جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۵۶ : مقایسۀ یاران پیامبر و امیرالمؤمنین [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) يصف أصحاب رسول الله و ذلك يوم صفين حين أمر الناس بالصلح‏ :
وَ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا، مَا يَزِيدُنَا ذَلِكَ إِلَّا إِيمَاناً وَ تَسْلِيماً وَ مُضِيّاً عَلَى‏ اللَّقَمِ وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ الْأَلَمِ وَ جِدّاً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ، وَ لَقَدْ كَانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنَا يَتَصَاوَلَانِ تَصَاوُلَ الْفَحْلَيْنِ يَتَخَالَسَانِ أَنْفُسَهُمَا أَيُّهُمَا يَسْقِي صَاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ فَمَرَّةً لَنَا مِنْ عَدُوِّنَا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنَا مِنَّا، فَلَمَّا رَأَى اللَّهُ صِدْقَنَا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْكَبْتَ وَ أَنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ حَتَّى اسْتَقَرَّ الْإِسْلَامُ مُلْقِياً جِرَانَهُ وَ مُتَبَوِّئاً أَوْطَانَهُ؛ وَ لَعَمْرِي لَوْ كُنَّا نَأْتِي مَا أَتَيْتُمْ مَا قَامَ لِلدِّينِ عَمُودٌ وَ لَا اخْضَرَّ لِلْإِيمَانِ عُودٌ وَ ايْمُ اللَّهِ لَتَحْتَلِبُنَّهَا دَماً وَ لَتُتْبِعُنَّهَا نَدَما.

اللَقَم : وسط جاده و معظم آن. 
مَضَضِ الَالَم : سوزش و ناراحتيهاى درد. 
التَصَاوُل : با هم در آويختن. 
يَتَخَالَسَانِ انْفُسَهُمَا : هر كدام مى خواستند جان ديگرى را بگيرند. 
الكَبْت : ذليل و خوار كردن. 
جِرَانُ البَعِير : جلو گردن شتر، «ملقيا جرانه» : كنايه از استقرار و قرار گرفتن است. 
تَحْتَلِبُ دَماً : خون خواهيد دوشيد. 
مُضِىّ : ادامه دادن براه 
لَقَم : قسمت مهم راه يا وسط راه 
مَضَض الألَم : سوزش درد 
يَتَصاولَان : بيكديگر حمله مي كنند 
تَصاوُل الفَحلَين : حمله كردن دو شتر نر 
يَتَخالَسان : مى‏ ربايند، مى ‏قاپند 
كَبت : ذلت و خوارى 
جِران : سينه و طرف پائين گردن شتر كه مواقع خوابيدن اول بزمين مى‏ آيد 
مُتَبَوّأ : كسى كه منزل و مكان اختيار مي كند 
تَحتَلِبُنّها : آنرا خواهيد دوشيد 
(برخى اين خطبه را به آغاز سال ۳۷ هجرى نسبت به تحرّكات معاويه در بصره، و برخى در يكى از روزهاى جنگ صفّين نسبت مى دهند):
ياد مبارزات دوران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در صفّين:
در ركاب پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بوديم و با پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود جنگ مى كرديم، كه اين مبارزه برايمان و تسليم ما مى افزود، و ما را در جادّه وسيع حقّ و صبر و برد بارى برابر ناگواريها و جهاد و كوشش برابر دشمن، ثابت قدم مى ساخت. گاهى يك نفر از ما و ديگرى از دشمنان ما، مانند دو پهلوان نبرد مى كردند، و هر كدام مى خواست كار ديگرى را بسازد و جام مرگ را به ديگرى بنوشاند، گاهى ما بر دشمن پيروز مى شديم و زمانى دشمن بر ما غلبه مى كرد. پس آنگاه كه خدا، راستى و اخلاص ما را ديد، خوارى و ذلّت را بر دشمنان ما نازل و پيروزى را به ما عنايت فرمود، تا آنجا كه اسلام استحكام يافته فراگير شد و در سرزمين هاى پهناورى نفوذ كرد. 
به جانم سوگند اگر ما در مبارزه مثل شما بوديم هرگز پايه اى براى دين استوار نمى ماند، و شاخه اى از درخت ايمان سبز نمى گرديد. به خدا سوگند، شما هم اكنون از سينه شتر خون مى دوشيد و سرانجامى جز پشيمانى نداريد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (كه در آن ثبات قدم خويش و سائر اصحاب حضرت رسول و فداكاريهاشان را در جنگها براى يارى دين مقدّس اسلام بيان فرموده، و اصحابش را بجهاد در راه خدا و جنگ با دشمنان ترغيب نموده آنان را از سستى در اين امر توبيخ و سرزنش مى نمايد):
(1) ما (براى يارى دين اسلام زمانيكه) با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوديم پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود را (در جنگها) مى كشتيم، و اين رفتار بر ايمان و اعتقاد ما افزوده اطاعت و فرمانبردارى پيش مى گرفتيم، و ثبات قدم ما را در راه راست مى افزود، و شكيبائى ما را بر سوزش درد و سعى و كوششمان را براى جهاد با دشمن زياد مى نمود، 
(2) و (در كارزارهاى زمان پيغمبر روش جنگيدن ما با دشمن چنين) بود مردى از ما با يكى از دشمن بيكديگر حمله كرده با هم در مى افتادند مانند در افتادن دو حيوان نر و بجان يكديگر مى افتادند (در صدد كشتن هم بر مى آمدند) تا كدام يك ديگرى را از جام مرگ سيراب نمايد (او را بكشد) پس گاهى ما بر دشمن ظفر مى يافتيم و گاهى دشمن بر ما غالب مى گشت، 
(3) چون خداوند راستى ما را ديد (از همه چيز گذشتن در راه اسلام را نشان داديم) دشمن ما را خوار و فيروزى را نصيب ما گردانيد، تا اينكه اسلام مستقرّ (و امر دين منظّم) گرديد مانند شترى كه در موقع استراحت سينه و گردن خود را بر زمين مى افكند (از اضطراب و نگرانى از دشمن رهائى يافت) و در جاهاى خود پخش شد (حقيقت آن در همه جاى جهان منتشر گرديد) 
(4) و بجان خودم سوگند اگر رفتار ما (در يارى اسلام) مانند رفتار شما بود (و در پيكار با دشمن مانند شما سستى و سهل انگارى مى نموديم) پايه دين برقرار نمى گرديد (خداشناسى پيدا نمى شد) و شاخه درخت ايمان سبز نمى گشت (قوانين اسلام منتشر نمى گرديد) 
(5) و سوگند بخدا از اين رفتار (ناپسنديده و سستى در كارزار بعوض شير از ناقه دنيا) خون خواهيد دوشيد، و در پى آن (وقتى دشمن بر شما مسلّط گردد) پشيمان خواهيد گشت. 
ما با رسول الله (صلى اللّه عليه و آله) بوديم. پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود را مى كشتيم و اين جز به ايمان و تسليم ما نمى افزود، كه بر راه راست بوديم و بر سوزش آلام شكيبايى مى ورزيديم و در جهاد با دشمن به جدّ در ايستاده بوديم. 
بسا مردى از ما و مردى از دشمنان ما، مردانه، پنجه در مى افكندند، تا كداميك ديگرى را شرنگ مرگ چشاند. گاه ما بوديم كه جام مرگ از دست دشمن مى گرفتيم و گاه دشمن بود كه جام مرگ از دست ما مى گرفت. چون خداوند صداقت ما را در پيكار ديد، دشمن ما را خوار و زبون ساخت و ما را پيروزى داد. تا اسلام استقرار يافت و از خوف دشمنان آرميد و در منزلگاههاى خود مأوا گزيد.
به جان خودم سوگند، اگر شيوه و سيرت شما را پيش گرفته بوديم، حتى ستونى از اين بنا برپا نمى شد و درخت اسلام را شاخه ترى نمى روييد. به خدا سوگند، آنچه زين پس مى دوشيد خون خواهد بود و نصيبى جز پشيمانى نخواهيد برد.
ما در رکاب رسول خدا (مخلصانه مى جنگيديم و در راه پيشبرد اهداف آن حضرت گاه) پدران و فرزندان و برادرها و عموهاى خود را از پاى درمى آورديم (و اين کار نه تنها از ايمان و استقامت ما نمى کاست بلکه) بر ايمان و تسليم ما مى افزود و ما را در شاهراه حقّ و صبر و استقامت در برابر درد و رنجها و در طريق جهاد پيگير در مقابل دشمن، ثابت قدم مى ساخت، گاهى يکى از ما با فرد ديگرى از دشمن به صورت دو قهرمان با هم نبرد مى کردند; بگونه اى که هر يک مى خواست کار ديگرى را بسازد و جام مرگ را به او بنوشاند (آرى) گاه ما بر دشمن پيروز مى شديم و گاه دشمن بر ما (ولى نه پيروزى مقطعى ما را مغرور مى کرد و نه آن شکست نوميدمان مى ساخت) و هنگامى که خداوند، صدق و اخلاص ما را ديد ذلّت و خوارى را بر دشمنان ما نازل کرد و پيروزى و نصرت را به ما عنايت فرمود، تا آنجا که اسلام در همه جا استقرار يافت و در کشور پهناور خود جاى گرفت.
به جانم سوگند! اگر ما (در مبارزه با دشمنان اسلام) همانند شما بوديم هرگز ستونى از دين بر پا نمى شد و شاخه اى از درخت ايمان سبز نمى گشت (و به ثمر نمى نشست) به خدا سوگند شما (با اين پراکندگى و نفاق و عدم اطاعت از رهبرى) سرانجام از شتر خلافت به جاى شير خون مى دوشيد و به زودى پشيمان مى شويد (اما در زمانى که پشيمانى سودى نخواهد داشت).
ما -در ميدان كارزار- با رسول خدا بوديم. پدران، پسران، برادران و عموهاى خويش را مى كشتيم و در خون مى آلوديم. اين خويشاوندكشى -ما را ناخوش نمى نمود- بلكه بر ايمانمان مى افزود، كه در راه راست پا برجا بوديم، و در سختيها شكيبا، و در جهاد با دشمن كوشا. گاه تنى از ما و تنى از سپاه دشمن به يكديگر مى جستند، و چون دو گاو نر سر و تن هم را مى خستند. هر يك مى خواست جام مرگ را به ديگرى بپيمايد، و از شربت مرگش سيراب نمايد. گاه نصرت از آن ما بود، و گاه دشمن گوى پيروزى را مى ربود. چون خداوند -ما را آزمود- و صدق ما را مشاهدت فرمود، دشمن ما را خوار ساخت، و رايت پيروزى ما را برافراخت. چندان كه اسلام به هر شهر و ديار رسيد، و حكومت آن در آفاق پايدار گرديد. 
به جانم سوگند، كه اگر رفتار ما همانند شما بود، نه ستون دين بر جا بود و نه درخت ايمان شاداب و خوشنما. سوگند به خدا، كه از اين پس خون خواهيد خورد و پشيمانى خواهيد برد. 
از سخنان آن حضرت است در مقايسه ياران پيامبر با ياران خود:
ما در كنار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوديم، پدران و فرزندان و عموهاى خود را به امر حق مى كشتيم، و اين مسئله جز بر ايمان و تسليم و حركت در راه راست و شكيبايى بر سوزش الم، و كوشش ما در جهاد با دشمن نمى افزود. و مردى از ما و مردى از دشمن چون دو شير نر با هم در مى افتادند، و در صدد بر آوردن جان يكديگر بودند تا كدام يك از آن دو جام مرگ را به كام ديگرى بريزد. يك بار ما بر دشمن پيروز مى شديم، و يك بار دشمن بر ما. چون خداوند راستى ما را ديد دشمن ما را سركوب كرد، و يارى خود را بر ما فرو فرستاد، تا آن وقت كه اسلام همانند شترى كه سينه و گردن براى استراحت به زمين نهد و در جاى خود بخوابد استقرار يافت. 
به جانم قسم اگر ما در آن زمان رفتارى مانند رفتار امروز شما داشتيم پايه اى از بناى اسلام بر پا نمى شد، و شاخه اى از درخت ايمان سبز نمى گشت. به خدا قسم با اين وضعى كه داريد به جاى شير خون خواهيد دوشيد، و به دنبالش دچار ندامت خواهيد شد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 636-625يصف أصحاب رسول اللّه و ذلك يوم صفّين حين أمر النّاس بالصلح.«از سخنانى است كه امام عليه السّلام در ايام صفين هنگامى كه مردم را به صلح دعوت مى نمود در باره اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (و اطاعت بى قيد و شرط آنان از آن بزرگوار) بيان فرموده است». خطبه در يك نگاه:در اين كه امام اين سخن را در چه زمانى و در چه ماجرايى ايراد فرموده، دو نظر وجود دارد: بعضى معتقدند كه امام اين سخن را در داستان «ابن حضرمى» بيان فرمود و ماجرا از اين قرار بود كه پس از شهادت «محمد ابن ابى بكر» به دست «عمرو عاص» و قرار گرفتن مصر در اختيار او «معاويه» جسور شد و قصد غلبه بر بصره را داشت، نامه اى براى مردم آن سامان نوشت تا آنجا را از اختيار حضرت خارج سازد و اين كار به دست «ابن حضرمى» انجام شد و او به اتّفاق گروهى از منافقان بر قسمتهايى از بصره مسلّط شد. هنگامى كه اين خبر به وسيله «ابن عباس»- كه براى عرض تسليت به امير مؤمنان در مورد شهادت «محمد بن ابى بكر» به كوفه آمده بود- به امام رسيد حضرت اين خطبه را ايراد فرمود و «جارية ابن قلامه سعدى» را كه مرد شجاعى بود با گروهى به سوى بصره فرستاد. وى نيز با استمداد از ياران امام عليه السّلام در بصره به مبارزه با «ابن حضرمى» و نيروهايش برخاست «ابن حضرمى» تاب مقاومت نياورد و با هفتاد نفر از اصحابش به خانه اى در بصره پناه برد، «جاريه» به آنها حمله كرد و همه را نابود ساخت.ديگر اين كه امام عليه السّلام اين خطبه را در صفّين بيان فرمود، در آن زمانى كه پيشنهاد صلح به آن حضرت عليه السّلام كردند و امام عليه السّلام را براى قبول آن تحت فشار قرار دادند.به هر حال امام عليه السّلام در اين خطبه براى آماده ساختن مسلمانان جهت اجراى دستوراتش، تاريخ گذشته صدر اسلام و فداكارى مسلمانان نخستين را بازگو مى كند و توضيح مى دهد كه دليل اصلى پيروزى آنان انضباط كامل و تسليم در برابر فرمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود. اشاره به اين كه اگر آن انضباط و اطاعت كامل و اخلاص در آنها باشد آنان نيز پيروز مى شوند و اگر راه اختلاف و عدم اطاعت فرمان را در پيش گيرند آينده بدى خواهند داشت. ما در رکاب رسول خدا مخلصانه مى جنگيديم! «ابن ميثم بحرانى» در شرح خود نخست به قسمتى از اين خطبه اشاره مى کند که در کلام «سيد رضى»(قدس سره) نيامده و توجه به آن در فهم محتواى اين خطبه بسيار مؤثّر است; او مى گويد: بعضى نقل کرده اند که اين خطبه را امام(عليه السلام) زمانى ايراد فرمود: که مردم خواهان صلح با لشکر معاويه شدند (در حالى که امام (عليه السلام) قلباً مخالف بود و اگر فشار شديد گروهى بى خبر نبود هرگز تن به آن نمى داد). امام (عليه السلام) در ابتداى سخنش چنين فرمود: اين گروه، هرگز به سوى حق باز نمى گردند و دعوت به سوى توحيد و عدالت را پذيرا نمى شوند تا زمانى که در ميدان نبرد آماج تيرها شوند و لشکرها پشت سر هم به آنها هجوم برند; و تازمانى که مقدّمه لشکر و سپس دنباله آن آنها را تيرباران کنند و تا زمانى که لشکرها پى درپى به شهرهاى آنها حمله ور شوند و سواران از هر طرف به اراضى آنان هجوم آوردند; و آبگاه و چراگاه آنها به خطر بيفتد و از درّه ها (و کوهها) به آنان حمله کنند (آرى زمانى تسليم حق مى شوند که) گروهى پاکباز و پراستقامت که شهادت شهيدانشان عزم آنها را بر طاعت خدا و علاقه آنها را به لقاءالله و شهادت در راه او افزون کند به مقابله با آنان برخيزند.(1) بنابراين دست دوستى به سوى اين قوم تبهکار دراز کردن و تسليم صلح شدن جز ناکامى و شکست ثمره اى ندارد، چرا که آنان نه منطق صلح را مى فهمند و نه با واژه هاى محبت و دوستى آشنا هستند. تنها با منطق زور و قدرت بايد با آنان سخن گفت; حوادث آينده صفين نيز نشان داد که مطلب درست همان است که امام(عليه السلام) مى فرمود، آرى آنها هنگامى به عمق کلمات امام رسيدند و از پيشنهاد خود پشيمان گشتند که کار از کار گذشته بود. به هر حال امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، گفتار بالا را بيان کرد تا به آنها بفهماند رمز پيروزى مسلمانان نخستين چه بود. و دليل شکست کوفيان چيست؟ فرمود: «ما در رکاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) (مخلصانه مى جنگيديم و در راه پيشبرد اهداف آن حضرت گاه) پدران و فرزندان و برادرها و عموهاىِ خود را از پاى درمى آورديم. (وَلَقَدْ کُنّا مَعَ رَسُولِ اللهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) نَقْتُلُ آباءَنا وَ اَبْناءَنا وَ اِخْوانَنا وَاَعْمامَنا). اشاره به اين که در راه خدا گاه لازم مى شود، عزيزترين افراد در نظر انسان که سدّ راه هستند، برداشته شوند و در اين راه فدا گردند و در واقع اشاره است به آيه شريفه: (قُلْ اِنْ کانَ آباءُکُمْ وَ اَبْناءُکُمْ وَ اِخْوانُکُمْ وَ اَزْواجُکُمْ وَ عَشِيْرَتُکُمْ وَ اَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَونَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها اَحَبَّ اِلَيْکُمْ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهاد فى سَبِيْلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِىَ اللهُ بِاَمْرِهِ); «بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و قبيله شما و اموالى که به دست آورده ايد و تجارتى که از کساد شدنش مى ترسيد و خانه هايى که به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است در انتظار اين باشيد که خداوند عذابش را بر شما نازل کند»(2). آرى زندگى ما تجسّمى از آيه فوق است و در برابر فرمان الهى از همه چيز صرف نظر مى کرديم و به همين دليل نصرت و يارى خدا به سراغ ما مى آمد. سپس مى افزايد «اين ايثار و فداکارى در راه حق نه تنها از ايمان و استقامت ما نمى کاست، بلکه بر ايمان و تسليم ما مى افزود و ما را در شاهراه حق و صبر و استقامت در برابر درد و رنجها و جهاد پيگير در مقابل دشمن ثابت قدم مى ساخت» (مَا يَزِيدُنَا ذلِکَ إلاَّ إِيمَاناً وَ تَسْلِيماً، وَ مُضِيّاً عَلَى اللَّقَمِ(3) وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ(4) الاَْلَمِ وَ جِدّاً عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ). البتّه آنچه امام (عليه السلام) در اين جمله اشاره به آن مى فرمايد يک واقعيت تاريخى است. در بسيارى از جنگهاى اسلامى به خصوص جنگ بدر گروهى از اقوام و عشيره مسلمين در برابر آنها قرار گرفته بودند و آنها براى جلب رضاى خدا بى اعتنا به اين پيوندهاى قبيلگى که در نظر عرب سخت محترم بود، بر مخالفان خود تاختند و آنها را از پاى در آوردند، اين نکته قابل توجه است که امورى که مايه سستى ديگران مى شد مايه استقامت و جدّيت بيشتر ياران رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) مى گشت. سپس به صحنه ديگرى از رويارويى ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با دشمن پرداخته مى فرمايد: «گاهى يکى از ما با فرد ديگرى از دشمن به صورت دو قهرمان با هم نبرد مى کردند بگونه اى که، هر يک مى خواست کار ديگرى را بسازد، و جام مرگ را به او بنوشاند (آرى) گاه ما بر دشمن پيروز مى شديم و گاه دشمن بر ما» (وَ لَقَدْ کَانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الاْخَرُ مِنْ عَدُوِّنا يَتَصَاوَلاَنِ(5) تَصَاوُلَ الْفَحْلَيْنِ، يَتَخَالَسَانِ(6) أَنْفُسَهُمَا أيُّهُمَا يَسْقِي صَاحِبَهُ کَأْسَ الْمَنُونِ، فَمَرَّةً لَنَا مِنْ عَدُوِّنَا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنَّا). اشاره به اين که لزومى ندارد که لشکريان حق در تمام مراحل نبرد با باطل پيروز شوند، ممکن است گاهى پيروز و گاهى مغلوب گردند، ولى سرانجام طبق وعده الهى پيروزند. بنابراين انتظار نداشته باشيد که در مراحل جنگ ما با شاميان هيچ مشکلى پيش نيايد و هرگز بروز مشکلات را بهانه و دستاويز براى سرپيچى از فرمان پيشواى خود قرار ندهيد. برويد و تاريخ زندگى اصحاب محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را مطالعه کنيد و از آن درس بگيريد. به همين دليل در ادامه اين سخن مى افزايد: «هنگامى که خداوند صدق و اخلاص ما را ديد ذلّت و خوارى را بر دشمنان ما نازل کرد و پيروزى و نصرت را به ما عنايت فرمود تا آنجا که اسلام در همه جا استقرار يافت و در کشور پهناور خود جاى گرفت». «فَلَمَّا رَأَى اللهُ صِدْقَنَا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْکَبْتَ(7) وَ أَنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ، حَتَّى اسْتَقَرَّ الاِْسْلاَمُ مُلْقِياً جِرَانَهُ(8) وَ مُتَبَوِّئاً أَوْطَاَنَهُ». در واقع امام (عليه السلام) در اينجا عامل اصلى پيروزى مسلمانان نخستين را شرح مى دهد و تلويحاً به عوامل ناکامى لشکر کوفه اشاره مى کند. مى فرمايد: عامل اصلى پيروزى صدق نيّت است که انگيزه پايدارى و پايمردى و استقامت در برابر دشمن و انضباط کامل و اطاعت بى چون و چرا در برابر رهبرى است. آرى هنگامى که نيّات آلوده شد و خودخواهى و خودکامگى بر انسان چيره گشت هر کس به خود اجازه مى دهد تصميم مستقل و جداگانه اى طبق خواسته ها و هوسهايش بگيرد، همان چيزى که سبب متلاشى شدن يک لشکر بزرگ و نيرومند مى شود. بديهى است که لطف و عنايت خداوند و وعده نصرت و يارى او هرگز شامل چنين افرادى نمى شود; بلکه آنها ضعيف و زبون و در چنگال دشمن خوار و مغلوب خواهند شد. سپس امام (عليه السلام) در يک نتيجه گيرى نهايى و صريح و آشکار مى فرمايد: «به جانم سوگند اگر ما (در مبارزه با دشمنان اسلام) همانند شما بوديم، هرگز ستونى از دين بر پا نمى شد و شاخه اى از درخت ايمان سبز نمى گشت» (وَ لَعَمْرِي لَوْ کُنَّا نَأْتِي مَا أَتَيْتُمْ، مَا قَامَ لِلدِّينِ عَمُودٌ وَ لاَ اخْضَرَّ لِلإِيمَانِ عُودٌ). در چه زمانى و در کجاى دنيا کسانى از پراکندگى و نفاق بهره برده اند که شما ببريد! اگر اصحاب محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) در مدت کوتاهى ستونهاى محکم اسلام را بر پا کردند و بسرعت شرق و غرب جهان را به زير اين خيمه آوردند و اگر وطن اسلامى در مدّت کوتاهى به تمام جهان متمدّن آن روز گسترش يافت در سايه ايمان و اخلاص و انضباط و اطاعت از رهبرى و جهاد همه جانبه بود شما عکس اين را مى پيماييد، ولى همان نتيجه را انتظار داريد و اين کار غير ممکن است. و در آخرين سخن به آنها هشدار مى دهد، هشدارى که هر انسانى را به لرزه در مى آورد، مى فرمايد: «به خدا سوگند شما (با اين پراکندگى نفاق و عدم اطاعت از رهبرى) سرانجام از شتر خلافت به جاى شير خون مى دوشيد و به زودى پشيمان خواهيد شد» (اما در زمانى که پشيمانى سودى نخواهد داشت) (وَأَيْمُ اللهِ لَتَحْتَلِبُنَّهَا دَماً، وَ لَتُتْبِعُنَّهَا نَدَماً)! در عبارات بالا امام (عليه السلام) با استفاده از سه تشبيه به نکته هاى مهمى اشاره فرموده است:در يک تعبير، اسلام را به خيمه اى تشبيه مى کند که ستونهايش با جهاد مخلصانه بر پا شده. مى دانيم که خيمه وسيله آرامش در برابر گرما و سرما و تابش آفتاب و وزش بادهاى سوزان است. اسلام نيز براى جهان بشريت آرامش و نجات از طوفانهاى مرگبار را به ارمغان مى آورد. و در تعبير ديگر; ايمان را به شجره طيبّه اى تشبيه مى کند که شاخه هايش با فداکارى مؤمنين صدر اوّل سبز و با طراوت شد و ميوه ها بر آن ظاهر گشت مى دانيم درخت پر ثمر زيباترين و پر برکت ترين هديه به جامعه انسانى است و در تعبير سوم: حکومت را به شترى تشبيه مى کند که به خاطر دوشيدن بى رويه و يا به خاطر عفونت پستان به جاى شير خون از آن مى چکد، يعنى نتيجه معکوس مى دهد شير يکى از بهترين و نيرو بخش ترين غذاهاى انسان است در حالى که خون نه تنها غذا نيست که مايه مسموميت و فساد است. و تاريخ نشان مى دهد که پيش بينى هاى امام (عليه السلام) درباره آ ن گروه گمراه و سرکش بوقوع پيوست. ظالمان بر آنها مسلّط شدند و حکومت را از آنها گرفتند و به جاى شير گوارا خون جگر به آنها دادند. *** نکته ها: 1 ـ دومين فتنه در «بصره»! بصره يکى از مراکز مهم اسلامى بود و دروازه اى به سوى جهان خارج مى گشود و به همين دليل سلطه بر بصره از اهميت خاصى برخوردار بود. روى همين جهت «معاويه» و شاميان از هر فرصتى براى سلطه بر اين شهر بهره گيرى مى کردند، همان گونه که در شأن ورود خطبه بيان کرديم، بعضى معتقدند امام اين خطبه را زمانى ايراد کرد که مردم را براى خاموش کردن آتش فتنه ديگرى، در بصره آماده مى ساخت. جريان از اين قرار بود که بعد از شهادت «محمد بن ابى بکر» نماينده امام در مصر، و سلطه «معاويه» و «عمروعاص» بر آن کشور پهناور، معاويه به طمع افتاد که بر بصره نيز مسلّط شود; به همين خاطر نامه اى به طرفداران خود در بصره نوشت و همراه «ابن حضرمى» که او را به عنوان فرماندار بصره انتخاب کرده بود، به بصره فرستاد و با زنده کردن خاطره جنگ جمل و ضرباتى که بصريان از لشکر امام در آن جنگ خورده بودند، آنها را به قيام بر ضدّ «زيادبن عبيد» جانشين فرماندار امام در بصره تحريک کرد، گروهى از بصريان تحت تأثير واقع شدند و جمعى از خوارج نيز به آنها پيوستند و بر بخشى از بصره مسلّط شدند و حتى به نامه ناصحانه اى که امام به آنها نوشته بود و با مردى به نام «اعين بن صبيعه» به بصره فرستاد، وقعى ننهادند و گروهى از خوارج، «اعين» را به طور غافلگيرانه شهيد کردند. هنگامى که خبر به امام (عليه السلام) رسيد از اين ماجرا سخت برآشفت و نامه اى بسيار داغ و کوبنده براى گروه مخالفان در بصره نوشت و آنها را شديداً تهديد فرمود و با «جارية بن قدامه» را به بصره فرستاد و در بخشى از نامه چنين فرمود: «من صادقانه به شما مى گويم، کارى به گذشتگان (شما) ندارم و بر آنها خرده نمى گيرم، ولى با صراحت مى گويم اگر هوس هاى سرکش و کشنده و پندارهاى خام و باطل، شما را به شورش بر ضدّ من وادار کند، من لشکرم را از سواره و پياده آماده ساخته ام، به خدا سوگند! اگر مرا مجبور به آمدن به سوى خود کنيد چنان بلايى بر سر شما مى آورم که حادثه جنگ جمل در برابر آن بسيار کوچک و ناچيز باشد، گمان من اين است که شما دست به چنين کارى نخواهيد زد (و هوشيارتر از آن هستيد که راه مجازات سنگين را به روى خود بگشاييد) من اين نامه را به عنوان اتمام حجّت به شما نوشتم و ديگر نامه اى نخواهم نوشت، اگر گوش به نصيحتم فرا ندهيد و با فرستاده من به مخالفت برخيزيد من به خواست خدا فوراً به سوى شما حرکت مى کنم; والسلام»(9). اين نامه را چنانکه گفتيم با «جارية بن قدامه» فرستاد، و «جاريه» نامه امام را بر مردم بصره خواند و در بسيارى از مردم مؤثر شد، ولى گروهى لجوجانه به مخالفت خود ادامه دادند و طرفداران امام (عليه السلام) در مقابل «ابن حضرمى» قرار گرفتند و او را شکست دادند. «ابن حضرمى» با هفتاد نفر از يارانش به خانه اى پناهنده شد و «جاريه» براى غلبه بر آنها چاره اى جز آتش زدن خانه نيافت و به اين ترتيب «ابن حضرمى» با يارانش همگى نابود شدند.(10) 2 ـ انضباط لشکر، و جهاد مخلصانه پيشوا و رهبر، هر قدر مدير و مدبّر و شجاع و آگاه و پر تجربه باشد، مادام که روح انضباط و تسليم در نفرات لشکر او حاکم نباشد و جهاد مخلصانه نکنند کار به جايى نمى رسد. درست است که بايد همه کارها با مشورت انجام گيرد و فرمانده لشکر نيز بايد گروهى از آگاهان را مشاور خود قرار دهد، ولى اين بدان معنى نيست که هر فرد يا گروهى از لشکريان براى فرد تصميمى بگيرند و روى آن پافشارى کنند، کارى که نتيجه آن اختلاف و پراکندگى و فشل، و در نهايت شکست خواهد بود. هنگامى که فرمانده لشکر پس از رايزنى هاى لازم تصميم خود را گرفت، همه بايد بدون استثنا تسليم محض باشند و عقيده و سليقه خود را تحت الشّعاع قرار دهند و قاطعانه به پيش تازند. يکى از مشکلات بزرگ لشکر اميرمؤمنان که على رغم قدرت عظيم رهبرى، گرفتار شکست هاى پى درپى شد، نداشتن همين انضباط و جهاد مخلصانه و روح تسليم بود. تقريباً هر فرد و گروهى در هر مقطعى از جنگ به خود اجازه مى دادند که اجتهاد کنند و تصميم بگيرند. حتى در «صفّين» در آن لحظاتى که پيروزى در چند قدمى بود، گروهى کم فکر و نادان و بى خبر از فنون جنگ و انضباط جنگى تصميم گرفتند که نه تنها خودشان از ميدان باز گردند، بلکه پيشوا و رهبرشان را تحت فشار قرار دادند تا به عقب برگردد و جنگ را، که مى رفت به نتيجه نهايى و بسيار مطلوبى برسد، نيمه کاره رها کند. آرى اين مشکل بزرگ، تمام تدبيرهاى حساب شده امام را در مقاطع حسّاس خنثى مى کرد و در طول تاريخ هر لشکرى گرفتار چنين روحيه اى شود سرنوشتى جز ناکامى و شکست نخواهد داشت. 3 ـ ويژگيهاى مسلمانان نخستين امام در اين خطبه اشاره پر معنايى به وضع مسلمانان نخستين مى کند، مى فرمايد آنان تا آنجا تسليم پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) بودند که گاه با پدر و فرزند و برادر در ميدان نبرد روبرو مى شدند، و هرگز عواطف پدرى و فرزندى و برادرى در برابر هدف مقدّسى که داشتند اراده آنها را سست نمى کرد، حتّى عقب نشينى هاى مقطعى و شکست موضعى، در روحيه آنها اثر نمى گذاشت، گوش به فرمان رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) بودند و يک صدا به دستورات او لبّيک مى گفتند. صدق و اخلاص نيّت، بر اکثريت قاطع آنها حاکم بود، و خداوند نيز به خاطر اين صداقت و اخلاص آنها را با نيروهاى غيبى امداد مى فرمود و چيزى نگذشت که اسلام سرتاسر آن محيط را فرا گرفت. به يقين اگر مسلمانان نخستين، همانند لشکر کوفه بودند اسلام حتى بر مکّه يا مدينه نيز حاکم نمى شد، اگر روح تمرّد و سرکشى و اظهار نظرهاى بيجا و تصميم هاى انفرادى خام و ناپخته بر آنها حاکم بود، شاخه اى بر درخت ايمان سبز نمى شد و عمودى در خيمه اسلام بر پا نمى گشت. اگرچه جمع کثيرى از آنان يا عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را درک کرده بودند و يا اصحاب و ياران پيامبر را ديده بودند، ولى حوادثى که بعد از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بوجود آمد، مخصوصاً حوادث عصر عثمان و اقبال گروهى از مردم به زرق و برق دنيا و رفاه زدگى ناشى از افزايش ثروت بعد از فتوحات اسلامى و تبليغات زهرآگين گروه منافقان، اراده ها را سست کرد و بهانه جويان را به دنبال بهانه ها فرستاد و نتيجه اش پيروزى حزب منافقان و شکست مؤمنان شد. * * * پی نوشت: 1 ـ متن روايت «ابن ميثم» چنين است: «اِنَّ هوُْلاءِ الْقَوْمَ لَمْ يَکُونُوا لِيَفيئُوا اِلَى الْحَقِّ، وَ لالِيُجِيْبُوا اِلىَ کَلِمَة سَواء حَتّى يُرْموا بِالْمَناشِرِ تَتْبَعُهَا الْعساکِرُ، وَ حَتّى يُرْجَمُوا بِالْکَتائِبِ تَقْفُوهَا الْجَلائِبُ، وَ حَتّى يُجَّرَ بِبِلادِهِمُ الْخَمِيْسُ يَتْلُوهُ الْخَمِيْسُ، وَ حَتّى تَدْعَقَ الْخُيُولُ في نَواحِى اَراضِيْهِمْ وَ بِأَعْناءِ مَشارِبِهِمْ وَ مَسارِحِهِمْ، حَتى تُشَنَّ عَلَيْهِمُ الْغاراتُ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِيْق، وَ حَتّى يَلْقاهُم قَوْمُ صِدْق صَبْر، لايَزِيْدُهُمْ هَلاکُ مَنْ هَلَکَ مِنْ قَتْلاهُمْ وَ مَوْتاهُمْ فى سَبِيْلِ اللهِ اِلاّ جِدّاً فى طاعَةِ اللهِ وَ حِرْصاً عَلى لِقاءِاللهِ. وَ لَقَدْ کُنّا مَعَ رَسُولِ اللهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) الفصل». (شرح نهج البلاغه ابن ميثم، جلد 2، صفحه 146) 2 ـ سوره توبه، آيه 24. 3 ـ «لقم» به گفته جمعى از ارباب لغت و مفسّران نهج البلاغه به معنى شاهراه يا جادّه روشن است و در اصل از «لقم» (بر وزن لغو) به معنى سرعت در خوردن است و از آنجا که جاده هاى وسيع افراد را در خود جاى مى دهد و گويى با سرعت مى بلعد به آنها «لَقَم» (بر وزن قلم) گفته شده است. 4 ـ «مضص» (بر وزن مرض) به معنى ريشه دار شدن اندوه در قلب يا ايجاد سوزش است (مانند وقتى که انسان سرکه سوزانى را در دهان بريزد). 5 ـ «تصاول» از ماده «صول» (بر وزن قول) به معنى پريدن روى چيزى است به عنوان قهر و غلبه و تصاول به حکم آن که از باب تفاعل است به معنى اين است که دو نفر يا دو گروه به يکديگر حمله کنند. 6 ـ «تخالس» از ماده «خلس» (بر وزن درس) به معنى ربودن و قاپيدن است به همين دليل به دزدانى که کيف را مى زنند يا اشياء ديگر را مى ربايند و فرار مى کنند «مختلس» مى گويند و «تخالس» در موردى گفته مى شود که دو نفر قصد غارت و ربودن اشياء يکديگر را داشته باشند. 7 ـ «کبت» (بر وزن ثبت) به معنى بر زمين زدن و خوار کردن و شکستن شخص يا چيزى است. 8 ـ «جران» البعير، به معنى قسمت جلو گردن شتر است، که به هنگام استراحت و آرامش کامل آنرا برزمين مى نهد و اين تعبير در خطبه بالا کنايه از گسترش اسلام و پيروزى مسلمين و استقرار اسلام در مناطق مختلف جهان است. 9 ـ قسمتى از اين نامه در بخش نامه هاى نهج البلاغه نامه 29 آمده است. 10 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 4، صفحه 34 تا صفحه 53 (با تلخيص فراوان).  
شرح علامه جعفریدر وصف اصحاب رسول: تذكر- در نسخه‌ي آقاي دكتر صبحي صالح جمله‌ي اول كه عنوان خطبه طرح شده است، مربوط به نظر شخصي او است، زيرا اين جمله كه اميرالمومين (ع) در صفين مردم را دستور به صلح داده است، در هيچ موقعي چنين دستوري صادر نفرموده است، بلي، چنانكه در خطبه‌ي گذشته ديديم، در آغاز جنگ، در شروع به نبرد تاخير فرموده‌اند، نه براي صلح و نه براي ترس از مرگ و نه براي شك در غائله‌ي صفين كه با قاطعيت تمام جنگ را ضروري مي‌ديدند. *** «و لقد كنا مع رسول‌الله صلي الله عليه و آله نقتل آبائنا و ابنائنا و اخواننا و اعمامنا، ما يزيد نا ذلك الا ايمانا و تسليما و مضيا علي اللقم و صبرا علي مضض الالم و جدا في جهاد العدو» (ما در حضور رسول خدا (ص) بوديم، پدران و فرزندان و برادران و عموهاي خود را مي‌كشتيم و اين جنگ و كشتار با نزديكترين اشخاص براي ما جز ايمان و تسليم و حركت در راه روشن و بردباري در برابر نيشهاي دردآگين و كوشش در جهاد با دشمن نمي‌افزود). اتحاد و پيوستگي انسانها بيكديگر فقط با اتحاد در هدف اعلاي حيات تحقق مي يابد: هيچ ارتباط و اتحاد و انضمامي در ميان انسانها جز با اتحاد در هدف حيات امكان‌پذير نمي‌باشد. عواملي كه تاكنون به عنوان عوامل اتحاد براي انسانها مطرح شده است، مانند نژاد و وطن و خويشاوندي نسبي و همرنگي و عوامل حقوقي و اقتصادي اگر چه هر يك از آنها با كيفيت مخصوص به خود مي‌تواند انساني را به انسان ديگر مربوط بسازد، ولي هيچ يك از آنها از اصالت و استحكام و پايداري كه در عامل هدف حيات وجود دارد، برخوردار نمي‌باشند. حمايت و هواداري از نژاد و وطن و ديگر عوامل ارتباط و پيوستگي اگر در تحليل نهائي به خودخواهي نرسد (كه براي حفظ مباني اصيل حيات مطلوب است و در صورت خودمحوري تباه كننده مي‌باشد)، به يك تعصب خشك و خالي مستند مي‌گردد. در صورتيكه عامل اتحاد در هدف اعلاي حيات، بر مبناي تعديل خودخواهي و قرار دادن همه‌ي خودها در يك مسير براي وصول به يك مقصد فعاليت مي‌نمايد. اين عامل در مافوق ارتباطات طبيعي در ميان آن خودهاي طبيعي است كه تنها از قوانين ابعاد مادي انساني تبعيت مي‌كند. وقتي كه چند انسان با اين عامل متحد شدند، جذب و دفع آنان معناي عالي‌تري بخود مي‌گيرد. يعني آن چند انسان كه در هدف اعلاي حيات با يكديگر متحد شده‌اند، جاذبه‌ي موجود ميان آنان يك جاذبه‌ي روحي ناب و خالص است كه در حال تكاپو به مقصد و هدف اعلاي حيات قرار گرفته‌اند، هيچ عامل مزاحمي نمي‌تواند اين جاذبيت را از كار بيندازد، اگر چه دورترين افراد از همديگر از نظر نژادي و قومي و سرزمين زندگي و خويشاوندي نسبي و وطن و غير ذلك بوده باشند، زيرا: جان گرگان و سگان از هم جداست           متحد جانهاي شيران خداست روح انساني كنفس واحده است روح حيواني سفال جامده است و دافعه آنان كه ديگران را از آنان دفع و طرد مي‌نمايد، چنان نيرومند است كه حتي نزديكترين اشخاص را بانسان دفع و طرد مي‌نمايد. در جملات مورد تفسير قدرت اين دافعه را در حد اعلا مي‌بينيم، اميرالمومنين مي‌فرمايد: در حضور رسول خدا (ص) براي پيشبرد اسلام پدران و فرزندان و برادران و عموهاي خود را مي‌كشتيم. و با اين كشتن بر ايمان تسليم و حركت در راه روشن هدف و بردباري ما در برابر نيشهاي دردآگين و كوشش در جهاد با دشمن مي‌افزود. اين يك حقيقت روحي است كه آدمي در راه هدف اعلاي حيات كه قرار گرفتن در جاذبه‌ي كمال برين مستند به خدا است، هر اندازه كه خواسته‌ها و تمايلات شديدتر خود را زير پا بگذارد، اعتلاي روح بيشتر و عالي‌تر مي‌گردد. اين استعداد شگفت‌انگيز روح است كه وقتي بارور شود، نه تنها شاخه‌هاي وابسته به خود را از خود قطع مي‌كند، بلكه ريشه‌هاي كهن خويش را مي‌سوزاند و ريشه‌ي جديدي‌تر از هدف اعلاي حيات را كه با آن بارور شده است، بوجود مي‌آورد. آري اين هدف بزرگ كه به عنوان شاخه‌اي از روح سركشيده است، از چنان عظمتي برخوردار است كه ميتواند ريشه‌ها بسازد. جلال الدين مولوي اين شاخه و ريشه سازي آنرا در ديوان شمس درباره‌ي كسيكه پس از طي مراحل كمالي رو به سقوط برگشته است، با كلمه‌ي رگ بيان مي‌كند: اندك اندك راه زد سيم و زرش          مرگ و جنگ نوفتاد اندر سرش عشق گردانيد با او پوستين          ميگريزد خواجه از شور و شرش عارف ما گشته اكنون خرقه دوز           رفت و جد حالت خرقه درش اندك اندك شاخ و برگش خشك گشت           چون بريده شد رگ بيخ آورش ملاحظه مي‌شود با اينكه رگ‌هاي درخت يا گياهان مولود ريشه ميباشند، مي‌توانند قدرت ريشه‌سازي پيدا كنند، البته اين حركت سازنده فقط در انسان قابل تصور است و محتواي بيت مولوي براي تشبيه است. *** «و لقد كان الرجل منا و الاخر من عدونا يتصاولان تصاول الفحلين، يتخالسان انفسهما: ايهما يسقي صاحبه كاس المنون. فمره لنا من عدونا و مره لعدونا منا، فلما راي الله صدقنا انزل بعدونا الكبت و انزل علينا النصر حتي استقر الاسلام ملقيا جرانه و متبوئا اوطانه» (در آن زمان مردي از ما و مردي از دشمن مانند دو نر (جنگي) سخت با يكديگر گلاويز مي‌گشتند در حاليكه از خود بي‌خود شده بودند، تا كدام يك از آن دو، كاسه‌ي مرگ را بر ديگري بچشاند. گاهي دشمن از ما ضربه مي‌خورد و گاهي ديگر ما از دشمن ضربه مي‌خورديم. وقتي كه خداوند صدق و خلوص ما را ديد، دشمن ما را به ذلت و خواري نشاند. و پيروزي را براي ما فرستاد، تا آنگاه كه اسلام مانند شيري كه گردن بر زمين نهد و حالت تسليم بخود بگيرد، استقرار يافت و در جايگاههاي خود (عقول و دلهاي مسلمانان) جايگير شد). جان بر كف، خودباخته به هدف اعلاي حيات و با قلب مالامال از خلوص، اسلام را استقرار داديم در آن زمان كه از همه‌ي علايق و تمايلات و روابط و ضوابط پوسيده گذشتيم و حتي جان خود را در راه هدف اعلاي حيات بر كف نهاديم، تا معناي واقعي علائق و تمايلات و روابط و ضوابط و حتي معناي جان را كه اسلام براي ما توضيح مي‌داد، درك كنيم و در حيات معقول خود بكار ببريم. از پدران و فرزندان و همه‌ي شاخه‌ها و ريشه‌هاي وجود طبيعي خود بريديم تا انسانهائي ساختيم در دنياي جديدي، كه آن علائق و تمايلات همگي دگرگون شدند و گام در صراط مستقيم نهاديم. ما و دشمن ما هر دو در مرز زندگي و مرگ گريبان يكديگر را مي‌گرفتيم، ما در آن مرز پر شكوه كه براي ما پل «انا لله و انا اليه راجعون» بود، باميد برگرداندن جان به جان آفرين تلاش مي‌كرديم، ولي دشمنان ما در آن مرز جز به تحريك عوامل لجاجت در برابر ما و اسارت در دست قدرت پرستان و پرستش بتهاي جامد و جاندار، به منطق ديگري تكيه نداشتند. پيروزي ما در آن تلاش و تكاپوها و فداكاريها مستند به انبوه سپاه و ديگر عوامل قدرت نبود. ما مسلح به سلاحي بالاتر از شمشير و نيزه و داراي قوائي مافوق ديگر نيروهاي جنگي بوديم، اين سلاح و قوا صدق و اخلاص حقيقي ما بود، ما در ان مرز زندگي و مرگ، خدا را مي‌ديديم و پيامبر خدا را كه جلوه‌اي از صفات خدايمان بود، مي‌نگريستيم. دشمنان ما بتحريك بتهاي جاندار به خودكشي مي‌پرداختند و تسليت آنان براي دلداري خود چنين بود كه ما مرد كارزاريم!! ما قهرمانيم!! ما نبايد مغلوب شويم!! و نمي‌دانستند كه شكست و پيروزي آنان جز سقوط در عذاب الهي يا دوزخ اجتماعي كه سوداگران جانهاي آدميان براي آنان شعله‌ور مي‌ساختند، نتيجه‌اي ديگر در بر نداشت پس- اين هم يك تصور بي‌اساس است كه اسلام با شمشير پيروز شده است! 1- كدامين شمشير؟! چند قبضه شمشير زنگ خورده در پهنه‌ي ريگزارهاي شبه جزيره‌ي عرب كه همواره آنها را براي اختلاف دائمي كه داشتند بر مغزهاي خود فرو مي‌كردند؟! 2- اسلحه‌ي بيشمار و نيروي انساني متشكل آن دوران در دست دو امپراطوري ايران و رم بوده است، نه چند نفر عرب دور از سياست و حقوق و اقتصاد و فرهنگ و ارتش و ارتباطات مثمر با ديگر اقوام و ملل. 3- در تاريخ بشري هرگز ديده نشده است كه اسلحه‌ي كشنده راهي به دل آدميان باز كند و مكتب و جهان بيني و شناخت حيات طبيعي و حيات معقول را براي آنان تقديم نمايد. چنين كار بزرگ و دگرگون كردن فرهنگهاي پوسيده و جانشين ساختن فرهنگ هميشه پويا بجاي آنها، از شمشير بر نمي‌آيد، شمشير فقط مي‌برد و مي‌درد، شمشير تاكنون هيچ چيزي را نساخته است و نخواهد ساخت، لذا هواداران شمشير و شمشيربازان بي‌هوده نشسته و منتظر كاربرد سلاحشان در دلهاي آدميان مي‌باشند. 4- آيا اسلام چين تحفه‌ي شمشير عربستان سات؟! در صورتيكه حتي يك سرباز اسلام قدم به چين نگذاشته است. 5- آيا اسلام اندونزي را شمشير به آن سرزمين برده است؟! همه مي‌دانيم كه يك سرباز اسلام قدم به اندونزي نگذاشته است. 6- آيا شمشيري از مسلمانان در سزمين شبه قاره‌ي هند مگر محلهاي محدودي در زمان بعضي از امراي اسلامي، بكار رفته است؟! 7- قاره‌ي آفريقا چطور؟! در آن نيز جز در محلهاي محدودي شمشيري از اسلام ديده نمي‌شود. 8- آيا شمشير در دست مغول بود يا مسلمانان؟! مگكر مغول همه‌ي جوامع اسلامي را تار و مار نكرد؟ پس چه شد كه خود مغول مكتب ملت شكست خورده را پذيرفت و بعدها در اعتلاي فرهنگي آن كوششش و تلاش كرد؟! 9- اگر اسلام ساخته شده‌ي شمشير بود، پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) آنهمه غائله‌ها و اختلافات و جنگ و خونريزيها كه با تحريكات هوي پرستان در جوامع مسلمين شيوع پيدا كرد، و آن شمشيرها را به سر و كله‌ي خودشان مينواخت، مي‌بايست اسلام از بين برود و نابود گردد. بنابر مطالب فوق، علت اساسي ظهور اسلام مشيت الهي بود كه يك مشعل جاوداني سر راه بشر نصب كند و اخلاص و ايمان به هدف اعلاي مستند به منطق فطرت و عقل سليم بود كه در پيامبر اكرم و در اميرالمومنين و ياران مخلص آن حضرت در حد اعلا بوجود آمده بود. اخلاص عالي‌ترين كيفيت رابطه ميان انسان و حقيقتي كه مطلوب ذاتي تلقي شده است از كلماتي كه بسيار شايع و متداول در فرهنگ حقيقت جوئي و حقيقت يابي اقوام و ملل مخصوصا در فرهنگ اسلامي است، كلمه‌ي بسيار با شكوه و با عظمت صدق و اخلاص است كه با هر لفظ و علامتي بيك شخص يا يك گروه نسبت داده شود، بعنوان ارزنده‌ترين و انساني‌ترين صفت براي شخص يا گروه تلقي مي‌شود. هر كسي كم و بيش با اين پديده‌ي رواني آشنائي دارد كه با صميميت و علاقه‌ي ناب، حقيقتي را مطلوب ذاتي خود مي‌داند، در مقابل حقايقي كه ذات آنها را مطلوب نمي‌داند، علاقه‌ي او به آن حقايق معلول وسيله بودن آنها براي هدفها و آرمانهاي سودآور و لذت بخش است كه مطلوب او است. براي توضيح مقدماتي اخلاص مي‌توانيم انواعي از علاقه به حقايق را در نظر بگيريم. مثلا يك مادر معتدل از نظر رواني به كودك خود علاقه دارد و او را مي‌خواهد، مسلم است كه اين علاقه و خواستن آلوده به سودجوئي و لذات گرايي و خودخواهي معمولي نيست كه مطلوبيت آن تنها جنبهي وسيله‌اي براي وصول به سود و لذت دارد، بلكه كودك چنانكه در بازگو كردن شعور خاص مادري منعكس مي‌شود، جزئي از موجوديت مادر تلقي مي‌گردد. در يك جمله‌ي عربي مي‌گويند: اولادنا اكبادنا (فرزندان ما كبدهاي ما هستند) و در ابيات ابوالحسن تهامي در رثا فرزندش چنين آمده است: ولد المعزي بعضه فاذا مضي بعض الفتي فاكل في الادبار (فرزند اين تسليت داده شده (پدر) پاره‌اي از موجوديت او بود و هنگاميكه پاره‌ي يك مرد از بين رفت، همه‌ي موجوديت او از هستي رويگردان شده است). اينگونه علائق از طبيعت خاص بشري مي‌جوشد و بدون آلودگي با عوارض و خواسته‌هاي خارج از ذات و بدون رنگ‌آميزي موضوعي كه مطلوب ذاتي تلقي شده است به ثمر مي‌رسد. البته نمي‌خواهيم بگوئيم: اينگونه علاقه‌هاي طبيعي ناشي از اخلاصي است كه مورد بحث كنوني ما است، بلكه چنانكه متذكر شديم فقط براي توضيح ارتباطات ناب و بدون عوارض خارج از ذات مي‌باشد. اكنون يك مثال ديگر را كه بتواند علاقه‌ي ناب آدمي را به يك موضوع كه مطلوب ذاتي جلوه مي‌كند، بيان مي‌كنيم: عدالت كه عبارتست از رفتار آزادنه مطابق قانون، ممكن است به جهت فوايدي كه براي يك انسان داشته است مورد علاقه‌ي او بوده باشد و ممكن است بجهت لذت رواني محض كه از رفتار عادلانه بوجود مي‌آيد، عدالت را پيشه‌ي خود بسازد. اين گونه گرايشها به عدالت از اخلاص برخوردار نيستند، زيرا عدالت در اين گرايشها مطلوب ذاتي دوستدار اين پديده نمي‌باشد. اين خصلت رواني موقعي از اخلاص برخوردار مي‌گردد كه خود با قطع نظر از همه‌ي هدف‌گيريهاي خارج از ذات عدالت و با قطع نظر از همه‌ي خواسته‌ها مطلوب ذاتي تلقي شود. مفهوم كلي اخلاص به دو قسم مهم تقسيم مي‌گردد: قسم يكم- اخلاص بمعناي عام عبارتست از مطلوب ذاتي تلقي شدن يك حقيقت اعم از آنكه در منطقه‌ي ارزشها بوده باشد يا نه. مانند مطلوب ذاتي تلقي شدن مقام و ثروت و شهرت اجتماعي و قدرت و نژاد و حتي علم و آزادي كه مطلوبيت ذاتي آنها جز به سود خودخواهي به چيز ديگري تمام نمي‌شود. اخلاص باين معناي عام نمي‌تواند داخل منطقه‌ي ارزشها گشته و عامل رشد و اعتلاي شخصيت انساني گردد. قسم دوم- اخلاص به معناي خاص است كه مي‌توان آنرا اخلاص ارزشي نيز ناميد. اين اخلاص عبارتست از مطلوب ذاتي تلقي شدن حقيقتي كه با وصول به آن و يا برقرار كردن رابطه با آن، عالي‌ترين استعداد انساني به فعليت مي‌رسد و جوهر اعلاي انساني را بارور مي‌سازد. تفاوت ميان دو قسم اخلاص درست مانند تفاوت ميان عشق مجازي و عشق حقيقي است، زيرا اخلاص با نظر بمعناي عام بزرگترين معلول يا نتيجه‌ي عشق است كه همه‌ي سطوح رواني آدمي را از اشتياق براي وصول به معشوق اشغال مينمايد. و اين معنا در هر دو قسم از اخلاص وجود دارد، ولي تفاوت بسيار مهمي ميان دو نوع اخلاص كه در حقيقت دو نتيجه‌ي عشق مجازي و عشق حقيقي مي‌باشند، وجود دارد، زيرا اخلاص بمعناي عام متعلق به حقيقتي است كه عامل تقويت و اشباع و تورم خود طبيعي است، مانند ثروت و مقام و انواع قدرتها و لذايذ طبيعي، در صورتيكه حقيقت مورد اخلاص در اخلاص بمعناي خاص (ارزشي) حقايق فوق عوامل اشباع كننده‌ي خود طبيعي و تورم دهنده‌ي آن مي‌باشند. و نيز همه‌ي خصلتها و صفات عاليه‌ي انساني از نتايج اخلاص ارزشي مي‌باشند. اخلاص به معناي عام آدمي را در بن بستي لذت بار و مخلوط با نگرانيها و اندوههاي عميقي كه معلول از دست رفتن امتيازات عالي انساني است، قرار مي‌دهد مانند عشق مجازي كه به قول مولوي عاشق را در صندوق كوچك موجوديت معشوق زنداني مي‌نمايد و همه‌ي مشاعر و عوامل درك و آگاهيها و خواسته‌هاي معقول آدمي را با تمامي بي‌اعتنائي مختل و ويران مي‌سازد، در صورتيكه عشق حقيقي همه‌ي قوا و فعاليتهاي مغزي و رواني انسان را قوي‌تر و هماهنگ‌تر مي‌نمايد. بهمين جهت است كه انسانهاي موفق به اخلاص در حقايق عالي انساني مانند عدالت و علم از آنجهت كه نشان دهنده‌ي واقعيات است و آزادي كه آدمي را مي‌تواند به مرحله‌ي اعلاي اختيار (گرايش به خيرات و كمالات و انتخاب آنها) برساند، از بهترين صفات انساني مانند مالكيت بر خود و گذشت از خواسته‌ها و پديده‌هاي حيواني و وفا و صدق و نجابت و طهارت دروني برخوردار مي‌باشند- شادباش اي عشق خوش سوداي ما اي طبيب جمله علتهاي ما اي دواي نخوت و ناموس ما اي تو افلاطون و جالينوس ما مختصات اخلاص ارزشي باضافه‌ي مختصي كه در بيان تفاوت ميان دو قسم اخلاص متذكر شديم، مختصات ديگري براي اخلاص ارزشي وجود دارد كه ما برخي از آنها را مطرح مي‌كنيم: 1- اخلاص ارزشي بهيچ وجه با خودخواهي و خودمحوري نمي‌سازد، زيرا تا خود طبيعي كه خودخواهي و خود محوري عنصر ذاتي آن مي‌باشد، تعديل نگردد و به فرماندهي و مديريت دروني خود ادامه بدهد، هيچ حقيقت عالي انساني براي آدمي مطلوب ذاتي تلقي نخواهد گشت. و اگر مطلوبيتي در يك حقيقت عالي براي شخص خود محور بوجود بيايد، نوعي مطلوبيت وسيله‌اي براي خواسته‌هاي خود طبيعي خواهد بود. 2- اخلاص ارزشي چنانكه گفتيم مانند خود عشق حقيقي سازنده‌ترين و نيرومندترين عامل مالكيت بر خود است كه بزرگترين آرمان يك انسان كمال جو مي‌باشد. 3- هيچ پديده‌ي روحي مانند اخلاص ارزشي نمي‌تواند زندگي پر فراز و نشيب و پر اضطراب آدمي را تنظيم و موجب آرامش خاطر بوده باشد. علت بوجود آمدن آرامش خاطر بوسيله‌ي اخلاص ارزشي اينست كه روح انسان مخلص هنگاميكه به حقيقت والايي اخلاص مي‌ورزد، در حقيقت گمشده‌ي خود را دريافته و خود را در مسير هدف اعلاي زندگي مي‌بيند، ديگر تاريكي براي او وجود ندارد، بهر سو مي‌نگرد روشناييها را مي‌بيند. 4- اخلاص موجب تمركز قواي مغزي و رواني در حقيقت مطلوب ذاتي گشته، مغز و روان را از تلاطم و پراكندگي تفكرات و هجوم تخيلات بي‌اساس و وسوسه‌هايي كه روح را مي‌خراشند، محفوظ و مصون مي‌دارد. گمان نرود كه اين تمركز قواي مغزي و رواني موجب ركود و توقف مغز و فعاليتهاي رواني گشته، و انسان مخلص را در يك حقيقت محدود كه مطلوب ذاتي جلوه كرده است، از حركت و تحولهاي تكاملي باز مي‌دارد، زيرا چنانكه در مباحث آينده خواهيم ديد: با عظمت‌ترين اخلاص ارزشي كه تكيه گاه و مستند ساير اخلاصهاي ارزشي و اصالت آنها مي‌باشد عبارتست از اخلاص به كمال برين الله. و چون مطلوب ذاتي بودن اين حقيقت اعلا مستلزم دريافت صفات و اسماء مقدس اوست و اينكه بزرگترين فعال ما يشاء و ما يريد اوست و هر لحظه در حال افاضه به جهان هستي است، روح انسان مخلص با چنين دريافتي والا، بطور دائم و مستمر در حركت و تكاپو و تحصيل آگاهي به ابعاد متنوع در قلمرو ذات خويش و جهان برون ذاتي خواهد بود. در صورتيكه انساني كه داراي اين اخلاص نيست، خود را از همه‌ي قوانين هستي و بايستگيها و شايستگيها بي‌نياز مي‌بيند. و اگر هم خود را متحرك و پويا تلقي كند، نمي‌داند كه اين تحرك و پويايي در مسير مثبت و سازندگي نيست، بلكه فعاليت معكوس رواني است كه از توقف و در جا زدن ناشي از فرو رفتن چنگال معشوق در روح اوست. در صورتيكه اخلاص ارزشي ناشي از آگاهي به قوانين هستي و بايستگيها و شايستگيهاي انساني است كه موجب دريافت حقيقت و يا حقايقي شده است كه مطلوب ذاتي بوده و اخلاص را بوجود آورده است. از اين مسائل بخوبي روشن مي‌شود كه حقيقتي كه شايسته‌ي مطلوبيت ذاتي است، بايد حقيقتي باشد كه همه‌ي استعدادها و ابعاد آدمي را با تمركز قواي مغزي و رواني بارور بسازد و به حد نصابش برساند. اين حقيقت با نظر به حكم فطرت پايدار و عقل سليم بشري و مشاهدات رواني و تجاربي كه در طول تاريخ در همه‌ي اقوام و ملل، زيبنده‌ي اخلاص تلقي شده است، الله مي‌باشد. به قول مولوي: هر چه جز عشق خداي احسن است          گر شكر خواريست آن جان كندن است و بدان جهت كه اخلاص كامل عبارتست از جوشش و شكوفايي جوهر اصيل روح آدمي، اين اخلاص بهر چيزي جز خدا تعلق پيدا كند، خسارتي است كه جبران‌پذير نخواهد بود و همه‌ي رنجها و تلاشها و صرف انرژيهاي مغزي و رواني كه در اخلاص به غير الله صرف شود، بيهوده و بي‌نتيجه خواهد بود. عاشقان از درد زان ناليده‌اند كه نظر ناجايگه ماليده‌اند عشقهايي كز پي رنگي بود عشق نبود عاقبت ننگي بود اين الله است كه اخلاص او موجب اخلاص به همه‌ي حقايق با ارزش انساني است، زيرا همه‌ي آن حقايق بجهت وابستگي به مشيت يا صفات خداوند جنبه‌ي قداست و عظمت پيدا كرده‌اند. اگر آدمي با اخلاص به الله علمي را بدست بياورد، اين علم در عين حال كه براي ارتباط با معلوم داراي ارزش نمي‌باشد، از مطلوبيت ذاتي نيز برخوردار است، زيرا به عنوان يك حقيقت وابسته به مشيت يا صفات خداوندي نيز تلقي شده است. اگر آدمي با اخلاص به الله عدالت را درك نموده و آنرا در همه‌ي شئون زندگيش بكار ببرد، با برخورداري از مزاياي حيات فردي و اجتماعي عدالت، از بعد الهي آن نيز بهره‌مند خواهد گشت و همچنين ساير حقايق عالي انساني، مثلا آزادي را باضافه‌ي اينكه داراي ارزش حياتي در اشباع احساس لزوم رهايي از قيد و زنجير جبر و اكراه در زندگي است، بعنوان اختيار كه عبارتست از بهره‌برداري از آزادي در راه خير و كمال، مورد عشق و اخلاص قرار خواهد داد. و با يك عبارت كلي‌تر بايد گفت: دين كه عبارتست از تحت محاسبه قرار گرفتن همه‌ي شئون زندگي براي قرار گرفتن در مسير حيات معقول و استفاده‌ي كامل از همه‌ي استعدادها و ابعاد مثبت و عالي انساني، بدون اخلاص به الله كه بر همه‌ي انسانها امكان‌پذير است، قابل تصور نيست. اميرالمومنين عليه‌السلام در خطبه‌ي اول نهج البلاغه چنين فرموده است: «اول الدين معرفته، و كمال معرفته التصديق به و كمال التصديق به توحيده و كمال توحيده الاخلاص له». (آغاز و اساس دين معرفت اوست و كمال معرفت خداوندي تصديق و پذيرش كامل اوست و حد اعلاي تصديق حق جلا و علا، توحيد اوست و نهايت توحيد حق، اخلاص، به مقام شامخ ربوبي اوست.) اخلاص به ذات اقدس الهي يعني قرار گرفتن در مسير «انا لله و انا اليه راجعون» (ما از آن خدائيم و بازگشت ما بسوي اوست). يعني ما از آن كمال برين و در مسير كمال برين و مقصد نهايي ما هم كمال برين است. 5- وقتي كه اخلاص به يك حقيقت عالي مي‌جوشد، بطور طبيعي توجه انسان به غير آن حقيقت دگرگون مي‌شود. اگر اخلاصي كه در انسان بوجود آمده است، درباره‌ي حقايق غير ارزشي باشد (اخلاص بمعناي عام) طبيعي است كه واقعيات و حقايق ديگر معناي حقيقي خود را در برابر آن حقيقت مورد اخلاص از دست مي‌دهند، مانند عشق مجازي كه همه‌ي واقعيات و حقايق را مختل مي‌سازد و هيچ اصل و قانوني را به رسميت نمي‌شناسد، مگر معشوق خود را كه نتيجه‌اي جز تورم لذت بار خود طبيعي ببار نمي‌آورد. و اگر اخلاص متعلق به حقيقت داراي ارزش انساني (اخلاص ارزشي) باشد، واقعيات و حقايق جهان براي چنين شخصي به سه دسته تقسيم مي‌شوند: قسم يكم- دسته‌ي مخالف حقيقت مورد اخلاص، مانند رياكاري و ظلم و حق ناشناسي و خودخواهي و غير ذلك. مسلم است كه در موقع اخلاص به يك حقيقت والا، مخصوصا عالي‌ترين حقيقتي كه مي‌توان اخلاص به او ورزيد (خدا) اين امور مخالف كاملا مطرود و حتي در ذهن انسان مخلص خطور نمي‌كند، چه رسد به اينكه قدرت مزاحمت داشته باشد و اخلاص را تباه بسازد. قسم دوم- واقعياتي است كه موافق شئون حقيقت مورد اخلاص است. اين واقعيات در مسير حركت انسان مخلص قرار مي‌گيرند و نيرو بخش حركت او مي‌باشند، مانند عمل به وظايف فطري و عقلاني كه بوسيله‌ي پيامبران و وجدان انسانها احساس و درك مي‌گردد، نظير عدالت و صدق و عواطف و احساسات عالي انساني و ايجاد رابطه بين خود و خداوند با اشكال مختلف عبادات و عمل به تكاليف و دستورات الهي. قسم سوم- واقعيات بي‌طرف، مانند اجزا و روابط و پديده‌هاي جهان طبيعت و كارهايي كه بطور مستقيم جنبه‌ي معنوي و الهي ندارند و مربوط به شئون طبيعي محض انساني مي‌باشند. جاي ترديد نيست كه اگر اخلاص به مبدا كمال اعلا كه خدا است اگر به حد نصاب خود برسد و آدمي موفق باين حالت اعلاي روحي شود، اين قسم سوم ملحق به قسم دوم مي‌شود و همه‌ي لحظات حيات انسان در هدف اعلاي زندگي كه قرار گرفتن در جاذبه‌ي كمال مطلق است، غوطه‌ور مي‌گردد. اگر مقامات تعليم و تربيتي جهان بشري موفق به ايجاد چنين اخلاصي در دلهاي مردم شوند، به قول بعضي از انسان‌شناسان: آن معجزه‌اي كه با دست انسان بايد انجام بگيرد، بوجود خواهد آمد. اين معجزه عبارتست از بالا رفتن كمال جوئي مردم حتي در قلمرو اقتصاد كه با كمال اختيار توليد را زيادتر و بهتر خواهد كرد و توزيع را بطور عادلانه انجام خواهد داد، مصرف بيهوده و غير مفيد و مضر بر جسم و جان مردم از بين خواهد رفت و براي توليد و توزيع نيازهاي منطقي و واقعي ملاك قرار خواهد گرفت و استعدادها واقعا بكار خواهند افتاد. با اين اصطلاحات واقعي است كه بشر آشيانه‌ي خود را كه روي زمين است، از عرصه‌ي تاخت و تاز و حق كشيها به بهشت دنيوي و قابل آرامش و سكونت مبدل خواهد ساخت و نوبت سير و سياحت و بهره‌برداري خردمندان از ديگر كرات خواهد رسيد!!. 6- اخلاص دو ارزشي است. اخلاص مانند علم داراي دو ارزش است: ارزش ذاتي و ارزش وسيله‌اي. ارزش ذاتي اخلاص عبارتست از مطلوبيت خود اخلاص كه رابطه‌ي انسان را با حقيقت مطلوب از آلودگيها به اغراض پست و خودخواهيها منزه و مبرا مي‌سازد. و چنانكه در مباحث قبلي گفتيم: اين پديده يكي از عاليترين فعاليتهاي ارواح رشد يافته است كه از مالكيت بر خود و مديريت منطقي قواي مغزي و رواني ناشي مي‌گردد. اين يك قدرت روحي والايي است كه عدالت براي انسان چنان مطلوب ذاتي تلقي شود كه جزئي از روح انساني باشد و حيات را بدون آن پوچ و هيچ بداند. اما ارزش وسيله‌اي اخلاص مربوط به عظمت و ارزش آن مطلوب ذاتي است كه اين جوهر شريف روح را به خود جذب كرده است. بهمين جهت است كه مي‌گوئيم: با ارزش‌ترين و با عظمت‌ترين اخلاص، آن اخلاصي است كه يك انسان را به خدا كه كمال برين است جذب مي‌نمايد. 7- وقتي كه انسان به يك مطلوب جلب مي‌شود و در تمام شخصيت او در جاذبه‌ي آن مطلوب قرار مي‌گيرد، در حقيقت با يك آري درباره‌ي آن مطلوب همه‌ي حيات خود را تفسير و توجيه نموده و آنرا واصل به هدف اصلي خود تلقي مي‌نمايد. اين آري همه‌ي واقعيات و حقايق هستي و حيات را يا با يك نه منفي مي‌سازد و يا حداقل از ديدگاه او به عنوان اينكه ماوراي مطلوب او هستند ناپديد مي‌نمايد. در نتيجه بايد گفت: وقتي كه اخلاص به يك مطلوب ذاتي شروع مي‌شود در حقيقت حيات مسير خود را انتخاب كرده است، لذا بحكم عقل و وجدان سليم بايستي درباره‌ي حقيقتي كه اخلاص آدمي را بخود جلب نموده و مسير حياتش را تعيين خواهد كرد، همه‌ي قواي مغزي و رواني خود را متمركز نموده و از هر گونه تجارب عيني و معلومات مفيد درباره‌ي آن حقيقت استفاده نموده و سپس حقيقت را بعنوان مطلوب ذاتي انتخاب نمايد، اگر چه براي رسيدن به چنين مقصد سالهاي متمادي بينديشد و بكوشد. آنچه كه فطرت سالم و عقل نافذ و مطالعه‌ي همه‌ي شئون بشري در سرگذشت طولاني كه پشت سر گذاشته است و آنچه كه دقت و تامل همه جانبه در همه‌ي ابعاد و موضع‌گيريهاي انساني اثبات مي‌كند اينست كه اين حقيقت جز الله كه بخشنده‌ي مطلوبيت بهمه‌ي مطلوبها و بخشنده‌ي شايستگي به همه‌ي حقيقتها است، نمي‌باشد. اين آري هيچ واقعيت و حقيقتي را با نه طرد و نفي نمي‌كند، بلكه همه‌ي آنها را صيقلي و شفاف ميسازد و معناي حقيقي آنها را براي آمي قابل درك نموده و ارتباطات منطقي ميان انسان و آنها را بيان مي‌دارد. جهان هستي براي چنين انسان مخلص كالبد بزرگ روح او است كه براي بهره‌برداري از آن درك و شناخت و برقرار كردن رابطه‌ي منطقي و احساسي عالي با آن يك ضرورت اوليه مي‌باشد. 8- اخلاص، يك رشد روحي دو قطبي است: قطب درون ذاتي و قطب برون ذاتي: 1- قطب درون ذاتي عبارتست از آن گرايش ناب و قرار گرفتن در جاذبه‌ي حقيقتي كه مافوق موقعيت فعلي آدمي تلقي شده است. اين گرايش و انجذاب به حقيقت چنانكه در گذشته اشاره كرديم موجب رها شدن از زنجير ساير علايق و وابستگيها گشته، شخصيت آدمي را در اختيار حقيقت مطلوب قرار مي‌دهد. اين به آن معني نيست كه روح خود را در برابر آن حقيقت خارج از ذات مي‌بازد، بلكه باين معنا است كه روح با پيدا كردن حقيقتي به عنوان مطلوب ذاتي كه اين مطلوبيت واقعيت داشته و معلول خيالات و بازيگريهاي ذهني نمي‌باشد، استعداد هدف يابي خود را شكوفا مي‌سازد و به فعليت مي‌رسد، در حقيقت آن مطلوب ذاتي بمنزله‌ي يك عامل اصلي براي به فعليت رسيدن استعداد هدف يابي روح براي حيات معقول در مي‌آيد. اين حالت مثبت و سازنده‌ي روحي همه‌ي اجزا و نيروها و استعدادهاي درون انساني را دگرگون مي‌سازد و با آن حقيقتي كه مطلوب ذاتي تلقي شده است رنگ‌آميزي، بلكه توجيه مي‌نمايد. بهمين جهت است كه مي‌توان گفت: اگر ميخواهيد چگونگي شخصيت يك انسان را بشناسيد، نخست ببينيد او به چه حقيقتي اخلاص مي‌ورزد و آن اخلاص در چه حد و مرتبه‌ايست: گر بود انديشه‌ات گل گلشني          ور بود خاري تو هيمه‌ي گلخني 2- قطب برون ذاتي (عيني) از اين ملاحظات باز باين نتيجه مي‌رسيم كه حقيقتي كه بايد مورد اخلاص قرار بگيرد، حقيقتي بايد باشد كه بتواند همه‌ي استعدادها و ابعاد انساني را به جريان بيندازد و به فعليت برساند و در غير اينصورت يعني در صورتيكه حقيقتي نتواند از عهده‌ي به فعليت رسانيدن همه‌ي استعدادها و ابعاد انساني برآيد، يك موضوع محدودي خواهد بود كه موجوديت نامحدود انساني را در خود خلاصه خواهد كرد و به اصطلاح مولوي روح انساني را از پرواز در فضاي بينهايت كمال گرفته و در صندوق كوچك خود محبوس خواهد كرد، حقيقت مطلوب ذاتي كه مورد اخلاص قرار مي‌گيرد، بايد پاسخگوي آن مطلق در متن طبيعت باشد كه جان ناميده مي‌شود آدمي در آن هنگام كه داراي پديده‌ي اخلاص مي‌گردد، در حقيقت جان خود را كه در متن طبيعت محبوب مطلق او است، در معرض معامله قرار مي‌دهد. يكي از دو طرف معامله جان است كه محبوبيت و مطلوبيت آن بطور مطلق در متن طبيعت اثبات شده است، زيرا چنانكه گفتيم اخلاص عبارتست از كشيدن عصاره و جوهر جان محبوب در راه بدست آوردن حقيقتي كه مطلوب ذاتي تلقي شده است. طرف ديگر معامله عبارتست از آن حقيقت مطلوب ذاتي. و چون جان آدمي محبوب مطلق اوست، حتما بايستي آنچه كه اين محبوب مطلق در راه آن مستهلك مي‌شود مطلقي باشد كه مافوق جان مستهلك شده تلقي گردد و الا معامله‌اي خواهد بود كه خسارتش با هيچ چيزي جبران نخواهد پذيرفت. بهترين دليلي كه مي‌تواند اين مدعا را ثابت كند، اينست كه هيجان عشق هنگاميكه با كشف ناشايستگي معشوق فروكش مي‌كند، تدريجا مبدل به كينه مي‌گردد، اين كينه‌توزي و احساس تلخي جانگزاي، معلول بروز اين آگاهي است كه چرا عاشق جان خود را كه محبوب مطلق او بوده است، در مجراي معامله با معشوقي قرار داده كه شايسته‌ي آن پديده‌ي والاي عشق نبوده است. آري: هر چه جز عشق خداي احسن است          گر شكرخواريست آن جان كندن است عاشقان از درد ز آن ناليده‌اند            كه نظر تا جايگه ماليده‌اند (مولوي) توضيحي درباره‌ي آيات مربوط به اخلاص: 1- و ما امروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الدين (البينه آيه‌ي 5) (و آنان مامور نشده‌اند مگر به اينكه خداوند را عبادت كنند در حاليكه در دين براي او اخلاص مي‌ورزند). از نظر قواعد عربي ماي نافيه كه بعد از آن كلمه‌ي استثنا الا وارد شود افاده‌ي حصر مي‌نمايد مانند: ما رايت الا زيدا (من نديدم مگر زيد را). يعني من فقط زيد را ديدم و بس. همين قاعده در زبان فارسي نيز وجود دارد، چنانكه مي‌گوئيم: من در آن مجلس جز زيد را شايسته‌ي گفتگو نديدم آياتي كه با كلمات و تركيبات مختلف حصر عبادت را از روي اخلاص به خداوند بيان مي‌كند، متعدد و فراوان است. در آيه‌ي مورد بحث دو كلمه‌ي له الدين وجود دارد و معناي اين دو كلمه چنين است كه دين از آن او است. و مي‌دانيم كه معناي دين عبارتست از آن زندگاني قابل محاسبه و پذيرش فطرت سليم و عقل واقع‌بين كه وابسته به مشيت و اراده‌ي تشريعي و تكميلي خداونديست. اين معنا براي دين اگر چه مورد تفسير همه‌ي محققان نيست، ولي محصول و خلاصه‌ي همه‌ي تفسيرهائي است كه براي كلمه‌ي دين مطرح شده است. بنابراين مفهوم و مفاد آيه‌ي شريفه اينست كه دستور قطعي خداوندي اينست كه مردم در جاذبه‌ي الهي كه پيوسته به كمال برين است قرار گرفته و جز او هيچ حقيقتي را مطلوب ذاتي تلقي نكنند و آن دين الهي كه مردم مامور به گرويدن به آن هستند، همين قرار گرفتن در جاذبه‌ي الهي و مطلوب ذاتي و مطلق تلقي كردن آنمقام شامخ است. چنين زندگي قابل محاسبه و پذيرش فطرت و عقل سليم است و بس. لذا اخلاص به خداوند يعني اخلاص به هستي و وجود انساني كه هر دو جلوه‌گاه مشيت خداوندي هستند چه: فاينما تولوا فثم وجه الله (به هر طرف روي بگردانيد، همانجا وجه الله است). اخلاص به هستي يعني دريافت واقعي آن و درك فروغ ملكوت خداوندي كه بهمه‌ي اجزا و روابط آن ميتابد و نتيجه‌ي اين درك عبارتست از احساس عميق و فهم عالي آهنگ هستي كه تنها با اخلاص مي‌توان آنرا شنيد. و معناي اخلاص به انسان احترام عميق به ذات انساني است كه در جاذبه‌ي اخلاص به مقام شامخ ربوبي قرار گرفته است. 2- و اقيموا وجوهكم عند كل مسجد و ادعوه مخلصين له الدين (روي دلهايتان را در هر مسجدي به سوي خدا ببريد، و خدا را در حاليكه در دين براي او اخلاص مي‌ورزيد، بخوانيد). وقتيكه براي مسجد كه مانند رصدگاه براي نظاره به بي‌نهايت و كشش بسوي آن ساخته شده است، وارد مي‌شويد، ريا نكنيد و از روي نفاق و نيرنگ خم و راست نشويد، با مغز آكنده از پندار و خيال و با دروني پر از آلودگيها و كثافات حيواني با خدا روياروي قرار نگيريد. اين ارتباط ضروري و شريف را از روي حرفه و اعتياد با خدا برقرار نسازيد، بلكه روي دلهايتان را به سوي او برگردانيد. روي دل بسوي او برگرداندن، آن نيست كه به آسمان بنگريد و به نقطه‌اي از زمين يا فضا خيره شويد، بلكه معنايش اينست كه رو به سوي جان خود ببريد تا خود را در برابر خداوندي كه از شما به شما نزديكتر است مشاهده كنيد كه: و نحن اقرب اليه من حبل الوريد (و ما از رگ گردن به انسان نزديكتريم). جان نهان در جسم و تو در جان نهان        اي نهان اندر نهان اي جان جان (شيخ عطار) 3- فادعوا الله مخلصين له الدين و لو كره الكافرون (خدا را در حاليكه در دين براي او اخلاص مي‌ورزيد، بخوانيد، اگر چه كافران كراهت داشته باشند) مسلم است كه دعوت خداوندي از روي توحيد و اخلاص حقيقي خوشايند كفار و مشركين نخواهد بود، آنان بتهائي را با دست خود تراشيده و يا انسانهائي را مورد پرستش قرار داده و آنها را شريك خدا قرار مي‌دهند، و نمي‌خواهند غناي مطلق خداوندي را از هر گونه تجسمهاي بت پرستانه درك كنند و بپذيرند. عادات و تقاليد پوسيده‌ي گذشتگان آنانرا نمي‌گذارد جهان هستي را آنچنانكه شايسته است دريابند و با آن ارتباط برقرار كنند. مجسم ساختن كمال مطلق يا ساختن و پرداختن اشيا جامدي به عنوان شريك خداوندي و موثر در مشيت او، موجب سقوط تفكرات و احساسات عالي و منطق عقلاني آنان مي‌باشد و نمي‌گذارد كه با خداي يگانه كه همه‌ي هستي جلوه‌گاه فيض او است انس و الفت برقرار نمايند. وقتيكه انسانهاي آگاه يك جامعه به پرستش خداي يگانه و بي‌نياز از هر گونه شريك و دستيار و معاون و نمايشگر مي‌پردازند و حيات معقول خود را بر مبناي اخلاص قرار مي‌دهند، مخالفت و مبارزه‌ي كفار و مشركين و غوطه‌وران در حيات طبيعي با آنان حتمي و غير قابل اجتناب خواهد بود. با توجه عميق باين مسئله كه آدمي در بهره‌برداري از تكامل و پيشبرد روح در اين زندگاني، مسير واقعي حيات معقول خود را مي‌پيمايد، مخالفت و كراهت و حتي مبارزه و پيكار غوطه‌وران در خيالات و گمراهان و گم كردگان خداوند يكتا چه اثري در حركت و تكاپوي او مي‌تواند بوجود بياورد؟! زانكه از بانگ علالاي سگان          هيچ وا گردد ز راهي كاروان؟! يا شب مهتاب از غوغاي سگ            سست گردد بدر را در سير تگ؟! مه فشاند نور و سگ عوعو كند            هر كسي بر طينت خود مي‌تند چونكه نگذارد سگ آن بانگ سقم           من مهم سيران خود را كي هلم چونكه سركه سركگي افزون كند             پس شكر را واجب افزوني كند (مولوي) اين يكي از اساسي‌ترين خواص اخلاص ارزشي است كه در آن هنگام كه حقيقت مطلوب ذاتي چهره‌ي واقعي خود را نشان داده و جوهر ناب روح را در جاذبه‌ي خود قرار مي‌دهد، نه اينكه گوشش صداهاي مخالف را نمي‌شنود و چشمش مناظر ناشايست را نمي‌بيند و نه اينكه روياروي ستيزه‌گران با حق و حقيقت قرار نمي‌گيرد، بلكه اگر توانست صداهاي مخالف را خاموش و مناظر ناشايست را از جلو ديدگانش محو و نابود و ستيزه‌گران با حق و حقيقت را از ريشه و بنياد بر مي‌كند و اگر نتوانست بدون كمترين اعتنا و بدون اندك تاثر از آنها براه خود ادامه مي‌دهد. 4- قال فبعزتك لاغوينهم اجمعين. الا عبادك منهم المخلصين (شيطان گفت:) (سوگند به عزت تو، همه‌ي آنان (فرزندان آدم (ع) را) اغوا خواهم كرد مگر آن بندگان ترا از آنان كه به مقام اخلاص رسيده‌اند). خصومت ديرينه‌ي شيطان لعنه الله عليه با فرزندان آدم و حسادتي كه بر ابوالبشر ورزيده و از سجده بر او امتناع ورزيده است و خرمن هستي خود را تا ابد آتش زده است، هرگز نخواهد گذاشت فرزندان آدم (ع) به سهولت و سادگي راه اعتلا و كمال خود را تا بارگاه الهي بپيمايند، زيرا اين يك قانون كلي حيات موجودات پليد است كه با نظر به خرمن سوخته‌ي خود شمع فروزان ديگران را نمي‌توانند ببينند. زانكه هر بدبخت خرمن سوخته            مي‌نخواهد شمع كس افروخته (مولوي) شيطان با داشتن قدرت مكر و حيله و نفوذ در اعماق سطوح رواني انسان و آراستن و پيراستن خطاها و گناهان، از هر سو به اولاد آدم نزديك مي‌شود و در صدد اغوا و گمراه كردن او بر ميايد. كاري كه شيطان از خارج از ذات انسان در موجوديت انسان انجام مي‌دهد، همان كار است كه نفس اماره (يا خود طبيعي، غرايز حيواني) از درون ذات با موجوديت انسان انجام مي‌دهد. مبارزه‌ي با شيطان پليد همان مقدار سخت و دشوار است كه با نفس اماره (خود طبيعي و غرايز سركش حيواني) بهمين جهت است كه پناه بردن از شيطان بخدا اعوذ بالله من الشيطان الرجيم همان مقدار ضرورت دارد كه پناه بردن از طغيانگريهاي نفس اماره به خدا- و ما ابري نفسي ان النفس الاماره بالسو الا ما رحم ربي ان ربي غفور رحيم (و من نفس خود را تبرئه نمي‌كنم، زيرا نفس بسيار امر كننده به بديست مگر آنچه كه پروردگارم رحم كند، قطعا خداي من بخشاينده و مهربانست). در چند آيه از قرآن مجيد دستور داده شده است كه از شیطان به خدا پناه ببريد. فقط كساني مي‌توانند از حيله و نيرنگ و اغواي شيطان در امان باشند كه وسائل حيله و نيرنگ و اغواي شيطان را از خود دور كنند مانند شهوت پرستيها و عشق به مال و منال دنيا و آرزوهاي دور و دراز و مقام پرستي و غير ذلك. پس در حقيقت اين خود انسان است كه بايد دست خدعه و فريب شيطان را از خود كوتاه كند و مسلم است كه فقط با اخلاص در عبوديت خداونديست كه وسائل حيله و نيرنگ و خدعه‌ي شيطان محو و نابود مي‌گردند. 5- هوالحي لا اله الا هو فادعوه مخلصين له الدين (او است زنده‌ي حقيقي، خدائي جز او نيست. او را در حاليكه در دين براي او اخلاص مي‌ورزيد، بخوانيد). در اين آيه‌ي شريفه كه حيات خداوندي را متذكر شده است، نكته‌ي فوق العاده مهمي وجود دارد كه مي‌توان گفت: بزرگترين دليل انحصار اخلاص ورزيدن به خداوند متعال مي‌باشد. توضيح اينكه چنانكه در اوايل مبحث اخلاص گفتيم: اخلاص نتيجه‌ي اساسي عشق است، كسي كه اخلاص مي‌ورزد بوسيله‌ي عشق جوهر حيات خود را كه مطلوب مطلق او در متن طبيعت است در مجراي معامله مي‌گذارد، پس در حقيقت اين جان آذمي است كه عاشق مي‌شود و اين جان زنده است كه عشق مي‌ورزد يعني مي‌خواهد خود را در معشوق فاني كند، يا مي‌خواهد جزئي از معشوق شود، يا مي‌خواهد حيات خود را در جاذبه‌ي معشوق به كمال مطلوب خود برساند، آيا با اينوصف مي‌توان معشوق چنين عشق را غير زنده فرض كرد؟ بعبارت روشن‌تر جان زنده‌ي آدمي در هنگام عشق در راه معشوق دست از خود برميدارد و در اين راه موجوديت خود را دگرگون مي‌سازد، منطق عقل و احساس عالي آدمي حكم مي‌كند كه بايد اين معشوق زنده‌اي باشد كه بتواند زندگي و جان او را كه در راه او دگرگون مي‌شود بالاتر ببرد و اعتلا ببخشد، نه اينكه آنرا مستهلك ساخته و به پوچي برساند: عشق زنده در روان و در بصر          هر دمي باشد ز غنچه تازه‌تر زانكه عشق مردگان پاينده نيست          چونكه مرده سوي ما آينده نيست عشق آن زنده كزين كاو باقي است           و از شراب جانفزايت ساقي است عشق آن بگزين كه جمله انبيا             يافتند از عشق او كار و كيا (مولوي) 6- الا لله الدين الخالص (آگاه باشيد، دين خالص از آن خدا است) اگر فرد يا قومي بخواهد از دين خالص كه اساسي‌ترين عامل انساني است، برخوردار شود، حتما بايد بداند كه اين دين خالص بدون ارتباط مخلصانه با خدا قابل تحقق نمي‌باشد. نظري به بعضي از جملات اميرالمومنين (ع) و رواياتي كه درباره‌ي اخلاص وارد شده است: 1- واخلص له موحدا ((از خداوند متعال ياري ميجوئيم) ياري كسيكه در حاليكه اعتقاد به وحدانيت خداوندي دارد به او اخلاص مي‌ورزد). 2- انه لاينفع عبدا و ان اجهد نفسه و اخلص فعله ان يخرج من الدنيا لاقيا ربه بخصله من هذه الخصال لم يتب منها: ان يشرك بالله فيما افترض عليه من عبادته اويشفي غيظه بهلاك نفس اويعر بامر فعله غيره او يستنجح حاجه الي الناس باظهار بدعه في دينه او يلقي الناس بوجهين او يمشي فيه بلسانين (قطعي است كه براي هيچ بنده‌اي هر چند كه خود را به تلاش و كوشش بيندازد و عملش را خالص نمايد، سودي نخواهد داشت اگر: از دنيا براي ديدار پروردگارش بيرون برود و داراي يكي از اين خصلتها بوده باشد و از آن توبه ننمايد: الف- در عبادتي كه خدا براي او مقرر داشته است، شرك بورزد. ب- غضب خود را با هلاكت يك نفس انساني فرو بنشاند. ج- معيوب و مردود بداند كسي را درباره‌ي كاري كه خود آنرا انجام داده است. د- با ارتكاب بدعت گذاري در دين نياز خود را از مردم برآورد. ه- با مردم با دورويي در ارتباط باشد. و- در ميان مردم با دو زبان رفتار نمايد). 3- و من لم يختلف سره و علانيته و فعله و مقالته فقد ادي الامانه و اخلص العباده (و كسيكه پنهان و آشكارش (درون و برون، ظاهر و باطنش) و كردار و گفتارش يكي باشد، قطعا امانت را ادا و عبادتش را خالص نموده است). 4- قد اخلص لله فاستخلصه (كسيكه موفق به خودسازي شده است): (به خدا اخلاص مي‌ورزد و خداوند نيز درجات اخلاص او را بالا مي‌برد). 5- و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له ممتحنا اخلاصها معتقدا مصاصها (و شهادت مي‌دهم باينكه خدائي جز الله نيست، يگانه و بي‌شريك، شهادتي كه اخلاص به آن آزمايش شده و جوهر خالص او مورد اعتقاد است). تفسير جمله‌ي يكم- در اين جمله اخلاص در حال توحيد خداوندي به عنوان علت شايستگي استمداد و طلب ياري از خداوند سبحان گوشزد شده است. يعني ممكن است كه هر كسي در هر حالي كه بوده باشد، از خداوند متعال استمداد و طلب ياري نمايد، زيرا فيض و رحمت الهي شامل عموم بندگان او است، ولي مسلم است كه كسي كه در توحيد خداوندي اخلاص مي‌ورزد و اخلاص او بر پايه‌ي توحيد قرار گرفته است، استعانت و مددجوئي او هم از روي اخلاص بر مبناي توحيد بوده، درخواست و استعانت و قرار گرفتن او در جاذبه‌ي ربوبي، از روي حقيقت بوده و دور از آلودگيها و پليديها و سودپرستيها و خودخواهيها خواهد بود. تفسير جمله‌ي دوم- در اين جمله اميرالمومنين عليه‌السلام مطلبي بسيار مهم را بيان ميفرمايد كه دواي دردهاي خانمانسوز انساني است. مي‌فرمايد: عمر خود را بيهوده تلف نكنيد و به اصطلاح باين در و آن در نزنيد، درباره‌ي تكاپوها و تلاشهائي كه انجام مي‌دهيد بدرستي بينديشيد و دقت كنيد كه آيا اين تكاپوها و تلاشها هماهنگ با ديگر خصلتهاي ضروري انساني انجام مي‌گيرد، يا فقط نوعي فعاليتهائي بي‌مغز و گسيخته از ديگر خصلتهاي ضروري انساني است، آري ممكن است انسان همه‌ي لحظات عمرش را در كار و كوشش و بدون كمترين آرامش بگذراند، و حتي در جاذبه‌ي كمال ببيند كه اخلاص ناميده مي‌شود (اخلاص بمعناي عمومي كه در گذشته مشروحا مطرح شده است) ولي اين كار و كوششها و اخلاص ماداميكه ديگر ابعاد سازنده‌ي انساني را در مسير اخلاص ارزشي قرار ندهد، نتيجه‌اي نخواهد داد.  پس براي وصول به مقام والاي اخلاص ارزشي، نبايد بهيچ نوعي از انواع شرك مبتلا گشت: شرك در مال و منال، شرك به معناي بت پرستي، شرك با مقام پرستي، و شرك با خودپرستي و شهرت پرستي و غير ذلك. همچنين وصول به مقام والاي اخلاص نمي‌تواند با ببازي گرفتن حيات انسانها سازگار بوده باشد. اخلاص ارزشي با تخريب و معيوب ساختن ديگران با اينكه شخص عيبجو خود داراي آن عيب است، نيز سازشي ندارد. همچنين اخلاص ارزشي با بر هم زدن اصول و مختصات دين الهي براي رفع نيازهاي خود محوري و براي جلب سود، امكان‌پذير نمي‌باشد. بالاخره چند روئي و چند زباني در اجتماع كه از مختصات نيرنگ بازي و حيله‌گريهاست ضد اخلاص ارزشي است، بنابراين بايد گفت: وصول به مقام اعلاي اخلاص كه انسان را به كمال خود رسانده و شايسته‌ي نام انسان كامل مي‌نمايد، بدون تخلق به اخلاق الله و تادب به به آداب الله امكان‌پذير نمي‌باشد. تفسير جمله‌ي سوم- اين جمله شرايط اخلاص در عبادت را چنين بيان مي‌دارد: شرط يكم- اتحاد درون و برون (پنهان و آشكار، ظاهر و باطن) اين همان شرط است كه در جمله‌ي دوم نيز مطرح شده است. شرط دوم- اتحاد كردار و سخن، مي‌توان گفت: اين دو اتحاد باضافه‌ي اتحادهائي كه در جمله‌ي دوم گفته شد، نتايج و آثار وحدت شخصيت انسان مخلص است كه اين وحدت با پيشرفت تدريجي در مسير وصول به هدف حيات معقول وابسته به حيات آفرين متشكلتر و هماهنگتر گشته، شخصيت انساني در توحيد جانش توحيد خداوندي را در مي‌يابد و بمقام اعلاي اخلاص مي‌رسد. تفسير جمله‌ي چهارم- در اين جمله كمك خداوندي را براي كسيكه در طلب اخلاص و اتصاف روحش با اين صفت والاي انساني برآمده است، بيان مي‌فرمايد. خداوند سبحان مطابق وعده‌اي كه در اين آيه داده است: والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا (و آنانكه در راه ما مجاهدت مي‌ورزند، ما آنانرا به راه‌هاي خود هدايت مي‌كنيم). از مجموع ملاحظات در منابع اوليه‌ي اسلام كه موافق حكم عقل و فطرت سليم است، باين نتيجه مي‌رسيم كه خداوند متعال چنين مقرر فرموده است كه اراده و حركت روح انساني را كه بطور جدي صورت بگيرد، پاسخ مثبت بدهد و راه را براي آن اراده و حركت هموار بسازد و قواي آدمي را بيشتر تقويت نمايد. اين سنت الهي در قرآن مجيد با بيانات مختلفي گوشزد شده است، مانند: «من كان يريد العاجله عجلنا له فيها ما نشا لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموما مدحورا. و من اراد الاخره و سعي لها سعيها و هو مومن فاولئك كان سعيهم مشكورا. كلا نمد هولاء و هولاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك محظورا» (كسيكه متاع و مزاياي زودگذر دنيا را بخواهد، در اين دنيا آنچه را كه مطابق مشيت ما است، براي كسيكه اراده كنيم، در همين دنياي زودگذر خواهيم داد و سپس براي او دوزخ را قرار مي‌دهيم كه در حاليكه مورد توبيخ و دور از رحمت ما است، در آتشش بسوزد. و كسيكه آخرت را بخواهد و براي وصول به امتيازات آن بكوشد در حاليكه با ايمان است، سعي و كوشش آنان به نتيجه خواهد رسيد. هر دو گروه را از عطاي پروردگارت كمك خواهيم كرد و عطاي پروردگار تو ممنوع از آنان نمي‌باشد). اين آيات صريحا مي‌گويد: راه براي اراده و حركت ارواح انسانها در اين زندگاني باز است مگر اينكه مصالح و مفاسد پشت پرده كه از حواس و عقول آدميان پوشيده است، استثنائي در اين سنت الهي نشان بدهد: چون چنين خواهي خدا خواهد چنين           مي‌دهد حق آرزوي متقين فيض وجودي الهي مطابق رحمانيت آن مقام اعلا همه‌ي وسائل و راه‌ها را براي هدفهاي اتخاذ شده‌ي بندگانش آماده و هموار فرموده است. و هر كسي بمقدار و چگونگي قدرت و آگاهي كه داشته باشد، از فيض وجودي الهي برخوردار خواهد گشت. بلي: باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست            در باغ لاله رويد و در شوره‌زار خس نهايت امر اينست كه بايد ديد آن انسان كه در برابر باران فيض خداوندي قرار مي‌گيرد و در صدد پذيرش فيض رحماني بر مي‌آيد، چه مي‌خواهد؟ و زمينه‌ي درون خود را براي پذيرش چه چيزي آماده كرده است. بنابراين قاعده و سنت است كه اميرالمومنين مي‌فرمايد: آنكس كه به خداوند سبحان اخلاص مي‌ورزد، خداوند هم او را در وصول به درجات عالي اخلاص موفق مي‌فرمايد. تفسير جمله‌ي پنجم- اميرالمومنين عليه‌السلام در اين جمهل حقيقت شهادت و شهادت حقيقي را بيان مي‌دارد و مي‌گويد: شهادتي به پروردگار يگانه مي‌دهم كه اخلاصش آزمايش شده است. يعني اين يك شهادت حرفه‌اي و اعتيادي نيست، اين شهادت براي اينكه من عضوي از جامعه‌ي اسلامي محسوب شوم نيست، اين شهادت براي بوجود آوردن لذايذ رواني نيست، بلكه شهادتي است كه از جوهر ناب جان برآمده و بدون اندك آلودگي با خواسته‌ها و عوارض ناشي از خودپروري و خود محوري متوجه مقام ربوبي مي‌گردد. اين شهادت بيان شهود مستقيم جلال و جمال ربوبي است، نه يك گواهي معمولي كه در صدد اثبات مدعا صورت مي‌گيرد. اين شهادتي است كه دوري و غياب و مهجوري ندارد، نه چنانست كه روح من در امتداد فعاليتها و نوسانات فراوانش كه لحظات حياتم را به خود مشغول داشته و در ميان آنها چند لحظه‌اي هم سر از خاكدان بلند كرده و بياد خدا بيفتم و شهادت بوجود و يگانگي او بدهم، بلكه اين شهادت بازگو كننده‌ي چگونگي جريانات روح در جويبار حيات است. چنين شهادتي در حد اعلاي اخلاص است كه قل الله ثم ذرهم (بگو: الله، سپس همه‌ي آنها را رها كن) اينست عالي‌ترين درجات اخلاص كه اخلاص مطلق و اخلاص صديقين ناميده مي‌شود. رواياتي ديگر درباره‌ي عظمت اخلاص و ارزش آن: 6- و قد اشار سيد الرسل صلي الله عليه و آله الي حقيقه الاخلاص بقوله: هو ان تقول ربي الله ثم تستقيم كما امرت تعمل لله لا تحب ان تحمد عليه ان لا تعبد هواك و نفسك و لا تعبد الا ربك و تستقيم في عبادتك كما امرت (پيامبر اكرم (ص) با اين فرموده‌ي خود به حقيقت اخلاص اشاره كرده است كه عبارتست از اينكه بگوئي: پروردگار من الله است سپس چنانكه مامور شده‌اي در اين قول و اعتقاد استقامت بورزي، عمل براي خدا كني و دوست نداشته باشي كه ترا بر عملي كه انجام داده‌اي ستايشت كنند يعني هوي و نفس خود را پرستش نكني و هيچ كسي جز پروردگارت را نپرستي و همانگونه كه مامور شده‌اي در عبادتت استقامت بورزي.) اگر اين حقيقت در درون آدمي مورد اعتقاد قرار بگيرد كه پرورنده‌ي هستي من الله است و اين اعتقاد واقعا با جوهر روح او درآميزد و بداند كه لا حول و لا قوه الا بالله (هيچ حركت و تغيير و قوه‌اي نيست مگر اينكه مستند به فيض عام خداوندي است)، هيچ معمائي درباره‌ي دستگاه خلقت و آغاز و انجام آن مغز او را رنج نخواهد داد و هيچ مشكلي در زندگي وي و شئون آن، پيش نخواهد آمد، نه اينكه معماها و مشكلات براي انسان مخلص قابل حل و فصل مي‌باشد، بلكه اصلا پس از حركت جوهر روح رو به الله، همه‌ي آن پيچيدگيها و مشكلات و اضطرابات و معماها از اصل منتفي خواهند گشت- گفته بودم چو بيائي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيائي سعدي اي لقاي تو جواب هر سئوال مشكل از تو حل شود بي قيل و قال مسلم است كه چنين اعتقاد و انجذاب مخلصانه استقامت را بدنبال خود به عنوان يك نتيجه‌ي قطعي بوجود خواهد آورد، ديگر هواي نفس براي چنين انساني معبود نخواهد گشت و تاريكيها مبدل به روشنائيها خواهند شد و موجوديت او وجه المصالحه و يا ابزار كار اربابان تنازع در بقا نخواهد بود. 7- و في الخبر القدسي: الاخلاص سر من اسراري استودعته قلب من احببت من عبادي (در خبر قدسي آمده است كه اخلاص سري از اسرار من است، آن را در دل هر كسي از بندگانم كه دوستش دارم بوديعت مي‌نهم) از اين روايت معلوم مي‌شود كه اخلاص يك پديده‌ي ساده‌ي رواني كه در گفتگوهاي معمولي متداول است نمي‌باشد. بلكه اين يك فعاليت بسيار والاي روحي است كه شايستگي بدست آوردن آن، مربوط به انسان و كوششها و گذشتهاي او از اميال نفساني است، ولي خود بوجود آمدن آن در درون آذمي به عنايت خداوندي نيازمند است، يعني اين انسان نيست كه بتواند اخلاص بمعناي عالي آن را كه در اوليا الله بوجود مي‌آيد، تحصيل نمايد. بعبارت ديگر وصول به مقام مخلصين (با فتح لام) احتياج به مدد و عنايت رباني دارد كه اخلاص ورزيدن بنده مقدمه‌ي آن است، نظير كوشش و گذشت از اميال و هواهاي نفساني در راه عدالت ورزيدن كه محصولش عدالت روحي است كه پرتوي از عنايات رباني است. آيات مربوط به كساني كه بمقام مخلصين (با فتح لام) رسيده‌اند، در قرآن در موارد متعدد آمده است از آن جمله: و لا غوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين (شيطان گفت:) (و من همه‌ي فرزندان آدم را فريب خواهم داد، مگر آن بندگان ترا از آنان كه به مقام مخلصين رسيده‌اند) و ما تجزون الا ما كنتم تعملون. الا عباد الله المخلصين. اولئك لهم رزق معلوم (و شما پاداش داده نخواهيد شد، مگر آنچه را كه عمل ميكرديد. مگر آن بندگان خداوندي كه به مقام مخلصين رسيده‌اند، زيرا براي آنان رزق معيني است). توضيح اينكه كسي كه به درجه‌ي عالي مخلصين نائل مي‌گردد، چنانكه از فريبكاريهاي شيطان دروني (نفس اماره و غرايز سركش حيواني) رها شده است، همچنين از اغواها و حيله‌گريهاي شيطان بروني كه ابليس است، آزاد شده است، زيرا آدمي با وصول به مرتبه‌ي مخلصين داراي آن قدرت رباني مي‌گردد كه مالكيت بر خود را بدست مي‌آورد و آنرا از دستبرد هر دو شيطان در امان نگه مي‌دارد. امتيازي كه در اين آيه به مخلصين داده شده است، رزق معلوم است كه مافوق پاداش معمولي براي عمل معمولي است. 8- و قال صلي الله عليه و آله: ما من عبد يخلص العمل لله اربعين يوما الا ظهرت ينابيع الحكمه من قلبه علي لسانه (و پيامبر اكرم (ص) فرمود: هيچ بنده‌اي چهل روز در عمل اخلاص نمي‌ورزد مگر اينكه چشمه‌سارهاي حكمت از قلبش بزبانش جاري مي‌گردد) شبيه باين مضمون در روايتي از امام محمد باقر عليه‌السلام چنين آمده است: 9- ما اخلص عبد الايمان بالله اربعين يوما- او قال ما اجمل عبد ذكر الله اربعين يوما- الا زهده الله تعالي في الدنيا و بصره دائها و اثبت الحكمه في قلبه و انطق بها لسانه (هيچ بنده‌اي در ايمان بخدا چهل روز اخلاص نورزيد (يا فرمود: هيچ بنده چهل روز ذكر خدا را صحيح و كامل و زيبا بجاي نياورد) مگر اينكه خداوند او را در دنيا بمقام زهد و پارسائي رسانيد و او را بر درد و دواي دنيا بينا ساخت و حكمت را در قلبش جايگير نمود و زبانش را به آن گويا فرمود) مضمون اين روايت بطور فراوان نقل شده است. توضيح اين مضمون چنين است، كه يكي از مختصات فوق العاده سازنده و با ارزش اخلاص اينست كه هر چه دوام و استمرار پيدا كند، قلب آدمي نوراني‌تر و به شناخت اصول بنيادين هستي و حيات معقول موفق‌تر مي‌گردد. البته چهل روز كه يك عدد خاص و در گذرگاه گرديدن از ارزش مخصوصي برخوردار است، براي بروز اثر اخلاص مطرح شده است و معلوم است كه هر چه بيشتر دوام و استمرار پيدا كند بهمان مقدار قلب انسان بيشتر آماده‌ي پذيرش عنايت خداوندي مي‌گردد، چنانكه اگر كمتر از چهل روز باشد ولو يك روز هم كه بوده باشد، اخلاص اثر خود را خواهد بخشيد. آيينه‌ي دل چون شود صافي و پاك          نقشها بيني برون از آب و خاك هم ببيني نقش و هم نقاش را           فرش دولت را و هم فراش را آيينه‌ي دل صاف بايد تا در او          واشناسي صورت زشت از نكو (مولوي) اين مطلب كه تقوي و اخلاص عامل افزايش آگاهي و موجب بروز دانستنيهاي حياتي مي‌باشد، هم از مشاهدات فراوان اثبات مي‌شود و هم در منابع اسلامي بطور فراوان گوشزد شده است. مانند: و اتقوا الله و يعلمكم الله (و بخداوند تقوي بورزيد و خداوند به شما تعليم خواهد داد) لذا بايد گفت: اخلاص در انديشه و گفتار و عمل عامل لاروبي چشمه‌سارهاي دروني است از مجموع مشاهدات فراوان و منابع اسلامي و تحقيقاتي كه محققان در انسان‌شناسي انجام داده‌اند، اين حقيقت را بايد بپذيريم كه اخلاص در انديشه و گفتار و كردار عامل لاروبي چشمه‌سارهاي دروني است كه با پاك شدن آن چشمه‌سارها انبوه معرفتهاي ناب در درون آدمي بجريان ميافتد. اخلاص در انديشه واقعيات را در آن حدود كه از توانائي استعدادهاي انساني بر مي‌آيد، قابل شهود مي‌سازد، و از درآميختن آن واقعيات به آلودگيها و كثافات تخيلات و اوهام بي‌اساس جلوگيري مي‌كند و همچنين مانع بروز آن خواسته‌ها و اميال حيواني در درون آدمي مي‌گردد كه هيچ عاملي جز انديشه ناب و با اخلاص در موقعيت حقيقي انساني در اين جهان هستي، نمي‌تواند جلو بروز آنها را بگيرد. همچنين اخلاص در گفتار و پرهيز از زبان بازي و سخن‌پردازي و فريبكاري مردم بوسيله‌ي كلمات چند پهلو كمك بزرگي به تنظيم قواي مغزي مي‌نمايد و نمي‌گذارد با الفاظ و اصطلاحات شيرين و خوشايند مغز خود وانسانها را با مقاصد شوم و نيتهاي پليد پر از لجن نمود. اخلاص در عمل كه روح عمل هم ناميده مي‌شود، مي‌تواند عامل سازنده‌ي موجوديت انسان در مسير حيات معقول بوده باشد. اين اخلاصهاي سه گانه چنانكه گفتيم چشمه‌سارهاي درون آدمي را كه بنا به مفاد آيه‌ي و علم آدم الاسماء كلها متصل به منابع علم خداونديست لاروبي نموده بجريان ميندازد. در روايت شماره‌ي 9 يك نكته‌ي بسيار مهمي وجود دارد كه توجه به آن ضرورت دارد، در اين روايت امام محمد باقر (ع) مي‌فرمايد: كسي كه چهل روز ايمان مخلصانه به خدا داشته باشد يا چهل روز ذكر خدا را با اخلاص دارا بوده باشد، خداوند درد و دواي زندگي در اين دنيا را براي او روشن مي‌سازد، و او به درد و دواي اين حيات بينا و آگاه مي‌گردد. اگر اين مطلب را با مضمون بيتي كه به اميرالمومنين (ع) نسبت داده شده است در نظر بگيريم: دوائك منك و لاتشعر و دائك منك و لاتبصر (دواي دردهاي تو از خود تست و نمي‌فهمي و درد تو هم از خود تست و آنرا نمي‌بيني) باين نتيجه‌ي فوق العاده با اهميت مي‌رسيم كه اخلاص بمعناي حقيقي آن چنان صفا و روشنائي دروني مي‌آورد كه آدمي هر گونه درد و نقص خود را به خوبي مي‌فهمند و آن درد و نقص را بر خويشتن نمي‌پوشاند و در نتيجه دواي آن را هم كه خدا در درونش به ويعت نهاده است، در مييابد و درد خود را درمان و معالجه مي‌نمايد. اگر امروزه مي‌بينيم كه اختلالات و انحرافات و بيماريهاي رواني گوناگوني اغلب جوامع بشري را فرا گرفته است كه شايع‌ترين آنها بيماري از خود بيگانگي است، يك پديده‌ي جبري است كه معلول ناآگاهي مردم از دردها و دواهاي دروني خودشان مي‌باشد و اينكه مي‌بينيم اين بيماري رنج و تلخي ندارد و هيچ يك از مبتلايان باين بيماري ناله و شيون نمي‌كنند براي عموميت آنست كه از قديم گفته‌اند: البليه اذا عمت طابت (هنگاميكه بلا و مصيبت عمومي شد خوشايند مي‌شود يا مورد رضايت قرار مي‌گيرد) تا آنجا كه بيماري و گرفتاري جزئي از طبيعت معمولي بشر محسوب مي‌گردد. اريك فروم جمله‌اي بسيار عالي در اين مورد دارد. او مي‌گويد: روانشناسان از خود بيگانه شخص از خود بيگانه را سالم مي‌دانند! فروم مي‌گويد: آنچه ولز درباره‌ي روانشناسان و جراحان بطرز زيبائي در كتاب شهر كوران آورده، درباره‌ي عده‌ي زيادي از روانشناسان فرهنگ ما صادق است: مرد جواني بين قبيلهاي كه تمام مردم آن كور مادرزاد بودند مسكن گزيده بود. روزي وسيله پزشگان قبيله مورد معاينه قرار گرفت. يكي از معمرين قوم كه خود را صاحب فكر و انديشه مي‌دانست- او پزشگ بود و ذهن فلسفي و خلاقي داشت و مانند ديگران كور بود (تصميم گرفت با استعدادهاي مخصوص به خود نونز را معالجه كند، روزي كه يعقوب هم حضور داشت، موضوع نونز را مطرح كرد و گفت: من بوگوتا را معاينه كرده‌ام وضعش برايم روشن است، تصور مي‌كنم احتمالا معالجه‌پذير باشد. يعقوب پير پاسخ داد: اين همان است كه من همواره آرزويش را دارم. دكتر كور گفت: مغز او صدمه ديده است. يعقوب پرسيد: چه صدمه‌اي؟ دكتر پاسخ داد: آن دو شيي‌ء عجيب كه چشم ناميده مي‌شوند و به چهره زيبائي مي‌دهند، بيمارند، آنها به شدت باد كرده‌اند، مژه دارند و پلكهايش حركت مي‌كنند، لذا مغز او در معرض تحريك و پريشاني است، يعقوب پرسيد: خوب چه كار بايد كرد؟ پزشگ پاسخ داد: بنظر من تنها راه علاج او يك جراحي ساده و درآوردن آن دو عضويست كه سبب هيجان و پريشاني بيمار مي‌شوند، پس از آن وي بي‌گفتگو فرد سالمي خواهد شد. يعقوب گفت: بايد سپاسگزار دانش بود، سپس با شتاب نزد نونز رفت تا اين مژده‌ي اميد بخش را به او بدهد. حالا وضع كنوني جوامع بشري كه مخصوصا خود را پيشرفته نيز نامگذاري كرده‌اند، شبيه بهمين داستان است كه دردها و دواهاي مردم آن جوامع با ملاك يك فرهنگ بيگانه از ابعاد اصلي طبيعت بشري تشخيص داده مي‌شود و نه تنها نابينايان مي‌خواهند بينايان را معالجه كنند، بلكه نابينايان حتي بينائي بينايان را هم بيماري تلقي نموده و براي آن دوا و درمان تعيين مي‌فرمايند!! 10- و قال صلي الله عليه و آله: ثلاث لايغل عليهن (سه گروه از اشخاص هستند كه زنجيري بگردن آنان پيچيده نمي‌شود، يا سه گروه از اشخاص هستند كه در زندگي دست و پاي آنان بسته نمي‌شود، … از ان گروه دل مرد مسلماني است كه در عمل به خدا اخلاص مي‌ورزد.) معناي اين روايت فوق العاده با اهميت است، زيرا مي‌گويد: انساني كه از اخلاص برخوردار است، هرگز گره و پيچيدگي و در حيات او بوجود نمي‌آيد و هرگز به بن بست نمي‌رسد و زندگاني براي او مانند بار سنگين بر دوشش شكنجه نمي‌دهد و ابزار كار اقويا و قدرت پرستان قرار نميگيرد تا بدلخواه خود زنجير بگردن او ببندند. دليل اين مسئله روشن است، زيرا انسان مخلص با شناخت و دريافت هدف اعلاي حيات، بر مبناي اصول و قواعدي حركت مي‌كند كه حتي اشتباه و خطا در تطبيق آنها به شئون زندگي، حيات او را مختل و پيچيده نمي‌سازد، زيرا او با يك هدف‌گيري آگاهانه و نيت پاك و خالص در حيات معقول گام برمي‌دارد و برگشت از اشتباه و خطا براي او هيچ ناراحتي توليد نمي‌كند، زيرا او نيست كه مرتكب خطا در انديشه يا عمل و گفتار گشته است، بلكه عوارض جبري جهل و ناتوانيهائي كه قدرت برطرف كردن آنها را نداشته است موجب ارتكاب اشتباه و خطا گشته‌اند. يك احتمال ديگر يا بعد ديگري از معناي روايت اينست كه تنها انسان مخلص است كه مي‌تواند از قيود و علائق زنجيري حيات طبيعي محض رها شده و پس از رهائي از قيود و علائق زنجيري كه هر حلقه‌اي از آنها بازدارنده‌ي روح از حركت در مسير حيات معقول مي‌باشند به آزادي برسد. احساس اين آزادي كه بسيار شيرين است و خود پس از رهائي از قيد و بندهاي بسته بدست و پاي روح بوجود مي‌آيد، درست مانند احساس قدرت است كه پس از ناتواني بدست انسان برسد، چنانكه قدرت يك واقعيت ناآگاه و بيطرفي است كه ارزش آن وابسته به نيت و هدف‌گيري و عمل قدرتمند است، همچنين آزادي آن عامل بزرگ حياتي است كه ارزش آن وابسته به نيت و هدف‌گيري و عمل آن انساني است كه آزادي نصيبش گشته است. اين آزادي كه عبارتست از قدرت انتخاب يكي از چند هدف يا يكي از چند وسيله براي وصول به هدف ارزش خود را از هدفي كه انسان آزاد در نظر مي‌گيرد، در مي‌يابد، اگر آن هدف انتخاب شده حقيقتي داراي ارزش و از مقولات مربوط به خير و كمال بوده باشد، داراي ارزش عالي بوده و در اينصورت اختيار ناميده مي شود، زيرا اختيار چنانكه در بعضي از مباحث مجلدات گذشته مطرح شده است، به معناي جويندگي خير است. در روايت مورد بحث پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مي‌فرمايد: شخصي كه به مقام اخلاص رسيده است، غل و زنجيري براي او وجود ندارد و با نظر به به حقيقت اخلاص معلوم مي‌شود كه منظور آنحضرت تنها رهائي از قيد و زنجير نيست كه رهايي محض ناميده مي‌شود، بلكه آن حالت رهائي است كه از آزادي عبور كرده و بمرحله‌ي اختيار كه عبارتست از شكوفائي آزادي در مسير خير و كمال رسيده است. اگر بخاطر داشته باشيم، در يكي از جملات اميرالمومنين درباره‌ي اخلاص اين جمله را ديديم كه در بيان شهادت اينطور مي‌گويد: شهاده ممتحنا اخلاصها شهادتي به خدا مي‌دهم كه اخلاصش آزمايش شده و از امتحان گذشته است. اين اخلاص است كه او را به مقام اختيار موفق ساخته و باصطلاح عمومي اميرالمومنين بمرحله‌اي از آزادي (اختيار) رسيده است كه توانسته است آزادي بخش بانسانها بوده باشد. مولوي اين حقيقت را درباره‌ي اميرالمومنين (ع) دريافته و مي‌گويد: زين سبب پيغمبر با اجتهاد نام خود و آن علي مولا نهاد گفت هر كاو را منم مولا و دوست ابن عم من علي مولاي اوست كيست مولا آن كه آزادت كند بند رقيت ز پايت بركند چون به آزادي نبوت هاديست مومنان را ز انبيا آزادي است اي گروه مومنان شادي كنيد همچو سرو و سوسن آزادي كنيد البته اين معماي رنج آور كه كدامين نظم اجتماعي بايد در جوامع بشري به اجرا درآيد كه حيات انسانها با برخورداري از آزادي در سيتمهاي تشكل يافته (كه بطور طبيعي انسان را آنچنانكه خود سيستم مي‌خواهد، مي‌گرداند) بتواند بجريان بيفتد؟ براي ابد غير قابل حل و فصل خواهد ماند، مگر اينكه دانشمندان علوم انساني مخصوصا محققان در علوم تعليمي و تربيتي لزوم عبور انسانها را از مرحله‌ي آزادي كه فقط قدرت انتخاب يكي از چند راه را در بر دارد، بمرحله‌ي اختيار احساس نمايند و طرق اين عبور و انتقال را بطور جدي در دسترس مردم بگذارند و به آن قناعت نكنند كه مسائل اخلاقي ما اين لزوم و ضرورت را چه با صراحت و چه بطور اشاره گوشزد مي‌كنند. و ماداميكه اين عبور و انتقال عملا و بطور عيني در زندگي بشري وارد نگردد، بشر بطور طبيعي به سه گروه تقسيم خواهد گشت كه زندگي هيچيك از آنها از حقيقت اصلي خود برخوردار نخواهد گشت: گروه اول- گروهي از مردمند كه دسترنج و محصولات عالي مغزي و رواني خود را به سود ديگران از دست خواهند داد بدون اينكه يك منطق صحيح و واقعي، اين از دست دادن را براي آنان قابل قبول بسازد و هر وقت هم كه از ذهنش خطور كند كه چرا بايد دسترنج و محصولات عالي مغز من بدون عوض نصيب ديگران گردد؟! با اين پاسخ كه تو بايد فداي اجتماع شوي (فدا شدن براي اجتماعي كه جز هوي و هوس و خودخواهي منطق ديگري را نمي‌فهمند) ساكت خواهد نشست. در صورتيكه اگر آدمي به مرحله‌ي اخلاص و اختيار برسد خود را واقعا در برابر اجتماع متعهد و مسئول وجداني و الهي ببيند از هيچ گذشت و فداكاري دريغ و مضايقه ننموده و هيچ قيمتي براي كار خود انتظار نخواهد داشت، زيرا كاري كه با احساس تعهد و با اخلاص و اختيار بوجود مي‌آيد، فوق مبادله و ارزش مي‌باشد. گروه دوم- مردمي هستند كه ساختمان لذايذ و كاموريهاي خود را بر پايه‌ي دردها و رنجها و كوششهاي ديگران استوار ساخته، نه تنها كمترين اعتنائي به انرژيهاي عضلاني و مغزي و رواني تكاپوگران نخواهند نمود، بلكه منتي هم بر گردن آنان مي‌نهند كه ما شما را به انسانيت پذيرفته‌ايم!! گروه سوم- كساني هستند كه نه اختيار ميفهمند و نه جبر، نه حقيقتي براي آنان مطرح است نه باطلي، اين مفاهيم براي آنان خواب آور است كه اگر از كسي بشنوند يا در نوشته‌اي با آنها روبرو شوند، حالتي شبيه به گيجي در آنان بوجود مي‌آيد. متاسفانه اكثريت وحشت‌انگيز مردم جوامع از اين گروه هستند كه از حيات جز خوشيها و رفاه و كاموري در آن، هيچ چيزي را نمي‌فهمند. و شگفت آورتر از همه اينست كه سردمداران و باصطلاح گردانندگان جوامع هم در جست و خيز و تاخت و تازهاي قدرت پرستانه‌ي خود، روي همين اكثريت تكيه مي‌كنند!! *** «و لعمري لو كنا ناتي ما اتيتم ما قام للدين عمود و لا اخضر للايمان عود و ايم الله لتحتلبنها دما و لتتبعنها ندما» (و سوگند بزندگيم، اگر ما در آن زمان وضع امروزي شما را داشتيم، ستوني براي دين قائم نمي‌شد و براي ايمان شاخه‌اي سبز نمي‌گشت و سوگند به خدا، از اين تقصير در انجام وظيفه خون خواهيد دوشيد و در دنبالش ندامتي بيفايده). با اين بي‌تفاوتيها و سست عنصريها هيچ كاري از شما ساخته نخواهد گشت. ما كه در زمان پيامبر اكرم (ص) به هدف اعتلاي خود رسيديم، به سه عامل اساسي مستند بوديم: عامل يكم- مشيت خداوندي كه مي‌خواست در روي زمين پيامبري را مبعوث نمايد كه جهانيان را از حيرت و ضلالت و فقر و ناداني و تعصبهاي احمقانه نجات داده و آنانرا به مسير حيات معقول هدايت فرمايد. اين مشيت خداوندي چنين خواسته بود كه آخرين مشعل فروزان دين الهي را سر راه كاروان بشري نصب و مردم را از سرگشتگي در تاريكيهاي گمراه كننده‌ي زندگي طبيعي محض برهاند. عامل دوم- اخلاص شديد كساني بود كه به پيامبر اعظم ايمان آورده و او را بعنوان نماينده‌ي واقعي خدا در روي زمين پذيرفته بودند. اين اخلاص بحدي موجب رشد مسلمانان گشته بود كه آنان از هر چيزي در دنيا صرف نظر نموده، جز مشيت خداوندي را كه استقرار دين الهي در روي زمين بود، نمي‌خواستند. لذا روابط خويشاوندي و ديگر پيوستگيهائي كه مردم مسلمان با يكديگر داشتند، دگرگون گشته و در پرتو يك نظام الهي در مسير دين فطرت قرار گرفتند. ملاك زشتيها و زيبائيها و نيكيها و بديها و دوستيها و دشمنيها، مفاهيم جاهلي خود را از دست داده بر حقايقي تكيه كرد كه اشباع كننده‌ي هر دو بعد مادي و معنوي انسانها گشت. همه‌ي اين انقلابات و دگرگونيها معلول اخلاص شديد به مكتبي جاوداني بود كه پيامبر اكرم (ص) بر آنان عرضه فرمود. عامل سوم- كوشش و تلاش فوق تصور بود كه در دنبال دو عامل مزبور درخت برومند اسلام را سرسبز و با طراوت نمود. اگر كمترين نقص و اختلالي در يكي از عوامل سه گانه روي مي‌داد، نه اسلامي مطرح بود و نه حقيقتي بنام ايمان. امروزه آن عامل يكم كه مشيت خداوندي براي بقاء و دوام اسلام در روي زمين است، مانند آنروز، ثابت و در جريان است، زيرا خداوند سعادت شما مردم را و آيندگان را مانند سعادت مردم دوران پيامبر اسلام مي‌خواهد و تفاوتي در اين مشيت الهي ميان ديروز و امروز و فردا نيست. آنچه كه شما را از مسلمانان زمان پيامبر جدا مي‌كند و آنچه كه موجب حركت نزولي شما مسلمانان اين دوران گشته است، مربوط به عامل دوم و سوم است كه شما آنها را از دست داده‌ايد. كو آن اخلاص شديد كه مسلمين را در راه حقيقت از همه‌ي علايق و روابط حيات با طبيعت و انسان قطع نموده علايق و روابط فطري و عقلائي سالم را جانشين آنها بسازد؟! كجا است آن كوشش و تلاش فوق تصور كه مسلمانان را پارسايان شب زنده‌دار و شيران نيرومند روز نموده و شرق و غرب دنيا را براي آنان مانند آشيانه‌اي كه با دست خود ساخته بودند، نموده بود؟! شما امروز در سير نزولي حركت ميكنيد و نمي‌دانيد كه نزول پس از چنان صعود تكاملي، چه عواقبي وخيم در پي خواهم داشت. شما امروز از اين رويدادها و وقايع و نگرشهاي احمقانه‌اي كه به زندگي داريد، خون خواهيد دوشيد و ندامت كشنده بدنبالش.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 318-315 چنان كه روايت شده است اين سخن را در روز جنگ صفين، هنگامى كه مردم براى صلح آماده شده بودند ايراد فرموده است. آغاز كلام با عباراتى شروع مى شده كه بدين مضامين بوده است.  اى ياران صلح طلب من بدانيد كه معاويه و اطرافيانش چنين نيستند كه حق طلب بوده و از اين طرح صلح، قصد عدالت و رعايت آن را داشته باشند.  اين پيشنهاد را وقتى مطرح كردند كه صدها سواره را فراروى خود ديدند، كه با لشكريان فراوان ديگرى پشتيبانى مى شدند، خود را در مقابل سپاهى گران يافتند كه با تداركات عظيم جنگى پيش مى آمدند و سرزمين آنها را در مى نورديدند، و جايگاهى كه شاميان اردو زده بودند، با سواره نظامشان اشغال كرده، اطراف چاههاى آب و چراگاهها را بتصرّف در آوردند. و از هر سو آنها را در ميان گرفته و آثار شكست را بر آنها آشكار ساختند و در نهايت خود را با جمعيّتى روبرو ديدند كه براستى شكيبا بوده، و كشته شدن، عزم شان را بر كارزار استوارتر مى كرد، مرگ شان براى خدا و در راه حق تعالى بود. و چنين مرگى بيشتر آنان را در اطاعت جدّى مى ساخت و به ملاقات خداوند حريص مى كرد. آرى چنين هيبتى معاويه و يارانش را به صلح طلبى واداشته، ولى شما فريب خورده سستى كرديد. بر خلاف اين سستى و سهل انگارى كه در شما است، ما در ركاب پيامبر (ص)... تا پايان، سخن حضرت كه ترجمه شد ادامه مى يابد.  مقصود حضرت از بيان اين بخش سخن، توبيخ و سرزنش يارانش بر ترك جنگ و كوتاه آمدن در برابر دسيسه دشمنان است كه فريب اينان را خورده، تن به صلح دادند و بيان اين مطلب كه ما در ركاب پيامبر (ص) تا بدان حد پايمردى مى كرديم، يادآورى فضيلت و نحوه عمل خود و ديگر ياران مخلص صحابه پيامبر به هنگام كارزار فراروى رسول خدا (ص) به هدف پابرجايى اسلام و آشكار شدن فرمان خداست، تا بدين وسيله كوتاهى و عقب نشينى شنوندگان را، نسبت به جديّت و كوشش ياران رسول خدا (ص) در امر جهاد، روشن سازد. امام (ع) در آغاز به توضيح سختيهايى كه در اين راه متحمّل شده پرداخته، و بيان مى دارد كه براى رضاى خداوند، و حمايت از دينش، بدون ملاحظه، پدران و برادرانشان را مى كشته اند و اين امر موجب سستى آنها در دينشان نمى شده، بلكه بر ايمان و تسليمشان در برابر فرمان خدا مى افزوده است، و حركتشان را بر راه روشن هدايت، و شكيبايى در طاعت، و تحمّل سوزش دردهاى پياپى را، زياد مى كرده است. و در صداقت يارى خود از رسول خدا (ص) تا بدين حد جدّى و قاطع بوده اند، كه هرگاه يك نفر از مسلمين با دشمن درگير مى شده، بدين قصد بوده اند كه هر كدام بتواند جان ديگرى را از تنش بگيرد.  امام (ع) لفظ «كأس» را كه به معناى ظرف آب خوردن است، مجازا براى جرعه تلخ مرگ به هنگام كشته شدن به كار برده است و با بيان اين جمله، كه گاهى پيروزى با ما و گاهى با دشمنان ما بود. مى خواهد اين پندار را از ذهن شنونده بيرون كند، كه اقدام جدّى آنان بر جهاد در راه خدا، نه به دليل آن نيرومندى بوده، كه مسلمانها در آن روز داشته اند، و پيروزى خود را به يقين مى دانسته اند بلكه با وجودى كه گاهى پيروزى از آن دشمنان مسلمين بوده، اصحاب رسول خدا (ص) در امر جهاد كوتاهى نكرده، نهايت تلاش خود را به كار مى گرفته اند.  كلمه «مرّة» در عبارت حضرت به عنوان ظرف، منصوب است. معناى ضمنى كلام چنين مى شود: گاهى برترى به نفع ما بر دشمنان، و گاهى به نفع آنان بر عليه ما بود.  سپس مى فرمايند: «فلمّا رأى اللّه صدقنا الى قوله النّصر»، «چون كه خدا درستى و صداقت ما را ديد، خوارى را بهره دشمن و پيروزى را بر ما نازل فرمود.» در اين كلام توجّه بدين حقيقت مى دهند، كه در جود و بخشش الهى هيچ بخلى نيست و از ناحيه ذات مقدس حق تعالى منعى وجود ندارد، بخشش و كرم الهى هر آماده بخشش و مستعد رحمتى را فرا مى گيرد.  منظور از ديدن خداوند راستى و صداقت مسلمين را، دانستن استحقاق و آمادگى آنها براى صبر در برابر مشكلاتى است كه فراروى آنها بوده است، و مقصود از نزول نصر و خوارى دشمن اين است كه هر گروهى استحقاق نفسانى خود را از جانب خداوند دريافت مى دارد.  آن گاه فرموده اند: «حتّى استقر الاسلام الى قوله اوطانه»،  «چون پايدارى و استقامت ما به اوج خود رسيد، ديانت اسلام استقرار يافت، و در جايگاه خود ساكن شد.» اين سخن حضرت اشاره است به آن هدف نهايى كه از جهاد با دشمن داشته اند، كه عبارت از استقرار يافتن اسلام در دلهاى بندگان خدا بوده است.  امام (ع) لفظ «جران» را به عنوان استعاره به كار برده و اين استعاره را به واژه «القاء» زينت بخشيده اند، جهت مشابهت، استقرار يافتن اسلام در جايگاه خود مى باشد، همچون شترى كه در مكان خود راحت گرفته و گردنش را با آرامش تمام بر روى زمين دراز كند. همچنين لفظ «تبوّء» را به عنوان استعاره به كار گرفته، و سپس آن را «باوطان» نسبت داده اند از جهت تشبيه كردن حالت تزلزل آميز اوّل اسلام، به انسانى كه در آغاز كارش هراسان، ترسناك و متزلزل باشد و سپس در محلى مسكن بگيرد و استقرار يافته، پابرجا شود. لفظ «اوطان» را براى دلهاى مؤمنين استعاره آورده اند و جمله «تبوّء اوطانه» را كنايه از استقرار يافتن اسلام در دلها ذكر كرده اند.  فرموده است: «و لعمرى لو كنّا نأتي الى قوله عود»، اين فراز از فرموده حضرت كه سوگند به جان خودم اگر ما مثل شما مى بوديم... بازگشتى است به مقصود اصلى ايراد اين كلام، كه توجّه دادن اصحابش در خوددارى از جنگ مى باشد.  جان سخن حضرت اين است كه اگر آن روز ما در كار خود كوتاهى مى كرديم چنان كه شما امروز كوتاهى مى كنيد. و پيامبر را وا مى گذاشتيم چنان كه شما امروز مرا واگذاشته ايد، آنچه امروز از پابرجايى دين حاصل شده، حاصل نمى شد. لفظ «عمود» را براى دين كنايه از نيرومندى و عظمت آن به عنوان استعاره بالكنايه آورده اند. و سبزى چوب ايمان را كنايه از تازگى و طراوت ايمان در قلبها دانسته اند. در عبارت اول، اسلام را به خانه اى كه داراى ستونهايى است و در جمله دوّم ايمان را به درختى كه داراى شاخه هاى سبزى باشد تشبيه كرده اند.  سپس سوگند ياد كرده اند، كه با اين سستى و سهل انگارى و با اين خوددارى از تعقيب دشمن به جاى شير، خون خواهند دوشيد. دوشيدن خون را به عنوان استعاره، نتيجه كوتاهى و خوددارى از فراخوانى آنها به جا دانسته است.  در بيان اين استعاره امام (ع) يارانش را به دليل كوتاهى از كار جنگ به ناقه اى تشبيه كرده است، كه به دليل بى توجّهى صاحبش دچار بيمارى شده و شيرش را خشك كرده است، كه جز پشيمانى سودى ندارد، زيرا نتيجه تفريط كارى پشيمانى است.  در عبارت حضرت دو نوع سجع به كار رفته: يكى سجع متوازى و ديگرى سجع مطرّف، ميان «لقم و ألم» سجع متوازى است، نسبت ميان «جرانه و اوطانه» سجع مطرف مى باشد و بدين سان ميان «عمود و عود» و «دما و ندما» نيز سجع مطرّف است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 330 و من كلام له عليه السّلام و هو الخامس و الخمسون من المختار في باب الخطب و قد قاله في قصّة ابن الحضرمي بعد إصابة محمّد بن أبي بكر بمصر حسبما تطلع عليه لا في يوم صفّين على ما زعمه الشّارح البحرانى:و لقد كنّا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نقتل آبائنا و أبنائنا و إخواننا و أعمامنا ما يزيدنا ذلك إلّا إيمانا و تسليما، و مضيّا على اللّقم، و صبرا على مضض الألم، و جدّا في جهاد العدوّ، و لقد كان الرّجل منّا و الآخر من عدوّنا يتصاولان تصاول الفحلين، يتخالسان أنفسهما أيّهما يسقي صاحبه كأس المنون، فمرّة لنا من عدوّنا و مرّة لعدوّنا منّا، فلمّا رأى اللّه صدقنا أنزل بعدوّنا الكبت، و أنزل علينا النّصر، حتّى استقرّ الاسلام ملقيا جرانه، و متبوّء أوطانه و لعمري لو كنّا نأتي ما أتيتم ما قام للدّين عمود، و لا اخضرّ للإيمان عود، و أيم اللّه لتحتلبنّها دما، و لتتبعنّها ندما. (10204- 10099)اللغة:(لقم) الطريق بالتّحريك الجادّة الواضحة و (المضض) بفتح الأوّل و الثاني أيضا وجع الالم و (الصّولة) الحملة و التصاول مأخوذ منه و هو أنّ يحمل كلّ واحد من القرنين على صاحبه و (التخالس) التّسالب و (الكبت) الاذلال و (جران) البعير مقدّم عنقه من مذبحه إلى منحره و (تبوّأت) المنزل نزلتهالاعراب:جملة يتصاولان في محلّ النّصب على الخبريّة، و أيّهما يسقى بالرّفع مرفوع على الابتداء، و جملة يسقى خبره و اىّ هذه استفهاميّة لا يجوز كونها موصولة لفساد المعنى مضافا إلى أنّ الموجود في النّسخ رفعها، و لو كانت موصولة لا بدّ من انتصابها قال نجم الأئمة الرّضيّ: يتبيّن الاستفهام من غيره في أىّ لكونه معربا تقول في الاستفهام علمت أيهم قام برفع أىّ، و إذا كان موصولا قلت علمت أيّهم قام بنصبه و ليس معنى الاستفهام هنا هو استفهام المتكلّم للزوم التّناقض لأنّ علمت المقدّم على أيّهم مفيد أنّ قائل هذا الكلام عارف بنسبة القيام إلى القائم المعيّن، لأنّ العلم واقع على مضمون الجملة فلو كان أىّ لاستفهام المتكلّم لكان دالّا على أنّه لا يعرف انتساب القيام إليه، لأنّ ايّهم قام استفهام عن مشكوك فيه هو انتساب القيام إلى معين ربّما يعرفه الشّاك بانّه زيد أو غيره، فيكون المشكوك فيه اذن النّسبة و قد كان المعلوم هو تلك النّسبة و هو تناقض فنقول اذن أداة الاستفهام لمجرّد الاستفهام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 331 لا لاستفهام المتكلّم و المعنى عرفت المشكوك فيه الذي يستفهم عنه و هو أنّ نسبة القيام إلى أىّ شخص هي ثمّ قال: ثمّ اعلم أنّ جميع أدوات الاستفهام ترد على الوجه المذكور أى لمجرّد الاستفهام لا لاستفهام المتكلّم بعد كلّ فعل شكّ لا ترجيح فيه لأحد الجانبين على الآخر لتبيين المشكوك فيه نحو شككت أزيد في الدّار أم عمرو، و نسيت أو تردّدت أقوم أم أقعد، كما ترد بعد كلّ فعل يفيد العلم كعلمت و تبيّنت و دريت و بعد كلّ فعل يطلب به العلم كفكرت و امتحنت و بلوت و سألت و استفهمت و جميع أفعال الحواس الخمس كلمست و أبصرت و نظرت و استمعت و شممت و ذقت، تقول: تفكرت أزيد يأتيني أم عمرو، و قد يضمر الدّالّ على التفكّر كقوله تعالى:«يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ» أى مفكّرا أ يمسكه أم يدسّه و في نهج البلاغة: يتخالسان أنفسهما أيّهما يسقى صاحبه كأس المنون، أى مفكّرين أيّهما يسقى انتهى كلامه رفع مقامه و مرّة، منصوب على الظرفيّة و العامل محذوف تقديره فمرّة تكون الدوالة لنا من عدوّنا و مرّة تكون له منّا، و ملقيا و متبوء منصوبان على الحاليّة، و دما و ندما منصوبان على التّميزالمعنى:اعلم أنّ مقصوده بهذا الكلام توبيخ أصحابه على التّثاقل عن الجهاد و التّقصير في الحرب، فمهّد قبل الاتيان بمقصوده مقدّمة تهييجا لهم و الهابا بالاشارة إلى حاله و حال ساير الصّحابة في الثّبات على الشّدايد و تحمّل المشاق في الحروب في زمن الرّسول صلّى اللّه عليه و آله.و ذلك قوله: (و لقد كنّا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نقتل آبائنا و أبنائنا و اخواننا و أعمامنا) ابتغاء لمرضات اللّه (ما يزيدنا ذلك إلّا ايمانا) باللّه (و تسليما) لقضاء اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 332 (و مضيّا على اللّقم) و الجادّة الوسطى (و صبرا على مضض الألم) و مرارة البلاء (و جدّا في جهاد العدوّ) و الخصماء (و لقد كان الرّجل منّا و الآخر من عدوّنا يتصاولان تصاول الفحلين يتخالسان أنفسهما) مفكرين (أيّهما يسقى صاحبه كأس المنون) و جرع الموت (فمرّة) كانت الدّوالة (لنا من عدوّنا و مرّة) اخرى كانت (لعدوّنا منّا فلمّا رأى اللّه صدقنا) و علم استعدادنا و قابليّتنا بمشاهدة الصّبر و الثبات الذي كان منّا (أنزل بعدوّنا الكبت) و الخذلان (و أنزل علينا النّصر) و التّأييد.كما قال سبحانه: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ الْآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ، وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ  (حتّى) انتظم أمر الدّين و استعاره بالكنايه- استعاره تخييليه- استعاره ترشيحيه (استقرّ الاسلام ملقيا جرانه) تشبيه الاسلام بالبعير استعارة بالكناية و اثبات الجران تخييل و ذكر الالقاء ترشيح و كذلك قوله (و متبوّء أوطانه)استعار لفظ التبوّء و نسبه إلى الأوطان تشبيها له بمن كان من النّاس خائفا متزلزلا غير مستقرّ ثمّ اطمأنّ و استقرّ في وطنه، و استعار لفظ الأوطان لقلوب المؤمنين و كنّى يتبوّء أوطانه عن استقراره فيها ثمّ إنّه بعد ما مهّد المقدّمة التي أشرنا اليها رجع إلى ما هو مقصوده الأصلي من سوق الكلام، و هو تنبيه الأصحاب على التّقصير و التفريط فقال: (و لعمرى لو كنّا نأتي) مثل (ما أتيتم) يعنى لو قصرنا في بدو الاسلام كتقصيركم اليوم تشبيه (ما قام للدّين عمود و لا اخضرّ للايمان عود) الأوّل تشبيه للدّين بالبيت ذي العمود الذي قوائمه عليه و لولاه لا نهدم و خرب و الثاني تشبيه للايمان بالشّجرة ذات الفروع و الاغصان التي بهجتها و نضارتها بها استعاره (و أيم اللّه لتحتلبنّها دما) قال البحراني استعار لفظ حلب الدّم لثمرة تقصيرهم و تخاذلهم عمّا يدعوهم إليه من الجهاد، و لاحظ في تلك الاستعارة تشبيههم لتقصيرهم في أفعالهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 333 بالنّاقة التي اصيب ضرعها ناقة من تفريط صاحبها فيها، و الضّمير المؤنث يرجع في المعنى إلى أفعالهم، و كذلك الضّمير في قوله: (و لتتبعنّها ندما) فانّ ثمرة التّفريط النّدامةتنبيه:زعم الشّارح البحراني أنّ هذا الكلام صدر منه يوم صفّين حين أقرّ النّاس بالصّلح و أنّه هو الذي قدّمنا ذكره في شرح الخطبة الخامسة و الثلاثين برواية نصر ابن مزاحم عند شرح كيفيّة التّحكيم، و لكنّ الأظهر بملاحظة الاختلاف بين ما هنا و ما سبق أنّه ليس بذلك، و المستفاد من رواية الواقدي الآتية أنّه قال في قضيّة ابن الحضرمي.و أصل تلك القضيّة على ما رواه ملخّصا في البحار من كتاب الغارات لابراهيم ابن محمّد الثقفي هو أنّ معاوية لمّا أصاب محمّد بن أبي بكر بمصر بعث عبد اللّه بن عامر الحضرمي إلى أهل البصرة ليدعوهم إلى نفسه و إلى الطلب بدم عثمان، فلما أتاهم و قرء عليهم كتاب معاوية اختلفوا، فبعضهم ردّوا و أكثرهم قبلوا و أطاعوا، و كان الأمير يومئذ بالبصرة زياد بن عبيد، و قد استخلف عبد اللّه بن العبّاس و ذهب إلى عليّ ليعزيه عن محمّد بن أبي بكر فلمّا رأى زياد إقبال النّاس على ابن الحضرمي استجار من الأزد و نزل فيهم، و كتب إلى ابن عبّاس و أخبره بما جرى، فرفع ابن عبّاس ذلك إلى عليّ عليه السّلام و شاع في النّاس بالكوفة ما كان من ذلك و اختلف أصحابه عليه السّلام فيمن يبعثه اليهم فقال عليه السّلام:تناهوا أيّها النّاس و ليرد عكم الاسلام و وقاره عن التباغي و التّهاوي، و لتجتمع كلمتكم، و الزموا دين اللّه الذي لا يقبل من أحد غيره، و كلمة الاخلاص التي هي قوام الدّين، و حجّة اللّه على الكافرين، و اذكروا إذ كنتم قليلا مشركين متباغضين متفرّقين، فألف بينكم بالاسلام، فكثّرتم و اجتمعتم و تحاببتم، فلا تتفرّقوا بعد إذ اجتمعتم، و لا تباغضوا بعد إذ تحاببتم، و إذا رأيتم النّاس و بينهم النّايرة و قد تداعوا إلى العشائر و القبائل فاقصدوا لهامهم و وجوههم بسيوفكم حتى يفرغوا إلى اللّه و كتابه و سنّة نبيه صلّى اللّه عليه و آله، فأمّا تلك الحمية فانها من خطوات الشيطان فانتهوا عنها لا أبا لكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 334 ثمّ قال: و قال ابن أبي الحديد: و روى الواقدي أنّ عليّا استنفر بني تميم أيّاما لينهض منهم إلى البصرة من يكفيه أمر ابن الحضرمي و يردّ عاوية بني تميم الذين أجاروه بها، فلم يجبه أحد فخطبهم و قال:أليس من العجب أن ينصرني الأزد و يخذلني مضر، و أعجب من ذلك تقاعد بني تميم الكوفة بي و خلاف بني تميم البصرة و أن أستنجد بطائفة منهم ما يشخص إلى أحد منها فيدعوهم إلى الرّشاد فان أجابت و إلّا فالمنابذة و الحرب، فكأني اخاطب صمّا بكما لا يفقهون حوراء و لا يجيبون نداء، كلّ ذلك حبّا عن النّاس و حبّا للحياة، لقد كنّا مع رسول اللّه نقتل آبائنا إلى آخر ما مرّ في المتن قال: فقام إليه أعين بن صبيعة المجاشعي فقال: أنا إنشاء اللّه أكفيك يا أمير المؤمنين هذا الخطب و أتكفّل لك بقتل ابن الحضرمي و إخراجه عن البصرة، فأمره بالتّهيؤ للشخوص فشخص حتّى قدم البصرة قال: قال الثّقفي في كتاب الغارات: فلمّا قدمها دخل على زياد و هو بالأزد مقيم فرحّب به و أجلسه إلى جانبه فأخبره بما قال له عليّ و أنّه ليكلّمه إذ جاءه كتاب من عليّ فيه:من عبد اللّه أمير المؤمنين عليّ إلى زياد بن عبيد، سلام عليك أمّا بعد فانّي قد بعثت أعين بن صبيعة ليفرّق قومه عن ابن الحضرمي فارقب ما يكون منه فان فعل و بلغ من ذلك ما يظنّ به و كان في ذلك تفريق تلك الأوباش فهو ما نحبّ، و إن ترامت الامور بالقوم إلى الشّقاق و العصيان فانبذ من أطاعك إلى من عصاك فجاهدهم، فان ظفرت فهو ما ظننت، و الّا فطاولهم و ما طلهم فكان كتائب المسلمين قد أظلت عليك، فقتل اللّه الظالمين المفسدين، و نصر المؤمنين المحقّين و السّلام فلمّا قرأه زياد أقرئه أعين بن صبيعة فقال له: إنّي لأرجو أن يكفى هذا الأمر إنشاء اللّه، ثمّ خرج من عنده فأتى رحله فجمع إليه رجالا من قومه فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال:يا قوم على ما ذا تقتلون أنفسكم و تهريقون دمائكم على الباطل مع السّفهاء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 335 و الاشرار، و إنّى و اللّه ما جئتكم حتّى عبّيت إليكم الجنود، فان تنيبوا إلى الحقّ نقبل منكم و نكفّ عنكم، و إن أبيتم فهو و اللّه استيصالكم و بواركم فقالوا بل نسمع و نطيع فقال: انهضوا اليوم على بركة اللّه، فنهض بهم على جماعة ابن الحضرمي فخرجوا إليه فصافوه و وافقهم عامّة يومه يناشدهم اللّه و يقول: يا قوم لا تنكثوا بيعتكم و لا تخالفوا إمامكم و لا تجعلوا على أنفسكم سبيلا، فقد رأيتم و جرّبتم كيف صنع اللّه بكم عند نكثكم بيعتكم و خلافكم، فكفّوا عنه و هم فى ذلك يشتمونه فانصرف عنهم و هو منهم منتصف فلمّا آوى إلى رحله تبعه عشرة نفر يظنّ الناس أنهم خوارج فضربوه بأسيافهم و هو على فراشه لا يظنّ انّ الذي كان يكون فخرج يشتدّعريانا فلحقوه في الطريق فقتلوه فكتب زياد إلى عليّ عليه السّلام ما وقع، و كتب أني أرى أن تبعث إليهم جارية بن قدامة فانه نافذ البصيرة، و مطاع في العشيرة، شديد على عدوّ أمير المؤمنين فلما قرء الكتاب دعا جارية فقال عليه السّلام، يابن قدامة تمنع الأزد عاملي و بيت مالي و تشاقّني مضروتنا بذني و بنا ابتدأها اللّه بالكرامة، و عرفها الهدى و تدعو الى المعشر الذين حادّوا اللّه و رسوله و أرادوا إطفاء نور اللّه سبحانه حتّى علت كلمته عليهم و أهلك الكافرين.فروى إبراهيم باسناده عن كعب بن قعين قال: خرجت مع جارية من الكوفة في خمسين رجلا من بني تميم و ما كان فيهم يمانيّ غيري و كنت شديد التّشيّع فقلت لجارية إن شئت كنت معك و إن شئت ملت إلى قومي، فقال، بل سر معي فو اللّه لوددت أنّ الطير و البهايم تنصرني عليهم فضلا عن الانس، فلما دخلنا البصرة بدء بزياد فرحّب به و أجلسه إلى جانبه و ناجاه ساعة و سائله، ثمّ خرج فقام في الأزد فقال: جزاكم اللّه من حيّ خير الجزاء، ثمّ قرء عليهم و على غيرهم كتاب أمير المؤمنين فاذا فيه:من عبد اللّه أمير المؤمنين إلى من قرء عليه كتابي هذا من ساكني البصرة من المؤمنين و المسلمين، سلام عليكم أمّا بعد فانّ اللّه حليم ذو اناة لا يعجل بالعقوبة قبل البيّنة، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 336 و لا يأخذ المذنب عند أوّل و هلة، و لكنّه يقبل التّوبة، و يستديم الاناة، و يرضى بالانابة ليكون أعظم للحجّة و أبلغ في المعذرة.و قد كان من شقاق جلّكم أيّها النّاس ما استحققتم أن تعاقبوا عليه، فعفوت عن مجرمكم، و رفعت السّيف عن مدبركم، و قبلت من مقبلكم، و أخذت بيعتكم، فان تفوا ببيعتي و تقبلوا نصيحتي و تستقيموا على طاعتي، أعمل فيكم بالكتاب و قصد الحقّ، و اقم فيكم سبيل الرّشد، فو اللّه ما أعلم أنّ واليا بعد محمّد صلّى اللّه عليه و آله أعلم بذلك منّي و لا أعلم، أقول قولي هذا صادقا غير ذامّ لمن مضى و لا منتقصا لأعمالهم و إن خطت بكم الأهواء المردية و سفه الرّأى الجائر إلى منا بذتي و تريدون خلافي فها أناذا قربت جيادى و رحلت ركابي.و أيم اللّه لئن ألجأتموني إلى المسير إليكم لأوقعن بكم وقعة لا يكون يوم الجمل عندها إلّا كلعقة لاعق، و إنّي لظانّ إنشاء اللّه أن لا تجعلوا على أنفسكم سبيلا، و قد قدمت هذا الكتاب حجة عليكم، و ليس أكتب إليكم من بعده كتابا إن أنتم استغششتم نصيحتي، و نابذتم رسولي حتّى أكون، أنا الشّاخص نحوكم إنشاء اللّه و السّلام.فلما قرء الكتاب على النّاس قام صبرة بن شقان فقال: سمعنا و أطعنا و نحن لمن حارب أمير المؤمنين حرب، و لمن سالم سلم، إن كفيت يا جارية قومك بقومك فذاك، و إن أحببت أن ننصرك نصرناك، و قام وجوه النّاس فتكلّموا مثل ذلك فلم يأذن لأحد أن يصير معه و مضى نحو بني تميم و كلّمهم فلم يجيبوه، و خرج منهم أوباش فنا و شوه بعد أن شتموه، فأرسل إلى زياد و الأزد يستصرخهم و يأمرهم أن يسيروا إليه.فسارت الأزد بزياد، و خرج إليهم ابن الحضرمي فاقتتلوا ساعة و اقتتل شريك ابن أعور الحارثي و كان من شيعة عليّ و صديقا لجارية، فما لبث بنو تميم أن هزموهم و اضطروهم إلى دار سبيل السّعدي، فحصروا ابن الحضرمي فيها، و أحاط جارية و زياد بالدّار، و قال جارية علىّ بالنّار، فقالت الأزد: لسنا من الحريق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 337 في شي ء و هم قومك و أنت أعلم، فحرق جارية الدّار عليهم، فهلك ابن الحضرمي في سبعين رجلا أحدهم عبدّ الرحمن بن عثمان القرشي، و سارت الأزد بزياد حتّى أوطئوا قصر الامارة، و معه بيت المال و قالت له: هل بقى علينا من جوارك شي ء؟قال: لا، فانصرفوا عنه و كتب زياد إلى أمير المؤمنين: أمّا بعد فانّ جارية بن القدامة العبد الصالح قدم من عندك، فناهض جمع ابن الحضرمي ممّن نصره و أعانه من الأزد، فقصّه و اضطره إلى دار من دور البصرة في عدد كثير من أصحابه، فلم يخرج، حتّى حكم اللّه بينهما، فقتل ابن الحضرمي و أصحابه، منهم من احرق و منهم من القى عليه جدار و منهم من هدم عليه البيت من أعلاه، و منهم من قتل بالسّيف، و سلم منهم نفر فتابوا و أنابوا فصفح عنهم، و بعد المن عصى و غوى و السّلام على أمير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته.فلما وصل الكتاب قرأه على النّاس فسرّ بذلك و سرّ أصحابه و أثنى على جارية و على الأزد، و ذمّ البصرة فقال إنّها أوّل القرى خرابا إمّا غرقا و إما حرقا حتّى يبقى مسجدها كجؤجؤ سفينة.الترجمة:از جمله كلام آن حضرتست در بيان حال اصحاب سيد ابرار و تحريص اصحاب خود را بر اين كه متابعت نمايند بر ايشان در افعال و كردار و ثابت قدم باشند در روز مصاف و كارزار كه مى فرمايد:و هر آينه بتحقيق بوديم ما با رسول خدا صلوات اللّه و سلامه عليه و آله در حالتى كه مى كشتيم پدران خود را و پسران خود را و برادرها و عموهاى خود را، زياده نمى ساخت ما را آن كشتن مگر ايمان و تسليم و گذشتن بر راه راست مستقيم و صبر نمودن بر سوزش الم و محن و جد و جهد كردن در محاربه دشمن، و هر آينه بود در زمان پيغمبر كه مردى از ما و مردى ديگر از دشمن ما حمله مى آوردند بر يكديگر مثل حمله آوردن دو نر با قوّه تمامتر كه مى ربودند نفس يكديگر در حالتى كه فكر مى نمودند كه كدام يك از ايشان مى نوشاند به همراه خود كاسه مرگ را. پس يك بار نوبت گردش دولت ما را بود از دشمن ما، و بار ديگر دشمن ما را بود از ما، پس چون كه ديد حق سبحانه و تعالى صدق و راستى ما را نازل فرمود بر دشمن ما ذلت و خوارى را، و نازل فرمود بر ما نصرت و يارى را، تا اين كه قرار گرفت دين اسلام در حالتى كه افكنده بود پيش گردن را بر زمين مثل شتر آرام گيرنده، و جاى گيرنده بود در مكانهاى خود كه عبارتست از قلوب مؤمنان گرونده.و سوگند به زندگانى خودم كه اگر مى بوديم ما در آن زمان كه مى آمديم با مثل آنچه كه شما آمديد به آن يعنى تقصير مى كرديم در حرب چنانچه شما تقصير مى كنيد بر پاى نمى شد از براى دين هيچ ستونى، و سبز نمى شد از براى ايمان هيچ شاخ و دعوي، و بحق خدا سوگند هر آينه مى دوشيد از آن حالت تقصير خون را بعوض شير، و در مى آوريد پشيمانى را عقب آن حالت تفريط و تقصير، و اللّه أعلم بحقايق كلماته. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 202 [در اين خطبه كه با عبارت «و لقد كنا مع رسول الله صلى الله عليه و آله نقتل آبائنا و ابنائنا» (همانا كه همراه رسول خدا (ص) بوديم و پسران و پدران خويش را مى كشتيم) شروع مى شود، مباحث زير مطرح شده است ]: فتنه عبد الله بن الحضرمى در بصره: اين خطبه را امير المومنين عليه السّلام به هنگامى كه ابن حضرمى از سوى معاويه به بصره آمد و امير المومنين از ياران خود خواست به بصره حركت كنند و آنان خوددارى كردند ايراد فرموده است. ابو اسحاق ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال ثقفى در كتاب الغارات مى گويد: محمد بن يوسف، از حسن بن على زعفرانى، از محمد بن عبد الله بن عثمان، از ابن ابى سيف، از يزيد بن حارثه ازدى، از عمرو بن محصن نقل مى كند كه چون معاويه، محمد بن ابى بكر را در مصر كشت و بر آن سرزمين چيره شد، عبد الله بن عامر حضرمى را فرا خواند و به او گفت: به بصره برو كه بيشتر مردم آن شهر در مورد عثمان، همين انديشه ما را دارند و كشته شدن او را كارى بزرگ مى دانند، وانگهى گروهى از ايشان در راه خونخواهى او كشته شده اند و بسيارى از ايشان مصيبت زده و كينه دار هستند و اگر كسى آنها را فراهم آورد و دعوت كند و در طلب خون عثمان بر آيد دوست مى دارند و از او پيروى مى كنند، از قبيله ربيعه بر حذر باش و ميان قبيله مضر فرود آى و با افراد قبيله ازد دوستى كن كه بيشتر ايشان با تو خواهند بود و اندكى از ايشان چنين نيستند و به خواست خداوند با تو مخالفت نخواهند كرد. عبد الله بن حضرمى به معاويه گفت: من تيرى در تركش تو هستم و كسى هستم كه آزموده اى و دشمن كسانى هستم كه با تو جنگ مى كنند و يارى دهنده و پشتيبان تو در جنگ با قاتلان عثمان هستم. هرگاه مى خواهى مرا پيش ايشان بفرست. گفت: انشاء الله فردا حركت كن. او با معاويه بدرود گفت و از پيش او بيرون آمد. چون شب فرا رسيد معاويه با ياران خود نشست. ضمن گفتگو از آنان پرسيد: امشب ماه در كدام منزل از منازل فلكى در خواهد آمد گفتند: منزل سعد ذابح. معاويه را خوش نيامد و به ابن حضرمى پيام داد از جاى خود حركت مكن تا فرمان من به تو برسد، و از مجلس برخاست. معاويه چنين مصلحت دانست كه نامه يى به عمرو عاص كه در آن هنگام از سوى معاويه كارگزار و حاكم مصر بود بنويسد و رأى و نظر او را در اين مورد بخواهد، و براى او اين نامه را فرستاد-  معاويه پس از جنگ صفين، به خود عنوان «امير المومنين» داده بود و اين پس از صدور رأى دو حكم بود: از بنده خدا معاويه امير مؤمنان، به عمرو بن عاص. سلام بر تو و بعد من انديشه يى كرده ام و مى خواهم آن را انجام دهم و فقط منتظر آنم كه از رأى و نظر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 203 تو در آن مورد آگاه شوم، اگر با من موافق باشى خداى را ستايش كرده و آن نظر را اجرا مى كنم و اگر مخالف باشى از خداوند طلب خير و هدايت مى كنم. من در كار مردم بصره نگريستم و ديدم كه بيشتر مردم آن شهر دوست ما و دشمن على و شيعيان اويند كه على در واقعه يى كه مى دانى [جمل ] با ايشان در افتاد و كينه آن خونها در سينه هاى ايشان پايدار است او زدوده نمى شود. اين را هم مى دانى كه كشتن محمد بن ابى بكر و تصرف مصر توسط ما، آتش تند ياران على را در آفاق فرو نشانده و پيروان ما را هر كجا هستند سربلند كرده است، و به كسانى هم كه در بصره با ما هم عقيده اند اين خبر رسيده است و تا آنجا كه فكر من مى رسد هيچ گروهى از لحاظ شمار و مخالفت با على همچون مردم بصره نيستند. چنين مصلحت ديدم كه عبد الله بن عامر حضرمى را نزد مردم بصره بفرستم و او ميان قبيله مضر فرود آيد و با مردم قبيله ازد دوستى ورزد و از مردم ربيعه بر حذر باشد و او در طلب خون عثمان بر آيد و از در افتادن على با آنان [در جنگ جمل ] ياد آورى كند، يعنى همان جنگى كه برادران و پدران و فرزندان شايسته مردم بصره را هلاك كرده است و اميدوارم با اين كار بتواند آن منطقه مرزى را بر على و شيعيان او بشوراند و تباه سازد و اگر سپاهيان على از پيش رو و پشت سر مورد هجوم قرار گيرند كوشش آنان تباه و مكرشان باطل خواهد شد. اين انديشه من است، انديشه و نظر تو چيست؟ فرستاده مرا بيش از يك ساعت كه منتظر نوشتن پاسخ تو باشد معطل مكن. خداوند ما و ترا هدايت فرمايد. و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد. عمرو بن عاص در پاسخ به معاويه چنين نوشت: اما بعد، فرستاده و نامه ات رسيد خواندم و رأى و انديشه ات را دانستم و دريافتم و مرا بسيار خوش آمد و با خود گفتم آن كس كه اين موضوع را به فكر تو القاء كرده و بر جان تو دميده است گويى خونخواه عثمان و انتقام گيرنده او بوده است، همانا كه هيچ كار تو و ما از هنگامى كه براى اين جنگها حركت كرده ايم و مردم جنگجو را فرا خوانده ايم و هيچ رأى و نظر مردم به اندازه اين كارى كه به آن الهام شده اى براى دشمن زيانبخش تر و براى دوست شاديبخش تر نبوده است رأى خود را استوار انجام بده و همانا مردى را براى اين كار فرستاده اى كه استوار و خردمند و خيرخواه است و متهم نيست و به او گمان بد نمى رود. و السّلام. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 204 چون نامه عمرو عاص به معاويه رسيد، ابن حضرمى را فرا خواند. او پس از اينكه چند روز گذشت و معاويه فرمان حركت نداد تصور مى كرد كه معاويه از فرستادن او براى آن كار خوددارى كرده و پشيمان شده است. معاويه به ابن حضرمى گفت: در پناه بركت خداوند حركت كن و نزد مردم بصره برو و ميان قبيله مضر فرود آى و از مردم ربيعه بر حذر باش و با مردم ازد دوستى كن. كشته شدن عثمان و واقعه يى را كه آنان را نابود كرد فرايادشان آور و براى هر كس كه از تو شنوايى و اطاعت كند وعده و اميد بده كه نعمتهاى دنيايى پايدار و بخششى خواهد بود كه تا ما و او زنده باشيم و يكديگر را از دست ندهيم برقرار خواهد بود. سپس با ابن حضرمى بدرود كرد و نامه يى به او سپرد و دستور داد چون به بصره برسد براى مردم بخواند و ابن حضرمى بيرون آمد. عمرو بن محصن مى گويد: هنگامى كه ابن حضرمى از دمشق بيرون آمد من هم همراهش بودم و چون بيرون آمديم و مقدارى راه پيموديم از جانب چپ ما آهويى كه يك شاخش شكسته بود پديدار شد. من به ابن حضرمى نگريستم به خدا سوگند ديدم نشانه كراهت و ناخوشايندى در چهره اش آشكار شد همچنان به راه خويش ادامه داديم و به بصره رسيديم و ميان بنى تميم فرود آمديم. مردم بصره آمدن ما را شنيدند و هر كس كه طرفدار عثمان بود پيش ما آمد و سران بصره نزد ما جمع شدند. ابن حضرمى حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس چنين گفت: اما بعد، اى مردم همانا امام شما، عثمان بن عفان، را كه امام هدايت بود على بن ابى طالب (ع) به ستم كشت. شما خون او را مطالبه كرديد و با قاتلانش جنگ كرديد و خداوند از سوى مردم اين شهر به شما پاداش ارزانى فرمايد. سران برگزيده شما كشته شدند و خداوند براى شما برادرانى رساند كه از دليرى ايشان بايد ترسيد و شمارشان بيرون از شمار است. آنان با دشمنان شما كه شما را كشته بودند جنگ كردند و به خواسته و هدفى كه مى خواستند در حالى كه صابر بودند رسيدند و به نتيجه مطلوب دست يافتند و برگشتند. اينك با آنان همدست شويد و ياريشان دهيد و از خونهاى ريخته شده خود ياد كنيد تا سينه هايتان را از دشمن خود شفا بخشيد. ضحاك بن عبد الله هلالى برخاست و گفت: خداوند آنچه را كه براى ما آورده اى و ما را به آن دعوت مى كنى زشت بداراد. به خدا سوگند همان چيزى را براى ما آورده اى كه دو يار تو طلحه و زبير آوردند. آن دو پس از اينكه ما با على جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 205 بيعت كرده بوديم و براى حكومت او متفق و يكدل و بر راه راست بوديم آمدند و ما را به پراكندگى دعوت كردند و سخنان ياوه گفتند تا آنجا كه با ظلم و ستم ما را به پراكندگى دعوت كردند و به جان يكديگر انداختند و ما يكديگر را كشتيم. به خدا سوگند كه هنوز از آن بدبختى بزرگ نرسته ايم، هم اكنون هم همگى بر بيعت با اين بنده صالح خدا [على عليه السّلام ] هستيم كه از لغزش چشم پوشى نمود و گنهكار را عفو كرد و او از حاضر و غايب ما بيعت گرفته است. آيا اكنون مى خواهى به ما فرمان دهى تا شمشيرهاى خود را از نيام آخته سازيم و به هم در افتيم و به يكديگر ضربه بزنيم تا در نتيجه آن معاويه امير شود و تو وزيرش باشى و حكومت را از على برگردانيم به خدا سوگند يك روز از روزهاى على (ع) كه همراه پيامبر (ص) بوده است بهتر از همه كارهاى معاويه و خاندان معاويه است اگر چه تا دنيا باقى است باقى باشند. عبد الله بن حازم سلمى برخاست و به ضحاك گفت: ساكت باش كه تو شايسته آن نيستى كه در كار عموم مردم سخن بگويى آن گاه روى به ابن حضرمى كرد و گفت: ما همه دست و ياران تو خواهيم بود و سخن همان است كه تو گفتى و ما آن را دريافتيم و به هر كارى كه مى خواهى ما را دعوت كن. ضحاك به ابن حازم گفت: اى پسر كنيزك سياه به خدا سوگند هر كس را كه تو يارى دهى عزيز نمى شود و و آن كس را كه تو رها كنى زبون نمى شود و به يكديگر دشنام دادند. نويسنده كتاب «الغارات» مى گويد: ضحاك بن عبد الله هلالى همان كسى است كه [درباره خود] چنين سروده است: «اى كسى كه از نسب من مى پرسى نسب من ميان قبايل ثقيف و هلال است، مادرم اسماء و پدرم ضحاك است». و همو در مورد پسران عباس چنين سروده است: «تا آنجا كه مى دانيم در هيچ كوه و دشتى هيچ پدر و مادرى چون شش پسر از شكم ام الفضل نزاييده اند. چه زن و مردى بزرگوارند، پدرى كه عموى پيامبرى است كه داراى فضيلت است و خاتم همه پيامبران». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 206 گويد: عبد الرحمان بن عمير بن عثمان قرشى تميمى برخاست و گفت: اى بندگان خدا ما شما را به اختلاف و پراكندگى فرا نمى خوانيم و نمى خواهيم با يكديگر جنگ و ستيز كنيد و القاب زشت به هم نسبت دهيد بلكه ما شما را دعوت مى كنيم كه سخن خود را همسان كنيد و برادران خود را كه با شما هم عقيده اند يارى دهيد و پراكندگى خود را اصلاح و با يكديگر سازش كنيد، اينك فرصت دهيد، خدايتان رحمت كناد، به اين نامه گوش فرا دهيد و از آن كس كه آنرا براى شما مى خواند اطاعت كنيد. در اين هنگام نامه معاويه را گشودند كه در آن چنين آمده بود: از بنده خدا معاويه امير مومنان به هر كس از مومنان و مسلمانان بصره كه اين نامه بر او خوانده مى شود. سلام بر شما باد. اما بعد، همانا ريختن خونهاى ناروا و كشتن افرادى كه خداوند كشتن آنان را حرام فرموده است مايه هلاكتى سخت و زيانى آشكار است و خداوند از هر كس كه آن را بريزد هيچ توبه و عوضى را نمى پذيرد. خدايتان رحمت كناد شما خود آثار عثمان بن عفان و روش او و عافيت دوستى و دادگرى و مرزبانى او و پرداخت حقوق و دادخواهى براى مظلوم و محبت او را نسبت به اشخاص ضعيف مى دانيد، تا سرانجام شورشيان بر او شورش كردند و ستمكاران بر او هجوم بردند و او را كه مسلمان محترمى بود تشنه كام و روزه دار كشتند و حال آنكه او ميان ايشان خونى نريخته و هيچيك از ايشان را نكشته بود حتى ضربت شمشير و تازيانه يى را نيز از او طلب نداشتند. و اينك اى مسلمانان شما را به خونخواهى او و جنگ با قاتلانش فرا مى خوانيم. ما و شما بر كارى واضح و راهى راست و روشن هستيم و اگر شما با ما هماهنگ و متحد شويد شعله [فتنه ] خاموش مى شود و سخن يكى مى گردد و كار اين امت سامان مى يابد و شورشيان ستمگر كه پيشواى خود را به ناحق كشته اند بر جاى مى نشينند و گرفتار گناهان و رفتار بد خويش خواهند شد. براى شما بر عهده من است كه ميان شما به كتاب خدا عمل كنم و در سال دوبار به شما حقوق بپردازم و هرگز از افزونى در آمد شما در جاى ديگر مصرف نكنم و نبرم. اينك خدايتان رحمت كناد، به سوى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 207 آنچه فرا خوانده مى شويد بشتابيد و من مردى از صالحان را نزد شما فرستادم كه از افراد امين و مورد اعتماد خليفه مظلوم شما-  عثمان-  بوده و از كارگزاران و ياران او براى حق و هدايت شمرده مى شود. خداوند ما و شما را در زمره كسانى قرار دهد كه به [نداى ] حق پاسخ مثبت مى دهند و آن را مى شناسند و باطل را ناپسند مى دانند و آن را انكار مى كنند. و سلام و رحمت خدا بر شما باد. گويد: چون اين نامه براى آنان خوانده شد بيشترشان گفتند: شنيديم و گوش به فرمانيم. گويد: محمد بن عبد الله بن عثمان، از على، از ابو زهير، از ابو منقر شيبانى نقل مى كند كه چون اين نامه براى مردم بصره خوانده شد، احنف [بن قيس ] گفت: مرا در اين كار دخالتى نخواهد بود و از اين كار آنان كناره گيرى كرد. عمرو بن مرجوم كه از قبيله عبد القيس بود گفت: اى مردم به اطاعت خود پايدار باشيد و بيعت خود را مشكنيد تا گرفتار واقعه يى سخت و كوبنده نشويد كه پس از آن از شما كسى بر جاى نماند. همانا من براى شما خير خواهى كردم و اندرز دادم ولى شما خيرخواهان و اندرز دهندگان را دوست نمى داريد. ابراهيم بن هلال مى گويد: محمد بن عبد الله، از ابن ابى سيف، از اسود بن قيس از ثعلبة بن عباد نقل مى كند: چيزى كه موجب استوار شدن رأى معاويه در فرستادن ابن حضرمى به بصره شد نامه يى بود كه عباس بن ضحاك عبدى براى او نوشت. اين شخص، طرفدار عثمان بود و با قوم خود، در دوستى با على (ع) و يارى رساندن او مخالفت مى كرد و نامه او چنين بود: اما بعد، به ما خبر رسيد كه به مردم مصر در افتادى، آنان كه بر پيشواى خود ستم كردند و خليفه خويش را به ستم و طمع كشتند. از اين خبر چشمها روشن و نفس ها تسكين و شفا يافت و دلهاى اقوامى كه از كشته شدن عثمان ناخوش و از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 208 دشمنان او كناره گير و براى شما دوست و به حكومت تو راضى هستند شاد شد و اگر مصلحت بدانى براى ما اميرى پاكدل و خردمند و پارساى و ديندار گسيل دارى تا به خونخواهى عثمان قيام كند، اين كار را انجام بده كه من چنين گمان دارم مردم گرد تو فراهم مى شوند و ابن عباس هم در شهر نيست و السلام. گويد: چون معاويه نامه او را خواند گفت: تصميمى جز آنچه اين شخص براى من نوشته است نخواهم گرفت و پاسخ او را چنين نوشت: اما بعد نامه ات را خواندم و اندرز و خيرخواهى ترا دانستم و رأى ترا پذيرفتم. خدايت رحمت كند و استوارت بدارد، و خداوند تو را هدايت كند. بر اين رأى درست خود استوار باش. گويا مردى را كه خواسته اى پيش تو آمده باشد و گويا آن سپاه نيز هم اكنون بر تو بر آمده و رسيده باشد، زنده و شاد باشى. و السلام. ابراهيم مى گويد: محمد بن عبد الله، از على بن ابى سيف، از ابو زهير نقل مى كند كه چون ابن حضرمى ميان قبيله بنى تميم فرود آمد به سران بصره پيام داد كه پيش او آمدند. او گفت: مرا به حق پاسخ دهيد و بر اين كار مرا يارى دهيد. گويد: امير بصره در آن هنگام زياد بن عبيد بود كه عبد الله بن عباس او را به جانشينى خود نشانده بود و خود براى تسليت گويى در مورد كشته شدن محمد بن ابى بكر به حضور امير المومنين على عليه السّلام رفته بود. ابن ضحاك [صحار بن عباس ] برخاست و به ابن حضرمى گفت: آرى سوگند به كسى كه براى او سعى مى كنم و از او مى ترسم همانا كه ترا با شمشيرها و دستهاى خود يارى خواهيم داد. مثنى بن مخرمة عبدى برخاست و گفت: نه، سوگند به كسى كه خدايى جز او نيست اگر به جايى كه آمده اى بر نگردى همانا كه با دستها و شمشيرهاى خود با تو جنگ خواهيم كرد و با تيرها و سر نيزه هاى خود با تو پيكار مى كنيم. مى گويى كه ما پسر عموى رسول خدا (ص) را كه سرور مسلمانان است رها كنيم و به اطاعت فردى از احزاب كه سركش است در آييم؟ به خدا سوگند اين كار هرگز صورت نمى گيرد تا لشكرها گسيل داريم و تيغها را در جمجمه ها فرو نشانيم. ابن حضرمى روى به صبرة بن شيمان ازدى كرد و گفت: اى صبرة تو سالار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 209 قوم خود و يكى از بزرگان عرب و از خونخواهان عثمانى. رأى ما رأى تو و رأى تو رأى ماست و گرفتارى آن قوم بر تو و عشيره ات چنان بوده است كه چشيده اى و ديده اى، اكنون مرا يارى ده و مواظب من باش. صبرة به او گفت: اگر پيش من آيى و در خانه ام سكونت كنى ترا يارى مى دهم و از تو دفاع مى كنم. ابن حضرمى گفت: امير المومنين معاويه به من دستور داده است ميان قوم او كه از قبيله مضرند فرود آيم. گفت: از آنچه فرمانت داده است اطاعت كن، و از پيش او رفت. مردم به ابن حضرمى روى آوردند و پيروانش بسيار شدند. زياد بن عبيد از اين كار ترسيد و در حالى كه در دار الامارة بود به حصين بن منذر و مالك بن مسمع پيام فرستاد و آن دو را خواست و چون آمدند نخست حمد و ثناى خداوند را بجا آورد و سپس گفت: همانا شما ياران و شيعيان و افراد مورد اعتماد امير المومنين على هستيد و اين مرد با آنچه به اطلاع شما رسيده اينجا آمده است. اينك مرا پناه دهيد تا فرمان و نظر امير المومنين براى من برسد. مالك بن مسمع گفت: اين موضوع قابل تأملى است من بايد برگردم و با كسان ديگر تبادل نظر كنم. حصين بن منذر گفت: بسيار خوب ما اين كار را مى كنيم و هرگز تو را رها و تسليم نخواهيم كرد. زياد از آن قوم چيزى كه او را مطمئن سازد نديد، اين بود كه به صبرة بن شيمان ازدى پيام فرستاد و گفت: اى پسر شيمان تو سالار قوم خود و يكى از بزرگان اين شهرى و اگر بزرگى وجود داشته باشد تو خواهى بود. آيا مرا پناه مى دهى و از من و بيت المال مسلمانان دفاع مى كنى كه من امين بر بيت المال هستم گفت: آرى به شرط آنكه از جاى خود بيرون آيى و به خانه من ساكن شوى از تو دفاع مى كنم. «زياد» گفت: من اين كار را انجام مى دهم. پس شبانه از خانه خود بيرون آمد و در خانه صبرة بن شيمان منزل كرد و تا آن زمان معاويه مدعى برادرى «زياد» نشده بود و معاويه آن ادعا را پس از رحلت امير المومنين على كرد. زياد براى عبد الله بن عباس چنين نوشت: براى امين عبد الله بن عباس، از زياد بن عبيد. سلام بر تو باد و بعد همانا عبد الله بن عامر بن حضرمى از سوى معاويه آمده و ميان بنى تميم منزل كرده است او به خونخواهى عثمان و جنگ دعوت مى كند و بيشتر مردم بصره با او بيعت كرده اند. من كه چنين ديدم به قبيله ازد و صبرة بن شيمان و قوم او پناه بردم تا مرا و بيت المال جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 210 را حفظ كنند. پس كاخ حكومتى را ترك كردم و ميان ايشان منزل ساختم. قبيله ازد با من همراهند. شيعيان امير المومنين كه از شجاعان و سواركاران قبايل هستند نزد من آمد و شد دارند و شيعيان عثمان نزد ابن حضرمى مى روند و كاخ نيز از وجود ما و ايشان تهى گشته است. اين موضوع را به امير المومنين گزارش بده تا در آن باره تصميم بگيرد و هر چه زودتر از نتيچه و نظر خودت مرا آگاه كن. و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد. گويد: ابن عباس موضوع را به على (ع) گزارش داد و خبر در كوفه ميان مردم منتشر شد. در بصره هم افراد قبايل بنى تميم و قيس و كسانى كه طرفدار عثمان بودند به ابن حضرمى گفتند اكنون كه زياد، كاخ حكومتى را تخليه كرده است او بدانجا رود. و همين كه ابن حضرمى براى اين كار آماده شد و ياران خود را فرا خواند، افراد قبيله ازد سوار شدند و به ابن حضرمى و يارانش پيام فرستادند كه به خدا سوگند ما نمى گذاريم شما به كاخ بياييد و كسى را كه ما راضى نيستيم و او را خوش نمى داريم در آن فرود آوريد تا اينكه مردى براى اين كار بيايد كه مورد رضايت ما و شما باشد. ياران ابن حضرمى هيچ چيز جز رفتن به كاخ را نپذيرفتند و ازديان هم هيچ چيز جز جلوگيرى از ايشان را نپذيرفتند. احنف بن قيس سوار شد و به ياران ابن حضرمى گفت: به خدا سوگند شما براى تصرف كاخ حكومتى از اينان سزاوارتر نيستيد و شما را نشايد كه كسى را كه خوش نمى دارند بر ايشان امير سازيد، برگرديد. آنان چنان كردند، سپس پيش مردم ازد آمد و گفت: كارى كه شما خوش نداريد صورت نخواهد گرفت و فقط آنچه را كه دوست مى داريد انجام خواهد شد خدايتان رحمت كناد برگرديد. آنان هم برگشتند. ابراهيم مى گويد: محمد بن عبد الله بن ابى سيف، از كلبى نقل مى كند كه چون ابن حضرمى به بصره آمد و وارد شد در قبيله بنى تميم و در خانه سبيل فرود آمد. بنى تميم و عشاير قبيله مضر را فراخواند. زياد به ابو الاسود ولى گفت: آيا مى بينى كه مردم بصره چگونه گوش به سخن معاويه مى دهند من هم براى خودم اميدى در قبيله ازد نمى بينم. ابو الاسود گفت: اگر آنان را ترك كنى ترا يارى نخواهند داد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 211 ولى اگر ميان ايشان باقى بمانى از تو دفاع خواهند كرد. زياد همان شب از خانه خود بيرون آمد و نزد صبرة بن شيمان حدانى ازدى رفت. صبره او را پناه داد و چون شب را به صبح آورد به او گفت: اى زياد، براى ما شايسته نيست كه تو بيش از همين امروز را ميان ما به صورت مخفى و پوشيده اقامت كنى، و براى زياد منبر و تختى در مسجد حدان نهاد و چند نگهبان براى او گماشت و زياد با آنان در مسجد حدان نماز گزارد. ابن حضرمى بر آن بخش از بصره كه در اختيارش بود چيره شد و خراج آن را هم گرفت. افراد قبيله ازد نيز بر زياد جمع شدند. زياد منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداوند چنين گفت: اى مردم ازد، شما نخست دشمنان من بوديد و اينك دوستان و سزاوارترين مردم نسبت به من شديد. اگر من ميان بنى تميم بودم و ابن حضرمى ميان شما بود در حالى كه شما پشتيبان او مى بوديد من هيچ طمعى به پيروزى بر او نداشتم اينك كه شما طرفدار من هستيد ابن حضرمى هيچ اميدى به غلبه بر من ندارد و پسر «هند جگر خواره» كه همراه بازماندگان احزاب و اولياى شيطان جنگ مى كند به هيچ روى به غلبه نزديك تر از امير المومنين نيست كه همراه مهاجران و انصار است. من امروز ميان شما در كمال ضمانت و همچون امانتى هستم كه به شما سپرده شده ام. ما گرفتارى و در افتادن شما را در جنگ جمل ديديم، اكنون همان گونه كه بر باطل پايدارى كرديد بر حق پايدارى كنيد كه براى شما افتخارى جز در دليرى نيست و براى ترس و بيم، عذر شما پذيرفته نيست. در اين هنگام شيمان پدر صبرة كه در جنگ جمل شركت نداشته و غايب بود، برخاست و گفت: اى گروه ازد، عواقب جنگ جمل براى شما جز بدنامى نداشت شما كه ديروز بدخواه على عليه السّلام بوديد امروز هواخواه او باشيد، و بدانيد كه تسليم كردن شما او را، خوارى و وانهادن او براى شما ننگ به شمار مى رود، و حال آنكه شما قبيله اى هستيد كه عرصه شما صبر و شكيبايى و فرجام شما وفادارى است. اگر اين قوم با سالار خود براى جنگ حركت كردند شما هم حركت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 212 كنيد و اگر آنان از معاويه مدد خواستند شما هم از على (ع) مدد بخواهيد و اگر آنان با شما عهد و پيمان بستند شما هم چنين كنيد. پس از او پسرش صبره برخاست و گفت اى گروه ازد ما روز جنگ جمل گفتيم از شهر خود دفاع و از مادر خويش [عايشه ] اطاعت مى كنيم و خون خليفه مظلوم خود را مطالبه مى كنيم، و در جنگ سخت كوشيديم و پس از گريختن مردم باز هم پايدارى كرديم تا آنجا كه كسانى از ما كشته شدند كه پس از آنان خيرى در ما نيست. اين زياد هم امروز پناهنده شماست و پناهنده در ضمانت است و از على چنان نمى ترسيم كه از معاويه. پس جانهاى خود را به ما ارزانى داريد و از پناهنده خويش دفاع كنيد يا او را به جاى امنى برسانيد. مردم ازد گفتند: ما پيرو شما هستيم او را پناه دهيد. زياد خنديد و به صبره گفت: مى ترسيد نتوانيد در مقابل بنى تميم ايستادگى كنيد. صبره گفت: اگر احنف بن قيس را بياورند پدرم را به مقابله با آنان مى آوريم و اگر حباب را بياورند من خود به مقابله مى آيم هر چند ميان ايشان جوانان بسيارى باشند [ما هم جوانان بسيار داريم ] زياد گفت: من شوخى كردم. بنى تميم همين كه ديدند قبيله ازد در دفاع از زياد ايستاده اند به آنان پيام دادند شما دوست خود را از قبيله بيرون كنيد ما هم ابن حضرمى را بيرون مى كنيم. هر كدام از دو امير يعنى على و معاويه كه پيروز شدند همگى به اطاعت او در مى آييم و همگان خود را نابود نكنيم. ابو صبرة به آنان پيام داد: اين پيشنهاد را ممكن بود پيش از پناه دادن به زياد بپذيريم، به جان خودم سوگند كه بيرون كردن زياد با كشتن او يكسان است و شما مى دانيد كه ما او را فقط از روى كرم پناه داده ايم.از اين موضوع بگذريد. گويد: ابو الكنود نقل مى كرد كه شبث بن ربعى به على (ع) گفت: اى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 213 امير المومنين كسى پيش اين عشيره تميم بصره بفرست و آنان را به اطاعت و لزوم بيعت خود فرا خوان و مردم قبيله ازد عمان را كه مردمى بيگانه و ناپسندند بر آنان چيره مگردان، كه يك تن از قوم خودت براى تو بهتر از ده تن از ديگران است. مخنف بن سليم ازدى به او گفت: بيگانه ناپسند كسى است كه عصيان خداوند و مخالفت با امير المومنين كند و آنان قوم تو هستند و دوستدار نزديك كسى است كه اطاعت خداوند كند و امير المومنين را يارى دهد و آنان قوم من هستند كه يكى از ايشان براى امير المومنين بهتر از ده تن از قوم تو هستند. امير المومنين عليه السّلام فرمود: خاموش باشيد، اى مردم بس كنيد و بايد كه اسلام و وقار آن شما را از ستم كردن و ناسزا گفتن به يكديگر باز دارد و بايد به شما وحدت كلمه ببخشد و به دين خدا پايبند باشيد كه از كسى جز آن را نمى پذيرد و بر كلمه اخلاص پايدار بمانيد كه مايه قوام دين و حجت خدا بر كافران است و ياد آوريد هنگامى را كه شما اندك بوديد و مشرك و دشمن يكديگر بوديد و پراكنده، و خداوند با اسلام ميان شما الفت بخشيد و شمارتان بسيار شد و هماهنگ و دوست شديد، اكنون پس از هماهنگى، پراكنده و پس از دوستى، دشمن يكديگر مشويد و هرگاه فتنه يى ميان مردم ديديد كه عشاير و قبايل خود را به كمك فرا مى خوانند با شمشير آهنگ سرشناسان و بزرگان ايشان كنيد تا به سوى خدا و كتابش و سنت پيامبرش پناهنده شوند. اما اين گونه حميت و غيرت از خطرات شيطان است، از آن باز ايستيد اى بى پدران تا پيروز و رستگار شويد. آن گاه امير المومنين عليه السّلام اعين بن ضبيعه مجاشعى را فرا خواند و به او فرمود: اى اعين آيا به تو خبر نرسيده است كه قوم تو در بصره همراه ابن حضرمى بر كارگزار من شورش كرده اند و مردم را به جدايى و مخالفت با من فرا مى خوانند و اين گمراهان نابكار را بر ضد من يارى مى دهند. گفت: اى امير المومنين اندوهگين مباش و آنچه ناخوش مى دارى هرگز مباد، مرا به سوى ايشان بفرست من متعهدم كه آنان را به اطاعت برگردانم و جمع ايشان را پراكنده سازم و ابن حضرمى را از بصره تبعيد كنم يا او را بكشم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 214 على (ع) فرمود: هم اكنون برو. و از حضورش بيرون آمد و حركت كرد تا به بصره رسيد. اينها كه گفتيم روايت ابن هلال صاحب كتاب الغارات بود. واقدى مى گويد: على عليه السّلام از بنى تميم كوفه چند روز پياپى خواست كه كسانى از ايشان به بصره بروند و كار ابن حضرمى را چاره كنند و شورش بنى تميم بصره را كه او را پناه داده اند فرو نشانند. هيچ كس پاسخ مثبت نداد. براى آنان سخنرانى كرد و فرمود: آيا اين جاى شگفتى نيست كه قبيله ازد مرا يارى دهد و قبيله مضر مرا رها كند و شگفت تر از اين آنكه تميم كوفه از يارى من باز ايستد و تميم بصره با من مخالفت ورزد و از گروهى از ايشان مى خواهم دليرى كنند و به سوى برادران خود بروند و آنان را به هدايت فراخوانند، اگر پذيرفتند چه بهتر وگرنه جنگ و ستيز خواهد بود. ولى گويى من با گروهى كر و گنگ سخن مى گويم كه هيچ گفتگويى را در نمى يابند و هيچ ندايى را پاسخ نمى دهند، و همه اين بيم از دليرى آنها و دوستى زندگى است. همانا ما همراه رسول خدا (ص) بوديم پدران و پسران خود را مى كشتيم... تا آخر خطبه. واقدى مى گويد: اعين بن ضبيعة مجاشعى بر خاست و گفت: اى امير المومنين من به خواست خداوند اين فتنه را از ميان بر مى دارم و براى تو تعهد مى كنم كه ابن حضرمى را بكشم يا از بصره بيرونش كنم. على (ع) به او فرمان داد آماده حركت شود و او حركت كرد و به بصره رسيد. ابراهيم بن هلال ثقفى مى گويد: چون اعين به بصره رسيد و نزد زياد، كه ميان قبيله ازد بود رفت، زياد به او خوشامد گفت و او را كنار خود نشاند. اعين به زياد گزارش داد كه على عليه السّلام به او چه فرموده و او چه پاسخ داده و نظرش چيست. در همان حال نامه يى از امير المومنين على (ع) براى زياد رسيد كه در آن چنين آمده بود: از بنده خدا على امير المومنين به زياد بن عبيد. درود بر تو، اما بعد، من اعين بن ضبيعه را فرستادم كه قوم خود را از گرد ابن حضرمى پراكنده سازد، مراقب باش كه چه كار مى كند اگر اين كار را انجام داد و به آنچه كه تصور مى كند رسيد و آن اوباش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 215 پراكنده شدند، چيزى است كه خواسته ماست و اگر جريان كار آن قوم را به ستيزه جويى و نافرمانى كشاند، همراه كسانى كه مطيع تو هستند با كسانى كه نافرمانى مى كنند جنگ كن. اگر همان گونه كه گمان من است بر ايشان پيروز شدى چه بهتر وگرنه با آنان در جنگ و گريز باش و آنان را معطل كن كه گردانهاى مسلمانان نزد تو بر آيند و برسند و خداوند تبهكاران ستمگر را بكشد و مومنان بر حق را نصرت دهد. و السلام. زياد آن نامه را خواند و براى اعين هم خواند. اعين به زياد گفت: من اميدوارم به خواست خداوند متعال اين كار چاره شود. و از پيش زياد بيرون آمد و به منزل خويش رفت و گروهى از مردان قوم خود را فرا خواند و پس از حمد و ستايش خداوند چنين گفت: اى قوم چرا و به چه سبب خود را به كشتن مى دهيد و خون خودتان را به باطل و همراه گروهى از سفلگان و اشرار مى ريزيد. به خدا سوگند من پيش شما نيامدم مگر اينكه لشكرها براى گسيل داشتن به جنگ شما فراهم شده بود. اينك اگر به حق برگرديد از شما پذيرفته مى شود و دست بر مى دارند و اگر نپذيريد به خدا سوگند مايه درماندگى و ريشه كن شدن شما خواهد بود. آنان گفتند: شنوا و فرمانبرداريم. گفت هم اكنون در پناه بركت خدا حركت كنيد. و همراه آنان به مقابله كسانى كه بر ابن حضرمى جمع شده بودند رفت. آنان هم همراه ابن حضرمى بيرون آمدند و مقابل يكديگر صف كشيدند. اعين تمام روز را برابر ايشان ايستاد و آنان را سوگند مى داد و مى گفت: اى مردم. اى قوم من بيعت خود را مشكنيد و جان خود را در معرض نيستى قرار مدهيد. شما كه خود ديديد و آزموديد كه خداوند در آن هنگام كه بيعت خويش را شكستيد و مخالفت كرديد با شما چه كرد، از اين كار دست برداريد. ميان اعين و آنان جنگى صورت نگرفت ولى او را دشنام و ناسزا مى دادند. اعين از مقابل آنان برگشت در حالى كه به انصاف آنان اميد داشت. چون اعين به خانه خويش برگشت ده تن كه مردم گمان مى كردند از خوارج هستند او را تعقيب و غافلگير كردند و در حالى كه او در بستر بود با شمشيرهاى برهنه بر او نواختند. او كه گمان نمى كرد چنين كارى پيش آيد برهنه بيرون جست و مى دويد آنان ميان راه به او رسيدند و او را كشتند. چون اعين كشته شد زياد تصميم گرفت همراه افراد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 216 قبيله ازد كه با او بودند و ديگر شيعيان على عليه السّلام به ابن حضرمى حمله كند. قبيله بنى تميم به قبيله ازد پيام دادند كه به خدا سوگند ما به پناهنده شما [زياد] كه پناهش داديد تعرضى نكرديم به مال او هم دست نزديم. مال او و هر كس كه هم عقيده ما نيست از خودشان باشد. بنابر اين از جنگ با ما و پناهنده ما چه مى خواهيد قبيله ازد پس از دريافت اين پيام جنگ با آنان را نپسنديدند. زياد براى امير المومنين عليه السّلام چنين نوشت: اما بعد، اى امير المومنين اعين بن ضبيعة از جانب تو با كوشش و اخلاص و يقين و صداقت آمد و كسانى از قوم خود را كه از او اطاعت مى كردند جمع كرد و آنان را به اطاعت و اتحاد تشويق كرد و از پراكندگى و مخالفت بر حذر داشت و سپس همراه كسانى كه مطيع او بودند در برابر مخالفان خود ايستاد و تمام روز را بر اين حال بود. اين اقدام او مخالفان را ترساند و گروه بسيارى از كسانى كه قصد يارى ابن حضرمى را داشتند از اطراف او پراكنده شدند و كار تا شبانگاه بر همين وضع بود و چون اعين شب به خانه برگشت تنى چند از اين خوارج از دين بيرون شده بر او شبيخون بردند و غافلگيرش ساختند و كشته شد، خدايش رحمت كناد. من تصميم داشتم به ابن حضرمى حمله كنم كارى پيش آمد كه به اين فرستاده خود گفته ام گزارش دهد. اينك عقيده من بر اين است كه اگر امير المومنين هم با عقيده ام موافق باشد جارية بن قدامه تميمى را پيش اينان گسيل دارد كه او تيزبين و ميان قوم مطاع محترم و بر دشمن امير المومنين سختگير است و اگر او بيايد به خواست و فرمان خداوند ميان ايشان تفرقه خواهد افكند. و سلام و رحمت و بركات خداوند بر امير المومنين باد. چون نامه رسيد على (ع) جارية بن قدامه را خواست و به او فرمود اى پسر قدامة آيا بايد چنين باشد كه افراد قبيله ازد از كارگزار و بيت المال من دفاع كنند و قبيله مضر با من ستيز و مخالفت كنند و حال آنكه خداوند با ما نسبت به آنان كرامت را آغاز كرده و هدايت را به آنان شناسانده است و اينك شايسته است كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 217 آنان مردم را به گروهى فرا خوانند كه با خدا و رسولش ستيز كردند و خواستند نور خداوند سبحان را خاموش كنند تا سرانجام كلمه خدا برترى يافت و كافران هلاك شدند. جارية گفت: اى امير المومنين مرا پيش ايشان بفرست و از خداوند بر [عليه ] آنان يارى بخواه. فرمود: ترا پيش ايشان مى فرستم و از خداوند بر آنان يارى مى خواهم. ابراهيم مى گويد: محمد بن عبد الله، از ابن ابى سيف، از سليمان بن ابى راشد، از كعب بن قعين نقل مى كند كه مى گفته است: من هم از كوفه همراه پنجاه تن از بنى تميم با جاريه به بصره رفتم و ميان آن گروه هيچ كس جز من يمانى نبود و من در تشيع خود سخت استوار بودم. به جاريه گفتم: اگر مى خواهى همراه تو باشم و اگر مى خواهى به قوم خود بپيوندم. گفت: حتما با من باش كه به خدا سوگند، دوست دارم پرندگان و چهار پايان هم علاوه بر انسانها مرا براى پيروزى بر ايشان يارى دهند. گويد: كعب بن قعين مى گفته است كه على عليه السّلام همراه جاريه نامه يى نوشت و فرمود: اين نامه را براى ياران خود در بصره بخوان. ما حركت كرديم و چون وارد بصره شديم، جاريه نخست نزد زياد رفت. زياد به او خوشامد گفت و او را كنار خود نشاند و ساعتى با يكديگر آهسته سخن گفتند و چيزهايى از يكديگر پرسيدند، و جاريه بيرون آمد. مهمترين سفارش زياد به جاريه اين بوده است كه بر جان خود مواظب باش و بر حذر باش كه مبادا گرفتار چيزى شوى كه آن يار تو كه پيش از تو آمد گرفتار آن شد. جاريه از خانه زياد بيرون آمد و ميان قبيله ازد برپا خاست و گفت: خداوند به شما بهترين پاداشى را كه به قبيله يى مى دهد ارزانى فرمايد. چه زحمتى بزرگ بر عهده شماست و چه نيكو آزمايشى داديد و چه خوب فرمانبردار امير خود هستيد. شما حق را در همان حال كه ديگران آن را نشناختند و تباه كردند شناختيد و در همان حال كه آنان هدايت را نشناختند و رها كردند شما به هدايت فرا خوانديد. سپس نامه على (ع) را بر ايشان و بر شيعيانى كه همراهش بودند و بر ديگران خواند و در آن چنين آمده بود: از بنده خدا على امير المومنين به هر كس از مومنان و مسلمانان بصره كه اين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 218 نامه بر او خوانده مى شود. سلام بر شما باد، اما بعد همانا كه خداوند بردبار و داراى تحمل و مهلت است. پيش از حجت و برهان به كيفر دادن شتاب نمى كند و گناهكار را در مرحله نخست عقوبت نمى نمايد، بلكه توبه را مى پذيرد و همچنان مهلت مى دهد و از بازگشت از گناه خشنود مى شود تا حجت و برهان، بزرگتر و براى معذرت رساتر باشد. پيش از اين بيشتر شما چنان ستيزه جويى كرديد كه مستحق عقوبت بوديد. من از گنهكار شما در گذشتم و از گريختگان شما شمشير بداشتم و از هر كدامتان كه روى به من آورديد عذرتان را پذيرفتم و از شما بيعت گرفتم. اينك اگر به بيعت من وفا كنيد و نصيحت مرا بپذيريد و به اطاعت از من پايدار باشيد ميان شما به احكام قرآن و سنت و راه حق عمل خواهم كرد و راه هدايت را ميان شما بر پا مى دارم، و به خدا سوگند هيچ كارگزار و حاكمى را پس از محمد (ص) از خودم داناتر به آن احكام و عمل كننده تر به گفتار نمى دانم. اين گفتار خود را صادقانه مى گويم و نسبت به گذشتگان نكوهشى ندارم و كار آنان را كم و اندك نمى شمرم. و اگر هوسهاى هلاكتبار و نابخردان ستم پيشه شما را به ستيز با من وادارند و بخواهيد با من مخالفت كنيد همانا كه اسبان نژاده خويش را نزديك آورده و اشتران خويش را آماده ساخته ام و سوگند به خداوند كه اگر مرا ناچار از حركت به سوى خود كنيد چنان با شما در خواهم افتاد و چنان ضربتى بر شما خواهم زد كه جنگ جمل در قبال آن چون «ليسيدن ليسنده اى باشد» و همانا گمان من چنين است كه به خواست خداوند خود را در معرض هلاكت قرار مدهيد. اين نامه را هم به عنوان حجت براى شما فرستادم و پس از آن هرگز براى شما نامه يى نخواهم نوشت. اگر خيرخواهى و اندرز مرا نپذيرفتيد و با فرستاده ام ستيز كرديد خودم به خواست خداوند متعال به جانب شما خواهم آمد. و السّلام. گويد: چون اين نامه بر مردم خوانده شد صبرة بن شيمان برخاست و گفت: شنيديم و اطاعت كرديم و ما با هر كس كه امير المومنين با او جنگ كند در حال جنگيم و با هر كس كه صلح كند در صلح خواهيم بود، اى جاريه اگر توانستى با همين افراد قوم خود ديگران از قومت را كفايت كنى چه بهتر، اگر دوست دارى ما ترا يارى كنيم يارى خواهيم داد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 219 سران و بزرگان مردم هم برخاستند و همين گونه و نزديك به آن سخن گفتند. جاريه به هيچيك از آنان اجازه نداد كه همراه او برود و خود پيش بنى تميم رفت. زياد ميان قبيله ازد برخاست و چنين گفت: اى گروه ازد آنان ديروز در حال آشتى بودند و امروز به حال جنگ در آمدند و حال آنكه شما در حال جنگ بوديد و به حال صلح در آمديد و من به خدا سوگند شما را براى پناهنده شدن نپذيرفتم مگر پس از تجربه، و ميان شما اقامت نكردم مگر با انديشه و آرزو، و شما تنها به اين راضى نشديد كه مرا پناه دهيد تا آنكه براى من تخت و منبر و ياران و نگهبانان فراهم آورديد و منادى و مراسم نماز جمعه مرا رو به راه كرديد و من نزد شما هيچ چيز جز همين درهمهاى ماليات را از دست نداده ام كه امروز نتوانسته ام بگيرم و آن را نيز به خواست خداوند فردا خواهم گرفت و بدانيد كه جنگ كردن امروز شما با معاويه در دين و دنياى شما هموارتر و آسانتر از جنگ كردن ديروز شما با على است. اينك جارية بن قدامه پيش شما آمده است و على (ع) او را براى اينكه كار قوم خود را در هم بشكند فرستاده است و به خدا سوگند او اميرى نيست كه لازم باشد از او فرمان ببريد و اگر به خواسته خود در قومش برسد به حضور امير المومنين باز مى گردد يا تابع من خواهد بود و شما سران و بزرگان و تنها قبيله مهم بصره هستيد. او را به سوى قومش بفرستيد البته اگر به نصرت دادن شما محتاج شد چنانچه مصلحت دانستيد به يارى او خواهيد رفت. در اين هنگام شيمان پدر صبرة برخاست و گفت: اى زياد به خدا سوگند اگر روز جنگ جمل همراه قوم خود مى بودم اميد مى داشتم كه با على جنگ نكنند، ولى آن كار با آنچه در آن بود گذشت، روزى بود به روزى و كارى در قبال كارى و خداوند براى پاداش دادن به نيكى شتاب كننده تر از كيفر دادن به بدى است. توبه همراه حق و عفو و گذشت بايد با پشيمانى از گناه همراه باشد. اگر اين موضوع تنها فتنه و آزمايشى مى بود مردم را دعوت مى كرديم كه از خونها درگذرند و كارها را از سر بگيرند، ولى موضوع جماعتى در ميان است كه خونهاى ايشان محترم است و بايد در قبال جراحتها قصاص كرد. در عين حال ما با تو هستيم آنچه را كه تو دوست بدارى دوست مى داريم. زياد از سخنان او تعجب كرد و گفت: [سخنورى ] چون اين، ميان مردم گمان نمى دارم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 220 پس از او پسرش صبرة برخاست و گفت: به خدا سوگند ما به مصيبتى در دين و دنياى خود چون مصيبتى كه در جنگ جمل بود گرفتار نشده ايم. اينك اميدواريم امروز با اطاعت از فرمان خداوند و امير المومنين آن آلودگى را از خود بزداييم. اما تو اى زياد به خدا سوگند كه تا ترا به سلامت به خانه ات برنگردانيم نه تو به آنچه در ما آرزو داشته اى رسيده اى و نه ما به آنچه براى تو آرزو داشته ايم رسيده ايم و ما به خواست خداوند متعال فردا ترا به خانه ات بر مى گردانيم و چون اين كار را انجام داديم نبايد هيچكس بيش از ما به تو [وابسته تر و] سزاوارتر باشد و اگر چنان نكنى كارى كرده اى كه مانند تو نخواهد كرد، و ما به خدا سوگند از جنگ با على براى آخرت خود بيم داريم و از جنگ با معاويه در دنيا آن بيم را نداريم و به هر حال تو خواسته خود را مقدم و خواسته ما را موخر بدار كه ما همگان همراه و مطيع تو هستيم. سپس خنقر حمانى برخاست و گفت: اى امير اگر تو از ما به همان چيزى كه از غير ما راضى مى شوى راضى باشى ما به آن بسنده نمى كنيم. اگر مى خواهى ما را به مقابله اين قوم ببر و به خدا سوگند، ما در هيچ جنگى روياروى نشده ايم مگر آنكه به عفو و گذشت خود بيش از كوشش در جنگ توجه داشته ايم، جز در جنگ گذشته [نبرد جمل ]. ابراهيم ثقفى مى گويد: جارية بن قدامه نخست با قوم خويش سخن گفت كه به او پاسخ [مناسب ] ندادند بلكه گروهى از سفلگان به جنگ او بيرون آمدند و پس از اينكه به او دشنام دادند و بدگويى كردند با او در آويختند. جاريه به زياد و قبيله ازد پيام فرستاد و از ايشان يارى خواست و گفت: به يارى او حركت كنند. قبيله ازد همراه زياد بيرون آمدند. ابن حضرمى در حالى كه عبد الله بن خازم سلمى را بر سواران خود گماشته بود به جنگ آمد و ساعتى جنگ كردند. شريك بن اعور حارثى-  كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 221 از شيعيان على (ع) و دوست جارية بن قدامه بود-  به جاريه گفت: اجازه مى دهى با دشمن تو جنگ كنم گفت: آرى، چيزى نگذشت كه بنى تميم را شكست دادند و آنان را وادار به پناهنده شدن در خانه سنبل سعدى كردند. آنان ابن حضرمى را در آن خانه محاصره كردند. مردى از بنى تميم همراه عبد الله بن خازم سلمى آمد و آن دو هم به آن خانه پناه بردند. در اين حال مادر عبد الله بن خازم كه زنى سيه چرده و از مردم حبشه بود و عجلى نام داشت كنار خانه آمد و عبد الله را صدا كرد. عبد الله از فراز بام خود را به مادر نشان داد. مادرش گفت: پسرم نزد من آى. عبد الله نپذيرفت مادر روسرى خود را برداشت و موهاى خود را برهنه كرد و از او خواست فرود آيد. او همچنان خوددارى مى كرد. مادر گفت: به خدا سوگند اگر فرود نيايى تن خود را برهنه مى كنم و دست به سوى جامه هاى خود برد. عبد الله بن خازم كه چنان ديد فرود آمد و مادرش دست او را گرفت و با خود برد. جارية بن قدامة و زياد آن خانه را محاصره كردند. جاريه گفت: براى من آتش بياوريد. مردم ازد گفتند: ما اهل آتش زدن و سوزاندن با آتش نيستيم، آنان قوم تو هستند و خود داناترى. جارية آن خانه را بر ايشان آتش زد. ابن حضرمى همراه هفتاد مرد كه يكى از ايشان عبد الرحمان بن-  عمير بن عثمان بود هلاك شدند و جاريه از آن روز به محرق [سوزاننده ] معروف شد. افراد قبيله ازد، زياد را بردند و در كاخ حكومتى منزل دادند بيت المال هم همراهش بود، و به او گفتند: آيا از حق پناهندگى تو كار ديگرى بر عهده ما باقى مانده است گفت: نه. گفتند: بنابر اين ما از عهده بيرون آمديم و جوار خود را از تو برداشتيم. گفت: آرى، آنان برگشتند و زياد براى امير المومنين على عليه السّلام چنين نوشت: اما بعد، جارية بن قدامه كه بنده شايسته است از پيش تو اينجا آمد و با كسانى كه بر ابن حضرمى جمع شده بودند جنگ كرد او را گروهى از مردم ازد يارى دادند و جاريه به يارى ايشان ابن حضرمى را شكست داد و او را ناچار كرد كه با شمار بسيارى از ياران خود به خانه يى از خانه هاى بصره پناه برد [و موضع بگيرد] آنان بيرون نيامدند و تسليم نشدند تا خداوند ميان آن دو حكم كرد. ابن حضرمى و يارانش كشته شدند گروهى از ايشان در آتش سوختند و بر سر برخى از آنان ديوار فرو ريخت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 222 و روى بعضى از آنان نيز سقف ويران شد و گروهى هم با شمشير كشته شدند. تنى چند هم سالم ماندند كه توبه كردند و به حق بازگشتند و از آنان گذشت كرد، دور باد رحمت خدا از سركشان و گمراهان و درود و رحمت و بركت خدا بر سالار مومنان باد. چون نامه زياد به على عليه السّلام رسيد آن را براى مردم خواند. زياد آن نامه را همراه ظبيان بن عمارة فرستاده بود، على (ع) و يارانش شاد شدند و امير المومنين جارية بن قدامه و مردم قبيله ازد را ستود و [مردم ] بصره را نكوهش كرد و فرمود: نخست آبادى است كه ويران مى شود يا در آب فرو مى رود يا آتش مى گيرد و فقط مسجدش همچون سينه كشتى از آب نمودار مى ماند. على (ع) سپس به ظبيان فرمود: كجاى بصره ساكنى گفت: فلان جا. فرمود: بر تو باد كه در حومه آن شهر ساكن شوى. ابن عرندس ازدى ضمن بيان سوزاندن ابن حضرمى و نكوهش قبيله تميم چنين سروده است: «ما زياد را به خانه اش برگردانديم و حال آنكه پناهنده تميم فرياد مرگ بر آورد. خدا زشت دارد قومى را كه پناهنده خود را آتش زدند، و به جان خودم كه چه گوسپندان بريان بدى بودند...».  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom