جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۴۷ : خبر از آيندۀ كوفه [منبع]

من كلام له (علیه السلام) في ذكر الكوفة :
كَأَنِّي بِكِ يَا كُوفَةُ تُمَدِّينَ مَدَّ الْأَدِيمِ الْعُكَاظِيِّ، تُعْرَكِينَ بِالنَّوَازِلِ وَ تُرْكَبِينَ بِالزَّلَازِلِ، وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّهُ مَا أَرَادَ بِكِ جَبَّارٌ سُوءاً إِلَّا ابْتَلَاهُ اللَّهُ بِشَاغِلٍ [أَوْ] وَ رَمَاهُ بِقَاتِلٍ.

الَادِيم : پوست دباغى شده، چرم. 
العُكاظِىُ : منسوب به عكاظ، عكاظ بازارى در صحراى «بيت نخلة و طائف» بوده است كه اعراب براى فخر فروشى به يكديگر در آن جمع مى شدند. 
النَّوازِل : شدائد. 
تُمَدّينَ : كشيده مى شوى، وسعت مى يابى 
أديم : پوست دباغى شده 
عُكاظ : نام بازارى بود كه هر سال يك بار در صحرا ميان نخله و طائف تشكيل و بيست روز ادامه مى يافت 
تُعرَكينَ : ماليده مى شوى، مورد ازدحام واقع مى شوى 
نَوازِل : بلاها جمع نازلة 
خبر از آينده كوفه:
اى كوفه تو را مى نگرم كه چونان چرم هاى بازار عكاظ(۱) كشيده مى شوى، زير پاى حوادث لگد كوب مى گردى، و حوادث فراوان تو را در بر مى گيرد، من به خوبى مى دانم، ستمگرى نسبت به تو قصد بد نمى كند مگر آن كه خداوند او را به بلايى گرفتار سازد يا قاتلى بر او مسلّط گرداند.(۲)
______________________________(۱) عكّاظ، نام يكى از بازارهاى عرب در جاهليّت بود كه بين «نخلة» و «طائف» قرار داشت و اعراب از اوّل ماه ذى القعدة در آن گرد مى ‏آمدند كه يكى از اجناس معروف اين بازار، چرم‏هاى آن بود كه به خوبى و محكمى شهرت داشت، در همين بازار شعرا شاهكارهاى ادبى خود را مى‏ خواندند، و بهترين آن را بر ديوار كعبه مى ‏آويختند كه به «معلّقات سبع» مشهور شد. (۲) زيرا كوفه همواره جايگاه شيعيان امام و مركز فعّاليّت‏هاى آنان بود كه فرمود: هذه مدينتنا، و محلّتنا و مقرّ شيعتنا (كوفه شهر و جايگاه ما، و مركز شيعيان ماست). «شرح ابن ابى الحديد ج ۳ ص ۱۹۸» 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره كوفه (و از ويران شدن آن و ظلم و جور ستمكاران كه بعد از آن بزرگوار بر اهل آن وارد ساختند خبر مى دهد):
(1) اى كوفه گويا ترا مى بينم كه (بر اثر آمد و رفت لشگرهاى گوناگون و پيش آمد هرج و مرج) كشيده مى شوى مانند چرم عكاظىّ (كه در وقت دبّاغى كش و واكش و مالش آن بسيار است، و عكاظ اسم بازارى بوده در بيابانى ميان نخله و طائف، و عرب پيش از اسلام هر سال يك ماه در آنجا گرد آمده اشعار خوانده در حسب و نسب بر يكديگر فخر و مباهات مى نمودند، و بيشتر متاعى كه در آنجا خريد و فروش مى شده چرم بوده، لذا مى فرمايد:) و از پيش آمد حادثه ها (ظلم و جور ستمكاران مانند چرم در وقت دبّاغى) پايمال مى شوى، و جنبشها (انواع مصيبت و بلاء) بر تو وارد ميشود، 
(2) و من مى دانم هيچ ستمگرى بر تو اراده ظلم و جور نكند مگر آنكه خداوند او را به بلائى مبتلى يا كشنده اى را بر او مسلّط گرداند (اين خبر از جمله اخبار بغيب آن حضرتست، چنانكه در تواريخ وقائع كوفه و پيش آمدها بر ستمكاران آن شرح داده شده است).
سخنى از آن حضرت (ع) درباره كوفه:
اى كوفه، گويى مى بينمت كه چون چرم عكاظى، از هر طرف كشيده شوى. و پامال حوادث گردى و به بلاها گرفتار آيى. نيك مى دانم، كه هر جبار ستمگر كه قصد آزار تو كند، خداوندش به بلايى مبتلا سازد يا به دست قاتلى بكشدش.
اى کوفه گويا تو را مى نگرم که همانند چرمهاى بازار عکاظ کشيده مى شوى! زير پاى حوادث لگدکوب و پايمال خواهى شد! و پيشامدهاى تکان دهنده اى تو را فرامى گيرد و من به خوبى مى دانم هر ستمگرى قصد سوء درباره تو کند خداوند او را گرفتار مى سازد و به خودش مشغول مى کند و به دست قاتلى مى سپاردش.
و از سخنان اوست در باره كوفه:
اى كوفه مى بينم چون چرم عكاظى گسترده شوى، درهاى سختى به رويت گشاده، بار سنگين بلا بر سرت فتاده، و مى دانم كه هيچ ستمكار دست بدى بر تو نيازد، جز اين كه خدا بلايى به جانش اندازد، يا قاتلى را بر او چيره سازد. 
از سخنان آن حضرت است درباره كوفه:
اى كوفه، گويا تو را مى نگرم كه همانند چرم عكاظى زير پاى حوادث كشيده مى شوى، پايمال پيشامدها مى گردى، و اضطرابها بر تو سوار مى شود. مى دانم هيچ ستمكارى بر تو بدى نخواست مگر اينكه خداوند او را به برنامه مشغول كننده اى مبتلا ساخت، يا هدف تير كشنده اى نمود.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 531-523من كلام له عليه السّلام فى ذكر الكوفة. خطبه در يك نگاه:اين سخن را امام عليه السّلام به عنوان دو پيشگويى مهم در باره كوفه، يا كوفه و بصره، بيان فرموده است: نخست به حوادث بسيار ناگوار و تكان دهنده اى كه از سوى ستمگران بيرحم براى كوفه و مردمش پيش مى آيد اشاره مى كند، و ديگر اين كه سرانجام آن جبّاران را كه گرفتار عواقب سوء اعمال خود خواهند شد و به سزاى اعمالشان خواهند رسيد شرح مى دهد. پيشگويى از آينده کوفه: امام (عليه السلام) اين سخن را خطاب به «کوفه» (و به روايت ديگرى به کوفه و بصره) بيان مى فرمايد، و مى گويد: «اى کوفه! گويا تو را مى نگرم که همانند چرمهاى بازار عکاظ کشيده مى شوى!» (کَأَنّي بِکِ يَا کُوفَةُ تُمَدِّينَ مَدَّ الاَْدِيمِ(1) الْعُکَاظِيِّ(2)). «عُکَاظ» نام بازارى بوده است در نزديکى مکّه (و به گفته بعضى در ميان مکه و طائف) که در هر سال مردم جزيرة العرب از نقاط مختلف به مدت يک ماه (و به گفته بعضى به مدت بيست روز) در آنجا اجتماع مى کردند، و متاعهاى خود را به مشتريان عرضه مى داشتند، و در ضمن اشعار فراوانى مى خواندند و قبائل عرب هر کدام از اين طريق به تفاخر و تبليغ قبيله خود مى پرداختند، و طبعاً مفاسد زيادى نيز در آنجا به بار مى آمد، و به همين دليل وقتى که اسلام آمد برنامه بازار عکاظ برچيده شد. در اين که منظور از اين جمله، حوادث دردناکى است که امام (عليه السلام) براى کوفه پيش بينى مى فرمود، يا گسترش و توسعه کوفه است، دو تفسير وجود دارد. تفسير اوّل را غالب مفسران نهج البلاغه پذيرفته اند، و تفسير دوم را اندکى ذکر کرده اند، ولى صحيحتر به نظر مى رسد، چرا که کشيدن چرم عکاظى را کنايه از حوادث تلخ و دردناک گرفتن چندان مناسب به نظر نمى رسد، اما اين تعبير را کنايه از گسترش فوق العاده کوفه گرفتن مناسبتر است. قابل توجه اين که چرم عکاظى هم گسترده بود، و هم زيبا و جالب و از چرمهاى مرغوب در ميان عرب محسوب مى شد که مى تواند اشاره به آبادى و زيبايى کوفه در زمانهاى آينده نسبت به زمان حضرت (عليه السلام) بوده باشد. بعضى نيز گفته اند اين جمله اشاره به اين است که در آينده کوفه به بخشها و قطعات متعدّدى تجزيه مى شود، همان گونه که چرمهاى عکاظى را براى بريدن و قطعه قطعه کردن مى کشند و مى گسترانند. به هر حال امام (عليه السلام) مى افزايد: «اى کوفه زير پاى حوادث لگدکوب و پايمال خواهى شد و پيشامدهاى تکان دهنده تو را فرامى گيرد». (تُعْرَکِينَ(3) بِالنَّوَازِلِ(4) وَ تُرْکَبِينَ بِالزَّلاَزِلِ); شبيه همين تعبير در خطبه 108 نيز آمده است، آنجا که مى فرمايد: (تَعْرُکُکُمْ عَرْکَ اَلاَْدِيمِ) يعنى بنى اميّه بر شما چيره مى شوند و همچون چرمى شما را به هم پيچيده و لگدمال مى کنند. و در پيش بينى دوم (و به احتمال سوم) مى فرمايد: «من به خوبى مى دانم که هر ستمگرى قصد سوء درباره تو داشته باشد خداوند او را گرفتار مى سازد و به خودش مشغول مى کند و به دست قاتلى مى سپاردش» (وَ إِنّي لاََعْلَمُ أَنَّهُ مَا أَرَادَ بِکِ جَبَّارٌ سُوءاً إِلاَّ ابْتَلاَهُ اللهُ بِشَاغِل وَ رَمَاهُ بِقَاتِل). تعبير به (اِبْتَلاهُ اللهُ بِشاغِل) مى تواند اشاره به بيماريهاى سخت و دردناکى باشد که ظالمان را از درون به خود مشغول مى سازد، و از غير خود بيگانه مى کند، همان گونه که (وَ رَماهُ بِقاتِل) اشاره به حوادثى است که از برون بر سر انسان مى تازد و او را هدف قرار داده يا به قتل مى رساند. آنچه امام (عليه السلام) در اين خطبه درباره کوفه پيش بينى فرمود دقيقاً تحقّق يافت و کوفه بعد از امام (عليه السلام) بسيار گسترش يافت و هميشه مرکز آشوبها و فتنه ها و حوادث تکان دهنده بود، بسيارى از جبّاران براى تسخير کوفه و در هم کوبيدن آن قد علم کردند، ولى خداوند هر يک از آنها را به بلايى گرفتار کرد، و شرّ آنها را دفع نمود و شايد اين امر به خاطر آن بود که کوفه هميشه مرکزى بود براى گروهى از مؤمنان مخلص و شيعيان فداکار و باوفاى على بن ابى طالب (عليه السلام)، هر چند منافقان هم در آن کم نبودند. و به همين دليل در روايات متعدّدى به فضيلت کوفه و اهل آن اشاره شده است. از جمله کسانى که در فاصله کوتاهى بعد از اميرمؤمنان على (عليه السلام) قصد تخريب کوفه را داشتند «زياد بن ابيه» بود. در بعضى از روايات آمده است، هنگامى که او بر منبر قرار گرفت، و شروع به خطبه خواندن کرد گروهى از مردم کوفه سنگريزه به سوى او پرتاپ کردند، او عصبانى شد و دست هشتاد نفر را قطع کرد و تصميم گرفت خانه هاى آنها را ويران کند و نخلهايشان را بسوزاند، مردم را در مسجد جمع کرد و دستور داد از على (عليه السلام) برائت جويند و چون مى دانست آنها چنين کارى نخواهند کرد، همين را بهانه اى براى کشتن مردم و ويران کردن شهر قرار داد، ولى در همين ميان پيکى از جانب او آمد و به مردم خبر داد که امروز من گرفتار شده ام به منازل خود بازگرديد، و اين بدان خاطر بود که بيمارى طاعون بر او مسلّط شد، و فرياد مى زد نيمى از بدن من آتش گرفته است، و همچنان اين سخن را تکرار مى کرد تا جان داد!(5) از کسانى که کوفه را آماج حملات خود قرار دادند و به زور بر آن چيره شدند فرزند او «عبيدالله بن زياد» و «حجّاج بن يوسف ثقفى» بودند که هر کدام گرفتار عاقبت سوء اعمال خود شدند، و به طرز فجيعى جان دادند. معروف اين است که ابن زياد از فرزندان نامشروع بود، و مادرش مرجانه زن آلوده اى بود و به خاطر همين او را به نام مادرش مى خواندند و به او ابن مرجانه مى گفتند. در سال 28 يا 29 هجرى متولد شد و در 32 سالگى به حکومت بصره و کوفه از سوى بنى اميه منصوب شد، و بعد از جناياتى که در کربلا مرتکب شد، مردم کوفه را سخت تحت فشار قرار داد، ولى چيزى نگذشت که با قيام مختار به دست ابراهيم بن مالک اشتر در حالى که 39 ساله بود کشته شد، و مختار سر او را خدمت امام على بن الحسين(عليه السلام) فرستاد، هنگامى که سر او را خدمت امام (عليه السلام) آوردند حضرت مشغول غذا خوردن بود، سجده شکر به جا آورد و فرمود: آن روز که ما را بر ابن زياد وارد کردند غذا مى خورد در حالى که سر پدر من در برابر او بود، من از خدا تقاضا کردم که از دنيا نروم تا سر او را در مجلس غذاى خود مشاهده کنم!(6)» سومين جبارى که بر کوفه مسلط شد و ظلم فراوان کرد، و سرانجام به عذاب دردناکى مبتلا گشت، و به وضع بسيار دردناک و عبرت آميزى جان داد حجّاج بن يوسف ثقفى بود. او که از طرف عبدالملک مروان به عنوان والى کوفه برگزيده شد، جناياتى مرتکب شد که در تاريخ بشريت نه قبل و نه بعد از او شبيه و مانند نداشته است. در مورد جنايات او مطالبى نوشته اند که انسان از شنيدن آنها نيز وحشت مى کند، تا چه رسد به ديدن و مى توان گفت جنايات او نوعى مجازات الهى براى مردمى بود که نسبت به على (عليه السلام) و فرزندانش امام حسن (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام) چنان بى وفايى کردند که سابقه نداشت. ولى اين مسأله هرگز چيزى از بار سنگين مسؤوليت الهى او نمى کاست، و به همين دليل به دردناکترين وضعى در سن پنجاه و چهار سالگى از دنيا رفت، و پايان زندگى ننگين او درس عبرتى براى همگان و تأکيدى بر فرمايش مولاى متقيان (عليه السلام) در خطبه بالا شد. او که به گفته خودش از ريختن خون مردم لذّت مى برد، و به دنبال کارها و جنايات بى سابقه اى مى گشت، و صد و بيست هزار نفر را در دوران عمر ننگينش با شکنجه به قتل رسانيد، و در هنگام مرگش پنجاه هزار مرد و سى هزار زن در زندانش به بدترين وضعى در ميان مرگ و زندگى دست و پا مى زدند; سرانجام به بيمارى «آکله» و نوعى جذام که از درون معده گوشتهاى او را متلاشى مى کرد گرفتار شد! بيمارى درونى او به قدرى شديد شد که اَطبّا او را جواب کردند، از سوى ديگر سرما و لرز شديدى بر او مسلّط گشت، به گونه اى که منقلهاى پر از آتش را در اطراف او قرار مى دادند و به پوست بدن او نزديک مى کردند که نزديک بود بدن او بسوزد، ولى باز از سرما فرياد مى کشيد. مى گويند: حجّاج در اين حالت به «حسن بصرى» شکايت کرد و راه چاره اى از او خواست حسن به او گفت: من به تو گفتم متعرّض صالحان مشو امّا تو لجاجت کردى (و اين نتيجه اعمال توست)! حجّاج گفت: من از تو تقاضا نکردم که از خدا بخواهى مرا شفا بدهد، از خدا بخواه هر چه زودتر مرگ مرا برساند، تا از اين عذاب هولناک راحت شوم.(7) ديدى که خون ناحق پروانه شمع را *** چندان امان نداد که شب را سحر کند! *** نکته: دو ديدگاه مختلف درباره کوفه! در خطبه هاى نهج البلاغه تعبيرهاى گوناگونى درباره کوفه و مردم آن ديده مى شود، در بعضى از موارد مانند خطبه بالا کوفه به عنوان يک جايگاه مقدس معرفى شده که آبستن حوادث سخت و ناگوارى است، ولى خداوند اين کانون مقدس را از شرّ جباران روزگار حفظ مى کند، در حالى که در بعضى ديگر از خطبه هاى نهج البلاغه مذمّت کوفه به خوبى آشکار است; مانند خطبه 25 که امام خطاب به کوفه مى فرمايد: «اگر تنها تو با اين همه طوفانها باشى چهره ات زشت باد!» اِنْ لَمْ تَکُوني اِلاّ اَنْتِ تَهُبُّ اَعاصيرُکِ فَقَبَّحَکِ اللهُ). از بسيارى از روايات اسلامى مدح کوفه استفاده مى شود، از جمله در حديثى از اميرمؤمنان على (عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: هذِهِ مَدْينَتُنا وَ مَحَلَّتُنا وَ مَقَرُّ شيعَتُنا»; «اينجا شهر ما، محلّه ما و کانون شيعيان ماست».(8) و در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که درباره کوفه دعا مى فرمود و عرض کرد: «اَللّهُمَّ ارْمِ مَنْ رَماها وَ عادِ مَنْ عاداها!»; «خداوندا آن کس که کوفه را هدف تيرهاى خود قرار دهد هدف قرار ده و آن کس که با آن دشمنى کند با او دشمنى کن». جمع ميان اين روايات چنين است که کوفه ذاتاً مرکز مقدّسى بود، و مردم شريفى از شيعيان خالص و وفادار به اهل بيت (عليه السلام) باايمان و تقوى در آن مى زيستند ولى بر اثر سيطره بنى اميه بر آن و فرستادن جاسوسان و مأموران خشن و ناپاک خويش، و دادن زمام امور به دست اين گونه افراد و بخشش بيت المال به نااهلان، فضاى کوفه را آلوده و مسموم ساختند، و بسيارى از مردم را از آيين تقوى و پاکى منحرف کردند. اگر از کوفه مدح شده به خاطر قداست ذاتى مردم آنجا است و اگر مذمّت شده به خاطر آلودگى هايى است که بر اثر حکومت بنى اميه (چنان که در بالا اشاره شد) پيدا کرد. * * * پی نوشت: 1- «اديم» در اصل به معنى پوسته و ظاهر هر چيزى است، و بيشتر به چرم اطلاق مى شود، و قسمت روى زمين را «ادمة الأرض» مى نامند، و گفته اند آدم بدين جهت آدم ناميده شد که از خاکهاى روى زمين آفريده شد و «ادام» به چيزى مى گويند که به روى نان مى مالند و مى خورند (نان خورشت). 2 ـ «عکاظ» چنانکه در بالا گفته شد نام بازار معروفى است که عرب در عصر جاهليت در نزديکى مکه داشت، و هر سال در آن اجتماع عظيمى مى شد، اين واژه از ماده «عکظ» (بر وزن عکس) به معنى کوبيدن، پايمال کردن و تفاخر نمودن است، و از آنجا که يکى از کارهاى عرب جاهلى در بازار عکاظ، تفاخرهاى قبيله اى بود که گاه به درگيريهاى خونين کشيده مى شد آن محل را «عکاظ» ناميدند. 3 ـ «تعرکين» از ماده «عرک» (بر وزن درک) به معنى مالش دادن و پايمال کردن است. 4 ـ «نوازل» جمع «نازله» به گفته لسان العرب به معنى حادثه شديدى است که بر قوم و يا ملتى فرود مى آيد. 5 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 3، صفحه 199. 6 ـ دائرة المعارف الشيعية العامة. 7 ـ مروج الذهب، جلد 3، صفحه 132 و دائرة المعارف الشيعية العامة، جلد 7، صفحه 516. 8 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 3، صفحه 198.  
شرح علامه جعفریدرباره كوفه: «كاني بك يا كوفه تمدين مد الاديم العكاظي و تعركين بالنوازل و تركبين بالزلازل و اني لاعلم انه ما اراد بك جبار سوءا الا ابتلاه الله بشاغل و رماه بقاتل». عكاظ نام بازاري بزرگ در ناحيه‌ي مكه بود. اين بازار در هر سال يكماه پر از ازدحام و هيجان بود و خريد و فروش فراوان در آنجا صورت مي‌گرفت و اشعار مي‌خواندند و قبايل عرب و شيوخ و روساي آنان در آنجا جمع شده بيكديگر فخر و مباهات مي‌كردند. اين بيت را ابن ابي‌الحديد از ابوذويب هذلي درباره‌ي بازار عكاظ نقل مي‌كند: اذا بني‌القباب علي عكاظ و قام البيع و اختلف الالوف (هنگاميكه چادرها و قبه‌ها در بازار عكاظ نصب شد و خريد و فروش بجريان افتاد و هزاران نفر در آن ازدحام و تردد كردند) و بيشتر كالائي كه در آن بازار مورد معامله قرار مي‌گرفت، چرم بوده است. بنا بر محتواي بعضي روايات از اهل بيت عصمت و طهارت، كوفه، شهريست با ارزش و داراي فضيلت. بنا به نقل ابن ابي‌الحديد از اميرالمومنين (ع)، آنحضرت فرموده است: روز قيامت از پشت كوفه (كه نجف ناميده مي‌شود) هفتاد هزار انسان محشور مي‌شود كه صورت آنان مانند ماه است. باز فرموده است: كوفه شهر ما، محل ما و جايگاه شيعه‌ي ما است و از امام صادق (ع) اين دعا درباره‌ي كوفه نقل شده است: «اللهم ارم من رماها و عاد من عاداها» (پروردگارا، هر كس كه كوفه را نشانه‌اي براي تخريب قرار بدهد، او را نشانه‌ي نابودي قرار بده و هر كس آنرا دشمن بدارد، او را دشمن بدار). و اميرالمومنين فرموده است: اين كوفه خاكي است كه ما را دوست مي‌دارد و ما هم آنرا دوست مي‌داريم. تواريخ مربوط به كوفه حوادث و وقايع بسيار فراواني را درباه‌ي اين شهر نوشته‌اند و همچنين سقوط و متلاشي شدن جباران و خودكامكان زيادي را كه به اين شهر مسلط گشته و بيدادگري براه انداخته‌اند، ثبت كرده‌اند. از آنجمله بنا به نقل منهاج البراعه در ج 4 ص 266 و 267 از شرح ابوالحسن كيدري اشخاص زير بر كوفه مسلط و پايان كارشان به پستي و ذلت كشيده است: 1- زياد پدر عبيدالله بن زياد، مردم را در مسجد كوفه جمع كرده و به آنان دستور داد كه علي (ع) را لعن كنند، و موقعي كه زياد مي‌خواست به مسجد حركت كند، به بيماري فلج مبتلا شد در شكمش مار (كرمهاي كشنده) توليد شد و مرد. 2- عمر بن هبيره كه با بيماري برص مرد. 3- يوسف پسر عمر بن هبيره كه او هم با بيماري برص از دنيا رفت. 4- خالد قسري كه زنداني شد و زندانش بطول انجاميد و از گرسنگي مرد. 5- عبدالله بن زياد كه در جنگ با مختار بن ابوعبيده‌ي ثقفي كشته شد. 6- مصعب بن زبير، او نيز كشته شد. 7- ابوالسرايا. 8- يزيد بن مهلب كه با بدترين وضعي كشته شد.  ممكن است كسي توهم كند كه مدح اميرالمومنين عليه‌السلام در سخنان فوق درباره‌ي كوفه با سرزنشي كه در خطبه 25 درباره‌ي كوفه فرموده است، ناسازگار مي‌باشد. در خطبه‌ي 25 چنين آمده است: «ما هي الا الكوفه اقبضها و ابسطها، ان لم تكوني الا انت تهب اعاصيرك فقبحك الله». (براي من جز كوفه نيست كه در سلطه‌ي من قرار گرفته، قبض و بسط آنرا در اختيار دارم، اگر اي كوفه، براي من چيزي جز تو نباشد در حاليكه بادهاي بر هم زننده در تو مي‌وزد، خدا زشتت كناد (خير را از تو بگيرد)). ولي با اندك دقت معلوم مي‌شود كه ميان اين جملات و سخنان مورد تفسير در مدح كوفه هيچ گونه تضاد و ناسازگاري وجود ندارد، زيرا در اين جملات سرزنش و نفرين اميرالمومنين عليه‌السلام مشروط به اين است كه كوفه جايگاه اختلاف آرا و تضاد عقايد باشد كه نظم و صلاح جامعه را مختل بسازد، يعني اين كوفه، اگر فقط تو چنين جايگاهي باشي، خدا ترا زشت كند و خير از تو بگيرد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 265 از سخنان آن حضرت (ع) است در باره پيشامدهاى شهر كوفه: مخاطب حضرت در اين سخن شهر كوفه است، لفظ «بك» خبر است براى «كأنّ» كلمات: تمدّين، تعركين، تركبين بنا بر اين كه در جمله معناى حال دارند منصوبند. معناى ضمنى خطاب امام (ع) چنين است، گويا من حاضرم و آينده تو را اى شهر كوفه در حالى كه دست ستمگران به سوى تو به انواع ستم گشوده شده است مى بينم، لفظ «مدّ» به معناى كشيدن كنايه از همين مفهوم است گستردگى ستم ستمگران را تشبيه كرده، به چرم در حالى كه كشيده شود. وجه مشابهت، شدت وقوع ظلم، ستم بلا و مصيبت است چنان كه پوست دبّاغى محكم. نهايت امتداد و كشش را تحمّل مى كند. حضرت لفظ «عرك» به معنى خوب مالش دادن است را به مناسبت همين تشبيه بكار برده است و لفظ «ركوب» از جهت شقاوت و سخت گيرى سواران متجاوز، به كار رفته است. واژه «زلازل» براى بيان تشبيه ستمهايى است كه واقع مى شود و حال ساكنان زمين را مضطرب و هراسناك مى سازد.  امام (ع) بعد از بيان حال شهر كوفه، نگاه دوّمى به افراد ستمگر، كه داراى مقاصد سوء و هدفهاى بد مى باشند و از ناحيه آن افراد بلاهايى به وقوع مى پيوندد، افكنده، مى فرمايند: آنها جبّارانى هستند كه خداوند برخى را به گرفتارى درونى خودشان دچار مى كند كه نتوانند سوء نيّت شان را عمل كنند، و يا تصميم به خراب كردن جايى بگيرند. و برخى ديگر به دست قاتلينى گرفتار گرديده كشته مى شوند.  مصيبتهايى كه مردم كوفه بدانها گرفتار شدند، و سختيهايى كه آنان را پايمال كرد، فراوان است و در كتب تاريخ نقل شده، امّا ستمگران كه تصميم به انجام كارهاى زشت گرفته، طغيان كرده، و فساد براه انداختند و در نتيجه خداوند بر آنان شلّاق عذاب را نواخت و آنها را به سبب كردار بدشان كيفر داد -روشن است كه هيچ كس نمى تواند خدا را از انجام كارى كه اراده آن را كرده است باز دارد- گروه فراوانى هستند. از جمله افرادى كه به بدبختى دچار شدند عبارتند از: 1-  زياد بن ابيه. نقل شده است كه زياد مردم را در مسجد كوفه جمع كرده، دستور داد به على (ع) دشنام دهند از وى بيزارى بجويند. او قصد داشت بدين سان آنها را بيازمايد، تا هر كس را كه تخلف ورزد به قتل رساند. هنگامى كه مردم در مسجد جمع بودند، دربان زياد به ميان مردم آمد دستور داد همه مسجد را ترك كنند، زيرا امير زياد بن ابيه گرفتار شده بود. مى گويند در همان ساعت به بيمارى فلج دچار شد.  2-  عبد اللّه پسر زياد كه به بيمارى خوره دچار شد. 3-  حجاج بن يوسف ثقفى كه شكمش پر از كرم گرديد، و براى آرام گرفتن كرمها مقعدش را داغ مى كردند، بدين سان بود تا بهلاكت رسيد. 4 و 5-  عمرو بن هبيرة و پسرش كه به بيمارى پيسى گرفتار شدند. 6-  خالد قسرّى كه تا حدّ توان كتك خورده و سپس زندانى شد و در زندان از گرسنگى مرد.  نامبردگان فوق افرادى بودند كه به بلا، مبتلا شدند. امّا افرادى كه خداوند بر آنها كشندگانى را گماشت عبارتند از: 1-  عبيد اللّه زياد. 2-  مصعب بن زبير 3-  مختار ابى عبيده ثقفى 4-  يزيد بن مهلّب. سرگذشت مفصّل اين افراد در كتابهاى تاريخ نوشته شده است. طالب مى تواند به همان كتابها مراجعه كند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 265 و من كلام له عليه السّلام في ذكر الكوفة و هو السابع و الاربعون من المختار فى باب الخطب:كأنّي بك يا كوفة تمدّين مدّا لأديم العكاظي، و تعركين بالنّوازل، و تركبين بالزّلازل، و إنّي لأعلم أنّه ما أراد بك جبّار سوء إلّا ابتلاه اللّه بشاغل، و رماه بقاتل. (9317- 9289)اللغة:(الاديم) الجلد أو مدبوغه و جمعه ادم و (عكاظ) بالضّم اسم سوق للعرب بناحية مكة كانت العرب يجتمع بها في كل سنة و يقيمون شهرا و يتبايعون و يتعاكظون أى يتفاخرون و يتناشدون الأشعار قال أبو ذويب:اذا بنى القباب على عكاظ         و قام البيع و اجتمع الالوف     فلما جاء الاسلام هدمه و أكثر ما كان يباع بها الأديم فنسب إليها و (العرك) الدلك و الحكّ و عركه أى حمل عليه الشّر و عركت القوم في الحرب إذا ما رستهم حتّى اتعبتهم و (النّوازل) المصائب و الشّدايد و (الزّلازل) البلايا.الاعراب:المستفاد من المطرزى في شرح المقامات أنّ الفعل في كأني بك محذوف، و الأصل كانّى ابصرك فزيدت الباء بعد حذف الفعل، و قال الرّضيّ: و الأولى أن تبقى كان على معنى التّشبيه و لا تحكم بزيادة شي ء و تقول التّقدير كأنّي أبصر بك أى اشاهدك من قوله تعالى فبصرت به عن جنب، و الجملة بعد المجرور بالباء حال أى كانّي أبصر بك يا كوفة حال كونك ممدودة مدّ الأديم، و قوله تركبين على البناء للمجهول كالفعلين السّابقين أى تجعلين مركوبة لها أو بها على أن تكون الباء للسّبيّة كالسّابقة.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام له عليه السّلام من جملة ما أخبر به عن المغيبات بيّن فيه حال الكوفة و حال أهلها و تجاذب أيدى الظالمين، و تسلّطهم عليهم بالظلم و العدوان و في قوله تشبيه (كأنّي بك يا كوفة) إشارة إلى أنّ المخبر به لا محالة واقع و وقوعه شاهد بعين اليقين (تمدّين مدّ الأديم العكاظى) وجه الشّبه شدّة ما يقع بأهله من الظلم و البلاء كما أنّ الاديم العكاظى مستحكم الدّباغ شديد المدّ (تعركين بالنّوازل و تركبين بالزّلازل) أراد بهما الشّدايد و المصايب التي نزلت بأهل الكوفة و الظلم و البلايا التي حلّت بها و أوجبت اضطراب أهلها، و هي كثيرة معروفة مذكورة في كتب السّير و التواريخ.و في قوله: (و إنّي لأعلم) مؤكدا بانّ و اللّام و القسم إشارة إلى تحقّق وقوع المخبر به يعني أنّه معلوم بعلم اليقين (أنّه ما أراد بك جبّار سوءا إلّا ابتلاه اللّه بشاغل و رماه بقاتل).منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 266 قال أبو الحسن الكيدري في شرحه: فمن الجبابرة الذين ابتلاهم اللّه بشاغل فيها زياد و قد جمع النّاس في المسجد ليلعن عليا صلوات اللّه عليه فخرج الحاجب و قال انصرفوا فانّ الأمير مشغول عنكم و قد أصابه الفالج في هذه الساعة و ابنه عبيد اللّه بن زياد و قد أصابه الجذام و الحجاج بن يوسف و قد تولّدت الحيّات في بطنه حتّى مات و عمر بن هبيرة و ابنه يوسف و قد أصابهما البرص و خالد القسرى و قد حبس فطولت حتّى مات جوعا.و أمّا الذين رماهم اللّه بقاتل فعبيد اللّه بن زياد و مصعب بن الزبير و ابو السرايا و غيرهم قتلوا جميعا و يزيد بن مهلب قتل على أسوء حال هذا.و العجب من الشّارح البحراني حيث قال: و أمّا الجبابرة التي أرادوا بها سوء و طعنوا فيها فأكثروا فيها الفساد فصبّ عليهم ربك سوط عذاب و أخذهم بذنوبهم و ما كان لهم من اللّه من واق، فجماعة و ذكر التي تقدّم ذكرها من الكيدرى و أضاف إليها المختار بن أبى عبيدة الثّقفي.و أنت خبير بأنّ عد المختار في ذلك العداد ظلم في حقّه و سوء أدب بالنّسبة إليه إذ الأخبار في ذمّه و إن كانت كثيرة إلّا أنّها مع ضعف سندها معارضة بأخبار المدح، و قد ذكرهما الكشي في رجاله فغاية الأمر مع عدم التّرجيح لأخبار المدح هو التوقف، و على فرض الترجيج لأخبار الذّم فهي لم تبلغ حدّا يوجب الجرأة على عدّه في عداد أمثال زياد و حجاج و مصعب و نحوهم، و على جعله من الجبابرة الموصوفة لعنهم اللّه.كيف؟ و ابن طاوس بعد القدح في روايات الذّم قال: إذا عرفت هذا فانّ الرجحان في جانب الشكر و المدح، و لو لم يكن تهمة فكيف و مثله موضع أن يتّهم فيه الرواة و يستغشّ فيما يقول عنه المحدّثون لعيوب تحتاج إلى نظر و يكفى في فضله ما رواه الكشّي عن عبد اللّه بن شريك قال: دخلنا على أبي جعفر عليه السّلام يوم النّحر و هو متّك و قد أرسل إلى الحلّاق فقعدت بين يديه إذ دخل عليه شيخ من أهل الكوفة فتناول يده ليقبّلها فمنعه، ثمّ قال: من أنت؟ قال: أنا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 267 أبو محمّد الحكم بن المختار بن أبي عبيدة الثقفي، و كان متباعدا من أبي جعفر فمدّيده إليه حتّى كاد أن يقعده في حجره بعد منعه يده، ثمّ قال: أصلحك اللّه إنّ النّاس قد أكثروا في أبي و قالوا: و القول و اللّه قولك، قال: أىّ شي ء يقولون؟ قال: يقولون كذّاب و لا تأمرني بشي ء إلّا قبلته، فقال: سبحان اللّه أخبرني أبي و اللّه أنّ مهر امّي كان ممّا بعث به المختار أو لم يبن دورنا، و قتل قاتلنا، و طلب بدمائنا؟ رحم اللّه، و أخبرني و اللّه أنّه كان ليقيم عند فاطمة بنت عليّ يمهدها الفراش و يثنى لها الوسائد و منها أصاب الحديث رحم اللّه أباك رحم اللّه أباك ما ترك لنا حقّا عند أحد إلّا طلبه قتل قتلتنا و طلب بدمائنا هذا و اعلم أنّ في قوله: ما أراد بك جبّار سوء إلّا ابتلاه اللّه إشعارا بمدح الكوفة و فضلها و قد جاء عن أهل البيت عليهم السّلام في ذلك شي ء كثير مثل قول أمير المؤمنين عليه السّلام نعمت المدرة، و قوله عليه السّلام إنّه يحشر من ظهرها يوم القيامة سبعون ألفا وجوههم في صورة القمر، و قوله عليه السّلام مدينتنا و محلّتنا و مقرّ شيعتنا، و قول الصّادق عليه السّلام اللّهمّ ارم من رماها و عاد من عاداها، و قوله عليه السّلام تربة تحبّنا و نحبّها و في البحار من معانى الأخبار و الخصال للصّدوق باسناده عن موسى بن بكير عن أبي الحسن الأوّل قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إنّ اللّه اختار من البلدان أربعة فقال عزّ و جلّ:«وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ وَ طُورِ سِينِينَ وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ» فالتّين المدينة، و الزّيتون البيت المقدّس، و طور سينين الكوفة، و هذا البلد الأمين مكّة، الخبر.قال المجلسي: لعلّه إنّما كنى عن المدينة بالتّين لو فوره و جودته فيها، أو لكونها من أشارف البلد كما أنّ التّين من أفاضل الثّمار، و كنّى عن الكوفة بطور سينين لأنّ ظهرها و هو النّجف كان محلّ مناجاة سيّد الأوصياء كما أنّ الطور محلّ مناجاة الكليم، أو لأنّ الجبل الذي سأل موسى عليه الرّؤية تقطّع فوقع جزء منها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 268 هناك كما ورد في بعض الأخبار، أو أنّ ابن نوح لمّا اعتصم بهذا الجبل تقطّع فصار بعضها في طور سينا، أو أنّه طور سينا حقيقة.و غلط فيه المفسّرون و اللغويّون كما روى الشّيخ في التّهذيب باسناده عن الثمالي عن أبي جعفر عليه السّلام قال: كان في وصيّة أمير المؤمنين أن أخرجوني إلى الظهر فاذا تصوّبت أقدامكم و استقبلتكم ريح فادفنوني و هو أوّل طور سينا ففعلوا ذلك و من مجالس الشّيخ باسناده عن عبد اللّه بن الوليد قال: دخلنا على أبي عبد اللّه عليه السّلام فسلّمنا عليه و جلسنا بين يديه فسألنا من أنتم؟ قلنا: من أهل الكوفة فقال: أما إنّه ليس من بلد من البلدان أكثر محبّا لنا من أهل الكوفة، ثمّ هذه العصابة «1» خاصّة إنّ اللّه هداكم لأمر جهله النّاس، احببتمونا و أبغضنا النّاس، و صدّقتمونا و كذبنا النّاس، و اتّبعتمونا و خالفنا النّاس، فجعل اللّه محياكم محيانا و مماتكم مماتنا.الترجمة:از جمله كلام آن حضرتست در ذكر حال كوفه و خراب شدن آن از دست ظلمه مى فرمايد:گويا مى بينم تو را اى كوفه در حالتى كه كشيده مى شوى همچو كشيدن چرم عكاظى، ماليده شوى بسبب فرود آمدن مصيبتها و حادثها، و سوار كرده شوى بجنبشها و زلزلها، اين همه اشاره است به انواع بلا و محنت و جفا و مصيبت كه واقع شد بأهل كوفه از ظلم ظلمه و ستم فجره، و بدرستي كه مى بينم آنكه اراده نكند بتو هيچ گردن كش ستمكار بدى و مضرّت را مگر اين كه گرفتار سازد او را خداوند قهّار ببلائى كه مشغول كننده اوست، و بيندازد او را بدست قاتلي كه كشنده او است و اللّه أعلم بمعاني كلامه.______________________________ (1) اى هم فيها أكثر من ساير البلدان و المراد عصابة الشيعة فانّ المحب أعمّ منها (بحار).  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 101 از سخنان على عليه السّلام درباره كوفه [اين خطبه با عبارت «كانى بك يا كوفة تمدين مدالاديم العكاضى» (اى كوفه، گويا ترا مى بينم كه همچون چرم عكاظى كشيده مى شوى) شروع مى شود كه ابن ابى الحديد پس از توضيح درباره «بازار عكاظ»، فصلى كوتاه درباره فضيلت كوفه آورده و بخشهايى از آن كه جنبه تاريخى دارد ترجمه مى شود.] «عكاظ» نام بازار اعراب در مكه بوده است، كه هر سال در آنجا گرد مى آمدند و يك ماه اقامت مى كردند و به داد و ستد و شعر خوانى مى پرداختند و نسبت به يكديگر فخر مى فروختند. ابو ذويب چنين سروده است: «هر گاه دكانها در عكاظ بر پا مى گشت، داد و ستد شروع مى شد و هزاران نفر جمع مى شدند.» با ظهور اسلام، آنجا ويران شد. و پوست رايجترين كالايى بود كه خريد و فروش مى شد. مواردى كه پادشاهان و افراد قدرتمند نسبت به كوفه تصميم تند گرفته اند و خداوند از آن دفاع كرده است بسيار است. منصور دوانيقى به جعفر بن محمد عليه السّلام گفت: تصميم دارم كسى را به كوفه گسيل دارم كه خانه هايش را ويران كند و نخلستانهايش را آتش زند و اموال [مردم ] آن را تصرف كند و افراد مشكوك آن را بكشد، رأى خود را براى من بگو. جعفر بن محمد فرمود: اى امير مومنان آدمى بايد به گذشتگان خويش اقتدا كند و براى تو سه سلف است كه به هر يك مى خواهى اقتدا كن. سليمان (ع) كه به او بسيار عطا شد و سپاسگزارى كرد و ايوب (ع) كه گرفتار شد و صبر كرد و يوسف (ع) كه چون به قدرت رسيد بخشيد. منصور اندكى سكوت كرد و سپس گفت: من هم بخشيدم. ابو الفرج عبد الرحمان بن على بن جوزى در كتاب المنتظم روايت مى كند كه چون كوفيان، زياد را كه بر منبر خطبه مى خواند، ريگ زدند، نخست دست هشتاد تن از ايشان را بريد و سپس تصميم گرفت خانه هايشان را خراب كند و نخلستانها را آتش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 102 بزند و مردم را جمع كرد تا آنكه مسجد و ميدان كنار آن انباشته از ايشان شد و به آنان پيشنهاد كرد كه از على (ع) بيزارى جويند و چون مى دانست كه آنان از اين كار خوددارى خواهند كرد مى خواست همين را براى درمانده كردن و ريشه كن ساختن ايشان و ويران كردن شهرشان بهانه قرار دهد. عبد الرحمان بن سائب انصارى مى گويد: آن روز من همراه تنى چند از قوم خويش آنجا بودم و مردم در كارى بزرگ بودند. من لحظه يى چرت زدم و چانه ام به سينه ام چسبيده بود. ديدم كه چيزى روى آورد با لبهايى آويخته و گردنى بلند همچون گردن شتر و بانگ مى زد. پرسيدم تو چيستى گفت: «نقاد ذو الرقبه» ام و به سوى صاحب اين قصر برانگيخته شده ام. ترسان از خواب پريدم و به دوستان خود گفتم: آيا آنچه را من ديدم شما هم ديديد گفتند: نه. موضوع را به آنان خبر دادم. در همين هنگام كسى از قصر بيرون آمد و گفت: امروز برگرديد كه امير به شما مى گويد گرفتار است و معلوم شد دچار طاعون شده است. زياد تا گاه مرگ مى گفت: من در نيمى از بدن خود سوزش آتش را احساس مى كنم. عبد الرحمان بن سائب در اين مورد چنين سروده است: «او از آنچه نسبت به ما اراده كرده بود دست برنمى داشت تا آنكه نقاد ذو الرقبه او را فرو گرفت. ضربت سنگين او نيمى از بدنش را از كار انداخت همان گونه كه صاحب آن قصر ستم مى كرد».  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom