جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۴۸ : برنامه ریزی جنگی [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) عند المسير إلى الشام قيل إنه خطب بها و هو بالنخيلة خارجا من الكوفة إلى صفين :
 الْحَمْدُ لِلَّهِ كُلَّمَا وَقَبَ لَيْلٌ وَ غَسَقَ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ كُلَّمَا لَاحَ نَجْمٌ وَ خَفَقَ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ غَيْرَ مَفْقُودِ الْإِنْعَامِ وَ لَا مُكَافَإِ الْإِفْضَالِ.
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ مُقَدِّمَتِي وَ أَمَرْتُهُمْ بِلُزُومِ هَذَا الْمِلْطَاطِ حَتَّى يَأْتِيَهُمْ أَمْرِي وَ قَدْ رَأَيْتُ أَنْ أَقْطَعَ هَذِهِ النُّطْفَةَ إِلَى شِرْذِمَةٍ مِنْكُمْ مُوَطِّنِينَ أَكْنَافَ دِجْلَةَ، فَأُنْهِضَهُمْ مَعَكُمْ إِلَى عَدُوِّكُمْ وَ أَجْعَلَهُمْ مِنْ أَمْدَادِ الْقُوَّةِ لَكُمْ.

وَقَبَ : داخل شد. 
غَسَقَ : تاريكى آن شدت يافت. 
خَفَقَ النَّجْمُ : ستاره پنهان شد.
المُقَدِّمَة : پيش قراولان سپاه، «مقدمة الإنسان» سينه انسان. 
المِلطَاط : كناره دره، ساحل دريا. 
الشِّرذِمَة : جمعيت اندك، نفرات كم. 
الَاكْنَاف : اطراف، «موطّنين الاكناف» : كسانيكه در اطراف (دجله) ساكن شدند. 
الَامدَاد : جمع مدد، كمكها. 
وَقَب : داخل شد 
غَسَق : تاريك گشت 
لاحَ : آشكار شد 
خَفَقَ : مخفى و پنهان گشت 
مُكافَأ : عوض داده شده 
مِلطاط : طرف صحرا، كنار دريا و نهر 
أقطع : عبور كنم و بگذرم، اين محل را ببخشم 
شِرذِمَة : گروه كم، دسته اى از مردم 
أكناف : اطراف و جوانب 
شاطِىء : كنار دريا و نهرهاى بزرگ 
(به هنگام حركت براى جنگ با شاميان، در نخيله كوفه در ۲۵ شوّال سال ۳۷ هجرى قمرى ايراد فرمود):
ضرورت آمادگى رزمى:
ستايش خداوند را سزاست، هر لحظه كه شب فرا رسد، و پرده تاريكى فرو افتد، ستايش مخصوص پروردگار است هر زمان كه ستاره اى طلوع و غروب كند، ستايش خداوندى را سزاست كه نعمت هاى او پايان نمى پذيرد، و بخشش هاى او را جبران نتوان كرد. 
پس از ستايش پروردگار، پيشتازان لشكرم را از جلو فرستادم، و دستور دادم در كنار فرات توقّف كنند، تا فرمان من به آنها برسد، زيرا تصميم گرفتم از آب فرات بگذرم و به سوى جمعيّتى از شما كه در اطراف دجله مسكن گزيده اند رهسپار گردم و آنها را همراه شما بسيج نمايم، و از آنها براى كمك و تقويت شما يارى بطلبم. 
مى گويم: (منظور امام از «ملطاط» آنجايى است كه دستور توقّف داد، «كنار فرات» كه به كنار فرات يا دريا «ملطاط» هم مى گويند. و امام عليه السّلام از كلمه «نطفه» آب فرات اراده كرده كه شگفت آور است). 
__________________________________(۱). امام عليه السّلام زياد بن نصر و شريح بن هانى را با دوازده هزار سرباز به سوى جبهه ‏ها اعزام كرد. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه در نخيله) هنگام رفتن بشام (جنگ صفّين در بيست و پنجم ماه شوّال سال سى و هفت هجرى فرموده): 
(1) سپاس خداوند را سزا است هر بار كه شب گردد و جهان رو به ظلمت و تاريكى نهد، و ستايش حقّ تعالى را روا است هر وقت كه ستاره هويدا و پنهان شود (هميشه در هر وقتى از اوقات حمد و شكر خداى متعال بر هر كس واجب و لازم است) و حمد بيشمار معبودى را است كه مستجمع جميع صفات كماليّه است، و نعمت و بخشش او تمامى ندارد (همگان را شامل است) و فضل و كرمش را هيچ چيز برابرى نمى كند. 
(2) و بعد جلو داران لشگر خود (زياد ابن نصر و شريح ابن هانى) را (با دوازده هزار سوار) فرستادم، و بايشان دستور دادم كه در كنار فرات درنگ نمايند تا فرمان من (در خصوص حركت) بآنها برسد،
(3) و مصلحت در اين ديدم كه از اين آب (فرات) عبور كرده نزد عدّه اى از شما (مسلمانان) روم كه در اطراف دجله ساكن (اهل مدائن) هستند و ايشان را تجهيز كرده با شما بجنگ دشمنتان بياورم، و آنها را براى شما كمك قرار دهم. 
(سيّد رضىّ فرمايد:) مى گويم: منظور حضرت از لفظ ملطاط در اينجا موضعى بوده است كنار فرات كه جلوداران لشگر خود را به فرود آمدن در آنجا امر فرموده، و نيز بساحل و كنار دريا هم ملطاط گفته ميشود، و اين لفظ در اصل بمعنى زمين هموار است، و مقصود حضرت از لفظ نطفة (كه بمعنى آب صافى است كم يا زياد) آب فرات است، و اين تعبير از عبارات غريبه و شگفت آور است. 
خطبه اى از آن حضرت (ع) هنگامى كه عزم سفر شام داشت:
حمد خدا را، هر بار كه شب فرا رسد و سخت تاريك گردد و حمد خدا را، هر بار كه ستاره اى بدرخشد و ناپديد شود و حمد خدايى را كه انعامش پايان نپذيرد و كس سپاس فضل و كرمش نتواند. 
اما بعد. من طلايه سپاه خود را فرستاده ام و گفته ام كه از ساحل فرات دور نشوند، تا فرمان من برسد. چنان ديدم، كه از اين آب بگذرم و به نزد مردمى كه در ساحل دجله وطن گزيده اند بروم و به جنگ برانگيزانمشان تا با شما به سوى دشمنانتان در حركت آيند و آنان را از يارى كنندگان نيروى شما گردانم.
من (سید رضی) مى گويم: «ملطاط» جايى از كناره فرات است كه لشكر خود را به پاسدارى آن برگماشته بود. ساحل دريا را هم «ملطاط» گويند و در اصل، به معنى زمين هموار است. و مراد از «نطفه»، آب فرات است كه تعبيرى عجيب و غريب است. 
ستايش مخصوص خداوند است، هر زمان شب فرا رسد و پرده ظلمت فرو افتد، و ستايش از آن پروردگار است هر زمان که ستاره اى طلوع و غروب کند، و حمد ويژه خداوند است که نعمتش هرگز پايان نمى پذيرد، و بخششهاى او را جبران نتوان کرد.
اما بعد: پيشتازان لشکرم را از جلو فرستادم، و دستور دادم کنار فرات را رها نکنند (و همچنان پيش روند) تا دستور من به آنها برسد، و من خود تصميم گرفتم از فرات بگذرم، و به سوى گروهى از شما که در اطراف دجله مسکن گزيده اند رهسپار شوم و آنها را بسيج کنم، تا با شما به سوى دشمن حرکت کنند و از آنها براى تقويت شما کمک بگيرم.
و از خطبه هاى آن حضرت است هنگام عزيمت به شام:
سپاس خداى را چند كه شب در آيد و تاريكى افزايد، و سپاس خداى را هرگاه كه ستاره اى بدرخشد، و ناپديد گردد و به ديده نيايد، و سپاس خداى را كه انعامش پيداست بر اين و آن، و فزونى نعمتش را پاداش دادن نتوان. 
و بعد، من پيشتازان سپاه خود را فرستادم و به آنان دستور دادم كه از كرانه اين رود به يك سو نشوند، تا فرمان من بدانها رسد. چنان ديدم كه از اين آب بگذرم، و نزد گروهى از -مردم- شما روم كه در كرانه دجله جاى دارند، و آنان را برانگيزانم و براى جنگ با دشمنان موجب تقويت نيروى شما گردانم. 
[مى گويم، مقصود امام از «ملطاط» جانبى است كه به سپاهيان فرموده است از آنجا بروند، و آن كرانه فرات است، و كرانه دريا را نيز «ملطاط» گويند. و اصل آن به معنى زمين هموار است. و از كلمه «نطفة»، مقصودش آب فرات است و آن از تعبيرهاى غريب و عجيب است.] 
از خطبه هاى آن حضرت است زمان رفتن به سوى شام:
حمد خداى را هر بار كه شب درآيد و تاريك شود. و حمد خداى را هرگاه ستاره درخشد و غروب كند. و سپاس خداى را كه نعمتش پايان نگيرد، و احسانش را هيچ جزا و پاداشى برابر نگردد. 
امّا بعد، مقدّمه سپاه خود را فرستادم، و به آنان امر كردم كه در حواشى فرات بمانند تا دستورم به آنها برسد. رأيم اين است كه از فرات بگذرم و به دسته اى اندك از شما كه در كنار دجله اند برسم، و آنان را بسيج كرده همراه شما به جنگ با دشمنانتان ببرم، و آنها را يار شما قرار دهم.
مى گويم: «ملطاط» جهت حركتى است كه به لشگر خود دستور داد آن جهت را بگيرند، كه كنار فرات بود. و ملطاط به ساحل دريا هم گفته مى شود، و اصل معناى اين لغت زمين هموار است. و منظور حضرت از نطفه آب فرات است، و اين از عبارات غريب و اعجاب انگيز است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 545-533عند المسير إلى الشام، قيل: إنّه خطب بها و هو بالنخيلة خارجا من الكوفة الى صفين.گفته مى شود امام اين خطبه را هنگامى ايراد كرد كه در «نخيله» (لشكرگاه نزديك كوفه) بود و عزم ميدان صفّين را داشت. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در واقع داراى دو بخش است: بخش اوّل طبق معمول بسيارى از خطبه ها، حمد و ثناى الهى است در برابر نعمتهاى بى پايانش كه به بندگانش ارزانى داشته است، و امام عليه السّلام با تعبيراتى بسيار زيبا و روح پرور از آنها ياد مى كند، و خدا را به خاطر آنها مى ستايد.در بخش دوم لشكريان خود را از برنامه اى كه در پيش دارند آگاه مى سازد، و مسيرشان را به آنها نشان مى دهد كه از كجا بايد بگذرند تا به مقدمه لشكر كه از پيش فرستاده شده است بپيوندند. سپس قبايلى را كه در اطراف دجله زندگى مى كنند بسيج نموده و به همراهى هم به سوى دشمن حركت كنند، ظاهرا امام عليه السّلام مى خواهد به يارانش در نخيله، كه جمعيت زيادى نبودند، اين نكته را يادآور شود كه تنها شما نيستيد كه به سوى صفّين مى رويد، گروه زيادى در مسير راهند كه آنها را بسيج مى كنيم و به شما مى پيوندند و جزء عدّه و عدّه شما مى شوند. توضيح اين كه حضرت عليه السّلام مقدمه لشكر خود را به نقطه اى از ساحل فرات فرستاد و دستور داد آنجا بمانند تا امام عليه السّلام با گروه ديگرى به آنجا برسد. سپس از فرات عبور كنند و ساكنان اطراف دجله را براى مبارزه با لشكر شام بسيج نمايند و هر سه گروه به سوى شاميان حركت كنند. ستايش چنين خداوندى را سزا است! در بخش نخستين اين خطبه امام (عليه السلام) با تعبيرات تازه و پرمعنايى، به حمد و ثناى الهى مى پردازد، و به نکات جديدى اشاره کرده مى فرمايد: «ستايش مخصوص خداوند است هر زمان که شب فرا رسد و پرده ظلمت فروافتد، و ستايش از آن پروردگار است هر زمان که ستاره اى طلوع و غروب کند» (الْحَمْدُللهِِ کُلَّمَا وَقَبَ(1) لَيْلٌ وَغَسَقَ(2)، وَالْحَمْدُ للهِِ کُلَّمَا لاَحَ(3) نَجْمٌ وَ خَفَقَ(4)). اين تعبيرات اشاره به دو نکته مى کند نخست اين که حمد و ستايش ما دائمى و هميشگى است و همان گونه که فرا رسيدن شب و فروافتادن پرده تاريکى به طور مرتّب تکرار مى شود و تا دنيا برپا است رفت و آمد شب و روز برقرار است حمد و سپاس ما نيز جاويدان مى باشد، و نيز طلوع و غروب ستارگان هميشگى است، همچون حمد و ستايش ما. نکته ديگر اين که تاريکى شب و طلوع و غروب ستارگان از نعمتهاى بزرگ پروردگار است. تاريکى شب به انسان بعد از کار سنگين روزانه آرامش و استراحت مى بخشد، نه تنها به خاطر اين که مانع از فعاليتها است، بکله به خاطر اين که نفس ظلمت و تاريکى آرام بخش و خواب آور است، و به همين دليل بهترين موقع براى خواب عميق و راحت، شبها و هنگام خاموش کردن چراغها است، قرآن مجيد در آيه 72 سوره قصص، به اين نکته اشاره کرده مى فرمايد: (قُلْ أَرَاَيْتُمْ اِنْ جَعَلَ اللهُ عَلَيْکُمُ النَّهارَ سَرْمَداً اِلَى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ اِلهٌ غَيْرُ اَللهِ يأتْيکُمْ بِلَيْل تَسْکُنُونَ فِيهِ اَفَلا تُبْصِرُونَ); بگو به من خبر دهيد اگر خداوند روشنايى روز را تا قيامت بر شما جاويدان کند، کدام معبود غير از خدا است که شبى براى شما بياورد تا در آن آرامش يابيد، آيا نمى بينيد؟! و در آيه بعد مى فرمايد: (وَ مِنْ رَحْمَتِةِ جَعَلَ لَکُمُ الَّيلَ وَ النَّهارَ لِتَسْکُنُوا فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ); از رحمت او است که براى شما شب و روز قرار داد تا هم در آن آرامش داشته باشيد و هم براى بهره گيرى از فضل و روزى خدا تلاش کنيد (آرامش را در شب و تلاش را در روز قرار داد) شايد شکر نعمتهاى او را به جا آوريد.(5) اين معنى در آيات متعدّد ديگرى از قرآن نيز وارد شده و آزمايشهاى علمى نيز نشان داده است که بيدارى در شب و خواب در روز ضربه شديدى بر سلامت انسان مخصوصاً از نظر روانى وارد مى کند. فايده طلوع و غروب ستارگان نيز بر کسى پوشيده نيست، چرا که تنظيم اوقات، و پيدا کردن راه به سوى مقصود در درياها و صحراها، به وسيله ستارگان حاصل مى شود همان گونه که در سوره انعام مى خوانيم: (وَ هُوَ الَّذي جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ); «او کسى است که ستارگان را براى شما قرار داد تا در تاريکى هاى بيابان و دريا به وسيله آنها راه را بيابيد»(6). و در جاى ديگر مى فرمايد: (وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ);(7) آنها به وسيله ستارگان هدايت مى شوند. آرى در آن روز که وسايل راهيابى کنونى اختراع نشده بود مطمئن ترين وسيله براى کسانى که از بيابانهاى بى نشانه و درياها عبور مى کردند، در روزها طلوع و غروب آفتاب بود، و در شبها ستارگان و به همين دليل راهيان برّ و بحر، فرد يا افراد آگاهى را از وضع نجوم همراه با خود داشتند، تا در بيابان و دريا راه را گم نکنند و اين که در روايات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اهل بيت عصمت به «نجوم» تشبيه شده اند، نيز به خاطر همين است که مردم به برکت آنها راه مستقيم حق را پيدا مى کنند، و از بيراهه ها در امان خواهند بود. تکيه امام (عليه السلام) در ميان همه نعمتها بر تاريکى شب و طلوع و غروب ستارگان ممکن است مشتمل بر اين پيام نيز باشد که با قيام شاميان خونخوار بر ضد حکومت امام (عليه السلام) دوران تاريکى براى مسلمانان فرا رسيد، و راه نجات در آن زمان تنها ستاره فروزان ولايت بود. سپس امام (عليه السلام) به بخش ديگرى از اين ستايش پرداخته مى فرمايد: «حمد مخصوص خداوندى است که نعمتش هرگز پايان نمى پذيرد، و بخششهاى او را جبران نتوان کرد!» (وَالْحَمْدُللهِِ غَيْرَ مَفْقُودِ الاِْنْعَامِ، وَ لاَ مُکَافَإِ الاِْفْضَالِ)(8). جمله اول در واقع اشاره به اين نکته است که نعمت پروردگار در يک يا چند چيز خلاصه نمى شود، بلکه سر تا پاى ما را در تمام عمر فرا گرفته است، و جمله دوم ناظر به اين حقيقت است که بندگان هرگز توانايى جبران نعمت هاى الهى را ندارند، چرا که اوّلا او نيازى ندارد تا کسى بتواند نعمتش را جبران کند، و ثانياً توانايى بر شکر و ثناى او خود احسان و نعمت ديگرى است از سوى پروردگار چرا که شکر سبب فزونى نعمت مى گردد، همان گونه که در مناجاتهاى معروف امام على بن الحسين (عليه السلام) مى خوانيم: «فَکَيْفَ لِي بِتَحْصِيلِ الشُّکْرِ؟ وَ شُکْرِي اِيّاکَ يَفْتَقِرُ اِلَى شُکْر! فَکُلَّما قُلْتُ لَکَ الْحَمْدُ، وَجَبَ عَلَىَّ لِذلِکَ اِنْ اَقُوْلَ لَکَ الْحَمْدُ; چگونه مى توانم شکر تو را کنم حال آن که توفيق بر شکرگزارى من نسبت به ذات مقدس تو نياز به شکر ديگرى دارد! پس هر زمان بگويم «لَکَ الْحَمْدُ» بر من واجب مى شود که به خاطر اين موفقيت نيز بگويم «لَکَ الْحَمْدُ»! (به اين ترتيب هر چه به سوى شکر تو گام برمى دارم مديون نعمتهاى بيشترى مى شوم).(9) بنابراين نهايت شکر ما آن است که در پيشگاه پروردگار اظهار عجز کنيم. در حديثى از امام صادق (عليه السلام) آمده است که خداوند به موسى (عليه السلام) وحى فرستاد، اى موسى! حقّ شکر مرا ادا کن، عرض کرد پروردگارا! چگونه حق شکر تو را ادا کنم، در حالى که هر شکرى به جا آورم مشمول نعمت تازه اى مى شوم؟! خطاب آمد اى موسى اکنون حقّ شکر مرا ادا کردى، چرا که مى دانى اين توفيق نيز از من است!»(10) بنده همان بِه که زتقصير خويش *** عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش *** کس نتواند که بجا آورد * * * جمع نيرو براى مبارزه با دشمن: در اين بخش از خطبه، امام (عليه السلام) اشاره به يک برنامه جنگى مى کند و مى فرمايد: «اما بعد پيشتازان لشکرم را از جلو فرستادم و دستور دادم کنار فرات را رها نکنند تا فرمان من به آنها برسد». (أَمّا بَعْدُ فَقَدْ بَعَثْتُ مُقَدِّمَتِي(1) وَ أَمَرْتُهُمْ بِلُزُومِ هذَا الْمِلْطَاطِ(2) حَتَّى يَأْتِيَهُمْ أَمْرِي). توضيح اين که شط عظيم «فرات» در طرف غرب «دجله» قرار دارد، و دجله در شرق آن است بنابراين مقدمه لشکر امام (عليه السلام) از کوفه که در کنار فرات قرار دارد حرکت کردند و به سوى شمال در جانب غربى فرات پيش مى رفتند و امام (عليه السلام) دستور فرموده بود که اين راه را همچنان ادامه دهند، ولى خودش از فرات به طرف شرق عبور کرد و به سوى مدائن براى جمع آورى سپاه بيشتر حرکت فرمود همان گونه که در جمله بعد مى فرمايد: من خود تصميم گرفتم از فرات بگذرم، و به سوى جمعيتى از شما که در اطراف دجله مسکن گزيده اند رهسپار شوم، و آنها را بسيج کنم، تا با شما به سوى دشمن حرکت کنند، و از آنها براى تقويت شما کمک بگيرم» (وَ قَدْ رَأَيْتُ أَنْ أَقْطَعَ هذَهِ النُّطْفَةَ(3) إِلَى شِرْذِمَة(4) مِنْکُمْ مُوَطِّنِينَ أَکْنَافَ(5) دَجْلَةَ، فَأُنْهِضَهُمْ مَعَکُمْ إِلَى عَدُوِّکُمْ وَ أَجْعَلَهُمْ مِنْ أَمْدَادِ الْقُوَّةِ لَکُمْ). به اين ترتيب امام (عليه السلام) به سوى شرق عراق و مدائن آمد و پيشتازان لشکر امام(عليه السلام) در حالى در غرب فرات، به پيشروى ادامه مى دادند، ولى هنگامى که به آنها خبر رسيد معاويه با سپاه عظيمى به سوى آنها مى آيد، از فرات عبور کرده و به سمت شرق به سوى امام (عليه السلام) حرکت کردند تا مبادا در محاصره دشمن قرار گيرند، در حالى که هنوز آمادگى کامل براى نبرد با سپاه شام حاصل نبود. هنگامى که اين خبر به امام(عليه السلام) رسيد کار آنها را پسنديد و با پيوستن تمام سپاهيان به يکديگر به سوى دشمن حرکت کردند. قابل توجه اين که واژه «ملطاط» از ماده «مَلْط» يا از ماده «لطّ» بوده باشد، در اينجا به معنى ساحل فرات است، آرى امام (عليه السلام) مسير راه را به آنها نشان داد که از ساحل فرات پيش بروند، چون شام در طرف شمال بود و فرات نيز از شمال به جنوب مى آمد، به اين وسيله هم از نظر آب و نياز به سايه درختان لشکريان به زحمت نمى افتادند، و هم راه را گم نمى کردند، و هم پيدا کردن آنها براى گروهى که از عقب مى آمدند مشکل نبود، و به اين ترتيب پيمودن، اين راه چندين فايده داشت. تبعير به «نطفه» از آب فرات به گفته سيّد رضى ـ رحمة الله عليه ـ از تعبيرات عجيب و شگفت انگيز است، اين واژه طبق گفته جمعى از ارباب لغت به معنى آب صاف است و به گفته بعضى به معنى آب جارى است، و در هر حال مى تواند اشاره به گوارا بودن آب فرات و خالى از املاح بودن آن باشد، هر چند ظاهر آن کمى کدر است اما چند ساعتى که در گوشه اى بماند کاملا شفّاف و گوارا مى شود. در اينجا سيّد رضى ـ رحمة الله عليه ـ سخنى دارد که ناظر به بحثهاى بالا است، مى گويد: «يعنى ـ عليه السلام ـ بالملطاط هاهنا ـ السّمْتَ الذى أمرهم بلزومه، و هو شاطىء الفرات، و يقال ذلک أيضاً الشاطىء البحر، و أصله ما استوى من الأرض، و يعنى بالنطفُة ماء الفرات، و هو من غريب العبارات و عجيبها: منظور امام(عليه السلام) از «ملطاط» آن سمتى است که امام دستور داد از آن جدا نشوند و آن ساحل فرات بود و به ساحل دريا نيز ملطاط گفته مى شود و در اصل به معنى زمين صاف است، و منظور امام از نطفه در اينجا آب فرات است و اين از تعبيرات جالب و شگفت انگيز است.» *** چند نکته جالب تاريخى: بعضى از شارحان نهج البلاغه در ذيل اين خطبه نکات تاريخى مشروحى را ذکر کرده اند که در ذيل به بعضى از آنها اشاره مى شود:(6) 1 ـ در کاخ کسرى امام در مسير راه به ايوان مدائن و کاخ کسرى رسيد يکى از اصحاب آن حضرت با مشاهده ويرانى آن کاخ اين شعر معروف عرب را زمزمه کرد: جَرَتِ الرّياحُ عَلى مَحَلِّ دِيارِهِمْ *** فَکَأَنَّما کانُوا عَلى ميعاد»! بادها بر ويرانه هاى کاخ آنها وزيد گويى همه آنها وعده گاهى داشتند که به سوى آن شتافتند». امام (عليه السلام) فرمود، چرا اين آيات را نخواندى (که از آن گوياتر است): «کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّات وَ عُيُون ...». «چه بسيار باغها و چشمه ها که از خود به جاى گذاشته اند، و زراعتها و قصرهاى زيبا و گرانقيمت، و نعمتهاى فراوان ديگر که در آن غرق بودند، آرى اين گونه بود ماجراى آنان و ما اينها را براى اقوام ديگر ميراث قرار داديم، نه آسمان به حال آنها گريست و نه زمين! و نه در موعد مقرّر به آنها مهلتى داده شد!»(7) 2 ـ در سرزمين کربلا امام (عليه السلام) در اين مسير از سرزمين کربلا گذشت، در آنجا توقّفى فرمود و نگاهى به آن سرزمين خاموش کرد، حوادث آينده اين سرزمين در برابر چشمان او نمايان گشت، با يارانش در آنجا نماز خواندند، هنگامى که سلام نماز را داد کمى از خاک کربلا را برداشت و بو کرد; سپس فرمود: «آه اى خاک کربلا! از خاک تو گروهى محشور مى شوند که بدون حساب وارد بهشت مى شوند، سپس جايگاه شهيدان و محل خيمه ها را با اشاره نشان داد (هيهُنا مَوضِعُ رِحالِهِمْ وَ مَناخُ رِکابِهِمْ ثُمَّ أَومَأَ بِيَدِه اِلى مَکان آخَر وَ قالَ: «هيهُنا مِراقُ دِمائِهِمْ»); اينجا بار انداز و محل نزول آنهاست، سپس به جاى ديگرى اشاره کرد و فرمود: و اينجا محل ريختن خون آنان است». 3 ـ در سرزمين انبار هنگامى که امام (عليه السلام) از سرزمين «انبار» (يکى از شهرهاى شمالى عراق) مى گذشت گروهى از کشاورزان و دهداران را ديد که از مرکبهاى خود پياده شده و در رکاب امام به عنوان تواضع و احترام شروع به دويدن کردند، امام آنها را از اين کار منع کرد و فرمود: اين چه کارى است که مى کنيد؟ عرض کردند: اين برنامه اى است که زمامداران خود را با آن، بزرگ مى داريم. فرمود: زمامداران شما از اين کار بهره نمى گيرند، و شما با اين کار بى جهت به خود زحمت مى دهيد، ديگر اين گونه کارها را تکرار نکنيد. در ذيل اين داستان مى خوانيم که مردم انبار هدايايى از چهار پايان و مواد غذايى خدمت امام آوردند. امام فرمود: چهار پايان را قبول مى کنم و جزء خراج شما حساب خواهم کرد، و اما غذايى را که براى ما درست کرده ايد دوست ندارم جز در مقابل قيمت از آن استفاده کنم، و هر چه اصرار کردند که امام هديه آنها را بپذيرد امام نپذيرفت (اين در حالى بود که غالب زمامداران دنيا در آن زمان هزينه لشکر خود را بر شهرهاى مسير راه تحميل مى کردند). 4 ـ در کنار دير راهب در مسير راه به جايى رسيدند که لشکريان از نظر آب در مضيقه افتادند و سخت تشنه شدند، امام (عليه السلام) در آن بيابان گردش کرد و در کنار صخره اى قرار گرفت و فرمود اين صخره را بلند کنيد! هنگامى که آن را از جاى برکندند، آب گوارايى از زير آنجارى شد، و همه مردم سيراب شدند، سپس فرمود: سنگ را به جاى اوّل بازگردانيد، مقدار کمى که حرکت کردند، فرمود: آيا کسى از ميان شما جاى آن چشمه را مى داند؟ گفتند: آرى، اى اميرمؤمنان! سپس گروهى از سواره و پياده بازگشتند ولى اثرى از آن نديدند! راهبى را در آن نزديکى يافتند از او سؤال کردند: چشمه آبى که نزديک تو بود کجاست؟ گفت در اينجا چشمه آبى نيست! گفتند: کمى قبل از آن نوشيديم با تعجب گفت: شما از آن نوشيديد؟! گفتند: بلى، راهب گفت: به خدا قسم! اين عبادتگاه من در اينجا به خاطر يافتن همين آب بنا شده، و آن را جز پيامبر، و يا وصى پيامبرى استخراج نکرده است. گويا امام مى خواست با اين گونه معجزات قلب يارانش را محکم کند و در مسير جنگ با دشمن خونخوار به آنها قوّت، قدرت و نيرو بخشد. مرحوم علامه مجلسى بعد از ذکر اين حديث به اين نکته نيز اشاره مى کند و مى افزايد: راهب بعد از مشاهده اين موضوع خدمت امام آمد و شهادتين بر زبان جارى کرد و مسلمان شد و در صف ياران آن حضرت قرار گرفت و در ملازمت آن حضرت بود و در شام، در شب معروف به «ليلة الحرير» در ميدان نبرد شربت شهادت نوشيد و هنگام صبح امام بر او نماز خواند و با دست خود او را در قبر گذاشت سپس فرمود: «به خدا سوگند! گويى او را مى بينم و جايگاهش را در بهشت مشاهده مى کنم».(8) 5 ـ در شهر رقّه نکته ديگر اين که هنگامى که على (عليه السلام) به «رقّه» (يکى از شهرهاى شمال غربى عراق) رسيد به اهالى آنجا دستور داد که روى فرات پلى بزنند تا حضرت و لشکريانش عبور کنند و راه شام را پيش گيرند، آنها خوددارى کردند و حاضر نشدند کشتيهاى خود را به هم پيوند دهند و پلى بسازند امام از آنجا حرکت کرد تا در نقطه ديگرى از فرات عبور کند و مالک اشتر را مأمور مراقبت از اهل «رقّه» نمود. مالک مردم را تهديد کرد و گفت: به خدا سوگند! اگر پلى بر فرات در کنار اين شهر نبنديد تا على (عليه السلام) از آن عبور کند شما را شديداً مجازات خواهم کرد، اهل رقّه که مى دانستند مالک در گفتار خود جدّى و صادق است گفتند: مانعى ندارد ما پل را خواهيم ساخت. مالک به سراغ اميرمؤمنان على (عليه السلام) فرستاد که اهالى رقّه آماده ساختن پل هستند، امام بازگشت پل ساخته شد و همگى از آن عبور کردند. * * * پی نوشت: 1 ـ «غَسَقَ» به معنى شدّت ظلمت است و از آنجا که شب هر چه به نيمه نزديک مى شود تاريکيش بيشتر مى شود، غَسَقَ کنايه از نيمه شب نيز مى باشد، به همين دليل مفسران گفته اند: اَقِمِ الصَّلواةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ اِلى غَسَقِ الَّيلِ، اشاره به چهار نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء مى کند، وَ قُرآنَ الْفَجْرِ، اشاره به نماز صبح است (سوره اسراء، آيه 78). 2 ـ «لاح» از ماده «لَوْح» به معنى آشکار شدن و درخشيدن است، و در مورد هر موجود صيقلى و درخشنده به کار مى رود. «لوح» نيز به صفحه سفيد رنگى مى گويند که از چوب يا فلز ساخته شده باشد. 3 ـ «خَفَقَ» از ماده «خَفْق» و «خفوق» به معنى تزلزل و تحرّک است به همين جهت هنگامى که ستاره و يا خورشيد و ماه غروب مى کند اين تعبير در مورد آنها به کار مى رود. 4 ـ «وَقَبَ» از ماده وَقْب گودال يا فرورفتگى در کوه يا زمين است، و هنگامى که چيزى داخل گودالى شود يا در تاريکى فرو رود، از آن تعبير به «وَقَبَ» مى کنند، به همين جهت تعبير بالا براى وارد شدن شب به کار رفته است. 5 ـ سوره قصص، آيه 73. 6 ـ سوره انعام، آيه 97. 7 ـ سوره نحل، آيه 16. 8 ـ «افضال» به معنى احسان و نيکى کردن است، از ماده فضل. 9 ـ مناجاتهاى پانزده گانه، مناجات شاکرين ـ بحارالانوار، جلد 91، صفحه 146. 10 ـ بحارالانوار، جلد 13، صفحه 351، حديث 41. 1 ـ «مقدِّمه» با کسر دال به معنى پيشى گيرنده است و به فتح دال به معنى از پيش فرستاده شده است، و اين هر دو واژه در مورد پيشتازان لشکر يعنى گروهى که در پيشاپيش لشکر حرکت مى کنند تا آنها را از جرياناتى که در مسير لشکر وجود دارد آگاه سازند اطلاق مى شود. 2 ـ همانطور که در بالا گفته شده «ملطاط» به گفته بعضى از ماده «لطّ»، (لطط) گرفته شده و ميم آن زائد است و اين ماده به معنى نزديک بودن و همراه بودن است، و به همين جهت به گردنبند «لطّ» مى گويند چون هميشه همراه گردن است، و ساحل رودخانه و دريا را «ملطاط» مى نامند، ولى گروهى ديگر از ارباب لغت آن را از ماده «مَلْط» (بر وزن شرط) گرفته اند که از نظر معنى تفاوت چندانى با آنچه در بالا گفته شد ندارد، هر چند لفظاً متفاوت است. 3 ـ «نطفه» به معنى آب صاف است خواه کم باشد يا زياد، و گاه به معنى آب جارى و هرگونه مايع سيّال اطلاق شده است، و اگر به معنى «نطفه» اطلاق مى شود، به خاطر اين است که ترکيب آن بسيار خالص و خالى از هر گونه زوائد است، و در واقع عصاره خالص از وجود آدمى مى باشد. 4 ـ «شِرذَمه» در اصل به معنى گروه اندک و باقيمانده چيزى است، و به قطعه اى که از ميوه جدا مى کنند شرذمه گفته مى شود. 5 ـ «اکناف» جمع «کَنَف» (بر وزن هدف) به معنى اطراف چيزى است، و از آنجا که اطراف اشياء سبب پوشش قسمتهاى درونى مى شود «کنيف» به چهار ديوارى که انسان در آن مستور بماند، و همچنين به سپر که انسان را در مقابل ضربات دشمن حفظ مى کند اطلاق مى شود. 6 ـ اين نکات تاريخى در شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 3، در ذيل اين خطبه و خطبه 46 آمده است. 7 ـ سوره دخان، آيه 25 ـ 29. 8 ـ بحارالانوار، جلد 41، صفحه 265.  
شرح علامه جعفری«الحمدلله كلما وقب ليل و غسق و الحمدلله كلما لاح نجم و خفق» (سپاس مر خداي را هر وقت كه شب وارد شود و تاريكيهاي خود را بگستراند و سپاس مر خداي را هر وقت كه ستاره‌اي بدرخشد و غروب كند). حمد و سپاس بندگان براي ابد از آن او است: اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير، شب و پديده‌هائي را كه در آن بوقوع مي‌پيوندند بعنوان اشاره براي ابديت و دوام حمد به پيشگاه خداوندي متذكر شده است. احتمال قوي ميرود كه اين خطبه را پس از رسيدن شبانگاه ايراد فرموده است. همه مي‌دانيم كه منظره‌ي آسمان در موقع شب بسيار هيجان‌انگيز و موجب بروز تفكرات و دريافتهاي خالص مي‌گردد. مي‌توان گفت: عالي‌ترين و لطيف‌ترين مناجات و نيايشهاي اولياءالله و شب بيداران هنگامي صورت مي‌گيرد كه سكوت اسرارآميز همه جا را فرا گرفته و آدمي، ناچيزي خود را در برابر عظمت هستي مشاهده مي‌نمايد و به هيجان و وجد مي‌آيد. مخصوصا اين وجد و هيجان با نظاره به سپهر لاجوردين با آن نقطه‌هاي زرينش كه يك پهنه‌ي بيحد و مرز را در جلو ديدگان ناظر مي‌گستراند، شديد و پر معناتر مي‌گردد. اين فقط يك منظره‌ي زيباي معمولي نيست، مخصوصا با توجه به سادگي تابلوئي كه آسمان در برابر ديدگان آدمي نهاده است، بلكه احساس زيبائي مخلوط به احساس بيكرانگي و بي نهايت است كه در درون آدمي بجهت اشتغال به شئون حيات طبيعي محض راكد و بي‌حركت مانده است، شبانگاه با تماشاي منظره‌ي پر معناي آسمان به هيجان در مي‌آيد و باضافه‌ي لذت غير قابل توصيف نوعي احساس عظمت و حيرت والا بوجود مي‌آورد. در توصيف منظره‌ي شب و رويدادهاي بزرگي كه در آن صورت گرفته است مطالب زياد و تابلوهائي خيره كننده ترسيم شده است. يك نكته‌ي بسيار با اهميت كه در تماشاي منظره‌ي آسمان در شبها براي آگاهان مطرح است، تسليم بيچون و چراي فضاي بسيار پهناور با آن همه اجرام و كرات و كائنات ديگر به قوانين است كه با كمال سكوت و بدون كوچكترين سر و صدا در مجراي قانوني خود حركت مي‌كنند و دم بر نمي‌آورند، در صورتيكه در روي كره‌ي زمين كه در برابر كائنات فضائي مانند قطره‌اي در برابر درياست موجوداتي بنام انسان زندگي مي‌كنند كه بجهت داشتن جرعه‌اي ناچيز از اختيار سر و صدائي راه انداخته و با خيال طغيانگري بر قوانين و سد شكنيها در عالم هستي مشغول جست و خيز هستند!! ناصر خسرو مي‌گويد: چيست اين خيمه كه گوئي پر گهر درياستي         با هزاران شمع در پنگاني از ميناستي باغ اگر بر چرخ بودي لاله بودي مشتريش         چرخ اگر در باغ بودي گلبنش جوزاستي از گل سوري ندانستي كسي عيوق را          اين اگر رخشنده بودي و آن اگر بوياستي جرم گردون تيره و روشن در او آيات صبح         گوئي اندر جان نادان خاطر داناستي ماه نو چون زورق زرين نگشتي هر شبي          گر نه اين گردنده چرخ نيلگون درياستي (ناصر خسرو) پس از شمردن بعضي از زيبائي‌هاي منظره‌ي شب، به نفي بيهودگي اين عظمت پرداخته و مي‌گويد: قطعا كارگاه بسيار با عظمتي در ماوراي اين منظره‌ي حيرت‌انگيز مشغول فعاليت است كه اين منظره از آثار و محصولات او است: آسيائي راست اين كابش هم از بيرون اوست         من شنيدستم به تحقيق اين سخن از راستي آسيابان را ببيني چون ازو بيرون شوي          وندرينجا هم ببيني چشمت ار بيناستي اين آسياب بزرگ براي محصولي ميگردد: چيست بنگر ز اسيا مر آسيابان را         غله گر نبايستيش غله آسيا ناراستي عقل اشارت نفس دانا را همي ايدون كند         كاين همانا ساخته كرده ز بهر ماستي دهر خود مي‌بگذرد تا حال او مي‌بگذرد         سر گشتن چيستي گر نه پي مبداستي روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستي        گر نه اين روز دراز دهر را فرداستي آري اين همه تصورات و دريافتهاي روحاني و ملكوتي شباهنگام بسراغ مغزهاي بيدار و رشد يافته مي‌آيند و آنان را بيدارتر و هشيارتر مي‌سازند. *** «والحمدلله غير مفقود الانعام و لا مكافا الافضال» (و سپاس مر خداي را كه احسانش هرگز مفقود نمي‌گردد و بخشش و اكرامش هرگز براي عوض و پاداش نيست). مسائل مربوط به انعام و احسان خداوندي در تفسير خطبه‌ي يكم (و لايحصي نعمائه العادون) بررسي شده است. مراجعه شود. احسان و بخشش و كرامت خداوندي در مجراي معامله قرار نمي‌گيرد. تصورات مردم معمولي درباره‌ي احسان و بخشش و نعمتها و كرامتهاي خداوندي كه بر مردم عطا مي‌فرمايد، تصورات بسيار پست و ناچيز است مردم گمان مي‌كنند كه خداوند متعال لطف و احساني كه درباره‌ي آنان روا مي‌دارد، در مقابل داده‌هاي خود از آنان عوض و قيمت و يا پاداشي مي‌خواهد! اينگونه تصورات ناشي از مقايسه‌هائي است كه مردم معمولا ميان خود و كارهاي خود و خدا و كارهاي خدا انجام مي‌دهند! بهمين جهت است كه طعم لطف و احسان و بخشش و كرامت بي‌عوض و پاداش را هيچ كس جز آنانكه بمرحله‌ي عالي رشد روحي رسيده‌اند، نمي‌چشند و اغلب مردم همه‌ي شئون زندگي را يا بصورت كالائي به بازار اجتماع مي‌آورند و مي‌فروشند و يا به شكل قيمتي در برابر گرفتن كالائي پرداخت مي‌كنند. ولي آنانكه حيات و استعدادهاي خود را از مجراي معامله و سوداگري بالاتر قرار داده‌اند، حيات و استعدادهاي آنرا نه بصورت كالا براي فروش در مي‌آورند و نه بشكل پولي كه بدهند و كالائي را دريافت كنند. بلكه وضع روحي آنان مانند گل است كه امتيازات زيبائي و عطرافشاني خود را بمعرض خريد و فروش در نمي‌آورد. گل خندان كه نخندد چه كند        علم از مشگ نبندد چه كند ماه تابان بجز خوبي و ناز         چه نمايد چه پسندد چه كند آفتاب ار ندهد تابش و نور        پس بدين نادره گنبد چه كند عاشق از بوي خوش پيرهنت         پيرهن را ندراند چه كند (مولوي) وانگهي ما كدامين شيي با ارزش را مي‌توانيم بعنوان عوض و پاداش احسان و بخشش و كرامت خداوندي عرضه كنيم؟ مگر او مالك مطلق همه‌ي اشيا بطور عموم نيست؟ آيا مي‌توان چيزي را كه مملوك مالك است بعنوان عوض به آن مالك عرضه نمود؟!! اما عبادتها و انجام تكاليفي كه براي ما مقرر شده است، همه‌ي آنها عوامل رشد و كمال و وظيفه‌ي عبوديت ما است كه كمترين سودي براي خدا ندارند. متاسفانه، عدد آن اشخاصي كه اين حقيقت را در انجام تكليف درك كنند، بسيار اندك است و غالبا چنين است كه اين حقيقت را در انجام تكليف درك كنند، بسيار اندك است و غالبا چنين است كه ما انجام وظايف را در برابر نعمتهاي خداوندي چه در اين دنيا و چه در سراي آخرت قرار مي‌دهيم و مي‌گوئيم: ما بهاو داده‌ايم، او هم بايد بما بدهد!! خداوندا، ما را از اين نابينائي رها فرما. *** «اما بعد، فقد بعثت مقدمتي و امرتهم بلزوم هذا الملطاط حتي ياتيهم امري و قدرايت ان اقطع هذه النطفه الي شرذمه منكم، موطنين اكناف دجله فانهضهم معكم الي عدوكم و اجعلهم من امداد القوه لكم» (پس از حمد و ثناي خداوندي، من پيش قراولان سپاهيان خود را فرستادم و به آنان دستور دادم مسير خود را از كنار فرات بگيرند و در آنجا منتظر من باشند كه دستور من به آنان برسد. نظر من اينست كه از فرات بگذرم و به جمعيت اندكي از شما كه در آنطرف فراتند برسم- كسانيكه در كنار شط دجله ساكنند، آنها را بسيج كنم تا با شما به سوي دشمن حركت كنند و آنانرا كمك نيروي شما قرار بدهم). داستان اين دستور را به زياد بن نضر و شريح بن هاني و بعضي ديگر از رويدادهاي حركت اميرالمومنين را بطرف صفين در تفسير خطبه‌ي چهل و ششم مطرح كرده‌ايم. مراجعه شود.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 270-268 از خطبه هاى امام (ع) است كه هنگام حركت به سوى شام ايراد فرموده است:  ***  سيد رضىّ (ره) فرموده اند: مقصود حضرت از لغت «ملطاط» در اين خطبه، جهتى است كه پيشگامان سپاه را فرموده بود در آنجا متوقف شوند، يعنى كناره هاى رود فرات گاهى به كنار دريا «ملطاط» گفته مى شود، ولى در اصل اين لغت براى زمين هموار و مسطّح وضع گرديده است.  منظور امام «ع» از واژه نطفه در اين عبارت آب فرات است، بكار بردن نطفه براى آب فرات از عبارات غريب و شگفت آور است. مى گويم (شارح) اين خطبه را حضرت در سال سى و هفت هجرى پنج روز از ماه شوّال باقى مانده بود، هنگامى كه در نخيله لشكرگاه معروف بيرون كوفه اردو زده و قصد رفتن به صفين را داشت ايراد فرمود.  مقصود امام (ع) از مقيّد كردن سپاس خدا به تكرار دو، وقت يا دو، حالت، براى بيان اين حقيقت است كه ستايش خداوند همواره بايد استمرار داشته باشد بعلاوه قيدهايى كه در كلام حضرت آمده فوايدى را به شرح زير در بر دارد: 1- اين كه فرموده اند: «هرگاه شب وارد شود و تاريكى همه جا را بپوشاند»، براى توجّه دادن به نهايت قدرت خداوند متعال در پياپى آوردن شب و روز است كه بدين سبب مستحقّ ستايش مدام مى شود. اداى شكر و انجام وظيفه در برابر نعمتهاى خداوند چنين اقتضا مى كند.  2- اين كه فرموده اند: «هرگاه ستاره طلوع و غروب نمايد» طلوع و غروب ستاره تذكّرى بر حكمت و كمال نعمت خداوند است. قبلا اين موضوع را توضيح داده ايم.  3- اين كه فرموده اند: «حمد سزاوار كسى است كه نعمتهايش را از هيچ كس دريغ نداشته» در مباحث قبل به فايده اين قيد مكررا اشاره كرديم و نيازى بتوضيح مجدّد آن نمى بينم.  4- اين كه فرموده اند: «هيچ چيز با نعمتهاى خداوند برابرى نمى كند» مقصود اين است كه شكر نعمتهاى خداوند را نمى توان به جاى آورد، زيرا توان انجام يافتن شكر و سپاسگزارى خود نعمتى ديگر است كه شكر جديدى را مى طلبد. در خطبه هاى گذشته راجع به اين فايده مبسوط بحث كرده ايم.  امّا شرح صدور اين خطبه به طور خلاصه اين است: هنگامى كه حضرت قصد حركت بسوى صفّين را داشت، زياد بن نصر و شريح بن هانى را با دوازده هزار نفر به عنوان مقدّمه سپاه فرستاد و به آنها دستور داد، تا دستور ثانوى در كنار فرات، پشت كوفه در محلّى به نام عانات اردو زده، متوقف شوند، منظور از ملطاط كناره فرات است. پس از اين دستور حضرت از كوفه خارج و بسمت مدائن حركت كرد. در مدائن مردم را از مخالفت بر حذر داشته پند و اندرز داد.  و پس از تعيين عدىّ بن حاتم براى انجام كارها، خود به راه افتاد. عدىّ بن حاتم هشتصد مرد جنگى را از آن ديار انتخاب كرده با آنها حركت كرد. عدىّ به پسرش زيد دستور داد كه افراد آماده را به كمك بياورد. زيد با چهارصد نفر ديگر به آنها پيوست.  منظور سخن حضرت: «من از فرات گذشته به سوى عدّه قليلى از شما كه در اطراف دجله سكنا دارند مى روم» مردم مدائن بوده است امّا، مقدّمه سپاه وقتى كه شنيدند حضرت از مسير جزيره حركت كرده و معاويه با سپاه فراوانى به سوى آنها مى آيد صحيح ندانستند كه با سپاهيان معاويه برخورد كنند، با اين كه ميان آنها و حضرت رود فرات فاصله باشد. بنا بر اين تصميم به بازگشت گرفتند و از محلّى به نام «هيت» از فرات عبور كردند و به آن حضرت پيوستند. ابتدا حضرت ناراحت شد. امّا وقتى كه آنها صلاح انديشى خود را به عرض رساندند، امام (ع) نظر آنها را پسنديد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 269 و من خطبة له عليه السّلام عند المسير الى الشام و هي الثامنة و الاربعون من المختار في باب الخطب و هي مرويّة في كتاب صفين لنصر بن مزاحم باختلاف و زيادة تطلّع عليه انشاء اللّه:الحمد للّه كلّما وقب ليل و غسق، و الحمد للّه كلّما لاح نجم و خفق و الحمد للّه غير مفقود الانعام، و لا مكافا الافضال، أمّا بعد، فقد بعثت مقدّمتي و أمرتهم بلزوم هذا الملطاط، حتّى يأتيهم أمري، و قد رأيت أن أقطع هذه النّطفة إلى شرذمة منكم، موطّنين أكناف دجلة، فأنهضهم معكم إلى عدوّكم، و أجعلهم من أمداد القوّة لكم.قال السّيد (ره) أقول يعني عليه السّلام بالملطاط السّمت الذي أمرهم بلزومه، و هو شاطئ الفرات، و يقال ذلك لشاطئ البحر و أصله ما استوى من الأرض، و يعني بالنّطفة ماء الفرات و هو من غريب العبارات و أعجبها (9439- 9339)اللغة:(الوقوب) الدّخول و (غسق) الليل أظلم، و منه الغاسق قال سبحانه: «وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ» قال الطبرسي: الغاسق في اللغة الهاجم بضرره و هو ههنا الليل لأنّه يخرج السّباع من آجامها و الهوام من مكانها فيه، يقال: غسقت القرحة إذا جرى صديدها و منه الغساق صديد أهل النّار لسيلانه بالعذاب و غسقت عينه سال دمعها و (خفق) النّجم يخفق خفوقا غاب و (المكافا) بصيغة المفعول من كافاه مكافئة كمعاملة و كفاء جازاه و (مقدمة) الجيش بالكسر و قد يفتح أوّله ما يتقدّم منه على العسكر و (الملطاط) حافة الوادي و ساحل البحر، و المراد هنا شاطى ء الفرات كما قال السيّد و (النّطفة) بالضّم الماء الصّافي قلّ أو كثر و (الشّرذمة) بالكسر القليل من النّاس و (موطنين) إمّا من باب الافعال أو التّفعيل يقال: أوطنه و وطنه و استوطنه اتّخذه وطنا و (الكنف) بالتّحريك الجانب و النّاحية و (نهض) كمنع قام و أنهضه غيره أقامه و (الامداد) جمع مدد بالتّحريك و هو النّاصر و المعين.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 270 الاعراب:غير منصوب على الحالية، و قوله: و لا مكافا الافضال، و لا زايدة عند البصريين للتّوكيد و عند الكوفيّين هي بمعنى غير كما قالوا جئت بلا شي ء فادخلوا عليها حرف الجرّ فيكون لها حكم غير، و أجاب البصريّون عن هذا بأنّ لا دخلت للمعنى فتخطاها العامل، و الجار في قوله: إلى شرذمة، و متعلّق بمحذوف أى متوجّها إليهم و مثلها إلى في قوله: إلى عدوّكم.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة خطب بها أمير المؤمنين عليه السّلام و هو بالنّخيلة خارجا من الكوفة متوجّها إلى صفّين بخمس مضين من شوّال سنة سبع و ثلاثين فقال: (الحمد للّه كلّما وقب ليل و غسق) أى دخل و أظلم (و الحمد للّه كلّما لاح نجم و خفق) أى ظهر و غاب.تقييد الحمد بالقيود المذكورة قصدا للدّوام و الثّبات مع ما في ذلك من الاشارة إلى كمال القدرة و العظمة و التّنبيه بما في وقوب الليل من النّعم الجميلة من النّوم و السّكون و السّبات، و التّذكير بما في طلوع الكواكب و غروبها من المنافع الجليلة من معرفة الحساب و السّنين و الشّهور و السّاعات و الاهتداء بها في الفيافى و الفلوات إلى غير هذه ممّا يترتّب عليها من الفوايد و الثمرات (و الحمد للّه غير مفقود الأنعام) و قد مرّ تحقيق ذلك في شرح الخطبة الرّابعة و الأربعين في بيان معنى قوله عليه السّلام و لا تفقد له نعمة (و لا مكافا الافضال) إذ إحسانه سبحانه لا يمكن أن يقابل بالجزاء، إذ القدرة على شكره و ثنائه الذي هو جزاء احسانه نعمة ثانية من نعمه و قد مرّ تفصيل ذلك في شرح الخطبة الاولى في بيان معنى قوله عليه السّلام: و لا يؤدّي حقّه المجتهدون (أمّا بعد فقد بعثت مقدّمتى) أراد مقدّمة جيشه التي بعثها مع زياد بن النّصر و شريح بن هاني نحو صفّين، و قد كانوا إثنا عشر ألف فارس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 271 (و أمرتهم بلزوم هذا الملطاط) و الوقوف في شاطي ء الفرات (حتّى يأتيهم أمرى) و يبلغهم حكمي (و قد رأيت) المصلحة في (ان اقطع هذه النّطفة) أراد ماء الفرات كما مرّ متوجّها (إلى شرذمة منكم موطنين أكناف دجلة) أراد بهم أهل المداين (فانهضهم معكم إلى عدوّكم و أجعلهم من أمداد القوّة لكم) و في رواية نصر بن مزاحم الآتية فانهضهم معكم إلى أعداء اللّه و قال نصر: فسار عليه السّلام حتّى انتهى إلى مدينة بهر سير، و إذا رجل من أصحابه يقال له جرير بن سهم بن طريف من بني ربيعة ينظر إلى آثار كسرى و يتمثّل بقول الاسود بن يعفر:جرت الرّياح على محلّ ديارهم          فكأنّما كانوا على ميعاد   فقال عليه السّلام له ألا قلت:«كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ، وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ، وَ نَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ، فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ» انّ هؤلاء كانوا وارثين فأصبحوا مورثين، و لم يشكروا النّعمة فسلبوا دنياهم بالمعصية إيّاكم و كفر النّعم لا تحلّ بكم النّقم انزلوا بهذه النّجوة، قال نصر فأمر الحرث الأعور فصاح في أهل المداين من كان من المقاتلة فليواف أمير المؤمنين صلاة العصر فوافوه في تلك السّاعة فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال:فانّى قد تعجّبت من تخلّفهم عن دعوتكم، و انقطاعكم من أهل مصركم في هذه المساكن الظالم أهلها الهالك أكثر ساكنها، لا معروف تأمرون به، و لا منكر تنهون عنه قالوا: يا أمير المؤمنين إنّا كنّا ننتظر أمرك مرنا بما أحببت، فسار و خلّف عليهم عديّ بن حاتم فأقام عليهم ثلاثا، ثمّ خرج في ثمانمائة رجل منهم و خلّف ابنه زيدا بعده فلحقه في أربعمائة رجل، و هؤلاء هم الذين جعلهم من أمداد القوّة لجيشه، هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 272 و من عجايب ما روي عنه عليه السّلام ما في البحار من كتاب الفضايل لشاذان بن جبرئيل القمّي عن الأحوص، عن أبيه، عن عمار الساباطي قال: قدم أمير المؤمنين عليه السّلام المداين فنزل بايوان كسرى و كان معه دلف بن بحير، فلمّا صلّى عليه السّلام قام و قال لدلف قم معي، و كان معه جماعة من أهل ساباط، فما زال يطوف منازل كسرى و يقول لدلف: كان لكسرى في هذا المكان كذا و كذا و يقول دلف: هو و اللّه كذلك فما زال كذلك حتّى طاف المواضع بجميع من كان عنده و دلف يقول: يا سيّدي و مولاى كأنّك وضعت هذه الأشياء في هذه المساكن ثمّ نظر إلى جمجمة نخرة فقال لبعض أصحابه: خذ هذه الجمجمة ثمّ جاء إلى الايوان و جلس فيه، و دعا بطشت فيه ماء فقال للرّجل دع هذه الجمجمة في الطشت ثمّ قال: أقسمت عليك يا جمجمة أخبرني من أنا و أنت، فقال الجمجمة بلسان فصيح:أمّا أنت فأمير المؤمنين و سيّد الوصيّين و إمام المتّقين، و أمّا أنا فعبد اللّه و ابن أمة اللّه كسرى أنو شيروان.فقال له أمير المؤمنين: كيف حالك، فقال: يا أمير المؤمنين إنّي كنت ملكا عادلا شفيقا على الرّعايا رحيما لا يرضى بظلم، و لكن كنت على دين المجوس، و قد ولد محمّد في زمان ملكي فسقط من شرفات قصرى ثلاثة و عشرون ليلة ولد، فهممت أن امن به من كثرة ما سمعت من الزّيادة من أنواع شرفه و فضله و مرتبته و عزّه في السّموات و الأرض و من شرف أهل بيته، و لكني تغافلت عن ذلك و تشاغلت منه في الملك، فيا لها من نعمة و منزلة ذهبت منّي حيث لم أومن به، فأنا محروم من الجنّة بعدم ايماني به و لكنّي مع هذا الكفر خلّصني اللّه من عذاب النّار ببركة عدلي و انصافي بين الرّعيّة و أنا في النّار، و النّار محرّمة علىّ فوا حسرتا لو آمنت لكنت معك يا سيّد أهل بيت محمّد و يا أمير امّته قال: فبكى النّاس و انصرف القوم الذين كانوا من أهل ساباط إلى أهليهم و أخبروهم بما كان و ما جرى، فاضطربوا و اختلفوا في معنى أمير المؤمنين، فقال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 273 المخلصون منهم: إنّ أمير المؤمنين عليه السّلام عبد اللّه و وليّه و وصيّ رسول اللّه، و قال بعضهم بل هو النّبيّ، و قال بعضهم: بل هو الرّبّ، و هو مثل عبد اللّه بن سبا و أصحابه، و قالوا لو لا أنّه الرّب كيف يحيي الموتى.قال، فسمع بذلك أمير المؤمنين عليه السّلام، و ضاق صدره و أحضرهم و قال: يا قوم غلب عليكم الشّيطان إن أنا إلّا عبد اللّه أنعم عليّ بامامته و ولايته و وصيّة رسوله، فارجعوا عن الكفر، فأنا عبد اللّه و ابن عبده و محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خير منّي، و هو أيضا عبد اللّه و إن نحن إلّا بشر مثلكم، فخرج بعضهم من الكفر و بقي قوم على الكفر ما رجعوا فألحّ أمير المؤمنين عليهم بالرّجوع فما رجعوا فأحرقهم بالنّار و تفرّق قوم منهم في البلاد و قالوا: لو لا أنّ فيه الرّبوبيّة ما كان أحرقنا بالنّار، فنعوذ باللّه من الخذلان.تكملة:روى نصر بن مزاحم في كتاب صفّين بسنده عن عبد الرّحمن بن عبيد بن أبي الكنود، قال: لمّا أراد عليّ عليه السّلام الشّخوص من النّخيلة قام في النّاس لخمس مضين من شوال يوم الأربعاء فقال:الحمد للّه غير مفقود النّعم، و لا مكافا الافضال، و أشهد أن لا إله إلّا اللّه، و نحن على ذلكم من الشّاهدين، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله صلّى اللّه عليه و آله أمّا بعد ذلكم فانّي قد بعثت مقدّماتي و أمرتهم بلزوم هذا الملطاط، حتّى يأتيهم أمري، فقد أردت أن اقطع هذه النّطفة إلى شرذمة منكم موطنون بأكناف دجلة، فانهضكم معكم إلى أعداء اللّه إنشاء اللّه، و قد أمرت على المصر عقبة بن عمرو الأنصارى، و لم الوكم و نفسي، فايّاكم و التخلّف و التّربص، فانّي قد خلّفت مالك بن حبيب اليربوعى و أمرته أن لا يترك متخلّفا إلّا الحقه بكم عاجلا إنشاء اللّه.الترجمة:از جمله خطب آن حضرت است هنگام رفتن شام فرموده:سپاس بى قياس خداوندى را سزاست هر وقتى كه داخل شد شب و رو بتاريكى نهاد، و ثناء بى انتها واجب الوجودى را رواست هر وقتى كه طلوع نمود ستاره و در غروب افتاد، و ستايش بى حد معبود بحقّى راست در حالتى كه ناياب شده نيست إحسان او و جزا داده و برابر كرده نيست انعام او پس از حمد الهى و شكر نامتناهى پس بتحقيق فرستادم پيشرو لشكر خود را بجانب صفين، و أمر كردم ايشان را بلازم شدن و مكث نمودن در اين جانب فرات تا اين كه بيايد بايشان فرمان من، و بتحقيق كه مصلحت را در اين ديدم كه قطع كنم آب فرات را يعنى بگذرم از فرات و متوجّه شوم بطرف گروهى اندك از شما در حالتى كه وطن گرفته اند آن گروه در كنار شط، پس بر پاى كنم ايشان را با شما و متوجه شوند بسوى عدوى شما، و بگردانم ايشان را از مددهاى قوت شما در وقت پيدا شدن امارة محاربه. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 103 خطبه على عليه السّلام، هنگام عزيمت به سوى شام [اين خطبه با عبارت «الحمد للّه كلما وقب ليل و غسق» (سپاس خداوند را هر گاه كه شب فرا مى رسد و تاريك مى گردد) شروع مى شود و پس از توضيح درباره لغات چنين آمده است ]: اين خطبه را امير المومنين عليه السّلام به هنگامى كه در نخيله بود و از كوفه به سوى صفين در حركت بود، پنج روز باقى مانده از شوال سال سى و هفتم ايراد فرموده است و جماعتى از سيره نويسان آن را آورده اند و بر آن، اين را هم افزوده اند: «من عقبة بن عمرو را بر شهر امير ساختم و نسبت به شما و خودم از چيزى فرو گذارى نكردم. بپرهيزيد از تخلف در حركت و درنگ كردن و من خود، مالك بن حبيب يربوعى را در شهر باقى گذاردم و به او فرمان دادم كه هيچ متخلفى را رها نكند مگر اينكه به سرعت او را به خواست خداوند متعال به شما ملحق كند.» نصر بن مزاحم مى گويد: معقل بن قيس رياحى برخاست و گفت: اى امير المومنين به خدا سوگند هيچ كس جز افراد مشكوك از همراهى با تو خوددارى نمى كنند و هيچ كس جز منافق درباره تو درنگ نمى كند. بنابر اين به مالك بن حبيب فرمان بده گردن متخلفان را بزند. على عليه السّلام فرمود: من فرمان خود را به او داده ام و او به خواست خداوند كوتاهى نخواهد كرد. اخبار على (ع) در لشكرش در راه صفين: نصر بن مزاحم مى گويد: سپس على عليه السّلام حركت كرد و چون به شهر بهرسير رسيد مردى از اصحابش حربن سهم بن طريف كه از خاندان ربيعة بن مالك بود به نشانه هاى كاخ و آثار باقى مانده از خسروان نگريست و به اين بيت اسود بن-  يعفر تمثل جست كه مى گويد: «بادها بر باز مانده و جايگاه ديار ايشان وزيد، گويى كه آنان بر رستخيزند». على عليه السّلام به او گفت: چرا اين آيات را نخواندى: «چه بسيار باغ و چشمه سار و كشتزارها و منازل نيكو و نعمتها كه در آن برخوردار بودند باز نهادند و اين چنين آن را به ديگران ميراث داديم. بر آنان آسمان و زمين نگريست و اشكى نريخت و به آنان مهلت داده نشد.» آرى اينان خود وارث بودند و موروث شدند، سپاس نعمت بجا نياوردند و به سبب گناه دنياى آنان هم از ايشان باز گرفته شد. از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 104 كفران نعمت بر حذر باشيد تا سختيها و تنگدستيها بر شما فرو نيايد. اينك در اين جايگاه فراخ فرود آييد. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از مسلم اعور، از حبه عرنى نقل مى كند كه على (ع) به حارث اعور فرمان داد تا ميان مردم مداين جار بزند هر كس كه از جنگجويان است بايد به هنگام نماز عصر به حضور امير المومنين عليه السّلام بيايد. آنان در آن ساعت به حضور على (ع) آمدند. امير المومنين نخست سپاس و ستايش خدا را بر زبان آورد و سپس فرمود: اما بعد، من از تخلف شما از اين دعوت و از اينكه از مردم كوفه بريده ايد و در اين مساكن و جايگاهها كه اهل آن ستمگر بوده اند اقامت كرده ايد شگفت زده شدم. بيشتر ساكنان اين شهر نابود شونده اند، كه نه امر به معروف مى كنند و نه نهى از منكر. گفتند: اى امير المومنين، منتظر فرمان تو بوديم به هر چه دوست دارى ما را فرمان بده. على (ع) از آن شهر حركت كرد و بر آنان عدى بن حاتم را به جانشينى گمارد. او سه روز آنجا ماند و خود همراه هشتصد مرد از آنجا بيرون آمد و پسر خويش زيد را بر آنان گمارد و او هم بعدا همراه چهار صد مرد از ايشان به پدر پيوست. على (ع) به راه خود ادامه داد و چون كنار [شهر] انبار رسيد، بنى خشنوشك و برزيگرانشان از او استقبال كردند. نصر مى گويد: كلمه «خشنوشك» فارسى و ريشه آن، كلمه «خوش» است. گويد: آنان همين كه رو به روى على (ع) قرار گرفتند همگى از اسبهاى خود پياده شدند و شروع به دويدن در ركاب او كردند، گاه شانه به شانه و گاه پيشاپيش او مى دويدند چند رأس قاطر نيز همراه داشتند كه آنها را كنار راه او نگه داشته بودند. على (ع) پرسيد: اين چهار پايان كه همراه شماست براى چيست و از اين كارها كه كرديد چه منظورى داشتيد؟ گفتند اين كارها كه انجام داديم خوى و عادت ماست كه با آن اميران را بزرگ مى داريم، اما اين قاطرها هديه اى براى توست و ما براى مسلمانان خوراك و براى چهار پايان شما علوفه بسيار فراهم آورده ايم. على عليه السّلام فرمود: اما اين كارها كه مى گوييد خوى و عادت شماست و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 105 بدان گونه اميران را تعظيم مى كنيد، به خدا سوگند كه اين كارها اميران را سودى نمى رساند و شما فقط خود و بدنهايتان را به زحمت مى اندازيد. پس ديگر آن را تكرار مكنيد. اما اين مركوبها كه آورده ايد اگر دوست داشته باشيد از شما بپذيريم فقط در صورتى خواهيم پذيرفت كه ارزش آن از ميزان خراج شما كاسته شود. اما طعامى كه براى ما فراهم كرده ايد ما خوش نداريم چيزى از اموال شما بخوريم مگر اينكه بهاى آن را بپردازيم. گفتند: اى امير المومنين ما خودمان بهاى آن را تعيين مى كنيم و سپس مى پذيريم. فرمود: در اين صورت آن گونه كه بايد آن را قيمت نمى كنيد، ممكن است ما به كمتر از آن كفايت كنيم. گفتند: اى امير المؤمنين، براى ما ميان اعراب دوستان و آشنايانى هستند آيا ما را از اينكه به آنان هديه اى بدهيم منع مى كنى و آنان را از پذيرفتن هديه ما باز مى دارى فرمود: همه اعراب دوستان شمايند ولى براى هيچيك از مسلمانان شايسته و سزاوار نيست كه هديه شما را بپذيرد. و اگر كسى به زور چيزى از شما گرفت، ما را آگاه كنيد. گفتند: اى امير المومنين ما دوست داريم كه اين هديه و كرامت ما پذيرفته شود. فرمود: چه مى گوييد ما از شما توانگرتريم. و آنان را رها كرد و حركت نمود. نصر مى گويد: عبد العزيز بن سياه، از حبيب بن ابى ثابت، از ابو سعيد تيمى-  كه معروف به عقيصى است-  نقل مى كرد كه مى گفته است: ما هنگام عزيمت على (ع) به شام همراهش بوديم، چون به پشت كوفه و جانب سواد رسيديم، مردم تشنه و نيازمند به آب شدند. على (ع) ما را با خود كنار سنگى ستبر كه به اندازه هيكل بزى بود و در زمين قرار داشت برد و به ما فرمان داد و آن را از جا بر آوريم و از زير آن براى ما آب بيرون آمد. مردم همگى آشاميدند و سيراب شدند و آب برداشتند و سپس دستور داد آن را بر جاى نهاديم. مردم حركت كردند و چون اندكى رفتند على (ع) پرسيد: آيا كسى از شما هست كه جاى اين آبى را كه از آن آشاميديد بداند؟ گفتند: آرى. فرمود: كنار آن برويد گروهى از مردان ما پياده و سواره حركت كردند و راه آن چشمه را پيش گرفتيم و چون به جايى رسيديم كه مى پنداشتيم آن چشمه در آنجا قرار دارد جستجو كرديم ولى به چيزى دست نيافتيم و بر ما پوشيده ماند. به صومعه اى كه نزديك ما بود رفتيم و از آنان پرسيديم: اين آبى كه نزديك شما قرار دارد كجاست گفتند: نزديك ما آبى نيست. گفتيم: آب هست و ما خود از آن آشاميديم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 106 گفتند: شما از آن آشاميديد گفتيم: آرى. در اين هنگام سرپرست صومعه گفت: به خدا سوگند اين صومعه فقط براى همين آب ساخته شده است و آن را جز پيامبر يا وصى پيامبرى نمى تواند استخراج كند. نصر مى گويد: سپس على (ع) حركت كرد و چون به سرزمين جزيره فرود آمد افراد قبايل بنى تغلب و نمر بن قاسط از او استقبال كردند و چند ناقه پروار آوردند. على (ع) به يزيد بن قيس ارحبى فرمود: اى يزيد گفت: گوش به فرمانم. فرمود: ايشان از قوم تو هستند، از خوراك آنان بخور و از آشاميدنى ايشان بياشام. گويد: سپس حركت كرد و به رقة رسيد و بيشتر مردم آن شهر طرفداران عثمان بودند كه براى پيوستن به معاويه از كوفه گريخته بودند. آنان دروازه شهر را بر روى على (ع) بستند و متحصن شدند. و امير آنان، سماك بن مخرقة اسدى، در اطاعت معاويه بود. او همراه حدود صد مرد از بنى اسد از على (ع) جدا شده و به رقه آمده بود و سپس همانجا ماند و با معاويه مكاتبه كرد و سرانجام با هفتصد مرد به معاويه پيوست. نصر مى گويد: حبة عرنى نقل مى كند كه چون على (ع) به رقه رسيد در جايى به نام بليخ كه در ساحل فرات بود فرود آمد. راهبى از صومعه اى كه آنجا بود نزديك آمد و به حضور على رسيد و گفت: پيش ما كتاب و نبشته اى است كه آن را از نياكان خود به ارث برده ايم و آن را اصحاب عيسى بن مريم (ع) نوشته اند آيا آن را بر تو عرضه دارم گفت: آرى و راهب آن نامه را خواند. «بسم اللّه الرحمن الرحيم. خداوندى كه در قضاى خود و كتاب سرنوشت چنين مقدر كرده و رقم زده است كه او ميان مردم امى [اهل مكه ] پيامبرى از خودشان برخواهد انگيخت كه به آنان كتاب و حكمت بياموزد و ايشان را به راه خدا هدايت كند. نه تند خوست و نه خشن و نه در بازارها هياهو مى كند. او پاداش بدى را با بدى نمى دهد بلكه عفو و گذشت مى كند. امت او بسيار ستايش كننده خداوندند. كسانى هستند كه در هر بلندى و فراز و نشيب خدا را ستايش مى كنند. زبانهاى آنان به گفتن تكبير [اللّه اكبر] و لا اله الا اللّه و سبحان اللّه منقاد و فرمانبردار است. خداوند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 107 آن پيامبر را با هر كس كه با او جنگ و ستيز كند يارى و نصرت مى دهد و چون خداوند او را بميراند امتش پس از او نخست اختلاف پيدا مى كنند و سپس متحد و هماهنگ مى شوند و مدتى به خواست خدا رفتار مى كنند و باز دچار اختلاف مى شوند. مردى از امت او از ساحل اين رود فرات خواهد گذشت كه امر به معروف و نهى از منكر مى كند و به حق فرمان مى دهد و هيچ حكمى را باژگونه و ناصواب صادر نمى كند. دنيا در نظرش زبونتر از خاكسترى است كه روز طوفانى طوفان بر آن وزد و مرگ در نظرش آسانتر از آشاميدن آب براى شخص تشنه است. در نهان از خداى مى ترسد و براى خدا آشكارا نصيحت مى كند. او در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده اى بيم ندارد. هر كس از مردم اين سرزمينها آن پيامبر را درك كند و به او بگرود پاداش او رضوان و بهشت من است و هر كس آن بنده صالح را درك كند بايد او را يارى دهد كه كشته شدن همراه او شهادت است.» آن راهب سپس به على (ع) گفت: من همراه تو خواهم بود و از تو جدا نخواهم شد تا آنچه بر سر تو مى آيد بر سر من هم بيايد. على (ع) گريست و گفت: سپاس خداوندى را كه من در پيشگاهش فراموش شده نيستم. سپاس پروردگارى را كه نام مرا در پيشگاه خود و در كتابهاى بندگان برگزيده و نيكو كار ثبت نموده است. آن راهب همراه على (ع) حركت كرد و آن چنان كه نوشته اند چاشت و شام خود را همراه على (ع) مى خورد و روز جنگ صفين كشته شد و چون مردم براى خاكسپارى كشتگان خويش به جستجو پرداختند، فرمود: پيكر او را بجوييد، و چون آن را يافتند خود بر او نماز گزارد و او را به خاك سپرد و چند بار براى او طلب آمرزش كرد و فرمود: اين مرد از افراد خاندان ما و اهل بيت است. اين خبر را نصر بن مزاحم در كتاب صفين خود از قول عمر بن سعد، از مسلم اعور، از حبة عرنى نقل كرده است و همچنين ابراهيم بن ديزيل همدانى هم با همين اسناد آنرا در كتاب صفين خود آورده است. ابن ديزيل در كتاب صفين خود، از يحيى بن سليمان، از يحيى بن عبد الملك بن- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 108 حميد بن عتيبه، از پدرش، از اسماعيل بن رجاء، از پدرش و محمد بن فضيل، از اعمش، از اسماعيل بن رجاء، از ابو سعيد خدرى كه خدايش رحمت كناد نقل مى كند كه مى گفته است: همراه رسول خدا (ص) بوديم. بند كفش ايشان پاره شد آن را به على داد تا اصلاح كند. سپس خطاب به ما فرمود: «همانا كسى از شما خواهد بود كه براى تأويل قرآن جنگ خواهد كرد همان گونه كه من براى تنزيل آن جنگ كردم.» ابوبكر صديق گفت: اى رسول خدا آيا آن شخص منم فرمود: نه. عمر بن خطاب گفت: اى رسول خدا آيا آن شخص منم فرمود: «نه، او آن كس از شماست كه هم اكنون كفش را اصلاح مى كند.» و در همان حال دست على (ع) بر كفش پيامبر (ص) بود و آن را اصلاح مى كرد. ابو سعيد خدرى مى گويد: پيش على عليه السّلام رفتم و او را به اين خبر مژده دادم چندان توجهى به آن نكرد. گويى چيزى بود كه از پيش آن را مى دانست. ابن ديزيل همچنين در همان كتاب، از يحيى بن سليمان، از ابن فضيل، از ابراهيم-  هجرى، از ابو صادق نقل مى كند كه مى گفته است: ابو ايوب انصارى نزد ما به عراق آمد. قبيله ازد براى او چند ناقه پروارى فراهم آوردند و همراه من براى او هديه فرستادند. من نزد ابو ايوب رفتم و سلامش دادم و گفتم: اى ابو ايوب خداوند تو را با افتخار مصاحبت پيامبر (ص) و اينكه آن حضرت به خانه تو منزل كرد گرامى داشته است، از چه روى مى بينم كه با شمشير به مقابله مردم مى روى، گاه با اين گروه و گاه با گروهى ديگر جنگ مى كنى گفت: پيامبر (ص) با ما عهد كرده است كه همراه على با ناكثان جنگ كنيم كه با ايشان جنگ كرديم و هم عهد فرموده است كه همراه على با قاسطان-  يعنى معاويه و يارانش-  جنگ كنيم كه هم اكنون در آن راهيم. و نيز با ما عهد فرموده است كه با مارقان جنگ كنيم كه هنوز با آنان روياروى نشده ايم. ابن ديزيل همچنين در همين كتاب از يحيى، از يعلى بن عبيد حنفى، از اسماعيل-  سدى، از زيد بن ارقم نقل مى كند كه مى گفته است: همراه رسول خدا (ص) بوديم و او در خانه بود و وحى بر او نازل مى شد و ما در گرماى سخت نيمروز منتظر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 109 آن حضرت بوديم. در اين هنگام على بن ابى طالب همراه فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام آمدند و در سايه ديوارى منتظر پيامبر (ص) نشستند و همين كه پيامبر از خانه بيرون آمد و ايشان را ديد پيش آنان رفت-  و ما همچنان بر جاى خود ايستاده بوديم. آن گاه پيامبر (ص) در حالى كه با جامه اى بر آنان سايه افكنده بود و يك طرف جامه در دست رسول خدا و طرف ديگرش در دست على بود پيش ما آمد و چنين عرضه مى داشت: «پروردگارا من ايشان را دوست مى دارم آنان را دوست بدار. پروردگارا من با هر كس كه با ايشان در صلح و آشتى باشد در صلح و آشتى هستم و با هر كس كه با ايشان جنگ كند در حال جنگم». زيد بن ارقم مى گفت: پيامبر (ص) سه بار اين كلام را تكرار كرد. ابراهيم بن ديزيل همچنين در كتاب مذكور، از يحيى بن سليمان، از ابن فضيل، از حسن بن حكم نخعى، از رباح بن حارث نخعى نقل مى كند كه مى گفته است: حضور على (ع) نشسته بودم، ناگاه قومى كه چهره و دهان خود را با پارچه پوشانده بودند آمدند و گفتند: اى مولاى ما سلام بر تو باد. على (ع) به آنان گفت: مگر شما عرب نيستيد گفتند: چرا، ولى ما خود از پيامبر (ص) روز غدير خم شنيديم كه مى فرمود: «هر كس من مولاى اويم على هم مولاى اوست، بار خدايا دوست بدار هر كسى كه او را دوست مى دارد و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن مى دارد و يارى بده هر كس كه او را يارى مى دهد و زبون بدار هر كس او را زبون دارد» و گويد: خود ديدم على (ع) چنان لبخند زد كه دندانهايش آشكار شد و گفت: گواه باشيد. و آن قوم به جايگاه بارهاى خويش برگشتند من از پى ايشان رفتم و به مردى از ايشان گفتم: اين قوم از چه گروهند گفت: ما از انصاريم و اين مرد، يعنى ابو ايوب، صاحب منزل رسول خداست. من پيش ابو ايوب رفتم و با او مصافحه كردم. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از نمير بن وعله، از ابو الوداك نقل مى كند كه على عليه السّلام از مداين، معقل بن قيس رياحى را با سه هزار مرد گسيل داشت و گفت: راه موصل را پيش بگير و از آنجا به نصيبين برو و در رقه پيش من بيا كه من به رقه خواهم رفت، مردم را تسكين ده و آرامشان كن و با هيچ كس جز كسانى كه با تو جنگ كنند جنگ مكن و در دو هنگام كه هوا لطيف و سرد است [صبح زود و پس از عصر] حركت كن و به هنگام گرماى نيمروز مردم را فرود آور، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 110 شب را مقيم باش، و رفاه لشكر را در سير و حركت مراعات كن. آغاز شب هم حركت مكن كه خداوند آن را براى آرامش قرار داده است. آغاز شب خود و لشكر و مركبها را راحت بگذار و چون سحر و سپيده دم نزديك شد سير و حركت كن. معقل حركت كرد تا آنكه به «حديثه» رسيد كه در آن هنگام محل زندگى مردم به جاى موصل بود-  شهر موصل را پس از آن محمد بن مروان بنا كرده است. در اين هنگام در صحرا دو قوچ را ديد كه شاخ بر شاخ نهاده و در حال ستيز بودند. همراه معقل بن قيس مردى از قبيله به نام شداد بن ابى ربيعة بود-  كه بعد با خوارج همراه و كشته شد. او همين كه دو قوچ را ديد بانگ برداشت: نگاه كن، نگاه كن. معقل گفت: چه مى گويى در همين هنگام دو مرد آمدند و هر يك يكى از آن دو قوچ را گرفتند و بردند. آن مرد خثعمى به معقل گفت: شما در اين جنگ نه پيروز مى شويد و نه شكست مى خوريد. معقل پرسيد: اين موضوع را از كجا دانستى گفت: مگر نديدى آن دو قوچ را يكى بر جانب خاور و ديگرى بر جانب باختر بود، شاخ بر شاخ نهادند و ستيز كردند و همواره از عهده يكديگر بر آمدند تا آنكه صاحبان آنها آمدند و هر يك قوچ خود را برد. معقل گفت: اى مرد خثعمى ممكن است نتيجه بهترى از آنچه تو مى گويى پيش بيايد. و سپس به راه خود ادامه داد تا در رقه به على عليه السّلام پيوست. نصر مى گويد: گروهى از اصحاب على (ع) به او گفتند: اى امير المومنين باز هم براى معاويه و افرادى از قوم خودت [قريش ] كه پيش اويند نامه بنويس تا اتمام حجت و برهان بر ايشان استوارتر و بزرگتر شود. على (ع) براى آنان چنين نوشت: بسم اللّه الرحمن الرحيم. «از بنده خدا على امير المومنين، به معاويه و افراد قريش كه با او هستند. سلام بر شما باد. نخست با شما خداوندى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم. اما بعد همانا خداوند را بندگانى است كه به تنزيل ايمان آورده اند و تأويل را هم شناخته اند و در احكام دين فقيه شده اند و خداوند فضيلت ايشان را در قرآن حكيم بيان فرموده است در حالى كه شما در آن هنگام، دشمنان رسول خدا بوديد، قرآن را تكذيب مى كرديد و همگان بر جنگ با مسلمانان هماهنگ بوديد به هر يك از ايشان دست مى يافتيد او را زندانى مى كرديد و شكنجه مى داديد و مى كشتيد. تا آنكه خداوند متعال اراده فرمود دين خود را قدرت بخشد و فرمان خود را آشكار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 111 نمايد، و عرب گروه گروه به دين در آمدند و اين امت خواه ناخواه اسلام آورد و تسليم فرمان او شد و شما هم در زمره كسانى بوديد كه يا به اميد و يا از بيم به اين دين در آمديد و اين موضوع هنگامى بود كه پيشگامان فضيلت، گوى سبقت را ربوده بودند و مهاجران نخستين به فضيلت خويش دست يافته بودند، و براى كسانى كه سوابق و فضايل ايشان را در دين ندارند شايسته و سزاوار نيست در مورد حكومت و كارى كه ايشان شايسته و بايسته ترند نزاع و ستيز كنند و جور و ستم روا دارند. و براى خردمند، سزاوار نيست كه حدود خويش را نشناسد و از حد خود در گذرد و خود را در جستجوى چيزى كه شايسته آن نيست به زحمت اندازد. و همانا سزاوار ترين مردم به حكومت بر اين امت در گذشته و حال كسى است كه از همه به رسول خدا نزديكتر و به احكام كتاب داناتر و در دين فقيه تر است، نخستين ايشان در مسلمان شدن و برترين آنان در جهاد و قويترين ايشان در تحمل سختى امر امت است. اينك «از خدايى كه به سوى او باز مى گرديد بترسيد»، «و حق را با باطل مياميزيد و حق را در حالى كه مى دانيد پوشيده مداريد.» و بدانيد بندگان برگزيده خداوند كسانى هستند كه به آنچه مى دانند عمل مى كنند و بدترين بندگان نادانانى هستند كه با نادانى خويش با اهل علم ستيز مى كنند، و همانا عالم را به علمش فضيلت است و جاهل از ستيز با عالم چيزى جز جهل و نادانى برخود نمى افزايد. همانا كه من شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش و حفظ خونهاى اين امت فرا مى خوانم، اگر بپذيريد به رشد خود رسيده ايد و به بهره خويش رهنمون شده ايد. اگر چيزى جز پراكندگى و گسستن وحدت اين امت را نپذيريد در آن صورت بر دورى شما از خداوند افزوده مى شود و خداوند چيزى جز خشم خود را بر شما نمى افزايد. و السّلام. معاويه در پاسخ اين نامه فقط يك سطر نوشت كه چنين بود: «اما بعد، همانا ميان من و قيس، عتابى جز نيزه زدن به تهيگاه و زدن گردنها نيست.» و چون اين پاسخ به على (ع) رسيد اين آيه را تلاوت كرد: «همانا تو نمى توانى هر كه را دوست مى دارى هدايت كنى ولى خداوند هر كه را بخواهد هدايت مى كند و او به آنان كه قابل هدايتند آگاه تر است». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 112 نصر مى گويد: على عليه السّلام به مردم رقه فرمود: براى من پلى فراهم آوريد تا از آنجا به سوى شام بروم. آنان نپذيرفتند و قايقهاى خود را هم جمع كرده بودند. على (ع) برخاست و از آنجا رفت تا از پل «منبج» بگذرد و اشتر را بر آنان گماشت. اشتر به ايشان گفت: اى مردم اين حصار به خدا سوگند مى خورم كه اگر امير المومنين از اينجا برود و شما براى او پلى كنار شهر خود نسازيد كه از آن بگذرد، ميان شما شمشير برهنه خواهم كشيد، جنگجويان شما را خواهم كشت و سرزمين شما را ويران خواهم ساخت و اموال شما را خواهم گرفت. مردم رقه با يكديگر ملاقات كردند و گفتند اشتر به آنچه سوگند خورد عمل خواهد كرد و همانا على او را اينجا باقى گذارده كه براى ما شرى برپا كند. به او پيام دادند ما براى شما پل مى سازيم برگرديد. اشتر به على (ع) پيام فرستاد و او آمد و آنان برايش پل ساختند. وى بارها و مردان را عبور داد و به اشتر فرمان داد با سه هزار سوار آنجا بايستد تا آنكه همگان بگذرند و خودش پس از همه از پل گذشت. نصر مى گويد: هنگام عبور سواران، اسبها ازدحام كردند دستار عبد اللّه بن ابى الحصين از سرش افتاد پياده شد آن را برداشت و سوار شد سپس دستار عبد اللّه بن حجاج افتاد او هم پياده شد و آن را برداشت و سوار شد و به دوست خود چنين گفت: «اگر گمان فال زنندگان چنان كه گفته و پنداشته اند راست باشد من و تو بزودى كشته مى شويم.» عبد اللّه بن ابى الحصين گفت: چيزى براى من محبوبتر از آنچه گفتى نيست. و هر دو در جنگ صفين كشته شدند. نصر مى گويد: چون على (ع) از فرات گذشت، زياد بن نضر و شريح بن هانى را فرا خواند و آن دو را بر همان حال كه هنگام بيرون آمدن از كوفه بودند همراه دوازده هزار تن پيشاپيش خود گسيل داشت. هنگامى كه على عليه السّلام آن دو را به عنوان مقدمه لشكر خود از كوفه روانه كرده بود، آن دو از كناره فرات كه برطرف صحرا بود و در امتداد كوفه پيشروى كردند و چون به «عانات» رسيدند به آنان خبر رسيد كه على (ع) راه جزيره را پيش گرفته است و دانستند كه معاويه با لشكرهاى شام براى رويارويى از دمشق حركت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 113 كرده است. با خود گفتند، به خدا سوگند اين به صلاح نيست كه ما همچنان به راه خود ادامه دهيم و ميان ما و على (ع) اين آب فاصله باشد و به صلاح ما نيست كه با اين شمار نسبتا اندك و جدا از نيروهاى امدادى با لشكرهاى شام رو برو شويم. خواستند در منطقه عانات از فرات بگذرند مردمش نگذاشتند و قايقها را از ايشان باز داشتند. آنان بر گشتند و در شهر هيت از فرات گذشتند و در دهكده اى پايين تر از قرقيسياء به على (ع) پيوستند. چون ايشان به امير المومنين رسيدند با شگفتى فرمود: عجيب است كه مقدمه لشكر من پس از من فرا مى رسد زياد و شريح هر دو برخاستند و از آنچه انديشيده بودند او را آگاه ساختند. فرمود: درست و پسنديده رفتار كرده ايد. و چون از فرات عبور كردند همچنان آن دو را پيشاپيش سوى معاويه گسيل داشت. آن دو همين كه نزديك معاويه رسيدند ابو الاعور سلمى با بخشى از لشكرهاى شام با آنان روبرو شد و او هم فرمانده مقدمه سپاه معاويه بود. آن دو از او دعوت كردند كه به اطاعت امير المومنين در آيد، نپذيرفت. آن دو به على (ع) پيام فرستادند كه ما با ابو الاعور سلمى كه در لشكرى از شام بود در مرز روم روياروى شديم او و يارانش را دعوت كرديم كه به اطاعت تو در آيند نپذيرفتند و پيشنهاد ما را رد كردند، اينك فرمان خود را براى ما بگوى. على (ع) به اشتر پيام فرستاد كه اى مالك زياد و شريح به من پيام فرستاده و خبر داده اند كه با ابو الاعور سلمى همراه لشكرى از شام در مرز روم روياروى شده اند، فرستاده به من خبر داد آنان را در حالى ترك كرده است كه مقابل يكديگر ايستاده بوده اند. اينك شتابان خود را به ايشان و يارانت برسان و چون آنجا رسيدى تو فرمانده ايشان خواهى بود. بر حذر باش كه مبادا تو با آن قوم جنگ را آغاز كنى پيش از آنكه آنان شروع كنند. با آنان ديدار كن و سخن ايشان را بشنو و مبادا بدى ايشان پيش از آنكه ايشان را فراخوانى و مكرر اتمام حجت كنى تو را به جنگ با ايشان وادارد، بر ميمنه لشكر خويش زياد و بر مسيره آن شريح را بگمار و خود در قلب [لشكر] و ميان اصحاب خويش بايست و به آنان چنان نزديك مشو كه نزديك شدن كسى باشد كه مى خواهد آتش جنگ را برفروزد و از ايشان چندان فاصله مگير كه فاصله كسى باشد كه از مردم مى ترسد، تا من پيش تو رسم كه من به خواست خداوند شتابان پيش تو مى آيم. گويد: و على (ع) براى زياد و شريح نامه اى همراه حارث بن جمهان جعفى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 114 نوشت كه چنين بود: اما بعد، من مالك را بر شما فرمانده ساختم سخن او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد. او از كسانى است كه بر او نبايد از خطا و اشتباهى ترسيد، و بر او اين بيم نمى رود كه در موردى كه حمله و سرعت عمل لازم است كندى و سستى كند يا در موردى كه حوصله و كندى پسنديده تر است شتاب كند. به او هم همان گونه كه به شما فرمان داده ام، فرمان دادم كه با آن قوم جنگ را آغاز نكند تا ايشان را ببيند و دعوت كند و به خواست خداوند حجت را بر آنان تمام كند. گويد: اشتر بيرون آمد و چون نزد آن قوم رسيد از فرمان على عليه السّلام پيروى كرد و از شروع جنگ دست بداشت و آنان همچنان روياروى يكديگر ايستاده بودند، تا آنكه پسينگاه، ابو الاعور به آنان حمله كرد. ايشان پايدارى كردند و ساعتى درگير شدند و سپس مردم شام بازگشتند. فرداى آن روز، هاشم بن عتبه همراه سواران و پيادگانى كه ساز و برگ و شمارشان كافى بود بيرون آمد. ابو الاعور سلمى به مقابله اش آمد، و آن روز را جنگ كردند. سواران بر سواران و پيادگان بر پيادگان حمله مى آوردند و برخى در مقابل برخى ديگر پايدارى مى كردند و سپس به جايگاه خويش بازگشتند، و در پگاه روز بعد اشتر به مصاف آنان رفت و عبد اللّه بن منذر تنوخى كه از شاميان بود كشته شد. او را ظبيان عمارة تميمى كه در آن هنگام جوانى كم سن و سال بود كشت و حال آنكه عبد اللّه بن منذر سوار كار شجاع شاميان بود، و اشتر مى گفت: اى واى بر شما ابو الاعور را به من نشان دهيد. در اين هنگام ابو الاعور، مردم را فرا خواند و پيش او برگشتند و او عقب نشينى كرد و بر بلنديهايى كه عقبتر از جاى اول او بود تغيير موضع داد، و اشتر پيشروى كرد و لشكر و ياران خود را جايى كه ابو الاعور بود مستقر كرد. اشتر به سنان بن مالك نخعى گفت: به سوى ابو الاعور برو و او را به مبارزه فراخوان. سنان گفت: او را به مبارزه با خودم فراخوانم يا مبارزه با تو اشتر گفت: اگر به تو فرمان مبارزه با او را بدهم مبارزه مى كنى گفت: آرى سوگند به خدايى كه پروردگارى جز او نيست، اگر فرمان بدهى كه با همين شمشير به صف ايشان حمله كنم و او را بزنم چنان خواهم كرد. اشتر گفت: اى برادرزاده خداوند به تو طول عمر ارزانى دارد. به خدا سوگند رغبت من به تو بيشتر شد. نه، ترا به جنگ با او فرمان ندادم بلكه به تو جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 115 دستور دادم تا او را به مبارزه با من فراخوانى، زيرا او-  گرچه داراى چنين شأنى است-  جز با افراد سالخورده و هم شأن و اهل شرف جنگ نمى كند و تو نيز بحمد اللّه از اهل شرف و هم شأن هستى، ولى نوجوانى و او با جوانان جنگ نمى كند. پس برو او را به مبارزه با من فراخوان. سنان بن مالك پيش آنان آمد و گفت: من فرستاده ام امانم دهيد و او خود را نزد ابو الاعور رساند. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از ابو زهير عبسى، از صالح پسر سنان بن مالك نقل مى كند كه مى گفته است به ابو الاعور گفتم: اشتر ترا به مبارزه مى طلبد. او مدتى طولانى سكوت كرد و سپس گفت: همانا سبكى و بد انديشى و زبونى اشتر او را بر آن واداشت كه كارگزاران عثمان را تبعيد و از شهر خود بيرون كند و بر او تهمت زند و كارهاى پسنديده او را زشت شمارد و حق او را رعايت نكند و دشمنى خويش را با او آشكار سازد و نيز از سبكى و بد انديشى اشتر بود كه به محل استقرار و خانه عثمان رفت و او را همراه ديگران كه او را كشتند كشت، و خون عثمان بر عهده اش قرار گرفت. مرا به مبارزه با او نيازى نيست. من گفتم: تو سخن گفتى اينك بشنو تا پاسخت دهم. گفت: مرا به پاسخ تو و شنيدن سخنانت نيازى نيست. از پيش من بيرون برو. و يارانش بر من فرياد كشيدند و من برگشتم و اگر گوش مى داد حجت و عذر سالار خود را به گوشش مى رساندم. من نزد اشتر بازگشتم و به او خبر دادم كه ابو الاعور از مبارزه خوددارى كرده است. گفت: آرى، حفظ جانش را در نظر داشته است. گويد: ما همچنان روياروى هم ايستاده بوديم كه ناگاه آنان بازگشتند، و بامداد فردا على عليه السّلام در حالى كه به سوى معاويه در حركت بود نزد ما رسيد. ابو الاعور پيشى گرفته و زمينهاى هموار و گسترده و كناره آب را تصرف كرد. او كه نامش سفيان بن عمرو بود فرمانده مقدمه سپاه معاويه بود و معاويه، بسر بن ارطاة عامرى را نيز بر ساقه لشكر خود گمارد و عبيد اللّه بن عمر بن خطاب را به فرماندهى سواره نظام نهاد و درفش را به عبد الرحمان بن خالد بن وليد سپرد و حبيب بن مسلمه فهرى را بر ميمنه و يزيد بن زحرضبى را بر پيادگان ميمنه گماشت و همچنين عبد اللّه بن عمروعاص را بر ميسرة و حابس بن سعيد طايى را بر پيادگان ميسره گماشت. ضحاك بن قيس فهرى را بر سواران دمشق و يزيد بن اسد بن كزر بجلى را بر پيادگان دمشق و ذو الكلاع را بر مردم فلسطين گمارد. على عليه السّلام هشت روز باقى مانده از محرم سال سى و هفت به صفين رسيد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom