جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۴۶ : دعای هنگام سفر [منبع]

من كلام له (علیه السلام) عند عزمه على المسير إلى الشام و هو دُعاء دَعا به ربَّه عند وضع رجله في الركاب :
 اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ وَعْثَاءِ السَّفَرِ وَ كَآبَةِ الْمُنْقَلَبِ وَ سُوءِ الْمَنْظَرِ فِي الْأَهْلِ وَ الْمَالِ وَ الْوَلَدِ؛ اللَّهُمَّ أَنْتَ الصَّاحِبُ فِي السَّفَرِ وَ أَنْتَ الْخَلِيفَةُ فِي الْأَهْلِ، وَ لَا يَجْمَعُهُمَا غَيْرُكَ، لِأَنَّ الْمُسْتَخْلَفَ لَا يَكُونُ مُسْتَصْحَباً وَ الْمُسْتَصْحَبُ لَا يَكُونُ مُسْتَخْلَفاً.

الوَعْثَاء : مشقت و سختيها در اصل به راه دشوار و صعب گفته مى شود. 
المُنْقَلَب : مصدر ميمى، بازگشتن، رجوع كردن. 
وَعثاء : زحمت و مشقت، مكان خسته كننده 
كَآبَة : غصه و اندوه 
مُنقَلَب : محل بازگشت، رجوع و بازگشت 
مُستَخلَف : كسى كه خليفه و جانشين شده 
مُستَصحَب : كسى كه همراه شده است 
قَفاهُ : پشت سر آن آورده است 
(در سال ۳۷ هجرى كه امام عليه السّلام به سوى شام سفر آغاز كرد، اين نيايش را در حالى كه پا در ركاب نهاد مطرح فرمود): (۱)
دعاى سفر:
خدايا از سختى سفر، و اندوه بازگشتن، و روبرو شدن با مناظر ناگوار در خانواده و مال و فرزند، به تو پناه مى برم. پروردگارا تو در سفر همراه ما و در وطن نسبت به بازماندگان ما سرپرست و نگهبانى، و جمع ميان اين دو را هيچ كس جز تو نتواند كرد، زيرا آن كس كه سرپرست بازماندگان است نمى تواند همراه مسافر باشد و آن كه همراه و هم سفر است سرپرست بازماندگان انسان نمى تواند باشد. 
(چند جمله اوّل، از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است كه على عليه السّلام آن را با عباراتى رساتر به اتمام رساند). 
_______________________________(۱) هرثمة بن سليم مى‏ گويد: در سفر شام همراه امام به سرزمين كربلا رسيديم، نماز به جماعت خوانده شد، پس از نماز امام على عليه السّلام مقدارى از خاك كربلا را بوييد و فرمود: «واها لك يا تربة، ليحشرنّ منك قوم يدخلون الجنّة بغير حساب» (آه اى زمين كربلا، مردانى از تو روز محشر مى‏ آيند كه بدون حسابرسى وارد بهشت مى‏ گردند). پس از جنگ صفين، اين خبر غيبى امام را به همسرم «جرداء» با شگفتى رساندم، و او گفت: امير المؤمنين عليه السّلام جز حق سخن نمى ‏گويد، روزگار سپرى شد، تا لشكرهاى ابن زياد به سوى كربلا مى‏ رفت من هم با آنان به كربلا رسيدم كه سخن امام به يادم آمد. فورا خود را به امام حسين عليه السّلام رسانده، و خبر غيبى امام على عليه السّلام را به امام گفتم، فرمود به يارى ما آمدى يا جنگ با ما؟ گفتم هيچ كدام، فرمود پس دور شو زيرا هر كس كشته شدن ما را بنگرد و يارى ندهد در جهنّم خواهد بود. «شرح ابن ابى الحديد، ج ۳، ص ۱۶۹» 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگاميكه تصميم حركت بشام گرفته (چون در نخيله كه اسم موضعى است در بيرون كوفه براى جنگ با معاويه، پاى مبارك در ركاب نهاد، اين دعاء را كه براى مسافرت و سپردن خواسته و خانواده به پناه خدا بهترين دعاء است خواند): 
(1) بار خدايا از مشقّت سفر و اندوه بازگشتن (كه بر اثر مرگ كسان يا تلف شدن مال پيش آيد) و بدى نگاه كردن (مردم) در اهل و مال و فرزند بتو پناه مى برم،
(2) بار خدايا تو در سفر همراه و در خانواده جانشين منى، و غير از تو كسى نيست كه بتواند در سفر همراه و در وطن جانشين باشد، زيرا هر كه (در وطن) جانشين باشد (در سفر) همراه نيست، و هر كه همراه باشد جانشين نيست.
(سيّد رضى فرمايد:) ابتداى اين كلام از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت شده، و حضرت امير عليه السّلام در پى آن از «و لا يجمعهما غيرك» تا آخر فرمايش بليغترين سخن را فرموده و آنرا به بهترين وجهى تمام كرده است.
سخنى از آن حضرت (ع) هنگامى كه به قصد شام سفر مى كرد: 
بار خدايا، به تو پناه مى برم از سختى سفر و از اندوه بازگشت. و به تو پناه مى برم، از اين كه به هنگام بازگشت بينم كه به زن و فرزند يا داراييم آسيبى رسيده باشد. بار خدايا، در اين سفر تو همراه من هستى و جانشين مرد مسافر در ميان خاندانش نيز، تويى. كسى جز تو نتواند كه اين دو مهم را كفايت كند. زيرا آنكه جانشين مسافر است، در خانه، همسفر او نتواند بود و آنكه همسفر اوست، چگونه جانشين او در خانه تواند شد. 
من (سید رضی) مى گويم: ابتداى اين كلام از رسول الله (ص) روايت شده و امير المؤمنين با عباراتى در نهايت بلاغت آن را پى گرفته و به نيكوترين وجهى به پايان رسانيده ست. 
سخن او از «لا يجمعها» است تا آخر. 
بار الها من از رنج و مشقّت اين سفر، و بازگشت پر اندوه از آن، و مواجه شدن با منظره ناخوشايند در خانواده و مال و فرزند، به تو پناه مى برم، خداوندا! تو در سفر همراه مايى، و نسبت به بازماندگان ما در وطن سرپرست و نگاهبانى، و جمع ميان اين دو را هيچ کس جز تو نمى تواند، زيرا آن کس که سرپرست بازماندگان است، همسفر نتواند بود، و آن کس که همسفر است جانشينى انسان را (در خانه و خانواده اش) نمى تواند برعهده گيرد (آرى تنها تويى که قادر بر هر دو هستى)!
 و از سخنان آن حضرت است هنگام قصد رفتن به شام:
خدايا به تو پناه مى برم از سختى سفر، و رنج و اندوه حضر، و منظر زشت مال، و بد حالى فرزند و عيال، خدايا تو در سفر يار و همراهى، و براى بازماندگان نگاهبان و پناهى، جز تو چنين كه تواند الهى، چه، آن كس را كه در خانه گمارند به كار همراهى سفر نيايد، و آن كه همراه است نگاهبانى خانه را نشايد. 
از سخنان آن حضرت است به وقتى كه براى حركت به شام تصميم گرفت:
خداوندا، به تو پناه مى برم از سختى سفر، و غم و اندوه باز گشت، و از آنچه در اهل و مال و فرزندم زشت بينم. بار الها، يار سفرم، و جانشين در بر نامه زن و فرزندم تويى، و كسى جز تو قدرت بر اين دو كار ندارد، زيرا براى جانشين توانايى همراهى با مسافر نيست، و همراه مسافر هم قدرت جانشينى ندارد. 
ابتداى اين سخن از رسول حق صلّى اللّه عليه و آله روايت شده، و دنباله آن به بعد را امير المؤمنين عليه السّلام با بليغ ترين سخن و نيكوترين تكميل از «و لا يَجْمَعُهُما» به بعد به پايان برده است.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 522-513و من كلام له عليه السّلام عند عزمه على المسير الى الشام و هو دعاء دعا به ربّه عند وضع رجله في الركاب امام عليه السّلام.اين دعا را هنگامى كه پا را در ركاب گذاشت تا به سوى شام (براى خاموش كردن فتنه معاويه و شاميان گردنكش) برود تلاوت فرمود. خطبه در يك نگاه:اين خطبه يا صحيح تر اين دعا، در عين كوتاهى نكته هاى جالب و عميقى در بر دارد، اولا تمام مشكلاتى را كه در اين سفر محتمل بوده، امام عليه السّلام تحت سه عنوان بيان كرده، و از آنها به خدا پناه مى برد، سپس خداوند را به عنوان يار همسفر، و جانشين در ميان بازماندگان و خانواده، توصيف مى كند كه بمنزله دليلى است بر بخش اوّل دعا توصيفى كه براى غير خدا متصور نيست، و تنها احاطه ذات پاكش بر همه كائنات اين معنى را محقّق مى كند. خداوندا از رنج سفر به تو پناه مى برم! بى شک مردان خدا و اولياءالله در همه حال متوجه خدا بوده اند، ولى در مشکلات و حوادث مهم و پيچيده توجّه بيشترى به ذات پاک او داشته اند، و کار خود را در اين گونه موارد با دعا و توسل به ذات پاکش شروع مى کردند که هم راهگشا بود، و هم مايه قوّت قلب و آرامش روح و اعتماد به نفس! امام (عليه السلام) که پيشواى اين خيل عظيم بود به هنگامى که پا در رکاب گذاشت تا عازم ميدان صفّين شود، به پيشگاه خداوند چنين عرضه داشت: «بارالها من از رنج و مشقّت اين سفر، و بازگشت پر اندوه از آن، و مواجه شدن با منظره ناخوشايند در خانواده و مال و فرزند، به تو پناه مى برم». «أللَّهُمَّ إِنَّي أَعُوذُ بِکَ مِنْ وَعَثَاءِ(1) السَّفَرِ وَ کَآبَةِ(2) الْمُنْقَلَبِ(3) وَ سُوءِ الْمَنْظَرِ فِي الاَْهْلِ وَ الْمَالِ وَ الْوَلَدِ». در واقع آنچه فکر يک مسافر را به خود مشغول مى دارد سه چيز است که امام(عليه السلام) در اينجا به هر سه اشاره فرموده است: نخست مشکلات سفر است که با تعبير به «وَعْثاءِ السَّفَر» به آن اشاره شده است. دوم چگونگى بازگشت است که آيا انسان پيروزمند و با دست پرباز مى گردد و يا شکسته حال و با دست خالى که با تعبير «وَ کَآبَةِ الْمُنْقَلَبِ» به آن اشاره شده است، و سوم نگرانيهاى مربوط به خانواده و خانه و اموال که با تعبير «سُوءِ الْمَنْظَرِ فِي الاَْهْلِ وَ الْمالِ وَ الْوَلَدِ» ذکر شده است. امام از تمام اين مشکلات و امور نگران کننده به خدا پناه مى برد، و حلّ همه آنها را از خدا مى خواهد. سپس به نکته اى اشاره مى فرمايد که مايه دلگرمى دعاکنندگان و متوسّلان به درگاه خداست، عرض مى کند: «خداوندا! تو در سفر همراه مايى، و نسبت به بازماندگان ما در وطن، سرپرست و نگاهبانى، و جمع ميان اين دو را هيچ کس جز تو نمى تواند داشته باشد» (أَللَّهُمَّ أَنْتَ الصَّاحِبُ في السَّفَرِ، وَ أَنْتَ الْخَلِيفَةُ فِي الاَْهْلِ، وَ لاَيَجْمَعُهُما غَيْرُکَ). آرى تنها خداست که ذات پاکش از زمان و مکان منزّه است، و در عين حال احاطه به تمام مکانها و زمانها دارد، جايى به او نزديکتر از جاى ديگرى نيست، و به همين دليل هم در سفر با ماست و هم در حضر با زن و فرزندان و بستگان و دوستان ما و چه جالب است که زمام زندگى خود را به دست کسى بسپاريم که بر تمام شؤون زندگى ما احاطه دارد، همه جا با ماست و همه جا با افراد مورد علاقه ما. و در آخرين جمله هاى اين دعا، دليل اين موضوع را که هيچ کس جز خدا نمى تواند ميان اين دو حالت را جمع کند، چنين بيان مى فرمايد: «زيرا آن کس که سرپرست بازماندگان است همسفر نتواند بود، و آن کس که همسفر است جانشينى انسان را (در خانه و خانواده اش) نمى تواند برعهده گيرد» (لاَِنَّ الْمُسْتَخْلَفَ لاَيَکُونُ مُسْتَصْحَباً، وَالمُسْتَصْحَبُ لاَيَکُونُ مُسْتَخْلَفاً!). آرى تمام مخلوقات مادى مکان دارند، و به همين دليل بودن آنها در يک جا مانع از بودن در جاى ديگر است، اين به خاطر محدوديت وجودى آنهاست، تنها وجود نامحدود پروردگار متعال است که نه مکان دارد و نه جهت، نه گذشته و حال و آينده، زمين و آسمان، و دور و نزديک و درون و برون نزد او برابر است، همان گونه که خودش فرموده (وَ هُوَ مَعَکُمْ أيْنَمَا کُنْتُمْ).(4) «او با شماست هر جا باشد» و (فَاَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ)(5) «به هر طرف رو کنيد رو به سوى او مى کنيد». مرحوم سيد رضى در پايان اين سخن مى گويد: «قسمت نخستين اين کلام از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده، و اميرمؤمنان على (عليه السلام) آن را با جمله هايى فصيح و بليغ تکميل فرموده است و آن جمله ها از «لايَجْمَعُهُما غَيْرُکَ» تا پايان اين کلام مى باشد. *** نکته: فلسفه دعا: کسانى که با منابع اسلامى سر و کار دارند به اين نکته واقفند که دعا و نيايش در تعليمات اسلام جايگاه ويژه اى دارد، تا آنجا که قسمت عمده عبادات اسلامى را دعا و نيايش تشکيل مى دهد، به گونه اى که روح عبادت دعا شمرده شده است همان گونه که در حديثى از پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى خوانيم: «اَفْزَعُوا اِلَى اللهِ عَزَّوَجَلَّ فِي حَوائِجِکُمْ، وَ الْجَاؤُوا اِلَيْهِ فِي مُلِمَّاتِکُمْ، وَ تَضَرَّعُوا اِلَيْهِ، فَاِنَّ الدُّعاءَ مُخُّ الْعِبادَةِ!»; «در حوائج خود و به هنگام بروز مشکلات از خداوند مدد بطلبيد، و در سختيها به او پناه ببريد، و در پيشگاه او تضرع و دعا کنيد، چرا که دعا روح و مغز عبادت است».(6) در حديث ديگرى دعا به عنوان اسلحه مؤمن، و ستون خيمه دين، و نور آسمانها و زمين، معرفى شده است، (قالَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله وسلم): اَلدُّعاءُ سِلاحُ الْمُؤْمِنِ، وَ عَمُودُ الدّينِ، وَ نُورُ السَّمواتِ وَ اَلاَْرْضِ).(7) و امير مؤمنان على (عليه السلام) مى فرمايد: «اَلدُّعاءُ مَفاتِيحُ النَّجاحِ، وَ مَقالِيدُ الْفَلاحِ»; «دعا کليد پيروزى و وسيله رستگارى است».(8) اين مسأله به قدرى مهم است که قرآن مجيد با صراحت مى گويد: (قُلْ ما يَعْبَؤُا بِکُمْ رَبّي لَوْلا دُعاؤُکُمْ)(9); «بگو پروردگارم به شما اعتنايى نمى کند اگر دعاى شما نباشد». ولى با اين حال بعضى از ناآشنايان به فلسلفه دعا خرده گيريهايى در اين زمينه دارند. 1 ـ گاه مى گويند: دعا با روح رضا و تسليم در برابر اراده خداوند نمى سازد، ما بايد تسليم اراده او باشيم و هر چه او مى پسندد همان را بپسنديم! 2 ـ دعا يکى از عوامل تخدير و کند شدن چرخهاى فعاليت و تلاش و کوشش است، چرا که مردم اين امور را رها مى کنند و به سراغ دعا مى روند! 3 ـ اضافه بر همه اينها، ما چگونه مى توانيم با دعا مقدّرات الهى را تغيير دهيم، اگر در علم خدا مقدّر شده حادثه اى رخ دهد، با دعاى ما تغيير نمى کند، و اگر مقدّر شده واقع نشود با دعاى ما واقع نمى شود، و به تعبير ساده، دعا نوعى فضولى در کار خداست، او هر چه مصلحت است انجام مى دهد و نيازى به دعاى ما نيست؟! ولى اگر مفهوم واقعى دعا و فلسفه نيايش روشن شود جايى براى اين گفتگوها باقى نمى ماند. مفهوم صحيح دعا اين است که ما منتهاى تلاش و کوشش خود را انجام دهيم، و آنچه را از توان ما بيرون است به لطف خدا بسپاريم، و با دعا حلّ مشکل را از او بخواهيم، و به مضمون (أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ يَکْشِفُ السُّوءَ)(10); به هنگام اضطرار و عقيم ماندن تلاشها و کوششها به در خانه خدا برويم و دست به دعا برداريم، به همين دليل در روايات اسلامى تصريح شده است. آنهايى که بر اثر تنبلى و کوتاهى و ندانم کارى گرفتار محروميت مى شوند، دعايشان مستجاب نخواهد شد. جوان تنبلى که تن به کار نمى دهد دعايش درباره وسعت روزى به اجابت نمى رسد، و همچنين طلبکارى که مقدار قابل توجّهى از مال و ثروت خود را به کسى داده و شاهد و سندى نگرفته و شخص بدهکار انکار کرده است دعاى او در اين زمينه مستجاب نيست! خلاصه اين که ندانم کارى ها و تنبلى ها با دعا حل نخواهد شد. با توجه به اين نکته دعا نه تنها عامل تخدير نيست، بکله عامل حرکت و تلاش تا آخرين حدّ توان است (دقّت کنيد). اما اين که گفته مى شود دعا مقدّرات الهى را تغيير نمى دهد، پاسخش روشن است، دعا سبب افزايش قابليت و شايستگى انسان مى شود زيرا به درِ خانه خدا مى رود، دل و جان خود را به نور معرفت او صفا مى بخشد، از گناه خود توبه مى کند، چرا که توبه يکى از شرايط قبولى دعا است، و با اين امور قابليت بيشترى براى لطف پروردگار مى يابد، و مشمول عنايت تازه اى مى شود، زيرا خداوند مقدر کرده آنها که شايسته ترند بهره بيشترى از لطف و عنايت او داشته باشند. به تعبير ديگر، خداوند نعمتها و برکاتى دارد که شامل حال بندگانش مى شود اما مشروط به شرايطى است يکى از شرايط آن است که به در خانه او بروند و دست به دعا بردارند روح خود را پاک کنند و به او نزديک شوند، بنابراين در پرتو دعا شرايط رحمت الهى حاصل مى شود و باران لطف او ريزش مى کند. از آنچه در بالا گفته شد پاسخ اين ايراد که دعا با روح تسليم و رضا سازگار نيست، نيز روشن مى شود، چرا که دعا تأکيدى است بر تسليم و رضا چون خدا مى خواهد از طريق دعا بندگانش به او نزديک شوند، و در پرتو قرب به ذات پاک او مشمول برکات و رحمت و عنايت بيشترى گردند، و به همين دليل بارها و بارها در آيات و روايات دعوت به دعا شده است. کوتاه سخن اين که دعا آثار تربيتى فراوانى در انسان دارد، روح و جان او را مى سازد، و زنگار جهان ماده را از او دور مى کند، او را به ذات پاک خدا، به نيکى ها و پاکى ها و صفات برجسته انسانى نزديک مى سازد، و راهى است براى کسب قابليت بيشتر براى تحصيل سهم افزونترى از فيض بى پايان پروردگار! تأثير دعا و نيايش در پرورش روح آدمى در عصر ما وارد مرحله تازه اى شده است، و حتى پزشکان و روانشناسان جديد، بااهميت زيادى از آن ياد مى کنند و آن را دريچه اى براى حل مشکلات مى دانند که با ذکر يک نمونه از آن، اين سخن را پايان مى دهيم. طبيب و روانشناس مشهور فرانسوى «آلکسيس کارل» در کتاب مشهورش به نام «نيايش» چنين مى نويسد: «نيايش در همان حال که آرامش را پديد آورده است در فعاليتهاى مغزى انسان يک نوع شکفتگى و انبساط باطنى پديد مى آورد و گاهى روح قهرمانى و دلاورى را تحريک مى کند، نيايش خصائل خويش را با علامات بسيار مشخص و منحصر به فرد نشان مى دهد. صفاى نگاه، متانت رفتار، انبساط و شادى درونى، چهره پر از يقين، استعداد هدايت، و نيز استقبال از حوادث، اينها است که از وجود يک گنجينه پنهان در عمق روح ما حکايت مى کند، و تحت اين قدرت حتى مردم عقب مانده و کم استعداد نيز مى توانند نيروى عقلى و اخلاقى خويش را بهتر به کار بندند و از آن بيشتر بهره گيرند; امّا متأسفانه در دنياى ما کسانى که نيايش را در چهره حقيقيش بشناسند بسيار کمند»!(11) به هر حال دعا و نيايش در هر زمان خوب و سازنده است، ولى به هنگام انجام کارهاى مهم که انسان نياز به نيرو و توان بيشترى دارد از اهميت ويژه اى برخودار است. به همين دليل اولياءالله همواره در کارهاى مهم دست به درگاه پروردگار برمى داشتند، و با دعا و ياد او توان و نيرو مى گرفتند، و با توکل بر ذات پاکش آرام مى يافتند، و بدون ترس و واهمه از عظمت مشکلات به جنگ آنها مى رفتند، چرا که مى دانستند هر مشکلى در برابر اراده حق سهل و آسان است. مخصوصاً به هنگام مسافرتها به ويژه سفرهاى خوفناک، دعاى خود و دوستانشان بدرقه راهشان بود، و اگر مى بينيم امام اميرمؤمنان على (عليه السلام) نيز به هنگام حرکت به صفّين طبق گفتار بالا به خدا پناه مى برد، و دعا مى کند در واقع به سنت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) و انبياء پيشين عمل فرموده است. هنگامى که نوح در آن طوفان هولناک سوار بر کشتى شد، مأموريت پيدا کرد که رو به درگاه خدا آورد و براى نجات خود از او کمک بگيرد: «(فَاِذَا اسْتَوَيْتَ اَنْتَ وَ مَنْ مَعَکَ عَلَى الْفُلْکِ فَقُلِ الْحَمْدُللهِِ الَّذِي نَجّانا مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمْينَ، وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنى مُنْزَلا مُبارَکاً وَ اَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلينَ); هنگامى که تو و همه کسانى که با تو هستند سوار کشتى شديد بگو ستايش براى خدايى است که ما را از قوم ستمگر رهايى بخشيد، و بگو: پروردگارا! ما را در منزلگاهى پر برکت فرود آر، و تو بهترين فرود آورندگانى».(12) و هنگامى که موسى (عليه السلام) از ترس مأموران خونخوار فرعون از مصر بيرون آمد و به سوى مدين حرکت کرد گفت: اميدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدايت کند» (وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي اَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبيلِ).(13) و هنگامى که بر دروازه مدين به يارى دختران شعيب برخاست و گوسفندان آنها را آب داد، در سايه اى قرار گرفت و عرض کرد: «پروردگارا! هر خير و نيکى بر من فرستى به آن نيازمندم» (رَبِّ اِنّي لِما أَنْزَلْتَ اَلَّيَ مِنْ خَيْر فَقيرٌ)(14). پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز به هنگام ترک مکه در سفر تاريخى هجرت به مدينه، سفرى که بسيار مخاطره آميز و هولناک بود، در حالى که از مفارقت مکه و خانه خدا سخت ناراحت بود، و در دل آرزو مى کرد که به آن بازگردد بشارت بازگشت به آن سرزمين را از وحى آسمانى دريافت داشت و آيه زير بر او نازل شد: (اِنَّ الَّذي فَرَضَ عَلَيْکَ الْقُرآنَ لَرَآدُّکَ اِلى مَعاد); همان کسى که قرآن را بر تو فرض کرده، تو را به جايگاه و زادگاهت بازمى گرداند.(15) اين تعبير نشان مى دهد که او در اين حال دست به دعا برداشته بود، و يا حالت دعا داشت که اجابت آن از سوى حق رسيد. در روايات اسلامى نيز دستور به دعاهايى به هنگام سفر داده شده است.(16) اين سخن را با جمله اى از دعاى على (عليه السلام) به هنگام حرکت از کوفه به شام پايان مى دهيم: در بعضى از روايات آمده است هنگامى که پاى مبارکش را در رکاب نهاد «بسم الله» گفت، و هنگامى که بر پشت مرکب سوار شد فرمود: (سُبْحانَ الَّذي سَخَّرَ لَنا هَذَا وَ ما کُنّا لَهُ مُقْرِنْينَ وَ اِنّا اِلى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ); پاک و منزّه است خداوندى که اين مرکب را مسخّر ما فرمود وگرنه ما توانايى تسخير آن را نداشتيم و ما به سوى پروردگارمان بازمى گرديم(17)، سپس دعايى را که در خطبه مورد بحث آمده تلاوت فرمود. * * * پی نوشت: 1 ـ «وَعَثاء» از ماده «وعث» (بر وزن درس) به معنى شنهاى نرمى است که پاى انسان در آن فرو مى رود و انسان را از راه باز مى دارد و او را به زحمت مى افکند و از همين رو به زن چاق و فربه «وعثه» گفته مى شود چرا که بر اثر سنگينى به راحتى قادر به حرکت نيست! 2 ـ «کَابة» به معنى ناراحتى و بدحالى و شکسته بالى است، و لذا به افراد شکسته بال و ناراحت کئيب گفته مى شود. 3 ـ «مُنْقَلِب» از ماده «قلب» در اينجا به معنى بازگشت است، اين واژه هم مى تواند اسم مصدر باشد و هم اسم مکان و زمان، و در اينجا معنى اسم مصدر مناسب تر است. 4 ـ سوره حديد، آيه 4. 5 ـ سوره بقره، آيه 115. 6 ـ بحارالانوار، جلد 90، صفحه 302. 7 ـ اصول کافى، جلد 2، صفحه 468، حديث 1. 8 ـ بحارالانوار، جلد 90، صفحه 341 و اصول کافى، جلد 2، صفحه 468. 9 ـ سوره فرقان، آيه 77. 10 ـ سوره نمل، آيه 62. 11 ـ کتاب نيايش. 12 ـ سوره مؤمنون، آيه 28 ـ 29. 13 ـ سوره قصص، آيه 22. 14 ـ سوره قصص، آيه 24. 15 ـ سوره قصص، آيه 85. 16 ـ به کتاب وسائل جلد 8، صفحه 275 و 281 مراجعه فرماييد. 17 ـ سوره زخرف، آيات 12 ـ 13 ـ 14.  
شرح علامه جعفری«اللهم اني اعوذبك من و عثاء السفر و كآبه المنقلب و سوء المنظر في الاهل و المال و الولد» (پروردگارا، از مشقت سفر و رنج بازگشت از سفر و از اينكه با منظره‌ي زشت اهل و مال و فرزند روبرو شوم، بر تو پناه مي‌برم). نيايش در هنگام تصميم به سفر و آغاز آن: سفر به يك معني بيرون رفتن از آشيانه ايست كه آدمي با آن انس و الفت برقرار كرده است. اين انس و الفت يك پديده‌ي رواني با اهميتي است كه موجب تمركز قواي دماغي و قدرت بر محاسبه‌ي تنظيم زندگي و غير ذلك مي‌گردد. دو مسئله‌ي مهم وجود دارد كه اهميت آشيانه‌ي زندگي را بنام وطن گوشزد مي‌كند. مسئله‌ي يكم- تبعيد از وطن بعنوان يك كيفر محسوب شده است، اگر بيرون رفتن از وطن باعث رنج و مشقت نبود، بعنوان كيفر محسوب نمي‌گشت. مسئله‌ي دوم- قصر نمازهاي چهار ركعتي و سقوط نوافل آنها و افطار روزه با شرايط مقرره در فقه است. و بدانجهت كه سفر و اقامت در غير وطن تا مدت زيادي، دگرگوني تفكرات و تغيير در نظم زندگي و روياروي شدن با حوادث جديد را در بر دارد، لذا توجه خاصي به خداوند در تصميم و آغاز سفر بسيار مطلوب است و در بعضي روايات هم آداب و اذكار مخصوصي براي آن تعيين شده است. مخصوصا سفرهاي پر مشقت و تلاش، مانند جنگ و جهاد كه وضع زندگي انسان كاملا غير عادي و در مجراي رويدادهائي است كه از مرز زندگي و مرگ مي‌گذرد. نگراني از چگونگي وضع خانواده و همه‌ي كسانيكه در منطقه‌ي حيات مسافر مخصوصا مسافر جهاد قرار دارند، بسيار حساس است كه از ذهن وي دور نمي‌گردد. *** «اللهم انت الصاحب في السفر و انت الخليفه في الاهل، و لايجمعهما غيرك لان المستخلف لايكون مستصحبا و المستصحب لايكون مستخلفا» (خداوندا، توئي يار سفر من، و توئي ناظر و نگهدارنده‌ي دودمان من، و هيچكسي جز تو توانائي اين هر دو را (يار و ياور سفر و ناظر و نگهدارنده‌ي دودمان) ندارد، زيرا كسيكه همراه متحرك است، جانشين نمي‌گردد و كسيكه جانشين است با متحرك حركت نمي‌كند). فقط خدا است كه هيچ كاري او را از كار ديگر باز نمي‌دارد آن زمان كه پيش بيني آن زمان تو پس خود كي ببيني اين بدان حق محيط جمله آمد اي پسر وا ندارد كارش از كار دگر مولوي مقتضاي احاطه‌ي مطلقه‌ي الهي بر جهان هستي و همه‌ي رويدادهائي كه بطور عرضي و طولي در اين جهان بوقوع مي‌پيوندند، همين است كه در مطلب فوق آمده است. در صورتيكه ديدگاه انساني همواره با موضع گيريها و وسائل درك و مشخصات هدف گيريها و خواسته‌هاي او بسته مي‌شود و نمي‌تواند از آن چارچوبه‌اي كه امور مزبوره بوجود آورده‌اند تجاوز نمايد. و همين محدوديت ديدگاه است كه مانع صادر كردن حكم مطلق درباره‌ي خارج از منطقه‌ي ديدگاه مي‌باشد و همچنين همين محدوديت موضع گيريها است كه از توسعه‌ي اراده و تصميم به بيرون از منطقه‌ي موضع‌گيري خاص جلوگيري مي‌نمايد. در تفسير اين خطبه تذكر به بعضي از حوادث بسيار مهم كه در مسير اميرالمومنين بشام اتفاق افتاده است، از نظر بيان شخصيت آنحضرت بسيار مفيد و آموزنده مي‌باشد. اين حوادث را با كمال دقت مورد تحليل و بررسي قرار بدهيد، تا ببينيد: علي (ع) چه كسي بوده و حيات معقول او چه بوده كه بايد سرمشق زندگي ما قرار بگيرد. غيب گوئي اميرالمومنين (ع) در مسير شام درباره‌ي داستان كربلا: ابن ابي‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه ج 4 از ص 169 به بعد مي‌گويد: نصر بن مزاحم منقري از هرثمه بن سليم نقل مي‌كند كه ما در صفين بهمراه علي عليه‌السلام جنگ كرديم، وقتي كه به كربلا رسيد، با ما نماز خواند، هنگامي كه سلام نماز را گفت، از خاك كربلا برداشت و آنرا استشمام فرمود و سپس فرمود: چه خوشبوئي اي خاك! قومي از تو در روز قيامت محشور مي‌شوند و بدون حساب وارد بهشت مي‌گردند. وقتي كه هرثمه از جنگ برگشت قضيه‌اي را كه در كربلا از اميرالمومنين (ع) ديده بود، به زنش جرداء بنت سمير كه از شيعيان علي بود، بازگو كرد و گفت: ترا درباره‌ي دوستت ابوالحسن به شگفتي وادار نكنم؟ وقتي كه ما به كربلا رسيديم، مشتي از خاك آن زمين را برداشت و بو كرد و فرمود: چه خوشبوئي اي خاك! قومي از تو در روز قيامت محشور مي‌شوند و بدون حساب وارد بهشت مي‌گردند، از كجا علي علم غيب دارد؟ جرداء گفت: دست از اين حرفهايت بردار، اميرالمومنين جز حق چيزي را نمي‌گويد. هرثمه مي‌گويد: هنگاميكه عبيدالله بن زياد لشگرياني را براي جنگ بسيج كرد من در ميان سواران آن لشگريان بودم. هنگاميكه به حسين (ع) و يارانش رسيدم، آن منزل را كه با علي (ع) فرود آمده بوديم و جايگاهي را كه خاك را برداشت و بو كرد و سخني را كه از او شنيده بودم، بياد آوردم و از مسيري كه انتخاب كرده بودم احساس ناراحتي نمودم و در حاليكه سوار بر اسبم بودم، حركت كرده خودم را به حسين (ع) رسانده، سلام گفتم و آن داستاني را كه در اين منزلگاه از پدرش شنيده بودم، بيان كردم. حسين (ع) فرمود: آيا با ما موافقي يا مخالف؟ عرض كردم: اي پسرپيامبر، نه موافقم و نه مخالف، من فرزندان و همسرم را پشت سر گذاشته‌ام و درباره‌ي آنها از عبيدالله بن زياد مي‌ترسم. حسين عليه‌السلام فرمود: پس برگرد و از اينجا با سرعت فرار كن تا كشته شدن ما را نبيني، زيرا سوگند بخدائي كه جان حسين بدست او است، اگر امروز كسي كشته شدن ما را ببيند و ياري نكند، داخل در آتش خواهد گشت. هرثمه مي‌گويد: با سرعت زياد از آنجا فرار كردم تا آن منظره بر من پوشيده گشت. مشورت اميرالمومنين با سران سپاه خود: نصر بن مزاحم در كتاب صفين مي‌گويد: هنگامي كه علي عليه‌السلام براي حركت به سوي شام تصميم گرفت، همه‌ي مهاجرين و انصار را كه با او بودند، جمع كرد و حمد و ثناي خداوندي را بجاي آورد و سپس فرمود: شما كساني هستيد كه داراي راي مبارك و شكيبائي شايسته و امر با بركت و گويندگان حق مي‌باشيد، ما براي حركت به سوي دشمن تصميم گرفته‌ايم، راي و نظرتان را درباره‌ي اين تصميم بيان كنيد. نخست هاشم بن عتبه بن ابي‌وقاص برخاست و حمد و ثناي خداوندي را بجاي آورد و گفت: يا اميرالمومنين، من آن قوم (اطرافيان معاويه و فريب خوردگان او از اهل شام) را كاملا مي‌شناسم، آنان دشمنان تو و پيروان تو مي‌باشند، آنان دوستداران كساني هستند كه كشت و محصول دنيا را مي‌خواهند و آنان جنگ و جدال با تو خواهند داشت و از هيچ تلاشي در اين راه مضايقه نخواهند كرد، همه‌ي اين تكاپوهاي نابكارانه از روي طمع پليد بدنيا و بخل به آنچه كه از اين دنيا در دست دارند، و هيچ حاجتي جز اين ندارند، و آن ادعا كه براه انداخته‌اند بعنوان مطالبه‌ي خون عثمان، فقط براي فريفتن مردم ساده‌لوح و نادان است، آنان دروغ مي‌گويند كه حركت و كوچ و جنگ آنان براي خوانخواهي عثمان است، آنان دنيا را طلب مي‌كنند نه خون عثمان را. ما را براي جنگ با آنان بسيج فرما، اگر حق را پذيرفتند، (با آنان نبردي نيست) و الا پس از حق جز گمراهي نمي‌باشد. و اگر مقاومت كردند و جز كارشكني و اخلالگري و افزودن بر مشقت چيزي نخواستند كه گمان من درباره‌ي آنان همين است با آنان به نبرد مي‌پردازيم، سوگند بخدا، ماداميكه در ميان آنان كسي بماند كه اگر نهي كند اطاعتش مي‌كنند و اگر امر كند از او مي‌شنوند، نمي‌بينم كه براي تو بيعت نمايند. سپس عمار بن ياسر برخاسته و حمد و ثناي خداوندي را بجاي آورده و گفت: يا اميرالمومنين، اگر يك روز هم بتواني تاخير نكني، تاخير مكن و پيش از آنكه آتش آن تبهكاران شعله‌ور شود و نظرياتشان بر تفرقه انداختن و جلوگيري از حق متحد شود حركت كن و آنان را به قبول سهم و نصيب حقيقي‌شان و پذيرش رشد دعوت فرما، اگر پذيرفتند به سعادت رسيدند و اگر امتناع ورزيدند، سوگند به خدا، ريختن خون آنان و تلاش در جهاد با آنان موجب تقرب به پيشگاه الهي و كرامتي از خدا است. سپس قيس بن سعد بن عباده برخاسته و حمد و ثناي خداوندي را بجاي آورده و گفت: يا اميرالمومنين، ما را با سرعت تمام بطرف دشمنان بسيج فرما و تردد و تاخير روا مدار. سوگند به خدا، جهاد و نبرد با آن نابكاران براي من محبوب‌تر از جهاد و نبرد با ترك و روم است، زيرا آن نابكاران در دين خدا فريب و نيرنگ براه انداخته‌اند و اولياء الله از ياران محمد (ص) را كه مهاجرين و انصار و تابعين نيكوكار آنان هستند، خوار و پست شمرده‌اند. بمجرد اينكه درباره‌ي كسي غضب كنند، او را به زندان مي‌آندازند و مي‌زنند و از زندگي محرومش مي‌سازند و از وطن آواره‌اش مي‌كنند، بيت المال ما را براي خودشان حلال مي‌دانند و ما را در نظر خودشان ضعيف مي‌پندارند. پس از سخنان قيس بن سعد شيوخ انصار مانند خزيمه بن ثابت و ابو ايوب خطاب به قيس بن سعد نموده گفتند: چرا خود را بر شيوخ قوم پيش انداختي و جلوتر از آنان سخن گفتي؟! قيس پاسخ داد: من فضيلت شما را مي‌دانم و شان شما را تعظيم مي‌كنم، ولي من در درون، همان كينه را كه شما درباره‌ي دشمنانمان داريد، دريافتم و همان كينه موقعيكه صحبت از احزاب بميان آمد، بجوش و هيجان درآمد. سپس سهل بن حنيف برخاسته و پس از حمد و ثناي خداوندي چنين گفت: يا اميرالمومنين ما با كسيكه تو در حال صلح و مسالمت با او هستي، صلح و مسالمت داريم و با كسيكه بر سر جنگ و نبردي، بر سر جنگ و نبرديم، نظر ما اينست كه چند روزي در كوفه توقف نموده مردم اين سرزمين را بسيج فرمائي و آنانرا از فضيلت اين حركت و بسيج آگاه بسازي، آنان اهل اين شهر و متن اصلي مردم مي‌باشند، اگر پاسخ مثبت دادند، آنچه را كه مي‌خواهي و اراده كرده‌اي آماده و براه خواهد افتاد، اما گروه ما هيچ مخالفتي با تو ندارند، هر موقع كه بخواهي پاسخ مثبت خواهيم داد و هر وقتي كه دستوري بفرمائي اطاعت خواهيم كرد. اين بود عقايد انسانهاي پاكدل كه حقيقتا به حق و عدالت كه اركان اساسي اسلامند، عشق مي‌ورزيدند، اينان پروانه‌وار دور شمع وجود فرزند ابيطالب همواره در پرواز بودند. با اندك دقتي در سخنان اين رادمردان فداكار و جانبازان راه حقيقت، هدف گيريهاي اميرالمومنين عليه‌السلام و اصول و مباني زمامداري و حيات فردي و اجتماعي وي روشن مي‌گردد. براي همين آشنائي نزديك با روحيه‌ي اميرالمومنين بود كه رابطه‌ي آن فداكاران جانباز را با آن حضرت رابطه‌ي عشق الهي نموده بود، نه يك زمامدار معمولي با پيروان عادي. در برابر اين شخصيت رباني و اين فداكاران از جان گذشته و چنين رابطه‌ي عاشقانه و آن سخنان والا كه در بالا مشاهده كرديم، مي‌بينيم در حاليكه معاويه و عمرو بن عاص و ديگر مگس صفتان سفره‌ي رنگين كاخ نشين شام و مردم فريب خورده‌اي كه شاعر زبردست گويا در توصيف آنان سروده است: اين مردمان كه بيني يك مشت خر پرستند             بيرون ز خر پرستان يك مشت زر پرستند چيزي جز همان امور سه گانه كه در بيت فوق آمده است نداشته‌اند. بلي: جريان تاريخ دو رگه دارد: رگه‌ي حق و رگه‌ي باطل، براي تشخيص اينكه چه كسي در كدامين رگه حركت مي‌كند، دقت لازم و كافي در طرز تفكرات و چگونگي زندگي و هدف‌گيري و گفتار و تخيلات آنان لازم است: رگ رگست اين آب شيرين و آب شور         در خلايق مي‌رود تا نفخ صور تماشائي عبرت‌انگيز بر طاق كسري: ابن ابي‌الحديد در ج 4 از ص 202 تا ص 215 در حركت اميرالمومنين عليه السلام در مسير صفين قضايائي را از نصر بن مزاحم نقل كرده است. از آن جمله مي‌گويد: نصر گفته است: اميرالمومنين (ع) حركت كرد تا به شهر بهرسير رسيد، مردي از يارانش را كه حر بن سهم ناميده مي‌شد، ديد كه به آثار خرابه‌هاي كسري تماشا مي‌كرد و بيتي از اسود بن يعفر مي‌خواند: جرت الرياح علي محل ديارهم فكانما كانا علي ميعاد (بادها بر محل شهر و ديار آنان وزيد، گوئي آنان بر وعده‌گاهي بودند، كه روزگاري محدود در اين دنيا زيستند و با رسيدن مدت معين بانتهاي خود از بين رفتند). وقتي كه اميرالمومنين سخن اسود را شنيد، فرمود: چرا نگفتي: «كم تركوا من جنات و عيون. و زروع و مقام كريم. و نعمه كانوا فيها فاكهين. كذلك و اورثناها قوما آخرين. فما بكت عليهم السما و الارض و ما كانوا منظرين» (چقدر از باغها و چشمه سارها و زراعتها و موقعيت خوب و نعمتي كه در آن در حال رفاه بودند، از خود بجا گذاشتند و رفتند و بدينسان آنها را به اقوام ديگر بارث گذاشتيم. نه آسمان و زمين براي رفتن آنان اشكي ريخت و نه كسي انتظار آنان را مي‌كشد). سپس فرمود: اينان وارث گذشتگان بودند و سپس خود بارث گذاشتند و نعمت خداوندي را سپاس نگذاشتند، دنيا از آنان سلب شد در حاليكه مشغول معصيت خدا بودند. بپرهيزيد از كفران نعمتها تا نقمت و عذاب الهي بر شما فرود نيايد. حال حركت كنيد و در آن جايگاه بلند فرود بيائيد. خاقاني شيرواني در موقع بازگشت از زيارت بيت الله الحرام گذارش به مدائن مي‌افتد و طاق كسري را در آنجا مي‌بيند و ساعتي درباره‌ي آن طاق به تفكر مي‌پردازد و اشعاري بسيار زيبا و عالي مي‌سرايد كه بعضي از آيات فوق را در آن ابيات اشاره كرده است. هان اي دل عبرت بين از ديده نظر كن         هان ايوان مدائن را آئينه‌ي عبرت دان يك ره ز لب دجله منزل به مدائن كن         وز ديده دوم دجله بر خاك مدائن ران خود دجله چنان گريد صد دجله‌ي خون گوئي        كز گرمي خونابش آتش چكد از مژگان بيني كه لب دجله چون كف به دهان آرد         گوئي ز تف آهش لب آبله زد چندان از آتش حسرت بين بريان جگر دجله         خود آب شنيدستي كاتش كندش بريان بر دجله گري نو نو وز ديده ز كاتش ده        گر چه لب دريا هست از دجله زكاتستان گر دجله درآميزد باد لب و سوز دل           نيمي شود افسرده نيمي شود آتشدان تا سلسله‌ي ايوان بگسست مدائن را        در سلسله شد دجله چون سلسله شد پيچان گه گه بزبان اشگ آواز ده ايوان را         تا بو كه بگوش دل پاسخ شنوي ز ايوان دندانه ي هر قصري پندي دهدت نو نو        پند سر دندانه بشنو ز بن دندان گويد كه تو از خاكي ما خاك توايم اكنون         گامي دو سه بر ما نه اشكي دو سه هم بفشان از نوحه‌ي جغد الحق مائيم به درد سر         از ديده گلابي كن درد سر ما بنشان آري چه عجب داري كاندر چمن گيتي        جغد است پي بلبل نوحه است پي الحان ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما         بر قصر ستمكاران تا خود چه رسد خذلان .... با دست افشاني و پايكوبي در تعظيم زمامداران، شرافت انساني خود را مختل مسازيد: سپس اميرالمومنين عليه‌السلام حركت كرد و به انبار رسيد، در اين شهر دهقانان بنوخوشنوشگ از آنحضرت استقبال كردند، در موقع استقبال از اسبهاي خود پياده شده و هلهله و پايكوبي براه انداختند و چارپاياني را بهمراه داشتند كه در سر راه آنحضرت نگه داشته بودند. حضرت فرمود: اين چارپايان را كه بهمراه خود داريد، چيست و براي چه آورده‌ايد؟ دهقانان گفتند: اينكه در برابر تو به هلهله و پايكوبي پرداختيم، اين اخلاق ما است كه براي بزرگداشت و احترام به زمامداران خود مي‌نمائيم و اما چارپايان، هديه‌ايست كه آورده‌ايم بشما تقديم كنيم. حضرت فرمود: اما آن بزرگداشت و احترام كه گفتيد بمقتضاي اخلاق هميشگي ما است كه در برابر زمامداران عمل مي‌كنيم، سوگند بخدا، زمامداران شما از اين كار سودي نمي‌برند و خودتان را بيهوده به مشقت مي‌اندازيد، پس از اين، هرگز اين كار را تكرار مكنيد. هر كه را مردم سجودي مي‌كنند        زهرها در جان او مي‌آكنند (مولوي) و اما اين چارپايان كه بعنوان هديه آورده‌ايد، اگر بخواهيد از شما مي‌گيرم و از مالياتي كه بايد پرداخت كنيد، حساب مي‌كنم. و اما غذائي كه براي ما تهيه كرده‌ايد، ما خوش نداريم كه غذاي شما را بدون پرداخت قيمت آن صرف كنيم. دهقانان گفتند: يا اميرالمومنين، ما آنرا قيمت گذاري مي‌نمائيم و سپس قيمتش را از شما مي‌گيريم. حضرت فرمود: قيمت واقعي غذا را تعيين نخواهيد كرد، ما به كمتر از آنچه كه آورده‌ايد قناعت مي‌كنيم. دهقانان گفتند: يا اميرالمومنين، ما در ميان عرب دوستان و آشنايان داريم، آيا از اينكه ما به آنان هديه‌اي كنيم يا آنها هديه‌ي ما را بپذيرند، جلوگيري مي‌فرمائي؟ حضرت فرمود: همه‌ي عرب دوستان شما هستند و شايسته نيست كه يكي از مسلمانان هديه‌ي شما را بپذيرد و اگر كسي مالي را از شما غصب كرد، بما اطلاع بدهيد. دهقانان گفتند: يا اميرالمومنين، ما دوست داريم تو هديه و كرامت ما را بپذيري. حضرت فرمود: ما از شما بي نيازتريم (ما بايد در صورتي كه مناسب باشد بشما هديه‌اي بدهيم)، سپس آنانرا بحال خود گذاشت و حركت كرد. راهب دير نشين علي (ع) را درك مي‌كند و همراه او تا شهادت پيش مي‌رود: نصر بن مزاحم مي‌گويد: حبه عرني مي‌گويد: وقتي كه علي (ع) در رقه در محلي از كنار فرات كه بليخ گفته مي‌شود فرود آمد، راهبي از صومعه‌ي خود پائين آمد و به علي (ع) گفت: كتابي در نزد ما است كه از پدرانمان به ارث برده‌ايم. اين كتاب را اصحاب حضرت عيسي بن مريم نوشته‌اند، من اين كتاب را به تو نشان مي‌دهم، حضرت فرمود، بلي، راهب كتاب را خواند: بنام خداوند بخشاينده و مهربان، آنچه كه در قضا ثبت و در كتاب مسطور است، اينست كه خداوند در ميان مردم امي پيامبري از خود آنان برمي‌انگيزد كه كتاب و حكمت بر آنان تعليم و آنان را به راه خدا راهنمائي مي‌كند، نه خشن است و نه تندخو، نه در بازارها فرياد مي‌كشد و نه گناه را با گناه جزا مي‌دهد، بلكه عفو و چشم پوشي مي‌نمايد. امت آن پيامبر بسيار سپاسگزار خدايند، خدا را در هر بلندي و صعود و نزول حمد و ثنا مي‌گويند. زبانهاي آنان براي تكبير و كلمه‌ي توحيد و تسبيح رام و گويا است و خداوند او را به هر كسي كه به او فخر و مباهات و تكبر كند، پيروز مي‌گرداند. هنگاميكه خدا او را از دنيا مي‌برد، امت او با يكديگر اختلاف مي‌كنند، سپس اجتماع مي‌نمايند و تا زماني كه خدا بخواهد ادامه مي‌يابند. مردي از امت او از كنار اين فرات عبور مي‌كند، اين مرد امر به نيكوئي‌ها و از بديها نهي نموده و داوري بر حق مي‌نمايد و هرگز حكم را وارونه صادر نمي‌كند. دنيا در نظر او پست‌تر از خاكستريست كه در روز طوفاني باد به آن بوزد. مرگ از ديدگاه او گواراتر از آشاميدن آب است براي تشنه. در پنهاني از خدا مي‌ترسد و در آشكار خيرخواهي در راه او. از سرزنش هيچ سرزنش كننده‌اي در صراط مستقيم الهي نمي‌ترسد. هر كس از اهالي اين شهرها آن پيامبر را درك و به او ايمان بياورد، رضوان و بهشت من پاداش او است و هر كس كه آن بنده‌ي صالح علي (ع) را درك كند، بايد او را ياري نمايد، زير كشته شدن با او شهادتست. سپس راهب به اميرالمومنين عرض كرد، من همراه تو هستم و از تو جدا نمي‌شوم تا به من برسد آنچه كه به تو خواهد رسيد. اميرالمومنين عليه‌السلام گريه كرد و گفت: سپاس مر خداي را كه مرا فراموش نكرده و مرا در كتابهاي نيكوكاران ياد فرموده است. راهب همراه اميرالمومنين عليه‌السلام حركت كرد، بنا به آنچه كه نقل مي‌كنند: صبح و شام با آنحضرت بود تا در جنگ صفين شهيد گشت. هنگاميكه مردم براي دفن كشته شدگانشان بيرون آمدند، حضرت فرمود: بگرديد و راهب را پيدا كنيد، وقتي كه جنازه‌ي راهب را پيدا كردند، حضرت بر او نماز خواند و او را دفن كرد و فرمود: اين مرد از ما اهل البيت بود، و براي او چند بار طلب مغفرت كرد.  شما جنگ را بناحق آغاز نكنيد، وقايع مسير حركت اميرالمومنين به سوي صفين: نصر بن مزاحم مي‌گويد: وقتي كه اميرالمومنين از فرات عبور كرد، زياد بن النضر و شريح بن هاني را خواست و آن دو را با دوازده هزار نفر كه از كوفه حركت كرده بودند، از طرف خشكي كنار فرات بعنوان پيش لشكر بسوي معاويه فرستاد، آنان حركت كرده به عانات (از آباديهاي كنار فرات) رسيدند، در آن موقع شنيدند كه اميرالمومنين از راه جزيره حركت مي‌كند و اطلاع پيدا كرده بودند كه معاويه با لشكريان شام از دمشق براه افتاده است. آن دو فرمانده گفتند: اين يك راي صحيح نيست كه ما حركت كنيم و اين دريا ميان ما و علي (ع) فاصله باشد و هيچ خيري براي ما با اين كمي نفرات و گسيخته از كمك وجود ندارد كه شاميان را با اينوضع ملاقات نمائيم، رفتند كه از عانات عبور كنند.  مردم آن آبادي از عبور آنان جلوگيري كردند و كشتي‌هايشان را در اختيار آنان نگذاشتند، لذا آنان برگشتند و از هيت عبور نمودند و به اميرالمومنين در قريه‌اي كه قرقيسيا ناميده مي‌شد ملحق شدند. وقتي كه به آنحضرت رسيدند، حضرت فرمود: مقدمه‌الجيش (پيش لشكريان) من دنبال من مي‌آيند! زياد و شريح برخاسته و داستان مردم عانات را بازگو كردند كه آنان نگذاشتند، براه خود ادامه بدهند، لذا برگشتند و از راه هيت عبور نمودند. حضرت فرمود: درست فكر كرده‌ايد و نظر شما صحيح بوده است. وقتي كه همه‌ي سپاهيان علي (ع) از فرات عبور كردند، زياد و شريح را پيش انداخت كه بعنوان مقدمه الجيش بسوي معاويه حركت كنند، هنگاميكه به محل معاويه رسيدند، با ابوالاعور سلمي كه پيش لشكر معاويه بود، روياروي شدند، او را به اطاعت اميرالمومنين دعوت كردند، او امتناع ورزيد. زياد و شريح به آنحضرت اطلاع دادند كه ما ابوالاعور را در نزديكي ديوارهاي روم ديديم و او و يارانش را به اطاعت از تو دعوت كرديم، آنان نپذيرفتند، اكنون دستوري كه براي ما داريد بفرمائيد. حضرت مالك اشتر را خواست و به او فرمود: زياد و شريح كسي را پيش من فرستاده و اطلاع دادند كه ابوالاعور با سپاهي از شاميان به ديوارهاي روم رسيده‌اند و خبر داده است كه هر دو طرف روياروي هم ايستاده‌اند، اي مالك، خود را بسرعت به زياد و شريح برسان و فرماندهي همه‌ي آنان را بدست بگيرد و بپرهيز از آنكه ماداميكه دشمن، جنگ را شروع نكرده است، تو جنگ را آغاز كني با آنان گفتگو كن و از آنان بشنو. و دشمني و عداوت آنان باعث نشود كه پيش از دعوت آنان بحق و بيان مكرر درباره‌ي عذر جنگ، نبرد را آغاز كني. زياد را بر ميمنه و شريح را بر ميسره قرار بده و خود در قلب سپاه باش و آنقدر به دشمن نزديك مباش مانند نزديك شدن كسي كه مي‌خواهد شعله جنگ را برافروزد و آنقدر هم دور مباش مانند دور شدن كسيكه از دشمن مي‌ترسد، در اين حال باشيد تا من بشما برسم و من با سرعت حركت مي‌كنم انشاءالله. آنگاه حضرت نامه‌اي را كه بازگو كننده‌ي فرماندهي مالك اشتر بر آنان بود، بوسيله‌ي حارث بن جمهان جعفي به آنان فرستاد. مالك حركت كرد و به زياد و شريح رسيد و آنچه را كه اميرالمومنين دستور داده بود عمل كرد و از شروع كردن جنگ با ابوالاعور خودداري نمود. سكوت و توقف طرفين جنگ ادامه داشت، تا شب فرا رسيد. ابوالاعور شبانگاه به لشكريان علي (ع) بفرماندهي مالك اشتر حمله كرد، لشكريان علي (ع) مقاومت كردند و ساعتي زد و خورد ادامه پيدا كرد، سپس اهل شام بجاي خود برگشتند. آنگاه هاشم بن عتبه با عده‌اي سوار و پياده و مجهز با نيرو و نفرات براي نبرد از لشگريان اميرالمومنين بيرون آمد و ابوالاعور براي مقابله با هاشم بيرون آمد و آنروز را سخت جنگيدند، سواران بر سواران هجوم مي‌بردند و پيادگان بر پيادگان. سپس برگشتند و از اهل شام عبدالله بن المنذر تنوخي كشته شده بود، قاتل عبدالله ظبيان بن عماره‌ي تميمي است كه در آن روزها جوان بود با اينكه عبدالله بن منذر دلاوري نامدار در شام و به سلحشوري معروف بود … جنگ توقف كرد و هر يك از طرفين بجاي خود برگشتند. در بامداد فردا علي (ع) حركت بسوي معاويه را ادامه داد. ابوالاعور پيش از ما به زمين هموار و كنار آب و جايگاه مناسبتر رسيده بود. اين ابوالعور پيش لشگر معاويه، سفيان بن عمرو نام داشت. او بسر بن ارطاه را در پشت سرلشكر خود قرار داده بود كه پيش لشگرش را تقويت مي‌كرد و عبيدالله بن عمر بن خطاب را فرمانده سواران نموده پرچم را به عبدالرحمان بن خالد بن وليد داده بود. ميمنه را به حبيب بن سلمه فهري و پياده نظام مينمه را به يزيد بن زحر ضبي و ميسره را به عبدالله بن عمرو بن عاص و پياده نظام ميسره را به حابس بن سعيد طائي و سواره نظام دمشق را به ضحاك بن قيس فهري و پياده نظام دمشق را به يزيد بن اسد بن كرز بجلي و اهالي حمص را به ذي الكلاع و فلسطينيها را به مسلمه بن مخلد سپرد. اميرالمومنين در سال 37 هجري هشت روز از محرم مانده به صفين رسيد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 263-260 - از سخنان آن حضرت (ع) است كه هنگام حركت به سوى شام ايراد فرموده است: روايت شده است هنگامى كه امير المؤمنين (ع) براى جنگ با معاويه پا در ركاب مى نهاد اين دعا را خواند.  اين دعا مشتمل بر دو امر به شرح زير است: 1-  پناه بردن به خدا براى نجات يافتن از مشكلاتى كه در رفتن و بازگشتن از سفر متوجّه انسان مى شود.  2-  پناه بردن به خدا از خطراتى كه متوجّه احوال مهم نفسانى شده، سرگرمى و پرداختن به امور جسمانى و بازماندن از عبادت خداوند را به دنبال دارد. همواره چنين است كه در آغاز خطر بزرگ متوجّه حالات نفسانى مى شود، سپس به خانواده، مال و فرزندان سرايت مى كند.  امام (ع) پس از التجا به درگاه حق، اقرار مى كنند كه عنايت خداوند همگان را فرا گرفته و توجّه و همراهى لطف او از كسى دريغ نشده است. آيه كريمه قرآن گوياى اين حقيقت است: «هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» «هر كجا باشيد خدا با شماست» خداوند همراه ماست مصاحب و رفيق است. رفاقت توجّه دقيق به امور دوست را مى طلبد. خداوند در خانواده جانشين انسان است، جانشينى كسى بودن طلب مى كند كه از خانه و اموال شخص غايب در برابر چيزهايى كه موجب ضرر و زيان آنها باشد محافظت شود.  در سفر همراه مسافر بودن، و در حضر جانشينى او، ايجاب مى كرده است كه حضرت جمع ميان اين دو حكم كند: «جانشينى و همراهى» بدين سبب فرموده اند: خداوندا غير از تو نمى تواند بين اين دو امر را جمع كند بدين دليل كه ذات مقدس حق از جهت داشتن و جسميّت پاك و منزّه است. اجتماع اين دو حالت براى اجسام محال است. زيرا يك شيء جسمانى نمى تواند در آن واحد هم در سفر و هم در حضر باشد. براى توضيح بيشتر اين مطلب فرموده اند: جانشين قادر به همسفرى نبوده و همراه قادر به جانشينى نيست.  در باره كلام حضرت كه «تنها خداوند مى تواند همراه مسافر در سفر و جانشين مسافر در خانه باشد» اگر اعتراضى شود كه اين وقتى به جا و بمورد است كه بگوييم هر چيز بى جهتى، واجب الوجود است، هر چند اين نظريّه را گفته اند، دليل صحّت اين موضوع بطور مطلق چيست در پاسخ مى گوييم به هر صورت حصر صحيح است، زيرا بر فرض اين كه ثابت شود امور مجرّد از جسمانيّت و جهت، سواى خداوند وجود دارند. امّا آنچه كه ذاتا شايسته چنين جامعيّتى باشد، حق تعالى است، امور ديگر با لذات چنين نيستند، ما حصر را بر همين استحقاق و اولويّت حمل مى كنيم.  در باره فايده دعا و دليل مقبوليّت آن، در ذهن بعضى افراد شبهه اى ايجاد شده كه ذيلا به رفع آن شبه پرداخته ابتدا اصل شبهه را توضيح مى دهيم. گفته اند: براى خداوند به اجابت رسيدن دعا و نرسيدن آن معلوم و آشكار است با توجّه به اين حقيقت فايده اى بر دعا كردن مترتّب نيست، زيرا آنچه وقوعش مقرر باشد حتما انجام مى شود و آنچه عدم انجامش مقرّر باشد حتما انجام نمى شود.  در پاسخ اين توهّم و يا شبهه مى گوييم: هر چيزى كه وجود يابد يا از بين برود داير مدار شرايط و اسبابى است كه امكان و يا عدم امكان آن را ايجاب مى كند و بدون آن اسباب و شرايط تحقّق پيدا نمى كند. با توجّه به اين موضوع دعا جزو امورى است كه ما از خداوند طلب مى كنيم. نتيجه تحقّق يافتن متعلّق دعا و يا عدم آن كه همان اسباب و علل اول باشند، هر چند براى خداوند معلوم است امّا خداوند، خود رابط ميان سبب و مسبّب را مقدّر كرده و سبب وجود شي ء را دعا قرار داده، چنان كه سبب بهبود يافتن بيمار را، دوا، قرار داده، و اگر مريض دوا نخورد خوب نمى شود. سبب اجابت دعا به گفته دانشمندان، فراهم ساختن اسباب آن است بنا بر اين لازم است، انسان آنچه مى خواهد و يكى از اسباب اجابت آن دعاست فراهم كند، بقيّه اسباب را خداوند متعال، بنا بر اقتضاى تقدير و قضا آماده مى سازد. بنا بر اين به منظور تهيّه كردن اسباب، دعا واجب و انتظار اجابت نيز واجب است. آمادگى براى دعا تحقيقا زمينه را براى اجابت فراهم مى كند. دعاى كامل و انجام كارى كه براى آن دعا مى شود. هر دو معلول علّت واحدى مثلا نيازمندى هستند، و گاهى هر كدام براى ديگرى مى تواند علّت باشد.  پس از رفع شبهه اوّل، توهّم ديگرى كه در مورد دعا شده اين است كه: چگونه امور آسمانى از دعاى ما متأثر مى شود بدين طريق كه ما دعا كنيم و به اجابت رسد. اين تصوّر باطلى است، زيرا دعا معلول است و نمى تواند در علّت خود اثر بگذارد. بنا بر اين، دعاى دعا كننده اجابت نمى شود، هر چند به تصوّر دعا كننده امرى كه براى انجام گرفتن آن دعا مى كند، مفيد باشد.  با توجّه به توضيح فوق، علّت عدم اجابت دعا اين است كه انجام يافتن خواست دعا كننده هر چند بر حسب نظام كلّ مفيد باشد، امّا مطابق مقصود وى داراى منفعت و سود نيست، بدين دليل است كه اجابت دعا به تأخير مى افتد و يا اصلا اجابت نمى شود. به هر حال عدم اجابت دعا به لحاظ نبودن شرطى از شرايط خواست به هنگام دعاست. توضيح آن كه: نتيجه دعا يا بر حسب خواست دعا كننده، و يا مطابق نظام كل، مفيد نيست، بنا بر اين دعا مورد اجابت قرار نمى گيرد.  براى روشن شدن اين توهّم بايد دانست كه نفس وارسته به هنگام دعا از آغاز نيرويى بدان اضافه مى شود كه در عناصر مؤثر واقع شود، و عناصر هم چنان قرار داده شده اند، كه نفس مى تواند در آنها اثر كند و اين خود اجابت دعاست.  نشانه اين تأثير پذيرى عناصر، بدن خود ماست. بسيار اتفاق افتاده كه ما چيزى را تصور كرده در باره آن انديشيده ايم و بدن ما نيز بر حسب آنچه نفس اقتضا داشته، تغيير كرده است يعنى تأثير روح بر جسم و از اين مهم تر گاهى نفس و روان در غير بدن خود تأثير مى كند و گاهى حتّى در نفس ديگرى تأثير كرده و آن را تحت الشعاع قرار مى دهد ما بدين مقدمات قبلا اشاره كرديم.  گاهى خداوند به لحاظ نفس و روحانيّتى كه بدان خدا را مى خوانى، در صورتى كه خواست انسان بر حسب نظام كل سودمند باشد، دعاى ما را مستجاب مى كند. از پاسخ چنين فهميده شد كه اوّلا دعا خود تأثير نفسانى دارد و نفس مى تواند در بدن انسان و كارهايى كه به بدن تعلّق داشته باشد اثر بگذارد. مضافا بر اين دعا اگر مطابق نظام كل براى انسان مفيد باشد برآورده خواهد شد. و توهم اين كه چون يكى از شرايط در مورد دعا منتفى است اجابت نمى شود، صحيح نيست.    
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 254 و من كلام له عليه السّلام عند عزمه على المسير الى الشام و هو السادس و الاربعون من المختار في باب الخطب:اللّهمّ إنّي أعوذ بك من وعثاء السّفر، و كأبة المنقلب، و سوء المنظر في الأهل و المال، أللّهمّ أنت الصّاحب في السّفر، و أنت الخليفة في الأهل، و لا يجمعهما غيرك، لأنّ المستخلف لا يكون مستصحبا، و المستصحب لا يكون مستخلفا. (9244- 9202)و في نسخة ابن أبي الحديد قال الرّضيّ و ابتداء هذا الكلام مرويّ عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و قد قفاه أمير المؤمنين عليه السّلام بأبلغ كلام و بأحسن تمام من قوله: و لا يجمعهما غيرك إلى آخر الفصلاللغة:(وعثاء السّفر) مشقّته و أصل الوعث المكان السّهل الدّهس، تغيب فيه الأقدام و الطريق العسر، و قد وعث الطريق كسمع و كرم تعسّر سلوكه و (الكأبة) و الكأب الغمّ و سوء الحال و الانكسار من حزن و (المنقلب) مصدر و مكان من القلب اى اى رجع و مثله (المنظر) قال الفيروز آبادي: نظره كضربه و سمعه و إليه نظرا و منظرا و نظرانا و منظرة و قال: و المنظر و المنظرة ما نظرت إليه فأعجبك حسنه أو ساءك.الاعراب:لفظة اللّهمّ منادى محذوف النّداء و لا يجوز حذف حرف النّداء من لفظ الجلالة إلّا مع الحاق الميم المشدّدة به، و ذلك لأنّ حقّ ما فيه اللام أن يتوصّل إلى ندائه بأىّ أو باسم الاشارة، فلمّا حذفت الوصلة في هذه اللفظة الشّريفة لكثرة ندائها لم يحذف الحرف إلّا نادرا لئلّا يكون إجحافا، فان أردت الحذف ألحقت الميم المشدّدة، و إنّما اخّرت الميم تبرّكا باسمه سبحانه، و قال الكوفيّون: إنّ الميم ليست عوضا بل مأخوذة من فعل و الأصل يا اللّه آمنّا بخير فيخيّرون الجمع بينها و بين ياء في السّعة و ردّ بأنه لو كان كذلك لما حسن اللهمّ آمنّا بخير و في حسنه دليل على أنّ الميم ليست مأخوذة منه إذ لو كان كذلك لكان تكراراالمعنى:اعلم أنّ هذا الدّعاء دعا به أمير المؤمنين عليه السّلام بعد وضع رجله في الرّكاب حين ما توجّه من النّخيلة إلى الشّام لحرب معاوية و أتباعه، قال نصر بن مزاحم لمّا وضع عليّ عليه السّلام رجله في ركاب دابّته قال: بسم اللّه، فلمّا جلس على ظهرها قال:سبحان الذي سخّر لنا هذا و ما كنّا له مقرنين و إنّا إلى ربّنا لمنقلبون (اللهمّ إنّي أعوذ بك من وعثاء السّفر) و مشقّته (و كأبة المنقلب) أى الحزن بعد الرّجوع إلى الوطن، و في رواية نصر بعده و الحيرة بعد اليقين (و سوء المنظر في الأهل و المال) الموروث للكأبة و الملال. (اللهمّ أنت الصّاحب في السّفر) و من شأن الصّاحب العناية بامور صاحبه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 255  (و أنت الخليفة في الأهل و) من وظيفة الخليفة على الشي ء حسن القيام و الولاية على ضروريّات ذلك الشي ء و حفظه ممّا يوجب له الضّرر (لا يجمعهما) أى الصّحابة و الخلافة في آن واحد (غيرك) لامتناع ذلك في حقّ الأجسام (لأنّ المستخلف لا يكون مستصحبا و المستصحب لا يكون مستخلفا) و أمّا اللّه سبحانه فلتنزهّه عن الجهة و الجسميّة يجوز كونه خليفة و صاحبا معا في آن واحد كما قال سبحانه  وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ  و قال: ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى  ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى  مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا و قد مضى تحقيق الكلام في ذلك في الفصل الخامس و السّادس من فصول الخطبة الاولى عند شرح قوله: مع كلّ شي ء لا بمقارنة فتذكّر.تنبيه و تحقيق:اعلم أنّ الدّعاء من معظم أبواب العبادات و أعظم ما يستعصم به من الآفات و أمتن ما يتوسل به إلى استنزال الخيرات، و وجوبه و فضله معلوم من العقل و الشّرع أما العقل فلأنّ دفع الضّرر عن النّفس مع القدرة عليه و التمكّن منه واجب و حصول الضّرر ضروريّ الوقوع في دار الدّنيا، إذ كلّ انسان لا ينفكّ عمّا يشوّش نفسه و يشغل عقله و يتضرّر به إمّا من داخل كحصول عارض يغشي مزاجه، أو من خارج كأذيّة ظالم و نحوها و لو خلا من الكلّ فالعقل يجوز وقوعه فيها، و كيف لا و هو في دار الحوادث التي لا تستقرّ على حال، و فجايعها لا ينفك عنها آدميّ إمّا بالفعل أو بالقوّة، فضررها إمّا واقع حاصل أو ممكن الوقوع و متوقّع الحصول، و كليهما يجب إزالته مع القدرة عليه، و الدّعاء محصّل لذلك و هو مقدور فيجب المصير إليه.و قد نبّه على ذلك أمير المؤمنين عليه السّلام حيث قال: ما من أحد ابتلي و ان عظمت بلواه بأحقّ بالدّعاء من المعافى الّذي لا يأمن من البلاء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 256 فقد ظهر من هذا الحديث احتياج كلّ أحد إلى الدّعاء معافا و مبتلا، و فايدته رفع البلاء الحاصل و دفع السّوء النّازل أو جلب نفع مقصود أو تقرير خير موجود فان قلت: المطلوب بالدّعاء إمّا أن يكون معلوم الوقوع للّه سبحانه، أو معلوما عدم وقوعه، فعلى الأوّل يكون واجبا و على الثاني ممتنعا، و على التّقديرين فلا يكون للدّعاء فايدة، لأنّ الأقدار سابقة، و الأقضية واقعة و قد جفّ القلم بما هو كائن، فالدّعاء لا يزيد و لا ينقص فيها شيئا قلنا: هذه شبهة ربّما سبقت إلى الأذهان القاصرة و فسادها ظاهر، لأنّ كلّ كاين فاسد موقوف في كونه و فساده على شرايط توجد و أسباب تعدّ لأحدهما لا يمكن يدونها، و على ذلك فلعلّ الدّعاء من شرايط ما يطلب به و هما، و ان كانا معلومي الوقوع للّه سبحانه و هو تعالى علّتهما الاولى إلّا أنّه هو الذي ربط أحدهما بالآخر، فجعل سبب وجود ذلك الشي ء الدّعاء كما جعل سبب صحّة المرض شرب الدّواء و ما لم يشرب الدّواء لم يصحّ، و بذلك ايضا ظهر فساد ما قيل إنّ المطلوب بالدّعاء إن كان من مصالح العباد فالجواد المطلق لا يبخل به، و إن لم يكن من مصالحهم لم يجز طلبه، وجه ظهور الفساد أنّه لا يمتنع أن يكون وقوع ما سأله مصلحة بعد الدّعاء و لا يكون مصلحة قبل الدّعاء و أما النقل فمن الكتاب قوله سبحانه:«قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ» و قوله: «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ» .فجعل الدّعاء عبادة و المستكبر عنها كافرا و قوله: «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 257 قال أحمد بن فهد الحلّي في كتاب عدّة الدّاعي: هذه الآية قد دلّت على امور الأوّل تعريفه تعالى لعباده بالسؤال بقوله:وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ  الثّاني غاية عنايته بمسارعة اجابته و لم يجعل الجواب موقوفا على تبليغ الرّسول بل قال: فانّي قريب و لم يقل قل لهم إنّي قريب الثّالث خروج هذا الجواب بالفاء المقتضي للتعقيب بلا فصل الرّابع تشريفه تعالى لهم بردّ الجواب بنفسه لينبّه بذلك على كمال منزلة الدّعاء و شرفه عنده تعالى و مكانه منه، قال الباقر عليه السّلام لا تملّ من الدّعاء فانّه من اللّه بمكان.الخامس دلّت هذه الآية على أنّه لامكان له إذ لو كان له مكان لم يكن قريبا من كلّ من يناجيه.السّادس أمره تعالى لهم بالدّعاء في قوله: فليستجيبوا لى أى فليدعوني السّابع قوله تعالى: و ليؤمنوا بي أى و ليتحقّقوا أنّي قادر على إعطائهم ما سألوه، فأمرهم باعتقادهم قدرته على إجابتهم و فيه فايدتان: إعلامهم باثبات صفة القدرة له و بسط رجائهم في وصولهم إلى مقترحاتهم و بلوغ مراداتهم و نيل سؤالاتهم فانّ الانسان إذا علم قدرة معامله و معاوضه على دفع عوضه كان ذلك داعيا له إلى معاملته و مرغبا له في معاوضته، كما أنّ علمه بعجزه عنه على الضدّ من ذلك، و لهذا تراهم يجتنبون معاملة المفلس الثّامن تبشيره تعالى لهم بالرّشاد الذي هو طريق الهداية المؤدّي إلى المطلوب فكأنّه بشّرهم باجابة الدّعاء، و مثله قول الصّادق عليه السّلام: من تمنّى شيئا و هو للّه رضى لم يخرج من الدّنيا حتّى يعطاه، و قال: إذا دعوت فظنّ حاجتك بالباب فان قلت: نحن نرى كثيرا من النّاس يدعون اللّه فلا يجيبهم فما معنى قوله:اجيب دعوة الدّاع إذا دعان؟ و بعبارة اخرى إنّه سبحانه وعد إجابة الدّعاء و خلف الوعد عليه تعالى محال لأنّه كذب قبيح في حقّه عزّ و جلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 258 قلت: قد أجاب الطبرسي في مجمع البيان بأنّه ليس أحد يدعو اللّه على ما يوجبه الحكمة إلّا أجابه اللّه، فانّ الدّاعي إذا دعاه يجب أن يسأل ما فيه صلاح له في دينه و لا يكون له مفسدة فيه فانّه سبحانه يجيب إذا اقتضت المصلحة إجابته أو يؤخّر الاجابة إن كانت المصلحة في التأخير، ثمّ قال: و إذا قيل إنّ ما يقتضيه الحكمة لا بدّ أن يفعله فما معنى الدّعاء و اجابته؟ أجاب بأنّ الدّعاء عبادة في نفسها لما فيه من إظهار الخضوع و الانقياد، و أيضا لا يمتنع أن يكون وقوع ما سأله إنّما صار مصلحة بعد الدّعاء أقول: أمّا ما ذكره من أنّه ليس أحد يدعو اللّه اه، فهو حقّ لا ريب فيه و به صرّح في عدّة الدّاعي حيث قال: ليس أحد يدعو اللّه سبحانه و تعالى على ما يوجبه الحكمة ممّا فيه صلاحه إلّا أجابه و على الدّاعي أن يشرط ذلك بلسانه او يكون منويّا في قلبه، فاللّه يجيبه البتّة إن اقتضت المصلحة إجابتها، أو يؤخّر له إن اقتضت المصلحة التأخير قال اللّه تعالى:«وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللَّهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ» و في دعائهم: يا من لا تغيّر حكمته الوسايل، و لما كان علم الغيب منطويا عن العبد و ربّما تعارض عقله القوى الشّهويّة و يخالطه الخيالات النّفسانيّة فيتوهّم أمرا ممّا فيه فساده صلاحا له فيطلبه من اللّه سبحانه و يلحّ في السّؤال عليه، و لو يعجّل اللّه إجابته و يفعله به لهلك البتّة، و هذا أمر ظاهر العيان غنيّ عن البيان كثير الوقوع، فكم نطلب أمرا ثمّ نستعيذ منه و كم نستعيذ من أمر ثمّ نطلبه، و على هذا خرج قول عليّ عليه السّلام: ربّ أمر حرص الانسان عليه فلمّا أدركه ودّ أن لم يكن أدركه و كفاك قوله تعالى:«وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» فانّ اللّه سبحانه و تعالى من وفور كرمه و جزيل نعمه لا يجيبه، و ذلك إمّا لسابق رحمته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 259 به فانّه هو الذي سبقت رحمته غضبه و إنّما أنشأه رحمة به و تعريضا لا ثابته و هو الغنيّ عن خلقته و معاقبته أو لعلمه سبحانه بأنّ المقصود للعبد من دعائه هو إصلاح حاله فكان ما طلبه ظاهرا غير مقصود له مطلقا، بل بشرط نفعه له فالشّرط المذكور حاصل في نيّته و إن لم يذكره بلسانه بل و إن لم يخطر بقلبه حالة الدّعاء و إيضاح ذلك على سبيل المثل أنّه إذ قال كريم أنا لا أردّ سائلا و لا أخيّب آملا، ثمّ اتى سفيه و طلب منه ما يعلم أنّه يقتله و السّائل لم يكن عالما بذلك، أو أتى صبيّ جاهل و طلب منه أفعيّا لحسن نقشه و نعومته، فالحكمة و الجود يقتضيان منعهما لا عطائهما، و لو أعطاهما لذمّه العقلاء، فظهر أنّ هذا الوعد من الحكيم لا بدّ أن يكون مشروطا بالمصلحة و توهّم أنّ ما فيه صلاح العباد يأتي اللّه تعالى به لا محالة من دون حاجة إلى الدّعاء، مدفوع بما أشار إليه الطبرسي من إمكان كون المصلحة في الاعطاء مع الدّعاء و مع عدمه يكون الصّلاح في المنع و على هذا فالمطالب ثلاثة الاول ما يكون المصلحة في إعطائه مطلقا كالرّزق الضّروريّ الثاني ما يكون المصلحة في المنع كذلك الثالث أن يكون المصلحة في العطاء مع الدّعاء و في العدم مع العدم و إنّما يظهر أثر الدّعاء في الثّالث هذا.و أمّا ما ذكره أخيرا في الجواب من أنّ الدّعاء عبادة في نفسها فصحيح إلّا أنّه لا ربط له بالسؤال هذا، و الانصاف أنّ مجرّد اشتمال الدّعاء على المصلحة لا يستلزم الاجابة بل لا بدّ من اقترانه مضافا إلى ذلك بشرايطها المقرّرة المستفادة من الأخبار مع كونه صادرا عن وجه الاخلاص و تمام الانقطاع و الفراغ و التّخلية التّامّة للقلب و لنعم ما قال إبراهيم بن أدهم حيث قيل له: ما بالنا ندعو اللّه سبحانه فلا يستجيب لنا قال: لانّكم عرفتم اللّه فلم تطيعوه، و عرفتم الرّسول فلم تتّبعوا سنّته، و عرفتم القرآن فلم تعملوا بما فيه، و أكلتم نعمة اللّه فلم تؤدّوا شكرها، و عرفتم الجنّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 260 فلم تطلبوها، و عرفتم النّار فلم تهربوا منها، و عرفتم الشّيطان فلم تحاربوه و وافقتموه، و عرفتم الموت فلم تستعدّوا له، و دفنتم الأموات فلم تعتبروا بهم، و تركتم عيوبكم و اشتغلتم بعيوب النّاس و الحاصل أنّ الدّعاء كساير العبادات لها شروط لحصولها و موانع عن قبولها فلمّا لم يتحقّق الشّرايط و لم ترتفع الموانع لم يترتّب عليها آثارها الدّنيويّة و الاخرويّة مثلا الصّلاة إذ ورد فيها من صلّى دخل الجنّة أو زيد في رزقه، فاذا صلّى بغير وضوء أو فعل ما يبطلها و يحبطها لم يترتّب عليها آثارها الدّنيويّة و الاخرويّة، و إذا قال الطبيب: السّقمونيا مسهل فاذا شرب الانسان معه ما يبطل تأثيره كالأفيون فهو لا ينافي قول الطبيب و لا ينافي حكمه في ذلك فكذا الدّعاء استجابتها و قبولها و ترتيب الأثر عليها مشروطة بشرايط، فاذا أخلّ لشي ء منها لم تترتّب عليها الاستجابة، و قد وردت أخبار كثير في شرايط الدّعاء و منافاته، و ربّما يشير إليه قوله تعالى: «اوفوا بعهدي أوف بعهدكم» قال الشّارح البحراني: سبب اجابة الدّعاء هو توافى الأسباب، و هو أن يتوافى دعاء رجل مثلا فيما يدعو فيه و ساير أسباب وجود ذلك الشّي ء معا عن الباري تعالى لحكمة الهيّة على ما قدر و قضى، ثمّ الدّعاء واجب و توقّع الاجابة واجب، فانّ انبعاثنا للدّعاء سببه من هناك، و يصير دعانا سببا للاجابة و موافاة الدّعاء الحدوث الأمر المدعوّ لأجله و قد يكون أحدهما بواسطة الاخر، و إذا لم يستجب الدّعاء لداع و إن كان يرى أنّ الغاية التي يدعو لأجلها نافعة فالسّبب في عدم الاجابة أنّ الغاية النّافعة ربّما لا تكون نافعة بحسب نظام الكلّ بل بحسب مراده فلذلك تتأخّر إجابة الدّعاء أو لا يستجاب له، و بالجملة قد يكون عدم الاجابة لفوات شرط من شروط ذلك المطلوب حال الدّعاء و اعلم أنّ النّفس الزّكيّة عند الدّعاء قد يفيض عليها من الأوّل قوّة تصير بها مؤثّرة في العناصر فتطاوعها متصرّفة على ارادتها فيكون ذلك إجابة للدّعاء، فانّ العناصر موضوعة لفعل النّفس فيها و اعتبار ذلك في أبداننا فانّا ربّما تخيلنا شيئا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 261 فتتغيّر أبداننا بحسب ما تقتضيه أحوال نفوسنا و تخييلاتها و قد يمكن أن تؤثر النّفس في غير بدنها كما تؤثّر في بدنها، و قد تؤثّر في نفس غيرها و قد يسجيب اللّه لتلك النّفس إذا دعت فيما تدعو فيه إذا كانت الغاية التي تطلبها بالدّعاء نافعة بحسب نظام الكلّ.و من السنة أخبار فوق حدّ الاحصاء و لتقصر على بعض ما رواه في عدّة الدّاعي فعن حنّان بن سدير قال: قلت لأبي جعفر عليه السّلام: أيّ العبادة أفضل؟ فقال عليه السّلام:ما شي ء أحبّ إلى اللّه من أن يسأل و يطلب ما عنده، و ما أحد أبغض إلى اللّه ممّن يستكبر عن عبادته و لا يسأله ما عنده و عن زرارة عن أبي جعفر عليه السّلام قال: إنّ اللّه عزّ و جلّ يقول: «إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ» قال: هو الدّعاء و أفضل العبادة الدّعاء، قلت: «إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ» قال: الأوّاه هو الدّعاء.و عن ابن القداح عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: أمير المؤمنين عليه السّلام: أحبّ الأعمال إلى اللّه في الأرض الدّعاء، و أفضل العبادة العفاف، و كان أمير المؤمنين عليه السّلام رجلا دعّاء.و عن عبيد بن زرارة، عن أبيه، عن رجل، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام الدّعاء هو العبادة التي قال اللّه: «إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ» و لا تقل إِنّ الأمر قد فرغ منه.و عن عبد اللّه بن ميمون القداح، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام الدّعاء كهف الاجابة كما أنّ السّحاب كهف المطر و عن هشام بن سالم قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: هل تعرفون طول البلاء من قصره؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 262 قلنا: لا، قال: إذا الهم أحدكم الدّعاء فاعلموا أنّ البلاء قصير و عن أبي ولّاد قال: قال أبو الحسن عليه السّلام: ما من بلاء ينزل على عبد مؤمن فيلهمه اللّه الدّعاء إلّا كان كشف ذلك البلاء وشيكا «1»، و ما من بلاء ينزل على عبد مؤمن فيمسك عن الدّعاء إلّا كان البلاء طويلا، فاذا نزل البلاء فعليكم بالدّعاء و التّضرّع إلى اللّه عزّ و جلّ.و عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أفزعوا إلى اللّه عزّ و جلّ في حوائجكم، و الجئوا إليه في ملمّاتكم، و تضرّعوا إليه و ادعوه، فانّ الدّعاء مخّ  «2» العبادة، و ما من مؤمن يدعو اللّه إلّا استجاب له فامّا أن يعجّل له في الدّنيا أو يؤجّل له في الآخرة، و إمّا أن يكفّر عنه من ذنوبه بقدر ما دعا ما لم يدع بما ثم و عنه صلّى اللّه عليه و آله أعجز النّاس من عجز عن الدّعاء، و أبخل النّاس من بخل بالدّعا و عنه صلّى اللّه عليه و آله ألا أدلكم على أبخل النّاس و أكسل النّاس و أسرق النّاس و أجفا النّاس و أعجز النّاس؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه، قال، أمّا أبخل النّاس فرجل يمرّ بمسلم و لم يسلّم عليه، و أمّا أكسل النّاس فعبد صحيح فارغ لا يذكر اللّه بشفة و لا بلسان، و أمّا أسرق النّاس فالذي يسرق من صلاته، فصلاته تلفّ كما يلفّ الثّوب الخلق فيضرب بها وجهه، و أمّا أجفى النّاس فرجل ذكرت بين يديه فلم يصلّى عليّ، و أمّا أعجز النّاس فمن عجز عن الدّعاء و عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أفضل العبادات الدّعاء و إذا أذن اللّه للعبد في الدّعاء فتح له باب الرّحمة، إنّه لن يهلك مع الدّعاء أحد و عن معاوية بن عمّار قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام في الرّجلين افتتحا الصّلاة في ساعة واحدة فتلا هذا القرآن فكانت تلاوته أكثر من دعائه، و دعا هذا فكان دعاؤه أكثر من تلاوته، ثمّ انصرفا في ساعة واحدة أيّهما أفضل؟ قال عليه السّلام: كلّ فيه فضل و كلّ حسن، قلت: إنّي قد علمت أنّ كلّا حسن و أنّ كلّا فيه فضل، لكن أيّهما أفضل؟______________________________ (1) اى سريعا. (2) اى خالصها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 263 فقال عليه السّلام الدّعاء أفضل أما سمعت قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ» هى  «1» و اللّه العبادة هي و اللّه أفضل أ ليست هي العبادة هي و اللّه العبادة، أ ليست هي أشدّ هن هي و اللّه أشدّ هنّ هي و اللّه أشدّهنّ و عن يعقوب بن شعيب قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ اللّه أوحى إلى آدم إنّي سأجمع لك الكلام في أربع كلمات، قال: يا ربّ و ما هنّ؟ قال: واحدة لي، واحدة لك، واحدة فيما بيني و بينك، واحدة بينك و بين النّاس، فقال آدم: بيّنهنّ لي يا ربّ، فقال اللّه تعالى: أمّا التي لي فتعبدني و لا تشرك بي شيئا، و أمّا التي لك فاجزيك بعملك أحوج ما تكون إليه، و أمّا التي بيني و بينك فعليك الدّعاء و عليّ الاجابة و أمّا التي بينك و بين النّاس فترضى للنّاس ما ترضى لنفسك و من كتاب الدّعاء لمحمّد بن حسن الصّفار في حديث مرفوع قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يدخل الجنّة رجلان كانا يعملان عملا واحدا فيرى أحدهما صاحبه فوقه فيقول: يا ربّ بما أعطيته و كان عملنا واحدا، فيقول اللّه تبارك و تعالى سألني و لم تسألني ثمّ قال: اسألوا اللّه و اجزلوا فانّه لا يتعاظمه شي ء و منه أيضا برواية مرفوعة قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ليسألنّ اللّه أو ليقضينّ عليكم إنّ للّه عبادا يعملون فيعطيهم و آخرين يسألونه صادقين فيعطيهم ثمّ يجمعهم في الجنّة فيقول الذين عملوا ربّنا عملنا فأعطيتنا فبما اعطيت هؤلاء، فيقول: عبادي اعطيتكم اجوركم و لم ألتكم من أعمالكم شيئا و سألني هؤلاء فأعطيتهم و هو فضلي اوتيه من أشاء و عن الصّادق عليه السّلام قال لميسر بن عبد العزيز: يا ميسرادع اللّه و لا تقل إنّ الأمر قد فرغ منه إنّ عند اللّه منزلة لا تنال إلّا بمسألة، و لو أنّ عبدا سدّ فاه و لم يسأل لم______________________________ (1) اى الدعاء و التانيث باعتبار الخبر أعنى العبادة أو كانه داخل في الحكم بكونه عبادة و اللام في العبادة للعهد اى المراء يقول عبادتي اى العبادة المعهودة اى الدّعاء و اللّه أعلم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 264 يعط شيئا فاسأل تعط، يا ميسر انّه ليس يقرع باب إلّا يوشك أن يفتح لصاحبه و في هذه الرّواية دلالة على ما قدّمناه سابقا من أنّه لا امتناع في كون الدّعاء محدثا للمصلحة في المطلوب بعد أن لم يكن فيه مصلحة و لا بعد في كونه من أسباب وجود المطلوب و شرايط حصوله حسبما مرّ تفصيلا و اللّه ولىّ التّوفيق.الترجمة:از جمله كلام آن حضرت است هنگام عزم بر تشريف بردن شام و آن اينست كه:بار خدايا بدرستى كه من پناه مى برم بتواز مشقت سفر و از غم و اندوه بازگشت، يعنى از پريشاني كه بعد از مراجعت وطن حاصل مى شود، و از بدى نظر در أهل و مال، بار خدايا توتي همراه در سفر، و توئي جانشين در محافظت أهل در حضر، و جمع نمى كند مصاحبت و خلافت غير تو، از جهت اين كه كسى كه خليفه ساخته شده باشد نمى باشد همراه داشته شده و كسى كه همراه داشته شده باشد نمى شود خليفه ساخته شده، يعنى محالست كه جانشين همراه در سفر باشد بجهت اين كه ممكن نيست جسم واحد در آن واحد در دو مكان بوده باشد، أما خداوند ذو العزة كه منزهست از جهت و جسمية پس در حق او جايز است خلافت و مصاحبت معا. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 71 اين خطبه كه به هنگام عزيمت امير المومنين عليه السّلام براى رفتن به شام ايراد شده با عبارت «اللهم انى اعوذبك من وعثاء السفر» (بار خدايا از سختى سفر به تو پناه مى برم) شروع مى شود. [پس از اشاره به اينكه آغاز اين خطبه از كلماتى است كه از پيامبر (ص) هم روايت شده است و توضيح درباره برخى از لغات، مباحث زير طرح و بررسى شده است ]: دعاهاى على (ع) هنگام خروج از كوفه، براى جنگ با معاويه: نصر بن مزاحم مى گويد: روزى كه على (ع) قصد داشت از كوفه به صفين حركت كند، چون پاى در ركاب نهاد «بسم الله» گفت و چون بر پشت مركب خود نشست اين آيه را تلاوت كرد: «پاك و منزه است خدايى كه اين را مسخر ما گردانيد و ما خود قادر بر آن نبوديم و ما همگان به سوى خداى خود باز گردنده ايم» و سپس عرضه داشت: پروردگارا من از سختى سفر به تو پناه مى برم... تا آخر خطبه. ضمنا نصر بن مزاحم اين جمله را هم آورده است: «و از سرگردانى پس از يقين به تو پناه مى برم». گويد: آن گاه على (ع) بيرون آمد در حالى كه حر بن سهم بن طريف پيشاپيش او حركت مى كرد و اين رجز را مى خواند: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 72 «اى اسب من، شتابان برو و آهنگ شام كن، گردنه ها و كوهها را بپيماى و با كسى كه با امام مخالفت كرده است اعلان جنگ كن كه اميدوارم امسال با جمع بنى اميه كه سفلگان مردمند روياروى شويم و عمرو عاص و سالار آنان را بكشيم و سر از مردان فرو افكنيم». گويد: حبيب بن مالك، كه سالار شرطه على عليه السّلام بود، در حالى كه لگام مركب او را گرفته بود گفت: اى امير المؤمنين آيا همراه مسلمانان بيرون مى روى تا آنان به پاداش جهاد برسند و حال آنكه مرا در كوفه براى جمع كردن مردان باقى مى گذارى على (ع) فرمود: آنان به هيچ پاداشى نمى رسند مگر آنكه تو با آنان شريك خواهى بود و تو اينجا مفيدتر از آنى كه با ايشان باشى. على عليه السّلام از كوفه بيرون آمد و چون از حدود آن گذشت دو ركعت نماز گزارد. گويد: عمرو بن خالد از ابوالحسين زيد بن على عليه السّلام از قول نياكانش نقل مى كند كه: على عليه السّلام براى رفتن به صفين بيرون آمد همين كه از رودخانه گذشت به منادى خود فرمان داد براى نماز ندا دهد و خود جلو رفت و دو ركعت نماز گزارد و چون نمازش تمام شد روى به مردم كرد و فرمود: اى مردم هر كس به بدرقه آمده يا مقيم اينجاست نماز خود را كامل بگزارد كه ما قومى مسافريم همانا هر كس با ما همراه است روزه واجب را نگيرد و نمازهاى [چهار ركعتى ] واجب را دو ركعت بگزارد. نصر [بن مزاحم ] مى گويد: سپس حركت كرد و بيرون آمد و چون به دير ابو موسى، كه در دو فرسخى كوفه است رسيد، پياده شد و آنجا نماز عصر گزارد و چون نمازش تمام شد عرضه داشت: «منزه و پاك است پروردگار صاحب قدرت و نعمتها منزه و پاك است پروردگار قدرتمند و بخشنده. از خداوند رضايت به قضاى او و عمل به طاعتش و بازگشت به فرمانش را مسئلت مى كنم كه او شنونده دعاست.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 73 نصر مى گويد: سپس حركت كرد و كنار رود نرس، جايى ميان حمام ابى بردة و حمام عمر، فرود آمد و با مردم نماز مغرب گزارد و چون نماز تمام شد، عرضه داشت: سپاس خداوندى را كه «شب را به روز و روز را به شب مى رساند» و سپاس خداوند را بر هر شب كه فرو مى آيد و بر مى شود و سپاس خداوند را بر هر ستاره كه نمايان مى شود و افول مى كند. همانجا ماند تا نماز بامداد گزارد و حركت كرد تا كنار گنبد قبير رسيد. آنجا كنار صومعه و بر آن سوى رود درختان خرماى بلند قرار داشت كه چون آنها را ديد اين آيه را تلاوت فرمود: «و درختان بلند خرما كه ميوه آن منظم روى هم چيده شده است» و اسب خود را از رودخانه عبور داد و كنار صومعه رفت و فرود آمد و به مقدار چاشت خوردن آنجا توقف نمود. نصر بن مزاحم مى گويد: عمر بن سعد، از محمد بن مخنف بن سليم نقل مى كند كه مى گفته است خودم ديدم كه پدرم با على (ع) راه مى رفت و على به او مى گفت: بابل سرزمينى است كه به زمين فرو شده است، اسب خود را تندتر به حركت آور شايد بتوانيم نماز عصر را بيرون از آن اقامه كنيم و او اسب خود را سريع به حركت در آورد و مردم هم از پى او شتابان حركت كردند و چون از پل فرات عبور كرد پياده شد و نماز عصر را با مردم گزارد. و گويد: عمر بن عبد اللّه بن يعلى بن مرة ثقفى، از قول پدرش، از عبد خير نقل مى كرد كه مى گفته است همراه على (ع) در سرزمين بابل حركت مى كرديم هنگام نماز عصر فرا رسيد و ما به هر نقطه كه مى رسيديم سر سبزتر از نقطه ديگر بود تا آنكه به جايى رسيديم كه بهتر از آن نديده بوديم و نزديك بود آفتاب غروب كند على (ع) از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 74 مركب پياده شد من هم پياده شدم. على خداوند را نيايش كرد و خورشيد به جايى برگشت كه به هنگام نماز عصر قرار مى گيرد، و همين كه نماز عصر گزارده شد خورشيد غروب كرد و على (ع) از آنجا بيرون آمد و به «دير كعب» رسيد و سپس از آنجا حركت كرد و شب را در «ساباط» گذراند. دهقانهاى ساباط به حضورش آمدند و غذا و خوراك براى پذيرايى آوردند. فرمود: نه، اين كار ما بر عهده شما نيست. و چون شب را صبح كرد و در «مظلم ساباط» بود، اين آيه را تلاوت فرمود: «آيا در هر سرزمين مرتفع كاخى بنا مى كنيد براى آنكه سرگرم بازى شويد». نصر مى گويد: و چون حركت على (ع) به اطلاع عمرو بن عاص رسيد، چنين سرود: «اى على مرا غافل مپندار همانا گروههاى سواره و پياده را به كوفه وارد خواهم كرد، با لشكر خودم در امسال و سال آينده». چون اين شعر به اطلاع على (ع) رسيد فرمود: «همانا بر عاصى پسر عاصى، هفتاد هزار دلير آماده وارد خواهم كرد كه همگان زره هاى استوار و نرم بر تن دارند و اسبها را با شتران جوان يدك مى كشند، شيران بيشه اند و آن گاه هنگام فرار و گزير نيست». گفتار على عليه السّلام هنگامى كه در كربلاء فرود آمد: نصر بن مزاحم مى گويد: منصور بن سلام تميمى، از حيان تيمى، از ابو عبيدة، از هرثمة بن سليم نقل مى كرد كه مى گفته است همراه على (ع) به جنگ صفين مى رفتيم، چون به كربلا رسيد و پياده شد نخست با ما نماز گزارد و چون سلام داد مشتى از خاك آن را برگرفت و بوييد و فرمود: اى خاك واى بر تو كه از تو گروهى محشور خواهند شد كه بدون حساب وارد بهشت خواهند شد. گويد: چون هرثمه از جنگ برگشت و نزد همسر خود، جرداء دختر سمير، كه از شيعيان على (ع) بود، آمد ضمن مطالبى كه براى همسر خويش نقل مى كرد گفت: آيا ترا از گفتار پيشوايت ابو الحسن به شگفتى وادارم كه چون ما به كربلاء جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 75 فرود آمديم مشتى از خاك آن برگرفت و بوييد و گفت: «اى خاك واى بر تو كه از تو گروهى محشور خواهند شد كه بدون حساب به بهشت خواهند رفت». او از كجا علم غيب دارد؟ زن گفت: اى مرد دست از ما بدار كه امير المؤمنين عليه السّلام جز سخن حق نمى گويد. [هرثمه ] گويد: هنگامى كه عبيد اللّه بن زياد لشكرى براى جنگ با امام حسين (ع) فرستاد من هم از جمله سواران آن لشكر بودم و چون به حسين (ع) و يارانش رسيدم آن منزلى را كه با على (ع) در آن فرود آمده بودم شناختم و جايى را كه از آن خاك برداشته بود و سخنى را كه گفته بود فراياد آوردم و از حركت خود كراهت پيدا كردم با اسب خود پيش رفتم و كنار حسين (ع) ايستادم و سلامش دادم و آنچه را از پدرش در آن منزل شنيده بودم به او گفتم. حسين (ع) فرمود: آيا با ما هستى يا بر عليه ما؟ گفتم: اى پسر رسول خدا، نه با تو هستم و نه بر عليه تو. زن و فرزندانم را رها كرده ام و بر آنان از ابن زياد مى ترسم. امام حسين (ع) فرمود: شتابان بگريز تا كشته شدن ما را نبينى. سوگند به آن كس كه جان حسين در دست اوست امروز هيچ كس نيست كه شاهد كشته شدن ما باشد و ما را يارى ندهد مگر آنكه به دوزخ خواهد افتاد. گويد: من روى به راه آوردم و با سرعت و شدت مى گريختم تا كشته شدن ايشان بر من پوشيده بماند. نصر مى گويد: مصعب از قول اجلح بن عبد اللّه كندى، از ابو جحيفة نقل مى كرد كه مى گفته است، عروة بارقى نزد سعد بن وهب آمد و گفت: آن حديثى را كه از على بن ابى طالب براى ما نقل مى كردى بگو. گفت: آرى هنگام رفتن على (ع) به صفين مخنف بن سليم مرا پيش او فرستاد. من در كربلاء به حضور على (ع) رسيدم و ديدم با دست خود اشاره مى كند و مى گويد اينجا، اينجا. مردى به او گفت: اى سالار مؤمنان چه چيزى خواهد بود فرمود: كاروانى از آل محمد اينجا فرود مى آيد. واى از شما براى ايشان و واى از ايشان براى شما. آن مرد گفت: اى امير المؤمنين معنى اين گفتار چيست فرمود: واى بر ايشان از شما كه شما ايشان را خواهيد كشت و واى بر شما از ايشان كه خداوند به سبب كشته شدن آنان شما را به دوزخ مى برد. نصر مى گويد: اين سخن به گونه ديگرى هم نقل شده است كه على عليه السّلام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 76 فرموده است: «واى بر شما از ايشان و واى بر شما بر ايشان» آن مرد گفت: «واى بر ما از ايشان» را فهميديم ولى معنى «واى بر ما بر ايشان» يعنى چه فرمود: يعنى مى بينيد آنان را مى كشند ولى نمى توانيد آنان را يارى دهيد. نصر بن مزاحم مى گويد: سعيد بن حكيم عبسىّ، از حسن بن كثير، از پدرش نقل مى كند كه على (ع) به كربلا رسيد و آنجا ايستاد. گفته شد: اى امير المؤمنين اينجا كربلاست. فرمود: جايگاه اندوه و بلا. سپس با دست خود به جايى اشاره كرد و فرمود: اينجا جايگاه بارها و محل خوابيدن شتران ايشان است و سپس با دست خود به جاى ديگرى اشاره كرد و فرمود: اينجا جايگاه ريخته شدن خونهاى آنان است. و سپس به ساباط رفت. گفتار على (ع) براى يارانش و نامه هاى او به كارگزاران خويش: و شايسته است كه همين جا مطالب مربوط به هنگام حركت از كوفه و رفتن به شام و آنچه كه به ياران خود فرموده است و آنچه آنان پاسخ داده اند و نامه هايى را كه به كارگزاران خود نوشته و آنچه آنان به او نوشته اند، بيان شود و تمام اين موارد از كتاب [وقعة صفين ] نصر بن مزاحم نقل مى شود. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از اسماعيل بن ابى خالد، از ابى الكنود بن-  عبد الرحمان بن عبيد نقل مى كرد كه مى گفته است، چون على عليه السّلام خواست به شام برود نخست همه افراد مهاجر و انصار را كه همراهش بودند جمع كرد و پس از حمد و ثناى خداوند چنين گفت: «اما بعد همانا كه شما فرخنده رأى و داراى بردبارى هستيد و پسنديده سيرت و گويندگان بر حق مى باشيد. ما تصميم بر حركت به سوى دشمن خود و دشمن شما گرفته ايم. با راى خود با ما مشورت كنيد.» هاشم بن عتبة بن ابى وقاص برخاست و نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و چنين گفت: اما بعد، اى امير المؤمنين من بر آن قوم سخت آگاهم. آنان دشمنان تو و شيعيان تو هستند و ايشان براى كسى كه در پى بهره اين جهانى باشد دوست مى باشند و ايشان با تو جنگ و ستيز كننده اند و در اين راه هيچ كوششى را فروگذار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 77 نيستند، آزمندان بر دنيايند و در آنچه از جهان در دست دارند سخت بخيل هستند و آرزو و هدفى جز اين [دنيا] ندارند، به بهانه خونخواهى عثمان، نادانان را مى فريبند، دروغ مى گويند آنان از ريختن خون او نفرت نداشتند ولى دنيا را مى طلبند. ما را به سوى ايشان ببر اگر حق را پذيرفتند چه بهتر و پس از حق، چيزى جز گمراهى نيست و اگر چيزى جز تفرقه و بدبختى را نپذيرفتند كه گمان من نسبت به ايشان چنين است، به خدا سوگند نمى بينم كه آنان بيعت كنند ولى ممكن است در عين حال هنوز ميان ايشان كسانى باشند كه اگر از منكر نهى شوند اطاعت كنند و اگر به معروف امر شوند فرمانبردارى نمايند. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از حارث بن حصيرة، از عبد الرحمان بن عبيد ابى الكنود نقل مى كرد كه مى گفته است عمار بن ياسر هم برخاست و پس از ستايش خدا گفت: اى امير المؤمنين، اگر مى توانى يك روز هم درنگ نكنى چنان كن و پيش از آنكه شعله آتش تبهكاران برافروخته شود و رأى آنان برگريز و تفرقه استوار گردد، ما را به سوى آنان ببر و نخست ايشان را به رشد و صلاح دعوت نماى. اگر پذيرفتند سعادتمند شده اند و اگر چيزى جز جنگ با ما را نپذيرند به خدا سوگند كه ريختن خون ايشان و كوشش در جهاد با ايشان مايه قربت به خداوند و كرامتى از سوى پروردگار است. سپس قيس، پسر سعد بن عباده برخاست و پس از حمد و ستايش خدا گفت: «اى امير المؤمنين، ما را شتابان به مقابله دشمن ببر و در اين كار هيچ تأخيرى روا مدار كه به خدا سوگند جهاد با ايشان براى من خوشتر از جهاد با روميان و تركان است كه اينان در دين خدا مكر و خدعه ورزيده اند و بر دوستان خدا كه از اصحاب محمد (ص) و از مهاجران و انصار يا تابعان ايشانند خفت و زبونى روا مى دارند و چون بر مردى خشم مى گيرند او را مى زنند و زندانى و محروم و گاه تبعيد مى كنند. غنايم ما در نظر ايشان حلال است و چنان مى پندارند كه ما خود بردگان ايشانيم.» در اين هنگام پيرمردان انصار، از جمله خزيمة بن ثابت و ابو ايوب و كسان ديگرى غير از آن دو، به قيس گفتند: چرا بر پير مردان قوم خود پيشى گرفتى و قبل از ايشان سخن گفتى گفت من به فضل شما معترفم و شأن شما را گرامى مى دارم ولى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 78 در دل خود همان كينه اى را كه در دلهاى شما نسبت به احزاب غليان دارد احساس كردم و مرا ياراى صبر نبود. انصار به يكديگر گفتند لازم است مردى از ميان شما بر خيزد و از سوى جماعت انصار پاسخ امير المؤمنين را بدهد. در اين هنگام سهل بن حنيف برخاست و خداى را سپاس و ستايش گفت و سپس اظهار داشت: ما با هر كس كه تو در صلح باشى در صلح هستيم و با هر كس كه تو در جنگ باشى در جنگيم. انديشه ما انديشه توست و ما دست راست تو هستيم و چنين مى بينيم كه ميان مردم كوفه بر اين كار قيام كنى و به آنان فرمان حركت دهى و آگاهشان سازى كه در اين كار چه ثواب و فضيلتى براى ايشان فراهم است كه مردم اصلى و اهل اين شهرند و اگر آنان براى تو مستقيم شوند چيزى كه مى خواهى و در جستجوى آنى براى تو رو به راه خواهد بود، كه ميان ما نسبت به تو مخالفتى نيست. هر گاه ما را فراخوانى پاسخ مى دهيم و هر گاه فرمان دهى اطاعت مى كنيم. نصر مى گويد: همچنين عمر بن سعد، از ابو مخنف، از زكرياء بن حارث، از ابو خشيش، از معبد نقل مى كند كه مى گفته است: على (ع) براى ايراد خطبه بر منبر كوفه ايستاده بود و من پايين منبر بودم و مى شنيدم كه چگونه مردم را تحريض مى كند و به آنان فرمان مى دهد كه براى جنگ با مردم شام به سوى صفين حركت كنند و خودم شنيدم مى گفت: به سوى دشمنان خدا، قرآن و سنتهاى پسنديده حركت كنيد، به سوى بازماندگان احزاب و قاتلان مهاجران و انصار حركت كنيد. در اين هنگام مردى از بنى فزاره برخاست و به على گفت: آيا مى خواهى ما را به جنگ برادران شامى ما ببرى و آنان را براى تو بكشيم همان گونه كه ما را به جنگ برادران ما از اهل بصره بردى و ايشان را كشتى نه، هرگز به خدا سوگند چنين نمى كنيم. اشتر برخاست و گفت: اين بيرون شده از دين چه كسى بود مرد فزارى گريخت و مردم هم شتابان به تعقيب او پرداختند و در محلى از بازار كه ماديان مى فروختند به او رسيدند و او را چندان با لگد و مشت و ته غلاف شمشيرهاى خود زدند كه كشته شد. على عليه السّلام خود را آنجا رساند به او گفتند: اى امير المؤمنين آن مرد كشته شد. پرسيد: چه كسى او را كشت گفتند: افراد قبيله همدان كه گروهى ديگر از مردم هم همراهشان بودند. فرمود: كشته اى كه به كور دلى و گستاخى كشته شد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 79 و معلوم نيست چه كسى او را كشته است. خونبهاى او بايد از بيت المال مسلمانان پرداخت شود. يكى از افراد خاندان تيم اللات بن ثعلبه چنين سروده است: «به خداى خودم پناه مى برم كه مرگ من چنان باشد كه اربد در بازار ماديان فروشها مرد. افراد قبيله همدان ته كفشهاى خود را پياپى و به نوبت بر او كوفتند و چون دستى از او برداشته مى شد دستى ديگر فرو مى آمد». در اين هنگام اشتر برخاست و گفت: اى امير المؤمنين آنچه ديدى ترا سست نكند و آنچه از اين مرد بدبخت خائن شنيدى نوميدت نسازد. همانا همه اين مردم كه مى بينى شيعيان تو هستند و به جانهاى خود در قبال جان تو رغبتى ندارند و پس از تو ماندن را دوست نمى دارند. اگر مى خواهى ما را به مقابله دشمنت ببر. به خدا سوگند، چنان نيست كه هر كس از مرگ بترسد از آن رهايى يابد و بقا و جاودانگى به هر كس كه آن را دوست داشته باشد ارزانى نمى شود و ما بر دليلى روشن از خداى خود هستيم و مى دانيم جانهاى ما تا هنگامى كه اجل آن فرا نرسد نمى ميرد و چگونه با قومى كه همانگونه اند كه امير المؤمنين آنان را وصف كرد، جنگ نكنيم و حال آنكه در گذشته گروهى از ايشان بر گروهى از مسلمانان حمله آوردند و بهره خود را به بهره اندك اين جهانى فروختند. على عليه السّلام فرمود: راه مشترك است و مردم در حق برابرند و هر كس كوشش و راى خود را در خيرخواهى همگان بكار برد آنچه را بر اوست انجام داده است. سپس از منبر فرود آمد و به خانه خويش رفت. نصر بن مزاحم مى گويد: عمر بن سعد، از ابو زهير عيسى، از نضر بن صالح نقل مى كرد كه عبد اللّه بن معتم عبسى و حنظلة بن ربيع تميمى هنگامى كه على (ع) فرمان حركت به سوى شام داد همراه گروه بسيارى از مردان قبايل غطفان و بنى تميم به حضورش رسيدند. حنظلة به على (ع) گفت: اى امير المؤمنين ما براى نصيحتى پيش تو آمده ايم آن را بپذير و براى تو رايى انديشيده ايم، آنرا بر ما رد مكن كه ما براى تو و همراهانت نظرى داريم و آن اين است كه بر جاى خود باش و با اين مرد مكاتبه كن و در جنگ با مردم شام شتاب مكن كه به خدا سوگند ما نمى دانيم و تو هم نمى دانى كه چون روياروى شويد غلبه با كيست و شكست و هزيمت از آن كيست. ابن معتم هم همچون حنظله سخن گفت و گروهى هم كه با آنان بودند همان گونه سخن گفتند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 80 على (ع) سپاس و ستايش خداوند را بر زبان آورد و سپس چنين گفت: «اما بعد، همانا كه خداوند، وارث همه بندگان و همه سرزمينها و پروردگار آسمانهاى هفتگانه و زمينهاى هفتگانه است و به سوى او باز مى گرديد. «او پادشاهى را به هر كس بخواهد ارزانى مى دارد و آن را از هر كس بخواهد باز مى ستاند هر كه را خواهد عزت مى بخشد و هر كه را بخواهد زبون مى كند». اما شكست و بدبختى از آن گمراهان و گنهكاران است، بر فرض كه پيروز شوند يا مغلوب گردند. و به خدا پناه مى برم از اينكه سخن قومى را بشنوم كه نمى بينم كار خوب را پسنديده و كار زشت را زشت شمرند.» معقل بن قيس رياحى برخاست و گفت: اى امير المؤمنين، به خدا سوگند اين گروه براى تو خير خواهى ندارند و پيش تو نيامده اند مگر براى مكر و فريب و از ايشان بر حذر باش كه دشمن نزديك ما هستند. مالك بن حبيب هم گفت: اى امير المؤمنين به من خبر رسيده است كه اين حنظله با معاويه مكاتبه مى كند. او را به ما بسپار تا زندانى اش كنيم و تا پايان جنگ و هنگامى كه باز مى گردى زندانى باشد. از افراد قبيله عبس هم قائد بن بكير و عياش بن ربيعه برخاستند و گفتند: اى امير المؤمنين در مورد اين دوست ما، عبد اللّه بن معتم، به ما خبر رسيده است كه با معاويه مكاتبه مى كند، يا خود، او را زندانى كن يا به ما اجازه ده او را زندانى كنيم تا جنگ خود را انجام دهى و باز گردى. حنظلة و عبد اللّه بن معتم به آنان گفتند اين پاداش كسى است كه براى شما دقت كرده و رأى درست را در مورد آنچه ميان شما و دشمنتان است عرضه داشته است على عليه السّلام به آن دو گفت: خداوند حاكم ميان من و شماست. شما را به او وا مى گذارم و از خداوند بر [عليه ] شما يارى مى طلبم هر كجا كه مى خواهيد برويد. نصر مى گويد: على (ع) به حنظلة بن ربيع كه از صحابه و معروف به «حنظله كاتب» بود پيام داد كه تو با مايى يا بر [عليه ] ما؟ گفت: نه با تو هستم و نه بر [عليه ] تو، فرمود: چه مى خواهى انجام دهى گفت: به «رها» مى روم كه مرزى از مرزهاست و همانجا را مواظبم تا اين جنگ به پايان برسد. از اين سخن او برگزيدگان بنى عمرو بن- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 81 تميم كه خويشاوندان او بودند خشمگين شدند. حنظلة گفت: به خدا سوگند شما نمى توانيد مرا از دين و آيينم فريب دهيد، مرا به حال خود بگذاريد كه از شما داناترم. گفتند: به خدا سوگند اگر همراه اين مرد [على عليه السّلام ] بيرون نيايى اجازه نخواهيم داد فلان همسرت و فرزندانش با تو همراه باشند و بيايند و اگر بخواهى آن كار را انجام دهى ترا خواهيم كشت. در اين هنگام گروهى ديگر از قوم او را يارى كردند و شمشيرهاى خود را از نيام بيرون كشيدند. حنظلة گفت: مهلتم دهيد تا بينديشم و به خانه خود رفت و در خانه را بست و چون شب فرا رسيد به سوى معاويه گريخت و پس از او هم مردان بسيارى از قومش به او پيوستند. ابن معتم هم گريخت و همراه يازده مرد از قوم خويش به معاويه پيوست. حنظله هم همراه بيست و سه تن از مردان قوم خود به معاويه پيوست، ولى او و ابن معتم همراه معاويه در جنگ صفين شركت نكردند و از هر دو گروه كناره گرفتند. گويد: على عليه السّلام فرمان داد خانه حنظلة را ويران كنند و آن خانه ويران شد. خانه حنظله را سالار قبيله شان شبث بن ربعى و بكر بن تميم با يكديگر خراب كردند و حنظلة ابياتى در نكوهش آن دو سرود. همچنين ابياتى در تحريض معاوية بن ابى سفيان به جنگ سرود [كه ضمن آن آرزوى كشته شدن انصار و سر برهنگى و شيون و ناله زنان آنانرا بر كشته شدن مردان كرده است.] نصر مى گويد: عمر بن سعد، از سعد بن طريف، از ابو المجاهد، از محل بن خليفه نقل مى كند كه مى گفته است عدى بن حاتم طائى برخاست و مقابل على (ع) ايستاد و نخست سپاس و ستايش خدا را بر زبان آورد و سپس گفت: اى امير المؤمنين تو سخن نمى گويى مگر به علم و دعوت نمى كنى مگر بر حق و فرمان نمى دهى مگر به رستگارى، ولى اگر مصلحت بدانى كه با اين قوم اندكى مدارا كنى و مهلت دهى تا نامه ها و فرستادگانت نزد آنان برسند بهتر است، كه اگر بپذيرند به خير و صلاح خود رسيده اند وانگهى صلح و سلامت براى ما و ايشان بهتر خواهد بود و اگر همچنان در شقاوت خود پايدارى كردند و از گمراهى دست برنداشتند در آن هنگام كه حجت را بر ايشان تمام كرده ايم و آنان را به حقى كه در دست داريم فرا خوانده ايم به سوى آنان حركت كن. به خدا سوگند ايشان از آن گروه كه در گذشته نزديك در جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 82 بصره با آنان جنگ كرديم از حق دورتر و در پيشگاه خداوند زبونترند و آنان [اصحاب جمل ] را پس از اينكه به حق فرا خوانديم و نپذيرفتند چنان بر زمين زديم كه در قبال جنگ به زانو در آمدند و توانستيم در مورد آنها به آنچه دوست مى داريم برسيم و خداوند نيز آنچه را مورد رضاى او بود بر سرشان آورد. زيد بن حصين طايى كه از مجتهدان پارسا بود و «برنس» پارسايان بر سر مى نهاد برخاست و گفت: سپاس خداوند را تا به آن اندازه كه راضى شود و خدايى جز پروردگار ما نيست، اما بعد، به خدا سوگند اگر ما در جنگ با كسانى كه با ما مخالفت مى كنند در شك و ترديد مى بوديم البته تصميم ما در جنگ با آنان درست نبود تا چه رسد به اينكه بخواهيم به آنان فرصت و زمان بدهيم، زيرا در آن صورت و با شك و ترديد هر عملى مايه زيان و هر كوششى سبب گمراهى است، و خداوند متعال مى فرمايد: «اما نعمت پروردگارت را بيان كن» به خدا سوگند ما به اندازه چشم برهم زدنى درباره آن كسى كه ايشان در طلب خون اويند [عثمان ] ترديد نداشتيم تا چه رسد به پيروان او كه سنگدل و از اسلام كم بهره اند. اينان ياران ستمگران و اصحاب ظلم و تجاوزند، نه از مهاجران به حساب مى آيند و نه از انصار و نه از كسانى كه با نيكى از آنان پيروى كردند. مردى از قبيله طى برخاست و گفت: اى زيد بن حصين آيا گفتار سرور ما عدى بن حاتم را بايد رد كرد؟ زيد گفت: شما حق عدى را بيش از من نمى شناسيد ولى من گفتن سخن حق را رها نمى كنم هر چند مردم به خشم آيند. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از حارث بن حصين نقل مى كرد كه مى گفته است ابو زينب بن عوف به حضور على (ع) آمد و گفت: اى امير المؤمنين اگر ما بر حق جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 83 باشيم همانا كه تو راه يافته تر و بهره ات از خير بيشتر است و اگر بر گمراهى باشيم بار پشت تو از همه ما سنگينتر و گناه تو از همه ما بزرگتر است. اينك به ما فرمان داده اى به سوى اين دشمن حركت كنيم و ما دوستى ميان خود و ايشان را بريده ايم و براى آنان دشمنى را آشكار ساخته ايم و خدا مى داند كه در اين كار قصد ما فقط اطاعت از توست. آيا آنچه ما بر آنيم حق آشكار و صريح نيست و آيا آنچه دشمن ما بر آن است گناهى بزرگ نيست؟ على (ع) فرمود: آرى گواهى مى دهم كه اگر تو براى يارى دادن ما با نيت صحيح همراه ما بيايى و همان گونه كه مى گويى دوستى خويش را از ايشان بريده و دشمنى خود را براى ايشان آشكار كرده باشى بدون ترديد دوست خداوند خواهى بود و در رضوان خدا خواهى خراميد و در اطاعت او گام بر خواهى داشت، اى ابو زينب بر تو مژده باد. عمار بن ياسر هم به او گفت: اى ابو زينب ثابت و پايدار باش و درباره احزاب كه دشمنان خدا و رسول خدايند ترديد مكن. ابو زينب گفت: در اين مسئله كه مرا به خود مشغول داشته بود هيچ دو گواهى از اين امت كه براى من گواهى دهند محبوبتر از شما دو تن نيستند. گويد: عمار بن ياسر بيرون آمد و اين دو بيت را مى خواند: «به سوى احزاب كه دشمنان پيامبرند حركت كنيد. حركت كنيد كه بهترين مردم پيروان على هستند. اينك گاهى فرا رسيده كه كشيدن شمشير مشرفى و يدك كشيدن اسبها و به جنبش در آوردن نيزه ها گوارا و پسنديده است.» نصر مى گويد: عمر بن سعد، از ابو روق نقل مى كرد كه مى گفته است يزيد بن قيس ارحبى به حضور على (ع) آمد و گفت: اى امير المومنين ما مجهز و داراى ساز و برگ و از لحاظ شمار بسياريم و در ما ضعف و سستى و بهانه اى نيست. به منادى خود فرمان بده ميان مردم ندا دهد كه به قرارگاه خويش در نخيلة بروند كه مرد جنگ نبايد ملول و افسرده و خواب آلوده باشد، و نبايد چون فرصتها به دست آيد آن را به تأخير اندازد و در آن باره رايزنى كند و نبايد كار جنگ را از امروز به فردا و پس فردا موكول سازد. زياد بن نصر هم گفت: اى امير المؤمنين يزيد بن قيس آنچه را مى دانست گفت و براى تو خيرخواهى كرد، اينك به خداوند اعتماد و وثوق كن و ما را در حالى كه كامياب و يارى داده شده هستى به مقابله اين دشمن ببر. اگر خداوند نسبت به آنان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 84 اراده خير نمايد آنان تو را رها نمى كنند و به كسى كه او را سابقه و فضيلتى چون تو نيست راغب نمى شوند و اگر نپذيرفتند و توبه نكردند و چيزى جز جنگ با ما را نخواستند جنگ آنان را براى خود آسان و سبك خواهيم يافت و اميدواريم كه خداوند آنان را همان گونه كه برادرانشان را در گذشته نزديك آنجا [در بصره ] نابود كرد و كشت هلاك نمايد. سپس عبد اللّه بن بديل بن ورقاء خزاعى برخاست و گفت: اى امير المؤمنين آن قوم اگر خدا را مى خواستند و براى او عمل مى كردند هرگز با ما مخالفت نمى ورزيدند ولى آنان براى فرار از برابرى و علاقه به انحصار طلبى و حرص به قدرت خود و ناخوش داشتن از اينكه دنيايشان از دست برود با ما مى جنگند و كينه هايى كه در جان و دشمنيهايى كه در سينه نهان دارند به سبب جنگهايى بوده است كه عليه ايشان بر پا كرده اى و در آن، پدران و يارانشان را كشته اى. آن گاه روى به مردم كرد و گفت: چگونه ممكن است معاويه با على بيعت كند و حال آنكه على در يك جايگاه برادرش حنظلة و دايى او وليد و پدر بزرگ مادرى اش، عتبه را كشته است به خدا سوگند گمان نمى برم كه چنين كارى كنند و آنان هرگز براى شما مطيع و مستقيم نمى شوند مگر آنكه نيزه هاى استوار ميان ايشان به كار افتد و شمشيرها سرهايشان را ببرد و پيشانيهايشان با گرزهاى آهنين شكافته شود و كارهايى سخت ميان دو گروه صورت گيرد. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از حارث بن حصين [حصيرة]، از عبد اللّه بن شريك نقل مى كرد كه مى گفته است: حجر بن عدى و عمرو بن حمق بيرون آمدند و آشكارا از مردم شام بيزارى مى جستند. على (ع) به آن دو پيام داد از اين كارى كه از شما به من خبر رسيده است دست بداريد. آن دو به حضور على (ع) آمدند و گفتند: اى امير المؤمنين آيا ما بر حق نيستيم فرمود: آرى، گفتند: آيا آنان بر باطل نيستند فرمود: آرى. گفتند: به چه سبب ما را از دشنام دادن به آنان منع مى كنى فرمود: براى شما خوش نمى دارم كه مردمى لعنت كننده و دشنام دهنده باشيد و دشنام دهيد و بيزارى بجوييد، ولى اگر كارهاى ناپسند ايشان را بيان كنيد و بگوييد از جمله كارها و شيوه هاى ايشان اين كار و آن كار است، از لحاظ گفتار، پسنديده تر و از لحاظ حجت و برهان رساتر است و چه نيكوست كه به جاى لعن و نفرين ايشان و بيزارى جستن شما از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 85 آنان، بگوييد: «بار خدايا خونهاى ايشان و ما را حفظ كن و ميان ما و ايشان را اصلاح نماى و آنان را از گمراهيشان به راه راست هدايت فرماى تا هر يك از ايشان كه حق را نمى شناسد بشناسد، و هر كس از ايشان كه به ستم و عدوان گراييده است از آن دست بدارد.» براى من دوست داشتنى تر و براى شما هم بهتر است.آن دو گفتند: اى امير المؤمنين اندرزت را مى پذيريم و از فرهنگ و ادب تو فرهنگ مى آموزيم. نصر مى گويد: عمرو بن حمق در آن روز گفت: اى امير المؤمنين به خدا سوگند من با تو بيعت نكرده ام و ترا دوست نمى دارم از اين لحاظ كه ميان من و تو نزديكى است و نه از اين جهت كه مال و خواسته يى از تو به من برسد و نه براى قدرتى كه موجب آوازه و نام آورى من شود، بلكه من تو را براى پنج خصلت كه در توست دوست مى دارم كه تو پسر عموى پيامبرى و وصى اويى و پدر فرزندزادگان پيامبرى كه ميان ما باقى مانده اند و از همه مردم در مسلمان شدن پيشگام ترى و سهم تو در جهاد از همه مهاجران بيشتر است و بر فرض كه من مجبور شوم كوههاى بسيار سنگين را جا به جا كنم و آب درياهاى ژرف را بيرون كشم تا آنكه روزى دوست ترا تقويت و دشمن ترا خوار و زبون سازم در عين حال خيال نمى كنم توانسته باشم تمام حقوقى را كه از تو برگردن من است پرداخت كرده باشم. على عليه السّلام عرضه داشت: پروردگارا دلش را با پرهيزگارى روشن فرما و او را به راه راست خود هدايت كن. اى كاش ميان سپاه من صد تن چون تو بودند. حجر گفت: اى امير المؤمنين به خدا سوگند در آن صورت سپاهت رو به راه مى شد و ميان آنان كسانى كه با تو دغلبازى كنند كم مى بود. نصر مى گويد: حجر بن عدى هم برخاست و گفت: اى امير المؤمنين ما فرزندان جنگ و شايسته آنيم. ما جنگ را بارور ساخته و آن را به نتيجه مى رسانيم. جنگ به ما دندان نشان داده است و ما به او دندان نشان داده ايم. ما را عشيره و يارانى است كه افراد و ساز و برگ دارند و داراى راى آزموده و شجاعت پسنديده مى باشند و زمام ما در اختيار توست، اگر به خاور روى با تو به خاور مى آييم و اگر به باختر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 86 روى با تو به باختر مى آييم و هر فرمان كه به ما دهى فرمانبرداريم. على عليه السّلام فرمود: آيا همه قوم تو همچون تو معتقدند گفت: من از ايشان جز نيكى نديده ام و اين دست من براى بيعت از سوى ايشان به شنيدن و اطاعت كردن و نيكو پذيرفتن آماده است. على (ع) براى او دعاى خير كرد. نصر مى گويد: همچنين عمر بن سعد براى ما نقل كرد كه على عليه السّلام در آن هنگام براى كارگزاران خويش نامه نوشت و از آنان خواست حركت كنند و از جمله براى مخنف بن سليم چنين مرقوم داشت: سلام بر تو، نخست همراه با تو خداوندى را كه خدايى جز او وجود ندارد ستايش مى كنم. اما بعد، همانا جنگ و جهاد با كسى كه از حق برگردد و در خواب كورى و گمراهى خود را به عمد فرو افكند، بر همه عارفان واجب است، و همانا خداوند از هر كس كه رضايت او را بجويد راضى خواهد بود و بر هر كس كه از فرمان او سرپيچد خشم مى گيرد. و ما اينك تصميم گرفته ايم به سوى اين قوم برويم، قومى كه ميان بندگان خدا به غير آنچه خدا نازل فرموده است عمل مى كنند و غنايم را ويژه خود قرار داده اند و اجراى حدود خدا را فرو نهاده اند و حق را از ميان برده اند و فساد و تباهى را در زمين آشكار ساخته اند و تبهكاران را به جاى مومنان دوستان خود قرار داده اند و هر گاه دوستى از دوستان خداوند كارهاى آنان را زشت بشمرد او را دشمن مى دارند و از خود مى رانند و محرومش مى كنند و هر گاه ستمگرى آنان را بر ستمشان يارى مى دهد دوستش مى دارند و او را به خود نزديك و نسبت به او نيكى مى كنند. آنان اصرار بر ستم دارند و بر ستيزه هماهنگ شده اند و از ديرباز از حق برگشته اند و بر گناه، يكديگر را يارى داده اند و به راستى ستمكارانند. اينك چون اين نامه من به دست تو رسيد مورد اعتمادترين ياران خود را بر منطقه حكومت خويش به جانشينى خود بگمار و خود پيش ما بيا شايد تو همراه ما با اين دشمنى كه حرام خدا را حلال مى شمرد روياروى شوى و امر به معروف و نهى از منكر كنى و بر حق هماهنگ گردى و با باطل مباينت ورزى كه ما و ترا از پاداش جهاد بى نيازى نيست. و خداوند ما را بسنده و بهترين كارگزار است. اين نامه را عبيد اللّه بن ابى رافع در سال سى و هفتم نوشت. مخنف بن سليم، حارث بن ابى الحارث بن ربيع را بر اصفهان و سعيد بن وهب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 87 را بر همدان گماشت-  و هر دو از خويشان او بودند-  و خود به حضور على (ع) آمد و همراه او در جنگ صفين شركت كرد. نصر مى گويد: در اين هنگام عبد اللّه بن عباس از بصره نامه يى براى على عليه السّلام نوشت و در آن اختلاف مردم بصره را گزارش داد. على (ع) براى او چنين نوشت: [از بنده خدا على امير مؤمنان به عبد اللّه بن عباس ] اما بعد، فرستاده ات نزد من آمد و نامه ات را خواندم كه در آن از احوال مردم بصره و اختلاف ايشان را پس از بازگشت من از آن شهر نوشته بودى، اينك به تو از حال آن قوم خبر مى دهم: آنان دو گروهند برخى اميدوار [پاداش ] هستند و برخى نيز از عقوبت [كه ممكن است در انتظارشان باشد] بيمناكند. بنابراين آنان را كه راغب هستند با عدل و انصاف و نيكى تشويق و ترغيب كن و گره بيم را از دل بيمناكان بگشاى و فقط فرمان مرا به كار ببند و از آن در نگذر و به ويژه نسبت به قبيله ربيعه نيكى كن و نسبت به هر كس كه تو را پذيرفت تا آنجا كه مى توانى به خواست خداوند متعال نيكى و محبت كن. نصر مى گويد: و على عليه السّلام براى عموم كارگزاران و اميران مناطق همان گونه كه براى مخنف بن سليم نامه نوشته بود، نامه نوشت و منتظر ايشان بماند. نصر همچنين مى گويد: عمر بن سعد، از ابو روق نقل مى كند كه مى گفته است زياد بن نضر حارثى به عبد اللّه بن بديل گفت: همانا كه اين جنگ ما سخت و دشوار است و هيچ كس جز افراد دلير و شجاع و راست نيت و مطمئن بر آن پايدارى نخواهد كرد. به خدا سوگند گمان نمى كنم كه اين جنگ از ايشان و از ما جز فرومايگان را باقى گذارد. عبد اللّه بن بديل گفت: من هم به خدا سوگند جز اين گمانى ندارم، و چون اين سخن آن دو به اطلاع على (ع) رسيد به آنان فرمود: اين سخن در سينه هايتان اندوخته بماند، آن را آشكار مكنيد و هيچ شنونده اى آن را از شما نشود، كه خداوند براى قومى كشته شدن را و براى قومى ديگر مرگ عادى را رقم زده است و مرگ هر كس همان گونه كه خداوند رقم زده است فرا خواهد رسيد، خوشا به حال آنان كه در راه خدا جهاد كننده اند و در اطاعت فرمانش كشته شدگانند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 88 نصر مى گويد: و چون هاشم بن عتبه سخن آن دو را شنيد به حضور على (ع) آمد و گفت: اى امير المؤمنين ما را به رويارويى اين قوم سيه دل ببر كه كتاب خدا را پشت سر خويش افكنده اند و ميان بندگان خدا به غير آنچه رضاى اوست عمل كرده اند. آنان حرام خدا را حلال و حلال او را حرام كرده اند. شيطان آنان را فريفته و به آنها وعده هاى باطل داده و به آرزوها در افكنده، تا بدانجا كه ايشان را از راه راست منحرف كرده و به پستى كشانده و دنيا را براى آنان محبوب قرار داده است و آنان براى دنياى خويش و رغبت بر آن جنگ مى كنند همان گونه كه ما به سبب رغبت به آخرت و بر آمدن وعده پروردگارمان جنگ مى كنيم و اى امير المؤمنين تو از همگان به رسول خدا نزديكتر و به لحاظ سابقه و قدمت از همگان برترى. اى امير المؤمنين آنان نيز درباره تو همين چيزى را كه ما مى دانيم مى دانند ولى بدبختى برايشان رقم زده شده است و هوسها آنان را به كژى واداشته است و آنان ستمگرانند، و اينك دستهاى ما به سخن شنوى و فرمانبردارى از تو گسترده و دلهاى ما براى بذل خيرخواهى و نصيحت تو گشاده است و جانهاى ما ترا بر هر كس كه با تو ستيز كند و بخواهد به جاى تو بر شاخه حكومت بپيچد يارى مى دهد. به خدا سوگند خوش نمى دارم آنچه كه بر زمين است و زمين آن را در بردارد و آنچه زير آسمان است و آسمان بر آن سايه افكنده است از آن من باشد و در مقابل، من با دشمنى از دشمنان تو دوستى كنم و با دوستى از دوستانت دشمنى ورزم. على عليه السّلام عرضه داشت: بار خدايا شهادت در راه خود و همسويى با پيامبرت را به او ارزانى كن. نصر مى گويد: آن گاه على (ع) به منبر رفت و براى مردم خطبه ايراد كرد و آنان را به جهاد فرا خواند و نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس چنين فرمود: همانا خداوند شما را با دين خود گرامى داشت و شما را براى پرستش خود آفريد. در پرداخت حق خدا جان بر كف گيريد و وعده او را براى خود فراهم سازيد و بدانيد كه خداوند ريسمانهاى اسلام را استوار و دستگيره آن را محكم قرار داده است، آن گاه بهره جانها را در فرمانبردارى و كسب رضايت پروردگار نهاده است، و زيركان غنيمت را به هنگام از دست دادن ناتوان به دست مى آورند، و من اينك عهده دار كار سياه و سرخ [عرب و عجم ] هستم و هيچ نيرويى جز از ذات پروردگار نيست و ما به خواست خداوند به رويارويى كسى مى رويم كه خويشتن را فريفته و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 89 و چيزى را خواسته است كه از او نيست و معاويه و لشكريانش نيز به آن دست نمى يازند. اين گروه سركش و ستمگر را ابليس از پى خود مى كشد و براى آنان بارقه آرزوى دور و دراز خود را فرو آورده و با فريب خود، ايشان را شيفته است، و شما داناترين مردم به حلال و حراميد، به آنچه كه مى دانيد بى نياز شويد و از آنچه خداوند شما را از شيطان بر حذر داشته است بر حذر باشيد و به پاداش و گرامى داشتى كه در پيشگاه خداوند است رغبت ورزيد و بدانيد ربوده عقل آن كسى است كه دين و امانتش ربوده شده باشد و مغرور و فريفته آن كسى است كه گمراهى را بر هدايت برگزيند و مبادا كه كسى خود را از من كنار كشد و بگويد شركت ديگران در اين كار كافى و بسنده است، و بدانيد كه اندك اندكها بسيار و قطره قطره دريا مى شود و «هر كس از آبشخور خويش دفاع نكند مورد ستم قرار مى گيرد.» وانگهى من به شما فرمان مى دهم در اين كار استوار باشيد و در راه خدا جهاد كنيد و از هيچ مسلمانى غيبت مكنيد و به خواست خداوند متعال منتظر نصرت بسيار نزديك از جانب خداوند باشيد. نصر مى گويد: سپس پسرش حسن بن على عليهما السّلام برخاست و چنين گفت: سپاس خداوندى را كه خدايى جز او نيست و براى او انبازى نمى باشد. همانا خداوند حق خود را بر شما چنان بزرگ قرار داده و چندان نعمت بر شما فرو ريخته كه نمى توان شمرد و نمى توان از عهده شكرش بيرون آمد و هيچ سخن و وصفى به كنه آن نمى رسد و ما همانا [نخست ] براى خدا و [سپس ] براى شما خشم گرفته ايم و بدانيد هيچ قومى بر كارى متحد و هماهنگ نمى شود مگر اينكه كارش محكم و بنيانش استوار مى شود. اينك براى كشتن دشمن خودتان، معاويه و سپاهيان او، متفق و هماهنگ شويد و خوارى و زبونى مكنيد كه زبونى رشته هاى دل را مى گسلد و همانا اقدام و پيشروى در مقابل نيزه ها مايه شجاعت و غرور و صيانت است. هر قوم كه از خويشتن با قدرت دفاع كند هر علت و درماندگى را از ايشان بر مى دارد و شدتهاى خوارى را از ايشان كفايت مى كند و آنان را به معالم دين و آيين راهنمايى مى نمايد. و سپس اين بيت را خواند: «از صلح آنچه را كه به آن خشنودى، مى گيرى و حال آنكه جنگ با چند جرعه از انفاس خود ترا كفايت مى كند». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 90 آن گاه حسين بن على عليهما السّلام برخاست و پس از حمد و ثناى خداوند چنين گفت: اى مردم كوفه شما ياران محبوب و گرامى هستيد و شما چون جامه زيرين پيوسته به پوست و غير از جامه رو هستيد. اينك در خاموش كردن فتنه اى كه ميان شما بر افروخته شده و آسان ساختن آنچه بر شما دشوار گشته است كوشش كنيد و بدانيد با آنكه شر جنگ بسيار و مزه آن ناگوار است ولى هر كس براى آن قبلا آماده شود و ساز و برگش را فراهم آورد و از خستگى آن پيش از فرا رسيدنش به ستوه نيايد مرد شايسته جنگ است و هر كس پيش از آمادگى و رسيدن فرصت مناسب و بينش و كوشش كافى به آن دست يازد سزاوار است كه به قوم خود از آن سودى نرساند و خويشتن را هم به نابودى دهد. از خداوند مسئلت داريم كه شما را با الفت خويش پشتيبانى نمايد و استوار بدارد. و از منبر فرود آمد. نصر مى گويد: تقريبا تمام مردم تقاضاى على عليه السّلام را در مورد حركت پذيرفتند، جز اينكه گروهى از اصحاب عبد اللّه بن مسعود كه عبيده سلمانى و يارانش هم با آنان بودند به حضور على (ع) آمدند و گفتند: ما با شما خواهيم آمد و لشكر و قرارگاه شما را ترك نمى كنيم، ولى خودمان لشكر جداگانه اى خواهيم بود و در كار شما و مردم شام دقت خواهيم كرد و هر يك از دو گروه را كه ببينيم مى خواهد كارى را كه حلال نيست انجام دهد و براى ما جور و ستم او روشن شود با همان گروه وارد جنگ خواهيم شد. على (ع) فرمود آفرين بر شما. اين معنى فقه در دين و علم به سنت است و هر كس به اين پيشنهاد راضى نباشد خيانت پيشه و ستمگر است. گروه ديگرى هم از ياران عبيد اللّه بن مسعود كه ربيع بن خثيم هم از جمله ايشان بود و آنان در آن هنگام چهار صد تن بودند به حضورش آمدند و گفتند: اى امير المؤمنين با آنكه ما به فضل و فضيلت تو آشنائيم ولى در اين جنگ گرفتار شك و ترديديم. ما و تو و مسلمانان بى نياز از گروهى نيستيم كه با دشمنان نبرد كنند ما را به مواظبت يكى از مرزها بگمار تا آنجا مقيم و در كمين باشيم و در صورت لزوم از مردم آن ناحيه دفاع كنيم. على عليه السّلام ربيع بن خثيم را بر مرز رى گماشت و نخستين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 91 رايتى كه على (ع) در كوفه آن را بست و بر افراشت رايت ربيع بن خثيم بود. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از يوسف بن يزيد، از عبد اللّه بن عوف بن احمر نقل مى كرد كه مى گفته است على عليه السّلام از نخيلة حركت نكرد تا آنكه ابن عباس همراه مردم بصره پيش او آمد و گويد: على (ع) براى ابن عباس نامه اى نوشته بود كه مضمون آن چنين بود: اما بعد، خودت همراه مسلمانان و مومنانى كه پيش تو هستند پيش من بيا، و گرفتاريهاى مرا كه آنجا گرفتارش بودم و گذشت و عفو مرا در جنگ از ايشان فرايادشان آور و فضيلتى را كه در شركت در اين كار براى آنان خواهد بود به آنان گوشزد كن. و السّلام. گويد: چون نامه على (ع) در بصره به دست ابن عباس رسيد ميان مردم برخاست و نامه را براى ايشان خواند و حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و چنين گفت: اى مردم آماده شويد براى رفتن و پيوستن به امام خودتان، سبك بار و سنگين بار حركت كنيد و با اموال و جانهاى خود جهاد كنيد كه شما با تبهكارانى كه حرام خدا را حلال مى شمرند و قرآن را [چنان كه بايد و شايد] نمى خوانند و حكم قرآن را نمى شناسند و به دين و آيين حق متدين نيستند جنگ خواهيد كرد، آن هم همراه امير المؤمنين و پسر عموى رسول خدا، كسى كه امر كننده به معروف و نهى كننده از منكر و حكم كننده به حق و استوار بر هدايت و حكم كننده به حكم قرآن است، رشوه اى در حكم نمى پردازد و با تبهكاران نرمى نمى كند و در راه خدا سرزنش سرزنش كننده او را فرو نمى گيرد و باز نمى دارد. احنف بن قيس برخاست و گفت: آرى به خدا سوگند خواسته ات را پاسخ مثبت مى دهيم و همراه تو در سختى و آسانى و بر خشنودى و ناخوشى بيرون مى آييم و در اين كار براى خود پاداش مى طلبيم و از پروردگار بزرگ براى خود آرزوى پاداش پسنديده مى كنيم. خالد بن معمر سدوسى هم برخاست و گفت: شنيديم و گوش به فرمانيم، هرگاه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 92 بخواهى حركت كنيم حركت مى كنيم و هرگاه ما را فراخوانى پذيراييم. عمرو بن مرجوم عبدى هم برخاست و گفت: خداوند امير المومنين را موفق بداراد و حكومت بر مسلمانان را براى او جمع كناد و تبهكارانى را كه حرام خدا را حلال مى شمرند نفرين كناد، آنانى را كه قرآن را [چنان كه بايد و شايد] نمى خوانند و به خدا سوگند ما بر آنان خشمگين و در راه خدا از ايشان بريده و جداييم. هرگاه تو بخواهى به خواست خداوند متعال پيادگان و سواران ما همراهت خواهند بود. گويد: مردم براى حركت پاسخ مثبت دادند و با نشاط و سبكبار پذيرا شدند. ابن عباس، ابو الاسود دوئلى را بر بصره گماشت و بيرون آمد و در نخيلة به على (ع) پيوست. نامه محمد بن ابى بكر به معاويه و پاسخ او: نصر مى گويد. محمد بن ابى بكر به معاويه چنين نوشت: از محمد پسر ابوبكر، به گمراه معاوية بن صخر. سلام بر آنان كه اهل اطاعت از خدايند و نسبت به دوستان خدا تسليم مى باشند. اما بعد همانا كه خداوند با جلال و بزرگى و نيرو و توان خويش خلقى را آفريد بدون آنكه بيهوده باشد و در نيروى او ضعفى پديد آمده باشد. او را نيازى به آفرينش ايشان نبوده است و آنان را بندگان خويش آفريده، گروهى را سعادتمند و گروهى را بدبخت و گمراه و هدايت شده قرار داده است. آن گاه آنان را با علم خود برگزيده و از ميان ايشان محمد (ص) را برگزيد و او را به رسالت خويش مخصوص و براى وحى خويش انتخاب كرده است و امين بر امر و فرمان خود قرار داده است، و او را پيامبرى قرار داده كه به كتابهاى خداوند كه پيش او بود تصديق داشت و راهنماى شرايع بود. محمد (ص) مردم را با حكمت و اندرز پسنديده به راه و فرمان خدا فرا خواند و نخستين كس كه پذيرفت و به حق و خدا توجه كرد و او را تصديق و با او موافقت كرد و كاملا تسليم شد و اسلام آورد برادر و پسر عمويش على بن ابى طالب عليه السّلام بود كه او را در مورد امور غيبى و پوشيده تصديق كرد و او را بر هر دوست برگزيد و او را از هر بيم و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 93 هراسى حفظ كرد و در هر پيشامد ترسناك با جان خويش با او مواسات كرد. با دشمنان او جنگ كرد و نسبت به دوستانش با صلح و آرامش رفتار كرد. على به هنگام سختى و در جنگهاى هول انگيز در حالى كه جان نثار بود ايستادگى كرد تا آنجا كه هيچكس نظير او در جهادش در راه خدا و نيز در كردارش قابل مقايسه با او نبود. اينك چنان مى بينم كه تو خود را همسنگ او مى پندارى و حال آنكه تو، تويى و او آن كسى است كه در هر خير و كار پسنديده از همگان گوى سبقت ربوده است. پيش از همه مردم مسلمان شده و نيت او از همگان صادقتر و فرزندانش از همگان پاك نهادتر و همسرش از همگان با فضيلت تر و پسر عمويش بهترين مردم است. و تو نفرين شده، پسر نفرين شده اى. خود و پدرت همواره براى دين غائله بر پا مى كرديد و براى خاموش كردن پرتو خدا كوشش مى كرديد و بر اين منظور لشكرها جمع و مالها هزينه كرديد و با قبايل در اين مورد همپيمان مى شديد. پدرت بر اين حال بمرد و تو هم بر همان راه جانشين او شده اى. گواه راستين اين موضوع درباره تو اين است كه بازماندگان احزاب و سران نفاق و دشمنان رسول خدا (ص) به تو پناه آورده و ترا ملجأ خويش ساخته اند و گواه راستين اين موضوع درباره على همراه فضيلت و قدمت سابقه او، ياران اويند كه آنان را خداوند متعال در قرآن نام برده است و آنان را ثنا گفته و فضيلت داده است و ايشان همگان از مهاجران و انصارند و به صورت لشكرها و گروهها برگرد اويند و با شمشيرهاى خويش بر گرد او جنگ مى كنند و خونهاى خود را براى حفظ او نثار مى كنند. آنان فضيلت را در پيروى از او و بدبختى و سركشى را در مخالفت با او مى دانند. اى واى بر تو چگونه خودت را همسنگ على مى دانى و حال آنكه او وصى پيامبر (ص) و وارث او و پدر فرزندان اوست و نخستين كس از مردم است كه از او پيروى كرده است و آخرين مردم در تجديد عهد با اوست. پيامبر (ص) او را به رازهاى خود آگاه و در كار خود شريك و انباز مى نمود و حال آنكه تو دشمن و پسر دشمن رسول خدايى. تو تا آنجا كه مى توانى از باطل خود بهره گيرى مى كنى و پسر عاص در گمراهى به تو مدد مى رساند. روزگار تو سپرى و حيله و مكر تو سست شده است و بزودى روشن مى شود كه فرجام پسنديده از آن كيست و بدان كه تو با پروردگار خويش كه از كيد و حيله اش احساس امنيت مى كنى مكر مى ورزى. آرى كه از لطف و بخشش خدا نوميد شده اى و حال آنكه او براى تو جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 94 در كمينگاه است و تو از خداوند در حال غرور و فريبى و خداوند و اهل بيت رسول خدا از تو بى نيازند. و سلام بر هر كس كه از هدايت پيروى كند. معاويه در پاسخ محمد بن ابى بكر چنين نوشت: از معاوية بن ابى سفيان به آن كس كه سرزنش كننده پدر خود است، محمد بن-  ابى بكر. سلام بر آنان كه از خداى طاعت مى برند. اما بعد، نامه ات رسيد كه در آن از اهليت خداوند در مورد قدرت و چيرگى او و اينكه پيامبر خويش را به چه چيزها اختصاص داده است نوشته بودى و همراه آن سخنان ديگرى بر هم بافته و پرداخته بودى كه انديشه ات در آن ضعيف و براى پدرت متضمن خشم و سرزنش بود. در آن از حق پسر ابى طالب و قدمت سابقه و نزديكى خويشاونديش به رسول خدا و يارى دادن او به پيامبر و مواسات با آن حضرت در هر بيم و هراس ياد كرده و با من احتجاج كرده و با فضل كس ديگرى-  نه با فضيلت خود-  بر من فخر فروخته بودى. من خداوند را مى ستايم كه اين فضايل را بهره تو نگردانيده و براى كس ديگرى غير از تو قرار داده است. من و پدرت به هنگام زندگى پيامبرمان با هم بوديم و رعايت حق پسر ابى طالب را بر خود لازم مى ديديم و فضيلت او بر ما آشكار و مسلم بود، و چون خداوند براى پيامبر خويش آنچه را نزد خويش بود برگزيد و آنچه را كه به او وعده داده بود برآورد و دعوتش را آشكار و حجتش را روشن و پيروز كرد او را به سوى خويش باز گرفت. پدر تو و فاروق [عمر بن خطاب ] نخستين كسان بودند كه با او مخالفت كردند و بر او چيره شدند و هر دو در اين كار با يكديگر هماهنگى و اتفاق كردند و سپس او را براى بيعت با خويش فر خواندند كه در آن كار تأخير و درنگ كرد و آن دو نسبت به او قصدهاى بزرگ كردند و تصميمهاى تند گرفتند و ناچار با آن دو بيعت كرد و تسليم ايشان شد و آن دو او را در كار خود انباز و بر راز خود آگاه نساختند تا آنكه حكومت آن دو سپرى شد و مردند پس از آن دو، سومين آن دو تن-  عثمان بن عفان-  به خلافت رسيد كه به هدايت آن دو و روش ايشان حكومت مى كرد. تو و سالارت بر او خرده و عيب گرفتيد تا آنكه دور دستان گنهكار بر او طمع بستند. تو و سالارت در نهان و آشكار توطئه كرديد و دشمنى و كينه خود را براى او آشكار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 95 ساختيد تا آنكه به خواسته و آرزوى خويش درباره اش رسيديد. اينك اى پسر ابوبكر مواظب خويش باش كه بدبختى و نتيجه زشت كار خود را بزودى خواهى ديد. حد خود را بشناس و اندازه نگهدار كه تو كوچكتر از آنى كه بتوانى برابر و همسنگ كسى باشى كه كوهها همسنگ بردبارى اوست و در عين حال به هنگام زور و قهر نيزه اش ملايم نيست و هيچ كس هم به تحمل و گذشت او نمى رسد. پدرت براى او اين را فراهم ساخت و پادشاهى او را استوار كرد. اينك اگر آنچه ما در آن هستيم صواب و بر حق است پدرت آغازگر آن است و اگر جور و ستم است پدرت پايه و اساس آن است و ما شريكان اوييم. ما به راهنمايى و هدايت او پايبنديم و به كار او اقتداء كرده ايم. ديديم پدرت چه كرد و ما از او پيروى كرديم و گام بر جاى گام او نهاديم. اكنون در آنچه مى پندارى پدرت را عيب بگير يا رها كن. و سلام بر هر كس كه به حق برگردد و از گمراهى خويش توبه كند و دست بدارد. گويد: آن گاه على عليه السّلام به حارث اعور فرمان داد ميان مردم ندا دهد كه به قرارگاه خويش در نخيله برويد و حارث ميان مردم جار زد و اعلام كرد. على (ع) به مالك بن حبيب يربوعى كه سالار شرطه اش بود فرمان داد مردم را بسيج كند و به قرارگاه ببرد و عقبة بن عمرو انصارى را فرا خواند و او را به جانشينى خود در كوفه گماشت، و عقبه كوچكترين فرد از هفتاد تنى بود كه با پيامبر (ص) بر گردنه منى (عقبة) بيعت كرده بودند، و آن گاه على (ع) بيرون آمد و مردم هم همراهش بيرون آمدند. نصر مى گويد: در اين هنگام على عليه السّلام، زياد بن نصر و شريح بن هانى را فرا خواند و آنان سالار قبيله مذحج و اشعريها بودند، و فرمود: اى زياد در هر شامگاه و بامداد از خداى بترس و به هيچ حال خود را از آن در امان مپندار و بدان كه اگر تو خود نفس خويش را از بسيار چيزها كه دوست مى دارى از بيم ناخوشايندى باز ندارى خواسته ها و هوسها به تو زيان فراوان خواهد رساند. تو خود نفس خويش را از ستم و ظلم و گذشتن از حد خود، باز دار و آن را منع كن اينك من ترا بر اين لشكر گماشتم، مبادا بر ايشان فخر فروشى و دست ستم يازى. همانا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 96 بهترين شما در پيشگاه خداوند پرهيزگارترين شماست. از عالم ايشان علم بياموز و نادان و جاهل ايشان را آموزش بده. از نادان آنان در گذر و بردبار باش كه تو به يارى بردبارى و خويشتندارى از آزار و خشم به خير دست خواهى يافت. زياد گفت: اى امير المؤمنين به كسى سفارش و وصيت نمودى كه حافظ سفارش تو و بر آورنده خواسته و آرزوى توست و سعادت را در اجراى فرمان تو و گمراهى را در تباه ساختن عهد و پيمان تو مى داند. على (ع) به زياد و شريح فرمان داد كه هر دو از يك راه و كنار هم حركت كنند و با يكديگر اختلاف نورزند و آن دو را با دوازده هزار تن بر مقدمه سپاه خود گماشت و روانه كرد و هر يك از ايشان فرمانده بخشى از آن لشكر بودند. شريح شروع به كناره گيرى از زياد كرد و با ياران خود جداگانه حركت مى كرد و به زياد نزديك نمى شد. زياد همراه يكى از بردگان آزاد كرده خود كه نامش شوذب بود براى على (ع) اين نامه را نوشت: براى بنده خدا امير المومنين از زياد بن نضر. سلام بر تو باد، نخست با تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم. اما بعد، تو مرا به فرماندهى مردم گماشتى ولى شريح براى من بر خود حق طاعت و فرمانبردارى را نمى بيند و اين كردارش نسبت به من كوچك شمردن فرمان تو و ترك عهد و پيمان است. و السّلام. شريح بن هانى هم براى امير المومنين چنين نوشت: براى بنده خدا على امير مومنان از شريح بن هانى. سلام بر تو، نخست با تو خداوندى را ستايش مى كنم كه خدايى جز او نيست. اما بعد، همانا زياد بن نضر از هنگامى كه او را در حكومت خود شريك كرده و به فرماندهى لشكرى از لشكرهايت گماشته اى سركش و متكبر شده است. به خود شيفتگى و ناز و غرور او را به گفتار و كردارى واداشته است كه خداوند متعال به آن راضى نيست. اگر امير المومنين مصلحت مى بيند او را از فرماندهى بر ما عزل كند و به جاى او كس ديگرى را كه دوست مى دارد گسيل نمايد، كه ما او را خوش نمى داريم. و السّلام. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 97 على عليه السّلام خطاب به آن دو چنين نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم. از بنده خدا على امير مومنان، به زياد بن نضر و شريح بن هانى. سلام بر شما باد، نخست با شما خداوندى را مى ستايم كه خدايى جز او نيست. اما بعد همانا كه من بر مقدمه لشكر خود زياد بن نضر را گماشتم و او را فرمانده مقدمه قرار دادم و شريح فرمانده گروهى از ايشان است. اگر لشكر شما دو تن ناچار از جنگى شد زياد بن نضر فرمانده تمام مردم خواهد بود، ولى هرگاه جداى از يكديگريد هر يك از شما فرمانده همان گروهى هستيد كه او را بر آن گماشته ايم و بدانيد كه مقدمه هر لشكر و قوم همچون چشم و جاسوس ايشانند و چشم و جاسوس مقدمه، پيشاهنگان ايشانند و چون شما دو تن از سرزمين خويش بيرون شديد از گسيل داشتن پيشاهنگان خسته مشويد و به ستوه مياييد و از جميع جهات، دره ها و درختان و بيشه زارها را مورد بررسى قرار دهيد كه مبادا دشمن شما را فريب دهد و براى شما كمين كرده باشد و لشكرها و قبايل را از هنگام بامداد تا شامگاه هيچ گاه بدون آمادگى و آرايش جنگى روانه مداريد كه اگر دشمنى به شما حمله آورد يا گرفتارى اى فرا رسد آماده و با آرايش جنگى باشيد و چون شما كنار دشمن فرود آمديد يا دشمن كنار شما رسيد سعى كنيد قرارگاه شما در بلنديهاى مشرف بر صحنه يا دامنه كوهها و كنار رودها باشد تا براى شما گرفتارى پيش نيايد و فقط از يك يا دو جانب با دشمن مجبور به جنگ شويد و نگهبانان و ديده بانان خود را بر فراز كوهها و مناطق بلند و مشرف بر رودخانه ها بگماريد تا براى شما ديده بانى كنند كه مبادا دشمن از جايى بر شما حمله آورد. و از پراكندگى بپرهيزيد و هر گاه فرود مى آييد همگى با هم فرود آييد و چون حركت كنيد همگى با هم حركت كنيد و چون شب فرا رسيد و جايى فرود آمديد اطراف لشكر خود سپرداران و نيزه داران را به نگهبانى بگماريد و بايد تيراندازان شما از پى سپرداران و نيزه داران باشند و هر چند شب كه اقامت كنيد همين گونه رفتار كنيد تا غافلگير نشويد و نتوانند بر شما شبيخون زنند. هر قومى كه لشكرگاه خود را با نيزه داران و سپرداران خويش احاطه كنند چه شب و چه روز چنان است كه در دژهاى استوار باشند، و شما دو تن لشكر خويش را حراست كنيد و بر حذر باشيد كه شب تا صبح آسوده بخوابيد و نبايد خواب شما جز اندكى و به اندازه مضمضه اى باشد و بايد تا هنگامى كه مقابل دشمن مى رسيد شيوه و روش شما همين گونه باشد و بايد همه روز خبر شما همراه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 98 فرستاده يى از سوى شما به من برسد. من هم-  گر چه چيزى جز به خواست خدا عملى نخواهد شد-  سعى مى كنم شتابان از پى شما برسم. بر شما باد كه آرام و نرم حركت كنيد و از شتاب و تند حركت كردن پرهيز كنيد مگر اينكه پس از بررسى كامل فرصتى بدست آيد كه شتابان پيش برويد و بر حذر باشيد كه پيش از رسيدن من نزد شما جنگ كنيد، مگر اينكه با شما جنگ را شروع كنند يا فرمان من در اين مورد به خواست خداوند به شما برسد. و السّلام. نصر مى گويد: على عليه السّلام براى اميران لشكرهاى خويش نامه و دستورى نوشت، و على (ع) سپاه خويش را به لشكرهايى تقسيم كرده و بر هر لشكر اميرى گماشته بود. سعد بن مسعود ثقفى را بر افراد قبيله هاى قيس و عبد القيس گماشت و معقل بن قيس يربوعى را بر قبايل تميم و ضبه و رباب و قريش و كنانة و اسد، مخنف بن سليم را بر ازد و بجيلة و خثعم و انصار و خزاعه گماشت و حجر بن عدى كندى را بر افراد قبيله هاى كنده و حضر موت و قضاعة، و زياد بن نضر را بر افراد قبايل مذحج و اشعريها، و سعيد بن مرة همدانى را بر قبيله همدان و كسانى از حميريان كه همراهشان بودند و عدى بن حاتم طايى را بر قبيله طى گماشت. آنان در واقع با مذحج بودند ولى دو رايت داشتند رايت مذحج را زياد بن نضر داشت و رايت طى همراه عدى بن حاتم بود و اينها كه بر شمرديم لشكرهاى كوفه بودند. اما لشكرهاى بصره چنين بود: خالد بن معمر سدوسى بر قبيله بكر بن وائل فرماندهى داشت و عمرو بن مرجوم عبدى بر قبيله ازد و احنف [بن قيس ] بر قبايل تميم و ضبه و رباب، و شريك بن اعور حارثى بر ساكنان منطقه بالاى بصره فرماندهى داشت. نامه على عليه السّلام به فرماندهان لشكرها چنين بود: اما بعد، من از اينكه سپاهيان بدون اطلاع كنار قومى بروند و از كشت و زرع ايشان بدون اطلاع آنان بخورند و بهره مند شوند بيزارى مى جويم مگر به همان اندازه كه از گرسنگى سير شوند و از فقر بيرون آيند يا آنكه حكم را ندانند و بعد آگاه شوند كه اين مقدار بر عهده آنان هست و به هر حال مردم را از ستم و تجاوز باز داريد و دست سفلگان خود را بگيريد و جلوگيرى كنيد كه كارهايى نكنند كه خداوند از ما خشنود نباشد و در نتيجه دعاى ما و شما را به خودمان برگرداند كه خداوند متعال چنين مى فرمايد: «بگو اگر دعاى شما نبود خدا به شما توجه و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 99 اعتنايى نمى كرد» و چون خداوند در آسمان نسبت به قومى خشم گيرد آنان در زمين هلاك مى شوند. بنابراين همواره خودتان در كار خير كوشا باشيد و نسبت به لشكريان خوشرفتارى كنيد و نسبت به مردم يارى دهنده باشيد و دين خدا را نيرو بخشيد و در راه خدا آنچه را بر شما واجب است انجام دهيد كه خداوند براى ما و شما چندان نعمت ارزانى داشته است كه لازم است با تمام نيروى خود او را سپاسگزار باشيم و چندان كه يارا داريم او را يارى دهيم و هيچ نيرويى جز از خداوند نيست. گويد: همچنين على عليه السّلام براى لشكريان خود نامه اى نوشت و به آنان خبر داد كه چه وظايفى بر عهده ايشان و در قبال آن چه چيزهايى براى ايشان است. مضمون آن نامه چنين بود: «اما بعد، همانا كه خداوند همه شما را در حق برابر قرار داده است. سرخ و سياهتان يكسانيد و شما را براى حاكم به منزله فرزند و حاكم را براى شما به منزله پدر قرار داده است [كه اگر آنان را از كارى بازداشت نبايد از تعقيب دشمن او دست بردارند و او را متهم كنند و اگر بشنويد و اطاعت كنيد و آنچه را بر عهده شماست انجام دهيد رستگار خواهيد بود]. حق شما بر حاكم اين است كه نسبت به شما با عدل و انصاف رفتار كند و از [دست يازيدن به ] غنايم شما خوددارى كند و چون با شما بدينگونه رفتار كند بر شما واجب است كه از فرمانهاى او كه مطابق حق باشد اطاعت كنيد و او را يارى دهيد و از قدرت او كه حكومت خداوندى است دفاع كنيد كه خداوند شما را در زمين براى رفع ظلم و ستم مأمور كرده است. ياران خدا و نصرت دهندگان دين خدا باشيد و بر زمين پس از اصلاح آن تباهى و فساد مكنيد كه خداوند تبهكاران را دوست نمى دارد. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از سعد بن طريف، از اصبغ بن نباته نقل مى كند كه مى گفته است در نخيلة گور بزرگى قرار داشت كه يهوديان مردگان خويش را كنار آن به خاك مى سپردند. على (ع) خطاب به همراهان خود فرمود مردم درباره اين گور چه مى گويند حسن بن على (ع) گفت: مى گويند اين گور هود (ع) است كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 100 چون قومش از فرمان او سرپيچى كردند اينجا آمد و در گذشت. على عليه السّلام فرمود: نادرست مى گويند، من از آنان در اين مورد داناترم. اين گور يهودا پسر يعقوب پسر اسحاق پسر ابراهيم (ع) است كه پسر بزرگ يعقوب بوده است. على (ع) سپس پرسيد: آيا كسى از قبيله «مهرة» اينجا هست پيرى فرتوت را به حضورش آوردند از او پرسيد: خانه تو كجاست گفت: كنار دريا. پرسيد: با كوه چه اندازه فاصله دارى گفت نزديك آنم. پرسيد قوم تو درباره گورى كه بر آن كوه است چه مى گويند گفت مى گويند گور مرد ساحرى است. فرمود: نادرست مى گويند، آن گور هود پيامبر (ع) است و اين گور يهودا پسر يعقوب (ع) است. آن گاه على (ع) فرمود: از پشت كوفه هفتاد هزار تن محشور مى شوند كه چهره هاى ايشان به رخشندگى خورشيد است و بدون حساب وارد بهشت خواهند شد. نصر مى گويد: و چون على (ع) براى رفتن به شام در نخيلة فرود آمد، به معاويه خبر رسيد، و در آن هنگام در دمشق بود و پيراهن عثمان را بر منبر مسجد دمشق قرار داده بود و آن پيراهن همچنان خون آلوده بود و اطراف منبر حدود هفتاد هزار پيرمرد بودند كه مى گريستند و اشك ايشان بر عثمان خشك نمى شد. معاويه آنان را مورد خطاب قرار داد و چنين گفت: اى مردم شام شما سخنان مرا در مورد على تكذيب مى كرديد اينك كار او براى شما آشكار و روشن شد. به خدا سوگند خليفه شما را كسى جز او نكشته است و او به كشتن عثمان فرمان داد و مردم را بر او شوراند و كشندگان او را پناه داد و آنان سپاهيان و ياران اويند و اكنون هم همراه ايشان آهنگ سرزمين و شهرهاى شما كرده است تا شما را نابود كند. اى مردم شام خدا را، خدا را در مورد خون عثمان. من ولى عثمان و سزاوارترين كس براى خونخواهى اويم و همانا خداوند براى ولى كسى كه به ستم كشته شده است حجت و تسلط قرار داده است. اينك خليفه مظلوم خود را يارى دهيد و اين قوم با او چنان رفتار كردند كه مى دانيد او را با ظلم و ستم كشتند و خداوند فرمان داده است با گروه سركش جنگ شود تا به فرمان خدا تسليم شوند و برگردند. و از منبر به زير آمد. نصر مى گويد: شاميان همگى مطيع او شدند و سر به فرمانش سپردند و از اطراف بر او جمع شدند و او آماده براى جنگ و رويارويى با على عليه السّلام شد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom