جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۵۰ : عوامل ایجاد فتنه [منبع]

من كلام له (علیه السلام) و فيه بيان لما يخرب العالم به من الفتن و بيان هذه الفتن :
 إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ وَ أَحْكَامٌ تُبْتَدَعُ، يُخَالَفُ فِيهَا كِتَابُ اللَّهِ وَ يَتَوَلَّى عَلَيْهَا رِجَالٌ رِجَالًا عَلَى غَيْرِ دِينِ اللَّهِ.
فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتَادِينَ، وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدِينَ، وَ لَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ، فَهُنَالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ وَ يَنْجُو الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنى.

المُرْتَادِين : حق جويان، طالبان حق. 
الضِغْث : يك دسته علف تر و خشك بهم مخلوط شده.
بَدأ : شروع و اول 
يَتوَلّى : دوستى ميكند 
مِزاج : مخلوط شدن 
لَم يَخفَ : پنهان نمى ماند 
مُرتادين : كسانى كه براى خود و قومش جاى استراحت مى جويند 
لَبس : مخلوط شدن 
ضِغث : يك قبضه، چيزى كه دست را پر مي كند 
يَستَولِى : غلبه مي كند 
(پس از پايان جنگ صفّين و ماجراى حكميّت در سال ۳۸ هجرى در شهر كوفه ايراد فرمود).
علل پيدايش فتنه ها:
همانا آغاز پديد آمدن فتنه ها، هوا پرستى، و بدعت گذارى در احكام آسمانى است، نوآورى هايى كه قرآن با آن مخالف است، و گروهى «با دو انحراف ياد شده» بر گروه ديگر سلطه و ولايت يابند، كه بر خلاف دين خداست.
پس اگر باطل با حق مخلوط نمى شد، بر طالبان حق پوشيده نمى ماند، و اگر حق از باطل جدا و خالص مى گشت زبان دشمنان قطع مى گرديد. امّا قسمتى از حقّ و قسمتى از باطل را مى گيرند و به هم مى آميزند،(۱) آنجاست كه شيطان بر دوستان خود چيره مى گردد و تنها آنان كه مشمول لطف و رحمت پروردگارند نجات خواهند يافت. 
___________________________(۱). نقد تفكّر التقاطى، آنانكه مى‏ خواهند مكاتب شرقى يا غربى را با آب و رنگ اسلامى جلوه گر سازند، زيرا هر مكتبى و هر واژه ‏اى جايگاه خاصّ خودش را دارد. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در بيان آنچه سبب فتنه و فساد ميشود): 
(1) منشأ فتنه و فسادها (در ميان مردم) پيروى از خواهشهاى نفس است، و احكامى كه بر خلاف شرع صادر گردد، كتاب خدا (قرآن كريم) با آن خواهشها و حكمها مخالف است، و (همچنين از اسباب فتنه و فساد آنست كه) گروهى از مردم ديگران را بر خواهشها و حكمهاى بر خلاف دين يارى و پيروى ميكنند (چون حقّ و باطل را در هم مى نمايند فتنه و فساد ظاهر ميشود) 
(2) پس اگر باطل با حقّ در هم نمى شد راه حقّ بر خواهان آن پوشيده نمى گرديد، و اگر حقّ در ميان باطل پنهان نمى بود دشمنان (هرگز) نمى توانستند از آن بد گوئى كنند، 
(3) وليكن چون قسمتى از حقّ و قسمتى از باطل فرا گرفته و درهم مى گردد پس آنگاه شيطان بر دوستان خود تسلّط پيدا ميكند (براى اضلال و گمراهى فرصت بدست آورده، و باطل را در نظر خواهان حقّ جلوه مى دهد و راه بد گوئى را براى دشمنان دين باز مى نمايد) و كسانيكه لطف خدا شامل حالشان گرديده است (از اضلال و گمراهى شيطان) نجات مى يابند (و از آميزش حقّ بباطل در شبهه نمى افتند). 
جز اين نيست، كه آغاز پيدايش فتنه ها پيروى از هواهاى نفسانى است و نيز بدعتهايى كه گذاشته مى شود، بدعتهايى بر خلاف كتاب خدا. آن گاه كسانى، كسان ديگر را در امورى، كه مخالف دين خداست، يارى مى كنند. 
اگر باطل با حق نمى آميخت بر جويندگان حق پنهان نمى ماند و اگر حق به باطل پوشيده نمى گشت، زبان معاندان از طعن بريده مى شد. ولى همواره پاره اى از حق و پاره اى از باطل درهم مى آميزند. در چنين حالى، شيطان بر دوستان خود مستولى مى شود. تنها كسانى رهايى مى يابند كه الطاف الهى شامل حالشان شده باشد. 
آغاز پيدايش فتنه ها پيروى از هوا و هوسها و بدعتهايى است که با کتاب خدا مخالفت دارد و گروهى (چشم و گوش بسته يا هواپرست آگاه) به پيروى آنان برمى خيزند و برخلاف دين خدا از آنها حمايت مى کنند. اگر باطل از آميختن با حق جدا مى گرديد بر کسانى که طالب حقّند پوشيده نمى ماند. و اگر حق از آميزه باطل پاک و خالص مى شد زبان دشمنان و معاندان از آن قطع مى گشت. ولى بخشى از اين گرفته مى شود و بخشى از آن و اين دو را به هم مى آميزند و اينجا است که شيطان بر دوستان و پيروان خود مسلّط مى شود. و «تنها کسانى که مشمول رحمت خدا بودند» از آن نجات مى يابند.
همانا آغاز پديد آمدن فتنه ها، پيروى خواهشهاى نفسانى است و نوآورى در حكمهاى آسمانى. نوآوريهايى كه كتاب خدا آن را نمى پذيرد و گروهى از گروه ديگر يارى خواهد تا بر خلاف دين خدا، اجراى آن را به عهده گيرد. 
پس اگر باطل با حقّ در نياميزد، حقيقت جو آن را شناسد و داند، و اگر حق به باطل پوشيده نگردد، دشمنان را طعنه زدن نماند. ليكن اندكى از اين و آن گيرند، تا به هم در آميزد و شيطان فرصت يابد و حيلت برانگيزد تا بر دوستان خود چيره شود و از -راهشان به در برد-. امّا آن را كه لطف حقّ دريافته باشد، نجات يابد و راه حقّ را به سر برد. 
از خطبه هاى آن حضرت است در بيان فتنه:
ابتداى ظهور فتنه ها هواهايى است كه پيروى مى شود، و احكامى كه در چهره بدعت خودنمايى مى كند، در اين فتنه ها و احكام با كتاب خدا مخالفت مى شود، و مردانى مردان ديگر را بر غير دين خدا يارى و پيروى مى نمايند. 
اگر باطل از آميزش با حق خالص مى شد راه بر حق جويان پوشيده نمى ماند. و اگر حق در پوشش باطل پنهان نمى گشت زبان دشمنان ياوه گو از آن قطع مى گشت. ولى پاره اى از حق و پاره اى از باطل فراهم شده و در هم آميخته مى شود، در اين وقت شيطان بر دوستانش مسلط مى شود، و آنان كه لطف حق شاملشان شده نجات مى يابند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 569-559 و من كلام له عليه السّلام و فيه بيان لما يخرب العالم به من الفتن و بيان هذه الفتن.در اين خطبه از فتنه هايى كه سبب ويرانى جامعه ها مى شود سخن به ميان آمده و اين فتنه ها تشريح شده است. خطبه در يك نگاه:امام عليه السّلام در اين خطبه روى يكى از مهمترين عوامل فساد جوامع انسانى انگشت مى گذارد، به ويژه بر انحرافاتى كه در جامعه اسلامى بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به وجود آمد تأكيد مى كند و به بيان اين حقيقت مى پردازد كه چگونه شيطان و پيروان او براى فريفتن مردم ساده دل حق و باطل را به هم در مى آميزند تا به مقاصد شوم خود نايل گردند. آنها به خوبى مى دانند اگر حق به طور خالص مطرح گردد راهى براى نفوذ آنان در جامعه باقى نمى ماند و اگر باطل به صورت يك دست عرضه شود هيچ كس به دنبال آن گام بر نمى دارد، از اين رو هميشه اين شياطين حق و باطل را به هم مى آميزند تا از طريق حق مردم را بفريبند و از طريق باطل به مقصود خود نايل گردند. آرى آنها زهر مهلك را در غذاى شيرين و مطبوع پنهان مى سازند تا ناآگاهان را به خوردن آن تشويق كنند. آنها هميشه باطل را در پوسته اى از حق پنهان مى كنند تا از اين طريق مردم را اغفال كنند.در اين که تاريخ صدور اين خطبه چه زمانى بوده و در چه شرايط و حال و هوايى امام(عليه السلام) اين خطبه را ايراد فرموده است در ميان دانشمندان گفتگو است. بعضى معتقدند که اميرمؤمنان على(عليه السلام) شش روز پس از رسيدن به خلافت اين خطبه را ايراد فرمود در حالى که بعضى آن را مربوط به زمانى مى دانند که نتيجه حکميت در ماجراى صفّين اعلام شد و البته محتواى خطبه با هر دو سازگار است، هم با آغاز خلافت و هم با پايان زشت و ننگين مسأله حکميت. با توجه به اين سخن به سراغ شرح و تفسير خطبه مى رويم.***امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه به سرچشمه پيدايش فتنه ها در جوامع اسلامى مى پردازد که هم، زمان بعد از رحلت رسول الله را شامل مى شود و هم ماجراهايى همچون واقعه جمل و صفّين و نهروان را، و دقيقاً دست روى سرچشمه و نکته اصلى مى گذارد، مى فرمايد: «آغاز پيدايش فتنه ها پيروى از هوى ها و هوسها و بدعتهايى است که با کتاب خدا مخالفت دارد»; (إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ وَ أَحْکَامٌ تُبْتَدَعُ(1)، يُخَالَفُ فِيهَا کِتابُ اللهِ)، آرى ريشه اصلى فتنه ها دو چيز است: پيروى از هواى نفس و احکام دروغين خودساخته که مخالف کتاب خداست و بى شک اگر احکام قرآن در ميان مردم حاکم باشد و اصالت قوانين اسلام حفظ شود و بدعتهاى ناروا در دين خدا نگذارند و همچنين در اجراى قوانين ناب الهى هوى و هوس را حاکم نکنند فتنه اى پيدا نخواهد شد; چرا که اين قوانين مجرى عدالت و حافظ حقوق همه مردم و بيانگر وظائف است، فتنه آن زمان شروع مى شود که فزون طلبى ها آشکار گردد و قوانين الهى در مسير مطامع شخصى تحريف شود. حق و عدالت زير پا بماند و افراد و گروهها وظائف الهى خود را فراموش کنند و به بدعتها روى آورند. در واقع آنجا که با تحريف و تفسيرهاى غلط به هوى و هوس خود مى رسند به سراغ آن مى روند و هر جا نياز به جعل احکام تازه اى ديدند دست به دامن بدعت مى زنند، درست است که آن بدعتها نيز از هوى و هوسها سرچشمه مى گيرد ولى هوى و هوس و تمايلات شيطانى گاه در نحوه تفسير و اجراى احکام الهى نفوذ مى کند و گاه به صورت بدعتها و احکام مجعول. و به همين دليل در کلام امام(عليه السلام) از يکديگر جدا شده اند. به عنوان مثال مى توان به فتنه «بنى اميّه» که در اسلام از بزرگترين فتنه ها محسوب مى شود اشاره کرد. آنها براى رسيدن به حکومت خود کامه خويش بر مرکب هوى و هوس سوار شدند و تا آنجا که توانستند در احکام اسلام تفسير و توجيه نادرست روا داشتند و آنها را به سود منافع شخصى خود توجيه نمودند و هر جا امکان نداشت دست به بدعت جديدى زدند. «معاويه» خلافت اسلامى را با نيرنگ به چنگ مى آورد و بر اساس بدعتى جديد آن را در خاندان خود موروثى مى کند، «زياد» را برادر خود مى خواند و براى يزيد در حيات خود از مردم بيعت مى گيرد و سبّ و دشنام اميرمؤمنان على(عليه السلام) را که پاکترين و آگاهترين و بزرگترين شخصيت اسلام بعد از پيغمبر خدا بود در قلمرو حکومت خود، سنّت مى شمرد، خود و يارانش در ريختن خون عثمان شرکت مى کنند و سپس به خونخواهى او برمى خيزند(2). سپس مى افزايد: «و گروهى چشم و گوش بسته و نادان، يا هواپرست آگاه به پيروى آنان برمى خيزند و از هوى ها و هوسها و بدعتهاى آنان برخلاف دين خدا حمايت مى کنند». (وَيَتَوَلَّى(3) عَلَيْهَا رِجَالٌ رِجَالا عَلَى غَيْرِ دِينِ اللهِ)، در جمله بعد اشاره به ابزار اين کار شده. ابزارى که در تمام طول تاريخ از سوى همه هواپرستان و جنايتکاران مورد استفاده قرار گرفته و به صورت يک سنّت هميشگى درآمده است و آن اين که آنها هميشه براى رسيدن به مقاصد خود حق و باطل را به هم مى آميزند و حق را سپرى براى حمايت از باطل و يا پوسته شيرين و جالبى براى پنهان کردن زهر باطل قرار مى دهند، مى فرمايد: «اگر باطل از آميختن با حق جدا مى گرديد بر کسانى که طالب حقّند پوشيده نمى ماند، و اگر حق از آميزه باطل پاک و خالص مى شد زبان دشمنان و معاندان از آن قطع مى گرديد». (فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتَادِينَ(4)، وَ لَو أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدِينَ); چه تعبير جالب و گويايى، باطل اگر در شکل اصليش نمايان شود خريدارى ندارد و حق اگر به صورت خالص عرضه شود زبان بهانه جويان را قطع مى کند; لذا بديهى است نه حق خالص مشکل هواپرستان را حل مى کند، چرا که منافع آنها در باطل نهفته است، و نه باطل خالص آنها را به مقصد مى رساند; چرا که مردم از آنها حمايت نخواهند کرد و اينجاست که به سراغ آميختن حق وباطل مى روند; همان چيزى که تمام سياستهاى مخرّب دنيا را مى توان در آن خلاصه کرد. امام(عليه السلام) در اين مورد مى فرمايد: «ولى بخشى از اين گرفته مى شود و بخشى از آن، و اين دو را به هم مى آميزند، و در اينجا است که شيطان بر پيروان و دوستان خود مسلّط مى شود و تنها کسانى که مشمول رحمت خدا بوده اند از آن نجات مى يابند»! (وَلکِن يُؤْخَذُ مِنْ هذَا ضِغْثٌ(5)، وَ مِنْ هذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ فَهُنَالِکَ يَسْتَوْلِي الشَّيطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ، وَ يَنْجُو «الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللهِ الْحُسْنَى»). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد که آميختن حق و باطل به يکديگر مانع از شناخت باطل نيست هر چند به دقّت و کنجکاوى يا پرسش از آگاهان نياز دارد. به همين دليل امام(عليه السلام) مى فرمايد: در گيرودار آميزش حق و باطل شيطان بر دوستان و پيروانش چيره مى شود و خداجويان حق طلب از خطر گمراهى در اين گونه جريانات درامانند. در واقع آميزش حق و باطل چراغ سبزى است براى هوى پرستان و بهانه اى است براى پيروان شيطان که وجدان خود را فريب دهند و در برابر ديگران استدلال کنند که ما به اين دليل و آن دليل (اشاره به قسمتهايى از حق که با باطل آميخته شده) اين راه را برگزيده ايم. آرى مستضعفين فکرى و ساده لوحان ممکن است در اين ميان ناآگاهانه در دام شيطان بيفتند، در حالى که آنها نيز اگر رهبر و راهنمايى براى خود انتخاب مى کردند گرفتار چنين سرنوشتى نمى شدند. به اين ترتيب مردم در برابر آميزش حق و باطل به سه گروه تقسيم مى شوند: گروه اول همان «اَلَّذينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللهِ الْحُسْنى(6)» و به تعبير ديگر حق طلبان آگاه و مخلصند که به لطف پروردگار از توطئه هاى شوم فتنه جويان درامانند. گروه دوم هوى پرستان بهانه جو هستند که مى خواهند به بهانه حق در راه باطل گام بگذارند و در واقع نيمه آگاهند و با پاى خود در دام شيطان مى روند. گروه سوم افراد ساده لوحى هستند که تشخيص حق از باطل در اين آميزه خطرناک براى آنها مشکل است و ناآگاهانه گرفتار دام شيطان مى شوند مگر اين که در پناه رهبر آگاه و فرزانه اى جاى گيرند. شبيه همين معنى در خطبه 38 گذشت، آنجا که امام(عليه السلام) شبهه را تفسير مى فرمايد و راه نجات از آن را نشان مى دهد و مى گويد: شبهه را از اين رو شبهه نام نهاده اند که شباهت به حق دارد اما اولياءالله گرفتار آن نمى شوند، چرا که نور يقين در اينجا راهنماى آنها است ... ولى دشمنان خدا بر اثر گمراهى در دام شبهات گرفتار مى شوند. *** نکته ها: 1ـ ريشه فتنه ها تاريخ اسلام مخصوصاً تاريخ قرن اوّل و دوم مملوّ از فتنه هاى شگفت انگيز و دردناک است که زحمات پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) و ياران مخلص او را تا حدّ زيادى بر باد داد واگر اين فتنه ها نبود و اسلام در همان مسيرى که پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) براى آن تعيين فرموده بود پيش مى رفت امروز جهان ديگرى داشتيم. مخصوصاً در بيست و پنج سال بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فتنه ها غوغا مى کرد. هنگامى که امام اميرمؤمنان على(عليه السلام) در سال 35 هجرى به خلافت ظاهرى رسيد تلاش فوق العاده اى براى بازگرداندن اسلام به مسير اول نمود; ولى دامنه فتنه آن قدر گسترده شده بود که از هر طرف به اصلاح آن مى پرداخت از سوى ديگر آشکار مى شد. در سالهاى آخر خلافت عثمان همه چيز دگرگون شد و تمام ارزشهاى اسلامى زير سؤال رفت و سنّت ها و ارزشهاى عصر جاهليت کاملا زنده شد و بازماندگان لشکر شرک و نفاق همه جا در صحنه ظاهر شدند و پست هاى کليدى را گرفتند و همين امر کار را بر امام(عليه السلام) دشوار و پيچيده کرد. درست است که امام(عليه السلام) در سايه مجاهدات مستمر و جانکاهش بار ديگر ارزشها را زنده فرمود; ولى متأسّفانه فتنه ها خاموش نشد و شهادت امام(عليه السلام) که به دست همين فتنه جويان شيطان صفت انجام گرفت از ادامه راه جلوگيرى کرد. سپس در دوران حکومت معاويه و يزيد و ساير حکّام شجره خبيثه اموى فتنه ها آشکارتر گشت. خونهاى بى گناهان ريخته شد، بدعت ها آشکار شد، هوى و هوس حاکم گرديد و در عصر بنى عباس به اوج خود رسيد و اسلام راستين در چنگال اين خودکامگان گرفتار شد. و اعمالى از حکام اين دو سلسله (بنى اميه و بنى عباس) سر زد که هيچ شباهتى به اسلام نداشت با اين که متأسّفانه لقب خليفه رسول الله را يدک مى کشيدند. اگر به ريشه اين فتنه ها بنگريم به صدق کلام امام(عليه السلام) در خطبه بالا کاملا پى مى بريم که ريشه اين فتنه ها عمدتاً دو چيز بود: پيروى از هوى و هوسهاى شيطانى و بدعت گذارى در دين خدا. در همه جا اين دو اصل به چشم مى خورد، گروهى از فتنه جويان به اصل نخست تمسّک مى جويند و گروهى به اصل دوم و گروهى به هر دو و شرح اين سخن حتى در يک کتاب نمى گنجد و از اين ديدگاه به بررسى مجدّدى در تاريخ آن قرون نياز دارد. 2ـ سياستهاى شيطانى از جمله شگفتى ها اين است که اصول سياستهاى خودکامگان در طول تاريخ تقريباً يکسان است. در چند هزار سال قبل، فرعون ـ به نقل قرآن مجيد ـ از سياست «تفرقه بينداز و حکومت کن» استفاده مى کرد، (اِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الأَرْضِ وَ جَعَلَ اَهْلَها شِيَعاً)(7); امروزه نيز در تمام دنياى استکبارى اين اصل به قوّت خود باقى است و همچنان ادامه دارد. با هر وسيله اى که بتوانند در ميان ملتها ايجاد اختلاف مى کنند تا پايه هاى حکومتشان مستحکم شود. مسأله آميختن حق و باطل يکى از آن اصول است که همواره در سياست هاى مخرّب ظالمان و طاغيان به چشم مى خورد. آنها هميشه پوشش هايى از حق و شعارهايى از عدالت و اصول انسانى را عنوان کرده و کارهاى شيطانى خود را در زير اين پوشش ها انجام مى دهند. در حالات شاهان ظالم مى خوانيم که گاه ناله پيرزنى آنها را چنان بى قرار مى کرده است که هر بيننده اى خيال مى کرد چنان وجدان قوى و نيرومندى دارند که با شنيدن اين ناله زير و رو شده اند، و اين سخن دهان به دهان مى گشت (داستان زنجير عدالت انوشيروان، و خانه پيرزن در کنار قصر او، و داستانهايى ديگر از اين قبيل در حالات خلفا و شاهان در کشورهاى اسلامى و غير آن کم نيست) همه اينها پوشش هايى بود براى مظالم آنان! آنها به خوبى مى دانستند که باطل و ناحق به صورت خالص در هيچ جامعه اى خريدار ندارد، بنابراين چاره اى جز اين نيست که گوشه هايى از مظاهر حق را با اباطيل خود بياميزند! از آنجا که سياست هاى شيطانى در عصر ما بيش از هر زمان ديگرى پيچيده و مرموز است، آميزش حق و باطل نيز به صورت مرموزترى درآمده است. سياستمداران بزرگ دنيا چنان خواسته هاى نامشروعشان را در پوسته اى از حق مى پوشانند که تشخيص آن به آسانى ممکن نيست. عناوينى مانند حقوق بشر، حقوق حيوانات، روز کارگر، روز مادر، پزشکان بدون مرز، عفو بين الملل، تأسيس مراکز خيريه و کمک به گرسنگان و محرومان و جنگ زدگان و اعطاى پناهندگى سياسى به گروهى از آوارگان و عناوين فراوان ديگرى از اين قبيل، همه ابزار فريب افکار عمومى اند. آنان چنان با آب و تاب از آن صحبت مى کنند که حتى بعضى از هوشمندان به راستى باور کرده اند که دنياى امروز راه انبيا را مى پويد! و از طريق ديگر به هدف انبيا نزديک مى شود! حتى اين گروه ساده لوح کتاب يا کتابهايى در اين زمينه نوشتند، يعنى که دنياى امروز راه انبيا را طى کرده است و به مسائلى که آنها توصيه کرده اند تا حدود زيادى جامه عمل پوشانيده است! غافل از اين که اينها همه پوششى است براى مظالم سردمداران سياست دنيا. براى اين که تصور نشود اين سخن از يک مطالعه بدبينانه سرچشمه مى گيرد کافى است که نگاهى بيفکنيم به عملکرد آنها و دوگانگى و چندگانگى آن در پياده کردن اصول بظاهر انسانى در نقاط مختلف دنيا. آنها در حالى که به خاطر کشته شدن يک سگ در مطالعات فضايى روسها فرياد بلند کرده بودند، در ويتنام نه فقط انسانها را مانند برگ خزان بر روى خاک مى ريختند، بلکه بخش عظيم جنگل هاى آن کشور سرسبز را با تمام جانداران و حيوانات و پرندگانش به آتش کشيدند و سوزاندند تا مبادا آوراگان ويتنامى در آنجا پناه بگيرند. آنها در حالى که از دمکراسى حمايت مى کنند هرجا که آراء مردم برخلاف منافع نامشروعشان باشد با يک کودتاى نظامى همه چيز را در هم مى ريزند، همان گونه که در الجزائر کردند، و آنجا که حکومت هاى سبک قرون وسطايى حافظ منافعشان است با آنها مدارا مى کنند و دوست و هم پيمانند. آرى در جهان سياست وضع چنين است و از آن به خوبى صدق کلام مولا اميرمؤمنان(عليه السلام) در خطبه بالا روشن مى شود که فرمود: فتنه جويان بخشى از حق را با بخشى از باطل مى آميزند و دامهاى شيطان را مى گسترانند تا توده هاى ساده انديش را به دام بيندازند! * * * پی نوشت: 1 ـ «تُبتدع» از ماده «بدعت» به معنى کار نوظهور و بى سابقه است و هنگامى که در امور دينى به کار برود به معنى احکام و قوانينى است که برخلاف کتاب الله و سنّت پيامبر وضع مى شود. 2 ـ در اين زمينه به کتاب «الغدير» جلد 10 مراجعه شود. 3 ـ «يَتولّى» از ماده «تولّى» به معنى پيروى کردن است. و گاه به معنى نزديک شدن و سلطه بر چيزى و يا پست و مقامى مى آيد، ولى اينجا همان معناى اول مورد نظر است. 4 ـ «مرتادين» از مادّه «ارتياد» به معنى طلب کردن چيزى است و در خطبه بالا به معنى طلب کردن حق آمده است. 5 ـ «ضغث» (بر وزن حرص) به معنى دسته اى از چوبهاى نازک مانند ساقه گندم و جو يا رشته هاى خوشه خرما است و به معنى بسته هيزم يا گياه خشکيده نيز آمده است و گاه به خوابهاى آشفته و درهم اطلاق مى شود. و در خطبه بالا به معنى بخشى از چيزى آمده است. 6 ـ اين جمله اقتباس از آيه 101 سوره انبياء (اِنَّ الَّذين سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى اُولئِکَ عَنْها مُبْعَدُونَ) مى باشد که به دنبال آيات مربوط به جهنم آمده و اشاره به اين دارد که اين گروه در جهنّم گرفتار نمى شوند واز آنجا که فتنه هاى دنيا جهنّم دنيا محسوب مى شود امام(عليه السلام) مى فرمايد اين گروه در دنيا نيز گرفتار فتنه هاى شياطين نمى شوند. 7 ـ سوره قصص، آيه 4.  
شرح علامه جعفریدر بيان فتنه: «انما بد وقوع الفتن اهوا تتبع و احكام تبتدع، يخالف فيها كتاب الله، و يتولي عليها رجال رجالا علي غير دين الله» (جز اين نيست كه ابتدا بروز آشوبها و فتنه‌ها هوي هائي است كه مورد تبعيت قرار مي‌گيرند و احكامي است كه بدعت گذاشته مي‌شوند. در اين فتنه‌ها (يا هويها و احكامي كه بطور بدعت طرح شده‌اند) با كتاب خدا مخالفت مي‌شود و مرداني از مردان ديگر بر مبنايي غير از دين خداوندي تبعيت مي‌كنند). نخستين عوامل بدعت و نتايج آنها: بدعتهاي ويرانگر در يك جامعه‌ي اسلامي، بطور ناگهاني و يا با آگاهي كامل مردم به انحراف آن بدعتها از مكتب بروز نمي‌كند. همچنين بدان جهت كه دين اسلام مجموعه‌اي از اصول و عقايد فطري و احكام و تكاليف سازنده مادي و معنوي است، لذا بوجود آوردن بدعتها در چنين مكتبي هرگز به عوامل منطقي مستند نخواهد بود. آيا مي‌توان براي تحريف اين اصل كه ستمكار نمي‌تواند زمامداري جامعه را بدست بگيرد يك عامل صحيح و دليل منطقي پيدا كرد؟! نه هرگز، بنابراين، هر عالم و دليلي كه براي تجويز زمامداري ستمكار بر جامعه (كه بدعت است) در نظر گرفته شود، چيزي جز هوي و هوس بنيانگذاران بدعت نخواهد بود. آيا مي‌توان براي شكستن اصل لزوم ايفا به تعهدها، منطقي جز هوي و هوس شيطاني عهد شكنان تصور نمود؟ آيا مي‌توان براي تحريف لزوم ارتباط با خدا در اشكال عبادات دليلي و عاملي جز هوي و هوسهاي پليد حيواني پيدا كرد؟ مسلما هرگز، زيرا: «و ماذا بعد الحق الا الضلال»؟ (چيست در بيرون از حق جز گمراهي) كه مستند به اميال و هويهاي نفساني است. با اين بيان هيچ جمله‌اي براي تعيين نخستين عوامل بدعتها نمي‌تواند با جمله‌اي كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرموده است، برابري كند. پس از آنكه بدعتهائي در يك جامعه بوسيله‌ي هواها و خودپرستيها بروز كرد، نوبت ظهور فتنه‌ها و آشوبها فرا مي‌رسد، زيرا طبيعي است كه بدعتها هر اندازه هم ماهرانه و عوامفريبانه به اجتماع عرضه شوند، بالاخره با متن واقعيات دين كه با قرآن محوري و حفظ سنت و فعاليت عقول سالم پاكان جامعه براي خردمندان جامعه تثبيت شده است، اهماهنگ و ناسازگار گشته، موجب بروز آرا و عقايد و تاويلات و تفسيرات شخصي مي‌گردد و شعله‌هاي فتنه و آشوب زبانه مي‌كشد و گروه‌بنديها شروع مي‌شود. *** «فلو ان الباطل خلص من مزاح الحق لم يخف علي المرتادين. و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين. ولكن يوخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان، فهنالك يستولي الشيطان علي اوليائه و ينجوا الذين سبقت لهم من الله الحسني». (اگر باطل از درآميختن با حق تفكيك و خالص شود، بر حق جويان پوشيده نمي‌ماند. و اگر حق از پوششها و آميزش با باطل تفكيك و خالص شود، زبانهاي مردم معاند از قيل و قال درباره‌ي حق بريده مي‌شود. ولي مشتي از حق و مشتي از باطل گرفته و در هم مخلوط مي‌شوند. در اين موقع است كه شيطان بر پيروان خود مسلط گشته و كسانيكه از طرف خداوندي سابقه‌ي نيكو به آنان داده شده است، نجات پيدا مي‌كنند). اساسي‌ترين مبناي فريبكاري يكه تازان تنازع در بقا در آميختن حق با باطل است آن انرژيهاي مغزي و رواني پر ارزش كه تاكنون پيشتازان حيات حيواني محض در ميدان تنازع بقا در تهيه و طرح نقشه‌هاي نابكاران براي مخلوط كردن حق با باطل صرف و مستهلك نموده‌اند، و آن همه مواد زندگي ساز مردم كه در اجراي آن نقشه‌ها به شكل اسلحه و ديگر وسايل عمل محو و نابود شده است، اگر يك ميليون آن انرژيها و مواد، در راه بيان حق و اجراي آن صرف و مستهلك مي‌شد، از قرنها پيش تاريخ انساني ما شروع مي‌گشت و واقعا بجاي دنياي امروز كه مجموعه‌اي از خودبيگانگي و وحشت همه از همه و انبارها و كارگاه‌هاي اسلحه‌ي آدمكشي و زورگوئي قدرت‌پرستان خود محور است، دنيائي داشتيم كه انسانهايي در كمال محبت با يكديگر در نهايت آرامش خاطر و ترقيات علمي و صنعتي تسليم به انسان (نه علم و صنعت انسان سوز) زندگي مي‌كردند. اما مي‌بينيم كه پيشتازان حيات حيواني محض چنين دنياي انساني را نمي‌خواهند و با قيافه‌ي كاملا جدي و با كمال پرروئي نابكارانه كه با نام و سيماي قهرمانان خود را مطرح مي‌كنند، راه ديگري را از آنچه كه در پيش گرفته‌اند، به ذهن خود خطور نمي‌دهند. درست است كه اين تفكرات و اين فريبكاري‌ها و اين عشق سوزان بر تورم خود طبيعي كه نام اصليش خود حيواني است، واقعا ورشكستگي غير قابل جبران انسانها را با صراحت اعلان مي‌كند، ولي سوزناك‌تر و شكنجه زاتر از اين جريان، عدم توجه پيشتازان اين قافله به نتايج وخيم و بدبختي‌هائي است كه هم مكتبان اين قافله در گذشته و حاضر بوجود آورده‌اند!! آري عجب از گمشدگان نيست عجب ديو را ديدن و نشناختن است. داستان اين فريبكاران كه حق را ببازي گرفته و براي هوي و هوس و اشباع قدرت پرستي خود، آنرا با باطل درمي آميزند و از فضاي آلوده‌ي جامعه مي‌داني براي تاخت و تاز خود هموار مي‌كنند، مانند آن گرگ احمق است كه در برابر شير من خود را پيش مي‌كشد و بالاخره مغز خود را با پنجه‌ي شير متلاشي مي‌كند. اين داستان را مولوي چنين آورده است: شير و گرگ و روبهي بهر شكار        رفته بودند از طلب در كوهسار كان سه با هم اندران صحراي ژرف         صيدها گيرند بسيار و شگرف تا به پشت همدگر از صيدها          سخت بر بندند بار و قيدها چونكه رفتند آن جماعت سوي كوه          در ركاب شير با فر و شكوه گاو كوهي و بز و خرگوش زفت         يافتند و كار ايشان پيش رفت هر كه باشد در پي شير حراب         كم نيايد روز و شب او را كباب چون ز كه در بيشه آوردندشان        كشته و مجروح و اندر خون كشان گرگ و روبه را طمع بد اندر آن          كه رود قسمت به عدل خسروان عكس طمع هر دوشان بر شير زد        شير دانست آن طمعها را سند گفت شير اي گرگ، اين را بخش كن          معدلت را نو كن اي گرگ كهن نايب من باش در قسمت‌گري         تا پديد آيد كه تو چه گوهري گفت اي شه گاو وحشي بخش تست        آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست بز مرا كه بز ميانه است و وسط         روبها، خرگوش بستان بي‌غلط شير گفت اي گرگ چون گفتي بگو        چونكه من هستم تو گوئي ما و تو؟! گرگ خود چه سگ بود كاو خويش ديد پ       يش چونن من شير بي‌مثل و نديد گفت: پيش آ كس خري چون تو نديد          پيشش آمد پنجه زد او را دريد گرگ را بر كند سر آن سرفراز          تا نماند دو سري و امتياز فانتقمنا منهم است اي گرگ پير        چون نبودي مرده در پيش امير بعد از آن رو شير با روباه كرد        گفت اين را بخش كن از بهر خورد سجده كرد و گفت كاين گاو سمين          چاشت خوردت باشد اي شاه مهين وين بز از بهر ميانه روز را        يخنئي باشد شه پيروز را وان دگر خرگوش بهر شام هم        شبچره‌اي شاه با لطف و كرم گفت: اي روبه تو عدل افروختي        اين چنين قسمت ز كه آموختي؟ از كجا آموختي اين اي بزرگ         گفت اي شاه جهان از حال گرگ در اين داستان گرگ نادان بخيال خود از اينكه شير را با تعظيم و تكريم مخاطب بسازد و بگويد: اي بزرگ، چون تو بزرگي گاو وحشي نصيب تست، و با اين حق نمايي و تمسك به حق، مي‌تواند باطل خود را كه من من گفتن است، با آن حق درآميزد و بخورد شير بدهد. برخلاف گرگ احمق، روباه روشنفكر و تجربه ديده تكليف خود را به خوبي فهميده و با صراحت كامل گفت: اي امير عزيز، هر سه شكار از آن تست، زيرا من درس خود را بخوبي فرا گرفته‌ام، شير مي‌گويد: اين درس را در كدام آموزشگاه خوانده‌اي؟ روباه به آن گرگ كه در خاك و خون غلطيده و دست و پا مي‌زد اشاره كرد و گفت: سرورا، چه آموزشگاهي آموزنده‌تر از اين احمقي كه با مغز متلاشي در خاك و خون مي‌غلطد؟ حال داستان پيشتازان حيات طبيعي و حيواني محض شبيه به همين داستان است، با اينكه مي‌بينند و مي‌شنوند كه در گذرگاه تاريخ هر كس و هر گروهي كه حق را با باطل درآميخت و از اين معجون انسان كش براي اشباع خودپرستي‌هاي خود بهره‌برداري كرد، چند صباحي نگذشت كه حق و حقيقت چهره‌ي واقعي و صاف خود را از تيرگي‌هاي باطل بيرون آورد، يا در روزگار زندگي آن خودخواهان هوي پرست، موجوديتشان را تباه ساخت يا پس از مرگشان لعنتها بدنبالشان فرستاد. با اينحال اين پست‌تر از روباهان عبرت نگرفته و باز حق را بازيچه‌ي خود قرار مي‌دهند. ضرورت حياتي تعليم و تربيت براي تفكيك حق از باطل: ماداميكه اهميت تعليم و تربيت براي تفكيك حق از باطل به مردم جوامع اثبات نشود و ماداميكه گردانندگان جوامع عامل سازنده‌ي تعليم و تربيت را بطور جدي از نظر اهداف و طرق مناسب آنها، در متن اداره‌ي اجتماع قرار ندهند، نه تنها كوششها و تكاپوهاي رهبران و پرچمداران اخلاق و پيشتازان مذهب انسان ساز عقيم و بي‌نتيجه خواهد ماند و نه تنها كاري از دست كوشندگان بهداشت رواني و اصلاح رواني انسانها از طرق علمي بر نخواهد آمد، بلكه هر روزي كه بر تاريخ بشري خواهد گذشت، دردهاي پيچيده‌تري بر دردهاي خود خواهد افزود. اين بهانه كه مردم معمولا از تشخيص حق و باطل عاجزند و درك و فهم آنان ناتوان‌تر است از اينكه حق و باطل را تشخيص بدهد و فريب معجون‌هاي آميخته از حق و باطل را نخورد، يك بهانه‌ي فريبنده است كه اگر در حالات معتدل ذهني و رواني در اين بهانه بنگرند و آنرا تحليل نمايند، خود فريبي خود را كاملا احساس خواهند كرد. اين مدعا صحيح است كه اگر به عامل سازنده‌ي تعليم و تربيت براي تفكيك حق اهميت حياتي قائل مي‌شدند، مردم با كمال اشتياق به زندگي با مباني حق كه در اعماق درونشان زبانه مي‌كشد، براي تشخيص حق از باطل مي‌كوشيدند و در اين كوشش با آن همه استعدادهاي متنوع كه در تشخيص واقعيات دو قلمرو انسان و جهان از خود بروز داده‌اند، قطعا و قطعا موفق مي‌گشتند. مخصوصا با نظر به اينكه دو نيروي فوق العاده عالي عقل و وجدان و حقايق بسيار عالي و سازنده‌اي كه بوسيله‌ي پيامبران الهي و اولياءالله و حكماي راستين همواره در اختيار انسانها بوده و مي‌تواند بهترين بهره برداري را از آنها بنمايند. مي‌توان با كمال صراحت ادعا كرد كه مردم جوامع امروزي ما از تبليغات گوناگون سياسي و اقتصادي كه ساخته‌ي شده‌ي انسانهاي گسيخته از متن مردمند تغذيه‌ي مغزي و رواني مي‌شوند، نه از حقايق. اين جمله را از اريش فروم بخاطر بسپاريم: واقعيتهاي كنوني حقيقت نيستند، بلكه ساخته و پرداخته‌ي تبليغات مي‌باشند.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 288-286 آغاز آشوب و براه افتادن فتنه اى كه منجرّ به خرابى جهان و فساد و تباهى آن شود، پيروى از هواى نفس و انديشه هاى باطل، و دستوراتى است كه جداى از فرامين و دستورات حق ابداع شود. با اين كه غرض از بعثت پيامبران و آوردن شريعت، نظام بخشيدن به زندگى مردم در امور دنيا و آخرتشان بوده است.  بنا بر اين هر انديشه ابداعى، و يا هر نوع پيروى از خواست نفسانى كه از محدوده كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) بيرون باشد، موجب بروز آشوب و از هم گسيختگى نظام موجود جهان مى شود. مانند خواسته هاى ستمگران تاريخ و خود رأيى خوارج نهروان كه موجب فساد و تباهى شده است.  عبارت زيباى حضرت كه اگر باطل از آميختگى با حق رهايى مى يافت، حق طلب، گمراه نمى شد، اشاره به اسباب و علل، همين انديشه هاى فاسد دارد، مقدمات ادلّه اى كه تباهكاران براى صحّت ادّعا و انديشه هاى فاسد خود مى آورند، بر پايه آميختگى حق با باطل است، امام (ع) درآميختن حقّ و باطل را به صورت دو قضيّه شرطيّه متّصله، دليل مغلطه بدكاران، و فريب خوردن ساده-  لوحان دانسته اند. امّا دو قضيّه شرطيّه عبارتند از: 1-  قضيّه شرطيّه اوّل اين كلام امام (ع) است: «فلو انّ الباطل خلص من مزاج الحقّ لم يخف على المرتادين» «اگر باطل از آميختگى حق رهايى مى يافت، باطل بر جستجوگر پوشيده نمى ماند.» رابطه ميان آميختگى و پوشيده ماندن حق، يا باطل كاملا روشن است، چه اگر زمينه شبهه بطور كلّى منتفى بود، حقيقت طلب با كمترين سعى و كوشش فساد آن را تشخيص مى داد و بطلان آن بر وى پوشيده نمى ماند. حال چون تشخيص باطل بر جستجوگر پوشيده مانده معلوم مى شود كه باطل از آميختگى با حق بر كنار نبوده است و همين آميختگى موجب اشتباه و پيروى از باطل شده است. در اين قضيه شرطيّه از استثنا كردن نقيض جزاء «مخفى ماندن باطل» نتيجه آميخته بودن حق با، باطل را گرفته است و به تعبير ديگر، رها نبودن باطل از آميختگى با حق را نتيجه گرفته است. نتيجه بدين دليل سالبه آمده است كه يكى از دو مقدمه سالبه بوده و همواره نتيجه تابع پست ترين مقدمه مى باشد.  2-  قضيّه شرطيّه دوّم: اين سخن حضرت است: «و لو انّ الحقّ خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين» «و اگر حق از پوشش باطل آزاد مى شد زبان بدگويان از عيب جويى باز مى ايستاد.» رابطه ميان بدگويى و در لباس باطل بودن حق، كاملا واضح است. مقدّماتى كه اهل باطل در اقامه دليل مى آورند، اگر تمام آنها حق باشد، و به ترتيب صحيحى آورده شده باشد، نتيجه آن حق خواهد بود، و زبانشان از لجاجت و مخالفت باز مى ايستد. ولى چون مقدمات آميخته است نتيجه آن مى شود كه حضرت فرموده اند.  امام (ع) قياس اول و دوّم را به صورت قياس ضمير آورده و كبرى را از احكام حذف كرده، نتيجه يا آنچه كه در معناى نتيجه بوده است ذكر فرموده اند: و بدين تعبير كه از حق مشتى را گرفته و از باطل مشتى را و درهم آميخته اند، لازمه اين كار بوجود آمدن انديشه هاى باطل شده است.  واژه «ضغث» به صورت استعاره بكار رفته، مقصود اين است كه انديشه هاى باطل، و خواسته هاى اختراعى به دليل آميخته بودن حق و باطل بضرورت تحقق مى يابد. بدين هنگام شيطان بر ياران خويش تسلّط مى يابد.  بدين سان كه ابليس، پيروى هواى نفس و دستور العمل هاى بيرون از كتاب خدا را، در چشمها نشان زيبا مى نمايد، و آنها بدليل گمراهى و پيروى از امور شبهه ناك، حق را از باطل تشخيص نمى دهند. بر خلاف كسانى كه نيكوكارى از جانب خدا برايشان از قبل مقرّر شده است. اينان رستگار شده نجات مى يابند. يعنى افرادى كه لطف خداوند در تاريكى امور شبهه ناك دست شان را گرفته و آنها را در جهت تشخيص حق از باطل بروشنى هدايت رهنمون شده است. اين گروه از آتش جهنّم بدور خواهند بود.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 292 و من خطبة له عليه السلام و هى الخمسون من المختار فى باب الخطب و رواها ثقة الاسلام الكليني عطر اللّه مضجعه في أصول الكافي و في كتاب الرّوضة منه أيضا مسندة بالسّندين الآيتين باختلاف يسير في الأوّل و مبسوطة في الثّاني:إنّما بدء وقوع الفتن أهواء تتّبع، و أحكام تبتدع، يخالف فيها كتاب اللّه، و يتولّى عليها رجال رجالا على غير دين اللّه، فلو أنّ الباطل خلص من مزاج الحقّ لم يخف على المرتادين، و لو أنّ الحقّ خلص من لبس الباطل انقطعت عنه ألسن المعاندين، و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان، فهنالك يستولى الشّيطان على أوليائه، و ينجو الّذين سبقت لهم من اللّه الحسنى. (9631- 9563)اللغة:(البدء) بفتح الباء و سكون الدالّ و الهمزة أخيرا بمعنى الأوّل و بمعنى الابتداء أيضا يقال بدءت بالشي ء بدء أى أنشأته إنشاء، و منه بدء اللّه الخلق أى أنشأهم و (الفتن) جمع الفتنة و هو الاختبار و الامتحان تقول: فتنت الذّهب إذا أدخلته النّار لتنظر جودته، و قد أكثر استعمالها فيما يقع به الاختبار كما في قوله تعالى:«وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَاولادکم فتنة ...»* ثمّ اكثر استعمالها في الاثم و الكفر و الضّلال و الاحراق و الازالة و الصّرف عن الشّي ء كذا حكى عن النّهاية و (البدعة) اسم من ابتدع الامر اى ابتدئه ثمّ غلب على ما هو زيادة في الدّين أو نقصان منه و (التّولّى) الاتباع و منه قوله سبحانه: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ» أى من يتّبعهم و (المزاج) ككتاب ما يمزج به قال سبحانه: «إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ کأس کان مزاجها کافورا» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 293 و قال الشّاعر:كانّ سبيئة من بيت رسّ          يكون مزاجها عسل و ماء    و الارتياد) الطلب و المرتاد الطالب و (الضّغث) قبضة حشيش مختلط رطبها بيابسها و يقال ملاء الكفّ من قضبان أو حشيش أو شماريخ و في التنزيل: «وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ».الاعراب:جملة تتّبع و تبتدع مرفوعة المحلّ على الوصفيّة، و جملة يخالف و يتولّى إمّا في محلّ الرّفع على الوصف أيضا أو في محلّ النّصب على الحاليّة، و قوله:على غير دين اللّه متعلّق بالمقدّر، و هو إمّا حال من رجالا أو صفة له و إضافة المزاج إلى الحقّ بيانيّة.المعنى:اعلم أنّ مقصوده بهذه الخطبة هو توبيخ الخلق على متابعة الأهواء المبتدعة و الآراء المضلّة، و على مخالفة الكتاب القويم، و العدول عن الصّراط المستقيم المؤدّي إلى وقوع الفتن و فساد نظم العالم كما قال عليه السّلام: (إنّما بدء وقوع الفتن) و الضّلالات (أهواء) مضلّة (تتبع و أحكام) باطلة (تبتدع) الّتي (يخالف فيها) أى في تلك الأحكام (كتاب اللّه) إذ الاحكام المبتدعة خارجة من الكتاب و السّنة مخالفة لهما لما قد عرفت سابقا أنّ البدعة عبارة عن إدخال ما ليس من الدّين في الدّين فهى لا محالة مخالفة لاصول الشّريعة المستفادة من الكتاب و السّنة.و من ذلك  «1» أنّ يونس بن عبد الرّحمن لمّا قال لأبي الحسن عليه السّلام: بما أوحّد اللّه؟ قال له: يا يونس لا تكوننّ مبتدعا من نظر برأيه هلك، و من ترك أهل بيت نبيّه ضلّ، و من ترك كتاب اللّه و قول نبيّه كفر.فانّ المستفاد منه أنّ في العمل بالرّأى و متابعة الهوى مخالفة لكتاب اللّه و عدولا عن سنة رسول اللّه (و يتولّى فيها رجال رجالا على غير دين اللّه) أى يتّخذ طايفة من المايلين إلى تلك الأهواء الزّايفة و الآراء الباطلة طايفة أخرى من أمثالهم أولياء______________________________ (1) الرواية في الكافى في باب البدع و الراى و المقاييس، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 294 و نواصر لهم، فيتّبعونهم و يحبّونهم تربية لأهوائهم الفاسدة و تقوية لبدعهم الضّالة.ثمّ أشار عليه السّلام إلى أنّ أسباب تلك الآراء أيضا إنّما هى امتزاج المقدّمات الحقّة بالباطلة في الحجج التي يستعملها المبطلون في استخراج المجهولات، و نبّه على ذلك بشرطيّتين متّصلتين.إحداهما قوله (فلو أنّ الباطل خلص من مزاج الحقّ لم يخف على المرتادين)وجه الملازمة أنّ مقدّمات الشّبهة إذ كانت كلّها باطلة أدرك طالب الحقّ بظلانها بأدنى سعى و لم يخف عليه فسادها، مثال ذلك قول قوم من الباطنيّة: البارى تعالى لا موجود و لا معدوم و كلّ ما لا يكون موجودا و لا معدوما يصح أن يكون حيّا قادرا فالبارى تعالى يصحّ أن يكون قادرا فهاتان المقدّمتان جميعا باطلتان و لذلك صار هذا القول مرغوبا عنه عند العقلاء.و الاخرى قوله: (و لو أنّ الحقّ خلص من لبس الباطل انقطعت عنه ألسن المعاندين)لأنّ المقدّمات إذا كانت صحيحة حقّة كانت النتيجة حقّا و انقطع عنها اللّجاج و العناد، كقولنا: العالم حادث و كلّ حادث محتاج إلى المحدث فالعالم محتاج إلى المحدث، و لكن لما لم يخلص الباطل من المزاج و لم يمحض الحقّ من الالتباس بل امتزج الباطل بالحقّ و اختلط الحقّ بالباطل و تركّبت القضايا من المقدّمات الحقّة و الباطلة، مثل ما قال المدّعون للرؤية: الباري تعالى موجود و كلّ موجود يصحّ أن يكون مرئيا فالباري تعالى يصحّ أن يكون مرئيا، لا جرم خفى الامر على الطالب المرتاد و كثر لذلك اللّجاج و العناد.و هذا هو معنى قوله عليه السّلام (و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان)أى الضّغثان (فهنا لك يستولى الشيطان على أوليائه) و يغلب على اتباعه و أحبّائه و يجد مجالا للاضلال و الاغواء، و يزيّن لهم اتباع الآراء و الأهواء، فأولئك سيجدون قبايح أعمالهم و عقايدهم و هم عليها واردون و أولئك أصحاب النّار هم فيها خالدون (و) أمّا العارفون باللّه بعين الحقيقة و السّالكون لسبيله بنور البصيرة ف (ينجو) ن من ذلك و يتخلّصون من المهالك و هم (الّذين سبقت لهم من اللّه الحسنى) و العناية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 295 الازليّة و قادتهم التوفيقات الرّبانية و هؤلاء عن النّار مبعدون و أولئك في الجنّة هم خالدون.و اعلم أنّ ما ذكرته في شرح المقام إنّما هو جريا على ما هو المستفاد من ظاهر كلامه عليه السّلام المسوق على نحو العموم و الاطلاق، و الذي ظهر لي منه بعد النظر الدّقيق خصوصا بملاحظة الزّيادات الآتية في رواية الرّوضة هو أنّ غرضه بذلك الطعن على المتخلّفين الغاصبين للخلافة و التابعين لهم و على من حذا حذوهم من الناكثين و القاسطين و المارقين و أضرابهم، فانّهم أخذوا بظاهر أحكام الشّريعة، و دسّوا فيها بدعاتهم الباطلة النّاشئه من متابعة أهوائهم المضلّة، فخلطوا عملا صالحا بآخر سيّئا و صار ذلك سببا لافتتان النّاس بهم و اتباع أفعالهم و أقوالهم و اشتباه الأمر عليهم.لأنّ كلّ باطل و كذب ما لم يكن فيه شبه حقّ و صدق لا يقبله ذو عقل و حجى كما أنّ كلّ مزيف كاسد ما لم يكن مغشوشا بنقد رايج لا يصير رايجا في سوق ذوى الأبصار إذ التّميز بين الذهب و النّحاس و الفضة و الرّصاص ممّا لا يخفى على ذوي العقول السّليمة.لأنّ الباطل الصّرف لاحظّ له في الوجود و لا يقع في توّهم ذوي العقول إلّا إذا اقترن بشبه الحقّ، و لا الكذب المحض ممّا يصدق به ذو عقل إلّا إذا امتزج بالصّدق فلما حصل الامتزاج و الاختلاط و اشتبك الظلمة بالنّور التبس الأمر على النّاس فأضلّهم الشيطان و زيّن لهم أعمالهم فصدّوا عن سبيل الدّين و انحرفوا عن الامام المبين، فارتدّ كلّهم أجمعون إلّا أولياء اللّه المخلصين، ف إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى  رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ، إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ.تكملة:قد أشرنا سابقا إلى أنّ هذه الخطبة مرويّة مسندة في الكافي فينبغى لنا أن نورد ما هناك جريا على ما هو دأبنا في هذا الشّرح ثمّ نعقبه بتفسير بعض كلماته الغريبة و توضيح ما فيه من النّكات اللطيفة الشّريفة فأقول: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 296 في باب البدع و الرأى و المقاييس من كتاب العقل و الجهل منه عن الحسين بن محمّد الأشعرى، عن معلّى بن محمّد، عن الحسن بن عليّ الوشّا، و عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن ابن فضال جميعا، عن عاصم بن حميد، عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر عليه السّلام قال: خطب أمير المؤمنين عليه السّلام النّاس فقال:أيّها الناس إنّما بدء وقوع الفتن أهواء تتّبع و أحكام تبتدع يخالف فيها كتاب يتولّى فيها رجل «رجال خ ل» رجالا، فلو أنّ الباطل خلص لم يخف على ذى حجى، و لو أنّ الحقّ خلص لم يكن اختلاف، و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان فيجيئان معافهنا لك استحوذ الشيطان على أوليائه و نجى الّذين سبقت لهم من اللّه الحسنى.و في كتاب الرّوضة عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن حمّاد بن عيسى عن ابراهيم ابن عثمان عن سليم بن قيس الهلالي، قال: خطب أمير المؤمنين عليه السّلام فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ صلّى على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثمّ قال:ألا إنّ أخوف ما أخاف عليكم خلّتان: اتّباع الهوى و طول الأمل أمّا اتّباع الهوى فيصدّ عن الحقّ، و أمّا طول الأمل فينسى الآخرة، ألا إنّ الدّنيا قد ترحّلت مدبرة، و إنّ الآخرة قد ترحّلت مقبلة، و لكلّ واحدة بنون فكونوا من أبناء الآخرة و لا تكونوا من أبناء الدّنيا، فانّ اليوم عمل و لا حساب و إنّ غدا حساب و لا عمل.و إنّما بدء وقوع الفتن أهواء تتّبع و آراء تبتدع يخالف فيها حكم اللّه يتولّى فيها رجال رجلا إنّ الحقّ لو خلص لم يكن اختلاف، و لو أنّ الباطل خلص لم يخف على ذي حجى، لكنه يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان فيجتمعان فيجللان معا فهنا لك يستولى الشّيطان على أوليائه و نجى الذين سبقت لهم من اللّه «منّاخ» الحسنى.إنّى سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: كيف أنتم إذا لبستكم فتنة يربو فيها الصّغير و يهرم فيها الكبير، يجرى النّاس عليها و يتّخذونها سنّة، فاذا غيّر منها شي ء قيل قد غيّرت السنّة و قد أتى النّاس منكرا ثمّ تشتدّ البليّة و نسى الذّريّة و تدقّهم الفتنة كما تدقّ النّار الحطب و كما تدقّ الرّحا بثفالها و يتفقّهون لغير اللّه، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 297 و يتعلّمون لغير العمل و يطلبون الدّنيا بأعمال الآخرة.ثمّ أقبل بوجهه و حوله ناس من أهل بيته و خاصّته و شيعته فقال عليه السّلام: قد عملت الولاة قبلى أعمالا خالفوا فيها رسول اللّه متعمّدين لخلافه ناقضين لعهده، مغيّرين لسنّته، و لو حملت الناس على تركها و حوّلتها إلى مواضعها و إلى ما كانت في عهد رسول اللّه لتفرّق عنّي جندي حتّى أبقى وحدى أو قليل من شيعتي الّذين عرفوا فضليّ و فرض امامتي من كتاب اللّه عزّ ذكره و سنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.أرايتم لو أمرت بمقام ابراهيم فرددته إلى الموضع الذي وضعه فيه رسول اللّه، ورددت فدك إلى ورثة فاطمة، ورددت صاع رسول اللّه كما كان، و أمضيت قطايع أقطعها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لأقوام لم تمض لهم و لم تنفض، ورددت دار جعفر عليه السّلام إلى ورثته و هدمتها من المسجد، ورددت قضايا من الجور قضى بها، و نزعت نساء تحت رجال بغير حقّ فرددتهنّ إلى أزواجهنّ و استقبلت بهنّ الحكم في الفروج و الأحكام و سبيت ذراري بني تغلب، و رددت ما قسّم من أرض خيبر، و محوت دواوين العطايا و أعطيت كما كان رسول اللّه يعطى بالسّويّة و لم أجعلها دولة بين الأغنياء، و ألقيت المساحة، و سوّيت بين المناكح، و أنفذت خمس الرّسول كما أنزل اللّه عزّ و جلّ و فرضه، ورددت مسجد رسول اللّه على ما كان عليه، و سددت ما فتح فيه من الأبواب، و فتحت ما سدّ منه، و حرّمت المسح على الخفّين، و حددت على النّبيذ، و أمرت باحلال المتعتين، و أمرت بالتكبير علي الجنائز خمس تكبيرات، و ألزمت النّاس الجهر ببسم اللّه الرّحمن الرّحيم، و أخرجت من ادخل مع رسول اللّه في مسجده ممّن كان رسول اللّه أخرجه، و أدخلت من اخرج بعد رسول اللّه ممّن كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أدخله، و حملت النّاس على حكم القرآن، و على الطلاق على السّنة، و أخذت الصّدقات على أصنافها و حدودها، و رددت الوضوء و الغسل و الصّلاة إلى مواقيتها و شرايعها و مواضعها، و رددت أهل نجران إلى مواضعهم، و رددت سبايا فارس و ساير الامم إلى كتاب اللّه و سنّة نبيه إذا لتفرّقوا عنّى.و اللّه لقد أمرت النّاس أن لا يجتمعوا في شهر رمضان إلّا في فريضة و علّمتهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 298 أنّ اجتماعهم في النّوافل بدعة فنادى بعض أهل عسكري ممّن يقاتل معي: يا أهل الاسلام غيّرت سنّة عمر ينهانا عن الصّلاة في شهر رمضان تطوّعا.و لقد خفت أن يثوروا في ناحية جانب عسكري ما لقيت هذه الامة من الفرقة و طاعة أئمة الضّلالة و الدّعاة إلى النّار، و أعطيت من ذلك سهم ذي القربى الذي قال اللّه عزّ و جلّ: إن كنتم آمنتم باللّه و ما أنزلنا على عبدنا يوم الفرقان يوم التقى الجمعان.فنحن و اللّه عنى بذي القربى الذي قرّبنا اللّه بنفسه و برسوله فقال تعالى: فللّه و للرّسول و لذي القربى و اليتامى و المساكين و ابن السّبيل، فينا خاصّة كيلا يكون دولة بين الأغنياء منكم و ما آتيكم الرّسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا و اتّقوا اللّه في ظلم آل محمّد إنّ اللّه شديد العقاب لمن ظلمهم رحمة منه لنا و غنا أغنانا اللّه به.و وصّى به نبيّه و لم يجعل لنا في سهم الصّدقة نصيبا أكرم اللّه رسوله و أكرمنا أهل البيت أن يطعمنا من أوساخ الناس فكذّبوا اللّه و كذّبوا رسول اللّه و جحدوا كتاب اللّه النّاطق بحقّنا و منعونا فرضا فرضه اللّه لنا، ما لقى أهل بيت نبيّ من امّته ما لقيته بعد نبيّنا و اللّه المستعان على من ظلمنا و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العلّي العظيم.بيان:«يجللان» بضّم الياء بصيغة المضارع المبنيّ للمفعول مأخوذ من التّجليل يقال جللت الشّي ء إذا غطيته «ألبستكم» كذا في اكثر النّسخ و في بعضها البستم علي بناء المجهول من باب الافعال و هو الأظهر و في بعض النّسخ لبستم «و الثفال» بالفاء مثل كتاب جلد أو نحوه يوضع تحت رحى اليد يقع عليه الدّقيق قال الفيروز آبادي بثفالها أى على ثفالها أى حال كونها طاحنة لأنّهم لا يقفلونها إلّا إذا طحنت، و في أكثر النّسخ ثقالها بالقاف و لعلّه تصحيف، و عليه فلعلّ المراد مع ثقالها أى إذا كانت معها ما يثقلها من الحبوب فيكون أيضا كناية عن كونها طاحنة.قال المجلسي (ره): «لو أمرت بمقام إبراهيم» اشارة إلى ما فعله عمر من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 299 تغيير المقام عن الموضع الذي وضعه فيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إلى موضع كان فيه في الجاهلية «ورددت صاع رسول اللّه» كان صاعه على ما قيل أربعة أمداد فجعله عمر خمسة أمداد «و نزعت نساء» اه كالمطلّقات ثلاثا في مجلس واحد و غيرها ممّا خالفوا فيه حكم اللّه «و سبيت ذرارى بني تغلب» لأنّ عمر رفع عنهم الجزية.قال المطرزي: بنو تغلب قوم من مشركى العرب طالبهم عمر بالجزية فأبوا فصولحوا على أن يعطوا الصّدقة متضاعفة فقبلوا و رضوا اه، و لعدم كونهم من أهل الذمة يحلّ سبى ذراريهم «و محوت دواوين العطايا» أى التي بنيت على التّفضيل بين المسلمين في زمن عمر و عثمان «و ألقيت» إشارة إلى ما عدّه الخاصّة و العامّة من بدع عمر أنّه قال ينبغي أن نجعل مكان هذا العشر و نصف العشر دراهم نأخذها من أرباب الأملاك، فبعث الى البلدان من مسح على أهلها فألزمهم الخراج، فأخذ من العراق و مايليها ما كان أخذه منهم ملوك الفرس على كلّ جريب درهما واحدا و قفيزا من أصناف الحبوب، و أخذ من مصر و نواحيها دينارا و ازدبّا عن مساحة جريب كما كان يأخذ منهم ملوك الاسكندرية، و الازدب لأهل مصر أربعة و ستّون منّا، و كان أوّل بلد مسحه عمر بلد الكوفة. «و سوّيت بين المناكح» بأن يزوّج الشّريف و الوضيع كما فعله رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و زوّج بنت عمه مقدادا و عمر نهى عن تزويج الموالى و العجم «ورددت مسجد رسول اللّه» اه إشارة إلى ما وقع فيه من التغيير في زمن عثمان حيث و سمّعوه و أدخلوا فيه بعض الدّور التي كانت جواره غصبا و عدوانا «و أمرت بالتّكبير على الجنائز خمس تكبيرات» أى لا أربعا كما ابتدعته العامّة و نسبوه إلى عمر «و ألزمت النّاس الجهر» قال في البحار: يدلّ ظاهرا على وجوب الجهر بالبسملة مطلقا و إن امكن حمله على تأكّد الاستحباب. «و أخرجت من ادخل» يحتمل أن يكون المراد إخراج جسدى الملعونين الذين دفنا في بيته بغير اذنه مع أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله لم يأذن لهما لخوخة في مسجده منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 300 و ادخال جسد فاطمة و دفنها عند النبيّ أو رفع الجدار من بين قبريهما، و يحتمل أن يكون المراد إدخال من كان ملازما لمسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في حياته كعمار و أبي ذر و أضرابهما و إخراج من أخرجه الرّسول صلّى اللّه عليه و آله من المطرودين كحكم ابن أبي العاص و ابنه مروان، و قد كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أخرجهما فأدخلهما عثمان «ورددت أهل نجران إلى مواضعهم» قال المجلسي: لم أظفر إلى الآن بكيفية إخراجهم و سببه و بمن أخرجهم «ورددت سبايا فارس» لعلّ المراد الاسترداد ممّن اصطفاهم أو أخذ زايدا من حقّه «ما لقيت» كلام مستأنف للتّعجب «و اعطيت» رجوع إلى الكلام السّابق و لعلّ التّاخير من الرّواة «إن كنتم آمنتم باللّه» من تتمّة آية الخمس حيث قال تعالى: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى  وَ الْيَتامى  وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ ، الآية.قال البيضاوي: إن كنتم آمنتم باللّه متعلّق بمحذوف دلّ عليه و اعلموا أى إن كنتم آمنتم باللّه فاعلموا أنّه جعل الخمس لهؤلاء فسلموه إليهم و اقتنعوا بالأخماس الأربعة الباقية، فانّ العلم المتعلّق بالعمل لم يرد منه العلم المجرّد، لأنّه مقصود بالعرض و المقصود بالذّات هو العمل «و ما أنزلنا على عبدنا» محمّد من الآيات و الملائكة و النصر «يوم الفرقان» يوم بدر فانّه فرق فيه بين الحقّ و الباطل «يوم التقى الجمعان» المسلمون و الكفّار.و قوله «كيلا يكون دولة» تتمّة لآية اخرى ورد في فيئهم حيث قال: ما أفاء اللّه على رسوله من أهل القرى فللّه و للرّسول و لذي القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل كيلا يكون، أى الفي ء الّذي هو حقّ الامام «دولة بين الأغنياء منكم» الدولة بالضّم ما يتداوله الأغنياء و يدور بينهم كما كان في الجاهليّة «رحمة لنا» أى قرّر الخمس و الفي ء لنا رحمة منه لنا و ليغنينا بهما عن أوساخ أيدى النّاس.الترجمة:از جمله كلام فصاحت نظام آن امام است كه مى فرمايد: جز اين نيست كه ابتداء واقعشدن فتن ها هواها و خواهشات نفسانيست كه پيروى كرده مى شود و حكم هاى شيطانيست كه اختراع كرده مى شود، مخالفت كرده مى شود در آن اهواء و احكام كتاب خدا، و متابعت مى نمايد در آن احكام مردانى مردانى را در حالتى كه مى باشند ايشان بر غير دين خدا، پس اگر باطل خالص مى بود از آميزش حق مخفى نمى ماند بر طلب كنندگان، و اگر حق خالص مى بود از التباس بباطل بريده مى شد از او زبانهاى ستيزه نمايندگان، و ليكن فرا گرفته مى شود از حق دسته و از باطل دسته پس اينجا يعنى نزد امتزاج حق بباطل مستولى مى شود شيطان بر اولياء خود، و نجات مى يابد از خطر اين شبهه آن كسانى كه پيشى گرفته است از براى ايشان از جانب خدا حالتى نيكو كه عبارتست از عنايت ازلي و توفيق لم يزلي. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom