جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۶ : سرکوب کردن سرکشان [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) لما أشير عليه بألّا يتبع طلحة و الزبير و لا يرصد لهما القتال و فيه يبين عن صفته بأنه (عليه السلام) لا يُخدَع‏ :
وَ اللَّهِ لَا أَكُونُ كَالضَّبُعِ تَنَامُ عَلَى طُولِ اللَّدْمِ حَتَّى يَصِلَ إِلَيْهَا طَالِبُهَا وَ يَخْتِلَهَا رَاصِدُهَا، وَ لَكِنِّي أَضْرِبُ بِالْمُقْبِلِ إِلَى الْحَقِّ الْمُدْبِرَ عَنْهُ وَ بِالسَّامِعِ الْمُطِيعِ الْعَاصِيَ الْمُرِيبَ أَبَداً حَتَّى يَأْتِيَ عَلَيَّ يَوْمِي.
فَوَاللَّهِ مَا زِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقِّي مُسْتَأْثَراً عَلَيَّ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ نَبِيَّهُ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ) حَتَّى يَوْمِ النَّاسِ هَذَا.

اللَدْم : صداى سنگ يا عصا و مانند آن كه آرام بزمين زده شود. 
يَخْتِلُها : فريبش مى دهد. 
راصِد : كمين كننده، كسى كه در كمين نشسته است. 
المُرِيب : كسى كه در حالت شك و ترديد است. 
لا يتبع : تعقيب نكند 
لا يرصد : آماده و منتظر نشود 
لَدم : زدن چيز سنگين بزمين 
يَختِلها : او را مى فريبد از ماده ختل 
مُستأثَر : آنكه ديگران را باو مقدم داشته اند 
(در سال ۳۶ هجرى در شهر مدينه آن گاه كه از امام خواستند طلحه و زبير را تعقيب نكند، فرمود): 
آگاهى و مظلوميّت امام عليه السّلام:
به خدا سوگند از آگاهى لازمى برخوردارم و هرگز غافلگير نمی ‏شوم،(۱) كه دشمنان ناگهان مرا محاصره كنند و با نيرنگ دستگيرم نمايند. من همواره با يارى انسان حق طلب، بر سر آن كس مى ‏كوبم كه از حق روى گردان است، و با يارى فرمانبر مطيع، نافرمان اهل ترديد را درهم مى‏ شكنم، تا آن روز كه دوران زندگانى من به سر آيد. 
پس سوگند به خدا، من همواره از حق خويش محروم ماندم، و از هنگام وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تا امروز حق مرا از من باز داشته و به ديگرى اختصاص دادند. 
________________________(۱). ضبع، يعنى «كفتار» كه در اغفال شدن ضرب المثل بود، با سر و صداهايى كه شكارچيان بوجود مى ‏آوردند سر در لانه فرو برده، از خطرات پيرامون خود غافل مى ‏شد و به خواب مى‏ رفت و شكار مى ‏گرديد، سپس ضرب المثل براى انسان بى اطلاع گرديد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در موقعى كه (طلحه و زبير نقض بيعت كرده گريختند) تقاضا شد از آن جناب كه در پى طلحه و زبير نرفته مهيّاى جنگ با آنها نشود: 
(1) سوگند بخدا من مانند كفتار خوابيده نيستم كه صيّاد مدّتى در كمين آن نشسته براى فريبش بدست يا به چوب آهسته، آهسته بزمين مى زند تا اينكه (از خواب جسته كسيرا نه بيند به دنبال صدا از خانه بيرون آمده) دستگيرش نمايد، 
(2) بلكه (نمى گذارم دشمن مسلمانان را فريب دهد و فتنه و آشوب بر پا كند، پس) به همراهى كسيكه رو بحقّ آورده و شنوا و فرمانبردار است شمشير مى زنم و با گنه كارى كه از حقّ رو گردانيده شكّ و ترديد در آن دارد جنگ ميكنم تا زنده هستم، 
(3) پس سوگند بخدا از زمان وفات رسول اكرم تا امروز هميشه من از حقّ خود محروم و ممنوع بر كار خويش تنها ايستاده بودم. 
سخنى از آن حضرت (ع) آن گاه كه به او گفتند، از تعقيب طلحه و زبير باز ايستد و بسيج نبرد با ايشان نكند:
به خدا سوگند، كه من همانند آن كفتار نيستم، كه با آواز كوبيدن سنگ و چوب در كنامش، به خوابش كنند، تا بر در كنام رسند و صيادانش، بفريب، به دام اندازند. بلكه به پايمردى يارانى كه روى به حق دارند، روى برتافتگان از حق را فرو مى ‏كوبم. و به مدد كسانى كه گوش به فرمان من نهاده‏ اند، شورشگرانى را كه همواره در حق من ترديد مى ‏ورزيده ‏اند، مى زنم. و اين شيوه من است، تا مرگم فرا رسد. 
سوگند به خدا، كه از آن زمان كه رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله) رخت به سراى ديگر برده است تا به امروز، مرا از حقم بازداشته ‏اند و ديگرى را بر من برترى داده ‏اند و برگزيده ‏اند. 
به خدا سوگند من همچون کفتار نيستم که با ضربات آرام و ملايم (در برابر لانه اش) به خواب مى رود تا صيّاد به او مى رسد و دشمنى که در کمين اوست غافلگيرش مى کند (ولى من غافلگير نمى شوم); بلکه (با هوشيارى تمام، مراقب مخالفان هستم) و با شمشير برنده هواداران حق، برکسانى که به حق پشت کرده اند مى کوبم و با دستيارى فرمانبرداران مطيع با عاصيان ناباور مى جنگم; و اين روش هميشگى من است تا روزى زندگى ام پايان گيرد!
به خدا سوگند! از زمان وفات پيامبر تا امروز همواره از حقّم بازداشته شده ام و ديگران را که هرگز همسان من نبودند بر من مقدّم داشته اند! 
و از سخنان آن حضرت است چون بدو اشارت كردند پى طلحه و زبير نرود و آماده جنگ با آنان نشود:
به خدا چون كفتار نباشم كه با آهنگ به خوابش كنند و فريبش دهند و شكارش كنند. من تا زنده ام به يارى جوينده حقّ، رويگردان از آن را مى زنم، و با فرمانبر يكدل، نافرمان بد دل را، كه به خدا سوگند، پس از رحلت رسول (ص) تا امروز پيوسته حقّ مرا از من باز داشته اند، و ديگرى را بر من مقدّم داشته اند. 
از سخنان آن حضرت است هنگامى كه از او خواستند طلحه و زبير را دنبال نكند و آماده جنگ با آنان نگردد:
به خدا قسم به مانند كفتار نيستم كه با آهنگ ملايم مى خوابد تا شكارچى در رسد و غافلگيرش نموده شكارش كند. بلكه هميشه با يارى حق جوى، رويگردان از حق را مى زنم، و با كمك شنونده فرمانبر، عاصى بد دل را مى كوبم، تا مرگم فرا رسد. 
و اللّه از زمان وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تاكنون مرا از حقّم كنار زده اند و آن كه همسانم نبوده بر من مقدم كرده اند. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 457-451و من كلام له عليه السّلام لمّا اشير عليه بالّا يتبع طلحة و الزبير و لا يرصد لهما القتال و فيه يبين عن صفته بأنه عليه السّلام لا يخدع:اين خطبه در زمانى از امام (ع) صادر شد كه بعضى به آن حضرت پيشنهاد كردند طلحه و زبير را دنبال نكند و آماده نبرد با آنان نشود، در اين سخن، امام اين ويژگى خود را كه هرگز فريب نمى خورد و غافلگير نمى شود بيان مى دارد.خطبه در يك نگاه:هنگامى كه «طلحه» و «زبير» پيمان شكنى كردند و با «عايشه» به «بصره» آمدند و آنجا را در زير سلطه خود قرار دادند، بعضى معتقد بودند كه امام با آنها درگير نشود، آنها را به حال خود رها سازد و پايه هاى خلافت را محكم كند، چيزى نمى گذرد كه آنان تسليم مى شوند.امام در آغاز اين كلام با صراحت مى گويد كه اين يك اشتباه بزرگ است و من هرگز دست روى دست نمى گذارم تا دشمن نيرومند شود و مرا غافلگير كند! سپس در جمله ديگرى تصميم قاطع خود را در جنگ با آنان با استفاده از نيروى وفادارش بيان مى كند و تصريح مى فرمايد كه اين روش من تا پايان عمر خواهد بود.سرانجام در آخرين جمله به اين حقيقت اشاره مى كند كه اين مخالفتها تازگى ندارد از آن روز كه پيامبر اسلام (ص) رحلت فرمود اين مخالفتها شروع شد و هنوز ادامه دارد. در برابر دشمن نبايد غافلگير شد! امام در پاسخ کسانى که پيشنهاد عدم تعقيب «طلحه» و «زبير» پيمان شکن را مى کردند، مى فرمايد: «به خدا سوگند من همچون کفتار نيستم که با ضربات آرام و ملايم (در برابر لانه اش) به خواب مى رود تا صيّاد به او مى رسد و دشمنى که در کمين اوست غافلگيرش مى کند!» (وَاللهِ لا اَکُونُ کَالضَّبُعِ(2) تَنامُ عَلى طُولِ اللَّدْمِ(3)، حَتّى يَصِلَ اِلَيْها طالِبُها، وَ يَخْتِلَها(4) راصِدُها(5)). اين ضرب المثل از آن جا پيدا شده است که معروف است کفتار حيوان ابلهى است و به آسانى مى توان او را شکار کرد; به اين ترتيب که صيّاد آهسته با ته پاى خود يا قطعه سنگ يا چوبدستى به در لانه کفتار مى زند و او به خواب مى رود سپس او را به راحتى صيد مى کند. در اين جا افسانه هايى نيز ساخته شده، از جمله اين که صيّاد آرام و آهسته مى گويد: اى کفتار! در خانه ات آرام گير و بخواب و اين سخن را چند بار تکرار مى کند. او هم به انتهاى لانه اش مى رود و مى خوابد و مى گويد: کفتار در خانه نيست، کفتار خوابيده است. سپس در خواب فرو مى رود و صيّاد وارد لانه او مى شود و با طناب مى بندد و بيرون مى برد و به همين جهت کسانى را که در برابر دشمن به راحتى غافلگير مى شوند به کفتار تشبيه مى کنند. واقعيّتهاى تاريخى آن زمان نشان مى دهد که پيشنهاد عدم تعقيب «طلحه» و «زبير» بسيار ساده لوحانه بود; چرا که نقشه اين بود که آنها «بصره» و سپس «کوفه» را در اختيار خود بگيرند و «معاويه» با آنها بيعت کند و در «شام» از مردم نيز براى آنان بيعت بگيرد و به اين ترتيب بخشهاى عمده جهان اسلام در اختيار جاه طلبان پيمان شکن قرار گيرد و تنها مدينه در دست «على»(عليه السلام) بماند. آنها با تکيه بر شعار خونخواهى «عثمان» روز به روز مردم را به هيجان بيشتر فرا مى خواندند و تدريجاً اين شعار که قاتل «عثمان»، «على»(عليه السلام) است را در ميان مردم پخش مى کردند و مردم ناآگاه را بر ضدّ امام مى شوراندند. واضح است که اگر «اميرمؤمنان على»(عليه السلام) با سرعت، ابتکار عمل را در دست نمى گرفت نقشه منافقان به زودى عملى مى شد و همان گونه که مى دانيد با آن سرعت عمل که امام در پيش گرفت نخستين توطئه و تلاش جدايى طلبان را در نطفه خاموش ساخت و به آسانى «بصره» و «کوفه» و تمام عراق را نجات داد و اگر برنامه امام در مورد ظالمان «شام» با مخالفت بعضى از ياران ناآگاه روبه رو نمى شد به خوبى «شام» نيز از شرّ ظالمان نجات مى يافت و پاکسازى مى شد و جهان اسلام يکپارچه در اختيار آن حضرت قرار مى گرفت ولى متأسفانه ـ همان گونه که در ذيل خطبه «شقشقيّه» بيان شد ـ جهل و ناآگاهى و لجاجت در برابر فريب و نيرنگ دشمن، کار خود را کرد و جنگ با «شاميان» در آستانه پيروزى کامل، متوقّف گشت. سپس در ادامه اين سخن امام به نکته ديگرى مى پردازد که گفتار اوّلش را با آن تکميل مى کند، مى فرمايد: «من نه تنها غافلگير نمى شوم بلکه با هوشيارى تمام مراقب مخالفان هستم و ابتکار عمل را از دست نمى دهم و با شمشير برنده هواداران حق، بر کسانى که به حق پشت کرده اند نبرد مى کنم و با دستيارى فرمانبرداران مطيع با عاصيان ناباور مى جنگم; و اين روش هميشگى من است تا روزى که زندگى ام پايان گيرد!» (وَلکِنّى اَضْرِبُ بِالْمُقْبِلِ اِلَى الْحَقِّ الْمُدْبِرَ عَنْهُ، وَ بِالسّامِعِ الْمُطيعِ الْعاصِيَ الْمُريبَ اَبَداً، حَتّى يَاْتى عَلَىَّ يَوْمى). بديهى است در يک جامعه، همواره همه مردم طالب حق نيستند; گروهى بى ايمان يا سست ايمان و هواپرست و جاه طلب وجود دارند که وجود يک پيشواى عالم و عادل را مزاحم منافع نامشروع خود مى بينند و دست به تحريکات مى زنند و از حربه هاى فريب و نيرنگ و دروغ و تهمت و شايعه پراکنى بهره مى گيرند. پيشوايان آگاه و بيدار بايد به اين گونه افراد مهلت ندهند همانند يک عضو فاسد سرطانى، آنها را از پيکر جامعه جدا سازند و نابود کنند; و در صورتى که خطرشان شديد نباشد آنها را محدود کنند; و هميشه هواداران حق و مطيعان گوش بر فرمان، سلاح برنده اى براى در هم کوبيدن اين گروهند. امام(ع) در سوّمين و آخرين نکته از سخن خود اضافه مي کند که اين کار شکنيها براي من تازگي ندارد: «به خدا سوگند از زمان وفات پيامبر(ص) تا امروز همواره از حقّم باز داشته شده ام و ديگران را بر من مقدّم داشته اند!» (فو الله ما زِلتُ مدفوعاً عن حقّي، مستأثراً علي، منذ قبض الله نبيه صلي الله عليه و آله و سلم حتي يوم الناس هذا).اشاره به اين که کار «طلحه» و «زير» يک مسئله تازه نيست؛ حلقه اي است از يک جريان مستمر، که از روز وفات پيامبر(ص) شروع شد و هنوز هم ادامه دارد. تعبير به «مدفوعاً» و «مستأثراً» اشاره به مقاومتى است که دشمن پيوسته در مقابل امام(عليه السلام) داشته و او را عقب مى زده و ديگران را بر روى مقدّم مى نموده است چرا که تحمّل عدل و داد او را نمى کرده و يا نسبت به فضايل او رشک مى ورزيده است. تعبير به (حَتّى يَوْمِ النّاسِ هذا) ـ با توجه به اضافه روز به مردم ـ ممکن است اشاره به اين باشد که آن روز که تنها بودم حقّم را گرفتند و امروز هم که مردم با اصرار تمام با من بيعت کرده اند باز گروهى به مخالفت پرداخته اند، در حالى که اگر بر مسند خلافت ظاهرى هم بنشينم باز حقّ من برتر و بالاتر از اينهاست! قابل توجّه اين که در کلامى از «اميرمؤمنان على»(عليه السلام) که مرحوم «شيخ مفيد» در «ارشاد» آورده است چنين مى خوانيم: «هذا طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ لَيْسا مِنْ اَهْلِ النُّبُوَّةِ وَ لا مِنْ ذُرّيَّةِ الرَّسُولِ(صلى الله عليه وآله وسلم) حينَ رَاَيا اَنَّ اللهَ قَدْ رَدَّ عَلَيْنا حَقَّنا بَعْدَ اَعْصُر فَلَمْ يَصْبِرا حَوْلا واحِداً وَ لا شَهْراً کامِلا حَتّى وثَبا عَلى دَأبِ الماضينَ قَبْلَهُما لِيَذْهَبا بِحَقّي وَ يُفَرِّقا جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ عَنّي; اين «طلحه» و «زبير» با اين که نه از خاندان نبوتّند و نه از فرزندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، هنگامى که ديدند خداوند حقّ ما را بعد از سالها به ما باز گردانده حتّى يک سال، بلکه يک ماه کامل صبر نکردند! و برخاستند و همان روش گذشتگان را در پيش گرفتند که حقّ مرا از ميان ببرند و جماعت مسلمين را از گرد من پراکنده سازند»!(6) *** نکته: پيام به همه مسئولان: امام(عليه السلام) در اين گفتار تاريخى خود درسى به همه زمامداران بيدار و با ايمان و مسئولين کشورهاى اسلامى داده است که براى مقابله با خطرات دشمن، گاه روزها، بلکه ساعتها و لحظه ها سرنوشت ساز است. نبايد فرصت را به سادگى از دست بدهند و تسليم پيشنهادهاى سُست عافيت طلبان گردند. امام(عليه السلام) افرادى را که اين لحظات حسّاس را از دست مى دهند تشبيه به «کفتار» کرده است. اين تشبيه از چند جهت قابل توجّه است: «کفتار» حضور دشمن را احساس مى کند ولى با زمزمه هاى او به خواب مى رود; خوابى که منتهى به اسارت و مرگ او مى شود. «کفتار» در خانه و لانه خود شکار مى شود. «کفتار» حتّى بدون کمترين مقاومت در چنگال دشمن گرفتار مى گردد و به دام مى افتد. کسانى که فرصتهاى زودگذر را با خوش باوريها يا ضعف و سستى يا ترديد و تأمّل از دست مى دهند نيز همچون کفتارند، به خواب مى روند و در خانه و لانه خود به دام مى افتند و مقاومتى از خود نشان نمى دهند. اين سخن بدان معنا نيست که بى مطالعه يا بدون مشورت و در نظر گرفتن تمام جوانب کار اقدام کنند; بلکه بايد با مشاورانى شجاع و هوشيار، مسائل را بررسى کرد و پيش از فوت وقت اقدام نمود. **** پی نوشت: 1. مؤلّف کتاب «مصادر نهج البلاغه» به مدراک ديگرى اشاره مى کند که اين خطبه را نقل کرده اند، از جمله: «تاريخ طبرى»، «امالى شيخ طوسى»، «صحاح اللّغة» و «غريب الحديث» نوشته «ابوعبيد القاسم بن سلام». 2. «ضبع» (بر وزن سَبُع) به معناى کفتار است و گاه سال قحطى را ضبع مى نامند به خاطر اين که همه چيز را مى خورد و از بين مى برد. 3. «لَدْم» به گفته بسيارى از ارباب لغت به معناى کوبيدن سنگ يا چيز ديگر بر زمين است، با صدايى که شديد نباشد. طبيعى است چنين صدايى اگر به طور مکرّر واقع شود مى تواند خواب آور بوده باشد. 4. «يَختلها» از ماده «ختل» بر وزن ختم به معناى خدعه و نيرنگ است و «مخاتله» به معناى راه رفتن آهسته به سوى صيد به طورى که فرار نکند آمده است. 5. «راصد» از مادّه «رصد» به معناى مراقبت کردن و در کمين نشستن است و لذا به مراقبت کردن «منجّمان» نسبت به ستارگان «رَصَد» گفته مى شود و محل آن را رصدخانه مى نامند. 6. «ارشاد شيخ مفيد»، ج 1، ص 243، طبع «انتشارات علميه اسلاميه».   
شرح علامه جعفری آماده نبرد: «و الله لااكون كالضبع تنام علي طول اللدم حتي يصل اليها طالبها و يختلها راصدها» (سوگند به خدا، من مانند كفتار نخواهم بود كه در طول هشدارها بخوابد، تا جوينده‌اش پيدايش كند و صيادش او را بفريبد و بدامش اندازد). شگفتا! عوامل هشداري‌هاي آگاهي‌افزا، وسيله‌هايي براي تخدير!! يكبار ديگر با دقت كامل در طبيعت انعطاف‌پذير بشري بينديشيم، انعطاف اين طبيعت شگفت‌انگيز تا سرحد تناقص كشيده مي‌شود: اسكنجبين صفرايش را مي‌افزايد، روغن بادام شكمش را قبض مي‌كند! از دو به اضافه دو عدد 1 را حاصل مي‌دارد! روشنايي‌ها را مزاحم بينايي‌اش مي‌انگارد! عوامل هشداردهنده را وسايل تخدير تلقي مي‌كند! بي‌بند و باري و رهايي از هر گونه حق و قانون را آزادي انساني مي‌نامد و آزادي انساني را زنجير گرانبار مي‌پندارد! وقيح‌ترين و نابودترين انعطاف‌هاي طبيعت بشري، موقعي بروز مي‌كند كه عوامل هشداري‌هاي آگاهي‌افزا وسيله‌هايي براي تخدير او مي‌گردد! طبيعت هستي با تحولات گوناگوني كه دارد، هشدارهايي براي همه آگاهان مي‌دهد كه حيات خود را با آن تحولات تنظيم كنند، ولي آشكارا مي‌بينيم كه همين تحولات چونان گهواره نرمي كه كودك نوزاد را با حركتش در خواب فرو مي‌برد، انسان‌هاي فراواني را تخدير نموده، آنان را به هذيان‌گويي وادار مي‌سازد. طبيعت با تحولات و دگرگوني‌هايش و حيات آدمي با تغييرات و تجدد استمراريش با وضوح كامل هشدار مي‌دهند: نيك بنگر ما نشسته مي‌رويم مي‌نبيني قاصد جاي نويم پس مسافر آن بود اي ره پرست كه مسير و روش در مستقبل است با اينحال بجاي حركت و تكاپوي رو به آينده مي‌نشيند و به شيون و ناله مي‌پردازد كه: در كارگه كوزه گران رفتم دوش          ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش ناگاه يكي كوزه بر آورد خروش           كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش يك چند به كودكي به استاد شديم          يك چند به استادي خود شاد شديم پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد         ز خاك بر آمديم و بر باد شديم اي داد و بيداد، بازي‌هاي كودكانه‌ام پايان يافت!! كجا رفت آن روزها كه در دنبال پروانه‌ها در چمنزارها اينسو و آنسو مي‌دويدم!! جواني يادت بخير، كجا رفتي، كي آمدي و كي رفتي!! چه شد آن قدرت بازويي كه داشتم!! و از اينگونه سخناني كه در برابر قوانين عاليه هستي و حركت تكاملي هذيان‌هايي بيش نيستند. مگر اينان از درون خود اين بانگ را نمي‌شنوند كه جوهر روح آدمي فوق گذشته و آينده است. اي كاش، شاعر محترم رباعيات فوق، به جاي تماشاي كارگه كوزه‌گران به تماشاي صحنه‌هاي روح‌افزاي درونش مي‌پرداخت و مي‌ديد كه چگونه گذشته و حال و آينده در برابر افق والاي روح مانند آسيابي مي‌گردند و ميگذرند و لابلاي ابعاد آن را بعنوان محصول چرخش خود بر صحنه هستي وابسته به هستي آفرين مي‌گسترانند. اگر اين شاعر محترم در مجراي تحولات تكاملي روح واقعا به استادي رسيده بود، نمي‌گفت: از خاك بر آمديم و بر باد شديم بلكه مي‌گفت: روزها گر رفت گو رو باك نيست            تو بمان اي آنكه جز تو پاك نيست و مي‌گفت: اي خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست به هواي سر كويش پر و بالي بزنم نيز مي‌گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» اين محاصره‌شدگان در چارچوبه كودكي و شاگردي و استادي و قدرت و زيبايي‌هاي فريبا، اين كرم‌هاي ناچيز كه پيله‌ها از خيالات و توهمات دور خود تنيده‌اند، نمي‌دانند كه آنچه كه از بالا شروع شده است در پايان ختم نمي‌گردد و آن حيات شگفت‌انگيز كه محصول عالي هستي است راه خود را از مسير كمال منحرف نمي‌كند كه به عقب برگردد و بر باد رود. اين يك مثال بسيار مهمي بود كه درباره تبديل عوامل هشداري به وسيله تخدير مطرح شد. مطالعه‌كنندگان محترم مي‌توانند بقيه استفاده‌هاي معكوس بشري را از وسايل كمال‌ساز درك نمايند. اميرالمومنين عليه‌السلام در جمله مورد تفسير اين مسئله مهم را در آن هنگام كه او را از تعقيب طلحه و زبير بر حذر مي‌داشتند، بيان مي‌دارد كه من از رفتار نابكارانه طلحه و زبير آگاه شده‌ام كه آنان چه خيالات خطرناك و چه كارشكني‌ها در ذهن خود مي‌پرورانند. پيمان‌شكني آنان و اعتراف صريحي كه درباره رياست پرستي و مقام‌جويي نموده‌اند و عشق به ثروت و مال كه در نهادشان زبانه مي‌كشد، آشكارترين هشدارهايي بود كه من ديده‌ام و شنيده‌ام. با اينحال بنشينم و بازيگري‌هاي آنان را در جامعه اسلامي تماشا كنم!! *** «ولكني اضرب بالمقبل الي الحق المدبر عنه و بالسامع المطيع العاصي المريب ابدا حتي ياتي علي يومي». (بلكه با رادمرد حق‌طلب، اعراض‌كنندگان از حق را و با انسان حق شنو كه مطيع وظايف الهي است، گنهكار آشوبگر را خواهم كوفت تا آنگاه كه واپسين روز حياتم فرا رسد). تا ميان حق و باطل تناقض آشتي‌ناپذير وجود دارد، پيكار حق‌طلبان و باطل‌گرايان اجتناب‌ناپذير خواهد بود. اگر رياضيداني شود كه بتواند اثبات كند كه دو به اضافه دو مساوي 1- ميباشد!! اگر فيلسوفي بتواند اين مطلب را ثابت كند كه معلول پيش از علت بوجود مي‌آيد!! اگر منطق داني را ديديد كه توانست امكان اجتماع نقيضين را به ثبوت برساند!! اگر روانشناسي روانكاو موفق شود كه وضع رواني كودك شيرخواري را از همه جهات مساوي وضع رواني يك فيلسوف دانشمند سياستمدار باتقوي قرار دهد!! اگر كشاورزي اين امكان را بدست بياورد كه ميوه را پيش از كاشتن درخت بوجود بياورد!! و بالاخره اگر انسان‌ها بتوانند هست را به نيست و نيست را به هست مبدل نمايند!! با امكان چنين فرض‌هاي خنده‌آور مي‌توان حق و باطل را آشتي داده حق‌طلبان و باطل‌گرايان را در يك مسير متحد ساخت. حق و باطل را به هر معنا كه در نظر بگيريم نسبت ميان آن دو، نسبت تناقض است كه هرگز قابل اجتماع نيستند و هرگز مرتفع نمي‌گردند هر پديده‌اي كه تصور شود حق است، قطعا آن پديده باطل نيست و اگر باطل است حق نيست. و بالعكس چيزي كه حق نيست باطل است و چيزي كه باطل نيست حق است. اين مطلب را در گذشته اثبات كرده‌ايم. موضوع بحث ما در اين مورد پيكار حق‌طلبان و باطل‌گرايان است، مادامي كه هر يك از دو گروه از وضعي كه پيش گرفته‌اند، برنگردند آشتي آن دو با يكديگر خيالي بيش نيست. قوانين هستي نشان نداده است كه هست به نيست مبدل شود و نيست به هست. آنانكه بدون منصرف ساختن هر يك از دو گروه از مسير خود توقع مصالحه حقيقي ميان آن دو را دارند اهميت بنياني حق و باطل را نمي‌شناسند. در جمله اميرالمومنين (ع) كه اكنون مورد تفسير ما است دو گروه را در برابر هم قرار داده حمايت و پشتيباني قاطعانه اهل حق را از روش حق‌طلبانه خود گوشزد مي‌كند. اميرالمومنين در خطبه شقشقيه هم اين مطلب را تصريح فرموده است كه: «اما والذي فلق الحبه و برا النسمه لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علي العلماء ان لايقاروا علي كظه ظالم و سغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاربها …» (هشيار باشيد سوگند به خداوندي كه دانه را شكافت و انسان را آفريد اگر مردان حق‌جو حاضر به كمكم نبودند و اگر با وجود ياور حجت تمام نشده بود و اگر خداوند از دانايان تعهدي بر عدم سكوت درباره پرخوري ستمكار و گرسنگي ستمديده نگرفته بود، مهار اين خلافت را بر دوشش مي‌انداختم) … حق يك پديده طبيعي نيست كه بي‌نياز از اراده انساني جريان واقعي خود را در پيش گيرد و مادامي كه به مزاحم قوي‌تر برخورد نكرده بوجود خود ادامه بدهد. بلكه حق آن نور پرفروغي است كه از فعاليت‌هاي فكري و توجيه‌هاي وجداني و تكاپوهاي عملي انسانها بر مي‌افروزد. بنابراين حق بدون حق‌طلب، مانند استعداد محض است در نهاد انسان‌ها و يا كلمات در صفحات كتاب‌ها كه بدون اقدام آدمي براي به فعليت رسانيدن آن، منشاء اثري نمي‌باشد. *** «فوالله مازلت مدفوعا عن حقي مستاثرا علي منذ قبض الله نبيه صلي الله عليه و آله و سلم حتي يوم الناس هذا» (سوگند به خدا، از آنهنگام كه خداوند متعال پيامبرش را به پيشگاه خود برده است، تا امروز كه مردم در اين وضع قرار گرفته‌اند، از حق قانوني خود رانده شده‌ام و ديگران خود را در قلمرو اختصاصي من مقدم بر من داشته‌اند). دليل تكرار و تاكيد اميرالمومنين (ع) درباره حق خود ممكن است دليل و تاكيد و تكرار اميرالمومنين (ع) درباره حق خود روشن نباشد لذا مجبوريم كه مسئله را تحت بررسي قرار داده دليل آن را متذكر شويم: مسئله اينست كه سخنان اميرالمومنين (ع) در موارد فراوان و اعتقاد اولي مهاجرين و انصار كه بگفته يعقوبي كمترين ترديدي در اين نداشتند كه خلافت پس از پيامبر اكرم حق واقعي علي بن ابيطالب (ع) است و همچنين كيفيت زندگاني آن بزرگ بززگان بطور قطع اثبات مي‌كرد كه خلافت الهي مختص او است. ولي او از اين حق مسلم بر كنار شده است. از طرف ديگر اين خاصيت روحي او بر همگان اثبات شده است كه او خلافت را براي اشباع حس خودخواهي نخواسته، بلكه تاكيد قاطعانه كرده است كه نه تنها خلافت را بلكه اصل حيات را براي احقاق حق و وصول به هدف اعلاي انساني مي‌خواهد. بنابراين، شكوه و ابراز ناراحتي‌هاي او درباره از دست رفتن حق خود، در حقيقت ابراز رنج و درد درباره محروميت جامعه از حق بوده است. ما در خطبه چهارم اين جمله را ديده‌ايم كه مي‌گويد: «لم يوجس موسي عليه‌السلام خيفه علي نفسه بل اشفق من غلبه الجهال و دول الضلال». (موسي (ع) براي ترس از خويشتن نبود كه مضطرب و بيمناك گشت، بلكه دلسوزي و هراس او از پيروزي نادانان و تسلط دولتهاي گمراه بوده است). با ملاحظه اين دو مسئله مهم، دليل تكرار و تاكيد اميرالمومنين (ع) درباره حق خود روشن مي‌گردد. اين همان دليل است كه موجب تكرار و تاكيد بعضي از داستان‌ها در قرآن مي‌باشد، مانند داستان حضرت موسي عليه‌السلام و تكرار آياتي مانند فباي الاء ربكما تكذبان (كدامين نعمت‌هاي پروردگارتان را تكذيب مي‌كنيد) در سوره الرحمن كه براي گوشزد كردن دائمي وقاحت تكذيب مي‌باشد. تكرار داستان حضرت موسي عليه‌السلام براي نمودار ساختن چهره‌هاي گوناگون حق و پديده‌هاي باطل است كه حيات آن بزرگوار را به خود مشغول داشته بود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 558-557 ابو عبد اللّه روايت كرده است كه على (ع) براى طواف خانه خدا حركت كرد و تصميم گرفت كه طلحه و زبير را تعقيب كند و با آنها بجنگد. فرزندش حسن (ع) پيشنهاد كرد آنها را تعقيب نكند و به فكر جنگ با آنها نباشد، امام (ع) در جواب پيشنهاد فرزندش اين كلام را ايراد فرمود.  در باره علّت نقض بيعت طلحه و زبير چنين روايت كرده اند كه پس از مدتى كه از بيعت آنها با امام (ع) گذشت نزد آن حضرت رفتند و گفتند تو مى دانى كه عثمان بر ما ستم روا داشت و در تمام مدت خلافتش به بنى اميّه متمايل بود و از آن حضرت خواستند كه استاندارى دو شهر كوفه و بصره را به آنها واگذار كند، امام (ع) فرمود باشد تا فكر كنم. بعد با عبد اللّه بن عبّاس در اين مورد مشورت كرد، امّا او مصلحت نديد وقتى كه طلحه و زبير مجدداً به نزد حضرت آمدند امام (ع) خواسته آنها را ردّ كرد و آنها از اين امر به خشم آمدند و كردند آنچه كردند.  اصمعى در مورد لغت «لدم» گفته است: انداختن سنگ ريزه يا مثل آن بر زمين است. اين گفته و معنى قوى و استوار نيست.  و نيز گفته اند كه «كفتار» به نوعى سرگرم شده و در لانه خود باقى مى ماند تا صيد نشود، همچنين در نحوه صيد كفتار نقل كرده اند كه صيّادان در جلو لانه او سنگ مى گذارند و با دستشان به در لانه مى زنند و كفتار سنگ را صيد مى پندارد و براى شكار آن از لانه خارج مى شود ولى خودش صيد مى شود.  گفته اند كفتار از نادانترين حيوانات است و از حماقت آن چنين گفته اند كه صيّادان وارد لانه آن شده و مى گويند اين كفتار نيست و يا مى گويند اين كفتار مست است، كفتار بى حركت مى ماند تا پايش را با ريسمانى كه تهيه كرده اند مى بندند.  در اين كلام، امام (ع) پيشنهاد به تأخير انداختن جنگ با طلحه و زبير را با يك مفهوم تشبيهى رد مى كند، با اين توضيح كه اگر جنگ را به تأخير اندازد موجب آمادگى بيشتر دشمن مى شود و در اين صورت مانند كفتارى خواهد بود كه مدت حيله صياد همچنان آرام بماند و بخوابد. سپس امام (ع) سوگند ياد مى كند كه چنين نخواهد بود. يعنى بر فراوانى ستم و سركشى آرام نخواهد گرفت و در طول زندگيش همواره از حق دفاع خواهد كرد و سپس آنچه را صحيح مى داند يعنى مقاومت و قتال با كسانى كه با وى سركشى مى كنند به وسيله كسانى كه از او اطاعت مى كنند، اضافه كرده و مى فرمايد: من به وسيله طرفداران حق، پشت كنندگان به حق و به وسيله حرف شنوان مطيع، سركشان شكّاك را تنبيه خواهم كرد.  در اين عبارت، امام (ع) [از نظر ادبى] رعايت مقابله را فرموده و عاصى را در مقابل مطيع و شكّاك را در مقابل پذيرنده آورده است، زيرا آن كه در حق شك مى كند در معنى ضدّ كسى است كه حق را پذير است. مراد امام (ع) از «ابدا» طول حيات و زندگيش مى باشد، زيرا ابد ممكن براى آن حضرت تا پايان عمر است.  معناى كلام امام (ع) كه فرمود: يأتي علىّ يومى، كنايه از وقت ضرورى مرگ است. در پايان اين كلام، دادخواهى و شكايت از ظلم را در دفاع از حقّش و اين كه تنها مانده و چاره اى جز شكايت و مقاومت ندارد اضافه فرموده و به آغاز و انجام اين دفاع (از زمان رحلت پيامبر تاكنون) اشاره مى فرمايد و با سوگند جلاله محروميّت خود را از خلافت تأكيد مى كند و اين شكايت تأكيد بر شكايتهاى سابق است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 143 و من كلام له عليه السّلام لما اشير اليه بان لا يتبع طلحة و الزبير و لا يرصد لهما القتال و هو سادس المختار فى باب الخطب الجارى مجراها.و رواه في البحار من الامالي بسند يأتي، في شرح البحراني عن أبي عبيد قال أقبل أمير المؤمنين عليه السّلام الطواف و قد عزم على اتباع طلحة و الزّبير و قتالهما فأشار إليه ابنه الحسن عليه السّلام أن لا يتبعهما و لا يرصد لهما القتال فقال عليه السّلام في جوابه:و اللّه لا أكون كالضّبع تنام على طول اللّدم حتّى يصل إليها طالبها و يختلها راصدها، و لكنّي أضرب بالمقبل إلى الحقّ المدبر عنه و بالسّامع المطيع العاصى المريب أبدا حتّى يأتي عليّ يومي، فو اللّه ما زلت مدفوعا عن حقّي مستأثرا عليّ منذ قبض اللّه نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتّى يوم النّاس هذا. (3441- 3387)اللغة:(الضّبع) بضمّ الباء حيوان معروف مؤنّثة، قال الفيروزآبادي و هي سبع كالذّئب إلّا أنّه إذا جرى كأنّه أعرج و لذلك سمّى السّبع العرجاء و (اللّدم) اللّطم و الضّرب بشي ء ثقيل يسمع وقعه و (ختله) يختله من باب نصر و ضرب خدعه و (استأثر) بالشي ء استبدّ به.الاعراب:على في قوله: على طول اللدم، للاستعلاء المجازي على حدّ قوله تعالى: «و لهم عليّ ذنب»، و الباء في قوله: بالمقبل و بالسّامع، للاستعانة أو المصاحبة، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 144 و عليّ في قوله: يأتي عليّ، زائدة، و حتّى في قوله: حتّى يوم النّاس بمعنى إلى و الاتيان بها دون إلى للاشارة إلى دخول ما بعدها في حكم ما قبلها إذ الغالب في حتّى مع الخلوّ من القرينة هو الدّخول، كما أنّ الغالب في الى العكس؛ صرّح به ابن هشام في المغنى.المعنى:اعلم أنّ الضّبع حيوان معروف بالحمق و العرب تقول في أمثالها أحمق من الضّبع، و من حمقها أنّ الصّائد يأتي إلى باب مغارها فيضرب بعقبه الأرض عند الباب ضربا خفيفا، و ذلك هو اللدم و يقول خامرى ام عامر مرارا بصوت ليس بشديد فتنام على ذلك فيدخل إليها و يجعل الحبل في عرقوبها و يجرّها فيخرجها.و في شرح المعتزلي و العرب يزعمون أنّ الصّائد يدخل عليها و جارها فيقول:اطرقى امّ طريق خامري أمّ عامر، و يكرّر ذلك مرارا فتلجأ إلى أقصى مغارها و تنقبض فيقول: امّ عامر ليست في وجارها أمّ عامر نائمة، فتمدّ يديها و رجليها و تستلقي فيدخل عليها و يوثقها.أقول: عامر هو جر و الضّبع و امّ عامر كنية لها و معنى خامري امّ عامر استتري و الزمي مكانك من المخامرة و هو الاستتار و لزوم المكان، و امّ طريق كقبيط «1» كنية لها أيضا و هو كثير الاطراق.و في القاموس يقال: خامري حضاجر أتاك ما تجاوز هكذا وجدناه و الوجه خامر بحذف الياء أو تجاوزين باثباتها، و حضاجر علم جنس للضّبع غير منصرف لأنّه منقول عن الجمع و كان في الأصل حضجر بمعنى عظيم البطن سمّى به الضّبع مبالغة في عظم بطنها، كأن كلّ فرد منها جماعة من هذا الجنس، فهو علم للمفرد المؤنث و لذلك قال الفيروزآبادي: و الوجه أن يقال: تجاوزين، و أما الوجه الآخر الذي ذكره و هو حذف الياء في خامر فهو مبنيّ على كونه علما لجنس الضّبع الأعمّ الشامل______________________________ (1) القبيط الناطف ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 145 للذكر و الانثى على ما ذهب إليه البعض على ما حكاه الفيومي في المصباح.و كيف كان فاذا عرفت ما مهّدناه و ضح لك معنى قوله عليه السّلام: (و اللّه لا أكون كالضّبع تنام على طول اللدم حتّى يصل إليها طالبها و يختلها) أى يخدعها (راصدها) و مترقّبها و المقصود إنى لا أقعد عن الحرب و لا اؤخّر القتال فيكون حالي مع القوم المشار إليهم حال الضّبع تنام على حيلة صائدها، فأكون قد أسلمت نفسي لهم و يكونون متمكّنين منّي تمكّن صائد النّمبع منها بختله و خديعته (و لكنّى أضرب) مصاحبا (بالمقبل إلى الحقّ) وجه (المدبر عنه و) احارب مستعينا (بالسّامع المطيع) لداعي الحقّ (العاصي المريب) في الحقّ الشّاك فيه (ابدا) أى ما دام العمر (حتّى يأتي علىّ يومي) الذي قدّر فيه موتي (فو اللّه ما زلت مدفوعا عن حقّي) الذي كنت أستحقّه بنصّ من اللّه و رسوله (مستأثرا علىّ) و مستبدا برأيي غير محتاج إلى مشاورة الغير (منذ قبض اللّه نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) إليه (حتّى يوم النّاس هذا) يعني أنّ التغلب عليّ و اندفاعي عن الخلافة شي ء لم يتجدد الآن بل كان منذ قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى ذلك اليوم الذي خالفوني و نكثوا بيعتي.و في الاحتجاج قال أمير المؤمنين عليه السّلام في أثناء كلام له: و هذا طلحة و الزّبير ليسا من أهل النّبوة و لا من ذريّة الرّسول حتّى رأيا أنّ اللّه قد ردّ علينا حقّنا بعد أعصر فلم يصبرا حولا كاملا و لا شهرا حتّى و ثبا علىّ دأب الماضين قبلهما ليذهبا بحقّي و يفرّقا جماعة المسلمين عنّي ثمّ دعا عليهما.و ينبغي التنبيه على امور:الاول في ذكر نسب طلحة و الزّبير:أما طلحة فقد قال العلامة الحليّ قدّس اللّه روحه في كشف الحقّ و قد ذكر أبو المنذر هشام بن محمّد السّائب الكلبي من علماء الجمهور انّ من جملة البغايا و ذوي الرّايات صعبة بنت الحضرمي و كانت لها راية بمكة و استصفت بأبي سفيان فوقع عليها أبو سفيان و تزوّجها عبيد اللّه بن عثمان بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم فجاءت بطلحة بن عبيد اللّه لستّة أشهر، فاختصم أبو سفيان و عبيد اللّه في طلحة فجعلا أمرهما إلى صعبة فألحقته بعبيد اللّه فقيل لها: كيف تركت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 146 أبا سفيان؟ فقالت يد عبيد اللّه طلقة و يد أبي سفيان بكرة، و قال أيضا: و ممّن كان يلعب به و يتخنّث عبيد اللّه أبو طلحة.و أمّا الزّبير فقد قال في البحار: قال مؤلف كتاب إلزام النّواصب و صاحب تحفة الطالب: قد ورد أنّ العوام كان عبدا لخويلد ثمّ اعتقه و تبنّأه  «1» و لم يكن من قريش و ذلك انّ العرب في الجاهليّة كان إذا كان لأحدهم عبد و أراد أن ينسبه إلى نفسه و يلحق به نسبه أعتقه و زوّجه كريمة من العرب فيلحقه بنسبه و كان هذا من سنن العرب و يصدّق ذلك شعر عدي بن حاتم في عبد اللّه بن الزّبير بحضرة معاوية و عنده جماعة من قريش و فيهم عبد اللّه بن الزّبير، فقال عبد اللّه لمعاوية يا أمير المؤمنين ذرنا نتكلم عديّا فقد زعموا أنّ عنده جوابا، فقال: إنّي أحذّركموه، فقال: لا عليك دعنا و إيّاه فقال يا أبا طريف متى فقئت عينك؟ فقال: يوم فرّ أبوك و قتل شرّ قتلة و ضربك الاشتر على استك فوقعت هاربا من الزّحف و أنشد يقول شعرا.أماد أبي يابن الزّبير لو اني          لقيتك يوم الزّحف رمت مدى سخطا       و كان أبي في طيّ و أبوابي          صحيحين لم ينزع عروقهما القبطا    قال معاوية: قد حذّرتكموه فأبيتم، و قوله: صحيحين اه تعريض بابن الزّبير بأنّ أباه و أبا أبيه ليسا بصحيحي النّسب و أنّهما من القبط و لم يستطع ابن الزّبير انكار ذلك في مجلس معاوية.الثاني في سبب نقض طلحة و الزّبير بيعته عليه السّلام:قال الشّارح المعتزلي: لمّا بويع عليّ عليه السّلام كتب إلى معاوية: أمّا بعد فانّ النّاس قتلوا عثمان من غير مشورة منّي و بايعوني عن مشورة منهم و اجتماع فإذا أتاك كتابي فبايع و أوفد إلى أشراف أهل الشّام قبلك، فلمّا قدم رسوله على معاوية و قرء كتابه بعث رجلا من بني عيس و كتب معه كتابا إلى الزّبير بن العوام و فيه:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم لعبد اللّه الزّبير أمير المؤمنين من معاوية بن أبي سفيان______________________________ (1) اي اخذه ابنا له منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 147 سلام عليك، أمّا بعد فانّي قد بايعت لك أهل الشّام فأجابوا و استوسقوا «1» كما يستوسق الحلب فدونك الكوفة و البصرة لا يسبقنّك إليهما ابن أبي طالب فانّه لا شي ء بعد هذين المصرين، و قد بايعت لطلحة بن عبيد اللّه بن بعدك فأظهرا الطلب بدم عثمان و ادعوا النّاس إلى ذلك و ليكن منكما الجدّ و التشمير أظفر كما اللّه و خذل مناديكما.فلمّا وصل هذا الكتاب إلى الزّبير ستر به و أعلم به طلحة و أقرأه إيّاه فلم يشكا في النّصح لهما من قبل معاوية و أجمعا عند ذلك على خلاف عليّ عليه السّلام.قال الشّارح: جاء الزّبير و طلحة إلى عليّ عليه السّلام بعد البيعة بأيّام فقالا: يا أمير المؤمنين قد رأيت ما كنا فيه من الجفوة في ولاية عثمان كلها و علمت رأى عثمان كان في بني اميّة و قد ولاك اللّه الخلافة من بعده فولنا بعض أعمالك، فقال عليه السّلام لهما: ارضيا بقسم اللّه لكما حتّى أرى رأيي و اعلما أنّي لا اشرك في أمانتي إلّا من أرضى بدينه و أمانته من أصحابي و من قد عرفت دخيلته فانصرفا عنه و قد دخلهما اليأس فاستأذناه في العمرة.و في الاحتجاج عن ابن عبّاس أنّه قال: كنت قاعدا عند عليّ عليه السّلام حين دخل عليه طلحة و الزّبير فاستأذناه في العمرة فأبى أن يأذن لهما فقال: قد اعتمرتما، فعادا عليه الكلام فأذن لهما ثمّ التفت إلىّ فقال: و اللّه ما يريد ان العمرة، قلت: فلا تأذن لهما، فردّهما ثمّ قال لهما: و اللّه ما تريدان العمرة و ما تريدان إلّا نكثا لبيعتكما و إلّا فرقة لامّتكما فحلفا له فأذن لهما ثمّ التفت إليّ فقال: و اللّه ما يريدان العمرة، قلت: فلم أذنت لهما؟ قال: حلفا لي باللّه، قال خرجا إلى مكة فدخلا على عايشة فلم يزالا بها حتّى أخرجاها.و في شرح المعتزلي من كتاب الجمل لأبي مخنف أنّ عليّا عليه السّلام خطب لمّا سار الزّبير و طلحة من مكة و معهما عايشة يريدون البصرة فقال:أيّها النّاس إنّ عايشة سارت إلى البصرة و معها طلحة و الزّبير و كلّ منهما يرى______________________________ (1) استوسقوا اجتمعوا و في بعض النسخ استوثقوا حلف منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 148 الأمر له دون صاحبه أمّا طلحة فابن عمها و أمّا الزّبير فختنها، و اللّه لو ظفروا بما أرادوا و لن ينالوا ذلك أبدا ليضربن أحدهما عنق صاحبه بعد تنازع منهما شديد و اللّه إنّ راكبة الجمل الأحمر ما تقطع عقبة و لا تحلّ عقدة إلّا في معصية اللّه و سخطه حتّى تورد نفسها و من معها موارد الهلكة اى و اللّه ليقتلنّ ثلثهم و ليهربنّ ثلثهم و ليتوبنّ ثلثهم و أنّها التي تنبحها كلاب الحواب و أنّهما ليعلمان أنّهما مخطئان و ربّ عالم قتله جهله و معه علمه لا ينفعه و حسبنا اللّه و نعم الوكيل، فقد قامت الفتنة فيها الفئة الباغية أين المحتسبون أين المؤمنون؟ مالي و لقريش أما و اللّه لقد قتلتهم كافرين و لأقتلنّهم مفتونين، و ما لنا إلى عايشة من ذنب إلّا أنّا أدخلناها في حيزنا و اللّه لا يقرنّ الباطل حتّى يظهر الحقّ من خاصرته.و رواه في البحار من كتاب الكافية لابطال توبة الخاطئة قريبا منه، و فيه بدل قوله: و ليتوبنّ ثلثهم و ليرجع ثلثهم و بدل قوله: و ما لنا إلى عايشة من ذنب و ما لنا اليها من ذنب غير أنّا خيرنا عليها فأدخلناها في حيزنا.الثالث:روى المحدّث المجلسي (قده) في البحار من أمالي المفيد عن الكاتب عن الزّعفراني عن الثقفي عن الفضل بن دكين عن قيس بن مسلم عن طارق بن شهاب قال: لمّا نزل عليّ عليه السّلام بالرّبذة سألت عن قدومه إليها فقيل: خالف عليه طلحة و الزّبير و عايشة و صاروا إلى البصرة فخرج يريدهم فصرت إليه فجلست إليه حتّى صلّى الظهر و العصر فلمّا فرغ من صلاته قام إليه ابنه الحسن عليهما السّلام فجلس بين يديه ثمّ بكى و قال: يا أمير المؤمنين إنّي لا أستطيع أن اكلّمك و بكى عليه السّلام، فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: لاتبك يا بنيّ و تكلّم و لا تحنّ حنين الجارية.فقال: يا أمير المؤمنين إنّ القوم حصروا عثمان يطلبونه بما يطلبونه إمّا ظالمون أو مظلومون فسألتك أن تعتزل النّاس و تلحق بمكة حتى تئوب العرب و تعود إليها أحلامها و تأتيك وفودها فو اللّه لو كنت في جحر ضبّ لضربت إليك العرب آباط الابل حتّى تستخرجك منه ثمّ خالفك إلى الحقّ طلحة و الزّبير فسألتك أن لا تتبعهما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 149 و تدعهما فان اجتمعت الامّة فذاك و ان اختلفت رضيت بما قسم اللّه و أنا اليوم أسألك أن لا تقدم العراق و اذكرك باللّه أن لا تقتل بمضبعة.فقال أمير المؤمنين عليه السّلام أمّا قولك: إن عثمان حصر فما ذاك و ما علىّ منه و قد كنت بمعزل عن حصره، و أمّا قولك: ائت مكة فو اللّه ما كنت لأكون الرّجل يستحل به مكة، و أمّا قولك: اعتزل العراق و دع طلحة و الزّبير فو اللّه ما كنت لأكون كالضّبع ينتظر حتّى يدخل عليها طالبها فيضع الحبل في رجلها حتّى يقطع عرقوبها ثمّ يخرجها فيمزقها اربا اربا و لكن أباك يا بنيّ يضرب المقبل إلى الحقّ المدبر عنه و بالسّامع المطيع العاصي المخالف أبدا حتّى يأتي عليّ يومي فو اللّه ما زال أبوك مدفوعا عن حقّه مستأثرا عليه منذ قبض اللّه نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتّى يوم النّاس هذا و كان طارق بن شهاب أيّ وقت حدث بهذا الحديث بكى هذا.و المستفاد من هذه الرّواية أنّه عليه السّلام خطب بهذه الخطبة بالرّبذة، و المستفاد من رواية الشّارح البحراني السّالفة أنّه خطب بها بمكة، و اللّه العالم بحقايق الوقايع.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن حضرتست كه فرمود در حينى كه اشاره كرده شد بسوى او كه نرود پى طلحه و زبير و مهيّا نسازد بجهة ايشان مقاتله و محاربه را و اشاره كننده حضرت امام حسن عليه السّلام بود كه بحضور پدر بزرگوار اين عرض را نمود پس آن امام عاليمقام جواب داد:بخدا سوگند كه من نمى توانم مثل كفتار بشوم كه بخوابد بر درازى زدن صيد كننده او پاشنه خود را بسنك كه اين از جمله اسباب صيد اوست تا اين كه برسد باو طلب كننده و فريب دهد او را انتظار كشنده او، و لكن من مى زنم باستعانت و مصاحبت كسى كه اقبال كننده حقّ است ادبار كننده از حق را و بيارى شنونده فرمان بردار گنه كار شك آورنده را در جميع حالات و در همه اوقات تا اين كه بيايد بسوى من روز موعود من. پس بخداوند سوگند هميشه بوده ام دفع كرده شده از حقّ خود ممنوع گرديده از خلافت مستبدّ در امر و تنها ايستاده ام بر كار خود و هيچ ناصر و معين من نبوده از آن زمان كه قبض فرمود حقّ سبحانه و تعالى روح پر فتوح پيغمبر خود را تا روز مردمان اين روزگار، يعنى اغتصاب خلافت و ممنوع شدن من از حقّ خود چيزى نيست كه تازگى داشته باشد و از آن استيحاش بكنم، بلكه امريست مستمرّ از روز وفات حضرت رسالت مآب سلام اللّه عليه تا امروز كه اين منافقين با من بمقام نقض عهد آمده و بنايشان دفع نمودن من است از حقّ خود، و اللّه أعلم بالصّواب. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص105 اين خطبه با عبارت «و الله لا اكون...» شروع مى شود. طلحه و زبير و نسب آن دو: ابو محمد طلحة بن عبيد الله بن عثمان بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة، پدرش پسر عموى ابو بكر و مادرش صبعة، دختر حضرمى است و پيش از آنكه همسر عبيد الله شود همسر ابو سفيان صخر بن حرب بوده است. ابو سفيان او را طلاق داد، ولى دلش همچنان در پى او بود و درباره اش شعرى سرود كه مطلع آن چنين است: من و صبعه هر چند آنچنان كه مى بينم از يكديگر دوريم، ولى وداد و دوستى ما وداد نزديك است.» اين بيعت همراه ابيات مشهور ديگرى است. و طلحه يكى از آن ده تنى است كه براى او گواهى و مژده به بهشت رفتن داده شده است و يكى از اصحاب شورى است و او را در جنگ احد در دفاع از پيامبر (ص) اثرى بزرگ است و يكى از انگشتهايش شل شد و او دست خود را سپر رسول خدا در برابر شمشير كافران قرار داد و پيامبر فرمودند: امروز طلحه كارى كرد كه بهشت براى او واجب شد. زبير، ابو عبد الله زبير بن عوام بن خويلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى است .مادرش صفية دختر عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف، عمه رسول خدا (ص) است. او هم يكى از آن ده تنى است كه مژده به بهشت داده شده اند و يكى از شش تن اعضاى شورى است و از كسانى است كه در جنگ احد همراه پيامبر پايدارى كرد و بسيار زحمت كشيد و پيامبر (ص) فرموده اند: «براى هر پيامبر حوارى است و حوارى من زبير است». و حوارى يعنى ويژگان و دوستان مخصوص هر كس. بيرون آمدن طارق بن شهاب براى استقبال از على (ع): طارق بن شهاب احمسى براى استقبال از على (ع)، كه به تعقيب عايشه و اصحاب او به ربذه آمده بود، آمد. طارق از شيعيان و اصحاب على عليه السلام است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص106 طارق مى گويد پيش از آنكه على (ع) را ببينم پرسيدم: چه چيز موجب آمدن او شده است گفته شد: طلحه و زبير و عايشه با او مخالفت كرده و به بصره رفته اند. با خود گفتم: اين جنگ خواهد بود آيا من بايد با ام المومنين و حوارى رسول خدا جنگ كنم اين كارى بس بزرگ است، آنگاه با خود گفتم: آيا على را كه نخستين مومنان است كه به خدا ايمان آورده و پسر عموى پيامبر و وصى اوست رها كنم اين كه گناه بزرگترى است.پيش على (ع) آمدم و سلام دادم و كنارش نشستم. ايشان موضوع خود و آن قوم را براى من بازگو فرمود و آنگاه با ما نماز ظهر گزارد، و چون از گزاردن نافله خويش آسوده شد، حسن پسرش پيش او آمد و گريست. على (ع) پرسيد: ترا چه شده است گفت: از اين مى گريم كه فردا شما كشته مى شوى و هيچ يار و ياورى براى شما نيست، من از شما مكرر تقاضا و خواهش كردم و مخالفت كرديد. على (ع) فرمود: همواره مانند كنيز زارى مى كنى. چه چيزى را خواسته و گفته اى كه من با تو مخالفت كرده ام گفت: هنگامى كه مردم عثمان را محاصره كردند، از شما استدعا كردم گوشه گيرى كنيد و گفتم مردم پس از اينكه عثمان را بكشند هر كجا باشى به جستجوى تو بر مى آيند تا با تو بيعت كنند كه چنان نكردى. پس از كشته شدن عثمان پيشنهاد كردم با بيعت موافقت نكنى تا همه مردم بر آن كار هماهنگ شوند و نمايندگان قبايل عرب به حضورت بيايند، نپذيرفتى، و چون اين قوم با تو مخالفت كردند، تقاضا كردم از مدينه بيرون نيايى و ايشان را به حال خود رها كنى، اگر مردم و امت بر تو جمع شدند چه بهتر، و گرنه بايد به قضاى خدا راضى شوى.در اين هنگام على عليه السلام اين خطبه را ايراد فرمود. طارق بن شهاب هر گاه اين داستان را نقل مى كرد مى گريست.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom