيم كه چنان كرده باشد هر آينه او را مى كشيم. شقيق بن ثور سدوسى گفت: خداوند خالد بن معمر را موفق ندارد كه بخواهد معاويه و شاميان را بر ضد على و مردم عراق و قبيله ربيعه يارى دهد. زياد بن خصفة گفت: اى امير المومنين از خالد بن معمر سوگند استوار بگير كه نسبت به تو مكر نورزد. على (ع) چنان كرد و سپس برگشتند. چون در آن روز مردم روياروى شدند و بر يكديگر حمله بردند جناح راست لشكر عراق سستى كرد و روى به گريز نهاد. على عليه السلام همراه پسرانش پيش ما آمد و چون نزديك ما رسيد با صداى بسيار بلند پرسيد: اين پرچمها از كدام قبيله است گفتيم: پرچمهاى ربيعه است. فرمود: نه كه پرچمهاى خداوند است. خداوند صاحبان شايسته آنها را از لغزش مصون و آنان را شكيبا و پايدار بدارد. سپس به من كه آن روز پرچم را بر دوش داشتم فرمود: اى جوان آيا اين پرچم خود را يك ذراع جلوتر نمى برى گفتم: به خدا سوگند ده ذراع هم پيش مى برم و شروع به پيشروى كردم. فرمود: بس است همين جا باش. نصر گويد: عمرو از قول يزيد بن ابى الصلت تميمى براى ما نقل كرد كه مى گفته است: از پير مردان قبيله بنى تميم بن ثعلبه شنيدم مى گفتند: پرچم همه افراد قبيله ربيعه، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 110 چه ربيعه كوفه و چه ربيعه بصره، نخست در دست خالد بن معمر سدوسى از افراد ربيعه بصره بود، ولى شقيق بن ثور كه از افراد بكر بن وائل كوفه بود با او در اين مورد رقابت و همچشمى كرد و سرانجام توافق كردند پرچم را به حضين بن منذر رقاشى كه از مردم بصره بود بسپارند و گفتند: اين جوان نژاده يى است، فعلا پرچم را به او بسپار تا در اين باره رايزنى كنيم و حضين در آن هنگام نوجوانى بود. نصر مى گويد: عمرو بن شمر براى ما نقل كرد كه حضين بن منذر كه نوجوانى بود با پرچم ربيعه كه سرخ بود شروع به پيشروى كرد. على عليه السلام را پايدارى و دليرى او خوش آمد و اين ابيات را خواند: «اين پرچم سرخ كه سايه اش اين چنين به اهتزاز آمده از كيست و چون گفته شود پيش ببر، حضين آن را پيش مى برد...» مى گويم [ابن ابى الحديد]، نصر بن مزاحم تمام اين ابيات را [كه سيزده بيت است ] از على (ع) مى داند. ولى راويان ديگر شش بيت اول را از على عليه السلام و بقيه را از حضين بن منذر كه پرچمدار بوده است مى دانند. نصر گويد: ذو الكلاع همراه افراد قبيله حمير و كسان وابسته به آنان در حالى كه عبيد الله بن عمر بن خطاب هم همراه چهار هزار تن از قاريان شام بود پيش آمدند.ذوالكلاع در جناح راست حميريان بود و عبيد الله بن عمر در جناح چپ قاريان. و همگان بر افراد قبيله ربيعه كه در جناح چپ سپاه عراق بودند حمله آوردند. عبيد الله بن-  عباس هم ميان مردم ربيعه بود. حمله شاميان شديد بود و پرچمهاى ربيعه سست شد. در اين هنگام شاميان برگشتند و فقط اندكى درنگ كردند و دوباره در حالى كه عبيد الله بن عمر از پيشتازان ايشان بود به حمله روى آوردند. عبيد الله بن عمر مى گفت: اى مردم شام اين قبيله عراق قاتلان عثمان و ياوران على هستند و اگر اين قبيله را در هم شكنيد انتقام خون عثمان را مى گيريد و على و عراقيان نابود خواهند شد. آنان حمله بسيار سختى بر مردم آوردند. مردم ربيعه جز شمار اندكى از ناتوانان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 111 ايشان بقيه سخت ايستادگى و شايسته پايدارى كردند. آنچنان كه پرچمداران و خردمندان دليرشان پايدارى و جنگى نمايان و سخت كردند.اما خالد بن معمر همين كه ديد برخى از يارانش عقب نشينى كردند او هم با آنان عقب نشست و چون ديد پرچمداران پايدار و شكيبايند پيش آنان برگشت و برگريختگان بانگ زد كه باز گردند. كسانى از قومش كه او را متهم مى كردند گفتند: او گريخت، ولى چون ديد ما پايدارى كرديم برگشت. خود خالد مى گفت: چون ديدم مردانى از ما گريختند مصلحت ديدم خود را به آنان رسانم و به جنگ برگردانم.در هر حال مرتكب كارى شبهه ناك شد. نصر گويد: در آن جنگ تنها از قبيله عنزة چهار هزار خفتان پوش همراه قبيله ربيعه بودند. من [ابن ابى الحديد] مى گويم: نزد علماى سيره و تاريخ شكى نيست كه خالد بن-  معمر در باطن تباه خود دل با معاويه داشت و آن روز هم به منظور آنكه ميسره سپاه على در هم شكسته شود عقب نشينى كرد. اين موضوع را كلبى و واقدى و ديگران نوشته اند. اما دليل بر بد انديشى او اين است كه چون فرداى آن روز قبيله ربيعه بر معاويه و صفهاى شاميان پيروز شد، معاويه به خالد بن معمر پيام فرستاد كه: از جنگ با من خوددارى كن و حكومت خراسان تا هنگامى كه زنده باشى از تو باشد، و نيز او از جنگ خوددارى كرد و با ربيعه برگشت و دانستند كه معاويه نبض او را در دست گرفته است. شرح اين موضوع بزودى خواهد آمد. نصر گويد: چون خالد بن معمر بازگشت و صفهاى ربيعه همان گونه كه بود استوار شد براى آنان سخنرانى كرد و چنين گفت: اى گروه ربيعه همانا كه خداوند متعال هر يك از شما را از زادگاه و وطن خويش اينجا جمع كرده است، و از آن هنگام كه خداوند زمين را براى شما گسترده است چنين اجتماعى نكرده ايد. اينك اگر شما دست بداريد و از نبرد با دشمن خوددارى كنيد و از صفهاى خود روى برگردانيد خداوند از كردارتان راضى نخواهد بود و از سرزنش سرزنش كننده در امان نخواهيد بود، كه بگويد: ربيعه رسوايى ببار آورد و از جنگ روى برتافت و قوم عرب از سوى او آسيب ديد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 112 بر حذر باشيد كه امروز مسلمانان شما را نافرخنده بدانند. اگر پيشروى كنيد و در راه خدا صبر و شكيبايى ورزيد، پيشروى عادت شما و شكيبايى و پايدارى خوى شما گردد. بنابراين با نيت راست پايدارى كنيد تا پاداش داده شويد. پاداش آن كس كه آنچه را در پيشگاه خداوند است نيت كند شرف اين جهانى و گرامى داشت آن جهانى است و خداوند پاداش كسى را كه كار پسنديده كند تباه نمى سازد. مردى از ربيعه برخاست و به خالد گفت: به خدا سوگند كار ربيعه از هنگامى كه آن را به تو واگذار كرد تباه شد. به ما فرمان مى دهى كه روى نگردانيم و عقب نشينى نكنيم تا خونهاى خود را بريزيم و خويشتن را به كشتن دهيم مردانى از ربيعه برخاستند و با كمانهاى خويش بر آن مرد ضرباتى زدند و بر او مشت كوبيدند. خالد بن معمر گفت: او را از ميان خود بيرون كنيد كه اگر ميان شما باقى بماند زيانتان مى زند و اگر بيرون رود از شمار شما كاسته نمى شود كه او كسى نيست كه به شمار آيد يا جاى خالى را پر كند. خداوند خطيبى چون ترا اندوهگين بداراد گويى خير از تو دورى گزيده است و خداوند آنچه آوردى زشت بداراد. نصر گويد: نبرد ميان قبيله ربيعه و حميريان و عبيد الله بن عمر شدت يافت و شمار كشتگان فزونى گرفت. عبيد الله بن عمر حمله مى كرد و مى گفت: من پاك پسر پاكم. و افراد قبيله ربيعه مى گفتند: نه چنين است كه تو ناپاك فرزند پاكى. آن گاه حدود پانصد سوار يا بيشتر از ياران على عليه السلام كه همگى بر سر كلاهخود داشتند و سراپا در آهن بودند و جز حدقه هاى چشمهايشان چيزى ديده نمى شد بيرون آمدند. به همان شمار از شاميان به مقابله آمدند و در حالى كه مردم زير پرچمهاى خود ايستاده بودند آن دو گروه ميان دو سپاه به جنگ پرداختند و هيچيك از عراقيان و شاميان كه بتواند گزارش كار را دهد برنگشت و همگان كشته شدند. نصر گويد: عمرو بن شمر، از جابر از، تميم براى ما نقل كرد كه منادى شاميان بانگ برداشت: هان پاك، پسر پاك، عبيد الله بن عمر همراه ماست. و منادى عراقيان پاسخ مى داد كه: نه چنين است او ناپاك پسر پاك است. و منادى عراقيان مى گفت: هان كه پاك پسر پاك، محمد بن ابى بكر همراه ماست. منادى شاميان پاسخ مى داد: چنين نيست، ناپاك پسر پاك است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 113 نصر گويد: در صفين پشته يى بود كه جمجمه هاى مردان را آنجا مى افكندند و به «پشته جمجمه ها» معروف بود، عقبة بن مسلم رقاشى از مردم شام چنين سروده است. «هرگز سوارانى دليرتر و رزمنده تر از سواران خود در نبرد «پشته جمجمه ها» نديده ام...» شبث بن ربعى تميمى چنين سروده است: «به جنگ صفين از بامداد پگاه تا هنگامى كه خورشيد آهنگ غروب كرد با نيزه هاى استوار برابر شاميان ايستاديم...» نصر گويد: اين روز هم با هر چه در آن اتفاق افتاد سپرى شد و روز بعد كه نهم صفر بود معاويه براى مردم شام سخنرانى و آنان را به جنگ تحريض كرد و چنين گفت: همانا كارى به اين سختى و بزرگى كه مى بينيد رخ داده و كار به آنجا كشيده كه كشيده است. اينك چون به خواست خداوند به سوى ايشان حمله برديد، زره داران را جلو بيندازيد و كسانى را كه زره ندارند عقب بداريد. سواران را در صف و كنار يكديگر در خط مستقيم قرار دهيد و كاسه سرهاى خود را ساعتى به ما عاريه دهيد كه حق به مقطع خود رسيده و جز ظالم و مظلوم نيست. نصر گويد: شعبى روايت كرده است كه معاويه آن روز در صفين برخاست و براى مردم سخنرانى كرد و چنين گفت: سپاس خداوندى را كه در كمال برترى و علو خويش نزديك است و در كمال نزديكى و قرب خويش متعالى است، و آشكار و نهان است و از هر ديدگاهى برتر است. او اول است و آخر و ظاهر است و باطن، حكم مى كند و فيصله مى بخشد، تقدير مى نهد و مى آمرزد و هر چه خواهد انجام مى دهد و چون اراده فرمايد آن را بگذارند و چون آهنگ چيزى كند آن را مقدر مى دارد. در آنچه مالك آن است با هيچ كس رايزنى نمى كند، از آنچه كند پرسيده نمى شود. و حال آنكه از ديگران پرسيده شود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 114 سپاس خداوند پروردگار جهانيان را بدانچه خوش و ناخوش داريم. همانا از مشيت و تقدير خداوند بود كه مقدرات ما را به اين سرزمين آورد و با مردم عراق روياروى داشت و ما همگان در ديدگاه خداونديم و همانا كه خداوند سبحان فرموده است: «اگر خداوند مى خواست پيكار نمى كردند ولى خداوند هر چه اراده فرمايد مى كند». اى مردم شام بنگريد كه همانا فردا با عراقيان روياروى مى شويد. پس بر يكى از اين سه حال باشيد: يا گروهى باشيد كه در جنگ با قومى كه بر شما ستم كرده اند پاداش خدايى را طلب كنيد، كه اين قوم از سرزمينهاى خود آمده و در شهر و ديار شما فرود آمده اند، يا گروهى باشيد كه در طلب خون خليفه و داماد پيامبر خودتان باشيد، يا قومى باشيد كه از زنان و فرزندان خود دفاع كنيد. بر شما باد به ترس از خداوند و صبر پسنديده. از خداى براى خود و شما نصرت مسألت مى كنم و اينكه خداوند ميان ما و قوم ما به حق گشايشى دهد و او بهترين گشايش دهندگان است. در اين هنگام ذو الكلاع برخاست و گفت: اى معاويه همانا شكيبايان گرامى هستيم كه پيش دشمن سرفرود نمى آوريم. فرزندان پادشاهان بزرگ هستيم، صاحبان خرد و انديشه كه به گناهان نزديك نمى شوند. معاويه گفت: راست مى گويى. نصر گويد: آرايش جنگى آن روز همچون آرايش روز قبل بود. عبيد الله بن-  عمر همراه قاريان شام و در حالى كه ذو الكلاع و حميريان هم با او بودند، بر قبيله ربيعه كه در ميسره سپاه على عليه السلام قرار داشتند حمله آورد و نبردى سخت كردند. زياد بن خصفة نزد قبيله عبد القيس آمد و گفت: اگر چنين باشد پس از اين جنگ قبيله بكر بن وائل ديگر وجود نخواهد داشت كه ذو الكلاع و عبيد الله بن عمر، قبيله ربيعه را سخت به خطر انداخته اند و به يارى ايشان بشتابيد و گرنه هلاك خواهند شد. افراد قبيله عبد القيس سوار شدند و چون ابرى سياه پيش آمدند و پشتيبان ميسره شدند و دامنه جنگ گسترش يافت. ذو الكلاع حميرى كشته شد مردى كه نامش خندف و از قبيله بكر بن وائل بود او را كشت. اركان قبيله حمير سست شد و پس از كشته شدن ذو الكلاع با عبيد الله بن عمر بودند و همراه او پايدارى كردند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 115 عبيد الله بن عمر بن حسن بن على پيام داد: مرا با تو كارى است به ديدار من بيا. حسن عليه السلام با او ديدار كرد. عبيد الله به او گفت: پدرت همه افراد قريش را سوگوار كرده است و مردم او را خوش نمى دارند. آيا موافقى كه او را از خلافت خلع كنيم و تو عهده دار حكومت شوى فرمود: به خدا سوگند اين كار هرگز صورت نخواهد گرفت. سپس فرمود: اى پسر خطاب به خدا سوگند، گويى تو را مى بينم كه امروز يا فردا كشته شوى. همانا كه شيطان تو را فريب داده و اين كار را در نظرت آراسته است و تو را در حالى كه بر چهره خود عطر آميخته با زعفران ماليده اى كه زنان شامى جايگاهت را ببينيد به جنگ آورده است و بزودى تو را خواهد كشت و رخسارت خاك آلوده خواهد شد. نصر گويد: به خدا سوگند هنوز چيزى از سپيدى آن روز باقى بود [هوا كاملا تاريك نشده بود] كه عبيد الله بن عمر كشته شد. او در حالى كه ميان فوجى آراسته معروف به «سبز پوشان» قرار داشت و شمار آن چهار هزار تن بود و همگان جامه سبز بر تن داشتند جنگ مى كرد. حسن عليه السلام ناگاه مردى را ديد كه نيزه خود را به چشم كشته يى فرو برده و مشغول بستن پاى آن كشته به پاى اسب خود است. حسن عليه السلام به كسانى كه همراهش بودند گفت: بنگريد اين كيست مردى از قبيله همدان بود و آن كشته هم عبيد الله بن عمر بود كه همان مرد همدانى او را سر شب كشته بود و تا صبح بر سر او ايستاده بود. نصر مى گويد: راويان در مورد قاتل عبيد الله عمر اختلاف نظر دارند. قبيله همدان مدعى بوده است ما او را كشته ايم و قاتل او هانى بن خطاب همدانى است كه نيزه بر چشم او زده است و همان روايت را نقل مى كنند. قبيله حضر موت هم مى گويد: ما او را كشته ايم، قاتل او مالك بن عمرو حضرمى است. قبيله بكر بن وائل هم مى گويد: ما او را كشته ايم و محرز بن صحصح كه از خاندان تيم اللات بن ثعلبه است او را كشته و شمشيرش را كه نامش وشاح بوده به غنيمت گرفته است. چون سال جماعت فرا رسيد معاويه آن شمشير را از قبيله ربيعه كوفه مطالبه كرد. گفتند: مردى به نام محرز بن صحصح از قبيله ربيعه بصره او را كشته است.معاويه كسى پيش او فرستاد و شمشير را از او گرفت. نصر گويد: و روايت شده است كه قاتل عبيد الله بن عمر، حريث بن جابر حنفى است. اين مرد در جنگ صفين همراه على عليه السلام و سالار قبيله حنيفه بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 116 عبيد الله بن عمر بر صف آنان حمله برد و چنين رجز مى خواند: «من عبيد الله پرورده عمرم كه از همه گذشتگان و در خاك آرميدگان قريش جز پيامبر خدا و آن پير مرد سپيده چهره بهتر است...» حريث بن جابر حنفى بر او حمله كرد و چنين مى گفت: «قبيله ربيعه به يارى حق شتافت و حق آيين اوست...».و نيزه بر عبيد الله زد و او را كشت. نصر گويد: كعب بن جعيل تغلبى كه شاعر شاميان بوده است، عبيد الله عمر را با اين ابيات مرثيه گفته است: «هان كه بايد چشم ها بر جوانمردى بگريد كه در صفين سوارانش رفتند و او ايستاده بود. به جاى همسرش، اسماء، شمشيرهاى وائل را در آغوش گرفت. چه جوانمردى بود. كاش تيرهاى كشنده نسبت به او خطا مى كرد...» مى گويم [ابن ابى الحديد]: اين شعر را كعب بن جعيل پس از برافراشتن قرآنها و حكميت سروده و به عادت شاعران، موضوعات گذشته را كه در آن جنگ اتفاق افتاده بوده است تذكر داده است. ضمير جمع مونث «هن» كه در اين شعر آمده است به زنان عبيد الله برمى گردد. اسماء دختر عطارد بن حاجب بن زراره تميمى و بحريه دختر هانى بن قبيصه شيبانى همسر او بودند كه هر دو را در اين جنگ همراه خود آورده بود تا به چگونگى جنگ كردن او بنگرند و آن دو پياده ايستاده بودند و مى نگريستند. در مصراع سوم هم نام اسماء دختر عطارد را آورده است. و اين شعر دلالت بر آن دارد كه قبيله ربيعه عبيد الله بن عمر را كشته است، نه همدان و حضرموت. همچنين آنچه كه ابراهيم بن ديزيل همدانى در كتاب صفين خود روايت كرده است بر همين موضوع دلالت دارد. او مى گويد: قبيله ربيعه كوفه كه زياد بن-  خصفه بر آن فرماندهى داشت در آن روز بر عبيد الله بن عمر بشدت حمله كرد. معاويه هم ميان مردم قرعه كشيده بود و قرعه عبيد الله براى جنگ با ربيعه درآمده جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 117 بود و ربيعه او را كشت. پس از جنگ چون خواستند خيمه زياد بن خصفه را بر پا كنند براى يك گوشه از طنابها ميخ پيدا نكردند و آن ريسمان را بر پاى جسد عبيد الله بستند. جسد او كنارى افتاده بود، آن را كشيدند و ريسمان را بر پايش بستند. هر دو همسرش آمدند و كنار جسدش ايستادند، بر او گريستند و فرياد برآوردند. زياد بن خصفة از خيمه بيرون آمد. به او گفتند: اين بحريه دختر هانى بن قبيصه شيبانى و از عمو زادگان توست. زياد به او گفت: اى برادر زاده چه حاجتى دارى گفت: جسد شوهرم را به من بسپار. گفت: آرى آن را بردار. استرى آوردند و جسد را بر آن سوار كرد.گفته اند هر دو دست و پاى عبيد الله در حالى كه جسدش بر پشت استر بود به زمين كشيده مى شد. نصر مى گويد: ديگر از اشعار كعب بن جعيل كه در رثاى عبيد الله بن عمر سروده اين ابيات است: «چون ابر مرگ، كه از آن خون و مرگ مى چكيد، براى عبيد الله آشكار شد چنين گفت: اى قوم من صبر و پايدارى كنيد...» صلتان عبدى هم ضمن اشعار خود از كشته شدن عبيد الله بن عمر و اينكه حريث بن جابر حنفى او را كشته است ياد كرده و چنين سروده است: «اى عبيد الله تو همواره بر جنگ با قبيله بكر حريص بودى و همواره به آنان بيم و تهديد عرضه مى داشتى...» نصر گويد: در مورد ذو الكلاع پيش از اين خبر كشته شدن او را و اينكه قاتل او خندف بكرى است آورديم. عمرو بن شمر، از جابر براى ما نقل كرد كه مى گفته است: چون آن روز ذو الكلاع حميرى همراه فوجى بزرگ از حميريان به صفهاى عراقيان حمله آورد، ابو شجاع حميرى كه از خردمندان آن قبيله و همراه على عليه السلام بود بر آنان بانگ زد: اى گروه حمير دستهايتان بريده باد آيا معاويه را از على عليه السلام بهتر مى بينيد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 118 خداى كوشش شما را به گمراهى كشاند. وانگهى تو اى ذوالكلاع چنين مى پنداشتيم كه تو سوداى دين داشته باشى. ذو الكلاع گفت: اى ابو شجاع از اين سخن درگذر به خدا سوگند نيك مى دانم كه معاويه برتر از على عليه السلام نيست، ولى من براى خون عثمان جنگ مى كنم. گويد: ذوالكلاع در آن جنگ در آوردگاه كشته شد و خندف بن بكر بكرى او را كشت. نصر گويد: عمرو، از حارث بن حصيره براى ما نقل كرد كه پسر ذو الكلاع كسى پيش اشعث بن قيس فرستاد و از او خواست جسد پدرش را به او تسليم كند. اشعث گفت: بيم آن دارم كه امير المومنين مرا در اين باره متهم كند. اين كار را از سعيد بن قيس كه در جناح راست لشكر است بخواه. پسر ذو الكلاع پيش معاويه رفت و از او اجازه رفتن به لشكرگاه على عليه السلام را خواست تا جسد پدرش را ميان كشتگان جستجو كند. معاويه به او گفت: على از اينكه كسى از ما به لشكرگاه او برود جلوگيرى كرده است و مى ترسد كه مبادا افراد سپاهش را بر او تباه كنند. پسر ذوالكلاع برگشت و كسى پيش سعيد بن قيس فرستاد و از او در اين مورد اجازه خواست. سعيد گفت: ما ترا از وارد شدن به لشگرگاه خود منع نمى كنيم و امير المومنين اهميتى نمى دهد كه كسى از شما وارد لشكر گاهش شود، در آى. او از جانب ميمنيه وارد شد و گشت و جسد پدرش را پيدا نكرد. آن گاه به جانب ميسره آمد و جستجو كرد و پيدا نكرد. سرانجام آن را در حالى يافت كه پايش را به يكى از ريسمانهاى خيمه يى بسته بودند. او آمد و كنار در خيمه ايستاد و گفت: اى اهل خيمه سلام بر شما باد پاسخ داده شد: و بر تو سلام. گفت: آيا به ما در مورد برخى از ريسمانهاى خيمه خود اجازه مى دهيد-  و فقط برده سياهى همراهش بود نه كس ديگرى-  گفتند: آرى به شما اجازه داديم و افزودند: در پيشگاه خداوند و از شما پوزش مى خواهيم، چه اگر ستم او بر ما نمى بود با او اين چنين كه مى بينيد نمى كرديم. پسرش پياده شد و ديد جسد پدرش كه بسيار تنومند بود آماس كرده است و نتوانست آن را از زمين بردارد. گفت آيا جوانمردى كه يارى كند پيدا مى شود خندف بكرى بيرون آمد و به آن دو گفت: كنار برويد. پسر گفت: اگر كنار برويم چه كسى او را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 119 بر مى دارد گفت: قاتل او آن را برخواهد داشت. خندف جسد ذو الكلاع را برداشت و بر پشت استرى نهاد و با ريسمان بست و آن دو نفر جسد را بردند. نصر گويد: هنگامى كه ذو الكلاع كشته شد معاويه گفت: من از كشته شدن او بيشتر از فتح مصر-  اگر آنرا مى گشودم-  شادمانم. و اين بدان سبب بود كه ذو الكلاع در مورد برخى از فرمانهايى كه معاويه مى داد ايستادگى مى كرد. نصر گويد: و چون ذو الكلاع كشته شد جنگ شدت يافت و افراد قبايل عك و لخم و جذام و اشعرى ها كه همگان از سپاه شام بودند بر قبيله مذحج عراق حمله كردند و معاويه آن قبايل را مقابل مذحج قرار داده بود. در اين هنگام منادى قبيله عك چنين ندا مى داد: «واى بر حال مادر مذحجيان از حمله عك كه مادرشان را رها مى كنيم تا بر ايشان بگريد...» منادى مذحج بانگ برداشت كه ايشان را پى كنيد. يعنى به ساقها و پاشنه هاى آنان كه جاى بستن خلخال است شمشير بزنيد. و مذحجيان ساقهاى آنان را مى زدند كه مايه درماندگى عموم ايشان بود. و چون آسياى آنان به گردش آمد و اسبان و سواران در خون فرو مى افتادند منادى قبيله جذام بانگ برداشت: اى مذحجيان خدا را، خدا را، در مورد جذام، آيا پيوند خويشاوندى را ياد نمى كنيد شما كه افراد گرامى قبايل لخم و اشعرى ها و خاندان ذو حمام را نابود كرديد. خرد و بردبارى ها كجاست اين زنانند كه بر سران قوم مى گريند. منادى قبيله عك نداد: اى گروه عك امروز كه خواهى دانست خبر آن چگونه است چه جاى فرار است شما كه مردمى پايداريد. همچون پى ساختمان مجتمع و استوار باشيد كه مبادا قبيله مضر بر شما سرزنش كند و نتواند سنگ استوارتان را از جاى تكان دهد.منادى اشعرى ها بانگ برداشت: اى مذحجيان اگر مرگ شما را نابود كند فردا براى زنان چه كسى خواهد بود خدا را، خدا را، در مورد حفظ حرمتها، آيا زنان و دختران خود را به ياد نمى آوريد آيا نبرد با ايرانيان و روميان و تركان را از ياد برده ايد گويى خداوند در مورد شما فرمان به هلاك داده است. گويد: با اين وجود، قوم گلوى يكديگر را مى بريدند و با چنگ و دندان به جان هم افتاده بودند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 120 نصر گويد: عمرو بن زبير براى من نقل كرد و گفت: خودم از حضين بن منذر شنيدم مى گفت: على عليه السلام در آن روز پرچم قبيله ربيعه را به من سپرد و فرمود: اى حضين در پناه نام خدا حركت كن و بدان كه هرگز پرچمى مانند اين پرچم فراز سرت به اهتزاز نيامده است كه اين پرچم رسول خدا (ص) است. حضين گويد: ابو عرفاء جبلة بن عطيه ذهلى پيش من آمد و گفت: آيا موافقى پرچم خود را به من بدهى كه آن را بر دوش گيرم و نام نيك آن براى تو و پاداش آن براى من باشد گفتم: عمو جان مرا به شهرت و نيكنامى بدون پاداش چه نيازى است گفت در عين حال از اين كار هم بى نياز نيستى، لطف كن و پرچمت را ساعتى به عمويت عاريه بده كه بزودى به دست خودت باز مى گردد. من دانستم كه او تن به مرگ داده و مى-  خواهد در حال جهاد كشته شود. به او گفتم: اين پرچم را بگير و او گرفت. و سپس به ياران خود چنين گفت: انجام كارهاى بهشت همگى سخت و دشوار و كارهاى دوزخ همگى سبك و پليد است. همانا به بهشت جز افراد صابر و شكيبا كه خود را در انجام فرايض و فرمان خداوند پايدار داشته اند وارد نمى شوند و هيچ فريضه اى از فرايض خداوند بر بندگان سخت تر از جهاد نيست و پاداش آن هم در پيشگاه خداوند از همه عبادات بيشتر است. بنابراين همينكه ديديد من حمله كردم شما هم حمله كنيد. واى بر شما مگر مشتاق بهشت نيستيد مگر دوست نمى داريد كه خداوند شما را بيامرزد او حمله كرد و يارانش نيز حمله بردند و جنگى سخت كردند. ابو عرفاء كشته شد. رحمت خدا بر او باد. و قبيله ربيعه پياپى حمله هاى سختى بر صفهاى شاميان كردند و آن را در هم شكستند. مجزاءة بن ثور چنين رجز مى خواند: «بر آنان شمشير مى زنم ولى معاويه چشم دريده و شكم گنده را نمى بينم...» نصر گويد: حريث بن جابر آن روز ميان دو صف در خيمه يى سرخ فرود آمده بود و به عراقيان شير و آب آميخته با آرد پخته براى نوشيدن، و گوشت و تريد براى خوردن عرضه مى داشت، هر كس مى خواست مى خورد و مى نوشيد، شاعر عراقيان در اين باره گفته است: «اگر حريث بن جابر در صحرايى خشك قرار گيرد همانا دريايى در آن صحرا روان خواهد شد». مى گويم [ابن ابى الحديد]: اين حريث بن جابر همان كسى است كه كارگزار زياد بر همدان بود و معاويه پس از سال جماعت در مورد او به زياد نوشت: او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 121 را از كار بر كنار كن كه هرگاه ايستادگى هاى او را در صفين به خاطر مى آورم، در سينه ام شررى احساس مى كنم. زياد براى معاويه نوشت: اى امير المومنين كار را بر خود آسان بگير. و حريث به آن درجه از شرف رسيده است كه كارگزارى، بر او چيزى نمى افزايد و بر كنارى از او چيزى نمى كاهد. نصر گويد: آن روز مردم با شمشيرها چندان ضربه زدند كه مانند داس خميده و سرانجام خرد و متلاشى شد و با نيزه ها چندان نواختند كه چوبه هاى آن شكسته و سرنيزه ها پاشيده و جدا شد. سپس در مقابل يكديگر زانو زدند و خاك بر چهره يكديگر مى پاشيدند. آن گاه دست به گريبان شدند و با چنگ و دندان به جان هم افتادند و سرانجام سنگ و كلوخ به يكديگر پرتاب كردند و سپس از يكديگر جدا شدند. پس از جدايى گاه مردى عراقى از كنار شاميان مى گذشت و مى پرسيد: براى رسيدن به پرچمهاى فلان قبيله از كدام راه بايد بروم پاسخ مى دادند: از آن راه، و خدايت هدايت نفرمايد گاه مردى شامى از كنار عراقيان مى گذشت و مى پرسيد: براى رسيدن به پرچمهاى فلان قبيله از كدام راه بايد برويم پاسخ مى دادند: از فلان راه، خدايت حفظ نكند و عافيت نبخشد نصر گويد: معاويه به عمرو عاص گفت: اى ابا عبد الله آيا مى بينى كار ما به كجا كشيده است به نظر تو فردا عراقيان چه خواهند كرد و ما در معرض خطر بزرگى قرار داريم. عمرو عاص گفت: اگر قبيله ربيعه فردا هم همانگونه برگرد على عليه السلام فراهم آيند كه شتران بر گرد شتر نر خود جمع مى شوند، چابكى راستين، دليرى و هجومى سخت از آنان خواهى ديد و كارى غير قابل جبران خواهد بود. معاويه گفت: اى ابا عبد الله آيا رواست كه ما را چنين بترسانى گفت: از من سوالى كردى پاسخت دادم. چون بامداد روز دهم فرا رسيد قبيله ربيعه چنان على عليه السلام را ميان خود گرفته بودند كه سپيده چشم سياهى آن را. نصر گويد: عمرو براى من گفت: على عليه السلام بامداد آن روز آمد و ميان پرچمهاى قبيله ربيعه ايستاد. عتاب بن لقيط بكرى كه از خاندان قيس بن ثعلبه بود گفت: اى گروه ربيعه امروز از على حمايت كنيد كه اگر ميان شما به او آسيبى برسد رسوا مى شويد. مگر نمى بينيد كه او زير پرچمهاى شما ايستاده است شقيق بن ثور جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 122 به آنان گفت: اى گروه ربيعه اگر به على آسيبى برسد در حالى كه يك تن از شما زنده باشد براى شما نزد اعراب عذرى باقى نخواهد بود. بنابراين امروز از او دفاع كنيد و با دشمن خود مردانه روياروى شويد و اين ستايش زندگى است كه به دست خواهيد آورد. افراد ربيعه همپيمان شدند و سوگند استوار خوردند، و هفت-  هزار تن متعهد شدند كه هيچيك از ايشان پشت سر خود ننگرد تا همگان به خرگاه معاويه برسند و آن روز چنان جنگ سختى كردند كه پيش از آن نكرده بودند، و آهنگ خيمه و خرگاه معاويه نمودند. او همينكه ديد ايشان پيشروى مى كنند اين بيت را خواند: «چون مى گويم قبيله ربيعه پشت به جنگ كرد، فوجهايى از آن همچون كوههاى استوار رو به ميدان مى آورد». سپس به عمرو عاص گفت: چه صلاح مى بينى؟ گفت: عقيده ام اين است كه نسبت به داييهاى من امروز بزهكارى نكنى. معاويه برخاست و سراپرده و بارگاه خود را خالى كرد و در حال گريز به سراپرده هايى كه پشت سر مردم و جبهه بود پناه برد. مردم ربيعه سراپرده و بارگاه او را غارت كردند. معاويه به خالد بن معمر پيام فرستاد: تو پيروز شدى و اگر اين پيروزى را ناتمام بگذارى حكومت خراسان از تو خواهد بود. و خالد جنگ را متوقف ساخت و به افراد ربيعه گفت: شما سوگند خود را برآورديد و كافى است. چون سال جماعت فرا رسيد و مردم با معاويه بيعت كردند خالد را به حكومت خراسان گماشت و او را به آن سامان گسيل داشت و خالد پيش از آنكه به خراسان برسد درگذشت. نصر مى گويد: در روايت عمر بن سعد چنين آمده است: كه على عليه السلام پس از آنكه با ياران خود نماز صبح گزارد آهنگ دشمن كرد و چون او را ديدند كه بيرون آمد، آنان هم با حمله خود به استقبال او آمدند و جنگى سخت كردند. آن گاه سواران شامى به سواران عراقى حمله كردند و راه را بر حدود هزار تن-  يا بيشتر-  از ياران على بستند و آنان را محاصره كردند و ميان ايشان و يارانشان حائل شدند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 123 آن چنان كه ياران على ايشان را نمى ديدند. على عليه السلام ندا داد آيا مردى هست كه جان خود را در راه خدا و دنيايش را به آخرتش بفروشد مردى از قبيله جعف كه نامش عبد العزيز بن حارث بود و سراپا پوشيده از آهن و بر اسب سياهى همچون زاغ سوار بود جلو آمد، چيزى از او جز چشمانش ديده نمى شد، گفت: اى امير المومنين فرمان خود را به من بگو و به خدا سوگند به هيچ كارى فرمان نخواهى داد مگر آنكه انجامش مى دهم. على عليه السلام چنين گفت: «كار دشوارى را كه فراتر از ديندارى و راستى است پذيرا شدى و برادران وفادار اندك اند...» اى ابا الحارث خداوند نيرويت را استوار بدارد بر شاميان حمله كن و خود را به يارانت برسان و به آنان بگو: امير المومنين سلامتان مى رساند و مى گويد: همانجا كه هستيد تهليل و تكبير گوييد، ما هم اينجا تهليل و تكبير مى گوييم و شما از سوى خود حمله بريد ما هم از سمت خود بر شاميان حمله مى كنيم. مرد جعفى چنان بر اسب خود تازيانه زد كه بر سر سمهاى خود ايستاد و بر شاميانى كه ياران على عليه السلام را محاصره كرده بودند حمله كرد، ساعتى نيزه زد و جنگ كرد سرانجام براى او راه گشودند و به يارانش رسيد. آنان همين كه او را ديدند بشارت و مژده يافتند و گفتند: امير المومنين چه كرد و در چه حال است گفت: خوب است. بر شما سلام مى رساند و مى گويد: شما تهليل و تكبير گوييد و از جانب خود سخت حمله كنيد، ما هم تهليل و تكبير مى گوييم و از جانب خويش سخت حمله خواهيم كرد. آنان همان گونه كه فرمان داده بود تهليل و تكبير گفتند و حمله كردند. على عليه السلام هم با ياران خود تهليل و تكبير گفتند و بر ميان صفهاى شاميان حمله بردند. شاميان خود را از محاصره شدگان كنار كشيدند و آنان بدون آنكه يك كشته دهند از محاصره بيرون آمدند و حال آنكه از شاميان حدود هفتصد سوار كار كشته شد. على عليه السلام فرمود: امروز بزرگترين دلير مردم كه بود گفتند: تو اى امير المومنين. فرمود: هرگز، بلكه آن مرد جعفى بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 124 نصر مى گويد: على عليه السلام هيچيك از قبايل را همتاى ربيعه نمى دانست و اين كار بر قبيله مضر گران آمد. براى ربيعه بدگويى مى كردند و آنچه در سينه داشتند آشكار مى ساختند. حضين بن منذر رقاشى هم اشعارى سرود كه آنان را به خشم آورد و از جمله آن ابيات اين بيت است: «قبيله مضر ديدند كه ربيعه فراتر از ايشان، مورد مهر على قرار دارند و صاحب فضيلتند...» ابو طفيل عامر بن وائله كنانى، عمير بن عطارد بن حاجب بن زراره تميمى، قبيصة بن جابر اسدى و عبد الله بن طفيل عامرى با سران و سرشناسان قبايل خود برخاستند و حضور على عليه السلام آمدند. ابو طفيل شروع به سخن كرد و گفت: اى امير المومنين به خدا سوگند ما نسبت به قومى كه خداوند آنان را به خير و محبت تو مخصوص فرموده است رشك نمى بريم، ولى اين قبيله ربيعه چنين پنداشته اند كه آنان نسبت به تو از ما سزاوارترند. اينك چند روزى ايشان را از جنگ كردن معاف بدار و براى هر يك از ما روزى را قرار بده كه در آن جنگ كند، زيرا هنگامى كه همگان جنگ مى كنيم جنگاورى و دليرى ما بر تو مشتبه مى شود. على عليه السلام فرمود: آرى آنچه مى خواهيد پذيرفته است و به ربيعه فرمان داد از جنگ دست بدارند. آنان در قبال يمنى هاى شاميان بودند. فرداى آن روز بامداد ابو طفيل عامر بن وائله همراه قوم خود كه از قبيله كنانة و گروهى بسيار بودند آماده جنگ شدند. ابو طفيل پيشاپيش سواران حركت مى كرد و مى گفت: نيزه و شمشير بزنيد و سپس حمله كرد و اين رجز را مى خواند: «قبيله كنانة در جنگ خود ضربه زد و خداوند در قبال آن بهشت را به او پاداش دهاد...» جنگى سخت كردند و سپس ابو الطفيل نزد على عليه السلام برگشت و گفت: اى امير المومنين تو ما را خبر دادى كه شريف ترين كشته شدن شهادت و پر بهره ترين كارها صبر و پايدارى است. به خدا سوگند چندان پايدارى كرديم كه گروهى از ما جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 125 كشته شدند. كشتگان ما شهيدند و زندگان ما سعادتمند. اينك بايد بازماندگان خون كشتگان را مطالبه كنند. همانا برگزيدگان ما از ميان رفته و رسوبات ما باقى مانده اند. ليكن ما دينى داريم كه دستخوش هوس نمى شود و ايمانى داريم كه دچار شك و ترديد نمى گردد. على عليه السلام هم او را به نيكى ستود. بامداد روز دوم، عمير بن عطارد با گروه بنى تميم به ميدان رفت. عمير سرور مضريان كوفه بود و گفت: اى قوم من گام از پى گام ابو الطفيل مى نهم، شما هم كار كنانة را تعقيب كنيد. سپس پرچم خويش را پيش برد و چنين رجز خواند: «همانا تميم در جنگ خود ضربه سنگين زد و دليرى و خطر تميم بس بزرگ است...» و سپس با رايت خويش چندان ضربه زد كه آن را گلگون ساخت. يارانش هم تا شبانگاه جنگى سخت كردند. عمير همچنان كه سلاح بر تن داشت پيش على عليه السلام برگشت و گفت: اى امير المومنين من نسبت به فداكارى مردم خوشبين بودم و ديدم كه بيشتر از خوشبينى من پايدارى و از هر سو جنگ كردند و دشمن را سخت به زحمت انداختند و به خواست خداوند از عهده آنان بيرون خواهند آمد. بامداد روز سوم، قبيصة بن جابر اسدى همراه بنى اسد به ميدان آمد و به ياران خود گفت: اى بنى اسد من كارى كمتر از دو دوست خود نخواهم كرد و شما خود دانيد. با پرچم خويش جلو رفت و اين رجز را مى خواند: «بنى اسد در جنگ خود دليرانه پايدارى كرد و زير گرد و خاك آوردگاه كسى همچون او نيست...» او با دشمن تا فرا رسيدن شب جنگ كرد و سپس بازگشتند.بامداد روز چهارم، عبد الله بن طفيل عامرى همراه گروه هوازن به ميدان رفت و تا شب با دشمن نبرد كرد و سپس باز گشتند. نصر گويد: بدينگونه افراد قبيله مضر داد خويش را از ربيعه گرفتند و ارزش مضر آشكار و اهميت و رنج آن شناخته شد. ابو الطفيل در اين باره چنين سروده است: «كنانة در پيكار دليرى كرد. قبايل تميم و اسد و هوازن هم به روز جنگ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 126 دليرى كردند و هيچيك از ما و ايشان سستى نكرد...» نصر گويد: عمرو، از اشعث بن سويد، از كردوس نقل كرد كه مى گفته است: عقبة بن مسعود، كارگزار على عليه السلام، براى سليمان بن صرد خزاعى كه همراه على (ع) در صفين بود چنين نوشت: اما بعد، همانا ايشان «اگر بر شما پيروز شوند، شما را سنگسار مى كنند يا به كيش خودشان برمى گردانند و در آن صورت هرگز رستگار نخواهيد شد». بر تو باد به جهاد و پايدارى همراه امير المومنين. و السلام. نصر گويد: عمر بن سعد و عمرو بن شمر هر دو، از جابر، از ابو جعفر [امام باقر عليه السلام ] نقل مى كردند كه مى گفته است: على عليه السلام در جنگ صفين برخاست و براى مردم خطبه ايراد كرد و چنين گفت: «سپاس خداى را بر نعمتهاى فراوانش كه به همه آفريدگان از نيك و بد ارزانى داشته است و بر دلايل رساى او كه براى همه آفريدگان، چه آن كس كه اطاعت او كند و چه آن كس كه نافرمانى كند، اقامه نموده است. اگر رحمت آورد به فضل و منت اوست و اگر عذاب كند نتيجه كار خود بندگان است، كه خداى ستمگر بر بندگان نيست. او را بر نيك آزمايى و آشكار كردن نعمتها مى ستايم و در هر چه از كار اين جهانى و آن جهانى كه بر ما دشوار آيد از او يارى مى جويم و بر او توكل مى كنم و خداى بسنده ترين كارگزار است. و سپس گواهى مى دهم كه خدايى جز پروردگار يگانه بى انباز نيست و گواهى مى دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست كه او را براى هدايت و با دين حق گسيل داشته است و بر او كه شايسته آن كار بوده است راضى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 127 شده است و او را براى تبليغ رسالت خود برگزيده و رحمتى از خود بر آفريدگان خويش قرار داده است. او همچنان كه خداى از سرشتش آگاه بود نرمخوى مهربان و از همه خلق خدا نژاده تر و نكوچهره تر و بخشنده تر و نسبت به پدر و مادر نيكوكارتر و بر پيوند خويشاوندى مواظب تر و از همگان به دانش برتر و به بردبارى پرمايه تر و بر عهد و پيمان امين تر و وفادارتر بود. هرگز مسلمان و كافرى مدعى نشد كه از او ستمى ديده باشد، بلكه ستم مى ديد و مى بخشيد و قدرت انتقام پيدا مى كرد و گذشت مى نمود. تا آنكه او كه درود و سلام خدا بر او باد در حالى كه مطيع فرمان خدا و بر آنچه به او مى رسيد صابر بود و در راه خدا آن چنان كه حق آن است جهاد كننده بود، در گذشت و مرگش فرا رسيد، درود و سلام خدا بر او باد.درگذشت او بر همه مردم زمين چه نكوكار و چه تبهكار بزرگترين مصيبت بود. سپس كتاب خدا را ميان شما بر جاى گذاشت كه شما را به اطاعت خدا فرمان مى دهد و از نافرمانى او باز مى دارد. همانا پيامبر (ص) با من عهدى فرموده است كه از آن سرپيچى نخواهم كرد. اينك با دشمن خود روياروى شده ايد و بخوبى دانسته ايد كه سالارشان منافق است و آنان را به دوزخ فرا مى خواند، و حال آنكه پسر عموى پيامبرتان با شما و ميان شماست و شما را به بهشت و اطاعت فرمان خداوندتان و عمل به سنت پيامبرتان فرا مى خواند. هرگز كسى كه پيش از هر مرد نماز گزارده و هيچ كس در نماز گزاردن با پيامبر بر او پيشى نگرفته است و از شركت-  كنندگان بدر است نمى تواند با معاويه كه اسير جنگى آزاد شده و پسر اسير جنگى آزاد شده است برابر باشد به خدا سوگند كه ما بر حقيم و آنان بر باطلند و مبادا كه آنان بر باطل خويش مجتمع باشند و شما از حق خويش پراكنده شويد و سرانجام باطل آنان بر حق شما پيروز شود: «با آنان جنگ كنيد تا خداوندشان با دستهاى شما شكنجه كند» و اگر شما چنين نكنيد خداوند آنان را به دست كسان ديگرى غير از شما عذاب خواهد كرد. يارانش برخاستند و گفتند: اى امير المومنين هر گاه مى خواهى ما را به جنگ دشمن ما و دشمن خودت ببر كه به خدا سوگند ما كسى را با تو عوض نمى كنيم، بلكه همراه تو مى ميريم و همراه تو زندگى مى كنيم. على عليه السلام به آنان فرمود: سوگند به كسى كه جان من در دست اوست هنگامى كه با همين شمشير خود در پيشگاه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 128 پيامبر ضربه مى زدم به من نگريست و فرمود: «شمشيرى جز ذو الفقار و جوانمردى جز على نيست» و نيز به من فرمود: «اى على تو نسبت به من همچون هارونى نسبت به موسى، جز آنكه پس از من پيامبرى نباشد. و «اى على مرگ و زندگى تو با من است». به خدا سوگند دروغ نگفت و دروغ نگفتم، نه گمراه شدم و نه كسى به وسيله من گمراه شد. و آنچه پيامبر با من عهد فرمود فراموش نكرده ام و من بر دليلى روشن از پروردگار خود و بر راه روشن هستم و سخن پيامبر را حرف به حرف باز گفتم. آن گاه به سوى دشمن تاخت و از هنگام برآمدن خورشيد تا آن گاه كه سرخى پايان روز ناپديد شد جنگ كردند و در آن روز نمازشان [ناگزير] جز تكبير گفتن نبود. نصر گويد: عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى، از صعصعة بن صوحان نقل مى كرد كه مى گفت: روزى از روزهاى صفين مردى از خاندان ذويزن قبيله حمير كه نامش كريب بن صباح بود و ميان شاميان در آن هنگام هيچ كس از او در دليرى و نيرومندى نام آورتر نبود به ميدان آمد و هماورد خواست. مرتفع بن وضاح زبيدى به نبرد او رفت. كريب او را كشت و سپس بانگ برداشت: چه كسى به نبرد مى آيد حارث بن-  جلاح به نبرد او رفت. او را هم كشت. و سپس بانگ برداشت: چه كسى به نبرد مى آيد عابد بن مسروق همدانى به نبرد او رفت. كريب او را هم كشت. سپس جسد آن سه را بر يكديگر نهاد و به ستم و دشمنى پاى بر آنها نهاد و بانگ برداشت: ديگر چه كسى نبرد مى كند على عليه السلام خود به نبرد او آمد و او را ندا داد: اى كريب من ترا از خداوند و قويدستى و انتقامش بر حذر مى دارم و ترا به سنت خداوند و سنت پيامبرش فرامى خوانم. اى واى بر تو مبادا معاويه ترا به دوزخ افكند. پاسخ او اين بود كه: چه بسيار اين سخن را از تو شنيده ام، ما را به آن نيازى نيست. هر گاه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 129 مى خواهى پيش آى. كيست كه شمشير مرا كه نشان آن چنين است به جان خريدارى كند على (ع) لا حول و لا قوة الا بالله بر زبان آورد و سپس آهنگ او كرد و مهلتش نداد و چنان ضربتى بر او زد كه كشته بر خاك افتاد و در خون غوطه ور شد. على (ع) باز هماورد خواست. حارث بن وداعه حميرى آمد. او را كشت و باز هماورد خواست. مطاع بن مطلب عنسى آمد. او را هم كشت و ندا داد: چه كسى به نبرد مى آيد هيچ كس به نبردش نيامد. ندا داد: اى گروه مسلمانان «ماههاى حرام را برابر ماههاى حرام داريد كه اگر حرمت آن را نگاه ندارند شما نيز قصاص كنيد. پس هر كس با ستم بر شما دست يازد به اندازه تجاوزى كه روا داشته به او تعدى كنيد و از خداى بترسيد و بدانيد كه خداوند همراه پرهيزگاران است.» آن گاه گفت: اى معاويه واى بر تو پيش من بشتاب و با من نبرد تن به تن كن تا مردم در ميانه ما كشته نشوند. عمرو عاص به معاويه گفت: فرصت را غنيمت شمار كه سه تن از دليران عرب را كشته است و اميدوارم خداوندت بر او چيرگى دهد. معاويه گفت: به خدا سوگند جز اين نمى خواهى كه من كشته شوم و پس از من به خلافت رسى. از من دور شو كه چون منى فريب نمى خورد. نصر گويد: عمرو، از خالد بن عبد الواحد جريرى، از قول كسى كه خود شنيده بود براى ما نقل كرد: عمرو عاص پيش از جنگ بزرگ صفين در حالى كه بر كمانى تكيه داده بود مردم شام را به جنگ تشويق مى كرد و چنين مى گفت: ستايش خداوندى را كه در شأن خود بزرگ و در چيرگى خود سخت نيرومند و در جايگاه خود بسيار بلند مرتبه و در برهان خويش بسى روشن است. او را بر اين نيك آزمايى و آشكار ساختن نعمتها در هر بلاى سخت و در سختى و آسايش مى ستايم و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداوند يگانه بى انباز نيست و محمد بنده و پيامبر اوست. و سپس همانا كه ما در پيشگاه خداوند جهانيان به سبب آنچه ميان امت محمد (ص) پيش آمده و آتش آن برافروخته شده و ريسمان وحدتش گسيخته شده و ستيز ميان خودشان آغاز شده است بازخواست خواهيم شد. همه ما از آن خداييم و به سوى او باز مى گرديم. سپاس خداوند پروردگار جهانيان را. آيا نمى دانيد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 130 كه نماز ما و ايشان و روزه و حج و قبله ما و ايشان و دين ما و ايشان يكى است اما آرزوها و هوسها متفاوت است بار خدايا كار اين امت را همچنان كه در آغاز سامان بخشيدى اصلاح فرماى و بنيادش را محفوظ بدار از آنجا كه اين قوم سرزمين شما را در نورديدند و بر شما ستم ورزيدند در جنگ با دشمن خود كوشش كنيد و از خداوند، پروردگارتان، يارى جوييد و نواميس خود را نگهبانى كنيد. آن گاه نشست. نصر گويد: عبد الله بن عباس در آن روز براى مردم عراق خطبه خواند و چنين گفت: سپاس خداوند پروردگار جهانيان را، آن كه زمينهاى هفتگانه را زير ما بگسترد و آسمانهاى هفتگانه را بر فراز ما برافراشت و ميان آنان خلق را بيافريد و روزى ما را از آنها فرو فرستاد. و سپس همه چيز را دستخوش فرسودگى و نيستى قرار داد جز ذات جاودانه و زنده خويش كه زنده مى كند و مى ميراند. همانا خداوند متعال رسولان و پيامبران را گسيل فرمود و حجتهاى خود بر بندگان خويش قرار داد «براى حجت تمام كردن يا بيم دادن». بدون آگاهى و فرمان او فرمان برده نمى شود. بر هر كس از بندگان كه خواهد منت مى نهد و سعادت و اطاعت مى دهد و بر آن كار پاداش عنايت مى كند، و با آگاهى او از او نافرمانى مى شود و عفو مى كند و با بردبارى خويش مى بخشد. خداوند به اندازه درنگنجد و هيچ چيز به پايگاهش نمى رسد. شمار همه چيز را به شمار در آورد و دانش او بر همه چيزى محيط است. و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداى يكتاى بى انباز نيست و گواهى مى دهم كه محمد بنده و رسول او و پيشواى هدايت و پيامبر برگزيده است. تقدير و مشيت خداوند ما را به آنچه مى بينيد كشاند. تا آنجا كه رشته كار اين امت از هم گسيخته و پراكنده شد. معاوية بن ابى سفيان از ميان مردم فرومايه يارانى پيدا كرده است تا بر ضد على كه پسر عمو و داماد رسول خداست قيام كند. على نخستين مردى است كه با پيامبر نماز گزارده و از شركت كنندگان در جنگ بدر است و در تمام جنگهاى پيامبر همراه او بوده است و در اين مورد هم بر همگان برترى داشته است. و حال آنكه معاويه در آن حال مشرك بود و بت پرست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 131 و سوگند به خدايى كه تنها مالك پادشاهى است و خود آن را پديد آورد و شايسته آن است، در آن روزگار على بن ابى طالب دوش به دوش پيامبر جنگ مى كرد و مى گفت: خدا و رسولش راست مى گويند، و معاويه مى گفت: خدا و رسولش دروغ مى گويند. اينك بر شما باد به پرهيز از خداوند و كوشش و دور انديشى و شكيبايى. و ما به راستى مى دانيم كه شما بر حقيد و آن قوم بر باطلند. مبادا كه ايشان در باطل خود كوشاتر از شما در حق خود باشند و نيز به خوبى مى دانيم كه خداوند بزودى آنان را به دست شما يا غير از شما عذاب خواهد كرد. بار خدايا ما را يارى ده و خوار مدار و ما را بر دشمن پيروزى عنايت كن و ما را وامگذار و ميان ما و قوم ما بر حق گشايش ده كه تو بهترين گشايندگانى نصر گويد: عمرو، از قول عبد الرحمان بن جندب، از جندب بن عبد الله براى ما نقل كرد كه در جنگ صفين عمار برخاست و گفت: اى بندگان خدا همراه من براى جنگ با قومى بپا خيزيد كه چنين مى پندارند كه خون شخصى ستمگر را كه به خود ستم روا داشته است مطالبه مى كنند. همانا او را نيكمردانى كشته اند كه از ستم و دراز دستى منع مى كردند و به نيكى فرمان مى دادند. اينان كه اگر دنياى آنان سالم بماند اهميتى نمى دهند كه دين از ميان برود به ما اعتراض كردند و گفتند: چرا او را كشتيد گفتيم: براى بدعتهايى كه در دين پديد آورد. گفتند: بدعتى پديد نياورده است. و اين بدان سبب بود كه او دست ايشان را در دنيا گشاده مى داشت، چندان كه مى خورند و مى چرند و اگر كوهها هم از يكديگر پاشيده شود اهميت نمى دهند. به خدا سوگند گمان نمى برم كه ايشان در طلب خونى باشند، ولى اين قوم مزه جهاندارى را چشيده و آن را شيرين ديده اند و مى دانند كه اگر صاحب حق بر آنان حكومت يابد ميان ايشان و آن چه مى خورند و مى چرند مانع ايجاد مى كند، و چون اين قوم را سابقه يى در اسلام نيست كه بدان سبب سزاوار حكومت باشند، پيروان خود را فريب دادند و چاره در آن ديدند كه بگويند پيشواى ما مظلوم كشته شد. تا بدين وسيله پادشاهان جبار باشند. و اين فريبى است كه آنان در پناه آن به آنچه مى بينيد رسيده اند. و اگر اين فريب نمى بود حتى يك تن از مردم با آنان بيعت نمى كرد. بار خدايا اگر ما را يارى دهى همواره يارى دهنده ما بوده اى و اگر حكومت را براى ايشان قرار مى دهى به سبب اين بدعتها كه براى بندگان تو پديد آورده اند عذاب دردناك [آخرت ] را براى ايشان بيندوز. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 132 آن گاه عمار حركت كرد. يارانش نيز همراهش بودند و چون نزديك عمرو عاص رسيد به او گفت: اى عمرو دين خود را به [حكومت ] مصر فروختى، نكبت و بدبختى بهره تو باد كه چه بسيار و از دير باز براى اسلام كژى مى خواسته اى. عمار سپس عرضه داشت: پروردگارا تو خود مى دانى كه اگر بدانم خشنودى تو در اين است كه خود را در اين دريا افكنم، خواهم افكند. خدايا تو خود مى دانى كه اگر بدانم رضاى تو در اين است كه سر شمشيرم را بر شكم خويش نهم و بر آن تكيه دهم تا از پشتم بيرون آيد، چنان خواهم كرد. پروردگارا من بر طبق آنچه كه خود به ما آموخته اى مى دانم كه امروز هيچ كارى بهتر از جهاد با اين گروه تبهكار نيست كه انجام دهم و اگر بدانم كارى ديگر موجب رضايت تو است آن را انجام خواهم داد. نصر مى گويد: عمرو بن سعيد از شعبى براى من نقل كرد كه مى گفته است: عمار بن ياسر، عبد الله بن عمرو عاص را ندا داد و گفت: دين خودت را به دنيا فروختى آن هم به خواسته دشمن خدا و اسلام (معاوية)، و خواسته و هوس پدر تبهكارت را برگزيدى. گفت: چنين نيست كه من خون عثمان شهيد مظلوم را مى طلبم. عمار گفت: هرگز چنين نيست. با اطلاع و علمى كه درباره تو دارم گواهى مى دهم كه با هيچيك از كارهاى خود رضاى خداوند را طلب نمى كنى و بدان كه اگر امروز كشته نشوى فردا خواهى مرد و بنگر در آن هنگام كه خداوند بندگان را طبق نيت ايشان پاداش مى دهد، نيت تو چيست ابن ديزيل در كتاب صفين خود، از صيف ضبى نقل مى كند كه مى گفته است: از صعب بن حكيم بن شريك بن نملة محاربى شنيدم كه از قول نياى خود شريك نقل مى كرد كه مى گفته است: روزهاى صفين عراقيان و شاميان جنگ مى كردند و از جايگاه خود دور مى شدند و تا گرد و خاك فرو نمى نشست كسى نمى توانست به جايگاه خود برگردد. روزى همان گونه جنگ كردند و از جايگاه خود دور شدند، چون گرد و خاك فرو نشست ناگاه ديدم على (ع) زير پرچمهاى ما-  يعنى بنى محارب- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 133 ايستاده است. على فرمود: آيا آب داريد من مشكى كوچك آوردم و لبه آن را خم كردم كه آب بياشامد. فرمود: نه ما از اين كه از لبه مشك آب بنوشيم نهى شده ايم. شمشيرش را كه از سر تا قبضه خون آلود بود آويخت و من بر دستهايش آب ريختم هر دو دست خود را تميز شست و سپس با دستهاى خود آب نوشيد و چون سيراب شد سر خود را بلند كرد و پرسيد: افراد قبيله مضر كجايند گفتم: اى امير المومنين هم اكنون ميان ايشان هستى. پرسيد: شما از كدام قبيله ايد خدايتان بركت دهاد گفتم: بنى محاربيم. جايگاه خود را دانست و به قرارگاه خود بازگشت. مى گويم: پيامبر (ص) از خم كردن لبه مشك و نوشيدن آب از داخل مشك نهى فرموده است. زيرا مردى بدانگونه آب آشاميده بود و مارى [زالو] كه در مشك بود به شكمش رفته بود. ابن ديزيل مى گويد: اسماعيل بن ابى اويس، از عبد الملك بن قدامة بن ابراهيم بن-  حاطب جمحى از عمرو بن شعيب، از پدرش، از جدش عبد الله بن عمرو عاص نقل مى كرد كه مى گفته است: پيامبر (ص) به من فرمود: اى عبد الله چگونه خواهى بود هنگامى كه ميان فرومايگان مردم باقى بمانى كه پيمانها و عهدهاى ايشان در هم و بر هم شده باشد و براى نشان دادن آن حال، انگشتهاى خود را داخل يكديگر فرمود. گفتم: اى رسول خدا، فرمان خودت را به من ابلاغ فرماى. فرمود: آنچه را پسنديده مى دانى و مى شناسى به آن عمل كن و آنچه را زشت و ناشناخته مى بينى رها كن و به آنچه خاص تو است عمل كن و مردم را با كارهاى پست خود واگذار. گويد: در جنگ صفين پدرش عمرو عاص به او گفت: اى عبد الله به ميدان برو جنگ كن. گفت: پدر جان آيا فرمانم مى دهى كه به ميدان روم و جنگ كنم و حال آنكه خودت آنچه را كه پيامبر با من عهد فرمودند شنيده اى. عمرو عاص گفت: اى عبد الله ترا به خدا سوگند مى دهم مگر آخر عهدى كه رسول خدا (ص) با تو فرمودند اين نبود كه دست ترا گرفتند و در دست من نهادند و گفتند: از پدرت اطاعت كن گفت: آرى چنين بود. عمرو گفت: اينك من به تو فرمان مى دهم به جنگ روى. عبد الله بن عمرو بيرون رفت و در حالى كه دو شمشير بسته بود به جنگ پرداخت. گويد: از جمله اشعار عبد الله بن عمرو عاص كه پس از صفين سروده و در آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 134 از على عليه السلام ياد كرده است ابيات زير است: «اگر جمل [نام معشوق ] روزى مقام و حضور مرا در صفين مى ديد، همانا زلفهايش سپيد مى شد...». ابن ديزيل، از يحيى بن سليمان جعفى، از مسهر بن عبد الملك بن سلع همدانى از پدرش، از عبد خير همدانى چنين نقل مى كند: من و عبد خير همدانى در سفرى همسفر بوديم. به او گفتم: اى ابو عماره در باره پاره يى از كارهاى خودتان در جنگ صفين برايم بگو. گفت: اى برادر زاده اين چه پرسش و خواسته يى است گفتم: دوست دارم از تو چيزى بشنوم. گفت: اى برادر زاده چنان بود كه چون سپيده دم نماز صبح مى گزارديم ما صف مى كشيديم شاميان هم صف مى كشيدند. ما نيزه هاى خود را سوى ايشان مى داشتيم و آنان نيزه هايشان را سوى ما مى داشتند. به گونه يى كه اگر زير آن راه مى رفتى سايه بر تو مى افتاد. اى برادر زاده به خدا سوگند، ما مى ايستاديم و آنها هم مى ايستادند نه ما پراكنده مى شديم و نه ايشان تا هنگامى كه نماز عشاء را مى گزارديم و در تمام مدت روز به سبب شدت گرد و خاك هيچ كس نمى توانست بشناسد چه كسى در جانب راست يا چپ او ايستاده است، مگر به هنگام كوبيده شدن شمشيرها به يكديگر كه از آن برقى چون نور خورشيد مى جهيد و بر اثر آن نور انسان مى توانست سمت راست و چپ خود را ببيند و بشناسد چه كسى ايستاده است. و چون نماز عشا را مى گزارديم ما كشتگان خود را مى برديم و آنان را به خاك مى سپرديم و آنان نيز همين كار را مى كردند تا شب را به صبح مى رسانديم.به او گفتم: اى ابو عمارة به خدا سوگند اين صبر و شكيبايى است. ابن ديزيل روايت مى كند كه چون جنازه مردى از ياران على (ع) را از كنار عمرو عاص عبور مى دادند از نام او مى پرسيد. و چون به او مى گفتند، مى گفت: على و معاويه گويى خود را از عهده خون اين كشته برى مى دانند. ابن ديزيل مى گويد: ابن وهب از مالك بن انس نقل مى كند كه مى گفته است: عمرو عاص در جنگ صفين در سايبانى مى نشست، عراقيان مردگان خود را همانجا به خاك مى سپردند ولى شاميان كشتگان خود را در عباها و كيسه ها مى نهادند و به گورستان خود مى بردند، هر گاه جسد مردى را از كنار او مى بردند مى پرسيد: اين كيست؟ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 135 مى گفتند: فلانى است. مى گفت: چه بسا مردانى كه در راه خدا متحمل رنج بزرگ شده اند و از گناه كشته شدن آنان فلانى و فلانى-  يعنى على و معاويه-  رستگارى نخواهند يافت. گويم [ابن ابى الحديد]: اى كاش مى دانستم او چگونه خود را از اين موضوع تبرئه مى كرده است و حال آن كه همو سرچشمه اين فتنه بوده است بلكه اگر عمرو عاص نمى بود اين موضوع صورت نمى گرفت. ولى خداوند متعال اين سخن و نظاير آن را بر زبان او جارى فرموده است تا حالت شك و ترديدش آشكار و معلوم شود كه در كار خود داراى بينش روشن نيست. نصر بن مزاحم گويد: يحيى بن يعلى، از صباح مزنى، از حارث بن حصن، از زيد بن ابى رجاء، از اسماء بن حكيم فزارى نقل مى كند كه مى گفته است: در جنگ صفين همراه على (ع) و زير پرچم عمار بن ياسر بوديم. به هنگام ظهر كه ما با گليم سرخى براى خود سايبان درست كرده بوديم مردى كه صفها را پشت سر مى گذاشت و گويى آنها را مى شمرد پيش آمد و به ما رسيد. پرسيد: كداميك از شما عمار بن ياسر است عمار گفت: من عمارم. پرسيد: همان كه كنيه اش ابو يقظان است گفت: آرى. گفت: مرا با تو سخنى است، آيا آشكارا بگويم يا پوشيده عمار گفت: خودت هر گونه مى خواهى بگو. گفت: آشكارا مى گويم. عمار گفت: بگو. گفت: من از پيش خاندان خود در حالى كه با بينايى نسبت به حقى كه بر آن هستيم بيرون آمدم و در گمراهى آن گروه هم هيچ شك و ترديدى نداشتم و مى دانم كه ايشان بر باطلند و تا ديشب هم بر همين حال بودم ولى ديشب به خواب ديدم سروشى پيش آمد اذان گفت و گواهى داد كه خدايى جز خداوند نيست و محمد (ص) رسول خداوند است و بانگ نماز برداشت، موذن آنان هم همين گونه انجام داد و صف نماز بر پا شد ما نمازى يكسان گزارديم و كتابى يكسان تلاوت كرديم و دعايى يكسان خوانديم. از ديشب گرفتار شك شدم و شبى را گذراندم كه جز خداوند متعال كسى نمى داند بر من چه گذشته است. چون شب را به صبح آوردم نزد امير المومنين رفتم و آن را براى او بازگو كردم فرمود: آيا عمار بن ياسر را ديده اى گفتم: نه. گفت: او را ملاقات كن و بنگر چه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 136 مى گويد، از گفتارش پيروى كن. و براى اين كار پيش تو آمده ام. عمار به او گفت: آيا صاحب آن پرچم سياهى را كه در مقابل و براى رويارويى من ايستاده است مى شناسى آن پرچم عمرو عاص است كه من همراه پيامبر (ص) سه بار با آن مقابله كرده و جنگيده ام و اين بار چهارم است و نه تنها اين بار بهتر از بارهاى گذشته نيست، كه اين از همه آنها بدتر و تبهكارانه تر است. آيا خودت در جنگهاى بدر و احد و حنين شركت داشته اى يا پدرت شركت داشته است كه به تو خبر داده باشد گفت: نه. عمار گفت: مواضع ما و پرچمهاى ما همان مواضع پرچمهاى رسول خداوند در جنگهاى بدر و احد و حنين است و مواضع پرچمهاى اين گروه همان مواضع پرچمهاى مشركان احزاب است. آيا اين لشكر و كسانى را كه در آن هستند مى بينى به خدا سوگند دوست مى دارم كه همه آنان و كسانى كه با معاويه براى جنگ با ما آمده اند و از آنچه ما بر آن معتقديم از ما جدا شده اند پيكرى واحد مى بودند و من آن را سر مى بريدم و پاره پاره مى كردم. به خدا سوگند خون همه آنان از ريختن خون گنجشگى حلال تر است. آيا تو ريختن خون گنجشگى را حرام مى دانى گفت: نه، بلكه حلال است. عمار گفت: خون آنان هم همان گونه حلال است. آيا موضوع را براى تو روشن ساختم گفت: آرى، عمار گفت: اينك هر كدام را دوست مى دارى انتخاب كن. آن مرد بازگشت. عمار بن ياسر او را باز خواند و گفت: همانا ايشان بزودى ممكن است با شمشيرهاى خود چنان بر شما ضربه زنند كه باطل گرايان شما به شك و ترديد افتند و بگويند اگر بر حق نمى بودند بر ما پيروز نمى شدند. به خدا سوگند آنان به اندازه خاشاكى كه چشم مگسى را آلوده سازد بر حق نيستند و به خدا سوگند اگر ما را با شمشيرهاى خود چنان ضربه بزنند كه تا نخلستانهاى هجر عقب برانند هر آينه مى دانيم همه ما بر حقيم و آنان بر باطلند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 137 نصر مى گويد: يحيى بن يعلى، از اصبغ بن نباته نقل مى كرد كه مى گفته است: مردى پيش على عليه السلام آمد و گفت: اى امير المومنين اى قوم كه با آنان جنگ مى كنيم، دعوتمان يكى است و پيامبرمان يكى و نماز و حج ما هم يكسان است، بر آنان چه نامى بگذاريم گفت: آنان را همان گونه نام بگذار كه خداوند در كتاب خود نام نهاده است. گفت: من تمام مطالبى را كه در قرآن آمده است نمى دانم. على (ع) گفت: مگر نشنيده اى كه خداوند متعال در قرآن چنين فرموده است: «اين پيامبران را برخى را بر برخى ديگر برترى داده ايم» تا آنجا كه مى فرمايد: «و اگر خداى مى خواست پس از فرستادن پيامبران و معجزاتى آشكار كه براى مردم آمد با يكديگر جنگ و دشمنى نمى كردند، ولى با يكديگر اختلاف كردند. برخى از ايشان ايمان آوردند و برخى كافر شدند». پس چون اختلاف افتاد، ما به سبب آن كه نسبت به خدا و پيامبر و قرآن و حق سزاوارتريم كسانى هستيم كه ايمان آوردند و آنان كسانى هستند كه كافر شدند و خداوند جنگ با ايشان را خواسته است. بنابراين بر طبق خواست و اراده خداوند با آنان جنگ كن.  
بخش ۲ : مقاومت در برابر دشمن [منبع]

وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ بِعَيْنِ اللَّهِ وَ مَعَ ابْنِ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ، فَعَاوِدُوا الْكَرَّ وَ اسْتَحْيُوا مِنَ الْفَرِّ فَإِنَّهُ عَارٌ فِي الْأَعْقَابِ وَ نَارٌ يَوْمَ الْحِسَابِ، وَ طِيبُوا عَنْ أَنْفُسِكُمْ نَفْساً وَ امْشُوا إِلَى الْمَوْتِ مَشْياً سُجُحاً، وَ عَلَيْكُمْ بِهَذَا السَّوَادِ الْأَعْظَمِ وَ الرِّوَاقِ الْمُطَنَّبِ، فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ فَإِنَّ الشَّيْطَانَ كَامِنٌ فِي كِسْرِهِ وَ قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ يَداً وَ أَخَّرَ لِلنُّكُوصِ رِجْلًا، فَصَمْداً صَمْداً حَتَّى يَنْجَلِيَ لَكُمْ عَمُودُ الْحَقِّ، «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ».

الفَرّ : فرار. 
عَارٌ فِى الأعْقَابِ : عار و ننگ است براى فرزندان، زيرا فرزندان از فرار پدرانشان ننگ خواهند داشت. 
السُجُح : آسان، آرام. 
الرِوَاق : چادر، خيمه. 
المُطَنَّب : محكم شده به وسيله طناب، طناب كشى شده. 
الثَبَج : ميان، وسط. 
كِسْرِهِ : قسمت پائين آن، كنار آن. 
الصَّمد : قصد، يعنى بر قصد خود استوار باشيد. 
لَنْ يَتِرَكُمْ اعْمَالَكُم : پاداش اعمالتان را هرگز كم نخواهد كرد.
كَرّ : حمله و هجوم نمودن 
سَجح : نرم و آرام، ثبج : وسط 
رِواق مُطَنَّب : چادر طنابدار، كشيده شده با طناب 
كامِن فى كِسرِه : كمين كرده و پنهان شده در ته آن 
وَثبَة : حمله كردن 
نُكوص : بعقب برگشتن و فرار نمودن 
صَمدا : صمدا روى قصد و اراده خود بايستيد 
يَنجَلي : كشف و روشن مى شود 
لَن يَتِرُكم : بشما ناقص نمى كند 
و بدانيد كه در پيش روى خدا و پسر عموى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قرار داريد. پى در پى حمله كنيد و از فرار شرم داريد، زيرا فرار در جنگ، لكّه ننگى براى نسل هاى آينده و مايه آتش روز قيامت است، از شهادت خرسند باشيد و به آسانى از آن استقبال كنيد. 
به آن گروه فراوان اطراف خيمه پر زرق و برق و طناب در هم افكنده (فرماندهى معاويه) به سختى حمله كنيد، و به قلب آنها هجوم بريد كه شيطان در كنار آن پنهان شده، دستى براى حمله در پيش، و پايى براى فرار آماده دارد، مقاومت كنيد تا ستون حق بر شما آشكار گردد. «شما برتريد، خدا با شماست، و از پاداش اعمالتان نمى كاهد». 
(3) و بدانيد كه خدا شما را در نظر دارد (كردار شما را مى بيند) و با پسر عموى رسول خدا، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، مى باشيد، پس پى در پى (به دشمن) حمله كنيد، و از گريختن شرم نمائيد، زيرا فرار ننگ براى اعقابست (فرزندانتان را بعد از شما سرزنش خواهند كرد) و آتش روز حساب و رستاخيز مى باشد (گريخته از جنگ در قيامت بعذاب الهىّ گرفتار خواهد شد) 
(4) و خوشحال باشيد كه روحتان (در جنگ) از بدن جدا گردد، و به آسانى بسوى مرگ برويد (از كشته شدن در راه حقّ براى يارى دين خورسند باشيد، زيرا حيات عاريتى را بدل به زندگانى جاويدان خواهيد ساخت، چنانكه در قرآن كريم سوره 3 آیه 169 مى فرمايد: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» يعنى گمان مكن كسانيكه در راه خدا كشته شدند مرده اند، بلكه زنده اند و از جانب پروردگارشان روزى داده ميشوند) 
(5) و بر شما باد (حمله) باين سياهى بسيار بزرگ (لشگر انبوه معاويه) و سرا پرده افراشته شده بطنابها (خيمه معاويه، گفته اند: سرا پرده بلندى براى معاويه بر پا كرده بودند كه صد هزار نفر در اطراف آن گرد آمده پيمان بسته بودند كه متفرّق نشوند اگر چه كشته گردند) پس درون آن سرا پرده را بزنيد (همّت گماريد تا آن خيمه را متصرّف گرديد) زيرا شيطان (معاويه) در گوشه آن پنهان است كه براى بر جستن دست پيش داشته و براى برگشتن پا پس نهاده (در كار زار ثابت قدم نيست و مضطرب و نگران است اگر ترسيديد بر شما مسلّط گردد، و اگر دلير بوديد مغلوب شده فرار اختيار نمايد) 
(6) پس (جنگيدن با او و همراهانش را) قصد كنيد (مهيّاى حمله و نابود كردن ايشان گشته در اين كار اقدام نمائيد) تا حقيقت حقّ براى شما هويدا گردد (در دنيا و آخرت سعادتمند شويد، چنانكه در قرآن كريم سوره 47 آیه 35 مى فرمايد: «فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ» يعنى اى مؤمنين در جنگ با كفّار سست نشويد و صلح و آشتى را از آنها در خواست ننمائيد كه موجب عجز و ناتوانايى شما گردد) و شما برتر و بالاتريد (شما بر حقّيد و غلبه و فيروزى از آن شما است) و خدا با شما همراه است و هرگز (پاداش) كردارتان را ناقص و كم نمى گرداند (شما را در دنيا و آخرت رستگار مى نمايد). 
بدانید كه خدا شما را مى نگرد و نگهبان شماست، زيرا، همراه پسر عم رسول الله (ص) پيكار مى كنيد. پى در پى، حمله كنيد و از فرار شرم داريد، زيرا عار فرار، سبب سرافكندگى فرزندان خواهد شد، در اين جهان، و آتش دوزخ را در آن جهان در پى دارد. 
از جانبازيهاى خود شادمان باشيد و سبك و آسان به سوى مرگ رويد. به آن سياهى انبوه، يعنى، سپاه شاميان بتازيد و بر آن سراپرده اى كه طنابهايش به اطراف كشيده شده، حمله بريد و شمشيرهاى خود بر يال و كتفشان فرود آريد. كه شيطان در درون آن لانه كرده است. دستى پيش داشته كه بجهد و بتازد و پايى واپس نهاده، كه به هنگام بگريزد. آهنگ او و يارانش كنيد، تا پرتو حقيقت بر شما تجلى كند. «شما برتر هستيد و خدا با شماست و از پاداشهايتان نخواهد كاست.»
و بدانيد شما در پيشگاه خداوند قرار داريد (اعمال شما را مى بيند و در مسير حق از شما حمايت مى کند) و همراه و همگام با پسر عموى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)هستيد پى در پى (بر دشمن) حمله کنيد! و از فرار شرم نماييد! چه اين که فرار از جهاد، ننگى است که در نسل هاى آينده شما نيز مى ماند و آتشى است که در روز حساب، دامان شما را فرا مى گيرد! با آغوش باز از شهادت استقبال کنيد و با آرامش به سوى آن گام برداريد. به اين گروهِ انبوه و مرکز تجمّع دشمن و خيمه گاه عظيم (و پر زرق و برق معاويه) به شدّت حمله بريد و بر قلب آن بتازيد! چرا که شيطان در گوشه و کنار آن پنهان شده; دستى براى حمله به پيش دارد و پايى براى فرار به عقب نهاده است. محکم بايستيد و مقاومت کنيد! تا حق بر شما آشکار گردد «و شما برتريد، خدا با شما است و از اَعمال نيکتان چيزى نمى کاهد (بلکه به عالى ترين وجه آن را پاداش مى دهد)».
و بدانيد كه ديده لطف خدا شما را پناه است و پسر عموى رسول وى با شما همراه. پس پياپى بستيزيد و شرم كنيد از آنكه بگريزيد، كه گريز براى بازماندگان مايه ننگ است و ملامت، و آتشى است براى روز قيامت.
خود را خرّم و سرخوش داريد، و با آسانى و سبك جانى به سوى مرگ گام برداريد. اين لشكر انبوه فراهم، و اين خيمه هاى طناب افكنده درهم را هدف حمله خود سازيد. به قلب آن حمله بريد و از كارش بيندازيد كه شيطان در چين و شكن آن خانه گرفته است، دستى پيش براى حمله و ستيز، و پايى در پس براى گريز. پس استوار باشيد و پايدار، تا حقّ براى شما روشن گردد و پديدار، كه «شما برتريد و خدا با شماست، و از پاداش كردارتان نخواهد كاست». 
و بدانيد كه عمل شما در ديد خداست و شما با پسر عم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله همراه هستيد، پس حمله را پى در پى كنيد، و از فرار كردن شرم نماييد، زيرا فرار از جنگ ننگ نسلها، و آتش فرداى قيامت است. 
از جدا شدن روحتان از بدن در جهاد خوشحال باشيد، و آسان به سوى مرگ حركت نماييد. بر شما باد به اين لشگر متراكم دشمن، و خيمه هاى افراشته به طناب، ميان آن خيمه را بزنيد، كه شيطان در جانب پايين آن پنهان است، براى برجستن دست به پيش داشته، و براى فرار پا پس نهاده. براى نمودار شدن پايه حق هر چه سخت تر قصد دشمن كنيد، كه «شما انسانهاى برتريد و خدا با شماست و پاداش شما را هيچ نمى كاهد». 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 106-99   محکم بايستيد و مقاومت کنيد! امام در اين بخش از خطبه، به تقويت روحيه سربازان خود پرداخته و دستورات جديدى را در خصوص جنگ صفّين براى قلع ماده فساد به آنان مى دهد; نخست مى فرمايد: «بدانيد شما (در ميدان نبرد) در پيشگاه خداوند قرار داريد (همه اعمال شما را مى بيند و از نيّات شما آگاه است و از شما در طريق حق حمايت مى کند)» (وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ بِعَيْنِ اللّهِ). اين احساس که انسان در حضور مولا و آقايش قرار دارد، مولايى که بر هر چيز قادر و تواناست و از همه چيز با خبر است، از يک سو، به او توان و قدرت مى بخشد که تنها نيست و از سوى ديگر، توجّه به مسئوليّت ها را بيشتر و قوى تر مى کند. شبيه اين معنا در داستان حضرت نوح(عليه السلام) آمده است آنجا که به او دستورِ ساختنِ کشتى نجات مى دهد و مى فرمايد: «وَاصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْيُنِنَا وَ وَحْيِنَا; و (اکنون) در حضور ما و طبق وحى ما کشتى بساز!»(1) اشاره به اينکه: ممکن است دشمنان تو، يا از طريق سُخريّه و يا فشارهاى جسمى و روحى بخواهند در کار تو مانع ايجاد کنند; امّا چون در پيشگاه ما و مطابق فرمان ما است، ترس و وحشت و غمى به خود راه مده. شبيه همين معنا را درباره پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در مقابل انبوه دشمنان سرسخت و سنگدل مى فرمايد: «وَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْيُنِنَا; در طريقِ ابلاغِ حُکم پروردگارت، شکيبايى و استقامت کن; زيرا تو در برابر ديدگان علم ما قراردارى!»(2). سپس مى افزايد: «(امتياز ديگر شما اين است که، شما همراه و همگام) با پسر عموى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) هستيد.» (وَ مَعَ ابْنِ عَمِّ رَسُولِ اللّهِ). پسر عمويى که برادر و جانشين و وصىّ و همگام و همراه با او بود; بنابراين، در حقّانيت خود و مسيرى که در پيش داريد کمترين ترديدى به خود راه ندهيد و با دشمنِ ستمگر، با قوّت و قدرت پيکار کنيد! اين در حالى است که دشمنِ شما، فرزندِ دشمنِ شماره يک پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) يعنى «ابوسفيان» است که در باطل بودن ادّعاى او نسبت به خلافت، جاى هيچ گونه ترديدى نيست!! تکيه کردن امام(عليه السلام) روى نسبت نزديکش به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) علاوه بر اينکه يک اصل شناخته شده در ميان عقلاست -که نزديکان هر کس را آشناترين افراد به مکتب او مى دانند، مگر اينکه خلافش ثابت شود- مى تواند اشاره به «حديث ثَقَلين» باشد که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مردم را بعد از خود، به پيروى از اهل بيت(عليه السلام) در کنار پيروى از قرآن، دعوت نموده است. سپس در ادامه اين سخن، امام(عليه السلام) دو دستور مهم را -که در واقع لازم و ملزوم يکديگرند- گوشزد مى کند، مى فرمايد: «پى در پى (بر دشمن) حمله کنيد و از فرار شرم نماييد! چه اينکه فرار از جهاد، ننگى است که در نسل هاى آينده شما نيز مى ماند و آتشى است که در روز حساب دامان شما را فرا مى گيرد!» (فَعَاوِدُوا الْکَرَّ، وَاسْتَحْيُوا مِنَ الْفَرِّ، فَإِنَّهُ عَارٌ فِي الاَْعْقَابِ، وَ نَارٌ يَوْمَ الْحِسَابِ). اشاره به اينکه، اوّلاً: نبايد انتظار داشته باشيد که در يک حمله، شيرازه لشکرِ دشمن در هم بريزد، بلکه بايد با ضرباتِ پى در پى، دشمن نيرومند خود را ضعيف و ضعيف تر و سپس متلاشى سازيد! و ديگر اينکه: هرگز فکر فرار از جهاد در سر نپرورانيد، که لکّه ننگ آن، نه تنها بر دامان شما مى نشيند که نسل هاى آينده شما نيز از اين عار و ننگ بى نصيب نخواهند بود(3) و شما را به آتش خشم خداوند، در روز رستاخيز گرفتار مى سازد; زيرا مى دانيد يکى از مهمترين گناهان کبيره «فرار از زحف» [= فرار از جهاد] است که در قرآن مجيد کراراً به آن اشاره شده است. در يک جا، خطاب به همه مؤمنان مى فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ کَفَرُوا زَحْفاً فَلاَ تُوَلُّوهُمُ الاَْدْبَارَ* وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتَال أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلَى فِئَة فَقَدْ بَاءَ بِغَضَب مِنَ اللّهِ وَ مَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ; اى کسانى که ايمان آورده ايد! هنگامى که با انبوه کافران در ميدان نبرد رو به رو شويد، به آنها پشت نکنيد (و فرار ننماييد) و هر کس در آن هنگام به آنها پشت کند -مگر آنکه هدفش کناره گيرى از ميدان براى حمله مجدّد و يا به قصد پيوستن به گروهى (از مجاهدان) بوده باشد- (چنين کسى) به غضب خدا گرفتار خواهد شد و جايگاه او جهنّم است و چه بد جايگاهى است(4)». سپس به عنوان تأکيد بيشتر در امر جهاد، دو دستور ديگر مى دهد که آنها نيز لازم و ملزوم يکديگرند، مى فرمايد: «با آغوش باز از شهادت استقبال کنيد و با آرامش به سوى آن گام برداريد!» (وَ طِيبُوا عَنْ أَنْفُسِکُمْ نَفْساً(5)، وَ امْشُوا إِلَى الْمَوْتِ مَشْياً سُجُحاً). «سُجُح» (بر وزن صُحُف) در اصل به معناى مستقيم است; اين واژه مخصوصاً در مورد راههاى مستقيم و صاف به کار مى رود و از آن جايى که راه رفتن در اين گونه جادّه ها سهل و آسان است، اين واژه به معناى سهل و آسان نيز استعمال مى شود، در «ضرب المثل»هاى عرب آمده است: «مَلَکْتَ فَأسْجَحْ; چون پيروز شده اى آسان بگير و عفو و گذشت داشته باش!». در حقيقت امام(عليه السلام) شهادت را گمشده مطلوبى براى همه اهل ايمان مى شمرد و به آنها تأکيد مى کند که نه تنها از شهادت نهراسند، بلکه با آغوش باز از آن استقبال کنند; جادّه آن را جادّه اى صاف و مستقيم و هموار بشمرند و با آرامش خاطر، به سوى آن حرکت کنند; امام(عليه السلام) خود نمونه کاملِ عاشقانِ شيداى شهادت بود و سوگند ياد مى کرد که: «علاقه فرزند ابوطالب به مرگ و شهادت در راه خدا، بيش از علاقه طفل شيرخوار، به پستان مادر است!(6)». سپس امام(عليه السلام) بعد از ذکر اين مقدّمات به سراغ نتيجه نهايى مى رود و به مرکز تجمّع سپاه شام و همچنين خيمه عظيم «معاويه» و ياران نزديکش اشاره کرده، به اصحاب خود دستور مى دهد که: «به اين گروه کثير و مرکز تجمّع و خيمه گاه عظيم و پرزرق و برق معاويه، به شدّت حمله بريد و بر قلب آن بتازيد!» (وَ عَلَيْکُمْ بِهذَا السَّوَادِ الاَْعْظَمِ، وَ الرِّوَاقِ الْمُطَنَّبِ، فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ). بديهى است اگر حمله از گوشه و کنار و با ترس و احتياط شروع شود، دشمن جسور مى گردد; و به عکس، اگر حمله برق آسايى به قلب سپاه دشمن و مرکز فرماندهى آن بشود، روحيه آنها را درهم مى شکند و نشانه روشنى بر قدرت و عظمت حمله، خواهد بود. امام(عليه السلام) از همين نکته روانى استفاده کرده، دستور حمله را به قلب سپاه دشمن و مرکز فرماندهى آن، صادر مى کند. «سواد اعظم» (سياهى بزرگ) کنايه از گروه عظيمى است که در يک جا جمع مى شود و از فاصله دور، به صورت سياهى عظيمى خود نمايى مى کند و در اينجا اشاره به مرکز تجمّع لشکر معاويه است. «رِواق» (بر وزن کتاب) به معناى ايوان يا اتاقهايى است که در قسمت جلو ساختمان قرار دارد و در اينجا اشاره به خيمه بزرگى است که براى «معاويه» زده بودند و «مُطَنَّبْ» به معناى چيزى است که آن را با طنابها محکم بسته اند. «ثَبَج» (بر وزن سبد) به معناى وسط و بخش عظيم چيزى است و جمله «فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ» تاکيد ديگرى بر لزوم هدف گيرى قلب سپاه و خيمه «معاويه» است. سپس امام(عليه السلام) به بيانى مى پردازد که به عنوان دليل بر دستور سابق است; مى فرمايد: «(اينکه گفتم به خيمه معاويه حمله ببريد) به خاطر اين است که شيطان در گوشه و کنار آن پنهان شده، دستى براى حمله به پيش دارد و پايى براى فرار به عقب نهاده است!» (فَإِنَّ الشَّيْطَانَ کَامِنٌ فِي کِسْرِهِ(7)، وَ قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ(8) يَداً، وَ أَخَّرَلِلنُّکُوصِ(9) رِجْلاً). منظور از شيطان در اين جمله، «معاويه» است که هم افکارش شيطانى بود و هم کارهايش. بعضى از مفسّران نهج البلاغه آن را اشاره به «عمرو عاص» دانسته اند و گاه گفته مى شود: منظور از شيطان در اينجا «ابليس» است که براى تحريک معاويه و يارانش در آن لحظات حسّاس، فعّاليت مى کرد. در حقيقت جمله بالا ترسيم دقيقى از روحيه معاويه است که از يک سو خود را آماده براى حمله مى کرد و از سوى ديگر آماده فرار و عقب نشينى بود; تا باد از کدام سو، بوزد و حال و هوا چگونه باشد. و اين گونه است روش سياستمداران مادّى; آنها هرگز هدف مقدّسى ندارند که به آن عشق بورزند و تا آخرين نفس و آخرين قطره خون، حاضر براى فداکارى در راه آن باشند و به همين دليل، هر گاه در برابر گروهى مؤمن و با هدف و از جان گذشته قرار گيرند، گرفتار شکست مى شوند. قرآن مجيد درباره شيطان چنين مى گويد: «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَ قَالَ لاَ غَالِبَ لَکُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنّي جَارٌ لَکُمْ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَکَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ وَ قَالَ إِنّي بَرِيءٌ مِنْکُمْ إِنِّي أَرَى مَا لاَتَرَوْنَ إِنّي أَخَافُ اللّهَ وَ اللّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ; و (به يادآور) هنگامى را که شيطان اعمال آنها [مشرکان] را در نظرشان جلوه داد و گفت: «امروز هيچ کس از مردم بر شما پيروز نمى گردد و من همسايه (و پناه دهنده) شما هستم» امّا هنگامى که دو گروه (کافران و مؤمنانِ مورد حمايت فرشتگان) در برابر يکديگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: «من از شما (دوستان و پيروانم) بيزارم; من چيزى مى بينم که شما نمى بينيد، من از خدا مى ترسم خداوند «شديد العقاب است»(10). نه تنها ابليس چنين برنامه اى دارد که شياطين انس نيز، دنبال همين مکتبند; مردم را به ميدان حوادث مى کشانند و اگر شرايط را نامساعد ديدند آنها را رها کرده، عقب نشينى مى کنند. در پايان خطبه مى فرمايد: «محکم بايستيد و مقاومت کنيد! تا حق بر شما آشکار گردد، «و شما برتريد، خدا با شما است و از اعمال نيک تان چيزى نمى کاهد» (بلکه به عالى ترين وجه آن را پاداش مى دهد)» (فَصَمْداً صَمْداً!(11) حَتَّى يَنْجَلِىَ لَکُمْ عَمُودُ الْحَقِّ «وَ أَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ وَ اللّهُ مَعَکُم وَ لَنْ يَتِرَکُمْ أَعْمَالَکُمْ»). در واقع جمله هاى اخير، نتيجه اى است از آنچه امام(عليه السلام) پيش از آن فرموده و اصحاب و يارانش را به سوى آن فراخوانده است. يعنى: اکنون که تعليمات کافى به شما داده شده و فنون جنگ را آموخته ايد و درس پايمردى و شهامت و چگونگى حمله بردن به قلب دشمن را فرا گرفته ايد، محکم در برابر دشمن بايستيد، و سخت مقاومت کنيد تا حق پيروز گردد، و باطل چهره در نقاب فراموشى کشاند. سپس با تکيه بر آيه 35 سوره «محمّد»(صلى الله عليه وآله) که وعده پيروزى به همه مسلمانان راستين داده است، با اين سه جمله به آنها وعده موفقيّت مى دهد. نخست مى فرمايد: «شما برتريد» سپس مى گويد: «خدا با شما است» و سرانجام مى فرمايد: «هر گامى در اين راه برداريد، خداوند چيزى از اعمالتان را هرگز کم نمى کند.» به اين ترتيب مجموعه خطبه، در عين اختصار و کوتاهى جمله ها، درسى گسترده و جامع از جميع جهات به سربازان اسلام -نه تنها در عصر امام(عليه السلام)- که در هر عصر و زمان مى دهد. تاريخ مى گويد: اين سخنان و سخنان ديگرى همانند آن، کار خود را کرد. و آن گونه که در کتاب «صفّين» «نصر بن مزاحم» آمده است: «هنگامى که على(عليه السلام) در اثناى «جنگ صفّين» ياران خود را براى يک حرکت قاطع و نهايى دعوت نمود، 10 تا 12 هزار نفر دنبال سر آن حضرت به راه افتادند، در حالى که شمشيرها را بر شانه ها نهاده بودند و چنان حمله اى بر سپاه شام بردند که تمام صفوف آنها درهم ريخت و خطوط دفاعى آنها يکى بعد از ديگرى متلاشى شد، تا به خيمه گاه «معاويه» نزديک شدند. «معاويه» وحشت کرد، دستور داد اسبش را آماده کنند تا خود را از معرکه نجات دهد; مى خواست سوار شود که پشيمان شد (شايد به اين جهت که ديد رسوايى زيادى به بار مى آيد و لشکر به کلّى متلاشى مى شود) لذا فرياد زد و گروهى از وفاداران خود را به حمايت از خويش و دفاع دعوت نمود، تا اين که سرانجام امر به حيله «عمرو بن عاص» در بالا بردن قرآن ها بر سر نيزه ها منتهى شد، ساده لوحان در لشکر کوفه فريب خوردند و «معاويه» خود را از مرگ نجات داد.»(12) *** پی نوشت: 1. سوره هود، آيه 37. 2. سوره طور، آيه 48.  3. توجّه داشته باشيد که تفسير فوق بر اين اساس است که «اَعقاب» جمع «عَقَب» (بر وزن نسب) به معناى نسل هاى آينده باشد و اگر آن را جمع «عُقْب» (بر وزن قفل) که به معناى عاقبت کار است، بدانيم مفهوم جمله چنين مى شود که: «فرار از جهاد، عاقبت کار شما را ننگين مى سازد» ولى تفسير اوّل مناسب تر است. 4. سوره انفال، آيات 15 - 16. 5. جمله «طيبُوا نفساً» تعبيرى است که در مواردى که انسان از چيزى با رضايت و طيب خاطر استقبال مى کند به کار مى رود و «نفساً» در اين گونه موارد، به عنوان «تميز» منصوب است.  6. براى توضيح بيشتر در اين زمينه، به جلد اوّل، ذيل خطبه پنجم مراجعه شود.  7. «کِسْر» (بر وزن مصر) به معناى گوشه پايين خيمه است و شايد اطلاق اين واژه بر اين معنا به خاطر چين و شکنى است که در اين قسمت از خيمه پيدا مى شود. 8. «وَثْبه» از مادّه «وَثْب» (بر وزن نصر) در اصل به معناى پيروزى و ظفر است و به معناى پريدن و جستن براى گرفتن چيزى نيز آمده است که تناسب با ريشه اصلى آن دارد. 9. «نُکُوص» به معناى عقب نشينى و بازگشت از انجام کارى است و معمولاً در موارد عقب نشينى از کار خير، به کار مى رود.  10. سوره انفال، آيه 48. 11. «صَمْد» (بر وزن حمد) به دو معنا آمده است: يکى «قصد کردن» و ديگرى «استحکام و صلابت» و بعيد نيست هر دو به يک ريشه برگردد; زيرا قصد هنگامى که محکم باشد داراى صلابت خاصّى است و «صَمَد» (بر وزن سبب) به معناى کسى است که نيازمندان به سراغ او مى روند و به معناى مکان رفيع و بالا و همچنين موجودى که درون آن خالى نيست، آمده و همه اينها با ريشه اصلى اين لغت، تناسب دارد و در جمله بالا به معناى ايستادگى و مقاومت و صبر و شکيبايى در برابر دشمن است.  12. شرح نهج البلاغه مرحوم تسترى، جلد 13، صفحه 543.  
شرح علامه جعفری«و اعلموا انكم بعين الله و مع ابن عم رسول‌الله فعاودوا الكر و استحيوا من الفر فانه عارفي الاعقاب و نار يوم الحساب» (و بدانيد كه كار شما در ديدگاه خداونديست و شما با پسر عموي پيامبر در حركت و تلاش هستيد. حمله را تكرار و از فرار شرم كنيد، زيرا فرار از جهاد، ننگي براي نسلهاي آينده شما و آتشي است در روز حساب). بدانيد كه خداوند شما را در اين تكاپو كه در زندگي در مرز زندگي و مرگ مي‌كنيد مي‌بيند. اي سپاهيان من- هيچ خيال و پنداري به دل راه ندهيد از هيچگونه تلقيات شيطاني و وسوسه‌هاي بي‌اساس متاثر نشويد و بدانيد كه هيچ هدفي ارزش آن را ندارد كه شما جان خود را در راه وصول به آن از دست بدهيد و يا بزندگي انسان ديگري پايان ببخشيد جز يك هدف و آن هدف مشيت الهي است كه متعلق بر ريشه‌كن شدن ستمگران و راهزنان راه حق حقيقت مي‌باشد كمترين مسامحه در اين مرز حساس حيات و موت در تعيين سرنوشت ابدي موثر بوده و عذاب الهي را در دنبال خواهد آورد. همين مقدار بدانيد كه خداوند شما را مي‌بيند و مي‌داند كه شما چگونه جان خود را در كف اخلاص گرفته و در تلاش و تقلا به سر مي‌برند، اينكه اگر شما پيروز شويد قهرمان ناميده خواهيد شد! اگر پيروز شويد غنيمت خواهيد برد! يا انتقام شخصي خود را از دشمن گرفته ايد! يا آبروئي دنيوي براي پيدا كردن موقعيت در جامعه بدست آوريده‌ايد! هدفهائي نيستند كه بتوانند ارزش جان را داشته باشند. همين مقدار بدانيد كه خدا شما را مي‌بيند مبادا، حتي كمترين حدي از آن مزيتهاي پوچ و خيالي در دلتان خطور كند. شما در اين ميدان كارزار دوشادوش پسر عموي پيامبرتان در تلاش و تكاپو به سر مي‌بريد و شما مي‌دانيد كه علي ابن ابيطالب كسي است كه پيامبر شما درباره‌اش فرموده است: «الحق مع علي و علي مع الحق» (علي با علي و علي با حق است). *** «و طيبوا عن انفسكم نفسا و امشوا الي الموت مشيا سجحا» (و به رها كردن روح از كالبدتان رضايت دهيد و دلخوش باشيد و سبكبال به سوي مرگ حركت كنيد). اي سپاهيان من- پس از آنكه تكليف الهي براي شما قطعي شد و هيچ- گونه عذري براي اطاعت از آن تكليف نداشتيد، روانه ميدان كارزار شده‌ايد. حال كه شما در مسير انجام تكليف گام برمي‌داريد، در حقيقت جان خود را در گرو اين تكليف حساس درآورده‌ايد، اگر در چنين موقعيتي عظمت تكليف را فراموش كنيد در حقيقت جان خود را از ارزش ساقط كرده‌ايد، پس از آنكه جان از ارزش خود ساقط شد اگر عمر ابدي هم در اين دنيا داشته باشيد، اين جان بار سنگيني بر دوش شما خواهد بود. زيرا احساس عظمت تكليف و اطاعت آن است كه جان شما را قابل ارزش و حركت به ملكوت الهي مي‌نمايد. *** «و عليكم بهذا السواد الاعظم و الرواق المطنب فاضربوا ثبجه فان الشيطان كامن في كسره و قد قدم للوثبه يدا و اخر للنكوص رجلا» (و بر شما باد توجه به آن جايگاه انبوه متراكم سپاه دشمن و چادرهاي مستحكم بوسيله طناب، بزنيد وسط و متن آن خيمه را كه شيطان در جانبي از آن كمين گرفته و براي جستن به پيش، دستي به پيش و براي فرار پائي به عقب گرفته است). همه همتها و فعاليتهايتان متوجه آن جايگاه دشمن باشد آنجا است كه شيطان جن به كمك شياطين انس آمده و با همديگر به شور و گفتگو پرداخته‌اند، سخن شوم يكي با سخن نحس ديگري تاييد مي‌شود، بانگ شوم اين يكي با حماسه پليد آن ديگري پاسخ داده مي‌شود. آنجا است جايگاه تعاون بر معصيت و عدوان بر ضد خواست خداوندي كه فرموده است: «و تعاونوا علي البر و التقوي و لاتعاونوا علي الاثم و العدوان» (تعاون بر نيكوكاري و تقوا بورزيد و تعاون بر معصيت و عدوان ننمائيد). تمامي همت و فعاليتهايتان را در جدي‌ترين وجه به آن جايگاه متوجه بسازيد كه معاويه و همدستان دنيا پرستش در آن جا نشسته و تشنه‌ي خون مسلمانانند و براي چند روزه كامجوئي در اين دنياي ناپايدار روياروي حق و حق‌طلبان ايستاده و با خدا بمبارزه پرداخته‌اند. آنجا اشقيائي زبون نشسته‌اند و بهيچ اصل و قانوني تكيه ندارند، ترديد و وسوسه سطح دلهاي آنان را فرا گرفته است، بطوري كه دستي پيش گرفته‌اند كه در اين كارزار اگر مانند درندگان طرف را بيمناك و ترسو ديدند، پيش بتازند و اگر از آنان استقامت و پايداري ديدند فرار را بر قرار ترجيح بدهند. *** «فصمدا صمدا حتي ينجلي لكم عمود الحق و انتم الاعلون و الله معكم و لن يتركم اعمالكم» (براي مقاومت و قصد شكستن دشمن هر چه سخت‌تر پافشاري كنيد تا نور پرفروغ ملكوتي بر شما بتابد و شمائيد انسانهاي برتر و خدا با شما است و پاداش اعمال شما را هرگز كم نخواهد كرد). نور پرفروغ حق در مقاومت شديد در برابر دشمنانتان بر شما خواهد تابيد يك بعد بسيار با عظمت انساني كه موجب جلوه نور حق و تابش فروغ ملكوتي بر درون او مي‌گردد، مقاومت شديد او براي دفاع از حق است زيرا در اين مقاومت است كه آدمي درون خود را از همه خواسته‌ها و لذايذ و آمال و آرزوها تخليه مي‌نمايد و حتي حيات طبيعي محض خود را كه در متن طبيعت محبوب مطلق است را زير پا مي‌گذارد و هيچ خواسته‌اي جز حق ندارد- ز خدا نبوده بجز خدا طلب و سئوال تو يا علي. هنگامي كه درون آدمي به اين صفا و خلوص رسيد واضح است كه انوار حق بر درون او خواهد تابيد. در اينجاست كه ترقي و اعتلاي انساني به درجه اعلاي خود مي‌رسد، ديگر اندوه و سستي براي چنين انساني راه ندارد چنانكه خداوند متعال مي‌فرمايد: «و لاتهنوا و لاتحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مومنين» (و سست و اندوهگين مباشيد در حالي كه شما برتريد اگر داراي ايمان هستيد). اگر چه خداوند در همه احوال با انسانها است و مطابق آيه كريمه او از رگ گردن به ما نزديكتر است، ولي فقط در آنموقع كه آدمي در دفاع از حق و ارتباط با حق بسر مي‌برد، طعم و الله معكم را مي‌فهميد(خدا با شما است) آگاهي به اين معيت، كه مساوي با آگاهي به حقيقت حيات الهي است، براي همه‌ي انسانها و در همه‌ي شرايط امكانپذير نيست، يعني خود انسانها هستند كه عامل اين آگاهي را بدست نمي‌آورند- يار نزديكتر از من به من است          وين عجب‌تر كه من از وي دورم چه كنم با كه توان گفت كه او         در كنار من و من مهجورم  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 393-388 امام (ع) پس از توصيه به يارانش به قدم در پيش گذاشتن و بدين سبب شمشيرها را به دشمن رساندن، نياز به تأكيد بيشترى در اين موضوع احساس كرده، با اضافه كردن مطلب ديگرى قلب آنها را با بيان دو حقيقت قوت مى بخشد: اوّل آن كه خداوند آنها را مى بيند و كارهايشان را زير نظر دارد. با اين عبارت كه: «بدانيد شما در معرض ديد خدا هستيد.» لفظ «ب» در بعين اللّه، به منزله «ب» ضرب المثل معروف: انت منّى بمرأى و مسمع، مى باشد يعنى تو در محلّ ديدن و شنيدن من قرار دارى شخصت را مى بينم و صدايت را مى شنوم.  دوّم، يادآورى اين نكته است كه شما همراه پسر عموى رسول خدا صل اللّه عليه و آله هستيد. اين عبارت فضيلت و برترى آن بزرگوار را بيان مى كند و متذكّر اين حقيقت است كه فرمانبردارى از امام (ع) به منزله فرمانبردارى از پيامبر (ص) و جنگ با او جنگ با رسول خداست.  از رسول خدا (ص) روايت شده است كه فرمود: «يا على جنگ با تو جنگ با من است» پس اصحاب بايد در جنگ پاى فشرده استوار بمانند بدان سان كه در راه خدا در ركاب پيامبر (ص) پايمردى داشتند.  10-  «ياران من، به هنگام شروع كارزار و هجوم بر خصم، پياپى و بى تأنّى و سستى، بر دشمن حمله كنيد و از فرار شرم داشته باشيد»، كه به دو دليل فرار از جنگ زشت است.  الف: براى بازماندگان ننگ و عار است كه نياكانشان چنان زبون و خوار بوده اند آيندگان چوب اين بدنامى و ذلّت را خواهند خورد. در ميان عرب فرار از جنگ امرى بسيار زشت و ناپسند بوده است.  ب: فرار، از گناهان كبيره به حساب آمده موجب عذاب آخرت مى شود.  در اين عبارت امام (ع) آتش را به طريق مجاز، به جاى گناه كبيره به كار برده و فرار از جنگ را عذاب و كيفر آخرت ناميده است. با اين بيان پيروانش را، به ياد وعده عذاب خداوند در آيه شريفه قرآن مى اندازد كه فرمود: «وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى  فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ».  11-  «اى ياران من، جانهاى خود را پاك نموده صفا ببخشيد» چه پاكى جان، مردن را كه نهايت پذيرش سختيها در جنگ است آسان مى كند، و به آنچه از زندگى دنيا پر ارزشتر است. نويد مى دهد، يعنى ثواب و اجر آخرتى كه به عوض زندگى دنياست فراهم مى آورد كه صد البتّه از حيات دنيوى بسى پايدارتر است.  اين تشويق و ترغيب امام (ع) بمانند اين است كه به بخشنده مالى كه فراوان آن را دوست مى دارد و در عين حال در راه خدا انفاق مى كند گفته شود: جان خود را در عوض آنچه كه از دست مى دهى پاك گردان، زيرا صدقه موجب ثواب دو چندان گرديده، آن را به عنوان خير و پاداش بزرگ در نزد خداوند ذخيره خواهى داشت.  از لحاظ قواعد نحوى، كلمه «نفسا» در عبارت امام (ع) به عنوان تميز منصوب آورده شده است. منظور از آن نفسى است كه بدن را اداره مى كند و مقصود از كلمه «انفسكم» در كلام امام (ع) شخصى است كه جان خود را در ميدان كارزار از دست مى دهد.  12-  «ياران من با سبك روحى به سوى مرگ بشتابيد.» زيرا مرگ بدون تكلّف و رنج و آسان گرفتن آن، ثبات قدم مى بخشد. آن كس كه مردن را بر خود سخت بگيرد، از جنگ وحشت پيدا كرده و به سرعت فرار مى كند.  اين بيان امام (ع) دستور است براى در نظر گرفتن آخرين مرحله جنگ، يعنى مردن، كه مردم از آن مى ترسند، تا اصحاب حضرت، قلب خود را بدان آرامش بخشند، و سريعا آماده كارزار شوند، زيرا عادت بر اين است كه مرد شجاع با ناديده گرفتن زندگى و پذيرفتن مرگ با شرافت، شتابان به سوى مرگ مى رود چون نام نيك و عاقبت بخيرى را بر زندگى با ذلّت و ننگ ترجيح مى دهد.  بعضى از شارحان كلمه «سمجا» را «سمحا» قرائت كرده اند، چون معناى هر دو واژه يكى است فرق نمى كند.  قوله عليه السلام: «عليكم بهذا السّواد الأعظم الى قوله رجلا... »، امام (ع) پس از دستورات دوازده گانه، و برانگيختن ياران خود بر انجام كارهاى لازم و تعيين مقصد آنها، اجتماع مردم شام را به سواد اعظم تعبير كرده است، چون از حيث كميّت جمعيّت انبوه و فراوانى بودند.  منظور از «رواق مطنّب» در كلام امام (ع) خيمه مخصوص معاويه است.  زيرا معاويه آن روز در خيمه اى قرار داشت كه بر آن با طنابهاى فراوان قبّه بلندى افراشته بودند و صد هزار نفر از مردم شام متعهّد شده، پيمان بسته بودند، كه تا پاى جان از معاويه حمايت كرده، حفاظتش كنند.  امام (ع) سراپرده عظيم معاويه را به يارانش معرّفى كرده و آنان را براى در هم شكستن آن، با اين خصوصيّت كه شيطان در آن لانه گرفته است، ترغيب مى كند.  منظور از شيطان، معاويه و بقولى عمرو عاص مى باشد. به اين دليل كه شيطان موجودى است فريبكار، و مردم را از راه خدا باز مى دارد، معاويه و اطرافيانش داراى چنين خصلتهايى بودند. بدين مناسبت حضرت لفظ شيطان را بر آنان اطلاق كرده است. پيش از اين در معنى و مفهوم شيطان بحث كرديم و توضيح لازم داده شد. محتمل است كه در كلام حضرت، خود شيطان منظور باشد، بدين توضيح، هر جا كه محلّ فتنه و آشوب باشد جايگاه ابليس همان جاست و چون خيمه معاويه بر خلاف اطاعت خدا نصب شده بود، جايگاه شيطان بود.  نظر به همين معناى دوم است كه لفظ «كامن فى كسره» را امام (ع) بعنوان استعاره به كار برده است.  قوله عليه السلام: و قد قدّم للوثبة يدا و أخّر للنكوص رجلا.  معاويه براى خيز برداشتن به سوى طرف مقابل دست را، به جلو آورده، و براى عقب گرد و فرار، پا را فرا پس نهاده است.  اين كلام امام (ع) كنايه از ترديد و دو دل بودن معاويه است، كه منتظر فرصت بود. اگر اصحاب حضرت بترسند و سستى نشان دهند. به سوى آنها يورش بردارد، و اگر پايمردى كرده و شجاعت به خرج دهند، عقب نشينى كند و بگريزد.  ممكن است جلو آوردن دست و عقب گذاشتن آن استعاره بالكنايه از شيطان باشد، جلو آمدن دست شيطان كنايه از زيبا جلوه دادن جنگ و گناه در نظر پيروان معاويه و عقب بردن پا، كنايه از آمادگى فرار آنان به هنگام برخورد قاطع نظامى با ياران امام (ع) باشد. چنان كه خداوند سبحان در قرآن مجيد از عمل شيطان، بدين مفهوم و معنى حكايتى دارد: «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ».  اگر به عنوان اشكال گفته شود به نظر آنان كه شيطان را به قوّه واهمه و امثال آن تفسير كرده اند معنى عقب گرد كردن و پا پس نهادن شيطان چيست در پاسخ مى گوييم: وسوسه شيطان عبارت از القاى صورتى، در نفس انسان مى باشد كه آن را بناحق مى آرايد، چنان كه خداوند تعالى از وى چنين نقل مى كند: «وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ....».  نكوص و عقب نشينى شيطان دورى جستن قوّه واهمه از جنگ، به هنگام دشوار شدن كار و پديد آمدن مشكلات خواهد بود«» معنى جمله اى كه خداوند در جنگ بدر از شيطان نقل مى كند، كه گفته است: «من از شما كافران بيزارم، چون چيزى را مى بينم كه شما نمى بيند.» نيز همين است.  توضيح مطلب اين است كه قوّه واهمه يا همان شيطان هر چند، جنگ را در چشم كفّار قريش آراسته و زينت داده بود فرمان فرار و پرهيز از امور ترسناك را صادر كرد. بنا بر اين گفته شيطان كه من از خدا مى ترسم و خداوند در كيفر دادن سخت گير است مطابق حكم عقل بود چون در ترك معصيّت جنگ، فرمانبردارى خدا را مى ديد.  مقصود امام (ع) از بيان تمام اين خصوصيات، روشن كردن اصحاب خود در باره مردم شام و آگاه ساختن آنان به اين حقيقت بود، كه شيطان، معاويه و يارانش را به جنگ وادار كرده و هدفش آن است كه آنها را در هلاكت انداخته و خود از مهلكه فرار كند.  13-  امام (ع) در سرانجام سخن، اصحابش را به تأكيد و تكرار، امر به مقابله و درگيرى سخت مى كند، تا آن گاه كه به سبب پيروزى، نور حق برايشان آشكار شود.  لفظ «عمود» را براى حقّ روشن استعاره از صبح آورده اند، چون حق و صبح در وضوح و روشنى مشاركت دارند. روشنى صبح با حواس و روشنى حق با عقل قابل رؤيت است لفظ «يبحلى» استعاره ترشيحى و كنايه از ظهور و وضوح مى باشد. معنى عبارت حضرت اين است كه حق برايتان آشكار شود و بر دشمن خود چيره و پيروز گرديد. چه آنان كه بر حق نيستند. قادر به مقاومت نبوده، بزودى فرار خواهند كرد.  قوله عليه السلام: «و أنتم الأعلون الآية... »، اين سخن امام (ع) براى آرامش بخشيدن به اصحاب مى باشد و رسيدن به مقصود جنگ را كه همان برترى يافتن و پيروزى است. بشارت مى دهد. چنان كه خداوند تعالى صحابه پيامبر (ص) را در جنگ با مشركين، نويد پيروزى داد و آنان را در فرمانبردارى خود ثبات و آرامش بخشيد. در هر حال غلبه و پيروزى با حزب خداست.  قوله عليه السلام: «و لن يتركم اعمالكم.....»،  در اين فراز امام (ع) يادآورى مى كند، كه چون خداوند در آخرت پاداش اعمال را مى دهد، پس لازم است كه به فرمان حق متعال عمل شود، زيرا كار نيك كسى ناديده گرفته نمى شود. توفيق از جانب خداست.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 23 و اعلموا أنّكم بعين اللّه و مع ابن عمّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فعاودوا الكرّ، و استحيوا من الفرّ، فإنّه عار فى الأعقاب، و نار يوم الحساب، و طيبوا عن أنفسكم نفسا، و امشوا إلى الموت مشيا سحجا، و عليكم بهذا السّواد الأعظم، و الرّواق المطنّب، فاضربوا ثبجه فإنّ الشيطان كامن في كسره، قد قدّم للوثبة يدا، و أخّر للنّكوص رجلا، فصمدا صمدا حتّى يتجلّي لكم عمود الحقّ  وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ، وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ . (11149- 11034)اللغة:و (الكرّ) الرّجوع و (الاعقاب) إمّا جمع عقب بالضمّ و بضمتين أى العاقبة أو جمع عقب ككتف أو عقب بالفتح أى الولد، و ولد الولد و (السّحج) بضمّتين السّهل و (سواد) النّاس عامتهم. و (الرّواق) ككتاب الفسطاط و الفئة و قيل هو ما بين يدي البيت و (المطنب) المشدود بالأطناب و (ثبج) الشي ء بالتحريك وسطه و (كمن) من باب نصر و سمع استخفى و (كسر) الخباء بالكسر الشّقة السّفلى ترفع احيانا و ترخي اخرى و (الوثبة) الطفرة و (النكوص) الرجوع و (الصّمد) القصد و (انجلى) الشي ء و تجلّى أى انكشف و ظهر و (و ترت) زيدا حقه واتره من باب وعد نقصته.الاعراب:و طيبوا عن أنفسكم نفسا يقال طاب نفسى بالشي ء و طبت به نفسا إذا لم يكرهك عليه أحد و تعديته بعن لتضمين معنى التّجافي و التّجاوز، و نفسا منصوب على التّميز و لذلك وحّده لأنّ حقّ التّميز أن يكون مفردا مع الأمن من اللبس، قال البحراني: و المراد بالنّفس الاولى الزّايلة بالقتل و بالثّانية النفس المدبرة لهذا البدن، و صمدا صمدا منصوبان على المصدريّة و العامل محذوف و التّكرار للتّاكيد و التّحريص، و الواو في قوله: و أنتم الأعلون للحال. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 25المعنى:(و اعلموا أنّكم بعين اللّه) يراكم و يسمع كلامكم و يعلم أعمالكم و يشهد أفعالكم، و هذا تمهيد للنّهى عن الفرار و تنبيه على أنّ اللّه سبحانه ينصرهم و يحفظهم (و) أنّه يجب عليهم التّثبت و الثّبات (مع ابن عمّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) الذي طاعته كطاعته و حربه كحربه (فعاودوا الكرّ) أى الحملة و الرّجوع عند التّحرف للقتال أو التّحيز إلى فئة أو عند الفرار جبنا لو اتّفق و المراد لا تقصروا على حملة واحدة لليأس عن حصول الغرض بل عاودوا و احملوا كرّة بعد اخرى (و استحيوا من الفرّ فانّه) أى الفرار قبيح من جهتين:إحداهما أنّه (عارفي الأعقاب) يعنى أنّه عار في عاقبة الأمر و يتحدّث النّاس به في مستقبل الزّمان، هذا على كون الاعقاب جمع عقب بالضّم، و أمّا على كونها جمع عقب بفتح العين فالمعنى أنّه عار في أولادكم يعيرون به بعدكم و من هنا روي أنّ أعرابيّا رأى رجلا من أولاد أبي موسى الأشعرى يمشي و يتبختر في مشيه، قال:ماله كان أباه غلب عمرو بن العاص في التّحكيم  «1»______________________________ (1) فاعل طول، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 27 (و) الجهة الثانية أنّه (نار يوم الحساب) أى يوجب استحقاق النّار لكونه من المعاصي الكبيرة كما يشير إليه قوله سبحانه: وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى  فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (و طيبوا عن أنفسكم نفسا) أى طيّبوا أنفسكم متجاوزين عن نفوسكم الزّايلة و وطنوا قلوبكم على بذلها في سبيل اللّه و ارضوا به للحياة الباقية و اللذات الدّائمة (و امشوا إلى الموت مشيا سحجا) سهلا بدون تكلّف. (و عليكم بهذا السّواد الأعظم) أى معظم القوم المجتمعين على معاوية (و الرّواق المطنب) اراد به مضرب معاوية و كان في قبة عالية بأطناب عظيمة، و حوله من أهل الشّام و صناديدهم مأئة ألف كانوا تعاهدوا أن لا ينفرجوا عنه أو يقتلوا (فاضربوا ثبجه) أى وسطه تشبيه- حقيقت (فانّ الشّيطان كامن في كسره) المراد بالشّيطان إمّا معاوية أو عمرو بن العاص، و إطلاق الشيطان عليهما لشباهتهما بالشيطان في الاضلال عن سبيل اللّه سبحانه، و الاظهر أنّ المراد به معناه الحقيقي لأنّ المعاوية كان بارزا في الصدر لا كامنا في الكسر إلّا أن يكون ذلك لبيان جبنه و لا ينافي إرادة الحقيقة قوله (قد قدّم للوثبة يدا و أخّر للنكوص رجلا)لأنّ إبليس كان من رفقاء معاوية و أصحابه كان يثب لوثوبهم و يرجع برجوعهم، و يمكن أن يراد بوثبته طمعه في غلبة أصحاب معاوية و تحريصه لهم على القتال، و بالنكوص ما يقابله تشبيه (فصمدا صمدا حتى ينجلي لكم عمود الحقّ) أى اقصدوهم قصدا و اصبروا على الجهاد إلى أن يظهر لكم نور الحق.قال المجلسي: عمود الحق لعلّه للتشبيه بالفجر الأوّل، و فيه اشعار بعدم الظهور لأكثر القوم كما ينبغي (و أنتم الأعلون) أى الغالبون على الأعداء بالظفر أو بأنكم على الحقّ (و اللّه معكم) لأنكم أنصاره (و لن يتركم أعمالكم) أى لا ينقصكم اللّه جزاء أعمالكم و هذه اللفظة اقتباس من الآية الشريفة في سورة محمّد و هو قوله سبحانه:«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 28تكملة:هذه الخطبة مروية في البحار من كتاب بشارة المصطفى عن إبراهيم بن الحسين البصري، عن محمّد بن الحسين بن عتبة، عن محمّد بن أحمد بن مخلد، عن أبي المفضل الشيباني، عن محمّد بن محمّد بن معقل، عن محمّد بن أبي الصحباني، عن البزنطي، عن أبان بن عثمان، عن أبان بن تغلب، عن عكرمة مولى عبد اللّه بن العباس رضى اللّه عنه قال: عقم النساء أن يأتين بمثل أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب ما كشفت النساء ذيولهنّ عن مثله، لا و اللّه ما رأيت فارسا محدثا يوزن به لرأيته يوما و نحن معه بصفين و على رأسه عمامة سوداء و كأنّ عينيه سراجا سليط يتوقدان من تحتها يقف على شرذمة يخصمهم حتى انتهى إلى نفر أنا فيهم و طلعت خيل لمعاوية تدعى بالكتيبة الشهباء عشرة آلاف دارع على عشرة آلاف أشهب، فاقشعرّ النّاس لها لما رأوها و انحاز بعضهم إلى بعض فقال أمير المؤمنين عليه السّلام:فيم النخع و الخنع يا أهل العراق هل هي إلّا أشخاص ماثلة فيها قلوب طائرة لو مسّها قلوب أهل الحقّ لرأيتموها كجراد بقيعة سفته الرّيح في يوم عاصف، ألا فاستشعروا الخشية فتجلببوا السّكينة و ادرعوا الصبر و خضوا الأصوات و قلقلوا الأسياف في الاغماد قبل السلّة و انظروا الشزر و اطعنوا الوجر و كافحوا بالظبا و صلوا السيوف بالخطا، و النبال بالرّماح، و عاودوا الكرّ و استحيوا من الفرّ فانه عار في الأعقاب، و نار يوم الحساب، و طيبوا عن أنفسكم نفسا، و امشوا إلى الموت مشية سحجا، فانكم بعين اللّه عزّ و جلّ و مع أخى رسول اللّه.و عليكم بهذا السرادق الأولم، و الرواق المظلم، فاضربوا ثبجه فانّ الشيطان راقد في كسره نافش حضنيه مفترش ذراعيه، قد قدّم للوثبة يدا و أخّر للنكوص رجلا، فصمدا صمدا حتى ينجلي لكم عمود الحقّ و أنتم الأعلون و اللّه معكم و لن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 29 يتركم أعمالكم، ها أنا شاد فشدّوا بسم اللّه حم لا ينصرون.ثمّ حمل عليهم أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه و على ذرّيته حملة و تبعه خويلة لم تبلغ المأة فارس فأجالهم فيها جولان الرّحى المسرحة بثفالها، فارتفعت عجاجة منعتني النظر، ثمّ انجلت فأثبت النظر فلم نر إلّا رأسا نادرا و يدا طايحة، فما كان بأسرع أن ولوا مدبرين كأنهم حمر مستنفرة فرّت من قسورة، فاذا أمير المؤمنين عليه السّلام قد أقبل و سيفه ينطف و وجهه كشقّة القمر و هو يقول: «فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ».و رواها في البحار أيضا من تفسير فرات بن إبراهيم بسنده عن ابن عباس نحوه، و لا بأس بتفسير بعض ألفاظها الغريبة فأقول «السليط» الزّيت «و النخع و الخنع» الذّلّ و الخضوع «و المائلة» القائمة أو المتمثلة بالمشبهة بالانسان و في بعض النسخ مائلة من الميل أى عادلة عن الحقّ فيها «قلوب طائرة» أى من الخوف و «سفت» الرّيح التراب بالتخفيف ذرته و «القيعة» الأرض المستوى و «الوجر» بالجيم و الرّاء المهملة قال في القاموس أو جره الرّمح طعنه به في فيه و «المكافحة» المضاربة و المدافعة تلقاء الوجه و «النبال بالرّماح» أى ارموهم بالنبال فاذا قربتم فاستعملوا الرّماح و العكس أظهر أى إذا لم تصلوا الرّماح فاستعملوا النبال كأنكم و صلتموها بها فيكون النسب بالفقرة السّابقة و «الاولم» الأسود صورة أو معنا كالمظلم «نافش» حضنيه في بعض النسخ نافج و هو الأظهر لأنّ الأوّل غير مناسب للمقام يقال نفجت الشي ء رفعته و كنى به عن التعظم و التكبر و «شدّ» فى الحرب يشدّ بالكسر حمل على العدوّ «و حم لا ينصرون» عن ابن الأثير في النهاية في حديث الجهاد إذ أبيتم فقولوا حم لا ينصرون، قيل معناه اللهمّ لا ينصرون و يريد به الخبر لا الدّعاء و إلّا لقال لا ينصروا مجزوما، فكأنه قال و اللّه لا ينصرون، و قيل إنّ السور التي أوّلها حم سور لها شأن فنبه أنّ ذكرها لشرف شأنها مما يستظهر به على استنزال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 30 النصر من اللّه، و قوله لا ينصرون كلام مستأنف كأنه حين قال قولوا حم قيل ما ذا يكون إذا قلناها قال لا ينصرون و «الخويلة» إما تصغير الخيل على غير قياس أو تصغير الخول بمعنى الخدم و الحشم و «الثّفال» جلده تبسط تحت رحى اليد ليقع عليها الدّقيق و يسمى الحجر الأسفل ثقالا بها و «العجاجة» الغبار و «ندر» الرّأس سقط و «طاح» يطوح و يطيح هلك و أشرف على الهلاك و ذهب و سقط و «القسورة» الاسد و «سيفه ينطف» أى يقطر دما و «الشقّة» بالكسر القطعة المشقوقة و نصف الشّي ء إذا شقّ.تذييل:قد مضى طرف من وقايع صفين في شرح بعض الخطب السّابقة، فذكرنا في شرح الفصل الثالث من فصول الخطبة السّادسة و العشرين كيفية ارسال أمير المؤمنين جرير ابن عبد اللّه البجلي إلى معاوية بالرّسالة و كيفية بيعة عمرو بن العاص لمعاوية، و في شرح كلامه الثّالث و الأربعين تفصيل قصّة جرير و مكالماته مع معاوية و يأسه من بيعته حتّى رجع إلى العراق و انجرّ الأمر إلى حرب صفين، و في شرح الخطبة الثامنة و الأربعين كيفيّة خروج أمير المؤمنين عليه السّلام من كوفة متوّجها إلى صفّين، و في شرح الخطبة الاحدى و الخمسين نزوله عليه السّلام بصفّين و غلبة أصحاب معاوية على الشريعة و فتح الفرات، و في شرح الخطبة الخامسة و الثلاثين قصّة ليلة الهرير و كيفية التّحكيم إلى آخر الحرب.فأحببت أن أورد هنا بقيّة تلك الواقعة و هي من فتح الشريعة إلى ليلة الهرير لاقتضاء المقام ذلك و ليكون شرحنا ذلك مشتملا على تمام تلك الوقعة و لو اجمالا و يستغنى الناظر به عن الرجوع الى غيره و لا يشذّ عنه جمل تلك الوقعة.فأقول: روى المحدّث العلامة المجلسي في البحار و الشّارح المعتزلي جميعا من كتاب صفين لنصر بن مزاحم أنّه وصل أمير المؤمنين عليه السّلام إلى صفين لثمان بقين من المحرم من سنة سبع و ثلاثين.قال نصر: و لمّا ملك أمير المؤمنين الماء بصفين ثمّ سمح لأهل الشّام بالمشاركة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 31 فيه و المساهمة رجاء أن يعطفوا إليه و استمالة لقلوبهم و إظهارا للمعدلة و حسن السيرة فيهم، مكث أيّا ما لا يرسل إلى معاوية و لا يأتيه من عند معاوية أحد و استبطأ أهل العراق إذنه لهم في القتال و قالوا: يا أمير المؤمنين خلّفنا ذرارينا و نسائنا بالكوفة و جئنا إلى أطراف الشّام لنتّخذها وطنا، ائذن لنا في القتال فانّ النّاس قد قالوا قال عليه السّلام ما قالوا؟ فقال قائل منهم إنّ النّاس يظنّون أنّك تكره الحرب كراهيّة للموت و أنّ من النّاس من يظنّ أنّك في شكّ من قتال أهل الشّام.أقول: فأجابهم بجواب مرّ ذكره فيما سبق و هو الكلام الرّابع و الخمسون.قال نصر: فقال عليه السّلام و متى كنت كارها للحرب قط إنّ من العجب حبّى لها غلاما و يفعا و كراهتى لها شيخا بعد نفاد العمر و قرب الوقت و أمّا شكّي في القوم فلو شككت فيهم لشككت في أهل البصرة فو اللّه لقد ضربت هذا الامر ظهرا و بطنا فما وجدت أن يسعني إلّا القتال أو أن أعصى اللّه و رسوله و لكنى استأنى  «1» بالقوم عسى أن يهتدوا أو يهتدى فيهم طايفة فانّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال لي يوم خيبر:لأن يهدى اللّه بك رجلا واحدا خير لك ممّا طلعت عليه الشّمس.قال نصر: فبعث عليّ إلى معاوية بشر بن عمرو و سعيد بن قيس و شيث بن ربعى فقال ائتوا هذا الرّجل فادعوه إلى الطاعة و الجماعة و إلى اتباع أمر اللّه سبحانه، فقال شيث يا أمير المؤمنين ألانطمعه في سلطان توليه اياه و منزلة يكون له بها اثرة عندك إن هو بايعك؟ قال: ائتوه الآن و القوه و احتجّوا عليه و انظروا ما رأيه في هذا، فدخلوا عليه فابتدأ بشر بن عمرو بن محصن فحمد اللّه و أثنى عليه و قال:أمّا بعد يا معاوية فانّ الدّنيا عنك زايلة و انك راجع إلى الآخرة و أنّ اللّه مجازيك لعملك و محاسبك بما قدمت يداك، و إنّنى انشدك اللّه أن تفرّق جماعة هذه الامة و أن تسفك دمائها بينها.فقطع معاوية عليه الكلام فقال: فهلّا أوصيت صاحبك؟ فقال: سبحان اللّه إنّ صاحبي ليس مثلك صاحبي أحقّ الناس بهذا الأمر في الفضل و الدّين و السّابقة في______________________________ (1) اى اطلب التاني. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 32 الاسلام و القرابة من الرّسول، قال معاوية فتقول ما ذا! قال: أدعوك إلى تقوى ربك و إجابة ابن عمك إلى ما يدعوك إليه من الحقّ فانّه أسلم لك في دينك و خير لك في عاقبة أمرك قال و بطل دم عثمان لا و الرّحمن لا أفعل ذلك ابدا.فذهب سعيد بن قيس ليتكلّم فبدره شبث بن ربعى فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال:يا معاوية قد فهمت ما رددت على ابن محصن انّه لا يخفى علينا ما تطلب إنك لا تجد شيئا تستغوي به النّاس و لا شيئا تستميل به أهوائهم إلّا أن قلت لهم قتل امامكم مظلوما فهلمّوا نطلب بدمه فاستجاب لك سفلة طغام رذال، و قد علمنا أنّك بطأت عنه بالنّصر و أحببت له القتل لهذه المنزلة التي تطلب، و ربّ مبتغ أمرا و طالب له يحول اللّه دونه و ربّما أوتى المتمنّى امنيته و ربّما لم يؤتها، و و اللّه مالك في واحدة منهما خير، و اللّه إن أخطاك ما ترجو انّك لشرّ العرب حالا و لئن أصبت ما تتمّناه لا تصيبه حتّى تستحقّ صلى النّار، فاتّق اللّه يا معاوية ودع ما أنت عليه و لا تنازع الأمر أهله.فحمد معاوية اللّه و أثنى عليه و قال: أمّا بعد، فانّ أوّل ما عرفت به سفهك و خفّة علمك قطعك على هذا الحسيب الشّريف سيّد قومه منطقه ثمّ عتبت بعد فيما لا علم لك به، و لقد كذبت و لؤمت أيّها الأعرابى الجلف الجافي في كلّ ما وصفت، انصرفوا من عندي فانّه ليس بيني و بينكم إلّا السّيف و عضب.فخرج القوم و شبث يقول: أعلينا تهوّل بالسّيف أما و اللّه لنعجلنه إليك، قال نصر: خرج قرّاء أهل العراق و قرّاء أهل الشام فعسكروا في ناحية صفين في ثلاثين ألفا.قال: و عسكر عليّ عليه السّلام على الماء و عسكر معاوية فوقه على الماء و مشت القراء بين عليّ و معاوية، منهم عبيدة السّلماني، و علقمة بن قيس النخعي، و عبد اللّه بن عتبة، و عمار بن عبد القيس فدخلوا على معاوية فقالوا: يا معاوية ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 33 الذي تطلب؟ قال: اطلب بدم عثمان، قالوا: ممّن تطلب بدم عثمان؟ قال: أطلبه من علي، قالوا أو عليّ قتله؟ قال: نعم هو قتله و آوى قتلته، فانصرفوا من عنده فدخلوا على علىّ و قالوا: إنّ معاوية زعم أنّك قتلت عثمان، قال: اللهمّ لكذب علىّ لم أقتله.فرجعوا إلى معاوية فأخبروه فقال: إن لم يكن قتله فقد أمر و مالا، فرجعوا إليه و قالوا: يزعم أنّك إن لم تكن قتلت بيدك فقد أمرت و ما لئت على قتل عثمان فقال: اللهمّ لكذب فيما قال، فرجعوا إلى معاوية فقالوا: إن عليّا يزعم أنّه لم يفعل، فقال معاوية: إن كان صادقا فليقدنا من قتلة عثمان فانّهم في عسكره و جنده و أصحابه و عضده فرجعوا إلى عليّ فقالوا: إنّ معاوية يقول لك إن كنت صادقا فادفع إلينا قتلة عثمان أو مكنّا منهم، فقال لهم: إنّ القوم تأوّلوا عليه القرآن و وقعت الفرقة و قتلوه في سلطانه و ليس على ضربهم قود فخصم على معاوية.فقال لهم معاوية: إن كان الأمر كما تزعمون فلم ابتزّ الأمر دوننا على غير مشورة منّا و ممّن ههنا معنا، فقال: عليّ عليه السّلام إنّ النّاس تبع المهاجرين و الأنصار و هم شهود للمسلمين في البلاد على ولاتهم و امراء دينهم، فرضوا بي و بايعوني و لست استحلّ أن أدع ضرب معاوية يحكم على هذه الامة و يزكيهم و يشقّ عصاهم، فرجعوا إلى معاوية فأخبروه بذلك فقال: ليس كما يقول فما بال من هو منّا من المهاجرين و الأنصار لم يدخلوا في هذا الأمر، فانصرفوا إليه عليه السّلام فأخبروه بقوله، فقال: و يحكم هذا للبدريّين دون الصّحابة و ليس في الأرض بدريّ إلّا و قد بايعنى و هو معى او قد أقام و رضى فلا يعرّكم من أنفسكم و دينكم قال نصر: فراسلوا بذلك ثلاثة أشهر ربيع الآخر و جماديين و هم مع ذلك يفرغون الفرغة فيما بينهما و يرجف بعضهم إلى بعض و يحجز القراء بينهم.قال: فرغوا في ثلاثة أشهر خمسا و ثمانين فرغة كلّ فرغة يرجف بعضهم الى بعض و يحجز القراء بينهم لا يكون بينهم قتال.قال نصر: خرج أبو امامة الباهلى و أبو الدّرداء فدخلا على معاوية فقالا: يا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 34 معاوية على م تقاتل هذا الرّجل فو اللّه لهو أقدم منك سلما و أحقّ منك بهذا الأمر و أقرب من رسول اللّه فعلى م تقاتله؟ اقاتله على دم عثمان و أنّه آوى قتلته فقولوا له فليقدنا من قتلته و أنا أوّل من بايعه من أهل الشّام.فانطلقوا إلى علي فأخبروه بقول معاوية فقال عليه السّلام: إنّما يطلب الذين ترون فخرج عشرون ألفا و أكثر متسربلين الحديد لا يرى منهم إلّا الحدق فقالوا: كلّنا قتله فان شاءوا فليروموا ذلك منّا، فرجع أبو امامة و أبو الدرداء فلم يشهدا شيئا في القتال حتّى إذا كان رجب و خشى معاوية أن يتابع القراء عليا أخذ في المكر و أخذ يحتال للقرّاء.قال: فكتب في سهم من عبد اللّه النّاصح أنّي اخبركم أنّ معاوية يريد أن يفجر عليكم الفرات فيغرقكم فخذوا حذركم، ثمّ رمى بالسّهم في عسكر عليّ فوقع السّهم في يد رجل فقرأه ثمّ أقرئه صاحبه فلما قرأه و قرأه النّاس و قرأه من أقبل و أدبر قالوا: هذا أخ لنا ناصح كتب إليكم يخبركم بما أراد معاوية فلم يزل السهم يقرأ و يرتفع حتّى رفع إلى عليّ عليه السّلام.و قد بعث معاوية مأتي رجل من العملة إلى عاقول من النهر بأيديهم المزور و الزمل يحفرون فيها بحيال عسكر عليّ، فقال عليّ: و يحكم إنّ الذي يعالج معاوية لا يستقيم له و لا عليه إنّما يريد أن يزيلكم عن مكانكم فانتهوا عن ذلك و دعوه، فقالوا له و اللّه يحفرون و اللّه لنرتحلن و إن شئت فأقم، فارتحلوا و صعدوا بعسكرهم مليّا و ارتحل عليّ في اخريات النّاس و هو يقول:فلو أنى أطعت عصمت  «1» قومى          إلى ركن اليمامة «2» أو شام        و لكنّى متى ابرمت امرا         منيت بخلف آراء الطغام  «3»    قال فارتحل معاوية و نزل بمعسكر علي الذي كان فيه، فدعا عليّ عليه السّلام الأشتر______________________________ (1) و روى عصبت بدله منه. (2) اليمامة ناحية من الحجاز و اليمن و الشام على فعال الشامي كاليمان، بحار. (3) الطغام بالغين المعجمة- اوغاد الناس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 35 فقال: ألم تغلبني على رأيي أنت و الأشعث برأيكما، فقال الأشعث أنا أكفيك يا أمير المؤمنين سأداوى ما افسدت اليوم من ذلك، فجمع كندة فقال لهم: يا معشر كنده لا تفضحوني اليوم و لا تخزوني فانّما أنا قارع بكم أهل الشّام، فخرجوا معه رجالة يمشون و بيده رمح له يلقيه على الأرض و يقول، امشوا قيس رمحي هذا، فيمشون فلم يزل يقيس لهم الأرض برمحه و يمشون معه حتّى أتى معاوية وسط بني سليم واقفا على الماء، و قد جاءه أدانى عسكره.فاقتتلوا قتالا شديدا على الماء ساعة و انتهى أوائل أهل العراق فنزلوا، و أقبل الأشتر في جنده من أهل العراق فحمل إلى معاوية و الأشعث يحارب في ناحية اخرى فانحاز معاوية في بني سليم فردّو اوجوه إبله قدر ثلاث فراسخ، ثمّ نزل و وضع أهل الشّام أثقالهم و الأشعث يهدر و يقول ارضيتك يا أمير المؤمنين و قال الأشتر يا أمير المؤمنين قد غلب اللّه لك على الماء.قال نصر: و كان كلّ واحد من عليّ و معاوية يخرج الرّجل الشريف في جماعة و يقاتل مثله و كانوا يكرهون أن يزاحفوا بجميع الفيلق مخافة الاستيصال و الهلاك، فاقتتل الناس ذا الحجة كلّه فلما انقضى تداعوا إلى أن يكف بعضهم عن بعض إلى أن ينقضي المحرم لعل اللّه أن يجرى صلحا او اجتماعا، فكفّ الناس في المحرم بعضهم عن بعض.قال نصر: حدّثنا عمر بن سعد عن أبي المجاهد عن المحل بن خليفة، قال: لما توادعوا في المحرّم اختلفت الرّسل فيما بين الرّجلين رجاء الصّلح، فأرسل عليّ إلى معاوية عدي بن حاتم، و شيث بن ربعي، و يزيد بن قيس، و زياد بن حفصة فلمّا دخلوا عليه حمد اللّه تعالى عديّ بن حاتم و أثنى عليه و قال أمّا بعد:فقد اتيناك لندعوك إلى أمر يجمع اللّه به كلمتنا و امّتنا و يحقن دماء المسلمين ندعوك إلى أفضل النّاس سابقة و أحسنهم في الاسلام آثارا، و قد اجتمع له النّاس و قد أرشدهم اللّه بالذي رأوا و اوتوا فلم يبق أحد غيرك و غير من معك، فانته يا معاوية من قبل أن يصيبك اللّه و أصحابك بمثل يوم الجمل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 36 فقال له معاوية: كأنّك إنّما جئت متهدّدا و لم تأت مصلحا هيهات يا عديّ انّي لابن حرب ما يقعقع  «1» لي بالشّنئآن، أما و اللّه إنّك من المجلبين على عثمان و إنّك لمن قتلته و إنّي لأرجو أن تكون ممّن يقتله اللّه فقال له شيث بن ربعي و زياد بن حفصة و تنازعا كلاما واحدا: أتيناك فيما يصلحنا و إيّاك فأقبلت تضرب لنا الأمثال، دع مالا ينفع من القول و الفعل و أجبنا فيما يعمّنا و إيّاك نفعه.و تكلّم يزيد بن قيس فقال: إنّا لم نأتك إلّا لنبلّغك الذي بعثنا به إليك و لنؤدّي عنك ما سمعناه منك و لم ندع أن ننصح لك و أن نذكر ما ظننّا أنّ لنا فيه عليك حجّة أو أنّه راجع بك إلى الالفة و الجماعة، إنّ صاحبنا من قد عرفت و عرف المسلمون فضله و لا أظنّه يخفى عليك أنّ أهل الدّين و الفضل لا يعدلونك بعليّ و لا يساوون بينك و بينه، فاتّق اللّه يا معاوية و لا تخالف عليّا فانّا و اللّه ما رأينا رجلا قط أعلم بالتّقوى و لا أزهد في الدّنيا و لا أجمع لخصال الخير كلّها منه فحمد اللّه معاوية و أثنى عليه و قال: أمّا بعد فانّكم دعوتم إلى الجماعة و الطاعة فأمّا التي دعوتم إليها فنعمّاهي و أمّا الطاعة لصاحبكم فانّا لا ترضى به إنّ صاحبكم قتل خليفتنا و فرّق جماعتنا و آوى ثارنا و قتلتنا، و صاحبكم يزعم أنّه لم يقتله فنحن لا نردّ ذلك عليه أرأيتم قتلة صاحبنا ألستم تعلمون أنّهم أصحاب صاحبكم فليدفعهم إلينا فلنقتلهم به و نحن نجيبكم إلى الطاعة و الجماعة فقال له شيث: ايسرك باللّه يا معاوية إن أمكنت من عمّار بن ياسر فقتلته؟ قال:و ما يمنعني من ذلك، و اللّه لو أمكنني صاحبكم من ابن سمية ما أقتله بعثمان، و لكن كنت أقتله بنائلة مولى عثمان، فقال شيث: و إله السّماء ما عدلت معدلا و لا و الذي لا إله إلّا هو لا يصل إليك قتل ابن ياسر حتّى يندر الهام عن كواهل الرّجال، و تضيق الأرض الفضاء عليك بما رحبت.______________________________ (1) القعقعة تحريك الشي ء اليابس الصلب مع صوت مثل السلاح و غيره و الشنان جمع الشن و هى القربة اليابسة و هم يحركونها اذا ارادوا حث الابل على السير لتفزع فتسرع، بحار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 37فقال معاوية: إذا كان ذلك كانت عليك أضيق ثمّ رجع القوم عن معاوية فبعث معاوية إلى زياد بن حفصة من بينهم فأدخله عليه فحمد معاوية اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: أمّا بعد يا أخا ربيعة فانّ عليّا قطع أرحامنا و قتل إمامنا و آوى قتلته و إنّي أسألك النّصرة عليه باسرتك و عشيرتك، و لك على عهد اللّه و ميثاقه إذا ظهرت أن أوليّك أىّ المصرين أحببت.قال زياد: فلمّا قضى معاوية كلامه حمدت اللّه و أثنيت عليه ثمّ قلت: أمّا بعد فانّي لعلى بيّنة من ربّي و بما أنعم اللّه علىّ فلن أكون ظهيرا للمجرمين، ثمّ قمت فقال معاوية لعمرو بن العاص و كان إلى جانبه: مالهم غضبهم اللّه ما في قلوبهم ما قلبهم إلّا قلب رجل واحد قال نصر: و بعث معاوية حبيب بن مسلمة الفهرى إلى عليّ و شرجيل بن السّمط و معن بن يزيد فدخلوا عليه، فتكلّم حبيب و حمد اللّه و أثنى عليه و قال أمّا بعد فانّ عثمان بن عفّان كان خليفة مهديّا يعمل بكتاب اللّه و ينيب إلى أمر اللّه فاستثقلتم حياته و استبطأتم وفاته، فعدوتم عليه فقتلتموه، فادفع إلينا قتلة عثمان لنقتلهم به، فان قلت إنّك لم تقتله فاعتزل أمر النّاس فيكون أمرهم هذا شورى بينهم يولّ النّاس أمرهم من أجمع رأيهم عليه.فقال له عليّ عليه السّلام: و من أنت لا امّ لك و الولاية و العزل و الدّخول في هذا الأمر اسكت فانّك لست هناك و لا بأهل لذاك، فقام حبيب بن مسلمة و قال و اللّه لتراني حيث تكره، فقال عليّ و ما أنت و لو أجلبت بخيلك و رجلك اذهب فصوّب و صعّد ما بدا لك فلا أبقى اللّه لك إن أبقيت، فقال شرجيل بن السّمط إن كلّمتك فلعمرى ما كلامي لك إلّا نحو كلام صاحبي فهل عندك جواب غير الذي أجبته؟ قال: نعم، قال فقله، فحمد علىّ اللّه و أثنى عليه ثمّ قال أمّا بعد فانّ اللّه سبحانه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله فانقذ به من الضّلالة و نعش به من الهلكة و جمع به بعد الفرقة، ثمّ قبضه اللّه إليه و قد أدّى ما عليه فاستخلف النّاس ابا بكر ثمّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 38 استخلف أبو بكر عمر، فأحسنا السّيرة و عدلا في الامّة و قد وجدنا عليهما أن توليا الأمر دوننا و نحن آل الرّسول و أحقّ بالأمر فغفرنا ذلك لهما، ثمّ ولى أمر النّاس عثمان فعمل بأشياء عابها النّاس عليه فساء إليه ناس فقتلوه ثمّ أتانى النّاس و أنا معتزل أمرهم فقالوا لي: بايع فأبيت عليهم، فقالوا لي:بايع فانّ الامّة لا ترضى إلّا بك و إنّا نخاف إن لم تفعل تفرّق النّاس، فبايعتهم فلم يرعنى إلّا شقاق رجلين قد بايعا و خلاف معاوية إيّاى الذي لم يجعل اللّه له سابقة فى الدّين و لا سلف صدق في الاسلام، طليق بن طليق، و حزب من الأحزاب، لم يزل للّه و لرسوله عدوّا هو و أبوه حتّى دخلا في الاسلام كارهين مكرهين فيا عجبا لكم و لانقيادكم تدعون إلى «اهل» بيت نبيّكم الذين لا ينبغي شقاقهم و لا خلافهم و لا أن تعدلوا به أحدا من النّاس إنّي أدعوكم إلى كتاب اللّه عزّ و جلّ و سنّة نبيكم و إماتة الباطل و إحياء معالم الدّين، أقول قولي هذا و أستغفر اللّه لنا و لكلّ مؤمن و مؤمنة و مسلم و مسلمة.فقال له شرجيل و معن بن يزيد: أشهد أنّ عثمان قتل مظلوما فقال: لا أقول ذلك، قالا: فمن لا يشهد أنّ عثمان قتل مظلوما فنحن منه براء، ثمّ قاما فانصرفا فقال عليّ:«إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ وَ ما أَنْتَ بِهادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ بِآياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ» .ثمّ أقبل على أصحابه فقال: لا يكن هؤلاء في ضلالتهم بأولى بالجدّ منكم في حقكم و طاعة إمامكم ثمّ مكث النّاس إلى انسلاخ المحرّم فلمّا انسلخ و استقبل النّاس صفرا من سنة سبع و ثلاثين بعث عليّ نفرا من أصحابه حتّى إذا كانوا في عسكر معاوية بحيث يسمعونهم الصّوت قام مرثدين الحرث (يزيد بن الحارث خ) الخثيمي  «1»______________________________ (1) اراد طلحة و الزبير، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 39 فنادى عند غروب الشّمس: يا أهل الشّام إنّ أمير المؤمنين عليا و أصحاب رسول اللّه يقولون لكم: إنّا و اللّه لم نكفّ عنكم شكافي أمركم و لا إبقاء عليكم و إنّما كففنا عنكم لخروج المحرّم، و قد انسلخ، و إنا قد نبذنا إليكم على سواء فانّ اللّه لا يحبّ كيد الخائنين، قال فسار النّاس إلى رؤسائهم و امرائهم.قال نصر: و أمّا رواية عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبي الزّبير أنّ نداء ابن مرثد الخثعمي كانت صورته: يا أهل الشّام ألا إنّ أمير المؤمنين يقول لكم. إنّي قد استأنيت لكم لتراجعوا إلى الحقّ و تنيبوا إليه احتججت عليكم بكتاب اللّه و دعوتكم إليه، فلم تتناهوا عن طغيان، و لم تجيبوا إلى حقّ، فانّي قد نبذت إليكم على سواء إنّ اللّه لا يحبّ الخائنين قال: فسار النّاس إلى رؤسائهم و خرج معاوية و عمرو بن العاص يكتبان الكتائب و يعبآن العسكر، و أوقدوا النّيران و جاءوا بالشّموع و بات عليّ ليلته تلك كلّها يعبي النّاس و يكتب الكتائب و يدور في النّاس و يحرّضهم قال نصر: فخرجوا أوّل يوم من صفر سنة سبع و ثلاثين و هو يوم الأربعاء فاقتتلوا، و على من خرج يومئذ من أهل الكوفة الاشتر، و على أهل الشام حبيب بن مسلمة فاقتتلوا قتالا شديدا جلّ النهار، ثمّ تراجعوا و قد انتصف بعضهم من بعض ثمّ خرج في اليوم الثاني هاشم بن عتبة في خيل و رجال حسن عددها و عدتها، فخرج إليه من أهل الشام أبو الأعور السلمي، فاقتتلوا يومهم ذلك، تحمل الخيل على الخيل و الرجال على الرجال ثمّ انصرفوا و قد صبر القوم بعضهم لبعض و خرج في اليوم الثّالث عمّار بن ياسر و خرج إليه عمرو بن العاص فاقتتل النّاس كأشدّ قتال كان، و جعل عمّار يقول: يا أهل الاسلام أ تريدون أن تنظروا إلى من عاد اللّه و رسوله و جاهدهما و بغى على المسلمين و ظاهر المشركين فلمّا أراد اللّه أن يظهر دينه و ينصر رسوله أتى إلى النّبي فأسلم و هو و اللّه فيما يرى ذاهب غير راغب، ثم قبض اللّه رسوله، و إنا و اللّه لنعرفه بعداوة المسلم و مودّة المجرم، ألا و إنّه معاوية فقاتلوه و العنوه، فانّه ممن يطفى نور اللّه و يظاهر أعداء اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 40 قال: و كان مع عمّار زياد بن النّضر على الخيل فأمره أن يحمل في الخيل فحمل فصبروا له، و شدّ عمار في الرّجالة فأزال عمرو بن العاص عن موقفه و رجع النّاس يومهم ذلك.قال نصر: و حدّثني أبو عبد الرّحمن المسعودي، عن يونس الأرقم، عمّن حدّثه من شيوخ بكر بن وائل، قال: كنّا مع عليّ بصفين فرفع عمرو بن العاص شقة خميصة سوداء في رأس رمح فقال ناس: هذا لواء عقده له رسول اللّه، فلم يزالوا يتحدّثون حتّى وصل ذلك إلى عليّ فقال: أ تدرون ما هذا اللّواء إنّ عمرا أخرج له رسول اللّه هذه الشّقة فقال: من يأخذها بما فيها، فقال عمرو ما فيها يا رسول اللّه؟ فقال: لا تقاتل بها مسلما و لا تقرّبها من كافر، فأخذها فقد و اللّه قربها من المشركين و قاتل بها اليوم المسلمين، و الذي فلق الحبّة و برء النّسمة ما أسلموا و لكنّهم استسلموا و أسرّوا الكفر، فلما وجدوا أعوانا أظهروه قال نصر: فامّا اليوم الرّابع فانّ محمّد بن الحنفية خرج في جمع من أهل العراق فاخرج إليه معاوية عبيد اللّه بن عمر بن الخطاب في جمع من أهل الشام، فاقتتلوا، ثمّ إنّ عبيد اللّه بن عمر أرسل إلى محمّد بن الحنفية أن اخرج إلىّ ابارزك، فقال: نعم ثمّ خرج إليه فبصر بهما عليّ عليه السّلام فقال: من هذان المتبارزان؟ قيل: محمّد بن الحنفية و عبيد اللّه بن عمر فحرّك دابته ثمّ دعا محمدا إليه فجاءه فقال أمسك و ابى فأمسكها فمشى راجلا بيده سيفه نحو عبيد اللّه و قال له: ابارزك فهلمّ إليّ قال: لا ابارزك، ثمّ رجع إلى صفه فرجع عليّ عليه السّلام فقال ابن الحنفية: يا أبت لم تمنعني من مبارزته فو اللّه لو تركتني لرجوت أن أقتله، قال: يا بنيّ لو بارزته أنا لقتلته و لو بارزته أنت لرجوت لك أن تقتله و ما كنت آمن أن يقتلك، فقال: يا أبت أتبرز بنفسك إلى هذا الفاسق اللئيم عدوّ اللّه، و اللّه لو أبوه يسألك المبارزة لرغبت بك عنه قال نصر: و أما اليوم الخامس فانه خرج فيه عبيد اللّه بن العباس فخرج إليه الوليد بن عقبة فأكثر من سب بني عبد المطلب و قال: يا بن عباس قطعتم أرحامكم و قتلتم إمامكم فكيف رأيتم صنع اللّه بكم لم تعطوا ما طلبتم و لم تدركوا ما أملتم، فأرسل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 41 إليه ابن عباس ابرز إلىّ فأبى أن يفعل، و قاتل ابن عباس ذلك اليوم قتالا شديدا ثمّ انصرفوا و كلّ غير غالب و خرج ذلك اليوم سمرة بن أبرهة بن الصباح الحميرى فلحق بعليّ عليه السّلام في ناس من قراء أهل الشام ففتّ  «1» ذلك في عضد معاوية و عمرو بن العاص و قال عمرو: يا معاوية إنك تريد أن تقاتل بأهل الشام رجلاله من محمد صلّى اللّه عليه و آله قرابة قريبة و رحم ماسة و قدم في الاسلام ليس لأحد مثله و قد سار إليك بأصحاب محمّد المعد و دين و فرسانهم و قرائهم و أشرافهم و قدمائهم في الاسلام، و لهم في النفوس مهابة و مهما نسيت فلا تنس فانك على الباطل و إنّ عليا على الحقّ فبادر الأمر قبل اضطرا به عليك، فقام معاوية في أهل الشام خطيبا و حثهم على القتال فخطب عليّ عليه السّلام أصحابه.قال نصر: قال أبو (ابن خ) سنان الأسلمي كأني أنظر إليه متكئا على قوسه و قد جمع أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هم يلونه كانه أحبّ أن يعلم الناس أنّ الصحابة متوافرون معه فقال بعد حمد اللّه و الثناء عليه أما بعد:فانّ الخيلاء من التجبّر و إنّ النخوة من التكبر و إنّ الشيطان عدوّ حاضر يعدكم الباطل، الا إنّ المسلم أخ المسلم فلا تنابذوا و لا تجادلوا ألا إنّ شرايع الدين واحدة و سبله قاصدة، من أخذ بها لحق و من فارقها محق و من تركها مرق، ليس المسلم بالخائن إذا او من، و لا بالمخلف إذا وعد، و لا الكاذب إذا نطق، نحن أهل بيت الرّحمة، و قولنا الصدق، و فعلنا القصد، و منا خاتم النبيين، و فينا قادة الاسلام، و فينا حملة الكتاب، أدعوكم إلى اللّه و إلى رسوله و إلى جهاد عدوّه و الشدّة في أمره و ابتغاء مرضاته و إقام الصلاة، و ايتاء الزّكاة، و حجّ البيت و صيام شهر رمضان، و توفير الفي ء على أهله______________________________ (1) يقال فت ذلك فى عضده اضعفه، ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 42 ألا و إنّ من أعجب العجايب ان معاوية بن أبي سفيان الاموي و عمرو بن العاص السّهمي أصبحا يحرّضان على طلب الدّين بزعمهما، و لقد علمتم أنّى لم أخالف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قط، و لم أعصه في أمر قط، أقيه بنفسي في المواطن التي تنكص فيها الأبطال، و ترعد منها الفرائض بنجدة أكرمنى اللّه سبحانه بها و له الحمد.و لقد قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و إنّ رأسه لفى حجري، و لقد و ليت غسله بيدي و حدي يقبله الملائكة المقرّبون معي، و أيم اللّه ما اختلف أمّة بعد نبيّها إلّا ظهر أهل باطلها على أهل حقّها إلّا ما شاء اللّه.قال أبو سنان. فاشهد لقد سمعت عمّار بن ياسر يقول: أما أمير المؤمنين فقد أعلمكم إنّ الامة لم تستقم عليه أوّلا، و لن تستقيم عليه آخرا.قال نصر: قال زيد بن وهب: إنّ عليّا عليه السّلام قال في هذه اللّيلة: حتّى متى لا نناهض القوم بأجمعنا، فقام في النّاس عشيّة الثلثاء بعد العصر فقال:الحمد للّه الذي لا يبرم ما نقض، و لا ينقض ما أبرم، و لو شاء ما اختلف اثنان من هذه الامة، و لا من خلقه، و لا تنازع البشر في شي ء من أمره، و لا جحد المفضول ذا الفضل فضله، و لقد ساقتنا و هولاء القوم الأقدار حتّى لفّت بيننا في هذا الموضع و نحن من ربّنا بمرئى و مسمع، و لو شاء لعجل النقمة و لكان منه التّغير حتّى يكذب اللّه الظالم و يعلم الحقّ أين مصيره، و لكنّه جعل الدّنيا دار الأعمال، و جعل الآخرة دار الجزاء و القرار، ليجزى الذين أساؤا بما عملوا و يجزى الذين أحسنوا بالحسنى.ألّا إنّكم لاقوا العدّو غدا إنشاء اللّه فأطيلوا اللّيلة القيام، و أكثروا تلاوة القرآن، و اسألوا اللّه الصّبر و النّصر، و القوهم بالجدّ و الحزم، و كونوا صادقين.قال: فوثب النّاس إلى رماحهم و سيوفهم و نبالهم يصلحونها، و خرج عليه السّلام فعبى النّاس ليلته تلك كلها حتّى أصبح، و عقد الألوية و أمر الامراء و بعث إلى أهل الشّام مناديا ينادى اغدوا على مصافكم، فضجّ أهل الشّام في معسكرهم و اجتمعوا إلى معاوية فعبى خيله و عقد ألويته و أمر امرائه و كتب كتائبه، و كان أهل الشّام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 43 أكثر من أهل العراق بالضّعف، و نصب لمعاوية منبر فقعد عليه في قبّة ضربها ألقى عليها الثياب و الارائك و أحاط به أهل اليمن، و قال لا تقربنّ هذا المنبر أحد لا تعرفونه إلّا قتلتموه كائنا من كان.ثمّ تناهض القوم سادس صفروا قتلوا إلى آخر نهارهم و انصرفوا عند المساء و كلّ غير غالب، فأما اليوم السّابع فكان القتال فيه شديدا و الخطب عظيما، و كان عبد اللّه بن بديل الخزاعي على ميمنة العراق، فزحف نحو حبيب بن مسلمة و هو على مسيرة أهل الشّام حتّى اضطرهم إلى قبّة معاوية وقت الظهر.قال نصر: و حدّثنا عمر بن سعد عن عبد الرّحمن بن أبي عمرو عن أبيه أنّ عليّا خطب هذا اليوم فقال: معاشر النّاس استشعروا الخشية و تجلببوا السّكينة إلى آخر ما مر في المتن.و روى نصر باسناده المذكور أيضا أنّه خطب ذا اليوم و قال: أيّها الناس إنّ اللّه تعالى ذكره قد دلكم على تجارة تنجيكم من العذاب، و تشفى بكم على الخير، ايمان باللّه و رسوله و جهاد في سبيله، و جعل ثوابه مغفرة الذّنوب و مساكن طيّبة في جنات و رضوان من اللّه أكبر و أخبركم بالذي يحبّ فقال: إنّ اللّه يحبّ الذين يقاتلون في سبيله صفّا كأنهم بنيان مرصوص فسووا صفوفكم كالبنيان المرصوص و قدموا الدراع و أخروا الحاسر «1» و عضّوا على الأضراس فانّه أنبا للسّيوف عن الهام، و أربط للجاش و أسكن للقلوب و أميتوا الأصوات فانّه أطرد للفشل و اولى بالوقار و التووا في أطراف الرّماح فانّه امور للاسنّة و رايتكم فلا تميلوها و لا تزيلوها و لا تجعلوها إلّا بأيدى شجعانكم المانعي الذّمار «2» و الصّبر عند نزول الحقائق أهل الحفاظ الذين يحفون برايتكم و يكتنفونها، يضربون خلفها و أمامها و لا تضيّعوها.و هلّا أجزء كلّ أمره مسلم منكم قرنه و واسا أخاه بنفسه، و لم يكل قرنه إلى______________________________ (1) الحاسر من لا مغفر له و لا درع له و لا جنة له، ق (2) الذمار بالكسر ما يلزمك حفظه و حمايته، ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 44 أخيه فيجمع عليه قرنه و قرن أخيه فكسب بذلك اللائمة و يأتي به دنائة أنّى هذا و كيف يكون هكذا، هذا يقابل اثنين، و هذا ممسك يده قد خلّى قرنه إلى أخيه هاربا منه أو قائما ينظر إليه، من يفعل هذا مقته اللّه فلا تعرضوا لمقت اللّه فانّما مردّكم إلى اللّه قال اللّه تعالى لقوم عابهم: «لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا».و أيم اللّه إن فررتم من سيف «اللّه خ ل» العاجلة لا تسلمون من سيف الآخرة فاستعينوا بالصّدق و الصّبر فانّه بعد الصّبر ينزل النصر.قال نصر: ثمّ قام قيس بن سعد و خطب خطبة بليغة حث النّاس فيها على الجهاد، ثمّ قام الاشتر رضى اللّه عنه بمثل ذلك، و كذا يزيد بن قيس الأرحبى و غيرهم.و روى عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبي جعفر عليه السّلام، و زيد بن الحسن قالا طلب معاوية إلى عمرو بن العاص أن يسوي صفوف أهل الشّام، فقال: يا معشر أهل الشّام سوّوا صفوفكم قص الشّارب، و أعيرونا جماجمكم ساعة، فانه قد بلغ الحقّ مقطعه فلم يبق إلّا ظالم أو مظلوم.قال نصر: و أقبل أبو الهثيم بن التّيهان و كان من أصحاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله بدريّا عقبيّا يسوّى صفوف أهل العراق و هو يقول: يا معشر أهل العراق إنّه ليس بينكم و بين الفتح العاجل إلا ساعة من النّهار، فارسوا أقدامكم و سوّوا صفوفكم و أعيروا ربّكم جماجمكم و استعينوا باللّه ربّكم، و اصبروا إنّ الأرض للّه يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين.قال نصر: و حدّثنا عمرو بن شمر، عن جابر، عن الشعبي أنّ أوّل فارسين التقيا في هذا اليوم و هو اليوم السّابع و كان من الأيام العظيمة ذا أهوال شديدة حجر بن عديّ من أصحاب عليّ عليه السّلام و ابن عمّ حجر المسمّى بحجر أيضا من أصحاب معاوية كليهما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 45 من كندة، فأطعنا برمحههما، و خرج خزيمة الأسدى من عسكر معاوية فضرب حجر ابن عدي ضربة برمحه فحمل أصحاب عليّ عليه السّلام فقتلوا خزيمة و نجى ابن عمّ حجر هاربا فالتحق بصف معاوية، ثمّ برز ثانية فبرز إليه الحكم بن أزهر من أهل العراق فقتله.ثمّ إنّ عليّا دعا أصحابه إلى أن يذهب واحد منهم بمصحف كان في يده إلى أهل الشّام، فقال عليه السّلام: من يذهب إليهم فيدعوهم إلى ما في هذا المصحف؟ فسكت النّاس و أقبل فتى اسمه سعيد فقال: أنا صاحبه، و قال ثانيا: فلم يجبه إلّا الفتى، فسلّمه إليه، ثمّ أتاهم و ناشدهم و دعاهم إلى ما فيه فقتلوه.فقال أمير المؤمنين عليه السّلام لعبد اللّه بن بديل: احمل عليهم الآن فحمل عليهم بمن معه من أهل الميمنة و عليه يومئذ سيفان و درعان، فجعل يضرب قدما و يرتجز فلم يزل يحمل حتّى انتهى إلى معاوية و الذين بايعوه على الموت فأمرهم أن يصمد و العبد اللّه بن بديل، و بعث إلى حبيب بن مسلمة الفهري و هو في الميسرة أن يحمل عليه بجميع أصحابه و اختلط النّاس و اصطدم  «1» الصّفان ميمنة أهل العراق و ميسرة أهل الشّام.و أقبل ابن بديل يضرب النّاس بسيفه حتّى أزال معاوية عن موقفه، و جعل ينادي يا ثارات عثمان و إنّما يعنى اخا له قتل و ظنّ معاوية و أصحابه أنّه يعني عثمان بن عفّان و تراجع معاوية عن مكانه القهقرى كثيرا و أشفق على نفسه و أرسل إلى حبيب بن مسلمة ثانية و ثالثة يستنجده و يستصرخه و يحمل حبيب حملة شديدة بميسرة معاوية على ميمنة عراق، فكشفها حتّى لم يبق مع ابن بديل إلا نحو مأئة انسان من القراء فاستند بعضهم إلى بعض يحمون أنفسهم.و لجج ابن بديل في النّاس و صمّم على قتل معاوية و جعل يطلب موقفه حتّى انتهى إليه فنادى معاوية في الناس و يلكم الصّخرة و الحجارة إذا عجزتم عن السّلاح، فرضخه النّاس بالحجارة حتّى أثخنوه، فسقط فأقبلوا عليه بسيوفهم فقتلوه______________________________ (1) الصدم ضرب الصلب بمثله و اصطدم الصفان و تصادمو تزاحموا، ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 46 فجاء معاوية و عبد اللّه بن عامر حتّى وقفا عليه فالقى عبد اللّه عمامته على وجهه و ترحّم عليه و كان له أخا و صديقا من قبل، فقال معاوية: اكشف عن وجهه فقال: لا و اللّه لا يمثل به و فيّ روح، فقال معاوية: قد وهبناه لك فكشف عن وجهه فقال معاوية:هذا كبش القويم و ربّ الكعبة اللهمّ أظفرني بالاشتر النخعي و الأشعث الكندى.قال نصر فاستعلا أهل الشّام عند قتل ابن بديل على أهل العراق يومئذ و انكشف أهل العراق من قبل الميمنة و اجفلوا اجفالا «1» شديدا فأمر عليّ عليه السّلام سهل بن حنيف فاستقدم ممن كان معه ليرفد الميمنة و يعضدها، فاستقبلهم جموع أهل الشام في خيل عظيمة فحملت عليهم فالحقتهم بالميمنة، و كانت ميمنة أهل العراق متّصلة بموقف عليّ في القلب في أهل اليمن، فلما انكشفوا انتهت الهزيمة إلى عليّ فانصرف يمشي نحو الميسرة.روى نصر عن زيد بن وهب قال: لقد مرّ عليّ عليه السّلام يومئذ و معه بنوه و إنّي لأرى النبل يمرّ بين عاتقه و منكبه و ما من بنيه إلّا من يقيه بنفسه فيكره عليّ ذلك فيتقدّم عليه و يحول بينه و بين أهل الشّام و يأخذ بيده إذا فعل ذلك فيلقيه من ورائه، و بصربه أحمر مولى بني أمية و كان شجاعا، فقال علي «لعلي ظ» و ربّ الكعبة قتلني اللّه إن لم اقتلك، فاقبل نحوه فخرج إليه كيسان مولى عليّ فاختلفا ضربتين فقتله أحمر و خالط عليّا ليضربه بالسّيف فمدّيده عليه السّلام إلى جيب درعه فجذبه عن فرسه، و حمله على عاتفه و اللّه لكأنى أنظر إلى رجلى أحمر يختلفان على عنق عليّ عليه السّلام ثمّ ضرب به الأرض فكسر منكبه و عضديه و شدّ ابنا عليّ عليه السّلام حسين و محمّد، فضرباه بأسيافهما حتّى برد فكأنّي أنظر إلى عليّ قائما و شبلاه يضربان الرّجل حتى إذا أتيا عليه أقبلا على أبيهما و الحسن قائم معه فقال له عليّ: يا بنيّ ما منعك أن تفعل كما فعل أخوك فقال كفيانى يا أمير المؤمنين.قال ثمّ إنّ أهل الشّام دنوا منه يريدونه و اللّه ما يزيده قربهم منه و دنوّهم سرعة في مشيه، فقال له الحسن: ما أضرّك لو أسرعت حتّى تنتهى إلى الذين صبروا______________________________ (1) أى اسرعوا، ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 47 لعدوك من أصحابك، قال يعنى ربيعة الميسرة فقال عليّ: يا بنيّ إنّ لأبيك يوما لا يبطى ء به عنه السّعى و لا يقربه إليه الوقوف إنّ أباك لا يبالى وقع على الموت أو وقع الموت عليه.قال نصر: و روى عمرو بن شمر عن جابر عن أبي إسحاق قال: خرج عليّ يوما من ايّام صفين و في يده عنزة، فمرّ على سعيد بن قيس الهمداني فقال له سعيد: أما تخشى يا أمير المؤمنين أن يغتا لك أحد و أنت قريب عدوّك، فقال عليّ عليه السّلام إنه ليس من أحد إلّا و عليه حفظة من اللّه يحفظونه من أن يتردّى في قليب أو يخرب عليه حايط أو تصيبه آفة، فاذا جاء القدر خلّوا بينه و بينه.قال: و حدّثنا عمرو، عن فضيل بن خديج، قال لما انهزمت ميمنة العراق يومئذ أقبل عليّ نحو الميسرة يركض ليستلب النّاس و يسوقهم و يأمرهم بالرّجوع نحو الفرغ، فمرّ بالأشتر فقال: يا مالك قال: لبيك يا أمير المؤمنين، قال: ائت هؤلاء القوم فقل لهم أين فراركم عن الموت الذي لن تعجزوه إلى الحياة التي لا تبقى لكم، فمضى الأشتر فاستقبل النّاس منهزمين فقال لهم: الكلمات، فناداهم أيّها الناس أنا مالك بن الحرث، فلم يلتفت أحد منهم إليه فقال: أيّها النّاس أنا الأشتر، فأقبلت إليه طائفة و ذهبت عنه طائفة فقال: عضضتم بهن أبيكم، ما أقبح ما قاتلتم اليوم.أيّها النّاس غضّوا الأبصار و عضّوا على النّواجذ، فاستقبلوا النّاس بهامكم و شدّوا عليهم شدّة قوم موتورين بآبائهم و أبنائهم و إخوانهم حنفاء على عدوهم، قد و طنوا على الموت أنفسهم كيلا يسبقوا بثار إنّ هؤلاء القوم و اللّه لن يقاتلوكم إلّا عن دينكم ليطفؤوا السّنة و يحيوا البدعة و يدخلوكم في أمركم قد أخرجكم اللّه منه بحسن البصيرة، فطيبوا عباد اللّه نفسا بدمائكم دون دينكم، فانّ الفرار فيه سلب العزّ و الغلبة على الفي ء، و ذلّ المحيا و الممات و عار الدّنيا و الآخرة و سخط اللّه و أليم عقابه ثمّ قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 48 أيّها النّاس اخلصوا إلىّ مذحجا فاجتمعت إليه مذحج فقال عضضتم بصمّ  «1» الجندل و اللّه ما أرضيتم اليوم ربّكم و لا نصحتم له في عدوّه و كيف و أنتم أبناء الحرب و أصحاب الغارات و فرسان الطراد و حتوف الأقران، و مذحج الطعان الذين لم يكونوا سبقوا بثارهم، و لم تطل دماؤهم و لم يعرفوا في موطن من المواطن لحين و أنتم سادة مصركم و اعرجىّ في قومكم، و ما تفعلوا في هذا اليوم فهو ماثور بعد اليوم فابقوا ماثور الحديث في غد، و اصدقوا عدوّكم اللقاء فانّ اللّه مع الصّابرين.و الذي نفسي بيده ما من هؤلاء و أشار بيده إلى أهل الشّام رجل في مثل جناح البعوضة من دين اللّه أنتم ما أحسنتم اليوم القراع أجلوا سواد وجهى يرجع في وجهي ذمى «احبسوا سواد وجهى رجع فيه دمى خ ل» عليكم بهذا السواد الأعظم فانّ اللّه لو قد فضه تبعه من بجانبيه كما يتبع السّيل مقدمه، فقالوا: خذ بنا حيث احببت فصمد بهم نحو عظمهم و استقبله سنام من همدان و هم نحو ثمانمائة مقاتل قد انهزموا آخر النّاس و كانوا قد صبروا في ميمنة عليّ حتّى قتل مأئة و ثمانون رجلا و اصيب منهم أحد عشر رئيسا كلما قتل منهم رئيس أخذ الرّاية آخروهم بنو شريح الهمدانيون و غيرهم من رؤساء العشيرة.فقال لهم الأشتر إنّى احالفكم و اعاقدكم على أن لا نرجع أبدا حتّى نظفر أو نهلك، فوقفوا معه على هذه النية و العزيمة و زحف نحو الميمنة و ناب إليه اناس تراجعوا من أهل الصّبر و الوفاء و الحياء فأخذ لا يصمد لكتيبة إلّا كشفها، و لا بجمع الا جازه و ردّه.قال نصر و حدّثنا عمرو، عن الحرث بن الصّباح، قال: كان بيد الأشتر يومئذ صحيفة له يمانية إذا طأطأها خلت فيها ما ينصب، و إذا رفعها يكاد يغشى البصر شعاعها، و هو يضرب بها النّاس قد ما و يقول: الغمرات ثمّ ينجلينا.قال: فبصر به الحرث بن جمهان الجعفي و الأشتر مقنّع في الحديد فلم يعرفه______________________________ (1) حجر اصم و صخرة صماء صلب و الجندل معروفة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 49 فدنا منه، و قال له: جزاك اللّه منذ اليوم عن أمير المؤمنين و جماعة المسلمين خيرا، فعرفه الأشتر فقال: يابن جمهان أمثلك يتخلّف اليوم عن مثل موطني هذا؟ فتأمله ابن جمهان فعرفه و كان الأشتر من أطول الرّجال و أعظمهم إلّا أنّ في لحمه خفة قليلة، فقال له جعلت فداك، و اللّه ما علمت مكانك حتّى السّاعة لا افارقك حتّى أموت.قال نصر: و حدّثنا عمر عن فضيل بن خديج، قال: لمّا اجتمع إلى الأشتر معظم من كان انهزم من الميمنة حمل على صفوف أهل الشّام حتّى كشفهم فألحقهم بمضارب معاوية، و ذلك بين العصر و المغرب.و عن زيد بن وهب أنّ عليّا لما رأى ميمنته قد عادت إلى موقفها و مصافها و كشف من بازائها حتّى ضاربوهم في مواقفهم و مراكزهم، أقبل حتّى انتهى اليهم فقال إنّى قد رأيت جولتكم و انحيازكم من صفوفكم يحوزكم الجفاة الطغاة «الطعام خ ل» و اعراب أهل الشّام و أنتم لهاميم العرب و السّنام الأعظم و اعمار الليل بتلاوة القرآن و أهل دعوة الحقّ إذ ضل الخاطئون فلو لا إقبالكم بعد إدباركم و كرّكم بعد انحيازكم وجب عليكم ما وجب على المولى يوم الزّحف دبره و كنتم فيما أرى من الهالكين.و لقد هون عليّ بعض و جدي و شفا بعض وجع نفسى أنى رأيتكم باخره حزتموه كما حازوكم و أزلتموهم عن مصافهم كما أزالوكم تحسّونهم  «1» بالسّيف يركب أوّلهم و آخرهم كالابل المطرودة الهيم فالآن فاصبروا نزلت عليكم السّكينة و ثبتكم اللّه باليقين و ليعلم المنهزم أنّه يسخط ربّه و يوبق نفسه و في الفرار موجدة اللّه عليه و الذّل اللّازم له و فساد العيش، و أنّ الفار لا يزيد الفرار في عمره و لا يرضى ربّه، فموت الرّجل محقّا قبل اتيان هذه الخصال خير من الرّضا بالتّلبس بها و الاصرار عليها.قال نصر: فحمل أبو الكعب الخثعمي رأس خثعم العراق على خثعم الشّام______________________________ (1) الحس القتل و الاستيصال. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 50 و اقتتلوا قتالا شديدا، فجعل أبو كعب يقول لأصحابه يا معشر خثعم خدموا أى اضربوا موضع الخدمة و هي الخلخال، يعنى اضربوهم في سوقهم فناداه عبد اللّه بن حنش رأس خثعم الشّام يا با كعب الكلّ قومك فانصف، قال أي و اللّه و أعظم و اشتدّ قتالهم فحمل شمر «شمس خ ل» بن عبد اللّه الخثعمى على أبى كعب فطعنه فقتله.ثمّ انصرف يبكى و يقول: يرحمك اللّه أبا كعب لقد قتلتك في طاعة قوم أنت أمس بى رحما منهم و أحبّ إلى منهم نفسا و لكني و اللّه ما أدرى ما أقول و لا أرى الشيطان إلّا قد فتننا، و لا أرى قريشا إلّا و قد لعبت بنا، فوثب كعب بن ابى كعب إلى راية أبيه فأخذها ففقئت عينه و صرع، ثمّ أخذها شريح بن مالك الخثعمى فقاتل القوم تحتها حتّى صرع منهم حول رايتهم ثمانون رجلا و اصيب من خثعم الشّام مثلهم ثمّ ردّها شريح بن مالك إلى كعب بن أبى كعب.قال نصر: إنّ راية بحيلة فى صفين مع أهل العراق كانت في أخمس مع ابي شداد قيس بن المكسوخ، قالت البحيلة لأبى شدّاد: خذ رايتنا، فقال: غيري خير لكم منّي قالوا: لا نريد غيرك، قال: فو اللّه لئن اعطيتمونيها لانتهى بكم دون صاحب التّرس المذهب.قالوا: و كان على رأس معاوية رجل قائم معه ترس مذهّب يستره من الشّمس فقالوا اصنع ما شئت فأخذها ثمّ زحف بها و هم حوله يضربون النّاس بأسياف حتى انتهى إلى صاحب التّرس المذهب و هو في خيل عظيمة من أصحاب معاوية، و كان عبد الرّحمن بن خالد بن الوليد، فاقتتل النّاس هناك قتالا شديدا و شدّ أبو شدّاد بسيفه نحو صاحب التّرس فعرض له رومي من دونه لمعاوية فضرب قدم أبى شدّاد فقطعها، و ضرب أبو شدّاد ذلك الرّومي فقتله، و أسرعت إليه الأسنة، فقتل، فاخذ الرّاية عبد اللّه بن قلع الأخمس و قاتل حتّى قتل، فأخذها بعده أخوه عبد الرّحمن بن قلع فقاتل حتّى قتل، ثمّ أخذها عفيف بن أياس الأخمس، فلم تزل بيده حتّى تحاجز النّاس.قال نصر: و قال رجل من أصحاب علىّ أما و اللّه لأحملن على معاوية حتّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 51 أقتله. فركب فرسا ثمّ ضربه حتّى قام على سنابكه، ثمّ دفعه فلم ينهنهه شي ء عن الوقوف حتّى وقف على رأس معاوية، فهرب معاوية و دخل خبائه فنزل الرّجل عن فرسه و دخل عليه فخرج معاوية من جانب الخباء الآخر فخرج الرّجل في اثره فاستصرخ معاوية بالنّاس فأحاطوا به و حالوا بينهما فقال معاوية و يحكم انّ السيوف لم يؤذن لها في هذا و لو لا ذلك لم تصل إليكم فعليكم بالحجارة فرضخوه بالحجارة حتّى همد «1» ثمّ عاد معاوية إلى مجلسه.قال: و حمل رجل من أصحاب عليّ عليه السّلام يدعى أبا أيوب، و ليس بأبى أيوب الأنصاري على صفّ أهل الشّام، ثمّ رجع فوافق رجلا من أهل الشّام صادرا قد حمل على أهل العراق، ثمّ رجع فاختلفا ضربتين فنفحه أبو أيوب بالسّيف فأبان عنقه فثبت رأسه على جسده كما هو، و كذّب النّاس أن يكون هو ضربه فارى بهم ذلك حتى إذا أدخلته فرسه في صف اهل الشّام بدر راسه فوقع ميّتا.فقال عليّ عليه السّلام و اللّه لأنا من ثبات رأس الرّجل أشدّ تعجبا من الضّربة و ان كان إليها ينتهي وصف الواصفين، و جاء أبو أيوب فوقف بين يدي عليّ عليه السّلام فقال له أنت و اللّه كما قال الشّاعر:و علّمنا الضرب آباؤنا         و نحن نعلّم أيضا بنينا    قال نصر: فلما انقضى هذا اليوم بما فيه أصبحوا في اليوم الثامن من صفر و الفيلقان متقابلان، فخرج رجل من أهل الشام فسأل المبارزة فخرج اليه رجل من أهل العراق فاقتتلا بين الصفين قتالا شديدا، ثمّ إن العراقي اعتنقه فوقعا جميعا و غار الفرسان ثمّ إن العراقى قهره فجلس صدره و كشف المغفر عنه يريد ذبحه فاذا هو أخوه لابيه و امّه، فصاح به أصحاب علىّ و يحك اجهز عليه، قال انه أخى، قالوا: فاتركه، قال: لا و اللّه حتّى يأذن أمير المؤمنين، فاخبر عليّ بذلك فأرسل إليه أن دعه فتركه فقام فعاد إلى صفّ معاوية.قال نصر: و حدّثنا محمّد بن عبيد اللّه عن الجرجاني قال: كان فارس معاوية الذي______________________________ (1) الهمود الموت ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 52 يعدّه لكلّ مبارز و لكلّ عظيم حريث مولاه، و كان يلبس سلاح معاوية متشبّها به فاذا قاتل قال النّاس ذاك معاوية و إنّ معاوية دعاه فقال له: يا حريث اتّق عليّا وضع رمحك حيث شئت، فأتاه عمرو بن العاص فقال: يا حريث و اللّه لو كنت قرشيا لأحبّ لك معاوية أن تقتل عليّا، و لكن كره أن يكون لك حظها فان رأيت فرصة فاقتحم و خرج عليّ فى هذا اليوم أمام الخيل فحمل عليه حريث.قال نصر: فحدّثنى عمرو بن شمر عن جابر قال: بل برز حريث هذا اليوم و كان شديدا ايدا ذا بأس لا يرام فصاح يا علي هل لك في المبارزة فاقدم أبا حسن ان شئت، فأقبل عليّ عليه السّلام و هو يقول:أنا علىّ و ابن عبد المطلب          نحن لعمر اللّه اولى بالكتب        منّا النّبي المصطفى غير كذب          اهل اللواء و المقام و الحجب        نحن نصرناه على كلّ العرب             ثمّ خالطه فما أمهله أن ضربه ضربة فقطعه نصفين فجزع معاوية عليه جزعا شديدا و عاتب عمرا في إغرائه إيّاه بعليّ و قال في ذلك شعرا:حريث أ لم تعلم و جهلك ضاير         بأنّ عليّا للفوارس قاهر       و انّ عليا لم يبارزه فارس          من النّاس الّا أقصدته الأظافر       أمرتك أمرا حازما فعصيتنى          فحدّك اذ لم تقبل النّصح حائر       و ولّاك عمرو و الحوادث جمة         غرورا و ما جرّت عليك المقادر       و ظنّ حريث أنّ عمرا نصيحه          و قد يهلك الانسان من لا يحاذر    قال نصر فلما قتل حريث برز عمرو بن الحصين السكسكي فنادى يا أبا حسن هلمّ إلى المبارزة فأومأ عليّ إلى سعيد بن قيس الهمدانى فبارزة فضربه بالسّيف فقتله.قال نصر: و كان لهمدان بلاء عظيم في نصرة عليّ عليه السّلام في صفين و من الشّعر الذي لا يشكّ انّه قاله لكثرة الرّواة له:دعوت فلبّانى من القوم عصبة         فوارس من همدان غير لئام        فوارس من همدان ليسوا بمعزل          غداة الوغا من يشكر و شبام     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 53 بكل روينى  «1» و عضب تخاله          اذا اختلف الاقوام شعل ضرام        لهمدان اخلاق كرام تزينهم          و باس اذا لاقوا و حدّ خضام  «2»       و جدّ و صدق في الحروب و نجدة         و قول اذا قالوا بغير اثام        متى تاتهم في دارهم تستضيفهم          تبت ناعما في خدمة و طعام        جزى اللّه همدان الجنان فانّها         سهام العدى في كلّ يوم زحام        و لو كنت بوابا على باب جنّة         لقلت لهمدان ادخلوا بسلام  «3»    ______________________________ (1) الروينى الرمح المنسوب الى روينة اسم امرئة و العضب الضرب و الطعن. (2) السيف القاطع (3) الاشعار فى الديوان هكذا  و لما رايت الخيل تقرع بالقنا         فوارسها حمر العيون دوامى        و اقبل رهج فى السماء كانه          غمامة و جن ملبس بقتام        و نادى ابن هند ذا الكلاع و يحصبا         و كندة فى لخم و حىّ جذام        تيممت همدان الذين هم هم          اذا ناب امر جنّتى و سهامى        و ناديت فيهم دعوة فاجابنى          فوارس من همدان غير لئام        فوارس من همدان ليسوا بعزل          غداة الوغا من يشكر و شبام        و من ارحب الشم المطاعين بالقنا         و رهم و احياء السبيع و يام        و من كل حىّ قد اتتنى فوارس          ذو و نجدات في اللقاء كرام        بكل روينى و عضب تخاله          اذا اختلف الاقوام شعل ضرام        يقودهم حامى الحقيقة منهم          سعيد بن قيس و الكريم محامى        فخاضوا لظاها و اصطلوا بشرارها         و كانوا لدى الهيجا كشرب مدام        جزى اللّه همدان الجنان فانهم          سهام العدى فى كلّ يوم خصام        لهمدان اخلاق و دين يزينهم          و لين اذا لاقوا و حسن كلام        متى تاتهم فى دارهم لضيافة         تبت عندهم فى غبطة و طعام        اناس يحبون النبىّ و رهطه          سراع الى الهيجاء غير كهام        اذا كنت بوابا على باب جنة         لقلت لهمدان ادخلوا بسلام     «4- الدوامى الملطخ بالدم.5- الغبار الاسود.6- يحصب و لخم و جذام قبايل.7- اى قصدت.8- العزل جمع الاعزل الذى لا سلاح معه9- يشكر بضم الكاف و شبام بالكسر» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 54 قال نصر: فحدّثنى عمرو بن شمر قال: ثمّ قام عليّ بين الصّفين و نادى يا معاوية يكرّرها، فقال معاوية اسألوه ما شأنه، قال: أحبّ أن يظهر لي فأكلّمه كلمة واحدة، فبرز معاوية و معه عمرو بن العاص فلمّا قارباه لم يلتفت إلى عمرو و قال لمعاوية: و يحك على م تقتل النّاس بيني و بينك و يضرب بعضهم بعضا ابرز إلىّ فأيّنا قتل صاحبه فالأمر له فالتفت معاوية إلى عمرو فقال: ما ترى يا أبا عبد اللّه؟ قال: قد أنصفك الرّجل و اعلم أنّك إن نكلت عنه لم تزل مسبته عليك و على عقبك ما بقى على ظهر الأرض عربيّ فقال معاوية: يا بن العاص ليس مثلي يخدع عن نفسه و اللّه ما بارز ابن أبي طالب شجاع قط إلّا و سقى الارض من دمه، ثمّ انصرف معاوية راجعا حتى انتهى إلى آخر الصّفوف و عمرو معه، فلمّا رأى عليّ ذلك ضحك و أعاد إلى موقفه قال نصر: و في حديث الجرجاني انّ معاوية قال لعمرو: و يحك ما أحمقك تدعوني إلى مبارزته و دوني عكّ و خدّام و الأشعرون، قال: و حقدها معاوية على عمرو باطنا و قال له ظاهرا ما أظنّك يا أبا عبد اللّه قلت ما قلته إلّا مازحا، فلمّا جلس معاوية عليه اللعنة و العذاب مجلسه أقبل عمرو يمشي حتّى جلس إلى جانبه، فقال معاوية:و لقد ظننتك قلت مزحة مازح          و الهزل يحمله مقال الهازي        ما ذا الذي منتك نفسك خاليا         قتلي جزيت بما نويت الجازى     فقال: عمرو: ايّها أيّها الرّجل أتجبن عن خصمك و تتّهم نصيحك و قال مجيبا له:معاوى ما اجترمت عليك ذنبا         و لا أنا في الذي حدّثت خازي        و ما ذنبي بأن نادى علىّ          و كبش القوم يدعى للبراز    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 55 و لو بارزته بارزت ليثا         حديد النّاب يخطب كلّ باز       و تزعم أنّني أضمرت غشّا         جزاني بالذي أضمرت جازي     و في البحار من تفسير العياشي عن أبي الأعزّ التّميمي قال: بينا أنا واقف بصفّين إذ مرّ بي العبّاس بن ربيعة بن الحرث بن عبد المطلب شاك في السّلاح على رأسه مغفر و بيده صحيفة يمانيّة يقلّبها و هو على فرس له أدهم و كان عينيه عينا أفعي، فبينا هو يروض فرسه و يلين عريكته إذ هتف به هاتف من أهل الشّام يقال له عرار بن أدهم: يا عبّاس هلمّ إلى البراز، قال: فالنّزول اذن فانّه اياس من الغفول، قال فنزل الشّامي و وجد و هو يقول:إن تركبوا فركوب الخيل عادتنا         أو تنزلون فانّا معشر نزل     قال و ثنى عباس رجله و هو يقول:و يصدّ عنك مخيلة «1» الرّجل          العرّيض موضحة عن العظم        بحسام سيفك أو لسانك          و الكلم الاصيل كارعب الكلم     ثمّ عصب  «2» فضلات درعه في حجزته و دفع فرسه إلى غلام له اسلم كانّي انظر إلى قلاقل  «3» شعره و دلف  «4» كلّ واحد منهما إلى صاحبه قال فذكرت قول أبي ذويب:فتنازلا و توافقت خيلاهما         و كلاهما بطل اللقاء مجدع     قال ثمّ تكافحا «5» بسيفهما مليّا «6» من نهارهما لا يصل واحد منهما إلى صاحبه لكمال لامته______________________________ (1) المخيله الظن و الكبر و العريض كسكيت من يتعرض للناس بالشّراى يمنع عنك ظنّ المتعرّض للشرّ و كبره و خيلاءه ضربة او شجة موضحة عن العظم او كلام بلسانك فان الكلام الاصيل فى التأثير كارغب الكلم اى الجرح، بحار (2) العصب الطى الشديد (3) القلاقل بالضم السريع التحرك (4) الدلف المشى بتثاقل (5) التكافح هو الاستقبال فى الحرب بالوجه ليس دونه ترس (6) اى ساعة طويلة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 56 إلى أن لحظ العبّاس و هنا في درع الشّامي فأهوى إليه بالسّيف فانتظم في درع الشّامي فاهوى إليه بيده فهتكه إلى ثندوته  «1» ثمّ عاد لمجادلته و قد اصحر له  «2» مفتق الدّرع فضربه العبّاس ضربة انتظم به جوانح صدره و خرّ الشّامي صريعا بخدّه و سمى العبّاس في النّاس و كبّر النّاس تكبيرة ارتجّت لها الأرض فسمعت قائلا يقول من ورائي.«قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ وَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلى مَنْ يَشاءُ» فالتفت فاذا هو أميرالمؤمنين عليّ فقال: يا أبا الأعزّ من المبارز لعدوّنا؟ قلت: هذا ابن (شيخكم خ ل) العبّاس بن ربيعة فقال و إنّه لهو يا عبّاس، قال: لبّيك قال: ألم انهك و حسنا و حسينا و عبد اللّه بن جعفر أن تخلوا بمركز أو تباشروا حدثا؟قال: إنّ ذلك لكذلك قال: فما عدا ممّا بدا، قال: أ فأدعى إلى البراز يا أمير المؤمنين فلا أجيب جعلت فداك؟ قال: نعم طاعة إمامك أولى من اجابة عدوّك، ودّ معاوية أنّه ما بقى من بني هاشم نافخ ضرمة «3» إلّا طعن في نيطته  «4» إطفاء لنور اللّه «وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ» .أما و اللّه ليهلكنّهم منّا رجال و رجال يسومونهم الخسف  «5» حتّى يكفّفوا «6» بأيديهم______________________________ (1) الثندوة كسنبلة لحم الندى (2) اى اتسع (3) الضرمة بالتحريك النار و هذا يقال عند المبالغة فى الهلاك لانّ النار ينفخها الصغير و الكبير و الذكر و الانثى اى ما بقى احد منهم (4) النيطة نياط القلب و هو العرق الذى بالقلب متعلق به، بحار (5) الخسف اى الذل منه (6) استكف و تكفف بمعنى و هو ان يمد كفّه يسأل الناس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 57 و يحفروا الّا بار إن عادوا لك فعدلى، قال: و نمى الخبر إلى معاوية فقال: اللّه دم عرار ألا رجل يطلب بدم العرار؟ قال: فانتدب له رجلان من لخم فقالا نحن له قال: اذهبا فايّكما قتل العبّاس برازا فله كذا و كذا، فأتياه فدعواه إلى البراز فقال: إنّ لي سيّدا اوامره قال: فاتى أمير المؤمنين عليه السّلام فأخبره فقال: ناقلني سلاحك بسلاحي، فناقله قال:و ركب أمير المؤمنين عليه السّلام على فرس العبّاس، و دفع فرسه إلى العبّاس و برز إلى الشّاميين فلم يشكّا أنّه العبّاس، فقالا له: أذن لك سيّدك فتحرّج أن يقول نعم فقال  «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى  نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ».قال: فبرز إليه أحدهما فكانّما اختطفه، ثمّ برز إليه الثّاني فألحقه بالأوّل و انصرف و هو يقول: «الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ».ثمّ قال: يا عبّاس خذ سلاحك و هات سلاحي قال: و نمى الخبر إلى معاوية فقال:قبّح اللّه اللجاج إنّه لقعود ما ركبته قط إلّا خذلت، فقال عمرو بن العاص، المخذول و اللّه اللخميان لا أنت، قال: اسكت أيّها الشّيخ فليس هذه من ساعاتك قال: فان لم يكن فرحم اللّه اللخميّين و ما أراه يفعل قال: ذلك  «1» و اللّه أضيق لحجرك و أخسر لصفقتك قال: أجل و لو لا مصر لقد كانت المنجاة منها، فقال: هي و اللّه أعمتك لولاها لا ألفيت نصيرا.و رواه في شرح المعتزلي من كتاب عيون الأخبار لابن قتيبة بأدنى تغيير قال نصر: ثمّ التقى النّاس فاقتتلوا قتالا شديدا و حاربت طىّ مع أمير المؤمنين حربا عظيما و تداعت و ارتجزت فقتل منها أبطال كثيرون، و قاتلت النّخع معه أيضا ذلك اليوم قتالا شديدا و قطعت رجل علقمة بن قيس النّخعي و قتل اخوه ابىّ بن قيس فكان علقمة يقول بعد ما احبّ انّ رجلي أصحّ ما كانت لما أرجو بها من حسن الثّواب______________________________ (1) اى اقرارك ببطلان أمرنا يضيق الامر عليك و يجعل صفقتك خاسرة بائرة، بحار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 58 و كان يقول أحبّ أن ا بصراخي في نومي فرأيته فقلت له: يا أخى ما الذي قدمتم عليه؟فقال: التقينا و أهل الشّام بين يدي اللّه سبحانه فاحتججنا عنده فحججناهم، فما سررت بشي ء منذ عقلت سرورى بتلك الرّؤيا و روى نصر عن الحصين بن المنذر الرّقاشي قال: لمّا تصاف النّاس في هذا اليوم و حمل بعضهم على بعض تضعضعت ميمنة أهل العراق فجاءنا عليّ و معه بنوه حتّى انتهى الينا، فنادى بصوت عال جهير لمن هذه الرّايات؟ فقلنا: رايات ربيعة، و قال: بل هى رايات اللّه عصم اللّه أهلها و صبّرهم و ثبّت أقدامهم، ثمّ قال لي و أنا حامل راية ربيعة يومئذ: يافتى ألا تدني رايتك هذه ذراعا؟ فقلت بلى: و اللّه و عشرة أذرع فأدنيتها فقال لي: حسبك مكانك قال نصر: و حدّثنا عمرو بن شمر قال: لما أقبل الحصين بن المنذر يومئذ و هو غلام يزحف براية ربيعة و كانت حمراء فأعجب عليّا زحفه و ثباته فقال:لمن راية حمراء يخفق ظلّها         إذا قيل قدّمها حصين تقدّما       و يدنو بها في الصّفّ حتّى يديرها         جمام المنايا تقطر الموت و الدّما       تراه إذا ما كان يوم عظيمة         أبى فيه إلّا عزّة و تكرّما       جزى اللّه قوما صابروا في لقائهم          لدى النّاس خيرا ما أعزّ و أكرما       و أحزم صبرا يوم يدعى إلى الوغا         إذا كان أصوات الكماة تغمغما       ربيعة أعني أنّهم أهل نجدة         و بأس اذا لا قوا خميسا غرمرما       و قد صبرت عكّ و لخم و حمير         لمذحج حتّى لم يفارق دم دما       و نادت جذام يا لمذحج ويحكم          جزى اللّه شرّا أيّنا كان أظلما       أما تتّقون اللّه في حرماتكم          و ما قرّب الرّحمن منها و عظّما       أذقنا ابن حرب طعننا و ضرابنا         بأسيافنا حتّى تولّى و أحجما       و فرّ ينادى زبرقان بن أظلم          و نادى كلاعا و الكريث و الغما       و عمرا و سفيانا وجهما و مالكا         و حوشب و الغازى شريحا و اظلما                   منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 59 و كرز بن تيهان و عمرو بن جحدد         و صبّاحا القيني يدعو و أسلما «1»قال نصر: و أقبل ذو الكلاع في حمير و من لف لفها و معهم عبيد اللّه بن عمر بن الخطاب في أربعة آلاف من قرّاء أهل الشّام ذو الكلاع في حمير في الميمنة، و عبيد اللّه في القرّاء في الميسرة، فحملوا على ربيعة و هم في ميسرة أهل العراق و فيهم عبد اللّه ابن العبّاس حملة شديدة فتضعضعت رايات ربيعة ثمّ إنّ أهل الشّام انصرفوا فلم يمكثوا إلّا قليلا حتّى كرّوا ثانية و عبيد اللّه بن عمر في أوائلهم يقول: يا أهل الشّام هذا الحىّ من العراق قتلة عثمان و أنصار عليّ فان هزمتم هذه القبيلة أدركتم ثاركم في عثمان فشدّوا على النّاس شدّة عظيمة فثبتت لهم ربيعة و صبرت صبرا حسنا الّا قليلا من الضّعفاء و اشتدّ القتال بين ربيعة و حمير و عبيد اللّه بن عمرو كثرت القتلى ثمّ خرج خمسمائة فارس أو أكثر من أصحاب علىّ على رءوسهم البيض، و هم______________________________ (1) الابيات في الديوان هكذا: لنا الراية السوداء يخفق ظلّها         اذا قيل قدّمها حصين تقدّما       فيوردها فى الصف حتى يزبرها         حياض المنايا تقطر الموت و الدما       تريه اذا ما كان يوم كريهة         الى فيه الا عزّة و تكرّما       و اجمل صبرا حين يدعى الى الوغا         اذا كان اصوات الرجال تغمغما       و قد صبرت عكّ و لخم و حمير         لمذحج حتى أورثوها التندّما       و نادت جذام بالمذحج ويحكم          جزى اللّه شرا اينا كان اظلما       اما تتقون اللّه فى حرماتنا         و ما قرّب الرحمن منا و عظّما       جزى اللّه قوما قاتلوا فى لقائهم          لدى الموت قدما ما اعزّ و اكرما       ربيعة اعنى انهم أهل نجدة         و بأس اذا لاقوا خميسا عرمرما       اذقنا ابن هند طعننا و ضرابنا         باسيافنا حتى تولّى و احجما       و ولّى ينادى زبرقان بن ظالم          و ذا كلع يدعو كريبا و انعما       و عمرا و نعمانا و بسرا و مالكا         و حوشب و الداعى معاد و اظلما       و كرز بن تيهان و ابنى محرق          و حرثا و قينيا عبيدا و ظلما    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 60 غائصون في الحديد لا يرى منهم إلّا الحدق، و خرج اليهم من أهل الشّام نحوهم في العدّة فاقتتلوا بين الصفين و النّاس وقوف تحت راياتهم، فلم يرجع من هؤلاء مخبر لا عراقيّ و لا شاميّ قتلوا جميعا بين الصفّين، و كان بصفّين تلّ يلقى عليه الجماجم من الرّجال يدعى تلّ الجماجم قال نصر: ثمّ ذهب هذا اليوم بما فيه فأصبحوا من اليوم التّاسع من صفر، و قد خطب معاوية أهل الشّام و حرّضهم فقال: إنّه قد نزل من الأمر ما ترون و حضركم ما حضركم فاذا نهدتم اليهم انشاء اللّه فقدّموا الدّارع و أخّروا الحاسر و صفّوا الخيل و أجنبوها و كونوا كقصّ الشّارب و أعيرونا جماجمكم ساعة فانّما هو ظالم أو مظلوم و قد بلغ الحقّ مقطعه قال: و كانت التّعبية في هذا اليوم كالتّعبية في الذي قبله، فحمل عبيد اللّه بن عمر في قرّاء أهل الشّام و معه ذو الكلاع في حمير على ربيعة و هي ميسرة عليّ عليه السّلام فقاتلوا قتالا شديدا فاتى زياد بن حفصة الى عبد القيس فقال لهم: لا يكوننّ وائل بعد اليوم انّ ذا الكلاع و عبيد اللّه أباد ربيعة فانهضوا لهم و الّا هلكوا، فركبت عبد القيس و جاءت كانّها غمامة سوداء فشدّت ازار الميسرة فعظم القتال فقتل ذو الكلاع الحميرى قتله رجل من بكر بن وائل اسمه خندف، و تضعضعت أركان حمير و ثبتت بعد قتل ذي الكلاع تحارب مع عبيد اللّه بن عمر و أرسل عبيد اللّه إلى الحسن بن عليّ عليه السّلام أنّ لى إليك حاجة فألقنى فلقاه الحسن عليه السّلام فقال عبيد اللّه: إنّ أباك قد وتر قريشا أوّلا و آخرا و قد شنئه النّاس فهل لك في خلعه و ان تتولى أنت هذا الأمر: فقال: كلّا و اللّه لا يكون ذلك، ثمّ قال. يابن الخطاب و اللّه لكانّى أنظر إليك مقتولا في يومك أو غدك أما إنّ الشيطان قد زيّن لك و خدعك حتّى أخرجك مخلقا بالخلوق ترى نساء أهل الشّام موقفك و سيصرعك اللّه و يبطحك لوجهك قتيلا.قال نصر: فو اللّه ما كان إلّا بياض ذلك اليوم حتّى قتل عبيد اللّه و هو في كتيبة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 61 رقطاء «1» و كانت تدعى الخضرية و كانوا أربعة الف عليهم ثياب خضر، فمرّ الحسن فاذا رجل متوسد رجل قتيل قد ركز رمحه فى عينه و ربط فرسه برجله فقال الحسن لمن معه: انظروا من هذا فاذا رجل من همدان و إذا القتيل عبيد اللّه بن عمر قد قتله الهمدانى في أوّل الليل و بات عليه حتّى أصبح.قال نصر: و قد اختلفت الرّواة في قاتل عبيد اللّه فقالت الهمدان: نحن قتلناه قتله هاني بن الخطاب الهمدانى، و قالت حضر موت: نحن قتلناه قتله محرز بن الصّحصح، و روي أنّ قاتله حريث بن جابر الحنفي و كان رئيس بنى حنيفة يوم صفين.قال نصر: فأتى ذا الكلاع فقد ذكرنا مقتله و أنّ قاتله خندف البكرى، و روى عمرو بن شمر عن جابر قال حمل ذا الكلاع ذلك اليوم بالفيلق العظيم من حمير على صفوف العراق، ناداهم أبو شجاع الحميري و كان من ذوي البصاير مع عليّ عليه السّلام فقال: يا معشر حمير تبّت أيديكم أ ترون معاوية خيرا من عليّ أضلّ اللّه سعيكم، ثمّ أنت يا ذا الكلاع قد كنّا نرى لانّ لك نيّة في الدّين فقال ذا الكلاع ايها يابا شجاع و اللّه إنّى لأعلم ما معاوية بأفضل من عليّ، و لكنّي اقاتل على دم عثمان، قال فاصيب ذو الكلاع حينئذ قتله خندف في المعركة. قال معاوية لما قتل ذو الكلاع: لانا أشدّ فرحا بقتل ذي الكلاع منّى بفتح مصر لو فتحها، لأنّ ذا الكلاع كان يحجز على معاوية في أشياء كان يأمر بها.قال نصر: فلما قتل ذو الكلاع اشتدّت الحرب و شدّعكّ و لخم و خدام «جذام» و الأشعريون من أهل الشّام على مذحج من أهل العراق جعلهم معاوية بازائهم فنادى منادى مذحج بالمذحج خدموا أى اضربوا مواضع الخدمة «2» و هي السّوق فاعترضت مذحج سوق القوم فكان فيه بوار عامتهم.قال نصر: حدّثنى عمرو بن الزبير قال: سمعت الحصين المنذر يقول أعطانى علىّ ذلك اليوم راية ربيعة و قال: بسم اللّه سريا حصين و اعلم أنّك لا تخفق على رأسك______________________________ (1) الرقطة سواد يشوبه بياض او بالعكس. (2) اى الخلخال. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 62 راية مثلها أبدا، هذه راية رسول اللّه فجاء أبو عرفا. جبلة بن عطية الذّهلي إلى الحصين و قال: هل لك أن تعطيني الرّاية أحملها لك ذكرها ولى أجرها؟ فقال الحصين: و ما غنا يا عم مع ذكرها. عن أجرها قال: إنّه لا غنى بك عن ذلك و لكن أعرها ساعة فما أسرع ما ترجع إليك، قال الحصين: فقلت انّه قد استقبل و انّه يريد أن يموت مجاهدا فقلت له: خذها فأخذها ثمّ قال لأصحابه:إنّ عمل الجنّة كره كلّه و ثقيل، و إنّ عمل النّار خفّ كلّه و خبيث إنّ الجنّة لا يدخلها إلّا الصابرون الذين صبروا أنفسهم على فرائض اللّه و أو امره و ليس شي ء ممّا فرض اللّه على العباد أشدّ من الجهاد هو أفضل الأعمال ثوابا عند اللّه، فاذا رأيتموني قد شددت فشدّوا ويحكم أما تشتاقون إلى الجنّة أما تحبون أن يغفر اللّه لكم فشدّوا معه و قاتلوا قتالا شديدا فقتل أبو عرفاء و شدّت ربيعة بعده شدّة عظيمة على صفوف أهل الشّام فنقضها.قال نصر: فاضطرب النّاس يومئذ بالسّيوف حتّى تقطعت و تكسّرت و صارت كالمناجل و تطاعنوا بالرّماح حتّى تقصفت و تناثرت أنابيبها، ثمّ جثوا على الرّكب فتحاثوا بالتّراب يحثو بعضهم التّراب في وجه بعض ثمّ تعانقوا و تكاوموا بالأفواه ثمّ تراموا بالصّخر و الحجارة ثمّ تحاجزوا فكان الرّجل من أهل العراق يمرّ على أهل الشّام فيقول كيف اجز إلى رايات بنى فلان فيقولون ههنا لاهداك اللّه و يمرّ الرّجل من أهل الشّام على أهل العراق فيقول كيف أمضى إلى رايات بنى فلان فيقولون ههنا لا هداك اللّه و لا عافاك.قال نصر: و قال معاوية لعمرو بن العاص أما ترى يا أبا عبد اللّه إلى ما قد وقعنا كيف ترى أهل الشّام غدا صانعين إنّا لبمعرض خطر عظيم فقال له إن أصبحت غدا ربيعة و هم متعطفّون حول عليّ تعطف الابل حول فحلها لقيت منهم جلادا صادقا و باسا شديدا و كانت التي لا سوى لها فقال معاوية أ يجوز إنّك تخوفنا يا با عبد اللّه، قال:إنّك سألتني فأجبتك فلمّا أصبحوا في اليوم العاشر أصبحوا و ربيعة محدقة بعليّ إحداق بياض العين بسوادها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 63 قال نصر: حدّثنى عمرو بن شمر قال لمّا أصبح عليّ هذا اليوم جاء فوقف بين رايات ربيعة فقال عتاب بن لقيط البكرى من بنى قيس بن ثعلبة: يا معشر ربيعة حاموا من عليّ منذ اليوم فان اصيب فيكم افتضحتم ألا ترونه قائما تحت راياتكم و قال لهم شقيق بن ثور: يا معشر ربيعة ليس لكم عذر عند العرب إن وصل إلى علىّ و فيكم رجل حىّ، فامنعوه اليوم و اصدقوا عدوّكم اللقاء فانّه حمد الحياة تكسبونه فتعاهدت ربيعة و تحالفت بالايمان العظيمة و تبايع منهم سبعة آلاف على أن لا ينظر رجل خلفه حتّى يردوا سرادق معاوية، فقاتلوا ذلك اليوم قتالا شديدا لم يكن قبله مثله و أقبلوا نحو سرادق معاوية فلمّا نظر إليهم قد اقبلوا قال:اذا قلت قد ولّت ربيعة اقبلت          كتائب منها كالجبال تجالد    ثمّ قال لعمرو: يا عمرو ما ترى؟ قال: أرى أن لا تحنث اخو الى اليوم، فقام معاوية و خلّا لهم سرادقه و رحله و خرج فارّا عنه لائذا ببعض مضارب العسكر في اخريات النّاس، و انتهبت ربيعة سرادقه و رحله و بعث إلى خالد بن المعمر أنّك قد ظفرت و لك أمارة خراسان إن لم تتمّ، فقطع خالد القتال، و لم يتمّه، و قال لربيعة:قد برت أيمانكم فحسبكم، فلما كان عام الجماعة و بايع النّاس معاوية أمّره معاوية على خراسان و بعثه اليها فمات قبل أن يبلغها.قال نصر في حديث عمر بن سعد: إنّ عليّا صلّى بهم يومئذ صلاة الغداة ثمّ زحف بهم، فلمّا بصروه قد خرج استقبلوه بزحوفهم فاقتتلوا قتالا شديدا، ثمّ إنّ خيل أهل الشام حملت على خيل أهل العراق فاقتطعوا من أصحاب علىّ ألف رجل أو أكثر، فأحاطوا بهم و حالوا بينهم و بين أصحابهم فلم يروهم، فنادى عليّ ألا رجل يشرى نفسه للّه و يبيع دنيا بآخرته فأتاه رجل من جعف يقال له عبد العزيز بن الحرث على فرس أدهم كانّه غراب مقنّع في الحديد لا يرى منه إلّا عيناه فقال: يا أمير المؤمنين مرني بأمرك فو اللّه لا تأمرني بشي ء إلّا صنعته فقال عليّ عليه السّلام:سمحت بأمر لا يطاق حفيظة         و صدقا و اخوان الوفاء قليل        جزاك إله الناس خيرا فانّه          لعمرك فضل ما هناك جزيل     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 64 أبا الحرث شد اللّه ركنك احمل على أهل الشّام حتّى تأتى أصحابك فتقول لهم إنّ أمير المؤمنين يقرأ عليكم السّلام و يقول لكم هلّلوا و كبّروا من ناحيتكم، و نهلّل و نكبّر من ههنا و احملوا من جانبكم و نحمل من جانبنا على أهل الشّام فضرب الجعفي فرسه حتّى اذا أقامه على أطراف سنابكه حمل على أهل الشّام المحيطين بأصحاب عليّ عليه السّلام فطاعنهم ساعة و قاتلهم فافرجوا له حتّى خلص إلى أصحابه.فلمّا رأوه استبشروا به و فرحوا و قالوا: ما فعل أمير المؤمنين عليه السّلام قال صالح يقرئكم السّلام و يقول لكم: هلّلوا و كبّروا و احملوا حملة رجل واحد من جانبكم و نهلّل نحن من جانبنا ففعلوا ما أمرهم به و هلّلوا و كبّروا و هلّل عليّ و كبّر هو و أصحابه و حمل على أهل الشّام و حملوهم من وسط أهل الشّام فانفرج عنهم و خرجوا و ما اصيب منهم رجل واحد، و لقد قتل من فرسان الشّام يومئذ زهاء سبعمائة إنسان و قال عليّ عليه السّلام من أعظم النّاس اليوم عناء؟ فقالوا: أنت يا أمير المؤمنين فقال: كلّا و لكنه الجعفي.قال نصر: و كان عليّ عليه السّلام لا يعدل بربيعة أحدا من النّاس، فشقّ ذلك على مضر و أظهر والهم «له خ ل» القبيح و أبدوا ذات أنفسهم، فقام أبو الطفيل عامر بن وائلة الكناني و عمير بن عطارد التميمي و قبيصة بن جابر الأسدي و عبد اللّه بن الطفيل العامري في وجوه قبائلهم، فأتوا عليّا فتكلّم أبو الطفيل فقال: يا أمير المؤمنين انا و اللّه ما نحسدقو ما خصّهم اللّه منك بخير و إنّ هذا الحىّ من ربيعة قد ظنوا أنهم أولى بك منك فاعفهم عن القتال أيّاما و اجعل لكلّ امرء منّا يوما نقاتل فيه فانا إذا اجتمعنا اشتبه عليك بلاؤنا، فقال عليّ عليه السّلام: نعم اعطيكم ما طلبتم، و أمر ربيعة أن تكفّ عن القتال و كانت بازاء اليمن من صفوف أهل الشّام.فغدا أبو الطفيل عامر بن وائلة في قومه من كنانة و هم جماعة عظيمة فتقدّم أمام الخيل و اقتتلوا قتالا شديدا ثمّ انصرف إلى عليّ فأثنى عليه السّلام عليه خيرا.ثمّ غدا في اليوم الثّاني عمير بن عطارد بجماعة من بنى تميم و هو يومئذ سيد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 65 مضر الكوفة فقال: يا قوم إنّي اتبع آثار أبى الطفيل فاتبعوا آثار كنانة و قاتل أصحابه قتالا شديدا حتّى امسوا و انصرف عمير إلى عليّ عليه السّلام و عليه سلاحه.ثمّ غدا في اليوم الثّالث قبيصة بن جابر الأسدى في بنى أسد و قال لأصحابه:يا بنى أسد اما أنا فلا أقصر دون صاحبى و أمّا أنتم فذاك اليكم، ثمّ تقدّم فقاتل القوم إلى أن دخل الليل.ثمّ غدا في اليوم الرّابع عبد اللّه بن الطفيل العامري في جماعة هوازن فحارب بهم حتى الليل ثمّ انصرفوا.قال نصر: كتب عقبة بن مسعود عامل عليّ عليه السّلام على الكوفة إلى سليمان بن صرد الخزاعي و هو مع عليّ: أمّا بعد فانّهم إن يظهروا عليكم يرجموكم أو يعيدوكم في ملتهم و لن تفلحوا إذا أبدا، فعليك بالجهاد و الصّبر مع أمير المؤمنين و السّلام.قال و حدّثنا عمر بن سعد و عمرو بن شمر عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام قال:قام عليّ عليه السّلام فخطب النّاس بصفين فقال:الحمد للّه على نعمه الفاضلة على جميع من خلق من البرّ و الفاجر، و على حججه البالغة على خلقه من أطاعه فيهم و من عصاه، إن يرحم فبفضله و منّه، و إن عذب فبما كسبت أيديهم و أنّ اللّه ليس بظلّام للعبيد، أحمده على حسن البلاء و تظاهر النّعماء، و أستعينه على مانا بنا من أمر الدّنيا و الآخرة، و أتوكّل عليه و كفى باللّه وكيلا.ثمّ إنّى اشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله ارسله بالهدى و دين الحقّ و ارتضاه لذلك، و كان أهله و اصطفاه لتبليغ رسالته و جعله رحمة منه على خلقه، فكان لعلمه منه «كعلمه فيه خ ل»، رءوفا رحيما و أفضلهم علما و أثقلهم حلما و أوفاهم بعهد و آمنهم على عقد، لم يتعلّق عليه مسلم و لا كافر بمظلمة قط، بل كان يظلم فيغفر و يقدر فيصفح حتّى مضى مطيعا للّه صابرا على ما اصابه مجاهدا في اللّه حق جهاده حتّى أتاه اليقين، فكان ذهابه أعظم المصيبة على أهل الأرض البرّ و الفاجر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 66 ثمّ ترك فيكم كتاب اللّه يأمركم بطاعة اللّه و ينهاكم عن معصيته، و قد عهد إلىّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عهدا فلست أحيد عنه و قد حضرتم عدوّكم و علمتم أن رئيسهم منافق ابن منافق يدعوهم إلى النّار، و ابن عمّ نبيّكم معكم و بين أظهركم و يدعوكم إلى الجنّة و إلى طاعة ربّكم و العمل بسنّة نبيكم، و لا سوى من صلّى قبل كلّ ذكر لا يسبقني بصلاة مع رسول اللّه أحد و أنا من أهل بدر و معاوية طليق ابن طليق، و اللّه إنّا على الحقّ و إنّهم على الباطل فلا تجتمعن عليه و تتفرّقوا عن حقّكم حتّى يغلب باطلهم على حقّكم، قاتلوهم يعذّبهم اللّه بأيديكم، فان لم تفعلوا يعذّبهم بأيدي غيركم.فقام أصحابه فقالوا: يا أمير المؤمنين انهض بنا إلى عدوّنا و عدوّك إذا شئت فو اللّه لا نريد بك بدلا بل نموت معك و نحيا معك، فقال لهم:و الذي نفسي بيده لنظر إلىّ النّبي أضرب بين يديه بسيفى هذا فقال: لا سيف إلّا ذو الفقار و لا فتى إلّا عليّ، فقال لي: يا عليّ أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي و موتك و حياتك يا عليّ معي، و اللّه ما كذب و لا كذبت و لا ضللت و لا نسيت ما عهد إلىّ و إنّى على بيّنة من ربّي و على الطريق الواضح ألفظه لفظا ثمّ نهض إلى القوم فاقتتلوا من حين طلعت الشّمس حتّى غاب الشّفق الأحمر و ما كانت صلاة القوم في ذلك اليوم إلّا تكبيرا.قال نصر: و حدّثنا عمرو بن شمر عن جابر عن الشّعبي عن صعصعة بن صوحان قال برز في أيّام صفّين رجل اشتهر بالبأس و النّجدة اسمه كريث بن الوضاح، فنادى من يبارز، فخرج إليه المرتفع بن وضاح الزّبيدي فقتله، ثمّ- نادى من يبارز فخرج اليه الحارث بن الحلّاج فقتله، ثمّ نادى من يبارز فخرج إليه عائذ بن مسروق الهمداني فقتله، ثمّ رمى بأجسادهم بعضها فوق بعض و نادى من يبارز.فخرج إليه عليّ عليه السّلام و ناداه ويحك يا كريث إنّي احذّرك اللّه و بأسه و نقمته و أدعوك إلى سنّة اللّه و سنّة رسوله ويحك لا يدخلنك معاوية النّار، فكان جوابه أن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 67 قال: أكثر ما قد سمعت منك هذه المقالة و لا حاجة لنا فيها، اقدم إذا شئت من يشترى سيفي و هذا أثره فقال عليّ عليه السّلام لا حول و لا قوّة إلّا باللّه، ثمّ مشى إليه فلم يمهله أن ضربه ضربة خرّ منها قتيلا يشحط في دمه ثمّ نادى من يبرز فبرز إليه الحرث بن وداعة (الحارث بن وادعة خ ل) الحميري فقتله، ثمّ نادى من يبرز فبرز إليه المطاع بن المطلب القيني فقتل مطاعا، ثمّ نادى من يبرز فلم يبرز إليه أحد فنادى «الشّهر الحرام بالشّهر الحرام و الحرمات قصاص فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم و اتّقوا اللّه و اعلموا أنّ اللّه مع المتّقين» يا معاوية هلم إلىّ فبارزني و لا يقتلن النّاس فيما بيننا، فقال عمرو بن العاص اغتنمه متهزءا قد قتل ثلاثة أبطال العرب و إنّي أطمع أن يظفرك اللّه به، فقال معاوية و اللّه لن تريد إلّا أن اقتل فتصيب الخلافة بعدي اذهب إليه فليس مثلي يخدع قال نصر: و خطب عبد اللّه بن العبّاس يومئذ فقال:الحمد للّه ربّ العالمين الذى دحى تحتنا سبعا و سمك فوقنا سبعا و خلق فيما بينهنّ خلقا و أنزل لنا منهنّ رزقا، جعل كلّ شي ء يبلى و يفنى غير وجهه الحىّ القيوم الذي يحيى و يبقى، إنّ اللّه تعالى بعث أنبياء و رسلا فجعلهم حججا على عباده عذرا و نذرا لا يطاع إلّا بعلمه و اذنه بالطاعة على من يشاء من عباده، ثمّ يثيب عليها و يعصى فيعفو و يغفر بحلمه لا يقدر قدره و لا يبلغ شي ء مكانه، أحصى كلّ شي ء عددا و أحاط بكلّ شي ء علما.و أشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله امام الهدى و النبيّ المصطفى، و قد ساقنا قدر اللّه إلى ما ترون حتّى كان ممّا اضطرب من جعل هذه الامة و انتشر من امرها انّ معاوية بن أبي سفيان وجد من طغام النّاس أعوانا على ابن عمّ رسول اللّه و صهره و أوّل ذكر صلّى معه بدرى، قد شهد مع رسول اللّه كلّ مشاهده التي فيها الفضل و معاوية مشرك يعبد الاصنام و الذي ملك الملك وحده و بان به لقد قاتل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام مع رسول اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 68 و هو يقول: صدق اللّه و رسوله و معاوية يقول كذب اللّه و رسوله، فعليكم بتقوى اللّه و الجدّ و الحزم و الصّبر و اللّه إنّكم لعلى حقّ، و إنّ القوم لعلى باطل، فلا يكونن أولى بالجدّ على باطلهم منكم في حقّكم، و إنّا لنعلم أنّ اللّه سيعذّبهم بأيديكم أو بأيدي غيركم، اللهمّ أعنّا و لا تخذلنا و انصرنا على عدوّنا و لا تحل عنّا، و افتح بيننا و بين قومنا بالحقّ و أنت خير الفاتحين.قال نصر: و حدّثنا عمرو عن عبد الرّحمن بن جندب عن جندب بن عبد اللّه قال: قام عمّار يوم صفّين فقال:انهضوا معي عباد اللّه إلى قوم يزعمون أنّهم يطلبون بدم الظالم لنفسه الحاكم على عباد اللّه بغير ما في كتاب اللّه إنّما قتله الصّالحون المنكرون للعدوان الآمرون بالعدل و الاحسان، فقالوا هؤلاء الذين لا يبالون إذا سلمت لهم دنياهم لو درس هذا الدّين: لم قتلتموه؟ فقلنا: لاحداثه، فقالوا: إنّه لم يحدث شيئا و ذلك لانّه مكنهم من الدّنيا فهم يأكلونها و يرعونها و لا يبالون لو انهدمت الجبال، و اللّه ما أظنّهم يطلبون بدم إنّهم ليعلمون أنّه لظالم و لكنّ القوم و افوا للدّنيا فاستحبّوها و استمروها و علموا أنّ صاحب الحقّ لو ولاهم لحال بينهم و بين ما يأكلون و يرعون منها إنّ القوم لم تكن لهم سابقة في الاسلام يستحقّون بها الطاعة و الولاية فخدعوا أتباعهم بأن قالوا: قتل امامنا مظلوما ليكونوا بذلك جبابرة و ملوكا، تلك مكيدة قد بلغوا بها ما ترون، و لولاها ما بايعهم من النّاس رجل اللهمّ ان تنصرنا فطال ما نصرت و ان تجعل لهم الأمر فادّخر لهم بما أحدثوا لعبادك العذاب الاليم ثمّ مضى و مضى معه أصحابه، فدنا من عمرو بن العاص فقال: يا عمرو بعت دينك بمصر فتبّا لك فطال ما بغيت للاسلام عوجا، ثمّ نادى عبيد اللّه بن عمر و ذلك قبل مقتله و قال: يا بن عمر صرعك اللّه بعت دينك بالدّنيا من عدوّ اللّه و عدوّ الاسلام، قال: كلّا و لكنّي اطلب بدم عثمان الشّهيد المظلوم، قال: كلّا اشهد على علمي فيك أنّك أصبحت لا تطلب في شي ء من فعلك وجه اللّه و أنّك ان لم تقتل اليوم فستموت فانظر اذا أعطى اللّه على نيّاتهم مانيّتك ثمّ قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 69 اللهمّ إنّك تعلم أنّي لو أعلم أنّ رضاك في ان اقذف بنفسي هذا البحر لفعلت اللهمّ إنّك تعلم أنّي لو أعلم أنّ رضاك أن أضع ظبية سيفي في بطني ثمّ أنحني عليه حتّى يخرج من ظهرى لفعلت، اللهمّ إنّي أعلم ممّا علمتني أنّي لا أعمل عملا اليوم هذا هو أرضى من جهاد هؤلاء الفاسقين، و لو أعلم اليوم عملا هو أرضى لك منه لفعلت و في البحار روى نصر عن عمر بن سعد عن مالك بن أعين عن زيد الجهني انّ عمّار بن ياسر نادى يومئذ أين من يبغى رضوان ربّه و لا يؤب إلى مال و لا ولد؟ قال:فأتته عصابة من النّاس فقال: يا أيّها النّاس اقصدوا بنا نحو هؤلاء القوم الذين يبغون دم عثمان و يزعمون أنّه قتل مظلوما، و اللّه إن كان إلّا ظالما لنفسه الحاكم بغير ما أنزل اللّه.فدفع عليّ عليه السّلام الرّاية الى هاشم بن عتبة و كان عليه درعان فقال له عليّ كهيئة المازح: أبا هاشم أما تخشى على نفسك أن تكون أعورا جبانا؟ قال: ستعلم يا أمير المؤمنين و اللّه لا لفنّ بين جماجم القوم لفّ رجل ينوى الآخرة، فأخذ محا فهزه فانكسر، ثمّ أخذ آخر فوجده جاسيا فألقاه، ثمّ دعا برمح ليّن فشدّ به لوائه و لمّا دفع عليّ عليه السّلام الرّاية إلى هاشم قال له رجل من بكر بن وائل من أصحاب هاشم: اقدم مالك يا هاشم قد انتفخ سحرك عورا وجبنا، قال: من هذا؟ قالوا: فلان قال: أهلها و خير منها إذا رأيتني صرعت فخذها ثمّ قال لأصحابه شدوا شسوع نعالكم و شدّوا ازركم فاذا رأيتموني قد هزرت الرّاية ثلاثا فاعلموا أنّ أحدا منكم لا يسبقني إلى الحملة.ثمّ نظر هاشم إلى عسكر معاوية فرأى جمعا عظيما، فقال: من أولئك؟ قالوا أصحاب ذى الكلاع ثمّ نظر فرأى جندا آخر فقال: من أولئك؟ قالوا: جند أهل المدينة قريش، قال: قومي لا حاجة لي في قتالهم، قال من عند هذه القبّة البيضاء؟قيل معاوية و جنده، فحمل حينئذ يرقل ارقالا «1»______________________________ (1) ارقل اسرع و المفازة قطعها و ناقة مرقال و مرقل كمحسن و محسنة مسرعة و المرقال هاشم ابن عتبة لانّ عليا عليه السلام اعطاء الراية يوم صفين فكان يرقل بها، ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 70 و عن عبد العزيز بن سيّاح عن حبيب بن أبي ثابت قال: لمّا كان قتال صفّين و الرّاية مع هاشم بن عتبة جعل عمّار بن ياسر يتناوله بالرّمح و يقول: اقدم يا أعور لا خير في أعور لا يأتي الفزع قال: فجعل يستحيي من عمّار و كان عالما بالحرب فيتقدّم فيركز الراية فاذا سامت إليه الصّفوف قال عمّار: اقدم يا اعور لا خير في أعور لا يأتي الفزع فجعل عمرو بن العاص يقول: إنّي لأرى لصاحب الرّاية السّوداء عملا لئن دام ليفنينّ العرب اليوم، فاقتتلوا قتالا شديدا و جعل عمّار يقول صبرا عباد اللّه، الجنّة في ظلال البيض قال: و كانت علامة أهل العراق بصفين الصّوف الأبيض قد جعلوه في رؤوسهم و على اكتافهم، و شعارهم يا اللّه يا أحد يا صمد يا رحيم، و كانت علامة أهل الشّام خرقا بيضا قد جعلوه على رؤوسهم و اكتافهم، و كان شعارهم نحن عباد اللّه حقّا يا لثارات عثمان.قال: فاجتلدوا بالسّيوف و عمد الحديد، فما تحاجزنا حتّى حجز بيننا سواد الليل و لا يرى رجل منّا و لا منهم موليا، فلمّا أصبحوا و ذلك يوم الثلثاء خرج النّاس إلى مصافهم.فقال أبو نوح، فكنت في خيل عليّ عليه السّلام فاذا أنا برجل من أهل الشّام يقول من يدلّني على الحميرى إلى نوح، قال: قلت فقد وجدته فمن أنت؟ قال: أنا ذو الكلاع سر الىّ، فقال أبو نوح: معاذ اللّه أن أسير إليك إلّا في كتيبة، قال ذو الكلاع سرفلك ذمّة اللّه و ذمّة رسوله و ذمّة ذى الكلاع حتّى ترجع إلى خيلك فانّما اريد أن أسألك عن أمر فيكم تمارينا فيه فسار حتّى التقيا، فقال ذو الكلاع إنّما دعوتك احدّثك حديثا حدّثنا عمرو بن العاص في أمارة عمر بن الخطاب قال أبو نوح: و ما هو؟ قال: حدّثنا عمرو بن العاص أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: يلتقى أهل الشّام و أهل العراق و في إحدى الكتيبتين الحقّ و امام الهدى و معه عمّار بن ياسر، قال أبو نوح: لعمر اللّه إنّه لفينا، قال:أجادّ هو على قتالنا؟ قال أبو نوح: نعم و ربّ الكعبة فهو أشدّ على قتالكم منّي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 71 فقال ذو الكلاع: هل تستطيع أن تأتي معي صف أهل الشّام فأنالك جار منهم حتّى تلقى عمرو بن العاص فتخبره عن عمّار و عن جدّه في قتالنا لعلّه يكون صلحا بين هذين الجندين، فقال له أبو نوح إنّك رجل غادر و أنت في قوم غدر و إن لم تكن تريد الغدر أغدروك و إنّي إن أموت أحبّ إلىّ أن أدخل مع معاوية و أدخل في دينه و أمره.فقال ذو الكلاع: أنا جار لك من ذلك أن لا تقتل و لا تسلب و لا تكره على بيعة و لا تحبس عن جندك، و إنّما هي كلمة تبلغها عمرا لعلّ اللّه يصلح بين هذين الجندين و يضع عنهم الحرب و السّلاح، فسار معه حتّى أتى عمرو بن العاص و هو عند معاوية و حوله النّاس و عبيد اللّه بن عمر يحرّض النّاس فلما وقفا على القوم قال ذو الكلاع لعمرو: يا با عبد اللّه هل لك في رجل ناصح لبيب شفيق يخبرك عن عمّار بن ياسر و لا يكذّبك؟ قال عمرو: و من هذا معك؟ قال هذا ابن عمّي و هو من أهل الكوفة، فقال له عمرو: إنّي لأرى عليك سيما أبي تراب قال: سيماء محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أصحابه، و عليك سيماء أبي جهل و هو سيماء فرعون.فقام أبو الاعور فسلّ سيفه ثمّ قال: أرى هذا الكذّاب يشاتمنا بين أظهرنا و عليه سيماء أبى تراب فقال ذو الكلاع اقسم باللّه لئن بسطت يدك إليه لأحطمنّ أنفك بالسّيف ابن عمي و جاري عقدت له ذمّتي و جئت به إليكم ليخبركم عمّا تماريتم فيه.فقال له عمرو: اذكرك باللّه يا با نوح إلّا ما صدقت أ فيكم عمّار بن ياسر؟فقال له أبو نوح: ما أنا بمخبرك عنه حتّى تخبرنى لم تسأل عنه فانّ معنا من أصحاب رسول اللّه غيره و كلّهم جادّ على قتالكم.قال عمرو: سمعت رسول اللّه يقول: إنّ عمّارا تقتله الفئة الباغية، و إنّه ليس ينبغي لعمّار أن يفارق الحقّ و لن تأكل النّار منه شيئا، فقال أبو نوح: لا إله إلّا اللّه و اللّه أكبر إنّه لفينا جادّ على قتالكم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 72 فقال عمرو: و اللّه إنّه لجادّ على قتالنا؟ قال: نعم و اللّه الذي لا إله إلّا هو لقد حدّثني يوم الجمل إنا سنظهر عليهم و لقد حدّثنى أمس أن لو ضربونا حتى يبلغوا بنا سعفات هجر «1» لعلمنا أنّا على الحقّ و أنهم على باطل، و لكانت قتلانا في الجنّة و قتلاهم في النار فقال له عمرو: هل تستطيع أن تجمع بيني و بينه؟ قال: نعم.فلمّا أراد أن يبلغه أصحابه ركب عمرو بن العاص و ابناه و عتبة بن أبى سفيان و ذو الكلاع و أبو الأعور السلمى و حوشب و الوليد بن أبى معيط فانطلقوا حتّى أتوا خيولهم و سار أبو نوح و معه شرجيل بن ذي الكلاع حتّى انتهى إلى أصحابه فذهب أبو نوح إلى عمّار فوجده قاعدا مع أصحابه مع ابنى بديل و الهاشم و الأشتر و جارية بن المثنّى و خالد بن المعتمر و عبد اللّه بن حجل و عبد اللّه بن العبّاس.فقال ابو نوح: إنّه دعاني ذو الكلاع و هو ذو رحم فذكر ما جرى بينه و بينهم و قال: أخبرنى عمرو بن العاص أنّه سمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: عمّار تقتله الفئة الباغية، فقال عمّار صدق و ليضرّ به ما سمع و لا ينفعه، فقال أبو نوح: إنّه يريد أن يلقاك فقال عمّار لأصحابه: اركبوا.قال و نحن اثنا عشر رجلا بعمار فسرنا حتّى لقيناهم ثمّ بعثنا إليهم فارسا من عبد القيس يسمّى عوف بن بشر، فذهب حتّى كان قريبا من القوم، ثمّ نادى أين عمرو بن العاص؟ قالوا: ههنا فأخبرهم بمكان عمّار و خيله، فقال عمرو فليسر الينا:فقال له عوف: إنّي أخاف غدر انك، ثمّ جرى بينهما كلمات تركتها إلى أن قال:أقبل عمّار مع أصحابه و عمرو مع أصحابه فتوافقا فقال عمرو: يا أبا اليقظان اذكرك اللّه إلّا كففت سلاح أهل هذا العسكر و حقنت دمائهم فعلى م تقاتلنا؟ أو لسنا نعبد إلها واحدا و نصلّي قبلتكم و ندعو دعوتكم و نقرأ كتابكم و نؤمن برسولكم؟فقال عمار: الحمد للّه الذي أخرجها من فيك، إنّها لى و لأصحابى القبلة و الدّين و عبادة الرّحمن و النّبىّ و الكتاب من دونك و دون أصحابك و جعلك______________________________ (1) هجر بالتحريك بلد ببحرين كثير النخل، لغة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 73 ضالا مضّلا و لا تعلم هاد أنت أم ضالّ، و جعلك أعمى و سأخبرك على ما قاتلتك عليه أنت و أصحابك أمرنى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أن أقاتل النّاكثين ففعلت، و أمرنى أن أقاتل القاسطين فأنتم هم و أما المارقون فما أرى ادركهم أم لا.ايّها الابتر «1» تعلم أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال لعليّ عليه السّلام من كنت مولاه فعليّ مولاه اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و أنا مولا اللّه و رسوله و عليّ بعده و ليس لك مولى.فقال له عمرو: فما ترى في قتل عثمان؟ قال: فتح لكم باب سوء، قال عمرو فعليّ قتله؟ قال عمّار: بل اللّه ربّ علىّ قتله و عليّ معه، قال عمرو: أ كنت فيمن قتله؟قال: أنا مع من قتله و أنا اليوم أقاتل معه، قال: فلم قتلتموه؟ قال: أراد أن يغيّر ديننا فقتلناه، قال عمرو: ألا تسمعون قد اعترف بقتل إمامكم قال عمّار: و قد قالها فرعون قبلك: ألا تسمعون.فقام أهل الشّام و لهم زجل فركبوا خيولهم و رجعوا فبلغ معاوية ما كان بينهم فقال له: هلكت العرب إن أخذتهم خفّة العبد الأسود يعنى عمارا، و خرج إلى القتال و صفت الخيول بعضها لبعض و زحف النّاس، و على عمّار درع و هو يقول أيّها النّاس الرّواح إلى الجنّة، فاقتتل الناس قتالا شديدا لم يسمع النّاس بمثله، و كثرت القتلى حتّى أن كان الرّجل ليشدّ طنب فسطاطه بيد الرّجل أو برجله.فقال الأشعث: لقد رأيت أخبية صفّين و أروقتهم و ما منها خباء و لا رواق و لا بناء و لا فسطاط إلّا مربوطا بيد رجل أو رجله و جعل أبو سماك الأسدى يأخذ اداوة من ماء و شفرة حديد فيطوف في القتلى فاذا رأى رجلا جريحا و به رمق قام و سأل أمير المؤمنين عليه السّلام فان قال: علي غسل عنه الدّم و سقاه من الماء و إن سكت و جاه بسكين حتّى يموت، قال: فكان يسمّى المخضخض  «2» و عن عمرو بن شمر عن جابر عن الشّعبى عن الأحنف بن قيس قال: و اللّه______________________________ (1) ماخوذ من قوله تعالى «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ» منه. (2) ماخوذ من الخضخضة و هو تحريك الماء و السويق و نحوهما منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 74 إنى إلى جانب عمّار فتقدّمنا حتّى إذا دنونا من هاشم بن عتبة قال له عمار. احمل فداك ابي و امّي و نظر عمّار إلى رقة في الميمنة فقال له هاشم، رحمك اللّه يا عمار إنّك رجل تأخذك خفة في الحرب و إنّي إنّما أزحف باللواء زحفا و أرجو أن أنال بذلك حاجتى، و إنّي إن خففت لم آمن الهلكة.و قد قال معاوية لعمرو ويحك يا عمرو إنّ اللواء مع هاشم كانّه يرقل به إرقالا و إنّه إن زحف به زحفا إنّه ليوم أطول لأهل الشّام، فلم يزل به عمّار حتّى حمل فبصر به معاوية فوجه إليه جملة أصحابه و من برز بالنّاس منهم في ناحية و كان في ذلك الجمع عبد اللّه بن عمرو و معه سفيان قد تقلد بواحد و هو يضرب بالآخر و أطاقت به خيل عليّ عليه السّلام فقال عمرو: يا اللّه يا رحمن ابنى ابنى، و كان يقول معاوية: اصبر اصبر فانّه لا بأس عليه قال عمرو لو كان يزيد اذا لصبرت.و لم يزل حماة أهل الشّام يذبّون عنه حتّى نجا هاربا على فرسه و اصيب هاشم في المعركة، قال و قال عمار حين نظر الى راية عمرو بن العاص: إنّ هذه الرّاية قد قاتلتها ثلاث عركات  «1» و ما هي بأرشد هنّ ثمّ حمل و هو يقول:نحن ضربناكم على تنزيله          فاليوم نضربكم على تأويله        ضربا يزيل الهام عن مقيله          و يذهل الخليل عن خليله        أو يرجع الحقّ الى سبيله          يا ربّ انّي مؤمن بقيله«2»ثمّ استسقى و اشتدّ ظماؤه، فأتته امرئة طويلة اليدين ما ادرى اعسّ  «3» معها أم اداوة فيها ضياح  «4» من لبن و قال الجنّة تحت الاسنة اليوم ألقى الأحبّة محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و حزبه، و اللّه لو ان لبونا حتّى يبلغوا بنا سعفات هجر لعلمنا أنّا على الحقّ و أنهم على الباطل.______________________________ (1) اى مرات (2) بمعنى القول. (3) العسّ بضم العين القدح العظيم الجمع عساس ككتاب قاموس. (4) هو بالفتح كالضيح اللبن الممزوج بالماء، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 75و حمل عليه ابن جوين السّكسكي و ابو العادية الفزاري، فأما أبو العادية فطعنه و أمّا ابن حوين فاجتز رأسه عليهما لعنة اللّه.فقال ذو الكلاع لعمرو: و يحك ما هذا؟ قال عمرو: إنّه سيرجع إلينا و ذلك قبل أن يصاب عمّار، فاصيب عمّار مع عليّ و اصيب ذو الكلاع مع معاوية فقال عمرو: و اللّه يا معاوية ما أدرى بقتل أيّهما أنّا أشدّ فرحا، و اللّه لو بقى ذو الكلاع حتّى يقتل عمّار لمال بعامة قومه و لأفسد علينا جندنا.قال: فكان لا يزال رجل يجي ء فيقول: أنا قتلت عمّارا فيقول عمرو فما سمعتموه يقول فيخلطون حتّى أقبل ابن جوين فقال: أنا قتلت عمارا فقال له عمرو: فما كان آخر منطقه؟ قال: سمعته يقول اليوم ألقى الأحبة محمّدا و حزبه، قال عمرو: صدقت أنت أما و اللّه ما ظفرت بذلك و لكن اسخطت ربك.و في الاحتجاج روى عن الصادق عليه السّلام أنّه لمّا قتل عمار ارتعدت فرايص خلق كثير و قالوا: قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله عمار تقتله الفئة الباغية، فدخل عمرو بن العاص على معاوية فقال: يا أمير المؤمنين قد هاج النّاس و اضطربوا، قال: لما ذا؟ قال: قتل عمار، قال: فما ذا؟ قال: أليس قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله تقتله الفئة الباغية؟ فقال له معاوية دحضت في قولك أنحن قتلناه إنّما قتله عليّ بن أبي طالب لما ألقاه بين رماحنا، فاتّصل ذلك بعليّ بن أبي طالب، فقال: فاذن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هو الذي قتل حمزة و ألقاه بين رماح المشركين.و في البحار من كتاب الكشّى باسناده عن اسماعيل بن أبى خالد قال:سمعت قيس بن أبي حازم قال: قال عمّار بن ياسر: ادفنونى في ثيابي فانّي مخاصم.و من كشف الغمة قال: و نقلت من مناقب الخوارزمي قال: شهد خزيمة بن ثابت الأنصارى الجمل و هو لا يسلّ سيفا و شهد صفّين و قال: لا اصلّى ابدا خلف إمام حتّى يقتل عمار فأنظر من يقتله فانّى سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله يقول: يقتله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 76 الفئة الباغية، فلمّا قتل عمار قال خزيمة: قد حانت لي الصّلاة ثمّ اقترب و قاتل حتّى قتل.و كان الذي قتل عمار أبو عادية المرّي طعنه برمح فسقط و كان يومئذ يقاتل و هو ابن أربع و تسعين سنة، فلمّا وقع أكبّ عليه رجل فاجتزّ رأسه فأقبلا يختصمان كلاهما يقول أنا قتلته.فقال عمرو بن العاص: و اللّه ان يختصمان إلّا في النّار، فسمعها معاوية فقال لعمرو، ما رأيت مثل ما صنعت قوم بذلوا أنفسهم دوننا تقول لهما: إنكما تختصمان في النّار، فقال عمرو: هو و اللّه ذلك و أنّك لتعلمه و لوددت أنّي متّ قبل هذا بعشرين سنة.و بالاسناد عن أبى سعيد الخدري قال: كنّا نعمّر مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و كنّا نحمل لبنة لبنة و عمار لبنتين لبنتين، فرآه النبيّ صلّى اللّه عليه و اله فجعل ينفض التراب عن رأس عمار و يقول: يا عمار ألا تحمل كما يحمل أصحابك؟ قال: إني اريد الأجر من اللّه تعالى، قال: فجعل ينفض التّراب عنه و يقول: و يحك تقتلك الفئة الباغية تدعوهم إلى الجنة و يدعونك إلى النّار، قال عمار: أعوذ بالرّحمن أظنه قال من الفتن.و من كتاب الكفاية عن أبى المفضل الشيباني في حديث طويل مسندا عن النبي صلّى اللّه عليه و آله قال: يا عمّار ستكون بعدي فتنة فاذا كان ذلك فاتّبع عليّا و حزبه فانّه مع الحقّ و الحقّ معه، يا عمار إنّك ستقاتل بعدي مع عليّ صنفين: النّاكثين و القاسطين، ثمّ يقتلك الفئة الباغية، قلت: يا رسول اللّه أ ليس ذلك على رضا اللّه و رضاك؟ قال: نعم، على رضا اللّه و رضاى و يكون آخر ذلك «زادك» شربة من لبن تشربه.فلما كان يوم صفين خرج عمار بن ياسر إلى أمير المؤمنين عليه السّلام فقال له: يا أخا رسول اللّه أ تأذن لي في القتال؟ قال: مهلا رحمك اللّه، فلمّا كان بعد ساعة أعاد عليه الكلام فأجابه بمثله، فأعاده ثالثا فبكى أمير المؤمنين عليه السّلام فنظر إليه عمّار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 77 فقال: يا أمير المؤمنين إنّه اليوم الذي وصف لي رسول اللّه.فنزل أمير المؤمنين عليه السّلام عن بغلته و عانق عمارا و ودعه ثمّ قال: يا أبا اليقظان جزاك اللّه عن اللّه و عن نبيك خيرا فنعم الأخ كنت و نعم الصّاحب كنت ثمّ قال: و اللّه يا أمير المؤمنين ما تبعتك إلّا ببصيرة فانّى سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: يا عمار ستكون بعدي فتنة فاذا كان ذلك فاتبع عليّا و حزبه فانّه مع الحقّ و الحقّ معه، و ستقاتل بعدى الناكثين و القاسطين، فجزاك اللّه يا أمير المؤمنين عن الاسلام أفضل الجزاء، فلقد أدّيت و بلغت و نصحت ثمّ ركب و ركب أمير المؤمنين عليه السّلام، ثمّ برز إلى القتال ثمّ دعا بشربة من ماء فقيل ما معنا ماء فقام إليه رجل من الأنصار فاسقاه شربة من لبن، ثمّ قال: هكذا عهد إلىّ رسول اللّه أن يكون آخر زادى من الدّنيا شربة من اللبن.ثمّ حمل على القوم فقتل ثمانية عشر نفسا فخرج إليه رجلان من أهل الشّام فطعنا فقتل رحمه اللّه، فلما كان الليل طاف أمير المؤمنين عليه السّلام في القتلى فوجد عمارا ملقى، فجعل رأسه على فخذه ثمّ بكى عليه السّلام و أنشأ يقول:ايا موت كم هذا التفرق عنوة         فلست تبقى لى خليل خليل        اراك بصيرا بالذين احبّهم          كأنك تمضى نحوهم بدليل     قال المجلسى: في الديوان هكذا:ألا ايّها الموت الذي ليس تاركى          أرحنى فقد أفنيت كلّ خليل        أراك بصيرا بالذين أحبّهم          كأنك تنحو نحوهم بدليل     قال نصر بن مزاحم: لما حدّث عمرو بن العاص في عمار ما قاله النبيّ صلّى اللّه عليه و اله خرج عبد اللّه عمر العبسى و كان من عباد أهل زمانه ليلا فأصبح في عسكر عليّ عليه السّلام فحدث النّاس بقول عمرو في عمار فلما سمع معاوية هذا القول بعث إلى عمرو و قال: أفسدت على أهل الشام، أكلّ ما سمعته من رسول اللّه تقوله؟ فقال عمرو: قلتها و لست و اللّه أعلم الغيب و لا أدرى أنّ صفين يكون عمار خصمنا، و قد رويت أنت فيه مثل الذي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 78 رويت فاسأل أهل الشّام فغضب معاوية و تنمّر «1» لعمرو و منعه و خيره، و قال عمرو لا خير لى في جوار معاوية إن تجلّت هذه الحرب عنّا و كان عمرو حمى الانف فقال في ذلك:تعاتبنى ان قلت شيئا سمعته          و قد قلت لو أنصفتني مثله قبلى        و ما كان لى علم بصفين انّها         تكون و عمار يحثّ على قتلى        فلو كان لى بالغيب علم كتمتها         و كايدت أقواما مراجلهم تغلى     إلى آخر الأبيات ثمّ أجابه معاوية بأبيات تشتمل على الاعتذار، فأتاه عمرو و أعتبه و صار أمرهما واحدا ثمّ إنّ عليّا دعا هاشم بن عتبه و معه لواؤه، و كان أعور، و قال:حتّى متى تأكل الخبز و تشرب الماء، فقال هاشم: لا يجهزن ان لا أرجع إليك أبدا.قال نصر عن عمر بن سعد عن رجل عن أبي سلمة أنّ هاشم دعا في الناس عند المساء ألا من كان يريد اللّه و الدّار الآخر فليقبل فأقبل إليه ناس فشدّ في عصابة من أصحابه على أهل الشّام مرارا، فليس من وجه يحمل عليه إلّا صبروا له و قوتل فيه قتالا شديدا، فقال لأصحابه.لا يهو لنّكم ما ترون من صبرهم فو اللّه ما ترون منهم إلّا حميّة العرب و صبرها عند راياتها و عند مراكزها، و إنهم لعلى الضّلال و إنّكم لعلى الحقّ، يا قوم اصبروا و صابروا و اجتمعوا و امشوا بنا إلى عدوّنا على توئدة «2» رويدا و اذكروا اللّه و لا يسلمنّ رجل أخاه و لا تكثروا الالتفات و اصمد و اصمدهم و جالدوهم محتسبين حتّى يحكم اللّه بيننا و هو خير الحاكمين.فقال أبو سلمة فمضى في عصابة من القرّاء فقاتل قتالا شديدا هو و أصحابه حتى رأى بعض ما يسرّون به إذ خرج عليهم فتى شابّ و شدّ يضرب بسيفه و يلعن و يشتم و يكثر الكلام فقال له هاشم: إنّ هذا الكلام بعده الخصام و إنّ هذا القتال بعده الحساب______________________________ (1) تنمر تشدّد فى الصوت عند الوعيد و تشبه النمر و هو السبع ق. (2) التوئدة التأنّى فى المشى م. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 79 فاتق اللّه فانك راجع إلى ربّك فسائلك عن هذا الموقف و ما أردت به.قال: فانّى اقاتلكم لأنّ صاحبكم لا يصلّي كما ذكر لي و إنكم لا تصلّون، و اقاتلكم لأنّ صاحبكم قتل خليفتنا و أنتم و ازرتموه على قتله.فقال له هاشم و ما أنت و ابن عفان إنّما قتله أصحاب محمّد حين أحدث أحداثا و خالف حكم الكتاب و أصحاب محمّد هم أصحاب الدين و أولى بالنظر في امور المسلمين و ما أظن أنّ أمر هذه و لا أمر هذا الدين عناك طرفة عين قط.فقال الفتى: أجل و اللّه لا الكذب فانّ الكذب يضرّ و لا ينفع و يشين و لا يزين.فقال له هاشم إنّ هذا الأمر لا علم لك به فخلّه و أهل العلم به قال: أظنك و اللّه قد نصحتنى فقال هاشم: و أما قولك إنّ صاحبنا لا يصلّي فهو أوّل من صلّى للّه مع رسول اللّه، وافقه في دين و أولى برسول اللّه، و أما من ترى معه فكلّهم قاري الكتاب لا ينام الليل تهجدا فلا يغررك عن دينك الأشقياء المغرورون.قال الفتى: يا عبد اللّه إنى لا ظنك امرء صالحا أخبرنى هل تجد لى من توبة؟قال: نعم تب إلى الله يتب عليك قال فذهب الفتى راجعا، فقال رجل من أهل الشام خدعك العراقي، قال: و لكن نصحني.و قاتل هاشم هو و أصحابه قتالا شديدا حتّى قتل تسعة نفرا و عشرة، و حمل عليه الحرث بن المنذر فطعنه فسقط، و بعث إليه عليّ أن قدّم لوائك، فقال للرسول انظر إلى بطنى فاذا هو قد انشقّ فأخذ الرّاية رجل من بكر بن وائل، و رفع هاشم رأسه فاذا هو بعبيد اللّه بن عمر بن الخطاب قتيلا إلى جانبه فجثا حتّى دنى منه فعضّ على ثديه حتى تبينت فيه أنيابه ثمّ مات هاشم و هو على صدر عبيد اللّه.و ضرب البكري فوقع فابصر عبيد اللّه فعضّ على ثديه الآخر و مات أيضا، فوجدا جميعا ماتا على صدر عبيد اللّه، و لمّا قتل هاشم جزع النّاس عليه جزعا شديدا و اصيب معه عصابة من أسلم من القرّاء، فمرّ عليهم عليّ عليه السّلام و هم قتلى حوله فقال عليه السّلام:جزى اللّه خيرا عصبة أسلمية         صباح الوجوه صرّعوا حول هاشم     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 80 يزيد و عبد اللّه بشر و معبد         و سفيان و ابنا هاشم ذى المكارم        و عروة لا يبعد ثناه و ذكره          إذا اخترط البيض الخفاف الصوارم     ثمّ أخذ الرّاية عبد اللّه بن هاشم، قال نصر: حدّثنا عمرو بن شمر قال: لمّا انقضى أمر صفين و سلم الأمر الحسن إلى معاوية و فدت إليه الوفود و أشخص عبد اللّه بن هاشم أسيرا فاتى به معاوية، فلما دخل عليه و عنده عمرو بن العاص قال: يا أمير المؤمنين هذا المحتال بن المرقال فدونك الضب اللاحظ فانّ العصيا من العصية «1» و انّما تلد الحيّة حيّة و جزاء السّيئة سيئة مثلها فقال له ابن هاشم: ما أنا بأوّل رجل خذله قومه و أدركه يومه، قال معاوية تلك ضغاين صفين و ما جنا عليك أبوك، فقال عمرو: يا أمير المؤمنين أمكنّي منه فأشخب أو داجه على أثباجه. «2» فقال له ابن هاشم: أفلا كان هذه الشّجاعة منك يا بن العاص أيّام صفين حين ندعوك إلى النزال و قد ابتلّت أقدام الرّجال من نقع  «3» الجربال  «4» و قد تضايقت بك المسالك و أشرفت فيها على المهالك، و ايم اللّه لو لا مكانك منه لنشبت لك مني خافية «5» ارميك من خلالها أحد من وقع الاثافي  «6» فانّك لا تزال______________________________ (1) اى العود الكبير ينشأ من الصغير الذى غرس او لا مثل يضرب للشي ء الذى يكون فى بدئه حقيرا زمخشرى. (2) الثبج ما بين الكاهل الى الظهر، ق. (3) النقع محبس الماء و كذلك ما اجتمع فى البئر منه و المراد هنا الدم. (4) صبغ احمر و حمرة الذهب. (5) لعلّ المراد بالخافية السهم المشتمل على الريش قال فى القاموس الخوا فى ريشات اذا ضم الطائر جناحيه خفيت او هى الاربع اللاتى بعد المناكب او هى السبع ريشات بعد السبع المقدمات انتهى منه. (6) لعل المراد بالاثافى هنا السنة التي تكوى بها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 5، ص: 81 تكثر «1» في دهشك و تخبط في مرسك  «2» تخبط العشواء في الليلة الحندس الظلماء فأعجب معاوية ما سمع من كلام ابن هاشم فأمر به إلى السّجن و كفّ عن قتله هذا، و يأتي طرف آخر من بقيّة الوقعة في شرح بعض الكلمات الآتية إن ساعدنا التوفيق و المجال إنشاء اللّه.الترجمة:و بدانيد كه شما منظور نظر كردگاريد، و در خدمت پسر عم پيغمبر مختار مى باشيد.پس مكرّرا رجوع كنيد بر طرف اشرار، و حيا نمائيد از گريز و فرار، كه فرار موجب عار است در اولاد و اعقاب، و باعث آتش است در روز حساب، و پاكيزه بشويد از حيثيت نفس در حالتى كه تجاوز كننده باشيد از نفسهاى زايله و فانيه خودتان و برويد بسوى مرگ رفتن سهل و آسان، لازم كنيد بر خود حمله آوردن بر سواد اعظم أهل عناد، و بر چادر طناب دار معاويه بد بنياد پس بزنيد ميان آن خيمه را از جهة اين كه شيطان پنهان است در جانب آن خيمه كه بتحقيق پيش آورده است آن شيطان بجهة برجستن دستى را، و پس كشيده است از براى گريختن پائى را پس قصد نمائيد دشمن را قصد كردنى تا اين كه ظاهر شود بشما ستون حق، و حال آنكه شما غالب و بلند مرتبه هستيد، و خداوند با شماست و ناصر شماست، و ناقص نمى نمايد از شما جزاى عملهاى شما را.______________________________ (1) اى تكثر الكلام في تحيرك و خوفك (2) المرسة الحبل و الجمع المرس. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom