جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۵۵ : تأخیر در جنگ برای هدایت دشمن [منبع]

من كلام له (علیه السلام) و قد استبطأ أصحابه إذنه لهم في القتال بصفين :
أَمَّا قَوْلُكُمْ أَ كُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِيَةَ الْمَوْتِ؟ فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِي دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ.
وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ شَكّاً فِي أَهْلِ الشَّامِ، فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي وَ تَعْشُوَ إِلَى ضَوْئِي، وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلَالِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا.

انْ تَعْشُوَ إلى ضَوْئِى : با بينائى ضعيفى كه دارند در پرتو نور من هدايت شوند. 
تَبُوءُ : باز مى گردد. 
آثام : جمع «اثم»، گناهان. 
إستِبطاء : بتأخير انداختن، دير شمردن 
تَعشُو إلى ضُوئى : با چشم كم نور بسوى روشنائى من بيايد 
تَبُوأ : برمي گردد و روبرو مى شود 
آثام : گناهان، جمع اثم 
(در سال ۳۷ هجرى در آستانه جنگ صفّين، برخى مدارا كردن امام را ديده و علّت را پرسيدند در پاسخ آنان فرمود): 
توضيحاتى پيرامون جنگ صفّين:
اينكه مى گوييد، خويشتن دارى از ترس مرگ است، بخدا سوگند باكى ندارم كه من به سوى مرگ روم يا مرگ به سوى من آيد، و اگر تصوّر مى كنيد در جنگ با شاميان ترديد دارم، بخدا سوگند هر روزى كه جنگ را به تأخير مى اندازم براى آن است كه آرزو دارم عدّه اى از آنها به ما ملحق شوند و هدايت گردند. و در لابلاى تاريكى ها، نور مرا نگريسته به سوى من بشتابند، كه اين براى من از كشتار آنان در راه گمراهى بهتر است، گر چه در اين صورت نيز به جرم گناهانشان گرفتار مى گردند. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در صفّين موقعى كه اصحاب آن بزرگوار تصوّر كردند در شروع به جنگيدن (با مردم شام) درنگ و كندى مى نمايد، (چون در صفّين آب بتصرّف حضرت در آمد و از اهل شام ممانعت ننمود. چند روزى جنگ متاركه گشت، پس بعضى از لشگريان گفتند تأمّل او در فرمان بجنگ شايد براى اينست كه از مرگ و كشته شدن مى ترسد، و برخى ديگر گفتند شايد براى اينست كه در وجوب جنگيدن با مردم شام شكّ و ترديد دارد، حضرت در پاسخ آنان فرمود): 
(1) امّا سخن شما كه آيا اين همه تأمّل و درنگ من براى ترس از مرگ و كشته شدن است پس سوگند بخدا هيچ باكى ندارم از داخل شدن در مرگ (كشته شدن در ميدان كارزار) يا اينكه ناگاه مرگ مرا دريابد، 
(2) و امّا سخن شما در اينكه (فرمان جنگيدن نمى دهم براى آنست كه در وجوب كارزار) با اهل شام مرا شكّ و ترديدى است، پس سوگند بخدا يك روز جنگ كردن را بتأخير نينداختم مگر براى آنكه مى خواهم گروهى (از ايشان) بمن ملحق گرديده هدايت شوند (از گمراهى دست كشيده براه راست قدم نهند) و بچشم كم نور خود روشنى راه مرا ببينند، 
(3) و اين تأمّل و درنگ در كارزار نزد من محبوبتر است از اينكه آن گمراهان را بكشم و اگر چه (ايشان دست از ضلالت و گمراهى بر نداشته بالأخره كشته ميشوند و در قيامت) با گناهانشان (مخالفت با امام و پيروى نمودن از دشمنان آن حضرت) باز مى گردند (گرفتار خواهند شد). 
ياران على (ع) مى گفتند، كه چرا در نبرد صفين درنگ مى كند و به آنان اجازت جنگ نمى دهد. و او در پاسخ چنين گفت: 
اما اين كه مى گوييد كه اين درنگ به اين سبب است كه مرگ را ناخوش مى دارم، به خدا سوگند، باكى ندارم كه من به سراغ مرگ روم يا مرگ به سراغ من آيد.
اما اين كه مى گوييد كه در پيكار با مردم شام دچار ترديد شده ام، به خدا سوگند، هيچگاه جنگ را حتى يك روز به تأخير نينداختم مگر به آن اميد كه گروهى از مخالفان به من پيوندند و به وسيله من هدايت شوند. و با چشمان كم سوى خود پرتوى از راه مرا بنگرند و به راه آيند. چنين حالى را دوست تر دارم از كشتن ايشان در عين ضلالت، هرچند، خود گناه خود به گردن گيرند.
اما اين که مى گوييد: «تأخير در جنگ به خاطر ناخشنودى از مرگ است» به خدا سوگند باک ندارم از اين که من به سوى مرگ بروم يا مرگ به سوى من آيد.
و اما اين که مى گوييد: «تأخير در جنگ بسبب اين است که من در مبارزه با شاميان ترديد دارم» به خدا سوگند (اين تصوّر باطل و خيال خامى است) من اگر هر روز جنگ را به تأخير مى اندازم به خاطر آن است که اميدوارم گروهى از آنان به ما بپيوندند و هدايت شوند و در لابه لاى تاريکى ها پرتوى از نور مرا ببينند و به سوى من آيند. و اين براى من بهتر است از کشتن آنها در حالى که گمراهند، هر چند در اين صورت نيز گرفتار گناهان خويشتن مى شوند (و من مسؤول بدبختى آنها نيستم).
و از سخنان آن حضرت است، ياران امام مى گفتند، چرا در رخصت جنگ با شاميان درنگ مى كند:
امّا گفته شما كه اين همه درنگ به خاطر ناخوش داشتن مرگ است. به خدا، پروا ندارم كه من به آستانه مرگ در آيم يا مرگ به سر وقت من آيد.
امّا گفته شما كه در جنگ با شاميان دو دل مانده ام، به خدا كه يك روز جنگ را واپس نيفكنده ام، جز كه اميد داشتم گروهى به سوى من آيند، و به راه حقّ گرايند، و به نور هدايت من راه پيمايند. اين مرا خوشتر است تا شاميان را بكشم و گمراه باشند، هر چند خود گردن گيرنده گناه باشند. 
از سخنان آن حضرت است به وقتى كه به نظر يارانش در اجازه براى آغاز جنگ صفين تأخير نمود:
اما سخن شما كه: آيا اين همه درنگ از نبرد براى ناگوار بودن مرگ است به خدا قسم باكى ندارم كه من بر مرگ وارد شوم يا مرگ به سوى من آيد.
و اما كلام شما كه تأخيرم در نبرد ترديد نسبت به شاميان است، به خدا سوگند يك روز جنگ را به تأخير نينداختم جز به طمع اينكه گروهى از اين مردم به من ملحق شوند و به وسيله من هدايت يابند و با آن ديد ضعيفى كه دارند از نورم بهره مند گردند، اين تأخير با اين نظرى كه دارم برايم از اينكه گمراهان را با شمشير درو كنم محبوبتر است هر چند كه كيفر گناهانشان به گردن خودشان است.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 624-617«و قد استبطأ اصحابه إذنه لهم فى القتال بصفّين».«اين خطبه را امام عليه السّلام در حالى ايراد فرمود كه يارانش در صفّين از تأخير فرمان جنگ ناراحت بودند». خطبه در يك نگاه:تناسب مضمون اين خطبه با خطبه قبل، نشان مى دهد كه هر دو بخشى از يك خطبه بوده و يا در زمانى نزديك به هم ايراد شده اند. «ابن ابى الحديد» در شرح نهج البلاغه خود در ذيل اين خطبه مى نويسد: هنگامى كه امير مؤمنان على عليه السّلام شريعه فرات را در اختيار گرفت و بزرگوارانه اجازه داد كه شاميان نيز از آن استفاده كنند تا شايد اين محبّت و لطف و اجراى عدالت سبب شود كه آنها تحت تأثير قرار گرفته راه جنگ را رها كنند و به سوى صلح و پيوستن به امام عليه السّلام بيايند، چند روزى گذشت كه سكوت بر دو لشكر حاكم بود، نه امام عليه السّلام رسولى به سوى معاويه مى فرستاد و نه از سوى معاويه كسى خدمت امام عليه السّلام مى آمد و اين امر سبب شد كه اهل عراق از تأخير فرمان جنگ با شاميان ناراحت شوند، لذا خدمت امام عليه السّلام آمدند و عرض كردند: فرزندان و همسران خود را در كوفه تنها گذارده به اينجا آمده ايم تا مرزهاى شام را وطن خود قرار دهيم! به ما اجازه دهيد تا جنگ را آغاز كنيم، زيرا مردم حرفهايى مى زنند. امام عليه السّلام فرمود: چه مى گويند؟ عرض كردند بعضى گمان مى كنند شما از ترس جانتان اقدام به جنگ نمى كنيد! و بعضى تصور مى كنند كه در اصل جنگ با شاميان و جواز شرعى آن ترديد داريد! امام عليه السّلام اين خطبه جامع و كوتاه را در پاسخ به آنها ايراد فرمود. خويشتندارى امام (عليه السلام) از جنگ: اين سخنان را امام (عليه السلام) در پاسخ پاره اى از ايرادات واهى بعضى از ناآگاهان، در مورد تأخير جنگ با شاميان بيان کرد. فرمود: «اما اين که مى گوييد تأخير در جنگ ناخشنودى از مرگ است به خدا سوگند! باک ندارم از اين که من به سوى مرگ بروم يا مرگ به سوى من آيد» (أمَّا قَوْلُکُمْ: أَکُلَّ(1) ذلِکَ کَرَاهِيَةَ الْمَوْتِ؟ فَوَاللهِ مَا أُبَالِي، دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ). آرى هنگامى که هدف بسيار مقدّسى، همچون رضاى خدا در کار باشد انسان مؤمن آماده است به استقبال شهادت بشتابد و انتظار آمدن آن را نکشد، چه افتخارى از اين بالاتر که انسان در راه معبود و محبوب و مقصودش جان دهد. به علاوه سابقه من در غزوات اسلامى بر کسى پوشيده نيست مخصوصاً در ميدان هاى بدر و اُحد و احزاب و خيبر و حنين من هميشه در صف اول بودم و هميشه پروانه وار بر گرد شمع وجود پيامبر مى چرخيدم و از مرگ و شهادت استقبال مى کردم، چگونه ممکن است درباره کسى با اين سوابق روشن، چنان قضاوت غلطى کرد که از ترس شهادت جنگ را به تأخير بيندازد. شبيه همين معنى، بلکه به صورت رساتر و داغتر در خطبه پنج، و خطبه صد و بيست و سه آمده است، در يک جا مى فرمايد: «به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ (شهادت) از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادر بيشتر است» (وَاللهِ لاَبْنُ اَبى طالِب آنَسُ بِالْمَوتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ أُمِّهِ). و در جاى ديگر مى فرمايد: «وَالَّذى نَفْسُ ابْنِ ابيطالِب بِيَدِهِ لاََلْفُ ضَرْبَة بِالسَّيْفِ اَهْوَنُ عَلَىَّ مِنْ ميتَة عَلَى الْفِراشِ فى غَيْرِ طاعَةِ اللهِ»; «سوگند به آن کس که جان فرزند ابوطالب بدست اوست هزار ضربه شمشير بر من آسانتر (و دلپذيرتر) است از مرگ در بستر در غير طاعت پروردگار». تاريخ پر افتخار زندگى امام نيز شهادت مى دهد که اين سخنان را در عمل، در همه ميدانهاى نبرد نشان داد و چه ناآگاه و بى خبر بودند گروهى از لشکر عراق که چنين سخنانى را درباره ناخشنودى امام از شهادت در راه خدا بر زبان جارى مى کردند. اگر گفته شود: سن و سال بسيارى از آنها در حدّى نبود که غزوات اسلامى را درک کرده باشند، ولى آيا مى توان ادّعا کرد که جنگ جمل را نيز فراموش کرده اند؟ جنگى که امام يک تنه مانند صاعقه بر لشکر دشمن حمله مى کرد و چنان در انبوه جمعيت فرومى رفت که دلهاى دوستانش از ترس بر جان امام، به تپش مى افتاد و اين حال همچنان ادامه مى يافت تا امام از گوشه ديگر ميدان سر بر مى آورد، در حاليکه ذکر خدا بر لب داشت و دشمن از ترس او پراکنده شده بود. اصولا چگونه ممکن است مرد خدا که قلبش مالامال از ايمان است از مرگ و شهادت بترسد و از شمشير و نيزه دشمن وحشتى به خود راه دهد، مگر نه اين است که خود امام در خطبه بيست و دوم مى فرمايد: «لَقَدْ کُنْتُ وَ ما اُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ وَ لا اُرْهَبُ بِالضَّرْبِ وَ اِنِّى لَعَلى يَقِيْن مِنْ رَبِّى وَ غَيْرِ شُبْهَة مِنْ دينى»; «من هرگز کسى نبودم که به نبرد تهديد شوم، يا از ضرب شمشير دشمن بهراسم چرا که من به پروردگار خويش يقين دارم و در آئين خود، گرفتار شک و ترديد نيستم». جمله «فَوَاللهِ ما اُبالى» اشاره به اين حقيقت است که افراد عادى و بى هدف هرگز به استقبال مرگ نمى روند، بلکه دائماً نشسته اند تا در پايان عمر مرگ به سراغ آنها بيايد; در حالى که براى افراد شجاع و با ايمان تفاوتى نمى کند که به استقبال مرگ بشتابند يا در أجل مقدّر، مرگ به سراغ آنها بيايد و اين درست به آن مى ماند که مرگ را به شير درنده اى تشبيه کنيم، افراد عادى هرگز در جايى که اثرى از اين حيوان باشد گام نمى نهند ولى يک فرد شجاع ممکن است به استقبال آن برود و با آن به نبرد و پيکار برخيزد، آنها بر چهره مرگ هنگامى که به صورت شهادت در راه رضاى خدا باشد لبخند مى زنند و آنرا تنگ در آغوش مى گيرند، اگر مرگ دَلْق رنگارنگى از آنان مى گيرد آنها عمرى جاودان از مرگ مى ستانند. سپس امام به دومين احتمالى که گروهى از لشکر عراق درباره سبب تأخير پيکار با شاميان مى دادند پرداخته، مى فرمايد: «اما اين که مى گوييد: تأخير در جنگ به سبب اين است که من در مبارزه با شاميان ترديد دارم (اشاره به اين که يقين ندارم آنها راه باطل را مى پويند) به خدا سوگند! (اين تصور باطل و خيال خامى است) من اگر هر روز جنگ را به تأخير مى اندازم، به خاطر اين است که اميد دارم گروهى از آنان به ما بپيوندند و هدايت شوند، و در لابه لاى تاريکى ها پرتوى از نور مرا ببينند و به سوى من آيند» (وَ أَمَّا قَوْلُکُمْ شَکّاً في أَهْلِ الشَّامِ! فَوَاللهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلاَّ وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي، وَ تَعْشُوَ(2) إِلى ضَوْئِي). «و اين براى من بهتر است از کشتن آنها در حالى که گمراهند هر چند در اين صورت نيز گرفتار گناهان خويش مى شوند» (و من مسؤول بدبختى آنها نيستم ولى ميل دارم تا آنجا که در توان من است آنها را از لب پرتگاه دور سازم و به جاده مطمئن سعادت بازگردانم) (وَ ذلِکَ أَحَبُّ إِلَىَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلالِهَا وَ إِنْ کَانَتْ تَبُوءُ(3) بِآثَامِهَا). در اينجا امام به نکته مهمّى اشاره مى فرمايد و آن اين که جنگ براى مردان خدا نه يک هدف است و نه نخستين راه درمان، بلکه آخرين طريق درمان محسوب مى شود، در آنجا که هيچ وسيله ديگر کارساز نباشد; آنها سعى دارند حتى اگر ممکن است يک نفر بر اهل ايمان بيفزايند و از پيروان کفر و ظلم و بيدادگرى بکاهند و در حالى که افراد عادى با سوءظن و بدبينى به اين صحنه ها مى نگرند آنها با اميدوارى و حُسن ظن نگاه مى کنند و پيوسته آغوش خود را براى تائبين و نادمين گشوده اند. تاريخ ـ به خصوص تاريخ جنگ صفّين ـ نيز نشان مى دهد که حسن ظنّ امام در اين باره بى دليل نبود، چرا که گروه کثيرى در همان ايّام که بى خبران به امام فشار مى آوردند تا جنگ را شروع کند و امام تعلّل مى ورزيد، توبه کردند و به سوى لشکر امام بازگشتند يا از جنگ کناره گيرى نمودند. «مرحوم شوشترى» در «شرح نهج البلاغه» خود در اينجا فهرستى را از نام کسانى که در جنگ صفين به برکت تأخير امام در جنگ به آن حضرت پيوستند، ارائه مى دهد که از ميان آنها مى توان از خواهرزاده «شرحبيل» که ملحق شدنش به لشکر امام داستان جالبى دارد و «شمربن ابرهه الحميرى» و جماعتى از قاريان قرآن و همچنين «عبدالله بن عمر العنسى» نام برد. اين عبدالله بن عمر زمانى به امام پيوست که با خبر شد عمّار در لشکر على (عليه السلام) است و به ياد حديث معروف پيامبر افتاد که به او فرمود: «يا عَمّارُ تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْباغيَةُ»; اى عمّار تو را گروه ستمکار به قتل مى رساند» (و پس از کشته شدن عمّار بدست معاويه واضح و آشکار شد که آنها گروه ستمکارند و شکّى براى آنها در اين زمينه باقى نماند). و نيز همو از جوانى نام مى برد که از لشکر شام خارج شد و به سوى لشکر امام(عليه السلام) آمد و پيوسته شمشير مى زد و لعن مى کرد و دشنام مى داد. «هاشم مرقال» که از صحابه معروف على (عليه السلام) و پرچمدار آن حضرت در ميدان صفين بود به او گفت: اى جوان روز قيامت بايد در برابر اين سخنان پاسخگو باشى و حساب اين پيکار را بدهى. جوان گفت: من به خاطر اين با شما مى جنگم که براى من نقل کرده اند رئيس شما (على (عليه السلام)) نماز نمى خواند و شما نيز نماز نمى خوانيد و نيز به خاطر اين با شما مى جنگم که رئيس شما خليفه ما را کشته و شما او را يارى کرده ايد. «هاشم مرقال» ماجراى قتل عثمان را براى او شرح داد و براى او روشن ساخت که على (عليه السلام) نخستين کسى بوده که با پيامبر نماز گزارده و از همه مردم آگاه تر به دين خدا است و ياران او شب زنده دارانند. هنگامى که جوان متوجه اشتباهات خود شد از خدا درخواست توبه کرد و به شام بازگشت در حالى که از اعمال خود پشيمان شد.(4) آرى على (عليه السلام) مى خواست اين گونه افراد را به سوى خود جذب کند و به راه حق دعوت نمايد. او هرگز تشنه خون ريزى نبود، بلکه تشنه هدايت مردم بود. او شيفته مقام و حکومت نبود، بلکه خواهان عدل و عدالت بود و هميشه سعى داشت تا ممکن است جنگى رخ ندهد و اگر جنگى رخ مى دهد ضايعات را به حداقل برساند; به همين دليل معمولا سعى داشت جنگ بعدازظهر و حتى نزديکى غروب آغاز شود تا تاريکى شب آتش جنگ را خاموش سازد و خون مردم کمتر ريخته شود. و آنها که مايل به کناره گيرى از جنگ هستند از تاريکى شب استفاده کنند و کنار روند. جمله «تَعْشُوَ اِلَى ضَوْئِى» با توجه به اين که «عَشْو» (بر وزن ضرب) به معنى تاريکى و عدم وضوح چيزى است، اشاره به اين حقيقت است که فضاى جامعه اسلامى را در آن روز تاريکى و ظلمت جهل و نادانى و تبليغات زيانبار فرا گرفته بود و تنها چراغى که مى توانست آن فضا را روشن کند نور امام و افکار او بود. به همين دليل تا آنجا که ممکن بود جنگ را به عقب مى انداخت. تا جايى که گاهى افراد ناآگاه زبان به اعتراض مى گشودند و اين کار را ترس از مرگ و يا شک در برنامه هاى دشمنان مى پنداشتند، در حالى که اين گونه امور درباره امام (عليه السلام) براى آنها که از روحياتش آگاه بودند، اصلا مفهوم نداشت. * * * پی نوشت: 1 ـ در ترکيب اين جمله و اعراب آن دو احتمال داده شده است: نخست اين که «کلّ» منصوب باشد به عنوان مفعول فعل مقدّر، و در تقدير «أتفعل کلّ ذلک» باشد ديگر اينکه «کلّ» مرفوع به عنوان مبتداء باشد و در تقدير چنين است «أکلّ ذلک ناش من کراهية الموت». و در هر حال «کراهية الموت» «مفعولٌ لاِِجله» مى باشد. 2 ـ «تَعْشُوَ» در اصل از ماده «عَشو» (بر وزن ضرب) به معنى تاريکى و عدم وضوح چيزى است و نماز «عشا» را از اين جهت عشا مى گويند که در آغاز شب خوانده مى شود و «عشى» به معنى آخر روز است که هوا کم کم تاريک مى شود و «اعشى» به کسى مى گويند که ديد چشمش ضعيف است. 3 ـ «تَبوءُ» از ماده «بَوْء» (بر وزن نوع) به معنى رجوع و بازگشت است و گفته مى شود که ريشه اصلى آن، به معنى صاف و مسطح کردن است و چون انسان به هنگام ساختن منزل محلّ بنا را صاف مى کند و هر جا برود به منزلگاه برمى گردد، معنى رجوع از آن اراده مى شود. 4 ـ بهج الصباغة فى شرح نهج البلاغة، جلد 10، صفحه 269 تا 272.  
شرح علامه جعفریدرباره تاخير جنگ: «و اما قولكم: اكل ذلك كراهيه الموت؟! فو الله ما ابالي دخلت الي الموت او خرج الموت الي» (اينكه مي‌گوئيد همه‌ي اين تاخير در بسيج سپاه براي احساس ناگواري مرگ است! (بخطا رفته‌ايد) زيرا سوگند به خدا هيچ باكي ندارم كه من بسوي مرگ بروم يا مرگ بسراغ من بيايد). انگيزه‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام در بتاخير انداختن جنگ و نگاهي به جريانات پيش از شروع جنگ صفين: هيچ كس ترديد در اين ندارد كه معاويه چنان شخصيت خود را در قدرت پرستي در اين دنيا محو و متلاشي كرده بود كه اميدي به بازگشت او به يك شخصيت سالم و آگاه شدن به موقعيتي كه در آن غوطه‌ور گشته است، مانده باشد. همچنين هيچ شكي در اين حقيقت وجود ندارد كه اميرالمومنين عليه‌السلام با نظر به تعهد الهي و اصول عالي انساني نمي‌توانست با آن چنگيز خونسرد و ماكياولي درس نخوانده و نژادپرست از در سازش درآيد. اميرالمومنين عليه‌السلام در همه گفتارهاي خود جنگ با معاويه را جهاد در راه خدا مي‌دانست. با اين وصف چرا علي (ع) گاهي در شروع جنگ و حمله به آن مكار ستمگر تاخير ميورزيد؟ پاسخ اين سوال را خود آنحضرت در جملات مورد تفسير به صراحت بيان فرموده است كه حاصل آن علاقه‌ي شديد آن دادگر فوق دادگران به هدايت و ارشاد فريب خوردگان بوده است. شمشير بازي و زورآزمائي و ببازي گرفتن جان آدميان نه تنها در هدف حيات معقول فرزند ابيطالب نبوده است، بلكه آن بزرگ بزرگان بازيهاي مزبور را ضد هدف حيات معقول ميدانست. منطق اميرالمومنين (ع) بر مبناي حيات انسانها تكيه مي‌كرد، زيرا حياتست كه منشا آثار و توليد كننده‌ي نتايج مطلوب هدف جهان هستي است نه مرگ و نابودي. بهمين جهت بود كه اين حيات شناس آشنا با جانهاي انساني هرگز در حمله و هجوم شتابزدگي نداشت و از شروع بجنگ با ناكثين و مارقين و قاسطين جدا اجتناب نموده و بارها با آنان به گفتگو و احتجاج مي‌پرداخت و باصطلاح معروف اتمام حجت مي‌كرد. در آن هنگام هم كه اقدام به جنگ ضروري مي‌نمود، فرمان حمله را براي بعد از ظهر و نزديكيهاي تاريكي صادر مي‌فرمود. وقتيكه فرماندهان علت تاخير فرمان حمله را از آن پيشوا و رهبر جان‌هاي آدميان مي‌پرسيدند، چنين پاسخ ميداد كه ساعات عصر به شب نزديك است، بگذاريد تاريكي فرا رسد، تا آنان كه مي‌خواهند در ميدان جنگ حاضر شوند و هنوز در راهند، وارد ميدان نشوند، يعني به مرز زندگي و مرگ نرسند و آنانكه زخم خورده‌اند، از تاريكي استفاده كرده زندگي خود را نجات بدهند. و از طرف ديگر هر اندازه كه سپاهيان به شب نزديكتر مي‌شوند، سست‌تر مي‌گردند و از حالت جوش و خروش و پرخاش آنان كاسته مي‌شود و درهاي رحمت الهي بر خاك نشينان باز مي‌گردد. بدين ترتيب شماره‌ي كشته شدگان تقليل مي‌يابد. اينست منطق اميرالمومنين كه منطق حيات و جان انسانهااست. اما جريان گفتگو و اتمام حجت لازم كه در صفين موجب تاخير در صادر كردن فرمان حمله به سپاهيان معاويه گشته است، مطابق نقل ابن ابي‌الحديد بدين ترتيب بوده است: اميرالمومنين در صفين به آب فرات مسلط گشت و به اهل شام اجازه داد كه در استفاده از آب فرات، با او و سپاهيان او مشترك باشد، باشد كه اين عنايت و اجازه و دادگري آنان را بخود بياورد و در موقعيت نابكارنه‌اي كه در پيش گرفته بودند تجديد نظر كنند و به تامل و انديشه بپردازند. چند روز اول سكوت بر طرفين حكمفرما بود، يعني نه از طرف اميرالمومنين عليه‌السلام پيامي بسوي معاويه و معاويه پرستان مي‌رفت و نه بالعكس، در اين هنگام سپاهيان اميرالمومنين تاخير صدور فرمان جنگ از اميرالمومنين را تحمل نكرده، چنين گفتند: يا اميرالمومنين آيا ما زنها و فرزندانمان را در كوفه گذاشتيم و به سرزمين شام آمديم كه اينجا را براي خود وطن اتخاذ كنيم؟ فرمان جنگ را صادر فرما، زيرا مردم از تاخير جنگ ناراحتند و در اين باره بگو مگو راه انداخته‌اند. حضرت پرسيد: چه مي‌گويند؟ پاسخ دادند كه مردم چنين گمان مي‌كنند كه شما از بيم مرگ! اقدام به جنگ نمي‌كنيد! و برخي از مردم گمان مي‌كنند كه شما درباره‌ي جنگ با شاميان شك و ترديد داريد. حضرت در پاسخ آنان فرمود: من كي از جنگ بيم و كراهت داشته‌ام؟! شگفت‌انگيز است كه من در دوران جواني علاقه و اشتياق به جنگ و جهاد در راه خدا داشته‌ام، ولي حالا كه ساليان عمرم بالا رفته و رو به سپري شدن است و هنگام كوچ از اين دنيا براي من فرا رسيده است، از جنگ و جهاد بهراسم؟! سوگند به خدا، من اين امر را پشت و رو كرده و بطور كامل درباره‌ي آن انديشيده و تنها نتيجه‌اي كه دريافته‌ام اينست كه يا بايد با اين تبهكاران بجنگم و يا به خدا و رسولش معصيت بورزم، ولي من در اقدام به جنگ شكيبائي مي‌كنم. باشد كه آنان به خود بيايند و هدايت شوند يا حداقل گروهي از آنان هدايت را بپذيرند زيرا رسول خدا در جنگ خيبر بمن فرمود: اگر خداوند بوسيله‌ي تو يك مرد را هدايت كند، براي تو بهتر از هر چيزيست كه آفتاب بر آن میتابد. نصر بن مزاحم مي‌گويد: سپس علي عليه‌السلام بشير بن عمرو انصاري و سعيد بن قيس همداني و شبث بن ربعي تميمي را به نزد معاويه فرستاد و فرمود: برويد نزد آن مرد، و او را به سوي خداوند عزوجل دعوت كنيد و دعوت كنيد او را به اطاعت و پيروي از جمعيت و تبعيت از دستور خداوند سبحان. شبث گفت: يا اميرالمومنين آيا نمي‌خواهي او را با دادن سلطه و مقامي كه اگر با تو بيعت كند، تقدم و ترجيحي براي او در برابر ديگران محسوب گردد متمايل به خود بسازي؟ حضرت فرمود: برويد به نزد او و با او احتجاج كنيد و ببينيد نظرش چيست. آن سه نفر رفتند و به معاويه وارد شدند. ادعاها و استدلالهاي طرفين نخست ابوعمرو بن محصن حمد و سپاس خدا را بجاي آورد و سپس رو به معاويه كرد و چنين گفت: اي معاويه، دنيا قطعا از دست تو خواهد رفت و بازگشت نهائي تو به سراي آخرتست و خداوند مجازات كردارت را خواهد داد و آنچه را كه اندوخته‌اي محاسبه خواهد كرد و من تو را به خدا سوگند ميدهم اجتماع اين امت را متفرق مساز و ميان اين امت خونريزي براه مينداز. معاويه: اين توصيه را چرا به رفيقت (علي (ع)) نمي‌نمائي؟ ابوعمرو: شگفتا، علي بن ابيطالب احتياجي به توصيه ندارد. اين مرد با تو قابل مقايسه نيست، علي بن ابيطالب براي زمامداري از جهت فضيلت و دين و سابقه در اسلام و نزديكي به رسول خدا از همه‌ي مردم شايسته‌تر است. معاويه: چه ميخواهي بگوئي؟ ابوعمرو: ترا به تقواي پروردگارت و پاسخ مثبت به پسر عمويت (ابو عمرو) در پذيرش حق كه ترا بسوي آن مي‌خواند، دعوت مي‌كنم، زيرا اين پذيرش براي دين تو و عاقبت كار تو سالم‌تر و بهتر است. معاويه: آيا بگذارم خون عثمان هدر برود؟ نه سوگند به خدا، هرگز چنين كاري را نخواهم كرد. در اين موقع سعيد بن قيس خواست سخني بگويد، شبث بن ربعي سبقت بر او گرفته و پس از حمد و ثناي خداوندي گفت: اي معاويه، من اعتراض ترا بر ابوعمرو فهميدم. غرض و هدف تو براي ما پوشيده نيست. تو براي گمراه كردن مردم و بخود جلب كردن و مطيع ساختن آنان چيزي پيدا نكرده‌اي، لذا بهانه‌اي كه در اين غرض ورزي بدست گرفته‌اي، اينست كه به آنان تلقين كني كه پيشواي شما مظلوم كشته شده است، بيائيد به خونخواهي او برخيزيم! اين ياوه گوئي ترا مردمي احمق و پست و رذل باور كرده و براه افتاده‌اند. ما كاملا مي‌دانيم كه تو مي‌توانستي به كمك عثمان بشتابي، ولي تو تاخير كردي و قتل او را براي بدست آوردن اين موقعيت دوست داشتي و مي‌خواستي. و چه بسا كسي كه در طلب و جستجوي هدفي باشد و خداوند ما بين او و هدفش مانع بوجود مي‌آورد و گاهي آرزو كننده به آرزوي خود مي‌رسد و گاهي از رسيدن به آرزويش محروم مي‌ماند و سوگند به خدا، تو چه به آرزوي خود برسي و چه به آرزوي خود نرسي هيچ يك براي تو خيري نخواهد داشت. سوگند به خدا، اگر از آنچه كه ميخواهي، محروم شوي، قطعا پليدترين عرب خواهي بود و اگر آنچه را كه جستجو ميكني بدست بياوري (يقين بدان) كه بدون شايستگي براي سقوط در آتش به هدف خود نائل نخواهي گشت. از خدا بترس اي معاويه، و اين وضعي را كه پيش گرفته‌اي رها كن و با كسي كه شايسته‌ي امري است، در آن امر جنگ و جدال مكن. معاويه: حمد و ثنا مر خداراست. نخستين دليل حماقت و كم شكيبائي تو اينست كه سخن مردي شريف و با شخصيت و سرور قوم خود را قطع كردي، سپس درباره‌ي چيزي كه به آن علم نداري عتاب كردي، اي اعرابي اوباش، در همه‌ي حرفهائي كه زدي دروغ گفتي و پستي نشان دادي. برگرديد از نزد من، ميان من و شما فقط شمشير حكم خواهد كرد. براي يك انسان محقق همين سخناني كه ميان فرستادگان اميرالمومنين عليه‌السلام و معاويه مطرح شده است كافي است كه ماهيت معاويه و خواسته‌هاي پليد و شيطاني او را آشكار نمايد. خلاصه‌ي اين گفتگو را در مطالب زير مورد توجه قرار مي‌دهيم: تحليلي مختصر در مورد ادعاها و استدلالهاي طرفين:  1- در سخنان ابوعمرو چيزي جز حقيقت وجود ندارد. او نخست معاويه را به فناي عمر و بازگشت نهائي كه سراي آخرت و مشاهده‌ي نتايج كردار و گفتار است، توجه داد. آيا معاويه اين سخن را نفهميد، يا فهميد و باين سخن اعتقاد نداشت؟ چه كسي است كه بگويد: معاويه اين سخن را نفهميد، در صورتيكه شبانه روز امثال اين مطالب را به زبان مي‌آورد و مي‌گفت و مي‌شنيد. پس قطعا معاويه اين مطالب را مي‌فهميد، ولي همانطور كه اميرالمومنين بارها با صراحت و كنايه فرموده‌اند، او ايمان و اعتقاد به اين حقايق نداشت. بنابراين، راهي ديگر براي مقاومت معاويه در برابر اين حقايق جز فرياد وا اسلاما زدن دروغين كه همان سنت سياستمداري ضد انساني است، نمانده بود، همان سنت ديرينه كه همواره حيات فردي و اجتماعي انسانها را مختل ساخته است. 2- سخن دوم ابوعمرو اين بود كه‌اي معاويه اجتماع امت اسلامي را متفرق مساز و ميان اين امت خونريزي براه مينداز يعني اگر تو يك ادعاي حقوقي داري و واقعا براي تو چنين ادعائي مشروع و جايز است، احتياج بكشتار مسلمانان و پراكنده ساختن اجتماع آنان و زير پا گذاشتن حق قانوني اميرالمومنين وجود ندارد، بحث درباره‌ي اين ادعا و تحليل و بررسي راست و دروغ بودن آن و پيدا كردن قاتلان عثمان به يك اجتماع آرام نيازمند است. 3- حالا ببينيم پاسخ معاويه در مقابل اين دو مطلب چيست؟ معاويه مي‌گويد: اين توصيه را چرا به رفقيت (علي (ع)) نمي‌نمائي؟ ابوعمرو بهترين پاسخ را به اين سئوال مي‌دهد كه مگر علي بن ابيطالب (ع) از نظر شخصيت و موقعيت قانوني كه دارد با تو كيي است تا من اين توصيه را به او نمايم؟! 4- پس از آنكه ابوعمرو شخصيت اميرالمومنين را به خوبي توصيف مي‌كند و او را از موجوديت معاويه جدا و تفكيك مي‌نمايد، معاويه مي‌گويد: تو چه ميخواهي بگوئي؟ دقت كنيد گويا ابوعمرو با زبان چيني يا فرنگي يا فارسي يا تركي با معاويه سخن گفته است، يا اصلا مثل اينكه ابوعمرو براي معاويه شطحيات يا معماپردازي نموده است كه معاويه مقصود او را نفهميده، مي‌پرسد چه مي‌خواهي بگوئي؟!! مثل اينكه خود محوريهاي قدرت پرستانه، زبان مادري آدمي را هم بفراموشي مي‌سپارد!! ابوعمرو با كمال صراحت مي‌گويد: ترا به تقواي پروردگارت و پاسخ مثبت به پسر عمويت در پذيرش حق كه ترا بسوي آن دعوت مي‌كند مي خوانم، زير اين پذيرش براي دين تو و عاقبت كار تو سالم‌تر و بهتر است. معاويه در برابر اين مطالب صريح مي‌گويد: آيا بگذارم خون عثمان هدر برود؟ مگر معاويه نمي‌دانست كه قاتلين حقيقي (مباشرين) عثمان قتيره بن وهب و سودان بن حمران بوده‌اند و اين دو قاتل در همان ازدحامي كه در خانه‌ي عثمان (يوم الدار) بوجود آمده بود بوسيله‌ي بردگان عثمان كشته شده بودند و هيچ كس ديگر در قتل عثمان شركت نكرده بود. اگر بعضي ديگر فرضا سكوت كرده يا تحريك كرده بودند، مورد قصاص شرعي نبودند، البته محاكمه و تحقيق امر درباره‌ي آنان در موقعيت آرام كاملا امكان‌پذير بود. و اين يك محاكمه‌ي مستقل احتياج داشت نه ادعاي سلطنت و خلافتي كه معاويه بر سر آن مي‌جنگيد. 5- شبث بن ربعي معاويه را مخاطب قرار داده و مي‌گويد: اي معاويه، ما مي‌دانيم تو چه مي‌خواهي و مقصود تو چيست. (چرا خودت را به زحمت و تكلف مي‌اندازي، منظور تو كاملا روشن است، صريح بگو و پرده پوشي مكن، تو رياست مي‌خواهي و براي هيچ كسي جاي ترديد و ابهام نيست) تو تاكنون نتوانسته‌اي دليلي براي گمراه كردن مردم و جلب ميل آنان به سوي خود پيدا كني، لذا خود را مجبور مي‌بيني كه يك بهانه‌ي فريبنده بدست آورده و مردم ساده‌لوح را بفريبي، اين بهانه‌ي سست‌تر از تار عنكبوت كشته شدن عثمان است، كه فرياد برآورده‌اي كه‌اي مردم، عثمان كه امام شما بود مظلوم كشته شده است، بيائيد انتقام خون او را بگيريم! چه كساني اين بهانه‌ي ترا باور نموده و دعوت پليد ترا پاسخ گفته‌اند؟ اينان احمقان پست و اراذل و او باشند. مگر تو خودت نبودي كه با كمال قدرت بياري او نرفته از او دفاع نكردي؟ مگر تو براي اين موقعيت ساختگي كه به خود گرفته‌اي قتل او را نمي‌خواستي؟ اين حقيقت را بدان كه در اين موقعيتي كه پيش گرفته‌اي چه شكست بخوري و چه پيروز شوي، رو به سقوط خواهي رفت، اگر شكست بخوري پست‌ترين و پليدترين فرد نژاد عرب خواهي بود و اگر پيروز شوي آتش الهي در انتظار تست. 6- معاويه پس از حمد و ثناي خداوندي: نخست شبث بن ربعي را به حماقت منسوب مي‌سازد. اين ضربه زدن به شخصيت طرف در آغاز گفتار هم يكي از موثرترين وسايل بازي مكاران و سياستمداران حرفه‌اي است كه براي دست و پاچه كردن طرف با كمال مهارت بكار مي‌برند. سپس شبث را به ناداني منسوب مي‌سازد و ميگويد: تو نمي‌داني. مثل اينكه شبث از بيابانهاي دوردست از اجتماعات آمده بود، در صورتيكه يكي از سه نفر مطلع از تمامي قضايا بود كه اميرالمومنين (ع) بسوي معاويه فرستاده بود. وانگهي مگر آنچه را كه شبث گفت، عين حقيقت نبود؟! اگر او واقعا از داستان عثمان بي‌خبر بود، چرا معاويه حداقل يك جمله براي اثبات حقانيت خود و به عنوان پرده برداشتن از حقيقتي كه شبث آنرا نمي‌دانست، مطرح نكرد؟! بار ديگر معاويه از حرفه‌ي خود بهره‌برداري نموده فحش و دشنام نثار شبث مي‌نمايد: اي اعرابي جلف (اوباش) تو دروغ گفتي و پستي نشان دادي! آنگاه نوبت تهديد مي‌رسد و معاويه مي‌گويد: برگرديد و ميان من و شما جز شمشير چيزي حكم نخواهد كرد. اين بود منطق معاويه كه ملاحظه كرديد. جاي حيف و تاسف است كه اين انسان معكوس بقول اميرالمومنين وقت قاصدان را مي‌گيرد و كاغذها باطل مي‌كند و تفكرات فراواني به كار مي‌اندازد و هزاران خون بيگناه را بر زمين مي‌ريزد و باطلها را با نمايش حق به مردم تحويل مي‌دهد و جز اين سخني ندارد كه در اين گفتگو ديديد: برخيزيد و برويد، من قدرت مي‌خواهم و ميان من و شما كه از حق دفاع مي‌كنيد، چيزي جز شمشير ندارم! اين سه نفر برگشتند و جريان گفتگو با معاويه را به اميرالمومنين (ع) عرض كردند. ابن ابي‌الحديد چنين ادامه مي‌دهد كه نصر بن مزاحم مي‌گويد: گروه قرا (آشنايان با قرآن) از اهل عراق و شام هر يك در ناحيه‌اي از صفين كه سي هزار نفر بودند جايگير شدند. اميرالمومنين عليه‌السلام در نزديكي آب اردو زد و معاويه نيز بالاتر از سپاهيان اميرالمومنين در نزديكي آب اردوي خود را مستقر نمود. گروه قرا ميان علي (ع) و معاويه برفت و آمد پرداختند. از جمله قرا اشخاص زير بوده‌اند: عبيده سلماني، علقمه بن قيس نخعي، عبدالله بن عتبه و عامر بن عبدالقيس كه در نقطه‌اي از ساحل فرات بوده و به سپاهيان علي (ع) برگشتند. اينان نزد معاويه رفته و به او گفتند: اي معاويه، چه مي‌خواهي؟ معاويه: خون عثمان را مي‌خواهم. قرا: از چه كسي خون عثمان را مي‌خواهي؟ معاويه: از علي بن ابيطالب. قرا: آيا عثمان را علي كشته است؟ معاويه: آري، او كشته است و قاتلين عثمان را در سپاهيان خود جاي داده است) دقت فرمائيد كه معاويه در جواب قرا صريحا مي‌گويد: علي بن ابيطالب (ع) عثمان را كشته است! اكنون بقيه جريان را توجه فرمائيد: سپس چهار نفر به نزد اميرالمومنين (ع) برگشته و سخن معاويه را به آنحضرت نقل كردند. اميرالمومنين (ع): خدا شاهد است، بخدا سوگند سخني دروغ گفته، من عثمان را نكشته‌ام. همين چهار نفر به نزد معاويه برگشته و به او خبر دادند كه اميرالمومنين نسبت قتل عثمان را به او تكذيب نموده و خدا را شاهد گرفته كه او عثمان را نكشته است (اين رفت و آمد بترتيب زير ادامه پيدا مي‌كند و سخنان اميرالمومنين (ع) را به معاويه و سخنان معاويه را به اميرالمومنين خبر مي‌دهند.) معاويه: اگر او عثمان را با دست خود نكشته است، او بوده است كه دستور به قتل او داده و انبوه مردم را به قتل او تحريك كرده است. اميرالمومنين (ع): خدا شاهد است، به خدا سوگند، آنچه كه معاويه گفته است، دروغ است. معاويه: اگر علي راست مي‌گويد، قاتلان عثمان را كه در سپاهيان او هستند بدست ما بدهد، تا ما آنان را قصاص كنيم. اميرالمومنين (ع): آنان قرآن را عليه عثمان تاويل نمودند و ميان آنان و عثمان جدائي (نظري و اجتهادي) بوجود آمد و در حاليكه سلطه در دست عثمان بود، او را كشتند و براي امثال اين قاتلان قصاصي نيست. بدين ترتيب اميرالمومنين معاويه را از نظر مباني فقه اسلامي مغلوب ساخت البته چنانكه در بعضي از سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام ديده مي‌شود تحقيق و بررسي در دلايل آنان كه مردم را به قتل عثمان تحريك كرده بودند صحيح بود، ولي چنين كار بزرگي در آرامش و نظم جامعه امكان‌پذير بود، نه در وضعي كه معاويه عمدا پيش آورده بود كه تحقيق و بررسي امكان‌پذير نباشد. وانگهي چنانكه در گذشته گفتيم: قاتلان حقيقي عثمان عبارت بودند از دو نفر به نام قتيره بن وهب و سودان بن حمران نه محمد بن ابي‌بكر و مالك اشتر و عمرو بن الحمق و مي‌دانيم كه دو قاتل مزبور را بردگان عثمان در همان روز غائله‌ي (يوم الدار) كشته بودند. آنچه كه مي‌تواند مقصود و هدف اصلي معاويه را آشكار بسازد، مسئله‌ي خون عثمان نيست، بلكه مطلبي است كه خود صريحا مي‌گويد. معاويه: اگر حقيقت آنست كه شما گمان مي‌كنيد، چرا علي بن ابيطالب زمامداري را به خود اختصاص داده و با ما و كسانيكه در اينجا با ما هستند مشورت نكرده است؟!. اميرالمومنين (ع): مردم پيرو مهاجرين و انصارند و آنان براي همه مسلمانان شهرها درباره‌ي اولياي امر و پيشوايان دينشان شاهدند. مهاجرين و انصار با كمال رضايت به من بيعت كرده‌اند و من نمي‌گذارم امثال معاويه باين امت حكومت كند و بر دوش آنان سوار شود و اجتماعشان را متفرق بسازد. معاويه: چرا آن عده از مهاجرين و انصار كه اينجا هستند، با علي بيعت نكرده‌اند و با او در مشورت شركت ننموده‌اند؟ اميرالمومنين (ع): مشورت و بيعت با بدريون است نه عموم صحابه و در روي زمين يك بدري وجود ندارد مگر اينكه با من بيعت كرده است و با من است و يا اينكه مطلع گشته و رضايت داده است. شما را معاويه درباره‌ي جان و دينتان فريب ندهد. در جملات بالا با كمال وضوح هدف اصلي معاويه از كارشكني و مبارزه با ولي الله اعظم روشن مي‌شود كه خلاصه‌اش اينست كه چرا علي بن ابيطالب در موضوع زمامداري، مرا ناديده گرفته است؟!! نصر بن مزاحم مي‌گويد: ابو امامه باهلي و ابوالدردا بنزد معاويه رفته و باو گفتند: چرا با اين مرد به جنگ و مبارزه پرداخته‌اي در صورتيكه سوگند بخدا، سابقه‌ي اسلام او از تو قديم‌تر و باين امر شايسته و به رسول خدا (ص) از تو نزديكتر است. معاويه: من بجهت خون عثمان با او مي‌جنگم و اوست كه قاتلان عثمان را در سپاهيان خود دارد، به او بگوئيد: حق قصاص قاتلين را به ما بدهد، من اولين كسي از اهل شام خواهم بود كه با او بيعت خواهد كرد. اميرالمومنين (ع): مي‌دانيد معاويه چه كساني را مي‌خواهد به خوانخواهي عثمان بكشد؟ سپس اشاره فرمود به جمعيتي در حدود بيست هزار نفر كه زره‌هاي آهنين پوشيده و فقط چشمان آنان ديده مي‌شد، و همه‌ي آنان مي‌گفتند: همه‌ي ما در قتل عثمان شكرت كرده‌ايم، كسانيكه مي‌خواهند قاتلان عثمان را بگيرند و قصاص كنند، ما را بگيرند آيا با اين وضع اميرالمومنين مي‌توانست دست يك يا چند نفر را بگيرد و براي قصاص به معاويه تحويل بدهد؟!! در صورتيكه: 1- قاتلان حقيقي عثمان چنانكه متذكر شديم دو نفر بودند كه در روز حادثه كشته شده بودند. 2- آنانكه تحريك به قتل عثمان كرده بودند، بيش از هزاران نفر از مسلمانان بودند. 3- اشخاص برجسته‌اي كه در اين تحريك شركت كرده بودند، مباني فقهي و قرآن را در نظر گرفته بودند. 4- ولي حقيقي خون عثمان معاويه نبوده است. 5- يك ادعاي حقوقي درباره قتل عثمان نمي‌تواند مجوز در هم ريختن جامعه و جنگ و پيكار با زمامدار كاملا قانوني آن جامعه بوده باشد. اين بود مقدمات و جريانات پيش از شروع جنگ صفين. *** «و اما قولكم شكا في اهل الشام! فو الله ما دفعت الحرب يوما الا و انا اطمع ان تلحق بي طائفه فتهتدي بي و تعشو الي ضوئي و ذلك احب الي من ان اقتلها علي ضلالها و ان كانت تبوء بآثامها» (و اما اينكه مي‌گوئيد: تاخير در اقدام به نبرد بجهت شكي است كه درباره‌ي اهل شام دارم! سوگند به خدا، هيچ روزي جنگ را به تاخير نينداختم مگر به اميد و طمع اينكه گروهي از مردم فريب خورده بمن ملحق و بوسيله‌ي من هدايت شوند و با آن بينائي ضعيفي كه دارند از روشنائي من بهره‌ور گردند. اين تاخير (در شروع جنگ كه چنين نتيجه‌ي الهي را در بر داشته باشد) براي من محبوبتر از آن است كه آن فريب خوردگان را در ضلالتي كه غوطه‌ورند نابود بسازم، اگر چه در سرنوشت و مقصد نهائي با گناهان خود دمساز شوند.) انسان كشي هرگز دير نمي‌شود، اينست اصل اساسي حيات، باميد آنكه دشمنان فريب خورده به خود بيايند و از گمراهي پشيمان شوند، تا بتوانم جنگ را بتاخير مياندازم. جاي شگفتي است اينكه چگونه مردم آن دوران و جامعه‌اي كه اميرالمومنين (ع) را شب و روز مي‌ديدند و با او معاشرت مي‌كردند و در حوادث تند و تيز و فراز و نشيب زندگي فردي و اجتماعي، ابعاد شخصيت او را از نزديك مشاهده مي‌كردند، با اينحال درباره‌ي او تصوراتي مخالف واقع داشتند. آيا آنان مردمي فراموشكار بودند؟ آيا آنان مردمي چند شخصيتي بودند؟ يا خود حوادث و جريانات آن دوران مقتضي بروز حالات متضاد در آن مردم مي‌گشت؟ هر يك از اين امور محتمل است. آخر مگر حركات و سكنات و گفتار دائمي اميرالمومنين براي آنان اثبات نكرده بود كه او در همه‌ي لحظات زندگيش با يك يقين نوراني دروني حركت مي‌كند و هرگز شك و ترديدي در مسيري هر چند پر پيچ و خم و سنگلاخ كه پيش رويش قرار گرفته بود، نداشته است، با اينحال مي‌گويند: علت تاخير جنگ با اهل شام كه معاويه و به قول عمر بن خطاب كسراي عرب در راس آنان قرار گرفته بود، بجهت آنست كه علي در غائله‌اي كه معاويه و پيروان او در شام بوجود آورده‌اند، شك و ترديد دارد، در صورتيكه بيش از ده مورد در نهج البلاغه در خطبه‌ها و نامه‌ها صريحا موقعيت قاطعانه‌ي خود را در برابر شام و معاويه‌اش بيان فرموده است. مگر خود اشعث بن قيس و اشخاصي ديگر بارها پيشنهاد نكردند كه يا اميرالمومنين، مقداري مهلت بده تا قدرت مركزي (باصطلاح امروز) تقويت شود، سپس به كار معاويه بپرداز. و مي‌دانيم كه اميرالمومنين چنين پيشنهادي را از هيچ كس نپذيرفت و چنانكه در خطبه‌ي پنجاه و چهارم ديديم، صريحا فرمودند كه من اين مسئله‌ي شام را مورد تامل و دقت قرار داده و آنرا پشت و رو كردم، جز يكي از دو راه براي من وجود ندارد: يا جنگ و پيكار با شاميان و يا انكار و طرد آنچه كه محمد بن عبدالله (ص) آورده است، يعني يا بايد با معاويه و اهل شام نبرد كنم و يا از دين اسلام خارج شوم و راه سومي وجود ندارد. بهر حال اين تصور باطل كه علت تاخير جنگ شك و ترديدي است كه اميرالمومنين درباره ي جنگ دارد، به مغز بوقلموني عده‌اي از سپاهيان آنحضرت راه يافته بود. آن حضرت علت تاخير را در شكل يك حكمت عاليه بيان مي‌فرمايد: علت تاخير جنگ براي آنست كه: خون نپوشد جوهر تيغ مرا باد از جا كي برد ميغ مرا آدمكشي هرگز دير نمي‌شود، اين است اساسي‌ترين اصل حيات، بگذاريد حتي يك نفر هم كه بوده باشد، با گذشت زمان اگر چه يك روز يا يك ساعت هم باشد، بخود بيايد و با مشاهده‌ي رفتار عادلانه‌ي ما هدايت شود. شتابزده نباشيد، خونريزي كار آساني نيست، من از ريختن خون ناحق در هراس بوده و همواره از آن گريزان بودخ ام. ياران من شتابزده نباشيد، زيرا پيامبر اكرم (ص) بمن فرمود: اگر خداوند بوسيله‌ي تو يك انسان را هدايت كند، بهتر از هر چيزيست كه آفتاب بر آن طلوع و غروب مي‌كند.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 312-311 از سخنان آن حضرت (ع) است هنگامى كه يارانش تصور كردند حضرت در جنگ با شاميان كندى و درنگى دارد ايراد فرموده است.  اين كلام حضرت با سخن سابق امام (ع) مناسبت دارد، و دليل ايراد اين كلام در آغاز جنگ صفّين اين بوده است كه با وجود اصرار شديد يارانش بر شروع جنگ، چند روزى حضرت آنها را از شتابزدگى در باره كارزار با مردم شام بازداشت. تعلّل حضرت در جنگ، اين توهّم را براى اصحابش پيش آورد كه، امام (ع) قصد جنگ ندارد. بعضى پا را از اين فراتر نهاده به آن بزرگوار نسبت عجز و ناتوانى داده گفتند كه از مرگ مى ترسد و گروهى ديگر گفتند: در باره جنگ با مردم شام مردّد و مشكوك است.  امام (ع) شبهه دسته اول را كه مى گفتند: تمام اين امروز و فرداها به دليل كراهت داشتن از مرگ است چنين جواب دادند: به خدا سوگند، باكم نيست كه من بر مرگ وارد شوم و يا مرگ به سوى من آمده و بر من وارد شود. درستى اين ادّعا را حضرت با سوگند به نام مقدس حق تعالى تأكيد كرده اند، پر واضح است كه شخص عارف از مرگ پرهيزى ندارد، به ويژه نفس مقدس آن بزرگوار، چنان كه در اين باره قبلا توضيح داديم.  نسبت وارد شدن در مرگ و خارج شدن مرگ به سوى انسان نسبت مجازى است كه از باب تشبيه مرگ به حيوانى خطرناك آورده شده است. پس از پاسخ شبهه دسته اول، به جواب دسته دوّم پرداخته كه مى گفتند: در باره جنگ با مردم شام ترديد دارد.  حضرت مى فرمايند: به خدا سوگند، تأخير در باره جنگ به دليل هدايت مردم شام صورت مى گيرد، توضيح بيان امام (ع) اين است: هدف اصلى پيامبران و اولياى خدا هدايت مردم به راه راست و بيرون آوردن آنها از تاريكى جهل و نادانى است. بدين منظور كه مردم، زندگى و آخرتشان از بركت وجود انبيا و اوليا سامان يابد. وقتى كه معلوم شد هدف مورد نظر و خواست واقعى امام (ع) از جنگ و صلح اين باشد، به دست آوردن اين مقصود از آسانترين طريق اهميّت بيشترى دارد. بنا بر اين حضرت ناگزير بوده است كه جنگ را به تأخير اندازد و هدايت يابى اهل شام را از طريق مسالمت آميز انتظار داشته باشد، بدين اميد كه شايد افرادى را جاذبه عنايت خداوندى دريابد و لطف حق سبب پيوسته شدنشان به راه خدا گشته هدايت يافته و به نورانيّت روشنائى، كمال و سعادت راه يابند و ديدگانشان به نور رفتار و كمال امام روشن شود.  هدايت يابى آنها بدين طريق دوست داشتنى تر بود براى امام از اين كه آنها را در عين گمراهى و ضلالت بكشد، هر چند تمام گمراهان با كوله بار گناهانشان به محضر خداوند وارد گشته، و خود در گرو اعمال بدشان خواهند بود. چنان كه حق تعالى مى فرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ» «قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ ...» با توجه به آيات كريمه گناه مردم شام بر ضرر خودشان به حساب مى آيد كه به امام (ع) پشت كرده بودند. ولى امام (ع) با توجّه به وظيفه امامت اميد به ارشاد آنها داشت و جنگ را به تأخير مى انداخت.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 327 و من كلام له عليه السّلام و هو الرابع و الخمسون من المختار فى باب الخطب  و قد استبطأ اصحابه اذنه لهم في القتال بصفين: أمّا قولكم أكلّ ذلك كراهية الموت فو اللّه ما أبالي أدخلت إلى الموت أو خرج الموت إليّ، و أمّا قولكم شكاّ في أهل الشّام فو اللّه ما دفعت الحرب يوما إلّا و أنا أطمع أن تلحق بي طايفة فتهتدي بي و تعشو إلى ضوئي و ذلك أحبّ إلىّ من أن أقتلها على ضلالها و أن كانت تبوء بآثامها. (10081- 10016)اللغة:(عشى) إلى نار و إليها يعشو عشوا رآها ليلا من بعيد ببصر ضعيف فقصدها، و يقال لكلّ قاصد عاش، قال الشّاعر:متى تأته تعشو إلى ضوء ناره          تجد خير نار عندها خير موقد    و (باء) باثمه رجع به قال سبحانه: «إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ» اى ترجع إلى ربّك متلبّسا باثمي و اثمك.الاعراب:كلّ ذلك في بعض النّسخ بالنّصب فيكون مفعولا لفعل محذوف، و كراهيّة منصوب على المفعول لاجله اى تفعل كلّ ذلك لأجل كراهيّة الموت، و في أكثر النّسخ كلّ مرفوع فيكون مبتدأ محذوف الخبر تقديره أكلّ هذا مفعول او تفعله كراهية للموت، و جوز في الكراهية الرّفع أيضا على قراءة كلّ بالرّفع على أنّه خبر منه و شكّا منصوب على أنّه مفعول له أيضا و عامله محذوف أى إنّي اسامح في القتال للشّكّ، او منصوب على المصدريّة أى أشكّ شكّا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 328 المعنى:اعلم أنّه قد روى أنّه لمّا ملك أمير المؤمنين الماء بصفّين و سمح بأهل الشّام في المشاركة و المساهمة رجاء أن يعطفوا إليه استمالة لقلوبهم و إظهار المعدلة و حسن السّيرة فيهم، مكث أيّاما لا يرسل إلى معاوية أحدا و لا يأتيه من عنده أحد، قال له أهل العراق: يا أمير المؤمنين خلّفنا نسائنا و ذرارينا بالكوفة و جئنا إلى أطراف الشّام لنتّخذها وطنا ائذن لنا في القتال فانّ النّاس قد قالوا، قال لهم: ما قالوا؟فقال منهم قائل: إنّ النّاس يظنّون أنّك تكره الحرب كراهية للموت و أنّ من النّاس من يظنّ أنّك في شكّ من قتال أهل الشّام فأجابهم عليه السّلام بذلك و ردّ زعم الفرقة الاولى بقوله (أمّا قولكم أكل ذلك كراهيّة الموت فو اللّه ما أبالى أدخلت إلى الموت أو خرج الموت إلى)ضرورة أنّ العارف باللّه بمعزل عن تقيّته الموت خصوصا من بلغ الغاية في الكمالات النّفسانية و الخصال القدسيّة و ردّ زعم الفرقة الثّانية بقوله (و أمّا قولكم شكّا في أهل الشّام فو اللّه ما دفعت الحرب يوما إلا و أنا أطمع أن تلحق بي طائفة)منهم (فتهتدي بى و تعشو إلى ضوئى) و تستضيئوا بي و فيه تعريض بضعف بصائر أهل الشّام فهم في الاهتداء بهداه كمن يعشو ببصر ضعيف إلى النّار في الليل و لمّا كان المقصود بالذات للأنبياء و الأولياء هو اهتداء الخلق بهم و الاكتساب من كمالاتهم و الاستضائة بأنوارهم، و كان تحصيل ذلك المقصود باللّطف و الرّفق أولى من القتل و القتال، لا جرم حسن انتظاره بالحرب و مدافعتها يوما فيوما طمعا لأن يلحق به منهم من يجذب العناية الالهيّة بذهنه و يجرّه نور التّوفيق الأزلي إلى مدارج الكمال و اليقين و سلوك طريق الحقّ المبين و لأجل ذلك رتّب عليه قوله (و ذلك أحبّ إلىّ من أن أقتلها على ضلالها و ان كانت)الطائفة الضّالّة (تبوء) إلى ربّها (بآثامها) إذ «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 329 الترجمة:از جمله كلام آن عاليمقام است در حالتى كه دير شمردند اصحاب او رخصت و اذن دادن او ايشان را در جنگ صفين كه فرمود:امّا گفتار شما كه آيا اين همه تعلّل و تأخير و منع از قتال بجهة مكروه داشتن مرگست و فنا پس قسم بخداوند كه هيچ باك ندارم كه داخل شوم بسوى مرگ يا خارج شود مرگ بسوى من، و أمّا گفتار شما كه اين تاخير و مسامحه بجهة شك من است در قتال أهل شام پس بحقّ خدا كه دفع نكردم حرب را يك روز مگر بملاحظه طمعى كه دارم در اين كه لاحق شود بمن طايفه پس هدايت يابند بجهة اقتداء بمن و بنگرند بچشم ضعيف بسوى روشنى راه من، و اين محبوب تر است نزد من از آنكه بكشم آن گروه را بگمراهى ايشان و اگر چه باشند كه باز مى گردند بگناهان خود در آن جهان. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 183 از سخنان امير المومنين (ع) هنگامى كه يارانش تصور مى كردند در اجازه دادن ايشان به آنان، براى شروع جنگ، تأخير شده است. [اين خطبه با عبارت «اما قولكم، ا كل ذلك كراهية الموت» (اما اين سخن شما كه آيا اين همه درنگ از خوش نداشتن مرگ است) شروع مى شود چنين آمده است ]: از اخبار جنگ صفين: پس از اينكه امير المومنين عليه السّلام در صفين، شريعه فرات را تصرف كرد و بزرگوارانه اجازه داد كه مردم شام هم در برداشتن آب شريك و سهيم باشند و به اين اميد بود كه شاميان متوجه رفتار كريمانه اش شوند و دلهاى آنان به اين وسيله به او متمايل شود وانگهى نشانى از دادگرى و خوشرفتارى باشد، چند روزى درنگ كرد نه او كسى پيش معاويه فرستاد و نه از سوى معاويه كسى به حضورش آمد. مردم عراق از اين درنگ، در صدور فرمان جنگ، به تنگ آمدند و گفتند: اى امير المومنين، فرزندان و زنان خود را در كوفه رها كرده ايم. مگر آمده ايم كه اطراف و مرزهاى شام را موطن خويش سازيم؟ به ما فرمان جنگ بده كه مردم سخنانى مى گويند. على (ع) پرسيد چه مى گويند يكى از ايشان گفت: مردم چنين گمان مى كنند كه تو به سبب كراهت از مرگ شروع جنگ را خوش نمى دارى، برخى هم مى پندارند كه تو در جنگ با شاميان گرفتار شك و ترديد شده اى. على عليه السّلام فرمود: من چه هنگام از جنگ كراهت داشته ام جاى تعجب است كه من به هنگام نوجوانى و برومندى خواهان جنگ باشم و اينك در حال پيرى كه عمرم به پايان رسيده و مرگ نزديك شده است از آن كراهت داشته باشم. اما در باره شك من در جنگ با اين قوم، اگر در اين مورد شكى مى داشتم هر آينه درباره جنگ [جمل ] با مردم بصره مى بايست شك مى كردم. به خدا سوگند من نهان و آشكار اين كار را سنجيده ام و هيچ چاره اى جز جنگ يا سرپيچى از فرمان خدا و رسولش نيافته ام، ولى من با اين قوم مدارا مى كنم و مهلت مى دهم شايد كه هدايت يابند يا [لااقل ] گروهى از ايشان هدايت شوند، كه پيامبر خدا (ص) روز جنگ خيبر به من فرمود: اگر خداوند به وسيله تو فقط يك مرد را هدايت فرمايد براى تو بهتر از همه چيزهايى است كه آفتاب بر آن مى تابد. نصر بن مزاحم مى گويد: محمد بن عبيد الله، از جرجانى نقل مى كند كه مى گفته است: على (ع) بشير بن عمرو بن محصن انصارى و سعيد بن قيس همدانى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 184 و شبث بن ربعى تميمى را نزد معاويه فرستاد و به آنان فرمود: نزد اين مرد برويد و او را به سوى خداوند عز و جل و طاعت و پيروى از جماعت و فرمانبردارى از فرمان خداوند سبحان دعوت كنيد. شبث گفت: اى امير المومنين اگر او با تو بيعت كند آيا او را اميدوار مى كنى كه به حكومتى برسد يا منزلتى بيابد و در نظرت مورد احترام و محبت باشد فرمود اينك پيش او رويد و با او ديدار كنيد و حجت آوريد و بنگريد عقيده اش در اين باره چيست. آنان به سوى معاويه رفتند و چون بر او وارد شدند نخست ابو عمرو بن محصن خدا را ستايش كرد و گفت: اما بعد، اى معاويه بدان كه دنيا از تو زوال مى يابد و تو به آخرت باز خواهى گشت، و خداوند ترا در قبال كردارت مجازات مى كند و به آنچه دستهايت پيشاپيش فرستاده و انجام داده محاسبه مى كند، و اينك من ترا به به خداوند سوگند مى دهم كه جماعت و اتحاد اين امت را پراكنده مسازى و خونهاى ايشان را ميان خودشان مريزى. معاويه سخن او را بريد و گفت: اى كاش سالار خودت را اندرز مى دادى. ابو عمرو گفت: سبحان الله سالار من نيازمند آن نيست كه اندرز بشنود او چون تو نيست. سالار من از لحاظ فضل و دين و سابقه در اسلام و قرابت با رسول خدا سزاوارترين و شايسته ترين مردم به حكومت است. معاويه گفت: حالا چه مى گويى گفت ترا فرا مى خوانم كه از خداى خود بترسى و دعوت پسر عمويت را به آنچه تو را فرا مى خواند بپذيرى كه تو را به حق فرا مى خواند و اين كار براى دين تو بهتر و براى سرانجام تو پسنديده تر است. معاويه گفت: و خون عثمان پايمال شود؟ نه سوگند به خداى رحمان كه اين كار را هرگز انجام نمى دهم. پس از او سعيد بن قيس خواست سخن بگويد. شبث بن ربعى بر او پيشى گرفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: اى معاويه پاسخى را كه به پسر محصن دادى دريافتم، همانا آنچه كه تو مى گويى و در طلب آن هستى بر ما پوشيده نيست. تو هيچ چيزى كه بتوانى مردم را با آن به گمراهى اندازى و خواهش دل آنان را به خود مايل گردانى و فرمانبردارى ايشان را ويژه خود قرار دهى پيدا نكردى جز اينكه به آنان بگويى: امام شما مظلوم كشته شد بياييد خون او را مطالبه كنيم. و سفلگان و فرومايگان و تبهكاران به تو پاسخ مثبت دادند و حال آن كه به خوبى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 185 مى دانيم كه تو خود از يارى دادن عثمان تن زدى و كشته شدن او را براى رسيدن به مقامى كه در جستجوى آن هستى دوست مى داشتى، ولى چه بسيار كسانى كه در جستجوى كارى و خواهان رسيدن به آن بوده اند و خداوند بين آنان و خواسته ايشان مانع و حايل شده است و گاه كسى كه آرزومند است به آرزوى خود مى رسد و گاه نمى رسد. به خدا سوگند براى تو در هيچيك از اين دو حال خيرى نيست، كه اگر به آنچه اميد دارى نرسى در آن صورت به خدا سوگند نگون بخت ترين عرب خواهى بود و بر فرض كه به آنچه آرزوى آن را دارى برسى باز به آن نخواهى رسيد مگر آنكه مستحق در افتادن به آتش دوزخ خواهى بود. بنابر اين اي معاويه از خدا بترس و آنچه را در آن هستى رها كن و با كسانى كه سزاوار و شايسته حكومتند ستيز مكن. معاويه پس از حمد و ثناى خدا گفت: اما بعد من از همان آغاز كه سخن اين مرد والاتبار و گرانمايه [سعيد بن قيس ] را كه سالار قوم خويش است قطع كردى به نادانى و سبك رأيى تو پى بردم. پس از آن هم در مواردى كه علم به آن ندارى عتاب آغاز كردى و حال آنكه دروغ گفتى و پستى نمايان ساختى و در آنچه وصف كردى و گفتى اى اعرابى سبك و خطا پيشه راست نگفتى. از پيش من بازگرديد كه ميان ما و شما چيزى جز شمشير نيست. معاويه خشمگين شد و آنان هم بيرون آمدند و شبث گفت: آيا ما را با شمشير بيم مى دهى همانا به خدا سوگند ما در شمشير زدن شتابان تر به سوى تو خواهيم آمد. [آنان پيش على عليه السّلام برگشتند و سخنان معاويه را به او گفتند و اين موضوع در ماه ربيع الاخر بود]. نصر مى گويد: قاريان عراق و قاريان اهل شام كه سى هزار تن بودند بيرون آمدند و در كنار صفين قرارگاه فراهم ساختند. گويد: على عليه السّلام كنار فرات لشكرگاه ساخت و معاويه هم بالاتر از او كنار آب لشكرگاه ايجاد كرد و قاريان، شروع به آمد و شد ميان على (ع) و معاويه كردند. از جمله اين قاريان عبيدة سلمانى و علقمة بن قيس نخعى و عبد الله بن عتبه و عامر بن عبد القيس بودند. عامر بن عبد القيس كه ساكن سواحل فرات بود به لشكر على (ع) پيوسته بود. اين چند تن پيش معاويه رفتند و گفتند: اى معاويه تو چه مى خواهى گفت: من خون عثمان را مطالبه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 186 مى كنم. گفتند: خون او را از چه كسى مطالبه مى كنى گفت: از على. گفتند: مگر على او را كشته است گفت: آرى او عثمان را كشته و كشندگانش را پناه داده است. آنان از پيش معاويه به حضور على (ع) آمدند و گفتند: معاويه چنين مى پندارد كه تو عثمان را كشته اى. فرمود: هرگز همانا در آنچه گفته دروغ گفته است. من او را نكشته ام. آنان نزد معاويه برگشتند و به او خبر دادند، معاويه گفت: بر فرض كه على او را به دست خويش نكشته باشد ولى به آن كار فرمان داده و مردم را بر او شورانده است. آنان به حضور على باز آمدند و گفتند: معاويه چنين مى پندارد كه تو او [عثمان ] را به دست خويش نكشته اى ولى بر آن كار فرمان داده و تحريض كرده اى. فرمود: هرگز او در آنچه اظهار داشته دروغ گفته است. آنان نزد معاويه برگشتند و گفتند: على مى پندارد كه چنان نكرده است. معاويه گفت: اگر راست مى گويد از كشندگان عثمان داد خواهى كند كه آنان همگى در لشكر او و از جمله ياران و بازوهاى اويند. آنان به حضور على برگشتند و گفتند: معاويه به تو مى گويد: اگر راست مى گويى كشندگان عثمان را به ما بسپار و در اختيار ما بگذار. فرمود: آن قوم قرآن را بر عثمان تأويل كردند و تفرقه پديد آمد و او را در عين داشتن قدرت و حكومت كشتند و بر همه آنان و امثان ايشان قصاص لازم نيست و بدينگونه از لحاظ حجت بر معاويه غالب آمد. مى گويم [ابن ابى الحديد] نمى دانم به چه سبب على عليه السّلام از دليل و برهانى كه روشن تر از آنچه فرموده است مى باشد استفاده نكرده است، و جا داشت كه به ايشان بگويد: كسانى كه عهده دار كشتن عثمان به دست خود بوده اند فقط دو نفرند قتيرة بن وهب و سودان بن حمران و هر دو همان روز به دست بردگان عثمان كشته شده اند و ديگران كه سپاه و بازوى من به شمار مى روند آن گونه كه شما تصور مى كنيد عثمان را به دست خويش نكشته اند و حد اكثر اين است كه مردم را بر او شورانده و او را محاصره كرده اند و براى جنگ با او لشكر فراهم آورده و به خانه اش حمله كرده اند، نظير محمد بن ابى بكر و اشتر و عمرو بن حمق و ديگران و بر امثال اين مورد و بر ايشان قصاص نيست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 187 نصر [ابن مزاحم در دنباله سخن خود] مى گويد: معاويه به آنان گفت اگر كار چنان است كه شما مى پنداريد پس چرا بدون مشورت با ما و كسانى كه اينجا همراه ما هستند حكومت را غصب كرده است و على (ع) پاسخ داد كه مردم پيروان مهاجران و انصارند و آنان در شهرها گواه مسلمانان بر واليان و اميران دين ايشانند و آنان همگى به حكومت من راضى شده و با من بيعت كرده اند و من روا نمى دارم كه بگذارم امثال معاويه بر امت حكومت كند و مسلط شود و وحدت ايشان را به پراكندگى بكشاند. آنان نزد معاويه برگشتند و به او خبر دادند. گفت: چنان نيست كه او مى گويد: چرا گروهى از مهاجران و انصارى كه اينجا هستند در اين كار دخالتى نكرده و مورد مشورت قرار نگرفته اند آنان نزد على (ع) برگشتند و سخن معاويه را گفتند. فرمود: واى بر شما اين كار بر عهده شركت كنندگان در جنگ بدر است نه همه اصحاب و هيچيك از شركت كنندگان در جنگ بدر روى زمين نيست مگر آنكه با من بيعت كرده و همراه من است يا آنكه به اين كار رضايت داده است و مبادا كه معاويه شما را از دين خودتان فريب دهد و گول بزند. نصر مى گويد: سه ماه-  يعنى تمام ماه ربيع الآخر و هر دو جمادى-  بدينگونه آمد و شد مى كردند و با اين گفتگوها يكديگر را تهديد مى كردند و گاهى به يكديگر حمله مى بردند، ولى قاريان با ميانجيگرى از وقوع جنگ جلوگيرى مى كردند. نصر گويد: در طول سه ماه، هشتاد و پنج بار يكديگر را تهديد كردند و بر هم هجوم آوردند و هر بار قاريان مانع درگيرى مى شدند و جنگى ميان ايشان صورت نگرفت. نصر مى گويد: ابو امامه باهلى و ابو الدرداء كه از همراهان معاويه بودند نزد او رفتند و گفتند: اى معاويه براى چه با اين مرد جنگ مى كنى كه به خدا سوگند اسلام او از تو قديمى تر و به اين حكومت سزاوارتر و از تو به پيامبر (ص) نزديك تر است، چرا و براى چه با او جنگ مى كنى؟ گفت: براى خون عثمان و اينكه او كشندگان عثمان را پناه داده است. برويد به او بگوييد از سوى ما قاتلان عثمان را قصاص كند [در آن صورت ] من نخستين كس از مردم شام خواهم بود كه با او بيعت مى كنم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 188 آن دو نزد على (ع) آمدند و سخن معاويه را به اطلاع او رساندند. فرمود: معاويه همه اينان را كه مى بينيد مطالبه مى كند و در اين هنگام بيست هزار تن يا بيشتر كه سراپا آهن پوشيده و فقط حدقه چشمهايشان نمايان بود بيرون آمدند و گفتند: ما همگان كشندگان عثمانيم و اگر مى خواهد از ما بخواهد. ابو امامه و ابو الدرداء برگشتند و در جنگ شركت نكردند. نصر مى گويد: چون ماه رجب فرا رسيد معاويه ترسيد كه مبادا قاريان از على عليه السّلام پيروى كنند، شروع به حيله و مكر كرد و نسبت به قاريان هم چاره سازى مى كرد كه از آن كار باز نايستند و خوددارى كنند تا بنگرند چه مى شود. گويد: معاويه بر تيرى چنين نوشت: از بنده خير خواه خدا، همانا من به شما خبر مى دهم كه معاويه مى خواهد مسير رودخانه فرات را به سوى شما برگرداند و شما را غرق كند بنابراين مواظب خود باشيد. و آن تير را به سوى لشكر على عليه السّلام انداخت. آن تير به دست مردى افتاد كه آن را خواند و سپس براى دوست خود خواند و چون او آن را خواند و مردم هم خواندند براى هر كس كه مى آمد و مى رفت مى خواندند، و مى گفتند: اين برادر خير خواهى است كه براى شما نامه نوشته و خبر داده است كه معاويه چه قصدى دارد. اين نامه همچنان دست به دست مى شد و همگان مى خواندند تا به دست على (ع) رسيد. در همين حال معاويه دويست كارگر را با بيل و كلنگ كنار يكى از پيچهاى فرات فرستاد كه زمين كنار فرات را كه موازى قرارگاه لشكر على عليه السّلام بود حفر كنند. على (ع) به سپاهيان خود فرمود: اى واى بر شما آنچه كه معاويه انديشيده است صورت نمى گيرد و بر آن كار قدرت نخواهد داشت او مى خواهد شما را از اين موضع خودتان كنار بزند. بس كنيد و از اين سخن در گذريد. گفتند: به خدا سوگند اجازه نمى دهيم كه آنان آنجا را حفر كنند. على (ع) فرمود: اى واى بر شما، اين چنين ضعيف و درمانده نباشيد و انديشه مرا تباه مكنيد. گفتند: به خدا سوگند از اينجا البته كوچ خواهيم كرد و تو اگر مى خواهى كوچ كن و يا بمان. آنها حركت كردند و لشكر و قرارگاه خود را بالاتر از جايى كه بودند بردند. على عليه السّلام هم با آخرين گروه از مردم از آنجا تغيير مكان داد و اين دو بيت را مى خواند: «اگر از من فرمانبردارى شود قوم خود را كنار ركن يمامه يا كوه شمام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 189 حفظ مى كنم ولى من هرگاه تصميم استوارى مى گيرم گرفتار مخالفت آراء سفلگان مى شوم». گويد: در همان حال معاويه هم تغيير مكان داد و در محلى كه قبلا لشكر على عليه السّلام مستقر بود استقرار يافت. على (ع) اشتر را احضار كرد و فرمود: حالا كه تو و اشعث پيشنهاد و رأى مرا نپذيرفتيد خود دانيد. اشعث گفت: اى امير المومنين من [اين مهم را] كفايت مى كنم و بزودى تباهى يى را كه امروز فراهم كردم اصلاح خواهم كرد. اشعث افراد قبيله كندة را جمع كرد و گفت: اى گروه كنده امروز مرا رسوا و خوار و زبون مسازيد و همانا كه مى خواهم با يارى شما مردم شام را فرو كوبم. گروهى از پيادگان با او حركت كردند و همگى پياده بودند. اشعث نيزه يى در دست داشت كه آن را به جلو پرتاب مى كرد و به آنان مى گفت: همين اندازه جلو برويد و آنان جلو مى رفتند و او همچنين با پرتاب نيزه خويش آنان را جلو مى برد و آنان همچنان پياده پيشروى مى كردند تا آنكه با معاويه كه ميان قبيله بنى سليم بركنار آب متوقف بود روياروى شد. مقدمه و گروههاى نزديك لشكرش هم به او پيوسته بودند. اشعث و همراهانش براى تصرف شريعه فرات ساعتى با آنان سخت جنگيدند و افراد مقدمه لشكر عراق هم فرا رسيدند و و آنجا فرود آمدند. اشتر هم با گروهى از سواران عراقى رسيد و به معاويه حمله كرد. اشعث نيز همچنان در ناحيه ديگرى به جنگ مشغول بود. معاويه در پناه قبيله بنى سليم و همراه ايشان عقب نشينى كرد و حدود سه فرسخ شتران خود را عقب كشيد و آنجا فرود آمد و موضع گرفت و مردم شام بار و بنه خود را آنجا فرود آوردند. اشعث فرياد مى كشيد و مى گفت: اى امير المومنين آيا ترا راضى و خشنود ساختم و سپس به ابياتى از طرفة بن العبد تمثل جست كه [مضمون برخى از آنها] چنين است: «جانم فداى قبيله بنى سعد باد كه چه نيكو در خير و شر پايدارند. من خود گامى برنداشتم كه ايشان بهترين دوندگان در قبيله دور افتاده اند...» اشتر گفت: اى امير المومنين خداوند براى تو چيرگى بر آب را فراهم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 190 كرد. على (ع) گفت: آرى شما دو نفر چنانيد كه آن شاعر گفته است.«با قيس و پيروانش روياروى مى شويد و او براى جنگ آتش از پى آتش مى افروزد...» نصر مى گويد: على (ع) و معاويه هر يك گاه گاه مرد بزرگى را همراه گروهى به جنگ مى فرستادند و او با گروهى از طرف مقابل جنگ مى كرد و خوش نمى داشتند حمله سراسرى كنند و همه لشكر را روياروى قرار دهند كه بيم درماندگى و كشته شدن جمع بود. بدينگونه مردم تمام ذى حجه را درگيرى هاى پراكنده داشتند و چون ماه ذى حجه تمام شد مذاكره كردند و يكديگر را به اين كار دعوت كردند كه تا پايان محرم از جنگ و درگيرى خوددارى كنند كه شايد خداوند اتفاق نظر و صلحى ارزانى نمايد، و در محرم همگى از يكديگر دست برداشتند. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از ابو المجاهد، از محل بن خليفة نقل مى كند كه چون در ماه محرم از حمله به يكديگر دست برداشتند، فرستادگان و رسولانى به اميد دست يافتن به صلح، ميان على و معاويه آمد و شد مى كردند. على عليه السّلام عدى بن حاتم طايى و شبث بن ربعى تميمى و يزيد بن قيس و زياد بن خصفه را نزد معاويه گسيل داشت. آنان چون پيش او رفتند عدى بن حاتم، نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس گفت: اما بعد، ما پيش تو آمده ايم تا ترا به كارى دعوت كنيم كه خداوند در آن براى ما و امت ما اتفاق نظر فراهم كند و خونهاى مسلمانان را محفوظ بدارد. ترا به بيعت با برترين مردم از لحاظ سابقه كه بيش از همگان در اسلام كارهاى پسنديده انجام داده است و مردم هم بر خلافت او اجتماع كرده اند و خداوند آنان را به اين انديشه و كار راهنمايى نموده است دعوت مى كنيم و كسى جز تو و همراهان تو باقى نمانده است، و اى معاويه پيش از آنكه خداوند بر تو و يارانت بلايى همچون بلاى جنگ جمل برساند پايان ده. معاويه به او گفت: گويا تو به عنوان تهديد كننده آمده اى نه به عنوان مصلح، اى عدى كجايى من فرزند حربم و «با جنباندن مشك خالى و كهنه نمى هراسم». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 191 وانگهى به خدا سوگند تو خود از كسانى هستى كه گروههايى را براى كشتن عثمان فراهم آورده اى و تو از كشندگان اويى و من اميدوارم تو از كسانى باشى كه خداوند او را بكشد. در اين هنگام شبث بن ربعى و زياد بن خصفه هر دو با هم يك سخن گفتند: ما براى كارى آمده ايم كه براى ما و تو مصلحت است و اينك تو براى ما مثل مى زنى كار و سخنى را كه فايده ندارد رها كن و در موردى كه بهره اش به ما و تو برسد پاسخ ما را بده. يزيد بن قيس ارحبى گفت: ما پيش تو نيامده ايم مگر براى اينكه آنچه را كه براى آن پيش تو فرستاده شده ايم به تو ابلاغ كنيم و آنچه را از تو بشنويم بازگو كنيم. بديهى است از اينكه براى تو خيرخواهى كنيم كوتاهى نمى كنيم و مى خواهيم چيزهايى را كه به گمان ما از حجتها و دلايل ماست به تو تذكر دهيم و نيز امورى را كه ممكن است ترا به دوستى و همراهى با جماعت وادار كند بگوييم. سالار ما كسى است كه خود، او را به خوبى مى شناسى و مسلمانان هم فضيلت او را مى شناسند و گمان نمى كنم بر تو پوشيده باشد كه مردم متدين و با فضيلت هرگز تو را همسنگ على نمى دانند و هرگز ترا بر او ترجيح نمى دهند. اى معاويه، از خدا بترس و با على مخالفت مكن كه به خدا سوگند ما هرگز مردى را نديده ايم كه در پرهيزگارى و پارسايى در اين دنيا و نيكو خصالى از على برتر باشد. معاويه هم پس از حمد و ثناى پروردگار گفت: اما بعد، شما به همبستگى و فرمانبردارى دعوت كرديد اين همبستگى كه به آن دعوت مى كنيد چه نيكوست اما در مورد فرمانبردارى از سالار شما [بايد بگويم ] ما به آن معتقد نيستيم زيرا سالار شما خليفه ما را كشته و جماعت ما را پراكنده ساخته و قاتلان و خونى هاى ما را پناه داده است و سالارتان مى پندارد كه خود، او را نكشته است ما هم اين ادعاى او را رد نمى كنيم، ولى مگر شما قاتلان سالار ما را نمى بينيد آيا نمى دانيد كه آنان ياران سالار شمايند او آنان را تسليم ما كند تا آنان را در قبال خون عثمان بكشيم و در آن صورت به شما در مورد همبستگى و فرمانبردارى پاسخ مثبت مى دهيم. شبث بن ربعى به او گفت: ترا به خدا سوگند بر فرض كه عمار بن ياسر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 192 در اختيار تو قرار بگيرد و اينكه او را بكشى خوشحال مى شوى معاويه گفت: چيزى مرا از اين كار باز نمى دارد. به خدا سوگند اگر سالار شما پسر سميه را در اختيار من بگذارد من او را قابل آن نمى دانم كه در قبال خون عثمان بكشم بلكه او را در قبال خون نائل برده آزاد كرده عثمان خواهم كشت. شبث گفت: سوگند به خداى آسمان كه هيچ دادگرى نكردى و سوگند به كسى كه جز او خدايى نيست هرگز به كشتن پسر ياسر دست نمى يابى مگر اينكه سرهاى مردان از پيكر ايشان زده شود و زمين و آسمان با همه فراخى بر تو تنگ شود. معاويه گفت: اگر اين كار واقع شود بر تو تنگ تر خواهد بود. آن گروه از پيش معاويه برگشتند و زياد بن خصفه را از ميان ايشان دوباره پيش خود فرا خواند كه چون وارد شد معاويه باز هم پس از حمد و ثناى خداوند به او گفت: برادر ربيعى على پيوند ارحام ما را گسست و امام ما را كشت و كشندگان سالار ما را پناه داد و من از تو مى خواهم كه همراه خاندان و عشيره خويش مرا يارى دهى و براى تو بر عهده من عهد و ميثاق خداوند خواهد بود كه چون پيروز شوم ترا به هر يك از دو شهر [كوفه و بصره ] كه بخواهى ولايت دهم. ابو المجاهد مى گويد: شنيدم كه زياد بن خصفه اين موضوع را نقل مى كرد و گفت: پس از اينكه معاويه سخن خود را گفت، نخست حمد و ثناى خدا را بجا آوردم و سپس گفتم: من بر گواهى روشن از پروردگار خويش هستم و به نعمتى كه خداوند بر من ارزانى داشته هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود و سپس از جاى برخاستم. معاويه به عمرو عاص كه كنارش نشسته بود گفت: اين گروه را چه مى شود خدا ريشه آنان را ببرد كه همگى يكدلند و گويى دلهاشان دل يك نفر است. نصر مى گويد: سليمان بن ابى راشد، از عبد الرحمان بن عبيد ابى الكنود براى ما نقل كرد كه مى گفته است معاويه حبيب بن مسلمه فهرى را به حضور على بن ابى طالب (ع) فرستاد و شرحبيل بن سمط و معن بن يزيد بن اخنس سلمى را همراهش كرد. آنان به حضور على (ع) آمدند و حبيب بن مسلمه پس از حمد و ثناى خداوند چنين گفت: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 193 همانا عثمان بن عفان خليفه رهنمون شده يى بود كه به كتاب خدا عمل مى كرد و به سوى او انابه داشت و فرمان خدا را بجا مى آورد. شما از زندگى اش به ستوه آمديد و از دير رسيدن مرگش بيتاب شديد، پس بر او شوريديد و او را كشتيد. اينك كشندگان او را به ما بسپار تا در قبال خونش ايشان را بكشيم و اگر مى گويى تو او را نكشته اى از حكومت كنار برو تا حكومت ميان ايشان با مشورت مشخص شود و مردم هر كس را كه راى ايشان بر او قرار گرفت بر خود والى سازند. على (ع) به او گفت: اى بى مادر ترا چه رسد و تو كيستى كه درباره ولايت و عزل سخن گويى و در اين موضوع دخالت كنى خموش، كه تو نه در آن حد هستى و نه شايسته آن. حبيب بن مسلمه برخاست و گفت: همانا به خدا سوگند مرا در جايى خواهى ديد كه خوش نخواهى داشت. على (ع) به او گفت تو كسى نيستى گرچه همه سواران و پيادگان خود را فراهم آورى، برو آنچه به نظرت مى رسد برگزين و انجام بده، كه خدا بر تو رحمت نياورد و تو را حفظ نكند اگر چه بخواهى باقى بمانى. شرحبيل بن سمط گفت: اگر من هم با تو سخن بگويم به جان خودم سوگند كه سخنم چيزى جز سخنان دوستم نخواهد بود. آيا براى من پاسخى غير از آنچه به او گفتى خواهد بود فرمود: آرى. گفت: بگو. على عليه السّلام حمد و ثناى خدا را بجا آورد و سپس چنين فرمود: اما بعد، همانا كه خداوند سبحان محمد (ص) را به پيامبرى برانگيخت و به وجود او خلق را از گمراهى نجات بخشيد و از هلاك و نابودى جلوگيرى نمود و پراكندگى را به جمع مبدل كرد و سپس او را در حالى كه آنچه بر عهده داشت انجام داده بود به پيشگاه خويش فراخواند، و مردم ابوبكر را به خلافت برگزيدند و سپس ابوبكر عمر را به خلافت برگزيد كه روشى پسنديده داشتند و ميان امت دادگرى كردند. ما از آن دو دلگير شديم كه به جاى ما حكومت را عهده دار شدند و ما خاندان پيامبريم و به حكومت سزاوارتر. در عين حال آن لغزش ايشان را بخشيديم و گذشت كرديم. سپس عثمان عهده دار حكومت مردم شد. كارهايى كرد كه مردم بر او عيب گرفتند و گروهى از مردم به سويش رفتند و او را كشتند. آن گاه مردم در حالى كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 194 من از حكومت بر ايشان كناره گرفته بودم پيش من آمدند و به من گفتند بيعت ما را بپذير. من خوددارى كردم. گفتند: بپذير كه امت جز به تو به كس ديگر راضى نخواهد شد و ما بيم آن داريم كه اگر نپذيرى مردم پراكنده شوند. پس بيعت ايشان را پذيرفتم و مرا چيزى جز عهدشكنى دو مردى كه با من بيعت كرده بودند نگران نمى داشت و اينكه معاويه با من مخالفت كند، يعنى كسى كه خداوند براى او هيچ سابقه و كار همراه با راستى در اسلام قرار نداده است، اسير آزاد شده پسر اسير آزاد شده و فردى از آن گروهها كه همواره خودش و پدرش دشمن خدا و رسولش و مسلمانان بودند تا آنكه با زور و كراهت وارد اسلام شدند. براستى از شما جاى شگفتى است كه چگونه همراه او لشكر فراهم مى آوريد و از او فرمانبردارى مى كنيد و افراد خاندان پيامبرتان را كه نمى سزد با آنان ستيز و مخالفت كنيد و نبايد از ايشان به هيچيك از مردم بگرويد رها مى كنيد اينك من شما را به كتاب خدايتان و سنت پيامبرتان فرا مى خوانم و اينكه باطل را بميرانيم و نشانه هاى دين را زنده بداريم. اين سخن خود را مى گويم و براى خود و هر مرد و زن مسلمان و مومنى از پيشگاه خداوند طلب آمرزش مى كنم. شرحبيل و معن بن يزيد گفتند: آيا گواهى مى دهى كه عثمان مظلوم كشته شده است فرمود: من اين سخن را نمى گويم. گفتند: هر كس گواهى ندهد كه عثمان مظلوم كشته شده است ما از او بيزاريم. و برخاستند و رفتند. على عليه السّلام اين آيه را تلاوت فرمود: «همانا تو نمى توانى به مردگان سخنى بشنوانى، و نه به كرانى كه چون فراخوانى از گفتارت رويگردانند حق را بشنوانى و تو هدايت كننده كوران از گمراهى ايشان نيستى و تنها به آنان كه به آيات ما گرويده اند و مسلمانند مى توانى بشنوانى». آن گاه على عليه السّلام روى به اصحاب خود كرد و گفت: مبادا كه اين گروه در گمراهى خود كوشاتر از شما در حق خودتان و اطاعت از امامتان باشند. سپس مردم همچنان تا آخر محرم در حال ترك مخاصمه بودند و چون محرم به پايان رسيد و مردم به ماه صفر سال سى و هفتم در آمدند على (ع) چند تن از ياران خويش را گسيل داشت و آنان تا حدى به لشكرگاه معاويه نزديك شدند كه صداهايشان به ايشان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 195 مى رسيد. مرثد بن حارث جشمى به هنگام غروب آفتاب برخاست و ندا داد كه: اى مردم شام همانا امير المومنين على و ياران پيامبر به شما مى گويند ما به سبب ترديد در كار [جنگ با] شما و يا براى باقى نگهداشتن شما، از شما دست برنداشته ايم بلكه منتظر تمام شدن ماه محرم بوده ايم و اكنون كه ماه محرم تمام شده است. ما عهد شما را به سوى خودتان افكنديم كه خداوند خيانت پيشگان را دوست نمى دارد. گويد: مردم در هم ريختند و خود را كنار فرماندهان خويش رساندند. نصر مى گويد: اما روايت عمرو بن شمر، از جابر، از ابو الزبير چنين است كه نداى مرثد بن حارث جشمى چنين بود: اى مردم شام همانا امير المومنين به شما مى گويد من با شما مدارا كردم و به شما مهلت دادم تا به حق برگرديد و آن را بپذيريد و با كتاب خدا با شما حجت آوردم و شما را به قرآن فرا خواندم ولى از سركشى باز نايستاديد و به حق پاسخ مثبت نداديد و اينك عهدتان را به سوى شما افكندم [به شما اعلان جنگ مى دهم ] كه خداوند خيانت پيشگان را دوست نمى دارد.گويد: مردم كنار سران و سالارهاى خود هجوم آوردند. نصر مى گويد: معاويه و عمرو عاص آن شب بيرون آمدند و دسته هاى سپاه را تقسيم كردند و لشكرها را آرايش جنگى دادند و آتشها بر افروختند و شمعها را آوردند. على عليه السّلام هم آن شب را تا صبح بيدار بود و مردم را آرايش جنگى مى داد و دسته ها را تقسيم مى كرد و ميان مردم مى گشت و آنان را [به جنگ ] تشويق مى كرد. نصر مى گويد: عمر بن سعد با اسناد خود از عبد الله بن جندب، از پدرش نقل مى كرد كه مى گفته است: على عليه السّلام در هر جنگى كه همراهش بوديم و با دشمن او روياروى مى شديم چنين مى گفت: شما با اين قوم جنگ را آغاز مكنيد تا ايشان شروع كنند كه اين خود حجت و دليل ديگرى براى شما و بر [عليه ] ايشان است، و چون با ايشان جنگ كرديد و آنان را شكست داديد هرگز كسى را كه به جنگ پشت كرده است مكشيد و هيچ مجروحى را از پا در نياوريد و عورتى را برهنه مسازيد و هيچ كشته يى را مثله مكنيد و چون به محل استقرار دشمن رسيديد هيچ پرده يى مدريد و وارد خانه يى جز به اجازه من مشويد و چيزى از اموال ايشان، جز اموالى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 196 را كه در لشكرگاه بوده است، مگيريد و هيچ زنى را به خشم ميآوريد مگر به اجازه من، هر چند با آبروى شما بازى كنند و به خودتان و اميران و نيكمردان شما دشنام دهند، كه عقل و نفس و قواى ايشان ضعيف است، و همانا به ما در آن هنگام كه زنان مشرك بودند دستور داده شده بود از ايشان دست بداريم و در دوره جاهلى هم اگر مردى با چوبدستى يا آهن [شمشير]، به زنى حمله مى كرد در اين باره حتى بازماندگان و اعقاب آن مرد را سرزنش مى كردند. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از اسماعيل بن يزيد-  يعنى ابن ابى خالد-  از ابى صادق نقل مى كرد كه مى گفته است: على عليه السّلام در جنگهاى خود مردم را تحريض مى كرد و چنين مى فرمود: اى بندگان خدا نخست از خدا بترسيد و چشمهاى خود را فرو بنديد و صداهايتان را كوتاه كنيد و كم سخن بگوييد، و خود را براى جنگ و جولان و ستيز و دست به گريبان شدن سخت آماده كنيد و پايدار باشيد: «و فراوان خدا را ياد كنيد شايد رستگار شويد». «و با يكديگر ستيز مكنيد كه سست شويد و قدرت شما از ميان برود و شكيبايى كنيد كه خداى با صابران و شكيبايان است». بار خدايا به ايشان صبر و پايدارى را الهام نماى و نصرت خويش را بر آنان فرو فرست و پاداش آنان را بزرگ قرار بده. نصر مى گويد: ترتيب لشكر على عليه السّلام بدانگونه كه عمرو بن شمر براى ما از جابر، از محمد بن على [امام باقر عليه السّلام ] و زيد بن حسن و محمد بن عبد المطلب نقل مى كرد چنين بوده است: عمار بن ياسر را بر سواران و عبد الله بن بديل بن ورقاء خزاعى را بر پيادگان گماشت. لواى خود را به هاشم به عتبة بن ابى وقاص زهرى [هاشم مرقال ] سپرد. بر ميمنه اشعث بن قيس و بر ميسره عبد الله بن عباس را گماشت. بر پيادگان ميمنه سليمان بن صرد خزاعى و بر پيادگان ميسره، حارث بن مره عبدى را گماشت. افراد قبيله مضر، اعم از كوفى ها و بصرى ها را، بر قلب لشكر جا داد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 197 بر طرف راست قلب [لشكر]، افراد يمنى و بر طرف چپ آن افراد ربيعه را جاى داد. رايت و لواى هر قبيله را بست و به برخى از اعيان ايشان سپرد و همانها را سالارها و اميران قرار داد. بر افراد قبايل قريش، اسد و كنانة، عبد الله بن عباس و بر قبيله كنده، حجر بن عدى كندى و بر قبيله بكر بصره، حصين بن منذر رقاشى و بر [قبيله ] تميم بصره، احنف بن قيس و بر قبيله خزاعة، عمرو بن حمق را گماشت. بر قبيله بكر كوفه، نعيم بن هبيره و بر قبيله هاى سعد و رباب بصره، جارية بن قدامه سعدى و بر قبيله بجيله، رفاعة بن شداد و بر [قبيله ] ذهل كوفه، رويم شيبانى يا يزيد بن رويم و بر قبايل عمرو و حنظلة بصره، اعين بن ضبيعة و بر افراد قبايل قضاعه وطى، عدى بن حاتم طايى و بر [قبيله ] لهازم كوفه، عبد الله بن حجل عجلى و بر قبيله تميم كوفه، عمير بن عطارد و بر قبايل ازد و يمن، جندب بن زهير و بر افراد قبيله ذهل بصره، خالد بن معمر سدوسى و بر افراد قبايل عمرو و حنظله كوفه، شبث بن ربعى و بر قبيله همدان، سعيد بن قيس و بر قبيله لهازم بصره، حريث بن جابر جعفى و بر قبايل سعد و رباب كوفه، ابو صريمة طفيل و بر قبيله مذحج، اشتر بن حارث نخعى و بر قبيله عبد القيس كوفه، صعصعة بن صوحان عبدى و بر عبد القيس بصره، عمرو بن حنظله و بر قريش بصره، حارث بن نوفل هاشمى و بر [قبيله ] قيس كوفه، عبد الله بن طفيل بكائى و بر قيس بصره، قبيصة بن شداد هلالى و بر لفيف، كه از قواصى [افراد پراكنده ديگر] بودند، قاسم بن حنظله جهنى را گماشت. اما معاويه بر سواران خود، عبيد الله بن عمر بن خطاب و بر پيادگان، مسلم بن-  عقبه مرى و بر ميمنه، عبد الله بن عمرو بن عاص و بر ميسره، حبيب بن مسلمه فهرى را گماشت. رايت بزرگ را به عبد الرحمان بن خالد بن وليد سپرد و بر دمشقيان كه در قلب لشكر جا داشتند ضحاك بن قيس فهرى و بر مردم حمص كه در ميمنة بودند ذوالكلاع حميرى را گماشت، و بر مردم قنسرين كه آنان هم در ميمنه سپاه بودند زفر بن حارث كلابى و بر مردم اردن كه در ميسره بودند، سفيان بن عمرو-  ابو الاعور سلمى-  و بر مردم فلسطين كه آنان هم در ميسره بودند مسلمة بن مخلد و بر پيادگان مردم دمشق، بسر بن ابى ارطاة عامرى بن لوى بن غالب و بر پيادگان اهل-  حمص، حوشب ذو ظليم و بر پيادگان قيس، طريف بن حابس الهانى و بر پيادگان اردن، عبد الرحمان بن قيس قينى و بر پيادگان مردم فلسطين، حارث بن خالد ازدى و بر پيادگان قبيله قيس دمشق، همام بن قبيصه و بر افراد قبيله هاى قيس و اياد، حمص بلال بن ابى-  هبيرة ازدى و حاتم بن معتمر باهلى و بر پيادگان ميمنه، حابس بن سعيد طايى و بر قبيله جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 198 قضاعه دمشق، حسان بن بجدل كلبى و بر قضاعه، عباد بن يزيد كلبى و بر افراد قبيله كنده دمشق، حسان بن حوى سكسكى و بركنده حمص، يزيد بن هبيره سكونى و بر قبايل ديگر يمن، يزيد بن اسد بجلى و بر افراد قبايل حمير و حضر موت، اليمان بن غفير و بر قضاعه اردن، حبيش بن دلجة قينى و بر كنانه فلسطين، شريك كنانى و بر مذحج اردن، مخارق بن حارث زبيدى و بر افراد قبايل جذام و لخم فلسطين، ناتل بن قيس جذامى و بر [قبيله ] همدان اردن، حمزة بن مالك همدانى و بر خثعم، حمل بن عبد الله خثعمى و بر غسان اردن، يزيد بن حارث و بر افراد پراكنده ديگر، قعقاع بن ابرهة كلاعى را گماشت و قعقاع در نخستين روزى كه دو سپاه روياروى شدند در جنگ تن به تن كشته شد. نصر مى گويد: اما روايت شعبى كه اسماعيل بن ابى عميرة از او نقل مى كند چنين است كه على (ع) عبد الله بن بديل بن ورقاء خزاعى را بر ميمنه و عبد الله بن عباس را بر ميسره سپاه خود گماشت، بر سواران كوفه، اشتر و بر مردم بصره، سهل بن حنيف و بر پيادگان كوفه، عمار بن ياسر، و قيس بن سعد بن عباده را-  كه از مصر به صفين آمده بود-  به همراه هاشم بن عتبه بر پيادگان بصره گماشت و مسعود بن فدكى تميمى را بر قاريان بصره گمارد، قاريان كوفه نيز گروهى به عبد الله بن بديل بن ورقاء و گروهى به عمار بن ياسر پيوستند. نصر مى گويد: اما ترتيب لشكر شام آن چنان كه عمر بن سعد، از عبد الرحمان بن يزيد بن جابر از قاسم-  وابسته يزيد بن معاويه-  نقل مى كرد چنين بوده است كه معاويه بر ميمنه سپاه خود، ذو الكلاع و بر ميسره آن حبيب بن مسلمه فهرى و بر مقدمه [لشكر] خود، از همان روز كه از شام بيرون آمد ابو الاعور سلمى را گماشت. بر همه سواران دمشق، عمرو بن عاص فرماندهى داشت و همه سواران شام نيز با او بودند. مسلم بن عقبه مرى را بر پيادگان دمشق و ضحاك بن قيس را بر ديگر پيادگان سپاه خود گماشت. نصر مى گويد: گروهى از مردم شام تا پاى جان و مرگ بيعت كردند و بر آن سوگند خوردند و خود را با عمامه هاى خويش بستند و آنان پنج صف عقال بسته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 199 بودند، معمولا بيرون مى آمدند و در يازده صف مى ايستادند. عراقيان هم بيرون مى آمدند و آنان هم يازده صف بودند. نصر مى گويد: آنان روز اول صفر سال سى و هفت كه روز چهار شنبه بود روياروى شدند و جنگ كردند. بر كسانى از مردم كوفه كه براى جنگ بيرون آمدند مالك اشتر فرمانده بود و بر مردم شام حبيب بن مسلمه فهرى، و آنان تمام روز را جنگى سخت كردند و برگشتند و داد يكديگر ستدند. روز دوم هاشم بن عتبه از لشكر عراق همراه سواران و پيادگانى كه شار و ساز و برگشان پسنديده بود بيرون آمد و از مردم شام ابو الاعور سلمى به مصافش رفت و آن روز را جنگ كردند سواران بر سواران و پيادگان بر پيادگان حمله بردند و سپس برگشتند و هر دو گروه در مقابل يكديگر پايدارى كردند. روز سوم عمار بن ياسر بيرون آمد و عمرو بن عاص به مقابله اش آمد و مردم جنگى سخت كردند كه از جنگهاى گذشته سخت تر بود و عمار مى گفت: اى مردم شام آيا مى خواهيد كسى را ببينيد كه با خدا و رسولش دشمنى و جنگ كرد و بر مسلمانان ستم نمود و مشركان را يارى و پشتيبانى داد و سرانجام چون خداوند دين خود را پيروز كرد و پيامبر خويش را يارى داد او به حضور پيامبر آمد و اسلام آورد به خدا سوگند چنانكه ديده مى شد اسلام او از بيم بود نه از رغبت و پس از اينكه خداوند رسول خود را بازگرفت، به خدا سوگند كه ما آن شخص را هميشه به دشمنى نسبت به مسلمانان و دوستى نسبت به گنهكاران مى شناسيم، همانا كه او معاويه است. با او بجنگيد و او را لعن كنيد كه او از كسانى است كه نور خدا را خاموش مى كرده و دشمنان خدا را پشتيبانى كرده و يارى داده است. گويد: زياد بن نضر نيز همراه عمار و فرمانده سواران بود، عمار به او فرمان داد حمله كند و او به سواران حمله كرد و آنان نيز در مقابل پايدارى كردند، ولى عمار به پيادگان يورش آورد و عمرو عاص را از جايگاهش عقب راند. در آن روز زياد بن نصر با يكى از برادران مادرى خويش-  كه از قبيله بنى عامر و به معاوية بن عمرو عقيلى معروف و مادر هر دو هند زبيديه بود-  جنگ تن به تن كرد و هر دو پس از جنگ تن به تن سالم برگشتند و مردم هم از جنگ باز گشتند. نصر مى گويد: ابو عبد الرحمان مسعودى، از يونس بن ارقم، از قول يكى از پير مردان قبيله بكر بن وائل نقل مى كرد كه مى گفته است: در جنگ صفين همراه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 200 على عليه السّلام بوديم. عمرو بن عاص نيمه گليمى سياه را بر سر نيزه يى برافراشته بود. گروهى از مردم گفتند اين رايتى است كه پيامبر (ص) براى عمرو عاص بسته است و همواره درباره آن سخن مى گفتند تا آنكه سخن آنان به اطلاع على (ع) رسيد. فرمود: آيا مى دانيد موضوع اين رايت چيست اين را پيامبر (ص) بيرون آوردند و دشمن خدا عمرو عاص هم آنجا بود. پيامبر فرمودند اين را با شرطى كه دارد چه كسى مى گيرد عمرو گفت: اى رسول خدا چه شرطى در آن است فرمود: اينكه با آن با مسلمانى جنگ نكنى و آن را به كافرى نسپارى و نزديك او مبرى. او با همان شرط گرفت و حال آنكه به خدا سوگند آن را به مشركان سپرده و نزديك ساخته است و امروز هم با آن با مسلمانان جنگ مى كند. سوگند به كسى كه دانه را شكافت و جان را آفريد اين گروه اسلام نياوردند بلكه به ظاهر تسليم شدند و كفر را در سينه نهان داشتند و چون براى اظهار كفر يارانى پيدا كردند آن را آشكار ساختند. نصر از ابو عبد الرحمان مسعودى، از يونس بن ارقم، از عوف بن عبد الله، از عمرو بن هند بجلى، از پدرش نقل مى كند كه مى گفته است: چون على عليه السّلام به رايات معاويه و مردم شام نگريست فرمود: سوگند به كسى كه دانه را شكافت و جان را آفريد اينان اسلام نياوردند بلكه به ظاهر تسليم شدند و كفر را در سينه نهان داشتند و چون براى اظهار آن يارانى پيدا كردند به دشمنى خود نسبت به ما برگشتند، بجز اينكه نماز گزاردن را ترك نكرده اند. نصر، از عبد العزيز بن سياه، از حبيب بن ابى ثابت نقل مى كند كه مى گفته است: هنگام جنگ صفين مردى به عمار گفت: اى ابو اليقظان مگر پيامبر (ص) نفرمودند: «با مردم جنگ كنيد تا اسلام آورند و همين كه مسلمان شدند خونها و اموال خود را از من حفظ كرده اند» گفت: آرى چنين فرمودند، ولى به خدا سوگند، اينان مسلمان نشدند بلكه به ظاهر تسليم شدند و كفر را در سينه نهان داشتند تا براى اظهار آن يارانى پيدا كردند. نصر، از عبد العزيز، از حبيب بن ابى ثابت، از منذر ثورى نقل مى كند كه مى گفته است: محمد بن حنفيه مى گفت: روز فتح مكه هنگامى كه رسول خدا (ص) همراه سپاهش از بالا و پايين دره وارد مكه شد و سپاه اسلام همه دره ها را انباشته كرد اينان به ظاهر تسليم شدند تا براى خود يارانى پيدا كردند. نصر همچنين، از حكم بن ظهير، از اسماعيل، از حسن بصرى و نيز از قول حكم، از عاصم بن ابى النجود، از زر بن جيش، از عبد الله بن مسعود نقل مى كند كه پيامبر (ص) فرموده اند: «هرگاه معاوية بن ابى سفيان را ديديد كه بر منبر من خطبه مى خواند، گردنش را بزنيد». حسن بصرى مى گفته است: به خدا سوگند چنان نكردند و رستگار نشدند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom