جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۵۴ : جنگ و صلح برای خدا [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) و فيها يَصفُ أصحابه بصفّين حين طال منعهم له من قتال أهل الشام :
فَتَدَاكُّوا عَلَيَّ تَدَاكَّ الْإِبِلِ الْهِيمِ يَوْمَ وِرْدِهَا وَ قَدْ أَرْسَلَهَا رَاعِيهَا وَ خُلِعَتْ مَثَانِيهَا حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُمْ قَاتِلِيَّ أَوْ بَعْضُهُمْ قَاتِلُ بَعْضٍ لَدَيَّ.
وَ قَدْ قَلَّبْتُ هَذَا الْأَمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ حَتَّى مَنَعَنِي النَّوْمَ، فَمَا وَجَدْتُنِي يَسَعُنِي إِلَّا قِتَالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه وآله).
فَكَانَتْ مُعَالَجَةُ الْقِتَالِ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مُعَالَجَةِ الْعِقَابِ وَ مَوْتَاتُ الدُّنْيَا أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مَوْتَاتِ الْآخِرَة.

تَدَاكّوُا : (براى بيعت) ازدحام كردند. 
الهِيم : شتر تشنه. 
يَوْمَ وِرْدِهَا : هنگام آب خوردنش. 
المَثَانى : جمع المثناة، طنابى است از پشم يا مو كه شتر را به آن مى بندند.
تَداكّ : ازدحام نمودن 
إبل هِيم : شتر بسيار تشنه 
يَوم وِرد : روز رفتن به سر آب و چشمه 
خُلِعَت : از سر بيرون كرده است 
مَثانِى : لجام و افسار 
قَلَّبتُ : زير و رو كردم 
أهوَن : آسان تر 
(در سال ۳۷ هجرى به هنگام شروع جنگ صفّين اين سخنرانى را ايراد فرمود):
وصف روز بيعت:
مردم همانند شتران تشنه اى كه به آب نزديك شده، و ساربان رهاشان كرده، و عقال (پاى بند) از آنها گرفته، بر من هجوم آوردند و به يكديگر پهلو مى زدند، فشار مى آوردند، چنان كه گمان كردم مرا خواهند كشت، يا بعضى به وسيله بعض ديگر مى ميرند و پايمال مى گردند. پس از بيعت عمومى مردم، مسئله جنگ با معاويه را ارزيابى كردم، همه جهات آن را سنجيدم تا آن كه مانع خواب من شد، ديدم چاره اى جز يكى از اين دو راه ندارم: يا با آنان مبارزه كنم، و يا آن چه را كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورده، انكار مى نمايم، پس به اين نتيجه رسيدم كه، تن به جنگ دادن آسانتر از تن به كيفر پروردگار دادن است، و از دست دادن دنيا آسان تر از رها كردن آخرت است. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در بيان بيعت كردن (مردم با آن بزرگوار):
(1) پس (از كشته شدن عثمان) مردم نزد من خود را بيكديگر زده (براى بيعت نمودن) ازدحام نمودند، مانند ازدحام شتر تشنه، هنگام آشاميدن آب كه عقال و ريسمانش باز شده و ساربان رهايش نموده باشد (و بطورى بر من هجوم آورند) كه گمان كردم مى خواهند مرا بقتل رسانند، يا بعضى از ايشان قصد دارند در حضور من بعض ديگر را بكشند (پس بيعت ايشان را قبول كردم)
(2) و (چون بعد از آن دسته اى مانند طلحه و زبير نقض عهد كرده پيمان شكستند) من ظاهر و باطن اين امر را زير و رو نمودم به حدّى كه (انديشه در اين باب) مرا از خواب باز داشت، پس طاقت نياوردم مگر به جنگيدن با ايشان (كه پيمان شكستند) يا انكار آنچه كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله آورده است (زيرا پيكار با ياغيها بر امام واجب است و در صورت قدرت و توانائى اگر با آنان جنگ نكند ترك واجب كرده و آن براى امام مانند آن بود كه احكام حضرت رسول را انكار نموده باشد، و چون انكار احكام رسول خدا سبب عذاب الهىّ است) 
(3) پس علاج جنگيدن بر من آسانتر بود از علاج عذاب الهىّ، و مرگهاى دنيا (مشقّتها و سختيها) بر من آسانتر است از مرگها (و عذابها) ى قيامت. 
از سخنان آن حضرت است در مسأله بيعت:
مردم براى بيعت با من به شدت به هم مى خوردند مانند به هم خوردن شتران تشنه در روز ورود به آب كه ساربان آنها را رها كرده و عقال از پايشان برداشته باشد، تا جايى كه گمان بردم مرا خواهند كشت يا در حضورم بعضى بعض ديگر را نابود خواهند كرد. 
زير و روى حكومت را انديشه كردم به صورتى كه خواب را از چشمانم گرفت، راه چاره اى جز جنگ با دشمنان يا انكار آنچه كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله آورده نيافتم، پس تحمل جنگ برايم آسانتر از تحمل كيفر الهى، و مشقت هاى اين دنيا برايم سهل تر از مشقّت هاى آخرت بود. 
«مردم (هنگام بيعت يا هنگام اصرار بر شروع جنگ صفّين) همچون شتران تشنه کامى که به آب برسند و ساربان آنها را رها کند و پاى بند و عقال از آنها برگيرد، بر من هجوم آورند، تا آنجا که من گمان کردم مرا بر اثر فشار خواهند کشت! يا بعضى به وسيله بعضى ديگر در برابر من از ميان خواهند رفت!
من درباره اين موضوع (جنگ با شاميان يا دشمنان ديگر در آغاز خلافت) بررسى کافى کرده ام و آن را کاملا زير و رو نموده، تمام جهاتش را سنجيده ام، به گونه اى که خواب را از چشمم ربود! سرانجام به اين نتيجه رسيدم که چاره اى جز اين نيست که يکى از دو راه را برگزينم يا (با کسانى که در برابر حق قيام کرده اند) به نبرد برخيزم، و يا آنچه را محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) آورده است انکار کنم، ديدم تن دادن به جنگ (و مرارت دنيا) از تن دادن به کيفر پروردگار در قيامت آسانتر است، و از دست رفتن دنيا در برابر از دست دادن آخرت برايم سهل تر است. (به همين دليل اوّلى را برگزيدم)».
چنان بر من هجوم آوردند كه شتران تشنه به آبشخور روى آرند، و چراننده پاى بند آنها را بردارد و يكديگر را بفشارند، چندان كه پنداشتم خيال كشتن مرا در سر مى پرورانند، يا در محضر من بعضى خيال كشتن بعض ديگر را دارند. پشت و روى اين كار را نگريستم، و ديدم جز اين رهى نيست كه جنگ با آنان را پيش گيرم، يا آنچه را محمّد (ص) براى من آورده است نپذيرم. پس پيكار را از تحمّل كيفر آسانتر ديدم، و رنج اين جهان را بر كيفر آن جهان بگزيدم. 
سخنى از آن حضرت (ع) در ذكر بيعت:
بر سر من هجوم آوردند، آنسان، كه اشتران تشنه به آبشخور روى نهند: اشترانى كه شترچران، مهار از سر و زانوبند از پايشان گشوده باشد. به گونه اى، كه پنداشتم مى خواهند مرا بكشند يا يكديگر را در برابر من از پاى در آورند. 
زير و روى كار را بر رسيدم [به گونه اى كه خواب از چشمم بريد.] ديدم يا بايد با اين قوم بجنگم يا آنچه را محمد (صلى اللّه عليه و آله) آورده انكار كنم. پس، جنگ با آنان را از عذاب خدا آسانتر يافتم كه رنجهاى اين جهانى، تحمل پذيرتر از عذابهاى آن جهانى است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 616-607«و فيها يصف اصحابه بصفّين حين طال منعهم له من قتال اهل الشام».«در اين خطبه امام عليه السّلام حال ياران خود را، در آن هنگام كه آنها براى مدتى طولانى امام عليه السّلام را از جنگ با شاميان نهى مى كردند، توضيح مى دهد». خطبه در يك نگاه:در مورد اين كه امام عليه السّلام در چه زمانى اين خطبه را ايراد فرمود و ناظر به كدام حادثه است در ميان مفسّران نهج البلاغه گفتگوى زيادى است. نويسنده «مصادر نهج البلاغه» مى نويسد: هنگامى كه «عمرو بن عاص» بر مصر غلبه يافت و نماينده امام عليه السّلام «محمد بن ابى بكر» را به شهادت رسانيد گروهى از آن حضرت خواستند كه نظر خود را در مورد خلفاى پيشين بيان دارد، امام در جواب آنها فرمود: آيا از فتنه گرى هاى «عمرو عاص» فارغ شده ايد كه چنين سؤالى را طرح مى كنيد در حالى كه مصر را از شما گرفته اند و شيعيان مرا به شهادت رسانده اند، سپس فرمود: به زودى نامه اى خواهم نوشت و پاسخ سؤال شما را در آن خواهم داد و نامه همانست كه در بالا اشاره شد».صاحب مصادر مى افزايد: بعيد نيست كه امام بعضى از بخشهاى اين خطبه را بيش از يك بار (و در موارد مختلف) ايراد فرموده باشد. بعضى نيز احتمال داده اند كه آغاز خطبه مربوط به زمان بيعت با آن امام بوده باشد و ذيل آن مربوط به داستان صفّين. اين احتمال نيز داده شده كه تمام آن مربوط به زمان بيعت بوده و منظور از جنگ همان جنگ جمل و مانند آن است كه مقدماتش در همان زمان فراهم مى شد.ولى همه اين احتمالات بعيد به نظر مى رسد ظاهر اين است كه كلّ خطبه مربوط به يك داستان است و آن داستان جنگ صفّين است و ناظر به زمانى است كه اصحاب و ياران او با بى صبرى از امام عليه السّلام مى خواستند كه اقدام به جنگ كند و كار را يكسره نمايد شاهد اين سخن گفتارى است كه مرحوم «بحرانى» و شارح «خوئى» در شأن ورود اين خطبه نوشته و مى گويند: «اشاره به حال اصحاب امام در صفّين است زمانى كه ايشان را از جنگ با شاميان منع مى فرمود، به اين منظور كه شوقشان به جهاد بيشتر گردد (يا به خاطر اين كه تا ممكن است كار بدون خونريزى فيصله يابد و دشمن از راه انحرافى باز گردد)».البته اين سخن با عنوانى كه در نسخه نهج البلاغه «صبحى صالح» آمده، متفاوت است چرا كه او مى گويد: «اصحاب حضرت، طرفدار عدم پيكار بوده اند». ولى اين سخن بسيار بعيد به نظر مى رسد، همچنين با چيزى كه در خطبه آينده مى آيد كه مى گويد: «در صفين ياران حضرت از تأخير جنگ ناراحت بودند» سازگار نيست.كوتاه سخن اين كه هنگامى كه فشار زيادى از سوى اصحاب و ياران بر امام وارد شد كه كار جنگ صفين را يكسره كند، امام فرمود: «من پس از بررسى زياد در باره اين جنگ و مطالعه در تمام جوانب آن به اينجا رسيدم كه پيشنهاد شما را بپذيرم نه به خاطر فشارهايى كه از سوى شما بر من وارد مى شود، بلكه به خاطر اين كه بر سر دو راهى قرار گرفته ام: يا تمام باورهاى اسلامى خود را انكار كنم و يا براى حفظ آنها دست به شمشير ببرم و بى شك من دومى را ترجيح مى دهم هر چند جان من به خطر بيفتد».به هر حال: خطبه در يك نگاه اشاره به فشار زيادى دارد كه در امر بيعت يا در امر جنگ با شاميان بر امام وارد شده و سرانجام امام تصميم نهايى خود را بر جنگ بيان مى دارد، تصميمى آميخته با دورانديشى و اعتماد به نفس و دور از هر گونه شتابزدگى و يكسونگرى. راهى جز پيکار با اين گروه ستمگر نيست! اين خطبه خواه ناظر به جريان آغاز بيعت با امام بوده باشد يا به مسائلى که در صفّين مى گذشت مربوط شود، نخست به اين حقيقت اشاره مى کند که من به سراغ مردم نرفتم بلکه اين مردم بودند که با اصرار عجيب و بى نظيرى به سراغ من آمدند، مى فرمايد: «مردم همانند شتران تشنه کامى که به آب برسند و ساربان آنها را رها کند و پايبند و عقال، از آنها برگيرد، بر من هجوم آوردند» (فَتَدَاکُّوا(1) عَلَيَّ تَدَاکَّ الاِْبِلِ الْهِيمِ(2) يَوْمَ وِرْدِهَا(3) وَ قَدْ أَرْسَلَهَا رَاعِيهَا، وَخُلِعَتْ مَثَانِيهَا(4)). سپس مى افزايد: فشار مردم به قدرى شديد و وحشتناک بود که «من گمان کردم مرا بر اثر فشار خواهند کشت يا بعضى به وسيله برخى ديگر در برابر من از ميان خواهند رفت»! (حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُمْ قَاتِلِيَّ أَوْ بَعْضُهُمْ قَاتِلُ بَعْض لَدَيَّ). در اين تعبيرات چند نکته شايان دقّت است: 1ـ تعبيرى که امام درباره چگونگى هجوم مردم به هنگام بيعت يا هنگام اصرار بر مسأله شروع جنگ صفّين فرموده است، تعبير تکان دهنده اى است که نشانه اى از دگرگونى فوق العاده حال مردم در آن هنگام مى باشد. توجه داشته باشيد که «تداکّوا» از ماده «دکّ» به معنى کوبيدن و خرد کردن و مسطّح ساختن است و در خطبه بالا اشاره به وضع شترانى است که فوق العاده تشنه اند و وارد آبگاه مى شوند و هر کدام ديگرى را مى کوبد و کنار مى زند تا زودتر به آب برسد («هيْمِ» جمع «اَهْيَم» به معنى حيوان يا انسانى است که از شدّت تشنگى يا عارضه ديگر متحيّر شده و پيوسته اين طرف و آن طرف مى رود). حال اگر چنين شتران تشنه اى به حال خود رها شوند و هر گونه نظارت ساربان و قيد و بند را از دست بدهند چه منظره اى پيدا مى کنند. آرى اين چنين بود حال مردم در آن لحظات حسّاس، و به قدرى فشار زياد بود که نه تنها براى افراد خودشان ايجاد خطر مى کرد بلکه ممکن بود براى امام نيز توليد خطر کند. آرى اين گونه است حال مردم هنگامى که به چيزى عشق و علاقه مى ورزند و نسبت به آن احساسات نشان مى دهند ولى افسوس که گاهى همانها، هنگامى که به پاره اى از مشکلات برخورد مى کنند چنان تغيير حالت مى دهند که گويى هرگز در آن صف حاضر نبودند. 2ـ تعبير «هيجان و بى تابى شتران تشنه بدون افسار» ممکن است اشاره ضمنى به عدم عمق احساسات و ضعف معرفت و شناخت آنها نيز باشد! 3ـ اين تعبيرات، در واقع نوعى سرزنش را با عبارات کنايى در بر دارد و به آنها گوشزد مى کند که گاهى آنچنان داغ مى شويد که هيچ کس نمى تواند شما را کنترل کند و گاهى آنچنان سرد و افسرده و بى رمق، که کسى نمى تواند شما را به حرکت در آورد. سپس در ادامه خطبه مى فرمايد: «من درباره اين موضوع (جنگ با شاميان يا دشمنان ديگر در آغاز خلافت) مطالعه و بررسى کافى کرده ام و آن را کاملا زير و رو نموده، تمام جهاتش را سنجيده ام بگونه اى که خواب را از چشمم ربود، سرانجام به اين نتيجه رسيدم که چاره اى جز اين نيست که يکى از دو راه را برگزينم يا با (کسانى که در برابر حق قيام کرده اند) به نبرد برخيزم و يا آنچه را محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) آورده است انکار کنم، ديدم تن دادن به جنگ (و مرارت دينا) از تن دادن به کيفر پروردگار (در قيامت) آسانتر است و از دست رفتن دنيا در برابر از دست دادن آخرت برايم سهل تر است» (وَ قَدْ قلَّبْتُ هذَا الاَْمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ حَتَّى مَنَعَنِي النَّوْمَ فَمَا وَجَدْتُنِي يَسَعُني إِلاَّ قِتَالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ (صلى الله عليه وآله وسلم) فَکَانَتْ مُعَالَجَةُ الْقِتَالِ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مُعَالَجَةِ الْعِقَابِ وَ مَوْتَاتُ الدُّنْيَا أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مَوْتَاتِ(5) الاْخِرَةِ). اين تعبيرات پر معنى به خوبى نشان مى دهد که اوّلا: امام هرگز تسليم فشارهاى مردم نمى شد و تا چيزى را دقيقاً مورد بررسى قرار نمى داد درباره آن تصميم نمى گرفت و اينچنين است حال رهبران الهى که بايد دور از احساسات داغ و فشارهاى زودگذر مردم، در مورد مصالح کارها دقّت و بررسى کنند، آنچه مصلحت است برگزينند، نه آنچه مايه خوشايند اين و آن مى باشد. ثانياً: بسيار مى شود که انسان در زندگى شخصى و رهبران، در زندگى اجتماعى بر سر دو راهى قرار مى گيرند. در اين گونه موارد بايد شجاعت انتخاب اصلح را داشته باشند و اگر اصلح جنگ و پيکار و توسّل به زور است نبايد عافيت طلبى آنها را از انجام وظيفه خود بازدارد و به بهانه حفظ خون مسلمين مقدّارت آنها را ناديده بگيرند و مصالحشان را زير پا بگذارند. ثالثاً: آنچه براى امام اهميت داشت مسأله جلب رضا و خشنودى پروردگار و انجام وظيفه بود به همين دليل راهى را برگزيد که رضاى خدا در آن باشد، خواه رضاى مردم در آن باشد يا نباشد. رابعاً: معلوم مى شود پيکارهاى امام پيکار کفر و ايمان و اسلام و جاهليت بود، به همين دليل با تمام توان به مقابله برخاست و مصلحت انديشى هاى راحت طلبان و دنياپرستان را کنار گذاشت. بنابراين، او در بند جلب خوشنودى خدا بود نه در بند تمايلات مردم و تمايلات خويش; مگر اين که فشار مردم به قدرى زياد باشد که راه به کلّى بسته شود و تکليف ساقط گردد. البتّه نمى توان انکار کرد که اگر انسان بتواند در ميان خواست خدا و خواست مردم جمع کند ـ يعنى هر دو در يکسو جمع شوند يا به تعبير ديگر اگر خواست مردم در مسير خواست الهى واقع شود ـ کار آسانتر و پيشرفت سريعتر خواهد بود. *** نکته ها: 1ـ هجوم بى سابقه و مشتاقانه به امام(عليه السلام) در خطبه هاى نهج البلاغه مکرّر به اين مضمون برخورد مى کنيم که مسلمانان در آغاز بيعت با امام (عليه السلام) يا در بعضى از حوادث بعد از آن، هجوم مشتاقانه و عجيبى به سوى امام (عليه السلام) کردند تا آنجا که وضع، غيرعادى و از کنترل خارج شد و بيم آن مى رفت که عده اى زير دست و پا از ميان بروند اين هجوم عجيب از کجا سرچشمه گرفت؟ ظاهراً دليلى جز اين نداشت که مردم از شرايط زمان خلفا، مخصوصاً عثمان و زير پا ماندن ارزشهاى اسلامى و تقسيم ناعادلانه بيت المال در ميان منسوبين خليفه و دادن پست هاى کليدى کشور اسلامى به دست نااهلان، چنان ناراحت و نگران بودند که براى نجات خود راهى جز پناه بردن به کسى که تمام ارزشهاى اسلامى را در وجود او جمع مى ديدند، نداشتند. آرى آنها تشنه عدالت بودند. تشنه اسلام راستين و ناب، تشنه معارف قرآنى و خالى از هرگونه آميختگى با خرافات و پيشداورى هاى نادرست، و همه اين امور را در امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) مشاهده مى کردند و تشنه کامان، به هنگام مشاهده آب هرگز به سراغ سراب نمى روند و عاشقانه به آب زلال و گوارا روى مى آورند. اين هجوم عظيم و بى سابقه از يک سو دليل بر عظمت مقام امام (عليه السلام) و از سوى ديگر دليل بر ناراحتى شديد مردم از وضع سابق بود و اين هر دو در خور بحث هاى گسترده تاريخى است.(6) 2ـ بر سر دو راهى جنگ و صلح، و ايمان و کفر! در بخش اخير خطبه مشاهده کرديم که امام (عليه السلام) خود را بر سر دو راهى مى بيند يا جنگ يا انکار آنچه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) آورده است. اين به خاطر آن است که جنگ با تمام زشتى ها و عواقب شوم و مرگبارش، گاه تنها راه مبارزه با ظلم و فساد و بى عدالتى و تنها وسيله ريشه کن کردن فساد در زمين است. به همين دليل يکى از اهداف متعدّد جنگ در قرآن مجيد خاموش کردن آتش فتنه و بازگشتن طاغيان و گردنکشان به سوى عدل الهى شمرده شده است: (وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى لاتَکُونَ فِتْنَةٌ) «با آنها پيکار کنيد تا فتنه خاموش گردد»(7) (فَقاتِلُوا الَّتى تَبْغى حَتّى تَفىءَ اِلَى اَمْرِاللهِ); «با گروه تجاوزگر و ظالم پيکار کنيد تا به فرمان خدا باز گردند»(8) و در چنين مواردى رهبران الهى، عافيت طلبى را رها کرده و به استقبال شدايد جنگ و ناملايمات آن مى شتافتند، چرا که از دست دادن آرامش دنيا در برابر از دست دادن سعادت آخرت براى آنها دشوار نبود! * * * پی نوشت: 1 ـ همان گونه که در بالا اشاره شد «تداکّوا» از ماده «دکّ» (بر وزن فکّ) مى باشد و به گفته راغب در مفردات اين واژه در اصل به معنى زمين صاف و نرم است و از آنجا که براى صاف کردن يک زمين ناهموار بايد آنرا بکوبند در بسيارى از موارد اين واژه به معنى کوبيدن شديد به کار رفته است ولى از بعضى از منابع لغت عکس اين استفاده مى شود، گفته اند: اصل معنى «دکّ» همان کوبيدن است و چون لازمه کوبيدن و ويران کردن، صاف و هموار کردن است اين واژه بر زمين مسطّح اطلاق مى شود. و نيز «ارض دکّاء» به زمين صاف گسترده و «ناقه دکّاء» به شتر بدون کوهان اطلاق مى گردد. 2 ـ «هيم» جمع «اَهْيَم» و «هَيْماء» صفت مشبهه است به معنى حيوان يا انسانى که از شدّت تشنگى يا عارضه اى ديگر چنان منقلب شده که پيوسته به سويى مى رود و بازمى گردد و در اصل از ماده «هَيْم» (بر وزن حتم) به معنى تشنگى و عطش يا بيمارى عطش گرفته شده و به عاشقان بى قرار «هيمان» گفته مى شود. 3 ـ «ورد» اسم مصدر است به معنى ورود و گاه آن را مصدر ذکر کرده اند که به عنوان تأکيد معنى فاعلى مى دهد، اين واژه معنى جمعى نيز دارد و به گروهى که در کنار نهر براى برگرفتن آب مى آيند اطلاق مى شود. واژه «ورود» که در اصل همين معنى را داشته، با گذشت زمان گسترش يافته و به قرار گرفتن در کنار هر چيزى اطلاق شده است. 4 ـ «مثانى» جمع «مَثناة» و «مِثناة» به معنى ريسمانى است که از پشم يا موى حيوانات درست مى کنند و پاى حيوان را به آن مى بندند و به آن «عقال» نيز گفته مى شود سپس به هر چيز پيچيده اى اطلاق شده است. اين واژه در اصل از ماده «ثَنْى» (بر وزن سنگ) به معنى تکرار کردن و پيچيدن و بر گرداندن قسمتهاى چيزى بر روى قسمتهاى ديگر است و به عدد «دو» به همين جهت «اثنان» گفته مى شود چرا که بازگشت و تکرارى در آن هست. 5 ـ «موتات» جمع «موت» به معنى مرگ است; ولى به معنى از دست دادن چيزى نيز به کار مى رود و در خطبه بالا در همين معنى استعمال شده است. اين واژه به معنى شدائد و حوادث سخت که موجب از دست رفتن آرامش انسان مى شود نيز به کار رفته است. 6 ـ براى توضيح بيشتر مى توانيد به شرح خطبه شقشقيه (خطبه سوم در جلد اول) مراجعه فرماييد. 7 ـ سوره انفال، آيه 39. 8 ـ سوره حجرات، آيه 9.  
شرح علامه جعفریدر مساله بيعت: «فتداكوا علي تداك الابل الهيم يوم وردها و قد ارسلها راعيها و خلعت مثانيها، حتي ظننت انهم قاتلي او بعضهم قاتل بعض لدي» (مردم براي بيعت با من چنان ازدحام كردند كه گوئي شتران تشنه در روز ورود به آب همديگر را مي‌كوبند، شتراني تشنه كه ساربانشان آنانرا بحال خود گذاشته و افسارهاي آنانرا رها ساخته باشد، تا آنجا كه گمان كردم آنان مرا خواهند كشت، يا بعضي از آنان بعضي ديگر را خواهد كشت). با چنين بيعتي كه مردم با من كرده‌اند، چگونه مي‌توانم در چنين مسئله‌ي حياتي اجتماعي سستي بورزم؟! اميرالمومنين عليه‌السلام بطوريكه در نهج‌البلاغه در موارد متعدد منعكس شده است، كيفيت بيعت را كه با وي صورت گرفته است، بسيار جدي و با اهميت تلقي نموده و براي اثبات مدعاهاي خود به بيعت با آن كيفيت تكيه فرموده است. به همين جهت است كه ما در اين مبحث مقداري از كيفيت و نتايج بيعت با اميرالمومنين را متذكر مي‌شويم: 1- چون بيعت واجد شرايط واقعي انتخاب زمامدار بوده است، نقض كردن بهر شكلي كه صورت بگيرد، مساوي نقض شخصيت بيعت كننده بوده جز سقوط نتيجه‌ي ديگري در دنبال نخواهد داشت. 2- جامعه‌اي كه از چنين بيعتي تخلف كند، آن جامعه هرگز روي خوشي نخواهد ديد، زيرا وقتي كه هواي پاك سياسي و اجتماعي به مزاج يك جامعه سازگار نباشد، آن جامعه بدون ترديد در جو آلوده به ناپاكيها به تنفس حيات اجتماعي و سياسي تن خواهد داد. يعني جامعه‌ايكه بوسيله‌ي علي بن ابيطالب نتواند به آرمانها و اهداف زندگي مادي و معنوي خود نائل گردد، بطور قطع در لجن تمايلات حجاج بن يوسفها و يزيد بن معاويه‌ها فرو رفته، گردنهاي خود را همواره در معرض شمشير اين نابكاران قرار خواهند داد و ديديم كه همين نابكاران پليد تاريخ با آن جوامع چه كردند. قتل عامهاي دسته جمعي، به مسخره گرفتن مقدسات، نابود كردن اصول انساني، سوار كردن خودخواهان طغيانگر بر گردن مردم، حق كشيها در همه‌ي اشكال گوناگونش، سيرت و سنت تبهكارانه‌ي آنان بوده است. 3- اصرار شديد اميرالمومنين بر دفاع از زمامداري خود. البته همه‌ي ما با نظر به سخنان و رفتار اميرالمومنين (ع) اين حقيقت را مي‌دانيم كه اين سالك راه خدا بهيچ وجه علاقه و اشتياقي به مقام و قدرت نداشته است. اين اصرار مستند بر سه عامل مهم است: عامل يكم- دفاع از حق مسلم خود يك تكليف ضروري اسلامي است كه گناه سكوت درباره‌ي آن، كمتر از فرياد و فعاليت براي تعدي به حق ديگران نيست.  عامل دوم- ضرورت دفاع از مظلومين و تنظيم امور جامعه و هموار ساختن زمينه‌ي حيات اجتماعي جامعه براي شخصيتي مانند اميرالمومنين بديهي‌تر از آن است كه نيازي به گفتگو داشته باشد. عامل سوم- ترس از تسلط ارباب زور و زر و تزوير و قدرت پرستان كامجو بر جامعه‌ي مسلمين كه جلوگيري از چنين تسلط مانند دفاع از مظلومين و اجراي حق در حيات اجتماعي از مهمترين وظائف يك انسان رشد يافته است. بنابراين مسائل كه متذكر شديم سستي و عدم دفاع از چنين زمامداري، قطعا گناهي است نابخشودني، نه اينكه اميرالمومين عليه‌السلام فقط مي‌توانست از زمامداري خود دفاع كند بلكه به اصطلاح فقاهي اين امر زمامداري براي فرزند ابيطالب حقي نبود كه قابل اسقاط و انتقال دادن بديگري بوده باشد، اين حكم الهي است مانند حكم به وجوب نماز و دفاع از جان. اين حقيقت از جملات زير كاملا روشن مي‌شود: *** «و قد قلبت هذا الامر بطنه و ظهره حتي منعني النوم فما وجدتني يسعني الا قتالهم او الجحود بماجا به محمد صلي الله عليه و آله و سلم فكانت معالجه القتال اهوان علي من معالجه العقاب و موتات الدنيا اهوان علي من موتات الاخره» (من اين امر زمامداري را پشت و رو كردم تا آنجا كه تفكر در اين موضوع خواب را از چشمانم منع كرد، هيچ چاره‌اي كه براي من امكان داشت نيافتم، مگر اينكه يا با آن تهبكاران به نبرد برخيزم، يا آنچه را كه محمد (صلی الله علیه وآله) آورده است، منكر شوم. براي من گلاويزي جنگ و كارزار آسانتر از گلاويزي با كيفر الهي بود و مرگ و شكست دنيا براي من از مرگ و سقوط در سراي آخرت سهل‌تر بود.) ملاحظه مي‌شود كه جنگ در راه دفاع از زمامداري خود را به حكم الهي كه بوسيله‌ي پيامبر آمده است، مستند می دارد. باين دلايل واضح و روشن است كه اميرالمومنين عليه‌السلام دفاع از زمامداري خود كه همراه رنج و زجر و شكنجه بوده است را كاملا جدي و آن را غيرقابل چشم پوشي تلقي فرموده است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 309 كلام حضرت كه مى فرمايند: «تداكّوا...» اشاره است به نوع عملكرد يارانش در باره جنگ صفين، چون امام (ع) آنها را به مدتى طولانى از آمادگى براى جنگ بازداشته بود. و امام (ع) اصحابش را به دو دليل از عجله كردن، در باره كارزار منع مى كرد.  1-  اول آن كه شيوه رفتار آن بزرگوار در جنگ ها اين بود كه به دشمن فرصت مى داد تا جنگ از ناحيه وى آغاز شود و دشمن مسئول عواقب كارزار باشد.  2-  دوّم آن كه در چگونگى با خصم، تمام جهات مصلحت را در نظر مى گرفت، بى آن كه در اصل جنگ با طاغيان و متمرّدين كه يك واجب بود ترديد داشته باشد، زيرا امام (ع) مأموريّت داشت كه با مخالفان كه مخالف حق بودند برخورد قاطع داشته باشد. آرى تأمّل حضرت براى به دست آوردن انديشه نيك در كيفيت برخورد، و فرصت دادن به دشمن بود كه محتمل بود حق را دريافته به طاعت باز گردد و موجب ريختن خون مسلمين نشود، چنان كه اين حقيقت را در گفتار آينده خود بصراحت فرموده اند. سپس حضرت ازدحام آنها را با بيان دو صفت تأكيد فرموده اند: هجوم مردم را به ازدحام شتران تشنه، هنگامى كه ساربان آنها را براى آب رها مى كند تشبيه كرده، جهت مشابهت، شدّت ازدحام و هجوم آنها را قرار داده است. و نتيجه اين ازدحام را گمان قتل خود و يا كشتن گروهى گروه ديگر را دانسته، و بدينسان شدّت ازدحام و هيجان آنها را در تقاضايى كه داشته اند بيان مى فرمايد.  سپس مى فرمايد: «ظاهر و باطن اين امر را بخوبى سنجيدم» اين جمله امام (ع) به دلايلى كه موجب منع يارانش از تصميم فورى بر جنگ مى شده است، اشاره دارد. و آن به كار گرفتن درايت و انديشه لازم در باره كارزار با آنها بوده تا اين كه براى حضرت، خطر ترك قتال كه همانا كفر به آيين محمد (صلی الله علیه وآله) بوده و يا اقدام به جنگ و ريختن خون مسلمين روشن شود، زيرا انتخاب يكى از دو امر موجب خطر و خسران بوده است. بدين توضيح كه: گزينش كارزار سبب بذل جان و هلاكت جمعى از مسلمين مى شده، و از طرفى ترك جنگ، موجب مخالفت با فرمان خدا و دستور پيامبر اكرم (ص) مى شده كه نتيجه اش كيفر دردناك جهنم بوده است. ولى چنان كه دانستى براى سعادت دنيا ارزشى نيست و بدبختى دنيا به نسبت بدبختى آخرت در نزد خردمندان بويژه شخصيّتى همچون امير المؤمنين (ع) ناچيز است نظر به همين خصوصيت و حقيقت است كه مى فرمايد: «انتخاب كارزار براى من از انتخاب كيفر آخرت آسانتر و مرگ دنيوى به نسبت هلاكت اخروى سهل تر مى باشد.» حضرت لفظ مرگ را، براى ترس و سختيهاى دنيا و آخرت استعاره آورده اند، زيرا مناسبت ميان مرگ و هول و هراس سختى و شدّت است كه در هر دو وجود دارد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 325 و من خطبة له عليه السلام خطبه و هى الثالثة و الخمسون من المختار في باب الخطب:فتداكّوا عليّ تداكّ الإبل الهيم يوم وردها قد أرسلها راعيها و خلعت مثانيها، حتّى ظننت أنّهم قاتليّ، أو بعضهم قاتل بعض لديّ، و قد قلّبت هذا الأمر بطنه و ظهره، حتّى منعني النّوم فما وجدتني يسعني إلّا قتالهم أو الجحود بما جاء به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فكانت معالجة القتال أهون عليّ من معالجة العقاب، و موتات الدّنيا أهون عليّ من موتات الآخرة. (10010- 9949)اللغة:(الدّك) هو الدّق و التّداك مأخوذ منه و (الهيم) بالكسر العطاش و (الورد) الشّرب و في بعض النّسخ يوم ورودها و هو حضورها لشرب الماء و (المثاني) جمع مثناة بالفتح و الكسر و هى الحمال من صوف أو شعر يثنى و يعقل بها البعير و (قاتلي) على صيغة الجمع مضافة إلى ياء المتكلم، و (وجدتنى) على صيغة المتكلم.الاعراب:بعضهم بالنّصب عطف على محلّ اسم انّ و النّوم منصوب بنزع الخافض، و جمله يسعني مفعول ثان، و علي في قوله اهون علىّ، للاستعلاء المعنوى على حدّ قوله تعالى  وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ .المعنى:قال الشّارح البحراني: هذا الكلام إشارة إلى صفة أصحابه بصفّين لمّا طال منعهم من قتال أهل الشّام و في البحار أنّ كثيرا من الشّواهد تدلّ على أنّه لبيان حالة البيعة لا سيّما ما كان في نسخة ابن أبي الحديد فانه ذكر العنوان: و من كلام له عليه السّلام في ذكر البيعة و كيف كان فقوله كنايه (فتداكّوا علىّ تداكّ الابل الهيم يوم وردها)كناية عن شدّة ازدحامهم يعني أنّهم اجتمعوا علىّ و تزاحموا مثل تزاحم الابل العطاش حين شرب الماء تدكّ بعضها بعضا (قد أرسلها راعيها و خلعت مثانيها) اى اطلقها راعيها و خلع عقالها (حتّى ظننت انّهم قاتلي أو بعضهم قاتل بعض لدىّ) لفرط ما شاهدت منهم من الزّحام و شدّة ما رأيت منهم من الاجتماع و التداكّ (و قد قلبت هذا الأمر بطنه و ظهره) و صرت أتفكّر في أمر القتال مع أهل الشّام و أتردّد بين الاقدام عليه و تركه، او المراد أمر الخلافة حسبما استظهره المحدّث المجلسى (حتّى منعنى) ذلك من (النّوم) و الكرى (فما وجدتنى يسعني إلّا قتالهم) اى قتال معاوية و أصحابه على ما ذكره البحراني أو قتال النّاكثين على ما ذكره المجلسي «قد» (او الجحود بما جاء به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) و قد مرّ وجه انحصار أمره في القتال و الجحود في شرح كلامه الثّالث و الأربعين مفصّلا و قد ذكرنا هناك أنّه كان سامورا من اللّه و من رسوله بقتال النّاكثين و القاسطين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 326 و المارقين، فكان أمره دائرا بين الجهاد و القتال امتثالا لحكم اللّه و حكم رسوله و بين الترك و المنابذة المستلزمين للجحود و المخالفة و العقاب في الآخرة (فكانت معالجة القتال أهون عليّ من معالجة العقاب) إذ سعادة الدّنيا و شقاوتها و نعمتها و نقمتها لا نسبة لها إلى سعادة الآخرة و شقوتها، لأنّها فانية لا تبقى و تلك دائمة لا تزول (و موتات الدّنيا أهون علىّ من موتات الآخرة) و المراد بموتات الدّنيا شدايدها و أهوالها و متاعبها بقرينة موتات الآخرة، و يحتمل أن يراد بالاولى أنواع الموت و بالثّانية الشّدايد التي هى أشدّ من الموت.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن حضرت است كه اشاره است بحال اصحاب خود در صفين در حينى كه ايشان را منع مى فرمود از قتال أهل شام بجهة اين كه حرص و شوق ايشان بجهاد بيشتر گردد بملاحظه اين كه طبيعت انسان مجبولست به آن كه هر چند او را از امرى منع نمايند شوق او در طلب او زياد خواهد شد چنانكه گفته اند:أحبّ شي ء إلى الانسان ما منعا، و يا اشاره است بحال بيعت كندگان مر او را بعد از قتل عثمان كه ازدحام داشتند در بيعت او مى فرمايد:پس كوفتند يكديگر را بر سر بيعت من چون كوفتن شتران تشنه يكديگر را در روز وارد شدن ايشان بر آب در حالتى كه واگذاشته باشد ايشان را چراننده ايشان و بركنده شده باشد ريسمانهاى زانو بند ايشان تا اين كه گمان كردم كه ايشان كشنده منند يا بعض ايشان كشنده بعض ديگرند نزد من و بتحقيق كه برگرداندم پشت و شكم اين كار را حتّى اين كه بازداشت تفكّر در آن مرا از خواب، پس نيافتم خود را كه وسعت داشته باشد بمن امرى مگر كار زار نمودن با أهل شام يا با طلحه و زبير و اتباع ايشان، و يا انكار نمودن به آن چه كه آمده است با او حضرت خاتم الأنبياء از جانب حقّ جلّ و علا، پس شد علاج جنك نمودن و كوشش نمودن در آن آسان تر نزد من از علاج كردن عقاب و عذاب، و مرگ هاى دنيا آسانتر در نزد من از مرگ هاى آخرت و سختيهاى روز قيامت. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 178 از سخنان على (ع) درباره بيعت [در اين خطبه كه با عبارت «فتداكوا على تداك الابل الهيم يوم وردها» (چنان براى بيعت بر من هجوم آورديد كه شتران تشنه روزى كه نوبت آب دادن به آنهاست هجوم مى آورند) شروع مى شود اين مطالب تاريخى آمده است.]: بيعت با على و آنان كه از آن خوددارى كردند: مردم درباره چگونگى بيعت با امير المومنين عليه السّلام اختلاف كرده اند. آنچه كه بيشتر مردم و جمهور سيره نويسان به آن معتقدند اين است كه طلحه و زبير از روى اختيار و نه اجبار با على (ع) بيعت كردند، ولى بعدا تصميم آن دو دگرگون و نيت ايشان تباه شد و نسبت به على (ع) غدر و مكر ورزيدند. زبيرى ها از جمله عبد الله بن مصعب و زبير بن بكار و پيروان ايشان و گروهى از افراد خاندان تيم بن مره كه نسبت به طلحه تعصب مى ورزند مى گويند: آن دو در حالت اجبار بيعت كرده اند و [مى گويند] زبير مى گفته است: در حالى بيعت كردم كه شمشير مالك اشتر بر پشت گردنم بود. نويسنده كتاب الاوائل مى نويسد: چون عثمان كشته شد مالك اشتر پيش على عليه السّلام آمد و گفت: برخيز و با مردم بيعت كن كه براى تو جمع شده اند و به تو راغب هستند، به خدا سوگند اگر از آن خوددارى نمايى چشمت براى بار چهارم بر آن اشك خواهد ريخت. على (ع) آمد و در «بئر سكن» نشست و مردم جمع شدند و طلحه و زبير هم آمدند و آن دو شك و ترديدى نداشتند كه حكومت توسط شورا تعيين خواهد شد. اشتر گفت: مگر منتظر كسى هستيد اى طلحه برخيز و بيعت كن او تن زد. اشتر گفت: اى پسر زن سرسخت برخيز،-  اشتر در همين حال شمشير خود را بيرون كشيد. طلحه برخاست و پاى كشان جلو آمد و بيعت كرد. كسى گفت: نخستين كسى كه با او بيعت كرد شل بود، اين كار به انجام نمى رسد و تمام نمى شود. سپس اشتر گفت: اى زبير بر خيز به خدا هيچكس در اين كار نزاع و ستيز نمى كند مگر اينكه با اين شمشير بناگوش او را مى زنم. زبير برخاست و بيعت كرد، و سپس مردم بر على (ع) هجوم آوردند و بيعت كردند. و گفته شده است: نخستين كس كه با على (ع) بيعت كرد اشتر بود. او گليم سياهى را كه بر دوش داشت افكند و شمشيرش را بيرون كشيد آن گاه دست على را گرفت و بيعت كرد و به زبير و طلحه گفت: برخيزيد و بيعت كنيد وگرنه امشب پيش عثمان خواهيد بود. آن دو در حالى كه پاهايشان به جامه هايشان گير مى كرد و اميدى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 179 به نجات خود نداشتند برخاستند و دست بر دست على نهادند و بيعت كردند. پس از آن دو، مردم بصره [براى بيعت ] برخاستند، و نخستين كس از ايشان عبد الرحمان بن-  عديس بلوى بود كه بيعت كرد و سپس همگان بيعت كردند. عبد الرحمان چنين گفت: «اى ابو حسن خلافت را براى خود بگير و بدان كه ما حكومت را همچون ريسمان مى كشيم». ما [ابن ابى الحديد] در شرح آن بخش كه زبير اقرار به بيعت كرده و سپس مدعى شده است كه با زور و اكراه بوده است توضيح داديم كه بيعت با امير المومنين عليه السّلام با رضايت همه مردم مدنيه صورت گرفته است و نخستين كسان كه از ايشان بيعت كردند طلحه و زبير بوده اند و آنجا مطالبى گفتيم كه ادعاى زبير را باطل مى كند. ابو مخنف در كتاب الجمل خويش مى گويد: انصار و مهاجران در مسجد پيامبر (ص) جمع شدند تا بنگرند كه چه كسى عهده دار خلافت آنان شود و چون مسجد آكنده از جمعيت شد انديشه عمار ياسر، ابو الهيثم بن تيهان، رفاعة بن مالك، مالك بن عجلان و ابو ايوب خالد بن يزيد انصارى بر اين قرار گرفت كه امير المومنين عليه السّلام را به خلافت بنشانند و عمار بيش از همگان كوشش مى كرد و خطاب به آنان گفت: اى انصار ديروز ديديد كه عثمان ميان شما چگونه رفتار مى كرد و اينك هم اگر درست ننگريد و آنچه را كه خير شماست مورد توجه قرار ندهيد باز هم ممكن است به چنان گرفتارى در افتيد و بدون ترديد على به سبب سابقه و فضلش سزاوارترين مردم به حكومت است. آنان گفتند ما اينك به خلافت او راضى و خشنود هستيم و همگى به ديگر مردمى كه حضور داشتند و از انصار و مهاجران بودند گفتند: اى مردم ما به خواست خداوند متعال براى خودمان و شما از هيچ خيرى فرو گذار نيستيم و على چنان است كه خود به خوبى مى دانيد و ما مكانت و منزلت هيچ كس را مانند او نمى بينيم كه بتواند اين كار را بر دوش كشد و از او سزاوارتر باشد. مردم همگان گفتند: آرى راضى هستيم و على در نظر ما همچنان است كه گفتيد، بلكه بهتر از آن است. همگان برخاستند و به حضور على عليه السّلام آمدند و او را از خانه اش بيرون آوردند و از او خواستند تا براى بيعت دست بگشايد، على (ع) دست خود را كنار كشيد و آنان بر او هجوم آوردند همچون هجوم شتران تشنه به آبشخور، آن چنان كه نزديك بود برخى از ايشان برخى ديگر را زير جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 180 دست و پاى بكشند و چون على (ع) علاقه ايشان را اين چنين ديد از ايشان خواست كه بيعت با او آشكارا و در مسجد باشد و مردم همگان حضور داشته باشند و فرمود: اگر يك تن از مردم بيعت مرا ناخوش بدارد براى اين حكومت گام فرا نمى نهم. مردم با او حركت كردند و وارد مسجد شدند و نخستين كس كه با على (ع) بيعت كرد طلحه بود. قبيصة بن ذؤيب اسدى گفت: بيم دارم كه بيعت و حكومت او تمام نشود زيرا نخستين دستى كه با او بيعت كرد شل بود، پس از طلحه زبير بيعت كرد و مسلمانان مدينه با او بيعت كردند جز محمد بن مسلمه و عبد الله بن عمر و اسامة بن زيد و سعد بن ابى وقاص و كعب بن مالك و حسان بن ثابت و عبد الله بن سلام. على (ع) دستور داد عبد الله بن عمر را فرا خوانند و چون آمد به او فرمود: بيعت كن، گفت: تا همه مردم بيعت نكنند بيعت نمى كنم، على عليه السّلام فرمود: ضامنى بياور كه از مدينه بيرون نخواهى رفت. گفت: اين كار را نمى كنم، اشتر گفت: اى امير المومنين اين شخص از تازيانه و شمشيرت احساس ايمنى مى كند، او را به من بسپار تا گردنش را بزنم، فرمود: نمى خواهم به زور و اجبار بيعت كند آزادش بگذاريد و چون عبد الله بن عمر رفت، امير المومنين عليه السّلام فرمود: او در كودكى تندخو بود و اينك در بزرگى خود تندخوتر است. آنگاه سعد بن ابى وقاص را آوردند، على (ع) گفت: بيعت كن، سعد گفت: اى ابو الحسن مرا آزاد بگذار و هر گاه كسى جز من باقى نماند بيعت خواهم كرد، به خدا سوگند هرگز از سوى من كارى را كه خوش نداشته باشى نخواهى يافت، فرمود آرى راست مى گويد آزادش بگذاريد. سپس كسى نزد محمد بن مسلمه فرستاد كه چون آمد و به او فرمود بيعت كن. گفت پيامبر (ص) به من فرموده اند: هنگامى كه مردم اختلاف پيدا كردند و در هم افتادند-  و در اين حال انگشتهايش را داخل هم كرد-  با شمشير خود بيرون روم و آن را به سنگهاى كنار كوه احد بزنم و بشكنم و چون شكسته شد به خانه خويش برگردم و در آن بنشينم و از جاى خود تكان نخورم مگر آنكه دستى ستمكار و مرگى مقدر به سراغم آيد. على عليه السّلام فرمود: در اين صورت برو و همان گونه باش كه به تو فرمان داده شده است. سپس به اسامة بن زيد پيام داد كه چون آمد فرمود: بيعت كن، گفت: من وابسته و برده آزاد كرده تو هستم و هيچگونه خلافى از من نسبت به تو صورت نمى گيرد و بزودى پس از اينكه مردم آرام شوند بيعت من براى تو صورت خواهدگرفت، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 181 دستور داد: برگردد و به سوى هيچ كس ديگر نفرستاد. به ايشان گفته شد آيا كسى را براى احضار حسان بن ثابت و كعب بن مالك و عبد الله بن سلام نمى فرستى فرمود: ما را به كسى كه به ما نيازى ندارد نيازى نيست. ياران معتزلى ما در كتابهاى خود نوشته اند كه اين گروه اين عذر و بهانه را هنگامى طرح كردند كه على (ع) از آنان دعوت كرد تا براى شركت در جنگ جمل، همراهش باشند وگرنه ايشان از بيعت سرپيچى نكردند بلكه از شركت در جنگ خوددارى ورزيدند. شيخ ما ابو الحسين-  كه خدايش رحمت كناد-  در كتاب الغرر مى نويسد چون اين گروه براى شركت نكردن در جنگ جمل آن بهانه را طرح كردند على عليه السّلام به آنان گفت: چنين نيست كه هر مفتونى را بتوان سرزنش كرد، آيا شما را در مورد بيعت با من شكى است؟ گفتند نه. فرمود: پس چون شما بيعت كرده ايد مثل اين است كه در جنگ هم شركت داشته ايد و آنان را از حضور و شركت در جنگ معاف نمود. اگر گفته شود: شما [از يك سو] روايت كرديد كه على گفته است: «اگر يك مرد بيعت مرا خوش نداشته باشد در اين حكومت گام نخواهم نهاد» و [از طرف ديگر] روايت كرديد كه تنى چند از اعيان مسلمانان خوش نداشتند در حالى كه او با وجود كراهت ايشان از اين كار باز نايستاد، در پاسخ گفته مى شود، مراد آن حضرت اين بوده است كه اگر پيش از انجام بيعت اختلافى واقع شود من دست از حكومت بر مى دارم و در آن داخل نخواهم شد، اما هرگاه با او بيعت شود و تنى چند پس از بيعت، با او مخالفت ورزند بر وى جايز نيست كه از حكومت كنار برود و آن را رها كند، كه امامت با بيعت ثابت مى شود و چون ثابت شد براى امام رها كردن-  حكومت روا نيست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 182 ابو مخنف از ابن عباس نقل مى كند كه مى گفته است: چون على عليه السّلام براى بيعت وارد مسجد شد و مردم هم براى بيعت با او آمدند، ترسيدم برخى از كينه توزان نسبت به على (ع) كه به روزگار زندگى پيامبر (ص) پدر يا برادر و خويشاوندانشان به دست على (ع) كشته شده اند سخنى بگويند كه موجب بى رغبتى على (ع) به خلافت شود و آنرا رها كند. پس مواظب اين موضوع و از اين پيشامد ترسان بودم، ولى هيچ كس هيچ سخنى نگفت تا آنكه همه در حالى كه راضى و تسليم بودند بدون اجبار بيعت كردند. چون مردم با على (ع) بيعت كردند و عبد الله بن عمر خوددارى كرد و على (ع) با او سخن گفت و نپذيرفت، روز بعد عبد الله بن عمر به حضور على آمد و گفت: من خيرخواه تو هستم. همانا كه همه مردم به بيعت تو راضى نيستند. اگر مصلحت دين خود را در نظر بگيرى و اين كار را به شورايى ميان مسلمانان برگردانى بهتر است. على عليه السّلام فرمود: اى واى بر تو مگر آنچه صورت گرفته است من در طلب آن بوده ام؟ مگر به تو خبر نرسيده است كه آنان در آن باره چگونه رفتار كردند اى نادان، از پيش من برخيز، ترا با اين سخن چه كار؟ پس از رفتن ابن عمر روز سوم كسى آمد و گفت: ابن عمر به مكه رفت تا مردم را بر تو تباه كند. على (ع) فرمود كسى را از پى او گسيل دارند. ام كلثوم دختر امير المومنين آمد و از پدر خواهش كرد و توضيح داد كه ابن عمر به مكه رفته است تا آنجا مقيم باشد و او قدرتى ندارد و از مردانى كه در فكر حكومت باشند نيست و استدعا كرد شفاعتش در مورد او پذيرفته شود كه به هر حال ناپسرى او بود. امير المومنين تقاضاى ام كلثوم را پذيرفت و از فرستادن كسى به تعقيب او خوددارى نمود و گفت: او را با هر چه اراده كرده است رها كنيد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom