جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : دل نبستن به دنیا [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) و هي في التزهيد في الدنيا و ثواب الله للزاهد و نعم الله على الخالق :
التزهيد في الدنيا:
أَلَا وَ إِنَّ الدُّنْيَا قَدْ تَصَرَّمَتْ وَ آذَنَتْ بِانْقِضَاءٍ وَ تَنَكَّرَ مَعْرُوفُهَا وَ أَدْبَرَتْ حَذَّاءَ، فَهِيَ تَحْفِزُ بِالْفَنَاءِ سُكَّانَهَا وَ تَحْدُو بِالْمَوْتِ جِيرَانَهَا وَ قَدْ أَمَرَّ فِيهَا مَا كَانَ حُلْواً وَ كَدِرَ مِنْهَا مَا كَانَ صَفْواً، فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا سَمَلَةٌ كَسَمَلَةِ الْإِدَاوَةِ أَوْ جُرْعَةٌ كَجُرْعَةِ الْمَقْلَةِ لَوْ تَمَزَّزَهَا الصَّدْيَانُ لَمْ يَنْقَعْ.
فَأَزْمِعُوا عِبَادَ اللَّهِ الرَّحِيلَ عَنْ هَذِهِ الدَّارِ الْمَقْدُورِ عَلَى أَهْلِهَا الزَّوَالُ وَ لَا يَغْلِبَنَّكُمْ فِيهَا الْأَمَلُ وَ لَا يَطُولَنَّ عَلَيْكُمْ فِيهَا الْأَمَدُ.

تَنَكَّرَ مَعْرُوفُها : چهره (واقعى) آن مخفى و ناشناخته است. 
حَذّاء : سريع السير، تندرو. 
تَحْفِزُ : سوق مى دهد، به پيش مى راند. 
تَحْدُو : (آنها را بواسطه مرگ بسوى نيستى) ميراند. 
أمَرَّ الشّىءُ : آن چيز تلخ شد. 
كَدِرَ : تيره شد. 
السَمَلَة : ته مانده آب، آب كم. 
الِادَاوَة : ظرف آبى كه مخصوص تطهير و شستشو است مانند آفتابه. 
المَقْلَة : سنگ ريزه هايى كه مسافرين در هنگام كمبود آب و براى تقسيم مساوى آن در ته ظرف مى گذاشتند و آب را به مقدارى مى ريختند كه سطح آن را بپوشاند، و به هر كسى به آن اندازه آب مى دادند و در واقع نوعى اندازه گيرى بوده است. 
التَمزُّز : مكيدن.
الصَّدْيَانُ : تشنه، عطشان. 
لَمْ يَنْقَعْ : سيراب نشود. 
ازْمِعُوا : تصميم (به كوچ) بگيريد. 
المَقْدُور : مُقدَّر و حتمى. 
تَصَرَّمَت : قطع شده، بپايان رسيده است 
تَحفِزُ : رد و حواله ميكند، مى كشاند، حركت مى دهد 
جِيران : همسايه ها، جمع جار 
صَفو : خالص هر چيز
سَمَلَة : بقيه، ته مانده 
إداوَة : مشگ و ظرف آب 
مَقلَة : سنگ ريزه هائى كه مسافران موقع كمبود آب در ظرف مى نهادند و روى آن آب مى ريختند و مى نوشيدند و با اين وسيله مقدار آب هر كس را تعيين مى كردند 
تَمَزَّزَ : كم كم مكيد و جرعه، جرعه نوشيد 
صَديان : شخص تشنه 
لَم يَنقَع : عطش برطرف نمى شود 
أزمِعوا : تصميم بگيريد، عجله كنيد 
(در يكى از روزهاى عيد قربان اين خطبه را ايراد فرمود كه اكثر شارحان، خطبه ۵۲ و ۵۳ را يكى مى دانند كه در خطبه هاى قبل برگزيده مطالب آن آمده است): 
۱. تعريف دنيا: 
آگاه باشيد، گويا دنيا پايان يافته، و وداع خويش را اعلام داشته است، خوبى هايش ناشناخته مانده به سرعت پشت كرده مى گذرد، ساكنان خود را به سوى نابود شدن مى كشاند، و همسايگانش را به سوى مرگ مى راند. آنچه از دنيا شيرين بود تلخ شده، و آنچه صاف و زلال بود تيرگى پذيرفت، و بيش از ته مانده ظرف آب ريخته شده از آن باقى نمانده است، يا جرعه اى آب كه با آن عطش تشنگان دنيا فرو نخواهد نشست.(۱)
اى بندگان خدا از سرايى كوچ كنيد كه سرانجام آن نابودى است، مبادا آرزوها بر شما چيره گردد، مپنداريد كه عمر طولانى خواهيد داشت. 
________________________(۱) سملة: ته مانده آب در ظرف، اداوة: ظرف و مقله: سنگ‏ريزه ايى كه در داخل ظرف آب مى‏ كردند تا آب كمترى بگيرد. 
اين خطبه پيش از اين به روايتى اختيار و نقل شده، و در اينجا از روى روايت ديگرى براى اختلافى كه در اين دو روايتست بيان مى كنيم:
(1) آگاه باشيد دنيا و بفناء و نيستى نهاده، و (بر اثر تغييراتى كه در آن مشاهده ميشود) در گذشتش را اعلام كرده، و خوشى آن باقى نمى ماند، (مانند جوانى و تندرستى) و به تندى (از اهلش) رو بر مى گرداند، و ساكنين خود را بفناء و نيستى مى كشاند، و همسايگان را بسوى مرگ ميراند (تا به گورستان بسپارد) و شيرينيهاى آن به تلخى مبدّل شد (مانند جوانى به پيروى و تندرستى كه به بيمارى تبديل مى گردد) و صافيهاى آن تيره گرديد (پس اكنون كه تغييرات در آن آنى و فورى و بهره از آن موقّتى است، نبايستى بآن دلبند شد)
(2) پس از اين دنيا (نسبت به زندگانى هر كس زمانى) باقى نمانده مگر ته مانده اى (چند روزى) مانند ته مانده آب در مشك كوچكى، يا باقى نمانده از آن مگر جرعه اى (مدّت كمى) مانند جرعه مقلة (عادت عرب بر اينست كه چون تشنگان در بيابان اندك آبى يابند، سنگ ريزه در ظرفى ريخته آنقدر آب بر آن بريزند كه آن سنگريزه ها را بپوشاند، پس هر يك آن مقدار آب را براى رفع تشنگى بياشامد، و باين طريق آب اندك را ميان خودشان قسمت كنند، و آن سنگريزه ها را مقلة گويند) پس تشنه (دنيا كه مدّت كمى از عمرش باقى مانده) اگر بمكد آن ته مانده (و يا آن جرعه مقله) را (بدنيا دل بسته از آخرت چشم پوشد) تشنگى او بر طرف نشود (بهره اى كه در نظر دارد بدست نياورد)
(3) پس اى بندگان خدا (اكنون كه رفتار دنيا با شما چنين است) براى كوچ كردن از اين سرا كه براى اهلش زوال و نيستى مقدّر شده آماده شويد، و آرزو بر شما غالب نشود، و مدّت زندگانى در آن بنظر شما طولانى نيايد (به آرزوهاى بيجا تكيه مكنيد و از مرگ غافل نباشيد كه ناگاه شما را دريابد).
 
گزيده اى از اين خطبه را پيش از اين آورديم. در اينجا، روايت ديگرى از آن را مى آوريم. زيرا ميان دو روايت تفاوتهايى است: 
بدانيد، كه دنيا پيوند بريده است و روى در رفتن دارد و بانگ وداع برداشته و خوشيهايش جامه دگر كرده اند. آرى، دنيا پشت كرده و شتابان مى رود و ساكنان خود را به سوى فنا مى راند و همسايگان خود را به ديار مرگ مى كشاند. شهد آن به شرنگ بدل شده و زلال آن تيره گرديده. از آن بر جاى نمانده، مگر ته مانده اى، به قدر قطره اى چند در ته خردك مشكى يا به قدر جرعه اى كه روى ريگى را كه در ته قدحى افكنده باشند، بپوشاند، كه اگر تشنه اى آن را بمكد از او دفع عطش نكند. 
اى بندگان خدا، آهنگ سفر كنيد، از اين سرايى كه ساكنانش دستخوش زوال اند. مبادا، كه در اين سراى فانى گرفتار خواهشهاى نفسانى شويد و نپنداريد، كه زندگى شما در آنجا به دراز خواهد كشيد. 
آگاه باشيد که دنيا به آخر رسيده و پايان يافتن خود را اعلام کرده است، زيبائيهايش به زشتى گراييده و روى برگردانده و به سرعت دور مى شود، (آرى) ساکنانش را به سوى فنا مى راند و همسايگانش را با آهنگ مرگ پيش مى برد، آنچه از دنيا شيرين بوده به تلخى گراييده و آنچه صاف و زلال بود تيرگى يافته است (بگونه اى که) چيزى از آن باقى نمانده، مگر به اندازه ته مانده ظرف آبى، يا جرعه ناچيزى همچون مقدار آبى که به هنگام کمبود و جيره بندى شديد آب به افراد مى دهند، و به اندازه اى که اگر تشنه اى آن را بنوشد هرگز عطش او فرو نمى نشيند!
حال که چنين است اى بندگان خدا تصميم بر کوچ کردن از اين سرا بگيريد (و خود را آماده کنيد) که زوال و نيستى بر اهل آن فرض شده است، نکند آرزوها بر شما چيره شود و مبادا گمان بريد که عمرتان طولانى خواهد بود (و در غفلت فرو رويد).
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در بيان بيوفائى دنيا و اهميّت ندادن بآن و ترغيب مردم بآخرت و بزرگ شمردن ثواب و عقاب و نعمتهاى حقّ تعالى):
بدانيد دنيا سپرى شده و بدرود گويان روان است. معروف آن، منكر گشته و پشت كرده شتابان است. ساكنان خود را مى جهاند تا به سر منزل نيستى رساند، همسايگان خويش را مى راند و به گوش آنان آهنگ مرگ مى خواند. شيرين آن تلخ است و ناگوار، روشن آن تيره است و تار. از آن جز اندكى نمانده، چون اندك آبى كه در آورند ماند، يا جرعه اى كه تشنه آن را به گلو رساند، و تشنگى را ننشاند. 
پس بندگان خدا، از خانه اى كه سرنوشت مردم آن نيستى است، قصد رفتن كنيد مبادا مغلوب آرزو شويد و آهنگ ماندن كنيد. 
از خطبه هاى آن حضرت است قسمتى از اين خطبه پيش از اين به روايتى نقل شد، در اينجا به روايت ديگر نقل مى كنيم به خاطر اختلافى كه در اين دو روايت است: 
هش داريد كه دنيا رو به نيستى نهاده و پايان مدتش را اعلام كرده، و حقيقتش ناشناخته مانده، و شتابان روى گردانده است. ساكنانش را به سوى فنا مى برد، و همسايگانش را به تازيانه مرگ مى راند، شيرينيش تلخ، و صافيش تيره شده، از دنيا چيزى نمانده جز ته مانده آبى همانند ته مانده آبى در ظرفى كوچك، و يا چون جرعه آبى اندك كه اگر تشنه اى بمكد سيراب نشود. 
اى بندگان خدا، عزم را بر كوچ از اين دنيايى كه فنا براى اهلش مقرر شده جزم كنيد، آرزو در اينجا شما را مغلوب خود نكند، و مدت حيات در آن به نظرتان طولانى نيايد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 594-583 و هى في التزهيد في الدنيا و ثواب اللّه للزاهد، و نعم اللّه على الخلق.اين خطبه را امام در باره ترك دنيا پرستى، و پاداشهايى كه خدا به زاهدان مى دهد و نعمتهايى كه مردم از خالق دريافت مى دارند ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در واقع از سه بخش تشكيل شده است، در بخش اوّل ارزش زهد و عدم وابستگى به دنيا، و توجه به اين حقيقت كه تمام مواهب دنيا زودگذر و سريع الزّوال است، و افراد با ايمان بايد خود را براى سفر بزرگى كه در پيش دارند از طريق ذخيره كردن اعمال صالح آماده بنمايند.در بخش دوم از پاداشهاى مهمى كه در انتظار زاهدان و مؤمنان صالح العمل است سخن به ميان آمده، و در بخش پايانى خطبه، اين واقعيت را شرح مى دهد كه انسانها هر قدر كه در مقام شكر نعمت هاى بزرگ پروردگار بر آيند قادر نيستند حق آن را به جا آورند، مخصوصا نعمت والاى ايمان كه برترين و والاترين نعمت هاست.***با اين که انسان مادام که در دنياست زندگى مى خواهد، و بايد آبرومندانه و بدون وابستگى به ديگران حيات مادى خود را اداره کند، ولى در خطبه بالا و بسيارى ديگر از خطبه هاى مولى اميرالمؤمنان(عليه السلام) در نهج البلاغه به زهد در دنيا توصيه شده است، و پى درپى هشدار مى دهد که دنيا فانى و سريع الزّوال است، همه بايد آماده کوچ کردن از دنيا باشند، و خود را براى سفر بزرگى که در پيش دارند آماده کنند، ولى از آنجا که دنياپرستى سرچشمه تمام گناهان است و جاذبه و زرق و برق دنيا به حدّى است که انسانها را به سوى خود مى کشاند و درست به يک جاده سراشيبى مى ماند که حرکت در آن نياز به توصيه ندارد، بلکه دائماً بايد به رهروان آن هشدار داد که: خود را کنترل کنيد، با سرعت نرويد، مبادا سقوط کنيد و گرفتار مصيبت شويد، بنابراين پيشوايان دين مرتباً هشدار مى دادند. به همين دليل امام در اين خطبه که در شرايط روحانى عيد قربان ايراد شده است مردم را نسبت به بى وفايى دنيا و ناپايدارى آن هشدار مى دهد، و با تعبيرات بسيار حساب شده که درطىّ ده جمله بيان شده است اين حقيقت را گوشزد مى کند که بيش از اندازه تکيه بر دنيا نکنند. در جمله هاى نخستين مى فرمايد: «آگاه باشيد دنيا به آخر رسيده و پايان يافتن خويش را اعلام کرده است.» (أَلاَ وَ إِنَّ الدُّنْيَا قَدْ تَصَرَّمَتْ(1)، وَآذَنَتْ(2) بِانْقِضَاء). اين سخن ممکن است اشاره به مجموعه جهان باشد که عمرش رو به پايان است، و به همين دليل زمان ما را آخرالزمان مى نامند، يا اشاره به زندگى هر يک از انسانها در هر عصر و زمان است که بسيار کوتاه و زودگذر مى باشد و احتمال دوم با مجموعه خطبه سازگارتر است، و در واقع مفهوم اين سخن آن است که عمر هر کس در اين دنيا به اندازه اى کوتاه است که گويى از لحظه تولّد به او مى گويند: «آماده کوچ کردن باش!» در جمله اول به باطن آن اشاره مى کند و در جمله دوم به ظاهر آن، و به تعبير ديگر: دنيا هم ذاتاً فانى است و هم علائم مختلفى که در گوشه و کنار زندگى انسانها است فانى بودن آن را اعلام داشته است، تا مردم گرفتار غفلت و بى خبرى و زيانهاى ناشى از طول اَمَل نشوند. و به گفته شاعر: سالها در عمر من مهر آمد و آبان گذشت *** وز کمال غفلتم هر لحظه در نقصان گذشت در شتاب عمر فرداها همه ديروز شد! *** نارسيده نوبهاران فصل تابستان گذشت! سپس در جمله سوم و چهارم مى افزايد: «زيبايى هايش به زشتى گراييده، و روى برگردانده و به سرعت دور مى شود» (وَ تَنَکَّرَ مَعْرُوفُها وَ أَدْبَرَتْ حَذّاءَ(3)). آرى زيبايى هاى جوانى به سرعت جاى خود را به زندگى ملالت بار پيرى مى دهد، و نعمتهايش رو به زوال است، چشمها کم نور، گوشها ناشنوا، اعصاب سست، استخوانها فرسوده و چهره هاى صاف و پرطراوت، پر از چين و چروک پيرى مى شود! در جمله پنجم و ششم مردم دنيا را به کاروانى از شتران تشبيه مى کند که ساربان به سرعت آنها را مى راند، مى فرمايد: «دنيا ساکنان خويش را به سوى فنا مى راند، و همسايگانش را با آهنگ مرگ پيش مى برد». (فَهِىَ تَحفِزُ(4) بِالْفَناءِ سُکّانَها وَ تَحْدُوا بِالْمَوْتِ جِيرانَها). «تحفز» از ماده «حَفز» (بر وزن حبس) به معنى راندن و تحريک نمودن و يا کسى را از پشت سر به پيش هل دادن است اين تعبير به خوبى مى رساند که انسانها بخواهند يا نخواهند با گذشت روزگار به پيش رانده مى شوند، و به سوى اجل حرکت مى کنند. تعبير به «تَحْدوُ» که از ماده «حُداء» به معنى آواز خواندن براى شتران بمنظور تسريع حرکت آنهاست، تعبير زيبايى براى نشان دادن اين حقيقت است که در اين جهان تمام عوامل تسريع به سوى فنا فراهم است، و انسانها با سرعت هر چه تمام تر به سوى پايان زندگى پيش مى روند. تعبير به جيران (همسايگان) بعد از تعبير به سکّان (ساکنان) ممکن است اشاره به اين نکته باشد که محل سکونت انسان اين جهان نيست، گويى همسايه اين خانه است نه صاحب اين خانه! در جمله هاى بعد با نکته ديگرى درباره دنيا چهره واقعى آن را آشکارتر ساخته، مى فرمايد: «آنچه از دنيا شيرين بوده به تلخى گراييده، و آنچه صاف و زلال بوده تيرگى يافته است». (وَ قَدْ اَمَرَّ(5) مِنها ما کانَ حُلْواً وَ کَدِرَ مِنها ما کانَ صَفْواً). دوران شيرين کودکى و جوانى به سرعت پايان مى گيرد، و دوران طاقت فرسا و پر از مرارت پيرى فرا مى رسد. سلامت جسم و روح جاى خود را به انواع بيماريها مى دهد، و امنيت و آرامش به ناامنى و تشويش و اضطراب مبدّل مى شود. نه شيرينى اش پايدار و نه آرامش و استراحت آن برقرار است. همه چيز به سرعت دگرگون مى شود و نعمت ها رو به زوال مى رود. گاه در تفسير اين جمله گفته شده است که اين تعبيرات اشاره به اختلاف ظاهر و باطن دنيا است. ظاهرش شيرين اما باطنش تلخ، ظاهرش صاف و زلال و باطنش تيره و تار، ولى دقت در تعبيرات فوق نشان مى دهد که تفسير اول مناسب تر است. و سرانجام در آخرين جمله ها در نکوهش دنيا و شرح بى اعتبارى آن با تشبيه ديگرى سخن خود را پايان مى دهد و مى فرمايد: «از دنيا چيزى باقى نمانده مگر به اندازه ته مانده ظرف آبى، يا جرعه ناچيزى همچون مقدار آبى که به هنگام کمبود و جيره بندى شديد آب به افراد مى دهند، و به اندازه اى کم است که اگر تشنه اى آن را بنوشد هرگز عطش او فرو نمى نشيند.» (فَلَمْ يَبْقَ مِنْها اِلاّ سَمَلَةٌ کَسَمَلَةِ(6) الاِْداوَةِ(7) اَوْ جُرْعَةٌ کَجُرْعَةِ الْمَقْلَةِ(8) لَوْ تَمَزَّزَها(9) الصَّدْيانُ(10) لَمْ يَنْقَعْ(11)); اين جمله ها در واقع اشاره به زندگى فرد فرد انسانها است که با گذشت زمان به پايان عمر نزديک مى شود، تا خود را براى نوشيدن جرعه هاى سرشار زندگى آماده مى کند مى بيند چيزى در ته ظرف براى نوشيدن باقى نمانده است، تنها به آن اندازه مانده که گلويى تر کند و برود، بى آن که عطش و تشنگى او فرو بنشيند! تعبير به «سملة» که در اصل به معنى چيز کم و بى ارزش است، و به آب مختصرى که در ته ظرف باقى مى ماند اطلاق مى شود، و همچنين تعبير به «جُرْعَةِ الْمَقْلَةِ» که در جايى گفته مى شود که مسافران در سفر خود گرفتار کمبود آب شوند و آب را در ميان خود جيره بندى کنند، تعبيرهاى بسيار گويايى است از کوتاهى عمر دنيا و کم ارزش بون آن. آرى عمر دنيا به قدرى کوتاه و ناچيز است که هرگز تشنگى علاقه مندانش را فرو نمى نشاند، پس چه بهتر که انسان بيدار و عاقل دل به آن نبندد و از زرق و برق آن فريفته نشود، و مسير اصلى خود را فراموش نکند. امام(عليه السلام) در جمله هاى پايانى اين بخش از خطبه در يک نتيجه گيرى روشن مى فرمايد: «حال که وضع دنيا چنين است اى بندگان خدا تصميم بر کوچ کردن از اين سرا بگيريد (و خود را آماده کنيد) که زوال و نيستى بر اهل آن فرض شده است، نکند آرزوها بر شما چيره شود و مبادا گمان بريد که عمرتان طولانى خواهد بود» (بلکه سعى کنيد از فرصتى که در دست داريد براى اندوختن زاد و توشه سفر آخرت بهره بگيريد (فَأَزْمِعُوا(12) عِبادَاللهِ الرَّحيلَ عَنْ هذِهِ الدّارِ الْمَقْدُورِ عَلى اَهْلِها الزَّوالُ وَ لايَغْلِبَنَّکُمْ فيها الاَمَلُ وَلايَطُولَنَّ عَلَيْکُمْ فِيها الأَمَدُ(13)). ناگفته پيداست که انسانها چه بخواهند و چه نخواهند بايد از دنيا کوچ کنند، منظور امام اين است که آگاهانه کوچ کنيد، و از فرصت گرانبهايى که در دست داريد بهره بگيريد، و با اندوختن کوله بارى از معارف الهى و فضائل اخلاقى و اعمال صالح سربلند و پرافتخار اين مسير را طى کنيد، و به زندگى سعادتبخش جاويدان بپيونديد. بار ديگر امام (عليه السلام) به دو خطرى که در اين مسير کمين کرده است اشاره نموده، چنين مى فرمايد: يکى آرزوهاى طولانى و دور و دراز است که آخرت را به فراموشى مى سپارد ـ همان گونه که قبلا اشاره شدـ و ديگر غفلت و بيخبرى است که آن نيز سبب فراموشى قيامت و موجب قساوت قلب مى شود، همان گونه که قرآن مى فرمايد: (اَلَمْ يَأْنِ لِلَّذينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِاللهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لايَکُونُوا کَالَّذينَ اُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَيْهِمُ الاَْمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ); «آيا وقت آن نرسيده است که دلهاى مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حق نازل شده است خاشع گردد، و مانند کسانى نباشند که در گذشته به آنها کتاب آسمانى داده شد، سپس زمانى طولانى بر آنها گذشت و قلبهايشان قساوت يافت و بسيارى از آنها گنهکارند».(14) باز تأکيد مى کنيم که اين تعبيرات هرگز به معنى ترک دنيا و رهبانيت و بى اعتنايى به سرنوشت زندگى مادى نيست، بلکه به معنى ترک دلبستگى و وابستگى به زرق و برق دنياست، يا به تعبير ديگر مقصود آن است که دنيا را آنچنان که هست بشناسيم و به کار گيريم، نه آنچه پندارها و خيالات واهى و غفلت و غرور و هوى و هوسها ما را به سوى آن دعوت مى کند. *** نکته: جهان ناپايدار: درست است که هيچ کس اعتقاد به زندگى جاويدان در اين جهان ندارد، و همه مى دانند چراغ پرفروغ زندگى دير يا زود خاموش مى شود و انسان از روى خاک به زير خاک مى رود و همه چيز را رها کرده، به سوى ديار بقا مى شتابد. ولى زرق و برق زندگى و شيرينى لذّات دنيا به قدرى است که پرده بر روى اين واقعيت مى اندازد و گاه انسان مرگ را به کلّى فراموش مى کند، و يا خود را به فراموشکارى مى زند، حرکات بلکه تفکرات او بگونه اى مى شود که گويى جاودانه در اين جهان مى ماند. هنگامى که يکى از دوستان و بستگان و عزيزان ما چشم از دنيا مى پوشند، و مراسم تشييع و تدفين و يادبود او برگزار مى شود در لحظات کوتاهى پرده ها کنار مى رود، و چهره زندگى توخالى و ناپايدار جهان با تمام بى وفايى هايش آشکار مى گردد، انسان تکانى مى خورد و در فکر فرو مى رود، ولى هنگامى که دوباره به صحنه زندگى عادى باز مى گردد پرده هاى ضخيم فراموشکارى بار ديگر بر چشم دل او مى افتد و آدمى مبدل به موجودى هوسباز و خطرناک و اسير چنگال آرزوهاى دراز مى شود. البتّه اولياءالله از اين قانون مستثنى هستند، آنها آگاهتر و هوشيارتر از آنند که چهره واقعى جهان ناپايدار از نظرشان محو گردد و در گرداب آمال و امانى غوطه ور شوند، آنها به حکم ايمان به زندگى جاويدان در سرايى ديگر، دنيا را به صورت پل يا گذرگاهى مى بينند، يا منزلگاهى همچون منزلگاههاى ميان راه، و پيوسته بر غافلان بانگ مى زنند که از خواب غفلت بيدار شويد. هشدار امام على (عليه السلام) در بخش اول از خطبه مورد بحث که با رساترين و فصيح ترين تعبيرات بيان شده فرياد رهبر بيدار دلى است که از غفلت مردم رنج مى برد، و دلسوزانه به بيدارگرى مشغول است، و گرنه اين بزرگان دين و معلمان الهى نمى خواستند مردم را به رهبانيت و ترک زندگى مادى که مقدمه اى است براى زندگى معنوى دعوت کنند. جالب اين است که بسيارى از شعراى آگاه و بيدار دل که خط اولياء الهى را مى پيمودند در اين زمينه اشعار و سروده هايى دارند که حال و هواى خطبه هاى مولا در نهج البلاغه را دارد. در حديث معروفى از امام هادى (عليه السلام) مى خوانيم که متوکّل عباسى شبى از شبها آن حضرت را به قصر خود احضار کرد، ظاهراً دليلش اين بود که به او خبر داده بودند امام هادى (عليه السلام) مشغول جمع آورى سلاح و اموال در خانه خويش است تا مردم را عليه او بشوراند. او متوحّش شد و دستور داد شبانه خانه امام هادى (عليه السلام) را تفتيش کنند و آن حضرت را در هر حال بيابند به قصر دارالامارة بياورند. مأمورين به خانه امام (عليه السلام) ريختند و امام (عليه السلام) را در دل شب در حال عبادت ديدند و چيزى از سلاح و مال نيافتند، با اين حال امام (عليه السلام) را با خود به قصر متوکّل عباسى آوردند هنگامى که امام (عليه السلام) به قصر متوکّل آمد، به متوکّل گفتند در خانه آن حضرت چيزى نيافتيم، و او را رو به قبله مشغول تلاوت قرآن ديديم. متوکّل که از جام قدرت سرمست بود و مشغول نوشيدن شراب، همين که چشمش به امام (عليه السلام) افتاد برخاست و احترام کرد و او را نزد خود نشانيد، و جسورانه جام شرابى را که در دست داشت به امام (عليه السلام) تعارف کرد! امام (عليه السلام) فرمود به خدا سوگند اين مايع ننگين هرگز با گوشت و خون من آشنايى نداشته است. متوکّل شرمنده شد و دست خود را عقب کشيد. سپس گفت شعرى براى من بخوان (شايد منظورش اين بود که مجلس بزمش با شعر جالبى آراسته تر شود). امام (عليه السلام) فرمود: من کمتر شعر به خاطر دارم! متوکّل گفت: چاره اى نيست حتماً بايد بخوانيد! امام (عليه السلام) که اصرار متوکّل را ديد اشعارى خواند که متوکّل سخت تکان خورد و آن قدر گريه کرد که قطره هاى اشک بر موهاى صورتش جارى شد، و حاضران نيز گريستند و امام (عليه السلام) را با احترام به خانه بازگرداندند و اشعار اين بود: باتوا عَلى قُلَلِ الاَْجبالِ تَحْرُسُهُمْ *** غَلَبَ الرِّجالُ فَلَمْ تَنْفَعُهُمُ الْقُلَلُ وَاسْتَنْزَلُوا بَعْدَ عِزّ مِنْ مَعاقِلِهِمْ *** وَاسْکَنُوا حَفْراً يابِئْسَما نَزَلُوا ناداهُمْ صارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمْ *** اَيْنَ الاُْساوِرُ وَ التّيجانُ وَالْحُلَلُ اَيْنَ الْوُجُوهُ الَّتى کانَتْ مُنْعِمَةٌ *** مِنْ دُونِها تَضْرِبُ الاَْسْتارُ وَ الکِلَلُ قَدْ طالَ ما أَکَلُوا دَهْراً وَ قَدْ شَرِبُوا *** وَاصْبَحُوا الْيَوْمَ بَعْدَ الاَْکْلِ قَدْ أَکَلُوا يعنى: «گروهى بودند که بر قله هاى کوهها، دژهاى محکمى ساخته بودند و مردانى نيرومند از آنها پاسدارى مى کردند اما هرگز اين قله ها به حال آنها سودى نداشت. چيزى نگذشت که از پناهگاه خود، از آن مقام عزت، به ذلت کشانده شدند، و در حفره هاى گور ساکن گشتند و چه بد فرود آمدند. فريادگرى بعد از دفن آنها صدا زد کجا رفت آن دستبندهاى طلا و آن تاجها و زينتها؟! کجا رفتند آن صورتهايى که آثار ناز و نعمت در آنها نمايان بود و در پشت پرده ها قرار داشتند؟! آرى مدت طولانى خوردند و نوشيدند ولى امروز همه آنها در کام زمين فرو رفته اند!(15) و به گفته يکى از شاعران خوش ذوق معاصر: اى دل عبث مخور غم دنيا را *** فکرت مکن نيامده فردا را! بشکاف خاک را و ببين آنگه *** بى مهرى زمانه رسوا را اين دشت خوابگاه شهيدان است *** فرصت شمار وقت تماشا را از عمرِ رفته نيز شمارى کن *** مشمار جَدْى و عقرب و جوزا را اين جويبار خرد که مى بينى *** از جاى کنده صخره صمّا را آموزگار خلق شديم امّا *** نشناختيم خود الف و با را بت ساختيم در دل و خنديديم *** بر کيش بد برهمن و بودا را در دام روزگار ز يکديگر *** نتوان شناخت پشّه و عنقا را اى باغبان سپاه خزان آمد *** بس دير کِشتيم اين گُل رعنا را(16) * * * پی نوشت: 1 ـ «تَصَرَّمَتْ» از ماده «صرم» (بر وزن نرم) به معنى قطع کردن چيزى است و به همين جهت به شمشير برنده صارم مى گويند و «تصرّم دنيا» اشاره به نزديک شدن پايان عمر آن است. 2 ـ «آذنت» از ماده «ايذان» به معنى اعلام و اخبار است. 3 ـ «حذاء» از ماده «حَذّ» (بر وزن حَظّ) به معنى قطع کردن با سرعت است، و به همين جهت به شترى که با سرعت حرکت مى کند حذّاء گفته مى شود، و در خطبه بالا منظور پايان گرفتن زندگى دنيا با سرعت است. 4 ـ «تحفز» از ماده «حفز» (بر وزن حبس) به معنى تحريک کردن و برانگيختگى، يا چيزى را از پشت سر به جلو راندن است، در حديث آمده است که يکى از نشانه هاى رستاخيز «حفزموت» است از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سؤال کردند: «حفز موت» چيست؟ فرمود: مرگهاى ناگهانى! (لسان العرب). 5 ـ «مَرّ» (بر وزن شَرّ) به معنى مرور کردن و عبور نمودن است، و مُرّ بر وزن حرّ به معنى تلخ (ضدّ شيرين) است و «أَمَرَّ» از واژه دوم گرفته شده، مفهومش اين است که گذشت زمان شيرينى هاى جهان را تلخ کرده است. 6 ـ «سَمَلة» ازماده «سَمْل» (بر وزن حمل) به معنى خالى کردن حوض يا ظرف از باقى مانده آب است، و سمله به آن آب مختصرى مى گويند که در ته حوض يا ظرف باقى مى ماند، و به همين جهت «اسمال» به معنى اصلاح در ميان مردم به کار مى رود، گويى باقيمانده کينه ها را از دلها مى شويد. 7 ـ «اِداوه» (بر وزن اداره) به معنى مشک کوچک است که در قديم به جاى قمقمه از آن استفاده مى کردند، در واقع قمقمه اى از پوست بوده است. 8 ـ «مِقلة» (بر وزن نقمة) در اصل از ماده «مُقل» (بر وزن نُقل) به معنى فروبردن چيزى در آب و يا در آب فرو رفتن است، و در قديم در سفرها هنگامى که گرفتار کمبود آب مى شدند براى جيره بندى عادلانه آب سنگ ريزه هايى را در ته ظرف مى گذاشتند، و به اندازه اى آب روى آن مى ريختند که سنگها را بپوشاند و آن سهم يک نفر بود، و در واقع اين کار براى اندازه گيرى دقيق بوده است. 9 ـ «تمزّز» از ماده «مزَّ» (بر وزن خَزّ) به معنى مکيدن و نوشيدن يا خوردن است و به گفته مقاييس اللّغه تمزّز مکيدن آب به طور تدريجى و آهسته است. 10 ـ «صديان» از ماده «صدى» (بر وزن عبا)، به معنى عطش شديد است، و صديان به کسى مى گويند که گرفتار تشنگى شديد شده است. 11 ـ «لم ينقع» از ماده «نقع» (بر وزن نفع)، در اصل به معنى استقرار چيزى است، اين واژه به معنى سيراب شدن و تسکين عطش آمده است. 12 ـ «ازمعوا» از ماده «زَمْع» (بر وزن زنگ)، در اصل به معنى تصميم بر چيزى است و لذا بعضى گفته اند: اين واژه وارونه عزم است (به اين معنى که «ز» و «م» جا به جا شده است) و گاه گفته اند که در اصل جمع بوده و «ج» تبديل به «ز» شده است و هر سه واژه (عزم، زمع و جمع) يک معنى را مى رساند که همان تصميم گرفتن بر انجام کارى است. 13 ـ «أَمَد» (بر وزن صَمَد) به معنى پايان عمر چيزى است وگاه به معنى غضب نيز آمده است به خاطر اين که به هنگام غضب صبر انسان پايان مى گيرد و به آخر مى رسد. 14 ـ سوره حديد، آيه 16. 15 ـ بحارالانوار، جلد 50، صفحه 211. 16 ـ ديوان پروين اعتصامى.  
شرح علامه جعفریدر نكوهش دنيا: «الا و ان الدنيا قد تصرمت و آذنت بانقضا و تنكر معروفها و ادبرت حذا فهي تحفز بالفنا سكانها و تحدوا بالموت جيرانها» (آگاه باشيد، استمرار حيات دنيا هر لحظه‌اي قطع مي‌شود و بگذشته مي‌خزد و انقراض لحظات خود را اعلام مي‌دارد. و حقيقت اصلي آن كه در پشت پرده است، ناشناخته مي‌باشد (و يا آنچه كه از دنيا خوشايند است، ناخوشايند مي‌گردد). دنيا با سرعت شديد پشت به زندگان مي‌نمايد و ساكنان خود را بسوي فنا دفع مي‌كند و همسايگانش را با آهنگ مرگ مي‌راند). تكيه بر دنيا ناشي از پندار ثبات و دوام آنست:  تكيه بر اختر شبگرد مكن كاين عيار          تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو (حافظ) شايد هيچ فرد عاقلي در همه‌ي تاريخ بشري نتوان پيدا كرد كه بگويد: زندگي ابديست و پديده‌اي بنام مرگ وجود ندارد. همه مي‌دانند زندگي همه‌ي زندگان فاني و پايان‌پذير است. با اين علم و اعتراف عمومي بر فناي زندگي اين همه اصرار قرآن و احاديث و مخصوصا كتاب مقدس نهج البلاغه درباره‌ي فناي حيات و رو بزوال رفتن دنيا چه علتي دارد؟ اساسي‌ترين علت اين اصرار و تاكيد و تذكر قطعا براي توضيح واضحات نيست، بلكه حكمتي بسيار عالي منظور شده است كه بدون توجه به آن حكمت خود زندگي قابل تفسير و توجيه نيست. براي تفسير مختصري درباره‌ي اين حكمت بسيار عالي، يك مقدمه‌ي مهم را متذكر مي‌شويم و آن اينست: درست است كه هيچ كس در اين دنيا اعتقاد به زندگي جاودان ندارد و همه مي‌دانند كه اين زندگي دير يا زود خاموش مي‌گردد و آدمي كه روي خاك در حركت است، منتقل بزير خاك مي‌گردد و همه‌ي اجزاء كالبدش مي‌پوسد و خاك مي‌گردد: با اينحال قدرت تحرك حيات و شيريني آن و نيروي فرار از آلام و مرگ بقدري در انسانها قوي است كه علم و اعتقاد به مرگ در مقابل حيات رنگ خود را مي‌بازد و چنانكه در بعضي از جملات آينده‌ي نهج‌البلاغه خواهيم ديد، قدرت بسيار نيرومند تحرك حيات و شيريني آن، علم به مرگ را شبيه به شك و ترديد مي‌نمايد (ما اشبه اليقين بالشك) (چه يقيني شبيه به شك!) ماداميكه عينك حيات بديدگان آدمي زده شده است، با آن عينك جز حيات را نمي‌تواند ببيند، در آن هنگام كه از گورستان مي‌گذريد، آن حالت رواني كه در شما ايجاد مي‌شود، درست مورد دقت قرار بدهيد، به خوبي احساس مي‌كنيد كه عينك حيات شما عوض شده است و با عينك ديگري مي‌نگريد، سكوت و خاموشي مطلق و يكنواخت بودن وضع همه‌ي آن در خاك رفتگان، رنگ درخشان حيات را مات مي‌سازد، آه‌هاي سرد از دل بر مي‌آوريد و فعاليتها و امواج مغزي شما شكل ديگري به خود مي‌گيرد، گوئي همه‌ي آنها به ساحل درياي حيات رسيده و به بيابان بيكران مي‌نگرند و حد و مرز و سبزه و درختي در آن بيابان نمي‌بينند. راستي اين زندگي چقدر بي اعتبار و بي‌اساس و سست است، راستي اين دنيا چقدر بي‌وفا و بي‌رحم است! ولي همينكه از گورستان بيرون آمديد يا از بالين شخصي كه در حال احتضار بود برخاستيد و به عرصه‌ي زندگي برگشتيد، همان عينك معمولي حيات به ديدگان شما زده ميشود و منظره‌ي مرگ و فنا را از ديدگاه شما ناپديد مي‌سازد. اما آن حكمت بسيار متعالي كه موجب اصرار شديد قرآن و نهج‌البلاغه و ديگر احاديث معتبر درباره‌ي يادآوري مرگ شده است، مسائل متعدديست كه بعضي از آنها را متذكر مي‌شويم: 1- بيان يك واقعيت حتمي كه گريبانگير همه‌ي فرزندان آدم است و بدون كمترين تفاوت ميان آنان، سراغشان را گرفته، راهي زير خاك خواهد نمود. اين مسئله اثبات مي‌كند كه ادعاي دنيا جاودان كشف دواها و موادي كه زندگي بشر را در اين خواهد نمود، خواب و خيالي بيش نبوده و اين خواب آلودگان و خيال پرستان اشتياق سوزان روح را براي بقاي ابدي، با جاوداني ماندن اين كالبد مادي با غرايز و حواس و درك و فهمي كه همه‌ي آنها را در راه هوسرانيها و لذت جوئي‌ها استخدام نمايد، اشتباه كرده‌اند. اين پندار و خطا شبيه به اشتباه آن نادان است كه در موقع تطهير بجاي دعاي تطهير (اللهم طهرني من الارجاس و الانحاس) (پروردگارا، مرا از پليديها و ناپاكيها پاكيزه فرما) دعاي استنشاق (اللهم ارزقني رائحه الجنه) (پروردگارا، بوي بهشتي را بر من روزي فرما) را مي‌خواند، شخصي آنجا بود و اين دعاي معكوس را شنيد، به او گفت: دعاي خوبي مي‌خواني، ولي سوراخ دعا را گم كرده‌اي! آن يكي در وقت استنجا بگفت          كه مرا با بوي جنت دار جفت گفت شيخي خوب ورد آورده‌اي          ليك سوراخ دعا گم كرده‌اي 2- آدمي با احساس فناي زندگي اسير تكاثر در ثروت و جاه و مقام نمي‌گردد، زيرا با يقين به مرگ مي‌داند كه نصيب او از مال و منال دنيا محدود است و جاه و مقامي كه بدست مي‌آورد، بالاخره از او سلب خواهد گشت: هر صورت دلكش كه ترا روي نمود         خواهد فلكش ز دور چشم تو ربود رو دل به كسي نه كه در اطوار وجود        بوده است هميشه با تو و خواهد بود بد نامي حيات دو روزي نبود بيش          آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت يك روز صرف بستن دل شد باين و آن        روز دگر بكندن دل زين و آن گذشت اين حكمت عالي براي اصرار بر توجه به انقراض زندگي و بي‌اعتباري دنيا بس است كه مي‌تواند از تكاثر و تفاخر تباه كننده بوسيله‌ي مال و مقام جلوگيري نمايد و هدف زندگي آدمي را از غوطه‌ور شدن در تكاثر نجات بدهد و ضمنا نگذارد عطش كشنده به مال و منال، حيات ديگر انسانها را به خطر بيندازد. 3- با توجه جدي به زوال دنيا و زندگيست كه شخص آگاه و خردمند، در صدد بر مي‌آيد كه از حداكثر امكانات خود در كار و كوشش مفيد استفاده كند، زيرا وقتي كه انسان بداند مدت زندگي محدود است و اين زندگي محدود قابل برگشت و تكرار هم نيست، بدون مسامحه و از دست دادن فرصتها، هرگز عمر خود را با بيكاري و بطالت نمي‌گذراند: ايكه دستت مي‌رسد كاري بكن         پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار دير و زود اين شكل و شخص نازنين         خاك خواهد گشتن و خاكش غبار سال ديگر را كه مي‌داند حيات؟        يا كجا رفت آنكه با ما بود پار *** «و قد امر فيها ما كان حلوا و كدر منها ما كان صفوا» (دنيا شيريني خود را تلخ و صافي خود را تيره ساخته است). ديدگان واقع بين مي‌خواهد كه شيرينيهاي اين دنيا را تلخ و صافيهاي آنرا تيره و آلوده ببيند مقصود از جمله‌ي مورد تفسير اين نيست كه شيرينيهاي دنيا در ذائقه‌ي مردم طعم تلخ و صافيهاي آن داراي ماهيت تيره مي‌باشد، زيرا اين احتمال مخالف واقعيت عيني است، بلكه منظور اينست كه آن حيات انساني كه اسير و برده‌ي شيرينيهاي خوشايند دنيا باشد، و حيات را در آن خلاصه نمايد، چنين شيريني كه حيات را به پوچي مي‌كشاند، تلخ است، زيرا موجب از بين رفتن شيريني و عظمت خود حيات گشته است و آن حواس و عقلي كه رابطه‌ي خود را با دنيا و زندگي دنيوي، بدون قيد و شرط صاف و روشن تلقي كنند، اين حواس و عقل مختل بوده و كار درستي انجام نمي‌دهند، زيرا براي ديدن حقايق صاف و امور تيره و آلوده‌ي دنيا درك و فهم عالي و آشنائي لازم با اصول و قوانين جهان و زندگي آنچنانكه هستند و جهان و زندگي آنچنانكه بايد باشند ضرورت دارد. احتمال ديگر در تفسير جمله‌ي فوق اينست كه شيرينيهاي زندگي دنيوي با تلخيها و صافيهاي آن با تيرگيها و آلودگيها در هم آميخته است. البته اين احتمال خلاف ظاهر جملات مورد تفسير است. و احتمال اول قوي‌تر بنظر مي‌رسد و همين معني است كه در بيت زير از مولوي آمده است: آتشش پنهان و ذوقش آشكار دود او ظاهر شود پايان كار و هم همين معني در يكي از ابيات معروف ابوالحسن تهامي نيز آمده است: «طبعت علي كدر و انت ترومها صفوا من الاقذار و الاكدار» (طبيعت اين دنيا با كدورت و تيرگيها سرشته است و تو اين دنيا را صاف و پاك از آلودگيها و كدورتها ميخواهي!) *** «فلم يبق منها الاسلمه كسمله الاداوه او جرعه كجرعه المقله لو تمززها الصديان لم ينقع» (از اين دنيا چيزي نمانده است جز ته مانده‌ي آبي در ظرف دستشوئي، يا چيزي جز جرعه‌ي آبي اندك كه اگر تشنه‌اي آنرا بمكد، سيراب نشود). مضمون جملات فوق در بعضي از خطبه‌هاي گذشته وجود داشت كه در تفسير همان خطبه‌ها بررسي شده است. *** «فازمعوا عبادالله الرحيل عن هذه الدار المقدور علي اهلها الزوال و لايغلبنكم فيها الامل و لا يطولن عليكم فيها الامد» (پس اي بندگان خدا، تصميم به كوچ از اين دنيا بگيريد كه فنا سرنوشت همه‌ي مردم آنست و آرزوي بي‌اساس در اين دنيا شما را مغلوب نسازد و كشش زمان براي شما طولاني تلقي نگردد). كسي كه مي‌داند لحظات عمر او در گذر است، گذشتن عمر را آگاهانه توجيه مي‌نمايد. اينست معناي تصميم به كوچ از اين دنياي گذران كه: هر نفس نو ميشود دنيا و ما          بيخبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوي نو نو مي‌رسد          مستمري مينمايد در جسد بلي، لحظات عمر نو نو از آينده مي‌رسند و بدون كمترين توقف بگذشته مي‌خزند، گوئي: بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي فرصتي دان          كه ز لب تا بدهان اينهمه نيست بار ديگر چند لحظه براي انديشه بايست و: نيك بنگر ما نشسته مي‌رويم          مي‌نبيني قاصد جاي نويم پس مسافر آن بود اي ره پرست          كه مسير و روش در مستقبل است معناي تصميم به كوچ از اين دنيا با نظر به دوام حركت مستمر و غير قابل بازگشت زندگي، اينست كه اين حركت پيوسته و بدون انقطاع به شوخي گرفته نشود و انسان اين حركت را يك پديده‌ي طبيعي ضروري كه اراده و اختيار انسان در آن كمترين اثري ندارد، تلقي نكند، زيرا درست است كه اين حركت و سپري شدن تدريجي عمر، يك پديده‌ي ضروري طبيعي است، اما بهره‌برداري از واقعيات و حقايق در اين جويبار دائم الجريان با نظر به وسائل و امكاناتي كه خدا در اختيار ما گذاشته است، نه تنها منافاتي با جريان و سپري شدن لحظات و ساليان عمر ندارد، بلكه اين حركت به نوبت خود مي‌تواند در بوجود آوردن آگاهيهاي مثمر در اصول ارتباط با جهان و مباني حيات ما موثر واقع شود. ما با نظر به حركت است كه مي‌توانيم هدفها و وسيله‌ها را در مجراي تحولات تنظيم كنيم. همين حركت است كه براي ما فرصتها و بروز فاصله ميان رويدادها را قابل فهم مي‌سازد. نيز همين حركت است كه لابلاي سطوح مغزي و رواني ما را باز و اسرار دروني ما را قابل بهره‌برداري ميسازد. بهمين جهت است كه ميگوئيم: شناخت حركت و گذشت تدريجي عمر موجب اشراف و احاطه بر زمان و مرور آن گشته و از گسيخته شدن حيات و قطعه قطعه شدن آن بحسب پديده‌هاي طبيعت و روابط با همنوعان جلوگيري مي‌نمايد. بنابراين، معناي تصميم به كوچ كردن از اين دنيا، رفتن به آغوش مرگ و شتافتن به پايان زندگي نيست.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 300-296 اين خطبه مباركه بر سه امر دور مى زند به ترتيب زير: 1-  نفرت داشتن و برحذر بودن از دنيا، و نهى از علاقه مند شدن به آن، حضرت فرمان كوچ كردن از دنيا را مى دهد.  2-  پاداشهاى بزرگ خداوندى را گوشزد كرده، تذكر مى دهد، كه شايسته است انسانها به ثواب اخروى دل بسته و از آنچه مردم بدان گرفتار شده و آن را خير و نيكى پنداشته اند اعراض كنند و از كيفر بزرگ دنياطلبى و هر آنچه موجب ترس مى شود بهراسند.  3-  نعمتهاى بزرگ خداوند را نسبت به خلق يادآور شده، عاليترين درجه كوشش و بيشترين مرتبه تلاش را در اداى شكر، نارسا و غير كافى مى داند.  براى توضيح مطلب اوّل، كلام را چنين آغاز كرده اند: «الا و انّ الدّنيا قد تصرّمت...»: «آگاه باشيد كه دنيا در حال گذر است و رفتن و سپرى شدن را اعلان كرده است». منظور از واژه «تصرّم» در عبارت حضرت، گذشت لحظه به لحظه دنيا، به نسبت باقيمانده زمان موجود است و مقصود از: «آذن بانقضاء» اعلان كوچ كردن به زبان حال است براى افرادى كه عبرت گيرنده باشند، بدين معنا كه دنيا براى كسى باقى نخواهد ماند، منظور از جمله «تنكّر معروفها» تغيير و تبديل و دگرگونى است. بدين شرح كه هرگاه انسان خوشيى از خوشيهاى دنيا مانند سلامتى، جاه و مقام، را كه به آنها انس گرفته، داشته باشد، گمان مى كند كه آن لذّات پايدار هستند. با لذّتها آشنا شده، آنها را خوب مى شناسد و به آنها دل بسته و انس مى گيرد امّا پس از اندك زمانى خوشيها از بين رفته و به ضدّشان كه ناخوشى و نقمت است مبدّل مى شوند، امورى كه معروف و شناخته شده بودند مجهول و ناشناخته مى شوند، سلامتى، جاه و مقام، به بيمارى و بى اعتبارى تغيير مى يابد، چنان كه گويا سلامتى ناشناخته است. دنيا همچون دوستى است كه ادّعاى صداقت دارد ولى در حقيقت صادق نيست و محبّتش آميخته با دشمنى است.  مقصود از كلام حضرت كه «و ادبرت حذّاء» يعنى دنيا رو برگردانده چنان كه گويى هيچ كس به چيزى وابستگى ندارد و بسرعت مى گذرد. لفظ «ادبار» را كه به معناى پشت كردن است، براى از بين رفتن خوبيهاى زندگى افراد با مردن و يا هر نوع زوال و از بين رفتن كه ناقض خوشيها باشد، براى دنيا استعاره آورده است. دنيا را تشبيه كرده به سلطانى، كه از رعاياى خود، روگردان شده، به مال و منال آنها را كمك نمى كند.  سپس مى فرمايند: «دنيا ساكنين خود را به سوى فنا و نيستى مى راند و همسايگانش را براى مردن صدا مى زند.» حضرت دنيا را بطريق استعاره بالكنايه، به دو صفت: «بجلو راننده و دعوت كننده» متصف كرده است. جهت تشبيه در اين استعاره اين است كه دنيا دوران عمر و زندگى را به فنا و نيستى و مرگ قطع مى كند با وجودى كه همراه انسان است چنان كه راننده شتر و آوازخوان، كه طىّ طريق مى كند و همراه كاروان و شتر است از محلى به محلى كوچ مى كند.  استعاره گرفتن و شرح كلام حضرت بدين صورت مبنى بر اين است كه واژه «خضر» در عبارت به معناى راندن باشد، امّا اگر «خضر» را به معناى ضربت نيزه و شمشير در نظر بگيريم، كلام شكل مجاز را به خود گرفته، دنيا به بلا و مصيبت نسبت داده شده است، از جهت شباهتى كه مصيبتهاى دنيا با زخم نيزه و ديگر وسايل جرح و قتل دارند.  امام (ع) لفظ «فنا» و «موت» را براى وسيله بجلو راندن و آواز براى شتر خواندن استعاره آورده. فنا و مرگ را دو حقيقت انكارناپذير در نظر گرفته اند. وجه شباهت اين است كه مرگ موجب انتقال انسان از دنيا به آخرت مى شود. چنان كه آواز براى شتر خواندن و تازيانه براى راندن، مثل هستند براى دو چيزى كه وسيله انتقال شتر از مكانى به مكانى مى گردند.  سپس مى فرمايند: از دنيا آنچه شيرين و صاف و شفاف است تلخ و كدر مى شود و معروف دنيا ناشناخته و مجهول مى شود، يعنى امورى كه در دنيا گوارا و خوش آيند است، و انسان آنها را در بعضى اوقات صاف، شيرين و خالى از ناگواريهاى بيمارى دانسته و به دور از تلخى هاى آميخته به عوارض ناخوش آيند مى داند، در معرض تغيير و تبديل به تلخى و آلودگى است. هيچ كس نيست كه داراى اين خوشيها بوده، و اين لذّتها و شادكاميها را داشته باشد، جز اين كه روشنيها را تاريكى، شيرينها را تلخى در پى است. جوانى به پيرى، توانمندى، به بيچارگى، عزت بذلّت، و تندرستى به بيمارى تبديل مى شود.  سپس مى فرمايند: «فلم يبق منها الّا سملة ... لم ينقع»:  «از دنيا باقى نمانده است، جز اندكى، بسان مختصر آبى كه در ته ظرف باقى مى ماند...» اين عبارت براى بيان اندك و ناچيز شمردن، باقى مانده دنيا، بر تمام اشخاص و افراد انسانى است، زيرا باقيمانده دنيا به نسبت باقى ماندن افراد در اين دنياست.  پر واضح است كه مدّت زمان توقّف هر انسانى در اين دنيا كوتاه و ناچيز است.  امام (ع) عبارت «سملة» را براى باقيمانده دنيا استعاره آورده اند و آن را به باقيمانده آب در ته ظرف و به جرعه اى از «مقله» تشبيه كرده اند، جهت تشبيه كلام حضرت اين است كه «اگر تشنه، ته مانده ظرف آب را بمكد سيراب نخواهد گرديد» يعنى همان طور كه شخص تشنه اگر مختصر آبى در ته ظرف و يا جرعه اى در «مقله» بيابد و آن را بچشد سيراب نمى شود، دنياخواه و تشنه لذّتهاى آن، چنانچه باقيمانده عمر خود را از لذايذ دنيا بچشد، تشنگى اش رفع نشده و دردش دوا نمى يابد. بنا بر اين سزاوار اين است كه از دنياخواهى دست برداشته، هوس و شهوات خود را از دنيا قطع كند. با توجّه به اين حقيقت است كه مى فرمايند:  «فازمعوا عباد اللّه الرّحيل...»:  «بندگان خدا تصميم قطعى بر كوچ كردن از دنيا بگيريد». پس از تحقير دنيا و ايجاد نفرت از آن دستور مى دهد كه بطور قطع از آن دل برداشته و تصميم جدّى بر كوچ كردن گرفته، توجّه به خدا پيدا كرده، طىّ طريق به سوى خدا را آغاز كنند. معناى كوچ كردن از دنيا همين توجّه پيدا كردن به خداست.  پس از بيان اين حقيقت مى فرمايند: «المقدور على اهلها الزوال»:  «از بين رفتن دنيا امرى مقدر و حتمى است» با يادآورى اين موضوع كه به ناچار دنيا از انسان جدا مى شود تمايل و رغبت افراد را نسبت به آن از ميان مى برد، و از آرزوهاى دور و دراز در باره لذتهاى دنيا نهى مى كند. چنان كه قبلا متذكر شديم، اين آرزوها آخرت را به دست فراموشى مى سپارند.  امام (ع) عبارت: «و لا يغلبنّكم ...»: را براى تذكّر اين حقيقت كه مغلوب آرزوهاى خود نگردند و به دفاع از حفظ سعادت خود برخيزند، آورده است، و سپس نهى مى فرمايند كه توهّم طولانى بودن عمر و بعيد شمردن غايت زندگى كه همانا مرگ است، فريب شان ندهد، زيرا طولانى دانستن عمر و دور شمردن مرگ دل را سخت كرده و موجب غفلت و بى خبرى از ياد خدا مى شود، چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ الله».  چنان كه توضيح داده شد اوّلين موضوعى كه در خطبه بررسى شده است ناپايدارى دنيا و لزوم حذر از آن بود.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 311 و من خطبة له عليه السّلام و هى الثانية و الخمسون من المختار فى باب الخطب و هى ملتقطة من خطبة طويلة خطب بها يوم النّحر رواها الصّدوق مرسلة في كتاب من لا يحضره الفقيه على ما ستطلع عليه و شرح ما أورده السّيد في الكتاب في ضمن فصلين:الفصل الاول:ألا و إنّ الدّنيا قد تصرّمت و آذنت بانقضاء و تنكّر معروفها و أدبرت حذّاء فهي تحفز بالفناء سكاّنها، و تحدو بالموت جيرانها، و قد أمرّ منها ما كان حلوا، و كدر منها ما كان صفوا، فلم يبق منها إلّا سملة كسملة الإداوة، أو جرعة كجرعة المقلة لو تمزّزها الصّديان لم ينقع، فأزمعوا عباد اللّه الرّحيل عن هذه الدّار المقدور على أهلها الزّوال، و لا يغلبنّكم فيها الأمل، و لا يطولنّ عليكم الأمد.اللغة:(تصرّمت) انقطعت و فنيت و (آذنت) بالمدّ أعلمت و (تنكّر) جهل و (الحذاء) السّريعة الذّهاب و روى جذّاء بالجيم و هى منقطعة النّفع و الخير و (حفزه) يحفزه من باب ضرب دفعه من خلفه، و بالرّمح طعنه، و عن الأمر أعجله و أزعجه، و حفز الليل النّهار ساقه و (أمرّ) الشّيء صار مرّا و (كدر) الماء كدرا من باب تعب زال صفائه و كدر كدورة من باب صعب.و (السملة) بالفتحات البقيّة من الماء يبقى في الاناء و (الاداوة) بالكسر المطهرة و (المقلة) بفتح الميم و سكون القاف حصاة للقسم يقسم بها الماء عند قلته في المفاوز و في السّفر تلقى في الماء ليعرف قدر ما يسقى كلّ واحد منهم و (التّمزّز) تمصّص الشّراب قليلا قليلا و (الصّديان) كعطشان لفظا و معنى و (نقع) ينقع أى سكن عطشه و (ازمعت) الأمر أى أجمعت و عزمت على فعله و (المقدور) المقدّر الذى لا بدّ منه و (الأمد) بالتّحريك الغاية.الاعراب:حذّاء منصوب على الحال، و الرّحيل منصوب على المفعوليّة.المعنى:اعلم انّ مدار هذا الفصل من الخطبة على فصول ثلاثة.الفصل الاول:متضمّن للتّنفير عن الدّنيا و التّحذير منها و النّهى عن عقد القلب عليها و الأمر بالرّحيل عنها، و إليه أشار بقوله (ألا و إنّ الدّنيا قد تصرّمت)اى انقطعت (و آذنت بانقضاء) قد مضى في شرح الخطبة الثّامنة و العشرين و الخطبة الثّانية و الأربعين ما يوضح معنى هذه الفقرة من كلامه عليه السّلام، فان رجعت إلى ما ذكرناه هناك تعرف أنّ مراده عليه السّلام من تصرّم الدّنيا و انقطاعها هو تقضى أحوالها الحاضرة شيئا فشيئا و أنّ المراد من إعلامها بالانقضاء هو الاعلام بلسان الحال على ما مرّ تفصيلا. (و تنكّر معروفها و أدبرت حذاء) و هى اشارة إلى تغيّرها و تبدّلها و سرعة انقضائها و ادبارها حتّى أنّ ما كان منها معروفا لك يصير في زمان يسير مجهولا عندك و ادنى ما هو شاهد على ذلك هو حالة شبابك الذي كنت انس إليه متبهجا به كيف طرء عليها المشيب في زمان قليل:فولّى الشّباب كأن لم يكن          و حلّ المشيب كأن لم يزل        كأنّ المشيب كصبح بدا         و أمّا الشّباب كبدر أفل     (فهى تحفز بالفناء سكّانها) اى تعجلهم و تسوقهم أو تطعنهم برماح الفناء و تدفعهم من خلفهم حتّى توقعهم في حفرتهم (و تحدو بالموت جيرانها) حتّي توصلهم إلى دار غربتهم، أفلا ترى إلى السّلف الماضين و الأهلين و الأقربين كيف توالت عليهم السّنون و طحنتهم المنون و فقدتهم العيون، أو لا ترى إلى الملوك و الفراعنة و الأكاسرة و السّياسنة كيف انتقلوا عن القصور و ربات الخدور إلى ضيق القبور.باتوا على قلل الجبال تحرسهم          غلب الرّجال فلم ينفعهم القلل        و استنزلوا بعد عزّ عن معاقلهم          إلى مقابرهم يابئس ما نزلوا       ناداهم صارخ من بعد ما دفنوا         أين الأسرة و التّيجان و الحلل        أين الوجوه التّي كانت محجّبة         من دونها تضرب الأستار و الكلل     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 314 فأفصح القبر عنهم حين سائلهم          تلك الوجوه عليها الدّود تنتقل        قد طال ما أكلوا فيها و هم شربوا         فأصبحوا بعد طول الأكل قد أكلوا       و طال ما كثروا الأموال و ادّخروا         فخلّفوها على الأعداء و ارتحلوا       و طال ما شيّدوا دورا لتحصنهم          ففارقوا الدّور و الأهلين و انتقلوا       أضحت مساكنهم و حشا معطلة         و ساكنوها إلى الأجداث قد رحلوا       سل الخليفة إذ وافت منيّته          أين الجنود و أين الخيل و الخول        أين الكنوز التي كانت مفاتحها         تنوء بالعصبة المقوين لو حملوا       أين العبيد التي أرصدتهم عددا         أين الحديد و أين البيض و الأسل        أين الفوارس و الغلمان ما صنعوا         أين الصّوارم و الخطّية الذبل        أين الكفاة أ لم يكفوا خليفتهم          لمّا رأوه صريعا و هو يبتهل        أين الكماة التي ماجوا لما غضبوا         أين الحماة التي تحمى به الدّول        أين الرّماة أ لم تمنع بأسهمهم          لمّا أتتك سهام الموت تنتصل        هيهات ما منعوا ضيما و لا دفعوا         عنك المنيّة إذ وافى بك الأجل        و لا الرّشا دفعتها عنك لو بذلوا         و لا الرّقى نفعت فيها و لا الخيل        ما ساعدوك و لا واساك أقربهم          بل سلّموك لها يا قبح ما فعلوا «1»    (و قد أمرّ منها ما كان حلوا و كدر منها ما كان صفوا) و ذلك مشاهد بالوجدان و مرئي بالعيان، إذ الامور التي تقع لذيذة فيها و يجدها الانسان في بعض الأحيان حلوة صافية عن الكدورات خالية عن مرارة التّنغيص هي في معرض التّغير و التّبدّل بالمرارة و الكدر، فما من أحد تخاطبه بما ذكر إلّا و يصدق عليه أنّه قد عرضت له من تلك اللذات ما استعقب صفوتها كدرا و حلاوتها مرارة إمّا من شباب تبدّل بمشيب أو غنى بفقر أو عزّ بذلّ أو صحّة بمرض.استعاره (فلم يبق منها إلّا سملة كسملة الاداوة أو جرعة كجرعة المقلة لو تمزّزها الصّديان) و تمصّصها العطشان لم يرو و (لم ينقع) قال الشّارح البحراني: هذا______________________________ (1) الابيات مقتبسة من الديوان المنسوب الى امير المؤمنين (ع) منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 315 تقليل و تحقير لما بقي منها لكلّ شخص شخص من النّاس، فانّ بقاء ماله على حسب بقائه فيها و بقاء كلّ شخص فيها يسير و وقته قصير، و استعار لفظ السّملة لبقيتها و شبهها بقيّة الماء في الاداوة و بجرعة المقلة، و وجه الشّبه ما أشار إليه بقوله:لو تمزّزها الصّديان لم ينقع، أى كما أنّ العطشان الواجد لبقيّة الماء في الاداوة أو الجرعة لو تمصّصها لم ينقع عطشه، كذلك طالب الدّنيا المتعطش إليها الواجد لبقيّة عمره و لليسير من الاستمتاع فيه بلذّات الدّنيا لا يشفى ذلك غليله و لا يسكن عطشه.ثمّ أنّه بعد التّنبيه على تحقير الدّنيا و التّنفير عنها أمر بالرّحيل عنها بقوله (فازمعوا عباد اللّه الرّحيل عن هذه الدّار المقدور على أهلها الزوال) يعنى إذا كانت الدّنيا بهذه المثابة من الدّنائة و الحقارة معقبة صفوها للكدورة متغيّرة حلاوتها إلى المرارة فلا بدّ لكم من العزم على الرّحيل عنها بقطع العلايق الدّنيوية عن القلب و الاقبال إلى اللّه و الرغبة إلى رضوان اللّه مع ما قدّر في حقّ أهلها من الزّوال و كتب لسكانها من الرّحيل و الانتقال، أفلا تنظر إلى الامم الماضية و القرون الفانية و إلى من عاشرتهم من صنوف النّاس و شيّعتهم إلى الارماس كيف اخترمتهم أيدى المنون من قرون بعد قرون، أ و لا تعتبر ممّن مضى من أسلافك و من وارته الأرض من الافّك، و من فجعت به من اخوانك و نقلت إلى دار البلا من أقرانك.فهم في بطون الارض بعد ظهورها         محاسنهم فيها بوال دواثر       خلت دورهم منهم و اقوت عراصهم          و ساقتهم نحو المنايا المقادر       و خلوا عن الدّنيا و ما جمعوا لها         و ضمّتهم تحت التّراب الحفاير    (و) بعد ما اعتبرت بما رأيته من الأهلين و الاخوان، و ادّكرت بما شاهدته من الامثال و الأقران فالبتة (لا يغلبنكم فيها الأمل و لا يطولنّ عليكم) فيها (الأمد) أى لا تتوّهم طول مدة البقاء فيها مع ما شاهدت من قصر مدّتها و قرب زوالها.الترجمة:از جمله خطب لطيفه و شريفه آن حضرتست در بيان تحقير دنياى فانى و ترغيب به عقباى جاودانى مى فرمايد:آگاه باشيد كه بدرستى دنيا روى آورده بانقطاع و فنا و اعلام كرده است به زوال و انقضاء و مجهول شده است معروف آن بجهت اين كه باندك فرصتى و كمتر مدتى تغيير و تبديل مى يابد لذايذ آن بر ضدّ آن، و پشت كرده و ادباد نموده در حالتى كه سرعت كننده و شتابنده است، پس آن ميراند بنيزه فنا ساكنان خود را و ميراند بسوى مرگ همسايگان خود را، و به تحقيق كه تلخ گشت از دنيا آنچه بود شيرين و با كدورت و ناصاف شد از آن آنچه بود صاف و گزين، پس باقى نمانده است از دنيا مگر بقيه مانند بقيه آب در مطهره يا مقدار يك آشاميدن مثل مقدار يك آشاميدن كه بمقله اخذ نمايند در وقت قحط آبي كه اگر بمكد آن بقيه و جرعه را صاحب عطش فرونه نشاند تشنگى او را پس عزم نمائيد اى بندگان خدا بر كوچ نمودن از اين سراى پر جفا كه مقدّر شده است در حق اهل او زوال و فنا، و بايد كه غالب نشود شما را در اين دنيا آرزوى نفس و هوا و بايد كه توهم ننمائيد در اين سرا در ازى مدت و طول بقا را.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 175 گزيده يى از اين خطبه به روايتى قبلا آورده شد و آنچه كه اينك مى آوريم به روايت ديگرى است كه با يكديگر تفاوت دارد. [اين خطبه با عبارت «الا و ان الدنيا قد تصرمت و آذنت بانقضاء» (همانا دنيا فانى است و اعلام به سپرى شدن كرده است) شروع مى شود، كه پس از توضيح پاره يى از لغات و اصطلاحات، نخست اشاره يى كلامى در مورد اعتقاد معتزليان بغداد و بصره درباره اينكه آيا ثواب دادن در قبال انجام اوامر خداوند و اطاعت بر خداوند متعال واجب است يا نه، آورده است و سپس تحت عنوان: «اشعارى كه در نكوهش دنيا سروده شده است» مجموعه اشعارى كه يكصد و شصت و دو بيت است عرضه داشته كه از شاعران معروف است و برخى را هم بدون آنكه از شاعر نام ببرد آورده است و به اصطلاح از مجموعه زهديات بسيار پسنديده است و ترجمه آن خارج از مقوله تاريخ مى باشد و فقط به ترجمه يكى دو بيت آخر اين مجموعه كه با آن جلد سوم شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد تمام مى شود بسنده خواهد شد.]ابو العتاهيه مى گويد: «تو مى خوابى و چشم مرگها از تو نمى خوابد. اى خفته بسيار خواب براى مرگ بيدار شو و به خود آى. همگان به پيشگاه پروردگار «روز دين» خواهيم رفت و همه دشمنان در پيشگاهش جمع مى شوند». خداى يگانه به تنهايى ما را بسنده است و درودهاى او برگزيدگان خلقش سرور ما محمد و خاندان پاك او باد.  
بخش ۲ : تلاش برای آخرت [منبع]

ثواب الزُهّاد :
فَوَاللَّهِ لَوْ حَنَنْتُمْ حَنِينَ الْوُلَّهِ الْعِجَالِ وَ دَعَوْتُمْ بِهَدِيلِ الْحَمَامِ وَ جَأَرْتُمْ جُؤَارَ مُتَبَتِّلِي الرُّهْبَانِ وَ خَرَجْتُمْ إِلَى اللَّهِ مِنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ الْتِمَاسَ الْقُرْبَةِ إِلَيْهِ فِي ارْتِفَاعِ دَرَجَةٍ عِنْدَهُ أَوْ غُفْرَانِ سَيِّئَةٍ أَحْصَتْهَا كُتُبُهُ وَ حَفِظَتْهَا رُسُلُهُ، لَكَانَ قَلِيلًا فِيمَا أَرْجُو لَكُمْ مِنْ ثَوَابِهِ وَ أَخَافُ عَلَيْكُمْ مِنْ عِقَابِهِ.

الوُلّهِ العِجَال : جمع والهة، هر حیوان ماده اى كه بچه اش گم شده باشد، در اصل «الوله» بمعنى از دست دادن عقل است. 
هَدِيلُ الحَمَام : ناله كبوترى كه جفت خود را از دست داده. 
جَاَرْتُم : فرياد كشيديد. 
المُتَبَتِّل : عابد، زاهد. 
حَنَنتُم : اظهار محبت نموديد، ناله محبت سرداديد 
وُلَّه : جمع والهه، مادرى كه در اثر از دست دادن فرزندش حيران شود 
عِجال : شترى كه فرزندش گم شده 
هَديل الحَمام : صداى ناله كبوتر در اثر از دست دادن جفتش 
جَئَرتُم : صدا و فرياد و ناله كنيد 
مَُتبَتّل الرُهبان : راهب و عابدى كه از دنيا بريده و مشغول عبادت شده 
۲. والايى نعمت هاى قيامت:
به خدا سوگند اگر مانند شتران بچه مرده ناله سر دهيد، و چونان كبوتران نوحه سرايى كنيد، و مانند راهبان زارى نماييد، و براى نزديك شدن به حق، و دسترسى به درجات معنوى، و آمرزش گناهانى كه ثبت شده و مأموران حق آن را نگه مى دارند، دست از اموال و فرزندان بكشيد سزاوار است زيرا: برابر پاداشى كه برايتان انتظار دارم، و عذابى كه از آن بر شما مى ترسم، اندك است. 
(4) سوگند بخدا اگر بناليد مانند ناله شتران غم زده فرزند مرده، و بخوانيد مانند صداى كبوتر، و فرياد و زارى نمائيد مانند فرياد و زارى راهبى كه دنيا را ترك كرده، و از مالها و فرزندان در راه خدا بگذريد براى درخواست تقرّب از جهت بلندى مقام و منزلت نزد او، يا آمرزش گناهى كه نوشته شده و فرشتگان او آن گناه را ثبت نموده اند، هر آينه كم است در مقابل ثوابى كه از جانب خداوند متعال من براى شما اميدوارم، و (همچنين) كم است در برابر عذاب او كه من از آن براى شما مى ترسم (ثواب و پاداش عبادت و پرستش خدا كه من بشما امر ميكنم بيشتر است از پاداش عبادتى كه شما در طلب آن تضرّع و زارى مى كنيد و بآنچه كه وسيله تقرّب است دست مى اندازيد، و عقاب و كيفر معصيتى كه من شما را از آن نهى مى نمايم سختتر است از معصيتى كه شما در آمرزش آن ناله و سوگوارى مى نماييد، خلاصه پاداش عبادت و بندگى خدا و كيفر معصيت و نافرمانى او كه من مى دانم از حيطه ادراك و فهم شما بيرون است، پس كوشش كنيد در آنچه كه امر ميكنم، و چشم بپوشيد از آنچه كه نهى مى نمايم). 
به خدا سوگند، اگر چون اشتران فرزند مرده، ناله سر دهيد و چون، آواز حزين كبوتران جفت گم كرده زارى كنيد، و چون راهبان تارك دنيا فرياد برآوريد و مال و فرزند، رها كرده به سوى خدا رويد تا شما را به خود نزديك سازد و درجات شما فرا برد، يا گناهى را كه رسولان او در دفتر اعمال نوشته اند بزدايد، هر آينه، در برابر ثوابى كه براى شما اميد مى دارم يا در برابر عذابى كه شما را از آن بيم مى دهم، بس ناچيز است و اندك. 
به خدا سوگند! اگر همانند شترانى که بچه هاى خود را از دست داده اند، ناله سر دهيد و همچون کبوتران نوحه گرى کنيد و بمانند راهبان تارک دنيا، زارى نماييد و دست از اموال و فرزندان بکشيد تا به قرب الهى و مقامات بالاى نزد او و آمرزش گناهانى که کاتبان الهى آن را ثبت کرده اند و رسولان او آن را نگهدارى مى کنند دست يابيد، (همه اينها) در برابر ثوابى که من براى شما انتظار دارم و عقوبتى که از آن بر شما بيمناکم بسيار کم و ناچيز است.
به خدا، اگر چون شتر بچه مرده بزاريد و چون كبوتر جفت از دست شده، بانگ برآريد، و چون راهب ترك دنيا گفته فرياد كشيد، و مال و فرزندان در راه قربت خدا دهيد تا رتبت شما افزوده گردد يا گناهانتان بخشوده، گناهانى كه در نامه هاى او ثبت است و شمرده، و فرشتگان وى آنان را از خاطر نبرده اين همه در مقابل ثوابى كه از خدا براى شما اميد مى دارم، و كيفر او كه از آن بر شما اندك است و ناچيز. 
به خدا قسم اگر همچون شتر فرزند مرده غم زده بناليد، و به مانند كبوتر دور از همدم صدا كنيد، و به مثل راهبى تارك دنيا زارى نماييد، و در راه خدا از اموال و فرزندانتان دل برداريد، براى درخواست قرب حق در مرتبه اى بالا، يا براى آمرزش گناهانى كه كتابهاى حق شماره كرده، و فرشتگانش آن را حفظ نموده، هر آينه در برابر پاداشى كه براى شما از خدا اميد دارم، و عقابى كه از آن بر شما مى ترسم كم و اندك است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 598-595   هر قدر در اين راه بکوشيد کم است! به دنبال بحثى که در فراز بالا در مورد کوتاهى عمر دنيا و بى اعتبارى آن گذشت و امام (عليه السلام) با تعبيرات بسيار رسا و گويا اين مطلب را تشريح فرمود، در اين بخش به سراغ اهميت ثواب و عقاب آخرت و سرنوشت انسانها در زندگى ديگر مى رود که هدف نهايى از زندگى دنيا است و به تعبيرى ديگر، آنچه در بخش قبل گذشت مقدّمه اى بود براى بخش دوم، که به هدف نهايى يعنى نيل به قرب خدا و ثوابهاى فوق العاده و پر اهميت الهى و پرهيز از عقابهاى خوفناک او اشاره مى کند. مى فرمايد: «به خدا سوگند اگر همانند شترانى که بچه خود را از دست داده اند ناله سر دهيد و همچون کبوتران نوحه گرى کنيد، و بمانند راهبان تارک دنيا زارى نماييد و دست از اموال و فرزندان بکشيد تا به قرب الهى و مقامات والا نزد او، و آمرزش گناهانى که کاتبان الهى آن را ثبت کرده و رسولان او، آن را نگهدارى مى کنند، دست يابيد، (همه اينها) در برابر ثوابى که من براى شما انتظار دارم و عقوبتى که از آن بر شما بيمناکم بسيار کم و ناچيز است»! (فَوَاللهِ لَوْ حَنَنْتُمْ حَنِينَ(1) الْوُلَّهِ(2) الْعِجَالِ(3) وَ دَعَوْتُمْ بِهَدِيلِ(4) الْحَمَامِ وَ جَأَرْتُمْ جُؤَارَ(5) مُتَبَتِّلِي(6) الرُّهْبَانِ(7) وَ خَرَجْتُمْ إِلَى اللهِ مِنَ الاَْمْوَالِ وَ الاَْوْلاَدِ الْتِمَاسَ الْقُرْبَةِ إِلَيْهِ فِي ارْتِفَاعِ دَرَجَة عِنْدَهُ أو غُفْرَانِ سَيِّئَة أَحْصَتْهَا کُتُبُهُ وَ حَفِظَتْهَا رُسُلُهُ لَکَانَ قَلِيلا فَيَما أَرْجُو لَکُم مِنْ ثَوَابِهِ وَ أَخَافُ عَلَيْکُمْ مِنْ عِقَابِهِ). در اينجا امام (عليه السلام) براى بيان نهايت کوشش در مقام تضرّع و زارى در پيشگاه خدا سه تشبيه را بيان فرموده، نخست: ناله اى که شتران به هنگام از دست دادن فرزندان خودسر مى دهند که ناله اى است بسيار جانسوز و رقّت بار و هر شنونده اى را تحت تأثير خود قرار مى دهد. تشبيه دوم: نوحه گرى کبوتران است. ديده ايم کبوتران هنگامى که دور هم جمع مى شوند گويى به صورت دسته جمعى نوحه گرى دارند. «ابن منظور» در «لسان العرب» مى نويسد: هديل (که در جمله بالا آمده است) گاه به معنى صداى کبوتر و گاه به معنى جوجه آن آمده است، سپس از بعضى نقل مى کند که اعراب چنين مى پندارند که هديل جوجه کبوترى در عهد نوح (عليه السلام) بوده که تنها مى ماند و از شدّت تشنگى مى ميرد و از آن روز تمام کبوتران براى او نوحه گرى مى کنند. تشبيه سوم: گريه و زارى راهبان و تارکان دنيا در ديرهايشان است که در مراسم مختلف خود به صورت فردى يا دسته جمعى نوحه گرى مى کنند و چون رابطه خود را از دنيا بريده اند نوحه آنها سوز ديگرى دارد. امام (عليه السلام) تنها به نوحه گرى پرشور و گريه زارى به درگاه خدا قناعت نمى فرمايد بلکه با جمله (خَرَجْتُم اِلَى اَللهِ مِنَ الاَْمْوالِ وَ اْلاَوْلادِ) اشاره به بالاترين ايثار و فداکارى در اين راه کرده و مى فرمايد: اگر از تمام امکانات زندگى نيز در اين راه براى رسيدن به قرب خدا و ثواب و پاداش او و نجات از عذاب الهى، صرف نظر کنيد باز هم کم و ناچيز است. دليل اين سخن کاملا روشن است، براى اين که تمام عمر دنيا از آغاز تا پايان و تمام نعمتها و ثروتهاى مادى از ازل تا ابد در برابر عمر آخرت و مواهب و نعمتهاى آن جهان، لحظه اى زودگذر و نعمتى ناچيز و قطره اى در برابر دريا است و بديهى است تا اين معرفت و شناخت درباره دنيا و آخرت پيدا نشود آن گذشت و ايثار و آن تضرّع و زارى جانسوز حاصل نخواهد شد. در خطبه «همام» (خطبه 193) درباره پرهيزگاران مى خوانيم: صَبَرُوا اَيّاماً قَصِيْرَةً اَعْقَبَتْهُمْ راحَةً طَوِيْلَةً; «ايام کوتاهى را صبر و شکيبايى کردند (و ايثار و فداکارى نمودند) همين امر راحتى و آرامش طولانى براى آنها به دنبال آورد. *** پی نوشت: 1 ـ «حنين» در اصل به معنى دلسوزى و مهربانى و ترحّم است و معمولا در جايى گفته مى شود که همراه با ناله دردناکى باشد و «اُستن حنّانه» به ستونى چوبى گفته شده که در روايت آمده: پيامبر به آن تکيه مى کرد و براى مردم خطبه مى خواند; هنگامى که منبرى براى پيامبر ساختند، حضرت روى آن منبر مى نشست و خطبه مى خواند، آن ستون از فراق پيامبر ناله کرد. 2 ـ «ولّه» جمع «واله» و «والهه» است از ماده «وَلَه» (بر وزن ولع) به معنى شدّت غم يا شادى است که هوش را از سر مى برد. 3 ـ «عجال» جمع «عجول» از ماده «عجله» به معنى سرعت در انجام کارى است و گاه به زنانى که فرزند خود را از دست داده و مضطربانه ناله سر مى دهند اطلاق مى شود. 4 ـ «هديل» گاه به جوجه کبوتر و گاه به صداى کبوتر اطلاق شده است و در اصل از ماده «هدل» (بر وزن عدل) به معنى سستى يا صداى ملايم آمده است. 5 ـ «جؤار» معنى مصدرى دارد و به معنى فرياد آميخته با تضرّع و کمک خواستن است. 6 ـ «متبتّل» از ماده «تبتّل» به معنى جدا شدن و کناره گيرى کردن است و به حالت رهبانهايى که از جامعه دورى مى گزينند و در گوشه اى به عبادت مشغول مى شوند، اطلاق مى شود و اگر به بانوى اسلام فاطمه زهرا «بتول» گفته شده، به خاطر آن است که به حالت انقطاع رسيده بود و از نظر فضل و معرفت جدا و برتر از ديگر زنان بود و در بعضى از روايات آمده است که «تبتّل» به معنى بلند کردن دست به درگاه خدا (هنگام تضرّع و زارى کردن) است. 7 ـ «رهبان» جمع «راهب» از ماده «رهب» (بر وزن رحم) در اصل به معنى ترسيدن است; ترسى که آميخته با خويشتندارى باشد و «رهبانيت» به معنى شدّت تعبّد و ترک دنيا آمده است و آن بدعتى بوده که گروهى از مسيحيان در آيين مسيح گذاردند: به اين صورت که زنان و مردان تارک دنيا از ازدواج براى هميشه چشم مى پوشند و از فعاليت هاى اجتماعى خودداری می کردند.   
شرح علامه جعفری«فو الله لو حننتم حنين الوله العجال و دعوتم بهديل الحمام و جارتم جوار متبتلي الرهبان و خرجتم الي الله من الاموال و الاولاد التماس القربه اليه في ارتفاع درجه عنده او غفران سيئه احصتها كتبه و حفظتها رسله لكان قليلا فيما ارجولكم من ثوابه و اخاف عليكم من عقابه» (سوگند بخدا، اگر مانند شتر بچه گم كرده بناليد و چونان كبوتري كه يار مانوس خود را از دست داده است، زاري كنيد و مانند تاركان دنيا از خوف و خشيت خداوندي فرياد برآوريد، و از اموال و فرزندان خود دل كنده براي طلب اعتلاي منزلت و تقرب ببارگاه ربوبي يا براي بخشوده شدن گناهي كه كتابهاي الهي آنرا شمرده و رسولانش آنرا حفظ كرده‌اند، رو به خدا برويد، در برابر آن پاداشي كه از خدا براي شما اميد دارم و در برابر كيفر و عقابي كه براي شما مي‌ترسم، اندك خواهد بود). آنچه كه در پشت پرده در انتظار فرزندان آدم است بالاتر از آنست كه قابل تصور باشد: «ما تطلع الشمس و لا تغيب الا لامر شانه عجيب»( ابوالعتاهيه) (آفتاب طلوع و غروب نمي‌كند، مگر براي موضوعي كه داراي شان شگفت‌انگيز است).  تا مايه‌ي طبع‌ها سرشتند         ما را ورقي دگر نوشتند كار من و تو بدين درازي         كوتاه كنم كه نيست بازي (نظامي گنجوي) يك احساس عالي و فهم برين كه مستند به مشاهده‌ي حقايق و واقعياتست، براي عقول سليم و وجدانهاي پاك اثبات مي‌كند كه: چرخ با اين اختران نغز خوش زيباستي          صورتي در زير دارد آنچه در پيداستي (ميرفندرسكي) گمان نرود كه اين يك احساس شاعرانه و فهم ذوقي خوشايند است. بلكه چنانكه گفتيم مستند به مشاهده‌ي حقايق و واقعياتست. شايد شما تشبيه كر مادرزادي را شنيده باشيد كه راسل در اين باره آورده است (با اينكه مي‌دانيم راسل از عشاق دلباخته‌ي علم و درباره‌ي مسائل ماوراي طبيعي به نوعي آلرژي مبتلا بوده است) تشبيه راسل را در اينجا مي‌آوريم: ما في المثل به كر مادرزادي شباهت داريم كه در ميان يك عده موزيسين بزرگ شده و از روي روابطي كه بين قطعات نت موسيقي و نواختن آنها وجود دارد، بقواعد مربوطه واقف شده و مي‌تواند نتهاي موسيقي را بخواند و اركستري را هدايت كند. حال اگر اين كر مادرزاد از طريق ايما و اشاره بتواند توضيحات ديگران را درك كند، كم كم متوجه مي‌شود كه نتهاي موسيقي و حركات نوك انگشتان و ساير حركات نوازندگان در كيفيت ذاتي خود نماينده‌ي چيزهائي كاملا متفاوت از ظواهري هستند كه براي او مشهود ميباشند، ولي ادراك ارزش موسيقي و چگونگي آهنگهاي صوتي آن براي او غير ممكن است. حال دانش ما از طبيعت هم چيزي شبيه باين است. ما مي‌توانيم نتهاي طبيعت را بخوانيم و به مشخصات رياضي آنها پي ببريم، اما استنباط ما از اينكه اين نتها نماينده‌ي چه چيزهائي هستند، بيشتر از حدود استنباط آن شخص كر درباره‌ي اينكه نتهاي موسيقي معرف چيزي به غير از ظواهر خود مي‌باشند، نيست، حتي آن كر مادرزاد از يك لحاظ هم بر ما رجحان دارد و آن اينكه ما از زندگي در ميان يك عده كه صداي موسيقي طبيعت را بشنوند نيز محروميم و در حقيقت همه‌ي ما درباره‌ي درك نتهاي طبيعت كر هستيم. استادي در كنار ما نيست كه آهنگ واقعي نتهاي طبيعت را شنيده و اقلا با ايما و اشاره ما را براي ادراك كيفيات ذاتي آنها راهنمائي كند ملاحظه مي‌شود كه راسل با آن حساسيت كه به مسائل ماوراي طبيعي دارد، نتوانسته است اين حقيقت را پوشيده بدارد كه كل واقعيتها در همين اجزا و پديده‌ها و روابط محسوس و ملموس جهان طبيعت خلاصه نمي‌شود. يك عبارت ديگر از راسل را درباره‌ي همين اعتراف نقل مي‌كنيم و سپس نتيجه‌ي هر دو عبارت را بيان مي‌داريم: اگر امور جهان را چنان تصور كنيم كه از يك عالم ابدي خارجي وارد جهان ما مي‌شوند، و نه از اين نظرگاه كه زمان را همچون خورنده هر چه كه هست مي‌نگرد، در چنين صورتي من گمان مي‌كنم كه تصوير درست‌تري از جهان خواهيم داشت. اگر هم زمان واقعيتي داشته باشد توجه كردن به اينكه اين واقعيت اهميتي ندارد، نخستين منزل در راه حكمت است. آيا صريح‌تر از اين عبارات سراغ داريد كه يك متفكر علم پرست كه ضمنا اكثر سخنانش درباره‌ي ماوراي طبيعت نوعي حساسيت را نشان مي‌دهد، بيان مي‌دارد كه اصول و مبادي و واقعيات اصيل اين جهان طبيعت در پشت پرده‌ي آنست؟ نكته‌ي قابل توجه اينكه راسل ميگويد: حتي كر مادرزاد از يك لحاظ هم بر ما رجحان دارد و آن اينكه ما از زندگي در ميان يك عده كه صداي موسيقي طبيعت را بشنوند نيز محروميم و در حقيقت همه‌ي ما درباره‌ي درك نتهاي طبيعت كر هستيم. استادي در كنار ما نيست كه آهنگ واقعي نتهاي طبيعت را شنيده و اقلا با ايما و اشاره ما را براي ادراك كيفيات ذاتي آنها راهنمائي كند. اين جملات از شخصي مانند راسل واقعا شگفت‌انگيز است، زيرا تا آنجا كه من با تاليفات اين شخص آشنائي دارم، مي‌توانم بگويم: از نظر اطلاعات و آگاهي به تاريخ فلسفه و حكمت و اديان الهي و شخصيتهاي بسيار با عظمت اديان، از اشخاص كم نظير است. آيا او همه‌ي اين مردان با عظمت را خيال پرور و فريب خورده تلقي كرده است؟!!! آيا داد و فرياد استاتيدي بزرگ مانند ابراهيم خليل و موسي بن عمران و ديگر انبياي بني‌اسرائيل و عيسي بن مريم و محمد بن عبدالله (ص) و پيشواياني مانند علي بن ابيطالب (ع) و اولياء الهي مانند ابوذرها و عرفائي مانند جلال الدين مولويها نمي‌تواند ما را با آهنگ واقعي نتهاي طبيعت آشنا بسازد؟! آيا قيافه‌اي جدي‌تر از قيافه‌هاي انساني- ملكوتي اين اساتيد و رهبران انتظار داريم كه آهنگ واقعي نتهاي طبيعت را به ما بشنوانند؟!! آيا اين اساتيد و رهبران و مربيان در ارتباط با واقعيات طبيعت مرتكب خطا شده بودند؟! آيا علي بن ابيطالب (ع) واقع گراترين انسان درباره‌ي طبيعت نبوده است؟! آيا علي بن ابيطالب (ع) از عالي‌ترين قدرت (خواه قدرت طبيعي و حيات اجتماعي و خواه قدرت مالكيت بر خويشتن) برخوردار نبوده است؟! او با كمال آشنائي با طبيعت و در كمال قدرت بوده است كه آهنگ نتهاي طبيعت را براي بشريت تعليم فرموده است، نهايت امر گوش شنوائي مي‌خواهد و اين گوش آن عضو مادي نيست، بلكه گوش عقل سليم و وجدان است كه حساسيت و شنوائي آن با بكار بردن مشروبات الكلي و بي‌بند و باري در اشباع شهوات و عشق به مقام و شهرت و خودپرستي، از بين مي‌رود و آدمي حتي نمي‌تواند صداي خودش را هم بنشود. ممكن است بگوئيد: چطور ممكن است آدمي صداي خودش را نشنود؟ پاسخ اين سوال آسان است و احتياجي به تتبع و فحص گفتار و رفتار شخصيتهاي گمشده در زير آوارهاي قرون و اعصار گذشته ندارد، همين لحظه بر گرديد و ورق قبلي اين صفحه را بار ديگر با دقت ببينيد و جمله‌ي خود آقاي راسل را با دقت بخوانيد كه صريحا ميگويد: اگر امور جهان را چنان تصور كنيم كه از يك عالم ابدي خارجي وارد جهان ما مي‌شوند و نه از اين نظرگاه كه زمان را همچون خورنده‌ي هر چه كه هست مي‌نگرد، در چنين صورتي من گمان مي‌كنم كه تصوير درست‌تري از جهان خواهيم داشت اين عبارات را كه صريحا واقعيات ماوراي طبيعت و تاثير آنها را در طبيعت گوشزد مي‌كند، بخاطر بسپاريد، سپس داد و فرياد كاپلستون را كه يك استاد عاليقدر علمي و ماوراي طبيعي است در مصاحبه با راسل به آن عبارت ضميمه كنيد و نتيجه بگيريد. بحث كاپلستون با راسل باينجا مي‌رسد كه اگر خدا را انكار كنيم و يا تاثير او را در جهان طبيعت ناديده بگيريم، چه ميشود؟ كاپلستون فرياد ميزند هيچ تفاوتي ما بين فرمانده بازداشتگاه بلزن (سمبل شقاوت) و سراستافورد كريپس يا اسقف كانتربوري نمي‌ماند. (باصطلاح ما مسلمانها هيچ فرقي ميان ابن ملجم و علي بن ابيطالب نمي‌ماند) ملاحظه مي‌كنيد كه اين يك سخن كاملا جدي در شنواندن موسيقي طبيعت است كه آقاي راسل مي‌توانست بشنود، ولي مي‌بينيم كه راسل با كمال جديت انگشتان خود را بگوشهايش فرو برده و دست به كار مغالطه و سفسطه بازي مي‌شود.  سوال و جواب اين دو شخص چنين شروع مي‌شود: كاپلستون: خوب، بگذاريد طرز رفتار فرمانده بازداشتگاه بلزن را بعنوان مثال در نظر بگيريم. اين طرز رفتار بنظر من و شما نامطلوب مي‌آيد. در نظر آدولف هيتلر ظاهرا اين رفتار خوب و مطلوب بوده است، تصور مي‌كنم كه شما ناچار خواهيد بود اذعان كنيد كه اين طرز رفتار براي هيتلر خوب بوده است و براي شما بد. راسل: نه، من تا اين حد پيش نمي‌روم. منظورم اينست كه بنظر من مردم ممكن است در اين مورد هم مثل ساير موارد اشتباه كنند. اگر شما يرقان داشته باشيد، چيزهائي را زرد مي‌بينيد كه زرد نيستند. شما اشتباه مي‌كنيد. (هيتلر اگر فرمانده بازداشتگاه بلزن را كه انسان بد است، خوب ببيند، اشتباه مي‌كند) پس از آنكه راسل مسئله‌ي خوب و بد را مربوط به احساسات مي‌نمايد … كاپلستون: قبول، پس در اين صورت هيچ محك عيني خارج از احساسات براي محكوم كردن طرز رفتار فرمانده بلزن وجود ندارد؟ راسل: نه بيش از آنچه براي آدم رنگ كور وجود دارد كه عينا در يك همچو وضعي است. ما آدم رنگ كور را چرا عقلا محكوم مي‌كنيم؟ نه براي اينست كه در اقليت است؟ كاپلستون: من مي‌گويم براي اينكه همچو آدمي فاقد يك چيزي است كه قاعدتا جز طبيعت آدمي است. راسل: بله، اما اگر در اكثريت بود كه همچو حرفي نمي‌زديم. (حتما براي خطاي راسل در اين پاسخ به پاورقي مراجعه فرمائيد). كاپلستون: پس شما مي‌گوئيد كه خارج از احساس هيچ محكي وجود ندارد كه ما به كمك آن تمايز بين رفتار فرمانده بلزن و رفتار مثلا سراستافورد كريپس يا اسقف كانتربوري را از هم تميز بدهيم؟ راسل: احساس در اينجا قدري بيش از اندازه ساده شده است. ما بايد اثرات اعمال و احساسات خودمان نسبت به آن اثرات را هم به حساب بياوريم. مي‌شود اين طور استدلال كرد كه فلان نوع رويدادها از نوعي هستند كه آدم دوست دارد و بهمان نوع از نوعي كه آدم دوست ندارد، بعد بايد اثرات اعمال را به حساب بياوريد. شما خيلي راحت مي‌توانيد بگوييد كه اثرات اعمال فرمانده بلزن دردناك و نامطبوع بوده است. درست دقت كنيد كه راسل براي لغزيدن ازواقعيتي كه در رويارويش قرار گرفته است، خود را به چه در و ديواري ميزند؟! آخر مگر مي‌توان با اين جملات شبيه به شوخيهاي بيمزه (اينراه آدم دوست دارد، آنرا آدم دوست ندارد) حساب حساس‌ترين مسئله‌اي را كه براي بشريت مطرح است، تصفيه نمود؟! اين چه پاسخي است كه راسل به كاپلستون مي‌دهد كه: شما براحتي مي‌توانيد بگوئيد كه اثرات اعمال فرمانده بلزن دردناك و نامطبوع بوده است حالا به پاسخي كه كاپلستون به اين سخن راسل مي‌دهد، دقت كنيد: كاپلستون: موافقم، براي همه‌ي آدمهاي بازداشتگاه خيلي دردناك و نامطبوع بوده است. اين پاسخ به سخن راسل معنايش اينست كه ناراحتي آنانكه در بازداشتگاه بلزن بوده‌اند، صحيح است، زيرا تحت شكنجه و غوطه‌ور در رنج بوده‌اند، اما كساني كه بيرون از آن بازداشتگاه بوده‌اند، هيچ دليلي براي احساس درد و رنج آنان وجود ندارد. ولي راسل اين درد و رنج را به همه‌ي انسانهائي كه بيرون از بازداشتگاه هستند نيز تعميم مي‌دهد. راسل: بله، ولي نه تنها براي آدمهاي توي بازداشتگاه بلكه براي آدمهاي بيرون هم كه درباره‌ي اين اعمال فكر كرده‌اند، دردناك بوده است. كاپلستون: بله، در عالم تخيل كاملا درست است. معناي اين پاسخ اينست كه رنج كشيدن يا احساس ناراحتي اشخاص بيرون از بازداشتگاه، خيالات محض است، يا يك احساس بي‌اساسي است كه بهيچ مبنائي اصيل متكي نيست. اين اعتراض كاپلستون بر مباني فكري راسل در مسئله‌ي مورد بحث هيچ جوابي ندارد ولي با اينحال، چون آقاي راسل مي‌خواهد صداي آن استادي را كه تلاش مي‌كرد موسقي طبيعت را بگوشش بنوازد، ناشنيده بگيرد، مي‌گويد: بله، من در اين مورد بيش از مورد ادراك رنگ احتياج به دليل ندارم. بعضي مردم هستند كه خيال مي‌كنند همه چيز زرد است، بعضي مردم يرقان دارند و من با اين مردم موافق نيستم، من نمي‌توانم ثابت كنم كه هيه چيز زرد نيست، دليلي براي اثبات اين موضوع در دست نيست، ولي بيشتر مردم با من موافقنند كه همه چيز زرد نيست و بيشتر مردم هم با من موافقند كه فرمانده بلزن اشتباه مي‌كرد!!! اولا آقاي راسل در ص 191 وقتي كه مي‌خواهد علت اينكه بعضي چيزها زرد بنظر مي‌رسند را بيان كند، چنين مي‌گويد: خوب، چرا يك چيز زرد بنظر مي‌رسد و يك چيز ديگر آبي، من از دولت سر فيزيكدانها مي‌توانم به اين سئوال كمابيش جواب بدهم گويا اين دولت سر فيزيكدانها را راسل در اينجا فراموش كرده است كه مي‌گويد: من نمي‌توانم ثابت كنم كه همه چيز زرد نيست!! واقعا جاي شگفتي است، اگر هر يك از رنگها از نظر فيزيكي مربوط به تموجات و نور مي‌باشد، چنانكه هست، مسلما شما براي اثبات و تعيين هر يك از آنها با عدد و واقعيت سر و كار داريد، مسلما آن عدد از امواج و آن ارتباط با نور كه موجب بروز نمود رنگ زرد مي‌باشد، موجب بروز رنگ آبي و بنفش و سرمه‌اي نمي‌باشد. پس اثبات اينكه همه چيز زرد نيست ممكن است. اكنون دقت فرمائيد در اين مقايسه‌اي كه راسل ميان اين دو مسئله‌ي: بيشتر مردم با من موافقند كه همه چيز زرد نيست و بيشتر مردم با من موافقند كه فرمانده بلزن اشتباه مي‌كرد انجام مي‌دهد!! اولا- چنانكه در گذشته اشاره كرديم، راسل اكثر مردم را بدين ترتيب تخطئه کرده است كه عقل سليم در مردم بسيار كمياب است و هر كس در مغزش زاويه‌اي براي جنون دارد، بنابراين فرمايش! راسل مي‌توان گفت: از كجا ميدانيد كه موافقت بيشتر مردم با شما در اينكه همه چيز زرد نيست يكي از فعاليتهاي زاويه‌ي جنون همان مردم نباشد؟ ثانيا- مقايسه ميان خوبي شخصيتهاي رشد يافته مانند پيامبران و اولياءالله و بدي اشقيا مانند فرمانده بازداشتگاه بلزن با رنگ زرد و آبي كه بعضي مردم رنگ زرد را دوست دارند و بعضي ديگر آبي را (نهايت امر كسانيكه رنگ زرد را دوست دارند، عددشان بيشتر است، پس من هم با كسانيكه رنگ زرد را دوست دارند، چون اكثريتند موافقم!) جز براي ناشنيده گرفتن صداي استادي كه مي‌خواهد موسيقي طبيعت را براي راسل قابل درك بسازد، علت ديگري نمي‌توان پيدا كرد. آيا موسي بن عمران و فرعون، ابراهيم خليل و شداد، محمد بن عبدالله (ص) و ابوجهل، علي بن ابيطالب (ع) و ابن ملجم مانند رنگ زرد در مقابل رنگ آبي است فقط با اين تفاوت كه مثلا دوستداران رنگ زرد بيشترند؟!!! يك عبارت هم از ماكس پلانك فيزيكدان بسيار مشهور قرن درباه‌ي اينكه واقعيات اصيل اين جهان طبيعت در پشت پرده‌ي آنست، مي‌آوريم: كمال مطلوب فيزيكدان شناسائي جهان خارجي حقيقي است، با اينهمه يگانه وسايل كاوش او، يعني اندازه‌گيريهايش، هرگز درباره‌ي خود جهان حقيقي چيزي باو نمي‌آورند، اندازه‌ها براي او چيزي جز پيامهائي كم و بيش نامطمئن نيستند يا به تعبير هلمهولتز جز علاماتي نيستند كه جهان حقيقي به او مخابره مي‌كند و سپس او به همان طريقي كه زبانشناس مي‌كوشد تا سندي را كه از بقاياي تمدني ناشناخته است بخواند، در صدد نتيجه‌گيري از آنها بر مي‌آيد. اگر زبانشناس بخواهد به نتيجه‌اي برسد بايد اين را چون اصلي بپذيرد كه سند مورد مطالعه معنائي در بر دارد. اين مسائل كه تاكنون مطرح كرديم براي اثبات اين حقيقت بود كه نه تنها علم نمي‌تواند واقعيات و اسرار پشت پرده‌ي طبيعت را كه مباني اصيل طبيعت و جريانات آن هستند، منكر شود، بلكه خود علم است كه ميگويد: مطالعه‌ي دقيق طبيعت ما را به اعتقاد به واقعيات پشت پرده‌ي طبيعت كه بسيار با اهميت مي‌باشند، رهنمون مي‌گردد. راه ديگري براي اثبات واقعيات پشت پرده‌ي طبيعت وجود دارد كه درون آدمي است، يك احساس خالص و فهم ناب و درك عالي جهان طبيعت را بدون واقعيات و مبادي ماوراي طبيعي مانند جانداري دم بريده و بي سر تلقي نمي‌كند. اين احساس و فهم و درك با اين دستور كه سرت را پائين بينداز و بخور و بخواب، مرگ نزديك است و مرگ پايان كار است تضاد آشتي‌ناپذير دارد كه با شوخيهاي اپيكوري و دگماتيسمهاي منتهي به نيهيليسم، قابل آشتي كردن نيستند. و آنچه كه در پشت پرده است با ابديت و مبناي حيات حقيقي ما مربوط است، لذا اميرالمومنين عليه‌السلام در نهج‌البلاغه آنهمه اصرار به حركت و كوشش در راه تامين بعد ابديت روح انساني دارد. آينده‌ي فوق العاده با اهميت، در انتظار انسانها: آيات قرآني و روايات معتبر و مخصوصا نهج البلاغه‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام هشدارهاي شديدي درباره‌ي منزلگه نهائي و عالم ابديت و سراي آخرت داده‌اند. اينهمه هشدارها و آگاه‌سازيها از يكطرف، و جريان اسرارآميز عالم طبيعت كه با سكوت بسيار اعجاب‌انگيز در دل هر انسان بيداري غوغاها بر پا مي‌كند، از طرف ديگر و احساس بسيار ناب و عالي درباره‌ي عاقبت فضيلتها و شقاوتها كه به تنهائي مي‌تواند عكس العمل بسيار با اهميت پشت پرده را ثابت نمايد، از طرف سوم، گوياي يك خبر بزرگي است كه همه انبياء و اولياء و حكماي راستين با كمال جديت ابراز نموده‌اند، اهميت اين خبر بقدري است كه اميرالمومنين آن راستگوترين راستگويان ميفرمايد: اگر مانند شتر بچه گم كرده بناليد و چونان كبوتري كه يار مانوس خود را از دست داده است، زاري كنيد و مانند تاركان دنيا از خوف و خشيت خداوندي فرياد برآوريد و از اموال و فرزندان خود دل كنده، براي طلب اعتلاي منزلت و تقرب ببارگاه ربوبي يا براي بخشودن شدن گناهي كه كتابهاي الهي آنرا شمرده و رسولانش آنرا حفظ كرده‌اند، رو به خدا برويد، در برابر آن پاداشي كه از خدا براي شما اميد دارم و در برابر كيفر و عقابي كه براي شما مي‌ترسم، اندك خواهد بود. شايد بعضي از ساده‌لوحان نتوانند با نظر به بي‌اهميتي و سادگي زندگي كه از حيات دنيوي برداشت نموده‌اند، مطالب اميرالمومنين (ع) را هضم كنند. و چه فراوانند اينگونه افراد. بايد مغز اين ساده‌لوحان را در برداشتي كه از حيات دارند، آگاه ساخت باينكه شما درباره‌ي حيات انساني چه فكر ميكنيد؟ اگر چنين مي‌انديشيد كه حيات شما يك پديده‌ي تصادفي در يك طبيعت تصادفي بوجود آمده و مانند كفي ناپايدار روي آب است كه بوجود مي‌آيد و بسرعت هم نابود مي‌شود و راه نيستي را پيش مي‌گيرد؟! اگر درباره‌ي حيات چنين مي‌انديشيد، اي بينوايان، شما حتما به خطا رفته‌ايد و اين خود شمائيد كه با اين تفكرات عاميانه‌ي محض حقيقت زندگي را پوچ و هيچ نموده و قدرت انديشيدن در حقيقت زندگي و ماوراي آنرا از دست داده‌ايد. اما يك نوع تفكر ديگر درباره‌ي زندگي هم وجود دارد كه اگر خيالات بي سر و ته و تلقينات بي‌اساس كه مغز شما را پر كرده است، فرصتي داد، باين نوع تفكر نيز بپردازيد، و نترسيد، زيرا اگر سودي هم براي شما نداشته باشد، ضرري نخواهيد كرد. نمونه‌هايي از قضايائي كه با اين نوع تفكر درباره‌ي حيات داريم، بقرار زير است: 1- حيات انساني با يك موج انديشه مي‌تواند يك جامعه‌اي را دگرگون بسازد. 2- حيات انساني بقدري مي‌تواند از لطافت و ظرافت عالي برخوردار باشد كه همه‌ي انسانها را جزئي از خود بداند. 3- حيات انساني بقدري لطيف و زيبا مي‌شود كه هستي را مانند يك بوته گل زيبا تلقي كند. 4- حيات انساني بقدري به خشونت مي‌گرايد كه خود را با قيافه‌ي خصومت روياروي عالم هستي مي‌بيند. 5- حيات انساني بقدري حساسيت پيدا مي‌كند كه: من كه ملول گشتمي از نفس فرشتگان يعني ظريف و لطيف‌ترين حقيقتي كه دم فرشتگان ملكوتي است، او را ناراحت و ملول مي‌نمايد. 6- با اينحال وقتي كه عشق در دل او راه ميابد، قدرتي كه در برابر همه‌ي جهان هستي مي‌تواند مقاومت كند، در خود مي‌بيند: قال و مقال عالمي مي‌كشم از براي تو. 7- حيات انساني وقتي كه در ظلمات جهل فرو رفت، همه‌ي جهان را تاريك مي‌بيند. 8- حيات انساني وقتي كه با نور معرفت منور گشت، جهان را پر از فروغ الهي مي‌بيند. 9- حيات انساني اگر معناي محبت را درك كرد و آنرا در جان خود به عنوان عنصر فعال درآورد، به همه‌ي جانداران محبت مي‌ورزد. 10- بالعكس، اگر حيات انساني بغض و عداوت را در جان خود به عنوان عنصر فعال درآورد، گوئي آن جلاد خون آشام است كه نابود كردن همه‌ي همه‌ي جانداران را وظيفه‌ي حتمي خود مي‌داند. 11- حيات انساني اگر استقلال پيدا كرد، جهان هستي را در گوشه‌اي از مغز خود در مي‌يابد، بدون اينكه احساس سنگيني نمايد. 12- حيات انساني با داشتن مغز و روان معتدل هرگز محدوديتي براي اراده‌ي خود قائل نمي‌شود. 13- حيات انساني هرگز از بدست آوردن امتيازات سير نمي‌شود. 14- حيات انساني تا آنجا پيش مي‌رود كه بجز خدا نبيند. 15- حيات انساني تا آنجا به عقب برمي‌گردد كه در اين جهان سترگ بجز از خود چيز ديگري را نمي‌بيند حتي خود را تا حد خدائي براي خويشتن در مي‌آورد. اينست وضع مغزي و رواني انسان كه هم از ابعاد مثبت تا بينهايت بالا مي‌رود و هم از ابعاد منفي تا بي‌نهايت به پستي سقوط مي‌كند. آيا وضع چنين انساني وحشتناك نيست؟ آيا اين موجود نبايد سخت نگران آينده‌اش باشد؟ آيا نتايج اين استعدادها و فعاليتهاي آنها چه در جهت مثبت و چه در جهت منفي موجب دهشت و نگراني شديد نيست؟. آيا با پذيرش اين مطلب كه بكار انداختن استعدادهاي مثبت و سازنده اين موجود، كه او را تا جاذبه‌ي پيشگاه ربوبي پيش مي‌برد، نبايد به زر و زيور و مال و منال محدود و چند روزه‌ي دنيا دل نبندد؟   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 300 موضوع دوّمى كه در خطبه بدان توجّه داده شده، آگاه ساختن مردم از ثواب و عقاب بزرگ خداوند است، پس از آن كه حضرت دنيا را تحقير كرده و از آن برحذر داشت، به كوچ كردن از دنيا دستور داده و سپس اشاره فرموده است به چيزهايى كه شايسته است بزرگ داشته شوند و توجّه بدانها معطوف شود، و سزاست كه به آنها اميد نيست و يا از آنها خائف و ترسان بود، عبارتند از: پاداشهاى خداوندى و يا عقاب و كيفرهاى اخروى، ثواب و عقاب خداوند بسيار عظيم، و در خور توجّه عميق است. اسبابى كه بدان انسانها كسب ثواب و دفع عذاب مى نمايند، به نسبت اميدوارى در جلب ثواب و دفع عقاب، بسيار اندك و ناچيزاند. وسايلى كه افراد به كار مى گيرند عبارتند از: شدّت تألّم و ناراحتى، توجّه و التفات به خداوند، همواره نيايش به درگاه خداوند داشتن و تضرّع و زارى كردن، مانند بيتابى و التهابى كه راهبان دارند و از دنيا قطع علاقه كرده اند. اين نهايت كوششى است كه انسانها در جلب رضايت حق و دورى از عذاب خداوند مى توانند داشته باشند. تمام امور مذكور به لحاظ جنبه عبادى و پرستش حق متعال قابل دقّت و توجّه است.  در باره اين كه چرا حضرت نيايش انسانها را به بريدن از دنياى راهبان تشبيه كرده بايد گفت به لحاظ شهرتى بوده كه آنان در شدت زارى و تضرع در درگاه خداوند داشته اند.  و بايد توجّه داشت كه نهايت زهد و وارستگى، و رسيدن به قرب خدا، قطع علاقه كردن از مال و اولاد است.  حضرت بيان اين موضوع كه «هر چه عبادت كنيد به نسبت بخششهاى خداوندى ناچيز است» را به صورت يك قضيّه شرطيّه متّصله آورده اند، كه مقدّم آن عبارت از: «و لو حننتم... تا رسله» مى باشد و تالى يا بخش دوّم آن عبارت: «لكان ذلك قليلا... من عقابه» است كلمه «التماس» مفعول له جمله است.  خلاصه مقصود حضرت از بيان اين جملات اين است كه اگر تمام اسبابى كه ممكن است از جهت تقرّب و نزديكى به خدا مانند عبادت، زهد و پارسايى را فراهم آوريد و مصرّانه از خداوند نزديكى به وى را طلب كنيد و از حق تعالى بخواهيد كه يك درجه مقام شما را بالا برد و يا يك گناه شما را از آنچه در دفتر و الواح محفوظ الهى ثبت گرديده ببخشد، باز هم آنچه شما اميد تقرّب و بلندى منزلت از مقام قدس الهى را داريد بيشتر است از عبادت و تضرّعى كه براى تقرّب انجام مى دهيد. همچنين آمرزشى كه شما از گناهان خود مى خواهيد بيشتر است، از آنچه فكر مى كنيد، با تقرّب به خدا از خود، دور ساخته ايد. بنا بر اين سزاوار است، آن كه زيادى منزلت و مقام در پيشگاه خداوند مى خواهد، خود را به تمام و كمال آماده تقرّب به خداوند كند. البتّه خداوند از آنچه در تصوّر اوست فزونتر عنايت مى فرمايد و آن كه از گناهان خود هراسناك است، خود را به تمام و كمال براى دورى از گناهان خالص گرداند، البتّه خداوند بيش از آن كه در تصوّر اوست و فكر مى كند كه با خوف و خشيت از خود دور كرده است عقوبت و كيفر را از او دور مى گرداند.  سخن در شناخت اين حقيقت است كه خداوند، براى بندگان شايسته خود پاداش بزرگى فراتر از تصور آنها فراهم كرده، و براى ستمكاران، كيفرى دردناك بيش از آن كه در انديشه بشر در اين دنيا بگنجد آماده ساخته است.  هر چند ادراك افراد در شناخت حقايق متفاوت است، امّا هيچ كدام قابليت درك ثواب مخلصين و كيفر منحرفين را ندارند.  با وجودى كه اميدوارى ثواب براى شايستگان و ترس از عذاب براى بدكاران است. حضرت به اين دليل اميدوارى و خوف را بخويشتن نسبت داده اند، كه اشرف مخلوقات زمان خود بوده اند، لذا مى فرمايند: با وجود كمال عبادت اميدى به ثواب شما ندارم و از كيفر خداوند بر شما بيمناكم، زيرا آن بزرگوار بر امورى اطّلاع داشته اند كه ديگران از آن آگاه نبوده اند.  ***  
منهاج البراعه (خوئی)فواللّه لو حننتم حنين الولّه العجال، و دعوتم بهديل الحمام، و جأرتم جؤار متبتّلي الرّهبان، و خرجتم إلى اللّه من الأموال و الأولاد، التماس القربة إليه في ارتفاع درجة عنده، أو غفران سيّئة أحصتها كتبه، و حفظها رسله، لكان قليلا فيما أرجو لكم من ثوابه، و أخاف عليكم من عقابه.اللغة:و (الحنين) مصدر بمعنى الشوق واصله ترجيع النّاقة صوتها أثر ولدها. و (الوله) جمع واله من الوله و هو ذهاب العقل و فقد التّميز و (العجال) جمع عجول و هى النّاقة التي تفقد أولادها و (هديل الحمام) نوحها و (جار) يجار من باب منع جارا و جؤارا بالضّم رفع صوته و تضرّع و استغاث و (التّبتل) الانقطاع إلى اللّه باخلاص النّية.الاعراب:و قوله التماس منصوب على المفعول له، و لكان قليلا جواب لو حننتم.المعنى:و الفصل الثاني:متضمّن للتّنبيه على عظيم ثواب اللّه و عقابه، فانّه بعد ما نبّه على تحقير الدّنيا و التّحذير عنها و أمر بالعزم على الجدّ و الارتحال أشار إلى ما ينبغي أن يهتمّ به منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 316 و يلتفت إليه و يرجي و يخشى من ثواب اللّه و عقابه فأشار إلى تعظيمها بتحقير الأسباب و الوسايل التي يتوصّل بها العباد، و يعتمدون عليها في الفوز إلى الثّواب و الهرب من العقاب.و قال (فو اللّه لو حننتم) إلى اللّه مثل (حنين الوله العجال) شوقا و رغبة (و دعوتم) له تعالى (بهديل) مثل هديل (الحمام) استيحاشا و وحشة (و جأرتم) إليه سبحانه بمثل (جؤار متبتّلى الرّهبان  «1») خوفا و خشية (و خرجتم إلى اللّه من الأموال و الأولاد) و تركتم الأوطان و البلاد و فعلتم كل ذلك (لا لتماس القربة إلى اللّه) و ثمينا للوصول إلى رضوان اللّه (في ارتفاع درجة عنده أو غفران سيئة أحصتها كتبه و حفظها رسله) الكرام البررة (لكان) ذلك كلّه (قليلا فيما أرجو لكم من ثوابه و أخاف عليكم من عقابه.) و محصّله على ما ذكره البحراني هو أنكم لو أتيتم بجميع أسباب التّقرّب إلى اللّه الممكنة لكم من عبادة و زهد ملتمسين بذلك التّقرّب إليه في أن يرفع لكم عنده درجة أو يغفر لكم سيّئة أحصتها كتبه و الوجه المحفوظة لكان الذي أرجوه من نوابه للمتقرّب إليه في أن يرفع منزلته من حضرة قدسه أكثر ممّا يتصوّره المتقرّب أنّه يصل إليه بتقرّبه، و لكان الذي أخافه من عقابه على المتقرّب في غفران سّيئة عنده أكثر من العقاب الذي يتوّهم أنّه يدفعه عن نفسه بتقرّيه.فينبغي لطالب الزّيادة في المنزلة عند اللّه أن يخلص بكليّته في التقرّب إليه ليصل إلى ما هو أعظم ممّا يتوّهم أنّه يصل إليه من المنزلة عنده، و ينبغي للهارب من ذنبه إلى اللّه أن يخلص من هول ما هو أعظم مما يتوهم انه يدفعه عن نفسه بوسيلته، فانّ الأمر في معرفة ما أعدّ اللّه لعباده الصالحين من الثواب العظيم و ما أعدّه لأعدائه الظالمين من العقاب الأليم أجلّ ممّا يتصوّره عقول البشر ما دامت في عالم الغربة، و إن كان عقولهم في ذلك الادراك متفاوتة، و لمّا كانت نفسه القدسيّة أشرف نفوس الخلق لاجرم نسب الثّواب المرجوّ لهم و العقاب المخوف عليهم إلى رجائه و خوفه و ذلك لقوّة اطلاعه من ذلك على ما لم يطلعوا عليه. «2»______________________________ (1) و التشبيه بهم لشهرتهم بشدّة التضرّع منه. (2) حيث قال أرجو و أخاف، منه.الترجمة:پس قسم به خداوند كه اگر ناله كنيد شما مثل ناله كردن شتران حيران و سر گردان كه گم نماينده باشند بچه كان خود شان را، و بخوانيد خدا را بنوحه حزين مثل نوحه نمودن كبوتران، و تضرع نمائيد بخداوند مانند تضرع نمودن زاهدان نصارى و بيرون آييد از أموال و اولاد بجهة خدا در بلند شدن درجه نزد او سبحانه و تعالى، يا آمرزيدن گناهى كه شمرده باشد آن گناه را نامه اعمال و ضبط نموده باشد او را فرشتگان حضرت ذو الجلال هر آينه باشد اين جمله اندك در آنچه اميد مى دارم براى شما از ثواب دادن او و در آنچه مى ترسم از براى شما از عقاب كردن او.  
بخش ۳ : شکر نعمتهای خدا [منبع]

نِعَم الله :
وَ [بِاللَّهِ] تَاللَّهِ لَوِ انْمَاثَتْ قُلُوبُكُمُ انْمِيَاثاً وَ سَالَتْ عُيُونُكُمْ مِنْ رَغْبَةٍ إِلَيْهِ أَوْ رَهْبَةٍ مِنْهُ دَماً ثُمَّ عُمِّرْتُمْ فِي الدُّنْيَا مَا الدُّنْيَا بَاقِيَةٌ، مَا جَزَتْ أَعْمَالُكُمْ عَنْكُمْ وَ لَوْ لَمْ تُبْقُوا شَيْئاً مِنْ جُهْدِكُمْ أَنْعُمَهُ عَلَيْكُمُ الْعِظَامَ وَ هُدَاهُ إِيَّاكُمْ لِلْإِيمَانِ.

انْمَاثَتْ انْمِيَاثاً : كاملا ذوب شد. 
إنماثَت : آب شد 
مَا جَزَت : پاداش نمى باشد 
جُهد : سعى و تلاش و كوشش 
بخدا سوگند، اگر دل هاى شما از ترس آب شود، و از چشم هايتان با شدّت شوق به خدا، يا ترس از او، خون جارى گردد، و اگر تا پايان دنيا زنده باشيد و تا آنجا كه مى توانيد در اطاعت از فرمان حق بكوشيد، در برابر نعمت هاى بزرگ پروردگار، بخصوص نعمت ايمان، ناچيز است. 
(5) و سوگند بخدا اگر براى شوق به حقّ تعالى يا براى ترس از او دلهاى شما گداخته شود و از چشمهايتان خون جارى گردد و بدين منوال زندگى كنيد در دنيا مادامى كه باقى است، اين اعمال و منتهى درجه كوشش شما برابرى با نعمتهاى بزرگ خداوند كه بشما عطاء فرموده نمى نمايد، و مساوى راهنمائى نمودن او شما را بسوى ايمان نمى گردد. 
به خدا قسم، اگر از عشق به خداوند يا از ترس او دلهايتان گداخته شود و از شوق و بيم از چشمانتان خون روان گردد و، تا دنيا باقى است، در همين حال بمانيد، اين اعمال و نهايت كوششى كه در طاعت او به كار مى بريد، در برابر نعمتهای بزرگ كه خدا به شما ارزانى داشته، هيچ است و در برابر اين موهبت كه شما را به ايمان راه نموده است بى مقدار. 
به خدا سوگند اگر دلهاى شما به کلّى آب شود و چشمهايتان از شدّت شوق به خدا يا از خوف او خون ببارد سپس تا پايان دنيا زنده بمانيد و تا آنجا که در توان داريد در اطاعت خداوند تلاش و کوشش کنيد باز اعمال شما پاسخگوى نعمت هاى عظيم الهى بر شما نيست; به ويژه نعمت هدايت شما به سوى ايمان (بنابراين به اعمال ناچيز خود مغرور نشويد).
به خدا، اگر دلهاى شما يكسره بگدازد، و ديده هاتان از شوق پروردگار يا از بيم كردگار قهّار سيل خون روان سازد، و چند كه دنيا پايدار است در آن بمانيد -و كوشش كنيد تا توانيد- اين همه كرده هاى شما پاداش نعمتهاى بزرگ او نخواهد بود، و با نعمت ايمان كه شما بدان راه را نمايانده، كجا برابرى تواند بود. 
به خدا سوگند اگر به خاطر شوق حق و ترس از او دلهاى شما آب شود، و ديدگانتان خون ببارد، سپس به اندازه بقاى دنيا عمر كنيد، باز هم كار كردهاى خوب شما - هر چند از هيچ كوششى دريغ نكنيد - با نعمت هاى عظيمى كه به شما داده، و با هدايتى كه جهت بر خوردارى از ايمان به شما مرحمت فرموده برابرى نخواهد داشت. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 602-599   عظمت و گستردگى نعمت هاى الهى: در اين بخش از خطبه امام(عليه السلام) به بيان عظمت نعمت هاى الهى بر انسانها مى پردازد تا حس شکرگزارى و قدردانى از نعمت ها را در وجود همه ما زنده کند، همان شکرى که دريچه اى به سوى تکامل و پيشرفت انسان و کليد قرب الى الله است. براى دومين بار در اين خطبه سوگند ياد مى فرمايد و مى گويد: «به خدا قسم اگر دلهاى شما به کلّى آب شود و چشمهايتان از شدّت شوق به خدا و يا از خوف او (به جاى قطرات اشک) خون ببارد، سپس تا پايان دنيا زنده بمانيد و تا آنجا که در توان داريد در اطاعت خدا تلاش و کوشش کنيد، باز اعمالتان پاسخگوى نعمت هاى عظيم الهى بر شما نيست، به ويژه نعمت هدايت شما به سوى ايمان (بنابراين به اعمال ناچيز خود مغرور نشويد و بدانيد همه آنها در برابر نعم الهى همچون قطره اى است در برابر دريايى عظيم و ژرف). «وَ تَاللهِ لَوِ انْمَاثَتْ قُلوبُکُمُ انْمِيَاثاً(1)، وَ سَالَتْ عُيُونُکُمْ مِنْ رَغْبَة إِلَيْهِ وَرَهْبَة مِنْهُ دَماً، ثُمَّ عُمِّرْتُمْ فِي الدُّنْيَا، مَا الدُّنْيَا بَاقِيَةٌ، مَا جَزَتْ أَعْمَالُکُمْ عَنْکُمْ ـ وَ لَوْ لَمْ تُبْقُوا شَيْئاً مِنْ جُهْدِکُمْ ـ أَنْعُمَهُ عَلَيْکُمُ الْعِظَامَ، وَ هُدَاهُ إِيَّاکُمْ لِلاِْيمَانِ». در واقع امام (عليه السلام) با بيانى عميق و زيبا بالاترين تلاش انسان را از نظر کميت و کيفيت در طريق اطاعت پروردگار تشريح کرده، از نظر کيفيت تا آن حد که تمام وجود انسان در مسير طاعت ذوب شود و تمام ذرّات جسمش فرياد کشد و روحش در اوج آسمان عبوديت تا آنجا که در توان انسان است به پرواز درآيد و از نظر کميت اين کار در تمام طول عمر دنيا ادامه يابد، باز هم نمى تواند حق شکر نعمتهاى خدا و حتى حق شکر يکى از نعمت هايش را بجا آورد. بلکه بنابر مضمون احاديثى که از معصومين (عليه السلام) رسيده توفيق اطاعت و شکرگزارى خود نعمت ديگرى است که انسان بايد شکر آن را هم اضافه بر ساير نعمت ها بجا آورد، و چه زيبا گفته است شاعر: شُکْرُ الاِْلهِ نِعْمَتَهُ مُوْجِبَةٌ لِشُکْرِهِ *** وَ کَيْفَ شُکْرى بِرَّهُ وَ شُکْرُهُ مِنْ بِرِّهِ شکر خداوند خود نعمتى است که شکر ديگرى را بر انسان واجب مى کند. چگونه مى توانم شکر نيکى هاى او را بجا آورم در حالى که شکر او نيز از نيکى هاى او است. و همان گونه که در بالا اشاره شد شاعر اين مضمون را از احاديث معصومين (عليه السلام) گرفته است.(2) در واقع امام (عليه السلام) مى خواهد با اين تعبيرات به نامحدود بودن نعمتهاى الهى اشاره کند. شبيه تعبيرى که درباره علم خداوند در آيه 27 سوره لقمان آمده که مى فرمايد: (وَ لَوْ اَنَّ ما فِى اْلاَرْضِ مِنْ شَجَرَة اَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ اَبْحُر ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللهِ); «اگر همه درختان روى زمين قلم شود و دريا براى آن مرکّب گردد و هفت دريا بر آن افزوده شود همه آنها تمام مى شود، ولى کلمات خدا پايان نمى گيرد.» آرى بندگان راهى جز اين ندارند که از تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورند و گرنه آنچه سزاوار خداوندى او است هيچکس نمى تواند که بجا آورد. قابل توجه اين که امام (عليه السلام) در اينجا روى نعمت ايمان تکيه مى کند و مى فرمايد: «وَ هَداهُ اِيّاکُمْ لِلاِْيْمانِ» و اين در واقع از قبيل ذکر خاص بعد از عام است. در جمله قبل اشاره به مجموعه نعمت هاى بزرگ الهى مى کند و در اين جمله اشاره به خصوص نعمت ايمان که برترين آنهاست مى فرمايد، همان گونه که در قرآن مجيد آمده است: (بَلِ اللهُ يَمُّنُّ عَلَيْکُمْ اَنْ هَداکُمْ لِلاِْيْمانِ)(3); بلکه خداوند اين نعمت بزرگ را به شما بخشيده که شما را به ايمان هدايت کرده است. نعمت ايمان، تنها از اين نظر که کليد سعادت بشر و جواز ورود در بهشت جاويدان است اهميّت ندارد، بلکه از جهت اين که انگيزه اى براى تمام فضائل و کارهاى نيک، و مانع و رادعى نيک براى کارهاى زشت و رذائل اخلاقى است، اهميت دارد و در واقع زيربناى همه برنامه هاى سازنده دين است. و جالب اين که هدايت را به خدا نسبت مى دهد، هر چند انسان با اختيار خود آن را مى پذيرد; اين به خاطر آن است که تا امداد الهى در اين راه نباشد و معلّمان آسمانى و کتب روشنگر الهى نباشد هيچ کس راهى به جايى نمى برد و به همين دليل هر شب و روز در تمام نمازها از خداوند تقاضاى هدايت مى کنيم. در پايان اين خطبه توجه به اين نکته شايسته به نظر مى رسد که بخش اول، جنبه مقدمه اى دارد و دلها را از طريق توجه دادن به ناپايدارى دنيا و گذرا بودن آن آماده مى سازد و در بخش دوم و سوم آنها را متوجّه اطاعت فرمان خدا و کسب فضائل و دفع رذائل مى نمايد. با اين تفاوت که در بخش دوم تکيه بر اهميت قرب الى اللّه شده و هرگونه تلاشى را براى رسيدن به اين هدف شايسته مى داند و در بخش سوم از طريق مسأله شکر منعم و سپاسگزارى به درگاه بخشنده اين همه نعمت ها وارد مى شود. چرا که وجدان همه انسانها گواهى بر لزوم شکر منعم است. *** پی نوشت: 1 ـ «انمياث» از ماده «موث» (بر وزن موت) به معنى حل کردن چيزى در آب است و «انمياث» که از باب انفعال مى باشد به معنى حل شدن و ذوب شدن است و در خطبه بالا به معنى نهايت تلاش و کوشش در راه خداست. 2 ـ اين احاديث را که از امام سجاد و امام صادق (عليه السلام) نقل شده مى توانيد در «بحارالانوار» جلد 13 صفحه 351 و در مناجات «شاکرين» از مناجاتهاى پانزده گانه امام سجاد (عليه السلام) مطالعه فرماييد. 3 ـ سوره حجرات، آيه 17.  
شرح علامه جعفری«و الله لو انماثت قلوبكم انمياثا وسالت عيونكم من رغبه اليه او رهبه منه دما ثم عمرتم في الدنيا باقيه ماجزت اعمالكم عنكم و لو لم تبقوا شيا من جهدكم انعمه عليكم العظام و هداه اياكم للايمان» (سوگند بخدا، اگر دلهاي شما ذوب شود و چشمان شما بجهت رغبت به لطف او يا بجهت بيم از عذاب او (بجاي اشك) خون بريزد، سپس در اين دنيا بمقدار بقا دنيا عمر كنيد، اعمال شما شايستگي برابري با نعمتهاي عظيم خداوندي و با هدايتي كه براي برخورداري از ايمان بشما عنايت فرموده است، نخواهد داشت). مطالب مربوط به اين جملات در تفسير جملات قبلي مطرح شده است، مراجعه شود.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 303 موضوع سوّمى كه حضرت در اين خطبه بدان پرداخته اند، تذكّر نعمتهاى بزرگ حق تعالى بر بندگان است. بندگان خدا را به اين حقيقت توجّه داده اند، كه اگر تمام تلاش و كوشش آنها را در انجام امورى كه اطاعت خداست مصروف دارند، اميدواريى نيست كه بتوانند آنچه لازمه شكرگزارى است بجاى آورند. فرمانبردارى و عبادت آنها كوچكتر از آن است كه نعمتهاى بزرگ خداوند را جبران كند، چنان كه در گذشته اين موضوع را بخوبى شرح داديم. امام (ع) توضيح اين مطلب را به صورت يك قضيه شرطيّه متصله كه مقدّم آن مركّب از چند امر است آورده اند.  مقدمه اول مى فرمايند: اگر دلهاى شما از ترس و اميد به خداوند ذوب شود، گداختن و ذوب شدن دل را كنايه از نهايت ترس توأم با اميدوارى و پرستش حق متعال آورده اند. مقدمه دوم و اگر از ديدگان شما به جاى اشك خون ببارد.  مقدمه سوم و اگر شما تا ما دام كه جهان باقى است عمر كرده و اشك بباريد.  نتيجه آن كه اعمال شما جبران نعمتهاى خداوند را نخواهد كرد. كلمه «انعمه» منصوب و مفعول فعل «جزت» مى باشد كلمه «هداه» در محلّ نصب و عطف بر انعمه است.  در باره اين كه چرا حضرت كلمه «هداه» را جدا آورده اند با اين كه هدايت جزو نعمتهاى الهى است بايد يادآور شد كه هدايت در ميان نعمتهاى خداوندى برترين نعمت است، مقصود نهايى كه بنده حق تعالى خواستار آن است هدايت و راهيابى است، تمام نعمتهايى كه خداوند به انسان بخشيده، در جهت رسيدن انسان به هدايت مى باشد، بلكه بايد گفت هيچ نعمتى خلق نشده و به افراد افاضه نشده است، مگر براى اين كه قلب انسان توجّه به خدا پيدا كند و نفسش آماده پذيرش صورت هدايت از بخشنده هدايت شود. آرى هدايتى كه موجب گذر از وادى ظلمت جهالت به سوى پروردگار شده و سبب نجات انسان از گمراهى و هدايت به راه راست مى گردد.  تأكيد اين موضوع را كه تمام اعمال عبادى شما و اشكهاى جاريتان پاسخ گوى نعمتهاى الهى نيست، حضرت با سوگند به اسم جلاله آورده اند و در آغاز بيان مطلب فرموده اند: و اللّه لو انماثت... «بخدا سوگند اگر دلها ذوب گردد...» فائده اين تذكّر در عبارت حضرت برانگيختن مردم بر اداى شكر و كوشش فراوان در خالص گردانيدن عمل براى خداوند است، زيرا شرمندگى و خجلت دارد كه بخشش آن همه نعمت از جانب خداوند و اندك بودن شكر، در برابر نعمتهاى حق تعالى توجّه به غير خداوند داشته باشيم.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 312 و تاللّه لو انماثت قلوبكم انمياثا، و سالت عيونكم من رغبة إليه أو رهبة منه دما، ثمّ عمّرتم في الدّنيا ما الدّنيا باقية، ما جزت أعمالكم، و لو لم تبقوا شيئا من جهدكم أنعمه عليكم العظام، و هداه إيّاكم للإيمان. (9884- 9716)اللغة:و (انماث) القلب ذاب و (الجهد) بالضّم و الفتح الطاقة و (الأنعم) كأفلس جمع النّعمة.الاعراب:و ما في قوله ما الدّنيا باقية ظرفيّة أى مدة بقائه، و جملة و لو لم تبقوا اه معترضة بين الفعل و هو جزت و مفعوله الذى هو أنعمه و العظام صفة الانعم، و هداه بالنّصب المحلّي عطف على أنعمه.المعنى:منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 317و الفصل الثالث:متضمّن للتّنبيه على عظيم نعمة اللّه على العباد و إليه أشار بقوله (و تاللّه لو انماثت قلوبكم انمياثا و سالت عيونكم في رغبة إليه) سبحانه (أو رهبة منه دما ثمّ عمّرتم في الدّنيا ما الدّنيا باقية ما جزت أعمالكم) التي أتيتموها و بذلتم فيها جهدكم و سعيكم (و لو لم تبقوا شيئا من جهدكم أنعمه) التي أنعم بها (عليكم) من نعمه (العظام و هداه اياكم للايمان).يعنى أنّ كلّ ما أتيتم به من الأعمال التي بذلتم جهدكم فيها في طاعة اللّه و ما عساه يمكنكم أن تأتوا به منها فهو قاصر عن مجازاة نعمه العظام و لا سيّما نعمة الهداية التي هى أشرف الآلاء و أفضل النّعماء، مع أنّ القيام بوظايف العبوديّة ليس إلّا بتوفيق منه سبحانه و تأييد منه، و ذلك من جملة نعمه أيضا فكيف يجازى نعمته و نعم ما قيل:شكر الاله نعمة موجبة لشكره          و كيف شكري برّه و شكره من برّه     الترجمة:و سوگند به خدا كه اگر گداخته شود قلبهاى شما گداختنى از ترس الهى، و روان شود چشمهاى شما بجهت رغبت ثواب او و از جهت ترس از عذاب او بخون هاى دمادم پس از آن عمر نمائيد در دنيا مادامى كه دنيا باقيست جزا و مكافات نباشد عملهاى شما كه در اين مدت به عمل آورده ايد و اگر چه باقى نگذاريد چيزى از سعى و طاقت خود بنعمت هاى عظيمه او سبحانه، كه بشما انعام فرموده، و به هدايت و راهنمائى او بسوى ايمان كه در حق شما مرعى داشته: يعنى اگر تا انقراض دنيا مشغول عمل صالح شويد و دقيقه فتور ننمائيد برابرى اين نعم عظيمه كه در حقّ شما التفات فرموده است نخواهد بود. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom