جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۵۱ : تشویق به مبارزه [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) لما غلب أصحابُ معاوية أصحابَه (علیه السلام) على شريعة الفرات بصفين و مَنَعوهم الماء :
قَدِ اسْتَطْعَمُوكُمُ الْقِتَالَ، فَأَقِرُّوا عَلَى مَذَلَّةٍ وَ تَأْخِيرِ مَحَلَّةٍ أَوْ رَوُّوا السُّيُوفَ مِنَ الدِّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْمَاءِ؛ فَالْمَوْتُ فِي حَيَاتِكُمْ مَقْهُورِينَ وَ الْحَيَاةُ فِي مَوْتِكُمْ قَاهِرِينَ.
أَلَا وَ إِنَّ مُعَاوِيَةَ قَادَ لُمَةً مِنَ الْغُوَاةِ وَ عَمَّسَ عَلَيْهِمُ الْخَبَرَ حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أَغْرَاضَ الْمَنِيَّة.

الشَرِيعَة : محل برداشت آب از نهر. 
اسْتَطْعَمُوكُمْ الْقِتَال : شما را بجنگ و نبرد فرا خواندند. 
اللُمَة : گروهى اندك. 
عَمَّسَ عَلَيْهِمُ الخَبَرَ : واقعيات را بر آنان تاريك و مبهم ساخت. 
الَاغْرَاض : جمع غَرَض، نشانه هايى كه به سوى آن تيراندازى مى شود.
شَريعَة : محل و راهى كه براى برداشت آب از آن وارد ميشوند 
استَطعَموكم : از شما طعمه خواسته اند، درخواست نموده اند كه به ايشان طعام دهيد 
رَوُو السُيوف : شمشيرها را سيراب كنيد 
قادَ : رهبرى نموده، پى خود كشيده 
لُمَة : با تشديد : همراهانى، بدون تشديد : عده كمى 
غواة : اشخاص گمراه 
عَمَّسَ : مخفى نموده، بى خبر گذاشته است 
نُحور : گلوها و سينه ها 
(در سال ۳۷ هجرى پس از ورود به صحراى صفّين براى در اختيار گرفتن آب فرات خطاب به خط شكنان سپاه فرمود):
فرمان خط شكستن و آزاد كردن آب فرات:
شاميان با بستن آب شما را به پيكار دعوت كردند.(۱) اكنون بر سر دو راهى قرار داريد: يا به ذلّت و خوارى بر جاى خود بنشينيد، و يا شمشيرها را از خون آنها سيراب سازيد تا از آب سيراب شويد. پس بدانيد كه مرگ در زندگى توأم با شكست، و زندگى جاويدان در مرگ پيروزمندانه شماست. آگاه باشيد، معاويه گروهى از گمراهان را همراه آورده و حقيقت را از آنان مى پوشاند، تا كور كورانه گلوهايشان را آماج تير و شمشير كنند. 
_____________________________(۱) عبد اللّه بن عوف نقل مى  ‏كند: پيش از آنكه سپاه كوفه به صحراى صفّين برسد، سربازان معاويه به فرماندهى «ابو الأعور» رودخانه فرات را در اختيار گرفتند، امام على عليه السّلام «صعصعة بن صوحان» را به سوى معاويه فرستاد كه چرا شريعه فرات را بستند؟ معاويه با ياران خود مشورت كرد. «وليد بن عقبه» و «عبد اللّه بن سعيد» گفتند آب را همچنان بسته نگهداريد تا سپاه كوفه از تشنگى بميرند، ولى «عمرو عاص» گفت «على مردى نيست كه تشنه بماند، او همان مردى است كه مى‏ گفت اگر چهل نفر ياور داشتم حق خود را پس از سقيفه مى‏ گرفتم، اكنون كه بزرگان عراق و حجاز همراه او مى‏ باشند!» معاويه هم چنان دستور داد كه آب را بسته نگه دارند. به فرمان امام عليه السّلام خط شكنان سپاه به فرماندهى امام حسن عليه السّلام حمله كردند، آب را در اختيار گرفته، سپاه معاويه را كنار زدند، امّا امام على عليه السّلام دستور داد كه آب براى هر دو لشكر آزاد باشد، اين عمل جوانمردانه امام، باعث بيدارى بسيارى از شاميان شد كه برخى از آنان به سپاه امام پيوستند. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است آنگاه كه لشگر معاويه در جنگ صفّين بر اصحاب آن بزرگوار پيشى جسته راه ورود به آب فراتر بتصرّف در آورده آنان را از برداشتن آب مانع گشتند:
(1) لشگر معاويه (با تصرّف شريعه فرات و منع شما از برداشتن آب) كارزار با شما را طالبند، پس شما يا بر ذلّت و خوارى اقرار كرده شجاعت و شرافت را از دست بدهيد (اظهار عجز و ناتوانى كرده از تشنگى بيچاره شده خود را به دشمن تسليم نمائيد) يا آنكه شمشيرهاتان را از خونها (ى ايشان) سيراب كنيد تا از آب سير آب شويد، 
(2) پس مرگ (حقيقىّ) در زندگانى شما است اگر مغلوب بشويد، و (حقيقت) زندگانى در مرگ شما است آنگاه كه (بر دشمن) غالب آئيد (مرگ با عزّت و شرافت بهتر است از زندگانى با ذلّت و خوارى) 
(3) آگاه باشيد كه معاويه عدّه قليلى از گمراهان و نادانان را بكار زار آورده (با اينكه لشگر معاويه زياد بوده ايشان را به عدّه قليلى تعبير فرموده، اشاره است باينكه بعلم جنگ آشنا نيستند) و حقيقت امر را (كه جنگ براى بدست آوردن سلطنت و رياست است) از آنان پنهان نموده (و خونخواهى عثمان را بهانه قرار داده) تا اينكه آنها گلوهاى خود را هدف (تيرهاى) مرگ قرار داده اند (از روى نادانى و گمراهى براى كشته شدن آماده هستند). 
سخنى از آن حضرت (ع) هنگامى كه ياران معاويه در صفين بر آب فرات غلبه يافتند و آب را به روى اصحاب او بستند: 
از شما مى خواهند كه بر سفره جنگ مهمانشان كنيد و شما را دو راه در پيش است، يا تن به مذلّت دادن و فرو افتادن از منزلتى كه در آن هستيد، يا سيراب كردن شمشيرها از خون و سيراب كردن خود از آب. اگر مقهور شويد، زندگيتان مرگ است و اگر پيروز شويد، مرگتان زندگى است. بدانيد، كه معاويه جماعتى از گمراهان را به ميدان جنگ كشيد و حقيقت حال از آنان پوشيده داشت، تا گلوهاى خود هدف تير بلا ساختند. 
آنها (سپاه معاويه با بستن آب به روى شما) از شما جنگ طلبيده اند، بنابراين (در برابر اين عمل ناجوانمردانه دو راه در پيش داريد;) يا بايد تن به ذلّت و انحطاط منزلت خويش بدهيد، يا شمشيرهايتان را از خون (اين بيرحمان) سيراب کنيد، تا بتوانيد از آب سيراب شويد. (بدانيد) مرگ در زندگى توأم با شکست شماست، و حيات در مرگ پيروزمندانه شما، آگاه باشيد معاويه گروهى از بيخبران گمراه را همراه خود آورده و حق را با نيرنگ و تزوير بر آنها پنهان نموده، تا آنجا که گلوهاى خويش را آماج تيرها و شمشيرهاى مرگ آور ساخته اند!
و از خطبه هاى آن حضرت است چون سپاهيان معاويه در نبرد صفيّن شريعه فرات را گرفتند و ياران على را از برداشتن آب بازداشتند: 
از شما خواستند تا دست به جنگ بگشاييد. پس يا به خوارى برجاى بپاييد و از رتبه اى كه داريد فروتر آييد، يا شمشيرها را از خون تر كنيد، و آب را از كف آنان به در كنيد. خوار گشتن و زنده ماندنتان مردن است، و كشته گشتن و پيروز شدن، زنده بودن. معاويه گروهى نادان را به دنبال خود مى كشاند و حقيقت را از آنان مى پوشاند. -كوركورانه پى او مى تازند- تا خود را به كام مرگ در اندازند. 
از خطبه هاى آن حضرت است زمانى كه ارتش معاويه در جنگ صفين بر ياران آن حضرت پيشى گرفته، راه ورود به آب فرات را اشغال كردند و لشگر امام را از برداشتن آب مانع شدند:
آنان از شما خوراك جنگ خواستند، يا به پستى تن داده و شرف خود را از دست بگذاريد، يا شمشيرتان را از خون آنان سيراب كرده تا از آب سيراب شويد. زيرا نابودى شما در آن زندگى است كه محصولش شكست از دشمن است، و زندگى شما در آن مرگى است كه نتيجه اش پيروزى بر دشمن است. بدانيد معاويه دسته اى گمراهان منحرف را به دنبال خود آورده، و حقيقت را از آنان پنهان كرده، تا اين بى خبران گلوهاى خود را آماج تير مرگ نموده اند. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 582-571لمّا غلب أصحاب معاوية أصحابه عليه السّلام على شريعة الفرات بصفّين و منعوهم الماء.اين خطبه را امام عليه السّلام زمانى ايراد فرمود كه ياران معاويه بر اصحاب امام عليه السّلام غلبه كرده، و شريعه فرات را در صفّين تصرّف كرده بودند، و آب را از آنها دريغ داشتند. (اين خطبه اصحاب امام عليه السّلام را به خروش در آورد، و با يك حمله شريعه فرات را از دست آنها باز پس گرفتند و آزاد كردند!) خطبه در يك نگاه:«ابن ابى الحديد» در بيان محتوا و شأن ورود خطبه از «نصر بن مزاحم» چنين نقل كرد كه: فرمانده مقدم لشكر معاويه «ابو الاعور سلمى» با مقدمه لشكر على عليه السّلام به فرماندهى «اشتر» درگيرى مختصرى پيدا كرد. «ابو الاعور» كوتاه آمد و خود را كنار كشيد، و بعد خود را به شريعه فرات يعنى محلى كه به آب نزديك بود رساند، و آنجا را در اختيار گرفت و ياران على عليه السّلام را از آب منع كرد و اين در محلى به نام «قنّسرين» در كنار صفّين واقع شد.هنگامى كه خبر به امير مؤمنان على عليه السّلام رسيد «صعصعة بن صوحان» را فرا خواند و فرمود: نزد معاويه برو و بگو ما اين مسير را براى رسيدن به تو پيموده ايم، و پيش از اتمام حجّت مايل نيستيم با شما جنگ را آغاز كنيم، اما تو لشكر خود را فرستاده اى و جنگ را (در كنار شريعه فرات) آغاز كرده اى، و ميان مردم و آب حائل شده اى. شريعه را رها كن و آب را آزاد بگذار تا در آنچه ميان ما و شما است بنگريم، و اگر دوست دارى هدف اصلى را رها كرده و مردم بر سر آب با يكديگر بجنگند تا هر كس پيروز شد آب را در اختيار بگيرد، چنان كنيم! «صعصعه» اين پيام را براى معاويه برد، معاويه با يارانش به مشورت پرداخت، بعضى به او توصيه كردند كه شريعه را همچنان در اختيار بگير و آنها را از آب باز دار، ولى «عمرو بن عاص» به او گفت آب را آزاد بگذار، چرا كه من مى دانم لشكر على هرگز اجازه نخواهند داد تو سيراب باشى و آنها تشنه بمانند، ولى معاويه نظر موافقان نگهداشتن شريعه را ترجيح داد.هنگامى كه امام عليه السّلام از اين ماجرا با خبر شد خطبه پر شور بالا را كه پر از نكات زيباى ادبى، و در نهايت فصاحت و بلاغت است ايراد كرد، و ياران خود را براى باز پس گرفتن شريعه فرات به حركت در آورد، و با يك حمله شجاعانه لشكر معاويه را عقب راندند و شريعه فرات را براى همه آزاد كردند! بخش اول اين خطبه به اين حقيقت اشاره مى كند كه اگر انسان با شجاعت به ميدان حوادث نرود و حق خود را نگيرد بايد تن به ذلّت تسليم در برابر ظلم بدهد، و در بخش دوم به اين نكته اشاره مى فرمايد كه چگونه معاويه با تزوير و حيله گروهى از بيخبران را به صحنه آورده كه حاضرند جان خود را در طريق باطل او فدا كنند؟! به اين حرکت ناجوانمردانه پايان دهيد! اين خطبه در لحظاتى بسيار حساس و سرنوشت ساز از امام(عليه السلام) صادر شد وامام(عليه السلام) که کانونى از فصاحت و بلاغت و دريايى از تدبير و مديريّت بود، چنان جمله هاى کوبنده و مهيّج را براى اداى مقصود خود انتخاب کرد که يارانش با شنيدن آن يکباره به حرکت درآمدند، و دست ستمگران شام را از شريعه فرات کوتاه کردند، و آن را براى دوست ودشمن مباح ساختند! جمله هايى است که امروز با گذشتن قرنها باز قوّت و قدرت خود را همچنان حفظ کرده و براى هر جمعيتى که عزّت و شرفشان با حملات ناجوانمردانه دشمن به مخاطره افتاده، کارساز و الهام بخش است. نخست مى فرمايد: «آنها (سپاه معاويه با بستن آب به روى شما) از شما جنگ طلبيده اند»! (قَدِاسْتَطْعَمُوکُمُ الْقِتالَ). جمله «اِسْتَطْعَمُوکُم» در جايى به کار گرفته مى شود که شخصى از ديگرى تقاضاى طعام مى کند، گويى جنگ و پيکار طعامى است که اينها با عمل خود آن را از ياران امام(عليه السلام) طلب کرده اند، اين شبيه تعبيرى است که در عبارات روزمرّه، فارسى زبانان مى گويند «فلان کس تنش مى خارد» يا اين که مى گويند «دلش هواى شلاّق کرده» اشاره به اين که عمل او يک نوع ماجراجويى و جنگ طلبى است، و اين رساترين تعبيرى است که در جريان بستن آب به روى لشکر امام(عليه السلام) ممکن بود به کار گرفته بشود! سپس مى افزايد: «شما در برابر اين عمل ناجوانمردانه شاميان دو راه در پيش داريد: يا بايد تن به ذلّت و انحطاط منزلت خويش بدهيد، يا شمشيرهايتان را از خون (اين خيره سران بيرحم) سيراب کنيد، تا بتوانيد از آب (فرات) سيراب شويد»! (فَأَقِرُّوا عَلَى مَذَلَّة وَ تَأْخِيرِ مَحَلَّة(1) أَوْ رَوُّوا(2) السُّيُوفَ مِنَ الدِّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْمَاءِ!) آرى آنها راه سومى در اين ماجرا نداشتند، اگر در مقابل اين حرکت دشمن سستى به خرج مى دادند و لشکر از تشنگى به زحمت مى افتاد يا گروهى از تشنگى مى مردند بدترين داغ ذلت بر پيشانى آنها مى خورد و مقام و منزلت خود را نزد دوست و دشمن از دست مى دادند، ولى هنگامى که بپا خاستند و به دشمن حمله کردند هم در جايگاه شايسته خويش در نظر دوست و دشمن قرار گرفتند، و هم سربلند و عزيز شدند، و با جوانمردى مولى على(عليه السلام) که پيشنهاد بستن آب را به روى آنها نپذيرفت و براى همه آزاد کرد، عظمت خود را حتى در دل دشمنان نيز تثبيت کردند، بگونه اى که آنها از عمل خود شرمنده شدند و احساس حقارت کردند، و با توجه به اين که اين ماجرا در آغاز جنگ صفّين بود سبب قوّت روحيه ياران مولى و ضعف روحيه لشکر معاويه شد. سپس امام(عليه السلام) به يک اصل کلّى و جاودانى که رمز پيروزى و عزّت و سربلندى هر قوم و ملّتى است اشاره کرده، خطاب به لشکريانش مى فرمايد: «مرگ در زندگى توأم با شکست شماست، و حيات و زندگى در مرگ پيروزمندانه شما!» (فَالْمَوْتُ في حَيَاتِکُمْ مَقْهُورِينَ وَالْحَيَاةُ في مَوْتِکُمْ قَاهِرِينَ). آرى در نظام زندگى انسانهاى شايسته و با شخصيت، زندگى مادّى و ظاهرى برترين ارزش نيست، همان گونه که مرگ مادى ضدّ ارزش نمى باشد، بلکه ارزش والا در نظر آزاد مردان با ايمان، در زندگى توأم با عزّت است به همين دليل هرگاه بر سر دو راهى قرار گيرند، شهادت توأم با عزّت و سربلندى را بر زندگى ذليلانه ترجيح مى دهند، و همين نظام ارزشى بود که مسلمانان را در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و حتى بعد از آن در پيکارهاى نابرابر پيروز مى کرد. آرى عزّت جامعه اسلامى بر هر چيز مقدّم است و هر بهايى به خاطر آن پرداخته شود بجاست. همين معنى در سخنان فرزندش حسين(عليه السلام) در حادثه خونين کربلا تجلّى کرد آن زمان که فرمود: «لاوَاللهِ لا أُعْطِيکُمْ بِيَدي إعْطاءَ الذَّليلِ وَلا أُقِرُّ لَکُم اِقْرارَ الْعَبيدِ»; «نه، به خدا سوگند دست ذلّت در دست شما نمى گذارم، و همچون بردگان تسليم نمى شوم; (بلکه مى جنگم و سربلند شربت شهادت را مى نوشم!(3))». وهنگامى که در اثناء راه کربلا با لشکر حر روبروشد و آنها را تشنه يافت، و مطابق راه و رسم جوانمردان دشمن را سيراب کرد، حرّبن يزيدرياحى به گمان خودش از سر خيرخواهى و نصيحت عرض کرد: «با يزيد پنجه در نيفکن که جان نازنينت به خطر خواهد افتاد!» امام(عليه السلام) در جواب فرمود: «أَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنى؟; آيا مرا به مرگ و شهادت مى ترسانى؟!» من همان را مى گويم که شاعر قبيله اوس در حالى که تصميم به يارى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) گرفته بود و پسر عمويش او رااز اين کار برحذر داشت گفت: سَأَمْضى فَما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَى الْفَتى *** اِذا ما نَوى حَقّاً وَ جاهَدَ مُسْلِماً! وَواسَى الرِّجالَ الصّالِحينَ بِنَفْسِهِ *** وَ فارَقَ مَثْبُوراً وَ باعَدَ مُجْرِماً فَاِنْ عِشْتُ لَمْ اُنْدَمْ وَ اِنْ مِتُّ لَمْ أُلَمْ *** کَفى بِکَ ذُلاَّ اَنْ تَعِيْشَ وَ تُرْغَما «من از اين راه مى روم و مرگ بر جوانمردان عار نيست»! «جوانمردى که نيّتش حق است، و مسلمان است و جهاد مى کند»; «و با مردان صالح در فدا کردن جان همراهى و مواسات دارد»; «و از افراد بى ايمان و گنهکار فاصله گرفته است»; «من اگر زنده بمانم پشيمان نيستم، و اگر در اين راه بميرم ملامت نخواهم شد!» «ذلّت براى تو (و امثال تو) است که زنده بمانى و سرافکنده باشى!(4)» اين شعار حيات آفرين اسلامى با تعبير ديگرى در قرآن مجيد آمده است، آنجا که مى فرمايد: (قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا اِلاّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ اَنْ يُصِيْبَکُمُ اللهُ بِعَذاب مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدِيْنا فَتَرَبَّصُوا اِنّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ); «بگو آيا درباره ما جز يکى از دو نيکى را انتظار داريد (يا پيروزى يا شهادت) ولى ما انتظار داريم که خداوند عذابى از سوى خودش (در آن جهان) به شما برساند يا (در اين جهان) به دست ما مجازات شويد، اکنون که چنين است شما انتظار بکشيد ما هم با شما انتظار مى کشيم!»(5) در پايان اين خطبه امام(عليه السلام) به نيرنگ هاى معاويه و ساده لوحى گروهى از شاميان فريب خورده اشاره کرده، مى فرمايد: «آگاه باشيد معاويه گروهى از بيخبران گمراه را همراه خود آورده و حق را با نيرنگ و تزوير بر آنها پنهان نموده، تا آنجا که گلوهاى خويش را آماج تيرها و شمشيرهاى مرگ ساخته اند!» (أَلاَ وَ إِنَّ مُعَاوِيَةَ قَادَ لُمَةً(6) مِنَ الْغُوَاةِ(7) وَعَمَّسَ(8) عَلَيْهِمُ الْخَبَرَ، حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أَغْرَاضَ(9) الْمَنِيَّةِ); در اين گفتار از يک سو معاويه را معرفى مى کند که بنيان حکومتش بر فريب و نيرنگ و بهره گيرى از ساده لوحان بيخبر است، و از سوى ديگر شاميان فريب خورده لشکر او را معرفى مى نمايد که آنها چنان گرفتار شستشوى مغزى شده اند که حتّى حاضرند جان خود را در طريق باطل و مقاصد شوم معاويه بر باد دهند! شايد اين جمله پاسخ به سؤالى است که در ذهن ياران آن حضرت پيدا شده بود و آن اين که چگونه شاميان حاضرند تا سر حدّ مرگ از مطامع مادى معاويه دفاع کنند و جان خود را بر سر اين کار نهند. امام(عليه السلام) اين حقيقت را فاش مى کند که قدرت معاويه بر فريب و نيرنگ و دگرگون نشان دادن واقعيتها از يک سو، و دور بودن و بيخبر ماندن شاميان از سوى ديگر، سبب شده است که آنها باور کنند راستى در راه خدا مى جنگند و به سوى شهادت پيش مى روند! آرى تبليغات بسيار وسيع و گسترده توأم با شگردهاى روانى دستگاه معاويه و عمروعاص در فضاى شام اين تأثير را گذارده بود که گروهى يقين داشتند عثمان مظلوم کشته شده و قاتلش على(عليه السلام) است، و معاويه به خونخواهى او برخاسته و در مسير پاسدارى و حراست از مقام خلافت رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) و حفظ اسلام و قرآن گام برمى دارد، و طبعاً کشته شدن در اين راه شهادتى است که آرزوى هر مسلمان پاکباز است! البتّه آثار تزوير و دروغ براى مدت زيادى نمى تواند باقى بماند و سرانجام روشن مى شود، ولى چه بسا در زمانى که کار از کار گذشته و تأسّف بازماندگان بر مرگ عزيزانشان ديگر ثمرى ندارد. *** نکته ها: 1ـ بايد با عزّت و سربلندى زيست: در اسلام يک سلسله شعارهاى اساسى است که اين مکتب را از ساير مکتبها جدا مى کند، يکى از آنها همان است که در خطبه بالا آمده است که مردن با افتخار بهتر از زيستن با ذلّت است، و به تعبير ديگر همان گونه که از ظلم و ستم بايد به شدت پرهيز کرد از تسليم در برابر ظلم و ستم ستمکاران نيز بايد برحذر بود، تعبير «أُباةِ الضَّيْمِ»(10) درباره بزرگان اسلام اشاره به همين معنى است. در واقع اين اصل از آيه شريفه «وَللهِِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ»(11); عزّت براى خدا و پيامبر و مؤمنان است»، سرچشمه گرفته، و رواياتى همچون گفتار امام  صادق(عليه السلام) «اِنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالى فَوَّضَ اِلَى الْمُؤْمِنِ کُلَّ شَىء اِلاّ إِذْلالَ نَفْسِهِ(12); خداوند همه چيز را در اختيار مؤمن قرار داده، جز ذليل ساختن خويشتن»، و حديث معروف امام حسين(عليه السلام) «مَوْتٌ فى عِزٍّ خَيْرٌ مِنْ حَياة فى ذُلٍّ(13); مردن با عزّت بهتر است از زنده ماندن با ذلّت»، و سخن ديگر آن حضرت: «اَلا وَ اِنَّ الدَّعِىَّ بْنَ الدَّعِّىِّ قَدْ تَرَکَنى بَيْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيهاتَ لَهُ ذلِکَ، هَيْهاتَ مِنّى الذِّلَّةَ اَبَى اللهُ ذلِکَ وَ رَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَجُدُودٌ طَهُرَتْ وَ حُجُورٌ طابَتْ اَنْ تُؤثِرَ طاعَةَ اللِّئامِ عَلى مَصارِعِ الْکِرامِ(14); آگاه باشيد اين ناپاکِ ناپاک زاده، مرا در ميان «شمشير» و «ذلّت» مخيّر ساخته، و چه دور است که او به مقصد خود برسد، و چه دور است از من که تن به ذلّت بدهم نه خدا اين را مى پسندد و نه پيامبرش ونه مؤمنان راستين و نه پدران و نياکان پاک و مادران پاک دامن، آرى آنها هرگز اجازه نمى دهند که تسليم در برابرفرومايگان را بر قربانگاه بزرگواران(و به خون خفتن افتخارآميز آنان) ترجيح دهم»، الهام بخش اين شعار بزرگ اسلامى است. «ابن ابى الحديد» در شرح نهج البلاغه خود چنين مى گويد: «سَيِّدُ اَهْلِ الاِباءِ الَّذى عَلَّمَ النّاسَ الْحَمِيَّةَ وَالْمَوْتَ تَحْتَ ظِلالِ السُّيُوفِ اِخْتِياراً لَهُ عَلَى الدَّنِيَّةِ اَبُوعَبْدِاللهِ الْحُسَيْنِ ابْنِ عَلِىِّ بْنِ اَبْيطالِب عَلَيْهِمَاالسَّلامُ عَرَضَ عَلَيْهِ الأَمانُ وَ أَصْحابِهِ فَأَنَفَ مِنَ الذُّلِّ; بزرگ و پيشواى ستم ناپذيران جهان که درس غيرت و برگزيدن مرگ در سايه شمشيرها را بر ذلّت و خوارى به مردم جهان داد، حسين بن على(عليهما السلام) بود، دشمن به او و يارانش امان داد ولى آنها تن به ذلّت ندادند(15)». سپس به کلام تاريخى امام حسين(عليه السلام) که در روز عاشورا بيان فرمود: «اَلا وَ اِنَّ الدَّعِىَّ ابْنَ الدَّعِى ...» اشاره مى کند و آن را همانند سخن پدربزرگوارش على(عليه السلام) مى شمرد که در خطبه سى و چهار نهج البلاغه آمده است: «اِنَّ امْرَءً يُمَکِّنُ عَدُوَّهُ مِنْ نَفْسِهِ...; به خدا سوگند کسى که دشمنى را بر جان خويش مسلط گرداند که گوشتش را بخورد، استخوانش را بشکند و پوستش را برگيرد، بسيار عاجز و ناتوان و قلب و روح او بسيار کوچک و ضعيف است.» سپس به ذکر گروه ديگرى از کسانى که اين راه پرافتخار را برگزيدند و مرگ شرافتمندانه را بر زندگى ذليلانه ترجيح دادند مى پردازد. ابن ابى الحديد در سخن ديگرى چنين آورده است که مردى روز عاشورا با عمرسعد بود شخصى به او گفت: واى بر تو آيا شما فرزندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را کشتيد؟ او چنين جواب داد اگر تو هم آنچه را ما ديديم مشاهده مى کردى کارى جز کار ما انجام نمى دادى! گروهى به ما يورش بردند که قبضه هاى شمشير را محکم در دست داشتند و همچون شيران به ما حمله ور شدند، سواران را از چپ و راست به خاک مى ريختند و همگى آماده شهادت بودند، نه امان مى پذيرفتند، نه علاقه اى به مال داشتند، و نه چيزى ميان آنها و شهادت مانع مى شد، اگر دير جنبيده بوديم همه ما را نابود مى کردند، حال بگو غير از اين کارى که ما انجام داديم چه مى توانستيم انجام دهيم!(16)» 2ـ شستشوى مغزى ساده انديشان نکته مهم ديگرى که درخطبه بالا به چشم مى خورد، اين است که گاه سردمداران باطل با سخنان فريبنده چنان در اعماق روح ساده لوحان نفوذ مى کنند که آنها را به عشق شهادت در راه خدا براى پيشبرد اهداف شوم خودشان بسيج مى نمايند، و اين گروه در حالى که عملا رو به سوى دوزخ پيش مى روند باورشان چنين است که به طرف بهشت در پروازند، و اين منتهاى بدبختى است. معاويه تنها کسى نبود که از اين روش استفاده کرد، قبل و بعد از او حتى در دنياى امروز کم نيستند آنها که به اين روش متوسّل مى شوند، پيروان خود را شستشوى  مغزى داده و افکار و اراده آنها را در مسير هوى وهوس خود به کار مى گيرند. اينها با رياکارى و دروغ و فريب و نيرنگ و استفاده از طرق روانى براى نفوذ در ديگران به مقصود خود که تحميق توده هاى ناآگاه است نائل مى شوند، و آنها را آلت دست هوسهاى خود مى سازند. عمرسعد فرمانده لشکر کربلا آن جنايتکار معروف و زشت سيرت، هنگامى که مى خواست لشکر کوفه را بر ضدّ امام حسين(عليه السلام) بسيج کند صدا زد: «يا خَيلَ اللهِ ارْکَبى، وَ بِالْجَنَّةِ ابْشِرى!»; «اى لشکر خدا سوار شويد، و بهشت بشارتتان باد(17)!» دستگاه تبليغات فرعون نيز موسى و هارون را مردانى سلطه جو که درصدد غصب سرزمينهاى مردم مصر هستند معرفى کرد و فرعون را مدافع استقلال و عزّت و شرف و آبروى مردم مصر شمرد، و گفت: (اِنْ هذانِ لَساحِرانِ يُريدانِ اَنْ يُخْرِجاکُمْ مِنْ اَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِما); «اين دو نفر ساحرند و مى خواهند شما را با سحرشان از سرزمينتان بيرون کنند(18)!» و اين رشته چه در گذشته و چه در زمان حال سر دراز دارد. 3ـ راه و رسم جوانمردان «نصربن مزاحم» در کتاب «صفّين» چنين نقل مى کند، بعد از آن که لشکر اميرمؤمنان على(عليه السلام) شريعه فرات را از لشکر معاويه بازپس گرفتند، عمروعاص به معاويه گفت: اى معاويه اگر آنها نيز مانند تو عمل کنند و آب را به روى تو و لشکريانت ببندند چه خواهى کرد و گمان تو چيست؟ آيا اين قدر در خود قدرت مى بينى که بتوانى ضربه اى بر آنان وارد کنى و آب را بازپس بگيرى، همان گونه که آنها بر تو وارد کردند؟ و اين در واقع سرزنشى بود به معاويه که پيشنهاد او را در مورد خود دارى از بستن آب به روى لشکر على(عليه السلام) رد کرده بود. معاويه گفت: گذشته را رها کن، اکنون بگو ببينم درباره على چه عقيده اى دارى؟ عمروعاص گفت: گمان من اين است که او درباره تو مقابله به مثل نمى کند، و آب را به روى تو و لشکرت نمى بندد، يعنى او جوانمرد است و اين کار را با اصول جوانمردى هماهنگ نمى بيند. سپس افزود: چيزى که او براى آن آمده است غير از اين است(19). مرحوم سيدمحمدحسين شهريار در اين باره اشعار زيبايى سروده است که در ذيل از نظر مى گذرد: شنيدم آب به جنگ اندرون معاويه بست *** به روى شاه ولايت، چرا که بود خسى! على به حمله گرفت آب و باز کرد سبيل *** چرا که او کس هر بى کسى ودادرسى سه بار دست به دست آمد و در هر بار *** على چنين هنرى کرد و او چنان هوسى فضول گفت که ارفاق تا به اين حد بس *** که بى حيايى دشمن زحد گذشت بسى! جواب داد که ما جنگ بهر آن داريم *** که نان و آب نبندد کسى به روى کسى! غلام همّت آن قهرمان کون و مکان *** که بى رضاى الهى نمى زند نفسى!(20) شبيه همين جوانمردى در تاريخ زندگى فرزندش حسين(عليه السلام) نيز آمده است که در بيابان خشک و سوزان لشکر دشمنش حرّبن يزيد رياحى را با آبى که در لشکر خود ذخيره کرده بود سيراب کرد، در حالى که آنها در کنار شطّ فرات آب را از او و فرزندانش دريغ داشتند! * * * پی نوشت: 1 ـ «محلّه» به معنى منزلگاه است و گاه به معنى جايگاه اجتماعى به کار مى رود و در خطبه فوق منظور همين معنى اخير است. 2 ـ «رَوُّوا» از ماده «ترويه» به معنى سيراب کردن است، و روز هشتم ماه ذى حجه را از اين جهت «يوم الترويه» مى گويند که در گذشته حاجيان براى رفتن به عرفات و مشعر و منى آب ذخيره مى کردند، و اين واژه گاه در معنى کنايى آن به کار مى رود، مانند سيراب کردن شمشيرها که در خطبه بالا آمده است. 3 ـ بحارالانوار، جلد 45، صفحه 7. 4 ـ ارشاد مفيد، جلد دوم، صفحه 81، طبع آل البيت. 5 ـ سوره توبه، آيه 52. 6 ـ «لمه» از مادّه «لَمى يَلْمُو لَمْواً» به معنى برگرفتن چيزى به طور کامل است و «لمه» (به ضمّ لام و فتح ميم بدون تشديد) به معنى گروه و جماعتى از مردم است، و بعضى گفته اند: در مورد گروهى به کار مى رود که بين سه تا ده نفر باشند، و انتخاب اين تعبير در خطبه بالا کنايه از بى اعتنايى به لشکر معاويه و ناچيز بودن آنهاست. 7 ـ «غواة» به معنى گمراهان جمع «غاوى» از ماده «غىّ» به معنى گمراه شدن است، اين واژه، گاه به معنى افراد جلف و بى سروپا نيز به کار مى رود، و در خطبه بالا تاب هر دو معنى را دارد. 8 ـ «عمّس» در اصل از ريشه «عَمْس» (بر وزن لمس) به معنى محو شدن و بى خبر ماندن و ناآگاه بودن نسبت به چيزى است، به همين جهت به شبهاى بسيار تاريک «عميس» گفته مى شود، اين تعبير در خطبه بالا اشاره به پرده پوشى معاويه، و مخفى ساختن حقايق از شاميان است. 9 ـ «اغراض» جمع «غَرَض» معانى مختلفى دارد، از جمله شوق، ملالت، تنفّر، ترس، پرکردن ظرف از آب، ولى معنى اصلى و معروف آن هدفى است که به سوى آن تير مى اندازند و در خطبه بالا منظور همين معنى است. 10 ـ «أباة» جمع «آبى» يعنى ابا کننده و «ضيم» به معنى ظلم است، و در مجموع به کسانى گفته مى شود که هرگز تن به ظلم نمى دهند (ستم ناپذيران). 11 ـ سوره منافقون، آيه 8. 12 ـ کافى، جلد 5، صفحه 63. 13 ـ بحارالانوار، جلد 44، صفحه 192. 14 ـ بحارالانوار، جلد 45، صفحه 83. 15 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد سوم، صفحه 249. 16 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد سوم، صفحه 263. 17 ـ بحارالانوار، جلد 44، صفحه 391. 18 ـ سوره طه، آيه 63. 19 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، سوم، صفحه 330. 20 ـ کليات ديوان شهريار، جلد 1، صفحه 690.  
شرح علامه جعفریياران معاويه و غلبه بر فرات: «قد استطعمو كم القتال، فاقروا علي مذله، و تاخير محله او روواالسيوف من الدما ترووا من الماء» (آنان شما را بميدان نبرد طلبيده‌اند، يا به ذلت و خواري و از دست دادن موقعيت حيات خود تن در دهيد، يا شمشيرها را از خون‌هاي آن نابكاران سيراب كنيد تا از آب سيراب شويد). اگر آب حيات مي‌خواهيد، نخست جانوران ضد حيات را كه آب را بر روي شما بسته‌اند از پاي درآوريد. آيا احترام حيات براي شما ثابت شده است؟ آيا اصلا معناي حيات را مي‌فهميد؟ آيا خباثت و پليدي كساني را كه شما را از قلمرو حيات كشيده و به مرز مرگ و نابودي رسانده‌اند، درك مي‌كنيد؟ آيا براي شما معناي اينكه حيات از آن خدا است، اثبات شده است؟ اگر چنين است پس چرا ايستاده‌ايد! چرا براي نجات زندگي خود دست به قبضه‌ي شمشير نمي‌بريد! مي‌دانيد شما با اين مسامحه و سست عنصري چه مي‌كنيد؟ شما دو معصيت كبيره را كه شبيه بمبارزه با مشيت خداونديست، مرتكب مي‌شويد، معصيت يكم- خيانت بر جان خويش با از دست دادن حيات كه نوعي خودكشي جنون‌آميز است كه به مقدمات اختياري منتهي مي‌گردد.  معصيت دوم- كه بجهت غير مستقيم بودن آن از ديدگان شما پوشيده است، اينست كه با سبك شمردن دفاع از جانهاي خود حيات ديگر انسانها را نيز بازيچه‌ي دست اقوياي از خدا بي‌خبر و ضد انسان قرار داده و ميدان براي يكه تازي آنان باز مي‌كنيد. و با اين سست عنصري خود اثبات مي‌كنيد كه براي انسان نماهاي بدتر از درندگان مانعي از بستن آب حيات بخش وجود ندارد! توقف مكنيد، تحمل در اين فاجعه نه بحكم عقل جائز است و نه به حكم شرع مباح. اين ضد انسان بنام معاويه كه امروز روياروي ما ايستاده و به وقيح‌ترين عمل كه بستن آب بر روي انسانهاي تشنه است مرتكب شده است، مقصدي جز اشباع كامجوئي‌هاي حيواني در اين دنيا ندارد، او كسي است كه در برابر همه‌ي منطق‌هاي عقلي و مذهبي شمشير نشان مي‌دهد، آيا فكر مي‌كنيد كه براي اين شمشير ناحق پاسخي جز شمشير وجود دارد، بنا به نوشته‌ي تواريخ فرمان اميرالمومنين براي فتح فرات و باز كردن آب بر روي مسلمانان صادر شد، اين فرمان فورا به اجرا درآمد و فرات بر روي سپاهيان اميرالمومنين گشوده شد. آيا فرزند ابيطالب پس از تسلط بر آب فرات در صدد انتقام از آن ضد انسانها برآمد؟ نه هرگز، بلكه دستور داد سپاهيان معاويه نيز از آب حيات بخش كه حق عمومي انسانها است، بهره‌مند شوند. آري: «اريد حياته و يريد قتلي عذيرك من خليلك من مراد» (من زندگي او را مي‌خواهم او مرگ مرا مي‌خواهد! غدر اين مقابله‌ي نابكارانه را از دوست مراديت بياور). درست همين حادثه‌ي تفكيك كننده‌ي انسان از ضد انسان در داستان كربلاي خونين نيز بوقوع پيوست. حادثه چنين بود كه حسين فرزند اميرالمومنين عليهماالسلام در مسيرش رو به كربلا بود كه حر بن يزيد رياحي در يكي از منزلگاهها با هزار نفر سپاهي از كوفه به مقابله با حسين (ع) از راه رسيد، حرارت سوزان آفتاب همه‌ي آنان را خسته و درمانده كرده بود، ياران حسين (ع) آب به همراه خود داشتند، اينان تشنگان سپاه حر را سيراب كردند، حتي آن آب را مقداري هم به بدن اسبانشان كه از گرما سخت افسرده بودند، پاشيدند. يكي از سپاهيان حر مي‌گويد: من كمي ديرتر از ديگران رسيده بودم و بسيار تشنه بودم، مشكي را براي آشاميدن آب بدستم گرفتم، از شدت تشنگي دست و پاچه شده نمي‌توانستم از دهان مشك آب بياشامم، حسين بن علي (عليهماالسلام) اين منظره را ديد و جلو آمد و گفت: انخ الراويه (مشك را (دهنه‌ي آن را) اينطور كج كن) و خود آنحضرت بمن كمك كرد. اين بود كار فرزند علي بن ابيطالب (ع). اما پس از آنكه امام حسين در كربلا توقف كرد، نامه‌اي از عبيدالله بن زياد به عمر بن سعد فرمانده سپاه يزيد بن معاويه فرستاده شد. در اين نامه چنين آمده كه با رسيدن اين نامه به حسين و يارانش سخت بگير و امان مده و آب را بر روي آنان ببند!! آري حسين فرزند علي يعني انسان فرزند انسان، يزيد فرزند معاويه يعني ضد انسان فرزند دشمن انسانيت. و عمل هر يك معرف شخصيت وي و آرمان و هدف اعلاي زندگي او است. فالموت في حياتكم مقهورين و الحياه في موتكم قاهرين (مرگ و نابودي شما در آن زندگي است كه از دشمن شكست خورده و ذليل شده‌ايد. زندگي فناناپذير شما در آن مرگي است كه با پيروزي بر دشمن از اين جهان رخت بر بسته‌ايد). مرگ در زندگي و زندگي در مرگ هيچ حقيقتي در اين دنيا به اهميت زندگي و مرگ براي فرزندان آدم وجود ندارد. قضيه چنين نيست كه با شناخت زندگي و مرگ و تصحيح رابطه با آندو اتفاقا ابديت آدمي تامين مي‌شود، بلكه مي‌توان گفت: بدان جهت كه رابطه‌ي زندگي اين دنيا با حيات ابدي شبيه به رابطه‌ي علت و معلول است، بنابراين، بدون شناخت و اصلاح علت توقع شناخت و اصطلاح معلول مخالف حكم بديهي عقل است. به اضافه‌ي اينكه مسامحه و بي‌اعتنائي به زندگي اين دنيا و به شوخي گرفتن آن، موجب از دست رفتن با اهميت‌ترین موضوعي است كه با مشيت خداوندي در اين جهان هستي پديدار شده است. اين همان موضوع است كه و نفخت فيه من روحي (و در آن انسان از روح خود دميدم) معرف آنست. پس خسارت ناشي از تباه كردن اين پديده‌ي رباني فقط آن نيست كه سعادت ابدي را مبدل به شقاوت ابدي مي‌نمايد، بلكه آن عظمت و امتيازي كه از دست رفته است و آن سرمايه‌ي الهي كه محصولش رابطه با كمال مطلق بود، پوچ و نابود گشته است. از همين جا است كه به خلاف منطق بودن بياني كه دني ديدرو در اين مسئله دارد بخوبي پي مي‌بريم. اين شخص مي‌گويد: بر فرض كه خدائي وجود داشته باشد، بدان جهت كه آن خدا رحيم و كريم و مهربان معرفي شده است، لذا عذابي بنام آخرت وجود نخواهد داشت!. اين شخص متوجه نشده است كه انسانهاي كامل و رشد يافته بيش از ديگران به رحمت و كرامت و محبت خداوندي ايمان دارند و با اينحال در اين دنيا حداكثر تلاش و كوشش را در راه عمل به اصول عالي انساني و دستورات خداوندي و وجداني انجام داده‌اند، اين كوششها و تلاشها نه فقط براي آن بوده است كه در ابديت دچار شقاوت و سقوط نگردند، تا به آنان پاسخ داده شود كه خدا كريم و رحيم و مهربان است، بلكه براي بهره‌برداري از استعدادهاي عالي حيات مي‌باشد كه بي‌اعتنائي به آنها موجب از دست دادن عاليترين امتيازاتي است كه خداوند براي كوشندگان مقدر فرموده است. پس از اين مقدمه عظمت مطلبي را كه اميرالمومنين عليه‌السلام در دو جمله‌ي مورد تفسير بيان فرموده در مي‌آبيم كه: حيات مقهور و شكست خورده در برابر عوامل خصومتها و بطور عموم در برابر عوامل مزاحم حيات معقول مرگ است و بالعكس: حيات كسانيكه در مسير حيات معقول به پايان مي‌رسد، حيات حقيقي است. اين حيات معقول با ارزش‌ترين و با عظمت‌ترين پديده‌ي الهي است كه بايد از هجوم رهزنان ضد انسان و هوسهاي شيطاني نگهداري شود. *** «الا و ان معاويه قادلمه من الغواه و عمس عليهم الخبر حتي جعلوا نحورهم اغراض المنيه» (آگاه باشيد، معاويه مشتي گمراهان منحرف را بدنبال خود انداخته و خبر واقعيات را بر آنان تاريك ساخته است تا آنان گلوهاي خود را آماج تير نموده‌اند). اين قدرت محوران با هر وسيله‌ي ممكن نخست مغز و روان ساده‌لوحان را دست كاري مي‌كنند و سپس رگ بي‌خبري آنان را بدست گرفته و مقاصد شوم خود را به آنان تلقين مي‌نمايند شستشوي هوش و فهم و تعقل و ديگر قواي فعال مغزي و رواني و احساس استقلال انسانها تاريخي بس كهن دارد. اگر بخاطر داشته باشيد هنگاميكه اميرالمومنين عليه‌السلام در مسجد كوفه در محراب عبادت بشهادت رسيد و خبر شهادت وي در سرزمين شام منتشر گشت، اشخاص از يكديگر مي‌پرسيدند: علي بن ابيطالب در كجا شهيد شد، پاسخ مي‌شنيدند كه در محراب مسجد كوفه. آنگاه اين سئوال را مطرح مي‌كردند كه مگر علي ابن ابيطالب نماز مي‌خواند؟!!! آري، چنين است نيروي شيطاني شستشوي مغزي! كه علي (ع) آن عاشق بيقرار رابطه با خدا را كه نماز ناميده مي‌شود، بي‌نماز معرف مي‌كند، عدل محض را ظالم، ظلم محض را عين عدالت و ظلمت را نور و نور را ظلمت مي‌سازد! خدا انتقام پايمال شدن حق و حقيقت و خون انسانهائي را كه در راه حق و حقيقت ريخته شده است، از اين پيروان ماكياولي شيطان سيرت بگيرد. شستشوي مغزي و رواني كه مساوي نابود شدن شستشو شدگان است، اشكال و طرق گوناگوني دارد. شخصيتهاي چشمگير جوامع وقتي كه تحت تاثير قدرت محوران قرار مي‌گيرند، مي‌توانند از موثرترين عوامل شستشوي مغزي و رواني بوده باشند. در دوران اميرالمومنين (ع) عمرو بن عاص را مي‌بينيم كه خود را در برابر ثروت و جاه و مقام دنيا به معاويه مي‌فروشد و شروع به شستشوي مغزي و رواني مردم ساده‌لوح مي‌نمايد و اين جمله را در جو جامعه مي‌پاشد: علي بن ابيطالب (ع) مرديست شوخ طبع!! در صورتيكه تاريخ بشري قيافه‌اي به جديت قيافه‌ي فرزند ابيطالب بخود نديده است، سرتاسر زندگي او يك لحظه بي‌توجه به خدا و ابديت كه روح آدمي را با جدي‌ترين حالات بخود مشغول مي‌دارند، نگذشته است. ناله‌هاي شبانگاهي او و مناجاتهاي دائمي و عشق برين او به ديدار خداوندي چيزي نيست كه كسي در آن شك و ترديد نمايد. با اينحال مي‌بينيم عمرو بن عاص براي اداي وظائف نوكري و خودفروختگي خويش به معاويه، وارد ميدان مي‌شود و با اين جمله‌ي صد در صد دروغ كه فرزند ابيطالب مردي است شوخ طبع به شستشوي مغزي و رواني ساده‌لوحان مي‌پردازد. گروهي ديگر از چشمگيران را سراغ داريم كه با دو شكل و يا دو طريق مزدوري معاويه را براي عمل شستشو بعهده گرفته و مردم ساده دل را از حق و حقيقت محروم مي‌ساختند: شكل يكم- اشخاصي چشمگير بودند كه مي‌گفتند: بلي، علي بن ابيطالب مردي است بزرگ و او با رسميت كامل به زمامداري رسيده است، اما خوب، چه بايد كرد كه قضا و قدر هم وجود دارد!! يعني در قضا و قدر الهي است كه معاويه هم كه مردي است مسلمان و داراي قدرت، نظريات خودش را طرح و پياده كند و قضا و قدر الهي را نمي‌توان منتفي ساخت!!! ملاحظه مي‌شود كه اصطلاح قضا و قدر چگونه بصورت عامل شستشوي مغزي و رواني برآمده، عقل و هوش و وجدان مردم ساده‌لوح را از كار مي‌آندازد. و معلوم است كه وقتي چنان جملاتي از دهان چشمگيران شنيده شود، چه كسي قدرت دارد كه بگويد: بنا بر فرمايش شما!! (چشمگيران مزدور) قضا و قدر خداوندي چنين است كه: 1- قدرت محوران براي رسيدن به قدرت، مي‌توانند حق قانوني يك انسان كامل را كه هرگز از حق و قانون تعدي نمي‌كند پايمال نمايند!!!. 2- قدرت محوران مي‌توانند آب را كه ماده‌ي حياتي انسانها است، بروي هفتاد هزار مسلمان كه عمار بن ياسرها و مالك اشترها و صدها مردم پارسا و متقي در ميان آنان وجود دارند ببندند و بخواهند كه آنان از تشنگي نابود شوند، و اگر مورد بازخواست قرار بگيرند، پاسخ بدهند كه: خوب، قضا و قدر الهي چنين بوده است!!!. 3- قدرت محوران مي‌توانند هزاران اراذل و اوباش را مانند بسر بن ارطاه و سفيان بن عوف غامدي را بسيج كنند و در هر شهر و دياري كه نام علي بن ابيطالب را بشنوند، همه‌ي جانداران آن شهر و ديار را بكشند و تار و مار كنند و پاسخ آنرا به چشمگيران قرآن بدست!! حواله كنند كه آنان با كمال وقاحت بفرمايند! كه خوب، قضا و قدر الهي است و ربطي به ما و معاويه صفتان ندارد!!!. 4- قدرت محوران با تكيه به قضا و قدر مجازند كه دروغ بگويند و به تناقض گوئيها مرتكب شوند و دليل اين جواز انسان سوز را همان قضا و قدر الهي ارائه بدهند!!!. 5- قدرت محوران مي‌توانند قرآن، آن كتاب الهي را مستمسك قدرت پرستيهاي شيطاني خود قرار داده و قرآن و قرآنيان را نابود بسازند!! چرا دست بچنين كاري نزنند، با اينكه قضا و قدر چنين دستوري را صادر كرده است!!!. 6- قدرت محوران مي‌توانند همه‌ي تعهدهائي راكه بسته و براي ايفاي آنها سوگند ياد كرده‌اند، نقص نموده و از بين ببرند، چنانكه معاويه تعهدهائي را كه با مام حسن مجتبي عليه‌السلام بسته بود، نقص كرد و از بين برد، چرا چنين نكنند؟! با اينكه قضا و قدر چنين حكمي داده است!!! اي آقا، مگر نشنيده‌اي؟: با قضا چيره زبان نتوان بود كه بدوزند اگر صد دهن است!! شكل دوم- از شستشوي مغزي و رواني بوسيله‌ي آن شخصيتهاي چشمگير تاييد و تقويت مي‌گشت كه در برابر اين جو سازيها و قضا و قدر بازيهاي نابكارانه، با اينكه قدرت جلوگيري از آن را داشتند، ساكت نشسته و قيافه‌ي عالمانه و فيلسوفانه به خود گرفته، بجاي آنكه قضا و قدر را تفسير و روشن نمايند و بگويند: ما در اسلام قضا و قدري كه ضد مشيت خداوندي باشد، نداريم. ما در اسلام قضا و قدري بمعناي مبارزه و محاربه با خدا نداريم، اعمال و گفتار آن نابخردان هوي پرست و شيطان صفت را با سكون خود تجويز مي‌نمودند. اينان هرگز از خود نمي‌پرسيدند كه: اگر قضا و قدر موجب مي‌شود كه قدرت پرستان از خدا بي‌خبر به درو كردن جانهاي آدميان بپردازند، چگونه همان قضا و قدر است كه حكم مي‌كند هر انساني بايد از جان و شرف و ناموس خود تا آخرين لحظاتش دفاع كند و نگذارد حيات او دستخوش هوسرانيها و پليديها و جاه و مقام بازيهاي چند روزه‌ي آن بيماران رواني گردد، بنابراين، قضا و قدر مي‌گويد: اينان نيز حداكثر كوشش را براي دفاع از همه‌ي شئون خود صرف نموده و با هر سلاح كشنده‌اي كه بتوانند بدست بياورند وارد ميدان كارزار شوند و با آن بيماران رواني به نبرد بي‌امان بپردازند. نتيجه‌ي اين قضا و قدر بازيها اينست كه قضا و قدر حكم قاطع صادر فرموده است! كه همه‌ي انسانها يكديگر را بكشند و نابود سازند!!! چنانكه در آغاز مبحث شستشوي مغزي و رواني گفتيم: اين پديده‌ي ضد انساني تاريخي بس كهن دارد و اين پديده در هر جامعه و دوراني مطابق عوامل و شرايط و جو فرهنگي حاكم بجريان مي‌افتد. اگر در قرون وسطاي مغرب زمين، قدرتمندان احتياج به توسل به شستشوي مغزي و رواني داشتند، وسائل آنان مربوط به مسائل الهيات و مفاهيم تجريدي و اخلاقيات عاطفي و غير ذلك بود. امروزه در جوامع باصطلاح پيشرفته‌اي كه مسائل و مفاهيم مزبور قدرت خود را از دست داده و به اصطلاح خودشان در برابر زندگي تعقلي (راسيوناليسم) رنگ خود را باخته‌اند، وسايل جديدتري نقش شستشو را بازي مي‌كنند. اين شستشوي مدرن بقدري موثر و ماهرانه انجام مي‌گيرد كه نه تنها مغز را دگرگون مي‌كند و درك و فهم و تعقل و آرمانهاي مردم را از بين مي‌برد و خواسته‌هاي قدرتمندان را بجاي آنها در مغز مردم مي‌كارد، بلكه اصلا من مردم را منتفي ساخته يك من مطلوب قدرت را بجاي آن مي‌نشانند. حتما همه‌ي شما با كلمه‌ي از خود بيگانگي آشنائي نزديك داريد و حتما مي‌دانيد كه يكي ازنامهاي مشهور قرن ما قرن از خود بيگانگي است. معناي اين كلمه آن نيست كه مردم جوامع امروزي خود يا من ندارند، زيرا حيات بدون خود و يا من جز جمادات و گياهان است كه تسليم محض در برابر عوامل طبيعي هستند، در صورتيكه انسانهاي امروز علائم و مشخصات و مختصات حيات را دارا بوده و به لذتها جلب مي‌شوند و از رنج و دردها فرار مي‌كنند و براي انتخاب محيط زيست مي‌كوشند، بلكه معناي از خودبيگانگي اينست كه خود يا من حقيقي آنان شستشو شده و با خود يا من ساخته شده بوسيله‌ي اربابان زر و زور زندگي مي‌كنند. در عبارت زير كه فروم بيان مي‌كند، كاملا دقت كنيد: من همانم كه شما مي‌خواهيد، ما خودم چطور؟!! يعني اين من كه در درون خود احساس مي‌كنم، همانست كه شما پس از شستشو و ريشه كن كردن من حقيقي من، در درون من بوجود آورده‌ايد، پس كو آن من حقيقي من؟! اينگونه شستشوها كه امروزه در جوامع باصطلاح پيشرفته متداول شده است، خيلي گسترده‌تر و متنوع‌تر از روزگاران گذشته است زيرا كه دالان ورود بر مغز و روان مردم دورانهاي گذشته بسيار باريك و محدودتر از امروز بوده است. امروزه از عكس و تصوير گرفته تا توجيه خاص دانشها و هنرها و تبليغات گوناگون و رايج كردن بعضي از اصطلاحات فريبنده و غير ذلك بشكل وسايل مناسب براي شستشوي مغزي و رواني بكار گرفته مي‌شود. به يك عبارت ديگر از فروم كه باصطلاح خودشان در متمدن‌ترين جوامع دنيا زندگي مي‌كند، دقيقا توجه كنيم: در جوامع سازمان يافته‌ي قوي كه با صدها وسيله انسان را زير قدرت خود دارند، بشر بايد يك بار ديگر شخصيت مستقل خود را بدست بياورد و نفوذ خود را به آن جوامع اعمال كند. جوامع مذكور سعي خواهند كرد انسان را در وضع و موقع بي‌هويتي كه بسود خودشانست نگهدارند، آنها از احراز شخصيت فرد بيمناكند، زيرا جوهر و حقيقت كه جامعه‌ها سعي در خفه كردن آنها دارند، فقط از اين راه مي‌توانند خود را آشكار سازند ملاحظه مي‌شود كه گردانندگان جوامع امروزي هويت انسان را چگونه دگرگون نموده و حق و حقيقتي را كه بايستي متن حيات مردم بوده باشد، چگونه از درونشان پاك مي‌كنند. تا آنجا كه فروم مي‌گويد: واقعيتهاي كنوني حقيقي نيستند، بلكه ساخته و پرداخته‌ي تبليغات مي‌باشند دست كاري در مغز و روان چگونه صورت مي‌گيرد؟ باضافه‌ي امكان ايجاد دگرگونيهاي طبيعي در مغز كه البته بطور رسمي انجام نمي‌گيرد، روش متداول عبارتست از جوسازيها و تلقينات شخصي و عمومي با اشكال مختلف. مسلم است كه جوسازيها و تلقينات همواره با در هم آميختن حق و باطل و در آوردن محصول آميزش حق و باطل بشكل حق، انجام مي‌گيرد. اين مسئله در يكي از خطبه‌هاي گذشته (خطبه‌ي پنجاهم) مشروحا بحث و بررسي شده است. گمان نمي‌رود در هيچ جامعه و در هيچ شرايطي بتوان مغز معتدلي را فقط با باطل محض شستشو داد، بلكه ادعاي حق و مخلوط كردن آن باطل براي پديده‌ي مزبور شرط اساسي است. با نظر به آسيبهاي غير قابل جبران اين پديده در همه‌ي شئون زندگي است كه وظيفه‌ي حياتي تعليم و تربيت براي عادت دادن مردم به پيدا كردن حق و حق‌گرايي روشن مي‌شود. اين تعليم و تربيت است كه مي‌تواند حق را از آلوده شدن به باطل حراست كند و مغز و روان مردم را چنان با حق و حقيقت آشنا بسازد كه با جان عزيز خودشان. و ماداميكه اين موضوع در تعليم و تربيتهاي انساني ضروري تلقي نشود، پديده‌ي شستشو و بعنوان بهترين و ساده‌ترين وسيله براي استخدام انسانها در راه تحصيل هدفهاي نابكارانه‌ي قدرتمندان، رايج و متداول خواهد ماند. زيرا قدرت آن عامل بسيار جالب و خيره كننده است كه براي بدست آوردن و ابقاي آن از هيچ گونه تبهكاري اغماض و چشم پوشي نمي‌شود، تا آنجا كه حق و حقيقت و واقعيت و صدق و قانون و عدل و تعهد و احساس مسئوليت و همه و همه‌ي اين حقايق در برابر قدرت هيچ و پوچ مي‌شوند، تنها راه پيش‌گيري معقولي كه بنظر مي‌رسد، آموزش و پرورش جدي مردم درباره‌ي آن حقايق و اضداد آنها است كه مي‌تواند مردم را با حياتي بودن آنها آشنا ساخته و از طغيانگري قدرتها و توسل به شستشوي مغز و روان در راه اشباع حس قدرت‌طلب يها جلوگيري نمايد. احتياجي به گفتگوي زياد درباره‌ي مختصات قدرت ناآگاه در دست قدرتمندان نابينا وجود ندارد، فقط همين مقدار كافيست كه بدانيم قدرت فقط عاشق دلباخته‌ي خويشتن است و بس و غير از خود چيز ديگري براي قدرت مطرح نيست. قدرتي كه تا انكار خدا و مبارزه با عقل و وجدان خود قدرتمند حاضر است، مغز و روان ديگر انسانها چه ارزشي براي او دارد كه لحظه‌اي با خويشتن نشسته و بگويد: كشتن و نابود كردن يك انسان يا يك جامعه چه تفاوتي با شستشوي مغزي و رواني آنان دارد؟! در اينجا بايد خود مردم را مخاطب قرار داده و بگوئيم: پيش از آنكه ارباب زر و زور و تزوير دست بكار شستشوي مغزي و رواني شما شوند، فكري به حال خود كنيد، مسائلي را كه براي شما مطرح مي‌كنند، سبك مشماريد، صورت ظاهر را كه ممكن است با آرايشهاي گوناگون بعنوان حق بشما تلقين كنند، فورا نپذيريد و خود را نبازيد زيرا پس از آنكه مغز و روان شما را شستشو دادند، برگشتن بحال اعتدال مغزي و رواني و توجه به اينكه مغز و روان شستشو شده است، اگر محال نباشد، حداقل بسيار بسيار دشوار است. در الفاظ و اصطلاحات و ادعاهائي كه با مهارت كامل و با آشنائي به انعطاف و پذيرش شما مردم، طرح و القا مي‌شوند، دقت بيشتري كنيد و درباره‌ي شخصيت و سرگذشت گويندگان و القا كنندگان آنها و هدفهائي را كه از آن القاها و بازيهاي ماهرانه با الفاظ دارند، بطور همه جانبه دقت و بررسي نمائيد. تا دنيا باقي است و تا جوامع بشري بوسيله‌ي انسانهائي اداره شود كه قدرت ناآگاه آنان را مست نموده پديده‌ي شستشوي مغزي ادامه خواهد يافت. براي مقاومت در برابر اين پديده‌ي تباه كننده، بكار انداختن فهم و عقل كه اصول واقعيات حيات معقول را در درون انسانها ريشه‌دار نموده و از دستبرد عوامل شستشو در امان نگهداشته، ضرورت حياتي دارد، و در غير اين صورت زندگي بشري همانست كه در يك جمله خلاصه مي‌شود: من همانم كه شما مي‌خواهيد، اما خودم چطور؟! خودم هيچ، زيرا خودي نيست كه آنرا براي شناخت برنهاده و مورد توجه قرار بدهم كه كيستم يا چيستم!!  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 293-290 از سخنان آن حضرت (ع) است كه به هنگام چيره شدن اصحاب معاويه بر آب فرات و بازداشتن ياران امام از نوشيدن آب، ايراد فرموده است: 1-  حضرت در اين عبارت: «قد استطعموكم القتال»، لفظ «استطعام» را به منظور آماده ساختن اصحاب براى جنگ، در زمينه جلوگيرى از آب، استعاره آورده اند. بدين معنا كه لفظ «استطعام» براى غذا خوردن به كار مى رود، در اين جا حضرت براى قتال و پيكار آورده اند و فرموده اند جنگ را به خورد شما داده اند، با تسلط يافتن اطرافيان معاويه بر آب فرات جنگ را بخواهيد يا نخواهيد بر شما تحميل كرده اند.  جهت استعاره اين است كه جنگ را آسان جلوه دهد و از يارانش بخواهد كه به دليل جلوگيرى از آب راه خود را انتخاب كنند يا خوارى و ذلت و يا قتالى را كه به آنان تحميل كرده اند پذيرا شوند. البته آب كه مانند زندگى است و از غذا و طعام، در جنگ جاذبه بيشترى دارد.  به عبارت ديگر آب براى آنان از نان اهميت بيشترى دارد و چون پيروان معاويه آب را در اختيار دارند حضرت از آنها مى خواهند كه جنگ را برگزينند، با اين وصف طعام از آب شباهت بيشترى با قتال دارد بنا بر اين لفظ طعام را براى جنگ به كار برده اند.  2-  در فراز بعد امام (ع) مى فرمايند: «يا تن به ذلّت و خوارى داده عقب نشينى كنيد، و يا شمشير را از خون خصم و خود را از آب سيراب نماييد.» حضرت پيروان خود را در زمينه منع آب و تحميل جنگ بر آنها ميان دو امر آزاد مى گذارند، كه يا جنگ را برگزينند و يا، تن به خفّت و خوارى داده جنگ را ترك كنند.  امام (ع) هر چند سخن را به صورت ملازمه بين دو كار و انتخاب يكى از دو راه ايراد كرده اند، ولى مقصود حضرت جز كارزار چيزى نيست، چه اين كه مى داند اصحابش اقرار به عجز و خوارى نكرده قتال را برمى گزينند زيرا تسليم دشمن شدن، و از رتبه شرافت و شجاعت عقب نشينى كردن را شأن يارانش نمى دانست. حضرت ترك قتال را مستلزم دو صفت خوارى و عقب نشينى از جايگاه شرف دانسته، تا تنفّر يارانش را برانگيخته و چهره زشت خفّت را ترسيم كند، و بهره مندى از آب را كه نهايت خواست اصحابش بود با سيرابى شمشيرها از خون دشمن كه لازمه اش، پيكار با آنهاست قرين ساخته تا جنگ را به گونه اى دوست داشتنى و مورد رغبت و ميل آنها قرار دهد. نسبت دادن سيرابى به شمشيرها نسبتى مجازى است چه فى الحقيقه شمشير آب نمى خورد.  فراز سوّم از لطائف كلام حضرت اين است كه مرگ در زندگى شماست اگر شكست بخوريد، زندگى در مرگ شماست، اگر پيروز شويد. زيبايى كلام امام (ع) در اين است كه پارساترين عبارت و بليغ ترين سخن يارانش را براى پيكار آماده مى سازد و دورنماى جنگ را برايشان تصوير مى كند. بدين سان كه: نهايت هدفى كه شايد بدان قصد از جنگ فرار نمايند، زندگى دنيوى است كه مى ترسند بر اثر جنگ از ميان رفته و مرگ به سراغشان بيايد، در حالى كه زندگى با ذلّت شكست، خود نوعى مرگ حاضر است كه هم اكنون با فرار برايشان مسلّم مى گردد. امام (ع) لفظ مرگ را، براى سختيها و هوسهايى كه از ناحيه دشمن صورت گيرد مجاز آورده است. چنين مرگى، در نظر خردمندان چندين مرتبه از مرگ بدن سخت تر و ناگوارتر است، زيرا بى اعتبارى، از بين رفتن عزّت شكست و خفّت پذيرى، در نزد عقلا نه يك مرتبه مردن، بلكه مرگ هاى پياپى مى باشد.  احتمال ديگرى كه براى لفظ مرگ داده شده است اين است كه مرگ مجاز باشد، از ترك فرمان خدا در جهاد. ترك عبادت و فرمان حق براى نفس انسانى مرگ محسوب مى شود، و در برابر خوشنودى خدا عدم و نيستى است. با اين توضيح هدف زنده ماندنى كه براى تحقق آن از جنگ فرار كنيد، در پيكار وجود دارد، هر چند در راه خدا كشته شويد، اين در صورتى است كه بر دشمن پيروز شويد. با تحقّق شهادت در دنيا بدو معنا زنده خواهيد بود: الف: نام نيكو و جاويدانى كه از شما باقى بماند از بين رفتنى نيست.  ب: زندگى لذّت بخش دنيوى در صورتى است، كه نظام حال و زندگى جامعه با وجود پيشواى عدالت خواه و حفظ شريعت چنان كه بايسته است برقرار بماند و اين ميسّر نخواهد بود مگر آن كه براى بقاى ديانت خود را در گرداب حرب افكنده و برخى به شهادت رسند، در اين صورت چون ديانت باقى است آرمان جهادگران نيز باقى است.  واژه «مرگ» در عبارت حضرت به صورت قضيّه مهمله به كار رفته، هر چند بعضى از جهادگران به شهادت مى رسند قابل صدق بر تمام افراد نيز هست.  محتمل است كه منظور زندگى آخرت باشد، بدين معنا كه بقاى هميشگى در مراقبت به وظيفه خداوندى است و زندگى تام و تمام در بهشت ميسّر است، چنان كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ». ميان دو واژه «مذلّة و محلّة» «دماء و ماء» «مقهورين و قاهرين» در عبارت حضرت از نظر فنّ سخنورى، اوّل سجع متوازى، دوّم سجع مطرّف، و سوّم مقابله است.  چهارمين فراز سخن حضرت كه مى فرمايند: «كه آگاه باشيد، معاويه تعداد اندكى فريب خورده را پيشوايى مى كند، و چنان حق را بر آنها پوشيده داشته كه در جهل مركب گرفتار شده اند، و آمده اند تا گلوهايشان را هدف تيرهاى مرگ قرار دهند» داراى ظرافتهاى خاصى به ترتيب زير است: 1-  با بيان اين مطلب براى معاويه دو صفت زشت آورده است: اوّل آن كه پيشواى گمراهان است دوم آن كه حق و باطل را درهم آميخته و باطل را بصورت حق جلوه داده است.  2-  براى پيروان معاويه نيز دو رذيلت ذكر كرده: اوّل آن كه آنها نسبت به دين، ياغى شده اند دوّم آن كه به دليل شبهه ناك بودن موضوع، آن قدر به دنبال باطل رفته اند كه جهلشان به صورت مركّب در آمده است. منظور حضرت از بيان رذائل ايجاد تنفّر نسبت به آنهاست. جان كلام اين است كه به علت پوشيده ماندن حق بر آنان، نادانى اصحاب معاويه تا بدان حد رسيده است كه گلوهايشان را هدف تيرهاى مرگ قرار مى دهند. اين عبارت كنايه از آمادگى فراوان براى مرگ است.  حضرت مرگ را به شخصى كه سلاح جنگى بكار مى برد تشبيه كرده، آن گاه لفظ هدف را براى گلوى آنها به عاريه آورده است، گويا قصد اين بوده كه براى مرگ لفظ تيرانداز را عاريه بياورد. بر اثر تبليغات معاويه و پوشيده ماندن حق بر آنان آماده شده اند كه گلويشان را هدف مرگ يعنى هدف تيرها و شمشيرها قرار دهند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 302 و من خطبة له عليه السّلام لما غلب أصحاب معاوية اصحابه على شريعة الفرات بصفين و منعوهم الماء و هى الحادية و الخمسون من المختار فى باب الخطب و رواها في البحار و في شرح المعتزلي جميعا من كتاب صفّين لنصر بن مزاحم، قال نصر: حدّثنا عمرو بن سعيد عن جابر قال: خطب عليّ عليه السّلام: يوم الماء فقال:أمّا بعد فإنّ القوم قد بدؤكم بالظّلم، و فاتحوكم بالبغي، و استقبلوكم بالعدوان، و قد استطعموكم القتال حيث منعوكم الماء، فأقرّوا على مذلّة و تأخير محلّة، أو روّوا السيّوف من الدّماء ترووا من الماء، فالموت في حياتكم مقهورين، و الحيوة في موتكم قاهرين، ألا و إنّ معاوية قاد لمّة من الغواة، و عمس عليهم الخبر، حتّى جعل نحورهم أغراض المنيّة. (9692- 9650)اللغة:(استطعموكم القتال) اى طلبوه منكم يقال فلان يستطعمني الحديث اى يستدعيه منّي و يطلبه (فأقرّوا على مذلّة) من القرار و هو السّكون و الثبات كالاستقرار، أو من الاقرار و الاعتراف و الأول أظهر و (اللّمة) بالضّم و التّخفيف جماعة قليلة و (عمس عليهم الخبر) بفتح العين المهملة و تخفيف الميم و تشديدها أبهمه عليهم و جعله مظلما، و التّشديد لافادة الكثرة و منه ليل عماس أى مظلم و (الأغراض) جمع غرض و هو الهدف.الاعراب:ضمير الخطاب في استطعموكم منصوب المحلّ بنزع الخافض على حدّ قوله تعالى: و اختار موسى قومه، أو مجروره على حدّ قوله: أشارت كليب بالأكفّ الأصابع، و الفاء في قوله فأقرّوا فصيحة، و قوله ترووا من الماء مجزوم لوقوعه في جواب الأمر على حدّايتني اكرمك، و مقهورين و قاهرين منصوبان على الحال.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام له عليه السّلام من أبلغ الكلام و ألطفه في التّحريص على الحرب و الجذب إلى القتال و قد خطب به لما غلب أصحاب معاوية على شريعة الفرات بصفّين و منعوا أصحابه من الماء و حالوا بينهم و بينه فقال لهم استعاره (انّهم قد استطعموكم القتال حيث منعوكم الماء) يعنى أنّهم من جهة ممانعتهم من الماء طلبوا منكم أن تطعموهم القتال فكأنهم لما حازوا الماء أشبهوا في ذلك من طلب الطعام له، و لما استلزم ذلك المنع طلبهم للقتال تعيّن تشبيه ذلك بالطعام و هو من لطايف الاستعارة. (فأقرّوا على مذلّة و تأخير محلّة اوروّوا السّيوف من الدّماء ترووا من الماء) يعنى انهّم لما طلبوا منكم القتال بالمنع من الماء فاللّازم عليكم حينئذ أحد الأمرين، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 303 إمّا الكفّ عن الحرب و الاذعان بالعجز و الاستقرار على الذّلة المستلزم لتأخير المنزلة و انحطاط الدّرجة عن رتبة أهل الشّرف و الشّجاعة، و إمّا الاستعداد للقتال و تروية السّيوف من الدّماء المستلزم للتّروية من الماء.و في هذا الكلام من الحسن و اللّطف ما لا يخفى إذ من المعلوم أنّ الاقرار بالعجز و الثبات على الذّلة مكروه بالطبع، و التّروّي من الماء للعطاش محبوب بالطبع و العاقل لا يختار للمكروه على المحبوب قطعا بل يرجّحه عليه و يتوصّل إليه و لو بتروية سيفه من الدّماء فيكون القتال محبوبا عنده أيضا مع كونه مكروها بالطبع من أجل ايصاله إلى المطلوب.و لمّا أشار عليه السّلام الى كون التّواني في الجهاد موجبا للذّلّ و انحطاط الرّتبة فرّع على ذلك قوله المقابلة- السّجع المطرف- السّجع المتوازي (فالموت في حياتكم مقهورين و الحياة في موتكم قاهرين)تنبيها على أنّ الحياة مع الذّلة موت في الحقيقة و الموت مع العزّة حياة كما قال الشّاعر:و من فاته نيل العلى بعلومه          و أقلامه فليبغها بحسامه        فموت الفتى في العزّ مثل حياته          و عيشته في الذّلّ مثل حمامه     و ذلك لأنّ الحياة في حالة المقهورية و مع الذّلة و سقوط المنزلة أشدّ مقاساة من موت البدن عند العاقل بكثير، بل موتات متعاقبة عند ذي اللب البصير، كما أنّ الموت في حالة القاهريّة و مع العزّة موجب للذّكر الباقي الجميل في الدّنيا و للأجر الجزيل في العقبى، فهو في الحقيقة حياة لا تنقطع و لا تفنى كما قال تعالى:«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» هذا و لا يخفى ما في هاتين الفقرتين من حسن المقابلة كما في ما قبلهما من السّجع المطرف، و فيما قبلهما من السّجع المتوازي.ثمّ أنّه بعد حثّ أصحابه على الجهاد أشار إلى ما عليه معاوية و أصحابه من الغوى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 304 و الضّلالة و العدول عن المنهج القويم و الصراط المستقيم بقوله (ألا إنّ معاوية قاد لمة من الغواة و)ساق طائفة من البغاة (عمس عليهم الخبر) و أظلم عليهم الأثر (حتّى جعل نحورهم أغراض المنية) بايهام أنّ عثمان قتل مظلوما و أنّه عليه السّلام و أصحابه قاتله و أنّ ذلك الملعون و أصحابه أولياء دمه و المستحقّون لأخذ ثاره، مع أنّهم «عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ» و «فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ، إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» و اما كيفية غلبة اصحاب معاوية على الماء فنحن نرويها من البحار و من شرح المعتزلي جميعا من كتاب صفّين لنصر بن مزاحم بتلخيص منّا.قال نصر: كان أبو الأعور السّلمى على مقدّمة معاوية و اسمه سفيان بن عمرو و كان قد ناوش مقدمة عليّ و عليه الأشتر النّخعي مناوشة ليست ما بعظيمة، فلما انصرف أبو الأعور عن الحرب راجعا سبق إلى الماء فغلب عليه في الموضع المعروف بقنصرين إلى جانب صفّين قد نزلوا منزلا اختاروه مستويا بساطا واسعا و أخذوا الشريعة، فهى في أيديهم.و ساق الأشتر يتبعه فوجده غالبا على الماء و كان في أربعة آلاف من مستبصرى أهل العراق فصدموا أبا الأعور و أزالوه عن الماء، فأقبل معاوية في جميع الفيلق  «1» بقضّه و قضيضه، فلما رآهم الاشتر انحاز الى عليّ و غلب معاوية و أهل الشّام على الماء و حالوا بين أهل العراق و بينه و أقبل عليّ عليه السّلام في جموعه، فطلب موضعا لعسكره و أمر النّاس أن يضعوا أثقالهم و هم أكثر من مأئة ألف فارس فلما نزلوا تسرع فوارس من فوارس عليّ عليه السّلام على خيولهم إلى معاوية يطعنون و يرمون بالسّهام و معاوية بعد لم ينزل، فناوشهم أهل الشّام القتال فاقتتلوا هوّيا. «2» قال نصر: فحدّثني عمر بن سعد، عن سعد بن طريف عن الأصبغ بن نباتة قال فكتبمعاوية إلى عليّ عليه السّلام عافانا اللّه و إيّاك.______________________________ (1) الفيلق الجيش و القضّ الحصاء الصغار و القضيض الحصاء الكباراى جاء في جميع جيشه بالصغير و الكبير، قاموس. (2) أى قطعة من الزمان، شرح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 305 ما أحسن العدل و الانصاف من عمل          و أقبح الطيس ثمّ النّفش  «1» في الرّجل     و كتب بعده شعرا يحثه فيه بأن يروع بجيشه من التّسرّع و العجلة عند الحرب، فأمر عليّ عليه السّلام أن يوزع النّاس عن القتال حتّى أخذ أهل الشّام مصافهم، ثمّ قال:أيّها النّاس إنّ هذا موقف من نطف  «2» فيه نطف يوم القيامة و من فلح فيه فلح يوم القيامة.قال فتراجع النّاس كلّ من الفريقين إلى معسكره و ذهب شباب من النّاس إلى الماء ليستسقوا فمنعهم أهل الشّام و قد أجمعوا أن يمنعوا الماء و روى نصر عن عبد اللّه بن عوف قال: فتسرعنا إلى أمير المؤمنين فأخبرناه بذلك فدعا صعصعة بن صوحان فقال: ائت معاوية فقل إنّا صرنا إليك مصيرنا هذا و أنا أكره قتالكم قبل الاعذار إليكم و أنك قدمت خيلك فقاتلتنا قبل أن نقاتلك و بدئتنا بالحرب و نحن من رأينا الكفّ حتّى ندعوك و نحتجّ عليك، و هذه اخرى قد فعلتموها قد حلتم بين النّاس و بين الماء فخلّ بينهم و بينه حتّى ننظر فيما بيننا و بينكم و فيما قدمنا له و قدمتم له، و إن كان أحبّ إليك أن ندع ما جئنا له و ندع النّاس يقتتلون حتّى يكون الغالب هو الشّارب فعلنا فلمّا مضى صعصعة برسالته إلى معاوية قال معاوية لأصحابه: ما ترون؟ فقال الوليد بن عقبة: أمنعهم الماء كما منعوه ابن عفان، حصروه اربعين يوما يمنعونه برد الماء و لين الطعام، اقتلهم عطشا قتلهم اللّه، و قال عمرو بن العاص: خلّ بين القوم و بين______________________________ (1) النفش كثرة الكلام و الدعاوى. (2) اى من تلطخ فيه بعيب من فرار او نكول عن العد و يقال نطف فلان بالكسر اذا تدنس بعيب و نطف ايضا افسد يقول من افسدت اذا حاله اليوم في هذا الحرب فسدت حاله غدا عند اللّه، شرح معتزلى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 306 الماء فانهم لن يعطشوا و أنت ريّان، و لكن لغير الماء، فانظر فيما بينك و بينهم فأعاد الوليد مقالته.و قال عبد اللّه بن سعيد بن أبي سرح و كان أخا عثمان من الرضاعة امنعهم الماء إلى الليل فانّهم إن لم يقدروا عليه رجعوا و كان رجوعهم هزيمتهم، امنعهم الماء منعهم اللّه يوم القيامة فقال صعصعة انّما يمنع الماء يوم القيامة الفجرة الكفرة شربة الخمر ضربك و ضرب هذا الفاسق يعنى الوليد فتواثبوا إليه يشتمونه و يتهدّدونه، فقال معاوية: كفّوا عن الرّجل فانّما هو رسول قال عبد اللّه بن عوف: إنّ صعصعة لمّا رجع إلينا حدّثنا بما قال معاوية و ما كان منه و ما ردّه عليه، قلنا: و ما الذي ردّه عليك؟ فقال: لمّا أردت الانصراف من عنده قلت ما تردّ عليّ قال سيأتيكم رائي، قال: فو اللّه ما راعنا إلّا تسوية الرّجال و الصّفوف و الخيل فأرسل إلى أبى الأعورا منعهم الماء فازدلفنا و اللّه إليهم فارتمينا و اطعنا بالرّماح و اضطربنا بالسّيوف، فقال: ذلك بيننا و بينهم حتّى صار الماء بأيدينا فقلنا: لا و اللّه لا نسقيهم فأرسل عليّ عليه السّلام أن خذوا من الماء حاجتكم و ارجعوا إلى معسكركم و خلّوا بينهم و بين الماء فانّ اللّه قد نصركم عليهم ببغيهم و ظلمهم و قال نصر: قال عمرو بن العاص: خلّ بينهم و بين الماء فانّ عليّا لم يكن ليظمأ و أنت ريّان و في يده أعنة الخيل و هو ينظر إلى الفرات حتّى يشرب أو يموت و أنت تعلم أنّه الشّجاع المطرق، و قد سمعته أنا و أنت مرارا و هو يقول لو أنّ معى أربعين رجلا يوم فتش البيت يعني بيت فاطمة و يقول لو استمسكت من أربعين رجلا يعني من أمر الأوّل.قال: و لمّا غلب أهل الشّام على الفرات فرجعوا بالغلبة و قال معاوية: يا أهل الشّام هذا و اللّه أوّل الظفر لا سقاني اللّه و لا أبا سفيان إن شربوا منه أبدا حتّى يقتلوا بأجمعهم و تباشر أهل الشام فقام إلى معاوية رجل من أهل الشّام همداني ناسك يتألّه و يكثر العبادة يقال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 307 له المعرى بن الافيل، و كان صديقا لعمرو بن العاص مواجا له، فقال: يا معاوية سبحان اللّه سبقتم القوم إلى الفرات تمنعونهم الماء أما و اللّه لو سبقوكم إليه لسقوكم منه أليس أعظم ما تنالون من القوم أن تمنعوهم الفرات فينزلون على فرضة «1» اخرى فيجازونكم بما صنعتم، أما تعلمون أنّ فيهم العبد و الامة و الاجير و الضّعيف و من لا ذنب له، هذا و اللّه أوّل الجهل (الجور) فأغلظ له معاوية و قال لعمرو: اكفنى صديقك فأتاه عمرو فأغلظ له فقال الهمدانى في ذلك شعرا لعمر و ابي معاوية بن حرب          و عمرو ما لدائهما دواء       سوى طعن يحار العقل فيه          و ضرب حين يختلط الدّماء       و لست بتابع دين ابن هند         طوال الدّهر يا ارسي حراء       لقد وهب العتاب فلا عتاب          و قد ذهب الولاء فلا ولاء       و قولي في حوادث كلّ حرب          على عمرو و صاحبه العفاء       ألا للّه درّك يا ابن هند         لقد برح الخفاء فلا خفاء       أ تحمون الفرات على رجال          و في أيديهم الأسل الظماء       و في الأعناق أسياف حداد         كأنّ القوم عند هم نساء       أ ترجو أن يحاوركم عليّ          بلا ماء و للأحزاب ماء       دعا هم دعوة فأجاب قوم          كجرب الابل خالطها الهناء     قال ثمّ سار الهمداني في سواد الليل حتّى لحق بعليّ عليه السّلام و مكث أصحاب عليّ يوما و ليلة بغير ماء و اغتمّ عليه السّلام بما فيه أهل العراق من العطش و في رواية سهل بن حنيف المروية في المجلّد التّاسع من البحار أنّه لمّا أخذ معاوية مورد الفرات أمر أمير المؤمنين عليه السّلام لمالك الأشتر أن يقول لمن على جانب الفرات: يقول لكم عليّ: اعدلوا عن الماء، فلما قال ذلك: عدلوا عنه فورد قوم أمير المؤمنين عليه السّلام الماء فأخذوا منه، فبلغ ذلك معاوية فأحضرهم و قال لهم في ذلك فقالوا: إنّ عمرو بن العاص جاء و قال: إنّ معاوية يأمركم أن تفرجوا عن الماء______________________________ (1) الفرضة بالضم ثلمة من النهر يستسقى منها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 308 فقال معاوية لعمرو: إنك لتأتى أمرا ثمّ تقول ما فعلته فلمّا كان من غدو كل معاوية حجل بن عتاب النّخعي في خمسة آلاف فأنفذ أمير المؤمنين مالكا فنادى مثل الأوّل فمال حجل عن الشّريعة فورد أصحاب عليّ و أخذوا منه، فبلغ ذلك معاوية فأحضر حجلا و قال له في ذلك، فقال: إنّ ابنك يزيد أتاني فقال: إنّك أمرت بالتّنحّي عنه، فقال ليزيد في ذلك فأنكر، فقال معاوية: فاذا كان غدا فلا تقبل من أحد و لو أتيتك حتّى تأخذ خاتمي فلمّا كان اليوم الثالث أمر أمير المؤمنين عليه السّلام لمالك مثل ذلك فرأى حجل معاوية و أخذ منه خاتمه و انصرف عن الماء و بلغ معاوية فدعا و قال له في ذلك فأراه خاتمه فضرب معاوية يده على يده فقال: نعم و انّ هذا من دواهي عليّ، رجعنا إلى رواية نصر بن مزاحم قال: فاتى الأشعث عليّا فقال يا أمير المؤمنين أ يمنعنا القوم ماء الفرات و أنت فينا و السّيوف في أيدينا؟ خلّ عنّا و عن القوم فو اللّه لا نرجع حتّى نردّه أو نموت و مرّ الأشتر يعلو بخيله و يقف حيث يأمره عليّ عليه السّلام فقال عليّ: ذلك إليكم فرجع الأشعث فنادى في الناس من يريد الماء أو الموت فميعاده موضع كذا فانّي ناهض فأتاه إثنى عشر ألفا من كندة و أفناء قحطان واضعي سيوفهم على عواتقهم فشدّ عليه سلاحه و نهض بهم حتّى كاد يخالط أهل الشّام و جعل يلقي رمحه و يقول لأصحابه: بأبى أنتم و أميّ تقدّموا إليهم قاب رمحي هذا فلم يزل ذلك دأبه حتّى خلط القوم و حسر عن رأسه و نادى أنا الأشعث بن قيس خلّوا عن الماء فنادى أبو الأعور أما حتّى لا يأخذنا و إيّاكم السّيوف فلا، فقال الأشعث قد و اللّه أظنّها دنت منّا و منكم، و كان الأشتر قد تعالى بخيله حيث أمره عليّ فبعث إليه الاشعث أقحم الخيل، فأقحمها حتّى وضعت بسنابكها في الفرات و أخذت أهل الشّام السّيوف فولّوا مدبرين.قال نصر: و حدّثنا عمرو بن شمر عن جابر عن أبي جعفر و زيد بن الحسن قالا: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 309 فنادى الأشعث  «1» عمرو بن العاص فقال: ويحك يابن العاص خلّ بيننا و بين الماء فو اللّه لئن لم تفعل لتاخذنا و إيّاكم السّيوف: فقال عمرو: و اللّه لا نخلّي عنه حتّى تأخذنا السّيوف و إيّاكم فيعلم ربّنا سبحانه ايّنا أصبر اليوم، فترجّل الأشعث و الأشتر و ذووا البصاير من أصحاب عليّ و ترجّل معهما اثنى عشر ألفا فحملوا على عمرو و أبي الأعور و من معهما من أهل الشّام، فأزالوهم عن الماء حتّى غمست خيل عليّ عليه السّلام سنابكها في الماء قال نصر: فروى عمر بن سعيد أنّ عليّا قال ذلك اليوم: هذا يوم نصرتم فيه بالحميّة.قال نصر: فحدّثنا عمر بن «شمر عن ظ» جابر قال: خطب عليّ يوم الماء فقال: أمّا بعد فانّ القوم قد بدؤكم بالظلم إلى آخر ما رويناه سابقا قال نصر: و حدّثنا عمر بن شمر عن جابر عن الشّعبي عن الحرث بن أدهم و عن صعصعة قال أقبل الأشتر يوم الماء فضرب بسيفه جمهور أهل الشّام حتّى كشفهم عن الماء و كان لواء الأشعث بن قيس مع معاوية بن الحرث، فقال الأشعث: للّه أبوك ليست النّخع بخير من كندة قدّم لواءك فانّ الحظّ لمن سبق، فتقدّم لواء الأشعث و حملت الرّجال بعضها على بعض فما زالوا كذلك حتّى انكشف أهل الشّام عن الماء، و ملك أهل العراق المشرعة هذا و في رواية أبي مخنف عن عبد اللّه بن قيس قال قال أمير المؤمنين يوم صفّين و قد أخذ أبو الأعور السّلمي الماء على النّاس و لم يقدر عليه أحد فبعث إليه الحسين عليه السّلام في خمسمائة فارس فكشفه عن الماء، فلمّا رأى ذلك أمير المؤمنين قال: ولدي هذا يقتل بكربلا عطشانا و ينفرّ فرسه و يحمحم و يقول في حمحمته: الظليمة الظليمة من امّة قتلت ابن بنت نبيّها و هم يقرءون القرآن الذي جاء به اليهم ثمّ إنّ أمير المؤمنين عليه السّلام أنشأ يقول:______________________________ (1) و فى روضة الصفا لما اخبر معاوية بضعفت ابى الاعور و انحيازه بعث عمرو بن العاص و ضمّ اليه ثلاثة الاف ليكونوا مدد الابى الاعور و عونا، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 310 أرى الحسين قتيلا قبل مصرعه          علما يقينا بأن يبلى بأشرار       و كلّ ذي نفس أو غير ذي نفس          يجرى إلى أجل يأتي باقدار    قال و قال عمرو بن العاص لمعاوية لمّا ملك أهل العراق الماء: ما ظنّك يا معاوية بالقوم إن منعوك اليوم الماء كما منعتهم أمس أتراك تضاربهم عليه كما ضاربوك عليه؟ ما أغنى عنك أن تكشف لهم السّورة، فقال له معاوية: دع عنك ما مضى فما ظنّك بعليّ بن أبي طالب؟قال ظنّي أنّه لا يستحلّ منك ما استحللت منه و إنّ الذي جاء له غير الماء قال نصر: فقال أصحاب عليّ له: امنعهم الماء يا أمير المؤمنين كما منعوك، فقال: لا، خلّوا بينهم و بينه لا أفعل ما فعله الجاهلون سنعرض عليهم كتاب اللّه و ندعوهم إلى الهدى فان أجابوا و إلّا ففى حدّ السّيف ما يغني إنشاء اللّه قال: فو اللّه ما أمسى النّاس حتّى رأوا سقاتهم و سقاة أهل الشّام و روايا أهل الشام يزدحمون على الماء ما يؤذي إنسان إنسانا.الترجمة:از جمله كلام آن امام انامست كه فرموده در حينى كه غالب شدند أصحاب معاويه بر شريعه فرات در صفّين و منع نمودند اصحاب آن حضرت را از آب: بتحقيق كه اصحاب معاوية طلب مى كنند از شما آنكه طعام بدهيد بر ايشان قتال را پس قرار بدهيد يا اقرار نمائيد بر خوارى و مذلت و بر باز پس انداختن منزلت و مرتبت يا سيراب سازيد شمشيرهاى خود را از خونهاى آن جماعت ياغى تا سيراب شويد از آب صاف جارى پس مرگ در زندگانى شما است در حالتى كه مقهور و مغلوب هستيد و زندگانى در مرگ شما است، در حالتى كه غالب و قاهر باشيد، بدانيد و آگاه شويد كه معاويه بد بنياد كشيده دست بحرب جماعت اندك را از صاحبان ضلالت و عناد و پوشانيده است بر ايشان خبر را تا آنكه گردانيده است گلوهاى ايشان را نشانيهاى سهام موت از طعن و ضرب و ساير أسباب فوت. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 117 از سخنان على (ع) هنگامى كه ياران معاويه بر شريعه فرات دست يافتند و ياران آن حضرت را از آب باز داشتند. [در اين خطبه كه با عبارت «قد استطعموكم القتال فاقروا على مذلة» (از شما تقاضاى كارزار كردند، اينك يا برخوارى و زبونى اقرار كنيد...) شروع مى شود، ابن ابى الحديد ضمن توضيح درباره لغات و مجازات آن و بيان اهميت خوددارى از زبونى و تن در ندادن به مذلت و خوارى، به ارائه شواهدى از اشعار شعراى عرب پرداخته است كه چون ترجمه همه آنها ضرورتى ندارد-  و در واقع از بخش ادبى شرح نهج البلاغه است و از بخش تاريخى آن نيست-  به ترجمه برخى از ابيات كه به نظر اين بنده براى بيان مقصود رساتر است قناعت مى شود.] نظير آنچه امير المومنين عليه السّلام فرموده است: «زندگى شما، در حالى كه شكست خورده باشيد مرگ است» اين شعر ابو نصر بن نباته است كه گفته: «و حسين (ع) همان كسى كه مرگ در عزت را زندگى مى ديد و زندگى در خوارى و زبونى را مرگ و كشته شدن مى پنداشت». و تهامى چنين گفته است: «هر كس نتواند با دانش و قلم خود به علو و برترى رسد، آن را با شمشير خود جستجو كند، مرگ جوانمرد در عزت همچون زندگى اوست و زندگى او در زبونى همچون مرگ اوست». اشعارى كه در اين مورد و تسليم نشدن به خوارى و زبونى و تحريض و ترغيب در جنگ كردن آمده بسيار است و ما اينجا نمونه هايى از آن را مى آوريم. از جمله اين ابيات عمرو بن براقة همدانى است كه مى گويد: «چگونه ممكن است آن كس كه تمام ثروتش فقط شمشيرى سپيد همرنگ نمك و برنده است شب را بخوابد سوگند به خانه خدا دروغ مى گوييد تا هنگامى كه شمشير داراى دستگيره و برپاست نمى توانيد او را با زور و زبونى فرو گيريد.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 118 [پس از آنكه نمونه هاى ديگرى هم آورده است به شرح حال تنى چند از بزرگانى كه تن به زبونى نداده اند و اخبار ايشان پرداخته است.] كسانى كه ستم را نپذيرفته اند و اخبار ايشان: سرور و سالار اين افراد كه به مردم حميت و مرگ زير سايه هاى شمشير را آموخت و آن را بر پستى و زبونى برگزيد، ابو عبد الله حسين بن على بن ابى طالب عليهما السلام است كه بر او و يارانش امان عرضه شد ولى به خوارى تن در نداد و بيم آن داشت كه ابن زياد بر فرض كه او را نكشد به گونه اى او را خوار و زبون سازد و لذا مرگ را بر آن برگزيد. از نقيب ابو زيد يحيى بن زيد علوى بصرى شنيدم مى گفت: گويى اين ابيات ابو تمام كه درباره محمد بن حميد طائى سروده، گفته نشده است مگر براى امام حسين عليه السّلام [كه گفته است ]: «و نفسى كه خوارى و زبونى را چنان ننگ مى داند كه هنگام جنگ و بيم، زبونى يا كمتر از آن را كفر مى پندارد. او در آبشخور مرگ، پاى خويش را استوار بداشت و به آن گفت: از زير قدم تو حشر و بر انگيخته شدن است...» هنگامى كه ياران مصعب بن زبير از گرد او گريختند و او فقط با تنى چند از ايشان پايدارى كرد، نخست نيام شمشير خود را شكست و سپس اين بيت را خواند: «آن پيشگامان بنى هاشم در كربلا پايدارى كردند و براى همه آزادگان سنت-  پايدارى را سرمشق نهادند». و در اين حال ياران او دانستند كه تن به مرگ داده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 119 و از سخنان امام حسين (ع) در روز عاشورا كه از او نقل شده و آن را امام زين العابدين (ع) از پدر خويش آورده است، اين گفتار اوست: «همانا پسر خوانده اى كه پسر پسر خوانده است [روسپى زاده پسر روسپى زاده ] ما را ميان دو چيز مختار كرده است: كشيدن شمشير و پذيرش زبونى، و زبونى از ما سخت دور است. خداوند و رسولش و مومنان و دامنها و آغوشهاى پاك و پارسا و سرشتها و جانهاى غيرتمند آن را براى ما نمى پذيرند». و اين گفتار امام حسين شبيه اين سخن پدر گرامى اوست كه در گذشته نقل كرديم و مى گويد: «همانا مردى كه دشمن را چنان بر خويشتن چيره گرداند كه گوشتش را بخورد و پوستش را بدرد و استخوانش را بشكند، براستى بسيار ناتوان و دلش ضعيف و درمانده است، اينك تو اگر مى خواهى چنان باش، اما من بدون آنكه تسليم شوم و چنان فرصتى دهم با شمشيرهاى مشرفى چنان ضربه مى زنم كه استخوانهاى فرق سر را از جاى بپراند و بازوها و قدمها را قطع كند». [سپس ابيات ديگرى از شاعران را گواه آورده است، از جمله ابياتى از عباس بن مرداس سلمى كه مضمون برخى از آنها چنين است ]: «اين سخن مردى است كه پند و اندرزى به تو هديه مى دهد كه چون گروهى خواستند آبرويت را بر باد دهند و ببخشند در آن مورد سخت بخيل باش، و آنچه براى تو مى آورند هرگز مخور و مزه مكن كه آنان با همه خويشاوندى و نزديكى براى تو زهر مى آورند». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 120 و همو مى گويد: «جنگ و ستيز كن كه بر فرض دوست تو از يارى دست بردارد، در شمشير دوستى نهفته است كه از يارى كوتاهى نمى كند». مالك بن حريم همدانى چنين سرورده است: «من چنانم كه چون قومى با من جنگ كنند با ايشان جنگ مى كنم اى قبيله همدان آيا در اين مورد ستمگرم، هر گاه قلبى زيرك و شمشيرى بران و نفسى غيرتمند داشته باشى ستمها از تو اجتناب مى كند». ديگرى گفته است: «من خريدار زندگى در قبال دشنامى نيستم و از بيم مرگ بر نرده بام بالا نمى روم و چون ببينم و داد و دوستى براى من سودبخش نيست به كار ديگرى كه به دور انديشى نزديكتر است [جنگ ] روى مى آورم». و از اشخاصى كه از پذيرفتن خوارى سر برتافته اند، «يزيد بن مهلب» است. يزيد بن عبد الملك پيش از آنكه به خلافت رسد به جهاتى كه اينجا جاى آوردن آن نيست با او دشمنى مى ورزيد، و چون يزيد بن عبد الملك به خلافت رسيد، يزيد بن مهلب او را از خلافت خلع كرد و دست از اطاعت او كشيد. يزيد بن مهلب دانست كه اگر يزيد بن عبد الملك بر او دست يابد او را خواهد كشت و چندان خوارى بر سرش خواهد آورد كه كشتن در قبال آن چيزى به شمار نمى آيد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 121 يزيد بن مهلب به بصره رفت و شهر را با زور تصرف كرد و عدى بن ارطاة كارگزار و والى يزيد بن عبد الملك در آن شهر را گرفت و زندانى كرد. يزيد بن عبد الملك لشكرى گران كه هشتاد هزار تن از مردم شام و جزيره بودند براى جنگ با او گسيل داشت و برادر خود مسلمة بن عبد الملك را كه از همه مردم به فرماندهى لشكرها و تدبير امور جنگ داناتر و ورزيده ترين مردم در آن مورد بود به فرماندهى آن لشكر گماشت. برادرزاده خود عباس بن وليد بن عبد الملك را هم با او فرستاد. يزيد بن مهلب از بصره بيرون آمد و خود را به واسط رساند و چند روزى آنجا بود و سپس در عقر فرود آمد، شمار سپاهيانش به يكصد و بيست هزار مى رسيد. مسلمة بن عبد الملك با لشكرهاى شام فرا رسيد و چون دو گروه روياروى شدند و آتش جنگ بر افروخته شد مسلمه به يكى از فرماندهان دستور داد پلهايى را كه يزيد بن مهلب بر رودخانه بسته بود آتش زند و او آنها را آتش زد. عراقيان همين كه ديدند دود برخاسته منهزم شدند. به يزيد بن مهلب گفته شد: مردم گريختند. گفت: از چه چيزى گريختند مگر اين جنگى بود كه مردم از آن بگريزند گفتند: مسلمه پلها را آتش زده و مردم پايدارى نكرده اند. گفت: خداوند رويشان را زشت كناد، همچون پشه هايى بودند كه به آنها دود دادند، پريدند و رفتند يزيد بن مهلب همراه ياران خود ايستاد و گفت: گريختگان را بر گردانيد. خواستند چنين كنند نتوانستند، كه آنان گروه گروه همچون كوه از جلو او مى گريختند. گفت: رهايشان كنيد كه خدا رويشان را زشت كناد، چون گله گوسپندند كه گرگ بر اطراف آن حمله آورده است. يزيد بن مهلب هم خود درباره فرار مى انديشيد ولى قبلا در «واسط» يزيد بن حكم بن ابى العاص ثقفى نزد او آمده بود و براى او اين بيت را خوانده بود كه: «يا همچون پادشاه زندگى كن يا بزرگوارانه بمير در حالى كه شمشيرت در دست تو كشيده باشد معذور خواهى بود». يزيد بن مهلب گفت: مقصودت را نفهميدم. يزيد بن حكم گفت: همانا پادشاهى مروانيان رو به زوال است و اگر آنرا نمى دانى بدان و بفهم. يزيد بن مهلب گفت: آرى شايد چنين باشد. و چون يزيد بن مهلب گريز سپاهيان خود را ديد از اسب پياده شد و نيام شمشير خود را شكست و جوياى مرگ شد. در اين هنگام كسى پيش او آمد و گفت: برادرت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 122 حبيب كشته شده است. و اين خبر موجب آمد تا خود را بيشتر آماده كشته شدن كند. و گفت: پس از حبيب خيرى در زندگى نيست. به خدا سوگند كه من زندگى پس از شكست و گريز را خوش نمى داشتم و اكنون بر نفرت من از زندگى افزوده شد، پيش برويد. يارانش دانستند كه او خواستار مرگ شده است. كسانى كه جنگ را خوش نمى داشتند از او فاصله گرفتند و جدا شدند و همراه او گروهى ترسان باقى ماند و او آهنگ پيشروى كرد. به هر گروه از سواران كه مى رسيد آنان را در هم مى شكافت و او فقط آهنگ رسيدن به مسلمة بن عبد الملك را داشت و كسى غير از او را نمى خواست. همين كه يزيد بن مهلب نزديك مسلمه رسيد، مسلمه اسب خود را خواست تا سوار شود و لشكريان شام ميان آن دو حائل شدند و به يزيد بن مهلب حمله كردند. او با شمشير برهنه و كشيده چندان با آنان رزميد كه كشته شد و سرش را نزد مسلمه بردند. برادر يزيد بن مهلب، يعنى محمد بن مهلب هم همراه او كشته شد. برادر ديگرشان مفضل در سوى ديگرى با شاميان جنگ مى كرد و از كشته شدن دو برادرش يزيد و محمد آگاه نبود. برادر ديگرش عبد الملك بن مهلب خود را به او رساند و گفت: چه مى كنى كه محمد و يزيد و پيش از آن دو حبيب كشته شده اند و مردم گريخته اند. و روايت شده است كه عبد الملك اين خبر را به او نداد و ترسيد در آن صورت او هم تن به كشته شدن دهد و كشته شود، به اين جهت به او گفت: امير به واسط، عقب نشينى كرده است تو هم از پى او برو. و بدينسان مفضل عقب نشينى كرد و چون از كشته شدن برادرانش آگاه شد سوگند خورد كه با برادر خود عبد الملك هرگز سخن نگويد. يك چشم مفضل قبلا در جنگ با خوارج كور شده بود او مى گفت: عبد الملك مرا رسوا كرد خدا رسوايش كناد. آنگاه كه مردم مرا ببينند براى من عذرى نخواهد بود و آنان خواهند گفت: پير مردى يك چشم از جنگ گريخته است. اى كاش به من راست گفته بود و كشته مى شدم و سپس چنين سرود: «پس از كشته شدن يزيد خير و بهره يى در رويارويى با مردم و نيزه زدن به فرماندهان نيست». و چون بازماندگان خاندان مهلب پس از شكست در بصره جمع شدند نخست عدى بن ارطاة، امير بصره را از زندان بيرون كشيدند و كشتند و سپس زنان و فرزندان خويش را در كشتى هاى دريا پيما سوار كردند و به دريا زدند. مسلمة بن عبد الملك يكى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 123 از فرماندهان خود را به تعقيب آنان گسيل داشت و او در قندابيل به آنان رسيد و جنگ كرد و آنان هم جنگ و پايدارى كردند. فرزندان مهلب با شمشيرهاى خود هجوم آوردند و همگان كشته شدند و آنان عبارت بودند از: مفضل، زياد، مروان و عبد الملك، پسران مهلب و معاويه پسر يزيد بن مهلب و منهال پسر ابو عيينة بن مهلب و عمرو و مغيره پسران قبيصة بن مهلب. سرهاى ايشان را در حالى كه به گوش هر يك از آنان رقعه يى آويخته و نام هر يك بر آن ثبت شده بود نزد مسلمة بن عبد الملك فرستادند. كسان ديگرى كه در آن پيكار حضور داشتند تن به اسيرى دادند و آنان را پيش يزيد بن عبد الملك به شام فرستادند و يازده مرد بودند و چون آنان را نزد يزيد آوردند، كثير بن ابى جمعة برخاست و [خطاب به يزيد بن عبد الملك ] چنين سرود: «بردبارى كه چون پيروز شود، چه سخت ترين عقوبت را انجام دهد و چه عفو كند بر او سرزنشى نمى شود. اى امير المومنين به عفو در راه خدا حساب كردن بينديش كه هر كار پسنديده يى انجام دهى براى تو نوشته مى شود.آنان بد كردند و شايسته است اينك كه قدرت دارى ببخشى و بهترين بردبارى در راه خدا بردبارى كسى است كه او را به خشم آورده اند». يزيد [به كثير] گفت: اى ابا صخر پيوند خويشاوندى ترا به مهربانى وا مى دارد. آرى اگر آنان در پادشاهى خدشه وارد نمى كردند به يقين آنان را مى بخشيدم، و سپس فرمان به كشتن آنان داد و همگان را كشتند و فقط پسرك نوجوانى از ايشان باقى ماند كه او هم گفت: مرا بكشيد كه من نابالغ نيستم. يزيد بن عبد الملك گفت: بنگريد كه آيا او بالغ است آن نوجوان گفت: من به خويشتن داناترم، كه محتلم و با زنان همبستر شده ام. مرا بكشيد كه پس از مرگ افراد خاندانم در زندگى خيرى نيست يزيد بن عبد الملك فرمان به كشتن او داد و او را كشتند. ابو عبيدة معمر بن مثنى مى گويد: نام آن اسيران كه يازده مرد مهلبى بودند و اعدام شدند به اين شرح است: معارك، عبد الله، مغيرة، مفضل و منجاب پسران يزيد بن مهلب، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 124 دريد، حجاج، غسان، شبيب و فضل پسران مفضل بن مهلب و فضل پسر قبيصة بن مهلب. گويد: پس از اين جنگ و واقعه دوم، از خاندان مهلب كسى جز ابو عيينة، پسر مهلب و عمر پسر يزيد بن مهلب و عثمان پسر مفضل بن مهلب باقى نماند و آنان به «رتبيل» پيوستند و بعد به آنان امان داده شد. [ابن ابى الحديد سپس چهارده بيت از سه قصيده شريف رضى را كه در همين موضوع پايدارى و سرپيچى از زبونى و خوارى است شاهد آورده است كه مضمون برخى از آنها چنين است ]: «اگر چيرگى و هجوم سرنوشتها در برابرم نبود براى دسترسى به بزرگى از هر درى هجوم مى بردم... بر اندوهها كسى چيره نمى شود جز جوانمردى كه بر ترس سوار شود و شمشير بران همراهش باشد. روزگار هرگز با تنگدستى، آزاده را زبون نمى سازد، او هرگونه باشد شريف است... من در راههاى بزرگى گمراه نمى شوم كه شعاع و پرتو شعله عزت بر افراشته است. ما به دنيا [جهان دارى ] سزاوارتريم ولى دنيا چهار پاى كندرو را بر اسب تندرو بر مى گزيند». [و از حارثة بن بدر غدانى سه بيت شاهد آورده است كه ضمن آن مى گويد]: «شگفتا كه مرا خوار مى دارند و از خود دور مى كنند و مى خواهند خير خواه ايشان باشم. آن چه كسى است كه با زور و اجبار نصيحت خود را عرضه دارد مى بينم دستهاى آنان كه بر شما شمشير مى كشند آكنده از عطاى شما و دست من خالى از آن است. هر گاه چيزهايى را كه بر عهده من است از من بخواهيد و آنچه را كه براى من است بازداريد، نمى توانم در اين باره با شما شكيبايى كنم.» و يكى از خوارج گفته است: «نو عروس من [همسرم ] در مورد جنگ مرا سرزنش مى كند و نمى داند كه من ضد هر چيزى هستم كه او فرمان مى دهد. خداى آن قوم را از ميان ببرد كه با داشتن شمشيرها فرو مى نشينند و تازيانه به دست نمى گيرند...» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 125 يزيد بن مهلب در جنگ گرگان به برادر خود ابو عيينه گفت: بهترين منظره يى كه در اين جنگ ديده اى چيست گفت: شمشير و كلاهخود سيف بن ابى سبرة.عبد اللّه بن ابى سبرة بر غلامى ترك، كه مردم به سبب شجاعت و قدرت او برايش راه گشوده بودند، حمله كرد. آن دو به يكديگر ضربتى زدند كه ابن ابى سبره پس از آنكه غلام، ضربتى بر سر او نواخت و شمشيرش بر كلاهخود او نشست وى را كشت.ابن ابى سبره به صف خود برگشت در حالى كه شمشيرش آغشته به خون غلام بود و شمشير غلام نيز همچون جزئى از كلاهخود او بر سرش بود و مى درخشيد و مردم مى گفتند: اين ستاره دنباله دار است، و از منظره آن دچار تعجب شدند. [در اينجا باز هم ابياتى را از چند شاعر شاهد آورده است و از جمله دو بيت از جناب ابو طالب بن عبد المطلب است و مضمون آن چنين است ]: «سوگند به خانه خدا، دروغ مى گوييد كه پنداشته ايد بدون اينكه در راه محمد (ص) نيزه و شمشير بزنيم او را رها مى كنيم. ما او را تا آنجا كه بر گردش كشته شويم و از پسران و همسران خويش در گذريم يارى خواهيم داد». چون على و حمزه و عبيده، كه بر همه شان درود باد، روز جنگ بدر به مبارزه عتبه و شيبه و وليد رفتند، على عليه السّلام وليد را كشت و حمزه شيبه را-  كه در اين مورد در روايات اختلاف است كه آيا شيبه هماورد حمزه بوده است يا عتبه عبيده زخمى بر سر عتبه زد و عتبه هم ساق پاى عبيده را قطع كرد و اين هنگام حمزه و على (ع) حمله بردند و يار خود را از عتبه رهانيدند و هر دو بر او شمشير زدند و او را كشتند و عبيده را بردند و او را در سايبان نزد پيامبر (ص) نهادند. عبيده در حالى كه مغز استخوان ساقش فرو مى ريخت و در حال جان دادن بود گفت: اى رسول خدا اگر ابو طالب زنده مى بود مى دانست كه من از خود او به اين سخنش سزاوارترم كه: «سوگند به خانه خدا دروغ مى گوييد كه پنداشته ايد بدون آنكه در راه محمد (ص) نيزه و شمشير بزنيم او را رها مى كنيم. ما او را تا آنجا كه بر گردش كشته شويم و از پسران و همسران خويش درگذريم يارى خواهيم داد». پيامبر (ص) گريست و عرضه داشت: «پروردگارا آنچه را به من وعده داده اى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 126 برآور. پروردگارا اگر اين گروه نابود شوند تو در زمين پرستش نمى شوى». هنگامى كه لشكر حره به مدينه رسيد و مسلم بن عقبة مرى فرمانده آن لشكر بود، سه روز كشتار در مدينه را حلال كرد و مردم مدينه را از لبه شمشير گذراند همان گونه كه قصابها گوسپندان را مى كشند و چنان شد كه پاها در خون فرو مى شد. فرزندان مهاجران و انصار و اهل بدر را كشت و از كسانى از صحابه و تابعان كه آنان را زنده باقى گذاشته بود براى يزيد بن معاويه بيعت گرفت به اين شرط كه همچون برده زرخريد براى امير المؤمنين يزيد بن معاويه باشند. و روز جنگ حره اين موضوع شرط بيعت بود، جز در مورد على بن حسين بن على عليهم السّلام كه مسلم بن عقبه او را گرامى داشت و او را همراه خود بر تخت خويش نشاند و از او چنين بيعت گرفت، كه برادر و پسر عموى امير المؤمنين يزيد بن معاويه است، و اين غير از بيعتى بود كه ديگران مى كردند و قيد و شرط بردگى نداشت. و اين موضوع به سفارش يزيد بن معاويه در مورد زين العابدين (ع) بود. على بن عبد اللّه بن عباس كه خدايش رحمت كناد پيش داييهاى خود كه از قبيله كنده بودند گريخت و آنان از او در مقابل مسلم بن عقبه حمايت كردند و گفتند: خواهرزاده ما بيعت نمى كند مگر با همان شرط كه پسر عمويش على بن حسين بيعت كرده است. مسلم اين موضوع را نپذيرفت و گفت: كارى كه نسبت به على بن حسين انجام دادم به سفارش يزيد بود و اگر چنان نمى بود حتما او را مى كشتم كه افراد اين خاندان براى كشته شدن سزاوارترند، وانگهى از او هم همان گونه بيعت مى گرفتم كه از ديگران. در اين باره فرستادگانى ميان ايشان آمد و شد كردند و سرانجام بر اين اتفاق شد كه على بن عبد اللّه بن عباس بيعت كند و بگويد: من براى امير المؤمنين يزيد بيعت مى كنم و ملتزم اطاعت از اويم و چيز ديگرى نگويد. على بن عبد اللّه بن عباس اين ابيات را سرود: «پدرم عباس، سالار فرزندان قصى است و داييهاى من خاندان بنى وليعه هستند كه پادشاهانند. آنان حيثيت مرا روزى كه لشكرهاى مسرف و فرزندان زنان فرومايه آمدند حفظ كردند. او مى خواست در مورد من كارى را كه عزت در آن نبود انجام دهد، دستهايى دلاور و نگهدارنده مانع او از اين كار شدند». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 127 در اين ابيات مسرف كنايه از مسلم است، مادر على بن عبد اللّه بن عباس، زرعة دختر مشرح بن معدى كرب بن وليعة بن شرحبيل بن معاوية بن كنده است.حصين بن حمام اين ابيات را سروده است: «من خريدار زندگى در مقابل هيچ ننگ و زبونى نيستم و از بيم مرگ از نرده بام بالا نمى روم. گاه خود را كنار كشيدم و عقب رفتم كه زندگى خويش را باقى بدارم ولى براى خود زندگى نيافتم مگر اينكه پيش روم. زخمهاى ما بر پاشنه هاى پا خون نمى ريزد كه بر پشت پايمان خون مى چكد [هيچگاه پشت به جنگ نمى كنيم ]...» طرماح بن حكيم چنين سروده است: «هيچ ديارى مصون نمانده و مردمش از تجاوز ديگران عزيز نمانده اند مگر به نيزه ها و مردان دلاور». [ابن ابى الحديد در همين مورد، ابيات ديگرى هم شاهد آورده است.] يحيى بن عروة بن زبير به دربار عبد الملك آمد، يك روز بر درگاه او نشسته و منتظر اجازه ماند در اين ميان سخن از عبد اللّه بن زبير به ميان آمد. پرده دار عبد الملك او را دشنام داد. يحيى بن عروه چنان بر چهره پرده دار زد كه بينى او را خونى كرد و او همچنان كه از بينى اش خون مى ريخت پيش عبد الملك رفت. پرسيد چه كسى ترا زده است گفت: يحيى بن عروة. گفت: او را بياور. و در حالى كه عبد الملك تكيه داده بود نشست و همين كه يحيى وارد شد پرسيد چه چيز تو را وادار كرد با پرده دار من چنين كنى گفت: اى امير المؤمنين عموى من عبد اللّه بن زبير نسبت به عمه تو [كه همسر برادر او بوده است ] بهتر از تو نسبت به ما رفتار مى كرد به خدا سوگند، عبد اللّه بن زبير به همه اطرافيان خود سفارش مى كرد كه دشنام و فحشى نسبت به شما را به گوش او نرسانند و از شما پيش او جز به خير و نيكى ياد نكنند و مكرر و همواره به او مى گفت هر كس خويشاوندان ترا دشنام دهد خويشاوندان خود را دشنام داده است. و من چنانم كه به خدا سوگند شرف من به بسيارى عموها و داييهاى من است. همه اعراب ميان عموها و دايى هاى من پراكنده اند و من چنانم كه آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 128 شاعر گفته است: «دو دستش اين يكى بر آن يكى خورد و ديگرى را بر آن مقدم نيافت».عبد الملك به پشتى خود تكيه داد [خشمش فرو نشست ] و پس از آن همواره در مورد گرامى داشتن يحيى توجه بيشترى از او ديده مى شد. مادر يحيى دختر حكم بن ابى العاص و عمه عبد الملك بن مروان است.سعيد بن عمر حرشى امير خراسان چنين سروده است: «اگر مرا پيشاپيش سواران ببينيد كه با نيزه هاى بلند نيزه مى زنم از قبيله عامر نيستم، و من بر سر ستمگر ايشان با لبه شمشير تيز و صيقل داده شده ضربه مى زنم. من در جنگها درمانده نيستم و از هماوردى مردان بيم ندارم. پدرم در مورد من از هر نكوهش بر كنار است و دايى من هرگاه نام برده مى شود، بهترين دايى است». چون خبر كشته شدن مصعب، برادر عبد اللّه بن زبير، به او رسيد خطبه خواند و چنين گفت: «اما بعد، همانا از عراق براى ما خبرى رسيد كه ما را هم شاد كرد و و هم اندوهگين. خبر كشته شدن مصعب به ما رسيده است. آنچه ما را اندوهگين ساخته است سوزش و رنجى است كه خويشاوند نزديك در فقدان خويشاوند نزديك خود احساس مى كند و بديهى است كه خردمند، ناچار به صبرى پسنديده و و سوگى آميخته با بزرگوارى پناه مى برد. اما آن چيزى كه ما را شاد كرد اين است كه مرگش براى او شهادت و براى او و ما خير بود. به خدا سوگند، ما با شكمبارگى و افراط در بهره گيرى از لذات اين جهانى آن چنان كه خاندان ابى العاص مى ميرند نمى ميريم و مرگ ما كشته شدن ناگهانى با نيزه ها و زير سايه هاى شمشيرهاست و اگر مصعب هلاك شد همانا كه در بقيه افراد خاندان زبير هنوز خلفى باقى مانده است. عبد اللّه بن زبير بار ديگرى هم خطبه خواند و از مصعب ياد كرد و گفت: به خدا سوگند دوست مى داشتم كه زمين در نور ديده مى شد و هنگام جان دادن و مرگ او مرا كنارش مى نهاد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 129 «اى ضباع بگيرش و او را به سوى خود بكش و ترا مژده باد به گوشت مردى كه در آن جنگ يارانش حضور نداشتند...» به مردى كه در كربلا همراه عمر بن سعد بود گفته شد: واى بر تو آيا فرزندان رسول خدا (ص) را كشتيد گفت: ريگ زير دندانت بيايد تو هم اگر آنچه ما ديديم مى ديدى همان كارى را مى كردى كه ما كرديم. گروهى بر ما قيام كردند و هجوم آوردند كه دستهايشان بر قبضه هاى شمشيرشان بود و همچون شيران شرزه از چپ و راست سواران شجاع را از پا در مى آوردند و خويشتن را به كام مرگ افكنده بودند، نه امان و زينهار مى پذيرفتند و نه به خواسته و مال توجهى داشتند و هيچ چيز نمى توانست ميان ايشان و وارد شدن در آبشخور مرگ يا چيرگى بر ملك مانع و حايل شود و اگر اندكى از آنان دست مى داشتيم تمام جان لشكر را مى گرفتند. اى بى مادر ما چه كار مى توانستيم انجام دهيم سخاوت از باب شجاعت و شجاعت از باب سخاوت است، كه شجاعت عبارت از انفاق عمر و بذل جان است و از اين جهت عين سخاوت است و سخاوت هم عبارت از بذل و بخشش مال است كه آن را معادل جان دانسته اند و از اين جهت همچون شجاعت است. ابو تمام در مورد برترى شجاعت بر سخاوت چنين سروده است: «چه تفاوت فاحشى است ميان قومى كه انفاق ايشان بخشيدن مال است و قومى كه جانهاى خود را مى بخشند». به شيخ ما، ابو عبد اللّه بصرى كه خدايش رحمت كناد، گفته شد آيا در نصوص چيزى پيدا مى كنى كه از لحاظ كثرت ثواب و اجر-  نه از لحاظ كثرت مناقب او، زيرا از لحاظ مناقب موضوعى مسلم است-  دلالت بر تفضيل على عليه السّلام داشته باشد؟ او حديث مرغ بريان را نقل كرد و گفت: محبت از سوى خداوند به معنى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 130 ثواب دادن است. به او گفتند: شيخ ابو على كه خدايش رحمت كناد پيش از تو اين حديث را گفته است، آيا چيز ديگرى غير از اين مى دانى گفت: آرى اين گفتار خداوند متعال كه مى فرمايد: «همانا خداوند آنانى را كه در راه او صف بسته و همچون بنيان استوار جنگ مى كنند دوست مى دارد» و هر گاه اصل محبت خداوند براى كسى باشد كه همچون ديوار آهنين پايدارى كند، هر كس پايدارى اش بيشتر باشد، محبت خدا بر او بيشتر است و اين معلوم است كه على (ع) هرگز در جنگى نگريخته است و كسان ديگر بيش از يك بار گريخته اند. ابو تمام چنين سروده است: «شمشير راست گفتارتر از كتابهاست. مرز جديت و شوخى در لبه آن نهفته است، شمشيرهاى پهن رخشان، نه كتابهاى سياه كه در متون آن زدودن شك و ترديد است. علم [نجوم ] در پيكانهاى نيزه هاى رخشان و ميان دو لشكر است نه در ستارگان هفتگانه». ابو الطيب متبنى مى گويد: «تا آنكه بازگشتم و قلمهاى من به من گوينده بودند كه مجد از شمشير است و براى قلم نيست...» [ابن ابى الحديد سپس ابياتى از شاعران ديگرى چون: عطاف بن محمد الوسى، عروة بن ورد و نهار بن توسعه آورده كه در همين مورد است و همان گونه كه در مقدمه گفته شد همه اشعار متن ترجمه نمى شود]. هدبة يشكرى كه پسر عموى شوذب خارجى يشكرى است مردى شجاع و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 131 در جنگ پيشتاز بود. نام پسر عمويش بسطام و ملقب به شوذب بود و در دوره حكومت عمر بن عبد العزيز و يزيد بن عبد الملك خروج كرد. يزيد بن عبد الملك لشكرى گران به جنگ او فرستاد. خوارج فرار كردند ولى هدبة پايدارى و از گريز خوددارى كرد و چندان جنگ كرد تا كشته شد. ايوب بن خوله او را مرثيه گفته و چنين سروده است: «اى هدبه كه شايسته براى جنگ و شايسته هر بخششى بودى واى هدبه كه آماده براى دشمن كينه توز بودى و با او جنگ مى كردى، اى هدبه چه بسيار گرفتاران و اسيرانى را كه لشكرهايشان آنان را تسليم نيزه ها كرده بودند، يارى و پاسخ دادى...» سفارشها و نامه هاى ابراهيم امام براى ابو مسلم به خراسان مى رسيد و در آن چنين نوشته بود كه اگر بتوانى در خراسان يك تن را كه به عربى سخن بگويد باقى نگذارى چنين كن و هر پسر بچه را كه طول قامت او به پنج وجب برسد او را متهم كن و بكش و بر تو باد به كشتن مردم مضر كه آنان دشمنى هستند كه خانه شان نزديك است، ريشه آنان را بزن و از ايشان هيچ كس را روى زمين باقى مگذار. متبنى گويد: شرف و عزت بلند مرتبه از صدمه مصون نمى ماند تا آنكه بر اطراف آن خون ريخته شود»... ديگر از كسانى كه از پذيرش زبونى سرباز زده اند قتيبة بن مسلم باهلى امير خراسان و ماوراء النهر است كه هيچكس كارى همچون كار او در فتح سرزمينهاى تركان نكرده است. وليد بن عبد الملك تصميم گرفت برادر خود سليمان بن عبد الملك را از ولى عهدى خلع كند و خلافت را پس از خود براى پسرش عبد العزيز بن وليد قرار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 132 دهد. قتيبة بن مسلم باهلى و گروهى از اميران با او موافقت كردند-  قتيبه در اين مورد و عزل سليمان از ولى عهدى بيش از همه اصرار مى كرد. چون وليد پيش از آنكه اين كار را انجام دهد در گذشت و پس از او سليمان به خلافت رسيد، قتيبه دانست كه بزودى سليمان او را از اميرى خراسان بر كنار خواهد كرد و يزيد بن مهلب را بر آن كار خواهد گماشت كه ميان آن دو دوستى و مودت بود. قتيبه نامه يى به سليمان نوشت و ضمن شادباش خلافت، فرمانبردارى و تحمل زحمتهاى بسيار خويش را براى عبد الملك و وليد نوشت و متذكر شد كه اگر سليمان او را عزل نكند براى او نيز همچنان خواهد بود. نامه ديگرى هم به سليمان نوشت و در آن به فتوحات و كارهاى خود و سركوبى تركان و عظمت و هيبت خود و اينكه عرب و عجم و پادشاهان ترك از او بيم دارند اشاره كرد و ضمن آن خاندان مهلب را سرزنش كرد و به خدا سوگند ياد كرد كه اگر يزيد بن مهلب را به امارت خراسان بگمارد او را خلع خواهد كرد و و خراسان را براى جنگ با او از سواران و پيادگان انباشته خواهد كرد، و سومين نامه را نوشت كه در آن خلع سليمان از خلافت را اعلان كرده بود. هر سه نامه را همراه يكى از مردم باهله كه به او اعتماد داشت فرستاد و به وى گفت: نامه اول را به سليمان تسليم كن، اگر چه يزيد بن مهلب نزد او حضور داشته باشد. اگر سليمان پس از اينكه نامه را خواند به او داد كه او هم بخواند نامه دوم را به سليمان بده و اگر آنرا هم خواند و به يزيد داد كه بخواند پس اين نامه سوم را به او بده، ولى اگر سليمان نامه نخست را خواند و پيش خود نگهداشت و به يزيد نداد دو نامه ديگر را پيش خود نگهدار. فرستاده نزد سليمان رسيد و چون به حضورش بار يافت يزيد بن مهلب هم آنجا بود. او نامه اول را به سليمان داد. سليمان آنرا خواند و پيش يزيد افكند. فرستاده نامه دوم را داد كه آنرا نيز خواند و همچنان پيش يزيد بن مهلب افكند. فرستاده نامه سوم را داد. سليمان همينكه آن را خواند رنگش تغيير كرد نامه را تا كرد و در دست خود نگهداشت و فرمان داد فرستاده را منزل دهند و او را گرامى دارند و شبانه او را احضار كرد و به او جايزه داد و فرمان حكومت قتيبه بر خراسان را به او تسليم كرد. اين چاره انديشى و حيله يى بود كه سليمان مى خواست در آن هنگام قتيبه را آرام كند و پس از اطمينان او را عزل كند. سليمان همراه فرستاده قتيبه فرستاده يى هم گسيل داشت كه چون به حلوان رسيدند خبر اينكه قتيبه، سليمان را از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 133 خلافت خلع كرده است به آن دو رسيد و فرستاده سليمان از آنجا نزد او برگشت. اما همينكه قتيبه كار خود را در مورد خلع سليمان از خلافت آشكار ساخت و حلقه اطاعت او را از گردن خويش برداشت اعراب خراسان با او مخالفت نمودند و با وكيع بن ابى سود تميمى بر امارت خراسان بيعت كردند. سالارهاى قبايل از اين جهت كه قتيبه آنان را خوار مى داشت و سبك مى كرد و همواره مى خواست بر آنان چيره باشد از امارت او خوشدل نبودند. بيعت با وكيع بن ابى سود تميمى نخست پوشيده بود و سپس كار او براى قتيبه آشكار شد. قتيبه كسى را پيش وكيع فرستاد و او را به حضور خويش احضار كرد. چون فرستاده نزد وكيع رسيد ديد بر پاى خود خود گل سرخ ماليده و برگردن خويش چند مهره و حرز آويخته و دو تن پيش اويند و افسون و ورد مى خوانند و بادخوانى مى كنند. وكيع به فرستاده قتيبه گفت: مى بينى پاى من در چه حالى است. او برگشت و به قتيبه خبر داد. قتيبه او را دوباره پيش وكيع فرستاد و گفت: به او بگو بايد او را به اينجا حمل كنند. وكيع گفت: نمى توانم. قتيبه به سالار شرطه خود دستور داد: پيش وكيع برو و او را بياور و اگر خوددارى كرد گردنش را بزن و سرش را نزد من بياور. گروهى سوار هم با او روانه كرد. وكيع گفت: اندكى صبر كن تا لشكرها برسند، و برخاست و مسلح شد و ميان مردم جار زد و آمدند و او بيرون آمد. در اين هنگام به مردى رسيد. از او پرسيد: از كدام قبيله اى گفت: از بنى اسد. پرسيد: نامت چيست گفت: ضرغام. پرسيد: پسر كيستى گفت: ليث. وكيع از نام او و پدر و قبيله اش فال خوب زد و رايت خود را به او سپرد و مردم از هر سو پيش او آمدند و او همراه آنان شروع به پيشروى كرد و اين بيت را مى خواند: «دلاورى كه چون كار ناخوشايندى بر او تحميل شود براى آن بندهاى جلو سينه زره و كمربند را استوار مى كند».در اين هنگام خويشاوندان و افراد مورد اعتماد قتيبه، گرد او جمع شدند ولى بيشتر اعراب با آنكه در ظاهر زبانهايشان به سود او بود دلهايشان بر ضد او بود.قتيبه فرمان داد مردى جار بزند كه بنى عامر كجايند قتيبه به روزگار حكومت خويش بر ايشان جفا كرده بود. مجفر بن جزء كلابى به قتيبه گفت: آنان را از همانجا كه نهاده اى فراخوان. قتيبه گفت: شما را به حق خدا و خويشاوندى سوگند مى دهم-  و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 134 اين بدان جهت بود كه خاندانهاى باهله و عامر هر دو از قبيله قيس عيلان هستند مجفر گفت: تو اين خويشاوندى را بريدى. قتيبه گفت: شما را در اين باره حق سرزنش است و پوزش مى خواهم. مجفر گفت: در آن صورت خداوند از ما نخواهد گذشت. قتيبه اين بيت را خواند: «اى نفس، بر گرفتاريها و دردها شكيبايى كن. اكنون من براى حوادث زندگى، كسانى چون خود نمى يابم».قتيبه ماديان تربيت شده و پرورش يافته خود را خواست كه سوار شود ولى چندان چموشى كرد كه خسته شد و برگشت و بر تخت خويش نشست و گفت رهايش كنيد كه چنين مقدر است. حيان نبطى كه در آن روز فرمانده موالى [ايرانيان ] بود و شمارشان هفت هزار بود آمد. او بر قتيبه خشمگين و از او دلگير بود. عبد الله بن مسلم، برادر قتيبه به حيان گفت: حمله كن. گفت: هنوز فرصت مناسب نيست. گفت: كمانت را به من بده. گفت: امروز روز كمان نيست. در اين هنگام حيان به پسرش گفت: همين كه ديدى دستار خويش را برگرداندم و به جانب لشكر وكيع رفتم تو همراه ايرانيان به من ملحق شو، و چون حيان دستار خويش را تغيير داد و به جانب لشكر وكيع رفت همه موالى [ايرانيان ] به او پيوستند. از اين رو قتيبه برادرش صالح بن مسلم را پيش مردم فرستاد. مردى از بنى ضبه بر او تيرى زد كه به سرش خورد و او را در حالى كه سرش كج شده بود پيش قتيبه بردند. او را در نمازگاه خود خواباند و ساعتى كنار سرش نشست و مردم به يكديگر در آويختند. عبد الرحمان بن مسلم برادر ديگر قتيبه به جنگ رفت. بازاريان و سفلگان او را با تير زدند و كشتند. در اين هنگام به قتيبه پيشنهاد شد كه عقب نشينى كند. گفت: مرگ از گريز آسانتر است. وكيع، جايگاهى را كه شتران و مركوبهاى قتيبه آنجا نگهدارى مى شد آتش زد و با همراهان خود حمله آورد و نزديك قتيبه رسيد. مردى از وابستگان قتيبه جنگى سخت كرد. قتيبه به آن مرد گفت: جان خود را به در بركه كسى همچون تو حيف است كشته شود. گفت: در آن صورت حق نعمت تو را عوض نداده و بسيار ناپسند رفتار كرده ام كه تو بر من نان خوب و جامه نرم ارزانى مى داشتى. مردم همچنان پيش مى آمدند و به خيمه قتيبه رسيدند. خيرخواهان قتيبه به او پيشنهاد كردند بگريزد. گفت: در آن صورت فرزند مسلم بن عمرو نخواهم بود. قتيبه با شمشير بيرون آمد و با آنان شروع به جنگ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 135 كرد و چندان زخم برداشت كه سنگين شد و از اسب در افتاد بر او هجوم آوردند و سرش را بريدند. همراه قتيبه برادرانش عبد الرحمان و عبد الله و صالح و حصين و عبد الكريم و مسلم و تنى چند از خويشاوندانش كشته شدند و شمار آنان يازده مرد بود. در اين هنگام وكيع بن ابى سود به منبر رفت و اين مثل را آورد: «هر كس از گورخر كام بگيرد از كام گيرنده كام گرفته است» و گفت قتيبه مى خواست مرا بكشد و حال آنكه من كشنده هماوردان هستم. و سپس چنين خواند: همانا كه مرا آزمودند و باز آزمودند از فاصله يى به اندازه دو تير رس و از صدها تيررس و چون پير شدم و مرا پير كردند لگامم را رها ساختند و به حال خود گذاردند...» و پياپى مى گفت من ابو مطرف هستم و اين بيت را هم خواند: «من پسر خندفم و قبايل آن اصل و نسب مرا به زنان نيكوكار نسبت مى دهند و عموى من قيس عيلان است». آن گاه ريش خود را در دست گرفت و گفت: من مى كشم و باز مى كشم و بر دار مى كشم و باز بردار مى كشم. اين مرزبان روسپى زاده شما، قيمتهاى ارزاق شما را گران كرده است. به خدا سوگند اگر يك قفيز گندم را به چهار درهم بر نگرداند او را بردار خواهم كشيد. بر پيامبرتان درود بفرستيد. سپس وكيع از منبر فرود آمد و سر و انگشترى [مهر و خاتم ] قتيبه را مطالبه كرد. گفتند: افراد قبيله ازد آنها را برداشته اند. وكيع با شمشير كشيده بيرون آمد و گفت: سوگند به خداوند كه خدايى جز او نيست بر جاى خواهم ماند تا سر را پيش من بياورند يا سر من هم با سر او برود. حصين بن منذر گفت: اى ابو مطرف سر را براى تو خواهند آورد و خود پيش مردم ازد رفت. سر را گرفت و براى وكيع آورد و او آنرا براى سليمان بن عبد الملك فرستاد. آن سر را همراه سرهاى برادران و خويشانش پيش سليمان بردند و در آن هنگام هذيل بن زفر بن حارث كلابى هم پيش او بود. سليمان به هذيل گفت: اين كار ترا آزرده خاطر كرد گفت: بر فرض كه مرا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 136 آزرده خاطر كرده باشد مردم بسيارى را آزرده خاطر كرده است. سليمان گفت: آرى من به تمام اين كارها راضى نبودم، و اين سخن را سليمان براى هذيل از اين جهت مى گفت كه خاندانهاى كلاب و باهله هر دو از قبيله قيس عيلان بودند. گفته اند: هيچكس چون قتيبة بن مسلم حاكم خراسان نبوده است و بر فرض كه خاندان باهله در پستى و فرومايگى در آخرين حد بودند باز به واسطه وجود قتيبه براى آنان بر همه قبايل عرب افتخار بود. چون قتيبه كشته شد سالارهاى ايرانى خراسان گفتند: اى گروه اعراب قتيبه را كشتيد و به خدا سوگند اگر از ما بود و مى مرد ما جسدش را در تابوتى مى نهاديم و در جنگها با خود مى برديم و از آن براى خويش فتح و پيروزى طلب مى كرديم. سپهبد ديلمان گفت: اى گروه عرب، قتيبه و يزيد بن مهلب را كشتيد چه كار شگفتى كه كرديد. به او گفتند: كداميك در نظر شما بزرگتر و پرهيبت تر بودند گفت: اگر قتيبه در دورترين نقطه مغرب زمين در بند و زنجير بود و يزيد در سرزمين ما و حاكم بر ما مى بود باز هم قتيبه در سينه هاى ما بزرگتر و پرهيبت تر بود. عبد الرحمان بن جمانه باهلى در مرثيه قتيبه چنين سروده است: «گويى ابو حفص قتيبه هرگز از لشكرى به لشكر ديگر نرفته و بر منبر فرا نرفته است. گويى هرگز رايات و لشكرها بر گرد او به صورت صفهاى آراسته نبوده و مردم براى او لشكرگاهى نديده اند. پيك مرگ او را فرا خواند و دعوت پروردگارش را پذيرفت و در كمال پارسايى و پاكيزگى به بهشتها رفت. اسلام پس از رحلت محمد (ص) به سوگى چون سوگ ابو حفص گرفتار نشده است.اى عبهر بر او گريه كن.» عبهر، نام يكى از كنيزان اوست. در حديث صحيح آمده است: «همانا از گزيدگان مردم مردى است كه در راه خدا لگام اسب خويش را گرفته باشد و هر بانگى كه بشنود به سوى آن به پرواز در آيد». ابو بكر براى خالد بن وليد نوشت: و بدان كه از جانب خداوند چشمها و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 137 جاسوسانى گماشته شده است كه ترا مى پايند و مى بينند و چون با دشمن روياروى شدى بر مرگ كوشا و آزمند باش تا زندگى به تو بخشيده شود و شهيدان را از خونهاى ايشان مشوى [آنان را غسل مده ] كه خون شهيد روز رستاخيز براى او نور و فروغ است. عمر گفته است: تا هنگامى كه بر كشيد و بر جهيد همواره سلامت خواهيد بود-  يعنى تا هنگامى كه كمان بر كشيد و بر اسب بر جهيد.يكى از خوارج چنين سروده است: «هر كس از ناخنهاى مرگها مى ترسد بداند كه ما براى آنها زره هاى استوارى از صبر و پايدارى پوشيده ايم و همانا دشوارى و نامطلوبى مرگ را چون با نام نيك بياميزيم مزه اش گوارا و شيرين است». منصور بن عمار ضمن بيان قصه هاى خود بر جنگ و جهاد ترغيب مى كرد در اين هنگام در مجلس وعظ او كيسه كوچكى افتاد كه در آن چيزى بود. چون آن را گشودند در آن دو گيسوى بريده زنى بود و نوشته بود: اى پسر عمار چنين ديدم كه بر جهاد ترغيب مى كنى و به خدا سوگند من از خود مال و خواسته يى جز همين دو زلف خود نداشتم، آنها را پيش تو انداختم و سوگندت مى دهم كه آنها را بتابى و پاى بند اسب يك جهاد كننده در راه خدا قرار دهى. شايد خدايم بدان سبب بر من رحمت آورد. تمام مجلس وعظ او از بانگ گريه و ناله به لرزه در آمد. [ابن ابى الحديد اشعارى از يكى از شاعران عجم و عبد الله بن ثعلبة ازدى شاهد آورده است ]: به ابو حنبل حارثة بن مرطايى لقب مجير الجراد [پناه دهنده ملخ ] داده بودند و اين بدان سبب بود كه دسته هاى ملخ كنار او فرود آمدند و او افراد را از صيد آن منع كرد تا از سرزمين و كنار او پريدند و رفتند. [باز اشعارى از هلال بن معاويه طائى و يحيى بن منصور حنفى و ديگرى گواه آورده است ]. تركان، شهر برذعة از توابع آذربايجان را به روزگار حكومت هشام بن عبد الملك جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 138 به شدت محاصره كردند و مردم را به درماندگى كشاندند و نزديك بود آن را بگيرند. سعيد حرشى از سوى هشام بن عبد الملك با لشكرهاى گرانى به يارى ايشان شتافت، تركان از نزديك شدن او آگاه و ترسان شدند. سعيد يكى از ياران خود را نهانى نزد مردم برذعه گسيل داشت تا رسيدن او را اطلاع دهد و به آنها دستور داد صبر و پايدارى كنند، زيرا بيم آن داشت به ايشان نرسد. آن مرد حركت كرد و جمعى از تركان او را ديدند و گرفتند و از حال او پرسيدند. چيزى اظهار نداشت. او را شكنجه دادند به آنان خبر داد و راست گفت. آنان به او گفتند: اگر آنچه مى گوييم انجام دهى آزادت خواهيم كرد وگرنه ترا خواهيم كشت. گفت: شما چه مى خواهيد گفتند: تو ياران خود را در برذعه مى شناسى و آنان هم ترا مى شناسند چون زير بارو رسيدى جار بزن و به آنان بگو پشت سر من نيروى امدادى براى شما نيست و كسى هم نيست كه اين گرفتارى شما را بر طرف كند و من جاسوس گسيل شده ام. او پذيرفت ولى چون زير بارو رسيد جايى ايستاد كه مردم بر ذعه سخن او را بشنوند و به آنان گفت آيا مرا مى شناسيد گفتند آرى تو فلان پسر فلانى. گفت: سعيد حرشى با صد هزار شمشير فلان جا رسيده است و او شما را به شكيبايى و حفظ شهر فرمان مى دهد و همين امروز صبح يا شب پيش شما خواهد بود.مردم برذعه بانگ تكبير سردادند و تركان آن مرد را كشتند و از آنجا كوچ كردند و رفتند و هنگامى كه سعيد آنجا رسيد دروازه هاى آن را گشوده و مردم را در سلامت ديد.راجز چنين گفته است: «هر كس آهنگ اهل خويش مى كند بازنگردد به خيال خود از مرگ مى گريزد و حال آنكه در مرگ مى افتد». روزى معاويه در جنگ صفين بر جاى بلندى بر آمد و اردوگاه على (ع) را ديد كه او را به وحشت انداخت و گفت: هر كس در جستجوى كار بزرگى باشد بايد به سختى خود را در مخاطره افكند. [سپس سى و دو بيت از اشعار ديوان حماسه را شاهد آورده است كه ترجمه چند بيت آن را در زير ملاحظه مى كنيد]: «همانا كه اگر بخواهى يك روز بيشتر از اجل خود به دست آورى، نخواهى توانست. بنابر اين در جولانگاه مرگ شكيبا باش شكيبا كه دست يافتن به جاودانگى در حيطه امكان نيست. بزودى با شمشير، ننگ و عار را از خويشتن مى شويم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 139 و قضاى خداوند را هر چه باشد طالبم. از خانه خود چشم مى پوشم و ويران ساختن آن را حافظ آبروى خويش از نكوهشهاى ديگر قرار مى دهم. دو راه بيش نيست يا اسيرى و منت، يا ريخته شدن خون، و كشته شدن براى آزاده شايسته تر است». عبد الحميد بن يحيى از سوى مروان بن حكم نامه يى براى ابو مسلم نوشت كه آن را، به سبب بزرگى و كثرت مطالب، بر شتر نرى بار كردند. و گفته شده است كه آن نامه، چندان بلند و سنگين نبوده است بلكه آن را به جهت تعظيم بار شتر كرده بودند. عبد الحميد به مروان بن حكم گفت: اگر ابو مسلم اين نامه را در خلوت بخواند دلش خالى مى شود و اگر در حضور يارانش بخواند آنان را سست و زبون خواهد ساخت. و چون آن نامه به دست ابو مسلم رسيد بدون اينكه آن را بخواند در آتش انداخت و فقط بر بخش سپيدى كه از آن باقى مانده بود دو بيت زير را نوشت و براى مروان برگرداند: «شمشير، خطوط بلاغت را نابود كرد و هم اكنون از هر جانب شيران بيشه آهنگ تو دارند، اگر پيش آييد شمشيرهاى برانى بكار مى بريم كه براى آن سرزنش هر سرزنش كننده بى ارزش است». گفته شده است آغاز آن نامه چنين بود: كه اگر خداوند براى مورچه خير و صلاح مى خواست به او بال نمى داد. و ابو مسلم براى نصر بن سيار نامه يى نوشت و نوشتن آن هنگامى بود كه در رمضان سال يك صد و بيست و نه، جامه سياه پوشيد و براى عباسيان دعوت را آشكار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 140 ساخت و اين نامه نخستين نامه يى است كه ابو مسلم براى نصر بن سيار فرستاده است و چنين بود: اما بعد، همانا خداوند متعال اقوامى را ياد كرده و فرموده است «استوارترين سوگندها را به نام خدا ياد مى كردند كه اگر پيامبر بيم دهنده يى براى آنان بيايد از هر يك از امتهاى ديگر هدايت يافته تر خواهند بود ولى همين كه پيامبر براى آنان آمد، چيزى بر آنان جز مخالفت و نفرت نيفزود. اين بدان سبب بود كه در زمين سركشى كنند و حيله گرى و مكر ورزند و حال آنكه حيله و مكر زشت، كسى جز صاحبش را درمانده و تباه نمى كند و آيا آنان انتظارى جز آنكه به روش گذشتگان هلاك شوند دارند و براى روش خداوند هرگز تبديلى و براى روش خداوند هرگز دگرگونى نخواهى يافت». چون اين نامه به دست نصر بن سيار رسيد، كار ابو مسلم در نظرش بزرگ آمد «و در هراس افتاد» و گفت: اين نامه را نظاير ديگرى خواهد بود. نامه يى به مروان نوشت و از او يارى خواست و نامه يى به يزيد بن هبيرة نوشت و از او نيروى امدادى خواست و هر دو از يارى او خوددارى كردند و چنان شد كه حكومت از خاندان عبد شمس بيرون رفت. [ابن ابى الحديد نه بيت از اشعار سيد رضى را كه رحمت خداوند متعال بر او باد شاهد آورده است كه ترجمه سه بيت از آن را در زير ملاحظه مى كنيد]: «بزودى به كارى مى پردازم كه در آن ننگ و عيبى نباشد، گر چه بهره يى جز رنج نبرم... همانا شمشير تيز، آرزوهايت را برمى آورد و نيزه استوار هر چه بخواهى مى دهدت، و هيچ چيز باعث نجات از گرفتاريها نمى شود مگر نيزه و شمشير زدن و تير انداختن». و از جمله كسانى كه پستى و زبونى را خوش نداشته و مرگ را بر آن برگزيده اند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 141 عبد الله بن زبير است. هنگامى كه حجاج بن يوسف در مكه با او جنگ كرد و او را در مسجد الحرام محاصره نمود بيشتر يارانش از گرد او پراكنده شدند و گروه بسيارى از ايشان حتى دو پسرش، حمزه و خبيب، از حجاج امان خواستند و به او پيوستند. عبد الله بن زبير نزد مادرش اسماء دختر ابو بكر صديق كه در آن هنگام پير زنى فرتوت و كور شده بود رفت و گفت: نه تنها مردم كه فرزندان و خاندانم مرا زبون كردند و از يارى من دست برداشتند و با من فقط همان اندازه باقى مانده اند كه بيش از يك ساعت نمى توانند دفاع كنند. اين قوم [اگر تسليم ايشان شوم ] هر چه از امور دنيايى كه بخواهم به من خواهند داد، عقيده تو چيست گفت: پسر كم تو خود به خويشتن داناترى. اگر مى دانى كه بر حق هستى و به حق دعوت مى كنى در پى همان باش كه بيشتر يارانت كشته شده اند و گردن خويش را تسليم مكن كه كودكان و غلامان بنى امية با آن بازى كنند. اگر دنيا را اراده داشته اى كه چه بد بنده يى هستى، خود و كسانى را كه با تو كشته شده اند به هلاكت انداخته اى و اگر بر حق جنگ كرده اى چون اصحابت سستى كنند خود نبايد از خويشتن ضعفى نشان دهى، كه اين كار كار آزادگان و مردان دين نيست و مگر آنان چه اندازه ترا در دنيا باقى مى دارند. كشته شدن بهتر است. عبد اللّه [به مادر] نزديك شد و سرش را بوسيد و گفت: [مادر جان ] به خدا سوگند كه اين عقيده من هم هست، و به خدا سوگند به دنيا روى نياورده ام و زندگى در جهان را دوست نمى دارم و هيچ چيز جز خشم براى رضاى خداوند مرا به خروج و انداشته است، كه نمى توانستم ببينم حرامهاى خداوند روا و حلال شمرده مى شود، و من دوست مى داشتم انديشه ترا بدانم و تو بر بصيرت من افزودى و مادر جان خواهى ديد كه من امروز كشته مى شوم. بيتابى تو بر من سخت نباشد و مرا تسليم فرمان خداوند كن كه پسرت به عمد كار زشتى نكرده و كردار ناپسندى انجام نداده و در حكم خداوند گستاخ نشده و بر هيچ مسلمان و مردم اهل ذمه ستمى نكرده است و از هيچيك از كارگزاران من ستمى گزارش نداده اند كه من بر آن راضى باشم و همواره آن را ناپسند دانسته ام و هيچ چيز در نظرم برگزيده تر از رضايت خداوند نبوده است. پروردگارا من اين سخنان را نمى گويم كه خود را پاك نشان دهم كه تو بر من داناترى، بلكه اين سخنان را براى تسكين خاطر مادرم مى گويم كه در سوگ من آرام گيرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 142 مادرش گفت: من از خداوند اميدوارم كه اگر تو پيش از من درگذرى سوگواريم بر تو پسنديده باشد، اينك برو تا ببينم سرانجامت به كجا مى كشد. عبد الله گفت: اى مادر، خدايت پاداش پسنديده دهاد و براى من در حال زندگى و مرگم از دعا غافل مشوى. گفت: هرگز آن را رها نمى كنم و هر كس بر باطل كشته شده باشد تو بر حق كشته مى شوى. سپس اسماء گفت: پروردگارا بر نماز گزاردنها و بر پا ايستادن او در شبهاى دراز و گريه و زارى او در تاريكى و روزه هايش در روزهاى بسيار گرم مكه و مدينه و خوشرفتارى و نيكى او به پدرش و من، رحمت آور. پروردگارا من به فرمان تو تسليم هستم و به حكم تو در مورد او خشنودم. خدايا، در مورد او به من پاداش صابران را ارزانى فرماى. در مورد داستان عبد الله بن زبير با مادرش اسماء روايت ديگرى هم آمده است و آن چنين است كه عبد الله بن زبير در حالى كه زره و كلاهخود پوشيده بود پيش مادرش كه كور بود آمد. ايستاد و سلام داد و سپس به مادر نزديك شد و دستش را در دست گرفت و بوسيد. مادرش گفت: اين وداع و بدرود است، از من دور مباش.گفت: آرى چون امروز را آخرين روز زندگى خويش در دنيا مى بينم براى بدرود آمده ام، و اى مادر بدان كه چون من كشته شوم ديگر پاره گوشتى هستم كه آنچه بر سرم آورند مرا زيانى نخواهد رساند. اسماء گفت: اى فرزند راست مى گويى. بر بينش خود پايدار باش و خود را تسليم پسر ابى عقيل مكن. نزديك من بيا تا با تو بدرود كنم. عبد الله بن زبير نزديك آمد مادرش او را در آغوش كشيد و بوسيد. احساس كرد كه زره پوشيده است. گفت: اين كار، كار كسى نيست كه [مرگ را] مى خواهد، تو چه مى خواهى گفت: براى دلگرمى تو پوشيده ام. مادر گفت: زره، مايه دلگرمى من نيست. عبد الله بن زبير از پيش مادر برگشت و اين بيت را مى خواند.«من چون روز مرگ خويش را بشناسم پايدارى و شكيبايى مى كنم و حال آنكه برخى آن را مى شناسند و سپس منكر آن مى شوند». در اين حال مردم شام كنار همه درهاى مسجد الحرام پياده و سواره ايستاده بودند. مردم حمص كنار درى بودند كه روبه روى كعبه است. مردم دمشق در بنى شيبة را در اختيار داشتند و مردم اردن در صفا را و مردم فلسطين در بنى جمح و مردم قنسرين در بنى سهم را در اختيار داشتند. در اين هنگام ابن زبير بيرون آمد گاهى به اين سو و گاهى به آن سو حمله مى كرد، گويى شيرى بود كه مردان مقابلش نمى رفتند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 143 همسر عبد الله بن زبير به او پيام داد آيا بيرون بيايم و همراه تو جنگ كنم گفت: نه و اين بيت را خواند: «كشته شدن و جنگ كردن بر ما مقرر شده است و براى زنان دامن كشيدن رقم زده شده است».چون شب فرا رسيد بر پاخاست و تا نزديك سحر نماز گزارد، سپس در حالى كه به حمايل شمشير خويش تكيه داده بود اندكى خوابيد و بر خاست وضو گرفت و نماز گزارد و سوره «قلم» را خواند و پس از گزاردن نماز، گفت: هر كس از من بپرسد [مى گويم كه ] من در گروه اول خواهم بود و سپس اين بيت را خواند: «من خريدار زندگى در قبال ننگ و عار نيستم و از بيم مرگ بر نرده بام فرا نمى روم».و حمله كرد و خود را به حجون رساند آجرى سوى او پرتاب كردند كه به چهره اش خورد و خون جارى شد. همين كه گرمى خون را كه بر چهره اش روان بود احساس كرد اين بيت را خواند: «ما چنان نيستيم كه زخمهاى ما بر پاشنه هايمان خون بريزد بلكه روى پاهاى ما خون مى ريزد».سپس بر مردم شام حمله برد و خود را ميان ايشان انداخت و آنان با شمشيرها چندان بر او نواختند تا فرو افتاد. حجاج بن يوسف همراه طلاق بن عمرو آمد و كنار عبد الله بن زبير كه مرده بود ايستاد و گفت: زنان، مردتر از اين نزاييده اند و سرش را نخست به مدينه فرستادند كه آنجا بر نيزه نصب شد و سپس نزد عبد الملك بن مروان برده شد. ابو الطيب متنبى چنين سروده است: «من به تنهايى با سپاهى در مى افتم كه روزگار يكى از سواران آن است و تنها جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 144 گفته من چنين نيست، كه صبر و شكيبايى همراه من است و شجاعتر از من همه روز سلامت من است و پايدارى نمى كند مگر اينكه كارى در سر دارد...» ديگر از كسانى كه در نپذيرفتن خوارى و خوش نداشتن زبونى روش همين افراد را كه گفتيم داشته و كشته شدن با كرامت را بر آن برگزيده است، ابو الحسين زيد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب (ع) است. مادرش كنيزى بود. سبب خروج او و بيرون رفتن از اطاعت بنى مروان چنين بود كه او با عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام در مورد موقوفات على (ع) ستيز و مخاصمه داشت. او از سوى فرزندان امام حسين و عبد الله از سوى فرزندان امام حسن مدعى بودند. روزى نزد خالد بن عبد الملك بن حكم، امير مدينه، با يكديگر نزاع كردند و هر يك نسبت به ديگرى درشتى كرد. خالد بن عبد الملك كه از اين موضوع شاد شد و دشنام دادن آن دو به يكديگر را خوش مى داشت پس از اينكه آن دو سكوت كردند و آرام گرفتند گفت: بامداد فردا پيش من آييد و من اگر فردا موفق نشوم كار شما را فيصله دهم پسر عبد الملك نيستم. مدينه آن شب را چون ديگ در جوش و خروش بود يكى مى گفت: زيد چنين گفت و ديگرى مى گفت: عبد الله چنين گفت. فرداى آن روز خالد در مسجد نشست و مردم جمع شدند گروهى اندوهگين و برخى هم خوشحال بودند خالد آن دو را فرا خواند و دوست مى داشت كه آن دو يكديگر را دشنام دهند. همين كه عبد الله بن حسن خواست سخن بگويد، زيد فرمود: اى ابو محمد شتاب مكن كه زيد [من ] سوگند خورده است كه اگر از اين پس هرگز از تو پيش خالد مخاصمه كند همه بردگان و كنيزانش را آزاد كند. زيد سپس روى به خالد كرد و گفت: ذريه رسول خدا (ص) را براى كارى جمع كرده اى كه عمر و ابو بكر آنان را براى آن جمع نمى كردند. خالد گفت: آيا كسى نيست كه با اين مرد نادان سخن بگويد مردى از خاندان عمرو بن حزم از انصار برخاست و به زيد گفت: اى پسر ابو تراب و اى پسر حسين نادان مگر بر خودت حقى از والى نمى بينى و نمى خواهى از او اطاعت كنى زيد گفت: اى مرد قحطانى سكوت كن كه ما به امثال تو پاسخ نمى گوييم. مرد انصارى گفت: چرا بايد از من رويگردان باشى كه به خدا سوگند من از تو و پدر و مادر من از پدر و مادر تو بهترند زيد خنديد و گفت: اى گروه قريش، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 145 راست است كه دين از ميان شما رخت بر بسته است مگر نسب و حسب هم از ميان رفته است در اين هنگام واقد بن عمر بن خطاب برخاست و گفت: اى مرد قحطانى دروغ مى گويى به خدا سوگند او خودش و پدر و مادرش و خاندانش همه از تو بهترند و سخنان بسيارى با او گفت و مشتى شن برداشت و بر زمين كوبيد و گفت: به خدا سوگند، ما را بر اين گونه كارها صبر و طاقت نيست و برخاست.زيد هم از جاى بر خاست و هماندم به شام و نزد هشام بن عبد الملك رفت. هشام به او اجازه ورود نمى داد و زيد براى او نامه مى نوشت و قصه را به او گزارش مى داد و هشام ذيل نامه مى نوشت به سرزمين خود برگرد، و زيد مى گفت: به خدا سوگند هرگز نزد پسر حارث برنمى گردم. هشام پس از مدت درازى خوددارى به زيد اجازه ورود داد. هشام در خانه مرتفعى بود. زيد از پله ها بالا مى رفت. هشام به يكى از خدمتكاران خود سپرده بود بدون اينكه زيد او را ببيند از پى او باشد و به آنچه با خود مى گويد گوش دهد. زيد كه سنگين وزن بود شروع به بالا رفتن از پلكان كرد. ميان راه روى پله يى ايستاد در همان حال خدمتكار شنيد كه مى گويد: زندگى را دوست نمى دارد مگر هر كس كه زبون باشد. و اين موضوع را به هشام گفت. همين كه زيد برابر هشام نشست و با او به گفتگو پرداخت در موردى براى او سوگند خورد. هشام گفت: من تو را تصديق نمى كنم. زيد گفت: خداوند هيچ كس را كه بخواهد كار خداوند به ميل او باشد رفعت نمى دهد و هيچ كس را كه تسليم امر و خواسته خداوند باشد پست و زبون نمى نمايد. هشام به او گفت: به من خبر رسيده است كه تو سخن از خلافت به ميان مى آورى و آرزوى آن را دارى، بدان كه تو شايسته آن مقام نيستى زيرا كنيز زاده اى. زيد گفت: براى اين سخن تو پاسخى است. هشام گفت: سخن بگو. زيد گفت: هيچ كس در پيشگاه خداوند شايسته تر و بلند درجه تر از پيامبرى كه او را به پيامبرى برانگيخته و او اسماعيل پسر ابراهيم عليهما السّلام است نيست. او نيز كنيز زاده بوده است و خداوند به پيامبرى خود برگزيده و بهترين انسان [محمد صلوات الله عليه ] را از نسل او بيرون آورده است. هشام گفت: آن برادر گاوت [بقره ] چه مى گند زيد چنان خشمگين شد كه مى خواست از پوست خود برون آيد و سپس گفت: پيامبر كه درود خدا بر او و خاندانش باد او را شكافنده علم [باقر] نام نهاده و تو او را ماده گاو [بقره ] مى نامى اختلاف شما با يكديگر بسيار است، و تو همين گونه كه در دنيا مخالف پيامبرى در آخرت هم مخالف او خواهى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 146 بود. او به بهشت مى رود و تو در آتش خواهى رفت. هشام فرياد بر آورد كه دست اين سفله نادان را بگيريد و بيرونش كنيد. غلامان دست زيد را گرفتند و از جاى بلندش كردند. هشام گفت: اين خيانتكار فرومايه را پيش حاكمش ببريد. زيد گفت: به خدا سوگند اگر مرا پيش او بفرستى ديگر من و تو زنده با يكديگر ديدار نخواهيم كرد و هر كدام كه اجلش نزديكتر باشد البته خواهد مرد. زيد را از دمشق بيرون كردند و به مدينه گسيل داشتند و همراه او تنى چند بودند و او را همراهى مى كردند تا از مرزهاى شام بيرونش كردند. چون مأموران از او جدا شدند او به عراق رفت و وارد كوفه شد و مردم را به بيعت با خويش فرا خواند و بيشتر مردم كوفه با او بيعت كردند. حاكم كوفه و عراق در آن هنگام يوسف بن-  عمر ثقفى بود، و ميان آن دو جنگى اتفاق افتاد كه در كتابهاى تاريخ مذكور است، و مردم كوفه از يارى زيد دست برداشتند و از پيروانش گروهى اندك با او باقى ماندند.زيد خود را در ابتلايى نيكو و پيكارى سترگ وارد ساخت و ناگاه تيرى ناشناخته به جانب چپ پيشانيش خورد و در مغزش جاى گرفت و همين كه تير را از پيشانيش بيرون كشيدند در گذشت-  سلام خدا بر او باد. هنگامى كه زيد مى خواست خروج كند محمد بن عمر بن على بن ابى طالب (ع) او را سرزنش كرد و از كشته شدن بر حذر داشت و به او گفت: مردم عراق پدرت على و حسن و حسين عليهم السّلام را رها كردند و تو نيز كشته خواهى شد و آنان رهايت مى كنند، ولى اين موضوع تصميم زيد را سست نكرد و به اين ابيات تمثل جست: «معشوقه، بامداد مرا از مرگها بيم مى دهد، گويى من از هدف و تيررس مرگها بر كنارم. گفتمش مرگ آبشخورى است كه من ناچارم از آن آبشخور سيراب شوم...» علوى بصرى صاحب زنج چنين سروده است: «معشوقه چون با من ستيز مى كند مى گويمش آرام باش كه مرگ پادشاهان بر صعود منبر است، آنچه مقدر شده باشد بزودى خواهد بود و براى آن شكيبا باش و براى تو در مورد آنچه مقدر نشده است امان خواهد بود...» و در حديث مرفوع آمده است «دو خوى است كه خداى آن دو را دوست مى دارد: شجاعت و سخاوت». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 147 بشر بن معتمر-  از مشايخ قديمى ما-  معتقد به تفضيل على عليه السّلام بوده و مى گفته است كه على (ع) شجاع ترين و سخاوتمندترين خلفا بوده است. اعتقاد به تفضيل على (ع) از بشر بن معتمر به عموم مشايخ بغدادى ما و بسيارى از معتزليان بصره سرايت كرده است. نضر بن راشد عبدى در جنگ با تركان به هنگام حكومت جنيد بن عبد الرحمن-  مرى و دوره خلافت هشام بن عبد الملك در حالى كه مردم مشغول جنگ بودند نزد همسرش رفت و گفت: چگونه خواهى بود هنگامى كه مرا بكشند و خون آلوده در گليمى پيش تو آورند او گريبان چاك كرد و بانگ برداشت كه: اى واى نضر گفت: بس است كه اگر همه زنان براى من زارى كنند باز هم از شوق به بهشت، با آنان مخالفت خواهم كرد. سپس بيرون آمد و چندان جنگ كرد تا كشته شد و او را در گليمى نهاده پيش همسرش بردند، و در آن حال از لاى گليم خون مى چكيد. ابو الطيب متنبى گويد: «چون قصد رسيدن به شرفى كه آهنگ آن دارى كنى، به آنچه كه فروتر از ستارگان است قناعت مكن، كه مزه مرگ در كار كوچك همچون مزه آن در كار بزرگ است. اشخاص ترسو چنان مى پندارند كه ترس و بيم دور انديشى است و حال آنكه اين خدعه سرشت فرومايه است...» به ابو مسلم به هنگام نوجوانيش گفته شد ترا چنين مى بينيم كه بسيار به آسمان مى نگرى گويى مى خواهى استراق سمع كنى يا منتظر نزول وحى هستى گفت: نه، ليكن مرا همتى بلند و نفسى بلند پرواز است، هر چند همچون فرودستان مى زيم و روحيه اى متواضع دارم. گفتند: چه چيزى دردت را درمان مى كند و جوش و خروشت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 148 را پايان مى بخشد گفت: پادشاهى. گفتند: در طلب آن باش. گفت: پادشاهى اين چنين طلب نمى شود. گفتند پس چه مى كنى در حالى كه از حسرت لاغر و نزار خواهى شد و با اندوه خواهى مرد گفت: بزودى بخشى از عقل خود را به نادانى بدل مى سازم و با آن در جستجوى چيزهايى برمى آيم كه جز با نادانى بدست نمى آيد و با بقيه عقل خود چيزهايى را كه جز با عقل حراست نمى شود حراست مى كنم و ميان دو تدبيرى كه ضد يكديگرند زندگى مى كنم زيرا گمنامى برادر نيستى و نام آورى خواهر هستى است. ابن حيوس چنين سروده است: «مردگان ايشان از لحاظ شهرت و نام نيك چون زندگانند و زندگان ايشان را بر ديگر زندگان فضيلت است...» ثابت بن قطنه در فتح شكند كه از سرزمين هاى تركان است از سواران عبد اللّه بن-  بسطام بود و آن جنگ به روزگار حكومت هشام بن عبد الملك بود و در آن شوكت تركان بسيار بود. گروه بسيارى از مسلمانان پراكنده و گروهى ديگر اسير شدند. ثابت گفت: به خدا سوگند نبايد فردا بنى اميه مرا اسير و در بند كشيده ببينند كه براى آزادى خود در جستجوى فديه باشم. پروردگارا من ديشب ميهمان ابن بسطام بودم امشب مرا ميهمان خودت قرار بده. ثابت حمله كرد. گروهى هم با او همراه شدند و حمله كردند. تركان ايشان را شكست دادند. ياران ثابت برگشتند و او پايدارى كرد، تيرى به اسبش خورد رم كرد و ثابت زخمى و سنگين در افتاد و گفت: پروردگارا، دعوتم را پذيرفتى و هم اكنون ميهمان تو هستم. پروردگارا، حق پذيرايى مرا بهشت قرار بده. در همين حال يكى از تركان فرود آمد و سرش را بريد. يزيد بن مهلب به پسرش خالد كه او را در جنگ گرگان بر لشكرى گماشته بود گفت: پسر جان اينك كه به زندگى مجبور و محكومى، چنان نباشد كه به مرگ در بستر محكوم شوى [اگر ظاهرا با گريز به زندگى دست يابى بر مرگ كه چيره نخواهى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 149 شد] بنابر اين بر حذر باش كه مبادا فردا ترا پيش خود گريخته از جنگ ببينم از پيامبر كه درود خدا بر او و خاندانش باد نقل شده است كه: «خير در شمشير و همراه آن است و خير با شمشير فراهم است.» و نيز گفته شده است: «مرگ آرى و زبونى نه و آتش آرى و ننگ نه و شمشير آرى اما ستم پذيرفتن نه.» سيف بن ذى يزن هنگامى كه انو شروان او را با گسيل داشتن و هرز ديلمى يارى داد، گفت پادشاها سه هزار تن در قبال پنجاه هزار تن چه كارى از پيش مى برد انو شروان گفت: اى اعرابى هيمه و آتشگيره بسيار را اندكى آتش كفايت مى كند. هنگامى كه مروان بن محمد، ابراهيم امام را زندانى كرد، ابو العباس سفاح و برادرش ابو جعفر منصور و عيسى و صالح و اسماعيل و عبد الله و عبد الصمد، پسران عبد الله بن عباس و عيسى بن موسى بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس و يحيى بن-  جعفر بن تمام بن عباس همگى از حميمه، كه از توابع سرات است، به قصد رفتن به كوفه بيرون آمدند. در همان حال داود بن على بن عبد الله بن عباس و پسرش موسى كه در عراق بودند به قصد شام بيرون آمدند. ابو العباس سفاح و افراد خاندانش با با آن دو در دومة الجندل بر خورد كردند. داوود از سبب خروج ايشان پرسيد و به او گفتند: آهنگ كوفه دارند تا در آنجا امر خود را آشكار سازند و مردم را به بيعت با ابو العباس فرا خوانند. داوود گفت: اى ابو العباس آيا كار تو هم اكنون دركوفه آشكار مى شود و حال آنكه مروان بن محمد سالار بنى اميه در حران همراه لشكرهاى شام و جزيره بر عراق چنگ انداخته و يزيد بن عمر بن هبيرة سالار عرب همراه سواران عرب در عراق است. گفت: عمو جان هر كس فقط زنده ماندن را دوست داشته باشد زبون مى شود و سپس به اين بيت اعشى تمثل جست كه: «مرگى كه بدون عجز به آن برسم و غول مرگ نفس را بگيرد، ننگ نيست». داوود به پسر خود موسى گفت: آرى پسر عمويت راست مى گويد ما را هم همراه او برگردان، يا نابود مى شويم يا با كرامت مى ميريم. عيسى بن موسى پس از آن همواره هرگاه سخن از بيرون آمدن از حميمه و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 150 و قصد كردن كوفه مى شد، مى گفت: همانا سيزده مرد از ديار خود و كنار خانواده خويش بيرون آمدند و همان چيزى را كه ما مى طلبيديم طلب كردند و همتهاى ايشان بلند و نفسهاى ايشان بزرگ و دلهايشان استوار بود. ابو الطيب متنبى مى گويد: «چون جانها و نفس ها بزرگ باشد براى رسيدن به خواسته آنها بدنها به رنج و زحمت مى افتد...» روزى حجاج خطبه خواند و از نافرمانى و بدى اطاعت مردم عراق شكايت كرد، جامع محاربى برخاست و گفت اى امير آنچه را كه ايشان را از تو دور مى كند به كارهايى واگذار كن كه آنان را به تو نزديك مى سازد، و تو از كسانى كه زير دست و فروترند عافيت بخواه تا آنان كه از تو فراترند به تو عافيت دهند و اگر ايشان ترا دوست بدارند از تو اطاعت خواهند كرد. آنان بر تو به نسب و بيم از تو خشم نمى ورزند بلكه به اين سبب است كه پس از تهديد فروكش مى كنى و پس از وعده دادن وعيد مى دهى. حجاج گفت: من چنين مى انديشم كه فرومايگان را فقط با شمشير بايد به اطاعت خويش در آورم. جامع گفت: اى امير چون شمشير با شمشير روياروى شود اختيار از دست مى رود. حجاج گفت: در آن هنگام اختيار براى خداوند متعال است. گفت: آرى ولى نمى دانى خداوند آن را براى چه كسى مقدر مى فرمايد. حجاج گفت: بس كن كه تو از قبيله محارب هستى. جامع گفت: «آرى ما براى جنگ نامگذارى شده ايم و هنگامى كه نيزه ها از نيزه زدن خون آلوده و سرخ مى شود جنگجوييم» از جمله اشعار بسيار پسنديده در ستايش غيرت و سرپيچى از زبونى و تشويق بر قيام و جنگ و طلب پادشاهى و سرورى، قصيده عمارة يمنى شاعر مصريان است جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 151 كه براى فخر الدين توران شاه بن ايوب سرود و او را به لشكر كشى به يمن و چيره شدن بر آن سرزمين تحريض كرده است و اين قصيده موجب آمده است تا تصميم و عزم توران شاه را براى فتح يمن استوار سازد و مطلع آن چنين است: «دانش و علم از هنگامى كه پديد آمده نيازمند شمشير و رايت بوده است و حال آنكه تيزى و برش شمشير از قلم بى نياز است. اگر آهنگ رسيدن به شرف دارى بهترين سواركارت تصميم استوارى است كه در سراپاى تو وجود داشته باشد. مهتريها و كارهاى بزرگ عروسى است كه تا جامه هايش را با خونريزى كهنه نكنى [آراسته نگردانى ] نصيب تو نمى شود». و از جمله كسانى كه از پذيرش زبونى خوددارى كرده و كشته شدن را بر اسيرى و مرگ را بر خوارى و پستى برگزيده اند مصعب بن زبير است كه از سوى برادر خود عبد الله بن زبير امير هر دو عراق بوده است. او چند بار لشكرهاى عبد الملك را شكست داد و كار را بر او دشوار ساخت. عبد الملك شخصا از شام براى جنگ با او بيرون آمد و در آن كار اصرار ورزيد. به عبد الملك گفته شد: تو خود و خلافت خويش را به زحمت و خطر مى اندازى. گفت: براى جنگ با مصعب، كسى جز خودم از عهده بر نمى آيد كه اين كارى است نيازمند به اقدام كسى كه شجاع باشد و هم خردمند. چه بسا مرد شجاعى را گسيل دارم كه خردمند نباشد يا خردمندى را گسيل دارم كه شجاع نباشد و من خود به فنون جنگ بينا و در مقابل شمشير شجاعم. و چون عبد الملك تصميم قطعى به بيرون آمدن براى جنگ با مصعب گرفت همسرش عاتكه دختر يزيد بن معاويه پيش او آمد و خود را به او چسباند و از دورى او گريست و كنيزكان او هم بر گرد عاتكه مى گريستند. عبد الملك گفت: خدا بكشد ابن ابى جمعه [كثير عزه ] را كه گويى او همين حال را ديده است و چنين سروده است: «او چون آهنگ دشمنان كند، زن پارسا و زيبا روى كه رشته مرواريد او را آراسته است نمى تواند عزم او را سست كند. آن بانو نخست او را از آن كار باز داشت و چون ديد نهى در او اثرى ندارد گريست و از گريه اش كنيزكان اوهم گريستند». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 152 عبد الملك حركت كرد و چون در «مسكن»، كه از سرزمين عراق است فرود آمد و لشكر مصعب هم به او نزديك شده بود، ياران و فرماندهان مصعب از او كناره گرفتند و از همراهى با او خوددارى كردند. مصعب به پسر خويش عيسى گفت: به مكه برو و خود را نجات بده و به عمويت خبر ده كه مردم عراق با من چه كردند و مرا رها كن كه من كشته خواهم شد. عيسى گفت: نبايد زنان قريش بگويند كه من از تو گريختم بلكه من هم در دفاع از تو جنگ مى كنم تا همه كشته شويم. گريز ننگ است و در كشته شدن ننگ نيست، و عيسى چندان جنگ كرد تا كشته شد. عراقيانى كه از مصعب حمايت مى كردند دست از حمايت او برداشتند و مصعب به كشته شدن خود يقين پيدا كرد. در اين حال عبد الملك برادر خود محمد بن مروان را پيش او فرستاد و به او امان داد و همچنين اميرى هر دو عراق را تا هنگامى كه زنده باشد و دو ميليون درهم صله پيشنهاد كرد. مصعب نپذيرفت و گفت كسى همچو من از اين جايگاه بر نمى گردد مگر آنكه چيره يا كشته شود. در اين هنگام مردم شام بر مصعب حمله كردند و بر او تير زدند و سخت زخمى اش كردند. زائدة بن قيس بن قدامه سعدى بانگ برآورد كه اى خونخواهان مختار و نيزه بر مصعب زد كه بر زمين افتاد و عبد الملك بن زياد بن ظبيان پياده شد و سرش را بريد و آن را پيش عبد الملك بن مروان برد. چون سر مصعب را پيش عبد الملك بردند گريست و گفت: محبوبترين مردم در نظرم بود و از همگان نسبت به من بيشتر دوستى داشت ولى پادشاهى مانع از اين گونه عواطف است.مصعب براى سكينه دختر امام حسين عليه السّلام كه همسرش بود و هنگامى كه مصعب به جنگ عبد الملك آمده بود در كوفه اقامت داشت، پس از چند شب كه دورى او را تحمل كرد اشعار زير را نوشت: «بر من بسيار گران بود كه شبى را بگذارنم كه ميان ما پرده و حجابى باشد و حال آنكه اكنون ده شب است كه از من جدايى...» سپس به سكينه پيام فرستاد و كسى را گسيل داشت تا او را بياورد و سكينه آمد و در جنگ مصعب با عبد الملك حاضر شد. روزى كه مصعب كشته شد در حالى كه جامه هاى گرانبهاى خويش را از تن بيرون آورده و فقط زير جامه يى پوشيده بود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 153 و يك جامه ديگر روى آن بر تن كرده بود و شمشير خود را در آغوش گرفته بود پيش سكينه آمد و سكينه دانست كه او بر نخواهد گشت، فرياد برآورد كه اى مصعب واى از اندوه من بر تو. مصعب به سوى او برگشت و گفت: اين همه اندوه در دل توست گفت: آنچه پوشيده مى دارم بيشتر است مصعب گفت: اگر اين را مى دانستم براى من و تو شأن خاصى بود و به ميدان رفت و بر نگشت. عبد الملك روزى به همنشينان خود گفت: شجاعترين مردم كه بود گفتند: قطرى، شبيب و فلان و بهمان. عبد الملك گفت: نه بلكه او مردى بود كه ميان [چهار زن يعنى ] سكينه دختر حسين و عائشه دختر طلحه و امة الحميد دختر عبد الله بن عامر بن كريز و قلابة دختر ريان بن انيف كلبى سالار عرب را جمع كرده بود [آن چهار زن را به همسرى خويش داشت ] و پنج سال والى عراق عرب و عجم [يا كوفه و بصره ] بود و چندين هزار درهم در آمد پيدا كرد و بر جان و مال و ولايتش امان بر او عرضه شد ولى نپذيرفت و با شمشير خود به استقبال مرگ رفت تا كشته شد، و او مصعب بن زبير است نه آن كسى كه گه گاه پلهاى اين منطقه و آن منطقه را قطع مى كرد. از سالم پسر عبد الله بن عمر پرسيدند: كداميك از دو پسر زبير [عبد الله و مصعب ] شجاعتر بود گفت: هر دو چنان بودند كه چون مرگ به سوى ايشان آمد به آن مى نگريستند. چون سر مصعب را برابر عبد الملك نهادند [شعرى كه كنايه از ستايش مصعب بود] خواند: «همانا در جنگ حسى سواركاران شجاع نوجوانى را كشتند كه از بخشش مال و كالا خوددار نبود...» ابن ظبيان مى گفته است بر هيچ چيز چنان پشيمان نشدم كه چرا در آن هنگام كه سر مصعب را پيش عبد الملك بردم و او سجده شكر بجا آورد او را در سجده اش نكشتم كه در يك روز دو پادشاه عرب را كشته باشم. مردى به عبد الله بن ظبيان گفت فردا در پيشگاه خداى عز و جل چه حجت و برهانى خواهى آورد در حالى كه مصعب را كشته اى گفت: اگر آزاد باشم كه حجت و برهان بياورم خواهم آورد كه من از صعصعة بن صوحان هم سخنورترم.مصعب هنگامى كه براى جنگ با عبد الملك مروان بيرون آمد درباره حسين بن على عليهما السّلام مى پرسيد كه چگونگى كشته شدنش را براى او بگويند. عروة بن مغيره جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 154 براى او در آن باره سخن مى گفت. مصعب به اين بيت سليمان بن قتة تمثل جست كه گفته است: «آن پيشگامان خاندان هاشم در كربلا پايدارى كردند و سنت پايدارى را براى همه افراد گرامى پايه نهادند».عروة بن مغيره مى گويد، دانستم كه مصعب نخواهد گريخت. روز جنگ سبخه [شوره زار] كه حجاج مقابل شبيب خارجى قرارگاه خود را بر پا كرد مردم به او گفتند: اى امير چه خوب است از اين شوره زار دورتر بروى كه بسيار گندناك است. گفت: به خدا سوگند اين پيشنهاد شما كه از اينجا عقب نشينى كنم گندناك تر است و مگر مصعب براى گرانمايگان راه گريزى باقى گذاشته است و سپس اين بيت كلحبة را خواند: «هر گاه مرد متحمل ناخوشايند نشود بزودى ريسمانهاى پستى و زبونى آرزو را قطع مى كند و مى برد». ابو الفرج اصفهانى در كتاب الاغانى خطبه عبد الله بن زبير را در مورد كشته شدن مصعب با روايت ديگرى، كاملتر از آنچه كه ما پيش از اين نقل كرديم، آورده است. او مى گويد: چون خبر كشته شدن مصعب به مكه رسيد، عبد الله بن زبير چند روزى از اظهار آن خوددارى كرد تا آنجا كه همه مردم مكه در كوى و برزن از آن سخن مى گفتند. آن گاه عبد الله به منبر رفت و نشست و مدتى سرش را به زير افكند و سكوت كرد. مردم به او نگاه مى كردند تأثر و افسردگى در چهره اش نمايان بود و از پيشانى اش عرق مى ريخت. يكى از مردم به ديگرى گفت: چرا سخن نمى گويد آيا گمان مى كنى از سخن گفتن بيم دارد و حال آنكه به خدا سوگند خطيب و سخنور است. فكر مى كنى چه چيز او را ناراحت كرده است گفت: مى بينم كه مى خواهد موضوع كشته شدن مصعب را كه سرور عرب بود بگويد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 155 و در آن مورد درنگ دارد. عبد الله بن زبير سرانجام چنين شروع كرد: سپاس خداوندى راست كه جهان امر و خلق از اوست، پادشاه دنيا و آخرت است هر كه را خواهد عزت مى بخشد و هر كه را خواهد زبون مى كند. و همانا آن كس كه حق با اوست هر چند ناتوان و تنها باشد زبون نمى شود و آن كس كه باطل با اوست هر چند داراى ساز و برگ و شمار بسيار باشد عزت نمى يابد. سپس گفت: همانا خبرى از عراق كه سرزمين مكر و بدبختى است به ما رسيد كه از سويى ما را اندوهگين و از سوى ديگر شاد كرد. به ما خبر رسيد كه مصعب كشته شده است. خدايش رحمت كناد آنچه ما را اندوهگين ساخته است سوز و گدازى است كه به هنگام فراق و مصيبت دوست، بر دوست مى رسد و بديهى است كه هر خردمند ديندار در اين مورد به صبر پسنديده پناه مى برد، و آنچه ما را شاد كرد اين است كه كشته شدن او شهادت به شمار مى رود و خداوند براى ما و او در اين كار، خير قرار داده است. همانا كه مردم عراق او را به كمترين و زيانبخش ترين قيمت فروختند و او را همان گونه كه شتران لگام زده را تسليم مى كنند تسليم كردند و او كشته شد، و اگر او كشته شد همانا پدر و عمو و برادرش هم كه همگى از برگزيدگان و نيكوكاران بودند كشته شدند. به خدا سوگند ما به مرگ طبيعى نمى ميريم بلكه در مقابل ضربه هاى نيزه و زير سايه هاى شمشير ناگهانى كشته مى شويم، نه آن چنان كه پسران مروان مى ميرند. به خدا سوگند هيچ مردى از ايشان نه در دوره جاهلى و نه در اسلام كشته نشده است، و همانا كه دنيا عاريتى از سوى پادشاه قهارى است كه سلطنت او هيچ گاه زايل نمى شود و پادشاهى او نابود نمى شود. اگر دنيا به من روى آورد آن را چنان نمى گيرم كه فرومايه سرمست مى گيرد و اگر پشت به من كند بر آن نمى گريم آن چنان كه سفله مغرور و شيفته بر آن مى گريد. سپس از منبر فرود آمد. طرماح بن حكيم كه از خوارج است چنين سروده است: «... بار خدايا اگر مرگ من فرار رسد چنان نباشد كه بر تابوتى كه بر آن پارچه هاى سبز افكنده اند جسدم را بردارند، بلكه چنان باشد كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 156 همراه گروهى كه در دره و جايگاهى ژرف پايدار مى كنند شهيد شوم...» ابن شبرمه مى گويد: روزى در يكى از كوچه هاى كوفه مى رفتم ناگاه به جنازه اى برخوردم كه بر تابوت [آن ] پارچه خز سبز افكنده بودند و مردان اطرافش بودند. پرسيدم: جنازه كيست گفتند: طرماح است. دانستم كه خداوند متعال دعايش را اجابت نكرده است. محمد بن هانى مى گويد: «آدمى را فقط فرزند كوشش خود يافته ام. هر كس كوشاتر باشد به بزرگى و مجد سزاوارتر است. با همت بلند به برترى مى رسند و هر كس همتش فراتر، نيرومندتر و آشكارتر...» سيد رضى كه خدايش رحمت كناد چنين سروده است: «هر كس نفسش او را مؤخر بدارد ناتوان مى ميرد و هر كس نفس او او را پيشتاز قرار دهد سرور مى ميرد. درنگ من در زبونى چرا و حال آنكه سخنى برنده چون شمشير و سرشتى سركش از پذيرفتن زبونى دارم...» متنبى گويد: مجبوبه من به من مى گويى ميان همه مردم عاشقى چون تو نيست نظير آن كس كه دوستش مى دارم پيدا كن تا مثل مرا بيابى...» ابن هبارية گويد: همتهاى بلند مرتبه و سرشتهاى سركش از پذيرفتن زبونى، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 157 يا مرگ را به تو نزديك مى كند يا آرزويت را بر مى آورد. [ابن ابى الحديد 33 بيت ديگر از ابو تمام و بحترى و سيد رضى در همين مورد آورده است ] سليمان بن عبد الملك نشسته بود لشكر خود را سان مى ديد و براى آنان مقررى تعيين مى كرد. جوانى تنومند از قبيله بنى عبس آمد و سليمان را از او خوش آمد. پرسيد: نامت چيست گفت: سليمان، پرسيد: پسر كيستى گفت: پسر عبد الملك. سليمان از او روى برگرداند و به تعيين مقررى براى نفر بعدى پرداخت. آن جوان دانست كه سليمان از اينكه نام او و پدرش همچون نام خليفه و پدرش مى باشد ناراحت شده است، گفت: اى امير المومنين نامت پايدار باد و نبايد نامى كه همچون نام توست محروم و درمانده بماند. براى من وظيفه مقرر فرماى كه من شمشيرى در دست تو هستم كه اگر با آن ضربه زنى مى برم و هر فرمانى دهى فرمانبردارم و همچون تيرى در تركش تو هستم كه هر جا فرستاده شوم با شدت جلو مى روم و به هر نشانه گسيل دارى در آن نفوذ مى كنم. سليمان در حالى كه مى خواست او را بيازمايد و بسنجد گفت: اى جوان هر گاه با دشمنى روياروى شوى چه مى گويى گفت: مى گويم: خداوند مرا بسنده و بهترين كارگزار است. سليمان گفت: اگر با دشمنت رو به رو شوى فقط به همين جمله بدون اينكه ضربه سخت بزنى كفايت مى كنى جوان گفت: اى امير المؤمنين تو از من پرسيدى چه مى گويى من هم گفتم كه چه مى گويم و اگر از من مى پرسيدى چه مى كنى به تو مى گفتم كه در آن صورت چنان با شمشير ضربه مى زنم كه خميده شود و چندان با نيزه، نيزه مى زنم كه بشكند و به خوبى مى دانم كه اگر من خسته مى شوم آنان هم خسته مى شوند وانگهى من از پيشگاه خدا چيزى را اميد دارم كه آنان اميد ندارند. سليمان شيفته او شد و مقررى او را در زمره مقررى اشراف قرار داد و به اين بيت تمثل جست: «هر گاه جوانمرد از خدا بترسد و سنگينى او بر دوش خانواده اش نباشد جوانمردى كامل است».در اين مورد مثلى هم آمده است كه «عيال خانواده ات مباش كه هلاك مى شوى». عدى بن زيد گويد: «بر فرض كه ما نابود شديم مگر كسى جاودان است و اى مردم مگر در مرگ ننگ و عارى است». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 158 سيد رضى موسوى كه خدايش رحمت كناد چنين سروده است: «اگر هيچ چيز جز مرگ نباشد همانا كه من نفس خود را از سخن سرزنش كنندگان گرامى مى دارم. آرى جامه سرخ مرگ را در حالى كه دامنش خون آلود باشد مى پوشم تا از جامه پستى دور باشم...» و از كسان ديگرى كه از پذيرش زبونى سر برتافته و مرگ را برگزيده اند محمد و ابراهيم دو پسر عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام هستند. هنگامى كه لشكرهاى عيسى بن موسى، محمد را كه در مدينه بود محاصره كردند، به محمد گفته شد جان خودت را نجات بده كه اسبان پرورش يافته و تيزرو دارى. بر آنها بنشين و به مكه يا يمن برو. گفت: در آن صورت من همچون برده يى خواهم بود. و براى جنگ بيرون آمد و شخصا عهده دار آن شد و وابستگان و بردگان آزاد كرده اش هم با او بودند. چون شب فرا رسيد و محمد يقين پيدا كرد كه كشته خواهد شد. به او پيشنهاد شد كه خود را مخفى كند. گفت: در آن صورت عيسى مردم مدينه را از دم تيغ مى گذراند و براى آنان روزى همچون روز حره خواهد بود. نه به خدا سوگند، جان خود را در قبال نابودى مردم مدينه حفظ نمى كنم بلكه خون خود را مايه حفظ خون آنان قرار مى دهم. عيسى بن موسى به محمد در مورد جان و خاندان و اموالش امان داد و او نپذيرفت و با شمشير خود به دشمن حمله كرد هيچكس به او نزديك نمى شد مگر آنكه او را مى كشت. به خدا سوگند هيچ چيز را باقى نمى گذارد و آن چنان كه گفته اند شبيه ترين خلق خدا به حمزة بن عبد المطلب بوده است. او همچنان تير مى انداخت ولى سواران بر او حمله كردند و ناچار كنار ديوارى ايستاد. در عين حال مردم از كشتن او خوددارى مى كردند و چون احساس مرگ كرد شمشير خود را شكست. زيديه پنداشته اند [كه شمشير او] شمشير رسول خدا (ص) يعنى ذو الفقار بوده است. ابو الفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبيين نوشته است: محمد كه درود خدا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 159 بر او باد در آن روز به خواهر خود گفت امروز من با اين قوم جنگ مى كنم. اگر نيمروز فرا رسيد و باران باريد من كشته خواهم شد ولى اگر ظهر شد و باران نيامد ولى باد شروع به وزيدن كرد من بر آنان پيروز مى شوم. تو تنورها را روشن كن و اين نامه ها را-  يعنى نامه هايى كه براى بيعت با او از اطراف رسيده بود-  آماده بدار. اگر ظهر شد و باران باريد اين نامه ها را در تنورها بينداز. اگر توانستيد بدنم را بدست آوريد آن را بگيريد و اگر سرم را نتوانستيد بگيريد بقيه بدنم را بگيريد و كنار سايبان بنى بلية چهار يا پنج ذراع به آن باقى مانده براى من گور حفر كنيد و همانجا به خاكم بسپاريد. هنگام ظهر باران باريد و محمد، نفس زكيه، كه درود خدا بر او باد كشته شد. نزد بنى هاشم معروف بود كه نشانه كشته شدن نفس زكيه آن است كه در مدينه چندان خون جارى مى شود كه وارد خانه عاتكه خواهد شد و آنان از اين موضوع همواره متعجب بودند كه چگونه ممكن است خون جارى شود و وارد آن خانه گردد، و چون در آن روز باران باريد و خون پس از آميختن با باران جارى شد خونابه وارد خانه عاتكه شد. جسد محمد را گرفتند و همان جا كه براى آنها مشخص كرده بود برايش گورى كندند. به سنگى رسيدند آن را بيرون آوردند بر آن نبشته بود «اين مرقد حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام است». زينب خواهر محمد گفت: خداوند برادرم را رحمت كناد او اين موضوع را مى دانست كه وصيت كرد در اينجا به خاك سپرده شود. ابو الفرج اصفهانى همچنين روايت مى كند كه كسى پيش منصور آمد و گفت محمد گريخت. گفت دروغ مى گويى ما خاندانى هستيم كه نمى گريزيم. اما ابراهيم، كه درود خدا بر او باد، ابو الفرج اصفهانى از مفضل بن احمد ضبى نقل مى كند كه مى گفته است ابراهيم بن عبد الله بن حسن در بصره متوارى و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 160 و در خانه من پنهان بود. گاه از خانه بيرون مى رفتم و او را تنها مى گذاردم. به من گفت: وقتى از خانه بيرون مى روى دلتنگ مى شوم برخى از كتابهايت را پيش من بياور تا از دلتنگى بيرون آيم. چند كتاب شعر براى او بيرون آوردم و او هفتاد قصيده يى را كه در آغاز كتاب المفضليات است برگزيد و من بر همان سبك بقيه كتاب را تمام كردم. هنگامى كه خروج كرد من هم با او بودم چون به مربد-  يعنى مربد سليمان بن-  على رسيد-  كنار ايشان ايستاد و اما نشان داد و آب خواست برايش آب آوردند آشاميد. چند كودك از كودكان آنها را از ميان ايشان بيرون آورد و آنان را در آغوش كشيد و گفت: به خدا سوگند كه ايشان از ما و ما از ايشانيم خون و گوشت ما يكى است ولى پدرانشان حكومت را با زور از ما گرفتند و حقوق ما را نيز ربودند و خونهاى ما را ريختند و سپس به اين ابيات تمثل جست: «اى پسر عموها از ستم بر ما آرام بگيريد كه در ما جنبشى از دلتنگى است.آرى براى امثال شما ضربه هاى شمشير را تحمل مى كنيم ولى از حسب و و نسب خود آسوده خاطريم كه در آن هيچ خدشه يى نيست...» من گفتم: چه اشعار نيكو و استوارى چه كسى آن را سروده است گفت: اين ابيات را ضرار بن خطاب فهرى روزى كه پيامبر (ص) از خندق عبور كرد سروده است. على بن ابى طالب در جنگ صفين و حسين روز عاشورا و زيد بن على روز سبخة و يحيى بن زيد در جنگ جوزجان به آن تمثل جسته اند. من در اين باره براى اوفال بد زدم كه هر كس به آن تمثل جسته بود كشته شده بود. سپس به سوى باخمرى حركت كرديم و چون نزديك آن رسيديم خبر مرگ برادرش محمد به او رسيد.رنگش دگرگون شد و آب دهانش را به سختى فرو برد و سپس در حالى كه چشمهايش به اشك نشسته بود عرضه داشت پروردگارا اگر مى دانى كه محمد در طلب رضاى تو خروج كرد و براى اعتلاى كلمه تو و فرمانبردارى از تو جانفشانى نمود او را بيامرز و رحمت نماى و از او خشنود باش و آنچه كه در آخرت بهره اش قرار مى دهى بهتر از آن باشد كه از دنياى او باز ستاندى، و سپس عقده اش گشوده شده و در حالى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 161 كه مى گريست به اين ابيات تمثل جست: «اى دلاور دلير، اى بهترين سواركاران هر كس در اين جهان به فقدان تو مصيبت زده شود براستى سوگوار است. خداى مى داند كه اگر اندكى از ايشان مى ترسيدم يا دل از بيم ايشان ترس مى داشت ترا نمى كشتند و من هم برادر خود را به آنان وا نمى گذاشتم تا آنكه با يكديگر زندگى كنيم يا با هم بميريم». مفضل مى گويد: من ضمن تسليت دادن به او براى اينكه از او بى تابى ظاهر شد ملامتش كردم. گفت: به خدا سوگند من در اين مورد چنانم كه دريد بن صمة گفته است: «مى گويد آيا بر برادرت نمى گريى آرى مى بينم كه جاى گريستن است ولى بنيادم بر شكيبايى نهاده شده است...» مفضل مى گويد: سپس لشكرهاى ابو جعفر منصور همچون دسته هاى ملخ در برابر ما ظاهر شدند و ابراهيم عليه السّلام به اين ابيات تمثل جست: «اگر بخواهند مرا بكشند نيزه هاى ايشان به خون مرد ديگرى چون من اصابت نخواهد كرد و آن قوم كوشش و سعى كوشش كننده را معمول مى دارند. به من خبر رسيده است كه بنى جذيمه در كارى براى كشتن خالد متفق و هماهنگ شده اند...» به او گفتم: اى پسر رسول خدا اين ابيات را چه كسى گفته است گفت: خالد بن جعفر بن كلاب در جنگ شعب جبله گفته است و آن جنگى بوده كه قيس با تميم روياروى شده اند. گويد: در اين حال سپاهيان ابو جعفر منصور هجوم آوردند. او به مردى نيزه زد و كسى هم به او نيزه زد من گفتم: در حالى كه قوام لشكر تو به تو وابسته است آيا شخصا جنگ مى كنى گفت: اى برادر ضبى تو خود را باش كه من آن چنانم كه عويف القوافى سروده است: «سعاد به آن كار مباشرت كرد و مباشرت كردن او سخنان و خوابهاى خوش نفسانى است...» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 162 و چون آتش جنگ بر افروخته شد و شدت پيدا كرد، ابراهيم به من گفت: اى مفضل برايم چيزى بگو. من چون ديدم او از اشعار عويف القوافى خواند ابيات زير را كه از عويف است براى او خواندم: «اى كسى كه قبيله فزارة را پس از آنكه آماده حركت شد از آن كار نهى مى كنى، ستمگرى...» گفت: همين ابيات را دوباره بخوان. و از رنگ رخسارش دانستم كه تن به كشته شدن داده است. خوددارى كردم و گفتم: اجازه بده شعر ديگرى غير از آن بخوانم. گفت: نه، همان اشعار را تكرار كن. من دوباره خواندم. او پا در ركاب كرد، پس بندهاى ركاب را بريد و حمله كرد و از نظر من ناپديد شد. ناگاه تيرى كه معلوم نشد چه كسى انداخته است به او رسيد و كشته شد و همان آخرين ديدار من با او بود. سلام بر او باد.[سپس ابن ابى الحديد درباره برخى از مشكلات اين ابيات توضيح داده است كه خارج از بحث ماست ]. پيروزى معاويه بر آب [شريعه فرات] در صفين و پيروزى على عليه السّلام بر آن پس از او: اما موضوع آب و چيره شدن ياران معاويه بر شريعه فرات در صفين را ما از كتاب صفين نصر بن مزاحم نقل مى كنيم: نصر مى گويد: ابو الاعور سلمى فرمانده مقدمه لشكر معاويه بود. او با مقدمه لشكر على عليه السّلام كه اشتر فرماندهش بود درگيرى نه چندان مهمى پيدا كرد و ما اين موضوع را در مباحث گذشته اين كتاب آورده ايم. ابو الاعور از ادامه جنگ منصرف شد و برگشت و خود را كنار آبشخور فرات رساند و در جايى معروف به «قناصرين» موضع گرفت كه كنار صفين بود. اشتر به تعقيب او پرداخت و او را در حالى يافت كه بر آب غالب شده بود. اشتر همراه چهار هزار مرد از دلاوران عراق بود و نخست موفق شدند ابو الاعور را كنار برانند ولى در همين هنگام معاويه با همه فرماندهان لشكر خود به يارى ابو الاعور آمد و چون اشتر آنان را ديد پيش على عليه السّلام برگشت و معاويه و مردم شام بر آب چيره و ميان مردم عراق و آب مانع شدند. على عليه السّلام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 163 هم با لشكرهاى خود فرا رسيد و در جستجوى جايى براى لشكر خود بر آمد و به مردم فرمان داد بارهاى خويش را فرو نهند و آنان بيش از يكصد هزار سوار بودند.همين كه فرود آمدند و موضع گرفتند گروهى از سواران على (ع) شتابان بر اسبهاى خود سوار شدند و آهنگ لشكر معاويه كردند و شروع به نيزه زدن و تير اندازى كردند و معاويه هنوز پياده نشده و موضع نگرفته بود. شاميان هم به مقابله آمدند و مدت كمى با يكديگر جنگ كردند. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از سعد بن طريف، از اصبغ بن نباتة نقل مى كرد كه معاويه براى على (ع) نوشت: خداوند ما و ترا سلامت بدارد. «عدل و انصاف چه نيكو و پسنديده كارى است و سبكى و پرحرفى و ادعا كردن از هر مردى چه ناپسند و نكوهيده است» پس از اين هم ابيات زير را نوشت: «خر خود را استوار ببند و پالان آن را بر مدار كه برگردانده مى شود و پايبند خر بايد استوار باشد [يعنى شتاب مكن ]...» على (ع) فرمان داد مردم از جنگ دست بردارند تا مردم شام موضع بگيرند، سپس فرمود: اى مردم اين جايگاهى است كه هر كس در آن سستى كند و متهم شود روز قيامت متهم خواهد شد و هر كس در آن پيروز و رستگار شود در رستاخيز رستگار است. و چون استقرار معاويه را در صفين ديد چنين فرمود: «او در حالى كه دندان نشان مى دهد پيش ما آمد و با وجود آنكه از اميرى و حكومت به دور است و شايسته آن نيست، مردم را به قهر فرو مى گيرد.روزگار آنچه مى خواهد انجام دهد». نصر مى گويد: على عليه السّلام سپس براى معاويه نامه يى در پاسخ نامه اش نوشت كه اما بعد: «همانا جنگ را شراره هاى سخت است و بر آن فرماندهى استوار قرار دارد كه از هر كس ستم و تكبر كند انصاف خواهد گرفت و بر نواحى و اطراف آن مرد بلند مرتبه كه از حومه خود حمايت مى كند گماشته شده است كه چون ساعت درماندگى فرا رسد حمله مى كند». و پس از آن اين ابيات را نوشت: «مگر نمى بينى كه قوم مرا چون برادرشان فرا خواند پاسخ مى دهند و اگر او بر قومى غضب كند آنان هم غضب مى كنند...» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 164 گويد: مردم هر دو گروه به جايگاه خويش برگشتند و گروهى از جوانان عراقى براى آشاميدن آب [به شريعه ] رفتند. مردم شام از آنان جلوگيرى كردند. [ابن ابى الحديد سپس توضيحاتى لغوى درباره اين ابيات داده كه در ترجمه ابياتى كه گذشت مورد استفاده قرار گرفت.] نصر، از عمر بن سعد، از يوسف بن يزيد، از عبد الله بن عوف بن احمر نقل مى كند كه مى گفته است در جنگ صفين همين كه به معاويه و مردم شام رسيديم ديديم آنان در موضعى فراخ و گسترده و هموار فرود آمده و شريعه فرات را هم تصرف كرده اند و ابو الاعور كنار شريعه پيادگان و سواران را به صف كرده و تير اندازان را همراه نيزه داران و سپرداران جلو قرار داده است و آنان كلاهخود بر سر نهاده بودند و تصميم قطعى داشتند كه آب را از ما باز دارند. ترسان به حضور امير المومنين بازگشتيم و از موضوع آگاهش ساختيم. صعصعة بن صوحان را فرا خواند و گفت: پيش معاويه برو و بگو ما اين مسير را كه براى رسيدن به تو پيموده ايم و پيش از اتمام حجت، جنگ كردن با شما را خوش نمى داريم، و تو سواران خود را گسيل داشته اى و پيش از آنكه ما جنگ را شروع كنيم تو با ما جنگ كردى و آغازگر آن بودى و ما را انديشه بر اين است كه از جنگ خوددارى كنيم تا نخست ترا بر حق دعوت و اتمام حجت كنيم. اين هم كار ديگرى است كه آن را انجام داده ايد و ميان مردم و آب حائل شده ايد. ميان ايشان و آب را رها كن و آزاد بگذار تا در آنچه ميان ما و شماست بنگريم و ببينيم ما براى چه آمده ايم و شما براى چه، و اگر هم دوست مى دارى فعلا آنچه را كه براى آن آمده ايم رها كنيم و اجازه دهيم مردم [بر سر آب ] با يكديگر جنگ كنند تا هر كس پيروز شود همو آب بياشامد، چنان كنيم. چون صعصعه با پيام خويش نزد معاويه رفت، معاويه به ياران خود گفت: عقيده شما چيست وليد بن عقبه گفت: آنان را از آب بازدار همان گونه كه آن را از [عثمان ] ابن عفان بازداشتند و چهل روز او را محاصره كردند و نگذاشتند آب سرد و خوراك نرم بخورد، آنان را از تشنگى بكش كه خدايشان بكشد عمرو بن عاص گفت: ميان ايشان و آب را آزاد بگذار كه آنان هرگز در حالى كه تو سيراب باشى تشنه باقى نخواهند ماند ولى در موارد ديگرى غير از آب در آنچه ميان تو و ايشان است نيك بنگر.وليد سخن خود را تكرار كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 165 عبد الله بن سعد بن ابى سرح كه برادر شيرى عثمان بود گفت: تا امشب آب را از ايشان بازدار كه اگر تا شب به آب دست نيابند برمى گردند و برگشتن ايشان شكست آنان است. آنان را از آب بازدار كه خداوند روز قيامت بازشان بداراد. صعصعة بن صوحان گفت: همانا خداوند روز قيامت آب را از تبهكاران كافر باده گسار امثال تو و اين تبهكار (يعنى وليد بن عقبه) باز مى دارد. آنان برجستند و شروع به دشنام دادن و تهديد كردند صعصعه كردند. معاويه گفت: از اين مرد دست برداريد كه فرستاده و سفير است. عبد الله بن عوف بن احمر مى گويد: هنگامى كه صعصعه پيش ما برگشت آنچه را كه معاويه گفته و سخنانى را كه رد و بدل شده بود براى ما نقل كرد. گفتيم سرانجام معاويه به تو چه پاسخى داد گفت: همين كه مى خواستم از پيش او برگردم گفتم: چه پاسخى به من مى دهى گفت: بزودى تصميم من به اطلاع شما مى رسد. گويد: به خدا سوگند چيزى كه ما را در ترس انداخته بود اين بود كه پيادگان و سواران همچنان صف كشيده كنار شريعه بودند. معاويه به ابو الاعور سلمى پيام فرستاد همچنان ايشان را از برداشتن آب بازدار. سوگند به خدا به آنان نزديك شديم، تير انداختيم و نيزه زديم و شمشير و اين زد و خورد ميان ما طول كشيد و سرانجام آب در دست ما قرار گرفت و گفتيم: به خدا سوگند كه به آنان آب نمى دهيم. على عليه السّلام پيام فرستاد كه هر چه آب مى خواهيد برداريد و به لشكرگاه خود برگرديد و ميان ايشان و آب را آزاد بگذاريد كه خداوند شما را بر آنان پيروز گرداند كه آنان مردمى ستمگر و سركش هستند. نصر، از محمد بن عبد اللّه نقل مى كند كه در آن روز مردى از شاميان از قبيله سكون كه نامش شليل بن عمر بود برخاست و [خطاب به معاويه ] چنين خواند: «امروز آنچه را شليل مى گويد بشنو كه سخن من سخنى است كه آن را تأويل است. آب را از ياران على بازدار و مگذار از آن بچشند كه ذليل، ذليل است. آنان را همان گونه بكش كه آن پير مرد [عثمان ] را تشنه كشتند، و قصاص كارى پسنديده است...» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 166 معاويه گفت: آرى تو مى فهمى كه چه مى گويى-  راى درست هم همان است-  ولى عمرو عاص نمى فهمد. عمرو گفت ميان ايشان و آب را آزاد بگذار كه على چنان نيست كه تشنه بماند و تو سيراب باشى و لگامهاى اسبان و سواركاران در اختيار اوست و او فرات را زير نظر دارد تا آب بياشامد يا كشته شود و تو مى دانى كه او شجاع و دلاور است و مردم عراق و حجاز هم با اويند و من بارها از او شنيده ام كه مى گفت: اى كاش فقط چهل مرد در هنگام حكومت اولى در اختيارم بود، و منظورش اين بود كه اى كاش در آن روز كه خانه فاطمه (ع) را تفتيش كردند چهل مرد با من مى بودند. نصر همچنين روايت مى كند كه چون مردم شام بر شريعه فرات مسلط شدند از اين چيرگى شاد شدند و معاويه هم گفت: اى مردم شام به خدا سوگند اين پيروزى نخستين است. خدا به من و به ابو سفيان آب نياشاماند اگر آنان از آب فرات بياشامند تا آنكه همگى كشته شوند، و مردم شام به يكديگر مژده مى دادند. مردى از قبيله همدان شام كه خدا پرست و زاهد و بسيار عابد بود و نامش معرى بن اقبل و دوست نزديك عمرو عاص بود برخاست و خطاب به معاويه گفت: اى معاويه، سبحان الله اينك كه از آن قوم بر فرات پيشى گرفته و بر آن غلبه يافته ايد آنان را از آب باز مى داريد به خدا سوگند اگر آنان از شما بر آن پيشى مى گرفتند به شما آب مى دادند و مگر چنين نيست كه بزرگترين كارى كه شما مى توانيد نسبت به آنان انجام دهيد اين است كه آب برداشتن از اين نقطه فرات را مانع شويد. آنان در نقطه ديگرى فرود مى آيند و موضع مى گيرند و شما را به اين كار كه انجام مى دهيد چنان كه شايد جزا مى دهند.مگر شما نمى دانيد كه ميان ايشان بردگان و كنيزان و مزدوران و اشخاص ضعيفى كه هيچ گناه ندارند وجود دارد. به خدا سوگند اين آغاز ستم است تو آدم ترسو را تشجيع مى كنى و شخص شك كننده را يارى مى دهى و آن كس را كه آهنگ جنگ با تو ندارد بر دوش خود سوار مى كنى. معاويه به او پاسخ درشت داد و به عمرو عاص گفت: دوستت را از من بازدار. عمرو پيش معرى آمد و با او درشتى كرد و او در اين باره اين ابيات را سرود: «سوگند به جان پدرم كه براى درد معاوية بن حرب و عمرو بن عاص دارويى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 167 جز نيزه زدنى كه در آن عقل سرگردان شود و ضربه شمشيرى كه خونها را درهم آميزد وجود ندارد. من از دين پسر هند در طول روزگار و تا هنگامى كه كوه حرا استوار است پيروى نمى كنم...» گويد: معرى همدانى در تاريكى شب حركت كرد و به على عليه السّلام پيوست. گويد: ياران على (ع) بدون آب ماندند و او از اين گرفتارى كه مردم عراق داشتند اندوهگين شد. نصر همچنين مى گويد: محمد بن عبد اللّه، از جرجانى نقل مى كرد كه چون على عليه السّلام از تشنگى مردم عراق اندوهگين شد شبانه به طرف درفشهاى قبيله مذحج رفت و ناگاه شنيد مردى اين ابيات را مى خواند. «آيا اين قوم ما را از آب فرات باز مى دارند در حالى كه ميان ما نيزه هاى استوار و سپرهاى محكم و اسبان پرورش يافته باريك ميان كه همچون نيزه اند و شمشيرهاى تيز و زره هاى بلند و فراخ موجود است...» اين ابيات على (ع) را تحريك كرد و از آنجا به سوى رايات و قرارگاه قبيله كنده رفت ناگاه شنيد كه مردى كنار خيمه اشعث اين ابيات را مى خواند: «اگر امروز اشعث نتواند اين گرفتارى را كه فقط از چنگال مرگ اندكى از مردم باقى خواهند ماند بر طرف كند و اگر ما نتوانيم به يارى شمشير-  او آب-  فرات بياشاميم ما را افرادى تصور كن كه پيش از اين بوده و در گذشته اند...» گويد: چون اشعث سخنان آن مرد را شنيد برخاست و به حضور على آمد و گفت: اى امير المؤمنين آيا اين قوم بايد ما را از آب فرات باز دارند آن هم در حالى كه تو ميان مايى و شمشيرها در دست ماست ما را با اين قوم آزاد بگذار. به خدا سوگند برنمى گرديم تا بر شريعه فرات وارد شويم و يا جملگى بميريم. به اشتر هم فرمان بده با سواران خود حركت كند و هر جا مصلحت مى دانى موضع بگيرد.على عليه السّلام فرمود: اين كار را انجام دهيد. اشعث برگشت و ميان مردم ندا داد، هر كس تا پاى جان خواهان آب است در فلان جا جمع شود كه من بر اين كار قيام كننده ام. دوازده هزار مرد از قبيله كنده و قحطان پيش او آمدند و همگى شمشيرهاى خود را بر دوش گرفته بودند. اشعث جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 168 سلاح پوشيد و با آنان حركت كرد و نزديك بود با مردم شام در آميزد. او نيزه خود را پرتاب مى كرد و به همراهانش مى گفت: پدر و مادرم فدايتان باد، به اندازه همين نيزه من پيشروى كنيد و همين گونه آنان را پيش مى برد تا آنكه كنار شاميان رسيد. آنجا سر خود را برهنه كرد و فرياد برآورد: من اشعث بن قيسم، از آب كنار برويد. ابو الاعور هم فرياد برآورد، نه به خدا سوگند تا آنكه شمشيرها ما و شما را فرو گيرد. اشعث گفت: آرى به خدا سوگند مى پندارم كه هنگام آن براى ما و شما فرا رسيده است. اشتر هم با سواران خود به همانجا كه على فرمان داده بود آمد. اشعث به او پيام داد: سواران را به حمله وادار كن و او چنان كرد و چندان پيشروى كرد كه اسبها سمهاى دستهاى خود را كنار فرات نهادند و چون شمشيرها مردم شام را فرو گرفت گريختند. نصر مى گويد: عمرو بن شمر، از جابر، از امام باقر (ع) و زيد بن حسن نقل مى كرد كه مى گفته اند، اشعث بن قيس عمرو بن عاص را ندا داد و گفت اى پسر عاص واى بر تو ميان ما و آب را رها كن كه به خدا سوگند اگر چنين نكنى شمشيرها ما و شما را فرو خواهد گرفت. عمرو گفت: به خدا سوگند آن را رها نمى كنيم تا شمشيرها ما و شما را فرو گيرد و خداى ما بداند كه كداميك از ما امروز پايدارتريم. در اين هنگام اشعث و اشتر و خردمندان اصحاب على عليه السّلام پياده شدند و دوازده هزار مرد با آنان پياده شدند و بر عمرو عاص و ابو الاعور حمله كردند و آن دو و همراهان ايشان را از كنار آب بيرون راندند و چنان شد كه اسبهاى سپاه على (ع) سمهاى دستهاى خود را در آب فرات نهادند. نصر، از عمر بن سعد روايت مى كند كه على عليه السّلام در آن روز خطاب به سپاه خويش فرمود امروز شما به يارى حميت و غيرت نصرت يافتيد. نصر مى گويد: عمرو بن شمر، از جابر نقل مى كند كه مى گفته است از تميم ناجى شنيدم مى گفت: از اشعث بن قيس شنيدم كه مى گفت: عمرو بن عاص ميان ما و فرات حائل شد. من به او گفتم: اى عمرو واى بر تو كه من ترا خردمند مى پنداشتم و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 169 اكنون مى بينم عقلى ندارى. خيال مى كنى ما ترا با آب آسوده مى گذاريم و رها مى كنيم، دستهايت خالى از خير و بركت باد مگر نمى دانى كه ما گروه عرب هستيم، مادرت بر سوگت بگريد و ترا از دست بدهد كارى بس بزرگ را اراده كرده اى. عمرو عاص به من گفت: همانا به خدا سوگند امروز خواهى دانست كه ما به عهد خويش وفا مى كنيم و گره را استوار خواهيم كرد و با شكيبايى و كوشش با شما روياروى مى شويم. اشتر بر او بانگ زد كه اى پسر عاص به خدا سوگند ما بر اين كناره فرود آمده ايم و مى خواهيم جنگ بر پايه بينشها و دين باشد كه جنگ ما در بقيه روزها فقط جنگ حميت و غيرت است. آن گاه اشتر تكبير گفت و ما هم با او تكبير گفتيم و حمله كرديم. هنوز چندان گرد و غبارى بر نخاسته بود كه مردم شام گريختند و پشت به جنگ كردند. گويند: پس از جنگ صفين، عمرو عاص، اشعث را ديد و گفت اى برادر كندى به خدا سوگند من به درستى گفتار و پيشنهاد تو روز محاصره آب معتقد بودم ولى ناچار از انجام آن كار بودم و با تهديد كردن تو، با تو مكابره و ستيز مى كردم و جنگ مكر و خدعه است. نصر مى گويد: عقيده عمرو بن عاص اين بود كه مردم عراق را براى برداشتن آب آزاد بگذارند و معاويه پس از درگير شدن مردم در جنگ به همان نتيجه رسيد و قبلا گفتيم كه عمرو بن عاص به معاويه پيام فرستاد كه ميان اين قوم و آب را آزاد بگذار، آيا گمان مى كنى كه اين قوم به آب نگاه خواهند كرد و تشنه خواهند مرد.معاويه به يزيد بن اسد قسرى پيام فرستاد: اى ابو عبد الله اين قوم را با آب آزاد بگذار ولى او چون به شدت هواخواه عثمان بود گفت: به خدا سوگند هرگز، آنان را تشنه خواهيم كشت همان گونه كه امير المومنين را تشنه كشتند. نصر مى گويد: عمرو بن شمر، از جابر نقل مى كند كه على عليه السّلام در آن روز خطبه خواند و فرمود: «اما بعد، همانا اين قوم با ظلم شروع به جنگ با شما كردند و با ستم كار خود را نسبت به شما آغاز كردند و با تجاوز از حد خود، با شما روياروى شدند و همان وقت كه آب را از شما بازداشتند شما را به جنگ فرا خواندند.اينك يا برخوارى و دورى از منزلت شرف و شجاعت اقرار كنيد... تا آخر فصل. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 170 نصر مى گويد: به مردم شام خبر رسيده بود كه على عليه السّلام براى مردم چنين مقرر فرموده است كه اگر شام را فتح كند ميان ايشان طلاى غير مسكوك و زر را-  كه از آنها به دو چيز سرخ تعبير شده است-  تقسيم كند و به هر يك از ايشان پانصد درهم بدهد همان گونه كه در بصره [پس از جنگ جمل ] به آنان داده بود. و در آن روز منادى اهل شام ندا داد اى مردم عراق چرا در اين سرزمين پليد فرود آمده ايد ما افراد قبيله ازد شنوة هستيم نه ازد عمان، اى مردم عراق امروز براى شما بهره يى جز سنگ و نا اميدى نيست. نصر مى گويد: عمرو بن شمر، از اسماعيل سدى، از بكر بن تغلب نقل مى كند كه مى گفته است كسى براى من نقل كرد و گفت خودم از اشعث بن قيس، روز جنگ براى پس گرفتن فرات كه بسيار متحمل رنج شد و به دست خويش چند مرد شامى را كشت، شنيدم مى گفت به خدا سوگند هر چند جنگ و كشتار مردمى را كه اهل نمازند خوش نمى دارم ولى من همراه كسى هستم كه در مسلمانى از من متقدمتر و به كتاب و سنت داناتر است و او آن كسى است كه جان خود را هم مى بخشد. نصر مى گويد: ظبيان بن عماره تميمى بر مردم شام حمله كرد و اين ابيات را مى خواند: «اى ظبيان آيا مى پندارى كه ميان ساكنان زمين بدون آب براى تو زندگى خواهد بود نه، سوگند به خداى زمين و آسمان، بنابر اين شمشير بر چهره دشمنان مكار بزن...» گويد: به خدا سوگند چندان به آنان شمشير زد كه ميان او و آب را آزاد گذاشتند. نصر مى گويد: اشتر در آن روز حارث بن همام نخعى را كه از خاندان صهبان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 171 بود فرا خواند و رايت خويش را به او سپرد و گفت: اى حارث اگر نه اين است كه مى دانم تا پاى جان و مرگ صبر و ايستادگى مى كنى رايت خود را از تو پس مى گرفتم و تو را به كرامت خويش مخصوص نمى كردم. حارث گفت: اى مالك به خدا سوگند امروز ترا سخت شاد خواهم كرد تو از پى من بيا و سپس رايت را پيش برد و اين رجز را خواند: «اى مرد خوبيها اى بهترين فرد نخع واى كسى كه هر گاه بيم و ترس همگانى مى شود نصرت از توست و اى كسى كه چون جنگ واقع مى شود گرفتارى را برطرف مى كنى و تو در اثر جنگهاى سخت و پياپى جوان و كم تجربه نيستى...» اشتر گفت: اى حارث پيش من بيا و چون نزديك آمد اشتر سرش را بوسيد و گفت: امروز از اين سر جز نيكان و برگزيدگان پيروى نمى كنند. سپس اشتر ميان ياران خود فرياد برآورد كه جانم فداى شما باد پايدارى و مقاومت كنيد چون مقاومت شخص سختگيرى كه به فتح اميدوار است. وقتى نيزه ها به شما برخورد در آن فرو رويد، پيچ و تاب بخوريد و چون شمشيرها بر شما فرود آمد هر يك [از شما] دندان بفشارد كه اين براى حفظ سر بهتر است و سپس با جلو سر خود از آن قوم استقبال كنيد. گويد: آن روز اشتر سوار بر اسبى سياه دم بريده بود كه از سياهى چون پر زاغ بود و به دست خويش هفت تن از بزرگان و سران سپاه شام را كشت و آنان عبارت بودند از صالح بن فيروزعكى، مالك بن ادهم سلمانى، رياح بن عتيك غسانى، اجلح بن منصور كندى-  كه سواركار گزيده مردم شام بود- ، ابراهيم بن وضاح جمحى، زامل بن عبيد خرامى و محمد بن روضة جمحى. نصر مى گويد: نخستين كسى را كه اشتر در آن روز به دست خويش كشت صالح بن فيروز بود كه او اشتر را به جنگ با خود دعوت كرد و چنين خواند: «اى دارنده اسب گزينه سياه اگر مى خواهى جلو بيا، بيا كه من فرزند كسى هستم كه داراى عزت و گرامى و سرور قبيله عك و تمام عك بوده است، اين را بدان». نصر مى گويد: صالح به شجاعت و دليرى مشهور بود. اشتر به مقابله او رفت و چنين گفت: «من بهترين فرزند قبيله مذحج هستم. خودم و پدر و مادرم گزيده ترين ايشانيم. سوگند خورده ام كه بر نگردم تا با اين شمشيرم كه صيقل يافته است ضربتى شگفت انگيز زنم». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 172 و سپس بر صالح حمله برد و او را كشت. در اين هنگام مالك بن ادهم سلمانى كه او هم از ناموران ايشان بود با نيزه به اشتر حمله آورد كه چون نزديك شد اشتر بر روى اسب خود چرخيد و جاخالى كرد و نيزه او به خطا رفت. اشتر سپس بر اسب خود استوار نشست و بر مرد شامى حمله كرد و او را با نيزه كشت و پس از او رياح بن عتيك و ابراهيم بن وضاح را كشت و آنگاه زامل بن عقيل كه سواركارى نام آور بود با نيزه به اشتر حمله آورد. نيزه اش به زره اشتر بند شد و او را از اسب فرو افكند ولى زخم كارى نبود. اشتر در حالى كه پياده بود با شمشير به او يورش آورد و اسب او را پى كرد و چنين مى خواند.«چاره از كشته شدن من يا كشته شدن تو نيست كه چهار تن از شما را پيش از تو كشتم و هر چهار تن چون تو پهلوان بودند».و در حالى كه هر دو پياده بودند با شمشير بر او ضربه زد و او را كشت. سپس محمد بن روضة به جنگ او آمد و او در حالى كه به عراقيان ضربات سختى زده بود چنين مى خواند: «اى مردم كوفه اى اهل فتنه ها، اى كشندگان عثمان. آن مرد امين و برگزيده كه كشته شدن او دلم را براى هميشه اندوهگين ساخته است، شما را ضربه مى زنم ولى ابو حسن را نمى بينم». اشتر بر او حمله كرد و او را كشت و چنين مى خواند: «خداوند از رحمت خود جز عثمان را دور نكند و خداوند بر شما خوارى و زبونى فرو آورد و اندوههاى شما را تسليت نبخشد». سپس اجلح بن منصور كندى كه از سواركاران و دليران بنام عرب بود و بر اسبى به نام لاحق سوار بود به مبارزه اشتر آمد ولى همينكه اشتر با او روياروى شد از اين كار كراهت پيدا كرد، در عين حال از برگشتن آزرم داشت آن دو با شمشير به يكديگر ضربه زدند كه اشتر بر او پيشى گرفت و او را كشت. خواهر اجلح در مرثيه او چنين سروده است: «هان بر مرد مورد اعتماد گريه كن، كه همانا به خدا سوگند بركشته شدن آن پهلوان بلند مرتبه كه نظيرى چون او ميان ما نيست به گريستن گرفتاريم...» چون شعر او به اطلاع على عليه السّلام رسيد فرمود: آرى اين جزع و بيتابى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 173 زنان در اختيار خودشان نيست ولى آن مردان به زنان خود زيان رساندند و آنان را بيوه و اندوهگين و بينوا ساختند، خدا معاويه را بكشد. خدايا گناهان و خطاهاى ايشان و سنگينى آن را همراه گناهان خود معاويه بر او بار كن. پروردگارا او را عفو مكن نصر همچنين مى گويد: عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى، از حارث بن ادهم و از صعصعه نقل مى كرد كه مى گفته اند در «يوم الماء» اشتر آمد و با شمشير خود بر عموم مردم شام حمله كرد و ضربه مى زد تا آنان را از كنار شريعه بيرون راند و چنين رجز مى خواند: «از آنچه گذشته و فوت شده است ياد مكنيد. سوگند به پروردگارم، كه مردگان را پس از آنكه خاك و پوسيده شده اند بر مى انگيزاند، كه من سواران و اسبان خود را در حالى كه ژوليده موى و غبار آلود باشند وارد شريعه فرات مى كنم مگر اينكه گفته شود اشتر در گذشت». گويد: رايت اشعث بن قيس همراه معاوية بن حارث بود. اشعث به او گفت: به جان پدرت سوگند كه قبيله نخع بهتر از قبيله كنده نيست، درفش خود را پيش ببركه بهره از آن كسى است كه پيش برود. درفش اشعث پيش رفت و مردان به يكديگر حمله كردند. در آن روز ابو الاعور سلمى حمله آورد و اشتر نيز بر او يورش آورد، ولى هيچيك از عهده ديگرى بر نيامدند. شرحبيل بن سمط هم بر اشعث حمله كرد كه آن دو هم از پس يكديگر برنيامدند. حوشب ذوظليم هم به اشعث حمله كرد و بدون اينكه از عهده يكديگر بر آيند از هم جدا شدند. و همين گونه بودند تا سرانجام شاميان از كنار آب رانده شدند و عراقيان شريعه را تصرف كردند. نصر مى گويد: محمد بن عبد الله، از جرجانى نقل مى كرد كه چون مردم عراق بر آب چيره شدند عمرو عاص به معاويه گفت: اى معاويه اكنون اگر آن قوم همان گونه كه ديروز تو آنان را از آب بازداشتى ترا از آب باز دارند چه مى كنى و خيال تو چيست آيا بر عهده خود مى بينى كه بتوانى تو هم بر آنان ضربه بزنى همان گونه كه آنان بر تو ضربه زدند از اينكه بدى سيرت خود را براى آنان كشف كردى چه سودى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 174 بردى معاويه گفت: گذشته را رها كن اينك به على چه گمان دارى گفت: گمان من اين است كه او در مورد تو آنچه را كه تو در مورد او روا داشتى روا نمى دارد و چيزى كه او براى آن آمده است چيزى غير از آب است. گويد: معاويه به او سخنى گفت كه عمرو را خشمگين ساخت و اين ابيات را سرود: «به تو فرمانى دادم و آن را نادرست دانستى و پسر ابى سرح هم با من مخالفت كرد و از رأى و خرد چشم پوشيدى و براى جنگ هيچ راه گشايشى نديدى. قوچهاى عراق را چگونه ديدى مگر نه اين بود كه به جمع ما شاخ زدند، چه شاخ زدنى. اگر آنان فردا نيز چنين ضربتى بما بزنند تو بايد سرنوشتى چون زبير يا طلحه داشته باشى...» نصر مى گويد: اصحاب على عليه السّلام به او گفتند: اى امير المومنين آنان را از آب بازدار همانگونه كه آنان ترا از آن بازداشتند. فرمود: نه، ميان آنان و شريعه را باز بگذاريد. من كارى را كه جاهلان انجام دادند انجام نمى دهم. بزودى كتاب خدا را بر ايشان عرضه مى دارم و آنان را به هدايت فرا مى خوانم اگر پذيرفتند چه بهتر وگرنه به خواست خدا در لبه تيز شمشير بى نيازى است. گويد: به خدا سوگند روز را به شب نرساندند تا آنكه سقاها و شتران آبكش عراقيان و شاميان بر كنار آب بودند و هيچكس به كس ديگر آزار نمى رساند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom