جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : پرهیز از فتنه [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) لما قُبِض رسول الله (صلی الله علیه وآله) و خاطبه العباس و أبو سفيان بن حرب في أن يبايعا له بالخلافة (و ذلك بعد أن تمت البيعة لأبي بكر في السقيفة، و فيها ينهى عن الفتنة و يبين عن خلقه و علمه) :
النهي عن الفتنة :

أَيُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ وَ عَرِّجُوا عَنْ طَرِيقِ الْمُنَافَرَةِ وَ ضَعُوا تِيجَانَ الْمُفَاخَرَةِ؛ أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ.
هَذَا مَاءٌ آجِنٌ وَ لُقْمَةٌ يَغَصُّ بِهَا آكِلُهَا، وَ مُجْتَنِي الثَّمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ إِينَاعِهَا كَالزَّارِعِ بِغَيْرِ أَرْضِهِ.

الآجِن : آب گنديده ‏اى كه طعم و رنگش تغيير كرده و قابل شرب نيست و اين تعريضى است در مورد خلافت. 
ايناعُها : رسيدن ميوه و ببار آمدن آن. 
عَرِّجوا : خود را كنار كشيد، بالا روييده، از ماده عروج 
ماء آجِن : آب متغير و گنديده 
يَغَصُّ : گلوگير مى ‏شود 
مُجتَنى : جمع كننده و چيننده ميوه 
إيناع : رسيدن ميوه  
(پس از وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ماجراى سقيفه، عباس و ابو سفيان، پيشنهاد خلافت داده كه با امام عليه السّلام بيعت كنند).
۱. راه‏هاى پرهيز از فتنه‏ ها 
اى مردم، امواج فتنه ‏ها را با كشتى‏ هاى نجات(۱) درهم بشكنيد، و از راه اختلاف و پراكندگى بپرهيزيد، و تاج‏هاى فخر و برترى جويى را بر زمين نهيد. رستگار شد آن كس كه با ياران به پاخاست، يا كناره گيرى نمود و مردم را آسوده گذاشت. اين گونه زمامدارى(۲) چون آبى بد مزه، و لقمه ‏اى گلوگير است، و آن كس كه ميوه را كال و نارس بچيند، مانند كشاورزى است كه در زمين ديگرى بكارد.______________________________(۱). اشاره است به حديث معروف پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه فرمود: «مثل اهل بيت من همانند كشتى نجات است».(۲). زمامدارى پيشنهادى ابوسفيان! 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه پس از وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در وقتى كه عبّاس ابن عبد المطّلب و ابو سفيان ابن حرب بقصد بيعت خدمت آن بزرگوار مشرّف شده بودند فرموده: 
(بعد از آنكه حضرت رسول از دنيا رحلت نمود، مردم در سقيفه بنى ساعده يعنى در محلّ اجتماع انصار گرد آمده ابو بكر را بخلافت نصب نمودند، ابو سفيان نظر به دشمنى باطنى كه با اسلام داشت مى‏خواست ميان مسلمانان فتنه انگيزد، لذا با جمعى نزد عبّاس ابن عبد المطّلب رفته گفت تعجّب و نگرانى من از آنست كه خلافت از بنى هاشم بيرون رفت و به بنى تيم منتقل گرديد و فردا اين مرد خشن ناهموار يعنى عمر ابن خطّاب كه از بنى عدى است بر ما حكمفرما شده همگى را به زير فرمان خواهد برد، برخيز تا به نزد علىّ رفته با او بيعت كنيم، چون تو عموى پيغمبر هستى و سخن مرا هم قريش مى‏ شنوند هر كه با ما مخالفت كرد او را مى‏ كشيم‏ پس با جمعى اتّفاق نموده نزد آن حضرت آمدند تا با او بيعت كنند، امير المؤمنين عليه السّلام چون مى ‏دانست منظور ابو سفيان ايجاد اختلاف و فساد ميان مسلمانان است چنين فرمود):
(1) اى مردم موجهاى فتنه ‏ها را به كشتيهاى نجات و رستگارى شكافته از آنها عبور كنيد (در كشتى اطاعت و فرمانبردارى ما سوار شده خود را از تلاطم درياى فتنه و فساد نجات دهيد كه صلاح دين و دنياى شما در آن است) و از راه مخالفت منحرف گرديده قدم بيرون نهيد و تاجهاى مفاخرت و بزرگى را از سر بزمين گذاريد (با بنى تيم «ابو بكر» و بنى عدى «عمر» مدارات نمائيد تا از موجهاى فتنه و فساد ايمن باشيد، زيرا) 
(2) رستگار ميشود كسيكه با پر و بال (يار و ياور) قيام كند يا راحت و آسوده است آنكه (چون يار و ياور ندارد) تسليم شده در گوشه ‏اى منزوى گردد (پس اكنون كه ما را ياورى نيست اگر حقّ خود را مطالبه نماييم) اين مانند آب متعفّن بد بويى است (كه گوارا نيست) و لقمه‏ اى است كه در گلوى خورنده آن گرفته ميشود،
(3) و (در اين موقع سزاوار آنست كه از حقّ خود چشم پوشيده صبر كنم، زيرا) آنكه ميوه را در غير وقت رسيدن بچيند مانند كسى است كه در زمين غير زراعت كند (طلب امر خلافت در اين هنگام كه تنها بوده ياورى ندارم مانند چيدن ميوه نارس و زراعت در زمين غير سودى ندارد، بلكه زيان آور است).
سخنى از آن حضرت (ع) هنگامى كه رسول خدا (ص) رحلت كرده بود و عباس و ابو سفيان بن حرب از او خواستند كه به خلافت با او بيعت كنند: 
اى مردم، بر دريد امواج فتنه ‏ها را به كشتيهاى نجات و به راه تفاخر به نژاد و تبار مرويد و ديهيم مباهات به مال و جاه را از سر فرو نهيد. 
رستگار و پيروز است كسى كه او را ياورانى است و به نيروى آنان قيام مى‏ كند و يا تسليم مى ‏شود و خود را آسوده مى‏ سازد. آبى است بدبو و گنده و، لقمه‏ اى است گلوگير كسى كه مى ‏بلعدش. آن كس كه ثمره بستان خود را پيش از رسيدنش بچيند، همانند كشاورزى است كه در زمين ديگرى مى‏ كارد. 
اى مردم! امواج فتنه ها را با کشتيهاى نجات بشکافيد و از راه اختلاف پراکندگى و دشمنى کنار آييد و تاجهاى تفاخر و برترى جويى را از سر بنهيد! آن کس که با داشتن بال و پر (يار و ياور) قيام کند يا در صورت نداشتن نيروى کافى، راه مسالمت پيش گيرد و راحت شود رستگار شده است. اين (زمامدارى بر مردم) آبى متعفّن و لقمه اى گلوگير است (و اگر فرمان الهى نباشد تن به آن در نمى دهم)! (اين را نيز بدانيد) کسى که ميوه را پيش از رسيدن بچيند همانند کسى است که بذر را در زمين نامناسب، همچون کوير و شوره زار بپاشد (که سرمايه و نيروى خود را تلف کرده و نتيجه اى عايد وى نمى شود!).
از خطبه‏ هاى آن حضرت است امام (ع) اين خطبه را پس از رحلت رسول خدا (ص) خوانده است. عبّاس و ابو سفيان نزد او آمدند، تا با وى به خلافت بيعت كنند.
مردم از گردابهاى بلا با كشتى ‏هاى نجات برون شويد و به تبار خويش‏ منازيد، و از راه بزرگى فروختن به يك سو رويد كه هر كه با ياورى برخاست روى رستگارى بيند، و گر نه گردن نهد و آسوده نشيند كه -خلافت بدينسان همچون- آبى بدمزه و نادلپذير است، و لقمه ‏اى گلوگير، و آن كه ميوه را نارسيده چيند همچون كشاورزى است كه زمين ديگرى را براى كشت گزيند. 
از خطبه ‏هاى آن حضرت است بعد از وفات پيامبر (ص) در خطاب به عباس و ابو سفيان كه پس از اوضاع سقيفه از حضرت درخواست قبول بيعت داشتند:
اى مردم، با كشتى‏ هاى نجات امواج فتنه ‏ها را بشكافيد، از جاده دشمنى و اختلاف كنار رويد، تاجهاى مفاخرت و برترى جويى را از سر بيندازيد. رستگار گردد آن كه با داشتن يار قيام نمايد، يا در بى‏ قدرتى راه سلامت گيرد و ديگران را راحت گذارد. حكومت بدين صورت آبى متعفن، و لقمه‏ اى گلوگير است. هر كس ميوه را به موقع نچيند چون كشاورزى است كه بذر را در زمين ديگرى بپاشد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 442-433 و من خطبة له عليه السّلام لما قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و خاطبه العباس و ابو سفيان بن حرب فى ان يبايعا له بالخلافة (و ذلك بعد ان تمت البيعة لابى بكر فى السقيفة و فيها ينهى عن الفتنة و يبيّن عن خلقه و علمه):«هنگامى كه «رسول خدا» (ص) رحلت فرمود، «عباس» و «ابو سفيان» به «على» (ع) عرض كردند كه آماده اند با او براى خلافت بيعت كنند» (و اين در زمانى بود كه بيعت در «سقيفه» براى «ابو بكر» پايان يافته بود- حضرت نپذيرفت- و اين خطبه را ايراد كرد و در آن، نهى از فتنه و آشوب مى كند و از روحيه و آگاهيهاى خود پرده بر مى دارد)».خطبه در يك نگاه:اين خطبه از معدود خطبه هايى است كه از «على» (ع) در غير زمان خلافتش نقل شده است. از مجموع اين خطبه و مقدمه اى كه «سيّد رضى» براى آن آورده، به خوبى استفاده مى شود كه بعد از رحلت «رسول خدا» (ص)، «ابو سفيان» و «عباس» خدمت آن حضرت آمدند (و شايد عباس به تحريك ابو سفيان آمده بود) و امام (ع) را به قيام تشويق كردند و تقاضا كردند با او به عنوان خليفه بيعت كنند ولى امام (ع) با آگاهى كاملى كه از شرايط زمان داشت و دلسوزى خاصّى كه براى بقاى اسلام و در هم شكستن توطئه هاى منافقان مى نمود نه تنها اين بيعت را نپذيرفت بلكه با عباراتى روشن به آنها هشدار داد كه از اين گونه كارها بپرهيزند.از آن جا كه مى دانست افراد ناآگاه يا مغرض به او خرده گيريهايى به خاطر سكوتش مى كنند به آنها پاسخ داد و در پايان، عشق خود را به مرگ و شهادت و لقاى پروردگار بيان مى كند و به علم و آگاهى فراوانى اشاره مى نمايد كه از اسرار است و اجازه پرده بردارى از آن را ندارد. مراقب فتنه انگيزان باشيد! شارح معروف «ابن ميثم» در آغاز اين خطبه مى گويد: سبب اين کلام «اميرمؤمنان على»(عليه السلام) آن است که چون در «سقيفه بنى ساعده» براى «ابوبکر» بيعت گرفته شد، «ابوسفيان» براى ايجاد فتنه و آشوب و درگيرى در ميان مسلمانان به سراغ «عبّاس» عموى پيامبر رفت و به او گفت: اين گروه، خلافت را از «بنى هاشم» بيرون بردند و در قبيله «بنى تيم» قرار دادند (ابوبکر از اين قبيله بود) و مسلّم است که فردا اين مرد خشن که از طايفه «بنى عدى» است (اشاره به عمر است) در ميان ما حکومت خواهد کرد. برخيز; نزد «على»(عليه السلام) برويم و با او به عنوان خلافت بيعت کنيم. تو عموى پيامبرى و سخن من هم در ميان قريش مقبول است اگر آنها با ما به مقابله برخيزند با آنها پيکار مى کنيم و آنان را در هم مى کوبيم. و به دنبال اين سخن هر دو نزد «اميرمؤمنان على»(عليه السلام) آمدند. «ابوسفيان» عرض کرد: اى «ابوالحسن» از مسأله خلافت غافل مشو. کى ما پيرو قبيله بى سر و پاى «تيم» بوديم! (و مى خواست به اين ترتيب امام(عليه السلام) را تحريک براى قيام و درگيرى کند) اين در حالى بود که حضرت مى دانست او به خاطر دين، اين سخنان را نمى گويد بلکه مى خواهد فساد بر پا کند.(1) به همين جهت خطبه بالا را ايراد فرمود. مورّخ معروف «ابن اثير» در کتاب «کامل» مى نويسد که «على»(عليه السلام) در اين جا به «ابوسفيان» فرمود: به خدا سوگند منظور تو چيزى جز فتنه نيست! به خدا سوگند تو هميشه در فکر بودى که براى اسلام و مسلمين ايجاد شرّ کنى! ما نياز به نصيحت و اندرز تو نداريم! و از اين جا حال و هوايى که اين خطبه در آن صادر شده است به خوبى روشن مى شود و مى تواند پرتوى روى تمام جمله هاى خطبه بيندازد و آن را تفسير کند. در نخستين بخش از اين خطبه، امام(عليه السلام) به چهار نکته مهم اشاره مى فرمايد: نخست مى گويد: «اى مردم! امواج سهمگين فتنه ها را با کشتيهاى نجات بشکافيد و از راه اختلاف و پراکندگى و دشمنى کنار آييد و تاجهاى تفاخر و برترى جويى را از سر بنهيد!» (اَيُّهَا النّاسُ شُقُّوا اَمْواجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجاةِ، وَعَرِّجُوا(2) عَنْ طَريقِ الْمُنافَرَة(3)، وَضَعُوا تيجانَ الْمُفاخَرَة). خطاب «اَيُّها النّاس» نشان مى دهد که تنها اين دو نفر در خدمت حضرت نبودند، بلکه گروهى ديگر از مردم حضور داشتند. بعضى روايات نيز اين معنا را تأييد مى کند. اين نکته قابل توجّه است که امام(عليه السلام) فتنه ها را به امواج کوبنده و شکننده تشبيه مى کند و براى مقابله با آن به استفاده از کشتيهاى نجات توصيه مى کند و مراد از کشتيهاى نجات، کشتيهاى محکم و بزرگى است که توانايى بر شکافتن امواج و رساندن سرنشينان را به ساحل نجات دارد; و منظور در اين جا رهبران الهى و مخصوصاً اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است(4) يعنى آنچه را ما مى گوييم گوش کنيد نه آنچه را خود مى خواهيد و در تأکيد بر اين معنا، اختلاف و تفاخر و برترى جويى گروهى و قبيله اى را به راه خطرناکى تشبيه مى فرمايد که بايد هر چه زودتر از آن کناره گيرى کرد (توجّه داشته باشيد که معناى اصلى منافرة، تفاخر دو نفر با يکديگر و سپس به عنوان داورى نزد شخص ثالثى رفتن مى باشد). در واقع امام(عليه السلام) در اين سخن گهربارش انگشت روى نقطه اصلى دردهاى جانکاه جامعه بشريّت گذارده که هميشه جنگهاى خونين و اختلافات و کشمکشها و کشت و کشتارها و ناامنيها از برترى جوييها و تفاخر سرچشمه مى گيرد; و اگر اين بت شکسته شود بيشترين مشکلات جوامع بشرى حل خواهد شد و دنيا امن و امان و آرام مى گردد. و اين که «ابن ابى الحديد» گفته است اين حديث صحيح است ولى کلام مولا اشاره به آن ندارد، اشتباه است. منظور مولا اين است که ببينيد من چه دستور مى دهم تا از آن پيروى کنيد نه آنچه خود مى خواهيد. درست است که طالبان مقام و قدرت، هر کدام زير چتر دفاع از حقوق جامعه و حفظ ارزشها پنهان مى شوند ولى چه کسى است که نداند اينها همه بهانه رسيدن به مقام و وسيله برترى جويى بر ديگران است؟ سپس به سراغ نکته دوّم مى رود و مى فرمايد: «آن کس که با داشتن بال و پر (يار و ياور) قيام کند رستگار شده، يا در صورت نداشتن نيروى کافى راه مسالمت پيش گيرد (راحت شده و مردم را راحت کرده است) (اَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَناح، اَوِ اسْتَسْلَمَ فَاَراحَ).(5) در واقع در اين جا امام(عليه السلام) به اين نکته اساسى اشاره مى فرمايد که قيام کردن براى گرفتن حق شرايطى دارد; اگر آن شرايط موجود باشد من مضايقه ندارم ولى هنگامى که شرايط موجود نيست، عقل و منطق و دين مى گويد قيام کردن نه تنها موجب پيشرفت نيست بلکه باعث ايجاد شکاف و اختلاف و اذيّت و آزار خويش و ديگران و هدر دادن نيروهاست و اين يکى از اصول جاويدانى است که بايد در تمام کارهاى اجتماعى و مخصوصاً قيام هاى سياسى مورد توجّه دقيق باشد. در سوّمين نکته اشاره به مسأله خلافت و حکومت بر مردم که گروهى يقه براى آن چاک مى کنند و هر کار خلافى را براى وصول به آن مجاز مى شمرند کرده و پرده از ماهيّت آن بر مى دارد، مى فرمايد: «اين (زمامدارى بر مردم) آبى متعفّن و لقمه اى گلوگير است» (هذا ماء آجِن(6) وَلُقْمَة يَغَصُّ(7) بِها آکِلُها). درست است که حيات انسان با آب و غذاست ولى کدام آب و غذا؟ آبى که پاکيزه و لقمه اى که گوارا باشد و امام(عليه السلام) در اين جا طبيعت حکومت را به آب متعفّن و لقمه اى گلوگير تشبيه مى کند و به راستى همين است. انسان هر قدر به زندگى حاکمان و زمامداران نزديک مى شود به مشکلات عظيم و ناراحتيهاى شديد و عواقب دردناک آنان آگاهتر مى گردد، نه آرامشى دارند و نه امنيّتى. تنها دورنماى اين زندگى براى افراد، جالب و پرشکوه و وسوسه انگيز است. البتّه رجال الهى به استقبال مشکلات اين امر مى روند و ناراحتيهاى آن را به خاطر خدا تحمّل مى کنند و آسايش و آرامش خود را فداى خدمت به دين خدا و بندگان او مى نمايند. اين احتمال نيز داده شده است که «هذا» اشاره به نوع حکومتى باشد که «ابوسفيان» آن را پيشنهاد مى کرد. به هر حال درست است که حکومت همانند آب، مايه حيات ملتهاست، ولى از آن جا که در جوامع بشرى هميشه مورد توجّه دنياپرستان بوده است و طبعاً با مردان الهى به مبارزه و منازعه در آن بر مى خاسته اند، اين آب حيات بخش را آلوده مى کردند و اين غذايى که مايه قوّت و قدرت براى جوامع بشرى است به صورت ناگوارى در مى آوردند تا آن جا که بسيارى از اولياى حق از آن شکوه داشتند و با صراحت مى گفتند اگر فرمان خدا و رضاى او نبود هرگز به آن تن در نمى دادند; و همان گونه که در ذيل خطبه «شقشقيّه» خوانديم امام(عليه السلام) حکومت و زمامدارى را ذاتاً کم ارزشتر از آب بينى يک بز مى شمرد. در چهارمين نکته به يکى ديگر از ابعاد اين مسأله مى پردازد و آن اين که کسى که مى خواهد براى کار مهمّى مانند تشکيل حکومت الهى قيام کند، بايد در شرايط آماده اى اقدام نمايد و يا بتواند شرايط را خودش آماده سازد وگرنه قيامهاى بى مورد و حساب نشده، ثمره اى جز ناکامى و شکست نخواهد داشت. امام(عليه السلام) در اين رابطه مى فرمايد: «کسى که ميوه را پيش از رسيدن بچيند همانند کسى است که بذر را در زمين نامناسب (همچون کوير و شوره زار) بپاشد (که سرمايه و نيروى خود را تلف کرده و نتيجه اى عايد او نمى گردد)» (وَ مُجْتَنِى الَّثمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ ايناعِها(8) کَالزّارِعِ بِغَيْرِ اَرْضِهِ). جمعى از شارحان نهج البلاغه احتمال داده اند که ضمير در «بِغَيْرِ اَرْضِهِ» به زارع برگردد و مفهومش اين است «مانند کسى است که در زمين ديگرى بذر بپاشد که ثمره اش عايد ديگران مى شود»; ولى با توجّه اين که امام(عليه السلام) آن را با چيدن ميوه نارس يکسان دانسته است، ضعف اين تفسير روشن مى شود. اين سخن در واقع يکى ديگر از اصول جاويدان و درسهاى اساسى براى تشکيل حکومتهاى الهى است; به اين معنا که طالبان حق و عاشقان عدالت هرگز نبايد گرفتار احساسات زودگذر شوند و با مطالعات محدود به کارى دست زنند که شرايط آن مهيّا نيست، بلکه بايد با صبر و حوصله به فراهم ساختن شرايط و ترتيب مقدّمات و تهيّه قوا و نيروهاى لازم دست زنند هر چند اين کار زمانى را طلب کند، همان طور که باغبان آگاه هرگز به سراغ ميوه هاى نارس نمى رود، هرچند نياز فراوان به ميوه براى تغذيه خود و يا فروش داشته باشد و نيز کشاورز آگاه، در زمين نامساعد بذر نمى افشاند بلکه قبلا با صبر و حوصله، زمين را شخم زده و شوره زار را آماده مى کند، سپس به بذر افشانى مشغول مى شود. *** نکته: چرا على(عليه السلام) بعد از پيامبر قيام نکرد؟ بسيارى سؤال مى کنند با اين که «على»(عليه السلام) براى خلافت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از همه شايسته تر بود و افزون بر اين پيامبر بارها بر جانشينى و خلافت او تأکيد فرمود، چرا آن حضرت براى گرفتن اين حقّ مسلّم خويش که در واقع حقّ امّت اسلامى بود بپانخاست و قدرت نمايى نکرد; بلکه سکوت فرمود و ميدان به دست ديگران افتاد؟ پاسخ اين سؤال به وضوح در عبارت کوتاه و پر معناى اين خطبه آمده است; و در واقع چند دليل براى عدم قيام خود ذکر فرموده است: نخست اين که کسانى که به او پيشنهاد قيام کرده اند مانند «ابوسفيان» به يقين حسن نيّت نداشته اند و يا ـ مانند عبّاس ـ تحت تأثير کسانى بود که حسن نيّت نداشتند; و لذا امام آنان را در اين خطبه، فتنه جو و برترى طلب خوانده است. ديگر اين که حضرت به خوبى مى ديد که در مسير خود تقريباً تنهاست و جز يارانى اندک کسى را ندارد; به همين دليل در بعضى از خطبه هاى نهج البلاغه نيز امام با صراحت مى گويد: «تنها ياوران من اهل بيت من بودند و من نخواستم آنها را به خطر بيفکنم»!(9) از همه اينها گذشته، حکومت و زمامدارى مردم براى امام يک هدف نبود; چرا که او آن را آبى متعفّن و لقمه اى گلوگير مى داند; بلکه وسيله اى براى احقاق حق و اجراى عدالت و يا دفع باطل مى دانست.(10) ولى هنگامى که مى بيند اين قيام به اين هدف منتهى نمى شود، بلکه ايجاد خلاف ميان صفوف مسلمين مى کند و ممکن است منافقان که منتظر بودند از آب گِل آلود ماهى بگيرند، برخيزند و اساس اسلام را به خطر بيندازند، چاره اى جز سکوت نمى بيند. «ابن ابى الحديد» مى گويد: روايت شده است که روزى «فاطمه»(عليها السلام) امام را به قيام ترغيب کرد و در همان حال صداى مؤذّن برخاست (اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ) امام رو به همسر گراميش فاطمه کرد، فرمود: «اَيَسُرُّکِ زَوالُ هذَا النِّداءِ مِنَ الاَرْضِ; آيا دوست دارى اين صدا از روى زمين برچيده شود»؟ عرض کرد: نه. فرمود: پس مطلب همان است که من مى گويم (بايد سکوت و تحمّل کرد).(11) از همه اينها گذشته هر کار ـ مخصوصاً قيامهاى مهم اجتماعى سياسى ـ نياز به فراهم شدن شرايط دارد و بايد زمينه هاى آن فراهم گردد و در غير اين صورت نتيجه اى جز ناکامى و شکست و اتلاف نيروها نخواهد داشت و مانند آن است که ميوه نارسيده را از درخت بچينند يا بذر در شوره زار بريزند. امام که از اين واقعيّتها با خبر بود، وظيفه الهى خود را در اين ديد که سکوت را بر قيام ترجيح دهد. *** پی نوشت: 1. شرح ابن ميثم، ج 1، ص 276. 2. کامل ابن اثير، ج 2، ص 326. 3. «عرّجوا» از ماده «تعريج» به معناى متمايل ساختن يا متمايل شدن است و در اين جا به معناى کناره گيرى نمودن مى باشد. 4. «منافرة» به گفته «مقاييس اللّغة» به معناى محاکمه نزد قاضى است که لازمه آن خصومت و نزاع است. 5. توجّه داشته باشيد که «اَراحَ» گاه به معناى لازم و گاه به معناى متعدّى آمده است. در صورت اوّل مفهومش اين است که خودش راحت مى شود و در صورت دوّم ديگران را راحت مى کند. 6. «آجن» از ماده «اَجْن» (بر وزن ضَرب) و «اُجُون» به معناى تغيير و دگرگونى است و به آب متعفّن که رنگ يا طعم و بوى آن تغيير پيدا مى کند آجن گفته مى شود. 7. «يَغَصٌّ» از ماده «غَصَص» (بر وزن هوس) به معناى گلوگير شدن است. 8. «ايناع» از ماده «يَنْع» (بر وزن منع) به معناى رسيدن و بلوغ است اين واژه معمولا در مورد رسيدن ميوه ها به کار مى رود و هنگامى که به باب افعال مى رود باز به همين معناست. 9. به خطبه 26 مراجعه شود. 10. به خطبه 33 مراجعه شود. 11. شرح ابن ابى الحديد، ج 11، ص 113.  
شرح علامه جعفریپس از رحلت رسول خدا: «ايها الناس شقوا امواج الفتن بسفن النجاه» (اي مردم، امواج طوفاني فتنه‌ها را كه حيات شما دريانوردان اقيانوس هستي را به تلاطم انداخته است با كشتي‌هاي نجات بشكافيد). نقش فتنه‌ها و آشوب‌ها در حيات آرمان انساني در سرتاسر تاريخ نخست بايستي ميان دو نوع فتنه كه در جوامع انساني بروز مي‌كند، فرق بگذاريم: نوع يكم- عبارت است از بروز رويدادي كه آدمي را با نظر به ابعاد مختلفي كه دارد، سر دو يا چند راهي قرار مي‌دهد، كه بعضي از آن راه‌ها مطابق اصول و قوانين عالي حيات به مقصد كشيده شده، بعضي ديگر برخلاف جهت آن اصول بوده به سقوط و بدبختي‌ها منتهي مي‌گردد. اينگونه فتنه‌ها يكي از ضرورتهاي محرك تاريخ بشري به سوي پيشرفتها است كه موجب تحريك احساس حق‌جوي و حق‌يابي آدميان مي‌باشد. در حقيقت اين يكي از جلوه‌هاي حكمت بالغه خداوندي است كه از خمود و ركود آدمي در موقعيت‌هاي تثبيت شده‌اش جلوگيري مي‌نمايد. با يك نظر كلي‌تر مي‌توان گفت: هر انسان هشيار در همه دوران زندگاني، با فتنه جديدي روبرو است. امروز يك خواسته شهواني سر راه ترا مي‌گيرد و غريزه حيواني ترا به هيجان در مي‌آورد كه اگر آن غريزه را اشباع كني، راهي مخالف اصول و قوانين عالي حيات پيش گرفته‌اي و اگر صرف نظر كني، راه حق را پيموده يك پله بلندي از حيات تكاملي را زير پا گذاشته بالاتر رفته‌اي. فردا لذت مقام پرستي است كه به سراغت آمده است، پس فردا اشتباه ناچيزي از فرد يا افرادي كه به نحوي در منطقه فعاليت شما، كار مي‌كنند، يا دور از منطقه زندگي اختصاصي شما قرار گرفته‌اند، موجب هيجان شما گشته، سر دو راهي قرار مي‌گيريد، آيا آن فرد يا گروه را بجهت آن اشتباه ناچيز، از روي لجاجت و خودخواهي نابود خواهيد كرد، يا بمقدار همان اشتباه، آنان را مجازات خواهيد كرد، يا در صورتي كه عفو و اغماض فساد ديگري را بوجود نياورد، آنان را خواهيد بخشيد؟ روز ديگري امتيازي نصيب شما خواهد گشت، آيا اين امتياز را به شكل سلاح بران در آورده با نيروي خودخواهي بر سر انسان‌هاي ديگر فرود خواهيد آورد، يا با هشياري درباره اين كه در بوجود آمدن امتياز مفروض عوامل اجتماعي گذشته و معاصر دخالت داشته است، خود را امانتدار تلقي كرده، اجتماع را بهره‌مند خواهيد ساخت؟ بطور كلي اين اصل را در يك جمله بگوييم: تا رويدادهاي زندگي قابل تقسيم بر حق و باطل باشد و تا دو عامل متضاد خودطبيعي و خود انساني قدرتي براي فعاليت در درون آدمي داشته باشند، براي حيات آدمي راهي جز مسير فتنه‌ها وجود ندارد. عنصر اساسي اين نوع فتنه‌ها كه آزمايش و تحريك احساس حق‌جويي و حق‌يابي آدميان است، در قرآن مجيد بعنوان يكي از مشيت‌هاي الهي گوشزد شده است كه در مبحث فتنه از ديدگاه قرآن مشروحا مطرح خواهد شد. نوع دوم- فتنه‌هايي است كه حيوانات انسان نما در جوامع يا در خانواده‌ها به وجود مي‌آورند كه واقعيت‌ها را در تاريكي‌ها غوطه‌ور مي‌سازند و از تفكيك حق و باطل جلوگيري مي‌كنند. ضابطه كلي در اين نوع فتنه‌ها كه ما آنها را آشوب مي‌ناميم، اينست كه انسان‌هايي كه شعله آشوب در ميان آنان زبانه مي‌كشد، هر قدر ضعيف‌تر بوده باشند، در معرض تلفات بيشتر قرار مي‌گيرند. تعريف مفهوم آشوب و آشوبگري را مي‌توان چنين بيان كرد: آشوب عبارت است از فعاليتها و هيجانات سر در گم درباره حوادث و واقعياتي كه داراي ابعاد مركب از حق و باطل مي‌باشند. ما در اين مبحث حوادث و واقعياتي را كه زمينه فتنه را آماده مي‌كنند، موقعيت فتنه‌انگيز مي‌ناميم. در اين مبحث مسائل متعددي وجود دارد كه مجموع آنها را به دو گروه عمده تقسيم مي‌گردند: 1- تفسير موقعيت فتنه‌انگيز. 2- انسان‌هايي كه با آن موقعيت در ارتباطند. 1- تفسير موقعيت فتنه‌انگيز مسئله يكم- تعريف موقعيت فتنه‌انگيز چنانكه گفتيم: اين موقعيت عبارت است از فعاليت‌ها و هيجانات آشوبگرانه درباره حوادث و واقعياتي كه داراي ابعاد مركب از حق و باطل مي‌باشند. البته مسلم است كه فعاليت و هيجان آشوبگرانه از اوصاف انسان‌هايي است كه آشوب را به راه انداخته‌اند، ولي بدانجهت كه خود حوادث و واقعيات مخلوط از حق و باطل، مانند ساير امور، ممكن است بي‌سر و صدا و بدون تحريكات از جويبار اجتماع عبور كنند و براه خود بروند، در اين فرض حالت فتنه‌اي بخود نمي‌گيرند، پديده فتنه‌اي موقعي بروز مي‌كند كه آن حوادث يا واقعيات بعنوان عامل تحريك‌آميز انسان‌هايي را به هيجان و فعاليت‌ها وادار كند، لذا دو پديده مزبور(هيجان و فعاليت) را جزئي از تعريف فتنه قرار داديم. هيجان و فعاليت موقعي جنبه فتنه بودن پيدا مي‌كنند كه با هدف‌گيري ايجاد آشوب بجريان بيفتند، نه براي تشخيص و تفكيك حق از باطل. حوادث و واقعياتي كه زمينه بروز فتنه را به وجود مي‌آورند، داراي ابعادي مركب از حق و باطل مي‌باشند، زيرا آن اموري كه حق محض يا باطل محض‌اند، مجالي به آشوبگران نمي‌دهند. هر فتنه و آشوبي دو جنبه دارد بدينجهت بوده است كه كلمه فتنه يا آشوب در لغت فارسي همواره مفهومي از فساد را در بردارد كه بيش از ساير مفاهيم و جنبه‌هاي فتنه به ذهن شنونده يا خواننده نمودار مي‌گردد. ما براي تكميل تعريفي كه درباره فتنه آورديم، دو جنبه‌اي بودن آن را هم توضيح مي‌دهيم: 1- جنبه منفي- اين جنبه شامل تباهي‌هايي است كه فتنه‌ها ببار مي‌آورند، مانند: يك- درهم ريختن ارزش‌هاي ثابت شده اعم از آنهايي كه اصيل و پايدارند، مانند ارزش حيات انسان‌ها، و آن ارزشها كه موقت و فرعي مي‌باشند. شايد بتوان گفت كه: متزلزل شدن اصيل‌ترين ارزش‌ها كه حيات آدمي است، ناشي از تلفات بيشمار انسان‌ها در طوفان و تلاطم فتنه‌ها بوده است كه متاسفانه سرتاسر تاريخ بشري را فرا گرفته است. با شيوع چنين پديده‌اي، يك امر طبيعي است كه روزها و شبها در تزلزل و بي‌ارزش بودن حيات فكر مي‌كنيم و به جايي نمي‌رسيم. دو- بر هم خوردن واقعيت هدف‌ها و وسيله‌ها و جابجا شدن آن دو كه بايستي از محاسبه تفكيكي دقيق برخوردار شوند. رنج‌آورترين پديده فتنه همين است كه تكيه‌گاه مكتب ماكيالي‌ها قرار گرفته است. سه- پوچ شدن اصول و قوانين تثبيت شده بدون احساس ضرورتي براي تفكيك دو نوع صحيح و باطل آنها از يكديگر. توقع مراعات واقعيات در فتنه‌ها و محفوظ نگاهداشتن سه عنصر مزبور (ارزش، هدف و وسيله، اصول و قوانين) از تباهي‌ها و سوءاستفاده‌ها، درست مساوي توقع تنظيم خودبخودي صفحات كتابي ضخيم است كه در يك جنگل بي‌سر و ته دستخوش طوفانها گشته و هر صفحه‌اي در نقطه‌اي از جنگل به پرواز در آمده است. 2- جنبه مثبت- با تحليل كافي در همه رويدادهاي فتنه‌انگيز، اين حقيقت را مي‌توان پذيرفت كه با نظر به آگاهي‌هاي محدود مردم معمولي و گرايش‌هاي بي‌اساس آنان، جنبه مثبت فتنه‌ها در مقابل جنبه منفي آنها بسيار ناچيز است، زيرا عبرتگيري و تجربه‌اندوزي در رويدادها براي مردم معمولي بقدري اندك است كه گويي آن رويدادها در فضا به وجود مي‌آيند و در فضا هم نابود مي‌گردند و كاري با آن مردم ندارند، و همين مردم‌اند كه بهترين دستاويز آشوبگران در تلاطم‌ها و فتنه‌ها مي‌باشند. از مردم افتاده مدد جوي كه اين قوم با بي پر و بالي پر و بال دگرانند هدف‌گيري‌هاي پيشروان سرتاسر تاريخ پر از استفاده از اين مردم است: به همين جهت بوده است كه هنوز اين جمله از مردم به مردم براي مردم به عنوان شعاري در مسائل اجتماعي تلقي مي‌گردد. بعضي از جنبه‌هاي مثبت بدينقرار است: يك- نخستين جنبه مثبت فتنه‌ها، موضوع آزمايش است. افراد و طبقات در هنگام بروز فتنه‌ها در معرض آزمايش قرار مي‌گيرند. فتنه‌ها مانند بعضي از اختلالات رواني هستند كه غالبا موجب بروز محتويات دروني انسان‌ها مي‌گردند. دو- فتنه‌ها مي‌توانند قدرت تشخيص حق و باطل و تفكيك آن دو را از يكديگر به فعليت برسانند. اشخاصي وجود دارند كه توانائي آنها در هر حالي روشن نيست، و مانند اينست كه توانايي آنان به خواب رفته است، و در هنگام بروز فتنه‌ها بيدار مي‌شوند. سه- فتنه‌ها براي انسان‌هاي آگاه، كار ديگري هم مي‌توانند انجام بدهند و آن عبارتست از بيدار كردن هشياري و آگاهي بيشتر درباره حق و باطل. در آن رويدادها كه هر يك از حق و باطل بدون حركت در پيرامون مرز يكديگر و در قلمرو اختصاصي خود نمودار مي‌شوند، قيافه كاملا معيني از هر يك در ديدگاه انساني قرار مي‌گيرد، در صورتي كه در هنگام قرار گرفتن آن دو، در مرزهاي نزديك بهم، تشخيص و تفكيك آنها از يكديگر موجب روشن گشتن ابعاد ديگري از آن دو مي‌باشد. چهار- كميت و كيفيت فتنه‌ها و تاثير سطحي يا عميق آنها در يك اجتماع مي‌توانند معلومات بسيار مفيدي درباره شناخت جامعه آشوب زده در اختيار هشياران بگذارند زيرا چنانچه گفتيم فتنه‌ها مانند بعضي از اختلالات رواني هستند كه محتويات رواني مبتلا به آن اختلال را اگر چه بطور گسيخته ابراز مي‌نمايند. در پايان اين مبحث مجبوريم دو نكته را يادآور شويم: يكي اينكه اين جنبه‌هاي مثبت، پديده آشوب را تصحيح و تثبيت نمي‌كند بلكه با نظر به ماهيت آن، و مختصات مفيد و مضري كه دارد، شبيه به يك بيماري اجتماعي است كه في نفسه دردآور و ضرربار است. در جنب اين بيماري انسان‌هايي مي‌توانند با تحقيق در ماهيت و مختصات آن، همچنين با گوششش براي پيدا كردن آن فوايدي را بدست بياورند. دوم- تحولات مفيد بر حال بشري را نبايد با آشوبها اشتباه كرد، زيرا تحولات مفيد در حقيقت عبور از موقعيتي پست به موقعيت عالي‌تر است، در صورتي كه آشوب عبارت است از بهره‌برداري نابكارانه از موقعيت فتنه‌انگيز كه از اختلاط حق و باطل ناشي مي‌شود. مسئله دوم- عوامل بروز فتنه‌ها اگر چه طبيعت انساني بجهت غريزه خودخواهي، همواره عامل فتنه و آشوب را در درون خود مي‌پروراند، ولي قوانين و مقرراتي كه براي مباني و شروط زندگي اجتماعي وضع شده‌اند، از فعاليت غريزه مزبور براي براه انداختن آشوب جلوگيري به عمل مي‌آورند. از طرف ديگر عامل مذهب و اخلاق كه اساسي‌ترين نيرو براي تعديل خودخواهي محسوب مي‌شود، در جلوگيري از فتنه و آشوب اساسي‌ترين نقش را مي‌تواند بعهده داشته باشند. ما عوامل انساني فتنه‌ها را در گروه دوم از مسائل مشروحا بررسي خواهيم كرد لذا در اين مبحث مي‌پردازيم به عوامل موضوع فتنه‌ها كه يكي از آنها عبارت است از اختلاط حق و باطل در يك حادثه يا يك واقعيت. مقصود از اختلاط حق و باطل آن نيست كه اين دو موضوع در يكديگر فرو مي‌روند و يك پديده واحد غير قابل تفكيك به وجود مي‌آورند، زيرا اين دو متضاد هرگز يكي نمي‌شوند، بلكه منظور نزديك شدن آن دو بيكديگر مي‌باشد، بطوريكه اداره‌كنندگان فتنه و آشوب مي‌توانند يكي از آن دو را به وسيله تلقين و صحنه‌سازي‌هاي هشيارانه حذف و ديگري را براي مردم ساده لوح جلوه بدهند، مثلا حق را حذف و باطل را بنمايانند و آن مردم را از حق موجود در آن حادثه محروم بسازند. و چون گروه حاميان حق دست از حق‌خواهي خود بر نمي‌دارند، فعاليتهاي طرفين موجب بروز آشوب مي‌گردد. عمل ديگر تحولي است كه در اجتماعات صورت مي‌گيرد. اغلب تحولاتي كه اجتماع را از موقعيتي به موقعيت ديگر منتقل مي‌سازد، فتنه و آشوبي را بهمراه دارد، خواه اين انتقال از موقعيتي بوده باشد كه اصول تثبيت شده‌اش في نفسه باطل باشد و يا بجهت آغاز موقعيت جديد اصول تثبيت شده از فعاليت صحيحي كه در دوران پيش انجام مي‌داده‌اند، ساقط گردند. عامل بروز آشوب در آن نوع از تحولات كه اصول تثبيت شده در موقعيت پيشين واقعا باطل بوده‌اند مانند تحولي كه اسلام بوجود آورد دستاويز آشوبگران پذيرنده آن اصول پيش از تحول قرار گرفت. آنان براي توجيه آشوبي كه براه انداخته‌اند، قيافه متفكرانه به خود گرفته. فرياد بر مي‌آورند كه در اين تحول كه پيش آمده است، خواسته‌هاي مردم مورد بي‌اعتنايي قرار گرفته به حيثيت مردم لطمه و اهانت وارد مي‌شود مانند تزلزل آن اصول ساخته‌اي كه براي حفظ امتيازات مالي يا مقامي و شخصيتي افرادي يا گروه‌هايي در موقعيت پيشين تثبيت شده بود. چنانكه در تحول دوران زمامداري اميرالمومنين عليه‌السلام ديده مي‌شود. مي‌دانيم كه عثمان چه امتيازاتي را به خويشاوندان و حاميان خود داده بود و اصول ساخته شده‌اي هم از اين بذل و بخشش‌ها حمايت مي‌كرد. با رسيدن دوران زمامداري اميرالمومنين عليه‌السلام تحول شروع مي‌شود و مي‌فرمايد: هر گونه امتيازاتي را كه بدون علت به افراد يا گروه‌ها داده شده است، من لغو مي‌كنم و با شمشير بران اصل عدالت همه آن اصول ساخته شده را از بين ميبرم با اعلان اين تحول سردسته‌هاي آشوبگران مانند معاويه و طلحه و زبير بر مي‌خيزند و كشته شدن عثمان را كه درباره‌اش حق بود، با اغراض باطل خود درهم مي‌آميزند و با نمايش حق در آشوب خود براه مي‌افتند. دستاويز آشوبگران در آن نوع تحولات كه شرايط جديد، اصول تثبيت شده موقعيت پيشين را از كار مي‌اندازد عبارت است از: 1- انس و عات مردم به اصول پيشين چنانكه در قسم اول از تحولات مورد سوءاستفاده قرار مي‌گيرد. 2- روشن نشدن همه جنبه‌هاي اصول موقعيت جديد. 3- مناقشه و انتقاد در شخصيت گردانندگان تحول. اين سه موضوع كه دستاويز آشوبگران قرار مي‌گيرد جنبه‌اي از حق را دارا مي‌باشند ولي بدانجهت كه شرايط و عوامل منطقي كه بروز موقعيت جديد را ايجاب نموده نسبيت آن جنبه حق را اثبات نموده است، پيش كشيدن آن، در برابر حق جديد كه تحول آن را نشان مي‌دهد، باطل مي‌باشد. 2- انسان‌هايي كه با موقعيت فتنه‌انگيز در ارتباطند در جامعه‌اي كه موقعيت فتنه‌انگيز براه افتاده است، انسانها به گروه‌هايي مختلف تقسيم ميگردند: مسئله يكم- گروه روشنفكران مدتي است كه كلمه روشنفكر در كتاب‌هاي اجتماعي و ادبي و سياسي و فلسفي ما شيوع فراواني پيدا كرده، بدون تفسير دقيق درباره آن، مورد اثبات و نفي‌هاي حماسه‌اي و ذوقي قرار گرفته است. آنچه كه در اين نوع مناقشه‌ها و كلنجارها مورد پذيرش همگاني است، اينست كه در مفهوم كلمه روشنفكر نوعي عصيان به گذشته‌اي كه كهنه شده است و تحريك به آينده كه حقايق تازه را مي‌آورد، وجود دارد. براي اينكه وقت خود را درباره شمارش بلاهايي كه بر سر اين كلمه مقدس مانند عدالت و آزادي و تكامل و پيشرفت و تمدن آورده‌اند، صرف نكنيم و براي اينكه با اصطلاحات حرفه‌اي فلسفه‌ها گرد و غبار بيشتري روي قيافه اين كلمه نپاشيم، آن را به حال خود مي‌گذاريم و فعلا از بحث و بررسي‌هاي طولاني در موارد استعمال و شرايط و موانع روشنفكري خودداري مي‌كنيم و تا مي‌توانيم واقعيت‌هاي مربوط به انسان‌هايي را مطرح مي‌كنيم كه از هوشياري و احساس تعهد بيشتري برخوردار مي‌باشند. مسلم است كه درك و گرايش انسان‌ها در همه جوامع بدون استثناء مختلف است. لذا براي روشن شدن معناي روشنفكري يك تقسيم‌بندي مختصر را درباره انسان‌ها ضروري مي‌بينيم. مردمي را كه شايد اكثريت چشمگير را تشكيل مي‌دهند، مي‌بينيم كه در پهنه پر از ابعاد اجتماع و در مجراي تحولات و جويبار شئون حياتي انسان‌ها نه تنها حاضر به درك و تماشا هم نيستند، بلكه مانند يك حرف كه در ميان سطرهاي صفحه‌اي از كتاب نوشته شده يا با حروف چاپي در آن صفحه نقش شده است، نه از وجود خويش اطلاعي دارد و نه از كلمه‌اي كه در آن قرار گرفته و نه از سطري كه در رديف آن نقش شده است. نه آگاهي از ساير سطور صفحات كتاب و مولف و هدف او دارد و نه خبري از خود همان كاغذ كه روي آن نوشته شده است … يعني موجودي كه براي خود هيچ است. گذشت زمان با هزاران حوادث سودبخش و بر اين مردم، شبيه به جريان آب رودخانه از روي قطعه كاغذي است كه به گوشه‌اي از ساقه درخت فرو رفته در آب چسبيده است. اين قطعه كاغذ بدون اينكه كاري با آب رودخانه داشته باشد، هستي خود را تدريجا از دست مي‌دهد و از بين مي‌رود. انسان‌هايي ديگر وجود دارند كه تور ماهي‌گيري بدست، در انتظار گل‌آلود شدن آب هستند كه فورا تور خود را به آب بياندازند و ماهي‌ها بگيرند. افرادي از آدميان در اين دنيا زندگي مي‌كنند كه جز لذت هدفي ديگر در زندگي ندارند و هيچ واقعيتي را جز با ملاك لذت نمي‌پذيرند. فاصله اينان از ساير جانوران، تنها در برخورداري از لذايذ متنوع است كه ديگر جانوران از آنها محروم مي‌باشند. جمعي ديگر از روياروي قرار گرفتن با واقعيات زندگي ناتوان بوده مستي و ناآگاهي را به بيداري و آگاهي ترجيح مي‌دهند. اگر يك دقت كافي انجام بدهيم، اين جمع از انسان‌ها مفاد ابيات زيرند كه مولوي مي‌گويد: جمله عالم از اختيار و هست خود           مي‌گريزد در سر سرمست خود مي‌گريزند از خودي در بيخودي          يا به مستي يا به شغل اي مهتدي تا دمي از هوشياري وارهند          ننگ خمر و بنگ برخود مينهند اين نوع از انسان‌ها كه مستي را بر هشياري و خواب را بر بيداري ترجيح مي‌دهند نه در حالت استقرار و ثبات اجتماعات، قدرت رويا روي قرار گرفتن با واقعيات را دارند و نه در حالت تحول. اينان حتي توانايي تماشاگري را هم به آنچه كه مي‌گذرد ندارند. اين مسئله كه عامل فرار اين انسان‌ها از واقعيت چيست؟ داستان مفصلي دارد كه در سر فصل آن يا اصل تنازع در بقا نوشته شده است كه نشان ميدهد كه انسان‌هايي قدرتمند و خودخواه آنان را از واقعيات مي‌گريزانند و يا اصل خودخواهي در آن سر فصل نوشته شده است كه نشان مي‌دهد: آنان قرباني درد بيدمان از خود بيگانگي مي‌باشند. عده ديگري از انسان‌ها بدون توجه به اينكه جز آنان موجودات ديگري هم هستند كه انسان ناميده مي‌شوند و خواسته‌ها دارند و لذت و الم و پيروزي و شكست براي آنان هم مطرح مي‌باشد و اگر شرايط و موقعيت‌هاي مناسب بوجود بيايد، آنان نيز طعم رشد و تكامل را مي‌چشند، اراده خود را مبناي هستي مي‌دانند و چنين مي‌پندارند كه فلسفه شوپنهور در بيان اصالت اراده، مقصودي جز اراده آنان ندارد! در ميان اين گروه‌ها و گروه‌هايي ديگر كه براي اختصار بحث، متعرض آنها نگشتيم، در هر دوره و جامعه‌اي گروهي بنام روشنفكران ناميده مي‌شوند. چه كلمه جالبي كه مقدس‌ترين مفهومي را در بر گرفته است. اين كلمه بدون مبالغه بازگوكننده انسان‌هايي است كه رشد و كمال حيات آدميان را با آب حيات آبياري مي‌كنند. اين مفهوم، اميد بخش است كه در همه ادوار تاريخ در تاريكترين موقعيتهاي زندگي اجتماعي چراغي فرا راه جمعيت‌ها بوده از سقوط آنان در سراشيبي ياس تباه‌كننده جلوگيري مي‌كند. اين مفهوم مقدس دامنه‌اي بس گسترده دارد كه از يك فرد انسان آگاه و متعدي كه تنها مي‌تواند دست يك فرد ديگر را در بعدي از ابعاد حيات بگيرد و او را از سقوط نجات بدهد، تا بزرگترين پيامبران الهي را مانند ابراهيم و موسي و عيسي و محمد صلوات الله عليهم اجمعين شامل مي‌شود. شايد با نظر در اين مفهوم وسيع بتوانيم تعريف روشنفكر را هم دريابيم كه عبارت است از انساني آگاه و متعهد كه آگاه ساختن ديگر انسان‌ها و رها ساختن آنانرا از ركود و برگشت به قهقرا، ضرورتي چونان ضرورت تنفس از هوا براي ادامه حيات خويشتن، تلقي مي‌كند. درود جان‌هاي آدميان و درود خدا و فرشتگان و همه هستي بر اين روشنفكران باد كه قافله سالاران كاروان انسانيتند. اينان به مرحله‌اي رسيده‌اند كه اگر آدميان را در حال ركود ببينند هستي خود را راكد احساس مي‌كنند. تلخي فقر و نيازمندي‌ها و بردگي مردم را ناگوارتر از تلخي زهر مهلك در كام خود مي‌يابند. در آنحال كه ديگر انسان‌هاي ناآگاه، در عيش و نوش‌هاي مستانه غوطه‌ورند و نمي‌دانند از كجا حركت كرده بكجا مي‌روند، روشنفكران در شب بيداري‌هاي جانكاه، در عوامل حركت آنان و روشن ساختن خطاها و كجروي‌هاي تباه‌كننده آن حركت مي‌انديشند. اگر از يك افق والاتري به كار روشنفكران بنگريم، خواهيم ديد آنان آن روشنگراني هستند كه مي‌سوزند و فروغ خود را بر فضاي درون انسان‌هاي جامعه خود مي‌اندازند، باشد كه تعقل و وجدان در خواب رفته آنان را بيدار كنند. هر چه درباره روشنفكر بگوييم، با نظر به عظمت مقام روشنفكري كه در جمله نمايندگان خداوندي در كره خاكي خلاصه مي‌شود، چيز قابل توجهي نگفته‌ايم. ساده‌لوحان در مطالعات ابتدايي خود گمان مي‌كنند اين گروه روشنفكران كه واقعا در توصيف ارزش و عظمت آنان ابراز ناتواني مي‌كنيم، در مقابل رديفهاي گوناگون آن گروه‌ها كه در گذشته يادآور شديم قرار گرفته‌اند، مانند بي‌تفاوت‌ها لذت پرستان، مستان تخدير جو … اين پندار بطور قطع باطل است، گروه ضد اين واقعي روشنفكران واقعي روشنفكر نماهايي‌اند كه انديشه و فعاليتي جز لجن مال كردن آن مقام مقدس ندارند، زيرا گروه‌هايي كه در گذشته يادآور شديم، ممكن است قيافه تضاد عمدي در مقابل روشنفكران به خود نگيرند، و هدف‌هاي ناچيز خود را با وسايل پست و مناسب آن هدف دنبال كنند، در صورتي كه نمايشگران روشنفكري با به خود بستن روشنايي، تاريكي‌هاي خود را به عرصه اجتماع مي‌آورند!! تضاد آنان با روشنفكري واقعي در اينست كه گروه واقعي روشنفكرهاي روشنگر ابرها و گرد و غبارهاي فضاي اجتماع بر كنار مي‌كنند تا مردم خورشيد را ببينند و حيات خود را روشن بسازند در صورتي كه روشنفكر نماها يا گرد و غبار مي‌پاشند كه فضا را تيره كنند و يا سرمه‌هايي به ديدگان مردم مي‌كشند كه آنان را از فضاي انسانيت به وسعت كيهان، به لانه محقر خفاشان تغيير موقعيت بدهند!! يكي از عوامل بدبختي حيات اجتماعي مردم اينست كه نام هر گونه اصل‌شكني روشنفكري ناميده مي‌شود!! مخصوصا با نظر به حس نوگرايي بشري كه به عقيده ما يكي از عالي‌ترين و سازنده‌ترين نيروهاي انساني است، از اين كلمه نوگرايي چه سوءاستفاده‌ها كه نميشود! براي توضيح اين مسئله نخست اين حقيقت را كه نوگرايي در متن حيات ديني ما است چند بيت زير را از مولوي يادآور مي‌شويم: هر نفس نو مي‌شود دنيا          و ما بي‌خبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوي نو نو          مي‌رسد مستمري مي‌نمايد در جسد شاخ آتش را بجنباني به ساز          در نظر آتش نمايد بس دراز اين درازي خلقت از تيزي صنع         مي‌نمايد سرعت انگيزي صنع نيك بنگر ما نشسته مي‌رويم           مي‌نبيني تقاصد جاي نويم پس مسافر آن بود اي ره پرست           كه مسير و روش در مستقبل است جان فشان اي آفتاب معنوي          مر جهان كهنه را بنما نوي آنچه از جان‌ها به دلها مي‌رسد           آنچه از دلها به گل‌ها مي‌رسد مي‌رود بي‌بانگ و بي‌تكرارها          تحتها الانهار تا گلزارها چيست نشاني آنك هست جهاني دگر          نو شدن حال‌ها رفتن اين كهنه‌هاست روز نو شام نو باغ نو و دام نو         هر نفس انديشه نو نو خوشي و نو عناست عالم چون آب جوست بسته نمايد و ليك        مي‌رود و مي‌رسد نو نو اين از كجاست نو ز كجا مي‌رسد كهنه كجا مي‌رود           گرنه وراي نظر عالم بي‌منتهاست خلاصه: تازه مي‌گير و كهن را مي‌سپار         كه هر امسالت فزون است از سه پار منابع اوليه اسلامي توبيخ ركود در گذشته تباه شده را به حدي مي‌رساند كه بالاتر از آن قابل تصور نيست. با روشن شدن اين مسئله كه نوبيني و نوگرايي واقع‌جويانه در متن حيات فرد و اجتماع مسلمان است، ديگر نمي‌توان از اين قضيه كه اجتماع به گروه روشنفكران نيازمند است، سوءاستفاده كرد. آنچه كه بايد مورد دقت كافي قرار بگيرد، اين است كه چون كشف واقعيات و بهره‌برداري از آنها در جويبار دائم‌الجريان زمان صورت مي‌گيرد، لذا ميخكوب شدن در گذشته‌اي كه برخي از واقعيات را دريافته در معرض استفاده قرار داده باشد، محكوم است و ما براي رويا رو شدن با حقايق ديگر كه با گذشت زمان كشف مي‌گردد و موجب گسترش ابعاد مفيد بشري مي‌شود، بايستي از حس نوگرايي برخوردار شويم و همواره آن را براي فعاليت آماده بسازيم. نه اينكه يك ساعت بزرگي كه نقطه‌ها يا ارقام ساعت شمارش كاملا خوانا باشد، جلو چشمان خود بگذاريم و براي نشان دادن معناي نوگرايي در هر حركتي كه ساعت شمار انجام مي‌دهد، با يك اعجاز مردگان صدها هزار سال پيش تاكنون را زنده كنيم و همه آيندگان تاريخ را در يك چشم بهم زدن بيافرينيم و حتي براي اينمه احتياط را از دست ندهيم، همه آنان را حاضر و غايب كنيم كه مبادا كسي از اين اجتماع حياتي تخلف كند، آنگاه بلندگويي بسيار بسيار بزرگ به دهان گرفته فرياد بزنيم كه‌اي انسان‌ها، حواستان را جمع و همه قواي دماغي خودتان را متمركز بسازيد و بدانيد كه هم اكنون ساعت شمار ما از ساعت هشت و پنجاه و نه دقيقه به ساعت نه نقل مكان فرمودند؟! لذا نابودي همه اصول و قوانين و واقعيات را كه تا ساعت هشت و پنجاه نه دقيقه در دست داشتيم، اعلان مي‌كنيم. احتمال مي‌رود كه اكثريت مردگان اعتراض كنند كه اي زنده‌هاي خاموشتر از ما مردگان، براي اثبات اين حماقت بود كه آرامش ما را در زير انبوه خاك‌ها بر هم زديد؟!! مگر امكان دارد كه ما نوگرايان در مقابل اين اعتراض مردگان ساكت بنشينيم؟! ما نوگرايان فورا با گرفتن قيافه قيمومت به مردگان پاسخ خواهيم داد كه حالا كه مي‌خواهيد برويد، نمايندگاني از خود انتخاب كنيد كه در مجمع ما شركت كنند و از فلسفه بافي ما محروم نگردند!!! روحت شاد اي مولوي: چشم باز و گوش باز و اين عما!          حيرتم از چشم بندي خدا بهر حال تقريفي كه براي روشنفكري قابل قبول است، اينست كه روشنفكر آن انسان است كه با آگاهي هوشياري هر چه بيشتر و پاك‌تر از ديگر انسان‌ها، واقعيات را دريابد و با احساس تعهد برين كمك به پيشرفت انسان‌ها مطابق آن واقعيات نمايد. اگر واقعيت پوسيدگي يك يا چند، اصل و رفتار گذشته انسان‌ها را نشان مي‌دهد، روشنفكر بايستي سقوط آن را اعلان بدارد و براي جانشين ساختن اصل و رفتار صحيح به تكاپو بيفتد. برگرديم به اصل مبخث كه عبارت است از موضع‌گيري روشنفكران در فتنه‌ها و آشوب‌ها، با آن تعريفي كه براي اين مفهوم ذكر كرديم، موضع‌گيري روشنفكر در موقعيت‌هاي فتنه‌انگيز كاملا روشن گرديد، زيرا وظيفه آنان تفكيك حق از باطل و در آوردن مردم از اشتباهات و تكاپو براي هموار كردن راه خروج انسانها از طوفان فتنه و آشوب مي‌باشد. مسئله دوم- گروه پاكدلان پاك انديش اين گروه را كساني تشكيل مي‌دهند كه از محاصره خودخواهي نجات پيدا كرده درباره صلاح و فساد جامعه بي‌تفاوت نبوده همان اهميت حياتي را براي اوضاع جامعه قائلند كه براي جان عزيز خود انديشه‌هاي اينان با طهارت قلب آبياري مي‌شود، هر واحد و قضيه‌اي كه به عنوان حلقه‌اي از زنجير انديشه‌شان قرار مي‌گيرد، به وسيله فعاليت‌هاي پاك صيقلي مي‌گردد. تفاوت اين گروه با روشنفكران در اينست كه روشنفكران با احساس تعهدي كه دارند، كه در مقابل فتنه‌ها بيكار و بي‌تفاوت ننشسته دست به تكاپو مي‌برند و راه را براي خروج مردم از ابهامي كه از اختلاط حق و باطل فضاي جامعه را گرفته است، هموار مي‌سازند، در صورتي كه گروه پاكدلان پاك انديش اگر دست به فعاليت مطابق احساس تعهد برين بزنند، داخل گروه روشنفكران مي‌باشند و دسته مستقلي را تشكيل نمي‌دهند. و اگر بهمان پاكدلي و پاك انديشي كفايت كنند، مردمي هستند كه تنها در فكر نجات خويشتن از لجن فتنه‌ها مي‌باشند. تفاوت اين گروه با روشنفكران همان تفاوت عابد و عالم است كه سعدي بيان كرده است: صاحبدلي به مدرسه آمد ز خانقاه           بشكست عهد صحبت اهل طريق را گفتم ميان عابد و عالم چه فرق بود            تا اختيار كردي از آن اين فريق را گفت آن گليم خويش بدر ميبرد زموج          وين جهد مي‌كند كه بگيرد غريق را مسئله سوم- گروه سودجويان كه از جويندگان سود مادي گرفته تا عاشقان من هستم را شامل مي‌شود فتنه و آشوب براي گروه سودجويان عالي‌ترين آرمان زندگي است كه جامعه را مانند رودخانه گل‌آلود ببينند و تور ماهي‌گيري خود را بكار بيندازند. اين گروه كه خدا جوامع بشري را از شر آنها نجات بدهد، حتي اگر بدانند كه اگر جويبار انديشه‌ها و وجدان و تعقل‌شان گل‌آلود شود، مي‌توانند بيك سود پشيز ظاهر برسند، حاضرند تمام سطوح درون خود را گل‌آلود كنند و محو بسازند. پس موضع گيري اينان در مقابل فتنه‌ها و آشوب‌ها درست موضع‌گيري ماهي‌گير در مقابل آب گل‌آلود مي‌باشد. و چون محور اساسي آنان سودجويي است اگر آرامش و سكون اجتماع حس سودپرستي آنان را اشباع نمايد، قهرمانان بي‌نظير در خواباندن فتنه‌ها هستند و اگر طوفان فتنه‌ها سود آنان را تامين نمايد، دلاوران سلحشوري‌اند براي برانگيختن آشوب‌ها. اين هم يك اصل كلي است كه برخي از اشخاص براي ابراز من هستم تا نيستي خود پيش مي‌روند آري: زانكه هستي سخت مستي آورد          عقل از سر شرم از دل مي‌برد (مولوي) مسئله چهارم- گروه بدبينان بدانجهت كه اين گروه همواره عينك بد بيني به چشمان خود زده‌اند، اندك حادثه فتنه‌انگيزي را در راه محكم كردن عقيده خود استخدام نموده، دست به فلسفه‌بافي‌ها زده مي‌گويند: بفرمائيد اينست دليل صحت مدعاي ما كه مي‌گوييم: بشر سر از طبيعت بر نياورده است، مگر اينكه حق و باطل را در هم بريزد و فتنه‌ها براه بياندازد. همين حادثه را در نظر بگيريد و به عقب و عقب‌تر برگرديد، خواهيد ديد تاريخ بشري پر از آشوب‌هاي بي‌سر و ته است و هر كس كه بخواهد تاريخ بشري را بدون در نظر گرفتن اين سنت جاريه تفسير كند كار بيهوده‌اي مي‌كند. اين بدبينان متوجه نيستند يا نمي‌خواهند باين حقيقت توجه كنند كه اگر هم خود فتنه‌ها داراي بعد ويرانگري بوده اصول و قوانين حق و باطل را در هم ميريزند، با اينحال قدرت سازنده آدمي را براي برطرف كردن موانع و سنگلاخ‌هاي حيات بشري به كار مي‌اندازند و احساس حق‌طلبي او را به شدت بيدار مي‌كنند و خواب او را به بيداري و مستي او را به هشياري مبدل مي‌سازند. مسئله پنجم- گروه خوش بينان اين گروه بر عكس بدبينان، با نگريستن بوسيله عينك خوش‌بيني، براي همه آرامش‌ها و تلاطم‌هاي حيات بشري فلسفه‌هايي آماده كرده‌اند كه خود را با آنها قانع و ديگران را به تبعيت از آنها توصيه مي‌نمايند: درست فكر كنيد كه چه مي‌گوئيم، مي‌گوئيم: هر معلولي علتي دارد و ما در برابر اين قانون پايدار جز رضا و خرسندي نبايد داشته باشيم، زيرا از متن هستي بر مي‌آيد و هستي را تنظيم مي‌كند و چه زيباست نظم هستي! از طرف ديگر بگذاريد بشر در همه جريانات هستي قدرت خود را به فعليت برساند، مگر آن وحي منزل را كه به پيشروان داروين و پيروان او شده است، نشنيده‌ايد كه بايستي قدرتمندها ناتوانان را از بين ببرند، تا ناتوانان در فتنه‌ها قرباني شوند و ميدان را براي اقويا به وسيله انتخاب طبيعي باز كنند!! اين خوش‌بينان كه خود توليدكنندگان بدبيني‌اند، اين مقدار فكر نمي‌كنند كه حق‌جويي و حق‌يابي نوع بشر خود يكي از معلولهايي است كه به علتي اصيل كه خدا در نهاد اين نوع قرار داده است،از ريشه‌دارترين علل رواني سر بر مي‌كشد و دست به فعاليت مي‌زند. و اينكه مي‌گويند: چه زيباست نظم هستي! نمي‌فهمند كه نابودي‌هاي بشري چه با دست عوامل طبيعي صورت بگيرد و چه به وسيله نيرومندان، خارج از قانون عليت نيست، و چه زشت است نابودي ناحق بشري! نيز اين استدلال كه بايستي قدرت‌هاي بشري به فعليت برسند، مدعائي كاملا صحيح است ولي اشكال در تطبيق اين قانون در شئون مجموعي بشري است بقول مولوي: دعاي خوبي است كه اين خوش‌بينان آورده‌اند، ولي سوراخ دعا را گم كرده‌اند: آن يكي در وقت استنجاء بگفت           كه مرا با بوي جنت دار جفت گفت شيخي خوب ورد آورده‌اي          ليك سوراخ دعا گم كرده‌اي اگر بنا باشد به فعليت رسيدن قدرت، موجب نابود شدن قدرت‌هاي ديگري باشد كه حتي در ضعيف‌ترين شاخ يك مورچه خزيده در لانه خود، جلوه‌گر ميشود، اين به فعليت رسيدن اشباع وحشيانه حس خودخواهي است، نه به فعليت رسيدن قدرت كه با نظر به حيات مجموع انسان‌ها، امانتي است در دست بعضي از آنها كه در صلاح مجموع حيات بكارببرد. نيز اگر چنين فرض كنيم كه به فعليت رسيدن قدرت عبارت است از دارا بودن به عامل نابودي ديگران، در اينصورت ما ناتواني و زبوني انسان را در برابر مواد آتشفشاني كه در درون دارد و مي‌تواند خود او و ديگران را به مرگ و نابودي بكشاند، قدرت ناميده‌ايم!! اينان حتي آن اندازه قدرت ندارند كه خود را آماده كنند و در اين حقيقت بينديشند كه چرا همه مكتب‌هاي انساني و همه انسان‌شناسان كه از مجموع تاريخ حيات اميرالمومنين (ع) اطلاعي دارند، او را بعنوان قدرتمندترين مرد تاريخ معرفي مي‌كنند؟ آيا اين قدرتمندي جز اين است كه اميرالمومنين (ع) توانسته است خود را از محاصره خودمحوري در آورده همه انسانها را در درون خود جاي بدهد؟! جاي دادن همه انسانها در درون و همه آنها را اجزائي براي خود فرض كردن، نمونه‌اي از قدرت الهي را نشان مي‌دهد كه ساير قدرتمندان باصطلاح معمولي كه در محاصره خودمحوري زودگذر قرار گرفته‌اند فاقد آنند. اگر انساني بتواند آگاهي كافي درباره حيات آدميان به دست بياورد، خواهد ديد: اصل قدرت شكافتن محاصره خودمحوري است كه مي‌تواند عامل خوش‌بيني بانسان‌ها باشد، نه قرار گرفتن در محاصره خودمحوري كه پست‌ترين و زشت‌ترين ناتواني‌هاي بشري است. گروه خو ش‌بينان اصطلاحي كه در اين مبحث مطرح كرديم، هرگونه فتنه و آشوب را مطابق قانون قلمداد مي‌كنند و نمي‌دانند كه سوختن انبار آذوقه مردم با افتادن آتش در آن، يكي از جلوه‌گاه‌هاي قانون علت و معلول است كه طبيعت در نظم خود بجريان مي‌اندازد. مسئله ششم- محققان حرفه‌اي گروه ديگري داريم كه قلم به دست و با قيافه متفكرانه، مي‌خواهند درباره فتنه‌ها تحقيق نمايند، ولي تحقيق براي اينان يك حرفه اعتيادي، يا حرفه سودآوري است كه براي بر آوردن نيازهاي مادي يا شهرت پرستي و اشباع حس محبوبيت خواهي انجام مي‌گيرد. در اشتغال باين حرفه، هدفي جز توضيحاتي كه خوشايند مردم بوده باشد، ندارند و بجاي تحليل موقعيت فتنه‌انگيز و عوامل آن، مفاهيم و قضايايي را استخدام مي‌كنند كه آگاهي و هشياري و دلسوزي آنان را براي مردم اثبات كند و چون هدف محقر آنان عبارت است از بمن نگاه كنيد لذا نه تنها واقعيت‌ها را نخواهند توانست درك و ابراز نمايند، بلكه ممكن است درباره همه چيز تحقيق نمايند جز خود موقعيت فتنه‌انگيز و عوامل آن. آري، اگر مردم درباره قلم و آگاهي‌هاي من در تشخيص حوادث اجتماع در حيرت و شگفتي فرو روند، براي من بس است: طالب حيراني خلقان شديم دست طمع اندر الوهيت زديم در هواي آنكه گويندت زهي بسته‌اي بر گردن جانت زهي!! مسئله هفتم- محققان آگاه و متعهد برعكس اين فرصت جويان حرفه‌اي، محققان آگاه و متعهدي پيدا مي‌شوند كه نه تنها براي ارضاي خودخواهي صفحات كاغذ را باطل نمي‌كنند، بلكه با كوشش پي‌گير و صميمانه، بازيگري با محتويات پيش ساخته ذهني خود را نيز (كه رهايي از آنها كار هر كسي نيست) كنار مي‌گذارند. باين معني كه با توجه به بازيگري نابجاي محتويات پيش ساخته ذهني كه حوادث را با رنگ خاص خود رنگ‌آميزي مي‌نمايند، از دخالت آنها در تفسير و توجيه حادثه خودداري مي‌نمايند. اينگونه بازيگري‌هاي ذهني بزرگترين عامل تحريف واقعيات است كه به وسيله ناآگاهان غير متعهد كتب تاريخي بشري را مشكوك قلمداد مي‌كنند. حتي وايتهد با اينكه شكي درآگاهي‌هاي گيبون ندارد، درباره تاريخ پر ارزش او كه در سقوط و اعتلاي امپراتوري رم نوشته است، مي‌گويد: گيبون تحقيقات شايسته‌اي درباره سقوط و اعتلاي امپراطوري رم نموده است، ولي عينك قرن نوزدهم به چشمانش. تاكيد مي‌كنيم كه براي تحقيق آگاهانه و متعهدانه، يك شرط اساسي باضافه شرايط ديگر كه بايد آنها را مراعات كرد، وجود دارد كه در نظر گرفتن و عمل به آن بسيار دشوار است و آن شرط عبارت است از دخالت ندادن بازيگرهاي ذهني خويش بوسيله‌ي محتويات پيش ساخته‌اي كه با عوامل مختلف مانند عقيده و ذوق و نوع تفكر به وجود مي‌آيند و آگاهانه يا ناگاه الگوهايي را براي تشخيص و بيان واقعيات خلق مي‌كنند. لذا يك محقق آگاه و متعهد، نمي‌تواند در تحليل و تركيب مومقعيت فتنه‌انگيز مانند ساير موقعيتهاي بشري كمترين بازيگري پيش ساخته از طرف محيط و عقايد و ذوقيات را دخالت بدهد. فتنه‌اي كه در دوران زمامداري اميرالمومنين بوجود آمده بود چنانچه از تواريخ بر مي‌آيد، در دوران پيش از زمامداري اميرالمومنين عليه‌السلام قضايايي بعنوان مواد برنامه‌ي اسلامي در جوامع به وجود آورده بودند. اين قضايا با حقيقت اسلام سازگار نبود. براي توجيه آنها موضوع اجتهاد و نظر را مطرح كرده مي‌گفتند: پيشرواني كه قضايايي را بعنوان مواد برنامه اسلامي در متن اين دين جاوداني وارد كرده‌اند، مجتهد و صاحب نظر بودند. اين خوش گماني توجيهي براي تثبيت آن قضايا شده تدريجا به عنوان تكاليف و احكام اسلامي تلقي گشته بودند. اميرالمومنين (ع) كه به گفته علايلي در كتاب »سموالمعني في سموالذات« همواره رهبر گروه محافظ اسلام بود، براي بر كنار ساختن آن قضايا و آشكار كردن متن واقعي اسلام، دست به اقداماتي جدي زد. هيچ جاي ترديدي نيست كه اين اقدامات براي كساني كه از آن قضايا استفاده‌ها داشتند و موضع خود را با آنها تثبيت كرده بودند، سخت نگران‌كننده بود، لذا آن قضايا را كه با نظريات شخصي گردانندگان اجتماعي پيش از دوران علي (ع)، به وجود آمده بود، حق جلوه مي‌دادند و حقي را كه علي (ع) مطرح و اجرا ميكرد، باطل قلمداد مي‌كردند. مسلم است كه اين گونه ابهام‌انگيز نمودن واقعيات به وسيله سودجويان و مقام‌پرستان، مي‌تواند براي مردم معمولي فتنه‌هاي بسيار تاريك و اضطراب انگيزي به وجود بياورد. عامل اصلي آزمايش مردم در چنان جامعه‌اي طرفداري سخت و بي‌مسامحه اميرالمومنين از حق و تنفر او از باطل بوده است كه بهيچ وجه سستي در آن طرفداري و تنفر را به خود راه نمي‌داد. بهترين دليل اين مدعا كه عوامل فتنه و گردانندگان آنها سودجويان و مقام‌پرستان، بودند، اعتراف خود طلحه و زبير است كه در مباحث گذشته ملاحظه نموديم و ديديم كه اين دو مرد صراحتا رياست طلبي خود را در برابر اميرالمومنين ابراز كردند. همچنين سرگذشت معاويه و اخلالگري‌هاي او بوسيله فتنه‌هايي كه در حكومت آن حضرت براه انداخته بود، بقدري روشن است كه مي‌توان گفت: معاويه تا آخرين نفس اميرالمونين (ع) كاري ديگر جز بوجود آوردن فتنه‌هاي رنگارنگ نداشت، اما در اين فتنه‌ها به عادل‌ترين مرد تاريخ چه مي‌گذشت؟ و ايده‌آل‌ترين انسان چقدر رنج مي‌برد؟ و چه خون‌هاي بيگناه به زمين ريخته مي‌شد؟ و چه حقها كه نابود و باطل‌ها كه زنده مي‌گشت؟ و چه سرنوشت بدي را براي جوامع اسلامي بلكه براي جامعه بشريت پي ريزي مي‌كرد؟ معاويه كاري با اين‌ها نداشت، زيرا كار او تنها بوجود آوردن بهترين مثال براي خودخواهي بنيان كن انسانيت منحصر بود. تتمه‌ي اين مبحث را در تفسير موضوعي فتنه‌ها خواهيم ديد. فتنه از ديدگاه قرآن در آيات قرآن مجيد عناصر اساسي فتنه با روشنائي كامل گوشزد شده است. آياتي كه در زير آورده مي‌شود، نمونه‌هايي از عناصر اساسي فتنه از نظر قرآن ميباشد: 1- فتنه عامل تحركي براي آزمايش اين معني كه در گروهي از آيات آمده است، يكي از اساسي‌ترين عناصر فتنه است كه عبارت است از عامل تحرك و هيجان دروني كه در آن، اصول و قوانين به تلاطم مي‌افتند و حتي حاكميت شخصيت براي ايجاد آرامش و قرار گرفتن در مسير صحيح، متزلزل مي‌گردد: «و كذلك فتنا بعضهم ببعض ليقولوا اهولاء من الله عليهم من بيننا اليس الله باعلم بالشاكرين». (و بدينسان بعضي از آنان را بوسيله بعضي ديگر مفتون ساختيم، تا بگويند آيا اينان (مردم باايمان كه بينوايان جامعه محسوب مي‌شوند) هستند كه در ميان ما مورد احسان خداوندي قرار گرفته‌اند، آيا خداوند به سپاسگذاران داناتر نيست). نزول اين آيه در آن مورد بوده است كه اغنيا و چشمگيران جامعه پيش پيامبر اكرم (ص) آمده خواستار امتيازي گشتند. اين امتياز چنين بود كه پيامبر موقعيت اجتماعي آن اغنياء و اشراف را منظور نموده حساب آنان را از بينوايان تفكيك كند. خداوند متعال خواسته آنان را مطرود اعلان فرموده آيه پيش از آيه فوق را نازل نمود: «و لاتطرد الذين يدعون ربهم بالغداه و العشي يريدون وجهه ماعليك من حسابهم من شيي‌ء و ما من حسابك عليهم من شيي‌ء فتطردهم فتكون من الظالمين». (آنان را كه صبحگاه و شامگاه پروردگار خود را مي‌خوانند و تنها خود او را مي‌خواهند، طرد مكن، چيزي از حساب آنان بر تو نيست و چيزي از حساب تو بر آنان نمي‌باشد، اگر آنان را طرد كني از ستمكاران خواهي بود). آيه‌ي مورد بحث مي‌گويد: برقرار كردن تساوي ميان همه افراد جامعه و اينكه آن بينوايان شايسته پرچمداري رشد و تكامل شده‌اند، براي آن اغنياء و اشراف گران آمده، مي‌گفتند: شگفتا، اين بينوايانند كه خدا آنانرا بر ما برتري داده رهروان منزلگه كمال معرفي مي‌نمايد؟ خداوند خطا و اشتباه آنان را گوشزد نموده مي‌گويد: از حكمت عاليه ما است كه بدون توجه به موقعيت‌هاي دروغيني كه انسان‌ها در زندگي اجتماعي براي خود كسب مي‌نمايند، مردم آماده پذيرش واقعيت را (اگر چه در پايين‌ترين سطوح مجتمع جاي گرفته باشند) مورد عنايت قرار داده، پيشروان قافله تمدن‌ها مي‌نماييم. اين يك آزمايش بسيار مهمي است كه چشمگيران با اعتقاد به انحصار شايستگي در خويشتن، در آن قرار مي‌گيرند. درون آنان با محتويات خودخواهي و خودكامگي‌ها و صدها پديده‌هاي ناشي از اصول خودمحوري، متلاطم مي‌شود و حالت مفتوني پيدا مي‌كنند. اگر آنان لحظاتي بينديشند و از عقل و وجدانشان اطلاعات مستقيم و ناب درباره‌ي موجوديت واقعي خود به دست بياورند، اين حق روشن را خواهند ديد كه همه چيز را مي‌دانند جز اين حقيقت را كه چنانكه اشكال چشم و ابرو و اندام و لباس بازگوكننده‌ي حقيقت حيات و روح آدمي نيست، همچنان اشكال چشمگيري كه آنان از موجوديت دروغين خود با زيركي‌ها و حيله‌گري‌هاي گوناگون در جامعه منعكس ساخته‌اند، كمترين دلالتي بر واقعيت آنان ندارد. ايكاش يك هزارم كوشش‌ها و تكاپوهايي را كه براي منعكس ساختن خود دروغين در جامعه صرف كرده‌اند، در تفسير و توجيه معناي انسان مبذول مينمودند تا بفهمند كه امتياز و عظمت واقعي بيش از يك عامل ندارد و آن عبارتست از احساس تعهد برين كه از شناخت واقعي انسان شروع مي‌شود و در انسان شدن ايفاء ميگردد. «احسب الذين ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون. و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقو و ليعلمن الكاذبين». (آيا مردم گمان مي‌كنند كه به حال خود واگذار شوند كه بگويند: ما ايمان آورديم و مورد آزمايش قرار نگيرند. ما مردماني را پيش از آنان آزمايش كرديم، تا راستگويان و دروغگويان در (صفحه هستي كه جلوه‌گاه) علم خداوندي است، منعكس گردند). با نظر به امثال اين آيات روشن مي‌شود كه فتنه داراي جنبه مثبتي مي‌باشد كه خداوند آن را بخود نسبت مي‌دهد. «واعلموا انما اموالكم و اولادكم فتنه». (و بدانيد كه اموال و فرزندان شما وسيله‌هايي براي آزمايشند). «كل نفس ذائقه الموت و نبلوكم بالشر و الخير فتنه و الينا ترجعون». (همه نفوس طعم مرگ را خواهند چشيد و شما را با شر و خير به آزمايش مي‌كشيم و به سوي ما خواهيد برگشت). «ان هي الا فتنتك تضل بها من تشاء و تهدي من تشاء». (خداوندا، اين حادثه) نيست مگر آزمايشگري تو، با اين حادثه كسي را (كه خود را در مجراي مشيت تو آماده ضلالت ساخته است) گمراه ميكني و كسي را (كه خود را در مجراي مشيت تو آماده‌ي هدايت كرده است) هدايت مي‌نمائي). «و لاتمدن عينيك الي ما متعنا به ازواجا منهم زهره الحياه الدنيا لنفتنهم فيه». (چشمان خود را به سوي همسران آنان كه چونان شكوفه حيات دنيا براي بهره‌ور شدنشان قرار داديم، دراز مكن، اين شكوفه‌هاي دنيوي وسيله آزمايشي است كه براي آنان قرار داده‌ايم). «و مايعلمان من احد حتي يقولا انما نحن فتنه فلاتكفر». (هاروت و ماروت سحر را به كسي تعليم نمي‌كردند مگر اينكه مي‌گفتند: ما جز آزمايش مقصدي نداريم، كافر مباش). 2- فتنه‌اي كه خود انسان به وجود مي‌آورد و آن را وسيله فريب دادن خود مي‌سازد. نوعي از آشوب‌هاي دروني وجود دارد كه بوجود آورنده آن، خود انسان است و عامل اصلي اين آشوب‌ها، تمايلات مهار نشده دروني است كه سد راه هر گونه انديشه حقيقت‌يابي مي‌باشند. در چنين حالات رواني پيكارهايي سخت در درون آدمي ميان دو جبهه نيرومند (تمايلات و اصالت حقيقت) به راه مي‌افتند و آن را به صورت صحنه‌اي پر آشوب در مي‌آورند. موقعي كه اين پيكار به سود اميال مهار نشده پايان مي‌يابد، چهره منفي فتنه نمودار مي‌گردد. نمونه‌اي از اين آيات بقرار زير است: «ينادونهم الم نكن معكم قالوا بلي و لكنكم فتنتم انفسكم و تربصتم و ارتبتم و غرتكم الاماني حتي جاء امرالله و غركم بالله الغرور». (منافقان در روز قيامت مردم باايمان را كه با نور الهي براه مي‌افتند) صدا مي‌كنند كه مگر با شما نبوديم؟ آنان پاسخ مي‌دهند: بلي، ولكن شما خود را فريب داده فرصت جويي نموديد و خود را به شك انداختيد تا امر خداوندي درآمد و ظواهر فريباي دنيا شما را در مقابل خدا فريب داد). «و ان كادوا ليفتنونك عن الذي اوحينا اليك لتفتري علينا غيره و اذا لاتخذوك خليلا». (آنان در اين صدد بر آمدند كه درون ترا بشورانند و ترا از آن چيزي كه بتو كرده‌ايم، منصرف نمايند، تا غير از آن را بر ما افتزا بزني، در اين صورت ترا براي خود دوست اتخاذ مي‌كردند). «فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه». (و اما كساني كه لغزشي در دل دارند، دنبال آيات متشابه را مي‌گيرند و منظور آنان براه انداختن فتنه است). 3- وقيح‌ترين جنبه‌هاي فتنه گاهي فتنه به مرحله‌اي از فساد و فسادانگيزي مي‌رسد كه هرگونه انحطاط و بدبختي‌ها را تحت الشعاع قرار مي‌دهد. در اين مرحله نه تنها اصول و قوانين انساني متزلزل مي‌گردند و ارزش‌ها متلاشي و هدف‌ها و وسيله‌ها در هم مي‌ريزند، بلكه حيات انسان‌ها در خطري كه كرانه‌اي ندارد، غوطه‌ور مي‌گردد. اين نوع فتنه بهر وسيله‌ايست بايستي مرتفع گردد اگر چه به وسيله كشتار بوده باشد. نمونه‌اي از آياتي كه اين نوع فتنه را گوشزد مي‌كند بدينقرار است: «واقتلوهم حيث ثقفتموهم و اخرجوهم من حيث اخرجوكم و الفتنه اشد من القتل». (هرجا كه به آنان دست يافتيد، بكشيدشان و بيرون كنيد آنان را از آن جهت كه شما را بيرون كردند و فتنه سخت‌تر از كشتار است). «و قاتلوهم حتي لاتكون فتنه». (و با آنان بكشتار برخيزيد تا فتنه به وجود نيايد). «و الفتنه اكبر من القتل». (و فتنه بزرگتر از كشتار است). توضيح- آنجا كه فتنه موجوديت مادي و معنوي انسان‌ها را بخطر مي‌اندازد و الگوهاي حيات را تباه مي‌سازد و فضاي هستي را در ظلمت اميال حيواني فرد يا افرادي فرو مي‌برد و جان‌هاي آدميان را دستخوش مي‌خواهم درندگان انسان نما نموده همه چيز را به فساد و لجن مي‌كشاند، با هر وسيله و راهي كه ممكن باشد، بايستي در مرتفع ساختن آن، دست بكار گشته، هرچه زودتر اجتماع را از نابودي نجات داد. گردانندگان اين نوع فتنه‌ها نه تنها اصول و هدف حيات آدميان را تيره و تار مي‌سازند، بلكه حالت تضاد با حيات انسان‌ها به خود گرفته، گريه‌هاي مردم را وسيله خنده و مرگ انسان‌ها را زيور و زينتي براي حيات خودخواهانه خويشتن تلقي مي‌كنند. وقتي كه فتنه باين مرحله مي‌رسد خود بخود اثبات مي‌كند كه گردانندگان آن، از حد درندگان حمله‌ور به انسان تجاوز كرده‌اند، زيرا هيچ حيوان درنده‌اي با آگاهي به معناي حيات و ارزش آن و با علم به انسان و عظمت آن، انساني را مورد حمله قرار نمي‌دهد. اين فتنه گران با همه آگاهي‌ها درباره جان و جاندار و انسان و انسانيت، حمله‌ور مي‌گردند و با مشيت خداوندي كه جان آدميان جلوه‌گاه آن است، به مبارزه بر مي‌خيزند. در اين مرحله دستور نابود كردن گردانندگان فتنه از طرف آفريننده انسانها صادر و از بين بردن آنان از وظايف الهي محسوب مي‌شود، چونان نمازي كه انسان خود را در آن حالت روياروي الهي مي‌بيند. آري، مبارزه بي‌امان با اينگونه فتنه گران، نجات دادن جان‌هايي است كه اشعه‌اي از خورشيد عظمت خداوندي مي‌باشند. 4- اگر محاسبه دقيق در كار نباشد، فتنه‌ها خوب و بد را به آتش خواهند كشيد. قوانيني پايدار و عمومي كه در صحنه هستي فعاليت مي‌كنند، زشت و زيبا، خوب و بد، كم و زياد، نمي‌شناسند. سطح رو بناي هستي جايگاه حكومت مطلقه قوانين است، سقفي كه پايين مي‌آيد، درباره‌ي ساكنان اطاق نمي‌انديشد. كشتي كه در كام گرداب مهلك فرو مي‌رود، تفاوتي ميان كشتي‌نشينان نميگذارد و محاسبه‌اي در اين‌باره ندارد كه بزرگترين دانشمند و جهان‌بين در آن نشسته و در تفسير عالم هستي و بوجود آوردن عوامل تكامل انسان‌ها مي‌انديشد، يا پليدترين فردي مشغول كشيدن نقشه براي نابود كردن قاره‌هاي روي زمين است كه اگر گام به ساحل بگذارد نقشه خود را پياده خواهد كرد. فعاليت آن قدرت روحاني كه در افراد تكامل يافته مي‌تواند با اعماق هستي ارتباط برقرار كرده، فعاليت قانون را با ارتباط با سازنده هستي خنثي نمايد، وابسته به مشيت الهي است كه هيچ ضابطه و قاعده‌اي نمي‌تواند شرايط و موقع آن را براي بشر قابل درك بسازد. در اين دنيا اسرارآميزتر از اين مسئله وجود ندارد كه گاه ناله يك سگ ستمديده‌اي سرنوشت ستمكاران را دگركون نمايد در عين حال نيايش طولاني پارساي از دنيا گذشته هيچ كاري نتواند انجام بدهد!! بياييد از اين مسئله‌ي اسرارآميز و فرياد لاينقطع عقل و وجدان اين نتيجه را بگيريم كه انديشه و تعقل و وجدان از يكطرف و استحكام قوانين حاكم بر هستي از طرف ديگر، ضرورت حياتي محاسبه در زندگاني را براي ما اثبات مي‌كند. آنچه كه با مشيت جدي خداوندي بجريان افتاده است، با تمايلات شوخي گرانه من و تو از كار خود نخواهد ايستاد. اينست نمونه‌اي از آيات كه لزوم جدي محاسبه را گوشزد مي‌كند: «واتقوا فتنه لاتصيبن الذين ظلموا منكم خاصه». (و بپرهيزيد از فتنه‌اي كه فقط ستمكاران را در خود فرو نخواهد برد). اگر محاسبه دقيق در انديشه و رفتار خود ننماييد، در آن علتي كه فتنه را به وجود مي‌آورد، شما هم شريك بوده خسارت معلولش را شما خواهيد چشيد. *** «و عرجوا عن طريق المنافره» (از راه عداوت و نفرت از يكديگر بر گرديد). اين همه عربده و مستي و ناسازي چيست نه همه همره و هم قافله و همزادند؟! عوامل دو پديده متضاد اتحاد و خصومت‌ها هيچ يك از پديده‌هاي بشري مانند دو پديده متضاد اتحاد و خصومت، منشاء آثار و نتايج با اهميت نبوده است. اگر ما بتوانيم اين توفيق را بدست بياوريم كه از سطوح ظاهري رويدادها و شئون انساني گذر كرده، ريشه‌هاي عميق آنها را مورد بررسي قرار بدهيم، بدون ترديد دو پديده مزبور را از عميق‌ترين و پايدارترين ريشه‌ها خواهيم يافت. قطعي است كه: اتحاد انسان‌ها با يكديگر عامل جلوگيري آنان از نابودي‌هاي گوناگوني بوده است كه سر راه تاريخ آنان را گرفته است. نيز اتحاد انسان‌ها با يكديگر عامل بروز قدرت‌ها و استعدادهاي آنان بوده است. بطور كلي هيچ پيشرفت قابل توجهي بدون اتحاد و همكاري نصيب بشريت نگشته است. مسلم است كه همه امتيازات مفيد كه افراد و جوامع انساني بدست آورده‌اند، بر دوران‌ها و جوامع گوناگون توزيع شده، هر يك تكميل كننده ديگري بوده است. باضافه اينكه اتحاد ميان افراد و جوامع انساني با اختلافات و تضادهايي كه دارند، لذت روحي فوق‌العاده‌اي دارد كه با هيچ يك از لذايذ معمولي قابل مقايسه نمي‌باشد. يكي از جالب‌ترين چهره‌هاي انساني در تاريخ، ائتلاف و يگانگي‌هايي است كه نه از روي غرض ورزي و سنگربندي براي از بين بردن ناتوانان صورت گرفته است، بلكه براي محو ساختن تنفر و رقابت‌هاي كشنده و به وجود آوردن تفاهم‌هاي حقيقي و اشباع حس عضويت در يك خانواده پر مهر و صفا، بوجود آمده است. در نقطه مقابل اين نعمت عظماي الهي انزجار و خصومت و تنفر قرار گرفته است كه تاريخ ما انسان‌ها را به لجن كشيده، همه اصول و آرمان‌ها و الگوها را در هم ريخته است. اين نكته مهم را هم بايد در نظر بگيريم كه عداوت و تنفري كه در ميان انسانها بروز مي‌كند، بهيچ وجه قابل مقايسه با خصومت و كشتار ديگر حيوانات نيست. ما در عالم حيوانات جنگ و پيكارهاي خونين را سراغ داريم، كه تنها از احتياج به غذا يا اعمال قدرت محض ناشي مي‌گردد. در صورتي كه جنگ و پيكار انسان‌ها داراي موضوعات زير هم مي‌باشد: 1- خودخواهي با قيافه‌هاي گوناگونش. 2- با اينكه آدمي از شيريني و عظمت جان فرد ديگر اطلاع دارد، باز سلاح بران به دست مي‌گيرد. 3- با اينكه مي‌داند هيچ دليل و علتي براي نابود كردن طرف خصومت ندارد، احساس كمترين ننگ او را وادار به كشتار مي‌نمايد. 4- بيماري خونريزي (ساديسم) در هيچ يك از انواع جانداران ديده نميشود، ولي تاريخ بشري افراد فراواني از اين بيماران را كه عوامل اين بيماري را خود به وجود آورده‌اند، نشان مي‌دهد. 5- آيا تاكنون شنيده‌ايد كه جانداري پس از سير شدن از غذاي خود، به غذاي مورد احتياج جاندار ديگري تعدي كند؟ و اگر آن جاندار گرسنه براي دفاع از حيات خود دست به مقاومت بزند، خونش ريخته شود؟ هرگز چنين پديده پستي ميان حيوانات وجود ندارد، در صورتي كه قسمت عمده‌اي از كارزارها و كشتارهاي بشري را در تاريخ همين پديده تشكيل داده است. 6- حيوانات مانند انسان‌ها داراي پيامبران و مصلحان و خيرخواهان و دانشمندان و فلاسفه، نيستند كه براي لزوم تعديل قدرت قدرتمندان و اتحاد آنان فريادها بر آورند، و فداكاري‌ها نمايند. در حالي كه انسان‌ها به اضافه عقل و وجدان دروني، از وجود چنان پيشروان انسان دوست برخوردار بوده‌اند. 7- حيوانات فتنه و آشوب‌هاي كشنده برپا نمي‌كنند در صورتي كه انسانها اين گونه تلاطم را بوجود مي‌آورند و همه ارزش‌ها و اصول و قوانين را مختل مي‌سازند. 8- حيوانات از تفكر درباره‌ي تحولات سازنده و نيروهايي كه تحولات مزبور را بوجود بياورد، محرومند، ولي انسان با داشتن تفكر و نيروهاي مزبور، هنوز نتوانسته است قدرت تحول آفرين خود را به سود همه جانبه خود و ديگران بجريان بياندازد. باين معني كه انسان به هر دگرگوني كه اقدام كرده است بدانجهت كه خودخواهي‌هايش را نتوانسته است مهار كند، اغلب تحولاتي را بوجود آورده است به زيان ديگران تمام كرده است. اين است نتايج منافرت كه در جمله اميرالمومنين عليه‌السلام ممنوع اعلان شده مردم را از آن برحذر داشته است. به بيان دردها نپردازيد، درمان دردها را بگوئيد. ممكن است شما بگوئيد: اينها دردهايي است كه در طول قرن‌ها مورد توجه هشياران بوده، امروز هم فرد خردمندي پيدا نمي‌شود كه از اين دردها بي‌اطلاع باشد، درباره درمان بينديشيد، راهي را براي خروج از اين بن‌بست‌ها نشان بدهيد. اين اعتراض كاملا صحيحي است كه در اين مورد گفته ميشود. ولي با نظر به دو علت مهم بيان دردها در درجه اول قرار مي‌گيرد: علت يكم- ما مي‌دانيم كه اغلب مردم از شناخت اصول دردها ناتوانند، زيرا تا خود بطور مستقيم درد را احساس نكنند، دردهاي غيرمستقيم و آنچه را كه دامنگير ديگران است، درك نمي‌كنند. از طرف ديگر همين مردم كه اكثريت را تشكيل مي‌دهند، ملاك تفكر عده فراواني از متفكران مي‌باشند. لذا بي‌تفاوتي و كوته فكري اين مردم را به حساب رضايت انسانها بطور عموم در زندگي مي‌آورند و آرامش و خرسندي آنان را دليل روبراه بودن حيات آدميان تلقي مي‌كنند. چونان خرسندي كودكي كه ببازي با لجن خرسند ميگردد. علت دوم- براي لزوم بيان دردها اينست كه با روشن شدن آنها است كه متفكران مصلح، براي شناخت علل اصلي آنها دست به كار مي‌شوند و به كمك تقسيم آن علل به اقسام ريشه‌دار و سطحي، موقت و پايدار و ارتباط آن علل با مسائل تاريخي و محيطي و فرهنگي و رواني و اقتصادي و اخلاقي و غيره … گام‌هاي موثري در پيدا كردن درمان‌ها بر مي‌دارند. مسلم است كه دردشناسي بترتيبي كه گفتيم دردهاي بشري را مي‌تواند بقرار زير مطرح بسازد: همه دردهاي بشري را مي‌توان بر سه قسمت عمده تقسيم كرد: قسمت يكم- دردهايي است كه با نظر به كميت و كيفيت موجوديت طبيعي انسان در مجراي قوانين طبيعت به وجود مي‌آيند، مانند درد پايان يافتن حيات و انقراض اميدها و آرزوها به وسيله مرگ. و اختلالات متنوعي كه به جهت محدوديت مقاومت عضوي در مقابل آفات طبيعي، دردهايي را به وجود مي‌آورند. همچنين مانند شكست در آرمان‌ها و هدف‌گيري‌هايي كه آدمي در امتداد حيات در جستجوي وصول به آنها است. و بطور كلي دردهايي كه ناشي از عواملي مي‌باشند كه از قدرت و اختيار انساني بر كنارند. قسمت دوم- دردهايي است كه ناشي از سلب قدرت و اختيار آدمي بوسيله ديگر انسان‌ها است. باين معني كه اگر زورگويي و خودخواهي انسان‌هاي ديگر نبود قدرت و اختيار آدمي سلب نمي‌گشت و دردي نداشت. قسمت سوم- دردهايي است كه معلول خودخواهي و خودكامگي و هوي‌پرستي‌هايي است كه موجب سلب قدرت و اختيار خود او مي‌باشد. تقسيم بندي مزبور را بيك تقسيم اصيل و پايدار آگاه مي‌سازد. اين تقسيم عبارت است از اينكه: دردهاي بشري دو نوع اساسي دارد: نوع يكم- دردهايي كه ضرورت‌هاي وجودي انسان ايجاب ميكند. قسمت يكم بازگوكننده اين نوع دردها است. بنظر نمي‌رسد انسان‌هاي خردمند از اين نوع دردها باضافه احساس تلخي آنها، به اختلالات روحي هم دچار شده بگويند: چرا ما درد مي‌كشيم، مخصوصا با آگاهي به امتيازات و عظمت‌هايي كه در حيات خود بدست مي‌آورند و مي‌دانند كه اين گونه دردها در جريان حكمت الهي در عالم خلقت قرار گرفته‌اند، مانند ساييده شدن تارهاي وسيله موسيقي كه در عين ساييدگي آهنگ هدف‌گيري شده‌اي را به وجود مي‌آورند. نوع دوم- دردهايي است كه دست انساني به وجود مي‌آورد و موجب سلب قدرت و اختيار مي‌گردد. قسمت دوم و سوم از عوامل كه متذكر شديم، علل اصلي اين نوع دردها مي‌باشند. علت اساسي هر دو قسمت (زورگويي انسان‌هاي ديگر و خودكامگي و هوي پرستي خود انسان) خودخواهي نابخردانه آدميان است كه دمار از روزگار آنان بر مي‌آورد و همه ارزش‌ها و اصول و قوانين آنان را در هم مي‌ريزد و هر روز دردهاي تازه‌اي به دردهايشان مي‌افزايد كه كمترين آن دردها تنفر و عداوت و خصومتهاي نابكارانه انسان‌ها با يكديگر است. با نظر به ملاحظات فوق نسخه واقعي اساسي‌ترين درمان دردهاي بشر كه ريشه آنها نابود مي‌سازد، سه دستور دارد: 1- خودخواهي را تعديل كنيد. 2- خودخواهي را تعديل كنيد. 3- خودخواهي را تعديل كنيد. پيش از آنكه عمل به اين نسخه را شروع كنيد، اين خيال شيطاني را كه يكي از موثرترين فعاليت‌هاي خودخواهي است از مغز خود بيرون كنيد كه مي‌گويد: اين يك نسخه مذهبي و اخلاقي و اوتوپيايي است و براي موعظه و پند و اندرز به درد مي‌خورد نه براي ايجاد تحول عيني در حيات بشري!! بسيار خوب، اين نسخه را پاره كنيد و به دور بريزيد و جوامع بشري را به صورت بيمارستان‌ها و تيمارستان‌ها يا جنگل‌هاي پر از دد و درنده در آوريد!! و براي خود تاريخي آكنده از بدبختي‌ها و دردها بسازيد و راه خود را ادامه بدهيد! *** «و ضعوا تيجان المفاخره» (تاج‌هاي فريباي مباهات و افتخار بيكديگر را از تارك خود برداشته بر زمين بگذاريد). انسان و افتخار و مباهات‌هاي او از قراين و شواهدي كه در دست داريم، چنين به نظر مي‌رسد كه اگر همه انسانهاي در خاك خفته را زنده كنيم و همه زندگان را جمع‌آوري نموده، همه آنان را در يكجا پهلوي هم قرار بدهيم و از هر يك آنان خواهش كنيم كه جمله‌اي درباره‌ي خود بگوئيد و برويد، باستثناي رهروان منزلگه كمال كه در اقليت اسف‌انگيزي هستند، هر امتيازي كه براي ابراز افتخار بگويند، از اين قبيل خواهد بود: 1- اين منم كه باهوش و قدرتي كه داشتم، هرچه خواستم كردم. 2- اين منم كه ثروت‌ها اندوختم. 3- اين منم كه ساليان متمادي همه را زير دست خود نموده سروري كردم. 4- اين منم كه راه‌هاي كوتاه‌تر براي نابود كردن مخالفم كشف كردم. 5- اين منم كه در شناخت اصول رقابت‌هاي كشنده به كشفيات تازه‌اي نايل شدم. 6- اين منم كه تازه‌گويي‌ها نموده، بشر را از فعاليت‌هاي مغزي و رواني منصرف كرده به پايين‌تر از شكم متوجه ساختم بطوري كه: جز ذكرني دين اوني ذكر او سوي اسفل برد او را فكر او 7- من داراي فرزندان قدرتمند و عشيره نيرومندي هستم. 8- اين منم كه توانستم مقدس‌ترين وسايل پيشرفت مانند مذهب و علم و عدل و قانون را دستاويز خودخواهي‌هايم نمايم. 9- اين منم كه حيله‌گري‌ها و چاره‌سازي‌ها براه انداختم تا حق را باطل و باطل را حق جلوه دادم. 10- اين منم كه توانستم مردم را با نشان دادن شوره‌زارها، از چشمه‌سارهاي زلال حيات كه با عرق جبين و تكاپوهاي خستگي‌ناپذير بدست مي‌آوردند، منصرف نموده در بيابان‌هاي خشك و سوزان خودخواهي‌هايم سرگردانشان نمايم. آري اين منم كه توانسته‌ام با صدها وسيله فكري و مادي الفت و محبت و يگانگي مردم را به خصومت و تنفر از يكديگر تبديل نمايم. لذا صحيح است كه بگوييم: افتخار شعله‌ايست كه از آتش خودخواهي زبانه مي‌كشد و پس از خاكستر ساختن خويش به تباه ساختن ديگران مي‌پردازد. همه كتاب‌ها و همه محافل دم از افتخارهايي مي‌زنند كه انسان خيال مي‌كند كه در تاريخ بشري موجودات فوق فرشتگان زندگي مي‌كنند و خود اطلاعي از آن ندارند! اگر همه مدعيان افتخار و مباهات راست مي‌گويند، پس باعث شرمندگي و سرافكندگي انسان‌ها كيست؟ كسي نمي‌داند! شايد موجوداتي همراه سنگ‌هاي فضايي بر زمين فرود آمده جنگ‌ها و خونريزي‌ها و حق‌كشي‌ها را به راه انداخته‌اند!! *** «افلح من نهض بجناح او استسلم فاراح» (آن كس به مقصود خويشتن نايل گشت كه پر و بالي داشت و به پرواز در آمد، يا فاقد قدرت بود و از هجوم به مخاطرات خودداري كرد و آسوده گشت). حركت براي پرواز بي‌بال و پر نتيجه‌اي جز سقوط ندارد اين خطبه را بنا به گفته بعضي از شارحين نهج‌البلاغه، پس از خلافت ابي‌بكر ايراد فرموده است داستان اين خطبه چنين بوده است كه هنگامي كه در سقيفه بني‌ساعده براي ابوبكر بيعت گرفته شد، ابوسفيان بن حرب فرصتي پيدا كرد كه براي برپا كردن جنگ و پيكار در ميان مسلمانان اقدام كند تا آنان به كشتار يكديگر برخيزند و با اين غائله و پيكار دين اسلام از بين برود. لذا به نزد عباس بن عبدالمطلب رفت و گفت: اين گروه (عده‌اي كه به ابوبكر بيعت كردند)، امر زمامداري را از بني‌هاشم سلب و در بني‌تيم قرار دادند و فردا اين تندخوي بني‌عدي (عمربن خطاب) بر ما حكومت خواهد كرد. برخيز با هم به نزد علي (ع) برويم و براي زمامداري با او بيعت كنيم و تو عموي پيغمبري و من هم مردي هستم كه سخنم در قبيله قريش مورد قبول است. و اگر بخواهند ما را از زمامداري كنار بزنند، با آنان به كشتار مي‌پردازيم. آنگاه هر دو نزد اميرالمومنين عليه‌السلام آمدند. ابوسفيان گفت: يا ابالحسن، از اين امر زمامداري غفلت مكن، كي بوده است كه ما به قبيله تيم پست تسليم گشته بوديم؟ وضع روحي و نيت ابوسفيان روشن بود كه اين سخنان را براي حمايت از دين نمي‌گويد، بلكه مقصودش براه انداختن فساد ميان مسلمانان است كه آنرا در اعماق دلش پنهان ساخته بود. بنابراين، جمله مورد تفسير را مي‌توانيم از دو جهت تحليل كنيم: يكم- با نظر به داستان مزبور. دوم- با نظر به آن قانون كلي كه جمله مورد تفسير در بردارد.  يكم- با نظر به داستان مزبور و جريان شگفت‌انگيز سقيفه بني‌ساعده نتيجه‌اي كه بدست مي‌آيد، اينست كه اصحاب سقيفه با كوشش فراواني توانسته بودند در كمترين مدتي مسئله‌ي زمامداري ابوبكر را بر عده‌اي بقبولانند و سپس براي تثبيت اين امر، بنا به قول ابن ابي‌الحديد از براء بن عازب، ابوبكر و عمر و ابوعبيده از سقيفه به راه افتاده بهر كسي كه مي‌رسيدند دست او را گرفته براي بيعت به دست ابي‌بكر مي‌كشيدند، بخواهد يا نخواهد! من بحكم عقل اين گونه بيعت‌گيري را منكر گشتم. مردم بدين ترتيب احساس كردند كه خليفه و زمامدار براي عموم معين شده است. اميرالمومنين عليه‌السلام را چنانكه در خطبه‌هاي آينده خواهيم ديد، در اقليت ظاهري قرار دادند، بطوري كه اگر آنحضرت با اين اقليت دست به پيكار مي‌زد، باضافه اينكه كشتار زيادي در حساس‌ترين موقعيت اسلام (روزهاي وفات پيامبر) براه مي‌افتاد، ساده‌لوحان كه اكثريت چشمگير را تشكيل مي‌دادند با راهنمايي زيركان! جامعه ابتدايي اسلام را با اين گمان پليد كه علي رياست مي‌خواهد! تيره و تار نموده اغتشاشات و جنگ و پيكارهاي جاهليت را تجديد مي‌كردند. اميرالمومنين (ع) از اين آشوب و ارتداد سخت بيمناك بود، لذا چنانكه در مواردي متعدد از نهج‌البلاغه مي‌بينيم، آن حضرت دست از پيكار مي‌كشد و در مقام رهبر گروه محافظ اسلام انجام وظيفه مي‌نمايد. بنابراين، سكوت اميرالمومنين (ع) در چنان موقعيتي روي همان اصل بوده كه در جمله‌ي حركت براي پرواز بسوي مقصد، نياز به بال و پر دارد ابراز فرموده است. دوم- تفسير اصل كلي مزبور: قدرت شرط اساسي تكليف است تكليف نمودن انسان به مافوق قدرت از هر مقامي كه باشد، موافق منطق اصول انساني نيست. اين قانون عمومي ملل و اقوام در همه شئون بشري است، مخالف اين قانون همان سفسطه بازانند كه زير و رو كردن واقعيات و شعبده بازي در معارف بديهي، حرفه و وسيله خودنمايي آنان مي‌باشد. آنكه روزي نيستش بخت و نجات ننگرد عقل ش مگر در نادرات بهرحال، قرآن كتاب آسماني اسلام اين قانون ثابت را در چند مورد تذكر داده است، از آنجمله: لانكلف نفسا الا وسعها. (ما هيچ انساني را به مافوق قدرتش مكلف نمي‌سازد). «لايكلف الله نفسا الا وسعها». (خداوند هيچ انساني را به مافوق قدرتش مكلف نمي‌سازد). آنچه كه براي فهميدن مقصود اميرالمومنين (ع) از قدرت، بايستي مورد دقت و توضيح مشروح قرار بگيرد، چند مسئله بسيار مهم است: مسئله يكم- وسيله تشخيص قدرت هيچ وسيله‌اي براي تشخيص قدرت، بهتر از تجربه و بررسي موجوديت خود انسان و شناخت احتياجاتي كه بر طرف كردن آنها بوسيله قدرت امكان‌پذير ميباشد، وجود ندارد. روش‌هاي قياسي كه متكي به اصول پيش ساخته باشند، مانند تكيه بر خيال و آرزو درباره‌ي قدرت، به نتيجه صحيح نخواهد رسيد. مسلم است كه با نظر به تغييرات مستمر در موجوديت آدمي و دگرگوني روابط او با طبيعت و ديگر انسانها، هم احتياجات در حال تحول است و هم خود انسان كه ميخواهد با تشخيص و ارزيابي قدرتش آن احتياجات را بر طرف نمايد. بجهت اهميت ندادن به تجربه در تشخيص قدرت است كه افراد و جوامع فراواني يا با نداشتن قدرت و اقدام به عمليات غيرمقدور، خود را به نابودي ميكشانند و يا با داشتن قدرت و بي‌اطلاعي از آن، سرمايه‌هاي خود را از دست مي‌دهند و به نابودي كشيده مي‌شوند. منظور ما از آگاهي به موجوديت خود انسان، شامل كميت و كيفيت عوامل قدرت مانند استعدادهاي فكري و مقاومت و تحمل در برابر عوامل مزاحم اجراي قدرت در هدف‌گيري صحيح و انتخاب وسايل معقول‌تر براي بهره‌برداري از قدرت هم مي‌باشد. با اخلال به اين آگاهي‌ها نه تنها سرمايه قدرت به هدر خواهد رفت، بلكه در آن مواردي كه قدرت براي از بين بردن عوامل مزاحم و آگاه بكار مي‌رود، نتيجه معكوس بوجود مي‌آورد. اين آگاهي‌ها در بجريان انداختن شجاعت كه يكي از عالي‌ترين جلوه‌هاي قدرت است، از قرون و اعصار گذشته مورد توجه بوده است متنبي مي‌گويد: «الراي قبل شجاعه الشجعان هو اول و هي المحل الثاني و هما اذا اجتمعا لنفس مره بلغت من العلياء كل مكان لولا العقول لكان ادني ضيغم ادني الي شرف من الانسان»: 1- (راي و انديشه از نظر اهميت پيش از شجاعت شجاعان است. راي و انديشه در مرتبه‌ي اول و شجاعت در مرحله دوم است). 2- (هنگامي كه انديشه و آگاهي و شجاعت در يك فرد جمع شوند چنين فردي، گام به مرحله‌اي عالي از عظمت گذاشته است). 3- (اگر عقول در آدميان نبود، پست‌ترين شير به شرافت نزديكتر از انسان بود). درباره‌ي ضرورت آگاهي و دانائي به شرايط و احتياجات و تنوع قدرتها در محاوره‌اي از سقراط باليزيماخوس- مله زياس- نيكياس- لاخس- چنين مي‌خوانيم: لاخس- هنوز منظور ترا درست نمي‌فهمم. سقراط- خوب توجه كن، سئوال من عينا مثل اين است كه بپرسم سرعت چيست كه هم در دويدن وجود دارد، هم در نواختن موسيقي و هم در حرف زدن و هم در يادگرفتن و در بسياري از چيزهاي ديگر، خواه كار دست باشد، يا دهان يا كار فهم و فكر و عقل. مگر حقيقتا هم چنين نيست؟ لاخس- چرا. سقراط- اگر كسي از من بخواهد كه آنچه را كه در همه اين چيزها هست و سرعت ناميده مي‌شود، بيان كنم، بايد بگويم: سرعت قوه‌اي است كه در كوتاه‌ترين زمان، عمل بيشتري را انجام مي‌دهد، خواه اين قوه در دويدن باشد يا صدا يا هر چيز ديگر لاخس- البته اين جواب صحيحي است. سقراط- پس تو نيز سعي كن كه بهمين نحو شجاعت را توصيف كني و بگويي كه اين چه چيز است كه اگر در مقابل خوشي يا ناخوشي يا چيز ديگري قرار گرفته باشد، شجاعت ناميده مي‌شود؟ لاخس- بنظر من اگر بخواهم آن چيز را كه شجاعت نام دارد و وجه مشترك بين موارد مختلف است توصيف كنم، بايد بگويم اين يك نوع پايداري و استقامت روح است. سقراط- جواب همين است كه دادي، ولي البته مقصود تو كه هر پايداري نيست، زيرا شجاعت چيزي است عالي و قابل تمجيد. لاخس- مگر در اين هم ترديدي هست؟ سقراط- بنابراين پايداري كه از روي فهم باشد، منظور تو مي‌باشد، زيرا در اين صورت چيزي خواهد بود قابل تمجيد. سقراط- درباره استقامتي كه توام با فهم نباشد چه مي‌گويي؟ آيا اين يكي برخلاف نوع اول مضر و خطرناك نيست؟ لاخس- ظاهرا چنين است. سقراط- بگو ببينم تو كه نمي‌خواستي ادعا كني كه آنچه اينگونه زيان‌آور و خطرناك مي‌باشد، پسنديده و عالي است؟ لاخس- بهيچ وجه چنين نظري نداشتم. سقراط- بنابراين بايد اعتراف كني كه اينگونه پايداري شجاعت نيست. لاخس- همين طور است كه ميگويي. سقراط- پس بنا به گفته‌ي تو شجاعت استقامتي است كه از روي تعقل و فهم صورت گيرد و تو اين نوع استقامت را شجاعت ميداني؟ لاخس- ظاهر امر كه چنين است. عدم محاسبه آرماني درباره‌ي بهره برداري از قدرت‌ها هدر رفتن و نابودي اين سرمايه‌هاي الهي را به دنبال دارد خود پديده قدرت كه در دو قلمرو انسان و طبيعت گسترده است، حقيقتي است ناآگاه، از قدرت يك باد ناچيز كه تنها مي‌تواند برگ كوچكي را بحركت درآورد گرفته، تا انرژي‌هاي كلان اتمي، و از زور بازوي يك روستا بچه كه مي‌تواند دو بسته گندم را بدرود و روي دوشش نهاده به خرمنگاه ببرد گرفته تا انديشه‌ي جامعه‌ساز يك مصلح و مكتشف همه و همه قدرت‌هاي ناآگاهي هستند كه بهره‌برداري صحيح از آنها احتياج به هدف‌گيري عالي انساني دارد. متاسفانه بدانجهت كه شرط مزبور در بهره‌برداري از قدرت‌ها مورد اهميت قرار نمي‌گيرد، قسمت بسيار مهمي از قدرت‌ها براي خنثي كردن قدرت‌ها به جريان مي‌افتد. آن فرد يا جامعه‌اي كه انرژي مادي و فكري بكار مي‌اندازد، تا فرد يا جامعه ديگري را پايمال كند، باضافه اينكه قدرت عظيمي را مستهلك مي‌سازد، باعث هدر رفتن و سوختن قدرت مادي و فكري طرف مخاصم خود نيز مي‌باشد. چه شرمساري بالاتر از اينكه تاريخ بشري در هر دوره‌اي كوره‌هاي آتشيني را براي سوزاندن و خاكستر كردن قدرت‌ها بوجود مي‌آورد!! كدامين قدرت‌ها؟ قدرت‌هايي كه اگر مبدل به خاكستر نشده بودند، امروزه نه يك برهنه گرسنه‌اي وجود داشت و نه جهل و ناداني و نه حق‌كشي‌ها و كشتارهاي بيرحمانه در ميان انسان‌ها. باارزش‌ترين و پايدارترين و پيروزترين قدرت‌ها كه اميرالمومنين (ع) مي‌خواهد، كدام است؟ اكنون موقع آن فرا رسيده است كه براي پيدا كردن باارزش‌ترين و پايدارترين و پيروزترين قدرت‌ها در نظر اميرالمومنين (ع) بينديشيم اين سئوالات را دقت فرماييد: آيا آرماني‌ترين قدرتها (باارزشترين و پايدارترين و پيروزترين قدرتها) تنها بوجود آوردن دگرگوني در يك موجود عيني است؟ مثلا شكستن كلوخي با سنگ است و بس؟! آيا ويران كردن ساختماني است كه با صرف نيروهايي متنوع ساخته شده است؟! آيا بيل و كلنگ بدست گرفتن و بدون علت منتقل ساختن كوه البرز تدريجا به روي قله دماوند است؟! آيا قدرت آرماني عبارت از آگاهي بهمه چيز و بس؟ آيا اين قدرت عبارت است از حفظ موقعيت و موضع‌گيري در طبيعت و ميان انسان‌ها بدون كمترين محاسبه قانوني درباره‌ي آن؟ اگر اينها قدرت آرماني نيست، پس چيست آن قدرتي كه بتواند عوامل آسايش و اعتلاي بشري را بوجود بياورد؟ شكي نيست در اينكه روشن‌ترين مختصات قدرت عبارت است از ايجاد دگرگوني در موضوعاتي كه در برابر قدرت قرار گرفته است. در هر مورد كه اين مختص بدون هدف‌گيري عالي انساني بجريان بيافتد، (باستثناي مفيديت‌هاي طبيعي ناخودآگاه، مانند آتش فشاني كوهي كه صخره‌ها را بشكافد و چشمه‌سارهاي مفيد به جريان بيافتد) باضافه مستهلك شدن بي‌فايده‌ي قدرت‌ها، دگرگوني‌هاي ايجاد شده كمترين ارزش را دارا نمي‌باشد. و از نظر پايداري و پيروزي، بستگي باين دارد كه ميدان فعاليت آن قدرت خالي از قدرتهاي قوي‌تر باشد. قدرتي كه اميرالمومنين عليه‌السلام منظور مي‌دارد، عبارتست از آن نيرو و استقامت روحي كه پس از آگاهي كامل به هدف عالي حيات، در سود انسانها مورد بهره‌برداري قرار بگيرد، نه عامل ايجاد دگرگوني بي‌هدف و از بين بردن قدرت متقابل كه خود يكي از سرمايه‌هاي بشري است. دلايل و شواهد قطعي نشان مي‌دهد كه همه شئون و زندگي اميرالمومنين (ع) از اين قدرت آرماني در عالي‌ترين درجه برخوردار بوده، قدرت را براي انسان‌سازي نه انسان‌كشي بكار برده است. *** «هذا ماء اجن و لقمه يغص بها آكلها» (اين زمامداري مانند آبي كثيف است كه با مشقت بياشامند و چونان لقمه ناگوار است كه با خوردنش به غصه و اندوه گرفتار شوند). عالي‌ترين تشبيه درباره رياست مطرب عشق اين زند وقت سماع بندگي بند و خداوندي صداع مولوي تاكنون علت اين مسئله روشن نشده است، كه چرا صاحبنظران و روشنفكران جوامع انساني درباره توبيخ و ممنوعيت بردگي سخن‌ها گفته، داد و فريادها براه انداخته‌اند، ولي درباره عشاق رياست كه شايسته دلسوزي بيشتري هستند، سخني قاطعانه نگفته، ممنوعيت آن را اعلان ننموده‌اند. براستي آيا عشق به رياست مي‌تواند با عشق به شخصيت سازگار باشد؟ يعني آيا مي‌توان هم به من انساني عشق ورزيد و هم عاشق رياست بود؟! اگر اين مطلب را بپذيريم كه انسان رياست پرست، اسير يكي از مختصات خود طبيعي است كه مفهومي جز من از همه برترم ندارد، تصديق خواهيم كرد كه اين گروه به دلسوزي بيشتر از بردگان استحقاق دارند. اين حقيقت شبيه به آن است كه يكي از انسان‌شناسان دوران جديد گفته است كه: اگر يكصدم اشكي كه به حال گرسنگان و برهنگان ريخته مي‌شود، به حال ارواح گرسنه و خالي از غذاهاي اصول انساني ريخته شود، همه گرسنگان سير و برهنگان پوشيده مي‌شوند و ارواح گرسنه هم از حيوانيت به درجه انسانيت ارتقاء مي‌يابند. اين تشبيهات و مباحث همه و همه مربوط به رياست معمولي است كه يكي از مختصات خود طبيعي مي‌باشد، نه مديريت انسان‌ها بعنوان شخصي امين كه امتياز را امانتي تلقي كرده بحكم من انساني خود را موظف به اداي آن امانت الهي مي‌بيند. نخستين سرمايه‌اي را كه رياست پرستان معمولي از دست مي‌دهند، قدرت روياروي قرار گرفتن با خويشتن مي‌باشد و به قول مولوي: ماننده ستوران در وقت آب خوردن چون عكس خويش ديديم از خويشتن رميديم مولوي در شان رياست پرستان معمولي مي‌گويد: بنده باش و بر زمين رو چون سمند           چون جنازه نه كه بر گردن نهند جمله را حمال خود خواهد كفور          بار مردم گشته چون اهل قبور بر جنازه هر كه را بيني به خواب          فارس منصب شود عالي ركاب زانكه آن تابوت بر خلق است بار          بار بر خلقان نهادند اين كبار بار خود بر كس منه بر خويش نه          سروري را كم طلب درويش به مركب اعناق مردم را مپاي          تا نيايد نقرست اندر دو پاي و آخرين نقدينه‌اي كه از دست اين بردگان خندان بدر مي‌رود، كيمياي وجود آنان است كه مي‌توانستند مس وجود خود را بقول گذشتگان مبدل به طلا نمايند: هنگام تنگدستي در عيش كوش و مستي             كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را (حافظ) *** «و مجتني الثمره لغير وقت ايناعها كالزارع بغير ارضه» (كسي كه دست به چيدن ميوه نارس ببرد، چونان كشاوز است كه در غير زمين خود بكارد). ساده لوحان نتايج را پيش از سپري كردن مقدمات مي‌خواهند باغباني كه در اول بهار سبد را برداشته براي چيدن ميوه سيب كه پس از شش ماه مثلا خواهد رسيد، بباغ ميرود آگاهي‌هاي مربوط به سيب و فصل رسيدن آن، يا او را از راه برميگرداند، و يا سبد خود را با سيب‌هاي خيالي پر ميكند، و يا خنده عقلا او را به بيماري رواني دچار مي‌سازد. و اگر تعقل و انديشه‌ي خود را در راه اين بيهوده‌گرايي از دست ندهد جز تاسف براي از دست رفتن و تلف شدن وقت ميوه‌اي نخواهد چيد. قانون علت و معلول و ديگر روابط ميان رويدادها، براي هر نتيجه‌اي مقدمه يا مقدماتي را ضروري ساخته است. توقع معلول بدون علت، توقع مختل شدن قوانين هستي را در بر دارد. شتابزدگي آدمي در رسيدن به نتايج و هدف‌ها باضافه اينكه وصول به آنها را امكان‌پذير نمي‌سازد، اغلب موجبات نوميدي و سستي و خطاهاي ديگري را در سنجش و ارزيابي پديده‌ها و واقعيات فراهم مي‌آورد. گاهي بعضي از معلول‌ها و نتايج با سرعتي بيشتر از حد معمولي به وجود مي‌آيد، ساده‌لوحان گمان مي‌برند هر معلول و نتيجه‌اي داراي انعطافي است كه مي‌توان آن را از حلقه‌هاي زنجيري علل و مقدمات بريده در موقعيت دلخواه قرار داد! اينان نمي‌دانند كه نسبيت موضع‌گيري انسان‌ها در مقابل علل و معلولات و همچنين امكان وجود عللي كه مخفيانه در سرعت بوجود آمدن معلولات و نتايج از طرف ديگر، موثر مي‌باشند، استثنايي در قانون عليت وارد نمي‌سازد. اما تطبيق جمله فوق به موقعيت اميرالمومنين عليه‌السلام، كاملا روشن است، زيرا خوش‌بيني مردم بيكديگر، از يكطرف و شايع ساختن رضايت اميرالمومنين عليه‌السلام به جريانات پس از وفات پيامبر كه تا اواخر خلافت عثمان ادامه داشت، از طرف ديگر، مردم را از آمادگي پذيرش حكومت آن حضرت محروم ساخته بود. بهمين جهت بوده است كه اقدام او به گرفتن حكومت، مانند چيدن ميوه نارس و كاشتن در زمين ديگران بوده است، زيرا تنها خطاهاي آشكار دوران عثمان بود كه نياز قطعي مردم به زمامداري اميرالمومنين عليه‌السلام آشكار ساخت. گسترش رفتار و انديشه‌ي گذشتگان در فضاي اجتماع درباره حكومت، همان زمين ديگري بود كه دانه‌هاي حكومت علي (ع) نمي‌توانست در آن پاشيده شود و نمو كند.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 552-549 بنا بر آنچه روايت شده است علّت ايراد اين خطبه اين بود كه چون جريان بيعت در سقيفه بنى ساعده به نفع ابو بكر پايان يافت، ابو سفيان تصميم گرفت كه ميان مسلمين جنگى به راه اندازد تا عدّه اى به دست عده اى كشته شوند و دين از ميان برود، بنا بر اين نزد عبّاس رفت و به او گفت: اى ابو الفضل مردم با بيعتشان كار خلافت را از بنى هاشم دور كردند و آن را در قبيله بنى تميم قرار دادند و فرداست كه اين مرد تندخو و خشن از طايفه بنى عدى بر ما حكمرانى كند، برخيز تا نزد على برويم و با او براى خلافت بيعت كنيم. تو عموى پيامبر خدايى و من در ميان قريش مردى هستم كه سخنم پذيرفته است، اگر اطرافيان خليفه مانع ما شوند با آنها جنگ كرده و آنها را مى كشيم. با اين تصميم نزد على (ع) آمدند و ابو سفيان به آن حضرت گفت: اى ابا الحسن از امر خلافت غافل مباش آيا ما بايد تابع طايفه پست بنى تميم باشيم امام (ع) نيّت ابو سفيان را مى دانست كه اين سخن را براى حمايت از دين نمى گويد، بلكه به دليل فساد باطن براى از بين بردن دين اين سخن را مى گويد: آن گاه امام (ع) در پاسخ ابو سفيان اين كلام را ايراد فرمود:  فرموده است: «شقّوا امواج الفتن بسفن النّجاه»،  امام (ع) فتنه را به درياى متلاطم تشبيه فرمود و بدان خاطر لفظ امواج را براى آن استعاره آورده است و اين جمله را كنايه از بپا خاستن فتنه دانسته است.  وجه مشابهت روشن است، زيرا دريا و فتنه به هنگام هجوم موج موجب هلاكت فرو روندگان در آنها مى شوند. كشتى نجات را براى هر وسيله نجات بخش مانند كناره گيرى، چاره انديشى مفيد و صبر استعاره آورده است. و وجه مشابهت اين است كه همه اينها سبب نجات از فتنه اند، زيرا هر يك از راههاى ياد شده راهى براى نجات از گرداب فتنه و هلاكت است، همچنان كه كشتى وسيله نجات از امواج درياست.  فرموده است: «عرّجوا عن طريق المنافرة»،  اين كلام امام (ع) دستورى است براى كناره گيرى از راه تفرقه به راه آرامش و سلامت و آنچه سبب آرامش فتنه مى شود. همچنين سخن آن حضرت كه فرمود: وضعوا تيجان المفاخرة، فرمان ديگرى است براى خلاصى از فتنه و آن رها ساختن فخر فروشى است، زيرا افتخار كردن از چيزهايى است كه موجب برانگيختن كينه و دشمنى و سبب بر پا شدن فتنه مى شود. از بزرگترين چيزهايى كه صاحبان دنيا در نهايت مفاخره به آن مى رسند تاج بر سر نهادن است و نسب شريف و پدر و مادر مشهور داشتن و ثروت خانوادگى، همه اينها اسباب افتخارات دنيايى است. و منشأ آن مشابهتى است كه ميان اسباب افتخار و تيجان مى باشد. پس امام (ع) لفظ تيجان را براى آن اسباب استعاره آورده و به كنار گذاشتن آنها دستور فرموده است.  فرموده است: «افلج من نهض بجناح او استسلم فاراح»،  پس از آن كه امام (ع) عبّاس و ابو سفيان را از فتنه نهى مى كند و توضيح مى دهد كه تفرقه و فخر فروشى راههاى پسنديده اى نيست ادامه مى دهد و اشاره مى كند كه متصدى امر خلافت چگونه بايد باشد و چگونه از مشكلات رهايى مى يابد، سپس موفقيت و پيروزى را براى كسى مى داند كه يار و ياور داشته باشد و به همين لحاظ «جناح» را براى اعوان و انصار استعاره مى آورد. وجه شباهت در اين عبارت روشن است همچنان كه بال وسيله قدرت و توانايى بر پرواز و به مقصود رسيدن مى شود اعوان و انصار براى دست زدن و قيام به جنگ و حركت در ميدان لازم است. به همين دليل لفظ جناح براى يار و ياور استعاره آورده شده و براى كسى كه يار و ياور ندارد كناره گيرى وسيله نجات او ذكر شده است. زيرا قيام با ياور يا كناره گيرى بدون يار و ياور نوعى رستگارى است. در اين كلام امام (ع) كمى ياوران خود را به اطّلاع مردم مى رساند و معناى ضمنى سخن حضرت در پاسخ عبّاس و ابو سفيان اين است كه راهى كه شما پيشنهاد مى كنيد راه درستى نيست كه شخص عاقل در امر خلافت پيش گيرد، چون يا بايد قيام كننده يار و ياورى داشته باشد كه تا به مقصود برسد و يا اگر ندارد كناره گيرى كند و خود را از رنج بى حاصل نجات دهد [چون براى امام راه اوّل مقدور نبوده راه دوم را برگزيده است].  فرموده است: «ماء اجن و لقمة يغصّ بها اكلها»، اين سخن امام (ع) نوعى تذكّر است به اين كه خواسته هاى دنيوى هر چند بزرگ باشد به تيرگى و تغيير و نقص آميخته است، و اشاره به اين است كه امر خلافت در آن زمان مشكلاتى در بر داشته است. تشبيه خلافت به آب گنديده و لقمه گلوگير روشن است زيرا مدار زندگى بر آب و غذاست و مسأله خلافت (وقتى مقصود از آن دنيا باشد) از بزرگترين اسباب دنيوى است و به آب و غذا مشابهت پيدا مى كند و در اين صورت آب و غذا را استعاره آورده و كنايه از چيزهايى دانسته است كه طالبان دنيا از خلافت مى خواهند، و چون آب گنديده و لقمه گلوگير مقصود آب و غذاى مطبوع را نقض مى كند موجب تنفّر نفس از پذيرفتن آنها مى شود و چون خلافت موجب درگيرى و رقابت و نزاع بين مسلمين بوده و بى دوام و از بين رفتنى است و به همين دلايل موجب تنفّر و عدم لذّت مى شده و امام (ع) آب گنديده و لقمه گلوگير را كنايه از خلافت دانسته تا جوشش بنى هاشم را كه معتقد به قيام براى به دست آوردن خلافت بوده اند فرو نشاند، مانند اين است كه امام (ع)  فرموده اند: «هَذَا مَاءٌ آجِنٌ وَ لُقْمَةٌ يَغَصّ»، خلافت لقمه اى است گلوگير و جرعه اى است ناگوار.»  فرموده است: «و مجتنى الثّمرة لغير وقت ايناعها كالزّارع بغير ارضه»، امام (ع) با اين سخن توجّه مى دهد كه اكنون وقت مطالبه خلافت به دليل نداشتن يار و ياور و غيره نيست و خواستار خلافت در چنين موقعيّتى را كنايه از ميوه چينى دانسته است كه در غير فصل ميوه مى چيند، زيرا ميان ميوه چين و خواستار خلافت لذّت مشتركى است. سپس آن را كه در غير فصل ميوه مى چيند به زارعى تشبيه كرده است كه در زمين ديگران زراعت مى كند و وجه شباهت در هر دو مورد نداشتن سود است، زيرا زارعى كه در زمين غير زراعت مى كند بيم آن است كه مانع تصرّف او شوند و تلاش او بيهوده شود و از كارش سود نبرد، و همين طور كسى كه در غير فصل ميوه مى چيند سودى از آن نمى برد. خواهان خلافت در آن شرايط مانند عمل اين دو كس است و نفعى از تلاش خود نمى برد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 135 و من كلام له عليه السّلام لما قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:و خاطبه العباس و ابو سفيان بن حرب فى ان يبايعا له بالخلافة و هو الخامس من المختار فى باب الخطب. و رواه في البحار من مناقب ابن الجوزي بأدنى اختلاف تطّلع عليه: أيّها النّاس شقّوا أمواج الفتن بسفن النّجاة، و عرّجوا عن طريق المنافرة، وضعوا تيجان المفاخرة، أفلح من نهض بجناح، أو استسلم فأراح، ماء آجن و لقمة يغصّ بها آكلها، و مجتني الثّمرة لغير وقت إيناعها كالزّارع بغير أرضه،اللغة:(عرّجوا) أى انحرفوا و اعدلوا يقال: عرجت عنه عدلت عنه و تركته و (تيجان) جمع تاج و هو الاكليل و (فاخره) مفاخرة و فخارا عارضه بالفخر، قال الشّارح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 136 المعتزلي: المفاخرة هو أن يذكر كلّ من الرّجلين فضائله و مفاخره ثم يتحاكما إلى ثالث و (الماء الاجن) المتغيّر الطعم و اللّون و (غصص) بالكسر و الفتح و يغصّ بالفتح و هو غاصّ و (جنيت الثّمرة) و اجتنيتها و (ينعت) الثّمار من باب ضرب و منع أدركت.الاعراب:ماء آجن مرفوع على الابتداء و الخبر محذوف و هو ما صرّح به في رواية ابن الجوزي أي أجدر بالعاقل اه، أو خبر محذوف المبتدأ أى ما تدعوني إليه ماء آجن و مجتنى الثّمر مبتدأ و كالزّارع خبره.المعنى:اعلم أنّه قال الشّارح المعتزلي: لمّا قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اشتغل عليّ عليه السّلام بغسله و دفنه و بويع أبو بكر خلا «1» الزّبير و أبو سفيان و جماعة من المهاجرين بعبّاس و عليّ عليه السّلام لاجالة الرأى و تكلموا بكلام يقتضي الاستنهاض و التّهييج، فقال العبّاس رضي اللّه عنه، قد سمعنا قولكم فلا لقلة نستعين بكم و لا لظنّة نترك آرائكم فامهلونا نراجع الفكر فان لم يكن لنا من الاثم مخرج يصرّ «2» بنا و بهم الحقّ صرير الجدجد و نبسط إلى المجد أكفّا لا نقبضها أو يبلغ بالمدى، و إن تكن الاخرى فلا لقلة في العدد و لا لوهن في الأيد و اللّه لو لا أن الاسلام قيّد الفتك لتدكدكت جنادل صخر يسمع اصطكاكها من المحلّ العلى، فحلّ عليه السّلام حبوته  «3» و قال: الصّبر حلم و التّقوى دين و الحجّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الطريق الصّراط، أيّها النّاس شقّوا أمواج الفتن الخطبة، ثمّ نهض إلى منزله و افترق القوم.و قال البحراني روى أنّه لمّا تمّ في سقيفة بني ساعدة لأبي بكر أمر البيعة أراد أبو سفيان بن حرب أن يوقع الحرب بين المسلمين ليقتل بعضهم بعضا فيكون ذلك دمارا للدّين فمضى إلى العبّاس فقال له: يا أبا الفضل إنّ هؤلاء القوم قد ذهبوا بهذا الأمر من بني هاشم و جعلوه في بني تيم، و إنّه ليحكم فينا غدا هذا الفظّ الغليظ من بني عدي فقم بنا حتّى ندخل على عليّ عليه السّلام و نبايعه بالخلافة و أنت عمّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أنا رجل مقبول القول في قريش، فإن دافعونا عن ذلك قاتلناهم و قتلناهم، فأتيا أمير المؤمنين عليه السّلام فقال له أبو سفيان: يا أبا الحسن لا تغافل عن هذا الأمر متى كنّا لتيم الارذال و كان عليه السّلام يعلم من حاله أنّه لا يقول ذلك عصبة للدّين بل للفساد الذي زواه في نفسه فأجابه عليه السّلام بقوله:______________________________ (1) من الخلوة. (2) صر صريرا صاح و صوت ق. (3) و احنبى بالثوب اشتمل او جمع بين ظهره و ساقيه بعمامة و نحوها و الاسم الحبوة و يضم، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 138 استعاره بالكنايه (أيّها النّاس شقّوا أمواج الفتن بسفن النّجاة) شبّه الفتن بالبحر المتلاطم في كون كلّ منهما سبب هلاك الخائضين فيها، و قرن ذلك بالأمواج التي هي من لوازم البحر و كنّى بها عن هيجان الفتنة و ثورانها، و أتبعها بذكر سفينة النّجاة التي هى من ملايمات البحر، و لمّا كانت السّفن الحقيقة تنجي من أمواج البحر استعارها لكل ما يحصل به الخلاص من الفتن و وجه المشابهة كون كل منهما وسيلة إلى السّلامة (و عرّجوا) أى انحرفوا و اعدلوا (عن طريق المنافرة) إلى المتاركة و المسالمة استعاره (و ضعوا تيجان المفاخرة) لما كان التّاج ممّا يعظم به قدر الانسان و هو أعظم ما يفتخر به استعاره لما كانوا يتعظمون به و يفتخرون و أمرهم بوضعه مريدا بذلك ترك التّفاخر الموجب لانبعاث الفتنة و هيجان العصبيّة، و لمّا أمر عليه السّلام بالعدول عن النّفار و الافتخار أشار إلى ما ينبغي أن يكون الانسان عليه في تلك الحالة التي هاجت فيها الفتن و عظمت فيها المحن بقوله: (أفلح من نهض بجناح أو استسلم فاراح) يعني أن الفلاح في تلك الحال بأحد الأمرين:أحدهما النّهوص إلى الأمر و مطالبة الحقّ بوجود النّاصر و المعين اللذين هما بمنزلة الجناح للطير في كونها واسطة الظفر بالمطلوب و الفوز بالمقصود.و ثانيهما التسليم و الانقياد و التّرك و السّلامة لمن لم يكن له جناح النجاح فيستسلم و ينقاد فيريح نفسه من تعب الطلب.ثمّ تشبيه أشار عليه السّلام إلى أنّ ما كانوا يدعون إليه و يحملونه عليه (ماء آجن) يتغيّر اللون و الطعم (و لقمة يغص بها) أى بأكلها (آكلها) أى ينشب في حلق آكلها و يكون غاصّا لا يمكنه إساغتها، و تشبيه الخلافة في تلك الحالة بهما إشارة إلى نفرة النّفس عنها و عدم التذاذها بها مع وجود المنافسة التي كانت فيها، فهي في تلك الحال كانت لقمة منغصة و جرعة لا يسيغها شاربها و قد ذكر شارحو كلامه في هذا المقام وجوها أخر و ما ذكرناه أظهر، ثمّ إنّ هذا كله على جعل ماء آجن خبرا لمبتدأ محذوف على ما اشرنا إليه و أمّا على تقدير جعله مبتدأ حذف خبره مطابقا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 139 لما صرّح به في رواية ابن الجوزي التي تأتي في التّكملة الآتية، فالغرض أنّ التّحمل على المذلة و الصّبر على الشدّة أولى مع حسن العاقبة و أحسن من ارتكاب أمر يوجب اشتداد البليّة و سوء العاقبة.ثمّ أخذ في الاعتذار عن الامساك و ترك المنازعة بقوله عليه السّلام: (و مجتني الثمرة لغير وقت إيناعها كالزّارع بغير أرضه) يعني من اجتنى الثمرة قبل أن تدرك لا ينتفع بها كما لا ينتفع الزّارع بغير أرضه من زرعه لعدم قدرته على الاقامة في محلّ زراعته و عدم امكان سعيه في إصلاحها بسقيها و حراستها و جبايتها و نحوها، و المقصود أنّ هذا الوقت ليس وقت طلب هذا الأمر و لا يسوغ لي المطالبة إمّا لعدم النّاصر أو لغير ذلك.و قال المحدّث المجلسي طاب رمسه: تشبيه [و مجتني الثمرة لغير وقت إيناعها كالزّارع بغير أرضه ] و لعلّه شبّه عليه السّلام طلبه في هذا الوقت بمن يجتنى ثمرته مع عدم ايناعها، و شبّه اختيار الملعون الخلافة بمن زرع في غير أرضه فيفيد ما تقدّم أي عدم الانتفاع مع كمال التّشبيه في الفقرتين.الترجمة:از جمله كلام آن حضرتست در حينى كه پيغمبر خدا صلوات اللّه عليه و آله از دنيا احتجاب فرمود و خطاب نمودند به آن حضرت عباس بن عبد المطلب و أبو سفيان بن حرب در آنكه بيعت نمايند باو بخلافت، پس فرمود در جواب ايشان:اى مردمان بشكافيد موجهاى فتنه ها را كه در تلاطم مانند بحار زخّار است بكشتيهاى راستكارى، و منحرف بشويد و عدول نمائيد از راه مخالفت بسوى استكانت و سلامت، و بگذاريد از سرها تاجهاى مكابرت و مفاخرت را، راستكار كرديد كسى كه برخاست بجناح اعوان و انصار يا اطاعت نمود و نفس خود را راحت كرد، چيزى كه مرا بسوى آن دعوت مى كنيد از عقد بيعت همچو آبى است گنديده، و مانند لقمه ايست كه بسبب خوردن آن گلو گير مى شود خوردنده آن، و چيننده ميوه در غير وقت رسيدن آن بمنزله كسى است كه زراعت كننده است در غير زمين خود.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص101 سخن على عليه السلام پس از رحلت رسول خدا (ص) و هنگامى كه عباس عموى پيامبر (ص) و ابو سفيان بن حرب با آن حضرت گفتگو و پيشنهاد بيعت كردند. اختلاف رأى در خلافت پس از رحلت پيامبر (ص:( هنگامى كه پيامبر (ص) رحلت فرمود و على عليه السلام به غسل و دفن آن حضرت مشغول بود با ابو بكر به خلافت بيعت شد. در اين هنگام زبير و ابو سفيان و گروهى از مهاجران با عباس و على (ع) براى تبادل نظر و گفتگو خلوت كردند. آنان سخنانى گفتند كه لازمه آن تهييج مردم و قيام بود. عباس، كه خدايش از او خشنود باد، گفت: سخنان شما را شنيديم و چنين نيست كه به سبب اندك بودن ياران خود از شما يارى بخواهيم و چنين هم نيست كه به سبب بدگمانى آراى شما را رها كنيم ما را مهلت دهيد تا بينديشيم، اگر براى ما راه بيرون شدن از گناه فراهم شد، حق ميان ما و ايشان بانگ بر خواهد داشت، بانگى چون زمين سخت و دشوار، و در آن صورت دستهايى را براى رسيدن به مجد و بزرگى فرا خواهيم گشود كه تا رسيدن به هدف آنها را جمع نخواهيم كرد، و اگر چنان باشد كه به گناه در افتيم خوددارى خواهيم كرد و اين خوددارى هم به سبب كمى شمار و كمى قدرت نخواهد بود. به خدا سوگند اگر نه اين است كه اسلام مانع از هر گونه غافلگيرى است، چنان سنگهاى بزرگ را بر هم فرو مى ريختم كه صداى برخورد و ريزش آن از جايگاههاى بلند به گوش رسد. در اين هنگام على (ع) كه جامه بر خود پيچيده بود، آنرا گشود و چنين فرمود: صبر اصل بردبارى است و پرهيزگارى دين است و محمد (صلی الله علیه وآله) حجت است و راه راه راست و مستقيم است، اى مردم امواج فتنه ها را با كشتيهاى نجات بشكافيد... تا آخر خطبه، سپس برخاست و به خانه خويش رفت و مردم پراكنده شدند. براء بن عازب مى گويد: همواره دوستدار بنى هاشم بودم و چون پيامبر (ص) رحلت فرمود، ترسيدم كه قريش با همدستى يكديگر خلافت را از آنان بربايند، و نوعى نگرانى اشخاص شتابزده در خود احساس مى كردم و در اندرون و دل خويش اندوهى بزرگ از مرگ رسول خدا داشتم. در آن هنگام پيش بنى هاشم كه درون حجره و كنار جسد مطهر بودند آمد و شد مى كردم و چهره سران قريش را هم زير نظر داشتم. در همين حال متوجه شدم كه عمر و ابو بكر نيستند، و كسى گفت: آنان در سقيفه بنى ساعده اند و كس ديگرى گفت: با ابو بكر بيعت شد، چيزى نگذشت كه ديدم همراه عمر و ابو عبيدة و گروهى از اصحاب سقيفه كه ازارهاى صنعانى بر تن داشتند آمدند و آنان بر هيچكس نمى گذشتند مگر اينكه او را مى گفتند و دستش را مى كشيدند و بر دست ابو بكر مى نهادند كه بيعت كند و نسبت به همگان چه مى خواستند و چه نمى خواستند چنين مى كردند. عقل از سرم پريد و دوان دوان بيرون آمدم و خود را به بنى هاشم و بر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص102 در خانه رساندم. در بسته بود، محكم به آن كوفتم و گفتم: مردم با ابو بكر بن ابى قحافه بيعت كردند. عباس خطاب به ديگران گفت: تا پايان روزگار خاك نثارتان باد. همانا من به شما فرمان دادم كه چكار كنيد و شما از دستور من سرپيچى كرديد. من به فكر چاره افتادم و اندوه درون را فرو خوردم، و شبانه مقداد و سلمان و ابو ذر و عبادة بن صامت و ابو الهيثم بن التيهان و حذيفه و عمار را ديدم، و آنان مى خواستند خلافت را به شورايى مركب از مهاجران برگردانند. اين خبر به ابو بكر و عمر رسيد، آن دو به ابو عبيدة بن جراح و مغيرة بن شعبه پيام فرستادند و پرسيدند: رأى و چاره چيست مغيره گفت: راى درست اين است كه هر چه زودتر عباس را ببينيد و براى او و فرزندانش در اين كار بهره يى قرار دهيد، تا به اين ترتيب آنان از هوادارى على بن ابى طالب دست بردارند. ابو بكر و عمر و مغيره حركت كردند و شبانه، در شب دوم رحلت پيامبر (ص) به خانه عباس رفتند. ابو بكر نخست حمد و ثناى خداوند را بر زبان آورد و سپس چنين گفت: همانا خداوند محمد (ص) را براى شما به پيامبرى مبعوث فرمود و او را ولى مومنان قرار داد و خداوند بر آنان منت نهاد و پيامبر ميان ايشان بود تا آنگاه كه خداوند براى محمد آنچه را در پيشگاه خود بود برگزيد و كارهاى مردم را به مردم وا گذشت تا آنكه با اتفاق و بدون اختلافى كسى را براى خود بر گزينند. آنان مرا به عنوان حاكم بر خود و رعايت كننده امور خويش برگزيدند و من هم آنرا بر عهده گرفتم، و به يارى و عنايت خداوند در اين مورد از هيچگونه سستى و سرگردانى نگران نيستم و بيمى هم ندارم و فقط از خداوند توفيق عمل مى جويم بر او توكل مى كنم و به سوى او باز مى گردم، ولى به من خبر مى رسد كه برخى در اين موضوع بر خلاف عموم مسلمانان سخن مى گويند و شما را پناهگاه خود و دستاويز خويش قرار مى دهند و شما حصار استوار و مايه اتكاى آنانيد. اكنون مناسب است كه شما در بيعتى در آييد كه مردم در آمده اند يا آنكه آنان را از انحراف برگردانيد، و ما اينك به حضور تو آمده ايم و مى خواهيم براى تو در اين كار بهره و نصيبى قرار دهيم و براى فرزندانت پس از تو نيز بهره يى قرار دهيم، زيرا تو عموى پيامبرى و مردم قدر و منزلت تو و خاندانت را مى شناسند و با وجود اين در مورد خلافت از شما و تمام افراد بنى هاشم عدول كرده اند و اين موضوع مسلم است كه پيامبر (ص) از ما و شماست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص103 در اين هنگام عمر سخن ابو بكر را بريد و به شيوه خود با خشونت و تهديد سخن گفت و كار را دشوار ساخت و گفت: به خدا سوگند همينگونه است، وانگهى ما براى نيازى پيش شما نيامده ايم، ولى خوش نداشتيم كه در مورد آنچه مسلمانان بر آن اتفاق كرده اند از سوى شما اعتراض باشد و گرفتارى آن به شما و ايشان برگردد و اينك در مورد آنچه به خير شما و عموم مخالفان است بينديشيد و سكوت كرد. در اين هنگام عباس پس از حمد و ثناى خداوند چنين گفت: همانگونه كه تو گفتى، خداوند متعال محمد (ص) را به پيامبرى برانگيخت و او را ولى مومنان قرار داد، و خداوند با وجود او بر امتش منت گزارد و سرانجام براى او آنچه را در پيشگاه اوست برگزيد و مردم را آزاد گذاشت تا براى خود كسى را برگزينند، به شرط آنكه به حق انتخاب كنند و گرفتار هوى و هوس نشوند. اينك اگر تو به مكانت خويش از رسول خدا طالب خلافتى، حق ما را گرفته اى و اگر به رأى مومنان متكى هستى ما هم از ايشانيم و ما در مورد خلافت شما هيچ كارى انجام نداده ايم، نه براى آن كار آبى آورده ايم و نه بساطى گسترده ايم، و اگر تصور مى كنى خلافت براى تو به خواسته گروهى از مومنين واجب شده است، در صورتى كه ما آنرا خوش نداشته باشيم ديگر براى تو وجوبى نخواهد بود، و از سوى ديگر اين دو گفتار تو چه اندازه با يكديگر فاصله دارد كه از يك سو مى گويى آنان به تو اظهار تمايل كرده اند و از يك سو مى گويى آنان در اين باره طعن مى زنند. اما آنچه مى خواهى به ما بدهى اگر حق خود تو مى باشد و مى خواهى آنرا به ما عطا كنى براى خودت نگهدار و اگر حق مومنان است ترا نشايد كه در آن باره حكم كنى، و اگر حق خود ماست ما به اين راضى نخواهيم بود كه بخشى از آن را بگيريم و بخشى را به تو واگذار كنيم و اين سخن را به اين جهت نمى گويم كه بخواهيم ترا از كارى كه در آن در آمده اى بر كنار سازم، ولى دليل و حجت را بايد گفت و بيان كرد.اما اين گفتارت كه مى گويى رسول خدا (ص) از ما و شماست، فراموش مكن كه رسول خدا از همان درختى است كه ما شاخه هاى آنيم و حال آنكه شما همسايگان آن درختيد. و اما سخن تو اى عمر كه از شورش مردم بر ما مى ترسى اين كارى است كه در اين مورد از آغاز خودتان شروع كرديد ما از خداوند يارى مى جوييم و از او بايد يارى خواست. و چون مهاجران بر بيعت با ابو بكر اجتماعى كردند، ابو سفيان آمد و مى گفت: به خدا سوگند خروش و هياهويى مى بينم كه چيزى جز خون آنرا خاموش نمى كند، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص104 اى فرزندان عبد مناف، به چه مناسبت ابو بكر عهده دار فرمانروايى بر شما باشد آن دو مستضعف، آن دو درمانده كجايند و مقصودش على (ع) و عباس بود. [و گفت ]: شأن خلافت نيست كه در كوچكترين خاندان قريش باشد. سپس به على عليه السلام گفت: دست بگشاى تا با تو بيعت كنم و به خدا سوگند اگر بخواهى مدينه را براى جنگ با ابو فضيل-  يعنى ابو بكر-  انباشته از سواران و پيادگان مى كنم. على عليه السلام از اين كار به شدت روى برگرداند و تقاضاى ابو سفيان را رد كرد، و چون ابو سفيان از او نااميد شد برخاست و رفت و اين دو بيت متلمس را خواند: «چيزى جز دو چيز خوار و زبون، كه خر و ميخ طويله اش باشد، بر ستمى كه بر آنان شود پايدار نمى ماند، آن يك با قطعه ريسمانى در پستى فرو بسته است و اين يك را بر سرش مى كوبند و هيچكس برايش مرثيه يى نمى سرايد.» روزى كه ابو بكر عهده دار خلافت شد به ابو قحافه گفتند: پسرت عهده دار كار خلافت شد. او اين آيه را تلاوت كرد: «بگو بار خدايا، اى پادشاه ملك هستى هر كه را خواهى عزت ملك و سلطنت بخشى و آنرا از هر كه بخواهى باز مى گيرى.» سپس پرسيد: چرا او را بر خود خليفه ساختند گفتند: به سبب سن او. گفت: من از او به سال بزرگترم. ابو سفيان در كارى با ابو بكر منازعه كرد و ابو بكر با او درشت سخن گفت.  ابو قحافه به ابو بكر گفت: پسر جان آيا با ابو سفيان كه شيخ و پير مرد مكه است چنين سخن مى گويى ابو بكر گفت: خداوند با اسلام خاندانهايى را بر كشيده و خاندانهايى را پست فرموده است، واى پدر جان از خاندانهايى كه بركشيده خاندان تو است و از خاندانهايى كه پست فرموده خاندان ابو سفيان است.  
بخش ۲ : شجاعت امام علی علیه السلام [منبع]

خُلقه و علمه :
فَإِنْ أَقُلْ يَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْكِ وَ إِنْ أَسْكُتْ يَقُولُوا جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ! هَيْهَاتَ، بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي، وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ، بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَى مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لَاضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الْأَرْشِيَةِ فِي الطَّوِيِّ الْبَعِيدَة.

جَزِعَ : ترسيد. 
هَيْهات : دور است، مقصود نفى توهمى است كه برخى از سكوت آن حضرت مى كردند و سكوتش را علامت ترس از مرگ مى پنداشتند. 
بَعْدَ اللَتَيَّا وَ الّتِى : بعد از آن همه شدائد بزرگ و كوچك. 
انْدَمَجْتُ : راسخ و محكم شدم. 
الأرْشِيَة : جمع «رشاء»، طنابها. 
الطَوِىّ : چاهها. 
البَعِيدَة : عميق. 
هَيهات : دور و بعيد است 
إندَمَجَت : پيچيده و پوشانده شده ام 
مَكنون : چيز پنهانى 
لَو بُحتُ : اگر آشكار كنم 
أرشِيَة : ريسمانها، جمع رشا 
طَوِىّ : چاهها 
۲. فلسفه سكوت 
در شرايطى قرار دارم كه اگر سخن بگويم، مى گويند بر حكومت حريص است، و اگر خاموش باشم، مى گويند: از مرگ مى ترسيد.
هرگز، من و ترس از مرگ! پس از آن همه جنگ ها و حوادث ناگوار. سوگند به خدا، انس و علاقه فرزند ابى طالب به مرگ در راه خدا، از علاقه طفل به پستان مادر بيشتر است. اين كه سكوت برگزيدم، از علوم و حوادث پنهانى آگاهى دارم كه اگر باز گويم مضطرب مى گرديد، چون لرزيدن ريسمان در چاه هاى عميق. 
(4) پس (چون تنها و بى ياور هستم) اگر سخنى بگويم (و حقّ خود را بطلبم) مى گويند براى حرص به امارت و پادشاهى است (چنانكه عمر مكرّر اين سخن را گفت) و اگر خاموش نشسته سخنى نگويم مى گويند از مرگ و كشته شدن مى ترسد، 
(5) هيهات بعد از اين همه پيش آمدهاى سهمگين و پى در پى سزاوار نبود چنين گمانى در باره من برده شود و حال آنكه سوگند بخدا انس پسر ابو طالب به مرگ بيشتر است از انس طفل به پستان مادرش (پس خاموشى من در امر خلافت نه از ترس كشته شدن است) 
(6) بلكه سكوت من براى آنست كه فرو رفته ام در علمى كه پنهان است و اگر ظاهر و هويدا نمايم آنچه را كه مى دانم هر آينه شما مضطرب و لرزان مى شويد مانند لرزيدن ريسمان در چاه ژرف (پس صلاح در آن است كه رضاء بقضاء داده شكيبائى ورزم). 
اگر بگويم، گويند كه آزمند فرمانروايى هستم و گر لب بربندم و خاموشى گزينم، گويند، كه از مرگ مى ترسد. 
چه دورند از حقيقت. آيا پس از آن همه جانبازى در عرصه پيكار، از مرگ مى ترسم؟ به خدا سوگند، دلبستگى پسر ابو طالب به مرگ از دلبستگى كودك به پستان مادر بيشتر است. ولى اسرارى در دل نهفته دارم، كه اگر آشكار كنم، لرزه بر اندامتان افتد، چونان كه طناب فرو شده در چاه مى لرزد. 
اگر (درباره خلافت و شايستگي هايم و وضعيّت پيامبر در اين زمينه نسبت به من) سخن بگويم مى گويند: او نسبت به حکومت بر مردم حريص است! و اگر سکوت کنم مى گويند: از مرگ مى ترسد! عجيب است بعد از آن همه حوادث گوناگون (آن همه رشادتهايى که غزوات اسلامى از من ديده يا شنيده اند چگونه ممکن است مرا به ترس از مرگ نسبت دهند). به خدا سوگند انس و علاقه فرزند ابوطالب به مرگ و شهادت از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادرش بيشتر است! (من اگر سکوت مى کنم) به خاطر آن است که اسرارى در درون دارم که اگر آنها را اظهار کنم شما همچون طنابها در چاه هاى عميق به لرزه در مى آييد!
اگر بگويم، گويند خلافت را آزمندانه خواهان است، و اگر خاموش باشم، گويند از مرگ هراسان است، هرگز، من و از مرگ ترسيدن پس از آن همه ستيزه و جنگيدن. 
به خدا سوگند، پسر ابو طالب از مرگ بى پژمان است. بيش از آنچه كودك پستان مادر را خواهان است. امّا چيزى مى دانم كه بر شما پوشيده است، و گوشتان هرگز ننيوشيده است. اگر بگويم و بشنويد به لرزه در مى آييد و ديگر بجاى نمى آييد، لرزيدن ريسمان در چاهى ته آن ناپديد. 
اگر از قدر و منزلتم بگويم تهمتم مى زنند كه بر حكومت حريص است، و اگر ساكت بمانم مى گويند از مرگ ترسيده. 
هرگز، آن هم با آن همه مبارزات و جنگها، به خدا قسم عشق پسر ابو طالب به مرگ از علاقه كودك شيرخوار به پستان مادر بيشتر است. 
سكوتم محض اسرارى است كه در سينه دارم كه اگر بگويم همه شما مردم همچون ريسمانهاى بسته در دلو در اعماق چاه به لرزه خواهيد آمد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 449-443   با اين بهانه جويان چه بايد کرد؟! امام(عليه السلام) در بخش دوّم اين خطبه اشاره به بهانه جوييها و ايرادهاى ضدّ و نقيض ناآگاهان و حسودان مى کند و مى گويد: هر موضعى که من در برابر امر خلافت بگيرم، اين سياه دلان بى خبر ايرادى مطرح مى کند، مى فرمايد: «اگر درباره خلافت و شايستگى ام نسبت به آن و عدم شايستگى ديگران سخن بگويم و به افرادى که به سراغم مى آيند پاسخ مثبت بدهم مى گويند: او نسبت به حکومت و زمامدارى بر مردم حريص است; و اگر دم فرو بندم و ساکت بنشينم خواهند گفت از مرگ مى ترسد» (فَاِنْ اَقُلْ يَقُولُوا: حَرَصَ عَلَى الْمُلْکِ وَ اِنْ اَسْکُتْ يَقُولُوا: جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ). آرى! اين شيوه هميشگى نابخردان و لجوجان است که مردان خدا دست به هر کارى بزند ايرادى بر آن مى گيرند و حتّى از تناقض گويى و پريشان بافى در اين زمينه ابايى ندارند! قيام کنند ايراد مى گيرند، قعود کنند اشکال مى کنند، تلاش کننده خرده گيرى مى کنند، نسبت به مسائل بى اعتنا باشند سخن ديگرى مى گويند و به همين دليل مؤمنان راستين هرگز گوششان بدهکار اين گونه سخنان ضدّ و نقيض نيست! اين همان است که در حديث معروف از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است که: «اِنَّ رِضَى النّاسِ لا يُمْلَکُ وَ اَلْسِنَتَهُمْ لا تُضْبَطُ; خشنودى همه مردم به دست نمى آيد و زبانهايشان هرگز بسته نمى شود»!(1) شبيه همين معنا در خطبه 172 نيز آمده است که مى فرمايد: بعضى به من گفتند اى فرزند ابوطالب تو نسبت به حکومت حريص هستى و من پاسخ دادم به خدا سوگند شما حريص تريد! من حقّى را که شايسته آنم مى طلبم و شما مانع مى شويد (امّا شما مقامى را مى طلبيد که هرگز شايسته آن نيستيد و انگيزه اى جز دنياطلبى نداريد)! سپس در ادامه اين سخن به پاسخ کسانى مى پردازد که سکوت او را به ترس از مرگ نسبت مى دادند، مى فرمايد: «عجيب است بعد از آن همه حواثد گوناگون (جنگهاى بدر، اُحد، حُنين، خيبر و احزاب بعد از آن همه رشادتها که از من شنيده يا ديده ايد، چه کسى مى تواند وصله ترس از مرگ را به على بچسباند؟!) به خدا سوگند انس و علاقه فرزند «ابوطالب» به مرگ «و شهادت در راه خدا و اطاعت از اوامر الهى) از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادرش بيشتر است!» (هَيْهاتَ بَعْدَ اللَّتَيّا وَ الَّتى! وَاللهِ لاَبْنُ اَبى طالِب آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ اُمِّهِ). «ولى اگر من سکوت مى کنم به خاطر آن است که علوم و آگاهى و اسرارى در درون دارم که اگر اظهار کنم همچون طنابها در چاه هاى عميق و لرزه درمى آييد!» «بَلِ اَنْدَمَجْتُ(2) عَلى مَکْنُونِ عِلْم لَوْ بُحْتُ(3) بِهِ لاَضْطَرَبْتُمْ اضْطِرابَ الاَرْشِيَةِ(4) فِى الطَّوِىِّ(5) الْبَعيدَةِ). *** نکته ها: 1ـ سابقه دلاوريهاى امام(عليه السلام): امام(عليه السلام) با اشاره کوتاهى به شجاعتها و دلاوريها و ايثارگريهاى خود در غزوات و جنگهاى مختلف اسلامى و در مواضعى چون «ليلة المبيت» (شبى که على(عليه السلام) در بستر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) خوابيد و آن حضرت از چنگال دشمن رهايى يافت) و غير آن، به خرده گيران يادآورى مى کند که من از هيچ حادثه مهمّى وحشت ندارم و امتحان خود را در طول زندگى ام به خوبى پس داده ام; بنابراين سکوت من هرگز دليل بر ضعف يا ترس نيست; بلکه مصالح اسلام و امّت اسلامى را در اين سکوت مى بينم; ولى در بيان اين معنا اشاره به ضرب المثل معروفى از رعب مى کند و مى فرمايد: (بَعْدَ اللَّتَيّا وَ الَّتى). داستان ضرب المثل از اين قرار است که مردى اقدام به ازدواج کرد. اتفاقاً همسر او زنى کوتاه قد، کم سن و سال، بد اخلاق و نامناسب بود و درد و رنجهاى زيادى از او کشيد و سرانجام طلاقش داد. در مرحله دوّم با زن بلند قامتى ازدواج کرد که او هم بيش از همسر اوّل او را رنج و عذاب و آزار داد و ناچار به طلاق او شد; و بعد گفت: «بَعْدَ اللَّتَيّا وَ الَّتى لا اَتَزَوَّجُ اَبَداً; بعد از آن زن کوتاه قد و ديگر زن بلند قامت، هرگز همسرى انتخاب نخواهم کرد» و اين ضرب المثلى شد براى حوادث بزرگ و کوچک و صغير و کبير; اشاره به اين که من در زندگانيم همه گونه حوادث را با شجاعت و شهامت پشت سر گذاشته ام و ديگر جاى اين توهّمات درباره من نيست. 2ـ چرا از مرگ بترسم؟! نکته ديگر اين که امام(عليه السلام) مى فرمايد: علاقه من به مرگ از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادرش بيشتر است. درست است که شير و پستان مادر مايه حيات طفل هستند که طفل آب و غذا و حتّى دارو را از آن مى گيرد، به همين دليل هنگامى که پستان را قبل از رفع حاجت از او مى گيرند چنان داد و فرياد و جزع مى کند که گويى تمام دنيا را از او گرفته اند; هنگامى که به او باز مى گردانند آن چنان اظهار خشنودى مى کند که گويى تمام عالم را به او داده اند; ولى اين علاقه هرچه هست از غريزه سرچشمه مى گيرد; امّا علاقه امام(عليه السلام) و همه عارفان الهى به مرگ و ملاقات پروردگار (مخصوصاً شهادت در راه خدا) علاقه اى است که از عقل و عشق مى جوشد. آنها مرگ را سرآغاز زندگى نوين در جهان بسيار گسترده تر مى بينند. مرگ براى آنها دريچه اى است به سوى عالم بقا، شکستن زندان است و آزاد شدن، گشوده شدن درهاى قفس است و پرواز کردن به عالم بالا و به سوى قرب پروردگار، کدام عاقل، آزادى از زندان را ناخوش مى دارد؟(6) و نجات از دنياى پست و محدود و آميخته با هزار گونه ناراحتى و آلودگى و گام نهادن در دنيايى پر از نور و روشنايى را بد مى شمارد؟! آرى کسانى از مرگ مى ترسند که آن را پايان همه چيز مى پندارند، يا آغاز عذاب اليم به خاطر اعمال زشتشان مى بينند. امام(عليه السلام) با آن همه افتخارات و معارف والايش چرا از مرگ بترسد؟ و لذا با سوگند و تأکيد مى فرمايد: «پسر ابوطالب اُنس و علاقه اش به مرگ از اُنس و علاقه طفل به پستان مادرش بيشتر است». لذا در يکى ديگر از کلماتش مى فرمايد: «فَوَ اللهِ ما اُبالى دَخَلْتُ اِلَى الْمَوْتِ اَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ اِلَىَّ; به خدا سوگند باک ندارم که من به سوى مرگ بروم يا او به سوى من آيد (هنگامى که در راه هدف مقدّس الهى باشد)».(7) نيز به همين دليل در کلام معروفش که يک دنيا عظمت از آن مى بارد در آن لحظه که شمشير «ابن ملجم» بر فرق مبارکش وارد شد، فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ; به پروردگار کعبه پيروز شدم (و رهايى يافتم)».(8) 3ـ چرا سکوت کردم؟ امام(عليه السلام) مى گويد: سکوت من به خاطر آگاهى بر اسرارى است که اگر آن را آشکار سازم همچون طنابها در چاه هاى عميق به لرزه در مى آييد. روشن است که چاه ها هر چه عميق تر باشند لرزش طناب و دلو در اعماق آنها بيشتر است; زيرا مختصر لرزشى در يک سوى طناب تبديل به لرزش وسيعى در سوى ديگر مى شود. امّا اين که اين اسرار اشاره به کدام امر است، در ميان شارحان «نهج البلاغه» گفتگوست و احتمالات زيادى درباره آن داده اند; گاه آن را اشاره به وصيّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به سکوت و ترک درگيرى دانسته اند و گاه اشاره به آگاهيهاى آن حضرت بر عواقب امور و مصالح و مفاسد جامعه اسلامى که سبب سکوت مى گشت دانسته اند. بعضى آن را اشاره به آگاهى آن حضرت بر احوال آخرت مى دانند يعنى من مسائلى از جهان ديگر مى دانم که اگر براى شما آشکار سازم تکان خواهيد خورد. بعضى آن را اشاره به «قضا و قدر» حتمى الهى دانسته اند که دامان امّت را فرو گرفته و به بيراهه ها مى کشاند. ولى انصاف اين است که هيچ يک از اين احتمالهاى چهارگانه با محتواى خطبه و جلمه هاى قبل و شأن ورود آن سازگر نيست و بهتر اين است که گفته شود اين جمله اشاره به دگرگونى هايى است که در حال «صحابه» و مدّعيان اسلام و ايمان بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) رخ مى داد و افرادى که مردم ديروز، آنها را پرچمدار حق مى دانستند پرچمدار ضلالت و باطل مى شوند و کسانى که ديروز پشت سر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و در سايه او با دشمنان پيکار مى کردند و شمشير مى زدند زير پرچم منافقان قرار مى گيرند و چنان دين به دنيا مى فروشند که مردم آگاه در تعجّب و حيرت فرو مى روند. مى فرمايد: من آگاهيهايى از حوادث آينده و دگرگونى حال افراد دارم که اگر بازگو کنم سخت تکان خواهيد خورد و همينهاست که مرا به سکوت و تحمّل زجر و شکيبايى واداشته است. چه کسى باور مى کرد «طلحه و زبير» که در صفوف مقدّم صحابه جاى داشتند آتش افروز جنگ جمل شوند؟ چه کسى باور مى کرد «عايشه» همسر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و امّ المؤمنين ابزار دست نفاق افکنان گردد و خون بيش از ده هزار نفر ريخته شود؟ و سؤالات مهمّ ديگرى از اين قبيل. با اين حال چگونه مى توانم بر افراد تکيه کنم و به اعتماد آنها قيام نمايم من که از اين اسرار با خبرم! * * * پی نوشت: 1. «بحارالانوار»، ج 67، ص 2 و «تفسير نورالثقلين»، ج 1، ص 405. 2. «اندمجت» از ماده «اندماج» به معناى پيچيده شدن و پنهان گشتن است و در اين جا اشاره به اسرار نهانى در قلب پاک امام(عليه السلام) است. 3. «بُحْت» از ماده «بَوْح» (بر وزن لوح) به معناى آشکار کردن و ترک کتمان است و به همين جهت به فضاى وسيع «باحه» و به اعمال مجاز «مباح» گفته مى شود.  4. «اَرشية» جمع «رشاء» (بر وزن رضاء) به معناى طناب بلند است و «رشوه» را به اين خاطر «رشوه» مى نامند که همچون طنابى است که به دلو وصل مى کنند تا آب از چاه برکشند و رشوه دهنده به کمک آن به مقصود خود مى رسد. 5. «طَوىّ» از ماده «طىّ» به معناى پيچيدن و در نورديدن است و در اين جا به معناى چاه است به خاطر اين که اطراف چاه را سنگ چين مى کنند. 6. يکى از شعراى معروف اين مسأله را ضمن تشبيه جالبى بيان کرده است، مى گويد: افراد کم معرفت همچون ميوه هاى خامند که سخت به شاخه ها مى چسبند امّا عارفان همچون ميوه هاى رسيده اند که به آسانى از شاخه ها جدا مى شوند: اين جهان همچون درخت است اى کرام! *** ما بر او چون ميوه هاى نيم خام! سخت گيرد خامها، مر شاخ را *** زان که در خامى نشايد کاخ را چون بپخت و گشت شيرين لب گزان *** سست گيرد شاخه ها را بعد از آن چون از آن اقبال شيرين شد دهان *** سست شد بر آدمى ملک جهان 7. نهج البلاغه، خطبه 55. 8. بحارالانوار، ج 42، ص 239.  
شرح علامه جعفری«فان اقل يقولوا حرص علي الملك و ان اسكت يقولوا جزع من الموت» (اگر سخني در حقيقت زمامداري بگويم، به حرص و طمع رياست متهمم خواهند ساخت! و اگر سكوت كنم، خواهند گفت، علي از مرگ مي‌ترسد!). چه كنم در برابر اين كوته‌بينان، بگويم يا ساكت شوم؟! آنانكه مقام و رياست را عالي‌ترين هدف زندگي مي‌دانند، با هر سخن و انديشه و رفتاري روبرو شوند، با آن هدفي كه در نظر گرفته‌اند، آنها را تفسير و توجيه مي‌كنند، آنانكه خود زندگي و فرار از مرگ را هدف تلقي كرده‌اند، هر موضوعي را ببينند خواهند گفت: براي ادامه زندگي و فرار از مرگ است. اين است اصل كلي استثناءناپذير داوري‌هايي كه دامنگير مردم محروم از رشد انساني است و چون آنان قدرت تماس با واقعيات را ندارند، نه تنها خود از حيات واقعي بدورند، بلكه باعث تيره و تار ساختن چهره ارزش‌ها و شخصيت‌هاي سازنده نيز مي‌باشند. آن مردم فراموشكار آگاهي و ضبط حوادث را مانند گناه نابخشودني تلقي كرده! گويي عناصر شخصيت اميرالمومنين عليه‌السلام را در ده‌ها جنگ و پيكار كه با دلاوري و سلحشوري بي‌نظير، جان بكف تلاش كرده بود، نديده بودند!! خوابيدن او را در رختخواب پيامبر در ليله‌المبيت، بدون كمترين پروا از فرود آمدن شمشيرهاي بران بر بدنش به فراموشي سپرده بودند. بعبارت كلي‌تر اگر چه آنان نادان‌تر از آن بودند كه تفكرات و ارزشيابي اميرالمومنين عليه‌السلام را درباره زندگي كه مرگ را براي او پل رهايي از زندان طبيعت نشان داده بود، درك كنند و او را به هراس از مرگ متهم نسازند، ولي آنان با چشم خود دلاوري‌ها و شهامت‌هاي بي‌بديل او را ديده بودند، با اينحال احمقانه‌ترين اتهام را كه زبوني و ترس از مرگ بود، به علي (ع) وارد مي‌ساختند!! همين نابينايي مهلك يا خيانتگري است كه آنان را وادار مي‌كند كه اميرالمومنين عليه‌السلام را به مقام‌جويي متهم نمايند!! ما در مجلد يكم و دوم اين كتاب نظر آن حضرت را درباره مقام و رياست بررسي كرده‌ايم و در خطبه‌هاي آينده نيز ارزيابي آن را از ديدگاه او مطرح خواهيم كرد. اما مرگ از ديدگاه علي (ع) بحثي است كه در مجلد هشتم از تفسير و نقد و تحليل مثنوي، مشروحا آورده‌ايم، مطالعه‌كنندگان محترم مي‌توانند به آن كتاب مراجعه فرمايند. در اين مورد تنها يك مسئله مهم را بررسي مي‌كنيم: حيات فوق زندگي و مرگ بياييد اندكي در واقعيت بسيار گسترده حيات بيانديشيم و از آن مفهوم معمولي كه مردم در گفتارها و انديشه‌هاي خود درباره حيات مي‌فهمند بالاتر برويم. ما بدون اينكه اين مسئله را در اصطلاحات مبهم و پر پيچ و خم و كلي‌گوئي‌هاي حرفه‌اي غوطه‌ور بسازيم، لازم مي‌دانيم كه حيات را از نزديكترين ديدگاه آن تماشا كنيم حيات حقيقتي است كه از ناچيزترين حركت ارادي گرفته تا بر حقيقتي كه داراي صدها بعد متنوع است، شامل مي‌گردد. يك سلول در بدن حيواني كوچكتر از مورچه، داراي حيات است و هشتاد ميليارد سلول متشكل در مغز آدمي كه با پانصد ميليون شبكه ارتباطي مشغول فعاليتند، باضافه هزاران نوع و صنف پديده‌ها و فعاليتهاي رواني نيز از مختصات حيات مي‌باشند. هر جانداري كه در مرتبه‌اي پايين‌تر از جاندار ديگر از نظر مختصات حياتي قرار بگيرد، در حقيقت مختص يا جزئي از حيات جاندار بالاتر را فاقد مي‌باشد، بنابراين مي‌توان گفت: جاندار پايين در برابر آنچه كه جاندار بالا دارا است، مرده است؛ زيرا در برابر آن بعدي كه نصيب جاندار بالا است، مانند خاك مرده ايست كه احساس و حركتي ندارد. بنابراين، اختلاف كميت نيروها و استعدادهاي حياتي كه در انسان وجود دارد فاصله او را از ساير حيوانات به اندازه فاصله زنده و مرده دور مي‌سازد، همين فاصله ميان افراد انساني نيز وجود دارد. آيا فاصله انسان زنده‌اي كه از حيات بهره‌اي جز اشباع غرايز جسماني ندارد و در قالب تنگ: جز ذكر ني دين او ني ذكر او سوي اسفل برد او را فكر او خود را يكي از زندگان مي‌پندارد! با آن انسان رشديافته‌اي كه همه‌ي استعدادها و ابعاد خود را به فعليت رسانيده سر تا پاي وجودش آگاهي و حركت به سوي امتيازات انساني است فاصله مرگ و زندگي نيست؟ در آن هنگام كه مولوي مي‌گويد: هر كه او آگاه‌تر با جان‌تر است، شعر نمي‌گويد، بلكه واقعيت حيات انساني را در فوق زيست‌شناسي‌هاي حرفه‌اي توضيح مي‌دهد. وقتي كه انسان‌شناسان ژرف‌نگر مي‌گويند: هر گامي كه انسان در راه شدن‌هاي تكاملي بر مي‌دارد، چهره ديگري از حيات را در مي‌يابد، شوخي نمي‌كنند. بلكه كساني كه شوخي مي‌كنند كه حيات را در تنفس و حركت جبري و تمايلات خودخواهانه منحصر مي‌نمايند. اين حقيقت كه زندگي قالب‌گيري شده در احساس و حركت خودمحوري مساوي مرگ است، در قرآن مجيد با صراحت كامل گوشزد شده است: «و الذين يدعون من دون الله لايخلقون شيئا و هم يخلقون. اموات غير احياء و ما يشعرون ايان يبعثون». (و آنان كه جز خدا را مي‌خوانند، چيزي را نمي‌آفرينند و خود آفريده مي‌شوند. آنان مردگان غير زنده هستند و نمي‌دانند كي برانگيخته خواهند گشت). «من عمل صالحا من ذكر او انثي و هو مومن فلنحيينه حياه طيبه». (هركسي از مرد و زن عمل صالح بجاي بياورد درحالي كه باايمان است، زندگي او را با حيات پاكيزه‌اي آماده مي‌كنيم). در آيه دوم حيات بي‌ايمان و بي‌عمل صالح را زندگي پليد معرفي مي‌كند كه در حقيقت مساوي مرگ است. از اين مباحث نتيجه روشني كه بدست ما مي‌آيد، اينست كه دو مفهوم زندگي و مرگ نبايد از ديدگاه عاميانه منظور گشته جانداري و انساني كه نفس مي‌كشد زنده و هر موجودي كه نفسي بر نمي‌آورد، مرده تلقي گردد، بلكه زندگي و مرگ داراي مفهوم بسيار عميق و گسترده‌اي است كه اصلا به ذهن عاميان خطور نميكند. حيات رشديافتگان كاروان انسانيت فوق مفهوم عاميانه‌ايست كه متذكر شديم. حيات وابسته به حيات آفرين با زندگي مردم معمولي بهمان مقدار متفاوت است كه چند قطره‌ي باران كه از يك قطعه ابري ناچيز فرو مي‌ريزد و با كمترين حرارت بخار مي‌شود و يا در مشتي خاك مستهلك مي‌گردد، يا چشمه‌ساري كه از اقيانوس بيكران سرازير مي‌گردد. آب چنين چشمه ساري مافوق قطره‌هاي گسيخته باران است. بنابراين، حيات اميرالمومنين عليه‌السلام كه در عالي‌ترين مرحله كمال قرار گرفته است، فوق زندگي و مرگ معمولي است. جريان حيات وابسته به حيات آفرين، را با تورم اجزاي نطفه يك نر و ماده و متلاشي شدن آن مقايسه نكنيم. حياتي كه به حيات آفرين پيوسته است، وابسته به جنبيدن كالبد بدن نيست كه با سكون آن، از بين برود. *** «هيهات بعد اللتيا و التي والله لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدي امه» (شگفتا! پس از آنهمه تن در دادن به مخاطرات و تكاپو در كارزارها، من از مرگ مي‌ترسم! سوگند به خدا، انس فرزند ابيطالب با مرگ بيش از انس كودك شيرخوار است به پستان مادرش). مرگ از ديدگاه علي بن ابيطالب (ع) شربت گوارايي است براي حيات حقيقي انس و الفتي كه علي بن ابيطالب (ع) با مرگ دارد، نه بجهت شكست خوردن او در قلمرو حيات طبيعي است و نه معلول از خودبيگانگي، نه براي شتاب در راه وصول به بهشت است كه خود گفته بود: من خدا را نه براي طمع بهشت عبادت مي‌كنم و نه براي ترس از دوزخ، بلكه انس آن زنده‌ي حقيقي با مرگ، معلول سپري كردن دوران جنيني حيات بوده است كه مرگ را مانند شير خوشگوار و شربت لذت بخشي مي‌ديد كه نوشيدنش ورود به مرحله‌ي ابدي حيات را اعلان مي‌كرد: اين جهان همچون درخت است اي كرام           ما بر او چون ميوه‌هاي نيم خام سخت گيرد حام‌ها مر شاخ را          زانكه در خامي نشايد كاخ را چون بپخت و گشت شيرين لب گزان          سست گيرد شاخه‌ها را بعد از آن چون از آن اقبال شيرين شد دهان          سست شد بر آدمي ملك جهان (مولوي) بلوغ و كمال حيات حقيقي بدون آگاهي كامل به آن، امكان‌پذير نيست. آگاهي كامل به حيات نمي‌تواند محصول نگرش‌هاي سطحي در حال غوطه‌ور شدن در شئون آن، بوده باشد. بنابراين، بطور قطع علي بن ابيطالب (ع) حيات را با مبدء و پايان و متن اصلي آن، شناخته است كه درباره حقيقت و خواص آن، بدينگونه قاطعانه و از نزديك سخن مي‌گويد. او لهو و لعب بودن زندگي ظاهري را بخوبي درك كرده، عظمت و ارزش حيات حقيقي را كه پرواز از ويرانسراي طبيعت است دريافته مي‌گويد: انس من به آن پرواز بيش از انس كودك شيرخوار با پستان مادرش ميباشد. بهترين دليل اين مدعا جمله‌ايست كه در موقع فرود آمدن شمشير بر تارك مباركش فرموده است. او بجاي آخ و داد و فرياد و اضطراب كسي كه به اجبار بسوي سر حد زندگي كشيده شود، مي‌گويد: «فزت و رب الكعبه». (سوگند بخداي كعبه رها شدم و رسيدم). سپس بقيه ساعت‌هاي زندگي را با يك آرامش خيره‌كننده و گفتن عاليترين سخنان سازنده سپري كرده است. *** «بل اندمجت علي مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشيه في الطوي البعيده» (بلكه سكوت من از روي عملي است پوشيده بر ديگران كه اگر ابرازش كنم، مانند لرزش طناب آويخته در چاه‌هاي عميق به خود لرزيده در اضطراب فرو خواهيد رفت). بر لبش قفل است و در دل رازها... اگر سخني بگويم، همه گفتني‌هايم نيست، اگر سكوت كنم، رازها و فريادها در اقيانوس درونم مي‌شورند و موج زنان رهسپار ديار اسرار مي‌گردند: با لب دمساز خود گر جفتمي         همچو ني من گفتني‌ها گفتمي ولي مگر مي‌توان با اين يك مشت گلپاره‌ي انسان‌نما كه حقيقتي جز درك و فهم محدود خود سراغ ندارند و واقعيتي جز آخور و جايگاه مدفوع نمي‌دانند، آن رازها و فريادها را در ميان گذاشت. با اين جانوران خودمحور چه بگويم؟ آيا به اينان بگويم: بكوشيد تا قدرت خودشناسي و خودسازي و مالكيت بر خويشتن را به دست بياوريد؟! اينان نه معناي قدرت را مي‌دانند و نه خود را و نه شناخت و ساختن خود را لازم ميدانند. آيا از اسرار هستي با اينان گفتگو كنم؟ براي مردگان متحرك سر يعني چه؟! هستي چه معنا دارد؟! آيا به اينان بگويم: هر عملي عكس‌العملي را در پي دارد كه دير يا زود به سراغتان خواهد آمد؟ مگر اينان از عمل جز خور و خواب و خشم و شهوت و طرب و عيش و عشرت اطلاعي دارند! اينان عكس‌العمل‌ها را جز حوادث گسيخته چيزي نمي‌فهمند، تا مفهوم عكس‌العمل را دريابند. مگر مي‌توان گفت: كه شما با اين زندگي جاهلانه از جاذبه الهي دور مي‌شويد و دورتر مي‌گرديد و فراق ابدي او سرنوشت نهايي شما است؟ آنان از اين كلمات چه مي‌فهمند: زندگي، جهل، جاذبه‌ي الهي، فراق ابدي، منزلگه نهايي؟! بدين جهت است كه عالي‌ترين پيشوايان بشري- الهي نمي‌توانند حتي يكي از هزاران موج اقيانوس درونشان را با مردم سرگردان در شوره‌زارهاي زندگي حيواني ابراز نمايند: بر لبش قفل است و در دل رازها         لب خموش و دل پر از آوازها عارفان كه جام حق نوشيده‌اند          رازها دانسته و پوشيده‌اند هر كه را اسرار حق آموختند           مهر كردند و دهانش دوختند (مولوي)  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 555-553 فرموده است: «فان اقل، يقولوا: حرص على الملك، و ان اسكت، يقولوا: جزع من الموت»،  اين عبارت امام (ع) شكايتى است از بد زبانى و فكرهاى باطلى كه در حق آن حضرت روا مى داشتند و بر زبان جارى مى ساختند، و اشاره به اين است كه چه طالب خلافت بود و چه از خلافت كناره گيرى مى كرد از سخن مردم و نسبت دادن چيزى به او در امان نبود. اگر براى به دست آوردن خلافت قيام مى كرد او را به آزمندى و دنيا خواهى متهّم مى كردند و اگر از طلب خلافت باز مى ايستاد او را به خوارى و ترس از مرگ نسبت مى دادند. زبان مردم و افكارشان حريص به اين گونه امور است كه در مناقشات، بعضى در حق بعضى روا مى دارند.  فرموده است: «هيهات بعد اللّتيّا و الّتى و اللّه لابن ابى طالب انس بالموت من الطّفل بثدى امّه»،  عبارت على (ع) براى تكذيب ذهنيّتهايى است كه سكوت آن حضرت را حمل بر ناتوانيش مى كردند، يعنى آنچه آنها مى گويند از من بدور است.  دو واژه «اللّتيّا» و «التّى» ضرب المثل است و كنايه از مصيبتهاى بزرگ و كوچك مى باشد. اصل آن اين است كه: مردى با زنى كوتاه قد و كم سنّ و بد خلق ازدواج كرد و از جانب وى دچار سختيهاى فراوان شد، ناگزير او را طلاق داد و با زنى بلند قد ازدواج كرد و از ناحيه او دو چندان زن اوّل دشوارى ديد. بناچار او را هم طلاق داد و گفت: بعد اللّتيّا و الّتى، «هرگز ازدواج نمى كنم.» اين جمله براى گرفتاريهاى بزرگ و كوچك ضرب المثل شده است.  مقصود امام (ع) از اين جمله اين است كه پس از دچار شدن به گرفتاريهاى بزرگ و كوچك مرا به ترس از مرگ نسبت مى دهند. چه قدر دور است از من چيزهايى كه مى گويند سپس امام (ع) با سوگند ادّعاى آنها را مبنى بر ترس حضرت از مرگ مؤكّداً تكذيب مى كند و مى فرمايد من با مرگ مأنوس ترم تا طفل به پستان مادر، و اين امر از حال آن حضرت آشكار است، زيرا كه او سرور عارفان بعد از رسول خدا و در رأس اولياى خدا بود. دانستيم كه دوست داشتن مرگ و علاقه به آن ريشه در جان اولياى خدا داشته و فقط از آنها ساخته است، زيرا مرگ وسيله اى است كه آنها را به ملاقات بزرگترين محبوبشان و به بالاترين كمال دلخواهشان مى رساند. دليل اين كه انس امام (ع) به مرگ بيشتر از طفل به پستان مادر است اين است كه محبّت طفل به پستان مادر و انس و علاقه وى به خاطر كششهاى حيوانى است و در معرض زوال و نابودى است. امّا علاقه امام (ع) به ملاقات پروردگار و رسيدن به حق ميلى عقلى و پايدار است، و اين كجا و آن كجا! فرموده است: «بل اندمجت على مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشية فى الطّوى البعيدة»،  اين سخن امام (ع) اشاره اجمالى است به اين كه نسبت دادن ترس از مرگ به آن حضرت صحيح نيست. علت عدم قيام آن حضرت علمى است كه آن حضرت بدان واقف است، زيرا آگاهى او به پايان امور و توفيق نيافتن در آنها و اشراف آن حضرت به نتايج اعمال با چشم بصيرت كه همچون آينه صاف است امور را در آينه عالى ذهن آن حضرت متجلّى مى ساخته است. آگاهى حضرت به فساد امور و درك سريع آن حضرت از مصالح موجب خويشتن دارى حضرت از قيام براى خلافت بوده است، بر خلاف افراد نادانى كه به كارهاى مهمّ از روى كوتاهى انديشه نه از روى بينش صحيح اقدام مى كنند و گرفتار مى شوند. بعد از ذكر دليل خوددارى از اقدام براى خلافت، همگان را به عظمت علمى كه داشته است به وسيله جمله اى كه ذكر شد توجّه مى دهد. جمله شرطيّه: لو بحت.. الى آخر... صفت است براى كلمه علم و در موضع جرّ است و در اين صورت اگر براى مردم آشكار شود كه امر خلافت به كجا منتهى مى شود و به چه افرادى خواهد رسيد و مردم به چه حال و وضعى در خواهند آمد مضطرب شده و آرا و عقايدشان پراكنده خواهد شد، زيرا پيامبر (ص) امام (ع) را بر امور مطّلع كرده و ذهن او را آماده ساخته بود چون عدّه اى از مردم در آن زمان از عمر و بسيارى از عثمان نفرت داشتند، چه رسد به معاويه.  گروهى بودند كه خود را براى خلافت شايسته دانسته و آن را براى خود مى خواستند و بر اين باور بودند كه خلافت بعد از ابو بكر به آنها خواهد رسيد.  وقتى كه كار به اين صورت باشد، چنانچه علمى كه آن حضرت از عاقبت كار داشت ديگران مى داشتند نظام موجود حاصل نمى شود و عدّه اى از رسيدن خلافت به امام (ع) مأيوس مى شدند. بعضى از خشونت عمر مى ترسيدند و از او نفرت داشتند و بعضى ديگر از بنى اميّه و اعمالشان متنفّر بودند. با اين ترتيب امام (ع) اضطراب انديشه مردم را از باب مبالغه به لرزش طناب در چاه بسيار عميق تشبيه كرده است كه تشبيه معقول به محسوس است. هر چقدر چاه عميق تر باشد لرزش طناب به دليل بلندى آن بيشتر خواهد بود، يعنى در اين وضع اضطراب مردم بيشتر و اختلافشان شديدتر مى شود.  بنا به قول بعضى مقصود امام (ع) از عبارت اين است كه آنچه مرا مانع از مطالبه خلافت و جنگ شد اشتغال من به امورى بود كه از علم به احوال آخرت و مشاهده نعمتها، و گرفتاريهاى قيامت بوده است، كه اگر از آنچه مى دانستم پرده برمى داشتم و ديگران مى دانستند همچون لرزش ريسمان بلند در چاه گود از خوف خدا مى لرزيدند و از عتاب او هراسناك مى شدند و يا به پاداشهاى آخرت شوق پيدا مى كردند و از رقابت در امر دنيا فراموش مى كردند. احتمال دارد كه امام (ع) معناى اخير را قصد كرده باشد. اگر تمام اين خطبه به دست ما مى رسيد، شايد مقصود امام (ع) روشن مى شد كه اكنون بر آن واقف نيستيم.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 139 فإن أقل يقولوا حرص على الملك، و إن أسكت يقولوا جزع من الموت، هيهات بعد اللّتيّا و الّتي، و اللّه لابن أبي طالب آنس بالموت من الطّفل بثدي أمّه، بل اندمجت على مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الأرشية في الطّوي البعيدة. (3358- 3273)اللغة:و (اللتيّا) بفتح اللام و التّاء و تشديد الياء تصغير التي، و اللتيا و التي من أسماء الدّاهية يقال: وقع فلان في اللتيا و التي أى في الدّاهية، و قيل: كنايه يكنى بهذه اللفظة [اللتيا] من كمال الشّدة و الحزن و بهذه المناسبة جعلت علما للدّاهية، و قيل: اللتيّا الدّاهية التي بلغت الغاية و التّصغير للتّعظيم أو بالعكس و التّصغير للتّحقير.و في بعض كتب الأدبيّة على ما ببالي أنّه تزوّج رجل امرأة قصيرة سيّئة الخلق فقاسى منها شدائد فطلقّها، و تزوّج طويلة فقاسى منها أضعاف القصيرة فطلقها و قال بعد اللّتيا و التي لا أتزوّج فصار مثلا، و مثل ذلك ذكر الشّارح البحراني، و قال الحريريّ في المقامات: اللّتيا تصغير التي و هو على غير قياس التّصغير المطرد لأنّ القياس أن يضمّ أوّل الاسم إذا صغّر و قد أقرّ هذا الاسم على فتحه الأصليّة عند تصغيره إلّا أنّ العرب عوّضته من ضمّ أوّله بأن زادت في آخره الفا و أجرت أسماء الاشارة عند تصغيرها على حكمه فقال في تصغير الذي و التي: اللّذيا و اللتيا و في تصغير ذا و ذاك: ذيّا و ذيّاك، و قد اختلف في معنى قولهم بعد اللتيّا و التي و قيل: هما من أسماء الدّاهية، و قيل: المراد بهما صغير المكروه و كبيره انتهى.و (اندمج) في الشي ء دخل فيه و تستر به و (باح) بسرّه أظهره كإباحة و (الارشية) جمع رشا ككساء و هو الحبل و (الطوى) كغنى اسم بئر بذي طوى على ما ذكره الفيروزآبادي، و لعل المراد هنا مطلق البئر كطوية.الاعراب: و على في قوله عليه السّلام على مكنون علم بمعنى في  على حدّ قوله: و دخل المدينة على حين غفلة، و البعيدة صفة و تأنيثها باعتبار أن الطوى اسم للبئر و هى انثى.المعنى:(فإن أقل) في باب الخلافة شيئا (يقولوا: حرص على الملك) كما قاله عمر في غير موضع واحد (و إن أسكت) من حيث اقتضاء المصلحة (يقولوا: جزع من الموت) و هذا كلّه إشارة إلى عدم أمنه عليه السّلام من حصائد الألسنة و غوائل الزّخرفة، حيث إنّهم مع التّكلم كانوا ينسبونه إلى الحرص و الاهتمام بأمر الدّنيا، و مع السّكوت كانوا ينسبونه إلى الجزع و العجز و الخوف من الموت كما هود أب المنافق الحاسد و الكافر الجاحد في كلّ عصر و زمان خصوصا في حقّ مثله عليه السّلام.كما قال الصّادق عليه السّلام في رواية المجالس: إنّ رضا النّاس لا يملك و ألسنتهم لا تضبط، ألم ينسبوه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوم بدر إلى أنّه أخذ من المغنم قطيفة حمراء حتّى أظهره اللّه على القطيفة، و برء نبيّه من الخيانة، و أنزل في كتابه: و ما كان لنبيّ أن يغلّ الآية.و في الصّافي عن المجالس عن الصّادق عليه السّلام إنّ رضا النّاس لا يملك و ألسنتهم لا تضبط و كيف تسلمون ما لم يسلم منه أنبياء اللّه و رسله و حججه ألم ينسبوا نبيّنا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 140 محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى أنّه ينطق عن الهوى في ابن عمّه عليّ عليه السّلام حتّى كذّبهم اللّه فقال: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى » و قال الشّاعر و ربّما ينسب إليه عليه السّلام.قيل إنّ الاله ذو ولد         و قيل إنّ الرّسول قد كهنا       ما نجا اللّه و الرّسول معا         من لسان الورى فكيف أنا    ثمّ إنّه عليه السّلام أشار إلى بطلان ما زعموا في حقّه و تكذيب ما قالوا فيه من جزعه من الموت على تقدير السّكوت بقوله: (هيهات) أي بعد ما يقولون (بعد اللّتيّا و التي) أى بعد هذه الدّاهية الكبرى و ملاقات كبار الشّدائد و صغارها (و اللّه لابن أبي طالب آنس بالموت) و أرغب فيه و أميل إليه (من) ميل (الطفل) و رغبته (بثدى امّه) و تفضيله عليه السّلام انسه بالموت على انس الطفل بالثّدى بملاحظة أن انس الطفل جبلّي و طبيعي في معرض الفناء و الزّوال و انسه عليه السّلام بالموت و لقاء ربّه عقليّ روحاني متّصف بالبقاء و الثبات فاين أحدهما من الآخر.ثمّ أشار عليه السّلام إلى سرّ سكوته عن طلب حقّه بقوله: (بل اندمجت) أى انطويت (على مكنون علم لو بحت به) و أظهرته (لاضطربتم اضطراب الأرشية) و الحبال (في الطوى البعيدة) و البئر العميقة، و اختلفوا في أنّ المراد بالعلم المكنون ما ذا؟فقيل: إنّه إشارة إلى الوصيّة التي اختصّ بها و قد كان من جملتها الأمر بترك النّزاع في مبدء الاختلاف.و قيل إنّ المراد به علمه بعواقب الامور المانع من سرعته إلى ما فيه المفسدة و الموجب لتوقفه على ما اقتضته المصلحة.و قيل: إنّه أراد به علمه بأحوال الآخرة و أهوالها، يعني أنّ الّذي يمنعني من المنافسة في هذا الأمر و القتال عليه اشتغالي بما انطويت عليه من علم الآخرة ممّا لو أظهرته لكم لاضطربتم اضطراب الحبال في الآبار خوفا من العقاب و شوقا إلى الثّواب و لذهلتم عمّا أنتم فيه من التنافس فما أمر؟؟ الدّنيا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 141 أقول: و الأظهر عندي أنّ المراد به هو ما أعلمه النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالوحي الالهي من جريان حكم القضاء اللّازم على دوران رحى الضلالة بعده صلوات اللّه عليه و آله على قطبها إلى رأس خمس و ثلاثين من الهجرة، ثمّ قيام دولة بني اميّة على ما يجري فيها على المسلمين و المؤمنين من العذاب الأليم و النّكال العظيم، ثمّ ملك الفراعنة أعنى بني العبّاس على ما يبتلى به النّاس فيه من الفتن و المحن، و لعلّ هذا الوجه أقرب، و محصّله أنّ القضاء الأزلى و القدر الحتمي قد جرى على وقوع هذه الامور و استيلاء الدولة الباطلة لا محالة، فلا يثمر النّهوض و لا ينفع إلّا السّكوت، و اللّه العالم بحقايق كلام وليّه صلوات اللّه عليه و آله.تكملة:هذا الكلام رواه المجلسي في البحار بأدنى اختلاف، قال: مأخوذ من مناقب ابن الجوزي خطبة خطب بها أمير المؤمنين عليه السّلام بعد وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، روى مجاهد عن ابن عبّاس قال: لمّا دفن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جاء العبّاس و أبو سفيان بن حرب و نفر من بني هاشم إلى أمير المؤمنين عليه السّلام، فقالوا: مدّ يدك نبايعك و هذا اليوم الذي قال فيه أبو سفيان: إن شئت ملاءتها خيلا و رجلا، فخطب عليه السّلام و قال:أيّها النّاس شقّوا أمواج الفتن بسفن النّجاة، و عرّجوا عن طريق المنافرة وضعوا تيجان المفاخرة، فقد فاز من نهض بجناح، أو استسلم فارتاح، ماء آجن و لقمة يغصّ بها آكلها أجدر بالعاقل من لقمة تحشى بزنبور، و من شربة تلذّبها شاربها مع ترك النّظر في عواقب الامور، فان أقل يقولوا: حرص على الملك؛ و إن أسكت يقولوا: جزع من الموت، هيهات هيهات بعد اللّتيّا و الّتي و اللّه لابن أبي طالب آنس بالموت من الطفل بثدى امّه، و من الرّجل بأخيه و عمّه، و لقد اندمجت على مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الأرشية في الطوى البعيدة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 142 الترجمة:پس اگر بگويم كه ميل دارم در خلافت مى گويند كه حريص است در ملك و أمارت، و اگر ساكت شوم مى گويند كه ترسيد از مقاتله و شهادت، چه دور است آنچه مى گويند بعد از اين داهيه عظمى و مصيبت كبرى و تعاقب شدائد بسيار و ملاقات سختيهاى بى شمار، بخدا قسم هر آينه پسر أبو طالب انس گيرنده تر است بمرك از انس گرفتن طفل شيرخواره بپستان مادر خود، بلكه سبب سكوت و توقف من در اين باب آنست كه پيچيده شده ام بعلم مخزون و سر مكنونى كه پنهان است كه اگر اظهار بدارم آن را بشما هر آينه مضطرب مى شويد، و بلرزه ميافتيد مانند لرزيدن ريسمان در چاه دور و دراز، و اين اشاره است بقيام دولت أهل ضلالت و طغيان و امتداد زمان غصب خلافت ايشان. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom